www.montazer.ir
سه‌شنبه 16 ژوئن 2026
شناسه مطلب: 6081
زمان انتشار: 4 فوریه 2017
| |
«ظلم به ضعیف»، زشت ترین نوع ظلم به انسان است

خانواده آسمانی (460) ؛ 95/11/14

«ظلم به ضعیف»، زشت ترین نوع ظلم به انسان است

انسان در مصیبت های دنیایی هیچ ضرری نمی کند، بلکه همه اش سود است. تنها در جائی ضرر می کند که ظلم به دیگران کند و در بین ظلم ها، زشت ترین ستم، «ظلم به ضعیف» است. ظلم به ضعیف وقتی صورت می گیرد که کسی نتواند در مقابل رفتار بد ما از خود دفاع کند.

امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) فرمودند: «ظُلمُ الضَّعیفِ أفحَشُ الظُّلمِ= ستم كردن به ناتوان، زشت ترین نوع ستم است». حالا چرا امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) فرمودند: ظلم به ضعیف، زشت ترین نوع ظلم است؟ چون وقتی با افراد قوی و قدرتمند که می توانند مقابله کنند و قدرت انتقام دارند، ظلم می کنید، آنها هم در مقابل ظلمی که به شما می کنند؟ مثلاً حرف زشتی زدید او هم در مقابل حرف زشتی به شما می زند. یکی از گناهانی که خیلی زود دامن انسان را می گیرد، ظلم کردن به کسی که زبان بسته است حالا یا از بزرگی و حیا بسته است یا ناچار و نیازمند است. مثلاً ظلم به کسی که نمی تواند (به دلائلی) از خود دفاع یا انتقام بگیرد یا گاهی سکوت می کند، این باعث می شود که کار انسان خراب شود. مثلاً پدر و مادر یا استاد یا زن مظلومی که در مقابل مرد بداخلاق سکوت می کند یا بالعکس مرد مظلومی که در مقابل زن بداخلاق سکوت می کند. در اینجاست که حضرت می فرماید: «ستم كردن به ناتوان، زشت ترین نوع ستم است». چون نمی تواند انتقامی بگیرد. پس آن کسی که به یک ضعیف ظلم می کند و نمی تواند دفاع کند، زشت ترین نوع ظلم است. عقوبت ظلم به دیگران سریعتر از گناهان دیگر است امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) می فرمایند: «لَمّا سُئلَ: أیُّ ذنبٍ أعجَلُ عُقوبَةً لِصاحِب: مَن ظَلَمَ مَن لا ناصِرَ لَهُ إلاّ اللّه ُو جاوَرَ النِّعمَةَ بِالتَّقصیرِ و استَطالَ بِالبَغیِ على الفَقیرِ= از حضرت سوال کردند کدام گناه است که عقوبتش زودتر به مجرم می رسد؟ ظلم کردن به کسی که جز خدا هیچ کس را ندارد، و كوتاهى در شكر نعمت و دراز كردن دست ستم بر فقیر». توجه کنید؛ سوء استفاده از عواطف بزرگترها، انسان را به هلاکت و  بدبختی می رساند، برکت عمر را می برد و در دنیا با مصیبت های زیاد روبرو می شود و تدریجا به جهنم کشیده می شود. پس در آنجائی که انسان با افراد حریم دار برخورد دارد؛ مثل پدر و مادر، استاد یا افراد ضعیف خیلی باید ترسید و مراقب رفتار بود؛ چون ناراحتی پدر ومادر باعث ساقط شدن انسان می شود، نورانیت از انسان می رود، عبادت و معنویت از انسان می رود، کسالت و گم شدن راه در غیب نصیب انسان می شود. کشف و شهود و رشد و قدرت و شادی و آرامش گرفته می شود.  حیوانی که نمی تواند حرفی بزند یا کاری کند. عقوبتش خیلی سنگین است. حتی باید حرمت اشیاء اطراف خود را هم داشت. لباس پرت نکنیم، چون لباس تسبیح دارند. دومین گروه که زود بلا به سراغشان می آید و تنبیه می شوند، کسانی اند که حق نعمت خدا را بجا نمی آورند. «وجاوَرَ النِّعمَةَ بِالتَّقصیرِ= و كوتاهى در شكر نعمت». کوتاهی حق پدر و مادر، معلم، همسر، فرزند یا کوتاهی در حق سلامتی یا ثروتی که به انسان داده می شود و کوتاهی در شکر دارد. درحالیکه حق نعمت این است که درست مصرف شود. اگر خدا نعتمی داد؛ آبرو، اعتبار، همسر خوب، هوش، دین و قرآن داده، علما، اهل بیت (علیهم السلام) و بالاتر از همه خود خدا که بالاترین نعمت است، خوب استفاده کنید. اما این انسان همیشه ناسپاس است و قرآن در خطاب به این انسان می فرماید: « قُتِلَ الْإِنْسانُ ما أَکْفَرَهُ= بمیرد این انسان که چقدر ناسپاس است». وقتی نعمت از انسان گرفته می شود تازه یادش می آید که چه چیزی را از دست داده. در ادامه روایت «و استَطالَ بِالبَغیِ على الفَقیرِ= و دراز كردن دست ستم بر فقیر». مثلاً صاحب خانه ای که می داند مستاجرش در فشار و سختی است اما باز هم به او فشار می آورد و کرایه خانه را زیاد می کند. شکایت می کند و او را به زندان می اندازد. مهریه را بدهید تا مصداق ظالم نباشید بحثی که در جامعه خیلی شایعه است، مهریه خانم هاست. مهریه علامت صداقت است. چتانکه پیامبر اکرم (صلی  الله علیه و آله) فرمودند: اثر وضعی مهریه زیاد، اختلاف و دعواست. این خوب نیست و نوعی ظلم محسوب می شود. از طرف دیگر اکثر مردان سر مهریه به همسرانشان ظلم می کنند.  از روز اول قرار بسته که فلان مقدار مهریه را به زن بدهد. این حقی است که بر گردن مرد می ماند و ندادن آن یکی از ظلم های خطرناک است تقسیم مساوی مصیبت ها در میان بندگان یک قاعده مهمی وجود دارد که عبارت است از: «المَصائبُ بِالسَّوِیَّةِ مَقسومَةٌ بَینَ البَرِیَّةِ= مصیبت ها بین انسانها به تساوی تقسیم شده است». یعنی همه انسان ها بهره ای مساوی از مصائب دارند. یکی از الطاف عظیم الهی، «بلا و مصائب» است و یک بنده می تواند با آنها به مقام جاودانگی برسد. انسان چون موجودی مختار است و می‌تواند هم مصائبش را در دنیا بگذراند و هم آن را به آخرت موکول کند. این موضوع مثل عمر می ماند که خداوند به عده ای عمر طولانی می دهد. اما خود انسان با معصیت و گناه، عمرش را کوتاه می کند. چنان که در روایت نقل است: کسانی که به واسطه گناه عمرشان کوتاه می شود  و می میرند، بیشتر از کسانی هستند که با عمر طبیعی از دنیا می روند. در مقابل، با انجام اعمالی مثل صدقه و صله ارحام، به طولانی شدن عمر کمک می کند. مصائبی که انسان در دنیا می بیند، باعث آمرزش گناهانش می شود. یعنی مصائب و سختی ها، کفاره گناهان هستند. از این رو، یکی از نعمت های مهم الهی، مصائبی است که بر سر انسان می آید. خداوند از روی مهربانی و لطفش، سهم همه انسان ها را در مصائب یکسان قرار داده است، فقط شکل ها و انواعش فرق می کند. پس مصیبت ها دارای آثار تربیتی است از جمله: 1. آمرزش گناهان 2. زمینه رشد و تقرب به خداوند حاصل می شود و به هدف خلقت نزدیک تر می شوید، همچنین اسماء الهی را بیشتر دریافت می کند و مسیر تشبه به حق تعالی و اخلاق الهی را طی می کند. در نظر داشته باشید که برای تحقق هر اسمی، نیاز به آزمایش و تمرین و میدان است. پس لازمه رسیدن به مقام محمود و مقام خلیفة الهی و رسیدن به مقام جاودانگی، حضور در دنیا، همراه با سختی، ابتلا و امتحان است. همین ها باعث فعال شدن اسم الهی در وجود انسان می شود. اما انسانی که در این مصیبت ها بی تابی، ناشکری و قهر کند، منجر به خراب شدن رابطه اش با خداوند متعال می شود و به هدف خلقت نمی رسد. مثل کسی که به باشگاه می رود، ولی تمرین نمی کند، معلوم است که او به جائی نمی رسد. اینسان گریبان گیر مصائبی می شود که از سه حالت خارج نیست: مصائبی که انسان در آن نقش داشته، مصائبی که از دیگران به ما می رسد و مصائبی که خداوند با لطفش ایجاد می کند. هر سه کفاره هستند و هیچ کدام فرقی ندارد. پس توجه کنید که انسان در مصیبت ها هیچ ضرری نمی کند، بلکه همه اش سود است. مسکین یعنی کسی که واقعا چیزی ندارد نمی تواند کار کند، پولی ندارد ولی فقیر درآمد دارد ولی دارائی اش به اندازه مخارج معقول زندگی اش نیست. یا مثلا طلبه یا دانشجوئی که می خواهد ازدواج کند ولی خانواده عروس او را در فشار مالی قرار می دهد. درحالیکه باید فرصت داد تا خودشان را پیدا کنند. اینها دامنگیر ظلم شدن است  که عقاب به همراه دارد.  

صوت

1 - «ظلم به ضعیف»، زشت ترین نوع ظلم به انسان است

فیلم

1 - «ظلم به ضعیف»، زشت ترین نوع ظلم به انسان است

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 6080
زمان انتشار: 4 فوریه 2017
| | | |
کثرت آرزو عاملی در ایجاد قساوت قلب است

بحث سعادت و شقاوت جلسه 10، 73/6/21

کثرت آرزو عاملی در ایجاد قساوت قلب است

برای رسیدن به نرمی، لطافت و طهارت دل باید از آرزوها کاست. یعنی طول و عرض آرزو را كم كن و در دنيا آرزويت را طولانى نكن.

