www.montazer.ir
چهارشنبه 17 ژوئن 2026
شناسه مطلب: 10064
زمان انتشار: 24 فوریه 2019
| |
اسم «احسان» خدا همانند کاتالیزور عمل می کند

احسان، جلسه 10، 91/12/03

اسم «احسان» خدا همانند کاتالیزور عمل می کند

یکی از اسم هایی که فوق العاده قدرتمند است و باعث می شود اثر مثبت اسم های دیگر هم کنارش بیاید و انسان در جذب اسم های دیگر آمادگی بیشتری پیدا کند و به قول شیمی دانها یک کاتالیزور است و روند «شدن» و تقرب به خدا را سرعت می‌دهد و عقب ماندگی‌ها را جبران می‌کند و حسرت ها و غصه ها را از بین می برد؛ اسم شریف «احسان» است.

اینکه انسان اهل احسان باشد و خروجی های نیکو داشته باشد، آنقدر مهم است که پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله فرمود: «سیدالقوم خادمهم = سرور هر گروهی، کسی است که خدمت بیشتری به آنان می کند». یا می فرماید: «خیرکم خیرکم لاهله = خوب ترین شما کسی است که برای خانواده اش خوب باشد». همانطور که قبلاً گفتیم، خدمت به دیگران، در تقسیم بندی از نظر درجات، در بخش کمالات حیوانی تقسیم بندی می‌شود. در صورتی که احسان، با نیتِ قرب الی الله انجام می شود و یک کمال انسانی محسوب می گردد. فرق احسان و خدمت به دیگران چیست؟ تفاوت احسان و خدمت به همنوع، در این است که در خدمت کردن به دیگران، جنبه‌ی حیوانی و طمع وجود دارد و انتظار تشکر هست؛ توقع مقابله به مثل وجود دارد. اما در احسان و معروف، شخص دنبال کسی می‌گردد تا بتواند به او محبت کند. این کار برای مقابله به مثل و برای طمع نیست. در قاعده‌ی احسان، شخص همیشه از پذیرنده تشکر می‌کند. از این رو فرمودند: وقتی با دست تان چیزی را عطا کردید، دست‌هایتان را ببوسید. دیگر این که از فقیر هم باید تشکر کنید و بگویید: «متشکرم که از من این هدیه را پذیرفتید.» «داشتنِ خروجی» نیاز یک انسان حقیقی است انسان حقیقی حتی در اعمال روزانه و زندگی دنیا نیاز به خروجی دارد. مثلاً کسی که قرآن حفظ می کند، نیاز دارد به این که کسی باشد به قرائت او گوش کند تا ببیند درست می خواند یا نه. یا کسی که زبان انگلیسی یا عربی یاد می گیرد، نیاز دارد به کسی که با او انگلیسی یا عربی صحبت کند. کسی که باشگاه می رود، در باشگاه انسان اذیت می شود. یعنی مرتب بدنش تحت تمرین حرکات ورزشی قرار می گیرد. ولی با این حال برای باشگاه هزینه می‌دهد و می‌رود که تمرین کند. در واقع یک میدان برای خود باز می کند تا در آن یک مقدار اذیت شود و بدنش را ورز بدهد. یا شما هزینه می‌کنید و معلم خصوصی می‌گیرید تا یک میدان برای شما باز شود تا سوال و امتحان ایجاد شود و اذیتت کند، چرا؟ چون به این خروجی نیاز دارید. می خواهی کسی از تو امتحان بگیرد و به تو زمینه بدهد و شرایط را فراهم کند تا شدن تو آسان شود. انسان اگر فضا و امکان نداشته باشد، خیلی خطرناک می‌شود. هیچ فضایی به اندازه فضای تضاد در زمین و در جامعه برای انسان مناسب نیست. اساساً اگر شما دنیا و زمین را حذف کنید، دیگر هیچ کس ولی الله نمی شود. هیچ راهی برای قرب الی الله وجود ندارد. موجود مختار چون اختیار دارد، به تضاد نیاز دارد تا با اختیار انتخاب کند و شدنش انجام شود. در روایت داریم که خداوند دنیا را با سختی ها همراه کرده است. اگر سختی ها، موانع، بلاها، مصائب و شیطان وجود نداشته باشد، شخص اصلاً هیچ فضایی برای رشد کردن و باشگاهی برای ترقی ندارد. می گندد و عفونت تمام وجودش را می گیرد. پس نیاز دارد به فضایی که بتواند در آن فضا خروجی داشته باشد. پس برای این خروجی هایی که دارد برای ما اتفاق می‌افتد، باید ممنون خدا باشیم. شکر گزار خدا باشیم. باید بگوییم: خدایا شکر که به فقیر برخورد کردم تا به کمک کردن به او رشد کنم. آدم های اهل احسان، اگر دو روز خروجی نداشته باشند، احساس گندیدگی می کنند. مثلاً دو روز مریض بوده و در خانه بوده، سرما خورده و نتوانسته برود بیرون و کاری بکند. وقتی مسجد می رود، فقط شوق دارد که یکی کمک برای مسجد جمع کند و این کمک کند. اهل احسان از هر فرصتی برای کسب خروجی استفاده می کند اهل احسان اصلاً با کسی کار ندارد که با کمک کردن به دیگران، رابطه شخصی برقرار کند. یا انتظار برگشت کمکش را داشته باشد. از این قبیل که من به تو محبت کردم، حالا تو هم به من محبت کن. اصلاً درگیر این جور مسائل نیست. اهل احسان محیط را دوست دارد و فضای مبارزه و جهاد و تلاش و انفاق را دوست دارد که زودتر یک خروجی هایی داشته باشد. هرچقدر می تواند از مال و جان و نفس خود انفاق می کند. فضا اگر نباشد، شخص تمام فرصت ها را از دست می دهد. مثل آموزشگاه و باشگاه و مدرسه است که انسان دلش می خواهد زودتر برود و خودش را بالا بکشد. از این رو، اهل احسان دنیا را خیلی دوست دارند و از دنیا لذت می برند. زیرا دنیا به آنها فرصت خروج و فرصت شدن می دهد. اینها از خدا طول عمر می خواهند که از این فضا استفاده کنند. اهل احسان از اینکه یک دفعه عمرشان و جوانی شان تمام شود و هنوز فرصت نکرده باشند کارهای خوب بکنند، خیلی بیم دارند. مثلاً می گوید: «40- 50 سالم شده؛ چرا باشگاه نرفتم؛ در هیچ مدرسه ای درس نخواندم؛ هیچ کدام از اسما الهی را بلد نیستم؛ یعنی بی سواد و بی مایه و بی توشه مانده ام». اهل احسان از تمام فرصت ها برای رشد و تعالی و خروج استفاده می کنند و هیچ نوع امکانی را از دست نمی دهند. هیچ چیز را کوچک نمی شمارند. این قاعده در اهل احسان هست که اهل احسان و معروف به هیچ وجه چیزی از احسان را کوچک نمی شمرند. هر کاری دم دست شان باشد، انجام می دهند. نمی گویند، این کار را انجام نمی دهم، چون این همه کار دیگر را انجام داده ام، دیگران بروند انجام دهند. تا فرصت هست، به اهل احسان بپیوندیم اگر به هر مقامی قرار است برسم و هر چه هست در همین دنیا باید بشوم، پس باید تلاش کنم. زیرا بعداز مردن، دیگر امکان رشدی نخواهم داشت. «حَتَّى إِذَا جَاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قَالَ رَبِّ ارْجِعُونِ[1]= تا آنگاه كه مرگ یكى از ایشان فرا رسد مى‌گوید پروردگارا مرا بازگردانید». همین که شخص می‌میرد، می‌فهمد که در برزخ هیچ کار دیگری نمی تواند انجام دهد. مثل جنینی که در دنیا آمده و نمی تواند بگوید من را به رحم برگردانید. قرآن می‌گوید انسان دلش می‌خواهد برگردد تا کارهای مانده اش را انجام دهد:« لَعَلِّی أَعْمَلُ صَالِحًا فِیمَا تَرَكْتُ[2] = شاید من در آنچه وانهاده‏ ام كار نیكى انجام دهم.» خدا رحمت کند مرحوم الهی قمشه ای را. استاد ما می فرمود مرحوم الهی قمشه‌ای خیلی سبقت سلام داشت. از او  می‌پرسیدند حاج آقا شما خیلی دقت دارید که زودتر از همه سلام کنید. می گفت من بیشتر از همه نیاز دارم. من پیرمردم و دیگر وقتی برایم نمانده، اگر من 99 تا ثواب را نبرم چه کار کنم. او چرا این قدر دقت دارد؟ برای این که باور کرده حقیقت کمال را. ممکن است در جوانی ضعف هایی داشتم و کوتاهی هایی کردم، حال که سنم بالا رفته، الان بجنبم و چند کار شاهکار و کارستان انجام دهم که اگر فرصت از دستم برود پشیمانی خیلی بد است. جای دیگر هم نمی توانم کاری بکنم. وقتی میت می گوید من را برگردانید؛ یعنی برزخ دیگر جای عمل نیست. دنیا جای عمل است. یک ساعت دنیا معادل میلیونها سال آخرت قیمت دارد. « بَقِیَّةُ عُمرِ المُؤمِنِ لا قیمَةَ لَها ، یُدرِكُ بِها ما قَد فاتَ، و یُحیی ما ماتَ[3] = باقیمانده عمر مؤمن، قیمت ناپذیر است، به وسیله آن گذشته را جبران مى كند و آنچه را مُرده است زنده مى گرداند». خیلی مهم است این 5 سال 10 سال، 2 سال و 3 سال هر چه که از عمرش باقیمانده را انسان بتواند سریع خودش را در باشگاه ثبت نام کند و هر چه از اسماء الهی را در خودش می‌تواند فعال کند. اینها یک کار تخصصی است. اینها یک کار جدی است. برای کسی که خودش را باور کرده، اولین کار، این است که اسما الهی را یاد بگیرد. دلش می خواهد 1000 اسمی که در جوشن کبیر می خواند، ببیند که معنی آنها چیست. حال چه کارهایی می توانم انجام دهم. چی را می توانم فعال کنم. مثل یک سرمایه گذار خبره و وارد که خوب بازاریابی می کند، تلاش می کند بفهمد که من الان کجا می توانم سرمایه گذاری کنم و اسم جذب کنم و با خودم به آخرت ببرم. ما نمی دانیم نعمت زنده بودن یعنی چی. والله بالله تالله خوب های بهشتی هم حسرت زنده ها را می خورند؛ چه رسد به بدها. خوب ها هم می گویند ای کاش ما بتوانیم برگردیم به دنیا، بودنِ در رحم دنیا و شدن، فوق العاده ارزشمند است. اما مادر دنیا خیلی مفت داریم داریم وقت تلف می کنیم و متوجه نیستیم. عده ای در غاری رفته و گم شده بودند. می خواستند راه را پیدا کنند. بالآخره آمدند بیرون. در غار که بودند تکه سنگ هایی را پیدا می کردند و در کوله های خود می ریختند و بعضی در جیب هایشان می گذاشتند و بعضی در دست می گرفتند و راه می آمدند و می گفتند حتماً یک چیزی اینجا هست ما برمی داریم با خودمون ببریم. بعضی ها خسته می شدند و دور می ریختند. ولی بعضی ها با چنگ و دندان با خودشان می آوردند. بعد از اینکه راه را پیدا کردند و به روشنایی و نور رسیدند، دیدند همه آن سنگ ها، جواهرات و سنگ های قیمتی هستند. حال آنهایی که برنداشته بودند، یک جور و آنهایی که برداشته بودند جور دیگر و آنهایی که کم برداشته بودند هم به یک نحو دیگر حسرت می خوردند که چرا تنبلی کردیم. اهل احسان اصلاً چیزی را فروگذار نمی کنند و کارهای کوچک را هم همانند کارهای بزرگ انجام می دهند. مثلاً کسی یک میلیارد تومان در راه خدا انفاق کرده؛ جایی هم که 50 تومان به فقیر می دهد، این را هم مثل آن کار بزرگش می بیند. می گوید شاید همین من را نجات داد. شاید این به درد من بخورد. هیچ چیز را زمین نمی گذارد. فرمولِ اهل احسان امیرالمومنین علیه السلام فرمود: « افعلوا الخیر و لا تحقروا منه شیئا، فان صغیره کبیر و قلیله کثیر[4]= کار خیر را انجام دهید و چیزی از آن را خرد مشمارید که کوچک آن بزرگ مقدار است و اندک آن بسیار.» این فرمول احسان است. اهل احسان دائماً می خواهد ادای خدا را دربیاورد. دائماً خودش را زینت می‌کند. هر احسانی مثل آرایشی است که به اندام و صورت و لباس او می‌خورد و او را زیباتر و شبیه خدا می‌کند. شخص با هیچ کس معامله ندارد جز با خود خدا. از خدا هم طمعی ندارد جز شبیه شدن به خدا. حضرت امیر علیه السلام می‌فرماید: « لاَ یَصْغَرُ مَا یَنْفَعُ یَوْمَ اَلْقِیَامَةِ وَ لاَ یَصْغَرُ مَا یَضُرُّ یَوْمَ اَلْقِیَامَةِ فَكُونُوا فِیمَا أَخْبَرَكُمُ اَللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ كَمَنْ عَایَنَ[5]= آنچه در روز قیامت سود دهد و به كار آید كوچك نیست (یا كوچك شمرده نشود) و آنچه در روز قیامت زیان رساند كوچك نباشد، پس در آنچه خداى عز و جل به شما آگاهى داده، مانند كسى باشید كه به چشم خود دیده باشد.» هر چیزی که در قیامت به انسان ضرر یا سود می رساند، کوچک نیست. یک مثال بزنم. گاهی یک نفر به شما خیلی خدمت و کمک می کند. ولی در یک مرحله خاص خدمتی می کند که می گویی ببین، همه کارهایت یک طرف، این یک کارت یک طرف. ممکن است این خیلی هم کار بزرگی نبوده، ولی چون در لحظه ای خاص انجام شده که در آن لحظه جذب این کار خیر، خیلی خوب بوده، برای شما مهم به نظر می رسد. خداوند چهارچیز را در چهار چیز مخفی کرده است یک قاعده در معروف هست که خیلی زیباست. معصوم ع می فرماید: خداوند چهار چیز را در چهار چیز مخفی کرده است:  1) خشنودی خود را در میان طاعتها. پس هیچ طاعتی را کوچک مشمار که بسا خوشنودی خداوند در همان باشد و تو ندانی. 2) خشم خود را در میان گناها؛ پس هیچ گناهی را کوچک مپندار که شاید خشم خدا در همان باشد و تو ندانی. 3) اجابت خویش را در میان دعاهایش؛ پس هیچ دعائی را کوچک مشمار که بسا همان دعای مستجاب باشد و تو ندانی. 4) ولی خود را در میان بندگان خود پنهان داشته؛ پس به هیچ بنده‏ ای از بندگان خدا با چشم حقارت منگر که شاید همان ولی خدا باشد و تو ندانی[6]. می گوید هر چه طاعت الهی از شما بر می آید، انجام دهید. چون در یکی از اینها یک دفعه خدا می گوید از تو راضی شدم و قبولش کردم. تو نمی دانی در کدام جلوه از جلوه ها، خدا از تو خوشش می آید و تو را می پذیرد. پس طاعت های خدا را کوچک نشمارید. دقت کنید، نون تأکید آورده، «فَلَا تَسْتَصْغِرَنَّ شَیْئاً مِنْ طَاعَتِهِ». یعنی اصلاً اصلاً اصلاً هیچ یک از طاعت های خدا را کوچک نشمارید. گاهی یک طاعت کوچک، دفعتاً باعث رشد انسان می شود خدا هم یک زمان هایی وضعیتی با بنده ی خود دارد که در آن وضعیت اگر بنده کار قشنگی انجام دهد؛ حتی اگر کوچک باشد، یک دفعه اتفاقات جالبی برای انسان می افتد. اگر نگاه کنید، غالب کسانی که یک دفعه رشد کردند، کارهایشان خیلی بزرگ نبوده؛ ولی یک کار خیلی خاص در یک زمان خاص بوده. مثل شاد کردن یک نفر، مهربانی به مادر، مهربانی به پدر، تحمل یک حرف بد و قورت دادنش، محبت و کمک به یک بچه یتیم. گاهی ابواب غیب به روی بعضی ها باز شده به خاطر کمک به یک توله سگ. یک توله سگ در خیابان در وضعیت بدی که قرار داشته، آمده و به این توله سگ نانی داده، تکه گوشتی جلویش انداخته و رفته. مثلاً چند سال است که دارد در مجلس امام حسین شام و ناهار می دهد، ولی در به رویش باز نشده؛ ولی از وقتی که به یک گربه یا کبوتر یا توله سگی در یک جایی که برایش سخت هم بوده، کمک کرده، یک دفعه در به رویش باز شده. بنابراین، ما نمی دانیم کی و کجا خدا آن در را باز می کند؟ برای همین فرموده اند: حریص باشید و هیچ کاری را کوچک نشمارید. چه بسا همان کار کوچکی که تو گفتی همه کار را کردیم، این یکی را بی خیال، ما نمی دانیم چه بسا همان یک کار خیر، با رضای خدا موافق باشد. حج رفتی؛ کربلا رفتی؛ عبادت کردی؛ می بینی آن اتفاق نیفتاد؛ ولی یک کار خاص است که آن اتفاق می افتد. از خصوصیت انجام آن کار خاص، این است که انجام آن کار برای انسان سخت است و معمولاً زورش می آید که آن را انجام دهد. شما 40 – 50 سال کار خیر کردی و همه را برایت نوشتند؛ ثواب هم داشته؛ ولی یک موقع خاصی در را باز کردند که تو زورت می آمده یک کاری را انجام بدهی. مثلاً یک جا باید بروی لبخند بزنی؛ یک جا عذرخواهی کنی؛ یا کسی را بغل کنی و ببوسی؛ باید به یک نفر که توقع ندارد، سر بزنی؛ باید به کسی که توقع ندارد، زنگ بزنی. با کسی قهر کردی؛ اگر گفتی من می روم معذرت خواهی می کنم، بغلش می کنم، می بوسمش، من با او قرار می گذارم، اگر هم ناز کرد، نازش را هم می کشم. اگر گفت تو بلند شو بیا؛ من بلند می شوم و می روم. همین جاست که یک دفعه در باز می‌شود. آن کاری که خیلی زورت می آید، ممکن است رضای خدا را برانگیزد. خدا هم می فرماید: «رضای فی کرهک= رضایت من در آن چیزی است که تو خوشت نمی‌آید». پس آن جاهایی که خیلی خوشمان نمی آید و زورمان می آید، یک خبرهایی هست. درست آن لحظه ای که می خواهی کلافه شوی و بتوانی کلافه نشوی، همان لحظه خاص مهم است. یک بنده خدایی تعریف می کرد: من خیلی آدم عصبانی و قلدری بودم. کسی در خانه جرأت نداشت روی حرف من حرف بزند. هر کس می خواست حرف بزند، حسابش با کرام الکاتبین بود. گفت: یک روز اتفاقی افتاد که قلب من یک دفعه باز شد. گفت: خواهر کوچکم برخلاف همه اعضای خانواده علیه من طغیان کرد و جلوی من ایستاد. چند تا حرف درشت هم به من زد و خودش هم داشت از ترس می مُرد از این که من سراغش بروم و چه بلایی سرش بیارم. ولی ایستاد و حرفش را هم زد. من هم عصبانی بودم که آمده جلوی همه و حال من را گرفته. گفت:‌ به سمتش رفتم که حسابی فکش را پایین بیاورم؛ در آن لحظه یک دفعه خواهرم را بغل کردم و بوسیدم و نوازشش کردم. خواهرم هم زار زار در بغل من به گریه افتاد. مثلاً توقع داشت که من رفتاری غیر از این داشته باشم. گفت: با همین یک کار در همان لحظه همه چیز جلوی من باز شد. کسی که یک دفعه یک لحظه کینه‌ها را کنار می‌گذارد و پا می‌گذارد روی تمام گذشته و می گوید خدایا بی خیال همه اشتباهاتی که فلانی و فلانی در حق من کردند، من بخشیدم. تا گفتی بخشیدم، غفور شدم، همان لحظه تمام می شود. اگر همان لحظه که هیچ توقعی از تو نمی رود، کار را کارستان کردی. برای درست کردن 60- 70 سال خرابکاری، باید دنبال یک کار کارستان بگردید. تا از خدا بپرسی کار کارستان چیست؟ زود به تو می گوید. چون کار کارستان هر کسی با دیگری فرق می کند. اول در خانه خودتان بگرد، ببین خبری می شود یا نه. اول از خانه خودت در رابطه ات با همسرت، پدرت، مادرت، خواهر و برادرت، اول از اینجا شروع کن. سپس در بیرون از خانه بگرد و ببین کار کارستان پیدا می شود یا خیر. اگر به خدا بگویی خدایا 40 سال 50 سال خراب کردم، تو دوست نداری ما ضایع شویم، یک کارِ کارستان جلوی پایم بگذار که جبران کنم. خدا هم دوست دارد و حتماً می گذارد. مثل پدر و مادری که با یک کار خوب و خاصی که فرزندشان انجام می دهد، همه بدی های گذشته او را ندید می گیرند. یک کسانی مثل حر، مثل طیب که یک دفعه اوج می گیرند؛ یا توابین که یک دفعه اوج می گیرند؛ چون اینها مرتب باج دادند و باج دادند. روز به روز در مقابل نفس و شیطان ضعیف شدند. حال یک دفعه می خواهد همه این طبیعتی را که 20 سال جمع کرده، یک جا به خاطر خدا کنار بگذارد و بسوزاند. هیچ گناهی را کوچک نبینید، شاید خشم خدا در همان باشد « وَ أَخْفَی سَخَطَهُ فِی مَعْصِیَتِهِ فَلَا تَسْتَصْغِرَنَّ شَیْئاً مِنْ مَعْصِیَتِهِ فَرُبَّمَا وَافَقَ سَخَطُهُ مَعْصِیَتَهُ وَ أَنْتَ لَا تَعْلَمُ= وخشم خود را در میان گناهان مخفی کرده، پس هیچ گناهی را کوچک مپندار که شاید خشم خدا در همان باشد و تو ندانی.» گاهی بچه ای کار زشتی انجام می دهد و پدر و مادر هم می دانند و چون بچه نقاط مثبتی هم دارد، او را مواخذه نمی کنند. ولی گاهی بچه کاری انجام می دهد، یک دفعه به خط قرمزهایی نزدیک می شود، پدر و مادر دیگر اینجا کوتاه نمی آیند و موضع گیری می کنند و بچه را مواخذه و تنبیه می کنند.    بعضی وقتها افراد چون قیمت را نمی دانند، بیشتر وقتها چون پدر و مادرها قیمت را نمی دانند و خط قرمز ها را رد کرده اند، بنابراین، بچه اگر اشتباهی هم انجام دهد، او را هم تنبیه نمی کنند. ولی یک دفعه یک جایی که اصلا خط قرمزی هم نیست، بچه را تنبیه سختی می کنند. شهید مطهری داستان بادمجان ارمنی را خیلی قشنگ تعریف می کند. پدری بچه نداشت، بعد از سالها خدا به او پسری داد که این پسر را خیلی دوست داشت. این پسر هر کاری می کرد، پدر او را منع یا مواخذه نمی کرد. این پسر نماز که نمی خواند و روزه نمی گرفت، خلاف های ناجور زیاد می کرد، این پدر هم تحمل می کرد. یک روز پسر از بازار نیم کیلو گوجه فرنگی خریده بود. بابا گفت: این چیست گرفتی؟ پسر گفت: این بادمجان ارمنی است. بابا یک دفعه غیرتش گرفت، گفت: ببین نماز نخواندی هیچ چیز نگفتم، روزه نگرفتی هیچ چیز نگفتم، مشروب خوردی هیچ چیز نگفتم، حالا ارمنی برداشتی آوردی خانه. آن موقع به گوجه فرنگی بادمجان ارمنی می گفتند. پدر شروع کرد به کتک و کتک کاری. خدا اینطوری نیست. یک موقع هایی غلطهایی بنده می‌کند و خدا تحمل می کند و لاپوشانی می کند و نمی گذارد کسی بفهمد. این لاپوشانی های خدا هم خیلی خطرناک است. ممکن است «استدراج» باشد. در روایت داریم: «ان الله سَتر کانّه قد غفر= می پوشاند انگار که بخشیده». طرف می گوید: خدا ما را لو نداد، آبرویم نرفت، بی خیال پس حل است و مرتباً بی خیال و بی خیال که منجر به جری شدن او می گردد. اما یک دفعه خدا یک جا پرده را بر می دارد، جایی که خیلی ضایع است. خیلی افتضاح می شود. آنجاهایی هم که خدا دارد مسامحه می کند و کنار می آید بترس؛ این کنار آمدن باعث نشود که تو جری شوی. اگر جری شوی و جلو بروی یک جا خدا پرده را بر می دارد و خشم می گیرد. از این رو می گوید هیچ کدام از معصیت ها را کوچک نشمارید، چه بسا همان کار بد که به نظر شما کوچک بود، موافق خشم خدا باشد. هیچ دعایی را کوچک نشمار، چه بسا اجابت در همان باشد «وَ أَخْفَی إِجَابَتَهُ فِی دَعْوَتِهِ فَلَا تَسْتَصْغِرَنَ‏شَیْئاً مِنْ دُعَائِهِ فَرُبَّمَا وَافَقَ إِجَابَتَهُ وَ أَنْتَ لَا تَعْلَمُ= و اجابت خویش را در میان دعاهایش مخفی کرده، پس هیچ دعائی را کوچک مدار که بسا همان دعای مستجاب باشد و تو ندانی.» استقامتِ در ذکر و دعا خیلی مهم و سازنده است. 3 شب، 4 شب، 10 شب احیاء می آیی، یک جا بُرد می کنی. کس دیگری هر شب احیاء می آید، مرتباً با حال هم می آید، یک دفعه یک شب چرتش می گیرد، می رود پشت پرده و می خوابد، در همان حالت صداهایی هم از سخنران و مداح می شنود و همانجا سوزی هم دارد، با همان سوز کار را تمام کرد و بُرد، خوابیده، بی وضو، همانجا یک اتفاق قشنگی می افتد. ما نمی دانیم. استقامت به دَرِ خانه خدا بودن خیلی مهم است، آدم نباید بِبُرد و جا بزند. همین که بایستی و همین که آدم بماند، در خود این استقامت اتفاقات زیبایی برای انسان می افتد. هیچ بنده‌ای را حقیر نشمار، شاید او ولی خدا باشد « وَ أَخْفَی وَلِیَّهُ فِی عِبَادِهِ فَلَا تَسْتَصْغِرَنَّ عَبْداً مِنْ عَبِیدِ اللَّهِ فَرُبَّمَا یَکُونُ وَلِیَّهُ وَ أَنْتَ لَا تَعْلَمُ = و ولی خود را در میان بندگان خود پنهان داشته؛ پس به هیچ بنده‏ ای از بندگان خدا با چشم حقارت منگر که شاید همان ولی خدا باشد و تو ندانی.» هیچ کس را تحقیر نکنید. چه بسا او دوست خدا باشد و تو ندانی. خدا رحمت کند استاد ما حضرت آیت الله مجتهدی می فرمود: روزی من در حیاط مدرسه نشسته بودم. دیدم آقایی با ظاهر خیلی معمولی و ساده و روستایی آمد. من هم داشتم با بزرگی حرف می زدم. دیدم این آمد پرسیدم: چه کار داری؟ گفت: هیچ آقای فلانی را می خواستم. گفتم: نیست. او گفت: خیلی ممنون و رفت. این بزرگ به من گفت: می دانی این کی بود؟ گفتم: نه. گفت: این شخص یکی از اولیای خدا بود. گفتم: راست می گویی، بدو بدو آقا را آوردیم و احترام گذاشتیم. تابستان بود، آب یخ بود و خیار آوردیم و او بیچاره هم نشست و پذیرایی ما را هم پذیرفت و هیچ نگفت. گفتم: چون او ولی خداست چیزی از او بگیریم. اصرار کردیم که یک حرفی و نکته ای برای ما بگوید. گفت: اگر همان موقع که ما را نشناخته بودید، همین اخلاق را می داشتید و ادب می کردید به چیزی می رسیدید. گاهی قیافه کسی چنگی به دل نمی زند. رغبت نمی کنی به او سلام کنی. و نمی دانی کیست. اما یک دفعه به او سلام می کنی و احترام می گذاری، دیگران هم از او خوش شان نمی آید. ولی تو به او احترام می گذاری و سلام می کنی، در حالی که او یکی از رجال الغیب بوده، یا اصلاً خود امام زمان بوده، به این شکل آمده. یکی از اساتید ما به رحمت خدا رفت از اولیای خدا بود، می فرمود: من در مکه خیلی به خدا اصرار کردم که خدایا یکی از دوستانت را سر راه من قرار بده. من سوال های عرفانی و ابهام زیاد دارم. گفت: شخصی از مکه آمد گفت: وقتی به قم برگشتی، فلان آدرس شیرفروشی با این خصوصیات می آید، برو و سوالاتت را از او بپرس. گفت: قم برگشتم و به آدرسی که گفته بود رفتم. آدمی دیدم، با وضعی ژولیده، با خود گفتم: این کیست دیگر، به او چه بگویم؟ توقع داشتم یک آیت اللهی با لباس روحانیت و نورانیتی، هیبتی و چهارنفر دورش باشند. برخلاف تصورم این آدم خیلی ژولیده و داغون بود. اول گفتم: نروم شاید من دچار توهم شده ام، نرفتم از او سوالهایم را بپرسم. دوباره فردای آن روز به همان آدرس رفتم، دیدم باز هم همین شخص است. جلو رفتم و سلام علیک کردم. جوابم را داد و گفت: چه می خواهی؟ گفتم: چندتا سوال دارم. گفت: به من چه، که سوال داری؟ به او گفتم: فلان کس در مکه به من آدرس داده، تا این را گفتم، گفت: خوب، بیا فلان جا. رفتم گفت: سوالاتت را بپرس و من هم سوالاتم را پرسیدم و جواب هایم را گرفتم.   برای همین می‌گوید هیچ کس را تحقیر نکنید؛ کوچک نشمارید؛ ضایع نکنید؛ این دوست خداست. خدا به او خیلی علاقه دارد دوستش دارد و ما هم نمی‌دانیم. با حقارت با کسی صحبت نکنید مثل این عبارات:«آویزانی؛ سریش نشو؛ اعصابم را خرد نکن؛ ولم کن»؛ هیچ وقت با این حالت با کسی صحبت نکنید. دوست خداست. خدا دوستش دارد. ما نمی دانیم پیغمبر به ابوذر گفت در این جمع در مسجد کی از همه به نظر تو بهتر است؟ گفت: فلانی. پرسید: کی از همه ضعیف تر است؟ گفت: فلانی. پیغمبر فرمود: آنی که تو گفتی ضعیف تر است از آنی که گفتی بهتر است پیش خدا محبوبتر است. گاهی در جمعی در یک پایگاه و مسجد یا موسسه یکی که همه هم خوب دستش می اندازند او هم اصلاً چیزی نمی گوید، می بینی همان آدم دوست خداست. دوست امام زمان است. وقتی با کوچکی با او صحبت می کنی ولی خدا را انسان تحقیر کردی. ع ل 152 [1] . سوره مومنون/99. [2] . سوره مومنون/100 [3] . الدعوات : 122/298  [4] . نهج البلاغه، حکمت 419. [5] اصول کافی / ترجمه مصطفوی ؛ ج 4 , ص 194 [6] . « إِنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی أَخْفَی أَرْبَعَةً فِی أَرْبَعَةٍ أَخْفَی: 1- رِضَاهُ فِی طَاعَتِهِ فَلَا تَسْتَصْغِرَنَّ شَیْئاً مِنْ طَاعَتِهِ فَرُبَّمَا وَافَقَ رِضَاهُ وَ أَنْتَ لَا تَعْلَمُ 2- وَ أَخْفَی سَخَطَهُ فِی مَعْصِیَتِهِ فَلَا تَسْتَصْغِرَنَّ شَیْئاً مِنْ مَعْصِیَتِهِ فَرُبَّمَا وَافَقَ سَخَطُهُ مَعْصِیَتَهُ وَ أَنْتَ لَا تَعْلَمُ 3- وَ أَخْفَی إِجَابَتَهُ فِی دَعْوَتِهِ فَلَا تَسْتَصْغِرَنَ‏شَیْئاً مِنْ دُعَائِهِ فَرُبَّمَا وَافَقَ إِجَابَتَهُ وَ أَنْتَ لَا تَعْلَمُ 4- وَ أَخْفَی وَلِیَّهُ فِی عِبَادِهِ فَلَا تَسْتَصْغِرَنَّ عَبْداً مِنْ عَبِیدِ اللَّهِ فَرُبَّمَا یَکُونُ وَلِیَّهُ وَ أَنْتَ لَا تَعْلَمُ. آرشیو مباحث استاد شجاعی فروشگاه آنلاین با محصولات ناب

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 10058
زمان انتشار: 20 فوریه 2019
| |
بدون تشکیل حکومت اسلامی، احکام الهی ضمانت اجرایی ندارند

شرح زیارت جامعه کبیره؛ جلسه 89؛ 97/11/25

بدون تشکیل حکومت اسلامی، احکام الهی ضمانت اجرایی ندارند

کسی که رئیس می‌شود، باید چهار خصوصیت داشته باشد: بنای معنویت بگذارد؛ عدالت اقتصادی بیاورد؛ معروف را رواج بدهد و  با منکر برخورد کند.

