www.montazer.ir
چهارشنبه 17 ژوئن 2026
شناسه مطلب: 6680
زمان انتشار: 12 آوریل 2017
| | | |
«استعاذه» انسان را از غم می رهاند

راه های مبارزه با غم (جلسه 72) ؛96/1/19

«استعاذه» انسان را از غم می رهاند

«استعاذه» به معنای پناه بردن است. توجه به خدا و یاد او که روح استعاذه است، انسان را متوجه این حقیقت می‌کند که هیچ نیرویی بدون تکیه بر قدرت و ارادة مطلقه الهی در جهان کارگر نیست و جز خدا مؤثری نیست. غم و اندوه، ناتوانی، تنبلی، خساست، ترس و گرفتاری هایی مثل مقروض شدن و  مغلوب شدن دشمن، مصادیقی است که انسان را دعوت به پناه بردن به خدا می کند.

«استعاذه» به این معناست که انسان درک درستی از جایگاه خود در نظام خلقت داشته باشد. یعنی بداند وجود خودش و همه موجودات نسبت به حق تعالی، عین ربط، فقر، نیاز و وابستگی است. بداند که همه ی فیوضات و رزق هائی که به انسان عطا می شود، از ناحیه خداست. نظام خلقت این گونه نیست که خداوند موجودی را بیافریند و او را رها کند. بلکه مدیریت خداوند مثل مدیریت صورت ذهنی است که ما به خود داریم. بدین معنا که صورتی را در ذهن نگه می داریم تا زمانی که به او توجه داریم. ولی به محض این که توجه ما به آن قطع شود، آن صورت از بین می رود. همه موجودات نیز لحظه به لحظه از خداوند هستی می گیرند. وقتی انسان به این فقر ذاتی خود پی برد، در این صورت معنای «استعاذه» و «پناهندگی» به حق تعالی روشن می شود. وقتی به خدا می گوییم: «خدایا من از خود چیزی ندارم و هر حول و قوه ای از جانب تو است، این توحید افعالی نامیده می شود. در توحید افعالی شعار ما این است: «لا حَوْلَ وَلا قُوَّهَ اِلا بِالله اَلعَلِیِّ العَظیمِ= هیچ توان و قوه ای نیست مگر به وسیله ی خدای والا و بزرگ». یعنی هیچ جا قدرت و توانی نیست مگر به عنایت خدا.  انسان همواره در مسیر زندگی اش با موانعی رو به رو می شود و می خواهد آنها را از سر راه خود بردارد. چه خوب است که مثل بچه ها عمل کنیم. بچه ها از نظر توحیدی، به عرفان نزدیک ترند. چون واقف به عجز خودشان هستند. هیچ «من»ی ندارند و به محض برخورد با هر ضعفی، داد و فریاد می کنند و به پدر و مادر توجه می کنند. خوب است که ما هم در زندگی این گونه باشیم. اعتراف به فقر ذاتی خود کنیم و امید به کسی نداشته باشیم، جز آن که همه حول و قوه ها به دست اوست: «لا حَوْلَ وَلا قُوَّهَ اِلا بِالله اَلعَلِیِّ العَظیمِ». فهم این مسئله، در موفقیت و شکستن بن بست ها، غم ها و گرفتاری های زندگی فوق العاده مهم است. در دعای کمیل می خوانیم: «اِرْحَمْ مَنْ رَأسَ مالِهِ الرَّجاءُ وَ سِلاحُهُ الْبُکاءُ = رحم فرما بر کسی که سرمایه اش، امید و ساز و برگش، گریه و زاری است». این همان توحیدی است که با حقیقت انسان سازگاری دارد. اما نفس و شیطان با وسوسه، برداشت توهمی از خدا در ذهن انسان ایجاد می کنند که ای انسان! تو مستقلی و همه چیز به دست خودت است. حتی در مقابل خدا هم می توانی بایستی و فقط به خود و توان خودت تکیه کنی. اسلام اعتماد به نفس را تایید می کند، ولی با اتکال به خدا. مثل حضرت موسی (علیه السلام) که با اعتماد به نفس و به تنهایی مقابل فرعون ایستاد، اما تکیه اش بر خدا بود. شایسته است انسان در تمام صحنه های زندگی وابسته به خداوند باشد و با تکیه بر او، اعتماد به نفس داشته باشد. در ارتباط عاشقانه با خدا و امامان معصوم و نیز در برطرف کردن ضعف و اشتباهات، «استعاذه و پناهندگی» لازم است. پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) با همه عظمتش، استعاذه اش به خدا از همه بیشتر بود. حضرت همیشه با حالت گریه و تضرع در نماز می فرمود: « إلهی لا تَکِلنی إلی نَفسی طَرفَة عَینٍ أبداً= خدایا هرگز به اندازه ی یک چشم بر هم زدن مرا به خودم وا مگذار». هیچ وقت عجب نداشت و دائماَ به خدا پناه می برد. نه مثل بعضی از افراد که با علم، پول، سواد و دانش، مقام و... به خودشان می بالند. این روحیه خیلی خطرناک است. باید از آن به خدا پناه برد. مولانا چه زیبا فرمود: ما همه شیران ولی شیر عَلم                                                حمله‌شان از باد باشد دم‌ بدم موانع «استعاذه» چیست؟ «استعاذه» در جائی شکل می گیرد که وقتی با مانعی روبرو شدید، بگوئید: خدایا من به تو پناه می برم. هر چقدر سطح معرفت انسان بیشتر شود، دعا، تضرع، خواری و استعاذه اش هم بیشتر می شود. با درک این مطلب، رابطه انسان با حق تعالی با پناهندگی، قدرت بیشتری می گیرد. «استعاذه»، توصیه ای است که در آیات متعدد و روایات مختلف آمده است. خطاب های‌ استعاذه‌ به‌ پیامبر (صلی الله علیه و آله )در سوره‌ ناس‌ و فلق‌ با تعبیر «قل‌ اعوذ برب‌...» است‌ و در این‌ دو سوره،‌ راه‌ غلبه‌ بر شیاطین‌ و دفع‌ شرور بیان‌ شده‌ است‌.  «قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ النَّاسِ/ مَلِکِ النَّاسِ/ إِلَهِ النَّاسِ/  مِنْ شَرِّ الْوَسْوَاسِ الْخَنَّاسِ= بگو پناه مى برم به پروردگار مردم/ پادشاه مردم/ معبود مردم/ از شر وسوسه‏ گر نهانى» هر کس در مشکلات شغلی، تخصصی و صنفی، به رب خودش پناه می برد. مثلا در کشور اگر به کسی ظلم شود، به قوه قضائیه پناه می برد. ما هم در همه صحنه های زندگی اعم از مشکلات، غم ها، وسوسه های شیطان و نفس باید به خدا پناه ببریم. چون رب ما، پادشاه مملکت وجود ماست. این جمله زیبا و درستی است که قدیمی ها در هر مشکلی می گفتند: «پناه بر خدا». بنابراین، «پناهندگی» همه غصه های انسان را برطرف می کند. کسی که الله را دوست دارد، هیچ وقت نباید غصه ای داشته باشد. غصه، ترس، شکست و اضطراب زمانی به سراغ انسان می آید که رابطه اش با خدا قطع باشد. نبی اکرم (صلی الله علیه و آله) در هر چیزی به خدا پناه می بردند و این طور می فرمودند: «اللّهُمَّ إنّی أعوذُ بِكَ مِنَ الهَمِّ و الحُزنِ و العَجزِ و الكَسَلِ و البُخلِ و الجُبنِ و ضَلَعِ غَلَبَةِ وَ غَلَبَةِ الْعَدُوِّ[1]= بار خدایا! من به تو پناه مى برم از غم و اندوه و ناتوانى و تنبلی و خساست و ترس و چیرگی قرض و چیرگىِ دشمن». «الهَمِّ و الحُزنِ» یعنی خدایا به تو پناه می بریم از دغدغه هایی که ذهنمان را مشغول می کند و ما را از حرکت به سمت ابدیت باز می دارد. ذهن باید آزاد، شفاف و قوی باشد. اگر این طور نبود، باید به خدا پناه برد. «و العَجزِ و الكَسَلِ و البُخلِ» یعنی از ناتوانی و عجز به خدا پناه ببریم. مبادا آدم ضعیفی باشیم. اگر کسی بخواهد در هر مرحله از شئون وجودی اش (حسی، خیالی، وهمی، عقلی و فوق عقلی) از منشا بی نهایت روزی بیشتری طلب کند. باید به نفع به بندگان خدا از خودمان خروجی داشته باشیم و هر چه این خروجی بیشتر باشد، دریافت از خدا هم بیشتر می شود. یکی از منافع خروجی داشتن برای مردم، این است که عمر انسان طولانی می شود. قرآن در این خصوص فرمود: «مَا یَنْفَعُ النَّاسَ فَیَمْكُثُ فِی الْأَرْضِ= هر کس به مردم نفع برساند، در زمین باقی می ماند» رعد ۱۷ آدمی که شجاعت انفاق ندارد، این نشانه ی آن است که به خدا اعتماد ندارد. برای همین است که از خرج کردن در راه خدا می ترسد. امیرالمومنین علی (علیه السلام) فرمودند: «الْبُخْلُ جَامِعٌ لِمَساوِی العُیوبِ= بُخل، گرد آورنده همه عیب هاى زشت است». اگر ترس را از وجودتان دور کنید، خیر و برکت به سراغتان می آید. همان طور که در ارتباط با خانواده و دوستان، بدون حساب خرج می کنید، در ارتباط با دین و بر طرف کردن موانع ظهور حضرت هم نباید چرتکه انداخت. خودتان را کاملا وقف کنید؛ از مال تا همه بخش های وجودی تان را عاشقانه به پای خدا بریزید. آن وقت خدا هم عاشقانه به پای شما می ریزد. «و الجُبنِ» یعنی ترس. از ترسیدن به خدا پناه ببریم که ترس به سراغ مان نیاید. آدم ترسو نمی تواند رشدی داشته باشد. هر چقدر نفس انسان ترس بیشتری داشته باشد، فشار و وحشت قبر زیادتری خواهد شد. چون قبر ظهور محتویات نفس است. وقتی وارد برزخ می شوید، در حقیقت وارد نفس و باطن خودتان شده اید. همان باطنی که در دنیا  ساخته اید. اضطراب یک عمل دروغ و بی منطق است. خودتان هستید که به خاطر نگاه محدود، همه چیز عالم را را ترسناک می بینید. فکر می کنید که شاید تصادف کنم، شاید بمیرم، شاید پول گیرم نیاید و... اما دنیا مثل پلی است برای رد شدن. خانه گذر است. پس چرا باید بترسیم یا اضطراب داشته باشیم! بسیاری از اضطراب ها و ترس ها ریشه عقلانی ندارند. چون از توهم و شیطان ناشی می شوند. در مقابل بعضی از ترس ها هستند که ریشه عقلانی دارند اما اضطراب زا نیست. «و ضَلَعِ غَلَبَةِ». به خدا پناه می بریم از غلبه قرض. مراقب باشید در فعالیت های اقتصادی گرفتار قرض های سنگین نشوید. نباید همه درآمد را در یکجا کرد. به اصطلاح نباید همه تخم مرغها را در یک سبد گذاشت. «وَ غَلَبَةِ الْعَدُوِّ= و غلبه دشمن». و پناه می بریم به خدا از غلبه دشمن. پناهندگی دو بخش دارد: یک بخش آن دعاست و بخش دیگرش، طراحی های لازم برای این کار است. شما اگر از غلبه دشمن در جنبه های اقتصادی، سیاسی، نظامی و  .. می ترسید، باید برنامه و نقشه داشته باشید و خودتان را از قبل قوی کرده باشید. قرآن می فرماید: «وَ أَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ وَ مِنْ رِباطِ الْخَیْلِ تُرْهِبُونَ بِهِ عَدُوَّ اللَّهِ وَ عَدُوَّکُمْ[2] = و آماده کنید برای (مقابله با دشمن) هر چه را می توانید از نیرو و از اسبان بسته شده که بترسانید با آن دشمن خدا و دشمن خود را». اگر نیرو و سلاح به اندازه کافی نباشد، دشمن هوس حمله می کند. اگر از وسوسه های شیطان و نفس اماره می ترسید، باید برای غلبه بر آن ها، ابتدا راه های وسوسه و انواع حملات (راست، چپ، جلو و عقب) شیطان را بشناسید. سپس راه های دفع آن را بشناسید. در این راه، از خدا و معنویت کمک بخواهید تا شاد و آرام باشید. [1] . محمدی ری شهری، میزان الحکمه، ج8، ص317. [2] . سوره انفال/آیه 60.

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 6641
زمان انتشار: 10 آوریل 2017
| |
علت سکوت خداوند در برابر ظلم ظالمان چیست؟

خانواده آسمانی (465) ؛ 96/1/17

علت سکوت خداوند در برابر ظلم ظالمان چیست؟

خداوند افراد گناه‌کار را در صورتى که زیاد آلوده به گناه نشده باشند، فرصت می دهد تا برگردند و توبه کنند. اما آنها که در گناه و عصیان، غرق می شوند و طغیان و نافرمانى را به مرحله نهایى می رسانند، مثل فردی که هزاران نفر را به قتل می رساند، چه مجازاتی در این دنیا می‌‌تواند برایش مناسب باشد؟ اصولاً نمی‌‌توان در این دنیا تمام مجازات برخی از ظالمان را اجرا کرد. از این رو، خداوند در آخرت آنها را به عذابی خوارکننده و ابدی گرفتار خواهد کرد.

خداوند نسبت به بنده اش مهربان است. تا آخرین مرحله به انسان فرصت جبران خطاهایش را می دهد. اما این که چرا خداوند در مقابل ظلم ظالمان سکوت می کند، سؤالی است که در این جلسه به آن پاسخ داده می شود.   ظلم به سه صورت مطرح است: صورت اول) ممکن است انسان دچار گناه، انحراف یا ظلم هایی شود و هر آن احتمال دهد که خداوند تبارک و تعالی بلایی به سر او می آورد. چون ظلم تبعات دارد، کسی که ظلم می کند، باید منتظر عواقبش باشد که هر لحظه دامنش را بگیرد. صورت دوم) گاهی انسان مورد ظلم واقع می شود و از خداوند انتقام می خواهد و منتظر آن می ماند. صورت سوم) افرادی هستند که دشمن یا منکر خداوند هستند و با بی اعتقادی به خدا و آخرت و انتقام الهی ظلم می کنند و ظلم های فاحشی را هم انجام می دهند. این گونه ظلم ها، ظلم هایی هستند که در دنیا نمی شود جزایشان را داد. یعنی دنیا برای انتقام آنها کافی نیست. عمر دنیا در مقایسه با نظام آخرتی و ابدی انسان که جاودانه است، هیچ است. یعنی زمان بسیار کوتاهی است. مثل کسی که هزاران نفر را می کشد، اما فقط یک بار اعدامش می کنند. پس دنیا ظرفیت جوابگوئی هزاران جانی که گرفته شده اند را ندارد. عذاب دنیا نمی تواند او را مجازت کند. بلکه فضای عادلانه و قوی تری نیاز دارد تا جزای گناهانش را ببیند. باید به این سوال پاسخ دهیم که علت سکوت خداوند در مقابل ظلم ظالمان چیست و چرا بخش مهمی از مجازاتها را به دنیای دیگر محول کرده است؟ این مساله دو دلیل عمده دارد: دلیل اول) گاهی خداوند از روی رحمتی که دارد مهلت می دهد تا شخص به خودش بیاید و دست از ظلم و گناه بردارد و بتواند در همین دنیا گذشته اش را جبران کند. مثل کسانی که تا ظهر و عصر عاشورا با امام حسین (علیه السلام) جنگیدند. به گونه ای  که حضرت هیچ یاری نداشته و تنهای تنها بود. وقتی که برای اتمام حجت گفتند «هل من ناصر ینصرنی»، بعضی افراد توبه کردند و به لشکر حضرت پیوستند. بنابراین، این لطف خدا نسبت به بندگانش است که فرصت می دهد تا شخص بتواند گذشته خود را جبران کند. دلیل دوم) گاهی لطف خدا نیست، بلکه مکر الهی است. شخص گمان می کند که انتقامی در کار نیست، ولی ناگهان گرفتار عذاب الهی می شود. خداوند می فرماید: «سَنَسْتَدْرِجُهُمْ مِنْ حَیْثُ لا یَعْلَمُونَ[1]= به زودی آنها را به عذاب و هلاکت می‌افکنیم از جایی که فهم آن نکنند». یعنی اجازه می دهیم آهسته آهسته ظلم کنند تا جهنم شان طولانی تر و عمیق تر شود. دنیا اساساً دار اختیار است. خداوند اراده کرده که هرکسی در دنیا اختیار داشته باشد. همچنین دنیا محدودتر از آن است که جزای بسیاری از کارهای انسان باشد. همچنین کوچک تر از آن است که بخواهد جزای افراد بد را بدهد. بنابراین، دیر نمی شود. چون ما استمرار داریم؛ از دنیا تا بی نهایت. بنابراین، جزا دادن، فوت نمی شود. این ما هستیم که عجله می کنیم. فردی که هزاران نفر را به قتل رسانده، چه مجازاتی در این دنیا می تواند برایش مناسب باشد؟ پس در دنیا نمی توان جزای بسیاری از کارهای خوب یا بد انسان ها را داد. یک نظام جاودانه و ابدی نیاز است. قرآن هم می فرماید: «وَلَا یَحْسَبَنَّ الَّذِینَ كَفَرُوا أَنَّمَا نُمْلِی لَهُمْ خَیْرٌ لِأَنْفُسِهِمْ إِنَّمَا نُمْلِی لَهُمْ لِیَزْدَادُوا إِثْمًا وَلَهُمْ عَذَابٌ مُهِینٌ[2]= و البته نباید كسانى كه كافر شده‏ اند تصور كنند این كه به ایشان مهلت مى‏ دهیم، براى آنان نیكوست. ما فقط به ایشان مهلت مى‏ دهیم تا بر گناه [خود] بیفزایند و [آنگاه] عذابى خفت ‏آور خواهند داشت». سیاست مهلت الهی دارای دو وجه است: اول این  که به ظالم فرصت می دهد که توبه کند و دوم این که اگر توبه نکرد، مهلت دادن به ستمگران با «استدراج» توام می شود. یعنی خداوند در ضمن این که مهلت می دهد، زمینه های هلاک را به تدریج و مرحله به مرحله فراهم می کند تا گناهانشان زیاد شود و به عذاب خوار کننده ای گرفتار شوند. عذاب ها گونه های مختلفی دارند: گاهی عذاب ها فقط دردناک هستند؛ گاهی علاوه بر دردناک بودن، خوارکننده هم هستند. یعنی کسی که عذاب می کشد، تحقیر هم می شود و این ذلت و خواری به همراه دارد. خدا در کمین ظالمان است امیرالمؤمنین (علیه السلام) می فرمایند: «وَ لَئِنْ أَمْهَلَ الظَّالِمَ فَلَنْ یَفُوتَ أَخْذُهُ وَ هُوَ لَهُ بِالْمِرْصَادِ عَلَى مَجَازِ طَرِیقِهِ وَ بِمَوْضِعِ الشَّجَا مِنْ مَسَاغِ رِیقِهِ= اگر خداوند، ظالم و ستمگر را مهلت دهد، چنان نیست كه فرصت مجازات او از دستش برود. او در كمین گاه، بر سر راه ستمگر است و گلوى وى را در دست دارد و هر زمان بخواهد مى‌فشارد، آن گونه كه نتواند آب دهانش را فرو ببرد». شایع ترین مصادیق ظلم، ظلم در خانواده است: مردی که در حق همسرش ظلم می کند، زنی که در حق همسرش ظلم می کند، والدینی که در حق بچه ها ظلم می کنند، یا بچه ها در حق پدر و مادر ظلم می کنند، پادشاهان و حکام و سلاطینی که در حق مردم  ظلم می کنند، هیچ کدام از این ها از ان ظلمها نادیده گرفته نمی شود. امیرالمومنین علی علیه السلام فرمودند: خداوند برای هر چیزی مدت و اجلی قرار داده است: «لِکُلِّ شَیْ ءٍ مُدَّهً وَ أَجَلاً= هر چیزى وقتی مشخص و سر آمدى معین دارد». وقتی که اجل ظلم رسید، خداوند انتقام می گیرد. نبی اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) می فرمایند: «إِنَّ اللَّهَ یُمْهِلُ الظّالمَ حَتّى‌ یَقُولُ قَدْ أهْمَلَنی ثُمَّ یَأْخُذُهُ أَخْذَةً رابِیَةً= خداوند به ستمگر چنان مهلت مى دهد كه مى گوید خدا مرا وا گذاشته است. سپس او را سخت كیفر مى دهد». یعنی ظالم اصلا گمانش را نمی کند که خداوند از او به سختی انتقام  بگیرد. قرآن می گوید: فرشته های دنیایی با «یَضْرِبُونَ وُجُوهَهُمْ وَ أَدْبارَهُمْ= به صورت و پشت آنها می زنند» و فرشتگان برزخ و ملکوت با سیلی از آنها استقبال می کنند، این تازه شروع داستان است.  در آنجا به ذره ذره از اعمالشان رسیدگی می شود و خداوند همه را حساب می کند. [1] . سوره اعراف/آیه 182. [2] . سوره آل عمران/ آیه 178.

صوت

1 - علت سکوت خداوند در برابر ظلم ظالمان چیست؟

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 6626
زمان انتشار: 9 آوریل 2017
| |
مضامین دعاها فرمول های انسان سازی و بازگو کننده رموز خلقت اند

آثار دعا(10)، 85/2/9 برگرفته از مباحث «شرح صحیفه سجادیه»

مضامین دعاها فرمول های انسان سازی و بازگو کننده رموز خلقت اند

باطن دعا به گونه ای است که حتی وقتی شما نگاهی به فهرست ادعیه و عناوین دعاها می کنید، یا وقتی که خود دعا را می خوانید، در باره ی حرکت انسان به سمت آخرت و ابدیت  دائما اطلاعات مهم تخصصی می گیرید. بسیاری از این اطلاعات، حاوی خبرهای غیبی و مسائل مخفی بین انسان و ماوراء طبیعت و مسایل بین خداوند و انسان است.