على‏ (علیه السلام) از مناجاتهاى موسى با خداوند اینگونه بیان مى‏ كند: «فی ما ناج اللَّه تعالى موسى‏ علیه السلام: «یا موسى لا تَطُلْ فی الدنیا أمَلَك فَیَقْسُوا لِذلك قلبك و قاسى القلب منّى بعیدٌ = اى موسى! آرزویت را در دنیا زیاد نكن یعنى نگذار آرزوها بر تو غلبه كنند و مدام تو و استعداد و جوانیت را این طرف و آن طرف ببرد. چون به محض این که به خود بیایى می بینى که سنى از تو گذشته و مثل سراب به دنبال معشوق هاى مختلف رفتی و عمرت تمام شد و در آخر آنچه را كه می خواستى به دست نیاوردی. یعنی طول و عرض آرزو را كم كن و در دنیا آرزویت را طولانى نكن. چون «فیقسوا قلبك= قلب تو را با قساوت و سخت مى‏ كند». وقتى آرزوهای زیادی داشته باشى، قلبت سنگدل می شود. یعنى مدام طمع و میل دارى و مى ‏خواهى به آن آرزوها برسى؛ پس دیگر آن نرمى و لطافت و طهارت قلبى لازم را نخواهی داشت. کثرت آرزوها انسان را از خدا دور می کند «یا موسى لا تطل فى الدنیا أمل و القاسی القلب منى بعید =یا موسی آرزوهایت را طولانی و مفصل نكن که قلبت را قسى مى‏كند و كسى كه قلبش قسى است از من دور است». كسى كه آرزوهای زیادی داشته باشد، از خدا خوشش نمى ‏آید. زیرا دنبال معشوق های دیگری مى‏ گردد؛ اما وقتى اسم مرگ را می شنود، دست و پایش می لرزد، اگر به او بگویند یك سال دیگر یا ۶ ماه دیگر مى میرى، تمام دنیا جلوى چشمش تاریك مى‏ شود. ممكن است از روی اجبار به مسجد برود و نماز بخواند، اما دنبال كار ومعشوق خویش است نه خدا. یعنى نماز را به عنوان معراج و قُربان مؤمن (نزدیك كننده) نمی خواند. فرمودند: «الصلاة قربان كل تقی= نمازنزدیك كننده هر آدم باتقوا به خدا است». او غیر متقی براى قرب نماز نمى‏ خواند و انسى با خدا ندارد؛ از روی عادت نماز مى‏ خواند. به قول امام صادق ‏(علیه السلام) عادتاً نماز مى‏ خواند؛ اگر نماز نخواند، می ترسد و وحشت پیدا می کند. از نماز این قصد را ندارد كه با خدا دوست شود و با او نزدیكی داشته و ارتباط و انس پیدا كند. قطع وابستگی به دنیا به منزله قطع ارتباط با دنیا نیست معنای قطع وابستگی دنیا این است که میل به آرزوهای دنیوی در دل قطع شود تا خدا در دل جایگزین آنها شود. على (‏علیه السلام) فرمود: «انقطع الى اللَّه سبحانه فانه یقول: و عزتى و جلالى لا قطعن امل كل آمل امل غیرى بالیاءس= به سمت خدا منقطع شو= زیرا به عزت و جلالم قسم كه آرزوى هر آرزومندى كه به غیر من امیدوار باشد را قطع خواهم كرد و در بین مردم لباس خوارى بر تن او خواهم پوشاند ». خود را از همه چیز قطع كن؛ نه این كه ارتباطت با دنیا قطع شود، بلکه علاقه‏ و چسبندگى‏ به دنیا باید قطع شود. البته گفته نشده که دنبال دنیا و مظاهر دنیا نباشید؛ می توانید ارتباط داشته باشید، اما هیچ وقت کسی یا چیزى را با خدا عوض نكنید. اگر عوض كنى، خدا تو را مأیوس مى‏ كند. خلق را با تو بد و بد خو كند                تا تو را یك باره دل آن سو كند چیزى كه از ما خواسته‏ شده این است كه در دل ارتباط قطع شود؛ نه در بیرون. زیرا در بیرون، كار دنیا این است که: باید ازدواج كرد، بچه داشت؛ دوست داشت كانونها را گرم كرد؛ ارتباط با رفقا، صله ارحام و زیارت مؤمنین، رفت و آمدها، چون اینها ثواب دارد و سفارش شده که اجتماع باید وحدت داشته باشد. اما در دل، نباید هیچ كس را به خدا ترجیح دهید. زیرا خداوند مى‏ گوید: به عزت و جلالم قسم هر كس را كه به غیر من امید داشته باشی امیدت را قطع مى‏ كنم. علاقه امامان و پیامبران به دنیا، مانع از عشق به خدا و حفظ ایمانشان نمی شد خدا حضرت عزرائیل‏ (علیه السلام) را فرستاد كه جان حضرت ابراهیم را بگیرد. حضرت ابراهیم گفت: چرا خدا مى‏ خواهد من را از خانواده ‏ام جدا كند؟ نه این كه خدا را دوست نداشته باشد. ابراهیم خلیل اللَّه بود. یعنى دوست خدا بود. اما حضرت به خانواده و فرزندش حضرت اسماعیل (علیه السلام) که یکی از پیغمبران الهی بود علاقه داشت. اینطور نبود كه از خدا بدش بیاید، ولى دوست داشت همنشین خانواده اش باشد. حضرت ابراهیم می فرماید: کدام دوست است که دوستش را از خانواده اش جدا کند؟ عزرائیل صحبت های ابراهیم را به خداوند عرض كرد. خداوند گفت: به ابراهیم بگو كدام دوست است كه از ملاقات دوستش بدش بیاید؟ عزرائیل این را به ابراهیم گفت و حضرت فرمود: هم اکنون جان مرا بگیر. من مشتاق خدا هستم.  علاقه به همنشینى با خانواده بد نیست، فقط نباید انسان را از خدا و از انجام وظایفش باز دارد. دلتنگى بد نیست، گریه كردن براى دلتنگى بد نیست. نبى اكرم‏ (صلى الله علیه وآله وسلم) نیز گاهى وقتها مى ‏فرمود: «آه چقدر دلم براى دوستانم در بهشت تنگ شده است». پیامبر به دوستانش علاقه داشت. ما نیز دوستان شهیدی داشتیم که دوست داریم به آنها بپیوندیم. سیدالشهدا به پدرشان عرض مىكند: تو مرا دوست دارى؟ حضرت مى‏ فرماید: بله دوستت دارم. عرض مى‏ كند كه خدا را هم دوست داری؟ مى ‏فرماید: بله خدا را هم دوست دارم. سیدالشهدا عرض مى‏ كند چطور دوستى من و خدا را در دلت جاى مى ‏دهى؟ در یك دل جز یك محبوب و معشوق جا نمى‏ گیرد. فرمود من به عنوان شفقت و مهر پدرى تو را دوست دارم، این مهر را خدا گذاشته و گفته باید تو را دوست داشته باشم. خدا پدرى را که نسبت به فرزندش قسی است دوست ندارد؛ كسى را كه نسبت به زن و بچه‏ اش بى‏ رحم است دوست ندارد. سیدالشهدا عرض می کند چگونه بین محبت به من و محبت به خدا فرق مى ‏گذارى؟ حضرت فرمود: عشق اصلى من خداست. اما به تو محبت پدرى دارم؛ تو بچه‏ ام هستى و دوستت دارم. اما من یک معشوق بیشتر ندارم و آن هم خداست. فرمود: این گونه فرق مى‏ گذارم كه اگر بین كشتن تو و حفظ ایمان و معشوقم مجبور شوم که یکی را انتخاب كنم، تو را خواهم كشت تا ایمانم حفظ شود. رابطه اسماعیل و ابراهیم اینگونه بود که خداوند از او خواست تا سر چنین پسر خوبی را ببرد « إِنِّی أَرَى فِی الْمَنَامِ أَنِّی أَذْبَحُكَ (صافات102)= من خواب دیده ‏ام كه سر تو را بریده ‏ام» اسماعیل نیز به پدرش ابراهیم دلبستگى‏ ندارد بلکه به خدا دل بسته است، و به پدر پاسخ می دهد :«قَالَ یَا أَبَتِ افْعَلْ مَا تُؤْمَرُ ۖ سَتَجِدُنِی إِن شَاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّابِرِینَ= به همان چیزی كه امر شدى انجام بده انشاءاللَّه من را از صابرین خواهی دید». هیچ یک به همدیگر دل نبسته ‏اند در حالیکه بین پدر و پسر اوج علاقه است اما معشوق خداست. ابراهیم طوری اسماعیل را می برد كه همسرش متوجه نشده و مانع نشود چون مادر است و عاطفه دارد. اسماعیل مى‏ گوید: پدر چشم مرا ببند كه مهر پدرى باعث نشود چشم تو به چشم من بیفتد که نتوانى مرا بكشى. سر سیدالشهدا را مقابل حضرت زینب و زین العابدین بریدند. سیدالشهدا همه كس را براى خدا داد، اوج انقطاع به سوى خداوند تبارك و تعالى است، على اصغر را مى ‏دهد، پسرهایش را مى‏ دهد اما خم به ابرو نمی آورد، در روایت داریم هر چقدر سیدالشهدا كشته مى‏ داد شادتر و برافروخته‏ تر مى‏شد چون  مى‏ دانست براى چه كسى و براى چه هدفی آنها را می دهد، مى‏ دانست چه معامله ‏اى مى‏ كند، از این كه در این میدان تجارت عالى افتاده شاد بود ، ذكرهاى سیدالشهدا در لحظات آخر روز عاشورا نشانگر این است.« الهى رضاً برضائك= خدایا راضى هستم »، «تسلیماً لامرك، لا معبود سواك یا غیاث المستغیثین اللّهم انت متعالى». حضرت زینب و پسرهایش، برادرهایش، حضرت ابوالفضل و همه منقطع هستند. حضرت زینب‏ این همه مصیبت دیده اما وقتى در كاخ افراد او را اذیت و سرزنش مى‏ كنند، مى‏ گوید: ای یزید تو در نظر من خیلى پست و كوچك هستى! چرا ما را سرزنش مى‏ كنى!؟ «و ما رأیت الا جمیلا= من در روز عاشورا جز زیبایى چیزى ندیدم». این یعنى انقطاع، یعنى آرزو مانع او نشد و از خدا دورش نكرد. از نظر او جز زیبایى و قشنگی چیزی نبود، با خدا صفا مى‏ كرد، او و همراهانش با خدا معامله ‏كردند، برادرش را ‏داد و جوابش را از خدا گرفت، هیچ كس به دیگری دلبستگی شدید نداشت، رباب‏ «علیه السلام» هیچ وقت گله نکرد كه چرا على اصغر مرا بردى که تیر بخورد، چون او مجذوب جذبه الهى است. سیدالشهدا در مورد حضرت سكینه‏ (علیه السلام) فرمود: «مستغرقة فى اللَّه= دخترم غرق در خداست»، بقیه افراد نیز همین گونه بودند. باید اینگونه زندگى كرد آرزوهای زیاد باعث دلبستگی و چسبندگی به دنیا می شود موقع مرگ همه دلبستگى ‏ها به یاد انسان مى ‏آید وقتى مى‏ گویند مى‏ خواهى بمیرى فكر نمى‏ كند كه آن طرف چقدر زیباست یعنى به خداى رحمان و رحیم و غفور، بهشت با آن عظمت، سیدالشهدا، مجلس و مهمانى سیدالشهدا، مجلس امیرالمؤمنین مجلس رسول خدا، تحصیل در آنجا و در محضر آنها، تعلیم آنها، كلاسى كه پاى درس سیدالشهدا شركت می كند، به آن عالمى كه خدا مزیّن كرده، فکر نمی کند. وقتی به او گفته می شود که موقع مرگ است، خانه، مغازه، ماشین، زن، بچه و لیسانسی که چهار سال تحصیل کرده تا به بهره‏ بردارى برسد و اینگونه مسائل دنیایی جلوى چشم او می آید. اما اگر كسى به دنیا پیوند نخورده باشد، دنیا جلوى چشمش نمی آید، راحت ذكر و تشهدش را مى‏ گوید چون به چیزی گیر ندارد. اگر به او بگویند مریض هستى، سرطان دارى، یك ماه یا یك سال دیگر مى ‏میرى، با این موضوع اینگونه برخورد مى‏ کند که ما در آخر خواهیم مرد، من در این دنیا زندگی کردم و بعد به عالم دیگر منتقل مى‏ شوم، در آنجا حیات خواهم داشت، قرار است آنجا نیز زندگى كنم، زندگى آنجا بهتر از زندگى اینجا است، به ملاقات خداوند و معصومین‏(علیهم السلام) و اولیاى خدا نیز خواهم رفت. از اینکه به او بگویى یك سال دیگر، یك ماه دیگر یا یك هفته دیگر خواهی مرد، غمی ندارد چون با خدا انس دارد، در نظر او خدا وحشتناك نیست، چون آماده است، دلش به جایى بند و چسب نخورده، با همه چیز ارتباط برقرار مى‏ كند، زن دارد، بچه دارد، كنكور شركت مى‏ كند، كارهای بزرگى مى‏ كند، كتاب چاپ می كند، مؤسسه می زند، ازدواج مى‏ كند، همه این ارتباطات را دارد اما به هیچ یک بند نیست چون همه اینها را براى خدا و در راه خدا انجام می داد، وظیفه ‏اش بود، حال که خدا می خواهد او را از آرزوها و دنیایش قطع کند، آرزوهاى زیاد خود را نشان مى‏ دهد كه انسان وقتى مى‏ خواهد بمیرد مى ‏بیند که چسب خورده و بلند نمى ‏شود.  