www.montazer.ir
سه‌شنبه 16 ژوئن 2026
شناسه مطلب: 9527
زمان انتشار: 25 اوت 2018
| | | | | |
کسی که می خواهد به مقام اهل بیت علیهم السلام برسد، باید حلم داشته باشد

شرح زیارت جامعه کبیره؛ جلسه 69؛ 1397/05/25

کسی که می خواهد به مقام اهل بیت علیهم السلام برسد، باید حلم داشته باشد

یک دلیل این که باید روی موضوع حلم کار کنیم و حلم خود را افزایش دهیم، این است که حلم یکی از صفات مهم خانواده آسمانی ما است. بنابراین، اگر کسی صادق باشد و شوق رسیدن به مقام اهل بیت را داشته باشد، باید حلم را در وجودش پیاده کند. چون هر چقدر شما در تعداد صفات، شبیه معصومین باشید، نقطه اتصالتان به آنها بیشتر می‌شود.

 

حلم آدمی را بهشتی می‌کند. وقتی کنار شخص حلیم هستید، احساس امنیت و آرامش دارید. یعنی دیگران از شر او در امان هستند. از سوءظن‌ها، پرخاشگری‌ها، زودرنجی‌ها، عصبانیت‌ها و دلخوری‌ها به دور هستند. چون آدم حلیم، شخصیت محکم و قدرتمندی دارد، به راحتی چیزی به او برنمی‌خورد. به همین دلیل است که می گویند آدم حلیم بوی بهشت را می‌دهد.  گاهی ممکن است انسان در فراز و نشیب‌های زندگی، چند خصوصیت‌ اخلاقی خود را نابود کند، اما وقتی تعداد زیادی از صفتهای خوب را داشته باشد، مثل چتربازی است که چترش دهها طناب دارد و اگر چند طناب هم در آسمان پاره شود، حتی با دو سه طناب می تواند خودش را به سلامت به زمین می‌رساند. اما اگر ما عوامل شباهت به معصومین را کم داشته باشیم، در فراز و نشیب زندگی ممکن است آنها را هم از دست بدهیم و دیگر نقطه اتصالی به معصومین نداشته باشیم. در برزخ هم نمی‌توانیم بهره‌ای از آنها ببریم. پس این فقط خانواده آسمانی ما نیستند که باید حلیم باشند. بلکه ما هم باید حلیم باشیم. این بسیار مهم است. حلم و خویشتنداری در مقابل هیجانات، زودرنجی ها، عصبانیتها، و حساسیت ها آن قدر مهم است که اگر کسی این صفت را نداشته باشد، اصلاً هیچ حرکتی به سمت خانواده آسمانی‌اش ندارد. اگر حلیم نباشی، نه همسر خوبی هستی؛ و نه برای پدر و مادرت فرزند خوبی هستی؛ نه برای مدیر بالا دستت، زیردست خوبی هستی؛ و نه برای خدا بنده خوبی هستی. وقتی هم که به حج می‌روی، همه‌ اعمالت باطل می‌شود، نماز می‌خوانی همه‌اش باطل می‌شود. حتی وقتی به زیات امام رضا علیه السلام می روی، اگر حلم نداشته باشی، به جای اینکه حضرت تحویلت بگیرد، لعنتت می‌کند. خود امام رضاعلیه السلام فرمود: «اگر یک شیعه‌ای دریده است، من نفرین‌اش می‌کنم». وقتی کسی این طور منفور امام باشد، چطور می‌تواند با این خانواده محشور شود. از این رو، ما چاره‌ای نداریم جز اینکه حلم را به زندگی خودمان وارد کرده و بر شخصیت خود غلبه دهیم. شرط حفظ عبادت، حلم و بردباری است  امام رضا علیه السلام می فرماید: « لَا یَكُونُ الرَّجُلُ عَابِداً حَتّى یَكُونَ حَلِیماً= انسان از زمره عابدان محسوب نمى‌شود تا این‌كه حلیم و بردبار باشد». اگر کسی می‌خواهد اهل عبادت باشد و عبادت و ذکرش بماند، زیارتش بماند، حجش بماند، کربلایش بماند، و نمازش تأثیر داشته باشد، باید حلیم باشد؛ یعنی باید بردبار باشد و بتواند جلوی حمله احساساتش را بگیرد. این یک شرط مهم است. در روایت داریم که برای بنده هیچ عملی نمی‌ماند، مگر اینکه سه خصلت را داشته باشد. یکی از آن‌ها این است که  بتواند از کنار جهل افراد جاهل عبور کند: «و حِلمٌ یَرُدُّ بِهِ جَهلَ الجاهِلِ= و بردبارى اى كه با آن گستاخى نادان را دفع سازد». این، یکی از سه پایه اصلی است که اگر کسی نداشته باشد، تمام اعمال و زحماتش از بین می‌رود. مثل یک بچه شش ماهه می‌ماند که در شکم مادرش سقط می‌شود. بدون حلم و خویشتن‌داری نمی‌توانیم هنگام وفات، سالم وارد برزخ شویم.   حلم، مثل سپر ضدضربه ای است که وقتی چیزی به آن می‌خورد، برمی‌گردد. مثلاً خانمت، پدر و مادرت، همسرت، خانواده همسرت یا کسی یک رفتار تندی کرد، وقتی به تو می‌خورد، باید آن را برگردانی. اما اگر به تو خورد و تکانت داد، یعنی سقوط کردی. حتی اگر بردبار نیستی، خود را بردبار نشان بده  حلم هم آموزشی است و به تمرین نیاز دارد. حضرت امیر علی علیه السلام می فرماید: «إِنْ لَمْ تَكُنْ حَلِیماً فَتَحَلَّمْ= اگر حلیم نیستی خودت را به حلیم بودن بزن»، یعنی ادای آدمهای حلیم را در بیاور. در روایت داریم «کسی که خودش را شبیه هر گروهی می‌کند، نزدیک است که از آن‌ها باشد»؛ و نیز نقل شده معصوم علیه السلام می فرماید لباس دشمنان من را نپوشید و غذای دشمنان من را نخورید. چون کسی که خودش را به شکل دشمنان اهل بیت در می‌آورد، هممین، او را از آنها می‌کند. این طرز لباس پوشیدن، چینش و دکوراسیون خانه، طرز مهمانی رفتن، طرز غذا خوردن، کم کم تو را از آنها می‌کند. نقطه برعکسش هم وجود دارد. اگر شما خودتان را شبیه انبیا و ائمه در بیاورید. در لباس پوشیدن، حرف زدن، راه رفتن، سلام و علیک کردن، مهمانی و در هر چیزی خود را شبیه آنها کنی، کم کم می‌بینی که اینها جزء خلقیات تو شد؛ یعنی بی‌زحمت این اتفاق می‌افتد. شباهت ظاهری یک سلسله قدرت و سپر برای انسان می‌آورد. حال وقتی انسان تمرین می‌کند که حلیم باشد، ممکن است اگر  کسی در حقش ظلم کند یا بچه‌اش شیطانی کند، بلند شود برخوردهای خیلی بدی هم بکند، ولی جلوی دیگران خجالت می‌کشد و برخورد بد یا تند نمی کند. اینکه حضرت می فرماید: «خودش را به حلم بزند»، یعنی همین تمرینها را انجام بدهد. مضافاً اینکه کسی که توحیدش قوی است، اگر بخواهد عصبانی شود یا پرخاشگری کند، حواسش هست که خدا، فرشته ها، اهل بیت و امام زمان دارند نگاهش می‌کنند. همین حس و توجه داشتن، باعث می شود که هر برخوردی نکند. انحراف‌های اعتقادی و اخلاقی ریشه در ضعف توحیدی دارد نگاه توحیدی، آدم را می‌سازد. انسان هر چقدر توحیدش را قوی‌تر کند، توانایی و قدرتش برای متصف شدن به صفات الهی قوی‌تر می‌شود و اسماء الهی را بهتر جذب می‌کند. مثلاً اگر می خواهی وسواس و عصبانیت را از خودت دور کنی، توحیدت را قوی کن. به جای اینکه دائماً بخواهی با دیگران بجنگی توحیدت را قوی کن. زیرا اگر غیر این عمل کنی، یک جائی نیرو و توان مقابله‌ات تمام می‌شود. پس بهتر است ریشه را حل کنی و توحیدت را قوی کنی تا  دیگر نه افکار منفی داشته باشی، نه وسوسه ای به سراغت می‌آید. آدمی که تمرین می‌کند تا توحید و اعتقاداتش را قوی کند، دیگر حسادت یا عصبانیت ندارد. اگر هم به او دست بدهد، از هزاران فحشای ظاهری برایش خجالت‌آورتر و ننگ‌آورتر است. برای همین اصلاً به سمتش نمی‌رود. به راحتی از صحنه‌هایی که می‌تواند جهنمی‌اش کند، فرار می‌کند و از آدم‌هایی هم که بوی جهنم می‌دهند، فرار می‌کند؛ یا اگر کنارش هستند و مجبور است با آنها زندگی کند، یک سپر دارد. ما اگر اعتقاداتمان و به‌خصوص توحیدمان قوی نشود، سایر اعتقادات‌مان هم قوی نمی‌شود. باید بلد باشیم که چگونه توحیدمان را قوی کنیم. نه مثل اکثر کتابهای توحیدی که چیزی به دست مخاطب نمی‌دهند.  توحید یعنی تو بتوانی خدا را ببینی و شهود کنی، بتوانی لا إله إلا الله بگویی و همان شهادتی که خدا می‌خواهد را بگویی. پس اگر توحیدمان قوی شود، هم در طریقت قوی می‌شویم و هم در شریعت و هم در اخلاق. با تمرین بردباری، بردبار می شویم امیرالمومنین علی علیه السلام می فرمایند: «مَن لا یَتَحلَّمُ لا یَحْلُمُ= كسى كه خود را به بردبارى وادار نكند، بردبار نشود». اگر تمرین حلم نکنی، حلیم نمی‌شوی. پس تمرین کن. همان‌طور که کسی بدون تمرین رانندگی، راننده نمی‌شود؛ یا کسی بدون تمرین خطاطی، خطاط نمی‌شود، در صفات اخلاقی هم شما باید تمرین آن صفت را داشته باشید. بعد می‌بینید که چقدر به آن صفت مزین شده اید.  حجاب، نماز و روزه را به بچه هایتان قبل از رسیدن به سن تکلیف یاد بدهید و با آنها تمرین کنید، بعد می‌بینید بچه‌ها بعد از سن تکلیفشان راحت تر قبول می‌کنند. اگر در مسائل اخلاقی عصبانی نشدن، پاکی و پاکدامنی، چشم پاکی و... تمرین می‌خواهد. اینطور نیست کسی که چشم هرز دارد، یا فکر آلوده دارد، یکدفعه خوب بشود. آهسته آهسته و با تمرین این هرزی و آلودگی ذهنی از او دور می‌شود. مثل بیماری که یک دفعه از بدن خارج نمی شود. آهسته و با تمرین کَنده می‌شود. حالا ببینید حضرت امیر چگونه تمرین را به ما یاد می‌دهد: «قد یَتَزَیّى بالحِلمِ غَیرُ الحَلیمِ= گاهی انسانِ غیر بردبار، به صفت بردباری مزین می‌شود»، یعنی آدمی که بردبار نیست، گاهی یک جاهایی از خودش یک چیزهای قشنگی نشان می‌دهد. مثلاً مادر می‌گوید من اصلاً از فرزندم انتظار نداشتم در آن صحنه خاص خیلی خودش را قشنگ نشان داد. جالب است بدانید شما باید درست در همان صحنه خاص که این بچه توانست آن کار را بکند، تشویق و تکریمش کنید تا توانایی‌های او بالا برود. همچنین حضرت فرمودند: «مِن أحسَنِ أفْعالِ القادِرِ أن یَغضَبَ فیَحلُمَ= از بهترین کارهای انسان قدرتمند این است که در حال عصبانیت، حلم بورزد».  آدم قوی کسی است که می‌تواند در حال عصبانیت خودش را نگه دارد و عصبانتش را بروز ندهد. قدرت دارد، اما بروز نمی دهد. این گونه انسان شبیه خدا می‌شود. شما هر باری که حلم می‌ورزی، بخش زیادی از جهنم را خاموش می‌کنی تا جایی که  همه جهنمت خاموش می‌شود و سکونت پیدا می‌کند. امیرالمؤمنین علیه السّلام در معرفی شخصیت حلیم می‌فرمایند: «لَیْسَ‏ الْحَلِیمُ‏ مَنْ عَجَزَ فَهَجَمَ وَ إِذَا قَدَرَ انْتَقَمَ، إِنَّمَا الْحَلِیمُ مَنْ إِذَا قَدَرَ عَفَا وَ کَانَ الْحِلْمُ غَالِباً عَلَى أَمْرِهِ= بردبار نیست كسى كه چون ناتوان شود، هجوم برد و چون قدرت یابد انتقام بكشد، بلكه بردبار كسى است كه قدرت [انتقام] داشته باشد، اما گذشت كند و بردبارى بر تمامى امور او غالب باشد». آدم حلیم، کسی نیست که وقتی در اثر فشارهای زندگی به عجز ‌رسید، شروع ‌کند به حمله کردن و هجوم بردن؛ مثل غیبت کردن، فحش دادن، ‌زدن، ‌شکستن، پرده‌دری، سخن‌چینی یا آن موقعی که توانایی پیدا کرد، انتقام بگیرد. اصلاً شخص حلیم کینه‌ای نیست. کسی که کینه در دلش هست، یک جهنم با خودش حمل می کند. آدم بهشتی کسی است که وقتی می‌تواند انتقام بگیرد، انتقام نگیرد. کار بد مردم را جبران نکند و حتی به خوبی رفتار کند. این یک انسانیت و مقام حقیقی است. این شباهت پیدا کردن حقیقی به خداست. کسی که این تمرینها را نکند، باب غیب به رویش باز نمی‌شود. نه خوابهای خوب می‌تواند ببیند، نه انس خوب می‌تواند پیدا کند، نه نماز خوبی می‌تواند بخواند. حضرت در ادامه حلیم را اینگونه تعریف می کند که فقط حلیم است که وقتی قدرت پیدا می‌کند، می‌بخشد و در همه کارهایش حلم دارد. حالا یک موقعی هم پایش می‌لغزد. آن بخشیدنی است، اما اگر از خانواده و اطرافیان سؤال کنی  که او چگونه آدمی است، بگویند: او آدم صبوری و خویشتندار و خوش اخلاق و مهربانی است. هر چند ممکن است در جاهائی هم حلم نورزد.   جامعه کبیره/ حلم اهل بیت/ معرفی شخصیت حلیم

صوت

1 - کسی که می خواهد به مقام اهل بیت علیهم السلام برسد، باید حلم داشته باشد

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 9522
زمان انتشار: 23 اوت 2018
| | | | | |
کسی که حلم ندارد، از باطن انسانی محروم است

شرح زیارت جامعه کبیره؛ جلسه 68؛ 97/05/25

کسی که حلم ندارد، از باطن انسانی محروم است

صفت حلم مثل صفات دیگری نیست که بگویید امام و پدر آسمانی من که قرار است به آنها ملحق بشوم، یک صفتی دارند که شایسته است من هم به آن متصف بشوم. داستان فقط این نیست؛ بلکه اساساً حلم صفتی است که اگر کسی آن را نداشته باشد به هیچ وجه به امام نمی‌رسد.

«حلم» به معنی خودداری از هیجانات نفس است. باید بر خودمان واجب کنیم که با حلم، جلوی هیجانات  خود را بگیریم. گفتیم که امام منتهای حلم است:«وَ مُنْتَهَى الْحِلْمِ». این ویژگی یک مقوله کلیدی است که امام هادی علیه‌السلام در آغاز این زیارت به آن اشاره می کند. شما نگاه کنید صدها صفت دیگر در مورد ائمه داریم، ولی در قدمهای نخستین حضرت صفات «مُنْتَهَى الْحِلْمِ» را بعد از «خُزَّانَ الْعِلْمِ» بیان می کند. ائمه صفتهای زیادی دارند که اگر یکی یا چند تا از آنها را نداشته باشیم، هرچند ممکن است برای ما نقصیه ای بشود که موجب فاصله با آنان بشود؛ اما بدون صفت حلم، تقرب به آنان محال است. یعنی با صفتهای دیگر می‌توان به امام نزدیک شد، اما بدون حلم امکان تقرب وجود ندارد و اگر کسی حلیم نباشد، اساساً به امام ملحق نمی‌شود؛ چون حلم، جزء صفات اصولی است؛ بدون حلم، نه تنها کسی به آنان ملحق نمی‌شود، بلکه از خانواده آسمانی و اصل و ریشه خودش بسیار دور می‌افتد. در واقع انسانی که حلم ندارد از خود اصلی اش یعنی شان «فوق عقل» فاصله می‌گیرد و امکان ندارد مزه آرامش، لذت، و عبادت را به صورت مستمر بچشد. انسانی که حلیم نیست با خودش نمی‌تواند کنار بیاید و در نتیجه، با دیگران هم نمی‌تواند کنار بیاید. و از دست خودش دائماً کلافه است. همین وضع روحی بیمارگونه، موجب می شود که با دیگران هم ‌نتواند کنار بیاید. زیرا بخاطر نداشتن صفت انسانی حلم،در ارتباط با دیگران، دائما تنش و تشنج شدید ایجاد می‌کند. آن که حلم ندارد، مثل کسی است که بی‌اختیار زبانش را گاز می‌گیرد. هر چند نمی‌خواهد این کار را بکند، اما نمی‌تواند؛ چون کنترل و مدیریت رفتار خود را هم از دست می دهد. آدمی که حلیم نیست، با خودش کنار نمی‌آید، یعنی آنقدر «منِ» حیوانی اش وسعت پیدا می‌کند که در ارتباط با دیگران، در زیر دست و پا له می‌شود. حتی اگر کسی وارد بهشت هم بشود، اگر در دنیا اهل حلم نباشد، ممکن است در کنار ائمه باشد، اما نمی‌تواند وارد جمع های ویژه و مقامات آنها بشود؛ یعنی در بهشت یک مجالس و مهمانی‌ها و جلسات خاصی هست که مال نمره بالاهاست. درست است که همه در بهشت هستند، اما اصلا این دو طبقه یعنی افراد حلیم و کسانی که حلم ندارند، قابل مقایسه نیستند. بردبارى، پرده اى پوشنده است که انسان را از هیجانات زندگی محافظت می کند یکی از موارد حلم، خویشتن‌داری در مقابل هیجانات است. حضرت علی علیه السلام می‌‌فرماید: «الحِلمُ غِطاءٌ ساتِرٌ = بردبارى، پرده اى پوشنده است». پس عیبهاى اخلاقى خود را با بردبارى بپوشان، و با خِردت، به جنگ با هوى و هوست برخیز». «غطاء ساتر یعنی پرده پوشاننده»، یعنی حلم، آدم را از اینکه به هیجانات جهنمی مبتلا شود و عیوبش آشکار شود، می‌پوشاند. مثلاً ممکن است انسان در خانه با پدر و مادر، همسر، عروس و داماد یا فرزندش درگیر شود یا یک حرفی پیش بیاید که هیجان او را بگیرد و به قهر کردن یا شکستن چیزی یا تند حرف زدن منجر بشود، در این مواقع، انسان نیاز به حلم دارد. همین حلم است که مثل پرده ای بر این عیوب نما می افتد و آنها را می پوشاند. انسان باید بتواند با حلم جلوی هیجانات خودش را بگیرد. ما باید این را بر خودمان واجب کنیم. مثل یک سلسله کارهای طبیعی که همیشه انجام می‌دهیم، از جمله: نماز خواندن، تمیزی و نظافت بدن و... این را باید بر خود واجب کنیم که خود را متصف به صفتی کنیم که در مقابل هیجانات، خود را نگه داریم. من قبل از اینکه بخواهم همسر کسی بشوم، قبل از اینکه بخواهم وارد ارتباطات با کسی بشوم یا وارد فعالیت اجتماعی، سیاسی، هنری و فعالیت‌های دیگر بشوم، اگر حلم نداشته باشم، مثل یک شیشه ای هستم که وسط یک جایی که صدها سنگ متحرک هست، قرار بدهند و اینها موجب شکسته شدنش می شوند.  حلم پرده ی پوشاننده‌ای است که انسان را محافظت می‌کند؛ یعنی شخص می‌داند که قرار است وارد ارتباط و فضایی بشود که نباید سنگینی و آرامش و سکون خودش را از دست بدهد. حلم این است که در مقابل رفتار نادرست دیگران، بتوانی درست عمل کنی زندگی دنیایی اینگونه است که انسان اگر قدرت غلبه بر هیجانات نفسش را نداشته باشد، آتش جهنمش زیاد می شود. حتی عزیزترین کسان ما می توانند برای ما جهنم درست کنند. مثلا پدر و مادر، همسر، فرزند، دوست. چون ممکن است حلیم نباشند. اگر بلد نباشید خودتان را در مقابل رفتار نادرست آنها نگه دارید، در جهنم سقوط می‌کنید. دنیا، جهنمی است که وقتی قرار است انسان در آن زندگی کند، باید حواسش را جمع کند. مثل کسی که می داند رفتن به دریا، لباس مخصوص خود را می خواهد؛ یا رفتن به کوه تجهیزات خود را می طلبد. حال چه بسا بعضیها دشمن انسان هستند و می‌توانند زمینه عصبانیت و جهنمی شدن را فراهم کنند. اینجاست که اگر کسی این پرده پوشاننده را برای خودش تهیه نکرده باشد، آتش می‌گیرد. شما نگاه کنید اکثر ازدواج‌هایی که با عشق و علاقه شروع می‌شود، بعد از مدتی به جهنم ختم می‌شود. اگر آنها به همدیگر علاقه دارند، چرا همدیگر را آتش بزنند. چون غطاء ساتر ندارند. مثل یک آدم سرماخورده که ماسک نمی‌زند، همینطوری رو در روی آدم ها عطسه می‌کند. اما کسی که دیگران را دوست دارد، چون می داند بیماری اش ویروسی است، احتیاط می کند و به راحتی کاری نمی کند که دیگران را هم بیمار کند.  پس خویشتن‌داری، سکوت کردن، در رفتن از موضع بحثهایی که به جدل می رسد، کار خوبی است؛ یا مثلاً وقتی عصبانی شدید؛ زود تغییر موضع بدهید و بایستید، راه بروید، حرکتی بکنید و از آن وضعیت در بیایید. چون وقتی در حالت سکون باشید، مثل ذره‌بینی که شما روی برگی زوم می‌کنید، اگر چند لحظه زیر ذره‌بین باشد، آتش می‌گیرد، اما اگر آن برگ را تکان بدهید دیگر نمی‌سوزد. اگر متمرکز یک جا یک حرفی را بشنوید، یا فکری ‌کنید و تغییرش ندهید؛ آن فکر، هیجان و شنیدن، روی شما اثر می‌گذارد تا منفجر شوید. حلم کمال عقل است حضرت امیر علی علیه‌السلام می فرمایند: «اَلحِلمُ تَمامُ العَقلِ= بردباری کمال عقل است». وقتی کسی می‌خواهد عاقل باشد، یعنی بتواند درست تشخیص بدهد و درست اقدام کند، باید حلیم باشد. آدمی که حلیم نیست، نه خوب می‌تواند تشخیص بدهد و نه خوب می‌تواند عمل کند. اما شخص حلیم، قدرت غلبه بر احساساتش زیاد است. در مورد حلم باز حضرت می فرماید: «اَلْحِلمُ نِظامُ أمْرِ الْمُؤْمِنِ= بردبارى، مایه سامان یافتن كار مؤمن است»، یعنی کسی که حلم ندارد، کارهایش متلاشی و روی هواست. مثل ماشینی که شاسی نداشته باشد. مؤمن هر کار خوبی انجام می‌دهد. مثل شوهرداری، زن‌داری، بچه‌داری، کارهای بیرون، کارهای درآمدزایی، امرار معاش و همه اینها برایش عبادت محسوب می‌شود و جهاد است. ولی اگر حلیم نباشد، تمام زحماتش هدر می‌رود. مثل تسبیح بدون بند است که نظام ندارد. مثل ساختمان بدون ستون و پایه است. وقتی بخواهند یک ساختمان را بسازند، اول پایه‌ها را قرار می دهند، بعد ساختمان را روی آن بنا می‌کنند. اگر کسی قرار است ازدواج کند یا وارد دانشگاه بشود یا بخواهد نقش مادری و پدری یا همسری را بازی کند، ممکن است در خیلی از موارد نظرش با نظر خانواده همسرش یکی نباشد و دخالت ها یا تجاوزهائی صورت بگیرد. اگر قبلاً نظام‌بندی نکرده باشد و خودش را برای این قضیه آماده نکرده باشد، کاملاً فشرده می‌شود و می تواند برای خودش و دیگران جهنم درست کند. باید برای خودتان یک نظام حلیمانه تهیه کنید. اگر کسی اینطور نیست و یک دفعه هیجانی می‌شود و هر چه از دهانش درمی‌آید می‌گوید، حتی در قالب شوخی و نمی‌تواند خودش را کنترل کند؛ همه زحمات و تلاشهایش از بین می‌رود. بردباری، مانع آشکار شدن عیبهای اخلاقی است « الحِلْمُ فِدامُ السَّفیهِ= بردباری، پوزه‌بند آدمهای سبک‌سر است». وقتی خودم را می‌شناسم که خیلی پر هیجان و پرشور و پرحرف و داغ و گرم هستم، حال یا به صورت ژنتیکی یا در اثر تربیت محیط، در این شرایط حضرت توصیه می کند که یک پوزه‌بند به خودت بزن و خودت را آرام کن. و گرنه، این درجه از تحرک، پر شر و شور بودن آتشت می‌زند. یک جاهایی تمام اعمالت را نابود می‌کند و از بین می‌برد. گاهی انسان با پدر و مادرش شوخی‌های ناجور دارد که این شوخی ها را نمی توان با هر کسی داشت. مثلا پدرزن یا مادرزن. مگر اینکه قبلاً زمینه آن را آماده کرده باشید. اگر چنین کاری کردید که واقعاً شیرینی داشته باشد و دیگر هیجان منفی جهنمی ایجاد نکند، مناسب است وگرنه خیر. بردباری دوست و وزیر مومن است حضرت امیر علیه‌السلام می‌فرماید: «تَعلَّموا الحِلمَ؛ فإنّ الحِلمَ خلیلُ المؤمنِ و وَزیرُهُ=  بردبارى را فراگیرید كه بردبارى دوست و دستیار مؤمن است». حلم آموزش دارد. کسی نگوید من عصبی هستم، من موجی هستم ... اینها همه حرفهای احمقانه، بی‌ربط و بی‌اساس است. اسلام اینها را قبول ندارد. هر انسانی به طور مستقل، روح خدا را دارد و یکی از خصوصیات روح خدا «فَعَّالٌ لِما یُرِیدُ=هرچه بخواهد می کند» است، هر تحولی بخواهد می‌تواند در خودش ایجاد کند. هزاران بار بهتر از پدر و مادر، محیط، داشته‌های ژنتیکی انسان می‌تواند قدرتمند بشود. در تاریخ هم نمونه‌هایی از این اشخاص دیده شده. پس حلم آموزشی است؛ یعنی انسان می‌تواند حلم را یاد بگیرد. باید با افراد حلیم بنشینید تا حلم را یاد بگیرید. آیات و احادیثش را بخوانید. داستانهایش را بخوانید. سرنوشت افراد حلیم و غیر حلیم را بخوانید. زیر دست یک استاد دوره حلم را ببینید. اینها همه مهارت های آموزشی است و شخص می‌تواند این صفت را پیدا کند. عصبی نشدن، زودرنج نبودن، حساس نبودن و غم نخوردن آموزش نیاز دارد. شاد بودن آموزشی است. وقتش را بگذارید و فرمولهایش را یاد بگیرید. نگذارید شیطان مدام غُر بزند، نق بزند و بگوید نمی‌شود. هر صفت بدی که دارید، می‌توانید بر آن غلبه کنید. این ناامیدی‌ها و وسوسه‌ها باعث می‌شود شخص زندگی اش متلاشی بشود یا همسرش طلاق بگیرد، فرزندانش از او متنفر ‌شوند، چون نمی‌خواهد این بیماری را حل کند. گاهی آدم عاشق بیماری خودش می‌شود و از بیماری خودش لذت می‌برد. وقتی یک متخصص یا کارشناس می‌خواهد آن بیماری را از او بگیرد، عمدا دستورات را اجرا نمی‌کند که آن لذت مریض بودن را از دست ندهد. در روایت داریم خدا هیچ بنده‌ای را به جهنم نمی‌برد، مگر اینکه خودش بخواهد جهنم برود. همه کسانی که سر از جهنم در می‌آورند، کسانی هستند که جهنم را انتخاب می‌کنند؛ یعنی هر چه به او می‌گویی این کار حرام است، این کار تو را ساقط می‌کند، باز ادامه می‌دهد و خوشش می‌آید به جهنم برود. حضرت می فرماید حلم را یاد بگیرید که بردباری دوست تو است. یعنی انس با او، به تو لذت و آرامش و قدرت و شادی می‌دهد. بردباری وزیر هم هست. وزیر از وزر می‌آید، یعنی کسی که بارهای سنگین تو مثل مصائب و فجایعی که در زندگی تو  اتفاق بیفتد را برمی‌دارد. آدمی که حلم ندارد و نمی‌تواند جلوی غلبه احساساتش را بگیرد، حالا یک دفعه به سرازیری می افتد که نمی‌شود جمعش کرد. پس حلم هم خلیل است و هم وزیر. هم یک دوست است که می‌توانی با او انس بگیری و از او لذت ببری وهم به تو آرامش می‌دهد و تنهایی ها و بی‌کسی‌ها و غربت‌هایت را پر می‌کند. جاهایی که ممکن است خدای نکرده سالها دچار تنهایی و غربت بشوی حلم به یاریت می آید.. از یک طرف هم وزیر است، یعنی یک بارکش خوبی برای تو است.، بارهای زیادی را از روی تو برمی دارد. می‌خواهم بگویم وقتی ما راجع به خانواده آسمانی مان صحبت می‌کنیم، اگر حلیم نباشیم، کلاً از چادر آنها بیرون می‌افتیم و دیگر نمی‌توانیم به آنها ملحق بشویم. حلم مثل وضو برای نماز است. اگر نباشد، نمازی هم نیست. حلم اگر نباشد، امورت نظام ندارد. هیچ چیز برایت نمی‌ماند، نه نمازت، نه عبادتت، نه جهادت، نه زحماتت، نه فداکاری‌هایت، نه خرج کردنهایت.   جامعه کبیره/ انتهای حلم/ آثارحلم ورزی