انسان اگر مضامین ادعیه را خوب بفهمد و یاد بگیرد، با همین مضامین رشد می کند. چون گفتیم که وقتی معصوم با مردم رو به رو می شود، به اندازه ی عقلِ مردم با آنها سخن می گوید. اما وقتی که با خدا مواجه می شود، با همه ی حقیقت وجودیش با خدا حرف می زند. مثلا وقتی می گوید: خدایا تو به من یاد بده که فرزندانم را این گونه تربیت کنم. دقت کنید! این، یعنی معصوم می داند که یک انسان باید چطور تربیت شود؟ و از خدا می خواهد که خدایا تو به من کمک کن که این گونه با بچه هایم رفتار کنم. واقعا اگر کسی می خواهد با سرعت و قدرت رشد کند، به مضامین دعاها خیلی نیاز دارد و باید روی مضامین دعاها و زیارت نامه ها کار کند. وقتی امام راجع به اقسام فرشته ها بحث می کند و می گوید: خدایا فرشته های آن آسمان، فرشته های این آسمان، فرشته هایی که مسئول این کار هستند، فرشته هایی که مسئول آن کار هستند، اسم این فرشته این است و اسم دیگری آن، با این کار امام در واقع ما را با ملکوت و باطن عالم آشنا می کند و با قوای عالم انس می دهد. یعنی امکان ندارد که امام معصوم این ها را ندیده باشد و در دعا بگوید. خبرهایی هست که شاید معصوم همه را دیده است و دارد از پشت صحنه خبر می دهد. و گرنه چه کسی می داند، اسم فرشته ها چیست؟ این فرشته ها چه ارتباطی با هم دارند، طبقه بندی شان چطور است؟ کارهایشان چیست؟ خصوصیات فرشته ها چیست؟ کسی خبر ندارد و شما در دعا با آنها آشنا می شوید. هیچ کس نمی تواند در مورد پدر و مادر مانند معصوم حرف بزند. این معصوم است که می گوید: خدایا، کاری کن که من از پدر و مادرم به اندازه ی یک سلطان ستمگر بترسم. با این دعا به شما می آموزد که اگر فرزندی از پدر و مادر حریم نگیرد، علاقه و عاطفه ی پدر و مادر به فرزند، او را چنان پر رو و بی حیا بار آورد که حریم پدر و مادر را بشکند، چنین کسی عاقبت به شر و عاق والدین شده و بدبخت می شود. امام با دعا ما را تربیت می کند. یک آدم عاقل می داند که چطور با پدر و مادرش رفتار کند. می فهمد که حریم پدر و مادر مثل برق است. برق خوب است؛ با آن انس می گیریم و آن را به خانه می آوریم و از روشنایی که تولید می کند، استفاده می بریم. اما به آن دست نمی زنیم. دست بزنیم، ما را از بین می برد. والدین ما اگر هیچ کاری نکرده باشند و حتی اگر خودشان هم گناهکار باشند؛ همین که فرهنگ عظیم بهشتی بودن، یعنی شیعه بودن را به ما انتقال داده اند، پس آدمهای بسیار بزرگی هستند. ما دعاهایی از امام سجاد علیه السلام داریم که حتما بخوانید. حضرت می فرماید: خدایا کمک کن با همسرم این کار را کنم؛ رفتارم با فرزندم این گونه باشد؛ نسبت به پدر و مادرم این طوری رفتار کنم؛ نسبت به همسایه ها آن طور باشم. حضرت در واقع با این دعاها ما را تربیت می کند. یکی از آن دعاها دعای مکارم اخلاق (دعای بیستم صحیفه سجادیه) که قویترین متن تربیتی است. حضرت در دعای مکارم اخلاق می‌فرمایند: «وَ اكْفِنِی مَا یَشْغَلُنِی الِاهْتِمَامُ بِهِ = خدایا از چیزهایی که من را به خودشان مشغول می کنند، بی نیاز کن». بی نیاز کن تا وقتم را در این چیز ها تلف نکنم. حضرت دارد ما را تربیت می کند. « وَ اسْتَفْرِغْ أَیَّامِی فِیمَا خَلَقْتَنِی لَهُ = روزگار مرا در جهت هدفی که خلق کردی، فارغ کن». در واقع حضرت به تو می آموزد که خودت باید وقتت را فارغ کنی و استعداد و جوانی ات را هدر ندهی. «عملِ» به «دعا» باعث ساخته شدن انسان و رشد او می شود اگر انسان دعاهایی با مضامین عالی را که معصومین فرموده اند بخواند، اما عملی از او سر نزند، یعنی دعایش به عمل منجر نشود، در نتیجه «شدن» هم در او صورت نمی گیرد. یعنی زمانی دعا انسان ساز است که توأم با عمل باشد. امام صادق (علیه السلام) در حدیث عنوان بصری می فرماید: اولین قدم، در عبودیت این است که انسان برای خودش تدبیر نکند. انسان برای زندگی مادی اش نباید آنقدر برنامه بریزد که هر وقت بخواهد سراغ برنامه های الهی برود، بگوید نمی توانم. چون کار دارم و گرفتارم. در این صورت تو دیگر فرصت نمی کنی تا دستورات خدا را اجرا کنی. هر وقت به معارف به بهشت، خلوت، رفت و آمد با خدا، دعوتت می کنند، می گویی: نمی توانم، وقت ندارم. وقتی این دعاها را از خدا می خواهی و  به جلسات علمی، به مطالعه دینی و به عبادت می‌گویی وقت ندارم، نشانه آن است که به مضامین دعایی که خوانده ای عمل نمی کنی. «الداعی بلا عمل، کالرامی بلا وتر= دعا کننده ی بدون عمل، مثل تیر اندازی است که کمان او، زه ندارد. ». پس باید خودت هم عمل کنی. «وَ اکْفِنِی مَا یَشْغَلُنِی الِاهْتِمَامُ بِهِ، وَ اسْتَعْمِلْنِی بِمَا تَسْأَلُنِی غَداً عَنْهُ، وَ اسْتَفْرِغْ أَیَّامِی فِیمَا خَلَقْتَنِی لَهُ = مسایل مهم من را كه باعث دل مشغولى من است، كفایت كن و مرا به كارى كه فردا از آن مورد سؤال قرار مى‏دهى بگمار، و روزگارم را در آنچه براى آنم آفریده‏اى مصروف دار».[1] وقتی با این دعا از خدا می خواهی که تو را به کاری وادارد که قرار است از تو در قیامت سؤال کند؛ باید بدانی که آن کارها چیست و به آنها عمل کنی. خداوند در قیامت 50 سؤال می پرسد که هر کدام 1000 سال طول می کشد. آیا آن سوالات را می دانی؟ یکی از آن سؤالات رابطه ات با امام زمان علیه السلام است. دیگری درباره قرآن است. سؤال دیگر درباره روابطت با همسر و فرزندانت است. آیا روابطت را با آنها تنظیم کرده ای؟ بنابراین وقتی شما دعا می کنید، باید در کنار این دعا عمل کنید. امام عصر (علیه السلام) در دعا می فرمایند: خدایا به زنان ما عفت عطا بفرما‍. یعنی زنها باید دنبال عفت و حیا بروند. ناموستان را با حیا و با عفت بار بیاورید. زنها هم باید خودشان را به عفت و حیا وادار کنند. امام زمان علیه السلام دعا می کند: «اللهم ارزقنا توفیق الطاعه و بعد المعصیه و صدق النیّة و عرفان الحرمة...» تا آخر دعا. یعنی خودت باید بروی این کارها را انجام بدهی. وقتی دعا می کنی که خدایا کمکم کن من با همسر و فرزندانم این گونه باشم، خداوند می‌فرماید: تو عمل کن. من هم به تو قدرت می‌دهم، تو جلو برو. اما اگر بگویی: خدایا من هر چه دلم بخواهد می‌گویم، هر حرف بی‌ادبانه‌ای دلم خواست می‌زنم، تو هم ما را هدایت کن، این جبر و نشدنی است. ما گاهی وقت ها از خدا جبر می خواهیم. می گوییم خدایا من حاضر نیستم دست از رویه و روش غلطم بردارم، تو یک کاری کن خوب شوم. خدایا کمک کن، فرزندانم این گونه باشند. می فرمایند: پس راجع به بچه هایت این ها را رعایت کن. به فقرا صبر بده، یعنی فقیر نباید بی حیا باشد، باید صبور باشد در اثر فقرش نباید سراغ کارهای زشت و خلاف و گناه برود و از طریق روابط حرام پول در بیاورد.  پس اثر هفتم دعا که تربیت انسان کامل است، به دلیل وجود فرمول های تربیتی در ادعیه ی ماست. اگر این ها را رعایت کردی، خوب تربیت می شوی. فقط دعا خواندن صرف نیست. این طور نیست که ما فقط دعا بخوانیم ولی عمل نکنیم. «دعا» مقام گوینده را معرفی می کند دعا قبل از هر چیزی، از مقام گوینده ای خبر می دهد که در مقام انشای این مقوله ی عظیم قرار گرفته است. آن کسی که در کنار عرفات ایستاده و در آن موقعیت، یک باره به خدای خود عرض می‌کند: «وَ أَنْتَ الَّذِی لا إِلَهَ غَیْرُکَ تَعَرَّفْتَ لِکُلِّ شَیْ ءٍ فَمَا جَهِلَکَ شَیْ ءٌ فرایتک ظاهراً فی کل شی ء و انت الظّاهر لکلّ شی ء = تو آن خدایى که غیر از تو معبودى نیست. خود را بر همه چیز شناساندى و هیچ چیزی به تو جاهل نیست تا آنجا که تو را در هر چیز آشکار دیدم، ای خدایی که تویی آشکار بر همه اشیاء».[2] چه کسی این خبر را آورده؟ تو در هر پدیده ای خود را به من معرفی می کنی. من تو را ظاهر در همه ی اشیاء دیدم، به هر چه که نگاه کنم تو را می بینم. (به دریا بنگرم دریا ته وینم/ به صحرا بنگرم صحرا ته وینم). وقتی معصوم این گونه حرف می زند، دارد تو را می سازد، یعنی با این ساختن، تو از این کور چشمی دور می شوی، از این نگاه‌های عادی دست برمی‌داری و با چشم انسانی به عالم نگاه می‌کنی.  قرآن می فرماید: « لَهُمْ قُلُوبٌ لَا یَفْقَهُونَ بِهَا وَلَهُمْ أَعْیُنٌ لَا یُبْصِرُونَ بِهَا وَلَهُمْ آذَانٌ لَا یَسْمَعُونَ بِهَا = دلهایى دارند كه با آن [حقایق را] دریافت نمى‌كنند و چشمانى دارند كه با آنها نمى‌‏بینند و گوش‌هایى دارند كه با آنها نمی‌شنوند».[3] این گونه کور و کر نباشیم. زیرا فرمود: اگر کسی اینجا نتواند خدا را ببیند، آن طرف هم نمی بیند: « وَمَنْ كَانَ فِی هَذِهِ أَعْمَى فَهُوَ فِی الْآخِرَةِ أَعْمَى وَأَضَلُّ سَبِیلًا= و هر كس در این [دنیا] كور[دل] باشد، در آخرت [هم] كور[دل] و گمراهتر خواهد بود».[4] هر کس در اینجا کور باشد، در آنجا هم کور است. نکره ای در سیاق نفی قرار می دهد. « فَمَا جَهِلَکَ شَیْ ءٌ= هیچ شیئی نیست، مگر این که تو را می شناسد. هیچ شیئی نیست مگر این که تو در آن ظاهری. نکره را در سیاق نفی قرار می دهد تا بگوید که به طور مطلق همه چیز به تو آگاه است و علم دارد. بنابراین، علم را در سراسر کائنات سرایت داده است. آن چنان بهت آور سخن گفته که نه تنها مردم امروز، قصور از فهم این کلمات دارد، بلکه باید قرون متوالی بگذرد تا در لا به لای اعصار، افکار پخته تر شده و پرده از چهره ی پر اسرار این مسائل گرفته شود. راستی این سخن را معصوم از کجا می گوید، سخنی که به ذهن احدی نگذشته است و آن گاه که در میان باغستان های مدینه نیمه شبها فریاد می زند: «و باسمائک التی ملئت ارکان کل شی= و به اسم های تو که ارکان هر شیء را پر کرده است».[5] یعنی شما هیچ شی را نمی‌بینید، مگر این که اتم ها، الکترون ها، نوترون ها، پروتونهایش خبر از تو می‌دهند. به راستی که او «اسم الله» عالم را چگونه در همه ی موجودات ساری و جاری دیده و با کدام چشم خدا را در همه چیز ظاهر دیده است. بالاخره این معارف انسان را می سازد. وقتی می گویی «هوالظاهر» یا «انت الظاهر» تو فقط ظاهری، یا تو فقط اول یا آخر هستی. یعنی فقط خدا را ظاهر می بینی. اما ما چگونه می بینیم؟ ما می گوییم، اشیایی داریم می بینیم، ولی خدایی نمی بینیم. ولی امام می گوید: اشیا دیده نمی شوند، فقط خدا دیده می شود. این مکتب انسان را می سازد و انسان را به فکر فرو می برد. وقتی می گویی هوالظاهر یعنی فقط او ظاهر است، پس هیچ شیئی در عالم نیست که ظهور داشته باشد بدون خدا. هر چه شما می بینید، فقط اوست که ظهور دارد. از همه مهمتر این است که ما اول او را می بینیم، بعد اشیا را می بینیم و متوجه نمی شویم، همیشه فکر می کنیم که اول اشیا را می بینیم. پس چنان چه بیان شد، مسائل بلند دعا قبل از هر چیز دلالت بر روح بلند و مقام منیع و شخصیت والای گوینده ی آن دارد. به عبارت دیگر می توان گفت که دعای کمیل و دعای ابوحمزه و عرفه ی سیدالشهدا علیه السلام سفر نامه ی آن بزرگوران در سفر «من الخلق الی الحق و من الحق الی الخلق= سفر از خلق به حق و از حق به خلق( بازگشت)» هستند. آنها با به ودیعه گذاشتن این گنجینه ی سنگین، انسان ها را به موطن خود دعوت کرده و از همه خواسته اند تا به تکاپو در نظام تکلیف اسلامی و به متخلق شدن به اخلاق الهی و تمرین در تادیب نفس به آن مقامات نائل آیند. این دعاها به ما می‌گوید که ابواب کمالات بر روی انسان باز است، باید از خدا بخواهیم تا بتوانیم به جانب آن کمالات حرکت کنیم. زیرا اسلام فقط یک سلسله عبادات که برای بسیاری از حد لفظ تجاوز نمی کند نیست. بلکه مثلا همین نماز، معجونی است که در آن، همه ی مقامات انسانی لحاظ شده اند، و انسان به طرف آنها خوانده خواهد شد. در دعای شعبانیه به ما دستور داده شده که «الهی هب لی کمال الانقطاع الیک= خدایا کمال بریدن از هر چیز به خودت را به من عنایت فرما»، من از همه چیز منقطع شوم و به تو وصل بشوم». تا عبارت «کمال انقطاع = از چیزی بریده بشویم» می آید، خیلی ها فکر می کنند که شخص باید دست از زن و بچه اش بردارد و در گوشه ی عزلت بنشیند و «انقطاع» حاصل کند، این «انقطاع» نیست. «انقطاع» یعنی در اوج این که این روابط اجتماعی خود را داری، از غیر خدا منقطع باشی. مثل سیدالشهدا (علیه السلام). سیدالشهدا یک پدر بسیار عاطفی و مهربان، یک همسر بسیار عاطفی و مهربان است. آنقدر عاطفه دارد که وقتی یک شب رباب و سکینه پیشش نیستند، در فراق آنها شعر می گوید که خدایا چه شب طولانی است که رباب و سکینه پیش من نیستند. انگار که این شب هرگز صبح نخواهد شد. این عاطفه ی امام حسین و حضرت رباب سلام الله علیهاست که در اوج روابط عاطفی فقط به خدا وصل اند. انقطاع یعنی اگر قرار باشد به خاطر وظایف شان، اینها را فدای خدا کنند، راحت فدا می کنند. ابراهیم علیه السلام انقطاع دارد که اسماعیل علیهم السلام را با آن زیبایی، به آن خوش اخلاقی، به آن مهربانی و کمالات زیادی که دارد، برای خدا فدا می کند. «انقطاع» یعنی یک جوان کم سن و سالی مثل اسماعیل علیه السلام می فهمد که خدا گفته باید سرش بریده شود. برای همین است که به پدرش می گوید «پدر این کار را بکن. ان شاءالله من را از صابرین خواهی یافت». انقطاع یعنی این که حضرت زینب سلام الله علیها وقتی پسرانش شهید می شوند، اصلا به سمت میدان نمی رود، تا جنازه شان را بردارد. انقطاع یعنی وقتی مادر وهب سر فرزندش را می برند و جلویش می اندازند، سر را به طرف دشمن می اندازد و می گوید: من چیزی که برای خدا دادم، پس نمی گیرم. انقطاع یعنی مادری که چهار تا شهید داده در جمهوری اسلامی و به پسر پنجمش می گوید: تو هم زودتر برو شهید شو که من در روز قیامت نمی خواهم، خجالت زده ی زینب سلام الله علیها باشم. انقطاع یعنی زن به شوهرش می گوید: زیاد معطل نکن برو جنگ. به رغم این که می داند ممکن است شوهرش کشته شود و بچه اش یتیم شود، ولی راحت می گوید برو. انقطاع یعنی در اوجی که ثروت داری، بریده ی از ثروت بشوی. نه این که وقتی گدا هستی و اصلا چیزی نداری، بگویی منقطع هستم. «الهی هب لی کمال الانقطاع إلیک و انر ابصار قلوبنا بضیاء نظرها إلیک حتّی تخرق ابصار القلوب حجب النّور = الهی وارستگی از هر چیز و وابستگی و پیوستگی کامل به آستانت را موهبتم فرما و دیدگان دل ما را به فروغ نظر به خود، روشن ساز تا دیدگان دل ما حجاب‌های نور را بدرد».[6] چشمان ما حجاب های نورانی را بدرد تا ما به کجا برسیم؟ « فتصل إلی معدن العظمة و تصیر أرواحنا معلقة بعزّ قدسک= به معدن عظمت واصل شود و جانهای ما همچون شعاع بعزّ قدست، آویخته گردد». اگر حجابهای نورانی را پاره کنیم، آن وقت ارواح ما به تو وصل می شوند. و یا فرمودند تا ما عرض کنیم: «إِلَهِی وَ أَلْحِقْنِی بِنُورِ عِزِّكَ الْأَبْهَجِ فَأَكُونَ لَكَ عَارِفا وَ عَنْ سِوَاكَ مُنْحَرِفاً وَ مِنْكَ خَائِفاً مُرَاقِباً = خدایا مرا به نور عزّت بسیار زیبایت برسان تا عارف به وجودت گردم، و از غیر تو روی گردان شوم، و از تو هراسان و برحذر باشم».[7] خدایا من را به آن نور عزت خودت که بسیار بهجت زا و بهجت آفرین است، برسان تا با آن نور تو را بشناسم. و از غیر تو روی برگردانم. وقتی شب جمعه در حرم حضرت عبدالعظیم علیه السلام وارد می شوی و این حالت شادی و شعف را داری، این همان نور است که انسان را هدایت می کند. وقتی به حرم حضرت رضا علیه السلام می روی، وقتی به کربلا و مکه و مدینه مشرف می شوی، چه حالتی به تو دست می دهد؟ این همان نور است. این دعا دعوت به بلندترین مقامی است که برای یک عارف متصور است و مژده ای است برای انسانها و به آنان اعلام می کند که باب کمالات مفتوح است. پس بکوشید آن ابواب را فتح کنید. هر که شد محرم دل در حرم یار بماند            وان که این کار ندانست در این کار بماند [1] - دعای مکارم الاخلاق [2] - دعای عرفه. [3] - اعراف/179. [4] - اسراء/72. [5] - دعای کمیل. [6] - مناجات شعبانیه. [7] - همان.

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 6609
زمان انتشار: 9 آوریل 2017
| |
(2) تنها راه دور ماندن از مرض حسادت، پیوند با بینهایتِ واقعی است

بحث «حسادت» جلسه دوم

(2) تنها راه دور ماندن از مرض حسادت، پیوند با بینهایتِ واقعی است

اگر نفس بینهایت طلب انسان، با بینهایت واقعی یعنی خداوند تبارک و تعالی پیوند بخورد، بی نیاز می شود؛ در آن صورت خلائی ندارد که بخواهد به خاطر آن با دیگران درگیر شود. علت این که حسود حسرتهایش زیاد است و بیماریش خوب نمی شود، این است که در محدودها به دنبال بینهایت می گردد و چون به آن نمی رسد، همیشه کمبود دارد؛ این کمبود به صورتِ بیماریِ حسادت، زود رنجی، عصبانیت، سوءظن و... بروز می کند.

