www.montazer.ir
سه‌شنبه 16 ژوئن 2026
شناسه مطلب: 9651
زمان انتشار: 2 اکتبر 2018
| |
بالاترین شوق در قلب هر انسانی، شوق الهی است

شرح زیارت آل یاسین، جلسه 2؛  97/06/16

بالاترین شوق در قلب هر انسانی، شوق الهی است

شوق انسانی همان شوق به الله و اهل بیت (علیهم السّلام) است و مقام دعوت الی الله، خاص معصومین است و اعتبار داعی بودن در عالم، مخصوص این بزرگواران است. اگر مومنین هم مردم را به سوی خداوند دعوت می‌كنند به اذن آنهاست.

شوق نسبت به هر چیزی، جایگاه انسان را مشخص می‌کند و انسان‌ها براساس قدرت روحی‌شان و اینکه کدام یک از پنج شان خود را موطن قرار داده اند، شوق‌های مختلفی به سراغ‌شان می‌آید. گاهی شوق‌ها جمادی اند. مثلاً شوق خریدن اتومبیل یا یک وسیله تجملاتی مثل انگشتر، گردنبند، تلفن همراه، مبل، فرش. اینها همه شوق‌های جمادی است، یعنی بالا و پایین شدن دل انسان با شوق‌های جمادی است. گاهی شوق‌ها، شوق های گیاهی است. مثل شوق خوردن غذا یا زیبائی و... . بعضی شوق‌ها، شوق‌های حیوانی است. مثل عشق‌های زمینی یا علاقه های اجتماعی، سیاسی و مسائلی از این قبیل. بعضی شوق‌ها هم شوقهای علمی اند؛ یعنی شخص تمام لذتش در کار علمی کشف حقایق، مطالعات، اختراع، اکتشاف و اینطور چیزهاست. شوق انسانی همان شوق به الله و اهل بیت (علیهم السّلام) است، یعنی شوق به معشوق اصلی و کسانی که ما را به آن معشوق می‌رساند، یعنی اهل بیت (علیهم السّلام).  میل به خواندن زیارت آل یاسین، نشانه شوق به امام زمان علیه‌السلام است در زیارت هم شأن های ۵ گانه درگیر است. یعنی گاهی دعا و زیارت می خوانیم از نگاه یک خانم یا آقا؛ این نگاه، نگاه حیوانی به خود است و طلب و خواسته هایمان را با این نگاه مطرح می کنیم. گاهی هم از نگاه انسانی به حضرت شوق داریم، یعنی دلتنگ خود حضرت هستیم.   امام زمان علیه‌السلام چون امام است، باید نیازهای انسانی انسان‌ها را تأمین کند. مثل سایر آباء و اجداد طاهرینش که ادعیه‌ی مختلفی را برای ما طراحی کردند. بنابراین، زیارت آل یس را برای کسی ابداع کرده اند که شوق ارتباط با امام به عنوان هم خلیفة الله و امام و پدر آسمانی‌ و اصلی‌اش را داشته باشد. اگر حرم‌ها، حسینیه‌ها و مساجد را از زندگی مردم حذف کنید، افسرده و پژمرده می‌شوند. انسان در این فضاهاست که آب حیات از غیب به روحش می‌رسد. کسانی که زنده هستند، آب حیات نیاز دارند. آب حیاتشان هم ارتباط با محبوب و معشوق است. چون همه حقیقت انسان قلب و دل او است و کار دل عاشقی است. در اربعین ما برای سنی‌ها و مسیحیان و یهودیان و زرتشتیها و صائبی‌ها و حتی بی‌دینها چیزی را اثبات نمی کنیم. چه کسی آمده راجع به امام حسین بحث فلسفی کند؟ خود امام و روح و نور امام، آنها را جذب می‌کند و می‌آورد برای راهپیمایی. آنها هم عاشقانه می‌روند. بنابراین، اگر انسان سلامت روحی داشته باشد، بی‌غرض و مرض و بی‌وسواس باشد، نفسش به سمت معشوقش می‌رود. سلام در زیارت آل یاسین حاکی از حضور حقیقی امام است  ما قصد نداریم همه واژه‌ها و کلمات زیارت آل یاسین را شرح کنیم. بخشهایی از این زیارت را انتخاب می‌کنیم و برایتان توضیح می‌دهیم. «سلام علی آل یس». در روایت داریم که آل یاسین یعنی آل محمد صلی‌الله‌علیه‌وآله. ماجرا هم با یک سلام شروع می‌شود. زمانی انسان سلام می‌دهد که با کسی روبرو باشد. وقتی کسی پیش شما نیست، سلام نمی‌کنید. پس افراد زمانی به هم سلام می‌کنند که چشم در چشم هستند، یعنی متوجه حضور در محضر همدیگرند. حالا سلام شروع می‌شود. این خیلی مهم است.           پس وقتی شما زیارتنامه می‌خوانید، یک حضور اتفاق افتاده است؛ یک حضور حقیقی؛ یعنی می‌گویید من الان می‌خواهم بنشینم و تمرکز بگیرم و به امام زمان علیه‌السلام سلام بدهم و با او حرف بزنم. امام زمان علیه‌السلام همیشه در محضر است و حضورش دائمی است و غفلتی از ما ندارد. برای همین است که فرمودند: «إنّا غَیْرُ مُهْمِلینَ لِمُراعاتِكُمْ، وَ لاناسینَ لِذِكْرِكُمْ= ما در رسیدگى و سرپرستى شما کوتاهى و اهمال نکرده و یاد شما را از خاطر نمى‌بریم». خداوند هم توجهش به ما دائمی است و هیچ وقت توجه‌اش از ما قطع نمی‌شود. اینطور نیست که لازم باشد خدا را صدا کنیم تا متوجه ما شود. ائمه هم اینطور هستند و حضورشان دائمی است. امام حضور دائم در همه اشیاء دارد؛ یعنی شما هر لحظه بگویید: «السلام علیک یا اباعبدالله» امام حسین واقعاً جوابت را می‌دهد؛ چرا؟ چون می‌شنود و جواب می‌دهد. اینطور نیست که مثلاً بگویی من صد بار سلام دادم آقا نشنیده، نه. هر صد بارش را حضرت می‌شنود و هر صد بارش را هم به شما جواب می‌دهد. یک حضور دائم است. ما باید متوجه این حضور باشیم و از آن غفلت نکنیم. پس شما به محض اینکه چشمت به کسی می افتد، اولین چیزی که رد و بدل می‌شود، سلام است که بهترین تحیت است. سلام اولی که در زیارت آل یاسین می کنیم، مربوط به همه آل پیغمبر است: «سلام علی آل یس». داعی الله، مقام امام عصر علیه‌السلام در زیارت آل یاسین است در این زیارت می خوانیم: «السَّلامُ عَلَیْكَ یَا دَاعِیَ اللَّهِ وَ رَبَّانِیَّ آیَاتِهِ». «داعی الله» یعنی کسی که دعوت می‌کند به سوی خدا. مثل اینکه بگوییم: «السلام علیک یا رسول الله»، یعنی فرستاده خدا. «داعی» خدا کسی است که خدا او را به عنوان دعوت کننده انتخاب کرده؛ پس این مقامی است که از شئونات رسالت و امامت برخوردار است. ویژه کسی است که خداوند به او اذن می‌دهد که دیگران را به جایگاهی دعوت کند. یک موقع کسی صاحب مجلس است. می‌گوید فلانی برو دیگران را دعوت کن که بیایند. این کلمه "فلانی برو" موضوع آن محرمیت و خودی است. حالا می‌گوید تو که خودی و مَحرم هستی، برو و دیگران را دعوت کن. «داعی الله» یعنی کسی که خودش به آن جایگاه الهی و انسانی رسیده و آن قرب الی الله را دارد و حالا از طرف خدا بقیه را به دین و هم به طاعت خدا دعوت می‌کند. مقام داعی مقام خیلی مهمی است؛ یعنی اعتبار فوق‌العاده‌ای دارد. این مقام اولاً و بالذات و اصالتاً برای پیغمبر صلی‌الله‌علیه‌وآله است و بعد برای بقیه معصومین علیهم‌السلام. در مورد پیغمبر قرآن می فرماید: «یا أَیُّهَا النَّبِیُّ إِنَّا أَرْسَلْناكَ شاهِداً وَ مُبَشِّراً* وَدَاعِیًا إِلَى اللَّهِ بِإِذْنِهِ= ای پیامبر! ما تو را به رسالت فرستادیم تا گواه باشی و مژده دهی و بترسانی* و به اذن حق (خلق را) به سوی خدا دعوت کنی». (سوه احزاب/آیات 46-45) گاهی کسی به ما فیزیک و شیمی و... یاد می‌دهد. او واسطه است تا ما را با رمز و راز آن علوم آشنا ‌کند. یک کسی هم ما را به جایی می‌برد که بالاتر از آن امکان‌پذیر نیست؛ یعنی تا پیش خدا. این نزدیک شدن را «شفع شدن» می‌گویند. «شفع» یعنی جفت شدن. یعنی در معرض ارتباطی‌اش قرار می‌گیری و ذهن و دلت را به او می‌سپاری. همین که دل و ذهنت را به او سپردی، ذهن و دلت را می‌گیرد. حالا اگر بطور ذهنی ارتباط بگیری یا دلی فرقی نمی‌کند. او ذهن و دلت را به یک جایی می‌برد. اگر ذهنی ارتباط بگیری، ذهنت را پیش خدا می‌برد. عقل و فکرت را می‌برد. در عقل و فکرت نورانیت و شناخت ایجاد می‌کند؛ اما اگر دل بدهی، دلت را می‌برد و عاشقت می‌کند.    کسی که در راه سلوک می‌افتد و به سمت امام زمان علیه‌السلام و خانواده آسمانی می رود، روحش آزاد می‌شود. همین آزاد که شد، شاد می‌شود. دیگر شرائط سخت زندگی اذیتش نمی‌کند. هر طوری هست می‌سازد و قناعت دارد. چون می داند که قرار نیست در این شرایط و  در اینجا بماند. این را باید بفهمید که واقعاً خدا و اهل بیت و خانواده آسمانی‌تان منتظر شما هستند و توقع دارند شما خودتان را سالم به آنجا برسانید و در این طرف معطل نکنید. پس اگر می‌خواهیم پیش خانواده اصلی ‌مان برگردیم، باید دل به جایی بدهیم که ما را پیش خانواده‌مان ببرد. در اینجا نقش «داعی» خیلی مهم است. داعی یعنی آن کسی که می‌آید تو را سالم به خانواده‌ات می‌رساند. به آن جایی که قبلاً بودی؛ به آنجایی که اصل و خانه و وطن و ریشه تو است. امام زمان آمده که تو را پیش آباء و اجداد طاهرینت ببرد؛ پیش خودش که زنده است. همین که پیش خودش باشی، کافی است. چون پیش همه هستی. او آمده تو را به مقام خودش ببرد. داعی بودن اذن می‌خواهد. هر کسی هم نمی‌تواند داعی باشد؛ یعنی هر کسی نمی‌تواند از کسی دستگیری کند که بخواهد دیگران را به جایی برساند. باید خودش اذن داشته باشد. مؤمنین حقیقی بعد از ائمه داعی هستند. برای همین هم مسئله داعی آنقدر مهم است که به شما می‌گویند وقتی می‌خواهید با امام زمان علیه‌السلام حرف بزنید، این داعی بودن را از او بخواهید. بگو آقا من می‌خواهم مثل شما باشم. مثل بعضی شاگردها که از استادشان می خواهند شبیه آن‌ها شوند. سلوک الی الله با اسم داعی الله ممکن است یکی از چیزهایی که خود امام برای ما می‌پسندد. اسم داعی است که خیلی قشنگ و بزرگ است. هر کسی هم چنین لیاقتی پیدا نمی‌کند؛ یعنی هر کسی نمی‌تواند این واسطه‌گی از زمین تا غیب، از زمین تا اهل بیت را انجام بدهد. کار هر کسی نیست. «داعی» یک عشق و قدرت خواستنی می‌خواهد. یعنی باید بخواهی. شهدای ما همه اینطور بودند.  در دعای شب‌های ماه رمضان می‌خوانیم: «وَ تَجْعَلُنا فیها مِنَ الدُّعاةِ اِلى طاعَتِکَ= و ما را در آن دولت، از دعوت‏ كنندگان به سوى طاعتت قرار دهی». چه کسی می‌تواند اینطور باشد؟ کسی که قبل از ظهور، بارش را بسته باشد و خودش را برای این کار آماده کرده باشد. کسی که دوست دارد داعی باشد. چون داعی بودن یعنی سنخیت داشتن با اهل بیت. حضرت می‌گوید همه شما می توانید داعی باشید و این را بخواهید. پس هر کس به اندازه وسعش در زمان غیبت می‌تواند داعی باشد.   شرح زیارت آل یاسین/ داعی الله

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 9650
زمان انتشار: 2 اکتبر 2018
| |
"اِنّی سِلْمٌ لِمَنْ سالَمَکُمْ وَ حَرْبٌ لِمَنْ حارَبَکُمْ" معیاری برای دوستی و مخالفت است

استاد محمد شجاعی

"اِنّی سِلْمٌ لِمَنْ سالَمَکُمْ وَ حَرْبٌ لِمَنْ حارَبَکُمْ" معیاری برای دوستی و مخالفت است

اگر بخواهیم از حجاب عادت دور شویم، باید به هر مطلبی که نگاه می کنیم، با نگاه نو و تازه نگاه کنیم؛ نه نگاه از روی عادت. ما باید مثل دانشجوی پزشکی عمل کنیم که وقتی می‌خواهد سراغ بدن برود یا سر کلاس بنشیند، یقین دارد که با یک امر تخصصی و بسیار بسیار پیچیده که ۸ هزار سال بشر به خاطر آن وقت می گذارد و تحقیق می کند، روبه‌رو است.

«حجاب عادت» در گفتن اذکار و نماز موجب تباهی انسان می‌شود سخت ترین مانع برای رشد انسان در مقوله‌های معرفتی و قلبی، «حجاب عادت» است. این حجاب باعث می‌شود انسان از درک درست معارف محروم شود. امروز دو نکته از زیارت عاشورا را خدمت عزیزان عرض می‌کنم. ما دو نوع درک داریم: یک درک با عقل‌مان داریم که به آن «علم» می‌گویند. مثلاً وقتی شخص با عقلش یک چیزی را می‌فهمد، در واقع اطلاعات جدیدی را به دست می‌آورد. به این اطلاعات جدید علم گفته می شود، اما وقتی این فهم و فقه با قلب انجام شود، معرفت گفته می شود. پس «علم»، کار عقل است و «معرفت» کار دل؛ یعنی دل باور می‌کند و درگیر می‌شود. در هر دو مقوله حجاب عادت بسیار خطرناک است. چون این حجاب نمی‌گذارد انسان از آن ادراکی که شایسته اوست، بهره‌مند شود. به عنوان مثال، ما همیشه اذکار «سبحان الله و الحمدلله و لا إله إلا الله و الله اکبر» را از  روی عادت می گوییم؛ اما به محض اینکه انسان به این چهار ذکر، بطور غیرعادی نگاه کند، تمام زندگی‌اش پر از آرامش و شاآهادی می‌شود. گریه‌ها، غصه‌ها، مشکلات روحی و روانی از زندگی‌اش بیرون می‌رود. این چهار ذکر تمام زندگی انسان را می‌سازد. انسان را از آسیب‌های راهی که تا الله می‌خواهد طی کند، یعنی به هدف خلقتش برسد و وارد برزخ شود؛ نه فقط سالم، بلکه قدرتمند، بیمه می‌کند و به انسان فوق‌العاده نشاط و قدرت می‌دهد. «تسبیحات اربعه» یک زندگی فوق‌العاده شاد و آرام و پیشرو به انسان می‌دهد. ولی ما چون با حجاب عادت با آن برخورد می‌کنیم، اصلاً آن را نمی‌فهمیم. صرفاً در مرحله لفظ با آن ارتباط می‌گیریم. در نتیجه انرژی‌اش را به ما نمی‌دهد. از دیگر مصادیقی که به آن عادت داریم و اصلاً نمی‌توانیم از آن استفاده کنیم، خود نماز است. در حالی که نماز معراج مومن است؛ یعنی یک ملاقات و عروجی در نماز اتفاق می‌افتد که تازه و جدید است. مثل غذایی که خیلی دوست دارید و می‌خورید. هیچ وقت در عمرتان حالت تکراری بودن، به شما دست نمی‌دهد. هر دفعه که می‌خورید، یک لذت تازه برای شما دارد و شما با آن یک سیر جدیدی دارید. تکرار معنا ندارد. سال ها برای شناخت یک اتم، الکترون، دارو، میکروب یا جنبه‌های گیاهی، وقت و سرمایه‌گذاری می‌کنیم، اما به غذاهای مورد نیازمان برای سلوک توجهی نداریم. برای همین است که نه کار مطالعاتی و علمی دقیقی داریم و نه درگیری قلبی، یعنی شهود و معرفت؛ اصلاً راه نیفتاده ایم و در رحم قرار نگرفته ایم که بخواهیم حالا حرکتی بکنیم. با چنین وضعی، خیلی‌ها بیرون رحم می‌مانند و همانجا می‌پوسند و از بین می‌روند. چگونه حجاب عادت را از خود دور کنیم؟ اگر بخواهیم از حجاب عادت دور شویم، باید به هر مطلبی که نگاه می کنیم، با نگاه نو و تازه نگاه کنیم؛ نه نگاه از روی عادت. ما باید مثل دانشجوی پزشکی عمل کنیم که وقتی می‌خواهد سراغ بدن برود یا سر کلاس بنشیند، یقین دارد که با یک امر تخصصی و بسیار بسیار پیچیده که ۸ هزار سال بشر به خاطر آن وقت می گذارد و تحقیق می کند، روبه‌رو است. اگر به این مسئله دقت کنیم که زیارت عاشورا را کسی فرستاده که اتم‌ها و الکترون‌ها را هم او خلق کرده؛ زیارت عاشورا را کسی فرستاده که گیاهان را هم او خلق کرده؛ زیارت عاشورا را کسی فرستاده که حیوانات و ستاره‌ها و کیهان‌ها و کهکشان‌ها را هم او خلق کرده؛ زیارت عاشورا را کسی طراحی و تدوینش کرده که انسان را آفریده؛ بهشت و جهنم و آخرت و ابدیت را آفریده؛ دیگر دل مرده و بی مبالات، خواندن زیارت عاشورا را آغاز نمی کنیم اما وقتی ما با قرآن و اذکار و زیارت عاشورا روبرو می‌شویم که خدا تنظیمش کرده، اینطور نگاه دقیق نمی کنیم. چون متوجه نیستیم و سطح فکرمان هنوز پایین است. چون از نگاه یک خانم یا آقا بودن خودمان، به مقوله‌های دینی نگاه می‌کنیم. یک زن و مردی که عقل هم دارد. به همین دلایل است که می گوییم: «حجاب عادت باید دریده شود. انسان تا به این یقین نرسد که من یک انسان هستم و بخش زمینی من، یک بخش امانتی و رحمی هست و بعد از مدتی ترکش می‌کنم، می‌بازد. همان گونه که شما در تاریخ خوانده اید، چه بسیار انسان هایی وحشتناکی بوده اند که در عین حال که زیر نظر ائمه و انبیاء بودند، تربیت نشدند. چرا؟ چون دل و عقل به معارف آنان ندادند. پس حجاب عادت بسیار بسیار خطرناک است و راه دفعش این است که در نظام معرفتی باور کنید که زن و مرد نیستید. وقتی می‌خواهید نماز بخوانید یا ذکر بگوئید، با آن جنبه‌ای ذکر بگوئید که از جنس خدا و اهل بیت است. با آن حس است که می توانی با خانواده آسمانی ات ارتباط برقرار کنی. مرغ باغ ملکوتم، نی‌ام از عالم خاک              چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم *** من طائر قدوسی‌ام، مرغ گلستان نیستم       مست می لاهوتی‌ام، زین می‌پرستان نیستم اهل بیت به ما گفتند، ولی ما باورمان نمی‌شود و تا باور نکنیم، در دنیا دفن می‌شویم؛ یعنی حرکتی صورت نمی‌گیرد. این حجاب عادت اذیتمان خواهد کرد و باعث می‌شود که حتی اگر بهترین مرکبها را هم داشته باشیم، نتوانیم از آن استفاده کنیم و بالا برویم. چون هنوز بلوغ انسانی نداریم. پس زیارت عاشورا، دعای ندبه، نماز، اذکار و.. اینها بسیار بسیار بسیار ریاضی طراحی شده اند. من اگر فهمیدم زیارت عاشورا را آن کسی تنظیم کرده که شیرین‌کاریهای دنیا در جمادات، گیاهان، حیوانات، ستاره‌ها، کهکشانها دارد، آن موقع است که ذهنم با آن درگیر می‌شود. حالا قلب بماند. حداقل ذهنم با آن درگیر می‌شود که این چیست. داستان زیارت عاشورا چیست. چون این زیارت عاشورا تنظیم شده برای اینکه تو را تا خدا ببرد؛ یا زیارت جامعه کبیره تنظیم شده برای اینکه تو را تا «مقام محمود» و «مثل اعلی» بالا ببرد. "اِنّی سِلْمٌ لِمَنْ سالَمَکُمْ وَ حَرْبٌ لِمَنْ حارَبَکُمْ" معیاری برای دوستی و مخالفت است  در زیارت عاشورا دو کلمه وجود دارد که کلید حل همه مشکلات بشریت هستند. شما با خلیفة الله و انسان کامل، یعنی امام حسین (علیه السّلام) روبرو هستید. خود روبرو شدن یک داستان است که ما با ایشان حرفی بزنیم. اما چون ما حجاب عادت داریم، خواندن زیارت عاشورا را زیاد نمی‌فهمیم که واقعاً زیارت حضرت است. یعنی حضرت جلوی ما نشسته و ما را می‌بیند و حرفهای ما را می‌شنود. اگر این حجاب عادت را برداریم، ما هم می‌بینیم. در زیارت عاشورا می خوانیم: «إنی سلم لمن سالمکم و حرب لمن حاربکم الی یوم القیمة= من تسلیمم و در صلحم با کسی که با شما در صلح است و در جنگم با هر کس که با شما در جنگ است تا روز قیامت». آن ارتباطی که باید بین تو و خانواده آسمانی‌ات بیفتد، «سلم و حرب» است، یعنی دو روی زندگی یک انسان «سلم لمن سالمکم= با هر کس که با شما در سلامت است من در سلم هستم». کینه‌ای، نفرتی، جنگی، اختلافی با هر کسی که با شما در سلم باشد، من هم در سلم هستم. نقل است معصوم به اصحابش پول می‌دهد و می‌گوید: این پول دستتان باشد تا هر جا دو شیعه با هم اختلاف کردند حلش کنید. چون هیچ سمّی برای انسان خطرناک‌تر از درگیر شدن با بندگان خدا در حرکت و سلوک نیست. شما به محض اینکه یک جا قلبت با کسی درگیر بشود، دیگر نمی‌توانی سلوک کنی. حالا دائم گریه کن و نماز شب بخوان و دعا کن؛ فایده ندارد و حرکتی به سوی الله نمی‌کنی. کسی که با اهل بیت در سلم است، آنها هم با او در سلم هستند. الان پدر و فرزند، مادر و فرزند، زن و شوهر، خواهر و برادر با هم در سلم نیستند. چون موضوع دعواها، دنیاست. این وحشی‌بازیهایی که شما الان در اجتماع می‌بینید، سر مسائل اقتصادی است که افراد جامعه با هم در صلح و سلم نیستند. «سلم لمن سالمکم» یعنی مبنای سلم مهرورزی و عشق‌ورزی «من» نیستم. مبنایش کس دیگری است. وقتی مبنا خودم باشم، این بخش حیوانی است و خیلی ارزشی ندارد. زنانگی و مردانگی و اینطور چیزهاست. «و حرب لمن حاربکم» ما این موضوع را در زندگی کم داریم. حرب و جنگ است. دقت کنید کسی که در یک آزمایشگاه کار می‌کند یا یک پزشکی که در مطب درگیر است؛ یا یک مشاوری که مشکلات مردم را حل می‌کند، هر جا هستند در محراب اند. محراب یعنی محل جنگ، یعنی تو درگیر این مسئله هستی. چرا به محراب، محراب می‌گویند؟ برای اینکه ما در محراب باید حرب و جنگ بکنیم، اما ما وقتی سر سجاده می‌رویم صلح داریم. با کسی جنگ و دعوا نداریم و چون جنگ نداریم، سلوک و حرکت هم نداریم. چون سلوک در جنگ و در تقابل اتفاق می‌افتد. قرآن می‌گوید ما برای هر پیغمبری دشمن گذاشته ایم: «وَ كَذلِكَ جَعَلْنا لِكُلِّ نَبِیٍّ عَدُوًّا شَیاطِینَ الْإِنْسِ وَ الْجِنِّ= و اینچنین ما هر پیغمبری را از شیطانهای انس و جن دشمنی در مقابل برانگیختیم». چون پیغمبر در سلوکش تا رسیدن به خدا به دشمن احتیاج دارد. خدا شیطان را برای  این آفریده که باید با ما دشمنی کند. ما بدون دشمنی نمی‌توانیم رشد کنیم. شیطان ما را تمرین می‌دهد. این را باید اول بفهمیم. چون حیات ما به این تعارضهاست. حالا وقتی من فهمیدم که حیات من به این تعارضهاست، دیگر نمی‌گویم من ازدواج نمی‌کنم؛ چون حوصله مردها را ندارم؛ یا بگوییم چه کسی حوصله زنها را دارد؟  چرا بچه‌داری کنم؟ چنین کسی از «شدن» فرار می‌کند. او اصلاً نمی‌فهمد چرا به این دنیا آمده. بچه ها چالش‌های پدر و مادر هستند؛ برای اینکه انسان اوج بگیرد. فقط باید بلد باشند از آن استفاده کنند. پس دقت کنید که ما برای اثبات عشق‌مان، برای شدن‌مان به این حرب‌ها نیاز داریم. ولی چون تنبلی و بی‌حوصلگی داریم، از حرب فرار می‌کنیم. در قرآن هم در جائی دیگر می فرماید: «إِنَّ الشَّیْطانَ لَكُمْ عَدُوٌّ فَاتَّخِذُوهُ عَدُوًّا= او دشمن شماست؛ شما هم او را دشمن بگیرید». اما ما او را دشمن نمی‌گیریم؛ بلکه با او رفیق هستیم. یعنی همه وسوسه‌های او را می‌پذیریم؛ حمله جلو، عقب، راست و چپ، همه را قبول داریم. چون حوصله درگیر شدن را نداریم. شیطان هم ما را با کسانی درگیر می‌کند که در سلم باید باشیم. نمی‌گذارد با خودش درگیر باشیم؛ یعنی به جای اینکه حواس مان به سمت شیطان برود، ما را درگیر پدر و مادر، شوهر، همسر، خاله‌، دخترخاله، باجناق، جاری، دوستان و... می کند تا به ما بخندد. در حالی که قاعده های زیادی برای مقابله با شیطان به ما داده اند. ولی نمی‌توانیم خودمان را کنترل کنیم. چون اهل حرب با خودمان یا شیطان نیستیم. بلکه اهل حرب با مردم هستیم.  «حرب لمن حاربکم»، یعنی دشمنی و مخالفت با هر چیزی که با شما در تضاد است. بعضی افراد در معامله در شوهرداری، در زن‌داری، در بچه‌داری، در لباس پوشیدن، در حجاب، در تربیت بچه، در امور اقتصادی، اجتماعی، سیاسی می‌دانند. اهل بیت چنین رفتارهایی را دوست ندارند ولی مردم انجام می‌دهند. در «حرب لمن حاربکم»، این حرب باید در تمام جنبه‌های مثبت و منفی در زندگی ما بیاید. خسته‌مان هم می‌کند. انصافاً واقعاً حوصله می‌خواهد، اما عروج همین است. یک جنین در رحم مادر، از روز اول تا آخر حرب دارد تا به دنیا بیاید. پس شما باید به جورچین زیارت عاشورا مثل جورچین بدن نگاه کنید. باید با آن درست برخورد کنیم و از حجاب عادت فرار کنیم.   برگرفته از مباحث جامعه پزشکی مهدوی ؛ 97/6/16 زیارت عاشورا/سلم و حرب

