www.montazer.ir
جمعه 19 ژوئن 2026
شناسه مطلب: 9835
زمان انتشار: 5 دسامبر 2018
| |
معصومین علیهم‌السلام را «أَوْلِيَاءَ النِّعَم‏» می دانیم

شرح زیارت جامعه کبیره؛ جلسه 79؛ 97/09/08

معصومین علیهم‌السلام را «أَوْلِيَاءَ النِّعَم‏» می دانیم

به فقره ی«وَ أَوْلِيَاءَ النِّعَم‏» رسیدیم. بحث امشب، بحث خیلی خاصی است. چون مطالب خیلی مهم و کلیدی دارد که برای فهم سایر فقرات نقش اساسی را ایفا می ­کند. «نعم» جمع نعمت است. البته جمع کثرت است. ما یک «أنعُم» در قرآن داریم، یعنی نعمت­هایی که محدود هستند و تعدادشان مشخص؛ اما یک «نِعَم» داریم که آن هم نعمت­ است؛ اما به بی ­نهایت نعمت، اعم از مادی و معنوی گفته می­ شود.

«نعمت» به هر چیز خوش و گوارایی گفته می‌شود. مثلاً می‌گوییم دختر، پسر، همسر، شغل، تحصیلات، پدر و مادر، اینها نعمت هستند. وقتی می‌گوییم معصومین «أَوْلِیَاءَ النِّعَم‏» هستند، یعنی سرپرستی و مدیریت نعمت­های الهی که در دست همه مخلوقات اعم از انسان‌ها، جن‌ها، فرشته‌ها، حیوانات، گیاهان و اشیاء هست، بر عهده آنها است. در واقع مدیریت و تدبیر نعمت‌ها به وسیله معصومین (علیهما السّلام) انجام می‌شود و خداوند هر چیزی را که بخواهد نازل کند، آن را از طریق مجرای قانونی خودش و عالی‌ترین مجرایش نازل می‌کند. این نکته خیلی خیلی مهم است و هر چند جلسه یک بار من این تذکر را می‌دهم که ما با فهم هر فقره از جامعه کبیره، اعتقادات مان الهی‌تر و دقیق‌تر می‌شود و مقام بالاتری نزد اهل بیت پیدا خواهیم کرد. بنابراین، هر فقره‌ای را که می‌فهمیم و باورش می‌کنیم و به قلبمان می‌دهیم، از آن جهت که در حوزه اعتقادات، به بینش و بصیرت جدید و به ایمان جدیدی می‌رسیم، درجه و مقامی آخرتی پیدا خواهیم کرد و شناخت امام برای ما دقیق‌تر خواهد شد. پس معصومین آینه‌ و مظهر کامل خدا هستند و خدا را به ما نشان می‌دهند. در واقع، معرفت معصوم، همان معرفة الله است و کسی که خدا را درست ببیند، مورد رحمت ویژه و عنایت الهی قرار دارد. هیچ فرشته ای بدون اذن امام کاری نمی کند قبلاً گفتیم که عوالم خلقت ریاضی خلق شده اند؛ یعنی عالم ماده، عالم ریاضی است. شما الان یک امر غیرریاضی و غیر عدددار در عالم پیدا نمی‌کنید. یعنی هیچ چیزی در این عالم اضافی و بیهوده و بی‌معنا نیست. شاید ما کاربرد آن را نشناسیم و نفهمیم؛ اما خداوند هیچ خلق بیهوده، بی‌معنا و اضافه و غیرضروری ندارد. دانشمندان در تمام رشته‌های علوم، مشغول کشف ریاضیات خلقت هستند. همه خدا را می‌شناسند. در واقع شیرین‌کاری­ها و لطافت نظام خلقت در کار خدا را می‌شناسند. بنابراین، هر اتفاقی که باید بیافتد، با اندازه‌های ریاضی اتفاق می‌افتد. یکی از نیروهایی که در دست اهل بیت علیهم‌السلام است، قدرت ملائکة الله است. تمام ملائکة الله دست‌پرورده و نیروهای معصومین هستند. پس هر چیزی که فرشته‌ها انجام می‌دهند، با مدیریت، دستور و تدبیر ائمه علیهم‌السلام انجام شود. امام کاظم علیه‌السلام می‌فرماید: «مَا مِنْ مَلَكٍ یُهْبِطُهُ اللَّهُ فِی أَمْرٍ مِمَّا یَهْبِطُ لَهُ إِلَّا بَدَأَ بِالْإِمَامِ‏ فَعَرَضَ‏ ذَلِكَ‏ عَلَیْهِ‏= هر فرشته‌اى را كه خداوند به زمین براى مأموریتى بفرستد، اول پیش امام مى‌آید و این مأموریت را به او عرضه مى‌دارد پس صاحب این امر، محل آمد و رفت ملائكه است». بنابراین، هیچ فرشته‌ای نیست که خدا آن را نازل کند برای کاری که می‌خواهد نازل بشود، مگر اینکه باید به محضر امام زمان برسد و بعد امام به او اجازه می‌دهد. هیچ فرشته‌ای بدون اذن و اجازه امام نه می‌تواند کاری بکند و نه می‌کند. هر فرشته‌ای هر کاری بخواهد بکند، باید امام بگوید، اذن و فرمانروای عالم باید باشد. در جامعه کبیره می خوانیم: «مَحَالِ‏ مَعْرِفَةِ اللَّهِ‏»، یعنی آنها محل شناخت خدا هستند؛ «مَعَادِنِ حِكْمَةِ اللَّهِ» معدن‌های حکمت خدا هستند؛ «حَفَظَةِ سِرِّ اللَّهِ»‏ حافظین اسرار الهی هستند؛ «أَوْصِیَاءِ نَبِیِّ اللَّهِ، الْمُظْهِرِینَ لِأَمْرِ اللَّهِ وَ نَهْیِهِ» ظهوردهنده امر و نهی الهی هستند. البته اینها در نعمتهای معنوی است. نعمتهای مادی هم داریم: «بِكُمْ‏ یُنَزِّلُ‏ الْغَیْثَ‏= به وسیله شما باران نازل می‌شود»؛ «بِكُمْ‏ یُمْسِكُ السَّماءَ أَنْ تَقَعَ عَلَى الْأَرْضِ‏ إِلَّا بِإِذْنِهِ= ‏به وسیله شما زمین و آسمان فاصله‌شان حفظ می‌شود و به هم نمی‌ریزد»؛ یعنی قدرت نگهداره نظم آسمان با شماست؛ مدیریت تمام کهکشانها و آسمانها با شماست. همه اینها مدیریتش با معصوم است. البته امام هم از طرف خداوند فرمانروایی می‌کند. تمام فیوضات، از برکات معصوم است از جمله روایاتی که مدیریت و نقش معصوم را نشان می دهد، کلام امام صادق (علیه السّلام) است که در زیارت مطلقه خطاب به امام حسین علیه‌السلام عرضه می دارد: «اِرادَةُ الرَّبِّ فى مَقادیرِ اُمُورِهِ تَهْبِطُ اِلَیْكُمْ وَتَصْدُرُ مِنْ بُیُوتِكُمْ= خواست پروردگار در اندازه گیری هاى امورش، به سوى شما فرود می­آید». مقادیر یعنی نظام ریاضی خدا، خدا تمام بهشت، جهنم، عوالم اسماء، عوالم بالاتر، تمام روابط ریاضی وجود دارد. همه چیز در آنجا عدد و اندازه دارد. یعنی شما اختراع هم کنید، باید آن را با عدد خلقت هماهنگ کنید. «ارادة الرب» یعنی اراده پروردگار. رب یعنی مالک مدبر. خدا یکی از اسمهایش رب است. رب یعنی آن کسی که صاحب همه چیز است. اداره و تدبیر را هم خود  او انجام می‌دهد. خداوند در اداره نظام خلقتش هر چه که اراده کند.  «تهبط الیکم» یعنی اول به شما (امام) نازل می‌شود. تمام فرمولها و اعداد و ارقام و اراده خدا، هر چه که خدا اراده کرده و قرار است اتفاق بیافتد، اول به امام می رسد. مثلاً کسی قرار است بمیرد؛ کسی قرار است سرطان بگیرد؛ کسی قرار است خوب بشود؛ کسی قرار است سرما بخورد؛ کسی قرار است بچه‌دار بشود؛ این که چطوری می‌خواهد ازدواج کند؛ چه موقع می‌خواهد طلاق بگیرد؛ یک ستاره می‌خواهد متولد بشود؛ یک کهکشان می‌خواهد نابود بشود؛ یک مولکول می‌خواهد برود و یک مولکول جدید می‌خواهد بوجود بیاید؛ هر چیزی که قرار است در نظام خلقت خدا اتفاق بیافتد، همه‌اش به سوی شما نازل می‌شود: «تهبط الیکم». «و تصدر من بیوتکم» از خانه‌های شما صادر می‌شود به همه جای عوالم خلقت. پس بدانید معصوم کیست. بدانید امامت چیست. بدانید تو چه کسی هستی. چون ریشه شما چنین آدمی است که این قدرت را دارد و قرار است ما هم در تربیت این پدر، مثل خود او بشویم. این معصوم است؛ «كُلَّ شَیْ‏ءٍ أَحْصَیْناهُ فی‏ إِمامٍ مُبین‏» خدا می‌گوید غیر از خودم، همه چیز محاسباتش دست امام است. یک نفر محاسبه‌گر است، به قول امروزیها، یک پردازنده داریم که همه را دریافت می‌کند و پردازش می‌کند و از آن خارج می‌شود. اینها برای این است که بدانیم چه کسی را غریب و تنها و مظلوم و آواره رها کرده ایم. یعنی امام زمان علیه‌السلام؛ این را بفهمیم که ما با چه کسی قهر هستیم و ببینیم پدرمان کیست و ما چقدر از این پدر دور هستیم. ما ساخته خداییم و مردم ساخته ما هستند امام زمان علیه‌السلام خودش را این گونه معرفی می ­کند: «وَ نَحْنُ صَنَائِعُ رَبِّنَا وَ الْخَلْقُ بَعْدُ صَنَائِعُنَا= ما دست پروره‌های نیکوی پروردگار می‌باشیم و دیگر مخلوقین خداوند دست پرورده‌های ما هستند» اینجا خیلی‌ها ریزش کردند. البته محققین، اهل تحقیق، اهل فهم ریزشی ندارند، درکشان درست است. بدون متخصص معصوم، انسان آفرینشش عبث است. چون این انسان می‌خواهد چه کار کند؟ کجا می‌خواهد برود بدون استاد و مربی و حجت؟ انسان با معصوم است که فلسفه خلقت را پیدا می‌کند. بدون معصوم انسان یک حیوان است؛ یا یک گیاه است. برای همین هم کسی که ارتباطش با معصوم قطع شود، به صورت حیوان در روز قیامت محشور می‌شود. چون این آدم تخصصی تربیت نشده و اصلاً نفهمیده برای چه به این دنیا آمده است. نفهمیده برای کجا آفریده شده؛ نفهمیده پدرش کیست و خانواده آسمانی‌اش چه کسی هست و قرار است به کجا برود و به چه مقامی برسد. این آدم مثل حیوانات زندگی می‌کند. کل آرزوها و شهوتها و غصه‌ها و میل‌ها و گریه‌ها و خنده‌هایش، با مسائل طبیعی است. اصلاً غصه خودش را ندارد. به همین دلیل، حیوان هم محشور می‌شود.  امیرالمؤمنین یک پرده از راز خلقت را برمی‌دارد که همه مردم به درجه می‌رسند. وقتی این را امیرالمؤمنین به تو می‌گوید، می‌فهمی که چقدر قیمت داری. ایشان می ­فرماید: «فَإِنَّا صَنَائِعُ رَبِّنَا وَ النَّاسُ بَعْدُ صَنَائِعُ لَنَا= همانا ما ساخته پروردگاریم و مردم تربیت شدگان و ساخته ما هستند».یعنی مردم به خاطر ما آفریده شده اند. یعنی آدمی که قرار است مَثَل خدا باشد، استادی به بزرگی خودش نیاز دارد و مربی لازم دارد. من چطوری می‌توانم خلیفة الله باشم بدون اینکه استاد و مربی به بزرگی خلیفة الله نداشته باشم؟ شارح معتزلی در شرح این جمله امیرالمومنین در نهج البلاغه می‏گوید: «هذا کلام عظیم عال على الكلام و معناه عال على المعانی و صنیعة الملك من یصطنعه الملك و یرفع قدره  یقول لیس لأحد من البشر علینا نعمة بل الله تعالى هو الذی أنعم علینا فلیس بیننا و بینه واسطة و الناس بأسرهم صنائعنا فنحن الواسطة بینهم و بین الله تعالى و هذا مقام جلیل ظاهره ما سمعت و باطنه أنهم عبید الله و أن الناس عبیدهم= این، كلام بزرگی است كه بر همه كلمات برتری دارد و معنایش از جمیع معانی عالی‏تر است. صنیعه پادشاه، كسی یا چیزی است كه پادشاه آن را برمی‏ گزیند و قدر و اندازه او را بالا می‏ برد و به او رفعتِ مقام می ‏بخشد. علی علیه‌السلام در این كلام می‏ گوید: ما به هیچ كس از افراد بشر بدهكار نیستیم، بلكه مستقیماً بر سر سفره الهی نشسته ‏ایم. پس بین ما و خدا واسطه ‏ای وجود ندارد؛ اما مردم دست پرورده ما هستند و ما واسطه بین آنها و خدا هستیم. آنگاه خود ابن الحدید می گوید: این، مقام بزرگی است كه ظاهرش همان است كه شنیدی؛ اما باطن این كلام این است كه آنها بنده خدا و مردم بنده آنها هستند. خلاصه این‏كه طبق توقیع شریف حضرت ولی عصر (عج ‏الله‏ تعالی ‏فرجه) نظام هستی، پرورش یافته دست ائمه اطهار (علیهم‏السلام) است و طبق بیان امیرالمؤمنین(ع) مردم برای ائمه اطهار (علیهم‏ السلام) پروریده شده ‏اند. پس بفهمیم وقتی می‌گوییم ائمه ولی نعمت هستند، یعنی صاحبان تمام نعمتها و مدیر توزیع همه نعمتهایی هستند که به شما داده شده است. ق ا /110 شرح زیارت جامعه کبیره/ امام، ولی نعمت انسان ها

صوت

1 - معصومین علیهم‌السلام را «أَوْلِيَاءَ النِّعَم‏» می دانیم

کلیدواژه ها: ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 9832
زمان انتشار: 5 دسامبر 2018
| |
«عشق ورزی به خدا» باید آنگونه باشد که خودش تعیین کرده است

شرح زیارت عاشورا، جلسه 9، 80/09/03

«عشق ورزی به خدا» باید آنگونه باشد که خودش تعیین کرده است

«عشق ورزی به خداوند» یعنی عبادت کردن خدا و رفتن به راهی که خدا فرموده، همان «عهد و میثاق» الهی است و باید طوری اجرا شود که خودش فرموده است؛ نه این که هر کس بگوید من خدا را دوست دارم؛ اما سبک زندگیش را طوری تنظیم کند که با سبکی که خدا برایش تعیین کرده، همخوانی نداشته باشد.