در روایات امر شده که انسان خود را برای خلوتِ با حق تعالی فارغ کند؛ زیرا کسی که یک شرایط معنوی خوب و لذت بخش دارد، به دلیل این که فطرتش با معشوقِ حقیقی اش ارضاء شده، آرام است و به راحتی تحریک نمی شود. حسود نه لذت و راحتی دارد و نه سیادت و سروری. هم زود خشم می گیرد و هم دیر کینه از دلش بیرون می رود. خشم حسود در واقع اعتراض به حکمت الهی است و نوعی کفر و شرک خفی به شمار می رود. حسود بی ظرفیت و بسیار آسیب زننده است. از راه هایی که به ما کمک می کند تا کمتر مورد حسادت حسود قرار بگیریم، یکی محبّت حقیقی به اوست و دیگری پنهان کردن چیزهایی که حسادت او را بر می انگیزد. یعنی کارهای مهم و برجسته ی ما نباید برای او نِمود داشته باشد. انسان دو جنبه دارد: جنبه ی طبیعی که همان بدن یا بعد حیوانی اوست و جنبه ی الهی، یعنی همان روحی که از خدا در انسان دمیده شده و یک امر بینهایت است. این روح وقتی به نطفه تعلق می گیرد، یک شباهت به حق تعالی پیدا کرده و جنبه ی فطری را در انسان ایجاد می کند. انبیاء آمده اند تا انسانها را پرورش دهند تا بتوانند جنبه ی الهی را بر جنبه ی حیوانی خودشان حاکم کنند. یعنی از جنبه ی حیوانی خود، به نفع جنبه ی الهی شان بهره بگیرند تا خوشبخت شوند. یعنی از غضب، شهوت، خوردن و خوابیدن، ازدواج، دوستی ها و تفریحایشان استفاده کنند تا به کمال برسند. قبلاً گفته بودیم که انسان 5 ازدواج دارد و هر ازدواج مربوط به یکی از شئونات او می شود. ازدواج بدن و تن، ازدواج خیال، ازدواج قوه ی واهمه، ازدواج قوه عاقله و ازدواج فوق عقل. ازدواج فوق عقل، ازدواج با خداست و بالاترین مرتبه ی نفس می باشد. اگر این ازدواج درست صورت بگیرد، یعنی انسان با زوج خودش که خداست رفیق شود، دیگر هیچ خلأ و مشکلی نخواهد داشت. درغیر این صورت، در بقیه ی ازدواجها نیز ناموفق خواهد بود. چون «تناسب»، شرط آرامش و استمرار رابطه است. وقتی تناسب نبود همه چیز به هم می ریزد. یعنی هرچقدر هم همسران قوه های عاقله، واهمه، خیال و بدنمان خوب باشند، باز هم افسرده و غمگینیم و احساس خوشبختی نمی کنیم. طوری می شود که مشکلمان با هیچ مشاور، روانپزشک، قرص، موسیقی و کلاس یوگا و چیز دیگری حل نمی شود. نفس ما یک زوج بیشتر ندارد و آن خداست. انسان، زمانی از بیماری حسادت و انواع بیماری ها بر کنار است که بخش فوق عقل وجودش اشباع شود؛ در این صورت، بدون این که محتاج کسی شود، قوی و قدرتمند است. انسان اگر می خواهد از زندگی، همسر، اطرافیان وهمه کس خود لذت ببرد و رابطه اش با آنها خوب باشد، باید حتماَ با زوج اصلیش سرمست و شاد باشد. امام صادق علیه السلام می فرمایند[1]: " کسی که ایمانش بیشتر است، همسر طبیعی اش را هم بیشتر دوست دارد " .  مسلماً زن و شوهری که از نظر ایمانی قوی ترند، علاقه ی بینشان شدیدتر است. پدری که از نظر ایمانی بالاتر است، بچه اش را خیلی بیشتر دوست دارد و همینطور خواهر و برادری که مؤمن تر هستند، روابط عاطفی قوی تری دارند. نفس ما بینهایت طلب است[2]، اگر بینهایت واقعی (خداوند) را به او ندهیم، ناگزیر در محدودها به دنبالش می گردد و چون به آن نمی رسد، دچار خلاء می شود. برای همین است که دائماً هوس داریم و از نداشتن چیزهای مختلف احساس کوچکی و تنگی می کنیم. حسادت، همیشه به خاطر نداشته هایمان نیست. گاهی خودمان از یک نعمتی برخورداریم، اما با دیدن نوعی دیگر از همان نعمت در دیگری، بازهم احساس کمبود می کنیم. به عنوان مثال: یک ماشین خریدم. اما از این که دیگری ماشین دیگری خریده، به او حسادت می کنم. یا یک همسر خوب دارم، ولی از این که یک نفر دیگر یک همسر خوب گیرش آمده، به او حسادت می کنم. وقتی انسان تماماً خود را در کنار معشوقش (خداوند تبارک و تعالی) می بیند، اساساً بی نیاز شده و خلائی ندارد که بخواهد به خاطر آن با دیگران درگیر شود. چنین کسی مطلقاً بیماری زود رنجی، عصبانیت، سوء ظن، حسادت، تکبر و عجب به سراغش نمی آید. چون بینهایت را با خودش دارد. اگر کسی به او اهانتی کند یا حرف نیشداری بزند، اساساً روی او تاثیری نمی گذارد. به خاطر این که شخصیتاً آدم بزرگی است. این آدم های بی ظرفیت و کوچک هستند که با کوچکترین چیزی، زود به آن ها بر می خورد و دچار تنش می شوند و احساس کوچکی و حقارت می کنند؛ یا با دیدن یک مصیبت، حس می کنند دنیا به آخر رسیده است. پس اگر آن بخش بینهایت طلب نفسمان را با جفت خودش یعنی بینهایت حقیقی پیوند دادیم، دائما آرام هستیم و بخش های پایین تر وجودمان قانع هستند و چیزی از ما نمی خواهند. مادرمان فاطمه زهرا (سلام الله علیها) این طوری بودند که خیلی راحت توانستند در شب عروسی لباس عروسی شان را ببخشند و لذت هم ببرند. در مقابل، افرادی هم هستند که بر سر نوع لباس عروسی شان با پسری که خیلی به او علاقه مندند، دعوایشان می شود و کارشان به بحث و جدایی می کشد. علت اساسی دعواها، درگیری ها و گرفتاری های ما این است که با متاع محدود دنیا می خواهیم بینهایت طلبی مان را ارضاء کنیم. وقتی ارضاء نمی شود، آن وقت گرفتار می شویم و دعوایمان می شود. مثل دعوایی که کفتارها بر سر یک تکه گوشت مانده با هم دارند. گاهی بر سر خوردن یک ظرف آب دعواست. اما در جایی که دریایی از آب وجود دارد، هر کس هرچقدرهم که بخورد، دیگر مشکلی پیش نمی آید. ما بر سر نامحدود با هم دعوا نداریم؛ برای همین طلاق هایی که به خاطر ارزش های انسانی و حقیقی باشد، خیلی کم است .یعنی غالب طلاق ها به خاطر دنیاست. چون زن و مرد، هیچ کدام با زوج حقیقی خود، به آرامش نرسیده اند، به مشکل بر می خورند. علت این که شخص حسود، حسرت هایش زیاد است و این بیماری خوب نمی شود، این است که با بینهایت خودش ازدواج نکرده است. آن وقت می خواهد از طریق زوج های محدود پایین، بینهایت طلبیش را ارضاء کند. بعد از آن که می بیند بینهایت طلبی با زوج های پایین نمی خواند، افسردگی می گیرد. مثل این است که به شخص تشنه، به جای نوشیدنی انواع غذاها داده شود. تشنگی اش ارضاء نمی شود. چون همسر مناسب معده اش به او داده نشده است. اما اگر یک لیوان آب به او بدهند، آن وقت همه ی آن غذاها برایش لذت بخش می شود. علت این که انسان از همه کس و همه چیز خسته و دلزده می شود، این است که معشوق اصلی را به خودش نداده است. در نتیجه رابطه اش با هیچ چیز خوب نیست.  امیرالمؤمنین در این باره می فرمایند[3]: " مَن أَصلَحَ فیما بَینَهُ وَبَینَ اللهِ أَصلَحَ اللهُ فیما بَینهُ و بَینَ النّاس= هر کس رابطه ی بین خودش را با خدا اصلاح کند، خداوند رابطه ی او را با مردم اصلاح خواهد نمود. پس به راحتی می تواند دیگران را با هر عیب و نقصی بپذیرد و دوست داشته باشد و از همه چیز لذت ببرد. گاهی انسان از یک نان و دوغ، همان لذتی را می برد که بعضی ها از بهترین غذاها می برند. تجملات ما را از بودن با معشوقمان غافل می کند، این «سادگی و ساده زیستی است که فراغت با محبوب بودن را به ما می دهد. حضرت سلیمان فرمودند: من هر دو زندگی (زندگی اشرافی و ساده زیستی) را امتحان کردم، اما شیرینی را در سادگی دیدم. امام علی علیه السلام می فرمایند[4]: « ذِکرُاللهِ مَطرَدَةٌ لِلشَّیطانِ = یاد خدا، طرد کننده هر شیطانی است». کسی که یک شرایط معنوی خوب و لذت بخشی دارد، خیلی نیازها را ندارد؛ آرام است و به راحتی تحریک نمی شود؛ چون فطرتش که حقیقت وجود اوست، با معشوق خودش ارضاء شده و با وجود آن، به چیز دیگری نیاز ندارد. اما اگر کسی نتواند فطرتش را با معشوق خودش اشباع کند، دائماً دچار خلآء و کمبود است و از این بایت رنج می برد. به دلیل این که یک بار با حقیقت خودش روبه رو نشده و با خدای خود خلوت نکرده است. هستند افرادی که خلأهای وحشتناکی در زندگی داشتند، اما این خلأ ها با اشباع شدن فطرتشان، از طریق ریاضت و خلوت با خدا، از بین رفته. برای نمونه می توان به داستان واقعی جوان کارگر و گوهرشاد خاتون اشاره کرد. مرحومه گوهرشاد هم از نظر معنوی صاحب کمالات بودند و هم از نظر زیبایی ظاهری. ایشان زنی با حجاب و مذهبی بودند و همیشه نقاب به صورت داشتند. قرار بود به دستورشان در کنار حرم امام رضا علیه السلام مسجدی بنا شود. گوهرشاد هر روز برای سرکشی از کارگران به مسجد می رفت. روزى طبق معمول براى سرکشى کارها به محل مسجد رفته بود، در اثر باد، مقنعه و حجاب او کمى کنار رفت و یک کارگر جوان چهره او را دید . جوان بیچاره دل از کف داد و عشق گوهرشاد صبر و طاقت از او ربود، تا آنجا که  بیمار شد و بیمارى او را به مرگ نزدیک کرد. چند روزی بود که به سر کار نمی رفت، گوهر شاد حال او را جویا شد. به او خبر دادند جوان بیمار شده لذا به عیادت او رفت. چند روز گذشت و روز به روز، حال جوان بدتر می شد. مادرش که احتمال از دست رفتن فرزند را جدى دید، تصمیم گرفت جریان را به گوش ملکه گوهرشاد برساند؛ و گفت اگر جان خودم را هم از دست بدهم مهم نیست. او موضوع را به گوهرشاد گفت و منتظر عکس العمل گوهرشاد بود. ملکه بعد از شنیدن این حرف با خوشرویى گفت: این که مهم نیست، چرا زودتر به من نگفتید تا از ناراحتىِ یک بنده خدا جلوگیرى کنیم؟ و به مادرش گفت، برو به پسرت بگو من براى ازدواج با تو آماده هستم . ولى قبل از آن، باید دو کار صورت بگیرد. یکى این که مهر من ۴۰  روز اعتکاف تو است در این مسجد تازه ساز. اگر قبول دارى به مسجد برو و تا ۴۰ روز فقط نماز و عبادت خدا را به جاى آور. شرط دیگر این است که بعد از آماده شدن تو، من باید از شوهرم طلاق بگیرم؛ حال اگر تو شرط را مى پذیرى کار خود را شروع کن. جوان عاشق وقتى پیغام گوهر شاد را شنید از این مژده درمان شد و گفت ۴۰ روز که چیزى نیست، اگر ۴۰  سال هم بگویی، حاضرم. جوان رفت و مشغول نماز در مسجد شد، به امید این که پاداش نماز هایش ازدواج و وصال همسری زیبا به نام گوهرشاد باشد. روز چهلم گوهر شاد قاصدى فرستاد که از حال جوان خبر بگیرد تا اگر آماده است، او هم آماده طلاق باشد. قاصد، به جوان گفت: " فردا ۴۰ روز تو تمام مى شود و ملکه منتظر است تا اگر تو آماده هستى او هم شرط خود را انجام دهد ". جوانِ عاشق که ابتدا با عشق گوهرشاد به نماز پرداخته و حالا پس از ۴۰ روز حلاوت نماز کام او را شیرین کرده بود، جواب داد: " به گوهر شاد خانم بگویید اولاً، از شما ممنونم و دوم این که، من دیگر نیازى به ازدواج با شما ندارم. قاصد گفت: " منظورت چیست؟ مگر تو عاشق گوهرشاد نبودى ؟ جوان گفت: " آنوقت که عشق گوهرشاد من را بیمار و بى تاب کرده بود، هنوز با معشوق حقیقى آشنا نشده بودم، ولى اکنون دلم به عشق خدا مى طپد و جز او معشوقى نمى خواهم، من با خدا مانوس شده ام و فقط با او آرام می گیرم. اما از گوهر شاد هم ممنون هستم که مرا با خداوند آشنا کرد و او باعت شد تا معشوق حقیقى را پیدا کنم.  آن جوان شد اولین پیش نماز مسجد گوهر شاد و کم کم مطالعات و درسش را ادامه داد و شد یک فقیه کامل و او کسی نیست جز آیت اله شیخ محمد صادق همدانی. آدم، وقتی که با خدا رفیق می شود، می فهمد اگر هم عاشق کسی یا چیزی است، به خاطر این است که آن چیز یا کس، رنگ و بوی خدا دارد و گرنه هیچ چیز مستقلاً نمی تواند آدم را اشباع کند. اگر انسان فطرتش را با حق تعالی رفیق کند و به خلوت با او انس بگیرد، واقعاً قدرتمند می شود؛ یکی از دستورالعمل هایی که در این زمینه وجود دارد، ۴۰ روز عبادت با حضور قلب است. خواندن ادعیه به صورت فارسی نیز اثر عجیبی روی انسان دارد. در روایات امر شده که انسان باید خود را برای عبادت فارغ کند؛ مشکل این جاست که ما برای لذت های دنیوی به دنبال فراغت و خلوت هستیم که کسی مزاحممان نشود، اما وقتی می خواهیم با خدا برویم، هیچ خلوتی در کار نیست و همه چیز و همه کس مان را در ذهنمان با خود می بریم. اصلاً با خدا روبرو نمی شویم. شاید در تمام عمرمان ده دقیقه به صورت خصوصی و صمیمانه، بدون این که کسی مزاحم ما بشود، با خدا حرف نزده باشیم. بالاخره دو نفر که می خواهند با هم انس بگیرند، باید یک مدت با هم خلوت کنند و حرف بزنند تا از همدیگر لذت ببرند. اصلاً این نماز و دعای سَرسَری که می خوانیم، نماز و دعا نیست. پس چه انتظاری داریم که لذتش را ببریم. خلوت یعنی همه چیز را کنار بگذاریم؛ به همه بگوییم نه، به او بگوییم بله. روبرو شدن با خدا، یعنی روبرو شدن با حقیقت خود؛ وقتی این حقیقت را خوب جلا داده باشیم، خلوت با حق تعالی ساعت ها و روزها برایمان لذت بخش خواهد بود. ولی این کار نمی کنیم و حاضر نیستیم کارهای دیگرمان را برای گذراندن یک دوره ی عبادی، محدود کنیم. گاهی فکر می کنیم اگر ساعت هایی را به عبادت مشغول شویم، وقتمان تلف می شود و از انجام کارهایمان باز می مانیم، در حالی که انجام همه کارها به دست خداست.  خداوند چون دوستمان دارد، گاهی همه درها را به رویمان می بندد تا با او خلوت کنیم، اما باز ما از او فرار می کنیم، وقتی ما از خلوت با حق تعالی لذت نمی بریم، نمی توانیم حسود نباشیم. چون اصلِ روحِ بینهایت طلب را، با جفت خودش ارضاء نکرده ایم. شأن انسانیِ ما همسر می خواهد، وقتی به دلِمان ظلم می کنیم و به معشوق نمی رسانیمش و هر وقت هوسش را می کنیم، سرش را به چیزهای دیگر گرم می کنیم؛ وقتی که خلوت پیش می آید فرار می کنیم؛ آنوقت است که فطرتمان همه چیز را به هم می ریزد. چون آرام نیست. فطرت ما زوج خودش را می خواهد و با هیچ معشوق دیگری آرام نمی شود . وقتی تشنه هستیم با غذا سیراب نمی شویم. امیرالمؤمنین علی علیه السلام می فرمایند[5]: " الحَسُودُ غَضبانُ علی القَدَرِ= حسود از تقدیر خدا غضبناک است. چون خدا هرچه به هر کس قسمت کند، حسود طمع آن را دارد. به دلیل این که روح خود را با زوج  بینهایتش آرام نکرده است. بنابراین، اگر هم به خواسته ی خودش برسد، باز هم در حسرت است. امام صادق علیه السلام می فرمایند: " لَیست لبَخیلٍ راحَةٌ و لا لحَسودٍ لَذَّةٌ "[6]، بخیل را آسایشی نیست و حسود را لذتی. حسود همیشه ناقص العیش است و دائماَ درونش مثل خوره او را می خورد که چرا فلانی دارد و من ندارم. چرا چیزی که من دارم، او هم دارد. این روحیه ی خطرناکی است. در نهایت، هم زندگی خودش را خراب می کند، هم زندگی دیگران را. " لا راحَةَ لحَسودٍ "[7]شخص حسود، هرگز آسایش ندارد. " لا یَطمَعِنَّ الحَسودُ فی راحةِ القَلبِ "[8]، شخص حسود نباید طمعی در آسودگی دل داشته باشد. آسایش و آرامش بر قلب حسود حرام است و راحت قلب ندارد. امیرالمؤمنین می فرمایند[9]: " الحَسودُ سَریعُ الوَثبَةِ بَطیءُ العَطفَةِ = حسود زود خشم می گیرد و کینه از دلش دیر بیرون می رود. شخص حسود، در روابط عاطفی هم شکست خورده است. اگر کسی را بالاتر از خود ببیند، به شدت احساس خردی و حقارت می کند و به هم می ریزد. امام صادق علیه السلام فرمودند[10]: " لیس لحَسودٍ غِنیً = حسود هیچ وقت بی نیاز نمی شود. چون می خواهد بینهایت طلبی اش را در مصادیق محدود ارضاء کند. بعضی ها دائما کفش و لباسشان را عوض می کنند؛ یا زود به زود تغییر دکوراسیون می دهند. اینها می خواهند آرامششان را از طریق این تنوع طلبی ها به دست آورند. اما نمی شود و همیشه فقیر هستند. می بینیم که از خانه ی گلی حضرت زهرا (سلام الله علیها)، با آن همه امکانات محدود، شخصیت های بزرگی چون سید الشهدا، حضرت مجتبی و حضرت زینب (سلام الله علیها) بیرون می آیند. آنها غنی بودند، چون دائماَ با معشوقشان درارتباط بودند. بنابراین، اگر بخواهیم خلاء هایمان از بین برود و مشکلاتمان حل شود و همیشه شاد باشیم، باید با معشوق اصلی پیوند برقرار کنیم. بهره مندی انسان از طبیعت، به مانند آب شور دریاست. هر چه بیشتر بهرمند می شود، تشنگی اش هم بیشتر می شود و بیشتر احساس فقر و نیاز می کند. امام علی علیه السلام می فرماید[11]: " بِئسَ الرَّفیقُ الحَسودُ = بد رفیقی است حسود. از آدم بی ظرفیت و حسود دوری کنید، چون حتما به شما آسیب می زند؛ رفتارش منجر به غیبت کردن و بدگویی و در آخر به کینه، دشمنی، کارشکنی و اقدام عملی می انجامد. پس باید رابطه مان با حسود را طوری تنظیم کنیم که در معرض اثر گذاری او نباشیم. خصوصاَ زمانی که مجبوریم با حسود زندگی کنیم. گاهی از طرف نزدیکان خود نظیر همسر، پدر، مادر، دوست، شاگرد و ... مورد حسادت قرار می گیریم. برای این که میزان حسادتِ حسودان به ما کم شود، یا لااقل از حسادتش شری به ما نرسد، راه حل هایی وجود دارد. راه حل اول این است که به او محبت کنیم، وقتی محبت حقیقی بین افراد برقرار می شود، حسادت از بین می رود. برای مثال اگر عروس به مادر شوهرِخود محبت کند و به او احترام بگذارد و از او مشورت بگیرد، مطمئناً رابطه ی مادر شوهر با او بهتر می شود و خیلی از مسائل آزار دهنده پیش نمی آید. راه حل دوم، پیامبر خدا صلی الله علیه وآله می فرمایند[12]: " استَعینو علی قَضاءِ حَوائجِکُم بالکِتمانِ، فإنَّ کُلَّ ذی نِعمَةٍ مَحسودٌ= برای رسیدن به آرزوها و رفع حوائج تان از پنهانکاری کمک بگیرید، زیرا هر صاحب نعمتی، مورد حسد واقع می شود. بنابراین، سعی کنیم نقشه هایمان را لو ندهیم. چون فتنه و دو بهم زنی زیاد می شود. مثلا اگر قرار است یک ماشین بخریم، از همین الان این هدف را آشکار نکنیم. زیرا حسود زیاد هست. اینقدر سوسه می آیند تا کار خراب شود. افراد حسود برای ضربه زدن به کسی که مورد حسدشان است، سعی در افشای اسرار او دارند؛ تا از این طریق، در افکار عمومی بی اعتبار شود یا منافع اش به خطر بیفتد. از دارایی هایمان به کسی چیزی نگوییم. بعضی ها واقعاً ندارند و دلشان می سوزد و به هم می ریزند. این نوعی مرض و کمبود است که انسان با دارایی هایش، خودش را به دیگران نشان بدهد. قبلا بیان کردیم که فاش کردن اسرار، از خصوصیات جاهل است. " کفی بالمرء جَهلاَ ان یتکلم بکل ما یعلم = برای نفهمی یک ادم، همین بس که هر چه در دلش هست بیرون بریزد. بنابراین، ایرادی ندارد اگریک موقع برای اصلاحِ ذاتِ بین، خلاف گفته شود؛ چون جلوی فتنه را می گیرد. در قرآن کریم میخوانیم که[13]: " وَالفِتنَةُ اَشَدُّ مِنَ القَتلِ = فتنه از قتل هم بدتر است. و راه حل سوم این است که، در مقابل شخص حسود، نباید خیلی نمود داشته باشیم. گاهی باید عمداً یک مقدار نق هم بزنیم و از نداری و گرفتاریمان  بگوییم، آنوقت است که به جای حسادت، دلش هم برایمان می سوزد، چون حسود ظرفیت ندارد و اگر همه چیز را بگوییم خطرناک است. اما برای کسی که ظرفیت دارد، نعمتهای خود را بیان کنید، " وَأَمَّا بِنِعمَةَ رَبِّکَ فَحَدِّث "[14]،= و نعمات پروردگارت را با رفتار یا گفتارت بازگو کن و آنها را پنهان نکن، چون این عمل شکر نعمت است. برای مثال، اگر سالم هستیم، نگوییم بیچاره و مریضیم. اگر وضع مالی خوبی داریم، نگوییم بدبختیم و نداریم. این گناه است و خدا مبتلایمان می کند. [1] - مکارم الاخلاق، ترجمه میرباقری ج1 ص376 [2] - در مباحث قبلی بحث کردیم که از نظر ریاضی و عقلی،یک بینهایت داریم. [3] . بحارالأنوار،ج 71 ص366 ح12 [4] . همان، حرف ذال،شماره4 [5] . همان و غررالحکم،ح6837 [6] . همان و الخصال،ج1 ص271 ح10 [7] . همان،ص252 و بحارالانوار،ج73 ص252 [8] . همان و بحار الانوار، ج70 ص252/میزان الحکمه ص425 [9] . همان، ص257 و میزان الحکمه ج2 ص230 [10] . [11] . غرر الحکم،ح 6607 [12] . شرح نهج البلاغه، ج1 ص316 [13]. سوره بقره/ آیه 191. [14] . سوره ضحی/آیه11.

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 6608
زمان انتشار: 9 آوریل 2017
| | | |
هیچ عبادتی مانند «دعا» انسان را به خدا نزدیک نمی کند

آثار دعا(9)، 85/1/26 برگرفته از مباحث «شرح صحیفه سجادیه»

هیچ عبادتی مانند «دعا» انسان را به خدا نزدیک نمی کند

حضرت امام صادق علیه السلام درباره ی دعا و تقرب انسان به خداوند می فرمایند: «عليكم بالدعا فانكم لا تقربون بمثله = بر شما باد به دعا كردن، زيرا شما با هيچ عبادتى مانند دعا به خداوند نزديك نمى شويد».

