www.montazer.ir
یک‌شنبه 14 ژوئن 2026
شناسه مطلب: 9493
زمان انتشار: 13 اوت 2018
| |
چه زمانی حب و بغض ها مبنای فطری می گیرند

سلسله مباحث «محبت»، جلسه 8، 87/08/11

چه زمانی حب و بغض ها مبنای فطری می گیرند

گاهی انسان با «شأن حیوانی» خودش وارد ارتباطات دنیایی می شود؛ اما اگر نگاهش به خودش تصحیح شد و فهمید که او فقط یک زن یا مرد نیست و در نظام اندیشه و فکرش حیثیت جنسی خودش را توانست کنار بگذارد، حب و بغض هایش اساساً از حالت طبیعی خارج شده و مبنای فطری به خود می گیرد. در این صورت حتی نظام غضب، خشم، قهر و اعراض کردنش نیز الهی می شود و از دایره شهوت و حیوانیت و جنسیت خارج می گردد.

در جلسات قبل گفتیم: وجوب محبّتّ خداوند در مورد کسانی صدق می کند که پیوندشان، عاطفه شان و قطع ارتباط شان بر مبنای حب و بغض الهی بنا شده است. درباره اعراض از محبت، این آیه را بیان کردیم:« فَأَعْرِضْ عَنْ مَنْ تَوَلَّى عَنْ ذِكْرِنَا وَلَمْ یُرِدْ إِلَّا الْحَیَاةَ الدُّنْیَا[1] = پس از هر كس كه از یاد ما روى برتافته و جز زندگى دنیا را خواستار نبوده است روى برتاب». «ما رایت الا جمیلا» ی زینب س از کجا سرچشمه گرفته بود؟ علامت انسانیت یک فرد، این است که بتواند در نظام محبتی خود، طوری محبت بورزد که ربطی به مسائل حیوانی و جنسی اش نداشته باشد. برای همین شما می بینید که در روز عاشورا خشن ترین صحنه ها اتفاق افتاد؛ امّا چون یاران امام حسین ع از نظام حیوانی و جنسی خارج شده بودند، خشونت آن صحنه ها را هم زیبا می دیدند. با وجود این که فرزندان و برادران حضرت زینب جلوی چشمش تکه تکه شدند، می گوید:«و ما رَأَیْتُ اِلّاّ جَمیلا = من جز زیبایی هیچ چیز ندیدم». یعنی یک مادر به جای این که بگوید عاشورا صحنه ی بد و دل خراشی بود؛ صحنه صفّاّکانه ای بود؛ خیلی وحشی گری کردند؛ هیچ نمی گوید. عزیزترین کسش که برادرش هست، وجود مقدس سیدالشهدا را در مقابلش سر می بُرند. بعد از آن هم شاهد حمله گرگهاست که هر کس با نیزه و شمشیر و سنگ می زند؛ ولی چرا او همه این صحنه ها را زیبا می بیند؟ چون از نظام حیوانی اش فاصله گرفته است. پس وقتی که به کربلا می روی، باید از حضرت زینب یاد بگیری. باید از حضرت ابوالفضل و از سیدالشهداء یاد بگیری که باید به دنیا چگونه نگاه کنی. کربلایی که هیچ تحولی در ما ایجاد نکند، چه فایده ای دارد؟ در دوران دفاع مقدس، پدران و مادران، خواهرها و همسران شهدای ما هم این گونه بودند. پدر و مادرها وقتی فرزندان شان شهید می شدند، خیلی با صلابت و با قدرت می گفتند:« این گل پَرپَر شده، هدیه به رهبر شده». می گفتند که فرزندشان را هدیه به اسلام و هدیه به امام حسین ع کرده اند. می گفتند خون بچّه ما رنگین تر از خون علی اکبر امام حسین نیست. خیلی راحت از کنار آن می گذشتند و نه تنها شادی و آرامش شان کم نمی شد، بلکه به شادی و آرامش شان اضافه هم می شد. نظامِ انسانیِ محبت، ضامن تثبیت اساسِ خانواده است دوستی و محبت بیرون از پوسته حیوانی محبتی ثابت، ماندگار، پرجوشش است و کهنه شدنی نیست. کاهش هم نمی یابد زیرا افراد از دریچه نظام انسانی به همدیگر نگاه می کنند، حتی به همسر، ضمن این که روابط مربوط به «شان حیوانی» نیز، برقرار است؛ چون نگاه عمیق در «شان فوق انسانی» حاکم است. بنابراین، نوع مهرورزی اینها از یک درجه فوق العاده بالایی برخوردار است. بر همین اساس است که نظام خانواده تثبیت می شود. از این رو حضرت می فرماید:« هر چقدر انسان ایمانش افزایش یابد، علاقه ی او به همسرش زیادتر می شود». نه تنها همسر، همسر اینجا مصداق است، در مورد پدر، مادر، خواهر، برادر، دوست و هموطن هم همینطور است. یعنی انسان، خود به خود و دائماً در حال افزایش محبت است. اگر از دریچه اسماء الهی نگاه کنیم، «افزایش محبت» تجلی اسم رحمان و رحیم خداوند است. برای همین هم ما دائماً در قرآن به این صفت ها ترغیب می شویم و دائماً ما را به مهرورزی و محبت توصیه می کنند. درست نیست یک نفر که با ما زندگی می کند، مثل پدر، مادر، همسر، برادر، خواهر، فرزند، دوست، همکار و شریک، سالهای سال از ما فقط صفت های خشم، جبار بودن و حمله کنندگی و صفت هایی از این قبیل را ببیند؛ اینها فقط ظهورات ثانویه است.  محبت، محصولِ ظهورِ اولی اسماء الهی است اساساً محبت اولی و ذاتی است. خداوند دو نوع اسم دارد. یک نوع از اسم های خداوند، اولی و ذاتی هستند؛ مثل «رحمان، رحیم، کریم، جواد، غفور و ...» و نوع دیگر از اسماء خداوند، اسماء الهی ثانوی هستند، یعنی ظهور اولیه ندارند، مثل «جبار، منتقم، باطش و حمله کنندگی، قاتل و ...». خداوند هیچ وقت در برخورد اول، از این اسماء استفاده نمی کند؛ همیشه این اسماء کاربردِ دومی و ثانوی دارند. خداوند همیشه اول با مهر، محبت، عطوفت، هدایت، کرم و مغفرت برخورد می کند. اگر کسی از خودش بی لیاقتی نشان داد و مزاحم بندگان دیگر خدا شد و دیگران را آزار و اذیت کرد، آن وقت در درجه دوم، اسم های ثانویه خداوند تجلی پیدا می کنند.  ما هم باید شبیه خداوند باشیم؛ یعنی اول باید، اسماء اولی و ذاتی در ما تجلی داشته باشد و بعد اسماء ثانوی مثل جبار بودن و حمله کنندگی. متاسفانه بعضی شخصیت ها هستند که اساساً غضب، حمله کنندگی، جبار بودن، زورگو بودن، قادر بودن، اخمو بودن، زودرنج بودن، حساس بودن، جزء صفات اولیه شان است. اگر یک فهرست به آنها بدهید که صفات و اخلاق شان را علامت بزنند، می بینید که صفات ثانویه را جزو اولین صفات خودشان علامت می زنند. اگر این صفات جزء ظهورات اولیه یک فرد باشد، به محض این که این کار را انجام داد، شما یک عکس از او بگیرید؛ می بینید که عکسی که از زیر دستگاه چاپگر بیرون می آید، یک حیوان را نشان می دهد. در نظام ملکوتی نیز، یک حیوان را نشان می دهد. همه ما باید دقت کنیم که صفت های اولیه ما باید مثل صفتهای اولیه حق تعالی باشد؛ یعنی کریم، رحیم، رحمان، جواد. کاربردِ خشم بر مبنای محبت در تربیت چگونه است؟ گاهی اقتضائاتی پیش می آید که انسان مجبور می شود، عصبانیتش را بروز دهد. زمانی لازم است پدر، مادر و معلم عصبانی شوند، این عصبانیت، عصبانیت تربیتی است. یعنی شما فقط «نقش» یک آدم عصبی را بازی می کنید. اینجا عصبانیت شما تابع رحمت شماست و به این ظرافت باید توجه کنیم که اینجا خشم، جزو تجلیات رحمت و تابع رحمت می شود؛ یعنی به خاطر رحمتی که دارید، مجبورید به آنها اخم بکنید. یکی از معلم ها از من پرسید، فرقش چیست؟ چطور تفکیک کنیم بین این دو حالت؟ جواب این است: یک زمانی ما عصبانی می شویم، عصبانیت حیوانی داریم، کینه، زودرنجی و حساسیت حیوانی داریم، اینها در دل ما آشوب می کند و تاریک مان می کند و ما را به هم می ریزد. اما زمانی شما نقش تربیتی بازی می کنید. غضب و خشم شما به جای این که در دلتان عمل کند، فقط در ذهن شماست و فقط در حیطه فکر می ماند، اما وارد دل نمی شود. وقتی در فکر ماند و وارد دل نشد، در قیافه و ظاهر، به صورت یک اخم ظهور پیدا می کند؛ در حالی که در دل شما هیچ خبری نیست و دلتان آرام است. اینجا در دل از غضب هیچ خبری نیست و صرفاً شما یک نقش تربیتی بازی می کنید و هیچ وقت نمی گذارید این غضب و عصبانیت، درندگی، غرغر کردن، بهانه گیری و صفات زشت، وارد روح شما شود و روحیه تان را خراب کند. اما اگر این صفات وارد روح شما شد، فرد انسان نیست. «فسق» نتیجه‌ی نظام محبتیِ غلط است اگر حب و بغض برای خدا نباشد و نظام محبتی خدایی نباشد، شما فاسقید؛‌ این نص قرآن است. حتی اگر هر چقدر نماز بخوانی، روزه بگیری، حج بروی، نظام محبتی ات آلوده است و درست نشده، پس تو فاسقی. برای همین خداوند در حدیث معراج این فرمایشات بلند را دارد و همچنین در قرآن توصیه های زیادی در این رابطه دارد که می فرماید:«قُلْ إِنْ كَانَ آبَاؤُكُمْ وَأَبْنَاؤُكُمْ وَإِخْوَانُكُمْ وَأَزْوَاجُكُمْ وَعَشِیرَتُكُمْ وَأَمْوَالٌ اقْتَرَفْتُمُوهَا وَتِجَارَةٌ تَخْشَوْنَ كَسَادَهَا وَمَسَاكِنُ تَرْضَوْنَهَا أَحَبَّ إِلَیْكُمْ مِنَ اللَّهِ وَرَسُولِهِ وَجِهَادٍ فِی سَبِیلِهِ فَتَرَبَّصُوا حَتَّى یَأْتِیَ اللَّهُ بِأَمْرِهِ وَاللَّهُ لَا یَهْدِی الْقَوْمَ الْفَاسِقِین[2]= بگو اگر پدران و پسران و برادران و زنان و خاندان شما و اموالى كه گرد آورده‏ اید و تجارتى كه از كسادش بیمناكید و سراهایى را كه خوش مى دارید نزد شما از خدا و پیامبرش و جهاد در راه وى دوست‏ داشتنى‏ تر است پس منتظر باشید تا خدا فرمانش را [به اجرا در]آورد و خداوند گروه فاسقان را راهنمایى نمى ‏كند». قرآن خیلی صریح بیان می کند، وقتی نظام محبتی تان درست نشود، فاسقید. ما در نظام تربیتی می گوییم از اهداف تربیت اسلامی این است که ما بتوانیم فردی را تربیت کنیم که نماز بخواند، روزه بگیرد، روح جهاد داشته باشد، حج برود؛ اگر خانم است، حجابش را رعایت کند؛ اما شما وقتی عمیق تر نگاه می کنید، می بینید که می گوید، در نظام تربیتی شما باید کسی را تربیت کنید که نظام محبتی اش درست باشد. وقتی می گوید: « وَاللَّهُ لَا یَهْدِی الْقَوْمَ الْفَاسِقِین» یعنی این آدم بشو نیست، فاسقین را هدایت نمی کند. حال شاید کسی بگوید ما فاسق دیدیم که هدایت هم شده. خدایا خودت هم هدایت کردی. ائمه علیهم السلام هدایت کردند، آدم های خوبی شدند و جبهه رفتند، شهید شدند. جواب این است که این هدایت نکردن همیشگی نیست. یعنی تا زمانی که نظام محبتی شخص، آلوده باشد، هدایت نمی شود. نکته ظریفی است. مثلاً حُر، طیّب. اگر طیّب آن لحظه در زندان می گفت آقای خمینی به من گفته این کار را بکنم، چون نظام محبتی اش خراب می شد، فاسق می مُرد. زمانی طیب شد که توانست در زندان، نظام محبتی اش را تغییر دهد و امام خمینی محبوبتر از جانش شد. تا این اتفاق افتاد، هدایت شد. حر هم همین اتفاق برایش افتاد. شما تا زمانی که نتوانید نظام محبتی خود را تغییر دهید، حتی اگر تمام مقدسات هم از شما ظهور کند، شبی هزار رکعت نماز بخوانید، هزار دفعه حج بروید، باز هم فاسقید و تا این عوض نشود، هدایت هم نمی شوید. «هدایت» نتیجه‌ی درست بودن نظامِ محبتی است ظهور هدایت بسته به این است که من بتوانم نظام محبتی ام را نسبت به هر چیز و هر کس درست کنم. « لَا یَهْدِی الْقَوْمَ الْفَاسِقِین» نفی است و این نفی تا زمانی ادامه دارد که تو فسق داشته باشی. اگر فسق را برطرف کردی، هدایت می شوی و فسق زمانی برطرف می شود که نظام محبتی درست شده باشد.  آدمی که نظام محبتی اش آلوده است، آدم نیست و هر زمانی باید منتظر حادثه باشد. حادثه یعنی وقتی وابستگی هایت حیوانی شد، هیچ وقت آرامش نداری. مؤمن در نظام درونی خود، همیشه آرامش دارد؛ چون چیزی را برای از دست دادن ندارد. قبل از اینکه همسرش را مال خودش بداند، مال خدا می داند. قبل از اینکه فرزندش را مال خودش بداند، مال خدا می داند. قبل از اینکه خودش ، سلامتیش، جسمش، نظام حیوانیش را مال خودش بداند، مال خدا می داند. برای همین وقتی یک نفر در جبهه چشمش را از دست می داد، خیلی شادی می کرد؛ پایش را از دست می داد، شادی می کرد. چون نظامش درشت شده بود. آیا کسی که نظام محبتی اش درست شده، غم به سراغش خواهد آمد؟ چند بار در قرآن فرموده:« وَلَا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَلَا هُمْ یَحْزَنُونَ =  بیمى بر آنان نیست و اندوهگین نمى ‏شوند». پس مسئله نظام محبتی مسئله عظیمی است. آنقدر این را تکرار کنیم تا در وجود ما بنشیند و باورش کنیم که نظام محبتی مان را باید متحول کنیم. محبت اشیاء، امور، اشخاص، مال، خانه، تجارت، شغل، رشته تحصیلی همه را فقط برای خدا بخواهیم و گرنه هرچه ظاهرت را درست کنی، ریش بگذاری، انگشتر دستت کنی، مسجد، چادر، حجاب، حجّ، کربلا و ... فایده ندارد. محبت ها باید تابع «خود» ابدی شوند همه محبّت ها باید تابع خود ابدی تو، یعنی تابع خدا باشد. چون خود ابدی تو همان خداست. خدا و تو هیچ فرقی با هم ندارید. پس دقت کنید که صحنه عوض شد. یعنی از آنجا آمدیم روی خودمان. همه محبت ها باید تابع نظام ابدی ما باشد. تمام علاقه ها، گرایش ها، خوش آمدن ها و تنفرهای ما باید با حقیقت «من» سازگار باشد. در نظام پزشکی اگر چیزی با حقیقت جسمانی شما سازگاری نداشته باشد و شما دوستش داشته باشید، معنایش بیماری، عفونت و نابودی است و هر چیزی که با نظام بدنی شما سازگار باشد، معنایش درایت، عقلانیت، سلامتی، شادابی و نشاط است. همین گونه است در نظام روحی و معنوی شما، هر محبتی که در نظام ابدی شما جایگاهی ندارد و شما آن را وارد این نظام بکنید، برای وجودت آسیب زاست، بیماری و فسق است. فسق یعنی خروج از حدّ طبیعی. انسانی که از حدّ انسانی خودش خارج شود، آدم نیست. « والله لا یهدی القومَ الفاسقین» چقدر این آیه حرف دارد برای ما. تا آدم نظام محبتیش را درست نکند، قاری قرآن، مفسر قرآن و حافظ قرآن شود، هیج فایده ای ندارد. جلسه قبل راجع به شهوت های مقدس توضیح دادیم. حتی اگر مرجع تقلید هم شود، فایده ای ندارد. چون مرجعیت جزء کمالات وهمی است. اما از این رو مقدس است که خدمتی به خلق خدا و دین خدا می کند و گرنه سمتش توهم است. الان چقدر علما و بزرگانی داریم که اگر جبر الهی و مسئولیت سنگین الهی بالاسرشان نبود، رساله نمی دادند. کسانی هم هستند که کلی تلاش می کنند تا رساله شان چاپ شود و مردم به آنها مرجع تقلید بگوید. یک مرجع هست باید التماسش کنی مثل آقای بهجت رحمه الله علیه، آقای اراکی رحمه الله علیه، امام خمینی رحمه الله علیه تا رساله بدهند. علامه طباطبائی قدس سره نیز، رساله نداد. آدم باید حواسش جمع باشد تا خیال و واهمه سراغش نیاید. اگر شما پیش اساتید اخلاق و سیر و سلوک بروید، به شما یک سری ذکر و دعا و روزه و نماز توصیه می کنند و می گویند این کار و آن کار را بکن. تو همه را انجام می دهی، اما یک سال می گذرد، 2- 3- 4-5-10 سال می گذرد و بینی اتفاقی نیفتاد. اما وقتی نزد پیغمبر می نشینید، پای حرفهای قرآن می نشینید و می گویید من هدایت می خواهم، یک آیه به شما می گوید، تا نظام محبتی تان را درست کنید. خداوند تبارک و تعالی چنین اشخاصی را مستقیم و بدون معلم و استاد، پی در پی علم می دهد. می بینید شخص خیلی درس نخوانده، دانشگاه و حوزه نرفته، ولی سرشار است و علم و حکمت از وجودش می جوشد. در زمان دفاع مقدس خانم های خانه داری بودند و حرفهایی می زدند که از هزاران آدم دوره دیده و کارکرده قوی تر بود. وقتی با شهید 13 ساله مهرداد عزیزاللهی مصاحبه می کنند، می گوید: ما هیچ کاره ایم. ما فقط در جبهه وسیله هستیم. از او می پرسند: در این 7-8 ماه در جبهه چه کار کردی؟ می گوید: هیچ کاری نکردم، هر کاری شد خدا کرد. 13 ساله است؛ ولی مثل پیغمبر حرف می زند. گاهی شما در قرآن افرادی را می بینید که پیغمبر نیستند، ولی مثل پیغمبر حرف می زنند. مؤمن آل فرعون یکی از آنهاست. آیات و حرفهای مؤمن آل فرعون را بخوانید. چرا دوست دارم؟ چرا دوست ندارم؟ به این اصل و این راه میانبر توجه کنیم. هر بار از خود سؤال کنیم و تمرین کنیم. هر بار که از چیزی بدمان می آید، از خود بپرسیم برای چه بدم می آید؟ ببینیم آیا منشأش خودخواهی، حسادت، تکبر، قهر و لجبازی نیست؟ اگر الان می خواهم قهر کنم، لج کنم، دعوا بکنم، منشأ این رفتارها چیست؟ چرا از فلان شخص خوشم می آمد ولی الان خوشم نمی آید و یا برعکس؟ اگر کسی یا چیزی را دوست دارم و خوشم می آید، از خود بپرسم چرا دوست دارم و چرا خوشم می آید؟ یکبار فکر کنیم فلان چیز، فلان کس، فلان موقعیت، فلان علم، فلان رشته، فلان درس، فلان کتاب، فلان شغل، فلان مسئولیت را برای چه دوست دارم؟ آدم یک فهرستی از چیزها و کسانی که منفورش هست بنویسد. از کارهایی که متنفر است؛ از فعل هایی که منفورش هست. افرادی هستند که ما وقتی به آنها می گوییم، منفورات تان را بنویسید، دست می گذارند روی یک سلسله از دستورات دین. شعائر الهی که بوی خدا می دهد را دوست ندارند. اگر بپرسیم تو برای چه بدت می آید؟ فقط می گوید من خوشم نمی آید. این «من» دیگر بنده نیست. تا آدم بنده نشود، نظام محبتی اش هم درست نمی شود. هر کسی اوّل باید یاد بگیرد که بگوید:«من بنده ام و من را برای بندگی روی زمین فرستاده اند». باید یقین کنم که بنده ام برای این که ما از فسق بیرون بیاییم، باید نظام محبّتی خودمان را درست کنیم و برای اینکه نظام محبّتی مان را درست کنیم، باید یقین کنیم که بنده هستیم. تا باورت نشود که بنده هستی، نمی توانی نظام محبتی ات را درست کنی. مثلاً در نظام برده داری، به برده غذا، جای خواب و لباس می دهند. در فقه هم ما می خوانیم برده ها و کنیزهای تان را غذا و لباس به اندازه کافی بدهید و اگر جوان هستند زمینه ازدواج شان را فراهم کنید. در نظام برده داری از یک برده یا بنده که سوال می کردید، می گفت: ما به برکت ارباب و صاحب مان ازدواج کردیم، زن داری و شوهر داری می کردند؛ اما در فکرشان این بود که « من، قبل از اینکه زن یا شوهر باشم، برده و بنده ی این آقا یا این خانم هستم. اما ما با خدا اینگونه نیستیم. یعنی اگر همان نظام برده داری که اسلام منسوخش کرد، باقی می ماند تا الان و ما هر وقت که برده ها و نوکر و کنیزهای مان را صدا می کردیم و کارشان داشتیم می گفتند: «من وقت ندارم، می خواهم با خانمم بیرون بروم؛ یا الان من وقت ندارم، با شوهرم کار دارم»، ما عصبانی می شدیم و داد و فریاد می کردیم که:«تو برده ما هستی! بنده ما هستی! انگار یادت رفته چه کاره ای؟ یالله کار شخصی ات را بگذار کنار؛ تو قبل از این که زن یا شوهر باشی، بنده من هستی؛ تا صدایت کردم بگو چشم». اما خودمان با خدا این گونه نیستیم. نوبت بردگی و بندگی خودمان که می رسد، اصلاً عبودیت سرمان نمی شود. ما همیشه به امام زمان، به خدا، به پیغمبر می گوییم:« من کار دارم؛ من برای خودم شئوناتی دارم». در صورتی که امام صادق علیه السلام در حدیث عنوان بصری اولین شرط بندگی را می گوید این است که بنده برای خودش تدبیر نکند. وقتی نظام محبّتی را درست نکردی، در دنیا روی خوش نمی بینی. شادی و آرامش در دنیا و در آخرت هم نداری. انسان دائماً در اضطراب و دغدغه است. مدام دلش شلوغ است. کابوس و خوابهای وحشتناک می بیند. همه اش در تعارض و دعواست که در این زمینه دو آیه از قرآن را خواندیم، آیات 29 سوره مبارکه نجم و آیات 27 تا 29 سوره فرقان و آیه 24 سوره توبه بود. سیره پیامبر اکرم ص الگوی مناسب برای نظام محبتی درباره سیره حضرت رسول صلی‌الله‌علیه‌وآله در رابطه با نظام محبتی بهتر است آیه ای از قرآن بیان کنیم:« مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ وَالَّذِینَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ رُحَمَاءُ بَیْنَهُمْ[3]= محمد [ص] پیامبر خداست و كسانى كه با اویند بر كافران سختگیر [و] با همدیگر مهربانند». «مَعهُ» یعنی «معیت»، پیامبر خدا و کسانی که با او هستند، نسبت به کفار سختگیرند، به خاطر خدا سختگیرند، نه به خاطر غضب شخصی شان. با کفار، به خاطر خدا سازش نمی پذیرند، باج نمی دهند، خریده نمی شوند، ذلت نمی پذیرند. اما در بین خودشان کاملاً رحیم اند، عناد، لجاجت، حسادت، درندگی ندارند. کاملاً با همدیگر دوستند. این نص قرآن است که با هم مهربان و رحیم باشیم. ابوسفیان چقدر پیامبر را اذیت کرد! هِند که چقدر جگر پیامبر را سوزاند! پیامبر گریه کرد و اینها را لعنت کرد. وقتی پیامبر مکه را گرفت، یک نفر صدا زد: «امروز روز انتقام است». حضرت فرمود: «نه، امروز روز رحمت است». امروز هر کس از کفار به خانه ابوسفیان برود، در امان است. عاطفه و رحمت پیامبر را نگاه کنید، خیلی عظیم است. در جبهه های خودمان هم این نوع عاطفه و رحمت را داشتیم. من خودم به چشم خودم دیدم، عراقی داشت می مرد، عراقی که تا چند لحظه پیش تا آخر همه گلوله اش را شلیک کرده. دکتر گفت: این عراقی دارد می میرد. رزمنده ای گفت: از من خون بگیرید و به او بدهید که نمیرد. رزمنده ها آب شان را نگه می داشتند. در گرما تشنگی را تحمل می کرد، وقتی عراقی می گفت: آب بده. به او آب می داد. دو نفر جوان خوش قد و قامت رعنا را در بیابان کشتند، اموالش را هم گرفتند و فرار کردند، در مسیر شان به یک قبیله ای بر می خورند و مجبور می شوند شب آنجا استراحت کنند. وارد چادر یک پیرمرد می شوند. پیرمرد از اینها پذیرایی می کند. پیرمرد از وسایل پسرش که دست قاتلین بوده، می فهمد که اینها پسرش را کشتند. به این ها می گوید این زین و این وسایل مال پسر من است. چون شما مهمان هستید و اسلام هم گفته اکرام مهمان واجب است، من کاری با شما ندارم. هر دو نفر همان جا مسلمان می شوند. ما گاهی بخاطر خصلتهای شخصی، دوست داریم یک نفر ایمان نیاورد و خدا نکند که آدم خوبی شود. می گوییم چون او به من ظلم کرده،‌ هدایت نشود و باید به جهنم برود. بعضی از علما بعد از انقلاب گفتند: ساواکی هایی را که ما را شکنجه می کردند، حلال کردیم. شکنجه مگر شوخی است؟ اینجا اگر کسی به ماشین ما بزند، یا شیشه ماشین ما خرد شود، با طرف دست به یقه می شویم.  در برخورد با چنین پیش آمدهایی این شده اصل اولی ما. اصل اولی ما در خانه این است که هر چیز خلاف نظر و میل من بود، جیغ بزنم، داد بزنم، تهدید کنم و قهر کنم. چند وقت پیش، به یک راننده تاکسی برخوردم که خیلی انسان با مرامی بود. یک مسیری بود که باید پیاده می رفتم. چون هیچ تاکسی آنجا کسی را سوار نمی کرد. این آقا نگه داشت و گفت: بیا بالا داداش. تعجب کردم و سوار شدم. کمی که گذشت، دیدم این مرد چقدر مرام دارد. یک نفر دیگر هم سوار شد، یک مسیر فرعی را اضافه تر بر مسیری که طی می کرد، رفت، اما کرایه اضافه از او نگرفت. گفتم: حیف است این آقا یک ولی خداست. کمی بیشتر با او باشم. راننده گفت: من تا به حال در عمرم عصبانی نشده ام و سر هیچ کس داد نزده ام. گفت: مسافر می آید سوار می شود، پول نمی دهد، پول کم می دهد، من را به مسیرهای فرعی می برد، پول اضافی هم از آنها نمی گیرم. به او گفتم: خیلی بُرد کردی. این خصلت را نگه دار. مسیری را که همیشه 500 تومان می دادم، هر چه اصرار کردم قبول نکرد و 300 از من گرفت. گفت: کس دیگری روزی من را می دهد. اگر مرتب از شهدا، بسیجی ها، حضرت امام، علما و آیت الله مثال بزنم، شاید بگویید اینها جای خود دارند. ولی این که یک راننده تاکسی بیشتر نیست. این مصداق رحماء بینهم است. محبت [1] . سوره نجم/29. [2] . سوره توبه/24. [3] . سوره مبارکه فتح/29.

