www.montazer.ir
دوشنبه 22 ژوئن 2026
شناسه مطلب: 10952
زمان انتشار: 26 می 2019
| |
علامت قبول شدن کارهای خیر

احسان، جلسه 19؛ 92/11/24

علامت قبول شدن کارهای خیر

امام صادق(علیه‌السلام) درباره نشانه پذیرفته شدن بنده به درگاه خدا فرمودند:«عَلامَة قَبولِ العَبدِ عِندَاللّه أن يُصيبَ بِمَعروفِهِ مَواضِعَهُ، فإن لَم يَكُن كذلكَ فلَيسَ كذلكَ[1]= نشانه پذيرفته شدن بنده به درگاه خدا، اين است كه احسان و كمكش به جا صورت گيرد، اگر چنين نباشد، چنان نيز نخواهد بود.»

خیلی وقت ها ما می‌خواهیم بفهمیم که آیا کارهای عبادی و معرفتی ما مثل عبادات، روزه، نماز، حج، کربلا و زیارات، قرآن خواندن ها، احیاءها، کلاس رفتن و جلسه رفتن‌ها و کارهای مطالعاتی ما مورد قبول خداوند قرار گرفته یا خیر. جوابش این است که قبولی خداوند، منوط به قبولی خود شماست. یعنی اگر شما خودتان کار خودتان را قبول کنید، خدا هم قبول می‌کند. این یعنی چه؟ یعنی اگر خدا از تو بپرسد، این کاری که کردی، آیا خودت می پسندی؟ این چیزی که در راه خدا دادی، آیا اگر به خودت بدهند، آن را می‌پسندی؟ اگر بگویی بله می‌پسندم، خدا هم می‌گوید ما هم قبول می‌کنیم. مثلاً نماز می‌خوانیم. می‌گوید این نمازی که خواندی، آیا خودت آن را قبول داری و می‌پذیری که یک نماز خوبی بود؟ اگر بگویی بله نماز بود، خواندم، صفا کردم، خوشم آمد؛ خدا هم خوشش می‌آید. نه آن بنده خدایی که وقتی نماز می‌خواند و سلام نماز را می‌داد و سپس یک شیرجه می‌رفت. از او پرسیدند چرا شیرجه می‌روی؟ گفت: موقعی که فرشته ها می‌خواهند نمازم را بزنند توی سرم، شیرجه می‌زنم که به من نخورد. پس بین «قبول شدن» و «درست بودن» نماز و سایر اعمال تفاوت وجود دارد و این بحث مهمی است، عمرهای زیادی در همین عبادت‌ها تلف می‌شود در حالی که هیچ فایده‌ای ندارد. علی علیه‌السلام می‌فرماید:«رُبَّ مُتَنَسِکٍ وَ لا دینَ لَه= بسیار عبادت­کننده­ هست که دین ندارد.» در جهان اسلام آدمهایی که اهل عبادتند و واقعاً بی­دین هستند، کم نیستتند. و«رُبَّ تالِ القرآن وَ القرآنُ یَلعَنهُ= بسیار قرآن­خوانی که قرآن آنها را لعنت می‌کند. «رُبَّ صائِمٍ لَیسَ لَهُ مِن صیامِهِ اِلاَّ الجُوع وَ ضَمَأ= بسیار روزه­داری که جز گرسنگی و تشنگی چیزی را درک نمی‌کند. اگر عملی منجر به «دارایی و توانایی» شد، نشانه‌ی قبولی آن است اگر کار خیری به انسان دارایی داد، قبول شده و اگر صرفاً دانایی باشد و یک عمل خارجی باشد؛ بدون اینکه به انسان توانایی و دارایی بدهد، معلوم می‌شود که قبول نشده و نفس آن را قبول نکرده است. پس علامت قبول شدن نزد حق تعالی، قبولِ نفس خود شماست. این فرمول خیلی مهم است. قبول شود، یعنی منشأ اثر بشود. مثل اینکه فرد 6 ماه زبان خارجی خوانده، اما خودش قبول ندارد. می‌گوید، زبان خواندیم؛ ولی اصلاً چیزی حالیم نیست. نه می‌توانم صحبت کنم و نه می‌توانم چیزی بنویسم. پس این زبان خواندن، قبول نیست. چون این زبانی که خوانده به دردش نمی‌خورد. برای این که به دارایی نرسیده. یا نماز خوانده؛ ولی «تنهی عنِ الفحشاء و المنکر» اتفاق نیفتاده. نماز خوانده، ولی نشاط ندارد. اشتیاق به ذکر ندارد. حضرت رضا علیه‌السلام فرمود:« کسی که ذکر خدا را می‌گوید، ولی مشتاق خدا نیست، خودش را مسخره می‌کند.» اشتیاق علامت قبولی است. اگر دیدی بعد از 30- 40 سال نمازخواندن، وقتی در مسافرت نماز 4 رکعتی‌ات می‌شود 2 رکعت، خوشحال می‌شوی، معلوم می‌شود که نماز را دوست نداری. پس قبول شدن، یعنی آن کار، یک تأثیری روی من بگذارد. اگر تأثیر روی من گذاشت و تبدیل شد به دارایی، پس قبول است. معلوم است روز به روز دارد رشد می‌کند و شبیه خدا می‌شود. دارد اسم های الهی را دریافت