اسلام سفارش کرده که درس، دانشگاه، تحصیلات علمى و دینى، زن و بچه و... همه خوب هستند و باید آنها را حفظ كنید، اما وقتى یک طرف قضیه خداست چسبیدن به طرف دیگر، نشانه سنگینی و آرزو است و آرزو اینجا بد مى‏ شود.   زمان پیغمبر که گفته شد جهاد بروید، یك عده به جنگ نمى‏ رفتند. مى‏ گفتند: مى‏ رویم كشته مى‏ شویم. آیه نازل شد كه« اثَّاقَلْتُمْ إِلَى الْأَرْضِ أَرَضِیتُم بِالْحَیَاةِ الدُّنْیَا = آیا روى زمین سنگین شدید؟ (توبه 38)»« أَرَضِیتُم بِالْحَیَاةِ الدُّنْیَا =آیا به این زندگى و به این جیفه و مردار راضى شدید؟»« الدنیا جیفة و طالبها كلاب= دنیا یك مردارى است و طالبش سگ است» شما راضى شدید به این مردار؟ فكر مى‏ كنید زندگى مى‏ كنید؟  در دوران جنگ دفاع مقدس نیز بعضى‏ افراد اصلاً رنگ جبهه را ندیدند و بى‏ خیال زندگى كردند، حواسشان نبود كه جنگی هست، نبرد و جهادى هست، از کنار زن و بچه ‏هایشان تکان نمی خوردند. در حالیکه در این مدت بهترین جوانها جلوى دشمن ایستاده بودند. امام فرمود كسانى كه خود و خانواده ‏شان را از آتش معركه دور نگه داشتند باید در قیامت جواب دهند و خود را براى جواب روز واپسین آماده كنند. هشت سال جنگ بود اما شخص نمی گفت كه این مملكت من است، دینم است، كشورم است، در حالیکه بعضی از کسانیکه دین نداشتند نسبت به آنها فضیلت داشتند و مى‏ گفتند ناموسمان است، مملكت مان است، براى ملیت و ناموسشان به جبهه مى‏ رفتند. رزمندگان و شهدای اسلام مصداق کسانی بودند که به دنیا و آرزوهای دنیایی دل نبسته اند در جبهه زیاد بودند افرادی که سال چهارم بودند، فارغ التحصیل از آلمان یا دانشجو بودند و در عملیات حضور داشتند. در یکی از عملیاتها دانشجویى آمده بود که در آلمان پزشكى مى‏خواند، در تابستان که به او مرخصى می دادند جبهه می آمد. چون منتظر بود تابستان دِینش را به اسلام ادا كند. آمد و چند روزى آموزش دید و شهید شد. افرادی که فهمشان پایین است می گویند اگر او پزشك مى‏شد براى مملكت خوب بود و به درد این مملكت مى‏خورد. حضرت على‏ علیه السلام فرمود كه در همه جنگ‏ها رسول خدا از ما مقدم‏تر بود و نزدیك‏ترین فرد به دشمن بود. هر وقت در جنگ‏ها در خط مقدم به ما فشار مى‏آمد، به رسول اللَّه پناه می بردیم، حال رسول خدا بگوید من پیغمبر هستم و باید در گوشه ‏اى بنشینم؟ رسول اللَّه‏ اینگونه نبود كه در خیمه بنشیند و به بقیه بگوید چه كار كنند. حضرت جلوتر از بقیه زره به تن می کرد و اسلحه به دست جلوتر از همه مى‏ایستاد. در طلبه ها نیز بودند که به درس و گوشه ‏هاى حجره ‏هایشان چسبیدند و جبهه نرفتند، امام گفت كه شما اسیر علم شدید نتوانستید حجاب را برطرف كنید. هر چند روحانیت در این هشت سال جنگ بیشترین شهید را داد، یعنى نسبت به جمعیت خودش هیچ گروهى به اندازه روحانیت شهید ندادند، نه بسیجى‏ها، نه سپاهى‏ها، نه ارتشى‏ها، نه كارگرها، نه دانش ‏آموزها. اما بودند روحانیونی كه در لحظه‏اى كه باید درس را رها مى‏كردند و مى‏رفتند شمشیر مى‏زدند، به درس چسبیدند و امام از آنها انتقاد كرد كه این حجاب است. افرادی که شهید شدند در لحظه آخر فقط به خدا و امام زمان فكر مى‏كردند، هیچ دلبستگى نداشتند، دلبستگی شان خدا بود، عشق‏شان این بود كه خدا راضى باشد و با قشنگ‏ترین حالتها تیر ‏خوردند و صدای یا حسین‏، یا فاطمه زهرا، یا مهدی بلند بود این قدر ‏گفتند تا شهید شدند. به همین ذكرها مشغول بودند تا از دنیا رفتند، پشت پیراهنشان زیارت عاشورا یا متن« می روم تا انتقام سیلى زهرا بگیرم» را نوشته بودند، چون آرمان و انگیزه داشتند، با تاریخ و عمق تشیع پیوند خورده بودند و مى‏دانستند باید چه كار كنند. آنها كه توفیق داشتند بعد از تیر خوردن زود شهید نشوند و چند دقیقه وقت داشتند، بهترین حالت‏هایشان در همان چند دقیقه آخر بود. خیلى‏ها دوست نداشتند بعد از تیر خورن یك دفعه از دنیا بروند دوست داشتند چند دقیقه وقت داشته باشند چون آن چند دقیقه آخر غوغایی دارد. در آن لحظه آخر قرآن را برمى‏ دارد و مى‏ خواند یا مهرش را روى زمین مى‏ گذارد و در حالت سجده شهید مى‏ شود، یا رو به قبله می نشیند و با گفتن السلام علیك یا ابا عبداللَّه شهید می شود. كسى این حالتها را نمی فهمد، فقط کسانی كه همان روحیه ‏ها را دارند مى ‏فهمند. بعضى‏ ها که لوطى بودند لحظه آخر می گفتند ببخشید هیچ كارى نكردیم، حلال كنید ما خیلى اذیت كردیم، كارى از دستمان برنیامد. اگر به کسی كه به دنیا چسبیده، بگویند جبهه و عملیات برو، دست و پایش مى ‏لرزد. بدتر از آنها كسانى هستند كه این مسایل را نمی فهمند، مثلا در فیلمهای جنگی زمانی که قهرمان جنگ شهید می شود، اینطور نشان می دهند که وظیفه قانونى‏، وظیفه ملى و میهنى‏ اش بوده، فكر نمى‏ كنند كه اینها عشق به خدا داشتند. در لحظه آخر یادش مى‏ افتد كه بچه ‏اش را در بغل گرفته و بوس مى‏ كند، با همسرش در پارك قدم مى‏ زند. درحالیکه رزمندگان و بسیجی های ما اینگونه نبودند. مگر تعداد قلیلی که برای انگیزه های دیگر به جنگ رفته بودند. آرزوهای دنیایی انسان را از یاد مرگ غافل می کند على‏(علیه السلام) می فرماید:« اكثر الناس املا اقلهم للموت ذكر = بیشترینِ مردم از نظر آرزو، كمترینِ آنهاست از نظر یاد مرگ». یعنی هر چقدر آرزوهای مردم بیشتر باشد كمتر یاد مرگ مى ‏كنند. اگر انسان توجه به عظمت آنجا داشته باشد مى ‏فهمد كه در چه جیفه‏ اى گیر كرده و چه مردارهایی ذهنش را خراب مى‏ كند! که در این صورت صفاى قلب ایجاد می شود یعنی قاصى نیست بلکه قلبش با خدا انس دارد، دنبال دنیا و تجارت مى ‏رود اما با خدا انس دارد، تجارت، همسر، فرزند، تحصیلات دانشگاهى، وزارت، پست و ... در استخدام دینش است على(علیه السلام) می فرماید:« اكثر الناس املا اقلهم للموت ذكر = بیشترینِ مردم از نظر آرزو، كمترینِ آنهاست از نظر یاد مرگ». یعنی هر چقدر آرزوهای مردم بیشتر باشد كمتر یاد مرگ مى ‏كنند. فكر نمى ‏كند كه شبى ما را مى ‏شویند و داخل قبر مى‏ گذارند. ما خیلى كمتر به این لحظه فكر مى‏ كنیم.البته این لحظه بد و ترسناک نیست اما اگر كسى گناهكار باشد باید بترسد. اگر انسان خراب كرده باشد باید بترسد چون در آنجا تنهاست و چیزهای خطرناکی با او همراه می شود. لحظه مرگ و انتقال به عالم دیگر برای مؤمن لحظه شیرینی است  امام سجاد(علیه السلام) مى ‏فرماید مرگ براى مؤمن مثل عروسى مى‏ ماند «عُرس المؤمن= عروسى مؤمن است» چون همسران بهشتى، به قدرى زیبا هستند كه اگر مردم دنیا یكى از آنها را ببینند نمی توانند تحمل كنند و مى‏ میرند. نمونه ‏اش در دنیا حضرت یوسف بود. زنهایی که به زلیخا می گفتند تو چطور به یك غلام دل بسته ای، با دیدن او به قدری شیفتگى حاصل شد که دست‏هایشان را بریدند درحالیکه متوجه نشدند. عروسی و همسران بهشتى جنبه جنسى ندارد بلکه زن هاى فوق ‏العاده زیبا، مؤدب، كانون محبت، با معرفت و با معنویت هستند که باید آنها را شناخت. در روایت آمده است که نزدیك شدن به این حوری و استفاده از او مثل شرابی كه با خوردن آن انسان را مست مى کند، معرفت و كمال را بالا مى برد. مثل همسر دنیایى نیست كه حالت‏هاى حیوانى را براى انسان ایجاد كند بلکه قرب مى ‏آورد. در لحظه انتقال به عالم دیگر حضرت على‏، رسول خدا و سیدالشهدا بالاى سر انسان می آید تا به عالم با عظمت منتقل شود. پس مواظب خود باش و از خودت بترس از خدا نترس. برزخ و قبر جاى ترسناكى نیست پس باید اسم مرگ مانند عروسی مومن برای ما شیرین باشد تا مثل رزمنده ‏ها و خیلى از مؤمنین که دلبستگى ندارند، قلبمان آرام باشد، راحت باشیم و از مرگ نترسیم. موقعیت انسان و همراهان او در آخرت ساخته نفس و خلق و خوی اوست خلق انسان در این دنیا مصداقى در عالم برزخ پیدا می کند که همراه انسان است.  همراه انسان بد اخلاق و بى ‏رحم، ماری است كه نفس انسان آن را خلق مى‏ كند یعنی مخلوق نفس انسان است. اخلاق ‏ها بروز مى‏ كند و به نمونه برزخى خُلق افراد تبدیل مى‏ شود، هر خُلقى در عالم برزخ یك مصداقى پیدا مى‏ كند یا سگ مى‏ شود و یا خوك و... . اژدهایی از آتش، به انسان بد اخلاق می چسبد بطوریکه  از او جدا شدنى نیست چون آن اژدها، خُلق و اخلاق او است. اخلاق از آدم جدا نمى‏ شود. هرزى چشم، هرزى زبان، هرزى خیال، بد دهنى، عصبانى ‏شدن، غُر زدن، نیش زدن، مسخره کردن، خلق انسان است که در آخرت از او جدا نمی شود. ما باید به امیرالمؤمنین‏(علیه السلام)، به رسول اكرم‏، به على اكبر، به ابوالفضل، به دوستان عالى‏ و به تكامل برزخى فکر کنیم و ازجهنم نترسیم بلکه از آن ماری که خودمان هستیم باید بترسیم. آن طرف همه رحمت خالص و لذت خالص است، اگر خراب مى‏ شود ما خرابش كرده‏ ایم، باید از خود بترسیم، از اخلاقی كه مثل مار دیگران را نیش مى ‏زند بترسیم، خدا با كسى كار ندارد و به بنده ‏اش مى‏ فرماید:« إِلَّا مَن رَّحِمَ رَبُّكَ ۚ وَلِذَٰلِكَ خَلَقَهُمْ ۗ وَتَمَّتْ كَلِمَةُ رَبِّكَ لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنَ الْجِنَّةِ وَالنَّاسِ أَجْمَعِینَ (هود 119) =براى رحمت شما را خلق كردم كه به شما رحم كنم» شما خودتان به خودتان رحم نمى ‏كنید. وقتى اخلاق به برزخ منتقل شود، برای انسان مصیبت ‏بار می شود. مار، جهنم و عذاب هیچ كدام كار خدا نیست بلکه مخلوق خودت است. چون خودت در آنجا جهنم درست مى‏ كنى.

