www.montazer.ir
سه‌شنبه 16 ژوئن 2026
شناسه مطلب: 6210
زمان انتشار: 12 مارس 2017
| | | |
«دین» جزء عوامل «مطلق» و «ثابت» برای رسیدن به سعادت است

بحث سعادت و شقاوت، جلسه 25؛ 73/11/3

«دین» جزء عوامل «مطلق» و «ثابت» برای رسیدن به سعادت است

دو جنبه مهم در بحث سعادت و خوشبختى وجود دارد. یعنی در بعضى جهات، سعادت «مطلق» است و در بعضى جهات «نسبى». از این دو جنبه، دین جزء عوامل «مطلق» به شمار می رود.

انسان براى رسیدن به خوشبختى، احتیاج به مكتبى دارد كه همه ی جنبه ‏هاى وجودىِ انسان را بشناسد و دستورات آن مبتنى بر شناخت «جسم» و «روحِ» انسان به طور كامل و شناختِ ارتباط روح و جسم به اضافه ارتباط این دو با خارج باشد و تنها دین اسلام که کاملترین دین است، واجد این شرایط بوده و در مورد عوامل خارجی که یکی از 3 عامل سعادت می باشد، برنامه ای مفصل برای انسان فرستاده است. اسلام با شناخت كامل، تكلیف انسان را با محیط خودش مشخص کرده است. در اسلام دستورات زیادی داریم که مسایل جسمى را در نظر گرفته ‏اند، مثل آداب غذا خوردن، توالت رفتن، مسواك زدن، خوابیدن، نوشیدن، معاشرت با همسر و خانواده و خیلى از مسایل دیگر و معصومین (علیهم‌السلام) نیز، درباره‌ی خواص خوراكى‏ ها احادیث زیادی بیان کرده‌اند.  اما بشر با حدود هزاران سال كار علمى، نتوانسته شناخت كافى بر روى جسم و یا اطلاعاتی در مورد روح پیدا كند. تنها راهى كه بشر مى ‏تواند واقعاً براى خوشبختى بپیماید، راهى است كه آفریننده ی جهان به او معرفى می كند. در مكاتب «اومانیسم» غربی سعى بر این است که انسان را جاى خدا قرار دهند و یا خدا را كنار بگذارند و بگویند انسان با تكیه بر عقل و تجاربش و حتى جدا از اینها، فقط به صرفِ میل، تقاضا و شهوتى كه دارد، اصالت با اوست و او مى‏ تواند به تنهایی راه خودش را برود. آنها خوشبختى را در ارضاى این امیال می دانند. غرب همیشه سعى مى‏ كند، انسان را در برابر خدا قرار دهد. جمله معروف فیلسوف آلمانی «نیچه» که گفت: «خدا مُرده است. ... آیا نبایستی تنها خود، خدایانی دیگر شویم تا شایسته این کار باشیم؟»، یا جملات دیگرى به این مضمون که: «ما خدا را دفن كرده ‏ایم» و «تشیع جنازه خدا» و... ، كسانى هم در مورد فلسفه نیچه شرح داده‏ اند که «خدا مُرد و حال سراغ بشر برویم» و حالا بشر، خود براى خودش، فكری می‌كند و نتیجه‌ی این جمله‌ی او، سرنوشت و وضعیتى است كه امروز در سراسر دنیا وجود دارد. همه جاى دنیا را جنگ و فساد و تباهى و ناامنى فراگرفته است. چون گفتند خدا مرده است. اما در مكتب اسلام، تكیه بر خداوند است كه اولاً، عالم مطلق است و جهل در او وجود ندارد. ثانیاً، خالق انسان است و انسان را بر اساس علم مطلقِ خود، خلق كرده است. ثالثاً، خدا مهربان است و انسان را دوست دارد و دشمن او نیست. قرآن خداوند را مهربان‏ترین كس به انسان معرفى می کند. در روایت داریم که خداوند ده ها برابر محبت یك مادر، نسبت به انسان مهربان است. آیات زیادی از عفو و بخشش و ستارالعیوب بودن خداوند در قرآن کریم داریم. خدایی كه انسان در تنهایى ها به او پناه مى ‏برد، بشر را آفریده تا به او رحم كند و او را به كمال برساند.  على(‏علیه السلام) مى‏فرماید: « إِلَهِی كَفَى بِی عِزّاً أَنْ أَكُونَ لَكَ عَبْداً = خدایا براى من همین عزت بس است كه بنده تو هستم». یعنى من سر تعظیم در مقابل انسان هاى دیگر فرود نمى ‏آورم. من كسى را راهنماى خود قرار داده ام و از كسى تبعیت مى‏ كنم كه او مستحق ‏ترین كس براى تبعیت است. « وَ كَفَى بِی فَخْراً أَنْ تَكُونَ لِی رَبّاً = براى من افتخار بس كه تو خداى منى». واقعاً اگر انسان یك مرتبه به خدا «آرى» بگوید و در مقابل خداوند سر تعظیم فرود آورد، از تعظیم و خصوصاً «تقلید» كه انسان را بیچاره کرده است در مقابل هزاران نفر بى‏ نیاز مى‏ شود. قوانین خداوند قوانین «اعتباری» نیست خداوند قوانینی را که انسانها وضع می کنند، خارج از اعتبار می داند و در آیه 30 سوره «روم» می فرماید: :« فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّینِ حَنِیفًا فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْهَا لَا تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذَلِكَ الدِّینُ الْقَیِّمُ وَلَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لَا یَعْلَمُونَ = پس روى خود را با گرایش تمام به حق، به سوى این دین كن؛ با همان سرشتى كه خدا مردم را بر آن سرشته است. آفرینش خدا تغییرپذیر نیست. این است همان دین پایدار، ولى بیشتر مردم نمى‏ دانند». قوانینى كه من براى بشر گذاشته‌ام، قوانین اعتبارى نیست. قوانینى است كه بر اساس روح بشر و بر اساس خلقت بشر تنظیم شده است. اگر خداوند نماز را واجب کرده، علتش این است که نماز علاوه بر ارتباط انسان با خدا‏، خلاء خاصی در وجود انسان را برطرف می کند. یا اگر گفت روزه بگیرید، برای این است که روزه هم خلائی را برطرف می کند. اگر گفت حج بروید، به این دلیل است که حج خلاء دیگرِ وجود انسان را پر می کند. یعنی همه ی قوانین الهی براساس فطرت انسان طراحی شده اند. بنابراین، دین اسلام، دین فطری است و چون فطرت انسان تغییرناپذیر است، پس دین از عوامل همیشگی سعادت به شمار می رود، یعنی همیشه و برای همه انسانها سعادت آفرین است و انسانها با وجود اختلافات زیادى كه در شكل، اندازه، رنگ و... دارند، مى ‏توانند با تبعیت از خداوند، خوشبخت باشند. کاملترین حکم و آئین، آئین خداوند است قرآن مى‏ فرماید:« وَمَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ حُكْمًا لِقَوْمٍ یُوقِنُونَ = و داوری چه کسی برای اهل یقین، از خدا بهتر است »(مائده/50). این آیه، سؤالى است كه خداوند از بشر می‌پرسد و بشر باید جواب دهد. باید بیندیشیم که آیا ما كسى را بهتر از خداوندى كه خالق ما و جهان است، براى راهنمایى و ارایه دینى كه منجر به سعادت ما شود، سراغ داریم؟ در طول تاریخ این سؤال مطرح است و همیشه و برای همه کس، همچنان ادامه خواهد داشت. براى همین است كسى كه دین اسلام را دین خود انتخاب مى ‏كند، خداوند او را صاحب بهترین آیین معرفى مى‏ كند. قرآن مى‏ فرماید: «وَمَنْ أَحْسَنُ دِینًا مِمَّنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلَّهِ وَهُوَ مُحْسِنٌ وَاتَّبَعَ مِلَّةَ إِبْرَاهِیمَ حَنِیفًا وَاتَّخَذَ اللَّهُ إِبْرَاهِیمَ خَلِیلًا = و دین چه كسى بهتر است از آن كس كه خود را تسلیم خدا كرده و نیكوكار است و از آیین ابراهیم حق‏گرا پیروى نموده است و خدا ابراهیم را دوست گرفت.» (نساء/125). باز هم قرآن سؤالات دیگری از زبان انبیا بیان می کند. چون مردم جاهل به انبیا اعتراض می کردند که چرا شما این راه و مسیر را انتخاب کردید؟ خداوند به انبیا فرمود: شما این سؤال را از مردم بپرسید:« قُلْ أَغَیْرَ اللَّهِ أَتَّخِذُ وَلِیًّا فَاطِرِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ = بگو آیا غیر از خدای پدیدآورنده آسمانها و زمین، سرپرستى برگزینم؟» (انعام/14). از نظر كامل بودن مقررات، چه آیینى دارید که به من معرفى كنید؟ مى‏ فرماید: «أَفَغَیْرَ دِینِ اللَّهِ یَبْغُونَ وَلَهُ أَسْلَمَ مَنْ فِی السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ طَوْعًا وَكَرْهًا وَإِلَیْهِ یُرْجَعُونَ = آیا جز دین خدا را مى ‏جویند؟ با آنكه هر كه در آسمانها و زمین است‏ خواه و ناخواه سر به فرمان او نهاده است و به سوى او بازگردانیده مى ‏شوید»(آل عمران/83). عقل ایجاب مى‏ كند كه در برابر خداوند تسلیم باشیم. طبق منطق‏ هاى مستدل، افرادى كه تبعیت نمى‏ كنند، ابله و احمق خوانده می شوند. قرآن نیز مى‏ فرماید: «وَمَنْ یَرْغَبُ عَنْ مِلَّةِ إِبْرَاهِیمَ إِلَّا مَنْ سَفِهَ نَفْسَهُ وَلَقَدِ اصْطَفَیْنَاهُ فِی الدُّنْیَا وَإِنَّهُ فِی الْآخِرَةِ لَمِنَ الصَّالِحِینَ = و چه كسى جز آنكه به سبك ‏مغزى گراید از آیین ابراهیم روى برمى‏ تابد و ما او را در این دنیا برگزیدیم و البته در آخرت [نیز] از شایستگان خواهد بود» (بقره/130). چطور مى‏ توانیم عمر و جوانی مان و همه روحیات مان را بسپاریم به دست انسان هایى كه همه، مثل خود ما هستند و شناخت شان از انسان اندک است. بنابراین، على (‏علیه السلام) مى ‏فرماید:«أعقَلُكُم أطوَعُكُم = خردمندترین شما فرمانبردارترین شما [از خدا] است» (غرر الحكم:2830). حدیث دیگرى از نبى اكرم‏ (صلى الله علیه وآله) است که فرمود:«عاقلترین مردم كسى است كه پروردگار خودش را بشناسد و از او اطاعت كند». كسانى كه انسان را به مسیرى غیر از خدا مى‏ خوانند، قرآن آنها را افراد جاهل معرفى مى ‏كند: «قُلْ أَفَغَیْرَ اللَّهِ تَأْمُرُونِّی أَعْبُدُ أَیُّهَا الْجَاهِلُونَ = بگو اى نادانان آیا مرا وادار مى ‏كنید كه جز خدا را بپرستم؟» (زمر/64). ما در نماز مى‏ گوییم:«ایاك نعبد و ایاك نستعین»، منظور از عبادت، فقط نماز نیست. نماز فقط یكى از جلوه هاى عبادت است. «عبادت» یعنى تسلیم بودن. کسی که خدا را عبادت نمى‏ كند، روزانه دارد هزاران نفر دیگر را عبادت مى‏ كند. همین كه انسان در درون خودش محتاج این و آن باشد، این مى‏ شود عبادت دیگران. امام جواد (علیه السلام) در مورد عبادت جمله زیبایی دارند که مى‏ فرماید: «مَنْ اَصْـغى اِلى نـاطِـقٍ فَقَدْ عَبَـدَهُ، فَإنْ كانَ النـّاطِقُ عَنِ اللّه‏ فَقـَدْ عَبَدَ اللّه‏، وَاِنْ كانَ النّاطِقُ یَنْطِقُ عَنْ لِسانِ إبْلِیسَ فَـقَـدْ عَبَـدَ إبْـلیـسَ= هركس به گوینده‏ اى گوش دهد (از او حرف‏ شنوى داشته باشد) او را پرستیده. پس اگر گوینده سخن از خدا بگوید، او نیز خدا را عبادت كرده است، و اگر از شیـطان بـگوید، او هم بنده شیطان شده است» (تحف العقول،ص726). بعضى ها فكر مى‏ كنند، اگر عبادت خدا را نكردند و یا نماز نخواندند، آدم هاى آزادى هستند، خیر. بلکه آنها به مراتب اسیر و ذلیل هستند. اگر انسان ذلیل خدا باشد، عین عزت است. در تبعیت از خدا كاملترین علم، بیشترین مهربانى، بالاترین حكمت، عالى‏ ترین اهداف براى بشر قرار دارد. در طول تاریخ، آنهایى كه عبادت خدا را كردند و از آیین خدا تبعیت كردند واقعاً از نظر عقلى سالم‏تر هستند.

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 6208
زمان انتشار: 11 مارس 2017
| | | | | |
(26) شرط ورود به بهشت، سلامت دل است

شرح جامعه کبیره 26؛ 95/12/19

(26) شرط ورود به بهشت، سلامت دل است

هیچ سلامتی بالاتر از سلامت دل نیست. انسان فطرتاً بر سرشت سلامتی آفریده شده است. اما وقتی در دار دنیا قرار می گیرد، با محدودیت و ذلت هایی روبرو می شود که حرکت او را به سمت ابدیت تحت شعاع قرار می دهد. از این رو، برای داشتن تولد سالم باید قواعد سلامت دل را آموخت تا از آفت و آسیب های دنیایی در امان ماند.

