www.montazer.ir
جمعه 19 ژوئن 2026
شناسه مطلب: 9726
زمان انتشار: 22 اکتبر 2018
| |
چرا معصومین علیهم‌السلام برای زیارت، این همه اهمیت قائل شده اند؟

شرح زیارت عاشورا، جلسه اول، 80/07/07

چرا معصومین علیهم‌السلام برای زیارت، این همه اهمیت قائل شده اند؟

قبل از آن که شرح زیارت عاشورا را آغاز کنیم، لازم است به اصل زیارت و اهمیت آن بپردازیم. چرا در اسلام چیزی به اسم زیارت داریم و به ما دستور داده شده که در زمانهای مختلف، زیارت کنیم و اصلاً زیارت چه هست؟

«توصیه به زیارت» علاوه بر کتاب «مفاتیح»، در کتابهای دعای با عظمتی مثل «اقبال» و «بلد الامین» و کتاب هایی از این قبیل نیز به وفور وجود دارد. هم در ایام عاشورا و هم در زمان های مختلف، از جمله در روز میلاد پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله یا روز شهادت هر یک از  امامان، توصیه به زیارت امام حسین علیه‌السلام شده است. خیلی سفارش شده که زیاد به زیارت برویم. در مورد بسیاری از معصومین علیهم‌السلام داریم که مکرر می فرمایند «اگر کسی زیارت کند مرا، فلان پاداش را دارد؛ اگر کسی علی علیه‌السلام را زیارت کند، چنین پاداشی دارد؛ اگر کسی امام حسین را زیارت کند، بهشت بر او واجب می شود؛ اگر کسی فرزندم رضا را در مشهد زیارت کند، چنین و چنان خواهد شد». حتی قبل از آن که حضرت عبدالعظیم به دنیا بیاید؛ یا امام حسین علیه‌السلام به شهادت برسد، می فرماید: «من زار ولدی عبدالعظیم بری، لمن زار ولدی الحسین بکربلا= هر کس فرزندم عبدالعظیم را در ری زیارت کند،حتما فرزندم حسین را در کربلا زیارت کرده است». قبل از اینکه حضرت عبدالعظیم به دنیا بیاید و قبل از اینکه امام حسین علیه السلام شهید شود، حضرت می فرماید: «هر کس فرزندم عبدالعظیم را زیارت کند،....». در حالی که هنوز، نه کربلا موضوعیت دارد و نه شهر ری در مساله عاشورا مطرح شده است. این یعنی چه؟ و اصلا چرا این همه برای زیارت رفتن اصرار شده است. وقتی که هنوز حضرت معصومه به دنیا نیامده، چرا می فرمایند: هر کس دخترم فاطمه را در قم زیارت کند؛ یا هر کس خواهرم فاطمه را در قم زیارت کند، «وجبت له الجنه= بهشت برایش واجب می شود»؟ این قاعده ی زیارت چیست و چه اهمیتی دارد که این همه بر آن تاکید شده است؟ اگر کسی بگوید «آقا من اصلاً نمی توانم به کربلا برای زیارت بروم؛ من کجا کربلا کجا؛ من در خراسان یا در شهر ری یا در فلان شهر دور از کربلا هستم و نمی توانم یا نمی رسم که بروم به کربلا». حتی برای امکان زیارت این جور افراد نیز، برنامه ریزی شده و به این جور افراد گفته شده که اگر نمی توانید به کربلا بیایید، حضرت را از دور زیارت کنید. ما تعداد زیادی زیارت برای امام حسین علیه السلام داریم که همه از دور است. مثل زیارت حضرت در روز عرفه؛ زیارت حضرت در روز عاشورا؛ زیارت حضرت در شب قدر، زیارت در کجا و کجا و ... یعنی انواع زیارت امام حسین علیه‌السلام به انحاء مختلف از دور و نزدیک وارد شده است. زیارت های دیگری هم داریم. مثل زیارت یک امام، یا دو امام، یا همه ائمه؛ مثل زیارت جامعه. حتی برای امامزاده ها هم زیارت داریم. این چه فرهنگی است و می خواهند به ما چه چیز را بگویند؟ تا وقتی که «حق زیارت» را درک نکنیم، به «حق معرفت» زیارت نائل نمی شویم تا وقتی که مفهوم «حق زیارت» برای ما روشن نشود، اساساً به باطن زیارت راه پیدا نمی کنیم و زیارت را به شکل ظاهری و تقلیدی و بدون فهم «حق معرفت» و اسرار آن انجام می دهیم. ممکن است از همان زیارت ظاهری هم لذت ببریم و خیرات و برکاتی هم از آن به ما برسد، اما به آن «حق معرفتی» که در زیارت به ما گفته اند، نائل نمی شویم. پس اول این باید حل شود. چون به ما گفته اند هر وقت می خواهید زیارت کنید، «حق زیارت» را به جای بیاورید. تاکید شده که مثلا وقتی امام رضا علیه‌السلام را زیارت می کنید، سعی کنید که حق زیارتش را به جای بیاورید. «حق زیارت» این است که اگر کسی به زیارت کسی رفت و «حق زیارت» را به جای آورد، بهشت بر او واجب می شود. من اصرار دارم که یک مقدار بیشتر روی موضوع «حق زیارت» تامل کنیم که اصلا این یعنی چه؟ یعنی من دارم می روم زیارت و در آنجا چه کار کنم؟ می خواهم بروم زیارت و بگویم آقا من همسر می خواهم؟ یا مشکل مالی دارم و مشکلم را حل کن؟ یا وقتی مریض می شوم بروم آنجا مثلاً قفل بزنم یا نخ و زنجیر ببندم به گردنم و طرف دیگر آن را به ضریح  بزنم که مثلاً خوبم بکند؟ اصلا می خواهم بروم زیارت که چه کار کنم؟ اصلاً این زیارت چه هست؟ آیا می خواهیم برویم برای ثواب؟ آیا می خواهم با زیارت به بهشت بروم؟ بالاخره باید بفهمیم که چه سری در زیارت هست که در اسلام این همه به آن تاکید شده است. البته بعضی ها هم زیارت رفتن را مسخره می کنند و می گویند ای بابا! زیارت لازم نیست، دلت پاک باشد. یعنی چی که می روید آنجا در و دیوار را می بوسید. می گویند وقتی که سرت را روی آستانه می گذاری، امام چه احتیاجی دارد به این کار تو؟ وهابی ها که اصلا این را شرک می دانند؛ اما وقتی رهبرشان پرچم آمریکا را می بوسد، آن را شرک نمی دانند. ما الان راه و فاصله به این دوری تا مشهد را در طول یک شب تا صبح طی می کنیم؛ یا با هواپیما یک ساعته طی می کنیم و می رویم یک زیارت می کنیم و برمی گردیم. ولی در قدیم این گونه نبوده و خیلی طول می کشید. چون وسیله و امکانات نبود و وقتی که می خواستند به کربلا یا حج بروند و برگردند، تا یک سال طول می کشید. این یعنی چی؟ یعنی ما کار و زندگی نداریم که از اینجا بلند می شدیم و می رفتیم  زیارت خانه ی خدا و پیامبر ص و ائمه بقیع؟  این زیارت چه ماجرایی است که شیعیان حاضر بودند برای دست یابی به آن، خون دل های زیادی بخورند؟ زیارت امام حسین علیه‌السلام که داستانهای عجیب و غریبی دارد؛ مثلاً کسانی حاضر بودند برای یک زیارت حضرت دست شان را قطع کنند. اما برخی فکر می کردند که این حالا یعنی چه که من دستم قطع شود و خودم را از کار و زندگی بیندازم؟ بهتر است که نروم و دستم هم قطع نشود و از همین جا عرض ارادتی به حضرت سیدالشهدا بکنم؟ اصلا این همه زیارت از راه دور وارد شده، می شود از همین راه دور یک زیارت بخوانم؛ چرا پا شوم بروم آنجا که مجبور شوم دستم را هم قطع کنند؟  در فرهنگ تشیع هم امامان ما به هیچ وجه حاضر نشده اند از آن عقب نشینی کنند و بگویند مثلا چون سخت است، زیارت لازم نیست. ائمه مسئله زیارت را مطرح کرده اند و سفت پای آن ایستاده اند و فرموده اند که حتی اگر یک شیعه جانش را هم در این راه از دست بدهد، می ارزد.  سفت ایستاده اند و قیمت های گزاف هم پرداخته اند برای زیارت. چه زمانی که خود ائمه زنده بودند برای زیارت خود ائمه و چه در زمانی که از دنیا رفتند برای زیارت قبور آنها. زیارت عاشورا جدای از محتوایش، زیارت کسی است که بیش از هر معصوم دیگری سفارش به خواندن آن شده و خود خدا هم به این زیارت سفارش کرده است. این ماجرای زیارت چیست؟ باید روی آن خیلی با تأمل بحث بکنیم؛ بلکه ان شاءالله بفهمیم که «حق زیارت» یعنی چه؟ باید بفهمیم که برای چه داریم می رویم به زیارت؟ برای این بر روی «حق معرفت» این جور تکیه کردم که بفهمیم کجا داریم می رویم؟ چون قرار است از زیارت، یک برداشت خاصی بشود و یک نتیجه خاصی گرفته شود. زیرا ائمه مظاهر خدا هستند و حکیم اند و کار عبثی نمی کنند که به ما بگویند بلند شوید و بیایید زیارت و زیارت نامه بخوانید و وقت بگذارید، یک سال و شش ماه، با خرج زیاد و در گرما و سرما و حتی کشته شدن در راه، بیاید به زیارت؛ پس باید حکمتی داشته باشد. چه می خواهند از زیارت؟ این همه اصرار در فرهنگ شیعه شده برای زیارت که چه بشود؟ بله ما، هم فیض می بریم و هم به حاجات دنیوی می رسیم و هم به حاجات اخروی می رسیم؛ اما این آن نیست که از ما می خواهند. آن چیزی که از ما می خواهند بفهمیم این است که  کجا  داریم می رویم؟ این رمز اگر به دست بیاید، خیلی از مسائل ما حل خواهد شد؛ این رمز اگر به دست بیاید، بسیاری از موارد را ما می فهمیم و درک میکنیم که باید چه کار کنیم. زیرا می توانیم مختصات خود را پیدا کنیم و هیچ وقت خودمان را گم  نکنیم و هیچ حادثه و هیچ مصبیتی و هیچ فشاری و به قول علی علیه السلام هیچ باد تندی نمی تواند ما را از خودمان جدا کند. زیرا با فهم این رمز، سفت سر جای خودمان استقرار پیدا می کنیم. این خیلی اهمیت دارد. به درس حوزه خواندن و چیزهای دیگر هم نیست؛ بلکه مستقلاً آدم باید درباره این رمز، دوره ای ببیند و معارفی کسب کند و گرنه ما در میان روحانی هایمان کم نداریم که ارادتی به درس حوزه و زیارت به طور جدی ندارند و زیارت را هم تقلیدی انجام می دهند و نمی فهمند برای چه دارند می روند به زیارت؛ ولی چون تعبد دارند و آدم های خوبی هستند و به معصوم و به حکمت خدا، اعتماد و اعتقاد دارند، از باب اعتقاد به حکمت خدا که خدا حکیم است و کار عبث نمی کند و از آنجا که معصومین حکیم هستند و کار عبث نمی کنند، اعتماد کرده و این کار را انجام داده اند. حتی برای دیگران هم تبلیغ می کنند که آقا بروید زیارت؛ خودشان هم می روند و تا آخر عمر سفت پای آن می ایستند. اما این غیر از آن است که ما بفهمیم این زیارت چیست. ما باید آنرا کشف کنیم. روضه و اهمیت آن در یکی از حوزه های علمیه حدود 18 یا 19 سال پیش که ما داشتیم فلسفه می خواندیم، اعلام کردند که آقا شهادت امام کاظم علیه السلام است. طلبه ها جمع شدیم و یک مراسم روضه ای گرفتیم و بزرگداشتی. یک آقای روحانی که آنجا خیلی سال هم سابقه داشت و تدریس فقه می کرد، گفت آقا روضه به چه درد ما می خورد؟ بنشینیم درسمان را بخوانیم. خود ما هم یک مواقعی می گوییم این حرفها چیست؟ حالا من اینقدر کارهای مهم تر دارم که لازم نیست که ده شب بروم هیئت یا در خانه هیئت بیندازم؛ پول قرض بگیرم و خرج بدهم. اصلاً ائمه چه احتیاجی دارند که من در خانه ام برنامه روضه بیندازم؟ یا دوره ای است یا فلان آقا ده روز در خانه اش روضه می گیرد و همه شرکت می کنند. اما روز دهم تمام نشده اعلام می کند ده روز دیگر هم داریم؛ دهه دوم در فلان جا، آن هم نه یک مجلس، چندتا مجلس؛ یک مجلس صبح داریم؛ یکی دم مغرب و .... اینجا بیایید روضه بخوانید تا تمام شود، می شود بیست روز. بعد اعلام می کند که دهه سوم هم داریم: فاطمیه اول، فاطمیه دوم، و ... و ما باید با این مقوله ها با معرفت برخورد کنیم. برای این که بفهمیم زیارت، با نفس ما چه می کند، ابتدا نفس را باید بشناسیم؟ قبل از این که وارد شرح زیارت عاشورا بشویم، من می خواهم چند جلسه ای «اهمیت شناخت نفس» را توضیح دهم. چون اگر این حل نشود، خود زیارت عاشورا هم حل شدنی نیست. رحمت و درود خداوند تبارک و تعالی بر امیرالمومین علیهم السلام که فرمودند: هر کس می خواهد دین را بفهمد، باید خودش را بفهمد؛ یعنی شما هر وقت در دین سوالی برایتان پیش آمد، به جای اینکه مرتب بخواهی در خود دین غور کنی و جر و بحث کنی و بروی سراغ این کتاب و آن کتاب و این عالم و آن عالم، اول خودت را بشناس. اگر کسی با خودش آشنا شود، همه سوالها برایش حل می شود. برای همین بود که معصوم علیه‌السلام فرمود:«من عرف نفسه فقد عرفه ربه= هرکس نفس خود رابشناسد، خدای خود را هم خواهد شناخت». این عجب جمله ای است! ما تعداد زیادی از جلسات را در معاد و معرفت نفس، راجع به همین جمله صحبت کردیم و گفتیم که ما نفس را باید بشناسیم. وقتی که خداوند تبارک و تعالی زیارت را برای ما واجب می کند و اصرار زیادی روی آن دارد؛ و وقتی معصومین علیهم‌السلام نیز آن را برای ما واجب کرده اند و از آن کوتاه هم نیامده اند و به هیچ وجه از انجام آن عقب نشینی نکرده اند؛ جواب این را باید در «شناخت نفس» پیدا کنیم. وقتی تو «نفس» را بشناسی، خدا را شناخته ای و دیگر به طریق اولی، پایین تر از خدا را هم شناخته شده است؛ چون عظیم ترین وجود، خود خداوند تبارک و تعالی است. نفس و شناخت آن شوخی نیست. ببینید چقدر عظمت دارد که شناخت آن مساوی است با شناخت اکبر! می فرمایند: معرفت نفس، «انفع المعارف»، یعنی پرسودترین معرفت است و هر کس معرفت نفس نداشته باشد، هیچ چیز را نشناخته است؛ اما هر کس نفس را بشناسد، همه چیز را شناخته است. پس ما باید روی نفس کار کنیم. باید در خودمان جستجو کنیم که زیارت، چه جایگاهی در نفس ما دارد و با نفس ما چه کار می کند؟ ویژگی های «نفس» انسان چیست؟ بدون استثناء همه نفوس انسانی چنین هستند که از وقتی که به دنیا می آیند، حریص بر کمالات هستند؛ حبّ ذات دارند و هیچ کس را بر خودشان ترجیح نمی دهند. انسان حب ذات دارد و عاشق خودش است و هر کس هر چیزی را میخواهد، برای خودش می خواهد. کمالات را هم برای خودش می خواهد. تشنه و شیفته ی چیزی است که یک اثر وجودی داشته باشد؛ همه اینها یعنی کمال طلبی. انسان وقتی خودش را بررسی می کند، می بیند به هیچ حدی از کمالات قانع و راضی نیست و هر چه به او می دهند، مرتبه ی بالاتر از آن را می خواهد. در لذت، انواع لذت را می خواهد؛ لذت خوراکی، لذت جنسی، لذت شنیدنی، لذتهای دیدنی، لذتهای خیالی، لذتهای عقلی، لذتهای فوق عقلی، لذتهای های وهمی. می بینیم که انسان بینهایت طلب است و دائم هم برای خودش لذتهایی را تولید می کند که بتواند از آنها لذت ببرد.  کار بشر این شده است که سطح لذات خودش را در زندگی دائماً به این صورت بالا ببرد که تولید کمال کند واز آن کمال لذت ببرد. این همه غذاها و میوه ها را خداوند تبارک و تعالی برای انسان خلق کرده است تا انسان از اینها لذت ببرد؛ اما هنوز اینها برایش کافی نیست؛ می بینیم که برای لذت بیشتر، می نشیند این میوه ها را به هم پیوند می دهد و در آنها تصرف می کند و یک نوع و دو نوع و ده نوع نان درست می کند؛ یعنی باوجودی که نان لواش و سنگک و تافتون و بربری و .....در دسترش هست، به آنها اکتفا نمی کند و انواع نان فانتزی و بیسکویت و انواع کیک و شیرینی را نیز درست می کند. دائم تنوع ایجاد می کند تا حد لذت خودش را بالاتر ببرد. انسان در همه چیز همین طور است؛ در علم، بینهایت طلب است و هر چقدر به او علم می دهی کافی نیست؛ در قدرت بینهایت طلب است؛ در ثروت هم همینطور است. اصلا هیچ کمالی را در انسان پیدا نمی کنی که انسان با آن برخورد کند و آنرا به صورت همان کمالی که برخورد کرده است بپذیرد و قانع شود. انسان هر کمالی را که شیفته آن است، تلاش می کند آن را به دست آورد؛ اما باز هم به دنبال چیز بالاتری است. همه انسانها از بررسی خودشان این را به دست می آورند که عاشق «کمال مطلق» هستند و این در جای خودش مبرهن است و قابل انکار هم نیست؛ یعنی یک اصل برهانی است که هیچ کس نمی تواند آن را رد کند؛ یعنی شما یک آدم عاقل پیدا نمی کنید در روی کره ی زمین که بیاید بگوید بشر طالب کمال مطلق نیست؛ زیرا خداوند این حقیقت را در نهاد همه ی انسانها بدون استثناء قرار داده است. ما عاشق کمال مطلق هستیم؛ ما بینهایت طلب هستیم و خدا این را در نهاد همه ی ما قرار داد ه است. علت کمال طلبی انسان این است که همیشه بین طالب و مطلوب سنخیت هست ما وقتی کمال مطلق را می طلبیم، این طلب کردن، معنادار است. طلب کمال مطلق، معانی مختلفی دارد و اصلا دارای یک قاعده است که ما این قاعده را در معرفت نفس اثبات کردیم، اگر خواستید به آنجا مراجعه کنید. قاعده این است که همیشه بین طالب و مطلوب باید سنخیت وجود داشته باشد و اگر ما کمال مطلق را می طلبیم، بین ما و او یک سنخیت و شباهتی وجود دارد و گرنه ما مثلاً وقتی گرسنه هستیم، نمی رویم سنگ و خاک بخوریم؛ هر چقدر هم گرسنه مان باشیم، نمی رویم یک چیز نجسی را بخوریم؛ می گوییم چیزی را می خوریم که با ساختار وجودی ما سنخیت داشته باشد. یعنی«طلب» خود به خود، سنخیت را می طلبد؛ یعنی چیزی را می طلبد که با آن شباهت دارد. پس اگر ما بینهایت را می طلبیم، مفهومش این است که با بینهایت سنخیت و شباهت داریم. چنان که رسول خدا صلی الله علیه و آله می فرماید: «خلق الله تعالی آدم علی صورته= خداوند آدم را به صورت خودش خلق کرد». به صورت خودش، یعنی شبیه خودش خلق کرده است که در این رابطه توضیح خواهیم داد که ما چطور شبیه خدا هستیم؟ چطور شبیه کمال مطلق و بینهایت مطلق هستیم؟ این موضوع دارای چند قاعده است: قاعده ی اول) قاعده اول این است که «طلب هر چیزی، نشانگر سنخیت و شباهت با آن چیز است». قاعده دوم) این است که «طلب هر چیزی، نشانگر و معلول ظرفیت آن چیز است». یعنی ما اگر بینهایت طلب هستیم؛ پس معلوم است ظرفیت ما هم بینهایت است. اگر ظرفیت ما محدود بود، با به دست آوردن محدودها راضی می شدیم. پس چرا هیچ انسانی از اول تاریخ تا کنون تا کنون، بر روی زمین پا نگذاشته که با محدود، راضی شود؟ هر چه به او داده اند، بیشتر خواسته است. پس این امر نشاندهنده ی این است که ما بینهایت ظرفیت داریم که می توانیم بی نهایت را جذب کنیم. مهم این است که بدون جذب آن هم به آرامش نمی رسیم. قاعده ی سوم) این است که «طلب هر چیزی، نشانگر وجود آن چیز است». چون طلب معدوم مطلق، امکان ندارد و اگر طلبی هست، حتماً مطلوب هم وجود دارد. امکان ندارد خداوند تبارک و تعالی موجودی را با طلبی خلق کند و مطلوب آن، در خارج وجود نداشته باشد. یعنی اگر ما چیزی را می طلبیم، حتماً آن چیز در خارج وجود دارد و امکان ندارد نباشد. زیرا چیزی که مطلقاً وجود ندارد، مطلوب هم نیست. پس کمال مطلق هست و وجود دارد که ما آن را می طلبیم. اگر نبود، تمنای آن در ما بیهوده بود. بنابراین، اگر گرسنگی هست، پس غذایی هم در خارج هست؛ اگر عطشی هست، آبی هم در خارج هست؛ اگر چشمی هست، طول موج در خارج هم هست؛ اگر گوش هست، در خارج فرکانس هم هست؛ یعنی باید باشد و نمی شود که نباشد. استدلالهای من همین چند دقیقه است. اگر مثالهای بیشتری خواستید، به دروس معرفت نفس مراجعه کنید. قاعده چهارم) این است که «طلب هر چیزی، معلول آگاهی و شناخت ما نسبت به آن چیز است» چرا؟ چون در جای خودش ثابت شده است که طلب مجهول مطلق، محال است. امکان ندارد چیزی مطلقاً مجهول باشد از نظر ما، اما ما آن را بطلبیم؛ چیزی که ما اصلاً از آن خبر نداریم، چگونه می توانیم آن را بطلبیم؟ آیا شما میوه «کیوی» را که چند سال پیش نبود، طلب می کردید؟ نه. اما وقتی آمد و آن را چشیدی، حالا هوسش را هم می کنی. الآن هم میوه هایی در بعضی جاهای دنیا هست که در کشور ما نیست و ما هم هیچ هوسی نسبت به آنها نداریم. ما به هر آن چه که می طلبیم، شناخت داریم؛ یا شناخت کامل، یا شناخت متوسط؛ یا یک شناخت ضعیف؛ یعنی  بالاخره یک شناختی به آن چه که می طلبیم داریم. الان شما می گویید آقای شجاعی گفت ما در خارج از کشور میوه هایی داریم که در ایران نیست؛ پس من باید به این میوه ها برسم و بخورم. این طلب از کجا در شما ایجاد شد؟ از گفتن من. این که من گفتم چیزهایی هست که شما خبر ندارید؛ حالا شما می گویید خوب، اگر هست من می خواهم. اگر مزه اش را بچشید، طلب تان بیشتر می شود. پس اگر ما بینهایت را می طلبیم، نشان دهنده ی این است که نسبت به آن، شناخت و آگاهی داریم و به یک نحوی معروف ما هست. در روایات و دعاهایی مثل جوشن کبیر به خداوند می گوییم: تو معروف هر موجودی هستی! یعنی همه موجودات عالم تو را می شناسند. یعنی خدایا! اصلاً مجهول نیستی. اینکه سیدالشهدا عرض می کند به خداوند: «متی غبت حتی تحتاج الی الدلیل یدول علیک؟= تو کی غایب بودی که اصلاً احتیاج به دلیل داشته باشی که تو را ثابت بکنیم؟». یعنی همه جا پُر از خداست و همه چیز از خدا پر است. کاملا معروف هم هست. استاد ما می گوید: ما به قیامت که می رویم، می گوییم: عجب! این بود خدا؟ این را که ما با او همیشه سر و کار داشتیم. یار نزدیکتر از من به من است                این عجبتر که من از وی دورم حالا اینها را بعداً برایتان توضیح می دهم که «نحن اقرب الیه من حبل الورید= ما از رگ گردن به شما نزدیکتریم»یعنی چه؟ خدا چقدر نزدیک است به ما. قاعده پنجم) این است که «طلب هر چیزی، معلول چشیدن آن چیز است». یعنی اگر چیزی را می طلبیم، معلوم می شود که قبلا از آن بهره برداری کرده ایم؛ حتی اگر از نظر نوع، شناخته شده نباشد. وقتی من به شما می گویم یک میوه ای هست که شما تا حالا نخورده اید، در شما طلب ایجاد می شود و می گویید: آقای شجاعی! ما آن میوه را نخورده ایم و از آن بهره برداری هم نکرده ایم؛ پس چرا آن را می طلبیم؟ می گوییم نه! شما میوه را از آن جهت می خواهید که میوه است و میوه را شما قبلاً چشیده اید، الان هم برای همین آن را می خواهید که قبلاً مثل آن را چشیده اید. حالا این نوع از آن را نخورده اید؛ اما چشیده اید. بنابراین، علت این که ما بینهایت طلب هستیم، این است که بینهایت را چشیده ایم و قبلاً با آن بوده ایم و طعم آن، در ذائقه ما و در وجود ما، در حالت بینهایت جا دارد؛ به همین دلیل است که الان آن را می خواهیم. پس وقتی نفس خودمان را بررسی کردیم، فهمیدیم که ما بینهایت طلبیم و با این طلب، شباهت و سنخیت داریم و ظرفیتش را داریم. چون هست و آن را می شناسیم و قبلاً هم با آن بوده ایم؛ پس غیر قابل انکار است. این پنج تا چیز. دیگر چی را شناختیم؟ این که وقتی می گوییم ما کمال مطلق را می طلبیم، طلب، یعنی آن چیز وجود دارد. وقتی ما هم بینهایت را می طلبیم، یعنی بینهایت وجود دارد. وقتی بینهایت وجود دارد، آن بینهایت در موردش این گزارشها را نفس ما و عقل ما به ما می دهد؛ صرف نظر از اینکه هر دینی داشته باشی، عقلت به عنوان یک انسان، این گزارش را راجع به بینهایت، به تو می دهد که بی نهایت احد است. چرا «بی نهایت»، احد است و دو بردار نیست؟ احد یعنی یکی که دو بردار نیست. پس اگر چیزی دوتا باشد، دیگر بی­نهایت نیست. بی­نهایت یعنی چیزی که همه چیز را پر کرده و همه جا هست و از نظر ریاضی و منطقی امکان تصور دو، برایش وجود ندارد. اگر یک دویی کنار این بخواهد بیاید، این را محدود می کند. وقتی محدود شد، دیگر بینهایت نیست. اگر بینهایت است، پس معلوم است یکی بیشتر نمی تواند باشد؛ آن هم نه یکی ریاضی؛ یعنی مطلق است؛ یعنی قیّوم است؛ یعنی امکان دو برایش وجود ندارد. «یک» ریاضی امکان دو برایش وجود دارد؛ اما به هیچ وجه عقل نمی تواند از نظر ریاضی و منطقی بپذیرد که برای این، دو وجود دارد؛ اصلاً نیست و نمی تواند باشد؛ چون هر چیزی که بخواهد در کنار این، ظهور مستقلی داشته باشد، به بی­نهایت بودن آن خدشه وارد می کند. در حالی که عقل ما می گوید که بینهایت، یکی بیشتر نیست. هست، اولاً هست و وجود دارد و ثانیا یکی بیشتر نمی تواند باشد. هر چند که من مکرر دارم برای شما آیه و روایت می گویم؛ اما شما می توانید این بحث من را صرف نظر از آیه و روایت، اما منطقی و ریاضی در نظر بگیرید. در دعای کمیل می خوانیم: «و باسمائک التی ملئت ارکان کل شیء= خدایا به آن اسماء تو قسمت می دهم که رکن هر چیزی و ارکان همه اشیاء را پر کرده است». خوب این احد است. نکته بعد این است که صمد است. این را عقل می گوید که صمد است؛ یعنی کاری با دین نداریم. «عقل می گوید صمد است» یعنی چه؟ یعنی فرض اضافه کردن یک موجود یا یک کمال، به آن، امکان عقلی یا ریاضی را ندارد؛ چون خارج از آن چیزی نیست که بخواهد به آن چیزی داده شود. خارج از وجودش هیچ چیزی نیست که بخواهیم به آن بدهیم. این وجود مطلق و بینهایت است. بعد از وجود هم عدم است؛ عدم هم که وجود ندارد و نیستی است؛ دیگر نیستی هم که نمی تواند منشأ هستی و چیزی باشد. بنابراین، خارج از این، صمد است. «صمد است» یعنی مطلق و پر است و امکان اضافه کردن چیزی به آن وجود ندارد؛ امکان اینکه خارج از آن، کمالی وجود داشته باشد که این آن را نداشته باشد، وجود ندارد. یعنی از نظر ریاضی، هیچ مغز ریاضی و هیچ مغز منطقی، این را نمی تواند بپذیرد که خارج از بینهایت، یک چیزی هست که می تواند به بینهایت کمالی بدهد. از این رو، آن صمد است. عقل ما می گوید صمد است. خوب دیگر چه نتیجه ای می توانیم بگیریم از این مطالعه ای که روی بینهایت داشتیم؟ اینکه بی نهایت زایش ندارد، چرا زایش ندارد؟ چون لازمه ی اینکه بخواهد بینهایت زایش داشته باشد، این است که باید چیزی را خارج از وجود خودش تولید کند که غیر از خودش است. در حالی که غیر از خودش، هیچ چیزی نیست. اگر قرار باشد چیزی غیریت بپذیرد، دیگر مطلق نیست. نکته دیگری که می توانیم از آن بگیریم، این است که زاییده هم نیست؛ یعنی کسی نمی تواند آن را به وجود بیاورد. کافر شدن «برت راند راسل» فرانسوی چگونه بود؟ سوال «چه کسی خدا را بوجود آورده است؟» موجب کفر «برت راند راسل» شد. او می گوید من یک مسیحی معتقدی بودم؛ اما وقتی این سوال برایم پیش آمد، دیگر کافر شدم. سوال این بود که «اگر هر چیزی را خدا به وجود آورده، پس خود خدا را کی به وجود آورده؟» یعنی نمی شود خداوند را کسی به وجود بیاورد؛ عقل نمی پذیرد؛ اگر عقلی پذیرفت که خدا و بینهایت را کسی به وجود آورده، باید به آن عقل شک کرد؛ چون هیچ عقلی جواب نمی دهد که چیزی که مطلق و بینهایت است، بتواند زاییده شده باشد؛ یا کسی آن را به وجود آورده باشد. چون بعد از بینهایت، دیگر کسی وجود ندارد و غیری نیست که بخواهد آن را به وجود بیاورد. اگر زاییده شده بود، دیگر بینهایت هم نبود. عقل جواب نمی دهد؛ عقل به صراحت به ما می گوید او امکان ندارد زاییده شده باشد؛ یا کسی به وجودش آورده باشد. این را عقل به ما می گوید و همه ی عقلای دنیا هم این را قبول می کنند. دیگر این بینهایت مثل و مانندی ندارد؛ چون اصلاً چیزی غیر از او نیست که بخواهد مثل و مانند او باشد. یعنی مثل و مانندی ندارد. خدا و «اله» هرکس، همان است که به سوی آن می رود در عربی به مطلوب می گویند «اله». یعنی هر چیزی که به سوی آن برویم و مطلوب ما باشد. هرچیزی را که آن را بخواهیم، می شود مطلوب ما. هر چیزی که دل من را می برد به سمت خودش، می شود «اله» و خدای من. هر چیزی که مرا «واله» و  «شیدا»ی خودش می کند، «اله» من است. بگذریم از این که اکثر افراد، به دنبال «اله» های محدود و مضر می روند؛ اما اگر من عاشق و واله و شیدا و طالب «بینهایت» هستم، پس بی نهایت، اله من است. اما این «بینهایت» یک موجود، بیشتر نیست، یعنی فقط یکی هست که بینهایت است و زایش ندارد و زاییده شده هم نیست و مثل و مانندی هم ندارد، پس از نظر حقیقی، در خارج و خارج از ذهن و شخصیت من، یک کسی به اسم بینهایت مطلق وجود دارد که مشخص است که کیست؟ یعنی چون او را می شناسم، هر کسی یا هر چیزی را می نمی توانم به جای او بگذارم. نمی توانم مثل هندی ها بگویم آهای خورشید! تو اله من هستی؛ آهای ماه! تو اله من هستی؛ آهای گاو! تو اله من هستی. با این نگاه است که ارزش گفتن «لا اله الا الله» با معرفت را درک می کنیم. چرا این قدر بر یادگیری زبان عربی تاکید شده است؟ تاکیدهایی که برای یادگیری زبان عربی شده است، برای فهم زبانی است که تو را از وابستگی به طبیعت دور و به ماورای طبیعت می برد. به هر زبانی بگوییم «خدا»، مفهوم «الله» را نمی رساند. در زبان فارسی می گوییم «خدا»؛ در زبان انگلیسی میگوییم « God »؛ در هر یک از زبانهای دیگر، این مفهوم هست، اما هیچ کدام از آنها قادر به انتقال مفهومی که در کلمه «الله» وجود  دارد، نیستند. «اله» مسلمانان کسی است که ویژگیهایش برای آنها مشخص است و او را خوب می شناسند. وقتی که او را می شناسند، باید «الف و لام تعریف» را بر سر آن بیاوریم و آن را از حالت «نکره» به «معرفه» تغییر دهیم. پس «اله» یک مسلمان، می شود «الاله»، یعنی یک معشوق مشخص و معین و شناخته شده. کلمه «الاله» تبدیل شده به «الله» و این کلمه را مفسرین خیلی زیبا ترجمه کرده و گفته اند «الله» یعنی ذاتی که همه ی کمالات را در خودش جمع کرده است. حالا انصافاً آیا خدایی که در زبانهای دیگر هست، این مفهوم الله را می رساند؟ مسلما نه. می گویند چرا شما تعصب دارید بر زبان عربی؟ اما نمی دانند که ما اصلا با عربها کاری نداریم. ما با اصل زبان عربی کار داریم. موضوع این است که آن خوراکی که برای حرکت انسان از طبیعت تا بینهایت فرستاده شده، به کدام زبان فرستاده شده است؟ هر دانشمند عاقلی می گوید زبان عربی. اصلا زبان عربی همان است که خداوند فرمود: «انا انزلنا قُرآناً عربیّاً لعلکم تعقلون= ما قرآن را به زبان عربی فرستادیم تا شما بتوانید تعقل کنید». یعنی تنها این زبان است که انسان می تواند عقل خود را به وسیله ی آن، جولان بدهد. وقتی می گوییم God، اگر تمام کتابهای فرهنگ لغت انگلیسی را نگاه کنید، می بینید نوشته معنای قدیم، معنای متوسط و معنای جدیدش، هیچکدام از آنها مفهومی را که در کلمه الله هست را نمی دهد. در زبان فارسی هم، کلمه «خدا» مفهومی که در قرآن بیان شده را نمی رساند و باید آن را فقط با کلمه «الله» بفهمیم. قرآن هیچ چیز نیست، جز تجلی نفس انسان قرآن علاوه بر آن که بر پیغمبر نازل شده، به تک تک ما هم نازل شده و قابل انفکاک از وجود انسان هم نیست. یعنی اگر شما خودت را بکشی و هر چه بالا و پایین ببری، نمی توانی توحید را از وجود خودت جدا کنی؛ چرا؟ چون این مساله با بحث و استدلال تغییر نمی کند. توحید در وجود همه ما هست؛ یعنی نمی توانی از خودت جدایش کنی. یعنی فطرت ما را این گونه خلق کرده اند و  براساس توحید آفریده شده ایم. سوره ی توحید یکی از مهمترین سوره های قرآن است که پیامبر ص به نقل از خداوند فرمود: اگر در آخر الزمان نبودند انسانهایی که سوره توحید را می شکافند و می فهمند، ما این سوره را نازل نمی کردیم. سوره توحید را فرستادیم برای مردم آخرالزمان. یعنی حالا ما باید باور کنیم که این سوره به خود ما نازل شده است. کاری به قرآن مجید هم نداریم؛ الان این به ما نازل شده است و نمی توانیم آن را از خودمان دور کنیم. من هرچه با خودم می اندیشم، می بینم که یک کسی مرتب به من می گوید: «قل هوالله احد، الله صمد، لم یلد و لم یولد و لم یکن له کفواً احد»؛ این است که می فهمم این سوره از من جدا شدنی نیست؛ ذات من توحید است؛ ذات من قل هوالله احد است. در فرهنگسرای بهمن از اول سوره بقره شروع کرده ایم و داریم تفسیر آیات «معرفت نفسی» قرآن کریم را در می آوریم که بدانیم هر آیه در کجاست؟ آنچه که گزارش می دهند از بیرون، یک واقعه ای است که اتفاق افتاده و همه ی آن حقیقت اینجاست؛ یعنی همه ی قرآن اینجاست. برای همین است که فرمودند: «سیر در مدارج معرفت نفس، مساوی است با سیر در قرآن کریم»؛ اگر کسی بخواهد این سیر را بکند، بدون قرآن کریم هیچ کاری نمی تواند بکند. بنابراین، ما باید با قرآن مأنوس شویم؛ یعنی باید با کتاب نفس خودمان و کتابی که ما را برای خودمان تفسیر می کند، ارتباط داشته باشیم. بدون قرآن نمی توانیم کاری بکنیم؛ زیرا قرآن کتاب انسان است. پس من، تجلی همان قرآن خارجی هستم که کتبی است؛ همه انسانها هم همین گونه هستند. اینکه معصوم علیه‌السلام فرمودند: «اقرا و ارقع=قرآن بخوان برو بالا» یعنی چه؟ یعنی به میزانی که به تو قرآن نازل شده، بخوان و برو بالا. نه اینکه فکر کنی این مقوله، یک مقوله ی ذهنی است که الان من بنشینم و بخوانم و یک ساله قرآن را حفظ کنم و بروم بالا؛ نه، به میزانی که قرآن به تو نازل شده و آن را می فهمی، همان را بخوان و برو بالا. سوره توحید هم خیلی پیش خدا عزیز است. خدا قیامت ما را به اندازه توحید بالا ببرد خیلی است؛ اگر آن را بفهمیم. خواهش و توصیه من به شما عزیران این است که آیات قرآن را از نفس خودتان یکی یکی در بیاورید تا قرآن خواندن شما معنی داشته باشد. اینکه گفته اند قرآن را با صدای خودتان نخوانید، بلکه با صدای خدا بخوانید، یکی از مراتب خواندنش با صدای خدا یعنی وقتی قاری دارد قرآن می خواند، حواست را جمع کن که دارد از کجا انشاء می کند؟ از کجا گزارش می دهد؟ بدان که از نفس تو دارد گزارش می دهد. نگو او دارد به بنی اسرائیل می گوید؛ یا به فرعون یا یهود می گوید. قاری که دارد می خواند، یعنی این خودش آینه است؛ نگاه کن و خودت را در قرآن ببین. وقتی قرآن را باز می کنی خودت را در آن  می بینی؛ از همه قشنگ تر خدا را در آن می بینی؛ این یعنی انسان با صدای خدا قرآن را بخواند. ما باید بفهمیم که خلقت عبث نیست؛ باید بفهمیم که خداوند فرموده پیغمبری دیگر بس است؛ ای محمد! ص تو خاتم الانبیاء هستی و این هم قرآن است که تا قیامت بس است. اکنون ما باید بفهمیم که بعد از قرآن هیچ کس حرفی برای گفتن ندارد؛ مگر نسخه های خارجی کامل قرآن که همان انسانهای کامل یعنی اهل بیت هستند. تا وقتی هم این را نفهمیم مومن نیستیم. تا وقتی این برای ما جا نیفتد که اول و آخر همه حرفها در قرآن و در دست اهل بیت علیهم السلام است، مومن نخواهیم شد. وقتی که می گوییم: «برویم نظریات فلان کس را هم بخوانیم، باید توجه کنیم که عمر و جوانی ما را با قیامت و ابدیت پای ما حساب می کنند. حالا می گوییم برویم ببینیم فلان دانشمند خارجی هم در فلان دانشگاه چه گفته تا آن را هم بیاریم بگذاریم بغل قرآن و بگوییم خوب، این هم حرفی است برای خودش!! درحالی که هیچ حرفی بالاتر از قرآن و مهمتر از قرآن نداریم؛ اگر حرف خوب و حسابی هم هست، حتماً رجوع آن به قرآن است.  الان دیدید که من سوره توحید را برای شما از نفستان درآوردم؛ کاری با قرآن نداشتیم. آخر یک نفر به یک جایی برسد و حرف قشنگی هم بزند؛ اما این حرف قشنگ هر جا باشد، بالاخره اصل و ریشه اش در قرآن کریم است و خارج از این نمی شود. چون هیچ حقانیتی، حق وحقوقی، کمال و معرفتی پیدا نمی کنید که در این «کتاب الانسان» نباشد ، کتابی که خداوند فرموده بعد از آن، بشر احتیاج به هیچ کتاب دیگری ندارد. اگر یک مقدار با نفس کار بکنیم، می بینیم که همه آیات قرآن از نفس خودمان در می آید. آن وقت تو خودت حدیث می گویی و می بینی این حدیث را پیغمبر هم گفته؛ امیرالمؤمنین هم گفته؛ بعد می بینی که همه معارف دیگر هم برایت می آید. حواستان باشد و دنبال این قضیه باشید که «من عرف نفسه، عرف ربه» یعنی چه؟ با این جمله چه چیزی را می خواهند به ما بگویند. معلوم است که خیلی حرف بزرگی را می خواستند به ما بزنند. زیرا اگر این جا بیفتد، هیچ سوالی برای انسان باقی نخواهد ماند.