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 9637
زمان انتشار: 30 سپتامبر 2018
| | | | | |
حس بی نهایت طلبی انسان، چگونه ارضاء می شود؟

شرح زیارت جامعه کبیره؛ جلسه 72؛ 97/06/22 

حس بی نهایت طلبی انسان، چگونه ارضاء می شود؟

خداوند به عنوان معشوق انسان‌ها جلوه کامل خودش را که معصوم علیه‌السلام است، به زمین ‌فرستاده تا حس بی‌نهایت‌طلبی انسان را در مسیر درست قرار دهد و انسان بی‌معشوق نباشد و این حس خود را ارضا ‌کند. زیرا اهل بیت، اصول تمام قشنگی ها و زیبائی ها و ارزشها هستند. اگر قرار است تو عاشق یک رشته، شغل، آدم، خانه، محل زندگی یا هر چیزی بشوی، اول ببین آن چیزها با قیمت اصلت چقدر ارتباط دارد؟ اگر قرار است تو را از دلدادگی و دلتنگی‌ات با خانواده آسمانی‌ات بکَند، باخته ای.

بحث‌مان در شرح زیارت جامعه کبیره درباره «اُصول الکَرَم» بود و گفتیم اهل بیت علیهم‌السلام اصول کرم و جلوه ی کامل خدای بی نهایت هستند. حس بی نهایت طلبی انسان هم تنها با اهل بیت ارضاء می شود. «اصول الکرم» یعنی تو هر چیزی را که دوست داری، و هر غایتی را که دوست داری، در اهل بیت وجود دارد. انسان در بخش انسانی‌اش بی نهایت‌طلب است و اساساً به هیچ کمال محدودی راضی نیست و از هیچ کمال محدودی هم خوشش نمی‌آید. اگر با کمال محدودی همراهی کند، بعد از مدتی خسته می‌شود و به دنبال کمال بالاتر و بهتری می‌گردد. این بی‌نهایت طلبی در ذات همه انسانها وجود دارد.به این قوه بی نهایت طلب، اصطلاحاً قوه «فوق عقلانی» یا «فوق تجرد» گفته می شود. انسان اگر عاشق هر چیز یا هر کس بشود، به خاطر این است که درصدی یا بهره‌ای از کمال را دارد - حالا هر کمالی باشد، فرق نمی‌کند که کدام یک از کمال های (جمادی، گیاهی، حیوانی، عقلی، انسانی یا فوق عقلی) باشد. همه انسانهایی که ما با آنها سروکار داریم و دوستشان داریم، عاشقشان می‌شویم و انتخابشان می‌کنیم، محدودند. اشیائی هم که به سراغشان می‌رویم همین طور هستند. پس این قوه فوق عقلانی ما در دنیا، باید با چه چیزی ارضا شود؟ اینجاست که انسان این سؤال و طلب را از خدا دارد که خدایا! حبیب من کجاست؟ عشق من کجاست؟ آن که مرا ارضا می کند کجاست؟  اله انسان الله است. این الله باید قابل لمس و قابل ارتباط و دوست داشتن باشد؛ قابل عشق‌بازی و پیوند با ما باشد. اینجاست که خداوند به عنوان معشوق انسان‌ها جلوه کامل خودش را که حس بی‌نهایت‌طلبی انسان را ارضا می‌کند، به زمین می‌فرستد تا انسان بی‌معشوق و بی‌دلدادگی نباشد. اگر معصوم نبود، اساساً بخش فوق عقلانی انسان ارضا نمی‌شد. آدم های دیگر همه محدود و غیرمعصوم‌اند. همه آدم‌ها در ذات خودشان معصوم را دوست دارند. این یک امر حقیقی است، نه امر اعتباری. اربعین، بزرگترین همایش عشق انسان ها به انسان کامل است اربعین بزرگترین جلوه عشق انسان ها به انسان کامل است. این معادله را هنوز جز خود محتوای معارف اسلامی کسی نتوانسته حل کند. این دلدادگی شیعیان و اهل سنت، قابل فهم است؛ اما یهودی و مسیحی و زرتشتی و صائبی و هندو و لائیک در کربلا چه کار می‌کنند؟ آنها به چه عشقی می‌آیند؟ آنها هم مثل شما دنبال انسان کامل و معصوم می‌گردند. اگر یک انسانی در زندگی‌اش توانست این بی نهایت را ظهور بدهد، همه عاشقش می‌شوند. اربعین، تفسیر نیاز انسان به انسان کامل است. همه انسان‌ها در بخش فوق عقلانی و بی نهایت‌طلبشان، به یک مظهر بی نهایت از حق تعالی احتیاج دارند. خداوند آیه‌ای بزرگتر از اهل بیت را خلق نکرده. برای همین به آنان «مثل اعلی» گفته می شود، یعنی عالی‌ترین نمونه از خدا، یعنی بالاتر از آنها دیگر نیست. پس سردرگم نشویم. شما نمی‌توانید با هیچ تحلیل عقلانی، اجتماعی، سیاسی اربعین را تفسیر کنید، مگر با همین چیزی که خودشان در اختیار ما قرار داده اند. اینها در اوج قرار دارند و منتهای همه کمالات هستند. عشق انسان به اهل بیت، یک عشق ذاتی است. یک عشقی است که در خلقت انسان و فطرت همه انسانها گذاشته شده و نمی‌توانند دوستش نداشته باشند. حتی عشق کفار نسبت به اهل بیت، یک عشق ذاتی و حقیقی است. از ذات و نهادشان این عشق بر می‌آید. از یک طرف، اهل بیت در اوج قرار دارند؛ و از طرف دیگر، انسان هم چون بی نهایت‌طلب است، دوست دارد به این اوج برسد. بینهایت‌طلبی انسان به این معنا نیست که انسان فقط بی‌نهایت را دوست دارد؛ بلکه بی‌نهایت‌طلبی انسان، یک طلب است. طلب بودن برای من، یعنی من خودم می‌خواهم بی نهایت بشوم. ذات هر انسانی می‌طلبد که به خانه اصلی‌اش برگردد. میلیونها آدم‌ تحقیر شده و مستضعف در عالم هست که در شرایط پست اجتماعی و اقتصادی زندگی کردند و ناگهان به دولت و حکومت و ریاست رسیدند؛ اما اصلاً قانع نشدند؛ چرا؟ چون دیدیم که حس بی نهایت‌طلبی‌شان فعال‌تر، قوی‌تر و بانشاط‌تر شده است. علت این امر این است که در ذات همه انسانها این حس وجود دارد و به هر جایگاهی برسند، مرتبه ی بالاتر از آن را می خواهند. ای انسان! همه مقامات و کمالات در وجودت نهفته است  امام حسین علیه‌السلام و اهل بیت علیهم‌السلام همان هستند که من می‌خواهم. آیا فقط همین حد است؟ نه. مقام اهل بیت همانی هستند که من می‌خواهم به آن دست یابم و مثل آنان بشوم. اما تنها منِ پیشرفته و بزرگ شده ی ما؛ و منِ کمال یافته ما؛ امام حسین علیه‌السلام می‌شود. خدا میرزای دولابی را رحمت کند. چه حکیم بزرگواری بودند. ایشان می‌فرمود: «گفتند کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا، امّا نگفتند که هر کدام از شما یک حسین بن علی هستید. گذاشتند تا خودتان بفهمید که هر کدام از شما یک حسین بن علی هستید». برای همین هم خدا به تو اجازه داده وقتی با حسین بن علی حرف می‌زنی بگویی من هم همان مقام تو را می‌خواهم: «وَ اَسْئَلُهُ أَنْ یُبَلِّغَنیِ الْمَقامَ الْمَحْمُود لَکُمْ عِنْدَاللّهِ= از خداوند می خواهم مرا هم به مقام محمود که شما اهل بیت نزد خدا دارید، برساند».  بنابراین، منِ پیشرفته ما در یک پزشک، دکتر، مهندس، تاجر، هنرپیشه، ورزشکار، رئیس جمهور و پادشاه شکل نمی‌گیرد و ظهور نمی‌کند. اینها منِ‌های پایینی ما هستند. کسی که به خودشناسی رسیده، هرگز این گونه چیزهای محدود را آرزو نمی‌کند. اگر خودش را بشناسد، از بخش انسانی اش تمنا می‌کند و با بخش انسانی وجودش زیارت عاشورا می‌خواند؛ با بخش انسانی به سیدالشهدا راست می‌گوید که من می‌خواهم مثل تو بشوم؛ با حضرت «قدم صدق» دارد. اهل بیت، غایت هر ارزش و زیبائی هستند «اصول الکرم» یعنی تو هر چیزی را که دوست داری، و هر غایتی را که دوست داری، در اهل بیت وجود دارد. از این رو، معصوم علیه‌السلام خیلی صریح می‌گوید: «نَزِّهُونا عَن الرُبُوبیةِ و قُولُوا فینا ما شِئْتُم= ما را از مقام ربوبیت و پروردگاری، منزه بدانید و پایین آورید: اما برای ما هر چه خواهید بگویید». یعنی هر چه می توانید، از جود و زیبایی و کرم و شرف و رأفت و رحمت و صبر و....در باره اهل بیت بگویید؛ زیرا هرگز به آن اوجی که آن ها هستند نمی‌رسید. اینها همان کسانی هستند که من اصلی انسان ها عاشقشان است و دوستشان دارد. «حسرت به جای دیگران بودن» موجب غم و درد در دنیا و آخرت می شود آدمهایی که خودشان را نمی‌شناسند، تا چشم‌شان به یک رئیس جمهور، وزیر، سرلشکر، ژنرال، فرمانده، دکتر، مهندس، هنرپیشه، ورزشکار می‌افتد، یک لحظه در دلش می‌گوید که ای کاش من جای او بودم. این آن لحظه‌ای است که تو سقوط کرده ای و دچار خودفراموشی شده ای و خود حقیقی‌ات را از دست دادی. عزیزم به اهل بیت علیهم‌السلام نگاه کن. به کمتر از آنها نگاه کردن حماقت است. اگر به کمتر از آنها نگاه کنی و مقامی کمتر از آنان را بطلبی، بعدها حسرت دنیا و آخرت تو را می‌گیرد و پشیمانی تو را می‌کشد. ما هر کدام‌مان یک حسین بن علی هستیم. ولی متأسفانه این را گم کرده ایم و هوس ها و آرزوهای سطح پایین، ما را به سقوط کشانده است. هم در دنیا و هم موقع مرگ و هم در برزخ، این سقوط، خودش را نشان می‌دهد و غم و حسرت این فاصله‌ها انسان را می‌کشد. «اصول الکرم» یعنی بفهمی که چه می‌گویی. بفهمی وقتی زیارت جامعه کبیره می‌خوانی، امام هادی (علیه السّلام) مسیری را به تو نشان می‌دهد که دچار سردرگمی و بلاتکلیفی در هدف گذاریهای زندگی‌ات نشوی.کلمات زیارت جامعه بطور تخصصی انتخاب شده و حاوی هزاران معنی است. «اصول الکرم» از هزار سفینه فضایی و کامپیوتر پیچیده‌تر است. حواست باشد که تو عاشق هر چه هستی، اوج آن چیز که محبوب تو است، در دست اهل بیت است و در وجود خودت هم هست. تمام زیباییها، اوجها، عروجها را خودت داری. پس قدرش را بدان و از آنها استفاده کن و استعدادهایی که در این خصوص در وجودت به ودیعه گذاشته شده را شکوفا کن. اکثر ما به سلوک نیفتاده ایم؛ یعنی هنوز به راه نیافتاده ایم و نمی‌خواهیم این راه را برویم؛ چون هنوز تصمیمی برای این کار نگرفته ایم. حضور امام در عالم ماقبل دنیا امام صادق علیه‌السلام می فرمایند: «كُنَّا أَشْبَاحَ نُورٍ حَوْلَ اَلْعَرْشِ نُسَبِّحُ اَللَّهَ قَبْلَ أَنْ یُخْلَقَ آدَمُ بِخَمْسَةَ عَشَرَ أَلْفَ عَامٍ=  ما ۱۵ هزار سال قبل از آفرینش آدم، اشباح نورى بودیم که در اطراف عرش، خدا را تسبیح مى‌كردیم». اشباح نور یعنی حقایق نورانی؛ و منظور از عرش همان مقام تدبیر و مدیریت نظام خلقت است. این 15 هزار سال هم ۱۵ هزار سال دنیا نیست؛ بلکه حکایت از یک فاصله زمانی بی نهایت طولانی می کند. یعنی قبل از اینکه آدم خلق بشود، کار معصوم تسبیح خدا بود. اگر کسی تسبیح خدا را بفهمد، تسبیح خدا از لذیذترین خوراکهای زندگی‌اش می شود. از آب و هوا برایش مهمتر می شود و جذابیت بیشتری دارد. چون تسبیح نفس است. ما اینها را داریم، اما اصلاً  ارزش آن را نمی‌فهمیم و قدرش را هم نمی‌دانیم. تسبیح یک عشقبازی و یک عیاشی مدام است. امام حسین (علیه السّلام) نیز فرمودند: «كُنَّا أَشْبَاحَ نُورٍ نَدُورُ حَوْلَ عَرْشِ الرَّحْمَنِ فَنُعَلِّمُ الْمَلَائِكَةَ التَّسْبِیحَ وَ التَّهْلِیلَ وَ التَّحْمِید= ما شبح‌هاى نورى بودیم كه اطراف عرش خالق رحمان دور مى‌زدیم و به فرشتگان تسبیح گفتن و تهلیل و تحمید را تعلیم مى‌دادیم». مواظب باش که اسیر بخش های پایینی وجودت نشوی این حرفهایی که گفتیم، در این گرانی دلار و ارز و قیمت پوشاک و کرایه خانه و مشکلات و گرفتاریهای خانوادگی به چه درد می‌خورد؟ این حرفها به این درد می‌خورد که تو بفهمی چه کسی هستی و مواظب باشی فتنه‌ها و مشکلات بخشهای پایینی‌ وجودت، تو را از خودت، حقیقتت و خانواده آسمانی‌ات دور نکند.  ما در این مملکت قحطی های خیلی وحشتناک، مثل گرسنگی مردم، بیماریهای شدید و مشکلات دیگر داشتیم. مواظب باشیم این مسائل و مشکلاتی که امتحانات الهی است، برای اینکه خدا بداند ما چقدر پای کار هستیم یا نه، فریبمان ندهد. تو به هر میزانی که به اهل بیت دلتنگی پیدا می‌کنی، به همان میزان، شبیه آنها هستی. متأسفانه، ما آنقدر دلمان برای زمینی‌ها تنگ می‌شود که جایی برای بی‌تاب امام زمان علیه‌السلام و خانواده آسمانی‌مان باقی نمی ماند. با خودمان تعارف نکنیم که بگوییم: من چون نماز می خوانم، آدم خیلی خوبی هستم. اصلا این طور نیست. مواظب باشیم  عمر و جوانی و دلمان را ضایع نکنیم و عشق مان را قربانی و فدای معشوق‌های طبیعی نکنیم. پس «اصول الکرم»، یعنی اهل بیت اصول همه قشنگی و زیبائی ها و اصول همه ارزشها هستند. حواست باشد که اهل بیت به هر چیزی ارزش می‌دهند. اگر قرار است تو عاشق یک رشته ی علمی، شغل، آدم، خانه، محل زندگی یا هر چیزی بشوی، اول ببین که آیا آن چیز، با قیمت اصلت چقدر ارتباط دارد؟ اگر قرار است تو را از دلدادگی و دلتنگی‌ات با خانواده آسمانی‌ات بکَند، باخته ای. شرح زیارت جامعه کبیره/اصول کرم

صوت

1 - حس بی نهایت طلبی انسان، چگونه ارضاء می شود؟

پیوست

کلیدواژه ها: ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 9602
زمان انتشار: 15 سپتامبر 2018
| | | | | |
اهل‌بيت، ريشه‌های كرامت‌اند

شرح زیارت جامعه کبیره، جلسه 71؛ 97/6/15

اهل‌بيت، ريشه‌های كرامت‌اند

اهل‌بیت علیهم‌السلام اصول کرم هستند، زیرا آنها مظاهر صفات خدا از جمله صفت کرم هستند؛ چراکه آنها ریشه کرامت و ریشه هر ارزشی هستند. داشتن الگو در زندگی به فرد، مسیر درست و بهره‌مندی کامل از زندگی را نشان می‌دهد و ائمه‌ اطهار علیهم‌السلام به‌عنوان چراغ‌های راه هستند که شیوه درست زندگی کردن را به انسان می‌آموزند.

