www.montazer.ir
دوشنبه 22 ژوئن 2026
شناسه مطلب: 9455
زمان انتشار: 29 ژولیه 2018
| |
«محبت خداوند» برکسی واجب می شود که بخاطر خدا دیگران را دوست داشته باشد

سلسله مباحث «محبت» جلسه 2، بخش اول، 87/7/2

«محبت خداوند» برکسی واجب می شود که بخاطر خدا دیگران را دوست داشته باشد

خداوند تبارک و تعالی می فرماید: محبّت من بر کسانی واجب می شود که به خاطر من همدیگر را دوست داشته باشند. یعنی به خاطر خدا نسبت به همدیگر مهرورزی کرده و با هم پیوند برقرار کنند. خداوند تبارک و تعالی در میان همه چیزهایی که انسان به آنها احتیاج دارد، دست می گذارد روی اصلی ترین چیز و آن محبوبیّت در نزد خداوند تبارک وتعالی است. (حدیث معراج)

لینک جلسه دوم محبت، بخش دوم

اما محبوبیّتّ نزد خداوند تبارک و تعالی مثل همه خواسته های انسان، تابع قیمتی است که یک انسان از خودش سراغ دارد. قیمت هر انسانی از نوع ارزشهایی که هر کس برای خود قائل است و از نوع ارزشها و هنجارها و دغدغه ها و معشوق هایش روشن می شود. مثلا یک انسان دغدغه اش این باشد که «خدا مرا دوست داشته باشد». این نوع فکر کردن، مال یک آدم خیلی بزرگ و قیمتی است. علت این که نمی خواهیم جای بالاتر از خود باشیم، این است که ارزش آن مقام را درک نمی کنیم علت این که اکثر انسانها دلخوش هستند به آن چه که نزد خود دارند و به وضع کنونی خود راضی و دلخوش هستند و حاضر نیستند به جای کسانی باشند که دارای مقام های معنوی بالایی هستند، این است که به مشغله های دنیا دلخوش هستند؛ اما اگر پرده کنار برود، همه آرزو می کنند مثل بزرگان و حتی برتر از آنان باشند. ما یک قاعده داریم در قرآن که می فرماید: «کُلُ حِزبٍ بمالدیهم فرحون= هر دسته و گروهی به آنچه که در نزد خودشان هست دلخوشند». یعنی فوتبالیستها مال خودشان؛ والیبالیستها مال خودشان؛ تاجرها مال خودشان؛ هنرمندها مال خودشان؛ کاسب ها مال خودشان. هر یک از حزب ها، دسته ها و گروه ها  دلخوش است به آنچه که نزد خود دارد. برخی افراد در کار خودشان به قدری خوش هستند که اصلاً نیازی ندارند جای کسی باشند و چنین آرزویی هم نمی کنند که جای کسی باشند؛ رشد دیگران هم اذیّتّشان نمی کند؛ یعنی میگویند: من به این ساختاری که خودم دارم راضیم؛ چهار تا رفیق خوب دارم؛ زن و بچه دارم؛ شغل و درآمد دارم؛ عشق و حال و صفایی می کنم و خوشم و کیف می کنم. خوشم و دوست ندارم جای کس دیگری باشم. برای همین شما اگر دقت کرده باشید، می بینید خیلی آدمها هستند که شما اصلاً آرزو نمی کنید جای آنها باشید. به همان که خودتان دارید،  راضی هستید. اگر هم چیز بالاتری می خواهید، از همان مقوله که خودتان می خواهید، می خواهید بالاتر باشد به مقوله های دیگر هم کاری ندارید. یعنی شما مثلاً شاید الان دغدغه این را نداشته باشید که آیا هنرمند می شوید یا نمی شوید؟ یا مثلاً ورزشکار خوبی می شوید یا نمی شوید؟ پروفسور می شوید یا نمی شوید؟ مثلا در عالم سیاست یک روزی نماینده مجلس می شوید یا نه؟ رأی می آورید یا نه؟ یعنی شما از این شهوتها دورید؛ ولی در نظام درونی خودتان، یک سلسله ارزشها و خواسته ها دارید که آنها برایتان مهم است. اگر می خواهید به کسی برسید، در همان نظام درونی خودتان می خواهید برسید. الان خیلی آدمها هستند که در دنیا عشق و حالها و کیف هایی می کنند و لذّتّ هایی دارند می برند و پیشرفتهایی دارند می کنند که ما اصلاً نمی خواهیم جای آنها باشیم. حتی در مقوله هایی که ما خودمان هم با آنها سنخیّت داریم، وقتی آدمهای خیلی بزرگتر از خودمان را می بینیم با فاصله های آنچنانی؛ از آنها خوشمان می آید؛ اما هوس مثل آنها بودن را نمی کنیم. مثلا وقتی می گویند مرحوم «شیخ جعفر آقای مجتهدی»، یا مرحوم «آقا میرزا اسماعیل دولابی»؛ یا آقای مرحوم علّامه طباطبایی، شما می گویید خیلی آدم های خوبی بودند؛ اینها ستاره ها و خورشیدهای درخشانی بودند؛ ولی در دل دغدغه ای ندارید که مثل آنها بشوید. «دغدغه» یعنی این که چیزی خواب را از چشم آدم بگیرد و شب نگذارد بخوابی؛ و در روز، ذهنت را مشغول کند. الآن این که من هم یک روزی مثل علّامه بشوم یا مثل مرحوم مجتهدی بشوم؛ این چیزها اصلا به سرت نمی زند. یعنی الآن خیلی به دنبال این نیستیم که مثل این بزرگان باشیم. ولی وقتی پرده برود کنار، دیگر همه آرزو می کنند که مثل این بزرگان باشند. یعنی آدم وقتی که چشمش باز شد، به هیچ حدی از این مقامات، نمی تواند راضی باشد. اما الان در اثر مشغله هایی که داریم، نمی توانیم ارزشهای آن طرف را درک کنیم. همین مشغله ها روی شعور ما تأثیر می گذارد و اصل ماجرا را نمی گذارد ما بفهمیم که چیست؟ یعنی مشغله ها نمی گذارد که این را درک کنیم که شدید ترین نیاز ما «محبوب بودن پیش خداست». نیاز ما به این که خدا دوستمان داشته باشد؛ امام زمان دوستمان داشته باشد و تقرب به رسول الله داشته باشیم؛ در اینجا درک این عظمت را نمی کنیم که این جمله چقدر ارزش دارد که در زیارت عاشورا می خوانیم: «إنی اتقربُ إلی الله و الی رسوله و الی امیرالمؤمنین و الی فاطمة و الی الحسن و إلیک=محققا من تقرب می جویم به سوی خدا و رسولش و امیرالمومنین و به سوی فاطمه و حسن و تو ای امام حسین!». اما مسایل دنیایی را خوب درک می کنیم. مثلا الآن اگر بگویند قرار است این آب قطع بشود؛ یا بگویند برای چند هفته نان نیست؛ یا بنزین قرار است قطع بشود و... چه جوری آدم به هول می افتد. آقا شوخی بردار نیست مسئله آب. اگرچند ساعت آب نخوریم، از پا در می آییم. در آن طرف این طور است که اگر انسان به بهترین جای بهشت هم برود، این برایش مهمترین دغدغه است که «خدا به من چگونه نگاه می کند و مرا چگونه دوست دارد؟». «امیرالمؤمنین چه جوری مرا دوست دارد؟ فاطمه الزهرا س که مادر همه ماست، به ما چطور فکر می کند و ما پیش خانم چه جایگاهی داریم؟». ممکن است در مورد کسی بگویند: این یکی از شیعیان و محبّیّن است و حالا بالاخره زحماتی کشیده و چهار تا صلوات فرستاده و نمازی خوانده و تلاشی کرده و جبهه ای رفته و تیر و ترکشی خورده؛ خوب حالا یک بهشت به او بدهید و ببینید خواسته هایش چیست؟ بهشت می خواهد، به او بدهید؛ کاخ می خواهد، به او بدهید؛ حوری می خواهد به او بدهید؛ شراب می خواهد به او بدهید؛  اما این درد خیلی بزرگی است که شخص در بهشت هم که می نشیند، مهمترین دغدغه اش این است که می گوید «من چه جایگاهی نزد الله تبارک و تعالی دارم؟ آیا دوستم دارد؟ امام زمان و امام حسین علیه السلام دوستم دارند یا نه؟». بهشتی زندگی کردن امروز ما هم به این است. یعنی این نیاز ضروری ماست که ما بدانیم الان واقعاً امام زمان دوستمان دارد؟ یعنی به عنوان یکی از بچه هایش و یکی از سربازهایش واقعاً ما نقشی داریم در برطرف کردن غم هایش؛ یا نه، داریم اضافه می کنیم مصیبت امام زمان را و اذیّتّش می کنیم؟ «تمرکز نفس» قدرت می آفریند؛ خصوصا برای مواجهه با بیماری ها وقتی که انسان مشغله هایش را کم کند، نفس قدرتمند می شود و انسان می تواند دست به کارهای محیرالعقول بزند. چرا آدم در بیمارستان دردش بیشتر است تا وقتی که به منزل می آید؟ یعنی در بیمارستان مریض تر است، اما وقتی به منزل می آید، مریضی اش کمتر می شود. چرا آدم در بیمارستان احساس می کند ثانیه ها خیلی دیرتر می گذرد؛ ولی در منزل اصلاً متوجه گذشت زمان نمی شود؟ درد یک امر حقیقی است. درد که شوخی نیست؛ مثلا پادرد دارد؛ سردرد دارد؛ کمردرد دارد. وقتی کسی به بیمارستان می رود، درد او را از پا در می آورد؛ اما وقتی به خانه می آید، همان درد ها هست، یعنی درد تغییر نکرده، ولی آرامش بیشتری دارد. ساعتها هم خیلی زودتر برایش می گذرد و خیلی متوجه ی دردها نیست. چرا اینجوری می شود؟ علتش این است که نفس می خواهد تمرکز بگیرد روی درد و فقط درد زیادی را احساس می کند؛ چون تمام نفس، سهمش می آید بر روی آن قسمتی که درد دارد. اگر دقت کرده باشید، کسانی که نابینا هستند، می بینید که گوششان تیزتر از دیگران است. چون اینها سهم بخش نفس چشم را داده اند به شنوایی. یعنی تمرکز در گوش بالاتر می رود و ادراک قوی تر می شود. برای همین اگر کسی می خواهد برزخ را ببیند و خوابهای قشنگ ببیند یا یک سلسله مسائل مهمی را درک بکند، اول باید مشغله هایش را کم کند. نفس خیلی قدرتمند است. نفس مثل خدا فعال مایشاء است. یعنی خدا آن را اینجوری آفریده که هر چه شما آن را بیشتر تقویت کنید، کم نمی آورد. هر چه تمرکز و تقویت بیشتری به آن بدهید، کم نمی آورد. برای همین است که شما خصوصیتهایی را در اولیای خدا می بینید که خیلی قوی اند، چون تمرکز آنها زیاد است. این یک قاعده ریاضی است. مگر آن مرتاض هندی چقدر قدرت دارد که یک قطار را با چشمش نگه می دارد؟ خوب نفس اینطور است. خیلی بالاتر از این هم داریم که انسان با چشم می تواند سیاره ها را تکان بدهد. پیامبر این کار را می کند و به خورشید می گوید برگردد تا علی علیه السلام نمازش قضا نشود؛ خورشید هم برمی گردد. پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله در بیش از ۱۴۰۰ سال قبل، شق القمر می کند و الان دانشمندان به تازگی در همین چندسال قبل گفتند در تحقیقات به جایی رسیده اند که دریافته اند که کره ماه یکبار نصف شده و بعد دوباره به هم چسبیده است. پس تمرکز هر چه بیشتر باشد، ما کم نمی آوریم و می توانیم قدرتمند شویم. در بحث اسماءالله توضیح می دهیم چرا انسان این طور است. اما اگر الآن ضعیف هستیم، برای این است که تمرکزمان کم است. برای افزایش تمرکز، هر وقت می خواهیم ریاضی یا فیزیک یا کامپیوتر یا علوم حوزوی بخوانیم، اوّل باید مزاحم ها را  کم کنیم؛ یعنی مشغله ها و عواملی که ما را مشغول می کنند را باید کم کنیم. آدم هایی که تمرکزشان کم است؛ این یعنی وِل کردن و پخش کردن خودشان در۱۰۰ جور گرفتاری. اینها تمرکزشان کم است؛ در دو رکعت نماز هم که می خواهند با خدا صحبت کنند، نمی توانند حواسشان را جمع کنند. سر نماز هم ما مصیبت نبود تمرکز را داریم؛ می خواهیم با خدا صحبت کنیم، اما نمی توانیم حواسمان را جمع کنیم. الان همه شما که دارید به حرفهای من گوش می کنید، هزار تا مانع را کنار گذاشته اید و نشسته اید رو در روی من و با تمرکز دارید گوش می کنید تا چیزی گیرتان بیاید. این می شود تمرکز که گوشی شما کنارتان باشد و زنگ بخورد؛ یا فرض بفرمایید که شما را صدا کنند؛ یا .... خواهید گفت دیگر نشد و ما از درس چیزی نفهمیدیم. در بیمارستان چرا درد بیشتر می شود و زمان دیرتر می گذرد؟ برای اینکه همه مشغله ها از بین رفته اند و شخص تمام قوایش تمرکز پیدا کرده روی موضوع تنهایی، گرفتاری و درد خودش. برای همین است که ساعت خیلی دیر می گذرد؛ ولی وقتی میاید بیرون از بیمارستان، ده تا مشغله و کار دارد. پس قوا تقسیم می شود و سهم کمش به درد می رسد. آدم های ضعیف با یک سرماخوردگی و سردرد می افتند. آدم هایی که تمرکز ندارند، روح بزرگی ندارند. روح هایشان قدرت تمرکز ندارد. یک سر درد، یا دل درد، یا پا درد، یا دندان درد بگیرند؛ از کار می  افتد. می پرسی سر کار چرا نیامدی؟ می گوید مریض بودم. حتی خبر مریضی هم اینها را می کُشد. مثلا به او می گویند سرطان داری. قبل از اینکه سرطان او را بکشد، از بس ضعیف است، خودش از ترس به سوی مرگ می رود. اما در جبهه آدم هایی را داشتیم که دست و پایشان قطع می شد و چشمها نابینا می شد، اما این مسایل آنان را از کار باز نمی داشت. یک فرمانده بود که صد جور کار از او برمی آمد، چون تمرکزش خیلی زیاد بود، قدرت داشت و به اندازه ده تا آدم سالم هم کار می کرد. چون من کمرم آسیب دیده؛ پاهایم آسیب دیده؛ ستون فقراتم شکستگی دارد؛ گردنم گرفتاری دارد؛ کتف هایم هر دو گرفتاری دارد؛ گاهی نمازم را در پشت میز می خوانم. اما گاهی هم تمرین می کنم ببینم آیا می توانم بر این بیماری غلبه کنم و این بیماری را نبینم؟ یک موقع که درگیر بودم در این مسئله که آیا من می توانم ذره ذره این درد ها را حذف بکنم یا نه؟ صحنه ای دیدم که خیلی به من قدرت داد. الان کم کم شروع کردم بعضی وقتها می توانم حتّی بروم مسجد و نماز جماعت بخوانم مثل شما. این خیلی نعمت بزرگی است که افراد سالم نمی فهمند که آدم نتواند نماز جماعت بخواند، چقدر کشنده است؛ نتواند در جمع مومنین بنشیند و باید برود تنها در گوشه ای نماز فرادا بخواند، چقدر بد است. اصلا من گاهی دلم لک می زند برای رفتن به مسجد. این برای من، مثل رفتن به مکه و مدینه است. اینقدر دوست داشتنی و شیرین است. اما من محروم هستم؛ ولی شما الحمدالله می توانید بروید. اما می دانید چه صحنه ای بود که یک دفعه به من قدرت داد؟ صحنه ای بود که دیدم امام خمینی ره با آن بیماری که داشت و دو سه تا سرُم هم به او آویزان بود، همه دیدیم در فیلم که ایشان نمازش را ایستاده می خواند؛ اما ما به کوچک ترین بهانه می رویم روی صندلی نماز می خوانیم. روح که ضعیف باشد، با کوچکترین بهانه ای از کارهای عبادی در میرود. اینجوری که ما داریم کار می کنیم برای امام زمان، نشانه ی این است که انگیزه ای برای کارکردن برای حضرت نداریم. یعنی مرتب چرتکه می اندازیم و حساب کتاب و دوزار یک قِرِون می کنیم که آیا می صرفد که اینقدر برای حضرت کار کنیم یا نه؟ اما اگر کسی عاشق امام زمان باشد، اصلاً شب و روز و تعطیل و غیر تعطیل نمی شناسد و ساعت نمی گذارد؛ ما در وجود خودمان گرفتاریم که چرتکه می اندازیم که برای حضرت چقدر کار کنیم. حالا ما الان اینجا گرفتار حجابها هستیم؛ اما وقتی پرده ها و حجابها کنار برود، می بینی که در آنجا شما فقری دارید که از صد تا جهنم بیشتر آزارتان می دهد. هیچ جهنمی بد تر از نبود عشق اهل بیت نیست وقتی که امام زمان و حضرت زهرا رویشان را از ما برمی گردانند، حتی اگر در بهشت باشیم، برایمان جهنم است. ممکن است به ما برای بعضی کارهایمان ثواب بدهند و بگویند بهشت می خواهی؟ بیا این هم بهشتی که می خواستی. اما خیلی کشنده است که پرده کنار برود و ببینیم که «فقر محبتی» اعهل بیت چطور آدم را له می کند. هیچ فقری بدتر از فقر محبّتّی اهل بیت علیهم‌السلام نیست؛ یعنی آدم بفهمد که بزرگان و اولیای الهی آدم را دوست ندارند. این از هر دردی بدتر است و از هر فقری بیشتر آدم را آزار میدهد. هیچ چیز جز عشق، انسان را ارضاء نمی کند. همه انسانها عاشق عشقند و عاشق محبّتّ. در همه ی عالم، گنجی بالاتر از عشق وجود ندارد. عشق به تنهایی جلوی همه کمبودها ایستادگی می کند و تمام دردها را برطرف می کند؛ همه ضعفها را برطرف می کند. من به این دختر و پسرها سر کلاس ها می گویم شما وقتی عاشق هم می شوید، در زمستان سرد هم نمی فهمید که زمستان شده، می نشینید روی زمین یخ و اصلاً سردتان هم نمی شود. وقتی که با هم هستید، تمام نیازتان به جای گرم، برطرف می شود؛ نیازتان به غذا را هم حس نمی کنید. می بینید که 5 ساعت از ظهر گذشته، اما هنوز احساس گرسنگی نمی کنید. عشق به انسان شجاعت و قدرت می دهد. خانمی که اگر مثلاً به او می گفتی برو تا سر کوچه در شب، می ترسید. اما وقتی بچه اش مریض است، ساعت یک نصف شب بچه اش را بغل می کند و می رود وسط خیابان و می گوید وای بچّهّ ام! می رود به سراغ دکتر و دوا و بیمارستان. عشق این کار را می کند. زمینیش یا آسمانیش فرقی نمی کند. عشق اینجور است. ذاتش این است که قدرت میاورد؛ محبّتّ اینجوری است. خداوند تبارک و تعالی تجلیش در تمام عالم با عشق است. اصلاً «عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد». برای همین است که همه می دوند به دنبال عشق. اما الان شما حواستان نیست و برایتان خیلی چیزها مهم نیست. مثلا فکر می کنید همین که نامزد یا همسرتان شما را دوست داشته باشد، کافیست؛ توی محله چهار نفر شما را دوست داشته باشند و به شما محبّت داشته باشند و مشهور شوید کافیست؛ مثلاً یک هنرمند مشهور بشوید و بروید تو تلویزیون و....فکر می کنید همین ها برای شما کافیست. در حالی که به خدا قسم وقتی پرده کنار برود، «فقر محبّتّی» در مورد این که ملائکه شما را دوست نداشته باشند؛ یا  ائمه دوستتان نداشته باشند و یا ببینی که جایگاهی پیش خدا ندارید، از هزار تا جهنّمّ بیشتر شما را اذیّت می کند. در صحنه ی قیامت انسان فقط به فکر یک چیز است و آن این است که بگوید: کسی هست در اینجا مرا دوست داشته باشد و به داد من برسد؟ یک موقع است که انسان دنبال کسی می گردد که به دادش برسد که به جهنم نرود. حتی با فحش و کتک و با مزمّتّ؛ مثلا بگویند ای فلان فلان شده! خاک بر سرت؛ تو چرا گناه کردی؟ اما حالا برای بعضی کارهای خوبت بیا برو توی بهشت. ولی این صحنه کجا و این که در آن صحنه ی پر از هول و سراسیمگی، آدم هزار تا لبخند ببیند و قاضی حاکم صدایش بکند و بگوید تو بیا این طرف. تو اصلاً چه کار داری با جمعیّت؟ تو که اصلاً نباید بروی آنجا. جایت آنجا نیست؛ پاشو بیا پیش خودم. یک بنده خدایی می گفت: من مشکل سختی داشتم و باید پیش کسی می رفتم که خیلی تصمیم گیرنده مهمی بود، اما من او را نمی شناختم. دیدم که ۳ هزار نفر دیگر هم مثل من همان مشکل را داشتند. بعد آنجا مثلا از این ۳ هزار نفر، فقط به ۲۰ نفر قرار است که جواب بدهند؛ یعنی دو هزار و ۹۸۰ نفر بدون جواب برمی گردند. می گفت من آنقدر غصه داشتم که در میان این ۳ هزار نفر چه جوری خودم را به این آقا برسانم و حرفم را بزنم و مشکلم را حل کنم؟ بعد گفت وقتی که روز موعود رسید، یکدفعه ناامیدی و غصه برطرف شد. چون دیدم آن آقا در میان آن همه جمعیّت، من را صدا زد که بیا اینجا ببینم! تو فلانی هستی؟ چطوری خوبی؟ بغلم کرد و بوسید و گفت: شما هم برای این نیاز به اینجا آمده ای؟ گفتم بله. گفت: تو اصلاً بیا اینجا بایست پیش خودم! من می خواهم چند نفر را انتخاب کنم. به من گفت لیست را بردار و اسم کسانی را که من می خواهم انتخاب کنم، بنویس. یعنی خودت چیه؟ تمام شد. نه کنکوری، نه بالا و پایینی، نه امتیازی، نه رتبه ای؛ گفت تو بیا اینجا ۲۰ نفر را انتخاب کن. مثل این که خدا در روز قیامت به یک نفر بگوید که بیا در اینجا بایست و شفاعت کن. در آن وضعیت پر از هیاهوی زمین قیامت که یکپارچه آتش است و آدم غصه ی این را دارد که می خواهند با من چه کار کنند؟ یک باره به کسی بگویند بیا و تنها مشکلی نداری، بلکه می توانی شفاعت دیگران را هم بکنی. کسی می گفت من خواب دیدم قیامت شده و یکی از این مقدّسین خیلی عجله داشت که زودتر برود به بهشت. او برای بهشت رفتن، سراز پا نمی شناخت و پا به پا می کرد و در آن صحنه قیامت، با تحقیر به دیگران نگاه می کرد که یعنی اینها به بهشت نمی روند. بعد گفت من که اصلاً حال و حوصله این آدم ها را ندارم. من که رفتم بهشت. با عجله راه افتاد که برود به بهشت. گفتم کجا می روی؟ گفت حوری ها منتظرند؛ اگر دیر بروم ناراحت می شوند. گفت یکدفعه یکی از این فرشته ها آمد یقه اش را گرفت و گفت کجا حاج آقا؟ شما جهنّمّ تشریف ببرید، نه بهشت. یعنی در آنجا داری به بهشت فکر میکنی، بعد می بینی شما را می برند به جهنّمّ و می گویند: تو سالوس داشتی؛ ریاکار بودی، حقه کار بودی؛ نمازهایت همه خراب بوده، روزه هایت خراب بوده. زبان و ادبیات خدارا باید بفهمیم؛ چون تا زبان خدا را نفهمیم، این روایت را نمی فهمیم که چرا وقتی که خدا با پیغمبر خلوت می کند، بعد از توکل و رضا اولین چیزی که مطرح می کند و بزرگترین نیاز یک آدم است، خدا بفرماید: «یا اَحمد! وَجبَتْ محبّتّی للمتحابین فیه و وَجبتْ محبّتّی للمتعاطفین فیه وَ وَجَبتْ محَبّتی للمتواسلین فیه= ای احمد! محبت من واجب شده برای کسانی که محبتشان برای خداست و برای کسانی است که عطوفتشان برای خداست و برای خدا با دیگران ارتباط برقرار می کنند».  می فرماید کسانی را دوست دارم که به خاطر من بهم مهرورزی می کنند. دوست داشتن یک نکته است و مهرورزی امر دیگری است؛ «متعاطفین» یعنی عاطفه ی خود را خرج هم می کنند و عاطفه می ریزند به پای همدیگر. با بوسیدن و بغل کردن و محبت و صفا کردن و کلمات قشنگ به کار بردن و تواضع داشتن و از هم دفاع کردن و یار وفار بودن برای همدیگر. اینها کجا و آن کجا که آدم بی عاطفه باشد و خشن و عرضه نداشته باشد مهرورزی کند. شما در برخی خانواده ها نگاه کنید چقدر خشونت هست. در محیط های کاری نگاه کنید چقدر ما خشنیم؛ در اجتماع نگاه بکنید؛ در مغازه ها و فروشگاه ها و ادارات و در کارهای تجاری. درامور سیاسی که اصلا آنجا خونریزی هست. شما اگر نگاه بکنید حیوانهای وحشی مثل گرگها و شیرها؛ این ها هیچ وقت خودشان را نمی خورند؛ اما بقیه را می خورند. اما آدم ها خودشان خودشان را تکّه تکّه می کنند. لینک جلسه دوم محبت، بخش دوم

کلیدواژه ها:

Top
شناسه مطلب: 9450
زمان انتشار: 29 ژولیه 2018
| | | | | |
اهل بیت اولین جلوه های رحمت الهی هستند

شرح زیارت جامعه کبیره جلسه 65؛ 97/04/28

اهل بیت اولین جلوه های رحمت الهی هستند

بحثمان در شرح زیارت شریف جامعه کبیره به موضوع «و خزان العلم» رسید. درباره این موضوع که اهل بیت خزان علم یعنی گنجینه و خزانه‌داران علم الهی هستند، توضیحاتی دادیم.علم اولین و آخرین دست امام است، یعنی هیچ کس بیشتر از او بر تمام انسان ها و ملائکه الله و عالم جبروت سبقت علمی ندارد. بشر هر چقدر رشد علمی کند به قطره‌ای از دریای علم اهل بیت نمی‌رسد.