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 9484
زمان انتشار: 11 اوت 2018
| |
توهم‌زده کیست!

شادی مرزداران ؛ جلسه 4 ؛ 97/05/06

توهم‌زده کیست!

بحث توهّم و حقیقت بحثی بود که جلسه گذشته در موردش سخن گفتیم. تا وقتی باور نکنیم یک انسان هستیم و فقط از بُعد حیوانیت به خودمان نگاه می‌کنیم، دچار توهم هستیم، اما اگر یاد گرفتیم یک انسان هستیم و به بلندای انسانیت عاشق خود شدیم و خود را فرزند محمد و آل محمد صلی الله علیه و آله دیدیم؛ آنگاه شادی و آرامش‌ نیز بیشتر می‌شود.

توهّم چیست؟ اینکه انسان یک تفسیر و یک نگاه غلط نسبت به خودش داشته باشد. شما تا وقتی که خودت را یک زن یا یک مرد می‌بینی دچار توهّم هستی و تا زمانی هم انتخاباتت، ارتباطاتت، رفتارها و چینش‌های فکریت براساس بخش زنانگی یا مردانگیت است، دچار توهّم هستی. زمانی از توهّم در میایی و به شادی می‌رسی که باور کنی یک انسان هستی، اما تا وقتی که به عنوان یک زن یا یک مرد زندگی می‌کنی، اهداف، آرزوها، هوس‌ها، گریه‌ها، غم‌ها، شادی‌ها، غصه‌هایت همه براساس بخش حیوانیت خواهد بود. درنتیجه نمی‌توانی روی شادی و آرامش را به صورت مستمر ببینی. بخش های جمادی، گیاهی، حیوانی و عقلی همه محترم هستند و باید تغذیه بشوند، اما اینها ابزار هستند. ما به این دنیا آمدیم برای بخش اصلی مان. همانطور که هدف از لقاح یک اسپرم و تخمک در رحم مادر تشکیل نطفه است تا موجودی به دنیا بیاید که شبیه پدر و مادر بشود. هدف از آمدن ما در رحم دنیا این است که انسان باشیم و انسان زندگی کنیم تا تشبه به خدا پیدا کنیم.  پس تا وقتی که باور نکنیم یک انسان هستیم و فقط از بُعد یک حیوانیت به خودمان نگاه می‌کنیم درگیر دغدغه‌های حیوانی هستیم. لذا عقده‌هاتان، خوشی‌هایتان، شادی‌هایتان دائماً لگدکوب می‌شود. روح دائماً آسیب می‌بینید، اما اگر یاد گرفتید یک انسان هستی، به بلندای انسانیت عاشق خودت شدی و خودت را فرزند محمد و آل محمد صلی‌الله‌علیه‌وآله دیدی؛ شادی، آرامش‌ و پیشرفت‌هایت نیز بیشتر می‌شود. رشد و برکت اقتصادی پیدا می کنی، رشد و برکت سلامتی داری، هم رشد و برکت حیوانی دارد، رشد و برکت ازدواج و خانواده داری، رشد و برکت علمی داری، و از همه مهمتر رشد و برکت معنوی خواهی داشت. ما انسان هستیم نه حیوان هر چه بخش های جمادی، گیاهی، حیوانی و عقلی  بزرگتر می‌شود، آسیب‌پذیری ما همبیشتر خواهد بود. اگر این اتفاق بیفتد که شخص باور کند یک انسان است، نه یک زن یا مرد، دیگر تمام فشارها از روی او برداشته می‌شود. اگر دیپلم هستی، آدم شادتری هستی ولی لیسانس یا ارشد یا دکتری بگیری، سطح اضطرابهایت بالا می‌رود. گاهی هم بی‌اخلاق‌تر، آسیب‌پذیرتر، ناراحت‌تر، نگران‌تر، زودرنج‌تر و حساس‌تر هستی. پس هر چه این چهار بخش جمادی، گیاهی، حیوانی را بزرگش می‌کنی، بدون منِ حقیقی‌ات، هیچ وقت روی آرامش را نمی‌بینی، دلت همیشه پر از عقده و کینه است، گذشت می‌تواند له‌ات کند. شیطان دائماً از طریق گذشته اذیت می‌کند. فقط با یک من می‌توانی خوشبخت، شاد و آرام بشوی و آن منِ انسانیت است. هر چقدر آن را بزرگ‌تر کنی، شاد و آرامتر می‌شوی و خوبی قضیه این است که بزرگ کردن این «من» بودجه و وقت کمتری هم می‌طلبد ولی به شرط اینکه برایش وقت بگذاری. یکی از دروغهای بزرگ ما این است که اگر از ما پرسیدند: تو کیستی؟ ما بگویم فرزند این خانم و آقا هستم. در حالیکه ما فقط یک ژنی از این خانم و آقا گرفتیم. آن جنبه روحی، انسانی و جاودانگی مان، همه مربوط به خانواده آسمانی مان است.  یکی دیگر از دروغها و توهمات ما این است که ما ژن ضعیف از پدر و مادر گرفتیم. پس من دیگر همیشه همین طوری هستم. این نگاه هم غلط است. چون ما ژنهای انسانی قدرتمندی داریم که می توانیم تمام اسماء خدا را به شکل ژنتیکی از خانواده آسمانی مان دریافت کردیم و اسماء خدا همیشه قوی تر از آن ژنهای است که از پدر و مادر به ارث می‌بریم. متاسفانه ما  خصوصیت‌های قدرتمند بزرگی که از خانواده آسمانی مان به ارث گرفتیم تمرین نمی‌کنیم. مدام درگیر این هستیم که پدر من چه ژنی به من داد، مادر من چه ژنی به من داد، همین طور گرفتار هستیم. تا آخر عمر هم این داستان ادامه پیدا می‌کند، یعنی 60 سالش درگیر تفکرات گذشته است، هنوز در اتهام زدن است، هنوز درگیر قضاوت‌های بد در مورد آدمهاست. درآخر زندگی اش تمام می‌شود.  وقتی وارد برزخ شود، به شکل بدی همراه با انواع زشتی و پلیدیها ظاهر می شود. لذا نمی تواند به بهشت راه پیدا کند و گرفتار جهنم می‌شود. سیستم بهشت مثل سیستم دنیاست. سیستم دنیا ذاتاً آدم مریض را نمی‌پذیرد. چون با سیستم دنیا تنظیم نیست. هر کس بدنش با سیستم دنیا تنظیم شد، شاد، آرام و بانشاط است، اما به محض اینکه در یکی از ابعاد جسمی تان به هم بریزید، درد و مریضی و بی‌تعادلی سراغتان می‌آید. بهشت هم همین طور است. ما فقط بهشت داریم، جهنمی نیست. جهنم یعنی وقتی وارد بهشت ‌شدی، نمی‌توانی تناسبی با آن داشته باشی. لذا زجر می‌کشی. مثل بچه‌ای که با دنیا تناسبی ندارد. همیشه درد می‌کشد. برای همین قرآن می‌گوید: بهشت و جهنم یک حقیقت است و یک ظاهر و باطن دارد. عواقب خودشیفتگی مذهبی ما اگر بخواهیم موانع شادی را مثل خودشیفتگی بردایم، اول باید دقت کنیم که منظور کدام خودشیفتگی است. همان طور که چهار نوع خود داریم، چهار نوع خودشیفتگی هم داریم. وقتی می گوییم خود، کدام خود مدنظر است؟ خودی که اندام زیبائی دارد، خودی مدیرکل شده، خودی که وزیر شده، خودی که نماینده مجلس شده یا خودی که مدرک علمی گرفته! اینها همه خودهای قلابی است که اگر انسان حواسش نباشد، اسیر آنها می شود. بعضی ها تا دانشگاه رفته، زبان خوانده، کامپیوتر خوانده، چند کشور خارجی رفته، مدرک از این طرف و آن طرف گرفته، عبد ذلیل و اسیر آنها می شود. چنین فردی دیگر شخصیت ندارد و یک اسیر و عبد ذلیل است. از چنین آدم ذلیل و خواری هم نباید انتظار شادی و آرامش داشته باشید. کسی که روحش زندانی است، نمی توان توقعی داشت که بتواند شاد و آرام باشد. چون همه غایتش را در این چهار بخش (جمادی، گیاهی، حیوانی و عقلی) می بیند. امیرالمؤمنین علی (علیه السّلام) می‌فرماید در کوچه به من فحش می‌دهند، می‌گویم با یک علی دیگر هستند. با من نیستند. حضرت اصلاً اذیت نمی‌شوند. چون آن شخصیتش خیلی بزرگ است. با فحش کسی کوچک نمی‌شود. خودشیفتگی باعث می‌شود انسان همیشه تنها باشد؛ حتی خودشیفتگی مذهبی. اینکه من فکر کنم من از بقیه پاکترم یا فلانی گناه می‌کند یا من نماز می‌خوانم فلانی نمی‌خواند یا من حجاب را رعایت می‌کنم او نمی‌کند،.... فکر غلط و توهمی بیش نیست. چون نمی‌توان گفت چه کسی آبرویش نزد خدا بیشتر است. خطری که خودشیفتگی مذهبی دارد، یکی صدمه ‌زدن و دیگری درگیری با خداست. مثل شیطان. شیطان یک معصیت ظاهری نداشت. پاک بود. ولی خودشیفتگی اش موجب شد  با خدا درگیر بشود. لذا از درگاه خدا هم رانده شد. پس خودشیفتگی و خودبرتربینی هیچ چیزش خوب نیست. شما به محض اینکه قید این را زدی، آرام و شاد هستی. دیگر نه به کسی حسادت می‌کنی، نه داشتن نعمتهای کسی می‌تواند تو را اذیت کن. گر من فقیرم هر شبی، دارم ز یا رب یا ربی         جشنی، نوایی، مطربی، کمتر ز سلطان نیستم عاشق خود الهی باش تا به ساحل آرامش برسی مشکل ما این است که عاشق خود اصلی مان که از جنس اهل بیت است، نیستیم. اگر عاشق خود اصلی ات باشی، شادی و آرامش را احساس می کنی، اما اگر فقط خود (جمادی، گیاهی، حیوانی وعقلی ات) را دوست داشته باشی یعنی از تولد تا مرگ، به درد نمی‌خورد. تو باید خودت را به بلندای جاودانگی و ابدیتت دوست داشته باشی و عاشق خودت به اندازه‌ای که خدا به تو عمر داده باشی.  گفتیم عمر هر انسانی به اندازه عمر خداست، پس ما انتها نداریم. با این نگاه به پای خودت عشق بریز و خودت را دوست داشته باش. آن وقت می‌بینی که دنیا چقدر زیبا می‌شود، دنیا چقدر آسان می‌شود، دنیا چقدر برای تو شاد می‌شود. حتی دشمنانت هم اندک می‌شوند. وقتی آدمها  کنار یک آدم آرام قرار می گیرند، خودبه‌خود آرام و شاد می‌شوند. لذا چون تو آرام هستی، نیش نداری. بقیه هم خوششان می‌آید و کنار تو آرام هستند. دشمنانت هم کم می‌شوند و از نیکی مردم شادمان می‌گردی، یعنی وقتی تو یک آدم خوبی هستی دیگران عاشق این هستند که با تو باشند، خدمت کنند، تنهایت نگذارند. لذا همیشه محبت مردم در وجود تو سرریز می‌شود. اگر بقیه از تو فرار می‌کنند، تنهایت می‌گذارند، از تو متنفر هستند، ببین کجای کار خراب کردی. یک کاری کردی که دوست‌داشتنی نیستی. به آدم ها هم نمی توان گفت آقا من را تحویل بگیر، با من باش، من را رها نکن، من را دوست داشته باشد. اصلاً دوست داشتن زوری ارزش ندارد. قاعده خلقت است. همان‌طور که خدا قوانین فیزیک را در عالم طبیعت قرار داده این را هم قرار داده که اگر شما می‌خواهی محبوب بشوی، قاعده محبوبیت این است که به کانون عشق و عاطفه وصل بشوی.  قاعده‌اش را بخوانم که «اِنَّ» هم دارد، یعنی قانون خیلی محکمی است. «إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ سَیَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدًّا[1]= آنهایی که اهل ایمان هستند و عمل صالح انجام می دهند، خدای رحمان آنها را (در نظر خلق و حق) محبوب می‌گرداند». نه اینکه دشمن ندارد، دشمن هم دارد، اما دشمنان هم می‌دانند که او آدم خوبی است. دین اسلام دینی مهربانی و رحیمیت است خدا علامه طباطبایی را رحمت کند. یک کسی آمد به او گفت: آقا بگو دین چیست؟ من وقت ندارم مطالعه و کلاس برم. همین الان سرپایی بگو دین چیست. علامه خند‌ه‌اش ‌گرفت از این آدمی که می‌خواهد سرپایی و در دو کلمه دین را یاد بگیرد. ایشان فرمود: بسم الله الرحمن الرحیم، دین یعنی با همه مردم دنیا رحمان باش و با مؤمنین و خوب‌ها رحیم باش. ما باید هنر دوستی و مهرورزی و هنر عشق‌ورزی را به انسان‌ها یاد بگیریم. نه فقط انسانها، بلکه به تمام حیوانات، گیاهان، اشیاء. چون قرار است شبیه خدا بشویم. هر کس می‌خواهد بهشتش زیباتر و بزرگتر باشد باید مهرورزی اش را با اطرافیان بیشتر کند، ولو اطرافیانش به او ظلم کرده باشند و آدم های بدی باشند. تمام دین، تمام انسانیت و تمام هدف خلقت انسان همین است. سایر خصوصیات و اسماء الهی و اخلاقیات با این دو صفت به دست می‌آید. «أَحْسِنْ اِلی مَنْ اَساءَ اِلَیْک= به آدمی که به تو بدی می‌کند تو به او خوبی کن» این حدیث روی دسته شمشیر پیغمبر نوشته شده، یعنی من این شمشیر را هیچ وقت از روی عصبانیت و کینه و نسبت به کسی بیرون نمی‌کشم. این شمشیر فقط برای دشمنان انسانیت به کار برده می‌شود. تمام شخصیت آدم نیز همین جاست که بتواند گذشته خودش و گذشته دیگران را فراموش کند. نه از خودش عقده به دل داشته باشد، نه از دیگران کینه به دل بگیرد. این همان رمز شادی است. کسی که عاشق خود انسانی اش است، عاشق خودی که از جنس خدا و اهل بیت است و با این شخصیت در دنیا زندگی کند، در همه صحنه‌ها آدمی بسیار خوب، شاد، آرام و با برکتی خواهد بود، اما به محض اینکه شخصیت اصلی اش را گم کند، آسیب می‌بینی و شخصیتش را از دست می دهد. در ادامه، به روایت هفته قبل امام سجاد علیه السلام می پردازیم. گرامی ترین و عزیزترین آدم ها چه کسانی اند! امام زین العابدین علی بن الحسین علیه السلام  در کلام نورانی شان می‌فرماید که مردم دو گروه را بیشتر دوست دارند. «وَ اِعْلَمْ أَنَّ أَكْرَمَ اَلنَّاسِ عَلَى اَلنَّاسِ مَنْ كَانَ خَیْرُهُ عَلَیْهِمْ فَائِضاً وَ كَانَ عَنْهُمْ مُسْتَغْنِیاً مُتَعَفِّفاً وَ أَكْرَمُ اَلنَّاسِ بَعْدَهُ عَلَیْهِمْ مَنْ كَانَ عَنْهُمْ مُتَعَفِّفاً وَ إِنْ كَانَ إِلَیْهِمْ مُحْتَاجاً= این را بدان گرامی‌ترین مردم نزد آنان کسی است که خیرش به آنان برسد و خود از آنان بی نیاز باشد و از درخواست چیزی خودداری کند. پس از او گرامی‌ترینِ مردم نزدشان  کسی است که از درخواست کردن خودداری کند. گرچه بدانها نیازمند باشد». امام در این عبارت به ما می‌آموزد اگر می‌خواهیم نزد مردم مكرّم باشید و دیگران شما را تحویل بگیرند باید خیر شما بر آنان جاری شود، و منتظر خیررسانی آنها نباشید. تا می‌توانید به اطرافیانتان محبت کنید. در عین حال نباید نسبت به مردم احساس نیاز كنیم. «‌مُسْتَغْنِیاً» و درخواستی از آنها نکنید «مُتَعَفِّفاً»‌. هم ظاهر زندگیمان به گونه‌ای باشد كه مردم دریابند از آنها مستغنی هستیم، هم خود را محتاج خلق ندانیم. به آنها بدهی اما چیزی از آنها درخواست نکنید، طمعی نسبت به آنها نداشته باشی، خواسته‌هایت به آنها نگویی. این محبوب‌ترین آدم نزد مردم است. هر چقدر شخصیت شما قوی تر باشد، غنا و بی‌نیازی در شما بیشتر است: بی‌نیازی‌های جنسی، عاطفی، بی‌نیازی‌های اقتصادی و... . حالا حضرت یک قاعده در جامعه‌شناسی و روانشناسی می‌گوید. اینها را دیگر شما نمی‌توانید در هیچ دانشگاهی به دست بیاورید: «فَإِنَّمَا أَهْلُ الدُّنْیَا یَعْتَقِبُونَ الْأَمْوَالَ فَمَنْ لَمْ یَزْدَحِمْهُمْ فِیمَا یَعْتَقِبُونَهُ كَرُمَ عَلَیْهِمْ وَ مَنْ‏ لَمْ یُزَاحِمْهُمْ فِیهَا وَ مَكَّنَهُمْ مِنْ بَعْضِهَا كَانَ أَعَزَّ وَ أَكْرَمَ= اهل دنیا اموال خود را به شدّت حفظ می کنند و هرکه مزاحم آنچه نگهش می دارند، نشود، نزدشان گرامی است و اگر مزاحم اموالشان نشود و حتّی بدانان چیزی از اموالش ببخشد، عزیزتر و گرامی تر خواهد بود». اموال که می‌گوید نه فقط مال تجاری، بلکه هر 4بخش جمادی، گیاهی، حیوانی و عقلی را شامل می شود. حضرت بیان می کند که هر کس مزاحم مال و معشوقهای مردم نشود، نسبت به آنها طمعی نداشته باشد، دائم درخواستی نکند، نخواهد چیزی از آنها بگیرد؛ در این صوت در نظر مردم خیلی بزرگ می‌شود. تجربه هم ثابت کرده آنهایی که دارایی بیشتری دارند، دلبستگی و خساست‌شان هم بیشتر است، مگر اینکه بخش انسانی شان فعال شده باشد، یعنی شخصیت‌ انسانی شان حاکم بر مال باشد که در این صورت به راحتی می‌تواند در راه انسانها و معشوق‌های اصلی خودش بذل و بخشش کند. شادی/موانع شادی/خودشیفتگی [1] . سوره مریم/آیه 96.

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 9477
زمان انتشار: 9 اوت 2018
| |
ادامه هر نوع محبت، عاطفه و پیوندی که فی الله نباشد، زیانبار است

سلسله مباحث «محبت»، جلسه 7، 87/07/20

ادامه هر نوع محبت، عاطفه و پیوندی که فی الله نباشد، زیانبار است

جلسه قبل راجع به «تحابُب فی الله و للّه و تعاطف فی الله و للّه» توضیح دادیم و گفتیم که محبت للّه غیر از محبّت فی الله است. محبّت و عاطفه للّه هم خوب است؛ اما تحابب و تعاطف فی الله از رتبه بالاتری برخوردار است نسبت به تحابب و تعاطف للّه. تواصل و ارتباط برقرار کردن فی الله نیز همین حکم را دارد. بنابراین، هر نوع محبّت و عاطفه و هر نوع تواصلی فی الله نیست. از این مراحل پایین تر، محبت هایی است که جهنم ساز هستند؛ چون در این نوع محبت و عاطفه و تواصل، دیگر انگیزه نه فی الله است و نه للّه. حضرت پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله می فرماید: اگر یک محبت نه للّه باشد و نه فی الله سر از جهنم در می آورد. اگر محبتی به غیر از سمت للّه و فی الله برود، واجب است که این رابطه و این محبّت و عاطفه قطع شود.