جایگاه انسان در هدف خلقت، جایگاه حساسی است. انسان در جایگاه اولیه اش در اوج سلامتی است. اما وقتی در دنیا قرار می گیرد، دوست دارد به خانه خودش برگردد. یعنی کشش به سمت مرکز سلامتی است و اصل سلامتی یعنی الله تبارک و تعالی. «اله» یعنی چیزی که به سویش می رویم. «اله» انسان در بخش فوق عقل، الله تبارک و تعالی است. برای رسیدن به هدف خلقت، یک مسیر قانونی تعریف شده که حقیقی است و نه خیالی. ما در دنیا مثل جنینی که در رحم مادر باید یک زمان دقیق و قانون مندی را طی کند هستیم که باید یک مسیر قانون مندی را طی کنیم تا تولد سالمی داشته باشیم. مسئله سلامت، مسئله حساسی است. انسان در ذات خودش سلامتی را دوست می دارد. سلامتی از محدودیت، نقص، بیماری، ذلت و... . او می خواهد از همه آنها در امان باشد.  یکی از اسماء الهی، «سلام» است. براین اساس، حرکت به سمت الله، یعنی حرکت به سمت سلام. چون هر سلامتی از ناحیه خداوند به انسان داده می شود.  دین اسلام هم یعنی سلامتی و تسلیم. هر چقدر انسان تسلیم به این دین باشد، از سلامت بیشتری برخوردار خواهد بود. پس انسان خواهان سلامتی است و برای آن خلق شده است. پس برای طی مسیر و رسیدن به هدف خلقت، باید قواعد سلامتی را در بخش های حسی، گیاهی، حیوانی، عقلی و حتی فوق عقلانی را یاد گرفت و به سالم سازی خویش اقدام نمود. بهترین سلامتی، سلامتی دل است در باب سلامتی جسم، روایات متعددی نقل شده است. امام حسین (علیه السلام) فرمودند: «فبادِروا بِصِحَّة الأجسامِ فی مُدَّة الأَعمارِ[1]= مبادرت کنید برای سلامتی جسم، در تمامی عمر». یعنی قبل از این که دچار آسیب شوید، اقدام به سلامتی جسم کنید. همچنین سلامتی خیال، وهم و عقل که به اندازه کافی در خصوص آنها نیز، قاعده سلامت بیان شده است. در بخش فوق عقلانی هم باید به سلامت توجه کرد. این بخش هم مثل جسم، انسان به بیماری های معنوی دچار می شود که اگر توجهی به آن نداشته باشد، همه اعمال عبادی اش مثل نماز، روزه ، حج و ... آلوده می شود و به جای این که شخص به رشد برسد، سقوط می کند. پس آشنائی و یادگیری قواعد سلامت خیلی مهم است. امام باقر (علیه السلام) می فرمایند: «ِاعلَم أنَّهُ لاعِلمَ كَطَلَبِ السَّلامَةِ ولاسَلامَةَ كَسَلامَةِ القَلبِ= بدان كه هیچ دانشى چون طلب سلامتى نیست و هیچ سلامتى، مانند سلامت دل نمى باشد».[2] دل سالم تعریف و نشانه‌ دارد. از جمله اینکه انسان باید روز به روز مهربان تر، صبورتر، عذرپذیرتر، با گذشت تر شده و سعه صدر بیشتری پیدا کند. انسش با خدا و خلوت با او بیشتر شود و به شادی و آرامش بیشتری برسد. اگر اینها را نداشته باشید، نشان دهنده آن است که حرکت انسانی ندارید. پس سلامت، تعریف دقیق و علمی دارد که تمام صحنه های زندگی اعم از سیاست، هنر، اقتصاد و... را در بر می‌گیرد. «گناه» سلامت دل را به خطر می اندازد قلب، دارائی و شخصیت انسان است. باید مراقب باشیم که فعالیت های دنیوی به دل مان صدمه و آسیبی نرساند. اگر در هر فعالیتی نتوانستیم سلامت دل را حفظ کنیم، حرام است وارد آن شویم. پس شرط این که چقدر خداوند اذن ورود به هر فعالیتی را می دهد(حتی در مقوله های معنوی و جهادی) این است که به چه میزان، از سلامت دل برخورداریم. وقتی ظرفیت مصرف حلال خدا را نداشته باشیم، حرام می شود؛ چون اینها جهنم ساز است. وقتی شیطان نتواند از راه صورت های آلوده و حرام به ما حمله کند، از صورت های مقدس استفاده می کند. مثل روزه گرفتن، نماز شب خواندن، خواندن نمازهای مستحبی و .... صورت مقدس، صورتی است که اگر به معنای واقعی جذب شود،‎ متواضع تر و مهربان تر می شوید و به قاعده «هو انت» نزدیک تر می شوید. اما اگر به این قاعده نرسید، پس از سلامت قلب به دور هستید. نبی اکرم (صلی الله علیه و آله) فرمودند: «مَنْ لَمْ تَنْهَهُ صَلاتُهُ عَنِ الْفَحْشَاءِ وَالْمُنْكَرِ لَمْ یَزْدَدْ مِنَ اللَّهِ إِلا بُعْدًا= هر کس نمازش او را از ناسزا و بدی باز ندارد، از خدا دورتر می شود».[3] بعضی افراد اهل نماز و عبادت هستند، ولی بداخلاق و اهل غیبت و سخن چینی هستند. این نشان دهنده آن است که نمازشان، نماز نبوده است. همه عمل به این است که دنبال سلامت باشی. همان طور که از بدن سالم توقع ضعف و مریضی، کسالت و بی حوصلگی نداریم، روح سالم نیز این گونه است. اینها تعریف ریاضی دارد. یعنی انسان سالم به راحتی غصه نمی خورد، غمگین نمی شود، به اضطراب نمی افتد. چون سالم است. حال اگر این را درک کردیم، متوجه می شویم چرا خداوند در نظام تربیتی از دنیا تا آخرت سلام گفته است. رمز رسیدن به توحید، نبوت، امامت، معاد در سلامتی است، یعنی باید سالم باشیم و سالم بمیریم و سالم محشور شویم. ماجرای خلقت و برزخ و قیامت همه ما، برای این است که مسیر سلامت ابدی را طی کنیم. عمر ما به اندازه خداست. یعنی جاودانه هستیم و انتهایی نداریم. برای طی این مسیر جاودانه باید قواعد سلامتی را خوب بدانیم. قاعده: هیچ امر مقدسی در اسلام وجود ندارد که به‌خاطر حفظش به سلامت قلب مان لطمه بزنیم. «سلام» دعوت خدا به خانه سلامتی است سلام از اسماء الهی است، حتی سلام زبانی هم در سلامتی انسان مؤثر است. همین طور تکرار سلام و بلند سلام گفتن، در خیلی از مراحل نفسانی و روحانی ما اثر دارد. در دنیا موقع مرگ فرشتگان به انسان سلام می کنند. در بهشت که خانه سلامتی است به ما سلام می کنند : «وَالْمَلَائِكَةُ یَدْخُلُونَ عَلَیْهِمْ مِنْ كُلِّ بَابٍ/ سَلَامٌ عَلَیْكُمْ بِمَا صَبَرْتُمْ= و فرشتگان از هر درى بر آنان درمى ‏آیند/ [و به آنان مى‏ گویند] درود بر شما به [پاداش] آنچه صبر كردید».[4] در آیه دیگری می فرماید: «وَاللَّهُ یَدْعُو إِلَى دَارِ السَّلَامِ= و خداوند دعوت به سرای صلح و سلامت می كند».[5] «دارالسلام» یعنی خانه خدا. مثل مسجد که خانه الله است. این آیه را به دو معنا می توان در نظر گرفت: خدا همه را به خانه خودش دعوت کرده است یا می توان گفت خدا به خانه سلامتی دعوت کرده است. دعوت انبیا و هدف دین و دستورات اسلام همه درسالم سازی ما در تمام مراحل و شئونات زندگی است. مبنای همه دستورات اسلام هم به سلامت دل انسان برمی گردد. اسلام دنبال مچ گیری و برملاکردن عیوب و گناهان دیگران نیست. بهشت نیز خانه اهل سلام است و هر کس سالم باشد، وارد بهشت می شود. «لَا یَسْمَعُونَ فِیهَا لَغْوًا وَلَا تَأْثِیمًا/ إِلَّا قِیلًا سَلَامًا سَلَامًا= در آن باغ‌های بهشت، نه لغو و بیهوده‏ ای می ‏شنوند و نه سخنان گناه آلود/ تنها چیزی كه می‏ شنوند سلام است و سلام».[6] همه چیز در گرو سلامت است. رفتار آدم سالم در دنیا این‌گونه است که بدبین نیست؛ دنبال اثبات عیوب مردم نیست؛ در کارهای دیگران ریز نمی شود؛ تحمل لغزش ها را دارد؛ تغافل و تجاهل دارد؛ او بهشتی زندگی می کند. نفس ما قبر ماست. اگر بمیریم در بهشت هستیم یا در جهنم؟ این سوال مهمی است که باید از خودمان بپرسیم. برزخ ما شکل زندگی ماست. بعضی ها می گویند هر وقت مردیم، توبه می کنیم. اصلا این پذیرفته نیست. اگر الان با همه در صلح هستید، اهل بهشت هستید، در غیر این صوت در خودتان جهنم دارید. پس باید دائما مراقب قلب باشیم. کسی که یکسره درگیری با خود و خانواده و مردم دارد، چگونه می تواند قبر خوبی داشته باشد!   [1]. مجلسی، بحارالانوار، ج75، ص120. [2]. محمدی ری شهری، محمد، میزان الحکمه، ج8، ص115. [3]. مجلسی، بحارالانوار، ج82، ص198. [4]. سوره رعد/آیات 24-23. [5]. سوره یونس/آیه 25. [6]. سوره واقعه/آیات 26-25.

صوت

1 - (26) شرط ورود به بهشت، سلامت دل است

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 6200
زمان انتشار: 8 مارس 2017
| | | |
بررسی جنبه های «مطلق» و «نسبی» سعادت

بحث سعادت و شقاوت، جلسه 24؛ 73/10/19

بررسی جنبه های «مطلق» و «نسبی» سعادت

در بحث سعادت و خوشبختى دو نكته حائز اهمیت است: 1) جنبه مطلق سعادت و 2) جنبه نسبی و اختصاصى سعادت. يعنى در بعضى از جهات سعادت «مطلق» هست و در بعضى جهات «نسبى».