اولین جلوه خداوند تبارک و تعالی «مَثَل اعلی» است. همان اصطلاحی که ما درباره معصومین (علیهم السّلام) به عنوان «انسان کامل» بکار می بریم که نزدیکترین و شبیه‌ترین موجود به خداوند و نیز عالی‌ترین نمونه از خداوند در نظام خلقت هستند، حالا آیه قرآن را براساس این باور تطبیق می دهیم. ببینید چقدر جالب در می‌آید:«الرَّحْمنُ* عَلَّمَ الْقُرْآنَ* خَلَقَ الْإِنْسانَ= خدای رحمان* قرآن را تعلیم داد* انسان را بیافرید» یعنی در نظام خلقت خداوند در ابتدا انسان کامل را می‌آفریند، بعد قرآن را به او تعلیم می‌کند، سپس سایر انسانها آفریده می‌شوند. پس امام در رأس علم قرار دارد و تنها کسی که بالاتر از امام قرار دارد از نظر علم و تخصص و آگاهی، خداوند است. حواستان را جمع کنید خدای نکرده انسان دچار انحراف چه انحراف فکری و عقیدتی، چه شک و تردید، چه شبهات چه انحرافات اخلاقی نشود. نکته اینجاست که ما باید این داستان را بفهمیم که فهم درست آن موجب حل شدن خیلی از مسائل می‌شود و نیز افراد کوچک، مریض، غرض‌ورز نمی‌توانند نسبت به احکام دین شبهه ایجاد کنند. گنجینه علم امیرالمومنین علیه‌السلام حالا در خصوص علم الهی روایتی از معصومین نقل می کنم. اولین روایت از وجود مقدس امیرالمؤمنین (علیه السّلام) است که می‌خواهد راجع به علم خودش برای ما بگوید. حضرت می‌فرماید: «وَ اَللَّهِ مَا نَزَلَتْ آیَةٌ إِلاَّ وَ قَدْ عَلِمْتُ فِیمَ أُنْزِلَتْ وَ أَیْنَ أُنْزِلَتْ وَ إِنَّ رَبِّی وَهَبَ لِی قَلْباً عَقُولاً وَ لِسَاناً سَئُولاً[1]= به خدا قسم هیچ آیه‌ای نیست مگر اینکه من این را می‌دانم درباره چه چیز و در کجا و درباره چه کسی نازل شده پروردگارم به من دلی خردمند و زبانی رسا و پرسان بخشیده». لذا بیشتر سؤالات را هم امیرالمؤمنین از پیغمبر می‌کند. جالب است امیرالمؤمنین با اینکه می‌داند اما سؤال می‌کند و این سؤالها باعث می‌شود که بقیه مردم ذهنشان تجهیز بشود. چون مردم عقلشان آنقدر نمی رسیده که این سؤالها را بکنند. امیرالمؤمنین زیاد سؤال می‌کرده و پیامبر جوابهایی می‌داده که از قِبَل این سؤال و جواب گرفتن، مردم به درجات بلندی از علم و معرفت می‌رسیدند. باز در فرمایش دیگری دارند: « فَمَا نَزَلَتْ عَلَیْهِ آیَةٌ فِی لَیْلٍ وَ لاَ نَهَارٍ وَ لاَ سَمَاءٍ وَ لاَ أَرْضٍ وَ لاَ دُنْیَا وَ لاَ آخِرَةٍ وَ لاَ جَنَّةٍ وَ لاَ نَارٍ وَ لاَ سَهْلٍ وَ لاَ جَبَلٍ وَ لاَ ضِیَاءٍ وَ لاَ ظُلْمَةٍ إِلاَّ أَقْرَأَنِیهَا وَ أَمْلاَهَا عَلَیَّ وَ كَتَبْتُهَا بِیَدِی وَ عَلَّمَنِی تَأْوِیلَهَا وَ تَفْسِیرَهَا وَ مُحْكَمَهَا وَ مُتَشَابِهَهَا وَ خَاصَّهَا وَ عَامَّهَا وَ كَیْفَ نَزَلَتْ وَ أَیْنَ نَزَلَتْ وَ فِیمَنْ أُنْزِلَتْ إِلَى یَوْمِ اَلْقِیَامَةِ[2]= هیچ آیه‌ای بر آن حضرت نازل نشد نه در شب و نه در روز و نه درباره آسمان و نه درباره زمین و نه درباره دنیا و نه درباره آخرت و نه درباره بهشت و نه درباره جهنم و نه در دشت و نه در کوه و نه در تاریکی و نه در روشنایی مگر اینکه آن آیه را برای من خواند و آن را برای من املا کرده و من آن را با دست خود نوشته ام. پیامبر تأویل و تفسیر و محکم و متشابه و خاص و عوام را به من آموخت و اینکه چگونه و در کجا و درباره چه کسی نازل شده است تا روز قیامت». منظور از تأویل، منشأ هر آیه ای است که به کجا برمی‌گردد، چه چیزی می‌خواهد بگوید، ریشه‌اش چیست و همچنین تفسیر آیه را. حضرت علی علیه‌السلام همه را می داند. این احادیث فقط در کتب شیعه نیست. ما ده ها جلد از کتاب های علمای اهل سنت داریم که فقط در فضیلت اهل بیت، علم اهل بیت، علم امام علی (علیه السّلام) فضائل علی (علیه السّلام) مطلب نوشتند. سومین روایت مربوط به زمانی بود که حضرت امیر به خلافت رسید: «یَا مَعْشَرَ اَلنَّاسِ سَلُونِی قَبْلَ أَنْ تَفْقِدُونِی سَلُونِی فَإِنَّ عِنْدِی عِلْمَ اَلْأَوَّلِینَ وَ اَلْآخِرِینَ أَمَا وَ اَللَّهِ لَوْ ثُنِیَ لِیَ اَلْوِسَادَةُ لَحَكَمْتُ بَیْنَ أَهْلِ اَلتَّوْرَاةِ بِتَوْرَاتِهِمْ ثُمَّ قَالَ سَلُونِی قَبْلَ أَنْ تَفْقِدُونِی فَوَ اَلَّذِی فَلَقَ اَلْحَبَّةَ وَ بَرَأَ اَلنَّسَمَةَ لَوْ سَأَلْتُمُونِی عَنْ آیَةٍ آیَةٍ لَأَخْبَرْتُكُمْ بِوَقْتِ نُزُولِهَا وَ فِی مَن نَزَلَتْ= اى مردم! پیش از آن كه مرا از دست دهید از من بپرسید. از من سؤال كنید. زیرا دانش اولین و آخرین نزد من است. سوگند به خدا كه اگر بر مسند داورى تكیه زنم میان پیروان تورات براساس تورات آنان داورى مى كنم و... [آن گاه فرمود:] از من بپرسید پیش از آن كه مرا از دست دهید. سوگند به آن كه دانه را شكافت و انسان را آفرید اگر از آیه آیه قرآن بپرسید به شما خواهم گفت كه چه وقت و درباره چه كسى نازل شده است». یک دانشمند آلمانی وقتی این روایت را خواند، ‌گفت: خیلی متأسفم برای جامعه‌ای که امیرالمؤمنین در آن بوده. اگر من آن زمان بودم غامض‌ترین سؤالات علمی بشر را از او می‌کردم. این را عادی نگیرید که یک انسانی روی زمین بیاید و بگوید هر چه می‌خواهید از من بپرسید. علم اولین و آخرین دست امام است، یعنی هیچ کس بیشتر از او بر تمام انسان ها و ملائکه الله و عالم جبروت سبقت علمی ندارد. اینکه می‌گویم کسی سبقت علمی ندارد فایده‌اش چیست؟ فایده‌اش این است که بدانیم با چه کسی طرف هستیم. بشر هر چقدر رشد علمی کند به قطره‌ای از دریای علم اهل بیت نمی‌رسد. حذف معصوم از علل عقب ماندگی جامعه انسانی است اینکه حضرت می‌فرماید: علم 27 پایه دارد. دو پله‌ از 27 پایه علم تا زمان ظهور طی می‌شود و 25 پایه آن را امام زمان (ارواحنا فداه) جلو می‌برد. بدانید امام زمان از نظر علمی یعنی چی. هیچ چیزی نیست مگر اینکه در اختیار امام است: «كُلَّ شَیْ‏ءٍ أَحْصَیْناهُ فِی إِمامٍ مُبِینٍ» محاسبات، اندازه‌ها، حدود هر چیزی توسط امام انجام می‌شود. اینطور نیست اگر در جایی اختراعی و اکتشافی بشود امام آن را نداند. بسیاری از علومی که الان در دنیا رواج دارد، حاصل زحمات امام صادق و امام باقر (علیهم السّلام) است. حضرت باقر علیه‌السلام فرمود: «شَرِّقا و غَرِّبا لَن تَجِدا عِلماً صَحیحاً إلاّ شَیئاً یَخرُجُ مِن عِندِنا أهلَ البَیتِ= به شرق و غرب بروید  ولى از دانش صحیح هرگز چیزى جز آنچه از نزد ما اهل بیت بیرون مى آید، در نخواهید یافت». حالا یک کسی با گرفتن مدرک دکترا به خودش مغرور می‌شود و جرأت نقد امام، نقد احادیث و رساله و فقه شیعه و آموزه‌های دینی را پیدا می‌کند، خیلی زشت و بچگانه است. علوم انسانی امروز مبتنی بر شناخت غلط از انسان است. اگر علوم انسانی، جامعه‌شناسی، روانشناسی، اقتصاد، مدیریت، سیاست، هنر، تعلیم و تربیت، تعلیم و تعلم و رشته‌های مختلف مبتنی بر شناخت درست از انسان نباشد دروغ، غلط و خرافه است. برای همین هم کشورهایی که بیشترین تولید علوم انسانی را دارند، بیشترین مشکلات را هم دارند. مثل آمریکا یا اروپا با وجود اینکه بالاترین دکترای اقتصاد را دارند ولی بیشترین مشکلات اقتصادی را در کشور دارند. ما هنوز در حال پس دادن خسارت و جنایتهایی که سر اهل بیت شده هستیم. با همین دو پله از علم چه فسادها و مصائبی برای خودش درست کرده، چقدر زندگیها متلاشی شده، چقدر غصه‌ها به زندگی مردم هجوم ‌آورده. چه موقع بشریت می‌تواند این فاجعه را جبران کند؟ زمانی که امام زمان علیه‌السلام برگردد. پس وظیفه تک‌تک من و شما این است که برویم این امام را که خزان علم خداست را بیاوریم و برای اینکه بقیه وفادار و تشنه‌ او بشوند و او را بخواهند، تلاش کنیم چند روایت  فوق‌العاده زیبا و دل‌انگیزی مانده که در جلسه آینده خواهیم خواند.   شرح زیارت جامعه کبیره/ علم امام [1] . این حدیثی را عزیزان اهل سنت خودشان در کنزالعمال حدیث 36404 نقل کردند. [2] . تحف العقول.

صوت

1 - اهل بیت اولین جلوه های رحمت الهی هستند

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 9449
زمان انتشار: 31 ژولیه 2018
| |
چه کنیم تا دوستی و تنفر مان فقط برای خدا باشد؟

سلسله مباحث «محبت»، جلسه4، 87/04/01

چه کنیم تا دوستی و تنفر مان فقط برای خدا باشد؟

موضوعِ محبت و تنفر به دیگران برای خدا، فرع بر این است که انسان اوّل با خود خداوند رابطه دوستی برقرار كرده باشد و با او در صلح و سلم باشد. وقتی كسی در درون خودش درگیر است و هنوز نتوانسته با خداوند تبارک و تعالی كنار بيايد و او را زيبا و دوست داشتني بيند و هنوز رابطه دوستانه ای بين او و خدا برقرار نشده، محال است که بتواند دیگران را به خاطر خدا دوست داشته باشد. اگر قرار باشد ما از جمله افراد «متحابون فی الله» باشیم، اول خدا باید برای ما محبوب باشد. یعنی محبوب بزرگتری باشد تا ما اين عرضه را داشته باشيم كه ديگران را به خاطر خدا دوست بداریم.