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 9708
زمان انتشار: 17 اکتبر 2019
| | | | | | |
تپش اربعین برای ظهور امام زمان علیه‌السلام

زیارت اربعین؛ جلسه 2: 97/07/19

تپش اربعین برای ظهور امام زمان علیه‌السلام

گرد همایی بزرگی مثل اربعین، در هیچ جای تاریخ و هیچ جای کره زمین، نه سابقه‌ دارد و نه امکان‌پذیر است. این گردهمایی فقط در اربعین امام حسین و در کربلا اتفاق می‌افتد. بنابراین، هر کس کربلا می‌رود و هزینه‌ای هم می دهد، نباید فکر نکند که خودش هزینه کرده است. نه. خدا تضمین‌ کرده که هر هزینه ای را در این خصوص، به شخص برمی‌گرداند و بیشتر هم برمی‌گرداند. بنابراین، هزینه کردن برای حضرت، فقط یک جابه‌جایی است که حتی یک اضافه رزق هم به شخص تعلق می‌گیرد.

اکنون ما در آستانه یک حماسه و انقلاب عظیم جهانی هستیم که یقیناً از مهم­ترین و بزرگترین عوامل برطرف کردن ظهور آقا امام زمان علیه‌السلام است؛‏ یعنی حرکت جهانی اربعین، حرکتی است که برای اولین بار در تاریخ بشر، پیروان ادیان آسمانی و غیرآسمانی حول محور یک امام معصوم و یک خلیفة الله با عشق و محبت دور هم جمع می‌شوند. در هیچ دوره‌ای از تاریخ بشر چنین چیزی سابقه نداشته است. اتفاقی که در اربعین می‌افتد، برای هیچ امامی و برای هیچ پیغمبری صورت نگرفته است. ما چون در بطن این معجزه قرار داریم و به آن عادت کرده‌ایم و حجاب عادت باعث کور شدن فهم و معرفت بسیاری از ما ‌شده، متوجه نمی‌شویم که چه انقلاب عظیم و چه تحول بی‌نظیری در دنیا اتفاق افتاده است. از اول خلقت بشر تاکنون سابقه نداشته است که این همه آدم، آن هم از همه ادیان آسمانی و غیرآسمانی و حتی کسانی که دین ندارند، عاشقانه حول محور یک امام جمع می‌شوند. ضمن اینکه عاشق امام هستند و عشق به همدیگر هم دارند و بالاترین درجه وفاداری، همدلی، دوستی، وحدت، فداکاری در بین آن­ها جریان دارد. اگر کسی دقت کند، در واقع، حال و هوای اربعین، به هیچ وجه حال و هوای زمین نیست؛ یعنی هیچ جای کره زمین مردم چنین حال و هوایی ندارند. یک انقلابی در یک زمان خاص و در یک فضای خاص در مردم اتفاق می‌افتد و روحیه مردم، مثل روحیه دوران ظهور آقا امام زمان علیه‌السلام می‌شود و این خود یک بشارت بزرگی است که مردم جهان خودشان را برای یک تحول عظیم آماده می‌کنند. ما در روایت هم داریم که حوادث و نشانه های ظهور آقا امام زمان علیه‌السلام خیلی دفعی، سریع و پشت سر هم اتفاق می‌افتد. ما در این حوادث غرق هستیم و متوجه هم نیستیم که اطرافمان چه می‌گذرد. گاهی آنقدر نزدیک هستیم که غافلگیر می‌شویم و حتماً این غافلگیری وجود دارد. تأکیدم در بحث حرکت جهانی مهدوی اربعین، این است که عادت نکنیم و کور نباشیم. چون انسان در عادت و کوری خیلی ضرر می‌کند. سود ما در درست دیدن و معرفت داشتن است. اینکه نگاه عادی‌­اش را از حوادثی که اطرافش اتفاق می‌افتد بردارد و با یک نگاه عمیق و یک معرفت صحیح به حوادث جهانی اطرافش نگاه کند. این گردهمایی بزرگ، فقط در اربعین امام حسین و در کربلای امام حسین اتفاق می‌افتد. الحمدلله رب العالمین گستره این فرهنگ و گسترۀ این اجتماع وسعت پیدا می‌کند و دائماً بیشتر می‌شود. قبلاً یک فضای خیلی محدود با یک جمعیت بسیار محدود بوده، الان در میان جمعیت عظیم از خارج از عراق هم این داستان شروع شده، یعنی موکب‌ها الان به مرزهای پاکستان و داخل پاکستان، از ایران، از داخل مشهد شروع می‌شود و حال و هوای اربعینی دارد. اینها دارد کم کم شیوع پیدا می‌کند و به سایر نقاط جهان سرایت می‌کند تا کاملاً این آمادگی جهانی ایجاد بشود. واقعاً فضای دل‌انگیزی است. انسان در تمام این فضا وقت خیلی کمی هم دارد و احساس می‌کند ثانیه‌ها به سرعت از دست می‌روند و باید بایستد و این همه عجایب، این همه عشق، این همه وحدت، همدلی، فداکاری، و معنویت و انسانیت را ببیند. جذاب­ترینش این است که در آنجا تمام تمایزها از بین می‌رود؛ یعنی آنجا چیزی به اسم مسلمان، مسیحی، یهودی، در بین مسلمانان شیعه و سنی و قشرهای مختلف مسیحیت، یهودیت، بودیسم، هندوییسم، لائیک‌ها، زرتشتی‌ها، صائبین و دیگران  وجود ندارد. آنجا همه یک نفر هستند. تمام تمایزها از بین می‌رود و همه حول محور یک امام و به عشق یک معصوم و خلیفة الله دور هم جمع می‌شوند. امروز امر به زیارت اربعین، از بزرگترین معروفهاست یکی از قشنگ‌ترین معروف­ها، همین امر به سفر کربلا است؛ زیرا با این امر کردن، زمینه زیباترین و مهم­ترین معروف عالم، یعنی حاکمیت معصوم بر جهان را فراهم می‌کند. اگر کسی به دیگران سفارش رفتن کند، اجر بزرگی نصیب او شده و اگر در اثر سفارش او خیلی‌ها بروند، به تعداد کسانی که می‌روند، شما در نفس خودت زائر داری. روز قیامت هم آن همه درجات و ثواب­ها مال شما می­‌شود. حتی آثاری که در دنیا دارد، از آنِ شما هم هست. امام باقر علیه‌السلام فرمودند: «مُرُوا شِیعَتَنَا بِزِیَارَةِ قَبْرِ الْحُسَیْنِ‎= امر کنید شیعیان ما را به اینکه به زیارت قبر حسین بروند»‍. این عشق، عشق مهمی است که حضرت می فرمایند دیگران را امر کنید. ما افراد زیادی داریم که تحولات عظیمی در زندگی­شان با همین «امر» اتفاق افتاده است. مثلاً دوست کسی به او گفته: "بیا بریم کربلا"، زیرا که با رفتنش یک دفعه تحول عظیمی پیدا کرده است. اینکه حضرت می‌گوید: «مروا» خیلی قیمت دارد که شما به بقیه بگویید: "بروند"، یعنی هر کس می‌تواند به زیارت برود. ممکن است انسان امکانات مالی نداشته باشد، امّا باید امر کند به رفتن؛ این هم جزء امر به معروف است. این تأکید خیلی قشنگ است که انسان بتواند "امر" کند. گاهی شخص هم خودش امر می‌کند و هم هزینه ده نفر، صد نفر، پانصد نفر را می‌دهد تا مردم به زیارت بروند. آن یک بحث دیگر است که درجات ثواب دیگری دارد، حتی اگر خودش هم نتواند برود، در روایت داریم که اگر امر کند به دیگری برای رفتن، انگار خودش رفته و هر چقدر تعداد بیشتر باشد، انگار این زیارت او مکرر شده است. ولی در اینجا بحث، بحث امر است. «مروا= امر کنید» یعنی امر کنید که بقیه هم به زیارت بروند. این فوق‌العاده مهم است. در روایت داریم که اگر کسی نیتش واقعاً رفتن باشد و نتواند برود، ثوابش را به او می‌دهند. این نیت خیلی قشنگ است. این دلسوزی در فراق امام حسین خیلی قیمت دارد. این یک طرف قضیه است. گاهی شما می‌گویید مسائل مردم چه می‌شود؟ گرفتاری مردم چه می‌شود؟ این همّت است که باید اتفاق بیفتد. شرط دریافت رزق الهی، شکسته شدن دل است یکی از قوانین جذب الهی و اسلامی این است که وقتی شما می‌خواهید رزق را از خدا دریافت کنید، اول باید دلت بشکند تا یک ظرفیتی ایجاد شود و آن رزق بیاید؛ یعنی اول باید فضای خالی برای آن رزق داشته باشید. اگر کسی فضای خالی برای رزق نداشته باشد یا دروغ می‌گوید یا شوخی می‌کند. چون با عملش سازگاری ندارد. باید عمل با نیت، با دل و با قلب هماهنگ باشد. این خیلی خوب است. کسی که به دلش می‌افتد که کربلا برود، به محض اینکه تمنا و ظرفیت ایجاد بشود، فیض از آسمان می‌آید؛ ولی اگر در کسی تمنا و درخواست و همتی و میلی وجود نداشته باشد، فیضی هم نخواهد بود. امام باقر علیه‌السلام فرمودند:«فَإِنَّ إِتْیَانَهُ یَزِیدُ فِی الرِّزْقِ= زیرا زیارت حسین مایه‌ی زیادتی در رزق است. یعنی اولین اتفاقی که با زیارت امام حسین برای ما می‌افتد، زیاد شدن رزق است،؛ یعنی ظرفیت برای دریافت روزی جدید پیدا می‌کند. پس هر کس کربلا می‌رود و هزینه‌ای هم می‌دهد، فکر نکند که خودش هزینه کرده. نه، اینطور نیست. خدا تضمین‌ کرده آن را به شخص برمی‌گرداند و بیشتر هم برمی‌گرداند. فقط یک جابه‌جایی صورت می‌گیرد. حتی یک اضافه رزق هم به شخص تعلق می‌گیرد. این فقط در رابطه با امام حسین نیست. در رابطه با سایر ائمه هم همین­طور است. در رابطه با خانه خدا هم همین­طور است. هر جا قرار است عشقی، رحمتی و مهربانی ایجاد بشود، رزقش آماده است. رزقش را می‌گیری، عشق را تولید می‌کنی. حتی اگر این مهرورزی و عشق به خانواده آسمانی نباشد، به خانواده زمینی باشد یا به گیاه یا حیوانی کنید، رزقت آماده است. خدا می‌گوید: می‌خواهی رحمان بشوی، هزینه‌ات را من می‌دهم. اگر قرار است رحمانیتی در دلت اتفاق بیفتد، هزینه‌‌اش با من، تو فقط در رحمانیت و مهربانی را باز کن. زیارت امام حسین علیه‌السلام، عمر را زیاد می کند «وَ یَمُدُّ فِی الْعُمُرِ= عمر را طولانی می‌کند»، زیارت امام حسین علیه‌السلام علاوه بر اینکه رزق را زیاد می‌کند، برکت عمر هم انسان پیدا می‌کند. اینکه می‌­فرماید: رزق را زیاد می‌کند نه اینکه پولتان را زیاد می‌کند. چون رزق اعم از رزق جمادی، گیاهی، حیوانی و عقلی و فوق عقلی است. طولانی شدن عمر، رزق گیاهی است. اینکه علامه می‌گوید هر کس به هر جا می‌رسد، از مجلس یا از زیارت امام حسین علیه‌السلام است. یک فرمول دقیقی است؛ به شرط اینکه با این مجلس اهلیت داشته باشد، یعنی اهل این مجلس باشد. خدا مرحوم قاضی را رحمت کند. ایشان فرمود: من به هر جا و هر چیزی رسیدم از سیدالشهداء رسیدم. «وَ یَدْفَعُ مَدَافِعَ السُّوءِ وَ إِتْیَانَهُ مُفْتَرَضٌ عَلَى کُلِّ مُؤْمِنٍ یُقِرُّ لَهُ بِالْإِمَامَةِ مِنَ اللهِ= و رفع سوء و بدی خواهد بود. زیارت حسین علیه‌السلام، بر هر مؤمنی كه به امامت او معترف است، یك فریضه است». زیارت امام حسین علیه‌السلام بر هر مؤمنی که اعتراف دارد که حسین امامی از ناحیه خداست، زیارتش واجب است. حالا ما آدم­هایی داریم که ادعای محبت و دوستی دارند، ولی هیچ انگیزه‌ای برای زیارت امام حسین و خانواده آسمانی­ و پدرش ندارد. خیلی عجیب است. حالا چرا واجب است؟ چون صله ارحام واجب است. صله ارحام همان­طور که برای خانواده زمینی واجب است، برای خانواده آسمانی واجب‌تر است. کسی که صله ارحام زمینی ­اش بیشتر از صله ارحام آسمانی ­اش است، باطنش زمینی است، باطنش آسمانی نیست. انسان زمانی باطنش، باطن انسانی است و می‌تواند به ­صورت یک انسان وارد برزخ شود که عشق و دلدادگی‌های آسمانی ­اش بیشتر از عشق و دلدادگی‌های زمینی ­اش باشد. امام حسن علیه‌السلام می‌فرماید: «ما پدر و مادر دینی شما هستیم. شما باید حرمت ما را بیشتر از خانواده دنیایی­ تان داشته باشید». چون اصل، روح و جنبه آسمانی و الهی من است که از اهل بیت است. این روح ما که جاودانه است، از پدر و مادر زمینی نیست. پس اهل بیت بیشتر در ما سهم و حق دارند. بنابراین، با توجه به این اصل، باید صله ارحام کنیم. صله ارحام آسمانی ما باید بیشتر باشد. زیارت و ملاقات، باید یک چیز عادی روزانۀ ما باشد. همان­طور که تلفن زدن، دیدن، با هم صحبت کردن برای کسانی که مال هم هستند، یک چیز جدی و عادی است، ارتباط با خانواده آسمانی هم همین­طور باید باشد. چرا زیارت امام حسین علیه‌السلام عمر را زیاد می کند؟ حالا چرا حضرت می‌گوید: عمر را طولانی می‌کند؟ این رمز رزق و طولانی شدن عمر چیست؟ صله ارحام خاصیتش این است. گفتم هر عشق‌ورزی و هر مهرورزی و هر رحمانیتی این خاصیت را دارد. اگر شما صله ارحام نروید، عمرتان کوتاه می‌شود. کسی که قطع رحم می‌کند، عمر بی‌برکتی پیدا می‌کند. کسی که عرضه ندارد با خانواده آسمانی ­اش ارتباطی بگیرد یا رفت و آمدی کند، مشکلات و غصه­‌ها به سراغ او می‌­آیند. وابستگی عاطفی و مالی پیدا می‌­کند. اسیر و گرفتار می‌شود، در هر زمینه‌ای التماس این و آن را می‌کند. در حالی که خانواده خودمان همه این نیازهای ما را می‌توانند تأمین کنند: نیازهای عاطفی، نیازهای علمی، نیازهای معنوی. اصلاً همه چیز دستشان است. ما نمی‌رویم دریافت کنیم. ما عاجز هستیم و دل نداریم، معرفت نداریم تا از این کان بی‌نهایت استفاده کنیم، ما اعتماد به خانواده آسمانی نداریم. برای همین در زندگی‌مان دائماً گرفتاری ایجاد می‌شود؛ دائماً گره می‌خورد و مشکلات دارد. درحالی­که هر چقدر شما اعتمادت به آسمان باشد، آسمان هم به تو توجه بیشتری می‌کند.   امام حسین/ اربعین

صوت

1 - تپش اربعین برای ظهور امام زمان علیه‌السلام

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 9703
زمان انتشار: 20 اکتبر 2018
| |
خدا در همه اشیاء حضور دارد

شادی؛ جلسه 29؛1397/06/17

خدا در همه اشیاء حضور دارد

خداوند هستی مطلق است و هیچ موجودی از جمله خود ما، هستی‌اش از خودش نیست. آن وجودی که در همه اشیاء هست و باعث قوام یک شیء است را الله می‌گویند. وقتی انسان آن را باور کرد، به بلوغ انسانی رسیده؛ و وقتی که بالغ شد، عاشق می‌شود؛ عاشق که شد، یادش می کند و این موجب شادی انسان می‌شود.