انسانها همه از یك نوعِ واحد بوده و داراى استعداد مشابه، غریزه نهایی مشابه، نیازها و میل ها و قوای مشابه هستند. چون همه انسانها در این زمینه ها که نام بردیم، با هم مشتركند، پس سعادت شان نیز مشابه است. مثلاً همه انسانها «امنیت» و «آزادی» را دوست دارند و همه احترام به شخصیت شان را می پسندند و به توانایى تحصیلِ نیازهاى مادى و سلامتى علاقه دارند. بنا بر این، سعادت مشترک دارند. زیرا امنیت، آزادی و سلامتی برای همه  انسانها مایه ی سعادت است. اما هر کدام از افراد یک سری استعدادهای ویژه دارند که با دیگری فرق می کند. مثلاً فردی در یک رشته ی به خصوص علمی استعداد دارد و دیگری فاقد این استعداد است. شخصی علاقه به فلسفه دارد و شاید خواندن این رشته برای این شخص سعادت به دنبال داشته باشد. اما این دلیل نمی شود که فلسفه برای همه انسانها عامل سعادت باشد. یا ممکن است فردی از خواندن ریاضیات لذت ببرد و احساس آرامش کند، ولی نمی تواند، بگوید که چون من از ریاضیات لذت می برم، پس همه انسانها باید ریاضیات بخوانند و لذت ببرند. در صورتی که این درست نیست و چه بسا، بسیاری از چیزهایی که برای بعضی ها سعادت است، برای عده ی دیگر عامل شقاوت و بدبختی باشد. عامل سعادت یا شقاوت به این بستگی دارد که افراد با چه ظرفیتی سراغ بهره برداری از امکانات و استعدادها می روند. سعادت اصلی انسان در چیست؟ بعد از این همه تعاریف و مصادیقی که بیان شد؛ سؤالی نهایی مطرح می شود که پس انسان برای سعادتمند شدن باید چه کار کند؟ واقعاً سعادت اصلى انسان در چیست؟ همانطور که در ابتدای بحث «سعادت و شقاوت» گفتیم از مقدمه ای که استاد مطهری بر «نمط نودهشتمِ اشاراتِ بوعلی» نوشته اند، استفاده می کنیم؛ در این قسمت نیز، برای نتیجه گیری از بحث، چندخطی از مقدمه ی ایشان را می خوانیم: «سعادت تنها مسأله لذاتِ حسى نیست كه هر كس به حكم غریزه ی ابتدایى در جستجوى آن برآید؛ همچنین مسأله ی برخى از نیازمندی هاى حسى از قبیل بیمارى ‏ها نیست كه بالاخره با تلاش و كوشش راهى به سوى چاره پیدا کند». در جلسات اولِ بحث سعادت مطرح كردیم كه سعادت با «لذت» مساوى نبوده و هر لذتی سعادت نیست، چه بسا لذت هایى داشته باشیم كه شقاوت و بدبختى را در پى داشته باشند. در ادامه مى‏ فرماید:«که انسان برای رسیدن به سعادت، نیازمند یك طرح و برنامه ی وسیع و همه جانبه ‏اى است كه او را به سوى كمالاتى كه در استعداد دارد، خواه مادى و خواه معنوى، خواه این كه خودش آنها را بشناسد و نیازمندى خود را احساس كند یا احساس نكند با در نظر گرفتن این كه حداكثر خوشى و لذت و حداقل درد و رنج كه به انسان برسد را هدایت و رهبرى كند». پس چارچوب برنامه ‏اى كه سعادت را مشخص كند، این است كه بشر نیازمند برنامه‏ ایست كه آن برنامه همه ی جنبه ‏هاى وجود بشر و نیازمندی ها و استعدادهاى بشر را مورد ملاحظه قرار داده باشد و طورى برنامه ‏ریزى كند كه انسان در نهایت، به بالاترین لذت و كمترین رنج دست پیدا كند، یعنی این برنامه دو پایه دارد: 1) همه جانبه و به همه ابعاد وجودى انسان توجه داشته باشد. 2) حداكثر لذت و آرامش و حداقل رنج و درد را در بر داشته باشد. از جمله شرایطى که استاد مطهرى می فرماید:« خواه این كه خودش آنها را بشناسد و نیازمندى خود را احساس كند یا احساس نكند» و این هم نکته مهمی بود كه ما در رابطه ی سعادت با «رضایت» بحث کردیم و نتیجه گرفتیم که سعادت با رضایت برابر نیست. خیلى از افراد از وضعیت خودشان راضى هستند، اما سعادتمند نیستند. برنامه ‏اى كه مى ‏خواهد سعادت افراد را تضمین كند، باید جداى از این كه افراد چیزی را سعادت مى دانند یا نمى‏ دانند در برگیرنده ی همه جوانب وجودى افراد و تأمین كننده ی سعادت همه ی اجزاى وجودى آنها باشد. یعنى اگر كسى در جهل به سر برد و ندانست كه چه مقام و چه امتیازى دارد، ما نمى ‏توانیم، بگویم كه او سعادتمند است. باید به او بفهمانیم كه تو چنین استعدادى دارى. فقط رضایت یا اطلاع و عدم اطلاع شرط نیست. باید واقعاً مصالح واقعى بشر را در نظر گرفت. بحثى كه امروزه در فرهنگ غرب است، بحث «اصالت انسان» یا «اومانیسم» و «اگزیستانسیالیسم» یا مكاتب مشابه، اصالت را بیشتر به بشر و لذت بشر و به انتخابِ میل بشر مى ‏دهند. در حالى كه بحث این است كه آیا انسان همین است كه آنها مى‏ گویند؟ آیا آنها همه ی اجزاى وجودی انسان را شناخته اند؟ نكته ی دیگری که بعد از این چارچوب مشخص می شود، این است که آیا واقعاً ما چنین برنامه ‏اى داریم؟ یعنى «برنامه ‏اى كه تمام جهات وجود انسان را مورد ملاحظه قرار داده باشد و براى سعادت او فرمول و راه حلى داده باشد و این برنامه در نهایت به احراز حداكثر لذت و آرامش و پرهیز و دورى از حداكثر رنجها و دردها مى‏ شود، این برنامه وجود دارد یا ندارد؟» اگر فقط محدوده علوم انسانى را در نظر بگیریم و بگوییم، بشر با توجه به این كه بشر است و با توجه به قطع ارتباطش از ماوراى طبیعت، همین بشرِ روىِ كره زمین با این معلومات، چنین برنامه ای ندارد. مرحوم مطهرى مى ‏فرماید: «بدیهى است كه هیچ فردى قادر نیست، چنین برنامه ‏اى براى خود یا براى دیگران تنظیم كند». چرا هیچ کس قادر نیست، چنین برنامه ای را تنظیم کند؟ به خاطر این كه هیچ كس به همه جنبه ‏هاى وجودىِ خودش و دیگران، علم كافى ندارد. برنامه‏ اى كه می خواهد، سعادت و خوشبختى بشر را تأمین كند باید به 3 مطلب علم داشته باشد: 1) جسم انسان را خوب بشناسد. هیچ مجهولی در جسم بشر نداشته باشد. 2) روح بشر را خوب بشناسد. 3) به عوامل خارجی علم داشته باشد. چون سعادت به 3 عامل بستگی دارد، عوامل روحی، عوامل جسمی و عوامل خارجی و همه این سه تا باید با هم تنظیم شوند، تا بگوییم، فرد سعادتمند هست. یعنی جسم و روح و روابط بین آنها و عوامل خارجی را خوب بشناسد. بداند که نیازهای بدنی و نیازهای روحی کدامند و اولویت با کدام شان است. بشر هزاران سال است كه روی بدن كار مى‏ كند و هنوز هم در مورد جسم سوال دارد و در مورد روح اطلاعاتش بسیار ضعیف تر است. عوامل خارجی را هم درست نمی شناسد، چون در برخورد با آنها دچار افراط و تفریط می شود. مثلاً در استفاده از مواد شیمیایی آنقدر بی رویه استفاده می کند که ناگهان متوجه مى ‏شود، لایه ی اوزن سوراخ شده است. بعد از آن متوجه می شود که سوراخ لایه ی اوزن باعث بیماری هایی مثل سرطان پوست می شود یا حتی در کشورهایی مثل استرالیا که محازی سوراخِ لایه اوزن هستند، باعث مرگ و میر می شود و گاهی از هر 60 نفر یک یا دو نفر کشته می شوند. این اطلاعات را بشر ندارد و در اثر امتحان و آزمایش به این اطلاعات می رسند که مدت طولانی را در بر می گیرد. بنا بر این، ما نمی توانیم یك برنامه جامع در مورد خوشبختى و سعادت در علوم انسانى پیدا كنیم و همه دانشمندان هم به این حقیقت اعتراف كرده اند. وقتی چنین علمی در علوم انسانی وجود ندارد، نتیجه این می شود که «صرفاً تكیه بر علوم انسانى و با عقل و دانش بشری براى تهیه یك برنامه ای که مستلزم سعادت همه جانبه بشر باشد، كار درستى نیست». در طول تاریخ در مورد سعادت و خوشبختى بحث زیاد شده، تقریباً بیش از 200 نظریه درباره خوشبختى گفته شده كه خیلى از این نظریه ‏ها با هم اختلاف اساسى دارند. نكته بعدی این است كه بسیاری از همین دانشمندان كه نظریه ارائه دادند، برنامه‏ شان را بعد از یك مدت تغییر داده و گفتند، ما اشتباه كردیم. مگر می شود به بشر که معصوم نیست و دارای علمی نسبی و ناقص و کم است، اعتماد کرد و خود را دست او سپرد که به سوی خوشبختی ببرد؟ ماركس یك نظریه داد. 70 سال نصف دنیا به آن عمل كردند. 70 سال در مبارزه با خدا گفتند، معنویت و خدا و دین و مذهب افیون ملتهاست، ملتها را از تحرك و تلاش و سازندگى باز مى‏ دارد. نتیجه 70 سال مبارزه این شد که «گورباچف» حاکم شوروی سابق اعلام كرد، اشتباه ما این بود كه خدا را در نظر نگرفتیم و با خدا مبارزه كردیم. حضرت امام (ره) فرمود، از این به بعد باید ماركسیست را در موزه های تاریخ معاصر پیدا كنید. حال تكلیف این چند صد میلیون نفر چی می شود و تکلیف صدها میلیون نفر که بر اثر این نظریه كشته شدند، چه مى‏ شود؟ یا مثلاً در چین سالها یك روشى را اعمال كردند. بعد گفتند، این روش غلط بود؟ مگر عمر قابل برگشت است كه ما خودمان را دست كسى بسپاریم؟ بعد بگوید، من اشتباه كردم. خداوند براى همه ی موجودات كه از انسان پست‏ترند، روش لایتغیر و قانون گذاشته است. مگر می شود، برای اشرف مخلوقات هیچ كارى نكرده باشد؟ آیا بشر را آفریده و رهایش كرده است؟ «أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّمَا خَلَقْنَاكُمْ عَبَثًا وَأَنَّكُمْ إِلَیْنَا لَا تُرْجَعُونَ = آیا پنداشتید كه شما را بیهوده آفریده‏ ایم و اینكه شما به سوى ما بازگردانیده نمى ‏شوید» (مومنون/115). تنها راه ما این است كه دستمان را به سمت خالق خودمان ببریم كه او هم ما را خلق كرده و هم طبیعت را و هم روابط بین آنها را خوب مى‏ داند. خدایی که خالق است، بی نیاز است و ظلمی به بشر نمی کند. او كامل مطلق و سبحان است. حكیم است و كار عبث و بیهوده نمى‏ كند. مى ‏داند كه ما نیاز به «وحى» داریم. بنا بر این، انبیا را با کاملترین علم مى ‏فرستد و اولین بشرى كه خلق مى‏ كند، بشرى نیست كه محتاج باشد، بلکه اولین بشری كه خلق مى‏ كند، «نبى» و «پیامبر» است. باید اولین انسان پیغمبر باشد. نمى‏ شود، انسانها را بیافریند و اینها مدتى سر در گم زندگى كنند و بعد پیغمبر بفرستد. پیامبر هم با «وحی» با خدا در ارتباط است. پس ما برای سعادتمند شدن به وحی نیاز داریم. نه تنها بر پیامبر وحی می شود بلکه او «عصمت» هم دارد. عصمت امرى است كه در نفس بشر وجود دارد. بشر نفساً و ذاتاً نیاز به عصمت دارد. چون نفس بشر نیاز به عصمت دارد، انبیا معصومند، نه این كه چون خدا گفت پیامبر معصوم است، پس معصوم باشد. یا این که عصمت یك مقام تشریفاتى باشد، خیر. نفس بشر فریاد مى‏ زند: من با انسان غیر معصوم و انسانى كه اشتباه مى ‏كند و علمش نسبى است و خطا و گناه ‏می کند، نمى ‏توانم اعتماد كنم. «منتسکیو» در «روح القوانین» چند نمونه از قانون‏گذاری هاى بشر و نواقص آن را ذكر مى ‏كند و مى‏ گوید: « قانون‏گذار باید كسى باشد كه شهوت و میل انسان را خوب بشناسد، اما خودش میل و شهوت نداشته باشد. بشرهاى عادى همیشه در قانون‏گذارى میل ‏ها، نیازها، گرایشات و شهوات خودشان را لحاظ كرده اند كه تأمین شوند». بنابراین، در قوانین بشر هیچ قانون ثابتى نداریم. پس بشر ذاتاً نیاز به معصوم دارد. به همین دلیل خداوند انبیا را معصوم فرستاد. امامان هم كه بعد از پیامبر سرپرستى مردم را بر عهده می گیرند، معصوم هستند. آنها هم برای این که نفسِ ما می خواهد، باید معصوم باشند. چون ما به غیر معصوم نمی توانیم اعتماد کنیم. حتی ما اگر امروز در جامعه به «ولایت فقیه» اعتماد مى‏ كنیم، با این كه مى‏ دانیم «ولایت فقیه» معصوم نیست و زمام امور را به او مى‏ سپاریم، به این خاطر است كه معصومین گفتند، به «ولایت فقیه» اعتماد كنید. معصومین گفتند در زمان غیبت ما، تنها پناهگاه شما، فقها هستند، آن هم با یکسری شرایط. «ولى فقیه» ممكن است اشتباه كند، اما به هر حال مجموع اشتباهات و مجموع خطاها در زیر سایه ی زندگىِ ولى فقیه به حداقل می رسد. قطعاً به خاطر این است كه به عصمت معصوم (‏علیه السلام) نزدیك‏تر است. به خصوص كه ولى فقیه بر اساس دستوراتی كه مستقیماً از وحى گرفته شده است، عمل می کند و این مسئله اشتباه را به حداقل مى‏ رساند.

کلیدواژه ها: ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 6198
زمان انتشار: 8 مارس 2017
| |
کسانی محبوب خداوند هستند که به رضای او خشنود باشند

بحث توکل جلسه 5؛ 86/9/3

کسانی محبوب خداوند هستند که به رضای او خشنود باشند

بعد از «توکل»، نیکوترین عمل نزد خداوند، «راضی بودن» به مقدرات اوست. یعنی اگر انسان به وظیفه‌ی خود عمل کرده و به خدا اعتماد کند، و به هر آنچه خداوند برای او مقدر کرده ‌است راضی باشد، محبوب درگاه الهی خواهد شد.

در حدیث شریف معراج، «فقال الله عزوجل لیس شیءٌ افضل عندی من التوکلُ علیَّ والرضا بما قسمته = هیچ عملی نزد من، محبوب تر و نیکوتر از توکل به من و رضا به آنچه که برای بنده‌ام قسمت کرده‌ام نیست»، خداوند نیکوترین عمل را بعد از «توکل»، «راضی بودن» به آنچه خدا برای انسان مقدر کرده‌است، معرفی می‌کند. خداوند کسی را که در مقابل خواسته های اجابت نشده اش بیشتر راضی است تا خواسته های اجابت شده اش، بیشتر دوست می دارد. آیات زیر، بیان می دارد که چه کسانی به آنچه خداوند برایشان مقدر کرده‌است، راضی هستند: «ومنهم من یلمزك فی الصدقات فإن أعطوا منها رضوا وإن لم یعطوا منها إذا هم یسخطون(58) ولو أنهم رضوا ما آتاهم الله و رسوله و قالوا حسبنا الله سیؤتینا الله من فضله ورسوله إنا إلى الله راغبون (59) = برخى از منافقان کسانى هستند که (از روى خودخواهى) درباره تقسیم صدقات بر تو ایراد مى‌گیرند. پس اگر از صدقات به آنان داده شود، راضى مى شوند. اما اگر از آن به ایشان داده نشود، ناگهان به خشم مى آیند (58) اگر  آنچه را خدا و پیامبرش به آنان داده، با رضایت مى گرفتند و مى گفتند: خدا ما را بس است و ما امید داریم که خدا از فضل خود به ما بدهد و پیامبرش نیز به فرمان او به ما عطا کند، چرا که ما به فضل خدا دل بسته ایم. (59)»سوره توبه. بعضی از مردم در نحوه‌ی تقسیم صدقات که پایین ترین مرتبه از غنائم دنیوی است، به خدا و پیامبر ایراد می‌گیرند. در مراتب بالاتر مانند تقسیم رزق و روزی مادی و معنوی، سلامتی و علم و معرفت و ... نیز همین طور است. به طور مثال، انسان دوست دارد به زیارت ائمه (علیهم السلام) یا به جبهه برود و یا قرآن بخواند و عبادت کند و خداوند رزق‌های گوناگون به او ببخشد. اگر خداوند خواسته‌ی او را برآورده کند، خشنود می‌شود، «و إن اعطوا منها رضوا = اگر به آنها چیزی داده شود خوشحال می‌شوند». اما گاهی خدا هیچ کدام از دعاها و درخواست‌ها را برای یک درخواست کننده دوست ندارد و به صلاح او نمی داند. حتی به او می‌فرماید: باید بیمار باشی و در رختخواب ناله کنی و منتظر بمانی تا از دنیا بروی. اینجاست که ما همیشه خود را در مقابل خدا قرار می دهیم و زمانی که خداوند آنچه را که می‌خواهیم به ما نمی‌دهد، خشمگین و ناخشنود می‌شویم. «وإن لم یعطوا منها إذا هم یسخطون = و اگر آنچه را که می‌خواهند به آنها ندهیم، ناگهان خشمگین می‌شوند.» و سپس می‌فرماید: «و لو انهم رضو بما اتاهم الله و رسوله = اگر اینها به آنچه که خدا و رسول به آنها داده، راضی می شدند....» خداوند دوست دارد رضایت بنده‌اش را در حالی ببیند که خواسته‌های برآورده نشده و مشکلات بر او چیره گشته و در تنگنا و سختی است، اما با این حال، به خواست خدا راضی است و می‌گوید: «‌و قالوا حسبنا الله = خدا برای ما کافی است». یکی از یاران حضرت نزد ایشان می‌رود و به حضرت می‌گوید: آقا فقیر و بیچاره ام و نزد ایشان که کلید تمام خزائن عالم در دست اوست، (إن من شئی إلا عندنا خزائنه=هیچ چیزی نیست، مگر این که گنجینه اش در دست ماست)، گله می‌کند. امام می‌فرماید: تو فقیر نیستی و چیزهای زیادی داری. آن شخص می‌گوید: چه دارم؟ حضرت می‌فرماید: ولایت ما را داری. حاضری همه‌ی ثروت دنیا را به تو بدهم و ولایت ما را نداشته‌باشی؟ و او پاسخ داد: نه. حضرت به او می‌فرماید: می بینی که چیز گران‌بهایی داری که حاضر نیستی آن را با ثروت دنیا عوض کنی. پس به تو خیلی داده‌ایم. فهم این نکته شعور خاصی می‌خواهد و رسیدن به این درجه که انسان جزء کسانی باشد که خداوند آنها را دوست دارد، لیاقت بالایی می‌خواهد. آیه شریفه در ادامه می‌فرماید: « سیاتینا الله من فضله و رسوله = خدا و رسولش به فضل خود به ما می‌دهند.» و در آخر می‌فرماید: «إنا الی ربنا = ما مشتاق خداییم». محبوبان درگاه الهی این گونه‌اند که هیچ چیزی نمی‌خواهند. مثلا «بهلول» در حالی که برادر هارون الرشید بود، تمام اعتبارات دنیا را رها کرد و به خواست امام (علیه السلام)، دیوانگی پیشه کرد و یا بسیجیانی که همه چیز را از زن و فرزند و دانشگاه و حوزه و تمام مدارج دنیوی را رها کردند و جان بر کف روی سیم خاردار و مین می‌خوابیدند،  چنان که امام (ره) به  حالشان غبطه می‌خورد. خداوند می‌فرماید: عده‌ای این گونه هستند که نه تنها به آنچه که خدا به آنها داده، راضی‌اند، بلکه هیچ درخواستی هم ندارند، و می گویند: «حسبنا الله و سیاتینا الله من فضله و رسوله ». این عده به درجه‌ای رسیده‌اند که می‌دانند خدا و رسولش، آنها را بیشتر از خودشان دوست دارند. این افراد خداوند را وکیل خود قرار داده‌ و بر آنچه خداوند برای آنها مقدر می‌کند، خشنودند و می گویند: «نعم المولی و نعم الوکیل = چه نیکو مولی و وکیلی»، و وظیفه‌ی خود را دعا به درگاه خداوند می‌دانند و با پیروی از مولایشان حضرت علی (علیه السلام) که در استغاثه می‌فرماید: «امکان ندارد به کسی دعا بدهند و به اجابت نرسد.»، معتقدند که وظیفه‌ی آنها دعا کردن است، حال، آنچه که می‌خواهند، خداوند به فضلش به آنها می‌بخشد و یا هر آنچه که مصلحتشان در آن است، به آنها تعلق می‌گیرد، خواه راحتی باشد، خواه سختی و رنج، و در همه حال، به خواست خدا راضی و خشنودند.