صوت

1 - کسی که حلم ندارد، از باطن انسانی محروم است

کلیدواژه ها: ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 9518
زمان انتشار: 21 اوت 2018
| |
خداوند می فرماید: پاداش صله رحم بر عهده من است

سلسله مباحث «محبت»، جلسه 10، 87/09/02

خداوند می فرماید: پاداش صله رحم بر عهده من است

علت این که خداوند می فرماید پاداش صلح رحم بر عهده من است، این است که صله رحم کننده در حقیقت به دیدار خدا رفته است.

امام صادق علیه السلام فرمودند:« مَن زَارَ أخاهُ فِی اللهِ قالَ اللهُ عَزَّ وَ جَلَّ إیّایَ زُرتَ وَ ثَوَابُکَ عَلَیَّ وَ لَستُ أرضَی لَکَ ثَوَاباً دونَ الجَنَّة[1] = هر کس برای خدا برادرش را زیارت کند، خدای عزوجل می فرماید: به زیارت من آمدی و پاداش تو بر عهده من است و من غیر از بهشت برای تو، به پاداش دیگری راضی نمی شوم». به قید «فی» در این حدیث توجه بفرمایید و اینکه خداوند در مقابل چه چیزی می فرماید به زیارت من آمدی. شخصی که به زیارت برادر دینی اش رفته، مشمول این خطاب زیبای خداوند می شود. یعنی کسی که برادر دینی اش را زیارت کند، مثل این است که به ملاقات خداوند رفته باشد. علاوه بر آن، خداوند پاداش این بنده را خود عطا می کند.   ما باید خیلی دقت کنیم که شنیدن کلمه ی بهشت برای ما عادی نباشد. همانطور که نباید شنیدن کلمه نار برای ما عادی شود. کسی که تحمل ثانیه ای آتش را ندارد، نباید شنیدن کلمه ی جهنم و نار و یا کلمه بهشت، برایش عادی بشود؛ زیرا این عادی شدن ها، قساوت قلب می آورد. این فضل بسیار عظیم خداوند تبارک و تعالی را می رساند که میگوید تو وقتی به خاطر من؛ فقط و فقط بخاطر من به زیارت برادرت بروی، در واقع به زیارت من آمده ای و من را ملاقات کرده ای؛ پس ثوابت به عهده ی من است. من هم کمتر از بهشت برایت راضی نیستم. اگر کسی این گنجینه را حفظ کند و به خداوند عرض کند، خدایا من در زندگی یک ذخیره دارم و آن ملاقات برادران دینی ام بخاطر تو است. چه برادران تنی تو باشند؛ و چه برادران دینی. پدر و مادرت باشند؛ برادر و خواهر، خواهر زاده، برادر زاده یا هر کس از انسان ها که باشد و انسان فی الله به زیارتش برود، خیلی کار بزرگی می کند. گاهی یک تلفن، گاهی یک پیامک، نامه، گاهی هدیه فرستادن، همه اینها زیباست و همه اینها خشنودی خدا را می رساند. کیفیت زیارت دوستان و نزدیکان چگونه باید باشد؟ فرمایش بعدی امام صادق علیه السلام کیفیت این زیارت را توضیح می دهد. می فرماید: «من زار أخاه فی الله فی مرض أو صحة، لا یأتیه خداعا ولا استبدالا، وكل الله به سبعین ألف ملك ینادون فی قفاه أن: طبت وطابت لك الجنة فأنتم زوار الله وأنتم وفد الرحمن، حتى یأتی منزله، فقال له یسیر: جعلت فداك وإن كان المكان بعیدا؟ قال: نعم یا یسیر وإن كان المكان مسیرة سنة، فإن الله جواد والملائكة كثیرة، یشیعونه حتى یرجع إلى منزله= هر کس برادرش را در راه خدا ملاقات کند، چه هنگامی که بیمار است و چه موقعی که سالم است، و در آن خدعه و استبدال نباشد، خداوند 70هزار ملائکه را به دنبال او می فرستد که از پشت سرش ندا می دهند: تو پاک هستی، بهشت گوارای تو باد؛ شما زائران خدایید؛ شما میهمانان خدایید؛ تا وقتی که به خانه اش می رسد. عرض کرد: جانم به فدایت، اگر مسیر دور باشد چه؟ فرمود: بله اگر مسیر به اندازه یک سال راه باشد، بازهم فرشته ها می آیند، همانا خداوند جواد است و ملائکه زیاد هستند و او را مشایعت می کنند تا به منزلش باز گردد». حضرت برای کیفیت این ملاقات دو قید ذکر کرده اند:« لا یأتیه خداعا ولا استبدالا» بدون خدعه و عوض، این کار را انجام دهد. ملاقاتی که این دو قید را داشته باشد، منجر به دریافت آن پاداش عظیم می شود. باز باید دقت کرد که چرا خداوند چنین سرمایه ی گرانبهایی را برای ملاقات فی سبیل الله در نظر گرفته است؟ زیرا این گونه ملاقاتها، اهمیت وحدت بین مسلمین و جامعه اسلامی را می رساند و باعث تقویت این وحدت می شود. به همان اندازه که این موضوع اهمیت دارد، اختلاف انگیزی و فتنه انگیزی و سخن چینی و تفرقه افکنی مورد نکوهش و غضب الهی قرار گرفته است.  در ملاقات فی سبیل الله نباید فریب و حقه در کار باشد طبق فرمایش امام صادق علیه السلام یکی از خصوصیات ملاقات فی سبیل الله، این است که حقه و فریب در آن نیست. یعنی نباید طرف مقابل را فریب دهیم؛ امتیازی از او کسب کنیم؛ ضربه ای به او بزنیم؛ کلاهی سر طرف بگذاریم؛ یا آزرده اش کنیم. مثلاً شخصی به ملاقات فردی می رود، ظاهر این است که به ملاقات رفته، ولی کم کم حرفهایی می زند که با آن دل طرف مقابل را می شکند یا می سوزاند. این شخص می بیند که دوستش الان گرفتار است؛ یا مریض است؛ یا دعوایش شده؛ در شرف طلاق است و یا کسی از او فوت کرده، شروع می کند از نعمتهایی که خدا به خودش داده تعریف می کند. ظاهر کار خوب است، از نعمت های خدا می گوید؛ ولی با این کار باعث شکستن دل او می شود. یا تعریف از خود، تعریف از امتیازهای خود به رخ کشیدن موفقیتها، نعمتها و پیروزیها؛ اینها برای کسی که مصیبت زده است کار خوبی نیست. در صورتی که هدف باید شاد کردن دل طرف مقابل و آرام کردن او باشد. هدف از ملاقات برادر دینی علو نباشد؛ یعنی اگر برای حل مشکل مالی که برای دوست ما به وجود آمده، می رویم، این کمک کردن من به نحوی نباشد که علّو و قدرت من را به رُخُ او بکشد یا به گونه ای نباشد که انگار یک ارباب به خانه نوکرش رفته یا یک ذوی الحقوق برای مشکل کسی رفته که محتاج و وابسته است.  خیلی از افراد به مادر، پدر و برادرشان خیلی کمک می کنند، ولی همه اینها به رخ کشیدن و منّت و تضعیف طرف مقابل است. خداوند در قرآن فرمود:« لَا تُبْطِلُوا صَدَقَاتِكُمْ بِالْمَنِّ وَالْأَذَى[2] = صدقه ‏هاى خود را با منّت و آزار، باطل مكنید». «استبدال» در ملاقات به چه معناست؟ مصیبت بزرگ دیگری که اکثر قریب به اتفاق ما به آن آلوده هستیم و نمی توانیم به راحتی از چنگ آن در بیاییم، «استبدال» است. دومین خصوصیت ملاقات و زیارت دوستان را حضرت «وَلا اِستبدالاً» بیان کردند. «استبدال» یعنی عوض دریافت کردن و بازدید پس دادن. مثلاً به ملاقات و زیارت دوستان مان برویم برای استبدال، یعنی برای عوض دریافت کردن و بازدید پس دادن، یعنی ما رفتیم او هم بیاید. یا چون او آمده، من هم مجبورم بروم. در ایام نوروز این نوع دید و بازدیدها خیلی اتفاق می افتد. عید و نوروز زیباست؛ اما چشم و همچشمی ها و استبدال ها خیلی زشت هستند و ثواب که ندارد هیچ، کینه و دشمنی هم می آورد. از کجا بفهمیم، دوستی و ملاقات ما برای خداست و در آن استبدال نداریم؟ اول اینکه اگر طرف به ملاقات ما نیامد، ما ناراحت نشویم. مثلاً یکی از نزدیکان من فوت کرد و دوست من نیامد، من ناراحت نشوم و نگویم: وقتی یکی از فامیل های دورشان مرده بود؛ ما رفتیم، حالا که یکی از نزدیکان من فوت کرده او نیامد. ما اگر رفتیم‌ برای خدا بوده، پس نباید از او انتظار داشته باشیم.   دوم اینکه، ما هر چند بار رفتیم، ولی آنها نیامدند، تأثیری در روابط ما نداشته باشد. یک حالت این است که من چند بار می روم، ولی آنها اصلاً نمی آیند و بدین معناست که آنها طالب ملاقات با ما و برخورد با ما نیستند. دوست ندارند با ما رابطه را داشته باشند. وقتی این را فهمیدم نباید در نوع نگرش، محبت و صمیمیت من تغییری ایجاد شود. بلکه عزّت، ادب و اخلاق اقتضا می کند، حال که او نمی خواهد به ملاقات ما بیاید و از این مسئله اذیت می شود، من خودم را به او تحمیل نکنم. در اخلاق داریم «صِل مَن قطَعَک= با کسی که از تو بریده، تو باید وصل کنی». نگو تا او وصل نکند و نیاید، من برای چه وصل کنم؟ اگر شرط بگذاری، اخلاق الهی نمی شود. اگر ما در اخلاق همیشه خودمان را داشته باشیم، این اخلاق دیگر انسانی نیست و می شود اخلاق حیوانی. در اخلاق اسلامی و اخلاق الهی، یک ملاک وجود دارد، آن ملاک این است که تو (طبیعت تو) باید ضایع شود، به طبیعتت فشار بیاید. اگر عوض بخواهی و معامله کنی، نمی شود. مثلاً در رفتار با پدر و مادر حق با تو است، ولی تو باید در مقابل آنها ضایع شوی و بگویی چشم، یعنی حذف طبیعت. خداوند به حضرت موسی علیه السلام می فرماید:«رضایَ فی کرهک= رضایت من در ناراحتی تو است». در محبت، بحث سرِ شبیه شدن به خداوند است محبت در شأن حیوانی هم قشنگ است، دید و بازدید و رفت و آمد وجود دارد، همدیگر را نمی درند، به هم سر می زنند، باز بهتر از وحشی گری است. اما بحث ما این نیست که ما دید و بازدید داشته باشیم، قشنگ باشیم، سبز باشیم، برویم و بیاییم، کمک کنیم، این کارها را حیوانات هم دارند. بحث سر شبیه شدن به خداوند است. بحث سر تخلق به اخلاق الهی است. در تخلق به اخلاق الهی باید تو ضایع شوی. تو ضایع شوی یعنی چه؟ یعنی او نخواهد ارتباط داشته باشد و تو ارتباط بگیری؛ او تو را ضایع کند و تو کم نیاوری و به تو بر نخورد؛ او اصلاً به یاد تو نباشد و تو به یادش باشی؛ به خاطر خدا به او سرکشی کنی، توقعی هم نداشته باشی. اگر سر زدی و برای او اصلاً مهم نبود؛ برایش هدیه گرفتی و برای او مهم نبود که هدیه گرفتی، به تو بر نخورد. اصلاً به عکس العمل طرف مقابل کار نداشته باش. وقتی ما می رویم و آنها نمی آیند؛ سرشان شلوغ است؛ گرفتارند؛ عذر خواهی هم می کنند و نمی آیند، نباید به ما بر بخورد. مثلاً‌ پدرهایی که سن هایشان بالاست؛ بعضی از دختر و پسرهای نادان جوان این طور می گویند: بابا جان! ما آمدیم خانه ی شما، حالا نوبت شماست بیایید خانه ی ما. این خوب نیست، آدم خانه ی پدر و مادر، خانه ی پدر خانم ، مادر خانم، پدر شوهر، مادر شوهرش چندین بار می رود، آنها هم اگر توانستند سر می زنند. اگر هم گرفتاری دارند و نتوانستند اشکال ندارد؛ بزرگند، هر چند بار ما رفتیم، برویم. دعوت ما هم همیشه باشد. آنها هم هر چندبار آمدند قدم شان روی چشم. نه که ما فکر کنیم که حالا که آنها نیامدند، ما هم نمی رویم. یا سایر فامیل، این چیز خوبی نیست، ما با کسی گرو کشی نداریم. گرو کشی کار حیوانات است آنها که اخلاق الهی ندارند. برای این که در اخلاق الهی، در تخلق به اسماء الهی و در این که ما شبیه حق تعالی بشویم، در این که اسماء الهی در وجود ما تحقق یابد؛ شرط این است که ما را تحویل نگیرند، ما را ضایع کنند، حق ما را نشناسند در عین حال به ما بر نخورد. اگر بربخورد در واقع خودت را ضایع کرده ای. اصلاً حماقت آدم این است که خودش را به کمتر از خدا بفروشد. خیلی آدم باید نادان باشد که خودش را با بندگان خدا طرف کند. «گروکشی» یک نمونه از استبدال است در روابط زناشویی چقدر گرو کشی داریم. چقدر این کار بد است. یک مرد باید زنش را برای خدا دوست داشته باشد، روابطش را برای خدا تنظیم کند. همینطور یک خانم باید شوهرش را برای خدا دوست داشته باشد و روابطش را با شوهرش بر اساس رضایت خدا تنظیم کند. یک موقع زن یا شوهر نادانی می کنند، بچه بازی در می آورند، خامی می کنند،‌ گروکشی می کنند؛ یا خواهر، برادر، حتی گاهی اوقات پدر و مادر نادانی طرف دارد که گرو کشی می کنند؛ ما نباید به این نادانی و گرو کشی ها بیافتیم. خوش به حال کسی که آن قدر شرافت دارد که می گوید من در روابطم با دیگران به کمتر از خدا تکیه ندارم. اجرم را غیر از خدا نمی خواهم. توقعی از دیگران ندارم. به اندازه وسعم می توانم به کسی محبت کنم؛ می توانم به اندازه وسعم به خانه اش می روم؛ او هرطور می تواند با من رفتار کند، من ناراحت نمی شوم. من صمیمانه دوستش دارم و از او دلخور نمی شوم. «میرزا اسماعیل دولابی» رحمت الله علیه می فرماید: توقع حتی از خدا هم بد است. یعنی خدایا حالا که ما برای تو به ملاقات دوستان مان رفتیم، پس به ما بهشت بده. همین که من ضایع شده ام و حجمی از جهنم من خاموش شد، خیلی قیمت داشت. در محبت و ملاقات فی الله، فشار به شأن حیوانی وارد می شود برخی افراد وقتی که کاری را برای خدا می کنند و در کنار آن، خسارتی هم متحمل می شوند، می گویند: اومدیم ثواب کنیم، کباب شدیم. در خیلی از رابطه هایی که مربوط به شأن حیوانی است، هر دو طرف با هم بگو بخند دارند و با هم صفایی می کنند و لذتی می برند؛ این ارزش چندانی ندارد. اما در آن قسمتی که قرار است من سرمایه گذاری شخصیتی کنم و چیزی از من کم شود و یک ذره ضایع شوم، درست در همان جا قیمت پیدا می کنم. همه اندوخته من از مجموعه ی ارتباطات فامیلی و خانوادگی، سیاسی و اجتماعی، ضایع شدن من و کراهت من است. همان ضربه ای که از اعتمادی که کردم خوردم. یعنی شما برای خدا کمکی به کسی کردی و در این کمک ضربه خوردی؛ حالا تمام قیمت تو به همان ضربه است که خورده ای. نباید بگویی می خواستیم ثواب کنیم، کباب شدیم. باید بدانی که همین برای تو می ماند. باید سفت آن را بچسبی و نباید در اخلاق و رفتارت اثر منفی بگذارد و منشت را تغییر دهد. من کارگر بازنشسته ای را می شناسم که همیشه اهل خیر و محبت به اطرافیانش بود. چندین نفر از اطرافیانش را در خانه اش آور و بزرگ کرد و زمینه ازدواج شان را فراهم کرد و به شغل رساند؛ هیچ کدام از آنها یک تشکر خالی هم از او نکردند. در عوض بدجنسی هم کردند و او را زجر دادند. این شخص را چون از نزدیک می دیدم و می شناختم، می دیدم بعضی اوقات احتیاجی داشت و اینها از او دریغ می کردند. مریض می شد، تنهایی به بیمارستان می رفت. اینها حتی به همسر و فرزندانش سر نمی زدند. اما جالب این بود که ذره ای در دل این آدم  ناراحتی ایجاد نمی شد. من هر وقت آن آدم را می بینم در برابر او احساس کوچکی می کنم. یک کارگر باز نشسته است؛ نه این درسها را خوانده و نه کلاسی رفته، اما خیلی آرامش دارد. از هیچ کس توقعی ندارد. اصلاً ناراحت نمی شود از اینکه خوبی می کند، ولی بدی می بیند. از این رو، هر وقت نزدیک این مرد می شوم کنارش آرامش، شادی و انبساط می گیرم. نشده من یک بار کنار او بنشینیم و آرامش و شادی و انبساط سراغ من نیاید. محبت بدون قید و شرط فراوان می کند، هیچ چشم داشتی هم از کسی هم ندارد. اما در نقطه ی مقابل، اگر کسی به او محبت کند و یک نفر کاری برایش انجام دهد، یک طوری رفتار می کند که گویی یک کار بزرگی در حقش کرده اند. آنقدر آن محبت را بزرگ نشان می دهد انگار نه انگار که خودش صد برابر آن را به طرف مقابل کرده است. چقدر روحش بزرگ است! این آدم کجا تربیت شده و چطوری تربیت شده؟ وقتی با هم صحبت می کنیم، می گوید از بچگی و از چند ماهگی به من ظلم شده است. در نقطه مقابل آنهایی که به او ظلم کرده اند، او به آنها خیر رسانده است. شب جمعه ای می بینم خیرات می کند، می گویم: برای کی؟ می گوید: خدا رحمت  کند زن بابای ما را؛ من را خیلی کتک زد ؛ خدا رحمتش کند، بندگان خدا، الان گرفتارند،‌ برای آنها می دهم که روحشان شاد شود و خداوند مغفرتش را شامل حالشان کند. یعنی به کسانی که در حق او ظلم و ستم کرده اند هم مهربان است. خیلی باید آدم آزاده باشد که اینطور فکر کند. پاداش ملاقات بدون خدعه و استبدال چیست؟ اگر شخصی برای خدا به ملاقات کسی رفت و خدعه و استبدالی هم در کار نبود، چه پاداشی دارد؟ حضرت در ادامه حدیث چنین می فرماید:« وكل الله به سبعین ألف ملك ینادون فی قفاه أن: طبت وطابت لك الجنة فأنتم زوار الله وأنتم وفد الرحمن حتى یأتی منزله = خداوند 70هزار ملائکه را به دنبال او می فرستد که از پشت سرش ندا می دهند: تو پاک هستی، بهشت گوارای تو باد، شما زائران خدایید، شما میهمانان خدایید، تا وقتی که به خانه اش می رسد». خدا نکند شنیدن این کلمات برای ما عادی باشد. این خیلی قساوت قلب می آورد. صحابی به حضرت عرض می کند که اگر راهش خیلی دور باشد چطور؟ بازهم فرشته ها می آیند؟ حضرت پاسخ می دهد: بله حتی اگر یک سال هم راه باشد فرشته ها می آیند و به او بشارت بهشت می دهند. از آنها با نام شما مهمان و زائر خدا یاد می کنند. آخر خدا چطور چنین پاداشی می دهد؟ حضرت سپس دو تا دلیل خوب می آورد برای کسانی که شاید در ذهن شان سؤالی مطرح شود که خدا چطوری چنین کاری می کند؟ برای آدمی که یک بار برای خدا بدون خِداع و استبدال رفته، بدون حقه و نیت عوض گرفتن رفته، چطور خدا این سرمایه گذاری را می کند؟ « فإن الله جواد والملائكة كثیرة= خداوند جواد است و ملائکه او زیاد هستند». این جواب چقدر قشنگ است، اگر این جواب را ما باور کنیم، خیلی از مشکلات زندگی ما حل می شود. حضرت دارد یک رمز می دهد هوشیار باشید که این رمز در قلب تان بنشیند. رمز این است، حضرت می فرماید: «فاِن الله جواد» خدا جواد است. با ما فرق دارد. کارهایش عوضی نیست، برای عوض چیزی نیست. جواد مطلق است. شما یک کار کوچک و بی ارزش می کنید، او یک دفعه به شما بهشت می دهد. اگر آن کار کوچک و بی ارزش فی الله باشد، خیلی قیمت دارد. اصلاً قاعده رفاقت هم این است. بچه ها را دیده اید؟ 5 تومان و 10 تومان جمع می کنند، روز پدر یک هدیه برای پدرشان می خرند. روز مادر یک هدیه خیلی خیلی ارزان می خرند. پدر و مادر می بیند در دل این بچه چقدر صفا هست. بچه هم واقعاً طمعی نداشته و می خواسته پدر و مادرش را خوشحال کند. من از این صحنه ها زیاد دیده ام. فقط می خواهد پدر و مادر را خوشحال کند و چیز دیگری نمی خواهد. یکبار دیدم دختر خانمی خیلی با عاطفه و با احساسات، یک نان خریده بود و آن را برای مادرش خیلی زیبا کادو کرده بود. اینقدر این صحنه صحنه قشنگی بود.  بچه ای 500 تومان برای پدرش هدیه خریده بود. پدر در این بچه صفا را می بیند، مدتها پس انداز کرده بود. پدر به شیرینی این کادو را می گیرد و یک 5000 تومانی به این بچه می دهد. می گوید صفا داشت؛ من کاری ندارم چی گرفتی؟ چی نگرفتی؟ این کارت قشنگ بود. آدم های با صفا ماندگارند اگر به سیره پیامبر که نگاه کنید، می بینید کی ها را دور خود جمع کرد، آدم های باصفایی که ماندگار شدند؛ آدمهایی که اهل معامله نیستند؛ اهل عوض گرفتن نیستند؛ وقتی می خواهند کاری را برای خدا بکنند، اصلاً چرتکه نمی اندازند و حساب و کتاب در کارشان نیست؛ خودشان با صفا هستند. یک پیرمردی به نام حاج حسن بود که خدا رحمتش کند در جبهه شهید شد. او می گفت: من چند سال که از جبهه و جنگ گذشته بود و زیاد اهل این کارها نبودم، در مغازه خودم به کسب و کار مشغول بودم. بچه ای هر روز می آمد و می گفت: یک کمپوت بده. و پولش کم بود و نمی شد با آن کمپوت بخرد. می رفت دوباره فردا می آمد و کمپوت می خواست. باز می دیدم پولش کم است. چند روزی که همینطور گذشت من حساس شدم، گفتم: بچه این کمپوت را برای چی می خواهی؟ گفت: می خواهم به جبهه بفرستم. این بچه اصلاً نمی خواهد از جایی کمک بگیرد، تمام تلاشش  را می کَند تا یک  کمپوت بگیرد و به جبهه بفرستد. حاج حسن گفت: این دختر وقتی این حرف را که زد کمپوت را به او دادم و سریع کرکره مغازه را کشیدم. دیدم من خیلی عقبم. من نسبت به این دختر، خیلی کوچکم. حاج حسن رحمة الله علیه به جبهه آمد و ماند و به آنجایی که می خواست رسید، خدا برایش خوب سرمایه گذاری کرد. پیرزنی گیوه چی بود که آشغال سبزی را می شست و می خورد، ولی هر چه از راه گیوه فروشی پول در می آورد، برای ائمه هدیه می کرد و برای روضه خوانی و زیارت می داد. به هر کس زیارت امام رضا علیه السلام می رفت، مقداری پول می داد و می گفت: مشهد می روی این را هم برای من یک زیارت بخوان. همه عشقش اهل بیت علیهم السلام بود. از دنیا که رفت، یکی از اقوام، خوابش را دید، گفت: کجا هستی؟ گفت: من تا رفتم؛ خانم فاطمه زهرا گفت: تو بیا خانه من باش. این پیرزن هیچ کاری نکرده، فقط صفا داشته، کارش کیفیت داشته، اصلا کمیت نداشته. چقدر خدا صفا را دوست دارد. اینها مثال های ساده از یک کودک و پیرمرد و پیرزنی است که نه سر کلاس بزرگان و عرفا رفته اند و نه سر کلاس ائمه نشسته اند، اما صفا دارند. اما هستند کسانی که سالها سر این کلاس ها نشسته اند، ولی یک ذره صفا پیدا نکرده اند، چون قساوت داشتند. از بس قسی بودند به صفا نرسیدند. خدا شاهد است که من فقیرهایی را دیده ام و خواسته ام کمک کنم، گفتند: امشب نمی خواهیم امشب داریم، اگر شد فردا. الان نمی خواهم. بارها این اتفاق افتاده و واقعا در برابر بزرگی روح اینها له شده ام. فقیر هم هست، می گوید: من امشب سیرم. این یک اکسیر و اسم اعظم است. ما اگر با این کلاسها و رفت و آمدها، استاد دیدن، درس خواندن، دانشگاه رفتن، حوزه رفتن، اگر صفا پیدا نکنیم، خیلی بدبختیم. آن چیزی که می ماند صفاست. ما چقدر اساتید داریم، چقدر درسهای قدرتمندی دادند، اما واقعاً اهل صفا نیستند. تمام صفایش را استاد بودنش از بین برده است. شاید قبل از استادی با صفا بود. خدا چقدر صفا را دوست دارد. صفا داشتن خارج از ضوابط و محاسبات است. این که چقدر نماز خوانده، چقدر کار کرده. خداوند گاهی در کسی صفا می بیند و به همین خاطر او را خیلی به خود نزدیک می کند. خدا رحمت کند امام را، با یک حسرتی از باغبان و آبدارچی خودش یاد می کرد. چون در آنها صفا می دید. بعضی ها می گفتند اینها کیست که برای شما آب می آورند؛ این کیست که باغبان گرفته ای؛ از این بهتر هم هست. ولی می بینیم که امام می گوید من در آنها صفایی می بینم، اخلاصی می بینم، ظرافت هایی می بینم، که در خیلی از خواص اطراف خودم نمی بینم. در رمز دوم فرمود: «و ملائکه کثیرا» خداوند میلیاردها برابر ملائکه دارد. ملائکه او را مشایعت می کنند تا به خانه اش بر گردد. خدا ملائکه زیاد دارد و همه ملائکه هم عاشق او هستند. ملائکه خیلی با صفا هستند، برای شان فرق نمی کند خدا به آنها چه کاری بسپارد. همه ی آنها شیفته خدا هستند. پس به فرموده امام صادق علیه السلام خیلی تعجب نکنید که خدا به خاطر یک کار باصفا به این میزان برای کسی هزینه کند. [1] .  کافی(ط-الاسلامیه) ج2 ، ص176 [2] . سوره بقره/264.