می‌کند. اسمهای بیشتری دارد از جوشن کبیر می‌گیرد. جواد می‌شود؛ کریم می‌شود؛ مهربان می‌شود؛ متواضع می‌شود. یکی هم برعکس، روز به روز هارتر و خشن تر می شود. این نشان می‌دهد که او هیچ رشدی نکرده و اصلاً اسمی از خدا را دریافت نکرده و فقط عمل را انجام داده و پرروتر شده، قسی القلب­تر شده است. بحث «قبولی» را در دروس انسان شناسی قم در بحث «عمل» بطور مفصل صحبت کرده ایم. پس قبول شدن، یعنی تبدیلِ دانایی به دارایی. اگر تبدیل شد، فرد خوشحالتر، مهربانتر، با تواضع­تر است و برای امام زمان کارایی بیشتری دارد. روز به روز انسش با غیب و خانواده آسمانیش بیشتر می‌شود. و گرنه صرفاً کار بکند و اثری در ذات خود این شخص ایجاد نشود، فایده ای ندارد. گاهی کسی کارهای خیر زیاد می‌کند؛ ولی هیچ چیز از آن را خودش نمی‌تواند برداشت کند. به جا انجام دادن احسان، نشانه دیگری از قبولی آن است یکی دیگر از نشانه های قبولی کار خیر، این است که آن کار به جا صورت گرفته باشد. امام صادق علیه‌السلام فرمود:«عَلامَتُ قَبولِ العَبد عِندَ الله اَن یُصیبَ بِمَعروفِهِ مَواضِعَه فَاِن لَم یَکُن کَذلِک فَلَیسَ کَذلِک[2]= نشانه پذیرفته شدن بنده به درگاه خدا، این است كه احسان و كمكش به جا صورت گیرد، اگر چنین نباشد، چنان نیز نخواهد بود.» اگر فردی کار خیری انجام می‌دهد؛ مثلا پولی خرج می‌کند، باید دقیقاً در موضع نیازش آن را انجام دهد یا خرج کند، به این امر به معروف می‌گویند. مثلاً شما الان سیر هستید. اگر غذا بخورید، غذا جذب بدن شما نمی‌شود. چون بدن شما نیاز ندارد. کاری که معمولاً مردم ما دارند انجام می‌دهند، این است که از روی عادت، سفره پهن می‌کنند. حتی اگر گرسنه نباشند. مردم ما معمولاً درد گرسنگی را نمی‌کشند و به طرف غذا می‌روند. یعنی نمی‌گذارند بدن گرسنه شود و بعد غذا بخورند. این فسادآور است. هم روحی، روانی و آخرتی، و هم جسمی و دنیایی. مثل کار فرهنگی که مقام معظم رهبری فرمودند، خیلی ها کار فرهنگی می‌کنند، اما بی­‌اثر است. کلاس می‌گذارند و درس می‌دهند. افرادی هستند که یکسره این طرف و آن طرف کار و تلاش می‌کنند، ولی فایده­ای ندارد. بعضیها سال ها کلاس می‌روند، استادهای مختلف می‌بینند؛ کتابهای مختلف می‌بینند؛ درس می‌خوانند؛ سخنرانی می‌شنوند؛ برنامه های متعدد دارند؛ کتاب می‌خوانند؛ اما همان آدم پرتکبر، زودرنج، حساس، بداخلاق و حسود باقی می‌مانند و هیچ تغییر و تبدیلی در آنها صورت نمی‌گیرد. پس باید بدانیم که یک عمل خیر باید برود در جای خودش بنشیند. انواع خیرات، بسته به شخصیت هر آدمی، متفاوت است همانگونه که آدم‌ها شخصیت‌های متفاوتی دارند، خیرات آنها هم متفاوت است. بعضی ها شخصیت‌های حسی هستند، بعضی خیالی و بعضی وهمی و بعضی عقلی و گروهی هم فوق عقلی هستند. نوع خیرات آنها هم به همین ترتیب با هم فرق می‌کند. بعضیها خیراتشان حسی و از محسوساتی مثل شکمی و پولی است. خیرات بعضی ها وهمی است و این نوع خیرات، فوق‌العاده قیمت دارد. محبت‌های وهمی خیلی قیمت دارد. مثلا شما یک یتیم را نوازش بکنی؛ یا به کسی که نیاز به محبت دارد، محبت کنی؛ یا در حق کسی پدری یا برادری کنی؛ یا برای کسی تأمین نیاز عاطفی کنی؛ اینها همه خیرات وهمی هستند. حتی اگر به یک گیاه محبت کنید و به آن آب بدهید، مثل این است که به یک مؤمن آب می‌دهید. مؤمنی که حرمتش از کعبه بالاتر است. خیرات های عقلی، یعنی شخص معروفِ عقلی دارد، آموزش دارد و به دیگران علم یاد می‌دهد. مثل کسی که پزشک است و بدن را درمان می‌کند. این خیلی ارزش و قیمت دارد. حال کسی که روح بیمار کسی را شفا می‌دهد، در حقیقت، شخصیت او را شفا داده، طبیعتاً قیمت بالاتری دارد. بعضیها می‌روند یک جایی مسجد