امام صادق علیه السلام رفیقی داشت که خیلی با هم صمیمی بودند. به طوری که اگر اسم امام صادق می‌آمد، این دوست امام صادق نیز در ذهن می‌آمد. زمانی کبیره ای از دوست حضرت سر زد و دوست حضرت هم اصرار به آن کبیره داشت؛ حضرت برای همیشه ارتباطش را با او قطع کرد. رابطه های این چنینی که خدا راضی نباشد، درست نیست که به هر قیمتی ادامه پیدا کنند. برای همین حضرت می فرماید: ما به خاطر خدا حتی بر روی پدر و برادرهای خودمان هم شمشیر می کشیم. امیرالمؤمنین علیه السلام که مظهر عاطفه و محبّت خداست، به سیدالشهدا می فرمود: اگر بین کشتن تو و حفظ ایمانم مخیر باشم، حتماً تو را می کشم. چه کسی می تواند بگوید، عاطفه و محبّت من از امیرالمؤمنین بیشتر است. قرآن می فرماید:« فَأَعْرِضْ عَنْ مَنْ تَوَلَّى عَنْ ذِكْرِنَا وَلَمْ یُرِدْ إِلَّا الْحَیَاةَ الدُّنْیَا[1]= پس، از هر كس كه از یاد ما روى برتافته و جز زندگى دنیا را خواستار نبوده است، روى برتاب». یعنی به طور کلی چنین افرادی اهل ما نیستند. این اعراض، اعراضی است که با رحمت رحمانیه انسان که همه موجودات حتی کفّاّر و حیوانات را هم دوست داشته باشد، منافاتی ندارد. مهم این است که نحوه ارتباط، به گونه ای نباشد که کفر کسی روی تو سایه بیاندازد و تو را غافل بکند و تو تاریک شوی. یعنی اگر قرار است عُلقِه و محبّتی هم بماند، نباید مزاحم باشد و انسان را از یاد و محبت خدا غافل کند،  محبت آنان نباید فضای ذهن انسان را اشغال کند و دل را مشغول سازد؛ اگر اینگونه شد، الهی نیست و باید قطع محبت شود. در بحث معرفت نفس توضیح دادیم که ما چیزی به اسم عشق جز در مورد حق تعالی نداریم. نحوه ارتباط معصومین علیهم السلام نیز با دیگران و اطرافیان شان حول همین محور بود. اگر قرار بود محبّتی داشته باشند، به آن جهت و سمت و سوی الهی می دادند و اگر این محبّت در رابطه شان با خدا مزاحمت ایجاد می کرد، حذفش می کردند. حتی با قدیمی ترین دوستان و رفقا و اصحاب شان رابطه را قطع می کردند.    کربلا مصداقی از اوجِ عاطفه‌ی فی الله است شما اوج عاطفه فی الله را در کربلا می بینید. یعنی به طور طبیعی کسی که از عواطف عمیقی برخوردار است، نباید بتواند در مقابل چنین صحنه هایی مقاومت کند. این خاصّ خود امام حسین و خاصّ خود خداست. اما ما گاهی همینطوری از روی غفلت و بی توجّهی حرف می زنیم و روضه‌ای می خوانیم. اگر واقعاً صحنه برای خود ما اتّفاق بیفتد، چه کسی می تواند چنین مصائبی را تحمّل کند. یک بچّه 6 ماهه، بچه ای که صرفاً یک کودک 6 ماهه نبوده که درکی نداشته باشد و نتواند ارتباط برقرار نکند؛ بلکه بچه 6 ماهه ای است که در این شش ماهگی با پدر و مادر و اطرافیانش بی نهایت ارتباط برقرار می کند، او همه چیز را درک می کند. این کودک 6 ماهه را روی دست ببری جلوی دشمن؛ و دشمن او را روی دست خودت  بکشد. زمانی جوانی مثل علی اکبر را می فرستی وسط میدان، سرش را جدا می کنند، زمانی نه، خودت نگه می داری تا سرش را ببرند و چون خدا غیور است، این جور جاها امتحان های سختی می گیرد. حضرت ابوالفضل علیه السلام در کربلا به برادرهایش می گوید، شما جلوتر از من بروید و کشته شوید تا من جلوی خدا شما را از دست بدهم و به خدا بگویم دارم برای تو این کار را می کنم. بله این گونه است و باید هر عُلقه ای را در کربلا ذبح کنی؛ علقه ناموسی؛ علقه برادری؛ مادری و غیرت. غیرت چیز خوبی است، ولی بعضی جاها خوب نیست. غیرتی که قرار است، بین انسان و خدا فاصله بیاندازد، چیز خوبی نیست. آن جا که غیرت باعث شود که بین انسان و خدا فاصله بیاندازد، این غیرت بی جاست؛ تو باید بایستی تا زن و بچّه‌ات را به اسیر بگیرند و ببرند کتک بزنند. نمی شود گفت: «خدایا! خودت گفتی غیرت، ناموس، عرض و آبرو، حیا، عفت داشته باشیم». بله همه اینها درست، ولی جایش در ظرف دیگری است. در این ظرف، یعنی ظرف «فِیَ»، ظرف عشق خدا، باید همه اینها را ذبح کنی. از این رو می گوید، اگر محبّت ، خدایی نیست، باید آن را قطع کرد. یکی می گوید: آخر خلاف مروت است، خلاف محبّت است، خلاف عاطفه است. اما خدا می گوید همه اینها را خودم به شما دادم. این عاطفه را چه کسی به شما داده و این محبت را از کجا آورده اید؟ همه اینها را خودم به شما دادم. آیا شما بیشتر از من عاطفه دارید؟ اما حالا می خواهم هر چه که خودم به شما دادم را در راه من خرج کنید. اگر عشق به معصوم علیه السلام هم فی الله نباشد، غلط است فی الله بودنِ عشق و محبّت در هر عشقی، چه عشق ها و محبت های زمینی و چه عشق و علاقه به معصوم باید فی الله باشد. نظام باید براساس الله تنظیم شده باشد. اگر کسی آنقدر شیفته امام حسین شود، آنقدر مشغول امام زمان یا هر معصوم دیگری شود که از خدا غافل بماند، این هم اشکال دارد. جالب است که در زیارت معصومین علیهم السلام برای جلوگیری از همین انحراف وارد شده است که قبل از رسیدن به قبر معصوم علیه السلام صد بار بگو الله اکبر و..... اما بعضی ها آنقدر مشغول سیدالشهداء و کربلا و حضرت ابوالفضل می شوند که تعبد را فراموش می کنند؛ خدا را فراموش می کنند. یادشان می رود که همه ی این عشق بازی ها برای تعبد است. عشق به امام حسین تا زمانی که تو خودت را فدایش بکنی و برایش بمیری، عیبی ندارد، به شرطی که این عشق به خاطر خدا باشد. یعنی برای امام حسین نباشد و امام حسین را برای خدا بخواهی، چون او چهره خدا و جلوه خداست. انسان حقّ ندارد در نظام محبّتی اجازه بدهد که هر محبّتی بر محبت خدا بچربد. مثلا قرآن فرمود:« إِنَّ مِنْ أَزْوَاجِكُمْ وَأَوْلَادِكُمْ عَدُوًّا لَكُمْ فَاحْذَرُوهُم[2] = در حقیقت برخى از همسران شما و فرزندان شما دشمن شمایند؛ از آنان بر حذر باشید». یعنی در مقابل مهر خدا، مهر پدری، مادری، خواهری، برادری و دوستی همه را بریز بیرون و همه ی مهر و مهرورزی ات را خدایی کن. این قاعده است؛ اگر این محبّت ها برمهر خدا غلبه کند، باید انسان روی شان پا بگذارد؛ چه بخواهد چه نخواهد. اگر «شهوت مقدس» بین تو و خدا مانع ایجاد می کند، آن را حذف کن شهوت خوب است و بعضی از شهوت ها مقدسند. اما اگر بین تو و خدا مانع بشود، باید آن را کنار بگذاری. گفتند: آقا بفرمایید و به جای فلان آیت الله نماز بخوانید. مسجدی که 2000 نفر جمعیت ایستاده اند. رفت ۴ رکعت نماز ظهر را خواند و در نماز عصر فرار کرد. اگر ما باشیم می گوییم زشت است. باید باشیم؛ چون نماز مردم خراب می شود. او اصلاً کاری با این حرفها ندارد که مردم پشتش چی می گویند؛ چرا نماز ما را خراب کردی؟ می گوید نماز مردم خراب می شود، بشود. وقتی من با شنیدن صدای 2 هزار نفر جمعیت پشت سرم وسوسه شده ام، این نماز، دیگر برای خدا نیست، بنابراین ادامه نمی دهم. فلانی بدش می آید، ناراحت می شود، دلش می شکند، گناه دارد و ... معنی ندارد. خدا رحمت کند امام رحمه الله علیه را وقتی می گفتند، آقا فلانی که با شما نسبتی و ارتباطی دارد، مریض شده، عیادتش برویم. عالم بزرگواریست، آیت الله است، مثلاً دیگر مراجع رفته اند، شما هم بروید. امام می گفت: من اخلاصم نمی آید، هر وقت اخلاصم آمد می روم. نظام محبتی، نظامی حیثیتی است نظام محبتی، واقعاً یک نظام حیثیتی است. از نظام خانواده و روابط همسران، حیا، غیرت، عفت و ... هزاران برابر حساس تر است. این نظام خیلی خیلی حیثیتی است. می دانیم که فحشا، خودفروشی، زنا، شهوت و ... از گناهان بزرگ هستند؛ ولی در نظام روحی، هزاران مورد خود فروشی و فحشای بدتر از اینها را مرتکب می شویم. این به مراتب، خرابتر و بدتر و پر خسارت تر از فحشاهای ظاهری است. با این حساب، این نظام، یک نظام فوق العاده دقیقی است؛ چون هر عملی در آن، آثاری دارد. یکی از آثار آن، در خود متن حدیث معراج آمده که در جلسه قبل هم به آن اشاره کردیم. می فرماید:« كلما رفعت لهم علما، وضعت لهم علما» به کسانی که نظام محبتی شان فی الله است، هر وقت علمی بدهم، علمی هم به علم شان اضافه می کنم؛ یعنی بدون تحصیل و بدون استاد، به معرفت و بینش شان می افزایم. با نظام محبتی فی الله می شود، ره صدساله را یک شبه طی کرد گاهی بزرگانی مثل «علامه، امام خمینی، مرحوم قاضی، مرحوم مدنی، صدوقی و...» سالها زحمت می کشند تا به مقامی می رسند و یک موقع هم یک بسیجی 14-15 ساله به خاطر محیط قدرتمند جبهه، یک دفعه بدون زحمت و ریاضتی به محبت فی الله می رسد. 13 سالش است، اما با امام زمان نشست و برخاست می کند و بنا بر فرمایش امام رحمة الله علیه «ره صدساله» را یک شبه طی کردند. رمز طی کردن ره صد ساله، نظام محبتی است؛ یعنی فرد توانسته این نظام را خوب مهندسی کند. علتش این است که فرد در نظام محبّتی، به منبع و به اصل وصل می شود. از این رو می فرماید:«رَفعتُ لهم علما= من برای آنها علم برپا می کنم». خیلی حرفِ بزرگی است. پشت سر هم و به صورت متوالی به آنها علم می دهم. یعنی دائماً معارف و علوم برای شخص می رسد. بحث کلاس و استاد نیست. کسی زحمت می کشد، 10 سال، 15 سال در حوزه درس می خواند و بعد سطح را تمام می کند، بعد فلسفه می خواند، بدایه، نهایه و اسفار می خواند. بعد از اسفار سراغ کتابهای عرفانی می رود. اما این همه جز این که قساوت قلب پیدا کند، کار دیگری نمی کنند. مثلاً مصباح می خواند، فصوص، تمهید القواعد می خواند و عمل هم می کند؛ پله به پله، پله به پله، صدتا منزل را یکی یکی و منزل به منزل طی می کند، با استاد درس می خواند و استاد برایش توضیح می دهد، ولی به جای این همه طی طریق، یک راه میانبر وجود دارد و آن این است که انسان روی نظام محتبی خودش کار بکند. یعنی اگر انسان ریاضت بکشد و روی نظام محبّتّی خودش کار بکند، علوم بدون طیّ مقدّمات، به سراغش می آید. نه اینکه استاد شود، چون این هم یک جور بدبختی و خود فروشی است که کسی فکر کند با این علوم، برای خودم کسی بشوم و در جامعه سری در میان سرها بلند کنم و با افراد بحث و مناظره کنم. حضرت فرمود: کسی که دنبال درس می رود تا یاد بگیرد که با دیگران چطور چانه بزند و خودش را در جوامع مطرح کند، او جای خود را باید در جهنّمّ ببیند. اینها همه شهوتهای مقدس هستند و آخرش جهنم است. آثار سوئی که نظام محبتی غلط در پی دارد اگر نظام محبّتّی درست نشود، فرد تمام مراحل و مدارج علمی را هم طی کند و با بهترین استاد کار کند، سر از جهنم در می آورد. مثل شاگردان ملاحسین قلی همدانی، مرحوم آقا شیخ جواد انصاری همدانی، وقتی دوره های عرفان را با این اساتید بزرگ طی کردند، سر از جهنم درآوردند. اکثر شاگردان معصومین علیهم السلام مگر اینگونه نبودند؟ حضرت امام صادق ع 4 هزار نفر شاگرد دارد، 20 تا بسیجی بین شان نیست که به دستور حضرت برود در تنور و نسوزد. خدا رحمت کند آیت الله گلپایگانی را که می گفت: من خانه یکی از دوستانم که جزو علما بود رفتم که در حال احتضار بود. به من گفت: خدا عجب ظالمی است. آقای گلپایگانی می گفت: من رفته بودم تلقین بخوانم و کمکی کنم تا حالش خوب بشود و راحت تر جان بدهد؛ اما او می گفت خدا عجب ظالمی است. بعد از 70-80 سال کار علمی و عبادت، نماز، تقوا، زیارت عاشورا، روضه و گفتم: نعوذ بالله چرا این حرف را می زنی؟ گفت: ببین محمّدرضا من و تو با هم در قم آمدیم و سر یک کلاس رفتیم و با هم درس را شروع کردیم؛ چرا تو باید مرجع تقلید شوی و من نشوم. می گفت آخر هم با بغضِ خدا مُرد. آدم بیاید و سالها در کنار حضرت معصومه درس بخواند و دینداری کند و بعد هم با بغض خدا به جهنم برود. قرآن می فرماید:«وَیَوْمَ یَعَضُّ الظَّالِمُ عَلَى یَدَیْهِ یَقُولُ یَا لَیْتَنِی اتَّخَذْتُ مَعَ الرَّسُولِ سَبِیلًا؛ یَا وَیْلَتَى لَیْتَنِی لَمْ أَتَّخِذْ فُلَانًا خَلِیلًا؛ لَقَدْ أَضَلَّنِی عَنِ الذِّكْرِ بَعْدَ إِذْ جَاءَنِی وَكَانَ الشَّیْطَانُ لِلْإِنْسَانِ خَذُولًا[3]= و روزى است كه ستمكار دستهاى خود را مى‏ گزد [و] مى‏ گوید اى كاش با پیامبر راهى برمى‏ گرفتم؛ اى واى! كاش فلانى را دوست [خود] نگرفته بودم؛ او [بود كه] مرا به گمراهى كشانید؛ پس از آنكه قرآن به من رسیده بود و شیطان همواره فروگذارنده انسان است». این آیات می تواند به خوبی، قیامت کسانی را ترسیم کند که نظام محبتی شان را در دنیا تنظیم نکرده اند و در آخرت افسوس می خورند و می گویند: ای کاش با پیغمبر رفاقت داشتم، یک رفاقت خصوصی. هر کس باید خودش را بسنجد که آیا انگیزه و دغدغه ی داشتن یک رابطه خصوصی با پیامبر، امام زمان و مقام معظم رهبری را دارد یا خیر. اگر دارد که خوش به حالش؛ اگر نداشته باشد این ظلم و عمر و وقت تلف کردن است. تقسیم بندی توکل و نقش آن در نظام محبتی امام صادق ـ علیه السّلام ـ فرمود: «پیامبر ـ صلّى الله علیه و آله و سلّم ـ در شب معراج از خداوند سبحان سؤال کرد: پروردگارا! ارزشمندترین کار چیست؟ خداوند ـ عزّوجلّ ـ در پاسخ فرمود: در نزد من چیزى از توکّل و اعتماد بر من و رضا به داده من برتر نیست». این حدیث با ذکر سلسله سند از آن امام بزرگوار، از حضرت باقر از امیرالمؤمنین ـ علیهم السّلام ـ نقل شده است. در بحث منازل عرفانی و در بخش توکل، توکل را به 3 شاخه تقسیم می کنند: 1. توکل عام (آدم های معمولی)، 2. توکل متوسط، 3. توکل خاص. شرط اول در توکل عام، یعنی توکل آدم های معمولی، این است که شخص اهل ادعا و «من، من» کردن نباشد. شرط دوم این است که روح شاغل شدن نداشته باشد. روح شاغل شدن یعنی، وقتی می خواهید برای امام زمان کاری بکنید، یا در جبهه، هیئت، مؤسسه، انقلاب و ... بگویی من به شرطی می آیم که یک گوشه کار در دست من باشد. اگر به او بگویند: «تو مسئولیت نداشته باش، آن گوشه ی کار و بدون مسوولیت باش؛ اصلاً بگویند هیچ کاره باش، هر وقت کار داشتیم صدایت می کنیم»، می بینی که به هم می ریزد و ناراحت می شود. بعضی ها کار را برای امام زمان و حتّی خدا، فقط و فقط در شرایط و زمانی تعریف می کنند که می گویند ما باید در میدان و در گود باشیم. اگر قرار باشد، ما نباشیم، مؤسسه، بسیج، جبهه، هیئت، انقلاب و ... هم نباشد. اگر قرار است من فرمانده گردان نباشم، فرمانده گروهان نباشم، مسئول تبلیغات نباشم، هیچ کاره باشم، اصلا در این کار نمی آیم و این را نمی خواهم. اگر گفتند رزمنده عادی هستی؛ برو  قاطی رزمنده ها باش، دیگر حاضر نیست که رزمنده باشد. بنابراین، هر وقت گم شدن، گمنام شدن و ندیده شدن برای آدمها راحت شد، این آدم می تواند توکل کند. تازه این توکل، توکل مبتدی هاست. توکل افراد متوسط و خواص بماند. کسی که گرفتار این است که حتماً در گود و میدان باشد و حتماً کاری در دستش باشد، این شخص در نظام محبتی اش مشکل دارد. یعنی این آدم اصلاً نمی تواند توکل بکند. این شخص نمی تواند جریان ساز، کارساز و موثر باشد. در سیر قانونی که شما وکیل می گیری، یعنی در بحث وکالت، شما حذف می شوی، وکیل هست و کارها را انجام می دهد، تو نیستی. در توکل به خدا هم باید اینگونه باشد. اما ما می گوییم نه! خدایا اگر جبهه است، جنگ، انقلاب، موسسه، هیئت و ... هست، من باید وسط میدان و اصل کارها باشم.  خدا می گوید: من می گویم تو مریض شو، برو ده سالی در خانه بخواب. می گوید: نه؛ خدایا من اگر نروم و سینه نزنم نمی شود. خدا می گوید: من دو برابر ثواب سینه زدن را به تو می دهم، تو برو در خانه بخواب. می گوید: نه. یا بعضی ها می گویند خدایا من اگر مریض شوم، چی به تو می رسد؛ بگذار ما هم یک گوشه کار را بگیریم، وسط باشیم، مطرح باشیم، اسم ما را ببرند. اما خدا می خواهد تو یک مدت مریض باشی و در بیمارستان بخوابی، نمی خواهد کار بکنی. حضرت عبدالعظیم علیه السلام اینطوری شد حضرت عبدالعظیم که زیارتش برابر شد با زیارت حسین علیه السلام، از این نوع بود. ابوالفضل چرا ابوالفضل شده؟ چون در حالی که ابوالفضل بزرگ لشکر امام حسین علیه السلام و همه کاره لشکر است، سیدالشهدا علیه السلام به ایشان می فرمایند: برو آب بیار. ایشان بدون درنگ اطاعت می کنند. نظام محبتی را تنظیم نکردن، عین ظلم است ظالم یعنی کسی که نظام محبّتّی و ارتباطش را خالص نمی کند، یعنی نمی گوید، برای امام حسین. در نظام محبّتّی وقتی تو خالص می شوی، هر ذلتی را می پذیری؛ یعنی هر ذلّتی را می پذیری که نظام محبّتّیت خالص شود. می خواهند حذفم کنند، فحشم بدهند، بر سرم بزنند، بزنند، نظام محبتی که درست باشد، ایرادی ندارد. امام حسین ع را در ظاهر به پایین ترین حد ذلت رساندند و حتی بر روی جسد مبارکش اسب تاختند. این همه برای این بود که حضرت امتحانش را پس بدهد که آیا حاضر است همه چیزش را در راه خدا بدهد؟ گاهی در جبهه مسئول تدارکات خیلی سخت می گرفت و چیزی می خواستند بدهند برایشان سخت بود. سرباز می گفت: الان خط احتیاج دارد مثلا فلان چیز را می خواهند، نمی داد. هر چه اصرار می کردند می گفت: ندارم. این بسیجی که نظام محبتی اش را درست کرده می گفت: ببین نوکرتم؛ ببین من چاکرتم؛ ببین من سگتم عوعوعو؛ پارس هم می کرد برایش. کسی که نظام محبتیش را درست کرده گفتن این الفاظ برایش خیلی راحت است. فقط برایش مهم است که این وسیله را که خط الان احتیاج دارد، بگیرد و به آنجا برساند. اینجا دیگر «من» وجود ندارد. اصلاً هیچ کس نیست. رسول الله صلی‌الله‌علیه‌وآله رئیس حکومت بود. آنقدر آزارش می دادند. گاهی اصلا ایشان را نمی دیدند. به ائمه معصومین علیهم السلام فحش می دادند. به خودشان و به پدر و مادرشان ناسزا می گفتند. اما برخوردشان مسالمت جویانه بود. ما نه؛ اگر یک ذره چیزی از ما به هم بریزد و حرف مان زمین بماند؛ یا کسی تحویل مان نگیرد؛ کسی خلاف نظر ما کاری بکند؛ چون سعه صدر نداریم، به ما بر می خورد. افسوس و خذلان، پیامد درست نبودنِ نظام محبتی است درست نبودنِ نظام محبتی، انسان را به افسوس و خزلان در روز قیامت دچار می سازد. قرآن در این باره این گونه می فرماید:«یَا لَیْتَنِی اتَّخَذْتُ مَعَ الرَّسُولِ سَبِیلًا؛ یَا وَیْلَتَى لَیْتَنِی لَمْ أَتَّخِذْ فُلَانًا خَلِیلًا» « یَا وَیْلَتَى». حالت کسی است که همه چیز را باخته، فرصت اصلاح از بین رفته، دنیا با همه زیباییش تمام شده و او آرزوی یک دقیقه اش را می کند که برگردد به دنیا. بهشت را در مقابل خودش می بیند، ولی نمی تواند برود، چون در سرازیری جهنم است. به این حالت می گویند:« یَا وَیْلَتَى»، یعنی دیگر هیچ فایده ای ندارد. « لَقَدْ أَضَلَّنِی عَنِ الذِّكْرِ بَعْدَ إِذْ جَاءَنِی وَكَانَ الشَّیْطَانُ لِلْإِنْسَانِ خَذُولًا = او [بود كه] مرا به گمراهى كشانید پس از آنكه قرآن به من رسیده بود و شیطان همواره فروگذارنده انسان است». آقایی چند وقتی سر کلاس من می آمد و هم سر کلاس استاد دیگری می رفت. یک روز به من گفت: من چه کار کنم، کدام کلاس را بروم؟ گفتم: در کدام کلاس معنویت بیشتری احساس می کنی؟ بیشتر یاد خدا را احساس می کنی؟ هر کدام که فکر می کنی بیشتر چیز گیرت می آید و به خدا نزدیکتری، همان کلاس را برو. گفت: آن کلاس. گفتم: اصلاً حرام است سر این کلاس بیایی. اصلاً اینجا نیا، چون اینگونه من می شوم شاغل برای تو. مانع می شوم برای تو. وقتی که به این کلاس می آیی، اسیر اعتبارات و معارف و علم می شوی. در حالی که آن کلاس برای تو یاد خدا را زنده می کند. تو با آن کلاس سنخیت داری، پس سر آن کلاس برو و اینجا نیا. اینجا بیایی با من مشغول می شوی و می بازی. فردا روز قیامت می گویی:« یَا وَیْلَتَى لَیْتَنِی لَمْ أَتَّخِذْ فُلَانًا خَلِیلًا». این که می فرماید: «شیطان  برای انسان خذلان و خواری می آورد». یعنی شیطان تا خوار و بدبختت نکند، تو را رها نمی کند. امام صادق هم می فرماید:« إن كانَ الشیطانُ عَدُوّا فالغَفلَةُ لِماذا [4]= اگر شیطان، دشمن است (که هست)، پس غفلت برای چیست؟». امکان ندارد که شیطان نیاید و یقه تو را نگیرد، چه در خواب و چه در بیداری و ضربه ای به تو نزند. حتما می آید و آنقدر می زند و می زند تا تو را ضعیف کند و آخر کار، خوار و ذلیلت می کند. همانطور که در آیه قبل بیان شد. پس همه اینها به خاطر نظام مبحتی انسان است. محبت/ نظام محبتی و آثار آن   [1] . سوره نجم/29. [2] . سوره تغابن/14 [3] . سوره فرقان/27-28-29. [4] . البحار : 78 /190 /1 .

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 9475
زمان انتشار: 7 اوت 2018
| | | | | |
دامنه مقام و علم معصوم کجاست؟

شرح زیارت جامعه کبیره؛ جلسه66 ؛ 97/5/11

دامنه مقام و علم معصوم کجاست؟

در منحنی خلقت، اولین مخلوق و نزدیکترین مخلوق به خداوند و شبیه‌ترین مخلوق به خداوند معصومین (علیهم السّلام) هستند. هر موجودی که آفریده شده؛ چه انسانها و چه فرشته‌ها، هیچ کدام قادر به درک مقام معصومین نیستند. چون همه در مرتبه پایین‌تر از آنها قرار دارند. پس هیچ وقت نه هم‌سطح‌شان خواهیم بود، و نه کسی می‌تواند از نظر فهم و علم بالاتر از آنها قرار بگیرد. معنای خزانه‌دار بودن علم خدا هم همین است، یعنی خداوند همه علمش را به آنها منتقل می‌کند، نه انتقالی که خودش نداشته باشد، بلکه ظهور علمی خداوند هستند و همه موجودات، حیات و علم را از معصوم می‌گیرد.