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 9517
زمان انتشار: 21 اوت 2018
| |
نگرانی های زندگی به خاطر تعلقات دنیایی است

زهد؛ جلسه 12؛ 97/04/23

نگرانی های زندگی به خاطر تعلقات دنیایی است

زهد یعنی هیچ چیزی برای من جذابیتی ندارد که من بخواهم چنان به آن بپردازم که از اصل وظائفم بمانم. انسانی که زاهد است، به همه کارهایش می‌رسد و نامتعادل و شکست‌خورده نیست. چون به هیچ چیز بطور مستقل نگاه نمی‌کند که تعادلش را به هم بزند. در هر کاری از دنیا که به آن مشغول باشد، آسیبی به او نمی رسد.

زهد شاه‌کلید بسیار مهمی برای شادی و آرامش انسان است. افرادی که در چهار مرحلۀ «جمادی، گیاهی، حیوانی و عقلی» تعلقاتی دارند، علاوه بر تعلق به آسمان، هیچ وقت به باطن انسانی راه پیدا نمی‌کنند، مگر اینکه آن تعلقات را کنار بگذارند. تمام اشتباهات، انحرافات و گناهان، برای این است که ما اضافه‌‌تر از آنچه که باید در چهار مرحله جمادی، گیاهی، حیوانی و عقلی داشته باشیم، وابسته می‌شویم و این معشوقها به جای اینکه برای ما وسیله باشند، غایت می‌شوند و چون غایت می‌شوند یک جاهایی با مصالح بخش انسانی و ایمانی مان تعارض پیدا می‌کنند. اینجاست که انسان دچار یک تضاد درونی می‌شود. انگار از درون او را می‌کشند. چون خواسته‌هایش مربوط به بخش‌های دنیایی است که با مصلحت بخش انسانی اش جور در نمی‌آید. اینجاست که انسان از وحدت در می‌آید و دچار تشتت و اضطراب می‌شود. پس اصالت در وجود آدمی با بخش فوق‌عقلانی است، هر چقدر هم با این اصالت به بخشهای پایینی‌ بپردازید، مثلا کار تجارت یا کار علمی ‌کنید یا فعالیت‌های اجتماعی ـ سیاسی داشته باشید؛ آن هم در سطح بسیار تخصصی و کلان،  اصلاً دچار تضاد و تعارض نمی‌شوید و یک فرد بسیار آرام، شاد و موحد خواهید بود. آدم حریص دچار تضاد و اضطراب و عدم تعادل می شود در جلسه گذشته فرمول بسیار مهمی از امام صادق علیه‌السلام نقل کردیم که فرمودند: «خداوند هیچ بابی از امر دنیا را به روی بنده‌اش باز نمی‌کند، مگر اینکه یک بابی از حرص را به رویش باز می‌کند». این امر دنیا در هر مرحله ای از شئونات جمادی، گیاهی، حیوانی یا عقلی می تواند، انسان را حریص کند. انسان حریص، چون حد خودش را نمی‌شناسد، دچار تضاد، تناقض و اضطراب می‌شود.  حرص ورزیدن به دنیا از موانع زهدورزی است. بر همین اساس، حرص به شدت مورد نکوهش قرار گرفته و آثار زیان‌باری در ابعاد مختلف برای آن بیان شده است. مهم‌ترین ویژگی انسان حریص، عدم تعادل شخصیتی اوست. کسی که زهد ندارد، چون شخصیت درونی اش نامتعادل است، به هم‌ریختگی دارد، زیبایی و توازن ندارد. در عبادتها هم کوتاهی می کند. مثلا به نماز اول وقتش نمی‌رسد. در حالی که کسی که به نماز اول وقتش نمی‌رسد، به انحراف رفته، یعنی یک جای کار را خراب کرده. معلوم است یکی از چهار معشوق دنیایی، جای آخرت را برایش گرفته. اما انسانی که زاهد است، به همه کارهایش می‌رسد. نامتعادل و شکست‌خورده نیست؛ آدم زاهد، به هیچ چیز مستقل نگاه نمی‌کند که تعادلش را به هم بزند. در هر کاری از دنیا مشغول باشد، آسیبی به او نمی رسد. پس زهد یعنی هیچ چیزی برای من جذابیتی ندارد که من بخواهم آنقدر به آن بپردازم که از اصل وظائفم بمانم. ما چقدر آدمهای خوب، زحمت‌کش، مؤثر برای کشور و مردم و نظام داریم که آنقدر سر خودشان را شلوغ کردند که ناموس و فرزندان شان را از دست دادند. اصلاً این قضیه توجیهی ندارد. نکته: مشغله های اضافی که نمی‌گذارند وظائفمان را درست انجام بدهیم و به واجباتمان برسیم، حرام و فسق هستند. تنها چیزی که می‌تواند مانع حرص‌های انسانی شود و جلوی «وقت ندارم» و «نمی‌رسم‌ که برای خدا و امام زمان کار کنم»را بگیرد، زهد است.  زهد یعنی تضمین انسانیت زهد یعنی برای چهار جنبه «جمادی، گیاهی، حیوانی و عقلی»ات استقلال قائل نشوی. فقط یک جنبه تو استقلال دارد و اصیل است؛ عاشقی تو با خدا، شبیه شدن تو با معصوم و آدم شدن. هر فعالیت اجتماعی، سیاسی، زناشوئی و... حتی اگر مقدس‌ترین فعالیت باشد، مانع ارتباط تو با خدا شود، یک جهنم است و باید آن را کنار بگذاری. پس اینکه ما برای خود اصلی‌مان وقت نداریم، چون من استاد دانشگاه هستم، چون مبلغ هستم، چون تدریس دارم، چون مؤسسه دارم، چون استاندارم، چون رئیس‌جمهورم، چون وزیرم... همه اشتباه و بی‌خود و نشان از فسق است. اینها نشان از نداشتن باطن انسانی است. هر چند ظاهرش این است که کار بدی نکردی، وقت گذاشتی دکتر و مهندس و... شدی، ولی برای خودت کاری نکردی. تو اگر می‌خواهی دکتر و مهندس بشوی، اول باید تضمین کنی آدم خوبی هستی، بعد دکتر و مهندس بشوی. این خیلی مهم است. بنابراین، هم قرآن کریم در این زمینه سنگ تمام گذاشته و هم معصومین (علیهم السّلام) که هر ارتباطی می‌خواهید با دنیا در چهار بخش «جمادی، گیاهی، حیوانی و عقلی» بگیرید، در مظاهر مختلفش با احتیاط سراغ آن بروید. آموزه‌های دینی نمی‌گوید از دنیا استفاده نکن؛ بلکه می‌گوید از دنیا هر چه هم می‌خواهی استفاده کن و لذت ببر ولی با حفظ شادی و آرامش. زهد باعث می‌شود انسان در بخش های جمادی، گیاهی، حیوانی و عقلی بیشترین لذت را ببرد؛ ولی با آرامش. مثلاً لذت بردن از همسر و فرزندش، راضی بودن از زندگی و سطح درآمدش ... ولی یک کسی همه چیز دارد و نتواند از آن لذت ببرد. خدا اصلاً در فسق آرامش و شادی قرار نداده. امکان ندارد انسان بی‌تعادلی کند و در همین دنیا به شادی و آرامش برسد. چگونه به زهد برسیم؟ در ادامه حدیث معراج، پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله از خداوند تبارک و تعالی سؤال مى‌كند: خداوندا؛ چه راهى را بپیمایم تا به زهد دست یابم؟ خداى سبحان در جواب مى‌فرماید: «فَقالَ: خُذْ مِنَ الدُّنْیا کَفافاً= در اندکی از دنیا بهره بگیر»، یعنی هر چه اندازه‌ات و شأن توست، از دنیا بگیر.  اندازه برای همه یکی نیست. مثل غذا می‌ماند. برای یک نفر یک پرس و نیم بخورد، اندازه‌اش است. یک نفرهم  یک پرس برایش زیادی است. باید نیم‌پرس بخورد. آدم ها با هم فرق دارند. لباس برای هر کس یک طور نیست، هر کس باید شأن خودش را در نظر بگیرد. حق نداریم که خودمان را با کسی مقایسه کنیم. چون از کفاف در می‌آییم و به شهوت، چشم‌ و هم‌چشمی و رقابت می‌افتیم. آدمی که در زندگی اش گرفتار رقابت و مقایسه با دیگران است، بدبخت است «خسر الدنیا و الاخرة=دنیا و آخرت را از دست می دهد»؛ و از آن بدتر آدمی است که در زندگی اش حسادت وجود دارد. او خیلی شقی است. چون  از شکست، لغزش، محرومیت و زمین خوردن دیگران خوشحال است و خیر را برای کسی نمی‌خواهد. از امام صادق (علیه السّلام) نقل است: «یَا حَفْصُ مَا أَنْزَلْتُ اَلدُّنْیَا مِنْ نَفْسِی إِلاَّ بِمَنْزِلَةِ اَلْمَیْتَةِ إِذَا اُضْطُرِرْتُ إِلَیْهَا أَكَلْتُ مِنْهَا= ای حفص! من دنیا را نازل نکردم در نفس خودم مگر به اندازه مردار كه هرگاه ناچار شدم، از آن مى خورم». یعنی حضرت می‌گوید من کلاً به دنیا به شکل اضطراری نگاه کرده ام، یعنی تا واجب برایم نشود، تا برایم ضروری نشود، از آن بهره‌برداری نمی‌کنم. مثلا اگر یک پراید یا ماشین ایرانی مشکلت را حل می کند، بالاتر نرو. چون ممکن است هم دنیا را از دست بدهی هم آخرتت را. از طرفی حرص های جدیدی پیدا می‌کنی. اگر ماشین پژو را تبدیل به ماشین خارجی کردی، یک حرصهای دیگری داری. خانه‌ات از یک مکان به جای دیگری رفت، یک داستان دیگر پیدا می‌کنی. امام صادق (علیه السّلام) این را به ما تذکر می دهد که من به اندازه اضطرار از دنیا بهره می‌برم. البته کلام حضرت به این معنا نیست که کار نکنیم. بلکه کار و پول را  برای دنیا مصرف نکنیم و برای آخرت خرج کنیم. بالاخره این بهشت بی‌نهایتی که به اندازه همه آسمان‌ها و زمین است را باید پر کنیم. زمینش خالی است. مثل یک زمین کنار دریاست که هیچ چیزی در آن نیست. زمین بهشت تو هم خالی است. تجارت  بکن، هر چقدر بهتر، ولی برای آخرتت بفرست، مدام دنیایت را آباد نکن. در ادامه حدیث معراج خدا یک قاعده به حضرت می‌دهد که ریاضی است. «دُمْ عَلی ذِکری= و بر ذکر من مداومت نما». در یاد خدا مداومت داشته باش که اگر قطع بشود، فایده ندارد. چون یاد خدا به انسان قدرت، انرژی و نشاط می دهد. بنابراین، اگر می‌خواهی جان داشته باشی، ذکر بگو؛ خلوت و سحر داشته باش؛ تسبیح دستت باشد و ذکر بگو. زهد/ آثار زهدورزی

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 9514
زمان انتشار: 20 اوت 2018
| |
«کینه» آثار سوء فراوانی بر جسم و روح دارد

دشمن شناسی، جلسه 32

«کینه» آثار سوء فراوانی بر جسم و روح دارد

همانطور که جسم نجاست می گیرد، روح هم نجاست می گیرد و آلوده می شود. در مسائل اخلاقی، در چشم و هم­چشمی ها و مسائل خانوادگی خیلی باید حواسمان جمع باشد که بیخود روحمان را نجس نکنیم.  فرض بفرمایید یک نفر به انسان فحش میدهد و سیلی به صورت انسان میزند؛  مسخره می کند، این ظلم است و ما هم از این جهت ضربه ­ای خورده ایم، اما نگه داشتنِ کینه در واقع تکرار همان سیلی و فحشهاست؛ تکرار همان تحقیرهاست. یعنی تو هر لحظه داری سیلی میخوری، مسخره میشوی و کوچک میشوی. در حالی که خداوند ساختار انسان را  طوری آفریده که با اهانت و تحقیر و زندان و شکنجه هرگز کوچک نمی شود.