کلیدواژه ها: ، ،

Top
شناسه مطلب: 6182
زمان انتشار: 5 مارس 2017
| |
«توکل» یعنی تکیه نکردن بر اسباب و علل مادی

بحث توکل جلسه 4؛ 86/8/19

«توکل» یعنی تکیه نکردن بر اسباب و علل مادی

هرگاه  انسان به خداوند اعتماد کرد و به وظیفه‌اش عمل کرد و نسبت به  دستورات خداوند تعبد داشت، خداوند راه‌های بسته را به روی او خواهد گشود.

گاهی اسباب و علل مادی برای انسان فراهم نیست و خداوند این اثر را در اسباب و عللی، غیر از مجرای طبیعی آن به انسان می‌دهد. ولی گاهی انسان برای رسیدین به علم یا معرفت، کارهای زیادی انجام می‌دهد، اما همیشه اینطور نیست که برای رسیدن به علم و معرفت باید کار خاصی را انجام داد یا آنها را ترک کرد. داستان مقام معظم رهبری را درباره‌ی خدمت به پدرشان شنیده‌اید؛ ایشان بین درس و علم و معشوش که قم بود و خدمت به پدر، خدمت به پدر را انتخاب می‌کند. مقام معظم رهبری در این باره می‌فرمایند: کسی به من گفت: چیزی که در قم می‌خواهی به آن برسی، در خدمت پدر هم به تو می‌دهند، و همین طور هم شد. معنای توکل  همین است. یعنی انسان وقتی به خدا اعتماد کرد، به یقین هم می‌رسد. یعنی حالا که وظیفه ام، خدمت به پدر است، درس و علم و چیزهایی را که به آن دل بستگی دارم، باید رها کنم. هر چیزی که مانع خواسته‌ی خداوند بشود، خواه عرفان باشد و یا معنویت، و یا طلبه شدن باشد و یا جبهه رفتن، می شود نفس. بنابراین، نباید به اسباب و علل تکیه کرد و رسیدن به خواسته را منحصر به شی یا چیز خاصی قرار داد. اسباب و علل همه جا هست. این گونه نیست که خداوند تبارک و تعالی انسان را معطل بگذارد، و تنها کافی است انسان به خداوند توکل کند و وظیفه‌اش را انجام دهد. مانند بسیجیان و رزمندگان جبهه‌های جهاد که به قول امام (ره)، راه صدساله را یک شبه طی کردند. فرمان امام (ره) برای آنان حجت بود و کاری نداشتند که در این راه، مین و سیم خاردار و کشته شدن وجود دارد، و هدف آنها تنها اجرای فرمان امام (ره) بود. هر کس نسبت به دستورات خدا تعبد داشته باشد و طبق میل و سلیقه‌ی خود در امر خدا اجتهاد نکند و به خداوند اعتماد کرده و طبق دستور او عمل کند، راه به روی او باز خواهد شد. در غیر این صورت، حتی اگر نفس معصوم (علیه السلام) هم به او برسد، روحش زنده نمی‌شود. با اعتماد به خداوند، در قلب انسان شهامت به وجود می‌آید وقتی انسان بداند که جز خداوند کسی توان سود رساندن یا زیان رساندن به او را ندارد، در قلب او شهامت به وجود می‌آید و در برابر سختی‌ها و هجوم ‌ها تاب آورده و ازغیر خدا نه باکی دارد و نه انتظاری. حضرت فرمود: از جبرائیل پرسیدم «توکل برخدا چیست؟» پاسخ داد: «این که بدانی آفریدگان را، توان سود و زیان رسانی و اعطاء و بازداشتن نیست». این سخن در قلب انسان شهامت به وجود می‌آورد. چون می فهمد که کسی نمی‌تواند ضربه‌ای به او بزند. چنان که می‌بینید از زمان پیروزی انقلاب، تمام اسباب و علل مادی دنیا علیه جمهوری اسلامی کار می‌کنند، جنگ، اختلاف، تشنج، ترور، هجمه های مطبوعاتی، فرهنگی، فتنه و ... ، با این حال می‌بینیم که شیعه روز به روز از نظر مادی و معنوی قوی‌تر شده است. اگر صفحات تاریخ را با بصیرت بنگریم، نمونه‌های مشابه فراوانی خواهیم دید. مثل صحنه‌ی کربلا که امام حسین (علیه السلام)، با اندک یارانش به خدا توکل کرد و انجام وظیفه نمود و یا حضرت زینب (سلام الله علیها) که در صحنه‌ی شام و در آن غربت فرمود: به خدا قسم  نمی‌توانید نام ما را محو کنید. اکنون بعد از قرن‌ها می‌بینیم که قبر ایشان زیارتگاه شیعه و سنی است. این ها نتیجه‌ی توکل به خداست. نمونه‌ی دیگر مادر حضرت موسی (علیه السلام) است که با اعتماد بر خداوند، فرزند خویش را در آب رها می‌کند و خداوند فرزند او را در دامان دشمنش بزرگ می کند و کاری می‌کند که این مادر به کاخ فرعون می‌رود و خود، فرزندش را شیر داده و بزرگ می‌کند. هر گاه انسان به این درجه از آگاهی برسد که بداند کسی توان سود و زیان رساندن به او را ندارد و بفهمد که «لا قوه الابالله= هیچ کس نیرویی ندارد، جز به خدا»، و از غیر خدا، قطع امید کند، و بگوید:«لا موثر فی الوجود الا الله= هیچ موثری در عالم وجود نیست جز الله »، آنگاه جز برای خدا کار نمی‌کند و جز به او امیدوار نیست و جز از او نمی‌ترسد و جز از او توقع و انتظاری ندارد. این معنای توکل است. اما اگر انسان بر خدا توکل نکند و چشم به اسباب و علل داشته باشد، ممکن است اسباب و علل نتیجه ی عکس بدهد و آنچه را که گمان می‌کند خیر او در آن است، موجب شر شود و یا بالعکس.

کلیدواژه ها: ، ،

Top
شناسه مطلب: 6181
زمان انتشار: 5 مارس 2017
| |
«توکل» هدیه‌ی گرانبهای خداوند برای پیامبر (صلی الله علیه و‌آله) است

بحث توکل جلسه 3؛ /86/7/5

«توکل» هدیه‌ی گرانبهای خداوند برای پیامبر (صلی الله علیه و‌آله) است

عن النبی (صلی الله علیه و آله و سلم) قد جاءَ جَبرئیلُ فَقال یا رسول الله اِن الله ارسلنی اِلَیک بهَدیه لم یوتها اَحَدُ قبلک = جبرئیل نزد پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) آمد و خطاب به ایشان فرمود: هدیه‌ای از جانب خداوند برایت آورده‌ام، که قبل از تو برای کسی نیاورده بودم.