می‌سازند، یک جایی سرپناهی درست می‌کنند، یک جایی عبادتگاهی برای دیگران درست می‌کنند. این ها همه ارزش و قیمت دارد. پاداش خیرات های مختلف در قیامت پیامبر می‌فرماید: هر کس در کنار راه سرپناهی برای رهگذران بسازد، خداوند در روز قیامت او را بر شتری از مروارید محشور گرداند. یعنی سوار شتری می‌شود که ابزار و تجهیزات این شتر از مروارید است؛ در حالی که چهره‌­اش برای بهشتیان نورافشانی می‌کند. این شخص وقتی هم می‌میرد، صدها و هزاران نفر از کار خیر او استفاده می‌کنند. یک کسی درمانگاه می‌‌سازد. ببینید چقدر این معروف‌ها قیمت دارند! هر معروف هم قیمت خاص خودش را دارد. اینجا ما داریم معروف‌های حسی را بیان می‌کنیم که پایین ترین درجه را دارند. شما از این حسی ها شروع کن و برو بالا تا به فوق عقلی‌ها برسید که خیلی قیمت شان بالاتر است. در حدیث معراج حضرت می‌فرماید، من مردی را دیدم که به علت بریدن درختی که در کنار راه، باعث آزار و زحمت مسلمانان شده بود، در بهشت گردش می‌کرد. حال از این پایینتر هم هست، هر کس از سر راه مسلمانان چیزی را که به آنان آزار می‌رساند دور کند، خداوند پاداش خواندن چهارصد آیه از قرآن را برایش می‌نویسد و به تعداد هر حرفی از آنها ده ثواب می‌دهد. امام صادق علیه‌السلام درباره یکی از سیره‌های حضرت سجاد می‌فرماید، علی بن الحسین علیه السلام هرگاه از راهی می‌گذشت و کلوخی را در وسط راه می‌دید، از چهارپایش پیاده می‌شد و با دست آن را از جاده دور می‌کرد. نبی اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم فرمود: «مَن قادَ ضَریرا أربَعینَ خُطوَةً عَلى أرضٍ سَهلَةٍ، لا یَفی بِقَدرِ إبرَةٍ مِن جَمیعِهِ طِلاعُ الأرضِ ذَهَبا، فإن كانَ فیما قادَهُ مَهلَكَةٌ جَوَّزَهُ عَنها وَجَدَ ذلكَ فی میزانِ حَسَناتِهِ یَومَ القِیامَةِ أوسَعَ مِنَ الدُّنیا مِائةَ ألفِ مَرَّةٍ[3] = هر كس نابینایى را در دشتى چهل قدم راه ببرد، اگر همه زمین پر از طلا گردد [و به او داده شود] به اندازه سوزنى از پاداش این كار او داده نشده است. چنانچه او را از خطرى كه بر سر راهش قرار داشته باشد بگذراند، روز قیامت این كار در ترازوى حسنات او صد هزار بار بزرگتر از دنیا باشد.» چرا زمین صاف را مثال می‌زند؟ چون یک ظرافتی دارد. اگر همه زمین پر از طلا بشود، به اندازه سوزنی پاداش این کار او داده نشده است. مثل این می‌ماند که شما در خیابانی که چاله زیاد دارد، خاک می‌ریزید و چاله‌هایش را پر می‌کنید، بعد آسفالت می‌کنید. می‌بینید صاف و قشنگ می‌شود. معروف هم این گونه است که وقتی در جای خودش بنشیند، قشنگ می شود. حال اگر در یک خیابان صاف، خاک و آسفالت بریزید، این دیگر معروف نیست. مثل غذا خوردن اضافه است. مثل اسراف است. در یک مجلس ختم دیدم ده میلیون تومان فقط گل آورده بودند. در حالی که آدم‌هایی هستند که با پول این گل‌ها زندگی شان زیرو رو می شود. یا شخص می‌داند برادرش الان پول احتیاج دارد. به جای کمک به برادرش به کربلا می‌رود. این زیارت هیچ فایده ای‌ ندارد، وقتی برادر و خواهر ذوالحقوق تو محتاج هستند، اولویت این است که به آنان کمک کنی. یک معروف ساده ولی به جا خیلی ارزش دارد تا یک معروف پرخرج و پرتشریفات، ولی بیجا. مثلاً ماه رمضان در حرم ها بیشتر دیده می‌شود، کسی یک قابلمه آش می‌آورد. یا آب جوشی برای افطار می گذارد. در مدینه و مکه رسم خوبی دارند. مردم دور کعبه هم که هستند، همان جا موقع افطار سفره می اندازند و می نشینند یک مقدار خرما و نان و چای می خورند. ذائقه­‌ها عوض می‌شود و مردم حس عبادی پیدا می‌کنند و قدرت می‌گیرند. مثلاً یک جا خیابان شلوغ است، شخصی می‌رود تا به یک نفر نابینا کمک کند و او را از خیابان رد ‌کند که زمین نخورد و یا از خطرات دیگر او را نجات دهد. حال کسی نابینا نیست؛ اما ممکن است چشمش کم­سو باشد، یا یک نفر ناشنواست و لازم است که شما برای او چیزی را بشنوی و برایش ترجمه کنی. یا کسی زبان بلد نیست و شما می روی و برایش ترجمه می کنی و مشکلش را حل می‌کنی. مثلاً برای یک مسافر که زبان بلد نیست؛ برایش بلیت می‌خری. یا در مراسم حج اتفاق می‌افتد، یکی می‌گوید من اعمالم را انجام نداده ام، کمکم می‌کنید انجام بدهم؟ یا کسی از شما می‌خواهد که یک زیارت نامه برایش بخوانید. از همین کارهای ساده و از داخل خانه انسان باید تمرین بکند. گاهی برعکس، یک نفر جایی می رود که نیازی به کمک او نیست. این کار هم درست نیست که به آنجا بروی. الان که به تو احتیاجی نیست، چرا جلوی دست و پای بقیه را می گیری. یک مرد خودخواه، یک جا که زن و بچه اش اصلاً احتیاجی به کمک ندارند، می‌رود که کمک کند. ولی موقعی که زنش به کمک او نیاز دارد، به کمک او نمی رود. مثلاً در یک مهمانی، خانم ها هستند و نمی‌گذارند مرد ظرف بشوید. حال یک مرد، آن وسط برود و خودشیرینی کند و بخواهد ظرف بشوید. این بد است. گاهی همین مرد، یک موقعی که کسی خانه نیست و همه مهمانها رفته اند وخیلی ظرف کثیف مانده و خانمش هم کار زیادی دارد، این مرد بلند نمی‌شود به خانمش کمک کند. الان که به کمک تو نیاز دارد برو و ظرف بشوی، جارو کن، نان بخر و ... . مشکلی از اعضای خانواده ات را برطرف کن. این آن معروفی است که سر جای خودش می‌نشیند. در روایت داریم، کسی که یک صلوات می‌فرستد؛ خداوند برای او در جمع عالم بالا هزار صلوات می‌فرستد. بعد ملائکه صلوات می‌فرستند؛ اهل آسمان صلوات می‌فرستند. حضرت فرمود: کسی که این حرف را بشنود و رغبت به صلوات پیدا نکند، ما اهل بیت از او بیزاریم. صلوات کاری است که به زبان بسیار سبک و در نامه عمل فوق العاده سنگین است. صلوات خیلی کار می‌کند. نبی اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله فرمود:«دَخَلَ عَبدٌ الجَنَّهَ بِغُصنٍ مِن شَوكٍ كانَ عَلى طَریقِ المُسلِمینَ فأماطَهُ عَنهُ[4] = بنده‌اى به سبب برداشتن شاخه خارى از سر راه مسلمانان، به بهشت رفت.» ممکن است خار نباشد و پوست میوه یا یک سنگ باشد، یا یک آیه قرآن یا عکس مقدسی که افتاده سر راه و کسی خم شود و آن را از سر راه بردارد که زیر دست و پا نباشد. گاهی پولی افتاده، روی این پول حرم حضرت معصومه یا بارگاه امام رضا یا اسم امام رضا علیه‌السلام نوشته شده، کسی آن را برمی‌دارد. خدا رحمت کند امام خمینی رحمه الله علیه را که می‌گفت در زمان طاغوت، ایشان هر جا می‌رفت که روزنامه پهن بود روی روزنامه­‌های زمان طاغوت پا نمی‌گذاشت. می‌گفت در اینها بالاخره اسم یک مسلمان هست، اسمهای اهل بیت نوشته شده، مثل خداداد، عبدالحسین، یا ... بهتر است پا نگذارم. چون اینها حرمت دارند. از چیزهای خیلی کوچک و خیلی ساده و حسی دارم حرف می‌زنم تا برسیم به بخشهای خیالی، وهمی، عقلی و فوق عقلی. فعلاً در حس داریم کار می‌کنیم. می‌بینید که برای این امور حسی چقدر ثواب و پاداش در نظر گرفته اند. حال اگر کسی در بخش های فوق عقلانی، خدمات فوق عقلانی بدهد؛ یا در بخش وهم، خدمات وهمی بدهد، قطعاً قیمت اینها خیلی بالاتر از حسی هاست. پس علامت قبول کار خیر یا علامت قبول یک بنده، این است که او به رشد برسد، باید ببینیم این کار به جا صورت گرفته است یا نه. احسان به اهلش، نشان می‌دهد انسان بر خیر و خوبی است امام صادق(علیه‌السلام) می‌فرماید: ای مفضل! هرگاه خواستی بدانی که مردی بدبخت است یا خوشبخت، ببین که به چه کسی خوبی و کمک می‌کند. زحمات او را چطور آدمهایی دارند دریافت می‌کنند. چه کسانی دارند محصول کار عمر و