امیرالمؤمنین(علیه السلام) می فرماید: «اَلحِقدُ اَلأمُ العُیُوب، اَلحِقدُ اَلأََمُ الخُلق»[1]= پست­ترین عیبها و پست­ترین اخلاق کینه ­توزی است. نگه داشتن دل­چرکینی در دل، آسیبهای جسمی و روحی خیلی زیادی  به انسان میزند. کینه نه تنها به روح آسیب می زند، بلکه سلامت جسم را نیز به خطر می اندازد. فرد در حالی که سالم است، خوب غذا می خورد، ورزش می کند، اما می بیند  پوستش  دارد خراب میشود و موهایش دارد میریزد. دکتر تشخیص می دهد علت عصبی است. بیشتر بیماریهای دستگاه گوارش ، قلب و ... منشا روحی دارند. اختلال در یادگیری و  تمرکز برای این است که عوامل ضد تمرکز بسیار خطرناکی مثل حسادت، رقابت، چشم و هم­چشمی،  تنفر و کدورت و کینه در روح باقی می ماند. کینه در امور موهوم، نشانه منیت و نادانیست در مباحث قبل، امور را به محسوس، مخیل، موهوم، معقول تقسیم بندی ریاضی کردیم. یکی از مصادیق بحث حق ­الناس همین است که ما به خاطر منافع شخصی نسبت به انسانها کینه درست کنیم، غیبت کنیم، تهمت بزنیم و تبلیغات منفی کنیم. مثل بداخلاقی هایی که در انتخابات زیاد می شود. بیچاره طرفدارهای نادان تیم های ورزشی که سر چیزهای موهوم کینه به دل می گیرند؛ در صورتی که دیگری می خواهد ریاست را بگیرد و پولش را بخورد و محبوبیتش را داشته باشد؛ یا مثلاً طرفدارهای یک تیم فوتبال نسبت به طرفدارهای تیم فوتبال دیگر؛ گاهی وقتها تا سکته، زد و خورد و چاقو چاقوکشی  هم پیش میروند. شخصی می گوید:  بازی شطرنج را برای تفریح انجام دهیم یا نه؟  میگویم: میدانی تفریح یعنی چه؟ یعنی فرح وارد کردن به روح؛ یعنی شادی. اما تو که وقتی شطرنج بازی میکنی اعصابت به هم میریزد و عرق میکنی و  بالا و پایین میشوی.  وقتی بچه تکان میخورد؛ داد میزنی که  تکان نخور! حواسم را پرت نکن! سر مادر، پدر و همسرت داد میزنی؛ برای این که میخواهی یک بازی شطرنج که موهوم است را ببری؟ تو زمانی میتوانی شطرنج بازی کنی که فقط برای کار فکریش این کار را انجام دهی، و لذتت همین بازی باشد؛ برد و باختش مهم نباشد. بازی فوتبال برای  قوی کردن بدن مفید بوده و عبادت محسوب می شود. ولی به شرط اینکه در آن فحش، عصبانیت، خطا و دعوا با دیگران نباشد. ببینید چقدر گناه در آن وجود دارد؛ فحش دادن، تحقیر کردن، له کردن، دل شکستن و... . در بازی فوتبال نباید برد و باخت مهم باشد؛ از بازی فوتبال باید از گُل خوردن و گُل زدن آن لذت برد و  خندید. نباید آنقدر منیت داشته باشیم که از این امر موهوم حرص بخوریم؛ در رانندگی و چیزهای دیگر هم همینطور است. انسانهای کوچک اهل کینه هستند نگه داشتن کینه در دل، باعث نجاست روح میشود و نشانه کوچکی و ظرفیت کم انسان است. حضرت زینب(سلام الله) را ببینید! چقدر ایشان عزیز است که بعد از کشته شدن آن همه عزیزانش، بعد از اسارت  و کتک خوردن مفصلش؛ چون قیمت دستش هست میفرماید: «و ما رأیت الا جمیلا» جز زیبایی چیزی ندیدم. اصلاً احساس کوچکی نمیکند. تازه به یزید میگوید: «لَاَستَصغِرُک= من تو را کوچکت می کنم؛ ای یزید! تو پیش من تحقیر شده­ای. یعنی آدمی که بزرگ است قیمت دارد و با فحش  و تحقیر و تهمت و غیبت دیگران  له نمیشود. در روایت هم داریم آدمهایی که ظرفیتشان کم است و کوچک اند؛ اهل کینه هستند. هرگز آدم بزرگ و قیمتی،آدم اشرافی و ثروتمند از نظر روحی  کوچک نمی شود. او مثل آب کُر است. شما نجاست در آب کُر بیندازید رنگ و بو و مزه­اش تغییر نمیکند، بلکه نجاست پاک میشود. این آب قلیل است که اگر یک ذره نجاست به آن برسد، هم رنگ و بویش ممکن است عوض شود،  هم نجس شود. ما نباید آب قلیل باشیم. نحوه صحبت کردن در قرآن و روایات آمده است بکاربردن بهترین و قشنگترین کلمات در ارتباط های کلامی؛ در قرآن وروایات  توصیه شده  است.   قرآن این حمله شیطان را چندین بار به ما تذکر داده که او میخواهد بین شما را به هم بزند و شما باید بلد باشید جواب بدهید. اینها پیشرفته ­ترین، عالیترین مباحث روانشناسی است و باید پای درس معصومین نشست  و روانشناسی یاد گرفت. در کتابهای روانشناسی اصلاً خبری از موجودی به نام شیطان داده نشده،  موجودی که حقیقت دارد و خود خدا مهندس عالم میگوید؛ شیطان هست با شما نجوا دارد و در شما تولید فکر میکند. واقعاً انسان باید در مقابل خداوند تبارک و تعالی،  قرآن و آیات با همه وجودش سجده کند. هر وقت در قرآن «قُل» آمد  بعد از قُل، شاه­کلید، فرمول اساسی و کلی؛ یک حرف خیلی مهم است. در این آیه نیز خداوند به پیامبر میفرماید: «قُلْ لِعِبادِیَ»  به بندگانم بگو؛ « یَقُولُوا الَّتِی هِیَ أَحْسَنُ إِنَّ الشَّیْطانَ یَنْزَغُ بَیْنَهُمْ»[2] = که همیشه سخن بهتر را بر زبان آرند، که شیطان میان آنان دشمنی و فساد برمی‌انگیزد».  یعنی وقتی میخواهند با هم حرف بزنند، حتی کلمات قشنگ نه، بلکه قشنگترین کلمات و بهترین کلمات را انتخاب کنند. چون «إِنَّ الشَّیْطانَ یَنْزَغُ بَیْنَهُمْ» اگر نوع حرف زدنتان و کلماتی که به کار می برید بد باشد، شیطان بین شما اختلاف می اندازد. چقدر از طلاق ها، فتنه ­ها، اختلافات، تنفرها، قهرها، حتی جنگهای بین کشورها که هزاران و صدها هزار نفر مُردند به خاطر این بوده که بزرگان آن کشورها بلد نبودند حرف بزنند. برای همین  حضرت علی (علیه السلام) فرمود: «طعن اللسان أمض من طعن السنان»[3]=  زخم زبان از زخم نیزه عمیق تر است». خیلی باید زبان را کنترل کرد. امام زین العابدین(علیه السلام) نیز تمثیل زیبایی برای ما دارند و از باطن و برزخ خبر میدهند و میفرمایند: هر روز زبان به اعضای بدن میگوید حالتان چطور است؟ میگویند: خوب هستیم اگر تو بگذاری[4].ولی متأسفانه ما هیچ وقت نمیرویم یاد بگیریم که چه کلماتی را باید بکار ببریم و چه کلماتی را نباید بکار ببریم. ما در مباحث مهارتهای زندگی اینها را توضیح دادیم. در سه سال، 40% رشد طلاق داریم 17% رشد ازدواج؛ این را می بینیم و اصلاً باورمان نمیشود. بیشترشان هم کسانی هستند که اتفاقاً سطح تحصیلاتشان بالاست. بنده خدا دکترو مهندس است؛ استاد است؛ ولی گرفتار میشود و واقعاً نمی تواند جلوی از هم پاشیده شدن خانواده ­اش را بگیرد. با دختر، پسر، خواهر و برادر نمی تواند درست ارتباط برقرار کند. زن و شوهر با هم نمیتوانند ارتباط درستی برقرار کنند. یک سوم طلاقها سال اول زندگی است که خیلی بد است. وقتی ما پیش مشاور میرویم، مشاور میگوید؛ ای پدر مادرها! با هم خوب باشید، اخلاقتان را خوب کنید، زبانتان را کنترل کنید، حرف بد نزنید، بی­موقع حرف نزنید. یک موقع هست شما حرفی را اگر الان بزنید؛ با یک ساعت دیگر خیلی فرق میکند. شوهر از سر کار آمده خسته و عصبی است؛ حال خوشی ندارد و گرسنه و تشنه است. یک موقع زن بی­ موقع حرفی میزند و مرد آتش میگیرد، منفجر می شود؛ نطفه ­ای برای طلاق، برای زد و خوردها، برای درگیری های حتی فامیلی بسته می شود. آموزش ارتباط کلامی ضرورت دارد هر چه رابطه ما با دیگران صمیمی تر باشد، احترام و ادب نیز بیشتر باید رعایت شود که لازمه اش یادگیری فرمولهای عشق و فرمولهای زندگیست.   اگر چیزی خوب، زیبا و لازم است و ما نداریم باید وقت بگذاریم و بدستش بیاوریم؛ مثل خوشبختی، شادی، عشق، مودت، تبدیل یک تنفر به عشق. ما نصیحت کنیم؛ خوش­زبان باشیم، خوش­اخلاق باشیم؛ خیلی مفید است. اینها درس دارد؛ مثل زبان، کامپیوتر، گلسازی، گلدوزی،  تایپ،  رانندگی،  ادبیات فارسی،  شعر؛ ما باید کلاس ببینیم. ریز ارتباطات کلامی، فرمول ارتباطات کلامی را در قرآن و روایات داریم. اما کلاسهای علمی و تخصصی برای ما گذاشته نشده که وقتی یک زن و مرد میخواهند با هم حرف بزنند، به همدیگر نگاه کنند ، لباس برای هم بپوشند، برای هم از عطر استفاده کنند. خانم میخواهد یک ظرف و یک سفره را بچیند؛ آقا میخواهد هدیه بخرد؛ این ظهورش چطور باید باشد. کلمات چطور باید  بکار برده شوند، اصلاً چه کلماتی منفی و قرمز است و نباید مطلقاً استفاده شوند. میگوید: چه کار کنم، پدرم همیشه با مادرم اینطور حرف زده، مادرم با پدرم اینطور حرف زده. حالا آنها هم شاید اشتباه کردند.  شوهر تو و زن تو غیر از پدر مادر تو هستند. این کلمات را شاید نپسندند. در خانواده و فرهنگ آنها نیست. یا نه؛ اصلاً خودش نمیتواند این نوع کلمات را بپذیرد. یک سلسله از شوخیها اصلاً نباید باشد. این حرف شیطان است که ما هر چقدر صمیمی­تر باشیم،می توانیم به هم حرفهای رکیک­تر و بدتر بزنیم. مثل اراذل و اوباش و لاتها که هر چه صمیمی­تر می شوند، بیشتر به همدیگر فحش میدهند. امیرالمؤمنین (علیه السلام) میفرماید: « كُلَّمَا طَالَتِ اَلصُّحْبَةُ تَأَكَّدَتِ اَلْحُرْمَة [5]=  هر گاه همنشینى به درازا کشد، رعایت حرمت یکدیگر تأکید مى گردد. هر چقدر مصاحبت همسری و رابطه دوستی بیشتر میشود؛ حرمت ،احترام و ادب نسبت به همدیگر  باید بالاتر برود. قبل از اینکه با هم نامزد شوید، تو به او میگفتی خانم فلانی، او به تو میگفت آقای فلانی، حالا که محرم شدید، اسمهای کوچک هم را صدا میکنید. بعد که با هم صمیمی تر شدید نگویید؛ هو، ببین، اسمها را خراب نکنید. اگر صمیمی­تر شدید کلمات عاشقانه، پسوند و پیشوند اسمش بگذار. اصلاً اسمش را هم حذف کن کلمات عاشقانه بکار ببر. میگوید من به او ۶ ماه فرصت دادم، هر چه تلاش کردم آدم نشد. وزنه­ برداری نیست که بگویی من زور زدم خوب نشد. قرار نیست وزنه بلند کنیم؛ قرار است تمرین کنیم؛ مهارت را اضافه کنیم و یاد بگیریم. قرآن در مورد  عشق میفرماید: وقتی شما شروع میکنید ۵ سال بعد، نسبت به همدیگر باید عاشق­تر و تازه ­تر باشید. این چطور شدنی است؟ باید دستوراتش را رعایت کنید. باید سعی و تمرین کنید و کلاس بروید، مطالعه کنید و وقت بگذارید. البته جوانان و بچه­ های ما کمتر مقصرند، بیشتر تقصیر با مراکز فرهنگی است. اینجا من از  صدا و سیما تشکر میکنم که زحمت میکشند اساتید و بزرگان را دعوت میکنند که فرمولهای زندگی را به مردم یاد دهند. ولی این خیلی کم است و روزبه ­روز باید بیشتر شود و جوانان باید بنشینند و یاد بگیرند. مثلاَ خواستگاری دوره دارد.  ما در مباحث میثاق، چهار تا 90 دقیقه در مورد خواستگاری بحث کردیم. یک  بی­ سلیقگی در خواستگاری، می بینی یک زندگی را به هم میزند. اصلاً نمیگذارند به هم برسند. اگر هم برسند نطفه یک کینه عمیق در خواستگاری کاشته میشود.  اگرکسی بگوید سبز باشید؛ آبی باشید؛ اینطور که نمیشود.حالا میخواهیم سبز باشیم؛ ولی چطور سبز باشیم. دوست داریم سبز باشیم؛ دوست نداریم روابط مان به تنفر کشیده شود. من دوست دارم ۱۰ سال بعد، بیشتر عاشق باشم؛ زنم برایم تازه­ تر باشد؛ من هم برای او تازه­تر باشم. از بچه ­هایم لذت ببرم و بچه ­هایم از من لذت ببرند. این دستور پیامبر است که بهترین شما کسی است که برای خانواده­ اش بهترین باشد. میگوید: من وقت ندارم؛ کلاس دارم و میخواهم لیسانس بگیرم، فوق لیسانس بگیرم، نمیرسم. این زندگی چه فایده ای دارد؟ میشوی یک مهندس شکست خورده، استاد شکست خورده، یک صنعتگر و هنرمند شکست خورده. اصلاً بعضی از شغلها آنقدر سر آدم را شلوغ میکند که میگویند این صنف ما اینطوری است که ما تا وارد میشویم دو سه سال اول، اولین کاری که میکنیم یا از شوهرهای مان طلاق میگیریم یا زنهایمان را طلاق میدهیم. مثل اینکه لازمه این شغل این است.  میگوید من در خانه­اش یک عمر کلفتی کردم؛ حالا به من توهین میکند. مگر فقط قرار بود کلفتی کنی؟ صرف کلفتی که معشوقیت نمیاورد. چیزهای دیگر هم هست. یک عمر من بیرون زحمت کشیدم و پول برای زن و بچه آوردم؛ حالا از من متنفرند. آقایی از خارج از کشور آمده بود برای من تعریف میکرد. گفت:  سالها تلاش کردم که پول و ثروت برای خانواده­ام به خارج از کشور بفرستم. بعد از مدتی دیدم اصلاً اخلاق آنها عوض شده. حالا که خوب پولهایم را کشیدند برای خودشان همه چیز تهیه کردند. این دفعه که رفتم؛ پلیس آمد و مرا گرفت، همسرم از من شکایت کرده که تو دیگر حق نداری به خانه بیایی،  نمی خواهیم تو را ببینیم و درخواست طلاق داده. به او گفتم اگر دوستت داشت، این کار را نمیکرد. فکر کردی فقط باید سه شیفت کار کنی تا طلا آویزان  زن و بچه­ات کنی؟ برایشان موبایل بخری، ماشین بخری، پول دانشگاه شان را بدهی؛ همین کافی است؟ آنها گمشده ­شان یک چیز دیگر است. خانواده­هایی داریم که مردهایشان هیچ کدام از این کارها را نمیکنند، اما همه اعضای خانواده عاشقشان هستند. آموزش ارتباط کلامی به فرزندان ضرورت دارد پیامبر رحمت(صلی الله علیه و آله)  لعنت کرده پدر و مادری را که بچه را بی­ادب بار بیاورند و اجازه دهند  به او و دیگران توهین کنند؛ یعنی پدر و مادری که محبت بیش از اندازه به بچه بکنند ملعون هستند. محبت بیش از اندازه بچه را فاسد میکند.  بعضیها به مادرشان توهین میکنند و می گویند تو حرف نزن؛ برو اعصابم را خورد کردی؛ دوباره این آمد؛ عصبانیم کردی. اگر نروی، یک چیزی به تو میگویم. رویت را زیاد کردی.  اینها به اسم مهربانی است.  بچه 6 ساله مادرش را نرگس صدا میکند و پدرش را اصغر صدا میکند. داییش را میخواهد صدا کند بد صدا میکند. بچه باید مؤدب باشد.آدمی که چند سال بزرگتر است را باید پسر خاله، پسر دایی، پسر عمو یا مثلاً محمد آقا، علی آقا صدا کنی. اینطور نیست که هر طور دلت خواست احساس رفاقت و صمیمیت کنی. به بچه باید فهماند که حق نداری با پدر و مادرت که من هستم بد حرف بزنی. نگاهت و لحنت نباید بد باشد. نباید به او اجازه بدهی اینطور حرف بزند. باید بترسد. این ترس خیلی خوب است؛ چون باعث میشود جهنمی نشود. شیطان در روابط بین انسانها تولید فکر منفی میکند موقع حرف زدن و هر نوع تجلی و ظهوری که میخواهیم برای کسی داشته باشیم، باید حواسمان باشد که کسی به نام شیطان با ماست که تولید فکر منفی میکند.  حتی در خلوت­ترین لحظات، وقتی هیچ کس غیر از تو و دوستت، برادرت، پدرت و همسرت نیست، وقتی خیلی عمیق و صمیمی نشستید؛ گل میگویید و می شنوید، شیطان آنجا حضور دارد و ممکن است از رفتارهای شما سوء استفاده کند. ممکن است دیگری از بوی بدنت حالش به هم بخورد و همین منشأ اختلاف شود. پاهایت را بشوی، جورابت را بشوی، عطر خوب استفاده کن. زنها حتماً باید برای شوهرشان آرایش کنند، مردها هم باید برای زنهای شان آرایش کنند؛ البته برای نامحرم و غیره نه. همانطور که من توقع دارم همسرم به خودش برسد من هم باید آنطور که مناسب است به خودم برسم. آن رنگ، لباس و مدلی که او دوست دارد، عطری که او دوست دارد  یا عطر مشترک که هر دو خوشمان بیاید استفاده کنیم و خیلی چیزهای دیگر که باید مراقبت کنیم. قرآن میگوید:« قُلْ لِعِبادِی یَقُولُوا الَّتِی هِیَ أَحْسَنُ إِنَّ الشَّیْطانَ یَنْزَغُ بَیْنَهُمْ[6]= به بندگان من بگو که بهترین کلمات را به کار ببرند چون شیطان بینشان اختلاف میاندازد. اگر کلمات نامناسب به کار ببرند، البته کلمات فقط یک نوع ظهور است ممکن است لباس نامناسب بپوشی، بوی نامناسب داشته باشی، قیافه نامناسب به خودت بگیری،  بد غذا بخوری و با خیلی چیزهای دیگر شیطان سراغت می آید. ارتباط بین انسانها در دین اسلام آمده است نحوه ارتباطات کلامی، عاطفی و جنسی خیلی جزیی و شیرین در دین اسلام بیان شده است که آموزش آنها ضرورت دارد. باید برای ارتباطات کلامی، ارتباطات عاطفی، ارتباطات جنسی وقت بگذاریم که متأسفانه ما در این بخش در جامعه خودمان ضعف داریم. کتابهای خیلی خوبی توسط دانشمندان ما در مورد توافقات جنسی نوشته شده که روابط جنسی چطور باید  باشد که منشأ اختلاف و کینه و تنفر نشود. ضعف در ارتباط جنسی خودش خیلی فسادآور است؛ غیر از کینه، هزار فساد دیگر ممکن است بیاورد که حتماَ باید تمرین شود  و یاد گرفته شود. اسلام میگوید مسائل مربوط به هر مرحله را قبل از آن مرحله باید یاد بگیرید. من میخواهم با یک دختر یا یک پسر ازدواج کنم. باید مسائلی که بین ما هست؛ مثل ارتباطات کلامی را قبل از ازدواج  و در دوره  نامزدی یاد بگیرم. میخواهم خارج از کشور بروم؛ اولین کار این است که زبان یاد بگیرم. میخواهم در یک اداره استخدام شوم. شرط آن اداره  این است که باید کار با رایانه و تایپ را بلد باشم. پس این دوره ها را باید ببینم، بعد بروم استخدام شوم. ما میفهمیم که باید برای اینها دوره ببینیم و وقت هم میگذاریم و با جان و دل پول هم می دهیم. ولی وقتی می خواهیم وارد زندگی مشترک شویم، از پدر مادرمان و از خانواده لذت ببریم، در یک اجتماع وارد شویم، در یک جا مدیر شویم؛ آیا دوره نمی خواهد؟ چرا دوره می خواهد. در آموزه­ های دینی بحث مفصلی در مورد ارتباطات جنسی، عاطفی و کلامی داریم. اینها را دقیقاً بزرگان دین به ما یاد داده اند. به چیزی هم خارج از دین احتیاج نداریم. کامل و ریز و خیلی خیلی جزئی، همه چیز را برای ما تعریف کرده اند.  قرآن در قالب داستان برای ما تعریف میکند؛ همه را داستان کرده که بدمان نیاید و شیرین بتوانیم یاد بگیریم. برای ورود به بهشت، دل باید پاک باشد دل آلوده به کینه، مانع بهره برداری از عبادات میشود. امیرالمؤمنین(ع) می فرماید: «اَلحِقدُ خُلقٌ دَنیٌ وَ مَرَضٌ مُردی[7]= کینه  و دل­چرکینی خلق پستی است». پس ما نباید اطاعت شیطان را بکنیم و اگر او خواست دلمان را نسبت به کسی آلوده کند، نپذیریم؛ چون «وَ مَرَضٌ مُردی» یک بیماری است که هلاکت می آورد؛ یعنی نمیگذارد  به  بهشت برویم. در حدیث داریم کسی که از دنیا برود و در قلبش کینه باشد؛ کینه نسبت به مؤمن، نسبت به انسان خوب، نسبت به مسلمان؛ امکان ندارد به بهشت راه پیدا کند. دل باید پاک باشد. اگر قلب پاک نباشد در بهشت شب قدر، در بهشت مکه، در بهشت مدینه، در بهشت امام رضا، در بهشت نماز هم که ورود میکنی، میبینی که از آن هیچ بهره ­ای نمیبری. تازه تو را کسل هم میکند. چون نجس داری سر نماز میروی. میگوید روی بدنت یک قطره خون است؛آن را پاک کن بعد برو نماز بخوان. دل چی؟ با هزار کینه در دل به زیارت امام رضا برویم، مدینه و مکه برویم؛ این نمیشود؛ این آلودگی کار را خراب میکند. نمیگذارد آن بهره ­ای را که باید، ببریم. میگوید نماز معراج است. قلب باید پرواز کند، عروج کند؛ اما کینه نمی گذارد.  تو بار سنگین کینه با خودت داری و نمی گذارد بالا بروی. کینه و حسادت اذیتت میکند. بعضی از عبادات حمله راست شیطان هستند عبادتهایی هستند که با انجام آنها مسیر گناه برای انسان بازمیشود. در حمله از سمت راست شیطان میگوید به مکه برو که دلت خوش باشد حداقل به خدا نزدیکی و مسلمان هستی. یک ذره حس مذهبی به تو میدهد که خودت را خیلی آلوده نبینی، خطرناک نشوی، بتوانی این مسائل مذهبی را پناهگاه بگیری؛ برای اینکه بعداً بتوانی هر غلطی دلت خواست بکنی. خیلی از گناهان هستند که آدم نمیتواند آنها را انجام دهد. ولی وقتی یک مکه و مدینه میرود؛ یک کربلا میرود؛ یک امام رضا میرود؛ قدرتش برای گناه کردن بیشتر میشود. میگوید ما این همه عبادت کردیم و چقدر ذخیره داریم؛ حالا چهار تا گناه هم بکنیم به جایی بر نمیخورد. ما یک عمر هیئتی هستیم هر کاری دلمان بخواهد میکنیم.  این بحث مفصلاَ در بحث «صور مقدس» توضیح داده شده است. کینه مانع محبت می شود انسان باید مثل خداوند باشد؛ دلش را از کینه پاک کرده و دیگران را دوست داشته باشد. حضرت علی (علیه السلام) فرمودند: «لا مَوَّدَۀَ لِحَقُود[8]= آدم کینه­ توز دوست و مودت ندارد». آدم کینه­ توز نه محبوب است و نه می تواند محبوب باشد. عرضه ندارد دیگران را دوست داشته باشد؛ چون قدر دیگران را نمی داند. همه به او محبت می کنند، اما اگر یک بدی ببیند، کینه به دل می گیرد. با این شوهر تو هزار تا لحظات شیرین و خنده داشتی، حالا یک ظلم هم کرده، یک اشتباه هم کرده، حتی اگر فاحش و بزرگ باشد؛ نباید کینه به دل بگیری. اما بعضی می گویند: نه! دیگر من  هر کاری می کنم نمی توانم ببخشمش. زنم را نمی توانم دیگر ببخشم؛ نه دیگر من دل­زده شده ام. دل­چرکین شده ام. اینها از کسانی هستند که می گویند: میازار دلم را کین مرغ وحشی              زبامی که برخاست به مشکل نشیند شاعر حرف خوبی نگفته؛ کین مرغ وحشی زمانی که برخاست، مشکل بنشیند. نه؛ بنشین و دوباره برگرد بیا بنشین. چطور تو می خواهی یک عمر خدا را از خودت برنجانی؛ بعد خدا دوستت هم داشته باشد. بغلت کند. نوازشت هم کند. پس تو هم نسبت به دیگران همینطور باش. می گوید نه؛ دیگر خیلی دل­چرکین شده ام و نمی توانم. اما ما می گوییم می شود. می شود دل پاک شود و تنفرها تبدیل به محبت و دوست داشتن شود. کدورت از دیگران باید سریع پاک شود ناراحتی نسبت به دیگران را باید مانند لکه روی لباس، خیلی زود پاک کرد تا باعث هلاکت نشود. فرمایشات معصومین(علیه السلام)  فرمول های زیادی دارد که باید یاد بگیریم. امام هادی(ع) میفرماید: «اَلعِتابُ خُیرٌ مِنَ الحِقد[9]= به همدیگر عتاب کنید بهتر از این است که کینه بگیرید. مثل لباس که تا یک لکه افتاد می رویم می شوییم. در خانه به چیزی اگر یک لکه افتاد، زود پاکش میکنیم. روی گاز یک چربی افتاد، خانم پاک میکند. میگوید خانه ­ام خراب میشود، اینطوری زشت می شود. در روحتان هم همینطور؛ اگر نسبت به کسی کدورت پیدا شد، نگذارید بماند، زود حرفهایتان را به هم بزنید و عتاب هم بکنید، این می ارزد که عتاب کنید، ولی کینه نگیرید. اگر ناراحت هستی  زود بگو. شکایتت را بکن. غر هم بزن. بگو من از این کارت ناراحت شدم. توضیح بده و بگو چرا این کار را کردی؟اما نگه ندار. نگو خجالت کشیدم. حالا ولش کن. اگر ذخیره کنی، این نجاسات روی هم انباشته میشود و یک دفعه سرطان میشود و آدم را میکشد. «مَرَضٌ مُردی» آدم را هلاک میکند. حالا بعضیها که آب کُر هستند و وجودشان خیلی پاک است رد می شوند و میروند. ولی اگر واقعاً اذیتت میکند یا دوست نداری آن کاری که او میکند تکرار شود،  بی­ادبی کرده که نباید تکرار شود، بچه است، همسر است، دوست است؛ به او بگو که امیدوارم این تکرار نشود. من نمیخواهم در روابط ما، در زندگی ما این کلمات، این رفتارها و این اتفاقات بیفتد و تمامش کنیم.     [1] . (1) غررالحکم/ 966 و2917 [2] . سوره اسرا آیه 57 [3] . غررالحکم/ صفحه 223. [4] . ثواب الاعمال/ صفحه 237 [5] . غررالحکم و دررالحکم/ جلد 1، صفحه 554  [6] . سوره اسرا آیه 57. [7] . غررالحکم ودررالکلم / جلد1 ،صفحه 388 [8] . غررالحکم و دررالکلم / جلد 6 صفحه 346 [9] . بحارالانوار (ط – بیروت)جلد 75 ، صفحه369 ، ح 4