کلمه «علیکم» چه در قرآن و چه در روایات به معنی «بر شما باد»، یعنی بر شما واجب است. در حرکت به سمت آخرت و ابدیت از دعا استفاده کنید. «علیکم» در مورد عملی گفته می شود که آن عمل جزء ضروریات است و اگر به آن توجه نکنید، حتما با یک نقص بزرگ وارد آخرت می شوید. ادبیات این فرمایش معصوم در مورد انسان های فطرت گراست که فهمیده اند از کجا آمده اند، در کجا هستند و به کجا می روند و به این مسئله یقین دارند و می فهمند که تقرب به خداوند تبارک و تعالی یعنی چه؟ در انسان فطرت گرا هیچ دغدغه و دلشوره و عشق و هدفی بالاتر از این وجود ندارد. اگر می خواهید بدانید که چقدر باطن انسانی دارید، به همان میزان دغدغه و دلشوره و عشق و هدف تان زیاد تر می شود. ببینید که این دغدغه و دلشوره در وجود شما هست یا نه؟ از همین جا معلوم می شود که آیا خداوند شما را دوست دارد یا نه؟ وقتی به اسم رحمان خدا نگاه کنیم، خداوند بی شک همه ی ما را دوست دارد. اما این دوست داشتنِ عمومی خدا برای مؤمن کافی نیست. مومن می خواهد رابطه ی مستقیم و خصوصی با خدا برقرار کند. برای همین به محبت ویژه ی حق تعالی احتیاج دارد. بنابراین می فرماید: شما با هیچ چیز به اندازه ی دعا به حق تعالی نزدیک نمی شوید. چون شما در دعا اصلِ توحید را رعایت می کنید. یعنی در دعا هم هدف را می بینید و هم محبت دارید.  در دعا، از خدا غیر خدا را نمی خواهید. اساسا تصمیم گیریها، انتخاب ها و ارتباط ها و رفتار یک مؤمن مبتنی بر این نیست که خودش چه چیز را دوست دارد و چه چیز را ضروری می داند، بلکه براساس رضایت حق تعالی است. برای همین حضرت می فرماید: شما اگر می خواهید به خدا نزدیک شوید، با هیچ چیز به اندازه ی دعا به خدا نزدیک نمی شوید. دعا باطن عبادت است از رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) نقل شده که فرمودند:« الدُّعاءُ مُخُّ العِبادَةِ = دعا مغز عبادت است»[1].  خداوند در قرآن کریم فرمود: « وَ مَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنْسَ إِلَّا لِیَعْبُدُونِ = و جن و انس را نیافریدم جز براى آنكه مرا بپرستند».[2] عبادت هدفِ خلقت نیست. بلکه، وسیله است. یعنی شما را برای عبادت خلق کردم تا آن عشق خدایی که در دل همه ی شما هست، ارضا شود. چون ما نفخه ی خدا هستیم و همه مان عشق به خدا داریم. می گوید: اگر می خواهید شبیه من شوید، عبادت کنید. این برای آن است که آن چیزی که مال شما نیست، از شما جدا شود و آن چیزی که از من در شما هست، رشد کند. آن قدر رشد کند تا مثل من شوید. شما مثل من خواهید شد به این شرط که دعا کنید. برای همین فرمودند: دعا مغز عبادت است. دعا فقط برای رسیدن به نیازهای شئون حیوانی ما نیست، بلکه مکتب انسان سازی است دعا برای این نیست که اگر من یک خواسته ای دارم، اجابت شود. اساسا وضع و تأسیس دعا برای این نیست که ما از خدا بخواهیم فلان مشکل ما را حل کند یا خواسته ای را برآورده سازد و ما هم خیلی مبتذل با آن برخورد کرده و فقط در حیطه ی مسائل دنیایی از آن استفاده کنیم، بلکه دعا یک روش و یک مکتب انسان سازی کامل است. بنابراین اگر کسی با فرمول های دعا، مهارتهای عبادی، فرمول های ذکر و مهارتهای مناجات آشنا شود، دعا او را به آن هدفی که برایش خلق شده، می رساند. در روایت بعدی امام صادق (علیه السلام) می فرماید: «ما یعلم عظم ثواب الدعاء و تسبیح العبد فیما بینه و بین نفسه الا الله تبارك و تعالى = بزرگى پاداش دعا و تسبیح كردن بنده خدا را (آن زمان كه بین او و خود باشد)، هیچ كس جز خدا نمى داند». هیچ کس نمی تواند بفهمد که دعا کردن، هنگامی که انسان به تسبیح و تنزیه و تقدیس حق تعالی می پردازد، چقدر ثواب دارد. گاهی ما «ثواب» را مزد یک کاری می دانیم. مثلا درختی در بهشت برای ما بگذارند. ولی ثواب این نیست، بلکه منظور از ثواب، نوع تاثیری است که یک عمل بر وجود ما می‌ گذارد. پس اگر می خواهید واقعا به سرعت و قدرت رشد کنید، باید به ثواب با این معنا، خیلی اهمیت بدهید.  یعنی اولا، مفت از کنار هیچ ثوابی رد نشوید، ثانیا، ثواب را یک امر خارج از وجود تان نبینید. یعنی نگویید، بهشت می روم و در بهشت به خاطر تسبیحاتی که گفتم این قدر ثواب به دست می آورم. دقت کنید! بهشت، خودِ تو هستی. زیرا شما در آخرت متولد به درون و باطن خودتان می شوید. این تو هستی که بهشت سازی می کنی و باید از بهشت لذت ببری. میزان بهشت سازی، تنظیمِ قوا، قلب و روح تو با اوامر الهی و بهشت است. باطنی را می سازی که یا متناسب با شرایط زیستی ابدیت هست یا نیست.  بنابراین، منظور از «ثواب» یعنی من به یک توانایی و قدرتی برسم که بتوانم از آن بهشت یا بالاتر از بهشت بهره مند شوم. باید به این فکر کنید که در شما کمالی ایجاد شود و همین حالا در دنیا ظهور کند، نه این که بعداً به ظهور برسد. وقتی که شما به ملاقات خدا می روید، نباید «کور» به ملاقات بروید، ملاقات یک دیدار است. از پیامبر گرامی (صلی الله علیه و آله) روایت داریم که فرمودند: سعی کنید که به باغ های بهشتی زیاد بروید، در محافل بهشتی، در بوستان های بهشت زیاد قدم بگذارید، عرض کردند: یعنی چی؟ فرمود: یعنی مجالس ذکر، مجالسی که انسان در آن به یاد بهشت حقیقی می افتد. بهشت حقیقی یعنی خود حق تعالی. باید دقت کنید که وقتی می گوییم مجلس و ملاقات، باید حتماً این ملاقات صورت بگیرد. اگر ذکر می گویید، یک دور تسبیح می گردانید، دو رکعت نماز می خوانید، دعایی می خوانید، باید یک ملاقات و دیدار جدیدی بین شما و خدا رخ داده باشد. تجدید دیدار شده باشد. این یعنی ثواب. بعداز ملاقات باید ببینی تا چه اندازه دلت سبک شد، چقدر از این ملاقات خوشحالی معنوی پیدا کرده ای. اگر کسی مرتب ذکر بگوید و دعا کند، اما دلش تاریک و غمگین و افسرده و متمایل به گناه باشد، در حقیقت ملاقاتی صورت نگرفته است و باطن انسانی هم ساخته نشده است. خداوند در هیچ ملاقاتی کسی را دست خالی بر نمی گرداند. چون کریمی مطلق است. برای همین است که فرمود: دعای بدون اجابت در خارج نیست. علی علیه السلام فرمودند:« مَنْ أُعْطِیَ الدُّعَاءَ لَمْ یُحْرَمِ الْإِجَابَهَ= كسى را كه توفیق دعا دهند از اجابت محروم نمی کنند».[3] در آیه ی شریفه ی:« ادْعُونِی أَسْتَجِبْ لَكُمْ = بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را»[4] اجابت را به طور مطلق، معلق بر دعا فرموده است. حال آن که با آمدن شرط یعنی «دعا»، «جزا» که همان تحقق دعاست حتمی می باشد. در صورتی که در بعضی از دعاها ظاهرا خواسته و حاجت مورد سوال متحقق نمی شود. چه بسا بسیاری نمی دانند که حال دعا، حالی است که انسان با صرف نظر از عالم کثرات (دنیا) به عالمی وارد شده که نام و نشانی ندارد. ظاهرا ما دعا می کنیم و در بعضی از موارد اجابت نمی شود. به طور مثال، می خواهیم مریضی شفا پیدا کند یا یک مشکلی داریم که می خواهیم حل شود. دعا می کنیم، ولی نتیجه ای که می خواهیم حاصل نمی شود. در همین دعای اجابت نشده، واقعا یک ورود به عالم ملکوت صورت می گیرد. یعنی واقعا ما می رویم در آن عالم و در آن لحظه صحیفه ی نفس بریده ی از همه چیز این عالم شده و به ملکوت می پیوندد و هیچ دعا کننده ای هرگز از آن عالم قدسی دست خالی بر نمی گردد. حال اگر حاجت دنیایی تان را دادند که دادند، اما اگر ندادند، چیزی بالاتر از حاجتی که خواستید و صلاح نبوده روا شود، به شما می دهند که همان مغفرت و درجات عظیم آخرتی است. اینجا ثوابی که می بریم این است که چیزی به وجود ما اضافه شده است. این ها حداقل ها هستند. حضرت می فرماید: در قیامت عبد انتظار مقامات عالیه ندارد، ولی می بیند خیلی درجات به او دادند. بعد سوال می کند که این مقامات برای چه به من داده شده است؟ می فرمایند: به خاطر این که دعاهایی در دنیا داشتی که اجابت نشد. ما آن دعا ها را آن موقع برای تو اجابت نکردیم. اما به خاطر دعایی که کردی و دستت را به خاطر ما بالا بردی. حقی بر گردن ما داشتی و ما باید به تو چیزی می دادیم و حالا دادیم. حضرت می فرماید: مؤمن در آن موقع آرزو می کند که ای کاش هیچ یک از دعاهایش در دنیا به اجابت نمی رسید. ششمین اثر دعا، تعلیم و وقوف بر آداب و معارف بلند الهی است ششمین اثر دعا تعلیم و وقوف بر معارف بلند الهی و فهم دستور العمل های زندگی،‌ تعلیم آداب و سنن الهی و همچنین درس چگونه حرف زدن با خداوند عز و جل است. شاید از علل مهم و اساسی تاسیس مکتب دعا به وسیله ی حضرات معصومین علیهم السلام همین باشد. در روایات و احادیثی که از معصومین علهیم السلام نقل شده و حضرات با مردم حرف می زنند. یعنی به اندازه ی عقل و شعور و درک طرف مقابل با آنها حرف می زنند. این همان فرمایش رسول خداست که :« کلم الناس علی قدر عقولهم= با مردم به اندازه ی عقل آنان صحبت کنید». امام هیچ وقت به اندازه ی عقل و فهم خودش با مردم حرف نمی زند. احادیث و روایات بر پایه ی فهم و عقل مردم گفته شده اند تا مطلب برای عموم مردم قابل فهم باشد. بر این اساس، درمی یابیم که اطلاعاتی که از احادیث به ما می رسد، هیچ وقت به اندازه‌ی اطلاعاتی که از طریق دعاها به ما می رسد، نیست. در دعا پیغمبر و سایر معصومین علیهم‌السلام با خدا روبرو شده اند و با همه ی حقیقت وجودیشان سخن گفته اند. پس اطلاعاتی که از تجلی معصوم به دست شما می آید، خیلی بالاتر از اطلاعاتیست که از طریق احادیث به شما می رسد. یعنی انسان اگر بخواهد واقعا راه و رسم زندگی، ارتباط با خدا و ارتباط با خودش و ارتباط با مردم را یاد بگیرد، باید به دعا ها مراجعه کند. چون معصوم با همه ی حقیقتش در آن تجلی کرده است. آن جایی که برای پدر و مادر دعا می کند؛ یا جایی که امام سجاد علیه السلام برای فرزندانش دعا می کند؛ یا برای خانواده اش دعا می کند؛ یا برای مسائل سیاسی، اجتماعی دعا می کند؛ انسان می فهمد که زندگی و انسانیت یعنی چه؟ برای همین کسی که با متن دعاها آشنایی دارد، می داند که به قدری معارف و اطلاعات در آن نهفته است که شما به هیچ وجه نمی توانید چنین اطلاعاتی را در احادیث پیدا کنید. هر چقدر آدم دقیقی باشید و هر چقدر عمیق باشید، نمی توانید به این اطلاعات و معارف دست پیدا کنید. این اطلاعات نه در تحقیق و مطالعه نصیب انسان می شود، و نه در تعمق و تعقل. ولی معصوم این اطلاعات را رایگان در اختیار ما گذاشته است. میزان قرب یک انسان به حق تعالی معرفت است. وقتی قرار است، شبیه خدا شویم، هر چقدر معرفتت بالاتر و حقیقی تر باشد، تو به خدا شبیه تر هستی. یک موقع هست که ما با انگیزه ی بخش حیوانی مان دانشگاه یا حوزه می رویم و درس می خوانیم. مثلا فردی حوزه می رود و درس می خواند که یک روزی مرجع تقلید شود. چون دنبال واهمه است. دنبال مقام و شهرت و بزرگ شدن در دل مردم است. این شخص در حقیقت به دنبال ارضای نیاز وهمی خودش بوده و بخش حیوانی اش را ارضا کرده است. ولی زمانی شخصی حوزه می رود تا کسب علم کند و به حق تعالی شبیه می شود، برای این که فهمیده است که این علم، تجلی خداست. حضرت آیت الله جوادی آملی می فرماید: یک نفر در آخرت می گوید: خدایا من ریاضیات خواجه را بلد نیستم. ریاضیات خواجه را در بهشت به من یاد بده. آنجا متوجه می شود که اگر به فهم ریاضیات برسد، نقصی در وجودش برطرف می شود. علم را برای این می خواند که خودش کامل شود. علم برای او کاربرد حسی و خیالی و وهمی ندارد و نمی خواهد  با آن، دنیا چرانی و نفس چرانی کند. بنابراین، اگر کسی می خواهد به علم حقیقی و صحیح راه پیدا کند، باید سراغ ادعیه برود. واقعا حیف است که آدم قبل از مردن این ها را نفهمد. چون هر چه اینجا بفهمید، آنجا سرعت تان بیشتر است. اگر اینجا این معارف را که در ادعیه هست، نفهمید و بمیرید، در برزخ معطل دریافت اینها هستید. شخصی در دنیا به طور جدی وقت می گذارد و با معارف الهی چه در قرآن و چه در ادعیه و چه در روایات آشنا می شود و جان خودش را به معارف الهی مزین می کند. آنجا خروجی اش را بررسی می کنند. یعنی می بینند که چقدر کلاس رفته و معرفت دارد. بعد کلاس بندی اش می کنند. با این حساب، چرا ما از دنیا فهم معارف الهی را شروع نکنیم؟ دردنیا ببینیم غایت خلقت ما چیست؟ با ادعیه ما به این معارف بلند الهی دست پیدا می کنیم. وقتی که امام سجاد علیه السلام در دعای مکارم به حق تعالی عرض می کند: «وَاسْتَعْمِلْنِی بِمَا تَسْئَلُنِی غَداً عَنْهُ = و مرا در كارى قرار ده كه فردا مرا از آن بازپرسى مى‌كنى». حضرت با این دعا ما را به معرفت نسبت به معاد و 50 سؤال مهم آن آگاه می کند.50 تا سؤال مهم قیامت و 50 هزار سال، هر هزار سال، یک سؤال. هزار سال سؤال در مورد پدر و مادر، هزار سال سؤال در مورد خانواده؛ باید فکر کنیم، آیا می توانیم جواب دهیم؟ هزار سالی که در مورد امام زمان (علیه السلام) و قرآن کریم و اهل بیت (علیهم السلام) سؤال می کنند، می توانیم جواب بدهیم یا در گرفتاری آنجا در می مانیم؟ سپس حضرت به خداوند عرض می کند: «وَ اسْتَفْرِغْ أَیّامِی فِیمَا خَلَقْتَنِی لَهُ = و روزگارم را در آنچه براى آن مرا آفریده‏اى مصروف بدار». یعنی، بجنب و در مسائل وهمی و خیالی عمرت را تلف نکن. چون با وهمیات هیچ چیز برایت نمی ماند. ما الان کسانی داریم که قرآن نمی خوانند. نه از صحیفه سر در می آورند، نه از قرآن سر در می آورند، نه از نهج البلاغه سر در می آورند. از این ها که تجلیات خدا و معصومین علیهم السلام است چیزی نمی داند. ولی ۵۰ تا کتاب رمان دارد و رمان می خواند. امکان ندارد یک نفر معارف کسب کند و خوراک انسانی بخورد و مضطرب باشد. مبنا، میزان شادی و خوشحالی شماست که چقدر از تجلیات خدا در دنیا لذت می برید. پس زودتر خودتان را از تنهایی در بیاورید. راه درآمدن از تنهایی هم انس با خود خداوند تبارک و تعالی است. دلا خو کن به تنهایی که از تن ها بلا خیزد             سعادت آن کسی دارد که از تن ها بپرهیزد هفتمین اثر دعا تربیت انسان کامل است معصومین (علیهم السلام) نمونه ی بارز انسان های کامل هستند و با دعا انسان به بلوغ انسانی رسیده و تبدیل به انسان کامل می شود.  هفتمین اثر دعا، تربیت انسان هایی است که به بلندترین قله های مقامات معنوی رسیده و تا نزدیک مرتفع ترین مرحله ی فضیلت، یعنی مقام (معصومین) راه یافته اند. این ها ثابت می کند که مقامات مذکور در فرهنگ الهی اسلام، صرفا یک سری ایده های ذهنی که تنها در مرحله ی خیال و وهم قرار داشته باشند، نیست؛ تا استعدادِ خامی چنین انگارد که این مقامات نسیه است و تحقق آن در آینده ی بسیار دور است و شاید از آن خبری نباشد و بهتراست که به خاطر آن وعده های دور، از لذایذِ نقد دست برنداریم. چه فکر ناپخته و چه اندیشه ی دور از واقعیتی. «بلوغ و کمال انسانی» یعنی چه؟ انسان کامل یعنی معصومین علیهم السلام. اما افراد دیگری هم هستند که به تناسب و نسبت به آنها به کمالات انسانی و بلوغ انسانی می رسند. بلوغ و کمال انسانی یعنی وقتی تو متولد می شوی، «حداقل» مثل جنینی می‌مانی که سالم متولد شده و با تمام امکاناتِ دنیا می‌تواند ارتباط برقرار کند. حال، شما امکانات چند میلیارد برابری آخرت را در نظر بگیرید که از نظر کمال و قدرت و عظمت و شکوه و جلال و پیشرفت، چندین برابر دنیا وسیع است؛ در این صورت انسان کامل یعنی کسی که بتواند با حداقل این امکانات به آخرت متولد شده و از همه امکانات آخرت بتواند بهره مند شود، یعنی کمترین درجه و حداقل آن تولد سالم است. اساسا در این نوع حرکت، اگر واقعا انسان درست حرکت کند، فقط به آخرت هم مربوط نخواهد بود، بلکه در دنیا هم همین طور رشد خواهد کرد. در دنیا هم انسان به چیزهایی خواهد رسید که فوق تصور ماست. البته کسی که با فرهنگ دعا آشنا است، به خوبی می داند که تا انسان خوب به مقام معرفت نرسیده باشد، هرگز نمی تواند سخنانی را انشاء کند که همه از آن بی خبرند. وقتی شما صحیفه سجادیه را می خوانید، هزاران خبر در آن هست که هیچ کس این خبرها را نگفته است. مثلا وقتی صحیفه سجادیه را می خوانید، حضرت  اسامی تک تکِ فرشته ها و طبقه بندی شان را بیان می کند. درهای بهشت، مراتب بهشتی، نعمتهای بهشت، جهنم و درکاتش. اینها را چه کسی جز معصومین می داند که چگونه است؟ نه تنها معصومین، بلکه بزرگان دیگر هم این گونه بوده اند، آنها هم خبر می دادند. چون وجودشان از اینجا تا آنجا منبسط شده است. با دعا انسان سعه ی وجودی پیدا می کند وقتی انسان با دعا کامل می شود، سعه ی وجودی پیدا می کند. وقتی شما در دعا، دائما با خدا در ارتباط هستی و معارف حقیقی، فرمولها و قوانین حقیقی عالم را کشف می کنی، شبیه خداوند تبارک و تعالی می شوی.   بزرگان و اولیای زیادی بوده اند و هستند که با دعا به این قابلیت رسیده اند. حضرت آیت الله بهجت می فرماید: در نجف در زمان ما بین آقایان مکاشفه یک امر خیلی عادی بود. ایشان این مطلب را هم در مورد خودشان گفته اند و هم در مورد خیلی از بزرگان دیگر. در جبهه های ما هم رزمندگانی بودند که در فضای جبهه که فضای بسیار خاصی بود، از پوسته ی طبیعت شان کنده شدند. وقتی شما جبهه می رفتید، به بصیرت و بینش و حقایقی می رسیدید. همین الان کسانی که برای بازدید از مناطق جنگی می روند( که بنده اکیدا توصیه می کنم، حتما به این مناطق مشرف شوید ) وقتی بر می گردند، تحولات اساسی می یابند. چون با آن ارواح طیبه و بدن های پاکی که در آنجا افتاده و شهید شده اند، سنخیت پیدا می کنند. وقتی آنجا حضور می یابید، این را یقین بدانید که حجم زیادی از معنویت و بینش و بصیرت نصیب شما می شود. انسان اگر اهل معرفت هم نباشد، فضای جبهه به او معرفت می دهد. در جبهه هیچ چیز به اندازه ی دعا تجلی نداشت. یعنی برنامه ی اصلی رزمنده ها جنگیدن به همراه مناجات بود. باطن جبهه این گونه بود که با ورود به آن نورانی می شدی. مثل حرم حضرت عبدالعظیم علیه السلام، حرم سید الشهدا، حرم حضرت رضا علیهم السلام است که با هر درجه ای بروید، احساس آرامش، پاکی و سبکی می کنید. یعنی باطن آن فضا اثر می گذارد. اینها با دعا و مناجات به این سعه ی وجودی رسیده بودند، زیرا در رأس فرهنگ جبهه و جنگ، عبادت، مناجات و دعا بود. بنابراین اگر شما می خواهید واقعا یک حرکتی بکنید چه حرکت اخلاقی، چه حرکت علمی و عقلی و چه حرکت عرفانی، باید خلوت داشته باشید. باید بروید به سمت دعا. باید مناجات داشته باشید، باید با حضور قلب ذکر بگویید و دعا بخوانید و کار کنید. آن هم برای خدا،‌ فقط برای خدا تا برسید به مقامات یادشده. شما نگاه کنید، حتی انسان اگر شهوت علمی هم داشته باشد، باز به این دعا نیاز دارد. مرحوم ابن سینا این طوری بود. ابن سینا خیلی آدم بزرگی بود. ولی می گوید: من هر وقت به مشکل علمی بر می خوردم، به مسجد جامع می رفتم و دو رکعت نماز می خواندم و به خدا التجا می کردم. مشکلم حل می شد. اینها برای ما الگو هستند. این گونه رفتارها برگرفته از این آیه شریفه است که می فرماید: واستعینوا بالصبر و الصلاة= به وسیله ی صبر و نماز از خدا استعانت بجویید. [1] - بحار الأنوار : ج 93 ص 302 ح 39 [2]- ذاریات/56. [3] - نهج البلاغه، حکمت 135. [4] - غافر/60.

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 6600
زمان انتشار: 8 آوریل 2017
| | | | | |
(27) چگونه بدون حساب وارد «خانه سلامتی» بهشت شویم؟

شرح زیارت جامعه کبیره (27) ؛ 96/1/17

(27) چگونه بدون حساب وارد «خانه سلامتی» بهشت شویم؟

کسب «درجات بهشتی» مثل عفو و گذشت نسبت به انسان‌ها، ارتباط با کسی که قطع ارتباط کرده، صبوری در مقابل جاهلان، صبر بر طاعت خدا و ترك معاصى، دوست داشتن يكديگر، به ملاقات هم رفتن و برقراری ارتباط و بخشش به خاطر خدا، باعث می‌شود که انسان بدون حساب‌ وارد بهشت شود و از نعمت‌های بی‌کرانش بهره‌مند شود.