این مسئله خیلی مهم است. زیرا ما همواره هم کفر داریم و هم شرک. خیلی چیزهاست که خدا دوست دارد، ولی ما دوست نداریم و اگر به ما عرضه شود، حاضر نیستیم قبول کنیم. یک سری چیزها هست که خدا دوست ندارد، ولی ما دوست داریم. این اشخاص که بی حساب به بهشت می روند، در همه چیز محبت شان الهی بوده، یعنی اگر خداوند چیزی را دوست داشت که مطابق با طبع و سلیقه او نبود و حتی با عرف جامعه و مشهورات زمانه سازگاری نداشت، همان را می پذیرفت که خدا دوست داشته و بدش هم نمی آمد. اهمیت این موضوع به قدری است که خداوند در روز قیامت به خاطر آن، همه مردم را از اولین و آخرین جمع می کند. صحنه، صحنه خیلی عجیبی است. در قرآن بارها گفته شده كه روز قیامت روز سختی است؛ به طوری که هیچ كس نمی تواند نفس بکشد، مگر به رضای خدا. در این باره حدیث زیبایی از امام زین العابدین علیه السلام نقل شده به این مضمون:« إذا جمع الله عز وجل الأولین والآخرین، قام مناد فنادى یسمع الناس فیقول: أین المتحابون فی الله؟ قال: فیقوم عنق من الناس فیقال لهم: اذهبوا إلى الجنة بغیر حساب. قال: فتلقاهم الملائكة، فیقولون : إلى أین؟ - فیقولون: إلى الجنة بغیر حساب،  قالَ : فَیَقولونَ : فَأَیُّ ضَربٍ أنتُم مِنَ النّاسِ ؟فیقولون : نحن المتحابون فی الله، قالوا: وأی شئ كانت أعمالكم ؟ قالوا: كنا نحب فی الله ونبغض فی الله، قال : فیقولون : نعم أجر العاملین= وقتی خدای عزوجل مردم را از اولین و آخرین جمع می کند، ندا کننده ای می ایستد و ندا می دهد که همه مردم می شنوند. پس می گوید: کسانی که در راه خدا دوستی می کردند کجایند؟ می گوید: یک دسته ای از مردم می روند کنار می ایستند. پس به آنها گفته می شود بدون حساب به بهشت بروید. می گوید: پس ملائکه با آنها روبرو می شوند و می گویند: کجا می روید؟ پس می گویند: بدون حساب به بهشت می رویم. پس می گویند: شما چه کسانی هستید؟ می گویند: ما در راه خدا محبت می کردیم. می گویند: اعمال شما چگونه بود؟ می گویند: حب و بغض ما برای خدا بود. پس می گویند: چه نیكوست پاداش عمل‏كنندگان». حضرت می فرماید: وقتی به آنها گفته شود بروید، آنها هم راه می افتند به سمت بهشت. در سر راه، ملائکه آنها را می بینند و سوال می کنند که کجا می روید؟ ظرافتی در این قسمت وجود دارد که حضرت حذف کرده و نخواسته بگوید که وقتی به آنها گفته می شود، بدون حساب به بهشت بروید، آنها بدون حساب بلند می شوند و می روند، بلکه حضرت بلافاصله می گوید ملائکه با آنها روبرو می شوند. یعنی همین که دستور می رسد، بروید، اینها می روند، معطلی ندارند. وقتی ملائکه سر راه اینها را می گیرند و سوال می کنند کجا می روید؟ این ها می گویند ما بدون حساب به بهشت می رویم. مثل این که چندتا مامور ایستاده اند و نگذارند که آدم از جایی عبور کند و آدم بخواهد از جلوی شان رد شود، یک دفعه یک کارت ویژه نشان بدهد و بگوید دارم می روم؛ هیچ کاری هم نمی توانی بکنی. ما داریم بی حساب می رویم بهشت. این خیلی حرف است که آدم سینه اش را بدهد جلو و پیش فرشته ها راهش را بکشد و برود و آنان را تحویل نگیرد. فرشته‌ها بگویند کجا؟ کجا؟ بگویند ما داریم می رویم بهشت. آنقدر به رفاقت شان با خدا تكیه دارند که می دانند تضمین شده است. می پرسند:« فَأَیُّ ضَربٍ أنتُم مِنَ النّاسِ= شما چه كسانی هستید؟». جواب می دهند:« نحن المتحابون فی الله». همه عشق ما در راه خدا بوده و برای خدا با همدیگر صفا می کردیم و به ایرادها و ضعف ها و انحراف های همدیگر نگاه نمی کردیم. این مبنا خیلی بزرگ است. ببینید این خارج از ضوابط امر به معروف و نهی از منکر و کلاس گذاشتن برای همدیگر و پاس همدیگر را دادن است، اصلا ورای اینهاست. ملائکه می پرسند: چگونه به خاطر خدا باهم رفاقت می کردید؟ جواب می دهند:« کنا نحب فی الله و نبغض فی الله= در راه خدا دوستی و دشمنی می کردیم». یعنی تمام محبت ها و بغض های ما به خاطر خدا بود. نه براساس میل و دوست داشتن های خودمان. وقتی مبنای محبت و تنفر خدا باشد، بدون حساب وارد بهشت می شوی از حدیث فوق بر می آید که هر گاه نظام محبتی براساس خدا تنظیم شود، نتیجه ی آن، ورود به بهشت بدون حساب است. تصور کنید، در صحنه ی قیامت که همه نگران حساب و کتابند، یک عده ای با شنیدن این صدا بلند می شوند و کنار می ایستند. به آنها گفته می شود بدون حساب به بهشت بروید. یعنی شما مشمول حساب و كتاب نیستید. اینها كسانی بودند كه نظام محبتی شان را خوب مهندسی کردند. یعنی نظام محبتی شان را در چهار مرحله  «انتخاب ها، ارتباط ها، رفتارها و افكار» را بر اساس خدا تنظیم كردند. محبت به حق تعالی یعنی نظام خوب بودن، بد بودن و زیبا بودن شان خداست و نه چیز دیگر. بسیار اتفاق می افتد که ما خیلی ها را دوست نداریم؛ در حالی که خدا آنها را دوست دارد. یا خیلی ها را دوست داریم که خدا دوست شان ندارد. یا حداقل این است که از کسانی بدمان می آید که نمی دانیم خدا از آنان خوشش می آید یا نه؛  یا کسانی را دوست داریم كه مشکوک به این است که حتماً خدا هم دوستشان دارد. اگر مبنای تنفر و محبت انسان فقط خدا باشد، از وادی حساب و کتاب خارج می شود. یک رمز مهم برایتان بگویم و آن این است: هر وقت می خواهید از قاعده و حساب و کتاب فرار کنید و میانبر بزنید، راهش «محبت» است. فقط كسانی كه محبوب هستند یا اهل محبت و محب هستند، از قاعده مستثنی می شوند. شما حتی در نظام دنیایی تان با كسی كه دوستش دارید، خارج از قاعده های کلی تان رفتار می كنید. این چیزی است كه خدا از ما خواسته. خود خدا هم همین طور است. آنجا که فرمود: وَرَحْمَتِی وَسِعَتْ كُلَّ شَیْءٍ فَسَأَكْتُبُهَا لِلَّذِینَ یَتَّقُونَ وَیُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَالَّذِینَ هُمْ بِآیَاتِنَا یُؤْمِنُونَ = رحمت من عمومی است و همه چیز را در بر می گیرد؛ اما خاص است برای کسانی که تقوا داشته باشند و زکات بدهند و به آیات ما ایمان داشته باشند». نظام محبتی، نظامی ورای شریعت است نظام محبت غیر از نظام قانون است. نظام محبت حتّی وراء شریعت است. یك نظام فوق العاده بلندی است.   چرا ورای شریعت است؟ چون حساب و کتاب در قیامت براساس شریعت و دین انجام می شود. اما به کسانی که نظام محبتی شان را براساس محبت به خدا مهندسی کرده اند، می گویند شما حساب و کتاب ندارید. چون روابطشان در چار چوب حساب كتاب نمی آمد. زمانی انسان در چارچوب شرع کار می کند. مثلاً می گوید همسایه شما آدم بدی است، گناهی مرتکب شده و دارند او را شلاق می زنند. در چارچوب شرع می گوییم کار بدی کرده ممکن است از فردا هم نگاه ما به او تغییر بکند. اما زمانی آن کسی را شلاق می زنند که تو دوستش داری. مثلاً یک مادر به بچه خودش که در حال شلاق خوردن است، با یک غریبه ای که دارند شلاقش می زنند یک جور نگاه نمی کند و همینطور یک پدر یا برادر. حال کسی که گناهی مرتکب شده و طبق حکم حاکم شرع یا امام معصوم باید حد بر او جاری شود. در قرآن هم می فرماید: وقتی می خواهی حد را جاری كنید، رأفت نباید باشد. یعنی اگر شلاق می زنی، محكم بزن. شمایی كه یك غریبه را می زنی و می گویی حکم امام معصوم است و گفته شلاق بزن. اما پای رفاقت که در میان می آید می گویند وقتی شلاق را زدی یا دیدی شلاقش می زنند، تا شلاقش تمام شد؛ زود بپر بغلش کن و در آغوشت بگیر و او را ببر یك گوشه ای زخمش را پانسمان كن و رفاقتت را با او مثل قدیم ادامه بده. فرمود: اگر 50 نفر آمدند علیه دوستت شهادت دادند، ولی دوست تو گفت: بی گناهم، قبول کن. می دانید که حد با شهادت 4 نفر جاری می شود. اگر 4 نفر شهادت دادند كه این شخص زنا كرده، رفاقت شما باید آنقدر محکم باشد كه وقتی دوستت گفت: نكردم؛ تو هم بگویی: نکرده. شرعاً باید شلاق بخورد و می خورد. ولی خودش به شما می گوید: من نكردم، تمام است. یا اصلاً ثابت شده که گناه کرده و اعتراف هم می کند؛ دیگران هر جوری که هستند، حدش را زدند، آبرویش را بردند، ضایعش كردند، اما شما برو در آغوشش بگیر و پرستاریش كن و مثل روز اول با او رفتار کن. اگر او در مخیله ات به خاطر این کار، كوچك شود شما كوچك شده ای. چون بزرگ هیچ وقت دیگران را ریز نمی تواند ببیند. قیمتی كه شما به افراد می دهید و نمره ای که به افراد می دهید، تابع قیمت خودتان است. « الرجل لا یظنّ بأحد الاّ بصفته نفسه= آدم  با قیمت خودش به دیگران گمان می برد». قاعده همدیگر را خواستن و همدیگر را دوست داشتن، ورای این قواعد است. اگر مبنای محبت شما به انسانها خدا باشد؛ نه خودت و رضای خودت و خواست و تمایلات خودت؛ تناسب و تأیید خودت؛ همراهی خودت. اگر مبنایت فقط خدا باشد بی حساب وارد بهشت می شوید. خدا رحمت كند امام را. یک روحانی بود همیشه پشت سر امام صحبت می کرد و علیه امام تبلیغ می کرد. به امام امت گفتند: كه در قم این آقا علیه شما خیلی تبلیغ می كند. فرمود: آدم خوبی است. امام می رفت پشت سر همین شخص نماز می خواند. به امام می گفتند چرا شما که پشت سر او نماز می خوانی، او پشت سر شما حرف می زند. فرمودند: این برای خدا پشت سر من حرف می زند، چون فکر می کند، من واقعاً آدم بدی هستم. درد دین دارد و دارد به خاطر درد دین پشت سر من حرف می زند؛ اما او آدم خوبی است. مبنای محبت برای غیر خدا، «من» است آدمی كه كینه در دلش دارد و زود رنج و حساس است، آدم پستی است. چون مبنای زود رنجی و حساسیت «من» است نه خدا. من از دست كسی ناراحتم و نسبت به كسی بغض دارم كه مشكلی را برای من درست کرده و مشکل من را حل نکرده و به خواسته من تن نداده و آنچه را كه من گفتم، گوش نكرده و با من هماهنگ نبوده است. عصبی شدن، حساس بودن، زود رنج بودن، به این دلیل است كه ما به چیزهایی بر می خوریم که با «من» ما سازگاری ندارد. بعضی از ما، تا وقتی با افراد هستیم كه باب میل ما باشند، وقتی باب میل ما نباشند و یا برای مصلحت چیزی را به ما بدهند و یا از ما بگیرند، خوشمان نمی آید. چنین شخصی روز قیامت جزء آدم های پست است. علی علیه السلام در مورد کینه فرمودند:« الحِقْدُ اَلْأمُ العُیوبِ[1]= کینه توزی، پست ترین عیب هاست». «اَلْأمُ» یعنی پست ترین. پست ترین اخلاق این است كه آدم رنجشی از دیگران به دل بگیرد. چون نقطه مقابل را امام نشان می دهد و می گوید اینها روز قیامت آنقدر علو دارند كه به آنها گفته می شود، شما بدون حساب بهشت بروید. شخصی به معصوم علیه السلام گفت: ما خیلی با هم دوست و رفیق هستیم. معصوم علیه السلام پرسیدند: آیا آنقدر با هم خوب هستید که دست کنید در جیب هم و پول بردارید؟ گفت: نه. حضرت فرمود: شما شیعه نیستید. رشد شیعه ای نداشته اید. رشد شیعه ای نه که فقط هر وقت نیاز داشتی، دست کنی در جیب طرف مقابل. بلکه رشد شیعه ای یعنی مشکلات طرف مقابل، مشکل تو باشد. مشکلات تو هم مشکل او باشد. یعنی راحت بتوانید اسرار هم را به همدیگر بگویید و مطمئن باشید که جایی درز نمی کند. جاسوسی نیست، غیبت نیست، زیرآب زدن برای همدیگر نیست. وقتی داری برای طرف مقابل درد دل می کنی، انگار داری برای کسی می گویی که نفس و جان خودت و عین خودت است. انگار داری با آینه حرف می زنی و وای به حال کسی که مومنی به او این طوری نگاه کند و او جور دیگری رفتار کند. گاهی یک نفر ذاتاً مزاحم من است و من را اذیت می کند، اگر بتوانم بخاطر خدا دوستش داشته باشم، خیلی هنر است. چون اینجا دیگر «من» وجود ندارد که بخواهد مبنای محبت باشد، فقط خداست. پس چنین کسی در قیامت هم معطلی ندارد. حساب این شخص ورای این قضایاست. او اصلا می گوید «من» وجود ندارد که بخواهد مبنای محبت باشد؛ هر چه هست، خداست. امیرالمومنین در جنگ وقتی می خواست شمشیر بزند، طرف دشمنش بود، به جنگش آمده بود، اول نسل های بعد از او را نگاه می کرد که اگر قرار است از او شیعه ای متولد بشود، او را نمی کشت. برای رسیدن به قاعده «بغیر حساب» باید تمرین کنیم مرتب باید تمرین کنیم که به درجه ی «کنا نحب فی الله و نبغض فی الله» برسیم. خوش به حال کسی که هر چه از عمرش می گذرد، به مبنای «بغیر حساب» نزدیکتر می شود. آن وقت رفتارهای خدا هم با این شخص «بغیر حساب» خواهد شد. «بغیر حساب» را در سوره آل عمران هم می فرماید:«ان الله یرزق من یشاء بغیر حساب = خداوند هر که را بخواهد روزی بی حساب می دهد».  این یک اسم اعظم و یک شاه کلید است. می گوید تو نظام محبتی ات را دستکاری کن، هر چیز و هر کسی که می خواهد خوشت بیاید، آن را در مقیاس الهی ببر؛ اگر در آن مقیاس دوست داشتنی است، تو دیگر بدت نیاید و اگر در آن مقیاس منفور است، تو دیگر خوشت نیاید. اگر این کار را کردی آن وقت می بینی، خدا بدون حساب به تو کار و شغل، درآمد، محبوبیت، علم، معنویت، تقوا و همه چیز را بدون حساب می دهد. چون تو اساساً از چارچوب قواعد داری در می آیی. کسی را به نام «خود» با مختصات خودت در نظام درونی خودت حذف کردی و کسی جز خدا نیست. بنابراین، به کسانی بر می خوری و می گویی چرا فلانی اینقدر خوش روزی است؟ برای این که او با خدا همینطوری بوده «بغیر حساب» بوده. اگر قرار بوده 10 سال زحمت بکشد تا مطلبی را بفهمد، همان را خداوند بدون حساب به او ارزانی می کند. می بینی کارهایی می کند و حرفهایی می زند که همان حرفها را اساتید و بزرگان و اعاظم و اولیا هم می زنند. می گویی او این همه علم و دانش و این حرفها را از کجا آورده؟ از محبت. «محبت» اسم اعظم است محبت اسم اعظم است و همه اسم های اعظمی هم که به هر کس داده می شود، به تبع محبت داده می شود. محبت را باید بر نظام دلی خود حاکم کرد. برای همین آدم های زمخت و خشن و عصبی خیلی از این ماجرا دورند:«حبطت اعمالهم= اعمالشان حبط شد». مرجع تقلیدی60 سال زحمت کشیده، زندان رفته، شکنجه دیده، مبارزه کرده، اما چون در نظام محبتی کم آورده، همه را از دست داده است. آن وقت یک پیرزن بیسواد، روی نظام محبتی سرمایه گذاری می کند و اسم اعظم را به دست می آورد؛ یا یک کارگری که درس هم نخوانده همینطور. بسیجی ها چگونه این همه اسم اعظم بدست آوردند که امام فرمود: یک شبه ره صد ساله را طی کردند. چرا امام گفت: خدایا من را با آنها محشور کن. چون آنها روی نظام دلی شان کار کرده بودند و از حساب و کتاب و چرتکه از خشونت و رنجش بیرون آمدند. «محبت» شاه کلید است اگر می خواهید با سرعت و قدرت جلو بروید و تمام گذشته تان جبران شود و مثل نور حرکت بکنید، روی نظام محبتی تان کار کنید. با چشم خدا به همدیگر نگاه کنید. این شاه کلید است و معادل زحمت کشیدن 20- 30-100 سال در مسائل دیگر است. اگر شما بگویید، کدام ذکر را بگویم؟ کدام عبادت را انجام دهم؟ کجا بروم، کجا بیدار باشم؟ چه بخوانم؟ چه بشنوم؟ من می گویم همه را ببوس بگذار کنار؛ یک کار بکن، دلت را با مبناهای خدا سازگار کن. به خاطر خدا دوست داشته باش. و به خاطر خدا از کسی بدت بیاید؛ نه به خاطر خودت. خیلی حقارت و پستی است که آدم بگوید اگر فلانی با من هماهنگ نشود، از او بدم می آید. در نظام مدیریتی و کار که خواهران و برادران مسئولیتی می گیرند، باید دقت کنند، ما یک موقع از نظر کاری ممکن است با یک نفر کنار نیاییم و در نظام محبتی مان تاثیر بگذارد که این خیلی حقارت است. من نمی توانم با فلانی کار کنم، درست ولی کینه از هر دو طرف اشتباه است. سردی از هر دو طرف پستی و لئامت است. این جزو اصول اساسی کار مان باید باشد که هیچ کس به خاطر کار قوت و ضعف، هماهنگی و عدم هماهنگی از دایره ی انس و محبت ما نباید خارج شود. بنده نمی توانم با کسی کار کنم، اما روی سرم می گذارمش. اگر تا الان در نماز شب دعایش می کردم، از الان به بعد هم دعایش می کنم. یک کسی با من نمی تواند کار کند؛ خوب نمی تواند. اگر تا الان در نماز شب دعایش می کردم، باز هم دعایش می کنم. سی سال هم شما در حوزه علمیه درس بخوانید این مبناها را به شما نمی گویند. اگر می خواهی مشمول فرمایش امام زین العابدین علیه السلام شویم، باید روی دل مان کار کنیم روی نظام محبتی مان کار کنیم. قرب به خداوند، سنخیت با حق تعالی، تقرب به پیامبر و آل اعتباری نیست؛ بلکه امری حقیقی است. یعنی شما باید کمال به دست بیاوری. این هم بدون این که شما یقه دلت و یقه خودت را بگیری امکان پذیر نیست. کلید آن هم رابطه حسنه با خداوند است. یک قدم بر فرق خود نه                      وان دگر در کوی دوست یک قدم را بر سر خودت بگذارو قدم بعدی در خانه خدا هستی. پس از اینجا تا خدا فقط یک قدم فاصله داریم و آن  این است که روی خودمان پا بگذاریم. پس باید یقه خودمان را بگیریم و گرنه با حقه بازی کردن و شیره مالی کردن (به قول حضرت روغن مالی و مداهنه) نمی توانیم کاری از پیش ببریم. چون نظام خدا نظام ریاضی است:« قد جعل الله لکل شی قدرا= محققاخدا برای هر چیز قد رواندازه ای قرار داده است». باید قدرها درست شود. برای بی قدری یعنی بغیر حساب بودن هم قدر داریم. بی قدری هم قدر دارد و قدرش این است که انسان نظام محبتی اش را متمرکز در الهیات بکند؛ نظام محبتی خودش را روی خدا پایه گذاری بکند.  یک موقع نکند خدای نکرده ما با کسی درگیر شویم و به جنگ کسی برویم یا از کسی متنفر شویم که امام زمان و خدا دوستش دارند.  ای بسا کس را که صورت راه زد            قصد شیطان کرد و بر الله زد اگر نظام محبتی ما درست باشد، گول صورت را نخواهیم خورد خیلی وقتها انسان فکر می کند دارد برای خدا جهاد و مبارزه می کند، ولی نمی فهمد چون صورت و ظاهر گولش می زند؛ نمی فهمد که با کی دارد مبارزه می کند. آنهایی که امیرالمومنین را کشتند، با سه تا جنگ با شعار اسلام و خدا به جنگ امیرالمومنین آمدند. اصلا نیاز نبود که این کار را بکنند. اگر کمی فکر می کردند که علی پیش خدا محبوب است یا نه برایشان کافی بود. ولی آنها محبت هایشان این طوری نبود. خیلی وقتها ما هم همینطوری هستیم. بعضی از دوستان، همکاران و بعضی از بزرگترها و کوچکترهای ما منفور ما می شوند، در حالی که پیش خدا منفور نیستند. هر وقت کراهتی در قلبت ایجاد می شود و از چیزی بدت می آید یا از چیزی خوشت می آید، ابتدا از خود سوال کن چرا؟ چرا خوشم می آید؟ چرا بدم می آید؟   [1] . محمدی ری شهری، میزان الحکمه، ج3، ص136.

کلیدواژه ها: ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 9448
زمان انتشار: 30 ژولیه 2018
| |
خداوند محبتش را بر چه کسانی واجب می داند؟

سلسله مباحث «محبت»، جلسه3، 87/03/04

خداوند محبتش را بر چه کسانی واجب می داند؟

خداوند به انسان نگاه همراه به عشق دارد و همواره با زبان محبت با انسان صحبت می کند؛ به همین دلیل محبت خود را بر کسانی که فقط به خاطر خدا همدیگر را دوست دارند، واجب می داند.

