www.montazer.ir
یک‌شنبه 14 ژوئن 2026
شناسه مطلب: 9795
زمان انتشار: 21 نوامبر 2018
| |
عشق به بی نهایتِ مطلق، «عهد» خداست

شرح زیارت عاشورا، جلسه 5، 80/08/05

عشق به بی نهایتِ مطلق، «عهد» خداست

خداوند تبارک و تعالی عشق انسان به کمال بی نهایت را در قرآن کریم به عنوان عهد و میثاق خودش نام برده است.

باریتعالی انسان را با ظرفیت مطلق و بی نهایت از روح خودش خلق کرده و این طلبِ بی نهایت در وجود انسان را شأنِ «فوق عقل» می نامیم که فقط در کنار بی نهایت آرام می گیرد. به همین دلیل، انسان ذاتاً عاشق خداوند تبارک و تعالی است و جز با رسیدن به بی نهایت، با چیز دیگری به آرامش نمی رسد.

یعنی محبت ذاتی انسان و عشق ذاتی انسان به حق تعالی، عهد خداست و در درون ما قرار دارد. خداوند از همه ی ما پیمان گرفته که عاشق او باشیم و او را دوست داشته باشیم و جز او را نپرستیم. هر انسانی با تحلیل در درون خود، به این عهد الهی پی می برد که خداوند در آیات 26 و 27 سوره مبارکه بقره می فرماید:« یُضِلُّ بِهِ كَثِیرًا وَ یَهْدِی بِهِ كَثِیرًا وَ مَا یُضِلُّ بِهِ إِلَّا الْفَاسِقِینَ؛ الَّذِینَ یَنْقُضُونَ عَهْدَ اللَّهِ مِنْ بَعْدِ مِیثَاقِهِ وَیَقْطَعُونَ مَا أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَنْ یُوصَلَ وَیُفْسِدُونَ فِی الْأَرْضِ أُولَئِكَ هُمُ الْخَاسِرُونَ = [خدا] بسیارى را با آن گمراه و بسیارى را با آن راهنمایى مى ‏كند و[لى] جز نافرمانان را با آن گمراه نمى ‏كند؛ همانانى كه پیمان خدا را پس از بستن آن، مى ‏شكنند و آنچه را خداوند به پیوستنش امر فرموده مى‏ گسلند و در زمین به فساد مى ‏پردازند؛ آنانند كه زیانكارانند». آیات قرآن به طور کلی بیان می کنند، عده ای هستند که وقتی با راهنمایی های خداوند تبارک و تعالی روبرو می گردند، هدایت می شوند و عده ی دیگر منحرف می شوند. یعنی همان کلام خداوند و همان نور الهی، عامل انحراف آنها می شود. چگونه عده ای با راهنمایی های خدا باز هم منحرف می شوند؟ در این آیه برای رفع این شبهه که مگر می شود کسی با کلام و راهنمایی های خدا منحرف شود؟ می فرماید: « وَمَا یُضِلُّ بِهِ إِلَّا الْفَاسِقِین= جز نافرمانان را با آن گمراه نمى ‏كند». یعنی اول، شخص فاسق می شود و بعد نور خدا در او بی اثر می شود. اول انحراف پیدا می کند و بعد تنفر در او ایجاد می شود و حرف حق را قبول نمی کند. برای روشن شدن این قضیه مثالی می زنم تا بتوانیم بعداً در ادامه بحث از آن بهره برداری کنیم. ما اول مریض می شویم؛ سرما می خوریم؛ زکام می شویم و در اثر این بیماری بوی گل و عطر و غذا را نمی توانیم استشمام کنیم. پس، ناتوانی در استشمام عطر گل و بوی غذا، بعد از انحراف مزاج صورت گرفته است. وقتی به دکتر مراجعه می کنید، دکتر می گوید: شما انحراف مزاج پیدا کرده اید، یعنی از وضعیت طبیعی خارج شده اید. انسان در حالت طبیعی از بوی گل و عطر و غذای مطبوع بدش نمی آید. اول انحراف در درون ایجاد می شود و ساختار طبیعی یک نفر به هم می ریزد، در نتیجه نمی تواند با اشیاء خوب و طبیعی ارتباط برقرار کند. شما چه موقع احتیاج به عینک پیدا می کنید؟ زمانی که چشم دچار اشکال شده باشد. در این حالت، اشیاء برای شما آن وضوحی که قبلاً داشتند را دیگر ندارند. وقتی نزد طبیب می روید، طبیب کمک می کند و به وسیله عمل جراحی یا لیزر یا عینک، رابطه شما را با بیرون حسنه می کند. یعنی رابطه ی به هم ریخته ی بیرون که اشیاء برای شما آن وضوح را نداشت، اصلاح می شود و دید شما وضوح پیدا کند. همینطور است زمانی که انسان نیاز به سمعک پیدا می کند. زمانی که رابطه گوش و فرکانس بیرونی به هم می خورد و گوش دچار انحراف شده و از حد تعادل خود خارج می شود و با بیرون نمی تواند ارتباط برقرار کند. طول موج محبوبترین چیز برای چشم یا زوج چشم است؛ و فرکانس محبوبترین چیز برای گوش یا زوج گوش به شمار می رود. وقتی چشم یا گوش دچار انحراف می شوند، نمی توانند با جفت یا زوج خودشان ارتباط برقرار کنند، در نتیجه چشم خوب نمی بیند و گوش خوب نمی شنود. زیرا چشم با طول موج مناسب و گوش با فرکانس یا صدای متوازن راحت است؛ همانطور که معده با غذای خوب و سالم سازگار است. هر گاه هر عضوی نتواند با زوج و جفت خودش ارتباط بگیرد، بدین معنی است که در آن عضو انحرافی ایجاد شده است. فسق چیست؟ هرگاه رابطه انسان با جفت و زوج و محبوب خودش به هم بخورد، دچار انحراف شده است و چیزی را که حقیقتاً دوست داشتنی است، دیگر دوست ندارد؛ چیزی را که حقیقتاً خواستنی است، دیگر نمی خواهد. از چیزی که حقیقتاً معشوق اوست بیزار می شود. در ادبیات عرب به این حالت، «فسق» می گویند. فسق یعنی خروج از حد طبیعی. وقتی که گوسفندی قرار است علف بخورد، گوشت می خورد، فاسق می شود. هر چیزی که از حد طبیعی خودش منحرف شود کلمه فسق را برایش به کار می برند. قرآن می فرماید، ما هدایت و نور می فرستیم؛ اما بعضیها با همین هدایت و نور منحرف می شوند. یعنی با همین نور و هدایت نمی توانند ارتباط برقرار کنند، چرا؟ چون فاسق شده اند. انسان اول در درون انحراف پیدا می کند و فاسق می شود، بعد در بیرون نمی تواند با زوج خودش و دوست خودش که خدا هست، نمی تواند ارتباط برقرار کند. یعنی چون خداوند انسان را عاشق خود خلق کرده و جفت فوق عقل، فقط خداست. وقتی کسی با داشتن فوق عقل، نتواند با معشوق خود ارتباط برقرار کند، دچار انحراف شده است. به عبارت دیگر، چون دچار انحراف شده است، نمی تواند با معشوق خود ارتباط برقرار کند. از این رو می فرماید، کسی که با هدایت من هدایت نمی شود و وقتی قرآن به او عرضه می شود، راه نمی آید، فاسق است. انسان ذاتا برای عشق ورزیدن به خدا خلق شده است حالت معمولی، عادی و طبیعی انسان زمانی است که عاشق خداوند تبارک و تعالی است. چون ذاتاً انسان عاشقِ خدا خلق شده و چون امر ذاتی است، باید خودش را نشان بدهد. اگر چیزی نمی تواند اثر ذاتی خود را نشان دهد، حتماً دچار انحراف شده است. مثلِ آب که اثر ذاتی آن این است که رفع تشنگی می کند، یا خاصیت تری و مرطوب کنندگی دارد؛ اثر ذاتی چربی این است که چرب می کند؛ اگر آب رفع تشنگی نکند یا اثر مرطوب کنندگی نداشته باشد، دیگر آب نیست.  انسان وقتی عاشق خداوند خلق شده، ظهورش باید عشق به خداوند تبارک و تعالی باشد. باید ظهورات یک عاشق و محب را داشته باشد؛ اما وقتی ندارد، در شأن انسانی دچار انحراف شده است. یعنی حد کمالات زندگی او، کمالات جمادی، گیاهی یا حیوانی است. انسان از آن جهت که بدن دارد و طالب چیزهایی است که محسوس و ملموس هستند، جماد است و از آن جهت که رشد، تغذیه و تولید مثل می کند و قدرت بدنی دارد، گیاه است؛ از آن جهت که غریزه جنسی دارد، همسر گزینی می کند و تشکیل خانواده می دهد. مسکن گزینی می کند؛ تفریح دارد؛ کار و شغل دارد؛ عواطف و احساسات خانوادگی دارد و در قبال خانواده مسئولیت دارد. نسبت به خانواده مهربان است و عاطفه می ورزد، برای رفاه خانواده اش تلاش می کند. از آن جهت که در مقابل خطرات، به دیگران خدمت می کند، حس خدمت به همنوع دارد. حس خدمت حتی به غیر همنوع دارد. از آن جهت که قوه ی غضب دارد و از حریم خود، خانواده، همنوع و غیر همنوعش دفاع می کند، حیوان است. از آن جهت که در زندگی اجتماعی، شغلی، پستی، مقامی را اشغال می کند. از آن جهت که دارای اخلاق پسندیده و نیکو است، مثل وفاداری، حیا، غیرت، نجابت، انضباط، امانتداری، حیوان است؛ زیرا همه اینها در حیوانات هم هست. انسان فقط از این جهت که عاشق خداست می تواند انسان باشد. اما وقتی این کمال از انسان گرفته شود، شأن زندگی انسان، یعنی سطح کمال زندگی او سقوط می کند. در این صورت، یک حیوان خوب می شود. انضباط اجتماعی دارد؛ امانتدار است؛ درستکار است؛ به مردم خدمت می کند؛ روحیه خدمت به همنوع دارد؛ مهربان است؛ نجابت دارد؛ کار می کند؛ زندگی اجتماعی دارد؛ یک شغلی را در زندگی اجتماعی احراز می کند؛ این ها کمالاتی است که در حیوانات هم وجود دارد. بنابراین، انسان وقتی که عاشق خدا نیست و اثر ذاتیِ خود را نشان نمی دهد، نشانه این است که انحرافی در فوق عقل ایجاد شده که نمی تواند عشق به خدا را داشته باشد. وقتی اسم خدا می آید، بدش می آید. وقتی اسم ابدیت می آید؛ وقتی اسم محبوب می آید؛ وقتی اسم می، مطرب، عیش و نوش های الهی می آید، خوشش نمی آید. اما اگر سخن از عیش و نوش حیوانی باشد، شاد می شود؛ سخن از بزم و رقص حیوانی باشد، خوشش می آید. اما از شرکت در بزمهای انسانی لذتی نمی برد و اعصابش هم خرد می شود. به فرموده ی قرآن شخصیت فاسق، انحراف پیدا کرده و با هدایت و نور سازگاری ندارد. در نتیجه هر چه هم به او بگویی، در گوش و قلبش نمی رود. چنین کسی اول باید برگردد و  انحرافش را درست کند تا بعد نور و هدایت در قلب او رسوخ کند. باید اول چشم را دستکاری کرد، تا بتواند با طول موج خارجی ارتباط برقرار کند. گوش باید دستکاری شود تا بتواند با فرکانس ارتباط برقرار کند. معده باید اصلاح شود تا بتواند غذا بخورد. قاعده این است. فطرت باید دستکاری شود و به حالت تعادل و سلامت برسد تا عاشق خداوند شود و بتواند از خداوند لذت ببرد.  آن گاه ارزش این همه دعوتهای الهی را خواهد فهمید که خداوند این همه به خلوت کردن با خودش و لذت بردن از خودش دعوت کرده است. با این تفاسیر و مثال ها که بیان شد پاسخ این سوالها روشن است که چرا ما نمی توانیم با خدا ارتباط برقرار کنیم؟ چرا نمی‌توانیم از خدا لذت ببریم؟ چرا دلتنگ خدا نمی شویم؟ تازه می فهمیم که چرا دلمان برای معشوقهای گیاهی، جمادی، حیوانی مان تنگ می شود و خلوت با آنها را دوست داریم و می پسندیم و احساس کمبود و نیاز به آنها می کنیم؛ اما چرا احساس نیاز به خدا نمی کنیم؟ مهمترین خصلت فاسق، نقضِ پیمان است توضیح مهمی که خدا در مورد شخصیت فاسق می دهد، این است:«الَّذِینَ یَنْقُضُونَ عَهْدَ اللَّهِ مِنْ بَعْدِ مِیثَاقِهِ= همانانى كه پیمان خدا را پس از بستن آن مى ‏شكنند». به این کلمات خوب دقت کنید، چون بعداً با اینها کار داریم. فاسق کسی است که عهد خدا را نقض می کند، بعد از اینکه این عهد بسته شده است. بعد از این که در وجودش این عهد بسته شد، نقضش می کند. به خدا می گوید نه من نیستم. خدا او را برای جاودانگی، ابدیت و خلیفة اللهی خلق کرده، اما او می گوید، نه برای من همین دنیا بس است. من همین جا را می خواهم. در آیات دیگر می فرماید: « اثَّاقَلْتُمْ إِلَى الْأَرْضِ أَرَضِیتُمْ بِالْحَیَاةِ الدُّنْیَا مِنَ الْآخِرَةِ فَمَا مَتَاعُ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا فِی الْآخِرَةِ إِلَّا قَلِیلٌ[1] = (چون بار گران) به خاک زمین سخت دل بسته‌اید؟ آیا راضی به زندگانی دنیا عوض آخرت شده‌اید؟ در صورتی که متاع دنیا در پیش عالم آخرت اندکی بیش نیست». خدا در ذات ما با ما عهد بسته که عاشق او باشیم. فاسق کسی است که پیمانش را با خدا می شکند. یعنی به جای اینکه بنای زندگی اش را در راه رسیدن به معشوق نهایی خود قرار دهد، در مسیر رسیدن به کمالات جمادی، معشوقهای گیاهی و حیوانی قرار می دهد. دل به این و آن مده ای بوالهوس             دل به آن ده کان دلت داده است و بس دل را به صاحب دل بدهید. امام صادق علیه السلام می فرماید: «القلب حرم الله فلا تسکن حرم الله غیر اله= قلب حرم خداست غیر خدا را در قلبتان راه ندهید». حرم مال خداست. اصلاً خانه ی اوست. غریبه را نباید راه بدهی. فاسق، قطع پیوند می کند از ویزگی های فاسق این است که نقض پیمان می کند. «وَیَقْطَعُونَ مَا أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَنْ یُوصَلَ= قطع می کنند آنچه را که خداوند امر به پیوند با آن کرده است». خداوند امر به پیوند به چیزهایی کرده که فاسق چون نقض عهد می کند، ارتباطش را با آن چیزها هم قطع می کند. اولین چیز چیست؟ خود خداوند تبارک و تعالی است که ما مأمور به پیوند با او هستیم. مأموریم از طرف ذات خودمان که با او پیوند برقرار کنیم و کسی را مثل او قرار ندهیم. می فرماید:« وَلَا تَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلَهًا آخَرَ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ[2] = و با خدا معبودى دیگر مخوان خدایى جز او نیست». پس بیخود خودتان را این طرف و آن طرف عمر تان را تلف نکنید، هیچ کس جز خدا نیست که شما را آرام و ارضا کند. این قاعده است. پس فاسق پیوندی را که به آن امر شده می گسلد. حالا برای ما سه کلمه ماند:«میثاق، عهد و پیوند». این سه تا در ذهن تان باشد، چون اینها کلید ورود به زیارت عاشوراست. انسان با خدا عهد کرد که شیطان را پرستش نکند آیه ی عهد با خدا این است:‌«أَلَمْ أَعْهَدْ إِلَیْكُمْ یَا بَنِی آدَمَ أَنْ لَا تَعْبُدُوا الشَّیْطَانَ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبِینٌ؛ وَأَنِ اعْبُدُونِی هَذَا صِرَاطٌ مُسْتَقِیمٌ= اى فرزندان آدم مگر با شما عهد نكرده بودم كه شیطان را مپرستید زیرا وى دشمن آشكار شماست؛ و اینكه مرا بپرستید این است راه راست». (سوره مبارکه یس/60-61) این خطاب کلّی است که «ای فرزند آدم»، تنها به مومنین نمی گوید. ای فرزندان آدم آیا از شما عهد نگرفتم که شیطان را نپرستید؟ در این یک بحث، خواهش می کنم، فقط این بحث را از بنده نیایید بشنوید. اگر می توانید سعی کنید که این بحث را قبول نکنید و آن را رد کنید. قلم دستتان بگیرید و بنویسید و بگویید من نمی توانم قبول کنم که ذاتاً خدا را دوست دارم. آیا می توانید؟ بگویید که من نمی توانم قبول کنم خدا را دوست ندارم. این یادتان باشد ما بحث دینی نمی کنیم. این بحث روان شناسی و بحث عقلی صرف است. وقتی کاوش می کنید و انسان را می شکافید، جز عشق به خدا چیز دیگری در او پیدا نخواهید کرد. امام با قاطعیت می فرماید، رئیس جمهور آمریکا هم عاشق خداست. یعنی این حقیقت غیر قابل انکار است که همه انسانها همین هستند. کاوش بکن، سعی کن، این قاعده را قبول نکنی، زور بزن این را از دلت بیرون کنی. بگویید ما در واقع عاشق چیز دیگری هستیم. قیمت ما چیز دیگری است. ارزش ما چیز دیگری است. با خودتان درگیر شوید که قبول نکنید. این کار، کار خوبی است؛ تمرین خوبی است. بعد ببینید چه می خواهید جای این بگذارید. روی این کار کنید. « أَلَمْ أَعْهَدْ إِلَیْكُمْ یَا بَنِی آدَمَ أَنْ لَا تَعْبُدُوا الشَّیْطَانَ» از شما پیمان نگرفتم که شیطان را نپرستید؟ خداست دارد از خلقت خودش خبر می دهد. می گوید، من از همه شما عهد گرفتم که دنبال شیطان نروید، هر وقت رفتید، قطعاً با چشم باز نقض پیمان کرده اید. شیطان دشمن آشکار شماست. عهد دیگری که خداوند از انسان گرفت، چه بود؟ خداوند از انسان عهد گرفت: «وَأَنِ اعْبُدُونِی هَذَا صِرَاطٌ مُسْتَقِیمٌ = من را عبادت کنید این راه راست و صراط مستقیم است». خدا را عبادت کنید، این است راه راست. در جلسه قبل توضیح دادم که چرا تنها راه رسیدن ما به سعادت و سندیت و مطلق شدن و آزادی کامل این است که راه خدا را برویم و گفتیم عبادت، عبارت است از کاهش ظرفیت طبیعت به نفع فطرت. این راه مستقیم است. خودم خلق تان کرده ام، خودم از نزد خود شما را در طبیعت فرستاده ام، خودم هم باید راهنمایی تان کنم. خودم خالق تان هستم، خودم ربّ تان هستم. خودم مالک شما و مدبّرتان هستم. اله تان خودم هستم. رازق تان خودم هستم. خودم به شما راه آن طرف را نشان می دهم. چه کسی به جز منِ‌ خدا می تواند راه را به شما نشان بدهد؟ چه کسی می تواند برای هدایت شما جلوی مرا بگیرد؟ اصلاً چه کسی غیر از من شما را می شناسد که بخواهد هدایت تان کند؟ «قل انّ هدی الله هو الهدی= فقط هدایت خدا هدایت است». اگر سراغ هدایتی غیر از هدایت الله رفتید، از طریق طبیعی خارج شده اید. انسان فاسق است که هدایت خدا را کنار می گذارد و به خیال خودش دنبال هدایت می رود. حکایت انسانهای روزگار ما این است که اکثرا پشت کرده اند به خالق، رب، مدبر، معشوق، محبوب و راهنمای شان. همه پشت کرده اند به رهبران معصوم و از انسانهای ناقص، ضعیف، اسیر و گرفتار و کور راهنمایی می گیرند. التماس این و آن را می کنند برای هدایت. این وضعیت بشر امروز است. اصل را رها کرده اند و به چیزی چسبیده  که اصلاً فرع هم محسوب نمی شود. ببینید چه آیاتی در قرآن برای ما فرستاده شده و ما از کنارش ساده رد می شویم. این همه آیه فرستاده که من از همه شما عهد گرفتم و روزی باید به این عهد جواب دهید. انسان جز با درون خودش، با چیزی محاکمه نخواهد شد. در روز محاکمه خواهند گفت: «اقْرَأْ كِتَابَكَ كَفَى بِنَفْسِكَ الْیَوْمَ عَلَیْكَ حَسِیبًا[3] = نامه‏ ات را بخوان كافى است كه امروز خودت حسابرس خود باشى». فرق حدیث قدسی با قرآن چیست؟ احادیث قدسی را از کتاب «سخن خدا» که مجموعه ای از احادیث قدسی است برایتان می خوانم. فرق حدیث قدسی با قرآن این است که تمام کلمات قرآن حتی «واو» آنرا خداوند تبارک و تعالی انشاء کرده است و اما حدیث قدسی فرمایشات خود خداوند به انبیاء است و انبیاء با کلام خودشان هر چه را که از خداوند گرفته اند، طبق کلام خودشان به مردم گفته اند. در امان بودن از عذاب، نتیجه ی اقرار به وحدانیت الله است این حدیث قدسی را پیامبر نقل می کنند: « إنّی أنا الله لا إله إلاّ أنا، فمن أقرّ لی بالتوحید دخل حصنی، ومن دخل حصنی أمن من عذابی[4]= در حقیقت من الله هستم، هیچ معبودی جز من نیست، هر کس اقرار کند به وحدانیت من، داخل حصن من شده است و کسی که داخل حصن من شد، از عذاب من در امان است». دوباره حضرت می فرماید: « أننی انا الله لا إله إلا انا فاعبدونی، بشهادة ان لا اله الا الله بالاخلاص دخل حصنی و من دخل حصنی أمن من عذابی= من خدایی هستم که خدایی جز من نیست، پس من را عبادت کنید، هر کس از شما بیاید و با اخلاص شهادت دهد به این که خدایی نیست جز الله، داخل در حصن من می شود و هر که در حصن من داخل شد از عذاب من در امان است». «من جاء منكم» یعنی بتواند خودش را نزد من برساند. آیه ی قرآن است: « إِلَّا مَنْ أَتَى اللَّهَ بِقَلْبٍ سَلِیمٍ[5]= مگر كسى كه دلى پاك به سوى خدا بیاورد». روزی که نه مال، نه فرزند و نه هیچ چیز دیگری به درد نمی خورد، مگر این که شخص با قلب سلیم پیش خداوند بیاورد.  امام صادق علیه السلام فرمودند: «القَلبُ السَّلیمُ الذی یَلقَى رَبَّهُ، و لیسَ فیهِ أحَدٌ سِواهُ[6]= دل سالم، دلى است كه پروردگارش را دیدار كند در حالى كه احدى جز او در خود نداشته باشد». وقتی رسید پیش خدا، قلبش سالم باشد. داشتن قلب سالم یک نعمت بزرگی است. اما به شرطی که این قلب را نگهداری کنی و با خودت ببری. اگر بتوانی از برزخ آن را رد کنی. ما جنینیم و در رحم مادر. سخت ترین مرحله ی گذرِ یک جنین، موقع تولد است. هنر این است که وقتی داری متولد می شوی، هیچ کس و هیچ چیز معشوق اصلی ات را از تو نگیرد. هنگام جان دادن یکی از این متدیّنین، بالای سرش گفتند که بگو: «اشهد ان لا اله الا الله» نگفت. هر کاری کردند نگفت. حالش خرابتر می شد. سرانجام نمرد و بهبود پیدا کرد. از او پرسیدند: چرا در آن لحظه، شهادتین را نمی گفتی؟ گفت: والله من یک چیزی داشتم خیلی به آن علاقه داشتم. شیطان آن را برداشته بود و می گفت: اگر بگویی این را می شکنم. این که می گوییم «لا اله الا الله» را با خودش ببرد، یعنی وقتی او را صدا می کنند، بگوید: «لبیک، چشم می آیم». وقتی اسم مرگ یعنی اسم تولد می آید، قند در دلش آب شود و لذت ببرد از اینکه نزد خدا می رود. این می شود قلب سلیم. باید به یاد این مژده علی علیه السلام بیفتد که فرمود: «یا حارث من یمت یرنی= ای حارث هر کسی بمیرد، مرا خواهد دید» و شاد باشد که خدمت امیرالمومنین علیه السلام می رسد، این قلب سلیم است. اوج تهیه قلب سلیم در جبهه بود جبهه اوج پیوند همه بچه ها با معشوق خودشان بود. هیچ چیز هم نمی توانست، جلوی شان را بگیرد. حالتها هم خیلی قشنگ بود. یکی را که می زدند، زحمت می کشید و به زور به خودش تکانی می داد و دست در جیبش می کرد یک مهر در می آورد و به سجده می رفت. دوست داشت اینگونه و در حال سجده به ملاقات خدا برود. سجده یعنی هم آغوشی؛ سجده حالتِ فنا فی الله است. هول عملیات و تیر و ترکش و خمپاره اصلاً او را نمی گرفت. یکی مادرش را صدا می کرد: «یا زهرا»؛ دیگری می گفت:«حسین جان». به همان سبکی که در هیئت گفته بود، حسین جان. به همان سبک سینه می زد و می گفت: «حسین جان». خدا رحمت کند اکبر رمضانی را، به همان شیوه ای که در هیئت سینه می زد و می گفت: حسین جان. در میدان مین رفته بود. ترکش سوراخ سوراخش کرده بود و داشتند او را عقب می آورند؟ آرام نمی گفت: حسین حسین جان. به شیوه ی هیئت می گفت. خیلی سلحشوری می خواهد؛ خیلی کله ی داغ می خواهد؛ خیلی بد مستی می خواهد که انسان با آهنگ خاص، معشوقش را صدا کند و برود. دیگری می گفت: «یا صاحب الزمان». خدا رحمت کند جواد مقدسی را. داشت تیراندازی می کرد در آن اوج، شب عملیات به من گفت: آقای شجاعی فردا آخرین عملیاتم است. ما مرتب تعارف می کردیم این یعنی چی؟ آقای مقدسی، نگو این حرف را. گفت: حالا دارم به تو می گویم، حواست باشد. درگیر شدیم، خیلی صحنه سختی بود در درگیری نفر به نفر با این ضد انقلابهای کردستان کومله و دموکراتها؛ بعد من را صدا کرد، گفت: «کله پاچه می خوری پا شو بیا، یکی را زدم». همیشه شوخی می کرد. چقدر تسلط می خواهد در آن وضعیت شوخی هم بکنی. قلب سلیم یعنی این. بعد بلافاصله او را زدند، به پشت افتاد. یکی دوید کمکش کند؛ گفت: «نمی خواهم بیایی کمکم، فقط بیا بوست کنم دارم می روم». این شوخی نیست خیلی آرامش و قدرت می خواهد، در آن وضعیت سخت، آنقدر آرام باشد. یاد هیچ چیزی نمی افتاد جز معشوق خودش. جز حقیقت خودش. بله معصومین هم تجلیات همان معشوق هستند. یعنی خدا در قالب امام حسین علیه السلام در قالب حضرت زهرا سلام الله علیها خدا در قالب امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف. این تجلیات معشوق است. تمرینی که برای گفتن «لا اله الا الله» گفته بودم که «لا اله الا الله» بگویید و این «لا» را بکشید و آنقدر بکشید سر هر چیزی که می خواهد دلتان را قلقلک بدهد، هر چیزی که می آید تا شما را قلقلک بدهد این «لا» را سرش بکشید، «لا اله» بعد از آن هیچ چیزی دیگری نمی ماند، فقط یک اله می ماند. دیو چو بیرون رود فرشته درآید. هیچ هم نگو دروغ می گویم، می ترسم ریا شود، فقط همین را ادامه بده. خداوند چه کسی را می بخشد؟ «فاذا قال العبد: لا اله الا الله فیقول الله تبارک و تعالی: اشهدوا سکان سماواتی، انی قد غفرت لقائلها= وقتی بنده ای بگوید: «لا اله الا الله»، خداوند می گوید: ای ساکنان آسمانهایم! شاهد باشید که من گوینده آن را بخشیدم». «غفرتُ» یعنی موانع را از سر راهش برمی دارم. از امام جعفر صادق علیه السّلام روایت شده است:«جَاءَ جَبْرَئِیلُ إِلَى رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ فَقَالَ یَا مُحَمَّدُ طُوبَى لِمَنْ قَالَ مِنْ أُمَّتِكَ لاَ إِلَهَ إِلاَّ اَللَّهُ وَحْدَهُ وَحْدَهُ وَحْدَهُ = روزى جبرئیل به نزد پیامبر اسلام صلّى اللّه علیه و آله آمد و عرض كرد: اى محمّد! خوش به حال انسانى از امّت تو كه بگوید: لا اله الاّ اللّه وحده وحده وحده (هیچ خدایى جز خداى ‌یگانه نیست) و سه بار هم تكرار كند او یكتاست». ان شاءالله با زبان بگوییم و ان شاءالله طوبی نصیب مان شود. قلبمان هم با ما راه بیاید. امام سلام الله تعالی علیه فرمودند: انسان بدون تلقین به جایی نمی رسد. ما باید به قلبمان تلقین کنیم و با زور به طبیعت فشار بیاوریم و آن را بیرون کنیم. بندگان من را داخل بهشت کنید! و در آخر می فرماید: « مَلاَئِكَتِی وَ عِزَّتِی وَ جَلاَلِی مَا خَلَقْتُ خَلْقاً أَحَبَّ إِلَیَّ مِنَ اَلْمُقِرِّینَ لِی بِتَوْحِیدِی وَ أَنْ لاَ إِلَهَ غَیْرِی وَ حَقٌّ عَلَیَّ أَنْ لاَ أَصْلِیَبِالنَّارِ أَهْلَ تَوْحِیدِی أَدْخِلُوا عِبَادِیَ اَلْجَنَّةَ[7] = اى فرشتگان من! بعزت و جلال خودم سوگند كه هیچ آفریدۀ را نیافریدم كه در نزد من دوستتر باشد از كسانى كه از براى من بتوحید من اقرار دارند به اینكه خدائى غیر از من نیست و سزاوار است بر من كه اهل توحیدم را به آتش نسوزانم. بندگان مرا داخل بهشت كنید». چرا دارم این حدیث را از زبان خود خدا می خوانم؟ می خواهم بگویم که ارزش در کجاست؟ مبنای انسانیت کجاست؟ وقتی تو غیر را جدا کردی، خالص شدن تو در همان نفخه الهی است که از خود خداست و اینگونه قرب حاصل می شود. مثالی که جلسه قبل گفتم یک آهنربا را در نظر بگیرید، کدام تکه ها را بیشتر و زودتر جذب می کند؟ آنهایی که آهن بیشتری داشته باشند. یعنی هر چه قدر خالصتر باشد، زودتر جذب آهنربا می شود. قرب یعنی این. قرب یعنی وقتی غیر خدا را دور کنی، زود جذب خدا می شوی. پس فاصله زمانی فعلاً نیست. قدرت افراد به این است که چه کسی زودتر بتواند خودش را خالص و تخلیه کند. اصل، میزان تخلیه ای است که شخص می کند؛ قرب خود به خود حاصل می شود. ما اگر بخواهیم به سوی خدا برویم، فاصله ای نیست، راهی نیست، عمرها هستند، «تو خود حجاب خودی حافظ، از میان برخیز». [1] . سوره توبه/ 38. [2] . سوره قصص/88. [3] . سوره اسراء/14. [4] . كشف الغمّة:3/198ـ199، وقد نقله عن كتاب معالم العترة النبویة للجنابذی. [5] . سوره شعرا/89. [6] . الكافی : 2/16/5. [7] . اسرار توحید ؛ ج 1، ص 15.

