www.montazer.ir
شنبه 6 ژوئن 2026
شناسه مطلب: 11377
زمان انتشار: 2 دسامبر 2019
| |
بردباری، عزت آفرین است

حلم، جلسه 5، 1379/11/09

بردباری، عزت آفرین است

امیرالمؤمنین ع در باره رابطه عزت و بردباری می فرماید: «لا عِزَّ أنفَعُ مِن الحِلمِ[1]= عزّتى سودمندتر از بردبارى نيست.»  با توضیحاتی که جلسه گذشته خدمتتان دادم، رابطه عزت و حلم بیشتر روشن می­ شود. اگر آن توضیحات نبود، شاید در نگاه اول نمی شد تشخیص داد که عزت چه ربطی به بردباری و حلم دارد.

اساساً حلم و بردباری از نگاه افراد، از خودشان ناشی می­ شود. یعنی بستگی دارد به نگاهی که فرد به خودش دارد. چقدر زیبا قرآن می­ فرماید: «الَّذِینَ إِذَا أَصَابَتْهُمْ مُصِیبَةٌ قَالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ[2]= [همان] كسانى كه چون مصیبتى به آنان برسد، مى‏ گویند ما از آن خدا هستیم و به سوى او باز مى‏ گردیم.» یعنی تا به مصیبت و مشکل برخورد می­ کنند، به گوهر ذات خود نگاه می­ کنند و می­ گویند: «إنا لله= ما از خدائیم». یعنی توجه به آن نفخه الهی دارند. توجه به آن عظمتی که خداوند در آنها نهاده دارند. وقتی انسان خودش را در این عزت می­ بیند و این نگاه عزیزانه را نسبت به خودش دارد، خود را کوچک نمی­ کند. یعنی یادش می آید که چه مسیری را دارد و کجا باید برود. ابدیت را نگاه می کند. به گوهر ذات و صورت حقیقی خودش توجه می کند که از خداست. در نتیجه مصیبت برایش کوچک و قابل تحمل می ­گردد.مصیبت چیزی را از انسان کم نمی کند. مصائب همیشه به تعبیر امام حسن عسگری علیه‌السلام، در هاله ای از نعمت ها به سراغ انسان می آید. حضرت امیر علیه السلام می فرمایند: «ربّ مرحوم من بلاء هو دواء= چه بسا دل ما برای افرادی می‌سوزد که به بلایی که گرفتار شده اند، در حالی­که همان بلا دوای آنها است». در زندگی ما خیلی اتفاق افتاده که گرفتاری برای ما پیش آمده و بعد دیده ایم که این گرفتاری، بابی از نعمت های جدید به روی ما گشوده است. خداوند مصیبت را به عنوان هدیه و عامل رشد برای مؤمن ذکر می­ کند. قبلاً گفتیم که مصیبت همیشه به طبیعت انسان می‌خورد تا فطرتش رشد کند. بدن زمانی قوی می‌شود که میکروب سراغ انسان بیاید و سیستم ایمنی بدن شروع به فعالیت کند. بچه هایی را که معمولاً والدین داخل پنبه نگه می دارند و تند و تند آنها را می شویند و اجازه نمی دهند بیرون بروند و خاک بازی کنند، بچه­ هایی هستند که زود مریض می شوند و با کوچک­ترین میکروبی از پا در می ­آیند ولی بچه ­هایی که دائماً با خاک سر و کار دارند، بدن شان در مقابل میکروب ها قوی و واکسینه می شود. برای همین رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند:«خاک بهار بچه ها است». خود پیغمبر هم می فرمایند: من هم خاک بازی و گل بازی می کردم. «جریان مخالف»، انسان را رشد می دهد، اگر نباشد فطرت رشد نمی کند. بردباری، مقابله با نیروی مخالف را آسان می‌کند وقتی می بینم قرار است یک نیروی مخالف با من درگیر شود، مثل برادرم در خانه، خواهرم در خانه، مادر زنم، باجناقم، یک رفیق در محل کار من را اذیت کند و توجه داشته باشم که اینها می تواند چه نردبان خوبی برای ترقی من باشند و چقدر طبیعت مرا لگدکوب کنند و من از قبل این ها دارم رشد می‌کنم و دیگر صبور و آرام می‌شوم. بنابراین، در کتاب «النکاح» داریم در «مهجه البیضاء» مرحوم فیض می فرماید: یکی از فوائد ازدواج این است که روح انسان بزرگ می شود. در ازدواج شما با یک جریان مخالف روبرو هستید. شما زنی می گیرید که از همه جهت با تو تطبیق ندارد. اولاً از نظر جنسی با تو فرق دارد. عاطفی است و تو از نظر عاطفی مثل او نیستی. او روحیات زنانه دارد و تو روحیات مردانه داری و از این لحاظ مخالف تو است. خواسته ها و آرزوها و نوع  تربیتی که او شده و محیطی که در آن بزرگ شده، با تو فرق می‌کند. ضمناً او هم شیطان دارد که او را اذیت می­کند که باعث می شود حرکات غیرمعصومانه از او سر بزند که این خودش آدم را اذیت می­کند. گاهی بدجنسی به سراغش می­آید و شیطان فریبش می دهد. این­ها برای مرد نیروی مخالف می­شود. حالا عرضه داری زنت را تحمل کنی یا نه؟ این زن در هاله ای از نعمت ها و شیرنی ها و خوبی ها و فوائد می­آید، اما ضمناً این تیزی­ها را هم دارد. نیروی مخالف بعدی بچه است. بچه به دنیا می­ آید و شب­ها نمی ­گذارد بخوابی. داد می ­زند، غر می ­زند، نصف شب می ­خواهی راحت بخوابی، می­بینی که خانمت هم بنده خدا خسته است. اینجا وظیفه مرد است که بلند شود بچه را بگرداند. زن همیشه وظیفه ندارد که بچه را بخواباند. مرد باید بلند شود و به زن کمک کند. حالا تو هم فردا می خواهی بروی سرکار؛ ولی باید از خواب ناز (خواب از یعنی طبیعت­ زدگی) بلند شوی، بچه را به شیرینی از زنت بگیری و دادها و جیغ­ هایش را قشنگ تحمل کنی. آدم هوشیار اینجوری است. آن دادها و جیغ­ ها را یک جرعه تلخی می کند مثل دارو که وقتی خورد، در این تلخی شفا هست. اینها سعه صدر می آورد و سینه ات را باز می کند و به خدا و به کرم و رحمت خدا شبیه تر می شوی. انسان را حلیم و صاحب عفو و قوی می کند. اگر بیمار داری، از بیمارت با سعه صدر پرستاری و پذیرایی کن. ما آنقدر جوان های ضعیف دیده ایم، با اینکه هیکل بزرگی دارند، زیبایی اندام کار کرده، ولی روحشان کوچک است و دچار فقر النفس هستند. یعنی اگر بخواهی از روحش یک عکس بگیری، می بینی که علی رغم هیکلش، روحش در حال مرگ است و چیزی از او باقی نمانده است. کنکور قبول نشده، غم عالم، او را می گیرد. یعنی فکر می ­کند که دیگر همه چیز زندگی، جوانی و عمر برایش بی­ معنا می­ شود. یا مثلاً از دختری خواستگاری کرده و دختر به او جواب منفی داده، پسر می نشیند گریه می کند و غذا نمی خورد. یا بعد از 3- 4 روز که خودش را حبس کرده، خودکشی می‌کند. وقتی مزه حاکمیت فطرت را چشیدید، دست از جیفه دنیا برمی‌دارید بدبخت ترین و ضعیف ترین آدم ها کسانی هستند که به خاطر دنیا یا عصبانی شوند یا گریه کنند. رازش هم در این است که تا شما خودتان را تغذیه فطری نکنید و از آنچه که جیفه نیست و عالی است، نخورید، نمی توانید رشد کنید. اگر نمی­ توانید از جیفه بگذرید، به رشد فطرت و حاکم کردن آن در وجودتان دست پیدا نمی کنید. این قاعده است. انسان زمانی می تواند از جیفه دست بردارد که مزه غیر جیفه را چشیده باشد. مزه فطرت گرایی، مزه انسانیت و معنویت را چشیده باشد تا بعد بتواند از جیفه بگذرد. جیفه ای که سگ ها برایش پارس می­ کنند و همدیگر را می­ درند برای او اصلاً مطبوع نیست. چیزی که دیگران برایش دست و پا می­ شکنند، برای او تکان­ دهنده نیست. او اصلاً این جیفه را نمی خواهد. در خیابان، کوچه، بازار، دانشگاه هم که می رود، تلویزیون هم که می­ بیند، این طرف و آن طرف که حضور پیدا ­می ­کند، جیفه او را تکان نمی ­دهد. بویش را خوب می شناسد و با یک استشمام، آن را شناسایی می کند. چون فهمیده، این پست است. یک موقع بوی کباب را حس می کنی و نمی ­دانی که دارند الاغ سرخ می­کنند. یک موقع است که من می­ دانم الاغ سرخ می­کنند، بویش هم می­ آید. درست است که بوی کباب می آید، ولی من رغبتی به آن ندارم. گاهی نمی دانم چیست و فقط بوی آن مرا جذب می­ کند. اما وقتی بدانم آن جیفه است، دیگر به آن میل ندارم. اما وقتی رفتید خارج از کشور، بالای شهر، هر جیفه ای که برایت آوردند، از بویش می فهمی که این جیفه است. این دل دادنی نیست، دلبر نیست. دل تو یک حریم خاصی دارد و حریف و دلبر خاصی دارد. یار دل آرام، دل برده از ما         آرام آرام، الحمدلله وقتی او از تو دل ببرد، دیگر دلی نداری که به کسی بدهی. آدم زمانی می تواند از معشوق های مجازی دست بردارد که معشوق حقیقی را پیدا کرده باشد. این قاعده است. این که به یک جوان بگوییم تو عشق و حال نکن و دنیا را کنار بگذار، بدون اینکه آخرت را پیدا کند به درد نمی خورد. نمی تواند کنار بگذارد. اگر کنار بگذارد دچار افسردگی می شود و خودکشی می­ کند. شهید مطهری درمورد صادق هدایت خیلی زیبا می گوید: صادق هدایت نصف حقیقت را خوب فهمید. اینکه دنیا ارزش ماندن و دل سپردن و دوست داشتن ندارد را خوب فهمید. اما عیب کارش این بود که نصف دوم حقیقت را نفهمید. یعنی آخرت را ندید. چون به آخرت اعتقادی نداشت. اگر آن طرف را می­ دید شخصیتش کامل شده بود. برای همین هم خودکشی کرد. خیلی از کسانی که آثار او را خوانده بودند، همه آدم­های پژمرده و افسرده بودند و بعد هم دست به خودکشی زدند. آدم با حلم، کوچک و ذلیل نمی­ شود. حلم خیلی عزت بزرگی است. البته من فقط یک جنبه اش را برای شما گفتم. جنبه ­های دیگری دارد، از نظر شخصیتی، شخصیت اجتماعی و جهات دیگر. خود ما فطرتاً آدم ­های حلیم، باوقار و آدم­ هایی که حوادث نمی ­تواند آنها را تکان بدهد را دوست داریم. حتی اگر ما بدترین و عصبانی ترین آدم­ها باشیم، فرقی نمی­ کند، باز هم یک آدم قوی را دوست داریم. از قدرت خوشمان می ­آید. مثل کسانی که از نظر جسمی ضعیف هستند؛ ولی آدم های قوی و هیکل­ های بزرگ را دوست دارند و دوست دارند یک زمانی خودشان هم مثل آنها باشند. انسان فطرتاً چون نفخه الهی دارد از ضعف بدش می­ آید و متنفر است. قدرت را دوست دارد، چون خدا را دوست دارد، چون قوی را دوست دارد، صمد را دوست دارد، خودش مظهر صمد است. روح هم همین طور است، حتی اگر از نظر روحی ضعیف باشیم، اما از قدرت روحی خوشمان می­ آید. آدم حلیم چون قوی است، برای مردم عزیز است. آدمی که حوادث نمی­ تواند تکانش دهد، زودرنج نیست، عصبانی نمی­ شود، در زندگی زود به بن بست نمی ­رسد، زود همه چیز جلو چشمش سیاه نمی­ شود، آدمی است که سطح افقش بلند است. کوچک نیست و زیر دست و پا له نمی شود.« المُؤمِنُ کَالجَبَلِ الرّاسِخِ لاتُحَرِّکُهُ العَواصِفُ = مؤمن مثل کوه­ راسخ و بزرگ است که بادهای تند هم نمی­ توانند آن را تکان بدهند». ما از مؤمن لذت می بریم، چون مثل عقاب است، بلندپرواز است و سطح افقش از سطح افق بقیه بالاتر است. حلم دوست و دستیار مؤمن است امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود:«تَعلَّموا الحِلمَ؛ فإنّ الحِلمَ خلیلُ المؤمنِ و وَزیرُهُ[3]= بردبارى را فراگیرید كه بردبارى دوست و دستیار مؤمن است.» یک فرمول در این روایت هست. درست است که راجع به حلم می ­گوید، اما برای همه­ ی خصوصیات است. می فرمایند: حلم را بیاموزید، یعنی، حلم یادگرفتنی است. زیرا حلم دوست و وزیر مؤمن است. یعنی تکیه شاه به وزیرش است. یعنی مؤمن با بودن حلم، هیچ  وقت احساس شکست و تنهایی نمی ­کند و در مسئله ­ای نمی ­ماند. توقف ندارد. حلم است که قدرت، سرعت و حرکت می­ آورد. بعضی­ها را دیده اید تا مصیبتی به آنها وارد می­ شود، ده سال عقب می­ افتند. مثلاً می­ گویند تو که طلبه بودی و درس می­ خواندی. چه شد درس را ول کردی؟ می گوید: من 5 سال است که درسم را به دلیل مشکلات رها کردم. تا می گویید چرا نمراتت پایین آمده است؟ می گویدک به خاطر مشکلات! می پرسی چرا ضعیف هستی؟ چرا درس و دانشگاه را رها کردی؟ چرا درس و حوزه را رها کردی؟ چرا با خانمت دعوا کردی؟ چرا کارتان به مشاجره و طلاق کشید؟ می گوید: مشکلات بود. اما با بودن حلم، ما نه احساس تنهایی می­ کنیم و نه در کاری می ­مانیم. یعنی حادثه که می ­آید، نمی­ تواند ما را عقب بزند. حتی نمی­ تواند ما را متوقف کند. وقتی یک حادثه می ­آید، مؤمن ظریف و قوی که حلم را خوب فهمیده، مثل یک موج سوار که وقتی موج می ­آید به جای این­که بایستد تا موج او را عقب ببرد، سوار موج می­ شود، اوج می­ گیرد و جلو می­ رود و لذت می ­برد. بابا در خانه عصبانی است و مثل مسلسل سمت تو شلیک می­ کند. بایست و قشنگ این­ها را بخور. فرصت خوبی است که یاد بگیرم و جوش نیاورم. برای این­که بخندم، برای این­که بروم و او را ببوسم. او سرت داد می­ زند؛ ولی تو او را ببوس، برای این­که با او شوخی کنی. حلم دوست و وزیر مؤمن است و این را بدانید ما بدون دوست و وزیر، هیچ کاری نمی­ توانیم انجام دهیم. کمااین­که هیچ پادشاهی بدون اعوان و انصار و وزیر، هیچ­کاری نمی ­تواند انجام دهد. برای همین در روایت داریم اگر کسی حلم نداشته باشد، هیچ عملی برایش باقی نمی­ ماند. یعنی در ته قضیه حسابی ندارد و همه اش خالی می­ شود. حلم نداشتن، یکسره انسان را تخلیه می کند. نه تنها از بارهای مثبت تخلیه می ­کند، بلکه بارهای منفی را هم برای انسان جذب می ­کند. حلم نمی ­گذارد بارهای مثبت تو خالی شود و مانع ورود بارهای منفی می­ شود. این یک شاه کلید بسیار مهم است. اگر این نداشته باشیم، موفق نخواهیم بود. قطعاً هم در دنیا و هم در آخرت شکست خواهیم خورد. حلم آموختنی است در روایت بالا از امیرالمؤمنین علیه‌السلام کلمه «تعلّموا» این مسئله را بیان می‌کند که حلم را بیاموزید، زیرا حلم آموختنی است. کسانی که خیال یادگیری ندارند، چیزی نمی­ شوند و رشدی نمی کنند. نه فقط در حلم رشد نمی کنند، بلکه هیچ یک از صفات خوب و صفات کمال را بدون تعلیم نمی شود دریافت کرد. باید سرکلاس بروید و مبانی نظری حلم را یاد بگیرید. این جور نیست که صرفا بیایید سر کلاس، بعد حلیم بشوید. حالا یک ضریب بسیار زیبا به نام باور به این تعالیم می­خورد، باورش می­ کنید و بعد تبدیل می­ شود به شما و به آن عمل می ­کنید. در معرفت نفس در بحث تغذیه گفتیم، تغذیه 3 مرحله ی «جذب، هضم و تبدیل» دارد. باید به آن تبدیل شوید، زیرا اگر تبدیل نشوید فایده ندارد. اگر شما جذب بکنید و هضم هم بکنید، به جایی می رسید. «هضم کنید» یعنی اگر شما فردا بخواهید جایی بروید و راجع به حلم صحبت کنید، بهتر از ما می­ توانید صحبت کنید. اما ممکن است خودت یک ذره به آن معتقد نباشی. مثل این­که به شما می­ گویند یک سخنرانی کن که مرده کاری با آدم ندارد. آنقدر قشنگ به این بچه می ­فهمانی که مرده کاری به آدم ندارد، مرده روح ندارد، جسمش حرکتی ندارد. همه ­ی این استدلال­ها را انجام می­دهید، بعد خودتان یک موقعی می‌روید قبرستان تا هوا تاریک می‌شود، نمی‌توانید در قبرستان بمانید. اگر بگویند ده دقیقه در قبر بخواب، نمی­ توانید. بگویند پیش یک مرده بخواب نمی­ توانید. چرا؟ چون تو به آن اطلاعاتت تبدیل نشده ای. اطلاعات باید تبدیل شود و به باور و یقین حاصل شود. باید قبولش کنید. وقتی قبول کردید، مبانی نظری حلم را یاد می ­گیرید و در خانه هم تمرین و تکرار می ­کنید. بردباری، وقار می‌آورد از دیگر خصوصیات حلم، «كفى بالحِلمِ وَقارا[4] = براى وقار آدمى همان بردبارى بس است.» یعنی شخص وقتی حلیم باشد، وقارش را حفظ می­کند. دیگر جوش نمی­ آورد و کارهای ناشایست و سبک از او سر نمی­ زند. امام صادق علیه السلام در وصف مؤمن می فرمایند: «لا یُرى فی حِلمِهِ نَقْصٌ، و لا فی رَأیِهِ وَهْنٌ[5] = در بردبارى او كاستى، و در اندیشه اش سستى دیده نمى‌شود.» نه تنها حلیم است بلکه حلمش نقص­دار نیست. کمکش می­ کند و برایش یک یار ماندنی است. حلم صفت ثابت مؤمن است و از او گرفته نمی­ شود. یاوری شجاع به نام حلم امام علی علیه السلام می­ فرمایند: « وَجَدْتُ الحِلمَ و الاحْتِمالَ أنْصَرَ لی مِن شُجْعانِ الرِّجالِ[6] = بردبارى و تحمّل را بیشتر از مردان شجاع، یاور خود یافتم.» احتمال یعنی تحمل کردن، یعنی باربرداشتن. احتمال از حمل می ­آید، یعنی قوه باربرداری داشتن. من باید بدانم در این مصیبت سهم دارم. باید یک چیزی روی دوشم بیاید و فشاری را تحمل کنم و چیزی را باید با خودم ببرم. اینها مال فطرت است؛ اما طبیعت اصلاً حاضر نیست چیزی بردارد و چموشی می ­کند. به بچه می‌گویند مشق بنویس. اگر بتواند ننویسد نمی نویسد. به هرکسی بگویند، می ­توانید این تکلیف را انجام ندهید، چند نفر وقتی می­ دانند که می­ توانند انجام ندهند، انجام می دهند؟ نماز واجب، چون واجب است می ­ترسیم و می دانیم که اگر نخوانیم، پوستمان کنده است. می­ خوانیم؛ اما صد برابر نمازهای واجب، نمازهای مستحب است. آن هم با چه ثواب هایی، چند نفرمان می­ خوانیم؟ چون می ­توانیم نخوانیم، نمی‌خوانیم. آنجا که فرمودند ثواب نماز نافله بیش از واجب است، درست همینجاست. احتمال یعنی من می­ دانم این بار به دوشم هست و باید آن را بردارم و تحمل کنم. اما طبیعت نمی­ خواهد زیر بار برود. وقتی ولش کنند، حتی اگر واجبات را از او بردارند، دیگر انجام نمی ­دهد. هرچه بگویند: می­ گوید مگر واجب است؟ چون واجب نیست، انجام نمی ­دهد. بنابراین، باید به او تحمیل کرد. این­که امام سلام الله تعالی علیه می فرماید: انسان بدون تلقین به جایی نمی­رسد، یعنی همین. یعنی باید به او زور بگویید. به طبیعت زور بگویید برای رشد فطرت و بار برایش بگذارید. باید به او تحمیل کنیم تا رشد حاصل شود. آزادی طبیعت، به ضرر فطرت است مقوله آزادی، که می گویند ما باید انسان ها را آزاد بگذاریم، انسان ها باید خودشان همه چیز را انتخاب بکنند، بی معنی است. می گویند حجاب را باید آزاد بگذاریم که هرکس خواست، حجاب داشته باشد. مردم را آزاد بگذاریم تا هر کس خواست، شئونات را رعایت کند. به اینها باید گفت: چطور یک بچه را که شاید راضی نباشد ببرید واکسن بزنید، به زور او را می برید و به او واکسن می زنید؟ قطعاً اگر به بچه بگویید واکسن می زنی یا نه؟ می ­گوید نمی زنم. می­ گویید آمپول می­ زنی برای خوب شدن یا نه؟ می­ گوید نمی­زنم. می گویید عمل جراحی می­کنی یا نه؟ می­گوید نمی­کنم. اگر جبر را بردارند و به بچه های 6 ساله بگویند مدرسه می­روید یا نه؟ چند بچه 7 ساله به دبستان می­ آیند؟ چرا در چنین مواردی شما آزادی و حرمت بچه و انسان را رعایت نمی کنید و به آنها می گویید که زوری باید دبستان، راهنمایی، دبیرستان بروی، حتی زوری باید به دانشگاه بروی؟ مثلاً بچه دوست دارد برود حوزه علمیه. ولی به زور او را به دانشگاه می­ فرستند. دوست دارد برود دانشگاه. اما به زور می ­گویند برو حوزه. دوست دارد با فلان کس ازدواج نکند. می­ گویند نه این مصلحت تو است و باید ازدواج کنی. پس آزادی کجاست؟ خیلی از مصالح هست که نمی­ توانیم بگذاریم به حساب این­که اگر شخص دلش خواست انجام دهد، نخواست انجام ندهد. خیلی از چیزها هست که باید جبراً در اجتماع انجام شود. اگر قرار باشد قوه قهریه و قوه غضبیه حکومت، بالای سرش نباشد، خطرناک است. چراغ قرمز چهارراه را نمی ­توانید بدون پلیس بگذارید. تازه دوربین مخفی هم می­ گذارید، باز تقلب می­ کنند و باز تصادف اتفاق می­ افتد. آن وقت راه قوه‌ی شهوت را باز بگذارید و بگویید که مردم آزادند! ببینید چه فاجعه­ ای در اجتماع ایجاد می ­کند. طبیعت این جور نیست که رهایش کنید و بگویید آزاد است. طبیعت احترامی ندارد به این معنا که بخواهد جلوی فطرت قد علم کند یا با مصالح انسان بازی کند. شما طبیعت را محدود می­ کنید و هرکاری که دلش خواست نمی­ گذارید انجام دهد. وقتی می­ گویید بچه عقلش نمی­رسد و من باید زوری او را بفرستم مدرسه و کلاس اول یا راهنمایی، یعنی بچه طبیعت است و فعلاً عقل و فطرتش فعال نیست و نمی تواند مصالح را تشخیص بدهد. پس من باید او را به مدرسه بفرستم. وقتی که بزرگ می­ شود از من تشکر می­ کند. ما از همه معلمینی که ما را کتک زدند تا درس بخوانیم و از والدینی که زور گفتند و علیرغم میل مان، ما را به مدرسه فرستادند، الان تشکر می­کنیم. از این قضیه خوشحال هستیم که به یک ثروت رسیده ایم و با هیچ چیزی حاضر نیستیم آن را عوض کنیم. طبیعت انسان از رفتن به زیر بار احتمال و حلم، فرار می‌کند احتمال یعنی باید قبول کنید که زیر بار یک چیزهایی بروید و باید چیزهایی را بپذیرید. باید در روابط زنانشویی حتما یک فشاری را تحمل کنید. اینکه انتظار داشته باشی همیشه حرف، حرف تو باشد، نمی شود. باید قبول کنی که پدرت حقی برگردنت دارد و تو وظایفی نسبت به او داری و باید پدرت را تحمل کنی. باید مادرت را احترام بگذاری. اینها حرمت دارند. باید نسبت به خواهر و برادرت احساس مسئولیت کنی. باید نسبت به فامیل و ارحام، نسبت به استاد، نسبت به شاگرد باری را تحمل کنی. نسبت به اجتماع، نسبت به ولی فقیه، نسبت به مسلمان­ هایی که در دنیا هستند هم همینطور. انسان، اگر قرار باشد بار نکشد و چیزی را تحمل نکند، انسان نیست. یک کسی مثل شهید چمران توی آمریکا نانش توی روغن است. شاگرد اول دانشگاه، چقدر اصرار دارند که او را با آن تحصیلات عالی نگه دارند. اما چون نمی­ تواند به عنوان یک انسان این وضعیت را بپذیرد، به لبنان می‌رود. چون باید بار دیگران را تحمل کند. فطرت این جوری است که خودش را زیر بار می­دهد. اما طبیعت از زیر بار فرار می­کند. فطرت نمی­تواند ببیند یک نفر شب گرسنه می­خوابد و این راحت باشد. کسی که این جوری است، حتما فطرت مدار نیست، بلکه طبیعت مدار است. بعضی ها لشکرهای قوی دارند. مردان شجاع، قوی، اسلحه، مهمات، پول، دارند. اما بعضی ها حلم و صبوری دارند. این دو گروه با هم جنگ می­کنند. « كَمْ مِنْ فِئَةٍ قَلِیلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً كَثِیرَةً بِإِذْنِ اللّه[7] = بسا گروهى اندك كه بر گروهى بسیار به اذن خدا پیروز شدند.» اول از رابطه دو تا طبیعت مثال می­زنم و نه فطرت و طبیعت. در رابطه با دو تا طبیعت، لشکر ویتنام را و لشکر آمریکا را در نظر بگیرید. آمریکا از هر جهت برتری دارد. ولی در نهایت شکست می­ خورد، چرا؟ چون ویتکنگها چیزی دارند که آمریکایی­ها ندارند و آن صبر و حلم است. سربازش یک­دانه برنج را در دهانش می­اندازد و تا غروب می­مکد و پیروز می­ شوند. آمریکایی که از همه جهت همه امکانات را دارد، امّا چون لشکر بدون حلم موفق نیست، شکست می­خورند. آمریکایی ها همه عیش و نوششان باید فراهم می‌شد تا می‌جنگیدند. ولی ویتکنگها این جوری نبودند. هرجای دنیا که دو تا گروه حتی دو گروه باطل به هم برخورد کردند و یکی از آنها حلیم و صبور بودند، موفق و پیروز شدند بر آن گروهی که صبور نیست. افراد و گروه های بردبار همیشه پیروزند در جبهه فطرت و طبیعت هم که نگاه کنید قرآن می­فرماید: «إِنْ یَكُنْ مِنْكُمْ عِشْرُونَ صَابِرُونَ یَغْلِبُوا مِائَتَین[8] = اگر از [میان] شما ۲۰ تن شكیبا باشند، بر ۲۰۰ تن چیره مى ‏شوند.» در اینجا خداوند پیروزی را برده روی صبر. وقتی به امکانات بسیجی های ما نگاه می­کردید،  امکاناتشان در مقابل دشمن خیلی ضعیف و کم بود. 18 – 17 کشور، دو ابرقدرت و سایر قدرت­های بزرگ به جنگ ما آمدند. کشورهای خلیج فارس میلیاردها دلار، به نفع آمریکا نفت می ­فروختند. کویت نفت های منطقه بی­طرف را می­فروخت و دلارش به نفع عراق بود. برای اولین بار دو تا ابرقدرت شوروی و آمریکا با هم آمدند. 16- 17 کشور، آلمان، ایتالیا، مصر، اردن، اسپانیا، شیلی، این­هایی که در ساخت بمب­های شیمیایی دخالت داشتند، همه آمده بودند بااین بسیجی­ها بجنگند. لشکر بسیجی بعد از ایمان به خدا حلم بود. خانواده شهدا شهید می­دادند و می­گفتند، این گل پرپر شده، هدیه به رهبر شده. ککش هم نمی­گزید. نمی رفت به امام و دولت فحش بدهد و بگوید: آی نجنگید! جنگ را تمام کنید! چون بچه های ما دارند کشته می­ شوند. نه؛ بلکه تأیید می­ کردند و می­ گفتند خودمان هم می آییم. این ملت را چه کسی می­ تواند شکست بدهد؟ راجع به غذا بهانه نمی­ گرفتند. در اوایل جنگ من یادم هست وضعیت غذا خیلی افتضاح بود. بعدها کم کم نان آمد، نان گاوی به ما می دادند. نان هایی را که می خواستند ببرند به طویله ها آنها را به ما می دادند و بسیجی ها عشق هم می کردند این­ها را می خوردند. ما شب دومِ کربلای 5 زدیم به خط. بچه های لشکر 25 کربلا را دیدیم که آنها 10- 20 ساعت در آب مقاومت کرده بودند و جلوی عراقی ­ها ایستاده بودند. شوخی نیست ۲۰ ساعت داخل آب بایستی. دشمن با اینها چه کار می­ توانست بکند؟ خود صدام بریده بود. می گوید، این­ها وقتی به عملیات می‌آیند، مثل گوسفندانی هستند که به یک چمن­زار و مرتع تر و تازه رسیده اند. اینها همانطوری حمله می­ کنند. به آنها می­گفتی عملیات نیا، به جای این­که خوشحال شوند، گریه می­ کردند. در بیمارستان می گفتند تو باید 5 روز بیشتر استراحت کنی. کی از استراحت بدش می ­آید؟ اما می­گفت: من 5 روز استراحت کنم؟ یواشکی از پنجره ملافه را آویزان می کردند و مثل محمد زنگنه خدا بیامرزدش، دوباره به جبهه برمی‌گشتند. این حلم است و این پیروز می­ کند. قرآن می ­فرماید: همیشه اگر گروهی صبور بود، پیروز می شود. اگر استقامت کرد پیروز می شود. «وَأَنْ لَوِ اسْتَقَامُوا عَلَى الطَّرِیقَةِ لَأَسْقَیْنَاهُمْ مَاءً غَدَقًا[9] = و اگر [مردم] در راه درست پایدارى ورزند قطعا آب گوارایى بدیشان نوشانیم.» اگر مقاومت کنید به آن آب حیات خواهید رسید. مقام معظم رهبری فرمود: دشمن سعی دارد جوان ها را ناامید کند. اصلاً نباید ناامید شویم. نهایتاً ما را از کجا می ­خواهند ببرند؟ غیر از کربلا هست؟ آقا فرمودند، اگر فشار بیاورند خبری از صلح امام حسن نیست. چیست؟ کربلاست. مرغابی را از آب ترساندن که معنا ندارد. شما ببینید کربلایی­ ها شب عاشورا چقدر عشق و حال می کردند. بسیجی ­های خودمان بهترین و شیرین­ترین شوخی هایشان در شب عملیات بود. دیگر از چه بترسیم؟ از چه ناامید شویم؟ معصوم ع می فرماید: حلم و احتمال را برای خودم بهتر، مناسب­تر و یاور­تر از مردان شجاع دیدم. در کربلا 72 نفر هستند. تعداد کشته های عمر سعد را نگاه کنید چقدر است؟ تنها علی اکبر سلام الله تعالی علیه، شب اول ۳۰ نفر را برمی دارد و می­روند که آب بیاورند. می­زنند به آب، از دماغ یک نفر هم خون نمی آید. کلی را آنجا می­کشند و آب هم برمی دارند و می­آورند. این علی اکبر علیه السلام است. این علی اکبری است که وقتی تا کشته شود و تا وقتی که بی رمق گردد و خسته شود، تیر و عمود بخورد، ۲۰۰ نفر را می­کشد. آقا شیخ جعفر خیلی قشنگ نوشته است: ۲۰۰ نفر را اگر دست پایشان را ببندند تا ظهر نمی توانید سرشان را ببرید. سیدالشهدا هزار و ۱۵۰ نفر را به درک واصل می­کند تا خسته می شود و در اثر خستگی تیر می­خورد و شهید می­ شود. اینطور است که حلم قدرت می ­آورد. از نظر ظاهری هم قدرت می­آورد. این یاور است. افراد حلیم، خودساخته و مؤمن به دردمان می­ خورند. ع ل 194 حلم/ عزت/وقار [1] . بحار الأنوار : ۷۷/۲۸۲/۱ . [2] . سوره بقره/156. [3] . بحار الأنوار : ۷۸/۶۲/۱۴۰ . [4] . غرر الحكم : ۷۰۲۶ . [5] . الخصال : ۵۷۱/۲ . [6] . غرر الحكم : ۱۰۱۳۹ . [7] . سوره بقره/249. [8] . سوره انفال/65. [9] . سوره جن/16. مباحث حلم در قالب سی دی و کتاب کار 