در جلسه گذشته این نکته عرض شد که «کرم» یعنی قیمت و شرافت هر چیزی و «کرامت» نیز به قیمت و ارزش هر چیزی در نوع خودش گفته می‌شود. معصومین علیهم‌السلام ملاک کرامت هستند؛ چون در نظام خلقت، اولین مخلوق خدا و نور محمد و آل محمد (صلوات الله علیهم) بوده و کامل‌ترین و شبیه‌ترین موجود به الله و مظهر تام اسماء و صفات و کمالات الهی  و دارنده ی درجه عالی همه زیبائی‌ها و کمالات و نیز منشاء ارزش قیمت‌ها، کمالات و خوبی‌ها هستند. محال است کسی بتواند از اهل‌بیت جلو بزند. از این رو، همه مخلوقات کمالشان را از اهل‌بیت می‌گیرند.  آب که مایه حیات انسان‌هاست، با تمام خواص و آثارش، از جلوه‌های زیبائی اهل بیت علیهم‌السلام، است. آب حقیقتی است که قرآن در مورد آن می فرماید: «وَجَعَلْنَا مِنَ الْمَاءِ كُلَّ شَیْءٍ حَیٍّ=  و هر چیز زنده‏‌اى را از آب پدید آوردیم». آب تمام مراحل خلقت اهل‌بیت علیهم‌السلام است. این یعنی حقیقت هر چیزی اهل بیت است و در حقیقت، اصل هر خیری، از جمله گنجینه علم الهی، اهل‌بیت علیهم‌السلام هستند. اگر به درک این حقیقت برسیم، آثار خوبی در زندگی‌مان خواهد داشت. مثلاً از  تصمیمات غلط دور می شویم و یا اشتباهات کمتری خواهیم داشت. از دیگر مصادیقی که کرامت و جایگاه والای اهل‌بیت را نشان می‌دهد، آیه4 سوره قدر است. آنجا که می‌فرماید: «تَنَزَّلُ الْمَلَائِكَةُ وَالرُّوحُ فِیهَا بِإِذْنِ رَبِّهِمْ مِنْ كُلِّ أَمْرٍ= در آن [شب] فرشتگان با روح به فرمان پروردگارشان براى هر كارى [كه مقرر شده است] فرود آیند». در شب قدر همه فرشتگان و روح به امام نازل می‌شوند. یک نفر است که تمام تقدیرات و محاسبات خلقت به دست اوست و آن امام مبین است. اگر اینها را بدانیم، در زندگی‌مان کمتر دچار اشتباهات می‌شویم و احساس ذلت، تنهائی و پوچی نمی‌کنیم. علم و عشق به اهل بیت، موجب بزرگی انسان می‌شود وقتی به اهل‌بیت فکر می‌کنید و دلتان درگیر می‌شود، به وزان این دل دادن، بزرگ می‌شوید. اگر نسبت به آنان علم پیدا کنید، عقلتان بزرگ می‌شود. اگر دلتان هم درگیر شود، یعنی معرفت پیدا کنید؛ روحتان هم بزرگ می‌شود. آن وقت است که جدی زندگی می‌کنید. شادی و غم هایتان، انتخابات و ارتباطات و تصمیمات زندگی‌تان دقیق و درست و کامل خواهدبود، یعنی دست به هیچ انتخاب، رفتار، حرکت و فکری نمی‌زنید که شما را از خانواده آسمانی‌تان دور کند. قیمت هر چیزی بسته به رابطه شما با اهل بیت است؛ یعنی اگر می‌خواهیم انتخابی کنیم، توجه به اصل قیمت داشته باشیم که چقدر به آن نزدیک هستیم. وقتی کسی به این رسید که انتهای همه قشنگی‌ها اهل‌بیت‌اند، سبک زندگی‌اش را در نزدیکی با اهل بیت قرار می‌دهد. اما کسی که با اهل کرامت فاصله دارد، در انتخاب نام فرزند، همسرداری، نوع پوشش، فعالیت‌های اجتماعی، اقتصادی، سیاسی و... هم دقت نمی‌کند. وقتی در فرازهای زیارت جامعه کبیره می خوانیم: «وَ أَكْرَمَ أَنْفُسَكُمْ»، یعنی نفسی که به درجه‌ی ارزش و کرامت رسیده است. پس قیمت هر آدمی با اوجش سنجیده می‌شود. مثلاً در شوهرداری یا حجاب باید ببینیم حضرت زهرا چگونه بوده است؟ چون اوج کرم در همسرداری یا حجاب را حضرت زهرا (سلام الله علیها) به ما نشان می‌دهد. در همه چیز، از جمله در عبادت، دعا کردن، کار اقتصادی، سیاسی، اجتماعی، مدیریت و.... باید به عالی‌ترین الگو که اهل‌بیت هستند، نگاه کنیم. اگر این اصول کرم را فهمیدیم، بسیاری از انتخاب‌های غلط را در زندگی انجام نمی‌دهیم و گول آدم‌هائی پست را نمی‌خوریم. چون ملاک و غایت همه ارزش‌ها را به دست آن‌ها می‌دانیم. اهل بیت علیهم‌السلام «عباد مکرمون» هستند خداوند تبارک و تعالی در آیه 26سوره انبیا در مورد بندگان می‌فرماید: «عِبادٌ مُکْرَمُونَ= بندگان شایسته و گرامی»، یعنی بندگانی که نزد خدا خیلی ارزش دارند و گرامی هستند. موجوداتی که خدا به آنها خیلی احترام و اکرام می‌کند. در آیه بعد می فرماید: اینها کسانی هستد که نه در قول و نه در عمل، از دستور خدا پیشى نمی‌گیرند: «لا یَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ یَعْمَلُونَ». منتظر دستور الهی هستد و به دستور خدا کار می‌کنند. داشتن الگو در زندگی، مسیر درست را به انسان می‌آموزد ما متاسفانه عمر و وقت‌مان را بدون دستور و اذن خدا تلف می‌کنیم. در انتخاب رشته، انتخاب همسر، انتخاب شغل و.... اول باید اذن بگیریم. اگر در این انتخاب‌ها از معصوم فاصله بگیریم، یعنی از کرامت دور شده ایم. بعضی افراد با یک بچه‌دار شدن، یا با یک مد، رفتارشان عوض می‌شود. در حالی که آدمی که خودشناسی دارد، سنگین و وزین است. با هر چشمک و پیشنهادی، زود تصمیم‌گیری نمی‌کند. در هر انتخابی، اول به این مسئله دقت می‌کند که آیا از ریشه و اصل خودش دور می‌شود یا خیر! یعنی امام او را تائید می‌کند یا نه. انسانی که خودش را می‌شناسد، هر تصمیم، فکر یا ارتباطش را با اصول کرم می‌سنجد. چون قیمت دستش هست و اگر درست برخورد نکنیم، از قیمت می‌افتیم، یعنی از کرامت می افتیم. بدزبانی، بدرفتاری، ناسزاگویی، توهین کردن، نیت بد داشتن و.... انسان را از قیمت می اندازد. کسی که اهل کرامت است و وقتی کسی به او محل نمی‌گذارد، افسرده و ناراحت نمی‌شود. چون احساس حقارت، باعث از دست دادن قیمت‌مان می شود.   اهل بیت/اصول کرم و کرامت

صوت

1 - اهل‌بيت، ريشه‌های كرامت‌اند

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 9587
زمان انتشار: 10 سپتامبر 2018
| |
با من شاد باش!

سلسله مباحث «محبت»، جلسه 13، 88/08/16

با من شاد باش!

خداوند به حضرت داوود علیه السلام فرمود:«يا داوودُ؛ بِي فافرَحْ، و بذِكري فتَلَذَّذْ= اى داوود! با من خوش باش و از ياد من لذّت ببر».

«حدیث معراج» هم به سرعت انسان اضافه می کند و هم به انسان قدرت سبقت از دیگران را می دهد. چون سراسر این حدیث شریف، رمزهای خاصی دارد؛ از جمله این که میانبرترین راه ها را خداوند در این حدیث به پیغمبر فرموده است. رمزهایی مثل «توکل، رضا و محبت». یعنی انسان اهل اعتماد به خدا باشد و در همه شرایط از خدا راضی باشد و در مملکت خدا احساس پوچی و بدبختی نکند. انسان اهل توکل باید بگوید: خدایا! هر چه در دنیا می خواهد بشود بشود؛ ما تو را داریم و مال تو هستیم و با تو رفیقیم و با تو صفا می کنیم و با تو دلشاد هستیم؛ همین ما را بس است.

یکی از رمزها را در حدیث معراج می خوانیم: «لَیسَ لمِحبَّتی علِّةٌ وَ لا غایه و لا نهایةٌ کُلَّما رَفعَتُ لهُم عِلما وَضَعتُ لَهُمُ عِلِما= برای محبت من علت و غایت و نهایت وجود ندارد؛ .......». خداوند تبارک و تعالی این جا از یک حقیقتی پرده برمی دارد که آدم های مهربان و باعاطفه و رحیم، این حقیقت را خیلی خوب درک می کنند؛ کسانی که اسم «رحمان» و «رحیم» در آن ها تجلی دارد و عاطفه، مهرورزی و مهربان بودن را خوب یاد گرفته اند و خوب هم بروز می دهند و از وجودشان مهر و محبت تراوش می کند و مظهر اسم رحمان و رحیم شده اند و ثروت رحمان و رحیمی دارند؛ ثروت عطوف و رئوف دارند؛ ثروت حنّاّن و منّاّن دارند، این آدم ها این رمزها را خیلی خوب می گیرند و اگر این رمز را بتوانند در رابطه با خداوند تبارک و تعالی اعمال بکنند، آن موقع است که به یک خزانه بی پایان از کرامت های الهی وصل می شوند. گفتیم حدیث معراج حرف های خیلی خصوصی و خودمانی و معراجی بین پیغمبر و خدا بوده؛ یعنی محبوب ترین کس خدا پیش خدا بوده و همدیگر را با اسم های زیبا خطاب کرده اند. در این گپ دوستانه، نوع رمزها و اطلاعاتی که خداوند در این فرمایش اظهار داشته، خیلی ناب و خاص است. یعنی در واقع حدیث معراج، انسان را از بسیاری از وقت تلف کردن ها و سرگردانی ها نجات می دهد و لازم نیست که آدم خیلی کتاب بخواند یا استاد ببیند. اگر فهم انسان خوب باشد و این رمزها را بگیرد، بُرد کرده و نه تنها بُرد کرده، بلکه از دیگر افراد هم سبقت گرفته است. خداوند وقتی به حضرت داوود فرمود:«یا داوودُ؛ بِی فافرَحْ، و بذِكری فتَلَذَّذْ = اى داوود ! به من خوش باش و از یاد من لذّت ببر».  نمی گوید: شاد باش «با من». بلکه می گوید: «با من» شاد باش. یعنی در این نوع گفتار انحصار وجود دارد، کلمه ی «بی» اول آمده و حصر و انحصار را می رساند. یعنی شادی خود را با من بیاور. کسی که عرضه دارد با خدا شاد باشد حوادث روزگار اصلاً او را مچاله نمی کند و بداخلاقش نمی کند. سال ها طول می کشد تا انسان از جهنم اخلاق نجات یابد، پس باید میانبر رفت معلم های اخلاق می گویند، بسیاری از بیماری ها مثل زودرنجی، حساسیت و حسادت و تکبر 20 - 30 سال طول می کشد تا آدم این ها را مداوا کند و از جهنم آن ها دربیاید. چون این جهنم خُلق، طوری است که حضرت امام (ره )فرمودند: اگر در دنیا خود را اصلاح نکنیم، چند قرن آخرتی طول می کشد تا انسان از جهنم های خُلق بیرون بیاید. اما خدای مهربان فرمول ها و قواعدی در حدیث معراج به ما می دهند که اگر کسی آنها را رعایت کند، دَرِ بسیاری از این جهنم ها بسته و خاموش می شود و آدم به انبساط می رسد و خیلی راحت می شود. یعنی لازم نیست خیلی زحمت بکشد و سال های سال، روی یک بیماری خاص کار کند تا خود را اصلاح کند. زیار اگر این جوری باشد، کسانی که چندین بیماری روحی دارند، برای اصلاح خود، عمر نوح می خواهند که دانه دانه این اخلاق ها را قلع و قمع کنند. بنابراین، ما یک راه میان بر داریم و آن هم همین مسیری است که در حدیث معراج گفته شده یعنی توکل، رضا و محبت برای خدا. از بچه بازی های اهل دنیا بپرهیز! خداوند از محبت های دنیایی برای پیامبرش با نام بچه بازی های دنیایی و بچگی های اهل دنیا نام می برد. می بینید که اهل دنیا سر چه چیزهایی آشتی می کنند و سر چه چیزهایی با هم قهر می کنند. با مسائل خیالی و وهمی، تعصب ها و بچه بازی های دنیا عمر خود را بسر می آورند. خداوند به پیغمبر می فرماید: «اَن تَکُون مِثلَ الصبیة = بپرهیز از این که مثل بچه ها باشی». بچگی نکن، یعنی بچه نباش. شما به این همه طلاق های زناشویی نگاه کنید، وقتی به اختلافات خانوادگی نگاه می کنید، می بینید دعوا برسر امور توهمی است. طلاق های توهمی؛ دل رنجی ها توهمی؛ احساس های بد و کاذب و توهمی؛ ناراحتی هایی که افراد دارند؛ آرزوهایی که دارند؛ سطح آرزوها را می بینید، همه بچه گانه است. دست برداشتن از بچه بازی ها و محبت های بچه گانه و محبت های دنیایی به این معنی نیست که به کسی محبت نکنیم یا اهل عاطفه نباشیم. چون جلسه گذشته خواندیم، کسی که اهل عاطفه نیست، خیری هم در او نیست. خدایا! به عشق تو دوست دارم اصل مهم در زندگی این است که ما اگر پدر، مادر، همسر، دوستان، فرزندان و کسان دیگر را دوست داریم، باید بگوییم خدایا! به عشق تو اینها را دوست داریم و این دوست داشتن، خیلی بالاتر از دوست داشتن های شخصی است. گفتیم که حیوانات هم دوست داشتن های شخصی دارند. دو تا حیوان که با هم جفت می شوند، در آنها هم علاقه های زن و شوهری و علاقه های عاطفی، مادری، پدری، همسری هست. پس این ها برای انسان خیلی هنر نیست. این یعنی چیزی که از آن تعبیر به عشق زمینی می کنیم. عشق زمینی، زمانی خیلی قشنگ می شود و اوج می گیرد که از آسمان به زمین بیاید. زمانی این دوست داشتن خیلی عالی می شود که «من» کنار بروم. آدم های خودخواه می گویند: یعنی چه؟ من می خواهم «من» را برای خودم دوست داشته باشی و «من» برایت عزیز باشم. اگر من را به خاطر خدا دوست داشته باشی که من این وسط حذف می شوم؛ این دیگر چه ارزشی دارد؟ باید به اینها بگوییم که: «نه، تو اصلاً حذف نمی شوی؛ من تو را با تمام حیثیت الهی و انسانی ات دوست دارم. یعنی به بلندای ابدیت، تو را دوست دارم؛ زیرا من آن حیثیت انسانی و ابدی تو را می بینم و این جوری تو را می پسندم و دوستت دارم. این خیلی قیمت دارد. ما اگر با این نگاه سراغ عشق زمینی برویم، آن وقت عشق هایی مثل لیلی و مجنون، وامق و عذرا و خسرو و شیرین، شیرین و فرهاد، خیلی جلوه ای ندارند و همه اینها در مقابل عشق الهی رنگ می بازند. ولی ما معمولاً با خودخواهی مان عشق های خوب را هم به لجن می کشیم و عشق های ماندگار آسمانی و ابدی را هم خراب می کنیم. چون پای «خود»مان وسط است و نمی توانیم از خودمان بگذریم. علتش هم این است که اعتماد به خدا نداریم؛ درنتیجه نمی توانیم به عشق خدا از خودمان بگذریم و خودمان را حذف کنیم. هرچقدر با خدا رفاقت کنی، او با تو بیشتر رفاقت می کند خدا می گوید: چقدر می خواهی با من رفاقت کنی؟ تا هر جا رفاقت کنی، من کم نمی آورم. خدا می گوید: اصلش دست من است؛ تو مواظب باش که کم نیاوری؛ من اصلاً کم نمی آورم. اگر با من رفیق شوی، حریم ها برداشته می شود. در رفاقت ها دقت کرده اید؟ وقتی دو نفر با هم رفیق می شوند، حجاب بین شان برداشته می شود و وقتی حجاب ها بین شان برداشته می شود، حاضرند برای همدیگر جانشان را هم بدهند و تا آخر پایش بایستند. این رفاقت و رفق در آدم ها از کجا آمده؟ این ها همه مظهر اسم شریف «رفیق» هستند. یعنی خدا یک قطره از اقیانوس بی پایان رفاقت را در این دنیا و بین میلیاردها انسان که فعلاً روی زمین، 7 یا ۸ میلیارد آن ها زنده است، از اول خلقت تا قیامت چکانده است. حال ببینید این یک ذره محبت را که خدا در دنیا چکانده، چه ماجراها درست کرده! رفاقت ها و صمیمیت ها و عشق ورزی ها و مردن برای همدیگر، همه ناشی از همان یک ذره محبت خداست. یعنی ریشه و اصل رفاقت، صمیمیت، عاطفه، پیش خداست؛ حالا ببین که این خدا اگر بخواهد با همه ظرفیتش با یک نفر رفاقت برقرار کند، چه اتفاقی خواهد افتاد؟ در بحث های قبل گفتیم انسان تا یاد نگیرد قمار بکند، هیچ چیزی گیرش نمی آید. باید قمار بازی کرد! یعنی باید در قمار رفاقت بیفتی؛ تا اهل قمار نباشی، هیچ چیزی به تو نمی دهند. تنها کسی که با خدا قمار رفاقت کرد، امام حسین علیه السلام بود. تنها کسی که جام محبت خدا را سر کشید، سیدالشهدا بود ماجرای گنجینة الاسرار «عمان سامانی» را بخوانید که جناب آقای مجاهدی هم خیلی زیبا شرح داده است. عمان می گوید: «خدا جامی را فراهم کرده بود و به همه مدعیان محبت و عشقش پیشنهاد کرد. هیچ کس جز سیدالشهداء علیه السلام آن را سر نکشید». وقتی یک نفر آن جام محبت الهی را بنوشد، ببینید چه می شود! آن از علی اکبر که روز عاشورا در سما و رقص، شمشیر و نیزه به بدنش می خورد و هر یک نیزه ای که می خورد، شاد تر می شود. مثل بچه بسیجی های ما که در جبهه ترکش می خوردند و می گفتند: ای جانم! من یک تیر خوردم. اصلاً برای کسی که تیر می خورد، تیر یک مژده بود؛ همین که یک ترکش می خورد و چند قطره خون می ریخت، سرمست می شد. اما آن هایی که تیر و ترکش نمی خوردند، از عملیات ناراحت برمی گشتند که چرا به ما تیر و ترکشی نخورد! ما هم دوست داشتیم چیزی برای خدا بدهیم.   علی اکبر سلام الله علیه چه کار کرد؟ علی اکبر آن قدر بزرگ است، آن قدر عاشق است، آن قدر مست است که خداوند در زیارت عاشورا به او جداگانه سلام می دهد:«السّلام علَیَ الحسین و عَلَی علی ابن الحسین». حضرت زینب چه آدمی بوده که می گوید:« َما رَأیتُ إلّا جَمیلا»؟ این بزرگواران در این رفاقت، اصلاً هیچ خم به ابرو نیاوردند. ما خیلی کوچکیم که نشسته ایم و راجع به این بزرگان حرف می زنیم. مایی که اصلاً نمی توانیم از خودمان بگذریم. ما اصلاً اهل قمار نیستیم. در این وادی ها اگر خدا بخواهد یک ذره ما را بپیچاند و در دست انداز قرار دهد، فنرها و کمک فنرها و شاسی و همه چیزمان می شکند. خدایا، آن ها کی بودند که به خدا می گفتند: همه را بده! همه خوبی ها را بده. دعای سحر را خوانده اید؟ دعای سحر مال آن 7 خط هاست. خیلی از افراد می خوانند، ولی کی می فهمد که این دعا چیست؟ می گوید: خدایا! من از آن عظمتت، بیشترین ها را می خواهم؛ کامل ترین ها را می خواهم؛ اما همه کلمات تو، همه چیزهای عظیمی هستند. «اللهُّمَّ اِنّی اسئَلُکَ بکِمالکَ کُلِّه، ... عَظَمَتُکَ کلِّها...» همه شده «کُلُّها» خیلی اشتها زیاد است که میگوید همه اش را می خواهم؛ آن را می خواهم؛ این را می خواهم؛ آن هم «کلّها». باید با بیشترین ظرفیت و استعدادهای خود زندگی کنیم ما اصلاً خودمان را نشناخته ایم؛ زیرا متاسفانه ما با یک هزار میلیاردم ظرفیت مان هم زندگی نمی کنیم. امام خمینی سلام الله تعالی علیه آمد و این همه بچه بسیجی درست کرد. یک دست کشید بر سر این مردم، میلیون ها آدم درست شد که به قول خودش، ره صد ساله را یک شبه طی کردند. حالا اگر امام زمان بیاید و دست بکشد برسر ما چه اتفاقی می افتد؟ حالا ما این وسط چه کاره ایم؟ ما واقعاً با ظرفیت خیلی پایینی داریم زندگی می کنیم. ما قرار است، مقدمه بشویم برای آن هایی که رفقای امام زمان هستند و با امام زمان صمیمی هستند. امام زمان با آن ها چه کار می خواهد بکند؟ مثل کم استفاده کردن ما از استعدادهایمان مثل این که پیشرفته ترین رایانه های جهان را نزد کسی بگذارند، اما او از آن ها فقط در حد جمع و تفریق استفاده کند. ما اینگونه داریم از ظرفیت های خودمان استفاده می کنیم. اصلاً از قوه ها و توان هایمان استفاده نمی کنیم. سخنان معراجی را برای ما آدم ها گفته اند؛ زیرا اگر قرار بود که اینها خصوصی بین پیغمبر و خدا باشد، حضرت اصلاً چیزی نمی گفت و خیلی چیزها هم بوده و پیغمبر چیزی نگفته اند و بین خودش و خدا دونفری تمامش کردند. این همان روایتی است از پیامبر صل الله علیه و آله و سلم که فرمود: « إنّ لی مع اللّه وقت لا یسعنی فیه ملک مقرَّب ، ولا نبی مرسل ، ولا مؤمن امتحن اللّه قلبه بالایمان= محققا برای من با خدا وقتی هست که برای هیچ ملک مقرب و نبی مرسل و مومنی که خدا قلبش را به ایمان امتحان کرده، گنجایش چنین چیزی وجود ندارد».   اما وقتی مباحث حدیث معراج به دست ما رسیده، یعنی ماجرا لو رفته، سئوال ها لو رفته، یعنی آن طرف خیلی خبرها هست. پیغمبر هم با دست و دلبازی گذاشته در اختیار ما و می گوید: بنده های خدا؛ شیعیان من! ببینید، آن طرف خیلی خبرها هست. من از معراج برایتان هدیه و تحفه آورده ام. حواستان باشد تا ببینید آن طرف چه خبر است تا درست زندگی کنید. پس اجازه ندهیم استعدادهایمان در تنگ نظری ها، بخل ها، در کوچک دیدن ها، در ریز دیدن خودمان کور شود. وقتی که می میریم، می فهمیم تمام عمرمان نسبت به خودمان بخیل بوده ایم و برای خودمان کم گذاشته ایم و به خودمان خیلی ظلم کرده ایم، اصلاً پای خودمان هزینه نکرده ایم و خیلی به خودمان سخت گرفته ایم، خیلی بد زندگی کرده ایم و استعدادهایمان را تلف کرده ایم، می توانستیم به انبساط و شادی برسیم، اما به بیراهه رفتیم. خدا رحمت کند، شهید«قاسم تکلو» را، شب عملیات چه ماجراهایی داشتیم! خیلی هایش هم گفتنی نیست. می گفت: «من که شهید شدم، سر قبر من نیایید؛ مسخره بازی دربیاورید و هی گریه کنید». گفتیم: چه کار کنیم؟ گفت: دور همدیگر جمع شوید و چیزی بخوانید و کمی کف بزنید و صفا کنید. چون «شهدا در شادی وصول شان و قهقه مستانه شان عند ربهم یرزقونند». ما در آن طرف خوشحال و شادیم؛ شما هم بر سر قبر ما بیایید و یک ذره بگویید و بخندید. خدا رحمت کند، شهید «رسول سیفی» را شب خواب دیدم، یک سفره ای در این بهشت انداخته اند و همه آنها نشسته اند. کمی که دقت کردم، دیدم همه دارند قهقهه می زنند. سر سفره هم فقط شراب هست، هیچ چیز دیگری هم نیست. این ها چه جوری زندگی کرده اند؟! ما وقتی از کوچه ای رد می شویم، همینطوری از روی عادت، یک کلمه ای می خوانیم: مثلاً شهید برزگر. آن «عند ربهم» می کُشد آدم را. تو از «طبیعتت» هزینه کن؛ خدا «فطرت» پای تو می ریزد هر چه طبیعت می ریزی پای خدا، خدا خودش را می ریزد پای تو. هر چه هزینه کنی، هر چه طبیعت را بریزی، خدا خودش را برایت هزینه می کند. خدا چیز دیگری هم از ما نمی خواهد، می گوید: من از تو نمی خواهم پای من فطرت  بریزی. اصلاً از فطرت حرف نزن. من می خواهم تو از کثیف ترین بخش خودت برایم هزینه کنی. البته این کثیف ترین بخش، برای ما عزیزترین بخش هم هست: «لَنْ تَنَالُوا الْبِرَّ حَتَّى تُنْفِقُوا مِمَّا تُحِبُّونَ وَمَا تُنْفِقُوا مِنْ شَیْءٍ فَإِنَّ اللَّهَ بِهِ عَلِیمٌ[1] = هرگز به نیكوكارى نخواهید رسید تا از آنچه دوست دارید انفاق كنید و از هر چه انفاق كنید قطعا خدا بدان داناست». از آن ها که دوستش داری، من که برای آن ها اصلاً قیمتی قائل نیستم. ولی تو از همان چیزی که خوشت می آید و در اصل، قیمتی ندارد و تو به آن می چسبی و از نظر من بدترین بخش تو است، برای من هزینه کن. هر چه پای خدا می ریزی، خدا خودش را پای شما می ریزد. تو از طبیعت هزینه کن، من از خودم هزینه می کنم. تو محدود هزینه کن، من بی نهایت به پایت می ریزم. عجب خدایی است! بالاخره اسم «رفیق» باید کار کند. این اسم غیر از اسم «رحیم» و اسم «کریم» است. این اسم رفیق باید در طبیعت ظهور کند. تمام اسماء الهی، مظهر لازم دارند و جلوه می خواهند. چه چیزی حاضری پایم بریزی؟ به خاطر من از چه چیزت حاضری بگذری؟ به خاطر من عصبانی نشو، به خاطر من کسی را تحقیر نکن،  به خاطر من تکبّر نکن، به خاطر من خودخواهی نکن، به خاطر من حسودی نکن، به خاطر من سراغ حرام نرو، به خاطر من نخور؛ به خاطر من نگاه نکن. اگر یک نفر به خدا بگوید من می خواهم با تو رفیق شوم و پای کارت هستم، باید راست بگوید و واقعاً از طبیعتش هزینه کند. خدا هم می گوید: من هم هستم. مثلاً دختر خانمی که وضع مالی خیلی خوبی دارد و خودش شاغل است؛ اگر بفهمد مردی که به خواستگاری اش می آید، طمع به مالش دارد؛ می گوید، این فایده ندارد. دختر خانم می خواهد ببیند، این آقا چقدر برای عشقش هزینه می کند؟ مهمانی می خواهیم برویم، مسافرت می خواهیم برویم، اصلاً نوع هدیه ها نشان می دهد که این مرد می خواهد چه به پای این زن بریزد. در رفاقت ها هم که جنس موافق هستند، خانم با خانم و آقا با آقا اصلاً معلوم است که وقتی در رفاقت می افتند، چه کار می کنند. در دوستی و رفاقت با خدا نیز، خداوند می خواهد ببیند، چقدر حاضری برای او هزینه می کنی؟ عجیب است، خدا اصلاً از این قضیه نمی گذرد. می گوید چقدر دوستم داری؟ می گوید: بیا جلو ببینم چقدر هزینه می کنی؟ محبت خدا انتها ندارد در قسمت بعدی حدیث، حضرت می فرماید: «لَیسَ لِمَن مَحبَّتی علِهَّ= محبت من علت ندارد». این قسمت را بعداً توضیح می دهم. «وَ لا غایة وَلَا نَهایه = محبت من ته و حد و مرز ندارد». من اگر بخواهم به شما محبت بکنم، محبت من انتها ندارد. برای همین هم می گوید، من تو را بی نهایت خلق کردم. تا منِ خدا خدایی می کنم از رفیقم نمی گذرم. رفیق تحمل دوری رفیق را ندارد. می گوید مَنِ خدا تا هستم، رفیق هایم را از خودم دور نمی کنم؛ هنگام مردن، به نکیر و منکر اجازه نمی دهم سراغ رفیق های من بروند. به عزرائیل می گوید: مؤدب مثل یک غلام می روی از دور اجازه می گیری و بعد می گویی شما را می خواهم آن طرف ببرم؛ پنج تن را به آن ها نشان می دهی که با احترام ببینند و با عشق بیایند. مثل یک عروس با او رفتار می کنند. برای همین فرمودند:« الَمَوت عُرسُ المُؤمِن=مرگ عروسی مومن است». چه تشریفاتی اینجا هست و چه ماجراهایی آن طرف دارد؟! چه برو و بیاها و مهمانی هایی، قیامت برپا شده، مؤمنین و کسان دیگر همه جمع شده اند. خدا می گوید: رفیقانم نه، آن ها را اصلاً در صحنه قیامت نیاورید. آنها را پیش خودم بیاورید. بعد که دنبال این عده در جهنم می گردند، پیدا نمی کنند، در بهشت می گردند پیدا نمی کنند، در صحنه قیامت و حساب و کتاب هم نیستند. وقتی حساب و کتاب تمام می شود، قیامت و صحنه قیامت جمع می شود، یک دفعه بهشتی ها و جهنمی ها می بینند که سر و کله آنها پیدا می شود، از آنها سؤال می کنند کجا بودید؟ می گویند: ما از اول رفتیم پیش خود خدا. ما در رفاقت های دنیایی مان نیز همین کار را می کنیم. رفقای ویژه را نزد خود می بریم. خداوند می فرماید: «کُلَّما رَفعَتُ لهَمُ عِلماً وَضَعتُ لَهُم عِلِما= من علم به پای این ها می ریزم.  این علم ریختن به پای آن ها هم این جوری نیست که علم به آن ها بدهم و سپس، بعد از مدت دیگری دوباره علمی به آن ها بدهم، بلکه می گوید: به پای شان مرتب علم می ریزم به طوری که او اصلاً فرصت نمی کند، دهانش را باز کند تا علم هایی که به او می دهند را بخورد. اصلاً غرق دریای علم می شود. بدون درس خواندن و استاد دیدن خداوند علم را در سینه او می ریزد. علامه طباطبایی رحمة الله علیه می گفت: برای من یک سئوال فلسفی سختی ایجاد شده بود، مدت ها ذهنم درگیر بود و نمی دانستم چه کار کنم؟ گفت: حمام رفتم، دلاک آمد و کیسه را کشید و مرتب با خودش حرف می زد، من دیدم او دارد جواب سئوال های فلسفی من را می دهد. خدا را شکر کردم.  خدا رحمت کند یکی از اولیاء خدا را که می گفت: در مکه به خدا گفتم: خدایا فلان مسئله باید برای من حل شود. گفت: در مکه به من گفتند وقتی قم رفتی، کنار حرم حضرت معصومه، (حرم قدیمی حضرت معصومه) آن هایی که یادشان هست، کوچه ای بغل حرم چسبیده بود که یک شیر فروشی آنجا بود؛ به او می گفتند: خُلی؛ او همیشه آنجا می نشیند، برو پیش آن خُل و جوابت را بگیر. می گفت: به ایران برگشتم و همان جایی که آدرس داده بودند رفتم. دیدم آن شخصی که می گفتند خُل است، آنجا نشسته و خل بازی در می آورد و شوخی می کند. رفتم سلام علیک کردم و گفتم: مرا از آن طرف فرستاده اند. گفت: هیس! فلان ساعت فلان جا بیا. سر قرار رفتم و هر چه خواستیم به ما گفت. بعد از آن گفت: دیگر این طرف ها پیدایت نشود. خدا اینطوری به پای رفیق هایش علم می ریزد.  البته از الان باید تمرین کنیم که اول محبت ما «لِله» شود و بعد «فِی الله». آن هایی که تمرین ندارند و می خواهند این لقمه های بزرگ را بردارند می میرند.   [1] . آل عمران/92.