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 9793
زمان انتشار: 20 نوامبر 2018
| |
احکام ریز رساله های دینی، براساس کون جامع بودن انسان طراحی شده است

شرح زیارت عاشورا، جلسه4 (بخش دوم)، 80/07/28

احکام ریز رساله های دینی، براساس کون جامع بودن انسان طراحی شده است

احکام شرعی و رساله ای، براساس کون جامع بودن انسان طراحی شده و دارای رمز و رازهای عجیبی است که انسان از راز آنها بی خبر است. نباید فکر کنیم که احکام ریز رساله های دینی، موضوع کم اهمیتی هستند. برای همین بود که به مومنینی که احکام ریز رساله های عملیه را دنبال و اجرا می کردند، گفته می شد مکتبی و رساله ای.

مقررات دینی یک رساله که ما بر می داریم و آن را می خوانیم، فکر نکنید که حالا مثلاً یک مرجع تقلید نشسته اینها را بافته است. این رساله تنظیم شده از فقهی که این فقه براساس یک نظام بسیار پیچیده خلقت تنظیم شده است که رمز و رازش را فقط خدا می داند. خوب آن وقت خیلی حماقت است یک کسی بیاید بگوید آقا من باید همه مسائل دینی را برایم منطقی شده باشد تا من به آن تن بدهم. این درحالی است که در هیچ تخصصی، هیچ کس نمی گوید که باید برای من منطقی شود و من بطور منطقی همه چیز را بفهمم تا عمل کنم. مثلاً وقتی می روید پیش دندان پزشک آیا کار دندان پزشک این است که باید برای شما همه چیز را توضیح بدهد که چه کار می کند؟ آیا وقتی پیش چشم پزشک یا پزشک متخصص قلب می روید، می گویید من به چیزی عمل نمی کنم تا همه چیز را بفهمم؟ خوب، دکتر هم به شما می گوید: تو هم اول بیا مثل من متخصص شو و هه چیز را یاد بگیر وبعد بیا تا درمان شوی. عقل خودت هم می پذیرد که این کار درست نیست. آنجا فقط خودت را می سپاری به متخصص و شما می گویی چون متخصص است من حقی ندارم اظهار نظر بکنم. تخصصی ترین حرکت انسان هم همین منطبق بر کون جامع حرکت کردن انسان است. هیچ علمی هم به اندازه این علم که علم خلقت انسان است پیچیده نیست. یعنی ترکیب انسان از خدا تا طبیعت خیلی پیچیده است. برای همین هم انسان پیچیده ترین مخلوق خداست و راهنمایی او پیچیده ترین مقررات را احتیاج دارد. خوب در این قانون هم خدا می گوید من دینم را فطری خلق کردم برای شما و دین را فطری قرار دادم، یعنی منطبق با این ساختار برای شما یک دین تنظیم کردم که این دین قوانین خارجی، ساختار خارجی و نظام خلقت براساس این دین است و این دین هم براساس نظام خلقت است. «فطرت الله التی فطر الناس علیها». این که می فرماید «من مردم را براساس دین خودم خلق کردم» می دانید چطوری است؟ یعنی انسان براساس دین و حقیقت دین خلق شده است. برای همین هم هست که پذیرش انسان نسبت به دین خیلی خوب است؛ چون کاملاً با فطرت او جور در می آید. دین با فطرت جور در می آید، نه با طبیعت؛ طبیعت از دین بدش می آید؛ طبیعت می خواهد چموش و خودسر و آزاد و ول باشد؛ طبیعت می خواهد هر کاری دلش خواست، بکند. فطرت است که اینها را قبول می کند. برای همین است که فقط کسانی دین را می پذیرند که خیال حیات انسانی داشته باشند. به همین دلیل، دین را می پذیرند و احکام دین هم خیلی برایشان راحت و شیرین است. اینها در احکام دین فشاری احساس نمی کنند. چون می دانند در احکام دین فشار به هیچ وجه روی انسان نمی آید. یعنی شما یکی از احکام دین را سراغ ندارید که به انسان فشار بیاورد یا انسان را محدود کند و به انسان فشار بیاورد و انسان اذیت شود. انسان یعنی چه؟ یعنی فطرت. فطرت به هیچ وجه از احکام دین بدش نمی آید. چون همه احکام برای این است که او را به معشوقش نزدیک کند؛ برای این است که به شیرینی احکام دین را قبول می کند. چون می داند هر یک از احکام دین را رعایت کند، به خدا نزدیکتر می شود. به این عبودیت می گویند. اما طبیعت اینگونه نیست. طبیعت ما از دین اذیت می شود. به طبیعت اگر بگویی نگاه نکن، اذیت می شود؛ اگر بگویی نخور، اذیت می شود؛ ولی این طبیعت است که اذیت می شود؛ حیوانیت ما است که اذیت می شود؛ انسانیت که اذیت نمی شود؛ انسانیت ما از دستورات انسانی دین، لذت هم می برد. آن همه انسانها را دیدید که در ماه رجب آمدند اعتکاف؟ کی به آنها گفته بود بیایند در مسجد و اعتکاف کنند و سه روز روزه بگیرند. آیا واجب بوده برایشان؟ نه. اینهمه انسان ها دارند در ماه شعبان روزه می گیرند. کی به آنها گفته روزه بگیرند؟ کسی به آنها نگفته که واجب است؛ اما آنها روزه می گیرند، چون دارند از آن لذت می برند. آنها می فهمند هم آغوشی با خدا یعنی چه. این فطرت الهی در نهاد ما قرار داده شده است و به این می گویند «عهد و میثاق خدا. در قیامت هم براساس همین عهد و میثاق، ما را محاکمه می کنند. می گوید مگر تو عاشق کمالات نبودی؟ مگر نمی خواستی که به یک جایی برسی که قدرت مطلق شوی؟  مگر نمی خواستی که هر چه اراده می کردی می شد؟ می گوید بله. چه کسی باید تو را به این مسیر راهنمایی می کرد؟ خودت می خواستی خودت را راهنمایی کنی یا من باید تو را راهنمایی می کردم؟ خوددرمانی چه در روح و چه در جسم هر دو محکوم است. در روح بیشتر محکوم است. چون روح تخصصی تر از جسم است. همان طوری که ما در مورد بدن مان نه خود درمانی می کنیم و نه می گذاریم یک نفر غیر متخصص در مورد بدن ما اظهار نظر کند و ما را وادار به انجام کاری کند، در مورد روح که پیچیده تر است و «کون جامع» است، کار سخت تر است. شوخی که نیست؛ از خدا در آن هست؛ از جبروت در آن هست؛ از ملکوت در آن هست؛ از ناسوت هم هست؛ روح طوری ساخته شده که همه اینها را دارد. اینکه کسی نمی تواند که دست به چنین روحی بزند، علتش این است که این روح خیلی پیچیده است؛ برای همین است که دخالت افراد ناشی در کار روح، خطرناک است. بیچاره جوانها و انسانهایی که خودشان را مرتب به دست این و آن می سپارند؛ مثل موشهای آزمایشگاهی. چهار روز این مکتب؛ چهار روز کتابهای این آقا؛ چهار روز دستورالعمل های فلان کس. ما که از سر راه نیامده ایم که خودمان را به کمتر از معصوم بسپاریم. بی سلیقگی است که آدم خودش را به کمتر از معصوم بسپارد. یک موجود به این عظمت که از خدا تا طبیعت در او هست را فقط باید با تخصص به آن دست بزنی و به آن بگویی فلان کار را بکن؛ فلان کار را نکن؛ چون خیلی پیچیده است. این دستگاه عظمتی دارد و غیر از خدا و معصوم نباید برای ما تعیین تکلیف کنند. فاسق کسی است که از ذات خودش منحرف شده باشد کسانی که عهد و  میثاق الهی را در درون خودشان ندید می گیرند، با اینکه می فهمند عاشق خدا هستند، اما مخصوصاً با اراده ی خودشان نمی خواهند این راه را طی کنند و دنبال شهوت دنیا و طبیعت گرایی می گردند، اینها را خداوند فاسق می داند. یعنی منحرف از ذات خودشان. وقتی می گوید «فسق است»، یعنی این کاری که داری می کنی، با حیثیت تو و با سلامت هستی تو و سلامت قلب تو سازگاری ندارد؛ یعنی شایسته مقام انسانی تو نیست؛ شایسته یک عاشقی که معشوقی مثل خدا دارد نیست؛ شایسته یک موجود ابدی نیست. در سوره احزاب آیه 33 می فرماید: عهدی که خدا می بندد از آن سوال خواهد کرد «و کان عهدالله مسئولاً= عهدی که با خدا می بندید، مورد سوال قرار می گیرید». یعنی یک روزی ما در دادگاه الهی نگه داشته می شویم. روزی که «کان مقداره خمسین الف سنه= مقدار آن ۵۰ هزار سال است». ما را نگه می دارند و می گویند به عهد خودت وفا کردی یا نه؟ درون تو به تو چه می گفت؟ آنجا انسان نمی تواند بگوید آقا فلانی من را منحرف کرد. پدرم اینگونه گفت. مادرم این گونه گفت. خدا می گوید من در درون تو به اندازه کافی معلم و حجت قرار داده بودم. آیا وفا کردی به این عهد یا نه؟ این مسئولیت هر انسانی است. سوره نحل آیه 95 خیلی خداوند با گله از انسان که او را توبیخ هم می کند می فرماید: «و لا تشتروا بعهدالله ثمناً قلیلاً انما هو عندالله خیرلکم ان کنتم تعلمون= عهد مرا مفت نفروشید که نزد خدا خیر است اگر بدانید». عهد مرا مفت نفروشید یعنی چی؟ یعنی خودفروشی نکنید و هرزه نشوید. دل به این و آن مده ای بوالهوس                 دل به آن ده کان دلت داده است و بس «لا تدعوا مع الله الهاً آخر لا اله الا هو» یعنی همراه خداوند معشوق دیگری را نخواهید که نیست و معشوق دیگری وجود ندارد. «و لا تشتروا بعهدالله ثمناً قلیلاً» یعنی خودتان را مفت نفروشید. خودتان را به قیمت اندک نفروشید. با محدودها خودتان را نفروشید. انّما یعنی حواستان را خوب جمع کنید. «انّما هو عندالله» آن چه که نزد خدا است برای شما بهتر است اگر بدانید. پیش خدا چیزی هست که آن چیز خیلی بهتر است برای شما «ان کنتم تعلمون= اگر بفهمید». مگر شما چیزهای بهتر را نمی خواستید؟ مگر این بهتر خواهی و احسن خواهی را من در نهاد شما قرار ندادم؟ مگر شما در کارهای دنیایی خودتان هر کاری می کردید دنبال بهتر شدن نبودید؟ بهتر از من چه کسی را می خواهید؟ مگر دائمش را نمی خواستید؟ مگر همه چیز های ثابت را نمی خواستید؟ مگر همیشه شما جاودانگی و چیزهای ماندنی را نمی خواستید؟ چه کسی بهتر از من؟ اینجا به طور ضعیف خداوند می گوید «عندالله هو خیر لکم» چیزی که پیش خداست بهتر است. ولی در جای دیگر می گوید «والله خیر و ابقی=خدا خودش بهتر است». کاری با عندالله هم نداشته باشید. خود خدا بهتر است و «الله خیر و ابقی» یعنی خدا بهتر و ماندنی تر است. «یا جنّتی و نعیمی یا دنیای و آخرتی= ای بهشت و نعمت من و ای دنیا و آخرتم!». خدا هم جنت و بهشت ما هست و هم نعمت ما هست؛ هم دنیای ما و هم آخرت ما است. چه کسی بهتر از خدا که انسان خودش را وقف او بکند و به او بفروشد؟ ولی هشدار دارد که خودتان را مفت نفروشید؛ «و لا تشتروا بالله ثمنا قلیلا» این امانتی که به شما دادم مفت نفروشید. «انّا عرضنا الامانة علی السموات و الارض و الجبال فابین ان یحملنها و اشرقنا منها و حمله الانسان انه کان ظلوماً جهولا= ما امانت را به آسمان و زمین دادیم؛ یعنی عشق خودم را دادم به آنها و کوهها اِبا کردند از اینکه بپذیرند این ولایت و ارتباط را و ترسیدند که قبول کنند؛ اما انسان این امانت را قبول کرد. «انّه کان ظلوماً‌ جهولاً» ظلوم و جهول یعنی بسیار ظلم کننده و بسیار نادان. بزرگان فرمودند ظلوماً‌ جهولاً مفعول است. یعنی مظلوماً مجهولاً؛ یعنی انسان خیلی مظلوم و مجهول است و ارزش خودش را نمی داند. مجهول و ناشناخته است. قیمت و قدرش بسیار ناشناخته است. حال که این امانتمان را به شما دادیم. حالا ادای امانت را هم می خواهیم. خدا می گوید: حالا که ذات خودت مرا می طلبد و دوستم داری، پس به این عهد عمل کن. در جای دیگر در مورد کفار می فرماید: «ما وجدنا لاکثرهم من احد و ان وجدنا اکثرهم لفاسقین= ما اکثر این کفار را ندیدیم مگر این که کافر و فاسق هستند». یعنی اکثر اینها عهدی ندارند و به عهدشان عمل نکردند. کافر یعنی کسی که عهد را شکسته است. کافر اسم فاعل است. یعنی پوشنده روی عهد هستی. عهد را پوشانده، خودش را مدیون چیز دیگری کرده است و عهد های قلابی را قبول کرده است. تعهد با جای دیگری بسته است. عهد قیمت دار الهی را فروخته، خودفروشی کرده و با جای دیگر قرارداد کم بها و قرارداد ضعیفی بسته؛ پس خیانت کرده است. دل را فرمودند «القلب حرم الله=قلب حرم خداست». بله حرم خدا را حرم کس دیگری کرده است. اگر دل با خدا پیوند بخورد همیشه شاد و قوی است اگر دل من با صاحب دلم پیوند بخورد، آن طور که امام صادق علیه السلام فرمود: «القلب حرم الله»، یعنی قلب ما حرم خدا شود، مگر ممکن است که در زندگی انسان را غم و غصه بگیرد؟ مگر ممکن است ترس سراغ او بیاید؟ «الا انّ اولیاءالله لا خوف علیهم و لا هم یحزنون= آگاه باشید که محققا دوستان خدا خوف و حزنی ندارند».    اگر نازی کند یارم/ فرو ریزد قالبها. در دعا ها می خوانیم:«اللهم اجعلنی من جندک فانّ جندک هم الغالبون و اجعلنی من حزبک فان حزبک هم المفلحون=خدایا مرا از لشگریانت قرار ده؛ زیرا لشگریان تو دیروزند؛ و مرا از حزب خودت قرار بده که حزب تو به فلاح و رستگاری می رسند». «واجعلنی من اولیائک= من را جز دوستان خودت قرار بده». «فان اولیائک لا خوف علیهم و لا هو یحزنون=دوستان تو نه ترسی دارند و نه غمی دارند». با چنین روحیه ای، امکان ندارد انسان زمین گیر شود. ما وقتی در زندگی زمین گیر می شویم، احساس بدبختی کرده و دنیا را تاریک می بینیم؛ اضطراب ما را می گیرد و گرفتار می شویم. به خاطر این است که اسیر حب هایی غیر از حب خدا شده ایم؛ حب دیگران را در دلمان گذاشتیم، به جای خدا. در حالی که اینها موقت و رفتنی هستند و ماندنی نیستند ما را گرفتار می کنند؛ برای همین غمگین می شویم. چون قلب مان را به جایی که باید پیوند بدهیم، پیوند ندادیم. چیزی که اصلاً شماره اش با قلب تو نمی خورد و با آن سازگار و متناسب نیست پیوند دادیم. قلب بینهایت طلب است. یک قلب بینهایت را می خواهی با یک معشوق کوچک موقت پیوند بزنی؛ خوب معلوم است که نتیجه چه خواهد شد. معشوقت هر کس می خواهد باشد؛ یا شی است، یا کسی است، یا ساختمان است، یا مقام است، یا درجه است؛ هر چه که هست اصلاً فرض کن پادشاهی یک دنیا باشد. وقتی که به همدیگر رسیدید، بالاخره باید رهایش کنی؛ باید بگذاری برای دیگران و بروی. اسکندر می گوید وقتی که من مُردم دستهایم را از تابوت بیرون بگذارید تا همه بفهمند من دارم دست خالی می روم. من جهانگیر دارم دست خالی می روم و هیچ چیز با خودم نمی برم. خوب اینجا آدم را غصه می گیرد. بنابراین، امکان ندارد کسی با خداوند رفاقت کند و خدا رفیق او نشود؛ وقتی که کسی با خدا رابطه ولایی برقرار کند و دوست او شود، این دو خصوصیت در زندگی او همیشه هست: ۱- شادی ۲- قدرت و شجاعت. یعنی نه می ترسد و نه غمگین است؛ چون صد در دستش هست. چون که صد آمد نود هم پیش ماست. اگر توبه نکنیم، باخته ایم زان پیش که بر سرت شبیخون آرند             فرمای که تا باده گلگون آرند تو رهزن نه ای ای غافل نادان          که تو را در خاک نهند و باز بیرون آرند تو درخت و گیاهی نیستی که تو را در خاک بکنند و اگر نتیجه نداد، باز یک جای دیگر تو را بکارند. وقتی عمرت تمام شد و فرصت تمام شد، اگر عاشقی نکرده باشی باخته ای. بعداً که آن طرف می روی، بر سر خودت می زنی که یک همچین خدایی را 5 دقیقه با او رفاقت نکردی. چقدر آغوش به روی ما باز کرد؛ چقدر ما را با مهربانی صدا کرد؛ چقدر بنده نوازی کرد؛ توبه را گذاشت که آشتی بشود. گفت بنده من! اگر تو هر وقت توبه جدی بکنی، من با این آشتی، همه ی گذشته هایت را می بخشم. اما ما وقتی می رویم آن طرف، می بینیم که چه باختی کرده ایم. می گوید وقتی که بنده ای که گناهکار است توبه می کند و بر می گردد، حالت من خدا مثل کسی می ماند که در یک بیابان بی آب و علف گیر کرده و غذایش را گم کرده و چون آب ندارد، دارد می میرد. اما یک دفعه نگاهش به آب و غذا می افتد و چقدر خوشحال می شود. خداوند می گوید وقتی یک بنده ام می آید با من آشتی می کند، من انگار گم شده ام را پیدا کرده ام. خوب دیگر ما در عشق ورزی کردن با خدا روز قیامت چه می خواهیم بگوییم. می گوید من چگونه خودم را در اختیار شما گذاشتم؟ پیغمبر عزیزم را فرستادم برای اینکه شما را بیاورد با من عشق بازی کنید و رفیق ما بشوید؛ اما رفتید خودفروشی کردید. خدا می فرماید: «لو علم المدبرون کیف اشتیاقی بهم، کماتوا شوقاً= اگر کسانی که به ما پشت کردند و قهر کردند با من خدا، می دانستید چگونه به شوق شان نشسته ام و اشتیاق من را به خودشان می فهمیدند، از شوق می مردند». ما اینها را نمی فهمیم. «عاشق شو ور نه روزی کار جهان سرآید».   گله ی خداوند این است: «ان الذین یشترون بعهدالله ایمانهم ثمناً قلیلاً اولئک لاخلاق لهم فی الاخره و لا یکلّمهم الله و لا ینظر الیهم یوم القیامه و لا یزکیهم و لهم عذاب عظیم= کسانی که عهد خدا را دلشان و ایمان را مفت فروختند، دیگر آنجا بهره ای ندارند». در آخرت، میزان بهره برداری هر کس بسته به میزان دلدادگی هایش باخداست؛ یعنی به میزان رفت و آمد و رفاقتی که با خداوند داری، در آنجا بهره مند می شوی. به این میزان بهره مند می شوند و دیگر بهره ای ندارند. تعبیر بعدی اش خیلی کشنده است که می گوید‌: «و لا یکلّمهم الله= خدا دیگر با آنها حرف هم نمی زند». خدا می گوید: مگر شما  در دنیا با من قهر نبودید؟ ما هم دیگر با شما قهر هستیم. این از همه بدتر است که خدا با انسان حرف نمی زند. ببین چگونه تهدید می کند: می گوید در دنیا پیغمبر را فرستادم، قرآن و نماز را گذاشتم و گفتم هر وقت دلت خواست بیا نماز بخوان، هر وقت دوست داشتی بیا با من حرف بزن. بله نماز بخوان که من می شنوم. هر وقت خواستی من با تو حرف بزنم، قرآن بخوان و با هم گفت و شنود کنیم؛ شب و نصف شب با هم حرف بزنیم. اصلاً برو همه را قال بگذار و فردا بلند شو بیا پیش خودم. من بیدارم «اذا سالک عبادی عنّی فانّی قریب= هر کدام از بنده هایم سوال می کنند راجع به من، به همه ی آنها بگو من نزدیکم». «اجیب دعوة الداع اذا دعان= اجابت می کنم دعوت هر کسی را که مرا بخواند». «فلیستجیبوا لی=آنها هم خوب بیایند به دعوت من لبیک بگویند». خوب ما دوست نداریم خدا را؛ وقتی هم نداریم برای خدا. با خانواده و درس و کارهای علمی و شهوت های مختلف علمی و پست و ریاست و سیاسی کاری ها مشغول می شویم و اینها نمی گذارند که ما به خدا سری بزنیم. ببین چه تهدیدی کرده است؛ آدم فطرت گرا دردش می آید از این تهدید و گرنه کافر که از الان با خدا قهر است. می فرماید: «و اذا ذکرالله وحدة، اشمأزّت قلوب الذین مع الکافرین= وقتی اسم خدا به وحدانیت برده می شود، قلب کسانی که با کافران هستند، مشمئز می شود». «اشمأزّت» یعنی حالش به هم می خورد و دلش به هم می ریزد. خدا کیست؟ فطرت گراست؟ وقتی که خداوند به افراد فطرت گرا می گوید اگر دلت را بفروشی دیگر با تو قهر هستم، غصه دلش را فرا می گیرد. وقتی خدا می گوید «و لا یکلّمهم الله» خیلی غمگین می شود. خدا نیارد آن روزی که خداوند با انسان قهر کند و دیگر تحویلش نگیرد و یک مهر بزند و بگوید برو گم شو! دیگر کاری با تو نداریم. می فرماید: «و لا ینظروا الیهم= نگاه هم به آنها نمی کنم». حرف که نمی زنم هیچی، نگاه هم به آنها نمی کنم. اینها در آخرت می گویند: «قال رب لما حشرتنی اعمی و قد کنت بصیرا؟=خدایا آخر چرا مرا کور محشور کردی در اینجا؟ درحالی که من بینا بودم؟». «قال کذالک اتتک آیاتنا فنسیتها....= آیات خودم را فرستادم و این همه تجلی خودم را به تو نشان دادم و تو کور بودی و ندیدی. «فکذالک الیوم تنسی= امروز هم تو فراموش شده ای». این واقعا آدم را می کشد وقتی انسان آن طرف برود و بفهمد خدا با او قهر بوده است. بفهمد یک عمر کرده و 5 دقیقه با خدا رفاقت نکرده است. شوخی نیست در 24 ساعت ما 5 دقیقه دلمان تنگ نمی شود. برای همه چیز و همه کس دلتنگ می شویم و طالب همه چیز و همه کس هستیم؛ اما 5 دقیقه نمی توانیم باخدا بگذرانیم.   من اگر نماز نخوانم دق می کنم آقامیرزاعلی رحمت اله علیه فرمود: خدایا اگر در قیامت ما نماز نخوانیم، چه کار کنیم؟ اگر با تو حرف نزنیم چه کار کنیم؟ «و لا ینظروا الیهم= نگاه هم به آنها نمی کند».  «و لا یزکیهم= پاکشان هم نمی کند» و لهم عذاب عظیم= به عذاب دردناکی هم گرفتار خواهند شد». عذاب این که دیگر خدا با تو حرف نمی زند خیلی دردناک است. از این که با تو حرف نمی زند؛ از این که پاکت نمی کند؛ اینها همه عذاب است دیگر. پس باید عهد را نشکنیم و باید حواسمان به عهد باشد. اینها برای چیست نمی توانم برای شما بگویم. عاشق شوید شما هم عاشق شوید. ولی حافظ به ما می گوید: «عاشق شو؛ ورنه روزی کار جهان سر آید». اما عشق مراقبت می خواهد عزیز من. عشق یعنی باید مواظب باشی کسی در دلت نیاید. یعنی من عرض می کنم شما این لا اله الا الله را بگویید همین گونه که خدمت تان عرض کردم، دروغ هم بگویید، عیب ندارد؛ کم کم راست می شود. بگوییم: لا اله الا الله برای اینکه دل ما کم کم آن وقت دیگر هر چه که می آید و می بینیم، دیگر مزه ندارد و راحت آنها را نمی پذیریم.  راحت به خیلی چیزها نه می گوییم. شجاعت و قدرت پیدا می کنیم. دل که عاشق خدا هست قدرتمند می شود. مصیبت ما و مشکل ما موانعی است که خود ما ایجاد کرده ایم. باید آنها را برداریم و شجاعت مبارزه با موانع را داشته باشیم. کاری نمی خواهد که بکنیم تا عاشق شویم. دل خودش عاشق است. عاشقی که زوری نیست که برویم عاشق شویم. عاشق هستیم برای رسیدن به این معشوق و موانع وجود دارد. ما باید فقط موانع را برداریم. باید معشوقهای قلابی را دور کنیم. اینها را باید دور بزنیم. باید تمرین کنیم. من اصرار دارم قبل از اینکه وارد شرح فقرات زیارت عاشورا شویم، موانع را برداریم. چون امکان ندارد کسی این مفاهیم را نفهمد و بتواند زیارت عاشورا را بفهمد. حقیقتاً ما باید تمرین کنیم که مانع شناسی کنیم و آنها را دور بریزیم. این کار ماست. کار جدی ما این است. راه هایش را هم در مباحث ولایت گفتیم. می توانید به آنجا مراجعه کنید. آنجا فرمولهایی عرض کردم که چگونه می فهمیم که کجای کار هستیم.   بخش اول جلسه چهارم شرح زیارت عاشورا

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 9791
زمان انتشار: 20 نوامبر 2018
| |
«خودشناسی» موجب می شود همه چیز زندگی، منطبق با خواست خدا باشد

شرح زیارت عاشورا، جلسه4 (بخش اول)، 80/07/28

«خودشناسی» موجب می شود همه چیز زندگی، منطبق با خواست خدا باشد

انسان وقتی خودش را درست بشناسد، برنامه های زندگی و تصمیمات و ارتباطاتش را طوری تنظیم می کند که با عشقی که به ذات خودش که از الله است، هماهنگ باشد و گرنه از ذات خودش منحرف می شود و از آنچه که خدا در درونش به ودیعت گذاشته، انحراف پیدا می کند و به آن حقیقت درونی خودش پشت پا می زند.

