www.montazer.ir
سه‌شنبه 16 ژوئن 2026
شناسه مطلب: 6819
زمان انتشار: 19 می 2017
| | | | |
ندبه یعنی گریه در فراق انسان کامل

شرح دعای ندبه (جلسه 4) ؛ 96/02/15

ندبه یعنی گریه در فراق انسان کامل

ندبه، دعایی است جامع و پرسوز که از فراق عشق به یک انسان کامل، یعنی وجود مقدس آقا امام زمان (علیه السلام) و سایر انسان های کامل (مثل اعلی) که اصل و غایت ما هستند،  بازگو شده است. شکر بر وجود امام، شکر بر انسانی است که تولید شادی و آرامش در انسان می کند.

گریه حالت عشق و دلدادگی است. گریه در فراق انسان کامل برای رسیدن به اوست. بنابراین، ندبه راه رسیدن به هدف خلقت را به انسان یاد می دهد. گریه و اشک خیلی تاثیرگذار هستند. به شرطی که انسان این گریه را از صمیم قلب داشته باشد. گریه بر هر چیزی، نوع آرزو و معشوق های انسان را برملا کرده و معلوم می شود که هر کس چقدر قیمت دارند. گریه بر معشوق های «جمادی، گیاهی، حیوانی و عقلی»، انسان را آشفته و مضطرب می کند، چون اینها مظاهر دنیا هستند. اما گریه ای که از دوری و فراق امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) است، چون مربوط به معشوق فوق عقلی ماست، انسان را صاف، زلال و قوی می کند و بر قیمت انسان می افزاید. این گریه، گریه ی انسان دردمند در فراقِ انسان کامل و همراه با معرفت و خودشناسی است. چون قیمتش را می داند. حضرت 1180 سال تنها و بی کس است، برای این که ندبه خوانی ندارد و کسی نیست که در فراقش گریه کند. اگر هم باشند، آنقدر کم هستند که نمی توانند تغییری در جهان ایجاد کنند. بنابراین، امام زمان دوست دارد ندبه خوان هایش زیاد شوند. اما حضرت کسی را به زور نمی خواهد. گریه برای هر چیز، لیاقت انسان را نشان می دهد. کسی که برای خانواده آسمانی اش ناله می کند، قیمت پیدا می کند و این گریه همراه با دلشکستگی، دلتنگی و بی تابی است. پس کسی می تواند گریه جان سوز داشته باشد که بفهمد خانواده آسمانی اش کیست. از خود بپرسیم: آیا ما عضو این خانواده هستیم؟ آیا در فراق امام مان گریه داریم؟ شکر انسانی، شکر فوق عقلی است در دعای ندبه می خوانیم: «اَلْحَمْدُ لله رَبِّ الْعالَمینَ وَ صَلَّى اللَّهُ عَلى سَیِّدِنا مُحَمَّدٍ نَبِیِّهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ تَسْلیماً= ستایش خاص خدا، پروردگار جهانیان است و درود و سلام خدا، سلامى كامل، بر سرور ما محمد، پیامبرش و اهل بیت او». امام سجاد (علیه السلام) فصل (امتیاز) انسان را «حمد» معرفی می کند. از نظر ساختار ریاضی انسان بدون شکر، حیوانی بیش نیست. شکر افراد هم مراتب دارد: گاهی شکر بر نعمت جمادی است. مثل شکر بر پول و ثروت داشتن. گاهی شکر بر نعمت نباتی است. مثل سالم بودن. گاهی شکر بر نعمت حیوانی است. مثل شکر در داشتن همسر، شغل و موقعیت. گاهی شکر بر نعمت عقلی و انسانی مثل فهم مطلب یا مدرک تحصیلی است. اما گاهی شکر بر نعمت فوق عقلی و فوق انسانی است. انسان باید توجه به نوع شکرهایش داشته باشد. شکرهایی که تولید شادی و آرامش در انسان می کند، شکرهای انسانی هستند. هر چه سطح شکرهای انسانی بالا برود، شادی و آرامش نیز بیشتر می شود. حتی لذت از دنیا و نعمت های سایر شئون او نیز بیشتر می شود. «اَللّهُمَّ لَكَ الْحَمْدُ عَلى ما جَرى بِهِ قَضاؤُكَ فى أَوْلِیائِكَ الَّذینَ اسْتَخْلَصْتَهُمْ لِنَفْسِكَ وَ دینِكَ= خدایا تو را ستایش، بر آنچه به آن جارى شد قضاى تو درباره اولیائت، آنان كه تنها براى خودت و دینت برگزیدى». باید فکر کنید نیت تان در چه چیزهای خالص است و عمری که صرف می کنید، وقف چه چیزی است. نبی اکرم (صلی الله علیه و آله) فرمودند: «خَیرُ النّاسِ رَجُلٌ حَبَسَ نفْسَهُ فی سبیلِ اللّه= بهترینِ مردم، مردى است كه خود را وقفِ راه خدا كرده است».  شکر بر خالص بودن اولیای خدا نشان از اهداف و آرمان های انسان دارد. اگر قرار است انسان فعالیتی داشته باشد، در عرصه های مختلفی مثل همسرداری، اجتماعی، اقتصادی، پزشکی، مهندسی سیاسی و ... بهتر است در راه خدا باشد. «إِذِ اخْتَرْتَ لَهُمْ جَزیلَ ما عِنْدَكَ، مِنَ النَّعیمِ الْمُقیمِ، الَّذى لا زَوالَ لَهُ وَ لَا اضْمِحْلالَ = آنگاه كه براى ایشان اختیار كردى، فراوانى نعمت پابرجایى كه نزد توست، نعمتى كه تباهى و نابودى ندارد». یکی از لذت های آخرت در هر مقامی که قرار بگیرید، نبود انتهاست. دنیا این گونه نیست. هر نعمتی داشته باشید، روزی از دست خواهید داد. مال، فرزند، خانه و... وصالش با جدایی همراه است. اما در آخرت، نعمت های بهشتی این گونه نیست. فراق، جدایی و تمام شدنی در کار نیست. ترس و اضطرابی نیست. همیشگی است. چون دارالسلام است و از هر چیزی در سلامت هستید.

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 6816
زمان انتشار: 26 آوریل 2017
| | | |
(جلسه1):16 مانع قبولی اعمال و دعا های ما

موانع دعا(1) 85/3/6 برگرفته از مباحث «شرح صحیفه سجادیه»

(جلسه1):16 مانع قبولی اعمال و دعا های ما

در مورد موانع قبولی اعمال 16 مورد ذکر شده بود: 1. غیبت برادران دینی؛ 2. عملی که بنده به وسیله آن در پی کسب منفعت دنیایی باشد.3. تکبر بر خلایق؛ 4. خود بزرگ بینی و عجب؛ 5. حسد نسبت به آنانکه به علم و عمل اشتغال دارند. 6. عدم شفقت و ترحم نسبت به دیگران؛ 7. عملی که بنده بواسطه ی آن قصد معروف شدن در بین مردم را دارند. 8. عمل را به خاطر خدا بجا نیاورد. 9. زبان او موجب ایذاء دیگران است. 10. گناهان خود را به عهده دیگران می گذارد. 11. با بزرگداشت خود دیگران را تحقیر می کند. 12. با پاک جلوه دادن خود به آلودگی دیگران اشاره دارد. 13. بواسطه دنیا می خواهد آخرت را تامین کند. 14. به دیگران فحاشی می نماید. 15. در حضور دیگران به نجوا می پردازد. 16. در او نسبت به مردم حالت گزندگی وجود دارد.

موارد ذکر شده، هم موانع قبولی اعمال هستند و هم موانع اجابت دعا. زیرا دعا خود عملی است که عبادت بوده و موجب قرب الهی می گردد و اگر مورد قبول واقع شود، به دنبال خود اجابت هم دارد. ولی اگر مردود گردد، مضمون آن نیز مقبول نشده و قهرا به اجابت نخواهد رسید. دعا تشرف نزد حق تعالی است. یعنی انسان با دعا نزد حق تعالی می رود و وقتی چیزی را از خدا می خواهد، خدا هم با او حرف می زند. این در سیره ی معصومین (علیهم السلام) هم بوده است. موانع دعا را باید در درون خود برطرف کنیم امام زمان به محض این که «علی بن مهزیار» را می بیند، اظهار دلتنگی می کند و می گوید من اشتیاق داشتم که شما را ببینم، اما مانع از طرف خود شماست. امام زمان می فرماید: مانع از طرف خود شماست. شما کارهای بدی انجام می دهید که ما از شما توقع نداریم. علی بن مهزیار بعد از  اربعین ها، عبادات و جلسات زیادی می گیرد تا به نزد حضرت صاحب الزمان (علیه السلام) برسد. بعد از این که به خدمت حضرت می رسد، می گوید ما خیلی زحمت کشیدیم و معطل شدیم تا خدمت شما برسیم. اما حضرت فرمود: من از طرف خودم مانعی برای آمدن شما نزد خود نمی دیدم. مشکل از خود شماست. شما فلان کار و فلان کار را کردید و اینها نمی گذارند شما به ما برسید. امام صادق (علیه السلام) فرمود: بسیار بسیار اتفاق می افتد که شما امام زمان را در کوچه و بازار می بینید، ولی نمی شناسید. طبق این حدیث، هیچ یک از ما نیست که امام زمان (علیه السلام) را ندیده باشد. اما وقتی حضرت را می بیند، نمی شناسد. مشکل شناختن، حجابی است که از خود ماست. امام زمان (علیه السلام) از این که ما حضرت را نبینیم یا خدمت شان نرسیم یا نشناسیم، نه خوشحال است و نه تکبری دارد و نه این را برای خود شأن، مقام و فخری می داند. هیچ پدر و مادری چنین تفاخری ندارند که برای بچه های خود مانع ایجاد کنند که فرزندشان آنها را نبیند. پس ما در مورد پدر و مادر طبیعی مان هم نمی توانیم چنین گمانی داشته باشیم، چه برسد به این که بخواهیم این مطلب را به امام زمان نسبت بدهیم و بگوییم که امام زمان (علیه السلام) نمی خواهد با ما رو به رو شود. یا نمی خواهد ما با او صحبت کنیم. هنگامی که من خدمت یکی از بزرگان حقیقی رسیدم که هر چه از مقام و قرب ایشان نزد خدا بگویم کم گفته ام، فردی از ایشان پرسید آیا امام زمان (علیه السلام) ما را دوست دارد؟ فرمود: خیلی دوستتان دارد و با تاکید و اطمینان هم گفتند. بعد آن فرد دوباره پرسید: اگر ما بخواهیم خدمت ایشان برسیم و ایشان را ببینیم چه کاری باید بکنیم؟ فرمود: کارهای خودتان مانع دیدار است، وگرنه او به شما خیلی مشتاق است. حضرت در نامه‌شان نیز بیان می فرمایند: چیزی بین ما و شما فاصله نمی اندازد، مگر اعمال شما. کارهایی که ما از شما توقع نداریم و شما انجام می دهید. اینها حجاب می شوند. تمام بی توفیقی ها، حجاب ها و پرده ها که کنار نمی روند، برای این است که خود ما این پرده ها را با جهالت، گناه و اخلاق مان ایجاد کرده ایم. این پرده ها کنار نمی روند و ما گرفتار همین ها هستیم. من کسانی را در اروپا و آمریکا سراغ دارم  که در آن فضاهای وحشتناک و آلوده، پاک زندگی می‌کنند. به قدری مراقبند که آنجا واقعا تشرف به حضور حضرت دارند. حتی در اهل تسنن کسانی هستند که خود را سالم و پاک نگه داشته اند و ارادت شدید نسبت به اهل بیت دارند و گاهی ارداتشان حتی بیشتر از ماست. در اروپا وقتی حرف از ارادت به اهل بیت (علیهم السلام) مطرح شد، دیدم یکی از اینها چقدر دلدادگی نسبت به ائمه دارد. او به من گفت: شما شیعه ی اهل تسنن هستید. اما من سنی اثنی عشری هستم. یعنی شما چه می فهمید که اهل بیت چه کسانی هستند. این فرد آدمی بود که در محدوده ی خود، خود را سالم و پاک و به دور از گناه و آلودگی نگه داشته بود و می گفت: یکبار که در شرف مرگ بودم، شروع کردم تا صلوات مخصوصه ای را 100 بار نزد حضرت بفرستم. به 40 که رسیدم، حضرت به دادم رسید.  واقعا تعجب دارد که با همه حجاب، آلودگی و گناهان کثیر ما، باز هم خدا به ما اذن می دهد که به محضرش برسیم. چقدر حق تعالی کریم و بزرگ است. وقتی می خواهیم با او حرف بزنیم، هیچ عمل درستی نداریم. حق الله، حق الناس، نه دو رکعت نماز با حضور قلب می خوانیم، نه مسائل شرعی مان درست است. اما با آلودگی و توقع زیاد، دعا می کنیم و طلبکارانه می گوییم چرا مستجاب نمی شود؟ مکتب دعا دارای مقاصد عالی برای تربیت انسان است مکتب دعا دارای خصیصه های فراوانی است که شارع مقدس مقاصد عالیه ای را در آن، برای تربیت ما قرار داده است. ما طی این مباحث به بعضی از آنها اشاره می کنیم. مثل مقاصدی که به معرفت الله مربوط می شود. ما باید با این مقاصد آشنا باشیم که اصلا دعا و مکتب دعا با چه زبانی و چگونه تنظیم شده است. چون اگر با باطن آن آشنا نباشیم، وقتی وارد دعا می شویم، شاید یک عمر دعا بخوانیم، اما یک ذره هم نفهمیم که اینها چه هستند؟ جالب اینجاست که اگر مباحث مربوط به دعا را در دنیا نفهمیم، در عالم برزخ به راحتی نمی توانیم، بفهمیم. چون این مسئله ی خاص، از جمله مسائلی است که به محض این که ما بمیریم، به نسبت آشنایی ما با معارف الهی و حقایق عالم، آن طرف ما را در جلسات علمی تربیت می کنند.[1] برای هر کس به میزان فهم او از حقایقِ دنیا، جلسات علمی شروع می شود و پرورش او ادامه می‌یابد. بزرگان، ائمه، اولیاء، انبیاء، و علما در آنجا (عالم برزخ) جلسات علمی دارند و هر فردی بسته به قابلیتی که در دنیا کسب کرده و لیاقت و اطلاعاتی که در اینجا کسب کرده است، «کلاس بندی» می شود. پس هر چقدر در اینجا زحمت بکشیم، آنجا جلوتر هستیم و در کلاس بالاتری ما را قرار می دهند. یادم نمی رود شهید مصطفی امیری که در بسیج مسجد قائمیه به شهادت رسید، شب به خواب من آمد و گفت: من در دنیا یک جلسه علمی شرکت کردم که 13 جلسه بود، من یک جلسه را نرفتم، الان در برزخ حسرت آن یک جلسه ی نرفته را می خورم. استاد ما می فرمود: اگر شما گاهی یک جلسه غیبت کنید، تا آخر عمر آن را نمی فهمید و اساسا تعطیلی درس را بر ما حرام کرده بودند. حتی 5 دقیقه تأخیر هم غیبت محسوب می شد. چون گاهی یک معلم و استاد باید 10 جلسه حرف بزند و مبتنی بر 10 جلسه قبلی در جلسه 11 می خواهد رمزی به ما بدهد و قانونی را بگوید و نتیجه بگیرد. اما شاگرد در جلسه 11 غایب است، همین یک جلسه نقص بزرگی در او ایجاد می کند که در برزخ چند هزار سال طول می کشد تا آن را جبران کند. حالا این دو سه مقصدی را که می خواهم در این سلسله مباحث بیان کنم، اگر در دنیا نفهمید، در برزخ به راحتی نمی فهمید. چون یادگیری در آنجا خیلی طول می کشد. این رحم دنیاست که مثل رحم مادر، قدرت و استعداد دارد. برای همین زیاد دقت کنید تا این دو سه رمز را در زبان ادعیه بفهمید چون بعدا در شرح دعا، چند سال هم بیایید دیگر برایتان فایده ای ندارد. یعنی توضیح شرح دعا را می آیید، ولی مبنا در دست تان نیست. زبان دعا، زبان فلسفه است یا عرفان؟ باید بدانیم که زبان دعا و قرآن، با کدام یک از رشته های علوم نزدیکتر است؟ «با فلسفه یا عرفان»؟ اولین مقصد برای فهم دعا این است که زبان دعا، زبان قرآن و زبان دین، با کدام یک از رشته های علوم نزدیکتر است؟ «با فلسفه یا عرفان»؟ در قرآن و ادعیه مطالب علمی عمیقی وجود دارد و کسی که کار فلسفی نکرده، آن را نمی فهمد. به‌ طوری که حضرت علامه طباطبایی ره قسم می خورد که «به جانم سوگند که اگر کسی حکمت و اسفار را نگذرانده باشد و تمهید، فصوص و مصباح را نخوانده باشد، از فهم آیات و روایات انفسی و فهم انفسی مطالب و معارف اسلامی محروم است. شهید مطهری می فرمایند: ائمه شیعه، مغز شیعه را فلسفی بار آورده اند. اگر کسی فلسفه نداند، نمی تواند دعاهای صحیفه و نهج البلاغه و مفاتیح و همچنین خیلی از آیات قرآن را عمیق بیاموزد. قرآن هم می گوید: اینها آیاتی هستند «لِّأُولِی الْأَلْبَاب = برای خردمندان»، «لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ= گروهی که می اندیشند»، «لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ= گروهی که تفکر می کنند». بعضی آیات را نیز می گویند: «للناس». یعنی همه ی مردم می فهمند. مثل سوره توحید که امام سجاد (علیه السلام) در مورد آن می فرمایند: خداوند سوره توحید را نازل کرد. زیرا در آخرالزمان مردمانی با تفکرات عمیق می آیند که این سوره را درک می کنند و می فهمند و لذت می برند. ولی با این تفاسیر، زبان دین، بخصوص زبان ادعیه و زبان قرآن که قویترین زبان هستند، زبان فلسفه نیستند. با این که اگر کسی فلسفه بلد نباشد، فهم درستی از اینها ندارد، ولی اینها زبان فلسفه نیستند. زبان قرآن و ادعیه، زبان عرفان است. یعنی در قرآن اصطلاحات فلسفی مثل (علت، معلول، عَرَض، ذات، کلی،...‌) وجود ندارد، ولی «تجلی» ها الی ما شاءالله وجود دارد. امیرالمؤمنین (علیه السلام) در نهج ‏البلاغه‏ می‏فرماید: «فتجلّی لهم سُبحانه فی كتابه من غیر أن یكونوا رأوه = ذات اقدس الله در كتابش برای مردم «تجلّی» كرده، بدون آن كه بتوانند او را ببینند».[2] «تجلی» زبان قرآن است. قرآن پر است از تمثیل و تجلی و ... . در قرآن سخن از یک وجود واحد یعنی «الله» است. «وحده لا اله الا هو»؛ «وحده لا شریک له»؛ «لم یکن له کفوا احد»؛ «لیس کمثله شی». یک «وجود» است و بقیه، تجلیاتِ آن وجودند. یعنی هر چه هست، خداست و تجلیات او و غیر از این نیست. «فَأَیْنَمَا تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ = پس به هر سو رو كنید آنجا روى [به] خداست آرى خدا گشایشگر داناست» (بقره/115). این زبان قرآن و ادعیه است. مؤثر دانستن اسماء و صفات الهی در عالم، از مؤثرترین خصایص دعاست یکی از بارزترین خصایص دعا در زمینه تعلیم معارف، آن است که در تمامی ادعیه شاید موردی را نیابیم که سببیّت و موثربودن را به غیر اسماء و صفات الهی منسوب نموده باشد. این همان رمز مهمی است که اگر الان نفهمید، در برزخ هم به راحتی نمی فهمید. یعنی تمام ادعیه در تمامی حوادث و حقایق و کثرات این جهان، علیت محض را از آنِ نظام ربوبی دیده و بدون واسطه، اراده ی مطلقِ حضرت رب العالمین را جاری و ساری می داند. یعنی «لا حول و لا قوه الا بالله العلی العظیم» که شعار امام حسین (علیه السلام) بود در زمان شمشیر به دست گرفتن و به میدان رفتن. یا جمله «لا موثر فی الوجود الا الله» که ذکر همیشگی آیت الله قاضی بزرگ بود. در بین علوم الهی، نزدیکترین علم به مسلک دعا، «عرفان» است که قاعده علیت را معلولِ اراده ی حتمی خلاقِ عالم و در طول خواستِ حضرت ربوبی می داند. هر چه را در عالم پدیدار است، نشأت یافته ی یکی از شئون حضرت باری تعالی می داند. هر چه در این عالم اتفاق می افتد، با یکی از شئون خدا اتفاق می افتد. هر جریانی که ببینید، مانند باد، بارندگی، رویش گیاه، شکل گیری جنین در رحم مادر، غذا خوردن، خوابیدن، خندیدن، خواب دیدن، همه توسط یکی از اسماء خداوند انجام می شود. «و أنه هو أضحک و أبکی= و به درستی اوست که می خنداند و می گریاند»[3]؛ « لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ یُحْیِی وَیُمِیتُ = هیچ معبودى جز او نیست كه زنده مى ‏كند و مى‏ میراند»[4]؛« وَإِذَا مَرِضْتُ فَهُوَ یَشْفِینِ = و چون بیمار شوم او مرا درمان مى ‏بخشد»[5]. یعنی هر چیزی با اسماء الهی انجام می شود. پس این خود، مکتبی عرفانی و از خصایص اهل بیت عصمت (علیهم السلام) است که پیروان خود را به سوی فوق غایات، حرکت می دهد و به طرف غایت الغایات سوق می دهند. در این زمینه علامه طباطبایی عرفان شیعه را از عرفان متعارف و علمی رسمی، ممتاز می دانست و می فرمود در آیات کریمه و روایات و ادعیه، نظام خاصی تاسیس شده که راه را برای سالک هموارتر و مقصد را بسی نزدیکتر می نماید». کسی ممکن است در یک جلسه عرفانی یک کتاب عرفانی را نزد یک استاد خبره بخواند. اما این عرفان با عرفان شیعی ناب و خالص که ائمه در ادعیه به ما یاد داده اند، متفاوت است. به همین دلیل است که در تمامی حالات اعاظم و بزرگان این فن، و در مکتب مقدس اهل بیت (علیهم السلام) کمترین کاری که ذوق معتدل و عقل سلیم و دقیق از آن ابا داشته باشد، به چشم نمی خورد. در حالی که در مکاتب عرفانی زیادی و در رفتار عرفای قرن اول، دوم و سوم چیزهایی در رفتارشان می بینید و می خوانید که در شما زدگی ایجاد می کند. چرا که عقل و طبع انسان آن را به راحتی نمی پذیرد. اینها غیر از کسانی هستند که در مکتب تشیع و از چشمه ی پاک عرفان اسلامی و عرفانِ شیعی ائمه استفاده کرده اند. شما می بینید که آنها شخصیت های بسیار معتدلی بودند و در بین شان کارهایی که در ذوق انسان بزند و کارهایی که خلاف عقل باشد، نمی بینید. مثل حضرت امام، علامه طباطبایی، اساتید علامه طباطبایی و خود علامه طباطبایی که می فرمایند: در بین تمام بزرگان و اولیاء سه نفر از همه کامل ترند. سید ابن طاووس، سید بحرالعلوم، ابن فحد حلّی و استادان آن بزرگواران که تمامی حالات و حرکات شان تابع معصومین بوده و جملگی از مجتهدین والا مقام و متخصصین در استفاده از آیات و روایات و دستورات مکتب عصمت به شمار می آمدند. اثبات خصیصه مهم دعا با دعای «سمات» ما برای اثبات این خصیصه مهم به فرازهایی از دعاها استدلال می کنیم که خود موجب توجه بیشتر به مضامین عالیه این صحیفه ی مکرمه ی الهی می گردد. البته در نقل این دعاها، ترتیب خود دعا را ملحوظ نداشته و فقط قسمت مورد استدلال را آورده ایم. اول دعای سمات که عصرهای جمعه خوانده می شود و خیلی صفا دارد. در مرتبه ی ورود به دعا، خدای متعال را با اسم اعظمش می خوانیم. می خواهد بگوید در تمام عالم و هر چه هست خدا و اسماءاش کار می کند و چیز دیگری نیست. خدایا! بدرستی که من از تو درخواست می کنم به نام بزرگ تو که از نامهای تو بزرگتر (اسم اعظم) و با عزت تر و با شکوه تر و گرامی تر است. آن نامی که هرگاه به آن (اسم) برای گشایش خوانده شوی، درهای بسته آسمان به رحمت و برکت گشوده شود و چون به آن (اسم) بر مشکلات و تنگناهای حوادث خوانده شوی، روی زمین به فراخی و سهولت باز می‌گردد و چون خوانده شوی به آن،  هر کار سخت و دشواری، سهل و آسان شود‍. آیا این خوب است که انسان ۳۰ سال زحمت بکشد و جان بکند و یک بار دعای سمات را بخواند و لذت ببرد و بفهمد، یا این که هر هفته بخواند و یکبار هم نفهمد؟ ما فقط به خواندن علاقه مندیم، که در نامه اعمال ما ثبت شود که  مثلاً 40 شب جمعه دعای کمیل خواندیم. ولی خدا کند یکبار دعای کمیل بخوانیم اما صادقانه بخوانیم و بفهمیم. واقعا همین بس است. «به حکمت تو که به واسطه ی آن، ظلمت را خلق کردی و شب را مایه ی آرامش قرار دادی و نیز نور آفریدی و روز را جعل نمودی و همچنین ماه و خورشید و ستارگان را آفریدی.» در اینجا همه چیز به خدا نسبت داده می شود. شب، روز، تاریکی و ... و نیز در دعای جوشن کبیر خدای متعال را به هزار اسم خوانده اند که هر اسم دلالت بر تدبیر گوشه ای از عالم می نماید. خداوند با تجلی هزار اسم در مقام ذات، عالم را خلق و اداره می کند خداوند کل عالم را از اول خلقت تا زمانی که دوباره به خدا‏ بر می گردد، با هزار اسم اداره می کند. خداوند در مقام ذات تجلی می کند. چون ذات، مقامی است که به هیچ وجه کسی به آن دسترسی ندارد. حتی انبیاء و اولیاء و ائمه هم به آن ذات و آن «حاق» یعنی مقام «هاهوت» دسترسی ندارند. در مورد افراد هم همین طور است.‌ مثلا هیچ کس نمی تواند به ذات و درون من راه یابد که من کی هستم. شما چه زمانی می توانید به درون من راه یابید؟ زمانی که من با اسامی مختلفم تجلی کنم تا شما مرا بشناسید. مثلا به اسم «متکلم» تجلی کنم. اگر من لال باشم، وقتی می خواهم حرف بزنم، ادا در می آورم. چون متکلم نیستم. باز شما مرا نمی شناسید. مگر این که به یکی از اسماء خودم یعنی متکلم تجلی کنم. یعنی در قدم اول درونم را با کلام تجلی دهم و دوم این که من باید مهربان باشم. یعنی شما را دوست داشته باشم تا برای شما حرف بزنم و چیزی به شما یاد بدهم. پس باید با اسم «رحمان» برای شما تجلی کنم. حالا اگر بین شاگردان در کلاس، چهار نفر شاگرد پیدا شوند که با استاد سنخیت بیشتری پیدا کنند و قابلیت ویژه تری نسبت به دیگر شاگردان داشته باشند، استاد باید برای آنها بیشتر سرمایه گذاری کند و باید برای آنها با اسم «رحیم» تجلی کند.‌ یعنی رحمانیت، سبب رحیمیت است. یعنی یک رحمت خاص و ویژه. باز اینها کافی نیست و برای این که شما مرا بشناسید، باید با صفت «عالم» خودم تجلی کنم. یعنی باید چیزی داشته باشم که به شما بدهم و گرنه انسان جاهل وقت شما را تلف می کند. پس باید به اسم علیم یا عالم خود تجلی کنم. باز این هم کافی نیست و باید اراده هم داشته باشم. یعنی اراده ام تعلق بگیرد به این که برای شما بخواهم چیزی بیاموزم. یعنی به اسم «مرید» خودم تجلی کنم. یعنی اراده کنم تا این کلاس تحقق یابد. حالا همه ی این اسامی را دارم، ولی به شدت مریض هستم‏، می خواهم حرف بزنم، ولی قدرت ندارم‏، پس باید از اسم «قادر» هم استفاده کنم. باز هم کافی نیست. اینجا باید بدانم که من به شما چه درس بدهم. ما اینجا آمده ایم که با فرمایش معصوم آشنا شویم. به کلاس شعر و هندسه و ... نیامده ایم. پس من باید «حکیم» هم باشم و چیزی که به درد شما می خورد و مناسب شما است به شما بگویم. کمتراز فهم تان و بیشتر از فهم تان با شما حرف نزنم. حالا همین طور فکر کنید چقدر اسم باید باشد تا یک تجلی صورت بگیرد. پس الان این کلاس با تعداد زیادی اسم دارد اداره می شود. «اسم» همان «صفت» است. یعنی «کمال وجودی» است که باید باشد تا یک کلاس و جلسه اداره بشود. خداوند تبارک و تعالی غیر از مقام ذاتش، باید با هزار اسم تجلی کند تا قوس نزول و قوس صعود انجام شود. قوس نزول یعنی این عالم خلق اداره شود و قوس صعود یعنی کل وجود به خدا برگردد. پس سعی کنیم خدا را با تمام تجلیاتش و با این 1000 اسم بشناسیم. کی رفته ای ز دل که تمنا کنم تو را                     کی بوده ای نهفته که پیدا کنم تو را غایب نگشته ای که شوم طالب حضور                 پنهان نبوده ای که هویدا کنم تو را با صد هزار جلوه برون آمدی که من                    با صد هزار دیده تماشا کنم تو را شما به گل نگاه کنید. همه ی هزار اسم خداوند در گل متجلی است. به درخت، خورشید‏، ماه و طبیعت و به هر چه نگاه کنید، همه ی هزار اسم خداوند در آنها متجلی است. علاوه بر اینها هزار اسم خداوند در معصوم هم متجلی است. معصوم با تمام این هزار اسم تجلی می کند و یکی از قشنگترین مقامات و یکی از چیزهای خیلی زیبا که توصیه می کنم از آن غفلت نکنید، این است که علاوه بر این که خدا را با این 1000 اسم می بینید، خیلی جذاب و دلکش است که معصوم را با این 1000 اسم ببینید. امام زمان (علیه السلام) را با این 1000 اسم ببینید. ابوحنیفه خدمت امام صادق علیه السلام آمد. حضرت غذا خوردند و فرموند: شکر خدا و رسولش. ابوحنیفه می گوید: این شرک نیست؟ ما باید فقط خدا را شکر کنیم.‏ خدا نعمت روزی داده. حضرت می فرماید: مگر این آیه را نشنیدید؟ «... أَغْنَاهُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ ...= خدا و رسولش اینها را بی نیاز می کنند»[6]. خدا و پیامبر غنی می کند. یعنی پیامبر مظهر خداست و همان اسم اعظمی است که تمام آن هزار اسم زیر نظر اوست. او روزی را می رساند. شما روزی تان را با واسطه امام زمان (علیه السلام) می خورید. نه تنها شما، بلکه به تمام عوالم وجود امام زمان (علیه السلام) روزی پخش می کند. این فهم از معصوم خیلی مهم است. اگر شما این فهم را داشتید به قول امام خمینی (رحمه الله علیه) هیچ وقت به امام رضا (علیه السلام) نمی گویی: یا امام رضا دعا کن خدا به من شفا بدهد؛ ای امام رضا دعا کن خدا به من روزی بدهد. گفتن «دعا کن» به امام درست نیست. امام رضا (علیه السلام) خودش روزی و شفا می دهد. همان کاری که از خدا می خواهی، از امام معصوم هم می خواهی. این همان مفهومی است که در فرمایش پیامبر اکرم هست: «ان الله یغضب لغضب فاطمه و یرضاه لرضاه = خدا به غضب فاطمه غضب می کند و به رضای فاطمه راضی است». حضرت فاطمه (سلام الله علیها) مظهر خداست. خدا چه مادر خوبی برای ما قرار داده. چطور شکر خدا را به خاطر وجود او به جا بیاوریم؟ هیچ واسطه ای نیست. اگر فاطمه غضب کند، خدا غضب می کند و اگر فاطمه راضی باشد، خدا راضی می شود. «وَمَنْ اَحَبَّكُمْ فَقَدْ اَحَبَّ اللَّهَ، وَمَنْ اَبْغَضَكُمْ فَقَدْ اَبْغَضَ اللَّهَ= هر کس شما را دوست داشته باشد، خدا را دوست داشته و هر کس دشمن شما باشد، دشمن خداست»، «مَنْ أَرَادَ اللَّهَ بَدَأَ بِكُمْ= هر کس خدا را بخواهد قصد شما را می کند». دقت کنیم یعنی چه‏. اگر نفهمیم و بمیریم حیف است. بعدا امام می آید ما را شفاعت می کند و به بهشت می فرستد. اما ما توسط کسانی شفاعت می شویم و بهشت می رویم که هیچ وقت آنها را نمی شناسیم. نسبت به آنها کوریم. خیلی بد است که «ولی نعمت» خودت را نشناسی و ندانی که الان امام زمانی «بِیُمنِهِ رُزِقَ الوَری‌= به یمن او تمام مخلوقات عالم رزق می خورند» کیست؟ آدم نمی داند چی بگوید.  فقط وقت هایی که آدم در می ماند، در مورد معصوم دیگر بهتر از این پیدا نمی کند که فقط بگوید: «اللهم صلی علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم».  خدایا به حق محمد و آل محمد و به ذات اقدست قسمت می دهیم که فهم صلوات و باطن صلوات را و فهم پیامبر و آل را نصیب ما بفرما. [1] - این همان بحث «تکامل برزخی» است که در مباحث معاد توضیح داده شد. [2] - نهج البلاغه، خطبه 147. [3] - (نجم/ 43). [4] - (اعراف/158). [5] - (شعراء/80). [6] - توبه /74. برگرفته از مباحث «شرح صحیفه سجادیه» 