صحنه‌ی بسیار حساسی است، جبرئیل از جانب خداوند، برای پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)، گرامی‌ترین آفریده‌‌ی خدا، هدیه‌ای گرانبها آورده است. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)از جبرئیل می‌پرسد: هدیه‌ی خداوند چیست؟ «قال الصبر= جبرئیل فرمود: صبور باش) و احسن منه صبر= و بهتر از صبر هم آورده ام». «قال و ما هو= فرمود: و آن چیست؟» فرمودند: بهتر از صبر، «رضا» است. «حضرت فرمود نیکوتر از «رضا» چیست؟ «قال الزهد و احسنُ منه = بی رغبتی به دنیا، و نیکوتر از زهد را آورده‌ام»، حضرت فرمود: از زهد نیکوتر چه هدیه‌ای است؟ جبرئیل پاسخ داد: «الاخلاصُ و احسن منه = اخلاص و نیکوتر از اخلاص هم آورده‌ام»، «اخلاص» یعنی تنها برای خداوند کار کردن. «و ما هو قال الیقین و احسنُ منه = حضرت فرمود: نیکوتر از اخلاص چیست؟» پاسخ داد: نیکوتر از اخلاص، یقین است و نیکوتر از یقین را آورده‌ام» در واقع هدف نهایی از آفرینش انسان، یقین است، آنجا که می‌فرماید: (و اعبد رَبکَ حتی یَاتیک الیقین = پروردگارت را عبادت کن تا به یقین برسی». به اینجا که می‌رسد، پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) می‌فرماید: (ما هو یا جبرئیل = ای جبرئیل! آن هدیه چیست؟ و جبرئیل چه زیبا پاسخ می‌دهد: «انَّ مدرجة ذلک اَتوکل علی الله = راه رسیدن به یقین، توکل است».  برای رسیدن به درجه یقین، باید در آزمون «اعتماد وتوکل به خداوند»، موفق شویم هدف از آفرینش انسان، رسیدن به درجه‌ی یقین است، و فقط کسی به این گوهر گرانقدر دست می‌یابد که در سختی‌ها و تنگنا‌ها به خداوند توکل و اعتماد کند تا از آزمون‌های الهی سرافراز بیرون بیاید. علت این که خداوند می‌فرماید تا به او اعتماد نکنید، به یقین‌تان افزوده نمی‌شود، چیست؟ خداوند انسان را از نظر اقتصادی، سیاسی، نظامی و خانوادگی، در تنگنا و فشار قرار می‌دهد، تا جایی که امیدش از دست برود و به یک بن بست برسد. در این بن بست، امکان دارد اتفاق بزرگی برای انسان بیفتد؛ یا فرار می‌کند و از حق می‌بُرد و یا به حق روی می‌آورد. اینجا صحنه‌ی امتحان است؛ خدا می‌فرماید: به من اعتماد کنید و پیش بروید. اما انسان با تکیه بر خود می‌گوید، نمی‌شود و نمی‌توانم؛ مانند داستان آن کوهنورد که به خدا اعتقاد نداشت، هنگام کوهنوردی طنابش پاره شد و از صخره‌ای آویزان شد و در آن تنگنا و سختی، به یاد خدا افتاد و خطاب به خداوند گفت: خدایا اگر واقعا هستی، کمکم کن. خداوند با او سخن گفت: بله هستم. کوهنورد گفت: می‌توانم به تو اعتماد کنم؟ مرا نجات می‌دهی؟ ندا آمد: بله نجات می‌دهم، طنابت را ببر. پاسخ داد: نه نمی‌توانم، ندا آمد مگر من خدا نیستم؟ پس طناب را ببر تا نگهت ‌دارم. اما کوهنورد به خدا اعتماد نکرد و صبح آن روز، مردی را دیدند که در فاصله یک متری از زمین یخ زده است. حضرت موسی (علیه السلام) در زمستان سرد و در میان صحرا، به دنبال آتش رفته است، همسرش در حال زایمان است. در آن حال، خداوند به او می‌فرماید: همسر و فرزندت را بگذار و به سراغ فرعون برو. کسی که تشنه‌ی خون موسی (علیه السلام) است. (اذهب الی فرعون = به سوی فرعون برو)، «و قُل هل لَکَ الی اَن تَزکی و اَهدیکَ الی ربکَ فَتخشی = و بگو می‌خواهی پاکت کنم؟ و به سوی خدا هدایتت کنم، تا از خدا بترسی؟» و یا به ابراهیم (علیه السلام) می‌فرماید: هاجر و اسماعیل را در صحرا رها کن و برگرد. ایوب (علیه السلام) را نگاه کنید، همه او را تنها می‌گذارند و می‌روند و یا حضرت نوح که مأمور به ساختن کشتی در بیابان می‌شود. امام حسین (علیه السلام) را بنگرید! کار در قیام ایشان به آنجا رسید که بزرگان صدر اسلام، با این که پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و امیرالمؤمنین (علیه السلام) و حضرت زهرا (سلام الله علیها) و امام حسن (علیه السلام) را دیده بودند و احادیث پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) را درباره‌ی حسنین (علیه السلام) شنیده بودند که:« الحسن و الحسین، امامان قاما او قعدا = حسن (علیه السلام) و حسین (علیه السلام) دو امامند، چه قیام بکنند چه بنشینند.»، حضرتش را تنها گذاشتند چون حسرت دنیا را داشتند. حال صحنه‌ی کربلا را تجسم کنید، در بحبوحه‌ی جنگ، امام می‌فرماید: وقت نماز است. جنگ را رها کنید. به نماز می‌ایستیم. تعدادی از یاران هم اجازه می‌گیرند که سپر حضرت باشند تا تیر به ایشان نخورد و نماز ایشان تمام شود. اگر نظر فقیهان را درباره‌ی نماز امام حسین (علیه السلام) در روز عاشورا جویا شویم، می‌گویند: کفر است! چون برای چنین شرایطی نماز خوف می‌خوانند. اما نمی‌توانند به امام حسین (علیه السلام) ایراد بگیرند. اما کسی که تنها در فقه اصغر رشد کرده است، می‌گوید: این حرفها چیست؟ ما تیر بخوریم تا او نماز بخواند؟ به جای تیر خوردن، باید چند نفر از دشمنان را بکشید. این نوع دیدگاه، نتیجه‌ی درس خواندن‌های یک طرفه و بدون درگیری با خداست. یعنی خداوند انسان را به نقطه‌ای می‌رساند که باید با خدا درگیر شود. یعنی یا خدا را قبول می‌کند و به او اعتماد می‌کند که در این صورت به یقین می رسد و یا از حق، روی برمی‌گرداند. اگر ماورای طبیعت را نادیده بگیریم، کدام یک از کارهای امام (ره) در تحلیل‌هایی که امروزه انجام می‌دهند، معقول است؟ آقای فاضل (ره) تعریف می‌کند: آقای کوثری در نجف به امام می‌گفت: شما یک مستأجر را از خانه‌تان نمی‌توانید بیرون کنید، آن وقت در نجف نشسته‌اید و می‌گویید: شاه باید برود. امام هیچ نگفت، بار دوم، این شخص بی‌ادبی کرد، امام سرش را بلند کرد و گفت: آقا مگر حضرت بقیه الله بیهوده می‌‌فرماید که شاه باید برود. نکته‌ی اساسی اینجاست که این‌گونه نیست که اگر امشب جبرئیل نازل شد و یا امام زمان (علیه السلام) به ما فرمود: «این کار را بکنید»، آن وقت ما برویم و آن کار را انجام دهیم، بدون آن که به نتیجه‌ی آن نگاه کنیم که آیا شکنجه می‌شوم یا مورد تمسخر قرار می‌گیرم و یا کشته می‌شوم، زمانی به این درجه می‌رسیم که یاد بگیریم که خدایی هم هست که در زندگی همراه ما است؛ «ان ربی معی سیهدین = خدا همراه من است و هدایتم می‌کند». وقتی انسان به خداوند اعتماد کرد، خدا می‌فرماید: حال که اعتماد کردی، پیش بیا که راه باز است. هیچ پیغمبری به خدا نزدیک نشد، مگر اینکه خداوند از او امتحان‌های سختی گرفت تا ببیند در روزگاری که در سختی‌ها و فشارها تنها رها شده‌است، به خدا اعتماد می‌کند. چنان که در حدیث داریم، هر چه به زمان ظهور نزدیکتر می‌شویم، پیشکسوتان جهاد و علما کمتر می‌شوند، چرا که امتحان سخت‌تر می‌شود و وضعیت چنان دشوار می‌گردد که صدای مؤمنان بلند می‌شود که «متی نصر الله=کی نصرت و یاری خدا فرا می رسد؟». امام زمان (علیه السلام) از یارانش امتحان می‌گیرد تا خواص را از میان آنها، انتخاب کند. چنان که جد گرامیشان امام حسین (علیه السلام)، ۶ ماه پشت تر، از مدینه به راه افتاد و شروع به امتحان گرفتن از افراد کرد، تا وقتی که به صحنه‌ی کربلا رسید. تعداد یارانش به ۷۲ تقلیل یافته بودند. این یک قاعده است؛ یعنی هر چه جلوتر می‌رویم، راه سخت‌تر می‌شود. چه در سطح بین الملل و چه در سطح کشور و چه در درون نظام، فشار روز به روز بیشتر می‌شود. اگر توانستیم به خدا توکل کنیم، به یقین هم خواهیم رسید. اما اگر توکل و اعتماد نکنیم، به گوهر یقین دست نمی‌یابیم، توکل این است، برای همین است که خداوند هر جا از یقین صحبت نمود، از توکل شروع کرد. پس دانستیم که هدف خلقت دستیابی به یقین است، اما کمتر کسی به آن دست می‌یابد. جایگاه توکل در مقابل سایر مقامات معنوی بهترین هدیه خدا به پیامبر اکرم «صبر» است. بهتراز آن، «رضا» است؛ و بهتر از آن، «زهد و بی رغبتی» به دنیاست؛ و بهتراز آن، «اخلاص» است؛ و بهتر از آن، «یقین» است. پیامبر (صلی الله علیه و اله) پرسید بهتراز یقین چیست؟ جبرائیل گفت: «التوکل علی الله= توکل کردن بر خداست».

کلیدواژه ها: ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 6179
زمان انتشار: 4 مارس 2017
| | | |
«توحید» امری فطری و ضامن سعادت انسان است

بحث سعادت و شقاوت جلسه 23، 1373

«توحید» امری فطری و ضامن سعادت انسان است

ایمان و اعتقاد به مبدأ متعال و یقین به وحدانیت آن، ریشه در فطرت انسان دارد و تضمین کننده ی سعادت ابدی اوست.

توجه به «خدا» غیر از «توحید» است. توجه به خدا یعنی این که انسان متوجه یک قدرت لایزال مطلق، یک قدرت بی عیب و نقص باشد و فطرتاً چنین موجودی را بخواهد. اما در بحث «توحید» موضوع این است که خدا یکی است. یعنی آن کمال مطلقی که انسان به طور فطری متوجه اش است، یک قدرت «واحد» است و «دویی» ندارد. انسان هم به طور فطری، عاشق کمالِ کامل بوده و از نقص بیزار است. انسانها هیچ چیز را به صورت ناقص نمی پذیرند و همیشه چیز کاملتر را انتخاب می کنند. انسان هیچ وقت گرایشی به ناقص ندارد. حتی اگر یک چیزی هم داشته باشد که به نظرش خیلی خوب و کارگشاست سعی می‌کند، در طول زمان کاربردهای بیشتری از آن دستگاه بگیرد. مثلاً نقایص و معایب یک دستگاه را برطرف می‌کند و کاربردهای بیشتری برای آن دستگاه اختراع می‌کند. سیر محاسبات بشر را در نظر بگیرید، زمانی که بشر شروع به محاسبه کرد، اول با گذاشتن چند خط و کشیدن خط روی اشیا محاسبه می کرد. مثل کاری که امروز در کلاس های ابتدایی می کنند. بعد به مرور زمان پیشرفت کرد، وسیله‌ای به نام چرتکه ساخت و بدهکاری و بستانکاری اش را با آن محاسبه می کرد، که هنوز هم مرسوم است. بعد از آن ماشین حساب را اختراع کرد که رقم های بزرگتر را با سرعت بیشتری محاسبه می‌کند. بعد کامپیوتر را اختراع کرد که خیلی سریعتر و با حافظه بزرگتر ارقام و اطلاعات را پردازش می کند و میلیاردها محاسبه را در چند ثانیه انجام می دهد. سیر پیشرفتِ اتومبیل را در نظر بگیرید. اتومبیل های امروزی با امکانات بیشتر، نسبت به اتومبیل های قدیمی تولید می شوند. در صورتی که انسان در قدیم فقط با اسب و قاطر این طرف و آن طرف می رفتند. سیر پیشرفت اسلحه را نگاه کنید که ابتدا از سنگ و چوب شروع شده و بعد تبدیل به نیزه و تیر و کمان شده و سپس اسلحه های مدرن امروزی مثل، موشک ها و هواپیماها را شامل شده است. سیر پیشرفت ارتباطات را در نظر بگیرید، که قبلاً چاپارها نامه را با اسب به مقصد می رساندند. ولی امروز «پست» و از پست سریعتر، «فاکس» و «پست الکترونیکی» در چند ثانیه اطلاعات را از یک نقطه دنیا به دورترین نقطه ی دیگر ارسال می کنند. زمانی در قرن 18 خیلی از علمای اروپا می گفتند که علم به آخر خودش رسیده و بشر پیشرفت کرده است، ولی این گونه نشد. ما در روایت داریم، علم 27 پله دارد و تا زمان ظهور امام زمان، فقط 2 پله اش طی می شود. بعد از ظهور امام زمان 25 پله دیگر طی خواهد شد. با وجود این پیشرفت ها، خداوند در قرآن می فرماید:«وَمَا أُوتِیتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِیلًا = و به شما از دانش جز اندكى داده نشده است» (اسراء/85). بشر همیشه از نقص و ضعف بیزار بوده و کاملترین ها را خواسته است. از طرفی در اشیاء عالم که نگاه کنیم، هیچ کدام خالی از ضعف و نقص نیستند. به خاطر این که در طبیعت هر چیزی را که می بینیم، یک امر «مرکب» است. یعنی دارای اجزاست که به اجزای خود نیاز دارد. مثل هواپیما یا ماشین یا کامپیوتر که مرکب از هزاران قطعه و اجزا هستند و هر کدام به اجزای خود احتیاج دارند. هیچ امر مرکبی نمی تواند محبوب انسان باشد، به دلیل این که در آن امر دوتایی و «مرکب»، یک نوع ضعف و وابستگی وجود دارد و انسان از ضعف و وابستگی بیزار بوده و عاشق کامل مطلق است. اگر در جایی نقص ببیند، آرزو می کند، ای کاش! این نقص هم وجود نداشت. در ساخت کامپیوترها، موشک ها، سیستم های ارتباطات و ... دقت کنید، بشر هیچ وقت نگفته، «بس است». اگر نسبت به 200 سال پیش بسنجید، علمِ انسان خیلی پیشرفت کرده، ولی روحش هیچ وقت قانع نشده است و هرگز هم قانع نخواهد شد. چون علوم مرکب هستند و هر مرکبی، محتاج است. پس معشوق حقیقی انسان، یک امر مرکب نیست؛ بلکه یک امر واحد و بسیط است که خداوند واحد و کامل می باشد. این امر نشان می دهد که انسان به «وحدت» و یک وجود «واحد» گرایش دارد نه «کثیر». چون در کثیر، ضعف و نقص وجود دارد و بشر این را نمی پسندد. در حقیقت معشوق انسان یک وجود واحد است. پس نتیجه این می شود که انسان فطرتا به «توحید» گرایش دارد. در غیر این صورت اگر نگوییم که انسان فطرتاً توحید پذیر است و بگوییم که خدا واحد نیست و دوتاست و شریک دارد، این شریک 3 حالت دارد: 1) از خدا قدرتمندتر است که در این صورت خدا موجود ضعیف می شود، در نتیجه خدا نیست. 2) از خدا ضعیف تر است؛ که در این صورت او نمی تواند، شریک خداوند که قدرت قاهر است، باشد. یعنی خدا می تواند او را از بین ببرد. 3) آن شریک با خداوند مساوی است. اگر مساوی هم باشد، در این صورت قدرت همدیگر را خنثی می کنند. قرآن نیز در این باره می فرماید: «لَوْ كَانَ فِیهِمَا آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتَا = اگر در آنها [=زمین و آسمان] جز خدا خدایانى [دیگر] وجود داشت قطعا [زمین و آسمان] تباه مى‌‏شد» (انبیا/22). این نظام حیرت انگیزِ عالم که با میلیاردها نمونه ی منظم به طور یکنواخت و با نظمی خاص دارد به حیات خود ادامه می دهد، نشان دهنده این است که «یک» اراده او را هدایت می کند، نه اراده های مختلف. «معاد» ریشه در فطرت انسان دارد اصل اساسیِ دیگر در دین، اصلِ «معاد» است و گرایش به معاد، مانند توحید یک امرِ فطری و تضمین کننده ی سعادت انسان می باشد. چرا انسان فطرتا گرایش به معاد دارد؟ چون انسانها همه به طور طبیعی گرایش به راحتی و رفاه و لذت دارند. مثلاً اگر به ما می گفتند، لازم نیست، به مدرسه بروید و درس بخوانید. یا والدین به کودکان 7 ساله می گفتند، که هر کس دوست دارد، به مدرسه برود و هر کس دوست ندارد، نرود. به نظر شما آیا همه به مدرسه می رفتند؟ خیلی ها نمی رفتند. یا بگویند، حالا که مدرسه می روید، اگر دوست دارید، درس بخوانید و اگر دوست ندارید، درس نخوانید. باز هم خیلی ها درس نمی خواندند. بشر راحت طلب است و اگر به یک امر راحت عادت کند، برگشتن به امر سخت، برایش مشکل است. نمی تواند برگردد. مثلاً اگر قرار باشد، خودکارها جمع شود و همه با مرکب و دوات بنویسند، نوشتن سخت می شود. یا بگویند از فردا اتومبیل و اتوبوس نیست و باید پیاده بروید یا با گاری بروید، واقعاً برای انسان سخت است. اگر برق از زندگی انسان حذف شود، مشکلات فراوانی ایجاد می شود. پس اساسا انسان راحتی و رفاه را می طلبد و از آن لذت می برد. سؤالی که مطرح می شود، این است: آیا دنیا جایی است که انسان در آن به راحتی مطلق برسد؟ بشر تلاش های زیادی کرده که خودش را به راحتی برساند، اما هنوز موفق نشده و هنوز در سختی به سر می برد. پس در دنیا جایی پیدا نمی کنیم که انسان راحت باشد و سختی نداشته باشد. امام رحمه الله می فرماید: شما در طول تاریخ حتی یک نفر را هم پیدا نمی کنید که رنج هایش مساوی با لذت هایش باشد، همیشه چرخه رنج ها به لذت ها غلبه دارد. حتی این پیشرفت هایی که حاصل شده همراه با درد سر بوده و هست. مثلاً همین هواپیمایی که بشر ساخته، وقتی می‌خواهیم به مسافرت برویم و عجله هم داریم، پول کلانی هم دادیم؛ ولی یک دفعه می‌گویند: «ببخشید، پرواز تأخیر دارد». مثلاً در کامپیوتر با یک سهل انگاری می بینیم که یک ویروس پیدا می شود و همه اطلاعات را از بین برد. سراغ هر لذتی بروید، می‌بینید که خالی از دردسر نیست. بشر از یک طرف گرایش به کمال، آسایش و رفاه مطلق دارد، از طرف دیگر در این جهان آسایش و رفاه مطلق یافت نمی شود. پس نتیجه می گیریم که باید جهانی باشد که در آن جهان، بشر به راحتی مطلق و به لذت خالص برسد و این، یعنی انسان فطرتا گرایش به معاد دارد. دلیل دیگری که ثابت می کند، معاد ریشه در فطرت انسان دارد، این است که، انسان به طور طبیعی طالب «آزادی» است و از محدودیت بیزار است. اگر به او بگویند این کار را بکن، آن کار را نکن، برایش سخت است و دوست دارد، محدود نباشد. کسی با او کار نداشته باشد، هر وقت خواست، بخورد هر وقت خواست، بخواند، بشر از مانع، بیزار است. پیشرفت علم هم به همین دلیل است که بشر از محدودیت بیزار بوده و می خواسته طبیعت را به استخدام خود بگیرد. از پرواز پرنده الهام گرفته و آرزوی پرواز را همیشه در سر داشته است. ما فکر می‌کنیم، غربی‌ها و اروپایی‌ها اولین کسانی بودند که پرواز کردند؛ بلکه این، «خواجه نصیرالدین طوسی» بود که برای اولین بار در 800  سال پیش، توانست پرواز کند. وقتی مغول ها در قلعه ای او را محدود کرده بودند، بال می سازد و از آنجا پرواز می کند. گرایش انسان به علم و پیشرفت یعنی فرار از محدودیت و گرایش به آزادی؛ اختراع «فاکس» و پیشرفت ارتباطات، یعنی فرار از محدودیت؛ ساخت هواپیما یعنی فرار از محدودیت؛ ساخت اسلحه‌های پیشرفته و برق و دستگاه ذخیره برق، یعنی فرار از محدودیت. حتی اگر انسان حدی هم در قانون مدنی، وضع می کند مثل، زندان، چراغ قرمز و ...؛ برای این است که به آزادی اش لطمه‌ی نخورد. چون آزادی نسبی را دوست دارد، زیرا در دنیا نمی‌تواند به آزادی مطلق برسد. اگر در دنیا آزادی مطلق باشد، افراد آزادی های همدیگر را محدود می کنند. اگر در یک چهارراه همه دلشان بخواهد که رد شوند، امکان ندارد و تصادف می شود. پلیس راهنمایی و رانندگی و چراغ راهنما می‌گذارند، تا بشر به خواست خودش برسد. می گوید، اگر پلیس را نگذارم، ساعتها طول می‌کشد که بخواهم از اینجا رد شوم. گاهی به خاطر اینکه فطرتا آزادی خواه است، قانون را دور می زند، چون بعضی جاها قانون دست و پای او را می بندد. تنها جایی که انسان می‌تواند، مطلق تصمیم بگیرد و آزاد باشد، بهشت و قیامت است. قرآن بهشتی‌ها را توصیف می‌کند و می‌فرماید:«وَهُمْ فِی مَا اشْتَهَتْ أَنْفُسُهُمْ خَالِدُونَ = و آنان در میان آنچه دلهایشان بخواهد جاودانند» (انبیاء/102). بهشتی ها هر چه اراده کنند، همان می شود. ابدیت طلبی و جاودان خواهی هم یک امر فطری است. بنابراین تنها جایی که انسان و اراده انسان به طور فطری ارضا می شود، بهشت است. بشر زمانی آرام می گیرد که به او بگویند تو نمی میری و جاودان هستی. بشر خود به خود به طور فطری دنبال بهشت می گردد. عشق به بهشت در نهاد همه انسانها است. فرار از جهنم به خاطر زجر و محدودیت و عذاب فطری است و همه به طور فطری از عذاب فرار می کنند. پس نتیجه می گیریم که «دین» و دو اصل اساسی دین یعنی «توحید» و «معاد» اموری فطری هستند. چون با فطرت انسان در ارتباطند پس ضامن سعادت انسان هستند. توجه به دین و علاقه ی به پرستشِ قدرتِ مافوق، هم فطری است. بشر چون در خودش ضعف می بیند، همیشه خواهان یک قدرت بالاتر و کاملتر است. بشر در درون خودش فطرتاً احساس می کند که «ممکن الوجود» است و تکیه‌گاه می‌خواهد، مستقل نیست. بشر فطرتاً عاشق پرستش است. فطرتاً دنبال معشوق است که دورش بگردد. خودش را فدای او کند. از ابتدای خلقت که بشر خلق شده عبادت هم با او بوده است. سوالی مطرح شده بود، که اگر دین فطری نیست، آیا «صنعت» توانسته جای آن را بگیرد یا خیر؟ پاسخ روشن است، ما ثابت کردیم که دین فطری است و پیشرفت علم و صنعت نتوانسته جای عبادت و پرستش و جای دین را بگیرند. شوروی سابق 70 سال با خدا و دین و پرستش مقابله کردند. بعد «گرباچف» گفت، اشتباه ما این بود که به دین و پرستش اعتقاد نداشتیم. کشورهای غربی از این که جامعه شان به خاطر نداشتن گرایشات مذهبی و دینی، رو به فساد می رود، با مشکل جدی ربرو هستند. نیاز به دین و معنویت در بشر هرگز کم نشده و هرگز پیشرفت علم و صنعت جای آن را نمی تواند پر کند. به اعترافات غربی ها در این باره توجه کنید، در کتاب «دین و روان» نوشته‌ی «ویلیام جیمز» فیلسوف آمریکایی و «انسان موجود ناشناخته» نوشته‌ی «آلکسیس کارل» مراجعه کنید.