گفتیم که همه ی انسانها مسلح به فطرت و نفخه ی الهی هستند و به واسطه ی داشتن این نفخه الهی، بینهایت طلب و عاشق خداوند تبارک و تعالی هستند. عشق به خداوند تبارک و تعالی یک امر فطری و ذاتی انسان بوده و جداشدنی از او نیست. حتی کسانی هم که با خداوند تبارک و تعالی مخالفت و دشمنی دارند، باز هم عاشق خداوند هستند. حتی شیطان با معاویه در یک جلسه ای محاوره ای دارد به معاویه می گوید: من هنوز هم از وقتی که رانده شده ام، خدا را دوست دارم و نمی توانم علاقه به خدا را از دلم بیرون کنم. اینها به خاطر عشق شان به خداوند و گم کردن راه، با خداوند دشمنی می کنند؛ اما اگر راه را پیدا کنند، دست از دشمنی شان بر می دارند. عشق به خدا در نهاد همه انسان ها گذاشته شده؛ اما وقتی وارد دنیا و طبیعت می شوند، آنچه که از عشق خداوند تبارک و تعالی در نهادشان گذاشته شده، به صورت طلب کمالات و به صورت فعالیت برای رفع محدودیت های وجودی در درون خودشان، فعال می شود و هر کمالی را می بینند لذت می برند و آن را می خواهند و آن را تمنا دارند. اما وقتی به آن رسیدند، چیز بالاتری را می خواهند و مرتب کمال بالاتری را آرزو می کنند. «فسق» یعنی چیزی که از حقیقت اصلی خود خارج شده است هر چیزی اگر از حقیقت اصلی خودش خارج شود، دچار فسق شده است. خروج از خصوصیت اصلی را در قرآن کریم فسق نامیده اند. فسق، ماده ی عربی فسق، فَسَقَ زمانی است که یک موجود، کارکرد اصلی خودش را نشان نمی دهد. بنابراین، وقتی از صراط اصلی خودش و حالت طبیعی و عادی خودش خارج می شود، عرب برای آن لفظ فسق را استعمال می کند. فرض کنید یک گوسفند که باید علف بخورد، اگر علف خوار نشد و رفت گوشتخوار شد، این انحراف مزاج پیدا کرده است. مزاج طبیعی اش که علف خوری است، به گوشتخواری تبدیل شده. از یک پلنگ انتظار طبیعی این است که گوشت بخورد؛ حالا اگر به جای گوشت علف بخورد، به این می گویند فسق. قرآن کریم انسانهایی را که حالت طبیعی ندارند می گوید فاسق هستند. یعنی آن حالت ذاتی خودشان که باید داشته باشند را ندارند، می گویند اینها فاسق هستند. فاسق یعنی کسی که از حقیقت خودش منحرف شده است. حقیقت انسان عشق به خداوند تبارک و تعالی است. خداوند عشق به خودش یعنی کمال مطلق را یا مطلق کمالات را در نهاد همه انسانها نهاده است. همه انسانها به طور طبیعی عاشق خداوند تبارک و تعالی هستند و نمی توانند او را دوست نداشته باشند. بنابراین وقتی یک انسان با اختیار خودش از این وضعیت خارج می شود، لفظ فسق در مورد او به کار می رود. یعنی دیگر او دارای حیات انسانی و حیات طبیعی نیست. اگر انسانها خودشان را به دین بسپارند، آن بعد انسانی شان فعال می شود و حیات انسانی پیدا می کنند. اما اگر خودشان را به دین که مخصوص انسان و سازگار با ساختار وجودی اوست و برای انسان آمده، نسپارند از حیات انسانی محروم می شوند و شعاع حیات و فعالیت هایشان محدود به حیات حیوانی و کمالات حیوانی، گیاهی و جمادی می شود. چون حقیقتاً انسان باید حیات انسانی داشته باشد؛ اما اگر چنین حیاتی را نداشت، در واقع از طبیعی ترین شکل زندگی خودش منحرف شده است. طبیعی ترین، عادی ترین و معمولی ترین شکل زندگی انسان از آن جهت که حامل نفخه ی الهی است، عشق به خداوند تبارک و تعالی است. یعنی عشق و محبت به خداوند تبارک و تعالی، عادی ترین حالت زندگی یک انسان است. چون این ذاتی اوست. ما از یک ذاتی انتظار داریم خودش را نشان بدهد. آب را شما ببینید. این آب خصوصیت ذاتی اش این است که سیال است و شما نمی توانید آبی داشته باشید که سیال نباشد یا خیس نکند. این خصوصیت آب است. حالا اگر دیدیم که ظهور ندارد، معلوم است که از خصوصیت اصلی خودش خارج شده است. عشق به خداوند، همان میثاق انسان با خدا است عشق به خداوند تبارک و تعالی که در نهاد بشر گذاشته شده و بشر به صورت ذاتی و طبیعی، چه بخواهد و چه نخواهد، عاشق خداوند است را در قرآن کریم تعبیر به عهد کرده اند. میثاق یا عهد. خداوند می فرماید من از شما عهد گرفتم که من را عبادت کنید؛ مرا بپرستید و عاشق من باشید؛ من را دوست داشته باشید. این عهد را چگونه خداوند تبارک و تعالی از ما گرفته است؟ سند قرآنی آن این است: «الست بربکم؟ قالوا بلی= آیا من پروردگار شما نیستم؟ گفتند بله». این چه زمانی بوده است؟ همان زمانی که ما را خلق کرد. در دنیا هم هست در دنیا هم همین گونه است. ما الان داریم عهد می بندیم همین الان هم ما در عهد با خداوند تبارک و تعالی هستیم و می بینیم که نمی توانیم دوستش نداشته باشیم. می بینیم همه ی انسانهای روی کره ی زمین عاشق کمالات هستند. هر کس دارد برای هر چه می دود، به خاطر این است که در آن چیز کمالی را سراغ دارد و باید بفهمد که این مصداق، حقیقت چیز دیگری است. آن چیزی که ما عاشقش هستیم و می خواهیم آن را و با رسیدن به آن آرامش پیدا می کنیم، این چیزهایی نیست که ما الان داریم برای آن می دویم، بلکه خود حقیقت و کمال مطلق است. خود ذات اقدس اله است که با رسیدن به آن آرامش پیدا می کنیم. خداوند تبارک و تعالی با قرار دادن روح خودش در ما از ما پیمان و عهد گرفته و حالا ادای به این پیمان فطری را از ما خواسته و گفته شما به آن پیمان و فطرتی که در شما قرار دادم وفادار باشید و خیانت به خودتان و خیانت به خدا نکنید. «لا تخونوا الله= به خدا خیانت نکنید». اگر همراه خدا چیزی را دوست داشته باشیم فاسقیم یکی از درجات فسق این است که همراه خدا چیزی را دوست داشته باشیم که این به منزله ی پرستش غیر خدا به همراه خدا است. وقتی معشوقت خداست، به خدا خیانت نکن و معشوق دیگری را انتخاب نکن. چون معشوقی به جز خدا مناسب تو وجود ندارد. حقیقت «لا اله الا الله» یعنی معشوقی برای انسان وجود ندارد که بتواند او را اشباع و ارضا کند.  همراه خدا چیز دیگری را نخواستن، در این آیه آمده که می فرماید:«لا تدع مع الله الهاً آخر؛ لا اله الا هو= همراه خداوند خدای دیگری را نخواهید؛ چون اله دیگری برای شما وجود ندارد». این باید باورمان بشود. اگر ما اینها را باورمان شود، وارد وادی امن و آن حصن الهی شده ایم که فرمود: «کلمة لا اله الا الله حصنی، من دخل حصنی، امن من عذابی= کلمه ی لااله الا الله دژ و قلعه من است، هرکس وارد دژ من شود، از عذاب من ایمن خواهد بود». اما تا وقتی که این را باورمان نشود، هنوز به مرحله ی طبیعی زندگی خودمان نرسیده ایم و عادی نیستیم و با وجودی که مومن هستیم، هنوز دچار درجاتی از فسق و انحراف و کفر هستیم. ایمان ما زمانی به حالت خوب و اوج خودش می رسد که عشق خدا بر همه چیز زندگی ما حاکم شود. این که فرمود: «یا ایها الذین آمَنوا! آمِنوا= ای کسانی که ایمان آورده اید! ایمان بیاورید»؛ به همین معنا است. پس باید به باور برسیم تا ایمان مان بیشتر شود. یعنی باید حواسم باشد که هر کاری می کنم، اگر از دایره ی محبت خداوند تبارک و تعالی خارج شوم، دچار فسق شده ام. هر چه که می خواهد باشد. هر چیزی را که بخواهم و بطلبم و خدا و محبت و عشق خدا در آن فراموش شود، هر چند که آن چیز مقدس باشد، باز هم دچار نوعی از کفر و فسق شده ام. یعنی انگیزه ی هر کاری باید عشق به خدا باشد و نه نفسانیت خودم. رسول خدا صلی الله علیه و آله از کوچه که رد می شدند، یک بچه می آمد و خیلی با شیفتگی به حضرت نگاه می کرد. حضرت یک روز صدایش کرد و گفت بیا اینجا ببینم. از او پرسید: مرا دوست داری؟ گفت: بله آقا دوست دارم. پرسید: من را بیشتر دوست داری یا پدر و مادرت را؟ گفت: آقا شما را بیشتر دوست دارم. فرمود: من را بیشتر دوست داری یا خدا را؟ گفت: شما را به خاطر خدا دوست دارم. این نشانه این است که این بچه فاسق نیست. این بچه طبیعی ترین حالت را دارد. یعنی تو هر چقدر هم محبوب باشی، از خدا برای من عزیزتر نیستی. خیلی از افراد کارهای ظاهرا حزب اللهی و با صورتهای مقدس را انجام می دهند؛ اما با انگیزه به عشق خدا هم نیست؛ یعنی انگیزه انجام کار آنان خدا نیست؛ بلکه شهوتهای شخصی است. «علی اللّهی ها» یا سایر فرقه ها هم کارهایی را که ظاهرا اسلامی است را انجام می دهند که اسلامی نیست. یکی از موارد فسق این است که برای عزاداری اهل بیت ع کار و تلاش کنیم، اما امر و دستور اصلی خدا که همان نماز باشد را فراموش کنیم. شخصی گفته بود: من ده روز است که نماز نخوانده ام و حتی کفشهایم را از پایم درنیاورده ام. پرسیدند برای چه؟ گفته بود کارهای زیادی برای هیئت داشتیم و همه وقت را درگیر کارهای هیئت بودم. یعنی بدون نماز دنبال کار هیئت بودیم. وسط دعاها حتی عزاداری برای اهل بیت ع درست نیست در وسط دعاها نباید چیز دیگری خوانده شود؛ حتی روضه و عزاداری برای امام حسین ع نباید انجام شود. زیرا هر یک از دعا و روضه تعریف و جایگاه خاص خودش را دارد. مثلاً در شب جمعه که شب دعای کمیل است؛ من می خواهم با خود محبوب حقیقی ام خداوند تبارک و تعالی حرف بزنم. اما می بینم یک مداح بی سلیقه شروع می کند در ابتدا و قبل از آغاز دعای کمیل، نیم ساعت روضه می خواند و وسط دعا هم ۴۰ دقیقه عزاداری می کند. این کار او من را از اوج خدا می کشاند به معصوم. در حالی که گاهی که ارتباط برقرار کردن با خدا برایمان سنگین است و  نمی توانیم بطور مستقیم با ذات خدا ارتباط برقرار کنیم، لازم می آید که معصومین علیهم‌السلام را واسطه قرار دهیم. چون خداوند در قرآن می فرماید: «و ابتغوا الیه الوسیله= به سوی خدا که می روید، با وسیله بروید». برای همین است که قسم می دهیم خدا را به معصوم؛ اما اینها باید سرجای خودش انجام شود. وقتی که من دارم با خدا حرف می زنم، باید همه چیز در همان راستا باشد. در خود دعاها هم به اندازه کافی درخواست هایی هست که شخص را بی نیاز کند که به دعا چیزی اضافه کند. برخی از بزرگان از علما نیز، بر این مساله تاکید داشته اند که وسط دعاها حتی روضه برای اهل بیت ع را قاطی دعا نکنیم. درست است که خود خداوند فرموده است شما اگر نزد من بخواهید بیایید، باید با معصوم بیایید. اما یک جایی هست که می گوییم خدایا! ما با خودت حرف داریم و می خواهیم با خودت حرف بزنیم و مناجات کنیم. در آنجا هم می گوییم به حق پیامبر و آلش. بله در تمام مناجاتهای حضرت سجاد ع و پیامبر و آلش هست. اما دعاهایی مثل کمیل را باید همان طور بخوانیم که تنظیم شده؛ زیرا علی علیه السلام اگر لازم بود می گفت طور دیگری آن را بخوانیم. این دعا ۲۰ دقیقه بیشتر طول نمی کشد، اما یک دفعه می بینی که زمان دعا شد دو ساعت و نیم. خوب اینطور که شد، مردم از دعا خسته و ذله می شوند. گاهی می بینیم که فقط دوساعت از وقت جلسه ی دعای کمیل، صرف روضه شده است. مداح وقتی که می خواهد دعا بخواند، باید بنشیند با خدا مناجات کند یا در ابتدای دعای کمیل، چند تا مناجات بخواند و بعد ورود به دعا کند و انسان را به خدا وصل کند. ما تمرین گفتگو با معصوم را زیاد داریم؛ اما تمرین و گفتگو با خدا کم انجام می دهیم. کمتر پیش می آید که با خدا بنشینیم و حرف بزنیم؛ بعضی افراد که اصلا با خدا حرفی ندارند. علت درماندگی ما در اجرای احکام دین، محبتی نبودن عبادات ما است خداوند دین را برای کسانی فرستاده است که خدا را دوست دارند و هر کاری می کنند، انگیزه اش محبت خدا است. برای همین محبت بود که فرمود: «قل ان کنتم تحبّون الله فاتّبعونی یحببکم الله= ای پیامبر! به همه مردم بگو و اعلام کن که اگر دوستم دارید، من پیامبر را تعبیت کنید تا خدا هم شما را دوست داشته باشد». یعنی باید یک رابطه ی محبتی دو طرفه و از روی اختیار و معرفت برقرار شود. وقتی که چنین رابطه ای ایجاد شد، دیگر من نمی گویم که من مثلاً نمی توانم نوار ترانه گوش نکنم؛ نمی توانم در مجالس مختلط نروم؛ نمی توانم بزن و برقص نداشته باشم. نمی توانم بگویم عروسی فقط همین یک شب است. بله همین یک شب، ممکن است یک مومن را که با آن اعمال، از ایمان خارج شده، جهنمی کند. یعنی حضرت عزرائیل به سراغش بیاید و او را ببرد. پس علت اینکه ما در اجرای احکام می مانیم، این است که محبتی در کار نیست. یعنی نمی گوییم انگیزه و علت این که من دارم این کار را می کنم، تنها به خاطر محبت و عشق خدا است. یعنی احکام دین، از محور عشق خارج شده است؛ یا آمده به خاطر ترس از جهنم انجام می دهد. این هم مزدوری است؛ یا به خاطر شوق بهشت است که کاری می کند؛ هر دوی اینها غلط است. زیرا هیچ کدام شان لیاقت شوق انسانی را ندارند. چون در این صورت، من با خود خدا کاری ندارم. یعنی چون می ترسم به جهنم بروم، تقوا پیشه می کنم؛ اما باخود خدا کاری ندارم. وقتی کاری را انجام می دهم، برای این است که بهشت جای خوبی است و ماندنی تر از اینجا است و بهتر و چربتر و نرمتر است. به خاطر بهشت تقوی می ورزم؛ اما نه بخاطر این که خود خدا را دوست دارم. این در حالی است که هر کاری می کنیم، باید براساس عشق و محبت به خدا باشد. دین هم همین را می گوید. پیغمبر می گوید اگر خدا را دوست داری، از من پیامبر تبعیت کن.  بله نمی گوید اگر بهشت را می خواهید یا از جهنم می ترسید، تبعیت کنید. تهدیدهایی هم که در قرآن در مورد جهنم شده و عذابهای مربوط به این مرحله نیست؛ برای یک چیز دیگری است. برای آن تولد ها است که قبلا توضیح دادیم. گفتیم که اگر شما تولد سالم به بهشت نداشته باشید، خود به خود، عدم ورود به بهشت می شود جهنم. اینکه شما نتوانید از بهشت لذت ببرید، می شود جهنم. و گرنه محور دین، نه طلب بهشت است و نه ترس از جهنم؛ بلکه محور دین، محبت به خداوند تبارک و تعالی است و این در نهاد ما گذاشته شده است. از این رو، دین را این گونه تعریف می کند: «فاقم وجهک لدین حنیفاً فطرت الله التی فطر الناس علیها لا تبدیل لخلق الله= یعنی پیوسته رویت را به سمت دین ببر». این خیلی حرف بزرگی است. وجه یعنی صورت انسان و منظور از صورت، دل است؛ یعنی رو و سوی دلت به دین باشد. توجه بده خودت را و متوجه باش. «فاقم» یعنی چهره و توجهت را تثبیت کن روی دین، کدام دین؟ دین حنیف خدا و دینی که حنیف است؛ دینی که فطری است. بعد توضیح می دهد دینی که «فطرت الله التی فطرالناس علیها= همان دین و فطرتی که خداوند خلق کرد مردم را براساس همان دین». یک نظام خلقت داریم که دین براساس آن تنظیم شده است و یک دین داریم که براساس آن نظام خلقت خلق شده است. یعنی این دوتا با هم تطابق کامل دارند. یعنی تکوین و تشریع نظام خلقت و نظام قانونگذاری، با هم کاملاً منطبق هستند. دوتا تکوین و تشریع با هم کاملاً انطباق دارند. یعنی من خدا اگر به شما هر باید و نبایدی که می گویم، خلقتتان را هم همان گونه آفریده ام و خلقت شما پذیرای این مسئله هست. یعنی از عالم اله تا جبروت و ملکوت و ناسوت، شما را براساس نظام خلقت، خلق کرده ام. شما وقتی که به قوس نزول توجه می کنید و قوس صعود را می بینید، مشخص می شود که خداوند تبارک و تعالی ادراک همه ی این عوالم را در وجود انسان قرار داده است. در دروس معرفت نفس گفتیم که به انسان می گویند «کون جامع» یعنی هستی کامل. کون جامع از آن موقعی است که خداوند تبارک و تعالی تجلی کرد و انسان را از جبروت و ملکوت رد کرد و به ناسوت آورد؛ و بعد که انسان بخواهد برگردد به ملکوت و جبروت تا عالم اله، از جبروت در انسان چیزی قرار داد؛ و از ملکوت در انسان چیزی قرار داد؛ عقل را از جبروت قرار داد و خیال را از ملکوت قرار داد و بدن را از ناسوت، از همه ی عوالم، از خودش هم روحی را قرار داد و فرمود: «نفخت فیه من روحی=از روح خودم در او دمیدم». یعنی خدا از خودش هم  در وجود انسان گذاشت. انسان یک موجود مرکب از طبیعت تا خداوند تبارک و تعالی شد. برای این است که انسان همه چیز را دارد و در وجودش از خدا دارد؛ از طبیعت و ماده هم دارد. با همین خاطر به انسان کون جامع می گویند. بُعد دینی کون جامع بودن انسان، براساس نظام خلقت تنظیم شده است. ادامه بحث در بخش دوم

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 9785
زمان انتشار: 19 نوامبر 2018
| |
۸- حرکت حبی انسان به سوی خدا و شناخت عوالم وجود

شرح زیارت عاشورا، جلسه 3 (بخش دوم) ، 80/07/21

۸- حرکت حبی انسان به سوی خدا و شناخت عوالم وجود

حرکت انسان به سوی خدا، یک حرکت حبی است. اما در این حرکت حبی باید عوالم وجود را هم که شامل «عالم هاهوت»، «عالم جبروت»، «عالم ملکوت» و «عالم ناسوت» است را بشناسیم.

حرکت همه ما به سوی حق تعالی، مثل سایر موجودات که به سوی کمال خود حرکت می کنند، یک حرکت حبّی است. «حرکت حبّی»، یعنی حرکتی که مبتنی بر «عشق به حق تعالی» باشد و همین راه نجات ما است. بنابراین، باید با مطلوب و معشوق خودمان پیوند برقرار کنیم و از او جدا نشویم.

در مسیری که ما به سمت حق تعالی داریم حرکت می کنیم، عوالمی را طی می کنیم. مرحله ی ذات که هنوز متجلی نشده را «هاهوت» می گویند؛ اما مرحله ی «اسماء» که خداوند تجلی می کند، اسمش «لاهوت» است. خداوند در اولین تجلی اش عالم «جبروت» را خلق کرد و بعد عالم «ملکوت» و بعد هم عالم «ناسوت» که همین عالم طبیعت است را خلق کرد. این همان مسیری است که «روح» به عنوان «مثل اعلی» در سیر صعودی خود به سوی الله طی می کند. «نفخت فیه من روحی=از روح خودم در او دمیدم»، یعنی روحی که خداوند خلق کرده و در وجود انسان دمیده و شبیه ترین مخلوق به حق تعالی است. انسان در قوس نزول، عالم جبروت و ملکوت را طی کرده و در عالم ناسوت یعنی همان نظام طبیعت مستقر شده است. ما الان در طبیعت هستیم و برای اینکه به حقیقت اولیه خودمان برگردیم، باید سیر صعود را طی کنیم. چون ما از آنجا آمده ایم و وطن مان آنجاست، دوست داریم به همان جا برگردیم. برای همین است که در این عالم، هیچ چیزی غیر از حقیقت اولیه مان ما را ارضاء نمی کند. باید برگردیم به وطن اصلی و این قوس صعود را که در ادیان به اسم معاد یعنی بازگشت از آن یاد شده را طی کنیم. «معاد یعنی بازگشت» و این خود، بیانگر آن است که قبلاً یک رفت وجود داشته است که حالا داریم بر می گردیم. از اینجا که عالم دنیا است و ما در آن قرار داریم، می خواهیم حرکت کنیم به سوی حق تعالی. این حرکت، همان حرکت حبی است. حرکتی است که فقط با عشق می شود طی کرد. یعنی عشق به مبدأ متعال؛ یعنی عشق به حقیقت اولیه و وطن خودت. این را باید بدانیم و باورمان بشود که وطن ما آنجا بوده است. اگر این را با چیزهای دیگر اشتباه بگیریم، حرکت مان فقط در طبیعت صورت می گیرد و در همین جا خواهیم ماند. قرآن این را تقبیح کرده و از آن با عنوان «اخلاد الی الارض=جاودانه شدن در زمین» و باقی ماندن در زمین یاد کرده است. یعنی شخص می خواهد خودش را در روی زمین جاودانه کند. در جای دیگر از آن با عنوان سنگین شدن بر روی زمین یاد کرده و می فرماید: «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا مَا لَكُمْ إِذَا قِیلَ لَكُمُ انْفِرُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ اثَّاقَلْتُمْ إِلَى الْأَرْضِ أَرَضِیتُمْ بِالْحَیَاةِ الدُّنْیَا مِنَ الْآخِرَةِ فَمَا مَتَاعُ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا فِی الْآخِرَةِ إِلَّا قَلِیلٌ = اى كسانى كه ایمان آورده‏ اید! شما را چه شده كه تا به شما گفته مى ‏شود در راه خدا بسیج‏ شوید و حرکت کنید، كندى به خرج مى‏ دهید؟ آیا به جاى آخرت، به زندگى دنیا دل خوش كرده‏ اید؟ متاع زندگى دنیا در برابر آخرت جز اندكى نیست». «اثاقلتم» از ثقل به معنی سنگینی است. یعنی سنگین می شوید و بر روی زمین و در طبیعت می مانید و برای همیشه در آن باقی می مانید. اما اگر انسان بفهمد که معشوقش کیست، این مسیر را با عشق طی می کند. کمال انسانی این است که با عشق حرکت کند و نظام عالم را هم خداوند براساس عشق خلق کرده است. حرکت حبی یعنی این. در این مسیر که ما به سمت حق تعالی داریم حرکت می کنیم، اول باید مبدا و مقصد را خوب بشناسیم و بعد عشقمان را به حق تعالی حفظ کنیم و نگذاریم چیزی بین عشق ما و خداوند تبارک و تعالی حایل شود، تا بتوانیم مسیر را تا آخر درست طی کنیم. اگر ما بخواهیم به جای انسانی که ظرفیت نامحدود دارد، به دنبال کمالات حیوانی و گیاهی و جمادی باشیم، و استعدادهایمان را صرف این کمالات کنیم، موهبت زندگی را باخته ایم. این در حالی است که انسان برای مطلق شدن و رسیدن به مطلق خلق شده است. این مقصد، تعابیرش مختلف است: مطلق شدن، صمدیت، خلیفة اللهی، تشبّه به حق تعالی و مثل خدا شدن. برای همه اینها سند روایی یا آیات قرآنی داریم. یعنی در نهایت ما می خواهیم مثل خداوند تبارک و تعالی شویم. این در نهاد همه ما هست و عاشق این هم هستیم که خداگونه بشویم. برای همین است که از محدودیت بدمان می آید. اگر ما در مسیری که لایقش هستیم و برایش خلق شده ایم، حرکت کنیم، به حیات انسانی یا «حیات طیبه» می رسیم. حیات طیبه حیاتی است که با وجودی که انسان در طبیعت دارد زندگی می کند، می تواند رفته رفته میل به زندگی در طبیعت را پشت سر بگذارد و خودش را وارد عالم ملکوت کند و بعد این مسیر را طی کند تا با اختیار خودش و با عشق خودش به حق تعالی ملحق و نائل شود و به لقاء حق تعالی برسد. این می شود حرکت انسانی؛ چنین حرکتی ویژه انسان و درشان او است. سایر موجودات این حرکت را به این صورت و بطور کامل ندارند. ۹- چرا ماهی قزل آلا جانش را به خطر می اندازد تا به محل تولدش برسد؟ ماهی قزل آلا وقتی که به رشد و کمال می رسد، تلاش می کند که به موطن تولد خود برگردد. برای رسیدن به این هدف، با قدرت محیر العقولی برخلاف جریان رودخانه های خروشان شنا می کند و در مسیر خود، خطرهای صید شدن توسط صیادان مختلف را به جان می خرد تا خودش را برساند به جایی که در آن متولد شده است. این را همه ماهی های قزل آلا می دانند که در کجا به دنیا آمده اند. این از عجایب خلقت این ماهی است و هنوز هیچ محققی علتی برای حرکت عجیب این ماهی ذکر نکرده است. راستی «چه عاملی این حیوان را اینچنین به تحرک وادار می کند که خود را به موطن و محل تولدش برساند و سپس از دنیا برود؟». اگر انسان بتواند از این حرکت ماهی که برای رسیدن به محل تولدش اصلا وقتش را تلف نمی کند و فرصتها را از دست نمی دهد، عبرت بگیرد، درس بزرگی خواهد بود برای او در حرکت د ر مسیر قوص صعود الی الله. ۱۰- تنها کسی که می تواند سیر الی الله را به ما یاد دهد، خداست سیر الی الله، یک مسیر تخصصی است و برای طی کردن آن، به 7 تخصص احتیاج هست که هیچ کدام از آنها در دست انسانهای معمولی نیست. این که انسان قبل از اینکه به طبیعت و این دنیا بیاید، چه عوالمی را طی کرده و اکنون در طبیعت چه وظیفه ای دارد و به کجا می خواهد برود؛ نیازمند اطلاعات تخصصی است. انسان برای فهم وظیفه اش در طبیعت، به 5 نوع اطلاعات تخصصی نیاز دارد. هیچ کس جز خدا این مسیر را نمی شناسد. قبلا گفتیم که اطلاعات مربوط به این مسیرتخصصی، در اختیار ما نیست و این مسیر هم ابدی و مسیری است که برای ما قرار داده شده تا به عنوان یک انسان خوشبخت باید آن را طی کنیم. کسی می تواند ما را راهنمایی کند که اطلاعات آن را داشته باشد و به کل مسیر و آن چه در آن است، علم داشته باشد. می بینیم که این یک حرف عقلی است و هر عقلی این را می پسندد که کسی باید راهنمای ما در این راه باشد که به کل مسیر آگاهی داشته باشد. تنها کسی که به این مسیر آگاهی دارد خود خداست که بشر را خلق کرده است و دائماً در قرآن علم خودش را به ما یاد آور می شود و می فرماید: «والله یعلم و انتم لا تعلمون= خدا می داند و شما نمی دانید». واقعا هم ما چه می دانیم و از کدام یک از این 7 تخصص اطلاع داریم که ادعایی کنیم؟ هیچ کس در طول تاریخ پیدا نشده است که این اطلاعات را داشته باشد، غیر از خود خداوند و کسانی که خدا علمشان را تضمین کرده است. خداوند تضمین کرده و گفته این اطلاعات تخصصی 7 گانه را فقط آنها دارند. خوب بر خداست که به انسان عاشق خودش مسیر عشق و عشقبازی را بیاموزد و به انسان بگوید که چگونه می توانی خودت را  به من برسانی و خودت را اشباع کنی؛ راه عشق را فقط باید خدا بیاموزد. اگر راهنمایی معشوق نباشد، کوشش عاشق بیچاره به جایی نرسد. ۱۱- رهبران الهی، مردم را با عشق به سوی خدا می برند خداوند تبارک و تعالی انبیاء و رهبران الهی را فرستاد تا با بیّنات و معجزات ثابت کنند که از طرف خدا آمده اند و اطلاعات تخصصی را از طرف خدا دارند و می توانند شما را به هدف خلقت تان برسانند. از این رو می فرماید: « قُلْ هَذِهِ سَبِیلِی أَدْعُو إِلَى اللَّهِ عَلَى بَصِیرَةٍ أَنَا وَمَنِ اتَّبَعَنِی = بگو این راه من است که شما را بر اساس بصیرت، دعوت می کنم به سوی خدا». «بصیرت» یعنی به مردم بگو که تو تخصص داری. این مسیر، در بردارنده مجموعه مقرراتی است که خداوند تبارک و تعالی توسط انبیاء فرستاده تا ما از عالم ناسوت، به عالم اله راه پیدا کنیم. به این می گویند دین. دین مقرراتی است برای اینکه راه عشق را به ما بیاموزد. این راه را که چگونه با خدا عشق بازی کنیم؟ برای همین هم در قرآن می فرماید دین را ما برای کسانی فرستادیم که عاشق خداوند هستند و خدا را دوست دارند. انسانهایی که خودشان را به فرستادگان الهی می سپارند، یعنی طالب حرکت انسانی و حیات انسانی هستند. اما کسانی که خودشان را به این نظام نمی سپارند، از حرکت و حیات انسانی محروم هستند. این آیه باز هم با قل شروع می شود:« قل ان کنتم تحبوّن الله فتّبعونی یحببکم الله= بگو اگر خدا را دوست دارید، از من تبعیت کنید تا خدا شما را دوست داشته باشد». ببینید حرف، حرف عشق است و می فرماید بگو اگر من خدا را دوست دارید، از من تبعیت کنید تا خدا شما را دوست داشته باشد. اگر کمال مطلق یعنی خدا انسانی را دوست داشته باشد، می دانید یعنی چی؟ این خیلی لذت بخش است که خداوند انسان را دوست داشته باشد و بگوید ای بنده ی من! دوستت دارم و از تو راضی هستم. بله همه چیز برای انسان همین است که خدا به انسان بگوید: دوستت دارم و از تو راضی هستم. خداوند کسی را که از او راضی است، اولین کاری که با او می کند، این است که همه چیز خودش را به او می دهد و می گوید تو را مثل خودم می کنم؛ حالا تو هم هر اراده ای که بکنی، همان می شود. دین در مراحل ابتدایی صحبتی از بهشت و جهنم و تکلیف و این حرفها نمی کند. حرف و نهاد دین براساس عشق و آزادی است. آزادی مطلق، آزادی انسان. می گوید ای پیامبر! بگو آی مردم! من از طرف خدا آمده ام و به شما می گویم که تخصص دارم. این هم مدارک من که از طرف خدا آمده ام. حالا هر کس خدا را دوست دارد، بسم الله. هر کس خدا را دوست دارد و می خواهد برود پیش خدا و در آغوش خدا و معشوقش قرار بگیرد، دنبال من بیاید. من رهبر عاشقان هستم و آمده ام تا آنان را ببرم نزد معشوق شما. بعد هم خدا علم پیغمبر و ائمه را تضمین کرد و فرمود: «انّما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت لیطهّرکم تطهیرا= محققا خدا اراده کرده است تا رجس را از شما اهل بیت ببرد و شما را تطهیر کند. چه تطهیر کردنی». انگار خدا دارد اعلام می کند که آی مردم! اینها معصوم مطلق هستند و اشتباه، خطا اصلا در آنها راه ندارد. پس مطمئن باشید و خودتان را بسپارید به اینها و هر چه گفتند، حقیقت همان است. پس دنبال اینها راه بیفتید و بیایید. پس دین مبتنی بر عشق و محبت است. برای همین فرمود: «هل الی الدین الا الحب= آیا دین جز محبت چیز دیگری هست؟». حضرت فرمود: دین یعنی عشق و راه آدمهای عاشق. تاکید روی آدمهای عاشق است؛ نه حیوانات عاشق، نه گیاهان عاشق، نه جمادات عاشق. اصلا دین برای آدمهای عاشق آمده و مبتنی بر این است که هر کس عاشق است و معشوقش را پیدا کرده است بیاید. عاشق که همه ی ما هستیم؛ ولی معشوق را هم باید پیدا کرده باشی. انسان عاشق، خودش را به راهنمای معشوق می سپارد و می آید تا خودش را به معشوق خودش برساند. ۱۲- هر کس حیات انسانی می خواهد، از پیامبر ص تبعیت کند خداوند می فرماید اگر شما می خواهید غیر از حیات انسانی و حیات گیاهی و حیات جمادی، حیات جدید دیگری هم داشته باشید، دستتان را به دست پیغمبر بدهید. در سوره انفال آیه ی 29 می فرماید: «استجیبوا لله و للرّسول اذا دعاکم لما یحییکم= اجابت کنید خدا و رسول را هنگامی که شما را دعوت می کنند به چیزی که آن چیز به شما حیات می دهد». یعنی پیغمبر آمده به شما حیات بدهد. اما چه حیاتی؟ حیات انسانی. اگر می خواهید زندگی کنید به حیات انسانی اسم این حیات انسانی را خداوند یک جای دیگر در قرآن «حیات طیبه» گذاشته است. «فلنحییّنه حیاه طیّبه» حیات پاک، حیات سالم، حیات طیب، حیات طیبه، یعنی حیات انسانی که از عوارض طبیعت پاک و منزه است. مثل ذات خود انسان. انسان ذاتش معصوم و پاک و منزه است. زیرا ذاتش از خداوند تبارک و تعالی است. در حقیقت ذات خودش پاک و منزه و مبرّای از طبیعت است. عاشقانی دین را قبول می کنند که معشوق خودشان را می شناسند و راهنمای معشوق را هم می شناسند و با عشقی که به راهنما دارند، راه خدا را طی می کنند. تمام کسانی که دست نمی دهند به پیغمبر، یعنی طالب حیات انسانی نیستند و حرکت انسانی نخواهند داشت. برای همین است که خداوند از آنها تعبیر به مرده می کند و می گوید هر کس که حیات انسانی ندارد، مرده است. اما مرده ی حیات انسانی؛ نه مرده حیات حیوانی. یعنی از نظر حیوانی و گیاهی اینها حیات دارند، اما از نظر انسانی مرده هستند. بعد هم می فرماید: «انّک لا تسمع موتی= تو مرده ها را نمی توانی چیزی بفهمانی». یعنی ای پیغمبر! تلاش بیهوده نکن؛ چون اینها مرده هستند.  اما کسانی که با پیامبر حرکت می کنند، یعنی ایمان می آورند به این حرکت، اسم قشنگی را خدا برایشان گذاشته و یکی از اسامی خودش را بر رویشان گذاشته و گفته «مومن». یعنی کسانی که این عشق را باور کرده اند و می خواهند بیایند به سوی خدا، اسمشان مومن است. گروههای دیگر را خداوند اینگونه معرفی می کند نمی گوید مومن در مقابل، وقتی مومن را می آورد می گوید انسانها یا مومنند یا مرده. یعنی خدا حیات را برای مومنین قائل است و می گوید: «یا ایها الذین آمنوا استجیبوالله و للرسول اذا دعاکم لما یحییکم= ای مومنین! اجابت کنید خدا و رسول را هنگامی که دعوت می کنند شما را به چیزی که آن چیز به شما حیات می دهد». ایمان یعنی حیات انسانی. بقیه کسانی که ایمان ندارند یعنی خودشان را به این راه و به این مسیر نمی سپارند. اینها دیگر مرده هستند و بسته به میزان فعالیت شان درجه بندی می شوند. ۱۳- خداوند انسانها را در قرآن به 5 دسته تقسیم می کند خداوند می فرماید بعضی از شما ارزش جمادی دارید و فقط به اندازه جماد ارزش دارید و نه بیشتر. «ثمّ قست قلوبکم من بعد ذالک فهی کالحجاره= قلب شما قسی شد، مثل سنگ». یعنی شما ارزشتان به اندازه ی سنگ است. بعد در ادامه همین آیه می فرماید: «او اشدّ قسوه= از سنگ هم سخت تر». پس دسته دوم از انسانها پست تر از جماد هستند. سنگ خصوصیاتی دارد و سه خصوصیات از سنگ را بیان می کند و می گوید هیچ کدام از این سه خصوصیت در شما وجود ندارد یعنی تقسیم، تقسیم چه بوده علمی و تجربی و ریاضی در اختیارمان می گذارد می گوید چون این سنگ این خصوصیات را دارد شما قلبتان این توانایی های سنگ را ندارد بنابراین شما قلبتان از سنگ چه بدتر است «و انّ من الحجاره لما یتفجّر» بعد بگذار از اول بخوانم که تا خصوصیت هم داشته باشید «ثم قست قلوبکم من بعد ذالک فهی کالحجاره او اشدّ قسوه و انّ من الحجاره لما یتفجّر و یخرج منه الماء» سنگ در مقابل آب منفجر می شود و از خودش مقاومتی نشان نمی دهد. (سوره بقره/ 70-74) سنگها از خشیت خدا می ترسند. سنگ در مقابل اسم خدا واکنش نشان می دهد به مرحوم فیندرسکی گفتند چرا مساجد شما اینقدر مرتب شکسته شکسته است معابد ما اینقدر شیک و تر و تمیز است. ایشان که از اولیاء خدا بودند گفتند برای اینکه در مساجد ما دائماً اسم خدا برده می شود و سنگ تحمل این را ندارد. چون این اسم را دائماً می شنود ریزش می کند. گفتند اگر راست می گویی بیا در معبد ما اسم خدا را بگو. ببینم اگر اسم خدا اینگونه است. گفت: باشد. رفت اذان بگوید، تا گفت الله اکبر معبد ریخت سر همه. ریخت همه فرار کردند گفت من هنوز اذان تمام نکردم بگذارید دو رکعت نماز بخوانید. بله خداوند دارد گواهی می دهد من این را خلق کردم. این وقتی اسم من می آید واکنش نشان می دهد. ولی قلبهای شما با اسم خدا تکان نمی خورد. شما اینگونه هستید ارزشتان ارزش جمادی است. لذا خصوصیت دل زنده این است، اسم خدا یعنی اسم معشوق وقتی اسمش می آید دل آدم را می برد. قلب آدم واکنش نشان می دهد. ما عادتاً مرتب اسم خدا را شنیده ایم حواسمان نیست. این حجاب عادت خیلی روح های ما را فاسد کرده است. از حجاب عادت دربیاییم و توجه داشته باشیم خدا یعنی که؟ آن وقت می بینیم که قلب ما چقدر واکنش نشان خواهد داد نسبت به این «و انّ منها لما یهبط من خشیه الله» سقوط می کنند از خشیت خدا، وقتی اسم خدا می شود می ریزند باید قلبهایمان را به هر حال مورد بازرسی قرار بدهیم ببینیم که چگونه هستیم. انسان باید دائماً خودش را محاسبه کند. ببینیم ما واقعاً وقتی اسم خدا می آید تکان  می خوریم یا نمی خوریم میزان مستی خودمان و خواب بودن و غفلت خودمان دستمان بیاید. اولین قدم در سلوک چه هست؟ یقظه، یقظه یعنی بیداری. بیداری در رابطه با یاد خدا و اینکه یاد خدا با دل انسان چه می کند ان شاءالله بیشتر توضیح خواهیم داد چون بحث ما بحث زیارت است نمی دانیم یعنی چه زیارت، زیارت عاشورا دیگر بحث ما بحث ملاقات است بحث هم آغوشی است همه اش بحث عشق است همه اش بحث انس است بحث محبت است خدا بیدار کند نمی گویم لعنت بکند بیدار کند آنهایی که می گویند زیارت عاشورا خشن است زیارت عاشورا تمامش لطافت است تمامش عشق است و حراست از یک عشق پاک، محافظت از خودمان که از معشوق جدا نشویم. بعد می فرماید که سومین گروه شما مثل حیوان است «اولئک کالانعام» بعد می فرماید پست تر از حیوان، پست تر از حیوان «بل هم اضلّ » بلکه پست تر از حیوان این چهار دسته پنج انسان حقیقی که فقط خداوند تحت عنوان چه اسمش را می گذارد مومن اینها انسانهای حقیقی هستند. دلی که در آن عشق خدا نیست حتماً در ورطه یکی از این چهار نوع می افتد. انسان یا عاشق خداست یعنی حقیقتاً محبت خدا را دارد یا جماد است یا پست تر از جماد یا حیوان است یا پست تر از حیوان فقط دلی که خدا را دوست دارد حقیقتاً محبت دارد به خدا محبت هم علامت دارد.  تبعیت معلول عشق است معلول ترس از جهنم و شوق به بهشت نیست. دوستم دارید از پیغمبری که برایتان فرستاده ام، تبعیت کنید. پیامبری که خیلی شما را دوست دارد. چقدر هم به شما علاقه دارد حرص می خورد که شما را پیش من بیاورد. کتک می خورد حضرت از دست مردم کتک می خورد سرش را بالا می کرد نفرین می کرد می گفت «اللهم اغفر قومی فانّهم لا یعلمون» خدایا اینها را ببخش اینها نمی دانند. خدایا غضب نکنی بله یک چنین کسی را که اینقدر شما را دوست دارد «عزیز علیه ما عنتّم» سخت است بر او اگر به شما سختی برسد تحمل سختی شما را ندارد. اگر کسی محبتی ندارد واقعاً سقوط می کند در یکی از این چهار حیطه فعالیتی انسانی بله باید محبت داشته باشیم.  شرح زیارت عاشورا، جلسه 3، (بخش اول) 