جوانی او را دریافت می‌کنند و به چه کسی دارد خدمات می‌دهد. از نوع آنها می‌توانی بفهمی، اگر به کسی که اهلیت آن را دارد، خوبی کرد، بدان که او بر خیر و خوبی است و اگر به نااهل خوبی و کمک کرد، بدان که او را نزد خدا خیر و منزلتی نیست. خیلی خط­کشی دقیقی است. باید دید که محصول کار یک آدم را چه کسانی دریافت می‌کنند. ما الان خیلی داریم کسانی را که خدمات عاطفی می‌دهند. این خیلی خوب است؛ ولی دارند خدمات را به کسانی می‌دهند که نااهل هستند. به کسی خدمات عاطفی می‌دهند که زیادی محبت دریافت کرده. ولی یک جایی که فقر خدمات عاطفی وجود دارد، هیچ کمکی نمی کند. ما خدمات معنوی و مذهبی زیادی داریم که بیجا مصرف می‌شوند و باید قطع شوند. چون یک آدم هر چقدر این خدمات مذهبی را دریافت می‌کند از خدا دورتر می‌شود. باید این خدمات را قطع کنیم. مثل کسی که ویتامین ث بدنش زیاد شده؛ یا گوشت زیادی خورده و نقرس گرفته، باید مصرف گوشتش را قطع کند. این قضیه، در مهندسی فرهنگی هم کاملاً باید رعایت شود. بعضی مراسم ها که می روم می‌گویم الان برنامه چیست؟ می‌گویند دعای کمیل است. بعد می‌گویند جوانها نمی‌آیند. فقط افراد پیر می‌آیند. می گویم پس دعای کمیل را بردارید و جایش یک چیز دیگر بگذارید که جوان ها رغبت کنند و بیایند. زیارت امام رضا علیه‌السلام اگر بیش از حد شود، خطرناک می شود. الله، مسجد، نماز شب، قرآن خواندن و ... زیادتر از حد دریافت شود، فساد ایجاد می‌کند. حال چه کار کنیم که اینگونه نشود؟ باید معرفتش را بالا ببرید. تو مرتب داری به او دعا می‌دهی. از این و از آن به او تزریق می‌کنی، این دیگر جذب ندارد. امام فرمود: عبادت و ذکر خدا را به خودتان تحمیل نکنید. اگر دریافت ندارید، آن را نخورید. حضرت فرمود:«اَلقَصدُ اِلَی الله تَعالی بِالقُلوب اَبلَغُ مِن اِتعابِ الجَوارِحِ بِالاَعمال= حرکت با قلب، زودتر آدم را می‌رساند تا اینکه بدنش را به زحمت بیندازد.» بزرگان اولیاء خدا وقتی می‌خواستند به کسی توصیه کنند که نماز شب بخواند؛ می‌گفتند یک شب بخوان و بیشتر نه. چون می‌داند که به او باید بگوید: فقط یک شب بخوان و بیشتر نخوان. یا اصلاً تو نخوان. الآن وقت نماز شب خواندن تو نیست. ما آنقدر حفظ قرآن بی ­موقع داریم که آدمها را پژمرده کرده و وقت‌شان را تلف کرده ایم. توجه نمی کنیم که این نباید الان قرآن را حفظ کند، بی­موقع است. اگر کسی ظرفیت ندارد، خدمات مذهبی، او را بدتر می کند. بچه ای که خدمات عاطفی بیش از حد و بی موقع دریافت می کند، فاسد می‌شود. در روایت داریم کسی که بیش از حد به فرزندش محبت بکند را لعنت کردند. از نوزاد تا آدم بزرگ، هر کسی دوز معینی دارد. اگر یک ذره از این دوز، بالا و پایین شود، کار خراب می شود. ع ل 161 [1] . البحار : 74 / 419 / 47 . [2] . البحار : 74 / 419 / 47 . [3] . بحار الأنوار : 75/15/8. [4] . امالى طوسى: 673

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 10928
زمان انتشار: 19 می 2019
| |
ضرورت وجود امام، در قرآن

شرح زیارت عاشورا؛ جلسه 20؛ 1380/10/22

ضرورت وجود امام، در قرآن

خداوند در قرآن می‌فرماید: «أَوَمَنْ كَانَ مَيْتًا فَأَحْيَيْنَاهُ وَجَعَلْنَا لَهُ نُورًا يَمْشِي بِهِ فِي النَّاسِ كَمَنْ مَثَلُهُ فِي الظُّلُمَاتِ لَيْسَ بِخَارِجٍ مِنْهَا  كَذَلِكَ زُيِّنَ لِلْكَافِرِينَ مَا كَانُوا يَعْمَلُونَ»[1] = و آیا کسی که مرده (جهل و ضلالت) بود و ما او را زنده کردیم و به او روشنی (علم و دیانت) دادیم تا با آن روشنی، میان مردم (سرافراز) رود، مَثل او مانند کسی است که در تاریکی‌ها (ی جهل) فرو رفته و از آن به در نتواند گشت؟ (آری) کردار بد کافران در نظرشان چنین جلوه‌گر شده است».