در تمام اشیائی که ما با آن سر و کار داریم، «وجود» در همه قابل شهود است. مثل اینکه بگوییم: این کره زمین است؛ منظومه شمسی است؛ اینها ستاره‌ها هستند؛ اینها کیهان‌ها و کهکشان‌ها هستند. شکل‌های هستی نیز، با هم فرق دارند. بعضی از هستی‌ها جمادی هستند؛ بعضی گیاهی هستند؛ بعضی خیالی هستند؛ بعضی وهمی هستند و بعضی ‌عقلی هستند. اما آن هستی که در همه اشیاء حضور دارد، به آن "الله" می‌گویند و جایی هم نیست که الله در آن، نباشد. مثلاً در دعای کمیل می‌خوانیم: «وَ بِأَسْمَائِكَ الَّتِی مَلَأَتْ أَرْكَانَ كُلِّ شَیْءٍ= خدایا قسم به آن اسمهایت که تمام اشیاء را پر کرده». یعنی همه چیز پر از الله است. بقیه چیزها وجودشان از خودشان نیست. آن وجودی که در همه اشیاء هست و حضور دارد و باعث قوام یک شیء نیز می باشد؛ همه اینها را الله می‌گویند. این تصوری است که بیشتر مردم از الله دارند؛ مثلا می‌گویند: اینجا ما کره زمین داریم، منظومه شمسی داریم، کیهان داریم، کهکشان داریم، آن طرف هم یک الله است؛ اما این یک تصور غلط و عامیانه است. پس خداوند هستی مطلق و هستی محض است و هیچ موجودی از جمله خود ما، هستی‌اش از خودش نیست. هیچ یک از موجودات در نظام خلقت، هستی‌اش از خودش نیست؛ بلکه وابسته به وجود دیگری است و این وجود، وجود عاریه‌ای است. گفتیم خدای تبارک و تعالی ما را آفریده برای اینکه تمام اسماء و صفات خودش را به ما یاد بدهد. به همین دلیل است که ما در میان ۵ شان وجودیمان، فقط در بخش انسانی‌مان عاشق او هستیم، نه در بخش‌های دیگر. همان طور که در بخش جمادی، عاشق جمادات هستیم، در بخش گیاهی، عاشق کمالات گیاهی هستیم؛ در بخش حیوانی عاشق کمالات حیوانی هستیم. در جنبه عقلی، عاشق علم و اطلاعات و دانش و این گونه امور هستیم. اما در جنبه فوق عقلی یا فوق تجردمان، عاشق الله هستیم. «اله»یعنی چیزی که ما به سویش می رویم. پس «لا اله الا الله» که می‌گوییم، یعنی من الهی ندارم به جز خدا؛ این مربوط به منِ اصلی ماست که همان منِ «فوق عقلانی» است و انسان در همین بخش عاشق الله می‌شود.  چند بار تأکید کرده ام که گزاره ی «لا اله الا الله» یک گزاره اسلامی نیست؛ بلکه یک گزاره انسانی است که در وجود همه ی انسان‌ها وجود دارد. عشق به الله، موجب شادی و آرامش انسان می شود «لا اله الا الله»، یعنی انسان معشوقی جز خدا ندارد. همه انسان‌ها عشق و معشوق‌شان، الله تبارک و تعالی است. گاهی به این گزاره علم پیدا می کنیم؛ گاهی هم آن را به عنوان یک انسان باور می کنیم و عاشق خدا می‌شویم. همیشه و در هر حالی عاشق هر چیزی که می‌شویم، به خاطر این است که آن شبیه خداست. در حقیقت ما عاشق اشیاء و افراد نیستیم؛ بلکه عاشق کمالات بی‌نهایتیم. هر چیزی که رنگ و بویی از خدا دارد، برای ما خوشایند است. مثل دیدن گل‌ها یا طبیعت. وقتی انسان این را باور کرد، به بلوغ انسانی می‌رسد. وقتی که بالغ شد عاشق می‌شود. چون همیشه عشق، بعد از بلوغ بوجود می‌آید. همان طور که عشق جنسی و بدنی بعد از بلوغ به وجود می‌آید؛ یا عشق به علم و اطلاعات و درس و دانشگاه و تحقیق، زمانی به وجود می‌آید که انسان بلوغ ذهنی پیدا ‌می کند، عشق به الله نیز، زمانی به وجود می‌آید که انسان بلوغ انسانی پیدا کند. حالا این بلوغ، در بعضی افراد مثل شهدای ما در 13 ـ 14 ـ 15 ـ 20 سالگی به وجود می‌آید. این بلوغ، در بعضی از آدم‌ها دیر به وجود می‌آید. وقتی انسان به این بلوغ رسید، خیلی شاد و آرام است؛ چون همه چیز را دارد.  الله یعنی هستی بی‌نهایت و مطلق، یعنی علم مطلق، قدرت مطلق، حیات مطلق، زیبایی مطلق. وقتی شما عاشق الله هستید، جاودانگی و حیات بی‌نهایت دارید؛ اما وقتی که عاشق چیزهای کوچکی مثل علم و دانش و مدرک تحصیلی و مسائل حیوانی یا گیاهی یا جمادی باشید، اسیرتر، افسرده‌تر، پژمرده‌تر، زودرنج‌تر، حساس‌تر و ضربه‌پذیرتر می‌شوید. چرا؟ چون اینها قیمت شما نیستند. اگر انسان عشق به الله را نداشته باشد، هر چه در بخش‌های پایینی موفق‌تر باشد، شکستها، افسردگی ها، دلبستگی‌ها، وابستگی‌ها، ذلت‌ها و خواری‌هایش نیز بیشتر است؛ اما اگر عاشق الله شدید، عشق‌های پایینی هم قشنگ می‌شوند؛ چون تحت مدیریت عشق به الله خواهند بود. چنین آدمی، حتی عشق‌های پایینی اش هم روز به‌ روز زیباتر، قشنگ‌تر و نورانی‌تر می‌شوند و برخلاف عشق های پایینی بدون عشق الله که دشمنی در آن زیاد است، در اینجا عشق های پایینی آسیبی به یکدیگر نمی‌رسانند. چون معشوق اصلی شان الله است. آنهایی که این مزه را چشیده اند، خدا خیلی شادشان می‌کند. وقتی خدا را یاد می‌کنید، خدا همیشه به یاد شما است یاد و انس با خدا و شنیدن کلمات و آیات خدا و هر چیزی که انسان را یاد خدا می‌اندازد، موجب شادی انسان می‌شود. یعنی هر چیزی که علامت معشوقش باشد، او را شاد می‌کند. فرق یاد خدا با یاد سایر معشوق‌ها در این است که وقتی خدا را یاد می‌کنید، خدا همیشه به یاد شما است. چیزهای دیگر را که یاد می‌کنید، ممکن است مرده باشند؛ ممکن است نباشند؛ ممکن است غایب باشند، اینها چیزهای پایینی هستند؛ اما خدا همیشه زنده و حاضر است و در همه جا حضور دارد. برای همین است که خودش در قرآن فرمود: واذکرونی اذکرکم=یادم کنید تا یادتان کنم. وقتی به یاد خدا هستی، در حقیقت در آغوشش هستی. پس بدان که معشوق های دیگر رفتنی هستند و تنهایت می‌گذارند. اما تنها کسی که هیچ وقت تو را تنها نمی‌گذارد و همیشه با تو است، خداست. معشوق‌های دیگر دوست داشتنشان مشروط است و تو را در یک شرائطی دوستت دارند و در شرائطی دوستت ندارند. ولی خدا اینطور نیست و همیشه با شماست و شما را دوست دارد. تو آدم خوبی باشی، دوستت دارد، آدم خوبی هم نباشی باز هم دوستت دارد. گناهکار باشی دوستت دارد، مؤمن هم باشی دوستت دارد. خدا یک عشق بی‌منت و بی‌شرط به ما دارد. پس ما با یک عشق بی‌پایان روبرو هستیم، با یک عشق بی‌نهایت و یک عشقی که از ما جدا نمی‌شود و از ما گرفته نمی‌شود. خدا منت سر ما نمی‌گذارد و تنهایمان نمی‌گذارد. عشق خدا جاودان و ماندگار است. اگر انسان این عشق را باور کرد، آن موقع شادی در دلش می‌آید. اینکه در روایت داریم که مؤمن نشاط دائمی دارد، به خاطر این است که مؤمن دائماً خدا را دارد و می داند که  آن موقعی که دیگران رهایش می‌کنند، خدا رهایش نمی‌کند. با خدا چگونه خلوت و مناجات کنیم؟ مناجات کردن با خدا شرط دارد. مثلا دو نفر که بخواهند با هم ازدواج کنند، اولین شرطش هم زبانی است تا بتوانند به یکدیگر چیزهایی را بگویند. اما اگر زبان یکی از آنها عربی باشد و زبان دیگری آفریقایی، نمی‌توانند با هم ارتباط بگیرند و با هم حرف بزنند؛ چه برسد به این که بخواهند با هم روابط عاشقانه هم داشته باشند. اساسا در روابط عاشقانه باید دو نفر یک زبان مشترک داشته باشند، و گرنه نمی شود ارتباطی برقرار کنند. مناجات هم نوعی خلوت کردن و حرف زدن عاشقانه است. یعنی در مناجات با خدا، تو باید زبان داشته باشی و حرف بزنی؛ با خدا که به حرف زدن بیافتی، زبانت باز می شود. البته درست است که تو با هر زبانی که دوست داری می توانی با خدا حرف بزنی؛ اما با خدا درست حرف زدن را هم معصومین ع به ما یاد داده اند. امام سجادعلیه السلام فرمودند: «وَ فِی مُنَاجَاتِكَ أُنْسِی وَ رَاحَتِی= ای خداوند! انس و آسودگی من در مناجات با تو است». همچنین فرمودند: «یَا خَیْرَ مَنْ خَلا بِهِ وَحِیدٌ وَ یَا أَعْطَفَ مَنْ أَوَى إِلَیْهِ طَرِیدٌ= اى بهترین كسى که آدم تنهایى با او خلوت می كند! و اى مهربانترین كسى كه شخص آواره به درگاهش جا و مسكن می گیرد!». ممکن است خطراتی در زندگی باشد که ما را از خدا غافل و مشغول یک زندگی سراسر حیوانی کند. ولی وقتی که انسان این بدن را رها می کند، به جایگاهی می‌رسد که پر از زیبایی است و دیگر هیچ چیز او را تهدید نمی‌کند. دیگر خطری برایش وجود ندارد و در امنیت محض است. برای همین فرمودند: مرگ برای مؤمن یکی از شیرین‌ترین لذت‌ها است. به مؤمن بگویند مرگ دارد می آید، او اصلاً نمی‌ترسد. پس ای عزیزان! تا می‌توانید با خدا حرف بزنید. ساعتهایی را تعیین کنید که فقط با خودش حرف بزنید. این بدبختی و نکبت است تا کسی از خانه تنها می شود، فقط تلویزیون را روشن می‌کند یا با گوشی تلفن همراه خودش بازی می کند و یا....اما با خدا حرف نمی زند. این بیچارگی است که آدم عرضه ندارد با خدا خلوت کند. خیلی قساوت دل است که انسان فرصت عاشقی با خدا که اله اصلی و معشوق و خالقش است، حرف نزند. اینجاست که انسان وابسته به کسان دیگر می‌شود که او را تحویل نمی‌گیرند. من یک قاعده بگویم: شما به هر کسی وابسته می‌شوید که محلتان نمی‌گذارد؛ مثل پدر و مادر، همسر، دوست و... این ها به خاطر خیانتی است که ما در حق خودمان کرده ایم. حس گدایی عاطفی و وابستگی به خاطر این است که شما در حرف زدن با عشق اصلی، به خودتان خیانت کرده اید. اگر در زندگی وقتی برای حرف زدن خدا را نداری، دنیا هم وقت تو را ندارد. چرا خداوند فرمود: مال و ثروت می دهم به بعضی ها که عذابشان کنم؟ «فَلَا تُعْجِبْكَ أَمْوَالُهُمْ وَلَا أَوْلَادُهُمْ إِنَّمَا یُرِیدُ اللَّهُ لِیُعَذِّبَهُمْ بِهَا= پس اموال و اولاد کافران تو را به تعجب واندارد؛ زیرا که محققا خدا می خواهد بوسیله آن، آنان را عذاب کند». یعنی وقتی با خدا حرف نزنی، پول و ماشین و خانه و زن و بچه و کار و درس تو را می‌دواند و طوری می شود که برای این که یک مشکلی را حل کنی، مدام در حال التماس و التجا به این و آن هستی. در حالی که تو ماموری که آن کودک عزیزی که خدا امانت از خودش به شما داده را بزرگش کنی. باید برایش مادری کنی، باید به آن شیر بدهی و تغذیه اش کنی؛ غذای آن هم نماز و قرآن و ذکر و مسجد و حسینیه و حرم است؛ آن هم با تمرکز، نه بی‌تمرکز، تا این که این کودک بزرگ شود. كدام زندگى شیرین است؟ خدا در خطاب به پیامبر در شب معراج گفت: «یا أَحمَدُ! هَل تَدری أَیُّ عَیشٍ أَهْنَى وأیُّ حَیاةٍ أبقى؟ قالَ: اللّهُمَّ لا. قالَ : أمَّا العَیشُ الهَنیءُ فَهُوَ الَّذی لا یَفتُرُ صاحِبُهُ عَن ذِكری = [خداوند متعال فرمود :] «اى احمد! مى دانى كدام زندگى، گواراتر و كدام حیات پایدارتر است؟ گفت: بارالها ! نه. فرمود : «اما زندگى گوارا آن است كه دارنده اش از یادم خسته نمى شود». زندگی ماندگار، زندگی است که تو اگر آن را پیدا کنی، حتی اگر به تو بگویند سرطان داری و به زودی می میری، یا پیر می‌شوی، هر چه پیرتر می‌شوی، خوشحال‌تر و شادتر هستی. چون چنین کسی حیات پایدار دارد. این حیات طبیعی و گیاهی اش اذیتش نمی‌کند. چون یک حیات بالاتری به دست آورده که جاودانه است، در دستش هم هست و با او هست. پس اگر کسی حیات پایدار پیدا کند، دنبالش می‌دود. زیرا در حیات جاودانه، اصلاً مرگی در کار نیست. زندگی شیرین و گوارا آن است که صاحبش در حرف زدن با من و در یاد من بودن، سستی و تنبلی نکند. حضرت فرمود: «کلید همه بدبختی‌های انسان در دنیا و آخرت دو چیز است: تنبلی و بی‌حوصلگی». در عشق‌بازی با خدا نیز، آدم‌های تنبل، هم دنیایشان از دست می‌رود و هم آخرتشان. آنهایی که در پیدا کردن معشوقی به نام الله و خانواده آسمانی، تنبلی و کوتاهی می‌کنند و فرصت عاشقی با اینها را  ندارند، «خسرالدنیا و الآخرة» می شوند. آدم‌هایی که در عشق‌ورزی به خدا و خانواده آسمانی شان و خانواده حقیقیشان تنبلی می‌کنند، دنیایشان خراب می‌شود؛ اسیر این و آن می‌شوند و خوار می‌شوند؛ زندگی‌شان را نکبت و پوچی می‌گیرد. چون این آدم اصلاً دل و فرصت عاشقی با خدا و اهل بیت ع را ندارند. چنین آدمی، در دنیا این فرصت را نداشته و به خودش این فرصت را نداده که عاشق شوند و همیشه از خدا و خانواده آسمانی اش فرار کرده و در حقیقت، از معشوقش ترسیده است. البته این ترس از بی‌معرفتی است. آدمی که معرفت ندارد، نمی‌تواند با کسی انس بگیرد. وقتی او را شناختی، عاشقش می‌شوی؛ پس او را بشناس و به او نزدیک شو.   آثار یاد خدا امام علی علیه السلام فرمودند: «ذِکْرُ اللهِ مَسَرَّةُ کُلِّ مُتَّقٍ وَ لَذَّةُ کُلِّ مُوقِن‌= یاد خدا، شادى هر تقوا پیشه و لذّت هر اهل یقینى است».  «مسرت» یعنی شادی. ذکر الله مایه شادی هر آدمی است که اهل تقواست؛ یعنی به حرمت ارتباطش با خدا، خودش را آلوده نمی‌کند. تقوا یعنی از هر چیزی که به رابطه عاشقانه‌ات با معشوقت لطمه می‌زند، پرهیز کنی. مثل زن و شوهری که برای هم هستند. همین که این ذهن و دل را نگه می‌دارند و خودداری و خویشتن‌داری می کنند و می‌گویند «من مال کس دیگری نیستم و کس دیگری نباید از قیافه من، هیکل من، اندام من لذت ببرد» یعنی تقوا. تقوا یعنی من مال خدا هستم، مال هیچ کس دیگری نیستم «إنا لله». اگر  کسی فهمید که «هر جایی» نیست و دست از فحشاء و روح‌فروشی و خودفروشی برداشت، به لذت و شادی می‌رسد. اگر کسی به خدا مطمئن باشد، خیلی از خدا لذت می‌برد. حیف است که آدم بمیرد و این را درک نکند. چون اگر کسی این را نفهمد، خدا را گم می کند و هر کس اینجا کور باشد از پیدا کردن خدا، آن طرف هم کور است. برای همین فرمود: «وَ مَنْ كانَ فِی هذِهِ أَعْمى،‏ فَهُوَ فِی الْآخِرَةِ أَعْمى= و هر كس در این [دنیا] كور باشد، در آخرت [هم] كور است». (سوره اسرا/ آیه 72) خوش به حال کسی که بخش اصلی دلش را بگذارد برای معشوق‌های جاودانه و معشوق‌های ماندگار زندگیش که قرار است با آن‌ها تا ابد باشد.

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 9699
زمان انتشار: 14 اکتبر 2018
| |
محبتِ عام خداوند، ناشی از «رحمت رحمانیه» است

سلسله مباحث «محبت»، جلسه 15، 88/10/19

محبتِ عام خداوند، ناشی از «رحمت رحمانیه» است

خداوند یک رحمت رحمانیه دارد و عام بوده و همه بندگانش از کافر تا مؤمن همه را دوست دارد. قبلا گفتیم که خداوند خیلی فرعون را دوست دارد که کسی مثل موسی را برای هدایتش می فرستد. چقدر ما را دوست دارد که رسول الله را برای ما فرستاده است. اصلاً انسانها از نوع سرمایه گذاری که خدا برایشان کرده، باید بفهمند که خدا چقدر دوست شان دارد. اما این شیطان است که همیشه رابطه انسان و خدا را خراب می کند. اگر یک موقعی گناهی اتفاق بیفتد، شیطان آنقدر آن گناه را در ذهن بنده بزرگ می کند که بنده، خودش را بی آبرو ببیند تا رفاقتش با خدا و امام زمان خراب شود. انگار از خدا جدا می شود و یک آدم دیگری شده است. اصلا با دین و مقوله خدا و اهل بیت غریبه می شود.