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 6078
زمان انتشار: 2 فوریه 2017
| | | |
آرزو شمشیر دو دم است

بحث سعادت و شقاوت، جلسه 9؛ 73/6/14

آرزو شمشیر دو دم است

آرزو از یک سو با شکست ها و ضعف ها ممکن است انسان را از پا درآورد و از سوی دیگر اگر کنترل نشده و با احتیاط با آن برخورد نشود، آسیبش متوجه آخرت انسان می شود. پس آرزو همانند شمشیر دو دم عمل می کند.

پس آسیبی که آرزو به انسان می زند، فقط مختص دنیا نیست که اثرش موقتی باشد، بلكه اثر بسیار طولانى آن در آخرت است که ابدیت انسان را خراب می کند. قبلا بیان شد که «آرزو کردن» برای انسان مجانی تمام نمی شود؛ بلکه کسی که دلش را به آرزویی می دهد، آن آرزو و میل داشتن، دل او را می برد. دل که رفت، عمر انسان هم صرف همان چیزی می شود که انسان آرزویش را کرده است. اما عمر دوران جنینی و کوتاه انسان در دنیا است و زمانِ محدود آن، سرمایه ای گران است که باید در جهت تولد سالم به آخرت مصرف شود، ولی صرف امیال و آرزوهای باطل دنیا می شود. از سوی دیگر، آرزو مزایایی هم دارد، آبادانى جهان بر اثر آرزوست. امروزه ما از نعمت برق برخورداریم و در هوای گرم از وسایل خنک کننده استفاده مى‏ كنیم. در هوای سرد با وسایل گرم کننده گرم می شویم؛ این همه دستگاه‏ های مختلف، ضبط صوت، بلندگو، هواپیما و هر نعمت دیگرى كه استفاده مى‏ كنیم، همه به بركت وجود آرزو است. پس آرزو نه تنها بد نیست، بلكه مفید و لازمه زندگى بشر است. آرزو زمانی بد است که با شخصیت و هویت اصلى انسان سازگارى نداشته و عمر و قوای انسان را تلف کند و در نتیجه مانع کسب سعادت ابدی او شود.  گاهی یک میل و آرزوی بد، زمانی در دل انسان ایجاد می شود که در معرض تشویق نابجا، نادرست و بی موقع قرار می گیرد. یعنی همه عمر و وقتش را صرف آن کار می کند و از کسب سعادت ابدی باز می ماند. مثلاً یک نفر استعداد علمی و درسی خوبی دارد، چون در دانشکده یا مدرسه از نظر بدنی قوی است، او را تشویق می کنند که تو می توانی ورزشکار خوبی شوی و مدال بیاوری؛ بدن قویی داری؛ می توانی خوب بدوی؛ او تحت تأثیر این تشویق های نابجا همه ی عمر و نیرویش را صرف میادین ورزشى می کند و از بسیارى از كمالات علمى و معنوى محروم می ماند. خداوند کسی را که دنبال آرزوهایش خودش برود، به حال خودش رها می کند کسی که پیروی از آرزوهای خودش می کند، خدا او را به خودش وا می گذارد. پس آرزوها و آمالى كه انسان را از ارزش اصلى ساقط مى‏ كنند، قابل پیروى نیستند. على (‏علیه السلام) مى‏ فرماید: «إنّ مِن أبغَضِ الرِّجالِ إلَى اللّه ِتعالى لَعَبدا وَكَلَهُ اللّه ُإلى نَفسِهِ، جائرا عَن قَصدِ السَّبیلِ، سائرا بغَیرِ دَلیلٍ = یكى از منفورترین مردم نزد خداوند متعال، بنده اى است كه خدا او را به خودش وا گذاشته است. او از راه راست بیرون رفته و بدون  راهنما حركت مى كند.» (نهج البلاغة: الخطبة 103) خدا كسى را به خودش واگذار نمى ‏كند، مگر این كه انسان قبلاً زمینه ‏اش را فراهم کرده باشد. «واگذار كردن» به خود، یعنى خداوند نقشی و كارى به زندگی شخص ندارد. چنین فردی، تصمیم‏، میل، اقدامات و وقت ‏گذارى ‏هایش بر اساس رضایت خداوند نیست. بر اساس لیاقت و شخصیت واقعى انسانی او نیست. بر اساس این است كه جامعه چى مى ‏پسندد؛ فلان كس چه مى ‏پسندد؛ می گوید امروز چه چیزى مد است. بر اساس معیاری که خدا گفته زندگی نمی کند. همه چیز برای او اینطور است که هدف وسیله‏ اش را توجیه مى‏ كند. از راه راست منحرف است و بدون راهنما مسیر زندگى‏ را طى مى‏ كند. در ادامه حضرت می فرماید:« إن دُعِیَ إلى حَرثِ الدُّنیا عَمِلَ، و إن دُعِیَ إلى حَرثِ الآخِرَةِ كَسِلَ؛ كَأَنَّ ما عَمِلَ لَهُ واجِبٌ عَلَیهِ، وكَأَنَّ ما وَنى فیهِ ساقِطٌ عَنهُ= اگر به آباد كردن دنیا فرا خوانده شود، مى كوشد و اگر به آباد ساختن آخرت دعوت شود، تنبلى مى ورزد». وقتی به امور مادی و پرزرق و برق دنیا دعوت می شوند، عمل می کنند. وقتی برای آخرت دعوت می شوند، تنبلی و سستی می کنند. مثل این است که انجام کارهای پرزرق و برق دنیا برایش وحی مُنزل و واجب است. اما کارهای آخرت از او ساقط بوده و واجب نیست و اصلاً برایش آخرت و حسابی نیست. جامعه شهری و صنعتی امروز، ما را به سمت «آرزوها» سوق می دهد جامعه شهری و رو به پیشرفت امروز، انسان های آزمند و با آرزوهای دراز را تربیت می کند و انسان برای رسیدن به این آمال و آرزوها، به دنبال زندگی بهتر، بطوری در تلاش است که همه عمرش را صرف آن می کند. امروزه متأسفانه اینطور شده که همه افراد لفظ فرهنگ را به كار می برند؛ یا هر کس هر نوع فعالیتى داشته باشد كه با كتاب و دفتر سر و کار داشته باشد، مى‏ گوید فرهنگى هستم. اهل علم هستم. امّا چقدر تحصیل درباره آخرتش دارد؟ چقدر راجع به تربیت فرزند و همسرداری می داند؟ چقدر احکام شرعی می داند؟ جالب اینجاست که هیچ توجهی ندارد که این ها تأثیر آرزوهاست. خاصیت جامعه شهرى و جامعه‏ ی صنعتى و دارای تكنولوژى این است که انسانها را چنان شتاب زده و عجول مى ‏كند كه به هیچ وجه فرصت توجه به سایر امور ندارند. كم وقت‏ ترین مردم، مردم شهرها هستند. هیچ وقت به خود یا به دیگران نمى‏ گویند: «بابا صبر كنید و چند لحظه بگذارید آدم باشم و با خودم فكر كنم؛ به من دیكته نكنید؛ تلویزیون را خاموش كنید و بنشیند یك لحظه فكر كنید، آخر ما کی هستیم؟ ارزش ما به چیست؟ سعادت ما در گرو چیست؟ » با یاد مرگ باید به جنگ آرزوها رفت روایتی از حضرت امیر (علیه السلام) است: «إنّی مُحارِبٌ أمَلی و مُنتَظِرٌ أجَلی= من با آرزوى خود در ستیزم و چشم به راه اجل خویشم» (غرر الحكم: 3774). دو نكته ی ظریف در کلام حضرت وجود دارد. نکته اول) یكى این كه مى‏ خواهد بگوید كه (أمل) آرزو سراغ همه مى‏ آید و هیچ كس از تیررس آن مصون نیست، فقط باید با آن جنگید. باید او را در دل راهش نداد. «محارب» یعنى جنگنده و مبارزه کننده. آدم مبارز چون نگران است؛ نقشه می کشد؛ زد و خورد دارد و زخمی هم می شود. یعنی اگر حال مبارزه نداشته باشى و دل را رها کنی در این جنگ می بازی. نکته دوم) درعبارت «مُنتَظِرٌ أجَلی»، حضرت أجل را به عنوان پشتیبان ذكر مى ‏كند. یعنى آنچه كه از مرا در مقابل آرزوهایم پشتیبانى مى‏ كند، یاد و انتظار مرگ است. یاد مرگ تعدیل کننده انسان است. انسان در دنیا ماهیت جنینی دارد، اولاً باید خودش را براى شرایط زیستى ثابت بعد از مرگ آماده كند و ثانیاً، وقتش هم محدود است. یعنی توجه به «هدف و راه مشخص» با «زمان محدود»، انسان را آرام مى‏ كند و باعث مى‏ شود، هوس‏بازى نكند. باز از امیرالمؤمنین (علیه السلام) داریم: «الأملُ حِجابُ الأجَلِ=آرزو، حجاب اجل است» (غرر الحكم: 997). آرزو یاد مرگ را به تأخیر مى ‏اندازد. آدم فكر مى‏ كند حالا كه آرزو دارد، نمى‏ میرد یا حالا  كه آرزو دارد، نباید بمیرد. پس مرگ را باور نمی کند. اما یك دفعه مى‏ بیند كه عمر تمام شد. بنابراین، وقتی جنازه ای را دفن مى‏ كنیم، حواسمان باشد كه داریم یك دنیا را دفن مى‏ كنیم. موجود نامحدود با آمال و آرزوهاى نامحدود را دفن مى‏ كنیم. این موعظه به درد پیرمردها که عمرشان تمام شده، نمی خورد؛ بیشتر به درد جوان ها مى‏ خورد كه از اول زندگى باید خودشان را تنظیم كنند. حضرت على (‏علیه السلام) مى‏ فرماید: بعضى از افراد مى ‏آیند مشرف به آرزویشان مى‏ شوند. یعنى یك عمر دورخیز كرده و نزدیك است كه برسد، مى‏ بیند كه رشته عمر پاره شد. مثل این كه از ته چاه بالا مى‏ آید به لب چاه كه مى‏ رسد، قیچى مى‏ خورد و پایین مى ‏افتد. به قول امام خمینی ره خیلی ها هم  تا آخر عمر به آن دسترسی پیدا نمی کنند. در کلام دیگر از حضرت می خوانیم: «آن موقع كه أجل ها ظاهر مى‏ شوند، آرزوها مفتضح مى‏ شوند». با سرآمدن اجل، همه آرزوها رنگ مى ‏بازند. حال سؤالی از شما دارم، هر كدام از ما برنامه ‏اى براى آینده داریم. اگر بگویند دو سال دیگر شما می میرید، ببینید چقدر نظام ارزشى ما زیر و رو مى ‏شود؛ چقدر كارها را ترك مى ‏كنیم؛ اگر اهل این مراقبت ها باشیم، آیا ما واقعاً به خودمان این اجازه را مى‏ دهیم كه دنبال هر كارى برویم؟ وقت روى هر چیزى بگذاریم؟ خیر. واقعاً آرزوها مفتضح می شوند و معشوق ها رنگ می بازند. بهترین موعظه‏ گر یاد مرگ است. حضرت امیر (علیه السلام):«من اطال الامل اساء العمل= هیچ بنده‏ اى آرزوهایش را طول نمى ‏دهد، مگر این كه در عمل بدكردار مى‏ شود» (نهج البلاغه، جلد چهارم، صفحه32). طبق فرموده ی استاد مطهری باید از طول و عرض آرزوها کاست و به ارتفاع آن افزود. وقتی طول و عرض آرزوها زیادند، انسان را پایین نگه می دارند. اما وقتى ما طول و عرض و دامنه را كم كردیم، ارتفاع زیاد مى ‏شود و انسان بالا مى‏ رود. هر وقت بنده ‏اى آرزوهایش را طول مى ‏دهد، یعنى معشوق های زیادى دارد و بدكردار و بدعمل مى ‏شود، آلوده به گناه می شود. یكى از ترفندهاى شیطان لعین و خبیث همین است كه به انسان مى‏ گوید: تو هنوز فرصت دارى! وقت توبه و عبادت دارى؛ وقت استغفار و جبران دارى؛ توبه را بگذار برای بعد؛ حیف است، همه دارند استفاده مى‏ كنند، تو عقب نمانى». در یك حدیث تكان دهنده و دردناك نبى اكرم‏ (صلى الله علیه وآله) مى ‏فرمایند:« ان اکثر صیاح اهل النار من التسویف = به درستی که بیشترین ناله های اهل جهنم از تسویف است». صیاح از «صیحه» و به معنی فریاد و از ته دل نعره کشیدن است. «تسویف» به معنی امروز و فردا کردن است. على‏ (علیه السلام) فرمود: «الاَمَلُ لا غایت لَهُ= امل پایان ندارد». وقتی آرزو سراغ ما می آید، یکسره امروز و فردا می کنیم. هر مقدار كه یاد مرگ را عقب مى‏اندازیم، زشت تر عمل خواهیم كرد.

کلیدواژه ها: ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 6077
زمان انتشار: 11 ژوئن 2018
| | | | |
معلم مهدوی مثل پزشکی می ماند که نقش احیاگری دارد

جلسه جامعه معلمان مهدوی اول بهمن 95

معلم مهدوی مثل پزشکی می ماند که نقش احیاگری دارد

معلم مهدوی مثل پزشکی می ماند که با ارتباط و پیوند با امام زمان (علیه السلام) همواره مهربانی و رحمت الهی را در خود، شاگردان و دیگران تقويت می کند تا بتوانند در مقابل گناهان و ناپايداری های زندگی ايستادگی و مقاومت نمايند.

امام صادق (علیه السلام) در دعای ندبه، داستان تاریخ بشریت را از تاریخ فطرت و فطرت گراها آغاز کرده است. یعنی با سیر انسانی و فطری، این دعا را طراحی نموده است. «الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ وَ صَلَّى اللَّهُ عَلَى سَیِّدِنَا مُحَمَّدٍ نَبِیِّهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ تَسْلِیماً= ستایش خاص خدا، پروردگار جهانیان است، و درود و سلام خدا، سلامى كامل، بر سرور ما محمد، پیامبرش و اهل بیت او». حضرت در این دعا دو شکر و سپاس دارد: ۱. سپاس عمومی و شکر 2. حمد خاص. از یک درک شیرین و لذت بخشی حکایت دارد که باید شکر کرد. تشکر و حمد برای نعمتی است که به انسان می رسد و دارای موضوع است و اینجا راجع به انسان و انسانیت است. «اللَّهُمَّ لَكَ الْحَمْدُ عَلَى مَا جَرَى بِهِ قَضَاؤُكَ فِی أَوْلِیَائِكَ= خدایا تو را ستایش، بر آنچه به آن جارى شد قضاى تو درباره دوستانت» دوستان همان هایی هستند که در نماز از خدا می خواهیم و تو آنها را برای خودت و دینت خاص کردی یعنی انبیاء، صدیقین، شهدا و صالحین. «اسْتَخْلَصْتَهُمْ لِنَفْسِكَ وَ دِینِكَ= آنان كه تنها براى خود دینت برگزیدى» این اوج ارزش انسانی است که خدا تو را برای شخص خود و دینش انتخاب می کند. تعیین کننده ارزش تو به غصه ها و شادی‌های توست که جهت می دهد. حضرت شکرش را روی بزرگترین نعمت انسانی قرار داده است و کسی قدر این نعمت (خالص شدن برای خود خدا) را می فهمد که بخش انسانیتش فعال شده باشد و بفهمد که ارزش انسانی اش بالاتر از بخش های پایینی است و بخواهد بداند که خدا چقدر من را دوست دارد، البته دوستی عام نه دوستی خاص. معلمی، فرصتی برای فتح قله رحمت الهی است در  این فراز خداوند اعلام دوستی خاص کرده با کسانی که برای دین خدا خاصیت داشته باشند. یعنی شخص به اوج رحمت برسد و انسان‌ها را از بخش های پایینی بیرون بکشد و به انسانیت برساند. کسی می تواند در این مسیر باشد که مهربان باشد؛ مثل معلمان عزیز که می خواهند این کار را انجام دهند تا به رحمت الهی برسد. نکته اساسی در کار معلمان مهدوی این است که اگر بخواهند به مقام «مثل اعلی» برسند، تنها از یک راهنما می توانند کمک بگیرند که خودش مثل اعلی باشد. یعنی امام زمان علیه السلام که باید اتصال و پیوندی بین شما و حضرت باشد تا به سایر حضرات معصومین (علیهم السلام) هم وصل بشوید. لازمه این حرکت، به حداقل رساندن مقاومت های جمادی، گیاهی، حیوانی و عقلی است و همچنین کم کردن تنبلی و بی حوصلگی ها و نیز  سبک زندگی را مناسب رضایت حضرت قرار دادن. معلم مهدوی باید مثل یک پزشک رفتار کند که با ظاهر افراد کاری ندارد و فقط بر بیماری او متمرکز می شود تا معالجه اش کند. معلم مهدوی باید به نقاط ضعف دیگران وارد نشود، بلکه به نقاط قوت افراد توجه کند. نقطه قوت مخاطبان، همان گوهر فطرت آنهاست که در زیر غبار غفلت، پنهان مانده است. کار معلم این است که گوهری که داخل نجاست افتاده را پاک و تمیز می کند تا گوهر بودنش نمایان شود. پس بر بدی ها و گناهان مخاطب تمرکز نکنید. زیرا گناه کف روی آب است و اگر مخاطب لجاجت نداشته باشد، با کار درست معلم، برطرف می شود.