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 9513
زمان انتشار: 7 سپتامبر 2018
| |
(شرح دعای ندبه) هدف از خلقت انسان، رسیدن به مقام خلیفة اللهی است

شرح دعای ندبه؛ جلسه 33؛ 97/05/12

(شرح دعای ندبه) هدف از خلقت انسان، رسیدن به مقام خلیفة اللهی است

دعای ندبه براساس ولایت و حاکمیت متخصص معصوم طراحی شده که اصل خلقت انسان است و ماجراهای بعدی را که حضرت بیان می‌کند- از آدم تا امام زمان علیه السلام -داستان اولیاء است که با هدف تربیت انسان تنظیم شده است.

دعای ندبه که از سوی آقا امام صادق (علیه السّلام) برای ما انشاء شده، یک ضرورت برای حیات مادی و معنوی مسلمانان است؛ یعنی حضرت نیاز آینده مادی و معنوی مسلمانان و بلکه جهان را دیده و بعد این دعا را انشاء کرده اند. این دعا فوق‌العاده ریاضی و دقیق و هماهنگ با ساختار وجودی انسان و جهان تنظیم شده است. ماجرای هدف خلقت انسان همانطور که خداوند تبارک و تعالی در قرآن کریم می‌فرماید، خلیفه‌سازی است. می فرماید: «إِنِّی جاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلِیفَةً» یعنی خدا می‌خواهد در زمین خلیفه و جانشینی بسازد که مظهر او هستند. اما این داستان از زمین شروع نمی‌شود. چون زمین مقصدی است که یک مقدمات علمی و عملی قبلش نیاز بوده و در واقع زمین وسط راه است. حالا برای اینکه در زمین خلیفه ساخته بشود چه مقدماتی لازم است؟ مثل اینکه شما می‌خواهید یک شرکتی بزنید که تولید دارو ‌کند و محصولاتش را در اختیار بیماران قرار بدهد، اما قبل از اینکه بخواهید این شرکت را ایجاد کنید، نیاز به تخصص افرادی دارید که در این زمینه دانش علمی دارند؛ چه در زمینه خود دارو، چه در زمینه تجهیزات؛ بعد از آماده شدن این افراد، اقدام به زدن شرکت می کنید. در زمین هم قرار است آدمهایی ساخته شوند که خلیفة الله شوند؛ یعنی لیاقت شبیه خداوند و معصوم شدن را پیدا کنند. امام هم دست روی همین ماجرا گذاشته و ماجرای خلقت انسان، این است که خدا می‌خواهد آدم‌هایی مثل خودش تربیت کند که بشود به آنها «خلیفة الله» خطاب کرد، یعنی مظهر خدا. چون خدا که نمی‌خواسته ما بیاییم اینجا پولدار بشویم، کارخانه بزنیم، ویلا بخریم یا ازدواج کنیم و تشکیل خانواده و بچه‌دار شویم. چون اینها را حیوانات هم دارند. برای علم هم نیاورده که دکتر و مهندس بشویم. چون فرشته‌ها این علوم را دارند و از ما هم بیشتر می‌فهمند. همه اینها ابزار هستند. آنچه خدا از ما خواسته، این است که به واسطه مقام فوق عقلانی مان، یعنی مقام انسانی، به درجه خلیفة اللهی و مظهر خدا شدن برسیم. همانطور که در دنیا در ایجاد هر رشته‌ای، اول متخصص تربیت و آماده می کنند. خداوند هم در نظام خلقت، اول متخصصان را می‌آفریند، بعد مجهز به دانشی می‌کند که آن دانش می‌تواند انسان را خلیفة الله کند و آن «قرآن کریم» است. همانگونه که قبلاً بیان شد: «الرَّحْمنُ/ عَلَّمَ الْقُرْآنَ /خَلَقَ الْإِنْسانَ». یعنی رحمانیت شروع ماجراست، از رحمت و مهربانی شروع می‌شود. بعد انسان کامل آفریده می‌شود. به قرآن مجهز می‌شود، بعد «خَلَقَ الْإِنْسانَ» که مربوط به مرحله زمین است، یعنی انسان آفریده می‌شود و قرار است پرورش پیدا کند. پس اصل مسئله هدف خلقت، خلیفه‌سازی است. باید هدف خلقت را بفهمیم، بعد به فرزندانمان و سپس به مخاطبین مان بفهمانیم که شما روی زمین برای این هدف آمده اید تا به اشتباه سراغ چیزهای دیگر نروند. چون وقتی آدمها هدف اصلی را گم می‌کنند در ورطۀ شکست، سرخوردگی، افسردگی، داغان شدن، غم، غصه، و مسائل دیگر قرار می گیرند. گرفتاری های جامعه امروز، ناشی از تعریف غلط از «من» است شما الان التهابات جامعه را نگاه کنید. بیشتر درگیری ها، دغدغه ها و غم و غصه های مردم، حول محور مسائل «جمادی، گیاهی، حیوانی و علمی» است. درحالی که اصل ماجرا این نیست. ماجرا این است که من به زمین آمده ام تا شبیه خدا شوم. ما زندگی بعد از مرگ مان را رها کرده ایم و حواسمان معطوف شده به چیزهایی که از خودمان نیست؛ یعنی به من‌های قلابی توجه می کنیم. برای همین است که با انواع درگیری‌ها، افسردگی‌ها، غصه‌ها، ناامیدی‌ها و غم‌ها درگیر می شویم. اما آدمی که غصه ابدیت را داشته باشد، شاد است. آدمی که حواسش به خودش باشد که «من کیستم؟ برای چه به کره زمین آمده ام؟ هدفم به کجا رفتن است؟» اینجور آدمها خیلی کم است. آدمی که بفهمد من اینجا چکاره هستم و نوع غصه‌ها، دغدغه‌ها و آرزوهایش براساس خود اصلی اش تنظیم بشود، نه خودهای «جمادی، گیاهی، حیوانی و عقلی». به چنین کسی انسان می‌گویند. آغاز دعای ندبه از ولایت است دعای ندبه با هدف خلیفة اللهی انسان از ولایت شروع می‌کند. پس ما نیاز به یک مربی داریم تا ما را تربیت کنند. حضرت صادق علیه‌السلام در دعای ندبه، علاوه بر یک بحث تاریخی و سیاسی ـ اجتماعی دعا را براساس بحث فوق عقل تنظیم کرده، یعنی اول متخصصان معصوم را مشخص می‌کند. شرط والیان را هم می‌گوید که آنها باید انسان بسازند. و این تذکر را هم می دهد که خودتان درگیر دنیا نشوید: «أَنْ شَرَطْتَ عَلَیْهِمُ الزُّهْدَ فى دَرَجاتِ هذِهِ الدُّنْیا الدَّنِیَّةِ= پس از آنكه بی میل بودن نسبت به رتبه هاى این دنیاى فرومایه را با آنان شرط نمودى». البته «شَرَطْتَ عَلَیْهِمُ الزُّهْدَ» یعنی عصمت. چون در ادامه دعا می گوید: «عَلِمْتَ مِنْهُمُ الْوَفَاءَ= و تو هم وفا نمودن به آن را از جانب آنان دانستی »؛ یعنی خدا می‌داند که آنها درگیر نمی‌شوند و معصوم هستند. پس ماجرا از ارسال متخصصین معصوم شروع می‌شود؛ یعنی خدا متخصص معصوم را تربیت می‌کند و آنها را در زمین قرار می دهد و به سراغ مردم می فرستد تا آنها را به بزرگی خودشان تربیت کنند. از این رو، قانون دنیا این است که  دائماً رهبران الهی باید تجدید بشوند و ادامه داشته باشد. پس مسئله اصلی در داستان خلقت انسان، آدم شدن و رسیدن به مقام خلیفة اللهی است. الگوی این مقام، معصومین هستند. چون شبیه‌ترین موجود، به خداوند هستند که به او «مثل اعلی» می‌گویند، یعنی عالی‌ترین نمونه از خدا که به او خلیفة الله و امام می‌گویند. داستان ندبه هم داستان ولایت است. کسانی که در مقابل فرامین معصوم تسلیم می‌شوند و به اطاعت آنها تن می‌دهند، اینها به معنای واقعی «انسان» اند. پس اصالت در نظام خلقت با ولایت است. همان طور که اصالت در دانشگاه با استاد است. استاد است که به دانشکده معنا می دهد. در نظام خلقت هم اصل با متخصص معصوم است. ولایت یعنی مطیع بودن، اجرا کردن دقیق دستورات متخصص. اگر ما به فهم این موضوع نرسیم، اصلاً نمی‌دانیم ندبه به چه معناست یا چرا حضرت نام این دعا را ندبه گذاشته است؟ اسلام بدون متخصص معصوم، مورد رضایت نیست. مثل این که از مهندسان بخواهید پزشک تربیت کنند. این اصلا مقدور نیست. قرب و بُعد به هدف خلقت، با ولایت حاصل می‌شود، یعنی آنهایی که ولایت دارند، به هدف خلقت که خلیفة اللهی است، نزدیکترند و همچنین عده ای با ولایت دورترند. این خیلی مهم است. حال چه کسانی نزدیک و چه کسانی دور هستند؟ عذاب و عفو الهی در گرو تبعیت از پیشوای ستمگر یا هدایت گر است امام باقر (علیه السّلام) در پاسخ به سوال فوق نقل می کند که خدا ‌‌فرمود: «قَالَ اللهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى لَأُعَذِّبَنَّ كُلَّ رَعِیَّةٍ فِی الْإِسْلَامِ دانَت إِمَاماً جَائِراً لَیْسَ مِنَ اللهِ وَ إِنْ كَانَتِ الرَّعِیَّةُ فِی أَعْمَالِهَا بَرَّةً تَقِیَّةً وَ لَأَعْفُوَنَّ عَنْ كُلِّ رَعِیَّةٍ فِی الْإِسْلَامِ دانَت بِوِلایَةِ کُلِّ إِمَامٍ عادِلٍ مِنَ اللهِ وَ إِنْ كَانَتِ الرَّعِیَّةُ فِی أَعْمَالِهَا ظَالِمَةً مُسِیئَةً = اگر هر رعیّتى از امت اسلامى، از امام ستم‌پیشه‌اى كه از سوى خداوند عزوجل نیست اطاعت كند، حتماً او را عذاب مى‌كنم؛ حتی اگر از مردم نیكوكار و پارسا باشد؛ و هر رعیتى از امت اسلامى كه از امام هدایت شده‌اى كه از جانب خداوند عزوجل است اطاعت كند، از آنان در مى‌گذرم، حتی اگر از مردمی باشد که در كارهایشان ستمگر و بدكارند». همان طور که یک پزشک اگر مورد تأیید نظام پزشکی نباشد، نمی‌تواند مطب بزند، متخصصی هم که مورد تأیید خدا نباشد، نمی تواند و حق ندارد حاکم باشد؛ اما اگر مردم از این حاکم تبعیت کنند، هر چند آدم‌های خوبی هم باشند، مورد عذاب الهی قرار می‌گیرند. اما کسی که تابع ولی و امام معصوم است، هر چند که در اعمالش گناهکار باشد و به خودش ظلم کند یا عمل بدی داشته باشد. به گفته حضرت، خدا او را می‌بخشد. چون زیر نظر متخصص معصوم حرکت می کند. این دو با هم خیلی فرق دارند. کسی که ولایت معصوم را به عنوان امام بپذیرد، نهایتاً رشد می‌کند؛ چون حاکمیت معصوم را قبول کرده است. «یونس شحام» گفت: به حضرت موسى بن جعفر علیه السلام گفتم: «بعضى از دوستان شما گنه‏کارند؛ شراب مینوشند و گناهان زشتى مرتکب می‌شوند که ما از آن بیزاریم؛ یعنی: «فَاسِقُ الْعَمَلِ فَاجِرُ الْعَمَلِ = فاسق العمل و فاجر العمل‏ هستند». ولی روحش پاک است؛ چون ولایت را پذیرفته و اصالت تخصص را قبول کرده و به متخصص معصوم متصل است. می‌گوید راجع به آنها چه بگوییم؟ می‌گوید: «مُؤْمِنُ النَّفْسِ خَبِیثُ الْفِعْلِ طَیِّبُ الرُّوحِ وَ الْبَدَنِ = نفسش مؤمن است، اما عملش خبیث است؛ ولی پیکر و روان پاکی دارد». زیر بار ولایت نمی‌رود؛ یعنی عقلانیت را تعطیل کرده است. می‌فهمد هر کاری متخصص می‌خواهد؛ ولی در انسانیت تخصص را انکار می‌کند، اما عملش خوب است. داستان عمل خوب و بد سر مرز انسانی است. خوش اخلاق بودن، امانتدار دار بودن و... خوب و ارزشمند است  و ثواب هم دارد، ولی داستان در اینجا داستان بخش حیوانی و بخش انسانی است. بنابراین، ما باید این را خوب بفهمیم که دعایی که می‌خواهیم بخوانیم که راجع به ولایت صحبت می‌کند، داستان انسانی است. ولایت پذیری چراغ و نور زندگی است شما به میزانی که ولایت‌پذیر هستید، به هدف خلقت نزدیکترید. مثل دانشجو؛ به میزانی که حرف استاد را گوش می‌کند، به پزشک شدن نزدیکتر است؛ یعنی چنین دانشجویی از جهالت پزشکی در می‌آید. از تاریکی جهالت در می‌آید و به نورانیت پزشکی دارد نزدیک می‌شود.  اما دانشجویی که خیلی نخبه هم هست، ولی حرف گوش نمی‌کند، بی‌نظم می‌شود؛ او از نورانیت پزشکی در می‌آید و به ظلمت نزدیک می‌شود. پس اگر شما ولایت را درست پذیرفتی، روز به‌ روز، به نورانیت نزدیکتر می‌شوی و روزبه‌روز از جهالت و تاریکی در می‌آیی. «اللهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُوا یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ وَالَّذِینَ كَفَرُوا أَوْلِیَاؤُهُمُ الطَّاغُوتُ یُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُمَاتِ = خدا سرپرست و کارساز کسانی است که ایمان آورده باشند، ایشان را از ظلمت ها به سوی نور هدایت می‌کند کسانی که کافر شده اند، سرپرستشان طاغوت است که از نور به سوی ظلمت سوقشان می دهد». کار ولایت این است که تو را از تاریکی در می‌آورد و به نور می‌رساند. ولی اولیاء طاغوت کارشان این است که تو  را از نورانیت در آورده و کم کم به سمت ظلمت می‌برند: «یُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُماتِ». چنین کسی، از شدن، از آدمیت، از تشبه به حق تعالی و از خلیفة اللهی فاصله می گیرد.  اگر ما این را نفهمیم، دوران خودمان، زمان قبل از ظهور که زمان حساسی هست، به خصوص این چند ماه، اصلاً نمی‌توانیم تحلیلش کنیم. ممکن است خدای نکرده یک انحرافاتی هم در دیگران ایجاد کنیم. ما اکنون در قشنگ‌ترین و زیباترین وضعیت یک جامعه جهانی در طول تاریخ به سر می‌بریم که نزدیک به نورانی‌ترین بخش تاریخ، یعنی حاکمیت و ظهور ولی الله و انسان کامل هستیم.   دعای ندبه

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 9511
زمان انتشار: 19 اوت 2018
| |
امتحان محبت از همه گرفته خواهد شد

سلسله مباحث «محبت»، جلسه 9، 87/09/02

امتحان محبت از همه گرفته خواهد شد

خدا امتحان محبت به خودش و به امام زمان علیه السلام و سایر معصومین را خواهد گرفت. هیچ کس نمی تواند بگوید این امتحان از من گرفته نمی شود.