کلیدواژه ها: ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 6178
زمان انتشار: 4 مارس 2017
| | | |
دين عامل خوشبختى و سعادت و بی دینی عامل بدبختی انسان است

بحث سعادت و شقاوت جلسه 22، 73/10/12

دين عامل خوشبختى و سعادت و بی دینی عامل بدبختی انسان است

دين فطری بوده و عامل خوشبختى و سعادت است. مردم  با دين خوشبخت و سعادتمند و بدون آن شقى و بدبخت هستند.

آیا دین همیشه و در همه ‏ى زمان‏ها عامل خوشبختى و سعادت بوده یا خیر؟ برای پاسخ به این سؤال باید ثابت كنیم كه آیا دین فطرى است یا نیست؟ یعنى آیا دین در نهاد بشر ریشه‏ دارد یا ندارد؟ ابتدا کلمه «فطرت» را معنی می کنیم. «فطرت» به معنى «خلقت» است و وقتى مى‏ گوییم چیزى ریشه‏ ى فطرى دارد، یعنى در خلقت بشر از روز اول قرار داده شده است. یعنى زمانی كه مى‏ خواستند، بشر را بیافرینند، آن را با آب و گلِ سرشتِ بشر، عجین کردند. امر فطری، امری است که ریشه در خلقت انسان دارد. (برای توضیح این بحث، از کتاب اربعین حضرت امام قدس سره کمک گرفتیم). فطرت یعنی «خلقت». پس فطرى بودن یعنى خلق شده در زمان خلقت انسان. یكى دیگر از معانى فطرت، «پاره كردن» و «دریدن» است. در قرآن در سوره ی انفطار می خوانیم: «إِذَا السَّمَاءُ انْفَطَرَتْ = آنگاه كه آسمان ازهم بشكافد». «انفطار= شكافته شدن» و از ریشه «فَطَر» است. در ماه مبارك رمضان، به زمانِ اذان مغرب مى ‏گوییم، «زمان افطار». چرا؟ برای این که ما تا حالا روزه بودیم، اما در هنگام افطار پرده ی امساک و خودداری را پاره کرده و روزه را افطار می کنیم. «مُفطِر» می شویم. «مُفطِر» یعنی پاره کننده. پس اگر بخواهیم بگوییم دین فطرى است یا نه؛ باید ثابت كنیم كه آیا از اول خلقت، در نهاد بشر خلق شده یا خیر؟ خداوند در قرآن كریم دین خود را فطرى معرفی کرده و می فرماید: « فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّینِ حَنِیفًا فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْهَا = پس روى خود را با گرایش تمام به حق، به سوى این دین كن؛ با همان سرشتى كه خدا مردم را بر آن سرشته است» (روم/30). یعنی همه مردم از اول خلقت با دین اسلام سرشته شدند. ممكن است سؤال شود كه دین اسلام از اول وجود نداشته؛ چطور ممکن است که خداوند انسان را بر اصول اساسى دین اسلام، خلق كرده باشد؟ پاسخ این است كه دین چه مسیحیت و چه یهودیت، دین حنیف و و‏ دین اسلام بودند. دین اسلام مرحله‏ تكامل یافته‏ ی دین است. علت این که در قرآن هیچ وقت كلمه‏ ى «ادیان» به کار نرفته و فقط كلمه‏ ى دین به کار رفته همین است. یعنى خداوند همیشه یك دین را براى بشر فرستاده؛ اما در طول زمان، این دین توسط انبیا تكمیل شده است. یك پیامبر آمده قسمتى از احكام را مطابق با شرایط آن زمان درج كرده و کم کم  زمان، افكار و عقل مردم رشد كرده و آمادگى پذیرش احكام دیگرى را پیدا کردند. سپس پیامبر دیگر آمده و احكام را تكمیل كرده است. پس در طول تاریخ، همه‏ ى انبیا آمده ‏اند تا مردم را به یك دین هدایت کردند. اگر ما اختلافى در دین مثل اختلاف در مسیحیت و یهودیت مى‏بینیم، این اختلاف مربوط به احکام شرعیه است و گرنه اصول یکی هستند. یعنی همه ‏ى انبیا آمده ‏اند یك دین كه همان دین اسلام است را ترویج و تبلیغ كنند. مسیحیت واقعى هم اسلام است؛ یهودیت واقعى هم اسلام است؛ دین حضرت ابراهیم هم اسلام است. براى همین اسلام به عنوان دین حضرت ابراهیم معرفى شده است. «مِلَّةَ أَبِیكُمْ إِبْرَاهِیمَ هُوَ سَمَّاكُمُ الْمُسْلِمِینَ مِنْ قَبْلُ = آیین پدرتان ابراهیم [نیز چنین بوده است] او بود كه قبلا شما را مسلمان نامید » (حج/78). كلمه‏ ى «اسلام» و «مسلم» را در همه ى دعاهای انبیا داریم. « أَنْتَ وَلِیِّی فِی الدُّنْیَا وَالْآخِرَةِ تَوَفَّنِی مُسْلِمًا وَأَلْحِقْنِی بِالصَّالِحِینَ = تو در دنیا و آخرت مولاى منى. مرا مسلمان بمیران و مرا به شایستگان ملحق فرما». (یوسف/101). حضرت یوسف نبى اللَّه از انبیا بنى اسرائیل است، اما مى‏ گوید خدایا! مرا مسلمان بمیران. حضرت ابراهیم (علیه السلام) دعا می کنند: « رَبَّنَا وَاجْعَلْنَا مُسْلِمَیْنِ لَكَ وَمِنْ ذُرِّیَّتِنَا أُمَّةً مُسْلِمَةً = پروردگارا ما را تسلیم [فرمان] خود قرار ده و از نسل ما امتى فرمانبردار خود [پدید آر]» (بقره/128) و همچنین می فرمایند:«وَ وَصَّى بِهَا إِبْرَاهِیمُ بَنِیهِ وَیَعْقُوبُ یَا بَنِیَّ إِنَّ اللَّهَ اصْطَفَى لَكُمُ الدِّینَ فَلَا تَمُوتُنَّ إِلَّا وَأَنْتُمْ مُسْلِمُونَ = و ابراهیم و یعقوب پسران خود را به همان [آیین] سفارش كردند [و هر دو در وصیتشان چنین گفتند] اى پسران من خداوند براى شما این دین را برگزید پس البته نباید جز مسلمان بمیرید» (بقره/132). در دعایی دیگر حضرت ابراهیم می فرمایند: «لَا شَرِیكَ لَهُ وَبِذَلِكَ أُمِرْتُ وَأَنَا أَوَّلُ الْمُسْلِمِینَ = [كه] او را شریكى نیست و بر این [كار] دستور یافته‏ ام و من نخستین مسلمانم» (انعام/163). انبیا همه دعا می کردند که مسلمان باشند و مسلمان بمیرند و آنها از اولین مسلمانان بودند. پس اسلام و مسلمانى چیزى نیست كه مربوط به رسول خدا (صلى الله علیه وآله) باشد؛ بلكه مال همه انبیا بوده و همه‏ى آنها دین اسلام را ترویج مى‏ كردند و تعلیم مى ‏دانند. قرآن در فطری بودن دین اسلام مى ‏فرماید:« فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّینِ حَنِیفًا فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْهَا لَا تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذَلِكَ الدِّینُ الْقَیِّمُ وَلَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لَا یَعْلَمُونَ = پس روى خود را با گرایش تمام به حق، به سوى این دین كن با همان سرشتى كه خدا مردم را بر آن سرشته است آفرینش خداى تغییرپذیر نیست این است همان دین پایدار ولى بیشتر مردم نمى‏ دانند»(روم/30).  «رویت را برگردان» یعنی دلت را برگردان به سوى دین حنیف. دین حنیف یعنی دین فطری و پاک. « فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ» یعنی این دین، همان فطرت خدایی است- اینجا «فَطَر» به معنی «خلق» است- که خداوند انسانها را براساس آن خلق کرده است. « لَا تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ» هرگز تغییر و تبدیلى در این دین ایجاد نخواهد شد. هرگز از دل مردم بیرون نخواهد رفت. این دین، دین قیم و پایدار است. در آخر آیه، نکته ی ظریفی را خداوند اشاره می فرماید: «وَلَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لَا یَعْلَمُونَ= اما اکثر مردم نمی دانند». اكثر مردم متوجه این حقیقت نیستند که همه آنها بر یک دین هستند و یک گرایش دارند. معصومین (‏علیهم السلام) موضوع فطرت را شرح داده اند. امام صادق‏ (علیه السلام) در كتاب شریف كافى در مورد توحید مى‏ فرماید: فطرت همان «توحید» است. قرآن هم مى‏ فرماید، دین فطرى است. پس فطرت یعنى «دین خدا». وقتی امام صادق‏ (علیه السلام) مى‏ فرماید، فطرت یعنى توحید؛ علتش این است که در رأس همه ‏ى احكام الهى و تبلیغِ انبیا اصل توحید قرار دارد. بنابراین، امام على‏(علیه السلام) فطرت را که همان دین است به اشرف اجزاء خودش تعریف كرده است. نه این كه فطرت فقط توحید است؛ بلكه فطرت همه‏ ى احكام دینى را دربر مى‏ گیرد. یعنى بشر روحاً طالب همه‏ ى احكام حقه است و عقاید حقه را مى‏ خواهد و نسبت به آنها در باطن خودش اعتقاد دارد. براى همین حضرت مى ‏فرمایند:« كُلُّ مَولُودٍ یُولَدُ علَی الفِطرة و ابَواهُ یُهَوِّدَانَهُ و یُنَصِّرانَهُ و یُمَجِّسَانَهُ = هر نوزادی با فطرت خدایی به دنیا می‌آید، ولی پدر و مادر هستند كه او را به كیش یهودیت، نصرانیت و مجوسیت می‌كشانند.» (محمّدبن یعقوب كلینى، اصول كافى، 1413، ج 2، ص 16) تعلیم و تربیت نادرست، فطرت انسانی را مكدّر می‌سازد و جلوی رشد و ترقّی آن را می‌گیرد. منظور از فطرت اینجا دین اسلام است. یک امر فطری چه شرایطی دارد؟ 1) در همه انسانها مشترک است. از مهمترین شرایط یک امر فطرى این است که باید در همه ی انسانها مشترک باشد؛ چون خلقت آدم بر اساس فطرت است. 2) قابل اختلاف نباشد. 3) در طول زمان وجود داشته باشد. برای همین است که مى‏ فرماید: «فطر الناس علیها». نمى‏ گوید «فطر المؤمنین» یا «فطر المسلمین»، بلکه می فرماید:«ناس». یعنی مردم. مردم یعنی اعم از مسلمان، مسیحى، مؤمن، غیر مؤمن، كافر. یعنی این دینى است كه من همه‏ ى مردم را بدون استثنا بر اساس آن خلق كرده ام؛ اگر بگردید، ریشه آن را در دل همه مردم پیدا خواهید کرد. « لَا تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ» این خمیرمایه ی فطرت بوده و قابل تبدیل هم نیست. اگر سؤال شود: پس چرا کمونیست ها با ما اختلاف دارند؟ چرا مسیحیان با ما اختلاف دارند؟ چرا ما این را در درون خودمان نمی بینیم؟ خداوند در جواب می فرماید: «وَلَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لَا یَعْلَمُونَ». چون اكثر مردم توجه ندارند، باید متوجه شان كنیم. وقتی که کمی بررسى مى‏ كنیم و افراد را متوجه می کنیم، می بینیم که همه افراد این فطرت را در درون خودشان دارند.   مردم به طور فطری عشق به کمالات دارند مهمترین و اولین اصل، وجود مبدأ متعال، یعنی وجود خداوند تبارك و تعالى است. انسان‏ها همه بدون استثناء عاشق او هستند. مسئله بعدی «توحید» است. یعنی اولا ما یك مبدأ را به عنوان معشوق حقیقىِ همه ‏ى انسانها قبول داریم. ثانیاً آن مبدأ در درون ما هست و آن را یگانه می دانیم. یعنى هم آن مبدأ را قبول داریم و هم آن مبدأ را واحد و یگانه مى‏ دانیم. برای اثبات این اصل‏، از اصل «عشق فطرىِ» همه ‏ى مردم به كمالات استفاده می کنیم. اصل عشق فطری به این معناست که همه ‏ى مردم فطرتاً عشق به كمال دارند. اما اختلافى كه مردم دارند، این است که هر كس به دنبال مصادیق مختلف کمال است. پس اصل اول این است كه همه‏ ى مردم عشق به كمال دارند و مطلب دوم این است كه مصادیق كمال در افراد، مختلف است. مثلاً آنهایى كه اهل دنیا هستند و توجه به آخرت ندارند، «داشتن ثروت» را کمال مى‏ دانند؛ «مقام» را كمال می دانند. عاشقانه هم به دنبال ثروت و مقام می روند. هر مقدار هم كه ثروت به دست مى‏ آورند، باز ثروت بالاترى را مى‏ خواهند و حتى اگر دنبال چیزى غیر از ثروت مى‏ گردند، براى این است كه یك روزى این چیزها منجر به ثروتمند شدن آنها شود. مثلاً مى‏ رود به دانشگاه و درس می خواند كه مهندس شود؛ پولدار شود؛ یا پزشك شود كه بعداً بتواند با رشته‏ ى پزشكى كاسبى كند. اگر به دنبال علوم و صنایع هم مى ‏رود، به عشق ثروت می رود. یعنی از طریق ثروت می خواهند به مقام بالاتر برسند. بعضی ها به عشق مقام و پست بالاتر، خواهان ثروت هستند. یعنی اینها مقام را به خاطر رسیدن به ثروت می خواهند. بعضى‏ ها هم دنبال علوم هستند، بسته به ذوق و سلیقه‏ ى خودشان علوم مختلف را مى ‏خواهند. در كسب علوم هم توقف نمى‏ كنند. به هر حال، همه خواهان اینها هستند و هیچ محدودیتى هم ندارند. سیر تمناى انسان در خصوص علوم در طول تاریخ متوقف نمانده، به این دلیل که بشر كمال را در علم، ریاضیات، نجوم، ثروت و مقام مى ‏داند. بعضی ها کمال را در بهشت و بالاتر از بهشت می بینند. پس مشخص شد كه همه‏ ى انسانها خواهان كمال هستند و آن را  در عالیترین درجه مى‏ خواهند. در واقع این چیزهایى كه مردم معشوق خود مى‏ دانند و به دنبالش مى گردند، معشوق واقعى نیست. زیرا این چیزى نیست كه مردم با آن به آرامش برسند. انسان فقط با مبدأ متعال به آرامش می رسد. اما خیلی ها اعتقاد به این ندارند و اصلا معتقد به غیب و ماوراء نیستند. انسان را «ماده» می دانند و معتقدند، بعد از مرگ، انسان نابود می شود. اما «توحید» یک مسئله فطری است که در رفتار شان طور دیگری بروز می کند. مثلاً بنیادهاى خیریه كه در كشورهاى دیگر وجود دارد، این گونه هستند. مثلا در كمونیست‏ ترین كشورها كه در شوروى سایق وجود داشت، برای سرباز گمنام آرامگاه داشتند و هنوز به آنجا رفته و ادای احترام می کنند و گل یا پول بر سر قبرشان می گذارند. برای رهبران شان میادین می سازند و برای یادبود رهبران شان از آنها تندیس می سازند. همه این رفتارها و شبیه اینها حاکی از یک فطرت جاوید و ماندگار است. برداشت مهمى كه براى زندگى ما خیلى اهمیت دارد، این است كه اگر واقعاً دل ما عاشق خداست، بى‏ جهت خودمان را صرف جاى دیگر نكنیم. آنهایى كه در طول تاریخ، عمرشان را صرف چیزهای دیگر كردند، تشنه از دنیا رفتند. زیرا درنیافتند که معبودى جز او نیست. كسى جز او دل تو را آرام نمى‏ كند و این حقیقت را پیامبر در آغاز دعوت شان با این  پیام فطرى «قولوا: لا إلهَ إلاَّ اللّه ُ تُفلِحوا = بگویید: «لا إله إلا الله» تا رستگار شوید» بیان فرمودند.   دین که نشأت گرفته از فطرت است، یک مسئله فطری است و تأمین کننده ی سعادت انسان می باشد.