کلیدواژه ها: ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 6072
زمان انتشار: 1 فوریه 2017
| | | |
آرزوهای باطل برای نفس زیان آور و آرزوهای الهی سودمندند

بحث سعادت و شقاوت، جلسه8؛ 73/6/7

آرزوهای باطل برای نفس زیان آور و آرزوهای الهی سودمندند

خداوند نفس را طورى آفريده كه هرگاه به میل و آرزویی توجه می‌كند، نفس خرج آن مى‏‌ شود.برای همین است که از دنبال کردن آرزوهای دنیوی نهی شده ایم. زیرا آرزوهای دنیوی باطل اند و برای نفس انسان خیلی گران تمام می شوند و در هر مورد، چیزی از نفس و وجود انسان کم می کنند. برعکس آرزوهای الهی و آخرتی، نفس انسان را از معنویت بهره مند ساخته و درهر مورد چیزی به اصل وجود انسان می افزایند.

پس آرزوهای معنوی شرط رسیدن به سعادت است و برای تحصیل سعادت، باید آرزوها را کنترل و مدیریت  کرد. زیرا هیچ تمنا، میل و آرزویی براى انسان مجانى تمام نمى‏ شود. یعنى این گونه نیست كه شما از یك چیزى خوشت بیاید و به آن میل پیدا كنى و بعد بگویى خوب عیبی ندارد که من میل پیدا كردم. خود همی تمایل، به ضرر اسنان است. خلقت نفس به گونه ای است که اگر به میلی توجه کند، نفس خرج آن می شود. اگر آن میلی که نفس به آن توجه پیدا کرده، الهى باشد، نفس شما از آن بهره برداری آخرتی و الهی می کند؛ مثلاً دلتان بهشت مى‏ خواهد، دلتان براى امام زمان (علیه السلام) تنگ مى‏ شود، یاد رسول خدا (صلى الله علیه وآله) مى ‏افتید، دلتان براى خدا تنگ مى ‏شود، در این گونه آرزوها چون نفس با آخرت پیوند مى‏ خورد، بهره‏ بردارى آخرتى می کند و به حساب ابدیت او ریخته مى‏ شود. به محض ایجاد میل و تمنا از نفس مصرف می شود. چون به هر میلی كه دل خواهى سپرد                  از تو چیزى در نهان خواهند برد انسان غیر از آرزوهای الهی هر آرزوى دیگرى كه داشته باشد و در راستاى آخرتش نباشد، باعث ضرر و خسران او می شود. پس آرزو برای نفس ما خیلی گران تمام می شود، اگر بخواهیم قیمت بگذاریم، فقط در قیامت معلوم مى‏ شود که چقدر پرداخت كرده ایم. پس باید سعى كنیم در معرض چیزهایى كه دلبر ما هستند، قرار نگیریم. جایى كه شیطان آرزوهای باطل را رنگ مى‏ زند و آنها را تزئین مى‏ كند كه دل ما را ببرد، قرار نگیریم. اما وقتى دلت را ندادى، دل مال خودت و پیش خودت است. دلت را جاهاى خوب مى‏ برى، چون در دست خودت است، نمی گذاری دلت را کس دیگری ببرد. یعنی زمانی که انسان مراقبت نکند، دلش را مى‏ برند؛ وقتی آن را لازم دارد، آنها دلش را پس نمی دهند. این زمانی است که بعضی ها به اهل معنا مى ‏گویند: «من حال معنوی شما را دوست دارم و به این حال حسرت مى‏ خورم. ولى خودم نمى ‏توانم به این حال برسم». چرا اینطور است؟ چون دل خودش جای دیگری است. اگر دلی داشته باشد که مال خودش باشد و اختیارش در دست خودش باشد، به خدا وصل كردنش کاری ندارد. بین خدا و دل فاصله ‏اى نیست. کارشناس مى‏ تواند او را به سرعت به خدا وصل كند. امیرالمؤمنین (علیه السلام) در مورد آرزو می فرماید:« الأملُ سُلطانُ الشَّیاطِینِ على قُلُوبِ الغافِلِینَ = آرزو، مایه چیرگى شیطانها بر دلِ غافلان است» (غرر الحكم : 1828). یعنی آرزوی انسانها در بین شیاطین، دستاویز محکمی در حد یك سلطان و پادشاه مقتدر است که بر همه غافلان غلبه دارد. به آینده نگاه كردن و آینده نگرى خوب است. اما هوس ها و آرزوهای باطل و برنامه ‏هاى اضافه و معشوق هاى اضافه خوب نیست. در جمله ی «على قُلُوبِ الغافِلِینَ»، «غافل» یعنى کسی كه متوجه مقصد نیست. نمی داند به کجا مى‏رود؛ كى هست؛ از او چه مى‏خواهند. فکر می کند حیوان است و فقط باید بخورد و ازدواج کند و بخوابد و ... «إنّ الأملَ یُسْهی القلبَ، و یُكْذِبُ الوَعْدَ، و یُكْثِرُ الغَفْلَةَ، و یُورِثُ الحَسْرَةَ = آرزو، دل را به گمراهى مى كشاند؛ وعده دروغ مى دهد؛ غفلت بسیار به بار مى آورد و حسرت بر جاى مى گذارد.» (بحار الأنوار: 78/35/117). آرزوها، قلب را دچار فراموشى می کنند. یعنى مبدأ، اصل و حقیقت را از یادش می برند، در نتیجه انسان از آب حقیقى دور مى‏ ماند و به دنبال سراب مى ‏رود كه خودش را سیراب کند. آرزو وعده ی دروغ می دهد؛ یعنى مى‏ گویى: خوب است که من هم به اینجا برسم؛ خوب است من هم این كار را بكنم؛ فقط مشغولمان می کند. آرزو غفلت را زیاد مى‏ كند. هر چیزى را که جلوی خودت مى بینى، دلت می خواهد دنبالش بروی و از چیزهای مهمتر غافل می شوی. آرزو حسرت بر جای می گذارد. یعنی اگر در آخر به آنچه که می خواستی نرسی در حسرت می مانی. امیرالمؤمنین (علیه السلام) خیلی زیبا مراحلی که آرزوهای باطل انسان را گرفتار می کنند بیان فرمودند: خودفراموشی قلب‏، وعده دروغ، غفلت و در آخر حسرت. قرآن هم درمورد خود فراموشی می فرماید: «نسوا الله فانسیهم انفسهم= خدا را فراموش کردند، درنتیجه خودشان راهم فراموش کردند.» حضرت صادق‏ (علیه السلام) به خداوند تبارک و تعالی عرضه می دارند: «أعوذُ بِكَ مِن دُنیا تَمنَعُ خَیرَ الآخِرَةِ = خدایا! پناه مى برم به تو از دنیایى كه مانعِ خیر آخرت شود». (مصباح المتهجّد: ص64 ح 101/ بحار الأنوار: ج86 ص69 ح4). می گوید خدایا! من دنیایی که پرداختن به آن بهره ابدى را از من بگیرد، نمى‏ خواهم. بحث بر سر این است اگر یك وقت عمر و جوانى و استعدادت را برای كار تجارت مى‏ گذارى، مواظب باشی که از آخرتت سرمایه‏ گذارى نكنى و آن طرف كم نیاورى. و در آخرِ حدیث مى ‏فرماید: «وأمَلٍ یَمنَعُ خَیرَ العَمَلِ= و از آرزویى كه مانعِ نیكویىِ عمل گردد»؛ یعنى پناه مى ‏برم به تو از این كه آرزوهایم زیاد شود و توفیق عمل كردن برای من كم شود. پس هر مقدار تعداد خواسته‏ ها زیادتر باشد، وقت گذاری براى چیزهای مهمتر کم می شود. رابطه درازی آرزو و کوتاهی عملِ نیکو را امیرالمؤمنین (علیه السلام) در حدیث دیگری این گونه بیان می فرمایند: «مَنِ اتَّسَعَ أملُهُ قَصُرَ عَمَلُهُ  = هر كس آرزویش دور و دراز شود، عملش كم و كوتاه گردد» (البحار: 77 /421/40). حضرت همچنین می فرمایند:«اعْلَمُوا أنّ الأملَ یُسْهی العقلَ، و یُنْسی الذِّكْرَ، فأكْذِبُوا الأملَ، فإنّه غَرُورٌ، و صاحِبُهُ مغْرُورٌ= بدانید كه آرزو، خرد را به غفلت و گمراهى مى كشاند و خدا را از یاد انسان مى برد؛ پس، آرزو را دروغین بدانید. زیرا آرزو فریبنده است و آرزومند، فریب خورده»(نهج البلاغة: الخطبة 86 .). یعنی وقتی آرزو عقل را دچار فراموشی کرد، توفیق فكر صحیح و واقع‏ بینى را از انسان مى‏ گیرد. آرزو توفیق ذكر را از شما مى‏ گیرد. ذکر یاد خداوند است‏؛ یادِ اصل، مبدأ و معشوق حقیقی است. آرزو این یاد را از انسان سلب می کند، به این صورت که در ظاهر انسان را سرپا نگه می دارد و آدم خیال می کند که به آن می رسد؛ بنابراین تلاش می کند، می دود و می دود، از یک جایی با نشاط حرکت می کند، می گوید نزدیک است و می رسم، ولی آرزو او را می کشاند و می کشاند تا این که در آخر کار، انسان پیر و فرتوت و فرسوده می شود. با وجود این، هنوز هم از آرزو دست بردار نیست و جلب توجه و خودنمایی می کند و علاوه بر یاد خدا، یاد مرگ و انتقال و یاد ابدیت را از انسان می گیرد. حتی اگر مایه های عبرت اطراف انسان هم باشد. ولی آرزوها مانع توجه انسان به آنها می شوند.   راهکار مبارزه با آرزوهای باطل چیست؟ حضرت به عنوان یک راهکار برای مبارزه با آرزوهای باطل مى‏فرماید: آرزوها را تكذیب كنید. بدانید که خیلی از آرزوها دروغ می گویند. آرزوها غرور و فریب است. پس فریب آنها را نخورید. باید فهمید که چه چیزهایی محال است و هرگز آرزوی آنها را نکنیم. ما در روانشناسى سیستمی داریم که به آن «مكانیزم دفاعى» مى‏گویند. بشر وقتى شكست مى‏خورد، با مكانیسم‏هاى دفاعى می خواهد شکست خود را قبول نکند. یکی از مكانیزم‏هاى دفاعى «فرافكنى» است. در روانشناسى فرافكنى اینطور بیان شده که فرد شکست خورده می خواهد عیب ها را متوجه خودش نبیند و دیگران را مقصر بداند. مثلاً وقتی می پرسید: چرا تجدید شدی؟ مى‏گوید: معلم مان بد بود، درست درس نمى‏داد. یكى از مكانیسم‏هاى دفاعى «دلیل تراشى» است. شخص یك دلیلى برای خود پیدا می کند تا اشتباه خود را توجیه کند. مثلاً در موردی تجربه دارد و می داند که این کار شدنی نیست و این آرزو محال است و نباید دنبال آن رفت، ولی توجهی به آن نمی کند که این کار عمر تلف کردن است. این که انسان شکست هایش را نردبان ترقی اش قرار دهد، خوب است. اما این که انسان با وجود داشتن تجربه، دوباره به تله بیفتد، درست نیست. لازم نیست انسان همیشه خودش تجربه کند. بلکه می تواند این تجربه را در کتاب هم بخواند، یا پای حرف یک سخنران بنشیند، یا حدیثی بخواند و عبرت بگیرد. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند:«أَعلَمُ النّاسِ مَن جَمَعَ عِلمَ النّاسِ إِلى عِلمِهِ = داناترین مردم كسى است كه دانش دیگران را به دانش خود بیفزاید» (من لا یحضره الفقیه، ج4، ص395). على (‏علیه السلام) فرمودند: سعى كنید عبرت‏گیر باشید و مایه عبرت دیگران نباشید. بنابراین، همه شما و بخصوص برادران جوان من باید به معیارها دقت كنند. آرزو غرور است و دارنده ی آرزو، آدم مغرور است. مغرور نه به معناى این كه در فارسى می گوییم فلانی خودش را مى‏گیرد. بلکه مغرور یعنى «فریب خورده»؛ کسی که خیالات باطل در سر دارد.