ولی وقتی آدم درک کند که خدا برایش چه کسانی را فرستاده و چقدر هزینه کرده، 124 هزار پیغمبر، یعنی 124 هزار معصوم فرستاده و اینها غالب شان به خاطر این که پیام خدا به من برسد، کشته شدند. چقدر خون ریخته شده تا این نماز و این دعا و قرآن و دین به دست من برسد. این هزینه خیلی محبت می خواهد. آدم چگونه می تواند اندازه محبت خدا را حساب کند؟ خدایا! با چه هزینه ای من را به مسجد و حسینیه کشانده ای؟ با چه هزینه ای دین را به من رسانده ای؟ باید ارزش «تنفس فطری» در مقابل «تنفس طبیعی» را درک کنیم انسان در طول زندگیش دو نوع تنفس دارد: یکی «تنفس طبیعی» مثل اکثر افراد کره زمین؛ و دیگری «تنفس فطری» که خدا آن را مخصوص افراد ویژه قرار داده است. ما نباید مساله هدایتمان به سوی دین را خیلی ساده یا اتفاقی بدانیم. اگر برویم به کشورهایی که از نظر فطری، در آن بحران وجود دارد و «تنفس فطری» در آنجا امکان ندارد؛ اگر برویم به مناطق فقیرنشین دنیا، تازه ارزش تنفس فطری را درک می کنیم. کشوری مثل ایران، از این نظر ثروتمندنشین است. اما وقتی که کشورهای فقیرنشینی مثل کشورهای اروپایی و آمریکایی که اصلا انسان نمی تواند در آنجا تنفس فطری بکند را نگاه کنید، به ارزش تنفس فطری پی می برید. در  آن کشورها تنفس طبیعی زیاد است؛ امکانات تنفس و لذت های طبیعی زیاد است؛ اما تنفس و لذت های فطری کم است یا اصلا نیست. مرحوم علامه فرمود: «در غرب اسباب حیات زیاد است، ولی حیات وجود ندارد». در آنجا حیات انسانی که انسان باطنش انسان شود و نه حیوان، نیست. از این نظر قحطی است. اگر کسی بخواهد مسلمان شود، زندگی برایش سخت می شود. یک کسی که شیعه شده بود می گفت: در دوره گمراهی، ذهنم را خیلی بحران گرفته بود و دنبال حقیقت می گشتم، اما هیچ کس نبود هدایتم کند. نه عالِمی، نه کتابخانه‌ای، نه استادی، نه مسجدی؛ هیچ کدام از اینها نبود. می گفت: فقط به خدا گفتم و گریه کردم که خدایا! من را راهنمایی کن. من را از این بن بست رها کن. حقیقت چیست؟ من برای چه آمده ام به این دنیا؟ باید چه کار کنم؟ در خانه نشستم و آنقدر فشار به من آمد که نتوانستم محیط خانه را تحمل کنم و زدم بیرون. آمدم به خیابان و در پیاده رو که داشتم می رفتم دیدم یک کتاب به انگلیسی روی زمین افتاده و رویش نوشته شده «اصول عقاید اسلامی»، خم شدم و آن را برداشتم و خواندم و ناگهان همه چیز را پیدا  کردم. چقدر خدا هزینه کرده، کسی بیاید و کتاب از زیر بغلش بیفتد و هیچ کس پا نزند و هیچ کس آن را برندارد تا این شخص بیاید و آن را بردارد و هدایت شود؛ اینها اتفاق نیست. ما زیاد داریم، کسانی که در اروپا و آمریکا مسلمان و شیعه شده اند؛ مطالب شان را زیاد خوانده ایم؛ ماجراها دارند. ما در این مملکت داریم در اوج ثروت «تنفس فطری» زندگی می کنیم. اما خیلی از آدم ها هم هستند که در این مملکت که در اوج ثروت فطری است، زندگی می کنند، اما چون به این ثروتها بی توجه هستند، در آخرزندگی خود، گدا می میرند. بدترین نوع مردن این است که آدم حساب بانکی اش پر از پول باشد، جیبش پر پول باشد، اما از گرسنگی بمیرد. آنهایی که در اوج امکانات فطری بی دین می شوند، خیلی بدبخت و بیچاره هستند. حالا ببینید خدا چقدر سرمایه گذاری کرده برای تک تک ما و چقدر هزینه کرده تا این کشور این طور ثروتمند شود. همه این هزینه ها که خداوند برای تک تک ما داده، رحمت عام و رحمت رحمانیه است. خدا می گوید: بنده هایم را دوست دارم و نمی خواهم حتی یک نفر از آنها سر از جهنم در بیاورند و به عذاب برسند. آدمی که بچه اش دوتا می شود، محبتش نصف نمی شود. به هر بچه به وزان خودش، محبت ایجاد می شود. اما خدا اینطور نیست، بلکه هر بنده اش را بینهایت دوست دارد و برایش عزیز است. اینها همه محبت عام خداست. محبتِ خاص خداوند چیست؟ محبت خاص خدا، یعنی رفیق شدن و صمیمی شدن. در این جا دیگر اصلا بحث عبد و مولایی نیست؛ بحث دوتا رفیق است. بحث صمیمیت و رفاقت و بحث ولی الله شدن است. شما یک موقعی می گویی خدایا من می خواهم سرباز تو شوم. این یک انتساب خیلی قدرتمند و با شرافت است. یک بار می گویی می خواهم در حزب تو بیایم. در اینجا شرافت اوج می گیرد. یک موقعی است می گویی می خواهم رفیقت شوم. یکی از اسم های خدا، «رفیق» است. در دعای جوشن می خوانیم: «یا رفیق» و این اسم خیلی کار می کند. جالب اینجاست که خدا دستش را دراز کرده و گفته دستم به بلندای ابدیت برای رفاقت با شما بلند است؛ هر کس می خواهد با من رفیق شود، من با او رفیق می شوم. حتی اگر در اوج گناه هستی، اما تصمیم گرفتی با خدا رفیق شوی، هیچ وقت نمی گوید تو گناهکاری، 30 سال 40 سال گناه کردی، اگر یک عمر فحشا و منکرات کردی، نمی گوید: تو آلوده ای؛ بلکه می گوید: «یبدل الله سیئاتهم حسنات= بدی هایشان را به خوبی تبدیل می کند». یکی از عذاب های بزرگ روز قیامت این است که آدم می فهمد در تمام مدت عمر دست خدا دراز بوده، و ما دستش را رد کرده ایم. دست امام زمان دراز بوده و ما ردش کردیم. به اندازه عمر ما خدا دستش را دراز نگه داشته و گفته اگر می خواهی رفیق شوی بیا. چرا هوسِ رفاقت با خداوند را نداریم؟ به این دلیل ما هوس رفاقت با خدا را نداریم که ذائقه ما ذائقه خرابی است. ما مثل آن روستایی هستیم که از دهات به شهر رفته بود و در بازار عطارها بوی عطر به مشامش خورد و بیهوش شد. این بنده خدا تا آن زمان، بوی عطر به مشامش نخورده بود. همیشه بوی پشکل و پهن بود. هر چه هم گلاب روی صورتش ریختند که حالش بهتر شود، بدتر می شد. تا این که زیرکی آمد و گفت: می دانم چاره کار چیست. یک ذره پهن برداشت جلوی بینی اش گرفت، این روستایی به هوش آمد. چون ذائقه ی ما آلوده است، وقتی خدا می گوید با ما رفیق شو، اصلاً در ما تحریکی ایجاد نمی شود. اگر ما با یک مدیر کل، رئیس، وکیل، نماینده، رفیق شویم به ذائقه ما می چسبد. اما وقتی خدا ما را دعوت می کند به رفاقت و صمیمیت و رفت و آمد با خودش، تصمیمی نمی گیریم و هیچ قندی در دلمان آب نمی شود. برای این که ذائقه ما هوس رفاقت با خدا را ندارد. اگر می خواهیم برویم سمت خدا و امام زمان، چرتکه می اندازیم که آیا می ارزد بروم یا نروم؛ چقدر گیرم می آید. محبتِ خداوند، بی انتهاست خداوند در این قسمت از حدیث معراج می فرماید:« وَ لَیْسَ لِمَحَبَّتى عِلَّةٌ، وَ لا غایَةٌ وَ لا نِهایَةٌ= محبت مرا علّتى ـ خارج از وجود من که سبب پیدایش یا کم و زیاد شدن آن شود، نیست و  چون از خود من است، حدّ و اندازه اى ندارد». از این فراز به بعد، بحث محبت، اوج فوق العاده ای می گیرد و جداً انسان وقتی که به این قسمت حدیث معراج می رسد، متوجه می شود که این داستان یک داستان بسیار ویژه است. آدم هایی که با هم به معنای حقیقی رفیق می شوند، درباره رفیقشان می گویند: رفیقم است؛ چه کار کنم؟ ما بدبخت رفاقتیم». دیده ای وقتی رفیق می شوند با هم چقدر گرم می شوند. جالب اینجاست که یکی از بدیهی ترین اسماء الهی که انسان در کمترین سن می تواند آن را بفهمد، «رفیق» است. دوتا بچه 5 ساله در رفاقت شان، قشنگ اسم رفیق را می گیرند. بچه های 6 ساله، 7 ساله، 10 ساله، رفاقت را خوب سرشان می شود. اصلاً رفیق شان را بچیزی نمی فروشند. وقتی می گویی خانه رفیقت نروی، یواشکی تلفن می زند و بیرون قرار می گذارند و با هم می روند؛ پدر و مادر را دور می زنند تا بروند سراغ رفیق بازی شان. در خیابان دو نفر رفیق، اصلا کاری ندارد، رفیقش مقصر است یا نیست؛ وقتی کسی بخواهد رفیقش را بزند، کاری ندارد که رفیقش ظالم است یا ظالم نیست، خودش را می اندازد جلو و نمی گذارد و میگوید: اگر قرار است کتک بخوریم، با هم می خوریم.؛ کشته شویم با هم کشته می شویم؛ زندان برویم با هم می رویم. این که من وایستم گوشه ای تا رفیقم را بزنند، این رسم رفاقت نیست. رفیق با خودت یکی می شود. در مشکلات و در خوشی ها با خودت یکی است. البته این بدیهیست که مومن اگر بداند رفیقش ظلم کرده، از او دفاع نمی کند. اوج رحمت و رفاقت ویژه خداوند، چگونه است؟ با این مقدمه ای که گفتیم، حالا ببینیم اوج رفاقت خدا چگونه است. رفاقت خدا با مؤمن ویژه است. چون رحمت خدا به مؤمن، رحمت رحمانیه نیست، رحمت رحیمیه یعنی رحمت ویژه است. خداوند بقیه مسلمان ها و آدم های عادی را با رحمت رحمانی دوست دارد؛ اما در مورد مؤمن می فرماید: «المؤمن اعظم حرمة من الکعبه= حرمت مؤمن از کعبه بالاتر است». شخصی خدمت امام صادق علیه السلام داشت طواف می کرد. یک شیعه آمد و این رفیق امام را صدا کرد و گفت: یک لحظه کارتان داریم بیایید. می گوید: بعداً. حضرت فرمود: کی بود صدایت کرد؟ گفت: یکی از دوستانم. گفت: از شیعیان بود؟ گفت: بله. فرمود: بدو برو. گفت: طواف واجب دارم انجام می دهم. فرمود: طواف را رها کن. طواف را بعدا هم می توانی انجام بدهی. برو که او مهمتر است و حرمتش از کعبه بالاتر است. توصیف محبت ویژه خداوند در حدیث نبوی امام صادق علیه‌السلام از نبی اکرم صلی‌الله‌علیه‌و آله و سلم نقل می کند و رسول خدا از قول خداوند می فرماید:« مَن أهانَ لی وَلِیّا فَقَد أرصَدَ لِمُحارَبَتی. و ما تَقَرَّبَ إلَیَّ عَبدٌ بِشَیءٍ أحَبَّ إلَیَّ مِمَّا افتَرَضتُ عَلَیهِ، وإنَّهُ لَیَتَقَرَّبُ إلَیَّ بِالنّافِلَةِ حَتّى اُحِبَّهُ، فَإِذا أحبَبتُهُ كُنتُ سَمعَهُ الَّذی یَسمَعُ بِهِ، وبَصَرَهُ الَّذی یُبصِرُ بِهِ، ولِسانَهُ الَّذی یَنطِقُ بِهِ، ویَدَهُ الَّتی یَبطِشُ بِها، إن دَعانی أجَبتُهُ، وإن سَأَلَنی أعطَیتُهُ[1]= پیامبر خدا صلى الله علیه و آله: خداوند عز و جل فرمود: «هر كس یكى از دوستانم را خوار سازد، به پیكار من برخاسته است. هیچ بنده اى با چیزى محبوب تر در نزد من از آنچه بر او واجب ساخته ام، به من نزدیك نمى شود. بنده، با كارهاى مستحب به من نزدیك مى شود، تا آن جا كه او را دوست مى دارم. پس چون دوستش داشتم، گوش شنوایش، چشم بینایش، زبان گویایش و دست نیرومندش مى شوم . اگر مرا بخواند، پاسخش مى دهم و اگر از من بخواهد، به او مى بخشم». هر کس به جنگِ با خدا برود، خوار می شود اگر کسی بخواهد به جنگ با خدا برود، خدا خوارش می کند. من آدم های زیادی را دیده ام که به جنگ با خدا افتاده اند و خدا خوارشان کرده و همه چیز را از آنها گرفته است. امشب در اوج پولداری و ثروت است، اما دو روز بعد، همه چیز را باخته است. چون در جنگ و لجبازی با خدا افتاده. آدم باید خیلی از این مسیر بترسد. «برحذر باش، که سر می شکند دیوارش». گاهی حس لجبازی در انسان زیاد می شود. شما ببینید غالب وقتها که شما سرتان می خورد به سنگ، یک دفعه سرمایه 10 سال 15 سال 20 سالت را از دست می دهی، چیزی که اصلاً فکرش را نمی کردی اتفاق افتاده. مثلاً ما الان هزاران جوان داریم که فقط برای مهریه به زندان افتاده اند. در حالی که زمانی در مخیله اش هم نمی آمد که این خانم روزی او را به زندان بیندازد. ولی گاهی طوری می شود که یکدفعه خداوند کاری می کند که عزیزترین کست دشمنت می شود و او را به جانت می اندازد. با بچه ات بیچاره ات می کند؛ با ناموست بیچاره ات می کند؛ با همسرت، با پدرت، با مادرت، با بهترین رفقایت تو را به خاک مذلت می نشاند. به فرعون چقدر فرصت داد، اما وقتی درست نشد، گفت: می دهم موسی را خودت بزرگ بکنی و بعد همان را می اندازم به جانت. مکر خدا خیلی خطرناک است. در دعای صحیفه سجادیه داریم، خدایا علیه من مکر نکن. خدایا به نفع من مکر بکن؛ اما علیه من مکر نکن. آدم یک دفعه آنقدر بی شعور می شود که خودش را درگیر می کند با خدا. درگیر می کند با امام زمان. گاهی آدم چنان ضربه هایی می خورد که 10 سال طول می کشد تا بفهمد که ماجرا چه بوده و چه اتفاقی افتاده و بعدا به هوش بیاید. این تازه مال دنیایش است؛ آخرتش هم که بماند. خدا می گوید اگر کسی رفیق من را بخواهد خوار کند، به جنگ من آمده؛ پس من بیچاره اش می کنم. یک موقع است که اصلاً رفیق نیست، مؤمن است. پدر است، مادر است؛ اگر با پدر و مادر درگیر شوی، بیچاره ای. آدم را به خاک مذلت  می نشیند. وقتی آدم بی حساب به حریم پدر و مادر برود، این جنگ با خداست. اگر آدم بخواهد با همسرش درگیر شود، خدا حالش را می گیرد و می گوید به یک نفر ظلم کردی، من طرف مظلومم. من با تو می جنگم. اگر با رفیق من درگیر شوی، ما وسطیم. این یک مسئله خیلی ویژه است. اگر کسی با رفیق من درگیر شود، با من درگیر شده است. ادبیات رفاقت را ببینید. برای همین انسان همیشه باید فکر بکند این کسی که من راجع به او و علیه او حرفی می زنم، نکند رفیق خدا باشد. نکند پیش خدا عزیز باشد. پس عاقل کسی است که اصلاً آدم ها را ریز نمی بیند. اگر یک گناهکار دیدی، حواست باشد، ممکن است، پیش خدا عزیزتر از تو باشد. آلوده است، فاحشه و مشروب خور است؛ اما حواست را جمع کن که شاید پیش خدا عزیزتر از تو باشد. این عزیز بودن نسبی است. اما یک وقتی است که بحث عزیز بودن نیست؛ بحث رفیق خدا بودن است. مثل کسی که به مالک اشتر جسارتی کرد، خواست مسخره بازی در بیاورد. به او گفتند تو می دانی این کیست؟ این مالک اشتر است. رفیق امیرالمؤمنین است. آدم یک موقع یک کاری بکند و بعد بفهمد طرف که به او جسارت و بی ادبی کرده کیست، کارش سخت می شود. خدا رحمت کند استاد ما حضرت آیت الله مجتهدی را که می فرمودند: یک موقع من در حوزه در حیاط مسجد نشسته بودم؛ تابستان بود و داشتم با یکی از رفقا صحبت می کردم، خیلی بحث داشتیم. یک آقایی آمد که به قیافه اش می خورد که از روستایی ها باشد. سلام علیک کرد و گفت؛ با آقای فلانی کار دارم. گفتم: نمی دانم کجاست و مشغول حرفمان شدیم. رفیق من گفت: می دانی این کی بود که با او اینطوری حرف زدی؟ گفتم: نه. گفت: یکی از اولیای خداست. تا این را گفت، دنبالش دویدم. او را آوردیم و نشاندیم و گفتیم: عذرخواهی می کنیم. آب یخ و خیار آوردیم و تحویل گرفتیم. آخر سر که می خواست برود گفتیم، یک چیزی به ما بگو. گفت: «اگر من را نمی شناختی و احترام می گذاشتی، به یک جایی می رسیدی». امام صادق می فرماید: امام زمان با همه تان در هر روز برخورد می کند. یک موقعی یک چیزی از شما می خرد. یک موقعی حتی چیزی می فروشد. رفتی یک چیزی بخری؛ اما نمی دانی آقا امام زمان است که دارد می فروشد. در تاکسی یا اتوبوس است، مسافر است، کنارت نشسته. بطور کلی خوب نیست آدم ها را ریز ببینیم. دو قاعده برای این که رفیق ویژه‌ی خدا شویم خداوند می خواهد یک راه به ما یاد بدهد. می گوید هر که می خواهد نزد من ویژه شود، من یک راه به او می گویم. هیچ کدام از بزرگان و عرفا، علما، اساتید امکان ندارد بحثی را در باب محبت و عرفان مطرح بکنند و به این دو خطی که الان می خواهم برایتان بخوانم استناد نکنند. یعنی دوتا قاعده درست کرده که معروف است به «حدیث قرب فرائض،  یاحدیث قرب نوافل». خدا می گوید هر کس می خواهد رفیق من شود، دو راه دارد، یکی این که کم وسع است و زورش ضعیف است؛ او باید بچسبد به واجبات. مطمئن باش اگر بچسبد به واجبات با من رفیق می شود. بعضی ها اشرافی ترند، امکان شان بیشتر است، می گوید از واجبات بیاید و وارد شود در مستحبات. وقتی می گوییم واجبات آن طرفش هم باید رعایت شود، یعنی کسی که واجبات را انجام می دهد، از طرف دیگر، باید محرمات را ترک کند. از این طرف نوافل را دارد می گوید:« و ما تَقَرَّبَ إلَیَّ عَبدٌ بِشَیءٍ أحَبَّ إلَیَّ مِمَّا افتَرَضتُ عَلَیهِ = هیچ بنده اى با چیزى محبوب تر در نزد من از آنچه بر او واجب ساخته ام، به من نزدیك نمى شود». پس واجب را کوچک نکنیم. خدا گفته اگر در واجبات سهل انگاری کنیم، ضربه می خوریم. مجموعه ای از واجبات خدا به ما داده که برای حرکت تو به سمت ابدیت و سعادت ابدی ات لازم است. نگو این لازم نیست؛ یا آن لازم نیست. ما نماز را می خوانیم، اما خمس را نمی دهیم. خمس را ندهی، یعنی هیچ چیزش را انجام نداده ای. شخصی را می شناختم که بساز و بفروش قهاری بود. چندبار به او گفتم از همین الان که افتادی در ساخت و ساز، مالت را پاک نگه دار. سال خمسی داشته باش و خمست را حساب کن تا حق الناس در مالت نیفتد. اما او نشنیده گرفت. با وجودی که بساز بفروش ماهری بود و چقدر ملک و ساختمان و زمین و ... داشت؛ اما خدا شاهد است که در عرض کمتر از 10 سال، تمام سرمایه اش را از دست داد و صدها میلیون بدهی بالا آورد. یک موقعی پیش من آمد و به من گفت: ترا خدا پولی به من بده که حتی پول پیش برای خانه ندارم و زن و بچه ام در خیابان مانده اند. باورم نمی شد که از آن همه ساختمان و خانه، حتی یکی هم برای خودش نمانده بود. پس هر چه که واجب است عمل کن و نگو: نماز را قبول دارم، اما ماه رمضان روزه نمی گیرم. روزه را قبول دارم، ام نماز را نمی خوانم. اگر چیزی واجب است، واجب است. پس جر و بحث با خدا نکن. تو که عقلت به اندازه خدا نمی رسد. شعورت که به اندازه خدا نیست. خدا هم بیش از تو، تو را دوست دارد، بیشتر از خودت هم تو را می شناسد. اگر گفته واجب است، پس به نفعت بوده. امام رضا علیه السلام فرمود: واجب یعنی به مصلحت توا ست و حرام یعنی به ضرر تو است. واجب یعنی نفع و حرام یعنی ضرر. آخرِ نافله، رفاقتِ با خداست بنده ای که در رفاقتِ نافله‌ای با خدا می افتد، می گوید خدایا! 17 رکعت نماز را واجب کردی خواندم، این واجب است و رفاقتی در آن نیست؛ چون اگر نخوانم جهنم می روم. روزه گفتی، یک ماه روزه را گرفتم. حج گفتی، رعایت کردم. خمس گفتی رعایت کردم و... رعایت کردم. یک دفعه یکی می گوید: خدایا! ما با هم رفیقیم، این حرفها چیست؟ 17 رکعت کدام است؟ من دلم برایت تنگ می شود، چه کار کنم؟ انس می خواهم؛ خلوت می خواهم؛ رابطه خصوصی می خواهم. من می خواهم با تو ویژه شوم و درمیان افرادی باشم که با تو دیدار ویژه و خصوصی دارند. اینجاست که می افتی به مستحبات و نوافل؛ نه این که همسر گیرت بیاید؛ نماز مستحبی بخوانی تا مشکل مالی ات حل شود؛ اینها که معامله است. در رفاقت با خدا مثل کسی می شوی که به خدا می گوید خدایا! من دوستت دارم و می خواهم با تو حرف بزنم. روی عشق می افتد به نافله ها.  اگر خدا در دل بنده‌ای ببیند که او واقعاً خدا را دوست دارد و واقعاً افتاده به عشق با خدا؛ واقعاً دلش برای خدا تنگ می شود که می گوید: خدایا من این نافله ها را به عشق تو انجام می دهم؛ اگر می خواهی ما را به جهنم هم ببری یا بهشت، در هر حال، ما با هم رفیقتیم؛ آن گاه حرفهای نجوا گونه ای که درگوشی به افراد ویژه می گوید را در گوش چنین بنده ای  می گوید. عشق های زمینی و رفاقت های زمینی پل های خوبی است که انسان از اینها عبور بکند، و به عشق آسمانی و رفاقت های آسمانی برسد. آنهایی که تجربه عشق های زمینی و رفاقت های زمینی و عواطف زمینی را ندارند، کنده شدن شان به سمت خدا خیلی کار سختی است. خدایا من اصلا کاری ندارم واجب است یا مستحب است، من دوستت دارم، دوست دارم دائماً دور و برخودت بپلکم و با هم باشیم. دو نفر که با هم رفیقند دیده اید وقتی می خواهند با هم باشند، اگر کارهای واجب هم داشته باشند، مثلاً می گوید: من می خواهم بازار بروم،  می گوید: برویم. تو کارهای واجب تر داشتی، می توانستی بروی درس بخوانی و کارت بکنی. در دلش به تو می خندد و می گوید: می خواهم با رفیقم باشم. می خواهم با هم قدم بزنیم و برویم فلان جا. به دوستش می گوید: می خواهم بروم کربلا، می آیی؟ می گوید: بله می آیم. برویم با هم حرم. برویم با هم بازار. برویم دریا، برویم فلان جا. یک کسی برسد به این شرافت که بخواهد دور و بر خدا بپلکد. عمر و جوانی و وقتش را در مجموعه خدا و امام زمان بگذراند، اینها نشانه ی دوستی است؛ چون رفیق است با امام زمان، جای دیگری دوست ندارد برود. چون رفیق است با خدا، اصلا خوشش نمی آید جای دیگر خودش را هرز تلف بکند. دلت می خواهد با کی عمرت را بگذرانی؟ به دلت مراجعه کن و ببین کجا دوست داری بپلکی؟ جوانی و عمرت را در کجا دوست داری بگذرانی. با چه کسانی؟ ما آنقدر آدم هایی داریم که در مسجد نماز جماعت آمدند خواندند؛ به بسیج آمدند و به جاهای اینچنینی آمدند؛ ولی اصلاً رفاقت شان این نبود. جایش که افتاد، رفتند سراغ رفیق های خودشان. آنها را در دبی پیدا کردند؛ در کیش پیدا کردند. رفیق بازی را شروع کردند، اما بعد گفتند ما چه ساده بودیم که یک زمانی بسیج می رفتیم؛ یک زمانی می رفتیم مسجد؛ یک زمانی نماز می خواندیم. این از اولش هم آن طرفی بود. به ریش و انگشتر و عبا و عمامه نیست. همه ذات یک نفر و دارایی یک نفر یک چیز است و آن هم دل او است. برو در دلت همین الان ببین دوست داری با چه کسانی رفاقت کنی. قیمتت و لیاقتت هم همان است. آرزویت را نگاه کن؛ از آرزویت می فهمی. خدا رحمت کند حسن واحدی را. جبهه رفته بود، رادیو با او مصاحبه کرده بودند که انگیزه شما از جبهه رفتن چیست. گفته بود:‌ من نمی دانم. امام گفت: بروید دارم می روم. در عملیات خیبر عکسش را در تلویزیون نشان می داد، وسط دریاچه یک جاده است؛ دو طرف آب، ما رفتیم با چه سختی زیر گلوله و تیربار و موشک خودمان را به آنجا رساندیم، این کنار دریاچه همه در خط سنگر زده بودند، در گِل نشستیم. مختصات نظامی طوری است که دشمن خیلی راحت می تواند بزند. می داند آب کجاست، خاکریز کجاست. در شلمچه ما باید مقاومت می کردیم و آنجا را نگه می داشتیم. عراقی ها گلوله را می زدند، درست می آمد در سنگر و افراد را تکه تکه می کرد. یعنی ما می دانستیم دفعه بعد چه کسی کشته می شود؛ دو دقیقه بعد کی کشته می شود. به نزدیکی های ما رسیده بود. یک پسر 13- 14 ساله دوتا قبلی او تکه تکه شده بودند، همه تکه ها را ما می دیدیم؛ وقتی می زد، این تکه های بدن شان روی نی ها قرار می گرفت. یک دفعه دیدم این پسر 13- 14 ساله گفت: آه، من نگاهش کردم، گفتم: حتماً خسته شده و بریده. گفتم: چی شده؟ گفت: یاد امام افتادم؛ امام الان چه کار می کند؟ این مسخره کردن مرگ است. کجا شما این صحنه را دارید؟ اصلاً حواسش نیست که دو سه دقیقه دیگر قرار است گلوله بخورد. گفت: این رفیق ما شهید شده؛ بیا یک عکس با این تکه بدنش از ما بگیر. سر جنازه اش یک عکس از ما بگیر. باید ببینی که دلت کجاست؟ یک موقع می گویی قربان امام زمان بروم، تنها است؛ مضطر، غریب و آواره است. همین دلدادگی صبح جمعه تو را بیرون می برد تا آل یاسینی بخوانی، ندبه ای بخوانی و گریه کنی. پس ببین دلت کجا می رود؟ قیمتت هم همان است. از دلت می فهمی کجایی هستی. ادا در نیاوریم. یعنی شما نماز شب هم بخوانی، اگر عقربه دلت دنیا باشد، باز ادا درآوردن است. ببین عقربه دلت کجا می رود. وقتی که خلوت می کنی و تنها می شوی، ببین هوس چه چیزی را می کنی؟ هوس چه کسی را می کنی؟ هوس کجا را می کنی؟ وقتی عیدی به تو می دهند، پولی یا پاداشی می آید دستت؛ یا از هزینه زندگی ات یک مقدار پول اضافه می آید، ببین که می خواهی آن را کجا هزینه کنی؟ قیمتت از همان جا در می آید. خدا آنقدر آینه گذاشته برای ما که ما بفهمیم چه کاره ایم. از نوع موسیقی که انتخاب می کنی باید بفهمی چه کاره ای. ببین دلت سراغ کدام ساز و کدام خواننده می رود؟ در فیلم ها کدام طرفی می روی؟ در کتابها و مقاله ها ببین دلت کجا می رود؟ در هنر دلت به چه سمتی می رود؟ به رفیق هایت نگاه کن، ببین رفیق هایت کی ها هستند. قیمت شان را بگیر؛ قیمت خودت هم همان است. رفیقی که می گوید: خدایا من دلم برای تو تنگ شده، می خواهم دو رکعت برای خودت نماز بخوانم. اصلاً چون دلم تنگ شده، دوست دارم با تو حرف بزنم. هیچ کاری با کسی ندارم. این سجاده را بیندازم یک وضو به عشق خودت بگیرم و بایستم با تو دو کلام حرف بزنم. خدایا دلم تنگ شده؛ این نماز صبح هم که اصلاً چیزی نبود؛ یک قطره ما خوردیم رفت پی کارش. می خواهم بعدش بنشینم تسبیح بگردانم. دستم را بگیرم به این تسبیح، بیایم با تو بیشتر صحبت کنم. خدایا! دلم برایت تنگ شده خدایا! دلم برایت تنگ شده. خدایا! دلم برای محمد و آل محمد تنگ شده، دلم برای پدران آسمانی ام تنگ شده، خیلی کم آورده ام و آنها را مدتی است که ندیده ام و می خواهم صد تا صلوات بفرستم. صلوات عاشقانه و با عشق و با ارادت. دلم برای مادرم فاطمه زهرا تنگ شده، می خواهم مفاتیح را باز کنم، زیارت بخوانم. برای ثواب نمی خوانم، پاداش هم نمی خواهم؛ فقط دلتنگم؛ کم آورده ام و از همه چیز دنیا خسته ام؛ خواسته ای ندارم. از اینجا می خواهم به قم بروم و با خانم فاطمه معصومه سلام الله علیها، دختر موسی بن جعفر گپی بزنم. می خواهم بروم جمکران و با آقا فقط کمی حرف بزنم و بیایم. دلم برای امام رضا ع تنگ شده. اصلا نمی خواهم بگویم چه چیز را بده. مشکلات دارم، اما برای خودش دلم تنگ شده. می خواهم بروم بغلش کنم و ببوسمش. قربان دلی بروم که این هوس ها را دارد. چه دلی است این دل که هوس های اینطوری به سرش می زند! کسی که از روی دلتنگی 950 کیلومتر راه را طی می کند تا به مشهد برود و خسته آنجا می رسد. این خیلی قشنگ است. چشمت که به این گنبد قشنگ می خورد، بدان که ضریح، حکم دست آقا را دارد. وقتی می روی ضریح را می گیری و می بوسی؛ داری به آقا می گویی: آقا! من خیلی دلم تنگ شده بود، آمده ام شما را ببینم. امام رضا به شما چیزی را می گوید که محکم است؛ حرف دل نیست که می خواهم بگویم؛ استحسان شخصی هم نیست، زبان حال هم نیست. متن روایت است. وقتی می گویی من خیلی دلم تنگ شده و حالا آمده ام اینجا، امام رضا می گوید: من دلم خیلی بیشتر تنگ شده بود. اصلاً من دلم تنگ شد که به تو گفتم بیایی اینجا. تو بچه ی منی. من خودم آمدم در دلت. خودم آمدم در دلت و تحریکت کردم که بلند شوی و بیایی پیش من. وقتی هم می روی جمکران می بینی آقا نشسته آنجا منتظرت است. خدا رحمت کند میرزا را، می گفت یک موقع رفتی حرم امام رضا خوابت گرفت نگویی بی ادبی شد، من آمدم اینجا گرفتم خوابیدم. آقا اینقدر مهربان بوده دیده تو خسته ای خودش تو را خوابانده است. می خواباندت که خستگی ات در برود. این حس، چه حس قشنگی است که وقتی انسان هوس می کند زیارت عاشورا بخواند، می گوید:« السلام علیک یا اباعبدالله؛ السلام علیک یابن رسول الله»، بعد یک دفعه می بینی، این امام حسین بوده که دلش تنگ شده بود که تو را آورده برای زیارت عاشورا خواندن. این خانم فاطمه زهرا بوده؛ این خانم زینب کبری بوده؛ این خانم حضرت رقیه بوده که شما را آورده اینجا؛ آقا علی اکبر بوده؛ آقا ابالفضل بوده که تو را آورده اینجا. و چقدر ماجرای این عشق و این رفاقت عالی است. ماجرای این رفاقت اشرافی چقدر شیرین است. و ما چقدر با نادانی های مان این صحنه های عاشقانه دنیا را خراب می کنیم. یک عمر در آغوش شان هستیم، ولی از آنها فراری هستیم. وقتی صحنه می رود کنار، خدا نکند بعد از مردن ما بفهمیم. خدا نکند بعد از قیامت بفهمیم که ما کجا بودیم و در چه آغوش بازی، به جای تربیت شدن، چموشی کردیم و نارفاقتی کردیم. [1] . الكافی : ج 2 ص 352 ح 7.