تنها چیزی که آنان به ما دستور دادند، این است که نگویید که ما خدا هستیم. بدانید ما مخلوق و بنده خدائیم: «نَزِّهُونا عَنِ الرُبوبیَّة وَ قُولوا فینا ما شِئْتُم= ما را از مقام ربوبیت و پروردگاری، پایین بیاورید و در مورد ما هر چه خواهید بگویید». بنابراین، تنها کسی که می‌تواند به معنای واقعی، راجع به مقام معصومین سخن بگوید، یا خداوند تبارک و تعالی است که آنها را آفریده و یا خودشان هستند که می‌توانند اظهارنظر کنند. و گرنه کس دیگری نمی‌تواند راجع به علم آنها چیزی بگوید. آنها به تمام اسرار غیب آگاهند. در حقیقت، این سخن شبیه چیزى است كه در روایات متعددّى آمده كه امیرالمؤمنین علیه‌السلام ‌فرمودند: «إِنَّ رَسُولَ اَللَّهِ صلی‌الله‌علیه‌وآله عَلَّمَنِی أَلْفَ بَابٍ مِنَ اَلْحَلاَلِ وَ اَلْحَرَامِ وَ مِمَّا كَانَ إِلَى یَوْمِ اَلْقِیَامَةِ كُلُّ بَابٍ مِنْهَا یَفْتَحُ أَلْفَ بَابٍ فَذَلِكَ أَلْفُ أَلْفِ بَابٍ حَتَّى عَلِمْتُ عِلْمَ اَلْمَنَایَا وَ اَلْبَلاَیَا وَ فَصْلَ اَلْخِطٰابِ؛ پیامبر خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله هزار باب از حلال و حرام و از آنچه بوده و تا قیامت خواهد بود، به من آموخت؛ و از هر باب آن، هزار باب گشوده مى‌شود كه هزار هزار باب خواهد شد؛ چندان كه دانش مرگ و میرها و بلایا و فصل الخطاب را فرا گرفتم». فضیلت امیرالمومنین در منابع اهل سنت می‌دانید امیرالمؤمنین (علیه السّلام) به قول خودش مشاور و وزیر سه خلیفه قبل از خودش بوده. هر سؤالی و مشکلی پیدا می‌کردند به ایشان مراجعه می‌کردند. به عنوان نمونه من دو روایت از خلیفه دوم، درباره علم امیرالمومنین علی علیه‌السلام می‌خوانم: «أَنَّ عُمَرَ بْنَ الْخَطَّابِ قَالَ لَهُ یَا أَبَا الْحَسَنِ إِنَّكَ لَتَعْجَلُ فِی الْحُكْمِ وَ الْفَصْلِ لِلشَّیْ‌ءِ إِذَا سُئِلْتَ عَنْهُ قَالَ فَأَبْرَزَ عَلِیٌّ كَفَّهُ وَ قَالَ لَهُ كَمْ هَذَا فَقَالَ عُمَرُ خَمْسَةٌ فَقَالَ عَجِلْتَ یَا أَبَا حَفْصٍ قَالَ لَمْ یَخْفَ عَلَیَّ فَقَالَ عَلِیٌّ وَ أَنَا أُسْرِعُ فِیمَا لَا یَخْفَى عَلَیَ‌= ای ابوالحسن! چطور است که وقتی از تو سؤالی می‌کنند، زود می‌توانی جوابش را بدهی؟ حضرت کف دستش را به عمر نشان داد و گفت چند انگشت در کف دست من هست؟ عمر گفت: پنج انگشت. حضرت گفت: ای ابا حفص (کنیه عمر) عجله کردی. عمر گفت: مخفی نیست حضرت می‌گوید: من سریع‌تر هستم نسبت به چیزی که اصلاً برایم مخفی نیست». «كَانَ ذَاتَ یَوْمٍ عَلَى مِنْبَرِ اَلْبَصْرَةِ إِذْ قَالَ أَیُّهَا اَلنَّاسُ سَلُونِی قَبْلَ أَنْ تَفْقِدُونِی سَلُونِی عَنْ طُرُقِ اَلسَّمَاوَاتِ فَإِنِّی أَعْرَفُ بِهَا مِنْ طُرُقِ اَلْأَرْضِ فَقَامَ إِلَیْهِ رَجُلٌ مِنْ وَسْطِ اَلْقَوْمِ أَیْنَ جَبْرَئِیلُ فِی هَذِهِ اَلسَّاعَةِ فَرَمَقَ بِطَرْفِهِ إِلَى اَلسَّمَاءِ ثُمَّ رَمَقَ بِطَرْفِهِ إِلَى اَلْمَشْرِقِ ثُمَّ رَمَقَ بِطَرْفِهِ إِلَى اَلْمَغْرِبِ فَلَمْ یَجِدْ مَوْطِناً فَالْتَفَتَ إِلَیْهِ فَقَالَ یَا ذَا اَلشَّیْخُ أَنْتَ جَبْرَائِیلُ قَالَ فَصَفَقَ طَائِراً مِنْ بَیْنِ اَلنَّاسِ فَضَجَّ اَلْحَاضِرُونَ وَ قَالُوا نَشْهَدُ أَنَّكَ خَلِیفَةُ رَسُولِ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ حَقّاً = در بصره ایشان منبر می‌رود و می گوید: ای مردم! قبل از اینکه من را از دست بدهید، از من هر سؤالی می‌خواهید بپرسید، من راه‌های آسمان را بهتر از راه‌های زمین می‌شناسم. یک نفر از وسط جمعیت بلند شد و به حضرت گفت: جبرئیل الان کجاست؟ حضرت آسمان را نگاه کرد، شرق و غرب را با تمرکز یک نگاهی کرد، یک دفعه به خود این شخص نگاه کرد. جبرئیل یک لحظه از بین مردم بال می‌کشد و می‌رود. حاضرین به ضجه می‌افتند و می گویند ما شهادت می‌دهیم که تو حقاً جانشین پیغمبر هستی». پس ببینید کسی که تمام علم در دست اوست، تردیدی ندارد. قرآن هم این را تأیید می‌کند و می‌فرماید: «كُلَّ شَیْ‏ءٍ أَحْصَیْناهُ فِی إِمامٍ مُبِینٍ= و هر چیزی را در پیشوایی روشن برشمرده ایم»؛ یعنی محاسبات تمام مخلوقات خدا در دست یک امام است. اینکه حضرت فرمود من هر چیزی را در گذشته و آینده می‌دانم، نکته بسیار مهمی است. امام باید به گونه‌ای علم بدهد که شیعیانش و آن کسانی که به او اقتدا کردند، در طول زمان سرگردان نباشند. معصوم است که دقیقاً خبر می‌دهد که قدم به قدم چه اتفاقاتی می‌افتد و آخرش را هم برای ما ترسیم کردند. همه چیز را خیلی ریز برای ما بیان کردند. اینکه حضرت می‌فرماید: «من علم ما یکون» نتیجه‌اش این است که از نظر عملی از آن استفاده می‌کنیم. این خیلی شفاف است. وقتی امام باقر علیه‌السلام مراحل انقلاب اسلامی را تشریح می‌کند، همه چیز را ریز بیان می‌کند. سپس حضرت می‌گوید: «لَوْ اَدْرَکْتُ ذلِک لَاسْتَبْقَیتُ نَفْسِی لِصَاحِبِ هَذَا الْأَمْر= اگر من این انقلاب را درک کنم، خودم را برای صاحب این کار حفظ می‌کنم». همه چیز کاملاً شفاف و واضح است. ائمه معصومین ما را در فتنه‌ها، مشکلات و تاریکی‌ها و تیرگی‌ها تنها نگذاشتند. نبی‌ اکرم ‌صلی‌الله‌علیه‌وآله راجع به امیرالمؤمنینعلیه‌السلام فرمودند: «أَنَا خِزَانَةُ الْعِلْمِ وَ عَلِیٌّ مِفْتَاحُهُ فَمَنْ أَرَادَ الْخِزَانَةَ فَلْیَأْتِ الْمِفْتَاحَ= من گنجینۀ علم هستم و علی هم کلیدش است، هر کس گنجینه را می‌خواهد، باید سراغ کلیدش برود». همچنین «أَنَا مَدِینَةُ اَلْجَنَّةِ وَ أَنْتَ بَابُهَا یَا عَلِیُّ، كَذَبَ مَنْ زَعَمَ أَنَّهُ یَدْخُلُهَا مِنْ غَیْرِ بَابِهَا= من شهر بهشت هستم و تو باب آن هستی یا علی؛ دروغ می‌گوید هر کس که گمان می‌کند از غیر دروازه شهر می‌تواند وارد شهر بشود».  هر کس می‌خواهد به من پیغمبر نزدیک بشود، باید از دروازه و کلید آن استفاده کند. قرب به رسول الله بدون قرب به امیرالمؤمنین یک توهم و دروغ است. نمی‌توان به معنای واقعی قرب شخصیتی، حقیقی و علمی به رسول الله پیدا کرد، مگر با امیرالمؤمنین. «لا اَبْقانَ الله لِمُعْضَلَةٍ لَیْسَ لَها اَبوالحَسَن= خدا من را در مشکلی که علی در کنارم نباشد تنها نگذارد». این دعای عمر است. همچنین نقل است: «اَعُوذُ بِاللهِ مِنَ الْمُعْضَلَةٍ لَیْسَ لَها اَبوالحَسَن= من پناه می‌برم به خدا از اینکه گرفتار یک مشکلی باشم که علی کنار من نباشد». عجز بشری از اطلاعات علم معصوم بعضی از عزیزان سؤال می‌کنند در مورد اینکه اگر ائمه این همه علم دارند و همه چیز را می‌دانستند، چرا اطلاعاتی که به ما دادند همین مقدار است؟ یا چرا تخصصی‌تر و بیشتر یاد ندادند؟ البته همین مقدار اطلاعات را هنوز بشر نتوانسته به یک صدمش هم راه پیدا کند. سخنان ائمه مثل نفت می‌ماند که صدها و هزاران و میلیون‌ها دانشمند و کارخانه، باید بیایند اینها را فرآوری کنند تا به صدها ماده پتروشیمی تبدیلش کنند. هنوز بشر کار دارد تا همین مقدار علمی که اهل بیت (علیهم السّلام) داده اند را بتوانند بفهمند. در صدها رشته امیرالمؤمنین (علیه السّلام)و ائمه معصومین به ما اطلاعات داده اند. در نهج‌البلاغه آمده است: اگر شما حرفهای من را گوش می‌کردید و با من راه می‌آمدید، من خانه شما را از این آب، روشن می‌کردم یا از طریق شاگردهای امام صادقG که ۴ هزار نفر بودند، چقدر دانش در کل جهان پخش شد: ریاضیات، هندسه، شیمی، تاریخ، فیزیک و علوم دیگر، خیلی از علوم هست که ائمه اینها را یاد داده اند. نکته اساسی این است که ائمه کار و هدفشان برای «شان پنجم» انسان است، یعنی بخش الهی و انسانی. اگر این بخش حاکم بر وجود انسان نباشد، هر چقدر علم بیشتری یاد بگیرند گمراه‌تر و دورتر می‌شود و علم برایش فساد بیشتری می‌آورد. علم می تواند یا در اختیار بخش انسانی قرار ‌گیرد که نور می‌شود و به بشر کمک می‌کند و آرامش بخش است، اما اگر در اختیار بخش حیوانی بشر قرار بگیرد، هر چقدر دانشمندتر ‌شود، خطرناک‌تر است. این همه فساد و تباهی و گرفتاریها و سرطانها، جنگها و خونریزی ها و اختلافات، همه در نتیجه ی علم دانشمندان بوده که در اختیار افراد فاسد قرار گرفته است. پس بشر ظرفیت بیش از این را ندارد. ائمه هم می‌دانستند که چون بشر ظرفیت ندارد که بخواهند همه دانش را در اختیار مردم بگذارند، بیش از این چیزی را بروز ندادند. امروزه بیماری ها، مشکلات روحی و روانی، تخریب های محیط زیست، همه دستاوردهای بشر است و بشر بدون ظرفیت، سراغ علم و دانش رفته و تا آنجا که توانسته سوءاستفاده ‌کرده است. بنابراین، تا معصوم نیاید، باب علم که دست معصوم است به معنای واقعی روی بشر باز نمی‌شود و بدون او به چیزی از علم دست نمی‌یابد. چو ن ظرفیت دانش را ندارد، با این همین علم، خودش را نابود می‌کند. در روایت داریم هر کس علم را در اختیار کسی بگذارد که بی‌ظرفیت است، به علم ظلم کرده است. مثل کسانی که بمب و موشک شیمیایی و هسته‌ای می‌سازند، ابزار تجاوز به حریم‌های انسان‌ها را می‌سازند.  پس این هم پاسخ به سوال خیلی از افراد که می‌پرسند چرا ائمه در مورد مسائل آخرتی، معنوی و انسانی و اخلاقی بیشتر سخن گفتند. درحالی که اگر کسی اهل تقوا و سالم باشد و نخواهد از علم سوءاستفاده کند، خدا باب علم را به رویش باز خواهد کرد. زندگی همراه شادی، عشق، آرامش، ارتباط با غیب، زندگی بامعنویت، انسان‌دوستی و اخلاق که مؤلفه های اصلی زندگی حقیقی و حیات طیبه هستند، به رویش باز می شود. نگوییم فلان کشور در این حوزه از ما جلوتراست، ببینید مشکلات انسانی شان چقدر است. به این مسئله توجه کنید. بنابراین، اگر این مسئله برای بشر درست فهمیده شود، باب علم به رویش باز می‌شود. خود ائمه هم لطف می‌کنند و انواع و اقسام اختراعات و اکتشافات را به بشر یاد می دهند. شرح زیارت جامعه کبیره/علم ائمه

صوت

1 - دامنه مقام و علم معصوم کجاست؟

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 9474
زمان انتشار: 7 اوت 2018
| |
همه از یک حقیقت واحدیم که در بدن‌های مختلف ظهور کردیم

شادی (مرزداران)؛ جلسه 3 ؛ 97/04/2

همه از یک حقیقت واحدیم که در بدن‌های مختلف ظهور کردیم

بحثمان درباره یک راهکار خیلی خوب از امام سجاد علیه السلام بود. قبل از شرح سخن حضرت، لازم است در ابتدا نکته‌ای را توضیح بدهم. ما معمولاً در ارتباط با مردم دچار توهم هستیم و این توهم ناشی از این است که ارتباطات‌مان را بجای اینکه براساس بخش انسانی طراحی کنیم، براساس بخش‌های جمادی، گیاهی و حیوانی قرار دادیم. لذا انتظاراتی را از طرف مقابل می‌خواهیم، یعنی افراد بجای اینکه خود را انسان بدانند یا حداقل یک فرشته بدانند، خودشان را زن یا مرد (حیوان) تعریف می‌کنند. در حالیکه نباید این نگاه مبنای تعریف از خود باشید. چون همه ما یک روح و یک حقیقت واحد داریم و آن حقیقت همان روح خدا و نور محمد و آل محمد صلی‌الله‌علیه‌وآله است. بنابراین، اگر قرار است براساس یک پیوند با انسان‌ها روابطمان را تنظیم کنیم، بهتر است براساس رابطه آسمانی باشد. یعنی قبول کنیم که از یک خانواده هستیم و یک حقیقت داریم. حتی با مسیحیان، یهودیان و...

دیگران را از خود بدانیم فرمولی که امام سجادعلیه‌السلام به دوست‌شان فرمودند این بود که «چه اشكالى دارد كه مسلمانان را چون خانواده ات بشمارى». حضرت این فرمول را در اختیار ما قرار می‌دهد تا بجای اینکه با معیارهای جمادی، گیاهی و حیوانی نگاه کنیم، براساس معیارهای آسمانی با همدیگر رابطه و پیوند برقرار کنیم و همدیگر را فرزند اهل‌بیت بدانیم. وقتی این نگاه حاکم شد دیگر همه را خواهر و برادر دینی خود تلقی می‌کنیم. اگر ما این توهم را از خود دور کنیم که ما با بدن‌ و قالب‌گیری تفکیک نمی‌شویم. همه یک نفر هستیم، آن وقت می‌توانیم همدیگر را دوست بداریم. این باعث می‌شود خودخواهی‌ها،  محدودیت‌ها، حسادت و رقابت‌ها از بین برود و این همان قاعده (هو انت؛ او تو هستی) است. پس به تعبیر حضرت دیگران را از خود و خانواده خود بدانیم. در این صورت شادی داریم و غصه‌ای نخواهد بود. تمام کینه‌ها، بدبختی‌ها و دوری از اهل‌بیت صلی‌الله‌علیه‌وآله زمانی است که ما آدم‌ها را از همدیگر جدا کردیم. وقتی همه از تو شد، آنگاه همه پشتیبانت می‌شوند. در ادامه حضرت می‌فرماید: «و بزرگشان را به منزلت پدر بدانى و كوچكشان را به منزلت فرزندت و همسالت را به منزلت برادرت». بزرگ جامعه هر کس باشد را مثل پدر و مادر خودت حساب کن. در این صورت نوع احساس‌ها هم فرق می‌کند و حتی از نگاه شهروندی هم بالاتر است. دیگران خواهر و برادر ما هستند. پس نمی‌توان مشکل دیگران را از خود نبینیم. حتی بچه‌ها را هم مثل فرزندان خود تلقی کنیم و با آن‌ها درست برخورد کنیم. این همان تربیت اسلامی است. ?نکته: اگر چنین نیتی (او تو هستی) را در برخورد با هر کسی داشته باشیم، خدا به پایمان حساب می‌کند. کمترین اثر این نیت، شادی و آرامش زندگی است. پس به میزانی که انسان دست از بخش‌های جمادی، گیاهی و حیوانی برمی‌دارد، انبساط روحی پیدا می‌کند؛ سرعت پرواز بیشتر می‌شود و خواب‌های زیبا می‌بیند؛ بزرگ می‌شود و تشبه به خدا و اهل‌بیت پیدا می‌کند. چرا ظلم می‌کنیم! در ادامه سیدالساجدین امام زین العابدین علیه‌السلام می‌فرماید: «فَأَیُّ هؤُلاءِ تُحِبُّ أن تَظلِمَ؛ حال به هر کدام از اینان دوست داری ظلم کنی»؟ دوست داری سر کی کلاه بگذاری یا به چه کسی جنس گران بفروشی یا کالای قاچاق بدی؟ اصلا با این نگاه می‌توان این کار را کرد؟ هرگز. چون همه خود تو هستند. نمی‌توانی خودخواه باشی. مثل بعضی افراد که برای بدست آوردن سود و پول بیشتر حاضرند هر کاری بکنند. اگر به دیگران خیانت کنی درواقع به خودت کردی. (هو انت) همه چیز در عالم ریاضی است. وقتی دیگران را مثل خانواده خودت دیدی، به راحتی ظلم نمی‌کنی. حتی به گیاهان، حیوانات و اشیاء هم نمی‌توانی ظلم کنی. چون همه چیز حرمت و شعور و احساس دارند. بنابراین، وقتی یک انسان نگاهش توحیدی شد، نمی‌تواند به کس ظلم کند یا دروغ بگوید. شیطنت‌ها و تیزهای نفسش هم از بین می‌رود. در ادامه روایت، «و أیُّ هؤُلاءِ تُحِبُّ أن تَدعُوَ عَلَیهِ؟! وأیُّ هؤُلاءِ تُحِبُّ أن تَهتِكَ سِترَهُ؟؛ كدام یك از اینان را دوست دارى نفرین كنى؟ آبروى كدام یك از اینان را دوست دارى بریزى؟» آبرو دست خداست و فقط اوست که آبرو را نگه می دارد. کسی که فکر می‌کند با غیبت کردن و سخن‌چینی می‌تواند آبرو دیگران را ببرد، سخت در اشتباه است. چون آبروی خودش نزد خدا و ملائکه می رود و روسیاه می‌شود. درمان فکری خودبرتربینی ممکن است شیطان در ما این وسوسه را کند که تو از دیگران برتر و بهتری. ما حتی نباید خود را از فرد زناکار هم بهتر بدانیم؛ چه برسد به دیگران. اینکه انسان خودش را بهتر از پدر و مادر یا خواهر و برادر یا همسر می داند، فقط یک توهم و فریب شیطانی است. حالا حضرت سجاد علیه‌السلام یک راهکار می‌دهد که اگر شیطان تو را فریب داد که تو از دیگران بهتری چگونه خودت را نجات دهی: «اگر هم ابلیس ـ كه نفرین خدا بر او باد ـ در تو این پندار را پدید آورد كه تو بر یكى از اهل قبله برترى دارى، [اندكى درنگ كن و] بنگر اگر آن شخص بزرگ تر از تو بود، [با خودت] بگو: پیش از من ایمان آورده و به عمل صالح پرداخته است. پس بهتر از من است. اگر كوچك تر از تو بود، بگو: من پیش از او به گناهان و معصیت‌ها روى آوردم. پس او بهتر از من است و اگر همسالت بود، بگو: من نسبت به گناه خود، یقین دارم و درباره او تنها شك دارم. پس چرا یقینم را بر اثر شك خود رها كنم». پس هر وقت شیطان تو را فریب دادکه بهتر از دیگران هستی این گونه به خود خطاب کن که من می دانم گناه دارم. شاید گناهان او بخشیده شده باشد. شاید او توبه کرده باشد و او بهتر از من باشد و گناهان من بخشیده نشده باشد. پس او بهتر از من است. پُز دادن و رقابت موجب برهم ریختگی باطن انسان در ادامه حضرت سجاد علیه‌السلام می‌فرمایند: «اگر دیدى مسلمانان به تو حرمت مى نهند، بزرگت مى شمارند و گرامى‌ات مى‌دارند، بگو: این فضیلتى است كه آنان به چنگ آورده‌اند و اگر از آنان درشتى و رویگردانى از خودت را دیدى، بگو: این به سبب گناهى است كه از من سر زده است». اگر بخاطر خوبی‌هایت مورد احترام و اکرام دیگران قرار گرفتی، بگو یک لطفی است که خدا شامل حال آنها کرده. بگو: «الحمدلله». بگو: من از خود چیزی ندارم، همه را خدا داده. «الحمدلله» سپهری است برای جلوگیری از غرور و خودخواهی، پز دادن، رقابت و چشم و هم چشمی. هستی ما از خداست. روح، عقل، هوش، توان جسمی و ... همه را خدا داده. پس پز دادن معنای ندارد. پز دادن باعث برهم ریختن و زشت شدن باطن انسانی می‌شود. چرا بخواهیم با نعمت‌های که خدا داده به دیگران پز بدهیم. همه این رقابت‌ها توهم است. اگر هم از کسی درشتی، اذیتی، فحشی و... دیدی بگو این هم به سبب گناهی است که از من سر زده. این هم کفاره گناهانت یا درجه برای آخرت حساب می‌شود. بدانید که مومن در دنیا مورد اذیت و ناسپاسی سختی قرار می‌گیرد، اما چون قرار است شبیه خدا شود در دنیا مورد کفران دیگران قرار می‌گیرد. یادتان باشید همه آدم حسابی‌ها مورد بی‌مهری و قدرنشناسی قرار می‌گیرند.  فقط خداست که قدر انسان را می‌داند. از هیچ کس انتظار نداشته نباشیم که قدر ما را بداند. پژمردگی و افسردگی برای کسی است که خدا را نمی‌بینند. همین که خدا قدر ما را بداند، بس است

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 9472
زمان انتشار: 7 اوت 2018
| |
فرق بین «محبت لله» و «محبت فی الله» در چیست؟

سلسله مباحث «محبت»، جلسه6 ، 87/06/02

فرق بین «محبت لله» و «محبت فی الله» در چیست؟

«محبت لله» و «محبت فی الله» دو مقوله متفاوت هستند. در تعاطف و مهرورزی هم همینطور «تعاطف لله» با «تعاطف فی الله» فرق می کند. از لحاظ مفهومی، ظرافتی در «فی» هست که در «لِ» نیست؛ یعنی وقتی می گوییم، محبت لله یا مهرورزی لله، با محبت فی الله و تعاطف فی الله فرق دارد. در جلسات قبل گفتیم، خداوند درباره محبت کردن در راه خدا و تعاطف و مهرورزی در راه خدا در حدیث معراج فرمودند:« وَجبَتَ  محبتی للمتحابین فی و وَجَبَتَ  محبتی للمتعاطفینَ فی».