کلیدواژه ها: ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 6169
زمان انتشار: 28 فوریه 2017
| |
انسان ها در رسیدن به «سعادت» با هم برابرند

بحث سعادت و شقاوت، جلسه 21؛ 73/9/28

انسان ها در رسیدن به «سعادت» با هم برابرند

نکته مهم در بحث سعادت این است که «سعادت» یک امر ثابت بوده و تغییر در آن وجود ندارد. یعنی افراد در رسیدن به سعادت، با هم برابرند. یعنی آنچه که مایه ی سعادت بنده است، مایه ‌ی سعادت شما هم است.

در بحث عوامل سعادت، گفته شد که عوامل «روحی» نسبت به عوامل دیگر (عامل بدنی و خارجی)، دارای ارزش است و در درجه اول اهمیت قرار دارد. به همین دلیل، سعادت یک امر ثابت و لایتغیر می باشد. زیرا روح و فطرت انسان در هر زمان و برای هر کس ثابت و غیرقابل تغییر بوده و به تبع آن عوامل روحی نیز ثابت و لایتغیر هستند. ولی عوامل خارجی همیشه و در هر شرایطی عامل سعادت نیستند. علم، ایمان، سلامت روح و روان، سلامت جسم و قدرت بدنی، در همه زمانها عامل سعادتند و انسان را از درون با شور و نشاط و بهجت نگه می دارند و بشر همیشه به آنها نیاز داشته و دارد. اما جهل و نادانی در همه زمان ها عامل بدبختی و شقاوت بوده است. اما عواملی هم وجود دارند که زمانی عامل سعادتند و زمانی عامل سعادت نیستند. مثلاً در قدیم داشتن بعضی از امکانات مادی مثل شتر، قاطر، اسب و ... عامل خوشبختی و سعادت محسوب می شد و کسی که تعداد شتر یا قاطر یا اسب بیشتری نسبت به دیگری داشت، خوشبخت بود. ولی امروز داشتن اسب و قاطر و ... عوامل سعادت و خوشبختی نیست. البته جای خود را به خودرو و چیزهای مشابه داده اند. پس رمز این که بعضی از عوامل همیشه و در هر زمان عامل سعادت هستند، این است که ضمیر و روح همه انسانها در طول تاریخ ثابت بوده و یک امر لایتغیر است. یعنی طبیعتِ بشر و فطرتِ بشر در طول تاریخ دست نخورده و ثابت باقی مانده است. بشر از ابتدای تاریخ تا امروز، آزادی را جزء عوامل سعادت می داند، از اختناق و دربند بودن و در حبس بودن و از این که نتواند حرف بزند و اظهار عقیده کند، بیزار است. «امنیت» چه از نظر جانی، جه مالی، چه شغلی و چه از نظر آبرو و شخصیت، همیشه محبوب بشر بوده است. در طول تاریخ، انسان در نبودِ امنیت، احساس بی سعادتی و ضعف و شکنجه کرده است. بشر همیشه از عواملی که موجب رنج و شر هستند، تنفر داشته و از آنها پرهیز کرده است. مثل بیماری، اختناق، ظلم، نفاق، آشفتگی، در هم و برهم بودن جامعه، عدم امنیت و..... بعضی از عوامل هستند که با فطرت و طبیعت بشر بطور مستقیم سر و کار ندارند، بلکه واسطه اند، مثل، ثروت. داشتن ثروت خود به خود عامل سعادت نیست، بلکه به عوامل ضمیمه نیاز دارد تا بشر را به خوشبختی برساند. خیلی وقتها ثروت منشأ دلهره، اضطراب و ناراحتی ها و جنایت های زیادی می شود. مثلاً فردی را به خاطر ثروتش، به قتل می رسانند؛ یا گاهی به خاطر ثروت خانواده ها از هم می پاشند و این جاست که پول و ثروت برای انسان جز شقاوت چیزی به بار نمی آورد. خداوند بندگانش را می شناسد و می داند بعضی از آنها ظرفیت ثروتمند شدن را ندارند. برای همین آنها را در فقر نگه می دارد و می فرماید: دین بعضی از بندگان حفظ نمی شود مگر با فقر. فقر نه به این معنا که گدایی کنند، بلکه پولدار و ثروتمند نشوند. یعنی تا زمانی که محتاج هستند، آرام ترند. در تاریخ صدر اسلام شخصی خدمت حضرت رسول (صلی الله علیه و آله) آمد گفت: آقا دعا کن من پولدار شوم. حضرت فرمود: من می ترسم ثروتمند شدنت ترا منحرف کند. به پیغمبر اصرار کرد که شما دعا کن من قول می دهم که همین طوری که الان هستم باشم. حضرت دعا کرد و دو درهم به او داد. دو درهم در زندگی او مایه برکت شد و مال و ثروت زیادی به دست آورد و تعداد گوسفندانش زیاد شد. به طوری که دیگر برای ادای نماز به مسجد نمی رفت. پیغمبر دنبال این شخص برای پرداخت زکات فرستاد. اما او سر باز زد و گفت: این پول زوری است که پیغمبر می خواهد از من بگیرد. من خودم با زحمت این پول را به دست آوردم. پیامبر فرمود: به او بگویید دو درهم مرا پس بدهد. دو درهم پیامبر را پس داد و برکت از مالش رفت و کم کم فقیر شد و اموالش را از دست داد. نبی اکرم (صلی الله علیه و آله) می فرماید:«إنَّما أتَخَوَّفُ عَلى اُمَّتی مِن بَعدی ثَلاثَ خِصالٍ: أن یَتَأَوَّلُوا القُرآنَ عَلى غَیرِ تَأویلِهِ، أو یَبتَغوا زَلَّةَ العالِمِ، أو یَظهَرَ فیهِمُ المالُ حَتّى یَطغَوا ویَبطَروا = جز این نیست كه بر امّت خود، پس از خویش، از سه چیز مى ترسم: قرآن را ناروا تأویل كنند؛ به دنبال لغزش عالِم روند؛ و یا آن قدر [كسب] مال در میانشان رواج یابد كه به سركشى و طغیان در افتند» (الخصال: ص164ح216). بنابراین نگرانی حضرت از زیاد شدن ثروت در بین مردم به خاطر طغیان آنهاست. علی (علیه السلام) می فرماید: بعضی افراد هستند که ما برای شان دل می سوزانیم به خاطر بلایی است که به آن گرفتارند. اما خداوند آن بلا را برای آنها خیر قرار داده است. مشکلات و گرفتاری های زیادی برای انسان پیش آمده که موجب شده، انسان همیشه دست به دامن خدا باشد و خیرات عظیمی را برای انسان به بار آورده است. این که انسان در راه خدا بماند خیلی مهم است. این هنر نیست که وقت بیچارگی درِ خانه خدا بیاییم. هنر این است که با وجود عوامل مختلف که چشمک زن هستند و ما را از مسیر حق منحرف می‌کنند و دل ما را می‌برند، ما انس با خدا و معصومین را ترجیح دهیم. اوقات خوش آن بود که با دوست به سر شد          باقی همه بی‌حاصلی و بی‌خبری بود علی (علیه السلام) در داشتن ثروت حقیقی می فرماید:«الغناء و الفقر یظهران بعد العرض= ثروت و فقر حقیقی در قیامت و بعد از عرضه شدن به خدا معلوم می شود». در قیامت که 50 هزار سال است، مشخص می شود که ثروتمند واقعی کیست. در حدیث دیگر حضرت می فرمایند:«أكبَرُ البلاءِ فَقرُ النَّفسِ= بزرگترین بلا، فقر شخصیت است» (غرر الحكم: 2965) حضرت بزرگترین بلا را فقر روحی می داند. منظور روحی است که در تمام مدت 30، 40، 50 سال عمرش، فرصت نکرد با خدا تغذیه شود و در نتیجه فقیر مانده است. فطرتی که خدا آفریده فقط با خود خدا تغذیه می شود، با قرآن و امام زمان تغذیه می شود و به غنا می رسد.   پس عواملی در طول زمان عامل سعادت بوده اند که با فطرت و طبیعت بشر سازگاری داشته و مستقیماً ایجاد بهجت و لذت و خیر کرده اند. سوالی که پیش می آید، این است که آیا «دین» عامل خوشبختی هست یا نیست؟ اگر عامل خوشبختی است، آیا جزء عوامل ثابت است یا متغیر؟  و آیا دین یک امر فطری است یا خیر؟ سوالی که مرحوم مطهری کردند، این است که اگر دین و مذهب ریشه فطری ندارند، آیا علم و صنعت توانسته جای آنها را بگیرد یا نه؟

کلیدواژه ها: ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 6168
زمان انتشار: 28 فوریه 2017
| |
انسان قوی اگر بی ظرفیت باشد، از سعادت دور شده و بدبختی می شود

بحث سعادت و شقاوت، جلسه 20؛ 73/9/14

انسان قوی اگر بی ظرفیت باشد، از سعادت دور شده و بدبختی می شود

در اسلام در خصوص قدرت بدنى سفارش زیادی شده و برای انسان لازم است. اما اگر کسی ظرفيت نداشته باشد و با آن درست برخورد نکند، این قدرت تبدیل به عامل بدبختى اش می شود.