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 6815
زمان انتشار: 26 آوریل 2017
| |
(جلسه 2) خدا کسی را عذاب نمی کند، خود انسان است که زمینه عذاب را فراهم می کند

بهترین دعا برای خود و دوستان (جلسه 2)؛ 88/7/4

(جلسه 2) خدا کسی را عذاب نمی کند، خود انسان است که زمینه عذاب را فراهم می کند

او که رحمت بی‌منتهاست، عذاب را برای بندگانش نخواسته است، بلکه این انسان است که با مهیا نکردن شرایط برای هر نشئه ای از زندگی، به دست خود عذاب را برای خویش مقرر کرده است. معیار عزت و ذلت،‌ تنها تقوای الهی و درک حضور خداوند در تمام لحظات و شئون زندگیست. هر چه شناخت و معرفت انسان به حق زیاد شود، ترس او از رسوایی در برابر خداوند بیشتر می‌شود.

 توجه به عظمت الهی، خود یک اسم اعظم است؛ یعنی اگر کسی بتواند مقداری ذهن و دلش را مشغول این اسم شریف کند، برای او بسیار راه‌گشا خواهد بود. در حرکت به سمت دنیا، و سپس از رحم دنیا تا آخرت، توجه به عظمت الهی به انسان بسیار قدرت می‌دهد. عذاب،‌ حاصل متناسب نبودن ساختار وجودی انسان با عوالم پیش روی او است حق تعالی عوالمی‌ خلق کرده که ما از آن عوالم به دنیا آمده‌ایم و باز به آن عوالم بازخواهیم گشت. عذاب یعنی برخورد با آن عوالم بدون آمادگی، کما این که بیماری و مرض و درد یعنی عدم تطبیق با سلامتی و شرایط خاصی که در آن قرار داریم. بنابراین، اگر شخصی بیمار به دنیا بیاید، در دنیا درد بکشد و معذب باشد، باید بداند که درد در خود دنیا نیست، دنیا شرایط زیستی ثابتی دارد. اما چرا او درد می‌کشد؟ به این دلیل که ساختار وجودی و هندسی او، با شرایط دنیا تنظیم نیست. این عدم تنظیم، به او فشار می‌آورد و او را دردمند می‌کند. عذاب الهی هم معلول عدم تطبیق با آئین خدا و عدم هماهنگی با حق‌تعالی است. وجهِ الهی ما مثلِ خودِ خدا همیشه باقی است انسان با خدایی روبه رو است که حیّ و قیوم مطلق است و هرگز نمی‌میرد. «الحَیُّ الَّذی لا یَمُوت= زنده جاویدی که هرگز نمی‌میرد». حقیقتاً این مژده خوبی است و چقدر فرح‌بخش است که انسان با حقیقت ثبات و حیات سر و کار دارد! وجودی که فانی، موقت و رفتنی نیست. همیشه هست. ما هم که وجه خداییم، باقی به بقای او هستیم. تا خدا، خدایی می‌کند، ما هم در کنار حق تعالی هستیم.  در ادامه دعای پنجم صحیفه سجادیه، حضرت سجاد (علیه‌السلام) عرضه‌ می‌دارند: «یَا مَنْ لَا تَنْتَهِی مُدَّةُ مُلْكِهِ، صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، وَ أَعْتِقْ رِقَابَنَا مِنْ نَقِمَتِكَ= ای آنكه مدت فرمانروایی تو بی‌نهایت است، بر محمد و خاندانش درود فرست و ما را از بند انتقام خود رهایی بخش!» ای کسی که مدت سلطنت تو پایان نمی‌پذیرد، درود فرست بر پیامبر و آل او و گردن ما را از نقمت و عذاب خود آزاد فرما! این مهم‌ترین خواسته‌ی انسان است که سالم از دنیا برود و دچار عذاب الهی نشود. پیش از این هم عرض کردم که کار خداوند در آن دنیا، عذاب دادن نیست. خداوند حقیقت، خیر و کمال محض است. خداوند از چه زمانی بوده است؟ خدا از کی خدایی می‌کرده است؟ حضرت حق (جل جلاله) حقیقت ازلی است که ابتدا و آغاز ندارد. امام سجاد (علیه السلام) در اولین فراز دعای اول صحیفه بیان می دارد: «اَلحَمدُلِلّهِ الاَوَّل بِلا اوَّل كان قَبلَهُ وَ الاخرَ بِلا اخَر یَكونُ بَعدَهُ = سپاس خدائى را كه اول است بى‌آنكه پیش از او اولى باشد، و آخر است بى‌آنكه پس از او آخرى باشد». نتیجه شناخت خداوند و درک عظمت او، تواضع و خضوع در مقابل ذات بی‌نهایت اوست. میلیاردها میلیارد سال قبل، هر قدر برگردی به عقب خدا بوده و خدایی می‌کرده و همیشه هم مشغول خلق و رحمت بوده است. «کلُّ یومٍ هو فی شأن = هر روز در آفرینشی است» (سوره الرحمن، آیه 29) دائماً در حال خلقت است. هر روز و همیشه. گفته می‌شود عمر زمین 4 میلیارد سال است، اخیراً هم عمر زمین را 15 میلیارد سال تخمین زده‌اند، حتی ستارگان و سیاراتی پیرتر از زمین، با عمری تا هزار میلیاد سال شناخته شده‌اند. اینها انسان را وامی‌دارد که با تمام میل وجودی‌اش، در برابر این خدایی که همیشه در حال خلقت بوده، سجده و کرنش کند. نه با دستور، بلکه از روی رغبت و درک عظمت، بزرگی و قدرت. انسان در برابر این عظمت بی‌پایان، به رکوع می‌رود، خاکساری می‌کند و به سجده می‌افتد و اگر چنین نکند، آدم بی‌انصاف، منسک و بخیلی است. زیرا انسان در برابر انسان بزرگی که سال‌های زیادی را در کسب علم و دانش گذرانده، کرنش می‌کند، حال چطور در برابر حقیقت و تمام علم کرنش نکند! هر قدر انسان ظرفیت وجودی بیشتری پیدا کند، رحمت بیشتری به او عطا می‌شود  در ادامه دعا، حضرت سجاد (علیه‌السلام) عرضه می‌دارد: «یَا مَنْ لَا تَفْنَى خَزَائِنُ رَحْمَتِهِ، صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ وَ اجْعَلْ لَنَا نَصِیباً فِی رَحْمَتِكَ = ای آنكه گنجینه‌های رحمتت به آخر نرسد، بر محمد و خاندانش درود فرست و ما را از رحمت خود بهره‌ای عطا فرما!» انسان باید در رأس همه‌ی خواسته‌هایش، همین را بخواهد. این که انسان رحمت بی‌پایان خدا را ادراک نماید، همین به او امید و قدرت می‌دهد تا رحمت‌های بزرگ‌تری را دریافت کند. هر قدر انسان ظرفیت وجودی بیشتری پیدا کند، رحمت بیشتری را نیز جلب می‌کند. خداوند تبارک و تعالی، انسان‌ها را با ظرفیتی نامحدود آفریده و این ظرفت از طریق عبادت و عبودیت به دست می‌آید. خداوند متعال این قوه‌ی محض را به استعداد می‌رساند. هر قدر انسان از طریق عمل، کسب معرفت، عبادت و عبودیت، سعی وجودی بیشتری انجام دهد و ظرفیت خویش را بالا ببرد، رحمت بیشتری را جلب و دریافت خواهد کرد. یکی از چیزهایی که انسان با آن رحمت بیشتری را جلب می‌کند، همین است که به این حقیقت توجه داشته باشد که خداوند رحمت بی‌‌پایان است. خداوند مهربانی و رحمت بی‌انتهاست، چنین خدایی دیگر بخیل نیست. کسی که چنین شناختی از خدا داشته باشد، وقتی می‌خواهد از او مسئلت کند، می‌گوید: «اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُكَ بِبَهَائِكَ كُلِّهِ، اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُكَ مِنْ رَحْمَتِكَ بِأَوْسَعِهَا وَ كُلُّ رَحْمَتِكَ وَاسِعَةٌ» و یا «اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُكَ بِرَحْمَتِكَ كُلِّهَا» در ماه رمضان و در دعای سحر ما «کل» را مسئلت می‌کنیم. این خیلی مهم است. در این دعا، ابتدا با مظاهر محدود حرف می‌زنیم، بعد به سراغ نامحدود می‌رویم. دعای سحر، دعایی است که فوق‌العاده به انسان ظرفیت می‌دهد و انسان را از مسیر‌های نامحدود تجلیات گوناگون الهی عبور می‌دهد. البته ما‌ عادت کرده‌ایم دعای سحری خوانده شود و ما هم وسط آن سحری‌مان را بخوریم. کاری نداریم این کلمات چه معانی عمیقی دارند. و یا در تعقیب نمازها در ماه مبارک رمضان این دعا را می‌خوانیم: «اللّهُم أدخِل علی اهلِ القُبور السُّرور» وقتی انسان متوجه رحمت بی‌نهایت حق می‌شود، خواسته‌ها و روحیاتش نیز تغییر می‌کنند. بزرگ و بزرگ‌منش می‌شود و از بخل و تنگ‌نظری و حسادت، از محدودبینی، سخت‌گیری و ریزبینی و قطره‌ای کار کردن دور می‌شود. روحیه انسان، روحیه‌ای بزرگ، قدرتمند، وسیع و امیدوار می‌شود.   «اللّهُم أغن کلَّ فَقیر اللَّهم أشبِع کل جائِع، اللَهُم اکسُ کلَ عُریان=خدایا همه فقرا را غنی کن؛ خدایا همه گرسنه ها را سیر کن؛ خدایا همه بی لباس ها را لباس بپوشان». کسی که متوجه رحمت بی‌پایان خداست، اضطراب، ترس، ناامیدی، بخل و سخت‌گیری سراغ او نمی‌آید. گاهی با نگاه محدودمان، اگر صدقه‌ای هم می‌دهیم آن را به شخص خاص، یا نیت خاص اختصاص می‌دهیم، به جای آنکه بگوییم: خدایا برای هر کس که دوست داری و صلاح می‌دانی برسان. ما نباید برای خدا تعیین تکلیف کنیم. ما صدقه می‌دهیم، حال، خدا به هر کس دوست داشت، ‌می‌رساند. مگر ما از خدا مهربان‌تر هستیم که مشخص ‌کنیم صدقه‌ای که می‌دهیم برای چه کسی باشد؟‌ حمدی که می‌خوانیم به چه کسی برسد؟ صلوات،‌ قرآن و کار خیری که انجام می‌دهیم برای چه کسی باشد؟ تو به هر کسی که مصلحت می‌دانی برسان. همه بدبختی‌های ما ناشی از این محدودیت‌ها و حد زدن‌هاست. ما کوچک هستیم که همه چیز را کوچک می‌بینیم. اما اگر انسان در مقابل عظمت و رحمت خداوند متواضعانه بگوید: «یا مَن لا تَفنَی خَزائِنُ رَحمَتِک= ای آنکه خزانه‌های رحمت تو پایانی ندارد»، این انسان نه تنها دیگر سخت‌گیر، محدود و ریزبین به معنای منفی‌ نیست، بلکه کریم و بزرگوار می‌شود و تبدیل به یک روح پرقدرت و بی‌پایان می‌شود.  این‌ها مکتب تربیتی ماست، حق تعالی که اصل حقیقت ماست، چنین موجودی است و چنین عظمتی دارد. وجودی است که ملکش، عجائب خلقت و عظمتش و خزائن رحمتش تمام نمی‌شود. برای همین است که وقتی انسان جلوی خدا می‌ایستد، هر قدر هم گناه داشته باشد، در تعقیب نماز می‌گوید: «الهی إن کانَ ذَنبی عِندَکَ عَظیماً فَعَفوُکَ عَظیمٌ مِن ذَنبی = خدایا اگر گناه من نزد تو بزرگ است، عفو تو از گناه من خیلی بزرگ‌تر است». کسی که درست تربیت شده باشد، هیچ گاه با ناامیدی، رحمت خدا را محدود نمی‌کند و از رحمت او ناامید نمی‌شود. شادی، قدرت و امیدواری،‌ حاصل باور به بیکرانگی خداست تا الان فهمیدیم که خداوند عظمت، حکومت و رحمت بی‌پایان است. در نظام تربیتی، این موضوع از اهمیت بسیاری برخوردار است. زیرا اگر انسان خود را در کنار چنین خدایی بداند، هر کاری، ممکن می‌شود و هر اتفاق به ظاهر غیر ممکنی ممکن است بیفتد. خداوند تبارک و تعالی، غالباً انبیاء خود را تنها، دست خالی و فقیر به این طرف و آن طرف می‌فرستاد. چرا؟ برای این که از نظر تربیتی همه بفهمند که آدم به خدا احتیاج دارد نه به کسی دیگر. نه به قدرت و پول دیگری احتیاج دارد، نه به کسی غیر از خدا محتاج است. پیغمبران الهی غالباً یتیم بودند. حضرت موسی (علیه السلام) از پدر و مادرش جدا بود. پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلّم) یتیم بود. امیرالمؤمین (علیه السلام) یتیم بود. انبیاء الهی غالباً تک و تنها بودند. شما نگاه کنید پدر امام امت (رحمه الله علیه) در کودکی امام،‌ کشته می‌شود. این تربیت کجا و آن تربیت کجا که می‌گویند اگر بچه ‌یتیم شود، بدبخت و عقده ای تربیت می‌شود. این در حالی است که خیلی از بچه‌ها هستند که پدر و مادر ندارند، اما خیلی خوب تربیت می‌شوند. آدم اگر تکیه‌گاهش خدا باشد، خدا همه کس او می‌شود. خدا کس همه‌ی بی‌کسان است.   خداوند تبارک و تعالی در خیلی از مقاطع، اسباب و علل را از انسان می‌گیرد تا آدم بداند که بدون این‌ها هم می‌شود خیلی کارها را انجام داد. وقتی انسان خدا را در کنار خود ببیند، دنبال اسباب و علل است، اما آنها را نمی‌بیند، بلکه تنها خدا را می‌بیند. ««وَ ما رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَ لکِنَّ اللهَ رَمى رما= این شما نبودید که تیر افکنید بلکه خدا بود.»( سوره انفال،‌ آیه 17) خدا به حضرت نوح می فرماید: «و اصنع الفلک باعیننا= کشتی را جلو چشم ما بساز»  باید این را بدانیم و بفهمیم که «لا مُؤَثِّرَ فی الوجود الّا الله= غیر از خدا،‌ هیچ تأثیرگذاری در عالم نیست». جز خدا کسی کاره‌ای نیست. از این رو حضرت موسی (علیه السلام) با آن عظمتش می‌گوید: «رَبِّ اشْرَحْ لِی صَدْرِی وَیَسِّرْ لِی أَمْرِی وَاحْلُلْ عُقْدَةً مِّن لِّسَانِی یَفْقَهُوا قَوْلِی = پروردگارا سینه‏ى مرا گشاده دار. كار مرا بر من آسان گردان. و گره از زبانم بگشا. تا سخنان مرا بفهمند.» (سوره طه ،‌آیه28-25)  برای همین است که خداوند به پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلّم) می‌فرماید: «إِنَّکَ لا تَهْدی مَنْ أَحْبَبْتَ وَ لکِنَّ اللَّهَ یَهْدی مَنْ یَشاءُ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدینَ= مسلّما تو نمی توانی هر کس را که خود دوست بداری هدایت کنی (قلبش را متوجه حق سازی، زیرا وظیفه تو راه نشان دادن است) و لکن خداست که هر کس را بخواهد به ایمان می‌رساند، و او به کسانی که استعداد هدایت را دارند داناتر است»، (سوره قصص، آیه 56) آدمی ‌که با بی‌نهایت روبه روست و با آن تربیت می‌شود، بسیار قدرتمند، شاد و امیدوار است. او آدم ناامید، ضعیف و توسری‌خوری نیست. ببینید حضرت موسی (علیه السلام) زمانی که تنهاست چه می‌فرماید: «أنَّ مَعی ربّی سَیَهدین = همانا پروردگار من با من است و مرا هدایت می‌کند.»(سوره شعراء،‌ آیه 62) رب من، مالک مدبّر، عالم رب‌العالمین کنار من و با من است، او حتماً من را هدایت می‌کند. البته بستگی دارد به این که ما چقدر او را ببینیم و چقدر ظرفیت برای جلب رحمت، خیرات و برکات او باز کنیم. «واجعَل لَنا نَصیباً فی رَحمَتِک = برای من نصیبی از رحمتت قرار بده» این مهم است که انسان وقتی که می‌خواهد رحمت را جلب کند توجه داشته باشد که دست روی کدام خزینه گذاشته است. حقیقت تقرب به خداوند، زنده کردن صفات او در خویش و تقرب به انسان کامل است حضرت در فراز دوم، دقیق‌تر، ظریف‌تر و ریزتر به بیان مسائل می‌پردازند و عرضه می‌دارند: «یَا مَنْ تَنْقَطِعُ دُونَ رُؤْیَتِهِ الْأَبْصَارُ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، وَ أَدْنِنَا إِلَى قُرْبِكَ= ای آن كه دیده‌ها همه از دیدنت فرو مانند، بر محمد و خاندانش (علیهم السلام) درود فرست و ما را به آستان قرب خود نزدیك نما.» قرب یعنی نزدیکی. خدا کجاست که ما به او نزدیک شویم؟ آیا ما با خدا فاصله‌ی زمانی و مکانی داریم؟ خداوند که جسم نیست که بخواهیم فاصله مکانی با او را کم کنیم. پس این قرب چیست؟ خدا همه جا حضوری یکسان دارد. «أینَما تُولّوا فَثَمَّ وَجهُ الله = به هر کجا روی گردانید وجه خداست.» (سوره بقره، آیه 115)همه جا خداست. همه جا چهره و جلوه‌ی خداست. این قرب، عبارت است از شباهت و سنخیت اخلاقی انسان به اخلاق خدا. یعنی تخلّق به اخلاق الله. بزرگان حکمت و فلسفه می‌فرمایند: «السّنخیَّهُ العِلَّهُ الإنضِمام= سنخیت علت انضمام دو تا چیزی است که بر اساس شباهت  به هم نزدیک می‌شوند» چرا مؤمنین در مسجد به هم نزدیک می‌شوند و با هم نماز می‌خوانند و همدیگر را دوست دارند؟ این نزدیکی بر اساس چیست؟ آیا بر اساس قیافه یا هیکل است؟ براساس کدام شباهت است؟ بر اساس سنخیت روحی است، روحشان شبیه هم است. ذره ذره کاندرین أرض و سماست           جنس خود را همچون کاه و کهرباست بنابراین، انسان هر چقدر اسم‌های بیشتری از اسماء الله تبارک و تعالی را  در خودش ظهور بدهد، به او شبیه‌تر و مقرب‌تر شده است. پس وقتی می‌گوییم نزدیک‌تر، یعنی نزدیک‌تر به امیرالمؤمنین (علیه ‌السلام)، نزدیک‌تر به امام زمان (عج‌ الله تعالی فرجه الشریف)، نزدیک‌تر به پیامبر (صلی‌ الله علیه و آله و سلّم)، نزدیک‌تر به خدا. یعنی شباهتش به خدا بیشتر باشد. یعنی وقتی می‌خواسته شبیه خداوند شود، از خودش مقاومتی نشان نداده است. موقعی که می‌خواسته حسادت کند، حسادت نورزیده است. حسادت، انسان را از شبیه‌تر شدن به خدا باز می‌دارد. می‌خواسته تکبر بورزد، تکبر نورزیده و فروتنی کرده است. بخل نداشته است، آنجا که باید خرج می‌کرده، خوب و درست خرج کرده، بدون این که دستش بلرزد و در نتیجه کریم شده است. موقعی که می‌خواسته به دیگران انفاق کند، زکات و خمس بدهد، تزلزل، تردید، شک و امروز و فردا کردن نداشته است و در نتیجه به اسم «کریم»، «رحیم» و «وهّاب» نزدیک‌تر شده است. موقعی که‌یک نفر در حقش ظلمی‌ کرده، راحت او را بخشیده و گذشت کرده، برای همین به اسم غفور و توّاب نزدیک شده است. عقده و کینه در دلش نگه نمی‌دارد، از کسی دل چرکین نیست و راحت رد می‌شود. مردم به این طور آدم‌ها می‌گویند پخمه و ساده لوح! همان‌گونه که به پیامبر (صلی‌ الله علیه و آله و سلّم) هم می‌گفتند خیلی آدم ساده لوحی است. خود پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلّم) هم می‌فرمود: «مؤمن به خاطر ایمانش به سادگی و ساده‌لوحی متهم می‌شود». در حالی‌که این عین زیرکی است. وقتی کسی راحت رد می‌شود و عبور می‌کند، کوچک و ساده‌لوح نیست، وقت‌های آن‌چنانی، سخت‌گیری‌ها، بخل‌ها و حساب‌کشی‌های آن‌چنانی از افراد ندارد، این آدم زود شبیه خدا می‌شود. اما کسی که مدام حساب‌کشی، سوال و ریزبینی می‌کند و مدام به دنبال قصد و غرض در رفتار دیگران است، نمی‌تواند به شکلی جدی به سمت تخلّق به اخلاق الهی حرکت کند. این آدمی است که کوچک می‌ماند، ریز می‌ماند، شبیه هم نمی‌شود، تقربی هم ندارد و نه تنها جزء مقربین  نیست بلکه جزء ملعونین می‌شود؛ یعنی جزء چه کسانی است؟ کسانی است که دور هستند. چشم‌های محدود بین ما از درک وجود بی‌نهایت خداوند عاجز است  ای کسی که چشم از دیدن او باز می‌ماند و چشمها نمی‌توانند او را ببینند. چرا چشم‌ها نمی‌توانند خدا را ببینند؟ زیرا او وجود بی‌پایان است و چشم، قادر به دیدن بی‌نهایت نیست. چشم فقط چیزهای محدود را می‌بیند. آن هم بعضی چیزها را، آن هم از نظر طول موج، موج‌ها و رنگ‌های بین قرمز تا بنفش را. نه مادون قرمز را می‌تواند ببیند و نه ماوراء بنفش را. گوش هم همین طور، بین 20 تا 20 هزار فرکانس را می‌شنود، نه زیر 20 فرکانس را می‌شنود و نه بالای آن را. بشر محدود است. خدایی که با چشم دیده شود، خدا نیست جسم است و جسم محدود است. اگر خدا با چشم دیده شود، این خدا چند عیب دارد؛ ماده است و محدودیت دارد، تجزیه می‌شود و وابسته و محتاج است، و هزار عیب دیگر. زیبایی خداوند به این است که دیده نشود. «یَا مَنْ تَنْقَطِعُ دُونَ رُؤْیَتِهِ الْأَبْصَارُ = ای آن كه دیده‌ها همه از دیدنت فرو مانند» ملاک عزت و ذلت،‌ تقوای الهی است « یَا مَنْ تَصْغُرُ عِنْدَ خَطَرِهِ الْأَخْطَارُ، صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ وَ كَرِّمْنَا عَلَیْكَ = ای آن كه در برابر بزرگیِ تو هر چیز بزرگ دیگری ناچیز است، بر محمد و خاندانش درود فرست و ما را نزد خود گرامی بدار». خطر یعنی بزرگی، اَخطار یعنی بزرگ‌ها. یعنی در کنار تو بزرگی معنا ندارد. ما کوچکیم، اصلاً در کنار خدا چیزی معنا ندارد. یک خدای بی‌نهایت داریم و بقیه هم تجلیات او هستند. حضرت در ادامه دعا از خداوند می‌خواهد که او را عزیز کند و گرامی بدارد. این اوج خوبی است که انسان پیش خدا گرامی شود. گرامی ‌و عزیز کسی است که پیش خدا عزیز و گرامی ‌بشود و گرنه هر کس نزد غیر خدا گرامی ‌باشد، در واقع ذلیل و خوار است و مورد اهانت خداوند قرار می‌گیرد. در دعاهای ماه مبارک رمضان خواندیم که «لا تُهِنِّی بِکَرَامَةِ أَحَدٍ مِنْ أَوْلِیَائِکَ = خدایا من را با بزرگ کردن بنده‌های دیگرت کوچک نکن.» گاهی انسان کارش به جایی می‌رسد که خداوند در کنارش انسان‌های بزرگی قرار می‌دهد که او در کنار آن انسان‌های بزرگ، کوچک و ریز و حقیر می‌شود. می‌گوید: خدایا من طوری با تو درگیر نشوم که وقتی من را کوچک می‌کنی، بقیه را بزرگ کنی، بقیه می‌خواهند بزرگ باشند، باشند. اما من در قبال بزرگی دیگران تحقیر نشوم. گاهی وقت‌ها خداوند تبارک و تعالی در مورد بعضی از انسان‌های متکبری که نسبت به خلق خدا  بزرگی می‌کنند، از آستین غیبش آدم‌هایی را می‌آورد و بزرگشان می‌کند و این بزرگی باعث تحقیر و کوچک شدن آن آدم‌های متکبر می‌شود. به طور مثال خداوند حضرت ابراهیم (علیه السلام) را در مقابل نمرود قرار می‌دهد تا نمرود را له کند؛ یا با بزرگی موسی (علیه‌السلام) فرعون را خوار کند؛ یا با بزرگی پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم)، ابوسفیان، ابولهب، ابوجهل، منافقین و مشرکین را خوار ‌کند. بنابراین، ما اصولاً دو تا بزرگی داریم: یک بزرگی نزد خداست که حقیقت بزرگی است که اگر انسان نزد خدا عزیز و گرامی ‌بود، این عین بزرگی است، اما اگر نزد دیگران عزیز و نزد خدا ذلیل شد، این عین خواری است.  مبنای عزیز و گرامی ‌بودن، خداست. خاک بر سر کسانی که با معصیت خدا بخواهند نزد دیگران عزیز شوند! آقایی به خواستگاری خانمی رفته، دیده این خانم شرط‌های غیرمشروع می‌گذارد. برای این که دل این خانم را به دست بیاورد و با این خانم ازدواج کند. او معصیت خدا را می‌کند؛ یعنی با ذلت نزد خدا، می‌خواهد در دل این خانم جا باز کند. برای اینکه پیش دایی و عمو و فامیل خانم، عزیز شود، مجلس عروسی می‌گیرد که پر از معصیت خداوند است. خداوند هم کاری می‌کند که نه تنها در دل آن خانم جایی باز نمی‌کند، بلکه منفور او نیز می‌گردد. بعد از مدتی هم زندگی‌شان با معصیت به هم می‌ریزد. این، انسان را خوار و ذلیل می‌کند. یا این که خانمی می‌خواهد پیش آقایی، پیش همسرش، ‌غیر از آن طریقی که خدا می‌خواهد، عزیز شود. اما هیچ وقت عزیز نمی‌شود. چون عزیز کسی است که خدا عزیزش بکند. عزیز کسی است که با معیار‌های خدا عزیز شود. کسی که بخواهد با معصیت و فرار از خدا و با خباثت، با رذیلت ها، بد جنسی، حسادت، تکبر، نخوت، فخر فروشی، چشم و هم‌چشمی، با ثروت و تجملات عزیز شود، باید بداند این‌ها او را عزیز نمی‌کنند. بسیاری از ثروتمندان هستند که دائماً برای اطرافیانشان هزینه می‌کنند، اما همان اطرافیان برای آنها طلب مرگ می‌کنند تا بقیه پول‌هایشان را نیز بالا بکشند. این افراد محبوب و عزیز نیستند. لذا می‌گوییم: «و لِلّهِ العِزَّه و لِلرّسولِه و لِلمُؤمِنین = عزت، تنها برای خدا، رسول خدا و مؤمنین است.» انسان از طریق تقوا و ایمان به عزت، بزرگی، شکوه، عظمت و محبوبیت دست می‌یابد. «إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ سَیَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدًّا = به درستی کسانی که ایمان آورده و کارهای شایسته کرده‌اند، خدای رحمان برای آنها محبتی قرار خواهد داد.»(سوره مریم، آیه96) خانمی نزد پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلّم) آمد و عرض کرد می‌خواهم شوهرم بیشتر دوستم داشته باشد، پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلّم) به او فرمودند: نماز شب بخوان. خانم‌ها الان برای محبوب شدن نزد همسرانشان چه کار می‌کنند؟ به خاطر نادانی‌شان، کارهایی انجام می‌دهند که روز به روز منفورتر می‌شوند و روز به روز علاقه‌ی شوهر به آن‌ها کمتر می‌شود. اگر انسان مودّت می‌خواهد، باید به کانون مودّت نزدیک شود. اگر محبوبیت و عزت می‌خواهد از طریق قانونی، آن عزت را به دست می‌آورد، از طریق شرعی و درست. «قَد جَعَلَ اللَّهُ لِكُلِّ شَیءٍ قَدرًا =خدا برای هر چیزی اندازه‌ای قرار داده است.» (سوره طلاق،‌ آیه 3) انسان با ظرفیت،‌ مهربانی،‌ گذشت و بزرگواری عزیز می‌شود؛ نه با کوچک کردن، تحقیر کردن، تمسخر، تحدید، زورگویی، حسادت، تنگ نظری و حذف دیگران. پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلّم) نفرمود برو آرایش کن، لباس آن‌چنانی بپوش، چنین و چنان کن تا عزیز بشوی. بلکه فرمودند: اگر می‌خواهی پیش شوهرت عزیزتر بشوی، نماز شب بخوان. این خیلی حرف بلند و حکیمانه‌ای است. «وَ ما رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَ لکِنَّ اللهَ رَمى رما= این شما نبودید که تیر افکنید بلکه خدا بود.» (سوره انفال،‌ آیه 17)  برای ایجاد محبوبیت در دل دیگران،‌ ما کاره‌ای نیستیم،‌ محبوبیت فقط از آن خداست. در دعای روز شنبه می‌خوانیم «لا تُوحِشَ بِی أَهْلَ أُنْسِی= کسانی را که به من انس‌ گرفته‌اند از من وحشت‌زده نکن» خدایا کاری کن که خانواده من و کسانی که به من انس گرفته‌اند از من وحشت‌زده نشوند و من منفور آن‌ها قرار نگیرم. غیر از خدا کسی نمی‌تواند این کار را بکند. کسی نمی‌تواند خودش برای خودش عزت و محبوبیت ایجاد کند، این کار ما نیست، ما منشأ اثر نیستیم. این یک قاعده فلسفی است: «لا مُؤَثِّرَ فِی الوُجود إلّا الله = در عالم وجود، هیچ تأثیرگذار و فاعلی جز خداوند نیست.» اگر انسان در مسیر خدا حرکت کند، تقوایش را حفظ کند، به دستورات خدا التزام داشته باشد، می‌بیند که خداوند چگونه راضی می‌شود و او را محبوب‌تر، عزیزتر و بزرگ‌تر می‌کند. اما اگر کسی بخواهد بدجنسی کند، کسی را تحقیر کند یا کنار بزند تا خودش عزیزتر بماند، خداوند چنین راهی را قرار نداده. همه عزت و کرامت به دست خداست. اگر کسی نزد خدا عزیز شود، نزد بندگان نیز عزیز می‌شود؛ اما اگر کسی نخواهد این راه را طی کند و توجه نداشت که خدا دوستش داشته باشد، برایش این جزء آرمان‌ها و آمال‌ها و آرزوهایش نبود، برایش مهم نبود که از چشم خدا بیفتد، این فرد، نزد خلق خدا هم خوار و ذلیل می‌شود. انسان باید مراقب باشد که مبادا از چشم خدا بیفتد. در مسیر راه انسان، آزمایش‌ها و امتحان‌های زیادی قرار می‌گیرد. اگر انسان فقط به فکر این باشد که از چشم دیگران نیفتد، عزیز نمی‌شود. اگر شیطان در پاسخ به دستور خداوند، در مقابل انسان سجده کرده‌ بود، پیش خدا عزیز می‌شد یا رانده می‌شد؟ اما او مقاومت کرد، حسادت ورزید و این حسادت او را رانده کرد. انسان‌هایی بودند که حسادت را کنار گذاشتند و نزد خداوند بزرگ شدند. خداوند رحمت کند مرحوم علامه را! می‌فرمودند چرا حضرت عبدالعظیم را عبدالعظیم الحسنی (علیه السلام) می‌گوییم؟ چون جزء اولاد امام حسن (علیه السلام) بودند. یک تعدادی از اولاد امام حسن (علیه السلام) بعد‌ها در نسل‌های بعدی،‌ یعنی فرزندان امام سجاد، امام باقر، امام صادق، امام کاظم، امام رضا و امام جواد (علیهم السلام) حسادت می‌کردند. حضرت عبدالعظیم الحسنی (علیه السلام) می‌آید و این حسادت را می‌شکند، خدا امامان را عزیز کرده و امام قرار داده، ما باید برویم نزد ایشان و عرض ارادت کنیم، بگوییم ما را بپذیرید. چرا در مقابل این بزرگان مقاومت می‌کنید؟ حضرت عبدالعظیم (علیه السلام) نزد امام (علیه السلام) می‌رود و می‌گوید: آقا آمدم عقائدم را به شما عرضه کنم تا شما ایمان من را تأیید کنید، بعد هم می‌گوید من شهادت می‌دهم شما امام من هستید. همین باعث می‌شود که نزد خدا و ائمه (علیه السلام) بزرگ ‌شود. آنقدر بزرگ می‌شود این شخصیت که درباره او آمده است: «مَن زارَ عَبدُالعَظیم کَمَن زارَ الحُسَین بِکَربَلا= هر کس حضرت عبدالعظیم (علیه السلام) را در ری زیارت کند، مانند این است که حضرت حسین (علیه السلام) را در کربلا زیارت کرده باشد.» چرا؟ چون حسادت را کنار گذاشت.  ما باید دنبال راه باشیم. اگر می‌خواهیم نزد خدا گرامی‌ باشیم، باید به این آیه مبارکه پای‌بند باشیم که: «إنَّ أکرَمَکُم عِندَاللهِ أتقیکُم= همانا گرامی‌ترین شما نزد خدا باتقواترین شماست.»(سوره حجرت، آیه 26) اگر بخواهی خودت را برای خودت درست کنی، با غیبت کردن از دیگران، تهمت زدن، دیگران را دور کردن، دیگران را حذف کردن و نان دیگران را قطع کردن، انسان عزیز نمی‌شود. محال است انسان عزیز بشود، محال، محال، محال است. خداوند برای هر چیز، قدر و اندازه و طریقی قرار داده است. پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلّم) فرمود: هر چیزی راهی دارد. آدم برای رسیدن به مقصد، باید راه درست را برود. شیطان اگر عرضه داشت، خودش را پیش خدا عزیز می‌کرد. شیطان دید حضرت آدم (علیه السلام) آمده، ترسید یک تازه وارد جایش را بگیرد. گفت من جلوی این کوتاه نمی‌آیم. می‌خواست عزت و بزرگی‌اش حفظ شود! اما خوار شد. اینکه کسی نمی‌تواند دیگری را تحمل کند، یک فکر شیطانی است. کینه گرفتن از دیگران، حسادت ورزیدن و دل چرکینی، نقشه‌های بد برای آدم‌ها، همه افکار شیطانی هستند و اثر منفی این رذیلت‌های اخلاقی به خود فرد برمی‌گردد. لذا قرآن می‌فرماید: «مکر بد، جز به اهلش برنمی‌گردد، اگر آدم مکر کند، به خودش برمی‌گردد. خودش ذلیل و خوار می‌شود.» خدا کند آبرویمان پیش خدا نرود حضرت سجاد (علیه السلام) در فراز دیگری از این دعا عرضه می‌دارد: «یَا مَنْ تَظْهَرُ عِنْدَهُ بَوَاطِنُ الْأَخْبَارِ، صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، وَ لَا تَفْضَحْنَا لَدَیْكَ = ای آن كه خبرهای پنهان پیش تو آشكار است، بر محمد و خاندانش درود فرست و ما را نزد خود رسوا مكن» برای خداوند باطن و پوشیدگی معنا ندارد. همه چیز برای خدا ظاهر است. او «بِکلِّ شیْءٍ محِیط» (سوره فصلت،‌ آیه 54) است.   چقدر زیباست این فراز: «خدایا ما را پیش خودت ضایع نکن!» یک موقع انسان می‌گوید: خدایا تو عالم اسرار و نهان و آشکاری! ما را پیش مردم مفتضح نکن، در مناجات شعبانیه می‌گوییم «فَلا تَفضَحنی یَوم القیامَه عَلی رُئُوسِ الأشهاد= خدایا من را در مقابل مردم رسوا نکن.» حرف خیلی بلند است. اینجا می‌گوید: « خدایا تو که باطن و ظاهر من را می‌دانی، هیچ چیز از من نزد تو مخفی نیست، من را پیش خودت مفتضح نکن!» آن‌قدر این خدا مهربان و بزرگ است که امام سجاد (علیه‌السلام) چنین طمعی به او دارد. این‌گونه خدا را شناخته است. حضرت این‌طور به ما می‌آموزد که رسوا نشدن نزد مردم یک درجه از خداشناسی است، اما درجه بالاتر شناخت این است که انسان بفهمد رسوایی و عزت به دست خداست و با این شناخت از او می‌خواهد که او را نزد خودش نیز رسوا و مفتضح نکند. چقدر درجات خداشناسی با هم فرق دارند! هر قدر انسان با این وجود بی‌نهایت سر و کار دارد، نوع خواسته‌هایش هم متنوع و کامل‌تر و بزرگ‌تر است. هر چه شناخت و معرفت و تکیه‌اش به وجود لایتناهی بیشتر می‌شود، منش و شخصیتش نیز بالاتر است. برای همین است که آدم‌ها را می‌شناسند و کنار این خدا شاد و آرام هستند. در کنار خلق، ممکن است بخور بخور و بدزد و ببر باشد اما در کنار خدا این نگرانی‌ها نیست. یکی از دوستان می‌گفت: کنار یک حلیمی ‌ایستاده بودیم، چهار جوان سوار بر ماشین‌شان گفتند که آقا کمی حلیم بده ما بخوریم، آقا هم چهار ظرف حلیم برایشان ریخت،‌ گفتند در ماشین میخوریم، گفت: اشکالی ندارد. گفت حلیم را که خوردند، گاز را گرفتند و رفتند. به او گفتم شماره‌اش را بردارم به پلیس زنگ بزنم، گفت: نه بابا خوردند که خوردند، بالاخره روز قیامت یک چیزی از ما کم می‌شود یا نه؟ ‌یک چیزی هم برای قیامت ما بماند.  ببین آدم چقدر آدم می‌شود. مگر می‌شود از این آدم چیزی دزدید؟ اگر بدزدند به نفع او دزدیده‌اند. اگر کسی غیبتش را می‌کند به نفع اوست. اگر کسی او را مسخره و تحقیر کرد به نفع اوست. آدمی ‌که خدا را کنار خود دارد، هیچ کارش نمی‌توانی بکنی. هر بدی‌ای که به او کنی، در واقع به او خدمت کرده‌ای. هر ضربه‌ای به او بزنی، بزرگش کرده‌ای. آدرم باید مکانیزیم دستگاه خدا را بشناسد که اشتباه عمل نکند. چقدر خوب است آدم چنین خدایی را کنار خود داشته باشد.  چنین خدایی هرگز هیچ آسیبی نمی‌بیند. هیچ چیز از او کم نمی‌شود. هم در دنیا خوب، شاد، عزیز و مطمئن است و هم در آخرت. ندیدن خداوند متعال با چشم و ایمان آوردن به او امری غریب نیست؛ چرا که حقایق بسیاری از هستی را که چاره‌ای از تصدیق آن‌ها نداریم، هرگز با چشم رؤیت نمی‌کنیم. ما در دنیا به بسیاری از چیزها اعتقاد داریم اما با چشم هم آن‌ها را نمی‌بینیم. عقل، شعور، ترس، اضطراب، امید، ناامیدی، عشق، نفرت، حقایق کلی عالم، آیا اینها دیدنی است؟ اینها حقایق کلی هستند که ایمان هم به آن‌ها داریم و چه بسا اگر دقت کنیم قسمت عمده‌ی پایه‌های زندگی انسانی بر واقعیت‌های عقلانی باشد. زندگی انسانی بر اساس سلسله اموری است که این امور هیچ کدام دیدنی نیستند. مردانگی، صداقت، شرافت، اخلاق و بزرگواری،‌ هیچ یک با چشم دیده نمی‌شوند. پس قسمت اعظم زندگی دنیایی ما، بر اساس اموری است که قابل رؤیت و محسوس نیستند. این حس‌گرایی خیلی مهم است که انسان می‌خواهد ملموس و محسوس کند و این چنین نیست که بتوان هر چیزی را بر اساس حواس ظاهری دریافت کند. کتاب‌های جهان همگی با عقل انسان رابطه دارند. با او سخن می‌گویند و هرگز چیزی را به چشم و گوش ارائه نمی‌کنند. کتاب‌ها را می‌خوانید، علم‌تان زیاد می‌شود، اما آیا عملت را نیز که زیاد شده، نشان می‌دهد؟ خیر. ابزار فهم جملگی قواعد علمی، عقل محض‌ است. شناخت اخلاق مردمان و حالات روحی آنان، با عقل خاص قابل فهم‌اند و هرگز با چشم نمی‌توان به آن پی برد. بزرگی و کوچکی، عظمت و حقارت موجودات امری نسبی است. ممکن است بسیاری چیزها که از نظر بعضی مهم و بزرگ است، از نظر ما کوچک و حقیر باشد و هر کس به هر مقدار دارای عظمت و قدرت باشد، در برابر بسیاری از حوادث و واقعیات به عجز و ناتوانی می‌رسد و چاره‌ای جز تسلیم ندارد. بهلول به‌ هارون الرشید گفت: اگر یک قطره بول در مجرای بول تو گیر کند چه کار می‌کنی؟ گفت: نصف مملکتم را حاضرم بدهم که قطره در بیاید، زیرا آدم را می‌کشد. گفت: اگر یک قطره آب در گلویت گیر کند؟ گفت: نصف مملکتم را می‌دهم. گفت: ای ‌هارون یک مملکت که به دو تا قطره‌ی پست و ناچیز بند است، پس چرا اینقدر تکبر و غرور برایت آورده است؟! این حکومت تکبر کردن دارد؟!  آدم هر چقدر بزرگ باشد، خدا با یک چیزهایی خوارش می‌کند. فیل را نگاه کنید با آن عظمت، دشمنش یک مورچه است. خداوند یک مورچه را فرستاد که توانست یک فیل را بکشد. آنقدر سرش را به در و دیوار و این طرف و آن طرف زد تا نابود شد. چنان که نسل انسانی در مقابل دستگاه تکوینی عالم، غیر از اینکه رابطه‌ها را شناخته و خود را بر حسب آنان تطبیق داده، کار دیگری از او ساخته نیست. خدا یک سلسله مقررات تعیین کرده تا ما خود را با آن هماهنگ کنیم، تا بتوانیم زندگی‌مان را بر مبنای آن اداره کنیم و غیر از این هم کاری از ما ساخته نیست.  اما به هر حال و به هر جا که برسد، عاقبت در مقابل ناملایمات، چاره‌ای جز تسلیم خاضعانه نخواهیم داشت. کسانی که در مقابل ناملایمات،‌ خیره‌سری و مقاومت می‌کنند،‌ خودشان له می‌شوند. لذا امیرالمومنین علی (علیه السلام) فرمود: «إذا لَم یَكُنْ ما تُرید فَأَرِدْ مَا یَكُون = اگر اوضاع آن طوری که تو می‌خواهی نیست، پس آنی را بخواه که هست» چون این طور دیگر له نمی‌شوی و فرمود: مؤمن مثل یک گیاه نرم است، وقتی باد می‌آید به هر طرف که باد بیاید او می‌تواند انعطاف نشان بدهد و هرگز نمی‌شکند؛ اما آدم‌های منافق مانند چوب خشک‌ هستند، در مقابل طوفان و باد مقاومت می‌کنند و می‌شکنند.  هیچ بزرگی نیست مگر آنکه در پیشگاه خداوند خرد و ناتوان است و هر مهمی‌ در کنار او ناچیز است.  اگر این خدا بنا را بر این بگذارد که کسی را تحقیر کند و پرده از اسرار او بردارد، برای او هیچ مخفی‌گاهی نیست. خدا نکند که کسی را رسوا کند. خداوند می‌فرماید: من دو جا خنده‌ام می‌گیرد، وقتی که می‌خواهم کسی را عزیز کنم و بقیه تلاش می‌کنند تا او را ذلیل کنند، او را بزرگ می‌‌کنم، دیگر جایی‌که بخواهم کسی را ذلیل کنم و بقیه تلاش ‌کنند او را عزیز کنند. عزت و ذلت دست خداست. انسان به هر کجا بگریزد برای اینکه آبرویش را جمع کند، رسوا می‌شود و نمی‌تواند فرار کند. هیچ مانعی نمی‌تواند او را از این نصیب حتمی کنار بزند؛ زیرا با تقدیر الهی هیچ تدبیری سود نمی‌دهد. تدبیر و قضا و قدر الهی را نمی‌توان با نقشه از بین برد یا خنثی کرد. لذا امام (علیه‌السلام) بعد از آنکه بزرگ‌ترین قدرت‌ها را در مقابل خداوند، کوچک دانست و کوچک و بزرگ را در آن افق، بی‌معنی معرفی کرد، با درود بر پیغمبر (صلی‌ الله علیه و آله و سلّم) از خداوند درخواست نمود که با ما با ستاریت خود معامله کند و پرده اسرار را کنار نزند. خداوند شرم دارد دعای بین دو صلوات را اجابت نکند در مورد صلوات‌هایی که وسط دعا‌ها می‌آید، قبلاً هم عرض کردیم که این صلوات، صلوات اسم اعظم است. در روایت داریم که اگر دعایی بدون صلوات برود، فایده ندارد و اگر دعایی همراه صلوات اول و آخر و وسط دعا باشد، خداوند حیا می‌کند از این که آن دعا را رد کند زیرا می‌فرماید اول و آخرش که صلوات بود را پذیرفتیم، وسط آن را هم می‌پذیریم. برگرفته از مباحث «شرح صحیفه سجادیه» 