در حدیث معراج به این جمله رسیدیم:« وجبت محبتی للمتحابین فی= محبت من واجب می شود بر کسانی که بخاطر من یکدیگر را دوست دارند». جلسه گذشته این مبنا را ذکر کردیم که «آدمیت یک آدم، به این است که چقدر محبت خدا برایش اصالت دارد». چون خداوند تبارک و تعالی در قرآن بر اساس نوع نگاهی که به ما دارد، با ما حرف می زند. اگر برای یک سری اعمال فرموده:«ان الله یحب...»، برای یک سری دیگر از اعمال هم فرموده:«ان الله لا یحب...». ما باید بدانیم از چه رو خداوند این گونه فرموده و از چه زاویه ای به انسان نگاه کرده که برای بازداشتن او از کارهای بد فرموده:«دوست ندارم» و برای تشویق او به کارهای خوب فرموده:« دوست دارم». این طرز حرف زدن، برای چه نوع آدمهایی موثر است؟ زبان حیوان که نمی تواند باشد؛ زیرا زبان حیوان، زبان منع و تهدید است. زبان کفار هم نمی تواند باشد؛ زیرا خداوند آنها را بدتر از چهارپایان و یا مرده می داند. پس زبان آنها هم زبان تهدید است:« اولئک اصحاب النار هم فیها خالدون=آنان اصحاب جهنم هستند و برای همیشه در آن می مانند». برای افراد متوسط هم می فرماید: «جنات تجری من تحتها النهار=بهشت هایی که از زیر آن نهرها جاری است»؛ ولی برای کسانی که واقعا سنخیت با خداوند دارند و به معنای حقیقی انسان هستند و طمع کار و مزدور نیستند، زبان محبت را به کار گرفته است. آن زبان این است که می فرماید: «دوست دارم این کار را بکنی و دوست ندارم آن کار را بکنی». این زبان بر روی چه آدمی موثر است؟ چه کسی با این زبان می تواند عمل کند و با خدا کنار بیاید و به کاری که خدا دوست دارد، رغبت پیدا کند؛ و به کاری که خدا دوست ندارد، رغبت نداشته باشد؟ یکی از کارهایی که خدادوست دارد، «دوست داشتن همدیگر است» که خداوند ضمانت این دوستی را محبت خود بر بندگانش قرار داده و فرموده : « وجبت محبتی للمتحابین فی». ساحران فرعون هم خیلی طمع داشتند که مقرب فرعون شوند. فرعون به آنها قول داده بود که بعد از غلبه بر موسی علیه السلام از مقربین درگاه من خواهید بود و از پول و ثروت و طلا برخوردار خواهید شد. حالا ببینید دوست داشتن های خدا چه ارمغان هایی در پی دارد و دوست داشتن های غیر خدا چه پیامدهایی دارد. تضمینِ خداوند برای مهندسی نظام محبتی چیست؟ انسان ها اگر نظام محبتی شان را با محبت خداوند مهندسی کنند و همدیگر را فقط به خاطر خدا دوست داشته باشند، خداوند هم تضمین می کند که حتماً و حتماً آنها را دوست خواهد داشت. اما اگر غیر از این باشد، معنای خطرناکی به خود می گیرد. یعنی اگر ما کسی را دوست داشته باشیم؛ ولی نه برای خدا. دوست داشتن برای غیر خدا، هر چه که باشد شرک است؛ این ننگ بوده و به منزله خودفروشی است که آدم نتوانسته باشد نظام محبتی اش را طوری مهندسی کند که انگیزه اش از خوش آمدن یا نیامدن و محبت و تنفر «خود حقیقی» نباشد. امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود:« اگر من بینی یک مؤمن را با شمشیر بزنم، هرگز از من بدش نمی آید. ولی اگر دنیا را هم به یک منافق بدهم، از من خوشش نمی آید». چرا مؤمن از امیرالمؤمنین بدش نمی آید، برای این که محبتی که به امیرالمؤمنین دارد، از نوع غیرشخصی و برای خدا است. مؤمن چون همه محبتش برای خداست، هر چه که رنگ خدا را داشته باشد دوست دارد. مبنای نفسانی برای محبت، فحشا و فساد به شمار می آید اگر در گرایش به حب و بغض و کینه و آشتی، مبنا نفس خودمان باشد، فحشای باطنی محسوب می گردد. حتی اگر حب و بغض در مسائل مادی نظیر ازدواج باشد که در آن انگیزه های قوی حیوانی مطرح است، باز این مسئله صدق می کند؛ ولی اگر غیر از این باشد، خیلی خطرناک است. امام صادق علیه السلام که رئیس مذهب ما است از یک چیز خیلی گله و شکایت دارد. این گله را امام سجاد هم از ما شیعیان دارند و آن این است که «شیعیان در رفاقت با همدیگر ضعیفند و نمی توانند در روابط بین خودشان، شیطان را کنار بزنند». به همین علت، زود روابط شان خراب می شود. امام صادق علیه السلام در این باره خیلی سرمایه گذاری کردند؛ حضرت به اصحابش پول می داد و می گفت: هر وقت دیدید دو نفر شیعه به جان هم افتاده اند، با این پول هزینه کنید تا روابط شان خراب نشود. این کار امام مفهوم مهمی دارد. معنی اش این است که دو تا شیعه نباید با هم درگیر شوند. یعنی مواظب باشید یکی از مصایق دنیا که پول است، باعث اختلاف شما نشود. امام تان می گوید من از جیب خودم پول خرج می کنم برای اینکه شما به جان هم نیفتید. اگر قرار است دنیا و مظاهر دنیا بین شما اختلاف بیندازد، زود از این اختلاف دوری کنید و نگذارید شیطان بر شما مسلط شود. اگر بعد از امام رحمة الله علیه جناح های ما در مملکت همین یک فرمایش امام صادق را عمل می کردند و به خاطر حب مقام و ریاست و به خاطر دنیا به جان همدیگر نمی افتادند، امروز کشور ما خیلی جلو می رفت. اما الآن مملکت ده ها سال عقب افتاده است؛ برای اینکه ما حاضر نیستیم دست از دنیا برداریم و به یکدیگر محبت کنیم. قاعده مهم این است که هر گاه در روابط کاری بین دو نفر اختلافی پیش آمد، حتی جایی که ظاهراً کار مقدس است، مثل کار برای امام زمان، اگر قرار است بین کار و رفاقت تان یکی را انتخاب کنید، حتماً رفاقت تان را انتخاب کنید. در غیر این صورت آن کار مقدس را خراب کرده ایم. توصیف مقام بهشتی کسانی که همدیگر را به خاطر خدا دوست دارند امام صادق (علیه‌السلام) فرمودند:« قال سمعته یقول: إن المتحابین فی الله یوم القیامة على منابر من نور قد أضاء نور وجوههم ونور أجسادهم ونور منابرهم كل شئ حتى یعرفوا به، فیقال: هؤلاء المتحابون فی الله= کسانی که بخاطر خدا به یدیگر محبت می ورزند، در روز قیامت بر منبرهای نوری هستند که نور آن چهره ها و بدن هایشان و همه چیز را روشن می کند؛ بطوری که بوسیله آن نور، همه چیز شناخته می شود». این نوع احادیث، مسئولیت ما را چند برابر می کند. «منبر» هایی از نور، یعنی بلندی و یک جایگاه فوق العاده بلند از نور. در روایت بعدی می خوانیم که وضعیت چنین افرادی چنان فوق العاده است که حتی انبیاء هم از جایگاه آنان تعجب می کنند. مفهوم این نور چیست، این نور، نور حسی نیست. یعنی شما وقتی با همدیگر بخاطر خدا محبت می کنید، محیط کاری تان، محیط خانواده و... چنان نورانی و شفاف و روشن می شود که شیطان نمی تواند کاری علیه شما بکند. اما شیطان در محیط تاریک و ظلمانی نفوذ می کند؛ یعنی در جایی که نفسانیت در کار است. «یخرجونهم من النور الی الظلمات=شیطان آنان را از نور خارج می کند و به سوی ظلمات و تاریکیها می برد». نور جایی هست که محبت برای خدا باشد و ظلمات جایی هست که محبت برای خدا نباشد». فرمول «مدیریتِ اسلامی» چیست؟ این نوع نگاه، در بحث های مدیریت اهمیت زیادی دارد. مدیریت های پیشرفته امروزی در مقابل مدیریت اسلامی در حال حاضر دوره الفبای مدیریت به حساب می آیند. ان شاءالله وقتی امام زمان علیه السلام بیایند و فرمول های پیشرفته مدیریت را اجرا کنند، تازه مردم جهان قدر مدیریت اسلامی را خواهند دانست. یکی از این فرمولها همین است که یک مدیر باید افراد زیرمجموعه خودش را دوست داشته باشد، پدر و مادر باید عاشق خانواده اش باشد، خواهر برادرها باید همدیگر را دوست داشته باشند. امروزه اگر بخواهید در یک مجموعه مثل یک موسسه و شرکت و یا در یک مجموعه اقتصادی یا سیاسی و یا هر جای دیگر، سرعت و موفقیت در کارها باشد، برای این منظور به شما سیستم اقتصادی، سیستم مدیریت نوین، مدیریت بحران، مدیریت زمان و مدیریت ... می دهند تا طبق آن سیستم رفتار کنید؛ ولی وقتی راه دستیابی به همین مقصود را به دست امام صادق علیه السلام می دهید، می گوید: «اگر در آن محبت باشد، سرعت و برکت پیدا می کند. حتی اگر کافر باشند». یعنی محبت، معجونی است که حتی اگر بین کفار هم باشد، خدا به کارشان سرعت و برکت می دهد. حتما اگر مومن باشند و بخاطر خدا همدیگر را دوست داشته باشند و کاری را انجام دهند، برکاتش خیلی بیشتر می شود؛ مثل 8 سال دفاع مقدس که آن قدر برکات داشت که  شما اگر آن برکات را به هر کامپیوتر و ابر کامپیوتری بدهید، چون نمی تواند محاسبه کند، می سوزد.  به هر کارشناسی بدهید، تعجب می کند و نمی تواند محاسبه کند. این یعنی چه؟ در کشوری که به شدت زیر بار قرض است و امکانات کافی ندارد؛ اما از آن طرف دنیا با تمام امکاناتش و با همه قدرت نظامی با او مقابله کند و شکست بخورد، این یک معجزه است. مثلاً در یک خانواده وقتی همه همدیگر را دوست داشته باشند و انگیزه ها الهی باشد، برکات سرازیر می شود. مثلا یک دفعه می بینید درآمد مرد این خانواده، ماهانه یک میلیون تومان است، اما هزینه هایی که در خانه صورت می گیرد، 3 میلیون تومان می شود. این تفاوت از کجا تامین می شود؟ مهندس عالم و امام معصوم دارد حرف می زند؛ یعنی کسی که ساختار ریاضی عالم در دستش هست، می گوید «محبت برای خدا برکت می آورد». می فرماید شما این کار را نکن چون سرعت و برکت در زندگیت کم می شود. توصیه من نیز به شما عزیزان این است که اجرای این دستورالعمل برای همه ما واجب است. اگر کسی این دستورالعمل را نمی تواند اجرا کند، به خودش ظلم کرده و به امام زمان علیه السلام خیانت کرده است. خدا رحمت کند «شهید همت» را که در چند عملیات با ایشان بودیم. بعضی از این عملیات ها موفق بود، بعضی ها هم موفق نبود. ما هر وقت شکست می خوردیم، حاج همت می گفت: آقایان اخلاص شان کم بوده؛ مستحبات را انجام ندادند؛ نماز شب نخواندند؛ توسل شان ضعیف بوده که شکست خوردیم. ما در صدر اسلام هم به نقل از پیامبر ص همین حرف ها را داشتیم. وقتی مسلمین در جنگ شکست می خوردند، حضرت می فرمود: مستحبات را رعایت نکردند، شکست خوردیم. این که همه ما گنهکار، مقصر، عیب دار هستیم، شکی نیست. ولی روی نیت های مان، دل و نوع نگاه مان باید کار کنیم. یک آدم ضعیف که کار بلد نیست، یا فقط 20درصد، 30 درصد کار را بلد است و در 70 درصد بقیه خطا دارد، اما اگر با نیت خوب و محبت به دیگران وارد کار شود، خدا به کارش برکت می دهد. اما یک نفر متخصص که صد در صد کارش را هم بلد است، اما عرضه و مهارت محبت کردن برای خدا را ندارد، سرعت و برکتی در کارش وجود نخواهد داشت. تخصص به تنهایی کافی نیست کسی که فکر می کند همه کارها در یک مجموعه و نظام مدیریتی و یک سیستم تخصصی با موفقیت پیش می رود و لا غیر،  این شخص کافر است و فقط ظاهر را می بیند:« یَعْلَمُونَ ظَاهِرًا مِنَ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا وَهُمْ عَنِ الْآخِرَةِ هُمْ غَافِلُونَ[1] = از زندگى دنیا ظاهرى را مى ‏شناسند و حال آنكه از آخرت غافلند». «آخرت» یعنی صرف نظام مدیریتی دنیا نه. آخرت به معنای قیامت است. یعنی داشتن تخصص همه ی کار نیست؛ تو اول باید خودت را درست کنی. وقتی که پای صحبت دانشمندان هسته ای می نشینید، می گویند حضرت زهرا کمک مان کرد. من هم فیلم شان را دیدم و هم با خودشان صحبت کردم. ما باید همه شرایط مادی و معنوی را با هم و کنار هم بگذاریم. اصل تخصص باید کنار تقوا، معنویت، صفا، همدلی، صمیمیت و محبت به همدیگر در راه خدا باشد. یک متخصص بی تقوا و فاسق باعث غضب خداوند و فرشته ها می شود. فرشته موجودی نیست که چهارتا بال داشته باشد، بلکه فرشته یعنی قوای عالم. قوای عالم با وجود چنین شخصی راه نمی آیند و کار نمی کنند. برای همین بود که امیرالمؤمنین علیه السلام 7 نفر را که نزد خدا خیلی محترم و عزیزند، اسم می برد و می فرماید: «سلمان، مقداد و ابوذر و ... ». اینها چقدر عزیزند که همه چیز به نور اینها شناخته می شود. مثلاً در تاریکی شب، وقتی که می خواهیم کاری انجام دهیم، باید زیر نور مهتابی، لامپ و چراغی انجام بدهیم. در روز قیامت هم کارهای ما زیر نور این آدمهای مهم انجام می شود. این خیلی حرف بلند و مهمی است که بدانیم کارهای قیامت در زیر نور کسانی انجام می شود که در راه خدا به همدیگر محبت می ورزند و همه چیز قیامت به وسیله این آدمها شناخته می شود. چهره آخرتیِ دوست دارندگانِ برای خدا، چگونه است؟ امام باقر علیه السلام از حضرت رسول صلی الله علیه وآله و سلم نقل می کند: «المتحابّون فی اللّه یوم القیامة على أرض زبرجدة خضراء فی ظلّ عرشه عن یمینه-وكلتا یدیه یمین-وجوههم أشدّ بیاضا و أضوأ من الشمس الطالعة، یغبطهم بمنزلتهم كلّ ملك مقرّب و كلّ نبی مرسل، یقول الناس من هؤلاء؟ فیقال: هؤلاء المتحابّون فی اللّه[2]= کسانی که به خاطر خدا همدیگر را دوست می دارند، روز قیامت بر زمینی که از زبرجد سبز و درخشنده است، در کنار عرش الهی ایستاده اند و صورتهای بسیار سفید (و نورانی) دارند که از نور خورشید درخشنده ترند. [وقتی] ملائکه و انبیا [صورت نورانی آنان را مشاهده می کنند] به حال آنان غبطه [و حسرت] می خورند و مردم می پرسند: آنان چه کسانی هستند؟ گفته می شود: اینها کسانی هستند که [در دنیا] برای خدا با هم دوستی داشتند». حضرت چقدر ملیح حرف می زنند آنجا که می فرمایند:« فی ظلّ عرشه عن یمینه-وكلتا یدیه یمین = در جانب راست عرش - هر دو جانب عرش راستند-». یعنی اگر گفتم جانب راست، فکر نکنید که عرش سمت چپ هم دارد، خیر هر دو طرفش راست است. فکر نکنید آنجا یک عده ای سمت راست خدا هستند و یک عده ای سمت چپ. خدا راست و چپ ندارد. این یک معما و رمز است که در بحث اسماء الله وقتی انسان به آن پی می برد، خیلی سرمست می شود. فهم هندسه عالم چگونه خواهد بود که همه اطراف عرش راست است. عرش احاطه دارد. هر دو جانب عرش یمین و پربرکت است. «یمن و یمین و میمنت» یعنی مبارکی. چهره هایشان نورانی تر و سفیدتر از خورشید است و همه فرشتگان مقرب و پیامبران مرسل به جایگاه و مقام شان غبطه می خورند. معلوم است که این، یک کار خیلی ویژه است. چقدر هم مفت و رایگان در اختیار ما گذاشته اند. آیا کار سختی است که آدمها بخاطر خدا همدیگر را دوست داشته باشند؟ انگیزه هایشان از توجه و رسیدگی به هم، خدا باشد؟ می گوید من کاری ندارم که این بلال سیاه است؛ بدقیافه است؛ زبانش هم می گیرد؛ بلال بخاطر خدا دوست داشتنی است. من کاری ندارم فلان کس افغانی است؛ دیگری عرب است؛ آن یکی آمریکایی یا اروپایی است، اینها چون شیعه و مؤمن هستند. باید به عشق شان نفس کشید و برایشان نگران بود. کاری ندارم دارای چه ملیتی هستند. من نه با ملیتش کار دارم و نه با قیافه شان کار دارم؛ نه با فقیر و غنی بودنشان کار دارم؛ فقط بخاطر شیعه بودنشان، برایم دوست داشتنی اند. همه فرشتگان مقرب و پیامبران مرسل به جایگاه و مقام کسانی که اینطور باشند، غبطه می خورند. حالا شما بیایید در کتابهای عرفانی که نوشته شده نگاه کنید، در هیچ کدام خبری از این فرمول ها نیست. کتب عرفانی غیردینی که مزخرف است. این معصوم است که تمام عشقش را در کلامش می ریزد و به شیعه اش می دهد. می بینی با چه عشقی با شیعه حرف زده، حالا شما را به کجا دعوت می کند؟ می گوید، روی منبرهای نور دعوت تان می کنند که انبیاء و فرشته ها حسرت شما را بخورند. با چه سخاوتی این را در اختیار ما گذاشته اند؟ تمرینِ محبت کنیم باید تمرین کنیم که آدم ها را دوست داشته باشیم. درست نگاه شان کنیم و به آنها احترام بگذاریم. اگر دعواهایی اتفاق می افتد، برای این است که ما نتوانستیم نظام محبتی مان را «فی الله» بکنیم. هر چه مرتبه ایمان بالاتر می رود، محبت انسان نسبت به دیگران بیشتر می شود. «محبت کردن» تمرین خوبی است. بگوییم از این به بعد، تلاش می کنیم به خانه که می رویم، یا سر کار که می رویم؛ مثلا به اداره می رویم، یا در مغازه اگر هستیم، اینگونه باشیم. با مشتری همینطور رفتار کنیم. از در که داخل مغازه می آید، با نگاه «اعظم حرمة من الکعبه=حرمت مومن عظیم تراز کعبه است» به او نگاه کنیم؛ به عنوان یک شیعه اهل بیت نگاهش کنیم. مرتب به ظاهر و قیافه افراد گیر ندهیم. بگوییم اگر او چند تا مشکل یا فحشای ظاهری دارد، خود من صدتا فحشای باطنی دارم که به مراتب بدتر از فحشای ظاهری او است. آدم هایی که اهل محبت کردن به دیگران نیستند، وقتی یک نفر به آنها ابراز محبت می کند و آنها را می بوسد، تعجب می کنند و فکر می کنند که او از نظر عقلی کم دارد یا انحرافی دارد که هر دفعه ما را می بیند، بغل می کند و می بوسد و ابراز محبت می کند. چون خود اینجور آدمها همیشه در محبت کردن چرتکه می اندازند که آیا من به فلانی ابراز محبت بکنم یا نه. اینها محبتشان با دیگران، «فی الله» نیست، برای همین است که نمی تواند به دیگران کند و برای این کار، شرط می گذارد. اینها حتی نمی توانند محبت دیگران را باور کنند. اما آن کسی که با خداست و محبتش «فی الله» است اصلاً کاری ندارد، شرط ندارد، شرک ندارد. چرا برخی افراد از ابراز محبت به دیگران خودداری می کنند؟ برخی افراد از ابراز محبت خودداری می کنند تا مبادا دیگران از آنها سوء استفاده کنند. یعنی جلوی خدایی شدن خودشان را می گیرند، برای این که دیگران از ابراز محبت آنان سوء استفاده نکنند. این درست نیست. شما کار خودت را بکن و بگذار دیگران سوء استفاده کنند؛ اما تو خدایی شو و کاری به دیگران نداشته باش. علی علیه السلام فرمودند: من هیچ وقت به خاطر این که کار اسلام و کار خدا را پیش ببرم، خودم را آلوده نکردم. و همچنین می فرماید: من می توانم شما را اصلاح کنم؛ اما «لا بفساد نفسی= نه به قیمت آلوده شدن خودم». شما مدیریت حضرت علی را نگاه کنید. نامه هایی که به استاندارهایش می نویسد؛ استاندار بصره، مصر، کوفه و ... می نویسد: شنیده ام که شما این کارها را کردید. بعد ابوموسی اشعری و عمرعاص را می آورند و حکومت را از دست علی می گیرند و می دهند به معاویه. چرا علی علیه السلام نمی تواند مدیریت را جمع کند؟ آیا بی عرضه است؟ بلد نیست؟ عقل ندارد؟ نه. توان همه این کارها را هم دارد و می گوید من می توانم همه شما را اصلاح کنم؛ اما نه به قیمت آلوده شدن خودم. علی امام است و نماینده خدا روی زمین. خداوند در قرآن به پیغمبرش هم می فرماید که اگر یک عده ای ایمان نمی آورند، نباید غصه بخوری. می فرماید:« لَعَلَّكَ بَاخِعٌ نَفْسَكَ أَلَّا یَكُونُوا مُؤْمِنِینَ[3]= شاید تو از اینكه [مشركان] ایمان نمى ‏آورند جان خود را تباه سازى».   محبت [1] .سوره روم/7. [2] . الكافی 2: 126/ 7. [3] . سوره شعرا/3.

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 9447
زمان انتشار: 29 ژولیه 2018
| |
تا چه حد می توانیم در نبود شخص صحبت کنیم؟

خانواده آسمانی جلسه 487 ؛ 97/4/28

تا چه حد می توانیم در نبود شخص صحبت کنیم؟

سخن چینی به معنای رساندن و گفتن سخن کسی به دیگری است که موجب اختلاف میان آن دو شود و یا راز شخص فاش گردد. گاهی سخن چینی به شخصی که پشت سر او سخنی گفته شده اختصاص ندارد، بلکه به کشف و افشاء آنچه مورد کراهت اوست اطلاق می شود؛ خواه کراهت کسی باشد که از او نقل یا به او نقل می شود؛ یا کراهت شخص سوم باشد؛ خواه کشف و افشاء به گفتار باشد یا به نوشتن یا به رمز و اشاره، و خواه آنچه نقل شده، از اعمال باشد یا از اقوال، و خواه بر کسی که از او نقل می شود، عیب و نقصی باشد یا نباشد. در هر صورت شخص سخن چنین مورد دشمنی و نفرت دوست و دشمن قرار می گیرد و عزتش را در نزدخدا ازدست می دهد.

بحثمان درباره «نمیمه» و «بدگویی» است. انسانی که پشت کسی بدگوئی می‌کند یا آبروی کسی را می‌برد؛ مشمول عنوان «نمیمه» می‌شود؛ اما گاهی هم لازم است انسان بد کسی را بگوید که موارد خاصی دارد. یکی از آن موارد جایز، مشورت است. اگر از شما در مقام مشورت سؤال کردند که مثلاً ما می‌خواهیم با این فرد معامله کنیم؛ یا می‌خواهیم با دختر یا پسر خانواده ای‌ ازدواج کنیم؛ یا یک شراکتی راه بیاندازیم؛ در این مواقع بهتر است در جواب بگویید: "مصلحت نیست" یا "بهتر است که این کار را نکنید" یا " مناسب نیست". در همین حد و نه بیشتر. گاهی طرف مقابل، قانع نمی‌شود و از شما دلیل می‌خواهد. در اینجا ممکن است شما ده عیب از فرد مورد نظر سراغ داشته باشید، اما لازم نیست هر ده عیب را بازگو کنید. کمترین عیب را انتخاب ‌کنید و بگوئید. مثلا به این دلیل صلاح نیست ایشان همسر شما بشود. درست است که در مقام مشورت می‌توانیم بد بگوییم یا غیبت کنیم، اما این بدگویی و غیبت منوط به این است که از ما بخواهند یا کسی با ما مشورت کند. نکته بعد این که باید به حداقل ها اکتفا کنیم. مثلاً شما در یک مجموعه‌ای کار می‌کنید. حالا رئیس بالادستی شما یک اشتباه و خطائی دارد. شما نمی‌توانید در مورد آن با همکارانتان حرف بزنید و چیزی در موردش بگویید. چون همکاران هم مثل شما هستند و نمی توانند برای برطرف کردن آن عیب، کاری انجام بدهند. گفتن این مشکل فقط برای کسی جایز است که بتواند جلوی کار نادرست مدیر بالادستی را بگیرد. اما اینکه بخواهی به همکاران و کسان دیگر بگویی یا موج‌سازی و جریان‌سازی کنی،  قطعاً کار حرامی است. حالا چه  این عیب یک عیب کاری باشد یا عقیدتی یا عملی یا یک عیب اخلاقی باشد. فرقی نمی‌کند. سخن‌چینی عین بی دینی است بعضی از خُلق ها آنقدر بد و زشتند که جزء گناهان کبیره محسوب می شوند. عذاب و آتش هم دارد و نیز به اسم مادر گناهان نامیده می شوند؛ یعنی بقیه اخلاق و زشتی‌ها را هم شامل می‌شود. مثل بخل و خساست. کسی که بخیل و خسیس است، تنگی روح دارد، گرفتگی روح دارد، این خلقش منشأ خیلی از فسادها و گرفتاریها می شود.   صفت نمیمه یعنی سخن‌چینی، این است که حرفی که امانت بوده را در جایی بیان کند یا از یک نفر یک حرفی را شنیده یا مشکلی دیده، بعد آن را به دیگران بگوید. این خوی مساوی است با بی‌دینی. چون یک گناه ساده نیست. سوال: چرا سخن چینی عین بی‌دینی است؟ امیرالمؤمنین علی (علیه السّلام) در پاسخ این پرسش می‌فرمایند: «اَلنَّمِیمَةُ شیمَةُ المارِقِ= سخن‌چینى، خصلتِ كسانى است كه از دین خارج شده‌اند».  یکی از گروه‌هایی  که با امیرالمؤمنین جنگیدند، مارقین بودند. مارق یعنی کسی که از دین خارج شده. خوارج را نیز مارقین می‌گویند. حضرت در روایت فوق، بدگویی و سخن‌چینی را شیوه افرادی می‌داند که از دین خارج شده اند. ببینید چقدر خطرناک است. یعنی اینقدر انسان را ساقط می‌کند. حالا بگو من دائما ختم قرآن و صلوات دارم، مکه و کربلا می‌روم، چقدر روزه می‌گیرم، چقدر نماز شب می‌خوانم. مشکل این است که تو اصلاً دین نداری. کسی که سخن‌چین است، رازدار نیست، امانتدار نیست، یک حرفی را برمی‌دارد می برد جایی دیگر منتقل می‌کند و با آن فتنه درست می‌کند، دیگران را آلوده می‌کند، ذهنها را مشوش می‌کند، او آدم بی‌دینی است. حالا هر چقدر هم زحمت بکشد تا وقتی این صفت را دارد، چیزی برایش نمی‌ماند. هر زحمتی هم بکشد، همه‌اش هدر می‌رود و خراب می‌شود. چرا سخن چینی عین بی دینی است! از امام صادق علیه‌السلام سؤال کنیم که چرا سخن چینی مساوی با بی دینی است؟ تعبیر خیلی تکان‌دهنده و عجیبی رابیان می دارند. حضرت می فرماید: «إنّ مِن أكبَرِ السِّحرِ الَّنمیمَةَ یُفَرَّقُ بها بَینَ المُتَحابَّینِ ویُجلَبُ العَداوَةُ علَى المُتَصافِیَینِ ویُسفَكُ بها الدِّماءُ ویُهدَمُ بها الدُّورُ ویُكشَفُ بها السُّتورُ ، والَّنمّامُ أشَرُّ مَن وَطئَ علَى الأرضِ بقَدَم = از بزرگترین جادوها، سخن چینى است، [زیرا] با سخن چینى میان دوستان جدایى افكنده مى شود، یاران یكدل را با هم دشمن مى كند، به واسطه آن خون ها ریخته مى شود، خانه ها ویران مى گردد و پرده ها دریده مى شود. آدم سخن چین بدترین كسى است كه روى زمین گام برمى دارد» آدمی که بدگویی و سخن چینی می‌کند، از بزرگترین جادوگرهاست. چون همه تعادلها را بر هم می زند. بزرگترین و بیشترین فجایع را هم درست می‌کند. آدم بدگو میان دوستان و افرادی که با هم خیلی دوست هستند، فاصله می‌اندازد. مثلاً بین زن و شوهر، دو باجناق، دو جاری، بچه و فرزند، پدر و مادر، بین دو دوست، دو همکاران و... در مذمت «اختلاف افکنی» گفته شده که در اسلام بعد از شرک به خدا، هیچ گناهی بزرگتر از این نیست. در روایت نقل است: «الْفِتْنَةُ أَكْبَرُ مِنَ الْقَتْلِ= فتنه از آدم‌کشی بدتر است». اولین چیزی که در روز قیامت در باره ی حق‌الناس ها از آن سؤال می‌شود، «الدم» خون است. آیا خونی به گردنت هست یا نه؟ نامه عمل را می‌آورند می‌بینند که شخص صدها نفر را کشته. خودش می‌گوید کسی را نکشتم. درحالی که نمی فهمد با اختلاف‌انگیزی و فتنه‌گری چقدر آدم کشی در نامه عملش ثبت شده. از جمله کارهایی که سخن چینی می کند، عبارت است از: «ویُجلَبُ العَداوَةُ علَى المُتَصافِیَینِ= جلب عداوت می‌کند، یعنی میل و تمایل به کینه و دشمنی را در دل انسان‌ها ایجاد می‌کند؛ «ویُسفَكُ بها الدِّماءُ= خونها به خاطرش ریخته می‌شود؛ «ویُهدَمُ بها الدُّورُ= شهرها و خانه‌ها به واسطه اش ویران می‌شود؛ «ویُكشَفُ بها السُّتورُ= رازها، پرده‌ها دریده می‌شود. رازهای افراد برملا می‌شود.  کسی که بدگویی یا سخن‌چینی می‌کند، اولین کسی را که می‌کُشد، خودش است. او الان متوجه نیست که با خودش چه کار می‌کند. حالا آیا شما می‌توانید آدمی که با زبانش فتنه‌انگیزی می‌کند و افراد را به جان هم می‌اندازد و بدبینی و تزلزل و فاجعه و اختلاف ایجاد می‌کند، ببخشید؟ اگر کسی یک کاری کرده، حلال یا حرام، حق ندارید آن را بیان کنید. نمی‌توانید به کسی بگویید. اینکه حضرت می‌گوید این کار سحر است یا فاعل آن از دین بیرون می‌شود، برای این است که پرده کسی دریده می‌شود. شخص یک راز دارد (حلال یا حرام) مخصوص خودش است. وقتی آن پرده بر‌داشته می شود، آدمی را از دین به در می‌کند و گرفتار جهنم می‌کند. آخر اینکه سخن‌چین بدترین کسی است که روی زمین قدم برمی‌دارد، یعنی منفورتر و بدتر از او آدمی وجود ندارد. بدترین راستی، سخن چینى است در فرمایش دیگری حضرت علی علیه‌السلام در مذمت سخن چینی فرمودند: «أسوَأُ الصِّدقِ النَّمیمَةُ = بدترین راستی سخن‌چینی است». غیبت، سخن‌چینی و بدگویی در آنجایی است که شخص راست می گوید. در حالی که ما مجاز نیستیم، حتی حرف راستی را هم بگوییم. پس این را در مغز و قلبمان فرو کنیم که ما نمی‌توانیم حرف راست را هم بگوییم. پس شیطان ما را گول نزند که تو دروغ نمی گویی که، راست است. همین راست گفتن آدم را از دین خارج می‌کند و به قول امام صادق علیه السلام بدترین آدمی است که روی زمین قدم می‌زند. دروغ که داستانش کاملا جداست. همین راستها ما را تا جهنم می‌برد. حالا ببینید کسانی که صدای دیگران را ضبط می‌کنند، از زندگی‌های مردم فیلم برمی‌دارند، عکس می گیرند و به قول امروزی ها برای ده نفر دیگر Forword می کنند، بدانید که این اشاعه فساد و فحشاست و در گناه آن شریک جرم هستید. سخن چینی موجب دشمنی دوست و تنفر دشمن می شود امیر کلام در فرمایش دیگری نیز فرمودند: «مَنْ سَعَى بِالنَّمِیمَةِ حَارَبَهُ اَلْقَرِیبُ وَ مَقَتَهُ اَلْبَعِیدُ=  کسى که سخن چینى کند، نزدیکان با او جنگ کنند و بیگانه او را دشمن دارد». آدمی که تلاش می‌کند که دائم عیب و بدی را منتقل کند یا چیزی را پخش کند، عاقبتش این می شود که دوستان با او به جنگ می‌رسند، یعنی رابطه‌اش با دیگران خراب می‌شود. محال است یک نفر سخن‌چینی کند و خیر ببیند. حتی نزدیکانش هم از او متنفر می‌شوند. حتی آن کسی که تو برایش خبر بردی هم از تو متنفر می‌شود. در سنت خدا نیست که کسی سخن‌چینی کند و محبوب بشود. اولین کسی که در باطنش به تو شک می‌کند و از تو متنفر می‌شود، قیمتت پیش او پایین می آید، همان کسیی است که تو برایش خبر بردی؛ آدمهای دور هم دشمنت می‌شوند. پس اثر بد سخن‌چینی این است که باعث جنگ نزدیکان و تنفر دورها از تو می‌شود. چنین آدمی در کمترین زمان عزیزترین کسانش را از دست می‌دهد؛ رابطه‌اش با کسانی که به آنان نیاز دارد یا به مصلحتش هست که خوب باشد خراب می‌شود. این اثر ذاتی این گناه بزرگ است. مثل اینکه ما بگوییم اگر این آب را جایی بریزیم خیس می‌شود. این اثر ذاتی‌ آب است. اثر ذاتی‌ سخن‌چینی و بدگویی هم این است که انسان از طرف دوست و دشمن منفور واقع می‌شود. از این رو، علی علیه‌السلام می‌فرماید: «بِئْسَ السَّعْىُ التَّفْرِقَةُ بَیْنَ الاْلیفَیْنِ= بدترین تلاش، جدایى انداختن میان دو دوست است» بدترین کار این است که انسان بین دو نفر یا دو نفری که با هم الفت دارند و همدیگر را دوست دارند، جدایی بیندازد. بعضیها چون حسادت می‌کنند، سعی می‌کنند محبت بین دو خواهر، دو برادر، خواهر و برادر، همسر، دو باجناق، دو جاری، دو دوست، دو همکار  را خراب کنند و به هم بزنند. در ارتباط با چنین کسی قرآن دستور می دهد که از او اطاعت نکن: «وَ لا تُطِعْ كُلَّ حَلاَّفٍ مَهِینٍ* هَمَّازٍ مَشَّاءٍ بِنَمِیمٍ[1]= و اطاعت مکن از هر بسیار سوگند خوارِ فرومایه‌ای* [كه] عیبجوست و براى خبرچینى گام برمى دارد». «حلاف» یعنی آدم‌هایی که تند تند قسم می‌خورند. چنین کسانی برای چیزی که قسم می‌خورند، ارزش قائل نیستند. پس نباید به حرفهایشان اعتنا کرد و اینها را به مشورت گرفت. «مهین» یعنی آدم‌هایی که حقیرند، مهانت و پستی و خواری دارند. افکار پست و کوچکی دارند. افرادی که به راحتی در جاحرف می‌برند، آدمهای بی‌وزن و بی‌شخصیت اند که قرآن از آنان تعبیر به «مهین» می‌کند. «هماز» یعنی آد‌م‌هایی که اهل پیدا کردن عیبهای دیگران اند، خیلی دقت می‌کنند ضعفها را ببینند وکلامشان نیش دار و طعن دار است. نمی‌توانند به راحتی با کسی حرف بزنند، چه در قالب شوخی یا جدی یکسره کلامشان تیغ دارد. بعضیها هم با چشم و ابرو و اشاره این کارها را می‌کنند. به اینها هم هماز می‌گویند. «مشاء» یعنی آنهایی که دائما دنبال اخبارگیری هستند. به این و آن زنگ می زنند که امروز چه خبر؟ چه اتفافی افتاده؟ امروزکی چکار کرد؟ در کل آدمهای گزارشگر، گزارش‌دهنده، آدمهای خبربر که به دنبال تخریب دیگران هستند. پس «مَشَّاءٍ بِنَمِیمٍ» یعنی کسی که تلاش و دوندگی برای سخن‌چینی و خبرگیری دارد و جاسوسی می‌کند. چنین فردی هیچ راهی به غیب و بهشت و خیر پیدا نمی‌کند. کسی که از شنیدن این چیزها استقبال می‌کند و لذت می‌برد، به هیچ جا راه پیدا نمی‌کند. زحمات ده سال، بیست سال، سی سال اش در عبادت هدر می‌رود. قرآن هم دستور می دهد چنین آدمهائی را اطراف خودتان راه ندهید و اطاعتشان هم نکنید. اگر هم آمدند علیه کسی یک خبری یا حرفی نقل کردند، به حرفهایشان ترتیب اثر ندهید و اطاعت نکنید. در آیه دیگری نیز آمده: «مَنْ یَشْفَعْ شَفاعَةً حَسَنَةً یَكُنْ لَهُ نَصِیبٌ مِنْها وَ مَنْ یَشْفَعْ شَفاعَةً سَیِّئَةً یَكُنْ لَهُ كِفْلٌ مِنْها وَ كانَ اللَّهُ عَلى‏ كُلِّ شَیْ‏ءٍ مُقِیتاً[2]= هر کس سبب کار نیکویی شود، هم او نصیبی کامل از آن بَرَد، و هر کس وسیله کار قبیحی گردد، از آن سهمی بسزا خواهد یافت، و خدا بر همه چیز (از نیک و بد اعمال خلق) مراقبی تواناست»، یعنی هر کس یک شفاعت نیکوئی کند، مثلا دو نفر را برای ازدواج به هم برساند یا دو نفر را آشتی می‌دهد یا دعوا و فتنه‌ای را رفع می کند یا فداکاری می کند یا واسطه‌گر خیری می شود، از این پیوند و کار خیر خودش هم بهره می‌برد، یعنی دست خالی برنمی‌گردد. چنین آدمی پیش خدا خیلی عزیز و بزرگ می‌شود، نقطه مقابل  آن این است که اگر فرد یک شفاعت بدی کند و دیگران را آلوده و ناراحت و غمگین و عصبی و پرخاش و سرزنش کرد و خرابش کرد، در آن فتنه سهم دارد. همه را پایت حساب می‌کنند. یک موقع می‌بینی چند میلیون سال عذاب برای او می‌نویسند. چون چند میلیون سال دردسر درست کرده. چند خانواده، زن و شوهرها، دوستان و مجموعه‌ها را به هم ریخته است. زبان/سخن چینی   [1] . سوره قلم/ آیات 11-10. [2] . سوره نساء/ آیه 85.