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 9683
زمان انتشار: 11 اکتبر 2018
| | | | | |
اهل‌بیت، پیشرو  بلا و امتحانات الهی هستند

شرح زیارت جامعه کبیره؛ جلسه 74؛ 97/7/12

اهل‌بیت، پیشرو بلا و امتحانات الهی هستند

بلا لازمه زندگی انسان است. رهبر و امام، چون پیشرو است، بیشتر از مأمومین و پیروانش بلا و امتحان دارد. خودش باید تمام سختی‌های مسیر را طی کرده باشد و تا خدا رسیده باشد تا بتواند پیروانش را به خدا برساند.

در زیارت شریف جامعه کبیره به فقره «وَ قَادَةَ الْأُمَمِ» رسیدیم، یعنی اهل‌بیت علیهم‌السلام رهبران پیشرو امت‌ها هستند. یکی از چیزهایی که آن‌ها در آن پیشرو هستند، بلا و امتحان الهی است.  بلا و ابتلائات، لازمه‌ی حیات انسانی است. مثل اینکه بگوییم فلانی می‌خواهد درس بخواند. تا گفتیم درس، درمی یابیم که امتحان، جزء ذاتی درس است. در هر مهارتی شما این سختی و امتحان را دارید. تمرین و امتحان در به دست آوردن هر کاری لازم است. کسی که می‌خواهد کمال انسانی پیدا کند، چون می‌خواهد تا خدا برود، نه تا بهشت، به آنجایی که خدا به اسم خودش خطابش ‌کند و بگوید: «مِنَ الحَیِّ الْقَیُّومِ الَّذی لا یَمُوت، اِلَی الْحَیِّ الْقَیُّومِ الَّذی لا یَمُوت= از زنده پایداری که هرگز نمی‌میرد، به زنده پایداری که هرگز نمی‌میرد»، نیاز به چنین سختی دارد. چون این ظرفیت و تمنا را دارد که به آنجا برسد. به کمتر از آن هم اگر برسد، احساس خسارت و پشیمانی و ناراحتی می‌کند. پس وقتی می‌خواهیم یک مسیر عملی را برویم، این مسیر، یک مسیر حقیقی است، نه توهمی. خداوند برای هر چیزی مسیری قرار داده است. مسیر انسانیت و مسیر جهنم نرفتن، یک سلوک است. بهشتی شدن یک سلوک است. درجات بهشت یک سلوک است. از بهشت بالاتر رفتن هم یک سلوک دیگری دارد. وقتی شما در محضر معصوم می‌ایستید و می‌گویید من همان مقام خودت را می‌خواهم: «اَسْئَلُهُ اَنْ یُبَلِّغَنِى الْمَقامَ الْمَحْمُودَ لَکُمْ عِنْدَ اللهِ= از خدا می‌خواهم که من را به همان مقامی که شما دارید، برساند»، پس باید در مدرسه آنها ثبت‌نام کنید. بعضی‌ها 50 سال زیارت عاشورا می‌خوانند؛ ولی ثبت‌نامی نکرده اند که از کجا شروع کنند. نیاز به راهنما در پیمودن مقامات معنوى، امری مسلم است اگر بخواهیم به مقام معصوم برسیم، از کجا باید شروع کنیم؟ اکثر آدم‌ها با شئون مختلف زندگی می‌کنند: جمادی یا گیاهی یا حیوانی یا نهایتاً زندگی‌های دانشمندی و عقلی که آن هم در استخدام بخش حیوانی است. اما ثبت‌نامی در مدرسه انسانیت وجود ندارد. خیلی از افراد استاد و سیر و سلوک ندارند. اگر از آن‌ها سؤال کنید زیر نظر کدام استاد رشد معنوی دارید؟ می‌گویند: من استاد ندارم. چون او هنوز نفهمیده داستان چیست؛ یعنی متوجه نیست چرا به دنیا آمده و چرا نیاز به مربی دارد. امام سجاد علیه‌السلام فرمود: «هَلَکَ مَن لَیسَ لَهُ حَکیمٌ یُرْشِدُه= هر کسی حکیمی نداشته باشد که او را رشدش بدهد هلاک می‌شود». چون کسی بدون استاد به هدف نمی‌رسد. مثل جنینی می شود که در رحم مادر سقط می‌شود. پس رهبری که می‌خواهد شما را به خدا برساند، باید خودش رسیده باشد، یعنی باید مَثَل اعلی باشد، عالی‌ترین نمونه از خدا شده باشد و مسیر را تمام کرده باشد. چنبن کسی می‌تواند شما را تا خدا ببرد. هر که در این بزم مقرب تر است، جام بلا بیشترش می‌دهند  وقتی می‌گوییم امام باید مسیر را تمام کرده باشد، یعنی بلاها، تمرینات و امتحانات کافی را طی کرده باشد. اهل بیت قبل از اینکه به این دنیا بیایند، بارها و بارها مورد آزمایش و امتحانات سخت قرار گرفته اند و امتحان داده اند. به حضرت زهرا (سلام الله علیها) می‌گوییم: «یَا مُمْتَحَنَةُ....» ای امتحان شده‌ای که قبل از اینکه خداوند شما را به این دنیا بیاورد، امتحانت کرد. پس آنها این سیر را طی کرده اند. در دنیا هم سیر زندگی‌شان با سختی، مشقت و گرفتاری بوده است.  پس بلا لازمه زندگی انسان است. رهبر و امام باید از مأمومین و پیروانش بیشتر بلا و تمرین و کار کرده باشد. این یک قاعده است. امام بالاترین بلا و و امتحان را دارد. چون امام پیشرو است. باید خودش تمام سختی‌های مسیر را طی کرده باشد و تا خدا رسیده باشد. شما هر قدمی که به سمت خدا برمی دارید، خدا می‌گوید من ده قدم به سمت تو می‌آیم. تو حرکت کن تا من به تو برکت ‌بدهم. خدا قانون را طوری قرار داده که وقتی به سویش حرکت می‌کنی، در آن راه شادی، آرامش، لذت، آبرو، رشد، معنویت و روشنایی می بینی. پس نتیجه سلوک این می‌شود که انسان درجه به درجه آرام‌تر، شادتر، مهربان‌تر و روزی‌اش  از جهات مختلف بیشتر می شود. خدا پاداش را  نسیه نمی‌دهد، همین‌جا به تو نقد برمی گرداند. یک کسی می‌گوید آقا من دوستتان دارم، مخلص شما هستیم، نوکر شما هستیم، فقط جهنم نرویم، یک گوشه ای از بهشت راهمان بدهید. همان برای ما کافی است، اما باید گفت: «بی‌همگان بسر شود بی‌تو به سر نمی‌شود». شما خودتان بهشت هستید. من می خواهم با شما باشم. شما بهشت من هستید. پس هر کس که می‌خواهد به خود امام برسد، باید در دنیا این رسیدن را فراهم کرده باشد. سبک زندگی اش را به گونه ای قرار بدهد که با آنها باشد. این نشان می دهد که او می‌خواهد مسیر را طی کند. مسیر را هم می‌خواهد برود. اما اینها همه آزمایش و امتحان لازم دارد و امام در این خصوص نیز، جلوتر از همه قرار دارد. چنانکه امام صادق علیه‌السلام فرمودند: «إِنَّ أَشَدَّ النَّاسِ بَلَاءً الْأَنْبِیَاءُ ثُمَّ الَّذِینَ یَلُونَهُمْ ثُمَّ الْأَمْثَلُ فَالْأَمْثَلُ= شدیدترین مردم از نظر بلا انبیاء هستند؛ سپس کسانی که جانشینان و پیروان اینها هستند و سپس كسانى كه نزد خدا مقامى ارجمندتر دارند». امتحان ائمه بالاتر از انبیاء است  ائمه بلاهایشان بالاتر از انبیاء است. چون آن‌ها «قَادَةَ الْأُمَمِ» هستند، یعنی رهبران امتها. هر پیغمبری امتی داشته است، ائمه ما هم رهبر امت خود بوده اند. اما پیامبران همه تابع ائمه هستند. همه انبیاء سر سفره ائمه بزرگ شده اند. از این رو،‌بلای انبیاء پایین‌تر از بلای ائمه است و ائمه بلاهایشان خیلی بزرگتر از آنها است. هر چه شبیه‌تر می‌شوید به امام ها، سختی راه هم بیشتر می‌شود. خوش به حال کسی که جگر امتحان دادن داشته باشد. مثل دانشگاه رفتن که سختی دارد. امتحان دارد، چقدر باید کتاب بخوانید، امتحاناتش هم با دبیرستان یکی نیست. هر چه مراحل بالاتری طی کنید، کار سخت تر می شود. البته امتحاناتش هم کیف و لذت دارد. چون امتحان انسانیت است و این امتحان، امتحان حقیقی است.   جامعه کبیره/ رهبران امت ها

صوت

1 - اهل‌بیت، پیشرو بلا و امتحانات الهی هستند

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 9682
زمان انتشار: 22 اکتبر 2018
| |
شرح زیارت عاشورا از استاد محمد شجاعی

معرفی بحث «شرح زیارت عاشورا»

شرح زیارت عاشورا از استاد محمد شجاعی

برای باز شدن «قلب و دل و سرّ و روح و ذهن» ما در گفتن و شنیدن و فهم معارف بی نظیر «زیارت عاشورا» و همراه شدن با محتوای بی­نظیر و عالی این زیارت، استمداد می جوییم از روح مطهر و پر فتوح سیدالشهدا و علی ابن الحسین علی اکبر و اولاد معصومین و طاهرین و اصحاب عزیز سیدالشهدا علیه السلام. این زیارت به نقل از امام باقر ع و حدیث قدسی است که خداوند آن را تنظیم کرده و در اهمیت آن،  همین بس که مورد سفارش اکید معصومین ع و بزرگان دین واقع شده و حاوی یک دنیا معرفت و از جمله یک دوره درس انسان شناسی و امام شناسی است. این زیارت در واقع، منشور سبک زندگی یک انسان و شیعه ی حقیقی است. هیچ کلاس و مکتبی کامل تر و سازنده تر از زیارت عاشورا نیست هیچ کلاس و هیچ جلسه و هیچ مکتبی زیر این گنبد کبود، کامل تر و سازنده تر از مکتب زیارت عاشورا نیست. زیرا مضمون آن، شامل تمام جنبه های زندگی انسان می شود. یک مکتب و یک آیین نامه و یک منشور زندگی است. برای همین تأکید می کنم حتماً عزیزان به خواندن زیارت عاشورا التزام داشته باشند. اگرفکر می کنی تکراری است، بدان که تکرار ندارد. هربار که می خوانی، مطلب و نگاه جدیدی دارد و همیشه تازه و جدید است. این منشور را مکرر باید ذکر بکنیم. مثل نماز خواندن که باید مکرر بخوانیم تا یاد بگیریم چه جوری باشیم. باید دائماً در آینه زیارت عاشورا یک ماه گذشته و یک سال گذشته خود را بررسی کنیم و ببینیم ما چه کار کرده ایم و چطور زندگی کرده ایم. برای همین هم هست که برخواندن زیارت عاشورا این همه تأکیده شده است. امام زمان (علیه السلام) فرمود: «عاشورا، عاشورا، عاشورا». یعنی خواندن زیارت عاشورا خیلی مهم است. حضرت تأکید کرده که آن را بخوانیم. یک جاهایی که صدق نداریم، دعا می کنیم و خواهش و التماس می کنیم و می گوییم:«إیاک نعبد و إیاک نستعین»؛ بگوییم: خدایا تو خودت کمک کن ما صادق باشیم. سلسله مباحثی که تقدیم شما دوستان عزیز می گردد، مربوط به شرح زیارت عاشوراست که توسط استاد محمد شجاعی بیان گردیده و حدود 339 جلسه می باشد. برای مطالعه این مباحث با ما همراه باشید.  شرح زیارت عاشورا  

کلیدواژه ها: ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 9680
زمان انتشار: 10 اکتبر 2018
| |
شرط حضور خانم ها در اربعین حسینی، رعایت حدود شرعی است

زیارت امام حسین علیه‌السلام؛ جلسه1؛ 97/7/12

شرط حضور خانم ها در اربعین حسینی، رعایت حدود شرعی است

زیارت امام حسین علیه‌السلام شرایطی دارد؛ به خصوص برای خانم‌ها. اگر کسی حق‌الناسی گردنش باشد، یا یک وظیفه خاصی نسبت به همسر و فرزندان داشته باشد، یا مثلاً از صاحب کار یا همسر یا پدر و مادر اجازه نداشته باشد و برود، معصیت کرده است. این رضایت قبل از سفر اعتبار دارد، نه بعد از سفر.

این که می‌گوییم سفر کربلا خیلی خیلی مهم است، این‌طور تلقی نشود که در هر شرائطی بروید و اخلاق و حقوق دیگران را زیر پا بگذارید. خانم‌ها در همه ادیان، به خصوص در دین اسلام نقش زیادی در تثبیت و توسعه دین داشتند. این همیشه وجود داشته و حضور اجتماعی خانم‌ها بسیار بسیار با اهمیت است؛ اما باشرایطش. حضرت امام (رحمه الله) زمانی که در جریان انقلاب در مدرسه علوی ساکن بودند، به ایشان گفتند: چند خانم روز گذشته که به دیدن شما آمدند به خاطر ازدحام جمعیت حالشان خراب شد. از فردا اجازه بدهید که خانم‌ها نیایند و فقط آقایان بیایند. ایشان به شدت ناراحت شدند و به آن مسئول کار گفتند که تو فکر کردی کارها و اعلامیه‌های من، شاه را از این مملکت بیرون کرد؟ نه. این خانم‌ها بودند که با حضورشان شاه را از این مملکت بیرون کردند. امام همیشه اعتقاد داشت که نقش خانم‌ها اگر بیشتر از آقایان نباشد، در انقلاب کمتر نیست. چه در خود انقلاب، چه در حفظ انقلاب و تا ظهور امام زمان علیه‌السلام این داستان همیشه وجود دارد. پس خانم‌ها باید در صحنه‌های مهم اجتماعی، کشوری، منطقه‌ای و جهانی حضور داشته باشند. در مورد اربعین هم همین‌طور است. خیلی ارزشمند و خوب است که خانم‌ها حضور دارند. چون صحنه‌های شگفت‌انگیزی را ایجاد می‌کنند، اما چند شرط را باید رعایت کنند: 1ـ اینکه رضایت پدر و مادر برای مجردها یا رضایت همسر برای متأهل‌ها اگر نباشد، این زیارت لطفی ندارد و خوب هم نیست. 2- تعهدات کاری، اخلاقی و شغلی هم باید رعایت بشود. کسی نگوید حالا من کاری با صاحب کار و مدیرم ندارم. همینطوری حرکت می‌کنم. این درست نیست. 3- سفر به گونه‌ای ترتیب داده شود که تزاحم برای آقایان ایجاد نشود، یعنی اینطور نباشد که رعایت حدود شرعی از بین برود. به ویژه در کربلا که یک ظرفیت محدودی دارد، برای یک جمعیت چند برابر ظرفیت کربلا، آنجا باید عقلانیت، حیا، عفت و ترس از خدا بر رفتار یک زن حاکم باشد. اگر موجب شود که خانم با مردهای دیگر ازدحام و تزاحم داشته باشد، نباید به زیارت بروند. امام حسین علیه‌السلام فقط در آن بقعه نیست. امام حسین همه جا حضور دارد. پس جایی که قرار است یک زیارت یا عبادتی انجام بشود، اگر مستلزم حرام باشد، نباید بروید. فقط یک جا ازدحام خانم‌ها با آقایان اجازه داده شده و آن هم به امر خدا در حج است. زیارت امام حسین علیه‌السلام موجب برآورده شدن حوائج آدمی می شود درادامه روایت جلسه قبل که سوال شد: اگر کسی که می تواند به زیارت امام حسین برود و نرود چه اتفاقی می افتد، حضرت فرمود: «وَ اِسْتَخَفَّ بِأَمْرٍ هُوَ لَهُ= و امری که به نفع او است را سبک شمرده است».  اینکه می‌فرماید به نفعش است، ما نمی‌دانیم چقدر به نفع‌مان است. مثل شب قدر که بهتر از هزار ماه است؛ اما نمی‌دانیم چقدر بهتر است: «لَیْلَةُ الْقَدْرِ خَیْرٌ مِنْ أَلْفِ شَهْر». واقع قضیه این است که هیچ کس نمی‌داند خداوند با زائر امام حسین علیه‌السلام چه می‌کند. حضرت می‌فرمایند: «وَ مَنْ زَارَهُ كَانَ اَللَّهُ لَهُ مِنْ وَرَاءِ حَوَائِجِهِ وَ كُفِیَ مَا أَهَمَّهُ مِنْ أَمْرِ دُنْیَاهُ= و کسی که آن حضرت را زیارت کند خداوند متعال حوائجش را برآورده نماید و آنچه از دنیا مقصود اوست را کفایت فرماید». کسی که به زیارت امام حسین علیه‌السلام می رود، خدا در کنار حوائجش حضور دارد و حوائجش را برآورده می‌کند. خدا آن چیزهایی که برای انسان «همّ » هستند، یعنی دغدغه‌های دنیایی را حل می‌کند. این بشارت‌ها را در نظر بگیریم. مخالفان زیات امام حسین می گویند: پول زیارت حضرت را به فقرا کمک کنیم اینکه اشکال می‌کنند: مردم به جای این همه هزینه کردن برای حرم‌ها و زیارت امام حسین علیه‌السلام بهتر است به مناطق محروم و فقرا بدهند؛ یا به کسی که مریض است و مشکل دارد، یا هزینه تحصیل ندارد، بدهند؛ این حرف‌ها، حرف های خیلی بدی است. چون اولاً دولت هیچ وقت از هزینه‌های واجب برای این کار هزینه نمی‌کند، بلکه این ها هدایای مردم هستند. هدیه هم یک امر عاشقانه و قلبی است. ثانیاً ما سوال می‌کنیم: آیا شما حاضر هستید طلاهای خودتان را برای فقرا هزینه کنید؟ یا بخشی از درآمدتان را برای فقرا هزینه کنید؟ هیچ‌کدام از این افراد این کارها را نمی‌کنند. برای معشوق دنیایی‌شان از ماشین و طلا راحت خرج می‌کنند؛ ولی برای خانواده آسمانی شان حداقل‌ها را در نظر می‌گیرند. اگر واقعاً صداقت دارند، پول واجب‌شان را برای فقرا هزینه کنند. ما در کنار اینکه به فقرا کمک می‌کنیم، هر چقدر هم بتوانیم کمک می‌کنیم. ولی برای اهل بیت که عشق و دلبر و خانواده آسمانی مان هستند، هم هزینه می‌کنیم. برای ساخت قبورشان، برای بزرگ شدن مرقد و بارگاهشان هم هزینه می‌کنیم. چون اینها را همه مردم استفاده می‌کنند. نکته اساسی در این است که پول‌هایی که مردم برای حرم‌ها می‌دهند، صرف ضروری‌ترین و واجب‌ترین نیاز انسان‌ها می شود، یعنی نیاز فوق عقلانی و معنوی. مردم برای آرامش و لذت بردن و عیش و نوش‌های معنوی‌شان احتیاج به فضای معنوی گسترده دارند.  پس اگر قرار باشد نیازها اولویت‌بندی بشود، نیازهای فوق عقلانی خیلی مهمتر هستند تا نیازهای عقلانی و مادی.  من این را قبول دارم که گاهی نیازهای مادی ضروریت و فوریت دارند. ولی این همیشگی نیست. مردم الان می‌خواهند اعتکاف بروند و به مهمترین نیاز خلقتی‌شان برسند. اینها نیازهای اساسی مردم است. نکته بعد، وسوسه‌ شیطان فقط در این حد نیست. بلکه فراتر از آن است. مثلاً می گوید تو الان گرفتاری، تو الان بدهکاری، پول زیارت نداری، از کجا می‌خواهی تهیه کنی یا بهتر است این پول را برای گرفتاری خودت خرج کنی و... این حمله از جلوی شیطان است. اگر کسی عاشق باشد و واقعاً روح فعال انسانی داشته باشد، مگر می‌شود بخش اصلی زندگی‌اش را رها کند. زیارت  امام حسین موجب افزایش رزق زائر می شود امام صادق علیه‌السلام می‌فرماید: «وَ إِنَّهُ یَجْلِبُ اَلرِّزْقَ عَلَى اَلْعَبْدِ= و زیارت آن حضرت موجب جلب رزق برای زائر می باشد». مشکلات مالی داری، قرض بگیر کربلا برو و مشکلت را به امام حسین علیه‌السلام بگو. اساساً خود این ارتباط باعث حل شدن مشکلات می‌شود. امام حسین علیه‌السلام می‌شنود و بیناست. جلب رزق می‌کند، یعنی اگر در زندگی‌ات گرفتاری و مشکلات داری و کارت دائم گره می‌خورد و هر جا می‌روی با مانع روبرو می‌شوی، پیش امام حسین برو تا جلب رزق بشود و موانع برداشته بشود. «وَ یُخْلِفُ عَلَیْهِ مَا یُنْفِقُ= و آنچه در این راه انفاق کرده بر او باقی مانده». در دنیا هر چه پول برای زیارت امام حسین علیه‌السلام هزینه کردی، خدا همین‌جا به شما برمی‌گرداند. مثل اینکه به شما بگویند هر کس می‌خواهد کربلا برود، بعد از سفر بیاید پولش را از ما بگیرد. اینطوری خدا حساب می کند. خیلی ها قبل از سفر  همین که نیت می‌کنند کربلا بروند، یکدفعه خدا از سرشان می‌ریزد. پس ما در واقع هزینه‌ای نمی‌کنیم. این حرکت که از این جیب در می‌آوریم و در آن جیب می‌کنیم، خیلی خیلی خیلی بیشترش را به شما برمی‌گرداند. اصلاً کربلا رفتن یعنی رزق طلبیدن، کربلا و حرم رفتن یعنی کار اقتصادی. زیارت امام حسین علیه‌السلام موجب آمرزش گناهان است «وَ یُغْفَرُ لَهُ ذُنُوبُ خَمْسِینَ سَنَةً= و همچنین زیارت آن حضرت موجب آمرزیده شده گناهان ۵۰ساله او می‌شود».  این گزارش‌ها را هیچ کس نمی‌تواند جز معصوم به ما بدهد. هیچ کس نمی‌تواند از طرف خدا کسی را ببخشد. این عظمت معصوم است که وقتی حرف می‌زند، یعنی خدا حرف می‌زند. یک شخصی پیش امام صادق علیه‌السلام رفته بود. گفت: پدر شما به قدری عظمت داشت که وقتی می‌گفت «قال رسول الله» همه یقین داشتند که رسول الله این حرف را زده. هیچ کس از ایشان سند نمی‌خواست. همه مطمئن بودند که رسول الله این حرف را زده. امام صادق علیه‌السلام فرمود: بله. بعد که چند دقیقه‌ای گذشت، حضرت فرمود: «قال الله تبارک و تعالی فلان» طرف بیرون آمد گفت که پدرش از پیغمبر خبر می‌داد این از خود خدا مستقیم نقل می‌کند.  قبلاً گفتیم به معصوم وحی نازل می‌شود «و مهبط الوحی». اینطور نیست که وحی فقط به پیغمبر نازل می‌شده. آن وحی تشریعی بوده. معصوم در اتصال همیشگی با خداست. از کلام تا خیال و وهم و عقل و فوق عقل ارتباط و اتصال کامل به خدا دارد. دائم در محضر خداست. ببینید ما چه ائمه‌ای داریم و خانواده آسمانی‌مان چقدر ارزش و قیمت دارند. امام حسین علیه‌السلام آنقدر برای خدا عزیز است که اگر کسی زیارتش برود، خدا برایش اینطور هزینه کند. اصلاً زیارتش نرود، فقط بنشیند برایش گریه کند هم چنین آثاری برایش دارد. «وَ یَرْجِعُ إِلَى أَهْلِهِ وَ مَا عَلَیْهِ وِزْرٌ وَ لاَ خَطِیئَةٌ إِلاَّ وَ قَدْ مُحِیَتْ مِنْ صَحِیفَتِهِ= و وی به اهلش بازگردد در حالی که بر عهده اش نه وزر و وبالی بوده و نه لغزشی و آنچه از گناه در صحیفه اعمالش ثبت شده جملگی محو و پاک می‌گردد». وقتی زائر  پیش خانواده‌اش برمی‌گردد هیچ گناهی ندارد، مگر اینکه هر گناه و خطایی داشته باشد همه از نامه عملش پاک می‌شود.  قشنگی‌ اربعین به همین سختی‌هایش است. اگر سختی نداشته باشد، ارزشی ندارد. هر چه شما در زیارت سختی بکشید و اذیت بشوید، ذخیره‌ات بالاتر است؛ قربت بیشتر است. از این بهتر چه می‌خواهی. اگر در راه سفر زیارت امام حسین علیه‌السلام از دنیا بروی، باب بهشت به رویش باز می‌شود بعضی‌ها در سفر کربلا به رحمت خدا رفتند. این هم یک فضیلت است که انسان در این راه از دنیا برود. می فرماید: «فَإِنْ هَلَكَ فِی سَفْرَتِهِ نَزَلَتِ اَلْمَلاَئِكَةُ فَغَسَّلَتْهُ وَ فُتِحَ لَهُ بَابٌ إِلَى اَلْجَنَّةِ یَدْخُلُ عَلَیْهِ رَوْحُهَا حَتَّى یُنْشَرَ= اگر زائر در سفر زیارت فوت شود، فرشتگان نازل گشته و او را غسل می‌دهند و نیز درب‌هائی از بهشت به روی او گشوده می‌شود و نسیم خوش آن، در قبر بر او وزیده و در قبر پراکنده و منتشر می‌گردد». قبر هم که گفتیم منظور این گور خاکی نیست. قبر یعنی آن فضای بی‌نهایت بزرگ هر کس در نظام برزخی و ملکوتی است. مال هزینه شده در راه زیارت امام حسین علیه‌السلام بازگردانده می‌شود «وَ إِنْ سَلِمَ فُتِحَ لَهُ اَلْبَابُ اَلَّذِی یَنْزِلُ مِنْهُ رِزْقُهُ وَ یُجْعَلُ لَهُ بِكُلِّ دِرْهَمٍ أَنْفَقَهُ عَشَرَةُ آلاَفِ دِرْهَمٍ وَ ذُخِرَ ذَلِكَ لَهُ فَإِذَا حُشِرَ قِیلَ لَهُ لَكَ بِكُلِّ دِرْهَمٍ عَشَرَةُ آلاَفِ دِرْهَمٍ إِنَّ اَللَّهَ نَظَرَ لَكَ فَذَخَرَهَا لَكَ عِنْدَهُ= و اگر وی در سفر زیارت سالم و از گزند مرگ در امان ماند، دری به روی او گشوده می شود که رزق و روزی وی از آن نازل می‌گردد و در مقابل هر درهمی که انفاق کرده ده هزار درهم قرار داده می‌شود و آن را برای وی ذخیره کرده و هنگامی که محشور شد و از قبر بیرون آمد به او گفته می‌شود: در مقابل هر درهمی که در سفر زیارتت خرج کردی، ده هزار درهم مال تو است و خداوند به تو نظر نموده و آن‌ها را نزد خودش برای او ذخیره کرد». این همان شب قدر است: «لَیْلَةُ الْقَدْرِ خَیْرٌ مِنْ أَلْفِ شَهْر= شب قدر بهتر از هزار شب است». در قانون خدا شما یک درهم هزینه کنید، ثواب دارد و ثوابش هم مشخص است، اما داستان زیارت فرق می‌کند. ثواب زیارت برای آخرتت ذخیره می‌شود. هر چقدر هزینه کردی ده هزار برابر آن در دنیا به تو می‌دهند. ما در آخرت و برزخ خیلی گیر هستیم. خداوند به تو نظر نموده و آن‌ها را نزد خودش برای تو ذخیره کرده. خسارت زده و باخته است کسی که می‌تواند از مال، وقت، عمر، علم و آبرویش صرف خانواده آسمانی کند، ولی بخل کند. وقتی که خدا یک فرصت بی‌نظیر برای هزینه کردن و هزینه شدن ایجاد می‌کند، کسی که خودداری کند و بترسد، انگار خودکشی کرده. بعداً می‌فهمد که با خودش چه کرده. پس برای هیچ کس سخت نگیرید.   امام حسین/آثار زیارت

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 9679
زمان انتشار: 9 اکتبر 2018
| |
چرا محبت خدا علت ندارد؟

سلسله مباحث «محبت»، جلسه 14، 88/09/28

چرا محبت خدا علت ندارد؟

در فرازی از حدیث معراج آمده:« لیس لمحبتی علة = محبت من به بندگانم علت ندارد». با توجه به این فراز سؤالی مطرح می شود: چرا محبت خدا علت ندارد؟ پاسخ این است: خدا غنی مطلق است و خارج از او چیزی و کسی موجودیتی ندارد. یعنی چیزی خارج از او تصور نمی شود. چون او یک وجود مطلق است، بیرون از او، چیزی نداریم و چیزی خارج از او معنا ندارد. هیچ چیز نمی تواند در خدا تاثیرگذار باشد. بنابراین، علتی برای رفتاری از رفتارهای خدا ما نداریم.  