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 9784
زمان انتشار: 17 نوامبر 2018
| |
خود برتر بینی، انسان را طعمه شیطان می کند

دشمن شناسی، جلسه 35

خود برتر بینی، انسان را طعمه شیطان می کند

انسانهای متکبر، خودبین، خودخواه و کسانی که همیشه می خواهند با روحیه ی علو و برتری طلبی، موفق­ترین و بهترین باشند و جلوتر از دیگران بودن، برایشان خیلی اهمیت دارد، زودتر طعمه شیطان می شوند. آنها در یک رقابت پایان ­ناپذیر و یک چشم و هم­چشمی جهنمی می افتند و با کوچکترین شکستی طعمه شیطان می شوند.

این خوب است که روحیه ترقی، پیشرفت، سرعت و سبقت از دیگران در ما باشد؛ اما بدون اینکه روحیه علو و خودبرتربینی شیطانی داشته باشیم. باید تلاش کنیم که موفق باشیم و بهترین نتایج را هم بگیریم؛ اما اگر موفقیت حاصل نشد،بعد از آن باید خیالمان راحت باشد که تلاش خود را کرده ایم. ناتوانی جسمی و امکانات کم نمی تواند مانع موفقیت شوند گاهی وقتها ممکن است در اثر ضعف هایی اشتباه کنیم و شکست بخوریم؛ در آن موقع شیطان به ما تلقین بی عرضه گی،  دست و پاچلفتی بودن کرده و قدرت و شجاعت اصلاح و گرفتن تصمیم های سرنوشت­ ساز و مهم آینده را از ما می گیرد. در ما ترس و غم ایجاد می کند تا ما دائماً غصه گذشته را بخوریم که چرا آنجا زمین خوردیم؟ چرا شکست خوردیم؟ چرا فلان اتفاق افتاد؟ چرا وضعیت جسمی ما چنین است؟ یادمان نرود که همیشه آدمهایی هستند که امکانات شان از ما کمتر ولی موفقیت شان بیشتر است. بنابراین، هیچ عذری نداریم که بگوییم فلان کار برای ما امکا نپذیر نبود، نمی­توانستیم و نمی شد. ما باید به اینطور افراد نگاه کنیم. نمونه عالی این انسانها، جانبازان دوران دفاع مقدس هستند. کسی که از دو چشم نابیناست؛ دو دستش هم قطع است؛ اما یک نویسنده و شاعر و دانشمند خوبی شده یا در میدان های ورزشی، در دروس معنوی و دانشگاهی، در اختراعات و اکتشافات، در فعالیت های اجتماعی و سیاسی موفق است. ما اگر به امکاناتش نگاه کنیم، می ­بینیم که خیلی کمتر از ماست؛ ولی اراده ­اش خیلی بیشتر است و خیلی موفق­تر از ما عمل کرده است. او هیچ وقت چیزی به اسم شکست را در زندگی رسمیت نداده و اصلاً نپذیرفته است. خدا اینها را برای ما حجت گذاشته که ما فردا نگوییم نمی­ توانستیم و برای ما امکانات فراهم نبود. اگر مرور خاطرات تلخ گذشته جهت عبرت و ترقی باشد، اشکال ندارد نباید در هیچ زمینه ­ای به خاطرات تلخ گذشته برگردیم و اگر قرار است برگردیم، باید فقط برای عبرت باشد و اینکه آنها را پلکانی برای ترقی خودمان قرار دهیم. قشنگی و خوبی شکستها همین است که می توانند پلکانی برای پیروزی و قدرت ما باشند. «غم» حربه بزرگ شیطان است و هر وقت برگشتن به گذشته اعصابتان را خرد کرد، اصلاً به گذشته برنگردید و در موردش حرف نزنید؛ چون همیشه یک آینده قشنگ با توکل به خداوند سر راهمان هست. هیچ چیز غیر قابل جبرانی وجود ندارد و هیچ وقت هم برای شروع کردن دیر نیست. کسی می گوید: من در روابط زناشویی به بن ­بست رسیده ام و الآن طلاق می خواهم. درحالی که خیلی ها شرایط بدتر از او را داشته اند، همسر و بچه­ هایشان در وضعیتی بدتر از او بوده اند، اما مقاومت کرده و مهارت کسب کردند و با مراکز قدرت و دانش و امید، ارتباط برقرار کردند و زندگی­شان را ساختند. کار علمی و معنوی و فعالیت های اجتماعی سیاسی نیز همینطور است. رهبر ما، امام امت که پیروزی های چشمگیری داشته، سالها شکست خورده و تبعید داشته است. اینطور نبوده که پیروزی راحت دست کسی رسیده باشد؛ «نابرده رنج، گنج میسر نمی شود». ما باید تلخی ها را تحمل کنیم و بدانیم که باید زحمت بکشیم تا موفق شویم. زمان لازم جهت ارزیابی موفقیت در کار و یادگیری، یکسال است یکی از فرمولهایی که امام صادق(علیه السلام) برای موفقیت می دهد، این است که وقتی می خواهید کاری را شروع کنید، حداقل زمانی را که قرار می دهید تا بتوانید موفقیت خود را ارزیابی کنید؛ یکسال است [1] = « مَنْ‏ عَمِلَ‏ عَمَلًا مِنْ‏ أَعْمَالِ‏ الْخَیْرِ فَلْیَدُمْ‏ عَلَیْهِ‏ سَنَةً وَ لَا یَقْطَعْهُ‏ دُونَهَا=کسی که می خواهد عملی از اعمال خیر را انجام دهد، باید تا یک سال آن را ادامه دهد و آن را قطع نکند». نباید مثل کسی باشیم که وقتی مثلا می خواهد خطاطی را شروع به یاد گیری کند، بعد از ۴ روز که کلاس می رود، می گوید: من به درد خطاطی نمی خورم. تو هنوز کاری نکردی. ۴ روز رفتی تمرین کردی، چهارتا ایراد هم از تو گرفتند، حالا می خواهی کار را رها کنی؟ دیگری  می خواهد رانندگی یاد بگیرد، بعد از چند بار تمرین کردن می گوید نه من به درد رانندگی نمی خورم. می خواهد زبان خارجی، رایانه یا چیز دیگری یاد بگیرد. بعد از چند بار تمرین کردن، کم می آورد. مهارتهای روابط زناشویی را شروع کرده، در دوران نامزدی هستند؛ چهار دفعه دعوایشان شده زود ناامید می شوند. فعالیت معنوی که شروع می کند، فکر می کند تا چند روز آینده فرشته­ها باید کفشش را جلوی پایش جفت کنند و در آسمان به روی او باز شود و چشم برزخی پیدا کند. اینها  شهوت های خطرناکی هستند که شیطان به ذهن انسان می اندازد. می گوید من یک سال است که نماز شب می خوانم اما هنوز هیچ اتفاقی نیفتاده؛ چه اتفاقی می خواهی بیفتد؟ خود نماز شب خواندنت موفقیت است. از این موفقیت بالاتر می خواهی که خدا شبها دعوتت می کند که با او خلوت کنی و یک هم ­آغوشی شیرین و زیبا با خدا داشته باشی؟ دیگر بعد از این چه میخواهی؟ هر چه غیر از این بخواهی شرک است. تنبلی و بی حوصلگی، حملات شیطان را تشدید می کند شیطان با تحمیل بی­حوصلگی و تنبلی به ما، بزرگترین جنایت را بر سر ما می آورد. اگر کسی می خواهد مورد حمله از عقب شیطان قرار نگیرد، باید در بخش گناهان، کدورتها و شکستها با این دو مبارزه کند و تنبلی و بی­حوصلگی را زشت­ترین، خشن­ترین و منفورترین دشمنانش بداند. بعد از شرک به خدا، ناامیدی بزرگترین گناه است. اما منشأ بسیاری از شرکها و ناامیدیها همین تنبلی و بی­حوصلگی است. حضرت فرمود:«کلید همه بدیها در تنبلی و بی­حوصلگی است». حتی به قول پیغمبر ناله بیشتر جهنمی ها ­به خاطر تنبلی و امروز و فردا کردنشان است. آدمهای بدی هم نبودند؛ فقط گناه کردند و کدورت پیدا کردند، اما حوصله نداشتند بروند توبه کنند. آدمهای بی­حوصله و تنبلی بودند که می خواستند یک رابطه دوستی و عاشقانه و خوب با افراد داشته باشند، بدون اینکه برایش سرمایه­ گذاری کنند و شکست خوردند. ازدواج کردند و نرفتند فرمول های روابط عاشقانه پایدار را یاد بگیرند؛ وقتی هم رفتند یاد گرفتند، تنبل بودند و عمل نکردند و شکست خوردند. پدر و مادر شدند، اما در یادگیری فرمول های تربیتی کوتاهی کردند و اگر هم یاد گرفتند، عمل نکردند و شکست خوردند. ما اگر مشکلات فردی و خانوادگی زندگی ­مان را نگاه کنیم، می بینیم کارها را بد شروع کردیم. با تنبلی شروع کردیم؛ بی­حوصله بودیم و خوب به کار نچسبیدیم. می گوید من سه ترم مشروط شدم. خوب لابد بی­حوصلگی کردی که مشروط شدی. هیچ وقت مشکلات دلیل این نمی شود که انسان به راحتی مشروط شود. پیرمرد 60 ساله ای را می شناسم که حافظ قرآن و نهج ­البلاغه است. به ایشان عرض کردم؛ شما چطور حافظ قرآن و نهج ­البلاغه شدید؟ گفت: در فاصله ای که با ماشین اینطرف و آنطرف می رفتم، قرآن و نهج ­البلاغه را حفظ کردم. مقام معظم رهبری می فرماید: در منزل ما هیچ کس بدون کتاب به رختخواب نمی رود. ایشان می فرمود: من کتاب های پنج جلدی را در رختخواب خواندم و تمام کردم. اگر کسی می خواهد شکست نخورد و مورد سرزنش درونی، خودکم ­بینی و تحقیر و له شدن قرار نگیرد، باید زرنگ باشد و تنبلی و بی­حوصلگی را کنار بگذارد. نباید دیگران را به خاطر گناه و شکست، سرزنش کنیم همانطور که ما دوست نداریم شیطان شکستها را به سر ما بزند، ما هم نباید هیچ کس را سرزنش کنیم. معصوم(علیه السلام) می فرماید: اگر شخصی را به خاطر اشتباهی، گناهی، شکستی، سرزنش کردید؛ نمی میرید، مگر اینکه خودتان هم همان لغزش و گناه را مرتکب می شوید. پس هیچ وقت برای دیگران شیطان نشویم و دیگران را ناامید نکنیم. یک آینده دنیایی و آخرتی زیبا و قشنگ را نشان بدهیم و بگوییم تا خدا هست، غم وجود ندارد. چقدر این آیه آدم را آرام می کند: «اللَّهُ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ الْحَیُّ الْقَیُّومُ» [2] =  خدایی که معبودی جز او نیست آن خدا زنده به خود پاینده.» خداوند یک قدرت بی­پایان از عاطفه، محبت، عشق و کمک به بندگانش است. اگر کسی نا امید شود و بترسد و اضطراب داشته باشد، خدا را دست کم گرفته است. خدا هم بدش می آید وقتی ما در کنار او و با او هستیم، مضطرب و ناراحت و غمگین باشیم. حتی وقتی که خداوند دید موسی ع با ازدها شدن عصایش به وحشت افتاده فرمود: «یَا مُوسَى لَا تَخَفْ إِنِّی لَا یَخَافُ لَدَیَّ الْمُرْسَلُونَ= ای موسی! نترس.مرسلین نزد من نباید از چیزی بترسند». خداوند در جای دیگر چقدر زیبا می فرماید: «یا داوُودُ بی فَفرَح وَ بِذِکری فَتَلَذَذ=ای داوود! با من شاد باش و با یاد منلذت ببر!»[3]  خدا عجب دعوتی کرده! این خیلی مهم است که ما تمرین کنیم تا با خدا شاد باشیم و در معاشرت و دوستی با خدا از خود خدا لذت ببریم. در این صورت است که وقتی با خدا پیوند برقرار می کنی و شیطان می خواهد گذشته گناه ­آلود را به رخت بکشد، می گویی: یک خدای غفار دارم که خیلی دوستم دارد. وقتی شیطان کدورتها را به رخت می کشد، می گویی: خدا بزرگ است. اگر انتقامی لازم باشد، او می گیرد. او بدیها را تبدیل به خوبی می کند؛ شکستی باشد جبران می کند. در دعای علقمه هم داریم:«یا مُدرِکَ کُلِّ فَوت وَ یا جامِعَ کُلِّ شَمل» [4] یعنی هر چه که مرده خدا برمی گرداند، هر چه که از دست رفته و پخش شده همه را برایت جمع می کند. ما خیلی راه داریم که بتوانیم گذشته را جبران کنیم. بنابراین، ناامیدی و قبول شکست در کار مومن راه ندارد. بعضی از حملات شیطان ترکیبی است چون حملات چپ و راست و حملات جلو و عقب شیطان شبیه هم هستند، شیطان ترکیبی هم حمله می کند. با به رخ کشیدن گذشته، حال و آینده ی ما را در نظرمان تاریک می کند. وقتی می گویید در آینده قرار است اتفاق بدی بیفتد، همیشه اتفاقات منفی و بد در مورد خودت، فرزندت، پدر و مادرت، همسرت و کارت را به ذهنت می آورد. یا اینکه می گویی: من چون قبلاً شکست خوردن و زمین خوردن داشتم، نمی توانم برای آینده تصمیم بگیریم. ببینید از عقب می گیرد و حمله از جلو را انجام می دهد تا نگذارد ما برای آینده تصمیم ­گیری کنیم. حمله با صورت مقدس، از حملات سمت راست شیطان است شیطان ابتدا پیشنهاد گناه، نافرمانی خدا و عدم رعایت حدود الهی را می دهد؛ اما اگر بگویی من می خواهم به سمت دین و خدا بروم و در حمله از سمت چپ حریفت نشود، در حمله از سمت راست و برنامه ­های مقدس برایت برنامه ­ریزی می کند. در دروس معرفت نفس، مباحث شیطان و صور مقدس را مفصل­ توضیح دادیم. در درجه اول توصیه شیطان به ما این است که هر چه خدا گفته گوش نکنیم و جلویش بایستیم. محرمات را  انجام داده، واجبات را انجام ندهیم؛ اینها متن جهنم است. او خیلی خوشش می آید که ما هم مثل خودش جلوی خدا بایستیم؛ همانطور که او جلوی خدا ایستاد و گفت: سجده نمی کنم. نه اینکه خدا را قبول نداشت،  قبول داشت و شش هزار سال هم خدا را عبادت کرد.  اما خودش را بیشتر قبول داشت و به خودش اصالت می داد. برای همین در مقابل خدا ایستاد. ما هم می توانیم با اینکه خدا را قبول داریم و چه بسا مؤمن و متدین هم هستیم؛ جاهایی جلوی خدا بایستیم و مقاومت کنیم. این دیگر اصل شیطنت است و در این حالت، خودمان یک شیطان شده ایم. در ورزش کشتی شما دست یک نفر را می گیرید ومی خواهید به زور کمرش را بخوابانید و او مقاومت می کند. یک کشتی­گیر وارد، وقتی می ­بیند با میزان فشاری که به این سمت می آورد نمی تواند کاری از پیش ببرد، از فشار خود دشمن استفاده می کند و یک دفعه او را می گیرد و برمی گرداند و از طرف دیگر به زمین می زند؛ به این کار، اصطلاحاً می گویند فن بدل زدن. این را در انواع ورزش های رزمی نیز داریم که از قدرت خود حریف استفاده کنیم؛ این کار، خیلی هم زور نمی خواهد. شیطان می گوید من چرا به او بگویم چادر سرت نکن، نماز نخوان، مشروب بخور، روابط نامشروع داشته باش؛ این کار را نمی کنم، چون این مومن زورش زیاد است. اگر همینطوری به او بگویم، قبول نمی کند. می گوید: می خواهی نماز بخوانی، روزه بگیری بگیر. اتفاقاً کمکت هم می کندکه حس معنوی و مذهبی پیدا کنی، اما بعد در آنها برایت برنامه ­ریزی می کند. مثل کاری که خودش کرد، خودش ۶ هزار سال نماز خواند. حضرت علی(علیه السلام) می فرماید: «معلوم نیست که ۶ هزار سال دنیاست یا آخرت». شیطان می گوید نماز بخوان؛ اما نماز خواندنی که فقط خودش نمازش را قبول داشت و خودخواهانه، با کبر، نخوت، حسادت، شیطنت و خودبرتربینی بود. قرآن می فرماید:«أَبى‏ وَ اسْتَكْبَرَ وَ كانَ مِنَ الْكافِرِینَ»[5] = از اجرای دستورات من خودداری کرد، تکبر ورزید و از اولش هم کافر بود. یعنی درهمان ۶ هزار سال هم که عبادت می کرد،کافر بود؛ ولی به ظرف امتحان نرسیده بود. وقتی انسان به ظرف امتحان و آزمایش می رسد، معلوم می شود قبلاً نمازهایش نماز بوده یا نه، حج رفتنش حج بوده یا نه. این همه سال عبادت کرده، به دردش خورده یا نه.  امام صادق(علیه السلام) می فرماید: «بعضیها 60 سال نماز می خوانند، اما یک رکعتش هم قبول نیست». [6] حکومت های اسلامی بیشترین ضربه را از چهره های مقدس خورده بیشترین ضربه ­ای که اسلام و به خصوص جامعه و کشورهای اسلامی خورده اند، از چهره ­ها و صورت های مقدس و کارهای مقدس بوده است. قویترین دشمنان انبیاء و ائمه، متدینین بودند. ائمه(علیه السلام) را کسانی کشتند که خودشان در جامعه اسلامی برای خودشان کسی بودند. جزء رهبران جامعه اسلامی و امام جماعت ها بودند و مردم به آنها اقتدا می کردند. کاملاً صورت مقدس را برای فریب مردم به استخدام گرفته بودند و از آن استفاده می کردند؛ نماز می خواندند و روزه می گرفتند. حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) در طول چهار سال و نُه ماه، سه جنگ می کند که همه مقدس هستند. هیچ یک از کسانی که در جنگهای پیغمبر بودند، جزء کفار نبودند؛ بلکه همه از سابقه ­دارهای جامعه اسلامی، دوستان و اطرافیان پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) بودند؛ مثل معاویه که تظاهرات اسلامی آن چنانی داشت. خوارج همه پیشانی های کَبره بسته داشتند و روزها روزه بودند و شبها عبادت می کردند. حتی یکی از آنها، ظاهراً کافر و فاسق نیست. همه اهل قبله و نماز و تهجدند. چیزی که به آنها قدرت داد تا در مقابل حضرت علی(علیه السلام) بجنگند؛ سابقه مذهب ی­شان بود و اینکه رفیق و یار و اصحاب پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) بودند. این در جامعه اسلامی خیلی خطرناک است. الان هم در کشورهای اسلامی آن چیزی که ملتها را در مقابل ابرقدرتها، در بند کرده و به خاک ذلت نشانده، حاکمانی هستند که همه ادعای اسلام را دارند. عبا می پوشند؛ نماز می خوانند؛ روزه می گیرند؛ انگشتر عقیق دارند؛ اهل قبله و مکه هستند؛ اهل مسجد ساختن هستند و همه صورت های مقدس دارند؛ چون این صورت، صورتی است که انسانها فطرتاً قبولش کرده و دوستش دارند. به همین دلیل، زود گولش را می خورند. در انقلاب نیز بیشترین ضربه ­ها، خطرها و اختلافات از منافقین و کسانی بوده که در چهره­ های اسلامی و در لباس روحانیت کار کردند. امام می فرماید: «من خون دلی که از دست این طایفه خوردم، از هیچ طایفه ­ای نخوردم». یک آدم مقدس مثل امام، یک عارف، یک رهبر الهی که با شاه، منافقین، صدام، توده ­ایها و ... درگیر بوده و همه جور دشمنی داشته، می گوید: من خون دلی که از مقدسین خوردم، از هیچ کس نخوردم. حضرت علی(علیه السلام)  نیز می فرماید: «دو طایفه کمر مرا شکستند؛ یکی از آنها عبادت­ کنندگان جاهل هستند و دیگری عالم هایی هستند که به سخنان خود عمل نمی کند».[7] عبادت کنندگان جاهل با صورت های مقدس خوب ارتباط برقرار می کنند و زود چهره مقدس می گیرند؛ اما به دلیل بی ­معرفتی شان خوراک دشمن و شیطان می شوند. آنقدر خطر اینها زیاد است که به قول خود پیغمبر اسلام بعد از ایشان مردم به ۷۳ فرقه تقسیم می شوند. همه هم می گویند ما راست و درست می گوییم. این حمله خیلی خطرناک است؛ چون شیطان حس معنوی  و روحانی و مذهبی برای شخص ایجاد می کند که شخص خودش هم باورش می شود. بعد در قالب این تقدس و روحانیتی که می گیرد، بیشترین ضربه را در درجه اول به خودش و بعد به مردم می زند. شباهت و تفاوت حمله راست و چپ شیطان در حمله شیطان ازچپ، حدود و اندازه ­های خدا رعایت نمی شود و ما می دانیم که داریم گناه می کنیم؛ اما در حمله از سمت راست، شما این حس را دارید که دارید وظیفه الهی­ تان را انجام می دهید، عبادت می کنید و به سمت خدا نزدیکتر می شوید. اینها همه اش هم دروغ است و این حس، غلط است. بیماری وسواس، از حملات سمت راست شیطان است شیطان اول وسوسه را از نجسی و پاکی و چیزهای کوچک و مبتذل شروع می کند ، بعد از مدتی کار شخص به تنفر از خدا و رها کردن عبادت می رسد. توصیه اول شیطان در حمله از سمت چپ این است که می گوید: تو نماز نخوان! اما اگر بگویی نه حتماً می خواهم بخوانم، می گوید: حالا که می خواهی نماز بخوانی با برنامه­ ای که خودم به تو می دهم بخوان. از وضو و غسل و برائت و تعداد رکعات تا چیزهای دیگر، اندازه هایش را من به تو می دهم؛ نه آن چیزی که در رساله نوشته شده و خدا گفته و داستان انحراف، از همین جا شروع می شود. جنون وسواس یک جنون عقیدتی است که بر اثر ضعف معرفت برای انسان ایجاد می شود. وسواس به این گونه است که از احکام شروع می شود و آهسته آهسته انسان سر از اخلاق در می آورد و کم کم اخلاق را آلوده و روحیه را خراب می کند. در این حالت، انواع و اقسام افسردگی ها، نق­ زدنها، غرغر کردن ها و دلشوره­ ها را ایجاد می کند. همه ­اش هم با چهره مقدس؛ چون تو می خواهی مواظب دین خدا و حدود و اندازه ­های خدا باشی که مبادا خدای نکرده وضو و غسلت خراب شود. نماز و قرائتت غلط در بیاید. تعداد رکعاتت اشتباه شود. اما یک جهنمی را از عبادات به روی خودت باز می کنی و در این جهنم به مرور زمان، خسته و متنفر از عبادت می شوی، بعد اخلاقت خراب می شود و اساساً دیگر با خدا درگیر می شوی. ایجاد افکار منفی علیه مقدسات، از حملات سمت راست شیطان است یکی دیگر از اقسام حمله­ ها، افکار منفی است که علیه خدا، معصومین و مقدسات در ذهن افراد ایجاد می شود. می گوید من در حال خواندن نماز هستم، یکدفعه یک فکر بد می آید، خودم هم خجالت می کشم. چند روز است اذیتم می کند؛ با این باید چطور مقابله کنم؟  چون شیطان می داند ما اینها را دوست داریم، از همین راه به ما حمله می کند تا ما را زمین بزند و باعث شود ارتباط مان با اینها قطع شود. [1] دعائم الاسلام/1/214 [2] قرآن کریم / سوره بقره/ آیه255 [3] بحار/ 14/ ص34 [4] دعای صفوان معروف به دعای علقمه [5] قرآن کریم / سوره بقره/ آیه 34 [6] منبعی یافت نشد. [7] خوانساری آقا جمال الدین ، شرح بر غرر الحكم،تهران،انتشارات دانشگاه تهران،سال 1366 خورشیدی،چاپ اول، ج‏6، ص98

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 9773
زمان انتشار: 14 نوامبر 2018
| |
با واجبات و نوافل، محبت و قرب خدا را کسب کنیم

سلسله مباحث «محبت»، جلسه 16، 88/10/26

با واجبات و نوافل، محبت و قرب خدا را کسب کنیم

در جلسات قبل بیان شد که چرا محبت خداوند علت ندارد و بی انتهاست. یعنی منِ خدا برای رسیدن به قصد خاصی محبت نمی کنم. این محبت همانطور که علت ندارد، غایت هم ندارد. همانطور که ایجاد کننده‌ی انگیزه ندارد؛ برای رسیدن به چیزی هم نیست. محبت خداوند تبارک و تعالی به بندگانش حد دار نیست و تمام شدنی هم نیست، نه از نظر کمیت و نه از نظر زمان و نه از نظر کیفیت. گفتیم برای این که انسان به این محبت نائل شود، دو راه دارد: یکی حدیث قرب فرائض و دیگری حدیث قرب نوافل. یعنی انسان با انجام دادن واجبات و مستحبات الهی به حق تعالی تقرب می یابد.