حضرت در تفسیر این آیه می‌فرمایند: «مرده کسی است که به چیزی معرفت نداشته باشد». همچنین می‌فرمایند:«نوری که با آن میان مردم راه می‌رود، امامی است که از او پیروی می‌کنند». تنها کسی که آن ۷ تخصص را دارد و می‌تواند ما را از روی بصیرت و بینش راهنمایی کند؛ خود خداوند تبارک و تعالی و رهبران الهی هستند که علمشان از ناحیه خداوند است. در واقع هر کس که با امامان معصوم ارتباط ندارد، کور و مرده است. چون هیچ یک از اعمالش تحت تخصص حقیقی انجام نمی‌شود. در واقع استادی را انتخاب کرده که او هم جاهل و بی‌سواد و مرده است و آن ۷ تخصصی که برای حرکت انسان به سمت ابدیت لازم است را ندارد. بنابراین فقط کسانی از نظر خداوند تبارک و تعالی زنده حقیقی هستند که امام تعیین شده را بشناسند و به امامت او اعتماد کنند و متصل به او باشند. خوب بودن، جدای از انسان بودن است ما باید حساب آدم خوب بودن و خوب رفتار کردن را از انسان بودن جدا کنیم. خوبی های عالم، فقط به انسان ها داده نشده است که ما فریب بخوریم و هر جا خوبی و قشنگی دیدیم، به حساب انسانیت بگذاریم و بگوییم که انسان یعنی این آدم خوب. خداوند زیبایی ها و خوبی ها و کمالات را بین همه موجودات عالم تقسیم کرده است. بنابراین اگر ما یک موقع رفتارها و کردارهایی را از انسان می بینیم که خوب و قشنگ و ارزشمند است، نباید این رفتار را یک رفتار انسانی تلقی کنیم. بلکه باید بگوییم این رفتار ارزشمند، فقط یک کمال است، اما باید درجه آن کمال شناسایی شود. مثلاً بگوییم آدم خیلی خوبی است. یک انسان به تمام معناست. چون خوش اخلاق است. خوش اخلاقی و نجابت و به حریم دیگران تجاوز نکردن، در حیوانات نیز وجود دارد. خدمت به خلق، جزو کمالات حیوانی است و حیوانات نیز خدمت به هم دارند. یکی زحمت بکشد و به مردم خدمت کند، معلوم نیست آدم خوبی باشد؛ بلکه کمالات خوبی از او تراوش کرده است. مثلاً می‌گویند پسر خوب و زحمت‌کشی است و سرش در کار خودش است. شغل و درآمدی دارد. معتاد و دزد نیست و نان آور خوبی است. وقتی می‌گوییم فلانی برای ازدواج، پسر خوبی است. این یعنی او جنس مذکر خوبی است. اما معلوم نیست آدم خوبی باشد. چون تلاش برای خانواده و تهیه رفاه برای خانواده جزو کمالات حیوانی است. بنابراین وقتی می‌گوییم ما احتیاج به امام داریم، به این معنی نیست که احتیاج داریم یاد بگیریم که خدمت به خلق کنیم؛ دزدی نکنیم؛ نان آور خوبی باشیم؛ امانت دار باشیم و عاطفه داشته باشیم. حیوانات هم این طور هستند. عاطفه دارند، وفادارند، نجابت، حیا و غیرت دارند. زندگی اجتماعی و ریاست دارند. انسان برای آدم شدن، به امام احتیاج دارد ما گاهی احساس می‌کنیم به امام احتیاج نداریم. می‌گوییم: مگر امام نباشد چه می شود؟ این همه جوامع در جهان هست که هزاران سال امامی در میان آنها وجود نداشته و این همه آدم‌های خوب از آنها بیرون آمده. بله؛ البته آنها حیوان های خوبی بودند. اما آدم خوب چیز دیگری است. چون فقط امام، آدم خوب می سازد و انسان برای آدم شدن، احتیاج به امام دارد. برای همین وقتی چنین احساسی برای کسی پیش آمد که اگر با ائمه ارتباطی نداشته باشم، زندگیم به مشکلی برنمی‌خورد، باید بداند قطعا در کمالات حیوانی سقوط کرده است. اگر کسی دزد نباشد، اختلاس نکرده باشد، امانت دار باشد، وجدان کاری داشته باشد، غیرت داشته باشد و مهربان و با عاطفه و مؤدب باشد؛ تازه حیوان خوبی می شود. اما باید دقت کنیم که ما انسان هستیم و هدف ما از خلقت، خلیفة اللهی و تشبه به خداوند تبارک و تعالی است. باید مظهر اسماء خداوند بشویم. ما برای بی‌نهایت شدن خلق شده‌ایم. خداوند تبارک و تعالی ما را برای مقام