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11376
زمان انتشار: 4 دسامبر 2019
| |
امام حسن عسکری(ع) و منحرفان فکری

امام حسن عسکری(ع) و منحرفان فکری

حضرت امام حسن عسگری(ع) به روایت مشهور در هشتم ربیع الثانی در سال 232 هجری قمری در مدینه متولد شدند. ایشان در سال 235 ه . ق که چهارساله بودند، با پدر بزرگوارش امام هادی علیه السلام به سکونت در سامرا مجبور شد و حدود نوزده سال با پدر خویش در این شهر ساکن بود. پس از شهادت پدر، به مدت شش سال امامت کرد و در این مدت به علت سخت گیری بیش از حد عباسیان، با تقیه بسیار رفتار می کرد و جز یاران نزدیک، کسی را برای ملاقات نمی پذیرفت.

یکی از اهداف و برنامه های کلّی پیامبر و معصومان علیهم السلام حراست و مرزبانی از اندیشه های اسلامی بود که با آغاز بعثت و دعوت پیامبر شروع شده و هریک از امامان بزرگوار به تناسب شرایط زمانی خود به این وظیفه مهم و خطیر پرداخته اند. چنانکه ملاحظه می کنیم، حضرت محمد صلی الله علیه و آله وسلم با بسیاری از گروه ها همانند: دهری ها، زنادقه، براهمه و غیر آنان و همچنین امامان علیهم السلام با افراد و گروه های بسیاری که به ظاهر مسلمان بوده، اما افکار خارج از اندیشه های دینی و اسلامی داشتند، به بحث و گفت و گو و مقابله جدّی می پرداختند. بدین شکل که اگر فرد یا افرادی دچار اشتباهات یا تناقضاتی می شدند، نخست به هدایت و روشنگری و به دور از هرگونه موضع گیری کار خود را آغاز می کردند؛ اما همین که احساس می شد، این فکر انحرافی به دنبال جریانی پنهان یا آشکار، خود را نشان داده است فوراً دست به افشاگری علیه آنان می زدند. و گاهی نیز همین اندیشه ها که هر روز در لباس نویی خود را در جامعه اسلامی آشکار می کرد، خلفای بنی عبّاس را هم به دام انداخته و گاه می شد همان افکار غلط، سیاست نظام را ترسیم می نمود. مثلاً در زمان امام هادی علیه السلام مسأله «خلق قرآن» در جامعه اسلامی بالا گرفته و طرفداران زیادی پیدا کرده بود و چند خلیفه عبّاسی به تبعیّت از یک دسته، گروه مخالف را در زیر بدترین فشارها و شکنجه ها وادار به پیروی از عقیده خود می کردند. از جمله کسانی که در سال 220 ق. بر سر همین عقیده، شلاّق زیادی خورده و شکنجه فراوانی دید و مدّتی در زندان به سر برد، احمد بن حنبل1 بود که از او می خواستند تا دست از عقیده خود برداشته و با خلیفه عبّاسی هم نظر شود. بی شک یکی از علل و انگیزه های جدا ساختن امامان علیهم السلام از امت اسلامی، همین جهت بود که عدّه ای از خدا بی خبر می خواستند با استفاده از قدرت خلافت اسلامی، جامعه را به سمت و سویی که خود می خواهند، بکشانند و جوانان را نسبت به باورهای دینی سست کنند و آنها را در دامان همان اندیشه های باطلی که از پیش طرّاحی کرده و رواج داده بودند، بیندازند تا کسی نتواند آزادانه در برابر این تهاجم ایستادگی نماید. این نوشتار، به بخش بسیار کوچکی از این تلاش های جدّی پرداخته است. امام و نگهبانی از اندیشه اسلامی دوران امام یازدهم، یکی از دوران های سخت و دشواری بود که افکار گوناگون از هر سو «جامعه اسلامی» را تهدید می کرد. و با اینکه امام در نهایت فشار به سر می برد، اما وی همانند پدران خود، لحظه ای از این مسأله غفلت نورزیده و در برابر گروه ها و مکتب های التقاطی و اندیشه های وارداتی و ضدّ اسلامی از جمله: صوفیان، غُلات، مُفَوّضه، واقفیه، دوگانه پرستان و سایر دگراندیشان، سخت موضع گرفته و با شیوه های خاصّ خود، کارهای آنها را خنثی نموده و نقش بر آب می کرد. آگاه ساختن فیلسوف عراق مورّخان نوشته اند: در زمان امام حسن عسکری علیه السلام فیلسوفی در عراق می زیست به نام «اسحاق کِندی». وی به خیال این که در قرآن تناقض وجود دارد، در خانه نشست و مشغول تدوین و تألیف کتابی در تناقض قرآن شد. ابن شهرآشوب می نویسد: روزی یکی از شاگردان اسحاق کِندی به محضر امام حسن عسکری علیه السلام وارد شد. امام به وی فرمود: آیا در بین شما فرد توانایی پیدا نمی شود که استادتان کِندی را در آنچه که آغاز کرده، رد کند و او را از این کار باز دارد؟! او گفت: ما همه از شاگردان او هستیم و چگونه می توانیم در این خصوص یا در دیگر مسائل بر استاد خود اعتراض کنیم؟! حضرت فرمود: آیا آنچه را که به تو بیاموزم، به او می رسانی؟ عرض کرد: آری. امام فرمود: به نزد او روانه شو و نخست با وی معاشرت نیکی داشته باش و به هر چه نیاز دارد، کمکش کن. هنگامی که با او انس گرفتی، به او بگو: سؤالی به ذهنم رسیده است که دوست دارم آن را از تو بپرسم. او خواهد گفت: سؤال کن. پس به او بگو: اگر گوینده (آورنده) این قرآن نزد تو بیاید و از تو بپرسد: آیا احتمال وجود دارد که مقصود خداوند از این گفتار، غیر از آن باشد که شما پنداشته ای و در پی آن هستی؟ او به تو خواهد گفت: آری، این احتمال وجود دارد. زیرا انسان هنگام شنیدن، بهتر متوجّه معانی می شود و آنها را درک می کند. چون چنین گفت، به او بگو: شما چه می دانی شاید منظور گوینده کلمات قرآن غیر از چیزی باشد که شما تصوّر کرده ای و او الفاظ قرآن را در غیر معانی خود استعمال کرده باشد. آن مرد از حضور امام حسن عسکری علیه السلام مرخّص شده و به سوی استاد خود، فیلسوف عراقی، رهسپار گردید و مدّتی به دستور آن حضرت با او به نیکی رفتار کرد و سرانجام در فرصت مناسب، سؤال پیشنهادی امام را از او پرسید. کِندی گفت: یک مرتبه دیگر این سخن را برایم بیان کن. وی بار دیگر سخن امام را بیان نمود. کِندی درنگی کرده و مقداری فکر کرد و دریافت که هم از نظر لغت و هم از نظر علمی این امر کاملاً محتمل است و در نظرش این سخن کاملاً صحیح آمد. از این روی به شاگردش گفت: تو را سوگند می دهم که بگویی این سخن را از کجا آموختی و چه کسی آن را به تو گفته است؟ راوی می گوید: گفتم: این، چیزی بود که بر قلبم گذشت؛ لذا از شما پرسیدم. گفت: هرگز! همانند تو محال است بر چنین چیزی دست پیدا کند و به این مرتبه از این سخن برسد! حال به من بگو که این سخن را از کجا آوردی؟ گفتم: این، دستوری بود که ابومحمّد ـ عسکری علیه السلام ـ به من یاد داده است. گفت: درست گفتی، چرا که چنین سخنانی تنها از همان خاندان صادر می شود. سپس آتشی درخواست کرده و هر آنچه را که نوشته بود، در آتش سوزاند.2 برخورد با غلات و مُفَوِّضه از دیگر برخوردهایی که امام حسن عسکری علیه السلام با منحرفان فکری داشت، همانا موضع گیری در برابر غلات و مفوّضه بود؛ یعنی همان هایی که عقیده داشتند: خداوند در ابتدای آفرینش با خلقت کردن پیامبر، همه چیز را به او واگذار کرده، سپس این پیامبر است که دنیا و هر آنچه که در او هست را آفریده است. و برخی گفته اند: خداوند این اختیار را به علیّ بن ابیطالب علیه السلام داده است.3 و چون این اندیشه انحرافی لطمه شدیدی بر عقاید مسلمانان می زد، و پیامدهای ناگواری در پی داشت، بدین جهت از آغاز پیدایش این تفکّر غلط، مورد نکوهش معصومان علیهم السلام قرار گرفت و این طایفه را بدتر از یهود و کفّار قلمداد کردند. زیرا چیزی مدّعی شده بودند که حتّی یهود و نصارا هم نگفته بودند. چرا که یکی از آثار این تفکّر غلط، غُلوّ درباره پیامبر و معصومان علیهم السلام بود. از این رو، امام عسکری علیه السلام مسلمانان را از پیروی چنین افرادی با چنین افکاری بر حذر می داشت و گاهی با برخی از ساده اندیشان و فریب خوردگان بسیار بزرگوارانه برخورد می کرد، به امید آنکه از باور خود دست بردارند. امام عسکری علیه السلام و ادریس بن زیاد علاّمه مجلسی از «ادریس بن زیاد کَفَر توثایی» نقل کرده که وی می گفت: من از جمله افرادی بودم که در باره آنها غُلوّ می کردم. روزی برای دیدار با ابومحمّد عسکری علیه السلام روانه سامرّا شدم؛ وقتی که وارد شهر شدم، از فرط خستگی خود را بر پلّکان حمّامی انداخته و کمی به استراحت پرداختم. در این بین خواب چشمان مرا ربود؛ پس بیدار نشدم مگر با صدای کوبیدن آرامی که به وسیله چوب دستی که در دست امام عسکری علیه السلام بود. پس با همان اشاره از خواب بیدار شده و او را شناختم. فوراً از جای برخاسته و در حالی که آن حضرت سوار بر اسب و غلامان و پیشکاران اطرافش را گرفته بودند، پا و زانوی مبارکش را بوسه زدم، اوّلین سخنی که امام در این ملاقات کوتاه به من فرمود، این بود: «یا ادریس! «بل عباد مکرمون، لایسبقونه بالقول و هم بأمره یعملون»؛4 ای ادریس! بلکه آنان بندگان مقرّب خدایند و در گفتار بر او سبقت نمی گیرند و به فرمان وی عمل می کنند.» در این جا حضرت با عنوان کردن این آیه خواستند به او بفهمانند که اندیشه غُلوّ درباره ما باطل است و ما از خود هیچ اختیاری جز آنکه خداوند اراده کند، نداریم؛ چرا که ما به دنبال امر و اراده خدا بوده و فرمان او را انجام می دهیم. ادریس که از جواب کوتاه امام عسکری علیه السلام کاملاً آگاه شده بود، در پاسخ امام گفت: ای مولای من! مرا همین کلام بس است؛ زیرا آمده بودم تا این مسأله را از شما بپرسم.5 امام عسکری علیه السلام و کامل بن ابراهیم در ملاقاتی که «کامل بن ابراهیم» به نمایندگی گروهی از مفوّضه با امام داشت، وی پاسخ سؤالات خود را از امام عصر علیه السلام چنین دریافت کرد: مفوّضه دروغ گفته اند، بلکه دلهای ما ظرفهای مشیّت الهی است. پس اگر او بخواهد، ما می خواهیم.» امام عسکری علیه السلام در جهت تأیید گفتار فرزندش امام عصر علیه السلام و ردّ گفته مفوّضه، به کامل بن ابراهیم فرمود: «پاسخ خود را دریافت کردی، دیگر برای چه اینجا نشسته ای، از جای برخیز...»6 موضع گیری در برابر واقفیّه یکی دیگر از گروه های انحرافی که پس از شهادت امام موسی بن جعفر علیه السلام پدید آمد، آنهایی بودند که ادّعا داشتند: موسی بن جعفر علیه السلام هنوز از دنیا نرفته است. بنیانگذاران این طایفه، زیاد بن مروان قندی، علی بن أبی حمزه و عثمان بن عیسی می باشند و علّت انکار آنان در آغاز کار، این بود که نزد این سه نفر، اموالی از حضرت موسی بن جعفر علیه السلام وجود داشت، چون نمی خواستند اموال امام کاظم علیه السلام را به فرزندش امام رضا علیه السلام تحویل دهند، شهادت امام کاظم علیه السلام را منکر شدند. در پاسخ نامه امام رضا علیه السلام ـ که به آنها نوشته بود تا اموال را بازگردانند، زیرا او قائم مقام پدرش موسی بن جعفر علیه السلام است ـ زیاد قندی و ابن ابی حمزه، منکر چنین پولی در نزد خود شدند و اما عثمان بن عیسی به حضرت نوشت: پدرت هنوز زنده است و هر که چنین ادّعایی کند، سخن باطلی گفته و تو هم اینک به گونه ای عمل کن که خود می گویی از دنیا رفته است. ولی او به من دستور نداده چیزی به تو بدهم...7 آری، این گروه با توقّف در امامت موسی بن جعفر علیه السلام از همان ابتدا مورد لعن، نفرین و برائت امامان علیهم السلام بوده و به گروه «مَمْطوره» نیز اشتهار یافتند.8 علاّمه مجلسی از «احمد بن مطهّر» روایت کرده: برخی از یاران ما به امام حسن عسکری علیه السلام نامه نوشته و از وی درباره کسی که بر حضرت موسی بن جعفر علیه السلام توقّف کرده ـ و فراتر نرفته است ـ سؤال کرده بود که: آیا آنها را دوست داشته باشم یا از آنان بیزاری جویم؟ حضرت در پاسخ فرمود: «آیا برای عمویت آمرزش می خواهی؟ خداوند عمویت را نیامرزد، از او بیزاری بجوی و من در پیشگاه خداوند از آنها بیزاری می جویم. پس با آنان دوستی نداشته باش، از بیماران شان عیادت مکن و در تشییع جنازه های مردگان شان حاضر مشو و بر امواتشان نماز نخوان، خواه امامی را از سوی پروردگار منکر شوند، و یا امامی را که از سوی خداوند نمی باشد، بر آنها اضافه کند و یا قائل به تثلیث باشند. بدان، کسی که تعداد ما را اضافه بداند، مانند کسی است که از تعدادمان کاسته باشد و امامت ما را انکار کند.» تا قبل از این مکاتبه و جریان، شخص سؤال کننده نمی دانست که عمویش هم در ردیف «واقفیان» است و حضرت او را از این موضوع آگاه ساخت.9 پی نوشت ها: 1. تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 472؛ تاریخ طبری، ج 7، ص 195؛ الامام الصّادق و المذاهب الاربعه، ج 4، ص 456. 2. مناقب آل ابی طالب(ع)، ج 4، ص 424؛ با  