خداوند تبارک و تعالی در حدیث معراج در این فقره فرموده اند: « وَجَبَتَ مَحَبَّتَّی لِلمُتَواصلین فیَ= محبّت من واجب می شود به کسانی که به خاطر من با همدیگر پیوند برقرار می کنند». وقتی می فرماید:«فیَّ» همانطور که قبلاً هم عرض شد باید پای خواسته های خودمان کنار برود و دلیلی جز خواست خداوند تبارک و تعالی برای پیوند وجود نداشته باشد. در طول تاریخ در اطراف انبیاء و انسان های برجسته اصحاب و یارانی بودند که ارتباط شان با آنها از روی طمع و خواسته های طبیعی و دنیایی بوده است؛ حتی ارتباط شیطان با خداوند متعال نیز براساس منیت او بود. چنانچه خداوند فرمود: به آدم سجده کنید. اگر شیطان خداوند را معشوق و معبود واقعی خود می دانست، این کار در ذائقه او کار شیرینی می آمد و انجام می داد. ولی چون محبت و ارتباط شیطان آلوده بود، سرپیچی کرد و خودِ خدا هم دیگر برایش مهم نیست و حاضر است با معبود و معشوق خود درگیر شود، ولی آن عمل نفسانی خود پسندی اش را کنار نگذارد. یاران و اصحاب انبیاء و ائمه که در مبارزات زیادی کنارشان بودند، وقتی جاهایی انبیاء و ائمه علیهم السلام تصمیمی می گرفتند که به مذاق یاران و صحابی شان خوش نمی آمد، به جای این که بر خواسته ی پیامبر، امام و رهبر و تکیه کنند، خواسته خود را ترجیح می دادند. امتحان در نظام محبتی، چگونه گرفته می شود؟  خداوند امتحان محبت را اینگونه می گیرد که یک محبوب یا یک کار سخت را بر سر راه انسان قرار می دهد، مثل واجبات، محرمات؛ یا اینکه محبوبی را سر راه انسان قرار می دهد که انسان باید بین خدا و او یکی را انتخاب کند. جهاد را پیش می آورد، جهاد مالی، جهاد جانی و جهاد نفسی را پیش می آورد و انسان باید بین اینها یکی را انتخاب بکند.  اگر کسی واقعاً محب خدا باشد و حکیمانه نگاه کند، این امتحان یک نوع به دست آوردن محسوب می شود. گاهی انسان نمی تواند یقین کند. فرق بین علم و ایمان هم از اینجا معلوم می شود که در شخص اعتقاد دارد که این اتفاق می افتد. اگر فقط علم داشته باشد و در کلاس و پای درس استاد یاد گرفته باشد و هنوز به ایمان نرسیده باشد، خوب نیست. باید باور کرد که من با عبور از خودم به یک خودِ بالاتر می رسم. این عبور از خود، کار هر کسی نیست و ایمان می خواهد که انسان به خاطر خدا از خودش عبور کند. امتحان معمولاً در سختی هاست، چگونه در محبت امتحان می شویم؟ اینجا سؤالی مطرح می شود، بسیار خوب! ما به خاطر خدا «تعاطف و مهرورزی» می کنیم. به خاطر خدا همدیگر را دوست داریم و با هم پیوند برقرار می کنیم. مثلاً اگر چهار نفر همدیگر را به خاطر خدا دوست داشته باشند، مثل دفاع مقدس که رزمندگان عاشق همدیگر بودند و برای همدیگر می مردند، امتحان کجای قضیه بود؟ می گفتند: امتحان نیست، بلکه یک لذت است؛ ما خدا را دوست داریم؛ بندگانش را هم دوست داریم؛ آنها ما را دوست دارند و به خاطر این دوستی با هم ارتباط و بده بستان داریم و از هم لذت می بریم؛ از هم کمک می گیریم و به هم کمک می کنیم. پس گیر کار و سختی کار کجاست؟ که یکدفعه خداوند چنین پاداشی را برای این کار قرار می دهد؟ یا به عبارت دیگر ما می دانیم معمولاً امتحان را در سختی ها و گرفتاری ها و چالش ها می گیرند. در تعاطف و مهرورزی، ظاهراً مشکل و سختی به نظر نمی رسد. در تعاطف و مهرورزی و محبت انسان با دوستانش صفا می کند؛ همانطور که در خطبه عقد اخوت می خوانیم:«و اخیتک فی الله و صافیتک فی الله... عادهت الله = برادری کردم با تو برای خدا، صفا کردم با تو برای خدا... عهد بستم با تو در راه خدا». می بینیم که صحبت از برادری و صفا و عهد و دوستی است. پس مشکل در کجای امتحان محبت است؟ پاسخ این است که مشکل در اینجاست که محبت همیشه شیرین نیست. شیطان در مسئله محبت نیز وجود دارد:«إِنَّ الشَّیْطَانَ یَنْزَغُ بَیْنَهُم[1]= شیطان میانشان را به هم مى‏ زند». یعنی شما هر چقدر سعی کنید، این محبت را نگه دارید، بی آفت نیست. نمونه از این آفت را در روابط زناشویی می بینیم. زن و شوهرها که اوج مهر و محبتند و مودّت در روابط زناشویی هست؛ طلاق و گرفتاری در این روابط وجود دارد. حتی در روابط دیگر مثل رابطه شاگرد با استاد، رابطه پدر و فرزند، رابطه دو برادر و خواهر، می بینیم که عمق این عواطف، از روابط زناشویی هم عمیق تر است، گاهی دچار آفت می شود و همیشه شیرین نیست. من شیطان دارم، طرف مقابل هم شیطان دارد. آدم های حسود، شیاطین جنّیّ و انسی وجود دارند؛ حتی اگر شیاطین هم نباشند، حوادث وگرفتاری ها هستند. مثلاً برادر من الان دچار یک معضل، مشکل، مریضی، ورشکستگی شده، من باید پای کار او بایستم و آن 7 حق اخوت را که در بحث مهرورزی در بخش حقوق برادران دینی توضیح دادیم، رعایت بکنم. خیلی کار راحتی نیست که انسان بتواند حقوق واجب را ادا بکند، مستحباتش بماند. در یکی از آن 7 حق می گوید: نباید بگذاری که برادرت از تو درخواست کند. اگر می دانی نیاز دارد، تو باید پیشنهاد بدهی. اگر یکی از آن 7 مورد را انجام ندهد، از ولایت خدا خارج می شود. پس اینگونه نیست که همیشه خوش بگذرد؛ بلکه مانع و عوامل بازدارنده هم دارد. در این موانع است که انسان امتحان دوستی می دهد. یک امتحان ساده در مسئله محبت، حسادت است خیلی وقتها شما فکر می کنید یک نفر را خیلی دوست دارید و عاشق او هستید و فکر می کنید این دلدادگی کاملاً خالص است، اما خیلی زود امتحان می شوید و بعد می فهمید که نه، تو طرف مقابل را با طمع دوست داری. یک مثال خیلی ساده و مبتذل از بچه های 4-5 ساله می زنم که برای همه اتفاق می افتد. از دانش آموزان راهنمایی، دبیرستان، طلبه ها، دانشجویان در سطوح بالاتر، علما و شاگردان شان، اولیای خدا و اصحاب انبیاء این امتحان ساده اتفاق می افتد.  بچه ها وقتی دوستی دارند و می بینند دوست شان دوست دیگری هم دارد، حسودی می کنند و دوست دارند دوستش فقط به او محبت کند و با کس دیگری دوست نباشد. این مثال در میان بزرگسالان هم مکرر اتفاق می افتد. مثلاً شما با کسی دوست هستید. اگر دوستی شما خالص باشد، از اینکه دوستت دیگران را به اندازه تو و حتی بیشتر از تو دوست داشته باشد، تو اصلاً نباید حسادت بکنی. ممکن است بگوئید ما که اینجوری نیستیم، در حالی که به ندرت آدمی پیدا می شود که بتواند از شر چنین حسی نجات پیدا کند. یعنی اکثراً با این که می دانند این کار خیلی ساده است، اما در این امتحان رد می شوند. مثلاً کودکی می گوید: من با فلانی قهرم. می پرسی: برای چه قهری؟ می گوید: چون با آن یکی هم دوست است. من به او گفتم بیا خانه ما، رفته خانه آنها. بچه کوچولوها را دیده اید که با هم از این حرفها دارند. بزرگها هم همینجوری هستند؛ اما برخلاف بچه ها که این حس پنهان نمی کنند، آنان پنهان می کنند. این خیلی مهم است که آدم بتواند خودش را آزاد بکند. زن و شوهر هم با هم خیلی خوبند؛ ولی مرد یک جوری مواظب است که نکند همسرش برادر و پدرش را بیشتر از او دوست نداشته باشد، حتی فرزندش را بیشتر از او دوست داشته باشد. یا اگر زن بفهمد شوهرش بچه ها را بیشتر از او دوست دارد، کاملاً به هم می ریزد. اینکه انسان در محبت به آزادگی برسد، کار راحتی نیست. از این که خودش را راحت بکند و به وارستگی برسد و شاد شود از اینکه همسرش، دوستش، بچه هایش، پدر و مادرش، استادش ولی خدایی که با او در ارتباط است، امامش، پیامبرش، آدم هایی را بیشتر از او دوست داشته باشند و اصلاً هم به او برنخورد. نمی گویم کیف کند و شاد باشد، چون کیف کردن کار آدمهای خاص است، حداقل به او برنخورد. این آزادگی روح خیلی مهم است. باطن و پیامدِ حسادت در محبت چیست؟ وقتی شما دچار حسادت در محبت می شوید، دچار محدود کردن خود و دیگران در محبت می شوید، در واقع جلوی تجلی این اسمای زیبای خداوند را می بندید. برای روشن شدن مطلب اول باید بگوییم، اصلاً محبت چیست؟ عاطفه، محبت، دوست داشتن و عشق چیست؟ محبت، دوست داشتن و عاطفه، تجلّی و ظهور اسم رحمان، رحیم، عطوف و رئوف خدای تبارک و تعالی است. جلو راه را نبندم و اجازه بدهم کسی که من او را خیلی دوست دارم، او هم دیگران را به اندازه من یا بیشتر از من دوست داشته باشد. اگر این اجازه را به طرف مقابلم دادم و به من برنخورد، اگر توانستم این حجاب را از خودم بردارم، در این امتحان پیروز شده ام. یکی از دوستان امیرالمؤمنین علیه السلام اشتباهی کرد و به دستور حضرت، دستش را قطع کردند. معاویه خواست از این موقعیت سوء استفاده کند و گفت: الان بهترین وقت است که او را شکار کنیم؛ چون الان وجودش را کینه ی علی علیه السلام گرفته و بهتر است او را به لشکر خود بیاوریم. وقتی از او می پرسند، چه کسی دستت را قطع کرده؟ می گوید: عزیزم ، سرورم، مولا و امامم دستم را قطع کرده است. پدری گوش فرزندش را می گیرد و دعوایش می کند، بچه می گوید از پدرم بدم می آید، یا از مادرم بدم می آید. برای چه بدت می آید؟ می گوید: چون من را کتک زده؛ فحش داده؛ ضایع کرده. این فرزند باید به احساسات شان توجه کند که روی چه حسابی او را کتک زده و ضایع کرده اند. در نظام طبیعت اینها عقده ایجاد می کند. از نظر روانشناسی هم می گویند، مادر و پدر نباید این کارها را بکنند، چون عقده ایجاد می کند. زیرا نگاه ما نگاه طبیعت گراست. ما به شأن حیوانی بیشتر بها می دهیم تا شأن انسانی. نتیجه ی برداشتنِ حجابِ حسادت در محبت چیست؟ اگر کسی بتواند این حجاب را بردارد؛ یعنی مانع محبت نشود و نگوید تو باید فقط مرا دوست داشته باشی و به هیچ کس دیگر نباید نگاه بکنی؛ به هیچ کس دیگر نباید توجّه بکنی؛ از هیچ کس دیگر نباید خوشت بیاید؛ هیچ کس دیگر نباید از تو تعریف کند؛ به کسی نباید هدیه بدهی؛ کسی به تو نباید هدیه بدهد؛ چرا فلانی به تو هدیه داد؟ چرا هدیه‌ی او گرانقیمت تر از من بود؟ اگر کسی توانست به این حجاب غلبه کند، چه اتفاقی می افتد؟ پاسخ این است، حجاب بین او و خدا برداشته می شود. دیگر حجابی بین او و خدا نیست.  تمام بدبختیهای جامعه انسانی و جامعه جهانی این است که اگر چیزی به اسم عاطفه، مهربانی و عشق را دوست دارند، همه را با بخل، محدودیت و انقباض دوست دارند. تمام این حرف ها را می زنیم، اما حول محور خودمان. ولی وای به حال کسی که دیگری را بیشتر از ما دوست داشته باشد، هر چند به ما نزدیک هم باشد. این راه بستن است. در حیوانات هم عاطفه، محبت، مهرورزی، تواصل و ارتباط هست؛ فرق بین محبت انسانی به معنای دقیقش با محبت حیوانی در همین جاست که انسان در نظام محبتی، از ظهور محبت حتی اگر پای خودش وسط نباشد، همیشه استقبال می کند. یک مثال زنده و واقعی بگویم: دوتا برادر بودند؛ یکی شان خیلی اهل رقابت بود در این که خودش را در دل پدر و مادر جا بکند. برادر دومی این گونه نبود. مثل برادر اول اهل سالوسی و زرنگ بازی نبود. برادر اولی که اهل سالوسی بود یک جایی مورد امتحان قرار گرفت و رد شد و به شدت منفور پدر و مادر شد. هم خودش و هم خانمش و بچه هایش همه منفور شدند. آن برادری که اهل زرنگ بازی و سالوسی نبود، خیلی ناراحت بود از این که چرا پدر و مادرم با برادرم بد شده اند؟ چرا برادرم کاری کرد که محبت پدرومادرم را از دست داد؟ در حالی که در چنین مواقعی، این برادر می توانست از این فرصت استفاده کرده و خودش را به پدر و مادر نزدیک کند. ولی هر چقدر پدر و مادر از او تعریف کردند و از برادرش بد گفتند، این شخص قبول نکرد و گفت اشتباه می کنید؛ شیطان دارد بین ما را خراب می کند و سوء تفاهم ایجاد می کند. تا زمانی که روز مادر شد و هر دو برادر می خواستند هدیه ای برای مادر بگیرند. این برادر که پاک و صادق بود، مقداری پول به برادرش داد و گفت: یک هدیه گرانقیمت و خوب برای مادر تهیه کن. چون می دانست این برادرش که الان طرد شده، ممکن است هدیه خوبی نخرد و اگر خودش هدیه گرانقیمت بگیرد دوباره این روند ادامه پیدا می کند. پول را به برادرش داد و گفت: بین خود ما بماند، یک هدیه خوب بخر و این آتش را خاموش کن. یعنی این شخص عاشق تجلّیّ محبت بود. اصلاً مهم نیست که پدرو مادرش آن برادر را بیشتر دوست داشته باشند. اگر آن برادر را هم بیشتر دوست داشته باشند، نه تنها به این برنمی خورد، بلکه کیف می کند. کسی می تواند اینگونه باشد که گدا و محدود نباشد و از خود خدا به طور مستقیم محبت دریافت کند. این کار سختی نیست. بی نهایت محبت در انتظار ماست. شما هروقت بخواهید، می توانید این محبت را جذب کنید. شما همین که یک گوشه ای نشسته اید؛ یا در رختخواب ذکر می گویید، به این معناست که خدا در رختخواب پیش شما آمده؛ زیرا ذکر اول از طرف مذکور گفته می شود، بعد توسط ذاکر. شما نگاه کنید 95 درصد طلاقها بر اثر همین مسائل است. مثلاً مَرد فکر می کند، قال گذاشته شده و له شده، زَن فکر می کند که نادیده گرفته شده و حرفش شنیده نشده، یک جا ضایع شده. همه بدبختیهایی که درآدمها اتفاق می افتد، برای این است که می گوید چرا من، من، من، من. من کنار گذاشته شدم؟ من نادیده گرفته شدم؟ پس من چه؟ اگر قرار باشد من نباشم، می خواهم دنیا نباشد. اگر قرار است اسلام، بسیج، هیئت، مؤسسه، جنگ، کارهای سیاسی، مجلس شورای اسلامی باشد و من نباشم، می خواهم صد سال نباشد. پس امتحان محبت سراغ همه ما می آید. آدم عاقل باید از آنها بگذرد، فقط ما باید به خدا اعتماد کنیم، از حجاب «خود» رد شویم. در این صورت به یک وادی امن می رسیم، به یک آرامشی می رسیم که انتها ندارد و دائمی است. یعنی دیگر اضطراب سراغ آدم نمی آید. «من» گفتن، اصلاح نظام محبتی را به هم می زند اصلاح نظام محبتی، مسئله فوق العاده مهمی است که معیارهایش را هم در جلسه قبل توضیح دادیم. وقتی می گوئیم اصلاح نظام محبتی، یک طرف قضیه این است،« قُل اِن  کانَ آباءُکُمُ وَ اِخوانُکُمُ وَ ازواجُکُم و...» یک طرف قضیه این است که تو حد روی محبت نگذاری. می گوید: نمی شود، پس من چه؟ این عبارت «پس من چه؟» این «من»، همان من محدود است، همان «منِ» شیطانی است، من حیوانی است. تو به محض اینکه از این من خلاص شدی و گفتی: بگذار فلانی دیگران را بیشتر از من دوست داشته باشد، در این صورت، دوستی در عالم پخش می شود؛ اختلافها کم  می شود، رویشها بیشتر می شود. درست است که این رویش ممکن است برای من نباشد، هیچ اشکالی ندارد. ولی بالاخره رویشی اتفاق می افتد؛ محبتی اتفاق می افتد؛ این بدین معنا است که اینجا دیگر پای شیطان در میان نیست، اختلاف نیست، جهنم نیست. اگر مردم همدیگر را دوست داشته باشند و به همدیگر بی حد مهرورزی کنند، «من» هم نداشته باشند، بزرگترین مانع ظهور امام زمان علیه السلام برطرف شده است. ریشه موانع ظهور امام زمان و کشته شدن یازده امام دیگر خودخواهی ها بوده است. راه بستن و محدود کردن محبت، چه پیامدهایی دارد؟ سعی کنیم در محبت، هیچ وقت راه را نبندیم. در بستن راه چه اتفاقی می افتد؟ در بستن راه این اتفاقات می افتد که حجاب بین انسان و خدا زیاد می شود؛ انقطاع ایجاد می شود؛ جریان تشبه به خدا از بین می رود؛ جهنم درست می شود. وقتی من اصرار دارم که خودم محبوبترین باشم، ولی روی محبتها حد می گذارم، یک اتفاق دیگر هم می افتد، یعنی درست همان کسی که تو می خواهی دوستت داشته باشد، دیگر دوستت ندارد. همان چیزی را که می خواستی به دست بیاوری و برایش بی تابی می کردی؛ برایش توطئه می کردی، به دست نمی آوری که هیچ، تازه منفور هم می شوی. آن چیزی را هم که داری از دست می دهی؛ این یک کار بی فایده و عقیم است. قدیمی ها می گویند: «اَلَحَسُودُ لا یَسُود= حسود هیچ وقت برتر نمی شود»، یعنی سیادت پیدا نمی کند و به اشتباه می گفتند حسود سودی نمی برد. هر چند از نظر ترجمه اشتباه است، ولی از نظر مفهوم درست است. یعنی واقعاً انسان حسود، سودی نمی برد. «لایسود» یعنی حسود هیچ وقت به سیادت نمی رسد. وقتی حسادت می کند، اینجور نیست که خودش روی قله بایستد، اتفاقاً زمانی روی قله و روی رأس قرار می گیرد که بتواند از خودش عبور کند. تنها کسانی می توانند سیادت بکنند و می توانند بالاتر بیایند و روی قله بایستند که بتوانند از خودشان عبور کنند؛ یعنی هر چه خودش را حذف کند و نخواهد برتر باشد، برتر می شود. برای همین فرمود:«سید القوم خادمُهُمُ= آقا و سرور هر گروهی، کسی است که متواضعتر و خدمتگزارتر است». فطرت در بین جمع و یک گروه کار خودش را می کند. هیچ کسی نمی تواند جلوی فطرت را بگیرد. فطرت عاشق کسی می شود که از همه خادمتر و متواضعتر است. بیشتر نوکر بقیه است. خدا رحمت کند امام را که می گفت: من خیلی حسرت این خدمتکارم را می خورم. قدر محبت های اطرافیان مان را بدانیم چقدر خوب است یک مرد در روابط زناشویی وقتی به همسرش نگاه می کند که این همه سال مودّت برای او هزینه کرده، زحمت کشیده، اذیت شده، او را بزرگ ببیند. روی قله محبت خودش قرار بدهد و عاشقش باشد.  یک زن وقتی می بیند که شوهرش برای این زندگی، برای با او بودن و با بچه ها بودن، چه زحمات و خون دلها خورده، باید قدر بداند. چقدر خوب است یک بچه وقتی به پدرومادرش نگاه می کند، به خاطر زحمات عاشقانه شان آنها را دوست داشته باشد، حتی اگر کافر باشند. محبت چیزی نیست که با چیزهای دیگر مخلوط شود. چقدر خوب است آدم قدر زحمتها و خون دل خوردن دیگران و محبتهایشان را بداند. اگر این طور بشود، در تمام زندگیهای زناشویی، تحقیر، توهین، خشونت از بین می رود. یک قاعده بگویم و آن این است که هر وقت می بینید در یک خانه ای تحقیر، توهین، خشونت، آزار وجود دارد، بدانید که علتش این است که ما از فطرتمان بیرون آمده ایم. قیمت طرف مقابل را نمی دانیم که چقدر است؛ قدر زحماتش را نمی دانیم و کور هستیم،؛خودخواهیهای ما، مشغله های ما، خودشیفتگی ما باعث شده که ما به این سمت برویم. چرا همسر اول بهتر است؟  معروف است که می گویند همسر اول بهتر است. قرآن کریم هم می فرماید هیچ کس به اندازه شوهر اول برای زن مناسب نیست. می فرماید: «وَبُعُولَتُهُنَّ أَحَقُّ بِرَدِّهِنَّ[2] = شوهرانشان اگر سر آشتى دارند، به بازآوردن آنان در این [مدت] سزاوارترند». این زن طلاق گرفته و قرار است ازدواج بکند، همسرش که از او طلاق گرفته، حق است که با او دوباره ازدواج کند. یکی ممکن است بگوید: اگر اینها با هم اختلاف نداشتند و سازگاری داشتند، جدا نمی شدند. خیلی وقتها مردهایی ممکن است باشند که از شوهرشان خیلی بهتر هستند؛ زنهایی باشند که از زن خودش خیلی بهتر باشند؛ این حرف منطقاً درست است، ولی در نظام فطری، اگر کسی همه ماجراهایی که بین او و همسرش اتفاق افتاده از روز اول، زحمات و فداکاریها، خون دل خوردنها، معطلیها، تحمل تنهائیها، گرفتاریها را نگاه بکند، می بیند هیچکس جای همسر اول را نمی گیرد. ولی ما وقتی مقایسه می کنیم، در اثر خودخواهیها زود از همدیگر سیر می شویم. در نظام طبیعت، در نظام فطرت، آدم ها وقتی که نوع نگاهشان درست می شود، به هم اعتماد پیدا می کنند. تلاش برای محدود کردن محبت، همیشه عقیم است دو نکته در بحث محبت وجود دارد: 1. راه را نبندیم؛ 2. تمام تلاش ها برای محدود کردن محبت عقیم است. این که گفته می شود، راه را نبندید، یک جنبه تشریعی دارد که اگر تو این کار را بکنی، تشریعاً چون تصمیم گرفتی جلوی تجلی اسماء رحمان، رحیم، رئوف و عطوف را بگیری، در حقیقت جلوی نور خدا را می گیری. قرآن می فرماید: «یُرِیدُونَ لِیُطْفِئُوا نُورَ اللَّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ= مى‏ خواهند نور خدا را با دهان خود خاموش كنند»؛ می خواهی نور خدا را خاموش کنی، در تجلی محبت محدودیت ایجاد کنی و حسادت می کنی. حسادت کفر است. از نظر تشریعی تو منفور خدا قرار می گیری و حجاب بین تو و خدا از بین نمی رود. اما یک حکم تکوینی هم دارد و آن این است که این کار عقیم است و نتیجه نمی دهد. برای همین است که تمام کسانی که دچار حسادت می شوند، دچار محدود کردن می شوند؛ بدجنس می شوند و می خواهند بدجنسی کنند در روابط انسانها؛ اما تمام آنها در نهایت ناکام می مانند و سود نمی برند. نتیجه این می شود که شما تکویناً و تشریعاً سر از جهنم و ناکامی در می آورید. تکویناً و تشریعاً راه بسته است، پس بیایید کاری بکنید که محبت، دوستی، تعاطف و تواصل افزایش پیدا کند. وقتی راه بسته است، بیاییم برای تحکیم مودّت، برای افزایش دوستی، برای انفجار عواطف در عالم که موانع ظهور امام زمان را برطرف می کند، قدم برداریم. تلاش برای برقراری عاطفه با امام زمان علیه السلام متأسفانه ما با امام زمان عاطفه نداریم و تلاشی هم برای افزایش روابط عاطفی بین خودمان با پدرمان نمی کنیم. اصلاً چنین چیزی برای ما موضوعیت ندارد. دو مانعی که سر راه ظهور امام زمان هست و خود حضرت هم بر آن تاکید فرمودند، نبودن «همدلی و وفاداری» است. مثلاً مرد و زن در شرف طلاق هستند، مشاوره می کنند و بعد به نتیجه می رسند و می گویند: راهی هست که ما طلاق نگیریم؟ من از او خوشم نمی آید؛ ولی حیف است و به خاطر بچه ها هم که شده، ما مجبوریم همدیگر را دوست داشته باشیم. کاری کن ما همدیگر را دوست داشته باشیم. می گوید: من دوست دارم عاشق زنم باشم، زن هم می گوید: من هم دوست دارم عاشق شوهرم باشم. تا حالا شده در وجود ما چنین احساسی نسبت به خدا و امام زمان ایجاد شود؟ تا حالا شده کمبود محبت با خدا و امام زمان برای ما مُعضل شود؟ بارها دیده ایم از افراد پرسیده شده: مشکلات زندگی شما چیست؟ می گوید:« بدهکارم؛ مشکل خانه دارم؛ هزینه ها بالاست؛ و ...» چند نفر وجود دارند که دغدغه زندگی و غصه هایش کم بودن عشق بین او و خداست و از این بسوزد که از طرف خدا این عشق هست، ولی از طرف ما نیست. در دعای افتتاح خواندیم: تو به من محبت می کنی و من بغض می ورزم. آیا تا به حال این دغدغه برای ما وجود داشته؟ آیا کسی فکر کرده چقدر من بی آبرویم، چقدر من بدبختم، چقدر بی چیز و گدایم؟ چقدر پست شده ام که نمی توانم با خدا و امام زمانم رابطه حسنه و دوست داشتنی برقرار کنم. چگونه کسی می تواند بگوید من سرباز فداکار و یک فرزند فداکار برای امام زمانم هستم؟ در حالی که نظام محبتی خودش را درست نکرده است. البته هر کاری هم بکند، منظورِ نظر امام زمان است، امام زمان پاداش آن را می دهد. اما منتظر صادق چیز دیگری است و قدم صدق، منتظر صادق و سرباز صادق خیلی مهم است.  ما به جای این که عقده کنیم به اینکه کی ما را دوست دارد؟ کی ما را دوست ندارد؟ ما کجا محبوب هستیم و کجا محبوب نیستیم. یک ذره فکر کنیم ببینیم بین من و زوج اصلیم یعنی خداوند، بین من و امام زمان چه وضعیتی از نظر محبتی وجود دارد؟ بازار رابطه من و امام زمان گرم است؟ رونق دارد؟ من با حضرت بده و بستان دارم؟ ما دائماً از طرف آنها آغوش باز و محبت می بینیم، ولی دل ما راه نمی آید. نمی دانم چقدر ما خشن هستیم؟ چقدر ما انقباض داریم؟ چقدر ما بی‌عاطفه ایم؟ عزیزان، امام زمان هزار سال پیش نوشت شما همه انقباض دارید؛ مشکلات عاطفی دارید و همدل نیستید. «کار فرهنگی» به معنی بسط محبت در دنیاست بسط محبت در دنیا کار قشنگی است. یک کار فرهنگی مهم است. کار فرهنگی در نهایت باید منجر به دو چیز شود: یکی هدفدار بودن و دیگر این که منجر به ایجاد محبت بین من و امام زمان و ایجاد مودّت و همدلی بین همه آدمها بر مبنای شناخت امام زمان شود. ما باید واقعاً تجدید نظر بکنیم و تصمیم بگیریم تا  می توانیم از دل خودمان شروع کنیم تا موانع عواطف را برداریم؛ موانع محبتی را برداریم و در دنیا انفجار محبت و عواطف ایجاد کنیم. حتی اگر پای خودمان وسط نباشد. هر وقت می خواهید یک فکری بکنید و یک حرفی بزنید، خواهش می کنم اول فکر کنیم و ببینیم که این حرف من، یک جا شعله محبت و عواطف را پائین می کشد یا نه؟ اگر می کشد، نگوییم؛ به خدا حرام است؛ به خدا جهنم است؛ حتماً محرومیت و فشار قبر می آورد؛ حتماً اضطراب می آورد؛ حتماً له شدگی و چروکیدگی برای تو می آورد. در روابط و تصمیم هایمان باید خیلی احتیاط کنیم. اگر کسی امام زمان را دوست داشته باشد؛ برای ایجاد وحدت و همدلی و انس به امام زمان، آشتی با امام زمان و محبت بین بچه های امام زمان تلاش می کند. فرق نمی کند این بچه ها شیعه باشند یا سنّی، مسیحی باشند یا یهودی.  از خودمان هم شروع کنیم. اول عُرضه تنظیم روابط محبتی خودمان را داشته باشیم، تا بعداً بتوانیم این را همه جا بسط بدهیم. از فرد بودن در بیائیم، از زن بودن، مرد بودن، ایرانی بودن دربیائیم، از شیعه بودن در بیائیم، از مسلمان بودن در بیائیم. ما بنده خدائیم و ظهور و تجلی خدائیم. اینها هر کدام می تواند یک قید به ما بزند. فقط یک جاهایی ایرانی بودن، شیعه بودن قشنگ است. آنجایی که محدودیت نگذارد. اگر حدی هم هست، حدهایی باشد برای دفاع از عشق. اگر شمشیر و جهادی هست، برای جهاد است؛ شمشیر و جهاد در اسلام مقدس است؛ ما در اسلام که جنگ نداریم؛ جهاد داریم. در جهاد فقط موقعی دست به شمشیر می بریم که بخواهیم با خشونتها، انقباضها، با محدودیتها، با کم بینی ها، سانسورها، با ظلم و بی عدالتی ها  مقابله بکنیم؛ همه اینها محدود کردن است. جهاد برای همین قشنگ است که جایی را در جهاد گرفتن، باعث خوشحالی انسان نباید شود، که بگوید من جنگ کردم و پیروز شدم. امام فرمود: هرگز از دست دادن مکانی، از دست دادن موضعی شما را کوچک نکند، پیروزی و گرفتن جایی و شهری شما را شاد نکند. چون اساساً هدف جهاد و مبارزه چیز دیگری است. پس این نکته را باید توجه داشته باشیم که کوچک نشویم، له نشویم، محدود نشویم، محدود نکنیم، چون محدود کردن و حد زدن مساوی است با محدود شدن. یعنی تو در واقع به خودت حد می زنی. هر وقت تو در یکجا حد ایجاد می کنی، آن حد در درون تو اتفاق می افتد، هرجا سخت می گیری، در حقیقت، به خودت سخت می گیری، در واقع اینجاست که انسان معنی این آیه را می فهمد: « وَمَنْ یَبْخَلْ فَإِنَّمَا یَبْخَلُ عَنْ نَفْسِه[3] = پس برخى از شما بخل مى ‏ورزند و هر كس بخل ورزد تنها به زیان خود بخل ورزیده» یعنی آدم بخیل اول ریشه خودش را می کند. [1] . سوره اسراء/53. [2] . بقره/228. [3] . سوره محمد/38.