کلیدواژه ها: ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 6062
زمان انتشار: 4 ژولیه 2017
| |
جلسات شرح زیارت جامعه کبیره

استاد محمد شجاعی

جلسات شرح زیارت جامعه کبیره

کلاس شرح زیارت جامعه کبیره پنجشنبه 22 تیر برگزار می شود. برای مطالعه مباحث گذشته شرح جامعه کبیره اینجا کلیک کنید. جلسه 21: زیارت جامعه کبیره سندی برای شناخت مقام معصوم جلسه 22: استواری سند «زیارت جامعه كبیره»، در مقابل شبهه روشنفكران جلسه 23: چون قرآن تحریف نشده، منبع مهم شناخت دین است جلسه 24: «سلام» چراغ سبز سلامتی است جلسه 25: فرشتگان از اهل بهشت با «سلام» خوش آمدگویی می کنند جلسه 26: شرط ورود به بهشت، سلامت دل است جلسه 27: چگونه بدون حساب وارد «خانه سلامتی» بهشت شویم؟ جلسه 28: تنظیم سبک زندگی، راه ورود به خانه بهشت است جلسه 29: مظهر اسم «سلام»، اهل بیت علیهم السلام هستند جلسه 30: چگونه خدا و اهل بیت (علیهم السلام) را خوشحال کنیم؟ جلسه 31: «سلام» مایه اعتلای جامعه اسلامی است جلسه 32: توسعه «سلام» از فرهنگ بهشتیان است جلسه 33: «سلام کردن» تخیله عاطفی نفس است جلسه 34: دعا و صلوات بر پیامبر و اهل‌بیت (علیهم السلام) به خودت برمی‌گردد جلسه 35: برای سلام به اهل بیت علیهم السلام نیازی به حضور فیزیکی آنان نیست   کانالهای تلگرام مؤسسه منتظران منجی (عج)  

کلیدواژه ها: ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 6053
زمان انتشار: 29 ژانویه 2017
| | | |
آرزو «شرط» رسیدن به سعادت است

بحث سعادت و شقاوت، جلسه 7؛ 73/5/31

آرزو «شرط» رسیدن به سعادت است

در اين جلسه بحث درباره ی رابطه سعادت با آرزو است. آرزو شرط رسيدن به سعادت است. يعنى اگر انسان بخواهد خوشبخت و سعادتمند شود، بايد آرزو داشته باشد. فقط آرزو شرط رسیدن است، اما عين سعادت و مساوی با سعادت نیست. زیرا انسان ها به دلیل داشتن دیدگاه ها و آگاهی های مختلف، دارای آرزوهای مختلفند. گاهی نیل به آرزوها پشیمانی به بار می آورد. اما رسیدن به سعادت هیچ پشیمانی به دنبال ندارد.

انسان برای رسیدن به خوشبختی باید آرزو داشته باشد تا به وسیله ی آن به سمت سعادت حرکت کند. نبى اكرم (‏صلى الله علیه وآله) درباره «آرزو داشتن» مى ‏فرماید: «الْامَلُ رَحْمَةٌ لِامَّتى‌ وَ لَوْلَا الْامَلُ ما رَضَعَتْ والِدَةٌ وَلَدَها وَ لا غَرَسَ غارِسٌ شَجَراً = آرزو براى امّت من رحمت است و اگر آرزو نبود، هیچ مادرى بچه‌اش را شیر نمى‌داد، و هیچ باغبانى درختى نمى‌كاشت.» مادر بچه را دوست دارد؛ آرزوی بزرگ شدن فرزندش را مى‏ كشد؛ آرزوى راه رفتن، حرف زدن و مدرسه رفتن او را دارد؛ برای همین است که با دلخوشى به فرزندش شیر مى‏ دهد. تمام سختى هاى تربیت بچه را تحمل مى‏ كند، چون برای آینده ی او آرزو دارد. بدون آرزو هیچ كشاورزى درختى را ‎غرس نمى‏ كند. اگر کشاورز با نشاط در زمین درخت می کارد و آنها را هرس و آبیاری می کند، براى این است كه آرزو دارد. اگر آرزو از انسان گرفته شود، حرکت انسان متوقف می شود. حضرت مسیح (علیه السلام) در عبورش به پیرمرد قد خمیده ای رسید که مشغول شخم کردن بود و با زحمت بیل را به دست گرفته، زمین را می کَند. حضرت به حالش رقت کرد و فکر کرد که او با این سن و سال، حالا باید بازنشسته باشد و در گوشه ای استراحت کند و بچه ها و بستگانش زندگی او را تأمین کنند. دست به دعا برداشت و عرض کرد: خدایا آرزو را از او بگیر. فورا پیرمرد بیل را بر زمین انداخت و رفت در گوشه ای دراز کشید. آب هم جاری شد و کسی نبود آنرا تنظیم کند. حضرت مسیح (علیه السلام) مشاهده کرد وضع زراعت با این ترتیب خراب می شود، عرض کرد خدایا مثل اینکه خواست تو به مصلحت نزدیکتر است. هر طور که خودت صلاح می دانی عمل بفرما. ناگهان پیرمرد برخاست و بیل را به دست گرفت، و آب را تنظیم کرد و خلاصه مشغول فعالیت شد. حضرت مسیح (علیه السلام) جلو رفت و پرسید، سرگرم کار بودی. چرا بیل را انداختی و در گوشه ای استراحت کردی و ناگهان برخاستی و دوباره مشغول فعالیت شدی؟! پیرمرد گفت: فکر مردنم افتادم. فکر کردم من که معلوم نیست امروز بمیرم یا فردا؛ چرا اینطور جان بکنم؟ برای همین کنار کشیدم. اما بعد در این فکر رفتم که آدم زنده، زندگی می خواهد؛ شاید به این زودی ها نمیرم. پس آرزو لازمه زندگى بشر است. کسانی كه یأس بر آنها غلبه مى ‏كند، زودتر به سمت پایان زندگى مى ‏روند. کسی كه درها را از هر طرف به روى خود بسته مى‏ بیند، به این نتیجه می رسد که هیچ یک از خواسته هایش برآورده نمی شود و به یأس مطلق می رسد و خودکشی می کند.  نکته ی مهمی که مطرح می شود این است که آرزو مثل مركب مى ‏ماند، مثل اسبى كه بخواهید سوارش شوید. برای استفاده بهتر از مرکب و این که این مرکب ما را به سعادت برساند، اولین شرط این است که اسب یا مركب ما برو باشد، ما را ببرد، خیال نرفتن نداشته باشد. یعنى رام باشد. مثلاً اسبی که رام نباشد از سوار شدن راکب جلوگیری می کند و سوارش را زمین می زند. اسبی که اهلی باشد و در کنترل شخص باشد، انسان را می برد. آرزو هم موتور حركت انسان است و اگر نباشد، انسان حركت نمى‏ كند. مؤمن اهل آرزوهای بیهوده نیست مؤمن از داشتن آرزوهای دراز نهی شده است. مرکب آرزوها باید کنترل شود. اگر کنترل نشود می خواهد ما را به هر جا که دلش خواست ببرد‏؛ هر مقدار که دلش خواست وقت ما را بگیرد؛ با این وضع انسان هیچ پیشرفتی نمی کند. مثل این كه شما سوار اسبى هستید؛ اسب دارد مى‏ رود؛ بعد چشمش به یك علفزار مى‏ خورد و به سمت آن می رود؛ نیم ساعتی می چرد؛ شما مى‏ خواهید حركت كنید، چشمش آب را می بیند و به سمت آن می رود؛ باز شما می خواهید راه بیفتید، ولی مرکب سایه ای می بیند و می خواهد بخوابد. مسلماً با این مرکب به هدف نمی رسیم. باید این مركب را رها کنیم و مركبى انتخاب کنیم كه ما را ببرد به سمت هدف. آرزوها هم همین گونه اند، باید كنترل شوند، زیرا انسان بى ‏نهایت طلب است و هیچ چیز نیست كه انسان نخواهد. على‏ (علیه السلام) مى ‏فرماید: «غایت و پایانى براى آرزو نیست.» و در جای دیگر می فرماید: «لا تَخْلو النَّفْسُ مِنَ الأملِ حتّى تَدْخُلَ فی الأجلِ = نفْس از آرزو تهى نمى شود مگر زمانى كه اجل سر رسد». (غرر الحكم :10844). حتی اگر لحظه مرگ و احتضار هم از آرزوی شخص سؤال کنید، باز هم آرزو دارد و خواهد گفت بعد از مرگ من چنین و چنان کنید. اینجاست كه شناخت عمیق از خودِ انسان، واقعیت، سعادت و خوشبختى به داد انسان مى ‏رسد تا انسان از اول جوانى بتواند، راهش را درست انتخاب كند و نگذارد كه جوانى، استعداد، توانایى، نشاط و عمر با ارزشش صرف خواسته‏ ها و تمناهاى بچه ‏گانه و بیهوده و بى ‏ارزش شود. شهید مطهرى درباره ی کنترل آرزوها می فرماید: باید سطح آرزو را بالا برد، یعنی از طول و عرض آرزو باید كاست و بر ارتفاع آن باید افزود. اگر سطح آرزو پخش باشد، انسان را پخش می کند. استعداد، فکر، عقل، نیروی بدنی و بودجه مالی و همه چیز انسان را تقسیم می کند. بنابراین برای بالابردن سطح آرزو و کم کردن طول و عرض آن باید از رفتن به دنبال آرزوهای باطل خودداری کنیم. حضرت علی (علیه السلام) فرمود:«إتَّقُوا باطلَ الأمَلِ= از آرزوهای باطل (نادرست و بیهوده) بپرهیزید.» (غررالحكم، ص 86). آرزوی باطل یعنى چیزى كه با اصلِ هویت و شخصیت شما سازگارى ندارد. باز حضرت در حدیث دیگری می فرماید: «الأَمَلُ خادِعٌ غارٌّ ضارٌّ = آرزو، فریبنده، گم راه كننده و زیان رسان است» (غرر الحكم: ح 1145، عیون الحكم والمواعظ: ص45ح1106). آرزو خدعه كننده، گول زننده و مغرور كننده است. «الامانی تعمی عیون البصائر= آرزوهای دراز چشم بصیرت انسان را کور می‌کند» (غررالحکم، حدیث 1375). آرزوها چشم‏ بصیرت را كور مى‏ كند یعنى انسان را از واقع ‏بینى و ارزیابى صحیح استعدادهاى خود، ارزیابى صحیح زندگى‏، محیط زندگى‏ و ارزش ها باز مى‏ دارد.

کلیدواژه ها: ، ،

Top
شناسه مطلب: 6052
زمان انتشار: 21 آوریل 2017
| | | | |
محبوبیت در گرو تبعیت از خداست

شرح دعای ندبه جلسه 3، 96/01/25

محبوبیت در گرو تبعیت از خداست

امام در ادامه فراز اول دعای ندبه، پس از حمد خدا، ویژگی اولیاء الهی را چنین توصیف کرده و به این سؤال پاسخ می دهد که آیا خدا بعضی بندگانش را بیشتر از سایر بندگانش دوست دارد، یا مساله چیز دیگری است.