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 6814
زمان انتشار: 26 آوریل 2017
| |
«ظالم» چه رییس جمهور باشد و چه هر مقام دیگر، حتی همسر انسان، نشانه هایی دارد

خانواده آسمانی (467)؛ 96/1/31

«ظالم» چه رییس جمهور باشد و چه هر مقام دیگر، حتی همسر انسان، نشانه هایی دارد

انواع ظلم وجود دارد. مثل ظلم به مردم، ظلم به خدا، ظلم به اهل بیت (علیهم السلام) ، ظلم به محیط زیست، ظلم به حیوانات، ظلم به خود و.......اما بعضی افراد عامل ظلم دیگران می شوند. مثل رای دادن نادرست و اشتباه به کسی که لایق مقامی نیست.

یکی از علامت های ظالم این است که از ظالمی پشتیبانی کند. پیامبر اکرم می فرماید: «یُظاهِرُ الظَّلَمَةَ= از ستمگران پشتیبانى مى كند». یعنی اگر کسی در دولت، محیط خانه، کار، محله، یا هر جای دیگر به هر دلیل ظلم کند، اگر از او طرفداری کنید، ظالم هستید. نظام اجتماعی، نظامی است که نظم می خواهد، رئیس و مرئوس و حاکم و محکوم می خواهد. یعنی باید کسی باشد که همیشه تصمیم نهایی را بگیرد. حضرت علی (علیه السلام) در نهج البلاغه می فرماید: «وإنَّهُ لابُدَّ لِلنّاسِ مِن أمیرٍ؛ بَرٍّ أو فاجِرٍ= بدرستی که مردم باید حاکمى داشته باشند، نیکوکار باشد یا بدکار». از نظر امیرالمومنین یک پادشاه بد، بهتر از پادشاه نداشتن است. چون نبودش باعث هرج و مرج و ظلم بیشتر می شود. یک پادشاه بد می تواند نظم و تعادل ایجاد کند، حتی اگر ظالمانه باشد. پس مردم نیاز به امیر دارند. یعنی همیشه آنجایی که پای جامعه وسط است، حالا این جامعه می تواند جامعه دو نفره باشد. مثل زن و شوهر یا جامعه ای سه نفره  مثل زن و شوهر و فرزند یا جامعه چند میلیون نفره. همیشه به یک نفر احتیاج است که تصمیم نهایی را بگیرد و حرف آخر را در اجتماع بزند تا جامعه از بی نظمی، اختلاف، هرج و مرج به دور باشد. این سیستم فطری و طبیعی نظام خلقت است. انتقام الهی از شخص ظالم بسیار سخت است. اگر ذره ای ظلم همراه انسان باشد و با خود از دنیا ببرد، در آخرت گرفتار خواهد بود. قرآن کریم اشاره می کند: «فَمَن یَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَیْرًا یَرَهُ* وَمَن یَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرًّا یَرَهُ[1]= پس هر کس به سنگینی ذره ای عمل خیری کرده باشد، آن را می بیند *و هر کس به سنگینی ذره ای عمل شری کرده باشد، آن را خواهد دید». ظالم سه علامت ویژه دارد که عبارتند از: بر زیر دست خود غلبه دارد، از مافوق اطاعت نمی کند و از ظالم حمایت می کند. سكوت در برابر فساد آنها و عدم قطع رابطه با ستمگران، شركت در گناه و عذاب آنها در قیامت است. پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) درباره علامت ظالم می فرمایند: «لِلظَّالِمِ مِن الرِّجالِ ثلاثُ علاماتٍ: یَظلِمُ مَن فَوقَهُ بِالمَعصیَةِ و مَن دُونَهُ بِالغَلَبَةِ و یُظاهِرُ الظَّلَمَةَ= ظالم سه نشانه دارد: با نافرمانی مافوق خود را به ستوه می آورد؛ به زیرْ دستِ خود زور می گوید؛ از ستمگران پشتیبانی می کند». یکی از لغزشگاه های انسان جایی است که اختیار به دست انسان می افتد. یعنی شخص قدرت انجام کاری را دارد و اجازه پیدا می کند در مورد دیگران تصمیم بگیرد. مثل مدیر بودن و رئیس بودن. به محض این که انسان در مقام برتری و علو قرار می گیرد، احتمال خطر و ظلم شروع می شود. چون زیردست پیدا می کند. حضرت می فرمایند: یکی از علائم ظالم این است که به زیر دست خود از طریق زور گفتن، غلبه می یابد و او را مقهور خودش می کند و  زیر دست او مجبور است از او اطاعت کند. داستان ظلم از اینجا شروع می شود. خداوند تبارک و تعالی در روابط زن و مرد می فرماید: مرد از جهاتی رئیس خانه است و زن باید اطاعت کند. ممکن است مرد اشتباه کند، ولی وقتی مسئولیت گردن یک نفر باشد، تعادل برقرار است. گاهی زن هم در خانواده باید حرف آخر را بزند و همه اعضای خانواده باید از او تبعیت کنند. این تعادل را خدا ایجاد می کند که کجا و چه  کسی حرف آخر را بزند تا نظم و حقوق برقرار شود و هرج و مرج در زندگی پیش نیاید. متأسفانه چیزی که امروزه در خانواده ها خیلی اتفاق می افتد، این است که برخی مردها ضعیف و مفت خور و سوء استفاده‌ گر شده اند. مثلا خانم می رود به سر کار، کارمند است یا مغازه دارد یا کارهای دستی در خانه انجام می دهد. خیاطی می کند و مرد کم‌کم خود را از زیر بار مسئولیت و تأمین نفقه کنار می کشد. گاهی نه‌تنها کنار می کشد، بلکه می گوید پولت هم مال من است. این هم نوعی ظلم محسوب می شود. نگاه اسلام این گونه نیست. اسلام با حفظ مسئولیت در خانواده تعادل برقرار می کند و می گوید یک نفر باید حرف آخر را بزند و تصمیم بگیرد. بنابراین، مسئولیت های مرد و زن هر کدام مجزا تقسیم بندی شده است. گاهی باید در شرکت، مسجد، هیئت، بسیج و .. یک نفر حرف آخر را بزند. ممکن است آن که حرف آخر را می زند، قوی ترین شخص نباشد. اما به هر دلیل، به حق یا ناحق او فعلا رئیس است. همه هم باید از او اطاعت کنند تا تعادل و نظم برقرار باشد. نظم و حفظ وحدت خیلی مهم است. چون هیچ ظلمی بالاتر از بی نظمی، نافرمانی و هرج و مرج نیست و هیچ معصیتی هم بالاتر از این وجود ندارد. حالا اگر آن شخصی که قرار است حرف آخر را بزند، در جایگاهی قرار بگیرد که بتواند ظلم کند، خیلی خطرناک است. مثل پدر خانه که همه باید حرفش را گوش کنند. پس باید حکمی ندهد و تصمیمی نگیرد که ظالمانه باشد. پس مواظب باشید اگر می خواهید دستوری بدهید یا تصمیمی بگیرید در هر موقعیت و رابطه‌ای مثلاً در مهمانی، عروسی، مسافرت، جابجایی خانه، خرید، از سر قلدری و زورگویی نباشد. این خیلی خطرناک است. عاقبت علو و برتری جویی، سقوط در جهنم است علوّ یعنی برتری جوئی بر دیگران. قرآن کریم نیز می فرماید: «تِلْكَ الدَّارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُهَا لِلَّذِینَ لَا یُرِیدُونَ عُلُوًّا فِی الْأَرْضِ وَلَا فَسَادًا[2]= این سرای آخرت را  برای کسانی قرار می دهیم که اراده برتری جویی در زمین و فساد را ندارند». یعنی بهشت مختص کسانی است که در دنیا خیال و آرزوی علو و برتری ندارند. در وجودشان این حس نیست که من رئیس باشم، برتر باشم، حرف آخر را بزنم. با پز دادن با خودکار، لباس، پرده خانه، قیافه، انگشتر به دیگران، به دنبال برتری جویی نیست. نمی خواهد دل کسی را بسوزاند یا آنها را کوچک کند. بعضی افراد هم از این که زیر دست داشته باشند، حرفی بزنند و دیگران اطاعت کنند، خوش شان می آید. این همان سقوط انسان به جهنم است.  اگر کسی رئیس شد و از ریاست لذت برد، جهنمی می شود. امام صادق علیه السلام می فرماید: «مَن طَلَب الرئاسةَ هَلَكَ= کسی كه دنبال ریاست باشد، هلاك می شود». زنی که در خانواده دنبال زن سالاری است، به خاطر این که مادرش همیشه در خانه حرف آخر را می زد، فکر می‌کند او هم باید حرف آخر را بزند. یا مردی که همیشه دنبال مردسالاری است، چون پدرش وقتی حرفی می گفت همه قبول می کردند، او هم فکر می‌کند باید این گونه باشد. اینها همه جهنمی می شوند. صرف لذت از این کار برای انسان جهنم می آورد. حضرت آیت الله حائری شیرازی در یکی از کتاب های اخلاق شان نوشته بودند: اگر فقیری در آرزویش این باشد که من یک زمانی پولدار شوم و به گداهای دیگر پز بدهم، این جهنم دارد. بنابراین، کسی که در ذات خودش از ریاست، مدیریت و بالا بودن کیف می کند، باطن وحشتناکی دارد. چون اراده ی علوّ دارد. این با قاعده «هوأنت=اوتویی» سازگار نیست. «هوأنت» یعنی آدم ها را مثل خودمان ببینیم و دوست شان داشته باشیم. پس ریاست امری است که باید حتماً امضای خدا زیرش باشد. یعنی خدا بگوید که مثلا در خانه، چه کسی حرف آخر را بزند. اگر بنا شد مرد به عنوان رئیس خانواده حرف آخر را بزند، نباید سوء استفاده کند. مرد باید مردانگی خودش را حفظ کند، زن هم زنانگی خودش را. هر کدام بخواهند جای خودشان را عوض کنند، گرفتار جهنم می شوند. یعنی درحال سقوط از صراط مستقیم هستند. پس ظالم شدن کار خیلی سخت و حساسی است. ما با ظالم شدن فاصله زیادی نداریم. این طور نیست که وقتی می گوییم «ظالم»، فقط صدام، هیتلر و... به ذهن تان بیاید. بلکه خود ما به عنوان معلم که در کلاس رئیس هستیم، می توانیم ظالم باشیم. گاهی کسی تا وقتی که کارمند است، منظم، قانون مدار و عدالت محور است، اما رئیس که می شود، خودش همان کارهایی را می کند که از رئیس های قبلی انتقاد می کرد. یا برخی انقلابی های نظام، سالها علیه ستم شاهی جنگیدند و در زندان شکنجه شدند، اما الان که نماینده مجلس، وزیر و ... شده اند، به زیردستان خود ظلم می کنند. اینها تعادلشان به هم خورده است. پس بدانیم که الآن ما بر روی صراط هستیم. صراط پلی است که به قول امام خمینی ره یک سرش در دنیاست و یک سرش بهشت، اما خیلی ها در این مسیر که گاه از مو باریکتر و از شمشیر تیزتر است، به جهنم سقوط می کنند. یکی از چیزهایی که تعادل انسان را در صراط مستقیم الهی به هم می زند، رئیس بودن است. فرقی نمی کند، کجا باشد، خانواده، مسجد، هیئت، در نظام یا هر جای دیگر، همین که منصبی باشد و شخص زیر دست داشته باشد، در اینجا احتمال ظالم شدنش خیلی زیاد است و خطرناک است. امروز فرزندان زیادی در کشور ما به والدین‌شان ظلم می‌کنند. چون می‌دانند پدر و مادر نازشان را می‌خرند. فرزندسالاری بیماری حادی است که امروز در کشور ما وجود دارد. توقعات بی جا، انتظارات بی جا، قهر، غرزدن، اذیت کردن، اینها همه ظلم محسوب می شود. بچه ای که پدر و مادرش را ناراحت کند یا بر آنها غلبه کند، جهنمی است. از جاهایی که امروزه به مردم ظلم می کنند بانک ها هستند. می گویند: اگر وام می خواهی، همین درصد را که من می نویسم امضاء کن. فلان درصد باید سود بدهی. ضمانت های گوناگون می گیرند و چون شخص گرفتار است وادار می شود با پرداخت سودِ خیلی کلان وام را بگیرد. این هم ظلم است. دومین نشانه ظالم عبارت است از: «و مَن فَوقَهُ بِالمَعصیَةِ= و به زیر دستش با چیرگى بر او ستم مى كند». آدم هایی که زیردستند و اطاعت مافوق شان را نمی کنند، اینها هم ظالم اند. مثلا کارمند است اما تخلف می کند، از زیر کار در می رود، به دروغ برای خودش اضافه کار می نویسد، این هم ظلم است. از نمونه های دیگر ظلم در خانواده این است که زن از شوهر اطاعت نمی کند. شوهر می گوید: فلان جا نرو، خانه فلانی نرو، به فلان کس زنگ نزن و ... اما زن تخلف می کند. او هم ظالم است. یا فرزند به پدر و مادرش ظلم می کند. پدر و مادر خط قرمزهایی را مشخص می کنند. اما فرزند آن خط قرمز ها را می شکند. اینها علامت های ظالم است. انسان این گونه جهنمی می شود. ظلم در جامعه این است که افراد قوانین کشوری، بین المللی، دولتی، راهنمایی و رانندگی را رعایت نکنند. چرا باید با ظلم مبارزه کرد؟ حضرت علی (علیه السلام) فرمودند: «الظَّالِمِ والمظلوم کلاهما فی النار= ظالم و مظلوم هر دو در جهنم هستند». ما مظلوم داریم که به خاطر ظلمِ به او، بهشتی می شود. یعنی در اینجا ظالم به نفع مظلوم کار می کند. گاهی ظالم امتیاز می گیرد و بهشت می‌رود.یعنی آنجایی که مظلوم می‌تواند حقش را بگیرد، اما به دلایلی از جمله حیا، خجالت کشیدن، ترس و ضعف نفس حقش را نمی‌گیرد و  در مقابل ظالم سکوت می کند و اجازه ظلم به او می دهد. اگر فرزند خانه هستی، پدرت اگر در خانه ظلم می کند، باید از مادرت طرفداری و پشتیبانی کنی. اگر مادرت ظلم می کند، باید به مادر تذکر داد که این کار را نکند. با خواهش، چاپلوسی، محبت و بوسه بر دستانش اجازه ندهد که او تجاوز کند. نوع دیگر ظلم ها، ظلم های بالاتری هستند. مثل ظلم طاغوتیان و مستکبرین که امروزه در سطح جهان دیده می شود. وظیفه شما این است که با آنها بجنگید. باید با ظلم به هر شکلش جنگید و مبارزه کرد. با حضور در راهپیمایی، نوشتن پلاکارت. اگر کسی بگوید به من ربطی ندارد که چه بر سر مردم مظلوم آفریقا، غزه، لبنان، افغانستان، عراق، سومالی، یمن و ... می آید، او در جنایت ظالمان سهیم است و روز قیامت او را با همان جنایت کارها محشور می کنند. چون به فعل آنها راضی بود و هیچ اقدامی نکرد.  سکوت، شراکت در ظلمِ ظالم است. «اَلرَّاضِی بِفِعْلِ قَوْمٍ كَالدَّاخِلِ فِیهِ مَعَهُمْ[3]= آن كس كه به كار جمعیتى راضى باشد همچون كسى است كه در آن كار با آنها شركت كرده». وقتی به عمل کسی راضی باشید، مثل او هستید و با آنها هم محشور می شوید. یعنی مثل این است که خودِ شما آن ظلم را انجام داده اید. مثلا خانمی که به خاطر امر همسرش، عروسی های فاسد نمی رود، ولی دلش می خواهد برود، در نامه عملش می نویسند که آنجا شرکت کرده است. یا فرزندی که تحت فرمان پدر و مادر است و به ناچار به سوی خلاف نمی رود، ولی از خلافکارها خوشش می آید و تمایل به شرکت در ظلم و فسادهای جمعی آنها دارد، در نامه اعمالش می نویسند. پس منکر هر جا اتفاق بیفتد و شما به آن راضی باشید، یا دوستش داشته باشید، در نامه عملتان می نویسند. چون نیت شماست. پس اگر کسی به ظلمِ ظلمه راضی باشد یا سکوت کند، به پایش می نویسند. قرآن می فرماید: «وَ ما لَکُمْ لا تُقاتِلُونَ فی سَبیلِ اللّهِ وَ الْمُسْتَضْعَفینَ مِنَ الرِّجالِ وَ النِّساءِ وَ الْوِلْدانِ الَّذینَ یَقُولُونَ رَبَّنا أَخْرِجْنا مِنْ هذِهِ الْقَرْیَةِ الظّالِمِ أَهْلُها[4]= چرا در راه خدا و (در راه) مردان و زنان و کودکانى که (به دست ستمگران) تضعیف شده اند، پیکار نمى کنید؟ همان افراد (ستمدیده اى) که مى گویند: «پروردگارا! ما را از این شهر که اهلش ستمگرند، بیرون ببر!». یعنی هر جای عالم مستضعفی باشد و کسی راضی به ستم دیدن آنها باشد، در ظلم ظالمان شریک است. پس اگر انسان قدرت داشته باشد، باید ظلم را برطرف کند. امروزه چقدر دیده می شود جنایت هائی که در کشورهای اطراف ما صورت می گیرد. قربانی ها را نگاه کنید. چون جنگ هوای نفس است. ما در اسلام جنگ نداریم، اما جهاد داریم. جهاد جنگی است که در آن جوانمردی حکمفرماست و برای انسانیت و اهداف متعالی انجام می شود، نه برای ظلم و کشورگشایی. از این رو، قرآن می گوید شما چه تان شده که جهاد نمی کنید و جنگ نمی کنید علیه کسانی که مورد ظلم در دنیا قرار گرفته اند. انسان باید مظهر رحمانیت و رحیمیت خداوند باشد. راضی به ظلم ،گرسنگی، تنهایی، قحطی، غربت و گرفتاری هیچ کس نباشد و اگر می تواند، رفع ظلم کند. بنابراین، روحیه ی ضد ظلم داشتن، یک امر واجب الهی است. ما وظیفه ی دائمی مبارزه با ظلم داریم. باید همیشه هر جا ظلم است، با آن مبارزه شود. هرکس بنابر وسع خودش باید روح مبارزه با ظلم داشته باشد. امیرالمومنین هنگام شهادت شان به سیدالشهداء و امام حسن (علیهم السلام) می فرماید: «كُونا لِلظّالِمِ خَصْماً وَلِلْمَظْلُومِ عَوْنا = و دشمن ظالم و یاور مظلوم باشید». گاهی یاور مظلوم بودن به این است که سکوت کنی. مثل امیرالمومنین که 25 سال سکوت کرد یا مثل امام حسن علیه السلام که با معاویه صلح کرد. چون اگر دست به شمشیر می زدند، ظلم و فتنه بیشتر می شد. پس این که من باید تشخیص بدهم که کجا مبارزه با ظلم صورت بگیرد و به چه روشی باشد، خودش نوعی عقلانیت و فهم است که باید از خدا و معصوم کمک گرفت. مثل امیرالمومنین که 25 سال وزیر سه خلیفه ای بود که حق به خلافت آنها راضی نبود. خودش هم راضی نبود. ولی وزیر آنها بود و کمک شان هم می کرد. گاهی مبارزه با ظلم، جنگیدن است. مثل سیدالشهداء. انسان باید به شیوه اش خیلی دقت کند که کجا و چگونه باید عمل کند. [1] . سوره زلزال / آیه 8-7. [2] . سوره قصص/آیه 83. [3] . مجلسی، بحارالانوار، ج97، ص 460. [4] . سوره نساء/آیه 75.