«یُضِلُّ بِهِ كَثِیرًا وَیَهْدِی بِهِ كَثِیرًا وَمَا یُضِلُّ بِهِ إِلَّا الْفَاسِقِینَ؛ الَّذِینَ یَنْقُضُونَ عَهْدَ اللَّهِ مِنْ بَعْدِ مِیثَاقِهِ وَیَقْطَعُونَ مَا أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَنْ یُوصَلَ وَیُفْسِدُونَ فِی الْأَرْضِ أُولَئِكَ هُمُ الْخَاسِرُونَ= [خدا] بسیارى را با آن گمراه و بسیارى را با آن راهنمایى مى ‏كند و[لى] جز نافرمانان را با آن گمراه نمى ‏كند؛ همانانى كه پیمان خدا را پس از بستن آن مى ‏شكنند و آنچه را خداوند به پیوستنش امر فرموده مى‏ گسلند و در زمین به فساد مى ‏پردازند آنانند كه زیانكارانند» در جلسه قبل راجع به این آیه بحث کردیم و خصوصیات فاسقین را توضیح دادیم. گفتیم که اگر کسی از غیر راه خدا برود، فاسق است، حتی اگر به ظاهر مسلمان و متدین باشد. علت فسقش این است که مسیر طبیعی که خدا برای حرکتش تعیین کرده را کنار گذاشته و آن را نادیده گرفته است. یعنی خدا عشقش را در قالب عهد با انسان مشخص کرده و هر کس به این عهد و پیوند با خدا پای بند باشد، عاشق خداست و گرنه فاسق است. مراحل بعدی این پیوند را ان شاءالله به زودی توضیح خواهم داد. اما فعلا بدانیم که انسان یا عاشق است یا فاسق. همه این حرفها در این آیه نهفته است: «الذین ینقضون عهدالله من بعد میثاقه و یقطعون ما امراالله به ان یوصل= کسانی که عهد خدا را بعد از آن که بستند، می شکنند و آن چه را که خدا امر به پیوند آن کرده را قطع می کنند». گفتیم که پیوند با خدا دارای چه خواص و آثاری است و ما چطور می توانیم بفهمیم که پیوند اختیاری و پیوندی که به ما حیات انسانی می دهد و ما را از فسق خارج می کند و در مدارج انسانیت بالا می برد را داریم یا نه. مراحل بعدی این پیوند را بعدا عرض می کنم تا برسیم به بحث زیارت عاشورا و حقیقت آن. علت ارسال رسل، یاد آوری عهد الهی و عشق آموزی بود پیامبران مبعوث شده اند که عهد و میثاق درونی انسان را به او یادآور شوند و راه عشق ورزی با خدا را به آنها بیاموزند. علی علیه‌السلام در نهج البلاغه می فرماید: «وَ وَاتَرَ إِلَیْهِمْ أَنْبِیَاءَهُ لِیَسْتَأْدُوهُمْ مِیثَاقَ فِطْرَتِهِ = یعنی پیغمبران را پشت سر هم فرستاد تا از مردم ادای آن میثاق فطری را بخواهند و میثاقی که در درون با خدا بستند را ادا کنند». این عهد و پیمان چیزی جز عشق نبود. برای همین خداوند به موسی علیه‌السلام می فرماید: مردم را دوست من کن. «اوحی الله الی موسی= خداوند امر و وحی کرده به موسی» که «یا موسی احبّبنی و حبّبنی الی خلقی و حبّب خلقی الیّ= ای موسی! مرا دوست بدار و مردم را دوست من و مرا دوست آنان گردان». روایتی که برایتان خواندم از کتاب «حدیث خدا» سخن پنجاهم بود، این روایتی که می خواهم بخوانم حدیث 155 است. پس می توان گفت علت ارسال رسل این بود که انسان را به یاد عشق و دوستی آنها با خدا بیندازند. دوستی با خدا یعنی آزادی و آزادگی از هر عاملی غیر خداوند تبارک و تعالی؛ یعنی حرّیت و آزادی و نیل به غنا نسبت به هر چیزی غیر از حق تعالی که این غنای بالله است. اگر فرصت کنیم دعاها و مناجات هایی که امام سجاد علیه‌السلام در رکعات نماز شبشان داشتند را برایتان می گویم. حضرت می فرماید خدایا! غنی فقط کسی است که به وسیله تو از غیر تو بی نیاز شده باشد. هر کسی که  از راهی غیر از راه تو بی نیاز شده باشد، او به ظاهر غنی است و در حقیقت غنی نیست؛ بلکه فقیر و بدبخت و گرفتار و اسیر است. فقط و فقط کسی غنی است که با تو و به وسیله تو و از راه تو از دیگران بی نیاز شده باشد. خدا پیامبران را فرستاد تا میثاق فطرت، یعنی عشق به خداوند و آزادی و آزادگی از غیر حق تعالی و ادا کردن آن عشق را از مردم بخواهند و بگویند ای مردم! بیایید به عهدی که با خدا بستید، پایبند باشید. این عهد کجا بسته شده؟ در درون انسانها. همین عهد است که موجب می شود ما ذاتاً طوری باشیم که «چه بفهمیم و چه نفهمیم؛ و چه بخواهیم و چه نخواهیم»، عاشق حق تعالی باشیم و غیر از حق تعالی را دوست نداشته باشیم و اگر حقیقتاً به چیزی میل پیدا می کنیم و به کمالی گرایش پیدا می کنیم، به خاطر این است که بویی از کمالات خداوند تبارک و تعالی را می دهد و رنگی از خدا را در خود دارد؛ نه اینکه خودش مستقلاً چیز ارزشمندی است و مطلوب و معشوق ماست. کار انبیاء این است که برای عشق بیایند برنامه‌ریزی کنند. برنامه ریزی انبیاء برنامه ریزی عشق است پیروان انبیاء هم دنبال عشق هستند. شما نگاه کنید وقتی حجابها کنار می رود و در دوران دفاع مقدس و جنگ عصاره ی تلاش انبیاء در وجود امام امت و به بسیجی هایش تبلور پیدا می کند، می بینید که همه جا سخن از عشق است. یعنی شما لطیفتر، ظریفتر، عاشق تر از یک نیروی رزمنده ی بسیجی ندارید. علی الظاهر باید چون نیروی رزمنده است خیلی خشن باشد؛ اما فوق العاده لطیف و مهربان است. این یعنی اینها جزو قبیله ی عشق هستند. انبیاء کارشان عاشق پروری است. خودشان عاشق بودند و آمدند برای عاشق پروری. این کار دین است؛ چون فرمودند: «هل الدّین الا الحب= آیا دین جز محبت چیز دیگری است؟» محصول کار یک پیغمبر و محصول کار یک دین پرورش عشاق است. کربلا قتلگاه عشاق است امیرالمومنین علیه السلام  وقتی در زمان خلافت شان گذرشان به کربلا می افتد، در حالی که هنوز خیلی سال مانده تا واقعه ی کربلا اتفاق بیفتد، می نشینند آنجا و به این خاک و این سرزمین و این قطعه از زمین که قرار است واقعه ی عاشورا در آن اتفاق بیفتد نگاه می کنند و می فرمایند: «هذا مصارع العشاق= اینجا قتلگاه عشاق است». این کلمه کلمه ی لطیفی است. حضرت نمی گوید رزمنده و مبارز؛ نمی گوید حزب الله، جندالله و... این تعابیر را به کار نمی برد؛ بلکه می فرماید: «اینجا محل جنگ و قتلگاه عشاق است». سخن از عشق می گوید. یعنی همه چیز کربلا عشق است. همان که زینب س فرمود: ما رایت الا جمیلا=چیزی جز یبایی ندیدم». کربلا جایی است که هر کس به آنجا آمده، برای این بوده که با خدای تبارک و تعالی عشق بازی کند و عشقش را به خداوند نشان بدهد و به خدا بگوید که من دوستت دارم. این که به معصوم علیه‌السلام می گوییم فدایت شوم، درس عشق است. می گوییم: «بابی انت و امی و نفس و اهلی و مالی و اسرتی=پدر و مادر و خودم و اهل خانواده ام و مالم و همه چیزم فدای شما». اینها راست است. یعنی خدایا آمده ام بگویم که دوستت دارم. کار انبیاء همین بسط عشق است. بنابراین کسی نمی تواند خودش را جزو حزب انبیاء و حزب الله بداند، مگر اینکه عاشق باشد. بدون عاشق بودن، نمی شود در لشکر خدا باشیم این که می خوانیم: «اللهم اجعلنی من جندک فانّ جندک هم الغالبون= خدایا مرا از لشکر خودت قرار بده که آنها همیشه پیروزند»، به خاطر این است که لشکر خدا یعنی عاشقان خدا. نمی شود انسان از جندالله باشد، اما عاشق نباشد. اگر کسی خواست جزء حزب الله باشد، نمی شود عاشق نباشد. می گوییم:«اللهم اجعلنی من حزبک فانّ حزبک هم المفلحون= خدایا مرا از حزب خودت قرار بده که حزب تو به فلاح و شکوفایی و رستگاری می رسند». به همین دلیل است که می گوییم: «حزب الله» یعنی عشق و لطافت و در عین حال، شوریدگی برای معشوق. اینها جزء خصوصیات اصلی حزب الله است. در بحث «ولایت» در توصیف حزب الله اینها را توضیح داده ام. پس حزب الله یعنی عاشق. نمی شود کسی خود را جزء طرفداران انبیاء و جزء حزب الله و حزب نور و جبهه ی نور بداند، اما عاشق نباشد. چرا باید عاشق باشد؟ چون پیامبران آمده اند که عاشق پروری کنند. از این رو، به هر میزان عشق و محبت انسان به حق تعالی بیشتر می شود، شباهتش هم به انبیاء بیشتر می شود. ثابت قدم تر می شود و رهروی او هم نسبت به انبیاء بیشتر خواهد شد. دوستی کردن با هرکس آدابی دارد رفقا در زندگی  همدیگر تأثیر دارند و روی رفاقت های همدیگر حساب باز می کنند. وقتی بیرون می روند، هوای همدیگر را دارند و به هوای همدیگر خیلی کارها را نمی کنند. چون می دانند دوستشان خوشش نمی آید. ادب به خرج می دهند و رعایت خیلی چیزها را می کنند و جلوی دوست خود حیا دارند. وقتی از دوستشان جدا می شوند دلتنگ می شوند. بالاخره دوستی یک آدابی دارد. آیا تا به حال شده ما بگوییم: چند وقت است من از خدا خیلی خوشم آمده. چند وقت است علاقه ام به خدا زیاد شده و خدا خودش را در دلم جا کرده است. وقتی این طور می شود، انسان دوست دارد فارغ از همه حسابها و بهشت و جهنم و تکلیف و هر چیز دیگری، یک رابطه متقابل طرفینی بین خودش و خداوند تبارک و تعالی برقرار کند. اصلاً چنین رابطه ای را دوست دارد. علامت هایش را هم قبلا عرض کردم. ما باید در دوستی با خدا، رعایت اموری را بکنیم. باید فکر کنیم چقدر آدمیم و چقدر از فسق داریم دور می شویم و به حالت طبیعی خودمان نزدیک می شویم. از بیماری دور می شویم و کم کم داریم شفا پیدا می کنیم. یعنی داریم خدا را دوست می داریم و عاشق خدا می شویم. محبت خدا، دارد در دل ما می افتد؛ محبتی که خودش موضوعیت دارد. خودش گرما می آورد برای انسان. وقتی خداوند دارد می فرماید که «مرا دوست بدار»، یعنی آدم شو و از سطح کمالات جمادی و نباتی و حیوانی بیرون بیا و بیا در مقام انسانیت و در اینجا قدم بگذار و دوستم داشته باش. یعنی وقتی خدا را دوست داشته باشی، با او رابطه خصوصی برقرار می کنی و در همه ی امور زندگی ات تأثیر دارد. خدا می فرماید: ای موسی! اولاً مرا دوست بدار. در نگاه اول جمله ی «مرا دوست بدار» شاید خیلی اهمیتش جا نیفتد. چند لحظه ای به خودتان فکر کنید که خدا می گوید: مرا دوست بدار. حالا در درون خودتان این را مطالعه کنید و ببینید که ما حقیقتاً خدا را چقدر دوست داریم؟ این خیلی سوال مهمی است. معنی دوست داشتن را توجه بفرمایید. در «دوست داشتن» دلتنگی هست؛ خاطره هست؛ خیال هست؛ بیداری هست؛ خرج کردن و وقت گذاشتن هست. اما ما همین طوری می گوییم: ما خدا را دوست داریم؛ پیغمبر را دوست داریم. مثل علاقه ای که هر کس مثلاً به صورت رسمی به یک چیزی دارد. اما این دوستی، آن دوستی نیست که خدا می خواهد. یک دوستی ماشینی نیست. یک دوستی حقیقی است که گرما هم دارد و به دل و زندگی گرما و معنا می دهد و در زندگی انسان موضوعیت دارد. این دوست داشتن باعث می شود انسان رابطه ی دو طرفه را خوب درک کند و بفهمد خدا هم او را دوست دارد. یعنی در دوستی پیام می رود و می آید. یک مقدار به این مقوله فکر کنید که خدا مرا دوست داشته باشد و من محبوبش باشم یعنی چه؟ یعنی وقتی وضو می گیرم که بروم نماز بخوانم، او هم منتظر من باشد. برای خدا من موضوعیت داشته باشم. بعد می فرماید مرا دوست بدار. ما یک وقت می گوییم خدا آفریننده ی این جهان است و لطف کرده در حق ما و نعمتهایی به ما داده و کارهایمان را راه می اندازد. پس به او احتیاج داریم و به او اظهار ارادت می کنیم. اما یک موقع هست که جدای از همه اینها شخصاً دوستش داریم و اصلاً خودش دوست داشتنی است. یعنی خود خدا خواستنی است. همه باید دغدغه ی سلامتی قلب خود را داشته باشیم خواهش می کنم سلامتی قلب تان را جزء دغدغه های خود قرار دهید. به خصوص یک جوان باید این جزء دغدغه های اصلی زندگی اش باشد که چقدر به سلامت قلب، نزدیک است؟ معصوم علیه‌السلام فرمود: «اِعلم انّه لا علم کطلب السلامه و لا سلامه کسلامه القلب= بدان هیچ علمی مانند علم کسب سلامتی نبوده و هیچ سلامتی مانند سلامت قلب نیست». یعنی هیچ سلامتی بالاتر از داشتن قلب سلیم نیست. امام صادق علیه السلام فرمود: «الْقَلْبُ السَّلِیمُ الَّذِی یلْقَی رَبَّهُ وَ لَیسَ فِیهِ أَحَدٌ سِوَاهُ= قلب سلیم آن است که خدا را ملاقات می کند و چیزی جز خدا در آن نیست». یعنی هوای دیگری جز خدای تبارک و تعالی ندارد و واقعاً دوست داشتن خدا برایش موضوعیت دارد. دوست داشتن خدا برای زندگی او گرما بخش است. ما باید دوستی خدا را در قلب مان جا بدهیم. حتما در زمانی در آینده خداوند این پیام «مرا دوست بدار» را به رخ ما می کشد و می گوید: آیا به گوشتان نرسیده بود که گفتم با من رفیق شوید؟ کی؟ یک جایی که اصلاً آنجا اگر آدم عاشق نشده باشد، خیلی باخت کرده است. در آن جا اگر تنها دوست داشتنی ترین چیز را، یعنی تنها چیزی که قابل دوست داشتن است را دوست نداشته باشیم، خیلی باخت کرده ایم. این رو در رویی، در زمانی صورت خواهد گرفت که دیگر دوست داشتن دیر شده و فقط حسرت آن را خواهیم داشت. حالا عزیز من، جوان، خواهر من، برادر من، می آیی می پرسی که ما چه کار کنیم؟ می خواهیم برنامه ریزی کنیم. برنامه ریزی علمی، درسی، معنوی، هر برنامه ریزی که می خواهی بکنی، باید منجر به سلامت قلب تو شود. اگر منجر به حقیقت انسانیت که همان سلامت قلب است نشود، برنامه ریزی ات فایده ای ندارد. حالا تو می خواهی رئیس جمهور مملکت بشوی، می خواهی هر کسی بشوی، محبوبترین انسانها و مشهورترین انسانها، ثروتمندترین انسان ها هم بشوی، اگر دارای قلب سالم نباشی، فایده ندارد. وقتی یک انسان سالم و طبیعی نیستی، فایده ندارد، وقتی شاکله وجودت آلوده و یک طرفه است و تعادل ندارد، هیچ فایده ای ندارد. تعادل انسان در «عشق» است. پس هر کاری می خواهی بکن. برنامه ریزی درسی، علمی و هر کاری می خواهی بکنی همین قاعده است. دانشگاه می خواهی بروی؟ حوزه می خواهی بروی؟ ازدواج می خواهی بکنی؟ خارج از کشور می خواهی بروی؟ سراغ هر کاری می خواهی بروی، یک چیز یادت نرود؛ و آن این است که «مرا دوست بدار» و عاشق شو و قلبت را مختص عشق خدا کن. بدون این، تمام کارهایت توهم است. وقتی محبت خداوند نباشد، همه ی زندگی وهمی است. انسان دائماً دچار توهم است و به قول حضرت، دائماً دچار حماقت است. هر کس می خواهد باشد، احمق است. اصلاً این لفظ «احمق» را خود حضرت به کار برده است. همین احمق در اجتماع ممکن است موقعیت خیلی بالایی داشته باشد، اما چه فایده که نتوانسته دوست داشتنی ترین چیز را دوست داشته باشد. یک مثال بزنم: چه فایده که من بهترین موقعیت را داشته باشم، ولی نتوانم آب بخورم و از داخل رگ، به من آب تزریق کنند که بدنم بدون آب نباشد. یا غذا نتوانم بخورم؛ یا تنفس به طور طبیعی نتوانم بکنم؛ بطور غیر طبیعی دستگاه تنفس مرا زنده نگه دارد. وقتی سلامت نباشد، زندگی چه فایده ای دارد؟ فطرت وقتی که سالم نیست انسان به هر جایی هم که برسد، دچار توهم و خیال است؛ خیالزده است. وقتی که عشق نیست، وقتی محبت خداوند تبارک و تعالی نیست، هر کاره ای که می خواهی بشوی بشو؛ به هر مقام و درجه که می خواهی برسی برس، اینها برایت هیچ فایده ای ندارد؛ چون تو سالم نیستی. چگونه مردم را دوستدار خدا کنیم؟ خداوند به موسی علیه‌السلام می فرماید: «و حببّنی الی خلقی و حبّب خلقی الیّ= مردم را دوست من و مرا دوست مردم گردان». «مردم را دوست من گردان» مهمتر است. چون وقتی مردم خداوند را دوست داشته باشند، خدا هم آنها را دوست دارد و از خداوند منعی نیست. برای همین، موسی خدمت خداوند عرض می کند: «خدایا! من که دوستت دارم. حالا چه کار کنم که بقیه مردم را دوستدار تو کنم؟ خداوند می فرماید: «اذکر لهم آلائی و نعمائی علیهم، و بلائی عندهم لیحبونی فانهم لا ینکرون اذ لا یعرفون منی الا کل خیر= برای آنان نعمت ها و الطافم را به نمایش درآور و [ علت و حکمت های سازنده ی ] گرفتار نمودشان را برایشان بازگو کن تا مرا دوست بدارند ؛ زیرا آنان [ پس از معرفت خواهند فهمید که] از من جز خیر و خوبی سراغ ندارند». این نعمتهای مرا به یاد مردم بیاور، مقداری بحث دارد. مردم غالباً دچار کوری هستند و نمی توانند نعمتهای خدا را درست ببینند. ضرب المثلی داریم که می گوید: ماهی، آخرین کسی است که آب را می شناسد. یعنی تا وقتی در آب است، قدر آب را نمی فهمد. باید از آب بیرون بیاید تا قدر آب را بداند. ما چنان غرق در نعمتهای خدا هستیم که خداوند می فرماید نه تنها تک تک شما بلکه همه شما هم جمع بشوید، یعنی جنها و ملائکه هم بیایند به کمک تان و دریا ها مرکب شوند و درختان قلم بشوند و همه نویسنده شوند، نمی توانند نعمتهای من برای شما را بنویسند. چون نعمت های من نامحدود است. تا وقتی که ما اینطوری نگاه می کنیم، مثل یک ماهی در آب هستیم که نمی توانیم بفهمیم محبت و نعمتهای خدا به ما چقدر است؟ در سوره ی بقره خداوند خیلی با گله از انسان یاد می کند و نعمتهایش را با گله از انسان به یاد او می آورد و می فرماید: «کیف تکفرون بالله و کنتم امواتاً فاحیاکم ثمّ یمیتکم ثم یحییکم ثم الیه ترجعون= شما چطور می توانید به خداوند کفر بورزید در حالی که شما مرده بودید؛ یک نطفه شدید و خداوند تبارک و تعالی به شما حیات داد». امام سجاد علیه السلام این جریان را خیلی زیبا بیان می کند در یکی از صحیفه هایشان در آن دعاهایی که بعد از نماز شب شان می خوانند. عرض می کند به خداوند تبارک و تعالی که خدایا تو مرا  که هیچ بودم، بصورت یک نطفه در رحم کنیزت قرار دادی. این تعبیر خیلی قشنگی است. در آن تاریکی های رحم مرا هدایت کردی. خطرات زیادی را از من دفع کردی. ببینید حضرت از کجاها شروع می کند. عرضه می دارد: من شدم نطفه، علقه، مضغه؛ و بعد استخوان به من دادی و روح در من دمیدی. در تمام این مراحل، تو مهربانانه از من محافظت کردی تا من به دنیا آمدم. بعد اگر می خواستی به من رحم نکنی من از گرسنگی و تشنگی می مردم. محبت مرا به دل پدر و مادر و اطرافیانم انداختی تا آنها به من رسیدگی کنند. در حالی که من در عجز کامل بودم. آنها به من رسیدند و آب و غذا به من دادند و مرا بزرگ کردند. در حالی که من هیچ توانی برای دفاع از خودم و نگهداشتن خودم برای تأمین نیازهایم نداشتم. عجز کامل، ضعف و... بعد حضرت این مراحل را یکی یکی می گوید تا می گوید: من بزرگ شدم. بعد عرض می کند خدایا من هنوز هم به رعایت تو احتیاج دارم. پس مرا رعایت کن. در مناجات خمس عشر داریم: «ولا تعرنی من رعایتک= خدایا مرا خالی از حمایت و رعایتت نکن؛ من احتیاج دارم به حمایت و رعایت تو. خداوند می فرماید: «و کیف تکفرون و کنتم امواتاً=چطور کفر می ورزید در حالی که شما مرده بودید، «فاحیاکم= به شما زندگی داد». باید به جریان زندگی فکر کنیم که یک نطفه مراحلی را طی می کند تا یک دفعه زنده می شود. ما همینطوری می گوییم بله خوب یک دفعه زنده می شود. عادت کرده ایم به این حرف. یا در کتابهای درسی خوانده ایم یا در فیلمها دیده ایم که یک دفعه یک انسان زنده می شود و یک موجودی به دنیا می آید که قرار است شبیه خود خدا شود. می خواهد خلیفه خدا شود. ما همین طوری می گوییم یک دفعه زنده شد. روح در آن دمیده شد. «و کنتم امواتاً ثم یحییکم» شما مرده بودید و شما را احیاء کردیم و به شما حیات دادیم. انسان به دنیا می آید و این همه نعمتهای کثیر را خدا به او می دهد. «ثمّ یمیتکم=سپس شما را می میراند». یعنی می روید در عالم برزخ. «ثم یحییکم» سپس دوباره زنده تان می کند. مرگ چیست؟ حیات بعدش چیست؟ ثمّ الیه ترجعون. سپس به سوی او باز می گردید. عجب داستانی است؟ عجب جریانی است؟ ما چون به اینها عادت کرده ایم، عظمتش را خوب درک نمی کنیم و با نگاه عادی نگاه می کنیم و متوجه نیستیم یعنی چه؟ خدا می گوید شما چطور می توانید مرا کنار بگذارید؟ کیف تکفرون بالله و کنتم امواتا فاحیاکم ثم یمیتکم ثمّ الیه ترجعون.  به سوی «او» باز می گردید، یعنی یک روزی من با خداوند تبارک و تعالی روبه رو می شوم. من و خدا. در روایت داریم که میت به محض اینکه روحش از طبیعت و دنیا خارج می شود، یعنی روح، این بدن و تعلق را قطع می کند و بالا می رود، او را به عرش می برند و روبرو می شود با حق تعالی. این خیلی صحنه عجیبی است. انسان با اصل خودش، و با حقیقت خودش، یعنی حق تعالی روبرو می شود. چه ملاقاتی است؟ بعد نگاه کنید چطوری ادامه می دهد: «هوالذی خلق لکم ما فی الارض جمیعاً ثم استوای الی السماء فسوّیهنّ سبع سماوات و هو بکل شی علیم= او کسی است که برای شما خلق کرده هر چه که روی زمین است». خالق جهان دارد در کتابش گزارش می دهد و می گوید هر چه خلق کرده ام، برای تو خلق کردم. ارض را در نظر بگیرید. اینکه حضرت می گوید کسی که هیأت و نجوم بلد نیست، توحیدش هم ضعیف است و خدا را نمی شناسد، حق است دیگر. کسی موقعیت منظومه ی شمسی را مطالعه کند، بعد زمین را شناسایی کند تا بفهمد زمین یعنی چه با دیگران در توحید متفاوت است. او می داند که «هوالذی خلق لکم ما فی الارض جمیعاً» یعنی چه. حتماً روی این فکر کنید که زمین کجاست؟ در این منظومه شمسی و در کهکشان راه شیری و در کیهانها، زمین کجاست؟ به این فکر کنید که می فرماید: آنچه که روی زمین است، برای شما خلق کردم، یعنی برای تو. دقت کن که آیا می توانی بفهمی این یعنی چه؟ وقتی مطالعه اش کردی آن وقت این یادت باشد که می فرماید: برای «تو». «من» کی هستم که خدا می گوید من این را برای تو خلق کردم؟

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 9830
زمان انتشار: 3 دسامبر 2018
| |
سه عامل مهم در دوستی با خدا

شرح زیارت عاشورا، جلسه 8؛ 80/08/26

سه عامل مهم در دوستی با خدا

دوستی خدا، بدون خشنودی به قضای او و شکرگزاری در نعمت ها و صبر در بلاهای او معنی ندارد.

 قبلاً گفتیم، خداوند در حدیث قدسی به حضرت داوود علیه السلام[1] فرمود که هر کس، کسی را دوست داشته باشد، سخن او را تصدیق و قبول می کند و از کارهای او راضی می باشد و معشوق را زیر سوال نمی برد.  هر کس مشتاق به معشوق باشد، برای رسیدن به او و برقرار کردن پیوند با او تلاش می کند.