کلیدواژه ها: ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11372
زمان انتشار: 30 نوامبر 2019
| |
آدم عاقل، بردبار است

حلم، جلسه 4، 79/11/06

آدم عاقل، بردبار است

امیرالمؤمنین علیه‌السلام می‌فرمایند، جوهره‌ی حلم، عقل است. يعني هرقدر شخص عاقل‌تر و فهميده‌تر باشد، حليم‌تر و بردبارتر است. « الحِلمُ نورٌ جَوهَرُهُ العَقلُ[1] = بردبارى، نورى است كه جوهره آن خرد است.

شبیه به این روایت را ما جاهای دیگر هم داریم. مثلاً، حلم و بردباری میوه‌ی علم است. یعنی چه كسی می‌تواند بردبار باشد؟ كسی كه فهمیده باشد. منظور از علم، سواد داشتن نیست. یا كسی كه مثلاً درس دانشگاه خوانده یا خواندن و نوشتن بلد باشد. یا منظور از آدم فهمیده، فقیه نیست. فقیه یعنی کسی که دین را خوب فهمیده باشد. ‌كسی كه جوش می‌آورد و داد و فریاد می‌زند و خشونت در رفتارش هست، بخصوص در مورد كسانی كه خداوند امر كرده به مدارا و بردباری و خوش­رفتاری نسبت به آن‌ها و بخصوص كسانی كه اگر انسان نسبت به آن‌ها غضب كند، خودش به آتش غضب الهی خواهد سوخت. مثل والدین و در درجه­ی بعدی خانواده، همسر، فرزند. اشخاص عالم، فهمیده و عاقل، اینها را رعایت می‌كنند. اشخاص عاقل و عالم حلیم هستند. «تغافل و تجاهل» نشانه عقل و از شاخه‌های حلم است ثمره‌ عقل، حلم است. از شاخه‌­های حلم، تغافل و تغافل است نسبت به كارهایی كه دیگران با ما می‌كنند. یعنی باید ناملایمات را تحمل کنیم وگاهی خودمان را به بی‌خیالی بزنیم، به نفهمی و غفلت بزنیم. مثل اینکه اصلاً كسی فلان برخورد را با من نكرده است. انگار نه انگار كه اصلاً این حرف را به من گفته است. برای همین فرمودند: «إنّ العاقِلَ نِصفُهُ احتِمالٌ، و نِصفُهُ تَغافُلٌ[2]= خردمند، نصفش تحمل و بردبارى است و نصف دیگرش نادیده گیری.» عقل مساوی است با كل بهشت. نصف شخصیت عاقل تحمل است. این یعنی ظرفت دارد. مثل یك بادكنك پر نیست كه وقتی به او فشار بیاوری، عكس‌العمل نشان بدهد و بتركد. بعضی‌ها این‌طوری هستند. آنقدر از طبیعت‌گرایی چاق شده اند که تا یك چیزی خلاف میلشان باشد، به خشم می‌آیند و جوش می‌آورند و داد می‌زنند. نصف دیگر آدم عاقل، بی‌خیالی است. بی‌خیالی یعنی خیلی زیركانه مشکلات را رد می‌كند. چرا؟ چون می‌داند اگر گیر بدهد، هم شدیداً فطرت خودش آسیب می‌بیند و هم به طرف مقابل آسیب می‌زند. یعنی غضب چیزی است كه فقط خود شخص را نمی‌سوزاند؛ بلکه اطراف را هم آتش می‌زند. گاهی شعله‌هایی ایجاد می‌كند كه تا قیامت خاموش نمی‌شود. برای همین در روایت داریم «سوء الخلق ذنب الله یغفر= بداخلاقی گناهی است كه هرگز بخشیده نمی‌شود». غضب فشار قبر زیادی به بار می‌آورد، مارها، عقرب‌ها، سگ‌های درنده و بدخو و تندی را در قبر، برزخ و قیامت بر انسان مسلط می‌كند. آدم بردبار، «خود» را به بلندای ابدیت دوست دارد آدم عاقل و حلیم كسی است كه «منِ» خود را به بلندای ابدیت دوست دارد و از آن محافظت می‌كند. بی‌ظرفیتی، داد و فریاد كردن و غضب پای انسان گران تمام می‌شود. این­جا ما فکر می­کنیم غضب 5 دقیقه طول کشید و من داد و فریاد راه انداختم. این 5 دقیقه را درمحاسبه­ی قیامت ببرید. آن‌جا چه كسری از عذاب، برای انسان درست می‌كند؟ یك گناه كوچك آدم در اینجا انجام دهد، می‌فرماید، حداقل 100 سال در جهنم گرفتار است. مبنا را توجه كنید. بحث نسبت، بحث مهمی است. اگر آن را متوجه نشویم، نمی­دانیم در این دنیا می‌خواهیم چه‌كار كنیم؟ فرض کنید، این نیروی زیردست تو خدماتی است، از روی عصبانیت چهار تا داد بی­جا سرش زدی، او هم برای این‌كه نانش قطع نشود به رئیسش چیزی نمی‌گوید. ولی بدان که در بدترین جا و بدترین موقع، به نیروی زیردستت، به زنت، بچه‌ات عصبانی شدی و چون آن‌ها می‌ترسند، چیزی نمی‌گویند. آن‌ها سكوت می‌كنند و می‌گویند باباست دیگر، باید تحملش كنیم. مرد است و باید تحملش کنیم. رئیس است و باید تحملش كنیم. شدیدترین عذاب‌ها همین جا است. چون پیغمبر اکرم صلی‌الله علیه و آله و سلم فرمودند: «بدترین مردم كسی است كه انسان‌ها از او حساب ببرند». حساب بردن یعنی چه؟ یعنی علوّ و کبر، و این خطرناك است که انسان بخواهد یک ­نفر از او حساب ببرد. این روحیه ­ی جهنمی است. بعضی‌ وقت‌ها انسان آن­قدر بی‌شعور می‌شود، آن­قدر دچارتكبر می‌گردد كه هم بد می‌کند و هم انتظار دارد، دیگران بیایند و بگویند چشم! حق با تو است و او را آرام كنند. كسی باید بیاید از او معذرت بخواهد تا آرام شود. حتی فكر نمی‌كند كه اصلاً این مشكلی كه پیش آمده و عامل این عصبانیت چیست؟ ما در محضر خداییم. در محضر امام زمانیم. در محضر رسول الله هستیم. مگر عربده‌كشی، غرغر كردن شوخی است؟ آن هم آن‌جایی كه اصلاً ما حق نداریم. انسان یک­ذره دقت كند كه فرشته‌ها دارند نگاهش می‌كنند و در محضر امام زمان علیه‌السلام آدم وحشی‌بازی در بیاورد. باطن انسان در چنین مواقعی خیلی زشت می‌شود. اگر می‌توانست باطن خودش را در آن حالت نگاه كند، می‌فهمید چه درنده و چه اژدهایی شده است. پس به داد خودت برس. الان که جوان هستی، طاغوت بودن و متكبر بودن را کنار بگذار. بگو: من كیستم که همه چیز باید با میل من جور دربیاید؟ ازمبانی بندگی این است که انسان عبد باشد و در ­مقابل خدا برای خود هیچ چیزی سراغ نداشته باشد. یعنی بگوید:«لا یملک لنفسه نفعاً و لا ضراً و لا موتاً و لا حیاتاً و لا نشوراً= بنده‌اى كه سود و زیان و مرگ و حیات و رستاخیزش را در اختیار ندارد.» انسان منیّت دارد. در میان جمع، به ظاهر از احترام به حقوق دیگران حرف می زند و شعار می‌دهد. قانون گرایی را شعار می‌دهد. اما خدا نكند همین‌هایی كه دارند شعارهای قانون‌گرایی می‌دهند، یك‌بار نظرشان تأمین نشود.  یا قانون بخواهد پا روی دم آن‌ها بگذارد. همه چیز را به هم می‌ریزند. این منیت و انانیت آنها را نشان می‌دهد. کمال خرد در چیست؟ امام علی علیه‌السلام می‌فرماید: «الحِلمُ تَمامُ العَقلِ[3]= بردبارى، كمال خرد است.» بنابراین، آن‌جایی كه ما كم می‌آوریم، به عقلمان لطمه وارد شده و عقل نمی‌كشد و از عقل كم داریم. کسی كه عربده‌كش است، چاقو می‌كشد، داد و فریاد می‌زند، می‌گویند دیوانه شده، زنجیری است، یعنی تعادل ندارد. اگر عقلی باشد انسان تسلط و تعادل پیدا می‌كند. گاهی اتفاق می‌افتد شخص حلیم هم ممکن است در زندگی از کوره در برود و دادی بزند که این مسئله هم به ندرت اتفاق می‌افتد. ما برای خودمان بهانه می‌تراشیم كه ما ساداتیم، جوشی هستیم، من یك ذره مغرورم، من یك كم عصبانی‌ام، فشار كار بیرون نمی‌گذارد و ... و ... اما همه اینها راه دارد. من قبول دارم كه ممكن است فشار كار انسان را اذیت كند. محل كار است و هزارتا گرفتاری دارد. اصلاً یك نفر از من خوشش نمی‌آید و برای آدم پاپوش و گرفتاری درست می‌كند. همه­ی ارزش حلم همین جاها است وگرنه من خانه بیایم و زنم غذای عالی درست كرده باشد و در خانه، همه مرتب باشد و هیچ مشكلی نباشد، شكمم سیر باشد، جیبم پر از پول باشد، هنر نیست که خوش‌اخلاق باشم. این هم یك حیوانیت است. مثل مار، مثل شیر. شیر هم این‌طوری است. شما در فیلم‌های مستند نگاه كنید. شیر خوابیده، آهوها و حیوانات دیگر پیش شیر راه می‌روند و شیر با آن­ها كاری ندارد. چون سیر است. مار یك شكم می‌خورد 6 ماه می‌گیرد می‌خوابد و اصلاً كاری به كسی ندارد. فرق انسان با حیوان همین است که وقتی انسان مشكل دارد، باید عصبانی نشود و کار به کار کسی نداشته باشد. آن موقعی كه شرایط جور نیست، باید داد نزند و كسی را تحقیر نكند. نه این‌كه همه چیز جور باشد، شكم سیر، جیب هم پر پول باشد، و در خانه همه چیز میزان باشد، هیچ آدم بداخلاق و غیرطبیعی هم اطرافم نباشد، بخندم و پرستیژ ظاهر را رعایت كنم و همیشه لبم خندان باشد. این چه هنری است؟ آن موقع كه گرفتار هستی، مریض هستی و سرت درد می‌كند، یک نفر از نزدیکانت فوت کرده، در این مواقع آدم باید تعادل را حفظ كند. اگر کسی اینطور بود هنر كرده و می‌شود انسان. «الَّذِینَ إِذَا أَصَابَتْهُمْ مُصِیبَةٌ قَالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ[4]= [همان] كسانى كه چون مصیبتى به آنان برسد مى‏ گویند ما از آن خدا هستیم و به سوى او باز مى‏ گردیم.» مصیبت فقط آن نگاه ابدی را جلوی چشم انسان می‌گذارد. تا گرفتار می‌شود، با آن نگاه، نگاه می‌كند و عصبانیتش فروکش می‌کند. در بحث «بلا» گفتیم که چگونه وقتی بلا سر ما می‌آید، اتصال ما به ابدیت بیشتر می‌شود. ما بیشتر مواقع خدا را بر مبنای طبیعت، ارزش گذاری می کنیم. با خدا اینگونه معامله می‌کنیم. خدایا طبیعتم اگر تأمین شد، من هم متدین و مؤمن و خوش اخلاق و معنوی هستم و اگر طبیعتم تأمین نشد، نیستم. خدا را نباید با طبیعت مان ارزیابی کنیم. اینگونه است که انسان کوچک می‌شود و پایین می‌آید. نظم دهنده برنامه‌های مؤمن، بردباری است امیرالمؤمنین علیه‌السلام می­ فرمایند: «الحِلمُ نِظامُ أمْرِ الْمُؤْمِنِ[5]= بردبارى، مایه سامان یافتن كار مؤمن است.» این خیلی قشنگ است. به تسبیح نگاه کنید. چیزی که دانه های آن را جمع می‌کند، نخ یا بند تسبیح است. در کار مؤمن این بند «حلم» است. حلم کارها را در یک جهت و ردیف قرار می‌دهد. حضرت فرمودند: وقتی حلم نیست، هیچ کدام از عبادات شخص برایش نمی‌ماند و همه نابود می‌شود. 5 سال 10 سال مجاهده با نبودن حلم و بردباری خراب می‌شود. یک دفعه می‌بیند هیچ چیز در نامه عملش نیست. جنینی كه در رحم مادر هست، 9 ماه را باید بطور کامل صبر كند. با حوصله و آرامش جذب كند. جنین مضطرب سالم متولد نمی‌شود. در رحم دنیا اگر می‌خواهی سالم به آخرت منتقل شوی، اسلحه‌ات حلم است. ‌باید حوصله داشته باشی و بردبار باشی. آدم جوشی، عصبانی و بی‌طاقت، نمی‌تواند كاری بكند. یك مدیر خوب، اگر می‌خواهد كارهایش از دستش درنرود، باید حلیم باشد. یك پدر خوب در خانواده، اگر بخواهد زمام امور خانواده را در دست بگیرد و كم‌كم وضعیت خانواده را سر و سامان بدهد، باید حلیم باشد. گاهی خانواده دچار حوادث و بحران­های خیلی زیادی می‌شود. اتفاقات بدی در خانواده می‌افتد. از یك طرف فشار مالی، فشار طلبكارهای بی‌انصاف، از یك طرف انتظارات به‌جا یا بی‌جای فامیل، از یك‌طرف انتظارات به جا و نابجا زن و بچه،‌ بچه می‌خواهد مدرسه برود و ثبت‌نام كند، لباس می‌خواهد، كفش می‌خواهد، كتاب و دفتر می‌خواهد و ما نداریم. كسی كه بخواهد كاری كند تا كارها نظم پیدا كند و درست شود، باید آرامشش را حفظ كند و حلیم باشد و جوش نیاورد. گاهی تو یك‌بار بی­جا به‌خاطر این‌كه مشكلات كاریت زیاد است، یا تحت فشار هستی، یك داد سر زنت می‌زنی، كار خراب‌تر می‌شود. گاهی درست لحظه‌ای كه دیگر كارد به استخوانت رسیده، می‌خواهی داد بزنی. زنت چه می ­داند درون تو چه می‌گذرد؟ یا بچه كوچولو كه از عالم تو خبری ندارد. تو الان در یك گرفتاری شدیدی هستی. بچه می‌گوید: بابا بنشین نقاشی­ هایم را نگاه كن؛ بابا بنشین برای من قصه بگو؛ همین‌طوری گریه می‌كند و گریه‌ی او تو را عصبانی می‌كند. یا بچه می‌خواهد با تو بازی كند و از سر و كولت بالا برود، اصلاً حوصله‌اش را نداری،‌ الان هشتت گرو نهت است. خانمت یك انتظار خاصی دارد و‌ می‌خواهد بنشینی با او حرف بزنی و تو فعلاً نمی‌توانی به آن موضوع اصلاً فكر كنی. مثلاً عجله داری و می‌خواهی بیرون بروی، می‌بینی سوییچ نیست. بچه برداشته برده در آشپزخانه یک گوشه ­ای انداخته است. همین لحظه زمانی است كه خیلی‌ها به خودشان اجازه می‌دهند، داد بزنند. اگر داد نزنی و یك‌دفعه شعله‌ را خاموش كنی و مرد باشی، همین كه شعله را خاموش كردی یك دفعه می‌بینی كارها  از آن‌جایی كه حساب نمی‌كنی، ردیف شد. خدا هم در كار تو بود، امام زمان هم در كار تو بود. حالا اگر هم ردیف شد، شد؛ نشد نشد. حق نداری داد بزنی. این در پرونده ­ی عملت می‌ماند و فطرت را آتش می‌زند. آدم كه خودش را آتش نمی‌زند. حتی اگر كارها هم ردیف نشود. چون تو قرار است شبیه خدا شوی که « لا یَشْغَلُهُ شَأْنٌ عَنْ شَأْنٍ = هیچ شأنی او را از شأن دیگر غافل نمی‌کند.» یعنی مثل خدا باشیم که چیزی را به حساب چیز دیگری نمی‌ریزد. اگر سر كار، یك كسی به من داد و بیداد كرده، برای چه به حساب زن و بچه­ ام بریزم؟ سر آن‌ها چرا باید تخلیه كنم؟ آن‌ها چه گناهی كردند؟ بعضی از افراد، آدم‌های خوش‌اخلاق، معنوی و‌ متدینی هستند، ولی دو، سه كار كه محاصره شان می‌كند یك‌دفعه جوش می‌آورند و قاطی می‌كنند. حساب‌ها به هم می‌ریزد. حساب كارخانه با زن قاطی می‌شود، حساب زن با بچه قاطی می‌شود.‌ بچه در خانه بی‌ظرفیتی انجام می‌دهد، سر زنش داد می‌زند: بیا بچه‌ات را جمع كن. تو چطور پدری هستی؟ بچه مال پدر است. چطور اگر فردا طلاقش بدهی، می‌گویی بچه مال من است. یا چرا بچه را تربیت نكردی؟ تربیت مال پدر است. تو باید تربیتش می‌كردی. ما فكر می‌كنیم همه ­ی كارها  باید بر وفق مراد ما باشد. خانه همه چیز خودش را با ما تنظیم كند. بچه با من تنظیم شود. یاد گرفته ایم كارهایمان را گردن این و آن بیندازیم. زنم انجام بدهد، فلانی انجام دهد و ... بعد هم می‌خواهم كار بر وفق مراد باشد.‌ برای تربیت بچه‌ات وقت بگذار. از بچه‌ات مراقبت نمی‌كنی و با او رفیق نمی‌شوی و وقت نمی‌گذاری، بی‌حوصله‌ای، بعد بچه می‌رود فاسد می‌شود، بچه را كتك می‌زنی. تو اگر با او رفیق بودی كه نمی‌رفت از دیگران محبت جلب كند. یكی از خنده‌دارترین حرف‌هایی كه ما در خانه به بچه‌هایمان می‌زنیم، كلمه­ی بی‌تربیت و بی‌ادب است. چه كسی باید ادب می‌كرد؟ اگر بچه آن‌طوری است، نشانه این است که تو سرمایه‌گذاری نكردی. معصوم ع می فرماید: ملعون است ملعون است كسی كه بارش را روی دوش دیگران بیاندازد. مرد باید كار كند. سه وظیفه مهم مرد در خانواده و کاربرد حلم در آنها مرد در خانواده باید سه وظیفه مهم را انجام دهد: 1) تأمین مالی 2) تأمین عاطفی 3) تأمین معنوی. واجب‌تر از تأمین مادی، تأمین عاطفی است. مرد باید در خانه، عشق، محبت، عاطفه توزیع كند. جلوی  زنش و بچه­ هایش نباید كم بیاورد.  باید كانون عاطفه و محبت و مهرورزی باشد و جذبشان كند. خانواده‌ها و بچه‌ها اگر تأمین عاطفی شوند، اگر تأمین مادی هم نشوند، هرگز خرابکاری نمی‌كنند، دزدی نمی كنند، زیرابی نمی‌روند و مشکلات را تحمل می‌كنند. مهم‌تر از تأمین عاطفی، تأمین معنوی است. یعنی مرد باید در خانه دین بیاورد. امام علی علیه السلام فرمودند: «اشد البلاء فقر النفس = بدترین بلا فقر روح است.» مرد باید تأمین‌كننده معنویت باشد و غذای روح بدهد این‌ها بخورند. باید زنت را تأمین كنی، همین بی‌تربیتی است که به بچه می‌گویی بی‌تربیت. تو چه غذایی بردی خانه به زنت دادی كه زنت قوی شود و در تربیت موفق باشد؟ چه غذایی دادی به بچه‌ات بخورد، دخترت بخورد، پسرت بخورد؟ بعد می‌آیی سر بچه‌ات داد می‌زنی كه تو چرا رفتی بیرون زیرآبی رفتی؟ چرا سیگار كشیدی؟ چرا رفتی معتاد شدی؟ خب خودت خراب كردی. دین را باید درست در خانه ببری. اگر بچه‌ات دارد خراب می‌شود، بدان از دین‌داری تو است. بافت انسان، با عاطفه و با محبت و معنویت است. اگر این دو در خانه تأمین باشد، سمت فسق و گناه نمی‌رود. این دو تا ملازم هم هستند. حدیث داریم که هرچه‌قدر ایمان شخص بالاتر می‌رود، عاطفه شخص هم قوی‌تر می‌شود، بخصوص نسبت به همسر، مهرورزی زیادی نسبت به همسر می‌كند. نسبت به بچه‌ها محبت زیادی دارد وقتی ایمان بالاتر می‌رود. برای چه از بحث حلم به بحث خانواده و مشكلات آمدم؟ برای این‌كه بسیاری از ریشه‌های عصبانیت‌ها، بی‌صبری‌ها، نابردباری‌ها، این است كه ما در خانه کار را خراب می‌كنیم. برای این است كه ما بلاها را نمی‌توانیم درست تفسیر كنیم. وجود حلم در زندگی ائمه علیهم‌السلام  امیرالمؤمنین علیه‌السلام گاهی ندارد بچه‌اش را سیر كند. سه روز غذایشان را به مسکین و اسیر و یتیم می‌دهند بخورند. خودشان غذا ندارند بخورند. گرسنگی را تحمل می‌كنند. او سیدالشهداء است، فاطمه زهراست، حضرت مجتبی و فضه است، سلام‌الله علیهم اجمعین. او رسول خدا صلی‌الله علیه و آله و سلم است كه گاهی می‌گویند آقا مسجد نیامده، می‌روند می‌بینند حضرت از گرسنگی بی‌رمق است و نمی‌تواند بلند شود. یا لباس ندارد، یك لباس داشته آن هم شسته و نمی‌تواند بپوشد و مسجد بیاید. این‌ها یك‌بار از ادب خارج نشدند. یك‌بار عصبانی نشدند. به‌خاطر مشكلات، یك‌بار از حلم خارج نشدند. امام می‌گوید ما شیعه این‌ها هستیم. سه سال در شعب ابی‌طالب، 10 نفر یك دانه خرما را می‌خوردند. باید برای دین بایستی و جوش نیاوری. اخلاق را هم رعایت كنی، خوش برخورد هم باشی، شوخی‌ات را هم بكنی، عبادتت را هم بكنی، جلوی كفار هم سفت بایستی. سه سال شعب ابی‌طالب مگر شوخی است؟ اینها الگوی ماست. مگر فقط پیغمبر و حضرت زهرا بودند که بگوییم این‌ها معصوم بودند. اصحاب و یاران پیغمبر هم بودند. شخصی تعریف می‌کرد که به عیادت یکی از مؤمنین که بچه حزب اللهی و متدین بود، رفته بود که «بیماری ام اس» داشت. می‌گفت او خیلی با همت تر از دیگران نوارهای سخنرانی گوش می‌کرد. با همت تر از دیگران اخلاق را رعایت می‌کرد. خدا را شکر می‌کرد و می‌گفت: من فقط ناراحتم كه این مریضی یك موقع ایمان مرا از من نگیرد. یك كاری نكند كه من عصبانی شوم و رابطه‌ام با خدا خراب شود. خدایا خودت به من رحم كن. یك‌سره گریه‌ و دعا می‌کرد که خدایا نگهم‌دار. با این بیماری عاقبت به خیر شوم.  آن‌وقت ماها چه‌قدر بد با یك حادثه ­ی كوچك جوش می‌آوریم و ناشكری می‌كنیم و رابطه‌مان با خدا خراب می‌شود. می گوییم: آی خدای ظالم! آی خدای بی‌فكر! آی خدایی كه نشستی آن‌جا اصلاً ما را یادت رفته. من این‌ها را كه می‌گویم از قول كسانی می گویم كه می‌آیند پیش ما درد دل می‌كنند. عزیز دل من خدا هیچ‌وقت نمی‌خواهد ما بد زندگی كنیم، خدا می‌خواهد ما خوش، با رفاه، آرامش و در اوج سلامتی زندگی كنیم. اما خودمان بی‌توجهی می‌كنیم. «وَمَا أَصَابَكُمْ مِنْ مُصِیبَةٍ فَبِمَا كَسَبَتْ أَیْدِیكُمْ[6]= و هر [گونه] مصیبتى به شما برسد به سبب دستاورد خود شماست.» مصائب مال خود ماست، گرفتاری‌های زندگی مال خود ماست. بعد می‌خواهیم دادش را به خدا بزنیم.   حلم/ عقل و حلم/ نظم امور ع ل 193 [1] . غرر الحكم : ۱۱۸۵ . [2] . غرر الحكم : 2378. [3] . غرر الحكم : ۱۰۵۵ . [4] . سوره بقره/156. [5] . غرر الحكم : ۱۴۲۰ . [6] . سوره شوری/30. مباحث حلم در قالب سی دی و کتاب کار 