در شرح زیارت جامعه کبیره به فقرۀ «وَ سَاسَةَ الْعِبَادِ» رسیده بودیم. سوال کردیم که چرا ما به حکومت احتیاج داریم و اسلام بدون حاکمیت، امکان پیاده شدنش وجود ندارد. چون اکثر قریب به اتفاق احکام اسلام، احکام اجتماعی و سیاسی است و بدون داشتن حکومت، احکام الهی تعطیل می ماند و اصلاً اجرا نمی‌شود. چون زمینه اجرایی ندارد. پس برای اینکه این دین نجات‌بخش الهی بتواند نقش خودش را ایفا کند و کارکرد خودش را داشته باشد، احتیاج به حکومت و دولتی دارد تا این احکام پیاده بشود و در سایه پیاده شدن احکام، هدف انبیاء و هدف دین خودمان تأمین بشود. اینکه انسان‌ها بتوانند از تاریکی‌ها خارج بشوند و به سمت نور بروند و به معنویت و به غیب و آسمان راه پیدا کنند و با خانواده آسمانی‌شان آشنا بشوند و با خود الهی‌شان آشنا بشوند و بتوانند خودشان را برای تولد به نظام جدید و ملکوت و بالاتر از ملکوت آماده کنند تا به هدف خلقت­شان برسند، همه در سایه حکومت اسلامی امکان پذیر است. بدون اجرای احکام اسلام در جامعه، اکثر انسان‌ها از هدایت الهی محروم می‌شوند. اصل انسان برای خارج شدن از ظلمت و رفتن به سوی نور و تشبّه به حق تعالی است. می فرماید: «لِتُخْرِجَ النَّاسَ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ[1]= تا مردم را به اذن پروردگارشان از تاریكیها به سوى روشنایى بیرون آورى». انسان برای همین به دنیا آمده و آفریده شده است. پس بدون حکومت اکثر احکام اسلامی اجرایی نیست و تعطیل می‌شود. با تعطیل شدن آن، هدایت عام امکان‌پذیر نیست. فقط عدۀ کمی، آن هم نه به طور کامل می‌توانند رشد بکنند، اکثر قریب به اتفاق مردم، از حیات طیبه محروم خواهند بود. حکومت اسلامی، زمینه ساز ظهور است نکته مهمتر این است که به هیچ وجه بدون حکومت و دولت، امکان فراهم کردن مقدمات ظهور امام زمان علیه‌السلام وجود ندارد. چون امام زمان علیه‌السلام برای ظهورش دو شرط ذکر کرده: «وفاداری» و «همدلی». اساساً وفاداری و همدلی، زمانی اتفاق می‌افتد که مردم دولت داشته باشند و زیر سایه دولت اسلامی تربیت بشوند و با پدر آسمانی‌شان آشنا بشوند و برای ظهور او، خودشان و جهان را آماده کنند. پس وقتی در یک منطقه‌، اسلام براساس تشیع، امامت و ولایت دولت تشکیل شد، در زیر سایه این دولت است که میلیونها انسان ساخته می شوند، و مردم با غیب و خانواده آسمانی‌شان و با خودشان آشنا می شوند و آن عروج‌های عالی را طی می کنند. بنابراین، در سایه حکومت اسلامی است که جهان خودش را برای ظهور حضرت آماده می‌کند، و این موج هم مربوط به ایران نیست. یعنی انقلاب اسلامی، انقلابی است که متعلق به همه مردم جهان است. آنهایی که باید در سطح جهان تحت تأثیر قرار می‌گرفتند و موجش را می‌گرفتند، گرفتند و به برکت انقلاب اسلامی دنیا برای تشریف‌فرمایی آخرین منجی و آخرین وصی پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم و منجی همه ادیان، آماده می‌شود. نه فقط منجی شیعیان و مسلمانان، بلکه منجی همه ادیان. چنین می شود که طبق آن دو وعده‌ای که به ما داده اند، این اتفاق تحقق پیدا می‌­کند: 1ـ «هُوَ الَّذی أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدى‏ وَ دینِ الْحَقِّ لِیُظْهِرَهُ عَلَى الدِّینِ كُلِّهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُون[2]‏= اوست خدایی که رسول خود را به هدایت و دین حق فرستاد تا آن را بر همه ادیان عالم تسلط و برتری دهد هر چند مشرکان ناراضی و مخالف باشند». یعنی او کسی است که پیامبرش را با هدایت و دین حق فرستاد. دین حق یعنی دین ثابت و غیرقابل تغییر. یعنی قابل شکست دادن نیست. یعنی با این خصوصیت، بر همه ادیان غلبه کند و زمین به مستضعفین برسد: «وَ نُریدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثین‏[3]= ما می خواستیم بر مستضعفین زمین منّت گذاریم و آن ها را پیشوایان و وارثین زمین قرار دهیم». امام ره فرمود: مستضعف حقیقی ما هستیم که حق ما خورده شده و به استضعاف کشیده شده ایم. ما هم به تبع ائمه‌مان مستضعف هستیم. چون حق ما که داشتن یک امام و خلیفه و تربیت زیر سایه ایشان است، خورده شده است. این مصیبت خیلی وحشتناکی است که کره زمین محروم از هدایت یک خلیفة الله و متخصص معصوم است و زمینه سلطنت امام زمان اصلاً  فراهم نمی­شود. وقتی حکومت نباشد، مردم اهل غفلت هستند و تحت حاکمیت طاغوت‌ها قرار می گیرند. هیچ کس هم در حاکمیت طاغوت، برای ظهور آماده نخواهد شد. پس با تشکل حکومت اسلامی می شود مردم جهان را برای ظهور آماده کرد. حاکم اسلامی باید فقیه، عادل و تواناترین مردم در اجرای قوانین باشد حالا حاکمی که قرار است حکمرانی بر مردم کند، کیست و باید چه شرایطی داشته باشد؟ این خیلی مهم است. چند شرط هست که اینها را عرض می‌کنم. شرط اول برای کسی که قرار است حاکم مردم باشد، این است که باید آگاه‌ترین مردم به احکام الهی باشد. یعنی متخصصی باشد که دستورات خدا را شناخته باشد و در هر سه شاخه ی  «شریعت، طریقت و حقیقت» تخصص داشته باشد. دوم اینکه عالم‌ترین مردم به خود مردم باشد. یعنی مردم‌شناس باشد و بتواند انسان‌ها را بشناسد و انسان‌شناسیش در حد اوج باشد و بداند که اینها را می‌خواهد پرورش بدهد. حاکم باید مردم را تربیت کند و به یک مقام و نقطه‌ای برساند که مرضی خدا است. بنابراین، حاکم، اول باید خودش رشد زیادی داشته باشد تا بتواند مردم را خوب بشناسد و با نفوس مردم آشنایی داشته باشد. سوم اینکه عالم‌ترین مردم به اصول مدیریت و حکومت و تواناترین مردم در اجرای قانون باشد. یعنی از او تواناتر نباشد. خداوند تبارک و تعالی برای چنین مسئله مهمی انسان‌هایی را تربیت می‌کند که 1ـ عالم‌ترین مردم هستند و علمشان از زمین و آموزش و مربی و معلم گرفته نشده و خود خدا مستقیم تعلیم‌شان کرده و دانشش را به آنان داده باشد.2ـ اینها معصوم‌ هستند. یعنی اشتباه نمی‌کنند. چون نمی‌شود در مقام فرمانروایی و هدایت انسان‌ها حاکم اشتباه کند. چون مردم هم به تبع او به خطا می‌روند و تلف می‌شوند. بنابراین، باید حاکم هم متخصص باشد و هم معصوم. تربیت پیغمبر ص برای بزرگ‌ترین رسالت دوران تاریخ بشر امام صادق (علیه‌السّلام) دربارۀ وجود مقدس نبی اکرم (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌و‌سلّم) می‌فرماید: «إِنَ‏ اللهَ عَزَّ وَ جَلَ‏ أَدَّبَ‏ نَبِیَّهُ‏ فَأَحْسَنَ أَدَبَه فَلَمَّا أَكْمَلَ لَهُ الْأَدَب قَالَ: إِنَّكَ لَعَلى‏ خُلُقٍ عَظِیم فَقَالَ عَزَّ وَ جَلَّ ما آتاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا فَخُذُوهُ وَ ما یَنْطِقُ عَنِ الْهَوى‏ إِنْ هُوَ إِلاَّ وَحْیٌ یُوحى وَ إِنَّ رَسُولَ اللهَ 9كَانَ مُسَدَّداً مُوَفَّقاً مُؤَیَّداً بِرُوحِ الْقُدُسِ لَایَزِلُّ وَ لَایُخْطِئُ فِی شَیْ‏ءٍ مِمَّا یَسُوسُ بِهِ الْخَلْق= خداوند عز و جل پیامبرش را تربیت كرد و نیكو تربیتش كرد و چون ادب و تربیتِ او را به كمال رساند، فرمود: «همانا تو داراى خویى والا هستى». آن گاه، كار دین و امّت را به او واگذار كرد تا بندگانِ او را تربیت و اداره كند. پس فرمود: «آنچه پیامبر به شما فرمود، به كار گیرید و از آنچه شما را از آن نهى كرد، باز ایستید». پیامبر خدا، هدایتْ‏‌شده و توفیقْ‏‌یافته بود و به وسیله «روح القُدُس» تأیید و كمك مى‏‌شد. در هیچ امرى از امور اداره مردم، دچار لغزش و خطا نمى‌‏شد؛ چرا كه آراسته به آداب الهى بود.» ‏ پیامبر همیشه اینطوری بود که تقویت می‌شد و موفق بود و تسدید می‌شد و محکم می‌شد به روح القدس. همیشه اینطوری بود. یعنی همیشه این مایه تأیید را داشت که این قدرت را دریافت می‌کرد و هیچ وقت در سیاستی که نسبت به مردم داشت، دچار خطا نشد. فرمانروا باید این گونه باشد.  «سَاسَةَ الْعِبَادِ» یعنی سیاست‌گذاران مردم. پس سیاستمداری که قرار است حاکمیت بر مردم داشته باشد، باید این خصوصیت را داشته باشد. بقیه ائمه هم همینطور هستند. پس آنهایی که می‌خواهند در سیاست دخالت بکنند، باید شخصیت‌شان از نظر حاکمیت و مدیریت، نزدیک‌ترین شخصیت‌ها به معصوم باشد و فقط اهداف دین را دنبال کنند و در برطرف کردن زمینه ظهور امام زمانG تلاش کنند. واقعاً برای رضای خدا و برای احیای دینی، روح خدمت داشته باشند. امام حسن عسکری (علیه السّلام) فرمود: «و أمّا من‏ كان‏ من‏ الفقهاء، صائنا لنفسه، حافظا لدینه، مخالفا على هواه، مطیعا لأمر مولاه، فللعوامّ أن یقلدوه‏= و اما هر یک از فقهاء که خوددار و حافظ دین خود و مخالف هوای نفس و مطیع فرمان مولای خود باشد، عوام حق دارند از او تقلید کنند». یک حاکم، اول از همه باید فقیه باشد. «و أمّا من‏ كان‏ من‏ الفقهاء» یعنی غیر فقیه نمی‌تواند وارد این عرصه شود، چون تخصص ندارد. دکتر یا مهندس نمی‌تواند حاکم مردم باشد. باید حتماً دین‌شناس باشد که مردم را به غیر دین راهنمایی نکند. چون غیر دین تخصیص نیست. غیر دین هر چیزی می‌تواند با آن باشد و جهالت در آن بیاید. التقاط هم که نمی‌شود کرد. دین باید حتماً خالص باشد. برای همین حتماً باید فقیه باشد. ثانیاً؛ «صائنا لنفسه، حافظا لدینه» باشد. یعنی نفس و دین خود را نگه بدارد. دیندار به معنای واقعی باشد. حافظ و مراقب دین خودش باشد. از اینها نباشد که تا مردم یک ذره انتقاد کردند و نق زدند، دینش را بفروشد و بخواهد بنا به رأی مردم، بی‌دینی راه بیندازد. قرآن کریم در سوره حج آیه 41 وقتی می‌خواهد شرائط یک مدیر خوب و یک فرمانروای خوب را بیان کند، می‌فرماید: «الَّذینَ إِنْ مَكَّنَّاهُمْ فِی الْأَرْضِ أَقامُوا الصَّلاةَ وَ آتَوُا الزَّكاةَ وَ أَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَ نَهَوْا عَنِ الْمُنْكَر= آنهایی هستند که اگر در روی زمین به آنان اقتدار و تمکن دهیم نماز به پا می‌دارند و زکات می‌دهند و امر به معروف و نهی از منکر می‌کنند». کسی که رئیس و مدیر و رئیس‌جمهور و نماینده مجلس و عضو شورای شهر و استاندار و فرماندار می‌شود، باید چهار خصوصیت داشته باشد تا خدا مدیریت او را امضا کند: 1ـ بنای معنویت بگذارد: «أَقامُوا الصَّلاةَ» غیر از نماز خواندن است. یعنی باید معنویت را در حیطه حکومتی خودش برپا کند و مردم را به الله و غیب برساند.2- «آتَوُا الزَّكاةَ» عدالت اقتصادی بیاورد و زکات توزیع کند و مردم را نجات بدهد. به فکر مستمندان و گرفتاران باشد. نه اینکه فاصله بین فقیر و غنی را زیاد کند و اشرافیت با بیت‌المال را زیاد کند؛ یا دزدی و اختلاس از بیت‌المال را زیاد کند و ویژه‌خواری و باندبازی و اینطور چیزها زیاد بشود. اینکه اصلاً حاکمیت مشروع نیست، حاکمیت نامشروع است. 3- «وَ أَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ» وظیفه‌ ی حاکم این است که امر به معروف کند و معروف را رواج بدهد. 4- «وَ نَهَوْا عَنِ الْمُنْكَرِ» حاکم موظف است که در هر جا حاکمیت دارد، منکر را نهی کند و با منکر برخورد کند، نه اینکه همه چیز رها کند. پیامبر مبعوث شد تا انسان ها از پرستش بندگان رها شوند امیرالمؤمنین (علیه السّلام) جمله‌ای دارد که خیلی کمک می‌کند به اینکه ما فلسفه سیاست را در اسلام خوب بفهمیم که اصلاً سیاست برای چیست. سیاست برای فرمانروایی و پُز دادن به مردم و حاکم شدن و بخور بخور و رفاه‌طلبی و اینطور چیزها نیست. می فرماید: «إِنَّ اَللهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى بَعَثَ مُحَمَّداً 9بِالْحَقِّ لِیُخْرِجَ‏ عِبَادَهُ‏ مِنْ‏ عِبَادَةِ عِبَادِه إِلَى عِبَادَتِه وَ مِنْ عُهُودِ عِبَادِهِ إِلَى عُهُودِه = خداوند-تبارك و تعالى-حضرت محمّد ص را به حق برانگیخت، تا بندگانش را از پرستش بندگان به پرستش خویش،و از وفاى به پیمانهاى بندگان به عمل به پیمانهاى خود ،و از اطاعت بندگان به طاعت و عبادت خود بیرون آورد». این خیلی مهم است. چون شما هر کس را عبادت بکنی، قیمتت هم همان است و با همان هم محشور می‌شوی. خدا می‌گوید لیاقت شما خود من هستم. شما آفریده شدید تا شبیه من بشوید و مال من و دوست من باشید. کمتر از من لیاقت شما نیست. کمتر از خانواده آسمانی‌‌تان۷ لیاقت شما نیست.بنابراین، معصومین و پیغمبر را فرستاد تا مردم را از عبادت غیر خدا نجات بدهد تا به عبادت خود خدا برسانند‏ و از عهدها، وابستگی‌ها و پیمان‌های بندگان به پیمان‌های الهی برسند. الان ما پیمان‌های شیطانی داریم. «اف اف تی اف» یکی اش است. «پالرمو» یکی اش است. اینها عهدهای شیطانی است. از حکومت‌ها به زور تعهد می‌گیرند تا کشورها را بنده خودشان کنند و بتوانند منافعشان را غارت کنند و آنها را کنترل کنند و اجازه استقلال به آنها ندهند. اینها عهدهای باطل هستند. درواقع، حضرت می خواهد بگوید وقتی تو از عبادت خدا طفره می‌روی، گیر عبادت بندگان خدا می‌افتی و عابد آنها می‌شوی. درحقیقت گیر عبادت شیطان می‌افتی. چون ما دو مرکز عبادت بیشتر نداریم: "الله" و "شیطان". قرآن می فرماید: «أَ لَمْ أَعْهَدْ إِلَیْكُمْ یا بَنی‏ آدَمَ أَنْ لا تَعْبُدُوا الشَّیْطانَ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبین= اى فرزندان آدم مگر با شما عهد نكرده بودم كه شیطان را مپرستید زیرا وى دشمن آشكار شماست». آن وقت کسی می‌گوید من دین نمی‌خواهم و می‌خواهم آزاد باشم. آزاد چی باشی؟ تو از خدا آزاد می‌شوی و اسیر شیطان هستی. ولی کسی که می‌گوید بنده خدا هستم، دیگر عبد و بنده خدا نیست، آزاد است، این دیگر آزاد است. قرآن هم می‌گوید که دین برای آزادی شما آمده است.   وقتی که حاکمیت معصوم نباشد، خرافات در زندگی مردم رسوخ می کند. وقتی حاکمیت دین نباشد، مردم خودبه‌خود شیطان را پرستش می‌کنند و فقط دروغی سر نماز می‌گویند: «إِیَّاكَ نَعْبُدُ وَ إِیَّاكَ نَسْتَعین». درحالی که خدا پیامبر را مبعوث کرد تا بندگانش را از عهدهای عبادش به عهد خودش بکشاند. پس هر جا دین هست ما آزادیم، قوی هستیم، شخصیت داریم، راحت هستیم، اما هر جا که دین و قوانینش کنار رفت، فتنه و فساد و خرافات حاکمیت می‌کند. آن وقت ما باید هزار چیز را تبعیت کنیم. چیزهایی که شیطانی و جهنمی هستند و ما آنها را تبعیت می‌کنیم. قا/140 شرح زیارت جامعه کبیره/ساسه العباد/ فلسفه حاکمیت معصوم   [1] . سوره ابراهیم/ آیه 1. [2] . سوره توبه/ آیه 33. [3] . سوره قصص/ آیه 5. آرشیو مباحث استاد شجاعی فروشگاه آنلاین با محصولات ناب 

صوت

1 - بدون تشکیل حکومت اسلامی، احکام الهی ضمانت اجرایی ندارند

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 10057
زمان انتشار: 20 فوریه 2019
| |
ویژگی‌های اهل «بهشت فردوس» چیست؟

خانواده آسمانی؛ جلسه 499؛ 1397/11/25

ویژگی‌های اهل «بهشت فردوس» چیست؟

بهشت فردوس، بهترین و مرتفع ترین سرزمین بهشت است. مومنین و نماز شب خوان ها به بهشت فردوس می‌رسند و در آن جاودانه زندگی می کنند.

فردوس همانطور که در روایات داریم، بهترین جای بهشت و در بین بهشتها سرور و آقای بهشت هاست. سوره مؤمنون آیات 1 تا 9 خصوصیات اهل فردوس را ذکر می‌کند: «قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ* الَّذِینَ هُمْ فِی صَلاتِهِمْ خاشِعُونَ* وَ الَّذِینَ هُمْ عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ* وَالَّذِینَ هُمْ لِلزَّكاةِ فاعِلُونَ* وَ الَّذِینَ هُمْ لِفُرُوجِهِمْ حافِظُونَ* إِلاَّ عَلى‏ أَزْواجِهِمْ أَوْ ما مَلَكَتْ أَیْمانُهُمْ فَإِنَّهُمْ غَیْرُ مَلُومِینَ* فَمَنِ ابْتَغى‏ وَراءَ ذلِكَ فَأُولئِكَ هُمُ العادُونَ* وَ الَّذِینَ هُمْ لِأَماناتِهِمْ وَ عَهْدِهِمْ راعُونَ* وَ الَّذِینَ هُمْ عَلى‏ صَلَواتِهِمْ یُحافِظُونَ= به راستى كه مؤمنان رستگار شدند* همانان كه در نمازشان فروتنند* و آنان كه از بیهوده رویگردانند* و آنان كه زكات مى ‏پردازند*  و كسانى كه پاكدامنند * مگر در مورد همسرانشان یا كنیزانى كه به دست آورده‏ اند كه در این صورت بر آنان نكوهشى نیست * پس هر كه فراتر از این جوید آنان از حد درگذرندگانند * و آنان كه امانتها و پیمان خود را رعایت مى كنند * و آنان كه بر نمازهایشان مواظبت مى ‏نمایند». در آیه دهم می‌فرماید: «أُولئِكَ هُمُ الْوارِثُونَ= آنان کسانی هستند كه خود وارثانند» چه چیزی را به ارث می‌برند؟ «فردوس» را به ارث می‌برند که در آن جاودانه هستند.«الَّذِینَ یَرِثُونَ الْفِرْدَوْسَ هُمْ فِیها خالِدُونَ= همانان كه بهشت را به ارث مى ‏برند و در آنجا جاودان مى‏ مانند» این چهره‌ای از اهل  بهشت فردوس است که در بهترین جای بهشت قرار دارند. انسان موجودی جاودانه و ابدی است جاودانگی از اصل بهشت بالاتر است. این خیلی مهم است که انسان مرگ و انتها و آخری برای او وجود ندارد و مردنی نیست. هر چقدر انسان روحش با جاودانگی پیوند بخورد، قدرتش در دنیا بیشتر می‌شود. کسانی که زودرنج و حساس و عصبی و بدبین و حسود و بداخلاق هستند؛ کسانی که دنیا دلشان را می‌برد و زود فریب می‌خورند و در برابر دنیا ضعیف النفس هستند. اینها هر چقدر ذهن و روح و قلبشان با جاودانگی پیوند بخورد، در مقابل کششهای شیطانی و نفسانی و طغیان نفس و بداخلاقی و توطئه‌های دشمنان و شیاطین قوی تر می‌شوند؛ آنجایی که انسان می‌بُرد، برای این است که یادش می‌رود چه کسی است و پیوندش را با ابدیت از دست می‌دهد. این خیلی مهم است.  قرآن حدود 80 بار تذکر می‌دهد که شما جاودانه هستید. این تأکید الهی مسئله فوق‌العاده مهمی است. باید یک جایگاهی در نظام فکری و قلبی و روحی و اعتقادی ما باشد. وقتی که انسان این را فهمید، یعنی با جاودانگی و آخرت خودش پیوند خورد، گذران دنیا برایش کار بسیار ساده‌ای است. گذران دنیا برایش هیچ کاری ندارد. یعنی به راحتی می‌تواند فراز و نشیبها، مشکلات و سختی‌های دنیا را طی کند. چون دنیا برایش رحمی است که مدتی در آن به صورت زندان است و سپس از آن در می‌آید. احساس بدبختی، بیچارگی، عقب‌ماندگی، حس رقابت و چشم و هم‌چشمی در زندگی‌اش با کسی به سراغش نمی‌آید. حالا مسئله جاودانگی در بهشت، یک درمانی است که انسان وقتی ایمان بیاورد و یقین کند که جاودانه است، دنیا را خوش می‌گذراند و دیگر ذهنش درگیر جهنم نیست. آدمی که احساس بدبختی‌کند یا خودش را با دیگران مقایسه کند و حوصله‌اش را در انجام وظائفش از دست بدهد، یعنی خودش را نمی‌فهمد و اصلاً خودش را نمی‌شناسد.یعنی خود حقیقی اش گم‌ شده است و ابهام دارد و گیج و گنگ است. اصلاً نمی‌داند کجاست. نمی‌داند چه کسی است. نمی‌داند چیست. موقعیت خودش را نمی‌فهمد. در تاریخ زنانی داریم که همسر پیامبر اولواالعزم بودند. مثل زن نوح. او بهترین شوهر دنیا را داشت، ولی در کنار این بهترین شوهر دنیا روحش فشار داشته است. پس اگر کسی خودش را نساخت، کنار رسول الله هم باشد، زجر می‌کشد، حتی این آدم کنار خدا هم زجر می‌کشد. اینکه بگویند این الله است؛ به او بچسب و با او ارتباط بگیر و از او لذت ببر، به دردش نمی خورد. چون نمی‌تواند با خدا هم کنار بیاید. چون درگیر خودش است. به حرم هم می‌رود، نمی‌تواند با آن شخصیتی که آنجاست ارتباط بگیرد. حس و حال معنوی دارد، ضریح را بغل می‌کند و می‌بوسد، ولی با امام ملاقات و ارتباطی حاصل نمی‌شود. چون «ضعف معرفتی» باعث گم شدنش شده است.  جاودانگی اکسیر اعظمی است که اگر کسی به آن یقین کرد، شفای خیلی از دردهایش می شود، یعنی دنیا را راحت و خوش می گذراند. وقتی انسان یقین کند جاودانه است و باورش بشود که من جاودانه هستم و باور کند که یک جنین در رحم دنیاست و بعد از یک مدتی از اینجا می‌خواهد، وارد بهشت و ملکوت بشود؛ درهای بسیاری از جهنم را به روی خودش می‌بندد. اصلاً آن درها به روی آدم باز نمی‌شود و آدم بیمه می‌شود و ضد ضربه می‌شود و به شادی و آرامش می­رسد. بهشت فردوس، بهترین و مرتفع ترین سرزمین بهشت است 1. «إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ كانَتْ لَهُمْ جَنَّاتُ الْفِرْدَوْسِ نُزُلاً * خالِدِینَ فِیها لا یَبْغُونَ عَنْها حِوَلاً[1]= آنان که به خدا ایمان آورده و نیکوکار شدند البته آنها در بهشت فردوس منزل خواهند یافت* همیشه در آن بهشت ابد منزل یافته و هرگز از آنجا به جای دیگر انتقال نخواهند یافت». توجه کنید لذت جاودانگی و نعمت جاودانگی چقدر عظمت دارد. یعنی انسان اگر پایش در این بهشت باز ‌شود، دیگر برای هیچ وقت از این بهشت خارج نمی‌شود. وقتی مومنین به بهشت فردوس رسیدند، دنبال عوض کردنش نیستند. یعنی نمی‌خواهند جایشان تغییر کند. می‌گویند همین جا خیلی خوب است. بهشت آنقدر زیبا و جذاب است که نبی اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم توصیه کردند به اینکه از خدا این بهشت را بخواهید: «سَلُوا اللَّهَ الْفِرْدَوْسِ فَإِنَّهَا سُرَّةُ الْجَنَّةِ= از خدا فردوس را بخواهید چرا که بهترین جای بهشت است».  این نکته بسیار مهمی است که انسان در درخواست‌هایش از خداوند، به جایی برسد که بگوید: خدایا بهشت فردوس را روزی‌ام کن. خدا هم دوست دارد که بندگانش بهشت­‌دوست باشند. بهشت را بخواهند و ساکنین بهشت هم خیلی دوست دارند که مؤمنین در دنیا بهشت­‌دوست باشند. درخواست بهشت کنند و بهشت را فراموش نکنند. این حماقت بزرگ، سراغ خیلی از افراد می‌آید که هیچ وقت به آن فکر نمی‌کنند. «الفِردَوسُ سَیِّدُ الجَنانِ= فردوس سید و سرور همه بهشتهاست» و نیز در فرمایش دیگری فرمودند: «إِنَّ الْفِرْدَوْسَ هِیَ رَبْوَةُ الْجَنَّةِ الْوُسْطَى الَّتِی هِیَ أَرْفَعُهَا وَأَحْسَنُهَا=   بهشت فردوس در مرتفع‌ترین جای بهشت قرار دارد كه بهترین و زیباترین جاى بهشت است». هرکس به زیارت امام حسین ع نرود، بهشتی هم بشود، مستاجر است بهشت پایین‌نشین و بالانشین دارد. فردوس در بالای بهشت است. یک عده هستند در بهشت که اصلاً جا ندارند و فقط در بهشت می گردند. چون به آنها قصر و جایگاهی نمی‌دهند، لیاقتشان همین است. یعنی جهنمی نیستند؛ اما در بهشت هم جای خاصی ندارند. همیشه این طرف و آن طرف مهمان هستند. اینها کسانی بودند که در روایت داریم می‌توانستند کربلا زیارت امام حسین علیه‌السلام بروند و نرفتند، کوتاهی کردند. نماز شب خوان ها به بهشت فردوس می روند اهل بهشت فردوس چه کسانی هستند؟ از امیرالمؤمنین علیه‌السلام نقل است که «یَقُولُ الرَّبُّ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی لِلْمَلَائِکَهِ یا مَلَائِکَتِی انْظُرُوا إِلَی عَبْدِی أَحْیَا لَیْلَتَهُ ابْتِغَاءَ مَرْضَاتِی أَسْکِنُوهُ الْفِرْدَوْسَ وَ لَهُ فِیهَا مِائَهُ أَلْفِ مَدِینَهٍ فِی كُلِّ مَدِینَةٍ جَمِیعُ مَا تَشْتَهِی اَلْأَنْفُسُ وَ تَلَذُّ اَلْأَعْیُنُ وَ مَا لاَ یَخْطُرُ عَلَى بَالٍ سِوَى مَا أَعْدَدْتُ لَهُ مِنَ اَلْكَرَامَةِ وَ اَلْمَزِیدِ وَ اَلْقُرْبَةِ[2]= خداوند بزرگ و والا به فرشتگان مى فرماید: «اى فرشتگان من! ببینید كه بنده ام یك شب را براى جلب خشنودى من به بیدارى و عبادت گذرانده است. او را در فردوس اسكان دهید. اجر مریض داری خیلی زیاد است مریض‌داری مقام بسیار بلندی دارد. مثلا کسی برادرش، پدرش، همسرش، همسایه ا‌ش یا دوستش مریض است. اگر یک شب برای او شب زنده داری کند، دارای اجر بسیار بالایی است. خدا می گوید او یک شب را به خاطر من بیدار ماند. یک شب را احیا کرد و به خاطر من نخوابید. در بین اعمال صالح، کمتر عملی به اندازه مریض‌داری، برای انسان قرب می‌آورد. پرستاری و مریض‌داری خیلی قیمت دارد. عمل، عمل بسیار بزرگی است. کسانی که مریض در خانه‌شان هست، باید قدر بدانند. این مریض باعث می‌شود که شما تقرب به خدا پیدا کنید. مریض‌داری انسان را اوج می‌دهد. آنهایی که سر کارشان با بیماران سر و کار دارند، خیلی زمینه ی رشد دارند. هر چقدر بیمار بدحال‌تر، مقام پرستار بالاتر. کسی که به عشق خدا خیلی بیدار می‌ماند یا به عشق امام زمان علیه‌السلام بیدار می‌ماند، این بیداری هایش فوق‌العاده قیمتی و ارزشمند است. «دارالسلام»، بهشت سلام و آسایش است یکی از جلوه‌های بهشت، دارالسلام بودن بهشت است. نه اینکه فردوس دارالسلام نباشد، همه جای بهشت دارالسلام است. یعنی خانه سلامتی است. خدا شما را دعوت می‌کند به خانه سلامتی که هر کس را بخواهد به صراط مستقیم هدایت می‌کند. در این دو آیه به دارالسلام اشاره شده است: «وَ اللَّهُ یَدْعُوا إِلى‏ دارِ السَّلامِ وَ یَهْدِی مَنْ یَشاءُ إِلى‏ صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ[3]= و خدا به سر منزل سعادت و سلامت می‌خواند و هر که را می‌خواهد به راه مستقیم هدایت می‌کند». «لَهُمْ دارُ السَّلامِ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ هُوَ وَلِیُّهُمْ بِما كانُوا یَعْمَلُونَ[4]=  آنها را نزد خدا خانه سلامت و آسایش است و خدا دوستدار و سرپرست آنهاست به خاطر اعمال (نیکی) که انجام می دادند». کسی که ولیّ‌اش خدا باشد، او در دنیا اضطراب ندارد و از فقر، مریضی، سرطان، طلاق و مردن نمی ترسد. اصلاً آویزان کسی نمی‌شود و اینطور نیست که التماس کسی را بکند. این احساس بی‌پناهی در دنیا، ضعف، تنهایی، و احساس اینکه من هیچ کس را ندارم، برای این است که ولیّ نداریم. واقعاً انسان وقتی که به کلام معصومین می‌رسد، آیات الهی و روایات، آن هم در این خصوص، دوست ندارد اصلاً تمام بشود و رهایش کند. دوست دارد شب تا صبح، صبح تا شب وقت بگذارد تا ابدیت و آخرت و سرای جاودانه را بشناسد. چون قرار است آنجا برویم. هر کس آخرت را نشناسد، از خدا دور می‌شود و مورد غضب الهی قرار می‌گیرد آخرت‌شناسی یک تکلیف و یک وظیفه واجب است. قا/141 بهشت/ فردوس و دارالسلام [1] . سوره کهف آیه 107 و 108 [2] . مجلسی، بحارالانوار، ج8، ص 186. [3] . سوره یونس/ آیه 25 [4] . سوره انعام/ آیه 127. آرشیو مباحث استاد شجاعی فروشگاه آنلاین با محصولات ناب 

صوت

1 - ویژگی‌های اهل «بهشت فردوس» چیست؟

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 10046
زمان انتشار: 16 فوریه 2019
| |
عشق به احسانِ مطلق، در فطرت انسان نهاده شده است

احسان، جلسه 9، 91/10/14

عشق به احسانِ مطلق، در فطرت انسان نهاده شده است

همه انسانها فطرتاً خوبی و احسان را دوست دارند و آن را می طلبند. اما اینکه خودشان چقدر خوب هستند، این یک مسئله دیگری است. ما همه عاشق الله هستیم. ذات همه انسان ها عاشق خوبی مطلق، زیبایی مطلق، محبت مطلق و جمال مطلق است.