صمدیّت خلق کرده است. ما برای طی کردن مسیر ویژه انسانی به امام احتیاج داریم. این مسیر کاملاً تخصصی است. پس وقتی قرآن می‌گوید؛ انسان ها مرده هستند. یعنی شأن انسانی آنها مرده و فقط با کمالات حیوانی زنده هستند. شأن انسانی را فقط خدا و ارتباط با رهبری که از ناحیه خداوند تبارک و تعالی آمده، زنده می کند. وقتی قرآن با این صلابت می‌گوید کسی که مرده بود را ما زنده اش کردیم. یعنی تا وقتی که شما دستتان به دست امام نرسد و اساساً کارهایتان براساس رهبری های امام معصوم نباشد، یک مرده انسانی بیش نیستید. اما زنده حیوانی و گیاهی ممکن است باشید. یعنی از نظر انسانیت مرده اید. فقط زمانی که با معصوم ارتباط برقرار می‌کنید و کارهایتان را به دستور او انجام می‌دهید و زیر نظر معصوم به عنوان مربی و الگو، بی نهایت را انتخاب می کنید، آدم هستید. در بقیه موارد یک حیوان خوب هستید. امام باعث تولد سالم انسان می شود خداوند می‌فرماید: فرق بین کسانی که نعمت امامت را دارند، با کسانی که ندارند، مثل فرق زنده با مرده است. همه‌ی کسانی که دستشان به امام معصوم نمی‌رسد، در رحم دنیا سقط می‌شوند یا ناقص متولد می‌شوند. فقط کسانی می توانند سیرشان را در رحم دنیا تا آخر ادامه دهند و سالم متولد شوند که اتصال به معصوم داشته باشند و کارهایشان را با رضایت و نظر معصوم انجام دهند. کسی که امام را نشناسد؛ دائماً در ظلمت است  امام باقر (علیه السلام) می‌فرمایند؛ مرده کسی است که امام را نشناسد. این خیلی ظلمت وحشتناکی است. افرادی که با معصوم ارتباطی ندارند و اصلاً معصومین را نمی‌شناسند و کارهایشان تحت نظر هیچ مرجع رسمی و طبق قانونی که خداوند معرفی کرده، نیست. نه مرجع تقلیدی دارند و نه با رهبران و معصومین در ارتباط هستند. ببینید چقدر بدبخت هستند! اینها ناچارند که هر روز مقلد یک نفر شوند. یک نفر به آنها می‌گوید: این کار را بکنید! یک روز می‌گوید: این کار را نکنید! هر روز یک رنگ. این خیلی حالت وحشتناکی است و هیچ وقت هم از این تحیر بیرون نمی‌آیند تا وقتی که امامشان را پیدا کنند و بفهمند جز درِ خانه ی معصومین، هیچ کجا خبری نیست. چون عالِم به معنای حقیقی آنها هستند، به غیر از آنها کسی عالِم نیست. نداشتن امام، باعث تنگی نفس و گرفته شدن دل می شود یکی از معجزات قرآن کریم همین است که تا زمان نزول قرآن، کسی سابقه پرواز نداشته. بعدها که بشر سابقه پرواز پیدا کرد یا ارتفاعات بلند را طی کرد، متوجه شد که در ارتفاع تنگی نفس می گیرد و احتیاج به اکسیژن دارد. قرآن می‌فرماید؛ آدم‌هایی که با ما اتصال ندارند مثل کسانی هستند که به ارتفاع رفته اند. «فَمَنْ یُرِدِ اللَّهُ أَنْ یَهْدِیَهُ یَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلْإِسْلَامِ وَمَنْ یُرِدْ أَنْ یُضِلَّهُ یَجْعَلْ صَدْرَهُ ضَیِّقًا حَرَجًا كَأَنَّمَا یَصَّعَّدُ فِی السَّمَاءِ كَذَلِكَ یَجْعَلُ اللَّهُ الرِّجْسَ عَلَى الَّذِینَ لَا یُؤْمِنُون = پس كسى را كه خدا بخواهد هدایت نماید، دلش را به پذیرش اسلام مى‏‌گشاید و هر كس را بخواهد گمراه كند، دلش را سخت تنگ مى‏ گرداند. چنانكه گویى به زحمت در آسمان بالا مى ‏رود. این گونه خدا پلیدى را بر كسانى كه ایمان نمى ‏آورند، قرار مى‏ دهد.»