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 6809
زمان انتشار: 24 آوریل 2017
| | | |
اصرار بر گناه از آفت های استغفار است

بحث استغفار؛ جلسه 5 ؛ 91/6/30

اصرار بر گناه از آفت های استغفار است

یکی از آفتهایی که خیلی خطرساز و خطرناک است این هست که انسان استغفار کند، اما با کمال پررویی،  با آگاهی، با بی ­ادبی، با قلدری روی کارهای اشتباهش اصرار داشته باشد. از یک طرف می‌گوید، خدایا ببخش. ولی روی اشتباهات و گناهان خودش هم اصرار دارد.

رابطه استغفار و اصرار بر گناه مثل آدمی است که حمام می‌رود، ولی در حمام هم آلوده است و استحمام هیچ تأثیری در زدودن آلودگی های او ندارد. این واقعاً مصیبت است. امام علی (علیه السلام) فرمود:« الاستِغفارُ مَع الإصرارِ ذُنوبٌ مُجَدَّدَةٌ  = آمرزش خواهى[ها] با وجود ادامه دادن به گناه، خود گناهانى تازه اند». استغفاری که همراه با اصرار بر گناه باشد، خودش یک گناه جدید است. یعنی خلاف مقصود حاصل شده تا از یک طرف می‌شویی از طرف دیگر آلودگی روی سرت می‌آید. وجود مقدس امام صادق(علیه السلام) فرمود:« المُقیمُ علَى الذَّنبِ و هُو مِنهُ مُستَغفِرٌ كَالمُستَهزئَ = كسى كه از گناه استغفار كند و باز به آن ادامه دهد، مانند شخص مسخره كننده است». باز وجود مقدس امام رضا (علیه السلام) فرمودند :« المُستَغفِرُ مِن ذَنبٍ و یَفعَلُهُ كَالمُستَهزئَ بربِّهِ= كسى كه از گناهى استغفار مى كند و باز آن را انجام مى دهد، مانند كسى است كه پروردگارش را ریشخند كند». اگر کسی با ما این کار را بکند چه حسی به ما دست میدهد؟ مثلاً یک نفر کاری را که خیلی بدمان می‌آید، انجام داده و آمده که از ما معذرت­ خواهی کند. بعد از معذرت خواهی دوباره آن کار را تکرار می کند. چه حسی به ما دست می دهد؟ مثلاً غیبت کرده، تهمت زده، آبروریزی و بی ­ادبی کرده، حال می‌خواهد استغفار و عذرخواهی کند و خیال دارد، آن کار را تکرار کند و شما می دانید که این عذرخواهی او واقعی نیست، چه حسی پیدا می کنید؟ اگر کسی بخواهد با خدا این کار را کند، یعنی خدا را مسخره کرده است. اینطوری خیلی بد است. چقدر خدا با ما مهربان است. صبر می‌کند. باز امام رضا(علیه السلام) فرمود: «مَنِ استَغفَرَ بلِسانِهِ و لم یَندَمْ بقَلبِهِ فَقدِ استَهزَأ بنفسِهِ = هر كه به زبانش آمرزش بخواهد و در دلش [از گناه خود ]پشیمان نباشد، خودش را ریشخند كرده است». تنفر و ترک گناه و پشیمانی از گناه، مهمترین مسئله در استغفار است آثاری که در استغفار وجود دارد زمانی کارسازند که انسان به درجه ی تنفر از گناه برسد و واقعاً منزجر شود و قلبش آلودگی ها را پس بزند. چیزی که در استغفار خیلی مهم است این است که شما «اقلاع» کنید. کلمه «اقلاع» خیلی مهم است «اقلاع» یعنی قلع و قمع کردن. «قلع» یعنی «کندن». اقلاع یعنی آدم از گناه بکَنَد و ادامه ندهد. اینجاست که آن اتفاقات خیلی مبارک برای انسان می‌افتد. در این باره از نبی اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) نقل شده: «خَیرُ الاِستِغفارِ عِندَ الله اَلاِقلاعُ وَ النَدَم = بهترین استغفار نزد خدا کندن و پشیمانی است». خداوند به قلب انسان نگاه می کند که واقعاً و قلباً پشیمانی و تنفر دارد یا نه؟ اگر از آن متنفر باشد، خیلی خوب است، زیرا انسان تا از گناه متنفر نشود، خطر جذب همیشه هست. اقلاع یعنی رابطه ­ات را با مرکز گناه قطع کنی. اقلاع یعنی بکَنی و هجرت کنی و سبک زندگیت را طوری تغییر دهی که آلوده نشوی. وقتی جایی کار حرامی هست. مادرت و پدرت گفت، یا خواهرت و برادرت و یا عزیزترین و نزدیکترین فرد به تو گفت:‌ برو. بگو: من نمیروم. می‌خواهد خوشش بیاید یا خوشش نیاید. می‌خواهد ناراحت شود یا ناراحت نشود. اگر برای ما قیمت و ارزشی قائل هستید به حرمت ما و به حرمت خدا گناه نکنید. در روایت داریم کسی که مداهنه کند خدا برایش عذاب میفرستد. با گناهکار مداهنه نکن و به صورتش نخند، اگر میدانی اینطوری هست، قوی باش. آقا ما دوستتان داریم فردا پاتختی تان هم می آییم. هدیه هم میخرید و به آنها تحویل میدهید. حتی حاضریم برای شام هم بیاییم، ولی برای مراسم نمی‌توانیم بیاییم. آنجا امام زمان نمی‌آید؛ فاطمه زهرا نمی‌آید؛ من هم نمی‌آیم. فرشته­ ها لعنت می‌کنند. ولی ما خیلی مداهنه می کنیم می گوییم، اگر نرویم فلانی از ما ناراحت می شود. اگر سر سفره به جای چلوکباب جلویت آشغال و کثافت بگذارند، واقعاً می خوری؟ باز هم می‌گویی اگر نخورم فلانی ناراحت می شود؟ او دارد به تو سم می دهد‏، عذاب می دهد، نمی گویی عجب آدم مزخرفی بود رفتم به جای شام، مثلاً جلویم کاغذ گذاشت، چوب گذاشت‏، گفت: بخور. واقعاً تو ناراحت نمی شوی؟ آیا رابطه ات را با او تنظیم نمی کنی؟ چطور اگر به طبیعت ما توهین شود. خیلی به ما برمی‌خورد، ناراحت می‌شویم. وقتی به فطرت ما توهین می‌شود، می‌گوییم: عیبی ندارد، بگذار توهین شود. وقتی به بخش خدایی مان توهین می‌شود، ما ماست­مالی می‌کنیم؛ شل هستیم؛ لالیم؛ ذلیل هستیم و بی­ شخصیت می‌شویم. خداوند غیور است؛ غیرت دارد به او برمی‌خورد که شما اینقدر لال هستید، وقتی در مقابل گناهان و معصیتها قرار می‌گیرید. این خیلی بی­‌حیایی و دریدگی است که آقا تو خانه ما بیا. من تو را (با نشاندن پای ماهواره و موسیقی و فیلم حرام و ...) به لجن میکشانم تو هیچ نگو و بایست، تا من تو را قشنگ به لجن بکشم. بگذار من در جهنم 10سال 50 سال 100 سال عذاب برای تو درست کنم؛ ولی تو هیچ چیز نگو. به خدا قسم اگر یک سیلی همانجا دَرِ گوشت بزند با او قهر می‌کنی. ولی متوجه نیستی که چند صد سال عذاب برای تو ذخیره می‌کند. ما متأسفانه متوجه نیستیم‏، به رویش می خندیم‏، بعد هزاران بلا در زندگی ما می ریزد. آن وقت می گوییم: نمی دانم چرا اینقدر بلا در زندگیم ریخته، چرا اینقدر مشکلات دارم، من چرا قساوت قلب پیدا کردم، من چرا حال خوشی ندارم، چرا اضطراب دارم. آنچه که قابل توجه هست این است، مداهنه از گناهانی است که کمتر کسی به آن آلوده نیست. (مداهنه = ماست مالی و سستی و روغن مالی کردن). کمتر کسی هست که در خودش شخصیت، قدرت و ایمان و تقوا ببیند که باج ندهد. ما نوعاً اهل مسامحه و مداهنه هستیم نوعاً روغن­ مالی و شیره ­مالی در زندگیمان داریم. آنوقت این گرفتاری هایی که سراغ ما می‌آید مال این هست که ما دین خدا و احکام الهی و ریاضیات روح و هندسه خلقت را شوخی می‌گیریم. شما وقتی هندسه خلقت را مسخره کنید، قضا و قدر هست و نتیجه آن را می‌گیرد. شما چاقو را بردار و مسخره کن و آن را روی دستت بکش. اگر به دستت بکشی، پاره می‌شود، خون می‌آید.  به هندسه خلقت به قوانینی که برای روح تنظیم شده اعتنا نداریم. هندسه روح، قوانین روح، ریاضیات روح را را ندید می‌گیریم، قضا معطلی ندارد. شما قَدَرش را آوردی، قضایش با آن می‌آید. همیشه قضاها با قدر همراه اند. اصلاً قضا به کسی رحم نمی‌کند. تو قَدَر بی ­احتیاطی و قدر گناه می بری؛ قدر قساوت و شقاوت و غفلت و حسادت و تکبر و حساسیت و زودرنجی می‌بری، قدر غیبت داری و قدر بی­ شخصیتی و سستی و ضعف می‌بری؛ قضای آن دامنت را میگیرد. فاصله ­ای بین قضا و قدر نیست. همین که آب را میریزم، همان لحظه خیس می‌شوم. اینطور نیست که من آب بریزم و بگویم بگذار تصمیم بگیرم که خیس می‌شوم یا نمی‌شوم. به محض این که این قدر را انتخاب کردی، خیس هم می‌شوی. در آب رونده خیس شونده است. خدا می‌گوید من سیستم ریاضی چیدم می‌آیی در این پازل از این اتفاقات میافتد. داری می‌آیی حواست باشد اینجا قاعده ­مند است. خلقتم عبث نیست. کیلویی چیزی را خلق نکرده ام. اصلاً هیچ جای دنیا نیست که میلیاردها میلیارد قدر با قضاهایش وجود نداشته باشد.  تو هر کدام را می‌خواهی، انتخاب کن. هر کدامش را انتخاب کردی قضایش را هم بردار. اگر حال و روز ما این هست، باید ببینیم جایی در سبک ما انتخاب قدرها خوب از کار در نیامده، جایی ما باید برگردیم قدرهای درستی انتخاب کنیم. تا به شادی و آرامش و قدرت برسیم. خداوند سرنوشت هیچ کس را تغییر نمیدهد، مگر این که خودش همت داشته باشد و تغییر بدهد. «إِنَّ اللَّهَ لا یُغَیِّرُ ما بِقَوْمٍ حَتَّى یُغَیِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ = خدا حال قومى را تغییر نمى‏ دهد تا آنان حال خود را تغییر دهند»(رعد/11). خودت را باید تغییر بدهی، برای خودت باید تصمیم بگیری، یک چیزی باید اینطرف تغییر کند یک قدرهایی باید در دل اتفاق بیفتد، قضاهایش بعدش خواهد آمد. استغفار قدرت می آورد اگر استغفار کنید خدا باران رحمت را بر شما می بارد و بر قوت شما می افزاید. «یرْسِلِ السَّماءَ عَلَیْكُمْ مِدْراراً وَ یَزِدْكُمْ قُوَّةً إِلى‏ قُوَّتِكُمْ= باران را پیاپی بر شما فرو می فرستد وخیرات و برکات پشت سر هم برای شما می آید و بر نیروی شما اضافه می شود». «یَزِدْكُمْ قُوَّةً إِلى‏ قُوَّتِكُمْ» یعنی اگر اهل استغفار باشید، خداوند دائماً به قوت و نیروهای شما اضافه می‌کند. یعنی استغفار کس و کار برای آدم می‌شود. استغفار اعوان و انصار است. استغفار برای انسان عشیره و سپاه می‌شود. یک لشکر بدون استغفار ضعیف می‌شوند. اما یک گروه کم با استغفار می‌توانند، لشکر مقتدری باشند. برای همین است که خداوند می‌فرماید: «کم من فئة قلیلة غلبت فئة کثیرة = چه بسیار گروه‌های کم بوده‌اند که بر گروه‌های زیاد غلبه یافته‌اند با اذن خدا». اذن خدا با استغفار صادر می‌شود. «وَ لا تَتَوَلَّوْا مُجْرِمِینَ= مثل مجرمان از من روی برنگردانید». من خدا دارم با شما حرف می‌زنم. استغفار برای شما قدرت، ثروت، نعمت و لشکر است. اگر کسی آدم خوب و مؤمنی هم باشد، نیاز به استغفار دارد هیچ کس در علو روح و قدرت‌های روحی، مثل پیامبر اکرم نیست، اما ایشان هم  نیار به استغفار دارند. زیرا استغفار استحمام روح است. کسی که روحیات قدرتمندی دارد و در معنویات، از سرعت خوبی هم برخوردار است، سبک است و پرواز خوبی دارد، اگر توجه به این اصل نکند که نیاز به استغفار و استحمام دارد، ناگهان می‌بینید که دچار گرفتاری‌ها، سستی‌ها، ضعف‌ها، خواب‌آلودگی‌ها و بی­‌رغبتی‌هایی می‌شود که برای خودش هم قابل باور نیست. فقط کسالت و بی‌حالی نیست، بلکه گاهی نبود استغفار، منجر به بیماری‌ها می‌شود. مثلاً کسی که حمام نرود، اول مریض نمی‌شود، بلکه اول نشاط خود را از دست می‌دهد و خسته و مچاله و کسل می‌شود و بعد تجمع آلودگی‌ها در بدنش باعث بیماری او می‌شود. کسی که اهل استغفار نیست، هر قدر هم که آدم خوبی باشد، این حالت های ناگوار را پیدا می‌کند. آدم مؤمنی که استغفار ندارد، علاوه بر این که در ابتدا بی­‌حوصله و بیحال و بی­رغبت می‌شود، کم کم غفلت به سراغش می‌آید و سپس به گناه آلوده می‌شود. این وضعیت همین طور ادامه پیدا می‌کند و کارهایی از انسان سر می‌زند که اساساً خودش هم به هیچ وجه گمان نمی‌کرد که این کارها را انجام دهد. چنین کسی، وقتی به گذشته اش نگاه می‌کند، می‌بیند که خیلی فرق کرده وگذشته ی قدرتمندی داشته است. اما الان ناباورانه می‌بیند که حال خوبی ندارد. وقتی پیامبر می‌فرماید: من روزی 70 بار استغفار می‌کنم. ما باید حتماً خیلی بیشتر از این استغفار کنیم، تا قلب ما صاف شود. استاد ما می‌فرمودند: شما همیشه باید بعد از نماز عصر حداقل 100 مرتبه استغفار را داشته باشید. وقتی ما استغفار نمی‌کنیم و تخلیه نداریم، فاجعه‌­های زیادی اتفاق می‌افتد که شما فکرش را هم نمی‌کنید و از خود می‌پرسید، مگر من گناه کردم؟ مرتکب دزدی شدم؟ کار خلافی کردم؟ حتما لازم نیست که گناه کنی تا آن فاجعه‌ها اتفاق بیفتد، بلکه همین که استغفار نداری، باید منتظر بلاها باشی. خدا برای آمرزش گناهان، به انسان فرصت استغفار می دهد امام صادق(علیه‌السلام) فرمود: «إنّ العَبدَ إذا أذنَبَ ذَنبا اُجِّلَ مِن غُدوَةٍ إلَى اللیلِ ، فإنِ استَغفَرَ اللّه َ لم یُكتَبْ علَیهِ = هرگاه بنده گناهى مرتكب شود، از بامداد تا شب به او مهلت داده مى‌شود. اگر آمرزش خواست، آن گناه برایش نوشته نمى‌شود». معذرت­‌خواهی به این معناست که اگر حق الله است، جبران شود. اگر حق الناس هم هست، انسان باید جبران کند. حداقل آمرزش خواهی زبانی هم خوب است. باز فرمود:«مَن عَمِلَ سَیّئةً اُجِّلَ فیها سَبعَ ساعاتٍ مِن النهارِ، فإن قالَ: أستَغفِرُ اللّه َ الذی لا إلَهَ إلاّ هو الحَیُّ القَیُّومُ ـ ثلاثَ مَرّاتٍ ـ لم تُكتَبْ علَیهِ = هر كس گناهى كند، هفت ساعت از روز به او مهلت داده مى شود. اگر در این مدت سه بار گفت :«أستغفر اللّه الذى لا إله إلاّ هو الحىّ القیّوم»، آن گناه برایش نوشته نمى‌شود». خداوند چقدر مهربان است و به بندگانش فرصت می‌دهد. وقتی انسان مرتکب گناه می‌شود، بلافاصله گناهش نوشته نمی‌شود، بلکه خدا فرصتی می دهد که انسان بتواند آمرزش بطلبد و آن گناه را از وجودش پاک کند. نقش استغفار در افزایش رزق «رزق» یک مفهوم کلی است که شامل رزق‌های مادی و معنوی می‌شود. یعنی انسان هر نوع نیاز مادی یا معنوی داشته باشد، با استغفار برایش قابل دسترسی است. درباره‌ی نقش استغفار در زیادی رزق دو آیه از قرآن را بیان می‌کنیم: آیه 3 و 52 سوره هود:«وَأَنِ اسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ ثُمَّ تُوبُوا إِلَیْهِ یُمَتِّعْكُمْ مَتَاعًا حَسَنًا إِلَى أَجَلٍ مُسَمًّى وَیُؤْتِ كُلَّ ذِی فَضْلٍ = و این كه از پروردگارتان آمرزش بخواهید سپس به درگاه او توبه كنید [تا اینكه] شما را با بهره‏‌مندى نیكویى تا زمانى معین بهره‏‌مند سازد و به هر شایسته نعمتى از كرم خود عطا كند»؛ « وَیَا قَوْمِ اسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ ثُمَّ تُوبُوا إِلَیْهِ یُرْسِلِ السَّمَاءَ عَلَیْكُمْ مِدْرَارًا وَیَزِدْكُمْ قُوَّةً إِلَى قُوَّتِكُمْ وَلَا تَتَوَلَّوْا مُجْرِمِینَ = و اى قوم من از پروردگارتان آمرزش بخواهید سپس به درگاه او توبه كنید [تا] از آسمان بر شما بارش فراوان فرستد و نیرویى بر نیروى شما بیفزاید و تبهكارانه روى بر مگردانید». خداوند تبارک و تعالی قانون خلقت را بیان می‌کند. یکی از آن قوانینی که در نظام خلقت وجود دارد، قانون استغفار است. همانطور که می‌گوید، دو دوتا، چهار تا و سه سه تا، نُه تا می‌شود. استغفار چنین تأثیری را در افزایش رزق دارد. استغفار فاصله بین انسان و خدا را برمی‌دارد و باعث می‌شود، انسان در معرض لطف و عطا و بخشش خداوند قرار بگیرد. استغفار فقط این نیست که گناه بخشیده می‌شود، بلکه اگر موانعی سر راه رسیدن خیر و برکت به انسان وجود داشته باشد، آن موانع را نیز برطرف می کند. در سوره هود آیه 3 می فرماید: «أَنِ اسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ ثُمَّ تُوبُوا إِلَیْهِ یُمَتِّعْكُمْ مَتاعاً حَسَناً= اگر برای پروردگارتان استغفار کنید و توبه کنید، به شما یک رزق نیکو می دهد». یعنی با توبه و استغفار، و پاک کردن چرک‌ها و موانع از سر راه، خیرات و برکات  نصیب انسان می‌شود. بعد می‌فرماید: «إِلى‏ أَجَلٍ مُسَمًّى وَ یُؤْتِ كُلَّ ذِی فَضْلٍ فَضْلَهُ= تا مدتی مقرر از دوره عمر، این رزق را به شما خواهد داد و هر کس که شایسته انعامی است، او را از فضل خودش عطا می فرماید». پس کسی که به دنبال رزق و روزی است، باید بداند که استغفار روزی‌­آور است. استغفار غصه‌­ها را برطرف می‌کند. این که معصوم علیه‌السلام می‌فرماید: «یَزیدُ فِی الرِزق = در رزق اضافه می‌کند»، نقش مستقیم استغفار و افزایش رزق را نشان می‌دهد. یعنی: «اِستَغفِر تُرزَق = استغفار کن تا روزی داده شوی». حضرت با این بیان، از استغفار به عنوان جزئی از قوانین خلقت نام برد. یعنی همانطور که دو دوتا چهارتا می‌شود، اگر استغفار کنی، رزقت زیاد می‌شود. نبی اکرم (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌و‌سلم) فرمود: «مَن اَکثَرَ مِنَ الاِستِغفارِ جَعَلَ اللّه‏ لَهُ مِن كُلِّ هَمٍّ فَرَجا وَمِن كُلِّ ضَیقٍ مَخرَجا وَرَزَقَهُ مِن حَیثُ لایَحتَسِبُ بحارالأنوار = هر که زیاد استغفار کند خداوند برای او از هر غم و اندوهی گشایشی دهد و از هر تنگنایی راه خروجی پدید آورد و او را از جائی که به گمانش نرسد روزی رساند»[1]. وقتی این را باور کردیم، با این اسم اعظم انسان جلو می‌رود. زیرا استغفار گیر و گره ها را باز و تنگناها را برطرف می‌کند و از آنجایی که انسان اصلاً حسابش را نمی‌کند«من حیث لا یحتسب»، خداوند تبارک و تعالی روزی را به او می‌رساند و برایش گشایش و فرج حاصل می‌کند. امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) فرمود: «اِستِغفارُ یَزیدُ فِی الرِزق= استغفار رزق را زیاد می‌کند». همچنین می‌فرماید: «قَد جَعَلَ اللهُ سُبحانَهُ اَلاِستِغفارَ سَبَباً لِدُرورِ الرِزق= محققا خدای سبحان، استغفار را سبب و عامل ریزش رزق قرار داده است». این که می‌فرماید: «استغفار یَزیدُ فِی الرِزق= استغفار رزق را زیاد می‌کند»، یعنی ملائکه می‌آیند و به داد انسان می‌رسند. این اثر استغفار و استمداد از خداست. [1] - نهج الفصاحه، ح2941

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 6808
زمان انتشار: 15 اکتبر 2020
| | |
فراز پنجم از دعای دوم صحیفه در بیان هجرت رسول ص

ستایش مقام پیامبر (ص)، جلسه 6، 1387/04/01

فراز پنجم از دعای دوم صحیفه در بیان هجرت رسول ص

هجرت یکی از واجباتی الهی است که در قرآن کریم و روایات جایگاه مهمی دارد. حضرت امام سجاد (علیه السلام) در فراز پنجم از دعای دوم صحیفه سجادیه از فداکاری ها و زحمات پیامبر سخن می گوید: «وَ هَاجَرَ إِلَى بِلَادِ الْغُربَةِ، وَ مَحَلِّ النَّأْيِ عَنْ مَوْطِنِ رَحْلِهِ، وَ مَوْضِعِ رِجْلِهِ، وَ مَسْقَطِ رَأْسِهِ، وَ مَأْنَسِ نَفْسِهِ، إِرَادَةً مِنْهُ لِإِعْزَازِ دِينِكَ، وَ اسْتِنْصَاراً عَلَى أَهْلِ الْكُفْرِ بِكَ = و راهيِ ديار غربت شد و زادگاه و خانواده و سرزميني را كه به آن انس گرفته بود، يكجا رها كرد تا دين تو را پيروزي و سربلندي بخشد، و از تو خواست كه در برابر كافران او را ياري كني».

پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) برای عزت دین و غلبه بر کفر از وطن خود (مکه) که بستگان و عشیره او در آنجا بودند و زادگاه و مرکز پرورش و انس او بود، دوری جست. یعنی اگر حفظ دین خدا و دفاع از دین خدا منوط به این باشد که انسان هجرت کند؛ حق ندارد دلبستگی و وا بستگی به شهر، وطن، خانواده و شغل و سایر متعلقات دنیا داشته باشد. مثلاً اگر در شغلی باشد که آلوده و جهنمی می شود، هجرت جزء واجبات الهی است. آیات متعددی در قرآن کریم در باره ی هجرت داریم و همچنین روایات متعددی درباره هجرت و عظمت شخص مهاجر بیان شده است. همین بس که قرآن کریم می فرماید: « وَمَنْ یَخْرُجْ مِنْ بَیْتِهِ مُهَاجِرًا إِلَى اللَّهِ وَرَسُولِهِ ثُمَّ یُدْرِكْهُ الْمَوْتُ فَقَدْ وَقَعَ أَجْرُهُ عَلَى اللَّهِ وَكَانَ اللَّهُ غَفُورًا رَحِیمًا = و هر كس [به قصد] مهاجرت در راه خدا و پیامبر او از خانه‏ اش به درآید سپس مرگش دررسد پاداش او قطعا بر خداست و خدا آمرزنده مهربان است » (نساء/100). هجرت و لو به قیمت مردن هم باشد، ارزش دارد. هجرت اقسام و مراتب دارد. گاهی انسان از شهر، وطن، کشور، گاهی اوقات از شغلش و گاهی اوقات از دوستان و فامیل خودش باید دوری کند. یعنی مسیر زندگی و ارتباطات خودش را تغییر بدهد. هر ارتباطی که مانع حفظ و نصرت دین خدا شود، باید آن ارتباط قطع شود. گاهی این ارتباطات، ارتباطات مقدسی است، یعنی صورتاً چیزی بدی نیست، ولی اگر برای دین انسان خطر داشته باشد، باید صورت مقدس و زیبا را رها کند. منظور از مهاجرت این نیست که ما از محیط بد، فامیل بد، دوست بد، شغل بد، کشور بدی که ظلمت است، هجرت کنیم؛ بلکه گاهی اوقات انسان در جایگاهی قرار می گیرد که خوب و مقدس و با ارزش است، حتی اگر در ارزشش آیه و روایت هم داشته باشیم، اما برای انسان خوب نیست. اگر می بیند که به آن کار اقدام کند، فاسد می شود، باید رهایش کند. یک موقع انسان مدیر و مسئول یا رئیس است و در نظام جمهوری اسلامی هم زندگی می کند، ولی می بیند که این مدیریت فاسدش می کند، بین او و خدا فاصله می اندازد، باید هجرت کند. اصل هجرت یک اصل فراگیر است. گاهی اوقات برای حفظ دین و تبلیغ آن، واجب است که یک طلبه که در قم کنار حضرت معصومه (س) به فراگیری درسهای حوزه علمیه مشغول است، درس را رها کند، در تابستان یا زمستان برود مثلاً به روستا ها و شهرستانها برای تبلیغ. احتیاج به طلبه و روحانی دارند، ولی بعضی ها نمی روند. یا مسئله میدان جنگ و جبهه پیش می آید و برخی سر باز می زنند. درس خواندن و اجتهاد کار خوبی است و جایگاه مقدسی دارد، اما وقتی جنگ است، مردم باید نه ایام تحصیل، بلکه چند ماه تعطیلات را جبهه بروند و بجنگند، تبلیغ کنند، کار کنند. ما دیدیم بعضی از روحانیون جبهه نرفتند؛ امام فرمود: اینها گرفتار بودند، گرفتار دنیا، یعنی همان درس، دنیاست. یک موقع حوزه های علمیه دنیا می شود. همان علوم دینی، فقه و اصول و فلسفه می شود دنیا. همان هایی که اگر انسان درست سراغ شان برود، قرب می آورد، همان ها اگر مزاحم دین و انجام وظیفه انسانی شود، حجاب می شوند. البته این را عرض کنیم که در بین شهدا همیشه در طول تاریخ روحانیون شهید بیش از سایر شهداست. یعنی روحانیت بیش از اقشار مردم شهید داده است. در جنگ و انقلاب اسلامی هم همین طور است. اگر به درصد، روحانیت را با بسیجی ها، ارتشی ها و کسان دیگر بسنجید؛ در صد شهدای روحانیت از درصد شهدای بسیج و سپاه بیشتر است. روحانیت همیشه پیشتاز بوده و خواهد بود و هیچکس نمی تواند در خدمتگزاری روحانیت شک کند. در شأن ما هم نیست که بخواهیم چنین چیزی بگوییم، ولی ما داریم راجع به بعضی از روحانیون که به قول امام بیشترین خون دل را آنها به انقلاب وارد کرده بودند، نه در انقلاب بودند، بعد از انقلاب هم جیره خور و میراث خور انقلاب شدند، نه در دفاع مقدس بودند و بعدا هم طلبکار شدند. از این مراجع تقلید و دور و بری هایشان تا علما و مجتهدین و مدرسین، تا طلبه های پایین و امام جماعت هایی که نه با انقلاب و امام، و نه با بسیج و نه شهادت ارتباطی نداشتند. تحمل مشقت های روحی و بدنی پیامبر (ص) در فراز پنجم در مورد رسول خدا این فرمایش است که پیامبر از همه نزدیکان خودش به خاطر دین خدا و غلبه ی دین بر کفر از شهر خودش از نزدیکان خودش هجرت کرد. چنان که گفته شد پیامبر(ص) از هیچ زحمت و مشقتی که در پیشبرد اهدافش موثر بود، خودداری نکرد. تحمل زحمت بدن، مشقت های روحی، شنیدن کلمات جسارت آمیز، سه سال محاصره در شعب، یعنی با بچه، زن و اصحاب، همه یک جا محاصره بودند؛ طوری که 10 نفر یک خرما را می خوردند. هرگز برای ما پیش نیامده که بگوییم ما هم در یک روز عمرمان برای خدا گرسنگی کشیدیم. سه سال تمام، بچه کوچک، خود حضرت زهرا آن زمان یک دختر بچه کوچک بود. غیر از ایشان دختر بچه ها، زنان و کودکان، پیران، جوانان و نوجوانان بودند. شوخی نیست سه سال برای اسلام، برای حفظ دین، برای خدا آن امتحانهای سخت را دادند. آیا ما حاضریم برای انقلاب و برای امام زمان چنین محدودیتهایی را تحمل کنیم؟  یکی از بزرگان دین و علما که نقش زیادی در اسلام و رواج نشر معارف اسلامی در جهان و نشر تشیع در جهان دارد، از ایشان شنیدم که قریب به ده میلیون نفر را همین یک نفر تحت تاثیر اسلام و تشیع قرار داد. گفت من کتابهایی را نوشتم و ترجمه کردم، این کتاب های من به زندانهای آمریکا برده شده بودند و زندانیان آنها را خوانده بودند و همان جا مسلمان شده بودند.  بعد از یک مدت که جمعیت شان زیاد شده بود، می گفت: من رفتم آمریکا؛ باخبر شدند که من به آمریکا آمده ام؛ مرا به زندان دعوت کردند؛ رفتم پیش زندانیان؛ مسئول شان می گفت از وقتی که اینها مسلمان شدند و فهمیدند که گوشت خوک حرام است، 6 ماه تمام روزه گرفتند تا چیزهای نجس مثل گوشت و روغن نجس نخورند؛ مبادا مخالفت دین خدا کرده باشند. اکثرشان مریض شده بودند. حتی حاضر نشدند رژیم شان را بشکنند. وقتی رئیس زندان وضعیت آنها را می بیند که تا این اندازه ایمان شان راسخ است، رژیم غذایی اسلامی برایشان ترتیب می دهد. حالا اینجا در این مملکت با صد ها هزار شهید، دهها هزار معلول، جانباز و مجروح، اسیر و آزاده، بعضی از بچه شیعه های ما راحت مشروب می خورند. در خانواده ها، چیز های حرام می خورند، کارهای حرام انجام می دهند. زحمات و شکنجه های بدنی زیاد به خودشان و به خانواده شان، هیچ کدام او را از انجام ماموریت الهی باز نداشت و بار سنگین رسالت را لحظه ای به زمین نگذاشت. سرانجام پیامبر به امر حضرت حق مکه را که وطن اصلی او بود و به آنجا بسیار علاقه داشت، به طرف مدینه ترک کرد تا فریاد توحید را از حصر چهار سوی کوه های مکه فراتر ببرد و بتواند به وسیله اعوان و انصار خویش، سرزمین وحی و توحید را از چنگال زور و جهالت و بت پرستی نجات دهد و مسجدالحرام و کعبه را از جهل و پلیدی و شرک پاک سازد. عاقبت حضرت از مکه مهاجرت فرمود، این هجرت آن چنان مهم و نقش آفرین شد، که مبدأ تاریخ در اسلام قرار گرفت تا عظمت آن پیوسته در اذهان مردم باقی بماند و این در حالی بود که ایام بسیار مهمی در تاریخ پیش از آن وجود داشت. همانند تولد پیامبر اکرم، عام الفیل، بعثت پیامبر، هیچکدام از اینها مبنای سال مسلمانان قرار نگرفت. پیامبر محل تولد و ماوا و مسکن خود را در راه خدا ترک کرد، در حالی که اشک از چشمان مبارکش جاری بود. اینجا بود که حضرت جبرائیل نازل شد و آیه ی 85 سوره ی قصص را بر وی نازل کرد و ایشان را دلداری داد: « إِنَّ الَّذِی فَرَضَ عَلَیْكَ الْقُرْآنَ لَرَادُّكَ إِلَى مَعَادٍ = در حقیقت همان كسى كه این قرآن را بر تو فرض كرد، یقینا تو را به سوى وعده‏ گاه باز مى‏ گرداند». حتما آن کسی که قرآن را بر تو واجب کرد، تو را به معاد خودت (مکه) باز می گرداند. حضرت در حالی که سوار بر مرکب بود، خطاب به مکه فرمود: «و الله انك خیر ارض الله و احبها الی الله و لولا انی اخرجت منك ما خرجت = به خدا قسم، تو بهترین قطعه از زمین و محبوب ترین آن در نزد خداوندی، و اگر این گونه نبود كه از آن جا اخراج شدم، هرگز از تو خارج نمی شدم!» به توصیه حضرت دقت کنید. به مکه به عنوان وطن خودش نگاه نمی کند. به عنوان سرزمین خدا نگاه می کند. علاقه حضرت به زمین هم به خاطر خداست. با این حال، هیچ یک از این حلقه های دست و پاگیر، مانع از حرکت ایشان به سوی هدف مقدسش نگردید. مردم در زمان بعثت حضرت رسول اکرم(ص) در بی خبری و جهالتی حیرت آور به سر می بردند و اعتقادات آنها بسیار منحرف و آلوده به خرافات بود. دین یهود و نصارا دچار تحریف گشته بود. چنانچه در سوره ی مائده آیه 18 می خوانیم: «وَقَالَتِ الْیَهُودُ وَالنَّصَارَى نَحْنُ أَبْنَاءُ اللَّهِ وَأَحِبَّاؤُهُ = و یهودان و ترسایان گفتند ما پسران خدا و دوستان او هستیم». نصارا و یهود خود را فرزند خدا می دانستند و او را دوست خود می پنداشتند. در آیه 30 سوره توبه نیز فرمود: «وَ قَالَتِ الْیَهُودُ عُزَیْرٌ ابْنُ اللَّهِ وَقَالَتِ النَّصَارَى الْمَسِیحُ ابْنُ اللَّهِ = یهود می گفت عزیر فرزند خداست و نصارا مسیح را پسر خدا می دانست». ملتهای دیگر هر یک به طوری از صراط مستقیم خارج بودند، همانند مجوس که قائل به خدای خیر و شر بودند و به یزدان و اهریمن اعتقاد داشتند. پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله)، در چنین موقعیتی مبعوث شد، تا آنکه توانست بوسیله انصار و مهاجرین، دست به انقلابی بزند که بوسیله آن، فطرت مردم را بیدار کرده و مردم را به مسیر مستقیم سوق بدهد. عاقبت نیز چنین شد که مردم جزیره العرب که به قول امیرالمومنین لباسشان خشن و بی ارزش و ملامت آور و خوابشان در کنار مارها و سنگستان های سخت بود، کار شان به جایی رسید که بر عالی ترین مقام جهانی اشراف یافتند و در رأس قدرت جهان قرار گرفتند.  

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 6803
زمان انتشار: 24 آوریل 2017
| | | |
دعاهایی مثل استغفار، صلوات، دعاهای جامعی هستند

بحث استغفار؛ جلسه 4؛ 91/1/31

دعاهایی مثل استغفار، صلوات، دعاهای جامعی هستند

امام صادق(علیه السلام) می فرمایند: «اِنَّ مِن اَجمَعِ الدُعاء اَن یَقولَ العَبدُ اَلاِستِغفار= محققا یکی از جامعترین دعاها این است که عبد بگوید استغفرالله». باید بدانیم که این جامعیت دعا به چه معنایی است.