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 9582
زمان انتشار: 8 سپتامبر 2018
| |
حسادت چیست!

شادی؛ مرزداران؛ جلسه 5؛ 1397/6/10

حسادت چیست!

چه چیزهایی نمی‌گذارند ما شاد باشیم؟ قبلاً گفته شد که میزان آرامش و شادی ما در آخرت، بسته به میزان آرامش و شادی ما در دنیا. کسانی که می‌توانند با وجود مشکلات زندگی،  شاد و آرام زندگی کنند، درجه شادی و آرامش شان در آخرت، فوق‌العاده زیاد است.

«مانع شادی»، یعنی یک چیزی وجود دارد که هم شادی دنیا را از ما می‌گیرد و هم عذاب آخرتی می‌آورد و انسان را از شادی در آخرت و بهشت محروم می‌کند. حسادت یکی از موانع شادی است. حسادت یعنی انسان از داشتن نعمتی در دیگران «چه جمادی، چه گیاهی، یا حیوانی، یا عقلی یا فوق عقلی» بدش بیاید و ناراحت بشود و در فشار قرار بگیرد. نعمت های جمادی مثل این که کسی وضع مالی‌اش بهتر از ما باشد. نعمت های گیاهی مثل بارداری، داشتن فرزند و... نعمت های حیوانی مثل ازدواج کردن، موقعیت اجتماعی خوبی داشتن، داشتن شغل مناسب و ... نعمت های علمی مثل مدرک تحصیلی بالا، استاد و دکتر بودن و... و نعمت های فوق عقلی که حال خوب داشتن، ارتباط خوب و قوی با خدا و اهل بیت و معنویات و... . بنابراین، ما پنج نوع حسادت در نعمتها داریم و از این که ببینیم کسی یکی از این پنج نوع نعمت را دارد و ما نداریم یا ما عقب‌تر از او هستیم یا حتی خودمان هم داریم، ولی چشم دیدن آن را برای دیگران نداریم؛ و اذیت می‌شویم از این که ببینیم دیگران آن نعمت را دارند، به این نوع احساس و رفتارها، حسادت گفته می شود که ناشی از یک توهم و نشناختن خود حقیقی ما است. چند روایت در مورد عواقب حسادت در کلام امیر المومنین(علیه السلام) ۱- «لَا یُوجَدُ الْحَسُودُ مَسْرُوراً= حسود هیچ وقت خوشحال دیده نمى‌شود». شما هیچ وقت نمی‌توانید یک آدم حسود را شاد ببینید. یک آدم حسود، تا وقتی که درگیر حسادت است، غصه دارد. حالا کیفیت غصه‌هایش را هم خود حضرت توضیح می‌دهند. ۲- «مَا رَأَیْتُ ظَالِماً أَشْبَهَ بِمَظْلُومٍ مِنَ الْحَاسِدِ: نَفَسٌ دائمٌ و قَلبٌ هائمٌ و حُزنٌ لازمٌ= من ظالمى را از حسود، شبیه‌تر به مظلوم ندیدم: حسود روح و روانی سرگردان و دلى بیقرار و اندوهى پیوسته دارد». حسودها خیلی مظلوم‌نمائی می‌کنند، یعنی آدم حسود این گونه جملات را به زبان می آورد: «فلانی به من محل نگذاشت»، «فلانی من را دوست ندارد»، «فلانی به فلان کس بیشتر از من احترام می گذارد»، «من قربانی شده ام»، «حقم رعایت نشده است». یعنی شخص حسود فکر می‌کند کسی از او حقی را خورده و الان او فلان موقعیت را ندارد و فلان جایگاه از او گرفته شده است. حسود واقعاً ظالم است؛ هم ظلم به خودش می‌کند و هم ظلم به آن کسی که مورد حسادت قرار گرفته است. در آخر هم در آتش حسادت خودش می‌سوزد.   ۳- «نَفسٌ دَائِمٌ= نفس سرگردانی دارد»، یعنی حسود پر از حسرت و خستگی است؛ یعنی خودش را به زحمت می‌اندازد که از طرف مقابل، جلو بزند و خودش را به او برساند؛ یا نفس نفس می‌زند تا محسود خود را از آن موقعیتی که در آن قرار دارد، بیاندازد. ۴- «وَ قَلْبٌ هَائِمٌ= قلب سرگردانی دارد». هیچ مشکلی برای انسان وحشتناک‌تر از سرگردانی نیست؛ سرگردانی یعنی بی قراری و بلا تکلیفی؛ شخص مبتلا به بیماریی‌های روحی – روانی، خصوصا حسادت، نمی‌داند کیست یا چیست؟ این گونه سرگردانی، یکی از عوامل خودکشی است. آدم حسود انگار که یک نیزه یا شمشیر در قلبش هست که نمی‌گذارد آرام باشد: از همسرش، فرزندش، پدر و مادرش، غذایش، امنیتش، سلامتی‌اش... از هیچ چیز لذت نمی‌برد. ۵ - «وَ حُزْنٌ لَازِمٌ‏= غم همراه». یعنی آدم حسود یک غم همیشگی و پیوسته دارد که همیشه به او آویزان است و از او جدا نمی‌شود. یک کس دیگری لذت می‌برد، یک کس دیگری نعمت دارد، اما نکبت و جهنم و بدبختی و حرص و جوش و غصه و تحقیر و بی‌قراری‌اش برای شخص حسود است. حسادت باعث می‌شود انسان حتی جدای از خودزنی باطنی، خودزنی جسمی هم بکند و خودش را نابود کند. ۶-  «اَلْحَسُودُ مَغْمُومٌ=  حسود همیشه غمگین و مغموم است». ۷- «أَسْوَءُ النَّاسِ عَیْشاً الْحَسُودُ = بدترین آدمها در زندگی حسود است»، یعنی شخص حسود، هم دنیا و هم در آخرت کارش خراب است: «خَسِرَ الدُّنیا وَ الآخِرَة = دنیا و آخرتش در خسران است»، با حسادت دیگر تو نمی‌توانی شاد باشی. میزان آدمیت و ایمان ما به میزان شادی ما بستگی دارد؛ یعنی وقتی شاد نیستی، بنده خوبی هم نیستی؛ در نتیجه، بهشتی هم نیستی. می بینی که حسادت، ضد شادی و آرامش است ۸- «مَنْ كَثُرَ حَسَدُهُ طَالَ كَمَدُه= كسى كه حسدش زیاد شد، غم جانكاهش نیز طولانى مى‌شود». حسادت، گرفتگی و گرفتاری آدم را بیشتر می‌کند؛ هر کس حسودی اش طولانی شود، گرفتاری‌هایش هم بیشتر است. حسادت از کجا و چگونه شکل می گیرد؟ نقطه ی انحراف روحی انسان و بروز مشکل حسادت، از تعریف «من» است که قبلاً  در بحث «خودشیفتگی» توضیح دادیم. یعنی وقتی انسان من اصلی‌اش که از جنس خداست را نبیند و به رسمیت نشناسد و آن را بالاتر و مهمتر از چهار من دیگرش نبیند، غم‌ها، غصه‌ها، شکست‌ها، چشم و هم‌چشمی‌ها، رقابت‌ها، افسردگی‌ها و پوچی‌هایش شروع می‌شود و حسادت، یکی از این بیماریهاست. وقتی انسان خود اصلی‌اش را نمی بیند و با خود اصلی‌اش آشنا و دوست و مأنوس نیست و با چهار خود فرعی و گاهی قلابی اش زندگی می‌کند و با خود اصلی اش که بخش «بی نهایت طلب» او است، بی گانه است، طبیعتا به انواع گرفتاری ها مبتلا می شود. میل «بی نهایت» طلب، فقط با «بی‌نهایت» که خدا است، ارضا می‌شود.  چهار خود فرعی، در واقع خودهای مقدماتی هستند، برای رسیدن به خود اصلی. هیچ یک از خودهای فرعی، شانشان بی نهایت نیست. برای همین وقتی شما خود اصلی‌ات را گم می‌کنی، اگر هر چقدر هم در چهار خود قلابی موفق باشی، محدودیت های آنها آزارتان می‌دهد. چون آخرش آن خود اصلی‌ات با زوج و معشوق خودش به کام نرسیده، یعنی با بی نهایت ارتباط ندارید. مثلاً از این که الان دکتر هستی، خوشحال نیستی. از اینکه یک نفر فوق دکترا است، غصه می‌خوری.... و هر چقدر در این چهار بخش (جمادی، گیاهی، حیوانی و عقلی) موفقیت داشته باشی، موفقیتهایت را نمی‌بینی. یک موجود ناسپاس، نمک‌نشناس و کور نسبت به خودت و داشته‌هایت هستی. چرا؟ چون خود اصلی را نداری. وقتی خود اصلی‌ات یعنی خود آسمانی‌ات را پیدا کردی، متوجه می‌شوی که اتصال به بی نهایت، موجب رشد و پیشرفت تو شده است. در این اتصال، اگر رشد همه آدم‌هایی که سر راهت هستند را دیدی و به آنها حسادت نکردی، به خیر، آرامش و شادی می‌رسی و خداوند خیلی از اثرات کارهای آنها را هم به تو می‌دهد، یعنی انگار که یک پرونده و حساب دیگری برایت باز شده و برایت دائماً پاداش می‌آید. ممکن است خود شخص از آن نعمت خوب استفاده نکند؛ ولی چون تو داشتن آن نعمت را قشنگ می‌بینی، خیرات و برکاتش نصیب تو هم می شود. به عنوان مثال، تو ازدواج نکردی، ولی خواهر یا برادر کوچکترت ازدواج کرده اند. اگر حسادت نکردی و ناراحت نشدی، ثواب و خیرهایی که از زندگی او در این نظام وجود دارد، به تو هم داده می‌شود؛ اما اگر حسادت کردی، مصائب مختلف دنیایی و آخرتی برای تو اتفاق می‌افتد. با آدم‌ حسود، چطور برخورد کنیم؟ امیرالمومنین (علیه السلام) می فرماید: «یَكْفِیكَ مِنَ الْحَاسِدِ أَنَّهُ یَغْتَمُّ فِی وَقْتِ سُرُورِكَ= برای تو در مورد یک شخص حسود که این حسادتش آزاردهنده است، همین بس که آن موقع که تو خوش هستی، او ناخوش است». بنابراین، دیگر نیازی نیست که تو اقدام و کار دیگری علیه او بکنی. اگر شما به جای این که در مقابل حسادت کسی، مقابله ی منفی بکنید، سعی کنید که به او محبت بکنید و یک محبت جدید را پرورش بدهید تا اتفاقات عجیبی در زندگیتان بیافتد. گاهی افرادی در زندگی ما هستند که با حسادت شان ما را اذیت می‌کنند؛ یعنی گرفتار آدمهای حسودی می شویم مثل: مادرشوهر حسود، مادر زن حسود، پدرزن حسود، پدرشوهر حسود، جاری حسود، باجناق حسود. در اینجا حضرت امیر توصیه می کند که مواظب رفتارت باش؛ چون تو با حسودی های دیگران امتحان می‌شوی. اگر کسی حسودی‌ات را کرد و تو هم به افسردگی و غم افتادی، در حقیقت امتحان بدی داده ای و باخته ای. پس باید در چنین وضعی، مواظب باشی و غصه نخوری یا کینه به دل نگیری و برعکس، به او محبت کنی. کسی که نسبت به شما حسادت می‌کند، همین که در جهنم است، برای او کافی است. پس دیگر تو او را اذیت نکن. چون او زنده زنده دارد می‌سوزد. هم دنیایش را از دست می‌دهد و هم آخرتش را. دیگر شما کاری با او نداشته باش. به جای کینه به دل گرفتن از حسود، باید دلت برایش  بسوزد. یعنی سعی کنی درمانش کنی. سعی کن در آن نعمتی که داری، اگر امکانش هست، شریکش کنی. سعی کن به او محبت کنی. برایش دعا و استغفار کنی. به او هدیه بدهی. چون آدمی که به کینه و حسادت می‌افتد، انگار طلسم و سِحر می‌شود. پس تو بیا و این سِحر را بشکن. اگر این کار را بکنی، می‌بینی که پشتش زیبایی است؛ پس برو به سمت این سِحرشکنی و نگو که از او بدم می‌آید و دیگر نمی‌خواهم او را ببینم و از او متنفرم. قرآن می‌گوید به آن کسی که به شما بدی کرده خوبی کن تا معجزه‌اش را ببینی. این هنر یک انسان مومن است که بتواند به آن کسی که به او حسادت کرده و آن کسی که از او بدش می‌آید و آن کسی که برای او دردسر درست ‌کرده، دعایش کند و برایش هدیه بخرد و او را به خانه‌اش دعوت کند. با او به مسافرت برود. با او درددل کند و به او بگوید دعایم کن. از او مشورت بگیرد. اگر می‌بینی که همه طلسمهای ناشی از بیماری حسادت، شکسته می‌شود. این کجا و آن کجا که بخواهی حسادت های او را با کینه و بدی پاسخ بدهی. کینه کار احمقانه‌ای است. کینه یک کار خشن است. یک کار غلط توهمی است. باید با قاعده «هو انت» به طرف نگاه کنی. با هر کسی که طرف هستی، او را خودت بدانی؛ «او تو هست». اگر بخواهی کینه کنی، مثل این است که جلوی آینه بایستی و به خودت فحش بدهی، هیچ عاقلی این کار را نمی‌کند. در حقیقت، با کینه، حسادت،  عصبانیت یا سرزنش کردن دیگران، خودت را نابود می‌کنی، قبل از اینکه به دیگران ضربه بزنی، به خودت ضربه می‌زنی.   موانع شادی/حسادت

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 9563
زمان انتشار: 3 سپتامبر 2018
| |
ارتباطات نسبی و سببی، هر دو محبت زا هستند

سلسله مباحث «محبت»، جلسه 12، 88/07/11

ارتباطات نسبی و سببی، هر دو محبت زا هستند

ارتباطات ما با انسان های گوناگون، از نزدیک ترین کسان ما که پدر و همسر و فرزندان و خواهر و برادرها گرفته تا سایر انسان ها، بر اساس تمایلات و تناسبات روحی است. آنچه که در این ارتباطات مهم است، ارتباط «فی الله» می باشد. از طرفی انسان به طور طبیعی پدر و مادر و خواهر و برادرانش را دوست دارد. خود این ارتباطِ خواهر برادری، زن و شوهری، پدر و فرزندی، مادر و فرزندی، دوست داشتن را ایجاد می کند.