عشق به خوبی مطلق، جِبِلّیِ و فطری همه وجودها است. این عشقِ به خوبیِ مطلق و عشقِ به خدا و کمال مطلق، یعنی می خواهیم به خدا و کمال مطلق برسیم. این به کمال مطلق رسیدن، از نوع شبیه شدن به خدا است. این از نوع شبیه شدن به امام حسین ع است.

ارباب و نوکری با امام حسین ع بی معنی است، باید شبیه حضرت شویم وقتی می‌گوییم، عاشق امام حسین هستیم، یعنی دوست داریم به او برسیم و در بهشت پیش او باشیم. این درست است. اما اگر بگوییم: «او ارباب ما باشد و ما رعیت او»، این نادرست است و خداوند تبارک و تعالی ما را اینگونه قرار نداده است. در زیارت عاشورا که منشور زندگی است، می بینید که می‌گوییم: «أن یجعلنی معکم فی الدنیا و الآخره» «معکم» از معیت است. یعنی با یک شخص بودن. یکی از معنی هایی که در معیت هست، «معیت مقامی» است. یعنی با هم بودن و هم درجه بودن. نمی شود من نوکر باشم و او ارباب و بعد، «هم درجه» باشیم. یک ارباب نوکرش را خیلی جاها با خودش می برد، برای این که به کار او نیاز دارد. آن جا که خبری از این رابطه های اربابی و نوکری و این چیزها نیست. پس وقتی می گوییم:«ان یجعلنی معکم»، یعنی هم درجه خود شما باشم. چون آنجا اربابی وجود ندارد. معیتی که ما داریم راجع به امام حسین صحبت می کنیم، یعنی به حضرت می گوییم: «من می خواهم، مثل خودت باشم». پس ما باید خودمان را به امام حسین برسانیم. یا وقتی می گوییم:«أن یبلغنی المقام المحمود لکم عندالله»، یعنی من همان مقامی که شما پیش خدا دارید را می‌خواهم. می‌خواهم به همان مقام برسم و مثل شما بشوم. اگر معنی اینکه ما امام حسین را دوست داریم و می خواهیم پیشش باشیم، این است که من به امام حسین برسم و ارباب و نوکری باشد که نمی شود. در مسأله ارباب و نوکری شبیه شدن معنی ندارد. اگر می خواهی به او برسی و همراهش باشی، باید شبیهش شوی، راه دیگری وجود ندارد. برای شبیه شدن به الله هم همینطور است. اگر الله را می‌خواهی، باید مثل الله شوی. یعنی وقتی می‌گویی من عاشق الله هستم، باید حتماً شبیهش شوی تا به او نزدیک شوی. چون شباهت، تقرب می آورد. قرب ها بر اساس شباهت است. شما رفیقان تان را هم که انتخاب می کنید، بر اساس سنخیت های شخصیتی انتخاب می کنید. «إنّی أتقرب الی الله و الی رسوله و الی امیرالمؤمنین و الی فاطمه و الی الحسن و الیک»، یعنی من می‌خواهم شبیه شما باشم. ما آمده‌ایم به دنیا که شبیه خدا شویم. ما نیامده ایم به دنیا که فقط زندگی کنیم. متاسفانه تفسیر غلطی که در اثر ضعف «انسان شناسی» داریم، این است که ما فکر می کنیم یک مشت حیوان هستیم که فقط قالب بشری داریم. به دنیا آمده ایم تا ازدواج و تولید مثل کنیم، کار و تفریح، مسکن، مقام، ریاست و پستی داشته باشیم، دین هم در کنارش باشد. یعنی حیوان های متدین باشیم. دین داری هم می کنیم، بعد هم می رویم بهشت. با احسان، مقامِ محسنِ مطلق را کسب می کنیم باید بدانیم، ما عبدیم و برای عبودیت به دنیا آمده ایم. عبودیت یعنی شبیه خدا شدن. آمده ایم شاگردی کنیم، عبودیت یعنی شاگردی. او رب است، یعنی مربی ماست. مالک و مدبر است و ما آمده ایم اینجا شاگردی کنیم و خدایی شدن را تمرین کنیم. چون به کمتر از آن، میل ما رضایت نمی دهد. خدا ذات انسان را طوری آفریده که با امام حسین هم که حرف می زند، می گوید من مقام خودت را می خواهم. ارباب نوکری در کار ما نیست و می خواهیم مثل خودت شویم.  انسانِ محسن، با نیکوکاری به مقام محسن مطلق، یعنی خداوند می رسد. خداوند بشر را طوری آفریده که هم می تواند مثل خودِ خدا شود و هم اختیار به او داده که می تواند در مقابل خدا بایستد و مخالفت کند. آیا خدا می خواهد که عده ای مشرک شوند؟ انسان می تواند با اختیار، هم به جنگ خدا برود و هم به دوستی با خدا اقدام کند. مشرکین گفتند: اگر خدا می خواست، ما مشرک نمی شدیم و این خواست خدا بوده که یک عده مشرک شوند. خدا اینگونه جواب می دهد: اگر به خواست من بود، خواست شخصی من خدا این است که همه شما هدایت شوید. منِ خدا دوست دارم همه شما شبیه من شوید. پس به خواست من نبوده که شما مشرک شدید. من یک خدایی هستم که دوست ندارم مزاحم خواست شما شوم. به همین دلیل شما را جوری آفریده ام که اختیار داشته باشید. بنابراین، همین که شما دارید معصیت می کنید، نشان می دهد که شما دارید خلاف میل من حرکت می کنید. تو داری با من مخالفت می کنی و من مخالفت تو را دوست ندارم. خدا کفر را برای بندگانش دوست ندارد. انسان با اختیار خود، راه کفر و ضلالت را انتخاب می کند  یک عده کافرند، چون با اختیاری که دارند به خدا «نه» می گویند. فرعون در مناجاتش به خدا می گوید: خدایا! من می دانم که تو هستی و موسی راست می‌گوید. اما من دنیا را می‌خواهم. به قول امروزی ها «ما اگر نخواهیم برویم بهشت کی را باید ببینیم؟» بشر عنود، اینطوری می شود. خلیفه اموی لحظه آخر بعد از آن همه جنایتی که کرده، به خدا می گوید: خدایا من می دانم تو آنقدر کریمی که اگر من عذرخواهی کنم، من را می بخشی، اما آنقدر از تو بدم می آید، که نمی خواهم از تو معذرت خواهی کنم. آن یکی به امیرالمؤمنین (علیه السلام) می گوید: یا علی! من از اینکه خانه ات را آتش زدم و این جنایت ها را کردم، خیلی پشیمان و ناراحت هستم. اما حالا که لحظه آخر است، من را حلال کن. امیرالمؤمنین (علیه السلام) می فرماید: باشد؛ من حلال می کنم. می خواهی توبه کنی؟ گفت: آره من پشیمانم. حضرت فرمود: پس بیا به این چند نفری که هستند، اعلام کن که اشتباه کردی و حق با کی بوده. گفت: «النّار و لاالعار= جهنم می روم، ولی از کسی عذرخواهی نمی‌کنم». در روایت داریم که در قیامت، وقتی پیغمبر می خواهد ابولهب را شفاعت کند، ابولهب می گوید: این آمده عذاب را از من برطرف کند؟ شفاعتش را نخواستیم. عشق همیشه حریف و دشمن دارد عشق، همیشه حریف و دشمن می خواهد. خدا می گوید اگر تو عاشق من هستی، من تو را مختار آفریده ام، امتحان هایی برایت ایجاد می کنم تا معلوم شود واقعاً راست می گویی. ‌انسان آفریده شده تا شبیه خدا شود و در قیامت مالک بهشتی به اندازه آسمان ها و زمین گردد و مثل خدا هر چه اراده کند، همان شود. همه آن بهشت به اندازه آسمان ها و زمین و تابع اراده شما خلق شده. کافیست تو در ذهنت اراده کنی و هرجوری بخواهی، خلق می شود. هر تصرفی بخواهی در این مملکت خودت، می توانی بکنی. راهش این است که شبیه من شوید، تمرین کنید. در دنیا تضاد گذاشته ام، شیطان را فرستاده ام. شیطان برای ما لازم است، اگر شیطان نباشد هیچ کس به خدا نمی رسد. نمی گوید مال و همسر را دوست نداشته باش. هرچقدر دوست داشته باشید، خوب است. ولی باید در دلت سه معشوق بالاتر از این ها باشد. «الله، اهل بیت، جهاد». اگر اینگونه نبودی، پس تو داری غیر طبیعی عمل می کنی. چون من تو را ذاتاً عاشق بی نهایت خلق کرده ام و تو محدودها را به بی نهایت ترجیح دادی، پس فاسق می شوی. عاشق به هوای معشوق تغییر می کند اگر می خواهی شبیه خدا شوی، باید در مسیرش بیفتی. باید اسم احسان را بگیری، باید محسن شوی. باید خوب باشی، آدم خوبی باشی، عاشق خوبی باشی. اگر شبیه خدا شویم، مثل خدا زنده ی پایدار خواهیم شد. با این تفاوت که خداوند خودش قائم به ذات است و ما قائم به او هستیم. او ذات دارد و ما ذات نداریم. ‌کسی می گوید: من به عشق این خانم که ترک است و می خواستم با او ازدواج کنم، زبان ترکی یاد گرفتم. کره ای است، زبان کره ای یاد گرفتم. من عاشقم، زبان معشوقم را یاد می گیرم. این عاشق ها مثل ما نیستند که می خواهیم عربی بخوانیم به عشق خدا؛ اما جان به لبمان می آید. درحالی که همه امکانات هم هست، اما تا آخر عمر هم نمی رویم یاد بگیریم. ‌چقدر سراغ دارم از شاگردان خودم، از کشوری مثل چین دختر گرفته، یا با پسر چینی ازدواج کرده و با آن ادبیات سخت، زبانشان را یاد گرفته، من چون می خواهم به او برسم، باید شبیه او شوم. او مرا اینجوری دوست دارد. طرفِ معامله ما خداست نه مردم منشا کارها، انتخاب ها، ارتباط ها و رفتار و افکار من این نیست که چون در حق من خوبی کرده، پس من هم به او خوبی می کنم. یا چون من را دعوت کرده، من هم او را دعوت می کنم و امثال این قبیل مسائل؛ بلکه، من اصلاً نمی خواهم با هیچ کس دیگری معامله کنم. در این صورت، نه دیگر دچار شرک می شوم و نه ریا، نه سمعه و نه منت گذاشتن. چون قرار نیست با این ها معامله کنم. فقط طرف معامله من یکی است. به عشق او می خواهم شبیه اش شوم. کاری ندارم که کس دیگری نمی خواهد شبیه او شود. شاید همسر من نمی خواهد شبیه خدا شود، من باید با او بد شوم؟ پدرم، مادرم، دوستم شاید نخواهد این مسیر را بیاید. من نمی توانم دعوا راه بیندازم. اگر اینطور باشم، اساساً از دایره ی طرف معامله بودن با بندگان خدا، خارج می شوم. علی (علیه السلام) فرمود: اگر کسی به شما خیانت کرد، شما حق نداری به او خیانت کنی. چون وقتی به خائن خیانت می کنی، خودت هم خائن می شوی. ما نیامدیم با هیچ بنده خدایی اینطور رقابتها را راه بیندازیم. وقتی انسان با بندگان خدا درمی افتد، از تقرب به خدا دور می شود. چون مبنای عملش الله نیست، بندگان خداست و آن ها هستند که در او تحریک ایجاد می کنند که خوب باشد یا بد. طرف امام حسین را به شهادت رسانده، خانواده اش را به اسارت گرفته، آنها را به کوفه و شام برده؛ حضرت سجاد علیه السلام می گویند: بدترین جای سفر ما شام بود. یزید به حضرت سجاد علیه السلام می گوید: آیا می بخشید، توبه قبول است؟ امام سجاد می گوید: بله قبول است، چون با هیچ کس کار ندارند. می فرماید: به والله قسم شمشیری که با آن سر پدرم حسین را بریدند، اگر پیشم امانت بگذارند، برای شان برمی گردانم. ما از اهل بیت یاد بگیریم که بنا نیست با هیچ بنده خدایی معامله کنیم. هیچ آدمی طرف ما نیست و هیچ کس ارزش معامله کردن را ندارد. اگر با کمتر از خدا معامله کردیم، می بازیم. زوج و اله ما خداست. همسر حقیقی ما خود خداست، «لا اله الا الله». اگر معروفی هم انجام دهید ،خدا آن را می داند و کافیست که خدا بداند. «خوب بودن» فقط برای خداست خوب بودن نه برای هیچ کس، خوب بودن فقط برای خدا، برای امام حسین، اگر کسی بد باشد، بد است. پس ما باید فکر کنیم که من اصلاً نباید آدم بد، بد خواه و بدجنس باشم. نباید چیز بدی در ذهن من بیاید، من باید ذهنم را از چیزی به اسم بدی، آزار و اذیت کسی، بدخواهی کسی و حسادت کردن به کسی پاک کنم. اگر کسی حسودی می کند به یک نفر، بدبخت است و به خدا نزدیک نمی شود. امام رضا (علیه السلام) به حضرت عبدالعظیم فرمود: به شیعیانم بگو، اگر کسی در دلش کوچک ترین بدی نسبت به یکی از شیعیان من بکند؛ من او را نفرین می کنم. خیر دنیا را نبیند و در دنیا خدا به اشد عذاب مبتلایش کند و در آخرت از خاسرین باشد. کسی که لذت می برد از اینکه یک شیعه، یک بچه امام زمان، بچه امام رضا از او پایین تر باشد و خودش از او بالاتر باشد، خیلی خطرناک است. هرجا می رویم، همه باید با هم برویم و صفا کنیم. امام حسین می گوید، بهشت بدون شما به من صفا نمی دهد. هر وقت می خواهید با من حرف بزنید، از خدا بخواهید که مقام من را به شما بدهد. اصلاً حسودی نمی کنند که ما مقام آن ها را داشته باشیم. بدون شما اصلاً به ما خوش نمی گذرد.  اینکه خدا می گوید: سرعت داشته باشید و از بقیه در خوبی سبقت بگیرید، یعنی الآن که سبقت گرفتی، خوب است؛ ولی باید بقیه را هم با خودت ببری. در جلسه قبل گفتیم که فردِ محسن روز قیامت وقتی می بیند یک عده عقب مانده اند، می گوید خدایا! این اعمال خیر مرا بده به این ها. فرد محسن چون در دنیا اینجوری بوده، آخرت هم اصلاً تحمل نمی کند یک نفر عقب باشد. در روایت داریم سلمان و ابوذر می گویند: خدایا هر چه داریم، به دیگران بده. نیت خیر و عمل خیری که باعث تحقیر کسی شود، خیر نیست ثروتمندی که خیلی آدم کریمی بود، وقتی حج می رفت، از جیبش برای دیگران خرج می کرد. امام او را طلبید و گفت: چه جنایتی است که داری انجام می دهی؟ گفت: من عاشق این ها هستم، در هر سفر برایشان یک گوسفند از مال خودم زمین زدم. حضرت فرمود: در بین اینها افراد فقیر هستند که دوست دارند مثل تو باشند، اما پول ندارند و نمی توانند. مکرر پولت را به رخ آنها نکش. او واقعاً هم قصد خیر داشته، ولی در قصد خیر ممکن است کسی تحقیر شود.  با پز دادن و گندگی کردن و پا روی پا انداختن و دستور دادن، کسی بزرگ نمی شود. با این ها آدم فقط کوچک می شود. آدم در پول دادن، در کمک کردن، خیلی باید دقت کند که اگر می خواهد کار خیری انجام دهد، کسی خجالت نکشد و کوچک نشود. قدیمی ها هرگاه جایی می رفتند، نخودچی کشمش همراه خود می بردند که شاید بچه ای در خیابان و جایی ببینند و با دادن نخودچی کشمش او را خوشحال کنند. یا گاهی در سفر، کسی وسیله ای بر می دارد. مثلاً ناخن گیر و می گوید شاید کسی لازم داشت. این کار او برداشتن بار اضافه نیست، شاید بارش سنگین شود؛ ولی با آن سبک می شود. برای همین امام رضا علیه‌السلام فرمود: بهترین زندگی آن زندگی است که دست بیشتری در آن باشد. یعنی آدم های بیشتری از این زندگی سهم داشته باشند و بخورند. زندگی ای که فقط من باشم و خانواده ام، بخوریم و احساس خوشبختی کنیم، این یک زندگی کاملاً حیوانی و دور از رحمت و مغفرت خداوند است. ما باید از روح خودخواهی، محدودبینی، خودم و خانواده ام، خودم و شهرمان، خودم و کشورمان، خودمان و ایل و قبیله مان دربیاییم. اگر بین ایرانی و افغانستانی فرق بگذاری، اگر عرب و عجم، سیاه پوست، سفید پوست برایت فرق کند، خطرناک است. ما قرار است جزء شئونات الهی باشیم. دیگران را با چشم طبیعی نگاه نکنیم و هر بنده ای را از چشم خدا نگاه کنیم و دوستش بداریم. به یک حیوان، پشه، مورچه، مگس، گل، گیاه از چشم خدا نگاه کنیم. یک گل، یک گیاه، از آن چشم نگاهش کنیم. نمونه بارز احسان در خانواده کسی که اهل احسان است برای خانواده اش بهترین است. کاش عروس و دامادها و زن و شوهران در خوب بودن با هم مسابقه بگذارند، نه در مچ همدیگر را گرفتن و جر و بحث کردن. وقتی قیل وقال می کنم، یعنی با خدا کاری ندارم و می خواهم خودم را ثابت کنم. به محض اینکه کسی به قیل و قال می افتد، پیامبر می فرماید، از چشمم افتاد. اگر کسی قیل و قال کند، من شفاعتش نمی کنم. صاحب گناهان کبیره، اهل زنا و قمار را شفاعت می کنم. آدم کش ها و فاحشه ها را شفاعت می کنم، ولی کسی که به جرو بحث و قیل و قال می پردازد، خیر. زیرا خیلی آدم منفوری است و من او را شفاعت نمی کنم. از قیل و قال بترسیم و فرار کنیم. هیچ جا با هیچ کس جر و بحث راه نیندازیم، می خواهیم چی را ثابت می کنیم؟ حالا بگذار تقصیر با ما باشد، به کجا برمی خورد؟ خیلی می ترسیم یک جا قبول کنیم تقصیر با ما بوده. برای همین خیلی گاردمان پر است. آماده بحث و جدل هستیم که مبادا لکه ای روی من بنشیند. فرمود: زنی که بداخلاقی شوهر و یا غیرت شوهرش را به خصوص غیرت های بیجای او را تحمل می کند، روز قیامت با فاطمه زهرا محشور می شود و خداوند اجر هزار شهید را به او می دهد. این مردی که زنش به خاطر تحمل او ثواب هزار شهید را می برد، باید خیلی عوضی باشد، خیلی از خدا دور است که خدا می گوید اگر این را تحمل کردی، من این اجر را به تو می دهم. نگذاریم کسی به خاطر تحمل ما به بهشت برود. به خاطر زندگی و مساعدت، مودت، کمک متقابلی که به هم می کنیم؛ مرد مودت نسبت به زن دارد. زن مودت نسبت به مردش دارد. پدر و مادر نسبت به بچه ها. خیلی هم خوب است که این اجرها داده شود؛ ولی اگر کسی بدی ما را تحمل کند، بچه ما، ما را تحمل کند، به خاطر حرمت اینکه من پدرش یا مادرش هستم، ولی من واقعاً دارم در حق این بچه ظلم می کنم؛ زنم به خاطر اینکه من طلاقش ندهم و دعوایمان نشود و خشم نگیرم، دارد کوتاه می آید؛ یا شوهری که دارد زن را تحمل می کند. فرمود: اگر کسی زن بداخلاق را تحمل کرد، با ایوب محشور می شود. ولی وقتی یک زن تحمل می شود، خودش از خدا دارد لحظه به لحظه دور می شود. احسان و معروف، یعنی باید وجودمان را تغییر دهیم، تصمیم بگیریم، بد جنسی ها، بدی ها، بد بینی ها، بد طینتی ها را از خودمان دور کنیم. آدم خوبی باشیم. آدم منصفی باشیم. یک بحث خیلی خیلی مهمی را در معروف داریم، به نام بحث عملیاتی معروف. یعنی چگونه می توان پله پله تا مرحله احسان و معروف رفت؛ باید آفت هایش را بشناسیم که برای جلسه بعد بماند. روایاتی در کوچک نشمردن کار خیر هرکاری می‌توانید، بکنید و هیچ کاری را کوچک نشمارید. حضرت می‌فرماید:«ولا تَستَقِلَّ ما یُتَقَرَّبُ بِهِ إلَى اللّه‌ِ عز و جل ولَو شِقَّ تَمرَةٍ= چیزی که تو را به خدا نزدیک می کند کوچک نشمار، حتی اگر یک نصف خرما باشد». در این که کار خیر را کوچک نشماریم، امام باقر (علیه السلام) می فرماید:« لا تَستَصغِرَنَّ حَسَنَةً أن تَعمَلَها؛ فإنَّكَ تَراها حَیثُ یَسُرُّك َ[1]= كار خوبى را كه مى كنى هرگز كوچك مشمار؛ زیرا آن را در جایى خواهى دید كه خوشحالت مى كند».  انسان باید حریصانه به سمت خوب بودن و خوب شدن برود و ذاتاً از خوبی لذت ببرد. اگر کسی از خوبی ذاتاً لذت می برد، از اینکه کسی قدرش را نمی داند، ناراحت نمی‌شود. خدا مخصوصا آدم هایی را سر راه تو می گذارد که قدر تو را ندانند که در انسان شناسی به آن «مرگ سیاه» می گویند. سر راهت آدم هایی را می گذارد، مثل زنت، شوهرت، بچه ات، پدرت، مادرت، دوستانت، حتی معلمت که قدر تو را نمی دانند تا دیده شود که تو داری برای این افراد کار می کنی یا برای خدا؟ طرح و برنامه زندگی نباید مزاحم بندگی ما شود ما نیامده ایم به زمین تا فقط زندگی کنیم، ما آمده ایم به زمین تا بندگی کنیم. حضرت فرمود، وقتی روی زمین آمدید، برای خودتان طرح و برنامه ای نداشته باشید که مزاحم بندگی ات شود. هروقت طرح و برنامه های ما مزاحم بندگی ما شد، خیرترین و مقدس ترین کار هم باشد، مفت نمی ارزد. خیلی وقت ها کارهای مقدس و خوبی انجام می دهیم که بندگی در آن نیست، چون برای هوای نفس خود انجام می دهیم. می خواهیم خوب، جلوه کنیم. بندگی یعنی چه؟ مثلاً خدا به من می گوید در این مرحله نمی خواهم نماز بخوانی. مدتی مریضت می کنم، ببینم، عرضه داری راضی باشی یا نه؟ می خواهم به تو سرطان بدهم، می گیری؟ بندگی یعنی این. خدایا شادی بدهی، غم بدهی، پیروزی بدهی، خیر بدهی، من راضی هستم؛ ولی از تو خوب ها و بهترین ها را می خواهیم، از خدا بلا نخواهیم، اگر هم خدا بلا داد، نق و غر نزنید. ایمان ندارد کسی که هرکاری خدا با او می کند، راضی نباشد، هرجوری می خواهد رقم بزند بگذار بزند. چون خدا برای ما شر و بدی نمی خواهد. اگر چیزی را رقم زد که من خوشم نمی آید، حتماً به نفعم است. بیاییم قیمت خودمان را بشناسیم و با کمتر از خدا معامله نکنیم. چون سرخوردگی دارد. هروقت یک جا دیدی از دست یک نفر ناراحت شدی، بدان خودفروشی کرده ای. اگر کسی یک جا دارد اعصابت را خرد می کند و به دلخوری و قهر و ناراحتی و کشمکش افتادی، بدان تو دل دادی به طرف مقابل و دلت را به او فروخته ای و چون او نمی تواند به وزان دل تو عمل کند، تو با او در افتاده ای. کسی که با خدا کار می کند، با بندگان خدا درگیری ندارد. مگر این که خداوند به دلیل متکبر بودن طرف مقابل، دستور به درگیری بدهد. امام رضا (علیه السلام) فرمود کسی که کینه ی یکی از دوستان و شیعیان من در دلش باشد، من از خداوند خواسته ام، او را به اشد عذاب در دنیا دچار کند و در آخرت جزء خاسرین باشد. آیا اگر خوب باشیم، سر مان کلاه رفته؟ حال ممکن است کسی بگوید اگر من خوب باشم، سرم کلاه می رود. به پیغمبر هم که از بس خوب بود، می گفتند او خیلی ساده است. می گفتند: «هو أذُن= او گوش است». هرچی می گوییم گوش می کند. چقدر ساده است. پیامبر فرمود: در آخرالزمان به مؤمن می گویند پخمه. خدا می گوید: به خاطر اینکه می خواهی شبیه من شوی؛ حاضر هستی به تو بگویند هالو؟ بگویند: عقب افتاده؟ بگویند: این پنجاه و هفتی است؟ به روز نشده؟ هنوز، حاضری این فحش ها را بشنوی؟ اگر حاضر نیستی، پس تو هنوز خدا را جدی نگرفته ای و عاشق نیستی. می بینیم که کسی به خاطر یک عشق مجازی، فحشا و منکرات و آدم کشی می کند، خجالت هم نمی کشد، می گوید طرفم راضی است. به خاطر معشوقم با پدر و مادرم هم در می افتم. گفته می شود که این کار تو رسوایی دارد؛ اما می گوید عیب ندارد. در عوض، ما به هم می رسیم. عاشق خدا شدن رسوایی دارد. اگر کسی اهل قمار با خدا نیست، لاف  نزند. شما تا بخواهی بروی به امام حسین، به اهل بیت، به امام زمان و به خدا بگویی می خواهیم پیش شما باشیم، می گویند: بلدی قمار بکنی یا نه. باخت بلدی یا نه. اگر تاب مسخره شدن و باختن را نداری نیا. آیا حاضرید، چیزهایی که به شما دادم را پس بدهید؟ خدا اهل بیت علیهم‌السلام را در چشم همه عزیز کرد. چقدر آیه در شأن شان فرستاد. بعد در اوج این عزت، به آنها گفت آیا حاضرید به خاطر من، همه این چیزهایی که به شما دادم را از شما پس بگیرم؟ خدا زنی مثل فاطمه زهرا را که بر همه معصومین سر است، دست امیرالمؤمنین (علیه السلام) می سپارد و می گوید این زن را به تو دادم، او هم همه ی صفات خدا را دارد. غیرت الله است. بعد می گوید باید حاضر باشی این را که به تو داده ام، جلوی چشمت بزنند و به خاطر خدا هم هیچ چیزی نگویی. می توانی یا نه؟ به خاطر من حرف نزن. بچه  ات را می خواهند سقط کنند. فاطمه را می خواهند بکشند، حاضری یا نه؟ امام زمان علیه السلام در زیارت ناحیه مقدسه یک جمله دارد در رابطه با اسرا، در رابطه با خانم زینب کبری، خانواده امام حسین، علما معمولاً خیلی بیان نمی کنند، فقط سربسته یک چیزی می گویند و رد می شوند. زینب کبری را دردانه می کند، زنی که جزو مخدرات درجه یک عالم است، وقتی می خواهد برود، اسکورتی از ابوالفضل و امام حسین دارد. خاندان عزت و محبوبیت اند؛ ولی آنگونه و با آن وضع که امام زمان با یادآوری آن وضع گریه می کنند که بعد از یک عمر عزت، دشمنان آنها را به این وضع انداختند. خدا می گوید: حاضری تمام عزت و آبروی عمرت را بگذاری و برای خدا اسیر شوی یا نه؟  شما تصور کنید، روی سینه ی پیغمبر کجا و گوشه ی خرابه کجا، بچه ها و نوامیس امام حسین در اوج عزت کجا و یا اینکه یک شب تا صبح آنها را با بدترین وضع در یک خرابه جا دادند کجا. اسیر گرفتند، اسیر کلمه ی عجیبی است:«إِنَّ اَللَّهَ قَدْ شَاءَأَنْ یَرَاهُنَّ سَبَایَا= خدا دوست دارد این ها را اسیر ببیند». حاضری به خاطر من اسیر شوی؟ آنها هم خیلی خوب جواب دادند و همه شان بردند. علی اصغرش هم بزرگ است مثل علی اکبر. همه شان اینجوری هستند. دختر کوچولوی امام حسین بزرگ است مثل زینب کبری. سکینه اش بزرگ است مثل فاطمه زهرا. گفتند: چرا دختر امام حسین شوهر نمی کند، چرا هر خواستگاری می آید قبول نمی کند. خود حضرت فرمود: او غرق خداست. آنقدر آنها شیفته خدا بودند، حتی بچه هایشان، که در راه خدا این چیزها را تحمل کردن برایشان شادی داشته، «و ما رایت الا جمیلاً». از این رو می بینید زینب کبری در سیدالشهدا متوقف نمی شود. حرف های بد می زنند و کوچکشان می کنند، زینب کبری تماشا می کند که چگونه امام حسین را سر می برند. از نظر عواطف خواهری خیلی سخت است. ما نمی فهمیم. وقتی می آید بالای بدن بی سر برادرش، می گوید: خدایا این قربانی را از ما قبول کن. خدایا من دارم حسین را به تو هدیه می دهم. حسین را می دهم تا خودت را بگیرم. قربانی یعنی به عشق کسی دیگر این کار را می کنی. من ازحسینم گذشتم. این کسی است که وقتی بچه هایش را هم به شهادت می رسانند، اصلاً نمی رود جنازه بچه ها را بردارد. شما مرام را نگاه کنید؛ به هر شهیدی زینب کبرا رفت شر زد، ولی طرف بچه های خودش نرفت. می گوید می ترسم برادرم خجالت بکشد. اینها کی بودند؟ مسیحی اش هم می بینی می آید، شرنگ امام حسین گرفته، یک مسیحی آمده تازه مسلمان شده دو دقیقه با امام حسین زندگی کرده، ولی عین امام حسین عمل می کند. مادرش همینطور، سر پسرش را جلوی پایش انداختند. سر را به سمت دشمن می اندازد و می گوید چیزی که در راه خدا دادم، پس نمی گیرم. باید این درس ها را یاد بگیریم که اگر کاری می کنیم؛ بدهیم برای خدا برود.   ع ل 151   [1] . وسائل الشیعة : 11/247/9.