صوت

1 - تا چه حد می توانیم در نبود شخص صحبت کنیم؟

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 9438
زمان انتشار: 22 ژولیه 2018
| |
یکی از عوامل ترس انسان، رفاه زدگی است

اضطراب و بی‌تابی؛ جلسه 18؛ 97/02/07

یکی از عوامل ترس انسان، رفاه زدگی است

علاوه بر عوامل روانی، برخی عوامل اقتصادی مثل مسکن، شغل و درآمد برای کسب رفاه بیشتر نیز، ایجاد ترس در انسان می کنند. آدم‌های ترسو چون می‌ترسند که روزی محدودیت، گرسنگی یا فشاری سراغشان بیاید، از شدت این ترس سعی می‌کنند از بخش‌های اخلاقی، عقلانی و معنوی‌شان بزنند.

مثلاً شخص پول بیشتری جمع می‌کند که رفاه بیشتری داشته باشد تا مبادا سطح زندگی‌اش اُفت پیدا کند یا در رقابت با دیگران کم بیاورد. چنین آدمی، بارکشی می‌شود که از صبح تا شب کار می‌کند و زحمت می‌کشد و یکسره پول جمع می‌کند، هزینه می‌کند، تجهیزات مختلف می‌خرد تا رفاه بیشتری داشته باشد. نتیجه این می‌شود که دیگر حس و حال پرواز ندارد. چون سنگین ‌شده است. زیرا فقط کسانی می‌توانند از زمین پرواز کنند که سبک باشند. امیرالمؤمنین علیه‌السلام می‌فرماید«تَخَفَّفُوا تَلْحَقُوا= سبک باشید تا ملحق شوید». آدمی که دلش در طول روز، در میان ابزار و وسایل خانه‌اش گیر است، نمی‌تواند پرواز خوبی داشته باشد. نمی‌تواند با آرامش زندگی کند. چون همیشه ترس دارد. بعضی‌ها آنقدر ترس دارند که نکند یک روزی خودشان یا بچه‌هایشان فقیر شوند، دو سه شیفت کار می کنند. تمام عمر برخی افراد، در ساخت و ساز و پول در آوردن و تعمیرات مسکن و بساز بفروش و ...تلف می‌شود. انیها لذتی از زندگی نمی‌برند و به شادی و آرامش نمی‌رسند، آخرتشان را هم خراب می‌کنند. چون همه چیز را در اینجا مصرف کرده اند و دیگر سبک نیستند که بتوانند پروازی بکنند. یکی از نمونه هایی که امروز در کشور ما بسیار دیده می شود، ترس های تحصیلی است که در مقاطع مختلف و برای کنکوری ها ایجاد کرده اند و باعث بروز ناآرامی، اضطراب، مشکلات خانوادگی در  افراد شده‌اند. این همه ترس و نگرانی در حالی است که ما دوست داریم در دنیا شاد و آرام زندگی کنیم؛ پس همه ابعاد وجودی انسان باید با همدیگر رشد کند، نه فقط یک بُعد خاص. ازاین رو می‌بینیم ترس هم بر انسان غلبه می‌کند و شیطان هم یکسره ما را می‌ترساند. آن وقت نمی‌توانیم از نماز، قرآن خواندن، حرم رفتن و سایر عبادت‌ها لذت ببریم. ترس؛ مانع پرواز انسان آدم ترسو نمی‌تواند نماز خوبی بخواند. چون در حال نماز، به یاد تمام دلشوره‌ها و نگرانی‌هایش می‌افتد. حتی حرم هم که برود، نگرانی دارد و نمی‌تواند با امام ارتباطی برقرار کند. یکسره دلشوره‌ و ترس‌های «جمادی، گیاهی، حیوانی و عقلی»دارد.  ترس موجب نادانی و حماقت انسان می‌شود. امام حسن مجتبی علیه‌السلام می‌فرماید: من هیچ کس را ندیدم که در رابطه‌اش با خدا احمقانه عمل کند، جز آدم ترسو. در حالی که همه کارۀ زندگی ‌ما خداست: باید بگوییم:« لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّهَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِیِّ الْعَظِیمِ »، «لا مؤثر فی الوجود الا الله=هیچ موثری در عالم وجود، جز خدا نیست». فقط خدا می‌تواند به ما کمک کند. پس باید از او کمک بخواهیم: «إِیَّاكَ نَعْبُدُ وَ إِیَّاكَ نَسْتَعِینُ». اما اگر عجله داری یا نمی‌رسی که از او کمک بخواهی، خدا هم تو را به دیگران واگذار می کند. بعضی افراد آنقدر ترس دارند که اصلاً نمی‌توانند شب وضو ‌بگیرند و ده دقیقه، نماز شب 11 رکعتی را بخوانند یا بر سر سجاده ذکری بگویند و درد دلی با خدا بکنند یا تعقیباتی بعد از نماز بخوانند. در روایت داریم خداوند به فرشته‌ها می‌گوید: ای فرشته‌ها! نگاه کنید که این بنده من، بعد از نمازش به کجا می‌رود. مگر غیر از من کسی قرار است به او کمک کند، غیر از من کسی حلال مشکلات او هست؟ بر سر سجاده ی نماز، پیش خدا نمی‌نشیند؛ بعد می بینی برای حل شدن مشکلی که در یک زمان کوتاهی قابل حل شدن است، دو سال باید از این اداره، به آن اداره و از این سازمان به آن سازمان بدود؛ چون نمی‌داند باید از کجا کمک بگیرد. شیطان دائما در انسان ترس ایجاد می‌کند. حمله های از عقب و گذشته، جلو و آینده، راست و چپ به انسان می کند. اینها باعث می شود انسان تعادلش را از دست بدهد. چنین آدمی، حتی می‌خواهد و دوست دارد که با خدا عشق‌بازی کند، اما نمی‌تواند؛ می‌خواهد دل به آسمان بدهد، نمی‌تواند؛ می‌خواهد خودش را به غیب بسپارد و بالا برود، اما نمی تواند. زیرا دائماً اضطراب دارد. چگونه بر ترس غلبه کنیم! ترس خیلی به انسان صدمه می‌زند و باید بر آن غلبه کرد. خدا امام امت را رحمت کند که فرمود: «انسان بدون تلقین به هیچ جا نمی‌رسد». باید به خودت تلقین کنی، باید به نفست بگویی که نباید بترسی! باید خودت را در آن مُهره بیاندازی. حضرت علی علیه السلام فرمود: «از هر چیز ترسیدی، زودتر به سمت آن حمله کن». چون می‌فهمید هیچ چیز مهمی نیست. مثلا شخص می‌خواهد با یکی از اقوامش یا عزیزانش یا همسرش آشتی کند، اما می‌ترسد و می‌گوید: الان اگر زنگ بزنم چه می‌شود؟ الان اگر یک پیامک آشتی بدهم چه می‌شود؟ الان حرف بزنم چه می‌شود؟ درحالی که اگر شجاعت داشته باشد و حرف بزند، می‌بیند که هیچ این خبرها هم نبود؛ بی‌جهت می‌ترسید. انسان نباید شخصیت ترسو بودن را دوست داشته باشد. چرا باید از چیزی بترسد؟ همین که انسان این شجاعت را پیدا کرد که نترسد، کارش روی روال می‌افتد.  ترس در «نه گفتن»، این خودش یک داستانی است که باید راجع به آن صحبت کنیم. یک جاهایی ما باید «نه» بگوییم. مثلا شخص می‌گوید: من الان نمی‌توانم به او نه بگویم، نمی‌توانم رد کنم و بخاطر رودربایستی یک چیزهایی را قبول می‌کند. بعضیها با رودربایستی ازدواج می‌کنند، بعد می‌بینند نمی‌توانند زندگی کنند و تقاضای طلاق می‌دهند. بهتر است از اول شجاع باشی و زیر بار این ازدواج نروی. در معاملات اقتصادی نیز بعضی بارو دربایستی برخورد می کنند و بعدا پشیمان می شوند.  اگر حواسمان نباشد ترس، ما را از غیب، ابدیت و رشد می‌اندازد. باید بدانیم که ترس دروغ است. چون وقتی می‌خواهی قرآن بخوانی تو را می‌ترساند و شیطان القا می کند که اگر قرآن بخوانی، به درست نمی‌رسی، به کنکور نمی‌رسی، کارهایت زمین می‌ماند. شیطان به‌راحتی آدم را می‌ترساند. برای غلبه بر این ترس، بگو خدایا من پیش تو می‌نشینم و قرآن می خوانم، هر کاری هم می خواهد بشود، بشود. خدا هم برکت می‌دهد و کارت را زودتر راه می‌اندازد. دقت کنید: وقتی که آرامش دارید، قدرت می‌گیرید و انرژی‌های مثبت دریافت می‌کنید. آن وقت می بینید که دست به هر کاری بزنید، خیر و برکت برایتان می‌آید. همه چیز این گونه است. پس به خدا اعتماد کنید.  ما هنوز همه مفاسد را نگفتیم تا برسیم به سراغ اینکه ما با این ترس چگونه مقابله کنیم و از این ترس چگونه استفاده کنیم.     واهمه. ترس

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 9432
زمان انتشار: 18 ژولیه 2018
| | | | | |
امام؛ خزانه دار علم الهی است

شرح زیارت جامعه کبیره؛ جلسه 64 ؛ 97/04/21

امام؛ خزانه دار علم الهی است

چیزی که در خزانه، حفظ می شود، اولاً در اختیار خود خازن و نگهبان است که هر گاه بخواهد از آن استفاده می کند. ثانیاً از دستبرد دیگران خارج است، ثالثاً به هر مقدار که خزانه دار بخواهد به دیگران می دهد. امام خزان دار علم الهی است. تفاوت علم ائمّه با خدا، جنبه ی استقلالی بودن علم خدا و عرضی و تعلیمی بودن علم ائمّه علیهم‌السلام است که خدا به ایشان افاضه می‌فرماید.

خزان جمع خازن از ریشه ی خزن به معنی جمع، ضبط و نگهداری کردن در محل معین است؛ خواه امری مادی ذخیره شود یا امر معنوی و خواه مخزن جسمی باشد یا روحی. مرحوم مصطفوی در التحقیق می‌نویسد: «الجمع و الضبط فی محل و مورد معین و هذا المعنا أعم من أن یکون المخزون مادیا او معنویا أو یکون المخزون جسمانیاً أو روحانیا= جمع و نگهداری در یک محل و مورد معین و این معنا اعم است از آن چیزی که جمعش می‌کنیم؛ مادی باشد یا معنوی؛ جسمی باشد یا روحانی». در امور مادی خزانه با خزانه دار تفاوت دارد. حال منظور از این که به معصومین می‌گوییم: شما خازن (جمع‌کننده‌های) علم هستید، چیست؟ خزانه‌دار یعنی کسی که کلید انبار در دست اوست. اختیارش هم با اوست که چقدرش را بیرون بدهد، چقدرش را هم نگه دارد. همان طور که قبلاً گفته شد؛ معصوم «مَثل اعلی» است، یعنی عالی‌ترین نمونه از خداست؛ اولین مخلوق خداست؛ شبیه‌ترین موجود به خدا و کامل‌ترین موجود بعد از خداست. بنابراین، علم خدا در اختیار این موجود است. اولین مخلوقی که همه علم را در نظام آفرینش دارد، به دست اوست. قبلاً در فلسفه خلقت گفتیم که وقتی خدا می‌خواهد نظام خلقت را راه بیاندازد، اول متخصص می‌آفریند و مجهزش می‌کند و بعد انسان های دیگر را می‌آفریند تا بلاتکلیف نباشند. خدا اینطور نیست که آدم را بیافریند و بعد تصمیم بگیرد که چه کار کند. در نظام خلقت، اول متخصص قرار می گیرد، بعد کسانی که قرار است از این متخصص استفاده کنند، آفریده می‌شوند. به این مسئله خوب توجه کنید. یعنی اول امام یک امت آفریده می‌شود، بعد امت برای این امام آفریده می‌شود. و گرنه جفا و کار عبثی خواهد بود. دقت کنید که قرآن چقدر ریاضی می گوید: «الرَّحْمنُ * عَلَّمَ الْقُرْآنَ= خدای رحمان* قرآن را تعلیم داد» یعنی اول قاعده و فرمول های حیاتبخش زندگی را تعلیم می‌کند و اولین کسی که خدا قرآن را به او تعلیم داد، همان مَثَل اعلی و همان نور محمد و آل محمد (علیهم السّلام) است. از این رو، حقیقت قرآن با همه بطن هایش در اختیار معصوم است. معصوم در ابتدا تمام علم و تخصص را از خدا می‌گیرد؛ بعد انسانهای دیگر آفریده می‌شوند تا بلاتکلیف نباشند. پس اولین کسی که آفریده می‌شود و بعد مراتب مختلف خلقت از این شخص آفریده می‌شود، همان خزانه‌دار علم الهی است. خزّان علم بالاترین علم را نسبت به همه موجودات دارند خزّان علم یعنی علم معصوم از همه مراتب خلقت بالاتر است. امام در آن نقطه از قله قرار گرفته، قبل از اینکه اصلاً مخلوقی آفریده بشود و خداوند بقیه مخلوقات را به واسطه او بیافریند. بنابراین، علم او از  همه بالاتر است. چون خزانه‌دار علم الهی است. پس امام از نظر علمی حاکمیت و سیطره بر همه مخلوقات خدا را دارد، یعنی علم این شخص محیط است و احاطه کامل بر همه مخلوقات خدا دارد. قرآن می فرماید: «إِنَّ اللَّهَ لَا یَخْفَى عَلَیْهِ شَیْءٌ فِی الْأَرْضِ وَلَا فِی السَّمَاءِ[1] = همانا چیزی در آسمان و زمین از خدا پنهان نیست». هیچ چیز در زمین و آسمان از کسی که قبل از مخلوقات آفریده شده و مخلوقات بعد از او آفریده شده اند، خالی و جدا از علم او نیست. این خزان علم الهی بودن است. به این بحث خوب دقت کنید که اگر خوب جا بیفتد، می‌توانید به شیرینی و راحتی زندگی کنید و از بسیاری ابهامات، سؤال‌ها، شبهات، سردرگمی‌ها و پوچی‌ها نجات پیدا ‌کنید. تا اینجا مقدمه بود. بعد از این وارد مرحله کاربردی این بحث می‌شویم. وحدت علم، عالم و معلوم در امور معنوی، خازن با مخزون یکی است. در معرفت نفس گفتیم علم، عالم و معلوم یک نفر هستند. یعنی وقتی شما چیزی را می‌فهمی، آن مفهوم با آن علمی که یاد گرفته اید، همه یک نفر هستید، اما در ماده اینطور نیست. اگر شما انباری داشته باشید که در آن مقداری برنج بگذارید، «انبار» با «برنج» و با «کسی که انبار می‌کند»، سه چیز هستند. ولی در امور معنوی اینطور نیست. وقتی شما علم را دریافت کردید، علم با تو وحدت پیدا می‌کند، یعنی «علم و عالم و معلوم» یکی می‌شوند. پس وقتی که می‌گوییم «خزان العلم» نه اینکه ائمه یک شخصیتی هستند که علمی در آنها ریخته باشند. بلکه جنس آنها از علم است، حقیقت آنها علم است. روح اینها عین علم است. در مورد ما هم همین طور است. فکر نکنیم که جاهل هستیم بعد یک چیزی در ما می‌ریزند. این طور نیست. وقتی که استاد صحبت می‌کند، استاد چیزی را به شاگرد اضافه نمی‌کند، بلکه چیزهایی را که شاگرد می‌داند به یادش می‌آورد. قرآن درباره پیغمبر می گوید: «إِنَّما أَنْتَ مُذَكِّرٌ= تو به یادآورنده هستی». پس وقتی می‌گوییم ائمه خزان علم هستند نه اینکه یک تفرقی بین اینها وجود دارد؛ بلکه یک وحدت و یگانگی با علم الهی دارند. امام در همه مراتب خلقت حضور دائم دارد نکته‌ای که وجود دارد، این است که معصومین بعد از الله قرار گرفته اند. بعد عوالم پایین‌تر فرشته‌ها خلق می‌شوند (عالم جبروت یا ملکوت)، سپس عالم ناسوت آفریده می‌شود، یعنی دنیا و ماده و امام در همه مراحل خلقت حضور دارد. امام در مرتبه مَثَل اعلایی‌ بر همه مخلوقات و علمش احاطه دارد و همه چیز را می‌داند؛ اما وقتی به زمین می‌آید، مثلاً پیغمبر یا امیرالمؤمنین می‌شود، جنبه مادی و بدنی دارد. علمش مثل ماست، نه اینکه مثل ما احتیاج به معلم و این چیزها داشته باشد. بلکه در مرتبه مادی، هر چیزی را نمی‌خواهد بفهمد و بداند. نمی‌خواهد به هر چیزی توجه کند. بلکه اگر اراده کرد، می‌فهمد؛ اما اگر نخواست، نمی‌فهمد. غیر از مرتبه عالی‌اش است. مرتبه مثل اعلی بالاست که همیشه نسبت به همه چیز احاطه دارد. لذا می‌تواند اصلاً نسبت به چیزهایی آگاهی نداشته باشد، یعنی نخواهد بداند. ولی به محض اینکه اراده کند، همه چیز را می‌داند.   پیغمبر وقتی با آدمها رفتار می‌کرد، اگر می‌خواست بداند که درون طرف مقابل چیست، می‌دانست. ولی پیغمبر فضول نبود؛ یا مثل کسانی که امروزه تا می‌روند یک ذره تمرین می‌کنند و یک ذره فکرخوانی می‌کنند، دائماً به آدمها تجاوز می‌کنند که او الآن دارد به چه چیزی فکر می‌کند؟ مگر باید در زندگی مردم فضولی کرد؟ چرا باید باطن آدمها را ببینیم؟ ائمه وقتی با دیگران بودند، عادی برخورد می کردند. اگر هم می‌خواستند باطن شخص را ببینند، می‌دیدند. گاهی هم توجه داشتند، ولی متجاوز نبودند. پیغمبر آنقدر ساده و معمولی زندگی می‌کرد که گناهکارترین آدم هم کنارش راحت بود. حتی آن کسی که قصد کشتنش را داشت، در کنارش امنیت داشت؛ چون حضرت به گونه ای رفتار نمی‌کرد که طرف بداند «من می‌دانم تو می‌خواهی من را بکشی». نه؛ اصلاً انگار نه انگار. پس ائمه در جایگاه مَثل اعلایی، حاکم بر کل نظام خلقت هستند و تمام اشیاء تحت سیطره علم آنهاست. ولی ائمّه علیهم السلام در مرحله ماده و عالم طبیعت، مانند دیگران هستند. یعنی شاید چیزی را نخواهند بدانند و از سیطره ی علم کنونی آنها خارج باشد امام هنگامى كه بخواهد چیزى را بداند به او تعلیم مى شود امام صادق علیه السلام می‌فرماید: «إِنَّ اَلْإِمَامَ إِذَا شَاءَ أَنْ یَعْلَمَ عَلِمَ= امام هنگامى كه بخواهد چیزى را بداند به او تعلیم مى شود». همچنین حضرت فرمود: «إِذَا أَرَادَ اَلْإِمَامُ أَنْ یَعْلَمَ شَیْئاً أَعْلَمَهُ اَللَّهُ= اگر امام اراده کند به اینکه چیزی را بداند، خدا آگاهش می‌کند». تفاوت ایشان با دیگران در این مرحله، این است که دیگران به خزانه ی بی پایان علم الهی راهی ندارند؛ امّا ایشان کلید دار و خازن آن علم هستند و هر چه را بخواهند می توانند بدانند. پس اگر لازم باشد، امام همه چیز را می‌فهمد. به عنوان مثال، در نهج‌البلاغه ذکر شده حضرت علی علیه‌السلام در مسجد خطبه می‌خواند که ای مردم! «سَلُونی قَبْلَ اَنْ تَفْقِدُونی= از من بپرسید قبل از اینکه مرا از دست بدهید». عاص بن وائل می‌گوید بگو اگر راست می‌گویی چند مو در ریش من هست؟ حضرت می‌گوید: تو در خانه‌ات کسی داری که پسر من را می‌کشد. حضرت این را به او خبر می‌دهد و می‌گوید تا در تاریخ بماند. همه هم بدانند داستان چیست. همه بدانند حق و باطل چیست. از این چیزها نمونه های زیادی داشتیم. پس ببینید آنجائی که لازم است از علم استفاده بشود، امام استفاده می‌کند، اما لازمه زندگی مادی این گونه است که امام همیشه از علمش استفاده نکند. چه فرقی بین علم امام و علم خدا وجود دارد؟ اگر بخواهیم بدانیم که نسبت علم امام با علم خدا چیست؛ باید بدانیم که خدا هستی مطلق است. هستی جاری در همه اشیاء است. خدا در تمام عوالم حضور دارد. در دعای کمیل می‌خوانیم: «وَ بِأَسْمَائِكَ الَّتِی مَلَأَتْ أَرْكَانَ كُلِّ شَیْ ءٍ= و به نام هایت که همه ارکان هر شئی را پر کرده». خدا قائم به ذات است و به جایی بند نیست و وابسته به کسی نیست. سایر موجودات هستی و وجودشان را از حضرت هستی یعنی الله تبارک و تعالی دارند. پس وقتی می‌گوییم علم خدا، این یک امر ذاتی است، یعنی علم ذات خداست، ولی علم ائمه عرضی و تبعی است و از خداست، یعنی خدا به آنها وجود و هستی می‌دهد.  وقتی می‌گوییم معصوم مَثل اعلی است، یعنی عالی‌ترین نمونه از خداست. یک نمونه در مقابل خدا نیست. یک نمونه از ظهور خداست. ما هم می توانیم در سیر صعودی‌مان شبیه خدا شویم. اسماء خدا هم به ما تعلق می‌گیرد. هر اسمی که به خدا می‌گویند، می شود که به ما هم بگویند، ولی در ما ذاتی نیست. بلکه ظهوری و عرضی است. پس می توانیم آن اسم داشته باشیم، اما هر وقت خدا بخواهد. به عنوان مثال، ما حیات داریم و زنده هستیم، خدا هم حی است. ما عالم هستیم، خدا هم عالم است. ولی حی و عالم بودن ما دست خودمان نیست. خدا هر وقت بخواهد، آن را می‌گیرد. پس ما هم اسم های خدا را داریم. حی هستیم و عالم هستیم، جمیل و قادر هستیم، اما در همه ی اینها قائم به خدا هستیم و فقط خداست که ذات دارد و هیچ موجودی غیر از خدا ذات ندارد: «لیس کمثله شیء=چیزی مثل او نیست». چرا به معصوم خلیفة الله می‌گویند؟ خلیفه یعنی کسی که جای مستخلف عنه می‌نشیند و کار او را انجام می‌دهد. در  قرآن هم تعابیر مختلفی بیان شده: «إِنَّا عَرَضْنَا= ما عرضه کردیم» یا «إِنَّا خَلَقْنَا= ما خلق کردیم». خدا ائمه را کنار خودش دارد، یعنی آنها در تمام کارهای خدا شریک هستند. خدا می‌گوید ما این کار را کردیم، اما نه اینکه آنها ذاتاً می‌توانند اینطور باشند. بلکه ظهوراً این کار را انجام می‌دهند. حضرت ابراهیم علیه‌السلام می‌گوید من می‌خواهم محیی بودن اسم تو را داشته باشم: «رَبِّ أَرِنِی كَیْفَ تُحْیِ الْمَوْتى= به من نشان بده که چگونه مرده‌ها را زنده می‌کنی؟». در اینجا حضرت ابراهیم از خدا می خواهد که «کیف» کیفیت را به من نشان بده. خدا هم به او یاد می‌دهد و می فرماید: چهار پرنده بگیر این کارها را انجام بده تا زنده ‌شوند. خودت ببین که چطور زنده‌شان می کنی. این زنده‌کننده همان محیی است. عرضی یا حضرت عیسی علیه‌السلام می‌تواند مرده را زنده کند، اما به اذن الله. چنانکه خودش می فرماید: «أُحْیِ الْمَوْتى‏ بِإِذْنِ اللَّهِ= مرده را زنده می کنم اما به اذن خدا» برص و پیسی و کوری و اینها را شفا می‌دهد اما به اذن الله. امام هم می تواند مریضی را شفا ‌دهد اما باذن الله. یعنی هیچ کس از خودش هیچی ندارد و همه چیز از خداست.   جامعه کبیره/خزان دار علم الهی [1] . سوره آل عمران/آیه 5.