 گاهی بهانه های کمتر از ارتباط های نسبی و سببی هم دوستی می آورد. مثل این که دوتا همکار خیلی به هم علاقمند می شوند. دوستی های طولانی انسان با دوستان خودش. مثلا به کسی می گویند: تو چرا فلانی را دوست داری؟ می گوید: چون با هم در یک جا کار می کردیم، کم کم با هم انس گرفتیم و دوست شدیم. یا کسی می گوید: فلانی همسایه ام است. بالاخره همسایه با همسایه ارتباط دارد و به همدیگر علاقه پیدا می کنند. در حیوانات هم این رابطه وجود دارد. یعنی در حیوانات هم شما می بینید که گاهی سبب و نسب، عامل دوستی است. گاهی سایر ارتباط ها عامل دوستی می شود و حیوانات با هم دوست و رفیق می شوند. حیوانات با انسان رفیق می شوند. حیوان با حیوان رفیق می شود. حتی انسان ها با گیاهان دوست می شوند و با آنان انس می گیرند. از این ریزتر هم هست، مثل ستون حنانه که مدتی منبر پیغمبر بود، وقتی برای رسول خدا منبر جدید درست کردند، ستون حنانه گریه می کرد که دیگر پیغمبر رویش نمی نشیند. ستون حنانه چوب بود، ولی از فراق پیامبر ناله می کند. آدم با اشیا هم ارتباط برقرار می کند، یعنی الفتی بین انسان و اشیا برقرار می شود. بعضی ها می گویند: ما نمی توانیم خود را گول بزنیم، همسرم را دوست دارم، فرزندم را دوست دارم، پدر و مادرم را دوست دارم، دوستان و همکارانم را دوست دارم. این «فیّ » دیگر چیست؟ عیبی ندارد، اگر نسبی و سببی هم کسی را دوست دارید، باز برای خدا دوست داشته باشید. حالا چگونه بین این دو فرق بگذاریم؟   پس، این که در بین انسان با سایر انسان ها رابطه محبت آمیز برقرار می شود، یک امر بدیهی و مسلّم است. آدم ها به هر حال به بهانه های مختلف، همدیگر را دوست دارند. حتی گاهی بهانه هم نمی خواهد، اتفاق افتاده، دو نفر دفعه ی اول که همدیگر را دیده اند، چشم در چشم که نگاه کرده اند، به هم علاقمند شده اند. این رابطه، نه سببی است نه نسبی و نه نسبت های ضعیفی است. نگاه بوده، همدیگر را دیده اند و از همدیگر خوششان آمده. گاهی انسان آدم هایی را می بیند که به محض دیدن، از آنها بدش می آید و اصلا جذب نمی شوند. روح های هم سنخ، همدیگر را جذب می کنند به حضرت گفتند: چگونه است ما اصلا با این طرف رابطه دوستی نداشتیم؛ ولی همین که چشم ما به او افتاد از او خوشمان آمد. یا با دیدن فلانی از او بدمان آمد، با وجود این که سابقه تنفر و دشمنی هم نداشتیم، علت آن چیست؟ حضرت دلیل آن را شباهتی که در اصل و روح دارند بیان می کند؛ می فرمایند:«الارواحُ جُنود مجنَّده» یعنی چون شما هم لشکرید، هم گروه و هم دسته هستید، به هم علاقه دارید؛ این مال عالم بالاست. برای همین تا همدیگر را می بینید، بدون اینکه قبلا سابقه دوستی زمینی داشته باشید، از همدیگر خوشتان می آید. چون گفتیم، ما قبل از دنیا هم زندگی داشتیم و گر نه معاد معنا ندارد. معاد یعنی بر می گردیم به جایی که قبلا بودیم و در آن جا زندگی داشتیم. نه اینکه به جای جدیدی می رویم. این هم دستگی و همبستگی قبل از دنیایی ما، عامل این موضوع است. در حالی که یکی در ایران متولد شده، دیگری در آفریقا، ولی وقتی همدیگر را می بینند، از همدیگر خوش شان می آید و برای همدیگر آشنا به نظر می رسند. مثل بچه بسیجی هایی که در جبهه بودند. مثلا یکی از تبریز بود، دیگری از سیستان بلوچستان بود، یکی از لرستان بود، دیگری از کرمانشاه بود؛ ولی برای همدیگر می مردند. شب عملیات می بینید که اینها انگار 20 سال است با هم فامیل نزدیکند؛ دوتا برادر نزدیک هستند؛ مثلا از هم جدا می شدند، چه ناله هایی داشتند؛ یکی شان شهید می شد، آن یکی مدت ها در فراق او می سوخت. این علاقه ها ارزش حیوانی دارند، چون در حیوانات هم این حال هست و ثواب هم دارد. در کسی که اهل الفت و محبت نیست، خیری نیست پیامبر فرمود:« لا خیَرَ فی مَن لا یَألفُ و لا یؤلف= در آدمی که اهل الفت نیست خیری نیست». کسی که عرضه ندارد همسرش را دوست داشته باشد، با فرزندانش خشن است، عرضه ندارد پدر و مادرش را دوست داشته باشد، این فرد مریض است. حتما جهنم در وجودش است. هر کاری بکنی، او نمی تواند صمیمی باشد، نمی تواند الفت بگیرد، نمی تواند لبخند بزند، نمی تواند هم آغوشی با اهل رحم خود داشته باشد. چنین آدمی طبیعی نیست. این درحالی است که حتی حیوانات هم صمیمت و الفت دارند. ارزش صمیمیت و محبت، یک ارزش حیوانی است. مثل سایر کارهای حیوانی ما از جمله: غذا خوردن، کار کردن، تغذیه، آمیزش و ... هر چند همه شان هم عبادت است و ثواب دارد. ولی اینها جز انسانیت انسان محسوب نمی شوند. محبت، زمانی انسانی است که «فیّ»َ باشد. «فیَّ» یعنی انگیزه‌ی من از ارتباط با این شخص فقط ذات حق تعالی است. ممکن است بهانه هایی مثل نسب و سبب، رفاقت، همسایگی، دوستی و همکاری هم باشد، اشکالی ندارد؛ مهم نحوه علاقه و محبت است که فی الله است. اینجاست که انسان اوج می گیرد. در محبت «فِیّ» «تو» یا «من» حذف می شود و توقع وجود ندارد. اگر ما رنجیدیم، معلوم است «فیّ» نیست و خودم در این بین هستم. « فیّ» یعنی من بتوانم با حذف خودم و فقط برای ذات خدا، مهرورزی کنم. فرق بین محبت فی الله و محبت های نسبی و سببی چیست؟ سیدالشهدا عرض کرد: پدر، من را دوست داری؟ فرمود: بله دوستت دارم. عرض کرد که: خدا را هم دوست داری؟ امیرالمؤمنین فرمودند: بله خدا را هم دوست دارم. عرض کردند: چگونه محبت من و خدا را در دلت جا می کنی؟ فرمودند: تو فرزند من هستی. چطور دوستت نداشته باشم؟ من به تو عاطفه و شفقت پدری دارم. عرض کرد: چطوری بین شان فرق می گذاری؟ فرمود: اینگونه فرق می گذارم که اگر بین حفظ ایمانم و کشتن تو مخیّر شوم، حتماً تو را می کشم. یعنی با اینکه فرزندم هستی و دوستت دارم، اگر محبت تو بین من و خدا را شکرآب کند، حذفت می کنم. این فرصت برای امیرالمؤمنین ایجاد نشد، ولی برای سیدالشهدا در عاشورا این داستان اتفاق افتاد. در عاشورا بین خدا و دوستانش، بین خدا و اصحابش، بین خدا و برادرهایش، بین خدا و برادرزاده هایش، بین خدا و خواهرش، بین خدا و خواهرزاده هایش، بین خدا و همسرش، بین خدا و بچه هایش، بین خدا و آبرویش و بین خدا و غیرتش خدا را انتخاب کرد. غیرت یک مؤمن حق است؛ ولی خدا می خواهد، آن را فدا کنی، باید به خاطر خدا صبر کنی، اگر به ناموست حمله کردند، چیزی نگویی. امیرالمؤمنین این فقره را گذراند، وقتی به خانه اش حمله کردند و حضرت زهرا را به شهادت رساندند. حضرت زهرا می داند در این داستان چه فشاری به امیرالمؤمنین وارد شد. امیرالمؤمنین وقتی دید حضرت زهرا گریه می کند، چقدر قشنگ جواب می دهد، می فرماید: من این مصیبت را در ذات خدا تحمل می کنم. تحمل آن در ذات خدا برایم آسان می شود. خیلی کمرشکن است  که همسرش را جلویش بزنند و بکشند. طرف طلاق گرفته، طلاق داده، وقتی می فهمد، شوهر سابقش را کسی زده، زن سابقش را کسی زده، خونش به جوش می آید. سیدالشهدا سوالی را که می پرسد، در عمل نشان می دهد؛ فرزند امیرالمؤمنین است. پدرش می گوید: اگر بین کشتن تو و حفظ ایمانم مخیر شوم، تو را خواهم کشت. حال حساب کنید این کجا و این که طرف به خاطر این که پولش چهار قِران بیشتر شود بتواند در زندگی بیشتر خرج کند، با خدا درگیر می شود، خمس و زکات نمی دهد، سال خمسی ندارد، دزدی می کند، دروغ می گوید، وجدان کاری را رعایت نمی کند و خیلی چیزهای دیگر. مرز بین آدمیت و حیوانیت، محبت و تواصل «فی الله» است درجه ی آدمیت یک آدم، بسته به این است که چقدر محبت ها و تعاطف ها و تواصل هایش «فی» است؛ وگرنه محبت بدون «فی» در حیوانات هم وجود دارد. یعنی حیوانات هم برای نجات ناموس و فرزندان شان خود را به کشتن می دهند. اگر کسی کمتر از این باشد، باید در آدمیتش شک کرد. اگر بین شما مهرورزی وجود ندارد، حتماً در آدمیت تان شک کنید. ولی این کافی نیست. اصلا ملاک انسانیت افراد و ملاک آدمیت این است که این انسان تا چه اندازه موفق بوده و توانسته آدمها را «فی الله» دوست داشته باشد. عشق به معنای حقیقی اش همین جا تبلور پیدا می کند. حرفهایی مثل «من عاشق همسرم هستم و همسرم عاشق من است و یک روحیم اندر دو بدن». اینها همه اش شعار است. محبت و عشق به معنای واقعی، زمانی است که انسان یک نفر را به خاطر آن طرف دوست داشته باشد، نه برای خودش. یعنی چرتکه نیندازد که چه گیر من می آید. تا وقتی که چرتکه می اندازد، مثل بقیه حیوانها دارد معامله می کند. دوست داشتنت هم سببی است. دنبال سبب هستی. این که آدم چهار روز با نیروی زیردست نتواند کار کند و بگوید این را باید حذف کنیم. من با این نیرو نمی توانم کار کنم، پس باید نانش را ببریم. این یک مدیر خودخواه است. یک مدیر یک وقت یکی را اخراج می کند و می گوید: این برای مجموعه مضر است؛ نه به خاطر این که من را اذیت می کند. الان مدیرهایی هستند که با سعه صدر با نیرویی که مزاحم، اذیت کن و نمک نشناس است با او می سازند و کمکش هم می کنند. ولی یک موقع می گوید: این نیرو برای مجموعه عفونت است و باید حذف شود، عیبی ندارد. این عین وظیفه بوده و درست هم هست؛ اما اگر بگوید با منِ رئیس یا با منِ مدیر سازگاری ندارد، پس خوشم نمی آید و حذفش بکنم، این خیلی حیوانی است.  چقدر نظام محبتی که انسان در این فرمایشات الهی می خواند، زیباست و خداوند چه درسی به پیغمبر و در واقع به ما داده است. تصور کنید الله، رب العالمین با آن عظمت وقتی با پیغمبر روبرو می شود، جلسه خصوصی دو نفره، انس دو نفره بوده و حبیب و محبوب با همدیگر نشستند و حرفهای خصوصی رد و بدل شده است و چه کلماتی انتخاب کرده خداوند. اگر مردم محاسن کلام ائمه را می دانستند، از آنها تبعیت می کردند حضرت امام رضا علیه السلام فرمود: «فَإِنَّ النّاسَ لَو عَلِموا مَحاسِنَ كَلامِنا لَاتَّبَعونا[1] = اگر مردم محاسن و برتری کلام و روش ما را می دانستند، بدون شک از ما تبعیت می کردند». ما خیلی بدبختیم، زحمت نکشیدیم، این گنجینه ها مثل حدیث معراج و احادیث ائمه علیهم السلام دست نخورده باقی مانده و به جامعه انسانی وارد نشده است. آن وقت مجبوریم برویم ببینیم در دانشگاه های خارج از کشور، کجا یک نفر چهارتا کتاب راجع به عشق و محبت نوشته که آنها را بخوانیم. ما اگر عرضه داشتیم این حرفها را بسته بندی می کردیم و به دنیا می دادیم و اینگونه اکثر مردم مسلمان نه، بلکه شیعه می شدند.   عرضه نداریم این فرهنگ بسیار غنی، و قدرتمند را که در آن ظلم و عصبانیت وجود ندارد به جهان ابلاغ کنیم. در این فرهنگ کشتن و خوردن آدم ها نیست. در این فرهنگ رنجش و رنجاندن وجود ندارد. در این فرهنگ ظلم اصلاً نیست. آدم در یک اداره یا سازمان کار می کند؛ وقتی این فرهنگ حاکم است، امنیت روانی دارد. در خانواده هیچ کس از هیچ کس فشار روانی احساس نمی کند. در خانواده زن از شوهر انتظار ندارد که این الان عصبی می شود و به او بر می خورد و داد و بیداد راه می اندازد. مرد هم متوقع نیست زنش این طوری باشد. زمانی که توقع این برخوردها را داشته باشیم، معلوم است، خیلی عقب افتاده هستیم. محبت خدا بر توکل کنندگان به خدا، واجب است خداوند در فراز بعدیِ حدیث معراج به پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله می فرماید:« وَ وَجَبَتْ مَحَبَّتى لِلمُتَوَکِّلِینَ عَلَىَّ =  و محبت من بر کسانى که بر من توکل مى کنند حتمى است». اولین چیزی که خداوند به پیامبر فرمود، توکل بود: « قالَ: إِنَّ النَّبِىَّ صَلَّى اللهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ سَأَلَ رَبَّهُ سُبْحانَهُ لَیْلَةَ المِعْراجِ، فَقالَ: یا رَبِّ! أَىُّ الأَعمالِ أَفْضَلُ؟ فَقالَ اللهُ عَزَّوَجَلَّ: لَیْسَ شَىْءٌ أَفْضَلَ عِنْدی مِنَ التَّوَکُّلِ عَلَىّ وَالرِّضـا بِما قَسَمْتُ َ= یامبر ـ صلّى الله علیه و آله و سلّم ـ در شب معراج از خداوند سبحان سؤال کرد: پروردگارا! ارزشمندترین کار چیست؟ خداوند ـ عزّوجلّ ـ در پاسخ فرمود: در نزد من چیزى از توکّل و اعتماد بر من و رضا به داده من برتر نیست». بحث توکل را قبلا مفصل بیان کردیم. در محبت «فی الله»، سبب و نفع شخصی وجود ندارد خداوند می فرماید:‌ «وَ لَیْسَ لِمَحَبَّتى عِلَّةٌ = محبت من علت ندارد». یعنی لازم نیست که نفع شخصی وجود داشته باشد، تا کسی را دوست داشته باشیم، بلکه محبت صرفا بخاطر خداست. پس یکی از مظاهر قشنگی محبت «فی الله» این است که علت ندارد. یعنی کسی نمی تواند بگوید: من این را دوست دارم، برای این که همسرم است، فرزندم است و از او به من خیری می رسد. محبت «فی الله» سبب ندارد، یعنی کسی را فقط بخاطر خدا دوست داشته باشیم. اینجاست که آدم شبیه خدا می شود و تخلق به اخلاق خدا پیدا می کند. آیا خدا وابستگی به ما دارد؟ چیزی از ما به خدا می رسد؟ هیچ چیز، جز گناه، معصیت، مخالفت، بی ادبی از ما به خدا نمی رسد، ولی خدا دوست مان دارد؛ این می شود محبت به معنای واقعی. آیا ما اینطوری هستیم؟ اگر یک جا نزدیکترین کسان ما مثل همسر و فرزند، بخواهند چیزی از ما کم کنند، دعوایمان می شود. ما می گوییم: «من تو را تا زمانی دوست دارم که چیزی از تو عاید من بشود. اگر همه نظرات و امیال و چیزهای مورد نظر من رعایت شد، تو را دوست دارم؛ اگر نشد، رابطه را حذف می کنم».  اینها بخاطر این است که رابطه ما با دیگران «فی الله» نیست و ما دیگران را «فی الله» دوست نداریم. اگر اینطور شد، پای شیطان به میان می آید و حمله های از راست را آغاز می کند. نمونه هایی از حمله های شیطان از راست الف) یکی از بدبختی های ما این است که آدم هایی را که یک عمر به ما خیر می رسانند را دوست نداشته باشیم. طرف یک عمر از همسرش خیر دیده، محبت دیده، زحمت دیده، برای یک خطا، گناه و اشتباه، همه چیز را به هم می ریزد. بخاطر یک یا چند مساله، رابطه اش را با پدرش، با مادرش، خراب می کند؛ رابطه اش را با استادش که ۲۰سال نشسته پای درس او و شیره جان استاد را خورده، به خاطر چهارتا مسئله خراب می کند. یکی از اساتید ما می فرمودند: من با هیچ استادی کارم را شروع نکردم، مگر این که تا لحظه فوتِ استاد با او رفتم. می گفت: من اساتیدی داشتم که مومن نبودند، مسلمان نبودند، بلکه مسیحی و کافر بودند، ولی چون استادم بودند، احترام و صمیمیت برقرار بود. ب) نمونه دیگر حمله شیطان از راست این است که کسی به خاطر مشکلات زندگی با خدا یا ائمه درگیر شود. طرف یک ذره مشکلات به او فشار می آورد، می بینی کفر می گوید. چهارتا مسئله زندگی که به او فشار می آورد، یک دفعه می بینی، عصبانی می شود و پرت و پلا می گوید و با امامی که ریشه و اصلش و پدرش است، رابطه اش خراب می شود. ج) خانمی می گفت: من از دروغ خیلی بدم می آید. اما در جامعه می بینم بعضی از حزب اللهی ها و متدین ها دروغ می گویند، دیگر رابطه ام از خدا هم بریده شده، نماز هم نمی خوانم. ببینید شیطان چه راحت آدم را گول می زند. این حمله  از راست است. اگر آخوندی، عالمی و مرجعی پایش بلغزد، آیا باید رابطه من با خدا خراب شود؟ این شیطان است که می گوید: این آخوندش است؛ این عالمش است؛ این این طوری می کند؛ این که این همه سال این حرفها را زده، این طوری شده؛ پس دیگر خدا را بی خیال. اول می گوید خدا را بی خیال؛ و بعد هم آخرت را بی خیال؛ ائمه را بی خیال؛ نماز را بی خیال. چقدر خوب شیطان به بعضی افراد فرمان می دهد. گفتم: خانم لغزش آدم ها به رابطه شما با خدا چه ربطی دارد؟ ما چهارده تا معصوم که بیشتر نداریم. چرا از هر کسی باید توقع داشته باشیم. لغزش های دیگران، حتی اگر اولیای خدا هم باشند، در ما هیچ تاثیری نباید بگذارد. می گوید من دیگر از امام زمان هم بدم آمده، به خاطر این اتفاقی که برایم افتاده؛ از بسیج هم بدم آمده؛ از دفاع مقدس بدم آمده ؛ از روحانیت بدم آمده؛ اینها حرف ها شیطانی است. در محبت فی الله، با نقاط قوت دوستانت زندگی می کنی، نه با نقاط ضعف شان در محبت «فی الله» ما دنبال بهانه و سبب نمی گردیم که دیگران را دوست داشته باشیم و بگوییم به چه علت؟ بلکه می گوییم فقط به علت خدا. این آدم رنگ خدایی دارد و کار خدایی می کند و در مجموعه نظام الهی، یک آدم موثر و دوست داشتنی است. اینجاست که وقتی کسی محبتش «فی الله» شد، آدم فقط با نقاط قوت اطرافیانش زندگی می کند، نه با نقاط ضعف شان. آدم هایی که با نقاط ضعف دیگران زندگی می کنند و نقاط ضعف دیگران در زندگی و عشق و محبت شان و در بقای زندگی شان تاثیر می دهند، اینها خیلی آدم های خودخواهی هستند. وقتی یک مؤمن می خواهد طلاق بگیرد یا طلاق بدهد، فقط زمانی دست به این کار می زند که حتماً پای خدا وسط است. یعنی خدا راضی نیست که من این زندگی را ادامه بدهم. بین تقوایم و حذف این زندگی، یکی را باید انتخاب کنم. تا وقتی پای تقوی و آخرت وسط نیست، خیلی حماقت است آدم خودخواهی بکند و با ضعف ها و تلخی ها بخواهد درباره دیگران قضاوت کند. یک آدم الهی که محبت هایش فی الله است، فقط با قشنگی های دیگران زندگی می کند؛ با کمالات دیگران زندگی می کند و نه با نقاط ضعف شان. می داند که انسانها نقاط ضعف دارند؛ اما آیا ما اجازه داریم کمالات یک نفر را به خاطر نقاط ضعفش ندید بگیریم؟د خیر. اینجاست که آدم در معرض بزرگترین امتحان ها قرار می گیرد. خدای متعال با وجود گناهانِ ما، ما را می بخشد و دوست دارد ما خدای خودمان را معصیت می کنیم. در دعای عرفه می گوییم:« انا الذی عصیت جبارالسماء = من کسی هستم که جبار آسمان را معصیت کردم». من با خدا رودررو شدم و جلویش ایستادم و مخالفت کردم. آدم با خدا و ائمه درگیر می شود، گناه و معصیت می کند؛ ولی واقعاً در درون مان چی می گوییم؟ می گوییم: خدایا من معصیتت کردم من لجبازی کردم و جبار سما را مخالفت کردم. خدایا این گناهان من را نبین. «العفو» یعنی خدایا گناه کردم و نمی خواهم جزا ببینم. گناه کردم، اما من را جهنم نفرست. گناه کردم، اما اخم نکن. گناه کردم، اما رویت را از من بر نگردان. در مغفرت و استغفرالله می گویم: خدایا گناه کردم، ولی می خواهم به صمیمیت و رفاقتت به من لطمه وارد نشود؛ قهر نکنی و رویت را برنگردانی. جهنم که اصلا حرفش را نزن. خدایا! من معصیت کردم، اما می خواهم که تو بخندی و یک ذره از لبخندت کم نشود؛ یک ذره از گرمی ات کم نشود. زن اشتباه محض کرده، شوهرش ناراحت می شود کلی له می شود. می گوید ما یک اشتباهی کردیم؛ حالا این همه اخم ندارد. درست است اشتباه و گناه بوده، ولی تا کی می خواهی ادامه بدهی. من معذرت خواهی می کنم و توبه می کنم. بعد از این که گفت: معذرت خواهی می کنم و توبه می کنم، دیگر توقع ندارد مرد ادامه بدهد. اگر ادامه بدهد، کار غلطی است. ما هم به خدا می گوییم: خدایا قهر نکن. تهدید هم نکن، جهنم هم نفرست. صمیمیت و لبخندت هم کم نشود. به امام زمان هم همین را می گوییم. این توقع ها را ما داریم یا نداریم؟ اگر ما این توقع را از خدا داریم، خودمان هم همیطور باشیم. خدا فرمود: «وَلْیَعْفُوا وَلْیَصْفَحُوا أَلَا تُحِبُّونَ أَنْ یَغْفِرَ اللَّهُ لَكُمْ وَاللَّهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ[2] = و باید عفو كنند و گذشت نمایند، مگر دوست ندارید كه خدا بر شما ببخشاید و خدا آمرزنده مهربان است». یعنی شما هم عفو کنید و ندید بگیرید. مگر نمی خواهید خدا شما را ببخشد. نمی گوید: مگر نمی خواهید خدا عفوتان کند. می گوید: مگر نمی خواهید خدا مغفرت را شامل حالتان کند. بحث مغفرت را بیان می کند. می فرماید: ای بنده بی انصاف! تو منِ خدا را معصیت می کنی، همه چیزم را به تو دادم، باز با من مخالفت می کنی و بعد هم می خواهی من اخم نکنم و خودت با آدم های دیگری که از آنها هزار جور خیر و محبت و رفاقت دیده ای، اگر یک لغزش ببینی، نمی بخشی. رویت می شود اینقدر بی حیا باشی که نه عفوی داری و نه مغفرتی؛ گناهش را مرتب به رخش بکشی. این مال نمک نشناسی ماست. انسان خیلی ناسپاس و در روابطش بی انصاف است خداوند از نمک نشناسی انسان غضب کرده و می گوید:« قُتِلَ الْإِنْسَانُ مَا أَكْفَرَهُ[3] = كشته باد انسان چه ناسپاس است». چقدر این انسان ناسپاس است. چقدر در روابطش با دیگران بی انصاف است. ما اگر بخواهیم حدیث معراج  را کامل یاد بگیریم می فهمیم که ما محبت انسانی به همدیگر نداریم. ما خیلی بی انصافیم. روابط ما ناشی از «قسی القلب» بودن ما است. در همه زمینه ها با هر کس عشق و علاقه داریم، ولی خودخواهانه است. عشق و علاقه تا زمانی هست و به شرطی هست که من در آن باشم و پای من وسط باشد؛ اما اگر نباشد، می خواهم نباشد. این عشق و علاقه های زمینی به دردم نمی خورد. یک رمز مهم به شما بگویم، این رمز حاصل 40 سال زحمتی است که کشیدم. رمز این است: «علت این که انسان نمی تواند از خدا، دنیا، آدم ها، بهشت، پیغمبر، امام زمان، نماز و تجلیات خدا در روی زمین لذت ببرد، داشتن صفت ناسپاسی است»؛ انسان کفور است. کفور یعنی خیلی ناسپاس است. خیلی لوس و خودخواه است. خیلی پرتوقع است. خدا را معصیت می کند و می گوید خدایا اخم نکن؛ جریمه نکن؛ جزا نده و رابطه ات هم اصلا خراب نشود. اما خودش با یک آدم دیگر، راحت به هم می ریزد و طرف را له می کند. راحت می گوید از خدا بدم آمده، از امام زمان بدم آمده، از نماز بدم آمده، از شماها بدم می آید. خدا می داند اگر چنین کسی با این روحیه بمیرد و به عالم برزخ برود، این تنگی و کفوری، چه فشار قبر وحشتناکی برایش به بار می آورد. بطور مسلم، این فشار قبر است؛ زیرا با چنین قلبی، انسان نمی تواند از بودن خدا لذت ببرد. خدا کنارش هست؛ اما نمی تواند از او لذت ببرد. از نماز، حرم و قرآن نمی تواند لذت ببرد. چون فشار قبر داشتیم، این شراب بهشتی اثر نگذاشته، ذکر اثر نگذاشته، دعا اثر نداشته، روزه اثر نمی گذارد و هزاران نعمت و بهشت الهی اثر نمی گذارند، چون ما کفور و ناسپاسیم، همیشه از خدا توقع داریم؛ دنیای خدا را قشنگ نمی دانیم؛ خلقت خدا را قشنگ نمی دانیم؛ خلقت خودمان را قشنگ نمی دانیم؛ آدم های اطراف مان را زیبا نمی بینیم. فقط و فقط لغزش ها و عیب ها و ضعف ها را می بینیم. مثلاً چرا من مجبور شدم در این رابطه یک جا له شوم و یک جا پا رویم گذاشته شد. بنابراین خداوند می فرماید: محبت من علت ندارد. یعنی شما ها خیلی کوچکتر از آن هستید که من بخواهم شما را به خاطر کارهای شما دوست داشته باشم. من خدا، از شما توقع دارم که محبت های شما علتی جز من نداشته باشد. [1] . بحارالانوار ،جلد 2، صفحه 30. [2] . سوره نور/22. [3]. سوره عبس/17.