مثلا خدا لطف می کند، چون لطیف است؛ می بخشد چون غنی است و ... اما خدا برای هیچ یک از رفتارهای خود تحصیل و نفعی برای خود ندارد و چیزی به دست نمی آورد؛ چون نیازی به کسی ندارد. خدا برای ابراز محبتش منتظر نیست که دو نفر به هم محبت کنند و بعد در اثر این محبت، خداوند محبتش را بر آنان ارزانی کند، یا علم بی حساب به آنها بدهد. خدا به ما امر می کند خوب باشیم تا شبیه او شویم علت این که خدا به ما امر می کند با دیگران مهربان باشیم و به آنان کمک کنیم و قرض بدهیم و ببخشیم و ....این نیست که به ما نیازی دارد؛ بلکه می خواهد ما را رشد بدهد و شبیه خودش کند. خداوند تبارک و تعالی بزرگتر و منزه تر از آن است که اگر دو نفر بخاطر خدا به هم محبت کردند، به آنها خیر نرساند و برای شان جبران نکند. اما خدا می خواهد ما با کارهایی که خدا به ما امر کرده رشد کنیم و شبیه خدا شویم. پس اوامر خدا حصولی نیست و برای خودش حاصلی ندارد؛ بلکه می خواهد ما را رشد دهد. برای این موضوع چند مثال را ذکر می کنیم: مثال یک) در قرآن می فرماید: «مَنْ ذَا الَّذِی یُقْرِضُ اللَّهَ قَرْضًا حَسَنًا[1]= كیست آن كس كه به [بندگان] خدا وام نیكویى دهد؟». خدا برای این که ما ارزش قرض دادن را خوب بفهمیم، خودش را گذاشته جای کسی که قرض می گیرد و خودش را نیازمند معرفی می کند؛ اما هر آدم با شعوری می فهمد که خداوند نیاز به قرض کسی ندارد؛ زیرا «وَلِلَّهِ خَزَائِنُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْض[2]= گنجینه ‏هاى آسمانها و زمین از آن خداست». پس خدا به کسی نیاز ندارد که بخواهد قرض بگیرد. اما وقتی می گوید به خدا قرض الحسنه بدهید؛ یعنی به بندگانم قرض بدهید. در ادبیات به این صورت بیان می کند تا فهم قضیه برای ما راحت تر باشد. مثال دو) قبلا گفتیم که خداوند به بنده اش فرمود: چرا وقتی من مریض شدم عیادتم نیامدی؟ گفت: خدایا تو کی مریض شده بودی؟ فرمود: وقتی بنده مومنم مریض شده بود، انگار من مریض شده ام. چون او ظهور من است. مثال سه) در روز پدر یا مادر، والدین به فرزندشان پول می دهند تا هدیه‌ای برای پدر یا مادر بخرد. زیرا می داند که کودک 5 ساله، 6 ساله، 10 ساله که پولی ندارد، پس اندازی هم ندارد، در آمدی هم ندارد. ولی می گویند امروز روز پدر است و تو این پول را بگیر و برای پدرت یا برای مادرت هدیه بخر. پدر و مادر نیازی به هدیه فرزند ندارند؛ ولی به او اجازه می دهند که این محبت را انجام دهد تا این تشبه برایش حاصل شود. یعنی تو باید یاد بگیری که این هدیه را به من بدهی؛ یعنی من به تو کمک می کنم که مثل من شوی. مثال چهار) پدر در کُشتی چند بار از فرزندش زمین می خورد تا او را در کشتی گرفتن ترغیب کند. پدر که زمین نمی خورد، بلکه دارد به او یاد می دهد تا او را به خودش برساند. می خواهد اسم قوی در او تجلی کند. شما فکر کنید رفتاری که پدر با بچه اش در حین کشتی انجام می دهد و زمین می خورد و بچه هم چقدر خوشحال می شود که توانسته، بابا را زمین بزند؛ این لطیف تر و قشنگتر است یا رفتار خدا که می گوید به من قرض بدهید و به من کمک کنید؟ چون خدا می خواهد زمینه ظهور و تجلی اسم های خودش را در بنده ایجاد کند، می گوید تو قرض بده تا کریم و رزاق شوی. برای زن و بچه ات هزینه کن؛ برای دوستانت هزینه کن و اهل انفاق باش تا کریم بودن و رزق رساندن را یاد بگیری. خدا به ما یاد می دهد:« إِنْ تَنْصُرُوا اللَّهَ یَنْصُرْكُمْ وَیُثَبِّتْ أَقْدَامَكُمْ[3] = اگر خدا را یارى كنید، یاریتان مى ‏كند و گامهایتان را استوار مى دارد»، خدا را یاری کنید و به او قرض بدهید؛ به خدا محبت کنید و به ملاقات خدا بروید. این همه برای این است که خدا کمکت کند تا تو مثل خدا شوی؛ وگرنه خدا امر حصولی ندارد. یک امری که بخواهد برای خدا حاصلی داشته باشد نیست؛ به این معنا که من توانستم خدا را تحریک کنیم که به من محبت کند. خدا می گوید این به خیال خودش برای من زحمت کشیده و من هم پاداشش را می دهم. اما من که به کار تو نیازی ندارم؛ تو به کار من نیاز داری. این مهم است که بدانیم خدا هیچ وقت لنگ کار ما نیست. خداوند غنی است و لطف می کند؛ ما نیازمندیم و بخل می کنیم با وجودی که خدا عنی و بی نیاز است،‌ باز هم به بندگانش لطف می کند؛ اما ما با وجودی که نیازمندیم، باز هم تکبر داریم و از محبت و لطف به دیگران بخل می کنیم. یک پدر ممکن است نگران باشد که پسرش معتاد نشود، سیگار نکشد؛ می گوید آبرویم می رود و برایم بد می شود. نگران این است که بچه اش بیسواد نشود، بیکار نشود، اشتباه نکند، گناه نکند، این احتیاج را دارد؛ می گوید برای خودم بد است. اما خدا اصلاً این جوری نیست. غنیّ ّعن العالمین است. خدا با این که غنی است، نقش فقیر و محتاج را خیلی خوب بازی کرده، آنقدر این احتیاج را قشنگ بیان کرده که بعضی انسانها باور کرده اند که خدا محتاج است و فکر می کنند، خدا به نماز ما محتاج است و معطل است من نماز بخوانم. اما با این حال می فرماید: بنده ای که می خواهد توبه کند و با من آشتی کند، اگر می دانست که من چقدر مشتاق توبه او هستم، از شوق من می مرد. خداوند از خودش نیاز نشان می دهد و می گوید: شوق. ولی آیا شوق خداوند از روی ضعف و نیاز است؟ خیر! خدایی که هیچ نیازی ندارد، این همه عاطفه پای بنده اش ریخته. اما ما ها که به همدیگر نیاز داریم، به هم بخل می کنیم. زن و شوهر به هم نیاز دارند. خواهر و برادر به هم نیاز دارند. انسان به پدر و مادر نیاز دارد. همه ی ما به همدیگر نیاز داریم؛ ولی باز هم بخل می کنیم. ما وقتی می خواهیم کمکی بکنیم، گرو کشی می کنیم؛ نمی گوییم «دوستت دارم و به تو احتیاج دارم؛ من منتظرت هستم؛ من دلم برایت تنگ می شود؛ اصلاً نیاز و وابستگی مان را به زبان نمی آوریم». چرا؟ چون تکبر و بخل داریم. ما باید به زبان بیاوریم؛ این را بگو. ما با همه ی ضعف هایی که داریم، حرفهایی را به دیگران می گوییم که خدایی که هیچ نیازی به ما ندارد، هیچ وقت به ما نگفته است. خداوند با ما طوری رفتار می کند که انگار همین یک بنده را دارد و هیچ بنده دیگری ندارد که او را عبادت کند. این همه هم به پای ما نیاز و عاطفه ریخته است که میگوید دوست دارم برگردی؛ شوق دارم برگردی. اما ما چرا اینقدر تکبر داریم که به رغم نیازی که به دیگران داریم، با آنان اینطور نیستیم؟ یکی از اشتباه هایی که بعضی ها می کنند و این ناشی از بخل و کبرشان است، این است که مثلا مرد به زنش می گوید: اگر تو نباشی، من می روم یک زن دیگر می گیرم؛ زن زیاد است. این حرف خیلی حرف زشت و قبیحی است. یا کسی به دوستش بگوید: دوست زیاد است. اگر چنین خطا و اشتباهی کردید، زود جبران کنید. به بدترین رفیقت هم این حرف را نزن. نه که با او اینطوری حرف نزنی، حتی به مخیله ات هم نیاید. آدم باید خیلی بی ریشه و شخصیتاً هرزه باشد که فکر کند کس دیگری هم من را می خواهد. پس من هم می توانم همسرم را که از او خوشم نمی آید، کنار بگذارم. بدترین بنده ها هم اگر برگردند، برای خدا عزیز هستند خدا با بدترین بنده هایش، کثیف ترین، آلوده ترین، گناهکارترین بنده هایش اینطوری رفتار نمی کند که آنها را از برگشتن ناامید کند. آدم اخلاق را باید از خدا یاد بگیرد. خدا به بدترین بندگانش هم حرف از ناامیدی نمی زند؛ به ابولهب هم نمی گوید؛ به ابوجهل هم نمی گوید؛ به فرعون هم نمی گوید؛ به نمرود هم نمی گوید. به موارد زیر توجه کنید: اول) عزیزترین کس خودش را سراغ فرعون می فرستد تا آخرین هشدار را هم به او بدهد. می فرماید: «اذْهَبْ إِلَى فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغَى= به سوى فرعون برو كه وى سر به طغیان برداشته است». می گوید، پیش فرعون رفتی، مودب باش، با او درست حرف بزن، با او خشن حرف نزنی. طوری بگو که به او بر نخورد. «فَقُلْ هَلْ لَكَ إِلَى أَنْ تَزَكَّى؛ وَأَهْدِیَكَ إِلَى رَبِّكَ فَتَخْشَى؛ فَأَرَاهُ الْآیَةَ الْكُبْرَى[4]= و بگو آیا سر آن دارى كه به پاكیزگى گرایى؛ و تو را به سوى پروردگارت راه نمایم تا پروا بدارى؟ پس معجزه بزرگ [خود] را بدو نمود». با مهربانی به فرعون می گوید: ببین من از طرف خدا آمده ام؛ ای فرعون! ببین، این ید بیضای من، این عصای من. خداوند به عشق فرعون همه چیز را به پایش ریخت. خدا چقدر برای فرعون کار کرده؛ چقدر پای فرعون ریخته؛ چقدر به فرعون فرصت می دهد؛ به او معجزه نشان می دهد تا دلش نرم شود و بفهمد که موسی از طرف خدا آمده تافرعون بیاید آشتی کند. دوم) یزید به امام سجاد عرض می کند: آیا من می توانم برگردم؟ می فرماید: بله. یعنی اصلا جواب منفی ندارند. من تا وقتی که من در رحم دنیا هستم، اصلا بن بستی ندارم. سوم) شخصی به امام رضا عرض کرد: در ماه رمضان خانه یکی از این سردارهای مأمون رفتم و ناهار آورد. گفتم: مگر تو روزه نیستی؟ گفت: چه روزه ای بگیرم؟ من به دستور همین مامون 60 نفر از اولاد علی را از بچه، زن، پیر و جوان سر بریدم و در چاه انداختم. مگر نماز و روزه می تواند من را نجات بدهد؟ 60 نفر اولاد پیغمبر را کشته ام. امام رضا علیه‌السلام فرمود: به او بگو گناه این ناامیدی، از گناه کشتن آن 60 نفر بیشتر است. چهارم) خداوند بهترین بنده اش ابراهیم را برای نمرود می فرستد. می گوید اگر کتکت زد و حرف مفت زد و زور گفت، به تو بر نخورد. شاید با من آشتی کرد. فرعون چقدر برای خدا عزیز است، نمرود چقدر برایش عزیز است. پنجم) ۹۵۰ سال پوست حضرت نوح کنده می شود. خدا به او می گوید: ای نوح! بی ادبی نکنی؛ عصبانی نشوی؛ حرف درشت نزنی. این که انسان ۹۵۰ سال تبلیغ کند و از ادب و مهربانی خارج نشود، شوخی نیست. نوح در این مدت، هر کاری لازم بوده انجام داده و ادب و مهربانی به پای مردم ریخته است. اما بعد از آن که مهربانی را به پایشان ریخت و نتیجه ای نگرفت و خدا کم کم  قهرش گرفت، فرمود به آنها بگو که قرار است چه اتفاق هایی بیفتد؛ تهدیدشان بکن؛‌ کشتی را بساز و آماده طوفان باش. اما تا زمانی هم که سر و صدای طوفان بلند نشده، حتی اگر یک نفر توبه می کرد و می گفت: ای نوح! من اشتباه کردم. نوح می گفت: بیا سوار شو. چه خدای مهربانی داریم.  ما باید امر به معروف و نهی از منکر را از خدا یاد بگیریم ما باید همین روشهایی را که خداوند در امر به معروف و نهی از منکر دارد، یاد بگیریم؛ اما زیاد دیده می شود که مرد و زن مسلمان و مومن وقتی درگیر این کار الهی می شوند، حرفهای بی ربط  و بی ادبی می زنند. این روشهای خداوند چه چیز را به ما یاد می دهد؟ این که برای خدایی شدن، باید هزینه بپردازیم. می گوید منِ خدا هیچ نیازی به این بنده هایم ندارم. این همه نازشان را هم می کشم. عزیزترین کسان و عزیزترین پیغمبرانم را برای ابوجهل، ابولهب و برای خشن ترین آدم ها می فرستم که دعوتشان کنند و نازشان را بکشند. کار پیغمبر نازکشی است. ما چقدر نازکشی را از خدا یاد گرفته ایم؟ چقدر نبریدن را یاد گرفته ایم؟ اتفاقاً یکی از ایرادات مهم ما همین است که زود به هم می ریزیم و زود به تنفر می افتیم. دلخوری و انتقاد سر جای خودش؛ اما این که محبت طرف را از دلت بیرون بکنی و از او متنفر بشوی، غلط است. برای همین هم فرمودند: نسبت به «عمل» شیعه ناراحت شوید، ولی از «خودش» دلگیر نشوید؛ یعنی حق ندارید از خودش دلگیر شوید. از عملش اعلام برائت کنید. اگر عمل او طوری است که پای مصالح و پای بیت المال در میان است، تذکر بدهید. اگر پای مال خودت در میان است، اصلا ندید بگیر، تا آنجا که می شود و جا دارد، اصلا انگار نه انگار چنین اتفاقی افتاده. پس ما چه شعاری داریم می دهیم که می گوییم: «خدایا قربة الی الله». خدایا می خواهیم به تو نزدیک شویم. اتقرب الی الله، می خواهیم شبیه تو شویم. می خواهیم بزرگ شویم. اما اینطوری که نمی شود. تو به امام حسین می گویی: من 20 سال است که دارم زیارت عاشورا می خوانم. در زیارت عاشورا که می خوانی چه می گویی؟ می گویی: «ان یجعلنی معکم فی الدنیا والاخره = من می خواهم با شما در دنیا و آخرت باشم». معیت، «شدن» است. یعنی تو باید مقام معیت پیدا بکنی. اخلاقت مثل اهل بیت شود؛ در این صورت هم در دنیا و هم در آخرت با آنها هستی. ولی وقتی که از آنها فاصله می گیرید دیگر چه معیتی دارید؟ بعضی از همسران پیغمبر بی ادب و توطئه گر بودند و به حضرت زهرا توهین و حضرت را مسخره می کردند. به امیرالمؤمنین جسارت و بی ادبی می کردند. وقتی امیرالمؤمنین در می زدند، در را باز نمی کردند. به آنها دروغ می گفتند و آنها را سر کار می گذاشتند و می گفتند: پیغمبر نیست، برو. رفتار پیغمبر را ببینید؛ وقتی می پرسند: چگونه تحمل می کنید؟ می فرماید: من به خوبی هایشان نگاه می کنم.   ولی ما هزارتا خوبی از همسرمان، پدر و مادرمان، برادر و خواهرمان سراغ داریم، اما باز کور و کر و ناشکر و ناسپاسیم و فقط بدی ها و ضعف ها را می بینیم. بین کار و رفاقت، حفظ رفاقت مهمتر است گاهی آدمها رفتارهای همدیگر را نمی توانند تحمل کنند؛ عاقل هایشان می گویند: برای این که رفاقت مان را حفظ کنیم، بهتر است با هم نباشیم. چون در کار نمی توانیم با هم کنار بیاییم، دوری و دوستی. گاهی دو برادر، دو جاری، دو باجناق، دو دوست و ... نمی توانند با هم شریک باشند؛ خوب عیب ندارد، شریک نباشند؛ ولی رفاقت شان را حفظ کنند. اولویت در کار باید وحدت، همدلی، صفا و رفاقت و برادر و خواهری باشد. اگر قرار است برادری و خواهری به خطر بیفتد، اگر قرار است رفاقت به خطر بیفتد، کار باید فدا شود، اما رفاقت ها خراب نشود. اصرار نکنیم که این کار باید جلو برود و با دیگران درگیر شویم؛ زیرا شیطان از این موقعیت سوء استفاده می کند. به خصوص اگر محل کار، یک محل مقدس و کار مقدس باشد. حضور شیطان در جاهای مقدس خیلی بیشتر از جاهای دیگر است. یقیناً امام زمان نمی گذارد و به کسی اجازه نمی دهد شیطان از سنگر او به خواهر و برادرهایش و به همسرش حمله کند؛ یا به پدر و مادر و یا به دوستان و همکارانش حمله کند. چون این کار فتنه و آشوب است. هر کس باید سنگر خودش را با غیرت محکم نگه دارد. من چرا باید ضعیف و بی عرضه باشم که نتوانم از حریم همسرم دفاع کنم. باید قشنگی ها و خوبی هایش را ببینم و بدی هایش را عفو و مغفرت کنم. مگر تو نمی خواهی خدا نسبت به تو اینگونه باشد؟ پس چرا تو نسبت به همسرت این طور نیستی؟ انصاف و عقل و شرافت چه حکم می کند؟ قصد یک انسان برای تشبه به حق تعالی چه حکم می کند؟ آیا این را حکم می کند که ما دائماً نقطه ضعف ها را ببینیم؟ آدم ها باید با زیبایی های همدیگر و با کمالات همدیگر و خوبی های همدیگر زندگی کنند. اگر کسی بگوید ضعف های فلانی بیشتر از نقاط قوتش است، او مریض است و باید خودش را درمان و استغفار بکند. چه موقع از چشم خدا می افتیم؟  کسی که می تواند بدی های یک نفر را بیشتر از خوبی هایش ببیند و آنها را بشمارد، خیلی مریض است. خیلی باید دقت کنیم که کسی از چشم ما نیفتد. یکی از اساتید و بزرگان ما می فرمودند: اگر کسی از چشم تان افتاد، حتماً شما هم از چشم خدا می افتید.   اگر عیب دیدی، برو استغفار کن که تو چقدر بدبختی که اینقدر عیب دیدی. تو چقدر مریض هستی که اینها را توانستی لغزش و عیب و انحراف را ببینی. همه آدم ها ضعف دارند. آدم ضعف ها را با شجاعت قبول می کند و اگر ظرفیت دید، ضعف ها را هم به همدیگر می گوید. بارها گفتیم، گناه کردن گناه نیست. حال کسی گناه کرده، پشیمان شده، چرا اینقدر به ضعف ها و گناهان همدیگر می چسبیم. این مثل حمله شیطان از عقب است. در حالی که خدا درمورد آدم توبه کرده می گوید:«یبدل الله سیئاتهم حسنات= خدا بدی هایشان را به خوبی تبدیل می کند». می گوید: به عشق امیرالمؤمنین غدیر را روزه بگیرید، من ثواب 60 سال عبادت را به شما می دهم. به عشق امیرالمؤمنین عید غدیر را روزه بگیر، من 60 گناه تو را می بخشم. ببینید چه خدایی داریم که دنبال فرصت و موقعیت است تا گناهان ما را ببخشد. باید اخلاق نسبت به بندگان خدا را از خدا یاد بگیریم. ببینید خداوند با گناه چگونه برخورد می کند؛ می گوید اگر 50 نفر آمدند گفتند، فلانی یک کار بدی کرده؛ اما اگر خودش گفت: نکردم؛ بگو: حرف تو درست و قبول است. نه این که حرف آن 50 نفر اعتبار ندارد؛ آنها مؤمن و  عادلند. ولی وقتی خودش می گوید: نکرده ام؛ پس تو قبول کن که نکرده. شما که قاضی نیستی، حکم جاری کنی. آن 50 نفر را تکذیب کن. تکذیب کن نه این که به آنها بگویی دروغ می گویید. یعنی به حرف شان اعتنا نکن. چون اصلا خدا نمی خواهد بدی و گناه دیده شود. آن وقت همین مومنی را که خدا می گوید حرف او را به 50 نفر ترجیح بده، این مؤمن با دو مؤمن دیگر که سه نفر شوند و بگویند یک نفر زنا کرده، می گوید این سه نفر را تکذیب کن، باید چهار نفر باشند. برای این که خدا نمی خواهد زنای کسی لو برود. زنا کرده به خدا مربوط است، به تو چه. اگر کسی نسبت به فردی شهادت آلوده ای بدهد، این شرایط را گذاشته که قضیه لو نرود و گفته نشود. آنها هم با چه شرایطی، یعنی ببینند، بیایند و بگویند. یعنی نمی خواهم حرف بزنید. هی نیایید گناه پخش بکنید. نه جایی اعتراف کنید و نه گناه کسی را بگویید. پچ پچ هم نکنید. حرفها و ضعف های همدیگر را هم نگویید. اگر عملِ بدی از کسی دیدید، به بهترین وجه توجیه اش کنید علی علیه السلام می فرماید: وقتی یک حرف یا عمل بد از کسی صادر شد، حمل به صحت کن و به بهترین وجه توجیه و تفسیرش کن. اگر خیلی برملا شده و آشکار بود و نتوانستی آن را توجیه کنی، برو خودت را سرزنش کن که تو چرا نتوانسته ای و زورت به خودت نرسید. چون آن جایی هم که آدم گناه کسی را می بیند و یقین می کند، شیطان دست دارد. زیرا شیطان برای آدم زیاد یقین ایجاد می کند. اما تو وظیفه داری به یقینت هم اعتنا نکنی. شخصی آمد به رسول خدا گفت: دو نفر دارند عمل حرام انجام می دهد. پیامبر زیرک است؛ امیرالمؤمنین علیه السلام را می فرستد تا ببیند که آن شخص راست می گوید یانه؟ امیرالمؤمنین هم آنقدر سر و صدا می کند تا همه چیز به هم بریزد و صحنه گناه از بین برود. در یک مورد دیگر امیرالمؤمنین علیه السلام به جایی می رود و می بیند دو نفر دارند عمل خلاف عفت انجام می دهند و صحنه از لای در معلوم است. عبایش را می گذارد آنجا که کس دیگری نبیند و می رود. می دانید چرا؟ برای این که تو چه ایرادی می خواهی از مردم بگیری. اگر او فحشایی مرتکب شده، به تو چه؟ تو ممکن است دوتا غیبت کرده باشی که می شود 140 زنا. فحشای کدامیک بیشتر است؟ کی باید بیشتر خجالت بکشد؟ انسان باید فکر کند که آیا من در عمرم غیبت نکرده ام؟ تهمت نزده ام؟ تکبر نکرده ام؟ اینها فحشاست که از زنا بیشتر است. ما یک تعریف ریاضی داریم که می فرماید:« قد جعل الله لکل شی قدرا= خدا برای هر چیزی قدر و اندازه قرار داده»؛ خدا برای هر چیز یک ریاضیات گذاشته است. کسی می گوید: «من یک زنا هم نکرده ام؛ اما روز قیامت در حالی محشور می شود که یک میلیون زنا برایش نوشته اند». غیبت ها را ضبط می کنند و ببین چه از آنها در می آید. اصلاً هیچ کاری هم نکردم و هیچ خلافی هم انجام نداده؛ ولی می نویسند. حال من چگونه می توانم به یک نفر ایراد بگیرم. من چگونه روی این را داشته باشم که گناه و ایراد را ببینم. گاهی مصالح اسلام و مسلمین است؛ آبروی کس دیگری است؛ مصالح جمعی است؛ امر به معروف و نهی از منکر است؛ این سر جای خودش. در امر به معروف و نهی از منکر هم توضیح دادم شما به کسی که زنا کرده، شلاق بزنید، مؤمنین هم باید بیایند بزنند. بعد می فرماید: اگر مؤمنی ایمان به خدا و روز قیامت داشته باشد، حق ندارد موقعی که یک نفر را دارند سنگسار می کنند رحم داشته باشد. قرآن می گوید: رحم نباید داشته باشید. ولی وای به حالت آن موقع که داری کسی را سنگسار می کنی، فکر کنی که آبرویت پیش خدا بیشتر از او است. وای به حالت اگر فکر کنی تو این کار را هرگز نمی کنی؛ نباید بگویی «نه؛ من این زنا را نمی کنم؛ من این فحشا را مرتکب نمی شوم؛ بپان که حتماً می کنی؛ بگذار پرده کنار برود. همین گناهکاری که مسخره اش کردی در نامه عملت می نویسند. گناهان بدتر از این هم می نویسند. بزرگترین عیب این است که تو گناه دیگران را ببینی  بزرگترین عیب، دیدنِ عیب و گناه دیگران است. بزرگترین گناه این است که ضعف ها و لغزش های دیگران را ببینیم. ما باید عیب پوشی را از خدا یاد بگیریم. این حدیث معراج است و باید با آن عروج بکنیم. اگر همین هایی که گفتیم را عمل بکنیم. اگر شما به اینها عمل کردی می بینی، اتفاقاً در معراج بوده ای. سیدالشهدا علیه السلام فرمود:«طوبی، لمن شغله عیبه عن عیوب الناس= خوش به حال کسی که اشتغال به عیب هایش، او را از پرداختن به عیوب دیگران باز می دارد». همین امام حسین علیه السلام شخصیت هایی را که شما بعداز عاشورا در طول تاریخ لعنت شان می کنید که امام حسین را تنها گذاشتند، امام حسین سراغ شان رفت و گفت: من می گویم بیا پیش من. من می خواهم با هم به عالی ترین درجات بهشت برویم. یعنی 30- 40 سال سابقه ی بد آنان را امام حسین ندید گرفت و سراغ خیلی از خلاف کارهای حرفه ای رفت. بعضی ها شان آمدند و بعضی نیامدند. این امام حسین است که وقتی قرار است برود پیش خدا،د دوست دارد همه را با خودش ببرد. این پیغمبر ماست که وقتی کتکش می زنند، نفرین نمی کند، بلکه دست می برد به دعا و می گوید:« اللهم اغفر قومی= خدایا قوم مرا ببخش». نه تنها جریمه شان نکن، این کتک هایی که به من زدند را اصلا ندید بگیر،« فانهم لا یعلمون= نمی دانند». این پیغمبر ماست. دل چرکینی و رنجیدن، کار مومن نیست. خدا رحمت کند میرزا را که می گفت: «مرنج و مرنجان». این هنر یک آدم مومن است. اصلا آدم بالاتر از فرشته یعنی همین. این اخلاقیات را آدم از خدا باید یاد بگیرد و تمرین بکند. شنیدن و گفتن صرف هم کافی نیست. خداوند بی نیاز مطلق است در دعای عرفه دقت کنید: «الهی تَقدَّس رضاكَ ان تكونَ له علةٌ مِنك، فكیف یكون علّةٌ منّى=خدایا! رضایت تو بالاتر از این است كه از ناحیه خودت علتی داشته باشد؛ چه رسد به این كه من موجب رضایت تو بشوم». یعنى چنان نیست كه اول تو رضایت نداشته باشى و خودت در خودت رضایت بیافرینى. چه رسد به این كه من موجب رضایت تو بشوم! من چه دارم كه موجب رضایت تو بشوم؟ رضایت تو بالاتر از این است كه علتى از خودت داشته باشد. انسان و هر موجود دیگرى بسى عاجزتر از این هستند كه چیزى به خدا اعطا كنند كه او نداشته باشد. این تعابیر براى این است كه ما چیزى را درك كنیم و تصورى داشته باشیم و انگیزه اى در ما پیدا شود. یعنی ای خدا! از تو به خود تو هم خیر نمی رسد. تو اصلا از این که از جانب خودت به خودت خیر برسد هم بی نیازی. غنی علی الاطلاق هستی. این که رضای تو از جانب خودت باشد. بعضی ها فکر می کنند خدا در روز قیامت مثل پدر و مادری که در رودربایستی هستند که اگر این بچه را من بزنم بچه فلج می شود، کور می شود، بچه خودم است دیگر. دیدید پدر و مادرها هم یک موقع می خواهند تنبیه هم بکنند می گویند:« تف سربالاست». چه کارش کنیم؟ اما خدا اصلا این طوری نیست. خدا اگر بخواهد غضب بکند:« وَلَا یُكَلِّمُهُمُ اللَّهُ وَلَا یَنْظُرُ إِلَیْهِمْ یَوْمَ الْقِیَامَةِ[5] = و خدا روز قیامت با آنان سخن نمى‏ گوید و به ایشان نمى ‏نگرد». این طور نیست که کسی خدا را قلقلک بدهد که خدایا من دارم جهنم می روم، راضی نشو. نه؛ خدا تحریک پذیر نیست. خدا را نمی شود قلقلک بدهی. «لا یبرمه الحاح الملحین= اصرار و الحاح دیگران، خدا را به ستوه نمی آورد ». همین خدایی که این طوری است، می گوید: رضای تو به خودت هم نمی رسد، رضای تو مقدس تر از این است که علتش خودت باشی. چقدر حرف بلند است. خداشناسی این طوری است. فقط معصوم می تواند این طوری حرف بزند. «فیكیف یكون علّةٌ منّى= خدایا من چطوری می توانم تو را راضی کنم». از ناحیه خودت هم به خودت نمی رسد چطور من بتوانم تو را راضی کنم و روی تو تاثیر بگذارم؟ «إِلهِی أَنْتَ الغَنِیُّ بِذاتِكَ أَنْ یَصِلَ إِلَیْكَ النَّفْعُ مِنْكَ فَكَیْفَ لاتَكُونُ غَنِیّا عَنِّی؟ = خدایا تو به ذاتت آنقدر غنی هستی که از خودت هم به خودت نفعی نمی رسد؛ پس چگونه از ناحیه من غنی نباشی؟». خدایا آنقدر غنی هستی که از خودت به خودت نفع نمی رسد. این خدایی که به خودش هم وابسته نیست، چطوری به ما وابسته و به ما محتاج باشد؟   [1] . سوره بقره/245.[2] . سوره منافقون/7. [3] . سوره محمد/7. [4] . سوره نازعات/آیات 17 الی20. [5] . سوره آل عمران/77.