«سلام»، یکی از اسماء الهی است و از نام های الهی که خداوند انسان ها را به بهشت جاودان خودش دعوت می کند، «دارالسلام» است. چنانکه قرآن کریم می فرماید: «وَاللَّهُ یَدْعُو إِلَى دَارِ السَّلَامِ[1]= خداوند همه بندگانش را به خانه ی سلامت دعوت می کند». برای این که بفهمیم خداوند ما را به «دار السلام=خانه ی سلامتی» دعوت می کند، به چه معناست و چه تناسبی میان سلامتی و بهشت وجود دارد، باید به این امور توجه کنیم: «دارالسلام»، مخصوص آدم های سالم است. آدم های مریض هستند که برای درمان شان باید به جهنم بروند. مثل افراد حسود، بدبین، خودشیفته و مغرور. «جهنم موقت» به منزله ی بیمارستان بهشتیان است. یعنی چون روح سالم ندارند، باید برای یک دوره ای وارد جهنم شوند تا روحشان از بیماری های اخلاقی پاک شود و بعد وارد بهشت شوند. نبی اکرم (صلی الله علیه و آله) در توصیف اهل بهشت و این که علامت آدم های سالم در دنیا چیست و چگونه می توانستند در دنیا خودشان را سالم نگه دارند، می فرمایند: «إذَا كَانَ یَوْمُ الْقِیَامَةِ حَشَرَ اللَّهُ الْخَلَائِقَ نَادَى مُنَادٍ لِیَقُمْ أَهْلُ الْفَضْلِ فَیَقُومُ فِئَامٌ مِنَ النَّاسِ فَتَسْتَقْبِلُهُمُ الْمَلَائِكَةُ یُبَشِّرُونَهُمْ بِالْجَنَّةِ وَ یَقُولُونَ مَا فَضْلُكُمْ هَذَا الَّذِی تَدْخُلُونَ بِهِ الْجَنَّةَ قَبْلَ الْحِسَابِ؟ فَیَقُولُونَ كُنَّا نَعْفُو عَمَّنْ ظَلَمَنَا وَ نَصِلُ مَنْ قَطَعَنَا وَ نَحْلُمُ إِذَا جُهِلَ عَلَیْنَا فَیُقَالُ لَهُمْ ادْخُلُوا الْجَنَّةَ فَنِعْمَ أَجْرُ الْعامِلِینَ. ثُمَّ یُنَادِی مُنَادٍ لْیُقِمْ أَهْلِ الصَّبْرُ فَیَقُومُ فِئَامٌ مِنَ النَّاسِ فَتَسْتَقْبِلُهُمُ الْمَلَائِكَةُ یُبَشِّرُونَهُمْ بِالْجَنَّةِ وَ یَقُولُونَ مَا صَبْرُكُمْ هَذَا الَّذِی تَدْخُلُونَ بِهِ الْجَنَّةَ قَبْلَ الْحِسَابِ فَیَقُولُونَ كُنَّا نُصَبِّرُ أَنْفُسَنَا عَلَى طَاعَةِ اللَّهِ وَ نَصْبِرُ عَنْ مَعَاصِی اللَّهِ فَیُقَالُ لَهُمْ ادْخُلُوا الْجَنَّةَ فَنِعْمَ أَجْرُ الْعامِلِینَ. ثُمَّ یُنَادِی مُنَادٍ لِیَقُمْ جِیرَانُ اللَّهِ فِی دَارِ السَّلَامِ فَیَقُومُ فِئَامٌ مِنَ النَّاسِ فَتَسْتَقْبِلُهُمُ الْمَلَائِكَةُ یُبَشِّرُونَهُمْ بِالْجَنَّةِ وَ یَقُولُونَ مَا فَضْلُكُمْ هَذَا الَّذِی جَاوَرْتُمْ بِهِ اللَّهَ فِی دَارِ السَّلَامِ فَیَقُولُونَ كُنَّا نَتَحَابُّ فِی اللَّهِ وَ نَتَزَاوَرُ فِی اللَّهِ وَ نَتَوَاصَلُ فِی اللَّهِ وَ نَتَبَاذَلُ فِی اللَّهِ؛ فَیُقَالُ لَهُمْ ادْخُلُوا الْجَنَّةَ فَأَنْتُمْ جِیرَانُ اللَّهِ فِی دَارِ السَّلَامِ= چون روز رستاخیز شود، خداوند آفریدگان را گِرد مى آورد و یک منادى ندا مى دهد كه: بخشایشگران برخیزند! پس، گروهى از مردم برمى خیزند و فرشتگان به پیشوازشان مى روند و آنان را به بهشت مژده مى دهند. سپس مى پرسند: این بخشایشگرىِ شما چه بوده كه به سبب آن، پیش از حسابرسى، به بهشت مى روید؟ آنها مى گویند: ما اینطور بودیم كه از هر کس كه بر ما ستم مى كرد، گذشت مى كردیم؛ و به هر كس از ما مى بُرید، مى پیوستیم؛ و با هر كس که به ما نادانى روا مى داشت [و گستاخى مى نمود]، بردبارى مى ورزیدیم. آن گاه به آنها گفته مى شود: به بهشت در آیید كه چه نیكوست مزد عمل كنندگان! سپس ندا دهنده اى ندا مى دهد كه اهل شكیبایى برخیزند! پس، گروهى از مردم بر مى خیزند و فرشتگان به پیشوازشان مى روند و آنان را به بهشت مژده مى دهند و مى گویند: این شكیبایى شما، چه بوده كه به سبب آن، پیش از حسابرسى، به بهشت مى روید؟ آنها مى گویند: خویشتن را بر طاعت خدا به صبر وا مى داشتیم و در ترك معاصى خدا، شكیبایى مى ورزیدیم. پس به آنها گفته مى شود: به بهشت در آیید كه چه نیكوست مزد عمل كنندگان! سپس، ندا دهنده اى ندا مى دهد كه همسایگان خدا در سراى سلامت برخیزند! پس، گروهى از مردم بر مى خیزند و فرشتگان به پیشوازشان مى روند و آنها را به بهشت مژده مى دهند و مى گویند: این امتیاز شما چه بوده كه به سبب آن در سراى سلامت، همسایه خدا گشته اید؟ آنها مى گویند: ما یكدیگر را براى خدا دوست مى داشتیم و براى خدا به دیدار یكدیگر مى رفتیم و براى خدا با یكدیگر رابطه داشتیم و براى خدا به یكدیگر بخشش مى نمودیم. پس، به آنها گفته مى شود: به بهشت در آیید كه شما همسایگان خدا در سراى سلامت هستید!‌». این روایت از آن کسانی است که وقتی وارد قیامت می شوند، خداوند به آنها می گوید یک عده نباید در قیامت معطل شوند و حساب کتاب برای آنها نیست. اسمشان را می خوانند و می گویند کسانی که در این گروه ها هستند، به بهشت بروند. « إذَا كَانَ یَوْمُ الْقِیَامَةِ حَشَرَ اللَّهُ الْخَلَائِقَ نَادَى مُنَادٍ لِیَقُمْ أَهْلُ الْفَضْلِ فَیَقُومُ فِئَامٌ مِنَ النَّاسِ فَتَسْتَقْبِلُهُمُ الْمَلَائِكَةُ یُبَشِّرُونَهُمْ بِالْجَنَّةِ وَ یَقُولُونَ مَا فَضْلُكُمْ هَذَا الَّذِی تَدْخُلُونَ بِهِ الْجَنَّةَ قَبْلَ الْحِسَابِ فَیَقُولُونَ كُنَّا نَعْفُو عَمَّنْ ظَلَمَنَا وَ نَصِلُ مَنْ قَطَعَنَا وَ نَحْلُمُ إِذَا جُهِلَ عَلَیْنَا فَیُقَالُ لَهُمْ ادْخُلُوا الْجَنَّةَ فَنِعْمَ أَجْرُ الْعامِلِینَ= قیامت که می شود، خداوند همه خلایق را محشور می کند و گرد می آورد و منادی ای صدا می دهد که اهل فضل برپا خیزند. گروهی از مردم بلند می شوند، فرشته ها سریع می آیند به استقبال این ها و بشارت می دهند و می گویند: بهشت بروید. فرشته ها می گویند: شما در دنیا چه می کردید که قبل از این که حساب و کتابی شوید، بهشت می روید؟ در جواب می گویند ما کسانی بودیم که اگر کسی به ما ظلم می کرد، عفوش می کردیم».  این نشان دهنده آن است که چقدر انسان می تواند نزد خدا محبوب و عزیز باشد که وقتی این خصوصیت های الهی را پیدا می کند، خدا معطل نمی کند و می گوید: بفرمایید و به بهشت بروید. دسته اول، کسانی هستند که در برابر ظلمی که به آنها می شود، عفو می کنند. عفو یعنی کینه به دل نداشتن. زمانی انسان بدی یک نفر را تلافی می کند که اول در دلش کینه می گیرد. در روایت داریم که اگر کسی ذره ای کینه در دلش باشد، به بهشت راه پیدا نمی کند.  بنابراین، برای بهشتیان عفو یک صفت واجب است. مثل نماز خواندن و روزه گرفتن. قرآن می فرماید: «و الیعفوا= باید عفو کنید». مثل این که بفرماید باید نماز بخوانید.  پس آدم بهشتی باید کینه و نفرین و تلافی را کنار بگذارد. از عفو، بالاتر صفح است. قرآن می فرماید: «و الیصفحوا=باید صفح کنید». یعنی از اول ندید بگیرید. انگار اصلا اتفاقی نیفتاده است. چون آدم بهشتی یک شخصیت قوی دارد، تکیه بر خداوند دارد و به توحید افعالی معتقد است.  یکی از اسم های خداوند، «عفو» است. اگر خواستید بفهمید که چقدر شبیه خدا هستید، ببینید چقدر با گذشت هستید. خدا از بسیاری از گناهان بندگانش می گذرد. کسی که صفت عفو ندارد، کینه ای و زودرنج است، دارد با خودش جهنم را حمل می کند. چنین کسی، هم آخرت خود را خراب می کند و هم دنیایش را . چون دلش پر از ناراحتی و کینه است. از این رو، اولین کسی که قربانی کینه و حسادت است، خود شخص حسود و کینه ای است.  بدن سالم، بدنی است که عفونت نمی تواند به سراغش بیاید. به سادگی مریض نمی شود. روح سالم نیز همینطور است. روح ناسالم آن است که وقتی کسی مثلا پدر، مادر، همسر، فرزند و ... به او ظلم می کند، اگر کینه به دل بگیرد، در واقع آلودگی با خود جمع می کند. در حالی که انسان اساساً برای این به دنیا آمده که متخلق به اخلاق الهی شود.  یعنی انسان تا می تواند باید به اوضاع دلش برسد و آن را سالم کند. انسان تا به این مقام نرسد، به آرامش نخواهد رسید. بنابراین، اگر شما کینه ای و عقده ای هستید، شبیه خدا نیستید، یعنی آدم سالم و خداگونه، هیچ وقت از رفتارهای زشت دیگران کینه به دل نمی گیرد و زود عفو می کند. انسان اینطور باشد شبیه خدا می شود. بهشتیان در ادامه می گویند: «وَ نَصِلُ مَنْ قَطَعَنَا= کسانی که با ما قهر می کردند، ما با آنها قهر نمی کردیم». یعنی این گونه نبودند که کسی با آنها قهر کند، آنها هم قهر کنند. بعضی ها می گویند شخص با ما قهر کرده، باید چه کنیم؟  پاسخ: شما قهر نکنید، دعوتش کنید، پیام به او بدهید و به او سلام برسانید، اما اگر همه ی این کارها را  هم کردید، و طرف مقابل باز هم نمی خواهد ارتباط برقرار کند، مثلا جواب تلفن شما را نمی دهد، دعوت می کنید نمی آید. در این صورت بر شما مسئولیتی نیست.  «وَ نَحْلُمُ إِذَا جُهِلَ عَلَیْنَا= و با هر كس به ما نادانى روا مى داشت، بردبارى مى ورزیدیم» وقتی کسی در حق ما جهالت به خرج می داد، گستاخی در حق ما می کرد، ما بردبار بودیم. روزی جاهلی به مالک اشتر با آن منزلتش، در خیابان جسارتی به او می کند. شخص نمی دانسته او مالک است. اما مالک به مسجد می رود. شخص وقتی فهمید به چه کسی جسارت کرده، به دنبالش می رود تا عذرخواهی کند. اما مالک به او می گوید: من مسجد آمدم تا نماز بخوانم و برای تو طلب مغفرت کنم. حلم یعنی بردباری و خویشتن داری در مقابل جهالت ها و رفتارهای بی ادبانه ی افراد. اگر بچه یا همسرت نادانی می کنند، حلم داشته باش، نه این که زود به دل بگیری و قهر کنی. در روایت داریم که اگر کسی حلمی نداشته باشد که با آن، جهلی را برطرف کند، هیچ عملی برایش باقی نمی ماند. 20 سال، 30 سال، 40 سال زحمت می کشد و عبادت می کند، کارهای خوب انجام می دهد. ولی چون حلم ندارد، همه زحماتش را به هدر می دهد. اگر این خصوصیات باشد، دیگر در اجتماع طلاق نداریم، این همه دادگاه نداریم. اگرحلم نداشته باشید، زود قطع ارتباط می کنید و زود کارتان به طلاق می کشد. اهل حلم کسانی هستند که فرشته ها به آنها می گویند: بفرمایید بهشت که پاداش خوبی برای اهل عمل داریم. این معنی سلامت است و آدم های سالم این گونه وارد بهشت می شوند. بهشت آمیخته با صبر و بردباری است دسته دومی که بدون حساب وارد بهشت می شوند، «آدم های صبور» هستند. فرشتگان به استقبال این ها می روند و مژده می دهند و می گویند: خوش آمدید. سپس از آنها سوال می کنند آن صبری که شما کردید که باعث می شود قبل از حساب وارد بهشت شوید چگونه صبری بود؟  در پاسخ می گویند: «فَیَقُولُونَ كُنَّا نُصَبِّرُ أَنْفُسَنَا عَلَى طَاعَةِ اللَّهِ وَ نَصْبِرُ عَنْ مَعَاصِی اللَّهِ = خویشتن را بر طاعت خدا به شكیب وا مى داشتیم و در ترك معاصى خدا، شكیبایى مى ورزیدیم» یعنی به نفس شان باج نمی دادند. هرچه خدا گفته بود، وادارش می کردند و انجام می دادند، از حرام ها دوری می کردند. اطاعت خدا صبر می خواهد، روزه گرفتن صبر می خواهد، حجاب صبر می خواهد، اهل بهشت، اهل صبر هستند و رعایت همه چیز را می کنند. اهل بهشت هرجا واجبی باشد، صبر می کنند و انجامش می دهند. هرجا حرامی باشد، صبر می کنند و خود را آلوده نمی کنند. «فَیُقَالُ لَهُمْ ادْخُلُوا الْجَنَّةَ فَنِعْمَ أَجْرُ الْعامِلِینَ= فرشته ها می گویند: بفرمایید بهشت. این پاداش خوبی برای اهل عمل است». چگونه همسایه خدا در بهشت باشیم؟ گروه سومی که فرشته ها ندا می کنند، همسایه های خداوند در دار سلامت هستند. همسایه خدا بودن خیلی مهم است. همسایه به کسی گفته می شود که انسان در یک محله با او زندگی می کند. بهشت هم این گونه است. فضایی است که افراد با ابعاد و طبقات مختلف، با هم تا ابد زندگی می کنند.   کسانی که به خدا خیلی نزدیک باشند، یعنی به خدا شبیه ترند و زمانی انسان همسایه خدا می شود که نفسش شبیه خدا شده باشد، یعنی به خداوند بچسبد. هرچقدر انسان شباهتش به خدا بیشتر باشد و اسم های بیشتری از خدا دریافت کند، به خدا نزدیک تر می شود.  پس دسته ای از مردم بلند می شوند، فرشته ها از این ها استقبال می کنند و بشارت می دهند و بهشتیان می گویند فضیلت شما که باعث شد همسایه خدا شوید چه بود؟ می گویند: ما کسانی بودیم که اگر می خواستیم کسی را دوست داشته باشیم، ارتباطاتمان با آنها هم با عشق خدا بود، یعنی این طور نبوده که هرکس از راه برسد، با او دوست شوند. مهرورزی ها با ملاک الهی بوده. چسبی که دو نفر را به هم می چسباند، عشق به خداست. گاهی انسان مجبور است با یک عده همکاری کند و نمی تواند با آنها کنار بیاید، ولی می تواند به عشق خدا آنها را دوست داشته باشد. پس تا می توانید از هم کینه به دل نگیرید، حتی اگر کسی با شما بد باشد کینه به دل نگیرید. چنین شخصی، همسایه خداست. اگر کسی می خواهد به سرعت گذشته ی خودش را جبران کند، راه خیلی زیاد است. اما عشق به آدم ها براساس عشق به خدا، نه خوش آمدن های شخصی، یکی از راه های میان بر است. آدم هایی که ملاک های شخصی را در نظر نمی گیرند، بیشتر شبیه خداوند هستند. مثلاً در  ازدواج کسی را انتخاب می کند که بیشتر با خدا هماهنگ است تا آن که شرایط ظاهریش بهتر باشد، ولی از خدا دورتر است. به عنوان مثال پیغمبر (صلوات الله علیه) سفارش به وحدت کرده است. اما وقتی کسی می آید و به اختلافات مذهبی و به ماجرای شیعه و سنی دامن می زند، این ها کسانی هستند که واقعا عشق به خدا و دین ندارند. این خودشیفتگی و منیت است که صورتش ظاهرا مذهبی است، ولی در باطن دینداری نیست. در مثال دیگر، الآن کشور ما را ببینید. اگر در این جناح ها، روح توحید و خداجویی حاکم بود، ما این همه اختلافات جناحی در کشور نداشتیم. علت این که این همه اختلافات هست و افراد همدیگر را می درند، این است که روح توحید بر آنها حاکم نیست.   «حزب و جناح» بتی است که برای خود می سازیم، در واقع جهنم برای خود درست می کنیم. مهم مصالح اسلام و مردم است، نه این که براساس این نوع باندبازی ها مصالح مملکت را تغییر دهیم به نفع خودمان. آخرین خصوصیتشان «وَ نَتَبَاذَلُ فی اللَّهِ نتواصلو= ما کسانی بودیم که برای خدا به هم بخشش می کردیم»، یعنی ملاکشان این نبوده که چون همکارش است، به او بیشتر بدهد؛ یا همشهری من است، بیشتر بدهم؛ یا فلانی است امتیاز بیشتری به او بدهم. اگر بذل هایمان در سازمان ها، ادارات و وزارتخانه به عشق خدا باشد، کشور  بهشتی می شود. گاهی بذل ما در ابعاد مختلف جمادی، گیاهی، حیوانی یا عقلی است. مثلاً کسی به پول نیاز دارد، غذا می خواهد، گاهی هم افراد مشکل علم دارند. اما مهم آن است که در جایی هزینه کنید که انسان ها را بتوانید با خدا و آخرتشان آشنا کنید که به جهنم نروند. اگر به دنیای انسان ها کمک کنید، ثواب دارد، ولی بخشش و بذلی قیمتی تر است که در اختیار احیاء دین صرف شود. مسائل معرفتی مهم تر از سایر مسائل زندگی است. پس هر جا که رنگ خدا بیشتر باشد، باید بذل  آنجا بیشتر شود. در اینجاست که شخص به مقام همسایه ی خدا می رسد. «پس فَیُقَالُ لَهُمْ ادْخُلُوا الْجَنَّةَ فَأَنْتُمْ جِیرَانُ اللَّهِ فِی دَارِ السَّلَامِ=  پس به آنها گفته می شود وارد بهشت شوید كه شما همسایگان خدا در سراى سلامت هستید!‌». آدم چقدر راحت می تواند با کنار گذاشتن «من» حیوانی اش، همسایه خدا شود. هر وقت مظاهر دنیا و منیت ها را کنار بگذاریم، خالص می شویم، وقتی خالص شدیم، همسایه خدا هستیم. [1] . سوره یونس/آیه 25.

صوت

1 - (27) چگونه بدون حساب وارد «خانه سلامتی» بهشت شویم؟

فیلم

1 - (27) چگونه بدون حساب وارد «خانه سلامتی» بهشت شویم؟

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 6598
زمان انتشار: 4 آوریل 2017
| | | |
درمیان فواید فراوان دعا، «اجابت» کمترین فایده ی آن است

آثار دعا،(8)، 84/12/27 برگرفته از مباحث «شرح صحیفه سجادیه»

درمیان فواید فراوان دعا، «اجابت» کمترین فایده ی آن است

علاوه بر «اجابت» که اکثر دعاکنندگان فقط در پی آن هستند، چیزهای خیلی بالاتری در دعا نصیب انسان می شود که برخی افراد، هرگز شعور درخواست و دعا برای آنها را ندارند. یکی از آنها اجازه ی دعا و جاری شدن یاد خدا به زبانِ فرد دعا کننده است. پس پنجمین اثر دعا، اجازه ی دعا از طرف خداوند به فرد دعا کننده است. خداوند این اجازه و افتخار را نصیب هرکسی نمی کند که با خدا حرف بزند.