رسول خدا صلى الله علیه و آله در این باره مى فرماید:«اعْمَلْ بِفَرَائِضِ اللّه ِ تَكُنْ أَتْقَى النَّاسِ [1]به واجبات خدا عمل كن ، تا باتقواترینِ مردم باشى». انسان باید به چیزی که واجب است عمل و از حرام پرهیز کند. این حداقل  هاست. اگر واجبات را انسان انجام ندهد، هرچند که ممکن است مثل کفار مورد رحمت رحمانیه خداوند باشد، ولی مزه ی آرامش را نه در دنیا خواهد دید و نه در آخرت. خداوند به کفار رحمت دارد، حاجات شان را برآورده می کند، از نظر اقتصادی آنها را تأمین می کند، اما اینها نه در دنیا آرامش دارند و نه در آخرت. انجام واجبات، مرز بین کفر و ایمان است مرز بین کفر و ایمان هم واجبات است. اگر کسی نماز نخواند کافر است. «ما بَینَ الكُفرِ والإِیمانِ إلّا تَركُ الصَّلاةِ [2]= فاصله ای نیست بین کفر و ایمان، مگر به ترک نماز». یعنی همین که انسان نماز را ترک کند، کافر محسوب می شود. روزه را ترک کند، حج را ترک کند که واجب است همینطور. برای همین داریم هر کس که می تواند حج برود و نرود به عنوان یهودی و نصرانی محشور می شود؛ به عنوان مسلمان محشور نمی شود. کسی که می توانسته حج برود و نرفته، اصلا مسلمان نمی میرد. عده ای که واجبات را انجام می دهند، محبت ویژه ی خداوند تبارک و تعالی نصیب آنها می شود و این محبت، محبت خاص و ویژه است؛ رحمت رحیمیه است که نه در دنیا غایت و نهایت دارد و نه در آخرت. از این ها بالاتر، گروه دوم هستند که این گروه خودشان، محبت ویژه ای با خدا دارند. یعنی با خدا رفیق هستند. ارتباطات شان با خدا فقط در حد انجام واجبات نیست. اگر در محبتهای بین افراد هم نگاه کنید، می بینید که وقتی دو نفر یا چند نفر همدیگر را دوست دارند، بدون حساب و کتاب وقت شان را در اختیار همدیگر می گذارند. اصلا می خواهند بدون حساب و کتاب با هم باشند. محبت اگر آمد، امکان ندارد طلب ارتباط نیاید. محبت که بیاید، انسان از طرف مقابل خوشش می آید و از این که با طرف مقابل باشد لذت می برد. کدام حبیب از خلوت با محبوب بدش می آید؟ خود خداوند تبارک و تعالی به عنوان یک سؤال اساسی، این نکته را مطرح کرده است که کدام حبیب است که از ملاقات و خلوت با محبوب بدش بیاید؟ اگر محبت آمد، خود به خود در شاکله انسان، مرام و روح و در شخصیت و عمل انسان ظهور پیدا می کند. کدام تشنه است که از آب بدش بیاید؟ کدام گرسنه است که از غذا بدش بیاید؟ علت این که انسان از نماز، دعا، تعقیبات، اذان، اقامه و زیارت فرار می کند، این است که محبت نیست. چرا محبت نیست؟ چون معرفت نیست. از این رو انسان، یک عمر ممکن است از خدا فرار کند. یک عمر حال خدا را نداشته باشد؛ یا یک عمر حتی نماز هم بخواند، اما بی رغبت باشد. فقط نماز خوانده برای این که جهنم نرود. برای این که حداقل واجب مسلمانی این است. نماز خوانده، چون اگر نخواند نجس می شود؛ اگر نخواند کافر است و گرنه وقتی که برگردد و به سابقه اش نگاه کند، می بیند که دو رکعت نماز با شوق و علاقه و از روی محبت نخوانده است. بنابراین خداوند تبارک و تعالی یک سوال بدیهی و شفاف که همه هم در وجود خودشان آن را می یابند، مطرح می کند و می فرماید کدام حبیب است که از خلوت با محبوب بدش بیاید؟ این سؤال را پرسیده تا ما با این سوال خودمان را بشناسیم و ببینیم که نسبت به یاد و ذکر حق تعالی، خلوت، انس با حق و زیارت و ارتباط با معصومین علیهم السلام، ارتباط با ملائکة الله، اولیای خدا و شهدا به چه شکل هستیم و این یک مبنای فوق العاده مهم است. از این رو در روایت دیگری که آن هم خیلی تعیین کننده است، می فرماید: «كذب من ادّعى محبتی إذا جنه اللیل نام عنی[3] = دروغ می گوید، هرکس ادعا می کند من را دوست دارد و هنگامی که شب فرا می رسد، می خوابد».  «نام عنی»، یعنی از من می خوابد. شرافت بخش انسانی، غذای بخش انسانی به میزان ارتباطش با حق تعالی است. انسان فقط با عشق به خدا، معنا می گیرد انسان دارای شئون مختلف است، «شأن جمادی، گیاهی، حیوانی، عقلی و فوق عقلی». انسان در هیچ کدام از شأن های جمادی، گیاهی، حیوانی و عقلی (فرشته ای)، تعریف انسانی ندارد. فقط در شأن فوق عقل است که اصل شخصیت انسان تعریف می شود. انسان فقط یک جا معنا پیدا می کند؛ کمال انسان، شرافت انسان فقط یک جاست، جایی که ما تعریف انسان را داریم و آن شأن فوق عقلانی انسان است که فوق تجرد هم به آن می گویند. در فعالیت فوق عقلانی و فوق تجرد است که انسان عاشق بینهایت و عاشق خداوند می شود. در واقع انسان به میزانی که محبت خدا در دلش هست، انسان بوده و در غیر این صورت یا فرشته است یا حیوان، یا گیاه، یا سنگ و یا پایین تر از سنگ است. یعنی پایین تر از سنگ هم ما داریم. انسان چقدر از باطن انسانی بهره مند است؟ به میزانی که عاشق حق تعالی است. موقع مردن قلب مان را امتحان می کنند، در این قلب هرچقدر عشق خدا هست، تو حقیقت انسانی داری. هر چقدر که تهی از عشق حق تعالی است، به همان میزان حقیقت انسانی ندارد. ممکن است به خاطر عملکردهایی که داری ثوابی به تو بدهند؛ یک کافر هم اگر کار خیر بکند، خدا به او ثواب می دهد. هر کس کار خوب انجام بدهد، خدا به او اجر می دهد، یا گناهانش را می آمرزد، یا عذابش را کم می کند، یا به او درجات بهشتی می دهد. اما انسانیت و شرافت یک انسان به میزان علاقه و معرفتی است که به خداوند دارد. در درجه اول معرفت و بعد عشق که هر دو خود به خود، ارتباط و انس و رفت و آمد با خداوند تبارک و تعالی می آورد. پس عشق یادگرفتنی نیست. عشق که آمد ارتباط و مهرورزی و انس هم می آید. نبی اکرم می فرماید:« أشرافُ اُمَّتی حَمَلَةُ القُرآنِ ، وأصحابُ اللَّیلِ[4] = شریفان امّت من ، حاملان قرآن و شب خیزان اند». «أصحابُ اللَّیلِ» یعنی اهل شب. کسی که شب را نمی کشد و شب زنده دار است. اهل شب یک موقع به تفکر است، گاهی به عبادت، گاهی به معرفت، زمانی به ذکر یا قرائت قرآن است. در هر حال، شب را دارد و از شب استفاده می کند. حتی هیچ کدام از طبیعت گراها شب شان را از دست نمی دهند، پارتی های شبانه دارند، شما در غرب که بروید در کشورهایی که اصلا خبری از هوای فطری و هوای انسانی نیست و فضا همه طبیعی و حیوانی است، می بینید که اصلاً شب را خراب نمی کنند، بلکه از شب حداکثر استفاده را می کنند. برای همین خدا می فرماید، دروغ می گوید هر کس که ادعا می کند، دوستم دارد و شب می خوابد. اساسا هم اگر آن واجب انجام نشود و کسی در آن واجب کوتاهی کند، واجب های دیگرش را انجام بدهد به درد نمی خورد و نورانیت جذب نمی کند. اگر کسی بخواهد نورانیت های اجتماعی جذب کند، باید حداقل های خانواده و والدین و ارحام را رعایت کند تا بعد موفق شود. این که از همه ی امور اصلی کم بگذارد و بگوید من باید برای اسلام و مسلمین کار می کنم، حرف مفت و بیهوده ای است. آدم هایی که این گونه در منطقه بودند، بعد از جنگ هم عاقبت بخیر نشدند. من می شناسم آنهایی که این طور آدم هایی بودند، بعد از جنگ هم انحرافات زیادی پیدا کردند. حتی فرمانده هایی را می شناسم که به سربازان شان اجازه نمی دادند به خانواده های خود سر بزنند و می گفتند: «شما برای چی می روید به خانه هایتان؟ شما بچه لوس و سوسول هستید؛ زنگ نزنید؛ تلگراف نزن؛ این زنگ زدن و تلگراف زدن مال بچه سوسول هاست؛ باید همه عشق تان خدا باشد». همین فرمانده ها که برای بقیه خیلی سخت می گرفتند، بعد از جنگ، از گذشته کارهای خوبشان پشیمان شدند و ریزش کردند. دروغ که نمی توانیم بگوییم؛ سر خودمان را که نمی توانیم کلاه بگذاریم. آدم خشن و بی عاطفه به خدا نزدیک نیست. هر چند که خودش را ببندد به خدا، فایده ای ندارد. آدمی که نمی تواند بچه اش را بغل کند، ببوسد و نوازش کند؛ حرفهای قشنگ بزند؛ همه حرفهایش تند و تیز و تشرزدن است و نیش دارد؛ این از رحمت خدا دور است. اگر خود را به خدا هم ببندد، ثوابش را می برد؛ ولی تقربی حاصل نمی شود. او فقط عمله است. گاهی خیال می کنیم، خدا را دوست داریم بعضی ها بعد از 50 سال - 100 سال خیال، می فهمند که اصلا خدا را دوست نداشته اند. خیال می کردند، خدا را دوست داشتند. اینها همه در مراتب عرفان هست. اولین مرحله عرفان، خیال و وهم است. همه چیزهای آدم، خیالی و وهمی است. خواب دیدن هایش خیالی، تقرب های خیالی، امام زمان های خیالی، بهشت های خیالی، رفاقت های خیالی، تا برسد به مراتب قطعی. تا از شک و تردید در بیاید. اولین مرحله و کمترین مرحله همین مرحله خیال و وهم است. رفاقت های خیالی، عبادت های خیالی، تقرب های خیالی، عملیات های خیالی، از اینها که بگذریم به اولین مرتبه در یقین که علم الیقین است، می رسیم؛ یعنی پایین ترین مرحله که دیگر شک ها و تردید ها، تزلزلها، اضطراب ها و بریدن ها از بین می رود و شخص راسخ می شود. کسی که تردید می کند، شک برش می دارد و می بُرد، این هنوز در مرحله خیال است و با خیال و ظن خودش دارد با امام زمان ارتباط برقرار می کند. در همان حد هم ثوابش را می برد؛ اما اصلا به مرحله حقیقت نمی رسد. حقیقت زمانی است که انسان تثبیت شده است. یعنی تحت هیچ شرایطی شک، تردید و تزلزل اتفاق نمی افتد. از این رو قرآن مؤمن را اینگونه معرفی می کند:« إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِینَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَرَسُولِهِ ثُمَّ لَمْ یَرْتَابُوا[5] = در حقیقت مؤمنان كسانى‏ اند كه به خدا و پیامبر او گرویده و [دیگر] شك نیاورده». وقتی شک نکرد و به یقین افتاد، این را می گویند علم الیقین. یک مرتبه پایین است. ولی مرتبه خوب و مثبتی است. یعنی از خیال درآمده. شخص از اضطراب و تردید درآمده و در عشق و محبتش، تثبیت شده است. خدا حتی خیال و گمان ما را هم می پذیرد اکثر قریب به اتفاق افراد، در مرحله خیالند. خدا هم با همان خیالشان با آنها راه می آید. مثالی برایتان بیان کنم تا مطلب روشن شود. خداوند می گوید، شما وقتی می خواهی نماز بخوانی، اگر شک کردی سه رکعت خواندی یا چهار رکعت. به دلت مراجعه کن. ببین به کدام سمت است به سه رکعت بیشتر مایل است یا به چهار رکعت. اگر به چهار رکعت مایل بود، قبول است. منِ خدا هم چهار رکعت قبول دارم. اگر به سه رکعت مایل بود، یک رکعت دیگر بخوان. حال من حقیقتاً در باطن فکر می کنم، چهار رکعت است. من چهار رکعت نمی خوانم. ممکن هم هست سه رکعت بوده. این را می گویند ظن و خیالی که خداوند به عنوان صد درصد از تو می پذیرد. خدا می گوید بقیه اش را خودم هزینه می کنم. اگر سه رکعت هم نبود، من کاری ندارم. در دلِ تو چیست؟ اگر دلت چهار رکعت است، برایت چهار رکعت حساب می کنم. نمی خواهی که با من لج بکنی و نماز را مخصوصاً سه رکعتی بخوانی. می گویی من الان شک کردم، ولی فکر می کنم، رکعت چهارم باشم، می گوید همان چهار رکعت قبول است. عقاب هم نمی کند. ولی واقعاً سه رکعت بوده یا چهاررکعت؟ یعنی اگر بعد از نماز به طرف بگویند دست بگذار روی قرآن، بگو که چهار رکعت بوده، نمی تواند قسم بخورد. ولی خدا از او قبول می کند. بسیاری از عبادت های ما اینطوری است. محبت های ما به امام زمان، کارکردن های ما به امام زمان، استخدام ما برای امام زمان، وقف شدن برای امام زمان، عشق ورزی به خداوند و عشق ورزی به معصومین خدمت کردن به معصومین، تلاش کردن اکثر قریب به اتفاق آدم ها خیالی و وهمی است. استاد ما می فرمود: اولین مرحله در سیر و سلوک این است که انسان هاری خودش را بگیرد. درندگی خودش را بگیرد. ما ده ها سال است که داریم زحمت می کشیم؛اما هنوز هم وحشی هستیم، هنوز هم درنده هستیم. خیال خوب است. بالاخره همه از خیال شروع می کنند. یا شخص می گوید خدایا من شک دارم روزه هایم چقدر قضا دارم. می گوید نمی خواهد یقین کنی، چقدر از آن را مطمئنی، می گوید من بین 3 سال و 5 سال شک دارم. می گوید سه سال را خودت قبول داری؟ می گوید: بله قبول دارم. می گوید: 3 سال درست است. ولی خدا وکیلی 3 سال است یا 5 سال است؟ ظن است. خدا ظن را به عنوان علم از او قبول می کند. عشق در بوته امتحان ما هم به امام حسین می گوییم:« دوستت داریم، فدایت شویم، برایت می میریم». به امام زمان، به خدا ابراز علاقه می کنیم:« اللهم اجلعنی من جندک. اللهم اجعلنی من حزبک، اللهم اجعلنی من اولیائک» این حرفها را می زنیم. اما تا وقتی امتحان نشده، از او می پذیرند. قبول هم هست و اگر قبل از امتحان هم بمیرد، از او قبول می کنند. این خیال زده بوده و فکر می کرده، خدا را دوست دارد، الان هم که محشور شده، یعنی در قبر سرش را بلند می کند با همان خیال است. خدا می گوید: به او دست نزنید، بنده ما خیال می کرده ما را دوست دارد، ما هم قبولش داریم.  هیئتی هایی که سالها هیئت داری کردند، در هیئت ها گفتند:« امام حسین فدایت شویم؛ دوستت داریم، می میریم برایت» یک دفعه انقلاب اسلامی شد. حالا باید امتحان پس می دادند. انقلاب اسلامی را رد کردند. جنگ تحمیلی شد. باید امتحان می دادند. یا لیتنی کنت معکم فافوز فوزا عظیما. خیلی ها هم در تهران ماندند و زیارت عاشورا برقرار کردند، یک روز هم جبهه نرفتند. زیارت عاشورا هم می خواندند، ولی اگر مداح و سخنران می خواست حرف سیاسی بزند می گفت حرف نزنید. به ما چه آمریکا می خواهد چه کار کند. حال روضه را نگیر از علی اصغر بخوان از علی اکبر بخوان از رقیه بخوان. 8 سال دفاع مقدس از ما امتحان می گیرند. دفاع مقدس تمام شد. الان جنگ فرهنگی شروع شده. در جنگ فرهنگی چه کاره ای؟ سربازی؟ سرداری؟ عمله ای؟ مزد می خواهی؟ از دست زن و بچه ات بیزاری و فرار کردی، جبهه آمدی؟ با کسی مشکل داری؟ مقام می خواهی؟ شهرت می خواهی؟ ریاست می خواهی؟ محبوبیت می خواهی؟ «من» ات وادارت کرده معلوم نیست. در ظن و گمان است. ولی امتحان ها گرفته می شود و انسان صد در صد معلوم می شود. ظن است یا یقین است. یاران امام، آنهایی که خودشان را به امام بستند، همه گفتند: ما معتقد به ولایت فقیه هستیم. امام رفت. ولی فقیه ولایت، مقام ولایت، قانونی و شرعی سرجای خودش ماند. بعد فهمیدند که آنها فقط با امام حال می کردند و از اول هم ولایت را قبول نداشتند. قضیه لو رفت. اصلا خودشان هم گفتند: ما از زمان امام هم با ولایت فقیه، مشکل داشتیم، امام را قبول داشتیم، اما ولایت فقیه را قبول نداشتیم. علی علیه السلام فرمود: اگر می خواهی بدانی، یک نفر دوستت دارد یا نه، به دل خودت نگاه کن، اگر دوستش داری، او هم دوستت دارد. «سَلُوا القُلوبَ عَنِ المَوَدّاتِ ؛ فَإِنَّها شَواهِدُ لا تَقبَلُ الرُّشا =از دلهایتان در مورد عشق ها و مودت ها سوال کنید، چون دلها شاهدهایی هستند که رشوه قبول نمی کنند». آدم سر ظن و خیال خودش را می تواند کلاه بگذارد؛ سر عقل خودش را هم می تواند کلاه بگذارد؛ ولی دل را نمی شود. عقل های اسیرِ وهم معصوم علیه السلام می فرماید: «چه بسیار عقل های امیری که تحت هوای نفس اسیرند». چگونه عقلی که مقامش امارت است، اسیر وهم می شود؟ مثلاً عقلی که امیر است می گوید، مرده با آدم کاری ندارد؛ اما وهم عقل را اسیر می کند و انسان از مرده می ترسد و وقتی که به قبرستان می رود، می گوید الان مرده از قبر بر می خیزد و دنبالم می آید. این عقل است؛ اما اسیر وهم است. تفاوت محبت و مودت در چیست؟ بین محبت و مودت تفاوت اساسی وجود دارد. آنچه که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از ما خواسته است، مودت است ونه محبت. در دنیا خیلی ها هستند که حضرت و اهل بیت ایشان را دوست دارند، اما به ایشان مودت ندارند. جایگاه مودت دل است. دل چیزی است که تو اصلا نمی توانی به آن دروغ بگویی، قوه ای بالاتر از عقل است به نام دل که رشوه هم قبول نمی کند. عقل را می شود رشوه داد و یک جوری توجیهش کرد و سرش کلاه گذاشت؛ اما دل را نمی شود. معصوم علیه السلام می فرماید: «سَلُوا القُلوبَ عَنِ المَوَدّات= از دلها در مورد مودت سوال بکنید». یعنی اگر مودت را می خواهید بفهمید،از دل بپرسید. چرا می گوید مودت را از دل بپرسید و نگفت محبت را از دل بپرسید؟ چون محبت در ظن و گمان هم خوب است. در محبت عمل نمی خواهد بکنی. مثلا اشعار عاشقانه و ترانه هایی که می خوانند، ظن و گمانی هستند از نوع محبت. اینها اظهار محبت است و هزینه ای هم ندارد. اما مودت اینطور نیست. مودت عشقی است که هزینه دارد و مثل علاقه و محبت نیست. در مودت باید پاکار محبوبت بایستی و فداکاری کنی. حیوان ها و حتی سنگها و گیاهان هم محبت دارند. همه این ها خدا را دوست دارند. شیطان هم خدا را دوست دارد و محبت دارد. شیطان همان موقع می گوید من هنوز هم وقتی به دلم مراجعه می کنم، می بینم خدا را دوست دارم. نتوانستم یک لحظه محبتش را از دلم بیرون کنم. معاویه امیرالمؤمنین را دوست داشت. با او می جنگید ولی دوستش هم داشت. آمد نزد معاویه و شروع کرد به امیرالمؤمنین فحش دادن. از حضرت بد گویی کرد که پولی بگیرد. معاویه به او پول هم داد، اما گفت: تو خیلی خبیثی، همه حرفهایت دروغ بود. پولت را بگیر و برو. چون اصلاً علی اینگونه نیست. اما این دوست داشتن معاویه محبت است ونه مودت. مودت مهم است. شرط اساسی مودت است. قرآن می فرماید: «قل لا اسئلکم علیه اجراً الی المودة فی القربی=بگو من اجری از شما درخواست نمی کنم، مگر مودت در باره نزدیکانم». مودت یعنی عشقی که پاکار آن بایستی. محبت داشتن به خدا با مودت به خدا فرق دارد  بعضی افراد را می بینی که می گویند خدا را دوست داریم، اما وقتی سوال می کنیم آیا حاضری برای خدا هزینه کنی؟ می گوید: نه. این یعنی او خدا را فقط دوست دارد؛ اما مودتی در کار نیست، چون حاضر نیست برایش هزینه کند. وقتی گفتند جبهه، ترسید. وقتی گفتند باید برای دینت پول بدهی  و مثلا نصف اموالت را باید بدهی برای خدا و امام زمان، ترسید.  خدا می گوید: «كَذَبَ مَنْ زَعَمَ أَنَّهُ یُحِبُّنِی فَإِذَا جَنَّهُ اللَّیْلُ نَامَ عَنِّی[6]= دروغ می گوید کسی که گمان می کند دوستم دارد، اما وقتی شب فرا رسید، می خوابد». دروغ می گوید کسی که فکر می کند دوستم دارد، ولی خوشش نمی آید با من حرف بزند و قرآن نمی خواند یا از قرآن بدش می آید. 40 سال است که هیچ قرآن را نخوانده است. اصلا نرفته یاد بگیرد و هیچ رغبتی به آن ندارد. اگر زبان مثلا انگلیسی باشد می رود یاد می گیرد. کامپیوتر یا فلان فن باشد، می رود یاد می گیرد، اما بعضی ها می گویند ما وقت نداریم عربی یاد بگیریم. وقت نداریم زبان دین مان را یاد بگیریم. وقت نداریم قرآن را یاد بگیریم. ولی حاضرند هزینه کنند و بروند دانشگاه آزاد، دانشگاه پولی، یک مدرک تحصیلی بگیرند؛ دوره مکانیک ببیند؛ دوره کامپیوتر و دوره زبان انگلیسی ببیند. حتی بچه هایش را هم برای این کارها می فرستد، ولی وقتی نوبت مذهب و معنویت و انسانیت و بخش انسانی وجودش می شود، می بینید پول ندارد و گرفتار است. می بینی با قرآن ارتباطی ندارد و اصلا نمی فهمد قرآن چه هست. آنهایی که خیلی حرف دارند بزنند، وقتی می خواهند حرم بروند، 2 ساعت 3 ساعت حرف بزنند، اینها پله اولی ها هستند، از اینها بالاتر کسانی هستند که نمی خواهند حرف بزنند. یعنی حرف خیلی دارند؛ ولی فقط می روند بشنوند، نمی روند حرف بزنند. اگر هم حرف دارند، حرفهایشان را خیلی فشرده می زنند، بیشتر می نشینند که بشنوند. ما اگر هم خیلی علاقه پیدا کنیم و اوج بگیریم؛ می رویم حرف می زنیم. ولی کسانی هم هستند که می روند آنجا فقط می روند که بشنوند خیلی حرفی ندارند. خدا می گوید: اینهایی که خوششان می آید با من حرف بزنند و با من خلوت بکنند، اینها اهل نوافل هستند که شک ندارند. ما الان چقدر آدم نماز شب خوان داریم که شک دارد. بعضی ها در ظن و خیال، نماز شب می خوانند. چرا گاهی عبادات، اثرگذار نیستند؟ علت اینکه نماز شب ها و عبادت ها اثر نمی گذارند و دوره های ختم قرآن یا 50 دفعه حج و کربلا رفتن، بی اثر است، این است که با یقین عبادت نمی کنیم. اینهایی که آمدند سر امام حسین را بِبُرند، بعضی هایشان تا 50 بار حج رفته بودند. شمر معلم قرآن و حدیث بود؛ آدم کمی نیست. آن کسی که فتوای اعدام شیخ فضل الله نوری را می دهد؛ آن کسی که فتوای قتل امام حسین را می دهد؛ امثال شریح قاضی مجتهد و درس خوانده اند. شریح قاضی، قاضی حکومت امیرالمومنین بود، منصوب امیرالمومنین بود. حالا چرا در این دستگاه آمدند؟ چون دستگاه خدا، دستگاه ائمه غیر از دستگاه امام زمان است، امام زمان وقتی ظهور کند، دستگاهش با بقیه فرق می کند. فعلا خیالات را قبول می کنند. محبت های خیالی، عشق های خیالی، ظنّ و گمان ها را فعلا می پذیرند. دروغ های محبتی را قبول دارند. خوش به حال آنهایی که عُرضه دارند دروغ هم بگویند، آنهایی که اصلا در این وادی نیستند که دیگر خیلی بیچاره اند. شریح قاضی هم می آید بالا شمر هم می آید بالا، شمر سردار لشکر امیرالمومنین بوده؛ اما عاقبتشان آن شد. علتش این است که عبادت ها اثر ندارد. وقتی عبادتها اثر نداشته باشد، در رکاب پیامبر و امیرالمومنین هم بجنگی دیگر فایده ندارد. وقتی هنوز شک هست‌، وقتی کسی هنوز از ظن وگمان و خیال و وهم بیرون نیامده است، عباداتش بی اثر است. مقام کسی که از شک عبور کرده و به یقین رسیده است به قول علامه جعفری شک معبر خوبی است، اما جای ماندن بدی است. کسی که از شک عبور می کند به یقین می رسد. حدیثی قدسی که می خواهیم بخوانیم و خیلی اوج دارد، برای زمانی است که انسان اول از ظن و خیال در آمده باشد و برایش مسائل‌ شفاف شده باشد. «إِنَّهُ لَیَتَقَرَّبُ إِلَیَّ بِالنَّافِلَةِ حَتَّى أُحِبَّهُ فَإِذَا أَحْبَبْتُهُ كُنْتُ سَمْعَهُ الَّذِی یَسْمَعُ بِهِ وَ بَصَرَهُ الَّذِی یُبْصِرُ بِهِ وَ لِسَانَهُ الَّذِی یَنْطِقُ بِهِ وَ یَدَهُ الَّتِی یَبْطِشُ بِهَا إِنْ دَعَانِی أَجَبْتُهُ وَ إِنْ سَأَلَنِی أَعْطَیْتُهُ[7]= و همانا او بوسیله نماز نافله به من نزدیك شود تا آنجا كه من او را دوست بدارم، و هنگامى كه او را دوست بدارم گوش او شوم، همان گوشى كه با آن می شنود و چشم او گردم، همان چشمى كه با آن ببیند؛ و زبانش شوم، همان زبانى كه با آن سخن گوید؛ و دست او گردم، همان دستى كه با آن بگیرد؛ اگر مرا بخواند اجابتش كنم و اگر از من خواهشى كند به او بدهم». بعد از این که انسان از مرحله ظن در بیاید، که به آن علم اندک و اول می گویند، یعنی از علم اول و اندک دربیاید و به علم دوم برسد. علم دوم مرحله علم الیقین یعنی علمی است که رنگ یقین دارد. یعنی اگر به مرده دست بزند، نمی ترسد. مرده شور علم الیقین دارد به این که مرده آسیبی به آدم نمی زند. اما ما نداریم. ما فقط علم داریم به این که مرده با آدم کاری ندارد.   « إِنَّهُ لَیَتَقَرَّبُ إِلَیَّ بِالنَّافِلَةِ حَتَّى أُحِبَّهُ » به من نزدیک می شود با نافله را شروع می کند. با این مغازله و عشق بازی و ارتباط با من تا یک جایی که خدا می گوید: من هم عاشقش می شوم و دوستش دارم. « فَإِذَا أَحْبَبْتُهُ»، یعنی تو باید بیایی در کار و شروع کنی و شعر و ترانه بخوانی و مغازله بکنی، ادای عاشق ها را دربیاوری. « فَإِذَا أَحْبَبْتُهُ = اگر دوستش داشته باشم» حالا ببین خدا چه کار می کند: « كُنْتُ سَمْعَهُ الَّذِی یَسْمَعُ بِهِ =من می شوم گوشش که با من می شنود». «وَ بَصَرَهُ الَّذِی یُبْصِرُ بِه= می شوم چشمش دیگر با من می بیند». دیگر با چشم خودش نمی بیند. این خیلی اوج است که خدا جای مشاعر آدم بنشیند. یعنی اصلا دیگر شخصی در کار نیست. بنده ای دیگر در کار نیست. «وَ لِسَانَهُ الَّذِی یَنْطِقُ بِهِ = می شوم زبانش که با آن سخن می گوید»؛ «وَ یَدَهُ الَّتِی یَبْطِشُ بِهَا=و می شوم دستی که با آن می گیرد». منِ خدا می شوم دست او. در واجبات انسان می شود جندالله، حزب الله، دست خدا، سرباز خدا. وقتی نوبت به حدیث نوافل می رسد، خدا می شود دست تو. در حدیث واجبات، تو مال خدایی؛ اما در حدیث نوافل، خدا می شود مال تو. « إِنْ دَعَانِی أَجَبْتُهُ = اگر مرا بخواند اجابتش كنم». «وَ إِنْ سَأَلَنِی أَعْطَیْتُهُ = و اگر از من خواهشى كند باو بدهم». خدا می گوید تو اگر دل من را به دست آوری، من خودم را به تو می دهم. دنیا کجاست؟ بهشت چیست؟ دنیا نه. آخرت نه، بهشت نه. خودم مال توام. چه خدایی! از این قشنگتر کسی توانسته برای رفیقش حرف بزند؟ کی توانسته این طوری اعلام محبت بکند. منِ خدا تا وقتی هستم، عاشقانه با این رفتار می کنم. عادی هم نمی شود. پس ما در همین آینه های حدیث معراج می توانیم بفهمیم که تا الان چطوری زندگی کرده ایم و تا الان کجا بوده ایم. آیا از ظن و گمان درآمده ایم یا درنیامده ایم و داریم فعالیت های خیالی می کنیم. عرض کردم فعالیت های خیالی خیلی هم خوب است و ثواب هم دارد. ولی بالاخره خیالی است. خدا کند یک زمانی پرده کنار برود ما بفهمیم راستی سرباز امام زمان هستیم. اگر یک موقع کسی از ظن دربیاید و بفهمد که هیچ انگیزه ای ندارد جز خود امام زمان. امام زمان را دوست دارد و دلش برای غربت و مظلومیتش و برای تنهایی اش واقعاً می سوزد. خود سوختن، علامت محبت و صدق است. اما اگر اینطوری نیستیم، ببینیم ما با دل مان چه کار کرده ایم؟ باید یک تصمیم های جدید در زندگی مان بگیریم. یک چیزهایی را دستکاری بکنیم تا این دل باز شود و فتح حاصل شود. تا بلکه ما هم ان شاءالله از تعارف و ظن و گمان و از خیال زدگی بیرون بیاییم. شاید تازه به اولین مرحله برسیم. به جایی که گفتند:« الذین یؤمنون بالله و رسوله ثم لم یرتابوا= کسانی که به خدا و رسولش ایمان آوردند و شک هم نکردند». از مؤمنینی باشیم که شک نمی کنند و اول با مال شان جهاد مالی داشته باشند و سپس با جان شان، «اولئک هم الصادقون= آنها راست می گویند». چقدر خدا قشنگ و شفاف ما را به خودمان معرفی می کند و آینه می گذارد تا ما خودمان را در آن نگاه بکنیم. [1] . الكافى ، ج 2 ، ص 82 ، ح 4 ؛ بحار الأنوار ، ج 71 ، ص 196 . [2] . ثواب الأعمال : ص 275 ح 2 عن عبداللّه بن میمون عن الإمام الصادق عن أبیه علیهماالسلام عن جابر ، بحارالأنوار : ج 82 ص 217 ح 33 . [3] . قوت القلوب (ابوطالب مکی) ، جلد2 ، صفحه 1. [4] . كتاب من لا یحضره الفقیه : ج 4 ص 399 ح 5855. [5] . سوره حجرات/15. [6] . وسائل الشیعة : 7 / 77 . [7] . کافی ، ج 2 ، ص 352.

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 9768
زمان انتشار: 13 نوامبر 2018
| |
زیارت عاشورا و هر چیز دیگری را باید از دریچه «نفس» مطالعه کنیم

شرح زیارت عاشورا، جلسه 3 (بخش اول) ، 80/07/21

زیارت عاشورا و هر چیز دیگری را باید از دریچه «نفس» مطالعه کنیم

هیچ گونه مطالعات اسلامی، بدون فهم «نفس» به نتیجه نخواهد رسید. هر گونه مطالعاتی در زمینه ی مسائل اسلامی صورت بگیرد، چه در مسائل اقتصادی، چه در مسائل سیاسی، چه در مسائل فرهنگی، چه در مسائل مدیریتی، چه در تعلیم و تربیت و چه در هر موضوع دیگری، وقتی بحث «نفس» را کنار بگذاریم، این مطالعات، بی نتیجه و عقیم خواهد بود.