«اَللّهُمَّ لَكَ الْحَمْدُ عَلى ما جَرى بِهِ قَضاؤُكَ فى أَوْلِیائِكَ الَّذینَ اسْتَخْلَصْتَهُمْ لِنَفْسِكَ وَ دینِكَ، إِذِ اخْتَرْتَ لَهُمْ جَزیلَ ما عِنْدَكَ، مِنَ النَّعیمِ الْمُقیمِ، الَّذى لا زَوالَ لَهُ وَ لَا اضْمِحْلالَ، بَعْدَ أَنْ شَرَطْتَ عَلَیْهِمُ الزُّهْدَ فى دَرَجاتِ هذِهِ الدُّنْیا الدَّنِیَّةِ، وَ زُخْرُفِها وَ زِبْرِجِها، فَشَرَطُوا لَكَ ذلِكَ= خدایا تو را ستایش، بر آنچه به آن جارى شد قضاى تو درباره اولیائت، آنان را كه تنها براى خود و دینت برگزیدى؛ آنگاه كه براى ایشان اختیار كردى، فراوانى نعمت پابرجایى كه نزد توست، نعمتى كه تباهى و نابودى ندارد، بعد از آنكه زهد در مقامات و لذات و زیب و زیور دنیاى دون را بر آنها شرط فرمودى؛ آنها هم بر این شرط متعهد شدند». تمام حرف هایی که امام می خواهد درباره انسان و ماجرای خلقت انسان بگوید، در این فراز دعای ندبه است و بقیه فرازها مربوط به چگونگی مراحل «شدن» انسان است. در بخش حس، اله‌مان محسوسات و در بخش خیال، اله مان مخیلات و در بخش وهم، اله مان موهومات و در بخش عقل، اله مان معقولات و در بخش فوق عقل، اله و معشوق حقیقی مان «الله» است. اما در بخش بی نهایت‌طلبی‌مان برای اینکه به سعادت برسیم، باید یک مسیری را طی کنیم. این مسیر همان مسیر محمد و آل محمد است. چون اولین مخلوق خدای تبارک و تعالی، نور محمد و آل محمد (صلی الله علیه و آله) است. این نور، جلوه ای عقلی و ملکوتی و ناسوتی دارد و ما چون قصد برگشت به سوی خدا را داریم، باید به این «مثل اعلی» دست پیدا کنیم. برای رسیدن به «مثل اعلی» باید بدانیم که خدا آن را برای دوستانش می خواهد و کسانی به «مثل اعلی» می رسند که هم خدا را دوست داشته باشند و هم محبوب خدا باشند. حال سؤال اینجاست که با این بیان، آیا این درست است که بگوئیم که خدا بعضی‌ها را دوست دارد و بعضی‌ها را دوست ندارد؟ اصلاً این گونه نیست. زیرا خدا مخلوقاتش را دوست دارد و یک رحمت عامه نسبت به همه موجودات دارد. چنانکه قرآن می‌فرماید: «الرَّحْمَنُ/ عَلَّمَ الْقُرْآنَ/ خَلَقَ الْإِنْسَانَ= [خداى] رحمان/ قرآن را یاد داد/ انسان را آفرید». پس ظهور با «رحمان» شروع شده است. یعنی از روی رحمت خلق می کند. پس این که ما به دنیا می آئیم، با رحمت رحمانیه خداوند است. ولی برای برگشت و رسیدن به «مثل اعلی» نیاز به رحمت رحیمیه داریم. پس این که کسی «ولی» شده، ناشی از یک رحمت ویژه خداست که رحمت رحیمیه نام دارد. دوست ویژه خدا شدن، شرطش این است که انسان وقتی به دنیا رسید، بتواند ضریب مقاومتش را آنقدر پائین بیاورد که سرعتش در عروج و قوس صعود به سمت معاد بالا برود تا شبیه الله شود. بنابراین، انسان چون قرار است شبیه الله شود، احتیاج به الگو و مربی دارد. از این الگو تعبیر به «امام» می شود. شخصیت امام به گونه ای است که می تواند ما را تا آن مقام خلیفه الهی ببرد. امام زمان (علیه السلام) با ما یک رابطه حقیقی دارد که اصل و ریشه ماست و یک رابطه حقوقی دارد که امام ماست و بر گردن ما حق دارد. اگر بخواهیم این مسیر را طی کنیم، باید دست مان را به دست امام معصوم برسانیم و با او باشیم تا به مقام «مثلی اعلی» برسیم. در اینجا فلسفه ی نیاز به دین، مشخص می شود. و آن این است که برای رسیدن به بی نهایت هم احتیاج به قانونی داریم که قرآن نام دارد و هم احتیاج به مربی داریم که امام معصوم است.  چگونه انسان «دوست» خدا می شود برای آن که روشن شود، چگونه می توان محبوب خداوند شد و راه رسیدن به این مقام چیست، لازم است، ابتدا محبوبان خدا شناخته شوند، تا انسان بتواند با شناخت آنان، راه های رسیدن به این مقام را بپیماید. یک استاد رشد همه شاگردانش را می خواهد و دوست دارد که همه بزرگ شوند، اما همه این را نمی خواهند. بعضی دغدغه مدرک دارند، بعضی برای پر کردن وقتشان به کلاس می آیند و... اما در این میان، بعضی ها پیدا می شوند که دوست دارند مثل خود استاد بشوند. از این رو، استاد هم آنها را به طور ویژه دوست دارد و به طور ویژه درس می دهد. انسان ها هم همین طور هستند. خدا نعمت را برای همه می خواهد. اما در بین بندگان فقط ولی الله است که دغدغه «مثل اعلی» شدن را دارد. در این صورت، خدا نعمت های بی پایان را برای او می خواهد. حالا برای رسیدن به درجه ولی الله، نزدیک ترین روش این است که از مثل اعلی کمک بگیریم تا بفهمیم که چگونه باید خود را به الله برسانیم. در سوره می خوانیم: «قُلْ إِن كُنتُمْ تُحِبُّونَ اللّهَ فَاتَّبِعُونِی یُحْبِبْكُمُ اللّهُ= بگو اگر خدا را دوست دارید، از من تبعیت کنید تا خدا هم دوستان بدارد». دلیل اینکه خدا کلمه حب را بکار برده، این است که در ذات ما این رمز را قرار داده است. استاد آن شاگردی را دوست دارد و خصوصی برایش وقت می گذارد که «تبعیت» بیشتری از استاد می کند و مهارت هایش را بالا می برد. در این صورت استاد هم او را به طور ویژه تربیت می کند. ما باید دقیقا همان مسیری را که خود مثل اعلی رفته را طی کنیم. این حبی که اینجاست حب رحیمیه است. دیگر حب رحمانی نیست. این دوستی و رحمت ویژه، همان رحمت رحیمیه است. در این رحمت، پارتی بازی نیست. یعنی اینکه فکر کنیم خدا کسی را بی حساب دوست داشته و او را ویژه تربیت کرده، درست نیست. رحمت ویژه، همیشه در تبعیت اتفاق می افتد. هر چقدر تبعیت بیشتری داشته باشیم، یعنی عناد نکنیم، لجبازی نکنیم، از رحمت رحیمیه ی بیشتری برخوردار خواهیم شد. اما شرطش تلقین و تمرین کردن است. تلقین یعنی آن چیزهایی که خوشمان نمی آید را کنار بگذاریم، مقاومت ها را در هر 4 بخش کنار بگذاریم تا بخش فوق عقل ما فعال شود و به الله برسیم. پس ما در اطاعت و تبعیت می توانیم دوست خدا شویم. در اینجاست که به دین نیاز پیدا می کنیم. یعنی با دستورات و احکام خدا بتوانیم بر حس، خیال، وهم و عقلمان غلبه کنیم تا فوق عقل بالغ و فعال شود. فلسفه دین این است که سبک زندگی انسان را سر و سامان می دهد. یعنی لذت ها و امورات زندگی انسان را جهت الهی داده و انسان را تربیت می کند. او را محدود نمی کند، بلکه شئونات انسان را به گونه ای تربیت می کند تا مزاحم رشد بخش فوق عقلانی نشود. خدا هم نیامده با دینش یا با فرستادن معصومین، ما را اذیت کند. بلکه خدا با دین و دستوراتش، بخش های پائینی وجودی انسان را محدود می کند تا تولد سالم پیدا کنیم. اخلاص لازمه خدمت به دین است در فراز « الَّذینَ اسْتَخْلَصْتَهُمْ لِنَفْسِكَ وَ دینِكَ= تو خالصشان کردی  برای خودت و دینت»، اگر قرار باشد ما خالص شویم، باید از بخش هایی (حرام) که مزاحم رشد ماست، دوری کنیم. هر چیزی که با حیثیت الهی ما سازگاری ندارد، باید کنار گذاشت. حالا عشق به همسر، عشق به فرزند و... در جاهایی سازگاری با عشق به الله دارد و در جاهایی ندارد. آنجائی که بین عشق های زمینی و عشق الهی مخیر شدیم که یکی را انتخاب کنیم، باید آنقدر قدرتمند باشیم که عشق الهی را بتوانیم انتخاب کنیم. مثل داستان کربلا که عشق برتر باعث شد که همه از عشق مادری، برادری، فرزندی و... بگذرند. فوق عقل است که مقامی برای خلوص است و این همان مقامی بود که حضرت جبرئیل سلام الله علیها در شب معراج به پیامبر صلی الله علیه و آله گفت که من بیشتر از این نمی توانم جلو بیاییم. حالا برای غلبه بر کشش های دنیایی چه کار کنیم تا نیاز به مبارزه نداشته باشیم! پاسخ همان «تبعیت» است. این فرمول به ما یاد می دهد که هم از بخش های حسی، خیالی، وهمی و عقلی، لذت ببریم و هم مزاحم رشد ما نباشند. این کار سرعت ما را تا به الله بی نهایت می کند و در رشد انسانی فوق العاده قوی می کند.  «کسانی که خدا آنها را خالص کرده» یعنی کسانی که ویژه قرب و همراهی الله شدند.  آدم تا خودش را خالص نکند به درد دین خدا هم نمی خورد. چون کشش ها نمی گذارد که انسان به راحتی خدمت کند. پس لازمه خدمت به دین خدا خالص شدن است. در ادامه می فرماید: «إِذِ اخْتَرْتَ لَهُمْ جَزیلَ ما عِنْدَكَ، مِنَ النَّعیمِ الْمُقیمِ= اختیار کردی برای آن­ها نعمت­های بسیاری که پیش خودت هست، از نعمت های پایدار». جزیل یعنی نعمت های بسیاری که انتها ندارد و فروان است. عشق خدا به ما بیشتر از عشق ما به خداست.  لیلی از مجنون بسی مجنون تر است. زهد؛ شرط رسیدن به مقام خلیفه اللهی است در فراز «الَّذى لا زَوالَ لَهُ وَ لَا اضْمِحْلالَ، بَعْدَ أَنْ شَرَطْتَ عَلَیْهِمُ الزُّهْدَ فى دَرَجاتِ هذِهِ الدُّنْیا الدَّنِیَّةِ= نعمتى كه تباهى و نابودى ندارد، بعد از آنكه زهد در مقامات و لذات و زیب و زیور دنیاى دون را بر آنها شرط فرمودى»، خدای تبارک و تعالی برای اولیاء خودش، زهد را شرط کرده است. یعنی لازمه رسیدن به مقام خلیفه اللهی، زهد است و فقط با این شرط امکان پذیر است. ما وقتی به دنیا می آییم، یک سلسله دارائی های بدنی، گیاهی، حیوانی و عقلی پیدا می کنیم. نباید عشق به اینها مزاحمت ایجاد کند. اگر مزاحم در عشق ما به خدا شد، خطرناک می شود. پس در هر 4 مرحله باید تا حد و درجه ای بی توجه شویم و این معنای زهد است. زهد یعنی مستقلا به هیچ کدام از اینها نگاه نکنید. آنها فقط یک ابزار و وسیله ای برای رسیدن به آخرت هستند. قرآن کریم زهد را این گونه تعریف می کند: «لِّكَیْلَا تَأْسَوْا عَلَى مَا فَاتَكُمْ وَلَا تَفْرَحُوا بِمَا آتَاكُمْ = برای آنچه از شما فوت شده تاسف نخورید، و به آنچه به شما داده شده است، دلبسته و شادمان نباشید». یعنی اگر دل نبندید شاد می شوید. وابسته و دلبسته به داشته هایمان نشویم و شرط دلبسته نبودن این است که دلمان را آزاد کنیم. چون تمام انسانیت و هدف خلقت در زهد انسان است. پس زهد یعنی آزادی دل، رها شدن تا رسیدن به خدا. با زهد در برابر مصائب دنیا بی تابی نکنید قیمت هر انسانی به معشوق هایش است. اینکه عاشق چه چیزهایی هستی، قیمتت را مشخص می کند. مؤمن کسی است که به وطن و بی نهایت خودش ایمان دارد. او به معشوق اصلی اش هم ایمان دارند. علت اینکه بعضی از مؤمنین نمی توانند خوب باشند، این است که در بخش زنانه و مردانگی شان مسلمان شدند. اما هیچ وقت شبیه به الله نمی شوند. باید به «من»ی که از جنس خداست ایمان بیاوریم. در این صورت به معشوق حقیقی هم ایمان می آوریم. نبی اکرم صلی الله علیه و آله می فرمایند: «المؤمنُ كالغریبِ فی الدُّنیا، لایأنَسُ فی عِزِّها و لایَجْزَعُ مِن ذُلِّها= مؤمن در دنیا مثل غریبی است که با عزّت و قدرت های دنیایی انس نمی گیرد  و از خواری آن، بى‌تابى نمى‌كند». اینکه مؤمن با هیچ یک از عزت های دنیایی انس نمی گیرد. منظور عزت هایی است که مزاحم هستند و به آنها نمی چسبند و از نداشتن آنها ناراحت نمی شود. از نبود آنها غصه دار نمی شوند و غر نمی زند. غصه زمانی می آید که وابستگی و دلبستگی باشد. وقتی آزاد باشیم، چیزی تو را اذیت نمی کند که غصه اش را بخوری و از نداشتن آن بی تابی کنی. بعضی وقتها نداشتن بعضی از کمالات، برای انسان تحقیر و کم شخصیتی می آورد. در حالی که به تعبیر پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله مؤمن از نبود آنها احساس ذلت نمی کند. همه قشنگی های زندگی در انس نگرفتن به کمالات دنیایی است و نترسیدن از ذلت های دنیاست. حضرت علی علیه السلام می فرمایند: «اَلْمُصیبَةُ لِلصّابِرِ واحِدَةٌ وَ لِلْجازِعِ اِثْنَتان= مصیبت برای آدم صبور یک مصیبت است ولی برای کسی که اهل جزع و بی تابی کردن است، مصیبت دو برابر می شود». یعنی بی تابی و غصه خوردن مصیبت را دو برابر می کند. این زهد است. زهد یعنی بایستی تا تو را بتراشند. مثلا دکتری که به می خواهد سوزن بزند. باید ایستاد و دردش را تحمل کرد تا شفا گرفت.  (یک بخش دیگر از لک الحمد علی ما جری فی قضاوک را در جلسه بعدی توضیح خواهم داد) و در ادامه دعا حضرت می فرماید: «فَشَرَطُوا لَكَ ذلِكَ= پس آنها هم این شرط را پذیرفتند». گرفتار زیور و زیبائی و ظواهر دنیا نشوید. هر چند از زیبایی ها می توان استفاده کرد، اما نباید مزاحم باشند. کسانی که گرفتار و وابسته زیور و آلات دنیا هستند، روح شان خیلی سنگین می شود؛ چون زینت ها انسان را کور می کند. اگر بخواهیم زینتی را به دست بیاریم و از خیر آخرت بگذریم، ارزشی ندارد. در روایت نقل است: «شیرینی دنیا، تلخی آخرت است». همه انسان ها سهمیه شان از رنج و لذت یکی است. بعضی ها مصیبت هایشان را در دنیا می گذارند و تمام می کنند. بعضی ها نمی خواهند مصیبت هایشان در دنیا باشد. از این رو با لذت طلبی، راحت طلبی و نفس چرانی، مصیبت شان به آخرت می افتد. اما خدا به دوستان خودش این شرط را کرده که در دنیا زهد و تبعیت داشته باشند و آنها هم پذیرفتند.   پزشکان مهدوی (جلسه 21)؛ 95/11/1

فیلم

1 - محبوبیت در گرو تبعیت از خداست

کلیدواژه ها: ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 6050
زمان انتشار: 29 ژانویه 2017
| | | |
«بی‌تابی» ثواب عمل را از بین می برد و آدمی را از اهل بیت علیهم السلام محروم می نماید

شخصیت شناسی مؤمن (جلسه 18) ؛ 95/11/5

«بی‌تابی» ثواب عمل را از بین می برد و آدمی را از اهل بیت علیهم السلام محروم می نماید

«بی تابی» نقطه مقابل «صبر» است و آن، حالت بی قراری و ناشکیبایی در برابر حوادث و مشکلات زندگی است. بدترین نوع جزع کردن، زدن به سر و سینه است که هم ثواب عمل را از بین می‌برد و هم مصیبت را دو چندان می کند و انسان را از اهل بیت علیهم السلام دور می کند.