قبلا ۴ فایده ی دعا را به تفصیل بیان کردیم که شامل این موارد بود: 1. پر کردن خلاء فطری 2. ارتباط با قدرت نامحدود الهی 3. «خداباوری» 4.«خودباوری و خودشناسی» اکنون به پنجمین اثر دعا می پردازیم که همان «اجازه ی دعا» است. گذشته از برآمدن حاجت و پیدا شدن مقصود و مطلوب شخص داعی، آثار بی حد و حصری بر دعا مترتب است که این آثار، در تمام موطن های وجودی انسان اثر مطلوب خود را باقی می گذارد. یعنی برخلاف توهم بعضی کوتاه بینان که گمان کرده اند که اگر درخواست خاص آنان اجابت نشود، دعایشان بی اثر و بی فایده  بوده است، باید گفت که اجابت دعا در مقابل این که به او اجازه ی دعا داده شده، کمترین اثر و فایده ی دعا است. یعنی چیزهایی را به خاطر دعا به انسان می دهند که خودش شعور درخواست آنها را ندارد. حضرت سجاد (علیه السلام) در صحیفه سجادیه می فرمایند: «و من اعظم نعم علینا جریانُ ذکرکَ علی السِنتنا‍= از بزرگترین نعمت های تو بر ما این است که یاد و نام تو بر زبان ما جاری می شود». یک موقع انسان این موضوع را می فهمد و یک موقع آن را می چشد. گاهی ممکن است، انسان در یک بحث عقلی و علمی بفهمد که جاری بودن یاد و نام خدا بر زبان انسان، نعمت بزرگی است. ولی گاهی انسان از پوسته ی حیوانیت در می آید و به عنوان یک انسان در برابر نعمتهای مختلفی که نصیبش شده، قضاوت می کند و در می یابد که از لذیذترین، شیرین ترین، جذاب ترین و بهترین چیزهایی که در دنیا نصیب من شده، این است که «یاد خدا»» بر زبان من جاریست. یعنی وقتی همه نعمتها و لذتها و سعادتها و خوشبختی ها و دارایی ها را کنار هم می گذارد و قضاوت می کند به این نتیجه می رسد که عظیم ترین آنها این است که نام خدا بر زبانش جاریست. چه کسی به اهمیت نعمتِ «یاد خدا» واقف است؟ نکته مهم این است که چه کسی این موضوع را می فهمد؟ «فهم عقلی» و این که انسان قضاوت کند و نتیجه گیری کند، برای همه ممکن است. همه می فهمند که یاد خدا نعمت بزرگ و کار خوبی است و این که انسان به یاد خدا باشد و اسم خدا بر زبانش جاری شود، خیلی مبارک است. اما این کجا و آن کجا که انسان وقتی تمام نعمتهای الهی و لذت‌ها، سعادت‌ها و دارایی‌ها را می بیند، در یابد که وقتی اسم خدا را به زبان بیاورد، این جز عظیم ترین نعمتهاست. اصل مهم این است که ما براساس ارزیابی که از کمالات مختلف داریم، برای آن کمالات سرمایه گذاری می کنیم. میزان سرمایه گذاری و سعی و تلاش یک شخص برای هر چیزی، بستگی مستقیم دارد با ارزیابی آن شخص از آن چیز. یعنی شما هر چیزی را همان قدر مهم می دانید که حاضرید برایش وقت بگذارید و سرمایه گذاری کنید. در نتیجه، قیمت تو هم همان است. می دانید چقدر از عمر ما صرف کمالات جمادی و نباتی و حیوانی می شود؟ وقتی می گوییم «عمر»، ذهن شما به 20سال، 30 سال، 40 سال و ۸۰ سال متوقف نشود. «عمر» یعنی «ابدیت». هر جا کلمه عمر آمد و خواستید درست فکر کنید و افکارتان تنظیم شود و عقلتان در جای درست قرار بگیرد و کور نشود، به جای کلمه ی عمر و وقت، کلمه ی ابدیت را بگذارید.   وقتی کلمه ابدیت را می گذاریم، یعنی پایدار، ماندنی‏، ابدی؛ آن وقت آدم می تواند بفهمد که کجاست؟ کی هست؟ چقدر قیمت دارد؟ از میزان دویدن و وقت گذاری و دغدغه های یک شخص می شود فهمید که این شخص کجا قرار دارد و در چه موطنی هست؟ وگرنه هر کسی نمی تواند این حرف را بزند که «و من اعظم نعم علینا جریان ذکرک علی السنتنا = از عظیم ترین نعمتهایی که به ما دادی این است که ذکر تو بر زبان ما جاری است». کسی می تواند این حرف را بزند که در ارزیابی به اینجا رسیده باشد. آدم یعنی کسی که بزرگترین نعمت را حرف زدن با خدا می داند و بزرگترین بلا را، این می داند که نتواند با خدا حرف بزند. بزرگترین محرومیت را، محرومیت از یاد خدا بداند. بنابراین، اگر یک نفر به معنای حقیقی انسان باشد. یعنی باطن انسانی داشته باشد، با یاد خدا خیلی شاد است و به اهمیت این نعمت واقف است و محرومیت‌های بخشهای جمادی و نباتی و حیوانی آزارش نمی دهد. وضعیت ما در رابطه با یاد خدا مثل ماهی در آب است، همانطور که ماهی از اهمیت آب بی خبر است، ما هم از اهمیت ذکر خدا که رایگان به ما ارزانی شده، بی خبریم و متأسفانه قدرش را نمی دانیم. به ما اجازه داده اند که هر روز بی واسطه با کسی که 14 معصوم و 124 هزار پیامبر ذلیل و شیفته و عاشقش هستند، یعنی حق تعالی، حرف بزنیم. حتی از ما دعوت هم می کنند. مثلاً شب جمعه خدا دعوت نامه می فرستد و می گوید، بیا. ولی ما اصلا متوجه نیستیم و قدر نمی دانیم. اگر خداوند سهمیه بندی می کرد و می گفت به شما اجازه می دهم که در تمام عمرتان فقط دو رکعت نماز بخوانید. در این صورت شما چند سال منتظر می شدید تا برای دو رکعت نماز، نوبت به شما برسد؟ خیلی بد است که با وجود نعمت عظمای «گفتگو با خدا»، کسی از دنیا متنفر باشد و بخواهد از دنیا برود. شما وقتی ان شاءالله به بهشت می روید، در بهشت حسرت می خورید که خدایا چرا ما را از بهشت دنیا بیرون آوردی و در این بهشت وارد کردی که دیگر نمی توانیم به مقامات عالیه برسیم؟ وقتی در دنیا بودیم، در حقیقت در بهشت بودیم و نمی فهمیدیم. چون این امکان فقط در دنیا میسر است که بتوان به مقامات عالیه ی بهشتی رسید. ما در بهشت حسرت خواهیم خورد که ای کاش برگردیم به دنیا و درست و مبتنی برمقتضیات بهشت زندگی کنیم. اگر دردنیا درست زندگی نکنیم، به آن دنیا که برویم، حاضریم تمام بهشت را بدهیم تا اجازه بدهند دو رکعت نماز بخوانیم. با نماز در دنیا می توان به مقام مصلین رسید. در بهشتی که به اندازه ی همه آسمان ها و زمین است، تازه به اینجا می رسی که می گویی: قشنگ تر از لحظه ای که با خدا حرف می زدم و در آغوش او بودم و سرم روی زانوی خدا بود، لذتی وجود ندارد. از جهالت و نادانی و بی معرفتی ماست که با وجود نماز، به خدا ناسزا می گوییم که خدایا این چه دنیای مزخرفی است که خلق کردی؟ خدایا این چه دنیای پر درد سری است که خلق کردی؟ چرا من باید در دنیای تو این قدر اذیت شوم و زجر و درد بکشم؟ ما حاضریم به خاطر فقدان کمالات نباتی و جمادی و حیوانی، بر سر خدا داد بزنیم؛ بد و بی راه به خدا و اهل بیت (علیهم السلام) بگوییم و دنیا را قشنگ نبینیم. اما دنیا زیباست و خدا در دنیا همیشه پیش ماست. برخلاف بهشت، در دنیا نماز و قرآن و مسجد و مسجدالحرام و قبور اهل بیت (علیهم السلام) هست. بعضی از اولیای خدا کسانی هستند که مکرر خدمت شان رسیده ام. آنها وقتی رفتند و تا آخرِ بهشت را دیدند و به دنیا برگشتند، گفتند:در دنیا لذتی بالاتر از نماز و ذکر و خواندن قرآن و زیباتر از سجده و رکوع پیدا نکردند. بزرگترین عذاب قیامت این است که خدا به ما توجه نکند و با ما سخن نگوید به نظر ما بزرگترین عذاب روز قیامت جهنم است. ولی این طور نیست. قرآن بزرگترین عذاب روز قیامت را در این می داند که خدا با بنده اش حرف نمی زند. « وَلَا یُكَلِّمُهُمُ اللَّهُ وَلَا یَنْظُرُ إِلَیْهِمْ یَوْمَ الْقِیَامَةِ = و خدا روز قیامت با آنان سخن نمى‏ گوید و به ایشان نمى ‏نگرد» (آل عمران/77). برای همین است که امیرالمومنین علیه السلام در دعای کمیل عرضه می دارد: خدایا! گیریم که من بر جهنم تو صبر کنم، اما چگونه دوری ات را تحمل کنم. بزرگترین عذاب بعد از مرگ، این است که کسی به کام خدا نرسیده باشد، بزرگترین عذابی که واقعا غصه ی ابدی می آورد، همین است. شما خیال می کنید که در بهشت اهل بیت (علیهم السلام) به شما می گویند بیا برو در چادر ما و شما نمی روید؟ خیر، آنجا اصلاً من خودم می خواهم با حضرت معصومه (سلام الله علیها) نشست و برخاست کنم. اما وقتی در دنیا با او هیچ رفاقتی ندارم، در آنجا هم نمی توانم با او رفیق شوم. سعادت آخرت در دنیا به دست می آید. اگر در اینجا انسی با حضرت معصومه سلام الله علیها نداشته باشی، آنجا هم انسی نخواهی داشت و اساسا با خدا غریبه خواهی بود. این آشنایی در زیارت نامه ها به این صورت آمده است:«عرف الله بیننا و بینکم فی الجنه= خدا بین ما و شما آشنایی ایجاد کند». امام خمینی ره درمورد آیه ی« ... رَبَّنَا آتِنَا فِی الدُّنْیَا حَسَنَةً وَفِی الْآخِرَةِ حَسَنَةً...= ... پروردگارا در این دنیا به ما نیكى و در آخرت [نیز] نیكى عطا كن...» (بقره/102) فرمود: «حسنه» یعنی خود خدا. آدم های زیرک اینها را می خواهند و می گویند، خدایا حسنه دنیا و آخرت خودت هستی. در مناجات مریدین می خوانیم: «یا جنتی و نعیمی، یا دنیای و آخرتی = ای بهشت و نعمت من؛ ای دنیا و آخرت من». حضرت سجاد در دعاهای خیلی زیبایی که در صحیفه دارد، می فرماید، خدایا اینها را از تو خواستم، برای این که من مال تو هستم. وقتی من مال خدا هستم، اگر اتفاق بدی هم بیفتد، من از چیزی محروم نمی شوم. «اضطراب» فقط زمانی سراغ انسان می آید که فکر کند یک روزی از دست خدا خارج می شود و خدا دیگر به او نگاه نمی کند. تنها نقطه ای که در آینده برای آدم زیرک بد است، این است که میانه ی من و خدا به هم بخورد. میانه ی من و پیغمبر (صل الله علیه و آله و سلم) خراب شود. شخصی خدمت امام آمد و گفت: آقا اگر من کاری داشته باشم، می توانم نمازم را زود تمام کنم و بروم به کارم برسم؟ حضرت فرمود: کجا می خواهی بروی؟ مگر آن کاری که تو داری در دست خدا نیست؟ بر سر سجاده ی خود بنشین. کسی که می خواهد مشکل را حل کند، خود خداست. تو می خواهی با دور شدن از خدا و نماز، بروی که مشکلت را حل کنی. این نفس انسان است که می خواهد از خدا فرار کند. برای همین حدیث معروف از امیرالمومنین (علیه السلام) در نهج البلاغه است که می فرماید: هیچ وقت مردم چیزی از امور دینی و آخرتی را به خاطر دنیای شان تعطیل نمی کنند، مگر این که حتما ضرر دنیایی بیشتری می بینند. برای همین ائمه علیهم السلام به ما دعاهای زیادی آموزش دادند که در دنیا با خدا انس بگیریم تا در آخرت دچار بزرگترین عذاب خداوند که عدم اجازه ی گفتگو با خداست نشویم.  پس با فهمیدن اثر پنجم دعا، یعنی رسیدن به چیزهایی که بالاتر از اجابت دعاست؛ پی می بریم که علت وجود این همه دعا در مفاتیح چیست. علت وجود این همه صحیفه مثل صحیفه سجادیه، صحیفه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، صحیفه علویه، صحیفه فاطمیه و ... به چه دلیل است. ائمه ی ما انسانهای بی کاری نبودند که از صبح تا شب فقط بنشینند و دعا بخوانند. یا آدم های حریصی نبودند که یک سره حاجت های دنیایی از خدا بخواهند. بلکه آنها می دانستند که ما به این دعاها احتیاج داریم و برای همین مکتب دعا را تاسیس کردند. شکرِ خداوند، «فهمِ» نعمت های خداوند است حضرت می فرماید: خداوند شکر خودش را در فهم شما قرار داده است. این که بفهمید خدا چه چیزی نصیب تان کرده، این می شود شکر. یعنی بگویی خدایا من می دانم تو داری با من چه کار می کنی. خدایا من فهمیدم تو من را کجا آوردی. خدایا می دانم که تو چه لطفی در حق من کردی و ممنون تو هستم. من می فهمم که تو من را دوست داری. در مناجات شعبانیه می خوانیم: اگر می خواستی بدبخت شوم، هدایتم نمی کردی. اگر می خواستی خوار و ذلیل شوم، دستم را نمی گرفتی. دستم را گرفتی و تا اینجا آوردی. پس معلوم می شود که می‌خواهی من جلو بروم. می‌گوید: همین که بفهمی، این لطف خدا را نمی‌توانی جبران کنی و شکرش را به جای آوری. خدا این را به عنوان شکر از تو قبول می‌کند. اگر باب رحمت دعا بر بندگان مسدود بود، بسیاری از بندگان صالح خدا از مکارم و کرامت هایی محروم می شدند که در «یوم تبلی السرائر= روزی که باطنها معلوم می شود»، برای از دست دادن آن کرامت ها به شدت متاثر و متاسف می گشتند. بزرگترین تاسف ما در روز قیامت، کمبود نماز و ذکر خداست. نه این که خدا ما را محتاج کرده، خیر. بلکه آنجا تو خود، می فهمی که قشنگترین لحظاتت لحظاتی بوده که با خداوند گذشته است. امام صادق (علیه السلام) می فرماید: «علیكم بالدعا فانكم لا تقربون بمثله = بر شما باد به دعا كردن، زیرا شما به هیچ عبادتى مانند دعا به خداوند نزدیك نمى شوید». حضرت می فرماید: «ما یعلم عظم ثواب الدعاء و تسبیح العبد فیما بینه و بین نفسه الا الله تبارك و تعالى = بزرگى پاداش دعا و تنزیه كردن بنده خدا را (آن زمان كه بین او و خود باشد)، هیچ كس جز خدا نمى داند».  ای کاش این ها را بفهمیم. «ما یعلم» یعنی هیچ کس عظمت این ثواب را نمی داند. «ثواب» را به معنای پاداش نگیریم، بلکه به معنی «جزا» بگیریم. یعنی آن که در متقابل به تو می رسد، یعنی «نتیجه». ثواب را نتیجه بگیرید. یعنی آن محصولی که قرار است در دعا ظاهر بشود. می فرماید: هیچ کس بزرگی پاداش دعا و تسبیح بنده را در زمانی که بین خودش و خدا این تسبیح انجام می شود نمی داند، جز خود خدا. یعنی خود بنده هم نمی فهمد که وقتی دارد با خدا حرف میزند، چه اتفاقی دارد می افتد. محال است دستی به دعا بالا رود و خالی بازگردد حضرت صادق (علیه السلام) می فرمایند:«ما ابرز عبدا یده الى الله العزیز الجبار عز و جل، الا استحیى الله عزوجل ان یردها صفرا حتى یجعل فیها من رحمته یشاء = هیچ بنده اى دستانش را به طرف خداوند عزیز جبار بالا نمى گیرد، مگر آن كه خداوند شرم مى كند از این كه دستان او را خالى بازگرداند و در دستان او آنچه كه از رحمت خود بخواهد قرار مى دهد». پس چه حاجت شما را بدهند و چه ندهند، آن چیزی که به شما می دهند، میلیاردها برابر بالاتر از آن چیزیست که شما می‌خواهید. اما الان شاید ظهور نکند، ولی آنقدر به شما می‌دهند که در قیامت مؤمن می‌گوید: ای کاش وقتی در دنیا بودم، هیچ کدام از دعاهایم اجابت نمی‌شد. اصلا ما دعای بی اثر نداریم. دعا هرگز سوخت نمی شود. همین که شما دستت را بالا ببری به شما خیرات فراوانی می رسد. آدم های بی ادبی هستند که هنگام دعای سخنران یا مداح، با بغل دستی شان حرف می زنند و نمی دانند چه چیزی را دارند از دست می دهند. در آیه ی شریفه: «وَقَالَ رَبُّكُمُ ادْعُونِی أَسْتَجِبْ لَكُمْ= و پروردگارتان فرمود مرا بخوانید تا شما را اجابت كنم» (غافر160)، «اجابت» را به طور مطلق معلق بر دعا فرموده است. حال آن که با آمدن شرط یعنی دعا، «جزا» یعنی تحقق آن حتمی است. در صورتی که در بعضی از دعا ها خواسته و حاجتِ موردِ سوال، ظاهرا محقق نمی شود. اما این فقط ظاهریست. چه بسا بسیاری نمی دانند که حال دعا حالی است که انسان با صرف نظر از عالم کثرات، به عالمی وارد شده که نام و نشانی ندارد و در آن لحظه صحیفه ی نفس بریده از همه چیز، به ملکوت پیوسته است و هرگز از آن عالم قدسی دست خالی بر نمی گردد. کسی که دعا می کند و دستش را بالا می برد، از طبیعت خارج می شود و به فطرت نزدیک می شود.  یکی از بدبختی های ما این است که ما هنگام دعا «خود»مان را می بینیم که داریم دعا می کنیم. وقتی خواستی «الحمدلله» بگویی یا «لا حول و لا قوه الا بالله» بگویی، خودت را حذف کن. زمانی که هوس جمکران و مسجد و هوس ذکر و دعا و هوس علم و معرفت را کردی یا هوس امام رضا علیه السلام و کعبه به سرت زد، خودت را حذف کن. ما فکر می کنیم که این یک عملیات ساده است که یک دفعه من هوس کنم و در مجلس دعای کمیل شرکت کنم؟ هوس کنم و حرم بروم؟ هوس کنم و دعا بخوانم؟ در صورتی که این گونه نبوده و باید فکر کنیم که چه کسی ما را می برد، چه کسی به شما می دهد، چه کسی هوس کرده و چه کسی به دست شما مفاتیح می دهد؟ اول از آن سو میل حرکت کرده و سپس این میل در شما ایجاد شده است.

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 6557
زمان انتشار: 6 آوریل 2017
| | | |
مؤمن منفعت آور است

شخصیت شناسی مؤمن (20) ؛ 96/1/15

مؤمن منفعت آور است

«مؤمن»، انسانی است که اعمالش رنگ خدایی یافته و آن ها را با نگاه الهی و انسانی  انجام می دهد. از صفات بارز مؤمن این است که در همزیستی، مشورت و مشارکت، به دیگران سود می رساند و همه در کنار او آسایش دارند و طبق میل اهل خانواده خود، غذا را انتخاب می کند.

بحث در شخصیت شناسی انسان حقیقی است. انسانی که از نظر قرآن دارای باطن انسانی است و از او به «مؤمن» یاد می شود. بررسی شخصیت مؤمن، یک بحث توصیفی نیست، بلکه بحث معرفتی است. از توجه و دقت به این که خداوند فقط «مؤمنین» را به عنوان انسان می پذیرد، در می یابیم که شخصیت شناسی مؤمن چقدر ضرورت دارد. ما اگر آن گونه که خدا می گوید نباشیم و برای رسیدن به آن مقام تلاشی نکنیم، دچار خسران هستیم و گرفتاری های دنیوی و اخروی آن را باید خود به دوش بکشیم. در روایات، ویژگی های مهمی برای «مؤمن» معرفی شده است. به عنوان نمونه، نبی اکرم (صلی الله علیه و آله) فرمودند: «المؤمنُ مَنْفَعةٌ. إنْ ماشَیْتَهُ نَفعكَ و إنْ شَاوَرْتَهُ نَفعكَ و إن شَاركْتَهُ نَفعكَ و كلُّ شَیءٍ مِن أمرِهِ مَنْفعةٌ [1]= مؤمن منفعت است. اگر با او راه بروى، به تو سود مى رساند؛ اگر با وى مشورت كنى، به تو بهره مى رساند؛ اگر با او شراكت كنى، به تو فایده مى رساند. همه چیز و همه كار مؤمن سود است». مؤمن در همه حال سودآور است و از نزدیکی به او کسی ضرر نمی بیند. در مسائل مختلف همچون ازدواج، شراکت، همراهی، مشورت و ... آسیبی از جانب او به انسان نمی رسد. اختلاف و درگیری زمانی است که قواعد ایمانی زیر پا گذاشته می شود. انسان مؤمن همه احوالش برای انسان خیر است. اگر با وی مشورت کنید، مشورتش برای شما نفع دارد، یعنی چیزی را پنهان نکرده و به تو خیانت نمی کند. او روحیه ی شورایی دارد و در مشورت، درک درستی از مسائل دارد و به خواسته های نوجوانان و جوانان اهمیت می دهد. همان طور که پیامبر مشورت می کرد و به نظر دیگران احترام می گذاشت، مؤمن نیز این گونه است. مؤمن نرم خو است و تیزی و تندی زبان ندارد؛ حساسیت بیهوده ندارد و همیشه زمان شناس است. در روابط اجتماعی اش همه از او سود می برند.  اگر با وی همراهی کنید، همراهی با وی نفع و خیر است و اگر با وی مسافرت کنید، خیر و منفعت عاید شما می شود. به طور کلی هر ارتباطی با مؤمن داشته باشید، بازنده نیستید. نگاه مؤمن، نگاه الهی و انسانی است حال چرا مؤمن این گونه است؟ آیا وضعیت ایمانی ما هم این گونه است یا خیر! این سؤالی است که باید به آن پاسخ داد. مؤمن از بخش های (حسی، خیالی، وهمی و عقلی) به کسی نگاه نمی کند. مثلاً در ارتباطات اجتماعی هیچ وقت جنبه مادی، مالی یا جنسی انسان ها را در نظر نمی گیرد، بلکه نگاه کاملاً ایمانی و جاودانه دارد. حتی به حیوانات و اشیاء هم نگاه الهی دارد و نفع و خیر به آنها می رساند. موجودات عالم همه در کنار او امنیت دارند. از مهم ترین معیارهایی كه مؤمن برای معاشرت و ارتباط با دیگران لحاظ می كند، قاعدۀ «هوانت» است. او حتی در ذهنش هم به کسی خیانت نمی کند و وعده دروغ به کسی نمی دهد. او از خدا حیا می کند که بخواهد آسیبی به کسی برساند. از این رو، در ارتباطاتش با دیگران براساس دو اصل رفتار می کند: «هو انت= او خود تو هستی» در امتیازدهی ها بدتر از خودش سراغ ندارد. از امام صادق (علیه السلام) نقل است: «وَ مَنْ ذَهَبَ یَرى‌ أَنَّ لَهُ عَلَى الآخَرِ فَضْلًا فَهُوَ مِنَ الْمُسْتَكْبِرِیْنَ[2]= كسى كه براى خود بر دیگرى امتیاز قائل است، از مستكبران است». از این رو، مؤمن خودبرتربینی و خودشیفتگی ندارد. هر چقدر هم کمالات داشته باشد، در حملات شیطانی، با سپر بزرگ الحمدلله از خود دفاع می کند. چون او همه کمالاتش را از خدا می بیند، نه از خود. مؤمن، شیرین و نرم خو است نبی اکرم (صلی الله علیه وآله) به یکی دیگر از ویژگی مؤمن اشاره می کند و می فرماید: «المؤمنُ الّذی نفسُهُ مِنهُ فی عَناءٍ و النّاسُ فی راحةٍ= مؤمن كسى است كه نفْسش از او در رنج و سختی است. ولى مردم از او در آسایش اند». یعنی مؤمن خودش را به زحمت می اندازد تا دیگران به زحمت نیفتند. او خوش دل و بزرگوار است. مثل عسل شیرین است و همه را بهتر از خود می بیند. او از صفات بد اخلاقی همیشه به دور است؛ درندگی، حسادت، خودشیفتگی و سوءظن ندارد و بد کسی را نمی‌خواهد. تنبل نیست و  تمام شادی و آرامشش در این است که بخش های دیگرش را کنترل می کند تا دیگران در آسایش باشند. اگر قرار است کسی از دست او در رنج باشد، سایر بخش های وجودی خودش است. او همیشه در حال کنترل نفسش است. در فرمایش دیگری از حضرت، مؤمن را این گونه معرفی می کند: «المؤمنُ یأكُلُ بشَهوَةِ عِیالِهِ و المنافقُ یأكُلُ أهلُهُ بشَهوَتِهِ= مؤمن به اشتهاى خانواده خود غذا مى خورد و منافق، خانواده اش به اشتهاى او غذا مى خورند». یکی از خاصیت های مؤمن این است که طبق میل اهل خانواده خود و آنهایی که با او زندگی می کنند، غذا را انتخاب می کند. او این گونه نیست که فقط حرف خودش باشد. در امور دیگر نیز همین طور است. مثلا در سفر و تفریح، بر خودش سخت می گیرد، نه بر دیگران. ملاک او در امر واجبات و ضروریات و سایر امور زندگی، خداست. تحمیل و زوری بر کسی ندارد و تحمل شنیدن جواب منفی در او خیلی بالاست. او روح ایثار و فداکاری دارد، از خودگذشتگی دارد. این مسئله، در جبهه بسیار دیده می شد. رزمنده ها همیشه تلاش می کردند که برای همدیگر خدمتی انجام بدهند. «فرشته ها ظرفها را شسته اند» در میان آنها معروف بود. مؤمن اگر رئیس شد یا به قدرت رسید، کریمانه برخورد می کند. یعنی همه از وجود او بهره می برند. چون به مهمترین اسم خدا یعنی «رحمن» نزدیک شده ا ست. رشد انسانی یعنی تجلی اسم شریف «الرحمان» در انسان. مؤمن نیز برخوردار از این اسم شریف است. هر چه به ایمانش افزوده تر شود، مهربان تر می شود و تجلی این اسم در وجود او باعث می شود خصوصیات رحیمی پیدا کند و با مؤمنین ویژه مهربان تر باشد و کریمانه و متواضعانه تر برخورد کند. [1] . محمدی ری شهری، میزان الحکمه، ج1، ص455. [2]. همان، ج10، ص18.