قبل از ورود به شرح زیارت عاشورا، به شناخت «نفس» می پردازیم. عناوین موضوعاتی که در بحث نفس در خصوص آنها گفتگو می کنیم، به این شرح هستند:

۱- هم مومن و هم کافر، عاشق خدا و در جستجوی خدا هستند. ۲- آرامش پایدار انسان در این است که معشوق های حقیقی را از قلابی تمیز دهد ۳- حرکت های ما مبتنی بر ادراک اولیه ما از زیبایی مطلق است ۴- پیامبر ص: همه تشنه می میرند، جز ذاکر خدا ۵- چرا هر وقت خدا را می خواهیم، پیش ما هست؟ ۶- کاربرد شناخت قوه «واهمه» در زیارت عاشورا ۷- «قوه ی وهمیه» منشاء همه اختلافات بشر است ۸- حرکت حبی انسان به سوی خدا و شناخت عوالم وجود ۹- چرا ماهی قزل آلا جانش را به خطر می اندازد تا به محل تولدش برسد؟ ۱۰ - تنها کسی که می تواند سیر الی الله را به ما یاد دهد، خداست ۱۱- رهبران الهی، مردم را با عشق به سوی خدا می برند  ۱۲- هر کس حیات انسانی می خواهد، از پیامبر ص تبعیت کند ۱۳- خداوند انسانها را در قرآن به 5 دسته تقسیم می کند   ۱- هم مومن و هم کافر، عاشق خدا و در جستجوی خدا هستند اکثر انسانها گمانشان این است که در عشق و محبت متفرق هستند؛ حتی حزب اللهی ها غالباً اینگونه فکر می کنند و می گویند ما مثلاً یک معشوق داریم که اهل بیت و خدا است؛ اما دشمنان ما چیز دیگری را دوست دارند و به چیزهای دیگری فکر می کنند. خیلی ها این فکر اشتباه را می کنند که انسانها با مدارج مختلف محبوبهای مختلفی دارند. اما در حقیقت محبوب و معشوق همه خدا است. انسان از نظر ساختار وجودی اینطور است، نه از نظر نظام تکلیف و اختیار؛ یعنی انسان از نظر فطری و ساختار وجودی، حقیقتاً حق تعالی را می خواهد و همه ی انسانها همینطور هستند. به قول امام رحمت الله علیه رئیس جمهور آمریکا هم عاشق خداست؛ او هم عشق به خداوند تبارک و تعالی دارد؛ شیطان هم همینطور؛ حتی کسانی که گفتند می خواهند با خداوند هم بجنگند همینطور؛ آنها هم حقیقتاً عاشق خداوند تبارک و تعالی هستند؛ علتش هم این است که انسان محتاج و تشنه کمالات است. اگر چیزی برای کسی محبوب می شود، از آن جهت است که انسان در آن یک کمال و قوتی را تخیل می کند و فکر می کند این همان محبوب و معشوق نهایی اوست که باید به او برسد و به امید همان حرکت می کند. همه ی ما اینطور هستیم که معشوقهایی داریم و به دنبال این معشوق ها با امید حرکت می کنیم. برنامه های شخصی هر کدام از ما با همدیگر متفاوت است و نسبت به رسیدن به چیزهایی امیدوار هستیم و به خاطر همین امیدمان در حال تلاش هستیم که آینده خودمان را ترسیم و تضمین کنیم. انسانها هر چند که از نظر ظاهر با هم اختلاف دارند؛ اما از نظر باطنی همه یک چیز را می خواهند؛ همه کمال مطلق را می خواهند؛ همه عاشق خداوند تبارک و تعالی هستند؛ همه بینهایت را می طلبند؛ همه حریت و آزادی نامحدود را می خواهند؛ همه از اسارت و محدودیت متنفر و بیزار هستند. هر کدام از ما که داریم تلاش می کنیم، برای این است که می خواهیم شعاع محدودیت خودمان را در عمل کمتر کنیم و دائماً به شعاع آزادی و قدرتمان اضافه کنیم. با دو شغله و چند شغله شدن، دنبال تحصیلات عالیه؛ حقوق بالاتر و...هستیم. برای چه می آییم سر کلاس و جلسات علمی؟ برای اینکه می خواهیم محدودیت اطلاعاتی مان را کمتر کنیم و قدرت اطلاعاتی مان را بالا ببریم. پس ما در هر چیزی که می طلبیم و هر معشوقی که داریم، در حقیقت خداوند تبارک و تعالی را می خواهیم. چرا انسان وقتی به مطلوبش می رسد، باز هم مطلوب دیگری را می طلبد؟ هر یک از ما در چند سال گذشته به دنبال چیزهایی بوده ایم که دوست داشتیم به آنها برسیم و فکر می کردیم اگر به آنها برسیم، دیگر همه ی مسائل ما حل می شود و خوشبخت می شویم؛ ولی وقتی که به آنها رسیدیم، دیدیم چنین نیست؛ بلکه باز هم عطش دیگری داریم و چیزهایی که به آن رسیدیم، ما را اقناع و اشباع نمی کند و چیز بالاتری را می طلبیم. بالاترین چیزی که انسان در طلب آن است فقط خدا است. ۲- آرامش پایدار انسان در این است که معشوق های حقیقی را از قلابی تمیز دهد اگر در مورد معشوق های حقیقی و قلابی خوب فکر کنیم، لااقل در نظام حرکتی و نظام نفسانی خود ما اثر خیلی زیادی دارد و ما را به یک خوشبختی حاضر و نقد و آرامشی که به هیچ وجه از ما جدا نخواهد شد، خواهد رساند؛ این شناخت، ما را به یک نشاطی می رساند که هرگز با هیچ اضطراب و غمی تهدید نمی شود. اما شرط آن این است که معشوق حقیقی خودمان را پیدا کنیم و آن را باور کنیم. این باور خیلی مهم است. اطلاعات مهم نیست. مهم این است که آن اطلاعات را باور کنیم. شما می روید در جلسات مختلف و اطلاعاتی می گیرید؛ اما فرق باور با اطلاعات، مثل فرق ما با مرده شور است. کسی که مرده، با انسان کاری ندارد. ما علم به این مساله داریم؛ اما هیچ کدام جرأت نمی کنیم یک شب در قبرستان برویم و به یک مرده دست بزنیم یا نزد او بخوابیم. اما مرده شور راحت این کار را می کند. چرا؟ چون این را باور کرده است که مرده نمی تواند آسیبی به کسی بزند. اگر کسی فهمید و باور کرد که معشوق او کیست، برد کرده است و از آن پس، از عمر و جوانیش در مسیر ابدیت و بر مبنای ابدیت استفاده خواهد کرد. اگر کسی به این باور رسید، تازه متولد شده است. متولد به حیات انسانی شده است. ۳- حرکت های ما مبتنی بر ادراک اولیه ما از زیبایی مطلق است ما همه ی حرکتهایی که الان داریم انجام می دهیم، بخاطر آن ادراک اولیه ای است که از زیبایی مطلق و کمال مطلق داریم. قبلا گفتیم که ما طالب کمال مطلق هستیم و این طلب، نشان دهنده ی این است که ما سنخیت داریم با کمال مطلق. یعنی ظرفیت کمال مطلق را داریم. یعنی کمال مطلق وجود دارد و ما آن را می شناسیم و از آن بهره برداری کرده ایم. ما غالباً فکر می کنیم که از معلولها به علت می رسیم. در حالی که ما اگر از گل و زیبایی خوشمان می آید و همه ی انسانها هم در این مشترک هستند، برای این بوده که ما قبلاً به معدن زیبایی راه پیدا کرده ایم و روحمان سنخیت با زیبایی داشته است و الان وقتی که رد پای آن چیزی را می بینیم که قبلاً با آن بودیم، این ما را یاد وطن مان می اندازد. چرا همه ما از زیباییها خوشمان می آید؟ چون زیبایی ها ما را یاد وطن مان می اندازد. قدرت، لذت و هر کمال دیگری را که ما می بینیم و از آن خوشمان می آید، برای این است که ما اول مطلقش را درک کرده ایم و حالا که پایین می آییم و با هر چه که روبرو می شویم، ناخودآگاه می بینیم که ما را به یاد حقیقت و اصل خودمان می اندازد. یعنی قبل از اینکه هر چیز دیگری برای ما شناخته شود، اول خدا شناخته شده است. اولین چیزی که برای انسان شناخته شده، خداوند تبارک و تعالی است و درسایه خدا تازه ما داریم سایر اشیا را می شناسیم. یعنی ما اگر به چیزی میل پیدا می کنیم و به آن علاقه مند می شویم و می رویم به سمت شناخت آن، در سایه خداوند تبارک و تعالی است. یعنی اول معروف ما اوست و در سایه او به سراغ بقیه چیزها می رویم. «الله نورالسموات و الارض»یعنی همه ی حرکتهای انسان و روشهایی که انسان دارد در سایه اش حرکت می کند، نورش را دارد از خدا می گیرد. ما با خدا داریم حرکت می کنیم. از این رو، علی علیه السلام فرمود: «ما رأیت شیئاً الا رأیت اوله قبله و معه و بعده= هیچ شیئی را ندیدم، مگر اینکه قبل از آن، همراه او و بعد از او خدا را دیدم». در این سه مرحله جلوتر از هر معروفی و هر شناخته شده ای خداوند معروف ما و شناخته شده ما است. این یک اصل مسلم است. به دریا بنگرم دریا ته بینُم               به صحرا بنگرم صحرا ته بینُم بله اینگونه است که به هر شیئ که نگاه می کنی، یاد وطن می افتی. به شبیه ترین اشیاء به خدا اگر انسان نگاه کند، آن موقع است که خدا را شناخته و آن، تجلی کامل خداوند است، به نام نفس. «من عرف نفسه فقد عرفه ربه». پیامبر فرمود: «ان الله خلق الله تعالی آدم علی صورته= خداوند انسان را به صورت خودش خلق کرده است». اگر توانستی در خودت مطالعه بکنی، همان که در این دو جلسه یک مطالعاتی کردیم روی خودمان، کم کم می توانیم بفهمیم وقتی می گوییم خدا یعنی چی؟ اگر ما این مسئله باورمان بشود که همه چیز غیر از خدا سراب است و ما بیخود جای دیگر معطل می شویم، طلب های دیگر نمی تواند ما را سیر بکند و هیچ چیز خوراک من نیست و من بینهایت هستم و فقط باید با بی نهایت پیوند بخورم.  ذره ذره کاندر این ارض و سماست             جنس خود را همچو کاه و کهرباست بنابر این، من فقط باید با بینهایت پیوند بخورم و در سایه این زوجیت تکامل پیدا کنم. اگر این باور ما بشود، به آن وادی امنی رسیده ایم که دیگر آسیبی ما را تهدید نخواهد کرد. اگر این باور در ما بماند، خیلی برد کرده ایم. این همان قلعه ای است که پیامبر ص فرمود: «کلمة لا اله الا الله حصنی؛ فمن دخل حصنی، امن من عذابی= کلمه ی لا اله الا الله قلعه و دژ من است، هر کس داخل آن شود، از عذاب من در امن و امان خواهد بود». اگر به معنای لااله الا الله برسیم، به آرامش رسیده ایم. یعنی اگر این شعاری را که پیغمبر گفت نه من و نه هیچ پیغمبر دیگری، هیچ شعاری بالاتر از این برای انسان نیاورده ایم؛ اگر این باور مان بشود، وارد قلعه و دژ خدا شده ایم و دیگر آسیبی نخواهیم دید. «لهم الامن» یعنی برای آنها امن امن است و دیگر نباید سرگردانی بکشند. پس معشوق اصلی ما خداوند تبارک و تعالی است و همه ی ما حق تعالی را می طلبیم. حضرت صادق علیه السلام فرمود: «خداوند 124 هزار پیغمبر را برای ما فرستاد تا به ما بگویند که مواظب باشید و اشتباه نکنید که قوه ی واهمه شما روی شما تأثیر نگذارد. نباید اجازه دهید شیطان هایی که در بیرون از شما هستند، اعم از شهوت پرستها، طاغوتها و مستکبرین روی شما تأثیر بگذارند. ۴- پیامبر ص: همه تشنه می میرند، جز ذاکر خدا برای شما یک کس بیشتر نیست که شما را ارضاء و اشباع کند و آن حق تعالی است. برای همین هم همه ی انسانها طبق فرموده پیامبر، در حالت سراب و تشنگی از دنیا می روند. «کل احد یموت عطشان الا ذاکرالله= همه انسانها تشنه از دنیا می روند، مگر کسی که ذاکر حق تعالی است». ذاکر یعنی کسی که با خدا پیوند برقرار می کند. ذکر به معنی حقیقی آن، یعنی یاد. در «یاد»، چون خدا مجرد است، بلکه فوق تجرد است، ما هم مجرد و بلکه فوق تجردیم. یاد یعنی حضور. به محض این که شما خدا را یاد کردید، پیش او هستید. «ذاکرالله مجالسه= ذاکر خدا همنشین خداست». تا یاد او می افتی، پیش تان نشسته است. ۵- چرا هر وقت خدا را می خواهیم، پیش ما هست؟ یک جا را نمی توانیم بگوییم که اینجا خدا نمی تواند با من باشد. تا خدا را یاد می کنی، اتصالت برقرار می شود. همین که خواستی و اراده کردی، خدا هست. یکی از اساتید می گوید: تلفن همراه خدا هیچ وقت سکوت ندارد. خودش هم گوشی را بر می دارد؛ نه منشی و نه واسطه ها. هر وقت خواست خودش گوشی را بر می دارد. شب، نصف شب، در دریا، در آسمان، همیشه خودش گوشی را بر می دارد. یعنی حضور دو شی در نزد هم، دو شی که هرگز غایب نیستند. هر وقت بخواهی هست همه جا خدا هست. «اینما تولوا فثمّ وجه الله=هرکجا روی بگردانی وجه خدا را می بینی». بله هر جا رو کنید خدا هست. عالم پر از خداست. «نور السموات و الارض» «و باسمائک التی ملئت کل شی= قسم به اسمت که ارکان همه چیز را پر کرده است». همه جا خداوند تبارک و تعالی حضور دارد. پیامبر می فرماید همه انسانها تشنه از دنیا می روند مگر اینکه کسی از اول معشوق خودش را پیدا کرده و با او مرتبط شده باشد. فقط او سیراب از دنیا می رود یعنی به مطلوب و مقصود خودش رسیده است. فقط همین انسانها هستند که درست و رسیده از دنیا می روند و دیگر خام از دنیا نمی روند. ۶- کاربرد شناخت قوه «واهمه» در زیارت عاشورا وقتی که به متن زیارت عاشورا برسیم، می بینیم که این زیارت مصادیق متعددی را معرفی می کند که ما باید آنها را شناسایی و انتخاب کنیم. اما قوه واهمه نمی گذارد ما انتخاب درست انجام دهیم. آن گاه معلوم می شود که چگونه قوه ی واهمه، معشوق اصلی را پنهان می کند و معشوق قلابی را نشان انسان می دهد. تازه می بینیم که انسان از اول همین طور حیران و سرگردان، به دنبال معشوق های محدود و ضعیف بوده است و فکر می کرده  با آنها خوشبخت می شود؛ اما در هر مورد، بعد از مدتی متوجه شده که اشتباهی دست به انتخاب زده است. ۷- «قوه ی وهمیه» منشاء همه اختلافات بشر است اختلافاتی که مردم با هم پیدا می کنند و گاه کارشان به جنگ با یکدیگر کشیده می شود، به خاطر دخالت یک قوه ی خاص است که در وجود همه هست. یک نیروی بسیار قوی، کارساز و خطرناک به نام قوه واهمه. این قوه ی را در بحث معرفت نفس توضیح داده ایم و تمرینات زیادی هم دادیم به خواهران و برادرانی که در آن جلسات شرکت کردند. همچنین در مورد معشوقهای وهمی و معادلهای قوه ی وهم؛ معادلهای قوه ی خیال؛ معادلهای حس و معادلهای عقل و معادلهای فوق عقل تمرین زیادی دادیم. حالا ان شاءالله برای شما هم در حد همین کلاس توضیح خواهم داد. این قوه باعث می شود که افراد در تشخیص مصداق ها اشتباه کنند و به جای اینکه توجه کنند که معشوق حقیقی در زندگی کیست تا از اول، دست شان را در دست او بگذارند و بیهوده این طرف و آن طرف نگردند و در حیرانی وقت نگذرانند و به سراغ معشوق حقیقی بروند. یعنی خیلی از افراد به جای اینکه دستشان را روی مصداق اصلی بگذارند، به سراغ مسائل قلابی می روند و عمرشان را تلف می کنند و به نتیجه هم نمی رسند. توضیح می دهم که قوه واهمه چگونه کار می کند. وقتی شعبات این قوه را باز کنیم، درک خواهید کرد که این قوه چگونه ما را گمراه می کند و جوانی و عمر ما را بیهوده تلف می کند و ما را به خیال یک خوشبختی از دست معشوق اصلی و کمال حقیقی جدا می کند و به سراب و جاهای دیگر می کشاند. قرآن هم انسانهای اینگونه را انسانهای سراب زده معرفی می کند. یعنی موانعی وجود دارد که نمی گذارد انسانها معشوق شان را پیدا کنند و این عامل باعث شده در طول تاریخ، انسانهای زیادی به جای اینکه در مسیر اصلی انسانیت قدم بردارند، در مسیرهای دون انسانیت قدم برداشتند. در کمالات حیوانی، کمالات گیاهی یا کمالات جمادی قدم برداشتند و آن رشد شایسته و سیر شایسته خودشان را نداشتند.

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 9756
زمان انتشار: 10 نوامبر 2018
| |
خاموش کردن آتش کینه، آرامش دنیا و رستگاری آخرت را به دنبال دارد

دشمن شناسی، جلسه 34

خاموش کردن آتش کینه، آرامش دنیا و رستگاری آخرت را به دنبال دارد

شیطان کینه ­ها و کدورت های گذشته، بین ما و دیگران را بزرگ میکند و دائما به ذهنمان می آورد. حتی به چهره ­های مختلف برای ما تولید خوابی می‌کند تا ما نسبت به نوع رابطه ­ای که با دیگران داریم، هیچ وقت احساس آرامش نکنیم. به همین دلیل، فرمودند که اگر کسی موفق شود کدورت بین خودش و دیگران را از بین ببرد و تبدیل به محبت کند، صدها و هزاران سال آتش جهنم را خاموش کرده است. خوش به حال کسی که وجودش ضد جهنم وآتش می‌شود؛ زودرنج و حساس نیست و در ارتباطات با دیگران، به آتش حسادت و کینه نمی‌سوزد؛ بلکه اگر کسی هم دچار آن شده باشد، به او کمک می کند.

بنابراین، کسی که می خواهد هم در زندگی  دنیا آرامش و شادی مستمر داشته باشد، و هم اهل نجات و رستگاری در آخرت باشد؛ نباید از کینه­‌ها و حسادتها آسیب ببیند و به جای  حفظ و پرورش جهنم کینه و حسادت، آن را  خاموش کند. وقتی به گذشته خودمان برمی گردیم،  همیشه  باید سابقه زیادی در خاموش کردن آتشهای کینه و حسادت در پرونده مان داشته باشیم تا از آن  لذت ببریم. مثل یک آتش­نشان که وقتی  بعد از 30 سال به او مدال می دهند و بازنشسته می شود،  با افتخار می گوید: «من خانه‌­ها و انسانها و جنگل‌های زیادی را از سوختن نجات داده ام». ما هم باید در زندگی خودمان مثل یک آتش­نشان، با افتخار زندگی کنیم تا بتوانیم بعد از مدتی بگوییم «ما توانسته ایم بسیاری از آتشهایی که بین ما و دیگران به وجود آمده را خاموش کنیم».اینها برای این است که خدا انسانی را که  ضد جهنم است و آتش را خاموش می کند، خیلی دوست دارد. اگر خودش هم گناهانی داشته باشد وآتشی بر دوشش باشد، خداوند به فضل و کرمش هیچ وقت جهنم را به او نشان نمی دهد و می گوید: این بنده من در دنیا، وقتی جهنم و باطن بد دیگران را  می دید و می فهمید که در حال سوختن هستند، به دادشان می رسید و آتششان را خاموش می کرد. «دروغ گفتن» برای خاموش کردن آتش فتنه، جائز است وقتی که بین دو نفر کینه ای اتفاق می افتد، دروغ گفتن که از گناهان کبیره است، جائز می شود. نه تنها جائز گاهی وقتها دروغ گفتن یک عبادت محسوب می شود و دیگر از آن حالت اولیه خودش که گناه کبیره است در می آید. قرآن می‌فرماید: «الْفِتْنَةُ أَكْبَرُ مِنَ الْقَتْلِ» [1] = فتنه از آدمکشی بزرگتر است». یا می فرماید: «الْفِتْنَةُ أَشَدُّ مِنَ الْقَتْلِ» [2] = فتنه از آدمکشی سخت تر است». اینها یعنی هر گونه اختلاف، فتنه، درگیری، غرغر کردن نسبت به همدیگر، سرزنش کردن و درگیری‌های خانوادگی و فامیلی و... از آدمکشی بدتر است. پس انسان باید مواظب باشد دچار چنین فتنه­‌هایی نشود و اگر جایی دید که چنین آتشی برپاست به داد دیگران برسد و مثل یک آتش­نشان فداکار و با وجدان کاری بالا عمل کند که اساساً دوست ندارد که آتش به کسی زیانی برساند. نه تنها در خانه خودش، بلکه در هر جای دیگری هم اگر ببیند که قرار است خانه و امکانات کسی طعمه حریق شود، میرود و آنجا را خاموش می کند. پیشگیری مانع شکست می شود  وجود موانع و عوامل شکست سر راه هر انسانی،  حتی انبیاء و ائمه علیهم السلام طبیعی است و همانطور که  قرآن می فرماید: انبیا هم دشمنانی داشتند که به آنها آزار می رساندند و با آنها می جنگیدند. احتمال شکست در ابتدای هر کاری ، باعث احتیاط و پیشگیری بیشتر انسان در حین انجام کار می شود. بنابراین، هیچ وقت نباید فکر کنیم که در انجام کار دچار مانع نمی شویم و عوامل شکست سر راهمان قرار نمی گیرند.  شاید خیلی وقتها چون به شکست فکر نمی کنیم،  شکست می خوریم.  انسانها به طور طبیعی در زندگیشان، زیاد شکست می خورند؛ مثلاَ در بحث اقتصاد خانواده، در برقراری رابطه­ با دیگران، ادامه تحصیل، شغل، فعالیتهای اجتماعی، سیاسی،  معنوی، جهادی و در کارهای مقدس. مثلا چند وقت پیش، آقایی آمد وگفت: از نظر اقتصادی خیلی وضعم خراب است. دوستان کمک کردند، سرمایه و مکانی جهت فروش کالا  برای ایشان فراهم شد. بعد از دو سه ماه با گریه و ناراحتی آمد و گفت: که تمام سرمایه ام در آتش سوخت. بنده گفتم: فکر داشتن کپسول آتش­نشانی را کرده بودی؟ گفت؛ اتفاقاً از شرکتهایی که کپسول آتش­نشانی می‌فروشند با من تماس می گرفتند، ولی من می گفتم نیاز ندارم. گفتم احتمال هم نمی‌دادی که یک موقع ممکن است حادثه ایجاد شود؟ ببینید عده­‌ای با خون دل، سرمایه­ای جمع می کنند و به شخصی می دهند. اما این شخص به خاطر اینکه اساساً خیلی بی خیال است و فکر شکست را نمی کند، شکست می خورد. ورشکستگی طبیعی است، من از اول فکر کنم این جنسی را که با خون دل تهیه کرده ام و می خواهم با کشتی و هواپیما بفرستم، باید بیمه اش کنم. کسی بنایی می سازد، می گویند: برو دو میلیون تومان پول بده و ده پانزده نفر کارگری که کار می کنند را بیمه کن. می گوید: دو میلیون تومان پول بیمه بدهم؟ این حرفها چیست؟ بعدا می بیند که کارگری از بلندی می افتد و می میرد. حالا صاحبکار مقصر است و چقدر باید پول دیه کارگر را  بدهد. امام صادق(علیه‌السلام) تجارت میکردند. کسی به ایشان گفت: مگر شما توکل به خدا نداری؟ حضرت فرمود: چطور مگر؟ آن شخص گفت: شما کالاهایتان  را در چند  انبار نگه میدارید؟ حضرت فرمود: خدا به انسان عقل و شعور داده و فرموده که کالاهایتان را در یک جا نگذارید که خطر از بین رفتن، آنها را تهدید می کند. این ضرب المثل معروف است که همه تخم مرغهایت را در یک سبد نگذار. شما وقتی از خانه بیرون می آیید، بی­احتیاطی  است که تمام پولتان را در یک جیب یا در کیفتان بگذارید. در اتوبوس یا جایی کیف خانمی را سرقت می کنند، بعد می بیند هیچ پولی ندارد و همه سرمایه­اش را یک جا از دست داده است. ما باید اول فکر شکست را بکنیم و بدانیم شکست هست. بعد اگر اتفاق افتاد اینجا محل حمله شیطان است. چون آن موقع که شکست می خوریم شیطان شروع به سرزنش ما می کند. شناخت آفات،  مانع شکست می شود هیچ چیزی مطلق و پاینده نیست، مگر خداوند تبارک و تعالی و آخرت. پس شما هر چیز قشنگی را که در دنیا به آن می رسی و یا می خواهی برسی، به پایانش  نگاه کن و اینکه ممکن است از شما گرفته شود. اگر میخواهی گرفته نشود، از ابتدا  به فکر آفتش باش. مثلا روابط زناشویی و عشق خیلی قشنگ و خوب است؛ اما آمار وحشتناک طلاق در بعضی از استانها تا سالی 20% افزایش داشته که این خوب نیست. یک سوم طلاق هایمان هم در سال اول است. چرا باید اینطور باشد؟ دختر و پسر، عشقی را شروع می کنند، دوست دارند این عشق مداوم باشد. ولی عشق آفت دارد. «لِکُلِّ شَیءٍ آفَتٌ» [3]= هر چیزی آفتی دارد». اگر عشق را دوست داری، آفت‌هایش را هم بشناس و به سمت آفت‌هایش نرو. در این ارتباطات شیطان بین ما هست و ضعفهای ارتباطات کلامی، عاطفی، جنسی و ضعفهای دیگر می تواند حادثه­‌ساز باشد و یک عشق را تبدیل به تنفر کند؛ میلیونها نمونه‌­اش در دنیا اتفاق افتاده و می افتد. مثلا اگر من بخواهم به فکر دندانها و سلامتی‌ام باشم، خوب باید مسواک بزنم و بهداشت را رعایت کرده و ورزش کنم. چند وقت پیش در دانشگاه آزاد یکی از شهرستانها سخنرانی و کارگاه ازدواج داشتم.  شب را در دفتر مسئول فرهنگ اسلامی  که روحانی حدوداً شصت و چند ساله بود خوابیدم. یکسری لوازم ورزشی آنجا دیدم. فکر کردم این لوازم ورزشی مال چه کسی می تواند باشد؟ ایشان که به استقبال ما آمد، دستان قوی و بدن قدرتمند خیلی آهنینی داشت. فهمیدم همین پیرمرد روحانی یک ورزشکار خیلی قدری هم هست. ضمناً گفت که ورزش برای من مثل آب حیات و مثل نفس می ماند. ۶۰ سال داشت اما از ۲۰ ساله ­ها قبراق­تر بود. الان بچه‌­های ما مریضی‌هایی دارند که مال پیرهاست. سن سکته از 60 سال به 35 و 40 سال پایین آمده؛  برای اینکه جوانان ما به ورزش تن نمی دهند. بدن سالم، گرانترین نعمت دنیاست و این نعمت گران را مفت از دست می دهیم.  وقتی ورزش نکنیم، نعمت قشنگی که داری، از دست می رود.  نعمتها همیشه ماندگار نیست و اگر انسان مراقبت از آفتها نکند، از او گرفته می شود. اگر مراقبت نکنیم، یک زن خوب، یک شوهر خوب، یک دوست خوب، از انسان گرفته می شود.  پس ما باید اول مراقبت کنیم. چون بعد از شکست خوردن، شیطان روی ما سرمایه­گذاری می کند و دائماً اینها را به رخ ما می کشد. شیطان با بزرگ کردن شکستها و تلخیهایی که در گذشته داشتیم، اعتماد به نفس، جرأت،  شجاعت و جسارت را برای حرکتهای بعدی از ما می گیرد.  یکی از کارهایی که در آن خیلی شجاعت نیاز هست و احتیاج است که شخص جسور باشد، کار آزاد، تجارت و بازرگانی است. در آموزشهای اسلامی داریم که اگر کسی ترسو است، در کار آزاد نرود. چون اگر شکست بخورد، سکته می کند. زن شوهرش را تشویق می کند که در کار آزاد و تجارت برو، ببین فلانی چقدر موفق است! این آقا میرود و شکست میخورد. آنوقت خود این زن، اولین کسی است که غرغر می کند و مرد را له می کند و طلاق می گیرد. استفاده از تجربه ی شکست، عامل موفقیت است از آدمهای بزرگ تاریخ، مخترعین، مکتشفین، علما، سیاستمدارها، هنرمندان، ورزشکاران کسی را سراغ ندارید که بدون شکست و حادثه باشد و بگوید همیشه پیروز و موفق بودم. اگر به زندگی آنها  نگاه کنیم، می بینیم که پشت سرشان دهها شکست دارند و این تجربه‌­ها باعث شده قویتر شوند. برای همین است که فرمودند: «اَلتَجرُبَۀُ فَوقُ العِلم»[4] = تجربه از علم بالاتر است. خیلی از رفتارهای احتیاط ­آمیز و درستی که ما از بزرگسالانمان می بینیم، به خاطر تجربه شکستی بوده که قبلاً در جوانی داشته اند. مثلاً در زمستان راننده  به خاطر اینکه سوخت کم برداشته، بنزینش در جاده تمام می شود و سرما او را می گیرد.  ولی وقتی به یک راننده حرفه­ای می رسید که دو بار چنین چیزی را تجربه کرده، همیشه وقتی آمپر اتومبیلش یک مقدار کاهش بنزین را نشان می دهد، به اولین جایی که میرسد باک را پر می کند. شیطان از شکستهای گذشته به ما پیام می دهد که «ببین! تو عرضه نداری؛ آن دفعه شکست خوردی». باید یادمان باشد که همیشه در جواب او باید بگوییم؛ هیچ وقت برای شروع دیر نیست. خدا رحمت کند مرحوم ملا صالح مازندرانی از علمای بسیار بزرگ اسلام را که می فرماید: من روز قیامت حجت خدا بر مردم هستم. چون تازه درس­خواندن را از 40 سالگی شروع کردم. ایشان سه آفت بزرگ  در درس و کار علمی داشتند؛ سن بالا، فقر و ضعف حافظه؛  ولی چقدر کتابهای عالی دارند و بزرگ و با عظمت هستند. غیر از ایشان علمایی را سراغ دارم که در روستا زندگی می کردند و بیسواد بودند و در  40 سال و 45 سال، تازه از روستا به شهرآمدند و درس خواندن را از پایه شروع کردند و شاگردانشان علامه شدند. من استاد دانشگاه و افراد تحصیلکرده­ای در دانشگاهها سراغ دارم که با کلاسهای نهضت سوادآموزی بالا آمدند. بلد نبودن و نخواندن قرآن ننگ است  در حدیث داریم که در قیامت قرآن که باید شفیع ما باشد؛ اما بعضیها را لعنت می کند و به خدا می گوید: خدایا این بنده تو، مرا ضایع کرد؛ پس ضایعش کن. چون اصلاً در دنیا از من استفاده نکرد و با من دوست و مأنوس نبود. چند وقت پیش آقایی پیش من آمد وگفت: مشکلی دارم، چطور حل می شود؛ می خواهم جایی بروم؟ گفتم سوره نصر را ۷ بار بخوان. اصلاً باور نمی کردم چنین حرفی بزند؛ گفت: من اصلاً قرآن خواندن بلد نیستم؛ این خیلی بد و ننگ است. من نمی خواهم موقع مردن ننگ نفهمیدن،  نخواندن و بلند نبودن قرآن را با خودم ببرم، چون در نظام برزخی انسان مؤثر است. کسی که می‌تواند قرآن بخواند و نمی تواند بخواند،  دو گونه می‌میرند و محشور می‌شوند. توکل به خدا و تلاش، عامل موفقیت است گفتن ذکر و توسل به ائمه، باید همراه با زحمت و تلاش باشد تا کار و فعالیت  نتیجه دهد. واقعاً چقدر مؤثر است که انسان در کنار خودش، خدا را ببیند. موسی که به تنهایی پیروز شد، اسم اعظمی دارد که هر کس این اسم اعظم را داشته باشد، همه جا پیروز است. آن اسم اعظم این است «إِنَّ مَعِی رَبِّی سَیَهْدِینِ»[5] = پروردگارم با من است و هدایتم می کند. در مسائل نظامی و در تمام رشته­های علمی، ایرانیها رتبه­‌های عالی در دنیا را به دست می آورند. در حدیث داریم که اگر علم در ثریا باشد، ایرانیها به آن دست پیدا می کنند.   تلاش جوانان ایرانی در ساخت تجهیرات هسته ای و بتن ریزی دولت در قلب آن دانشمندان هسته ای ما اکثر قریب به اتفاقشان جوان هستند و در زمان ساخت تجهزات هسته ای 30 سال و زیر 30 سال سن داشتند، معجزه کردند. چنین چیزی در دنیا سابقه نداشت. اینها تحصیلکرده خارج از کشور نیستند و همه در داخل کشور درس خوانده اند. خانم و آقایی که حدوداً 23 ساله و زن و شوهر بودند، می گفتند: ما  در دوره ی آزمایشی، سانتریفوژهایی می ساختیم و منفجر می شد. تلاشهای زیادی ی کردیم، اما وقتی می خواستیم حاصل آن را به کار بیندازیم، می ترکید. خیلی شکست سختی است که انسان دستگاهی را زحمت بکشد و بسازد، اما بعد منفجر شود. گفتند  بعداً فهمیدیم که حتی اگر مقدار کمی از حرارت و عرق دست ما روی دستگاه باشد، هنگام کار کردن، باعث انفجارش می شود. این دستگاهها اینقدر ظریف هستند. الان سانتریفوژهایی ساخته شده که اندازه­ و حجمشان از آن قبلی ها کوچکتر است؛ اما چهار برابر آنها کار می کند. رئیس این گروه گفت: ما واقعاً در تولید گاز F2 مانده بودیم؛ چون سابقه­اش را هم نداشتیم. در ایام فاطمیه از یوسی­ اف به اصفهان آمدم. در یکی از این مجالس حضرت زهرا به خانم گفتم: خانم! ما شروع می کنیم، کار می کنیم؛ ولی روز تولد شما گاز F2 را می خواهیم. ایشان گفت: درست روز تولد حضرت زهرا(س) بعد از اینکه از صبح چند بار آزمایش کردیم و شکست خوردیم؛ در آخرین لحظات، این هدیه به ما داده شد. آقای آقازاده در تلویزیون می گفتند: من وقتی می خواستم شروع کنم، قدیمی های انرژی اتمی به من گفتند وارد این کار نشو؛ اصلاً این کار شدنی نیست و امکان ندارد. ما اصلاً سابقه نداریم. قبلاً کارخانه ای نداشته ایم؛ چطور می خواهی چینن کاری را بکنی. می گفت من فقط به یک چیز فکر کردم و آن فرمایش حضرت امام (س) در زمانی بود که من وزیر نفت بودم. خیلی وقتها که به بن­ بست می خوردیم، ایشان به ما می فرمود:  شما اگر خودتان بخواهید،  میتوانید. چون خواستن توانستن است. می گفت؛ این برای من یک الگو بود و برای همین گفتیم در انرژی هسته­ ای هم ما می توانیم. ما می توانیم اگر بخواهیم چون خدا با ماست. یادمان نرود در مطالعه هم توسل باید همراه با درس خواندن باشد. 67 مرتبه ذکر یا سلطان گفته شود و  از اسم سلطان خدا برای تسلط روی مطالب علمی استفاده شود. ولی باید زحمت مطالعه را هم کشید. موقع امتحان هم با وضو بود و  18 مرتبه یا حی را گفت که به مطلب، حیات بدهد و زنده شود. شناخت عوامل طلاق و رفع آنها مانع شکست مجدد در زندگی مشترک می شود بعضی وقتها به دلیل نداشتن مهارت  و بی­ تجربگی، شکست در زندگی مشترک  پیش می آید. بعضیها می گویند: من دفعه قبل شکست خوردم، این دفعه هم خیلی میترسم که اگر ازدواج کنم، شکست بخورم؛ یا می گویند: ما ازدواج نمی کنیم؛ چون خاطرات  دفعه قبل، خیلی ما را آزار می دهد. نه عزیز من! تو باید فکر کنی که چرا شکست خوردی؟ عوامل شکستت چه چیزهایی بود؟ اگر دوباره این دفعه هم همان اشتباه را تکرار کنی، باز هم امکان طلاق وجود دارد. اما اگر عبرت گرفتی  و گفتی  من آن دفعه در مهارتهای زبان و شناخت شوهرم ضعیف بودم، تحقیق خوب نکرده بودم و نمی دانستم مثلا معتاد یا دزد است؛ نمی دانستم بداخلاق است و بیماری دارد؛ نمی دانستم آدم تنبل، بخیل و خسیسی است. حالا که تو با اینها روبرو شدی و ضعف‌های خودت و همسرت را برطرف کردی و مهارتهایت را زیاد کردی، اگر با توکل به خداوند تبارک و تعالی جلو رفتی؛ شکست نمی خوری. ما در مباحث ازدواج 20 تا 30 مورد را می گوییم  که باید تمامشان  در مورد دختر یا پسر تحقیق شود. اینکه فلانی گفته آدم خوبی است کافی نیست. باید از محل کارش تحقیق شود. عشقی که مقدمه­‌اش عقل، شناسایی، تحقیق و مطالعه و بررسی همگونی شخصیت دختر و پسر نباشد، زود افول می کند. بسیار اتفاق افتاده خانم و آقایی بعد از طلاق گرفتن، مطالعه کردند و فهمیدند که در کجاها اشتباه کرده اند. ما چرا صورت مسئله را پاک می کنیم؟ ما تا درگیر می شویم، می رویم زنمان را عوض می کنیم؛ یا  شوهرمان را عوض می کنیم، این نمی شود. برای همین قرآن این سخن حکیمانه را می فرماید که بعد از طلاق هم بهترین همسر انسان همان همسر اول است، به شرط اینکه عوامل اختلاف و شکست را از زندگی برداریم و بفهمیم اشتباهاتمان کجا بوده و دیگر این اشتباهات را تکرار نکنیم. شکست در تحصیل و کنکور نباید انسان را ناامید کند شخصی می گوید من سه بار درکنکور شرکت کردم و قبول نشدم؛ خوب نشدی که نشدی. این بار تکرار کن ببین اشتباهاتت در کجا بوده؛ شاید وقت کم گذاشتی، شاید روشت، انتخاب دانشگاه و انتخاب رشته ­ات غلط بوده،  با چند کارشناس مشورت و کارهایت را بررسی کن و اشتباهاتت را اصلاح کن. وقتی می خواهی سال بعد قبول شوی، از امسال باید برنامه ­ریزی کنی. نه برنامه پرفشار؛ یک برنامه خوب با فشار متوسط داشته باش، جدی باش و جلو برو. در دانشگاه تهران که درس می‌خواندم کسی بود که حدود 30 سال با من فاصله سنی داشت. می گفت من امسال قبول شده ام؛ تقریباً همه ساله کنکور شرکت کرده ام تا قبول شدم. اما جوانانی هم داریم که دو سال سه سال رد شدند، دیگر درس نمی خوانند. من به آنها می‌گویم: بروید مدارس شبانه را نگاه کنید. آدمهایی که با شما 20 سال 30 سال فاصله سنی دارند، می آیند کلاس های پایین­تر از شما را با عشق و علاقه می خوانند، چون تلخی زندگی به آنها فهمانده که اشتباه کرده اند. [1] سوره بقره /آیه 217 [2] سوره بقره / آیه 191 [3] اسرار/ 284 [4] منبعی یافت نشد [5] سوره شعراء/ آیه 62