همچنین فرماید:«یَقُولُ اَللَّهُ تَعَالَى مَنْ لَمْ یَرْضَ بِقَضَائِی وَ لَمْ یَشْكُرْ عَلَى نَعْمَائِی وَ لَمْ یَصْبِرْ عَلَى بَلاَئِی فَلْیَتَّخِذْ رَبّاً سِوَایَ[2]= هر كس به قضاى من خشنود نباشد و بر نعمتهاى من سپاسگزار و بر بلاى من شكیبا نباشد، پروردگارى غیر از من براى خود برگزیند». بنابراین، اگر ما خدا را دوست داشته باشیم، قول خدا را تصدیق می‌کنیم و فرمایشات خداوند تبارک و تعالی را زیر سوال نمی‌بریم. اعتماد و اطمینان ما به خدا باعث می‌شود، تنها به او تکیه کنیم و در زندگی خود دخالتش دهیم و روی او حساب باز کنیم. خداوند منان به میزان حسابی که رویش باز می کنید، برای شما سرمایه گذاری می کند، «و یرزقه من حیث لا یحتسب= و از جایی که گمان نمی کند روزی اش می دهد». هر طوری که روی او حساب باز کنی؛ بگویی شریکم است، شراکت می کند. بگویی، وکیلم است به او توکل می کنم، برایت کار انجام می دهد. توکل یعنی خدا را وکیل قرار دادن، «حسبنا الله و نعم الوکیل؛ نعم المولی و نعم النصیر». اگر حسابش نکردی و کنارش گذاشتی، به همان اسباب و علل مادی واگذارت می کند. امکان ندارد کسی، کسی را دوست داشته باشد و تلاشی برای رسیدن به او نکند. آن هم رسیدنی که در آن فراق نباشد. در فراق تلخی وجود دارد. جدایی تلخ است. انسان وصالی را دوست دارد که در آن انقطاع نباشد. نکته مهمی که ذاکر از آن غافل است یک قاعده زیبا در ذکر و یاد خدا این است که ذاکر وقتی دارد ذکر خدا را می گوید؛ قاعده این است که در اصل، خداوند یاد او را کرده است. معمولاً، ذاکرین از این نکته غفلت می کنند. وقتی داری می گویی: «یا الله؛ سبحان الله؛ الحمدلله» خدا هم دارد صدا می کند و لبیک می گوید؛ از این رو حضرت باریتعالی در ادامه حدیث می فرماید:«یَا دَاوُدُ ذِكْرِی لِلذَّاكِرِینَ؛ وَ جَنَّتِی لِلْمُطِیعِینَ = ذکر من برای ذاکرین من است و بهشتم براى اطاعت‌كنندگانم باشد».  «گفت آن الله تو، لبیک ماست               و آن نیاز و درد و سوزت، پیک ماست ترس و عشق تو کمند لطف ماست           زیر هر یارب تو لبیک هاست» بهشت من هم مال کسی است که مرا اطاعت می کند. اگر ذاکر حواسش باشد که وقتی دارد ذکر می گوید، خدا هم دارد دائماً او را صدا می کند؛ ذکر خیلی شیرین می شود. مهرورزی ویژه خدا مخصوص کسی است که مشتاق خداست در فراز های قبلی حدیث خواندیم:« مَنِ اِشْتَاقَ إِلَى حَبِیبٍ جَدَّ فِی اَلْمَسِیرِ إِلَیْهِ= هر کس اشتیاق به دوستی داشته باشد، تلاش می کند خودش را به او برساند» و اینجا خداوند می فرماید: «وَ حُبّی (زِیَارَتِی) لِلْمُشْتَاقِینَ و= مهرورزی من برای کسانی است که واقعاً مشتاق من هستند.» این مهرورزی، مهرورزی ویژه است نه مهرورزی عامه که خداوند نسبت به کفار هم دارد. عده ای با یاد من خوشند؛ عده ای با بهشت من خوشند؛ عده ای مشتاق من هستند. من هم محبتم را به آنها تقدیم می کنم. خدایی که اسلام معرفی می کند، خدای رفاقت و محبت است خدایی که مسیحیت ساخته با این خدایی که اسلام دارد معرفی می کند، خیلی متفاوت است. خدایی که شما از راه فیزیک و شیمی و چیزهای دیگر ثابت می کنید با خدایی که اسلام معرفی می کند، زمین تا آسمان فرق می کند. این خدایی است که تو می توانی، بدون دخالت هیچ کس با او ارتباط شخصی برقرار کنی. خدای اسلام، خدای عشق، رفاقت و محبت است. دین هم بر پایه ی عشق بنا نهاده شده است. امام علیه السلام می فرماید: «هل الدّین الا الحبّ= آیا دین، جز عشق چیز دیگریست؟» دین یعنی محبت. باید سعی کنیم، همه تصاویری که از خدا داریم را، دور بریزیم و این تصویری را که خودش دارد به ما می دهد، بگیریم. خدای عشق، خدای عشق باز، خدای دوست باز، خدایی که با همه عظمتش تو را برای رفاقت برگزیده و دست رد به سینه ات نزده است. گناهت را می بخشد؛ گذشته ات را جبران می کند؛ هیچ پلی را پشت سرت خراب نمی کند؛ توبه ات را می پذیرد؛ کمکت می کند؛ وقتی هیچ کس تحویلت نمی گیرد، او تحویلت می گیرد. امکان ندارد کسی بیشتر از او دوستت داشته باشد. این خدا وقتی کنار می رود، شیطان می آید و دخالت می کند و انواع شبهه ها را در دین ایجاد می کند. تاریخ مباحث کلامی را نگاه کنید، چقدر کشمکش بین انسان و خداست، علت خارج شدن انسان از دایره محبت است. ولی وقتی در دایره عشق به حق تعالی قرار داشته، هیچ سؤالی نبوده، حتی عقلانیت هم در عشق راه ندارد، در عشق تحیّر و حیرت هست. انسان وقتی در عشق می افتد، دوست ندارد خیلی سوال کند. اگر منطق داده؛ اگر فلسفه داده؛ اگر عقل داده؛ اگر ریاضیات داده، برای این است که جلوی شیطان و جلوی ابهامات را بگیرید. یکی از راه های رفاقت با خدا، روزه داری است محصول یک ماه روزه داری، رفاقت با خداست. باید بعد از یک ماه روزه داری، یک رابطه ی خوب و گرم و صمیمی، بین انسان و خدا برقرار شود. عید فطر هم یعنی عید فطرت. فطرت جشن می گیرد، چون به معشوق رسیده است. یعنی تو از پوست گناه، طبیعت گرایی و حیوانیت درآمده ای و تولد انسانی پیدا کرده ای. عاشق شده ای، زندگی جدید همراه با عشق. خیلی تفاوت است، میان زندگی با عاشق و زندگی بی عشق. « وَ أَنَا خَاصَّةٌ لِلْمُحِبِّینَ = و من ویژۀ دوستانم باشم». محب کسانی هستم که دوستم دارند. خداوند راجع به روزه می فرماید: «الصوم لی و انا أُجزی به= روزه مال من است و جزایش خودم هستم». غریبه حق ندارد در مجلس انس عاشق و معشوق وارد شود. عاشق و معشوق باید تنها باشند. وقتی قرار است عاشق و معشوق تنها باشند، باید همه چیز کنار برود، هر چند هم که خوب باشند. جلسه موآنست غیربردار نیست. اینطور نیست که شب قدر یک دفعه اتفاقی بیفتد. از همان ابتدای ماه رمضان معلوم است، چه کسی وارد ضیافت می شود؟ ضیافت یعنی ارتباط داشتن و ملاقات داشتن با صاحبخانه. نمی شود که ما را به یک مهمانی دعوت کنند و خود صاحبخانه حضور نداشته باشد. «دعیتم الی ضیافه الله= دعوت شده اید به مهمانی خدا». چه کسی دعوت شده؟ انسانها، فطرت ها دعوت شده اند؛ نه طبیعت ها، طبیعت حق ندارد در مهمانی خدا بیاید. حیوانیت، فکر های باطل و همه باید کنار بروند. این را در کتاب «پرتوی از اسرار روزه» توضیح داده ایم. صیام یعنی خودداری از برخورد با طبیعت. خیال، فکر، حواس پنجگانه، دهان، شکم باید کنار بروند. فقط روزه های شکم نیست که ما چیزی نخوریم. ما باید در ماه رمضان این حالت عزلت و گوشه گیری و قهر با طبیعت را یاد بگیریم. نه که خدای نکرده در روزه، عقده کنیم و پژمرده شویم از اینکه چرا با طبیعت نیستیم. چرا من نباید به خوراکی و نوشیدنی برسم و در افطار هم انگار به معشوق خودمان رسیده ایم. پس هر که مشتاق دوستی باشد، تلاش می کند خودش را به او برساند. تلاش برای رسیدن مساوی است با جا گذاشتن خیلی چیزها و بی توجهی به خیلی چیزها. نمی شود ما بخواهیم طبیعت را با همه ی جوانب داشته باشیم و در ضیافت هم شرکت کنیم. ماه مبارک یعنی قال گذاشتن طبیعت. ماه مبارک چون ماه عشق است، عشق یعنی قال گذاشتن خیلی چیزها؛ یعنی سبک کردن خودت از مشغله ها.  ماه مبارک که می شد، امام رحمت الله علیه فتیله کارهای حکومتی پایین می کشیدند و می گفتند می خواهم با معشوقم باشم. اگر عاشقی هم بلد نیستیم حتی خودمان را بزنیم به عاشقی. ادا دربیاوریم، ادایش هم قشنگ است. دوست دارد یار، این آشفتگی                 کوشش بیهوده، به از خفتگی تمهیدات خداوند برای این که انسان با او قهر نکند وقتی شخصی از طرف یک مشاور وزیر دعوت می شود، چقدر به خود می بالد که فلان کس من را دعوت کرده است. ولی خدا وقتی دعوت می کند و دنبال آدم می فرستد، آنقدر ذوق نمی کند. وقتی فکر می کنی، می بینی چه تمهیداتی کرده در این دین که تو با او قهر نباشی، رفاقت و عشقت برقرار باشد. خدایا جانم به فدایت شود که دعوتم کردی. فطرت وقتی می فهمد که خدا دوستش دارد؛ معشوق دوستش دارد؛ دعوتم کرده، خیلی شاد می شود. دائماً شکر می کند. اما طبیعت این طوری نیست وقتی ماه مبارک می آید، برای طبیعت غم می آید. خدا برای اینکه با ما خلوت کند، ماه رمضان را گذاشته تا ما پیشش برویم، یک آشتی کنان راه انداخته. خدایا، شکرت، الحمدلله که جلوی همه چیز را گرفتی و من را به سمت خودت کشاندی و دعوت کردی. امام سجاد علیه السلام در دعای افتتاح تشکر می کند و می گوید: الحمدلله، الحمدلله، خدایا ممنونم که دعوتم کردی. ممنونم موانعی را که می خواستند مرا اذیت کنند، برداشتی. ممنونم در جمع تحویلم گرفتی. ممنونم که وقتی رفقا، خواص و ویژه هایت را دعوت کردی، من را هم لایق دانستی و دعوتم کردی. کسی که از آمدن ماه رمضان ناراحت می شود، مجرم است حضرت سجاد علیه السلام در صحیفه در دعای سلام و وداع ماه مبارک کسانی را که از آمدن ماه مبارک رمضان ناراحت می شوند، مجرم می نامد، زیرا آمدن ماه مبارک برایشان تلخ است و می گویند: کی می شود این ماه تمام شود و از دست این خدا راحت شویم و دوباره به آغوش طبیعت بازگردیم. آنهایی که با خدا رفیق هستند، اینطوری نیستند، آنها اگر شعبان هم آماده نشوند، یکی دو روز جلوتر به استقبال می روند. خداوند متعال روزه گرفتن در عید فطر را حرام کرده، اما بعد از عید فطر خدا مستحب کرده که چند روزی را روزه گرفته شود تا آدم بتواند این فراق را راحتتر تحمل کند. من طائر قدوسی ام مرغ گلستان نیستم                مست می لاهوتی ام زین می پرستان نیستم من مال آنجا هستم. مال مهمانی های بزرگ و اشرافی هستم. در مجالس بزرگان شرکت می کنم. من در مهمانی هایی که سیدالشهدا شرکت می کند، شرکت می کنم. مهمانی های که مادرم زهرا سلام الله علیهاست، شرکت می کنم. من با شهدا و صدیقین و صالحین می پرم. رفیق های من اینها هستند. روزه، بخصوص قبل و بعد از ماه مبارک رمضان؛ یعنی، وقت ندارم؛ جایی دعوت دارم. طبیعت گراها را دیده اید؟ وقتی می خواهند، پز بدهند، می گویند:«امروز کمیسیون داریم؛ جلسه داریم؛ شورا داریم؛ سیمینار داریم؛ نمی‌رسیم، بیاییم». فطرت هم همینطوری است، می گوید:« امروز، امشب کار دارم؛ این سه روز را اعتکاف دارم؛ با بزرگان می خواهم بپرم؛ نشست داریم؛ جلسه داریم؛ بزم است نمی رسم بیایم». وقتی هم بزم است، به خیلی چیزها باید گفت: نه. آدم باید خودش را سبک کند تا سبک نکرده نیاید. سعدی شعر قشنگی دارد در دوران پیری و اواخر عمرش می گوید: « گفتم آهن دلی کنم چندی/ ندهم دل به هیچ دلبندی... سعدیا دور نیک نامی رفت/ نوبت عاشقیست یک چندی». سعدی! وقتِ آهن دلیست، دلت را نسبت به خیلی چیزها سخت کن و چند روزی هم نوبت عاشقی است. وقت ما هم دارد می گذرد. خون نکرده ایم که باید در این دنیا بدویم؛ زن و بچه کار بکشند؛ جامعه کار بکشد؛ ما هم حق داریم؛ ما هم دل داریم؛ ما هم می خواهیم عاشق شویم. عاشقی هم بخواهی بکنی، خیلی ها را باید جا بگذاری و این آهن دلی می خواهد به خیلی ها باید بگویی: نه، تا بتوانی به معشوقت برسی. باید به طاغوت کافر شوی، تا راهت دهند اگر می خواهی به خدا برسی، باید اول «لا اله» بگویی تا بعد «الا الله» تثبیت شود. تا نفی طاغوت نکنی، نمی شود. «الذین کفروا اولیائهم الطاغوت یخرجونهم من النور الی الظلمات» اگر با طاغوت بخواهی باشی نمی توانی بروی. باید به غیر خدا کفر بورزی تا راهت بدهند. « قُلْ یَا أَیُّهَا الْكَافِرُونَ؛ لَا أَعْبُدُ مَا تَعْبُدُونَ = بگو اى كافران؛ آنچه مى ‏پرستید نمى ‏پرستم»؛ آهای کسانی که غربیه اید، با شما نیستم. سوره ی کافرون سوره ی عشق است. وقتی می گوییم:« کافرون»، سراغ شمر و یزید و صدام و آمریکا نرویم. «کافرون» همه ی قوای طبیعت خودمان است. روزه یعنی تجلی سوره ی کافرون.   «قُلْ یَا أَیُّهَا الْكَافِرُونَ؛ لَا أَعْبُدُ مَا تَعْبُدُونَ؛ وَلَا أَنْتُمْ عَابِدُونَ مَا أَعْبُدُ؛ وَلَا أَنَا عَابِدٌ مَا عَبَدْتُمْ؛ وَلَا أَنْتُمْ عَابِدُونَ مَا أَعْبُدُ؛ لَكُمْ دِینُكُمْ وَلِیَ دِینِ = بگو ای کافران؛ آنچه می‌پرستید، نمی پرسم؛ و آنچه مى ‏پرستم شما نمى ‏پرستید؛ و نه آنچه پرستیدید من مى ‏پرستم؛ و نه آنچه مى ‏پرستم شما مى ‏پرستید». شما هم اهل مجلس ما نیستید. با ما کنار نمی آیید. من هم آن چیزی را که شما قبول دارید، قبول ندارم. باز تأکید می کند شما با ما کنار نخواهید آمد. طبیعت و حیوانیت با فطرت کنار نمی آید. «لکم دینکم و لی دین» دین من عشق است. دین من جداست. شما بروید دنبال دین خودتان. آدم در هر شغل و موقعیتی می تواند به خدا عشق بورزد برای خلوت با خدا یک مقدار وقت بگذاریم. وحشت زده با خدا عمل نکنیم. بعضی ها که ادب دارند و درون شان محبت هست، وقت جدی می گذارند، فرقی نمی کند چه کاره باشد. آدم در هر شغلی می تواند عشقبازی کند. خدا مرحوم علامه محمد تقی جعفری رحمت الله تعالی علیه را رحمت کند، یکی گفت: یک روز تعقیبش کردم، دیدم وارد ساختمان نیمه کاره ای شد. وارد ساختمان شدم، دیدم روی یک پیت حلبی نشسته و برای کارگرهای ساختمانی دارد روضه می خواند. کارگرها چقدر بد مست بودند که تا آخوند را دیدند، گفتند وسیله ی خوبی است بگوییم روضه بخواند. حالا کارگرهایی هستند که یکسره کار می کنند و کاری به این حرفها هم ندارند. علامه هم حواسش است که علمش او را گول نزند. بداند شرافت روضه خوانی برایش خیلی بالاتر است. تا نه گفتن به غیر را یاد نگیریم نمی توانیم وارد در بحث رفاقت شویم. رفقا طبق عادت همیشگی برای پرسیدن سوالهای علمی به منزل یکی از اساتید و علمای تهران رحمت الله علیه رفتند. هر دفعه که می رفتند حاج آقا با روی باز آنها را می پذیرفت. این بار هم منتظر چنین منظره ای بودند. وقتی در زدند، خانم حاج آقا آمد و گفت: معذرت می خواهم نمی توانند شما را بپذیرند، الان ساعت ذکرشان هست و ایشان در حالت ذکر هستند. خبرنگارها جمعه صبح در پاریس در آن بحبوحه، می روند که با امام مصاحبه کنند. امام می فرماید: الان که وقت مصاحبه نیست، الان وقت اعمال صبح جمعه است. بروید بعداً بیایید. ده صبح خبرنگارها را می پذیرد. از بعد نماز صبح تا ده صبح مشغول اعمال خودش است. ملاقات دارم وقت ندارم. ما همیشه به فطرت می گوییم: نه ما فقط بلدیم به فطرت بگوییم نه. ما عادت نکردیم به دهن طبیعت بزنیم. اگر هم بزنیم، یک جوری رفتار می کنیم که به طبیعت برنخورد. مثلا روزه هم که می گیریم، به طبیعت می گوییم ببین! خدا گفته روز بگیر، اگر نگیرم می روم جهنم. تو صبر کن من در زمان افطار تلافی اش را در می آورم. همه ی این بی مهری ها را جبران می کنم. به خدا اگر خدا نبود، من با تو رفیق بودم. من اصلاً از تو دست بر نمی دارم. اگر روزه نگیرم خدا من را می برد جهنم. حال برای اینکه جهنم نرویم و بهشت برویم و دوباره آنجا هم نفس چرانی کنیم، میوه بخوریم، قصر و حور و غلمان و... روزه می گیرم. وقت افطار سفره ای می اندازیم که اصلاً قبل از ماه رمضان خبری از این سفره ها نبود. این برای این است که از طبیعت دلجویی کرده باشیم. سفره رنگین که هفت رقم غذا در آن باشد که طبیعت بگوید خوب عیب ندارد می ارزید، چند ساعتی تحمل کردیم، عوضش دل ما را به دست آورد. با طبیعت مداهنه می کنیم. خدا شهید آوینی را رحمت کند، رفقایش تعریف می کردند، چلوکبابی رفتیم، هر کس فهرست غذاها را گرفت و چیزی سفارش داد. آوینی هم آن را از بالا تا پایین نگاه کرد و گفت: من ماست می خورم. چه اشکالی دارد، اگر ماست بخورد به جایی هم بر نمی خورد. ما چون ذلیل طبیعت هستیم، دو دقیقه از وقت اذان که می گذرد، اعصابها به هم می ریزد. اما آدم فطرت گرا این طور نیست، طبیعت را رام کرده است. ماه مبارک یعنی مسخره کردن طبیعت؛ له کردن طبیعت، قال گذاشتن و نه گفتن به طبیعت. یعنی اینقدر ذلیلش کنی که بعد از ماه مبارک هم که جلویش باز است، جرأت نکند تو را به سمت چیزهایی بکشاند که نباید به طرف آنها بروی. اینها را می گویم که مبنا در دست مان بیاید. اگر مبنا داشته باشیم و با حق تعالی با اصل و ریشه خودمان انس بگیریم، نتیجه این می شود که ما همیشه خودمان را شاد و خوشبخت می بینیم. آدمی که در وصال است، شاد است و باعث نمی شود تصویر بدی از جهان داشته باشد و خودش را بدبخت بداند و گوشه ای بنشیند و گریه کند. اگر کسی واقعاً خدا را کنارش داشته باشد، هیچ وقت تفسیر بدی از زندگی نمی کند. هیچ وقت مشکلات، او را زمین گیر نمی کند. چون با خدا بودن، یعنی با همه چیز بودن. «چون که صد آمد نود هم پیش ماست». اثر این شادی این است:«لا خوف علیهم و لا هم یحزنون= نه ترسی دارند و نه اندوهی». اگر با داشتن خدا خودمان را بدبخت بدانیم، معلوم است که حقیقتاً آدم های بدبختی هستیم. اگر با داشتن اهل بیت، رفیق های به این خوبی، خودمان را مشکل دار بدانیم، معلوم است آن چیزهایی که به او تعلق داریم و به خاطر نداشتن شان غصه می خوریم پیش ما بزرگتر از خدا و اهل بیت هستند. در نظر عاشقان، محبت یعنی خدا خدایا! تو همان کسی هستی که دوستانت معنای محبت را جز تو معنا نمی کنند. وقتی می گویی عشق، اینها فقط  یک معشوق را می شناسند: «لا اله الا هو». سیدالشهدا می فرمایند :« وَ أَنْتَ الَّذِی أَزَلْتَ الْأَغْیَارَ عَنْ قُلُوبِ أَحِبَّائِكَ، حَتَّى لَمْ یُحِبُّوا سِوَاكَ = تویی که وجود غیر خودت را از قلب دوستانت زدودی، تا آن‌که جز تو به هیچ چیز محبت نداشته باشند». همین سیدالشهدا در کربلا هر چه عزیز برای معشوقش قربانی می کند، شادتر می شود. چون مرتب هدیه فرستاده؛ از اهل بیتش شروع کرد؛ علی اکبر را باید بدهد؛ علی اکبر شوخی است؟ «اشبه الناس برسوله الله خَلقاً و خٌلقاً و منطقا». علی اصغرش را باید سر دستش هدیه کند. رباب سلام الله علیها باید بایستد برای خدا نگاه کند که چگونه تیر به گردن علی اصغرش می خورد. زینب سلام الله علیها بچه هایش را می دهد. اصلاً نمی رود بدن شان را بیاورد. برای همه بدن ها می رود، اما برای بچه های خودش نمی رود. چون در راه خدا داده است. سر وهب را جلوی مادرش می اندازند، او سر پسرش را بر می دارد و پرتاب می کند و می گوید: ما چیزی را که برای خدا دادیم، پس نمی گیریم. عشق یعنی این. عشق یعنی لحظات آخر سیدالشهدا که بی رمق افتاده و شروع می کند به حرف زدن با خدا:«الهی رضاً برضاک تسلیماً لقضائک» حرف از عشق است، خدا را خوب بغل کرده. «لا معبوداً سواک، یا غیاث المستغیثین = هیچ معبودی جز تو ندارم، ای فریادرس، استغاثه کنندگان». ع ل 139 [1] «أَنَّ اَللَّهَ تَعَالَى أَوْحَى إِلَى دَاوُدَ عَلَیْهِ اَلسَّلاَمُ یَا دَاوُدُ مَنْ أَحَبَّ حَبِیباً صَدَّقَ قَوْلَهُ وَ مَنْ أَنِسَ بِحَبِیبٍ قَبِلَ قَوْلَهُ وَ رَضِیَ فِعْلَهُ وَ مَنْ وَثِقَ بِحَبِیبٍ اِعْتَمَدَ عَلَیْهِ وَ مَنِ اِشْتَاقَ إِلَى حَبِیبٍ جَدَّ فِی اَلْمَسِیرِ إِلَیْهِ یَا دَاوُدُ ذِكْرِی لِلذَّاكِرِینَ وَ جَنَّتِی لِلْمُطِیعِینَ وَ حُبّی (زِیَارَتِی) لِلْمُشْتَاقِینَ وَ أَنَا خَاصَّةٌ لِلْمُحِبِّینَ[1]= خداى تعالى وحى بداود فرستاد كه اى داود هر كس دوستى را دوست دارد، گفته‌اش را تصدیق می كند و هر كس انس بگیرد به دوستى، قولش را قبول می كند و به كردارش خوشنود است و هر كس اطمینان به دوستى داشته باشد، اقرار به او دارد و هر كس اشتیاق به دیدار دوستى دارد، كوشش می كند تا خود را به او برساند. اى داود ذكر من براى ذاكرین من است و بهشتم براى اطاعت‌كنندگانم باشد و دیدار من براى دل باختگانم باشد و من ویژۀ دوستانم باشم». [2] . روضة الواعظین , ج 1 , ص 30.

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 9820
زمان انتشار: 29 نوامبر 2018
| |
آدمی که مذهبی نیست، نمی تواند روشن باشد

شرح زیارت عاشورا، جلسه 7؛ (بخش دوم) 80/08/19

آدمی که مذهبی نیست، نمی تواند روشن باشد

طرز نگاه انسانهایی که عاشق نیستند به افراد این گونه است که گاهی می گویند:« این آدم، مذهبی  نیست، اما آدم روشنی است». آدمی که مذهبی نباشد، چطور می تواند روشن باشد؟ چون نور فقط از دین می آید: «الله نور السموات و الارض یخرجهم من الظلمات الی النور= خدا نور آسمانها و زمین است».