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 9505
زمان انتشار: 16 اوت 2018
| |
حکمت زیارت آل یاسین، توجه به خدا و امام است

شرح زیارت آل یاسین، جلسه اول، 97/05/12

حکمت زیارت آل یاسین، توجه به خدا و امام است

ساختار کره ی زمین، یک ساختار خلیفة الله‌سازی است. هدف اصلی ما در زمین که سعادت ما در گرو آن است، متخلق شدن به اخلاق الهی و کسب قدرتهای الهی است و انسان به کمتر از این اگر برسد، سعادتمند نیست. برای رسیدن به این مقام، نیاز به امام است که در زیارت آل یاسین، توجه به حقیقت و اصل خودمان، یعنی امام زمان علیه‌السلام پیدا می کنیم.

یکی از بهترین و قوی‌ترین زیارت ها که توسط وجود مقدس آقا امام زمان علیه‌السلام انشاء و به ما داده شده، زیارت آل یاسین است و نکات بسیار دقیق و عالی دارد. این زیارت، خیلی تخصصی طراحی شده و یک ساختار محکم ریاضی دارد و بسیاری از نیازهای ما را تأمین می‌کند. اگر مردم به متن این زیارت وفادار باشند، همه مشکلات شان حل خواهد شد.خود حضرت فلسفه زیارت آل یاسین را این گونه ذکر می‌کنند: «إِذَا أَرَدْتُمُ التَّوَجُّهَ بِنَا إِلَى اللهِ تَعَالَى وَ إِلَیْنَا فَقُولُوا كَمَا قَالَ اللَّهُ تعالى سلام على آل یس= زمانی که خواستید به وسیله ما به سوی خدا و ما بیایید، پس همانطور که خداوند متعال فرموده است بگویید: درود بر آل یس...». پس فلسفۀ این زیارت توجه به حق تعالی و توجه به اهل بیت (علیهم السّلام) است.  غایت انسان، درک مقام خلیفة اللهی است چهار شان «جمادی، گیاهی، حیوانی و عقلی»، شان های مقدماتی وجود انسان هستند، برای رسیدن به شأن اصلی که همان شأن «فوق عقلی» ما است. شأن اصلی ما که به واسطه آن انسان هستیم؛ شانی که اصطلاحاً به آن «فوق تجرد» می‌گویند. ما به وسیله این شأن، بی‌نهایت‌طلب می شویم و قابلیت رشد نامحدود پیدا می‌کنیم. حال اگر سوال شود چقدر نامحدودیم و تا کجا می‌توانیم رشد کنیم؟ پاسخ این است که «تا آنجا که مظهر خدا شویم و همه اسماء الهی در ما ظهور پیدا کند و به اصل و حقیقت خودمان که «مثل اعلی» است، برسیم. این که خداوند در قرآن می‌فرماید: «نَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی= از روح خودم در انسان دمیدم». این روح، همان «مثل اعلی» است؛ یعنی عالی‌ترین نمونه از خدا یا همان نور محمد و آل محمد صلی‌الله‌علیه‌وآله است و حقیقت همه ما به نور اهل بیت یعنی «مثل اعلی» برمی گردد. وقتی شما وارد بهشت می‌شوید، این خطاب انسانی به شما می‌شود: «از زنده‌ی پایداری که هرگز نمی‌میرد، به زنده‌ی پایداری که هرگز نمی‌میرد[1]»، این اوج حقیقت انسان است؛ یعنی انسان به جایی می‌رسد که خدا همه اسمهای خودش را به او می‌دهد. ما برای همین هدف، به کره زمین آمده ایم. نیامده ایم پولدار شویم، ورزشکار شویم، قهرمان جهان شویم، خوشگل و خوش‌اندام شویم، به تجملات برسیم. چون اینها همه شأن گیاهی ماست. همچنین به کره زمین نیامده ایم که فقط ازدواج کنیم و تشکیل خانواده بدهیم و فعالیت‌های سیاسی ـ اجتماعی کنیم و تشکیل حزب و حکومت بدهیم؛ چون اینها هم مربوط به شأن حیوانی ماست. حتی نیامده ایم دکتر و مهندس یا عالم بشویم. چون اینها هم شأن عقلی ما هستند. فرشته‌ها هم اینها را دارند. چه بسا فرشته‌ها از جهت علمی، خیلی بالاتر از ما باشند. پس ما برای این کارها به دنیا نیامده ایم. چهار بخش «جمادی، گیاهی، حیوانی و عقلی»، فقط ابزار هستند تا به آن هدف اصلی که  برای آن خلق شده ایم، برسیم. قرآن کریم وقتی در مورد هدف خلقت انسان صحبت می‌کند، می‌گوید: «وَ إِذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ إِنِّی جاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلِیفَةً= و (به یاد آر) وقتی که پروردگارت به فرشتگان گفت: من در زمین خلیفه‌ای خواهم گماشت». یعنی آدم هایی را در زمین قرار می دهم که خلیفه و مظهر من هستند. مثل شرکت یا کارخانه‌ای که سیستمی را تولید می کنند و در اختیار مردم قرار می‌دهد. کارخانه ی خدا هم زمین است، برای ساختن آدمهایی که هر کدامشان لیاقت خلیفة اللهی دارند، یعنی می‌توان به او خطاب خلیفه ی خدا را کرد. بنابراین، ساختار زمین یک ساختار خلیفة الله‌سازی است. آنچه ما برای آن به روی زمین آمده ایم و سعادت ما در گرو آن است، متخلق به اخلاق الهی شدن و رسیدن به قدرتهای الهی است. انسان به کمتر از این اگر برسد، سعادتمند نیست. قوانین اسلام برطبق ساختار وجودی انسان تنظیم شده است ما باید قوانین اسلام را با توجه به فلسفه خلقت مان بفهمیم.اگر نفهمییم کی هستیم و خود را فقط در قالب یک زن یا مرد بینییم؛ نه از علت حجاب سر در می‌آوریم، نه از نماز، نه از سایر احکام و دستورات دین. این یعنی غلبه شأن حیوانی. امام علی علیه‌السلام فرمودند: «رحمت خدا شامل حال کسی می شود که اول بداند از کجا آمده، در کجا هست و به کجا می‌رود؟». ما باید اول بدانیم داستان آمدن مان به کره زمین چیست و برای چه آفریده شده ایم؟ اگر شناخت خود را از حضور زندگی در کره زمین آغاز کنیم، همه چیز غلط از کار در می‌آید. چون توجهی به آن روحی که از خدا در من دمیده شده و توجه به آن مثل اعلی و آن نور اهل بیت (علیهم السّلام) که در ما دمیده شده، ندارم. در نتیجه، همه چیز وارونه می شود. پس ما روی زمین آمده ایم که یک موجودی شبیه خدا شویم که قرآن کریم از آن، تعبیر به «خلیفة الله» می‌کند. مهمترین نیاز هر انسانی، امام معصوم است برای رسیدن به این مقام، در گام نخست من باید بدانم مهمترین نیاز من در روی کره زمین، به عنوان یک انسان و نه یک فرشته، نه یک زن یا مرد، نه یک حیوان، نه یک گیاه چیست؟ بعضی ها به اشتباه فکر می کنند که مهمترین نیازشان داشتن پول یا همسر یا بچه یا مسکن است. اینها حداقل‌هایش هم باشد، کافی است، اما مهمترین نیاز هر انسانی برای اینکه بتواند به بزرگترین هدفی که برای آن آفریده شده، برسد، داشتن یک نماینده خدا روی زمین است. اگر این نیاز را حس نکنیم، به هیچ وجه نمی‌توانیم به الله راه پیدا کنیم، یعنی به حقیقت و اصل خود که مظهر خداست نمی رسیم. در داستان تولد امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام، خدا تولد حضرت را در کعبه قرار می دهد. برای این که باطن توحید را به ما بگوید. باطن کعبه ولی الله است؛ باطن کعبه ولایت است. پس برای رسیدن به خدا باید از متخصص معصوم آغاز کنیم. علت این که به سفر حج می‌رویم، این است که یک شباهت و سنخیتی بین ما و خدا ایجاد شود. پس اگر می‌خواهیم به توحید برسیم، بدون ولایت متخصص معصوم امکان‌پذیر نیست و اگر این نباشد، هیچ عبادتی فایده ندارد و آخرش جهنم می‌شود.  آنهایی که ائمه و اولیاء الهی را کشتند؛ نماز می‌خواندند، روزه می‌گرفتند، حج می‌رفتند، حافظ و قاری قرآن بودند، فقط ولایت نداشتند، یعنی اصلی‌ترین چیز، یعنی اتصال به متخصص معصوم نداشتند. بنابراین، اصلی‌ترین و بزرگترین نیازمان این است که با معصوم به عنوان شخصی که می‌تواند من را به الله متصل کند، پیوند برقرار کنیم تا به من یاد بدهد که چگونه می‌توانم با رعایت قوانین و فرمولها شبیه الله بشوم. اما اگر قرار است شبیه به امام نشویم که حقیقت و اصل خودت است، امام فلسفه‌اش را از دست می‌دهد. چرا زیارت آل یاسین می خوانیم؟ علت اینکه به حضرت عبدالعظیم زیارت می‌رویم یا امامزاده صالح می‌رویم یا کربلا می‌رویم یا به حرم امام رضا علیه‌السلام می رویم، این است که بخش انسانی ما احتیاج دارد. در اربعین چرا مسیحی، یهودی، زرتشتی، هندو و سنی‌ها هم می‌آیند؟ چه عاملی اینها را در اربعین در کنار هم قرار می دهد؟ باید با اینها مصاحبه هایی بشود و انگیزه های درونی آنان، از زمانی که از منزل و کشور خود راه می افتند و حرکت به سوی کربلا را آغاز می کنند را پرسید. آیا کسی می‌تواند دلیل علمی برای این انگیزه ها بتراشید؟ نه. آنها براساس سنخیت و اصلشان  سراغ پدر آسمانی شان می‌آیند. نیازشان ارتباط گرفتن با انسان کامل است و این نیاز، یک نیاز فطری و انسانی است. چرا دلهای همه خدا پرستان، کانون محبت حسین علیه‌ السلام است. زیارت آل یاسین چیست؟ این که تو به عنوان یک انسان نیاز داری بخش انسانی وجودت را تقویت کنی و تشبه به خدا پیدا کنی. لازمه این مقام، این است که با آن منشأیی که به تو عشق و قدرت و آرامش می‌دهد، ارتباط داشته باشی. حالا امام زمان علیه السلام در دعای آل یاسین، شما را خطاب می‌کند و این خطاب، خطاب انسانی است. امام زمان می‌خواهد تو را در اوج تربیت کند.از این رو، برای این هدف، یک زیارت کاملاً دقیق و تخصصی برایت طراحی کرده است. اگر با آن بخش انسانی وجودت زیارت بخوانی، به ملاقات می‌رسی و این ملاقات برای تو سازنده است. چنین می شود که یقین‌‌، شهود، آرامش دل، شادی و نشاط در وجودت سرریز می شود. گاهی ما حواسمان نیست که زیارت برای چیست؟ باید توجه داشته باشیم که ما باید به عنوان یک انسان به ملاقات و زیارت برویم تا آن حقیقتی که قرار است اتفاق بیفتد، در ما صورت بگیرد. پس هدف و داستان زیارت آل یاسین، توجه به حقیقت و اصل خودمان، یعنی امام زمان علیه‌السلام است.   زیارت/دعای آل یاسین [1] . «مِنَ الْحَیِّ الْقَیُّومِ الَّذی لا یَمُوت اِلَی الْحَیِّ الْقَیُّومِ الَّذی لا یَمُوت.

کلیدواژه ها: ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 9503
زمان انتشار: 15 اوت 2018
| | | | | |
اهل بیت نهایت حلم و بردباری اند

شرح زیارت جامعه کبیره جلسه 67؛ 97/5/18

اهل بیت نهایت حلم و بردباری اند

خطاب به اهل بیت علیهم السلام می خوانیم: «وَ مُنْتَهَى الْحِلْمِ= منتهای حلم». «منتهی» اسم مکان از ریشه «ن، ه ی»، یعنی غایت و انتهای چیزی که دیگر نمی تواند جلوتر برود و امکان رشد ندارد.