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11371
زمان انتشار: 30 نوامبر 2019
| |
برای جذب توفیقات و موفقیت ها باید فرمول ها و قوانین آن را بشناسیم

خیرو برکت؛ جلسه دوم؛ 1398/8/12 

برای جذب توفیقات و موفقیت ها باید فرمول ها و قوانین آن را بشناسیم

قانون­ های موفقیت، قانون­ های ریاضی و نامحدودی هستند. برای رسیدن به موفقیت باید فرمول های آن را یاد بگیرید تا جذب توفیقات تان بیشتر شود، یعنی بتوانید غصه‌های گذشته زندگی‌تان را به شادی تبدیل کنید.

دین خدا سه شاخه است. در هر سه شاخه شما باید توفیق به دست بیاورید. قوانین دارد. اهم و مهم هم دارد. اگر ما اینها را نشناسیم، موفقیت از دست ما می‌رود. چون ریاضی هستند. چرا خدا جلوی مریض شدن و فلج شدن و کر و کور و لال شدن بچه را نمی‌گیرد؟ چون می‌گوید: حرمت قانون خودم را نمی‌شکنم: «فَلَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اللَّهِ تَبْدِیلاً وَ لَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اللَّهِ تَحْوِیلاً= در سنت خدا تغییر و تبدیلی پیدا نمی شود». خدا سنتهای خودش را تغییر نمی دهد. سنت یعنی قوانینی که خلق کرده. قانون­ های موفقیت، قانون های ریاضی است. اگر کافر هم رعایتش کند، نتیجه می‌گیرد. پس خدا حرمت قانون­ های خودش را به هیچ وجه نمی‌شکند. مثلاً کسی می‌گوید: نزد پزشک نمی‌روم و درمان نمی‌کنم تا خدا مرا شفا بدهد. خدا هم می‌گوید: شفایت نمی‌دهم، مگر اینکه دکتر بروی. بنابراین، قوانین الهی برای موفقیت ما در سه شاخه ی «اعتقادات، اخلاقیات و شریعت و فقه» طراحی شده است و همه هم برای آسانی و آسایش بشر است: «یُرِیدُ اللَّهُ بِكُمُ الْیُسْرَ[1]= خداوند برای شما آسانی می خواهد». اینکه مریضی، گرفتاری، شکست پی‌در پی و بی توفیقی‌ها در همه زمینه‌های زندگی سراغتان می‌آید، به خاطر این است که به قوانین الهی بی‌اهمیت هستید. «وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ حُكْماً= و داوری چه کسی از داوری خدا بهتر است؟». از نظر آیین چه کسی از خدا بهتر است؟ من شما را آفریدم برای اینکه شبیه من بشوید. حالا چه کسی بهتر از من شما را می­ شناسد؟ چه کسی بهتر از من برای شما برنامه‌ریزی می­ کند؟ مهربان‌تر از من به خودتان دارید؟ دلسوزتر از من به خودتان دارید؟ قانون برای شما گذاشته ام که این را اگر رعایت کنید، به توفیق می‌رسید. اما اگر رعایت نکنید، دائماً به خودتان و دیگران و اطرافیان تان ضرر می‌زنید. شادی عامل موفقیت و غصه عامل بی برکتی و شکست است کسی که غصه بخورد، بی‌برکتی می‌آورد و در کارش گره می‌خورد. اینها قاعده هستند. بعد به آنها می‌رسیم. اینطور نیست که بگوییم شخصی موجی است و ناراحتی اعصاب دارد. ناراحتی اعصاب از یک جایی به وجود آمده. می توان به راحتی درمان کرد. چون قانون است. هر کس رعایت کند، حل می شود. پس همه چیز ریاضی است و فرمول دارد. هر چه این فرمول­ها را بیشتر یاد بگیرید، جذب توفیقات شما در همه پنج شان وجودی شما بیشتر خواهد شد. موفقیت یعنی کاری کنیم که نه در دنیا حسرت گذشته‌مان را داشته باشیم، نه موقع رفتن از دنیا. اینکه هم حسرت گذشته را نمی‌خوری و هم موقع تولد به عالم بعدی، خوشحال بروی، نشانه موفقیت است. توفیق زمانی است که تو اگر خواستی بهشت بروی بتوانی بهشت بروی و راهت بدهند. توفیق یعنی اینکه تو در دنیایت شاد باشی و آرامش داشته باشی. همه دوندگی ما برای همین شادی و آرامش، برای لذت بردن، برای عشق و محبت است. موفقیت یعنی عصبی نشدن، پرخاشگر نشدن، از فشار چشم و هم‌چشمی خفه نشدن، خیر و برکت اقتصادی داشتن و محتاج کسی نشدن. اینها موفقیت در همه زمینه‌هاست. موفقیت یعنی اینکه بتوانی تمام گناهانت را از صحیفه اعمالت پاک کنی و 60 سال گناه را به ثواب تبدیل کنی. «فَأُوْلئِكَ یُبَدِّلُ اللَّهُ سَیِّئاتِهِمْ حَسَناتٍ[2]= پس آنان کسانی هستند که خداوند بدی هایشان را به نیكی ها تبدیل مى­ كند». برای تبدیل گناهان به حسنات، باید فرمول تبدیل را یاد بگیری. این موفقیت است. می گوید: الان شکست خوردم، گرفتاری دارم، زندگی‌ام پاشیده، مشکل اقتصادی دارم، فشار روانی دارم. چه کار کنم؟ آیا همه‌اش به شادی و آرامش تبدیل می شود؟ می گوییم بله. اما باید سیستم تبدیل را یاد بگیری. اگر این را یاد بگیری، می‌بینی که کار سختی نبود، می ­توان همه گناهان را به ثواب تبدیل کرد. موفقیت این نیست که بگویم من فقط طوری زندگی کنم که پشیمان نشوم؛ بلکه باید طوری زندگی کنم که به بهشت راهم بدهند. موفقیت یعنی من اگر گناه کردم و جهنمی بودم، بتوانم آن را تبدیل کرده و به بهشت بروم. موفقیت یعنی من بتوانم غصه‌های گذشته زندگی‌ام را به شادی تبدیل کنم. با خودآگاهی دروازه توفیق و موفقیت را به زندگی باز کنیم با شناخت بیشتر و بخصوص انسان‌شناسی و خودشناسی ما می‌توانیم بالاترین زمینه‌های دریافت را از خداوند تعالی داشته باشیم. اگر کسی به کار خودشناسی و معرفت قوای خودش اقدام کند و توانایی‌هایش را بشناسد، باب توفیقات به رویش باز می‌شود؛ هم اقتصادی، هم بدنی، هم خانوادگی، هم سیاسی، هم اجتماعی، هم عقلی و هم فوق عقلی. پس شما تا قدرت جذبتان را بالا نبرید، حتی در صورت داشتن هم نمی ­توانید از آن بهره برداری کنید. الان قانون جذبی که خارجی‌ها می‌گویند، اشتباهات زیادی دارد. متأسفانه خیلی‌ها با چشم و گوش بسته اینها را می‌پذیرند. بعد دچار توهمات، سرخوردگی‌ها و شکست­ های زیادی می ­شوند. هیچ­کس به اندازه خدا ما را نمی‌شناسد. او همه ابعاد وجودی ما را می‌شناسد و برای همه ابعاد وجودی ما قانون طراحی کرده است. پس باید این فرمول ها را یاد بگیریم و به کار ببریم. از دیگر عواملی که در قوانین موفقیت باید یاد بگیریم، این است که موفقیت نامحدود است. ما اصلاً چیزی به اسم بن‌بست یا نمی‌شود نداریم. 95 درصد طلاقهای ما برای این است که ما دائم فکر می‌کنیم که درست نمی‌شود. درحالی که اگر من فرمول­ها را بلد باشم، طلاقی اتفاق نمی‌افتد. ما چون مسئله را بلد نیستیم، صورت‌مسأله را پاک می‌کنیم. اینکه من نمی‌توانم با این زن کنار بیایم، نمی‌توانم با این شوهر کنار بیایم، پس طلاق بگیرم. این که راه‌حل نشد. این فرار از قوانین موفقیت است. تو قوانین موفقیت را بشناس، می‌بینی که با این شوهر بد هم می‌شود معجزه‌های زیادی کرد. پس همه چیز قانونمند و فرمول‌دار است و ما باید این فرمول­ها را یاد بگیریم و عمل کنیم و ببینید که زندگی ما چه خواهد شد. یک نکته راجع به خِیر و خَیر بگویم. این خیلی مهم است. «نَبْلُوكُمْ بِالشَّرِّ وَ الْخَیْرِ فِتْنَةً[3]= و به ناخوشی و خوشی شما را بیازماییم». منِ خدا شما را هم به خیر و هم به شر آزمایش می‌کنم. آن شر هم فتنه است. خیر هم فتنه است. ثروت هم فتنه است. شوهر خوب آزمایش است. ممکن است یک نفر را جهنمی کند، زن خوب آزمایش است، ممکن است کسی را جهنمی کند. پیغمبر آزمایش بود و خیلی‌ها را جهنمی کرد. قرآن آزمایش است و خیلی‌ها را جهنمی کرد. خیر است. ولی برای خیلی‌ها خیر نیست. چون نمی‌توانند با آن ارتباط خوبی برقرار کنند. بدش هم همینطور است. اگر مریضی و بدهکاری می‌دهد، آن هم خیر است. اما در قالبی است که تو از آن خوشت نمی‌آید. لذا قرآن می‌گوید: ما هم با خَیر یعنی مطلق قشنگی‌ها، مطلق خوبیها و مطلق مصلحت­ها امتحان تان می‌کنیم. این یادمان باشد که خَیر در مقابل شر است: «نَبْلُوكُمْ بِالخَیرّ»ِ اما خِیر یعنی اعطا و بخشندگی. مثلا به یکی می‌گوییم الهی خیر ببینی. منظورمان این است که سعادتمند بشوی. پس وقتی که می‌گوییم خَیر این یعنی چیزی است که خوب است و ضد شر است، اما وقتی می‌گوییم خِیر یعنی بخشندگی. قا/193 رزق/ خیر و برکت [1] . سوره بقره/ آیه 185. [2] . سوره فرقان/ آیه 70. [3] . سوره انبیاء/ آیه 35.

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11370
زمان انتشار: 30 نوامبر 2019
| |
نامه ای از خدا برای بندگان در بهشت

مهندسی فرهنگی، جلسه 9، 92/08/02

نامه ای از خدا برای بندگان در بهشت

خطابی که از طرف خدا از بهشت برای مؤمن می آید این است: «من الحی القیوم الذی لا یموت (1) = از زنده پایداری که هرگز نمی میرد» «إلی الحی القیوم الذی لا یموت = به زنده پایداری که هرگز نمی میرد». ملاک این که چقدر رشد کرده ایم این است که وقتی این حدیث را می شنوی، قند در دلت آب شود و میلت راه بیفتد از این که من می رسم به جایی که مانند خدا حی قیوم می شوم و هرگز مرگی برایم وجود نخواهد داشت. 