این افراد چون عاشق نیستند، محبتی به خدا و اهل بیت ندارند و آنها را زیر سؤال می برند؛ مقدسات را مسخره می کنند؛ واجب و مستحبات را مسخره می کنند؛ آیین و دین را مسخره می کنند؛ می گویند:« اینها خرافات و امل بازی است». یا می گویند:«فلانی آدمِ روشنی است؛ آدم اُپنی open است»؛  open یعنی چه؟ یعنی فطرتش در مقابل طبیعت، باز است و یک سره به طبیعت امتیاز می دهد؛ هر چه طبیعت می گوید، فطرت بدبختش می گوید: چشم. در حالی که مومنین فقط زمانی به طبیعتشان اجازه عمل و لذت می دهند که خدا مجاز دانسته باشد. هر کس، کسی را دوست داشته باشد، به کردارش راضی است ببینید، چگونه خداوند ملاکهای عشق را به ما درس می دهد. می فرماید: اگر دوستش داری، کارش را هم قبول کن. « وَ مَنْ أَنِسَ بِحَبِیبٍ قَبِلَ قَوْلَهُ وَ رَضِیَ فِعْلَهُ = قولش را قبول می كند و به كردارش خوشنود است». هر کس، کسی را دوست دارد، به فعل و کردار او راضی است. کارش را هم قبول دارد. حضرت می فرماید: رفیقت را سه بار پشت سر هم عصبانی کن. اگر در عصبانیت چیزی به تو نگفت، تازه می فهمی، رفیقت است. بسوزان هر طریقی می پسندی                          که آتش از تو و خاکستر از من بکش چون صید و در خونم بغلطان                    تماشا کردن از تو، پرپر از من « وَ رَضِیَ فِعْلَهُ» یعنی همه کارهایت را قبول دارم و اعتراضی به کارت نیست و در خودم با تو درگیر نمی شوم. خدایا هیچ کس نمی تواند بین من و تو را به هم بزند. آنقدر دوستت دارم که اگر یک موقع گناهی کنم، شیطان نمی تواند بین ما را خراب کند و بگوید: «ای بدبخت! تو که ادعای محبت می کردی؛ حالا که گناه کردی، دیگر خدا را رها کن. خجالت بکش؛ کافی است». می گویم:« به تو ربطی ندارد». آدم یکی را که دوست دارد، با او عقلی برخورد نمی کند؛ مثلاً من حالا که جسارت کردم، آیا مرا می بخشد یا نمی بخشد. خودش را می اندازد در دامن خدا و آشتی می کند. زوری هم شده، خودش را به خدا تحمیل می کند. به خانه خدا می رود، جای دیگر اصلاً نمی رود. یعنی هیچ کس نمی تواند بین او و خدا دو به هم زنی کند. اصلاً به غیر خدا فکر نمی کند، گناه کرده یا نکرده. فقط یک خانه امید دارد، آن هم فقط خداست. «یا رفیق من لا رفیق له= ای رفیق کسانی که رفیقی ندارند»؛ «یا حبیب من لا حبیب له= ای دوست کسانی که دوستی ندارند». انسان با عشق کار انجام دهد، چون وقتی انجام می دهد، به محبوبش نزدیک می شود و وقتی که مرتب تبعیت می کند، خداوند هم او را دوست می دارد. یکی را می بینی 10 سال است اسیر شده، ده سال گرفتار ظالم ترین افراد شده ولی، رابطه اش با خدا و با امام اوج گرفته است. می گوید:«ما که اسیر بودیم، عکس امام را می کشیدیم، مراسم برقرار می کردیم، کتک هم می خوردیم و عشق مان این بود». اما یکی هم هست، تا اسیر می شود؛ می گوید:« آقا جاسوسی بخواهید برایتان بکنم، می کنم». عشق، شجاعت می دهد. بچه 13 ساله که از تاریکی می ترسد، یک دفعه بلند می شود، در آن بیابان های کردستان و بیابان های جنوب می رود و دیگر از تاریکی نمی ترسد. می گوید:ترس چیست؟ مسخره ترین چیز ترس است. یادم هست، در عملیات والفجر مقدماتی من تخریب چی بودم. برای خنثی سازی مین رفته بودم. دشمن خیلی آتش ریخت. آنقدر آتش ریخت که همه مات شده بودیم. دیدم یک بچه 13 ساله به سرعت بلند شد، «یا حسین» یا «یا الله» گفت و خودش را پای سنگر کشاند و روی دشمن نارنجک انداخت. چه کسی می تواند به او چنین قدرتی را بدهد؟ تنها عشق است که قدرت می دهد. اطمینان به محبوب، موجب اعتماد به او و خیر کثیرمی شود «وَ مَنْ وَثِقَ بِحَبِیبٍ اِعْتَمَدَ عَلَیْهِ = و هر كس اطمینان به دوستى داشته باشد، به او اعتماد می کند». دو معنی دیگر هم دارد، کسی که به رفیقش امیدوار باشد، به او تکیه می کند. با تکیه به او و به امید او جلو می رود. من خیلی به رفقا توصیه می کنم در فعالیت های تان، چه فعالیت های شخصی و چه دینی که برای اسلام و برای امام زمان عجل الله ان شاءالله انجام می دهید، هیچ وقت به وسع خودتان نگاه نکنید. بله درست است که خوب است معقول باشید، اهل حساب و کتاب باشید. اگر بخواهید به آنچه که در دست خودتان هست، نگاه کنید، رشد نمی کنید. ولی اگر بخواهید به خدا که «غنی» و «مُغنی» است، فکر بکنید؛ حتماً رشد می کنید. خدا می گوید:  بنده ام روی من حساب کرد؛ من هم طبق امیدش عمل می کنم. وقتی کسی در خانه شما می آید و می گوید من روی تو حساب کردم، پس جای دیگر من را نفرست؛ طرف می گوید: « دیگر تمام است؛ روی من حساب کرده است؛ نمی توانم رویش را زمین بیندازم». این خصلت هایی است که خداوند به بعضی بنده هایش داده است و خودش بیشتر از همه، این خصلت ها را داراست. وقتی به او اعتماد کردی با تو راه می آید. اعتماد به خدا در هر زمان و موقعیتی پسندیده است نکته ی مهمی که وجود دارد، این است که اعتماد به خدا در هر زمان و هر موقعیتی پسندیده است و بخصوص در راه مبارزه برای امام زمان علیه السلام. در راه امام زمان علیه السلام هیچ وقت اجازه ندهید که شرایط بیرونی ذره ای روی اراده تان سایه بیندازد. کثرت جمعیت دشمن، اسلحه و بمب اتم و تجهیزات  آنها نباید هیچ یک از شما را بلرزاند. پس محکم بایستید. امام امت فقط به خدا اعتماد کرد و یک نفره هم شروع کرد و گفت: من تنهای تنها شروع کردم، مثل پیغمبر و جدش که تنهای تنها شروع کرد. اگر به خودت نگاه کنی، چیزی نداری. این همان است که در تعیقیب نماز عصر می خوانیم:« لا املک لنفسی نفعاً و لاضرّاً و لا موتاً و لا حیوة و لا نشورا= هیچ چیز ندارم. نه نفع و ضرر، نه مرگ و حیات و برانگیخته شدن، مالک هیچ کدام نیستم». اختیار هیچ چیز را ندارم؛ ولی بزرگترین ره آورد پیامبر را «لا حول و لا قوه الا بالله العلی العظیم = هیچ نیرو و توانى جز از سوى خداوند بلندمرتبه و بزرگ نیست» می دانم و به آن یقین دارم. چه کسی فکر می کرد با این همه توطئه که در این مملکت شده، امام بتواند این کار را انجام دهد. پس خودمان را زیاد در زندگی نگاه نکنیم و به خداوند اعتماد داشته باشیم که کمک مان می کند و گناه را می بخشد. وقتی خودت راه ها را بسته می بینی و راهها را به خودت می بندی، بله بسته می شود. فرمود: «أنا عند ظنّی عبدالمومن= من در نزد گمان بنده مومنم هستم». بنده ام هر گونه روی من حساب کند همان گونه با او رفتار می کنم. اشتیاق به محبوب، تلاش به سمت او را در پی دارد خدای متعال ملاک هایی را جلوی ما می گذارد و می  فرماید: «وَ مَنِ اِشْتَاقَ إِلَى حَبِیبٍ جَدَّ فِی اَلْمَسِیرِ إِلَیْهِ= هر کس مشتاق به دوستش باشد، در حرکت به سمت او تلاش می کند». یعنی حرکت به سمت او و رسیدن به او برایش دغدغه می شود. خوابش را می گیرد؛ وقتش را می گیرد؛ فضای ذهنش را اشغال می کند. گاهی کسی می خواهد یک موتور، اتومبیل و ... بخرد، فکرش را مشغول می کند، 6 ماه پولهایش را این طرف و آن طرف می کند تا بتواند آن وسیله را بخرد. آنهایی که معشوق را می خواهند، خلوت کردن با او را می خواهند. برای همین فرمود: دروغ می گوید هر کس می گوید رفیق من است و شب که می شود، می خوابد. شد شبی، ما بگوییم: بی خیال، فردا را مرخصی می گیرم، امشب می خواهم با خدا حرف بزنم. امشب می خواهم با خدا باشم. شده مرخصی بگیری و بروی قم، جمکران یا مشهد. می گوییم: بگذار تعطیل شویم. این هم خوب است؛ ولی «جدّ فی السیر الیه» یعنی تلاش می کند که حتی با مرخصی گرفتن، به معشوقش برسد. وقتی انتخابهایت برای خدا باشد، نتیجه اش «نور» می شود در برنامه های زندگی اگر این دغدغه را داشته باشیم که وقتی درس می خوانم، هدفم این باشد که بتوانم بیشتر به معشوقم خدمت کنم و با معشوقم بیشتر خلوت کنم. آنگاه درس و دانشگاه می شود نور. هر رشته ای هم که می خوانی، می شود نور. هر رشته ای را انتخاب کردی، می خواهی برای معشوقت خرجش کنی؟ پس زبان می خوانی، کامپیوتر می خوانی، هر چه که می خوانی همینطور است. وقتی که خدف خدا شد، اگر طلبه می شوی، کارگر هستی، کارمند هستی، کارت یک رنگ و بوی دیگری می گیرد. چون داری از آن استفاده می کنی برای خلوت سازی و نور سازی، همه اش می شود نور. با همسر و فرزندانت هستی، یا با دوستانت هستی، می گویی و می خندی و لذت می بری، آنها از تو لذت می برند؛ همه برای این است که از این لذت استراحتی به دست بیاوری و در کنار این استراحت، بتوانی با خدا خلوت کنی، باز هم همه اینها نور است. عشق  اکسیر عجیبی است. وقتی می آید، به هر چیزی که می خورد، همه چیز قشنگ می شود؛ زندگی عوض می شود؛ همه چیز معنا دار می شود. ولی وقتی نیست؛ ما گرفتار می شویم و خیلی احساس دلتنگی، بدبختی، بیهودگی و پوچی می کنیم. عشق خیلی نیرو می آورد. امید و قدرت و تلاش می آورد. امتحان ما برای رسیدن به امام زمان عج حمایت از رهبر معظم انقلاب است امام زمان عج بیش از هزار سال است که در حال تلاش است و از مبارزه برای خدا هم خسته نشده است. امتحان ما هم برای رسیدن به حضرت، این است که از رهبر معظم انقلاب حمایت کنیم. کسی که می گوید: آنقدر می دوم تا به ظهور برسم؛ آنقدر می دوم تا خودم را در آغوش شما بیندازم، امتحان باید بدهد. امیرالمومنین علیه السلام سربازی چون مقداد دارد که بزرگترین یار حضرت است و شخصیت خیلی برجسته ای دارد. یا شخصیتی مثل مالک اشتر دارد، که حضرت می فرماید: رابطه مالک با من، مثل رابطه من با پیغمبر بود. برای اینکه مالک در بحبوحه ی زمان و در اوج فتنه ها، امامش را شناخت و پای کارش ایستاد و به هیچ کس هم باج نداد. نه مثل بعضی از ما که تا اسم رهبر می آید، خجالت می کشیم که بلند صلوات بفرستیم. اگر اینگونه باشیم، معلوم است که قافیه را باخته ایم. وقتی من نمی توانم از ولی فقیه خودم دفاع کنم، از امامم دفاع کنم، از تشیع دفاع کنم، از عصمت معصوم دفاع کنم، معلوم است که قافیه را باخته ام و محبتی در کار نیست. عشق است که اجتهاد و تلاش می آورد. آیت الله بهاءالدینی مکاشفه کرده بودند و اهل بیت علیهم السلام به ایشان فرموده بودند:« ما هم در جبهه های دفاع مقدس شما هستیم و هر کدام از ما به اندازه صدهزار نفر می جنگیم». آنها هم دارند هم پای بسیجی های خودشان می آیند و دائم در تلاشند و خسته نشده اند. من چرا خسته شوم؟ من تا به هدف نهایی ام نرسم، سرد نمی شوم و دست از تلاش برنمی دارم. استراحتم وقتی است که معشوقم، مولایم، سرورم، امامم در استراحت باشد. خدا رحمت کند مرحوم آقا نجفی قوچانی در یک قسمت از کتاب «سیاحت غرب» می گویند: من وقتی به عالم برزخ رفتم، دیدم حضرت ابالفضل با علی اکبر علیهم‌السلام هنوز شمشیر به دست هستند و چکمه پایشان است. گفتم: برای چی شما لباس رزم به تن دارید؟ گفتند: منتظر ظهور هستیم. پس چرا من منتظر ظهور نباشم؟ چرا من باید شمشیر از دستم بیفتد؟ چرا من باید آن کسی باشم که دشمن دوست دارد من را خواب و غافل ببیند؟ برای همین است که خداوند می فرماید: «وَدَّ الَّذِینَ كَفَرُوا لَوْ تَغْفُلُونَ عَنْ أَسْلِحَتِكُمْ =کافران دوست دارند که شما از سلاح هایتان غفلت کنید». چرا من از صف دشمنان دشمنم بیرون بیایم و تبدیل شوم به یک انسان خنثایی که بود و نبودم برای دشمن فرق نمی کند؟ نمی گذارم دشمن بتواند از من به نفع خودش استفاده کند. تلاش علمی، برای رسیدن به معشوق وقتی که می فرمایند: «جد فی السیر الیه= تلاش می کند برای حرکت به سمت او»، یعنی عشق، تلاش علمی لازم دارد. پس دینداری بدون یاد گرفتن مسائل فقهی نمی شود. باید رساله بخوانیم. باید زبان عربی آموخت. خدا با زبان عربی با تو حرف زده است. زبان این عشق بازی عربی است. زبان عربی زبان عشق و عقل است. امام صادق علیه السلام می فرماید: «تَعَلَّمُوا اَلْعَرَبِیَّةَ فَإِنَّهَا كَلاَمُ اَللَّهِ اَلَّذِی تَكَلَّمَ بِهِ خَلْقَهُ[1]= زبان عربى را یاد بگیرید؛ زیرا كه آن كلامی است كه خدا با بندگان خود بدان سخن گفته». تلاش به سمت خدا در درون باید اتفاق بیفتد. اولین مرحله، سیر نظری است بعد، عملی. دوره ی نظری تلاش و استقامت می خواهد؛ حرف گوش کردن، نوشته، مطالعه و مباحثه می خواهد؛ یادداشت برداری می خواهد.  پس سیر نظری، تلاش جدی برای رسیدن به خداست و این که خدایا دوستت دارم و باید تو را بشناسم. برای خداشناسی وقت می گذارم. من می خواهم حرکت کنم، باید خودم را بشناسم، این موجودی که قرار است حرکت کند تا شبیه خدا شود، چه کسی است؟ روی معرفت نفس، امام شناسی وقت می گذارم. قرآن را واسطه قرار دادی، من باید مطمئن شوم که این قرآن کتاب تو است. سوالاتم را در مورد قرآن برطرف می کنم. از کجا بدانم که قرآن حق است، از کجا بدانم که معجزه است؟ این سوالها را برای خودم باید حل کنم تا قلبم آرامش پیدا کند. کفرآمیزترین سوالاتم را مطرح می کنم  تا همه سوالها حل شود تا در وادی عشق بیافتم، برای همین ایت که خداوند فرمود: «إِنَّمَا یَخْشَى اللَّهَ مِنْ عِبَادِهِ الْعُلَمَاءُ[2] = از میان بندگان خدا، تنها دانایانند كه از او مى‏ ترسند». کسانی که عاشق حقیقی خداوند هستند و حقیقی و واقعی از خداوند می ترسند، مطالعه کرده اند و به اطمینان رسیده اند. خوابشان از عبادت ما هم بهتر است؛ چون با یقین است و بعد از این سیر نظری، لازم است روی سیر علمی سرمایه گذاری کنیم. برای مطالعه (بخش اول) این مطلب کلیک کنید.  [1] . الخصال , ج 1 , ص 258. [2] . سوره فاطر/28.

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 9819
زمان انتشار: 29 نوامبر 2018
| |
حدیثی که قواعد عشق را بیان می کند

شرح زیارت عاشورا، جلسه 7؛ (بخش اول) 80/08/19

حدیثی که قواعد عشق را بیان می کند

قبلا گفتیم فاسق نقض عهد می کند و پیوندش را با چیزهایی که خداوند تبارک و تعالی امر به وصل شدن با آنها کرده، قطع است. این همان «صله رحم» یا وصل شدن با اهل رحم است که مهمترین چیز در ایجاد پیوند است. این پیوند، در حقیقت پیوند با حقیقت خودمان، یعنی خداوند تبارک و تعالی می باشد. در رابطه با پیوند در جلسه گذشته حدیث قدسی را بیان کردیم. در این جلسه نیز به بیان یکی دیگر از احادیث قدسی می پردازیم که خداوند تبارک و تعالی در آن، قواعد محبت و عشق را بیان می کند.

نبی اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله می فرماید: خداوند به داوود این گونه وحی کرد:« انَّ اَللَّهَ تَعَالَى أَوْحَى إِلَى دَاوُدَ عَلَیْهِ اَلسَّلاَمُ یَا دَاوُدُ مَنْ أَحَبَّ حَبِیباً صَدَّقَ قَوْلَهُ وَ مَنْ أَنِسَ بِحَبِیبٍ قَبِلَ قَوْلَهُ وَ رَضِیَ فِعْلَهُ وَ مَنْ وَثِقَ بِحَبِیبٍ اِعْتَمَدَ عَلَیْهِ وَ مَنِ اِشْتَاقَ إِلَى حَبِیبٍ جَدَّ فِی اَلْمَسِیرِ إِلَیْهِ یَا دَاوُدُ ذِكْرِی لِلذَّاكِرِینَ وَ جَنَّتِی لِلْمُطِیعِینَ وَ زِیَارَتِی لِلْمُشْتَاقِینَ وَ أَنَا خَاصَّةٌ لِلْمُحِبِّینَ[1]= خداى تعالى وحى به داود فرستاد كه اى داود! هر كس دوستى را دوست دارد، گفته‌اش را تصدیق می كند و هر كس انس بگیرد با دوستى، قولش را قبول می كند و از كردارش خوشنود است و هر كس اطمینان به دوستى داشته باشد، اقرار به او دارد و هر كس اشتیاق به دیدار دوستى دارد، كوشش می كند تا خود را به او برساند. اى داود ذكر من براى ذاكرین من است و بهشتم براى اطاعت‌كنندگانم باشد و دیدار من براى دل باختگانم باشد و من ویژۀ دوستانم باشم». ابتدا، درباره «دوست داشتن» که در اول این حدیث بیان شده توضیحی لازم است. دوست داشتن دو قسم است؛ قسم اول، ما خدا را تکوینی دوست داریم. یعنی خداوند تبارک و تعالی محبتِ کمال مطلق را در نهاد همه ی انسانها قرار داده است. رئیس جمهور آمریکا هم عاشق خداست؛ ما هم عاشق خدا هستیم. قسم دوم، ما تشریعاً و با معرفت، عاشق خداوند شویم و این عشق را انتخاب کنیم و بفهمیم که وجود ما کی را می خواهد و عاشق چه چیزی است؟ مصداقش را پیدا کنیم و به او عشق و محبت بورزیم.  گاهی حالات خوشی به انسان دست می دهد و حالش خوب می شود و احساس انس با حق تعالی می کند و فکر می ­کند دیگر خیلی به خدا نزدیک شده است. اما خداوند علامت هایی را ذکر کرده تا ما بفهمیم چقدر نسبت به خداوند تبارک و تعالی محبت داریم. یکی از آن علامت ها را در حدیث قدسی ذکر شده بیان کردیم. سوء ظن به خدا، انسان را ملعون خدا می کند وقتی اعتماد در میان نباشد، مسئله سوء ظن پیش می آید و یکی از شاخه های سوء ظن، سوء ظن درباره خداوند تبارک و تعالی است که به ملعون خدا شدن می انجامد. قرآن در این خصوص می فرماید: «الظَّانِّینَ بِاللَّهِ ظَنَّ السَّوْءِ عَلَیْهِمْ دَائِرَةُ السَّوْءِ وَغَضِبَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ وَلَعَنَهُمْ وَأَعَدَّ لَهُمْ جَهَنَّمَ وَسَاءَتْ مَصِیرًا = و [تا] مردان و زنان نفاق ‏پیشه و مردان و زنان مشرك را كه به خدا گمان بد برده‏ اند عذاب كند. بد زمانه بر آنان باد و خدا بر ایشان خشم نموده و لعنتشان كرده و جهنم را براى آنان آماده گردانیده و [چه] بد سرانجامى است». نمی شود ما ادعا کنیم که خدا را دوست داریم و عاشق خدا هستیم، اما خدا برای ما زیر سوال باشد. خدایی که معشوق واقع شود، خدایی نیست که من مرتب او را زیر سوال ببرم و از کارهایش ناراضی باشم. شما در معشوق های معمولی هم ببینید دوتا آدم، یک زن و مرد، دو تا رفیق، باهم که دوست می شوند، اگر یکی از آنها بفهمد که رفیقش به او بدبین است و قبولش ندارد و به حرفهای او اعتماد نمی کند و روی او حساب باز نمی کند، ناراحت می شود و از او می بُرد. آن وقت کسی مثل خدا رفیق و محبوب انسان شود و انسان به خدا اعتماد نکند و حرفهایش را قبول نکند و به خدا گیر بدهد که خدایا چرا اینطوری کردی؟ چرا آن طوری کردی؟ خداوند در حدیث قدسی فرمود: «أنا عند ظنّی عبدالمومن= من در نزد گمان بنده مومنم هستم». بنده ام هر گونه روی من حساب کند همان گونه با او رفتار می کنم. یکی از امتحانات عشق برای حضرت ابراهیم علیه السلام حضرت ابراهیم علیه السلام امتحان داد. جبرئیل و میكائیل هم آمدند. یكی از اینها از مشرق با صدای بلند گفت: «سبُّوحٌ قُدُّوسٌ» آن دیگر از مغرب گفت:«رَبُّنا وَ رَبُّ الْمَلائِكَةِ وَ الرُّوحِ » این صدا در روی كره ی زمین طنین‌انداز شد. حضرت ابراهیم علیه‌السلام داد زد و گفت: ای كسی كه نام محبوبم را بردی! اگر یك دفعه‌ی دیگر آن را تكرار كنی، نصف مالم را به تو می دهم، جبرئیل گفت:«سبوح قدوس»، میكائیل گفت:«ربّنا و ربّ الملائكه و الرّوح». جاذبه ی اسم معشوق بر روی عاشق و بر روی دل حضرت ابراهیم علیه‌السلام اثر گذاشت و دوباره گفت: ای كسی كه اسم محبوبم را بردی! اگر یك دفعه ی دیگر نام او را ببری، همه ی مالم را به تو می‌دهم. فرشتگان الهی دوباره تكرار كردند. ابراهیم گفت: دیگر چیزی ندارم؛ اگر یك دفعه ی دیگر، اسم محبوبم را ببری، خودم را بنده ی تو می‌كنم. یعنی خودم را در راه اسم محبوبم می‌دهم. باز جبرئیل و میكائیل اسم خدا را تكرار كردند و ابراهیم گفت: دیگر چیزی ندارم، بیائید، همه ی مالم مال شما، همه ی جانم فدای اسم محبوبم. عشق آموختنی نیست، همین که بیاید، معشوق خود به خود حرکت می کند در عشق احتیاج به تکلف نیست؛ چون خودِ عشق، آدم را راه می برد. طوری نیست که فیلم بازی کنیم. وقتی عشق می آید، آدم خود به خود می فهمد چه کار کند. عشق خود به خود آدم را راه می اندازد؛ آموختنی نیست. خداوند به موسی می گوید: « وَمَا تِلْكَ بِیَمِینِكَ یَا مُوسَى؟ = و اى موسى در دست راست تو چیست؟» می گوید: «قَالَ هِیَ عَصَایَ أَتَوَكَّأُ عَلَیْهَا وَأَهُشُّ بِهَا عَلَى غَنَمِی وَلِیَ فِیهَا مَآرِبُ أُخْرَى = گفت این عصاى من است بر آن تكیه مى‏ دهم و با آن براى گوسفندانم برگ مى تكانم و كارهاى دیگرى هم براى من از آن برمى ‏آید». موسی می تواند یک کلام بگوید، عصا است. ولی موسی دوست دارد، صحبتش را با خدا طولانی کند. کسی که یکی را دوست دارد، اینگونه است. دوست دارد حرفش را طولانی کند. نه مثل ما که نماز می خوانیم و از تعقیبات و بقیه‌ی چیزها می زنیم. نه وقتی برای قرآن داریم و نه وقت خدا را داریم. نه وقت امام زمان را داریم. عاشق همیشه دوست دارد کش بدهد. تلفن که دستش می گیرد، تلفن 5 دقیقه ای می شود 50 دقیقه. این علامت است. در راه عشق باید امتحان پس بدهی اگر گفتی امام زمان را دوست دارم و بعد، در زندگی ات هیچ کمکی به اهداف امام زمان عجل الله نکردی، هیچ قدمی در راه ظهور برنداشتی، یک قدم در رابطه با ایجاد زمینه ظهور برنداشتی، دوستی ات دروغ است. آمد خدمت حضرت علی علیه السلام و عرض کرد: «إنّی أحبّک= من شما را خیلی دوست دارم». فرمود:«فاستعدّ للبلاء= دوستم داری، پس آماده شو برای بلا». نمی شود منِ علی را کسی دوست داشته باشد و بلا سر او نیاید؟ می شود ما بگوییم ای امام زمان دوستت داریم بعد در دردهای حضرت مشارکت نداشته باشیم؟ اینکه برویم برای حضرت جشن بگیریم و شام بدهیم یا شامش را بخوریم و شیرینی و شربت بدهیم و به اسم حضرت عیاشی، کیافی و نفس چرانی کنیم، این که نشد خدمت و محبت به حضرت. اگر این محبت است، پس کافران هم حاضرند، چنین محبتی داشته باشند. محبت، زمانی است که من تحمل سختی کشیدن طرف مقابل را ندارم؛ از این که می بینم محبوبم در فشار است، اذیت می شوم و آسایش ندارم. واقعاً در عمر و جوانی ام در درس و مسائل اقتصادی و علمی ام طوری برنامه ریزی می کنم که بتوانم برای امام زمان قدمی بردارم. ببینم مشکل ظهور چیست؟ ببینم چه چیزی حضرت را معطل نگه داشته، با این که خودش خیلی دوست دارد، بیاید.  ما به امام زمان بگوییم، دوستت داریم؛ اما وقتی جنگ شد، برویم دنبال کار خودمان. بگوییم، ای امام حسین! کاش که در روز عاشورا با تو بودم. اما وقتی دشمن و ابرقدرتها به کشور شیعه، حمله می کنند؛ ما همینطور تخت می گیریم می خوابیم و انگار که هیچ مسوولیتی نداریم. چنین چیزی می شود؟ بسیجی ها راست گفتند. گفتند: آقا دوستت داریم؛ پاکار هم هستیم و 8 سال پای کار ایستادند. ای خدا زین امتحان ها داد داد               تا که ما را امتحان برباد داد امتحان از پی امتحان برای اثباتِ عشق گاهی خیلی معمولی می گوییم، ما مخلص خدا هستیم و خیلی هم دوستش داریم؛ ولی خدا امتحان می گیرد. قرآن می فرماید: «احَسِبَ النَّاسُ أَنْ یُتْرَكُوا أَنْ یَقُولُوا آمَنَّا وَهُمْ لَا یُفْتَنُونَ[2]= آیا مردم پنداشته اند كه تا گفتند ایمان آوردیم رها مى ‏شوند و مورد آزمایش قرار نمى‏ گیرند». یعنی تا گفتی ایمان آوردم و خدا را دوست دارم، رها می شوی و می ری جزء مومنین؟ خیر باید امتحان بشوی. امتحان محبت و امتحان عشق و این که اصلا سوء ظنی به خدا نداشته باشی. برای اثبات عشق امتحان می گیرد و امتحان های سخت. آیا امتحان سخت حضرت ابراهیم فقط همین بود؟ نه. در امتحان دیگر گفتند او را در آتش بیندازید. گفتند: برو زن و بچه ات را در مکه بگذار. جایی که اساساً قابلیت کشت وجود ندارد و آنها را در یک بیابان برهوت رها کن. آن هم در سن پیری، بعد از این که این همه منتظر بچه بودی. مَنِ خدا می گویم رها کن و بیا. تازه بعد از سالها که به او می رسد و حالا که جوان شده و تو دل برو شده، می گوید، برو و ذبحش کن. در عاشورا هم همه در آنجا جمع شدند که به خدا بگویند، ما عاشق تو هستیم. برای همین هم می بینیم وقتی بلا بر سیدالشهدا می آید، برافروخته تر و شادتر می شود. چون امتحان را رد کرده بود. چه امتحانهایی هم بود. در محضر معشوق به معشوق هدیه می داد و مرتب نزدیکتر می شد تا رسید به آنجا که ندا آمد:« یَا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ؛ ارْجِعِی إِلَى رَبِّكِ رَاضِیَةً مَرْضِیَّةً= اى نفس مطمئنه؛ خشنود و خداپسند به سوى پروردگارت بازگرد». چون وقتی آدم در عشق ثابت می کند که راست می گوید. دیگر به اطمینان می رسد. ثبات در عشق می یابد. اینجاست که ندا می آید؛ «یا ایتّها النفس المطمئنه!= ای نفس مطمئن!» اطمینان در عشق به خداوند تبارک و تعالی یعنی، خدایا! دوستت داریم و محکم هم پای کار هستیم. سیدالشهدا باید امتحان بدهد؛ زینب س باید امتحان بدهد؛ علی اکبر، علی اصغر، رباب که کودک 6 ماه اش را جلویش پرپر کردند، باید امتحان بدهد. همه اینها می گویند هدایا! ما اینگونه دوستت داریم و اینگونه امتحان پس می دهیم؛ نه فقط با ادعا. چون مقام، مقامی نیست که بشود با ادعا جلو رفت. مقام باید بطور حقیقی طی شود؛ مسیر حقیقی است و باید حقیقی طی شود. یعنی عشق هزینه می خواهد. نمی شود بگوییم دوستت داریم و بعد هزینه، وقت و سرمایه برایش نگذاریم. در همین دوستی ها و رفاقت های اعتباری دنیا، گاهی احتیاجی پیدا می کنی و از دوستت کمک می خواهی و او به جای کمک، فقط از تو عذرخواهی می کند و تو می دانی که می تواند کمک کند، ولی نمی کند، از او می برّی و می گویی: «آخر این چه رفاقتی است که پشتیبانی عملی ندارد؟». اگر مرا دوست دارید، سخنانم را بپذیرید و نگذارید چیزی بین ما حائل شود خداوند می فرماید اگر مرا دوست دارید، باید حرفهایم را هم قبول کنید و نگذارید هیچ معشوق دیگری بین من و شما حائل شود. مگر من بی ربط می گویم؟ مگر من دروغ می گویم؟ مگر من ناحق می گویم؟ مگر من ظلم می کنم؟ مگر من نسبت به شما مهربان نیستم؟ مگر من خیر شما را نمی خواهم؟ پس چرا حرفم را قبول نمی کنید؟ گاهی تا شخص بچه اش فوت می کند، می بینی که رابطه اش با خدا خراب می شود. برای همسرش، پدر و مادرش تصادفی اتفاق افتاد، می بینی که رابطه اش با خدا خراب شد و خدا را زیر سوال برد. این در حالی است که بچه ات رفت نزد معشوق تو و پیش کسی که خیلی بیشتر از تو او را دوست دارد. تا یک ذره برایش شکست مالی ایجاد می شود، می گوید من دیگر نماز هم نمی خوانم. تا یک ذره معضل برای او پیدا می شود، سریع ارتباطش را با خدا قطع می کند و دیگر نه مسجد می رود، نه هیئت، نه بسیج و نه مراکزی که می رفته و تغذیه روحی می شده. هیچ وقت، هیچ حادثه ای نمی تواند و نباید انسان را از محبوبش جدا کند. وقتی جدا کرد، معلوم می شود که جایگاه آن چیزی که پیش آمده، قطعاً در قلب و عقل تو بیش از معشوق اصلیت بوده. هر وقت چیزی بین ما و خدا حایل شد، آن معشوق و اله حقیقی ماست، نه خدا. این همان است که خداوند می فرماید: « أَفَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلَهَهُ هَوَاهُ[3] = آیا دیدى كسى را كه هوس خویش را معبود خود قرار داده؟». وقتی فقدان چیزی، بین من و خدا سایه بیندازد، معلوم است که آن چیز، از خدا بیشتر برای من ارزش داشته است که من بخاطر او خدا را کنار گذاشته ام و رابطه ام با خدا خراب شده است. اگر خدا را دوست داری، مسائل دینی را مرتب زیر سوال نبر. خود خدا هم به پیامبرش می فرماید: «قل إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونِی یُحْبِبْكُمُ اللَّه[4] = اگر خدا را دوست دارید، از من پیروى كنید تا خدا دوستتان بدارد». این یعنی اگر محبت است، قول را قبول کن؛ سنت را قبول کن و روایت را بپذیر. معشوقت اینگونه خواسته است و به خصوص که می دانی، معشوقت تو را خیلی دوست دارد. عشق کار را راحت می کند و نمی گذارد که عقلِ وابسته به وهم بیاید و کار را خراب کند. وقتی عاشقم روضه که می خوانند، چون اسم معشوقم می آید، می نشینم گریه می کنم. اما وقتی عاشق نیستم به هیئت و مداح و سخنران گیر می دهم و می گویم:« نه؛ این حرف به دلم نچسبید؛ آن حرف به دلم بچسبید». یک سره منتظر بهانه هستم. از کجا معلوم این مقتل راست باشد؟ از کجا معلوم فلان حرف درست باشد؟ علامه رحمه الله علیه هر وقت روضه می خواندند، ایشان زار زار گریه می کرد. یک روز نشسته بود در کلاس درس، تا روضه خواندند، ما دیدیم کتابها را بست و شروع کرد به گریه کردن. یکی از این طلبه ها آمد به او گفت: آقا بعضی از این اسناد و مقاتل که اینها می خوانند، درست نیستند. جواب داد: «آقا ما نمی دانیم، کار نداریم، ما فقط یک جا منتظریم، اسم معشوق ما را ببرند تا بنشینیم و لذت ببریم». «عشق» بدون شرط است و خدا هم خوب به عشق جواب می دهد بعضی ها ظاهراً دارند کار عقلی و علمی می کنند. در حالی که عشق بدون شرط است. عاشق اصلاً هیچ وقت معشوقش را زیر سوال نمی برد. گاهی یک پیرزن روستایی که سوادی هم ندارد، مقید به این شرعیات و مطیع است. اما کسی که درس حوزه خوانده یا دانشگاه خوانده، و مریض است، نمی تواند حرف را آن گونه که پیرزن روستایی گوش می کند، گوش کند. چرا که خوش قلبی او را ندارد. یعنی عقلش به او خیانت می کند و می گوید، اینها عوام اند، نمی فهمند، سواد ندارند. در حالی که گاهی زنی که نه حوزه رفته و دانشگاه، آنچنان عاشق امام حسین است که زیارت عاشورایش قطع نمی شود. وقتی می میرد و او را در قبرستان می گذارند، خداوند می گوید، همه اهل این قبرستان را بخاطر او نجات دادم و عذاب را از همه آنها برداشتم. آخر کار فقط میزان عشق برای آدم می ماند. شب اول قبر، برزخ و قیامت، این می ماند که چقدر با اینها رفاقت داشتیم. وقتی پای رفاقت می آید، حساب و کتاب هم کنار می رود. محبت که آمد، آدم در همه چیزش آزاد است. برای معشوقش خرج می کند. می رسد به آنجا که به اهل بیت ع می گوییم: «بأبی انتم و امی و اهلی و أسرتی و مالی= پدر و مادر و خاندان و مالم فدای شما». به هر حال وقتی که عشق می آید، بیماری هم کنار می رود و دیگر قلب انسان، مریض نیست. ادامه مطلب را در بخش دوم مطالعه بفرمایید.  [1] . إرشاد القلوب , ج 1 , ص 60 [2] . سوره عنکبوت/2. [3] . سوره جاثیه/23. [4] . سوره آل عمران/31.