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 9744
زمان انتشار: 4 نوامبر 2018
| |
تا معلوم نشود چرا انسان عاشق خداست، زیارت نامفهوم است

شرح زیارت عاشورا، جلسه 2؛ 80/07/14

تا معلوم نشود چرا انسان عاشق خداست، زیارت نامفهوم است

تا وقتی که معلوم نشود چرا انسان عاشق خدا است، معنی زیارت آن گونه که باید، فهمیده نخواهد شود. چرا همه انسانها عاشق خداوند تبارک و تعالی هستند؟ چرا مومن و کافر، عاشق بی نهایت هستند و می خواهند خودشان را به بینهایت برسانند؟ تا وقتی که به این سوالات پاسخ داده نشود و اینها برای ما حل نشود، از مفهوم زیارت و زیارت عاشورا و علت ارتباط مان با حق تعالی و علت اینکه به ما این همه سفارش به زیارت شده  و سر آن چیست، سر در نمی آوریم.

انسان ذاتاً عاشق خداست و به جز خدا چیزی او را آرام نمی کند. قرآن می فرماید، حتی کفار هم خدا را دوست دارند و همان موقع که انسان از خداوند اظهار تنفر می کند، ناخواسته اظهار علاقه به خداوند تبارک و تعالی می کند. قرآن می فرماید: کفار خدا را دوست دارند، اما عشق مؤمنین به خدا شدیدتر است. «والذین آمنوا اشدّ حبّاً لله». چرا؟ چون مومنین در مسیر صحیحی قرار گرفته اند. اما وقتی که انسان در مسیر صحیح قرار نگیرد، می شود مثل رئیس جمهور آمریکا و اسرائیل و کسانی که در گذشته بودند. مثلا معاویه برای این مقام امیرالمومنین علیه السلام را غصب کرد که عاشق کمال مطلق بود. قدرت طلبی در معاویه و امثال او به قدری زیاد بود که حاضر شدند به خاطر آن، حضرت زهرا سلام الله علیها را به شهادت برسانند و امیرالمومنین علیه السلام را خانه نشین کنند و فرمان رسول خدا را زیر پا بگذارند. اسکندر، چنگیزخان و همه اینها به دنبال این بودند که خودشان را به مطلق شدن برسانند؛ به صمدیت برسانند؛ اما راه را اشتباه رفتند. به جای اینکه از مجرایی بروند که خود معشوق حق و معشوق مطلق، برای رسیدن به خودش معین می کند، از راههای انتخابی خودشان رفتند. بنابراین، همه ی انسانهایی که در روی زمین دارند صبح تا شب اینطرف و آن طرف می دوند و فعالیت می کنند، همه در حقیقت به دنبال این هستند که قید را از خودشان بردارند. همه از محدودیت بیزارند و به دنبال مطلق کردن خودشان هستند. می خواهند یکسره فشار و محدودیت را از خودشان بردارند، فشار از نظر لذت طلبی؛ فشار از نظر علم و سواد؛ فشار از نظر قدرت مالی؛ فشار از نظر قدرت سیاسی و...را بردارند. انسان دوست دارد محدودیت را حذف کند. عاشق آزادی مطلق و اطلاق است. قرآن در این خصوص می فرماید: «بَلْ یُرِیدُ الْإِنْسَانُ لِیَفْجُرَ أَمَامَهُ=بلکه انسان می خواهد جلویش باز باشد». یعنی انسان شك در معاد ندارد، بلكه مى‏ خواهد آزاد باشد و بدون ترس از دادگاه قیامت، در تمام عمر گناه كند». حضرت سجاد علیه السلام در اولین خطبه صحیفه در مورد موجودات می فرماید: خداوند وقتی که موجودات را خلق کرد؛ «ثم بَعَثَهم علی طریق محبّته= سپس همه موجودات را بر طریق محبت خودش مبعوث کرد». یعنی حرکت همه ی موجودات، حرکت حبی و از روی عشق و علاقه به خداوند تبارک و تعالی است، چه بخواهند و چه نخواهند؛ چه این حب به خدا را آشکار کنند و چه آن را پنهان کنند.  یعنی همه عاشق خداوند تبارک و تعالی هستند و این مسیر را دارند طی می کنند. فقط تفاوت در این است که انسان یا مؤمن است یا فاسق. هر چند که هر دو دارند به سمت مطلق شدن و به اطلاق رسیدن حرکت می کنند و انگیزه واحدی دارند، اما همه دنبال این هستند که «من خودم را از محدودیت باید درآورم؛ من نباید جواب منفی بشنوم؛ می خواهم هر کاری که دلم خواست انجام دهم». در این مسیر، مؤمن با بینش و انتخاب راه صحیح، خودش را به تشبه به حق تعالی می رساند و کافر با انتخاب راه غلط، مسیر جهنم را طی می کند. حرکت به سوی حق تعالی، اختیاری است حرکت انسان به سوی خدا، زمانی پذیرفته است که با اختیار و اراده باشد. حق تعالی در مورد انسان فرموده شما باید آگاهانه مرا بیابید و آگاهانه به سمت من حرکت کنید. دقیقاً از همان راهی که من می گویم، باید بیایید. زیرا معشوق تان واحد است: «انّ الهکم اله واحد=اله شما اله واحدی است». رب شما، مالک مدبر شما، مالک مدبر واحدی است و مقصد شما هم مقصد واحدی است. «هوالاول و آلاخر=او اول و آخر همه چیز است». پس خود من خدا باید تعیین کنم که شما چگونه به سمت من بیایید. علتش این است که خداوند تبارک و تعالی مسیری را که برای ما قرار داده، یک مسیر بسیار تخصصی و مفصل است و پیمودن این مسیر بدون آگاهی و تخصص امکان پذیر نیست. خداوند یعنی ذاتی که مستجمع جمیع صفات کمال و بینهایت مطلق است. خصوصیات آن را از درون خودمان استنباط کردیم که ما عاشق کمال مطلقی هستیم که با آن کمال مطلق، سنخیت داریم. ظرفیت بینهایت را داریم و با محدود ارضاء نمی شویم. نسبت به آن شناخت داریم، چون طلب مجهول مطلق محال است. اساساً طلب یک موجود، فرع بر وجودِ آن موجود است؛ اگر آن موجود نباشد، طلب هم معنی ندارد. «هاهوت» مقام ذات خداست که هنوز تجلی نکرده است ما یک مقام ذات داریم و یک مقام تجلی. مقام «ذات» آن است که مثلا بنده الان بیایم برای اولین بار در اینجا روی صندلی بنشینم و شما بگویید این آقا کیست که می خواهد حرف بزند؟ تا من صحبت نکرده باشم و هیچ حرفی نزده باشم، در مقام ذات خودم هستم و هنوز در کلامم تجلی نکرده ام برای شما که بخواهید من را بشناسید. وقتی که من همینطور نشسته ام اینجا، شما چه می فهمید که من کی هستم و ذاتم چیست؟ اما وقتی من حرف می زنم، تازه شما تجلیات بنده را می بینید و با من آشنا می شوید. خداوند تبارک و تعالی در مقام هاهوت  است، یعنی در مقام ذاتی است که هیچ کس به آن دسترسی ندارد. مقام غیب الغیوبی که هنوز هم غیر قابل دسترس است و هیچ پیغمبری از پیغمبر خود ما بگیریم تا 124 هزار پیغمبر و ائمه هیچ کس راه به این مقام پیدا نکرده و نخواهد کرد. این برای همیشه مخفی است که ذات خدا چیست؟ اما ما فقط با تجلی خدا آشنا می شویم از همین تجلی، به وجود آن ذات پی می بریم. اولین تجلی و خلقت خدا چه بود؟ خدا در اولین تجلی خود، موجود و حقیقتی را خلق کرده که اسامی مختلفی دارد. آن موجود را شبیه ترین موجود به خودش خلق کرده است. خداوند تجلی کامل کرد و یک نمونه و به قول خودمان یک کپی از خودش ساخت که مظهر همه ی اسماء و صفات خودش است و فرقش با خداوند این است که این مخلوق است. این مخلوق خداوند است و گرنه در اسماء و صفات، هیچ فرقی با خداوند ندارد. خداوند تبارک و تعالی همه ی اسماء و صفات خودش را به این موجود داد. یعنی به او روح داد؛ چرا اسم آن را روح گذاشتند؟ چون این اسم قرآنی آن است که منشأ حیات سایر موجودات، بعد از خودش هست. برای همین، اسم آن را روح گذاشتند. اسم دیگرش قلم است. اسم دیگر این موجود عقل است؛ اسم دیگرش «مثل اعلی» است و اسم دیگرش نور محمد صلی الله علیه وآله است. برای چه به آن قلم می گویند؟ برای اینکه سایر موجودات غیر از خداوند از این موجود خلق شده و در نظام خلقت شان وابسته به آن هستند. کار قلم چیست؟ ایجاد کلمه، کلمه و نگارش و خلق. برای همین حضرت فرمود: «اول ما خلق الله القلم= اولین چیزی که خداوند خلق کرد قلم بود». همچنین حضرت فرمود: «اول ما خلق الله العقل= اولین چیزی که خداوند خلق کرد، عقل است». چرا به آن می گویند عقل؟ برای اینکه تدبیر کل نظام به اصطلاح خلقت را به عهده دارد و چرا به آن «مثل اعلی» می گویند؟ برای اینکه شبیه ترین موجود به خداوند تبارک و تعالی است و بعد از خدا ما هیچ موجودی را به عظمت این روح یا قلم یا عقل، نداریم و این همان حقیقت محمدیه صلی الله علیه و آله و حقیقت پیامبر اسلام است. از این رو حضرت فرمود: «اول ما خلق الله نوری= اولین چیزی که خداوند خلق کرد نور من است». پس در روایت، تعابیر مختلفی داریم که مثلا فرمودند: «اول ما خلق الله عقل؛ اول ما خلق الله نوری؛ اول ما خلق الله القلم»؛ اما بدانید که همه اینها یک حقیقت واحد هستند، ولی بخاطر کارکردهای مختلفشان از نگاههای مختلف، اسامی مختلفی دارند؛ ولی یک حقیقت هستند و هیچ فرقی با خداوند تبارک و تعالی ندارند، بجز این که همه مخلوق آن خالق هستند. برای همین است که شما در زیارت رجبیه به پیامبر و آلش، همین را می گویید. در جامعه ی کبیره خطاب به اینها می گوییم: «کنتم نور واحدة= شما نور واحد هستید»؛ یعنی نور واحد بودید و همه ی شما یک نور هستید؛ انوار نیستید که به معنی چند نور باشید؛ یک حقیقت هستید. در زیارت روز چهارشنبه مخصوص حضرت کاظم علیه السلام و اما رضا علیه السلام و حضرت جواد و حضرت هادی علیهم السلام می خوانید: السلام علیکم یا اولیاء الله! یعنی جمع می بندید و می گویید: سلام بر شما ای دوستان خدا! ولی وقتی می خواهید به اینها خطاب نوری کنید، می گویید: السلام علیکم یا نورالله! یعنی مفرد می آورید؛ یعنی برای اینها نمی گویید انوار الله؛ می گویید نور الله. یعنی ای نور خدا. پس پیغمبر و آلش یک نور هستند. در زیارت رجبیه به خداوند تبارک و تعالی عرض می کنیم در مورد پیامبر و آلش می گوییم «لا فرق بینها و بینک الا انّهم عبادک= هیچ فرقی بین تو و آنها وجود ندارد، مگر اینکه اینها بندگان تو هستند». دقت کنیم که وقتی می خواهیم صحبت کنیم به خصوص روی بحث زیارت، باید بدانیم که ما می خواهیم زیارت عاشورا بخوانیم، یا زیارت امام حسین بخوانیم؟ زیارت چه کسانی را می خواهیم بخوانیم؟ بایدحواسمان به این حقیقت اولیه باشد. از این موجود، یعنی روح که خلق شد و سایر موجودات هم از آن خلق شدند؛ یعنی عالم جبروت خلق شد؛ عالم ملکوت یا برزخ خلق شد؛ عالم ناسوت یا طبیعت خلق شد. این موجود را که همان «روح» است خداوند می فرماید جنس انسانها را من از این موجود خلق کردم؛ همه ی فرشتگان عالم، از همه ی موجودات که غیر از خداوند باشند را خداوند تبارک و تعالی از این حقیقت ایجاد می کند. شما مثلاً در قرآن می بینید که خداوند هر وقت مقام فرشته ها را مطرح می کند، در کنارش روح را قرار می دهد. «تنزل الملائکه و الروح». امیرالمومنین علیه السلام فرمود: روح غیر از ملائکه است ؛ چون خداوند او را جدا آورد. می توانست یک کلام بگوید «تنزل الملائکه= ملائکه نازل می شوند». اما خداوند فرمود: ملائکه با روح نازل می شوند. یا می فرماید:«یوم یقوم الروح و الملائکه صفاً لا یتکلمون الا من اذن له الرحمان= روزی است که روح و ملائکه به صف می ایستند و ...». یا تعبیر دقیق ترش در قرآن این است: «ینزّل الملائکه بالرّوح= خداوند فرشته ها را به وسیله روح نازل می کند». یعنی قوام وجودی همه فرشته ها با روح است. همه ی موجودات و فرشته ها وابسته وجودی و قائم به حقیقت روح هستند. برای همین هم در معراج، جبرئیل یک جا باید متوقف بماند؛ ولی پیامبر به مسیر خودش ادامه می دهد. یعنی ملک مقرب خدا نمی تواند آنجا که حضرت راه پیدا می کند، راه پیدا کند. بنابراین، همه موجودات از عالم جبروت که عالم عقل و فرشته ها باشد، تا عالم برزخ و ملکوت و عالم ناسوت، همه تجلی همین حقیقت (روح) هستند. در این میان در مورد انسان فرمود:«نفخت فیه من روحی= از روح خودم در او دمیدم» تا ریشه «هستی شناسی» روشن نشود، معنی گریه بر سیدالشهدا درک نمی شود تا وقتی که ریشه های هستی شناسی برای ما روشن نشود، معنی گریه بر امام حسین علیه‌السلام برای ما روشن نمی شود و ما صرفاً به صورت تقلیدی کارهایی را انجام بدهیم و مثلاً گریه ای داریم. اما اگر مسئله هستی شناسی بکاء بر امام حسین علیه‌السلام اگر روشن شود، همه مسائل بعد از این که ما می شنویم در مورد سیدالشهدا کاملاً قابل حل است و هیچ استبعاد عقلی هم ندارد و کاملاً قابل باور و قابل فهم است. خداوند می فرماید در انسان از روح خودم دمیدم برای اینکه نزدیکترین کس است. «روحی» یعنی روح خودم؛ یعنی نزدیکترین موجود؛ شدت قرابتش به خدا را می خواهد برساند. این مساله تأییدی است بر بحثی که در جلسه قبل داشتیم و گفتیم که ما با خدا سنخیت داریم و اگر سنخیت نداشتیم، خدا را طلب نمی کردیم. برای همین هم پیامبر می فرماید: «خلق الله تعالی آدم علی صورته= خداوند انسان را به صورت خودش خلق کرده است». برای همین انسان در انتهای مسیر می تواند مثل خداوند تبارک و تعالی بشود، چون از بینهایت در او وجود دارد؛ وقتی آمده در جبروت و بعد ملکوت و در نظام طبیعت، این روح به او تعلق گرفته است. حالا که در نظام طبیعت قرار می گیرد، همه انسانها رفتارهای واحدی به خرج می دهند؛ یعنی هیچکدام شان رفتارهایشان با دیگری فرق نمی کند. رئیس جمهور آمریکا به قول حضرت امام ره عاشق خداست؛ پیغمبر هم عاشق خداست؛ فقط تفاوت در این است که رئیس جمهور آمریکا از روشی که خودش می خواهد، می رود به سمت عشق به خداوند و پیامبر روشی را که خداوند معین کرده را انتخاب می کند. هر انسانی به محض تولد، می خواهد برگردد به جایی که در آن بود همه ی انسانها بدون استثناء تا متولد می شوند، می افتند در مسیر بازگشت و در مسیر طلب این که برگردند به حقیقت اولی خودشان برسند؛ همه بدون استثناء این را دوست دارند که بروند به آن سمت. این وضعیت همه انسانهاست و از هر کدام از انسانها که بپرسید همین را می گویند؛ شما از خودتان سوال کنید، می بینید هر کدام از شما یک زمانی می خواهید به مطلق برسید. این که من به یک جایی برسم که حقوقم این قدر بشود که بتوانم هرچیز خواستم بخرم؛ هر زیبایی که می بینم، داشته باشم؛ هر لذتی که دلم خواست ببرم؛ این یعنی مطلق شدن و همان راه صمدیت؛ یعنی همه ما می خواهیم مسیر صمدیت را طی کنیم و تلاشهایمان هم برای برداشتن این محدودیتهاست. تلاش ما برای این است که خودمان را به صمدیت نزدیکتر بکنیم. خوب این نفخه که می آید در طبیعت، چون از جنس همان است، وقتی که اینجا دردنیا قرار می گیرد، رفتارها واحد است؛ یعنی می خواهد برگردد به حقیقت اولیه خودش. چون حقیقت اولیه را دیده و درک کرده و ظرفیتش را دارد، به جنس خودش تمایل دارد و به جای دیگر تمایل ندارد، با هیچ کمال محدودی نمی تواند راضی شود. ممکن است یک زمانی گول بخورد، ولی بعد دوباره می خواهد برود به سمت بینهایت. اگر مسیر را درست شناخت، مسیری که صراط مستقیم است و خداوند تبارک و تعالی آن را معین کرده در آن مسیر سیر بینهایت می کند. اما اگر اشتباهی رفت، چون ذاتاً بینهایت طلب است و این ذات نمی شود از او جدا شود، در راه اشتباه، بینهایت طلب می شود که مثالش را زدم؛ در لذت جنسی بینهایت طلب می شود؛ در خوردن بینهایت طلب می شود؛ در بهره برداری از لذت های طبیعی بینهایت طلب می شود؛ در قدرت طلبی بینهایت طلب می شود؛ در جنایت و قساوت بینهایت طلب می شود. انسان اینطوری است؛ اما بستگی دارد به این که در کدام مسیر بیفتد. پس ما بدون استثناء یک حقیقت اولیه و یک قبلیّتی قبل از اینکه بیاییم به طبیعت یا دنیا داشته ایم و یک بعدیتی داریم. برای همین گفتیم اسم این حرکت را در اصول دین گذاشتند معاد، چرا معاد؟ چون معاد یعنی بازگشت. بازگشت یعنی چه؟ یعنی قبلاً یک رفت صورت گرفته که حالا بازگشت به وجود آمده است. نمی گوییم ما به سمت خدا می رویم؛ قرآن نمی گوید شما به سمت خدا می روید؛ می گوید شما به سمت خدا باز می گردید. «انا لله و انا الیه راجعون؛ الی مرجعکم جمیعا، الیه ترجعون، الیه یرجعون». کلمه ی رجوع یعنی بازگشت. قبلاً رفت داشتیم , حالا می خواهیم برگردیم به آن وضعیت قبلی خودمان؛ یعنی همه ما قبلاً آن را دیده ایم و لذتش را برده ایم و آن چشیده ایم و حالا جز با وضعیت اولیه مان ارضا نمی شویم. برای همین است که ما طالب وطن خودمان هستیم؛ وطن مان کجاست؟ خداوند است. برای همین نبی اکرم صلی الله علیه و آله فرمودند: «حب الوطن من الایمان= دوست داشتن وطن، از ایمان است». کسی که وطنش را دوست دارد، این از ایمان است. انسان به چیزهایی که اصل خودش و ریشه اش است، چه ریشه طبیعی، و چه ریشه ماوراء طبیعی، علاقمند است. ریشه ی خودش را دوست دارد. حب وطن، یعنی حبّ خدا. خدا وطن ما است و ما می خواهیم برگردیم به وطن خودمان. نمی توانیم هم که این را نخواهیم. در ذات ما عشق به خداوند تبارک و تعالی هست و خداوند تبارک و تعالی را دوست داریم؛ این در وجود همه مستقر است؛ در مورد «حب الوطن من الایمان» بحث زیاد است که اگر فرصت شد یک موقعی خدمت تان عرض خواهم کرد. اما فعلا این را بدانیم که «اصل ما و ریشه ما و وطن ما خدا است؛ او اول و آخر ماست «هو الاول و الاخر». بنابراین، ما این حرکت حبی را  که در نهاد همه ما هست را باید بشناسیم. بهشت رفتن باید زوری باشد یا با اختیار؟ خداوند اراده کرده که انسان موجودی مختار باشد و با اختیار خودش مسیر بهشت را پیدا کند و برود، زوری نمی شود او را برد. البته باید زمینه سازی کرد برای بهشتی شدن مردم. سایر موجودات را خداوند تبارک و تعالی طبق قاعده ی غریزه در مسیر می اندازد و هر موجودی خلقتش مساوی است با بازگشت. این را در بحث معاد خواندیم و گفتیم که «آغاز» مساوی است با «بازگشت»؛ یعنی به محض این که کسی خلق می شود، در مسیر بازگشتش می افتد. در مورد انسان هم همین وضعیت هست؛ یعنی به صورت طبیعی خودش به خداوند تبارک و تعالی بازگشت دارد؛ چه بخواهد و چه نخواهد؛ چه بفهمد و چه نفهمد؛ اما ارزش کار انسان و این که او به این حالت مطلق بودن برسد، زمانی است که با اختیار باشد و خودش بفهمد و انتخاب کند و بعد مسیر را طی بکند. در اینجاست که گفتیم عده ای که آگاهی ندارند یا نمی خواهند آگاه بشوند،‌ مسیرشان  به سوی خدا را خودشان انتخاب می کنند و به انحراف می افتند. چون این مسیر کاملاً تخصصی است، بدون راهنمایی خدا طی شدنی نیست. انسان برای بازگشت به سوی خدا نیاز به ۷ تخصص دارد برای این که انسان بتواند بعنوان یک انسان مختار، خودش را راحت به یک قانون بسپارد که این قانون او را برگرداند به وطن خودش و به حقیقت اولیه خودش و به اصل و ریشه خودش؛ احتیاج به ۷ تخصص دارد. یعنی این مسیر هفت تخصص لازم دارد که هیچ یک از این تخصصها، در اختیار هیچ کس نیست، جز خداوند، پیامبر و اهل بیت. برای هدایت انسان، امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: رحم الله امرء علم من أین و فی أین و الی أین= خدا رحمت کند کسی را که بداند از کجا آمده و در کجا هست و به کجا می رود». حالا من این را تبدیل می کنم به یک بحث تخصصی. «از کجا، در کجا و به کجا؟». «از کجا؟» یعنی هر کس باید مسیر قبل از آمدن به طبیعت را کاملاً بلد باشد و بداند حقیقت اولیه انسان چه بوده و از کجا آمده و جنسش چیست و چه مسیرهایی را طی کرده تا وارد طبیعت شده است. الان انسان در مسیر برگشت است و در مسیر رفت نیست. چون قبلاً این مسیر را طی کرده. این که انسان بداند کجا بوده و از کجا آمده؟ در شناسایی ما موثر است. ما با موجودی سر و کار داریم که می خواهیم راهنمایی اش کنیم؛ پس باید بدانیم جنس این از چیست و اساساً این به چه چیزی احتیاج دارد و به چه مسیری احتیاج دارد و با چه چیزی به آرامش می رسد؟ ما در برخورد های طبیعی مان اینگونه هستیم که وقتی یک غریبه ای می آید و با ما درد دل می کند، می گوییم خوب بگو ببینم کجا بودی؟ از کدام شهرستان آمدی؟ چه وضعیتی را قبلاً گذرانده ای؟ یعنی بدون اینکه ما سابقه ی او را بدانیم، کمک جدی و موثری به او نمی توانیم بکنیم. بنابراین، سابقه باید در دست ما باشد. از این رو، حضرت می فرماید اگر کسی رحمت را می خواهد، رحمت مساوی با سه معرفت است؛ سه معرفت «از کجا آمده ایم؟ در کجا هستیم؟ و به کجا می رویم؟» چند نوع معرفت داریم: یکی این که قبلاً ما چه وضعیتی داشتیم و ریشه ما و خلقت ما چه وضعیتی داشته و تا الان در طبیعت چه کار کردیم؟ یعنی گذشته ما چیست؟ این  که «در کجا هستیم؟»، خودش به پنج «اطلاع تخصصی» تقسیم می شود ۱- این موجودی که الان ما در طبیعت با آن روبرو هستیم، یک موجود مرکب است. ۲- یعنی موجودی است که دارای جسم است. ۳- دارای روح است.  ۴- این جسم و روح با هم رابطه دارند. ۵- الان این موجود مرکب در طبیعت یا در دنیا دارد به سر می برد؛ سپس رابطه جسم و روح با طبیعت مطرح می شود. ما اگر این پنج اطلاع تخصصی را در مورد انسان ندانیم، نمی توانیم به او بگوییم چه کار بکن یا چه کار نکن. هدایتش، هدایت کور است و تخصصی نیست. پس حتماً این پنج تخصص باید باشد تا بتوانیم راجع به یک انسان اظهار نظر کنیم. یعنی باید بدانیم؛ ۱- جسمش چه تشکیلاتی دارد؟ ۲- این بدن با روح در ارتباط است و در روح تأثیر می گذارد و از روح هم تأثیر می پذیرد. به همین دلیل، احتیاج به تخصص سوم هم داریم. ۳- این مجموعه و ترکیب جسم و روح، در کجا دارند زندگی می کنند؟ در طبیعت. ۴- این طبیعت و دنیا روی این جسم و روح اثر خواهد گذاشت و تعیین تکلیف برایش خواهد کرد و اثر موثری دارد که غیر قابل انکار است. پس باید با این طبیعت یک طوری رابطه برقرار کند و این جسم و روح است که در نهایت منجر به حرکت موفقی برای موجود به سمت وطن خودش می شود. پس اگر ما طبیعت و دنیا را نشناسیم و نوع تأثیری که در ما خواهد گذاشت و یا ما می توانیم روی آن تأثیر بگذاریم را نشناسیم، حرکت، حرکتِ کور و عبث و عقیمی است. در ضمن رابطه ی این جسم و روح با طبیعت را هم باید بشناسیم. این شد چندتا تخصص؟ شش تخصص. تخصص هفتم این است که بدانیم به ابدیت خواهیم رفت و مسیر ما ابدیت است. «و الیه راجعون». بدون فهم این 7 تخصص، کسی نمی تواند برای کسی تعیین تکلیف کند و یا ادعای معلمی و استادی و هدایت و رهبری کسی را بکند و بگوید ما می خواهیم شما را رهبری کنیم و شما را به خوشبختی برسانیم. سایر رشته های علوم انسانی و اساسا هر چه که مربوط به علوم انسانی است، تابع همین هفت تخصص است. یعنی کسی که ادعا می کند من می خواهم اقتصاد درس بدهم و معلم اقتصادم، بدون توجه به این ۷ تخصص اقتصاد کوری دارد. چرا؟ چون انسان را به بلندایی که خلق شده، یعنی بلندای تولد تا بینهایت نگاه نمی کند. همه ی اقتصادهایی که در دنیا هست، اقتصاد تولد تا مرگ است. ولی این قسمت از وجود انسان، یعنی برزخ و این قسمت یعنی قیامت و این قسمت یعنی ابدیت دیده نشده. در علوم انسانی روز و علوم انسانی دانشگاهی، این را اصلاً نمی بینند. از این رو، متخصصین آن هم برای هدایت به درد ما نمی خورند. برای همین قرآن می فرماید همه انسانها با همه ی تخصص هایشان در مقابل پیامبر (که مجهز به ۷ تخصص هستند) در مقابل پیامبر امی هستند. «بعث فی الامیین رسولاً منهم». هیچ کس تا قیامت نمی تواند مقابل پیامبر عرض اندام کند. یا در مقابل اهل بیت عرض اندام کند؛ چون اینها متخصص هستند. و دیگران تخصصی ندارند. اگر هم کسی حرف راست و درستی بزند، برای این است که تکیه بر علم معصومین دارد. حضرت باقر علیه السلام می فرمایند: «هیچ جای دنیا یک علم صحیحی پیدا نمی کنید، مگر اینکه ریشه اش به ما بر می گردد و اصل آن در دست ماست». «لم تجد اشرقاً او غرباً لم تجد علم صحیح الا من عند اهل البیت= شرق و غرب عالم را بگردید، هیچ اطلاع صحیحی را پیدا نخواهید کرد، مگر اینکه به ما اهل بیت بر می گردد». برای همین است که فیلسوفان بزرگ عالم، مثل ارسطو، سقراط و افلاطون را که می بینید، همه، شاگردان انبیاء بوده اند. در مورد سقراط بزرگان ما الان برایش فاتحه می فرستند و می گویند دلائل خیلی محکمی دارند که ایشان جز انبیاء و یکی از 124 هزار پیغمبر بوده است. جناب افلاطون را مرحوم ملاصدرا در کتاب «کسر اصنام الجاهلیه» می نویسد ایشان شاگرد حضرت داوود علیه السلام بوده است. یعنی هر جا علم صحیحی بوده است، از منبع اهل بیت بوده است؛ یا از انبیاء رسیده به دست بشریت. بنابراین، حرکت انسان به سمت خداوند تبارک و تعالی که حرکت به سمت وطنش است، احتیاج به این ۷ تخصص دارد که در اختیار هیچ کس به جز خود خداوند نیست؛ برای همین هم می گوید «اله» شما من هستم و رب شما هم من هستم؛ ربّ العالمین هستم و فقط من حق ربوبیت شما را دارم و هیچ کس حق ربوبیت شما را ندارد. فقط من باید شما را هدایت کنم.  کلمه«قل» هر وقت بر سر آیات قرآن آمد، یعنی مسئله، مسئله فوق العاده مهمی است و باید تأمّل کنید روی آن. زیرا حیاتی و جدی است. «قل انّ الهدی الله هوالهدی= بگو فقط هدایت خدا هدایت است». یعنی هدایت هیچ کس قابل قبول نیست. چون هدایت هیچ کس تخصصی نیست و فقط خدای خالق تخصص دارد. « أَلَا یَعْلَمُ مَنْ خَلَقَ وَهُوَ اللَّطِیفُ الْخَبِیرُ = آیا کسی که خلق کرده نمی داند و او لطیف و باخبر است». حالا ما بیاییم خدای خالق و متخصص را بگذاریم کنار و برویم دنبال فلان استاد دانشگاه یا فلان پرفسور که علمش را معلوم نیست از کجا به دست آورده؟ او علمش را از طبیعت و با کوری و نسبیت به دست آورده است. بدون ۷ تخصص الهی، هیچ کس نمی تواند در هیچ علمی بشر راهدایت کند هیچ استادی نمی تواند بدون ۷ علم تخصصی، مدعی هدایت بشر شود. کسی نه می تواند برای ما اقتصاد بیاورد و نه جامعه شناسی و نه روان شناسی و نه تربیت و نه مدیریت و هنر. هیچ کس نمی تواند روش صحیح تعلیم و تربیت و آداب تعلیم و تعلم را برای ما بیاورد. بنا بر این، هر کس که تخصص های ۷ گانه ای که گفتیم را رها کند و به سراغ آن رشته ها برود، شکست می خورد. همان طور که همه علوم، بدون این ۷ تخصص، در جهان شکست خورده است. کسانی که ادعا می کنند ما در جامعه شناسی موفق هستیم و کتاب های درسی دانشگاه را می نویسیم؛ در اقتصاد و مدیریت و... بیشترین مشکلات را خودشان دارند. در رشته های علوم غیر انسانی هم همینطور است. یعنی باید متکی به این ۷ تخصص باشند. این هفت تخصص فقط در دست خداست و گفتیم این علم را خداوند به پیامبر داد؛ یعنی به معادن علم خودش داد. پیامبر و امامان، معادن علم خدا هستند. بنابراین تکیه بر غیر معصوم جایز نیست. در مسیری که می خواهیم حرکت کنیم، باید با اراده ی خودمان حرکت کنیم و با اختیار خودمان راه را انتخاب کنیم تا خودمان را به هادی وارد و هادی متخصص برسانیم. این همان رحمتی است که امیرالمومنین فرمود خدا نصیب کسی می کند که بفهمد از کجا آمده و در کجاست و به کجا می رود. در جای دیگر حضرت امیر علیه السلام رحمت را اینگونه بیان می فرماید: «رحم الله عبداً سمع حکماً فوعا= خدا رحمت کند عبدی را که دستور حکیمانه ای را بشنود و گوش کند». می فرماید: گوش کند و دعوت شود به سوی رشد و کمال. «فدنی» یعنی نزدیک شود دور نشود و فرار نکند و نگوید وقت ندارم  وکار دارم؛ نگوید کارم اجازه نمی دهد، گرفتارم، بچه و زن دارم و نمی توانم و... بلکه دعوت شود به سوی رشد و نزدیک شود. در جمله «و اخذ بحجزتها»، «حجز» قسمت کمررا می گویند؛ یعنی کمر را بگیرد؛ کمر چه کسی را؟ کمر هادی را. «و اخذ بحجزتها هاد فنجی= کمر هادی را سفت بگیرد و رها نکند تا نجات پیدا کند در مسیر حرکت به سمت ابدیت. عزیزان من، مسئله ابدیت شوخی بردار نیست. مسئله ابدیت یک طرف آن درست است که خداست و رحمت خداست و بهشت است؛ ولی یک طرفش همان خداست با تجلی قهر خودش که جهنم است. اگر ما در انتخاب مسیر و معلم اشتباه کنیم، سر از ناکجاآباد در خواهیم آورد و این، غیر قابل جبران است. چرا که ما یکبار بیشتر به دنیا نمی آییم و یک مسیر هم بیشتر نداریم؛ یعنی نمی توانیم اول امتحان کنیم، بعدا انتخاب کنیم. موش آزمایشگاهی هم نیستیم که به هرکس اجازه بدهیم روی ما تمرین بکند که بگوید چند وقتی این راه را برو؛ خوب حالا غلط بود عوض کن. ما نمی توانیم خودمان را به کمتر از معصوم بسپاریم. چرا بشر باید خودش را به فقیه بسپارد؟ اگر ما خودمان را به فقیه و ولی فقیه می سپاریم، برای این است که ولی فقیه، نزدیکترین شخص به معصوم است از نظر تخصص. همان تخصصی که معصومین در قالب فقه برای کنترل دنیا، بمنظور تبلور انسان به سمت آخرت ارائه کردند را ولی فقیه دارد. او از نظر تقوا شبیه ترین انسانها به معصوم است. از نظر عصمت و تقوا و از نظر مدیریت هم که باید قدرت داشته باشد تا اداره امور جامعه را به دست بگیرد. این سه شاخصه را در بحث ولایت مفصل گفته ایم. اینها مشخصه های کسی است که ما فقط می توانیم در غیبت امام زمان به یک چنین شخصیتی اعتماد بکنیم و گرنه، اگر خودمان را به کمتر از این بسپاریم، حماقت و کار جاهلانه و تعصب کور است. یعنی به غیر فقیه انسان نباید تکیه کند. کسانی که می گویند مدیریت فقیه باید کنار برود و مدیریت علمی بیاید؛ آنها علم را چه معنا می کنند؟ یک بار بیایند بنشینند به ما بگویند ببینیم این علمی که اینها می گویند چیست و خاستگاه این علم و ریشه این علمی که می گویندچیست؟  هر چه که هست، باید راحت به عنوان علمی که از طرف خدا نیامده کنار برود. علمی که آقایان در دانشگاه ها دارند کار می کنند بیایند بگویند این از کجا آمده است و مبتنی بر کدام علم شناخت از انسان است و چه حقیقتی از انسان را بیان می کند؟ کدام یک از این هفت تخصص را اینها دارند که ادعا می کنند فقیه باید کنار برود؟ فقیه می گوید من حرفی از خودم ندارم و هر چه دارم، از معصوم است و هیچ کس هم حرفی از خودش ندارد. ۷ تخصص را بیان کردیم تا زیارت عاشورا را درست بفهمیم ما این ۷ اصل را گفتیم که بعد بیاییم سر زیارت عاشورا که اصلاً زیارت چه هست؟ چرا این زیارت وضع شده؟ این داستان شیرینی دارد ان شاءالله جلسه بعد توضیح می دهیم. ولی فعلاً بگوییم که ما موجوداتی هستیم که عاشقیم، بخواهیم یا نخواهیم سرگشته و حیران به دنبال معشوق خودمان هستیم، (انّک کادح الی ربک کدحاً فملاقیه) همه ما این را می خواهیم آن مبدأ همه ما هست او را دوست داریم و ما را دوست دارد. بعد هم جدای از این پنج موردی که گفتم دنبال شهود که سوره ی توحید را جلسه گذشته شهود کردیم در وجود خودمان مسئله حب خدا را هم الان شهود داریم می کنیم یعنی می دانیم دوستش داریم می دانیم نمی توانیم کسی را جای او بگذاریم و هیچ کس جای او را برای ما نمی گیرد هیچ کس نیست که ما بخواهیم دوستش داشته باشیم. خودش هم فرمود «لا تدع مع الله الهً آخر لا اله الا هو» یعنی به غیر از خدا دنبال معشوق دیگری نباشید. خوش به حال کسی که بفهمد به کجا می رود و بیخود خودش را به تکلف و سختی نیندازد؛ بلکه خودش را به جریان و مجرای طبیعی و راحتی بیندازد با خودش مبارزه بیجا نکند و خودش را به زور از خدا دور نکند. خوشا آنان که الله یارشان بی           که الحمد و قل هوالله کارشان بی خوشا آنان که دائم در نمازند. انبیاء آمدند که بگویند شما هیچ معشوقی جز خدا ندارید. فرمود من و رسول خدا و همه ی انبیاء حرفی بزرگتر از این برای بشر نیاوردیم «لا اله الا الله ما قلت و ما قال نبیّنا، یا ما قال نبی و ما قلت مثل لا اله الا الله» هیچ پیغمبری گل سر سبد حرفها و پیامی که برای ما آورند این است که معشوقی جز خدا نیست. «قولوا لا اله الا الله تفلحوا= بگویید لا اله الا الله تا راحت شوید؛ این را بگویید تا خوشبخت شوید». لا اله الا الله یعنی حواست باشد و بدانی که از کجا آمده ای و در کجا هستی و به کجا می روی. فرمود: «کلمه لا اله الا الله حصنی؛ فمن دخل حصنی امن من عذابی= دژ من کلمه لا اله الا الله است؛ هرکس وارد دژ من شود، از عذابم در امنیت خواهد بود». وقتی انسان این کلمه را باور کند که رفیق، دوست و معشوقش الله تبارک و تعالی است، دیگر از همه بی نیاز می شود. خداوند با عظمت، ما را آفریده بعد شخصیتی مثل پیغمبر را فرستاده دنبال ما؛ چراکه ما را خیلی دوست دارد. خداوند می گوید: من چون مطلق بودم، نمی خواستم تنها مطلق باشم؛ دوست داشتم کسانی هم مثل من باشند. می خواستم کسانی هم مثل من باشند مطلق شوند؛ برای همین مردم را آفریدم که مثل من شوند؛ همه آنها مثل خودم شوند؛ خدا هم تنها خوری را دوست ندارد. غنی مطلق است؛ اما می گوید من دوست دارم مردم مثل خودم باشند؛ این بود که از روح خودم در شما دمیدم تا فقط عاشق خودم بشوید. خدا اینقدر به ما توجه دارد که اولین انسان را که خلق می کند؛ او را به همه ی علوم و تخصصها مسلط می کند و می فرماید: «و علّم الآدم اسماء کلّها= همه اسماء را به آدم آموخت». او را مسلح به همه علوم می کند و می گوید این آدم را به افتخار بقیه خلق کردم تا وقتی دیگران آمدند، دیگر سر در گم نباشند و نگویند خوب حالا چه کار کنیم؟ باید حتماً اولین انسان پیغمبر باشد و راه را رفته باشد تا بتواند دست بقیه را بگیرد؛ بعد هم دائماً تا 124 هزار شخصیت بعنوان پیامبر فرستاده تا ما آدرس را گم نکنیم. (خلقت الاشیا لاجلک و خلقتک لاجلی) همه ی موجودات عالم را برای تو خلق کردم اما خودت را برای که خلق کردم؟ خودت را برای خودم خلق کردم.