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 10038
زمان انتشار: 13 فوریه 2019
| |
نشانه های فاسق در قرآن

شرح زیارت عاشورا، جلسه 17: 1380/10/15

نشانه های فاسق در قرآن

ما چیزهایی داریم که خداوند امر به پیوند با آنها کرده است و باید دائماً با آنها در ارتباط باشیم و بدون ارتباط و اتصال با آنها ساقط می شویم.

انسانها دو گروه هستند: گروه اول، انسانهایی هستند که روی صراط مستقیم حرکت می‌کنند و حیاتشان، حیات انسانی است و تنفس و زندگی‌شان در حال و هوای انسانی و فطری است. اینها کسانی هستند که با خداوند تبارک و تعالی ارتباط دارند. قرآن کریم نیز تنها کسانی را که با حق تعالی در ارتباط هستند و آگاهانه او را عبادت می‌کنند و به او عشق می‌ورزند، انسان حساب می‌کند. گروه دوم، بقیه افراد یعنی کسانی هستند که الهشان، اله دیگری است. آنها اساساً از حیات انسانی محروم هستند. خروج از حیات انسانی، مانند خروج از حد طبیعی است که قرآن کریم از آن به فسق یاد کرده است. قرآن در معرفی شخصیت فاسق می فرماید: «الذین ینقضون عهدالله من بعد میثاقه و یقطعون ما امرالله به ان یوصل و یفسدون فی الارض اولئک هم الخاسرون» [1]= فاسقان کسانی هستند که پیمان خدا را، پس از محکم ساختن آن، می شکنند؛ و پیوندهایی را که خدا دستور داده برقرار سازند، قطع نموده، و در روی زمین فساد می کنند؛ اینها زیانکارانند. هر جا که خداوند در قرآن فرمود: قُل؛ یعنی بگو؛ یعنی مسئله خیلی حیاتی و مهم است. خداوند می فرماید: «قُلْ إِنْ کانَ آباؤُکُمْ وَ أَبْناؤُکُمْ وَ إِخْوانُکُمْ وَ أَزْواجُکُمْ وَ عَشیرَتُکُمْ وَ أَمْوالٌ اقْتَرَفْتُمُوها وَ تِجارَةٌ تَخْشَوْنَ کَسادَها وَ مَساکِنُ تَرْضَوْنَها أَحَبَّ إِلَیْکُمْ مِنَ اللّهِ وَ رَسُولِهِ وَ جِهاد فی سَبیلِهِ فَتَرَبَّصُوا حَتّى یَأْتِیَ اللّهُ بِأَمْرِهِ وَ اللّهُ لا یَهْدِی الْقَوْمَ الْفاسِقینَ»[2] = بگو: «اگر پدران و فرزندان و برادران و همسران و طایفه شما، و اموالى که به دست آورده اید، و تجارتى که از کساد شدنش مى ترسید، و خانه هائى که به آن علاقه دارید، در نظرتان از خداوند و پیامبرش و جهاد در راهش محبوب تر است، در انتظار این باشید که خداوند عذابش را بر شما نازل کند! و خداوند جمعیت نافرمانبردار را هدایت نمى کند!» اگر یکی از ۸ موردی که خداوند در آیه بالا نام برده، از خدا و دین خدا و رسول خدا و جهاد در راه خدا، در دل شما محبوب تر شد، انسان دیگر از انسان بودن ساقط شده است و خدا تهدید می کند که چنین کسی باید منتظر عذاب من باشد. مثلاً چون طرف می خواهد باند و رأی اش را حفظ کند و روی صندلی مجلس بنشیند؛ دین خدا را مسخره می‌کند و همت قرآن را زیر سوال می برد و به ولایت فقیه می پرد. بعد با میز دو متری که دارد هر کاری دلش بخواهد می کند.  ارتباط با ماورای طبیعت، لازمه سالم رسیدن به مقصد است مهمترین چیزی که ما باید با آن در ارتباط باشیم؛ اصل و حقیقت خودمان، هدف، مقصد، معشوق و مطلوب ما؛ یعنی حق تعالی است. ما ماهیت «انا لله وانا الیه راجعون» را داریم. یعنی ماهیت از او به سوی او را داریم و ریشه ی ما و حقیقت ما آنجاست. بنابراین، قطع یا کمرنگ شدن ارتباط با اصل و ریشه ی خودمان، باعث توقف حرکت  به سمت حیات ابدی و  ساقط شدن ما می شود. رابطه ما با آخرت مثل رابطه جنین با دنیاست. جنین از اول که در رحم مادر تشکیل می شود، در ارتباط با یک نیروی خاص و مجموعه قوانینی که از دنیا حاکم بر رحم هستند، دوران خودش را می گذارند و بدون ارتباط با آنها، طی مسیرش امکان پذیر نیست و حرکت آن منقطع می شود و دیگر نمی تواند به سمت دنیا حرکت کند و یک تولد سالم پیدا کند. انسان نیز، در حرکت از رحم دنیا به سمت آخرت، باید با مجموعه قوانین و قوایی که از ماوراء طبیعت، بر دنیا حاکم هستند، در ارتباط باشد. اگر ارتباطش با ماوراء طبیعت قطع شود، به این معنی است که آماده شدنش برای برزخ و حیات طبیعی به هم می ریزد و حرکت انسان به ابدیت متوقف می‌شود. بعضی از انسانها حرکات‌شان کند و بعضی متوقف می‌شوند و بعضی نیز عقب گرد می‌کنند. بعضی از حرکات، سرعت و سبقت دارند. بنابراین، همان طور که جنین با مجموع قوانین کامل کننده دنیا که حاکم بر رحم است، در ارتباط است؛ ما نیز باید دائماً با مجموع قوا و موجودات کامل کننده ای که از آخرت بر دنیا و بر عالم امر و خلق حاکم هستند، در ارتباط باشیم تا بتوانیم حرکتمان را به انجام برسانیم و سالم وارد حیات ابدی شویم. خلوت با خداوند و عبادت، نباید مانع انجام وظایف شود همسر و فرزندان از مصادیق مومن هستند و احتیاج دارند. خلق خدا نیز به ما احتیاج دارد. نباید اعمال و وظایفی که در قبال آنان داریم را کنار بگذاریم و به عبادت بپردازیم. مثلاً کسی که فرزندش مریض است و گریه می کند و نگهداری از او به تنهایی از عهده همسر خارج است، نباید کمک به همسرش را رها کند و به عبادت بپردازد. مثلا من یکی از وظایف واجبم درس خواندن است. اگر باید درس بخوانم ، نباید بگویم حالا درسم را تعطیل کنم، دنبال خلوت کردن با خدا بروم. خداوند هم راضی نیست. بعضی از مراجع ما فرمودند؛ این کار فسق است که شخص درس را رها کرده و در مسجد با خداوند خلوت کند. مانند مقدس اردبیلی رحمة الله که وسط سال تحصیلی مجبور شد، کربلا برود. ایشان نمازش را کامل می‌خواند. چون از درس جدا شده بود و می‌ترسید، سفرش سفر حرام باشد. یادم هست در جبهه؛ آقایی که 24 ساعت، وظیفه نظافت و پخت وپز را به عهده داشت. اما کارها را رها می‌کرد و می‌گفت من عشقم خواندن زیارت عاشورا و عبادت و مطالعه است. در روایت داریم؛ خداوند لعنت می کند کسی را که بارش روی دوش دیگری باشد. یکی از بزرگان خدمت آیت الله حائری شیرازی فرمودند: من با خانمم تقسیم کار کرده بودیم. یک موقع که او کار داشت وظیفه من بود و یک روز که من کار داشتم ، وظیفه او بود که بچه را نگه دارد. یک روز که وظیفه ی من بود بچه را نگه دارم، ساواک آمد و من دستگیر کرد. گفتند: باید ساواک برویم. بچه را برداشتم و گفتم برویم. گفتند؛ بچه را برای چه می‌آوری؟ گفتم؛ امروز وظیفه من است که بچه را نگه دارم. با بچه رفتم بازجویی شدم و برگشتم. مواقع خاصی را هم می‌شود فقط به عبادت اختصاص داد و با خداوند خلوت کرد. مثلاً در سفرهای زیارتی و حج، چند روزی را به عبادت و راز و نیاز پرداخت؛ یا در ماه مبارک رمضان و شعبان که خداوند گفته بسیاری از کارهایتان را کم کنید. آن هم نه با انقطاع کامل، تا حدودی می شود در این ایام با خدا خلوت کرد. یا وقتی همه خوابیدند و دیگر کسی با ما کاری ندارد، عرضه داریم آن موقع با خداوند خلوت و عبادت کنیم! ارتباط با خداوند نیز آفتهایی دارد حضرت علی (علیه السلام) فرمودند: «لکل شی ء آفة»[3] = هر چیزی آفتی دارد. این دیگر مطلق است و استثنا بردار هم نیست. بهتر از ارتباط با حق تعالی و ذکر حق تعالی که نداریم. اما آن نیز آفتهایی دارد. شیطان بلد است که انسان را وسوسه کند. یعنی یک صورت مقدس و یک نفسانیت استکباری در وجود ما ایجاد می‌کند که من می خواهم با خدا حرف بزنم و ارتباط برقرار کنم. بقیه را له کنم و مسائل دیگران را نادیده بگیرم. نبی اکرم (صلی‌الله‌و‌علیه‌و‌آله‌و‌سلم) میفرماید: مردی را دیدم که خیلی عبادت می‌کند. هر وقت به مسجد می‌آمدم او حضور داشت. پرسیدم: آیا او زن و بچه دارد؟ در آمدش را از کجا کسب می‌کند؟ گفتند: برای اینکه به عبادتش بپردازد، برادرش به جای او هم کار می‌کند. حضرت فرمودند: برادرش از او عابدتر است. ما باید در ساعات شخصی خودمان، عبادت کنیم و ساعاتی که مال دیگران است را به انجام وظایف بپردازیم. حتی یک کار مستحبی اضافی هم نباید انجام بدهیم. این فرمان خداست؛ دلم نیامد، دلم خواست و... نداریم. در نماز جماعت اگر سجده را بیش از امام طول بدهم و بگویم در سجده دارم به خداوند نزدیک می‌شوم یا خداوند  مرا در آغوش گرفته و ذکر را طولانی تر کنم، معصیت کرده‌ام. در ماه مبارک رمضان بعضی‌ها دوست دارند همان موقع اذان افطار کنند و بعد از افطار مسجد مشرف شوند و نماز بخوانند؛ هیچ اشکالی ندارد. اگر می‌خواهی رعایت کنی، خودت برو نمازت را بخوان. ولی وقتی به دیگران پیشنهاد می‌دهی یا اصلا طوری برنامه‌ریزی می‌کنی که اول نماز خوانده شود، درست نیست. شاید دیگران دوست نداشته باشند. بخصوص برای مهمان نباید تعیین تکلیف کنیم. انس با خداوند، مانع انس با غیر او می گردد لازم است انسان برای ارتباط شخصی و انس با حق تعالی، ارتباطش با دیگران را قطع و وقت مستقل بگذارد. هر کسی می خواهد رشد کند، باید ساعت هایی را برای خودش و خدا بگذارد. قاعده هم داریم که کسی که به طور طبیعی با خداوند انس می‌گیرد، کم کم انسش از بیرون، کم می‌شود و آهسته آهسته از ارتباط با دیگران به وحشت می‌افتد. امام عسگری (علیه‌السلام) می‌فرماید: «من آنس بالله استوحش من الناس» [4]= هر کس انس با خدا می‌گیرد، آهسته آهسته از مردم وحشت می‌کند». یعنی بیشتر لذت می برد که با حق تعالی باشد. حضرت علی (علیه السلام) نیز میفرماید: «کیف یأنس بالله من لا یستوحش من الخلق»[5] = چگونه با خدا انس گیرد، آن که هیچ وحشتی از خلق ندارد؟». بحث وحشت از خلق را در بحث عمر، در جلسه گذشته عرض کردم. انسانها فطرتاً با خدا در ارتباط هستند ما در دنیا نمی‌فهمیم و بعد از انتقال به برزخ و آخرت، ارزش ارتباط با خداوند برایمان جلوه می‌کند و خیلی هم انسان اذیت می‌شود؛ مگر کسی که در دنیا انس با خدا و آخرت داشته باشد. خداوند تبارک و تعالی با تمام عظمت و شوکت به انسانها می‌گوید: «أنا و حقی لک محب فبحقی علیک کن لی محبا»[6] =  بنده ی من! به حق خودم سوگند که من دوستت دارم، تو نیز به حقی که بر تو دارم مرا دوست داشته باش». خداوند قسم یاد می‌کند، چون مسئله مهم است و درک این قضیه برای انسان حیاتی است. باور این مسئله برای انسان در زندگی به قدری مهم است که ببینید خداوند با چه زبانی با انسان صحبت می‌کند. بنده باید درک کند که همیشه سر و کارش با کسی است که اولاً او و همه‌ی جهان، دنیا و آخرت را خلق کرده و وابسته دائم به اوست و همه چیز به دست اوست؛  «ان الله  علی کل شیء قدیر= خدا بر هرکاری قادراست». [7]   انسان در همان آغاز، با یک کانون محبت و عشق در ارتباط است و یک رفاقت خصوصی و دو طرفه دارد. گناهکارترین و کثیف ترین انسانها نیز در باطن خودشان می‌فهمند که خدا دوستشان دارد. خداوند، بعد از سال ها گناه و قهر انسان، دریایی از محبت نسبت به او دارد و به او نه نمی گوید. فطرتاً همه انسانها می دانند هیچ وقت خدا در خانه اش را به روی کسی نمی‌بندد و هیچ وقت به کسی نمی گوید: دیر شده یا دیر آمدی! برگرد و برو! این را همه می فهمند و مخصوص مسلمان‌ها و شیعه‌ها نیست. سراغ سایر ادیان هم بروید همه شان همین طور هستند. خدا فطرتاً در نزد انسانها حاضر است و ما فطرتاً در محضر خدا هستیم. حقیقتاً این گونه است و این وجود به قدری برای ما شفاف و ملموس است که لازم نیست کسی برای ما ثابت کند. نفهم ترین انسانها نیز او را درک می‌کنند و می دانند هر وقت بخواهند با خدا آشتی کنند، خدا هست. می دانند هر کجا بخواهند با خدا حرف بزنند، خدا هست و لبیک می‌گوید. چه زیر آب، چه در فضا و چه زیر خاک. تا بگویند خدا، خدا نیز لبیک می‌گوید.  حضور خودشان را نزد خدا به شهود روحانی درک می کنند. ارتباط با خداوند، باید بر اساس محبت و دوستی باشد باید همه حساب ها را با خدا در هر محوری؛ فلسفه، کلام، عقل کنار گذاشت. هر چند خوب و مقدس و نورانی هستند؛ اما در نهایت ارتباط با حق تعالی فقط باید بر اساس محبت  و رفاقت و دوستی باشد. این محبت و رفاقت همه مشکلات را حل می کند. اگر با خدا در چالش عقلی و دو دو تا چهارتا بیفتید، خیلی ضرر می‌کنید. اصلاً خدا ما را برای این کار نیافریده است. اگر عقل، فلسفه،کلام، استدلال و برهانی هست، برای این است که این محبت شکوفا شود و شیطان نتواند از شبهات استفاده کند و ما را فریب دهد. ولی آخر قضیه باید به محبت و دوستی بین خدا و ما بیانجامد. حیف نیست زندگیمان را از این محور دور کنیم که خدا برای چه ما را صدا کرد؟ برای چه ما را ساخت و اعلام عمومی نیزکرد؟ اگر این ارتباط نباشد، چه محوری دوست داشتنی تر از آن هست؟ «وَ اجْعَلْنِی مِنْ أَوْلِیَائِكَ فَإِنَّ أَوْلِیَاءَكَ لا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لا هُمْ یَحْزَنُونَ»[8] = و هم از دوستانت قرارم ده كه بر دوستانت ترسی نیست و اندوهگین نمی‌شوند». محوریست که با آن ترس، غم، استرس، رنجاندن ها و رنجیدن از دست دیگران، می رود و انسان خیلی راحت می شود و دوران سلطنت انسان شروع می شود و می فهمد سلطان است. گر من فقیرم هر شبی/ دارم ز یا رب یا ربی/ جشنی نوایی مطربی/ کمتر ز سلطان نیستم  قشنگترین حالت انسان، وقت نماز است قشنگ ترین ساعت های زندگی، موقعی است که فقط ما و خدا هستیم و با هم حرف می‌زنیم. من درد دل می‌کنم. آشتی می‌کنم. معذرت خواهی می‌کنم. رشد و نزدیکی می خواهم و مورد نوازشش قرار می گیرم. ما وقتی برای نماز قامت می‌بندیم، یادمان می‌رود کجا ایستاده ایم. اگر حواسمان  باشد که چه کار می خواهیم بکنیم و می خواهیم با رفیقمان حرف بزنیم و این قشنگ ترین حالت است؛ نمی گذاریم نمازمان خراب شود و از بین برود. خداوند می گوید؛ هر وقت دوست داشتید من برایتان حرف بزنم، قرآن بخوانید و هر وقت دوست داشتید شما با من حرف بزنید، نماز بخوانید. خدا تشکیلات با عظمتی برای خلوت و عشق راه انداخته  که انسان لذت ببرد و به فکر آن طرف باشد، آن وقت ما به لذات و نعمت های دنیا فکر می‌کنیم. خلقت دنیا، برای ایجاد محبت و رفاقت بین انسان و خداست خداوند در حدیث قدسی می‌فرماید: «خَلَقتُ الاشیاء ِلاَجلِک و خَلَقتُکَ لِاَجلی»[9] = اشیاء را برای تو خلق کردم ولی تو را برای خودم خلق کردم». ما نمی‌توانیم از دریا با خدا ارتباط برقرار کنیم. گل ها را می‌بوییم؛ ولی از لطافت و زیبایی و بوی گل در آغوش خدا قرار نمی‌گیریم. طبیعت و ماه و ستاره ها و کهکشان‌ها را می‌بینیم؛ ولی به خدا وصل نمی‌شویم. همه ی اینها می‌تواند ما را با خدا رفاقت بدهد؛ ولی ما این ها را نمی‌بینیم و از کنار این آیات رد می شویم و رفاقتی هم برقرار نمی کنیم؛ چون برای خودمان حجاب گذاشته ایم. خداوند همه ی این تشکیلات عظیم را برای رفاقت ما و خودش راه انداخته، میلیاردها کهکشان و ستاره و کیهان خلق کرده تا با او رفیق شویم. میلیاردها موجود در این طبیعت گذاشته که با او رفیق شویم. تازه این تشریفات طبیعت و دنیاست. انشاءالله در برزخ، تشریفات آن طرف را هم می‌بینیم. تشریفات اینجا در مقابل آنجا، مثل تشریفات رحم در مقابل دنیاست. همه برای این است که محبت، بین خدا و انسان برقرار شود و اگر این نشود ما در درون خودمان به هدف خلقت نرسیده ایم و میوه خلقت نشده‌ایم. میوه خلقت یعنی رسیدن به آن چیزی که خلقت برای او انجام شده. انسان هایی از این مجموعه به نتیجه می رسند و میوه می‌شوند که با خدا رفیق شوند و دوستش داشته باشند. آثار محبت خداوند دوست داشتنِ انسانی و دوست داشتن با معرفت، وقتی محبتش می آید، معنا پیدا می‌کند. در زندگی شادی و نشاط می‌آورد. کم توقعی و قانع بودن می آورد. عزت و شرافت می‌آورد. دیگر شخص عصبانی نمی‌شود. دیگران را نمی‌رنجاند و رنجیده هم نمی شود. دیگر به دنیا حریص نیست. قدرآن چیزی که دارد را  می‌داند. با داشته های دیگران احساس کمبود شخصیت نمی کند. هیچ وقت اسیر محبت کسی نمی شود که دیگران بتوانند خردش کنند. محبت آثار فراوانی دارد که در بحث ولایت گفته شده است . اینکه بگویم: خدایا! قربونت برم، حاضرم خودم را به خاطر تو تیکه تیکه کنم؛ یک چیز است و دوست داشتن چیز دیگری است. ما بطور فطری خدا را دوست داریم. شیطان هم خدا را دوست دارد. شیطان به معاویه می‌گوید: هنوز بعد از این درگیری که بین من و خدا اتفاق افتاد و مرا بیرون کرده، هنوز او را دوست دارم. کسب علم نیز، باید در راه محبت خداوند باشد بعضی از فقها هستند که دور از خدا، سالها در حوزه درس می خوانند؛ اما از خدا  دورتر می شوند. شهوت علم خطرناک است و انسان را دیوانه می کند. آنها علم را برای محبت با خدا نمی خوانند. عزیزان جوان که می خواهند برای آینده برنامه ریزی کنند، باید توجه داشته باشند که مرحوم «رجب علی خیاط» یک خیاط بود، ولی بزرگ شد. در شرح حدیث «عنوان بصری» عرض کردم که امام صادق(علیه‌السلام) فرمود:«بنده نباید برای خودش تدبیر کند.» اما ما برای خودمان تدبیر می‌کنیم که مثلاً من می خواهم مجتهد شوم. من می خواهم مرجع تقلید شوم. من می‌خواهم دکتر، مهندس، قهرمان در فلان ورزش شوم. می نشینم این تدبیرها را می کنم و دیگر از حال محبت خارج می‌شوم. نمی‌گویم من باید اینها را در راه محبت خدا استخدام می کنم. شهید چمران را ببینید؛ مناجات هایش را بخوانید! او ولی خداست. در آمریکا درس پزشکی خوانده و آنجا بزرگ شده است. شاگرد اول دانشگاه آمریکاست. ولی ببینید که بین او و خدا چقدر انس و رفاقت برقرار است. یک پزشک است و در حوزه علمیه هم درس نخوانده است. اما چون علمش را در مسیر خدا به کار می گیرد، به آن مقامات عالیه می رسد. انسان باید با محبت خداوند زندگی کند در زندگی هر کاری می خواهیم بکنیم؛ ازدواج، بچه دار شدن و...  باید حواسمان باشد که دائماً در انس با حق تعالی باشیم. هیچ کس جای خداوند را نمی گیرد. اگر می خواهی همسرت را خیلی دوست داشته باش، هیچ مانعی ندارد. مهرورزی به خداوند تبارک وتعالی منافاتی با مهرورزی به همسر ندارد. مکمل همدیگر هستند. با بچه هایت خوب و مهربان باش! به همسرت عشق بورز! اما حواست باشد که معشوق اصلی تو باید خداوند باشد. هر کاری می خواهی بکنی، بکن. درس بخوان! مهندس، کارمند، کارگر، ورزشکار باش. ولی حواست باشد که اگر این را گم کنی و به قول الهی قمشه ای به هر رشد و پیروزی و سود در دنیا برسی؛ در آخر ضرر است. اتفاقاً آن هایی که در دنیا به موقعیت های بیشتری برسند ضرر بیشتری کرده اند . وقتی که انسان از دایره سود انسانی خارج شود، دیگر فایده ای ندارد. چون روی محور آن چیزی که برایش خلق شده نیست. یک جنین وقتی طبق قوانین حاکم بر رحم که او را به تولد سالم می رساند، حرکت نکند بعداً که متولد می شود، ناقص است. دیگر هیچ کاری هم نمی شود کرد و فایده ندارد. مهم این است که ما در محور سلامت حرکت کنیم. سلامت انسان،  فقط و فقط زمانی هست که خدا را دوست داشته‌باشد و با محبت خدا زندگی کند. اساسی‌ترین موضوع زندگی خداوند تبارک و تعالی و محبت خداوند است؛ غیر از این باشد، ما سالم زندگی نمی‌کنیم. هر کس ادعای رفاقت با خداوند را بکند، باید امتحان شود وقتی بگویید؛ خدایا من مخلصت هستم و از همه بیشتر دوستت دارم، زود امتحان می شوید تا معلوم شود که راست می گویید یا نه. خداوند در قرآن می‌فرماید: «أحسب الناس ان یترکوا ان یقولوا آمنا و هم لا یفتنون»[10] = آیا مردم چنین پنداشتند که به صرف اینکه گفتند ما ایمان (به خدا) آورده‌ایم، رهایشان می کنند و هیچ امتحانشان نمی کنند؟». مثلاً اگر موقعیتی پیش آمد که باید رشوه دهی که فرزندت در دانشگاه نمره بیاورد؛ امتحان می‌شوی. باید در مغازه بخاطر خدا، حق مردم را رعایت کنی. گران فروشی نکنی و قیمت عادلانه بدهی. باید در محیط کار، وجدان کاری داشته باشی و از کارت نزنی و برای نزدیکانت پارتی بازی نکنی. شخصی در مجلس رأی می آورد، برای این که چند میلیون از آقایی گرفته و مدیون است، قانون را تغییر می دهد و یک قانون جدید به نفع آقا تصویب می کند. اما اگر این قانون به نفع مردم و مملکت نباشد، برایش مهم نیست. محبت گوهر بسیار با ارزشی است و اگر به آن رسیدی، دیگر چیزی کم نداری، اما حتماً امتحان پس می‌دهی. خوش به حال کسی که در امتحان قبول شود و بگوید: نه خدایا من واقعاً تو را دوست دارم و هیچ شخص، رابطه، شهوت، معامله و پولی را به تو و رضای تو ترجیح نمی دهم. طرف از مسائل عرفانی می‌گوید که من خدا را خیلی دوست دارم و می خواهم به خدا برسم و به او نزدیک شوم. ولی در خانه فیلم های مستهجن می بیند و تمام حرف‌ها یادش می‌رود. یادش می رود که خداوند و امام زمان نگاهش می کنند. خداوند در قرآن می فرماید: «ألم یعلم بان الله یری»[11] = نمی داند که خدا او را می بیند؟ وقتی خدا امتحان می گیرد و موقعیت گناه پیش می آید، معلوم می شود که ما به خدا دروغ می گوییم یا نه. محبت خداوند، باعث بیمه شدن دل می شود خداوند در قرآن می فرماید: «الا ان اولیاء الله لا خوف علیهم و لا هم یحزنون» [12]=  آگاه باشید که دوستان خدا هرگز هیچ ترسی (از حوادث آینده عالم) و هیچ حسرت و اندوهی (از وقایع گذشته جهان) در دل آنها نیست». اگر دل ما به محبت احیا شود ، دیگر بیمه هستیم؛ ولی باید تمرین کرد که بخاطر خدا چیزی را که دوست ندارد، من نیز دوست نداشته باشم. مثلاً سر سفره و تقسیم غذا نباید با کسی درگیر شد. همیشه باید با پدر و مادر کنار آمد. اینها همه امتحان است. خدا می‌گوید تو روابطت را با دیگران براساس رفتار دیگران با خودت تنظیم نکن؛ چون می بازی. مثلاً می گویی چون همسرم، برادرم این کار را با من کرد، من هم با او همین کار را خواهم کرد. ولی خداوند می گوید: تو وظایفت را به خاطر من انجام بده و خودت را از طرف من مامور بدان و با خانواده ات این طور رفتار کن، آن وقت اگر کسی حرف بی ادبانه ای هم زد و جسارت کرد دیگر ناراحت نمی شوی. اگر پدرت حرفی زد که یک ذره زور داشت، بی خیال رد می‌شوی و دستش را هم می بوسی. جلوی معلمت و پدرت بلند می شوی و دیگر تکبر نداری. اگر نماز مستحبی می خواندی و مادرت صدایت کرد؛ سریع می روی. خداوند جر و بحث و «مراء» را دوست ندارد خدا می گوید: خوشم نمی آید که با هم جر و بحث کنید. امام رضا (علیه السلام) می فرماید: « إنَّ اللّه َ یُبغِضُ القِیلَ والقالَ ، وإضاعَةَ المالِ ، وكَثْرَةَ السُّؤالِ»[13] =  خداوند از قیل و قال و بر باد دادن مال و خواهش بسیار، نفرت دارد». اگر باید در بحث با دیگران کوتاه بیایی، دیگر نمی گویی؛ زورم می آید، من باید حال او را بگیرم، باید بفهمد که حق با من است و نظر من صحیح است. چون خدا خوشش نمی آید. به خاطر او کوتاه می آیی و رابطه محبتی را کثیف نمی کنی. چقدر انگیزه بزرگی است که انسان بگوید خدایا من دارم به خاطر تو کوتاه می آیم و چون تو دوست نداری، من هم دوست ندارم.  خدا می گوید: حتی موقعی که حق با توست، تو کوتاه بیا. اگر ادامه بدهی، پیامبر(صلی الله و علیه وآله و سلم) می فرماید : شفاعتت نمی کنم. زنا کار و مشروب خوار را شفاعت می کند، ولی اهل «جر و بحث» را نه. امتحانات خدوند در تمام صحنه های زندگی است وقتی می گویم؛ خدا امتحان می گیرد، فکر نکنید یک سال می گذرد و بعد صحنه ای پیش می آید و من آنجا باید ثابت کنم که خداوند را دوست دارم. مثلاً یک کیف پر از دلار پیدا می کنم، بعد باید امتحان شوم که به صاحبش می دهم یا نه. خیر؛ سر صبحانه، موقع چای خوردن امتحان می شوی تا شب نیز چندین بار امتحان می شوی. اگر خدا و اهل بیت را دوست داری، باید دلت را به رفاقت و محبت و انس با آنها خوش کنی و کوتاه بیایی و بعضی کارها را کنار بگذاری و بعضی حرفها را نزنی!  چه دلخوشی از خود خدا بالاتر و چه دلخوشی بهتر از بودن با اهل بیت و انبیاء و اولیا. اگر یک بار فاطمه زهرا پسرم صدایت کند، می ارزد. امام زمان بگوید؛ این رفیق ماست، خیلی می ارزد. ولی اینها برای ما اهمیت ندارد و ما به جیفه دنیا چسبیدیم و کاری هم به عشق و محبت و دلدادگی و این چیزها نداریم. ان شاءالله که در زندگی بدانیم، برای خدا کجا باید کوتاه بیاییم، کجا باید چشم را پایین بیندازیم، کجا باید نشنویم، کجا باید نرویم، کجا باید نگوییم. بچه نادان، پدرش را خرد می کند که چرا من فلان چیز را ندارم؟ چرا تو وضعت خوب نیست و ماشین نداری تا ما برویم بگردیم؟ مگر نمی دانی؛ آنها که رفقای خدا بودند؛ غذا و لباس نداشتند. مادر ما (سلام الله علیها) می گفت؛ یک زیرانداز داریم، روزها فرش مان است و شبها هم رویمان می اندازیم. ولی در آن خانه چه کسانی تربیت شدند. اما بعضی ها کافی است یک بار پدر زن یا مادر زن خلاف خواسته او عمل کنند، عصبانی می شود. کافی است یک نظرش تامین نشود،  قطع رحم می کند و زن و بچه را کتک می زند و لوازم خانه را می شکند و به زن و بچه بی پناه ظلم می کند.  اگر محبت خداوند بیاید، هیچ وقت این صحنه ها به وجود نخواهد آمد. [1] قرآن کریم / سوره بقره / آیه 27 [2] قرآن کریم / سوره توبه / آیه 24 [3] كنز العمّال / 44226 [4] الدرة الباهرة / ٤٣ [5] غررالحکم / 7003 [6] دیلمی / ارشاد القلوب / ج1 / ص 171 [7] در قرآن 19 بار تکرار شده است. [8] مفاتیح الجنان / دعای روز سه شنبه [9] علم الیقین / ج 1 / ص 381 [10] قرآن کریم / سوره عنکبوت / آیه 2 [11] قرآن کریم / سوره علق / آیه 14 [12] قرآن کریم / سوره یونس/ آیه 62 [13] بحار الأنوار / 78 / 335 / 16 آرشیو مباحث استاد شجاعی فروشگاه آنلاین با محصولات ناب 

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 10023
زمان انتشار: 5 فوریه 2019
| |
به ارث بردن بهشت، از دعاهای ابراهیم خلیل بود

خانواده آسمانی؛ جلسه 498؛ 97/11/11

به ارث بردن بهشت، از دعاهای ابراهیم خلیل بود

اصالت آخرت با بهشت است. در بهشت نعمت­هایی وجود دارد اعم از «جمادی، گیاهی، حیوانی، عقلی و فوق عقلی» که همه بی­نهایت هستند. یکی از دعاهایی که انسان باید از خدا بخواهد، بهشت رفتن است.