ما در محبّتّ سه مرحله داریم، یک مرحله این است که ما آدمها را براساس طبیعت و نظام طبیعت دوست داریم. علاقه و مهرورزی ما به آدم ها براساس قواعد و قوانین طبیعت است. یعنی فلانی پدرم و مادرم است، همسرم است، فرزند، دوست، هموطن و ... من است و به من محبت می کند. اینجا پای «من» در کار است. مرحله دوم، بالاتر از این مرحله است، مهم این که تعاطف و محبت انسان با دیگران بر مبنای «من»اش نباشد، بلکه برای خدا باشد. مرحله سوم، بالاتر از مرحله دوم است، محبت و عاطفه، فی الله باشد. در تعاطف فی الله، مسئله یک مقدار حسّاّس تر و دقیق تر است. همانطور که قبلاً گفتیم، خداوند همه وجود خودش را هدیه می کند به کسی که محبت فی الله و تعاطف و مهرورزی فی الله داشته باشد. فرمود: «یا أحمد! وجبت محبتی للمتحابین فی، و وجبت محبتی للمتقاطعین [خ ل: للمتعاطفین] فی، ووجبت محبتی للمتواصلین فی، ووجبت محبتی للمتوكلین علی. ولیس لمحبتی علة ولا غایة ولا نهایة. كلما رفعت لهم علما، وضعت لهم علما. أولئك الذین نظروا إلى المخلوقین بنظری إلیهم، ولم یرفعوا الحوائج إلى الخلق، بطونهم خفیفة من أكل الحلال، نعیمهم فی الدنیا، ذكری ومحبتی ورضائی عنهم». پست ترین مرحله که پایین تر از مرحله اول است، این است که انسان اصلاً محبت نداشته باشد و یا دچار حسادت شود. آدم گاهی می تواند کسی را که با او بدی کرده، یا غیبتش را کرده، و ... دوست داشته باشد. این کجا و این کجا که انسان از این مرحله پست تر شود. به خاطر حسادت، خود برتربینی، تکبّر و تعصب، از کسی متنفر شود، این خیلی وحشتناک است. این یعنی قساوت و دوری از اسم رحمان و رحیم خداوند و به فرموده حضرت «اُمّ الخبائث» است. خدا نکند انسان، کینه و دل چرکینی از یک مؤمن در دلش باشد. اگر این گونه باشد، انسان در جنین عالم دنیا ساقط می شود؛ مثل جنینی که در عالم رحم ساقط می شود. پس همانطور که در شرح زیارت عاشورا بیان کردیم، ما باید حتماً روی نظام محبّتی مان کار کنیم. کسی که می خواهد سلوک حقیقی انجام دهد و قدرتمند شود، باید روی نظام محبتی خودش کار بکند و حب و بغض هایش را تنظیم کند. اگر نظام محبتی مهندسی نشود، چه عقابی در پی خواهد داشت؟ برای کسانی که نظام محبتی درستی ندارند و حب و بغض هایشان تنظیم شده نیست، عذاب آخرتی حدود چند قرن آخرتی ذکر کرده اند. قرآن می فرماید:« لَابِثِینَ فِیهَا أَحْقَابًا[1] = روزگارى دراز در آن درنگ كنند». احقاب از ریشه «حُقب»[2](بر وزن قفل) به معنای زمان های بسیار و روزگاران طولانی است که آغاز و انجام آن مشخص نیست و یا مدت نامعلومی از زمان است. بعضی آن را به 80 سال، بعضی 70 و بعضی 40 سال تفسیر کرده اند. امام می فرماید: انسان باید قرن های آخرتی طولانی را در عذاب بماند تا از یک گناه پاک شود، از گناه، نه اخلاق سوء؛ زیرا گناه نسبت به اخلاق بد، سبک تر است. حال ببینید که برای اخلاق سوء چقدر باید در عذاب بماند تا پاک شود! پس خوب است انسان حب و بغض هایش را تنظیم کرده و بر مبنای مشروع دینی و اخروی و الهی قرار دهد. مبناهای شخصی برای حب و بغض، انسان را بدبخت می کند. مثلاً حسادت نسبت به خواهر و برادر، دوست، دو شاگرد نسبت به همدیگر و نسبت به استاد و ... که باعث نفرت می شود. اینها خیلی خطرناک است. کاری که قابیل نسبت به هابیل کرد، این بود که قابیل، هابیل را به خاطر حسادت کشت. بهتر است به جای حسادت و تنفر، انسان به مبنا توجه کند و آن را بیابد. یعنی فکر کند که اگر به کسی حسادت می کنم، به جای تنفر، باید ببینم چرا او جلو افتاده و من عقب مانده ام؟ مبنای کار او چه بوده که او جلو افتاده است؟ سقوط انسان زمانی است که حب و بغض ها شخصی شود. در حب و بغض هایی که براساس حیثیت زمینی و جنسی انسان، مثل مرد بودن و زن بودن بنا می شوند، مبنا طبیعت است. این نوع محبّتّ در حیوانات هم هست. پس خیلی از عاطفه هایی را که انسانی می دانیم و برایش قصه، رُمان، داستان و فیلم و مَثَل تعریف می کنیم، وقتی ریشه یابی می کنیم، می بینیم عاطفه حیوانی است و نه انسانی. حیوانات هم این نوع مهرورزی را دارند. این نوع محبت نیز خوب است و عقابی در پی ندارد؛ اما کمال و ارزشی برای انسان محسوب نمی شود؛ چون مربوط به شأن حیوانی اوست. مرحله ای از محبّت که انسان در این مرحله، حیثیت و باطن انسانی پیدا می کند، محبت لله است که در جلسه قبل توضیح دادیم. در این نوع محبت، شخص می گوید: «چون خدا دوست دارد، من هم دوست دارم». در واقع منیت خودش را زیر پا می گذارد و کاری ندارد که شخص مقابل، آدم خوبی است یا بد. بلکه به خاطر خدا و پیغمبر دوستش دارد؛ حتی اگر قلباً هم دوستش نداشته باشد، ولی به او محبت و مهرورزی می کند و کینه ای از او به دل نمی گیرد. چون می داند کینه و دل چرکینی، عذاب جهنم را در پی دارد و عاقبت محبت و مهرورزی بهشت است. قرآن در مورد بهشتی ها می فرماید:«وَنَزَعْنَا مَا فِی صُدُورِهِمْ مِنْ غِلٍّ[3]= و هر گونه كینه‏ اى را از سینه‏ هایشان مى‏ زداییم». زیرا کینه خیلی خطرناک است. از این رو، در ورودی بهشت، کینه را بر می دارند. چون اگر کوچکترین ذره ای از کینه در دلی کسی وجود داشته باشد، نمی گذارد کسی وارد بهشت شود. «وَلَا تَجْعَلْ فِی قُلُوبِنَا غِلًّا لِلَّذِینَ آمَنُوا[4]= خدایا! در دلهایمان نسبت به كسانى كه ایمان آورده‏ اند [هیچ گونه] كینه‏ اى مگذار». محبت فی الله چگونه است؟ محبّت فی الله و تعاطف فی الله بحث دیگری است. در تعاطف فی الله، دیگر طمع بهشت و ترس از جهنّم در کار نیست. مسئله فی الله یعنی محبّتّی را خدا امضاء می کند، یا تنفری را خدا امضاء می کند و من صرفاً به خاطر امضای خدا پای این محبّت و مهرورزی هستم. ترکیب «فی الله» خیلی ظریف است؛ یعنی چون خدا گفته، دیگر من کاری با بهشت و جهنّمش ندارم. من فارغ از بهشت و جهنّمّ هستم. نه با صوابش کار دارم، نه با بهشت و جهنمش کار دارم. خدا گفته این چیز را دوست داشته باشید، می گویم چشم، دوست دارم. می فرماید از این چیز متنفر باشید، میگویم چشم، متنفرم. برای همین در دعای دوم صحیفه سجادیه، در توصیف پیامبر می فرماید: پیامبر دورترین آدم ها را به خاطر تو به خودش نزدیک کرده و دوستشان داشته و نزدیک ترین کسانش را فی الله دشمن داشته؛ یعنی مبنای رسول الله، فقط الله بود. امیرالمرمنین علیه السلام به سیدالشهداء علیه السلام می فرماید: اگر بین حفظ ایمانم و کشتن تو مخیر شوم، تو را می کشم. شاید آدم فکر کند، این خشونت است. اما این خشونت نیست؛ بلکه ذوب شدن در عشق خدا و عشق فوق العاده زیاد به خداوند تبارک و تعالی است. اساساً مبنای دوست داشتن و تنفر انسان، خود ذات حق تعالی می باشد. بعضی افراد می گویند من از دین اسلام این چیزها را قبول دارم و خوشم می آید، ولی از بعضی چیزها بدم می آید. مثلاً از فلان احکام راجع به خانمها بدم می آید، یا مثلاً فلان حکم بدم می آید، چون ظلم شده، زور گفته شده و از این قبیل. این شخص این احکام را به زور قبول می کند و به زور ذهنش را قانع می کند که خدا ظلم نمی کند؛ امّاّ باطناً از احکامی که مربوط به زنهاست راضی نیست. اینجا که دلت قبول نمی کند، نشانه ی این است که با خدا مشکل داری. مثل جنین در رحم مادر که اگر فلج یا کور و کر باشد، هیچ اثری ندارد و در رحم هیچ چیز را حس نمی کند؛ اما بعد از تولد، برایش دردساز می شود. ما همین مقدار مشکل که در دنیا با خدا داریم، شاید اثری از خود نشان ندهد؛ اما همین که به برزخ منتقل می شویم، برای ما دردسرساز خواهد شد. چون در اختلاف با خداست و وقتی وارد آن سیستم می شوید، در تعارض با آن سیستم قرار می گیرید. اینکه مبنای محبّت به دیگران، دوست داشتن دیگران خداوند تبارک و تعالی باشد، حتی بهشت و جهنم هم نباشد، این بالاترین ارتباط صمیمی و عاشقانه با خداوند تبارک و تعالی است. این مبنای حق است، یعنی اگر خدا گفته دوست داشتنی است، پس حتماً حتماً سزاوار است و اگر خدا گفته بد است، پس حتماً سزاوار است. «دوست داشتن و همنشینی با  فقرا» به معنی محبت فی الله است یکی از مصداق های تفاوت «محبت لله» با «محبت فی الله» این است که اگر به فقرا کمک کنید، این بمعنی محبت لله است؛ اما اگر فقرا رادوست داشته باشید و با آنان همنشینی کنید، این یعنی ممحبت فی الله». خداوند در حدیث معراج سفارش کرده که فقرا را دوست داشته باشید و با آنان همنشین باشید. باید بدانیم که «کمک کردن به فقرا» با «دوست داشتن و همنشین شدن با فقرا»، متفاوت است. یعنی ما افراد زیادی داریم که خیّرّند و به فقرا هم خیلی می رسند، اما اگر به آنها بگوییم، فقیری به خانه ات بیاید، یا با هم به مسافرتی بروید، یا با فقرا دور هم بر سر یک سفره بنشینید، نمی توانند بپذیرند. در حالی که این حرف را هم می گویند که فقرا ولی نعمت ما هستند. به فقرا کمک هم می کنندو میلیاردی هم کمک می کنند، البته ثوابش را هم می برند، اما چون نمی توانند یک فقیر را دوست داشته باشند و او را به آغوش بکشند و ببوسند، به مقامی که خدا برای همنشینی با فقرا تعیین کرده نمی رسند. اینها فکر می کنند، از این جهت که او فقیر است و طبقه سوم است، نمی توانند با او چنین برخوردی داشته باشند. اساسا هر کسی حاضر نیست یک فقیر را دوست داشته باشد. این جاست که می گوییم «کمک کردن به فقرا «محبت لله» محسوب می شود و دوست داشتن آنها «محبت فی الله» است». فی الله یعنی کسی ذاتاً فقرا را دوست داشته باشد و با این طبقات نشست و برخاست کند. این حالت به کسی دست نمی دهد مگر این که دست از خود پسندی بردارد و خلع بدن کند. خدا رحمت کند میرداماد را که استاد مرحوم ملاصدرا است و می گوید: «من حکیم را حکیم نمی دانم، مگر این که خلع بدن برایش ملکه شده باشد. آدمی به این عظمت و با این طرز نگاه، با اراذل و اوباش و لات ها هم می گردد؛ چون آنان را از خود پایین تر نمی بیند. به شاه عباس خبر می دهند که میردامادِ به این بزرگی، با لات ها و اراذل و اوباش آمد و شد دارد. البته ناگفته نماند که بزرگانی نظیر ایشان، برای چنین رفتارهایشان منطق خاص خودشان را دارند که درست هم هست و ما بد می فهمیم و این را بد می دانیم که نباید با اراذل و اوباش دوست شد. برای یک طبیب، بودن با مریض هیچ ایرادی ندارد. خیلی هم خوب است. شاه عباس میرداماد را می طلبد و می گوید: شنیدم بعضی از بزرگان با اراذل و اوباش می گردند. ببینید میرداماد چه جوابی می دهد. می گوید: اتفاقاً من با آنها هستم، اما در میان آنان، هیچ  بزرگی را نمی بینم. یعنی ضمن این که بودن خود با آنها را پنهان نمی کند، بعد اصلاً هم خودش را بین آنها نمی بیند. یعنی این خیلی مهم است که آدم به عنوان یک فرد پولدار، یا آدم متوسط با فقرا باشد و خودش را هم آدم حسابی نبیند. فرق بین فی الله و لله در همین است که وقتی شما با اراذل و اوباش و گناهکارها و حتی گناهکارهای حرفه ای هم می نشینید، حس برتر بودن از آنها، یا یک فرد ویژه بودن نسبت به آنها به تو دست ندهد. حس این که من بهترم، نماز شب خوانم، چنینم و چنانم به ما دست ندهد. اگر نشستم بین شان و کثیف تر و آلوده تر از خودم سراغ نداشتم و در دلم گفتم خوش به حال آنها؛ این رمز فی الله است. پس به این مرز باریک بین لله و فی الله باید توجه کرد. برای همین من این جمله را همیشه تکرار می کنم که انسان نباید دچار عجب و تکبر و خودپرستی شود. علت این که بعضی از بزرگان و علمای ما وقتی دست شان را بالا می بردند می گفتند: «خدایا به حق این فواحش تو به ما رحم کن» همین است. خدا را به حق آبرومندان درگاهش قسم نمی دادند، بلکه به فواحش و اراذل قسم می دادند. این مسئله فوق العاده مهم است. پس فرق بین «لله» و «فی الله» همین است که در «لله» من با اراذل و اوباش و فقرا را دوست دارم و به آنها محبت و کمک و انفاق می کنم و شام و ناهار می دهم و خانه برایشان می سازم، ولی همیشه خودم را از طایفه آدم حسابی ها می دانم. اما در «فی الله» این طور نیست. در فی الله شما اراذل و اوباش تر از خودت سراغ نداری. به همین دلیل، میرداماد اصلاً قضیه را کتمان نمی کند و می گوید: من با اراذل و اوباش هستم، ولی بزرگی بین شان نمی بینم و هر دو را هم راست می گوید. واقعاً خود را بزرگ نمی بیند. اینگونه است که خداوند حواله های بزرگ را به انسان می دهد. در ادامه حدیث می فرماید:« کُلّما رَفعَتُ لَهَم عِلما وضَعَتُ لهَمُ عَلماً= من دانش پی در پی علم خودم را سرازیر می کنم برای چنین آدم هایی». یعنی هر وقت به این آدم ها علمی بدهم، علم دیگری هم به آنها اضافه خواهم کرد. اینها بدون استاد تربیت و بزرگ می شوند. یعنی خود خداوند تبارک و تعالی تعلیم شان می کند. گاهی صور مقدس ما را از مهندسی نظام محبتی باز می دارد حال اگر عمل نکردیم و نظام محبتی مان را براساس شهوات و خواسته های طبیعی خودمان پایه گذاری کردیم، وقتی که به آن طرف منتقل شدیم، جایش را با چه چیزی پر می کنیم؟ اینجا تا آخر عمر نظام محبتی ما نظام حیوانی بوده، ولی می دانید فاجعه کجاست؟ فاجعه آنجاست که ما با صور مقدس سر خودمان را گرم نگه می داریم و خیال کنیم می توانیم با صور مقدس جایش را پر کنیم. اینجاست که شیطان می گوید: تو سیدی، ساداتی، جبهه رفتی، رزمنده هستی، خیّر هستی، امام جماعت هستی، آیت الله هستی، امام جماعت هستی، امام جمعه هستی، مرجع تقلید هستی و ... اما بدانیم که هیچ کدام از اینها فایده ای ندارد. بنابراین مواظب باشیم صُور مقدس ما را از توجه به نظام محبتی مان غافل نکند. چون مسند و مرکز و محل هر خدمتی که باشیم، بدون نظام محبتی گرفتار خواهیم بود. تا وقتی که خالصانه برای خدا کارنکنیم، به آرامش نمی رسیم خیلی وقت ها جهاد و کشته شدن ما و خون دل خوردن ها و فعالیت های فرهنگی ما روی حب و بغض های شخصی ما است؛ یعنی اگر پای «خود» ما وسط نباشد، ممکن است آن کارها را انجام ندهیم و در انجام آنها به نحوی دنبال ارضاء خودمان هستیم. خدا کند، محک هایی پیش بیاد تا ببینیم که آیا اگر خودمان نباشیم هم همینطوری صفا و صمیمیّتّ و تواضع و محبت مان برقرار خواهد بود یا نه؟ یکی هست که اصرار می کند، خودش نباشد، اما به زور نگهش می دارند؛ اما کسی هم هست که اصرار می کند خودش باشد؛ این دو نفر زمین تا آسمان با هم فرق دارند. اگر عاشق علم و فهم و معرفت و نورانیت هستید، یک مسیر میان بر وجود دارد که زیاد هم نیاز به زحمت ندارد و آن این است که نظام محبتی ات را درست کنی. اول از خودت بیرون بیا. از این که بگویی این شوهرم است، زنم است، رقیبم است، شریکم است، بیرون بیا و همه را بگذار کنار؛ اینها همه شیطان است. اوّل باید تلاش کنیم لِلّه باشیم، یعنی آخرت را در نظر بگیریم و آخرت و بهشت و جهنّم را مبنا قرار بدهیم. اگر کسی سودجو هم باشد و «من» اش را در نظر بگیرد، لااقل باید «من» آخرتی را مبنا قرار دهد تا فردا نسوزد. الحمدالله در طلبه ها این جور چیزها خیلی زیاد است. مثلاً از یک رنگ خاصی خوشش نمی آید؛ اما بعد، در یک روایت می خواند که رسول الله این رنگ را می پوشیده. بعد از آن، او هم از این رنگ خوشش می آید. یعنی زود نظام محبتیش تغییر می کند. یعنی ثوابی هم نیست، اما می گوید رسول الله لباس این رنگی دوست داشته، من هم خوشم می آید. خدا رحمت کند بزرگان ما مثل علامه طباطبائی و علامه جعفری را. اینها چقدر خوب خودشان را ذوب کرده بودند در اهل بیت ع . علامه همینطوری نشسته کتابش هم باز است، یکدفعه روضه می خوانند، کتابش بسته می شود، گریه می کند. مثل یک فرد عامی گریه می کند. امام خمینی رحمه الله علیه در شلوغی جمعیت سینه می زد و عمامه اش می افتاد، عبایش یک طرف پرت می شد، اصلاً نمی گفت من مرجع تقلیدم، مثل عوام عزاداری می کرد. در روش «للمتعاطفین فی» باید پای خودت را بکشی کنار. اینجاست که مؤمن هیچ وقت در مهرورزی و عشق ورزی به همسرش کم نمی آورد. چون اصلاً در روابط با همسرش چیز دیگری را دنبال می کند. با این روش، انسان اصلاً از حیوانیت خارج می شود و بالا می آید. سواد، تحصیلات، علوم، کارهای خیر، و ثواب، همه ما را گرفتار می کنند. ما دلمان را به اینها خوش می کنیم و از اصل قضیه غافل می شویم. بین دو آدم در حشر بی نهایت فرق است، آن کس که محبّتهایش شخصی بوده و آن که لللّه بوده و بین آن که محبتش لِلّه بوده تا آن که فی الله بوده،تفاوت زیادی هست. کاش نظام محبتی ام را درست تنظیم کرده بودم بیایید با همین جمعی که اینجا هستیم، با هم  به سفری برویم. برویم به صحنه قیامت. در صحنه قیامت که از عذاب و عقاب هنوز خبری نیست و فقط محاسبه است. بعد می بینیم که آدم ها را براساس محبت هایشان محشور می کنند. هر چه را که دوست داشتند، با آن محشور می شوند. یک دفعه می بینیم آنهایی که فی الله بودند را بردند یک جای دیگر و اصلاً از حساب و کتاب خارج شان کردند. با آنهایی که للّه بودند، یک طور دیگر برخورد کردند و با آنهایی هم که محبت شان شخصی بود، طور دیگری برخورد کردند. فرض کنید در این سفر ما این صحنه را داریم می بینیم، یک دفعه چه آرزویی می کردیم؟ آرزو می کردیم که ای کاش ما بر می گشتیم به دنیا و نظام محبتی مان را اصلاح می کردیم. حال فکر کنید که ما را برگردانده اند و ما برگشتیم به دنیا. آیا عرضه داریم که این کار را بکنیم؟ الآن باید تا جایی که می توانید، روی نظام محبتی تان سرمایه گذاری کنید. محبت خدا به کسانی واجب می شود که به خاطر خدا با دیگران، پیوند برقرار می کنند فقره بعدی می فرماید:« وَجبَتَ مَحبّتّی للِمتواصلینَ فی= محبّتّ ما به کسانی که پیوندهایشان فقط به خاطر من است واجب می شود». مثلاً می گویی از فلانی خوشم نمی آید و دوستش ندارم؛ بعد می پرسید: چرا؟ جواب که می دهد، می فهمید که پای خودش در میان است. وقتی که گفت دوستش ندارم، بعد از آن، یک عیبی هم برایش می تراشد. چون با مبنای خودمان می سنجیم. یعنی اول خوشش نمی آید، بعد در او عیب می بیند. عیب های قانونی، شرعی و عیب های مختلف می تراشد. چه کنیم تا حب و بغض ما برای خدا باشد؟ برای این که حب و بغض یک نفر برای خدا باشد دو راه دارد، 1. حب دنیا را از دلش بیرون کند و متصل به کانون محبت الهی شود. بدون حب خدا، انسان نمی تواند به کسی چیزی بدهد. در معرفت نفس خواندیم، فاقد شیء، معطی شیء نیست. خیلی جگر می خواهد که کسی بایستد و بگوید من خدا را دوست دارم. کی جرأت دارد بگوید، من خدا را دوست دارم. اگر دروغ بگوید، آبرویش می رود. آیا تو می توانی به خدا بگویی دوستت دارم؟ می گوید: دروغ می گویی. هر کس بگوید خدا را دوست دارد، ولی شب نمی تواند برای نماز شب بلند شود و با خدا حرف بزند، دروغ می گوید. رسول خدا فرمود: هرگز مؤمن نیستید مگر این که من و خاندانم را از خودتان و خانواده خودتان بیشتر دوست داشته باشید. چه برسد به خدا. مثلاً خانواده ای که در خانه شان روضه می گیرند. وقتی مرد می گوید که امسال نمی توانیم روضه برقرار کنیم، چون پول نداریم. خانم طلایش را می فروشد، برای این که روضه تعطیل نشود؛ چون نظام محبتی اش مهندسی شده است. بالاتر از این هم اتفاق افتاده. محبتی که یاران اباعبدالله علیه السلام در شب عاشورا نشان دادند، عجب امتحانی بود. آنها که ماندند، چه درست هم ماندند. دشمن سر پسر زنی را برید و انداخت جلوی مادرش. مادر سر پسرش را پرت می کند جلوی دشمن و می گوید این را نمی خواهم؛ او را در راه خدا داده ام. در آنجا هیچ کس اعتراضی ندارد، هیچ کس نیامده چیزی را نگه دارد. آنجا مسابقه است برای این که کی کالای بهتری را بقاپد. خدا هدیه می دهد و همه برایش مسابقه می دهند و می دوند تا بتوانند خدا را تور بزنند. انصافاً همه شان هم موفقند. هیچ کس تزلزل ندارد و کم نمی آورد.   در تعاطف فی الله، اراده انسان نیست، دیگر انسانی وسط نیست. در تعاطف فی الله، تحابب فی الله و تواصل فی الله اصلاً  «من» وجود ندارد. منشأ 99 درصد اختلافها در مؤمن ها و مسلمان ها مربوط به این است که روابط عاطفی شان را تنظیم نکرده اند و بر روی نظام محبّتی شان کار نکرده اند.   محبت/ محبت لله/ محبت فی الله [1] . سوره نبأ/23. [2] . و چون از این تعبیر به نظر می آید که دوزخیان مدت هایی طولانی در دوزخ می مانند، و سرانجام پایان می یابد، و این با آیات خلود و عذاب دائم تضاد دارد، هر کدام در تفسیر آن راهی را پوییده اند. معروف میان مفسران این است که منظور از «أَحْقاب» در اینجا این است که مدت هایی طولانی و سالیان دراز پی در پی می آید و می گذرد، بی آن که پایان یابد; و هر زمانی که می گذرد، زمان دیگری جانشین آن می شود. در بعضی از روایات نیز آمده است که این آیه درباره گنهکارانی است که سرانجام پاک می شوند و از دوزخ آزاد می گردند، نه کافرانی که مخلّد در آتشند. [3] . سوره اعراف/43. [4] . سوره حشر/10.

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 9468
زمان انتشار: 6 اوت 2018
| |
«گوش» اولین عضوی است که در ارتباط با دیگران به کار می آید

شادی، جلسه 2؛ 97/02/29 

«گوش» اولین عضوی است که در ارتباط با دیگران به کار می آید

زبان و مهارت های کلامی و همچنین چشم، از جمله اعضایی هستند که در ارتباطات با مردم، به کار می آیند؛ اما برخلاف تصور عمومی، اینها اولین اثر را ندارند؛ بلکه این «گوش» است که بیشترین اثر را دارد و ساختار شخصیتی هر فرد هم با گوش او ساخته می‌شود.