کلیدواژه ها: ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 6539
زمان انتشار: 4 آوریل 2017
| | | |
معشوق واقعی خداست

آثار دعا(7)، 84/12/13 برگرفته از مباحث «شرح صحیفه سجادیه»

معشوق واقعی خداست

چون بخش «فوق عقلانی» ما از جنس خداست، معشوقش هم «الله» است و جز با یاد او آرامش پیدا نمی کند. قلب ما وقتی که به محبوبش نرسد، گرفتار انواع کمالات جمادی، نباتی و حیوانی می شود. از این رو، احساس نیاز به خداوند نمی کند و گرفتار عذاب روز افزون است. برای همین بود که وقتی از معصوم (علیه السلام) سوال شد عشق چیست؟ فرمود: جریمه ی عاشق نشدن به الله است.

از نظر علمی، هر کدام از ابعاد وجودی ما یک زوج و جفت و معشوق دارند که وقتی که از آن جدا شوند، اذیت می شوند و هر چه این دوری ادامه پیدا  کند، آثار تخریبی اش بیشتر است. منظور از معشوق، معشوق حقیقی هر یک از ابعاد وجودی است، نه معشوق های خیالی. خیلی وقت ها ما عاشق یک کسی یا چیزی می شویم که اگر به آن نرسیم، خیلی خوب است. اگر عفت و تقوی پیشه کنیم، خیلی مفید است. به خصوص که معشوق و آرزویی باشد که اگر انسان بخواهد به آن برسد، جلوی رسیدن به شئون یا مراتب بالاتر را می گیرد. مثلاً اگر شما شیرینی هوس کنید و به آن نرسید، چه بسا برای سایر بخش های بدن خوب باشد. وقتی می گویم معشوق، یعنی معشوق مناسب و سزاوار و حق هر یک از ابعاد وجودی انسان. به عنوان مثال، معشوق چشم، نور است. اگر به طور طبیعی نور به چشم تان برسد، این باعث می شود که چشم سالم کار کند و مدت ها خوب کار کند. اما اگر نور مناسب چشم نباشد، یواش یواش انسان چشم درد می گیرد. یعنی هر چقدر نور کم تری به چشم تان برسد، چشم درد شما شروع می شود و افزایش پیدا می کند تا جایی که انسان سر از چشم دردهای شدید در می آورد و باید عینک های خیلی قوی به دادش برسد. اینها یعنی عذاب. پس نرسیدن نور مناسب به چشم، یک «صعدا= عذاب رو به تزاید» است. این عذاب همان است که خداوند می فرماید: «وَ مَنْ یُعْرِضْ عَنْ ذِكْرِ رَبِّهِ یَسْلُكْهُ عَذَابًا صَعَدًا[1]= هر کس از یاد پروردگار رو گرداند، خداوند او را در عذاب رو به تزاید قرار می دهد». در مثال دیگر، فرض کنید غذای مناسب به شما نرسد. به مرور زمان انسان معده درد و کلیه درد می گیرد و گرفتاری های دیگر دارد. پس هر چه قدر زمان تغذیه ی نامناسب طول بکشد، زخم های درونی هم افزایش پیدا می کند، یعنی آسیب ها بیشتر می شود. پس انسان باید زود به داد معده خود برسد. پس دقت کنید هر کدام از بخش های وجودی انسان از زوج خودشان دور بیفتند، مشکلاتی که از این دور افتادگی ایجاد می شود، روز به روز بیشتر می شود. چون بخش اصلی شخصیت انسان، فوق عقل اوست که فقط با خدا آرامش پیدا می کند. «أَلَا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ[2]= آگاه باش كه با یاد خدا دلها آرامش مى‏ یابد». چون معشوقش اصلی انسان، خداوند است. جز با یاد او آرامش پیدا نمی کند. قلب وقتی که به محبوبش نرسد، واکنش نشان می دهد و شروع به بی قراری و اذیت می کند. دست خودت هم نیست. این عذاب است که فرمول ریاضی تعریف شده ای دارد. نه این که شما فکر کنید یک خدای عقده ای آن جا نشسته که اگر تو نماز نخواندی بگوید خوب حالا که تو نماز نخواندی، من هم کار تو را گره می زنم. این گونه نیست. چرا به یاد خدا نیستیم؟ چرا انسان به فکر معشوق حقیقی اش نیست؟ یعنی به فکر تامین قلبش نمی افتد. اگر غذای کمالات جمادی، نباتی و حیوانی نرسد، اعصاب انسان خرد می شود. به خاطر همین دائماً تلاش می کند که به آنها برسد. پس همیشه در حال دویدن است. بعضی ها در بخش کمالات جمادی حرص می زنند و ذخیره سازی می کنند. مثلاً دو خانه می خرد؛ دو تلفن همراه می خرد؛ دو  ماشین می خرد؛ انواع لباس می خرد و در خانه نگه می دارد؛ چند نوع کفش می خرد و در خانه انبار می کند. برخی عاشق کمالات نباتی هستند. مثلاً برای یک ماه فریزرش پر از غذاست یا سر سفره غذا زیاد می خورد و ... . گاهی انسان در کمالات حیوانی زیاده روی و افراط دارد. ولی سوال اساسی این است که چرا ما در بخش فوق عقلی مان که مربوط به حق تعالی است، زاهد هستیم، یعنی اصلا احساس نیاز به خدا نمی کنیم؟ حتی رابطه ما با خدا براساس رابطه در کمالات جمادی، نباتی و حیوانی است. یعنی اگر امورات حیوانی، کمالات جمادی و نباتی مان رو به راه بود، با خدا خوب هستیم. اما اگر یک ذره اینها بخواهد به هم بریزد، با خدا قهر می کنیم. انگار خدا مستقلا بی ارزش است و زمانی ارزش دارد که این کمالات باشد.  به قول یکی از اساتید ما که می فرمود: بعضی ها اگر کفش شان را در مسجد بدزدند، دیگر نماز هم نمی خوانند. حالا چرا ما احساس عطش و نیاز به خدا نمی کنیم و از دوری او ناراحت نیستیم؟ چون بیشتر اوقات طبیعت انسان، جای فطرتش را می گیرد، یعنی غصه های ما نسبت به معشوق های طبیعی مان آنقدر زیاد است که ما را از نرسیدن به آن بخش های اصلی غافل می کند. مثل کسی که بچه اش می میرد، زنش می میرد، شوهرش می میرد، آنقدر ناراحت است که یک مدت اصلا فراموش می کند که به غذای خودش برسد و دیگر غذا نمی خورد. چون نفسش مشغول آن مصیبت است و از نیازهای دیگرش غافل شده است. این نشانه ی آن است که نفس روی هر چیزی که تمرکز بگیرد، قسمت های دیگر را رها می کند. یعنی همه نفس آنجا می رود و متمرکز می شود. ما آنقدر در بخش کمالات جمادی، نباتی و حیوانی تمرکزمان شدید است و جدی هستیم که از نیاز بخش انسانی و روحی مان غافل می شویم. برای همین خیلی احساس نیاز به نماز نمی کنیم. چون نفس در بخش طبیعت تمرکز پیدا کرده است. از این رو، فطرت احساس نیاز کمتری به خدا می کند. موعظه دل را زنده می کند انسان بدون موعظه دلش مرده است. من خودم حداقل هفته ای یکی، دو ساعت می نشینم تا کسی موعظه ام می کند. خیلی سال است وقتی که جلسات و کارهای علمی را شروع کرده ام، برای خودم برنامه گذاشته ام پای درس یک یا دو نفر بنشینم تا مرا موعظه کنند. پس ما واقعا به موعظه نیاز داریم و گرنه دل می میرد. معصومین خودشان می گفتند بیایید ما را موعظه کنید. یاران می آمدند معصومین را موعظه می کردند یا برایشان قرآن می خواندند تا دل شان تازه شود. در روایت نقل است اثری که در شنیدن است، در دانستن نیست. انسان اگر از محبوب حقیقی اش دور بیافتد تحت هر عنوانی؛ کار علمی دارید، درس و کنکور داشتید، می خواستید ازدواج کنید، دوران عقدت بود، اثاث کشی داشتید، جهاد داشتید، با موعظه می توان آن را جبران کند. برای همین هم خداوند تبارک و تعالی به هیچ وجه نیاز غذایی بخش فوق عقل انسان را قطع نکرده و نماز را واجب کرده است. این لطف بزرگی در حق انسان است. چون مثل غذاست. یعنی شما اگر در جبهه جنگ هم باشید، باز نماز ساقط نمی شود. باید ذکر خدا را حتما بگویید. قرآن را نگاه کنید. می گوید یک عده بروند خط مقدم بجنگند، یک عده هم نماز جماعت بخوانند. بعد دو تا یکی کنند. یعنی امام جماعت نماز عادی بخواند. ولی مأمومین که همان رزمنده ها هستند، دو تا یکی نماز بخوانند. آنها بروند خط را بگیرند. وسط نماز جماعت، این گروه برود آن طرف، آنها بیایند با این آقا ادامه بدهند. اما می گوید شما از اسلحه تان غافل نشوید. چون دشمن دوست دارد شما از اسلحه تان غافل شوید. خط مقدم باید جنگش را بکند. ولی هر دو باید به نماز جماعت هم برسند. اگر وضع آنقدر خراب است که نمی شود چنین کاری کرد، در حین جنگیدن نماز بخوانند. پس نماز اصلا ساقط نمی شود. چون انسان است و نیاز حقیقی انسان، «معنویت» و «عبادت» است. نرسیدن ذکر به قلب، خودش باعث گره خوردن کارهایتان می شود. یعنی سیستم این گونه تعریف شده است. از نظر ریاضی مثل چشم است. اگر نور به چشم نرسد، انسان چشم درد می گیرد. یعنی به محض این که غذا به بخش اصلی ات نرسد، بخش های دیگر خراب و فاسد می شوند. نشاط بخش های دیگر هم به همین بستگی دارد. بنابراین، اگر شما واقعا بخواهید کارهای دیگرتان خوب پیش برود، باید به معنویت به معنای حقیقی روی بیاورید و از خلوت با معشوق غفلت نکنید. نظام وجودی ما این گونه طراحی شده که اگر خودت را به  او رساندی، آرامی. در غیر این صورت، مدام گرفتار مسائل زندگی خواهی شد. ترسم که این تن که حائل است به جانم                  سقط کند کودک عزیز روانم غفلت از یاد خدا عذاب صعودی  و روز افزون دارد «وَمَنْ یُعْرِضْ عَنْ ذِكْرِ رَبِّهِ یَسْلُكْهُ عَذَابًا صَعَدًا[3]= هر کس از یاد پروردگار رو گرداند، خداوند او را در عذابی که صعود می کند، قرار می دهد». «یَسْلُكْهُ» یعنی مسیر عذاب به طور فزاینده طی می شود. چقدر این تعابیر دقیق است. یعنی همین طور افزایش پیدا می کند و بالا‍ می رود. هر کدام از ما برگردیم به خودمان نگاه کنیم. ببینیم چقدر گناه کرده ایم، چقدر خراب کاری کرده ایم، چقدر از لذت خود را محروم کرده ایم. چقدر ملاقات نداشته ایم، چقدر کمبود خلوت داریم! بدبختی هایی که در زندگی به سراغ مان ما می آید، اعم از افسردگی، دل مردگی، کم حوصله گی ها و چیزهای دیگر ناشی از این است که روح به معشوقش نرسیده است. وقتی نرسید زود بی حوصله می شود. بعد هم فکر می کنیم اگر بی حوصله شدیم برای این است که غذا کم خورده ایم، کارتون و فیلم سینمایی کم دیده ایم، دریا کم رفته ایم. موسیقی کم شنیده ایم. ورزش کم کرده ایم. بعد هم می خواهیم با این چیزها آرامش بگیریم.  توجه کنید نظام وجودی ما تعریف شده و ریاضی است. شما هر چقدر با حرام لذت ببرید، در واقع عذاب «صعدا» را طی می کنید. مثل این که هر چقدر شیرینی را بیشتر بخورید، وضع بدن بدتر می شود و مسیر مردن را طی می کنید. روح نیز این گونه است. نمی توانید آرامش را در جای دیگری پیدا کنید. باید همان را که قلب و شخصیتت می خواهد، به او بدهی و آن یاد خداست. ما اگر فهمیدیم گیر کار ما کجاست، به جای این که برویم سر قضایای طبیعی و بخش های جمادی، نباتی و حیوانی دعوا راه بیاندازیم، مشکل را ریشه ای حل می کنیم. دوست خوب کسی است که انسان را به یاد خدا بیاندازد یکی از آیات زیبا که خیلی تکان دهنده است، آیه 28 سوره مبارکه کهف است که می فرماید: «وَاصبرْ نَفسَكَ مَعَ الَّذِینَ یَدْعُونَ رَبَّهُم بِالْغَدوةِ وَالْعَشِیِّ یُریدُونَ وَجْهَهُ وَلَا تَعْدُ عَیْناكَ عَنْهُمْ تُریدُ زِینَةَ الْحَیوةِ الدُّنْیا وَ لا تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنا قَلْبَهُ عَنْ ذِکْرِنا وَ اتَّبَعَ هَواهُ وَ کانَ أَمْرُهُ فُرُطاً= نفست را درمقابل کسانی که صبح و شام خدا را می خوانند صبور کن».  این آیه را با صدای او بشنوید. او با شما حرف می زند. اگر می خواهید آدم و خوشبخت باشید، با آدم هایی که شب و روز خدا را می خوانند، رفیق باشید. « وَاصبرْ» یعنی پایداری در دوستی. این که انسان حوصله کسانی را در رفاقتش داشته باشد که « یَدْعُونَ رَبَّهُم بِالْغَدوةِ وَالْعَشِیِّ = صبح و شب اهل خدا باشند» خیلی خوب است. انسان در این امور باید از طبیعت بگذرد، باید از خودخواهی ها بگذرد، باید مراقب خود باشد و دست از پا خطا نکنید. در داستان مجنون و شتر بود که می خواست برود کوی لیلی شتر هم وضع حمل کرده بود. عشقش بچه اش بود. می خواست پیش بچه اش باشد و او هم سوار شتر شده بود. می گفت برویم پیش لیلی، می رفت او نزدیک کوی لیلی می شد. بی خود می شد از خود افسار شتر را رها می کرد. شتر می دید او در حال خودش است برمی گشت پیش بچه اش دو باره مسیر را بر می گشت. او یک دفعه به خودش می آمد می دید دو باره برگشته سر جای اولش. آخر از شتر پرید پایین گفت ما بقول مولانا دو همراه نالایق و ضد هستیم به درد هم نمی خوریم، تو معشوقت این طرفی است، من معشوقم آن طرف است. من با این پای شکسته ام زودتر می رسم تا اینکه بخواهم با تو بروم. چون تو بالاخره یکجا من را بر می گردانی.  آدمی که معشوق های کذایی دلش را برده اند، وقتی که بخواهد زور بزند تا به راه خدا بیاید، ممکن است چند روزی بیاید. مثلا یک جلسه ای، کلاسی، مطالعه ای، یک برنامه ای را شروع کند، اما ادامه دادنش کار راحتی نیست. اینکه انسان بایستد مستقیم و محکم و در تمام مشکلات استقامت کند تا به نتیجه و وصال برسد، کار هر کسی نیست. عارف بالله مرحوم نجابت می گفت: من یک جلسه نشسته بودم؛ جلسه مرحوم آقا شیخ جعفر آقا انصاری همدانی که استادشان  بودند، نشسته بودم. آقا شیخ جواد آقا گفت: بدو، بدو که شاگردهایت در شیراز خراب کاری کرده اند. برو و به دادشان برس. رفتم دیدم دو تا از شاگردانم که به آنها درس داده بودم و وضع روحی شان خوب شده بود و قدرتهای معنوی پیدا کرده بودند، برای خود دکان باز کرده اند. توانسته بودند افکار دیگران را بخوانند. گفت: هر چه من استاد به آنها گفتم این غایت شما نیست. از این کار دست بردارید، با مردم کاری نداشته باشید، گوش ندادند. بعضی شیفته درس و علم نیستند، بلکه شیفته این هستند که بتوانند  مهارت تدریس کردن را یاد بگیرند، یک سلسله فرمول یاد بگیرند تا بتوانند در جائی کلاس بگذارند و دور خود شان شاگرد جمع کنند. معشوق هایشان این گونه است. در ادامه آیه می فرماید: «وَلَا تَعْدُ عَیْناكَ عَنْهُمْ تُریدُ زِینَةَ الْحَیوةِ الدُّنْیا= چشم از آنها بر ندار که زیور دنیا را بطلبی» یعنی مواظب باش که به دنبال معشوق قلابی نروی، چون دلت را خواهد برد. دست از این آدم ها بردار. مواظب باش که به خاطر شهوات دنیایی، دنبال این معشوق ها نروی، آن چیزی را که خدا نصیبت کرده بود را از دست می دهی. من الان بعضی از جلسات علمی که شرکت می کنم، بی سواد شان در آن جلسات من هستم. آدم هایی که اگر مثلا امثال بنده را به شاگردی قبول کنند، لطف کرده اند. آنها می آیند و سر درس استاد می نشینند. آن وقت می فهمم که چقدر آدم های زیرکی هستند. یعنی این از روز اولی که مثلا یک طلبه بوده تا الان که خودش مجتهد شده صاحب نظر است. اما باز هم دست از کلاس برنداشته است. آن خیالاتی که دام اولیاست           عکس مه رویان بستان خداست پیغمبر هر روز یک موقع هایی که خوب به حسنین خیلی اهمیت می دادند. یکبار در عید رسم شان این بوده که بچه ها لباس نو بپوشند و شتر سواری کنند. امام حسن و امام حسین هر دوی شان نه لباس نو داشتند و نه شتر، می آیند خانه می گویند مادر ما می خواهیم برویم در جشن بازی کنیم مثل بقیه بچه ها. چکار کنیم؟ پیامبر (صلی الله علیه و آله) می گوید: مشکل شتران حل است. می گویند چطور؟ می گوید: سوار من شوید. ما که می توانیم به اندازه یک شتر به شما کولی بدهیم. بیایید برویم. پیغمبر می رود و حسنین سلام الله علیهم اجمعین را سوار شانه های مبارک شان می کنند و وسط شترها می رود. مثل شترها، شروع می کنند صدا در آوردن، و همان کاری را که شترها می کردند، پیغمبر هم همان کار را می کردند. بقیه می بینند که خیلی سرشان کلاه رفت. شتر حسنین از شتر اینها خیلی بهتر است. ما سوار شتر شده ایم و حسنین سوار پیغمبر شده اند. هر کاری که شترهای ما می کنند، پیغمبر هم می کند. بچه ها عقده می کنند و می گویند کی شود که ما سوار پیغمبر شویم. یک روز چند نفرشان زمانی که پیغمبر به نماز جماعت می رود، دورش می ریزند و به پیغمبر می گویند یادت هست آن روز به حسنین کولی می دادید؟ حالا نوبت ماست. ما هم کولی می خواهیم. مردم در نماز جماعت منتظر پیغمبرند اما ایشان دیر می کنند. خسته می شوند و حوصله شان سر می رود. بلال می رود و می بیند بچه ها ریخته اند سر پیغمبر و سوار پیغمبر اند. بلال یک داد سر بچه ها می زند. حضرت می فرمایند: نه سر آنها داد نزن. اینها کودک اند و تکلیفی بر آنها نیست. بعد می گوید: ای پیامبر! مردم معطل اند. پیامبر کولی اش را که خوب می دهد، به بلال می گویند برو خانه ببین چیزی پیدا می کنی، برداری بیاوری. بلال خانه پیامبر می رود، چند گردو می آورد. پیامبر به بچه ها می گوید: شما شترتان را به گردو می فروشید، آنها هم که کولی شان را خورده بودند، می گویند: بله. گردوها را می گیرند و شاد و شنگول می روند و پیامبر را می فروشند. به خود مان نگاه کنیم که در زندگی چقدر خدا را فروختیم. اگر یک جا هم گردو نرسد، خدا را دور ریخته ایم، سر خدا داد می زنیم. متاسفانه، خدا برای ما محبوب نیست. فقط تا وقتی که دنیای مان بچرخد خوب است. این آیه خیلی عجیب است. «وَلَا تُطِع مَنْ اَغفَلنَا قَلْبَهُ عَن ذِكْرِنَا وَاتَّبَعَ هَوَاهُ وَكانَ أَمْرُهُ فُرُطًا= و از کسانی پیروی مکن که دلشان را از یاد خود غافل کرده ایم و در پی هوس خویشند و کارشان بر گزافه و زیاده روی است». یعنی اطاعت نکن و پیوند برقرار نکن با آدمهایی که دلشان از یاد خودمان غافل کردیم. چه می شود دل اینها را از یاد خودمان غافل کرده ایم؟ دنبال آدم هایی که تابع هوی نفس شان، شهوات و امیال شان هستند، نباشید. چون کار هایش از حد گذشته است. غلبه شیطان، انسان را از یاد خدا غافل می کند وقتی که شیطان را قبول می کنید، شیطان کاری که می کند این است که نمی گذارد خدا را یا کنید. یکسره حواست را پرت می کند. وقتی که قبولش می کنی.«اسْتَحْوَذَ عَلَیْهِمُ الشَّیْطانُ فَأَنْساهُمْ ذِکْرَ اللّهِ أُولئِکَ حِزْبُ الشَّیْطانِ أَلا إِنَّ حِزْبَ الشَّیْطانِ هُمُ الْخاسِرُونَ[4]= شیطان بر آنان مسلط شده و یاد خدا را از خاطر آنها برده; آنان حزب شیطانند. بدانید حزب شیطان زیانکارانند». دقت کنید که وقتی فکری اذیت تان می کند، از خودتان نیست. مثل ظن می ماند. خدا شهید دستغیب را رحمت کند که فرمود: ظن اشکال ندارد. چون ذهن باز است. ممکن است ذهن آدمی در مورد کسی فکر بدی کند. آن چه بد است، سوء ظن است، یعنی اگر آمد، آن را بپذیری و قلباً قبول کنی و منشاء اثر باشد، شیطان می آید کار خودش را می کند. ولی ما باید راهش را سد کنیم. این خودمان هستیم که راه شیطان را باز می گذاریم که بیاید تحریک مان کند و بعد هم به آن تحریک ها عمل می کنیم، در حالیکه خودتان می توانید راه تحریک را ببندید، یعنی راه فکرهای بد و غفلت زا در دلت ایجاد نکند. میتوانی راه را ببندی. «أَلَا إِنَّ حِزْبَ الشَّیْطَانِ هُمُ الْخَاسِرُونَ =آگاه باشید که حزب شیطان زیانکارانند»، آیه قرآن کریم است که این پیش بینی را کرده و برای جلوگیری از آن دستور داده و انسان را به جاده مستقیم و دور از خطرات دعوت نموده است. «ادعُ إِلى سَبیلِ رَبِّكَ= به راه پروردگارت دعوت کن». و در آیه دیگر می فرماید: «وَأَنَّ هَذَا صِرَاطِی مُسْتَقِیمًا[5]= بدرستی که این راه راست من است که مستقیم می باشد»، خدای تبارک و تعالی راه به ما یاد می دهد، علامه می گفت: یکبار چنان در اوایل طلبگی ام فشار به من آمده بود که خدمت مرحوم آقا میرزا علی آقا قاضی رحمت الله علیه رفتم. ایشان چند دقیقه ای با من صحبت کرد. آرام آمدم بیرون، پیر خرد پیشه نورانی ام                                برد ز دل زنگ پریشانی ام در زندگی آزاد باش                                   هان گذران است جهان شاد باش هنگام تنگدستی در عیش کوش و مستی         کاین کیمیای هستی قارون کند گدا را [1] . سوره جن/ آیه 17. [2]. سوره رعد/آیه 28. [3] . سوره جن/ آیه 17. [4] . سوره مبارکه مجادله آیه 19 [5]. سوره  انعام/آیه 153.