صوت

1 - امام؛ خزانه دار علم الهی است

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 9430
زمان انتشار: 18 ژولیه 2018
| |
نام گروه دیگری از فرشتگان «سائق و شهید»است

نقش فرشتگان در اداره عالم، جلسه 12 و آخرین جلسه، 87/12/17

نام گروه دیگری از فرشتگان «سائق و شهید»است

گروهی از ملائکه هنگام ورود انسان به محشر، همراه او هستند، یکی او را به محشر برده و دیگری گواه بر کردارها و رفتارهای اوست، یعنی «سائق و شهید». «سائق» یعنی سوق دهنده. یعنی انسان را به صحنه محشر می برد. «شهید» همه کارهای ما را گواهی می دهد.

فراز یازدهم:«و من أوهمنا ذکره، و لم نعلم مکانه منک، و بأی أمر و کلته، و سکان الهواء و الأرض و الماء، و من منهم علی الخلق فصل علیهم یوم یأتی کل نفس معها سائق و شهید = و درود بر آن دسته از فرشتگان که خدا نام آنان را نیاورده و موقعیت آنان را نمی شناسیم که به چه چیز مأمور هستند! و سلام بر ساکنان فضا و زمین و آب ها و آنان که بر خلایق مسلط هستند! پس درود فرست بر آنان، در آن دم که هر کسی را به طرف قیامت می کشانند و با او مأمور ناظری از پس و پیش خواهد بود». حضرت تا اینجا حدود ۳۰ گروه از فرشته ها را نام می برد که مأموریت های گوناگونی در نظام عالم بر عهده دارند. در فرازهای آخر می فرماید درود بر آن دسته از فرشتگان که نام آنها را نیاورده ایم و ما نمی دانیم که آنها چه موقعیتی دارند و تو آنها را به کدام کار، وکیل کرده ای.  در روز قیامت هر کسی با خودش یک سائق و شهید دارد. «سائق» فرشته ایست که شخص را از جلو راهنمایی می کند و به سمت قیامت می آورد؛ او کشاننده و سوق دهنده است. «شهید» هم فرشته ای است که گواه بر زندگی و کارهای اوست. دسته ای از فرشتگان که ما آنها را نمی شناسیم  در این فراز حضرت از یک دسته از فرشته هایی نام می برند که ما آنها را نمی شناسیم. حضرت سجاد علیه السلام در دعای سوم دسته های کمی از ملائکه و ماموریت های شان را بیان کردند. به هر حال خداوند تبارک و تعالی بی نهایت مخلوق دارد و همانطور که قبلا گفتیم، تمام امور مخلوقات، به دست فرشتگان انجام می شود. بنابراین، تعداد فرشتگان الهی را جز خداوند کسی نمی داند.‌ در شرح آن نیز آمده است: «از آنجایی که می دانیم، خلایق عالم غیر متناهی و غیر قابل احصا می باشند، قطعا آنچه را که امام (علیه السلام) از انواع فرشتگان در این دعا نام برده، عبارت است از یک دسته ی معدودی از ملائکه که دارای شمارش می باشند. ولی مسلما آنچه نام برده نشده، قابل مقایسه با آنچه نام برده شده نمی باشد، یعنی خیلی بیشتر است. از این رو فرمود بر فرشتگان که نام و نشانی از آن ها نیست و در امور خاص خودشان به انجام وظیفه اشتغال دارند درود بفرست». در سوره ی مجادله آیه 17 آمده است: « وَمَا یَعْلَمُ جُنُودَ رَبِّكَ إِلَّا هُوَ = و [شماره] سپاهیان پروردگارت را جز او نمى‏ داند». یعنی هیچ کس تعداد لشکریان خدا را نمی داند مگر خود خدا. در روایت حماد بن عیسی از امام صادق علیه السلام روایت شده : «سأل رجل ابا عبدالله فقال الملائکه اکثرام بنو آدم فقال و الذی نفسی بیده ملائکه الله فی السموات اکثر من عدد التراب فی الارض= شخصی از امام علیه السلام سؤال کرد : تعداد فرشته ها بیشتر است یا انسان ها؟ حضرت فرمود : به خدا قسم فرشتگان از ذرات خاک بر روی زمین بیشتر هستند!». آیا کسی می تواند بگوید که ما در زمین چه مقدار خاک داریم؟ یا ذرات خاک چه تعداد هستند؟ می فرماید: تعداد فرشته ها بیشتر از این هاست. یک مقدار آدم باید فکر کند که خداوند تبارک و تعالی چه خلق با عظمتی دارد و تمام این ها تحت فرمان الهی مشغول انجام ماموریتهای شان هستند. عالم خیلی شلوغ است. شما نگاه کنید با هر انسان چند فرشته هست؟ در فقرات قبلی خواندیم آب، هوا، ابرها، باران، برف و گیاهان، تمام حرکاتی که در کره ی زمین در جو زمین در بالا در ستاره ها کیهانها و کهکشانها دارد اتفاق می افتد، اداره کننده ی همه ی این ها ملائکة الله هستند. پس این یک دسته از فرشته ها بود که گفتیم ما نمی دانیم تعداد فرشته ها چقدر است و به چه کار هایی مشغول هستند. امام سجاد در این لحظه می گوید: خدایا به این فرشته هایی که ما نمی شناسیم و نمی دانیم کجا هستند و چه کار می کنند؛ به همه شان درود بفرست. حضرت به فکر آن ها هم هست. روح بزرگ را شما نگاه کنید، چقدر این روح بزرگ است که وقتی بر ملائکة الله سلام می کند، بر فرشته ها دانه دانه اسم می آورد و ماموریتهای شان را می گوید و به آنهایی که اسم نمی آورد و می گوید ما از ماموریتهای آنها خبری نداریم به آنها هم درود می فرستد. سخنی درباره عظمت ملائکة الله حضرت می فرماید: خداوند فرشته ای دارد که تمام دنیا در یک قطره اشک این فرشته غرق می شود. ببینید ملائکه ی الهی چه عظمتی دارند. حضرت می فرماید، فرشته هایی هستند که اگر نوک انگشتشان را در همین اقیانوسهای زمین بگذارند، فقط سر انگشت فرشته تر می شود. خداوند تبارک و تعالی از این هم عظیمتر دارد که تمام ستاره ها و کیهان ها و کهکشان ها را روی نوک انگشت این فرشته ها قرار می دهد و اداره می کند و  جالب اینجاست که چند بار در قرآن می فرماید:«إِنَّ ذَلِكَ عَلَى اللَّهِ یَسِیرٌ[1]= و این [كار] همواره بر خدا آسان است». می فرماید:«وَلَا یَئُودُهُ حِفْظُهُمَا وَهُوَ الْعَلِیُّ الْعَظِیم[2]= و نگهدارى آنها بر او دشوار نیست و اوست والاى بزرگ». اصلا خداوند را چرت و خواب نمی گیرد:« لَا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَلَا نَوْمٌ[3]= نه خوابى سبك او را فرو مى‏ گیرد و نه خوابى گران». منطق و نظم و حساب، حقیقتی جاری در تمام موجودات عالم است هیچ موجودی در نظام عالی و دانی عالم نیست، مگر آن که میزان دقیق نظم و منطق حساب و کتاب بر تمام حقیقت او جاری است و این خود میسور نیست، جز با حاکمیت نظام علمی و تدبیری حضرت حق متعال که به وسیله فرشتگان در تحت محاسبه و تدبیر است. توضیح دادیم که خداوند هیچ موجودی غیر ریاضی خلق نکرده است. شما یک اتم را که نگاه می کنید، می بینید ساختار ریاضی دارد. از اتم کوچکتر پروتون، نوترون، الکترون، همه ساختار ریاضی دارند. کمتر از یک نسل قبل از ما، فقط بشر توانسته بود اتم را شناسایی کند و از این رو آن را اتم می گفتند که یک لفظ یونانی بود و به معنی غیر قابل تجزیه. بشر وقتی به آن رسید، اسمش را اتم گذاشت، چون فکر می کرد از این ریز تر امکان پذیر نیست. اما چند سالی گذشت تا اتم را شکافتند و دیدند یک عالم بی نهایتی در این اتم هست؛ الکترونی دارد، نوترونی دارد، پروتونی دارد. این ها بار دارند. دارای بار مثبت، منفی و خنثی هستند. گفتند این دیگر آخرش است. چند سالی است که باز این ها را شکافته اند و این شکافتن ها تا بی نهایت ادامه خواهد داشت، ‌یعنی تمام شدنی نیست. کیهانها، کهکشانها و کرات را ببینید، انتها ندارد. ساختار کوچکترین موجود تا بزرگترین موجود ریاضی است.‌ چه کسی دارد این حدود و اندازه ها را معین می کند و روابط شان را برقرار می کند و اداره شان می کند؟ می فرماید: «فالمدبرات امرا»، فرشتگانی که تمام امور را تدبیر می کنند. حال شما فکر کنید فرشته ها چقدر باید باشند که تمام ذرات عالم را دارند مدیریت و تدبیر می کنند. انسان یک مقدار فکر کند که این یعنی چه که ما چقدر موجود، مخلوق و ذره داریم؟ این ها دارند به صورت ریاضی اداره می شوند. روابط شان با سایر موجودات عالم، یک روابط منطقی است. شما نمی توانید روی یک ذره از این عالم، دست بگذارید که با ذره ی دیگر رابطه نداشته باشد، حتی اگر یک میلیون سال فاصله داشته باشند. تمام موجودات با هم رابطه دارند. اینکه علمای فیزیک می گویند شما در خانه ی تان یا در کوچه تان یا در محله ی تان دستتان را به چمدان تان یا ساک تان بگیرید و بلند کنید و زمین بگذارید، در تمام ذرات عالم تاثیر می گذارد، برای این است که یک واحد کاملا مرتبت با همدیگر وجود دارد. محاسبات این ها را فرشتگان انجام می دهند که در جلسات قبل و در فقرات قبلی دعا اینها را خواندیم. فرشته های ساکن هوا و زمین و آب دسته ی بعدی، فرشتگانی هستند که ساکن هوا و زمین و آبند. فرشته هایی که مسئولیت دارند در فضا و هوا کار کنند. فرشته هایی که امورات زمین و مسائلی که در کره زمین است، به دست آنهاست. فرشته هایی که در دریا ها قرار دارند و امورات دریا ها و موجودات دریایی را اداره می کنند. در دعا ها داریم:«یا من فی البحار عجائبه= ای کسی که تمام عجائب خودت را در دریا قرار دادی». شما عجائب زمین را ببینید که بشر نمی تواند حتی حسابش را بکند. ولی از زمین و خشکی ها عجیب تر دریا ها هستند. در خشکی ها هنوز نتوانستند توقف کنند، هر روز دارند پرنده ی جدید، پشه ی جدید و یک موجود جدید کشف می کنند و در دریا که دیگر مجهولات شان خیلی بیشتر از معلوماتشان است. ما با خدایی سر و کار داریم که بشر بعد از چند هزار سال مطالعه ی مخلوقات او و تجلیات او هنوز نتوانسته اعتراف کند که من توانستم یک دانه از مخلوقات خدا را بشناسم. ما یک کلمه می شنویم، ساکنان آسمان و ‌ساکنان زمین، یعنی فرشته های که مامور زمین هستند ما تا قیامت هم اگر فسفر بسوزانیم، نمی توانیم حساب کنیم وقتی که فرشته ها دارند زمین را اداره می کنند، چه تعداد هستند و چه کار هایی دارند می کنند؟ فقط در همین کره زمین، بقیه ی دنیا جای خود دارد. دسته ی دیگر، فرشته هایی که در آب هستند و تدبیر آب را برعهده دارند. دسته ی دیگر، فرشته هایی که تو مامور بر خلائق خودت کردی. ده ها و صد ها فرشته یک موجود را تدبیر می کنند. «قوه نامیه» در زمین، گیاه را می رویاند « بعضی فرشتگان در فضا و گروهی در آب و گروهی در زمین هستند. مثلاً در زمین، «قوه نامیه» وجود دارد که گیاه را می رویاند و نه قابل دیدن است و نه در هیچ آزمایشگاهی مورد تجزیه و تحلیل قرار می گیرد». قوای عالم یا فرشته ها که گیاهان را رشد می دهند، قوه نامیه هستند. حال قوه ی نامیه کجاست؟ آیا شما قوه ی نامیه را در آزمایشگاه و زیر میکروسکوپ می بینید؟ نه. آدم تعجب می کند از حماقت دانشمندانی که زیر میکروسکوپ نقاشی و طراحی را نگاه می کنند که ببینند چه کسی این ها را تکان می دهد و می برد به این طرف و آن طرف و روی هم می چیند؟ مراحلی که یک تخمک با یک اسپرم لقاح پیدا می کند و تشکیل سلول تخم می دهد و بعد شروع به تکثیر و اندام زایی می کند تا می شود یک انسانی که 8 هزار سال است که دارند مطالعه اش می کنند و هنوز یک قسمتش را هم نتوانسته اند بشناسند. این ها را می خواهند زیر میکروسکوپ می ببیند. قوه ی نامیه کجاست؟ این قوه نه قابل دیدن است و نه در هیچ آزمایشگاهی مورد تجزیه و تحلیل قرار می گیرد. «دانه نباتی» در هیچ شرایطی جز در خاک یا آنچه مواد خاص خاکی را واجد است، نمی روید و این قدرت رویش، جز به نیرویی ماوراء عالم عناصر میسور نیست؛ زیرا نمو گیاه با ضمیمه شدن و یا مونتاژ اجزا به یکدیگر نمی باشد. چون اگر در آزمایشگاه سلول های حیاتی گیاهان را دقت کنند، به خوبی درمی یابند که به غیر از ماده در ترکیبات موجودات، چیز دیگری به نام حیات در کار است که از سنخ و سبک عناصر نیست و امکان رشد و تکامل فقط در همان تعبیه شده است که اگر از دست رفت، دیگر نمی روید و این عامل خاص را دانه نباتی از درون خاک جسته و پیدا کرده است. فراز دوازدهم و آخر از دعای سوم صحیفه سجادیه حضرت در فراز دوازدهم یا آخر می فرماید:« و صل علیهم صلاه تزیدهم کرامه علی کرامتهم، و طهاره علی طهارتهم أللهم و اذا صلیت علی ملائکتک و رسلک، و بلغتهم صلاتنا علیهم فصل علینا بما فتحت لنا من حسن القول فیهم، انک جواد کریم = و درود فرست بر تمامی فرشتگان، آن چنان درودی که بر کرامت و طهارت آنان بیفزاید و همان دم که صلوات خود را بر رسل و فرشتگانت نثار فرمودی و درودها را بر آنان ابلاغ نمودی، بر ما نیز تحیت و تهنیت خود را روا دار، به سبب گشایش زبان ما به ذکر ایشان که تو جواد و کریم هستی». چقدر شیرین است که خداوند به همه ی فرشتگانش اعلام کند که فلان بنده ی من به شما سلام رساند. سپس امام (علیه السلام) می گوید، خدایا موقعی که سلام ما را به آنها می رسانی؛ به ما هم سلام و صلوات بفرست. چرا به ما صلوات بفرست؟ چون خدایا خودت ما را انتخاب کردی و درِ گفتگو با فرشته ها را تو به روی ما باز کردی وگر نه، ما کجا و این که با ملائکة الله حرف بزنیم کجا؟ خدایا حالا که تو خودت این لطف را در حق ما کردی که ما در باره ی ملائکة حسن قول داشته باشیم، حال که صلوات و درود ما را می فرستی به فرشته ها، سلام و درود خودت را هم بر ما هم بفرست که تو جواد و کریم هستی. امام در این فراز آخر نیز بر همه ی آنان درود و صلوات می فرستند و از خدای متعال درخواست کرامت و ازدیاد عمر را برای ایشان می فرماید. «امام در مجموعه این دعاها، این تصویر خام که «نهاد عالم ماده، بریده از نظام ملکوتی و الهی است» را مردود دانسته و اثبات فرموده اند که تمام حرکات و سکنات ذرات عالم، با حساب و کتاب دقیق و تحت نظارت مأموران خاص الهی صورت می گیرد». یعنی همین الان که شما اینجا نشسته اید؛ فرشته ها دارند با شما و محیط و مسلط بر شما برای شما کار می کنند. برای هوایی که تو در آن هستی کار می کنند. برای زمینی که در آن هستی کار می کنند. برای دوستان تو دارند کار می کنند. مادری که باردار است، فرشته ها دارند برایش کار می کنند. پس عالم ما مملو و پر از ملائکة الله است. این گونه نیست که شما فکر کنید که عالم یک ساعت کوکی است که کوکش کردی یا یک ماشین کوکی است که کوکش کردی که وقتی آن را روی زمین می گذاریم خودش می رود. خدا این عالم را مکانیکی کوک نکرده، کوچکترین حرکتش محرک دارد. فلاسفه الان دارند می گویند که «هیچ حرکتی بدون محرک نیست». به طوری که پیشتر از وجود آنان، تدبیر جملگی ایشان در افق وجودی دسته ای خاص از فرشتگان تدوین و ترتیب یافته و بر حسب زمان تدبیر، در خارج فرم ویژه خود را می یابند. پس این نکته که سر ارسال جمیع انبیا و نزول تمام کتب آسمانی بر اساس آن پی ریزی شده، باید در خاطره ما باشد که عالم ملک به وسیله عالم ملکوت اداره می شود و چنین نیست که یک سلسله قواعد و ضوابط خاص، بریده از الهیت و خالقیت و به طور خود به خود عمل کند و مستقلاً به کنش ها و واکنش ها و تأثیرها و تأثرها درگیر باشد». گفتیم رابطه ی دنیا با آخرت، مثل رابطه ی رحم مادر با دنیاست. الان رحم را دنیا دارد اداره می کند. رحم اگر بریده ی از دنیا باشد حرکتی ندارد. تمام قوا و انرژی اش را از دنیا می گیرد. تازه ملائکت الله و عالم ملکوت هم دارد روی آن کار می کند. ما هم در رحم دنیا توسط ملکوت و فرشتگان تدبیر می شویم. «و چنان که گفتیم، همه انبیا و مرسلین برآنند که به انسانی که زود اسیر محسوسات و مبصرات و مسموعات خود گشته و خیال می کند آنچه دیده، لمس کرده و یا شنیده، تمام حقیقت وجود و هستی است، هشدار دهند و بگویند که پنبه غفلت را از گوش خود به در آور و بدان که نهاد هستی تحت حکومت ملکوت هستی است. چنان که شبستری در این زمینه می گوی: تو از عالم همین لفظی شنیدی                 بیا برگو که از عالم چه دیدی؟ چه دانستی ز صورت یا ز معنی؟              چه باشد آخرت؟ چون است دنیا؟ به زیر پرده هر ذره پنهان                      جمال جانفزای روی جانان سپس امام علیه السلام این ارتباط عالم با ملکوتیان را از بزرگ ترین نعمت ها دانسته و در آخر فرموده فصل علینا...؛ خداوندا، چون ما ذکر خیر فرشتگان را گفتیم و این ارتباط را دانستیم، پس سلام و درود خود را بر ما نازل بفرما!».   [1] . احزاب/19؛ حج /70؛ حدید/22؛ فاطر/11؛ عنکبوت/19. [2] . بقره /255. [3] . همان.