پیغمبر می فرماید، مؤمن به جایی می رسد که نماینده خدا و فرشته الهی که برای کاری به سراغش می آید، می گوید: فعلاً وقت نداریم؛ خودش هم نمی گوید، مأمورهایش به مأمور خدا، می گویند: فعلاً صد سال صبر کن بعد. پیامبر(ص) فرمود: گداترین آدم در بهشت، یک میلیون خادم دارد. بزرگی نفس، دنیا را در نظر انسان پست می کند کسی که بزرگ و پیش خود، عزیز است، وقتی دیگران می خواهند، دارایی هایشان را به رخ او بکشند، بیشتر خنده ­اش می گیرد و دلش برای آنها می سوزد؛ آنقدر مشغله ­های بزرگ و رفت و آمدهای بالایی دارد که اصلاً وقت نمی کند به این چیزها نگاه کند. امام هادی(ع) فرمود: «مَن کَرُمَت عَلَیهِ نَفسُه، هانَتِ عَلَیه الدنیا = هـر كس كـرامت و بزرگـوارى نفـس داشته بـاشـد, دنیـا نزدش خوار می شود». اگر رابطه وجودی­ کسی با خدا قوی باشد، دیگر با کسی جر و بحث نمی کند بسیاری از جر و بحثها و بگو مگو ها ناشی از این است که انسان رابطه وجودی اش با خدا و اهل بیت ع خوب کار نمی کند. گاهی سرت خلوت است، حواست نیست، دلشکستگی داری، بیماری سخت داری، فهمیدی که رفتنی هستی و دلت کَنده شده از دنیا؛ اینجاست که می بینی چقدر روحت لطیف شده است. خدا دریغی ندارد که به بنده ­اش بدهد؛ می گوید من تو را خلق کردم تا به بزرگی خودم بشوی؛ اما ما ظرفیت نداریم. مثلا نوزاد ظرفیت خوردن کله پاچه را ندارد. شما به نوزاد خود کله پاچه نمی دهید، هر چقدر هم جیغ و فریاد کند، نمی دهی تا زمانی که بزرگتر شود و ظرفیت خوردن آن را پیدا کند؛ زیرا با این که دوستش دارید، می دانید که چقدر این کار به ضرر نوزاد شماست. پس باید اول ظرفیت خواسته هایمان را در خود به وجود بیاوریم. مرحوم سید حسن الهی برادر علامه طباطبایی می گفت:« من دیدم تنها که نمی توانم زندگی کنم، باید دوستهایی داشته باشم؛ گفتم چرا از روی زمین دوست انتخاب کنم؟ با بالایی ها رفیق می شوم». او با همه آن طرفی ها رفیق شده بود. این را خواسته بود و شده بود. ولی ما دلمان آنقدر پر است از دوستان آنچنانی که فرصت نمی دهیم دوستان این چنینی بیایند به ما سر بزنند. دانستن قیمت خودمان برای حرکت، در ما انرژی ایجاد می کند در معرفت نفس، می فهمی امام لایق تو است و تو لایق او هستی؛ می فهمی که چه قیمتی داری و قَدر خودت دستت می آید. پس بعد از این ساختار وجودی که دانستیم خداوند ما را بی نهایت خلق کرده است، دومین چیزی که می تواند برای حرکت در ما انرژی ایجاد کند، قیمت است؛ یعنی این که بدانی قیمتت خیلی بالاست و گران هستی؛ پس به وزان این شرافت حرکت کن و انگیزه­ ها و اهدافت را بزرگ کن. نفس مجرد است و همه ما آدمها از یک حقیقت هستیم که در قالب بدن، تعدد پیدا کرده ایم در بحث رابطه با مردم می فهمیم یک ریشه داریم و تفاوتی با بقیه مردم نداریم، همه­ مان یک نفر هستیم؛ اما روی زمین قالب های متفاوت خورده ایم. آن چیزی که از بالا می آید یک چیز است؛ آن که از بالا نازل شده به زمین یعنی «نفس»، یک روح مجرد است؛ چون مجرد و فوق تجرد است، نمی تواند تعدد داشته باشد؛، زیرا در مجرد، تعدد نداریم؛ تعدد زمانیست که موجب می شود هر یک از ما قالب دیگری پیدا کنیم؛ «نفس» وقتی به بدن تعلق می گیرد، تعدد پیدا می کند؛ این ماده (بدن ما) است که نفس را تقسیم می کند به هزاران نفس، و گرنه قالب را که بردارید، همه یک نفر هستند. این توهم است که فکر می کنیم 130 نفر هستیم، همه ی ما 130 نفر، واقعاً یک نفر هستیم؛ سرنوشتمان، قیمتمان، ارزشمان، به هم پیوند خورده و چون هم ­حزب هستیم و ان شاالله از حزب شیطان نیستیم، هر نفرمان که ارتقاء پیدا کند، بقیه را بالا می کشد. شما یک استخر آب را در نظر بگیرید؛ این استخر را با شیشه به قسمت های متعددی تقسیم کنید. حالا ظرفهای مختلف دارید و اگر شیشه ها را بردارید چه؟ لذا تعدد، تنها یک توهم است، برای آنکه احکام عالم ماده جور در بیاید؛ خدا خواسته است که موجودات ظهوری زیادی را تربیت کند و این فیض را به یک نفر ندهد، بلکه به کثیری از خلق خودش بدهد. این یک دانه «خلق، حقیقت و نور» را به میلیاردها قالب اعطا کرده است؛ مزاحمت هم برای همدیگر ندارند؛ چون ظهور هستند؛ ظهورات با همدیگر تزاحمی ندارند. به طور مثال ماهواره، کانالیزه شده و کانالهای متفاوت با برنامه های متفاوت دارد، دکمه ای را می زنید، مستند نشان می دهد ، دکمه دیگر سریال و ... ، این همه شلوغی، هیاهو و ماجرا کجا بودند؟ همه همین جا بودند و تنها زمانی که گیرنده وصل شد توانستیم ببینیم؛ مثل فرشته­ ها که الان اینجا هستند، دارند با ما کار می کنند، می بینند، حرف می زنند و با ما همراه هستند، ولی ما گیرنده­ هایمان فعال نیست، احساس سکوت می کنیم؛ مثل فرکانس، ما ۲۰ هزار فرکانس بیشتر را ادراک نمی کنیم. زیر این مقدار فرکانس صدا هست ولی ما نمی شنویم؛ بالای ۲۰ هزارفرکانس هم صدا هست، اما ما نمی شنویم؛ چون محدودیتش اینقدر است، کوکش را اینطوری تنظیم کردند؛ بافتش را اینطوری بافتند که امورات دنیا مزاحم ما نشود. زمین در فضا در حال چرخش است، یک کره به این بزرگی، صدایی که تولید می کند، اگر قرار بود به گوش ما برسد، همه ما مرده بودیم؛ اما هیچ صدایی نمی شنویم و فکر می کنیم زمین ثابت و ساکن است؛ ما نمی توانیم تعداد محاسبه هایی که خداوند برای زندگی ما کرده را شمارش کنیم. ما همه تو را می پرستیم و ما همه از تو یاری می جوییم چون «نفس» تعدد ندارد، قیمت یک آدم، معادل قیمت همه آدمهاست. برای همین است که قیمت یک آدم، برابر با همه آدمهاست. قرآن هم میگوید: «مَنْ أَحْیاها فَكَأَنَّما أَحْیَا النَّاسَ جَمِیعاً = هرکس یکی را احیا کند، گویا همه مردم را احیا کرده است». یک نفر را هدایت کنی، خیرش به همه می رسد؛ یک نفر را گمراه کنی یا بکشی، تبعاتش به همه اجتماع می رسد. لذا می گوید: وقتی نماز می خوانی حرف از خودت نزن. بلکه بگو: «إِیَّاكَ نَعْبُدُ وَ إِیَّاكَ نَسْتَعِینُ = ما تو را می پرستیم و از تو یاری می جوییم». همه را، ما همه داریم عبادت می کنیم و همه از تو کمک می گیریم؛ از زبان همه حرف بزن. «نفس» فقط یک حقیقت است که تبدیل شده است به «جبرئیل، میکائیل، عزرائیل، اسرافیل و پیغمبر و حضرت زهرا(س) و امیرالمؤمنین(ع)، امام مجتبی(ع)، سیدالشهداء(ع)، امام زمان عج، ملائکۀ الله، جبروت، ملکوت، ناسوت»؛ همه اینها یک چیز هستند. با صدهزار جلوه برون آمدی که من               با صدهزار دیده تماشان کنم تو را رابطه مودتی با مردم داشته باشیم ما با مردم یک رابطه محبتی و مودتی هم باید داشته باشیم. زیرا فرمودند: «التَوَدُدُ إلی النّاس نِصفُ العَقل = نصف عقل، مهرورزی و دوستی با مردم است»؛ کسی که دشمن مردم است و از آنها بدش میاید و تحقیرشان می کند و با آنها درمی افتد، خودش آدم پستی است؛ چون از نگاه خودش دارد نگاه می کند. روایت است، پست­ترین آدمها کسی است که به مردم توهین کند؛ انسان تا با مردم به صلح نرسد، در دلش با الله به صلح نمی رسد و راه نمی افتد. رابطه آرمانی با مردم داشته باشیم اگر بخواهیم به آن کمال و هدفی که خدا تعیین کرده برسیم، یعنی جامعه آرمانی امام زمان(ع)، باید با همین مردم برسیم؛ به همین مردم کمک کنیم و همه مردم را بسیج کنیم و راه بیاندازیم؛ اینها همان سربازهای امام زمان هستند. لذا ما باید با مردم خیلی کار کنیم، دوستشان داشته باشیم، عاشقشان باشیم، کمکشان کنیم، با آنها زندگی کنیم؛ باید همه را مثل خودم بدانم؛ مثل خودم، مثل خودم و مثل خودم.   1) فیض کاشانی، علم الیقین، ج 2، ص 1061.

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11369
زمان انتشار: 28 نوامبر 2019
| |
حلم پاسدار فطرت است

حلم، جلسه 3، 79/11/02

حلم پاسدار فطرت است

اميرالمؤمنان عليه‌السلام می فرماید:« اَلْحِلْمُ حِجَابٌ مِنَ اَلْآفَاتِ[1] = حلم انسان را از آفات نگه می‌دارد.» یعنی حلم، مانعی در برابر آفات است.

حلم مانعِ رسیدنِ آفت به چه می‌شود؟ وقتی می‌خواهید حلم بورزید، طرف فحش می‌دهد، دارد بی‌ادبی می‌كند. یا بچه در خانه دارد نافرمانی می کند. به زنت چیزی گفته‌ای و حرفت را گوش نكرده. یك حرف حقی زده‌ای و با این‌كه حرف حقی است، مخصوصاً  زیربار نرفته‌ و سعی كرده‌ به نحوی خراب کاری بكند. یك جا تو كار بدی هم انجام نداده‌ای، ولی به تو تهمت زده‌اند. همه اینها آسیب است. پس آن چیزی كه با حلم محافظت می‌شود «فطرت» است. یعنی ما با حلم فطرت خود را پاسداری می‌كنیم. حلم مانع می‌شود از این‌كه شما همه ی وجودت، یعنی خود اصلی و فطرتت را در حالی كه داری رشد می‌كنی به طبیعت بدهی. مثلاً یك جنین در رحم قرار است بعد از سپری کردن یك زمان مشخص، متولد شود. باید وسایل و تجهیزات مورد نیاز و اندام‌ های مورد نیاز شرایط زیستی دنیا را تهیه كند و با خودش به دنیا بیاورد. حالا در این مدت حوادثی هم برایش ایجاد می‌شود، تكان‌هایی می خورد، تهدیدهایی می‌شود، میكروبی می‌آید. اگر قرار باشد همه ی وقتش را به این چیزها بپردازد و اندام­زایی متوقف شود، به موقع تولد سالم نخواهد داشت. پس باید به هیچ‌وجه اگر جنینی هم می‌خواهد مقابله‌ای با حوادث، تكان‌ها، اضطرابها، میكروب‌ها و چیزهایی که تهدیدش می کند بکند، باید هم­زمان با این مقابله کردن، اندام‌زایی ادامه پیدا كند. خیلی به جا است كه به‌عنوان شاخه‌های «حلم» به بحث «غضب» كه در بحث معاد گفته شده، مراجعه شود. علتش هم این است که فرمودند: «تعرف الاشیاء باضدادها= هر چیزی به ضدش شناخته می شود». یعنی اگر بخواهیم حلم را خوب بشناسیم، باید غضب را بشناسیم. اگر كسی حلم نداشته باشد، فطرتش آسیب می‌بیند. هرگاه كسی به شما چیزی گفت و تهمتی زد و در یک جا نافرمانی كرد و این قضیه آرامش و نشاط را از شما گرفت، یعنی وضعیت عبادی و ارتباط با خدا را و حضور قلبت را به هم زد، بدان که از رشد ساقط شده ای. مثلاً کسی با یك نفر حرفش می‌شود، بعد می ­آید نماز بخواند، سر نماز از اول تا آخر درگیر با آن شخص است. این اصلاً نماز نمی‌خواند. می‌خواهد درس بخواند، می‌بیند كه دیگر نمی‌تواند درس بخواند. دیگر اعصاب ندارد. شب قدر است، می‌خواهد قرآن بخواند، می‌بیند نمی تواند. اگر قرار است خیری به ما برسد، این خیر را با عصبانیت نمی‌توانیم به‌دست بیاوریم. آدم با بداخلاقی نسبت به دیگران نمی‌تواند ارتباطی با خدا برقرار كند. مثلاً می‌خواهی بروی اعمال مستحبی انجام بدهی. پدرت یك‌دفعه می‌گوید امشب احیاء نرو و بمان پیش من، چون من تنها هستم. مثلاً مادرت می‌گوید بمان در خانه. چون من فردا حلیم پزان دارم. تو بایست كمك ما حلیم هم بزن. یك دفعه طرف داد می‌زند و اعتراض می کند. همین كار را خراب می‌كند. حالا بخواهی بروی در مجلس بنشینی فایده‌ای ندارد. پس شناخت مواضع خیلی مهم است. «اَنَس ابن مالک» خیلی قشنگ می‌گوید: من سال‌های سال خدمت پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلم بودم هیچ‌وقت كلمه ی «ای­كاش!» را از ایشان نشنیدم. قرآن خیلی زیبا به ما یاد می‌دهد می‌فرماید: «لِكَیْلَا تَأْسَوْا عَلَى مَا فَاتَكُمْ وَلَا تَفْرَحُوا بِمَا آتَاكُمْ[2] = تا بر آنچه از دست‏ شما رفته، اندوهگین نشوید و به [سبب] آنچه به شما داده است‏، شادمانى نكنید.» این یعنی زهد. زهد آرامش می‌آورد. اگر بخواهیم آیه ای درباره­ی زهد بگوییم پس همین آیه است. پسر امام امت (ره) را در غربت شهید كردند. حاج سید احمد آقا می‌گفت: من كتاب امام را دم دستش گذاشته بودم كه ببینم این هیجان و فشاری كه به او آمده باعث می‌شود از درس بیفتد یا نه. بعد یك دفعه می‌بینند امام (ره) همان روز 70 صفحه درس خوانده است. تشییع جنازه هم چون 7 قدم مستحب است آمده است. حتی قرارهایی هم كه داشت لغو نشد. این رفتار برای این است که او می داند که هر بار جوش زدن و عصبانیت، هزینه ی هنگفت ابدی بر گردن ما می‌گذارد. ما الآن متوجه نیستیم. شنیدم از یكی از علما که حضرت آیت‌ا... بروجردی یك‌بار سر درس، یک طلبه‌­ای ایراد نابجایی از ایشان گرفته بود. ایشان عصبانی شده بود. اما بعداً آن‌قدر خودش را ملامت كرده و نذر می‌كند که اگر یك‌بار دیگر عصبانی شود، یك سال روزه بگیرد. ببینید! برای یك فطرت‌گرا این امر موضوعیت دارد و مهم است. چون می‌داند عصبانیت هزینه‌بردار است. امام صادق علیه‌السلام می فرمایند: «لابد... للحلیم من هفوة[3]= چاره‌ای نیست، حلیم هم دچار لغزش می‌شود.» یعنی گاهی افراد حلیم هم از كوره در می‌روند. مثلا گیر آدم خیلی‌خیلی نادان و احمقی می‌افتند و عصبانی می شوند. همان طلبه دوباره باعث عصبانیت ایشان می شود و آقا یك سال تمام روزه می‌گیرد تا اثر این عصبانیت از طبیعت و فطرتش بیرون برود. چون نمی‌خواهد برای شب اول قبر و برای برزخ چیزی باقی بگذارد. حلم، مهمترین رکن ریاست است علی علیه‌السلام فرمود:« الحلم راس الرئاسه[4] = بردباری، مهمترین رکن ریاست است.» اگر بخواهیم شاخصه‌های یك مدیر را در مدیریت بررسی كنیم، مهمترین شاخصه ی یک مدیر حلم اوست. در هر سمتی مثل رهبری، ریاست جمهوری، نماینده بودن، مدیریت خانواده، مدیریت حوزه علمیه، مدیریت یك كلاس و هیئت و یك پایگاه بسیج و بالاخره مدیریت یک بچه، همه نیاز به حلم دارد و یك مدیر اگر حلیم نباشد، جایش ته جهنم است. کسی که حلم ندارد، اگر بخواهد مدیر شود، خیلی خودش را به گرفتاری می‌اندازد. چون مدیریت سعه صدر می خواهد. حال نگاه كنید افرادی كه اصلاً یك ذره از حلم بهره ندارند با چه شهوتی می‌خواهند خودشان را به ریاست و مدیریت برسانند. او نمی فهمد که چه چاهی برای خودش دارد می‌كند و چه گرفتاری برای خودش درست می­ کند. صبر، حوصله و حلم از آلات ریاست است. خیلی از اختلافاتی که در کشورمان هست، به این دلیل است که کسانی که به ریاست رسیده‌اند، تحمل دیگران را ندارند. تا می بیند که کسی خیلی اختلاف مبانی با او دارد، امضاء می‌كند و نان طرف را می‌برد و از وزارت‌خانه و از فلان نهاد بیرونش می‌كند. یك‌دفعه یك استاندار كه لایق است و به درد مملكت می‌خورد برمی‌دارند. فكر می‌كنند این كار شوخی است که چنین آدمی را بردارد و کسی را كه دل خودش می‌خواهد بگذارد. چرا این کار را می کند؟ چون حوصله ندارد با استاندار 5 دقیقه گفتگو داشته باشد. می‌گوید یكی را می‌گذارم كه با من مشكل نداشته باشد و هرچه گفتم گوش بدهد. شما هیچ شخصیتی را از نظر حلم در تاریخ انقلاب اسلامی مثل امام و مثل مقام معظم رهبری سراغ ندارید. مشکلات مقام معظم رهبری به مراتب بیشتر از مشكلات امام است. ببینید اینها مجسمه­ ی حلم هستند. ما خیلی وقت‌ها ممكن است حوصله­ ی‌مان در بعضی از قضایا سر برود و بگوییم آقا چه‌قدر حوصله می‌كند. چه‌قدر باید خون جگر بخورد. ولی باید حوصله كند و حلم داشته باشد. خیلی‌ها در رأس كار هستند. هیچ موافقتی هم با رهبر ندارند. اما چه‌قدر با شیرینی قبول و تأیید می‌كند و به آن‌ها رهنمود می‌دهد. خلافت را که حق الهی بود از حضرت علی علیه‌السلام گرفتند. با وجود تأكید پیغمبر در واقعه­ی غدیر، همسرش را آن‌طور به شهادت رساندند. ولی فقط به‌خاطر این‌كه وحدت جامعه ی اسلامی به هم نخورد، با خوش‌برخوردی با خلیفه ی اول و دوم رفتار می‌كنند. با این­ها شوخی دارد. كمكشان می‌كند، طرح نظامی می‌دهد، طرح اقتصادی می‌دهد، مثل یك مشاور امین و كاردرست مشکلات قضایی آن‌ها را حل می‌كند. همانطور که فرمود: 25 سال صبر كردم، در حالی كه در چشمانم خار و در گلویم استخوان بود. ورود به سیاست، بدون حلم، یعنی فاجعه­. ورود به مسائل سیاسی بدون حلم، یعنی جهنم. برای همین، برای این­که بتوانند در ما حلم ایجاد كنند، رهبر و یا امام معصوم و یا ولی‌فقیه می‌گذارند كه تو سكوت كن وقتی او سكوت كرد. مطیع او باش تا به جهنم نیفتی. همچنین فرمودند: «المُتَقَدِّمُ لَهُمْ مَارِقٌ، وَ المُتَأخِّرُعَنهُم زَاهِقٌ= پیشى گیرندگان بر آنان، از دین بیرون رفته اند و باز ماندگان از آنان، نابود شده اند.» یعنی اگر كسی از امامش جلو بیفتد، مارق است، کسی هم اگر عقب بیفتد، گمراه است.  مسئول سیاسی یا مدیر، باید حتماً حوصله داشته باشد، حتی اگر نیروهایش بی‌ادب باشند و با او مخالفت كنند، تا آن‌جایی كه امكان دارد، باید تحمل كند كه به اصل كار لطمه نزند. نه این­که بگوییم ما خدا هستیم (نعوذ بالله)، حالا چون نیروی زیردست من، مرا ضایع كرده و حرف حق زده، باید با او برخورد شود. خیلی از اوقات حرف، حق است و انتقاد به‌جایی هم هست، نباید کاری کنیم که سرش داد بزنیم و نانش را ببریم و رابطه ­ی اخوت و صمیمیتی كه با او داریم را از بین ببریم.  یا اصلاً او را برداریم. اتفاقاً ریاست، خودش یكی از عوامل بی‌حوصلگی و عصبانیت است. چرا؟ چون در آن كبر و عجب وجود دارد. آدم زود عصبانی می‌شود و انتظار دارد كه همه چیز طبق دستور و میل و علاقه و سلیقه ­ی او باشد. حالا اگر کسی بخواهد رییس باشد، نباید بی‌تابی كند و این بی‌تابی كردن‌ها خیلی هزینه­ ی آخرتی دارد. داریم كه یك عربی نزد پیغمبر آمده بود و جلوی پیغمبر می‌خوابید و پاهایش را می‌زد به دیوار. بعد به حضرت می‌گفت: فلانی ما را موعظه كن. بعد حضرت می‌خندید و می ­فرمود: می­ دانی شتر چه‌طوری می‌نشیند؟ گفت: می ­دانم. فرمود: بگو ببینم چطوری می ­نشیند؟ و او دو زانو می‌نشست. حضرت می‌فرمود: خوب حالا همان‌طور بنشین تا موعظه‌ات كنم. می‌نشست و موعظه‌اش می‌كرد که این آیه آمد: «وَإِنَّكَ لَعَلَى خُلُقٍ عَظِیمٍ = و راستى كه تو را خویى والاست.» با بردباری، دهان بی خردان را می‌توان بست علی علیه‌السلام فرمود:« الحِلْمُ فِدامُ السَّفیهِ[5]= بردبارى، پوزه بند نابخرد است.». اگر در مقابل سفیه و بی‌عقل، حوصله نداشته باشی، كار بدتر می‌شود. با سكوت و خویشتن‌داری در دهانشان را ببند و شرشان را كم كن. «وَإِذَا خَاطَبَهُمُ الْجَاهِلُونَ قَالُوا سَلَامًا[6] = و چون نادانان ایشان را طرف خطاب قرار دهند، به ملایمت پاسخ مى‏ دهند.» «وَإِذَا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا كِرَامًا[7] = و چون بر لغو بگذرند با بزرگوارى مى‏ گذرند.» وقتی جاهلان با آن‌ها تخاطب می‌كنند كه وارد حریمشان شوند، «قالوا سلاماً» می‌گویند سلام. این یعنی خداحافظ. عرب‌ها هم آغاز صحبت شان با سلام است و هم انتهای كلام شان سلام می‌دهند. آیه می فرماید: زود رد می‌شوند و خداحافظی می‌كنند. مثلاً یك‌جوری از كنار جاهل رد می‌شوند. این‌طوری نیست كه دهن به دهن بگذارند و آتش درست بكنند. هر كسی هم كه آتش بیاورد و ما را آتش بزند، قرار نیست ما برویم و درآن بسوزیم. مثلاً اگر کسی به سمت شما آتش پرتاب کند، شما جاخالی می دهید و کنار می‌روید. نمی ایستید که بسوزید. خیلی ها کلام شان اینگونه است و می‌خواهند با کلام شان ما را آتش بزنند. اگر بخواهیم دهن به دهن بگذاریم و جواب بدهیم، آتش می‌گیریم. این «السَّفیهِ» ممکن است، شیطان باشد، یا یكی است كه دارد حماقت می‌كند، یا موقتاً یك جنونی عارض شده كه دارد كار را خراب می‌كند. سریع با حلم، با خنده و شوخی، بفهم كه آتش دارد می‌آید، این هوشیاری می‌خواهد. زیركی و بصیرت می‌خواهد كه بدانی در این‌جا آتش هست و طرف تو متوجه نیست و می­خواهد تو را به درگیری بكشاند. از تو می‌خواهد که بیا بنشین باهم بحث كنیم. بعضی­ها روحیه جدلی دارند. روحیه بحث دارند. آن‌قدر این مسئله خطرناك است كه پیغمبر صلی‌الله علیه و آله و سلم می‌فرمایند: باهم بگومگو نكنید. ‌فرمودند: هركس بگومگو كند، من او را شفاعت نمی‌كنم. خیلی عجیب است که شفاعت برای قمارباز، زناكار، شراب‌خوار، صاحبان گناهان كبیره هست، آن هم نه در برزخ، بلکه در قیامت شفاعتشان می‌كنند. ولی كسی كه اهل بگو مگو است او را شفاعت نمی‌كنند. از بس این كار كثیف است كه می‌تواند جهنم تولید كند. می‌فرمایند:  هركس كه در بگومگوها که حق هم با اوست كوتاه بیاید به فیض بزرگی می رسد. اگر كوتاه نیاید كه شفاعتش نمی‌كنم. اما اگر كوتاه بیاید، حتی اگر حق با او باشد، تضمین می‌كنم 3 خانه در بهشت به او بدهم: یكی در عالی‌ترین درجات بهشت، یكی در پایین بهشت، یكی هم در وسط بهشت، من پیغمبر این را برایش تضمین می‌كنم. وقتی حلم نباشد روابط، جولانگاه شیطان می‌شود قرآن می‌فرماید که شیطان همیشه می خواهد بین شما را به هم بزند. همیشه دو نفری كه با هم ارتباطی دارند، مثل زن و شوهر، دو تا دوست، دو تا فامیل، عروس و مادر شوهر، مادرزن و داماد، باجناق‌ها، شاگرد و استاد و حتی انبیاء هم از این امر مستثنی نبوده اند. شیطان وسوسه می‌كرده این­ها را به جان هم بیاندازد. این قاعده است. قرآن به‌عنوان یك اصل وجودشناسی دارد به ما می‌گوید که هر وقت دو نفر با هم هستید، مطمئن باشید همیشه دو نفر نیستید. شما 4 نفر هستید. همیشه بدان كه با هر كس كه داری حرف می‌زنی 4 نفر هستید. شما و او، دو تا شیطان. یكی از طرف او و یكی هم از طرف شما. قرآن می‌فرماید: گاهی شیاطین زورشان به یک فرد مومنی نمی‌رسد و تمام شیطان‌ها را به کمک می طلبند. همگی باید به او حمله كنند و یك‌دفعه هجوم می‌آورند كه او را محاصره‌ كنند و زمین بزنند. این را بدانید كه همیشه در تخاطب با دیگران، طرف خودش نیست كه گاهی حرف‌های زشت و ركیك می‌زند. در فحاشی كس دیگری دارد او را تحریك می‌كند. شعله برای شیطان است. وسوسه و حرف‌ها مال كسی دیگر است. در خانه نشسته ای و مثلاً می‌خواهی با همسرت یا فرزندت برخورد كنی، همه‌اش می‌بینید آمپرت دارد می‌رود بالا و داری عصبانی می‌شوی. بدان كه خودت تنها نیستی، یك كس دیگری هم دارید، او را بشناس. اگر ما بتوانیم طبیعت و فطرت را در وجود خودمان تفكیك كنیم و این قوایی كه اطراف ما هستند و قرآن دارد معرفی می‌كند را بتوانیم شناسایی كنیم. آن‌وقت متوجه می‌شویم درصدی از افكار منفی‌ ما نسبت به دیگران، مال خود ما نیست. شما فكر می‌كنید در روابط دو مؤمن، شیطان بیكار می‌نشیند؟ دو مؤمن باید خیلی مواظب باشند كه از خودشان امواج منفی نسبت به طرف مقابل نرود. شیطان برای دو عالم، دو آخوند، حتی انبیاء، موج منفی می‌فرستد. نمی‌توانیم بگوییم از وسوسه ­ی شیطان مصون هستیم و شیطان نمی‌آید مرا تحریك كند. شیطان بین انسان و خدا دو به هم زنی می‌كند. فیلمی در تلویزیون پخش شد كه شیطان هم نقش داشت و می‌خواست از مریضی حضرت ایوب پیامبر، برای دو بهم زنی بین او و خدا سوءاستفاده كند. مواظب باشید افكار منفی از طرف شما به سوی هیچ‌كس نرود. یعنی شما مقصر در شعله‌ور شدن هیجان، غضب، سوءظن و حسادت نباشید. وقتی وجودتان را خاموش كردید، از روی صراط که می‌خواهید عبور کنید، جهنم نمی‌تواند شما را بسوزاند. ولی اگر نشستی با دو نفر حرف زدی و دیدی داری تحریك می‌شوی، بدان كه شعله خاموش نشده و تو قابلیت هیزم شدن برای جهنم را داری. چون قرآن می‌فرماید:«قُوا أَنْفُسَكُمْ وَأَهْلِیكُمْ نَارًا وَقُودُهَا النَّاسُ وَالْحِجَارَةُ [8]= خود را از آتشی که هیزم آن انسان ها و سنگ هاست، حفظ کنید.» ما نباید هیزم شویم. یعنی از طرف ما نباید شعله ایجاد شود. اگر خواستند د راین جا آتشت بزنند و نسوختی، در آن‌جا هم نمی‌سوزی. آن‌جا دیگر شعله‌ی جهنم اصلاً طرف تو نمی‌آید. چون سوزاندنی نیستی. چون در این­جا خاموشش كرده ای. این فهمِ خیلی مهمی است كه قرآن به ما می‌دهد. اصلاً فهم است كه حلم می‌آورد. عقل و علم است كه حوصله می­آ‌ورد. آدم فهمش كه بالا می‌رود، قدرت روحی پیدا می‌كند كه بدانیم همیشه بین 4 تا شریك، 2 شریك و 2 رفیق، كسانی هستند كه می‌خواهند دو به هم زنی كنند. علی علیه‌السلام و ائمه علیهم‌السلام راه‌هایی دارند كه می فرمایند می‌توانی آتش طرف مقابل را خاموش كنی و روی شیطان او را كم و عصبانی اش کنی. چرا ما واقعاً شجاعت برخورد نداریم و نمی‌خواهیم این‌ها را اذیت كنیم؟ علامه می‌فرماید: گاهی شیطان، ‌مؤمن را تا برزخ هم تعقیب می‌كند که آن‌جا او را زمین بزند، حتی تا پس از مرگ. وقتی که كسی این‌طوری دنبال ماست، چرا در این دشمن‌شناسی آن‌قدر ضعیفیم؟ چرا با این دشمن آن‌قدر رفاقت می‌كنیم؟ تازه اگر قرار است برای روكم‌كنی هم باشد، باید این‌طوری رو كم كنیم. بگوییم كه پوزت را می‌زنم زمین و حالت را می‌گیرم. واقعی هم هست. به شیطام بگو می‌خواهی بین من و همسرم دو به هم زنی كنی؟ الان من می‌روم از او معذرت می‌خواهم من كوتاه می‌آیم. در این صورت، جهنم را خاموش كرده ای. در ظاهر این است كه تو كوتاه آمدی و از تو كم شده، ولی فقط از طبیعتت كم می‌شود؛ اما به فطرت هیچ‌وقت آسیب نمی‌رسد. فطرت عزیز می‌شود و بالا می‌آید و خود را نشان می دهد. حلم ع ل 192 [1] . عیون الحکم و المواعظ , ج 1 , ص 24./ میزان الحکمه، ج 3. [2].سوره حدید/23. [3] . البحار: 78 / 230 / 18. [4] . میزان الحکمه، ج 512:2. [5] . غرر الحكم : ۹۹۴ . [6] . سوره فرقان/63. [7] . سوره فرقان/ 72. [8] . سوره تحریم/6. مباحث حلم در قالب سی دی و کتاب کار 