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 9818
زمان انتشار: 29 نوامبر 2018
| |
حضرات معصومین، سرپرست نعمت‌های الهی هستند

شرح زیارت جامعه کبیره؛ جلسه 78 ؛ 97/09/01

حضرات معصومین، سرپرست نعمت‌های الهی هستند

ائمه سرپرستان ما هستند و به واسطۀ آنها به ما رزق و نعمت‌های الهی می‌رسد. هدایت، مدیریت و تدبیر مردم نیز، به دست امام است. در شرح جامعه کبیره امروز بحث «أَوْلِيَاءَ النِّعَمِ» را آغاز می‌کنیم. اولیاء جمع ولی  به معنی سرپرستان و تدبیرکنندگان نعمت‌ها است. وقتی می‌گویم امام ولی نعمت ماست، یعنی نعمتها به واسطه او به ما می‌رسد.

 «وَلْی» یعنی دو شیء با هم یک رابطه‌ای داشته باشند که امکان فاصله بین آنها وجود نداشته باشد. مثلاً من با آب ‌خوردن تشنگی‌ام برطرف می‌شود. بین تشنگی و نوشیدن، رابطه مستقیم وجود دارد؛ یا اگر گرما به شما غلبه کرد بلافاصله آب می‌ریزی و خنک می‌شوید؛ بین این گرما و آب، رابطه وجود دارد. پشت سر هم بودن دو شیء و رابطه داشتن آنها را «ولی» می گویند. هر چند که بعضی از اهل لغت، بین «وِلایت و وَلایت» فرق گذاشتند[1]. اما با هم خیلی فرقی نمی‌کنند. پس وقتی دو شیء با همدیگر رابطه داشته باشند که این ارتباط کاملاً مستقیم هم باشد، به آن «رابطۀ ولایی» می‌گویند. وقتی دو چیز با هم رابطه داشته باشند، این رابطه گاهی رابطۀ برابر است، گاهی هم رابطۀ نابرابر. رابطۀ برابر یعنی وقتی یک چیزی با چیز دیگری رابطه داشته باشد، رابطۀ شیء اول با دوم دقیقاً مانند رابطۀ شیء دوم با اول است؛ یعنی با هم هستند. مثلاً ما دو چوب را بر روی زمین به هم تکیه می‌دهیم، آن شیئی که طرف مقابل را نگه داشته هر دو هست، یعنی همان مقداری که این شیء در نیفتادن و قیام شی اول مؤثر است، آن هم در نیفتادن و قیام شی دوم مؤثر است. پس رابطۀ بین این دو شیئ رابطه برابر است. یعنی هر دو نسبت به هم، یک نوع رابطه دارند. گاهی‌ رابطه، رابطۀ نابرابر است، یعنی رابطه‌شان با هم بی‌واسطه است؛ اما یکی از آنها دیگری را نگه می‌دارد. یعنی یکی از آنها قائم به دیگری است، این هم یک نوع رابطه است. مثلاً وقتی دو نفر با هم برادر هستند، رابطه‌شان رابطه ولایی است. حسن و حسین هر دو برادر هستند، پس حسن برادر حسین و حسین برادر حسن است. این یک رابطه ولایی برابر است، اما وقتی می‌گوییم علی پدر حسن است، درست است که رابطه وجود دارد، اما علی پدر حسن است. پس با هم رابطه دارند و حسن هم پسر علی است. پس در اینجا هم رابطه برقرار است. واسطه‌ای هم ندارند، اما رابطۀ اینها با هم برابر نیست. چون علی در جایگاه پدر سرپرست است؛ نعمت‌دهنده است؛ اداره‌کننده است؛ تدبیرکننده و مدیر فرزندش است. این یک رابطه مخالف می‌شود و برابر نیست؛ یعنی یک رابطۀ نابرابر است. در جایی که رابطه‌ها با هم برابر هستند، وقتی می‌گوییم اینها رابطه ولایی دارند، یعنی به هم عشق دارند، با هم دوست هستند، به هم محبت دارند و به همدیگر کمک می‌کنند. وِلایت دو معنی دارد. یک جا معنی‌اش دوستی است، یک جا به معنی سرپرستی. در قانون اساسی ما یک اصلی داریم به نام وِلایت مطلقه فقیه؛ یعنی کسی باید آنجا باشد که ما او را دوست داشته باشیم، یا نه او ما را مدیریت و سرپرستی می‌کند. اولی یا دومی؟ دومی هست. وقتی می‌گوییم ولی دانش‌آموز، یعنی یک کسی هست که سرپرست دانش‌آموز است واو را بزرگ می‌کند و به او نعمت می‌دهد و او را تربیت کرده و پرورش می‌دهد؛ این وِلایت می‌شود. پس وقتی می‌گوییم ما با ائمه رابطۀ ولایی داریم و ائمه ولی ما هستند، یعنی آنها سرپرست و امام ما هستند؛ به واسطۀ آنها به ما رزق الهی و نعمت‌های الهی می‌رسد؛ هر چند که رابطۀ اول هم برقرار هست. یعنی همانطور که محبت، دوستی و کمکی هست، رابطۀ دوم نیز برقرار است، اما رابطۀ دوم، یک چیز اصلی و اضافه دارد، و آن سرپرستی، هدایت، مدیریت و تدبیر است. ولایت، مهمترین سوال در روز قیامت است امام باقر علیه‌السلام فرمود: «بُنِیَ الإِسْلامُ عَلَى خَمْسٍ الصَّلاةِ، وَ الزَّكَاةِ، وَالْحَجِّ، وَصَوْمِ وَ الوِلایة وَ ما نُودیَ بِشَیءٍ کَما نُودیَ بِالوِلایة = اسلام بر پنج چیز بنا شده است: نماز و زکات و روزه و حج و ولایت، و هیچ یک آنها آن گونه که ولایت مطرح شده است مطرح نگشته است». گفتیم که اهل بیت «قَادَةَ الْأُمَمِ» هستند؛ یعنی «قائد» هستند. یک معنی قائد، رهبر است؛ اما معنی دیگر آن، «کشنده»است. او وقتی می تواند ما را به سوی بهشت بکشد و ببرد، که ما دستمان را از دست او خارج نکنیم. چه کسی می‌تواند از رهبری آنها استفاده کند؟ کسی که خودش را تحت این قیادت و رهبری قرار بدهد و دست در دست ولی بگذارد. و گرنه فرزندی که دستش را از دست ولی اش بیرون بکشد و مثلا از خانه فرار کند، پدر و مادر چه کسی را تربیت کنند؟ شاگردی که از استاد فرار کند، استاد چطور می‌تواند او را تربیت و تدبیر کند؟ ما این وظیفه ما است که برویم و دستمان را در دست ولی بگذاریم و خودمان را تحت تربیت آنها قرار بدهیم. رابطه‌ای که افراد یک جامعه با هم دارند، رابطۀ نوع اول است. مردم با همدیگر رابطه برابر دارند. فقط بخش خانواده نیست، بلکه کل جامعه جهانی را عرض می‌کنم. یعنی به همدیگر علاقه دارند، دوست دارند، کمک می‌کنند، هر کدام نقشی در زندگی طرف مقابل دارد و به طرف مقابلش کمک می‌کند. هر کس خلأیی را از زندگی دیگری را پر می‌کند. پس مردم به همدیگر خدمت می‌کنند و هر کس نقشی را بازی می‌کند؛ اما رابطه‌ای که خدا با ما دارد، رابطۀ نوع دوم است. یعنی خدا از ما چیزی نمی‌گیرد و از ما دریافتی ندارد؛ ما هستیم که دائماً از خدا وجودمان را لحظه به لحظه و آن به آن دریافت می‌کنیم. این رابطۀ سرپرستی و نعمت دادن مداوم است. بنابراین، وقتی قرآن می‌فرماید: «الله ولی الذین آمنوا= خدا ولی شمااست»، یعنی این ولایت عام الهی برای اسم رحمانیت خداوند تبارک و تعالی است. ما یک ولایت خاص هم برای اسم رحیم خداوند تبارک و تعالی داریم. در ولایت عام و کلی، همه مردم جهان، همۀ مخلوقات اعم از جمادات، گیاهان، حیوانات، انسان‌ها از جن‌ها و فرشتگان وجودشان را و نعمت‌های الهی را و استمرار حیات‌شان را از خداوند دریافت می‌کنند. این آن ولایت کلی است که خداوند بر همه انسان‌ها دارد. یک ولایت ویژه‌ای هم خدا بر بعضی از بندگان خدا دارد. آن مخصوص کسانی است که با خدا دوست هستند و عاشق خدا هستند. محبت خدا را دارند و اطاعت از خدا می‌کنند و خدا را می‌شناسند. خدا، سرپرست مومنین است در آیه «اللهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُوا= خدا سرپرست کسانی است که ایمان آوردند»، این ولایت فقط برای مؤمنین است. کار این ولایت این است که «یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ= آنان را از تاریکى ها بیرون مى‌بَرد و به سوى روشنایى (شناخت معارف و اطاعت از خدا) هدایت مى‌کند». وقتی کسی تحت ولایت خدا قرار گرفت و مؤمن شد، خدا او را لحظه به لحظه از تاریکی‌ها جدا می‌کند و به سمت نور بی‌نهایت و انواع نورها می‌برد. کافران هم ولی دارند. «وَ الَّذِینَ كَفَرُوا أَوْلِیاؤُهُمُ الطَّاغُوت = و کسانى که کفر ورزیده اند سرپرستانشان طاغوت هایند».یعنی ولی آنها طاغوت است. کار ولی طاغوتی این است که آنها را از نور به سمت ظلمت می‌برند، از نور فطرت الهی که اول به آنها داده شده، از نور عشق به خدا، از نور لا اله الا الله، از نور عقل، از نور فطرت به سمت فسق و کفر و چیزهای دیگر می‌برند. «یُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُمات = آنان را از نور ( فطرت خداشناسى) به سوی تاریکى هاى شرک و کفر و عصیان می برد». در ولایت کل، هم طاغوت‌ها و ظالمین تحت ولایت خدا هستند و هم مؤمنین، این ولایت رحمانی است، ولی  شخص مؤمن تحت ولایت اسم رحیم است. یعنی تحت اسم رحیم، ولایت خدا را به عهده می‌گیرد و به سمت خداوند و بی‌نهایت شدن رشد می‌کند. ولایت در قرآن اینکه دوست داری به کدام سمت حرکت کنی، ولی‌ات را خودت انتخاب می‌کنی. هر ولایت هم قاعدۀ خودش را دارد، یعنی اگر من ولایت خدا را بپذیرم، یک قوانینی دارد. از جمله به این آیه توجه کنید: «إِنَّما وَلِیُّكُمُ اللهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلاةَ وَ یُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ= ولی شما تنها خدا و پیامبر اوست و کسانی که ایمان آورده‌اند همان کسانی که نماز برپا می‌دارند و زکات می‌دهند در حالی که در رکوع نمازند». (سوره مائده/ آیه 55) ولایت در تعیین تکلیف انسان بسیار تعیین‌کننده است. ولی شما فقط خدا و رسولش و آن کسی که نماز اقامه کرد و زکات داد، در حالی که در رکوع بود. شیعه و سنی این آیه را فقط در مورد یک نفر صادق می‌دانند، آن هم فقط در شأن امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب. امیرالمؤمنین در حال رکوع وقتی که سائلی به او نزدیک شد و کمکی می‌خواست، حضرت دست مبارکش را بلند کرد که انگشتر حضرت را از دستش در بیاورد، به عنوان برطرف کردن نیازش. این اختلافی نیست. این ولایت خاص است که همان ولایت رحیمیه است. پس وقتی خطاب می‌کند که ولی شما فقط خدا، رسول و امیرالمؤمنین است؛ منظور از شما، مؤمن است که ایمان به خدا، رسول و اهل بیت (علیهم السّلام) دارند و علی بن ابیطالب را به عنوان ولی المؤمنین و امیرالمؤمنین پذیرفتند. قرآن در آیات دیگری اهل بیت را کامل به عنوان ولی ما معرفی می‌کند. این ولایت به معنای سرپرستی که انسان موظف است بالادستی را اطاعت کند و تحت سرپرستی او و مطیع او باشد، برای کسان دیگری هم گذاشته شده، برای آنهایی که در جامعه حاکمیت دارند، به خصوص کسانی که از طرف معصومین و ائمه ولایت دارند.  مثلاً می‌گوییم ولایت فقیه، ولایت فقیه یک امر «من درآوردی» نیست. ولایت فقیه یک امری است که از زمان پیغمبر بوده، همه ائمه تعدادی از فقها و اسلام‌شناسان را به عنوان ولی فقیه در کشورها و شهرهای مختلف منصوب می‌کردند و می‌گفتند این نمایندۀ ما در آن شهر است و هر چه دستور داد، از آن تبعیت می کنیم. مثلاً امیرالمؤمنین، محمد بن ابی بکر را به مصر فرستاد یا سلمان را به مدائن فرستاد. اینها جانشین امام در آن شهر بودند، به آنها نیز ولی فقیه می‌گویند، یعنی یک ولی که فقه دارد و دین‌شناس است و می‌تواند مردم را براساس قانون خدا راهنمایی و هدایت کند. حاکمان یک جامعه نوعی ولایت دارند. البته حاکمان عدل، نه حاکمان ستمکار. پدر و مادر بر انسان ولایت دارند. چون ولی انسان هستند، انسان موظف است تا حدودی که با دین خدا مخالفت نکنند، از آنها تبعیت داشته باشد و فرمانروایی و حاکمیت آنها را بر خودش بپذیرد و بداند که بی‌صاحب نیست، باید کارهایش را در دنیا با پدر و مادرش تنظیم کند. این ولایت است.  استاد نیز ولی انسان است و ولایتش از پدر و مادر بالاتر است. او هم یک ولایت نسبت به انسان دارد. پس وقتی می‌گوییم «وَ أَوْلِیَاءَ النِّعَمِ» به این معناست که ما تمام نعمت‌هایمان در همۀ پنج بخش وجودی‌مان، از ناحیۀ اهل بیت است. آنها ولی نعمت ما هستند، از ناحیۀ آنها به ما نعمت می‌رسد. اینکه چطوری از ناحیه اهل بیت این نعمت‌ها به ما می‌رسد را بعدا بیان می کنیم.   شرح زیارت جامعه کبیره/ امام، سرپرست مومنین [1] .  یک توضیحی در این باره هم خواهیم داد.

صوت

1 - حضرات معصومین، سرپرست نعمت‌های الهی هستند

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 9809
زمان انتشار: 26 نوامبر 2018
| |
حمله راست شیطان، به شکل تغییر اندازه ها و حدود الهی است

دشمن شناسی، جلسه 36

حمله راست شیطان، به شکل تغییر اندازه ها و حدود الهی است

حمله راست شیطان، حمله از طریق مقدسات و ایستادن در مقابل خداوند و رعایت نکردن اندازه و حدود الهی اما به شکل تغییر آنهاست.

اگر شیطان نتواند شخصی را وادار به معصیت کند، او را در صورتهای مقدس به دام می اندازد و تشویق می کند تا به سمت امور و ظواهر مقدس، مسائل عبادی و به کار گیری مقدسات برود. سپس شیطان اندازه­ها و حدودی را که خداوند تبارک و تعالی در امر مقدسات لازم دانسته و مثلا در قرآن فرموده « وَتِلْكَ حُدُودُ اللَّهِ وَمَنْ يَتَعَدَّ حُدُودَ اللَّهِ فَقَدْ ظَلَمَ نَفْسَهُ =اینها حدود الهی است و هر کس از حدود خدا تجاوز کند، به خودش ظلم کرده است»، تغییر داده و با اندازه و حدود خودش، شخص را وادار به انجام کار می کند.