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 9429
زمان انتشار: 18 ژولیه 2018
| |
بدترين مردم، شخص «مثلِّث» است

خانواده آسمانی، جلسه486 ؛97/4/21

بدترين مردم، شخص «مثلِّث» است

امروز یکی از موضوعات ویژۀ زبان را عرض می‌کنیم و آن بحث سخن‌چینی است.

بدترین مردم شخص مثلث است، یعنی در روابطش با دیگران چند نفر را با زبانش به دردسر می‌اندازد: یکی خودش، یکی آن کسی که برضد او صحبت می‌کند و سوم کسی که حرف او را باور می‌کند و اقدامی می‌کند.

ابتلاء به بیماری سخن‌چینی و پشت کسی بدگویی کردن بسیار بسیار زیاد است، آفتی است که در خیلی از عرصه‌های خانوادگی، اجتماعی و سیاسی وجود دارد و آسیب‌های زیادی را در حوزه‌های مختلف روابط انسانی ایجاد کرده است. نبی اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله فرمود: «شَرُّ الناسِ المُثَلِّثُ، قیلَ: یا رسولَ اللَّهِ، وما المُثلِّثُ؟ قالَ: الذی یَسعى‏ بأخِیهِ إلى السُّلطانِ، فَیُهلِكُ نَفسَهُ، ویُهلِكُ أخاهُ، ویُهلِكُ السلطانَ= بدترین مردم، شخص «مثلِّث» است. عرض شد: اى رسول خدا! مثلّث یعنى چه؟ فرمود: كسى كه از برادر خود نزد سلطان سعایت و بدگویى كند و در نتیجه، هم خودش را به هلاكت افكند، هم برادرش را و هم آن سلطان را». سلطان یعنی کسی که سلطنت دارد. حالا فرق نمی‌کند سلطنتش یک استاندار است، فرماندار است، رئیس یک اداره است، پادشاه یا حاکم است. سعایت کننده اول خودش نابود می‌شود و سپس برادر خودش را نابود می‌کند.  کلمه (أخاه) کلمه واقعی است. ما یک روابط خونی و طبیعی داریم. می‌گوییم مثلاً فلان کس و فلان کس و فلان کس؛ این سه نفر برادران من هستند؛ یعنی این سه نفر بچه‌های پدر من هستند. ما هم با همدیگر برادر هستیم. این برادری جنبه طبیعی و زمینی دارد. اما حضرت فرمود: مؤمنین با همدیگر برادر هستند و از یک پدر و مادرند. «مِنْ أَبٍ وَ أُمٍ» یعنی اهل بیت (علیهم السّلام) ریشه همه انسانها هستند. همه انسانها اعم از مسلمان یا غیرمسلمان، روحشان از یک حقیقت آفریده شده است. این که خداوند می‌فرماید من از روح خودم در انسان دمیدم؛ این «روح خدا» همان نور محمد و آل محمد (علیهم السّلام) است. ممکن است کسی این را نفهمد و باور نکند و بگوید یعنی چی همه آدمها از اهل بیت هستند؟ چطور همه انسانها از یک ریشه هستند؟ یا بگوید من این روایت را قبول ندارم. دلیل خارجی برای اثبات این حقیقت، اربعین است. وقتی مردم از دین های مختلف در اربعین گرد هم می آیند، نشانه ریشه واحد آنهاست شما در اربعین می بینید مردم شیعه، سنّی، مسیحی، یهودی، هندو، زردتشتی، صائبی، و حتی افراد بی‌دین در کربلا همه حول محور معصوم گرد هم می‌آیند. برای یک هدف می‌آیند. همه به عشق امام حسین علیه السلام می‌آیند. حالا شما بخواهید از سیستم‌های مطالعاتی، اجتماعی، سیاسی، بزرگترین مفسران جامعه‌شناس، روانشناس بگویید این را تفسیر کنند که چطور همه کسانی که از نظر نژاد، رنگ، زبان، دین با هم اختلاف دارند، در یک جا با هم متحد بشوند و عاشق هم باشند و به هم خدمت کنند و همه عاشق یک نفر هستند. یعنی عشق به یک نفر همه را آنجا جمع کرده، آن یک نفر امام حسین علیه السلام است. پس یک رابطه وجودی، در همه وجود دارد و موجب جذب و کشش انسان ها می شود. همه انسانهای روی زمین، نسبت به سیدالشهداء این اشتراک را دارند. این دیگر دلیل فلسفی نمی‌خواهد که بنشینیم و اثباتش کنیم یا نیازی به آوردن حدیث ندارد. پس همه از یک ریشه هستیم. نه یک دلیل خارجی است. اجتماع همیشه دلیل مشترک می‌خواهد. مثلا عروسی رفتن که می بینید در عروسی هم فامیل دختر و هم فامیل پسر همه حاضرند. شما برای این امر مشترک، دور همدیگر جمع می شوید؛ اما همدیگر را نمی‌شناسید. در اربعین هم که مردم جمع می‌شوند، یک امر مشترک و  یک امر واحد، آنها را جمع می‌کند؛ آن امر واحد این است که همه شما یک روح انسانی دارید و به خاطر آن روح انسانی گرد هم جمع می شوید. پس هرگاه اجتماعی را در جایی دیدیم، باید برایش دلیلی وجود داشته باشد؛ یعنی یک امر مشترک بین آنها وجود دارد. حال علت اجتماع شیعه، سنّی، مسیحی، یهودی، هندو، صائبی، زردتشتی، لائیک در چیست؟ در چه چیزی مشترک هستند که آنها را جمع می‌کند؟ فقط یک چیز و آن «روح مشترک انسانی» است، عشق به کمالات انسانی همه را در آنجا جمع می‌کند. پس ما برادر هستیم. لذا حضرت می‌فرماید: «ویُهلِكُ أخاهُ» این شخص برادر خودش را  نابود می‌کند. مدام ایراد نگیریم. نگوییم قابیل چرا هابیل را کشت، عجب آدم بدی بوده برادر خودش را کشته، نه این اتفاق در ما به کرّات اتفاق می‌افتد. خواهر و برادر خودمان را می‌کشیم، هلاکش می‌کنیم، زندگی اش به خاطر اخلاق بدمان نابود می‌کنیم. انسان اینقدر پست می شود که پشت سر یک نفر صحبت کند. در اینجا دو نفر هلاک می‌شوند. نفر سوم هم کسی است که می‌شنود، ممکن است مدیر و رئیس یا استاندار و فرمانداری باشد. حضرت می‌گوید آن کسی که به حرف این گوش می‌کند، حق نداشت گوش کند، حتی اگر حرفش هم راست باشد، نباید گوش کند، یعنی آدمی که برضد یک نفر حرف می‌زند، آنقدر پست و رذل و بی‌وجود و بی‌ارزش است که حضرت می‌گوید تو حق نداری حرف راست این آدم را هم گوش کنی. سعایت كننده با «هامان» وزیر فرعون در یك درجه از آتش قرار می‌گیرد نبی اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله فرمودند: «مَن سَعی بأخیهِ إلی سُلطانٍ أحبَطَ اللهُ تعالی عَمَلَهُ کُلَّهُ، وإن وَصَلَ إلَیهِ مَکروهٌ أو أذیً جَعَلَهُ اللهُ تعالی مَع هامانَ فی درَجَةٍ فی النّارِ= هر كس از برادر خود نزد سلطانى سعایت كند، خداوند متعال همه اعمال او را بر باد دهد و اگر به شخصى كه از او سعایت كرده است ناراحتى یا گزندى برسد، خداى متعال سعایت كننده را با هامان در یك درجه از آتش قرار می دهد».  اگر کسی بدگویی برادرش را پیش یک حاکم یا سلطان بکند؛ یعنی وقتی می‌روی علیه یک نفر به او حرفی می‌زنی، او هم آن شخص را تنبیه کند یا اذیتی به او برساند، خداوند همه اعمال او را نابود می‌کند. یعنی هر کار خیری کردی از بین می رود. فقط هم عمل را نابود نمی‌کند، بلکه اگر به خاطر این بدگویی‌ها برضد این آدم به او اذیت و شری برسد، خداوند بدگو را در یک درجه با هامان وزیر فرعون در آتش می‌گذارد، یعنی در پایین‌ترین درجات جهنم است. در جهنم یک چاهی داریم که به آن چاه «ویل» می‌گویند. این چاه ۱۲ تابوت در آن هست. آتشِ کل طبقات جهنم، از آن تابوتی است که این ۱۲ نفر در آن هستند که یکی از آنها فرعون است. این فرعون را چه کسی کمکش می‌کرده؟ «هامان» که وزیرش بود و در تمام جنایت هایش، کشتن آن همه کودک و خیلی جنایتهای دیگر شریک بود. حضرت اشاره می کند که آدم بدگو با وزیر فرعون در آتش جهنم هم درجه است. حضرت این را برای مسلمانان می‌گوید؛ نه برای کافران.  حضرت زهرا سلام الله علیها می‌فرماید: بعضی از شما کارهایی می‌کنید که من نمی‌توانم موقع مردن، شما را نجات بدهم. در برزخ هم تا قیامت دستم به شما نمی‌رسد. روز قیامت هم که 50 هزار سال است، دستم به شما نمی‌رسد. این مربوط به سبک غلط زندگی است که ما انتخاب می‌کنیم و نمی‌توانیم جلوی زبان و نفسمان را بگیریم.  تو که می‌دانی اگر یک حرف برضد جاریت یا باجناقت یا همسرت بزنی، فاجعه می‌شود، برای چی جلوی زبانت را نمی‌گیری؟ چرا باید راحت همینطوری برویم بنشینیم آنجا پشت سر یک نفر هر چه دلمان بخواهد بگوییم؟ امام صادق علیه السلام فرمودند: «اَلسَّاعِی قَاتِلُ ثَلاَثَةٍ= بدگو قاتل سه نفر است». امام در حالی می فرماید قتل که قتلی صورت نگرفته. چرا می فرماید قتل؟ برای این که ممکن است کسی برضد یک کسی حرفی بگوید و آن کسی که مظلوم است، کشته شود. ولی حضرت می‌گوید نه. اولین کسی که کشته شده، خود گوینده است. این کسی که می‌رود حرف می‌زند، در واقع مُرده است. پس پشت سر کسی حرف زدن، شوخی نیست. راست یا دروغ هیچ فرقی ندارد. «قَاتِلُ نَفْسِه= قاتل خودش». یعنی اولین نفر خودش را کشته است. «وَ قَاتِلُ مَنْ یَسْعَى بِهِ= و قاتل كسى كه از او سعایت مى كند»، یعنی قاتل کسی است که برضد او بدگویی کرده. چون گاهی حرف هایی برضد کسی می‌گویند که از صد بار مردن او بدتر است. یعنی یک آبرویی از او می‌برند و چیزی علیه او می‌گویند که این شخص هزاران بار آرزو می‌کند ای کاش من اصلاً زنده نباشم. «وَ قَاتِلُ مَنْ یَسْعَى إِلَیْهِ= و قاتل كسى كه پیش او سعایت مى كند». قاتل کسی است که آمده حرف بد را به او گفته، چون این هم تصمیم می‌گیرد، یا تصمیم هم نگیرد، دلش چرکین می‌شود. تو رفتی علیه یک زن، به شوهرش چیزی گفتی که این شوهر حس بدی نسبت به زنش پیدا ‌کرد، این خیلی خطر دارد. بدگویی کننده پشت سر کسی، دروغگو است امیرالمؤمنین علیه‌السلام می‌فرماید: «اَلسَّاعی کاذِبٌ لِمَن سَعی اِلَیه ظالِمُ لِمَن سَعی عَلَیه= شخص سعایت كننده، نسبت به كسى كه پیش او سعایت مى كند، دروغگو است و نسبت به كسى كه از او سعایت مى كند، ستمگر است». وقتی که از کسی بدگویی می کنید، از ایمان و انسانیت ساقط می شوید؛ و این ظلم، ظلم خیلی بد و وحشتناکی است؛ با آن درجه از بدبختی و عذاب که بیان شد. یک ذره فکر کن ببین دهانت چطوری است؟ زبانت چطوری است؟ ببین اخلاقت چطوری است؟ کسی می گوید کلاس تفسیر می‌روم، کلاس عرفان می‌روم، کلاس قرآن می‌روم، کلاس نهج‌البلاغه می‌روم، ولی نمی‌توانم جلوی زبانم را بگیرم. چنین وضعی آدم را ساقط می‌کند. تو شاگرد پیغمبر خدا هم که باشی فرقی نمی‌کند، آدم نمی‌شوی و سقوط می‌کنی. حضرت در کلام دیگری روشی به ما یاد می‌دهند: «أَكْذِبِ السِّعایَةَ وَ النَّمیمَةَ باطِلَةً كانَتْ أَوْ صَحیحَةً= سعایت و سخن چینی را دروغ بشمار، نادرست باشد یا درست». سعایت با نمیمه یک فرقی دارد،. سعایت بدگویی است و نمیمه این است که حرف یک کسی را بروی یک جای دیگر بزنی و بگویی فلانی آنجا این طور گفت. مثلا الان با خواهرت نشستی یک حرفی زدی و تمام شد. دیگر حق نداری به مادرت بگویی. مثلاً مریم اینطوری گفت. فاطمه اینطوری گفت. نمی‌توانی خبر یک کسی را به کس دیگری بدهی. امیرالمؤمنین علیه‌السلام می‌فرماید: چه حرفهایی که می‌زنند، غلط باشد و چه درست باشد؛ بگو دروغ است و تکذیبش کن. باورش نکن و آن را منشأ اثر قرار نده. یعنی روی این حرفهایی که شنیدی حساب باز نکن. همه را درست و غلطش را دروغ تلقی کن. شوهرت را دیدم داشت فلان کار را می‌کرد، زنت را دیدم داشت فلان کار را می‌کرد، من که زنم را اینطوری ندیدم، من که شوهرم را اینطوری ندیدم. پس چنین چیزی نیست. تمام، اما اگر باور کردی، خودت را نابود کردی. غیر از اینکه شوهر و زنت و غیر از هر کس دیگری که علیه او پیش تو حرف زدند. تکذیبش کن. بدترین مردم کسی است که خوبی های دیگران را فراموش کند امیرالمؤمنین علی علیه السلام می‌فرماید: «شَرُّ النّاسِ مَن سَعى بالإخوانِ و نَسِیَ الإحسانَ= بدترین مردم كسى است كه از برادران سعایت كند و احسان و خوبى [كردن خود] را از یاد برد». گاهی فرزند علیه پدر و مادرش نمک‌نشناسی می‌کند، گاهی شاگرد علیه معلمش، گاهی علیه همسرش، همسری که سالها با تو زندگی کرده، هزاران خون دل خورده، فداکاریها کرده، گرفتاریها کشیده. چرا احسانش را فراموش می‌کنی؟ چرا قشنگیها، خوبیها و زحماتش یادت می‌رود؟ اگر خدا با ما این کار را می‌کرد، تا الان هزار بار نابود شده بودیم. با این همه ظلم و جنایتی که ما می‌کنیم و فساد و معصیتی که داریم، خدا با ما چه کار می‌کند؟ هر کاری که دوست داری خدا با تو بکند، تو هم با بندگان خدا همان کار را انجام بده. پس به تعبیر حضرت، بدترین آدمها کسانی هستند که محبت دیگران را نمی‌فهمند، حق دیگران را به گردن خودشان انکار می‌کنند. فراموش می‌کنند که این آدم چه نقشی در زندگی او داشته و چقدر به او رشد داده، چقدر به او تعالی داده، چقدر به او آرامش داده، چقدر به او قدرت داده، چقدر به او تقرب داده، چقدر او را از جهنم‌های زیادی نجات داده، اصلاً این را متوجه نیست و راحت او را کنار می‌گذارد. این فراموشی ها کار دست آدم می‌دهد. آن را در قاعده «هو أنت= او خود تو هستی». به کار ببریم. حالا تو برو پشت سر کسی بدگویی کن، مسخره بکن؛ سرزنش کن. در واقع خودت را سرزنش و مسخره می‌کنی. محبتهای یک آدم را فراموش بکن؛ در واقع خودت فراموش می‌شوی. این فراموش شدن، خیلی خطرناک است. طوری می شود که یک جایی در این دنیا عده‌ای تو را له می‌کنند؛ یعنی برای یک عده جان می‌کنی، ولی تو را نمی‌بینند. در قیامت هم فراموش می‌شوی، یعنی بعد از مردن، کسی به دادت نمی‌رسد. قرآن می‌فرماید: «قالَ رَبِّ لِمَ حَشَرْتَنِی أَعْمى‏ وَ قَدْ كُنْتُ بَصِیراً[1]= مى‏ گوید پروردگارا چرا مرا نابینا محشور كردى با آنكه بینا بودم؟». یکی از دلایل کور محشور شدن این است که آدمها کور هستند. زنشان را نمی‌بینند، شوهرشان را نمی‌بینند، بچه‌هایشان را نمی‌بینند، بزرگانشان را نمی‌بینند، اساتیدشان را نمی‌بینند و کور هستند. قیامت هم کور محشور می‌شوند. در آیه دیگر، خدا چنین پاسخ می‌دهد: «قَالَ كَذَلِكَ أَتَتْكَ آیَاتُنَا فَنَسِیتَهَا وَكَذَلِكَ الْیَوْمَ تُنْسَى[2]= مى‏ فرماید همان طور كه نشانه‏ هاى ما بر تو آمد و آن را به فراموشى سپردى، امروز همان گونه فراموش مى ‏شوى» آیات و نشانه‌های ما برای تو آمد، اگر می‌خواستی آدم بشوی، اگر می‌خواستی بفهمی، اگر می‌خواستی یقین پیدا بکنی، هزاران دلیل برایت آوردیم؛ اما  همه را فراموش کردی. امروز تو فراموش می‌شوی، یعنی کسی تو را نمی‌بیند. هیچ چیزی بدتر از این نیست که انسان در جائی گرفتار عذاب شود و کسی نباشد به آدم سر بزند.   اخلاق/قوه غضبیه/زبان/سخن چینی   [1] . سوره طه/آیه 125. [2] . همان/آیه 126.

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 9414
زمان انتشار: 15 ژولیه 2018
| |
ملائکه ی عالم امر

نقش فرشتگان در اداره عالم، جلسه 11، 87/12/3

ملائکه ی عالم امر

حضرت در فراز نهم دعای سوم صحیفه سجادیه از ملائکه مادی و عالم ماده خارج می شود و توجهش را به فرشتگان عوالم بالاتر معطوف می کند.