مثلا فرمودند که «صلوات» که یک دعا است، هم تسبیح است، هم تحمید، هم تهلیل، هم تکبیر. یعنی عقائد شخص در صلوات جمع می شود. یعنی صلوات بالاتر از تک­ تک این ذکرها است. ذکر صلوات علاوه بر این که دربرگیرنده ی محبت ما به اهل بیت (علیهم السلام) است، تسبیحات اربعه را نیز در خود دارد. استغفار هم همین طور است و از یک جامعیت خاصی برخوردار است. در استغفار، شفای دل، آشتی با خدا، علاقه به حرکت و رشد و خیلی فواید دیگر وجود دارد. نبی اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: «مَن کَثُرَت هُمُومُهُ فَعَلَیهَ بِالاِستِغفار= هر کس غصه ­هایش زیاد است، زیاد استغفار کند». آثار عجیب استغفار «استغفار کردن» آثار فراوان و عجیبی دارد که در این جا فقط فهرست کوتاهی از آن ها را می آوریم: نزول باران و خیرات و برکات؛ اضافه شدن نیروی انسان؛ بهره مندی از رزق نیکو؛ هرکس صاحب هر فضلی باشد، خدا در طول عمرش او را به آن می رساند؛ هم و غم و غصه ها را برطرف کرده و انسان را از هر تنگنایی خارج می کند؛ رزق را فزونی می بخشد؛ مشکلات فردی و جمعی را برطرف می کند؛ استغفار حمام روح است و آینه روح و دل انسان را پاک می کند تا خداوند علوم الهی را در دلش قرار دهد؛ استغفار سبب فزونی رزق می شود و از آسمان وجود خودت، به زمین وجود خودت می ریزد و  بارش از آسمان خودت شروع می شود؛ استغفار موجب نزول فرشتگان وحی و الهامات الهی می شود و به انسان چیزهایی را الهام می کنند که با درس خواندن و تلاش کردن به دست نمی آید. پس استغفار همه نوع رزقی را با خودش می آورد. قدرت، عزت، عظمت، شوکت، آبرو، مال، ثروت، هوش، حافظه، عقل، علم، معرفت، قرب به خدا. خداوند چقدر دوست دارد بنده ­ای را که استغفار دارد. چنین کسی محبوب خدا می شود. اصلاً رزقی نیست که نشود با استغفار زیادش کرد. هر چیزی که بخواهی، می توانی با استغفار به دست بیاوری. حالا با این وصف، آیا استغفار یک شاه کلید نیست؟ استغفار با این همه منافع، آیا اسم اعظم نیست؟ برای همین است که حضرت می فرماید: «من تعجب می کنم از کسی که استغفار کردن برایش آماده باشد و «چه کنم، چه کنم» داشته باشد. یعنی باید معدن استغفار را بکَنی و گوهرهای عجیب را از آن استخراج کنی. هر چیزی بخواهی از این معدن در می آید. استغفار به انسان آرامش و قدرت می دهد و توکل، رضا و توفیق انسان را بالا می برد و سبب رسیدن رحمت خدا به خلق می شود. ختم استغفار چیست؟ ختم استغفار مخصوص کسانی است که می خواهند «خرسنگ ها» و مشکلات از سر راهشان برداشته شود، هم و غم ها و غصه ­ها مثلا بدهکاری ها و شکست هایشان برطرف شود. بزرگان دین ختم استغفار دارند. البته معمولاً این را خیلی علنی و عمومی نمی گویند. اما این یک دستورالعمل است برای ما که از آن استفاده کنیم. زیرا ختم استغفار از آن چیزهایی نیست که یاد بگیریم و برویم با آن نزد دیگران برای خودمان کلاس بگذاریم و به دیگران بگوییم.  معمولاً ختم 30 هزار تا استغفرالله می گیرند در یک ماه. یعنی روزی 1000 تا. حالا اگر کسی موفق نشد در هر روز 1000 تا صلوات بفرستد یا هزار بار استغفار کند، می تواند در روزهای بعدی جبران کند. اما باید 30 هزار تا را در یک ماه تمام کند. استغفار می تواند بسیاری از گره ­ها و مشکلات انسان را برطرف کند. یکی از ختوم بسیار مؤثر و قدرتمند همین ختم 30 هزار تا استغفرالله است. «استغفار» گناهان، غم غصه و تنگناها را می زداید در سوره هود آیه 52 حضرت نوح می گوید: «یا قَوْمِ اسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ= ای قوم! در مقابل پروردگارتان استغفار کنید». «ثُمَّ تُوبُوا إِلَیْهِ= بعد از این که استغفار و عذرخواهی کردید، برگردید». یعنی گذشته را جبران کنید و از مسیری که اشتباه رفته اید، برگردید. معصوم (علیه السلام) می فرماید: « فَرَحِمَ اللهُ اِمرِأً اِستَقبَلَ تَوبَتَهُ وَ اِستَقالَ خَطیئَتَهُ وَ بادَرَ مَنیَّتَه= خدا رحمت کند بنده­ ای را که به توبه روی بیاورد و آمرزش گناهش را از خداوند بخواهد». به این می گویند: «استقال». استقال یعنی خدایا از گناه من در گذر و رهایم کن. بعد حضرت دلیل می آورد و به نقل از حضرت نوح می فرماید: «اسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ إِنَّهُ كانَ غَفَّاراً= پروردگارتان را استغفار کنید که بسیار آمرزنده است. یعنی هر خرسنگی بر سر راه شما هست و هرمشکلی که دارید، چه مشکلات جمعی و چه مشکلات فردی، اعم از مشکل مالی و اخلاقی و... استغفار همه مشکلات را برطرف می کند. ببینید خداوند چه قدرتی گذاشته است در استغفار. نبی اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: «مَن لَزِمَ الاِستِغفار جَعَلَ الله لَهُ مِن کُلِّ هَمٍّ فَرَجا= هرکس ملتزم استغفار شود، خداوند برای هر نوع هم و غمی که داشته باشد، برایش فرجی ایجاد می کند». این عمومی است. یعنی پیغمبر دارد مطلق می فرماید: هر کس که زیاد آمرزش بخواهد و ملازم استغفار باشد، برایش فرج حاصل می شود. می فرماید: «مَن لَزِمَ الاِستِغفار= هر کس ملازم استغفار باشد». یعنی این استغفرالله همیشه با او باشد، «جَعَلَ الله لَهُ مِن کُلِّ هَمٍّ فَرَجا= خدا برای هر همّی برای او فرجی حاصل می کند». یعنی انسان هر همّی و غمی که داشته باشد، خداوند برایش گشایش ایجاد خواهد کرد.  بعد می فرماید«وَ مِن کُلِّ ضیقٍ مَخرجا= در هر تنگنایی که قرار داشته باشد، خداوند یک راه خروج و فرار از آن تنگنا برایش قرار می دهد». آن وقت آنجایی که ما بن­ بست و گیر و گرفتاری داریم و یک مشکل لا ینحلی به سراغمان آمده، یک مقدار مانده ایم که چه کار بکنیم، اول باید باور کنیم که با استغفار می توانیم مشکل را حل کنیم. استغفار برای روح، مثل استحمام برای بدن است همان گونه که بدن نیاز به استحمام دارد، روح نیز به استغفار نیاز دارد. همانطور که آلودگی های بدنی برای انسان بیماری ایجاد می کند، آلودگی های روحی نیز بیماری های روحی ایجاد می کند. بنابراین، همان طور که چرک بدن را می زداییم، باید چرک های روح را نیز بزداییم و آلودگی های روح را تخلیه کنیم. کسی که دائماً در روز وقت و فرصتی را برای استغفار دارد و تمرکز و خلوتی برای استغفار دارد، مثل کسی است که در طول هفته، سه چهار بار حمام رفته و خیلی تمیز شده است. پیامبر همین مثال را برای نماز می زند و می گوید اگر شما پنج بار در روز بروید در نهر، دیگر چیزی از عفونت و چرک باقی نمی ماند. اگر کسی ۵ بار نماز بخواند، روحش سبک است. اینطور نیست که چیزی از بدیها برایش مانده باشد و برای زمان مردن جمع شده باشد. خیلی سبک­بار است. به این مثال توجه کنید: شما دارید با ماشین خود حرکت می کنید، بعد از مسافتی که می روید، گاه احتیاج هست شیشه پاک­ کن را روشن کنید، هرچند که  برف و باران نمی آید، اما آلودگی های دیگری آمده که باید آب بزنید به شیشه­ ی خودرو تا پاک شود. بدن شما هم همین طور است. گاهی صبح که می روید بیرون از خانه، تا شب که بر می گردید، احتیاج به استحمام دارید. مثال دیگر: می گویند اگر کسی در روز 8 تا 10 لیوان آب نخورد، مریضی هایش زیاد می شود. شما در تهران وقتی دارید می روید، با ۲۰۰ درصد سرب یا بالاتر داری تنفس می کنید. دارید این سرب را می خورید و در بدن تان انواع آلودگیها وارد می شود. 8 لیوان 10 لیوان آب باعث می شود که انسان درون بدنش شسته بشود و کسانی که یبوست دارند، مریضی هایشان ماندگار نشود. کسی که استحمام ندارد، بیمار می شود. کسی هم که استغفار ندارد، عفونتها و چرکهای روحی در در روحش جمع می شود و برایش گرفتاری هایی مثل کندذهنی و کودنی و کوردلی و خشکی چشم و قساوت قلب و هاری و ..... ایجاد می کند. پس روح انسان هم نیاز به استحمام دارد و آن استغفار است. گاهی باید لباس را زود به زود عوض کرد. روح هم همینطور است. یعنی نیاز دارد زود به زود با استغفار، استحمام کند. اهمیت این استغفار وقتی بیشتر روشن می شود که ببینیم پیغمبر می گوید من حداقل 70 بار در روز استغفار می کنم. او که در اوج لطافت روح است، درمقابل آلودگی ها حساس تر است. او که در روایت داریم بدنش آنقدر لطیف بوده که سایه نداشته است. یعنی از شدت نورانیت، سایه نداشته است. حالا ببینید بدن که اینطور است، حالا روحش چطور است؟ پیغمبر کسی است که قرآن درباره عظمت مقامش می گوید: «اگر تو استغفار کنی برای دیگران، من آنها را می بخشم و اگر تو در میان آنها باشی، من کسی را عذاب نمی کنم». اما همین پیغمبر می گوید من خودم حتماً نیاز دارم به استغفار. آن وقت ما خیلی پوست کلفت هستیم که وقتی نگاه می کنیم به گذشته خودمان با آن همه معصیت، در شبانه روز واقعاً یک استحمام چند دقیقه ­ای با آرامش نمی کنیم. بعد از نماز عصر یا شب قبل از خواب هیچ استغفار نمی کنیم. به خصوص شبها قبل از خواب، مثلاً بگوییم من یک تمرکزی بگیرم و ده دقیقه یک ربع بنشینم و استحمام بکنم و روحم را از آلودگی ها پاک کنم و از خدا به خاطر برخوردها، تماس ها، خیال ها و اندیشه­ ها و افکار و هوس ها، اعم از دیدنی ها، شنیدنی ها، خوردنی ها عذرخواهی بکنم. این پوست کلفتی روحی باعث می شود این عفونتها جمع بشود و در قالب مشکلات روحی خود را نشان دهد. بعد ما می گوییم چرا اینقدر سنگینم؟ چرا این قدر مشکلات دارم؟ می گوییم چرا در زندگی من اینقدر گره روی گره می خورد؟ چرا اینقدر سختی روی سختی می آید؟ چرا اینقدر ما کار هایمان عقب میافتد؟ چرا اینقدر شکست در آن هست؟ چرا اشک هایمان خشک شده؟ چرا دلهای مان تازگی ندارد؟ چرا حضور قلب در نماز نداریم؟ پاسخ این است که عفونتها جمع شده و انسانی که احتیاج به استحمام و استغفار داشته، به آن وقعی ننهاده و حالا گرفتاری های فوق را پیدا کرده است. با استغفار می توان کسب علم نمود این که معصوم (علیه السلام) می فرماید:«لیس العلم بکثرة التعلم، بل العلم نور یقذفه الله فی قلب من یرید= علم به زیادی تعلم و یادگیری نیست، بلکه علم نوری است که خداوند آن را در قلب هرکس که بخواهد قرار می دهد»، نشان می دهد که همیشه نمی توان با تلاش به علوم دست یافت. بلکه کارهایی مثل ذکر و یاد خداست که انسان را نزد خدا محبوب می کند و خدا هم به انسان علم می دهد. آن ذکرهایی که گفتم در موقع جلسات امتحان بخوانید و یا قبل از درس بگویید این است که 67 بار «یا سلطان» بگویید. یا 67 بار بگویید:«یا محیط».  در سر جلسه هم 18 مرتبه «یا حی» می گویید که آن چه یاد گرفته اید، برایتان زنده بشود. وقتی شما می گویید یا سلطان! یعنی خدایا! به من تسلط بده! سلطه و قدرت. وقتی میگویید «یا محیط» یعنی خدایا! احاطه بده. این یک جور کمک گرفتن است. تو می گویی خدایا من به اسم سلطان و به اسم محیط تو توسل کردم. خدا هم احاطه­ و تسلطش را می دهد.  استغفار یک کار ریشه ­ای­ تر است. استغفار یعنی خدایا! من همه آن علومی را که خوانده ام، در سینه­ ام هست و معارف راه جویی ها را دارم، اما با استغفار، آینه صاف و پاک می شود تا حقیقت در آن بیافتد. استغفار به معنی  کَندن معدن است. معدن را داری. فقط باید استخراجش بکنی. معنی استغفار خیلی بلند است. یعنی من همه علوم را دارم. چون من جلوه و مظهر خدا هستم، همه ی علوم و اسماء و صفات را خدا در من دمیده است. «نَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی= از روح خودم در او دمیدم»، به همین معنی است. کسانی که روح را می شناسند، می فهمند که «از روح خودم در انسان دمیدم» یعنی چه.  روح «اول ما خلق الله=اولین چیزی که خدا خلق کرد» است. روح همان حقیقت محمدیه است. روح بزرگترین مخلوق خداست. بعد از خدا هیچ مخلوقی به اندازه او بزرگ نیست. کاملترین و مقربترین مخلوق خدا اسمش روح است. همان که معصوم (علیه السلام) فرمود: «اَوَّلُ ما خَلَقَ الله نُوری= اولین چیزی که خدا خلق کرد، نور من بود». همان نور پیامبر و همان حقیقت محمدیه. این در من هست، همان طور که در پیغمبر بود. استغفار یعنی من آینه را پاک می کنم تا آن علوم بالا بیاید. برای همین است که شما می بینید خیلی از افراد هستند که خیلی مطالعه ندارند و خیلی درس نخوانده اند. اینطور نیست که دهها سال پای درس یک استاد بنشینند و این درس و آن درس را بخوانند. اما چون آینه دل را پاک کرده اند، علوم برایشان بالا آمده است. گاهی می بینید که دو نفر با هم درس و رشد معنوی را شروع کرده اند. اما بعد از ۱۰ سال، یکی از آنها می بیند آن دیگری که همراهش بوده، آنقدر اوج گرفته که این که همراهش بوده، اصلاً به پایش نمی رسد. این یکی یک حرفها و یک برداشتها و یک بینش ها و بصیرت ها، نورانیت ها و معارفی در سینه دارد که در کتابها شما گیر نمی آورید. نمی توانی بروی از داخل یک کتاب برداری و بگویی در اینجا این را استاد گفته. نه اصلاً این طور نیست. چرا؟ چرا این همه رشد باورنکردنی کرده؟ چون کَندن را یاد گرفته؛ استخراج را بلد است؛ استمداد از خدا را یاد گرفته است. اسم «یا علیم» را دارد. اگر یادتان باشد در اردو ذکر یا علیم را دادیم و گفتیم شما هر روز صبح 150 بار بگو«یا علیم». یا علیم یعنی چه؟ یعنی من از تو می خواهم. اما وقتی استغفار می کنی، از خودت و از درونت علم را بیرون می کشی. یعنی می گویی خدایا من که همه را در اینجا دارم، فقط موانع و دلبستگی ها، وابستگی ها، شهوت ها، عادت ها، تعصب ها و حب و بغض های بیهوده کورم کرده است. استغفار مسیر علم را باز می کند و موجب می شود که علم از درون خودت بجوشد. وقتی می گوییم«یَزیدُ فِی الرِزق سَبَباً لِدُرورِ الرِزق» یعنی استغفار سبب فزونی رزق می شود و از آسمان وجود خودت به زمین وجود خودت می ریزد و  بارش از آسمان خودت شروع می شود. وقتی از چنین افرادی که به این کمالات رسیده اند با تعجب می پرسند این علوم را کجا آورده ای؟ می گویند این را جایی ندیده ام. ولی همین طور نشسته بودم، یک دفعه این برایم نازل شد. از کجا نازل شد؟ از استغفار. بنابراین، باید بدانیم که وحی و نزولات الهی بینهایت و برای همیشه ادامه دارد. یک وحی کامل داریم که بر پیغمبر نازل می شود و درب آن بسته شده است. اما وحی های دیگر هم داریم. مثلا قرآن می گوید ما برای زنبور هم وحی می فرستیم. بنابراین، آن وحی که فرشته ­ها برای انسان می آورند، ادامه دارد. در خانه نشسته ای، یک دفعه فرشته چیزی را می آورد و می گذارد در کف دستت. می آورد در قلبت وارد می کند. سپس تعجب می کنی که من چرا به این توجه نداشتم؟ عجب! دفع بلایا با استغفار امام صادق(علیه السلام) فرمود: «اِدفَعوا اَبوابَ البَلاءِ بِالاِستِغفار= درهای بلا را با استغفار کردن به روی خود ببندید». یعنی بلاها و خطراتی که در زندگی تهدیدتان می کند، یا اگر بلاهایی دارد می آید یا آمده، با استغفار آنها را برطرف کنید. در دعای کمیل داریم: «َللّهُمَّ اِغفِرلیَ الذُنُوبَ الَّتی تُنزِلُ البَلاء=خدایا! گناهانی که بلا را نازل می کند ببخش». یک سلسله از گناهان هست که بلا جذب می کند. مشکلات اقتصادی، مالی، خانوادگی و مشکلات فکری، روحی، روانی، مثل غم و غصه که اضطراب برای انسان می آورد. پریشانی و کم ­حافظگی و عدم تمرکز و از دست رفتن رشته امور در زندگی. این بلاهایی که آمده. برای چه آمده؟ برای غفلتها و گناهان. حالا استغفار چه کاری می کند؟ استغفار تو را بر می گرداند به آن حالت قبل. برای همین است که می فرماید:«اِدفَعوا اَبوابَ البَلاء= درهای بلا را ببندید». نمی گوید بلاها را دفع کنید. می گوید درهای بلا را که ابواب مختلفی از بلا بر سر انسان می آورد، ببند. بدینسان انواع بلاها را با استغفار دفع کنید. این بصیرت و معرفت می خواهد که انسان بنشیند در طول شبانه روز که برای همه مساوی است، دقائقی را به محاسبه اعمالش بپردازد و بگوید خدایا من امروز یک جا زیاده­ روی کردم؛ یک زودرنجی داشتم؛ اینجا یک ذره عصبانی بودم؛ اینجا حسادت به دلم آمد؛ اینجا فلان چیز شد و دلم قلقلک آمد؛ اینجا این چیز را نباید نگاه می کردم؛ اینجا این چیز را شنیدم؛ فلان جا غیبت شد و شنیدم؛ فلان جا حرف لغو زده شد و شنیدم؛ اینجا خیال باطل کردم؛ اینجا یک لقمه مشکوک خوردم؛ همه اینها را که یک دفعه جمع  کنی، می بینی خیلی شد. من همینطور داشتم می شمردم که امروز چه کار کردم، یک دفعه دیدم یک حجم زیادی شده است. مثل آن  موضوع که پیامبر اصحابش را برد در بیابان  وگفت هیزم جمع کنید. گفتند یا رسول الله اینجا که چوبی نیست. فرمود حالا تلاشتان را بکنید. اصحاب گشتند و هر کس یک تکه چوبی برداشت و آورد. از تکه چوب هایی که ذره ذره جمع کرده بودند، مقدار زیادی چوب جمع شد. در همین جایی که به نظر می رسید هیچ هیزمی پیدا نمی شود، همین ذره ذره ها را که جمع کردند، دیدند که خیلی زیاد شد. پیامبر فرمود: گناهان همینطوری جمع می شود. من یک ذره فکر بکنم الان شب جمعه است؛ فکر بکنم از صبح که از خواب بلند شدم، چند تا نگاه غلط داشتم. این نگاه های غلط، حسادتها و تحریکات عصبی ام و خیالات و عصبانیت ها و زودرنجی ها را جمع بکنم و ببینم چند تا شد. وقتی با همه اینها می خواهی بروی سر سجاده بایستی، می بینی نمی شود. می بینی اصلاً هیچ حس معنوی در نماز نداری. می خواهی با آن آلودگی ها نماز شب بخوانی، می بینی نمی شود. می خواهی صبح بلند بشوی نماز اول وقت بخوانی، حسش نمی آید. می بینی اصلاً نمی توانی از جایت بلند شوی. چون اعمال دیروز، سنگینت کرده. دیشب سنگین شده ای و حالا صبح که می خواهی از جا بلند بشوی، ساعت هم می گذاری، زنگ هم میزند، اما نمی توانی بلند بشوی. می خواهی 50 تا آیه قرآن بخوانی، اما می بینی حس نداری. بی حال و بی­حس و تنبلی. درس می خواهی بخوانی، می بینی نمی توانی. هر چه می آیی درس بخوانی، می گویی تمرکز ندارم.  فکر میکنی که دَم امتحان کنکور است و باید درس بخوانم، ولی اینقدر سنگین کردی این روح را که ذهن باز نیست؛ تپیده و له شده و اصلاً حس درس خواندن را نداری. با خود می گویی اگردرس نخوانم، رد می شوم. اما می بینی اصلاً نمی توانی حرکت کنی. وقتی می روی کتاب را باز می کنی، چیزی نمی فهمی. نمی دانی چرا هر چه فکر می کنی درس را نمی فهمی؛ هر چه استاد سر کلاس می گوید درک نمی کنی. یک سال و دو سال رفتی، ولی هیچ تغییری ایجاد نشده است. بعضی افراد می گویند در دشمن ­شناسی کار کردم، ولی کنترل فکر ندارم. در غضب کار کردم، اما هنوز عصبانی هستم. در حلم کار کردم، اما اصلاً جان ندارم که خودم را کنترل کنم. در موضوع «خیال و کینه و...» کار کردم، اما نمی توانم دل­ چرکین نباشم. در «یاد خدا» کار کردم، اما نمی توانم یاد خدا باشم. چرا اینطور شده؟ چون عفونتهای زیادی در روح جمع شده است. یک مثال دیگر: چرا لوله شیر آب ما خوب آب نمی دهد؟ لوله ­کش می آید و لوله را باز می کند، می بینی مقدار زیادی آشغال در این لوله بوده که جلو عبور آب را گرفته بود و شما اینها را نمی دیدید. این همه آشغال جمع شده بود و جلوی عبور آب را گرفته بود. اما وقتی آشغالها را درآوردند، می بینی که چقدر خوب آب راه می افتد. این همان محاسبه ی نفس است. انسان اگر محاسبه نفس کند و خود را بررسی کند و موانع و عفونت های روحش را برطرف کند، روحش سبک شده و دریافتی های خوبی خواهد داشت. همین امشب خوب است آدم فکر بکند و از خود بپرسد «من امروز چند بار فکر و خیال و شنیدنها و خوردن ها و تکبرها و شکهای ناروا داشتم؟ بعضی از این فکرهای نا درست، گاهی برای انسان ارتداد می آورد. می گوید آقا من یک دفعه به امام حسین و خدا شک کردم. چند بار در ذهنم به خدا گیر دادم و چند بار شل شدم. این ها را وقتی انسان جمع کند و مشکلش را حل نکند ممکن است دچار تردید در اساس دین شود و مرتد شود. اگر کسی با این عفونت ها بخوابد و با آنها زندگی کند، دچار سنگینی روح شده و گاهی کار به جاهای خطرناک می رسد. چنین کسی گاهی می گوید: آقا من اخلاقم خیلی خوب است. من معمولا ناراحت و عصبانی نمی شوم. اما نمی دانم چرا وقتی رفتم به خانه، دیدم که حالم اینقدر بد بود که به خاطر کوچکترین حادثه، بر سر زنم  و بچه­ ام داد زدم. اصلاً نتوانستم جلوی خودم را بگیرم. به چنین کسی باید گفت: عزیزم! تو مقدار زیادی عفونت را به خانه بردی، بعد هم می خواهی دستگاه روحت هم درست عمل بکند؟ این سیستم درست عمل نمی کند. چون با مجموعه ارتباطاتت آلودگی جمع کرده ای و حالا برداشتی آوردی به خانه. خوب طبیعی است که با اعضای خانواده دچار مشکل بشوی. مردها بیرون می روند و ممکن است یک عالم ارتباطات آلوده گیرشان بیاید. یک خانم خانه ­دار هم یک دفعه می نشیند صد تا فکر بیهوده می کند. همین خیال های بیهوده، سوءظن ها، بدبینی ها، بدجنسی ها، دعواها و درگیری های خیالی با مادرشوهر با جاری، رقابت در مسابقه با آنها که مبادا از من جلو بزنند. من چه کار بکنم از آنها جلو بزنم و....اینها جمع می شود و عفونت تشکیل می دهد. شما فکر می کنید گناه کردن چطوری است؟ شما وقتی دارید تلویزیون نگاه می کنید یک چیزهایی هست که اصلاً نباید آدم نگاه بکند. اگر نگاه کردید، آثار منفی آن را هم خواهید دید. انسان نگاه می کند و خوشش می آید. لذتهای حرام دارد که مخفی است. حتی سکس مخفی دارد. دارید فیلم سینمایی نگاه می کنید، اما سکس مخفی هم دارد؛ کسی دارد زبان خارجی می خواند، سکس مخفی هم دارد. در ظاهر اصلاً چیزی هم نیست، اما در آن سکس مخفی هست. در همین فیلمها و گفتگوها و به قول خودشان دیالوگ ها، سکس مخفی وجود دارد. کسی که در ۵ سریال، صد تا نامحرم را دیده، ۴ تا خیال هم کرده، از ارتباطات آنها چند جور خیال در ذهنش ایجاد شده و عفونتها جمع شده، دیگر روحش سبک نیست. استغفار سلاح است خیلی از ضعف ها و سستی ها و کژی ها و گرفتاری ها را استغفار برطرف می کند. هیچ چیز بدی نیست که استغفار نتواند خردش بکند و آن را از بین ببرد. مانعی وجود ندارد که استغفار نتواند آن را برطرف کند. عجب سلاح قدرتمند و مبارکی است. در جنگها افراد می روند سنگر می گیرند که تیر به آنها نخورد. گاهی یک دیوار کوچک یا یک تخته که پیدا بکنند در پشت آن پنهان می شوند که تیر به آنها نخورد. اما الان یک سلاح هست که تازه به بازار فروش سلاح آمده و من آن را دیده ام. وقتی که آن را می گیری به سمت دشمن، مثلا بتون را نشان می دهد و دشمن آنطرف بتون است. نیازی نیست که دشمن را با چشم ببینی، زیرا حساسیت گرمایی برای این سلاح کافیست. به راحتی نشان می دهد که در آن طرف کسی دارد راه می رود. می توانی بزنی و بتون را سوراخ کنی و دشمن را در آنطرف بتون متلاشی کنی. یعنی آنطرف بتون و دیوار را دارد می بیند. یعنی دیگر سنگر نمی توانی بگیری. بروی گونی پر از ماسه بگذاری و در پشت آن پنهان شوی. اصلاً کاری با این چیزها ندارد. وقتی که کسی این سلاح را می گیرد به سمت دشمن، این سلاح تمام حرارت بدن دشمن را قشنگ نشان می دهد. استغفار اینطوری است. استغفار مشکلی نیست که نتواند برطرف بکند. استغفار مثل یک سلاح است. هر چقدر دقیقتر و با توجه تر استغفار کنیم، سلاح استغفار قدرتمندتر شده و موانع بیشتری را می تواند از سر راه بردارد. اگر استغفار سطحی باشد، موانع سطحی را می تواند برطرف بکند. بنابراین، هر چقدر ما روی استغفار کار بکنیم، قدرت و سرعتمان در همه جهات زیادتر می شود.   استغفار چگونه رزق قوه ی «خیال» را تامین می کند؟

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 6798
زمان انتشار: 23 آوریل 2017
| | | |
مؤمن را چگونه بشناسیم؟

شخصیت شناسی مؤمن (جلسه 21)؛ 96/1/29

مؤمن را چگونه بشناسیم؟

 بدون شک هر کسی برای کاري که انجام مي‌دهد، هدفي در نظر دارد. مؤمن هم در هدف گذاری زندگی اش به جایگاه خویش واقف است و می داند که قرار است به کجا برود و چه بشود. برای مؤمن فقط یک چیز مهم است و آن تولد سالم به برزخ است. مثل جنینی که در رحم مادر فقط یک چیز برایش مهم است و آن تهیه بدن سالم و تولد سالم به دنیا است. بنابراین، همانطور که جنین روابطش را با عزت و ذلت های دنیائی تنظیم می‌کند، مؤمن هم روابطش را با عزت و ذلت های ابدی تنظیم می کند.

مؤمن در مسیر تخلق به اخلاق الهی از  تنبلی و بی حوصلگی می‌گریزد و در گرفتن درجات انسانی به سایر شئونات نفسش سختی می دهد. برای او فقط «شدن» مهم است. همان‌طور که خداوند فرمود: «قُلْ إِنَّ صَلاتِی وَ نُسُكِی وَ مَحْیایَ وَ مَماتِی لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِینَ = بگو: نماز و تمام عبادات من و زندگی و مرگ من، همه برای خداوند پروردگار جهانیان است». (سوره انعام/آیه 162) نبی اکرم , می‌فرمایند: «المؤمنُ قَیّدَهُ القرآنُ عن كثیرٍ مِن هوى نفسِهِ= قرآن، دست و پاى مؤمن را در برآوردن بسیارى از خواهش هاى نفسانى اش بسته است». برای این که دنیا زندان حقیقی مؤمن است. او آزاد نیست. دلخوشی او این است که عبودیت خدا را انجام می دهد و در این عبودیت، تصمیم بر تشبه به الله دارد. مؤمن با دشمن خود هم با عدالت رفتار می‌کند. هدف او از زندگی و جهاد، شبیه شدن به خدا است. نه این که بخواهد عقده های روانی و درونی خویش را بیرون بریزد. بنابراین، مجموعه روایاتی که در باب صفات مؤمن بیان می شود، برای این است که تیزی و خشنی نفسش گرفته شود. مؤمن نرم و آرام است و با کسی جدال ندارد  نمی‌کند. متأسفانه امروزه بعضی از رسانه های بی تقوا و فاسد با ایجاد تنش و اختلاف بین احزاب و آراء، جو جامعه را آلوده می کنند. مؤمن در گفتن سلام سبقت می گیرد. نبی اکرم, فرمودند: «المؤمن یَبدأ بالسَّلامِ و المنافقُ یقولُ: حتّى یُبْدأَ بی= مؤمن ابتدا سلام مى‌كند، ولى منافق مى‌گوید: باید به من سلام شود». مؤمن تکبر ندارد از این که اول سلام کند. پیامبر همیشه سبقت در سلام داشتند. این روایت هایی که می خوانیم، همه به خاطر این است که تیزی و تندی  نفس مان گرفته شود و برای آزاد شدن خود حقیقی ماست. فلسفه احکام شرعی، سختی و تکلف است. اما این سختی مربوط به شأن طبیعی انسان است، نه فطرت او. دستورات و احکام دین برای بسته شدن شأن حیوانی است، نه بخش انسانی. مؤمن آرامش و نشاط دارد. علت این که نشاط دائمی دارد، این است که با عزت های دنیا انسی ندارد که بخواهد اذیت شود. او به جیفه های دنیا حریص نیست. پس تمام غصه ها، تردیدها، اضطرابها و احساس پوچی های ما برای این است که شأن انسانی مان را حبس نموده ایم و بخش حیوانی را آزاد گذاشته ایم. مؤمن در هیچ شانی جز شان فوق عقلی، با دیگران رقابت و چشم و هم چشمی ندارد. او فقط درگیر بهشت و آخرت است و از جهنم می ترسد. برای او آخرت جذابیت و زینت دارد. مؤمن کم خرج و کم زحمت است مؤمن سخت گیر نیست. چنان که نبی اکرم, می‌فرمایند: «المؤمنُ یَسیرُ المَؤونةِ= مؤمن کم‌خرج است». چون بی‌توقع است. مؤمن از مسافرت لذت می‌برد، چرا که به حداقل‌ها قناعت دارد و شاد است. مؤمن از حرف زدن با دیگران لذت می‌برد؛ از طبیعت لذت می‌برد؛ بر سر سفره  در غذا خوردن سخت‌گیر نیست؛ در خوابیدن سخت گیر نیست و شرط و شروط سختگیرانه ندارد. او عادت به کسی نمی‌‌کند و آرام و آزاد است. مردم از دست و زبان و گفتار مؤمن در آسایش‌اند. او برای خودش شرط می‌گذارد نه برای دیگران. کسی از درکنار مؤمن بودن، احساس ناراحتی نمی‌کند. چون او تشریفاتی نیست. او چنان نرم و آرام است  که حتی به خاطر نرم‌خویی، او را احمق می‌پندارند. با این که می‌داند و می‌فهمد، ولی به روی کسی نمی‌آورد و حال کسی را نمی‌گیرد. این شاخصه ها که در تمام روایات در باره اخلاق مؤمن صحبت می‌شود، مثل دانه های تسبیحی است که همه در کنار هم قرار دارند و نخ تسبیح آن، اخلاق و تشبه به الله است. مؤمن را با این نشانه ها بشناسیم: مؤمن ابتدا سلام می‌کند. مؤمن نرم و آرام است. مؤمن تشریفاتی نیست. مؤمن آسان گیر و ملایم است، حتی به خاطر نرم خویی او را احمق می پندارید. مؤمن انس به دنیا ندارد. مؤمن مراء و جدل نمی‌کند. مؤمن نشاط دائمی دارد. مؤمن کم خرج و کم زحمت است.  