خود شیطان هم همین بلا را بر سر خودش آورد. او ۶ هزار سال عبادت کرد که طبق فرموده حضرت علی(علیه السلام) معلوم نبود سال دنیایی بوده یا آخرتی.  وقتی بعد از آن همه عبادت، خداوند تبارک و تعالی به او امر کرد که به همراه فرشته ­ها به آدم سجده کن، «أَبى‏ وَ اسْتَكْبَرَ وَ كانَ مِنَ الْكافِرِینَ» [1]= خودداری کرد، تکبر ورزید و از کافرین شد». شیطان کفر پنهانی داشت که با صورت مقدس عبادت روی آن کفر را پوشانده بود و بعد از اینکه خداوند امر کرد و او مخالفت کرد، کفرش نمایان شد. پیشنهادی که شیطان به خدا داد، و البته این پیشنهاد را همیشه به ما هم داده و ما را هم از همین طریق فریب می دهد، این بود که گفت: خدایا! تو مرا از سجده بر آدم معاف کن؛ من هم در عوض تو را طوری عبادت می کنم که هیچ کس اینگونه عبادتت نکرده باشد. یعنی شیطان به خدا پیشنهاد می دهد که اگر تو تابع من شوی، من با اندازه­ ها و حدود خودم، تو را عبادت می کنم. توصیه شیطان به ما نیز همین است که سراغ عبادت نرویم؛ ولی اگر هم حریف ما نشود، می گوید: می خواهید بروید، بروید؛ اما با اندازه ­ها و حدودی که من به شما می دهم خدا را عبادت کنید. اگر فرمول هایی که خدا داده را دقیقاً رعایت کنیم، مثل جنینی که در رحم مادر درست حرکت کرده؛ ما نیز سالم به آخرت متولد می شویم. اما اگر این ریاضیات و حدود الهی را رعایت نکنیم، در واقع وارد حدودی شده ایم که با ساختار ریاضی ما و عالم هماهنگی ندارد. شیطان هم دقیقاً این را می داند که اگر اندازه ­ها و عددها را تغییر بدهیم، دیگر به آن مقصدی که باید برسیم، نمی رسیم. حرکت انسان در دنیا برای رسیدن به خوشبختی و سعادت دنیایی و آخرتی دقیقاً مثل این است که شما می خواهید شماره تلفن دوستتان را بگیرید. اگر یکی از ارقامی که به شما داده، رقم 4 است و شما بگویید من از عدد 4 خوشم نمی آید و می خواهم 5 را بگیرم، نظمی که ایجاد شده بود را به هم زده اید و به منظور خود نمی رسید. یعنی هزار سال هم که عدد 5 را  بگیری موفق نمی شوی با دوستت صحبت کنی. پس هر عددی اگر تغییر کند، شکست در آن اتفاق می افتد. در مولکول های فیزیک و شیمی اگر یک اتم این طرف و آن طرف بشود، برای ما مشکل درست می شود. مثلاً می گویند قند باید رقمش از این عدد تا این عدد باشد، بیشتر از این خطرناک است. اگر عددها و حدودی که خدا به عنوان مهندس عالم و خالق این اتم ها و الکترونها قرار داده، تغییر پیدا کند، فاجعه اتفاق می افتد. در نظام فیزیکی، شیمیایی، در اکوسیستم، در زندگی گیاهان و حیوانات وقتی رقم ها تغییر پیدا کند، یک دفعه می­ بینید که لایه اُزُن سوراخ شده و از هر 60 نفر یک نفر سرطان می گیرند و می­ میرند. چون بشر طبیعت و عددها و رقم هایی را که خدا در این نظام قرار داده را دستکاری می کند و فکر می کند که به نفع خودش است؛ ولی با این کار فاجعه به بار می آید. حرکت بر اساس حدود الهی، باعث رسیدن به هدف خلقت می شود آنچه خداوند در قرآن روی آن خیلی تأکید دارد که ما حتماَ آن را درک کنیم و رویش فکر کنیم، این است که حدود و قوانین تمام مخلوقات الهی،  بر اساس یک ساختار ریاضی خاص تنظیم شده است. «کُلُّ شَیْ‏ءٍ عِنْدَهُ بِمِقْدارٍ»[2] = مقدار همه چیز در علم ازلی خدا معین است». «قَدْ جَعَلَ اللَّهُ لِكُلِّ شَیْ‏ءٍ قَدْراً» [3]= برای هر چیز قدر و اندازه‌ای مقرّر داشته است».  «أَحْصى‏ كُلَّ شَیْ‏ءٍ عَدَداً[4] = به شماره هر چیز در عالم به خوبی آگاه است». الآن، رشته های مختلف علوم در دانشگاه های دنیا مشغول مطالعه تجلیات ریاضی خدا هستند. فیزیکدان، شیمیدان، ریاضیدان، زیست­ شناس، پزشک و رشته­ های دیگر، همه مشغول این هستند که مخلوقات خدا و قوانین ریاضی مخلوقات خدا را بشناسند. خداوند در تمام نظام مراتب خلقت؛ عالم ماده، عالم برزخ و بالاتر از برزخ، تجلی ریاضی کاملی کرده و هیچ چیز از این قاعده کلی استثناء­ بردار نیست. «كُلُّ شَیْ‏ءٍ عِنْدَهُ بِمِقْدارٍ»[5] = مقدار همه چیز در علم ازلی خدا معین است». بنابراین، مسائل روحی، فردی، اجتماعی و مسائل مادی انسان، ریاضی است و این ریاضیات را دین به ما یاد می دهد. دین در قالب یک مجموعه قوانین ریاضی، حدود و اندازه ­های خلقت را به ما نشان می دهد و این که ما باید با چه فرمول هایی حرکت کنیم تا به هدف خلقت مان برسیم را دین به ما آموزش می دهد. مثل اینکه یک جنین در رحم مادر باید با چه فرمول هایی حرکت کند که سالم متولد شود. یک دانه در دل خاک، با چه فرمول هایی حرکت کند تا یک گُل خوب بدهد و یک درخت خوب رشد کند؛ تمام اینها ریاضی است و دانشمندان در طول هزاران سال، مشغول کشف فرمول های ریاضی هستند که خداوند تبارک و تعالی در نظام خلقت قرار داده است. در قوس نزول و مسیر برگشت نیز، روابط ریاضی حاکم است مهمترین حرکتی که در نظام خلقت انجام می شود، حرکت ریاضی انسان از خدا تا زمین است که قوس نزول نامیده می شود. قوس صعود نیز، همان حرکت برگشت انسان از دنیا تا بی نهایت و خدا و آخرت است که در تمام مسیر، عالم دنیا و برزخ و بالاتر از آن، روابط ریاضی حکم فرماست و در همه چیز، یک سلسله روابط قانونی، حدود و اندازه های دقیق وجود دارد. مثل رابطه ریاضی بین عالم رحم با عالم دنیا که دو عالم متفاوت هستند، اما با هم ارتباط دارند؛ هرچند که شرائط شان فرق دارد، اما با هم روابط ریاضی و کاملاً حساب و کتاب­دار دارند. در فقه، اخلاق و معارف نیز، روابط ریاضی وجود دارد   همه چیز نزد خدا ریاضی است. خود دین هم که مسئول هدایت انسان در ریاضیات خلقت است، ریاضی است. برای همین هم هیچ کتابی به اندازه رساله های عملیه، ریاضی نیست. اگر از اول تا آخر رساله را دقت کرده باشید، می بینید که عدد در آن است. در فقه همیشه با عدد سر و کار داریم. در اخلاقیات هم ما با حدود سر و کار داریم. در بالاتر از اخلاق؛ در معارف هم ما باز با یک سلسله از فرمولها، ریاضیات، قواعد و قوانین عقلی و فوق عقلی سر و کار داریم. پس هیچ چیز بی­حساب و کتاب نیست. در حرکت یک گُل، حرکت یک جنین از رحم مادر به دنیا، در حرکت یک اتم، الکترون، نوترون، پروتون؛ شما دست روی هر چیزی بگذارید، با عدد، ریاضیات و قاعده و قانون سر و کار دارید. بشر هنوز نتوانسته و نمی تواند چیزی را در نظام خلقت کشف کند که قاعده­ مند و ریاضی نباشد. حتی در مباحث خانواده و روابط اخلاقی، چیزهایی مثل عشق و عواطف، همه ریاضی است و فرمول دارد و قاعده­مند است. شیطان، قوانین خدا را خرافات جلوه می دهد شیطان خوب می داند که اگر شما بخواهید دقیقاً طبق فرمول های خدا  و حدود الهی حرکت کنید به سعادتتان می رسید. اولین کاری که می کند این است که خدا را پیش ما متهم می کند و می گوید: این قوانین چیست؟ سه بار، دو بار، دو رکعت، سه رکعت، پنج رکعت، حدود حجاب، حدود روابط زن و مرد. چرا طلا بر مرد حرام است و بر زن جایز است؟ و کم کم به جایی می رسد که می گوید: اینها همه خرافات است. الان در عصر کامپیوتر و فضا چه کسی این حرفها را می فهمد؟ اینها را کنار بگذار! اما می بینیم کسی که قوانین خدا را مسخره می کند، در عددهای رشته دانشگاهی خودش خیلی مقید است. مثلاً اگر پرستار یا دکتر باشد، می گوید: من موقع عمل باید ماسک به صورتم بزنم که آلوده نشوم؛ وقتی می خواهم ماده بیهوشی تزریق کنم، میلی گرمش هم باید حساب شود؛ چون اگر اضافه تزریق کنم، بیمار می ­میرد. ریاضیات را در این چیزها قبول دارد؛ ولی وقتی نوبت به خالق کل سیستم بدن می رسد، می­بینی که خدا و دین خدا و عددهای خدا را مسخره می کند. در حالی که اینها را هم همان کسی داده که این بدن را خلق کرده است. ۸ هزار سال است که نخبه ­های عالم دارند مطالعه می کنند و هنوز نتوانسته اند حتی یک عضو بدن را کامل بشناسند. همان خدایی که این بدن را خلق کرده، همان خدایی که گُل، گیاه، حیوانات،  آسمان، کیهان و کهکشانها را خلق کرده و اداره می کند و روزی­شان را می دهد، همان خدا فقه و اخلاقیات و عقائد را برای ما فرستاده است. چطور در آنجا می گویی آنها باید دقیق رعایت شود؟ یک شماره تلفن می خواهی بگیری، می فهمی اگر اشتباه باشد  نمی گیرد؛ چطور شماره­ های خدا را خیلی راحت تغییر می دهی! شیطان در مرحله اول کاری می کند که ما اساساً عددهای خدا را تخصصی نمی گیریم. می گوییم اینها دینی، مذهبی و خرافی است، مال 1400 سال پیش است. قواعد هندسه و ریاضی مال چند سال پیش است؟ اینها قدیمی ­تر است یا فرمول های دین اسلام؟ تا بشر بوده و خدا بوده، قوانین ریاضی هم بوده؛ پس چطور گذشت زمان، قوانین شیمی، فیزیک، قوانین اتمها و الکترونها را تغییر نداده، سر جای خودش علمی است. مگر گذر زمان یک حقیقت را تغییر می دهد! اینها ریاضی است و خالق برای شما فرستاده است. کتاب قرآن کتاب ریاضی است. پیامبر اگر 1400 سال پیش که زمان زیادی هم نیست، حرفی زده با فرمولهای ریاضی عالم حرف زده؛ هر چه که گفته دقیقاً ریاضی است.کسی بگوید 4 = 2×2 مال ده هزار سال پیش یا یک میلیون سال پیش بوده است؛ بیایید تغییرش بدهیم، جدید و مدرن شویم. بیایید این 4 = 2×2 را 5 یا 3 کنیم. چطور این حرف احمقانه است؟! دین خدا را هم کسی نمی تواند تغییر بدهد و بگوید: این مال قدیم بوده ما بیاییم قوانین قرآن و اسلام را تغییر دهیم. شیطان در بیماری وسواس، بدعت آورده و برای برخی افراد، دین سازی می کند شیطان در بیماری وسواس، عددهای خدا را تغییر می دهد. «نجس» یعنی چیزی که با ساختار منظم انسان هماهنگی ندارد و اگر روی بدن و لباس ما قرار بگیرد، باید از آن دور شویم. ارتباط شما با نجاست، باعث آسیب هایی در نظام فیزیکی و روحانی شما خواهد شد؛ مثل بول، غائط، خون، منی، مردار. در ریاضیات خدا، وقتی چیزی نجس شد، از قاعده ریاضی خارج شده است و باید آن را با یکی از پاک کننده ها پاک کنیم. می فرماید: اگر آبی که شما می خواهید با آن شستشو کنید، آب کُر یا آب لوله کشی شهری یا آب جاری باشد، بعد از برطرف کردن اصل و عین نجاست؛ شست و شو در آب کُر، یکبار و نهایتاً دو بار کافیست؛ اما بیشتر نه. اگر با آب قلیل خواستید بشویید، عین نجاست را برطرف کنید، دوبار یا نهایتاً سه بار بشویید. حالا شما نگاه کنید شیطان چه بازی بر سر انسانها در می آورد. انسان می خواهد برود بشوید، شیطان از دو چیز استفاده می کند؛ یکی از جهالت، زیرا افرادی که وسواسی هستند، غالباً اندازه ­ها و ریاضیات و حدود را نمی شناسند و اگر بشناسند، شیطان از طریق مذهب وارد می شود و می گوید: یکبار آب ریختی، نکند درست پاک نشده باشد. خدا می گوید: اگر عین نجاست برطرف شد، شما یکبار بر چیزی که نجس شده آب ریختید، پاک می شود. ولی شیطان می گوید: نکند خوب پاک نشده! یکبار دیگر احتیاطاً آب بریز که قشنگ به دلت بچسبد. این دلم کیست؟ عقل ما می گوید: خداوند تبارک و تعالی گفته، این آب را بریزید پاک می شود، ولی وقتی به تو نمی­ چسبد، این دیگر تو نیستی که می گویی به دلم نچسبید؛ این دلم کار تو نیست. داستان وسواس از اینجا شروع می شود و تبعاتی به بار می آورد که خیلی وحشتناک است. زمان لازم برای غسل کردن یک آقا یک دقیقه است. در یک دقیقه شخص زیر دوش می تواند تمام بدنش را شستشو دهد و آب به همه جای بدنش می رسد. حالا برای یک خانم اگر موهایش هم بلند باشد و بخواهد آب به تمام موهایش برسد، دو دقیقه کافیست. اما ما موردی داشتیم که 6 ساعت تمام برای غسل کردن زیر دوش بوده، تازه آن هم چون  عبادتش دیر می شد، با نارضایتی بیرون می آمد. در وضو شما همینطوری آب را بریزید و دست روی پوست و محاسن بکشید، کافیست و کسانی که مویشان بلند است، باید فرق باز کنند و آب را به پوست برسانند. مورد داشتیم موقع ظهر وضو را شروع می کرد و غروب که دیگر نماز در حال قضا شدن بود، از وضو گرفتن دست برمی داشت؛ آن هم چون چاره ای نداشت. می گوید: نه به دلم نچسبید؛ اینها دین خدا را سخت می کنند. «یُرِیدُ اللَّهُ بِكُمُ الْیُسْرَ وَ لا یُرِیدُ بِكُمُ الْعُسْرَ»[6] = خداوند برای شما حکم را آسان خواسته و تکلیف را مشکل نگرفته است». چرا دین خدا را سخت می کنید؟ شیطان دین خدا را سخت می کند تا حدود ریاضی خودش را بدهد. برای همین می گوید: تو دو بار آب بریزی خوب نیست؛ اصلاً بد است؛ احتیاط کن؛ مسائل شرعی است؛ شوخی نیست؛ پس احتیاط کن و سه بار، چهار بار، پنج بار آب بریز. این سه و چهار و پنج بار سر از صد بار در می آورد. اسراف گناه کبیره است. شیطان کسی را که شش ساعت زیر دوش می ایستد و غسل می کند را مسخره کرده و این مسخره کردن دین خداست. کسی که مسلمان نیست یا تازه مسلمان شده یا ایمانش قوی نیست، ببیند کسی اینطوری رفتار می کند، چه فکری راجع به دین می کند؟ شخص موقع وضو، عزا می گیرد؛ چون می بیند که برای وضو باید چند ساعت وقت بگذارد. به مرور زمان از دین زده شده و متنفر از عبادت، وضو و غسل می شود.  حضور در جماعت،  مانع حمله شیطان می شود اول شیطان جرأت نمی‌کند بگوید نماز نخوان!  می گوید: می خواهی بخوانی، بخوان! ولی با حدود و اندازه ­های من بخوان! موقع نماز خواندن، شخص می گوید: «بسم الله الرحمن الرحیم». بعد شک می کند و می گوید: نشد؛ مخرج «ح» را درست نگفتم، باید احتیاط کنم و یکبار دیگر بگویم؛ نشد، یکبار دیگر. و بالاخره از نماز جماعت می افتد. می گوید من نماز جماعت که نمی توانم بخوانم؛ چون وقتی سبحان الله می گویم می خواهم که خودم باشم و درست بگویم. پس اولین مرحله گناه، این است که شخص را از جمع کنار می کشد. کار شیطان همین است؛ مثل گرگی که به گله می زند؛ آن گوسفندی را می درد که تنها افتاده است. اول انسان را با فکرهای مقدس، از جماعت بیرون می کشد. مثل این که: نه تو حضور قلب باید داشته باشی و حضور قلب در نماز فرادا خیلی بهتر است؛ نماز جماعت نمی خواهد بروی! در خانه حال بیشتری می دهد. اینطوری طرف را از جماعت کنار می کشد. بعد هزار بلای دیگر هم سرش می آورد. بعد در خانه موقع نماز وقتی می خواهد سبحان الله بگوید، دیگر آنقدر مخرج «ح» را غلیظ تلفظ می کند که تبدیل به «خ» می شود.  در حالی که حرف «ص» کمی غلیظ­تر «س» است، آنقدر غلیظ می گوید که صراط را شراط تلفظ می کند. بعد از تکرار زیاد می بیند نمی شود، خسته می شود و نماز را به هم می زند. همه هم به او ایراد می گیرند و می گویند: چه کار می کنی؟ سر سفره معطل تو هستیم. ولی  او الان نمازش را شروع کند، ساعت چهار بعد از ظهر تمام می کند. همه از او متنفر می شوند و او را مورد سرزنش قرار می دهند. بعد، جاهایی که کم می آورد، شیطان به او می گوید: ول کن و نمازت را نخوان! یعنی همان کفری که اول می خواست در او ایجاد کند به نتیجه می رسد. چون پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند: « بَینَ الإیمان وَ الکُفرِ تَرکُ الصَّلاۀ»[7] =  مرز میان ایمان و کفر، ترک نماز است.  اگر بی­ نماز هم بمیرد که بدبخت است  و با مردنش انواع و اقسام دردسر و عذابها شروع می شود. «وسواس» روابط فرد با دیگران را دچار اختلاف می کند وقتی شخص در وادی جنون­ آمیز وسواس افتاد، در این مقدار هم نمی ماند. اگر کسی در این قسمت به شیطان باج بدهد، در مسائل اخلاقی و رفتارهای دیگرش هم وسواسی می شود. شب موقع خواب در خانه را قفل می کند، بعد می گوید: قفل کردم یا نکردم، یکبار دیگر بروم نگاه کنم تا خیالم راحت شود. بین زن و شوهر، فرزند و والدین، خواهر و برادر و دوست اختلاف می افتد؛ چون شخص وسواسی بقیه را تحت فشار می گذارد که کنترل کنید که در حتماً بسته باشد. احتیاط های بیش از حد، غیر لازم؛  یواش یواش سر از فضولی و جستجوهای حرام و تفحص در می آورد. بیماری وسواس به اعتقادات نیز کشیده می شود موقعی که شخص، بعد از 10، 15، 20 سال نماز خواندن خوب خسته شد، یک روز که سر نماز ایستاده، شیطان به او می گوید: حالا خودمان هستیم؛ داری نماز می خوانی، یک سؤال؛ اصلاَ خدا، پیغمبر، قرآن راست است؟ داستان را شروع می کند و بیماری وسواس را به اعتقادات انسان می کشاند. بنابراین، اگر کسی بخواهد مسخره نشود و خودش مسخره ­کننده دین خدا نباشد، باید سمت وسواس نرود و بویش هم به مشامش رسید با آن مقابله کند. راه مقابله هم این است که اگر در رساله نوشته دو بار، همین کافیست؛ هر چه به تو گفت نه، یکبار دیگر انجام بده، بگو: نه. در رساله فقها هم گفته شده که اگر شما احتیاط بیجایی انجام بدهید، عبادت باطل است.  این یعنی همان ریاضی و عددهایی که ما گفتیم؛ تمام.  نجاست تعریف دارد. گاهی شخص،  از در دستشویی که وارد می شود، خودکارش روی زمین می افتد که دو متر با کاسه توالت فاصله دارد، اما می گوید نجس شد. باید پرسید:آیا شما عین نجاست را بر روی خودکار دیده اید؟ راه اثبات نجاست این است که خودت با چشم خودت نجس شدن را ببینی. می گوید: یک نفر قبلاً آنجا بوده، از کجا معلوم اینجا ترشح نکرده باشد. اکثر قریب به اتفاق وسواسیها نجاست را تصور می کنند و ندیده آن را می سازند. [1] قرآن کریم / سوره بقره /آیه 34 [2] قرآن کریم / سوره رعد / آیه 8 [3] قرآن کریم / سوره طلاق / آیه 3 [4] قرآن کریم / سوره جن/ آیه 28 [5] قرآن کریم / سوره رعد / آیه 8 [6] قرآن کریم / سوره بقره  / آیه 185 [7] کنز العمّال / 18869

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 9805
زمان انتشار: 24 نوامبر 2018
| |
چرا به امام نیاز داریم؟

شرح زیارت جامعه کبیره؛ جلسه 77 ؛ 97/08/24

چرا به امام نیاز داریم؟

ائمه امام و پیشرو و رهبر و «قاده الامم» هستند، یعنی امام ما را به مقام انسانی‌مان دعوت می‌کند. اگر از تحت ولایت و رهبری او خارج ‌شوید، آن وقت سر از جهنم در می‌آورید. چون خارج شدن از ولایت و رهبری امام، منجر به ولایت شیطان می‌شود.