جانور فربه شود از راه نوش                                    آدمی فربه شود از راه گوش

زبانت را نگه دار تا برادرانت را حفظ کنی این فرمول خیلی قدرتمند را امام زین‌العابدین علیه السلام در توصیه‌ به یکی از صحابی‌شان فرمودند: «احفَظْ علَیكَ لسانَكَ تَمْلِكْ بهِ إخوانَكَ= زبانت را نگه دار تا مالك برادرانت شوى». گاهی فرد در ارتباطی که با دیگران دارد، مثل همسر، خانواده همسر، جنس مخالف، مشتری یا ارتباطی که با چیزهای دیگر برقرار می‌کند، موقعیت‌ و شرائطش نسبت به دیگران خیلی ضعیف‌تر است؛ اما یک مهارت، جای همه ضعف‌هایش را پر می‌کند و آن ارتباط کلامی است. قرآن کریم نیز می‌فرماید: «قُلْ لِعِبادِی یَقُولُوا الَّتِی هِیَ أَحْسَنُ[1]= به بندگانم بگو که همیشه سخن بهتر را بر زبان آورند». انتخاب بهترین کلمات، خیلی مهم است. گاهی انتخاب و به کارگیری این نوع کلمات برای آدم‌های تنبل و خودشیفته و خودخواه کار سختی است. اصلاً نمی‌توانند نسبت به همسر، پدر و مادر و حتی فرزندشانشان کلمات خوبی به کار ببرند. در همین وضعیت است است که شیطان نیز وارد کار می شود. اینجاست که قرآن می فرماید:« إِنَّمَا یُرِیدُ الشَّیْطَانُ أَنْ یُوقِعَ بَیْنَكُمُ الْعَدَاوَةَ وَالْبَغْضَاءَ= محققا شیطان اراده کرده است که بین شما دشمنی و بغض و کینه واقع شود». این شیطنت ها در خودخواهی نهفته است. شیفتگی‌ها و درگیری‌ها و «من»‌های دروغی که یک نفر با خودش دارد، باعث می‌شود که نتواند آنطور که لازم است با طرف مقابلش قشنگ و خوب عمل کند. فاجعه‌ای که ما الان در کشور خودمان داریم، این است که از هر ۵ ازدواج ۴ مورد آن شکست می‌خورد. اینها برای این است که واقعاً افراد ارتباطات کلامی‌شان بسیار ضعیف است و نمی‌دانند باید با هم چطور حرف بزنند و چه کلماتی را به کار ببرند. همین ندانستن، باعث می‌شود یک چیز بی اهمیت را بهانه کنند و بلوا راه بیندازند. مثل گم شدن یا سوختن یا شکستن یک چیز. درحالی که اگر کلمات درست انتخاب شود، خیلی از حوادث و طوفان‌ها هم نمی‌تواند این رابطه را خراب کند. خیلی وقت‌ها دیده ایم پدر و مادرها که حق دارند و حرف‌هایشان هم درست است، چون بلد نیستند چطور گفته‌هایشان را به فرزندان منتقل کنند، می‌بینیم که فرزندان از آنان متنفر می‌شوند. گاهی همسر می‌خواهد همسرش را متحول کند و از بدی‌ها نجاتش بدهد، ولی چون بلد نیست با او درست حرف بزند، مشکل ایجاد می شود. ما غالباً فکر می کنیم که مشکلی نداریم و خوب هستیم. ولی رسیدن به یک مهارت کلامی واقعاً کار راحتی نیست و کار می‌برد و مثل هر مهارت دیگری تمرین می‌خواهد. راه نگهداشتن زبان این است که روی خودت پا بگذاری کسی که بخواهد زبانش را نگه دارد و کلمات نامناسب را به کار نبرد، باید پا روی خودش بگذارد. در اینجا ممکن است احساس ‌کند که تحقیر یا کوچک می‌شود؛ اما این درست نقطه اشتباهی است که اکثر ما می‌شویم. مثلاً می‌گوییم اگر من بخواهم در مقابل همسرم یا بچه‌ام، این کلمات را به کار ببرم، ممکن است کوچک بشوم یا او سوءاستفاده کند. در حالی که کاملاً در اشتباه است. چون شما به میزانی که «من»‌ات را در مقابل دیگران حفظ می‌کنی، از شادی دور می‌شوی. حتی در ارتباط با خدا، وقتی شیطان منیتش را حفظ کرد، از درگاه الهی رانده و حذف شد. در انتخاب کلمات، حس خوبی را به دیگران منتقل کنید  در ادامه روایت، این شخص به حضرت سجاد علیه السلام گفت که من زبانم خوب است و مشکلی ندارم. اما حضرت در پاسخ فرمودند: «هَیهاتَ إِیَّاكَ وَ أَنْ تَعْجَبَ مِنْ نَفْسِكَ بِذَلِكَ وَ إِیَّاكَ أَنْ تَتَكَلَّمَ بِمَا یَسْبِقُ إِلَى الْقُلُوبِ إِنْكَارُهُ و إن كانَ عِندَكَ اعتِذارُهُ= هیهات! مبادا براى این كار، دچار خودبینى شوى. مبادا چیزى بر زبان آورى كه نادرستىِ آن زودتر بر دل‌ها نشیند، گرچه عذر (توجیه) آن را داشته باشى».  حضرت هشدار می‌دهد کلماتی انتخاب ‌کنید که وقتی شخصی می‌شنود، بدش نیاید و شما را انکار نکند. چون بعداً هم اگر عذر بتراشی و بخواهی کلمات نادرستت را توجیه کنی، باز به راحتی به آن حالت اولیه برنمی‌گردد. سپس تذکری که حضرت می‌دهد، این است که وقتی صحبت می‌کنید، باید در کلام‌تان آن «حس درستی و صداقت و قشنگی و صلاح» را به طرف مقابلتان برسانید تا جهات منفی احتمالی کلام، بی اثر شود. چون «فَلَیسَ كُلُّ مَن تُسمِعُهُ نُكرا یُمكِنُكَ أن توسِعَهُ عُذرا= زیرا هر آن كس كه سخن نادُرستى را به او مى‌شنوانى، چنین نیست كه بتوانى عذرت را به او بقبولانى». اگر حرف زشت و غلطی زدی و بعدا بخواهی عذرت را به همه مخاطبانت برسانی، معلوم نیست که باور کنند. پس از اول چیزی را نگو که بعداً دنبالش بدوی و بخواهی آن را اصلاح کنی و توضیح بدهی و توجیه کنی که من منظورم این نبود یا شوخی کردم یا قصدی نداشتم و...  البته برای اینکه ما به این مهارت برسیم باید تمرین کنیم.   حالا حضرت در ادامه گفته‌هایشان یک خروجی به ما می‌دهد که خیلی مهم است. هركس عقلش كامل‌ترین صفتش نباشد، زودتر به نابودی می‌رسد نحوه پوشش شما زمانی که در خانه هستید، با بیرون از خانه یکجور نیست و کاملاً فرق می‌کند. ممکن است در خانه خیلی آزاد باشید؛ ولی وقتی که بیرون می روید، پوششی دارید که این پوشش باید پذیرفتنی و مقبول باشد. ما در قوانین شرعی هم آداب بیرون آمدن از خانه را داریم. مثلاً مستحب است انسان حتماً به آینه نگاه کند. لباسش مرتب باشد، به احترام دیگران حتماً تجمل داشته باشد و عطر بزند. اینها ویترین خروجی ظاهر ماست؛ اما وقتی که می‌خواهید از نظر منش و شخصیت با دیگران ارتباط برقرار کنید، امام سجاد علیه السلام به ما یک قاعده و فرمول می‌دهد. ایشان می‌فرماید: «مَن لَم یَكُن عَقلُهُ مِن أكمَلِ ما فیهِ كانَ هَلاكُهُ مِن أیسَرِ ما فیهِ= هركس عقلش كامل‌ترین صفتش نباشد، تباه شدنش آسان‌ترین ویژگى‌اش خواهد بود»؛ یعنی کسی که عقلش کامل‌ترین خصوصیتش نباشد، زودتر به شکست و نابودی می‌رسد. به عنوان مثال، دو نفر با هم ازدواج می‌کنند. یک نفرشان خیلی معقول و مؤدب و متین است، یک نفر هم خیلی شرّ و بی‌قاعده است. بعد از مدتی می‌بینید از هم جدا شدند. امروزه، یک سوم طلاق‌های کشور مربوط به سال اول زندگی است. برای اینکه هر کدام از طرفین نوعی از رفتار را به طرف مقابل نشان می‌دهند که خروجی دلچسبی نیست. افسردگی، پژمردگی، زودرنجی، حسادت، مقایسه، چشم و هم‌چشمی حاصل همین رفتارها است. شخص وقتی اینها را می‌بیند، حالش به هم می‌خورد. حتی اگر هزار هزار درجه دوستت داشته باشد، اگر حسود باشی یا بدبینی و خسیسی داشته باشی یا بدکلام یا زودرنج و حساس باشی و... از تو متنفر می‌شود. دقت کنید در اینجا ما اصلاً بحث مذهبی و معنوی نمی‌کنیم. باید بدانیم که هیچ کس نمی‌تواند با آدم نامتوازن کنار بیاید. همان‌طور که اگر آدم خیلی خوبی هم باشید، با یک ظاهر نامتوازن، کسی همزیستی را نمی‌پذیرد. مثل مدهایی که در کشور در نحوه لباس پوشیدن، آرایش کردن، غذا خوردن و... دیده می شودکه همگی نوعی بی‌بندوباری و بی‌نظمی است و این نشان می‌دهد که عقلانیتی پشت آن نیست. هر کس در برخورد با شما باید بفهمد که یک عقلانیت و تدبیری بر رفتار شما حاکم است مثلاً در یک کشوری مثل آمریکا که ادعای ابرقدرتی و حاکمیت بر جهان دارد، رئیس جمهورهایی که درگذشته داشتند با وجود اینکه جنایت و ظلم می‌کردند، اما در برخوردهای اجتماعی، سیاسی یک عقلانیتی بر آن‌ها حاکم بود، اما امروز یک دلقکی مثل ترامپ آمده و هیچ قاعده‌ای را رعایت نمی‌کند. به راحتی هر حرفی می‌زند، دیده می شود که هیچ عقلانیتی بر او حاکم نیست. می‌خواهم بگویم این عقلانیت و توازن، مختص مؤمن و غیرمؤمن نیست، چون اساسا اینها بحث مذهبی نیست؛ بلکه یک بحث اخلاقی است و قاعده ریاضی دارد. ما روایت داریم که می فرمایند به دشمن عاقلت بیشتر اعتماد کن تا به دوست جاهل‌ات. گاهی انسان یک دوستی دارد که نامتوازن است. نمی‌شود به او اعتماد کرد. چون آسیب و صدمه می‌زند. ولی یک دشمنی داری که عاقل است. اصولی بر اخلاق و کلام و رفتارش حاکم است که با آن می‌شود کار کرد. «عقل»در برگیرنده ی همه قشنگی‌ها و مادر همه زیبایی‌ها است. نقل است خداوند عقل و جهل را آفرید. عقل لشکری دارد و جهل هم لشکری دارد. بعد برای عقل ۷۵ لشکر می‌شمارد که بعضا شامل اینهاست: نظم، ادب، حرمت به حقوق دیگران، آداب مهمانی، آداب حرف زدن، آداب کلامی، آداب ارتباط با همسر و... جهل هم ۷۵ لشگر دارد که شامل اینهاست: حسادت، زودرنجی، توقع بی‌حد، خودشیفتگی، خودبرتربینی، خود را ترجیح دادن به دیگران، شکم‌بارگی، بی‌نظمی، بی‌قاعدگی و.. اینها همه‌ از خصوصیات جهل است. خودت را نبین تا شاد بمانی امام سجاد علیه السلام در ادامه سخنان گهربارشان فرمودند: «أما علَیكَ أن تَجعَلَ المُسلمینَ مِنكَ بمَنزِلَةِ أهلِ بَیتِكَ= چه می‌شود تو به همه مردم، به چشم خانواده خودت نگاه کنی». ظاهرش خیلی ساده است؛ ولی اگر کسی بخواهد در برخورد با آدم‌ها این سه قاعده را رعایت کند که «هو أنت، هو رسول الله، هو الله»؛ باید پا روی خودش بگذارد. در محبت با دیگران، اگر می‌خواهی محبت کنی محبتت را بکن. کاری نداشته باش طرف مقابل لایقش باشد یا نباشد. این لایق نبودن، غیر از سوءاستفاده کردن است. شما هر قدر خروجی قشنگ و زیباتری داشته باشید، مثلاً بچه‌ات را بغل می‌کنی و می‌بوسی. این خدا است که این بوسه‌ها را دریافت می‌کند. حتی مهرورزی و مهربانی نسبت به حیوان‌ها را هم خدا دریافت می‌کند. فقط به این شرط که پای خودت را در این وسط حذف کنی. آن وقت است که شادی به سراغت می‌آید. همه ماجرا همین است. نگو این مادر زن یا پدرزنم است، می‌توانم این‌طور به او نگاه کنم. بیا یک بار تمرین کن به مادرزن‌ یا پدرزنت هم عشق بورزی برای خدا. پای خودت را از وسط حذف کن. آن وقت می بینی که زندگی چقدر زیبا خواهد بود. [1] . سوره اسراء/آیه 53.

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 9467
زمان انتشار: 5 اوت 2018
| |
آسیب‌شناسی مقدم بر اقدام است

شادی؛ جلسه اول ؛ 97/01/18

آسیب‌شناسی مقدم بر اقدام است

در آموزه‌های اسلامی قبل از اینکه شما یک بنا را بخواهید بسازید، اول باید آسیب‌شناسی کنید. مثلاً بعضی از جوانان فکر می‌کنند که مسئله مهم‌شان ازدواج است، بعد که ازدواج می‌کنند، برخی شکست می‌خورند. مسئله این است که ازدواج و تشکیل خانواده 10% یک پیوند است و 90%آن حفظ آن پیوند است.

یعنی یک دختر و پسر باید به این فکر کنند که مهم‌تر از اینکه بخواهند ازدواج کنند، باید به این فکر کنند که یک ازدواج پایدار داشته باشند. برای حفظ این مسئله باید آسیب‌شناسی یا آفت‌شناسی‌شناسی کنیم. در سلوک به سمت خداوند تبارک و تعالی، قاعده‌ای که امیرالمؤمنین (علیه‌السّلام) به ما می‌دهد، این است: «اجْتِنَابُ السَّیِّئَاتِ أَوْلَى مِنِ اكْتِسَابِ الْحَسَنَاتِ= دوری از گناهان برتر است از اكتساب حسنات». اینکه انسان گناه نکند و از روی صراط نیفتد، مهمتر از این است که کار خیر انجام بدهد. چون بعضی‌ها 10 یا 20 یا 30 سال کار خیر انجام می‌دهند، ولی آسیب‌شناسی نمی‌کنند، یک دفعه بعد از 40 سال کار خیرشان نابود می‌شود و سقوط می‌کنند، این خیلی خطرناک است. بنابراین، وقتی کسی آسیب‌شناسی می‌کند، حتی اگر یک عمل کم هم داشته باشد، نجات پیدا می‌کند و رستگار می‌شود. شادی و آرامش در مهارت‌های شادی چه چیزهایی نمی‌گذارند ما شاد باشیم یا چه چیزهایی مشکل اساسی شادی ما هستند؟ همه انسان‌ها دوست دارند شاد و آرام باشند. قرآن کریم هم علامت مؤمن را دو چیز می‌داند: شادی و آرامش؛ یعنی درجاتش به این نیست که چقدر نماز و روزه دارد،؛ چقدر حج می‌رود؛ کربلا می‌رود؛ اینها شاخص نیستند. شاخص این است که شخص می‌تواند در سایه آرامش، آدم شادی باشد یا نه. اگر این بود معلوم است که ایمانش هم ایمان حقیقی است. همه این را دوست دارند و عاشق شادی و آرامش هستند. ما اگر بخواهیم به یک شادی ثابت و پایدار برسیم، باید به وجود خودمان پی ببریم. در جلسات گذشته گفته شد انسان کمالات وجودی «جمادی، گیاهی، حیوانی، عقلی یا فرشته‌ای و فوق عقلی یا انسانی» دارد. در همه این پنج بخش، پنج نوع غم و شادی و نیز پنج نوع معشوق و اله داریم. مثلاً نگرانی جمادی، نگرانی پول و اقتصاد است. کسی که اضطراب یا غصه‌های اقتصادی دارد، اگر بخواهد به یک آرامش در بخش اقتصادی برسد، ممکن است خودش را به راه‌هایی وصل کند که از نظر اقتصادی بتواند نیازهای اقتصادی‌اش را تأمین کند تا آرامش به سراغش بیاید. در بخش گیاهی، حیوانی و عقلی نیز این گونه است. حتی در مسئله فوق عقلی، بخش انسانی ما نیز این‌گونه است. چون شادی و غم به معنای واقعی مربوط به این بخش است. شما در چهار بخش «جمادی، گیاهی، حیوانی و عقلی» هر چقدر موفق‌تر باشید، اگر در بخش فوق عقلانی شکست بخورید، اصلاً بوی آرامش و شادی را استشمام نخواهید کرد. خلقت انسان به گونه‌ای است که تا وقتی که بخش فوق عقلانی‌اش را با معشوق اصلی‌اش پیوند ندهد، به هیچ وجه به شادی و آرامش نمی‌رسد. شاید وضع مالی خوب داشته باشید یا موفقیت‌های اجتماعی، اقتصادی و سیاسی داشته باشید، اما آرامش نخواهید داشت. مهارت‌های شادی از زبان امام سجاد (علیه‌السلام) بعضی از افراد دارای شخصیت‌ کوچکی هستند؛ چه در بُعد جمادی و چه در بعد گیاهی، حیوانی، علمی و فوق عقلانی. به همین خاطر آسیب‌پذیرند. برای همین است که دائماً مضطرب، نگران و غمگین‌اند و هیچ وقت تضمینی برای آنچه که به دست می‌آورند، وجود ندارد. اگر بخواهیم هیچ‌کدام از این غصه‌ها را نخوریم، امّام سجاد (علیه‌السّلام) یک راهکار فوق‌العاده عالی به ما یاد داده که می فرماید: «اگر می‌خواهید خوشبخت باشید و شاد باشید و اضطراب‌هایتان از بین برود، این چند فرمول را رعایت کنید: «زهری» درحالی كه حزین و مغموم بود، خدمت امام رسید.‌ حضرت از او پرسیدند: چرا غمگینی؟ و در ادامه كلامشان برای غصه زدایی او راهكارهایی در اختیارش گذاشتند که متن روایت به این شکل است: «دَخَلَ مُحَمَّدُ بنِ الشَّهابِ الزُهری علی علی بن الحسین وَ هُوَ کَهیبٌ حَزین؛ مُحَمَّدُ بنِ الشَّهابِ الزُهری فَقالَ لَهُ زَینُ الْعابِدین ما بالُكَ مَغمُوماً؟ قالَ: یَا ابْنَ رَسُولِ الله غُمُومٌ وَ هُمُومٌ تَتَوالى عَلىَّ؛ مِن جِهَةِ حُسَّادِ نِعَمى وَ الطّامِعینَ فىَّ وَ مِمَّن أَرْجُوهُ وَ مِمَّن اَحْسَنْتُ اِلَیه فَیَخْلِفُ ظَنّى= «محمّد بن مسلم بن شهاب زهرى» با حالى افسرده و غمگین خدمت على‌بن الحسین (علیهماالسلام) آمد. امام زین‌العابدین (علیه‌السلام) به او فرمود: چرا غمگینى؟ عرض كرد: غم‌ها و اندوه‌ها، پیاپى بر من وارد مى‌شوند؛ زیرا از آنان‌كه به نعمت‌هاى من حسادت مى‌ورزند و چشم طمع به مال من دوخته‌اند و كسانى كه به آنان امید دارم و نومیدم مى‌سازند و كسانى كه به آنان خوبى مى‌كنم و با من بدى مى‌كنند، رنج مى‌برم». گفتیم «غم» در لغت به معنای انقباض و گرفتگی است؛ امّا در اصطلاح، حالتی است که دل آدم ابری می‌شود؛ یعنی حالت گریه دارد، «همّ» نیز به دغدغه‌ها و مشکلاتی گفته می‌شود که ذهن آدم را به خودش مشغول می‌کند. کسانی که حسادت می‌کنند؛ اصلاً چشم ندارند خوبی‌ها و نعمت‌های دیگران را ببینند یا کسانی که مدام به مال دیگران طمع دارند، مدام در زندگی افراد دست‌اندازی می‌کنند، اینها همه امتحان‌های الهی است. امتحان‌های الهی قرار است انسان را شبیه خداوند کند. یعنی انسان برای مقام خلیفة اللهی آفریده شده است. آدم‌ها شرافتشان به تعداد اسمهایی است که از الله دارند؛ یعنی هر چقدر اخلاق الهی در یک نفر باشد، آن شخص شبیه‌تر به خدا و نزدیکتر به خدا می شود. بنابراین، شرافت یک انسان، به هیچ کدام از این چهار بخش پایینی نیست، اینها کارآیی ندارد. بلکه به این است که چقدر خصوصیات معنوی و روحی‌اش شبیه الله است. رابطه دنیا با آخرت، مثل رابطه رحم مادر است با دنیا. جنین در رحم مادر مصرف‌کننده است؛ مصرفش هم خیلی محدود است، اما بیشتر غذایی که جنین می‌خورد، صرف اندام‌هایی می‌شود که در رحم به آن‌ها نیازی ندارد. بلکه همه را برای دنیا ذخیره می‌کند. یک مؤمن وقتی در روابط اقتصادی، گیاهی، اجتماعی، حیوانی و جنسی، علمی می افتد یک مقدار از ذهن و قلبش را برای این بخش می‌گذارد. اصل شخصیتش برای ارتباط با خانواده آسمانی و ابدیت و آخرتش است. حفظ زبان و شادی امام (علیه‌السّلام) اولین فرمولی که به ما می دهد، این است که می ‌فرماید: «احْفَظْ علَیكَ لِسانَكَ تَمْلِكْ بهِ إخْوانَكَ= زبانت را نگه دار تا برادرانت را از دست ندهى». وقتی یک نفر می‌تواند با زبانش در قالب شوخی یا جدی یا طعنه یا سرزنش به کسی نیش بزند، باید منتظر غصه خوردن باشد. یعنی محال است که تو به دیگران نیش بزنی، اما خودت نیش نخوری. ممکن است شخص الان سکوت کند و چیزی نگوید. ولی روزی فرا می رسد که کسی تو را تحقیر می‌کند و به تو غصه می‌دهد و حالت را ‌بگیرد و سرزنشت ‌کند. پس هیچ کس را تحقیر و سرزنش نکن؛ کاری نکن که دیگران از تو حساب ببرند و از تو بترسند. حساب بردن فقط با زبان و نیش نیست. تو باید شخصیتت آنقدر عزیز و دوست داشتنی باشد که به خاطر خودت به تو احترام بگذارند. در غیر این صورت، هیچ وقت روی خوش و آرامش را نمی‌بینی. عزیزان در بحث شادی دقت کنند؛ ما در آخرت به میزانی شاد هستیم که در دنیا شاد باشیم. آدمی که عرضه ندارد در دنیا شاد و آرام باشد، مردنش تلخ است؛ بعد از مردنش نیز این تلخی ادامه می یابد و فشار قبر و اضطراب و جهنم زیادی دارد. هر چقدر می‌خواهید تلخی‌های قبر و قیامت و آن تاریکی‌هایش را کمتر کنید، در دنیا بیشتر شاد و آرام باشید. پس ما باید جهنم را همین جا خاموش بکنیم. دنیا صحنه تمرین برای خاموش کردن جهنم‌های ابدی مان است.

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 9464
زمان انتشار: 4 اوت 2018
| |
قلب معیار حالات روحی و اخلاقی ماست

سلسله مباحث «محبت»، جلسه5، 87/05/05

قلب معیار حالات روحی و اخلاقی ماست

ملاک شناخت وضعیت اخلاقی و روحی انسان «قلب» او است. در باره محبت در راه خداوند و این که قلب بازگوکننده همه احوالات فرد است، امام باقر علیه السلام می فرماید:«إذا أرَدْتَ أنْ تَعْلَمَ أنَّ فیكَ خَیْراً، فَانْظُرْ إلى قَلْبِكَ فَإنْ كانَ یُحِبُّ أهْلَ طاعَهِ اللّهِ وَ یُبْغِضُ أهْلَ مَعْصِیَتِهِ فَفیكَ خَیْرٌ؛ وَاللّهُ یُحِبُّك، وَ إذا كانَ یُبْغِضُ أهْلَ طاعَهِ اللّهِ وَ یُحِبّ أهْلَ مَعْصِیَتِهِ فَلَیْسَ فیكَ خَیْرٌ؛ وَ اللّهُ یُبْغِضُكَ، وَالْمَرْءُ مَعَ مَنْ أحَبَّ = اگر خواستى بدانى كه در وجودت خیر و خوشبختى هست یا نه، به درون خود دقّت كن؛ اگر اهل عبادت و طاعت را دوست دارى و از اهل معصیت و گناه ناخوشایندى، پس در وجودت خیر و سعادت وجود دارد و خداوند تو را دوست مى دارد. ولى چنانچه از اهل طاعت و عبادت ناخوشایند باشى و به اهل معصیت عشق و علاقه ورزیدى، پس خیر و خوبى در تو نباشد و خداوند تو را دشمن دارد و هر انسانى با هر كسى كه به او عشق و علاقه دارد، با همان محشور مى گردد».