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 9675
زمان انتشار: 7 اکتبر 2018
| |
دستاویزهای شیطان در حمله از عقب

دشمن شناسی، جلسه 33

دستاویزهای شیطان در حمله از عقب

اگر بخواهیم به گذشته ی نامناسب خود فکر و توجه کنیم، هم دنیا و هم آخرتمان را از دست میدهیم. در جلسات قبل گفته شد که حمله از عقب شیطان شامل چند دسته می شود. یعنی در گذشته ما چیزهایی وجود دارد که می تواند دستاویز شیطان باشد تا ما را همیشه غمگین، ترسو، خودکم بین، بدون اعتماد به نفس و ضعیف نگهدارد.

یکی از آن دستاویزها گناهانی است که انسان در گذشته انجام داده است. البته انسان باید به یاد گناهان خودش باشد و همواره توبه کند؛ اما گناهان باید عاملی برای آشتی و توبه باشد، نه برای خودکم ­بینی و تحقیر و آلوده دیدن خود و قهر ماندن با خداوند تبارک و تعالی؛ ولی شیطان همیشه این ترفند را دارد که گناهان گذشته ما را به رخمان می کشد که ما خود را همیشه آلوده ببینیم و لایق یک ارتباط صمیمی و قوی با خداوند تبارک و تعالی نبینیم. این به رو آوردن گناهان گذشته ی ما را هم شیطان های جنی انجام  می دهند و هم شیطان های انسی. دستاویز دیگر شیطان، یادآوری کدورتهاست. اگر با اعضای خانواده­ مان، دوستان مان یا کسان دیگر درگذشته درگیری و کدورتی داشته باشیم، شیطان آن خاطرات تلخ و کدورتها را زیاد به رخ ما می‌کشد تا هیچ وقت نتوانیم دلی شاد و آرام داشته باشیم و خیرات و برکاتی که از وحدت،  همدلی، مهربانی و توافق می تواند نصیب انسان شود، را از انسان می گیرد. حقد و کینه­ توزی، یک بیماری مسری است؛ یعنی انسان این کینه را به دوستان، خانواده، هم ­محلیها، هم شهریها و حتی هم­ میهن های خودش میدهد. تاریخ پر است از جنگها و خونریزی هایی که در اثر حقد و کینه یک یا چند نفر ایجاد شده است. شکست هم از عواملی است که شیطان زیاد به رخ ما میکشد تا ما را تحقیر کند و جلوی قدرت و سرعت کاری ما را بگیرد. دنیا محل کینه و دل چرکینی نیست انسان باید بداند در عالمی زندگی میکند که داشتن کینه در مجموع به ضررش تمام میشود. امیرالمؤمنین(علیه السلام) میفرماید: «الدُّنیا أصغَرُ وَ أحقَر واَنزَرُ مِن أن تُطاعَ فیهَا الحقاد»[1]= دنیا کوچکتر و حقیرتر و ناچیزتر از آن است که در آن، ازکینه­ها پیروی شود». یعنی دنیا جای کینه نیست و خیلی حقیرتر و کوچکتر از آن است که انسان بخواهد وقت، آرامش، شادی و پیشرفت خودش را قربانی کینه­ و حقد کند. همانطور که قبلاً گفتیم رابطه دنیا با آخرت مثل رابطه رحم مادر با دنیاست. واقعاً حقارت دنیا در مقابل زندگی ابدی انسان، حقارت یک رحم است در مقابل فضای باعظمت دنیا؛ خود دنیا هم نسبت به آخرت همینطور است. دنیا خیلی کوچکتر از آن است که بخواهی دلت را آلوده کنی و از انسانها دل­چرکین باشی و حس انتقام به تو دست دهد. اگر مورد ظلم واقع شدی، بدان که خداوند تبارک و تعالی نظام عالم را طوری خلق کرده که هیچ کس نمیتواند از شر ظلمی که به دیگران کرده فرار کند و هیچ کس بی­نتیجه و بی­جزا نمی ماند. بنابراین شما چه انتقام بگیری و چه نگیری، خودبه­خود عملیات انتقام در ساز و کار عالم گنجانده شده است. پس دلت را آلوده نکن. چون اگر بخواهی معطل این کار بشوی، از بسیاری پیشرفتها، سازندگیها، زیباییها و آرامشها محروم میشوی و با کینه جویی، اولین کسی که قربانی می شود خودت هستی؛ زیرا آسیب های شدید جسمی و روحی به تو وارد میشود. چگونه روح خود را بزرگ کنیم؟ اگر بخواهیم روحمان بزرگ شود و آلوده نشویم و مورد حملات شیطان  قرار نگیریم باید به بزرگی خودمان فکر و توجه کنیم.  حضرت علی(علیه السلام) میفرماید: «لا یَکونُ الکَریمُ حَقُودا»[2]= انسان کریم و بزرگوار کینه ­توز نیست. دل­ چرکینی و کینه، مال کوچکی انسان است؛ با دل چرکینی، انسان زود آلوده می شود؛ اما اگر انسان روحش بزرگ شود، هرگز دچار کینه نمی شود. زودرنجی، حساسیت، کینه ­توزی و برگشتن به گذشته و دائماً با گذشته ور رفتن و به گذشته فکر کردن و خاطرات گذشته را مطرح کردن باعث می شود هم حال ما و هم آینده ما خراب شود. هر چقدر تلاش کنیم روح خودمان را بزرگ کنیم از شر چنین  بیماری جسمی و روحی خطرناک و آفت دنیایی و آخرتی خطرناک نجات پیدا می کنیم.  ما اساساً بزرگ و بینهایت خلق شده ایم. خداوند تبارک و تعالی در قرآن ما را حامل نفخه الهی می داند؛ پس ما روح الهی و انسانی داریم؛ روحی که می تواند مظهر همه صفات خداوند تبارک و تعالی باشد. ما اگر حقیقت بزرگی خودمان را بشناسیم و به بزرگی خودمان، بزرگی  مسیر زندگی، ابدیت و محبوب و اله­ و معشوق مان خداوند فکر کنیم، هرگز ذهن و دلمان آنقدر کوچک نمی شود که بخواهیم مدتها از عمر، آسایش و  شیرینی زندگی مان راکه فوق­ العاده ارزش دارد را صرف کینه ­های گذشته کنیم. وقتی می گوییم دنیا با آخرت، مثل رحم مادر با دنیا است، یعنی زمان، ارزشش فوق ­العاده زیاد است. ارزش دنیا و عمر دنیا معادل ابدیت است. این که می گویند وقت طلاست، این مال کسانی است که شناخت درستی از انسان ندارند. زیرا شما با یک ساعت از دنیا می توانید میلیونها سال آخرت را بخرید؛ یعنی با یک ساعتش میلیونها سال خوشبختی بخرید. عمر دنیا خیلی پای ما گران حساب می شود. اگر کسی بداند عمر چقدر گران است و چقدر قیمت دارد؛ هرگز حاضر نیست دلش را با کینه، حسادت و عُقده آشوب کند؛  او می تواند کاملاً نجات پیدا کند و بگوید «من بزرگتر از این هستم و حیف هستم که دلم مشغول این امور شود». اگر کسی به من ظلم کرده من هم متنفرم و هم ناراحتم. در دل من هم عقده شده و میخواهم طرف به جزایش برسد؛ اما خدا هست و این کار را می کند؛ شما چه بخواهید و چه نخواهید، ظالم گرفتار ظلم خودش خواهد شد. اینطور نیست که فکر کنید یکی زد و رفت؛ سیستم و نظام این عالم بزن و در رو نیست که کسی  به کسی ظلم کند و فرار کند و برود و به هیچ جا هم بند نباشد. یک نمونه اش این است که در قرآن فرمود: ان الله یدافع عن الذین آمنوا= خدا از کسانی که ایمان آورده اند، دفاع می کند. کینه توزی و انتقام حماقت است خداوند در قرآن می فرماید: «أیُّهَا النّاس إنَّما بَغیُکُم عَلی أنفُسِکُم»[3]= ای مردم شما هر ظلم و ستم کنید، منحصرا به نفس خویش می کنید». ظلم شما به دیگران، اول به خودتان برمی گرد  و دامن خودتان را خواهد گرفت. بنابراین، نیاز نیست ما همیشه دلمان را آلوده کنیم به اینکه اگر فلانی در حق ما ظلمی کرد، ما خودمان دست به کار شویم و هزار و یکجور آلودگی برای روح خودمان درست کنیم تا انتقام بگیریم. کینه مثل این است که انسان یک میلیون تومان پول هزینه کند تا پنج تومان را نجات دهد. فکر کنید یک سکه یک ریالی از یک نفر در یک لجن افتاده، حالا بیاید کنار این لجنزار بایستد و لباسهایش را در بیاورد و در این لجنها برود و بگردد و ساعتها وقت بگذارد تا بخواهد یک سکه یک ریالی را نجات دهد. بعد باید چقدر پول حمام و شستشو و خیلی چیزهای دیگر را بدهد که یک ریال را نجات داده است. کینه داشتن و کینه ­توزی دقیقاً یک چنین حماقتی است؛ یعنی انسان زحمت زیادی می کشد؛ اما نتیجه ­ای که به دست می آورد هیچ است. مومن برخلاف کافر، دچار کینه نمی شود انسان مومن بزرگ است؛ اما ممکن است موقعی دل­چرکین شود و لحظاتی از کسی دلش بگیرد؛ اما چیزی در دلش باقی نمی ماند. امام صادق(علیه السلام) می فرماید:«حِقدُ المُؤمِنِ مَقامُه ثُمَّ یُفارِقُ اَخاهُ فَلا یَجِدُ عَلَیهِ شَیئا وَ حِقدُ الکافِرِ دَهرُهُ»[4]= كینۀ مؤمن، یك لحظه است و زمانى كه از برادر خود جدا شد، در دل خود كینه اى نسبت به او نگه نمى دارد؛ اما كینۀ كافر مادام العمر است». ممکن است در جلسه ­ای از یک نفر یک ذره دل­ چرکین شود؛ اما همین که بلند شد و رفت، تمام است. جلسه ختم شد و همدیگر را ندیدند و از هم جدا شدند یا گوشی را گذاشتند، دیگر با همدیگر کاری ندارند. چند لحظه ممکن است در دلش آشوبی بشود؛ ولی دیگر ادامه ­دار نیست و چیزی از کینه در دلش پیدا نمی کنی. اما کافر اینطور نیست، چون همه چیز او همان ساعتها و عمری است که الان دارد. کافر برای خودش ورای مرگ، هیچ زندگی سراغ ندارد. بنابراین، شما در این فیلم هایی که متأسفانه خیلی  نشان می دهند می­ بینید که یک نفر 20 سال تلاش می کند تا از  نفر دیگر، انتقام بگیرد؛ حتی خودش و خیلی از کسان دیگر کشته می شوند؛ این کار خیلی احمقانه ای است؛ تازه قهرمان فیلم هم هست. خیلی از قهرمان های فیلم هایی که به رخ ما می کشند، آدمهای خیلی احمقی هستند.  یک نفر می خواهد انتقامی بگیرد و چیزی را نجات بدهد؛ می­بینی که دهها نفر در این فیلم کشته می شوند. البته اگر بحث مبارزه با ظلم و یک بحث جهادی و ارزشی باشد،  بحث دیگری است. شکست باید عامل پیشرفت باشد ما اگر نظام قیمتی خودمان دستمان باشد، هیچگاه در شکستها احساس حقارت و له شدگی نمی کنیم. انسان به جای اینکه از شکستها برای پیشرفت خودش خوب استفاده کند، گاهی دچار خودکم­بینی می شود و چنان در این شکست تحقیر و له می شود که 20 سال وقت می خواهد که آن له­ شدگی را جبران کند. در حالی که اصلاً نیازی به این همه دویدن و وقت تلف کردن نیست؛ چون ممکن است شما 20 سال زحمت بکشید و بخواهید حقارت خیالی و وهمی که توسط شیطان در ذهن شما ایجاد شده را جبران کنید؛ ولی 20 سال، در نظام ابدی ما خیلی گران تمام می شود. 20 سال عمر در نظام ابدی، دهها و صدها میلیون سال می شود و ما یک ابدیت را باخته ایم. مانند کسی که وقت بگذارد با مادرشوهر، عروس، مادرزن، داماد، باجناق، جاری، خواهر، همسایه و دوست، درگیر باشد و بخواهد یک انتقام بگیرد و به نحوی عقده گشایی کند. نداشتن قیمت الهی و انسانی، باعث تحقیر و له شدگی می شود  اساساً خداوند نظام خلقت را طوری خلق و طراحی کرده که یک شخصیت و یک انسان حقیقی تحقیر نشود. آنجایی که ما احساس حقارت و کوچکی می کنیم و احساس می کنیم که باخته ایم، درست همانجایی است که ترجمه غلطی از خودمان کرده ایم؛ یعنی خودمان را بد می­ بینیم و بد معنا می کنیم. زیرا خود حقیقی ­مان را نمی­بینیم، در نتیجه خود غیر حقیقی هم پست و کوچک می شود. اگر انسان درست در مهندسی عالم روابطش را تنظیم کند و خوب خودش را بشناسد و نظام قیمتی الهی و انسانی دستش باشد، می ­بیند که هیچ کس قادر به تحقیرش نیست. این که حضرت علی(علیه السلام) می فرماید: نصف شخصیت عاقل تحمل است و نصفش بیخیالی[5]؛ چون عاقل است و عاقل یعنی کسی که تمام اندازه ­ها دستش هست و خوب می تواند فکر کند. اینطور نیست که اگر خواستگاری رفت و به او جواب منفی دادند، احساس کند باخته است؛ یا از یک نفر خوشش آمد و او از انسان خوشش نیامد یا اصلاً کسی آمد و گفت من از تو بدم می آید، با اعلام تنفر صدها نفر هم این شخص کوچک نمی شود. کسی که فکر می کند اگر به او جواب منفی بدهند و قبولش نکنند و پیشنهادش را نپذیرند و دوستش نداشته باشند، کوچک و له شده، کسی است که اساساً قیمت دستش نیست و همیشه خودش را از نگاه دیگران معنا می کند؛ یعنی اگر او من را دوست داشته باشد و به من توجه شود و معروف شوم، قیمتی هستم. اما اگر کسی من را نشناسد و دوست نداشته باشد، من دیگر قیمتی ندارم. وقتی با این نگاه غلط جلو می رویم، همیشه گدا و محتاج هستیم؛ یک روحی داریم که  گدا است؛ روح محتاج تأیید دیگران، محتاج نگاه دیگران، محتاج تعریف دیگران، محتاج محبت دیگران، محتاج نوازش دیگران، محتاج دوست داشتن دیگران، محتاج تماس دیگران. اما اگر کسی خودش را بشناسد و قیمت دستش باشد، اصلاً اینطور نیست. امام باقر(علیه السلام) می فرماید:« اگر یک گوهر دستت بود وهمه دنیا گفتند، گردو است؛ بگو نه، گوهر است و اگر یک گردو دستت بود و همه گفتند، گوهر است، بگو گردو است. ما باید واقع­ بین باشیم و قیمت خودمان دست خودمان باشد و با کینه و حسادت و خودکم­ بینی خودمان را له و کوچک نکنیم. نباید فقط عیب دیگران را دید، حسنها را هم ببینیم شما با بعضیها دوست و رفیق هستید؛ یا همسر، خواهر، مادر، همکلاسی­، برادر هستید و هیچ انسانی کامل نیست؛ جز چهارده معصوم و همه یک ضعفها و نقصهایی دارند. امیرالمؤمنین (علیه السلام) می فرماید:«إحتَمِل أخاکَ عَلی ما فیه وَ لا تُکثِرِ العِتابَ فَإنَّهُ یُورِثُ الضَّغینَه»[6]=  برادرت را با همان وضعى که دارد، تحمل کن و زیاد سرزنشش نکن، زیرا این کار کینه مى آورد». خانمی برای مشاوره ازدواج آمده بود و می گفت از پسری که خواستگاری من آمده خوشم نمی آید. ضعف هایی دارد و چند ضعف را گفت. گفتم حالا خودت این ضعفهایی که گفتی داری یا نداری؟ غیر از این، ضعفهای دیگری هم داری. گفت بله. گفتم؛ حالا اگر او بخواهد این عیبها را ببیند و برایش بزرگ شود، اینطوری خوب است؟ بعضی از عیبها و ضعفها در دختر یا پسر هست که خط قرمز است و در مباحث میثاق مقدس توضیح دادیم که اگر دختر یا پسری این علامات را داشت خط قرمز است و اصلاً نمی شود طرفش رفت و با او ازدواج کرد ولی خیلی از ضعف ها و ایرادها قابل جبران است و در زندگی و دوران نامزدی و عقد حل می شود. اینطور نیست که ما عیبهای دیگران را ببینیم و بعد فکر کنیم که خودمان آن عیبها را نداریم. اگر دیگران هم بخواهند با ما این رفتار را داشته باشند خیلی بد می شود. حضرت علی(علیه السلام) می فرماید:«مَن لَم یَحتَمِل ضَلَلَ أخیه ماتَ وَحیدا»[7]= کسی که نمی تواند لغزشهای دیگران را تحمل کند، همیشه تنهاست و تنها هم می میرد. می گوید: با فلانی قهر کردم چون اینطوری بود. با او هم قهر کردم؛ این را هم دوست ندارم. ما باید به زیباییها،  قشنگی ها و خوبی ها هم نگاه کنیم. ببینیم که خیلی از انسانها دوست­داشتنی هستند؛ حتی اگر ضعفها و عیبهایی دارند، حالا هر کس می خواهد باشد. وقتی زن و شوهرها می آیند؛یا بچه ها می آیند و از پدر و مادرشان گله می کنند؛ فهرستی به آنها میدهم که 50 عیب و50  حسن در آن نوشته شده است؛  می گویم عیبهایش را علامت بزن ببینیم چه هست. اول دلش خیلی پر است و کینه دارد؛ دو سه تا علامت می زند و به زور خودش را به ده تا می رساند. بعد خوبیها را که علامت می زند،  40 ـ 50 تا می شود. انصاف بدهید؛ اگر خدا هم بخواهد با ما اینطوری رفتار کند و بخواهد آلودگیها و لغزشها و گناهان و بی ­ادبی های ما را ببیند که یک آدم هم روی زمین نمی ماند. خدا ما را همینطوری دوست دارد، با تمام عیب هایمان و در خانه­ اش را هم به روی ما نمی ­بندد و با ما قهر هم نمی کند. سرزنش زیاد موجب لجاجت میشود انسان نباید ضعفهای دیگران را ببیند و مچ شان را بگیرد. عیب هایشان را ببیند و تذکر دهد و دیگران را اصلاح کند. روش زبانی ضعیف­ترین نوع روش است. خیلی وقتها ما بطور عملی می توانیم کاری کنیم که دیگران عیبشان جبران و برطرف شود. نسبت به بچه ها زیاد عتاب نکنید و غر نزنید و زیاد سرزنش نکنید. بچه از پدر و مادر انتظار محبت دارد. می­بینی مادر ده جور مچش را می گیرد و در کارش ریز می شود، آزادش نمی گذارد. دیگر کلافه می شود. حضرت میفرماید کم کم لجوج هم می شود. خیلی باید با احتیاط و با احترام و ادب و محبت انتقاد کنیم و ضعف را بگوییم. یعنی طرف اول بفهمد کسی که دارد از او انتقاد می کند کاملاً دوستش دارد و قبولش دارد و او را می خواهد و خیال قهر کردن با او را ندارد تا بعد بپذیرد. راه برطرف شدن کینه از دل دیگران، پاک کردن دل خود است حضرت علی (علیه السلام) میفرماید:«إحصِدُ الشَرَّ مِن صَدرِ غَیرِک بِقَلعِهِ مِن صَدرِک»[8]= قلب خود را از کینه دیگران پاک کن،‌ تا قلب آنها از کینه تو پاک شود. می دانی پدر و مادر، دوست و همسرت نسبت به تو دل­چرکین هستند، در این دل­ چرکینی هایی که اتفاق میافتد، یک حالت های خاصی به انسان دست میدهد؛ گرفتگی های خاصی به انسان دست می دهد که فلانی از دست من ناراحت است. خود این هم یک دل­ چرکینی برای انسان ایجاد می کند. گاهی وقتها بین دو نفر کدورتهایی ایجاد می شود و از دست هم ناراحت می شوند که زیاد هم در زندگی ها اتفاق می افتد. می فرماید؛ لازم نیست طرف را توجیه کنید که من منظوری نداشتم یا اینکه بخواهی به زور او را راضی کنی؛ اولین قدم برای اینکه کینه طرف مقابل را برطرف کنید، این است که دل خودت را پاک کنی. تو کاملاً در درون خودت نسبت به او صاف شو وکینه را از دل خودت بکن. این اثر ذاتی است؛ یعنی شما به محض اینکه کینه را از دل خودت بکنی؛ نگاهت و نزدیک شدن تو به طرف مقابل و لحنی که با او حرف میزنی، چشمانت، الفاظت، بویت، امواجی که داری، انرژی که از تو ساطع می شود، همه قشنگ است. دیده اید بعضیها معذرت­خواهیشان از چندتا فحش بدتر است؛ طوری معذرت می خواهد که طرف می فهمد دلش پر از کینه است و از شدت کینه دارد معذرت­خواهی می کند؛ یعنی معذرت خواهی او فقط یک بازی است. حضرت میفرماید؛ خداوند سیستمهای درونی انسان را طوری هوشیار قرار داده که وقتی به یک نفر نزدیک می شوید و همدیگر را بغل می کنید و به هم دست می دهید و روبوسی می کنید و به همدیگر نگاه می کنید و کنار هم می­نشینید و با هم حرف می زنید، کاملاً می فهمد که دل تو چه وضعیتی دارد. دوطرفه بودن رابطه باعث دوام آن می شود همیشه یادمان باشد هر طور که دوست داریم دیگران با ما رفتار کنند و با ما باشند، ما هم باید همانطور باشیم. نمی شود ما بخواهیم محبوب دیگران باشیم، بدون اینکه محب دیگران باشیم. بخواهیم طرفمان دوستمان داشته باشد، هر کس که میخواهد باشد؛ اما خودمان سرمایه­ گذاری محبتی و عاطفی نکنیم. خیلی ها هستند که خودخواهانه می خواهند که دیگران آنها را دوست داشته باشند و به آنها توجه کنند، برای دیگران عزیز و محترم باشند، حرفشان ارزش و اعتبار داشته باشد؛ ولی خودشان اصلاً سرمایه­ گذاری نمی کنند. یعنی می خواهند یک رابطه یکطرفه، دوستی یکطرفه، محبت یکطرفه باشد و این غلط است. اتفاقاً خیلی وقتها هم هست که یک نفر واقعاً این کار را می کند و سرمایه­ گذاری برای طرف مقابل می کند؛ حتی می داند ممکن است او هم دوستش نداشته باشد؛ یا احساسی نداشته باشد؛ اما سرمایه ­گذاری می کند و مهرورزی و محبت می کند، رابطه را به جاهایی هم می رساند؛ ولی این وضعیت نمی تواند ادامه داشته باشد؛ یک جایی این ساختمان می ریزد. یک رابطه، زمانی قدرتمند و موفق است که هر دو طرف سرمایه ­گذاری کنند.  توجه به گذشته ی نامناسب، عبادت شیطان است شیطان خیلی روی کدورتها سرمایه ­گذاری می کند و صحنه­ های بد را به ذهن ما می آورد، صحنه­ ها و کلماتی که گفته شده، کارهایی که انجام شده، همه را به ذهن ما می آورد و دائما جلوی چشم ما می­ چیند. هم حال ما را خراب می کند و هم اجازه نمی دهد تصمیم درستی برای آینده بگیریم؛ در نتیجه، آینده و رابطه­ مان را خراب می کند و سر از گرفتاری در می آوریم. اکثر قریب به اتفاق طلاقها، جدایی ها، تنفرهای خانوادگی نسبت به اعضای خانواده، حالا لزوماً همسر نه، اکثر قریب به اتفاق شان مال این است که دائماً گذشته ی نامناسب، جلوی چشم مان رژه می رود و در ذهن مان می آید. توجه نداریم که یک نفر می خواهد بین من و همسرم، بین من و عزیز دیگری را به هم بزند. اما ما این پیامها را می گیریم و شیطان را اطاعت می کنیم که این همان عبادت شیطان است. کسی که به این فکرها در وجود خودش توجه می کند و اهمیت می دهد و اصالت میدهد و  منشأ اثر قرار میدهد؛ در واقع در حال عبادت شیطان است؛ چون دارد حرف او را گوش می کند. لبخند کینه را رفع می کند یکی از چیزهایی که در حمله از عقب در بحث کینه خیلی مؤثر است و شیطان را رسوا و نا امید میکند، لبخند است. رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) می فرماید: «حُسنُ البِشر یَذهَبُ بِالسَخیمَه»[9]= چهره گشاده کینه ­ها را از بین میبرد». باید یاد بگیریم که نسبت به همدیگر در برخوردهایمان لبخند داشته باشیم.  اگر اینطور باشد، خیلی وقتها شیطان نمی تواند در ما آتش و هیجان و غلیان ایجاد کند. در روایت داریم که حضرت می فرماید: کمترین و اولین چیزی که یک نفر می تواند به یک نفر بدهد، لبخند است. یعنی در برخوردها صبح که از خواب بلند می شویم، نسبت به همه اعضای خانواده سلام با لبخند بکنیم. یادمان نرود که در سخت­ترین شرائط یعنی کار و خستگی هم لبخند روی لبمان باشد.  خیلی وقتها آدم دوست دارد به یک نفر لبخند بزند؛ حتی دوست دارد یک نفر را بغل کند و ببوسد، ولی می گوید کلاس است نمی شود؛ مثلاً ما امروز عزادار هستیم؛ باید اینطوری قیافه بگیریم و اخم و غم داشته باشیم. اینطوری خوب نیست که من به یک نفر لبخند بزنم. مثلاً باید پرستیژ و کلاس و ظاهر یک عزادار را بگیرم؛ در عزا هم می شود خندید؛ می شود به یک نفر لبخند زد؛ اتفاقاً  لبخند به کسی که خودش مصیبت ­زده است، خیلی هم به دیگران آرامش می دهد. بعضی عزاداری می کنند، حرم می روند و گریه می کنند؛ روابط خیلی قشنگی با حضرت داشته اند و خیلی حال خوبی هم کرده اند و حالا تمام شده. اگر گریه کردی، عزاداری کردی، روضه خواندید؛ دیگر لازم نیست خیلی خودت را بگیری؛ انسان می تواند همان لحظه اشک هایش را پاک کند و شوخی را شروع کند؛ ولی ما می خواهیم ساعتها این را کش بدهیم و این درست نیست. زیرا اولین درجه و اولین مرحله از یک چهره انسانی و باطن انسانی لبخند است. از این رو حضرت می فرماید: لبخند مهمترین و کمترین چیزی است که یک نفر می تواند به دیگران عطا کند؛ حتی اگر قرار است به یک نفر جواب منفی بدهیم و حاجتش را اجابت نکنیم، لبخند بزنیم. شما وقتی برای کاری وارد اداره می شوید، یک نفر با اخم نشسته؛ به او مراجعه کردید؛ اگر بگوید آقا نمی شود یا در اوج لبخند به شما همین را بگوید، این دو حالت خیلی با هم فرق می کند. جامعه ما اگر بخواهد شیطان را اسیر خودش کند و حجم عظیم حمله ­های شیطان را دفع کند و مقدار زیادی از هزینه ­های مادی و معنوی تلف نشود، باید لبخند را برای خودش نهادینه کند. باید افراد در ملاقات و دیدارشان با همدیگر، با اعضای خانواده، در محل کار؛ همه جا یاد بگیرند و تمرین کنند که لبخند بزنند. خیلیها اینطور تربیت نشده اند؛ برعکس، اخمو و غمگین تربیت شده اند. برای شیطان دستگیره درست نکنیم در دعوا و درگیریها نباید فکر کرد که همیشه حق با ماست. افکار منفی که نسبت به شخصی در دلمان ایجاد شده را باید چند بار جذر گرفت و زیر رادیکال برد تا حد معقول و منطقی­ اش به دست بیاید. اگر با کسی تماس تلفنی ناجور یا یک برخورد ناجور داشتید و فردا می خواهید همدیگر را ببینید، قطعاً شیطان کار می کند. یادتان باشد که ما معصوم نیستیم؛ شیطان حتی به معصومین هم حمله می کند؛ ولی معصومین بلد هستند با شیطان چه کار کنند. به آنها هم حمله می کند که اذیت و آزارشان بدهد؛ ولی آنها هیچ وقت شکست نمی خورند. به قول پیغمبر که می فرماید:«أسلَمَ بِیَدی= شیطان به دست من تسلیم و مسلمان شده»،یعنی به او اجازه نمی دهم که کاری علیه من بکند. ما هم اجازه ندهیم و یادمان باشد اینطور نیست که اگربا یک نفر درگیر شدیم؛ یا اگر کدورتی بین ما به وجود آمد، درست یک حد طبیعی از تنفر و ناراحتی و کدورت را نسبت به او در دلمان داریم؛ شیطان اصلاً بیکار نیست؛ مهندس عالم خداوند تبارک و تعالی می گوید شیطان روی دل شما کار می کند.گاهی وقتها شب تا صبح شخص خوابش نمی برد و در خیال خودش با آنها ور می رودکه بین او و دیگران چه اتفاقاتی افتاده است. اگر هم خوابش ببرد، یکسره خواب می­بیند. بعضیها که خوابشان میبرد، درجه بالایی از خوبی دارند؛ ولی اگر خواب می­بیند، یعنی هنوز جا دارد که شیطان بیاید قلقلکش دهد. اما بعضیها اصلاً برای شیطان دستگیره ایجاد نمی کنند و خیلی زیرک و زرنگ هستند. اگر کدورتی، ارتباطی، برخوردی بینشان به وجود بیاید، همان لحظه ­ای که از همدیگر جدا می شوند موضوع تمام شده است و اصلاً اجازه نمی دهند که شیطان آن را پرورش دهد. یعنی میگوید ذهن من خیلی محترم­تر و پاکتر از آن است که تو بتوانی در آن بیایی و نجاست ­پراکنی کنی. کینه، نجاست روح و آلودگی روح است. من خیلی حیف هستم که کسی بیاید روح من را آلوده و نجس کند. اجازه نمی دهم چنین کاری بکند. این خیلی زیرک است و خیلی خوب از خود مراقبت می کند. شکستها و جاهایی که موفق نبودیم و زمین خوردیم هم زمینه ­ای است برای اینکه شیطان بتواند در ما احساس حقارت، عدم اعتماد به نفس، عدم شجاعت و عدم آرامش ایجاد کند و از  شکستها استفاده کند، برای اینکه ما هیچ وقت تصمیم های خوب و قشنگ نگیریم.   [ 1] غررالحکم/ ج۲ / ص 2 / ح  ۱۸۰۴  [2] غررالحکم / 6 / 368      [3] سوره یونس / آیه 23  [4] بحارالانوار/ ج72 / ص 211          [5] غررالحکم / 2378   [6] تحف العقول / ص۸۴ [7] غررالحکم / 9079 [8] الامالی / ج2 / ص 174  [9] مستدرک الوسایل / ج 8 / ص 104