گفتیم که رهبری امام، از زمان خلقت خدا تا حالا بوده است. این نکته را دقت بفرمایید که ائمه، امام و پیشرو و رهبر همه مخلوقات الهی از اول خلقت الهی هستند که ما نمی‌دانیم اول زمان خلقت چه موقع است. یعنی اول را نداریم. و فقط نسل خودمان را داریم که مثلاً 12 هزار سال یا بعضی‌ها گفتند 15 هزار سال این آخرین نسل است، ولی ائمه همیشه تا خدا خدایی می‌کرده، رهبری مخلوقات الهی را داشته اند. تفاوت قادة با سائق «قادة» یعنی کسی که جلو است. این غیر از سائق است. سائق از پشت راهنمایی می‌کند و مثلا هُل می‌دهد و به جلو می راند. مثلاً گاهی شما تصمیم دارید کسی را راهنمایی کنید. آن شخص هم یک آدم مهمی است و شما نمی توانید جلوی او بیافتید و بروید؛ چون بی‌ادبی است.  این شخص با وجود اینکه جلو است، شما از پشت او را راهنمایی می‌کنید. این را سائق می‌گویند، یعنی او را سوق می‌دهید به جلو و از پشت سر او را راهنمایی و هدایت می‌کنید. اما «قادة» یعنی آن کسی که جلو است. وقتی می‌گوییم جلو است، یعنی می خواهد ما را راهنمایی کند و به جایی ‌ببرد. پس اینکه گفته می‌شود معصومین علیهم‌السلام «قادة الامم» هستند، یعنی می خواهند ما را به مقام انسانی‌مان دعوت ‌کنند و به آنجایی ببرند که لایقش هستیم.  چرا به امام نیاز داریم؟ خیلی‌ها می‌گویند ما که نیاز نداریم، اصلاً امام به چه کاری می‌آید؟ این همه جوامع در دنیا هستند که امام و معصوم ندارند؛ یا آدم‌هائی در کشور داریم که با ائمه رابطه‌ای ندارند و تبعیت از امام نمی‌کنند، اما خوش هستند و زندگی می‌کنند. چنین افرادی، چون خیال ندارند به مقام انسانی برسند، یا می‌خواهند در شأن گیاهی و جمادی بمانند یا در حد یک آدم حیوان باشند، امام نمی‌خواهند. احساس ضرورت به امام، زمانی اتفاق می‌افتد که کسی بفهمد آدم است. در این صورت متنبه می شود که نمی‌تواند بدون الگو و مربی، این مقام را طی کند. ما نمی‌توانم بدون راهنمایی غیرمعصوم، به مقام معصوم و مقام اسماء الهی و خلیفة اللهی برسیم. ما برای این مقام آفریده شده ایم. قیمت و لیاقت ما این است که استاد و مربی لازم داریم. امام، راهنمای مردم در زمان حاضر بودن امام و غیبت ایشان هستتند وقتی می‌گوییم «قادة»، یعنی در تمام ابعاد وجود و شئونات زندگی‌مان اعم از عبادات، اخلاقیات، سیاست، اقتصاد و... در همه چیز معصومین ع قادة هستند؛ یعنی رهبری دارند و ما را جلو می‌برند و راهنمایی می‌کنند. وقتی امام پیشرو است، کافی است که تو بدانی که او چه کار می‌ کند تا خودت را با او هماهنگ کنی. او تو را به همان جایی می‌برد که خودش هست. فایده «قادة الأمم» به همین معنی است. آنها ما را در همه زمان‌ها راهنمایی می‌کنند؛ هم در  زمان خودشان و هم در زمان غیبت‌شان. یعنی ما در زمان غیبت، بی‌صاحب و سرگردان و بلاتکلیف نیستیم. تکلیف‌مان روشن است که باید چکار کنیم. کمک به ستمگران ممنوع است «صفوان جمّال» در زمان امام کاظم علیه‌السلام شترهای زیادی داشت و از کرایه دادن آن‌ها به کاروان‌های تجاری و زیارتی، کسب درآمد می‌کرد. روزی امام کاظم علیه‌السلام به او می‌فرماید: «تمام رفتار و کردارهایت زیباست، به جز یک کارت». صفوان از امام می‌خواهد تا آن کار ناپسند را بیان کند و امام در پاسخ می‌فرمایند: «کرایه دادن شترهایت به این مرد، یعنی هارون».  صفوان به امام عرض می‌كند: «به خدا سوگند! من آن را برای فسق، فجور، شكار و لهو كرایه ندادم، بلكه برای زیارت بیت الله اجاره داده‌‌ام. امام که در می‌یابد صفوان منظورش را درک نکرده، از او می‌پرسد: آیا دوست داری کرایه‌ات را بدهد؟ آیا دوست داری که زنده برگردد و کرایه تو را بپردازد؟ صفوان پاسخ هر دو پرسش را مثبت اعلام می‌کند. سپس امام به وی می‌فرماید: «فَمَنْ أَحَبَّ بَقاءَهُمْ فَهُوَ مِنْهُمْ وَمَنْ كانَ مِنْهُمْ كانَ وَرَدَ النّار= هر كس بقای ستمگران را دوست داشته باشد، از آنان است و هر كس از آنان باشد، داخل آتش خواهد شد». این یعنی شما نمی‌توانید در قلبتان آرزوی حیات ائمه کفر را داشته باشید. چون وجود این برای انسان‌ها و انسانیت مضر است. ظلمه‌ای که امروزه کشورهای استکباری دارند، فقط مسلمان‌ها و شیعیان را اذیت نمی‌کنند، بلکه همه مردم جهان گرفتار شده اند. در این باب قرآن می‌گوید: «فَقاتِلُوا أَئِمَّةَ الْكُفْرِ[1]= با پیشوایان کفر جنگ کنید» یا در جای دیگر می‌فرماید: «وَ قاتِلُوهُمْ حَتَّى لا تَكُونَ فِتْنَةٌ[2]؛ = با کفار جهاد کنید تا فتنه و فساد از روی زمین برطرف شود». اینها را بکشید تا فتنه‌ای در زمین نباشد برای اینکه دیگران از شر آنها در امان باشند. من می‌خواهم نماز بخوانم، نماز من را امام زمان علیه‌السلام چطوری تا پیش خدا می‌برد؟ باید رهبری کند. نماز من با نماز امام زمان علیه‌السلام بالا می‌رود یا نمی‌رود؟ پس ما باید این شباهت را داشته باشیم که اگر قرار است نمازمان بالا برود، واقعاً وجودمان باید جذب بشود و با حضرت به سنخیت برسیم. باید در همه چیز مراعات کنیم. خروج از ولایت امام، دام شیطان است شما اگر بخواهی همسرداری یا تربیت یا کار اقتصادی یا علمی یا سیاسی یا اجتماعی کنی، باید از امام تبعیت کنی. دقت کنید. اگر از تحت ولایت و رهبری خارج شوی، آن وقت سر از جهنم در می‌آوری. مثلا با خریدن  ماهواره از تحت ولایت در می‌آیی. چون تو و فرزند و ناموست مجبور هستید بنشینید و چیزهایی را نگاه کنید که حضرت راضی نیست. در چنین وضعی دیگر امام نمی‌تواند تو را بکشاند و ببرد. چون تو خودت از حیطه ولایتی او بیرون رفته ای. پس در انتخاب‌ها و ارتباط‌ها و مسافرت‌ها و انتخاب شغل و همسر و انتخاب رشته و انتخاب محل برای زندگی و انتخاب دوست، همه باید طوری باشد که مبادا از چادر و تحت قادة بودن حضرت در بیاید. چون خارج شدن از ولایت و رهبری امام، منجر به ولایت شیطان می‌شود. ما خیلی‌هایمان تحت تربیت نیستیم. امام می‌خواهد ما را تربیت کند؛ اما ما قبول نمی‌کنیم. چون نمی‌خواهیم تربیت بشویم. می‌خواهیم یک دینداری داشته باشیم که به دنیایمان لطمه نزند. در حالی که لازم است سبک زندگی‌مان را تحت مدیریت امام ببریم تا شبیه او شویم.   شرح زیارت جامعه کبیره/ رهبری امت ها   [1] . سوره توبه/ آیه 12. [2] . سوره بقره/ آیه 193.

صوت

1 - چرا به امام نیاز داریم؟

کلیدواژه ها: ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 9803
زمان انتشار: 24 نوامبر 2018
| |
امام، رهبر و پیشرو هر امتی است

شرح زیارت جامعه کبیره؛ جلسه76؛ 97/07/26

امام، رهبر و پیشرو هر امتی است

در بحث «وَ قَادَةَ الْأُمَمِ  گفتیم که معصومین علیهم‌السلام رهبر و امام همه امت‌هاست. هر امتی اعم از انسان، جن، فرشته و سایر موجودات که از آغاز خلقت تا کنون آمده اند، ائمه اطهار علیهم‌السلام امامان آن امت بوده اند و هر فیض و هدایتی به آن‌ها می‌رسد، به برکت ائمه اطهار است.

در موارد زیر، نمونه هایی از توسل حضرت ابراهیم و حضرت موسی و عیسی و یوسف و یونس و توسل مومنین را ذکر می کنیم:

توسل حضرت ابراهیم علیه‌ به اهل‌بیت علیهم‌السلام با صلوات حضرت عبدالعظیم الحسنی علیه‌السلام می‌فرمایند: «إنَّمَا اتَّخَذَ اللّه ُ عَزَّوَجَلَّ إبراهِیمَ خَلیلاً لِكَثرَةِ صَلاتِهِ عَلى مُحَمَّدٍ و أهلِ بَیتِهِ علیهم‌السلام= خداوند متعال به این دلیل ابراهیم علیه‌السلام را دوست خود برگرفت که بر محمّد و اهل بیت بسیار درود مى فرستاد». رمزی که در این روایت نهفته، این است اگر کسی بخواهد خلیل خدا شود و رابطه خصوصی و دوستانه با خدا پیدا کند، باید زیاد صلوات بفرستد. اگر صلوات با معرفت فرستاده شود خیلی عظمت دارد. چون ذکر اعظم است. صلوات در تمام مراحل وجودی انسان اثر می‌گذارد. یعنی علاوه بر اینکه شان فوق عقل انسان را فعال می‌کند، عقلانیت، وهم، خیال و حس و بدن انسان را معطر می‌کند. صلوات بر تک تک سلول‌های مغز و بدن انسان اثر می‌گذارد. انسان فقط بعد از مرگ می‌فهمد که صلوات در دنیا چه کارها می‌کرده. صلوات حتی برزخ انسان را نورانی و نامه عمل انسان را هم سنگین می‌کند. پیامبرانی که به اهل‌بیت علیهم‌السلام توسل داشتند امام صادق علیه‌السلام می‌فرماید: جبرئیل به حضرت یوسف علیه‌السلام گفت: خداوند امر نموده برای نجات از چاهی که در آن هستی، این جملات را بگو: «اَللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُكَ فَإِنَّ لَكَ اَلْحَمْدَ کله لاَ إِلَهَ إِلاَّ أَنْتَ اَلْحَنَّانُ اَلْمَنَّانُ بَدِیعُ اَلسَّماواتِ وَ اَلْأَرْضِ ذُو اَلْجَلالِ وَ اَلْإِكْرامِ  صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ اِجْعَلْ لِی مِنْ أَمْرِی فَرَجاً وَ مَخْرَجاً وَ اُرْزُقْنِی مِنْ حَیْثُ أَحْتَسِبُ وَ مِنْ حَیْثُ لاَ أَحْتَسِبُ؛ فَدَعَا رَبَّهُ فَجَعَلَ اَللَّهُ لَهُ مِنَ اَلْجُبِّ فَرَجاً وَ مِنْ كَیْدِ اَلمَرْأَةِ مَخْرَجاً وَ آتَاهُ مُلْكَ مِصْرَ مِنْ حَیْثُ لَمْ یَحْتَسِبْ= خدایا تو را می خوانم؛ پس به راستی ستایش از آن تو است؛ خدایی غیر از تو نیست؛ آفریننده آسمان و زمین و صاحب جلالت و بزرگی هستی؛ و درود بفرست بر محمد و آل محمد و (به حق آنها) در گرفتاریم گشایشی و راه فراری قرار ده و رزق من گردان از جایی که گمان دارم و از جایی که گمان ندارم. پس پروردگار را خواند و خدا نیز برای او از چاه راه نجات قرار داد و پروردگارش را خواند که خدایا! از حیله زنان راه فرار مقرر فرما و خداوند سلطنت مصر را  از جایی که گمان نمی برد، به او داد». این روایت یک رمزی است برای ما که در هر چاه یا معضلی گرفتار شدیم با صلوات، از آن رهایی یابیم. در داستان حضرت یونس علیه‌السلام قرآن می فرماید: «وَ ذَا النُّونِ إِذْ ذَهَبَ مُغاضِبا فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَیْهِ فَنادى فِی الظُّلُماتِ أَنْ لا إِلهَ إِلا أَنْتَ سُبْحانَكَ إِنِّى كُنْتُ مِنَ الظّالِمینَ فَاسْتَجَبْنا لَهُ وَ نَجَّیْناهُ مِنَ الْغَمِّ= و ذاالنون [یونس‏] را (به یاد آور) در آن هنگام كه خشمگین (از میان قوم خود) رفت؛ و چنین مى‏پنداشت كه ما بر او تنگ نخواهیم گرفت؛ (امّا موقعى كه در كام نهنگ فرو رفت،) در آن ظلمت‌ها صدا زد: خدایا جز تو معبودى نیست! منزّهى تو! من از ستمكاران بودم! پس ما دعاى او را به اجابت رساندیم». این فرمولی است که خدا بیان می‌کند که هر جا تاریکی و گرفتاری به سراغتان آمد؛ حتی وقتی درسهایی مثل شیمی یا فیزیک یا ....می خوانید و متوجه نمی‌شوید، یا تاریکی خیال دارید؛ یا مثلاً در حرم هستید، ولی نمی‌توانید با معصوم ارتباط بگیرید؛ یا دلتان تاریک است و حتی نماز می‌خوانید دلتان تاریک است و نمی توتانید ارتباط ‌بگیرید، این ذکر را بگویید: «أَنْ لا إِلهَ إِلا أَنْتَ سُبْحانَكَ إِنِّى كُنْتُ مِنَ الظّالِمینَ= خدایی به جز ذات یکتای تو نیست، تو پاک و منزهی و من از ستمکاران بودم». البته برای گفتن معرفت لازم است. این همان آیه ای است که در ادامه می‌فرماید: «وَ فَاسْتَجَبْنا لَهُ وَ كَذلِكَ نُنْجِی الْمُؤْمِنینَ= و ما این چنین، مؤمنان را نجات مى‌دهیم». هر جا در قرآن «کذلک» آمد، همین قاعده است. یعنی این گونه هر مومنی را نجات دادیم؛ فقط یونس نبود. شما هم همین‌طور هستید که در هر گرفتاری داشته باشید، با این ذکر نجات پیدا می‌کنید. در دعای توسل حضرت موسی علیه‌السلام به اهل‌بیت علیهم‌السلام، نبی اکرم ‌فرمودند: «وَ اِنَّ موسی لمَّا اَلْقَی عَصاهُ وَ اَوجَسَ فی نَفسِهِ خِیفَةً قالَ اَللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُكَ بِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ لمّا اَمَنْتَنی، فَقالَ: لَهُ الله عَزَّوَجَلّ: لاتَخَف اِنَّكَ اَنتَ الْاَعلی= و به درستی که موسی علیه‌السلام هنگامی که عصای خود را پرتاب نمود و بر جانش ترسید. گفت: خدایا! من به حق محمد و آل محمد (ص) از تو درخواست می‌کنم که مرا ایمنی بخشی! پس خدای عزوجل به او فرمود: مترس ! به درستی که تو برتری». سوگواری حضرت عیسی علیه‌السلام  برای سیدالشهداء علیه‌السلام امیرالمومنین علی علیه‌السلام در مورد حضرت عیسی علیه‌السلام فرمودند: «فَجَلَسَ عیسى علیه‌السلام وجَلَسَ الحَوارِیّونَ فَبَكى و بَكَى الحَوارِیّونَ وهُم لا یَدرونَ لِمَ جَلَسَ و لِمَ بَكى. فَقالوا: یا روحَ اللّهِ وكَلِمَتَهُ ما یُبكیكَ؟! قالَ: أتَعلَمونَ أیَّ أرضٍ هذِه؟ قالوا: لا. قالَ: هذِهِ أرضٌ یُقتَلُ فیها فَرخُ الرَّسولِ أحمَدَ و فَرخُ الحُرَّةِ الطّاهِرَةِ البَتولِ شَبیهَةِ اُمّی و یُلحَدُ فیها و هِیَ أطیَبُ مِنَ المِسكِ وهِیَ طینَةُ الفَرخِ المُستَشهَدِ= عیسى علیه‌السلام نشست و حواریان نیز نشستند و او گریست و حواریان نیز گریستند، در حالى كه نمى دانستند چرا عیسى نشسته و چرا گریه مى‌كند. آنگاه گفتند: اى روح خدا و اى كلمه خدا! براى چه گریه مى كنى؟ فرمود: آیا مى دانید كه این چه سرزمینى است؟ گفتند: نه. فرمود: این سرزمینى است كه نونهالِ احمدِ رسول و نونهالِ آن آزاده پاك یعنى بتول كه شبیه مادرم مریم است، در این جا كشته مى‌شود و در تربتى كه به سبب سرشت آن، خوش بوتر از مُشك است دفن مى‌شود». انبیاء هر مشکلی داشتند از اهل‌بیت علیهم‌السلام کمک می‌گرفتند. «قاده الامم» یعنی اهل‌بیت فقط رهبر امت اسلام نیستند بلکه رؤسای امت‌های دیگر نیز هستند. یعنی انبیا گذشته هم بودند و هر جائی هدایت و نورانیتی بوده، از برکت ائمه بوده است. انبیاء هم خودشان و هم امت‌هایشان هر هدایتی داشتند از ائمه بوده است. ما هم هر کدام‌مان مثلاً مسلمان شدیم و شیعه شدیم، از کفر، الحاد، شک، انحرافات و معصیت‌ها نجات پیدا کردیم، به برکت ائمه بوده است. امام زمان علیه‌السلام در تمام مراحل در کنار ما است. اگر موفق هستیم به هدایتی یا ترک گناهی هست، همه‌اش به برکت آن‌هاست. در یک کلام؛ هر جائی هدایتی و رزقی وجود دارد، از اول خلقت تا قیامت، از نور مبارک و مقدس اهل‌بیت است. قرآن می‌فرماید: «تَنَزَّلُ الْمَلَائِكَةُ وَالرُّوحُ فِیهَا بِإِذْنِ رَبِّهِمْ مِنْ كُلِّ أَمْرٍ= در آن شب، فرشتگان و روح به اذن پروردگارشان براى انجام هر كارى فرود آیند». فرشتگان فرود می آیند به نزد امام معصوم علیه‌السلام و همه امور به دست امام می‌رسد. بعضی این را خوب نمی‌فهمند که «وَ عِنْدَكُمْ مَا نَزَلَتْ بِهِ رُسُلُهُ وَ هَبَطَتْ بِهِ مَلاَئِكَتُهُ= نزد شما است هر آنچه که فرستادگان خدا فرود آوردند و هر آنچه ملائک فرود می‌آورند». فرشته‌ها شئون خود امام هستند. پس هر کس هر چیزی دارد، حتی ملائکه، از برکت اهل بیت علیهم‌السلام است. ما هزاران بار مستحق جهنم بودیم؛ ولی هزاران بار اهل‌بیت ما را نجات دادند و بهشتی کردند. برای اهل‌بیت نسبت به فرزندانشان یک چیز خیلی مهم است: نرفتن به جهنم. ائمه اطهار علیهم‌السلام در دنیا هزاران بار ما را نسبت به گناهانی که انجام می‌دهیم، پاک می‌کنند. نکته هر چقدر معرفت انسان بیشتر می‌شود، حیرتش نسبت به خدا بیشتر می‌شود. این خدا کیست که ظهوراتش اهل‌بیت شدند. ما باید با اهل‌بیت علیهم‌السلام توحیدمان را قوی کنیم تابه خدا برسیم. یعنی در حقیقت، آن‌ها ما را از خودشان عبور می‌دهند تا به خدا برسیم.   شرح زیارت جامعه کبیره/ رهبری امت ها

صوت

1 - امام، رهبر و پیشرو هر امتی است

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 9798
زمان انتشار: 22 نوامبر 2018
| |
ارجحیت «لا اله الا الله» بر همه هستی

شرح زیارت عاشورا، جلسه 6، 80/08/12

ارجحیت «لا اله الا الله» بر همه هستی

امام صادق علیه‌السلام از قول خداوند تبارک و تعالی نقل می کنند: «ای موسی! چنانچه هفت طبقه آسمان با تمام ساکنین آنها و مجموع زمین های هفتگانه را در نزد من در کفه ای بگذارند و کلمه ی «لا اله الا الله» را در کفه دیگر، «لااله الا الله» ترجیح خواهد داشت بر کفه دیگر.