ملاک و مبنای تشخیص وضعیت انسان قلب اوست. دروغ هم در آن نیست به هیچ وجه نمی شود فریبش داد. وقتی به پزشک مراجعه می کنید، برای تشخیص بیماری شما، یک سری آزمایش مثل فشار خون، آزمایش ادرار، مدفوع، سی تی اسکن، ام آر آی انجام می دهد، از سنجش این معیارها استفاده می کنند تا وضعیت سلامت بدن شما را تشخیص دهند. اما برای تشخیص سلامت روح چه کار باید کرد؟ پاسخ این است که باید به «قلب» مراجعه کرد. بهترین شاهد برای محبت، «قلب» است قلب مبنای محبت است؛ قلب همچون جام جهان نمایی است که به حق گواهی می دهد و بهترین شاهدهاست. برای این که بدانید فلان شخص را دوست دارید یا نه، باید از قلب تان بپرسید. علی علیه السلام می‌فرماید:«سَلُوا القُلوبَ عنِ المَوَدّاتِ؛ فإنّها شَواهِدُ لا تَقْبَلُ الرُّشا[1] = دوستیها و محبتها را از دلها بپرسید كه دلها گواهانى رشوه ناپذیرند».  افراد زیادی بودند در زمان امیرالمؤمنین (علیه السلام) که ایشان را سجده می کردند و دستشان را می بوسیدند؛ الان هم اطراف اولیای خدا، مراجع، بزرگان و علما اینگونه افراد هستند که چاپلوسی و دستبوسی می کنند، می گویند: «خانه زادیم؛ چاکریم؛ نوکریم»، ولی واقعاً در باطن و قلبشان نمی خواهند سر به تن آن فرد باشد. اگر هم دوستی می کنند، به طمع پول، محبوبیت، شهرت و اعتبار است و اگر جایی منافعی متوجه شان نشود، مقابل آن شخص محکم می ایستند. قلب مبنای مهمی است که شما اگر چیزی در قلب تان باشد، نمی توانید آن را برای همیشه نگه دارید. یک ماه، دوماه، دو سال، سه ساله هر چقدر نگه دارید، بالاخره بیرون می ریزد. روش هایی برای درک باطن و اوضاع قلبی انسان برای شناخت و تشخیص حالات روحی انسان، روشهای متعددی بیان شده که یکی از این روش ها بررسی «تقلب احوال=تغییرات حالات» است. انداختن فرد در «تقلب احوال» باعث می شود که تمام باطن شخص و حقیقت او بیرون بریزد. کسی که در تقلب احوال قرار می گیرد، حقیقت محبت خود، بلکه حقیقت تمام اندیشه های خود را آشکار می کند. یکی از کارهایی که با آن می شود تقلب احوال کرد، این است که او را عصبی کنید؛ وقتی او را عصبی کردید، طرف تمام آن چه که در دلش دارد را بیرون می ریزد. تقلب احوال همانند تکان دادن قلب افراد است. مثلاً فرض کنید سبد میوه ای داریم؛ وقتی که تکانش بدهیم زیر و رو می شود و هر چیزی که در زیر چیده شده، بالا می آید. برای همین حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام می فرماید اگر می خواهی رفیقت را بشناسی، سه بار عصبانی اش کن؛ ببین ماندنی است یا نه. امام حسن علیه السلام فرمود: «لا یُعرَفُ الرأیُ إلاّ عندَ الغَضبِ[2] = اندیشه، جز به هنگام خشم شناخته نشود». با هر هیجانی می شود به درون افراد پی برد. علی علیه السلام فرمود:« ما اضْمَرَ احَدٌ شَیْئاً الَّا ظَهَرَ فى فَلَتاتِ لِسانِهِ وَ صَفَحاتِ وَجْهِهِ[3]= هیچ انسانى چیزى را در درون خود پنهان نمى‌كند، مگر این كه با سخنانى از دهان او مى‌پرد، یا آثارى كه در چهره و قیافه او منعكس مى‌گردد، آشكار مى‌شود». البته این کار هم نیاز به یک کارشناس دارد. همیشه الفاظ حاکی از آن حقایق نیستند. باید یک کارشناس باشد تا بیان کند؛ این لفظ، حاکی از فلان حقیقت هست یا نیست. ولی بالاخره در لفظ، باطن بیرون می آید. ممکن است شخصی نزد چند نفر حرفی را پنهان کند، یا باطنش را بروز ندهد، اما در جای دیگر با عده ای دیگر راحت است و راحت باطنش را آشکار می کند، هیجاناتش را بیان می کند. این تصور اشتباه است که با پنهان بودن باطنِ او نزد چند نفر، کسی او را نمی شناسد. بالاخره این شخص در جمع های دیگر حرف می زند و ابراز هیجان می کند و آنها می فهمند که او چه کاره است. روش بعدی در شناخت باطن افراد، این است که ببین وقتی وضع مالی او خوب شد، رفتار او با زیردستان و اطرافیانش تغییر می کند یا نه. حضرت یک فرمول می دهد:« فِی تَقَلُّبِ الْأَحْوَالِ عُلم جَوَاهِرِ الرِّجَالِ[4]= در دگرگونی حالتها باطن آدم ها معلوم می شود». شیطان 6 هزار سال عبادت کرد که علی علیه السلام می فرماید: معلوم نیست که 6 هزار سال دنیایی بوده یا آخرتی. شیطان طی این 6 هزار سال اصلاً بروز کفر نداشت. اما همین که خداوند آدم را جلویش می گذارد، ناگهان باطنش بیرون می ریزد. قرآن می فرماید:« و کان من الکافرین= از کافران بود». یعنی 6 هزار سال شیطان از کافران بوده، اما چون تقلب احوال نداشته در نتیجه ظهور هم نداشت. خیلی از افراد عشق ها و محبت های شان همین گونه است، بنیادی و اساسی نیست. در همه حال، از دوستی خدا عقب نشینی نکن آدم باید به هر قیمتی وتحت هر شرایطی خدا را دوست داشته باشد و هرگز عقب نشینی نکند. خداوند صحنه های مختلفی ایجاد می کند برای امتحان ما. گاهی به انسان لذت می دهد؛ پول می دهد؛ دعاهایمان را مستجاب می کند؛ قدرت و شهرت می دهد؛ ولی گاهی یک طور دیگر برخورد می کند و به قول کفار که گفتند:«یَدُ اللَّهِ مَغْلُولَةٌ[5]= دست خدا بسته است»،انگار دست خدا بسته است. مثلا زمین خشک می شود و آسمان نمی بارد. دعا می کنید مستجاب نمی شود؛ سه سال در شعب ابیطالب، بچه های کوچک گرسنه و تشنه، گریه و داد و بیداد می کنند و اصلاً انگار در این عالم خدایی نیست؛ یا حضرت ابراهیم که بعد از سالها صاحب فرزند شد و دستور رسید فرزند کوچکت را به همسرت در بیابان رها کن و برگرد؛ سپس ماجرای سربریدن اسماعیل؛ مناجات های حضرت ابراهیم در قرآن را نگاه کنید که‌ چقدر زیبا حرف می زند. می گوید: خدایا من خانواده ام را آوردم در جایی که قابلیت زرع ندارد، «رَبَّنَا لِیُقِیمُوا الصَّلَاةَ [6]= پروردگارا تا نماز را به پا دارند». با این ادبیات زیبا که خدایا من اینها را اینجا آوردم تا اهل اقامه نماز باشند. این گونه است که خداوند محبتش را بر چنین بندگانی واجب می کند و می فرماید: « وَجَبتْ محبّتی=محبتم واجب شد براینها» و اینها بدون حساب به بهشت می روند، چون به خاطر خدا دوستی کردند و اهل حساب و کتاب مادی نبودند. خدا را بی قاعده دوست داشتند و کاری نداشتند که دعایشان مستجاب می شود یا نه؛ شفا می گیرند یا نه. اما بعضی افراد، بعد از 30 سال عزاداری برای امام حسین علیه السلام می گوید: ای امام حسین! 30 سال در هیئت برایت اشک ریختم، حالا خواسته ای داشتم که زنم نمیرد، ولی مُرد. این معامله است و رفاقت نیست. همیشه به خدا بگو برایت بندگی می کنم وهیچ توقعی هم ندارم. مرا چون صید در خونم بغلتان                تماشا کردن از تو پَرپَرَ از من پس یادمان باشد که قلب، جام جهان نماست. آدمهایی که هم می خواهند جلوی اشتباهات رفتاری، انتخابی، ارتباطی را بگیرند به قلبشان مراجعه کنند، قلب راهنمایی می کند، کمکشان می کند که وقت تلف نکنند. در تقلب احوال، آدم می فهمد که هر کس چقدر راستگو است و هر کس چقدر پای کار است؟  علی علیه السلام می فرماید: بخدا قسم اگر بینی مومن را با شمشیر بزنم که از محبّت من بگذرد، نمی تواند و اگر تمام دنیا را به منافق بدهم که من را دوست داشته باشد، نمی تواند دوست داشته باشد. آدم می تواند با امام زمان علیه السلام بدون حساب دوستی کند و چرتکه نیندازد. اگر قرار است برای امام زمان آبرو و پول و وقت و اعتبار بگذارد، بگذارد. خوش به حال کسی که امام زمان تأیید کند که این رفیق ماست. برای همین حضرت امام باقر علیه السلام فرمود: اگر می خواهی بدانی در تو خیری هست یا نه، به قلبت مراجعه کن. اگر در قلبت محبت اهل طاعت خدا بود، پس در تو خیر هست. اگر کسی را به دلیل این که رنگ و بوی خدا و امام حسین و امام زمان و حضرت زهرا علیهم السلام را دارد، دوست داری، کسی را بدون در نظر داشتن روابط و مبناهای شخصی دوست داری، پس در تو خیر هست. آدم باید به جایی برسد که هر کس را که بوی خدا می دهد، دوستش داشته باشد و برایش شخصیِت قائل باشد. فریب عبادتها و فعالیت هایت را نخور متاسفانه اشتباهی که ما داریم این است که فریب فعالیتها و عبادتهایمان را می خوریم و فکر می کنیم قیمتی هستیم. این حس خیلی خطرناک است، طلبه اند، بسیجی اند، خانواده شهیدند، جبهه رفته اند، هیئت دارند، رئیس هیئت هستند، مداحند، استادند، روحانی اند و بخاطر همین ها دیگران را کوچک می بینند. خداوند خواهد پرسید، دلیلت چیست که فلان کس را کوچک نگاه کردی؟ دلیل می خواهد، جرأت داری بایستی جلوی خدا حرف بزنی و دلیلی بگویی؟ چه کسی جرأت می کند جلوی خدا بایستد و مثلا بگوید، فلانی فاحشه است؛ فلانی قمارباز است و من حزب اللهی و بسیجی ام. وقتی اینطور شد، خدا هم شروع می کند فحشا را از نمازت در می آورد؛ خیالاتی که در نماز داشتی را برایت رو می کند؛ فحشایی که سر نماز در سرت بود، در سجده، رکوع، موقع دعا به سرت آمد و در کارهای مقدّس، آن همه فکرهای خلاف و کثیف سراغت آمد را برایت آشکار می کند و می گوید: آیا تو از آن فرد بزرگتری؟ شرافت تو از آن فرد بیشتر بود؟ باید به خدا گفت: خدایا دستم بالاست و تسلیمم و من هیچ چیزی ندارم:«لا أملکُ لنفسی نَفعاَ ولا ضَرّا و لاموتاً و لا حیاة و لا نشورا». اگر «من»، «من» کردی، خدا هم در آخرت و هم در دنیا رسوایت می کند. کار خدا و اهل بیت را هیچ وقت کوچک نشماریم ما نمی توانیم کارهایی که مربوط به خدا و اهل بیت است را کوچک بشماریم. سؤال کردند ما برای امام زمان علیه السلام کاری می کنیم یا یک موقع کارهایی پیش می آید. مثلاً کسی می خواهد به اسم امام زمان کاری بکند؛ مثلا بچّهّ ای آمده می خواهد در نیمه شعبان پرچم بزند، پول جمع می کند؛ مثلاً من برای امام زمان ده میلیون تومان داده ام؛ می فرمایند به این بچه هم بده، یک تومان هم شده بده. حتی اگر دروغ می گوید و پرچم نمی خرد و می خواهد با پول شما بستنی بخورد، می فرمایند به او بدهید. اصلاً ما نمی توانیم کارهایی که مربوط به خدا و اهل بیت است را کوچک بشماریم.  علامه جعفری رحمة الله علیه آدمی بود که سنّیّ از او گذشته و احساساتی هم نبود. شخصی می گفت من هیچ وقت تخلف زمانی از علامه ندیدم، در هر زمانی سر ساعت، حتی نمی توانستم یک مقدار زودتر به دیدارشان بروم. اگر دیرتر هم می رفتم می گفت دیر آمدی. گفت: یک بار با ایشان قرار گذاشتم و سر قرار رفتم. علامه گفت:‌ عذر می خواهم یک کار واجبی پیش آمده باید بروم. من تعجب کردم که موضوع چیست. می گوید: دنبالش راه افتادم، دیدم رفت در یک ساختمان چند طبقه نیم ساز، یک جایی پیت های حلبی روغن گذاشته بودند و چند نفر از کارگرهای ساختمانی آنجا جمع بودند و علامه برایشان روضه امام حسین می خواند. کار امام حسین است، دنبالت فرستاده اند که یک روضه بخوانی؛ چه کسی جرأت می کند بگوید نمی آیم؛ یا بگوید من کار دارم؛ می فهمد که کار امام زمان نباید لنگ باشد. اگر لنگ بماند بیچاره می شوی. اینکه بگویی من علّاّمه ام و کار علمی دارم؛ جلسه و کار تحقیقی دارم، معنی ندارد. بیا برو! صدایت کرده اند. وقتی امام حسین چشم در چشم به تو نگاه کرد و گفت وقتی صدایت کردم کجا بودی و چه کار می کردی؟ آیا می توانم بگویم کار واجب تر از تو داشتم؟ باید اهل طاعت را دوست بداریم و از اهل معصیت متنفر باشیم همانگونه که در قلبت نسبت به اهل طاعت خدا محبت دارید، نسبت به اهل معصیت هم باید تنفر داشته باشید. ما شیعیان و دوستان اهل بیت را دوست داریم، ذات شان را دوست داریم، ولی از عمل بدی که انجام می دهند تنفر داریم. اهل معصیت که می گوییم، منظور از معصیت قمار، زنا، شراب و بی حجابی و... نیست؛ معصیتی بالاتر از بی ولایتی نداریم. بزرگترین معصیت، نداشتنِ «ولایت» است. هیچ وقت نباید از شیعه متنفر باشیم. زیرا شیعه ولایت را دارد. اگر تو اهل طاعت خدا را دوست داری، خدا تو را دوست دارد. اگر از اهل طاعت متنفر هستی و اهل معصیت را دوست داری، خیری در تو نیست و مشمول محبت خدا نمی شوی. سپس حضرت در آخر یک قاعده بیان می کنند و می فرمایند: « وَالْمَرْءُ مَعَ مَنْ أحَبَّ = آدم با محبوبش محشور می شود». « مَعَ» یعنی همین الان اتحاد عشق و عاشق و معشوق برقرار است. این اتحاد تا قیامت و بعد از قیامت هم هست. این معیّتّ از بابِ اتحاد است. یعنی یکی شدن. در بحث معرفت نفس توضیح دادیم که در اتحاد «عشق و عاشق و معشوق»، یا «عقل و عاقل و معقول»، یا «علم و عالم و معلوم»، همه یکی می شوند. این معیّت، ذاتی است. معصوم اینگونه به تو قاعده می دهد، هر کسی را که دوست داری، با او محشور خواهی شد و اصلا با او هستی و معیت داری. خداوند ابتدا محبت را به صورت کلی در قالب دوست داشتن بیان می کند. بعد یک مقدار ریزتر می شود و یک شاه کلید به دست ما می دهد، اگر کسی این شاه کلید را بگیرد، خیلی قدرتمند می شود. کلام الله انسان را مست می کند. به ضمیرهایی که به صورت متکلم وحده در قرآن هست دقت کنید. مثلاً دقت کردید، کودک وقتی می خواهد پدر و مادرش را به زانو در بیاورد، از چه چیزی استفاده می کند؟ از عاطفه؛ و از ضمیر متکلم وحده استفاده می کند. می گوید:« دوست دارم بابا؛ من این را دوست دارم؛ مامان من خوشم نمی آید». تا می گوید: «من دوست ندارم»، پدر عقب نشینی می کند. حال می دانی، خدا با همین اسم اعظم ضمیر متکلم وحده با چه کسانی حرف می زند؟ چون در قرآن خیلی رسمی صحبت می کند. ولی در حدیث معراج صحبت از یک بحث دونفره و از گفتگوی باصفای دو تا رفیق و دو تا محبّ و محبوب در میان است. آنقدر مهم است که می گوید: «حبیب». نمی گوید؛« وجبت محبت الله لمن»، بلکه می گوید: «وجبت محبتی= واجب می شود عشق من محبت من». اگر کسی زبان اشاره را درک کند، می فهمد یعنی چه. فقط هم کسی می فهمد که آن رابطه خصوصی را با خدا دارد. این قاعده محبّت است. قاعده رسمی بودن و احترام  و عرض ادب و احترام متقابل چیز دیگری است. خدا دارد با ما حرف می زند و آنهایی که اهل اشاره هستند، می فهمند. اهل اشاره یعنی بدان که خداوند عمق و تمامیت محبت خودش را پرداخته و واجب کرده. با فرض مثال می شود گفت، خدا دست گذاشته روی چیزی که «نعوذبالله» بالاتر از این نمی توانست بدهد. به کار بردن فعل «نمی توانست» برای خدای قادر متعال نادرست است، اما برای درک بهتر مطلب ناگزیر از تشبیه معقول به محسوس استفاده شد. عشق خداوند مال کسی است که به خاطر خدا به دیگران عاطفه داشته باشد در فراز اول خداوند فرمود عشق و دوستی من مال کسی است که به خاطر من دیگران را دوست داشته باشد. فرمود:« یا احمد! وجبت محبتى للمتحابین فىّ، و وجبت محبتى للمتعاطفین فىّ». در فراز بعدی می گوید عشق و دوستی من مال کسی است که به خاطر من با دیگران عاطفه برقرار کند. «عاطفه» نسبت به «محبت» یک مقدار ظریفتر است؛ کمی خودمانی تر است؛ در آن هم آغوشی و بوسه هست. «عاطفه و مودت» رابطه ای خاص تر از محبت است، مثل عاطفه پدر و مادر نسبت به فرزند و عاطفه زن و شوهر نسبت به هم. اگر علاقه به همسر برای رضا خدا و یکطرفه باشد، اجرش بیشتر است کسانی که به همسرشان به خاطر خدا علاقه دارند، اما این علاقه یک طرفه است، اجرشان بیشتر از دیگران است. فرض کنید که خانمی از شوهرش یا مردی از زنش خوشش نمی آید، با وجود این که علاقه ای که به همسرش ندارد، می گوید: قرار نیست که حتما من هم خوشم بیاید؛ اما قرار است من عاطفه ام را بخاطر خدا هزینه کنم؛ پس نسبت به زنم یا شوهرم که دوستش ندارم، مهربانی می کنم و به پایش عاطفه می ریزم؛ یعنی مثل ابراز محبت و عاطفه ی یک عاشق به معشوق. اما این همه بخاطر خدا است.  این که می فرماید:« للمتعاطفین» از باب مفاعله است. یعنی اگر طرف مقابل شعور داشته باشد و این عاطفه را درک کند، خوب است.  ولی اگر طرف مقابل شعور نداشته باشد و قرار شود که شما یک طرفه برای او عاطفه خرج کنید، این تنهایی از تنهایی های لذت بخش و یک نوع غربت است که من عاطفه می ریزم پای کسی ولی او نمی ریزد و همیشه از من عقب تر است. بعضی مردها خیلی کیف می کنند که همسرشان برایشان عاطفه خرج کند، اما آنها خود را در حالت استغنا نگه دارند. این ها آنقدر شوهرهای متکبری هستند که جایشان در «سقر» است. سقر نام بدترین چاه در جهنّم است. همان که خداوند می فرماید:«و ما ادراک ما سقر= تو درک نمی کنی که سقر چیست». این ها دوست دارند که یکسره دیگران از آنها درخواست کنند و در مقابل شان کوتاه بیایند؛ اما خودشان در ابراز عاطفه چرتکه می اندازند که آیا فلان محبت را انجام دهند یا نه. عاطفه خرج کردن برای فرزند یا شاگرد جوانی نزد من آمده بود و می گفت: به پدرم خیلی التماس کردم که مرا بغل کند و ببوسد و دستی به سرم بکشد؛ اما دریغ، دریغ، دریغ. می گفت: چون یک اشتباه بزرگی کرده بودم، پدرم هیچ وقت این کار را نکرد. من به ابراز عاطفه ی او احتیاج داشتم، اما او منع می کرد. وای بر کسانی که وقتی می خواهند عاطفه خرج کنند، چرتکه می اندازند. اولیای خدا اینگونه نیستند. دو سه تا از اولیای خدا بودند که من خیلی ایرادت خاصی به آنها داشتم و خیلی دوست شان داشتم. آدمی که یک نفر را خیلی دوست دارد، نسبت به مراد خودش بیشتر عشق و عاطفه خرج می کند. مرید این گونه است که همیشه نسبت به مراد خودش خیلی عاطفه خرج می کند و خیلی هزینه می کند. هیچ وقت یک بزرگ و یک مراد به مرید خودش نمی گوید:«رُوحی لکَ الفَدَا ؛ بنفسی اَنت». اما خدا رحمت کند امام رحمه الله علیه را که وقتی از استادش ذکری می کرد، می گفت:« رُوُحی لهَ الفَدا= جانم به فداش». چون مرید می تواند به مراد این گونه بیان کند. من نسبت به این اولیای خدا اینگونه بودم و واقعاً می خواستم جانم را به پایشان قربان کنم؛ ولی خدا شاهد است هر وقت که آنها را می دیدم و می خواستم آنها را در آغوش بگیرم و ببوسم، می دیدم عاطفه ای که آنها از خود نشان می دهند، خیلی بیشتر از من بود. عاطفه ای که آن ولی خدا نشان می داد در بغل کردن، بوسیدن، فشار دادن، دست دادن و نوع نگاهش ما را آب می کرد. هر چه ما تلاش می کردیم که بگوییم: «ما خیلی شما را دوست داریم؛ فدای تان بشویم، نوکرتم، چاکرتم عبد شما هستیم»، اصلاً نمی شد. در برخورد شان، در حرف زدن و روبوسی کردن، وقتی می خواست بدرقه کنند یا وقتی می خواست استقبال کند، آنقدر عاطفه می ریخت که حد نداشت و ما له می شدیم. ابراز عاطفه فقط برای کسانی نیست که دوست شان داریم اگر کسی را دوست داریم یا دوست نداریم، خوب است در هر صورت انسان ابراز عاطفه کند. این کار را باید برای خدا انجام دهیم. اگر عشق خدا را می خواهی، به خاطر خدا عاطفه بریز پای کسی که دوستش نداری. یک بنده خدایی زنگ زده بود و از پدر و مادرش دلخور بود. نباید به بدی ها و خشونت های پدر و مادر نگاه کنی، چون آنها خیلی چیزهای دیگری دارند که خرج ما کرده اند. وای به حال کسی که برای ابراز علاقه به پدر و مادرش چرتکه بیندازد و یاد کارهای بد آنها بیفتد. خوش بحال کسی که ابراز عاطفه اش از حساب و کتاب بیرون است. این توانایی ها را من از شما و خودم انتظار دارم. من اینها را در کارگرها، بیسوادها، دهاتی ها دیده ام. این حرفها فقط مال اولیای خدا و کسانی که 50 سال درس خوانده اند و حوزه و دانشگاه رفته اند نیست. من آدم دیده ام زیردست چند تا زن بابا بزرگ شده، اما وقتی که دستش به دهنش رسیده، در اوج نیازهای خودش، همه بچّهّ های آن زن بابایی را که کتکش می زده، بزرگ کرده و به جایی رسانده. هیچ وقت هم عقده ای نشده، کاملاً در انبساط محض، وصلح محض به سر برده است. محبت و عاطفه برای خدا، نشانه ی عبودیت است کسی که عاطفه و محبت هایش را تابع خدا بکند، اسم این کار عبودیت است. یعنی من هویّت عبد بودن دارم. حق ندارم هویّت دکتر ، مهندس، استاد، پادشاه، رئیس و رئیس جمهور، عالم، مجتهد، مرجع تقلید را داشته باشم، همه اینها «من» است، همه اش حیوانیت است. اصلاً حق ندارم از خودم هزینه عاطفی خرج کنم و به خدا بگویم خدایا هر کس را بگویی دوست دارم، هر کس را هم بگویی دشمن می دارم؛ اما خودم هم یک کسی هستم؛ این وسط برای خودم هم یک نظام محبّتی دارم. این گروه ها را هم من خودم دوست دارم، تو خوشت هم نیامد، نیامد و از اینها هم بدم می آید، تو خوشت هم بیاید بیاید. این عبودیت نیست. عبودیت یعنی بگویی:خدایا من دوستی و محبّتم را پای هر کسی که تو می خواهی، می ریزم. حتی ممکن است از او خوشم هم نیاید و هزار انتقاد هم از او دارم و از او راضی نیستم. مصادیقی از محبت و عاطفه در راه خدا ابن ملجم ملعون، با شمشیر به فرق امیرالمؤمنین علیه السلام ضربه زده، در آن حالت درد و خون ریزی، شیر برایش می آورند، نمی خورد. می گوید: برای ابن ملجم بردید یا نه؟ آیا این قصه است؟ نه قصه نیست. ما اینقدر بدبختیم که فقط دزد شمعدانی ویکتورهوگو را در فیلم بینوایان می بینیم و از اینجا می خواهیم عاطفه بگیریم. امیرالمومنین به حسن و حسین علیها السلام سفارش می کند، یک ضربه به من زده، بیشتر از یک ضربه به او نزنید. در کودکی استادی داشتم که قرآن می آموخت. یک کارگری بود که 5 کلاس سواد داشت و استاد قرآن ما بود. سوادش کم بود، ولی دلش خیلی نور داشت، خیلی تقوا داشت. یک روز در خیابان می رفت، تصادف می کند و یک گوشه ای در خیابان که داشت نفس های آخر را می کشید گفت یک قلم و کاغذ بیاورید من بنویسم که مقصر خودم بودم که راننده گرفتار نشود. حضرت امام رحمة الله علیه یک مرجع تقلید بزرگی بود، یک پسر که سوار دوچرخه بوده، می آید و به امام می زند. امام پرت می شوند و عمامه شان یک طرف می افتد و کتابهای شان یک طرف؛ ولی امام بلند می شود و از آن پسر می پرسد: پسرم به تو طوری نشد؟ اگر ما که خود را پیرو او می دانیم جای او باشیم که چنین چیزی رخ رهد، آیا این گونه رفتار می کنیم؟ باید خرج کردن عاطفه برای خدا را یاد بگیریم. خیلی بد است کسی بگوید: من از پدرم خوشم نمی آید، از مادرم خوشم نمی آید، از خواهرم، برادرم، همسرم، از آن و از این خوشم نمی آید. اگر این قواعد را رعایت کنیم، مثل اکسیری است که اگر بزنی به مس، طلا می شود. حالا می فهمید که چرا پیامبر عایشه را دوست دارد و ما از او متنفریم. عایشه ای که وقتی پدرش فهمید که چقدر پیامبر را اذیت می کند، به صورتش سیلی زد؛ چرا وقتی به پیامبر می گویند، چگونه عایشه را تحمل می کنی؟ می گوید: به خوبیهایش نگاه می کنم. حالا می فهمیم که چرا امام حسن علیه السلام می تواند آنقدر محبت به پای زنی بریزد که قرار است او را بکشد.  چرا یوسف علیه السلام به برادرانش می گوید نگران نباشید؛ شیطان بین ما فاصله انداخت. امروز هیچ سرزنشی برشما نیست. این خیلی مهم است که آدم شیطان را در روابطش با دیگران ببیند و به شیطان تودهنی بزند به جای این که دیگران را متهم کند.  پس ما یک محبّت در راه خدا را داریم و یک تعاطف و عاطفه در راه خدا. که عاطفه یک مقدار لطیف تر و ظریفتر است. [1] . غرر الحكم : 5641 . [2] . البحار: 78 / 113 / 7.  [3] . نهج البلاغه، كلمات قصار، كلمه 26 [4] .نهج البلاغه: حکمت 208. [5] . سوره مائده/64. [6] . سوره ابراهیم/37.