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 6538
زمان انتشار: 4 آوریل 2017
| | | |
خدا فراموشی موجب خود فراموشی است

آثار دعا(6)، 84/11/29برگرفته از مباحث «شرح صحیفه سجادیه»

خدا فراموشی موجب خود فراموشی است

انسان به محض این که خدا را فراموش می کند یا ارتباطش با خدا ضعیف یا قطع می شود، چیزی را از دست می دهد که دیگر قابل به دست آوردن نیست و آن خود حقیقی اوست. کسی که نتواند خدا را در دنیا ببیند، کور محشور می شود.

خداوند در آیه 19 سوره حشر می فرماید: «وَ لا تَکُونُوا کَالَّذینَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنْساهُمْ أَنْفُسَهُمْ= مثل کسانی نباشید که خدا را فراموش کردند و خداوند آنها را دچار خود فراموشی کرد». روح ما پرتو و نفخه الهی است. این روح به بدن تعلق می گیرد. از آن جهت که انسان قرار است مدتی در زمین زندگی کند، پس دارای شئونات زمینی هم می شود. یعنی وقتی به زمین می آید رنگ و بوی زمین را می گیرد. چون باید یک موجودی که دارای نفخه خدا و جنبه زمینی هست را اداره کند. « وَ لَكُمْ فِی الْأَرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَ مَتاعٌ إِلى‌ حِینٍ‌[1]= برای شما استقرار و بهره مندی موقت در روی زمین هست». این مربوط به همان موجودی است که از خدا آمده و می گوید تو در روی زمین استقرار و بهره مندی موقت داری. این مسئله، غیر از جنبه ی زمینی و حیوانی انسان است. چون جنبه زمینی و حیوانی ما بهره مندی اش موقت و محدود است، آن همیشه همین جا می ماند. اما آن که می خواهد برگردد، همان کسی است که مهمان است. وقتی خداوند می گوید: «شما مثل کسانی نباشید که خدا را فراموش کردند، در نتیجه دچار خودفراموشی شدند». یعنی خدا آنها را دچار خودفراموشی کرد. منظور از این خود، خود طبیعی و خود حیوانی نیست. چون می بینیم که هر کس که خدا را فراموش کند، خود طبیعی و حیوانی اش را فراموش نمی کند، اتفاقا خودخواه ترین آدم ها کسانی هستند که خدا را فراموش کردند. پس این که می گوید هر کس خدا را فراموش کند، خودش را فراموش کرده، منظور خود فطری و آسمانی است . یعنی اگر خدا را فراموش کرد، مساوی با فراموشی خود حقیقی اش است. کوری در قیامت، اثر فراموشی خداست از مهمترین علت های کوری در قیامت، فراموش کردن خداست. « قَالَ رَبِّ لِمَ حَشَرْتَنِی أَعْمَى وَقَدْ كُنْتُ بَصِیرًا/ قَالَ كَذَلِكَ أَتَتْكَ آیَاتُنَا فَنَسِیتَهَا وَكَذَلِكَ الْیَوْمَ تُنْسَى[2]= مى‏ گوید پروردگارا چرا مرا نابینا محشور كردى با آنكه بینا بودم؟ خداوند مى‏ فرماید همان طور كه نشانه‏ هاى ما بر تو آمد و آنها را به فراموشى سپردى، امروز هم به همان شکل فراموش مى ‏شوى». یعنی آنها چون خود الهی شان را با همه تجلیاتی که دارد، ندیدند، کور محشور می شوند. وقتی می فرماید:«هو الظاهر». یعنی فقط خدا ظاهر است. پس بقیه اگر ظهوری دارند به برکت اوست. چون او (نورالسموات و الارض) است. یعنی ما با نورالسموات و الارض  می بینیم و ادراک می کنیم. اگر نور السموات والارض نباشد، ادراکی صورت نمی گیرد. نور حقیقی اوست. در حقیقت ما همه چیز را با نور می بینیم. ولی چون شدت ظهورش باعث مخفی شدنش می شود، دیگر نمی توان احساسش کرد. مثل آب برای ماهی است. چون ماهی در آب متولد می شود و زندگی می کند، هیچ وقت متوجه نمی شود آب چیست. برای این که فهم آب را بکند، باید از آب بیرون برود تا بفهمد آب چیست!  پس اگر شما هم در دنیا خدا را ندیدید، معلوم است کور هستید. علی (علیه السلام) می فرماید: «ما رَأَیتُ شَیئاً اِلاّ وَ رَأَیتُ اللهَ قَبلَهُ وَ بَعدَهُ وَ مَعَهُ وَ فیهِ؛= من چیزی را ندیدم مگر این كه خدا را پیش از او و با او و بعد از او دیدم». بعضی ها فکر می کنند خدا مثلا آن طرف آسمانها نشسته یا روی تختی خوابیده، این طور نیست. هر شی قائم به اوست. او با همه اشیاست. اما این را چشم سر نمی بیند. حضرت علی (علیه السلام) می فرماید: «قلبها می بینند». بینش قلب خیلی عمیق تر از بینش چشم است. وقتی شما با سراب روبرو می شوی، گول نمی خوری، با چشم سر سراب را می بینی. اما هیچ وقت به سمتش نمی روی. می دانی که آب نیست، سراب است. با بینش عقل می بینی که آب نیست و گول نمی خوری. عقل، خطای حس دید  را هم می گیرد. بنابراین، کسی که نمی تواند خدا را در دنیا ببیند، کور محشور می شود. می گوید: «چرا من را کور محشور کردی در حالی که من در دنیا بینا بودم؟». خداوند در پاسخ خطاب می فرماید: «آیات ما آمد برای تو، اما همه را فراموش کردی. پس امروز هم تو فراموش شده هستی». یعنی توئی وجود ندارد و اساسا کسی با تو کاری ندارد. اما این که ضایعه خودفراموشی چه خواهد کرد، خدا می گوید: «اگر من را فراموش کنید، دچار خود فراموشی می شوید». حالا خود فراموشی چه کار می کند؟ چه اتفاقی می افتد؟ نتیجه این جریان هولناک برای انسان که تاب کمترین ناراحتی را ندارد، چه خواهد بود؟ شما گاهی متوجه می شوی سرت را کلاه گذاشته اند. ده سال پولهایت را جمع کردی، به یک نفر سپردی برایت کار کند، می بینی فرار می کند. یعنی همه زندگی ات را بعد از ده سال می فهمی همه ی هستی تو را بردند. چه حسی به تو دست می دهد! تصور کنید بچه ای که از رحم مادر متولد می شود، باید چشم، گوش، قلب دست و پا و ... داشته باشد، اما اگر نداشت، کاری نمی تواند در دنیا بکند. وقتی آدم خودش را فراموش می کند یا رابطه اش با خدا ضعیف می شود، همچنین جنایتی با خودش می کند. چون من حقیقی از زوج خودش که خداست، تغذیه نمی شود. فقط یک (من) حیوانی دارد. تند و تند غذا می خورد ولی او چیزی ندارد. این هیچ چیزی نداشتن خیلی مهم است. چون وقتی برای ما حوادثی اتفاق می افتد ما چیزی نداریم جلوی غصه ها و غم های ما را بگیرد. اما اگر خود حقیقی داشته باشیم. امکان ندارد غصه بخوریم. بدبختی ما این است که وقتی شئونات گیاهی یا حیوانی مان کم می شود، غصه می خوریم. گاهی آنقدر غصه می خوریم تا از غصه بمیریم، گاهی سکته می کنیم، گاهی افسرده می شویم. اما کسی را نداریم که بیاید به ما بگوید این طبیعت است، غصه نخور. اینها ماندنی نیست. این نیز بگذرد. وقتی انسان «این نیز بگذرد» را یادش نرود، امکان ندارد افسرده و پژمرده شود. خیلی از اموری که قبلا اعصاب تان را خرد می کرد و ذهن تان را مشغول می کرد و برایش غصه خوردید، الان از آنها خبری نیست یا حتی شادی هایتان هم اثری از آنها نیست. بینش و فلسفه انسان در زندگی باید این باشد که اگر به من آسیب و صدمه ای رسید، در هر جنبه از جنبه های جمادی، نباتی و حیوانی، در واقع چیزی برای او ذخیره و ماندگار می شود. اگر آبرویی رفت، اگر مالی رفت، اگر سلامتی رفت، اعتباری رفت، مسخره شدی، حرف بد شنیدی، همه پس انداز می شود. این دیدگاه کجا و آن دیدگاه کجا که یک کسی وقتی اینها برایش اتفاق می افتد، عزا می گیرد. یک حقیقت بیشتر وجود ندارد. باید دانست آن که کیف می کند یا غصه می خورد کیست؟ در واقع حقیقت درونی شماست. بنابراین، شما هر چقدر «من»تان ثروتمندتر باشد، امنیت روانی و درونی و شادی ات بیشتر است. به میزانی که خدا در وجود شما هست و می توانی به او تکیه کنی که «من» داشته باشی. وقتی منی وجود ندارد، تکیه تو به چه کسی خواهد بود؟ مثل این که الان هوا هست ولی من قفسه سینه ام خراب است. هوا که بد نیست، دستگاه تنفس من مشکل دارد. خدای حی قیوم همه جا هست، ولی من نمی توانم او را ببینم. من نمی توانم به او توکل کنم. او همه جا دستش در دست ماست. ما نمی توانیم دستش را بگیریم و از او استفاده کنیم. شما به میزانی انسان هستی و سالم هستی که «من» حقیقی داری، به میزانی قدرتمند و شاد هستی که «من» حقیقی داشته باشی. من حقیقی با کمالات مادی، گیاهی و حیوانی قوی نمی شود و به وجود هم نمی آید، بلکه باید غذای متناسب با خودش بخورد که می شود؛ دعا و ذکر.  شما با یاد «حی قیوم»، حی و قیوم می شوی. با یاد «حی قیوم» قدرتمند می شوی. این نحوه به وجود آمدن هر کمالی در باطن انسان است. آیا دست های یک خوشنویس با دست های شما فرق می کند؟ انگشت های یک بافنده خوب یا یک نفر تایپیست خوب با انگشت های شما فرق می کند؟ تنها نفس است که می تواند کار های خوب و با کمال را بکند. بنابراین نفس باید به یک کمالی برسد که خدا را ببیند و با او ارتباط برقرار کند و به او تکیه کند. به منش اضافه شده است. این نفس در اثر تکرار و تمرین و ارتباط مرتب، منظم و مداوم به این کمال رسیده است. برای همین شما در نماز تکرار دارید، یعنی صبح و ظهر و عصر و مغرب و عشاء باید نماز بخوانی.  کلماتی که می تواند یک انسان را شبیه خدا کند، در نماز گنجانده اند. وقتی شما نماز را تکرار می کنی، ذکر را به زبان می آوری و می گویی. نفس در همین ارتباطها است که قدرتمند می شود. مهمترین مکتبی که اسلام تشریع کرده، عبادت و ذکر است. واجب ترین و ضروری ترین مکتب، عبادت و ذکر است. اگر شما تمرین ارتباط با ماوراء الطبیعه نداشته باشی، نمی توانی به او تکیه کنی. اگر تمرین ارتباط با فرشته ها را نداشته باشی، نمی توانی از فرشته ها کمک بگیری. اسم اعظم عبارت است از یک حقیقت نفسانی در درون انسان. این حقیقت نفسانی، وقتی با این کلمات جور می شود و آن کلمات به معنای حقیقی خودش استفاده می شود، برای انسان کمال ایجاد می شود. شهید محمد منتظری وقتی در زندان به او گفتند برو روی بخاری بنشین .خوب زندانی ها را روی بخاری داغ می نشاندند و می سوزاندند. می گفت:  «یا نارُ کُونی‏ بَرْداً وَ سَلاماً عَلی‏ إِبْراهیمَ[3]= ای آتش بر ابراهیم خنک و سالم باش». در کدام مکتب می توانید با دعا به خودشناسی و خود پیدا کردن برسید؟ در ذکر، خلوت، تمرین و تمرکز. البته به شرط اصلی اش که معرفت باشد. هر چقدر معرفت بالاتر می رود، ذکرها حقیقت بیشتر و تاثیر بیشتری را خواهند داشت. وقتی آن حقیقت بیاید، تسلط شما هم به خودتان بیشتر می شود و قوایت را هم می توانی تحت تسلط خودت نگه داری. دعاهای امام سجاد (علیه السلام) با ببینید. «اللهم ارزقنی = خدایا روزیم کن».  اللهم یعنی من و خدا، همین. یعنی الان چشم در چشم با خدا ایستاده ای و داری با او حرف می زنی، بدون حجاب. این خواستن را یکبار تمرین کنید. به خدا بگویید: خدایا این را به من بده. اگر توانستی خودت را همراهت نبری. فقط آن خود اصلی ات باشد. تو و خدا بدون هیچ نوع خودی، وقتی این طوری به خدا بگوئی که خدایا: «اللَّهُمَّ ارْزُقْنِی حُبَّك وَ حُبَّ ما تُحِبُّه وَ حُبَّ مَن یُحِبُّکَ وَ العَمَلَ َ الَّذِی ْ یُبَلِّغُنِی اِلی حُبِّکَ= خداوندا روزی کن محبت خودت را و محبت کسانی را که دوست شان داری و محبت کسی که تو را دوست دارد و عملی که مرا بسوی محبتت برساند»، در هر کاری قرار است تو را به یک مقامی برساند، محبت نسبت به آن کار پیدا می کنی. ولی مثلاً به ما می گویند: احیا برویم، خوش مان نمی آید. ماه رمضان را دوست نداریم بیدار باشیم ولی به خاطر مصلحت اندیشی بیدار می مانیم. دقت کنید وقتی می خواهیم ذکر بگوییم یا دعا بخوانیم این ذکر و دعا را باید بخوریم. پیغمبر می گوید من گرسنه تو هستم ای خدا، تشنه تو ام. این تشنه توام و گرسنه تو ام، یاد تو ام یعنی جذب می شود. یعنی می فرماید تشنه ی یادت هستم، گرسنه یادت هستم. اما ما چند بار در عمرمان تشنه خدا، تشنه ذکر، تشنه نماز شده ایم؟ تشنه و گرسنه یعنی اگر ادامه پیدا کند به ضعف می افتی و وقتی هم به او می رسی، لذتت بیشتر می شود اما مصیبت ما این است که فاصله بین دل و عقل مان را با گناه آلوده کرده ایم. آن وقت در این آلودگی که انجام می دهیم یک چیزی می شنویم، اما آن را نمی فهمیم. اتفاقی که موقع مردن می افتد همین است که تو خودت را فراموش کرده ای و تازه آنجا می فهمی چه اتفاقی افتاده است. قلب وارونه قلبی است که لذتی از خدا نمی برد خدای تبارک و تعالی در آیه 22 سوره زمر می فرماید: «أَ فَمَنْ شَرَحَ اللَّهُ صَدْرَهُ لِلْإِسْلامِ فَهُوَ عَلی‏ نُورٍ مِنْ رَبِّهِ فَوَیْلٌ لِلْقاسِیَةِ قُلُوبُهُمْ مِنْ ذِکْرِ اللَّهِ أُولئِکَ فی‏ ضَلالٍ مُبینٍ= آیا کسی که خداوند به او شرح صدر داد (روح او را پر ظرفیت گردانید) تا اسلام آورد و در روشنایی نوری از طرف پروردگار قرار گرفت، مانند کسی است که این گونه نیست؟ پس وای بر سنگدلان!» خداوند از شما سوال می کند، فرق بین کسی که من انسانی دارد، با کسی که ندارد، چیست. من شما از کیست؟ من شما از الله است. شما به میزانی که «من» داری، الله در تو تجلی دارد. پس باید نور داشته باشی، یعنی چیزی در وجودت تاریک نباشد. اگر خود الهی داشته باشی، این می بیند، چون از نور است. آن وقت این نور در همه جای انسان ظهور می کند و همه ابعادش نورانی می شود. دستش، پایش، گوشش، چشمش، شنیدنی هایش، حرف زدن هایش همه نور است. خواب هایش هم نورانی می شود. بنابراین، به میزانی که تو خدا را داری، نور داری. در ادامه آیه می فرماید: « فَوَیْلٌ لِلْقاسِیَةِ=وای بر سنگدل!» این وای را که خدا می گوید خیلی مهم است. خدا به راحتی به خشم نمی آید. این مسئله به قدری عظیم است که خدا صدایش در آمده است. این کلمه «وای» را از خدا بشنوید. این وای خیلی بزرگ است. یعنی می خواهد به شما بگوید وقتی قلبت ذکر نمی پذیرد، وای بر این قلب. وقتی هوس خدا را نمی کنی، وای بر این قلب، وقتی ذکر نمی توانی بگویی، وای بر این قلب. وقتی حضور نداری، وای بر این قلبت. وقتی نمی توانی از خدا لذت ببری، وای بر این قلب. چرا قلب ما حاضر است به خاطر نفس خبیث و کمالات جمادی، نباتی و حیوانی از خدا دل بکند؟ چرا وقتی یک چیزی از شوون کم ارزش ما گرفته می شود، به جای این که تشکر کنیم، به خدا نق می زنیم؟ چرا هوس خلوت، تنهایی، عبادت و ذکر به سراغ ما نمی آید؟ چرا لذت نهایی ما خلوت  با خدا نیست؟ برای این که این قلب، وارونه است، یعنی از چیزهایی که نباید بترسد، می ترسد. از چیزهایی که نباید لذت ببرد، لذت می برد. از چیز هایی که نباید خوشش بیاید، خوشش می آید. قساوت یعنی پس زدن خدا. نمی تواند معنویات را قبول کند. سخت شدن و سنگدل شدن یعنی این. این تهدید خدا را جدی بگیریم. عالم امر چه عالمی است؟ می فرماید: «وَ یَسْئَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّی[4]= از تو (ای پیامبر) درباره روح سوال می کنند. بگو روح از امر پروردگار من است». در پاسخ به این سوال که امر چیست؟ باید گفت: ما دو عالم داریم: عالم امر و عالم خلق. عالم امر، عالم قبل از خلق است که به آن، عالم طبیعت یا عالم ماده گفته می شود. در عالم خلق، اشیا با زمان تحقق پیدا می کنند. عالمی است که در آن، زمان و ماده وجود دارد. زمان بعد چهارم ماده است که اگر یک قوه ای به فعل بخواهد برسد، باید با زمان برسد، یعنی تدریجی است و طول می کشد. اما در عالم امر، انسان اموراتش زمان دار نیست. این که گفته می شود عالم امر، قبل از عالم خلق است و عالم طبیعت و ماده را اداره می کند، به خاطر این است که تحقق فعلیت ها زمان دار نیست. یعنی شما به محض این که اراده کنید، آن چیز تحقق پیدا می کند. خود عالم امر را هم خدا این گونه معرفی می کند می فرماید: «انما امره اذا اراد شیئا ان یقول له کن فیکون». به محض اراده چیزی، آن چیز می شود و تحقق پیدا می کند. این گفتن، گفتن کلامی نیست. مثلا بگوید فلان چیز خلق شود، فلان چیز باشد می شود. یعنی قل همان مساوی است با اراده. قل، اراده خداوند تبارک و تعالی است. مثلا من به شما می گویم پدرتان، مادرتان، حرم حضرت رضا (علیه السلام) را تصور کنید. به محض این که شما بخواهید، آن تصور می شود. فاصله ای بین خواستن و شدن وجود ندارد که این مربوط به عالم امر در شما هست. عالم امر یک مکانیزم فوق العاده پیچیده است. یک نفر تمام این مراحل را در کمترین زمانی که قابل تصور است، بیان می کند. پس خدا هم همین طور است. خدا وقتی که می خواهد چیزی را ایجاد کند، فقط کافی است اراده کند. به محض این که اراده کرد، ایجاد می شود. شما هم وقتی اراده می کنی چیزی تحقق پیدا کند، در درون شما تحقق پیدا می کند. معطلی آن در عالم خلق است. خدا هم همین طور است. چون عالم ماده، عالمی است که می خواهد از قوه به فعل برسد، زمان می خواهد. عالم ماده، عالمی است که زمان دارد. بقیه عوالم زمان ندارد. خدا هم اراده اش را که می کند، همان لحظه تحقق پیدا می کند. ولی چون این اراده از عالم امر می خواهد به عالم خلق بیاید، طول می کشد. البته برای هر موجودی زمان های خاص خودش را دارد. پس نفس ما چنین کاری را می تواند بکند. چون خودش از خداست. یعنی از عالم ماده و طبیعت نیست. مال عالم امر است. برای همین هم، چون از خداست و در عالم امر است، فراموشی خدا یعنی همان فراموش امر الهی، یعنی حقیقت خودت. به محض این که فراموشش کنی، خودت را فراموش کرده ای. پس منظور از این که می گوید اگر کسی خدا را فراموش کند، خودش را فراموش کرده؛ خود طبیعی و حیوانی نیست. بلکه خود آسمانی است که از خدا است، یعنی حقیقت ابدی خودت را فراموش می کنی. آیات دیگری هم درهمین راستا در قرآن وجود دارد. [1]. سوره بقره/آیه 36. [2]. سوره طه/آیات 126-125. [3]. سوره انبیاء/آیه 69. [4]. سوره اسراء /آیه 85.

کلیدواژه ها: ، ، ، ،

Top
برای عضویت در خبرنامه پست الکترونیکی خود را وارد کنید

خبرنامه سایت منتظران منجی

Stay informed on our latest news!

اشتراک در خبرنامه سایت منتظران منجی feed