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 9669
زمان انتشار: 6 اکتبر 2018
| | | | | |
نیل به مقام قرب و درجات الهی، با نردبان معصوم ممکن است

شرح زیارت جامعه کبیره؛ جلسه 73: 97/07/05

نیل به مقام قرب و درجات الهی، با نردبان معصوم ممکن است

بحث‌مان در شرح زیارت شریف جامعه کبیره به فقره جدیدی به نام «وَ قَادَةَ الْأُمَمِ=رهبران امتها» رسید که بحث خیلی مهمی است. میزان قرب ما به اهل‌بیت علیهم‌السلام، به میزان «معرفت» ما بسته است و اساساً همه کارهای ما با ضریب «معرفت» ارزش پیدا می‌کند. هر چقدر معرفت‌مان بیشتر باشد، ارزش عبادت و زیارت‌ها نیز بیشتر و مؤثرتر خواهد بود و ثواب بیشتری دارد. وقتی به معصومین علیهم‌السلام نگاه می‌کنید، آن‌ها را چطور می‌بینید؟ چگونه در موردشان قضاوت می‌کنید؟ از چه بُعدی به آن‌ها نگاه می‌کنید؟ با کدام اسم‌شان به آن‌ها نگاه می‌کنید؟ با کدام شأن وجودی خود، درباره آن‌ها می‌اندیشید؟

در زیارت جامعه کبیره، ما دائماً با خطاب‌های جدیدی رو به رو هستیم. برای هر خطابی که می‌کنید، اگر انسان آن را بفهمد و باور کند، یک باب جدیدی از معرفت معصومین علیهم‌السلام به رویش باز می شود. مثلا کسی که باور کند آن‌ها اصول کرم هستند و بداند که «أُصُولَ الْكَرَمِ» به چه معناست، یک درجه قرب و سنخیت خاصی برای او حاصل می‌شود. پس نباید از کنار این عبارت‌ها و کلمات، به راحتی و بی توجه رد شویم. از امشب می‌خواهیم یک سلوک و نردبان جدیدی به سوی اهل‌بیت علیهم‌السلام را طی کنیم. در واقع، وقتی به یک معرفت و باور در جان و روح‌تان نسبت به اهل بیت علیهم‌السّلام می‌رسید، یک سلوک طی می‌شود. پس این اسم‌ها را به راحتی از دست ندهید. خوب توجه کنید و خوب یاد بگیرید. در ابتدا خوب گوش کنید (استماع)؛ بعد خوب فکر کنید؛ سپس با قلب شهود کنید. اگر با قلب این را گرفتید، حتی در یک جلسه هم باشید، به یک درجه عالی آخرتی و برزخی نائل می‌شوید. چون انسان با دلش اوج می‌گیرد نه با فکرش؛ فکر ابزار است. اگر آنچه که فکر می‌کنید یا با فکر دریافت کردید، قلبتان هم گرفت و باور کرد، اوج می‌گیرید و بالا می‌روید.  امام علی علیه‌السلام می‌فرماید: «جَعَلَنا اللّهُ و إیّاكم مِمَّن یَسْعَى بِقَلْبِهِ إِلَى مَنَازِلِ الاْبْرَارِ بِرَحمَتِهِ = خداوند به لطف و رحمت خود، ما و شما را از كسانى قرار دهد كه با دل خویش سعی می کنند و به سوى منزل‌هاى نیكوكاران ره مى‌سپارند».  امام جواد علیه‌السلام نیز فرمودند: «اَلقَصدُ اِلَی اللهُ تَعالی بِالقُلُوبِ اَبلَغُ مِن اِتعابِ الجَوارِحِ بِالاَعمالِ= قصد و تقرّب به سوی خداوند متعال، به وسیله دل‌ها، بسیار رساننده‌تر از رنج و سختی دادن به اعضا و جوارح با اعمال است». مثلا خیلی‌ها روزه می‌گیرند و نماز می‌خوانند و کارهای بدنی انجام می‌دهند؛ اما قلبشان حرکت نمی‌کند. درست است که وقتی بدن به زحمت می‌افتد، برای همین زحمت هم خداوند اجر و ثواب می‌دهد؛ درست است که این هم یک نحو سلوک است؛ ولی ضعیف است. اما وقتی با قلب حرکت می‌کنید، منازل سلوک را بهتر و راحت‌تر طی می‌کنید. بنابراین، هر چقدر نگاه شما به معصوم دقیق‌تر باشد، در واقع به خداوند معرفت و قرب بیشتری پیدا می‌کنید. امامان، پیشوایان امت‌ها هستند در زیارت جامعه می خوانیم: اهل بیت «وَ قَادَةَ الْأُمَمِ=رهبران امتها» هستند. قادة جمع قائد، اسم فاعل از "قادَ یَقُودُ " و از ریشه‌ی "قُود" است. قود در مقابل سوق است. «قیادت» آن است که انسان از جلو برود و مرکب را پشت سر خود بکشد؛ این یعنی جلوداری؛ امّا سوق آن است که انسان، مرکب را جلو بیاندازد و آن را از پشت براند. قیادت، رهبری، هدایت، به مقصد رساندن از جلو است؛ یعنی شما از جلو می‌ایستی و مرکب را می‌کشی. افسار مرکب دست تو است و آن را از جلو می‌کشی و او هم به دنبال تو می‌آید. وقتی می‌گوییم: «وَ قَادَةَ الْأُمَمِ» یعنی شما اهل‌بیت، رهبران امت‌ها هستید. به این‌معنا که شما مسیر را جلوتر طی کرده اید و به هدایت رسیده اید. حالا که جلوتر خودتان مسیر را طی کرده اید، به بقیه هم می‌گویید پشت سر ما بیایید. می گویید: ما رفتیم شما هم دنبال ما بیایید. پس رسالت رهبر و امام این است که ابتدا خودش باید مسیر را طی کند و برود، بعد امت پشت سرش بیاید. امام ما هم کسی است که خودش تمام مسیر هدایت را تا عالی‌ترین منازل انسانیت طی کرده و رسیده، حالا دست ما را هم می‌گیرد و ما را هم با خودش می‌برد. «قَادَةَ الْأُمَمِ» یعنی هر شیعه‌ای در وجودش هر دردی می‌کشد، آن درد به امام هم وارد می‌شود. این همان آیه شریفه است که می فرماید: «عَزِیزٌ عَلَیْهِ مَا عَنِتُّمْ=  بر او دشوار است‏ شما در رنج بیفتید» (سوره توبه/128). حالا ببینید امام زمان علیه‌السلام چقدر برای تک تک ما غصه دارد و چقدر باید فشار تحمل کند. چون پدر حقیقی ماست و پدر اعتباری نیست؛ همان‌طور که پدر و مادر زمینی ما پدر و مادر حقیقی‌مان هستند. حقیقی نسبت به جسم ما. حالا این پدر و مادر اگر یک ذره بچه مریض بشود، درد بکشد، ببین پدر و مادر چقدر ناراحت می شوند. حالا پدر حقیقی که روح و شخصیت تو از اوست، با گناهان، معصیت‌ها، بداخلاقی‌ها، خراب کردن زندگی‌مان، با آزاری که به همسر و بچه‌هایمان می‌دهیم و... امام از دست ما چه می‌کشد؟ اینها همه در جان امام وجود دارد. اگر اینها را نفهمیم، امام‌شناسی نداریم. امام باید همه اینها را تحمل کند. پیغمبر صلی‌الله‌علیه‌وآله فرمود: «مَا أُوذِیَ‏ نَبِیٌّ مِثْلَ مَا أُوذِیت= هیچ پیغمبری به اندازه من اذیت نشد»، اما اذیت شدن امام زمان علیه‌السلام از پیغمبر، از سیدالشهداء و سایر ائمه به مراتب بیشتر است. بیشتر غربت و مظلومیت و تنهایی و درد کشیده و هنوز هم درد می‌کشد. در این اذیت شدنها هم وارث پیامبر و اهل بیت است. اما خوش به حال کسی که با امام زمان علیه‌السلام همدلی کند و فرزندی باشد که بگوید می‌خواهم یک کمی از دردهای پدرم را کم کنم. او فرزند خیلی مبارکی است. «قاده»، یعنی امامی که همه مسیرهای سخت را رفته و هنوز هم سختی می‌کشد. مثلاً یک امام هفت سال در زندان است و شکنجه می‌بیند؛ یا انبیاء را که می‌کشتند و زنده زنده ارّه‌ می‌کردند یا سر می‌بریدند. امام یعنی او جلو می‌افتد و باید مصیبت‌ها را تحمل کند. منظور از اینکه اهل‌بیت «قَادَةَ الْأُمَمِ» هستند، این است که در حقیقت امت‌ها را رهبری می‌کنند.  ابراهیم یک امت بود «امت» از «امم» جمع امت است. امت هم در قرآن با تعابیر مختلف امت اسلامی، امت پیامبر آمده. ما نیز امت پیغمبر هستیم. امت با ملت فرق دارد. وقتی ملت می‌گوییم، باز در اصطلاح فارسی‌اش تا اصطلاح عربی‌ فرق دارد. می گوییم: «بِسمِ الله وَ بِالله وَ عَلی مِلَّةِ رَسُولِ الله»؛ ما در ملت رسول الله هستیم، یعنی در کیش و آیین رسول الله هستیم و جزء ملت ایشان حساب می‌شویم. امت از ریشه اَم یا اَمه، به معنی توجه و قصد مخصوص است. اگر جمعی ویژگی‌هایی داشته باشند که با این ویژگی‌ها شناخته بشوند، به آنها توجه بشود؛ به آن‌ها نگاه بشود؛ ما به الامتیاز داشته باشند؛ می‌گوییم اینها امت پیغمبر هستند یا امت عیسی هستند یا امت موسی هستند. مرحوم مستوفی در التحقیق اینطور نوشته است: «هُوَ الْقَصْدُ الْمَخْصُوصِ أَیِ الْقَصْدَ مَعَ التَّوَجُّهِ الخَاصِ إلَیْهِ= قصد مخصوص و قصدی که همراه با یک توجه خاص است، به سوی آن». هر چیزی که یک قصد مخصوص از آن داریم، و نگاه خاص به آن داریم، توجه ویژه به آن داریم و به نوعی مطلوب واقع می شود و مورد توجه و مورد گرایش واقع می‌شود، به آن امت می‌گویند.  «فَالْأُمَّةُ تَدُلُّ عَلی مَا یَقْصُدُ مَحْدُودًا وَ یَتَوَجَّهُ إِلَیهِ مُشَخَصاً= پس امت دلالت می‌کند بر چیزی که به صورت محدود مورد قصد قرار می‌گیرد، و به آن توجه می‌شود».  «سَوَاءٌ کانَ مُتِشَکِلاً مِنَ الْأَفْرَاد اَوْ مِنْ قِطَعَاتِ الزَّمَانِ اَوْ مِنَ الْعَقیدَه وَ الْفِکر اَوْ یَکُونَ فَرْداً مُشَخَصاً یُتَوَجَّهُ إلَیْهِ = این تقسیم‌بندی‌ها در افراد باشد، اینها امت هستند، یا قطعاتی از زمان باشد، یعنی یک تعلق زمانی، اینها را به صورت یک امت در می‌آورد یا یک توجه اعتقادی و فکر است؛ حتی امت می‌تواند یک فرد باشد». پس امت می‌تواند یک آدم هم باشد و چون قصد خاص و توجه ویژه به او می‌شود و همه می‌خواهند شبیه به او بشوند و به او برسند. گاهی قرآن به یک نفر امت می‌گوید. مثل «إِنَّ إِبْراهِیمَ كانَ أُمَّةً قانِتاً لِله[1]= همانا ابراهیم امتی مطیع و فرمانبردار بود». گاهی یک نفر یک لشکر می‌شود؛ گاهی یک نفر میلیونها آدم می‌شود؛ گاهی یک نفر آنقدر قدرتمند می‌‌شود که در روز قیامت پنج نفر، ده نفر، صد نفر، هزار نفر، ده هزار نفر، صد هزار نفر، میلیونها آدم با او محشور می‌شوند؛ یعنی جزء شئون روحی او هستند. مثل امام امت که همه ما جزء شخصیت‌های او هستیم، یعنی هر خیری تا قیامت به ما برسد، از قِبل این مرد می رسد. خیرهایی مثل استقلال، امنیت، شرافت، عزت و هر خیر دیگری که ما داریم، از این مرد بزرگ داریم. اسلام یک سیستم تربیتی دارد که به وسیله آن، یک نفر می‌تواند یک امت باشد. مثلا در دعای ماه رمضان این‌طور دعا می‌کنیم: «اللَّهُمَّ أَدْخِلْ عَلَى أَهْلِ الْقُبُورِ السُّرُور= اى خدا! تو بر اهل قبور نشاط و سرور عطا كن». آدمی که خیرش به همه اموات می‌رسد، او می‌تواند یک امت ‌شود. چون با کل سر وکار دارد. روحش با کل پیوند خورده. اصلاً تک‌خور نیست. اگر تنها خودش باشد، در هیچ حالتی لذتی نمی‌برد.  تأثیر یک آدم هم خیلی مهم است. گاهی تأثیرش محسوس است، گاهی هم نامحسوس. مثلاً هزاران و میلیون‌ها انسان به دعای او شبها ایمن می‌خوابند یا خیرهای زیادی به آنها می‌رسد. خدا امام را رحمت کند که می فرمود: «سعی کنید هر کدام از شما یک لشکر باشید، نه یک سرباز». یکی می‌گوید من نمی‌خواهم سرباز باشم، می‌خواهم یک لشکر باشم. اما آدمی که می‌خواهد یک لشکر باشد، باید خوابش را کم کند؛ حوصله خستگی بیشتر  و تحمل بیشتر و دوندگی بیشتر و فکر بیشتر  را داشته باشد؛ چنین کسی بزرگ می‌شود. آدمی که خیرش به هیچ کس نمی‌رسد، آدم بی‌مصرفی است؛ چون اصلاً دغدغه‌ مردم را ندارد. در آیه دیگر واژه ملت این چنین آمده: «مِلَّةَ أَبِیكُمْ إِبْراهِیمَ هُوَ سَمَّاكُمُ الْمُسْلِمِینَ[2]= این آیین پدرتان ابراهیم است. او اسم شما را مسلمان گذاشت». یوسف (سلام الله علیه) می‌گوید: «تَوَفَّنِی مُسْلِماً[3]= مرا مسلمان بمیران». مسلم چیز کمی نیست. این اسم خیلی عظمت دارد. شرافت یک انسان به میزان تسلیم بودن و اطاعت کردنش است. به میزانی که مقاومت و عدم پذیرش در مقابل آیین خدا ندارد، مقاومت در مقابل دستورات دین ندارد. میزان پوست کلفتی‌هایمان مربوط به بخش‌های پایینی است که اجازه نمی‌دهد بخش‌های بالاتر رشد کنند؛ زیر بار نماز نمی‌رود؛ زیر بار حجاب نمی‌رود؛ زیر بار خمس نمی‌رود؛ زیر بار حج نمی‌رود؛ زیر بار روزه نمی‌رود؛ زیر بار شوهرداری اسلامی، زن‌داری اسلامی، بچه‌داری اسلامی نمی‌رود، دائم می‌خواهد طفره برود. چنین آدمی تسلیم نیست. این «تسلیم»، همان است که بعد از نمازهای می گوییم: ان الله و ملائکته .....یا ایهاالذین آمنوا صلوا علیه و سلموا تسلیما». عبد المطلب روز قیامت به‌عنوان یك امت محشور شود جد پیغمبر، عبدالمطلب، شخصیت بسیار بزرگی داشتند. ایشان آدم خیلی قَدَر و بزرگی بوده، توحیدش هم فوق‌العاده بالا بود. امام صادق علیه‌السلام فرمودند: «یُحْشَرُ عَبْدُ اَلْمُطَّلِبِ یَوْمَ اَلْقِیَامَةِ أُمَّةً وَاحِدَةً عَلَیْهِ سِیمَاءُ اَلْأَنْبِیَاءِ وَ هَیْبَةُ اَلْمُلُوكِ= عبد المطلب در روز قیامت خود یك امت محشور می شود كه رخساره پیغمبران دارد و هیبت ملوك سلاطین».  عبدالمطلب وقتی پیش ابرهه می‌رود،  ابرهه می‌گوید بفرمایید چه کار دارید؟ می‌گوید این نیروهای شما، شترهای من را گرفته اند، دستور بده آزادش کنند. ابرهه می‌گوید تو با این عظمت و بزرگی آمده ای از من شترهایت را می‌خواهی؟ اگر می‌گفتی برگردم به خاطر تو برمی‌گشتم، اگر می‌گفتی کعبه را خراب نکنم، به خاطر عظمت تو این کار می‌کردم. تو فقط آمده ای از من یک شتر می‌خواهی. ایشان این طور جواب می‌دهد: «أَنَا رَبُّ الاِبِل وَ الْبَیتِ رَبُّ الآخَر= من رب شترهایم هستم؛ بیت خودش رب دارد». اعتقاد را ببینید. او تأثیر بسزایی در اسلام گذاشت. طوری بود که زمینه را برای پیغمبر فراهم کرد. پیغمبری آمد و میلیاردها انسان را نجات داد.   جامعه کبیره/ قائد امم [1] . سوره نحل/ آیه 120. [2] . سوره حج/ آیه 78. [3] . سوره یوسف/ آیه 101.

صوت

1 - نیل به مقام قرب و درجات الهی، با نردبان معصوم ممکن است

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ، ،

Top
برای عضویت در خبرنامه پست الکترونیکی خود را وارد کنید

خبرنامه سایت منتظران منجی

Stay informed on our latest news!

اشتراک در خبرنامه سایت منتظران منجی feed