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 9459
زمان انتشار: 2 اوت 2018
| |
رمزی که برای کسب آن، باید ۵۰ سال ریاضت بکشید

سلسله مباحث «محبت» جلسه دوم، بخش دوم

رمزی که برای کسب آن، باید ۵۰ سال ریاضت بکشید

امروز رمزی را به شما می گویم که برای به دست آوردنش باید ۵۰ سال در کلاس های مختلف بنشینید و ریاضت بکشید. این رمز، محصول بیش از ۴۰ سال کار و تلاش سخت خود بنده است. بعد از ۵۰ سال کار و زحمت، و دیدن زجرهای زیاد، شما به اینجا می رسید که توضیح خواهم داد.

اگر می خواهید به این رمز عمل کنید، باید همه ی کارها و برنامه ها و تلاش های مذهبی را ببوسید و بگذارید کنار و بروید به دنبال کسب این رمز. آن رمز این است که اگر قرار باشد سالیان دراز در کار دین و فعالیت های مذهبی باشید، اما اسم «رحمان» در زندگی ما تجلی نکند، بدانید که مسیر شما نادرست بوده است؛ حتی اگر شیطان با صورت های مقدسی مثل اهل هیات بودن و بسیجی بودن و این که خیال کنید سرباز امام زمان عج هستید، سر شما را گرم کرده باشد. گاهی می بینیم کسی رییس هیات است و در صف اول نماز جماعت هم می ایستد، اما باطن بیماری دارد و به طوری خشن است که از هر گرگی گرگ تر است؛ یا مداحی را می بینید که میکروفون بلند گو را در دست گرفته و با حرفی که یک نفر به او گفته و نتوانسته جلوی عصبانیت خود را بگیرد، به زنانی که در هیات سر و صدا می کردند می گوید: «ساکت بشید؛ خفه بشید؛ خدا نسل زنها را از زمین بردارد». مشخص است که اسم «رحمان» در وجود این گونه افراد تجلی نکرده که این طور با مردم برخورد می کنند. «رحمان» اسمی است که بو دارد و آثار خوب خود را بر جای می گذارد؛ به طوری که وقتی شما نزدیک کسی که این اسم برایش تجلی کرده می شوید، متوجه ی آثار آن می شوید؛ همان طور که وقتی به کسی نزدیک می شوید که این اسم در وجودش تجلی نکرده، درندگی و بدنیتی و .....را در او حس می کنید. درک این حس، از هر دو طرف، یعنی وجود اسم رحمان یا فقدان آن، در بعضی حیوانات قوی تر از انسان است. شما ممکن است خیلی از نامزد ها یا زن و شوهرها را ببینید که به ظاهر به یکدیگر گل هم می دهند و باهم حرف های عاشقانه هم می زنند، اما هر یک نسبت به دیگری به نوعی درندگی و بی وفایی دارد. اگر اسم رحمان در وجود کسی تجلی پیدا نکند، حتی شخصیت برجسته و مهمی مثل «سعد ابن معاذ» هم باشد، کارش درست نمی شود و گرفتار عذاب قبر می شود.  به خاطر محبوبیتی که «سعد» نزد پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله و فرشتگان الهی مثل جبرئیل و میکائیل داشت، هر یک با ۷۰ هزار فرشته به تشییع جنازه او آمدند و همراه پیامبر خدا برایش نماز خواندند؛ اما وقتی او را گذاشتند داخل قبر، عذاب قبرش شروع شد. با وجودی که «سعد» آن همه فداکاری کرده بود برای اسلام؛ اما حتی این که پیامبر خدا سعد را دوست دارد نیز، کمکی به حال او نمی کند تا عذاب قبر از او برداشته شود. ببینید اثر خشونت چیست که حتی محبت پیامبر نیز برای انسان کاری نمی تواند بکند. یعنی «خشونت» هر جا باشد، کار خودش را انجام می دهد. سعد آن همه تلاش کرده و جان کنده و برای اسلام و مسلمین فداکاری کرده،  اما خدا به او می گوید ثوابت را به تو می دهم. این فرشته ها را فرستادم برای تشییع جنازه ات و رسول خدا برایت نماز می خواند. امّاّ تو خشنی! اسم «رحمان» در وجود تو تجلی ندارد. یعنی ممکن است کسی به شهادت هم برسد، اما همین خشونت باز هم کار خودش را می کند. خشونت این نیست که چاقو برداریم بکنیم در شکم یک نفر؛ یا سر کسی را ببریم. خشونت این است که دیگران را تحقیر کنیم یا کسی را مسخره کنیم؛ یا به کسی فحش و ناسزا بگوییم؛ یا غیبت مومنی را بکنیم. درنده تر از کسی که غیبت می کند را سراغ دارید. این گوشت برادر مرده ی خودش را می خورد. یک شب خواب دیدم یکی از شاگردهای ما که خیلی هم به من اظهار ارادت می کرد، آمده بود بر سر جنازه من و خیلی گریه می کرد. می دیدم که بدنم افتاده روی زمین و او بالای سرم نشسته بود و هم گریه می کرد و هم با دندان از بدن من می کند و می خورد. یعنی هم به من ارادت داشت و هم از بدنم می خورد. این نشانه ی آن است که او خیلی خشن بود. ببین خدا از کجا شروع کرده است؛ از غیبت! حدیث معراج نه راجع به نماز گفت و نه راجع به عبادتهای دیگر؛ نه راجع به قرآن گفت و نه راجع به هیچ چیز دیگر. از کجا شروع کرد؟ از «محبّت». فرمود: «یااَحمد! وَجبَتْ محبّتی للمتحابین فیه وَ وَجبتْ محبّتی للمتعاطفین فیه وَ وَجَبَت مَحبّتّی للمتواسلین فیه». اگر اسم رحمان در وجود کسی تجلّیّ پیدا کند، انسان احساس آرامش دارد و دیگر احساس نا امنی نمی کند. این احساس آرامش، رنگ و بو دارد. اگر کسی در کنار او و نزدیک او بشود، این حس را درک می کند. نمونه هایی از تجلی اسم رحمان در اولیای خدا اول) این داستان را آیت الله اراکی رحمة الله علیه برای ما تعریف کرد. می گفت: خدا رحمت کند مرحوم آیت الله خوانساری را که یکی از اولیای خدا بود. وقتی که در جنگ عراق، انگلیسی ها او را گرفته بودند؛ او را انداختند داخل قفس شیرها تا او را بخورند. یک شیر آمد و مثل گربه نشست کنار آقا. دیدند نشد، پلنگ آوردند. اما نه شیر و نه پلنگ با حضرت آیت الله کاری نداشتند؛ چون او اسم «رحمان» را با خود داشت. دوم) یکی از خوبان می گفت: «وقتی که من از کنار این پرنده ها رد می شوم، از من می ترسند؛ معلوم می شود که من چقدر وحشی هستم». سوم) ما یک فامیلی داشتیم  که به اسم «رحمان» خیلی نزدیک بود. او راننده اتوبوس بود. وقتی نزدیکش می شدی، تمام ضربانت میزان می شد. در کنارش آرامش می گرفتی؛ دست دادن به او و بغل کردن و بوسیدنش، به انسان خیلی آرامش می داد. فامیلمان بود؛ ولی به او دایی می گفتیم. او قبل از پیروزی انقلاب اسلامی راننده اتوبوس بود در جاده و می گفت که ۶۰ سال است که دارم مسافر می برم. می گفت یک بار در راه مشهد، آب تمام کردیم. اتوبوس را زدم کنار و رفتم پایین در کنار یک چشمه که آب بیاورم؛ دیدم پلنگی در آنجا نشسته. مرا که دید بلند شد. گفتم بنشین گربه مرتضی علی! من آمده ام آب ببرم برای زوار امام رضا علیه السلام . تا این را گفتم، پلنگ نشست. یعنی نه من از او ترسیدم ونه پلنگ از من. متجلی نشدن اسم رحمان در وجود ما، عامل احساس ترس و ناامنی ما است چرا ما از صحنه ای که با یک شیر یا پلنگ مواجه شویم می ترسیم؟ برای این که ما «تفکر دریدن» را داریم. برای همین است که ترسمان خیلی زیاد است. چرا احساس ناامنی داریم؟ برای این که همیشه فکر می کنیم فلان کس علیه من است؛ مبادا کسی علیه من حرفی بزند و آبروی من را ببرد؛ مبادا کسی نان من را ببرد؛ مبادا کسی حق من را بخورد. مبادا این حیوان به من حمله کند؛ مبادا زلزله بیاید و ما بدبخت شویم؛ مبادا تصادف کنیم و راهی بیمارستان شویم. برای این که شب دزد به خانه ی ما نزند، صد جور فکر می کنیم و به همه جا قفل می زنیم، بطوری که وسواس ما را می گیرد و پشت سر هم می رویم و نگاه می کنیم که قفلی باز نمانده باشد. دلشوره داریم که نیایند سر ما را ببرند. ما در کنار هم کار می کنیم و سلام علیک و روبوسی هم می کنیم؛ اما امنیّت نداریم. همه از هم می ترسند و در روابط با هم چرتکه می اندازند و همه چیز را حساب می کنند، مبادا دچار ضرر و زیانی شویم. حتی در کنار نزدیکترین کسان مان هم احساس امنیت نداریم. زن از شوهرش می ترسد؛ از بچّه هایش می ترسد؛ پدر زن و مادر زن از داماد می ترسند. همه مسلّح می نشینند کنار هم. مسلّح یعنی چه؟ یعنی مثل زمان جنگ. ما در کردستان که بودیم، یادم هست، حمّام که می رفتیم، سر می بریدند. در آنجا بحبوحه ی درگیری ها بود. اسلحه را می گذاشتیم روی رگبار و بعد می رفتیم زیر دوش حمام. این اخوی ما دوش می گرفت، بعد می آمد بیرون و مسلّح می ایستاد که نفر بعدی دوش بگیرد. ما الآن هم اینجوری هستیم. الآن مسلح نشستن ما به این است که خیلی زودرنج و حسّاس و نازک نارنجی هستیم. فکر می کنیم هرکس هر اقدامی بکند، برضد ما است. به قول قرآن: «یَحْسَبُونَ كُلَّ صَیْحَةٍ عَلَیْهِمْ=فکر می کنند که هر صدایی برضد آنهاست». فکر می کند فلانی که حرف زد، علیه من بود. فلانی که حرفی زد، می خواست مرا مسخره کند. او که حرف زد، می خواست مرا زیر سؤال ببرد. خود را صاحب حق در همه ی امور می دانیم و می گوییم: نه؛ من باید ثابت کنم که حتماحتماً حق با من است. ما گرفتار این اوهام هستیم. اما اگر اسم رحمان را در وجود خود متجلی کنیم، دیگران را برای خدا دوست می داریم، اصلا احساس نمی کنیم که کسی می خواهد ما را مسخره یا تحقیر کند یا زیر سوال ببرد. این افراد از قاعده ی «هو انت= او تو هستی» تبعیت می کنند. مثلا من هر وقت نگاه می کنم به این آقای احمدی، انگار به خودم نگاه می کنم. او من است و من هم او. وقتی که هر دو نفر یکی هستیم، دیگر احساس ناامنی وجود نخواهد داشت. تجلّی اسم رحمان یعنی این. کسی که اهل توکل و رضا باشد، وحشی نمی شود  وقتی که کسی اهل توکل و رضا باشد، می داند که هیچکس نمی تواند علیه او اقدامی بکند یا بلایی سرش بیاورد. وقتی هم که خودش دست ببرد به شمشیر و یک نفر را بکشد، از ترس نیست؛ بلکه از روی وظیفه است. اگر با کسی خشن هم برخورد کند، کنترل شده است و می گوید: خدا می خواهد من با این آدم اینطوری حرف بزنم؛ یا گوش او را بگیرم یا با او قهر کنم. اما در عین حال، او را دوست دارد. یعنی وقتی هم با او قهر می کند، درنده نیست. رفتارش مثل مادری است که به بچه اش می گوید نمی خواهم ببینمت. چه جوری می گوید نمی خواهم ببینمت؟ یعنی دوستش ندارد؟ خیر. هیچکس اندازه پدر و مادر فرزند را دوست ندارد. اما می گوید برو بیرون؛ نمی خواهم ببینمت؛ برو از اتاق بیرون و با من حرف نزن؛ با تو قهرم. از شدت محبّت هم قهر می کند. خدا هم که بنده اش را دوست دارد، گاهی به بنده اش می گوید دوستت ندارم و اینطور تهدید می کند:  لایننظُر الیهم یوم القیامة= در روز قیامت حتی به آنها نگاه هم نمی کند»؛ «ولا یکُلّمهم=حرف هم نمی زند»؛ «ولایزکّیّهم= پاکشان هم نمی کند». ببینید آدم به کجا می رسد در اثر خشونت که خدا با او اینطور حرف می زند. وقتی که آدم از اسم رحمان فاصله می گیرد، سر از جهنم هایی در می آورد که خدا هم با او قهر می کند. حالا ادبیات خدا را نگاه کنید. می فرماید: «اِنَّ الله لا یُحبّ المعتدین= خدا کسانی که تجاوزگر هستند را دوست ندارد». تجاوزگر یعنی چه؟ یعنی آنجا که هرکس پایش را از گلیمش درازتر می کند. یعنی حقش نیست در حریم دیگران وارد شود؛ حقّش نیست آبروی دیگران را ببرد؛ اما می رود و به محض این که عیبی در کسی می بیند، با حیثیت و شخصیت او بازی می کند. این در حالی است که اولیای خدا هر چه بیشتر باطن ها را می دیدند، خود را خُل تر نشان می دادند. در مورد خود پیغمبر هم داریم خیلی وقتها در چهره دیگران به عنوان یک آدم پخمه و خُل نشان می داد. اما ما این طور نیستیم. ما منتظریم از کسی عیبی ببینیم و بُل بگیریم. اما اولیای خدا که باطن همه را می دیدند، هر چه می دیدند چیزی نمی گفتند. ما اینجوری نیستیم؛ ما مثل چاشنی انفجاری آماده ایم که از دست همدیگر عصبانی و دلخور بشویم. خدای سوءتفاهم هستیم و آماده ایم که چیزی پیش بیاید تا به ما بربخورد. «تذکر پذیر نبودن» نشانه ی دوری از اسم رحمان است «تذکر نپذیرفتن» نشانه ی این است که فرد از اسم رحمان دور است. چون قرآن می فرماید: «ان الذکری تنفع المومنین= تذکر برای مومنین مفید است». کسی می گوید: استادم به من تذکر داده، پس دیگر از او خوشم نمی آید؛ من شخصیت دارم، چرا به من تذکّرّ داده؟  چرا به من اینجوری گفته؟ خوب کسی که با استادش چنین باشد که نمی تواند آدم شود. باید به او گفت: دیگر کی می خواهی این باطن ناسالم و این توهم و توحش را آب کنی؟ با این وضع، هیچوقت نمی توانی آب کنی. وقتی که شما می روید به دکتر و هزینه ی ویزیت را می پردازید، اگر به شما بگوید مریضی ات حادتر شده، مواظب باش، بیشتر خوشتان می آید از دکتر یا حقیقت را نگوید؟ اگر استاد یقه ما را گرفت و گفت داری می ری جهنم حواست باشد؛ به ما بَر می خورد و دوست داریم تعریف  و تاییدمانمان را بکند. اینها فریب دادن خودمان است. علت خلقت عشق است و در «دوست داشتن و دوست نداشتن خدا» حکمت بزرگی نهفته است خداوند خلقت تمام عالم را براساس عشق قرار داده است و دل هر ذره ای را که بشکافی و وقتی که با نگاه حکیمانه  بنگری، شاهد وجود عشق در آن خواهی بود. وقتی که در جای، جای قرآن می بینیم که خداوند می فرماید: « اِنَّ الله ُحبُّ.... یا اِنّهُ لا یُحبُّ....= خدا ......را دوست دارد و خدا ......را دوست ندارد»؛ در این دوست داشتن و دوست نداشتن های خدا حکمت هایی هست تا مادامی که به مشغله ها و سرگرمی های دنیا مشغولیم، آنها را درک نمی کنیم؛ اما وقتی که پرده کنار برود، متوجه می شویم چه معناهای بزرگی در همین جمله های ساده وجود داشته و ما توجهی به امر خدا نمی کردیم. تمام موجودات عالم حرکتی دارند که به «حرکت جوهری» معروف است و این حرکت براساس یک عشق صورت می گیرد. در سلسله مباحث فرشتگان گفتیم که طبق قانون نیوتن، اجسام در حالت طبیعی ساکن هستند و برای اینکه یک جسم با سرعت یکنواخت به حرکت خود ادامه دهد، باید پیوسته نیرویی بر آن وارد شود، این چه نیرویی جز عشق است که به مواد و ذرات عالم حرکت می دهد؟ این که خداوند می فرماید: «خدا این کار را دوست دارد و این کار را دوست ندارد»؛ می خواهد معیارهای عشق و محبت خود را به ما معرفی کند. نمونه ها در این خصوص فراوان است. یک نمونه این است که می فرماید: « قُلُ اِنِ کُنُتم تُحبون الله فاتبعونی یحببکم الله = ای پیامبر! بگو اگر خدا را دوست دارید،‌ از من پیامبر تبعیت کنید تا خدا هم شما را دوست بدارد». بدترین جهنم همین است که خدا انسان را دوست نداشته باشد؛ حتی اگر به خاطر بعضی اعمال خوبش به بهشت برود. خواهش می کنم از عزیزان وقتی دارند قران می خوانند، این لطف را در حق خودشان بکنند که به موارد دوست داشتن یا دوست نداشتن خدا که می رسند، با تامّلّ و تکرار بخوانند تا بدانند محبت خدا به چه کسانی تعلق می گیرد و به چه کسانی تعلق نمی گیرد و از آن محروم می شوند. این محرومیت، همان جهنم است برای آنان. این همان آتش قهر خداست. آتش قهر خدا در جهنم آن است که گفتند که آن آتش را ۷۰ سال هفتاد شستشو داده اند تا شد آتش دنیا. یعنی از این خشن تر ما نداریم. این آتش الآن در کجاست؟ در وجود خود ماست و الان هست؛ یعنی همین الان که خشونت داریم و با زبان و با نگاه و با نفسانیّت ها دیگران را می آزاریم، همان آتشی است که در جهنم به حقیقت آن پی می بریم. یعنی آن آتش همین الان با ما هست و نوری هم ندارد. برای همین است که تا وقتی که در وجود کسی باشد، دیگر نه نماز شب می تواند بخواند و نه تمرکز و حال خوبی بر سر نمازهایش می تواند داشته باشد و نه از سایر راه هایی که خدا برای شاد زیستن و آرامش داشتن و لذت های روحانی ما قرار داده، می تواند لذت ببرد. برای همین است که چنین آدمی حتی وقتی که به حرم می رود، چیزی گیرش نمی آید. کور می رود و کور از حرم بیرون می آید. هیچ فکر نمی کند که به مهمانی و ضیافت بزرگی رفته است. ما الان مهمانی های مادی و پذیرایی هایی که با آنها می شویم را خوب درک می کنیم؛ اما ضیافتهای الهی را درک نمی کنیم. این را درک نمی کنیم که وقتی به مسجد و حرم و ...مشرف می شویم، در حقیقت به مهمانی خدا رفته ایم. در نتیجه از مواد پذیرایی هم محروم هستیم و «نور» بودن جنس این پذیرایی ها را درک نمی کنیم. چه چیزی ما را از درک نورانیت های این پذیرایی های الهی محروم می کند؟ همان آتشی که خود برافروخته ایم و این نور را خاموش کرده ایم. آتش غضب و فاصله داشتن از اسم رحمان خدا. اینجاست که خدا برای نجات انسان می فرماید: قُلُ اِنِ کُنُتم تُحبون الله فاتبعونی یحببکم الله. از این قشنگ تر نمی شود که خدا حرف بزند. می فرماید اگر خدا را دوست دارید، از من پیامبر تبعیّتّ کنید تا خدا هم شما را دوستتان داشته باشد.  خدا می داند که بزرگترین نیاز انسان این است که محبوب باشد و دوست داشته بشود؛ آن هم توسط خدا. از این رو، برای برطرف شدن این نیاز بزرگ انسان می گوید دوستت دارم. وقتی خدا به کسی بگوید دوستت دارم، دیگر بهشت چه ارزشی دارد؟ چه کنیم تا امام زمان و خدا ما را دوست داشته باشند؟  از بهترین کارها برای رضایت امام زمان عج این است که کسی این شایستگی را کسب کند که همه زندگیش را برای حضرت فدا کند. مدتی پیش از این، کسی گفت که می خواهم کاری بکنم برای امام زمان که محبوب حضرت بشوم. برای حضرت چه کار با ارزش و شایسته ای بکنم که ایشان من را دوست داشته باشد.  گفتم من این را نمی گویم؛ این جوری به راحتی نمی شود گفت. باید قول بدهی که اگر گفتم، عمل می کنی. گفت قول می دهم. حالا الان به شما می گویم و برای کسانی که می خواهند عمل کنند. گفتم مهمترین کار برای امام زمان قُماربازی است. آدم تا اهل قمار نباشد و روحیه قمار را نداشته باشد، نمی تواند به این قول عمل کند. روحیه ی قمار بازی یعنی همان که برخی لاتها در عالم رفاقت انجام می دهند. شما لاتها را دیده اید که گاهی با هم چطور رفاقت می کنند؟ اگر بگویی آقا من مشکلی دارم؛ آیا پا کار حل این مشکل هستی یا نه؟ بعضی از آنها جواب عجیبی می دهند. من یادم هست زمانی که درگیر بودیم در سراوان مشکلی داشتم در مسئله مجتمع که دو سه نفر از بچّه ها آمدند و کمکی کردند که هنوز شیرینی اش در ذائقه ام هست. وقتی از مشکل ما با خبر شدند، گفتند آقای شجاعی می خواهی سر بدهیم، حاضریم؛  اگر آدم می خواهی بکشیم، آماده ایم. شمشیر، چاقو و...آماده است. اما آنها می دانستند که ما اهل این حرفها نیستیم؛ ولی خوشم آمد از این که گفتند تا آخر ما پای همه چیز هستیم. گفتند زندان، اعدام یا هر چیز دیگر باشد، پای کار هستیم. رفیق یعنی این؛ رفیق کسی است که بگوید تا آخرش هستیم. آیا حاضریم برای امام زمان عج، مثل ماموران برخی کشورها کار کنیم؟ من در تدریس به نیروهای اطّلاعاتی، 64 سازمان اطّلاعاتی را بررسی کرده بودم و درس می دادم. یکی از این سازمان های اطلاعاتی سازمان سیا بود که رییسش می گفت ما در این سازمان به آدمهایی احتیاج داریم که عاشق گمنامی باشند؛ پاداش کارشان را هم در خود کارشان ببینند و اصلاً توقع تشکر نداشته باشند. عجیب این است که اینها که از زبان رییس سازمان سیا در می آمد، همان آموزه های اسلامی است. او می گوید وقتی فردی را می فرستیم برود به آفریقا، باید اطاعت کند و نگوید مرا بفرستید به اروپا. شما خاطره جاسوسها را بخوانید. مامور آمریکایی می آید به جایی مثل ایران که مردمش را وحشی می داند و حق توحش در فهرست حقوقی اش هست؛ ولی برای خدمت به دولتش ۲۰ سال می ماند در ایران و کار می کند. جاسوس روسیه می آید در کردستان به یک کُرُد برخورد می کند از بومیهای کردستان و به او می گوید شنیده ام یک غریبه ای آمده به این جا. او دنبال جاسوس انگلستان می گشت. گفته بود شنیدم غریبه ای چند وقت است آمده به اینجا. آیا بین شماها تازه واردی دارید که به تازگی آمده باشد به اینجا؟ این مامور انگیس هم با زبان کُردی غلیظ به او می گوید نه؛ ما غریبه نداریم؛ اصلا و اصلاً چنین کسی را نداریم؛ حالا خودش جاسوس انگلیس بوده؛ اما اینقدر کُرد شده بود که مثل کردها حرف می زد. یکی از بزرگان می گفت: من وقتی رفتم افریقا، دیدم که دختر مسیحی تنهایی بلند شده از امریکا آمده آفریقا در یک قبیله ی آفریقایی تا تبلیغ مسیحیّت را بکند. خودش به تنهایی تمام کارهای مردم آنجا را انجام می دهد. غذا برایشان درست می کند و انواع خدمات را به آنان ارائه می دهد و همه کاری می کند که اینها دلشان نرم شود و جذب شوند به مسیحی شدن. حالا ببینید ما کجا و این گونه یاری کردن امام زمان کجا؟ آیا ما حاضریم برای امام زمان عج این گونه کار کنیم؟ لینک بخش اول از جلسه دوم محبت

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ،

Top
برای عضویت در خبرنامه پست الکترونیکی خود را وارد کنید

خبرنامه سایت منتظران منجی

Stay informed on our latest news!

اشتراک در خبرنامه سایت منتظران منجی feed