بحثمان در معادشناسی به موضوع­ بهشت و جهنم رسید. این هفته قرار است درباره بهشت صحبت کنیم. اولین بهشت «جنة النعیم» است. جنة النعیم بهشتِ نعمتها است. انسانها از آن­ جهت که بی­نهایت‌طلب هستند، نعمتها و کمالات را هم بی­نهایت و متنوع می‌خواهند. بهشت نعیم، جایگاه خودتان است که برای شما و به افتخار شما خلق شده. انسان باید با تمرین فکری این را برای خودش ملکه کند که "من ابدی هستم"، "جاودانه هستم"، "انتها و پایان ندارم"، "عمر من به اندازه عمر خداست" و "هیچ مرگی برای من وجود ندارد". همان­طور که پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله فرمود:«خُلِقْتُمْ لِلْفَنَاءِ بَلْ خُلِقْتُمْ لِلْبَقَاءِ= شما برای بقا آفریده شده‌اید نه برای فانی شدن». یک مدت محدودی در رحم دنیا هستیم، بعد هم وارد فضای آخرت می‌شویم. در بهشت نعمت­هایی وجود دارد اعم از «جمادی، گیاهی، حیوانی، عقلی و فوق عقلی» و در حد بی­نهایتش در آنجا وجود دارد که به تعبیر قرآن: «فِیها ما تَشْتَهِیهِ الْأَنْفُسُ وَ تَلَذُّ الْأَعْیُنُ[1]= و آنچه را که نفس میل داشته باشد و چشم (از دیدنش) لذّت ببرد در بهشت موجود است». این نعمات بدون خستگی و گستره زمانی‌اش بی­نهایت است. این آن چیزی است که نفس هر انسانی به دنبال آن است. هر کس هم بگوید من این را نمی‌خواهم، دروغ می‌گوید. چون در دنیا همه ما اینطور هستیم و این طور رفتار می‌کنیم. یعنی هم نسبت به جمادات بی­نهایت‌طلب هستیم، و هم نسبت به کمالات گیاهی، حیوانی و علمی و معنوی تنوع‌طلب و بینهایت‌طلب هستیم. در ادامه به چند نمونه از آیات قرآن در وصف بهشت اشاره می­‌شود. حضرت ابراهیم علیه‌السلام به خداوند عرض می‌کند که خدایا من را از وارثین جنة النعیم پرنعمت قرار بده:«وَ اجْعَلْنِی مِنْ وَرَثَةِ جَنَّةِ النَّعِیمِ[2]= مرا از وارثان بهشت پر نعمت قرار ده». یعنی این نعمت به من به ارث برسد. پس یکی از چیزهایی که به انسان به ارث می‌رسد، بهشت است. بارها این را عرض کردیم که قیمت هر آدمی به اندازه‌ی آرزوهایش است. اگر به آدم­ها بگویند چه آرزویی دارید؟ آخرت را جزء آرزوهایشان نمی‌آورند. نوعاً یا کمالات جمادی دارند و یا گیاهی یا حیوانی یا علمی. درحالی که انسانی که خودش را جاودانه می‌بیند، وقتی به او می‌گویید هوس و آرزوی تو چیست؟ او اینطور می‌گوید: «وَاجْعَلْنِی مِنْ وَرَثَةِ جَنَّةِ النَّعِیمِ= مرا از وارثان بهشت پر نعمت قرار ده». مطالب مرتبط با بحث بهشت، را از اینجا دریافت کنید. در آخرت اصالت با بهشت است وقتی می‌گوید: «الدنیا فی الآخرة» یعنی رابطه دنیا با آخرت مثل رحم مادر با دنیاست. پس دنیا در آخرت است. اصالت آخرت هم با بهشت است. جهنم یک چیز عرضی است. چیزی نیست که اصالت داشته باشد. اما خداوند بهشت را اصل و دارای اصالت قرار داده. در روایت هم داریم خدا اول بهشت را خلق می‌کند. جهنم برای کسانی است که عرضه ندارند از بهشت استفاده کنند و سنخیت با آن ایجاد نکرده اند. پس وقتی به حضرت می‌گویند بهشت و آخرت کجاست؟ حضرت فرمود: «الدنیا فی ­الآخرة= دنیا در دل آخرت است». یعنی خدا اول آخرت و بهشت را خلق می‌کند. دنیا آخرین مرحله خلقت است. شما به جایی برمی‌گردید که قبلاً بودید. بعد می‌فرماید: «الآخرة محیطة بالدنیا= آخرت احاطه کامل به دنیا دارد». پس شخص از دنیا به بهشت متولد می‌شود. یک لحظه هم هست. یک لحظه که شخص چشمش را بست، وارد برزخ می‌شود. مثل خواب. وقتی که می‌خوابید، دیگر دست خودتان نیست. یک لحظه می‌بینید مثلاً در اتوبوس، تاکسی، صندلی، سر کلاس یا جایی نشسته اید و یکدفعه از آنجا خارج می‌شوید و در یک فضای دیگری هستید. بهشت با همه عظمتش به ما خیلی نزدیک است. بهشت و آخرت نزدیکتر از آرزوهای دنیایی‌­مان هستند. خدای نکرده اگر بی‌لیاقتی کنیم و با آن سنخیت ایجاد نکنیم و غفلت داشته باشیم، جهنم منتظر ماست. پس آخرت را یک چیز دور نبینیم. وقتی می‌گوییم می‌خواهیم معادشناسی کنیم برای این است که آن از هر چیز دیگری به ما نزدیک‌تر است. سایر آیاتی که اشاره به جنة النعیم دارند، عبارتند از: سوره حج آیه 56: «الْمُلْكُ یَوْمَئِذٍ لِلَّهِ یَحْكُمُ بَیْنَهُمْ فَالَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ فِی جَنَّاتِ النَّعِیمِ= در آن روز سلطنت و حکمفرمایی تنها مخصوص خداست، که میان آنان حکم می‌کند، پس آنان که ایمان آورده و نیکوکار شدند در بهشت پر نعمتند».  سوره قلم آیه 34: «إِنَّ لِلْمُتَّقِینَ عِنْدَ رَبِّهِمْ جَنَّاتِ النَّعِیمِ= (در آخرت) برای متقیان نزد پروردگارشان باغهای بهشت پرنعمت خواهد بود». سوره یونس آیه 9: «إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ یَهْدِیهِمْ رَبُّهُمْ بِإِیمانِهِمْ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهِمُ الْأَنْهارُ فِی جَنَّاتِ النَّعِیمِ= آنان که ایمان آورده و نیکوکار شدند پروردگارشان به سبب همان ایمان آنها را (به راه سعادت و طریق بهشت) رهبری کند، در آن بهشتهای پرنعمت نهرها از زیر پای آنان جاری است». سوره لقمان آیه 8 : «إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ لَهُمْ جَنَّاتُ النَّعِیمِ= آنان که به خدا ایمان آوردند و به اعمال نیکو پرداختند باغهای پر نعمت (بهشت جاودانی) مخصوص آنهاست». وصف بهشت در دعای امام سجاد علیه‌السلام  حضرت می‌فرماید: «یَا ذَا الْعِزَّةِ وَ السُّلْطَانِ وَ الْقُوَّةِ وَ الْبُرْهَانِ أَجِرْنَا مِنْ عَذَابِكَ الْأَلِیمِ وَ اجْعَلْنَا مِنْ سُكَّانِ دَارِ النَّعِیمِ یَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِینَ= ای صاحب عزت و سلطنت و ای صاحب قدرت و برهان! ما را از عذاب دردناکت در امان بدار. ما را از ساکنان خانه نعمتها قرار بده!». واقعاً اگر کسی بفهمد این به چه معناست، امکان ندارد آن را از دعایش حذف کند. متأسفانه نوع دعاهایمان آخرتی نیست. معمولاً دنیایی است. «اَللّهُمَّ اِنَّکَ خَلَقْتَ جَنَّةً لِمَنْ اَطاعَکَ وَأَعْدَدْتَ فِیها مِنَ النَّعِیمِ المُقِیمِ ما لایَخْطُرُ عَلى القُلُوبِ= خدایا تو بهشت را خلق کردی برای کسانی که اطاعتت بکنند و آماده کردی در این بهشت نعمتهایی که جاودانه و پایدار هستند که به قلب کسی خطور نمی‌کند». «وَوَصَفْتَها بِأَحْسَنِ الصِّفَةِ فِی كِتابِكَ وَشَوَّقْتَ إِلَیها عِبادَكَ = و آن بهشت را در كتابت به نیكوترین شكل وصف نمودى و بندگانت را به آن تشویق كردى». وقتی خدا به کسی بهشت را پیشنهاد می‌کند، مایه تشویق است؛ اما اگر کسی در دلش قندی آب نمی‌شود، یعنی با آنجا سنخیت ندارد. بعضیها اینطوری هستند. وقتی پیشنهادهای دنیایی دارند، به ذوق و شوق می‌آیند و لذت می‌برند. با یک پیشنهاد خوراکی، مهمانی، لباس و غذا و لذتهای طبیعی، این خیلی زنده می‌شود و سرحال می‌آید و نشاط می‌گیرد؛ اما وقتی که راجع به آخرت می‌گویند، اصلاً هیچ حسی ندارد. « وَأَمَرْتَ بِالمُسابَقَةِ إِلَیْها= آنان را به پیشى گرفتن به سوى آن فرمان دادى» تو این بندگانت را مشتاق کردی و دستور دادی که بندگانت از همدیگر سبقت بگیرند و اینها را به آنجا تشویقشان می‌کنی. چه کسی این را می‌فهمد و می‌گیرد و شوق می‌کند که من قرار است آنجا بروم؟ کسی که سنخیت و پاکی و طهارتی دارد. «وَ أَخْبَرْتَ عَنْ سُكّانِها وَما فِیها مِنْ حُورٍعینٍ كَأَنَّهُنَّ بَیضٌ مَكْنُونٌ= و از ساكنان آن و آنچه در آن بهشت است، خبر دادى».  «حور» اسمی است که هم مربوط به زنها است و هم مربوط به مردها. همسران بهشتی که آن همه درجه از پاکی و زیبایی و صفا دارند؛ برای خانمها، مردان بهشتی و برای مردان، همسران و زنان بهشتی است. این حور آنقدر مهم است که معصوم برایش دعا می‌کند. چون این بهشت در واقع مخلوق ذات خودتان است. همسر آن هم از خود انسان آفریده شده و فقط با تو است، فقط عاشق تو است و به تو فکر می‌کند و فقط منتظر تو است. «وَ وِلْدانٍ كَاللُّؤْلُؤِ المَنْثُورِ= و پسرانى كه گویى مرواریدهاى پراكنده اند». اینها چیزی است که انسان باید برایش حسرت بخورد و براساس اینها شخصیت‌سازی کند. ما متأسفانه آنقدر خودمان را بد شناخته ایم و بد می‌شناسیم که وقتی که می‌خواهیم شخصیت‌شناسی کنیم، شخصیتها را حیوانی معنا می‌کنیم. مثلا می‌گوییم: دکتر یا مهندس یا شاعر و هنرمند یا مثلاً تاجر و بازرگان. اینها را آدم­های باشخصیت فرض می­‌کنیم درحالی که انسان باید خودش را با شخصیتهای آخرتی و انسانی بسنجد. خدا دائماً با این اسم‌گذاریها با ما صحبت می‌کند. کار و شغل مهم نیست. آخرت انسانها را براساس شخصیت حقیقی‌شان تقسیم‌بندی می‌کنند. اینکه شخصیت شما در کدام دسته طبقه‌بندی می‌شود، مهم است. ببین در کدام یک از گروه های «فاسقین، مجرمین، ظالمین، مسرفین، مطرفین، مؤمنین، متقین، کافرین، مشرکین، مقربین» هستی. قرآن با این زبان با ما سخن می‌گوید. ما متأسفانه عمر و جوانی و وقتمان صرف این شده که من چه موقع لیسانس بگیرم؟ بروم کجا و چه کاره بشوم؟ ارشدم چطوری باشد؟ دکترایم چطوری باشد؟ الان چه شغلی داشته باشم؟ الان کجا کار کنم؟ اصلاً برایمان مهم نیست که الان خانواده آسمانی‌ام من را چطور می‌بینند و از نظر بهشتیها و ملائکة الله من الان جزء کدام دسته هستم؟ یا اگر من الان از دنیا رفتم کجا و درکدام گروه تقسیم‌بندی می‌شوم. مطالب مرتبط با بحث بهشت، را از اینجا دریافت کنید. چقدر به یاد اهل بیت دلتنگ می شوید؟ رمز همین است که اگر می‌خواهید وجودتان به آن طرف برود، باید بدانید که از کجا خیالبافی و خیال‌سازی را شروع کنید؟ «خیال» شروع داستان است. ذهنت را بردار برو پیش پیغمبر و حضرت زهرا، برو پیش حضرت زهرا ببین چه می‌خواهی بگویی.     اصلاً دنیا را ترک کنید و بمیرید. این فرموده پیامبر ص است: «موتوا قبل أن تموتوا= بمیرید؛ قبل از اینکه شما را بمیرانند». ما بمیریم باید کجا برویم؟ جهنم که نمی‌رویم، ان‌شاءالله آنجا نمی‌رویم. پس اگر قرار است جهنم هم نرویم؛ کجا می‌رویم؟ باید برویم سر خانه و زندگی خودمان. حالا که می‌خواهیم برویم سر خانه و زندگی‌مان، برو به خانه و زندگی‌ات سر بزن. برو به افرادی که منتظر تو هستند، دوستت دارند، مشتاق تو هستند، دلتنگ تو هستند، ناراحت و نگران تو هستند، سر بزن. آدم باید در شبانه‌روز، وقت و سرمایه بگذارد و تمرکز و ارتباط بگیرد و با خانواده آسمانی اش سلام و علیک داشته باشد و هدیه بفرستد و خوشحال شان کند. بگوید من به یاد شما هستم. بگوید من هم دلتنگ شما و به فکر شما هستم. این کار، آنها را خوشحال می‌کند. چون آنها وجود حقیقی هستند. موجودات خیالی که نیستند. موجود حقیقی دلتنگ تو است. الان آنهایی که در برزخ هستند، چقدر به یاد ما هستند؟ حضرت می‌گوید هر بار که شما نماز و دعا بخوانید و ذکر بگویید و به زیارت بروید، نشانه ی این است که ما دلتنگ شما شدیم که شما را به نماز آوردیم. اهل بیت نگران تولد ما هستند. ما باید به این نگرانیها احترام بگذاریم. احترام گذاشتن، یعنی درست زندگی کنیم. یعنی سبک زندگی‌ات را درست کنی. بی‌مبالات و بی‌پروا زندگی نکنی و قوانین شرع و مقدسات را رعایت کنی. چون بی‌احترامی به شرع مقدس و رساله و احکام شرعی، بی احترامی به خانواده آسمانی است. پس روابط‌مان را با خانواده و اصل و ریشه‌مان گرم کنیم و ارتباط و یادمان را در این جهات زیاد کنیم. ما باید حس و حال خانواده آسمانی‌مان را پیدا کنیم. یعنی به وزان خانواده آسمانی، عواطف‌مان را زنده و مدیریت کنیم. خداوند بهشت و جهنم و آخرت را برای آن طرف نگذاشت؛. بلکه برای دنیاست. «وَفاكِهَةٍ وَنَخْلٍ وَرُمّانٍ وَجَنّاتٍ مِنْ أَعْنابٍ وَ أَنْهارٍ مِنْ طَیِّبِ الشَّرابِ وَسُنْدُسٍ وَاِسْتَبْرَقٍ وَسَلْسَبِیلٍ وَ رَحِیقٍ مَخْتُومٍ وَ أَسْوِرَةٍ مِنْ فِضَّةٍ وَشَرابٍ طَهُورٍ وَ مُلْكٍ كَبِیرٍ وَقُلْتَ مِنْ بَعْدِ ذَلِكَ تَبارَكْتَ وَ تَعالَیْتَ= و میوه ها و خرمابُنان و انار  و باغ هاى انگور و جویبارانى از نوشیدنىِ پاك و جامه هاى ابریشمى و دیباى ستبر و [چشمه] سَلسَبیل و باده نابِ سر به مُهر و دستبندهاى سیمین و شراب پاك و سلطنتى بزرگ و در پىِ این همه ـ اى بلندمرتبه والا». ده‌ها آیه راجع به همسران و دوستان و میوه‌ها و شرابهای بهشتی دارد، تازه بعد از همه اینها خداوند می‌گوید هیچ کس نمی‌داند من برایش چه چیزی مخفی کرده ام: «فَلا تَعْلَمُ نَفْسٌ ما أُخْفِیَ لَهُمْ مِنْ قُرَّةِ أَعْیُنٍ جَزاءً بِما كانُوا یَعْمَلُونَ[3]= پس هیچ کس نمی‌داند که به پاداش نیکوکاریشان چه نعمت و لذّتهای بی‌نهایتی که روشنی‌بخش (دل و) دیده است در عالم غیب برایشان ذخیره شده است». پس تو برای اینکه بخواهی با بهشت ارتباط بگیری باید چه کار کنی؟ باید بروی در خفا او را ببینی. چون بهشت ساخته و مخلوق خودت است. پس این بهشت در خودت هست، اصلاً به خودت وابسته است و قائم به خودت است. جای دیگر لازم نیست بروی. همه‌اش با خودت است. خودم یعنی خدا، خودم یعنی هر جا می‌روم خدا هم با من است. خودم یعنی همه انبیاء، صدیقین، شهدا، و صالحین. خودم یعنی بهشت با همه درجاتش و با همه ساکنانش. این بهشت را بردار و برو یک گوشه‌ای بنشین و با آن یک انسی بگیر. یک صفایی کن. اصلاً برو در این بهشت لذت ببر. ما متاسفانه اصلاً با خودمان انسی نداریم، از خودمان وحشت داریم، از خودمان می‌ترسیم. به خدا آن بهشت فقط آن طرف نیست. آن بهشت اینجا هم هست. اهل بیت برای آن طرف نیستند. برای اینجا هم هستند. پس با خودت انس بگیر و با خودت رفیق شو. قا/137 معادشناسی/بهشت و جهنم آرشیو مباحث استاد شجاعی فروشگاه آنلاین با محصولات ناب  [1] . سوره زخرف/ آیه 71. [2] . سوره شعراء/ آیه 85. [3] . سوره سجده/ آیه 17.

صوت

1 - به ارث بردن بهشت، از دعاهای ابراهیم خلیل بود

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 10022
زمان انتشار: 4 فوریه 2019
| |
کار خیر، انسان را از مهلکه ها نگه می دارد

احسان، جلسه 8، 91/5/25

کار خیر، انسان را از مهلکه ها نگه می دارد

امیرالمؤمنین (علیه‌السلام):«اصطَنِعوا المَعروفَ بِما قَدَرتُم عَلَى اصطِناعِه؛ فإنَّهُ يَقي مَصارِعَ السُّوءِ[1] = تا جايى كه توانايى بر كار خوب داريد، خوبى كنيد؛ زيرا خوبى، [آدمى را ]از مهلكه ها و مرگهاى ناگوار نگه مى دارد.»