امیرالمؤمنین علی (علیه السلام)  فرمودند: «الْجَزَعُ لا یَدْفَعُ الْقَدَرَ وَلَكِنْ یُحْبِطُ الاجْرَ= بی‌تابی کردن قدر را دفع نمی‌کند، اما اجر را از بین می‌برد». قبلاً گفتیم که خداوند نظام خلقت را با ساختار ریاضی ایجاد کرده است که در زبان دین به این نظام، نظام «قضا و قدر» می‌گویند. یعنی نظام خلقت به گونه‌ای است که همه چیز اندازه ی محاسبه شده ی ریاضی داشته و هر چیزی اثر خاص خودش را دارد. قرآن می فرماید : «وَ كُلُّ شَیْ ءٍ عِنْدَهُ بِمِقْدارٍ= و هر چیز نزد او مقدار معینی دارد». (سوره رعد/آیه 8) یعنی چیزی در این عالم نیست که مشمول «قضا و قدر» نباشد. قضا و قدر یعنی عمل و عکس العمل. شما هر «قَدَر»ی را انتخاب کنید، یک نتیجه و «قضا»یی دارد. مثلاً کسی که کار خیری انجام می دهد، یعنی «قدر»ی را انتخاب کرده است که نتیجه آن طول عمر است که قضای آن گفته می‌شود؛ یک کسی که وضع مالی خوب ندارد، اگر «قدر استغفار» را انتخاب کند، رزقش زیاد می شود که این قضای آن محسوب می‌شود؛ صدقه یک قدری است که با انتخاب آن، دفع بلا می‌شود و این قضای آن قدر است. اگر بلایی بر سر انسان بیاید، این بلا می تواند یا از بی دقتی خودمان یا دیگران باشد، و یا از طرف خداوند برای امتحان بنده باشد. حالا آن چه که از بلا ها پیش می آید، ما باید سعی کنیم از آن به نفع خودمان استفاده کنیم. در پیشامدهای زندگی، انسان باید برداشت آخرتی‌ بکند و آن شکر و صبر و رسیدن به اسم صبور است. اما با «بی تابی و غر زدن»، آدمی تمام اجر و فواید این هدیه ها را از دست می‌دهد، یا حتی ممکن است به گناه کشیده شود و خیلی از چیزها را از دست بدهد. در نتیجه، بی‌تابی و بی قراری در برابر مصیبت ها، دو چندان می‌شود. چنانکه حضرت علی (علیه السلام) فرمودند: «إغْلِبُوا الجَزَعَ بِالصَّبْرِ، فإنَّ الجَزَعَ یَحبِطُ الأجرَ، وَیُعَظِّمُ الفَجیعَةَ = با صبر  بر بی‌تابى غلبه کنید؛ زیرا بی‌تابى اجر را از بین مى‌برد و مصیبت را بزرگ مى‌كند». جزع کردن بدتر از مصیبت است و این وظیفه‌ی مؤمن است که در این دنیا صبر کند. زیرا صبر به انسان اجازه و امکان  «تراش خوردن» را می دهد تا بدینوسیله شبیه به الله شویم. آدم صبور مثل سنگ تراش خورده است. وقتی روی سنگ معمولی با تیشه ضربه می‌زنند. مقاومت سنگ در مقابل تیشه،  آن را از حالت یک سنگ معمولی بیرون می آورد و تبدیل به یک سنگ گران قیمت می کند. ما باید اجازه بدهیم حوادث روزگار (مثل مشکلات خانواده، بیماری، بدهکاری، مسائل و مشکلات اجتماعی) ما را بتراشد و مقاومت کنیم تا شبیه الله شویم. پس با صبر بر جزع غلبه کنید؛ چون جزع، اجر را ضایع و مصیبت را دو برابر می‌کند و مصیبتی بالاتر از این نیست. حضرت همچنین فرمودند: «مَن جَزِعَ فنَفسَهُ عَذَّبَ، و أمرَ اللّهِ سبحانَهُ أضاعَ و ثوابَهُ باعَ= کسی که بی‌تابی می‌کند، نفس خود را عذاب می‌دهد و امر خدای سبحان را ضایع می‌کند و ثوابش را می‌فروشد». نفس ما قبر ماست. ما به تعداد فشارهایی که در دنیا بر ما وارد می‌ آید و در مقابل آن مقاومت نکرده و بی تابی می کنیم، فشار قبر پیدا می‌کنیم. پس چرا نفس‌مان را با عصبانیت، زودرنجی، بداخلاقی و.. در فشار بگذاریم و از آن طرف عذاب قبر خود را زیاد ‌کنیم! بنابراین، ناشکری و داد و فریاد نکنید؛ چون آدم بی‌تاب، ثوابش را از دست می‌دهد و خودش را مفت می‌فروشد. حضرت در فرمایش دیگری فرمودند: «مَن ملَكَهُ الجَزَعُ حُرِمَ فضیلةَ الصَّبرِ= هر کس زمام امور خود را به بی‌تابی بسپارد، خودش را از فضیلت صبر محروم کرده است». آدم‌های هیجانی، بی‌حوصله و بی‌تاب، خود را از آثار قشنگ و سازنده ی صبر محروم می‌کنند. همه آخرت با صبر به انسان داده می‌شود و همه قشنگی‌های ابدیت ما را صبر می‌سازد. امام صادق (علیه السلام) می‌فرماید: «الصَّبرُ مِن الإیمانِ بمَنزِلَةِ الرَّأسِ مِنَ الجَسَدِ، فإذا ذَهَـبَ الـرَّأسُ ذَهَبَ الجَسَدُ، كذلكَ إذا ذَهَبَ الصَّبرُ ذَهَبَ الإیمانُ= صبر براى ایمان، به منزله سر است براى بدن. همچنان كه اگر سر برود، بدن هم از بین مى‌رود، اگر صبر از كف رفت، ایمان نیز از كف مى‌رود». اگـر ایـمـان را بـه انـسـانـى تـشـبیه كنیم، صبر به منزله سر آن انسان و اخلاق و صفات دیگر ایمانى، به منزله اعضاء و جوارح دیگر است. این نشان دهنده اهمیت «صبر» است. بدترین نوع بی‌تابی چیست امام باقر (علیه السلام) فرمودند: «أَشَدُّ الْجَزَعِ الصُّرَاخُ بِالْوَیْلِ وَ الْعَوِیلِ وَ لَطْمُ الْوَجْهِ وَ الصَّدْرِ وَ جَزُّ الشَّعْرِ مِنَ النَّوَاصِى وَ مَنْ أَقَامَ النُّوَاحَةَ فَقَدْ تَرَكَ الصَّبْرَ= بدترین نوع بی‌تابى، به راه انداختن فغان و شیون و زدن بر سر و سینه و كندن موهاست. كسى كه نوحه‌گرى به راه اندازد، شكیبایى را ترك كرده است». بعضی از افراد در خانواده تا اتفاقی می افتد صدایشان را بالا می‌برند. یعنی فکر می‌کنند با این کار، می‌توانند دیگران را زودتر ساکت کنند. مثلاً مرد باید استحکام داشته باشد. اما وقتی در خانه به خاطر هر حادثه‌ای بی‌حوصلگی و داد و بیداد می‌کند. او در دل زن یا در دل مادر یا دخترش بی‌شخصیت می‌شود. چون همه از یک مرد قدرتمند، توقع صبر و تکیه گاه بودن و جلال بزرگی دارند. اما با این رفتار، جلال و قدرت و ابهتش از بین می‌رود. علت این که اکثر طلاق‌ها از سوی خانم گرفته می‌شود، این است که مردان ما مرد نیستند؛ هر چند دکتر، مهندس، یا ورزشکار باشند، اما زن نمی‌تواند به او دل خوش باشد و به او تکیه کند. همچنین اگر زن از حالت لطافتش در بیاید و رفتارهای خشن و تند بگیرد، دیگر جذابیت زنانه اش از دست می‌رود. درحالی‌که زن باید لطافتش را حفظ کند. پس هر دو طرف باید حرمت خودشان را حفظ کنند.  بعضی‌ها در مسائل معنوی بی‌تاب هستند. مثلاً بعضی ها برای نماز نمی‌توانند اذان و اقامه بگویند؛ یا تعقیبات حضرت زهرا (سلام الله علیها) را بجا آورند، یا روزه مستحبی بگیرند، این درحالی‌ است برای فیلم نگاه کردن، پیامک زدن‌های بی‌جا و خیلی از کارهای وقت تلف کن و بیهوده وقت دارند. چنین کسانی به جائی نمی‌رسند و این رفتارها باعث از دست رفتن ابدیت و آخرتشان می‌شود. فردی که به خاطر مصائب به سر و سینه می‌زند، باطن قشنگی نخواهد داشت. با صبر است که قدرت و شجاعت روحی انسان زیاد می‌شود و باطن قشنگی پیدا می کند. نبی اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) در مذمت بی تابی چنین افرادی فرمودند: «لَیْسَ مِنَّا مَنْ ضَرَبَ الْخُدُودَ وَ شَقَّ الْجُیُوبَ= از ما نیست کسی که بصورتش بزند یا خودش را بزند». اینها کارهای زشتی است و این باعث حقارت انسان می‌شود. آن‌هائی که خود را از آل پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) می‌دانند، داد و فریاد نمی‌کنند؛ چون بی‌تابی کردن باعث می‌شود که انسان از خانواده آسمانی‌اش محروم بماند.

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 6048
زمان انتشار: 26 ژانویه 2017
| | | |
چه عواملی خانواده ها را به طلاق می کشانند؟

بحث عزت و ذلت خیالی جلسه 3

چه عواملی خانواده ها را به طلاق می کشانند؟

مشاجرات خانوادگی و سرد شدن ارتباط‌های عاطفی، باعث بروز شکست‌های بزرگ در زندگی زوجین می شود. یکی از زمینه‌های اصلی در بروز چنین مشکلاتی، «بی تابی»، «بی حوصلگی» و «کم ظرفیتی» افراداست.

حضرت علی (علیه السلام) می فرماید: «لاتَجزَعُوا مِنْ قَلیلِ ما أكْرَهَكُمْ، فَیُوقِعَكُمْ ذلِكَ فی كَثیر مِمّا تَـكْرَهُونَ= هیچ وقت برای چیزهای کوچکی که بدتان می آید، بی تابی نکنید كه این كار، شما را به ناگواری هاى زیادى مى اندازد». یکی از مسائل مهمی که به زندگی آفت می زند، بی تابی در انتخاب همسر و عجله در امر ازدواج است. یعنی کسی بدون کسب مهارت های کلامی، اقتصادی و جنسی اقدام به ازدواج کند، با آفت زندگی مواجه می شود. پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: زندگی بناست. یعنی نباید در انتخاب همسر عجله کرد، بلکه با آگاهی و مهارت باید انتخاب کرد. «جزع و بی تابی» باعث بروز مشکلات و مفاسد مختلف می شود. بعد از ازدواج، گاهی مرد طاقت ندارد و برای هر چیزی به زن ایراد می گیرد. چرا این مبل اینجاست؟ چرا غذا این جوری است؟ و چراهای دیگر. گاهی هم زن دائما به همسرش گیر می دهد که چرا این را خریدی؟ چرا میوه این جوری خریدی؟ تو بلد نیستی خرید کنی! تو بی عرضه هستی! این گونه مشاجرات و بی تابی ها باعث می شود که انسان به یک موجود منفور تبدیل شود. هیچ کس او را دوست نداشته باشد. این رفتارها باعث از دست رفتن محبوبیت بین اعضا خانواده می شود. گاهی هم به طلاق منجر می شود. در حالی که اکثر طلاق ها اشتباه است و بعد از طلاق، یکی یا هر دو طرف پشیمان می شوند.تبعات غیر قابل جبران طلاق، ناشی از همین  «بی تابی ها» و «بی حوصلگی ها» است.  اما اگر بتوانیم این امور کم اهمیت و کوچک را مدیریت کنیم و در مقابل آنها عکس العمل نشان ندهیم، آن وقت اتفاقات قشنگی می افتد و آن این است که عشق، صمیمت و سلامت زندگی و آرامش روحی و روانی در خانواده افزایش می یابد. .

کلیدواژه ها: ، ، ، ،

Top
برای عضویت در خبرنامه پست الکترونیکی خود را وارد کنید

خبرنامه سایت منتظران منجی

Stay informed on our latest news!

اشتراک در خبرنامه سایت منتظران منجی feed