تاکید خداوند تبارک و تعالی بر این مساله، نشاندهنده ی این است که هدف و منظور از همه نظام خلقت و مجموعه هفت آسمان و موجوداتش، برای تحقق «لا اله الا الله» است. یعنی بدون توحید و بدون توجه به این  که هر چیزی بدون توحید، یک حقیقت اعتباری است؛ اما هر چیزی که با توحید همراه شد، از اعتبار خارج شده و به حقیقت می پیوندد. این گونه است که می گوییم: خلقت هفت آسمان و زمین، انسانها و سایر موجودات، بدون توحید، عبث است. یعنی از لا اله الا الله است که همه چیز معنا و رنگ و ارزش می گیرد. پس «لا اله الا الله» تنها حقیقت عالم است. تأکیدی که در این حدیث قدسی وجود دارد، باید ما را به فکر فرو ببرد. در واقع «لا اله الا الله» همانند رشته یا نخ تسبیح است که دانه ها را به هم متصل می کند و بدون آن ما و همه چیز، عبث هستیم. گفتن لا اله الا الله به زبان، که مربوط به ظاهر است، اولین مرحله است؛ اما لااله الا الله باید در خیال و وهم و عقل و قلب و سر ما جا بگیرد و به صورت یک باور در بیاید. اگر این باور به وجود بیاید، آن وقت در عمل هم ظهوراتی دارد، در اخلاق ما، در رفتار، خانواده، تربیت، معاملات، سیاست و...همه چیز ما لا اله الا الله ظهور پیدا خواهد کرد و اثر خودش را خواهد گذاشت. «لا اله الا الله» یعنی عشقی که بر همه چیز ترجیح دارد. مهمترین حرف عالم و مهمترین چیزی که خلق شده، عشق است. انسان عاشق خلق شده و هدف خلقت هم عشق است و در دنیا کسی بُرد می کند که عاشق شود و وقت بیشتری از او در عشق بگذرد و مابقی افراد، همه باخته اند. تنها سرمایه انسان، رفاقت با الله است تنها سرمایه ای که انسان می تواند به عنوان انسان، با خودش از دنیا ببرد، سابقه رفاقت با خدای تبارک و تعالی است، هر چه بیشتر، بهتر. خداوند رفاقت های پایین و ظاهری و طبیعی را گذاشته که ما ادراک به دست بیاوریم. در رفاقت های پایین، بین انسانها چطور دو نفر با هم رفیقند؟ چقدر بین شان صمیمیت و صفا هست؟ حال اگر کسی رفیق خدا شود و حقیقتاً خدا را دوست داشته باشد و این رابطه دوطرفه برقرار شود، چه تأثیراتی دارد؟ وقتی منتقل می شود به برزخ یعنی چه؟ در دنیا یعنی چه؟ وای به حال کسی که منتقل شود به آنجا و بعد کاشف به عمل آید که هیچ رفاقتی با خدا نداشته. اگر هم خدا، خدا کرده مزدورانه بوده و به شوقِ چیز دیگری بوده. کمی در مفهوم حدیث فکر کنیم، زان پیش که بر سرت شبیخون آرند             فرمای که تا باده ی گلگون آرند تو رَز نِه ای  غافل نادان تا تو را                 در خاک نهند و باز بیرون آرند همین، سرمایه ماست و این برای ما می ماند. بقیه هر چه باشد ننگ است. شیطان مانع رفاقت انسان با خداست پیامبر صلی الله علیه و آله حدیث قدسی را نقل فرمودند:«إِنِّی خَلَقْتُ عِبَادِی حُنَفَاءَ کُلَّهُمْ وَإِنَّهُمْ أَتَتْهُمْ الشَّیَاطِینُ فَاجْتَالَتْهُمْ عَنْ دِینِهِمْ[1]= همانا من تمامی بندگانم را حنیف [متمایل به اسلام و حقیقت] آفریدم، امّا شیاطین بر آنان تاخته و آنان را از دینشان باز می‌دارند». ما باید از مفهوم و نگاه سنتی که به شیطان داریم، بیرون بیاییم. باید بدانیم که زمینه تسلط شیطان و حمله های چهارگانه (جلو، عقب، راست و چپ) شیطان و فریب از راه صور مقدس را خودمان فراهم می کنیم و اجازه می دهیم که این نامحرم به حریم ما نزدیک شود. قوه ی واهمه و شیطان باعث می شوند که ما عشق خدا را فراموش کنیم و به جای آن، عشق های موقت و محدود را انتخاب کنیم و با آنها تا آخر عمر سرگرم شویم. اینکه شیطان طبق چه سازوکاری می تواند این را به ما قالب کند و ما را سرگرم کند، بدون اینکه دردمان بیاید و آثار و تبعات آن را متوجه شویم را ان شاءالله در آینده توضیح خواهیم داد و خواهیم گفت، عاملی در کار است که می خواهد معشوق حقیقی را از ما بگیرد و معشوقهای قلابی، چه مقدس چه غیر مقدس را بر سر راه ما بیاورد. خیلی از معشوقهای مقدس، قلابی اند و این به مراتب خطرناکتر از معشوقهایی است که صورت های باطن و حرام دارند. گاهی صور مقدس، حربه ای در دست شیطان می شوند ممکن است کسی بگوید: ما که اصلاً معشوق های قلابی نداریم؛ نه دنبال حرامیم، نه دنبال فسادیم؛ شروع از همین جاست که از صور حرام می بُریم و صور مقدس قلابی سروقت ما می آید و طوری ما را به خودش سرگرم می کند که خدا را فراموش می کنیم. شیطان ترجیح می دهد، اگر ما یک آدم فاسد نباشیم، یک حزب اللهی تحت فرمان خودش باشیم.  در همان حزب اللهی بودن، شیطان کمک می کند تا تثبیت شویم. یعنی یک حزب اللهی باشیم که به قدری مشغله های مقدس دارد که فرصت نمی کند به خود خدا سری بزند و با خدا خلوتی بکند. خودش را برای اسلام می کشد. آنقدر شیطان می گوید:« اسلام در خطر است؛ بجنب؛ آی چنین شد؛ وای چنان شد؛ بدو!» تو هم به هوای اینکه اسلام است، می دوی. خدا می گوید بابا این اسلام را خود من گذاشته ام تا تو با من رفیق شوی؛ نگذاشته ام که تو بروی جان بکنی. برای که می خواهی تلاش کنی؟ برای اسلام؟ تو من را کنار گذاشته ای و برای اسلام داری کار می کنی؟ برای اسلام باید با رفاقت و با عشق من کار کنی. ما نمی توانیم خدا را کنار بگذاریم و برای اسلام کار کنیم. آیا ما در کارهای مادی مان اینطور هستیم؟ ما در کارهای مادی مان اگر دو شیفت هم کار کنیم، بالاخره وقتهایی هم برای خلوت کردن با خدا داریم. چطور با تلویزیون خلوت می کنیم؟ با همسر و فرزند، با پدر و مادر خلوت می کنیم و به مسافرتی، زیارتی، پارکی ... می رویم؟ اما گاهی ما آنقدر برای اسلام کار می کنیم که دیگر وقتی برای خدا نداریم و می افتیم به دروغگویی. در این حدیث قدسی، حضرت باریتعالی می فرماید: شیطان با رفاقت بندگانم را گمراه می کند که برای من شریک قرار دهند. موضوع شرک خیلی خطرناک است. شرک مراتب مختلف دارد. پیغمبری که می بینید در 23سال، 80 غزوه و سَریّة دارد، یا امیرالمومنین یا ائمه علیهم السلام که آن تلاشهای سیاسی و اجتماعی را داشتند، به عشقشان لطمه نمی زدند. عشق، طرب و می و مطربشان را رها نمی کردند؛ عشقهای فطری، کیف های فطری را رها نمی کردند. ما یک موقع اگر بخواهیم از امیرالمومنین هم در کارهای مقدس تقلید کنیم، یک جوری تقلید می کنیم که سر از عشق درنمی آوریم. عشق به خدا، همراه با اهل عمل بودن، انسان را به مقام صادقین می رساند درست است که شعار مؤمن عمل است و باید اهل عمل بود. مبارزه با دشمن، توجه به نقشه های دشمن، خنثی کردن دشمن و حضور در صحنه خوب است. اما مردگی از کسی پذیرفته نیست. کسی در لاک عشق با خدا برود و دین را فراموش کند، قابل قبول نیست. اگر کسی در کنار اهل عمل بودن، با خدا هم عشق ورزی داشت، اینجاست که به مقام صادقین می رسد. یعنی راست می گوید که خدایا اگر می روم جبهه و اگر دارم برایت زحمت می کشم، باید ساعاتی هم خصوصی با من باشی و من با تو خلوت داشته باشم، باید به تو توجه کنم، نوازشم کنی و مرا در آغوشت بگیری. نه اینکه بگویم خدایا وقت ندارم. یک مصداق این عمل این است که برخی اینطورند که می گویند: آنقدر برای اسلام یا امام حسین ع دارم کار می کنم که وقت ندارم دیگر نماز بخوانم. شیطان در مقدس ترین چهره ها می تواند ما را از خدا دور کند. فقط رفیقهای خدا هستند که شیطان نمی تواند با آنها کاری بکند. برای همین است که خدا به شیطان می فرماید: «ان عبادی لیس لک علیهم سلطان= تو بر بندگان من نمی توانی سلطه پیدا کنی»؛ یا « أَلَا إِنَّ أَوْلِیَاءَ اللَّهِ لَا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَلَا هُمْ یَحْزَنُون[2] = آگاه باشید كه بر دوستان خدا نه بیمى است و نه آنان اندوهگین مى ‏شوند». پس ما باید برویم در «لا اله الا الله» که آسیب نبینیم. کلمه لا اله الا الله حصن و جایگاه امنی است. اگر می خواهی از خدعه های مقدس شیطان و صور مقدس و صور حرام در امان باشی، باید بیایی در «لااله الا الله». سحرگاهان که مخمور شبانه                      گرفتم با دو صد چنگ و چغانه نگار نازنینم جلوه ای کرد                        که ایمن گشتم از مکر زمانه با عشق به خدا در وادی امن می رویم و تا وقتی هم در وادی امن نرویم، همه چیز برای ما خطرناک است؛ حتی اگر مقدس ترین آدمها باشیم. یعنی به هیچ چیز نباید مغرور شد و هیچ صورت مقدسی بیمه کننده نیست. تنها چیزی که می تواند ما را بیمه کند، محبت خداوند تبارک و تعالی است. محبت حقیقی و عشقی که شوریدگی بیاورد؛ عشقی که در زندگی تجلی داشته باشد. دلتنگی ها، خلوتها، نواها، طربها، همه اینها باید باشد که آنها هم هر یک خواص و آثاری دارد. خدا همراه کسی است که با او شریکی قرار ندهد « أَنَا أَهْلٌ من أُتَّقَى فَلا یُجْعَلُ مَعِی إِلَهٌ، فَمَنِ اتَّقَى أَنْ یَجْعَلَ مَعِی إِلَهًا فَإِنِّی أَهْلٌ أَنْ أَغْفِرَ لَهُ= من اهل كسى هستم كه به من تقوى داشته باشد (از من پرهیز کند) و غیر از من خدایى قائل نشود. پس اگر کسی به غیر من به خداى دیگری قائل نشد، من اهل آن هستم كه او را ببخشم». پرهیز شود، یعنی از من بترسند که قرار داده نشود با من خدای دیگر. یعنی من معشوقی هستم که عاشق من باید خیلی حواسش را جمع کند. یار بسی نازک مزاج است و غیور                غیر او از محفل خود ساز دور در طول تاریخ چه کسی را سراغ دارید که غیر خدا را در زندگی انتخاب کرده باشد و از او خیر دیده باشد؟ این کلمه ی «بترسید» خیلی هشدار است؛ یعنی همراه با من، کسی را در دلتان راه ندهید. حالا یعنی آیا زن و فرزند را دوست نداشته باشیم؟ یا پیغمبر و مؤمنین و خیلی چیزهای دیگر را دوست نداشته باشیم؟ باید دوست داشته باشیم، ولی اینها نباید معشوق اصلی ما باشند. معشوق اصلی یعنی آنکه به همه چیز معنا و مزه می دهد و او باید فقط خداوند تبارک و تعالی باشد. اگر کسی پروا کند از قرار دادن اله دیگری با من، سزاوار است که من او را بیامرزم. پس آمرزش در توحید است. شرک برای انسان گرفتاری می آورد. باید سعی کنیم درجه درجه و ذره ذره از شرکمان کم کنیم. «یا أیهاالذین آمَنوا آمِنوا= ای مومنین ایمان بیاورید». همه ما به نوعی و در حد و درجه ای مشرکیم و کفر می ورزیم. البته کفر عملی داریم. بعضی از ما کفر اعتقادی هم داریم. باید درجه درجه، از حد کفرمان کم کنیم تا کم کم به وادی امن و شیرین و شورانگیز توحید برسیم. باید برای دوست داشتنِ لقای خدا، خود را فارغ کنیم خیلی از افراد ادعای دوست داشتن «ملاقات با خدا» را دارند، اما آن قدر مشغله دارند که نمی توانند خود را برای این ملاقات، فارغ کنند. پیامبرصلی‌الله‌علیه‌وآله فرمود:«قال الله عز وجل: إذا أحب العبد لقائی احببت لقائه؛ وإذا ذكرنی فی نفسه ذكرته فی نفسی = هر وقت بنده ای ملاقات مرا دوست داشته باشد، من هم لقای او را دوست دارم؛ هر وقت مرا پیش خود یاد کند، من هم در درون خودم او را یاد می کنم». لقاء یعنی ملاقات؛ یعنی تمنای وقت ملاقات داشتن. مثلاً فردی می گوید من فلانی را دوست دارم و برای دیدار او خودم را فارغ می کنم. شیرینی حدیثهای قدسی به این است که خداوند خودمانی تر سخن گفته است. «احببت لقائه» یعنی من هم دوستش دارم؛ من هم ملاقات او را دوست دارم. «و اذا ذکرنی فی نفسه» هر وقت مرا پیش خودش و در درون خودش یاد بکند، «ذکرته فی نفسی» من هم در درون خودم او را یاد می کنم و به یادش هستم. چقدر مزه دارد که خدا به یاد آدم باشد. من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم                   لطفها می کنی، ای خاک درت، تاج سرم تراب کجا و رب الارباب کجا؟ می گوید من هم یادتان می کنم، هر وقت یاد من باشید. شیرین ترین لحظه همین است که انسان در درونِ خودش، آن موقعی که کسی متوجه نیست، فقط به خدا فکر می کند. شیرین تر از آن این است که وقتی داری به او فکر می کنی، متوجه شوی او هم دارد به تو فکر می کند. او هم به یاد تو است. وقتی تو به یادش هستی، او هم به یاد تو است. وقتی دل تنگ می شوی، او هم همین طوری است. وقتی می دوی که برسی به او، او هم کمکت می کند که بیایی. موانع را از سر راه بر می دارد و کمکت می کند که برسی. اگر از جانب معشوق نباشد کششی               کوشش عاشق بیچاره به جایی نرسد وای به حال ما که خداوند آرزوی ملاقات ما را دارد و ما وقت نداریم خدا نسبت به ما کشش دارد. ولی وای بر ما! زمانی که او کشش دارد ما می گوییم نه. او ما را می کشد و به ملاقات دعوت می کند؛ اما ما می گوییم وقت نداریم و کار داریم. می گوید، چقدر دوست دارم که وقتی نماز بنده ام تمام می شود، بنشیند با من حرف بزند. اذا فرغت فانصب و الی ربک فارغب= نمازت که تمام شد، به تعقیبات بپرداز و به سوی پروردگارت رغبت داشته باش». اما خیلی ها هستند که نمازشان که تمام می شود، می زود بلند می شوند و می روند. در حدیث قدسی در این مورد می فرماید: «ای بنده من! کجا می روی از اینجا بهتر؟»؛ اینها که تعقیبات نماز را رها می کنند، می گویند: کارمان دیر می شود. اما 40 سال است که ما داریم همین کار را می کنیم و به این امید هستیم که بعدا یک روزی وقت می گذاریم و با خدا حرف می زنیم و رفیق خدا می شویم؛ ولی نمی شود. همه اش به خودمان دروغ می گوییم. شور عاشقی گلش همان جوانی است. خوب است که در جوانی عاشقی کنی. مثل بچه بسیجی ها. یعنی برای عشق بازی با خدا، خیلی احتیاج به مقدمات نداریم. این همه بچه بسیجی 13- 14 ساله دیدیم که خیلی عاشق بودند. اما ما دائم به خدا می گوییم، وقت نداریم، کار داریم. گاهی وقتها هم کارمان را خراب می کند تا بلکه بفهمیم که داریم از کجا می خوریم. اما باز هم متوجه نمی شویم. خدا می گوید هر وقت با من هستی، من هم در کار تو هستم. من هم کارهای تو را حل می کنم. ولی ما به خدا اعتماد نداریم. خدا را راستگو نمی دانیم. اگر به خدا اعتماد داشته باشیم، می گوییم من با خدا هستم؛خدایا! خودت برو درست کن. مگر اسباب و علل دست من است؟ همه چیز در دست خودت است. ما را پیش خودت نگه دار و کارمان را هم راه بینداز. علت این همه معطلی در کارهایمان چیست؟ وقتی با عجله از سر نماز بلند می شوی و می روی و می گویی کار دارم، یک جایی در کارت گره می خورد و ده برابر آن وقتی که می خواستی، بنشینی با خدا حرف بزنی، در خیابان یا جای دیگر، معطل می شوی. علت بعضی معطلی ها در بعضی جاها، به خاطر همین است که «لعلهم یتذّکرون؛ یذّکرون؛ یرجعون؛ یتضرّعون...» شاید متذکر شوند، برگردند، شاید توبه کنند، شاید گریه کنند. اما ما متوجه نمی شویم و باز هم همین طوری می رویم جلوو به سبک نادرست زندگی ادامه می دهیم. وقتی کار ما گره خورد، دوباره با بی حیایی بر می گردیم و می گوییم: «خدایا! آنقدر نذر می کنم و قرآن می خوانم که مشکلم را حل کنی. یعنی خدا را برای حل مشکلمان می خواهیم. اشتباه روی اشتباه. اینها به خاطر این است که اعتماد به خدا نیست. اینطوری آرامش هم نداریم؛ یکسره دلشوره داریم؛ یکسره دلشوره‌ی این که آینده چه می شود؟ و همین روحیه ی نامناسب باعث می شود که دیگر فرصت خدا را هم نداشته باشیم. خیلی بد است که ما بخاطر دلشوره ی کارهایمان، رفاقت با خدا را فراموش کنیم. یعنی آنچه که برایش خلق شده ایم را کنار بگذاریم. لاتها و اراذل و اوباش و فاسق ها این کاری را که ما می کنیم، نمی کنند. آنها هر چقدر هم که سرشان شلوغ باشد و روابط خارجی داشته باشند، اصلاً از عشق و حالشان کم نمی گذارند. یعنی همیشه باید بساطشان برای عشق و حال کردن به راه باشد. ولی ما این طوری نیستیم. ما دائم کار می کنیم و به خدا می گوییم وقت نداریم. اساساً همه کارها برای این است که ما بتوانیم به عشق اصلی مان که خدا است، برسیم. لاتها، اراذل و اوباش و ثروتمندهای متول و فاسد، برای این دنبال ثروت هستند که بتوانند بیشتر عیاشی کنند. چون عیاشی برایشان اصالت دارد. گاهی می بینیم که عشق رفتن به دبی، یا عشق یک سفر اروپایی، عشق رفتن کیش او را کشته است. مسخره ترین نحوه ی زندگی این است که حال گفتگو با خدا را نداشته باشیم سبک زندگی مسخره ما و خستگی از تن به در کردن حضرت زینب با نماز وقتی انسان کار و تلاش می کند، موقع خواب باید بخوابد. بعد از هر تلاشی، هنگام استراحت باید استراحت کرد. مگر غیر از این است؟ اما مسخره ترین نحوه زندگی، این است که بگویی من خیلی کار کرده ام و خسته ام، اما وقت استراحت ندارم. در حالی که اگر کار ما برای خدا باشد، خستگی را با خدا در می کنیم و به خدا می گوییم خدایا! خسته هستیم؛ اما می خواهیم که خستگی ما را به در کنی. درست مثل حضرت زینب سلام الله علیها. ما نمی فهمیم حضرت زینب سلام الله علیها وقتی دهه اول محرم را با مصیبت می گذراند، به خصوص آن دو روز تاسوعا و عاشورا را که حضرت خواب نداشته و پا به پای سیدالشهدا و همه بزرگان لشکر حق ایستاده، چه کشیده است. آنها در عاشورا کشته و شهید شدند و رفتند و راحت شدند؛ اما تازه کار حضرت زینب شروع شد. جمع کردن و سر و سامان دادن به بچه ها؛ روبرو شدن با هزاران نامحرم؛ مجبور باشی با هزار تا آدم فاسد حرف بزنی و جواب آنها را بدهی. خود حضرت به عبید الله می فرماید: از مصائب من این است که مجبورم با آدمهایی مثل تو حرف بزنم. برای من خیلی سخت است که با پستی مثل تو بروبرو شوم. حضرت این فشارها را تحمل می کند، اما نماز شبش را هم می خواند؛ یعنی کم نیاورده. اصلاً آن نماز شب یعنی، خدایا! آمده ام بگویم، این چند روز را برای تو دویدم. آمده ام خستگی ام را در کنی. ولی ما اینطوری نیستیم. ما به خدا می گوییم، خدایا برای تو دویده ایم؛ خسته هستیم؛ اما دیگر حال تو را نداریم. اگر بنده ام در میان مردم مرا یاد کند، در جای بهتراز آن، یادش می کنم خداوند می فرماید: اگر بنده ام در میان مردم و به طور آشکار یاد من کند، من در جایی بهتر از آن یادش خواهم کرد. « وَ مَنْ ذَكَرَنِی فِی مَلَإٍ ذَكَرْتُهُ فِی مَلَإٍ خَیْرٍ مِنْه؛ وَ مَنْ تَقَرَّبَ إِلَیَّ شِبْراً تَقَرَّبْتُ إِلَیْهِ ذِرَاعاً وَ مَنْ تَقَرَّبَ إِلَیَّ ذِرَاعاً تَقَرَّبْتُ إِلَیْهِ بَاعاً[3] = کسی که من را در میان گروهی یاد کند، من در میان گروهی بهتر از آن، او را یاد خواهم کرد؛ هرگاه به اندازه ی یک وجب به من نزدیک می شود من به اندازه یک ذراغ به او نزدیک می شوم و وقتی که یک ذراع پیش من بیاید من یک باع می آیم». وجب، از سرانگشت شست است تا سرانگشت کوچک. ذراع، نوک انگشت وسط تا آرنج را می گویند که از یک وجب بیشتر است. خدا می فرماید: وقتی تو یک وجب به من نزدیک می شوی، من بیشتر از یک وجب به تو نزدیک می شوم. «باع» یعنی، وقتی دستهایت را از دو طرف باز کنی به طوری که با بدنت زاویه ی قائمه بسازی، فاصله بین انگشت بزرگ دست راست تا انگشت بزرگ دست چپ را می گویند یک باع. می فرماید: وقتی تو یک ذراع بیایی، من یک باع به طرفت می آیم؛ از تو حرکت از خدا برکت. بیا همتی بکن، ببین من می آیم یا نمی آیم. ما هم تا الان هر چه کرده ایم، دعوت خدا بوده و گرنه وقتی به خودمان نگاه می کنیم، جز تنبلی و کسالت چیز دیگری نمی بینیم. همین عشق خداوند تبارک و تعالی نسبت به ما بوده که تا اینجا ما را آورده است. اگر ما یک ذره جدیت بخرج بدهیم، خداوند برکت می دهد. ببینید چطور با بنده‌اش بی پرده و راحت حرف می‌زند. چقدر راحت می گوید: دوستت دارم. چقدر راحت می گوید بیا پیش من. اما ما اینطوری نیستیم و زمختیم. در بحث زیارت که وارد شویم، کم کم می گوییم چقدر زمختیم و عرضه نداریم با هم رفیق باشیم. زن و شوهر بی عرضه نمی توانند با هم رفاقت کنند. هزار تا مانع سر راهشان می آید؛ تحصیلاتش مانع می شود؛ من فوق لیسانسم، این کلاس پنجم است. همین کمالات اعتباری و قلابی اجازه نمی دهند با هم رفیق باشند. خود را ندیدن و محبت به زیردستان را باید از خدا آموخت خدا را نگاه کن! معدن کمالات است؛ اما با این بنده ی ضعیف و ذلیلش که هیچ چیز از خودش ندارد، تا این حد راحت می‌گوید دوستت دارم. محبت به زیردستها را از خدا یاد بگیریم. «ندیدن خود» را از خدا یاد بگیریم. همه کمالات را دارد؛ اما به یک موجود پستی مثل انسان، مهرورزی می کند.  خدا با این سخنانش به ما اخلاق یاد می دهد. یعنی، نگو دیگری برای من یک قدم برداشته، من هم برایش یک قدم بردارم؛ یا «او برای من چه کار کرده؟ که من برایش کاری بکنم». مگر خود ما برای خدا چه کار کرده ایم که خدا برای ما اینقدر سرمایه گذاشته و این تشریفات عظیم را برای ما به راه انداخته و می فرماید: «هُوَ الَّذِی خَلَقَ لَكُمْ مَا فِی الْأَرْضِ جَمِیعًا[4] = اوست آن كسى كه آنچه در زمین است، همه را براى شما آفرید». نه فقط روی زمین، بلکه می فرماید هفت آسمان را هم برای شما آفریده ام: «ثُمَّ اسْتَوَى إِلَى السَّمَاءِ فَسَوَّاهُنَّ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ[5]= سپس به [آفرینش] آسمان پرداخت و هفت آسمان را استوار كرد». ما یاد نگرفته ایم که اگر کسی یک ذره محبت کرد، ما بیشتر سرمایه گذاری کنیم. آنقدر خودخواهیم که دوست داریم، محبت به ما دائم یک طرفه باشد. یعنی دیگران به ما خدمت کنند، اما ما برای دیگران وقت نگذاریم. پدر و مادری که همه هستی شان را برای ما سرمایه گذاری کرده اند، ما تا یک کار کوچکی هم می کنیم جلو چشم مان است که ما این کار را برای پدر و مادر مان کرده ایم. هیچ وقت فکر نمی کنیم که طرف مقابل چقدر به ما لطف داشته و چقدر خیر از او به ما رسیده ا ست. ولی خداوند متعال مثل ما نیست؛ اگر با او قهر هم بکنیم، منتظر ما می نشیند و مشتاق است که با ما او آشتی کنیم. در دعای افتتاح می خوانیم که خدایا «تتحبب الی و اتبغض الیک= تو یکسره به من خوبی می کنی و من به تو بغض می ورزم». یا « فَلَمْ اَرَ مَوْلاً کَریماً اَصْبَرَ عَلی عَبْدٍ لَئیمٍ= من هیچ مولای کریمی چون تو ندیدم که با یک بنده ی پست و لئیمی مثل من صبور باشد». ما چرا دیگران را الگوی رفتار مان قرار می دهیم؟ در حالی که الگوی رفتار ما خداست. یاد بگیریم که اگر کسی بغض ورزی کرد به ما، ما عرضه ی محبت داشته باشیم. خیلی بد است که ما مزدورانه کار کنیم و فقط با کسانی محبت کنیم که مؤدبند و با ما مهرورزی می کنند و خدمتی به ما می کنند و چیزی از آنها به ما می رسد. یاد نگرفتیم کسی که به ما سلام نمی کند، ما به او سلام کنیم. کسی که با ما قهر می کند، زنگ بزنیم، نامه بنویسیم و به او سر بزنیم. اخلاق الهی یعنی این. در مناجات شعبانیه می خوانیم: « الهی انظر الیّ نظر من نادیته فاجابک = پروردگارا به من چنان بنگر که به کسی که او را ندا کردی و پاسخ مثبت داد می‌نگری». خدایا اینطوری روی من حساب کن. مثل کسی که صدایش کرده ای و جوابت را داده. «و استعملته بمعونتک فاطاعک = برای کمک به خودت صدایش کرده ای، پس اطاعتت کرده است». این یعنی خدایا! من دوست دارم هر کاری داری به من بگویی. خدایا! کاری داری که باید انجام شود، دوست دارم کارگر تو باشم. دوست دارم بگویم چشم؛ بله، در خدمت هستم. نه اینکه خدا خودش نتواند انجام دهد؛ بلکه، دوست دارد به بنده هایش کار بدهد که انجام بدهند. این چقدر خوب است که آدم وقتی به خودش نگاه می کند، ببیند جزو عُمال خداست. «اللهم اجعلنی من جندک= خدایا مرا سرباز خودت قرار بده». شبهای ماه رمضان بعد از دعای افتتاح می خوانیم: «وَاجْعَلْنَا مِمَّنْ تَنْتَصِرُ بِهِ لِدِینِكَ وَ تُعِزُّ بِهِ نَصْرَ وَلِیِّكَ وَ لا تَسْتَبْدِلْ بی غیر= خدایا مرا از کسانی قرار بده که دینت را بوسیله او یاری می کنی». کسی را جای من نگذار. خوش به حال کسی که وقتی از اینجا به برزخ در آغوش اهل بیت علیهم السلام با سابقه ی نوکری می رود. کارنامه را که آنجا می برند، بگویند این ساعتها را هم برای خدا کار کرده، عاملِ خدا بوده. چه سعادتی از این بالاتر. [1] . صحیح مسلم، شمارۀ حدیث: 2865. [2] . سوره یونس/62. [3] . الترغیب و الترهیب : 4/104/30. [4] . سوره بقره/29. [5] . همان.

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ،

Top
برای عضویت در خبرنامه پست الکترونیکی خود را وارد کنید

خبرنامه سایت منتظران منجی

Stay informed on our latest news!

اشتراک در خبرنامه سایت منتظران منجی feed