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 6795
زمان انتشار: 23 آوریل 2017
| | | | | |
(29) مظهر اسم «سلام»، اهل بیت علیهم السلام هستند

شرح زیارت جامعه کبیره (29)؛ 96/1/31

(29) مظهر اسم «سلام»، اهل بیت علیهم السلام هستند

استاد شجاعی در ادامه تفسیر جمله ی«السلام علیکم یا اهل بیت النبوة» گفت: سلام» کلمه دعایی است. وقتی کسی به دیگری سلام می‌کند در واقع از خداوند برای او سلامتی آرزو می‌کند. از طرف دیگر سلام، اطمینان دادن به طرف مقابل است كه از جانب من آسوده باش و مطمئن كه ضرری به تو نخواهد رسید. مظهر كامل اسم «سلام» اهل بیت (علیهم السلام) هستند که سلام الهی را به همه انسان ها می رسانند.

قشنگ ترین کلمه ای است که شما بر زبان جاری می کنید، نام الله است. بعضی اسم های حق تعالی مربوط به ذات اوست. مثل حی، علیم، قادر. بعضی اسم ها، صفات حق تعالی هستند. بعضی اسم ها هم مربوط به مقام فعل او هستند. مثل غافر. یعنی خداوند در مقام کاری که می خواهد انجام دهد باید مخلوقی باشد تا گناهی کند و خدا ببخشد. در این صورت می گوییم خدا غافر است یا رازقیت که نیاز به مرزوق دارد. «سلام» هم از اسماء فعل الهی است. یعنی نیاز به مظهر دارد و باید کسانی مظهر اسم سلام خداوند باشند. همان طور که عده ای مظهر رزق خدا هستند، عده ای مظهر ربوبیت و پرورش هستند.  پدر و مادر مظهر ربوبیت خداوند هستند. در قرآن می خوانیم: «وَقُلْ رَبِّ ارْحَمْهُمَا كَمَا رَبَّیَانِی صَغِیرًا[1]= بگو پروردگارا آن دو را رحمت كن چنان كه مرا در کوچکی پروردند». استاد هم رب شاگرد است. چون پرورنده اوست. مظاهر کامل اسم حق تعالی، «اهل بیت (علیهم السلام)» هستند. چون اولین مخلوق خداوند هستند. خداوند همه نظام خلقت را از نور محمد و آل محمد علیهم السلام خلق کرده است. بنابراین، سلام الهی از طرف اهل بیت (علیهم السلام) به همه انسان ها می رسد. وقتی پیغمبر (صلوات الله علیه) به معراج رفتند، چشم حضرت به گروهی از فرشته ها، انبیاء و مرسلین افتاد. حضرت در اولین نگاه به آن ها سلام می کند. پس خروجی پیغمبر در معراج، «سلام» است. پیامبری که اشرف مخلوقات است و تقدیرات الهی از این شخصیت به سایر مخلوقات می رسد. او کامل ترین مظهر اسم خداست. سلام، اظهار ادب است. در حدیث قدسی خدا به پیغمبر می فرماید: «فَأَوْحَى اللَّهُ إِلَیْهِ: أَنَّ السَّلاَمَ وَ التَّحِیَّةَ وَ الرَّحْمَةَ وَ الْبَرَكَاتِ أَنْتَ وَ ذُرِّیَّتُكَ= خداوند به او وحی كرد: من سلام، تحیّت و رحمت هستم. تو و ذریه تو بركات هستید». پس اگر کسی بخواهد در سیر و سلوک به مقام اهل بیت (علیهم السلام) برسد و با آن ها محشور شود، باید مسیر سلامت را طی کند که از ظاهر شروع می شود. یعنی بتواند در هر سه مرحله ی شریعت، طریقت، اخلاق و عقاید، خودش را سالم سازی کند و سلامت را در خود پیاده کند. اگر «سلام و سلامتی» در دینداری کسی نباشد، دین به معنی حقیقی شکل نگرفته است همه دستورات دین، با بند تسبیح به هم وصل می شوند. دانه های تسبیح، احکام شریعت است و بند آن، «سلامت و سالم بودن» است. چون در حرکت به سمت ابدیت، تولد به برزخ و قیامت، باید «قلب سلیم» داشته باشیم تا سالم به آن عالم متولد شویم. سیستم فقه و رساله، سیستم سالم سازی است. وقتی می گویند از نجاسات پرهیز کنید، این خوردنی ها حرام هستند، این دیدنی ها و شنیدنی ها حرام هستند، اینها برای انسان تعیین حد و مرز می کند و این حد و مرز همان «سالم سازی» است. اما وقتی کسی از شریعت، یعنی رساله و فقه و حلال و حرام های الهی فاصله می گیرد، آسیب های متعددی مثل طلاق، مرگ و میر، بیماری، فقر و فساد افزایش می یابد. مثلا نماز، خمس، زکات، روزه، حجاب و .. همه برای سلامت فرد و جامعه است. مرد و زن باید حجاب داشته باشند، و گرنه به سلامت خود و جامعه لطمه می زنند. سایر احکام دین هم برای سلامتی است. «اخلاق» سلامت روحی ما را تضمین می کند. علم اخلاق می گوید: شما اگر بخواهی به بهشت و مقام اهل بیت برسی، نمی توانی حسود باشی. چون آدم حسود مریض است و بهشت جای افراد ناسالم نیست. بنابراین، انسان با علم اخلاق، روان و روحش را از فحشاهای باطنی نجات می دهد. ما به وسیله ی شریعت، از فحشاهای ظاهری نجات پیدا می کنیم، ولی به وسیله ی اخلاق و طریقت، از فحشاهای باطنی که خطرناک تر هستند، نجات پیدا می کنیم. فرد زناکار در جهنم عذابش خیلی وحشتناک است و غیر قابل تصور. اما شخص حسود، بداخلاق، عصبی، پرخاشگر، زودرنج و خودشیفته، جهنمش هزاران سال طولانی تر و سخت تر از فرد زناکار است. امام (ره) می فرماید: «جهنم اخلاق عمیق تر، دردناکتر و طولانی تر از جهنم اعمال است». با این وصف، شریعت مربوط به ظاهر است و اخلاق مربوط به باطن انسان. هیچ کس حق ندارد نسبت به کسی بدجنس و بدخواه باشد. چون در زندگی خیر نمی بیند. علت این که زندگی هایمان پیچیده شده و اعصابمان خرد است و آرامش نداریم، اضطراب داریم و خوابهای بد می بینیم، و علت این که روزیمان بسته می شود، این است که درون مان را اصلاح نکرده ایم. همه چیز در درون اتفاق می افتد. کلید همه ی خیر و شرها در درون خودمان است. پس ما اگر غصه می خوریم و می ترسیم، برای این است که در درون ترس داریم. فرمول با عظمتی از امیرالمومنین علی (علیه السلام) هست که فرمودند: «مَنْ أَصْلَحَ سَرِیرَتَهُ أَصْلَحَ اللَّهُ عَلَانِیَتَهُ= هر كس درون خود را درست كند، خداوند ظاهر او را درست می گرداند». بنابراین، اگر با مادر شوهر یا پدر شوهرت اختلاف داری، با عروست یا با باجناقت یا با جاری ات اختلاف داری، یا با همسرت اختلاف داری، اول باید خودت را درست کنی. اگر درونت را درست کنی خدا بیرونت و روابط تو با دیگران را درست می کند. در درون خودت، به صلح و دوستی و محبت با طرف مقابلت برس تا بتوانی در بیرون هم ارتباط خوبی برقرار کنی. نتیجه آن که، منشأ سلامتی خود ما هستیم. فلسفه دین در حیطه ی طریقت، اخلاق و شریعت، «سلامت ظاهر و باطن» است. باید اینها را سالم کنیم تا امنیت داشته باشیم و از زندگی لذت ببریم. «کلمات» در سرنوشت انسان تأثیرگذارند «کلمات» معنا دارند و بر اشیاء اثر می گذارند. یعنی همه اشیاء با «شنیدن» تحت تأثیر قرار می گیرند. چون شعور و تسبیح دارند. «یسبح لله ما فی السموات و الارض ولیکن لا تفقهون تسبیحهم= همه چیزهایی که در آسمان و زمین هستند، خدا را تسبیح می کنند، اما شما تسبیح آنها را در نمی یابید». آزمایش مولکول های آب معروف است. آزمایش شده که وقتی بر مولکول آب، اسم الله یا اسم های خوب دیگر گفته می شود، تغییر شکل زیبایی پیدا می کند، اما وقتی اسم شیطان بر آن برده می شود، شکل نامنظمی به خود می گیرد. «کلمات» در پوست، مو، چشم، اعصاب، مغز و استخوان انسان تأثیر می گذارند. حتی نیت و کلمه ای که انسان می نویسد یا می گوید، تأثیرگذار است. حتی کسی که به گردنش صلیب آویزان می کند با کسی که اسم الله به گردنش دارد، یا قرآن همراهش هست، هر کدام از اینها در ساختار جسمی و روحی انسان اثر خاصی دارند. «اسم» ها هم بر شخصیت انسان تاثیر می‌گذارند. بعضی والدین در نامگذاری فرزندان شان، اسماء الهی را انتخاب می کنند، برخی هم اسامی حیوانات یا گیاهان یا جمادات را روی فرزندشان می گذارند. هر کدام از این نام ها در روح و روان انسان تأثیر بسزایی می گذارد. چون شنیده می شود و به کار برده می شود. قرآن تذکر می دهد که وقتی می خواهید با هم حرف بزنید، بهترین کلمات را انتخاب کنید: «وَ قُلْ لِعِبادی یَقُولُوا الَّتی‏ هِیَ أَحْسَنُ[2]= به بندگانم بگو سخنی بگویند که نیکوتر است». قرآن نمی گوید کلمات خوب را انتخاب کنید، بلکه می فرماید بهترین کلمات را انتخاب کنید. چون در سرنوشت انسان تأثیرگذارند. امروزه اکثر درگیری ها، دعواهای فامیلی، خودکشی ها، افسردگی ها، زندان رفتن ها، قتل ها به خاطر کلمات بدی است که افراد از اطرافیانشان می شنوند. حتی طلاق ها هم به خاطر انتخاب کلمات نامناسبی است که زن و شوهر به کار می برند. یعنی کلمات نامناسب و ناگوار چنان تاثیری دارد که کار به تنفر و نفرت و دوری و جدایی و طلاق می کشاند. پس مراقب باشید در ارتباط با طرف مقابل تان، کلماتی که استخدام می کنید، چه در نوشتن نامه و ‌پیامک و چه در گفتارها، همیشه بهترین کلمات را انتخاب کنید. چون حرفهای خوب ، زمینه ی نفوذ شیطان، آلودگی ها، انحرافات، بیماری ها و تنش ها را از بین می برد. صدای موسیقی بر روح و روان انسان تاثیر مثبت و منفی باقی می گذارد «اصوات» نیز مانند «کلمات» دارای آثار خوب و بد هستند. گاهی موسیقی در دستگاهی نواخته می شود که آهنگش با شئون زمینی و حیوانی انسان تناسب دارد. این نوع از موسیقی حرام است، زیرا انسان را کوچک، ضعیف، حقیر و محدود بار می آورد. کسی که موسیقی حرام می شنود، روحیه اش خراب می شود. یکی از آثار موسیقی حرام، این است که برای انسان تزلزل شخصیتی می آورد. امروزه بخشی از موسیقی هائی که در رسانه ها پخش می شود و مردم گوش می کنند، مبتذل و حرام هستند. چون انسان را پست می کنند و شخصیت و منش او را به ذلت می کشاند. گاهی هم موسیقی در دستگاهی نواخته می شود که متناسب با بخش های متعالی، یعنی بخش «فوق عقلی و الهی» انسان است. این نوع موسیقی به انسان قدرت، انرژی، امید و تعالی روح می دهد. این موسیقی معجزه می کند و تأثیر مثبتی بر روح و شخصیت انسان می گذارد و همه چیز او، از جمله اراده او را تقویت می کند. این نوع موسیقی، به انسان قدرت، امید و انرژی می دهد. حتی انسان را از طبیعت خارج کرده و تا بهشت می برد. بنابراین، دستگاه های موسیقی هرکدام می توانند در سرنوشت انسان تاثیر مثبت یا منفی بگذارند. مثل عطرها که بعضی از آنها نشاط آورند و بعضی حالت تهوع ایجاد می کنند. رنگ ها هم این گونه هستند. در بحث روانشناسی رنگها می گویند: بعضی رنگها آرامش، شادی، قدرت و امید در انسان ایجاد می کند. پس هر جلوه و ظهور حضرت حق در سرنوشت و ساختار شخصیتی انسان اثر گذار است. چون شعور و تسبیح دارند. این همان است که قرآن کریم می فرماید: «یُسَبِّحُ لِلَّهِ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَمَا فِی الْأَرْضِ[3]= آنچه در آسمانها و آنچه در زمین است، تسبیح خدا را مى‏ گویند». سلامت روح در گرو مهندسی عشق است کسی که در چینش آرزوها و معشوق هایش، «الله، اهل بیت و جهاد»، اولویت اصلی و عشق او باشد، در همه ی جنبه های زندگی اش موفق است و خیر و برکت می بیند و به مظهر سلامت یعنی اهل بیت (علیهم السلام) نزدیک تر شده و به خدا شبیه تر می شود و مسیرش به سمت تکامل و رشد خواهد بود.  اما اگر این طور نباشد،‌ یعنی «مهندسی عشق» او مبتنی بر اولویت های انسانی و ارزشی نباشد، هر چقدر در شئونات پایینی موفق باشد، باز هم شکست می خورد. «مهندسی عشق» مثل سیستم بدن است که اگر مهندسی اش به هم بریزد، درد، سرطان، مرگ و میر و همه آسیب ها به انسان وارد می شود. امروز در جامعه ما بیشترین طلاق ها در طبقات تحصیل کرده و پولدار صورت می گیرد. چون اینها به ساختار وجودی و مهندسی عشق خود، خیانت کرده اند، پس سالم نیستند و نمی توانند از پول و علم و تحصیلاتشان لذت ببرند و تعادل، شادی و آرامش داشته باشند. این یک اصل است. اگر بخواهیم طبق حدیث «فَأَوْحَى اللَّهُ إِلَیْهِ: أَنَّ السَّلاَمَ وَ التَّحِیَّةَ وَ الرَّحْمَةَ وَ الْبَرَكَاتِ أَنْتَ وَ ذُرِّیَّتُكَ= خداوند به او وحی كرد: من سلام، تحیّت و رحمت هستم. تو و ذریه تو بركات هستید»، به «سلامت، تحیت و برکت» برسیم، باید به اهل بیت (علیهم السلام) نزدیک شویم. در فراز جامعه کبیره می خوانیم: «مَنْ أَرَادَ اللَّهَ بَدَأَ بِكُمْ وَ مَنْ وَحَّدَهُ قَبِلَ عَنْكُمْ= هركس اراده و آهنگ خدا كند، به وسیله شما آغاز می كند». یعنی هر کس اراده ی الله را داشته باشد، باید با اهل بیت شروع کند و با آنها باشد. [1]. سوره اسراء/آیه 24. [2] . سوره اسراء/آیه 53. [3]. سوره جمعه/آیه 1.

صوت

1 - (29) مظهر اسم «سلام»، اهل بیت علیهم السلام هستند

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 6780
زمان انتشار: 19 آوریل 2017
| |
آثار و مفاسد «اضطراب» و «بی تابی»

عزت و خیالی جلسه چهارم

آثار و مفاسد «اضطراب» و «بی تابی»

«بی تابی» و «اضطراب»، حالت بی قراری و آشفتگی در برابر حوادث و مشکلات است. اضطراب مثل زلزله ای  است که دنیا و آخرت انسان را تباه می کند. از مهمترین آثار بد آن این موارد است: مرگ، از بین رفتن قدرت تصمیم گیری، نداشتن مدیریت خوب، تنهائی، از دست رفتن اراده، شکست و تلخی زندگی.

انسان برای خوشبختی اش در دنیا و آخرت به دو ابزار کلیدی نیاز دارد: شادی و آرامش. چون با شادی و آرامش می توان هم دنیای قشنگی ساخت و هم آخرت را آباد کرد. شیطان در وسوسه های چهارگانه اش (راست، چپ، گذشته و آینده) هدف اصلی اش ایجاد غم و ناآرامی در انسان است. این جنگ حقیقی است بین انسان و شیطان که متاسفانه جدی گرفته نمی شود. کسی که خود را نمی شناسد، وارد رقابت های دنیایی و توهمی در همه شئونات مختلف زندگی می شود. مثل مسابقه گذاشتن برای پول، زیبائی، مقام و موقعیت، مدرک گرفتن و... که هر چه موفق تر می شود، بدبخت تر است. غبطه، چشم و هم چشمی و مسابقه به شرطی خوب است که فقط در کمالات حقیقی باشد. «جزع  و بی تابی» یا «اضطراب» نوعی آشفتگی در افکار و و روان انسان است. انسانی که دچار اضطراب و بی تابی است، تزلزل و نابسامانی هم در کارها و هم در روانش بسیار دیده می شود.. از این رو، همه چیز را نابود می کند. مهمترین تاثیری که اضطراب و بی تابی دارد، مرگ است. امروزه بیشترین آمار مرگ و میرها، سکته است. مردم به خاطر اضطراب می میرند. چون سطح رقابت هایشان بالا رفته و تمام جسم و روح شان اعم از خیال، وهم و عقل را نابود می کند. این تعریف کلی از اضطراب و آثار بد اوست. پس هیچ بخشی از زندگی انسان نیست که در اثر اضطراب آسیب نبیند. بی تابی و اضطراب آثار دیگری دارد که عبارت اند از: اضطراب، نابودی است حضرت علی (علیه السلام) می فرمایند: «الجَزَعُ هَلاكٌ= بی تابی هلاکت بار است». اضطراب مثل زلزله است که هم جسم و هم روح را خراب می کند. چه بسا بعضی از ازدواج ها در اثر اضطراب و ضعف شخصیتی یکی از زوجین نابود می شود. ممکن است زن و شوهر علاقه به هم داشته باشند ولی به خاطر ترس و نگرانی از هم جدا شوند. درحالیکه اگر آرامش داشته باشند، زندگی به طلاق کشیده نمی شود. پس اضطراب هلاکت بار است. همه شئون انسان را نابود می کند. مضطرب قدرت تصمیم گیری ندارد یکی دیگر از آثار اضطراب، این است که مضطرب در حالت بی‌تصمیمی به سر می‌برد. او مشتری خوبی برای شیطان است. چون یکی از حمله های شیطان، حمله از آینده است. مضطرب دائما نسبت به آینده نگران است و ترس دارد. فال بد می زند. از این رو، نمی تواند تصمیم درستی بگیرد. اگر تصمیمی هم بگیرد، آن را می شکند. مثل کسانی که دائما در انتخاب هر چیزی نظرشان را تغییر می دهند: انتخاب شغل، انتخاب رشته، انتخاب همسر و .. مضطرب، مدیریت خوبی ندارد از دیگر آثار اضطراب، از دست دادن سرمایه های دنیایی و آخرتی است. مضطرب امکانات دارد ولی به خاطر اضطرابش نمی تواند مدیریت خوبی کند. از این رو، سرمایه های مادی و معنوی اش را از دست می دهد. مضطرب، تنهاست مضطرب تنهائی زیادی دارد. چون نمی تواند پیوند خوبی با دیگران برقرار کند و به خاطر تأثیرات منفی اش، کسی او را دوست ندارد. مضطرب، اراده قوی ندارد کارهای بزرگ و تصمیمات مهم نیاز به آرامش، همت، نشاط و اراده قوی دارد. مضطرب چون نمی تواند تصمیم گیری جدی داشته باشد، مجبور است تن به کارهای پست و کوچک بدهد. بنابراین، روی آوردن به کارهای کوچک در تمام انتخابات و ارتباطاتش از علائم و نشانه های اضطراب است. مضطرب، بی نظم است فرد مضطرب، پریشانی و بی انضباطی زیادی دارد. کلاس های مختلف اعم از زبان، باشگاه، آموزش رانندگی، آشپزی و... ثبت نام می کند ولی هیچ کدام از آنها را به سرانجام نمی رساند. بی نظمی، مایه عقب ماندن انسان در تمام عرصه های زندگی است. اضطراب، شکست را به همراه می آورد امیر مؤمنان علی (علیه السلام) در مذمت جزع می فرمایند: «إیّاكَ وَ الجَزَعَ؛ فَإِنَّهُ یَقطَعُ الأَمَلَ و یُضعِفُ العَمَلَ و یورِثُ الهَمَّ = از بی تابی بپرهیز كه آن، امید را قطع مى كند و عمل را به ضعف مى كشانَد و اندوه به بار مى آورد». وقتی مضطرب هستید، به آرزوهایتان نمی رسید. مثل خانمی که آرزو دارد باردار شود ولی به خاطر اضطرابش نمی تواند بارداری موفقی داشته باشد. از این رو از داشتن فرزند محروم می شود. فرد مضطرب نمی تواند کار قوی و خوبی ارائه بدهد. مثل مدیر یا کارمندی که کیفیت کاری خوبی ندارد. مضطرب، دغدغه های زیادی دارد. دغدغه جدای از غم است. بی تابی، مشغله های فکری و روانی زیادی بهمراه دارد که اجازه داشتن زندگی راحت نمی دهد. اضطراب، زندگی را تلخ می کند یکی دیگر از آثار اضطراب، تلخ کامی است. یعنی شخص به خاطر نداشتن صبر و حوصله بی تابی می کند و بی تابی تلخی می آورد. مثل کسانی که خانه مجردی می گیرند. بعضی از افراد چون حوصله دیگران را ندارند، بی تاب اند. از این رو، ترجیح می دهند که تنها زندگی کنند. نتیجه آنکه، اضطراب، ترس و بی تابی خسران دنیا و آخرت را به همراه دارد. برای درمان آن، نبی اکرم (صلی الله علیه و آله) راهکاری ارائه دادند که عبارت انداز: «المؤمنُ كالغریبِ فی الدُّنیا لایأنَسُ فی عِزِّها و لا یَجْزَعُ مِن ذُلِّها= مؤمن در دنیا همچون غریب است، به عزّت آن انس نمى گیرد و از خوارى آن بی تابی نمی کند». فرد آرام و شاد به هیچ کدام از نعمت های دنیا وابسته نیست. هر چند تلاش می کند اما وابسته به آنها نمی شود. دلبستگی اش فقط به معشوق حقیقی اش است. دلیل آن روشن است. زیرا بی تابی هیچ مشکلی را حل نمی کند. تنها اثرش این است که روح و جسم انسان را به هم می ریزد. علاوه بر این، اجر و پاداش را نیز از بین می برد.

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ،

Top
برای عضویت در خبرنامه پست الکترونیکی خود را وارد کنید

خبرنامه سایت منتظران منجی

Stay informed on our latest news!

اشتراک در خبرنامه سایت منتظران منجی feed