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 9558
زمان انتشار: 2 سپتامبر 2018
| | | | | |
هر اصلی ریشه و بنیانی دارد

شرح زیارت جامعه کبیره؛ جلسه 70؛ 97/06/01

هر اصلی ریشه و بنیانی دارد

وقتی در دعای شرح زیارت جامعه کبیره به امام معصوم می‌گوییم: «وَ أُصُولَ الْكَرَمِ» یعنی سلام بر شما ای اهل بیت نبوت که اصول همه ارزشها هستید. این یعنی همه قیمت‌ها با معصوم تنظیم می‌شود. بعد از خدا نزدیکترین و شبیه‌ترین موجود به الله چهارده معصوم هستند. بنابراین، هر چه خدا دارد، اینها دارند. غیر از اینکه خدا خالق است و آنها مخلوق هستند.

فقره «وَ أُصُولَ الْكَرَمِ» فوق‌العاده کلیدی، مهم، کارساز و راه‌گشاست. اگر به همین یک قاعده، خوب واقف بشویم، همه مسائل زندگی مان حل می‌شود. «أُصُولَ الْكَرَمِ» را در فارسی هم مورد استفاده قرار می دهیم. کلمه اصل یعنی ریشه و بنیان هر چیزی. مرحوم مصطفوفی در التحقیق در تعریف «اصول» می‌فرماید: «هُوَ مَا یُبْنی عَلَیْهِ شَیْ‏ءٌ سَوَاءٌ کان فِی الْجَمَادَاتِ اَوْ فِی النَّبَاتَاتِ اَوْ فِی الْحَیَوَانِ اَوْ فِی الْمَعْقُولَاتِ اَوْ فِی الْعُلُومِ=  عبارت است از آن چیزی که بنا می شود بر آن چیزی، فرق نمی کند در جمادات باشد یا در گیاهان یا در حیوانات یا در معقولات یا در علوم». هر چیزی را که روی آن چیزی را بنا می‌کنند، آن اصل و ریشه می‌شود. مثلاً در ساختمان سازی اول پی را می‌کَنند؛ بعد صفحه می‌گذارند؛ سپس روی آن ستون می‌گذارند؛ در آخر هم ساختمان را می‌چینند و بالا می‌رود. یک درخت وقتی می‌خواهد رشد کند و از دل خاک بیرون بزند و قطور بشود و در مقابل تندبادها و حوادث هیچ اتفاقی نیفتد، باید پایه و ریشه اش قوی باشد. ریشه‌اش در خاک است که آن را محکم نگه داشته است. این اصل فرقی نمی‌کند در جمادات باشد یا سایر چیزها. جمادات اصلشان زمین و معدن است. مثلاً کوهها یک اصل و ریشه در دل زمین دارند که آن را محکم نگه می‌دارد؛ یا گیاهان که اصلشان به ریشه است و در زمین آن را نگه داشته اند. حیوانات هم اصل و ریشه و نر و ماده‌ و زن و مردی دارند، پس والدین اصل و ریشه برای فرزندانشان می‌شوند. کلمه «أب» و «أم» هر دو یعنی اصل، ولی «أب» اصل مذکر است و «أم» اصل مؤنث است.  در معقولات و علوم هم ما اصل داریم، یعنی این علم و معقولات ما یک ریشه و اصلی دارند که به ما می‌رسد. وقتی ما علمی را کشف می‌کنیم، به منشأ و معدن علم نزدیک می‌شویم. شما هم هر چقدر دانشت بیشتر می‌شود، به علم معصوم و علم خدا نزدیک می‌شوی. فرقی نمی‌کند در چه رشته‌ای باشد. در این کسب دانش به حقیقت علم و اصل علم که خداوند تبارک و تعالی و معصومین علیهم‌السلام هستند، نزدیک می‌شوید. اصل و ریشه آنجاست، وقتی به معصوم علیه السلام می گوییم «خزّان علم» یعنی خزانه‌داران علم؛ یعنی اصل علم در دست آنهاست. پس اگر چیزی از علم، ظهور و نمود دارد؛ از جمادات، گیاهان، حیوانات و هر یک از علوم، یک ریشه وجود داشته که آن ریشه، همان خداوند تبارک و تعالی و معصومین علیهم‌السلام هستند. به هر چیزی که نگاه می کنید، اصل و پایه دارد؛ می‌خواهد جماد باشد، یا گیاه باشد، یا حیوان باشد، یا علم، هیچ فرقی نمی‌کند. به هر شیئ نفیس و قیمت داری، «کرم» می گویند ما در زبان فارسی برای «کَرَم» معادل نداریم که بگوییم کَرَم یا کریم. نمی‌توانی بگویی کریم یعنی چی؟ «کَرَم» یعنی نفیس، قیمت، ارزش. ممکن است در هر چیزی هم باشد. مرحوم راغب اصفهانی در تعریف «کرم» در مفردات می‌نویسد: «وَ کُلُّ شَیءٍ شَرَفٌ فی بابِه فإنَّهُ یُوصَف بِالکَرَمِ= هر چیزی که در نوع خودش شرافت پیدا می‌کند، با کرم توصیف می‌شود». هر چیزی که در نوع خودش یعنی جمادات، گیاهان، حیوانات و علوم، ارزش پیدا می‌کند و قیمتی می‌شود. می‌گوییم، کریم است. شما به سنگهایی مثل نگین انگشترها که در دستان همه دیده می شوند، نگاه کنید. همچنین به الماس، مروارید، یاقوت، زمرد و برلیان نگاه کنید؛ در لفظ به اینها «احجار کریمه» می‌گویند. یعنی سنگ هایی که قیمت دارند. پس کلمه «کریم» در عبارت «سنگهای کریمه»، یعنی قیمتی. مرحوم مصطفوی نیز در التحقیق چنین می‌نویسد: «هُوَ مَا یُقَابِلُ الهَوَانٍ= کرم درست نقطه مقابل پستی و خواری است». پس ما یک منفی داریم و یک مثبت. یک چیز پست و بی‌ارزش، ارزش پیدا می‌کند. هر چیزی هم که از پستی حرکت می‌کند و به سمت قیمت می‌رود، در واقع به آن می‌گویند: «یُوصَف بِالکَرَمِ» یعنی ارزشمند می‌شود. آدمی که بی‌سواد است، در بحث علم، او کَرَم ندارد و کریم نیست. چون سواد ندارد. هر چقدر شیئی حرکت کند و از حقارت فاصله بگیرد، در واقع کریم‌تر و قیمتی‌تر و باارزش‌تر می‌شود. فرقی نمی‌کند. در مهربانی، در پول خرج کردن، در سخاوت. پس کرم یک صفت خاص نیست. مثلاً به خدا می‌گوییم: یا جواد یا کریم. یعنی خدا جود دارد، مهربان است. ولی وقتی می‌گوییم کریم؛ یعنی این صفت خاص نیست، بلکه یک مقیاس و معیار است برای قیمت در هر چیزی که اتفاق می‌افتد. انس با قرآن کریم، موجب قیمت دار شدن انسان می شود «إِنَّهُ لَقُرْآنٌ كَرِیمٌ» آن کتاب، یک قرآن کریم است؛ یعنی کتابی است که در اوج قیمت است، ارزش دارد. چون قیمت هر علمی به منشأش است. هر علمی با موضوعش شرافت پیدا می‌کند. موضوع قرآن انسان و خداست و کتاب قرآن یک کتاب کریم است. اگر کسی قرآن را یاد گرفت، از خواندن، تدبّر، قرائت و نگاه کردن به آن کریم می‌شود. قیمت پیدا می کند. حال شما با امر جمادی انس بگیرید، قیمتتان همان می شود. با امر گیاهی یا حیوانی یا عقلی یا فوق عقلی مأنوس ‌شوید، همان رنگ می‌شوید. قیمتتان هم همان است. آرزوها همین طور هستند. غم‌ و شادی ها همین طور هستند. یک ملاک کامل برای انسان‌شناسی و دیگرشناسی است. اگر می‌خواهید آدمها را بشناسید، ببینید عشقش چیست، انسش چیست، لذتش چیست، آرمانهایش چیست. ملاک تقسیم‌بندی آدمها در روز قیامت در جهنمی یا بهشتی شدن، کجای جهنم یا بهشت بودن، بسته به این است که چقدر این شخص از قرآن فاصله دارد. قرآن یعنی همه حقیقت بهشت. پس اینکه ما چقدر شرافت داریم و کریم هستیم، چقدر صرف و نحوش را بلد هستیم، چقدر تفسیرش را بلد هستیم، چقدر در قلب مان قرآن هست، به انس مان با قرآن برمی گردد. چون قرآن کتاب کریم است.قرآن یعنی کتاب تخصصی خلقت؛ پس ملاک درستی هر چیزی، قرآن است. آن کسی که همه جمادات، گیاهان، حیوانات، فرشته‌ها و انسانها را آفریده، علم خودش را در تمام مراحل خلقت در این کتاب ریخته و تحویل ما داده است. پس شما با هر چیزی بخواهی ارتباط برقرار کنی، قرآن ملاک است. این با هیج علم و کتاب دیگری قابل مقایسه نیست. پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله فرمود: «فَضْلُ اَلْقُرْآنِ عَلَى سَائِرِ اَلْكَلاَمِ كَفَضْلِ الله عَلی خَلْقِه= برتری قرآن بر سایر کتابها مثل برتری خدا بر مخلوقش است». بنابر این، قرآن با هیچ کتاب و دانشی قابل مقایسه نیست. برای همین است که ما براین باوریم: کسی که انس با قرآن ندارد، از شنیدن قرآن لذت نمی‌برد و حوصله و شنیدن قرائت قرآن را ندارد و همین ملاک حقیر بودن این جور آدمها است. یعنی جانش حقارت و پستی دارد و با چیز کریم سازگاری ندارد. پس «کرم» یعنی شما هر صفتی را در نظر بگیرید، امر عالی، پسندیده، دوست‌داشتنی، یک مثبت دارد، یک فاصله منفی دارد. اهل بیت اصول همه ی ارزش‌ها هستند وقتی به امام معصوم می‌گوییم: «وَ أُصُولَ الْكَرَمِ» یعنی سلام بر شما ای اهل بیت نبوت که اصول همه ارزشها هستید و همه قیمت‌ها با شما تنظیم می‌شود. بعد از خدا نزدیکترین و شبیه‌ترین موجود به الله، چهارده معصوم هستند. بنابراین، هر چه خدا دارد، اینها هم دارند. غیر از اینکه خدا خالق است و آنها مخلوق هستند. یعنی امکان ندارد یک موجودی از نظر صفات الهی و خوبیها از معصوم بالاتر باشد. فقط یک نفر هست و آن خداست. از این رو می گوییم: اصول همه زیباییها و کمالات، معصوم است و خداوند تمام زیبایی های خلقت را در نظام جبروت و ملکوت و ناسوت از معصوم آفریده است. اینجاست که شما می‌فهمید چرا معصوم می‌گوید: «نَحْنُ صَنَائِعُ رَبِّنَا وَالْخَلْقُ بَعْدَ صَنَائِعُنَا= ما ساختۀ خدا هستیم و مخلوقات، ساخته ما هستند». یعنی معصوم علیه‌السلام می گوید: خدا تمام مخلوقاتش را غیر از خود ما، از نور ما آفریده است. هر چیزی یک اصل و ریشه دارد. وقتی می‌گویی «أُصُولَ الْكَرَمِ» یعنی قاعده برای همه قشنگی‌هایی است که در این عالم وجود دارد. پس وقتی که با تمام زیبایی‌ها، قشنگی‌ها، علوم، مهربانی‌ها و عشق‌ها روبرو هستید، همه جلوه‌ها و  ظهورات خود اهل بیت هستند. پس وقتی می‌گویید امام یک موجودی است که از مادر مهربان‌تر است؛ یعنی تمام عشق‌های مادرهای عالم را جمع کنید، حتی مقدار کمی از عاطفه اهل بیت نمی شود. این را اگر کسی بفهمد، با خانواده آسمانی اش طور دیگری رابطه برقرار می‌کند. تمام نظام خلقت، آینه‌های کوچک، با اندازه‌های مختلفی هستند که عکس خدا و عکس اهل بیت در آن افتاده است. همه آینه هستند. همه چیز در عالم، ظهور و جلوه ی کمالات اهل بیت است. هر چیزی که قشنگی دارد، قشنگی اش را از آنجا می‌گیرد. وقتی شما دلت می‌گیرد، نگاه می‌کنی به یک گلزار و جنگل سبز، تمام غمهای دلت می‌رود. هر چیز خوبی در هر آدمی می‌بینی، یک قطره‌ای از خوبیهای اهل بیت در او افتاده و اصلش یک جای دیگر است.   شرح زیارت جامعه کبیره/اصول کرم

صوت

1 - هر اصلی ریشه و بنیانی دارد

کلیدواژه ها:

Top
شناسه مطلب: 9552
زمان انتشار: 1 سپتامبر 2018
| |
سخن چین از ولایت خدا خارج شده است

خانواده آسمانی؛ جلسه 489؛ 97/06/01

سخن چین از ولایت خدا خارج شده است

یکی از لغزش های اخلاقی که مربوط به زبان می شود، سخن چینی است. از سخن چینی سخت پرهیز کنید، زیرا سخن چینی موجب خارج شدن از ولایت خدا و حتی شیطان می شود.