کارهای خیر انسان را از مرگ ها و حوادث بد نگه می دارد. خداوند کسی را که اهل خیر است، نمی گذارد بد بمیرد و به مهلکه‌های سخت دچار شود. ممکن است انسان امتحان های سخت داشته باشد؛ اما به مهلکه نمی‌افتد و بد عاقبت نمی‌شود. کار خیر جلوی زمین خوردن‌های بد را می‌گیرد و شرور را دفع می‌کند. در روایت داریم که نزدیک‌ترین و فوری‌ترین چیزی که در دنیا به انسان می‌رسد، کار خیر اوست. اولین نتیجه کار خیر، غیر از آثار آخرتی که دارد، اول در دنیا نصیب شخص می‌شود. مانع بزرگ در انجام کار خیر چیست؟ «تنبلی و بی حوصلگی» مانع بزرگی است که توانایی انجام کار خیر را از انسان سلب می‌کنند. قبلاً گفتیم که انسان باید نیکی کردن را از نزدیکترین کسان خود شروع کند. اگر آدمی تنبلی و عافیت طلبی کرده و از انجام کارهای خیر خودداری نماید، به نفع او نیست و دست خالی از دنیا می رود. بعداً متوجه می‌شود که با چه کارهای ساده ای می‌توانسته، ثروتمند و شاد وارد نظام برزخی شود؛ اما تنبلی کرده. دنیا باشگاهی است به نام امتحانِ «کتابِ باز» برای تعیین عیار شخصیت ما زندگی با همه‌ی برخوردها و تلخی و شیرینی‌هایش، فقط یک امتحان است برای تعیین عیار شخصیت ما. پس هیچ چیز را نباید جدی بگیریم و فکر کنیم همه هستی ما، پیروز شدن در همان برخوردهای ظاهری است. باید همه چیز را فقط یک تمرین بدانیم برای تعیین عیار شخصیت خودمان. یعنی هیچ چیز جدی و به معنی آخر کار بودن نیست. جنگ‌ها، درگیری ها و دعواها، شکست‌ها و پیروزی‌ها، ثروتها و فقرها و....همه و همه برای این است که معلوم شود که ما چه عیاری داریم؟ قرآن می‌فرماید: «تِلْكَ الْأَیَّامُ نُدَاوِلُهَا بَیْنَ النَّاسِ وَلِیَعْلَمَ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا= این روزها را ما بین مردم می گردانیم تا خدا بداند که چه کسانی ایمان می آورند». برای همین بود که زینب س با آن همه شکست های ظاهری و زجرها که در عاشورا دید، فرمود: «و ما رایت الا جمیلا= چیزی جز زیبایی ندیدم». پس باید دقت کنیم که خدا دارد به قول امروزی ها کتاب باز (open book) از ما امتحان می‌گیرد. دنیا باشگاهی است که شما باید در این باشگاه تربیت شوید. در تمرین های ورزشی، هر کس یک «حریف تمرینی» دارد. این یعنی پدرت، مادرت، دوستانت، اطرافیان، خواهرت، برادرت، مردم، همه حریف تمرینی تو هستند. هیچ وقت مسائل زندگی را آنقدر جدی نگیرید که یادتان برود که در باشگاه هستید و اینها همه حریف تمرینی شما هستند. امروز به تو می‌گویند با این شخص تمرین کن؛ فردا می‌گویند این وزنه را بردار؛ آن وزنه را بردار. یعنی قرار است نقشی که برای شما تعیین شده را بازی کنید. از حالات خودت هم شروع می‌شود. پدرت کیست؟ مادرت کیست؟ شما از هرجا شروع کردید، حریف تمرینی شما همان است. جدی هم نیست. فقط یک مسابقه‌ی تمرینی است.  در مسابقات ورزشی که طرفداران جدی می‌گیرند و گفته می شود که آنها را جریمه کردیم؛ چون اخلاق ورزشی نداشتند، تیم جریمه شد، مربی جریمه شد، بازیکن جریمه شد، طرفداران هم همینطور، چون جدی گرفتند و شیشه اتوبوس را شکستند، آدمها را کتک زدند، چند نفر کشته شده، بعضی ها آنقدر جدی می‌گیرند که خودشان را می‌کشند، فحش می‌دهند، فحش شوخی نیست، گناه کبیره است. کسی که شعور ندارد و کار ورزشی را جدی می گیرد، لیاقت کار ورزشی ندارد. یک نفر آمد به من گفت: حالا امام گفته شطرنج اشکال ندارد، بازی کنیم یا نه؟ گفتم: اگر می توانی در بازی اعصابت را خرد نکنی؟ لحظه آخر که داری می بازی، حرص نخوری؟ حواست هست که تمرین است، مسابقه است،‌ برو بازی کن. اما اگر بخواهی حرص و جوش بخوری نه. کسی می‌گوید: می‌خواهم هیئت بزنم. باید گفت: اگر عرضه نداری، تمرین ببینی و در هیئت قرار است، اعصاب چند نفر را خرد کنی، به درد هیئت داری و مدیریت نمی خوری. کسی می گوید: می خواهم موسسه فرهنگی بزنم؛ مجتمع بزنم؛ گروه تحقیقاتی بزنم؛ شرکت بزنم؛ فروشگاه مواد غذایی بزنم؛ زن بگیرم؛ اما اگر حواست نیست که همه این کارها مسابقه و تمرین است و جدی نیست، پس اصلاً به درد این کارها نمی‌خورید. باید بدانیم که همسر، خانواده، ازدواج و همه اینها تمرین و مسابقه است. یعنی کسی که اعصابش خرد می شود و حرص و جوش می خورد، یا حسادت سراغش می‌آید و افسرده می‌شود، یا قرص اعصاب می خورد و زودرنجی دارد، قضیه را جدی گرفته است، در صورتی که دنیا دار آزمایش است. فقط یک امتحان بود! بارها در قرآن و روایات به ما می‌گویند: فقط یک امتحان بود و می‌خواستیم آزمایش کنیم تا ببینیم چقدر مایه دارید. اصلاً جدی نیست، نه کسی قرار است به تو توهین شود، نه داوری شود، فقط برای این است که ببینند چقدر توانایی داری. خداوند می‌گوید من رب بی نهایتم. پس اگر کسی لیاقت دارد که شبیه خدا شود، خداوند بخل ندارد. برای همین، تند و تند و پشت سرهم، از ما امتحان می‌گیرد تا نقاط ضعف‌مان را بشناسیم. هم خدا می‌خواهد با ما اتمام حجت کند و هم دیگران را شناخته باشیم. برای همین است که معصوم علیه‌السلام می‌فرماید: «اگر خواستی با کسی رفیق شوی، تا سه بار، کاری کن که عصبانی شود؛ اگر نریخت به هم، رفیق خوبی است». خیلی‌ها ادعا دارند، شاگردان خوبی هستند، ولی با چهارتا برخورد استاد که مخصوصاً با آنها می‌کند، به هم می ریزند. آن چهار سال درس را هم کنار می‌اندازند. بعضی اساتید و علما می‌گویند: تو اصلاً کی هستی که آمده‌ای درس بگیری؟ برو که اهل کار نیستی. این استادها از این جور حرفها را می‌زنند تا ببینند طرف چه کاره است؟ آیا استقامت دارد یا نه؟ یا تا به او گفتند برو؛ می‌رود. در قضیه‌ی موسی و خضر، همین مساله بود. یعنی حضرت خضر با اصرار موسی علیه‌السلام شاگردی او را پذیرفت. در قضیه «عنوان بصری» نیز همین اصرار عنوان بصری بود که امام صادق علیه‌السلام شاگردی او را پذیرفت. بعضی‌ها دنبال بهانه هستند که از یک آخوند یا یک مرجع تقلید، چیزی ببینند و بی‌دینی خودشان را توجیه کنند. در حالی که هیچ وقت رفتارهای دیگران دلیل بی دینی ما نمی شود. هرکس می‌خواهد باشد. فقط 14 نفر هستند که ما از آنها توقع نداریم اشتباه کنند، یعنی 14 معصوم. اگر استادی داشتید، ده سال شاگردش بودی، بعداً دیدی ضعف‌هایی دارد، نباید خللی در روحیه تو ایجاد شود. شما باید مسیرت را ادامه بدهی. هیچ کس معصوم نیست، خطا دارد. به فرموده قرآن «ظلموا انفسهم[2]» و «فعلوا فاحشه[3]» دارد. یک جا ممکن است سقوط کند و این دلیل نمی‌شود از چشم شما بیفتد. استاد ما می‌فرمود، وقتی آدم‌ها از چشم ما می‌افتند، همان لحظه خودت از چشم خدا می‌افتی. راحت هرکس را از چشمت نینداز. تمرین است. همسر، پدر و مادرش، بچه هایمان، خانواده، زندگی مشترک‌مان، پدر شوهر، مادر شوهر، دوستان، اطرافیان، همه حریف تمرینی هستند. اصلاً نباید جدی بگیریم. اگر جدی گرفتی، یعنی یادت رفته در باشگاه هستی. قرار بود خدا امتحان کند، تا تو ببینی، به هم می‌ریزی یا نه. شاد هستی یا نیستی. یاد بگیرید! دنیا جای دل بستن نیست و همه چیز، امتحان است چقدر قشنگ می‌گوید: من پشت سر هم برایتان غم می‌فرستم که غصه هایتان برطرف شود. یعنی من با غم، غصه هایتان را از بین می‌برم تا یاد بگیرید، دنیا جای دل بستن نیست. به هرچه دل می‌بندی، می‌بینی ۴ روز دیگر نیست. من دارم به تو یاد می‌دهم که تو بدانی نباید برروی چیزی جز من، سرمایه گذاری قلبی بکنی. آن چنان که اگر گرفته شد، ایمانت هم با آن برود. می‌فرماید: «وَلَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَیْءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَالْجُوعِ وَنَقْصٍ مِنَ الْأَمْوَالِ وَالْأَنْفُسِ وَالثَّمَرَاتِ وَبَشِّرِ الصَّابِرِین[4]= و قطعا شما را به چیزى از [قبیل] ترس و گرسنگى و كاهشى در اموال و جانها و محصولات مى‌‏آزماییم و مژده ده شكیبایان را.» یعنی می‌فرماید: با گرفتن عزیزان تان، مثل فرزند، پدر، مادر، همسر و ... شما را امتحان می‌کنم. با مشکل اقتصادی امتحان می‌کنم. با ترس، جنگ، موشک و ... امتحان می‌شوید تا مشخص شود که در عشق پایدار هستید یا نه. با گرانی، گرسنگی و قحطی امتحان می‌شوید. سر سفره امتحان می شوید. با غذا نرسیدن، یا دیر رسیدن غذا، امتحان می‌شوی. یک چیزی سر سفره به تو نمی‌رسد و زود تمام می‌شود، با همه مسائل ریز و درشت زندگی امتحان می‌شوید. «نَقْصٍ مِنَ الْأَمْوَالِ» یعنی پولت را کسی برد، طلایت را زدند، سرمایه‌گذاری کردی و ضرر اقتصادی دیدی، دزد آمد و مالت را برد، «وَالْأَنْفُسِ» یعنی پایت شکست؛ دستت شکست؛ سرطانی آمد؛ عزیزی که برایت مهم بود، مریض شد یا فوت کرد؛ یا هر اتفاقی افتاد. « وَالثَّمَرَاتِ» یعنی زحمات تان و میوه‌ها و کشاورزی که زحمت کشیدی، یک دفعه بادی، طوفانی می‌آید و همه اش به هم می‌ریزد. نباید به هم بریزی. داستان، امتحان تو بود. باید بگویی الهی شکر. باید بدانی که اصلاً هیچ چیز دنیا جدی نیست. وقتی جدی می‌گیری، بچه می‌شوی؛ کوچک می‌شوی و فشار قبر ذخیره می‌کنی. خداوند آنقدر امتحان از ما می‌گیرد تا اسم بگیریم و شبیه خودش شویم. این اصل مهم در اسم‌گیری است. پس در معروف، باید حواسمان باشد، داستان، داستان تمرین و مسابقه است. هیچ کسی جز خدا طرف حقیقی ما نیست. با تعیین تکلیف برای خدا، قاعده ربوبیت را به هم نریز خدا می‌خواهد، تو این وزنه را بزنی. تو می‌گویی: نه؛ من این وزنه را نمی‌خواهم بزنم. قاعده ربوبیت به هم می‌ریزد. تو نباید برای خدا و رب و مربی خودت تعیین تکلیف کنی. همان وزنه را که گفته، بزن. تو درک نمی‌کنی، اما خدا در این کار، خیر کثیری برای تو قرار داده. ما می‌خواهیم محیط را عوض کنیم و از فضای امتحانی که موجب رشد ما می‌شود، فرار کنیم. می‌خواهیم آدم ها را عوض کنیم. برای این که می‌خواهیم در یک فضای بهتری قرار بگیریم. بعضی‌ها در شطرنج گرفتار می‌شوند و تا می بینند دارند می‌بازند، می‌گویند مهره‌ها را از نو بچینیم. چه اشکالی دارد یک بار با شکست برو جلو تا متوجه نقاط ضعفت شوی. رضا و شکر دو اصل اساسی است. البته خدا می‌گوید: برای خودت میدان درست نکن که خودت را اذیت کنی و بار خودت را زیاد کنی. اگر عرضه نداشتی، چرا برای خودت محیط درست کردی؟ درست نمی کردی. من گفتم همین چند تمرین را انجام بده، رفتی یک جای دیگر ثبت نام کردی؟ اینطوری کار خودت زیاد می‌شود. خدا می‌گوید سر خودتان را شلوغ نکنید. یک دفعه می‌بینید یک عالم، جهنم برای خودتان جمع کرده اید. می‌فرماید: الآن مجرد هستی، مجردی با تو حساب می‌کنم. اگر ازدواج کردی، یک میدان جدید باز می‌شود.‌ زن یک نفر نیست، مادر زن، پدر زن، باجناق ها و ... خیلی چیزهای دیگر هم می‌آید. شوهر هم همین است. شما وقتی می‌گویی من با یک نفر ازدواج کنم، خدا در هم حساب می‌کند. سوا کردنی نداریم. این خانم یا این آقایی که انتخاب کردی، در کنار صد تا حسن، چندتا عیب هم دارد. می‌خواهی هیئت بروی، هیئت هم یک سری خیرها و آسیب‌ها دارد. دانشجو شدی، یک عالم خیرات دارد؛ چهارتا آسیب هم دارد. یا انتخاب نکن و بگو خدایا همین میدان برایم بس است؛ و یا اگر یک میدان را انتخاب کردی، وارد باشگاه جدیدی می‌شوی. ازدواج یک باشگاه فوق‌العاده قدرتمند است. هر کسی وارد آن می‌شود، باید خوب و موفق از امتحان بیرون بیاید. امیرالمؤمنین علیه السلام هم امتحان داد اگر می‌خواهیم به سمت معروف و نیک بودن برویم، تا حواست نباشد در باشگاه هستی، نمی توانی خوب باشی. خدا به امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) می گوید: ببین، ناموس تو فاطمه زهرا، ناموس من است. یعنی فاطمه س ناموس خداست. می‌گوید: قرار است او را جلوی تو کتک بزنند. قرار است که او را  بین در ودیوار قرارش بدهند و بچه اش سقط شود. یعنی ای علی! بدان که یک نسل از بچه های تو کشته می شوند. یعنی این فاطمه که انسیة الحورا است، قرار است بین در و دیوار له شود و میخ در، به پهلویش فرو برود. یعنی ای علی! باید او را غرق خون ببینی. به گردن تو هم طناب می اندازند و تو را کشان کشان به مسجد می برند و حقت را می خورند و هرچه پیغمبر سفارش کرده عکسش را عمل می‌کنند. خدا مربی خاصی است. تو هم باید خم به ابرو نیاوری و صبر کنی و دعوا و درگیری راه نیندازی. باید فتنه‌گری نکنی، اجتماع مسلمانان و وحدت جامعه اسلامی را به هم نریزی. باید برای حفظ اصل اسلام، با آنهایی که این کارها را کردند، رفیق باشی و به آنها مشاوره بدهی. باید هر وقت کمک خواستند  کمک شان کنی. اینها خیلی امتحان سختی است. ما هم بچه امیر المؤمنین هستیم. پس باید یاد بگیریم که هروقت دیده نشدیم؛ یا حرف ما پیش نرفت و زحمات ما انکار شد؛ یعنی زحمات تو و نقش تو را پوشاندند، بتوانی فتنه گری نکنی و به خوبی و مهربانی جلو بروی. اما گاهی، شخص توهم می‌زند، چون در مسجد و هیئت ۴ نفر به او گفتند آقای فلانی، استاد فلانی، یک دفعه او را توهم می‌گیرد که نکند من کسی هستم و همه مردم من را می‌شناسند. پس باید نماینده مجلس یا رییس جمهور شوم. بعد می‌بیند که رأی نمی‌آورد. یک دفعه کم می‌آورد و می‌گوید باید انتخابات باطل شود؛ تقلب شده. یا می‌بینیم که منافع کسی در یک هیئت تأمین نمی‌شود، همه چیز را خراب می‌کند. 95 درصد طلاق ها بچگانه هستند. از هم پاشیدن خانواده‌ها بچگانه هستند. برای اینکه افراد واقعا بلوغ نداشتند و وارد زندگی شدند. قهرها، دعواها، استعفاها، اخراج ها، فتنه‌ها، را جدی گرفتیم. به علی (علیه‌السلام) می‌گوید، ناموست است، باشد. کوتاه بیا. درست است ناموست است و مقدس است؛ درست است که حق با تو بوده؛ ولی حواست باشد که اگر اصرار کنی، جامعه اسلامی به هم می‌ریزد. کوتاه بیا. به امام حسن گفت: درست است حق با تو است؛ ولی با معاویه صلح کن. ایشان نمی‌تواند بگوید من امامم و خلیفة الله هستم، پس باید فقط پیروز بیرون شوم. خدا می فرماید نه؛ الآن وقت صلح است. مواظب باشیم، نتیجه امتحان بدعاقبتی نباشد اگر کار خیر را درست انتخاب کنی، نمی‌گذارد حادثه ای برایت اتفاق بیفتد. اگر اتفاق بیفتد، ممکن است امتحان باشد که حریف تمرینی داری و بدعاقبت نمی‌شوی. بد عاقبت نمی‌شوی، یعنی پیروز بیرون می‌آیی. آسیب می‌بیند، ولی پیروز بیرون می‌آید. روز عاشورا همه تکه تکه شدند؛ ولی پیروز بیرون آمدند. نقص عضو شدند، اسارت دیدند، جانباز شدند، ولی پیروز بیرون آمدند. اما بد عاقبت نشدند. امتحان است، سختی است، اما تو باید پیروز بیرون بیایی. همه‌ی داستان، تمرین بوده و اگر بردی، طلا می‌دهند، نقره می‌دهند. حواست باشد باشگاه است. قرار نیست ما نتیجه گرا باشیم که حتماً آن چیزی که من می‌خواهم، بشود. حرف، حرف من باشد. نقشه های من، تدبیرهای من و برنامه های من اعمال شود. قراراست من پیروز بیرون بیایم. قرار است من بهشتی شوم. به خدا بگویم امتیاز آوردم. اینکه من دیده شدم یا دیده نشدم، اصلاً قدر من را دانستند یا نه، اصلاً اهمیت ندارد. مهم این است که بتوانم پیروز بیرون بیایم. اصرار می‌کنی، فشار قبر داری، جهنم می‌روی. به این «تصالح و تسامح» می‌گویند. نه اینکه بگویی حالا لاک بزن، 17 رکعت نماز واجبت را هم شب که رفتی به منزل، یکجا بخوان؛ عیبی ندارد. یا اگر به خواهر خانمت دست دادی، اشکال ندارد و ...  این ها حماقت و گناه و معصیت است. این ها همه اش جهنم است. تصالح و تسامح یعنی آنقدر پافشاری نکن که جهنمی شوی، کار را به قیمت ایجاد اختلاف و فتنه و درگیری و باختن انجام نده. امتحان سخت سیدالشهدا و خاندان مطهرش محمد حنفیه از سیدالشهدا علیه‌السلام پرسید: برای چی داری می‌روی؟ فرمود: خواب دیدم. پیامبر فرمود:«فَإِنَّ اَللَّهَ قَدْ شَاءَ أَنْ یَرَاكَ قَتِیلاً = خدا دوست دارد تو را کشته ببیند». پرسید: زن و بچه را چطوری می‌بری؟ فرمود: پیامبر فرمود: «إِنَّ اَللَّهَ قَدْ شَاءَ أَنْ یَرَاهُنَّ سَبَایَا = مشیّت خدا بر این شده است كه آنان را نیز اسیر و گرفتار ببیند». خدا دوست دارد، امتحان ما است. یک مدت عزت داشتند این خانم‌ها، خانم‌های با عزت در جامعه، بچه خلیفه خدا بوده، با چه طمراق و شکوهی زندگی کرده، حال این خانمها باید آن رفتارهای وحشیانه و بی ادبانه را ببینند. خدا می‌گوید، ای زینب! اینها امتحان است. زینب می‌گوید: خدایا اینها نامحرم هستند، می‌خواهند به من دست بزنند، بچه‌ها را دست بزنند، گوششان را ببرند، خدایا تو راضی هستی؟ خدا می‌گوید، من همین را می‌خواهم. باید اسیر شوم و نامحرم من را کتک بزند؟ بله. حتماً باید سر برادرم را بیاورند و جلوی چشمم بگذارند؟ بله. وقتی داری می‌روی باید کتک بخوری و سر برادرت را جلوی چشمت بگذارند، سر علی اصغر، سر علی اکبر، همه را باید تحمل کنی. این ماجرا، یک تکه‌اش هم نمی‌شد که نباشد؟ خدا می‌فرماید: نه نمی‌شود. من مربی ام. قرار است تو شبیه من بشوی. حضرت معصومه را می‌آورد و می‌فرماید: ازدواج نکن. دختران موسی بن جعفر هیچ کدام شرایط ازدواج برایشان مهیا نشد. حالا بعضی ها می گویند: ما دختریم، جوانیم، شخصیت داریم، ازدواج نکنیم؟ نه ازدواج نباید بکنید. دیگر اینکه برادرش را به طوس می‌برند. شما هم باید آنجا بروید. خانم با عزت و احترام به ساوه می‌آید. می‌ریزند همه را تکه تکه می‌کنند. پس چه شد من یک زن تنها هستم در این جا. خانم آنقدر آسیب می‌بیند که وقتی به قم می‌رسد، دیگر رمقی برای ایشان نمی ماند. در همانجا هم 17 روز بیشتر زنده نیست و به رحمت خدا می‌رود. زیبایی اش اینجاست که امام سجاد فرمود: اگر دخترم معصومه روز قیامت همه اهل محشر را شفاعت کند، خدا قبول می‌کند. امتحان دارد، ولی جایزه اش خیلی بزرگ است. حالا خدایا ما که دیگر این همه غم، غصه، مصیبت، تشنگی، ذلت، کتک خوردن کشیدیم، نمی‌شد این رقیه اینطوری نشود؟ سر بابا را جلوی بچه گذاشتند. نمی‌شد این گریه نمی‌کرد و خواب بابایش را نمی دید و بهانه بابایش را نمی گرفت؟ این صحنه دیگر چرا بود؟ بله رقیه باید آن قدر بزرگ شود که قبرش در آینده پناهگاه میلیون ها آدم شود. آن هم در شهر کفر. در مملکت خود یزید قرار است این خانم را بگذارند که چشم همه را از غصه در بیاورد. بارگاه داشته باشد. اگر قرار است رقیه شود، باید برود در یک کوره ی آزمایش و یک چیز خاصی بشود که هروقت اسمش آمد، جگر آدم بسوزد. به این باید توجه کنیم. این قاعده نباید از دست ما برود. اگر قاعده از دستت رفت، هی به خدا نق می‌زنی، غر می‌زنی. همیشه باید به یک چیز فکر کنیم. به اینکه گند نزنیم. در هر صحنه ای هستی، الآن طلبه ای، عالمی، معلمی، شاگردی، الآن چی هستی، کارمندی، مهندسی، قاعده را فراموش نکن. همه اش داستان این است، مهم عاقبت به خیری تو است. مهم این نیست که تو مرجع شدی یا نشدی، استاد شدی یا نشدی، کارت را دیدند یا نه، مشهور شدی یا نشدی. درست لحظه آخر خدا می‌گوید، بکش عقب. به مالک اشتر گفت: بکش عقب. درست است که اگر دوتا شمشیر به معاویه بزنی تمام است، 5 دقیقه، 10 دقیقه دیگر تمام است؛ اما بیا عقب. خدا امتحان می‌گیرد. چند سال درس خوانده، دو واحد مانده، تخصصش را بگیرد، جنگ می‌شود. می گوید باید بروم جبهه. مادرت مریض می شود؛ پدرت مریض می شود؛ باید ترمز را بکشی. خانمی از شاگردانم که پزشک متخصص داخلی خانم هاست، سال ها درس خواند، می خواست تخصصش را بگیرد، خارج از کشور بود، استاد به او گفت، اگر روسری ات را در می آوری، تخصصت را امضا می‌کنم. قبول نکرد و گفت: اصلا مدرک نمی خواهم. این خیلی حرف است. اینجا از طرف، هیچ چیز نمی خواهند، اما خودش در فرودگاه حجابش را بر می‌دارد. به کیش می‌رود و همه چیز را خراب می کند. دبی می رود همینطور. پس دقت کنیم که عاقبت بخیری خیلی مهم است. ع ل 150 آرشیو مباحث استاد شجاعی فروشگاه آنلاین با محصولات ناب  [1] . الخصال : 617/10. [2] مَثَلُ مَا یُنْفِقُونَ فِی هَذِهِ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا كَمَثَلِ رِیحٍ فِیهَا صِرٌّ أَصَابَتْ حَرْثَ قَوْمٍ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ فَأَهْلَكَتْهُ وَمَا ظَلَمَهُمُ اللَّهُ وَلَكِنْ أَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ= مثل آنچه [آنان] در زندگى این دنیا [در راه دشمنى با پیامبر] خرج مى كنند همانند بادى است كه در آن سرماى سختى است كه به كشتزار قومى كه بر خود ستم نموده‏ اند بوزد و آن را تباه سازد و خدا به آنان ستم نكرده بلكه آنان خود بر خویشتن ستم كرده‏ اند. (آل عمران/117) [3] . وَالَّذِینَ إِذَا فَعَلُوا فَاحِشَةً أَوْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ ذَكَرُوا اللَّهَ فَاسْتَغْفَرُوا لِذُنُوبِهِمْ وَمَنْ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ إِلَّا اللَّهُ وَلَمْ یُصِرُّوا عَلَى مَا فَعَلُوا وَهُمْ یَعْلَمُونَ = و آنان كه چون كار زشتى كنند یا بر خود ستم روا دارند خدا را به یاد مى ‏آورند و براى گناهانشان آمرزش مى‏ خواهند و چه كسى جز خدا گناهان را مى ‏آمرزد و بر آنچه مرتكب شده‏ اند با آنكه مى‏ دانند [كه گناه است] پافشارى نمى كنند. (آل عمران/135). [4] . بقره/155.

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 10021
زمان انتشار: 4 فوریه 2019
| |
فقط اهل بیت و جانشینان آنها می‌توانند بر مردم ریاست و حاکمیت داشته باشند

شرح زیارت جامعه کبیره؛ جلسه 88؛ 97/11/11

فقط اهل بیت و جانشینان آنها می‌توانند بر مردم ریاست و حاکمیت داشته باشند

در حکومت باید کسی حاکم باشد که شهوت نداشته باشد؛ منافع شخصی نداشته باشد و انسان‌ها را به بلندای ابدیت دوست داشته باشد. خداوند کسانی را لایق این کار می‌داند که حقیقت انسان‌ها هستند و همه انسان ها را با یک عاطفه جاودانه دوست دارند و متخصص معصوم هستند و تمام علم الهی را دارند و اشتباه هم نمی‌کنند. در دوره غیبت نیز، فقط جانشینان اهل بیت شایسته ی حکومت هستند.

داستان سیاست، داستان آفرینش و خلق انسان است. خداوند تبارک و تعالی موجودی به نام "انسان" خلق می­‌کند و به او آزادی و اختیار می‌دهد تا راه سعادت را خودش انتخاب کند. یعنی هم بتواند جنبه مخالفت با خود خدا و انبیاء را داشته باشد، و هم دوستی با خدا و انبیاء را. طبیعی است که برای چنین موجودی، خدا باید قوای مختلف قرار بدهد. قوایی که هم انسان را تقویت می‌کنند و به سوی انسانیت تشویق می‌کنند و هم قوایی که انسان می‌تواند با آنها خلاف مصالح آسمانی اش عمل کند و به جنبه‌های زمینی و حیوانی اش مشغول شود. خدا با نور اهل بیت، به آدم حیات داد تا با سیاست آنان زندگی کند خداوند با نور اهل بیت علیهم‌السلام به حضرت آدم حیات داد تا با سیاست و حاکم کردن آنان بر تمام امور زندگی خود، ‌ادامه حیات دهد. خداوند تبارک و تعالی اهل بیت را اول به عنوان اولین مخلوقاتش می‌آفریند، و نور اهل بیت را در خلقت آدم، ظهور می‌دهد. این نور اهل بیت که می‌گوییم در واقع نور مقدس وجود حضرت زهرا (سلام‌الله‌علیها) است. حضرت آدم با اهل بیت علیهم‌السلام و با وجود مقدس حضرت زهرا (سلام‌الله‌علیها) از طریق همین نور آشنا می‌شود. خداوند با دمیدن نور حضرت زهرا در آدم، آدم را زنده می‌کند. به این طریق که خداوند برای اینکه شیطان و فرشته‌ها را امتحان کند، قالب آدم را خلق می‌کند و آن را تا مدت‌ها رها می‌کند. بعد، نور و روح در او دمیده می‌شود. بعد دستور می دهد که به او سجده کنید. در آنجا فرشته‌ها همه تبعیت می‌کنند و این سجده را انجام می‌دهند. در بین فرشته‌ها شخصی به نام «عزازیل» یا «ابلیس» که فرشته نیست و از جنس جن است: «كانَ مِنَ الْجِن‏» وجود دارد که در اثر کثرت عبادت، به مقامی می‌رسد که معلم فرشتگان می‌شود، اما امر خدارا اطاعت نمی کند و به آدم سجده نمی‌کند. چون بسیار نسبت به عبادت ۶ هزار ساله خودش خودشیفته شده بود. داستان لج و لجبازی بین شیطان و انسان، و خلیفة الله و ولایت اهل بیت (علیهم السّلام) از همین داستان شروع می‌شود. وقتی "آدم" به زمین هبوط می‌کند، شیطان هم هبوط می‌کند. امر می شود: (اِهبِطوا[1]). یعنی همه پایین بروید. خدا همه را به دنیا می‌فرستند. شیطان می‌آید؛ آدم هم می‌آید؛ اما آدم عصمت و نور اهل­بیت و نور حضرت زهرا را دارد. شیطان هم تمام قوایش را به کار می‌گیرد تا با آدم درگیر بشود. این درگیری در طول تاریخ بوده و رهبران الهی به ندرت توانسته اند قدرت بگیرند. یعنی قدرت سیاسی بگیرند و حاکمیت تشکیل بدهند. انبیاء دائماً با سلاطین و طاغوت‌ها درگیر بودند و برای اینکه بتوانند فضایی را برای نفس کشیدن بندگان خدا و بخش «فوق عقلانی و انسانی» انسان‌ها فراهم کنند تا دین، معنویت، انسانیت و ارتباط با غیب از بین نرود، تلاش کرده اند. ولی به جز تعداد محدودی از ایشان، مثل حضرت داود و حضرت سلیمان توانسته اند به قدرت برسند. این داستان همچنان ادامه پیدا کرد تا اینکه خداوند اصل نور خودش و کاملترین مخلوق و کاملترین پیغمبرش را به زمین فرستاد. بقیه پیغمبران که می‌آمدند، از همان نور و مدد اهل بیت کمک می‌گرفتند و نسبت به توانی که داشتند، کارهای خودشان را انجام می‌دادند. تشکیل حکومت اسلامی، فرصتی است برای رسیدن به مقام انسانی این که مسلمانان باید به دنبال تشکیل حکومت اسلامی باشند، فقط برای رسیدن به بهشت نیست؛ بلکه هدف از خلقت با حضور پیامبر، لازم بود بقیه معصومین علیهم‌السلام هم، زمینه آمدن شان فراهم بشود. اینجا نیروی واسطه، حضرت زهرا (سلام‌الله‌علیها) است که برای بقیه ائمه برنامه دارد و آنها را مدیریت می‌کند. در این مقطع، ائمه فرصت زیادی نداشتند، پیغمبر فقط توانست حکومت تشکیل بدهد و با این حکومت یک قدرت دینی متکی بر عصمت و قرآن را ایجاد کرد؛ اما بعداً به راه‌های دیگر انحراف پیدا کرد. یک فرصت چهار سال و نُه ماهه بود که امیرالمؤمنین علیه‌السلام داشت. مدت کوتاهی هم حضرت مجتبی علیه‌السلام بود. بعد هم مقام سیاست‌گذاری و فرمانروایی اهل بیت علیهم‌السلام کلاً از بین رفت و حتی ائمه دیگر نتوانستند به آن مقام دست پیدا کنند. ولی بالاخره ائمه تنها کسانی هستند که به عنوان جانشین پیغمبر خدا لیاقت حاکمیت بر مردم را دارند. چون مردم لیاقتشان همین است. مردم با بخش الهی و روح الهی به دنیا آمده اند و لیاقت تک‌تک مردم، این است که مقام اهل بیت و خلیفة الله را داشته باشند. خواست درونی و ذاتی همه انسان‌ها همین است که به این مقام برسند. همه می‌خواهند شبیه خدا بشوند. همه می‌خواهند مانند خدا به جایی برسند که هیچ چیز سر راه اراده‌شان نباشد و علم مطلق، قدرت مطلق، زیبایی مطلق و حیات مطلق همه را داشته باشند. خداوند با دمیدن روح خودش که همان نور اهل بیت علیهم‌السلام است، انسان‌ها را بی‌نهایت‌طلب و عاشق خودش و اهل بیت خلق کرده. بنابراین، لیاقت هر انسانی رسیدن به این مقام است. بهشت نیز یک راه وسط است. یعنی حتی بهشت، لیاقت انسان نیست. یعنی بهشت، یک پایگاه است. بهشت خانه است. اصل انسان برای بهشت آفریده نشده است. بعضی از افراد در این شبکه‌های مجازی شبهه ایجاد می‌کنند که حالا مثلاً بهشت چی هست که ما آخرش بهشت برویم؟ اینها نمی دانند که اصلاً بهشت خانه ما نیست. همان که ایراد می‌گیرد بهشت چی هست، خودش برای رسیدن به دنیا، هزار و یک جور جنایت می‌کند و هزار و یک جور کثافت‌کاری می‌کند تا دنیایش را نگه دارد، او حرف بیهوده می‌زند.  بهشت یک چیز باعظمتی است؛ ولی با همه عظمتش، پاداش انسان نیست. انسان چون حامل روح خداست، جز با رسیدن به اهل بیت ع که مَثَل اعلی هستند و جز با شبیه شدن به آنان، امکان انسان شدن ندارد. انسان جز با رسیدن به بی‌نهایت، آرام نمی گیرد. بنابراین، ائمه که سیاست‌گذار چنین جایگاهی برای انسان هستند، باید سلطان حقیقی باشند که انسان‌ها را در روی زمین مدیریت کنند. حالا کسی ممکن است سؤال کند، حکومت چیست؟ می‌گویند حکومت و سیاست کثیف است. اهل بیت اصلاً باید حکومت را کنار بگذارند. این حرفها چیست. ائمه اصلاً شأن‌شان دور از این حرف‌ها است. اینها نمی دانند که اصلا غیر از ائمه، کسی نباید بر مردم حکومت کند و این مقام را داشته باشد، و اگر جای آنان نشست، آن مقام غصبی است. هر حکومتی بدون حضور ائمه یا اذن ائمه غصبی و طاغوتی است. حکومت بر مردم، بدون حضور ائمه یا اذن ائمه هر کس که می‌خواهد باشد طاغوت است. هر شاهی باشد، هر سلطانی باشد، هر رئیس‌جمهوری باشد. این طاغوت است و بی‌خود آنجا نشسته و گناه و جنایت در حق مردم می‌کند.این ظلم است؛ چون مردم نیاز به حکومت آنان دارند. برای رسیدن به مقام خلیفة الهی به تشکیل حکومت با رهبری معصوم نیاز است هدف از خلقت انسان‌ها یک هدف والا می باشد. بنابراین، اگر انسا‌ن‌ها بخواهند به هدف خلقت‌شان برسند، به چند چیز احتیاج دارند: 1ـ به آزادی احتیاج دارند. آزادی کامل در رفع نیازهای بخش انسانی‌شان. 2ـ مواد و غذای زیاد برای پرورش این بخش، یعنی جایی که بتوانند به مقدار زیاد و کافی نیازهایشان را برطرف کنند. شما بروید یک شهری فروشگاه و سوپرمارکت نداشته باشد، آرایشگاه نداشته باشد، درمانگاه نداشته باشد یا خیلی کم باشد. می‌گوییم من اینجا زندگی نمی‌کنم. چون امکانات ندارد. در بُعد انسانی نیز، انسان احتیاج دارد به زندگی در فضایی که آنجا همه نیازهای انسانی­‌اش بتواند تأمین بشود. ثروت کافی وجود داشته باشد و مانع و مزاحم نداشته باشد. غذا به اندازه کافی وجود داشته باشد. بنابراین، وقتی جامعه‌ای که کلان است، همه لیاقت دارند و همه انسان و عزیز هستند و برای خدا دوست‌داشتنی هستند؛ همه محترم هستند؛ اما سلیقه‌ها باید مختلف باشد. ظرفیت‌ها باید مختلف باشد تا انسان‌ها زمینۀ رشد برایشان فراهم باشد و آزادی اختیار داشته باشند. مشاغل مختلف و سلیقه‌های مختلف باشد. این خیلی مهم است. پس یک کسی باید بیاید تا جامعه و همه انسان‌ها را با این درجه از اختلاف مدیریت کند که انسان‌ها مشکل پیدا نکنند. همه نیاز‌هایشان تأمین بشود و همه زمینه رشدشان فراهم بشود و همه بتوانند مسیر خلقت‌شان را طی کنند. بنابراین، در حکومت باید کسی حاکم باشد که شهوت نداشته و منافع شخصی نداشته باشد و انسان‌ها را به بلندای ابدیت دوست داشته باشد. خداوند کسانی را لایق حکومت می‌داند که هم اصل انسان‌ها و هم پدر و مادر همه انسان‌ها هستند. همه را دوست دارند، بیشتر از پدر و مادر زمینی و با یک عاطفه جاودانه انسان‌ها را دوست دارند و هم متخصص معصوم هستند. تمام علم الهی را دارند. ضمن اینکه معصوم هم هستند و اشتباه هم نمی‌کنند. اینها فقط می‌توانند ریاست و حاکمیت برمردم داشته باشند. پس مردم زمینه‌های زندگی‌شان مختلف است. یعنی اجتماعی است، سیاسی است، اقتصادی است، فرهنگی است. حاکم باید بتواند همه این جنبه‌ها را مدیریت کند. یعنی متخصصی باشد که از همه این زمینه‌ها سر در بیاورد. بتواند همه این جنبه‌ها را با هم متعادل جلو ببرد تا بتواند جامعه را اداره کند. پس ما احتیاج به یک حاکمی داریم که متخصص معصوم باشد، تا همه جنبه‌های جمادی، گیاهی، حیوانی، عقلی و فوق عقلی انسان‌ها را مدیریت کند.  چرا می‌گوییم اهل­بیت سیاست مداران جامعه «سَاسَةَ الْعِبَادِ» هستند؟ چون شأن‌شان این است. ولی این شأن رعایت نشده، برای همین خدا در زیارت عاشورا که به ما یاد می‌دهد، می‌گوید وقتی می‌خواهی با امام حسین حرف بزنی، اول بعد از سلام و احوالپرسی لعنت کن کسانی را که نگذاشتند اینها سیاست‌شان را به اجرا برسانند: «وَلَعَنَ اللهُ اُمَّةً دَفَعَتْکُمْ عَنْ مَقامِکُمْ وَاَزالَتْکُمْ عَنْ مَراتِبِکُمُ الَّتى رَتَّبَکُمُ اللهُ فیها» این مرتبه‌ای که می‌گوید مرتبه سیاسی است. مرتبه حاکمیت بر مردم است. و گرنه کسی نمی‌تواند مرتبه معنوی امام را از او بگیرد. کسی نمی‌تواند مقام روحانی و علمی امام را از او بگیرد. دفع و ازاله، مربوط به بخش دنیایی است. یک عده طاغوت‌ها به کمک شیاطین انسی خود، انسان‌های بدبخت جاهل، متعصب، بی‌غیرت، تنبل، بی‌حوصله که ائمه را تنها گذاشتند از اینها استفاده کردند و بالاخره ائمه را کنار گذاشته شدند. اسلام دین اجتماعی و سیاسی است دین اسلام یک دین اجتماعی و سیاسی است. احکام اجتماعی و سیاسی اسلام، به مراتب بیشتر از احکام عبادی و شخصی است. یک بخش کوچکی از احکام اسلام، احکام شخصی و عبادی است. مثلا حج، اجتماعی ـ سیاسی است. نماز، اجتماعی ـ سیاسی است. روزه، اجتماعی ـ سیاسی است. خیلی ها فکر می‌کنند نماز و روزه یک چیز شخصی است. در حقیقت، امر به معروف و نهی از منکر، اجتماعی ـ سیاسی است. تولی، تبری، خمس، زکات و.. همه اینطور هستند. احکامش تماما اجتماعی ـ سیاسی است. پس اسلام یک دین کاملاً اجتماعی و سیاسی و زندۀ پر از سرشاری و شادابی و نشاط است. اگر کسی اسلام را غیر از این ببیند، اصلاً نه خودش را شناخته و نه اسلام را. اسلام یک دین فردی خالی نیست که کسی برای خودش مثل مسیحیان روز یکشنبه تنها خودشان بروند عبادتی کنند. بلکه اسلام دینی است که با همه شئون انسان کار دارد. چون اسلام اگر همۀ شئون انسان را کنترل نکند، نمی‌تواند انسان بسازد. بخش جمادی‌تان تا تربیت اقتصادی نشود، لقمه‌تان حرام می‌شود. لقمه که حرام بشود، بخش‌های حیوانی انسان، آسیب می‌بیند. این همه طلاق‌ها یا مشکلات اقتصادی، آدم‌کشی‌ها، افسردگی‌ها، دعواها و کینه‌ها، بخشی به لقمه حرام برمی گردد. وقتی که بخش علمی انسان به هم می‌ریزد، یا بخش معرفتی انسان خراب بشود و تعادل نداشته باشی، بخش معنوی شما نمی‌تواند رشد کند.  اینکه اسلام می‌فرماید عبادت ده قسم است، نُه قسم آن، طلب روزی حلال است. این گفته اهمیت لقمه را نشان می دهد. لقمه به محض اینکه حرام شد، به تمام بخش‌های «عقلی و فوق عقلی» و حتی، عشق‌های زمینی لطمه می‌زند.  کسی که حرام بخورد، حوصله دین، خدا، معنویت، حوصله شوهر، زن، بچه و حوصله هیچ بخش انسانی را ندارد، و خشن می‌شود، بی‌عاطفه می‌شود، به پدر و مادرش، همسرش، بچه‌هایش، اهل بیت، به مردم، به جامعه خیانت می‌کند و همه را زیر پایش له می‌کند. نقش مدیریتی صدیقه طاهره در طراحی انقلاب اسلامی چیست؟ نکته مهم این است که حضرت زهرا (سلام الله علیها) به عنوان مدیری در زمین عمل می کند که از طرف خدا مأمور است برنامه همه ائمه را بریزد. حضرت زهرا در نقش مدیریتی‌­اش خیلی عظمت دارد. یکی از طراحی های حضرت زهرا انقلاب اسلامی است. نقش و وظیفه‌ انقلاب ایران چیست؟ وظیفه‌اش این بود که برای اولین بار، به دنیا گفت: نه. می‌شود انسان‌ها عاشق خدا باشند، عاشق ابدیت باشند، معنویت داشته باشند، اصلاً می شود که یک حکومتی را براساس معنویت ایجاد کرد و حاکمش را یک ولی فقیه قرار داد. ولایت فقیه موضوع جدیدی نیست. ولایت فقیه همیشه بوده. ائمه فقها و متخصصین دینی که تربیت کرده بودند، به عنوان پادشاهان به کشورهای مختلف می‌فرستادند و می‌گفتند شما از طرف ما در آنجا پادشاه باشید. حکم آنها حکم ماست. این ولایت فقیه می‌شود. برای اولین بار، طبق استاندارد الهی، امام امت که یک مرد بی‌نظیری بود، طبق قواعد الهی یک حاکمیت یک فقیه آمد که نزدیکترین شخصیت علمی و اخلاقی و عملی به معصوم است، و جانشین خلفش هم مقام معظم رهبری است. این انقلاب که یک زمینه مقدس و عرشی دارد و برای مقدمه‌سازی ظهور امام زمان علیه‌السلام طراحی شده، رسالتش این است. تا الان هم عالی عمل کرده است. معجزاتی که انقلاب در دنیا کرده، یکی این است که سالانه تعداد زیادی از افراد در سال در آمریکا فقط مسلمان می‌شوند. انقلاب ما، سیر معنویت‌گرایی و اسلام‌گرایی و تشیع‌گرایی را در کل دنیا رواج داد. یک اربعینی راه انداخت که در طول تاریخ بشر بی‌نظیر بوده. یک محیط معنوی و تجمع جهانی ایجاد کرد که فقط شیعیان نیستند، اهل سنّت هستند، مسیحیان هستند، یهودیان هستند، زرتشتیان هستند، هندوها هستند، بوداییان هستند، همه می‌آیند. مردم را سازماندهی می‌کند برای آخرالزمان و برای آخرین مرحله. بنابراین، ما الان در موقعیت بسیار خاصی قرار داریم، ویژه، هیچ وقت تاریخ به این جذابیت و به این شکوه و شور و هیجان نبوده. هیچ وقت روی کره زمین ما اینقدر زمینه برای آمدن متخصص معصوم فراهم نبوده. پس باید قدرش را بدانیم. 22 بهمن روز وفاداری به خدا و اهل بیت است راهپیمایی 22 بهمن یعنی من التزام به خدا دارم، التزام به معصومین دارم، و انقلاب اسلامی بعد از قرن‌ها از صدر اسلام تا الان، تنها حکومت روی زمین است که می‌تواند مقدمه ظهور حجت الله و خلیفة الله را فراهم کند. ما خدا را شکر می کنیم که در این حکومت و در این کشور قرار داد و خدا را شکر که ما را در این زمان به دنیا آورد و این خیلی مهم است. نظام جمهوری اسلامی با حاکمیت ولی فقیه یک نظام مقدس است. اما بخش دولت و حکومت فرق دارد. ما در بخش دولت مجبور هستیم یک چیزهای جهانی و استانداردها را رعایت کنیم. دموکراسی باشد و مردم رأی بدهند. رئیس‌جمهور از خود مردم بیاید. یک عده‌ای نماینده مجلس بشوند. یک عده‌ای شورای شهر بشوند. اما در اینها حزب و حزب‌بازی هست، قدرت‌طلبی هست، اختلاس هست، دزدی هست، کارهای خوب هم هست، کارهای بد هم هست. بالاخره این 40 سال همیشه کار بد اتفاق نیفتاده. کارهای خوب دولتها خیلی زیاد است. اما بالاخره ما صدها سال جلو رفتیم. اگر این انقلاب از بین برود، دیگر فرصتی برای ظهور امام زمان وجود ندارد. امام زمان با لشکریانش باید بتواند به دنیا غلبه کند. باید لشکر داشته باشد. از این رو، امام باقر علیه‌السلام اینقدر مشتاق این انقلاب است که فرمود: «لَو أَدرَکتُ ذلِکَ الأَمر لَاَبْقَیْتُ نَفْسی لِصاحِبِ هَذَا الْاَمْر= به درستى كه اگر من آن روز را درك مى‌كردم، جانم را براى صاحب این امر نگه مى‌داشتم». یعنی خودم را نگه می‌دارم تا او را ببینم. بنابراین، در این فاصله کمی که ما داریم تا آن واقعه مقدس و مهم که نمی‌دانیم کی است، اما می دانیم که خیلی نزدیک است ان‌شاءالله، باید وفادار به اهل بیت به حضرت زهرا باشیم. مسئله وفاداری و سرسپردگی ما به انقلاب اسلامی بحث دولت نیست که آبمان چیست، تلفن‌مان چیست، روغن‌مان چطوری است، اینها باید باشد اینها سر جای خودش. اما مسئله خیلی بزرگتر از این حرفهاست. بحث سرسپردگی ما به حضرت زهرا است. بحث این است که ما از مادرمان دفاع بکنیم. از زحماتمان دفاع بکنیم. کسی که مخالف این انقلاب است و می‌نشیند فاطمیه می‌گیرد و گریه می‌کند برای سیلی خوردن حضرت زهرا و شکسته شدن پهلویش، بی‌غیرت است. چون این انقلاب است که انتقام حضرت زهرا را می‌تواند بگیرد و زمینه ظهور منتقم را فراهم ‌کند. اگر نظام را یاری نکند و بزرگترین سرباز حضرت زهرا مقام معظم رهبری را اگر کمک نکند، دروغ می‌گوید که بگوید من امام زمان را دوست دارم. دروغ می­گوید که بگوید من پیغمبر و اهل بیت را قبول دارم؛ ولی ولایت فقیه را قبول ندارم. کسی که بگوید من با ولایت فقیه مشکل دارم، او دروغ می‌گوید اگر بگوید با خدا و اهل بیت مشکل ندارم. بنابراین، برای این نظام حضرت فرمود حفظش از نماز بالاتر است. احترام به این نظام، حفظ این نظام، تقویت این نظام، نشانه ی پای کار بودن این نظام است. و گرنه مشکلات مادی را که پیغمبر هم داشته، امیرالمؤمنین هم داشته، مگر اینها حکومت نداشتند؟ در زمان پیغمبر هم این مشکلات بوده. زمان امیرالمؤمنین هم این مشکلات بوده، دزدی بوده، اختلاس بوده، سوء استفاده بوده، نزدیکترین یاران ائمه به آنها خیانت کردند. از اموالشان دزدی می‌کردند. بنابراین، راهپیمایی 22 بهمن را جدی بگیریم. نه فقط راهپیمایی 22 بهمن؛ بلکه هر چیزی که نظام را تقویت می‌کند و هر چیزی که کمک می‌کند به قدرت این نظام، انتخاب‌ها، انتخاباتی که هست، چیزهایی که مربوط به کل نظام هست. ما باید اینها را جدی بگیریم، اینها وظیفه و واجب است. راهپیمایی 22 بهمن از هزاران سال عبادت برای ما خیرات و ثوابش بیشتر است. چون شما در لشکر خدا شرکت می‌کنی و به دنیا اعلام می‌کنی پای کار این نظام هستی. این است که برای این کشور امنیت می‌آورد. این است که دشمن را می‌ترساند. این است که آزادی شما را حفظ می‌‌کند. این است که به شما قدرت می‌دهد تا زمینه ظهور آقا امام زمان (علیه السّلام) را فراهم کنید. پس آن را جدی بگیرید.   [1] . « قَالَ اهْبِطَا مِنْهَا جَمِیعًا»: سوره طه/ آیه 123. برگرفته از شرح زیات جامعه کبیره، (جلسه 88) آرشیو مباحث استاد شجاعی فروشگاه آنلاین با محصولات ناب  قا/131