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11368
زمان انتشار: 27 نوامبر 2019
| |
حلم در برابر ناسزاگویی

حلم، جلسه 2، 79/10/29

حلم در برابر ناسزاگویی

در بررسی روایت عنوان بصری رسیدیم به دستورالعمل امام علیه السلام در مورد حلم که فرمودند: « فَمَنْ قَالَ لَكَ إِنْ قُلْتَ وَاحِدَةً سَمِعْتَ عَشْراً (فَقُلْ لَهُ) إِنْ قُلْتَ عَشْراً لَمْ تَسْمَعْ وَاحِدَةً = اگر كسي به شما گفت كه اگر يكي بگويي 10 تا مي‌شنوي، شما به او بگوييد كه اگر 10 تا بگويي يكي هم نمي‌شنوي.

اساساً بدگویی‌ها، تهمت‌ها، فشارها، ‌جسارت‌ها و بی‌ادبی‌ها معمولاً این‌طور است كه به فطرت تعلق نمی‌گیرد، بلكه به طبیعت تعلق می‌گیرد. ما در زندگی اهل بیت علیهم‌السلام هم زیاد داشتیم كه جسارت‌های زیادی به آن‌ها می‌كردند و این‌ها یا با سكوت یا تغافل و تجاهل، از مسئله عبور می‌كردند. گاهی می‌شد كه بعضی از افراد فحش‌های بسیار تند و ركیك به حضرت می‌دادند و حضرت جواب می‌داد: برو كه دیگر نبینمت. نهایت حرفی كه می‌زدند این بود و خود حضرت هم دارند «رب كلام جوابه السكوت= بسیاری از كلمات و چیزهایی كه انسان می‌شنود، جوابش سكوت است». این فرهنگ طبیعت است كه می‌گوید اگر هركس یک حرفی بزند، جوابش هم حرف است. حرف جواب حرف است. اما در فرهنگ فطرت، یعنی در فرهنگ انسانیت این‌طوری نیست كه حرف جواب حرف باشد واگر کسی یكی بگوید 10 تا بشنود. البته گاهی اگر انسان بنابر مصالحی لازم باشد که جواب بدهد، باید مثل خودش جواب دهد بیشتر نه. در قرآن این قاعده زیاد تكرار شده است. قرآن می‌فرماید: مواظب باشید وقتی می‌خواهید جواب ظلم دیگران را بدهید و یا انتقام بگیرید، از حد تجاوز نكنید. حدود باید رعایت شود، اساساً حدود برای تربیت ما گذاشته شده است كه با این حدود، ما تربیت شویم. بردباری و حلم با به کار بردن عفو و بخشش در قسمت دوم می‌فرماید: «وَ مَنْ شَتَمَكَ فَقُلْ إِنْ كُنْتَ صَادِقاً فِیمَا تَقُولُ فَأَسْأَلُ اَللَّهَ أَنْ یَغْفِرَ لِی وَ إِنْ كُنْتَ كَاذِباً فِیمَا تَقُولُ فَاللَّهَ أَسْأَلُ أَنْ یَغْفِرَ لَكَ = اگر كسی به تو فحش داد و ناسزا گفت، جواب این است كه به او بگویی اگر آن‌چه كه تو به من می‌گویی راست باشد، من از خدا می‌خواهم كه مرا ببخشد؛ اما اگر دروغ باشد من از خدا می‌خواهم كه تو را ببخشد.» این می‌شود «حلم». نمونه خوب آن در شخصیت بسیار برجسته‌ای مثل مالک ‌اشتر سردار لشگر امیرالمؤمنین علیه السلام است. وقتی مالك در مسیری که می رفته به او جسارت می‌كنند، هیچ نمی‌گوید و می رود. هنگامی که شخص مالك را می‌شناسد، می‌ترسد و دنبال مالک راه می افتد و او را در حال نماز خواندن می یابد. به دست و پای مالک می‌افتد و عذرخواهی می کند. مالك می‌گوید من آمده‌ام از خدا بخواهم از گناه تو بگذرد. این روحیه یك انسان فطرت‌گرا است. حلم در فرهنگ فطرت در فرهنگ فطرت، كینه، عقده، قهر کردن، كوتاه نیامدن، نداشتن روحیه معذرت خواهی، لبخند نزدن، جبران نكردن وجود ندارد. این ها در فرهنگ طبیعت و حیوانیت است. زیرا فطرت، انتساب خود را به خداوند تبارک و تعالی می داند و هرگز در برابر فحاشی و جسارت و بی‌ادبی و یا علی الظاهر تحقیرهایی كه نسبت به او صورت می‌گیرد، خود را كوچك نمی‌بیند كه احساس حقارت بکند. بخش عظیمی از مشکلات روانی افراد، عقده هایی است كه در اجتماع می‌گیرند. آن‌جایی انسان عقده می‌كند و كینه به دل می‌گیرد و نمی‌تواند از طرف مقابل بگذرد كه خودش را له شده می‌بیند، به خودش می‌گوید من خیلی در این برخورد له شدم و شخصیت من لگدمال شد. این حس به این خاطر است كه خودش را نمی‌شناسد و با ناخود انس گرفته‌است، در صورتی که خود اصلی، همان فطرت است که انتساب به الله دارد. از مهرت ای خورشید جان / چون ذره‌ام هر سو روان / مجذوب حسن دیگران / ای ماه خوبان نیستم من اگر واقعاً ایمان به «لااله الا الله» بیاورم، به قدری بزرگ می شوم كه فقط خدا لیاقت مرا دارد و نه كسی دیگر و چیز دیگر. خداوند تبارک و تعالی در حدیث قدسی می‌فرماید: لَا یَسَعُنِی أرْضِی وَلا سَمائِی وَلکِن یَسَعُنِی قَلْبُ عَبْدِیَ الْمُؤْمِنِ = زمین و آسمان من گنجایش مرا ندارند، ولی قلب بنده مؤمن من گنجایش مرا دارد.» نیازی نیست که ما سید هاشم حداد باشیم و به این تفکیک برسیم تا متوجه شویم که ما یک خودی داریم که نورانی و عالی است و خودِ دیگری داریم که تاریک است. همین که آن را بفهمیم و ایمان بیاوریم کافی است. فطرت قوی انسان را از خودگم گشتگی نجات می دهد  وقتی شخصیت من یك شخصیت الهی است و عزت من از خدا گرفته شده، پس من عزیزم، چون خدا عزیز است. من نفخه ی او هستم. حال هر كسی به من فحش بدهد، جسارت كند، بی‌ادبی كند، كوچك نمی‌شوم. اگر خودم را بشناسم عقده نمی‌كنم. وقتی انسان دچار خودگمگشتگی و خودفراموشی می‌شود و خود حقیقی خود را از دست می‌دهد، با خود طبیعی می‌خواهد در این جامعه زندگی كند، سر هر چیز تشنج ایجاد می کند. هر چیزی او را می‌تواند زمین بزند. مانند شیشه‌ای كه روی سنگلاخ ‌می‌غلطد، هر ضربه‌ای می‌تواند او را بشكند و از بین ببرد. چون خود را به مكان و وادی امن نیاورده. مثلاً شخص به خاطر كنكور خودكشی می‌کند. وقتی فطرت قوی می‌شود انسان آن‌قدر عزیز است كه اگر كسی او را تحویل نگرفت، انسان كوچك نمی‌شود. بنابراین، به این فرمایش حضرت علی علیه‌السلام بیشتر پی می‌بریم:« إِلَهِی كَفَى لِی عِزّاً أَنْ أَكُونَ لَكَ عَبْداً = برایم همین عزت بس كه بندة تو هستم» «وَ كَفَى بِی فَخْراً أَنْ تَكُونَ لِی رَبّاً = این افتخار برای من کافی است كه تو پروردگار من هستی.» حالا فلان کس تحویلت نگرفت، مهم نیست. مهم این است که خدا تحویلت بگیرد. خداوند در حدیث قدسی می‌فرماید: « هروقت فهمیدید من مُردَم، ناراحت شوید» من كه نمرده ام، من هستم. به قول یكی از بزرگان می‌فرمود: این اسم «هو الحی القیوم» یك مژده است،. یعنی این محبوب تو، حی و قیوم است، هم زنده است و هم پایدار و هرگز به او آسیبی نمی‌رسد. دیگر خوشحال باشیم كه محبوب ما با تمام كمالاتش بطور همیشگی هست. این‌ها چیزهایی است كه فقط فطرت آن را می فهمد و از آن‌ لذت می برد. طبیعت اصلاً نه تنها آن را نمی فهمد، بلكه وقتی اسم آن هم می‌آید متنفر می‌شود. انسان اگر عندالهی شد، دیگر از زمان و مكان نجات پیدا كرده است. هم از آینده نجات پیدا می‌كند یعنی از حمله‌های مقابل شیطان، و هم از گذشته نجات پیدا می کند؛ چون حزب‌الهی شده است. وقتی حزب الهی شد، عند الهی است. قلب چنین کسی به وادی امن می رود. وقتی رفتی در وادی امن، آن می شود که حافظ گفت: « نگار می فروشم عشوه‌ای داد/ که ایمن گشتم از مکر زمانه». یعنی با یك جلوه ی خدا، انسان دیگر ایمن می‌شود و دیگر هیچ‌كس نمی‌تواند او را بترساند و تحقیر كند. فطرت گرا، تحقیرپذیر نیست شخصیت کسی که فطرت گرا است تحقیرپذیر نیست. هر بلایی سر او بیاوری تكه‌تكه‌اش هم كه بكنی در اوج عزت است. این را طبیعت‌گرا هم می‌فهمد. می‌فهمد كه این عظمت دارد و آن خوار است و كوچك است. معاویه وقتی از علی علیه‌السلام گزارش می‌دهد، می‌فهمد كه خودش پست است و علی خیلی بزرگ است. طلحه و زبیر وقتی با علی علیه‌السلام درگیر می‌شوند، می‌فهمند كه علی علیه‌السلام خیلی اوج دارد و آن‌ها پست هستند. اتفاقاً یكی از نقاط مهم حسادت و كینه كه در بین افراد به‌وجود می‌آید این‌جاست. در حسادت است که شخص در مقابل افراد بزرگ، احساس كوچكی می‌كند. آن لحظه ای که حسادت به سراغتان آمد و رابطه شما با یک نفر درحال خراب شدن است، مطمئن باشید خود حقیقی تان را از دست داده اید. برای این که این کنار برود، زود یادتان بیفتد که: «انا لله و انا الیه راجعون». در مصائب هم مؤمن برای همین قاطی نمی‌كند. «الذین اذا اصابتهم مصیبه قالو انا لله و انا الیه راجعون= مومنان کسانی هستند که وقتی با مصیبتی برخورد کنند می گویند ما از خداییم و به سوی او باز می گردیم». مومن محکم است و مصیبت نمی تواند به او صدمه بزند. نمی تواند خود حقیقی اش را از او بكند و یك خود قلابی جای آن بنشاند. هرگاه سایه شوم حسادت كه عذاب‌های عظیمی در آخرت دارد، سراغمان آمد، باید حواسمان باشد كه بین خود و ناخودمان اشتباه شده است. زود برگردیم و با دو ركعت نماز در اوج عزت بنشینیم. تو وقتی می‌توانی دو ركعت نماز بخوانی و بنشینی پیش خدا، تو وقتی می‌توانی با خدا و قرآن رفیق باشی، پس چیزی كم نداری كه یك دفعه دچار حسادت شوی. این قدرت به‌وجود نمی‌آید، مگر این‌كه انسان خود حقیقی‌اش را پیدا كند. وقتی انسان این گونه قدرت پیدا می کند، به فرمایش امام صادق علیه السلام عمل می کند که هر وقت کسی به او فحش می دهد می‌گوید: اگر حق با تو است، خدا من را ببخشد، اگر حق با من است، خدا تو را ببخشد. من وقتی با خدا هستم، همه چیز دارم، «چون که صد آمد نود هم پیش ماست». اگر کسی به من فحش داد من عقده نمی کنم که بخواهم با یک فحش متقابل، آتش دلم را خاموش کنم. برای همین بزرگان راحت می توانند عفو کنند و دشمنان خود را ببخشند. برای همین داشتن روحیه ی گذشت است که پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم وقتی وارد مکه می شوند، یکی از سربازهایش داد می زند امروز روز انتقام است، حضرت فرمود نه. «الیوم، یوم المرحمه= امروز روز رحمت است. » گاهی اتفاقی می‌افتد که تفکیک خود حقیقی و طبیعی سخت می‌شود انسان همیشه باید فکر و اندیشه کند. زیرا گاهی حوادثی اتفاق می‌افتد که باعث می‌شوند، «دو خودِ فطری و طبیعی» با هم مخلوط شده و تفکیک شان سخت شود. در این لحظه نباید تصمیمی گرفت و عصبانی شد. وقتی دشمن به صورت علی علیه السلام آب دهان می اندازد، حضرت بلند می شود و از کشتن او صرف نظر می کند و بعد از اینکه خشمش فرو می‌نشیند، بر می‌گردد و دشمن را می‌کشد. با خشم این کار را نمی‌کند، چون خدا می‌خواهد که سرش بریده شود، پس به خاطر خدا سر او را می‌برد. این که علی علیه السلام بلند می‌شود، یعنی انسان احتیاج به اندیشه و فکر دارد. انسان باید مواظب باشد. زیرا بعضی افراد گاهی در حوادثی، این دوتا خود را باهم قاطی می‌کنند. در آن لحظه تصمیم نگیر و عصبانی نشو. زود فکر کن و یک جابه جایی انجام بده و فقط با یاد خدا این دو را تفکیک کن و سرجای خود بنشان. با دو رکعت نماز، روزه، مسجد، زیارتگاه، یک دور تسبیح، نگاه به عکس یکی از اولیاء یا یک آدم پیروز میدان، قوی و قهرمان، دوباره قدرت بگیر. با نگاه کردن به عکس یک قهرمان از او مردانگی و قدرت یاد می گیری، نه عکس های آدم های ضعیف که همه شکست خورده ی طبیعت هستند. تا به این ها نگاه کنیم، ضعیف می شویم و هیچ قدرتی در ما ایجاد نمی کنند. قدرت بدنی جزء كمالات گیاهی است. حتی كمال حیوانی هم نیست، كمال گیاهی و خیلی كوچك است و  نمی‌تواند به فطرت، قدرت بدهد. حلم در روابط الهی در معرفت نفس گفتیم که انسان مساوی با معشوقش است. انسان مساوی با اندیشه‌اش است. بحث حلم در روابط شخصی است. در روابط الهی این‌گونه نیست. شهید مطهری درمورد یكی از بزرگان نقل می کند: به او گفتیم که آقا ما غیبت شما را كردیم. او گفت: اگر به من از جهت روحانیتم غیبت كردید که وای به حال شما. اما اگر به جهت خودم غیبتم را کردید، حلال. البته اگر كسی تكبر دارد، باید پوزه‌اش را به خاك مالید و كوتاه نیامد. تشخیص هم خیلی راحت است. یک موقع است که اگر کوتاه نیایی، خیلی چیزهای دیگر بهم می ریزد، پس باید کوتاه نیایی. باید خون بدهی. ضرورت خون دادن در جبهه ی فطرت برای این است که ابهتِ جبهه ی طبیعت بریزد. باید بایستی و سیلی بخوری. تو را به خاک و خون بکشانند و لهت کنند تا عظمت طبیعت ریخته شود. یک جایی باید بایستی و بخوری، اما جای دیگری اگر بایستی و بخوری اساس به هم می خورد، پس باید تقیه کنی. باید سکوت کنی و عقب بکشی. باید بیایی و تجدید قوا کنی. جواب بدی را با بدی نده در مورد سوم هم حضرت در حدیث «عنوان بصری» فرمود: «وَ مَنْ وَعَدَكَ بِالْخَنَا فَعِدْهُ بِالنَّصِیحَةِ وَ اَلرِّعَاءِ اَلْخَبَرَ= اگر کسی تو را تهدید به فحش کرد، تو به او وعده خیرخواهی و رعایت بده.» اگر گفت: فحشت می‌دهم. بگو: نه، ما تو را دوست داریم، رعایتت را می‌کنیم. بزرگان هم این گونه بودند. وقتی یک نفر با آن ها این گونه برخورد می‌کرد، اساساً موضوع را عوض می‌کردند. طرف به پدر و مادر امام حسن مجتبی علیه‌السلام فحش داد. حضرت می‌گوید: چرا عصبانی هستی؟ تشنه هستی، سیرابت کنم. گرسنه هستی سیرت کنیم. مرکب نداری به تو بدهیم. خانه نداری جا به تو بدهیم. چه می‌خواهی؟ آن شخص گفت: این حسن! تو منفورترین آدم ها در نزد من بودی، اما الان محبوب ترین افراد در نزدم هستی. باید در زندگی تمرین کنیم. از خانه هم باید شروع کنیم، چون تمرین های ضعیف از خانه شروع می شود، زنت و بچه ات برایت محبوب هستند. از محبوب هایت شروع کن، که وقتی به تو جسارت و بی‌ادبی می‌کنند و حریمت را می‌شکنند، ببین می‌توانی جور دیگری جواب بدهی یا نه؟ این تمرین می‌خواهد، این یکی از تمرین های قشنگ است. برای جوان، میدان «مبارزه بین فطرت و طبیعت» بهترین هیجان و لذت است بعضی می‌پرسند، آیا اسلام برای جوان­ها هیجان قرار داده است؟ اسلام هیجان جوانی را چگونه می‌تواند ارضاء كند؟ آیا برای جوان‌ها میادینی قرار داده است که از آن لذت ببرند؟ می گوییم بله. یکی از این میادین زیبا، میدان مبارزه بین فطرت و طبیعت است و انسان به این میدان مبارزه خیلی احتیاج دارد. علت این که خیلی ها به مبارزات موهوم پناه می برند، مثلاً مسابقات ورزشی، یک مبارزه موهوم اند. مبارزه حقیقی نیست. یکی از قشنگ ترین مبارزات جوان این است که از آن مبارزه موهوم دست بردارد، بیاید در درون خودش. اینجا خیلی صحنه تماشایی است. بهترین نمونه، پیغمبرصلی‌الله‌علیه‌وآله چه‌قدر قشنگ با جوان‌ها ارتباط برقرار می‌كند. امام امت را ببینید. جبهه یك میدان واقعی بود. امام این میدان واقعی مبارزه را ایجاد کرده بود. هیجان یك جوان را اسلام این‌گونه ارضاء می‌كند. خیلی میدان بزرگی است. در دنیا سابقه ندارد كه این حجم از جوان‌ها میادین حقیقی پیدا كنند. آن‌هایی كه شعار جوان جوان سر می‌دهند، چه‌كاری برای جوان‌ها كرده اند؟ جوان‌ها را از مبارزات حقیقی محروم کردند و در مبارزات قلابی گذاشتند. در لباس، مُد، مو و مسابقه ورزشی و... جوان­های ما را از خودشان گرفتند. امام كسی بود كه خود حقیقی جوان‌ها را به خودشان داد. آنها را درست با بلندای ابدیت دید و با بلندای ابدیت با آن‌ها رفتار كرد. به دنیای آن‌ها نشاط ابدی داد. 13 – 14 ساله است، اما آنقدر بزرگ است که دارد با امپریالیسم مبارزه می‌كند. مبارزه‌ای جدی، حقیقتاً با آمریكا درگیر است. جوانها با صدام، شوروی سابق، آلمان، انگلیس درگیر بودند. یک جوان می­ بینی دارد مبارزه حقیقی می کند و در همین مسیر، نیرو، حس جوانی­ اش، حس ماجراجویی و جهادش اشباع و ارضاء می­ شود. برای همین پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند: «جهاد، تفریح امت من است». این یک مبارزه حقیقی است و از این قشنگ‌تر مبارزه ­ای است که در درون، بین خود و ناخودت داری. آدم باید خیلی بی‌عرضه و ضعیف باشد كه این میدان عظیم را از دست بدهد و دلش را مثلاً پای تلویزیون نشستن خوش كند که چه كسی گل زد چه کسی گل نزد؟ عشق ­های الکی. رهبر معظم انقلاب به عنوان رهبر فطرت­گراها دقیق می‌گویند: «اگر قرار باشد شور جوانی جایی تخلیه شود، كجا بهتر از بسیج؟ كدام میدان سالم‌تر و پاك‌تر از بسیج؟» چرا؟ چون وقتی جوان وارد بسیج می‌شود، میدان حقیقی پیدا می‌كند، میدان قلابی و سركاری نیست. بسیج، هم باب جهاد اكبر را و هم باب جهاد اصغر را باز می‌كند. آن موقع یك بسیجی 13 _ 14 ساله، خودش را واقعاً با آمریكا و ابرقدرت­ها طرف می‌دانست. در پایگاه‌های بسیج می‌دیدیم، شب‌های دوشنبه و پنج‌شنبه سحری آماده می کردند که روزه بگیرند، نماز شب داشتند، مبارزه ­ی حقیقی و جدی با شیطان بود. این یك مبارزه ­ی شیرین است، مبارزه ­ای است که اسلام به این قشنگی در مقابل ما قرار داده است. جوان‌هایی كه اسلام دارند، همیشه شادترین، با نشاط‌ترین و قوی­ترین جوان­ها هستند. اما به محض این‌كه آب را گل­ آلود کنیم، جوان خود را از ناخود تشخیص نخواهد داد و گم خواهد کرد و به مبارزه می­ رود. باید یک جا ارضاء شود. مثلاً می­ نشیند پای شطرنج، حریف را مات می‌کند و پا می­ شود سه متر بالا می پرد، گل گردنش می­ اندازند و... نه که این­ها بد باشد، ازنظر یک کمال گیاهی که قدرت داشته و یک گل زده کار قشنگی است، ولی قلابی است. برای همین طرفداران یک تیم حماقت می­ کنند و بعدش نسبت به یکدیگر کینه به دل می­ گیرند، روحشان را آلوده می­ کنند، اجتماع را فاسد می ­کنند، خودشان هم فاسد می­ شوند. اگر جگر داری وارد مبارزه حقیقی شو. یک مبارزه ­ای که مابه ­ازای ابدی دارد. اگر قرار است مبارزه­ ای هم بشود، جوان باید بداند که بعد 5 سال، 3 سال، 10 سال مبارزه یک ما­به ­ازای ابدی دارد. مثلاً توانسته 5 میلیارد سال آتش آخرت را خاموش کند. توانسته 4 میلیارد سال صراط را طی كند. صراطی كه 3 هزار سال راه است، بگوید من حداقل با 5 سال، 10 سال مبارزه از این 3 هزار سال راه 1 هزار سالش را رفته‌ام. 2 هزار سالش را رفته‌ام. تمامش را رفته‌ام. این مبارزه حقیقی است. تمرین حلم را باید از خانواده شروع کرد تمرین‌هایی كه عرض می‌کنم از خانه شروع کنید، با خانم، با بچه، بخصوص بخصوص با والدین. ببین بابا وقتی عصبانی می ­شود و چهارتا حرف درشت به تو می­ زند می­ توانی بروی او را ببوسی یا نه؟ به او بخندی یا نه؟ می ­توانی همان لحظه بروی رو کت و کول مادرت و با او شوخی کنی؟ وقتی دارد با تو شدیدترین تندی­ها را می کند. عرضه داری او را بخندانی؟ تمرین حلم را همان‌طور كه حضرت فرمودند، از خانه شروع كنیم با عزیزترین كسانمان. بعد از آن کم کم سراغ غریبه‌ها و بعد سراغ كسانی که با ما بد هستند، برویم. می­ دانیم دشمن هستند. ببینیم چگونه می­ توانیم با آن­ها تا کنیم؟ وقتی می ­دانیم کسی سال­ها سابقه­ ی غیبت کردن و تهمت زدن پشت­سر ما را دارد، باید ببینیم که آیا می­ توانیم او را بپذیریم و آغوش مان را باز کنیم و با او رفیق شویم؟ اهل بیت علیهم‌السلام چه شكارچی‌های خوبی بودند، داستان زندگی­ شان را بخوانید و ببینید که چه كسانی را شكار كردند. شکارچی­های قوی. استاد خوابیده در خانه‌اش، دزد می‌آید دزدی می‌كند می‌بیند چیزی نیست، بعد همین‌طور كه داشته دست می‌زده، یک قرآن پیدا می­کند، باز می­کند و می­بیند قرآن است، می‌خواسته برود كه استاد پایش را می‌گیرد و می‌گوید شما كه به این خوبی قرآن را ماچ می‌كنی، كجا می‌روی؟ بیا بنشین. باهم رفیق می‌شوند و دزد می‌شود شاگردش، شكارچی این‌گونه است. نمونه ای از حلم پیرمرد رئیس قبیله در چادرش نشسته، منتظر پسرش است، می بیند پسرش نیامد. پسری زیبا، نازنین، باوقار. دو نفر می آیند و می‌گویند ما غریبه هستیم، گرسنه و تشنه و خسته که به شما پناه آورده ایم. اجازه بدهید مدتی را اینجا استراحت کنیم. پیرمرد می بیند، زین اسب پسرش با آن‌هاست، چیزی نمی­ گوید. وقتی صحبت می­ کنند متوجه می­ شود كه پسرش را كشته‌اند و وسایلش را برداشته­ اند. شوخی نیست. دو دزد کافر هستند و پیرمرد مسلمان است. از آن‌ها پذیرایی می‌كند. دزدها می‌فهمند که این پدر آن پسری است که اینها کشته‌اند و رئیس قبیله است. الان هم در محاصره قبیله و در چادر رئیس قبیله نشسته ­اند، کجا می‌توانند فرار کنند؟ پیرمرد می‌گوید، شما میهمان من هستید، اسلام ما دستور داده كه از میهمان پذیرایی كنیم. اكرام شما بر من واجب است. دزدها می‌گویند اسلام شما چه‌قدر قشنگ است و مسلمان شدند. با حلم رئیس قبیله دو نفر احیاء شدند. فطرت انسان هوشیار است. فطرت، انسان را به بلندای ابدیت دوست دارد. چون خودش هم به خدا وصل است. هیچ وقت عقده نمی‌کند و آسیب هم نمی‌بیند. اگر می­توانی با گذشتن از طبیعت یک نفر، فطرتش را زنده کنی، حتماً این کار را انجام بده. این را بدان هر کسی را که احیاء کنی و هر فطرتی را كه هوشیار و زنده کنی او شأن خودت می­ شود. دیگر از این به بعد او هركار خیری انجام بدهد، در نامه­ی اعمال تو هم می‌نویسند. فطرت همیشه حاضر است كه این كار را انجام دهد، اما طبیعت این كار را نمی‌كند. تکلیف برای ناخود است، تا خود رشد کند خدا نمی خواهد که ما جلویش تحقیر شویم یا کوتاه بیاییم. خدا در تربیت ما با خودِ ما كار ندارد، با طبیعت ما، یعنی با ناخود ما كار دارد. ناخود باید این کار را انجام دهد تا فطرت بالا بیاید. چند روز پیش یك جوانی آمده بود و می‌گفت: من گاهی نماز می‌خوانم، اما خدا را هم فحش می‌دهم. می‌گویم آخر تو چه عقده‌ای داشتی كه نماز را برایم گذاشتی؟ می‌گویم كه چه چیز از تو جبران می‌شود كه من نماز بخوانم؟ آخر تو از این گریه كردن من، دولا شدن من، این ركوع و سجود ما، کیف می­کنی؟ روزه بگیریم و یك ماه چیزی نخوریم، چه عشقی می­کنی؟ به خاطر همین چون عده‌ای نمی‌فهمند، می‌گویند دین چیست؟ دین همیشه از ما فداکاری می‌خواهد. مگر دین برای انسان نیست؟ دین باید در خدمت انسان باشد، چرا ما باید همه‌اش در خدمت دین باشیم؟ چرا ما باید در خدمت مكتب باشیم؟ دین باید به انسان برسد. چرا ما خودمان را فدا کنیم؟ آیا دین ارزش این را دارد كه ما جان خودمان را برایش از دست بدهیم؟ جوابش این است که بگوییم جان چه كسی را می‌خواهی از دست بدهی؟ خدا از ما جان نخواسته، اسلام از ما كِی چیزی خواسته است؟ ‌اسلام آمده كه به ما بدهد، یكسره آمده ما را بالا ببرد، اسلام آمده ما را آزاد كند. اگر خدا یك‌جا از شما از آن جهت که انسان هستید، چیزی خواسته، گفته پول بدید که برای طبیعت شماست. خمس،‌ زكات، جهاد، همه­ اش از بدن است و طبیعت ما دارد سرمایه­ گذاری می­ کند. خدا می‌گوید تو اگر می‌خواهی بالا بیایی، باید طبیعت را رها كنی و بالا بیایی. اگر انسان درست نتواند بین خود و ناخود تشخیص دهد، این‌گونه گیر می‌كند، مثلاً از یک طرف نماز می‌خواند، از طرف دیگر هم عقده می‌كند. این دین چه‌كار دارد؟ یكسره دارد به پر و پای ما می‌پیچد؟ یکسره مزاحم ما است و هرکاری می­ خواهیم انجام دهیم، باید و نباید، واجب و حرام و مستحب است. همه كسانی كه از دست اسلام بی‌حوصله می­ شوند، به خاطر این است که فطرتشان سرجای خودش ننشسته است. خود حقیقی و انسانی­ اش بر وجودش حاکم نشده ­است. ع ل 191 حلم مباحث حلم در قالب سی دی و کتاب کار 

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11367
زمان انتشار: 27 نوامبر 2019
| |
استمداد از خدا ضامن امنیت و آرامش انسان است

خانواده آسمانی؛ جلسه 519 ؛ 1398/08/30

استمداد از خدا ضامن امنیت و آرامش انسان است

در استعانت و استمداد از خداست که امنیت حاصل می‌شود. با استمداد از خدا هیچ‌وقت احساس ترس و اضطراب بر انسان غلبه پیدا نمی‌کند و همیشه شاد است و عشق به جاودانه دارد. در پرتو این استعانت، به بهشتی که محل امن و سلامتی است، نائل می شود.

در ادامه بحث اسم های بهشت، به اسم «دارالامن» رسیدیم. امنیت، نیاز اساسی و ضروری هر نوع فعالیت و امری حیاتی است. زمینه هرگونه رشد، فعالیت و حیات، با امنیت امکان‌پذیر است. بهشت، خانه شادی و فرح است. خانه‌ای که امنیت بر آن حاکم است. هیچ نعمتی در دنیا وجود ندارد، مگر اینکه انسان از قبل و الان و بعد از استفاده از آن، دلشوره از دست دادنش را نداشته باشد. انسان عاشق امنیت است و در زندگی با آدم‌ها و چیزهایی پیوند برقرار می‌کند که احساس امینت و آرامش کند. بعضی از کمالات و نعمت­های جمادی به انسان احساس امنیت و آرامش می ­دهند. مثل داشتن مسکن، مال، اتومبیل و... این‌ها عوامل جمادی هستند که به ما احساس امنیت می‌دهند. بعضی از نعمت­ها در بُعد گیاهی امنیت می‌دهند. مثل سلامت بدن، زیبایی، تغذیه خوب و سالم. این که انسان دغدغه غذا را نداشته باشد، خودش نوعی از آرامش است. خیلی از افراد از این نعمت برخوردار نیستند. بعضی از نعمت‌ها در بُعد حیوانی به ما امنیت می‌دهند. تشکیل خانواده، داشتن فرزند، داشتن دوستان و فامیل. بعضی‌ها هم با داشتن کمالات علمی امنیت دارند. مثل داشتن مدرک رشد یا دکترا یا عضو هیئت‌علمی بودن. اما همه این‌ها درخطر هستند. در طول روز انسان‌هایی هستند که به خاطر این نعمت‌ها به ورشکستگی رسیدند یا شغل، خانه، زیبایی، سلامتی و.... همه را از دست دادند. این خطر از دست دادن، همیشه در این 5 کمالات وجود دارد. فقط در یک بخش امنیت وجود دارد و آن بخش فوق عقلانی است. در امنیت از غیب، بلوغ لازم است. یعنی شخص باید به‌قدری بر نفسش غالب بشود که بتواند از غیب دریافت کند. یعنی خدا و اهل‌بیت تا حدودی به ما امنیت می‌دهند. اما انسان بتواند آگاهانه برای حرکت‌های بزرگش استقامت داشته باشد، به بلوغ نیاز دارد. مثلاً شخص نماز می­ خواند، ولی استعانت و طلب یاری از خدا را ندارد. بنابراین، در مشکلات زندگی زود به بن‌بست می‌رسد. چون ارتباط درستی با خدا برقرار نکرده است. در استعانت از خداست که امنیت حاصل می‌شود و هیچ‌وقت احساس ترس و اضطراب، بر انسان امکان غلبه نمی‌یابد و همیشه شاد است و عشق به جاودانه دارد. با استعانت از خداست که انسان در مقابل حوادث زندگی شرک نمی‌ورزد و به کسی غیر از خدا رجوع نمی‌کند. پس اگر بخش فوق عقل بخواهد از خدا استمداد کند، باید قدرت استمداد داشته باشد. بهشت، مکانی است که وقتی وارد آن می‌شوید، همه کمالات «جمادی، نباتی، حیوانی و عقلی و فوق عقلی» همیشه در آن وجود دارد و اضطراب از دست دادن آن‌ها را ندارید. چون دارالامن است. ولی دنیا این‌طور نیست. دائماً در حال تغییر است و برای کسی نعمتی ماندگار و پایدار نمی‌ماند. جایگاه متقین رسیدن به مقام امن در بهشت است اکنون به آیات «دار الامن» بودن بهشت می پردازیم: سوره دخان آیه 51 الی 53: «إِنَّ الْمُتَّقِینَ فِی مَقَامٍ أَمِینٍ * فِی جَنَّاتٍ وَعُیُونٍ * یَلْبَسُونَ مِنْ سُنْدُسٍ وَإِسْتَبْرَقٍ مُتَقَابِلِینَ= به یقین تقواپیشگان در جایگاهى امن قرار دارند * در باغ­ها و در کنار چشمه سارانى * آنان جامه هایى از حریرِ نازک و دیباى ضخیم بر تن مى کنند و با اُنس و اُلفت رو به روى هم مى نشینند». تقوا یعنی پرهیز از محروم شدن؛ پرهیز از چیزهایی که تو را از غیب می اندازد؛ پرهیز از چیزهایی که تو را از خدا، انبیا، شهدا، صدیقین و صالحین محروم می‌کند؛ پرهیز از هر چیزی که بین تو و خانواده آسمانی‌ات فاصله بیندازد؛ تقوا یعنی خویشتن‌داری از هر چیزی که آبروی انسان را ببرد. متقین کسانی هستند که عاشق‌اند و برای رابطه‌شان با غیب حرمت قائل‌اند و مراقب حفظ رابطه‌شان با غیب­ هستند. اینها در مقام امین هستند.   حال بین متقین و امنیت چه رابطه‌ای وجود دارد؟ متقین دائماً از هر چیزی که رابطه و استعانت ­شان را با غیب خراب کند، پرهیز کرده و با آن قطع رابطه می ­کنند. پس تقوا یعنی خویشتن­داری از هر چیزی که آبروی تو را ببرد. در اینجاست که امنیت حاصل می­ شود. سوره حجر/آیه 45-48: إِنَّ الْمُتَّقِینَ فِی جَنَّاتٍ وَعُیُونٍ/ ادْخُلُوهَا بِسَلَامٍ آمِنِینَ/ وَ نَزَعْنَا مَا فِی صُدُورِهِمْ مِنْ غِلٍّ إِخْوَانًا عَلَى سُرُرٍ مُتَقَابِلِینَ/ لَا یَمَسُّهُمْ فِیهَا نَصَبٌ وَمَا هُمْ مِنْهَا بِمُخْرَجِینَ= البته اهل تقوا در باغها و نهرهای جاری خواهند بود * با سلامت و ایمنى در آنجا داخل شوید* و آنچه كینه [و شائبه­‏ هاى نفسانى] در سینه ‏­هاى آنان است بركنیم برادرانه بر تخت­هایى روبروى یكدیگر نشسته‏ اند * نه رنجى در آنجا به آنان مى­‏رسد و نه از آنجا بیرون رانده مى ‏شوند». بهشتیان وارد بهشتی می شوند که بر سر در آن نوشته شده: «ادْخُلُوهَا بِسَلَامٍ آمِنِینَ= با سلامت و امنیت وارد شوید». همچنین بهشتیان کینه ای از کسی ندارند. چون اخوت به معنای حقیقی دارند. برادرانه روی تخت های بهشتی مقابل هم می نشینند. از همه بالاتر، هیچ وقت از بهشت خارج نمی شوند و همیشه در بهشت هستند. کینه، امنیت را از بین می برد. آسیبی که از کینه به انسان می رسد، این است که هر بار تجربه آن را در وجود شخص زنده می کند. حتی گاهی افراد از کینه، بیماری­های جسمی مثل سرطان، آلزایمر، سکته قلبی یا غیره می­ گیرند. آدم مومن فرصت کینه به دل گرفتن ندارد. آنقدر وقت و عمر دنیا برایش مهم است که به این چیزها فکر نمی کند. بنابراین، وقتی خود را از خاطرات گذشته ­ات دور می کنی و از شر کینه نجات می دهی، امنیت پیدا می کنی. چون آدمی که امنیت دارد، همیشه در حال، زندگی می کند و دغدغه ای ندارد. در کنار هر مصیبت و بلایی امنیت و احساس آرامش دارد. قا/191 بهشت/دارالامن

صوت

1 - استمداد از خدا ضامن امنیت و آرامش انسان است

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11366
زمان انتشار: 26 نوامبر 2019
| |
حلم چیست؟

«حلم»، جلسه اول، 1379/10/25

حلم چیست؟

بحث «حلم» برگرفته از جلسات سخنرانی استاد محمد شجاعی با موضوع «شرح حدیث عنوان بصری» می‌باشد. که طی 15 جلسه بیان و تنظیم شده و در یک بسته به نام بحث «حلم» تقدیم می‌گردد.