امام صادق (علیه السّلام) در مذمت سخن چینی می‌فرمایند: «مَنْ رَوَى عَلَى مُؤْمِن رِوَایَةً یُرِیدُ بِهَا شَیْنَهُ وَ هَدْمَ مُرُوَّتِهِ لِیَسْقُطَ مِنْ أَعْیُنِ النَّاسِ أَخْرَجَهُ اللَّهُ مِنْ وَلَایَتِهِ إِلَى وَلَایَةِ الشَّیْطَانِ فَلَا یَقْبَلُهُ الشَّیْطَانُ= هر كس به ضرر مؤمنی داستانى بگوید و قصدش عیب او و ریختن آبرویش باشد و از چشم مردم بیفتد، خداوند او را از دوستى خود، به دوستى شیطان براند و شیطان هم او را نپذیرد». برزخ یعنی از دَمِ وفات تا قیامت. بیشتر عذاب های برزخ، ناشی از زبان است. بیشتر گرفتاریها و فشارهایی که آدم در جهنم و در برزخ و حتی در دنیا پیدا می‌کنند، مربوط به کار استفاده نادرست زبان است. اکثر قریب به اتفاق طلاق‌ها و دعواها، عقده‌ها، کینه‌ها و جنگها برای این است که طرفین بلد نیستند با هم حرف بزنند و از زبان شان خوب استفاده نمی کنند. روایت است که یک سوم عذاب برزخ و عذاب قبر، فقط برای سخن‌چینی است؛ نه غیبت، تهمت، دروغ، مردم‌آزاری و سرزنش کردن. سخن‌چینی فقط این نیست که انسان یک حرفی را از یک نفر بشنود و جای دیگر آن را بیان کند، بلکه به این معنی هم هست که امانت مجلس را رعایت نکند.  وقتی می یفرمایند: «المجالس بالأمانه= مجلس ها با امانت است»، یعنی هر جایی که انسان با کسی حرف می‌زند، لازم نیست طرف مقابل از ما بخواهد که این حرف یک راز است و نباید در جایی بگویی.  شما با خانمت، بچه‌ات، دوستت یا هر کس صحبت می‌کنی، این صحبت ها برای همان مجلس است. همان‌جا هم باید دفن بشود. اگر کسی رازی یا حرفی را برای کس دیگر نقل می‌کند، باید خیلی حواسش جمع باشد. حضرت هشدار می دهد که یک سوم عذاب برای سخن‌چینی است. چون فتنه و مصائب ایجاد می‌کند. طبق این که حضرت رسول اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله فرمود: «الْمُؤْمِنُ أَعْظَمُ حُرْمَةً مِنَ الْکَعْبَه= مومن حرمتش از کعبه بالاتر است»، یعنی هر کس علیه یک مؤمن کلامی را بگوید که بخواهد او را ضایع کند یا آبرویش را ببرد یا رسوایش کند یا نقصی در شخصیت او ایجاد کند؛ فرقی نمی کند همسرش باشد یا پدر و مادر یا خواهر و برادر یا دوست یا... امام صادق علیه‌السلام این شخص را از ولایت خودش خارج می‌کند. خدا رهایش می‌کند؛ چون خدا فقط ولایت مؤمن را قبول می‌کند: «اللَّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُوا =خدا ولی مومنان است» ولایت غیر مومن را قبول نمی‌کند. چون بقیه ولایتشان با شیطان است. می‌گوید خدا این آدم را از ولایت خودش خارج می‌کند، یعنی رهایش می‌کند و هیچ پشتیبانی ندارد. هیچ حمایتی از طرف خدا نمی‌شود. بد خواستن برای دیگران، موجب دوری از خدا می شود چرا ما در زندگی‌مان یکسره نکبت و مشکلات و گرفتاری داریم و دست به هر چیزی می‌زنیم، خراب می‌شود؛ سراغ هر چه می‌رویم خراب می‌شود؛ چرا اصلاً مشکلات ما حل نمی‌شود؟ چرا این همه گره در کار ما هست؟ حضرت از قانون خلقت خبر می‌دهد که خدا نظام خلقت را به گونه ای آفریده که کسی که می‌خواهد کسی را از چشم دیگران بیاندازد، از زیر چتر ولایت خدا خارج می‌شود و تحت ولایت شیطان قرار می دهد. این قانون اعتباری نیست؛ بلکه یک امر حقیقی است. اگر آدم یک ذره فکر کند که سخن‌چین چقدر پیش خدا منفور است که حتی شیطان هم قبولش نمی کند، دست از این رذیله برمی دارد.  استاد ما می‌فرمودند که وقتی یک آدم از چشمت می‌افتد، حواست باشد که تو هم از چشم خدا می‌افتی. این که کسی از چشم ما بیافتد کار راحتی نیست. مثلا بگویی: از فلانی بدم می‌آید، از او خوشم نمی‌آمد، از او متنفرم به این راحتی نیست. بسیاری از افرادی که از آنها بدمان می‌آید، ممکن است پیش خدا آدم‌های ارزشمندی باشند. این نوع احساس‌ها که موجب دل چرکی آدم‌ها می‌شود، خیلی خطرناک است. اینطوری نیست که به همین راحتی یک کسی از چشم آدم بیفتد. ما از بس خودشیفته، بی‌ظرفیت و کم‌ظرفیت هستیم، به راحتی از آدم‌ها بدمان می‌آید؛ به راحتی نسبت به دیگران ابراز تنفر می کنیم. حالا کسی می‌خواهد یک کسی را از چشم بقیه بیاندازد، یک چیزی علیه او می‌گوید- راست و دروغش مهم نیست- خدا از ولایتش خارجت می‌کند، یعنی از چشم خدا می‌افتی. بعضیها واقعاً لذت می‌برند از اینکه یک کسی از چشم دیگران بیفتد. بعضی‌ها واقعاً از محبوبیت و اعتبار دیگران رنج می‌برند؛ منشاء آن هم یا حسادت است و یا رذیله های دیگر. همه اینها مربوط به بی‌شخصیتی خودمان است. آدمی که بی‌شخصیت است، نمی‌تواند اعتبار و شخصیت کسان دیگر را بپذیرد. آدم بی‌آبرو، حقیر و پست، نمی‌تواند بزرگی، محبوبیت و عزت دیگران را ببینند؛ اصلاً سختش است که کسی عزیز، محبوب، معتبر و آبرودار باشد؛ دیدن اینها اذیتش می‌کند.   سخن چینی فقط به زبان نیست، با اشاره و چشم هم سخن چینی ممکن است در سخن‌چینی دروغ و راست بودن حرف شرط نیست. امام علی علیه‌السلام فرمودند: «أكذِبِ السِّعایَةَ و النَّمیمَةَ، باطِلَةً كانَت أو صَحیحَةً= تکذیب کن سخن‌چینی و بدگویی را؛ چه درست باشد یا نادرست». اگر کسی حرف سخن چین را بشنود و تأیید کند یا باور کند، خطرناک است. چون هلاکت سراغ آدم می‌آید. نبیاکرمصلی‌الله‌علیه‌وآله می‌فرماید: هر کس بخواهد بد برادرش را بگوید که او را از بین ببرد و نابودش کند، خدا همه اعمال او را از بین می‌برد. تمام اعمال و کارهای خیر او را از بین می‌رود و او را در جهنم هم درجه با «هامان» وزیر فرعون می‌کند؛ یعنی شریک جرم فرعون است. سخن چینی ناشی از یک روحیه ی تجاوزگری است؛ این روحیه ی تجاوز، انسان را بدبخت می‌کند. تجاوز چشمی، گوشی، فکری و ذهنی وحشتناک است؛ مثلا من فکر می‌کنم حق دارم بدانم که مثلاً خانمم با چه کسی صحبت می‌کرده، شوهرم با چه کسی صحبت می‌کرده، برادرم، پسرم، دخترم با چه کسی صحبت می‌کرده و چه چیزهایی بین آن‌ها رد و بدل ‌شده است. ما حق نداریم این کارها را بکنیم و به حریم‌های انسان‌ها وارد شویم. این هاری و تندی و تجاوز و درنده‌گی است و امام علی علیه‌السلام ما را از آن برحذر داشته است. سخن چینی به زبان نیست. گاهی انسان با اشاره سخن‌چینی می‌کند، گاهی هم با پیامک، گاهی هم با رمز یا ضبط کردن صدای کسی. مثلا شخص می‌گوید: به خدا من اصلاً حرف نزدم. راست هم می‌گوید؛ ولی صدایش را ضبط کرده؛ خودش حرف نزده؛ ولی صدا را ضبط کرده و رفته جای دیگر پخش کرده. بدن جنایتکار نیست. این یادتان باشد. همیشه قلب انسان جنایتکار است. چون شخصیت انسان به دلش است. مهم نیست با بدنش کاری کرده یا نکرده. مهم این است در دل چه اتفاقی افتاده: «آثِمٌ قَلْبُهُ[1]= قلبش گناهکار است» قلب گناه می‌کند. بدن کاره‌ای نیست. زبان اسیر این قلب است. قلب این بدن بیچاره را به گناه می‌اندازد. این دست و بدن و هیکل را به گناه می‌اندازد. چرا گناه را برای مؤمن نمی نویسند؟ مؤمن ممکن است گناه ‌کند، اما از گناه متنفر است. اما بعضیها از گناه، از غیبت، از تهمت و سخن‌چینی لذت می‌برند. این زمانی است که گناه نوشته می‌شود؛ یعنی در قلب اتفاقی افتاده. چون نامه عمل هر کس، نفسش است و گناه روی نفس ضبط می‌شود؛ ولی یک موقع است که یک کسی غیبت می‌شنود از یک غیبت‌کننده، اما از حرفهایی که طرف می‌زند، متنفر است، ولی نمی‌تواند  خود را رها کند؛ اینجا برای او گناه نمی نویسند. در روایت داریم که پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله فرمود: خدا هیچ کس را به جهنم نمی‌برد، مگر کسی که خودش بخواهد به جهنم برود. عذاب هم این گونه است. بعضیها درد را دوست دارند؛ برای همین است که به دیگران درد را وارد می‌کنند. مثلا فرد می‌خواهد با زنش حرف بزند، اما تیغ‌دار، نیش‌دار، طعنه‌دار حرف می زند و زن و بچه و یا شوهرش را آتش می‌زند. هر وقت حرف می‌زند، در آن متلک و تحقیر و سرزنش است. چنین افرادی همیشه آدمها را درد و زجر می‌دهند. امیرالمؤمنین (علیه السّلام) می‌فرماید «إِنَّكُمْ مُؤاخَذُونَ بِأَقْوالِكُمْ فَلا تَقُولُوا إِلاّ خَیْرا= همانا شما مواخذه می‌شوید با حرفهایتان، پس غیر از خیر حرفی نزنید». مراقبت کنید که فقط خیر از دهان شما خارج شود. چون هر کلمه‌ای که از دهان شما بیرون بیاید، طبق تعبیر  قرآن «ما یَلْفِظُ إِلاَّ لَدَیْهِ رَقِیبٌ عَتِیدٌ= هیچ کلامی گفته نمی شود، مگر رقیب و عتید آن را می نویسند». فرشته‌ها آن را می‌نویسند و کامل ثبت می‌شود. پس مواظب باش جز خیر چیزی نگویید. حرف بد نزنید؛ حرف نیش‌دار نزنید؛ حرف تحقیرکننده نزنید و کسی را سرزنش نکنید.   زبان/سخن چینی   [1] . سوره بقره/ آیه 283.

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 9543
زمان انتشار: 28 اوت 2018
| |
مبنای دوستی و ارتباط های ما باید دین باشد، نه میل های شخصی

سلسله مباحث «محبت»، جلسه 11، 87/09/02

مبنای دوستی و ارتباط های ما باید دین باشد، نه میل های شخصی

این که خداوند فرموده: «...رُحَمَاءُ بَيْنَهُمْ[1] ...= با همدیگر مهربانند»؛ یعنی مؤمنین باید با هم مهربان باشند. پس ما باید کسانی را برای دوستی انتخاب کنیم که با ما سازگاری، شباهت و سنخیت بیشتری دارند. اما در این نوع رفاقت ها نیز گاهی خودخواهی وجود دارد. یعنی باز من کسانی که به طبع و سلیقه خودم نزدیک هستند را می پسندم؛ پس دوستی و رفاقت من برای خدا و «فی الله» نیست.