صوت

1 - فقط اهل بیت و جانشینان آنها می‌توانند بر مردم ریاست و حاکمیت داشته باشند

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 10017
زمان انتشار: 2 فوریه 2019
| |
یکی از موانع شادی، آرزو و تمناهای نادرست انسان است

شادی (مرزداران)؛ جلسه 7؛ 97/10/15

یکی از موانع شادی، آرزو و تمناهای نادرست انسان است

آرزو داشتن، خوب است؛ به شرطی که متناسب با ساختار «فوق عقلانی» انسان تنظیم شده باشد. آدم هوس‌بازی که دائم آرزوهای غیر منطقی دارد، نمی‌تواند شادی‌هایش را درست تنظیم کند، هیچ کس و هیچ روانپزشکی نمی‌تواند به او کمک کند.

گفتیم ساختار وجودی انسان، دارای ۵ بخش «جمادی، گیاهی، حیوانی، عقلی و فوق عقلی یا فوق تجرد» است و بخش فوق عقلی ما، بی‌نهایت‌طلب است. به این معنا که انسان در برخورد با هر کمالی، بعد از مدتی زده می‌شود. یعنی یک چیز بهتر، بالاتر و قوی‌تر را می‌خواهد و حد یقف ندارد. علت آن این است که بخش فوق عقلانی انسان بی‌نهایت‌طلب است. پس فقط عاشق کمال مطلق و بی‌نهایت الله تبارک و تعالی است. اگر روحش را با الله که کمال مطلق و بی‌نهایت است، پیوند بدهد، همیشه آرام است و نه تنها بخش‌های پایینی مزاحمش نمی­‌شوند؛ بلکه کمکش می‌کنند و از این بخش‌ها لذت می‌برد و تجدید نیرو می‌کند برای شکوفا کردن استعدادهای بخش فوق عقلی. مثلاً همه لذتهایی که از پولدار بودن، لذت‌های خوراکی، لذت‌های گیاهی، لذت‌های جنسی، لذت‌های حیوانی، لذت‌های اجتماعی و لذت‌های علمی و عقلی می‌برد، نیرو می‌گیرد برای هدف اصلی که پربار کردن و تقویت کردن بخش فوق عقلی است. ولی اگر نتواند با خود، یعنی «فوق عقل» و معشوق اصلی­‌اش رابطه برقرار کند، آن بی‌نهایت‌طلبی در بخش‌های پایینی قرار می­‌گیرد و انسان از اول تا آخر عمرش، یکسره دچار آرزو و هوس باقی می‌ماند و همیشه احساس حقارت و کمبود می‌کند و این کمبودها یکسره آزارش می‌دهند و هر چه هم که به چیزهای بالاتر برسد، هیچ وقت او را آرام نمی‌کند. یعنی هیچ وقت فکر نمی‌کند چقدر خوشبخت‌‌تر از دیگران است و نمی‌تواند این را ببیند. دائماً روحش احساس گدایی می‌کند، چون اساساً قرار بوده با بی‌نهایت پیوند برقرار کند؛ اما با بی‌نهایت پیوند برقرار نکرده و ناراضی است و این نارضایتی دائماً او را اذیت می‌کند. پس اگر کسی ارزش خودش را شناخت و فهمید که انسان یعنی چه و فهمید که خانم یا آقا یا حیوان نیست، بلکه اینها بخشی از وجود اوست، آرزوهایش فراتر از جنسیت می‌رود. اگر فراتر از جنسیت رفت و چینش آرزوها و معشوق‌هایش را درست انجام داد، در این صورت از جنسیتش هم خیلی لذت می‌برد. بنابراین، اگر ازدواج کند یا نکند، بچه‌دار باشد یا نباشد، کمالات پایینی اش در هر سطحی باشد، او انسانی کاملاً آرام و شاد است. امّا اگر نتواند از اول، آن عشق حقیقی را پیدا کند و آرزوهایش را درست و منطقی چینش و مهندسی کند، از هیچ کدام از کمالات پایینی‌اش هم لذت نمی‌برد. مثلا اگر در بخش کمالات «انسانی و عقلی» به درجه دکترا هم رسیده باشد، نمی‌تواند از آن، لذت ببرد.یا این که خیلی از افراد آرزوی قبولی کنکور را دارند تا بتوانند درس بخوانند و دانشگاه بروند. می‌بینیم که به این آرزویش هم رسیده؛ ولی نه تنها خوشبخت و آرام و شاد نیست؛ بلکه از نظر فکری داغون است. ازدواج هم که می‌کند همین طور است. پس در مباحث انسان‌شناسی یک بحث مفصلی داریم در بحث تنظیم آرزوها و تمناها که اگر انسان روحش را تربیت نکند، روحش هرزه می‌شود، یعنی چنین آدمی هر چه دارد، باز هم گدا و فقیر است. بنابراین، انسان اول باید آرزوهایش را تنظیم کند و این‌ هم در سایه خودشناسی به دست می‌آید. «آرزوهای دور و غیر منطقی»غم آور بوده و عقل را ضایع می­‌کند با توجه به مقدمه فوق، به سراغ اصل فرمول‌هایمان برویم. اولین فرمول از امیرالمؤمنین علیه‌السلام است که فرمودند: «وَ اعْلَمُوا عِبَادَاللهَ إنَّ الأملَ یُذْهِبُ العقلَ= بدانید ای بندگان خدا! آرزوها عقل شما را از بین می‌‌برد». آدمی که دائماً درگیر آرزو است، عقلش خوب کار نمی‌کند. چون نسبت به آن موردی که آرزو دارد، شیفتگی پیدا می‌کند و به منطقی بودن و نبودنش توجه نمی‌کند. علاقه و شیفتگی انسان به یک چیز، او را کر و کور می‌کند، یعنی فقط می‌گوید من می‌خواهم به این چیز برسم. می‌گوید من این گوشی را می‌خواهم؛ این اتوموبیل را می‌خواهم؛ این خانه را می‌خواهم؛ این لوستر را می‌خواهم؛ این مبل را می‌خواهم؛ این فرش را می‌خواهم؛ فلان کس را می خواهم. این خواستن ها موجب می شود که انسان قدرت تفکر و تعقلش را از دست بدهد و نتواند خوب فکر کند که آیا واقعاً این مصلحتش هست و به سودش هست یا ضررش.  ببینید عشق نمک زندگی است و خوب است؛ ولی عشق هم باید عقلانی باشد. اگر عشق را عقلانی نکنید، نمی‌ماند. برای همین 80% عاشقان نسبت به معشوقشان به تنفر می‌رسند. چون با آن ریاضی برخورد نکرده‌اند. یعنی حواسشان نبوده که عشق یک موجود زنده است. مثل گُل، ماهی، یک حیوان، عشق یک موجود زنده است و ریاضیات و قاعده و فرمول دارد. اگر نفهمی که این چطوری می‌ماند و چه رفتاری باید با آن داشته باشی، از دست می‌رود و به تنفر می‌انجامد. پس باید کنترل شده سراغ آرزو بروید. برای مطالعه بحث مرتبط و مکمل با این بخش، بحث جذاب «مهندسی آرزوها» را مطالعه بفرمایید.   آرزوها، وعده دروغ می دهند «وَ یُكَذِّبُ الْوَعْد= وعده دروغ مى‌­دهد». آرزوهای غیر منطقی، هم دروغ زیاد به تو می‌گویند و هم دروغگویت می‌کنند. وقتی شما آرزو داری به چیزی برسی، مجبوری برای رسیدن به آن، خیلی به خودت دروغ بگویی. عاشق چیزهایی می‌شوی که دست نیافتنی هستند. چیزهایی را می‌خواهی که هرگز به آن نمی‌رسی و اصلاً مصلحت تو در آن نیست؛ ولی هوسش را می‌کنی. یکی از خصوصیت‌های شخصیت جاهل این است: «رَغْبَتُکَ فِی الْمُسْتَحیل مِن اَعظَمِ الْجَهل= آدم جاهل، عاشق چیزهایی می‌شود که به آن نمی‌رسد». یعنی هوس چیز‌هایی را می‌کند که دست‌یافتنی نیستند، رغبت می‌کند به چیزهایی که امکان به دست آوردنش را ندارد؛ ولی این کار را می‌کند. انسان با آرزوها خیلی سروکار دارد. یعنی یکسره به بقیه دروغ می‌گوید. چون می‌خواهد به آرزویش برسد. مثلاً می‌خواهد با کسی ازدواج کند، مجبور است در موردش دروغ بگوید که طرف مقابل قبول کند که با او ازدواج کند. با وجود اینکه می‌داند طرف مقابل، کسی نیست که بشود عشق پایدار با او داشت. ولی به خودش دروغ می‌گوید. پس آرزوها به تو وعده می‌دهند. اما عمل و وفا نمی‌‌کنند و خود آدم هم یواش یواش همینطور می‌شود. یعنی به آدم‌های دیگر، وعده می‌دهد و عمل نمی‌کند و دیگران را هم سر کار می گذارد. زنش، فرزندش، شوهرش، خواهر و برادر و دوستان خودش و همه را درگیر هوس‌های خودش می‌کند. آرزو، عامل غفلت و گمراهی انسان است «وَ یَحُثُّ عَلَى الْغَفْلَ= غفلت بسیار به بار مى‌آورد» آرزو انسان را به غفلت از خود حقیقی‌اش، غفلت از ابدیتش، غفلت از فلسفۀ زندگی‌اش، غفلت از بخش‌های حتی دنیایی­‌اش تشویق می‌کند. ما چقدر مردانی در این جامعه داریم که به خاطر هوس‌های مختلفی که دارند، زندگی‌شان از هم می‌پاشد. چون یکسره هوس و آرزوهای دست‌نیافتنی برای خودشان بافته اند و می‌خواهند به آنها برسند. با تداوم این وضع، به جایی می‌رسند که یک موقع می‌بینی ناموسش را از دست داده، یا بچه‌اش از دست رفته‌است. حتی از خودش هم غافل می‌شود. وقتی به خودش نرسد، چطور می‌تواند شادی و آرامش داشته باشد. گفتیم در خصوصیات دنیایی دو چیز شرط اصلی هستند: "شادی و آرامش". آدمی که نمی‌تواند شاد و آرام باشد، یعنی مریض است. او هم دنیایش را از دست می‌دهد، هم آخرتش را. چون در دین آمده که برای هر دفعه غمی که شما می‌خورید، معصیتی به پای شما نوشته می‌شود. فقط زنا و شراب و قمار و دزدی که گناه نیست. یکی از گناهان، مقایسه ی وضع خود با دیگران و چشم و هم‌چشمی و در نتیجه، غصه خوردن و احساس حقارت کردن است. اینها همه معصیت هستند. مثل بقیه معصیت‌ها، جرم این معصیت‌ها هم بدتر از زنا و شراب و قمار و چیزهای دیگر است. زندگی باید شاد باشد. اما او تحت عنوان این آرزوها یکسره شادی خودش و خانواده‌اش را نابود می‌کند. خیلی موقعیت‌ها دارد، ولی نمی‌تواند از آنها استفاده کند. آرزوها، حسرت آور و فریبنده هستند «وَ یُورِثُ الْحَسْرَة= و حسرت بر جاى مى‌گذارد». یکی از آفت‌های این جور آرزوها این است که دائماً حسرت و حقارت و کمبود دارد. دائم می‌گوید این را ندارم، آن را ندارم. این آدم به خیلی از آرزوهایش هم نمی‌رسد. «فَاكْذِبُوا الْأَمَلَ فَإِنَّهُ غُرُور= پس، آرزو را دروغ بشمارید كه آرزو فریبنده است». آرزوهایتان را تکذیب کنید. اگر هوس‌های مختلف سراغ شما آمد، آنها را کنار بگذارید و تکذیبش کنید، چون فریبنده هستند. شوهر می‌‌گوید تو قشنگ هستی، من از تو خوشم می‌آید، قیافه‌ات خوب است. من از تو راضی هستم؛ اما زن می‌گوید: «نه؛ من باید بروم عمل کنم». آرزومند، گناهكار بوده و یکسره در غم است «وَ إِنَّ صَاحِبَهُ مَأْزُورٌ= و آرزومند، گناهكار است». آدم آرزومند گناهکار است و وزر و وبال زیادی دارد. چون مثل یک آدم بی‌جنبه و گدای بی‌شخصیت، یکسره هوس‌های طبیعی دارد. یک سره، هوس های «جمادی، یا گیاهی، یا حیوانی، یا علمی» دارد. این اگر از اول، خودش را با یک بی‌نهایت وصل می‌کرد، با همۀ قشنگی‌ها، زیبایی‌ها و کمالات، اصلاً یک شخصیت قدرتمند و ثابتی پیدا می‌کرد که هرزه‌دل نمی‌شد. یعنی اینطور نمی‌شد که هر چیزی بتواند بر او غلبه کند. نمی‌گفت که این را می‌خواهم، آن را می‌خواهم، این را بخرم، آن را بخرم.بعضی از این افراد، یکسره در اینترنت و جاهای دیگر می‌گردند، ببینند کجا چی هست تا برود آن را تهیه کند. حاصل آرزوها، افسوس و نابودی است امیرالمومنین علیه‌السلام نیز می‌فرمایند: «حَاصِلُ اَلْأَمَانِیِّ اَلْأَسَف= حاصل آرزوها، افسوس است »، نتیجۀ آرزوهای باطل افسوس است. ما آرزوهای خوب و معقولی داریم که انسان می‌تواند به آنها برسد؛ اما باید دقت کند که اینها یک وسیله هستند برای ارتباط با بی‌نهایت، ارتباط با خود اصلی‌. برای شادی و آرامش کودک عزیز روانت، و من اصلی‌ات. یعنی اگر حواست نباشد، خود اینها هدف می‌شود و خطرناک خواهند بود. آرزو هدف نیست، ولی کسی که به آن، به صورت هدف نگاه می‌کند، گیر است و همیشه تأسف‌ها و حسرت‌های مختلف دارد. «وَ ثَمَرَتُهُ اَلتَّلَف» ثمره‌ آرزوها این است که انسان نابود می‌شود. یعنی سرمایۀ جاودانی و حیات ابدیش را از دست می‌دهد برای این که مثلاً دو تا خانه داشته باشد، یک باغ داشته باشد و...... اگر قرار است آدم آرزویی بکند، باید بهشتی را آرزو کند که واقعیت داشته باشد و جاودانه و ماندگار باشد و حسرت نداشته باشد. ممکن است موقع مردن، خیلی چیزها داشته باشد؛ ولی نمی‌تواند هیچ کدام را با خودش ببرد. پس انسان باید آرزوها را مدیریت کند. از موانع شکر، دنبال کردن آرزوهای غیر منطقی است امام صادق علیه‌السلام فرمودند: «تَجَنَّبُوا الْمُنَى فَإِنَّهَا تُذْهِبُ‏ بَهْجَةَ مَا خُوِّلْتُمْ= از آرزوها بپرهیزید که شادی نعمتهایی را که داده شده‌اید را از بین می‌برند». آرزوها لذت و جلوۀ نعمت‌هایی که خدا به شما داده را از بین می‌برند. یعنی گاهی افراد، چیزهای خوبی دارند که می‌توانند از آنها لذت ببرند؛ مثلاً امنیت دارند، یا کسی الان سر خانه و زندگی­‌اش است، بچه دارد، شکمش سیر است، وقت دارد، استعداد دارد، خیلی چیزهاست که می‌تواند از آن لذت ببرد؛ ولی چون درگیر آرزوها و هوس‌های زیاد است، همان چیزهایی که خدا به او داده را هم قدر نمی‌داند و اصلاً شکرش را به جا نمی‌آورد و از آنها لذتی نمی‌برد. شکر، نعمتی است که اگر سراغ کسی آمد، به هیچ وجه آرامش ذهنی و شادی و متانتش را از دست نمی‌دهد. شکر، انسان را خیلی قوی می‌کند. شکر، یک جور واکسینه کردن است. وقتی شکر را به خودت تزریق کردی، شیطان دیگر نمی‌تواند به سراغت بیاید و خاطرات گذشته، به هیچ وجه اذیتت نمی‌کند. علت این که بعضی افراد، خاطرات گذشته پرحسرت‌ آنها را می‌کشد یا دلشوره‌هایی برای آینده دارند، این است که ناشکر هستند. خداوند اینقدر نعمت به کسی می‌دهد که با گذشته ی خیلی بد یا آینده‌ای که شاید نمی‌داند چیست، بتواند همیشه آرام و شاد باشد. اما وقتی تو شکرت را از دست دادی، حتی از همسر خوبت نمی‌توانی لذت ببری، دائم از او ایراد می‌گیری و خوبی‌هایش را نمی‌بینی و فوائد وجودیش را نمی‌بینی، فقط بدی‌هایش را می‌بینی. این نکته خیلی مهم است و در ذهن‌تان باشد که هوس‌بازی‌ها نمی‌گذارد انسان از آنچه که دارد، راضی باشد. مثلاً پدر و مادرها یکسره هوس‌های خودشان را به فرزندشان تحمیل می‌کنند و می‌گویند تو باید درس بخوانی؛ تو باید دکتر بشوی؛ تو باید مهندس بشوی؛ تو باید نمره‌ات 20 باشد. این بچه 19 هم که می‌گیرد، از ترس پدر و مادر، دائما غصه می‌خورد که الان من چطوری بروم خانه بگویم 19 شدم؟ چطوری بروم به پدرم بگویم 18 شدم؟ این پدر نادان فرزندش را خُل می‌کند. خود پدر و مادر هم باعث می شوند، یک عالم هوس‌هایشان را به خانواده‌ تحمیل ‌کنند. به زنش، فرزندش، شوهرش. با چنین وضعی، اصلاً نمی‌تواند از آن وضعیتی که دارد، لذت ببرد. می‌فرماید: «وَ تَسْتَصْغِرُونَ بِهَا مَوَاهِبَ اللهِ تَعَالَى عِنْدَكُم‏= و به خاطر آن آرزوها، موهبتهای خداوند به خودتان را کوچک می­‌شمارید». یعنی خدا به شما نعمت‌های عظیمی می‌دهد، مثل نعمت‌های ابدی، جاودانه، انسانی و ماندگار؛ اما قدرش را نمی‌دانید و آنها را کوچک می‌شمارید؛ چون درگیر کمالهای جمادی یا گیاهی هستید. در روایت داریم هیچ حسرتی در روز قیامت بالاتر از این نیست که انسان می‌توانست در دنیا شب و روز با خود خدا رابطۀ شخصی داشته باشد. اما چون دردنیا با خدا این رابطه را نداشته، در آنجا هم خدا با او یک کلمه حرف نمی‌زند. این همان است که قرآن می فرماید:« وَلَا یُكَلِّمُهُمُ اللَّهُ وَلَا یَنْظُرُ إِلَیْهِمْ یَوْمَ الْقِیَامَةِ= و خدا با آنها در روز قیامت، صحبتی نمی‌کند و حتی به آنها نگاه هم نمی‌کند». یعنی هر چه صدا می‌کند، هیچ کس نمی‌شنود. همچنین یکی از بدترین شکنجه‌ها این است که ما آن طرف با کری محشور می‌شویم. هیچ کس صدای ما را نمی‌شنود. چون در دنیا کر بودیم. همانطور که آیه قرآن است: «أَتَتْكَ آیاتُنا فَنَسیتَها وَ كَذلِكَ الْیَوْمَ تُنْسى[1]‏= بدین گونه آیات ما برای تو آمد و همه را به فراموشی سپردی، و امروز هم تو فراموش (و بی‌بهره) خواهی شد». می‌فرماید این همه نعمت به پایت ریختم، این همه عشق پایت ریختم و بهترین بندگانم را برای تو فرستادم؛ اما کشته شدند و خونشان ریخته شد به خاطر تو. اما تو من را فراموش کردی، امروز هم من تو را فراموش می‌کنم. باید بدانی که خدا تو را برای (لا اله الا الله) آفرید، یعنی رسیدن به بی‌نهایت، یعنی شبیه خودش شدن، یعنی مثل خودش بشوی که هر چه را اراده کنی خودت آن را بیافرینی، بفهم برای چه به این دنیا آمده ای. فرمولش این است که شما باید آرزوهای چهارگانه را براساس آرزوی اصلی‌ات تنظیم کنی. یعنی اگر چیزی تو را از رسیدن به آن مقام انسانی باز می‌دارد، هوس‌ات را کنار بگذار. اگر هوس‌هایت کمک می‌کنند که تو در بخش عشق، قوی‌تر بشوی، خوب است؛ ولی اگر قرار است تو را از خانواده‌ات دور کنند، نه. ما باید خودمان را بشناسیم و آرزوهایمان را به قیمت خودمان انتخاب کنیم. آرزوهای هر آدمی قیمت یک آدم را مشخص می‌کند. نوع هوس‌ها، دغدغه‌ها و آرزوهای هر انسانی می‌فهماند که او الان در مرحله جمادی، گیاهی، حیوانی، عقلی یا انسانی است. پس آرزوهایت را بشمار. قرآن سه آرزو را در رأس همۀ آرزوها قرار داده و می‌گوید اگر اینها در رأس همۀ آرزوهایت بود، آرزوهای  پایینی‌ات هم مبارک و قشنگ و ماندگار خواهند بود. آرزوهای جمادی، گیاهی و حیوانی. آنها هم خیلی خوب هستند. ولی این سه تا را بگذار در رأس آن آرزوهایت که همه مبارک باشد. اگر می خواهی با کار اقتصادی جهنم نروی، اگر می خواهی داغون و تحقیر نشوی، این سه عشق انسانی را در رأس همه عشق‌هایت بگذار: اولین عشق) اولین عشق، «الله» است. یعنی «لا اله الا الله» را جدی بگو. وقتی می‌گویی «لا اله الا الله» یعنی من دلبر و معشوقی غیر از خدا ندارم. وقتی می‌گویی: «اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شریک له» راست بگو که شهادت می‌دهم که من دلبر و معشوقی غیر از خدا ندارم. معشوق یکتایی است که حریف ندارد. دومین عشق) دومین عشق، «اهل بیت» هستند. نگذار رابطه‌ات با آنها خراب بشود. چون تو هم در دنیا و هم در نظام جاودانه، به زندگی با خانواده اصلیت احتیاج داری.. سومین عشق) «جهاد در راه خدا»، یعنی تلاش‌هایت را به خدا بفروش. تلاش کن که حیات انسانی پیدا کنی، تلاش که جاودانه باشی. «فِیمَا وَهَّمْتُمْ بِهِ أَنْفُسَكُم‏= و با خیالپردازی درباره آرزوها حسرتها, به دنبال شما می‌آیند». در قول‌هایی که به خودتان دادید و توهّم کردید، در خیالبافی‌هایی که کردید و به خودتان قول دادید، وقتی که ببینید نتیجه‌ای ندارد، دچار حسرت می‌شوید. پس اگر نتوانید آرزوهایتان را کنترل کنید، یکسره به خودتان و به دیگران، قول‌های غلط یا دروغ و وعده‌های خیالی زیادی می‌دهید. از لذت‌هایی که دیگران ندارند و تو داری، نمی‌توانی لذت ببری؛ از نعمت‌هایی که دیگران ندارند، تو نمی‌توانی لذت ببری. آدم هوس‌باز و آدمی که دائما آرزو دارد، آدمی که نمی تواند شادی‌هایش را تنظیم کند، هیچ کس و هیچ روانپزشکی نمی‌تواند به او کمک کند. قا/130 موانع شادی/ آرزو و تمناها/شکر آرشیو مباحث استاد شجاعی فروشگاه آنلاین با محصولات ناب  [1] . سوره طه/ آیه 126.