حلم به معنی بردباری، خویشتنداری و زود جوش نیاوردن و گذشت كردن و ندید گرفتن، تغافل و تجاهل است. حضرت امام جعفر صادق (علیه‌السلام) 9 دستورالعمل را در سه بخش بیان فرموده اند. ۱- بپرهیزید از خوردن چیزی که به آن میل ندارید؛ زیرا موجب حماقت و نادانی می‌شود. ۲- چیزی نخور، مگر اینکه گرسنه باشی. ۳-همواره حلال بخور. زیرا مسئله حلال‌خوری و مراقبت های مالی و اخلاقی در شاكله‌سازی انسان مسئله مهمی است. مراقبت‌های مالی این است كه سال خمسی داشته باشید؛ یا اگر به زکات به کسی تعلق می‌گیرد، آن را بپردازد. مراقبت‌های اخلاقی این است كه فرد وجدان كاری داشته باشد و از كارش نزند. یعنی دیر نرود، زود برگردد. اگر استاد و معلم است، وقت شاگرد را تلف نكند. اگر جلسه علمی می‌خواهد برقرار شود، درس را خوب حاضر كند و پیش مطالعه داشته باشد و خوب تدریس كند. اگر بتوانی امروز کار کسی را راه بیاندازی و در ساعت كاری باشی و کار مردم را راه نیندازی، لقمه‌ات حرام می‌شود. به هر حال این‌قدر سخت است كه حضرت می‌فرمایند: « مُجادَلَةُ السُّیوفِ أهْوَنُ من طَلَبِ الحَلالِ[1] = شمشیر زدن، آسانتر از به دست آوردن مال حلال است.» حضرت می‌فرماید: هركس می‌خواهد درد معده نگیرد، وقتی می‌خواهد غذا بخورد حتماً بسم‌الله الرحمن الرحیم بگوید. اگر یادتان نبود و یك دفعه یادتان آمد، بگویید: «بسم الله الرحمن الرحیم من اوله الی الآخره= از اول تا آخرش بسم الله الرحمن الرحیم». وقتی تمام شد باید حمد خدا را به جا بیاوریم اگر نه ملائك لعنت می‌كنند. سه فقره دیگر حدیث را حضرت درباره خوشتنداری و حلم صحبت کردند. حضرت درباره حلم فرمود: «پس اگر کسی به شما می‌گوید: یك حرف بزنی، ده تا حرف می‌شنوی؛ تو باید بگویی اگر ده تا بگویی، یكی هم نمی‌شنوی.» این‌ نمونه‌ای است درباره ی حلم. «حلم»  به معنی «بردباری» و اگر نباشد، انسان قطعاً تولد سالم به آخرت نخواهد داشت. معصوم علیه‌السلام می فرماید: بدون حلم هیچ عملی برای انسان باقی نمی‌ماند. و حلم را به‌عنوان یكی از ستون‌های اصلی شخصیت یك انسان بیان کرده اند. اگر شخص بخواهد خوشبختی دنیا و آخرت را احراز كند، باید حلیم، خویشتندار، صبور و با حوصله باشد. بی‌حوصلگی و زودرنج بودن، زود كز كردن، زود دلتنگ شدن و مضطرب شدن، نمی‌گذارند اخلاقی برای انسان بماند و همه چیز را فاسد می‌كند. مخاطب احکام دینی، بخش طبیعت انسان است نه فطرت  اوایل بحث حدیث عنوان بصری، بحث عبودیت مطرح شد. عبودیت، یعنی اطاعت و تسلیم شدن در برابر فطرت و تحمل سختی‌هایی كه در اثر رعایت دینداری به انسان وارد می‌كند. انسان از آن جهت كه انسان است و فطرت دارد، مخاطب احکام دینی قرار نمی گیرد و هیچ‌یك از احكام دینی برای فطرت نیامده اند. مخاطب احكام دینی، احكام تكلیفی «حرام، واجب، مكروه و مستحب» طبیعت است، نه فطرت. اینها برای بخش طبیعی انسان و برای دفاع از فطرت و برای آزادسازی فطرت آمده‌اند. انسان در دین آزاد است. هیچ حکمی وجود ندارد که فطرت شما را محدود کرده باشد. احكام دین برای طبیعت، یعنی بخشی که انسان نیست، آمده اند و روی فطرت فشار نمی‌آورند. فطرت از  این احکام لذت می‌برد. چون شعاع عملش بیشتر می‌شود. بنابراین، دین اولین و تنها چیزی است كه آزادی انسان را تأمین‌ کرده است. علی علیه‌السلام می‌فرماید: نیمی از شخصیت عاقل، تحمل است كه جوش نمی‌آورد؛ نیم دیگرش هم بی‌خیالی است. تغافل یعنی می‌فهمد كه طرف دارد به من حرف بدی می‌زند، به من جسارت كرده، ولی از این گوش می‌گیرد و از آن گوش به در می‌كند. «لا عقل كالتجاهل = هیچ عقلی به اندازه تجاهل نیست.» تجاهل و تغافل تا جایی لازم است که به حقوق مردم لطمه ای وارد نشود. یا ضرر جسمانی در پی نداشته باشد؛ اما آن‌جایی كه آسیب جسمانی در پی دارد، سخت بایستی و نباید كوتاه بیایی. یك‌جا هم آن‌جایی كه ممكن است ضرر به حقوق دیگران وارد شود. حلم و خویشتن‌داری باید تمرین شود و اگر نشود، پیغمبر صلی‌الله علیه و آله و سلم فرمود: هیچ عملی برای قیامت انسان باقی نمی‌ماند. این که انسان نتواند در معاشرت‌ها ظرفیت‌ها و حقوق دیگران را رعایت كند و انتظار داشته باشد که همه مثل او رفتار كنند و همه مثل او فكر كنند و... با مقوله حلم سازگار نیست. كسانی كه در خانواده از طرف پدر یا مادر ارضاء عاطفی نشده اند. خیلی با خانواده جور در نمی‌آیند. کسی که ارضاء عاطفی درستی نشده، وقتی بزرگ شد و با دختری ازدواج ‌کرد كه در خانواده این دختر، شدیداً بهداشت روانی رعایت شده، این خانواده كاملاً متعادل است، دختر شدیداً عاطفی است. اینجا این آقا که کم عاطفه است تحمل گرمی و روابط صمیمانه دختر با خانواده اش را ندارد. هرچه زودتر می‌خواهد این دختر را از خانواده بكَنَد. به خانم می گوید: «خانة مادرت نرو، خانه خواهرت نرو و خانواده این و آن نرو». چرا؟ چون احساس آنها را نسبت به هم درك نمی‌كند. عكس این موضوع هم درست است كه خانواده‌ی پسر، یك خانواده‌ی متعادل و گرم و خانواده‌ی دختر از هم پاشیده، دختر روحیه‌ی فرار از خانه دارد. وقتی شوهر می‌خواهد به خواهر خود محبت كند، زن حسادت می‌كند. یا می‌خواهد برای پدر یا مادرش كاری انجام دهد، داد و فریاد در خانه راه می‌اندازد. برای شوهرش گرفتاری زیاد درست می‌كند. بالا بردن ظرفیت در معاشرت ها یعنی حلم حلم یعنی این‌كه انسان ظرفیت‌هایش در معاشرت‌ها بالا برود و دقیقاً آن‌طوری كه باید تحمل كند. ممكن است سختش باشد، ولی این سختی را كاملاً باید تحمل كند. چون در حلم و در توهین‌هایی كه به ما می‌شود، فطرت هرگز اذیت نمی‌شود. این یك قاعده است که هیچ وقت گوهره‌ی وجود افراد در فشارهای طبیعت آسیب نمی‌بیند. علت این‌كه خیلی‌ها نمی‌توانند وظایف شرعی را انجام دهند، این است ‌كه طبیعت‌هایشان مانع می‌شود. جلوی خدا ایستادگی می‌كنند. این دقیقاً كفر است. كفر هم قطعاً عذاب‌آور است. این را بدانید انسان به میزان مقاومتش در مقابل هر دستور شرعی، مقداری از عذاب برای آخرتش ذخیره می‌شود. مگر این‌كه میزان مقاومتش را اینجا از بین ببرد. هرقدر میزان مقاومت طبیعت پایین بیاید عذاب هم كم می‌شود. در واقع تو داری جهنم را خاموش می‌كنی. جهنم مساوی است با طبیعت. دنیا متن جهنم است. وقتی کسی دارد به شما فحش می‌دهد؛ یا وقتی كه داری بچه را تحمل می‌كنی، بدان كه تو داری حجم زیادی از جهنم را خاموش می‌كنی. باحوصله، با صبوری، با تغافل یا تجاهل و خودت را برای یك محیط عالی ابدی به نام بهشت و مافوق بهشت آماده می‌كنی. جدا دیدنِ بُعد طبیعی انسان از بُعد فطری برای تمرین حلم ما در معاشرت باید حتما بین طبیعت و فطرتمان فاصله بیاندازیم. طبیعت ما یك كس است و فطرتمان یك کس دیگر. اگر كسی نتواند تمرین جداسازی این دو را انجام دهد، در زندگیش خیلی وقت ها اشتباه می کند. در رابطه‌اش با خدا و اهل بیت علیهم‌السلام دچار اشتباه و كفر می‌شود. در رابطه‌اش با دیگران هم همین‌طور. تا فرصت باقی است این باید تمرین شود. «برخورد با طبیعت» یک معرفت و شجاعت خاصی می‌خواهد. «عزت و شرافتت»، نباید به طبیعت كولی بدهد. آدم باید عزیز باشد. داستانی در کتاب «روح مجرد» از زندگی سید هاشم حداد نقل شده است. سیدهاشم موسوی حداد، یكی از اولیای خدا بود. داستان مربوط به تجرد سیدهاشم حداد است که اولین بار به این مقام رسید. این داستان به خوبی جدایی طبیعت و فطرت را بیان می کند. داستان از این قرار است که سیدهاشم حداد به خاطر اوضاع مالی نامناسبش در منزل پدرزن و مادرزن شان زندگی می کردند. همان که ما می گوییم داماد سرخانه. آن‌ها در آن طرف حیاط و این‌ها در این طرف در یك اتاق كه پدرزنش مجانی به آن‌ها داده بود، مدت 12 سال زندگی كردند. پدر عیال ایشان حسین ابو عمشه بخاطر سید بودن جناب حداد،‌ بسیار به ایشان علاقمند بود. ولی مادر عیال ایشان برعكس، ایشان را نه تنها دوست نداشت؛ بلكه به انواع و اقسام آزارهای قولی و اذیت‌های فعلی آن‌چه از دستش می‌آمد، می آزرد. می گفت: با اینکه گونی های برنج و حلب های روغن در انبار داشتند، نه تنها به ما نمی دادند؛ بلکه مادرزنم تعمد داشت من را در شدت و عسرت و فقر ببیند. با اینكه مرتباً دنبال كار هم می‌رفتم، ولی كسرت مراجعین از فقرا و مشتری‌های بسیار كه مرا شناخته بودند و جنس را نسیه می‌بردند و بعضاً وجه آن را هم نمی‌دادند و مخارج شاگرد كه هرچه می‌خواست برمی‌داشت، دیگر پولی برای من باقی نمی‌گذاشت. نکته مهم اینجا این است که وقتی فطرت قوی می شود، شخص نمی تواند دیگران را به خود ترجیح ندهد و این را ایثار می گویند. « الایثار تاج المکارم=ایثار تاج سر همه مکارم است». ایثار كار هر كسی نیست. اوج فضیلت یك نفر است. برای همین اینجا می گوید شاگرد هر چه می خواست بر می داشت. ترجیح دادن دیگران به خود، کار راحتی نیست و تمرین زیادی لازم دارد. حداد به شاگردش هم گفته بود كه هرقدر پول درآوردیم، هرقدر که برای خانه لازم داری اول تو بردار، و بقیه‌اش را به من بده. ولی شاگرد اکثر اوقات بیشتر پولها را برمی داشت و مقدار کمی برای من می داد. عمده علت ناراحتی مادر زن با من قضیه ی فقر بود كه به نظر وی بسیار زشت می‌نمود. با این وضعی كه ملاحظه می‌نمود باید مساعدتی می کرد. زیرا در نهایت تمكن و ثروت بود. اما ‌برعكس سعی می‌كرد تا چیزی از ما را خراب و فاسد كند تا گرفتاری و شدت ما افزون گردد. از طرفی شدت و حالات روحانی و بهره‌برداری از مظهر حضرت آقای قاضی، به من اجازه ی جمع و ذخیره ی مال و یا رد فقیر و محتاج و یا تقاضای نسیه مشتری و غیره را نمی داد. استاد دستور داده بود، فقیر را رد نكنید. اگر مشتری نسیه خواست نگویید نداریم. عیال من هم تحمل و صبر می‌كرد. ولی بالاخره صبر و تحملش محدود بود. چندین بار خدمت آقای قاضی عرض كردم كه اذیت‌های قولی و فعلی مادرزن به من، به حد نهایت رسیده است و من حقاً دیگر تاب صبر و شكیبایی آن را ندارم و از شما می خواهم كه به من اجازه دهید زنم را طلاق دهم. مرحوم قاضی فرمودند: از این جریانات گذشته، آیا تو زنت را دوست داری؟ عرض كردم: آری. فرمودند: آیا زنت هم تو را دوست دارد؟ عرض كردم: آری. فرمود: ابداً راه طلاق ندارید. ‌اگر او بدش می‌آمد و یا تو از او متنفر بودی یك وجه شرعی داشتی؛ ولی حالا که همدیگر را دوست دارید نه. این قابل توجه زن و شوهرهایی است كه تا یك ذره سختی در زندگیشان پیش می‌آید،  به جان همدیگر می‌افتند. یا زن‌هایی كه به دلیل دست تنگی مردها، زندگی را رها می‌كنند. یا مردهایی كه به‌خاطر فشار اقتصادی در خانه عربده‌كشی می‌كنند برای زن و برای بچه مشكلات درست می‌كنند. مرحوم قاضی به ایشان می فرمایند: ابداً راه طلاق ندارید. برو صبر پیشه كن. تربیت تو به دست زنت می‌باشد. تربیت یعنی رشد كردن. چه كسی می‌خواهد تربیت شود و رشد کند؟ فطرت. چگونه؟ به وسیله فشاری كه قرار است به طبیعت بیاید. من هم از دستورات مرحوم قاضی هرگز تخطی و تجاوز نمی‌كردم و آن‌چه این مادرزن بر مصائب ما می‌افزود تحمل می‌نمودم. تا یك شب تابستان كه چون پاسی از شب گذشته بود از بیرون خسته، فرسوده، گرسنه و تشنه به منزل آمدم كه به اطاق بروم که دیدم مادرزنم كنار حوضچه عربی داخل منزل نشسته و از شدت گرما پاهایش را برهنه نموده و پیوسته دارد از شیر آب حیاط بالای حوضچه آب روی پاهایش می‌ریزد. تا فهمید من از در وارد شدم، شروع كرد به بد گفتن و ناسزا و فحش دادن و همین‌طور با این كلمات مرا مخاطب قرار دادن. من هم داخل اطاق نرفتم،‌ یكسره از پله‌های بام به بام رفتم تا در آن جا بیفتم. دیدم این زن صدای خود را بلند كرد و با صدای بلند به‌طوری كه نه تنها من، بلكه همسایه ها می‌شنیدند به من سب  و ناسزا می گوید. گفت و گفت، و همین‌طور گفت تا حوصله‌ام تمام شد. دیگر من جوش آوردم. تحمل چنین كسی، كار راحتی نیست. بدون آن كه به او پرخاش كنم و یا یك كلمه جواب دهم، از پله‌های بام به زیر آمدم و از در خانه بیرون رفتم و سر به بیابان نهادم. دیدم بدون هدف و مقصودی همین‌طور دارم در خیابان‌ها راه می‌روم و هیچ متوجه خودم نیستم که به كجا می‌روم. همین‌طور دارم می‌روم. در این حال، ناگهان دیدم كه من دو تا شدم. یعنی دوتا سیدهاشم هستم.‌ یكی سیدهاشمی كه مادرزن به او تعدی می‌كرده و سب و شتم می نموده است. و یكی من هستم كه بسیار عالی و مجرد و مسلط به محیط می‌باشم. انگار که اصلا فحش‌های او به من نرسیده است و اصولا به این سیدهاشم فحش نمی داده است و مرا سب و شتم نمی نموده است. آن سیدهاشم سزاوار همه گونه فحش و ناسزا است، آن یكی را كه دیدم یك سیدهاشم آن‌طوری است و یك سیدهاشم نورانی هم این‌طرف و این سیدهاشم كه اینک خودم می‌باشم، نه تنها سزاوار فحش نیست، بلكه هرچه هم فحش بدهند و سب کنند و ناسزا بگویند به او نمی‌رسد. دیدم هیچ چیز به من نرسیده است. در این حال برای من روشن شد كه این حال، بسیار خوب و سرورآفرین و شادی زا، فقط در اثر تحمل آن ناسزاها و فحش‌هایی است كه وی به من می داده است. اطاعت از فرمان استاد مرحوم قاضی برای من فتح این باب را نموده است و اگر من اطاعت او را نمی‌كردم و تحمل اذیت‌های مادرزن را نمی‌ نمودم، تا ابد همان سیدهاشم محزون و غمگین و پریشان وضعیف و محدود بودم. و الحمدلله كه من الان این سیدهاشم هستم كه در مكانی رفیع و مقامی بس ارجمند و گرامی می‌باشم كه گرد و خاك تمام غصه‌ها و غم‌های دنیا بر من نمی نشیند و نمی تواند بنشیند. چرا؟ چون فطرت اساساً اهل دنیا نیست كه بخواهد اذیت شود. اصلاً مال این‌جا نیست. فوری از آن جا به خانه برگشتم، به روی دست و پای مادرزنم افتادم و می‌بوسیدم و می‌گفتم مبادا تو خیال كنی كه من الان از آن گفتارت ناراحت هستم. از این پس هرچه می‌خواهی به من بگو كه آن‌ها برای من فایده دارد. یعنی درواقع این فشارهایی كه داشته بر طبیعت می‌آمده، داشته او را مجرد می‌كرده، یعنی فطرت را از طبیعت جدا می کرده.   اگر به طبیعت فشار می آید، فطرت باید قوی باشد قاعده این است كه اگر به طبیعت دارد فشار می‌آید، از آن طرف فطرت باید تغذیه شود. یعنی اگر ما كیف‌های فطرت و عیاشی‌های فطری، رقص‌های فطری، موسیقی‌های فطری، بزم های فطری نداشته باشیم، وقتی به طبیعت فشار می‌آید، فكر می‌كنیم به خودمان فشار می‌آید. پس خودمان را فقط طبیعت می‌بینیم. برای همین است که كسی كه فحش می‌دهد، می‌گوید نمی‌توانم روی خودم پا بگذارم. نمی‌توانم جوابش را ندهم.   اما فطرت باید مسلح باشد، اول از این باید غذا خوب بخورد. دقت كنید، علت این که خیلی ها این دستورالعمل را می شنوند و نمی توانند رعایت کنند، این‌ است که جایی برای عیاشی و کیافی ندارند. آدم وقتی جایی برای عیاشی و کیافی فطرت داشته باشد، راحت می تواند بقیه ی چیزها را تحمل کند. این یعنی چه؟ یعنی اگر انسان طبیعت محض باشد، چون طبیعت در فشار است، فقط یك نفر است، فطرتش را كشته و چیزی ندارد، فطرت لذتی نمی‌برد كه بخواهد فشار طبیعت را تحمل كند. سعدی داستان قشنگی می‌گوید، یكی از اولیای خدا رد می‌شد، روی او خاكستر ریختند. با خود گفت:« که ای نفس! من در خور آتش، یعنی کسی که مستحق آتش است، آیا به خاکستری روی در هم کشم؟» دزد خانه‌ مرحوم الهی قمشه‌ای را برد. گفتند خانه ات را دزد زده، فرمود: حلالش باشد من در قیامت وقت ندارم که بایستم ببینم تو چه بردی و چه نبردی.       گر من فقیرم، هر شبی دارم ز یارب یاربی             جشنی، نوایی، مطربی، كم‌تر ز سلطان نیستم پس باید خوب دقت كنیم که حلم یعنی اوج فطرت و محدود كردن طبیعت. یعنی خوراك خوب خوردن. یعنی از خوراك طبیعت، به نفع فطرت استفاده كردن. از جریان مخالف برای پرواز استفاده كردن. حلم ع ل 190 [1] . الكافی : 5/161/1 . مباحث حلم در قالب سی دی و کتاب کار 

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11365
زمان انتشار: 26 نوامبر 2019
| | |
حب خداوند است که بهشت را بهشت می کند

حب خداوند است که بهشت را بهشت می کند

فیلم

1 - حب خداوند است که بهشت را بهشت می کند

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ،

Top
برای عضویت در خبرنامه پست الکترونیکی خود را وارد کنید

خبرنامه سایت منتظران منجی

Stay informed on our latest news!

اشتراک در خبرنامه سایت منتظران منجی feed