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 9728
زمان انتشار: 22 اکتبر 2018
| | | | | |
«گیاهان و حیوانات» هم مثل انسانها دارای امت هستند

شرح زیارت جامعه کبیره؛ جلسه 75؛ 97/07/19

«گیاهان و حیوانات» هم مثل انسانها دارای امت هستند

بحث­مان در شرح زیارت جامعه کبیره درباره «و قادة الأمم» بود. امشب می‌خواهیم به مفهوم و شرح «رهبر امم بودن» بپردازیم. اهل­بیت علیهم‌السلام امام تمام امت­های «جمادی، گیاهی، حیوانی، انسانی و حتی جن­ها» هستند؛ زیرا همه موجودات، فهم و شعور و درک و قانون و قاعده و فرهنگ دارند و به تصریح قرآن کریم تسبیح و عبادت خدا را هم می کنند. خیلی­ از آن از آدم­ها بهتر هستند و بهتر از خیلی از انسان­ها در روز قیامت به بهشت می‌روند؛ امّا انسانی که ظرفیت اشرف مخلوقات شدن را داشت و می­توانست مثل خدا شود و به بالاتر از بهشت برسد، در زمین به صورت یک حیوان زندگی کرده و به کمتر از حیوان می­رسد.

قرآن در مورد امت داشتن موجودات در آیه 38 سوره انعام می فرماید: «وَ ما مِنْ دَابَّةٍ فِی الْأَرْضِ وَ لا طائِرٍ یَطِیرُ بِجَناحَیْهِ إِلاَّ أُمَمٌ أَمْثالُكُمْ= و هر جنبنده‌ای در زمین و هر پرنده‌ای در هوا که با دو بال پرواز می‌کند، همگی طایفه‌هایی مانند شما (نوع بشر) هستند»، یعنی همه موجودات قانون، قاعده و فرهنگ دارند. پس حیوانات فهم و شعور، فرهنگ، عاطفه و قوانین زندگی و سلسله مراتب زندگی اجتماعی دارند. گیاهان نیز همین­طور هستند. گیاهان هم فرهنگ­ها و فهم­ قابل توجهی دارند. جمادات هم همین­طور هستند. ولی ما چون هنوز با «هستی‌شناسی اسلامی» آشنا نیستیم، فکر می‌کنیم فقط بر روی زمین فقط آدم است که عقل و شعور دارد و می‌فهمد و بقیه موجودات هیچ فهمی ندارند. قرآن به شدت این مسئله را نفی می‌کند و وقتی که انسان را با حیوانات مقایسه می‌کند، گاهی انسان­ را بالاتر از حیوانات می­داند و گاهی هم پایین‌تر. حیوانات هم تسبیح و نماز دارند  قرآن در مورد نماز و تسبیح حیوانات می فرماید: «كُلٌّ قَدْ عَلِمَ صَلاتَهُ وَ تَسْبِیحَهُ= به یقین هر یک، نماز و تسبیح خود را می­داند». اینجاست که معلوم می شود خیلی از انسان­هایی که نماز را ترک می کنند، از حیوانات پست‌تر می‌شوند. زیرا کسی که نماز را ترک می‌کند به مرحله حیوانیت سقوط می‌کند. کسی که نماز نمی‌خواند، یعنی نه شاکر خدایش هست و نه ارتباط با خانواده آسمانی‌اش دارد. او نه تنها خودش را به عنوان یک انسان نمی‌بیند، بلکه تمام هستی‌شناسی‌اش  محدود می شود به بُعد جمادی و گیاهی و حیوانی‌اش و با آن­ها هم تا آخر زندگی اش مشغول می­شود. او اساساً به عنوان یک انسان که عضو خانواده اهل­بیت است، خودش را نمی‌شناسد و آن شأن انسانی­اش را قبول ندارد؛ به همین دلیل است که به آن پشت می‌کند. حتی اگر هم بداند چنین شانی هم دارد، چون شان های پایینی اش را انتخاب کرده، سر از انکار درمی­آورد و به شان انسانی اش پشت کرده و خیانت می‌کند تا در جنبه‌های حیوانی اش راحت‌تر و آزادتر باشد. این، همان علت روانشناختی است که دنیاگرایان برای فرار از عذاب وجدان انسانی شان، حاضر به شنیدن سخن ناصحان نیستند و اینها قطعاً از سطح زندگی حیوانات پایین‌تر می‌آیند و سقوط می‌کنند. یک نمونه از درک و شعور حیوانات سخن گفتن مورچه در سلطنت حضرت سلیمان G است که گفت: «یا أَیُّهَا الَّنمْلُ ادْخُلُوا مَساكِنَكُمْ[1]= ای مورچه­گان به خانه­هایتان در آئید تا سلیمان و سپاهیانش ناآگاهانه شما را پایمال نکند».  نمونه دیگر هدهد است که جزء سربازان حضرت است. حضرت به او می‌گوید: چرا دیر کردی؟ کجا بودی؟ دلیل بیاور، یعنی این حیوان باید استدلال ‌کند و دلیل دیر آمدنش را بگوید و داستان رفتنش پیش بلقیس و داستان مردم آن سرزمین را تعریف کند. پس حیوانات عقل دارند. این انسان‌شناسی، هستی‌شناسی و حیوان‌شناسی قرآنی است. آنکه اینها را خلق کرده، خبر می­دهد که من اینها را این­گونه خلق کرده ام، اما شما نمی‌فهمید. ما سمیعیم و بصیریم و هشیم                با شما نامحرمان ما خامشیم قرآن به صراحت اعلام می ­کند که خیلی از حیوانات از آدم­ها بهتر هستند و خیلی از آدم­ها از حیوانات پست‌ترند. آن­ها نماز می‌خوانند و عبادت می‌کنند و شکر خدا را به جای می‌آورند، وظائفشان را در خانواده انجام می‌دهند و زحمت می‌کشند و تلاش­ می‌کنند. پس وقتی در زیارت جامعه خطاب به معصوم علیه‌السلام می‌گوییم: «و قادة الأمم»، یعنی معصوم رهبری همه امت­ها از آدم­ها، حیوانات، گیاهان و اشیاء را به عهده دارد. چرا می‌گویند انگشتر عقیق دستتان کنید؟ برای این که سنگ عقیق، در بین سنگ­های مختلف، اولین سنگی بود که به ولایت امیرالمؤمنین علیه‌السلام شهادت داد. ظهورات گوناگون الله در نظام هستی در مباحث هستی‌شناسی گفتیم: الله که هستی محض است، در همه اشیاء بطور یکسان حضور دارد. یعنی ما یک جا نداریم که حضور الله کمرنگ‌تر از جاهای دیگر باشد. آن شعور و حیات و علم جاری در همه موجودات را «الله» تبارک و تعالی می‌گویند. پس الله حضورش در همه جا یکسان است؛ ولی ظهوراتش فرق می‌کند. مثلا ظهور الله در گیاهان، بیشتر از جمادات است. در حیوانات بیشتر از گیاهان است. در انسان بیشتر از سایر موجودات است؛ امّا حضور الله همه جا یکسان است. قرآن می فرماید: «لایَخْفى‏ عَلَیْهِ شَیْ‏ءٌ فِی الْأَرْضِ وَ لا فِی السَّماءِ[2]= یقیناً چیزی در زمین و در آسمان بر خدا پوشیده نیست». هیچ جایی نیست که الله در آنجا نباشد. هیچ محدوده ای خالی از خدا نیست. این است که امیرالمومنین علیه‌السلام به خداوند عرضه می دارد: لایمکن الفرار من حکومتک= امکان فرار از حکومتت وجود ندارد. هر چیزی که اسم شیء بر آن باشد، خدا در آنجا با همه اسماء و صفاتش حضور دارد. شما نمی‌توانید جایی را پیدا کنید که الله در آنجا نباشد. پس همه موجودات، با همه فرهنگ­هایشان «امام و رهبر و قاعده و دین و آیین» دارند. اما این انسان است که گاهی خودش را بدبخت می‌کند؛ در حالی­که انسان بدبخت آفریده نشده؛ انسان با آن درجه کرامت عظیم انسانی، از نور اهل­بیت علیهم‌السلام آفریده شده؛ اما همین انسان، برای اینکه بتواند راحت‌تر معصیت کند، با اختیاری که دارد، خودش را از تحت حاکمیت شریعت، انبیاء و امامان خارج می‌کند. و گرنه همه چیز شفاف و روشن است. اهل‌بیت، امام تمام امت‌های موجودات هستند اهل‌­بیت علیهم‌السلام امام تمام امت­های جمادی، گیاهی، حیوانی، انسانی و حتی جن­ها است؛ یعنی پیغمبر ما پیغمبر جن­ها هم هست؛ قرآن ما قرآن جن­ها هم است. پس جن­های مومن، موجودات محترمی هستند. ما در دعاهایمان برای جن­ها درود می‌فرستیم و با آن­ها ارتباط داریم و به آنان سلام می‌فرستیم. آن­ها برادران ایمانی ما هستند.  همین جن­ها بودند که در کربلا به کمک سیدالشهدا آمدند؛ ولی حضرت قبول نکرد. علت اینکه جن­ها اهل سنت ندارند و همه‌شان شیعه هستند و مسلمان­هایشان عمر طولانی دارند، این است که به قول مرحوم علامه خیلی از آنها در زمان غدیر بودند و شاهد ماجرای غدیر بودند و یادشان هست که پیغمبر امیرالمؤمنین را منصوب کرد. بنابراین، آنها اصلاً سنی ندارند. این جن­ها هم امتی دارند. علت این امر آن است که قرآن می فرماید: «إِنَّهُ یَرَاكُمْ هُوَ وَقَبِیلُهُ مِنْ حَیْثُ لَا تَرَوْنَهُمْ = آنها از جایی شما را می بینند که شما آنها را نمی بینید».   فرشتگان هم یک امت هستند. آن­ها هم امامشان امام ماست. اهل‌­بیت اولین مخلوقات خدا هستند. آن­ها اولین انواری هستند که خدا آفریده، یعنی اولین و کاملترین ظهور خدا هستند. برای همین اهل­بیت همیشه بعد از خدا بوده اند. قبل از حضرت آدم علیه‌السلام و قبل از انسان­های قبلی هم بوده اند. آ­ن­ها رهبران امامان و رهبران همه مخلوقات خدا در طول خلقت خدا هستند. در باب جایگاه اهل­بیت چند روایت را ذکر می­‌کنم. امام حسین علیه‌السلام فرمود: «كُنّا أشباحَ نورٍ نَدورُ حَولَ عَرشِ الرَّحمنِ فَنُعَلِّمُ المَلائِكَةَ التَّسبیحَ وَالتَّهلیلَ وَالتَّحمیدَ= ما اهل بیت انواری حول عرش خدا بودیم. فرشته‌ها را تعلیم تسبیح (سبحان الله)، تهلیل (لا إله إلا الله)، و تحمید (الحمدلله) دادیم». در ادامه سیدالشهدا علیه‌السلام این­گونه تعریف می‌کند که فرشته‌ها وقتی ما را دیدند، فکر کردند که ما اینها را خلق کرده ایم. همین که شروع کردیم ذکر خدا را گفتن، فهمیدند که ما هم خودمان مخلوق هستیم. ما خدا را تسبیح کردیم. آن­ها  از ما اینها را یاد گرفتند. ما معلم ملائکه بودیم. در روایت دیگری، حضرت می­‌فرماید: «كُنَّا أَشْبَاحَ نُورٍ حَوْلَ اَلْعَرْشِ نُسَبِّحُ اَللَّهَ قَبْلَ أَنْ یَخْلُقَ آدَمَ بِخَمْسَةَ عَشَرَ أَلْفَ عَامٍ فَلَمَّا خَلَقَ اَللَّهُ آدَمَ= ما ۱۵ هزار سال قبل از آفرینش آدم، اشباح نورى بودیم که در اطراف عرش، خدا را تسبیح مى‌كردیم بعداً خدا آدم را خلق کرد».  روایات زیاد دیگری داریم، حتی اهل سنت هم دارند که اینها تمام­شان اهل­بیت را می‌شناختند و همه‌شان به اهل بیت توسل می‌کردند. توسل حضرت آدم به اهل‌­بیت علیهم‌السلام  حالا من یکی از توسلات حضرت آدم را به پنج تن آل عبا علیهم‌السلام برایتان  می خوانم. امام علیه‌السلام تعریف می‌کند که وقتی آدم توبه کرد، جبرئیل به او گفت که آدم توبه‌ات که پذیرفته شده، حالا این دعا را بخوان: «یَا حَمِیدُ بِحَقِّ مُحَمَّدٍ یَا عَالِی‏ بِحَقِّ عَلِیٍّ یَا فَاطِرُ بِحَقِّ فَاطِمَهَ یَا مُحْسِنُ بِحَقِّ الْحَسَنِ وَ الْحُسَیْنِ وَ مِنْکَ الْإِحْسَانُ= اى حمید! به حقّ محمّد؛ اى عالى ! به حقّ على؛ اى فاطر ! به حقّ فاطمه؛ اى محسن ! به حقّ حسن و حسین، و از توست احسان». سپس جبرئیل به حضرت آدم علیه‌السلام عرض کرد که اینها را بگو». «ما ذكر الحسین(ع) سالت دموعه و انخشع قلبه و قال: یا أخی جبرئیل فی ذكر الخامس ینكسر قلبی و تسیل عبرتی قال جبرئیل: ولدك هذا یصاب بمصیبة تصغر عندها المصائب قال یا أخی و ما هی؟ قال: یقتل عطشاناً؛ غریباً وحیداً فریداً لیس له ناصر ولا معین و لو تراه یا آدم و هو یقول: واعطشاه! واقلة ناصراه فلم یجبه أحد إلا بالسیوف فیذبح ذبح الشاة فیذبح ذبح الشاة من قفاه و ینهب رحله اعداؤه، و تشهر رؤوسهم هو و أنصاره فی البلدان، و معهم النسوان فبكی آدم و جبرئیل بكاء الثكلی= زمانى كه [جبرئیل] حسین علیه‌السلام را یاد كرد، اشك‌هاى آدم جارى شد و دلش خاشع گردید و فرمود: اى برادرم جبرئیل! در یادكرد پنجمین نفر، دلم شكست و اشكم جارى شد. جبرئیل گفت: این، فرزند تو است كه به مصیبتى گرفتار مى آید كه دیگر مصیبت ها در برابر آن، ناچیزند. فرمود: اى برادرم ! آن مصیبت چیست؟ گفت: تشنه و غریب و تك و تنها و بى یار و یاور، كشته مى شود. اى آدم! اگر او را ببینى! او مى گوید: «واى از تشنگى! واى از بى كسى!» تا این كه تشنگى همانند دود، بین او و آسمان فاصله مى اندازد و هیچ كس به او جواب نمى‌دهد، جز با شمشیر و نوشاندن مرگ و سر او همانند گوسفند، از پشت بریده مى شود و دشمنانش بار و بنه اش را غارت مى كنند و سرِ او و سرهاى یارانش را در شهرها مى گردانند، در حالى كه زنانشان همراهشان هستند. این چنین در علم خداى یگانه منّان رقم خورده است. پس آدم علیه السلام و جبرئیل همانند یك مصیبت دیده، گریستند». دانشمندان روسیه (شوروی سابق) در ژوئیه 1951 کشتی حضرت نوح را پیدا کردند. این کشتی چوبی است که حدود 14 اینچ طول و ده اینچ هم عرض دارد که روی آن حروف و شکل پنجه بوده. پنجه‌ای که خود حضرت نوح کشیده و این را دانشمندان ترجمه کرده اند. حالا حضرت نوح جدای از دعایی که می‌خواند، دعایی هم که خوانده و جبرئیل به او گفته. دعایی را می‌نویسد، توسلش را به اهل ­بیت علیهم‌السلام می‌نویسد. جالب است که این دانشمندان هیچ کدام مسلمان نبودند. اصلاً در آن کشور و در آن زمان دین معنا نداشت. آنچه ترجمه کرده اند این است: «ای خدای من! ای مددکار من! به لطف و مرحمت خود و به طفیل ذوات مقدس محمد ایلیا که همان علی است، شبّر و شبیر فاطمه دست من را بگیر». این توسل حضرت آدم است. این پنج وجود مقدس از همه باعظمت‌تر و واجب‌الاحترام هستند و تمام دنیا برای آنان برپا شده است. این سندی است برای کسی که گمراه نشود. خدا اسنادش را می‌گذارد. خدا آیاتش را در قرآن بیان کرده و می‌گوید: «سَنُرِیهِمْ آیاتِنا فِی الْ‏آفاقِ وَ فِی أَنْفُسِهِمْ حَتَّى یَتَبَیَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ= من تمام نشانه‌های خودم را در طبیعت و در درون خودتان می‌گذارم که دیگر بهانه‌ای نگیرید و تردیدی نداشته باشید». اگر کسی با این همه آیات مریض می‌شود و شک و تردید سراغش می‌آید و عبادتش را رها می‌کند و قهر می‌کند، این مربوط به خودش است. او می‌خواهد نبیند و کور باشد. و گرنه اگر آدم گوش شنوا داشته باشد و دنبال حق باشد، می‌تواند حق را همه جا ببیند. شرح زیارت جامعه کبیره/ رهبر امت ها [1] . سوره نمل/ آیه 18. [2] . سوره آل عمران/ آیه 5.

صوت

1 - «گیاهان و حیوانات» هم مثل انسانها دارای امت هستند

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ، ،

Top
برای عضویت در خبرنامه پست الکترونیکی خود را وارد کنید

خبرنامه سایت منتظران منجی

Stay informed on our latest news!

اشتراک در خبرنامه سایت منتظران منجی feed