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 10012
زمان انتشار: 30 ژانویه 2019
| |
عبادتی که به عبودیت منجر نشود، ارزشی ندارد

شرح زیارت عاشورا، جلسه 16، 80/10/08

عبادتی که به عبودیت منجر نشود، ارزشی ندارد

بین عبادت و عبودیت تفاوت وجود دارد. خدا از ما عبادتی را قبول می کند که به عبودیت منجر شود؛ و گرنه شیطان هم حاضر به عبادت خدا شده بود؛ اما خدا از او عبودیت می خواست. گاهی ما عبادتهایی را انجام می دهیم که خودمان دوست داریم،  اما اینها عبادتهایی نیست که خداوند تبارک و تعالی می خواهد.

زمانی که خداوند تبارک و تعالی حضرت آدم را خلق کرد، فرشته‌ها به خاطر محدودیت درک شان، این سوال برایشان پیش آمد که خدایا! آیا کسی را می آفرینی که خون بریزد و فساد کند؟ خداوند فرمود: من چیزی می دانم که شما نمی دانید. بعد که خداوند آدم را معرفی کرد، آنها فهمیدند و همگی سجده کردند. قرآن می فرماید: «فَسَجدَ الملائکة کُلُّهُم اَجمَعَون»[1] = همه فرشتگان سجده کردند». «اِلاّ اِبلیسَ اَبی اَن یَکوُنَ مَعَ الساجِدین»[2] = مگر شیطان که از همراهی با سجده کنندگان امتناع ورزید».  قرآن بلافاصله در سوره ی کهف توضیح می دهد که چرا شیطان سجده نکرد؟ «وَإِذْ قُلْنَا لِلْمَلَائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلَّا إِبْلِیسَ كَانَ مِنَ الْجِنِّ فَفَسَقَ عَنْ أَمْرِ رَبِّهِ أَفَتَتَّخِذُونَهُ وَذُرِّیَّتَهُ أَوْلِیَاءَ مِنْ دُونِی وَهُمْ لَكُمْ عَدُوٌّ ۚ بِئْسَ لِلظَّالِمِینَ بَدَلًا [3] = و (یاد آر) وقتی که به فرشتگان فرمان دادیم که بر آدم همه سجده کنید، و آنها تمام سر به سجده فرود آوردند جز شیطان که از جنس جن (دیو) بود. بدین جهت از طاعت خدای خود سرپیچید، پس آیا (شما فرزندان آدم) مرا فراموش کرده و شیطان و فرزندانش را دوست خود می‌گیرید؛ در صورتی که آنها شما را سخت دشمنند؟ ظالمان را (که به جای خدا شیطان را به طاعت برگزیدند) بسیار بد بدلی است». جنس شیطان از جن بوده که تخلف کرد، از فرشته‌ها نبود. چون فرشته ها به هیچ وجه تخلف نمی کنند. وقتی که شیطان دید خداوند اصلاً کوتاه نمی آید و سجده را باید انجام دهد. هم میخواست موقعیتش را پیش خدا حفظ کند و هم چون به مرحله قربی رسیده بود و با فرشته‌ها رفت و آمد می کرد، برایش سخت بود که بخواهد به آدم سجده کند. برای همین به خداوند تبارک و تعالی یک پیشنهاد می‌دهد و می‌گوید: خدایا! بیا با هم یک معامله کنیم؛ تو به من نگو که به آدم سجده کنم و من را معاف کن؛ من هم قول می‌دهم طوری تو را عبادت کنم که هیچ کس تا به حال، این طور تو را عبادت نکرده باشد؛ یعنی  می‌خواهد به خدا رشوه بدهد. خدا هم که احتیاجی به عبادت ندارد، می فرماید: نه؛ همین که گفتم. یا سجده کن، یا از بهشت بیرون برو! شیطان می گوید: سجده که نمی کنم. بعد خدا فرمود: «انّک رَجیم=تو رانده شده ای». او رانده شد و بیرونش کردند. در حدیث داریم، ۴۰سال قبل از خلقت آدم که خداوند تبارک و تعالی مجسمه آدم را ساخته بود، شیطان هر وقت مجسمه ای را می دید، می‌گفت: اگر خدا روزی به من بگوید سجده کن، من نمی‌کنم. برای همین قرآن می‌فرماید: «وَإِذْ قُلْنَا لِلْمَلَائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلَّا إِبْلِیسَ أَبَى وَاسْتَكْبَرَ وَكَانَ مِنَ الْكَافِرِینَ» [4]= و چون فرشتگان را فرمان دادیم که بر آدم سجده کنید، همه سجده کردند مگر شیطان که ابا و تکبّر ورزید و از فرقه کافران گردید.» یعنی از قبل هم کافر شده بود و نمی خواست در مقابل خدا سر تعظیم فرود بیاورد. بعضی افراد، می‌خواهند عبادت خدا را بکنند، اما خدا عبودیت می‌خواهد نه عبادت برخی از افراد، چون عبودیت ندارند که هر چه خدا گفت عمل کنند، بسیاری از دستورات خداوند تبارک و تعالی را زیر پا می‌گذارند؛ اما برای اینکه وجدان خودشان را راحت کنند، یک سلسله عبادت‌هایی را انجام می‌دهند که به دلشان بچسبد و خوششان بیاید و با نفس شان سازگاری داشته باشد. مثلاً خانم‌هایی که حقوق شوهرشان را رعایت نمی کنند، حجاب را رعایت نمی‌کنند، فیلمهای مبتذل در خانه شان هست، خودشان بدحجاب بیرون می‌ر‌وند. بعد، برای اینکه وجدان شان را راضی کرده باشند، نماز هم می خوانند و یک سفره ی حضرت ابوالفضل هم می اندازند و نذری حضرت رقیه هم می دهند. اما اینها هم سفره است و باز طبیعت در آن اجرا می شود. یعنی نوعی از عبادت را انتخاب می کنند که باز طبیعت در آن چاق و چله می شود؛ ولی به اسم عبادت، خودشان را ارضا می کنند. بنده به عنوان یک صاحب کار، حقوق مشتری را باید رعایت کنم. باید خمس و زکاتم را بدهم؛ اینها را نمی دهم و خون مشتری را در شیشه می کنم، بعد هم برای اینکه خودم را ارضا کنم، به مجلس امام حسین ۵۰۰ هزار تومان کمک می کنم. یا این که حقوق زن و بچه را رعایت نمی کنم؛ ولی نماز شب می خوانم و در سحر گریه می کنم و هیئت می روم. چون به قول شیخ انصاری رحمت الله علیه، بسیاری از عزاداری ها و گریه ها برای این است که ما خودمان را تخلیه کنیم و اعصابمان راحت شود و مشکل روانی مان حل شود. گاهی با یک تسبیح، دعا، روضه و ... خودمان را تخلیه می‌کنیم. خانمی هفت قلم آرایش می‌کند و در خیابان با این همه فسق و فجور به راه می افتد. بعد هم حرم امامزاده صالح در تجریش یا حضرت عبدالعظیم میرود. چادر سر می کند، زیارت می‌کند و بر می‌گردد. شخصی می‌گفت: من خانه ای را نقاشی می‌کردم. صاحب خانه، بساط فسق و فجور آورده بود. یکی از این دوستان شان دیر رسید. به او گفتند: آقا زود باش بیا! الان از دهن می‌افتد. گفت: بگذار من نماز عصرم را بخوانم، الان می‌آیم. یعنی به خدا می‌گوید، ای خدا! این چهار رکعت را بگیر و با آن عشق کن؛ اما بگذار به کارخودمان برسیم. برای جلوگیری از تحریک نفس لوامه وآرامش، آن چهار رکعت نماز می‌خوانیم و دو قطره اشک می‌ریزیم و صلوات می‌فرستیم و صدقه میدهیم. این عمل، شکل عبادت را از نظر ظاهری دارد؛ ولی عبودیت نیست. یعنی بندگی خدا نیست. یک مسکِن هایی است که خودمان به خودمان می زنیم و سر خودمان را کلاه می گذاریم. شیطان، در عبادات دخل و تصرف می کند شیطان وقتی می‌بیند که تو نمیتوانی دست از سر خدا و دینت برداری و اهل حرام و بدی هم نیستی و دائماً می‌خواهی با صور مقدس سر و کار داشته باشی؛ یک سلسله عبادتهای کلیدی را از تو می گیرد و به عبادتهای مستحب و سطحی مشغولت می کند. مثلاً تا ساعت ۲ نصف شب دعای کمیل می خوانی و نماز صبحت قضا می‌شود. نماز جمعه هم که واجب است، نمی روی. چون پیامبر(صلی‌الله‌وعلیه‌وآله‌وسلم) میفرماید: اگر کسی حتی بعد از من هم بدون عذر نرود، نفرینش کرده ام. بعد می بینی که حاضریم تا ساعت ده صبح، دعای ندبه بخوانیم و سر قبور شهدا در بهشت زهرا هم برویم. یعنی شیطان کار را خراب کرده وخودش به دستور خودش برای ما عبادت تنظیم می‌کند. می‌گوید: خوب! حالا اگر می خواهی، عبادت انجام دهی، این هم عبادت؛ برو این کار را انجام بده! شهوت یکی از این کارها را در دل ما می‌اندازد و همان کار و دیگر خیلی چیزها درست نیست. طرف خانه اش ۲۰ سال است هیئت می اندازد، اما جنس می خواهد به مردم بفروشد، دروغ می گوید و کلک می زند. خداوند، سر هیچ واجب و حرامی معامله نمی کند خداوند تبارک و تعالی این امتحان را از ما می‌گیرد و می‌گوید واجبات را رعایت کنید و محرمات را ترک کنید. این در درجه اول است. این چیزی است که از ما می خواهد و حقوقش را هم مشخص کرده و کوتاه هم نمی آید. ولی شیطان آرام بخش به آدم می زند که دیگر عذاب وجدان نداشته باشد. یعنی متوجه درگیر شدنش با خدا نشود و ننگ مخالفت با خدا، و رسوایی مخالفت با خدا او را نگیرد. مثلاً ما مجالس آن چنانی شرکت کنیم که در آن فسق و فجور انجام می‌شود و دل امام زمان خون می‌شود. حتی اگرخود ما، امام زمان (علیه السلام) را تصور کنیم، شرم مان می آید که در آن مجالس حاضر شویم. بعد شب می‌آییم، دو جزء قرآن برای امام زمان میخوانیم و نماز امام زمان می‌خوانیم و خودمان را این طوری تخلیه می‌کنیم. همینطور شیطان نمی‌گذارد که انسان از گناهان و مخالفت‌هایی که در گذشته با خداوند داشته، توبه صدیق و واقعی کند. باید وجوهات شرعی را پرداخت نمود شیطان همان کاری را که با خدا می خواست بکند، سر ما پیاده می‌کند. خمس واجب شرعی است. امام زمان (علیه‌السلام) می‌فرماید: خدا لعنت کند کسی را که درهم و دیناری از پول ما در دستش بماند. کسی خمس ندهد، هزار و یک جور گرفتاری و مشکل برایش پیش می آید. مالش را دزد می برد، خودش تصادف می کند وپشت سر هم ضرر می کند. بعد هم سفره ی  حضرت ابوالفضل(علیه السلام) می اندازد. مبلغی به خانه سالمندان، یا به فقرا کمک می کند. ارفاقات این طوری انجام می دهد، تا خودش را تخلیه کند. انسان نباید روی گناه، اصرار داشته باشد و با خدا درگیر شود حضرت می‌فرماید: به خدا قسم، وقتی شما اصرار روی یک گناه دارید، هیچ یک از عباداتتان پذیرفته نیست. انسان باید در حالت تعادل به جایی برسد که ببیند که روی هیچ گناهی اصرار ندارد. ما همه گناه می‌کنیم؛ حتی قرآن وقتی متقین را توصیف می‌کند، می‌فرماید: «اذا فعلوا فاحشة، اَو ظَلموا انفسهم»[5] = متقین ممکن است کار ناشایست مرتکب شوند و ظلم به نفس کنند، اما بلافاصله استغفار و جبران می‌کنند». ما نباید گناه را با خودمان نگه داریم و حفظش کنیم. نباید فسق و فجور و همه کارمان را انجام دهیم، بعد هم خودمان را ارضا کنیم؛ این توجیه بردار نیست. مثلاً بگوییم؛ حالا بگذار این کانال ماهواره را ببینم. اینترنت بروم و فلان چیز را ببینم. توجیه می‌کند که اینترنت برای علم آموزی خوب است و امروزه باید با مسائل روز آشنا شویم و هزار توجیه دیگر که می‌کنیم. بعد هم بلند می‌شویم، یک استغفرالله می‌گوییم و وضو می‌گیریم و تسبیح حضرت زهرا می‌گوییم و می‌خوابیم. صبح هم با یک اعصاب راحت و وجدانی که با عبادت شیطانی راضی اش کردهایم، بلند می شویم و سر کار می‌رویم. اصل قضیه این است که نباید درگیری بین ما و خدا وجود داشته باشد. اگر شهوتی بر ما غلبه کند و انسان گناهی مرتکب شود، باید سریع توبه کند. قرآن میفرماید: اگر انسان ندانسته گناهی کرد، باید توبه کند. اما نباید  برنامه ریزی کند و بگوید: خدایا من این قسمت از واجبات را انجام نمی دهم، همین چهار رکعت نماز را هم که می خوانم، باید خیلی ممنون باشی. مکانیزم روح مثل بدن است. الان هم که به عنوان روح در دنیا هستیم، اگر فساد و بیماری از یک جا وارد شود، همه چیز را خراب می‌کند. بنابراین، انسان باید همیشه تلاش کند که روابطش با خداوند تبارک و تعالی به حالت تعادل برسد. یعنی نسبت به هیچ واجبی کوتاهی نکند و به هیچ محرمی هم سهل انگاری نکند.  انجام فسق و فجور با داشتن ولایت در دل، هماهنگی ندارد ائمه به سخنرانان و علما و خطبا می‌گویند: «وَلا تَغُرّوهُم بنا» = مردم را به ما مغرور نکنید». مبادا لوس شوند و فکر کنند، هر کاری دلشان خواست می‌توانند بکنند، بعد ما هم به دادشان می‌رسیم.  حضرت امام صادق(علیه السلام) فرمود: برزخ تان پای خودتان است. اگر قیامت دست شما به دست ما رسید، ما کاری برای شما می‌کنیم.[6] شما زمانی می‌توانید آرامش اعصاب داشته باشید که وقتی در سابقه‌ات بگردی، گناهی پیدا نکنی. البته بعضی از گناهان یواشکی خودشان را غالب می‌کنند و آدم بعد از پنج شش سال تازه می‌فهمد که کارهایش چقدر گناه بوده و بعد از آنها، استغفار می‌کند. خود انسان باید به یک تعادل برسد که همین الان و در وضع کنونی با خدا درگیر نباشد. اگر چیزی حرام است، تمامش کند و بگوید؛ حرام است و انجام ندهد. از هیچ کس جز خدا هم حساب نبرد. وقتی هم گفت که چیزی واجب است، واجب است دیگر، اینقدر گرفتاری و درد سر و معطلی ندارد، باید انجامش بدهد. پس دقت کنید. ما خودمان برای خودمان عبادت می‌بافیم. می نشینیم برنامه عبادی می‌ریزیم و عبادتهایی می‌کنیم که با نفس چرانی مان مشکلی نداشته باشد و برخوردی نکند.  نباید کارهای واجب و خیر را با وسوسه شیطان ترک کرد  شیطان گاهی همه چیز را گَند می زند، بعد می گوید: برو خجالت بکش! این چه نمازی است که می خوانی! این که نشد. تو اینقدر غرق گناهی و معصیت می کنی! چه نمازی؟ چه روزه ای؟ این نماز و روزه به درد نمی خورد! ول کن! تا فکرِ ترک کردنِ امورِ واجب آمد، باید بدانیم که این همان چیزی است که شیطان می خواهد. در حمله از عقب، شیطان چنان گذشته و گناهان ما را به رخ ما می‌کشد، که ما خجالت بکشیم و با خدا آشتی نکنیم. البته ما باید بگوییم به تو هیچ مربوط نیست. منم و خدا. «اَللهُمَ اِن کانَ ذَنبی عِندکَ عَظیما فَعفوُکَ اَعظَمُ مِن ذَنبی»[7] = خدایا اگر چه گناه من نزد تو بزرگ است؛ اما عفو و بخشش تو بزرگتر از گناه من است». با خدا کنار می‌آییم و در دهان شیطان میزنیم. یکبار هم یک سلسله از واجبات را از ما می‌گیرد و یک سلسله محرمات را به ما تحمیل میکند و با یک سلسله از عبادات ما را تخلیه میکند. این پیام که فلان کار از واجبات و کارهای خیر را ترک کن، مال خدا و فرشته‌ها نیست، حتماً مال شیطان است. حتی اگر در غالب حرف های مقدس تحمیل شود. یعنی شما فکر های مقدس میکنی و میگویی: ما که آدم حسابی نیستیم و این کار را انجام می‌دهیم. سر خودمان را کلاه می‌گذاریم، کار ما از بیخ خراب است. فلان حرام را دارم انجام می‌دهم. بگذار با خدا ریا کاری نکنیم. ما که نمی توانیم آدم حسابی بشویم، پس این چهار رکعت نماز را ول کن. این همان چیزی است که شیطان می خواهد. همیشه و در هر حال،  باید دستورات خداوند را انجام داد هر وقت به یک جایی می‌رسی که می دانی وظیفه ات این است که کاری را انجام دهی، به خدا نگو؛ خدایا بی خیال شو! حالا این کار را انجام می‌دهم. فقط دنبال بهانه هستیم که نفسانیت خودمان را انجام دهیم. شما نگاه کنید، شب نیمه شعبان، بعضی ها ترانه های مبتذل می گذارند و می‌گویند، تولد امام زمان است. یعنی خودش را به اسم تولد امام زمان ارضا می کند و به شهوتش می‌رسد. خیلی وقتها به خدا می‌گوییم: خدایا از ما چه می‌خواهی؟ حجاب می خواهی؟ روضه می خواهی؟ برای امام حسین گریه می کنیم. حج می خواهی؟ می‌رویم. دیگر از جان ما چه می خواهی؟ ساعتهایی مال خودمان است. بگذار هر کاری دلمان خواست بکنیم. روزه می خواهی؟ برایت می‌گیریم. سحر تا افطار هیچی نمی خوریم؛ اما با پول زکات و خمس نداده افطار می‌کنیم. از افطار هم هر غلطی دلمان خواست می کنیم. به خدا می گوییم: خدایا تا این ساعت گفتی نخور، نخوردیم، دیگر ولمان کن! جبهه هم پیش آمد که رفتیم، دیگر ولمان کن! امام فرمود: اینکه کسی بگوید؛ خدایا من جنگ هم رفتم، وظیفه ام را انجام دادم، هر کاری الان بخواهم می کنم؛ نمی شود. «انّما یَتَقبّلُ الله من المُتَّقین»[8] = خدا فقط از اهل تقوی قبول می کند. از هر کس نمی پذیرد. ما باید تا پایان خط سالم بمانیم، تا پایان خط با خدا هیچ جا درگیر نشویم. با خداوند و فرشته‌ها و ائمه دوست باشیم. مگر دوستان ما نیستند؟ مگر دوستشان نداریم؟ مگر نمی خواهیم با آنها محشور شویم؟ کسی نمی تواند به پدر و مادرش بگوید، شما از من خواستید فلان چیزها را رعایت کنم و رعایت کردم. از این به بعد بگذارید دیگر رعایت نکنم. شما هر وقت رعایت نکنی، باز بی ادبی است، فرقی نمی کند. انسان باید همه ی ساعتها با والدینش مؤدب باشد. اگر بگوید من پنج روز مؤدب بودم، دو روز هم بگذارید بی ادب باشم؛ نمی شود. همان دو روز کار را خراب می کند.  رعایت حقوق خلق، واجب تر از  رعایت حقوق خداوند است خداوند می فرماید: اگر کسی می خواهد حقوق مرا رعایت کند، اول حقوق خلقم را رعایت کند. امام صادق (علیه‌السلام) فرمودند: «اعظم حُرمهً مِنَ الکَعبه» [9]= حرمت مؤمن از کعبه هم بالاتر است. ولی ما به عرش خدا می چسبیم وهر کاری که دلمان خواست می کنیم. آقا می بیند که خانمش مریض است و خانواده الان به او احتیاج دارند؛ ولی به نماز جماعت می رود یا فلان کار خیر را انجام می دهد.  البته می رود که خودش را تخلیه کند. حضرت نماز می خواند، دیدند که یک دفعه نمازش را تند کرد. گفتند: آقا چه شده. حضرت فرمود: مگر صدای گریه بچه را نشنیدید. حالا ما می نشینیم  و کاری نداریم که بچه گریه می کند. از سجده بلند نمی شویم. این موارد  باعث می شود که شیطان بتواند خیلی از ما کولی بگیرد. یعنی دیگر نمی گوید؛ کار حرام انجام بده، با همین عبادتها، ما را از انجام وظایف مان می اندازد و دیگر ما به  امر شیطان عبادت می کنیم. خانم جلسه‌ای داریم که هر روز هم جلسه می‌رود؛ ولی  با مادر شوهر نمی‌تواند کنار بیاید. خانم به دفعات جلسه، کربلا و حج رفته؛ ولی پنج دقیقه با عروسش نمی تواند درست رفتار کند. خودش را با یک سفره و یک گریه ارضا می کند، بعد می آید در خانه شوهرش را اذیت می کند، به بچه اش نمی رسد و او را تربیت نمی‌کند. آقا نماز جماعت می رود و نماز جعفر طیار می‌خواند. دو ساعت بعد از اذان، به خانه می آید. همه منتظر او هستند و می‌خواهند غذا بخورند. خدا اصلاً چنین عبادتی را قبول ندارد. عبادت باید مختصر و مفید باشد و دیگران را معطل نکند. با هم قرار می گذارند، نیم ساعته حرم امام رضا بروند. آقا سر ۳۵ دقیقه، تازه می نشیند. حالا همه رفقا در بیرون، گرما و سرما اذیت می شوند، ولی آقا مشغول است و با اهل بیت حال می کند. تکرار اعمال، باعث ابطال اعمال می شود وقتی می گوییم به دلم نچسبید؛ این دلم، شیطان است. من باید یکبار دیگر نمازم را از اول بخوانم. من بار ها گفته ام که اگر اعمال تان را تکرار کنید، باطل می شود. خدا می گوید؛ من به شما گفتم دوبار آب بریز! دفعه اول که آب ریختی، واجب است. دفعه دوم جایز و دفعه سوم حرام است. حالا من به دلم نمی چسبد. شش دفعه دیگر آب باید بریزم. شیطان می گوید، خوب نبود، احتیاطاً آب بریز تا وضویت کامل شود. بالاخره حرف خدا باید زمین بماند. همه اش اسراف و گناه کبیره است و نافرمانی خداست ولی به انگیزه ی خداست. شیطان ازحیای خوب، حیای احمقانه و شیطانی می‌سازد کاری که شرعاً درست است و وظیفه ماست و باید انجام دهیم را حیا می کنیم و انجام نمی دهیم که این حیا را اصطلاحاً حیای حماقت می گویند. خیلی جاها داریم انسان باید حیا را کنار بگذارد ولی همان جا شیطان الگو سازی می کند و از حیای خوب، یک نمونه شیطانی درست می کند. می گوید اینجا هم حیا به خرج بده و با حیا باش! اگر دکتر گفت: روزه برایت ضرر ندارد، ولی خودت می دانی ضرر دارد؛ نباید بگیری. بعد می گویی که همه دارند می گیرند، من نگیرم؟ رویم نمی شود. به خدا چه بگویم؟ خیلی جاها حیا باطل است و گناه می کنی چون نسبت به بدنت در قیامت مسئول هستی. در اجرای احکام الهی جایی برای رأفت و مهربانی نیست اخلاقیات، ظاهراً خوب است ولی اگر به امر خدا نباشد، همه اش فاسد است. در زنای محصنه باید شخص سنگسار شود و رأفتی در کار نیست. ولی شیطان می‌گوید: مگر رحم نداری، تو چه موجود خشن و سنگدلی هستی! میآیی تماشا می‌کنی! خودت سنگ هم می زنی! خدا می فرماید؛ حق اینکه رأفت به خرج بدهی نداری، باید سنگ بزنی! من به خدا می گویم؛ نه، این کار خشن و خلاف رأفت است. حالا عاطفه، عقل را خدا داده و من همانجا علیه خود خدا استفاده می‌کنم. قرآن می‌فرماید: مسلمانها علیه مسلمان‌های دیگر، اول نصیحت کنند، اگر گوش نکردند و زیر بار نرفتند با آنها بجنگند. ولی من می گویم؛ نه من نمی توانم خون مسلمانان بریزم و دست روی مومن بلند کنم. زمان حضرت علی هم همین طور شد، تا قرآن سر نیزه کردند، گفتند: اینها مسلمانند، ما چطور شمشیر بزنیم و مسلمان را بکشیم. اینها برادر ها و فامیل‌های ما هستند و جلو حضرت ایستادند. در جنگ نهروان در مقابل خوارج کسی جرأت نکرد بایستد، چون همه پیشانی ها کَبَره بسته، نماز شب خوان، روزه بگیر بودند. به حضرت امیرالمومنین (علیه‌السلام) می‌گفتند: ما برویم با اینها بجنگیم! و همین ها باعث خانه نشینی ائمه شد. به حضرت علی علیه السلام گفت: آقا در این جنگ دو طرف مسلمان هستند، به دلم نمی چسبد، هر طور فکر می کنم نمی توانم. مرا یک جا بفرست عبادت کنم! آقا گفت: بفرما شما برو عبادت کن، حضرت علی را بگذار بجنگد و کار های خشن انجام دهد. خیلی ها زمان جنگ، امام امت را یک آدم خونریز مستبد، مستکبر و بی رحم می دانستند. خودشان گوشه حوزه ی علمیه می نشستند، عبادت می کردند و می گفتند: آقا او دارد جوانهای مردم را به کشتن می دهد. عراقی ها شیعه هستند، این طرف هم شیعه هستند. اینها حرفهای قشنگی است ولی همه شیطانی است. نباید خوبی ها را علیه فطرت و خدا به کار برد شیطان همه ی چیز های خوب را بر می گرداند وعلیه خدا استفاده می کند. حیاء مان، عقلمان، عدالت طلبی و آزادی خواهی ما علیه خداست. خود خدا به ما عقل، عاطفه داده و حس عدالت طلبی داده، بعد من به خدا گیر می‌دهم، خدایا این سیاه پوست ها چکار کردند، تو سیاه شان کردی. اینجای کارت گیر دارد، من اگر جای تو بودم این کار را نمی‌کردم. یعنی همان که خدا داده را علیه خود خدا استفاده می کنم. خدا می‌گوید: تو که دلت برای اینها می‌سوزد، این رأفت را کی به تو داده! یعنی رأفتت نسبت به بندگان، از من بیشتر است و بیشتر از من دوستشان داری؟ عبودیت یعنی در کار خدا و ائمه دخالت نکنیم زمان پیغمبر (صلی‌الله‌و‌علیه‌و‌آله‌و‌سلم)، دو دسته یهودی را در فاصله زمانی اندک گرفتند. یک دسته را حضرت فرمود؛ همه را بکشید، زنهای شان اسیر کنید، اموال شان را هم بردارید. یک دسته دیگر را گفت؛ ببخشید. ولایت و عبودیت یعنی همین! «الحَسَن و الحُسین امامان قاموا و قَعَدوا» = حسن و حسین امام هستند چه بنشینند، چه قیام کنند. من باید بگویم این امام است، به من گفته بنشین! باید بنشینم. نبایدکاری داشته باشم، ولی می‌گویم؛ دم امام حسین گرم که کوتاه نیامد و صلح را کنار گذاشت و رفت جنگید. در صورتی که امام حسین اگر جای امام حسن بود صلح می کرد، کما اینکه ده سال صلح کرد و به صلح برادرش با معاویه احترام گذاشت. در واقع جنگ نیز از طرف یزید شروع شد. مردم به امام حسن (علیه السلام) می گفتند: السلام علیک یا مُذلَ المومنین = سلام بر تو ای ذلیل کننده ی مومنان. تو همه را جلو معاویه ذلیل کردی. امام خمینی (سلام‌الله‌علیها) 8سال فرمود: جنگ، جنگ تا رفع کل فتنه. یک دفعه گفت: توقف و قطعنامه را پذیرفت. ما نباید بگوییم؛ پس هشت سال بیخود خون مان ریخته شد. این همه شعار دادیم که کربلا می رویم. اگر شما می خواستید صلح کنید، همان موقع در فتح خرمشهر که صدام آمد و گفت؛ صلح کنید، همان موقع صلح می‌کردید، چرا الان صلح کردید؟ اینجاست که معلوم می‌شود شخص واقعاً عابد خداست یا عابد خودش. عبودیت یعنی ظرفیت طبیعت را به نفع فطرت کاهش دهیم در عبادتهایی که برای خودمان فقط سلیقه‌ای می‌چینیم، هیچ وقت فطرت ما رشد نمی‌کند. فقط طبیعت گردن کلفت تر می‌شود. چون فقط برای خودم سابقه مذهبی تهیه می کنم؛ نماز شب می خوانم، روضه می روم،  زیارت می‌روم. کربلا و عمره می روم و از این بازی ها برای خودمان درست می کنیم. باید بیشتر حواسمان را جمع کنیم و ببینیم خدا از ما چه می خواهد، همان را که خواسته انجام دهیم. پدر و مادرم راضی نیستند، من با شهوت به مشهد می‌روم. حضرت اولین کاری که می‌کند، می‌گوید: جمع کن، برگرد و برو پیش پدر و مادرت، این مشهد به درد تو نمی خورد. سفر حرام است چون والدینت راضی نیستند. وقتی پدر و مادر، حتی مقصر هستند انسان باید کوتاه بیاید. نه اینکه بگوید: حرف زور است و مقابلشان بایستد. در دین آمده که زن بدون اجازه شوهر نمیتواند از منزل خارج شود، شوهر باید راضی باشد. خانم می گوید: خدا زور گفته. خدایا حجاب می خواهی؟ نگه می داریم، نماز می خوانیم، روزه می گیریم، شوهر را ول کن. خدا می گوید؛ اصلاً ول کردنی نیست. همین یک مورد را هم باید تمام کنی. بنابراین فرمود: وقتی روی چیزی اصرار کنی، بقیه را هم باطل می کنی. وظایف زن و شوهر و فرزندان همه مشخص شده، روش‌های تربیتی را برای ما گفتند. وظایف نسبت به خانواده همسر، دوست، همسایه، شاگرد، استاد و ... همه مشخص شده. ولی اینها را کنار می گذاریم و می رویم سراغ بازی هایی که خودمان دوست داریم درآوریم و سر خودمان را کلاه می گذاریم واصل کار زمین می ماند. پس باید خوب دقت کنیم، که خدای نکرده عمرمان را تلف نکنیم. پیونشت: [1] قرآن کریم / سوره حجر/ آیه 30 [2] قرآن کریم / سوره حجر/ آیه 31 [3] قرآن کریم / سوره کهف/ آیه 50 [4] قرآن کریم / سوره بقره / آیه 34 [5] قرآن کریم / سوره آل عمران / آیه 135 [6] منبعی یافت نشد. [7] مفاتیح الجنان / تعقیبات نماز [8] قرآن کریم / سوره مائده / آیه 27  [9] الخصال / جلد 1 / صفحه 27 آرشیو مباحث استاد شجاعی فروشگاه آنلاین با محصولات ناب 

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ، ،

Top
برای عضویت در خبرنامه پست الکترونیکی خود را وارد کنید

خبرنامه سایت منتظران منجی

Stay informed on our latest news!

اشتراک در خبرنامه سایت منتظران منجی feed