بین انسانها و از جمله مسلمین، اختلاف در سبک و سلیقه و شیوه زندگی وجود دارد. گاهی انسان، از یک نفر خوشش نمی آید و میل ندارد با این شخص خیلی رابطه داشته باشد. آدم ها معمولاً به سمت کسانی می روند که با آنها از نظر تحصیلات، سطح زندگی و سطح فرهنگ شباهت و سنخیت بیشتری داشته باشند. همه مؤمن هستند؛ همه حزب اللهی و مومنند، اما افراد کسانی را برای رفاقت و دوستی و ارتباط انتخاب می کنند که در عین حال که مسلمان و مؤمن هستند، شباهت هایی هم از نظر زبان، از نظر محل زندگی، همشهری بودن، موقعیت اجتماعی، از نظر تحصیلات، از نظر ثروت و چیزهای دیگر با آنها داشته باشند. گاهی انسان با یک حزب اللهی مؤمن هم شاید میانه خوبی نداشته باشد؛ آن هم حزب اللهی است، این هم حزب اللهی است؛ او هم مؤمن است؛ این هم مؤمن است؛‌ او هم طلبه است؛ این هم طلبه است؛ او هم بسیجی است؛ این هم بسیجی است؛ او هم فرهنگی است؛ این هم فرهنگی است؛ او هم رزمنده است؛ این هم رزمنده است. یعنی مصداق فرمایش پیغمبر صلی الله علیه و آله که فرمود: مؤمن بین پنج شدت است. یکی از آن پنج شدت که اولی اش هم است، «مؤمن یَحسَدُ= گرفتار شود به مؤمنی که حسادت می کند». یعنی اگر بفهمد مؤمنی با او خوب نیست، چه بسا با او حسادت کند؛ ممکن است غیبتی بکند و طالب حذف او شود و اگر در مقام و موقعیت برتری هم باشد، شاید او را حذف کند. حال این نوع دوستی را مقایسه کنید با اینکه شخص فکر می کند، حال که ما در جبهه اسلام هستیم؛ در جبهه دین علیه کفر هستیم و همه ما فرزندان امام زمان علیه السلام هستیم؛ باید بین ما رحمت باشد. پس من باید این مؤمنی را که در سطح تحصیلی، فرهنگ و اخلاق، سطح مالی و موقعیت اجتماعی با من سنخیت و شباهت ندارد، تحمل می کنم. برای چی تحملش می کنم؟ فرمود: «فی»، یعنی برای خدا. چون بالاخره با هم کار می کنیم و همه ما در یک جبهه واحد هستیم. این آیه بخوبی مطلوب مورد نظر ما را بیان می کند: وَاصْبِرْ نَفْسَكَ مَعَ الَّذِینَ یَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَدَاةِ وَالْعَشِیِّ یُرِیدُونَ وَجْهَهُ وَلَا تَعْدُ عَیْنَاكَ عَنْهُمْ تُرِیدُ زِینَةَ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا وَلَا تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنَا قَلْبَهُ عَنْ ذِكْرِنَا وَاتَّبَعَ هَوَاهُ وَكَانَ أَمْرُهُ فُرُطًا= و با كسانى كه پروردگارشان را صبح و شام مى‏ خوانند [و] خشنودى او را مى‏ خواهند شكیبایى پیشه كن و دو دیده‏ ات را از آنان برمگیر كه زیور زندگى دنیا را بخواهى و از آن كس كه قلبش را از یاد خود غافل ساخته‏ ایم و از هوس خود پیروى كرده و [اساس] كارش بر زیاده‏ روى است اطاعت مكن. (کهف ۲۸) سیاست له کردن، حذف کردن، قهر کردن و قطع ارتباط و اینکه آدم فقط با تعدادی آدم های خاصی که با سلیقه و میل شخصی خودش سازگاری داشته باشند، خوب نیست. در جهاد اسلامی و در نهضت انتظار امام زمان علیه السلام، آدم هایی که با انسان سازگاری ندارند، حتی اگر مومن اند، بچه های امام زمان اند، ممکن است حسادت هم بکنند، سعایت هم بکنند، اذیت هم بکنند؛ اما اگر کسی توانست چنین اشخاصی را تحمل کند، این آدم متواصل فی الله است. اگر افراد در اختلاف بین هیأت امنا های مساجد، هیئت ها، اختلاف بین خود هیئت ها و مراکز فرهنگی، خود مراکز مقدس، همینطوری فکر کنند که همه بچه های امام زمان سلام الله علیه هستند، حتی اگر با من سازگاری ندارند، از من هم خوش شان نمی آید، ممکن است چهار تا حرف بد هم راجع به من بزنند؛ اما واقعاً دارند خدمت می کنند، زحمت می کشند، تلاش می کنند. به هرحال ما که نمی توانیم جبهه امام زمان و نهضت انتظار را به خاطر سلیقه های شخصی خودمان خالی نگهداریم و سنگرها و آدمها را حذف کنیم. نباید ارتباطات مان را ضعیف کنیم و فقط تابع میل و سلیقه و شأن و شئون خودمان باشیم و با دیگران ارتباط نداشته باشیم. عاطفه اهل بیت علیهم السلام با ما از نوع تعاطف «طبقاتی» نیست برخوردها، ارتباطات، تعاطف ها و تواصل های «طبقاتی» خیلی زشت است. این یعنی ما اگر از طبقه تحصیل کرده ها هستیم، به مومنانی که تحصیل کرده نیستند فخر فروشی کنیم یا آنان را تحقیر کنیم. بنا براین، همانطور که ما توقع نداریم اهل بیت بخاطر بزرگی مقامشان با ما برخورد تحقیر آمیز بکنند، ما هم نباید چنین برخوردهایی را با افراد مومن پایینتر از خودمان بکنیم. ما که رعیتی بیش نیستیم و به گروه اهل بیت علیهم‌السلام نمی خوریم، آنها با ما این برخورد را ندارند.  وجود مقدس امام رضا و اهل بیت علیهم السلام همینطور بودند. امام رضا علیه السلام با تمام کارگرها و خدم و حشم خود زندگی می کردند و تا وقتی که کمترین خدمتکار حضرت، مأمور اصطبل که الاغها و اسبها را نگه میداشت و باغبان ها و دیگران نمی آمدند، امام رضا علیه السلام بر سر سفره نمی نشستند و دست به غذا نمی زدند. حضرت با همه خدمتکارانش دور یک سفره می نشستند و با هم ، غذا می خوردند و صفا می کردند. او امام بود و اینها هم رعیت بودند، اما می نشستند و با حضرت غذا می خوردند. ما باید حواسمان باشد، خدای نکرده یک موقعی روحیه ما نرود به این سمت که حالا که می خواهیم برای امام زمان کاری بکنیم؛ حالا که می خواهیم تلاشی بکنیم؛ حتماً باید با آدم های خاصی ارتباط داشته باشیم و آدم های خاصی دور ما باشند؛ پولدارها به خصوص این طوری هستند. وقتی چنین اشخاصی دور پیغمبر جمع می شدند و می خواستند برای پیغمبر کاری و خدمتی کنند و می خواستند پولی بدهند و خرجی  بکنند؛ به رسول خدا صلی الله علیه وآله می گفتند: این اراذل و اوباش را از دور و بر خودت دور کن. این فقیر فقرا دور شما چه کار میکنند،؟ تنها ما شأن ارتباطی با شما را داریم؛ شما با اینها چه نشست و برخاستی دارید؟ انتظار داشتند که پیامبر صلی الله علیه وآله آنها را حذف کند؛ ولی پیغمبر این کار را نمی کرد. آیه قرآن آمد و خداوند با لحن تهدیدآمیزی به پیامبر فرمود که اگر یک نفر از آنها را از اطراف خود حذف کنی، چنین وچنان ... اصلاً نباید یکی از اینها حذف بشود. البته بطور استثنایی در زمانی یک نفر به خاطر بدقلقی و بد کاری و نامناسب بودن ساختار شخصیتی، تنبیه می شود و حذف می شود که آن بحث دیگریست. معاشرت و دوستی براساس شأن و مصالح خود، سیاست غلطی است زمانی که من طبق سلیقه خودم رفتار می کنم و می گویم: من نمی توانم با این آدم کار کنم؛ دور و برم آدم های ضعیف، آدم های تازه وارد، آدم های تازه توبه کرده، آدم های کم سواد و بیسواد، آدم های طبقه پایین و فقیر هستند و نمی خواهم اینها اطرافم باشند. این نوع فکر کردن ها بسیار خطرناک هستند. افرادی هستند که مدیر کل اند و خانواده های شان فقط با مدیر کل ها حرف می زنند. رئیسند، وزیرند، مشاورند، خانواده هایشان هم با همان ها رفت و آمد می کنند. حتی در فامیل شان با آدم های کمتر از خودشان رفت و آمد نمی کنند. این بسیار سیاست غلطی بوده و ارتباط «فی الله» نیست. این ارتباط براساس خودخواهی است.  من خودم را در نظر می گیرم، شأن و شئون و مصالح خودم را در نظر می گیرم و یک عده ای را انتخاب و فقط با آنها رفت و آمد می کنم. این دیگر فی الله نیست؛ این شرک است. گاهی ممکن است انسان در ارتباط و تعاطف و تواصل فی الله، از طرف مقابل هم خوشش نیاید، اما شیرین ترین ارتباطات را هم به خاطر خداوند با او داشته باشد. یعنی هر چند ما از او خوشمان نیاید؛ ولی او هم بالاخره عضو نهضت امام زمان و عضو نهضت انتظار است؛ یک فرزند امام زمان است و بچه اهل بیت است. در نهضت انتظار، مثل 8 سال دفاع مقدس، همه در کنار هم مبارزه می کنند، جهاد می کنند، زحمت می کشند، کار می کنند. در این میان، دیگر از ما بهتران هم نداریم و این می شود رابطه ی فی الله. باید بگوییم: خدایا! من اگر بخواهم سلیقه، میل و شأنم را در نظر بگیرم، نمی توانم با این آدم ها ارتباط داشته باشم. اما چون من بنده و عبد تو هستم و عضو نهضت و سرباز امام زمان هستم؛ در این مبارزه، دیگر با میل و سلیقه خودم کار نمی کنم. همانگونه که نبی اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله هم با میل و سلیقه خودش کار نکرد؛ اهل بیت هم در حق ما این کار را نمی کنند. ما با این که کمترین شباهت و سنخیت را با اهل بیت داریم و از نظر شباهت و سنخیت خیلی از آنها دوریم؛ اما آنان هیچ وقت ما را طرد نمی کنند؛ هیچ وقت روی شان را از ما بر نمی گردانند. همین که ما می توانیم توفیق زیارت عاشورا خواندن را داشته باشیم و با عشق از خدا بخواهیم: «ان یجعلنی معکم فی الدنیا و الاخره= خدا مرا با شما قرار دهد در دنیا و آخرت»؛ خیلی اجازه بزرگی است. در شلوغی و ازدحام مردم است که اهل بیت ع عنایت می کنند برخی افراد، حتی برای زیارت معصومین علیهم‌السلام می خواهند با شان ویژه و به دور از مردم به حرم ها بروند. اینها وقتی که مثلا به وقتی حرم حضرت امیرالمؤمنین می رفتند، با شأن شان می رفتند؛ با دبدبه و کبکبه شان می رفتند. می گفتند: ما باید روزهای خلوت به حرم برویم که خیلی کسی دور و بر ما نباشد و مزاحم ما نشود تا به راحتی زیارت کنیم. این در حالی است که خدا رحمت کند، حضرت امام سلام الله تعالی علیه را که می فرمود: «هر چیزی که به هر کس می دهند، در شلوغی می دهند». خود امام می رفت وسط مردم سینه هم می زد. چون درست مثل بقیه مردم عزاداری می کرد، او را هل می دادند، بطوری که عبا و عمامه اش می افتاد. کسی که شأنش را بزرگتر از این چیزها می داند که بخواهد با مردم و طبقات مختلف مردم قاطی شود، این گرفتاری و نفسانیت زیادی دارد. شیطان هم سراغ این آدم زیاد می آید و این آدم را زیاد فریب می دهد. این که می بینیم اختلافات شدید بعد از ارتحال پیغمبر و یا امروزه بعد از این همه سال در نهضت امام امت اختلاف طبقاتی شدید بین پیش کسوتان جهاد و خون، با سایر مردم اتفاق افتاد، به همین خاطر بود. پیش کسوتان و نزدیکان پیغمبر و دور و بری های پیغمبر مثل طلحه و زبیر و خواص دیگر، برای خودشان یک امتیازات ویژه ای می خواستند و به امیرالمؤمنین می گفتند ما پای کار هستیم و در جنگ و جهاد هستیم‌، ولی یکی می گفت: بصره را به من بده. دیگری می گفت: کوفه را به من بده. کمتر از این ها شأن ما نیست. ما باید حاکم باشیم، رئیس باشیم. ما بالاخره جزو اصحاب پیغمبریم. جزو خواص پیغمبریم. چه زمانی باید بین خود و دیگران مرز قائل شویم؟ این که انسان بین خودش و دیگران مرز بگذارد و به فکر شأن و شئونات خودش باشد، روحیه بسیار خطرناکی است. مرز گذاشتن فقط جایی درست است که انسان احتمال می دهد، آسیب معنوی ببیند. ممکن است آسیب اخلاقی ببیند و گرنه غیر از آن، دیگر ما مرزی نداریم. روی این دوتا عبارت خیلی فکر کنید که خداوند می فرماید: «محبت من واجب است بر کسانی که در راه من، به هم مهرورزی می کنند. «للمتعاطفین فی» یعنی عاطفه ورزی و عواطف شان به خاطر من است.دومی هم این است که  «محبتم واجب است بر کسانی که در راه من، با همدیگر پیوند برقرار می کنند؛ «للمتواصلین فی». بخاطر من با هم رفیق می شوند، به خاطر من با هم همکاری می کنند، به خاطر من با هم دوستند و با هم کار می کنند و این جمع جمع مبارکی است که عامل پیوند و روابط عاطفی انسان ها و روابط کاری، همکاری ها و ارتباطات شان فقط و فقط ذات حق تعالی باشد. فقط به خاطر حق تعالی و دین خداوند با همدیگر ارتباط داشته باشند. برآوردن حاجت مؤمن، مثل برآوردن حاجت خداست امام علی بن الحسین علیهم السلام فرمود:«من قضى لأخیه حاجته فبحاجة الله بدأ و قضى الله له بها مائة حاجة فی إحداهن الجنة= هر کس حاجتی از برادش را برآورده کند، آغاز کرده به برآوردن حاجت خدا و خدا هم صد حاجت او را برآورده می کند که یکی از آنها بهشت است». برآورده کردن حاجت برادر مؤمن خیلی عظمت دارد؛ مثل این است که حاجت خدا را برآورده کرده باشد. در واقع خداوند خودش را جای مؤمن می گذارد. در روایت دیگری هم خداوند خودش را جای مؤمن گذاشته بود، اگر خاطرتان باشد، آنجا که فرمود: چرا وقتی من مریض بودم، به عیادت من نیامدی؟ گفت: خدایا شما مگر مریض می شوید؟ فرمود: فلان بنده ی مؤمن من مریض شد و به عیادتش نرفتید. امام صادق علیه السلام فرمود:«ﺍﻟﻤُﺆﻣِﻦُ ﺃﺧُﻮ ﺍﻟﻤُﺆﻣِﻦِ ﻛَﺎﻟﺠَﺴَﺪِ ﺍﻟﻮﺍﺣِﺪِ؛ ﺇﻥِ ﺍﺷﺘَﻜﻰ ﺷَﻴﺌﺎ ﻣِﻨﻪُ ﻭَﺟَﺪَ ﺃﻟَﻢَ ﺫﻟِﻚَ ﻓﻲ ﺳﺎﺋِﺮِ ﺟَﺴَﺪِﻩِ. ﻭ ﺃﺭﻭﺍﺣُﻬُﻤﺎ ﻣِﻦ ﺭﻭﺡٍ ﻭﺍﺣِﺪَﺓٍ، ﻭ ﺇﻥﱠ ﺭﻭﺡَ ﺍﻟﻤُﺆﻣِﻦِ ﻟَﺄَﺷَﺪﱡ ﺍﺗﱢﺼﺎﻟﺎً ﺑِﺮﻭﺡِ ﺍﻟﻠّﻪ ﻣِﻦِ ﺍﺗﱢﺼﺎﻝِ ﺷُﻌﺎﻉِ ﺍﻟﺸﱠﻤﺲِ ﺑِﻬﺎ[2]= ﻣﺆﻣﻦ، ﺑﺮﺍﺩﺭِ ﻣﺆﻣﻦ ﺍﺳﺖ، ﻫﻤﭽﻮﻥ ﻳﻚ ﭘﻴﻜﺮ ﻛﻪ ﺍﮔﺮ ﻋﻀﻮﻯ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺑﻨﺎﻟﺪ،[ﺷﺨﺺ ﺩﺭﺩﻣﻨﺪ ]ﺩﺭﺩ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺳﺎﻳﺮ ﺍﻋﻀﺎﻯ ﺧﻮﺩ ﻣﻰ ﺑﻴﻨﺪ؛ ﻭ ﺭﻭﺡ ﻫﺎﻳﺸﺎﻥ ﺍﺯ ﻳﻚ ﺭﻭﺡ ﺍﺳﺖ ﻭ ﭘﻴﻮﺳﺘﮕﻰِ ﺭﻭﺡِ ﻣﺆﻣﻦ ﺑﻪ ﺭﻭﺡ ﺧﺪﺍ، ﺑﻴﺸﺘﺮ ﺍﺯ ﭘﻴﻮﺳﺘﮕﻰِ ﭘﺮﺗﻮ ﺧﻮﺭﺷﻴﺪ ﺑﻪ ﺧﻮﺭﺷﻴﺪ ﺍست». اگر مؤمنی به دَرِ خانه کسی می آید، او باید خیلی زیرک باشد و خدا را دمِ دَرِ خانه اش ببیند که آمده تا او را امتحان کند. وقتی اقدام به برآوردن حاجتش می کند، انگار حاجت خدا را بر می آورد و خداوند هم در ازای این کار او 100 حاجت او را برآورده می کند که یکی از آنها بهشت است. پس خوش به حال کسی که عمرش را در خدمت به برادران و خواهران دینی خود می گذارد. عرضه داشتن حاجتِ مردم به شما، نعمت خداست سیدالشهدا علیه علیه السلام فرمود:«إنَّ حَوائِجَ النّاسِ إلَیكُم مِن نِعَمِ اللّهِ عَلَیكُم؛ فَلا تَمَلُّوا النِّعَمَ فَتَجوزُوا النِّعَم[3]= همانا نیازهاى مردم كه به شما عرضه مى شود، از نعمت هاى خدا بر شماست؛ پس از آن ها ملول نگردید، مبادا كه از آن ها محروم گردید». من آدم های بزرگی سراغ دارم، وقتی کسانی سراغ شان می روند، اصلا حوصله ندارند؛ از نظر موقعیت علمی آدم های قوی هستند؛ ولی وقتی کسی نزدشان مراجعه می کند، می گوید: «من اصلا حوصله مراجعات را ندارم؛ نامه بنویس، بیشتر از یک خط یا دو خط هم نشود». اما در مقابل اینها، کسانی هم هستند که 40 سال در مجمع و در مسجد می نشینند و هر کس هر کاری دارد به آنها مراجعه می کند، یکبار هم از این مراجعات عصبانی نمی شوند. مبادا خدای نکرده، موقعی مردی، زنی، مسلمانی، مؤمنی، بچه ای و ... به ما حاجت داشته باشد و ما از انجام آن شانه خالی کنیم، در حالی که می توانیم کاری بکنیم؛ یعنی حواس مان باشد که اگر آنها را رد کنیم، با این کار چه موقعیتی را از دست می دهیم. پس به آدم ها نگاه نکنید. حضرت فرمود: «السائل رسول الله= سائل رسول خداست». یعنی در خواست کننده، فرستاده خداست. اگر کسی آمد سراغ شما، خدا او را فرستاده. او به خدا گفته خدایا مشکل من را حل کن. خدا هم به دلش انداخته که به در خانه شما بیاید. حتی اگر نمی توانی حاجتش را برآوری، باید لبخندت روی لبت باشد؛ عصبی و تندخو برخورد نکنی. اگر نمی توانی کاری برایش بکنی؛ همراهی اش کن، این هم ارزش دارد. بگو من نمی توانم کاری بکنم؛ ولی دنبالت می آیم تا با هم ببینیم جایی می توانیم کاری بکنیم. پیش کسی آبرویی بگذاریم و حرفی بزنیم. جمله «این مشکل توست» در فرهنگ ما نیست. بنابراین ما اصلا کاری نداریم که آن شخصی که با ما کار دارد و به ما نیاز دارد، کیست. ما به این کار داریم که آن شخصی که می آید، فرستاده خداست. بارها شده دشمنان خونی اهل بیت، منافقین، دشمنان سرسخت شان در بدترین حالتها به آنها پناه آورده اند، ائمه علیهم السلام اگر به آنها کمک نمی کردند، آنها از بین می رفتند. ولی حضرت فرمود: این شخص به خانه من پناه آورده؛ زن و بچه اش به کمک من نیاز دارد و کسی که به در خانه ما پناه آورده، نباید ناامید برگردد. خدای نکرده از روی بغض با کسی این کار را نکنیم که چون او یک زمانی کار ما را راه نینداخته، حالا ما هم تلافی کنیم. ما اگرکمک نکنیم با کی طرفیم؟ با خدا طرفیم. پاداشِ برآوردن حاجت و کیفرِ رد کردن حاجتِ مؤمن امام کاظم علیه السلام فرمود:« مَنْ أَتَاهُ أَخُوهُ الْمُؤْمِنُ فِی حَاجَةٍ فَإِنَّمَا هِیَ رَحْمَةٌ مِنَ الله تَبَارَكَ وَتَعَالَى سَاقَهَا إِلَیْهِ فَإِنْ قَبِلَ ذَلِكَ فَقَدْ وَصَلَهُ بِوَلایَتِنَا وَهُوَ مَوْصُولٌ بِوَلایَةِ الله وَإِنْ رَدَّهُ عَنْ حَاجَتِهِ وَهُوَ یَقْدِرُ عَلَى قَضَائِهَا سَلَّطَ الله عَلَیْهِ شُجَاعاً مِنْ نَارٍ یَنْهَشُهُ فِی قَبْرِهِ إِلَى یَوْمِ الْقِیَامَةِ مَغْفُوراً لَهُ أَوْ مُعَذَّباً فَإِنْ عَذَرَهُ الطَّالِبُ كَانَ أَسْوَأَ حَالاً [4] = وقتى برادر مؤمنى نیاز خود را به مؤمنى عرضه مى كند، این نعمتى است از خداوند كه بسوى او فرستاده شده است. پس اگر مؤمن نیاز او را بر طرف نماید، این كار او را به ولایت ما مى رساند و او به ولایت خدا متّصل است و اگر حاجت او را رد کند، در حالی که قادر به برآوردن آن باشد، خداوند بر او ماری از آتش مسلط می کند که او را در قبرش نیش می زند تا روز قیامت و اگر او حلالش کند، حال او در قیامت بدتر می شود». اگر برادر مؤمن برای عرض نیازی به شخصی مراجعه کند، «فإنما هی»، حتماً این طوری است و فقط و فقط این رحمتی است که از ناحیه خدا به سراغ او رفته. «ساقها الیه» و خداوند این رحمت را به سوی او فرستاده است. اگر قبول کند این رحمت را، یعنی حاجت برادر مؤمنش را برآورده سازد، با این رحمت به ولایت اهل بیت متصل می شود و در نتیجه با اتصال به ولایت اهل بیت علیهم السلام به ولایت خداوند متصل می شود. کلام خیلی سنگین و بزرگ است. گاهی وقتها ما گناهانی مرتکب می شویم که ممکن است از چشم خدا بیفتیم. اگر خدا بخواهد توبه مان را نپذیرد و آن گناهان ما را حساب کند، هزاران سال در جهنم گرفتار می شویم. اما لطف خداوند شامل حال ما می شود و می گوید این بنده ام حیف است به جهنم برود؛ اگر برایش جبران نکنم، بدبخت می شود. حال خداوند چگونه جبران می کند؟ یکی از نیازمندان درگاهش را به در خانه ما می فرستند. با این رحمت می خواهد بنده اش از جهنم نجات پیدا کند. پس خیلی باید حواسمان باشد که اگر کسی سراغ ما آمد؛ بفهمیم و شکر کنیم و بگوییم خدایا! این رحمت ویژه ای است که تو به سراغ من فرستادی. پس معلوم است هنوز من از درگاه تو ساقط نشده ام. معلوم است هنوز طرد نشده ام و به شقاوتی نرسیده ام که بنده خودت را به سراغ من فرستاده ای. گاهی هم خداوند یک حیوان مثلاً سگی، گربه‌ای، مورچه ای، پرنده ای و ... را سراغ انسان می فرستد. زمانی ممکن است فرستاده خدا یک درخت، گل، و ... باشد. خیلی باید با ادب با آیات الهی در اطراف خودمان برخورد کنیم. آنهایی که در خانواده به زن و بچه شان ظلم می کنند، حق آنها را نادیده می گیرند، بداخلاقی و بی اخلاقی می کنند، خانواده را تحقیر می کنند. خودشان را بهتر از خانواده می دانند. اعضای خانواده همسر را تحقیر می کنند، این رفتارها خیلی خطرناک است. در ادامه حدیث، تعابیر خیلی تندی هست و می فرماید:« وَإِنْ رَدَّهُ عَنْ حَاجَتِهِ وَهُوَ یَقْدِرُ عَلَى قَضَائِهَا سَلَّطَ الله عَلَیْهِ شُجَاعاً مِنْ نَارٍ یَنْهَشُهُ فِی قَبْرِهِ إِلَى یَوْمِ الْقِیَامَةِ مَغْفُوراً لَهُ أَوْ مُعَذَّباً فَإِنْ عَذَرَهُ الطَّالِبُ كَانَ أَسْوَأَ حَالاً= اگر حاجت او را رد بکند و دست رد به سینه برادرش بزند، در حالی که می توانست نیازش را برآورده سازد، در قبرش بر او (شجاعً) مار آتشینی مسلط می شود، که تا روز قیامت (ینهشُ) او را نیش می زند، چه بهشتی باشد و چه جهنمی». یعنی حساب کتاب می کنند طرف بهشتی است او را به بهشت می برند، ولی چون می توانسته یک بار حاجت کسی را برآورده کند و نکرده می فرماید این مار در بهشت می رود و او را نیش می زند. «فان عذره الطالب کان اسفها حالاً= اگر طرف او را معذور بدارد، حال او در قیامت بدتر می شود». حال اگر طرف مقابل به او بگوید من از تو کینه ای به دل ندارم که حاجتم را برآورده نکردی، حلالت کردم؛ وضعیت این شخص بدتر می شود. مثلاً خواستگاری برای دختر یا خواهرش آمده، بدون بهانه و دلیلی ممانعت می کند. برادر می داند خواهرش کسی را می خواهد او هم خواهرش را می خواهد، آدم های خوبی هستند و به درد هم می خورند؛ ولی برادر گیر می دهد؛ مادر می داند گیر می دهد. برای چی؟ توکه  می توانی حاجت شان را برآورده کنی، وقتی نمی کنی و خودت را وسط می کشی و سخت می گیری؛ می دانی کارت به کجا می کشد؟ گاهی اگر طرف چهارتا فحش به ما بدهد و بگوید حلالت نمی کنیم؛ خدا لعنتت کند؛ چهارتا غیبت از ما بکنند؛ برای ما خوب است. روز قیامت خواهیم گفت: خدایا من حاجت او را برآورده نکردم، او هم چندتا فحش آبدار به من داد، آبرویم را برد یا غیبتم را کرد. اگر بگوید: حلالت کردم؛ چه؟! خدا رحمت کند شیخ مرتضی مرجع تقلید بزرگوارِ شیعه را؛ می خواست مسافرت برود، جوان بی ادبی آمد به ایشان فحاشی کرد. شیخ کظم غیظ کرد و هیچ نگفت. آن جوان جا در جا سیاه شد، افتاد و مُرد. تا شیخ این صحنه را دید، خیلی ناراحت شد، گفت: ای کاش من هم جوابش را داده بودم که به این بلا نمی مُرد. کسی که به علت توهین به یک مرجع شیعه بمیرد، معلوم است، آن طرف اوضاعش چگونه است. بعضی از موارد اگر ما را حلال هم بکنند، خیلی خوش به حال ما نمی شود. ای کاش حلال نکنند. کاش انتقام بگیرند. کاش در همین دنیا جبران کنند. کاش در همین دنیا گره به کارمان بزنند و غیبت ما را بکنند و آبروی ما را ببرند و بگویند: ما به این نیاز داشتیم و عرض حاجت داشتیم، اما مشکل ما را حل نکرد. اگر هیچ چیز نگویند و بگویند حلال؛ من به تو نیازی داشتم، حاجتی داشتم، سنگ اندازی کردی، من را گرفتار کردی، من کینه ای ندارم و حلال کردم. وای به حالش. بعضی ها «فان عذره الطالب» را طور دیگری هم معنا کرده اند. گفته اند: اگر کسی که حاجتی داشت و محتاج بود و اصرار بیشتری می کرد و هر چه اصرار می کند و شما بیشتر رد می کنید، اوضاع شما بدتر می شود. انبیاء و مؤمنین از یک سرشت خلق شده اند امام سجاد علیه السلام در حرمت و عظمت مؤمن می فرماید: « ان اللّه تعالى خلق النبیین من طینة علیّین قلوبهم و أبدانهم و خلق قلوب المؤمنین من تلك الطینة و خلق ابدان المؤمنین من دون ذلک[5] = خداوند تبارک و تعالی قلوب و بدن های انبیاء را از سرشت علیین خلق کرده، و قلب ها و روح مؤمنین را هم از همان سرشت انبیاء خلق کرده، اما بدن های مؤمنین را از سرشت دیگری خلق کرده است».  علیین مقامی بسیار بسیار بلند است که فقط مقربین درگاه الهی شاهد آن مقام هستند. قرآن می فرماید:«كَلَّا إِنَّ كِتَابَ الْأَبْرَارِ لَفِی عِلِّیِّینَ؛ وَمَا أَدْرَاكَ مَا عِلِّیُّونَ؛ كِتَابٌ مَرْقُوم یَشْهَدُهُ الْمُقَرَّبُونَ ٌ[6]= نه چنین است؛ در حقیقت كتاب نیكان در علیون است و تو چه دانى كه علیون چیست؛ كتابى است نوشته‏ شده، مقربان آن را مشاهده خواهند كرد». این حدیث شریف می خواهد بگوید، ائمه، مؤمنین و انبیاء از نظر طینت، اصل روح با هم یکی هستند، «من نور واحد». برای همین امام صادق علیه السلام وقتی که کسی اینگونه عرض کرد: «اللهم صل علی محمد و اهل بیته» فرمود: « ضیقت لنا= تنگش کردی» این گونه صلوات نفرستید. عرض کرد چطوری صلوات بفرستیم؟ فرمود: جوری صلوات بفرستید که خود شما هم در صلوات باشید؛ بگویید:« اللهم صل علی محمد و آل محمد». شما هم از آل محمد می شوید، شما شیعیان ما آل محمد هستید. این روایت خیلی شیرین است و به ما شخصیت می دهد و درس های زیادی از لحاظ خودشناسی در این روایت هست. روح شما با روح انبیاء هم خانواده است؛ یعنی از یک جا هستید. فقط بدن هایتان فرق دارد. امام باقر علیه السلام فرمود: « ان الله عزوجل خلقنا من اعلى علیین، و خلق قلوب شیعتنا مما خلقنا منه، و خلق ابدانهم من دون ذلك = خداوند ما را از اعلی علیین خلق کرده، قلوب شیعیان ما را از همان اعلی علیین که ما را خلق کرده، خلق کرد. بدن هایشان را از چیز دیگری». یعنی دل ما با دل اهل بیت یک ریشه دارد و از یک خانواده است و یک اصل دارد. همه ما از نظر خانوادگی یک خانواده واحد هستیم. اگر شیعه ای عرضه نداشته باشد خودش را هم خانواده اهل بیت بداند، فاصله اش خیلی زیاد می شود. ما باید به یک چیز خیلی فکر بکنیم که هر کدام غیر از خانواده زمینی، یک خانواده آسمانی داریم و تعلق مان به خانواده آسمانی مان، بیش از تعلق ما به خانواده زمینی ماست و خودمان هم خودمان را باید متعلق تر بدانیم و وابسته تر بدانیم و بیشتر مسائل زندگی و برنامه های زندگی مان را براساس تعلق مان به خانواده آسمانی مان برنامه ریزی بکنیم.  محبت   [1] . فتح.29. [2] . کلینی، کاﻓﻲ، ج2، ص166. [3] . بحار الأنوار : 74 / 318 / 80 وراجع المناقب للخوارزمی : 369 / 388 . [4] . بحارالأنوار، جلد 74 ،ص 313 [5] . بصائر الدرجات: 15. [6] . سوره مطففین/18-20.

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ،

Top
برای عضویت در خبرنامه پست الکترونیکی خود را وارد کنید

خبرنامه سایت منتظران منجی

Stay informed on our latest news!

اشتراک در خبرنامه سایت منتظران منجی feed