حضرت عرضه می دارد: «و السفره الکرام البرره، و الحفظه الکرام الکاتبین، و ملک الموت و أعوانه، و منکر و نکیر و رومان فتان القبور، و الطائفین بالبیت المعمور، و مالک و الخزنه و رضوان و سدنه الجنان = خدایا، بر آن دسته از فرستادگان از ملائکه که دارای کرامت و نیکویی بوده و نیز نویسندگان کرام که هرگز اشتباه نمی کنند، و ملک الموت و دستیاران او، و دو فرشته سؤال کننده در قبر، و فرشته ای به نام «رومان» که قبور را می شکافد، و آنان که در بیت المعمور طواف می کنند و آنان که مالک دوزخ و خازن های جهنم و رضوان و خدمتگزاران در بهشت هستند درود فرست!» این دسته از ملائکه، برخلاف ملائکه دسته ی قبل که با امور مادی نظیر درخت و گیاهان و باران و برف و سیل و رعد و برق  سر و کار داشتند، با جنبه های معنوی انسان و با جنبه های مجرد ما و عالم کار دارند. «دسته ی دیگر ملائکه، واسطه هایی هستند که نازل می گردند و به همراه خود چیز هایی دارند که جملگی به صلاح و مصلحت مردم است. اینان در ماموریت های خود حامل هدایا، نعمتها و برکات بسیارند و هر رفت و آمد و آنان، پیامد های نیکی از عافیت و سلامتی را بدنبال دارد». کلا هر خیری که به ما نازل می شود توسط ملائکه نازل می شود. فیوضات عالم امر به مقدار معین، به عالم ماده می رسد  عالم برزخ و عالم مثال هم به اندازه های ریاضی مشخصی به دنیا فیض می رسانند. در جلسه ی گذشته عرض کردیم که خداوند تبارک و تعالی این عالم را ریاضی خلق کرده و عالمی است که با قدر و اندازه سر و کار دارد. عالم بالاتر از عالم ماده که عالم ملکوت و اداره کننده ی این عالم است نیز عالم ریاضی است و تقدیرات و فیض خودش را به اندازه های مختلفی به دنیا میدهد. برای درک بهتر این مطلب، از قاعده نسبت استفاده می کنیم. وقتی جنین در رحم مادر رشد می کند، به تناسب دنیا شکل می گیرد. جنین برای رشد، نمی تواند هر نوع دریافتی از رحم داشته باشد. باید مواد خاص و آن هم به شیوه ی خاص دریافت کند که هم ایجاد شود و هم تکثیر شود و هم به شکل موجودی که ما برای دنیا نیاز داریم در بیاید. کمالات زیادی در دنیا هست، اما آنچه را که به رحم می دهد، با ریاضیات ویژه و تقسیم بندی ویژه به رحم می دهد و جنین هم فقط همانها را دریافت می کند؛ چیز های دیگر را دریافت نمی کند. تا نطفه کم کم تبدیل به علقه بشود؛ علقه تبدیل به مضغه شود و بعد کم کم بیاید بالاتر و کامل شود و بعد روح  را دریافت کند. رابطه رحم دنیا و برزخ هم همین طور است. مثل رابطه ی رحم مادر با دنیاست. کل کمالات در دنیا هست. مقداری و جزئی از آن، به طور مشخص و با اندازه های معین به نطفه داده می شود. به اندازه ای که آن نطفه ظرفیت دریافت دارد و برایش خوب است. برای همین کسی که دو قلو یا سه قلو یا پنج قلو ... باردار باشد، می بینید که به هر کدام از آن جنین ها به فیض جداگانه ای می رسد. اینطور نیست که آن فیض اگر مثلا دومی و سومی و چهارمی در رحم نبودند، به اولی می رسید. اولی به اندازه ی خودش دریافت کرده، دومی هم به اندازه ی خودش. عالم برزخ به اندازه نیازی که در عالم ماده وجود دارد، فَیَضان می کند و فیض خودش را به دنیا می دهد. اما همه ی فیض نیست. چون دنیا مثل رحم، ظرفیت دریافت همه کمالات و بزرگی ها و اندازه ها و قدرتهای دنیایی را ندارد. پس اصل و خزانه در برزخ است. می فرماید: «وَإِنْ مِنْ شَیْءٍ إِلَّا عِنْدَنَا خَزَائِنُهُ وَمَا نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ[1] = و هیچ چیز نیست مگر آنكه گنجینه ‏هاى آن نزد ماست و ما آن را جز به اندازه‏ اى معین فرو نمى‏ فرستیم». یعنی شما دست روی هر چیزی بگذارید، خزانه های آن، نزد خداوند است و آن را به اندازه معین نازل می کند. همانطور که در دنیا به اندازه های معین شده به رحم و به جنین داده می شود تا جنین بتواند شکل بگیرد و متولد شود، عالم برزخ و عالم مثال هم به اندازه های ریاضی مشخصی به دنیا فیض می رسانند. یعنی محاسبات ریاضی باید انجام شود تا مجردات از برزخ در عالم ماده بیایند؛ و یا تبدیل به ماده شوند؛ یا این که حضور مجردی داشته باشند و اداره کننده باشند. همه این امور به وسیله فرشتگان یا «مدبرات امر» صورت می گیرد. اینجا که صحبت از نزول می کند، می گوید به همراه خود، هر خیری را می آورند. از عالم مثال، هر خیر و کمالی که قرار است بیاید، توسط فرشتگان می آید. قرآن از فرشتگان با صفت کرامت یاد می کند از آنجا که این دسته از فرشتگان معصوم و بدون خطا و مطیع محض حضرت خداوندی هستند، صفت «برره» که جمع «بر» است، به آنها اطلاق گردیده؛ یعنی اینان از کرامت و فضیلت و نیکی بسیاری برخوردارند. چنانچه در قرآن کریم نیز، صفت «کرام برره» در مورد آنها آمده:« فِی صُحُفٍ مُكَرَّمَةٍ؛ مَرْفُوعَةٍ مُطَهَّرَةٍ؛ بِأَیْدِی سَفَرَةٍ؛ كِرَامٍ بَرَرَةٍ[2]= در صحیفه ‏هایى ارجمند؛ والا و پاك‏شده؛ به دست فرشتگانى؛ ارجمند و نیكوكار». دسته ی دیگر از این فرشتگان، کاتبان اعمال آدمیان می باشند که تمامی افعال و رفتار آنان را محفوظ می دارند. آنان در قیامت متنی را به دست افراد می دهند تا قرائت کنند. متنی که آنچنان با دقت نگاشته شده که خود انسان تعجب می کند و می گوید:« یَا وَیْلَتَنَا مَالِ هَذَا الْكِتَابِ لَا یُغَادِرُ صَغِیرَةً وَلَا كَبِیرَةً إِلَّا أَحْصَاهَا وَوَجَدُوا مَا عَمِلُوا حَاضِرًا[3]= اى واى بر ما؛ این چه نامه‏ اى است كه هیچ [كار] كوچك و بزرگى را فرو نگذاشته جز اینكه همه را به حساب آورده است؟ و آنچه را انجام داده‏ اند حاضر یابند».  یعنی کوچکترین چیزی که به ذهن آدم خطور می کند، حتی خوابهای آدمها، ممکن است شما خوابی که دیده اید و یادتان نباشد، اما تمام خوابها تصویرش در روح هست و آثار خود را در روح می گذارند. هیچ چیز نیست که ثبت نشود. خاطرات، سوء ظنها و ظنهایی که به سوء تبدیل نشده اند؛ گمانهای خوب، گمانهای بد، هر چه که شما فکر کنید، در نفس ضبط و ثبت می شود و به هیچ وجه تا قیامت و بعد از قیامت از صحیفه نفس نابود نمی شود. ما از نظر شخصیتی، مجموعه ای از گذشته ی خودمان هستیم. ما همه ی آن چیزی که از طریق حواس پنج گانه اعم از خوبیها و بدیها، فکر های خوب، فکر های بد، هر چه که دریافت کرده ایم هستیم. «وَوَجَدُوا مَا عَمِلُوا حَاضِرًا[4] = و آنچه را انجام داده‏ اند حاضر یابند». یعنی گزارش عمل را نمی بینند، بلکه خود عمل را می بینند. اعمال انسان در آنجا ظهور و تجسم پیدا می کند.  «در آیه کریمه ی دیگری می خوانیم: وَإِنَّ عَلَیْكُمْ لَحَافِظِینَ؛ كِرَامًا كَاتِبِینَ[5] = و قطعا بر شما نگهبانانى [گماشته شده]اند ؛ [فرشتگان] بزرگوارى كه نویسندگان [اعمال شما] هستند». در سوره ی ق آیه 18 می فرماید:« إِذْ یَتَلَقَّى الْمُتَلَقِّیَانِ عَنِ الْیَمِینِ وَعَنِ الشِّمَالِ قَعِیدٌ= آنگاه كه دو [فرشته] دریافت‏ كننده از راست و از چپ مراقب نشسته‏ اند». یکی از فواید همراهی ملائکه با انسان، استواری بر طاعت خدا است امام صادق (علیه السلام) فرمود: «استعبد هم الله بذلک و جعلهم مشهوداً علی خلقه لیکون العباد لملازمتهم ایاهم اشد علی طاعه الله مواظبه و عن معصیته اشد انقباضاً= خداوند ایشان را بنده خود گرفت و ایشان را در خور ذکر برای خلق خودش قرار داد، تا آن که بندگان به واسطه ی همراهی ایشان بر اطاعت خداوند، محکم تر باشند و بر معصیت و نافرمانی خداوند، بیشتر خود را بگیرند». « اشد انقباضاً» یعنی در کنار فرشتگان زود خودشان را جمع و جور می کنند. یعنی دست و پایشان را جمع می کنند. حال انسان این طور است که وقتی می بیند یک نفر کنار او هست، دست و پایش را جمع می کند و مرتکب گناه نمی شود. معمولا ما گناه را زمانی که در خلوت هستیم، انجام می دهیم. اما اگر کسی در کنارمان حضور داشه باشد، گناه نمی کنیم. در جمع که آدم گناه نمی کند. خدا می گوید من فرشته ها را فرستادم که برای شما جمع و خلوت نباشد تا همیشه بتوانید این حال «انقباض» را داشته باشید. پس در همه جا حواستان باشد که ملائکه هست و باید خودت را جمع کنی. اصطلاح «دست و پایت را جمع کن» در زبان فارسی به همین معنی است، یعنی خودت را منقبض کن. وقتی دو فرشته همراه انسان باشند و انسان حضور آنها را درک کند، از یک نشاط و قدرت بیشتری برخوردار است. در بحث مهرورزی و بحث اطاعت راجع به روح جمعی، قبلا صحبت کردیم که گاهی انسان کسل است، ولی وقتی در جمع هست، دارای روح جمعی می شود. زیرا روح دیگران در او اثر می گذارد و قدرت پیدا می یابد. اگر انسان بداند که هر وقت می خواهد نماز بخواند، فرشته ها همراهش هستند، دقت دیگری در نمازش ایجاد می شود. اصلا مؤمن وقتی می خواهد نماز بخواند، باید بداند که فرشته ها به او اقتداء می کنند. این همان روایت معصوم علیه السلام است که می فرماید: اگر اقامه را بگویی و بعد نماز بخوانی، یک صف از فرشته ها به تو اقتدا می کنند. اما اگر اذان را هم بگویی، دو صف از فرشتگان به تو اقتدا می کنند. خدا رحمت کند میرزا جواد آقا را می گفت: صبحها که از خواب بلند می شوید، به فرشته هایی که همراه تان هستند سلام بدهید. وقت اذان صبح دو فرشته می آید و اذان مغرب آنها می روند و دو فرشته دیگر می آید. انسان اگر تمرین کند، فرشته ها در خیلی جا ها کمکش می کنند و در تنهایی ها بخصوص خیلی برای انسان کمک هستند. ما چون ادراک ضعیفی از فرشته داریم، خیلی وقتها می گوییم: «شانسی این طوری شد؛ تصادفی این طوری شد. غافل از این که ما در واقع «شانس و تصادف» در عالم نداریم. ملائکه ای به نام «نکیر و منکر» و «بشیر و مبشر» در عالم قبر می آیند اما «نکیر و منکر» دو ملکند که از منکرات، یعنی شناخته نشده ها سوال می کنند؛ اما برای مومنین «بشیر و مبشر» مامور می شوند. در دعای رجبیه آمده که «ارعینی مبشراً و بشیراً و اعوذ بک من منکر و نکیر[6] = به چشمان من مبشر و بشیر را نشان بده! و پناه می برم به تو از نکیر و منکر! ». اینکه بالای سر انسان بشیر و مبشر بیایند یا نکیر و منکر، به نوع رفتار و زندگی هر کس در دنیا بستگی دارد. ملائکه ای به نام «رومان» و «فتان القبور» و اما «رومان» که از روم مشتق شده و به معنی قصد و طلب است؛ او میت را دنبال می کند. «فتان القبور» نیز، به معنی آزمایش کننده ی قبور است. مثلا دیده اید گربه یا حیوانی وقتی که می خواهد گوشت یا چیز دیگری بخورد، اول بو می کشد، اگر خوب نباشد، آن را کنار می گذارد. «فتان القبور» بو می کشند، روح را بو می کنند. یعنی آدمها را با بو کشیدن، ارزیابی می کنند. فتان از فتنه است، فتنه یعنی آزمایش کردن. فرشته هایی که اسمشان «فتان القبور» است، قبر ها را بو می کشند که ببینند اینها که در قبرها هستند، چه کاره هستند؟ بوی خدا می دهند یا نه؟ بوی بهشت می دهند یا بوی جهنم و گناه و کفر و شرک می دهند؟ با این وضع، خوب است که انسان دائما خودش را بو کند و به نوعی به فرموده معصوم علیه السلام عمل کند که فرمود: «حاسبوا قبل ان تحاسبوا= قبل از این که شما را محاسبه کنند، خود را محاسبه کنید». زیرا خداوند تبارک و تعالی به ما ابزار های زیادی در دنیا مرحمت فرموده که به وسیله ی آنها دائما خودمان را بو کنیم و ببینیم از ما چه بویی می آید؟ فرشتگانی هستند که «بیت المعمور» را طواف می کنند حضرت از فرشتگان خاصی نام برده اند که آنها طواف کننده ی بیت المعمور هستند. بیت المعمور خانه ایست که به محاذات کعبه در آسمان بالا، همانطور که حاجیان در زمین دور کعبه طواف می کنند، آنها هم در آسمان های بالا طواف می کنند. «مالک» و «رضوان» به ترتیب اسم فرشته ی نگهبان جهنم و بهشت است حضرت فرشته ی جهنم و بهشت را معرفی نموده و در نهایت به جملگی آنان درود و سلام نثار فرموده است. در انتها باید بگوییم که نامگذاری هر یک از ملائکه به اسماء خاص، نکته ای دارد که مجالی بیش از این را می طلبد تا توضیح دهیم. نکته این است که اسم گذاری ملائکه ها به نوع ارتباط، کارکرد و ماموریتی که آنها دارند؛ مربوط است. فرشتگانی که به انسان خوش آمد می گویند حضرت در فراز دهم عرضه می دارد:« و الذین لا یعصون الله ما أمرهم و یفعلون ما یؤمرون و الذین یقولون سلام علیکم بما صبرتم فنعم عقبی الدار و الزبانیه الذین اذا قیل لهم خذوه فغلوه ثم الجحیم صلوه ابتدروه سراعاً و لم ینظروه = و نیز درود بفرست بر آن دسته از فرشتگان که هرگز فرمان تو را معصیت نکرده و آنچه را فرمان دهی به جای آورند! و آن فرشتگان که بر واردین به بهشت سلام و تهنیت می گویند که این خانه ای جالب و دلنشین است و بر آن فرشتگان جهنم که هرگاه به آن ها گفته شود تبهکاران را اخذ کن و آنان را به زنجیر بکش و بطرف جهنم جذب کن، به سرعت عمل می نمایند و آنان را مهلت نمی دهند». عده‌ای از فرشته ها کار شان خوش آمد گویی است. آنها دم در بهشت می ایستند و به مومنینی که وارد می شوند، سلام می کنندو می گویند:«سَلَامٌ عَلَیْكُمْ بِمَا صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَى الدَّارِ[7]= درود بر شما به [پاداش] آنچه صبر كردید، راستى چه نیكوست فرجام آن سراى». یعنی شما با صبرتان به بهشت می رسید. انسانی که اهل صبر نیست و بی حوصله و تنبل است، سر از جهنم در می آورد. بیشتر جهنمی ها، آدمهای خوبی هستند، ولی اینها در دنیا خیلی تنبل و بی حوصله بودند، یعنی هر وقت به عبادت، کار خیر، آماده شدن برای برزخ، واجبات الهی و.... دعوت شان می کردی، حال نداشتند و همیشه بی حال، کسل و بی حوصله بودند. آدم بدی هم نبودند و نیت بدی هم نداشتند که بخواهند شری برسانند.یعنی ممکن است کسی آدم بی آزاری هم باشد، ولی پست همت باشد و زرنگ و عاقل نباشد و همین موجب جهنمی شدنش بشود. رسول خدا فرمود: بیشتر ناله های جهنمی ها بخاطر «تسویف» است. تسویف یعنی امروز و فردا کردن. چقدر تلخ است که آدم، آدم بدی هم نباشد، قصد و غرض بدی هم نداشته باشد، دشمنی با خدا هم نکند؛ بلکه فقط بخاطر تنبلی و بیحوصلگی وظایفش را عقب بیاندازد و بالآخره انجام ندهد تا سر از جهنم در بیاورد. یک دلیل این که فرشته ها به بهشتی ها سلام می کنند، بخاطر صبر و حوصله داشتن در اطاعت خدا، در برخورد با معصیت و در برخورد با بلا ها و مصیبتها است؛ چرا که دراین گونه موارد، بی صبری و بی طاقتی نمی کردند. نوع فرشته های عذاب، متناسب با شخصیت هر کس در دنیا هستند هر کس در دنیا اخلاقش هر طور باشد، حتی اگر جهنمی هم بشود، نوع فرشته هایی که برای عذاب او و اجرای امر الهی برای عذاب او تعیین می شوند، متناسب با شخصیت دنیایی جهنمی ها هستند. خداوند برای هر آدمی  فرشته های متناسب با شخصیت آن آدم را تعیین می کند. یک دسته از فرشتگان با شدت و سختی عمل می کنند که حضرت نام آنها را می گوید:«الزبانیه». این اسمی است که در قرآن هم آمده و می فرماید: «سَنَدْعُ الزَّبَانِیَةَ = بزودى آتشبانان را فرا می خوانیم». دیده اید پادشاهی وقتی می خواهد یک نفر را گردن بزند، می گوید: جلاد! وقتی جلاد می آید و آدم او را می بیند، جا در جا ممکن است از ترس بمیرد. وقتی که آدم شمشیرش و قیافه و هیبتش را می ببیند، در جا سنگ کوپ می کند. «سَنَدْعُ الزَّبَانِیَةَ» فرشته هایی هستند که خود خدا می گوید آنها خیلی بد دهن، بد اخلاق، وحشتناک و بی حوصله هستند. یعنی جرات نداری همراه شان حرف بزنی. حرف بزنی کتک را خوردی. خود خداوند تبارک و تعالی می گوید: اینها «شداد غلاظ» هستند. یعنی خیلی شدید و غلیظ اند. مامور های ساواک را دیده اید؟ گاهی تلویزیون نشان می دهد که با سیلی و چک و لگد و فحش و تحقیر رفتار می کنند. « و الزبانیه الذین اذا قیل لهم خذوه فغلوه ثم الجحیم صلوه ابتدروه سراعاً و لم ینظروه». یعنی این فرشته ها کسانی هستند که وقتی به آنها گفته شود:«خذوه فغلوه ثم الجحیم صلوه = او را بگیرید و زنجیرش کنید سپس، بکشیدش و ببرید سمت جهنم». اینها به سرعت عمل می کنند و مهلت نمی دهند. «و لم ینظروه» یعنی، مهلت نمی دهند. اما بعضی از فرشته ها هستند که خیلی مهربانند و وقتی خداوند به آنها می گوید اینها را به جهنم ببرید، وقتی هُلت می دهند که تو را ببرند و می بینند که تو نمی خواهی بروی، با خشونت و کتک نمی برند. وقتی می بینند تو نمی روی، این فرشته ها دیگر تو را هل نمی دهند، بلکه می ایستند و صبر می کنند. آدمهایی که در دنیا اهل عفو و بخشش و گذشت و عذر پذیرفتن و چشم پوشی و ندید گرفتن بدی ها هستند، فرشته هایی هم که سراغ شان می آیند، این طوری اند. فرشته های مهربانی هستند. حتی اگر آنها را به جهنم ببرند، با مهربانی رفتار می کنند. وقتی می بینند که این جهنمی ها با خدا می خواهند حرف بزنند، صبر می کنند و کا ر را شل می کنند و می گذارند تا اینها حرفشان را با خدا بزنند و یک طوری دل خدا را به دست بیاورند. اما عده ای از این فرشته ها هم با سرعت عمل می کنند و مهلت نمی دهند. اصلاً اجازه نمی دهند طرف برگردد و حرف بزند. چون این شخص در دنیا نسبت به بندگان خدا آدم خیلی خشن و شقی و بدبختی بوده. یعنی آدمهای بی تحمل، آدمهای بی صبر، آدمهای بی ظرفیت، آدمهای بی گنجایش، آدمهایی که در دنیا زود رنج بودند و زود جوش می آوردند و زود داد می زدند و زود عقاب می کردند و دیگران را مسخره و تحقیر می کردند، زود جریمه می کردند و همه ی برخورد های شان فوری و با عجله بوده، می فرمایند فرشته هایی خدا نصیب شان می کند که این فرشته ها مثل خودشان عمل می کنند و به کسی مهلت نمی دهند. فرشتگان نور محض هستند و در عمل تخلف ندارند فرشتگان چنانچه مکرر گفته شد، موجوداتی هستند که قابلیت تکلیف پذیری ندارند. زیرا وجود آنها ثابت است و نورانی محض بوده و نسبت به تکلیف غیر قابل تخلف می باشند. یعنی وقتی کاری به آنها گفته شد که آن کار را بکن،  می کند و تخلفی هم ندارد و آنچنان که خلق شده، در همان خط ویژه ای که برای دستور خالق در آن گمارده شده ثابت می ماند». برای همین امیرالمومنین (علیه السلام) در نهج البلاغه فرمود: بعضی از آنان ساجد هستند، اما رکوع ندارند. اصلا ساجد خلق شده اند و بعضی در رکوع هستند و سجده نمی کنند. رنج و ریاضت انسان در طاعت، مقام انسان را از ملائکه برتر می کند فرشته ها که موجودات نورانی هستند، اگر چه در ذات خود، کمال و معرفت محض هستند؛ ولی هیچ گونه رنجی در تحصیل و پیدایش آن کمال نداشته اند. بلکه خدای متعال آنان را بدانگونه که هستند آفریده است. بنابراین هیچ گاه همانند انسانی که مقامات خود را در اثر رنج و زحمت و ریاضت عبادت به دست آورده است، نخواهند بود. از این رو یک انسان صالح کامل، مقامش از این فرشته ها عالی تر است. فرشتگان به انسانهایی که از خود وارسته اند و وارد عالم مثال شده و در قیامت پس از طی مراحل حساب، وارد بهشت شده اند، به استقبال آنها رفته و تهنیت می گویند و عرض می کنند: سلام ابدی بر شما و از آن شما که در دنیا صبر کردید و در اطاعت و دوری از معصیت از خود شکیبایی نشان دادید. پس خانه ای که برای خود و عاقبت کار آماده کرده اید بسیار پاک و پاکیزه است. در قرآن کریم سوره رعد آیه 24 می فرماید: «و الملائکة یدخلون علیهم من کل باب سلام علیکم بما صبرتم فنعم عقبی الدار= و فرشتگانی از هر دری از بهشت بر بهشتیان وارد می شوند و می گویند سلام بر شما بخاطر آن که صبر کردید و سرای بهشتی نیکویی دارید». این صحنه زیبایی است، وقتی بهشتی ها وارد کاخ های شان می شوند فرشتگان از آنها استقبال می کنند. گفته شده، بعضی از کاخ های بهشت، هزار در دارد. این آیه می گوید از تمام این در ها فرشته ها به داخل بهشت می آیند و به مؤمن با همین جمله ی «سلام علیکم بما صبرتم» تبریک می گویند. پس صبر خیلی مهم است. صبر کلام فرشته هاست. صبر اسم گیاهی فوق العاده تلخ است، برای همین به آن صبر می گویند. میوه ای در یمن است، اسمش صبّار است. پوست این میوه تیغ های بلند و وحشتناکی دارد که هر کسی به راحتی نمی تواند آن را باز کند و بخورد. ولی بومی های آنجا به راحتی آن را باز می کردند تا به میوه‌ی خوشمزه ای داشت برسند. انسان های صبّار کسانی هستند که به تلخی ها تن می دهند و در تلخی ها شاکر خدا هستند و به خاطر تلخی های زندگی، با خداوند درگیر و از خدا ناامید نمی شوند. اینها که اهل صبرند، و در مریضی، بدهکاری، مصیبت، طاعت خدا و مشکلات و... صبر دارند، مشمول این شعر می شوند. «ای خوش آن روز کز این منزل ویران بروم          راحت جان طلبم صحبت جانان طلبم  و مولوی می گوید: آزمودم از هزاران بار پیش             بی تو من شیرین نبینم عیش خویش  بر امید وصل تو مردن خوش است           تلخی هجر تو فوق آتش است  بر عکس، عده دیگری در قیامت، با شعله های جهنم از آنان استقبال می کنند و به صورت دست و پا بسته در کام آن فرو می روند و کمترین مهلتی به آنان داده نخواهد شد. این آیه در خصوص آنهاست: «خذوه فغلوه ثم الجحیم صلوه = بگیرید و زنجیرش کنید و در کام جهنمش در اندازید». و به راستی، این دو گونه عاقبت را باید به خوبی دید و در مورد آن فکر کرد و زندگی را به سادگی و بی گناه گذراند و نسبت به این آینده بسیار خطرناک بی تفاوت نبود؛ آینده ای که هرگز امکان فرار از آن برای احدی از بشریت میسر نخواهد بود».   فرشتگان- بهشت و جهنم   [1] - سوره حجر/21. [2] - سوره عبس/13-16. [3] - سوره کهف/49. [4] - همان. ل 117[5] - سوره انفطار/10-11. [6] - دعاهاى هر روز ماه رجب ، مفاتیح الجنان ، ج 183 و 184. [7] - سوره رعد/24.

کلیدواژه ها: ، ، ، ،

Top
برای عضویت در خبرنامه پست الکترونیکی خود را وارد کنید

خبرنامه سایت منتظران منجی

Stay informed on our latest news!

اشتراک در خبرنامه سایت منتظران منجی feed