انسان قوى و قدرتمند می تواند از قدرت بدنى براى انجام كارهاى زندگى، كسب درآمد و روزى حلال و در جهت پیشبرد دین و تقوى استفاده كند. می تواند از شخصیت خود دفاع كند تا كسى جرأت تعرض به او را نداشته باشد. اما بعضى افراد از قدرت بدنى‏ در جهت باطل یعنی ترساندن دیگران استفاده مى‏ كنند. شخصی که به خاطر قدرت بدنی یا فنون رزمی که در باشگاه یاد گرفته،  با دیگران دعوا کند و کتک بزند و به این کارها افتخار کند؛ و یا  كارى كند كه دیگران از او حساب ببرند؛ راه رفتن و حرف زدنش به گونه ای باشد که دیگران از او بترسند؛ خداوند نیز او را مى‏ ترساند و این اعمال، در قیامت به صورت ترسی طولانى و عظیم برای او ظهور خواهد داشت. حضرت على (‏علیه السلام) مى ‏فرماید: رابطه مالك اشتر با من مثل رابطه من با رسول خداست. یعنى او حكم على را براى پیامبر دارد. مالك اشتر یک شخصیت قوى و شجاع و با قدرت بدنى بالا بود. به طوری که در جنگها پا به پاى حضرت جنگ مى‏ كرد و از هیچ چیز نمى‏ ترسید. فردی در خیابان به او جسارت مى‏ كند، اما مالک چیزی نمى ‏گوید و مى ‏رود. دیگران به آن شخص مى‏ گویند: مى‏دانى او كه بود؟ او مالك اشتر فرمانده سپاه على بود. شخص توهین کننده به دنبال مالک مى‏ دود تا معذرت خواهى كند. اما مالک را مى‏ بیند كه داخل مسجد شد و به نماز خواندن مشغول شده است. از او عذرخواهى مى‏ كند. مالك مى‏ گوید: من به اینجا آمده ام که براى تو نماز بخوانم و از خداوند بخواهم كه تو را ببخشد. این عمل یك فرمانده قوى و قدرتمند است. حال اگر بعضی از ما چنین زور و موقعیتى داشتیم و كسى با ما این گونه رفتار می کرد، با یک اشاره او را از روى زمین محو می کردیم. بعضی از چنین افرادی به جایی رسیده اند که دست روى همسر یا خواهر و حتى پدر و مادرشان بلند می کنند. این زورگویی ها آدم را جهنمى می کند. داشتن نعمت، بدون ظرفیت آن، انسان را بدبخت می کند كاش خداوند به کسانی که ظرفیت ندارند، چیزی ندهد. و هیچ نعمتى را قبل از این كه ظرفیتش را عطا کند عنایت نکند. چون نعمت بدون ظرفیت باعث فتنه است. هر نعمتى كه نصیب انسان مى ‏شود، باید با یك معیار درست سنجیده شود. نمى ‏توان گفت شخصی که ثروتمند یا عالم و یا نماینده مجلس است، یا این که پست و مقام و ریاستی دارد، خوشبخت و سعادتمند است. باید دید در حركت به سمت آخرت، چگونه رفتار كرده و چه ظرفیتى از خود نشان مى‏ دهد. آیا متكبر و خودخواه شده یا این كه از این موقعیت، با تواضع و ادب براى احیاى دین خدا و كمك به مسلمین و مستضعفین استفاده می کند. از این رو على‏(علیه السلام) فرمود: «الفقر و الغنا و العرض على اللَّه= ثروتمندى و فقر، بعد از این كه انسان بر خداوند عرضه شود، معلوم می گردد». قرآن نیز می فرماید: «و اما من ثقلت موازینه و هو فی عیشت راضیه = کسی که موازینشان سنگین است و دارایی دارد، او در عیش راضیه است». «عیش راضیه» یعنی یك لذت و خوشى همیشگى. «و اما من خفت موازینه امهُ هاویه = كسى كه كفه ی ترازوى اعمالش سبك باشد، جایش در جهنم است».  برای همین بود که على‏ علیه السلام فرمود: درقیامت معلوم مى‏ شود چه كسى خوشبخت یا بدبخت و ثروتمند یا فقیر است. حضرت سجاد «علیه السلام» در دعاى مكارم به خداوند عرض مى ‏كند: « لَا تُحْدِثْ لِی عِزّاً ظَاهِراً إِلّا أَحْدَثْتَ لِی ذِلّةً بَاطِنَةً عِنْدَ نَفْسِی بِقَدَرِهَا =خدایا به من هیچ عزت ظاهری عطا مکن، مگر این که به همان اندازه که در دل مردم محبوبیت پیدا می کنم، در روح و درون خود احساس کوچکی و خواری کنم». می فرماید ذلت باطنی به من بده تا در باطن ذلیل باشم و تحت سایه و ولایت تو باشم». واى به حال كسى كه در نزد خود ذلیل نباشد و پیش مردم عزیز شود. این موجود، خطرناك مى ‏شود. باید عوامل سعادت را در دنیا به طور دقیق شناسایى كنیم و از خدا بخواهیم قبل از این كه هر عامل سعادت و نعمتى را به ما عطا مى‏ كند، ظرفیت بهره برداری از آن نعمت را به ما عنایت كند تا غافل نشویم و روحیه متكبر و خودخواه و خودبین پیدا نکنیم و به خاطر داشتن یك موقیت یا نعمت، از علم و ایمان و تقوای خود، سوء استفاده نكنیم. از زیبایى چهره، از قدرت بدنى، از مقام و پست و ثروتمان سوء استفاده نكنیم و با اینها درست برخورد کنیم. یعنی با خودمان درست برخورد كنیم. انسانی که ظرفیت ندارد، از زیبایى خود سوء استفاده می كند و باعث فسق و تحریك دیگران می شود.  این فقط مخصوص زنان نیست. نه مرد حق دارد از زیبایى و لباسش براى تحریك نامحرم سوء استفاده كند و نه زن. افرادی که در بند قیافه و ظاهر خود اسیر شده و باعث خیلى از فسادها و آلودگى ها می شوند، ظرفیت ندارند. اگر به كسى قبل از این که ظرفیت موقعیت و نعمتى را پیدا كرده باشد، نعمت داده شود، تعریف و تمجید دیگران باورش می شود.  نمونه‏ هایش سلاطین، سرمایه ‏دارها و مستكبرینی بودند كه ادعاى خدایى هم كردند. مثل نمرود یا فرعون که مى ‏گفت: «انا ربكم الاعلى = من پروردگار بزرگ شما هستم.» افرادی که با پیامبران الهى درگیر می ‏شدند و آنها را مى ‏كشتند، در نزد خود آنقدر احساس بزرگى مى‏ كردند كه با خدا نیز در افتاده بودند. نمرود که از نظر قدرت نظامى خیلى قوى بود، حضرت ابراهیم را در آتش انداخت و به هیچ وجه دعوت حضرت را قبول نكرد. خداوند تعدادى مگس و پشه سراغ سربازانش فرستاد که یك مگس نیز داخل بینی او شد و او نمى‏ توانست كارى كند. كسى كه ادعاى خدایى مى‏ كرد، خداوند این گونه ذلیلش مى كند. شاه نیز روحیه متكبرانه ای داشت. امام می گفت: رهبر ما آن طفل 12 ساله ای است که نارنجک به خود می بست. ایشان می گفت من طلبه ای بیشتر نیستم. رهبرى مثل رهبر خودمان که در اوج تواضع و مردمى بودن گاهی به روستاهای اطراف سر می زد و با روستاییان صحبت می کرد. یا به منزل شهدا حتی در جنوب شهر سر می زد. ویژگی عوامل خارجی سعادت، از منظر قرآن  عوامل خارجى مثل قدرت، موقعیت و ریاست، اگر منطبق بر قرآن باشد، مى ‏تواند منشأ خدمت باشد. قرآن روحیه مردان با ظرفیت و مؤمنین واقعى را که وقتى به حكومت مى ‏رسند تعریف مى ‏كند و مى‏ فرماید:« الذین ان مكناهم فى الارض اقام الصلوة و اتوا الزكاة و امروا بالمعروف و نهوا عن المنكر= اینها کسانی هستند که اگر درروی زمین به آنها تمکن و قدرت داده شود، اقامه ی نماز کرده و زکات می دهند و امر بمعروف و نهی ازمنکر می کنند».  در این آیه چهار برنامه اصلى هر فرد و هر حزب الهى واقعی  كه حكومت و قدرتی در دست دارد، بیان شده است. حتی اگر فرد در یك دفتر یا اداره كوچك قدرتی  به دست بگیرد، باید اقامه نماز ‏كند. یعنى ارتباط با خدا را در محیط خود تقویت ‏كند. یك مرد خانواده‏ دار از قدرت و نفوذش در خانواده استفاده ‏كند و خانواده را به سمت معنویت سوق دهد، یا در یك اداره، وزارتخانه، سازمان، شهر و یا یك كشور، وقتی به افراد قدرت داده می شود، ارتباط مردم را با خدا زیاد ‏كند. اولین كار یك حاکم بسط معنویت است. وظیفه حاکم مسئول به فکر مستضعفین بودن، امر به معروف و ترویج کارهای خوب و نهی از منکر و مبارزه با فساد است. قرآن این گونه روش مردان واقعى و با ظرفیتی كه به قدرت می رسند را معرفى مى‏ كند. فلسفه و روش قرآن و اسلام ناب این است كه هر مقدار شخصیت، موقعیت و مقام انسان در اجتماع بالاتر مى‏ رود، انسان باید معنویتش بیشتر شود. یعنى تا وقتى که مدیر یا رئیس نیست، شرایط عادی دارد. اما وقتى که رئیس مى‏ شود، باید بیشتر تغذیه معنوى شود. از این رو، خداوند به عالى‏ ترین مقام در میان بندگان خود كه پیامبر است و حكومت تشكیل داده و رئیس حکومت شده است، نماز شب را واجب مى‏ كند. اما برای بندگان دیگر خدا مستحب است که نماز شب بخوانند. اما در نقطه ی مقابل، كسانى هستند كه با رسیدن به یكى از عوامل سعادت خارجى مثل مقام، قدرت و ریاست، به نفس چرانى، ایجاد فساد، حیف و میل بیت المال و ... می پردازند. اگر اهل مسجد بودند مشغله هایش باعث می شود که این توفیقات از او ساقط شود. اگر كارش در مورد نظام باشد، بهانه ای می شود و کم کم نماز جماعت ساقط مى ‏شود؛ نماز اول وقت عقب مى‏ افتد؛ نمازش قضا می شود یا در نهایت خستگی نماز می خواند و دلش خوش است که رشد انسانى مى كند. او با این حال می گوید: براى خلق زحمت مى ‏كشم و عبادتی بهتر از كمك به خلق نیست. در حالی که امام حسین‏ «علیه السلام» روز عاشورا جنگ را رها مى ‏كند، شهید مى ‏دهد که نماز را در اول وقت بخواند. نباید این گونه تصور شود که اگر كسى رئیس شد و مسئولیتى گرفت، از معنویتش بکاهد. بعضى‏ افراد تا زمانی که دانشگاه نرفته اند، در خانه شهدا، مسجد، نماز جماعت، نماز اول وقت، دعاى كمیل، زیارت عاشورا و دعای توسل حضور دارند. اما به محض این که مثلا دانشجو مى‏ شوند، از همان اول کار، بنا را كج مى‏ گذارند و کم کم حضورشان كمرنگ می شود و خود فرد متوجه نیست. اگر دكتر یا مهندسی مسجد بیاید باعث تعجب مى‏ شود که معنویت دارد. درحالی که او بنده خداست و شغلی دارد. اولین نقطه انحراف براى جوانان این است که اگر به سمت تخصص و مقام بروند، از معنویت دورتر مى‏ شوند. پس باید مواظب باشند که اگر سراغ مقام و پستى رفتند و یا تحصیلات عالیه به دست آوردند، باید همتشان در كسب معنویات بیشتر شود. این طور نباشد كه تصور کنند، نماز شب و زیارت عاشورا و روزه مستحبى و نماز جماعت و مسجد و بسیج، مختص افراد بیکار است.

کلیدواژه ها: ، ، ،

Top
برای عضویت در خبرنامه پست الکترونیکی خود را وارد کنید

خبرنامه سایت منتظران منجی

Stay informed on our latest news!

اشتراک در خبرنامه سایت منتظران منجی feed