وقتی می گوییم اهل بیت علیهم السلام «وَ مُنْتَهَى الْحِلْمِ» هستند، یعنی هر چه که باشد، ائمه آخرین درجه‌اش را دارند و هیچ کس دیگری نمی‌تواند آن حد را داشته باشد. مرحوم مصطفوی در «التحقیق» درباره «حلم» می‌نویسد: «اِنْضِباطُ النَّفس وَ الطَّبع عَن هَیَجانِ الغَضَب وَ عَنِ الاِحساسات وَ حُصُولِ حالَتِ السُکُون وَ الطُمَأنِینَه وَ الصَبر فی مقابِلِ ما لا یُلائِمُ الطَّبع فی مُقابِلِ العَجَلَ وَ التَّیش وَ النَزَغ وَ الغَضَب= حلم به معنی انضباط و نگهداری نفس و طبع از هیجان و غلیان غضب و از احساسات است و حاصل کردن حالت آرامش و طمانینه و صبر کردن در مقابل چیزهایی مثل عجله و غضب و . . . که با طبع انسان ناملایم است ». «اِنْضِباطُ النَّفس وَ الطَّبع عَن هَیَجانِ الغَضَب» حلم یعنی انسان بتواند انضباط نفس داشته باشد، بتواند نفس و طبعش را از غضب و عصبانیت نگه دارد.  «وَ عَنِ الاِحساسات» یعنی جلوی غلیان و غلبه احساسات بر خودش را بتواند بگیرد. «وَ حُصُولِ حالَتِ السُکُون وَ الطُمَأنِینَه» طوری خودش را نگه دارد که حالت آرامش و سکون را داشته باشد. «وَ الصَبر فی مقابِلِ ما لا یُلائِمُ الطَّبع» صبر کند آنجایی که ملایم طبعش نیست؛ یعنی هیجان او را نگیرد و در مقابل هر چیزی که ملائم طبعش نیست، یک دفعه احساساتی نشود. آدم حلیم به راحتی تکان نمی‌خورد. آدم حلیم طمأنینه و سکون دارد، ضبط و نگهداری نفس دارد. اینطور نیست که در محیط کارش اگر اتفاقی بیفتد، بی‌تاب شود؛ مثلا یک غذای خوشمزه درست کرده، ولی برحسب اتفاق یکی آمده آن را خورده. شروع به داد و بیداد و غر زدن کند. حلیم در طوفان های زندگی به هم نمی ریزد اگر چیزی ملائم طبعت نبود، به هم نریز. بعضی ها تا یک ذره گرم یا سردشان می‌شود، بداخلاق می شوند. یک ذره گرسنه می‌شوند، به هم می‌ریزند. شرائط زندگی شان مناسب و دلخواهشان نیست، دائما غر می زنند. این خوب نیست. در زندگی زیاد از این مسائل اتفاق می افتد. باید حواست باشد که خدا درست به همان چیزی که تو به آن وابستگی داری یا از همان چیزی که تو بدت می‌آید، از تو امتحان می‌گیرد. این قانون خداست. اگر می خواهی ببینی که حلیم هستی یا نه، ببین در طوفان ها و حوادث زندگی تکان می‌خوری یا نه! به هم می‌ریزی یا نه! ببین در درونت چه اتفاقی می‌افتد؟ اگر بهم ریختی، یعنی ضعیف، بی‌پایه و بی‌ریشه هستی؛ یعنی به جهنم نزدیک هستی. چون گفتیم هر زودرنجی و حساسیتی و هر بار عصبانیت برای ما فشار قبر می‌آورد. خداوند دائم ما را تکان می‌دهد. چون دوست دارد ما استحکام پیدا کنیم و مثل خودش حلیم شویم. به همین خاطر، چیزهایی برای مامی‌فرستد که تکانمان بدهد. اگر تکان نخوردیم، به مرور خوش‌اخلاق‌تر، مهربان تر، قوی‌تر و شادتر می‌شویم. بنابراین، شاکله انسان از شکل حیوانی در می‌آید و آدم می‌شود و باطن انسانی پیدا می‌کند. آن وقت خدا به وزان آدمیت مان رزق، علم و حکمت می‌دهد. شما اوجش را در کربلا می بینید. حتی یکی از مصائب سیدالشهداء می‌تواند هزار تا مثل ما را نابود کند؛ اما کسی مثل زینب کبری وقتی بالای سر امام حسین علیه السلام می‌آید، این گونه به خدا خطاب می کند: خدایا این قربانی را بپذیر. یا در آنجائی که ابن زیاد شروع می‌کند به فحش دادن یا نفرین ‌کردن که خدا با شما اینطوری کرد؛ یا به امام حسین جسارت و توهینی می کند؛ می‌بینید زینب کبری محکم نشسته و می گوید: «ما رأیت الا جمیلا= جز زیبایی چیزی ندیدم». این معنای حلم است. آدم حلیم، عجول و شتابزده نیست در ادامه تعریف حلم راغب اصفهانی این گونه می گوید: «فی مُقابِلِ العَجَلَ وَ التَّیش وَ النَزَغ وَ الغَضَب» حلم در مقابل عجله است، یعنی شتابزدگی. بعضی ها خیلی عجله دارند یک کاری را انجام بدهند. مثلا می‌خواهد یک چیزی بخرد، تا صبح خوابش نمی‌برد؛ می‌خواهد یک ماشین بخرد؛ یا یک مهمانی برود یا مسافرتی برود و ... اضطراب دارد و عجله می کند و در نتیجه، اقدامات نابخردانه می‌کند؛ یعنی کارهایی می‌کند که در آن عقلانیت، آرامش و طمأنینه نیست. حلیم به کسی می‌گویند که می‌تواند انتقام بگیرد و نمی‌گیرد. می‌تواند صفتهای بدی داشته باشد و ندارد. می‌تواند عجله کند، بی‌پروایی کند، اقدام نابخردانه کند، ولی نمی‌کند. چون دستور دارد که «اَحْسِنْ اِلى مَنْ اَساءَ اِلَیْكَ= به کسی که به تو بدی می‌کند تو مقابل خوبی کن». به کسی که بدی کرده، خوبی کنید! یک سؤال: ما تا به حال در زندگی‌مان چند بار به کسی که با ما بد بوده، خوبی کرده ایم؟ یکبار بشماریم و ببینیم این در زندگی ما زیاد است یا نه انگشت‌شمار است. وقتی یزید به مدینه حمله کرد، به لشکریانش گفت: ناموس همه به شما حلال است. به دختران و زنان تجاوز می‌کردند. اصلاً مدینه را زیر و رو کردند. بنی‌امیه دشمنان خونین امیرالمؤمنین، امام حسین علیه‌السلام، امام مجتبیعلیه‌السلام و دشمنان خونین خود امام سجاد علیه‌السلام است. اینها وقتی به خانه حضرت پناه آوردند، حضرت با شیرینی و مهربانی گفت به خانه من بیایید؛ یعنی دشمنانش را پناه داد. ما می‌توانیم به کسی که بدی کرده، به او خوبی کنیم یا نه؟ به هم نریزیم، متلاشی نشویم، بی‌قرار نشویم، استحکام داشته باشیم و در نقطه مقابل با خوبی به او جواب بدهیم. این را باید تمرین کنیم. چون می‌خواهیم شبیه خدا شویم. پس بیاییم نقشه بریزیم، برنامه بریزیم و ببینیم که چه کاری می‌توانیم بکنیم. این یک تمرین بسیار مهمی است. مامور دولتی که میلیاردی پول پیدا می کند کجا؛ و ماموری که میلیاردی می دزدد کجا؟ همه جا آدم های بد وجود دارد، ولی اولیاء الهی هم هستند. چون خدا همه جا حجت خود را می‌گذارد تا کسی بهانه نداشته باشد. وقتی که یک مأمور دولتی میلیاردی پول پیدا می‌کند، بعد آن را تحویل می‌دهد، مگر حقوقش چقدر است؟ اما او را خدا به عنوان حجت نشان می دهد و بعداً می آورد جلوی برخی از این مسئولینی که میلیارد میلیارد از اموال بیت‌المال را می‌دزدند و می‌خورند، تا نتوانند بگویند ما نمی‌توانستیم طاقت بیاوریم. صفت «حلم» با بهای زیادی از اسماء خدا که ما را به بهشت می رساند، بر روی ما باز می‌کند و نیز درهای زیادی از جهنم را به روی ما می‌بندد. این قدرت حلم است. این صفت مختص ائمه نیست. کسی نگوید ائمه این طور بودند. شاگردانشان بعد از انقلاب اسلامی خیلی شدند؛ چه شاگردان ایرانی، چه شاگردان افغانی، چه شاگردان پاکستانی‌، هندی‌ها، اروپایی‌ها، آمریکاییها به برکت انقلاب از اولیاء خدا شدند. ما برویم زندگی‌نامه ائمه را بخوانیم. خلفایی که به ائمه بدترین توهین‌ها را می‌کردند، ائمه چطور جواب می‌دادند؟ البته به این معنا نیست کسی که حلیم است نباید جواب بدهد. بلکه توصیه می کنند که عجله نکنید. با صبر وحوصله اقدام مقتضی را انجام بدهید. اگر لازم است در جائی شکایت کنید، شکایت کنید. اگر قرار است جواب بدهی، الان نده. به هم نریز، آرام باش، یک روز دیگر، دو روز دیگر، به جوانبش فکر کن، بعد ببین چطوری باید برخورد کنی. وقتی که زود می‌خواهی جواب بدهی، معلوم می شود که حلیم نیستی. حلیم کسی است که نسبت به کارهای بد دیگران، زود تصمیم به انتقام نمی گیرد. آرام است، فکر می‌کند و دقیق‌ترین برخورد را انتخاب می‌کند. اینطور نیست که زود به هم بریزد و همانجا بخواهد جواب بدهد یا انتقام بگیرد. خدا به انسان حلیم حکمت می دهد در مورد حلم پیامبر رحمت صلی‌الله‌علیه‌وآله می‌فرمایند: «تَشَعَّبَ مِنَ الْعَقْلِ الْحِلْمُ وَ مِنَ الْحِلْمِ الْعِلْمُ= از خرد، بردبارى سرچشمه مى گیرد و از بردبارى، دانش». هر کس علم حقیقی می‌خواهد، یعنی علم به معنای «روشنایی و نور»، باید آدم حلیمی باشد. آدم غیرحلیم اگر به دانشگاه و حوزه هم برود، علمش به درد نمی‌خورد. ما چقدر افراد حوزوی داریم که نمی‌توانند از علم شان استفاده کنند. چقدر افرادی داریم که حافظ قرآن هستند، کلاسهای تفسیر رفتند، کلاسهای اخلاق رفتند، کلاسهای عرفان رفتند، اما اصلاً نتوانستند از علمشان استفاده کنند. پس علم بدون حلم به تعبیر حضرت به درد نمی‌خورد. اگر کسی عالم شد، حتماً باید حلیم هم باشد. علم بدون حلم، جهنم و ظلمت است. منظور از عالم، فقط روحانی نیست. بلکه هر کسی به هر کلاسی می‌رود، مثل تفسیر، عرفان، فلسفه و... چه دانشگاه و چه حوزه، اگر حلیم نباشد، علمش فقط مایه گناه و انحراف و غفلتش می‌شود. خود علمش برایش جهنم‌ساز می شود. آنچه که به علم زینت می‌دهد و آن را نگه می‌دارد، حلم است و نیز آنچه باعث می‌شود علم بیشتری گیر انسان بیاید، حلم است. خدا به آدم حلیم بدون استاد هم حکمت و دانش می‌دهد. مثلاً ممکن است یک آدمی اصلاً وقت زیادی برای کار علمی نداشته باشد، ولی می بینیم که دانش زیادی دارد. همه تعجب می کنند که او از کجا این همه علم دارد؟ چه موقع رفته این کارها را کرده؟ خدا به واسطه حلمی که او دارد، در سینه‌اش همینطور ریخته است. بنابراین، هر چقدر عقل یک نفر بیشتر باشد، حلمش هم بیشتر می‌شود و هر چه حلمش بیشتر شود، علم این شخص بیشتر می‌شود. هیچ فرقی نمی‌کند در چه رشته ای باشد. وقتی شما می‌گویید: «مُنْتَهَى الْحِلْمِ» منظور این است که امام در نهایت و عالی‌ترین درجه عقلانیت قرار دارد. عقل یعنی جام اندوه را جرعه جرعه نوشیدن، تا به دست آمدن فرصت مناسب حلم، سکون و سکوت نیست. به امام سجاد علیه‌السلام گفتند: عقل چیست؟ فرمود: «التَّجَرُّعُ لِلغُصَّةِ حَتّى تَنالَ الفُرصَةَ = جام اندوه را جرعه جرعه نوشیدن تا به دست آمدن فرصت». همچنین حضرت علی (علیه السّلام) فرمود: «صَبَرْتُ وَ فِی الْعَیْنِ قَدْیً وَ فِی الْحَلْقِ شَجیً= صبر کردم مثل کسی که یک استخوان در گلویش گیر کرده و در چشمش خار است». ائمه آنجایی که قدرت داشتند، دست به شمشیر می‌بردند، شجاعت هم داشتند و برخورد می‌کردند، ولی در جاهائی هم سکوت می کردند. حضرت علی علیه‌السلام می‌فرماید: من کسی هستم که هیچ وقت در جنگ نترسیدم و هیچ وقت هم پشت به دشمن نکردم. کسی هستم که هیچ کس با من جنگ نکرد، مگر اینکه خونش ریخته شد. این امام با این قدرت، حالا باید نقش حلیم را بازی کند. آن جائی که می‌آیند خانه‌اش را آتش می‌زنند یا آن بلا را سر حضرت زهرا می‌آورند، امیرالمؤمنین در ابتدا برای اینکه می‌خواهد بفهماند که داستان چیست، آن نفر اصلی را می‌گیرد، او را زمین می‌زند، روی سینه‌اش می‌نشیند، مشتش را روی بینی‌اش می‌گذارد، می‌گوید ببین من اگر بخواهم شما را نابود می کنم، می توانم. شما کسی نیستید که بیایید در خانه من این کار را بکنید. چه کنم که مأمور هستم که ساکت باشم. این حلم است. پس اشتباه نگیریم حلم فقط به زبان نیست. حلم پستی و ظالم‌پروری نیست. اگر می‌توانی حقت را بگیری، حقت را بگیر. ولی آنجایی که نمی توانی و زورت نمی رسد، آرام باش و کارت را به خدا بسپار. خیلی هم خوب است وقتی به خدا می‌سپاری، خدا هم برایت یک چیزهای عالی ذخیره می‌کند. هم آثار دنیایی دارد و هم آثار آخرتی. چه بسا خدا بهترش را در دنیا به تو بدهد. اگر هم نداد، در ابدیتت یک ثروت جاودانه داری. فهم این معرفت باعث می‌شود تا ما بتوانیم بسیار حلیم باشیم و بی‌خود دچار کینه‌ها، اختلافات، دعواها، اختلاف‌انگیزی‌ها، سخن‌چینی‌ها، بدگویی‌ها، غیبت‌ها، و مشکلات و مصائب و جهنم‌های دیگر نشویم.   شرح زیارت جامعه کبیره/اهل بیت/ انتهای حلم

صوت

1 - اهل بیت نهایت حلم و بردباری اند

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 9500
زمان انتشار: 14 اوت 2018
| |
«سخن چین» مورد غضب خداست

خانواده آسمانی جلسه 488 ؛ 97/5/18

«سخن چین» مورد غضب خداست

انسان نسبت به همه نعمت‏ ها، حوادث و پيش ‏آمدها در معرض امتحان و آزمايش است. یکی از امتحان های الهی، مراقبت از زبان است. از جمله آفت های زبان، «سخن چینی» است. سخن‌چین کسى است که حرف دیگران را به آن کسی که سخنی درباره‌اش گفته شده، می‌رساند. این آفت خطری است که همه ما را تهدید می‌کند و خیلی ها را بیچاره و آلوده کرده و می کند. حتی عمر و عبادت خیلی ها را تلف و نابود می کند.

 امام صادق (علیه‌السّلام) در نامه‌ای که به نجاشی والی اهواز می‌نویسد می‌فرماید: «إیّاكَ و السُّعاةَ و أهلَ النِّمائمِ فلا یَلتَزِقَنَّ بكَ أحَدٌ مِنهُم و لا یَراكَ اللّه ُ یَوما و لا لَیلَةً و أنتَ تَقبَلُ مِنهُم صَرفا و لا عَدلاً فیَسخَطَ اللّه ُ علَیكَ و یَهتِكَ سِترَكَ= از سعایت‌كنندگان و سخن‌چینان بپرهیز و مواظب باش کسى از آنها تو را نلغزاند و مبادا خداوند روزى یا شبى تو را ببیند كه از این جماعت اظهار نظرى و دخالتى را بپذیرى كه در این صورت خداوند بر تو خشم مى گیرد و پرده ات را مى درد (رسوا و بى آبرویت مى كند)». توجه داشته باشید هر چقدر مسئولیت انسان و دایرۀ مدیریت وحاکمیتش بیشتر باشد، در خطر بیشتری قرار دارد. چون باعث می‌شود که آبرویش برود. اینها جزء چیزهای اصولی هستند که خیلی ها وقتی به مدیریت و قدرت می‌رسند، اصلاً از آن خبر ندارند. آفتهای وحشتناک اخلاقی است که فکر می‌کنند اگر مثلا دکترای مدیریت گرفت حتماً مدیر خوبی هم می‌تواند بشود؛ یا اگر به هر دلیلی بر یک سمتی منصوبش کردند، حتماً می‌تواند در آن سمت همۀ ابعاد و آفات را بشناسد و خودش را از آفات، دور نگه دارد. «سخن چین» از بدترین افراد است نبی اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله می‌فرمایند: «ألا اُخبِرُكم بِشِرارِكُم؟ قالوا: بَلى یا رسولَ اللّهِ قالَ: المَشّاؤونَ بِالنَّمِیمَةِ المُفَرِّقُونَ بینَ الأحِبَّةِ الباغُونَ لِلبُرآءِ العَیبَ= آیا شما را از بدترین افرادتان آگاه نسازم؟ گفتند: بله اى پیامبر خدا! فرمود: آنان كه سخن چینى مى كنند، میان دوستان جدایى مى افكنند و براى بى‌گناه، عیب مى تراشند». چرا پیغمبر که پیامبر رحمت است، این سؤال را مطرح می‌کند؟ به خاطر اینکه انسان‌ها اگر آفت‌ها را نشناسند، زحماتشان هدر می‌رود، یعنی اگر ندانند که چه چیزهایی آنها را نابود می‌کند یا خطرها را نشناسند، ممکن است سال‌ها مشغول کمالات و کارهای خوب و خیر خودشان باشند، ولی ندانند که چه آفتهایی آنها را نابود می‌کند و از بین می‌برد. «مشاؤون» یعنی کسانی که رفت و آمد می‌کنند و با سخن‌چینی سعی دارند بین افراد را به هم بزنند. بعضی افراد به خاطر حسادتها، کج‌فهمی ها و تنگ‌نظریها، دوست دارند بین کسانی که همدیگر را دوست دارند و به هم علاقه دارند، اختلاف بیندازند. چنین کسانی اصلاً طاقت دیدن خوبی دیگران را ندارند.برای همین سعی در برهم زدن روابط خوب آنها دارند. در این شبکه‌های مجازی شما ببینید چه خبر است و چقدر مفاسد دارد. چقدر جهنم توسط همین افراد نادان و مریض درست می‌شود. حضرت در فرمایش دیگری می‌فرماید: «اِحذَرِ الغِیبَةَ و النَّمیمَةَ فإنّ الغِیبَةَ تُفطِرُ و النَّمیمَةَ تُوجِبُ عَذابَ القَبرِ= از غیبت و سخن‌چینی بپرهیز؛ چون غیبت پرده دری است و سخن چینى موجب عذاب قبر مى شود». اگر کسی با زبان غیبت روزه کند، روزه‌اش باطل است. این فقط مربوط به عذاب قبر هم نیست، ممکن است تا قیامت و بعد از قیامت هم طول بکشد. «سخن چین» با سری مثل خوک و بدنی مثل الاغ محشور می شود حضرت ختمی مرتبت صلی‌الله‌علیه‌وآله دو عذاب را برای خبرچین برمی شمارد. عذاب اول این که می فرمایند: «لَمّا اُسرِیَ بِی رأیتُ امرأةً رأسُها رأسُ خِنزیرٍ و بَدَنُها بَدَنُ الحِمارِ و علَیها ألفُ ألفِ لَونٍ مِن العَذابِ فسُئلَ: ما كانَ عَمَلُها؟ فقالَ: إنّها كانت نَمّامَةً كذّابَةً= شبى كه مرا به معراج بردند، زنى را دیدم كه سرش مث سر خوك بود و بدنش بدن الاغ و گرفتار هزار هزار نوع عذاب بود. سؤال شد: او چه كرده بود؟ فرمود: او سخن چین و دروغ‌پرداز بود». نکته: خبرچینی ممکن است راست باشد، یعنی خبرچینی دروغ‌پردازی نیست. خبرچینی یعنی در مجلسی کسی حرفی زده، یک شخصی همان حرف را جای دیگر بازگو می کند. مثلاً عروس به مادرشوهر حرفی زده، او حق ندارد حرفی که بین شان رد و بدل شده را جای دیگر بیان کند؛ در مورد هر چیزی که می خواهد باشد. به‌خصوص که اگر موجب اختلاف‌انگیزی هم شود، اما دروغ‌پردازی داستان دیگری است. دروغ‌پردازی یعنی انسان یک چیزی را می‌سازد و علیه کسی می‌گوید یا دروغ‌های دیگران را این طرف و آن طرف نشر می‌دهد. دومین عذاب را دقت کنید. « أتانیَ البارِحَةَ رجُلانِ فاكتَنَفانی فانطَلَقا بِی حتّى أتَیا على رجُلٍ فی یَدِهِ كُلاّبٌ یُدخِلُهُ فی فیِّ رجُلٍ فیَشُقُّ شِدقَهُ حتّى یَبلُغَ لِحیَیهِ فیَعودُ فیأخُذُ فیهِ فقلتُ: مَن هذا؟ قالَ: هُمُ الّذینَ یَسعَونَ بالنَّمیمَةِ= دیشب دو مرد نزد من آمدند و مرا بغل كردند و با خود بردند تا آنكه به مردى رسیدند كه در دستش چنگكى بود و آن را در دهان مردى مى كرد و دهانش را تا ته آرواره هایش مى شكافت و این كار را مرتب انجام مى داد، پرسیدم: این كیست؟ [یكى از آنها ]گفت: اینان كسانى هستند كه سخن چینى مى كنند».  ما خیلی در معرض این آفت ها هستیم. مثلا دو نفر با هم راجع به یک نفر حرف می‌زنند، بعد یکی از آنها گوشی را برمی‌دارد، به طرف می گوید فلانی راجع به تو این طوری گفت. نتیجه این که یک آتشی به پا می‌شود و افراد به جان هم می افتند. خلاصه انسان باید خیلی حواسش جمع باشد که در این آفت ها گرفتار نشود. امیرالمومنین علیه‌السلام: به حرف سخن چین گوش نکن نصیحتی که امیرالمؤمنین (علیه السّلام) در این زمینه می‌کند این است که می فرماید: «لا تَعجَلَنَّ إلى تَصدیقِ واشٍ و إن تَشَبَّهَ بالنّاصِحینَ= گفته هاى هیچ سخن چینى را زود باور مكن، اگر چه در لباس خیرخواهان باشد». ظاهرش این است که خیر و خوبی‌ات را می‌خواهد، اما نمی‌شود. اگر آدم قرار است پیگیری هم بکند، می‌رود با خود طرف در میان می‌گذارد، نه این که برود ده جا این را بیان کند و به دیگران بگوید؛ یعنی با حداقل آسیب باید این برطرف بشود. این را خیلی توجه کنید. نگوییم آن کسی که این را گفت، آدم خیلی خوبی بود. اصلا این طور نیست. وقتی یک آدم مؤمن و خوب، در مورد یک آدم مؤمن و خوب دیگری حرفی می‌زند حضرت دستور می دهد که حرفش را باور نکن ، رد هم نکن. رد نکن که او را دروغگو بپنداری، باور هم نکن که او را متهم کنی. این قاعده خیلی مهم است. سخن چین وارد بهشت نمی شود سخن چین و كسی كه برای برهم زدن وحدت مردم قدم بر می دارد و عامل تفرقه و جدایی بین مسلمین می شود، اهل بهشت نیست. نبی اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله فرمودند: «لا یَدخُلُ الجَنّةَ نَمّامٌ= سخن چین وارد بهشت نمی شود». او از وقت مردنش تا قیام قیامت، در عذاب است. نبی اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله می فرمایند: «إنَّ النَّمیمَةَ و الحِقدَ فی النّارِ لا یَجتَمِعانِ فی قَلبِ مُسلِمٍ= سخن چینى و كینه توزى در آتش اند و این دو در دل هیچ مسلمانى جمع نمى شوند». امام صادق علیه‌السلام نیز، فرمودند: «إیّاكَ و النَّمیمَةَ؛ فإنّها تَزرَعُ الشَّحناءَ فی قُلوبِ الرِّجال= از سخن چینى بپرهیز، كه آن در دل هاى مردان، تخم كینه و دشمنى مى افشاند». انسان همواره در معرض امتحان الهی است غایت انسان، جذب اسماء الهی و تشبه به حق تعالی و نزدیکی به مقام اهل بیت (علیهم السّلام) است. لازمه‌ چنین مقامی، این است که انسان در معرض آفتها و گناهان قرار بگیرد و از آنها با سربلندی عبور کند. یعنی حتماً برای انسان صحنه‌هایی پیش می‌آید، از جمله تهمت زدن، تهمت شنیدن، غیبت کردن، غیبت شنیدن، حرف بد گفتن و شنیدن، روبرو شدن با خبرچین و... انسان باید بتواند از اینها بگذرد. این که حضرت رسول صلی‌الله‌علیه‌وآله می‌فرمایند: « و اَحْسِنْ اِلى مَنْ اَساءَ اِلَیْكَ= نیکی کن به کسی که به تو بدی کرده»، یعنی در مسیر زندگی ما، حتما افرادی قرار می‌گیرند که بد ما را می‌خواهندو با ما مخالفت می‌کنند، در مقابل‌مان می‌ایستند. هنر ما این است که به چنین آدم هائی خوبی کنیم. در اینجاست که قدرت مامعلوم می‌شود. چرا ما قهرمانان ورزشی یا علمی را تشویق می‌کنیم و جایزه می‌دهیم؟ چون آنها توانسته اند بر یک مشکل غلبه کنند. همان‌طور که آنها در آن وضعیت درجه می‌گیرند و رشد می‌کنند و تشویق می‌شوند، ما هم در مسیر انسانی همین طور هستیم. یعنی صحنه‌هایی برای ما پیش می‌آید که فشار زیادی دارد. وقتی در این صحنه‌ها قرار می‌گیریم و نمی‌توانیم تحمل کنیم و شروع به برخورد تند می‌کنیم یا انتقام می‌گیریم یا کینه به دل می‌گیریم؛ این ها یعنی شکست خوردن ما. این را ما باید بدانیم که ما از صبح که از خواب بلند می‌شویم تا شب، در معرض اینطور امتحانات همیشه هستیم. بعضی از چیزها در بعضی از آدمها زمینه‌اش خیلی کم است؛ ولی در بعضی از افراد زمینه‌اش خیلی زیاد است. مثلاً معمولاً اهل علم و دانشمندان نسبت به همدیگر حسادت زیادی دارند. بدگویی نسبت به همدیگر زیاد می‌کنند، مهندسها با مهندسها، پزشکان با پزشکان، ممکن است علما با علما و... . ما پدر و مادرانی داریم که بچه‌هایشان را تحقیر می‌کنند؛ یا مرد، زنش را تحقیر می‌کند؛ یا زن، برای هر کاری که می‌کند، یک منت سر شوهرش می‌گذارد. امتحان یعنی وقتی که یک گناه، فحشا یا منکری از کسی پیش شما فاش شد، حواست باشد آن خود تو هستی. اگر مراقب نباشیم، خود انسان از بین می رود. اثرش در دنیا و آخرت به خودت می‌رسد. حواست جمع باشد. کسی که آدم است و باطن انسانی دارد، خیلی نرم و آهسته از کنار اینطور چیزها رد می‌شود. بنابراین، ما دائماً نه در مورد سخن‌چینی و بدگویی، بلکه در مورد همه عیبها در معرض آزمایش و امتحان هستیم و مهم این است که انسان بداند در هر صحنه‌ای باید چگونه تصمیم بگیرد و چه بگوید؛ عجله نکند؛ تندی نکند؛ بیخود اقدام به انتقام نکند؛ زشتی ها را اشاعه ندهد و درست رفتار کند.   زبان/سخن چینی

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ، ،

Top
برای عضویت در خبرنامه پست الکترونیکی خود را وارد کنید

خبرنامه سایت منتظران منجی

Stay informed on our latest news!

اشتراک در خبرنامه سایت منتظران منجی feed