َ و نفسشان خیلی تنگ و گرفته است. آدم هایی که با امام و معصوم ارتباط ندارند، رهبر ندارند و برنامه آن ها مشخص، واضح و تأیید شده نیست. اینها هر روز اسیر یک دانشمند هستند. یک روز با فلان درویش ارتباط دارند و یک روز با فلان دکتر. این ها روحیه شان همینطور است. این گیج بودن و سرگردانی خیلی کشنده است و خیلی آنها را اذیت می کند. آنها راهی به جایی نمی برند، مگر اینکه از خودشان قابلیت نشان دهند تا به حقیقت راه یابند. خداوند کسانی که تشنه حقیقت و هدایت هستند را به اهل بیت می رساند خداوند در سراسر عالم فقط دست کسانی که وجداناً تشنه حقیقت هستند را می‌گیرد و در نهایت به دست معصومین می‌رساند. آنهایی که دستشان نمی‌رسد، گرفتار دیگر عرفانها می شوند. این ها کسانی هستند که حقیقتاً نمی خواهند دنبال هدایت باشند. یعنی یکبار داد نمی‌زنند به خدا بگویند خدایا به دادمان برس و خودت هدایتمان کن. راه هایی را انتخاب می‌کنند که به قول خودشان راه های انسانی و معنوی است و با امیال نفسانی شان هم سازگار است. وقتی که یک انسان می خواهد هدایت شود، به او می‌گویند که شما باید حیا داشته باشی. ولی چون سخت است خیلی ها خوششان نمی‌آید، اینگونه به خدا برسند و به دنبال راه راحت هستند؛ هر چند آلوده به گناه شوند. و گرنه کسی که نمی خواهد هوس بر او غلبه کند و واقعاً مخالف هوس خودش است، می‌گوید خدایا مرا به دستوری که تو راضی هستی و راه حقیقی است، راهنمایی کن. او وقتی که راه را پیدا کند، هر چه که به او بگویند گوش می کند و هیچ مقاومتی نمی کند و می‌داند که باید همان راه را برود. باید آخرت  و ابدیت را جدی گرفت خداوند در قرآن می‌فرماید: «اِنَما اَنتَ مُنذِرٌ وَ لِکُلِ قَومٍ هاد»[2] = ای پیامبر (باید بدانند) که تنها وظیفه تو اندرز و ترسانیدن (خلق از نافرمانی خدا) است و هر قومی را (از طرف خدا) رهنمایی است». منذر یعنی ترساننده، یعنی هشدار بده که ابدیت و آخرتی هست و اگر بخواهند بازی در بیاورند، گرفتار می شوند. به آن ها بگو اینجا جای مسخره بازی نیست. باید جدی زندگی کنید و جدی باشید. پیامبر نیز می‌ترساند و می‌گوید؛ قضیه را جدی بگیرید. خدا با هیچ کس شوخی ندارد. خدا با ما اهل بیت هم شوخی ندارد و سخت می‌گیرد. شما انسان هستید و با یک نظام قانون‌مند در تماس هستید و با یک ابدیت در ارتباطید. اگر انسان این را باور کند، هیچ چیز، تأثیری در روحیه‌ی او نمی‌گذارد و هیچ وقت متزلزل نمی‌شود. می‌بینید طرف با یک نفر رفیق می‌شود، از او تأثیر می پذیرد و واجبات الهی را ترک می‌کند و محرمات را انجام می‌دهد. یک سفر خارجی که می رود، زیر و رو می شود و این سفر او را بدبخت می‌کند. این برای آن است که قضیه آخرت و ابدیت و خودش را جدی نگرفته است. طرف کاره‌ای نبود یا یک شغلی داشت که ارتباطش با بعضی از مسائل خوب و محفوظ بود و تَدَیُّن هم داشت. اما سر شغل جدیدی که می‌رود، تمام حیثیت انسانی اش را از دست می‌دهد. کسی که نماز می خواند، نماز شب می خواند، ولایت داشت، اشک و محبت داشت، همه‌ی این ها را کنار گذاشته و حالا دیگر نماز هم نمی خواند. آخرت هم همین طوری است. حضرت می‌فرمایند: «اگر یک شبهه در ذهنتان آمد، با آن شبهه شب راحت نخوابید. چون ممکن است شب بمیرید و کافر و با روح مریض از دنیا بروید. جدی زندگی کردن، یعنی خودم را جدی بگیرم. اگر من خودم را جدی بگیرم، هیچ شرایطی نمی‌تواند من را ذلیل کند یا حیا و عفت و نماز و خدا را از من بگیرد و من را مورد خشم خدا قرار دهد. اگر کسی این مقاومت را داشت، همیشه عزیز است. نماز را باید جدی گرفت  پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) فرمودند: «ما بَینَ الکُفرِ وَ الایمانِ أِلا تَرکُ الصَلاه» [3]= بین کفر و ایمان هیچ فاصله‌ای مگر ترک نماز نیست». انسان گاهی لج می‌کند. با پدرش درگیر است، نماز نمی خواند. زن با شوهرش دعوا می‌کند و می‌بیند که شوهرش روی عبادت و نماز حساس است. برای اینکه او را اذیت کند، نماز نمی‌خواند. حجاب را رعایت نمی‌کند. در درگیری با شوهرش، با خدا درگیر می‌شود ومعصیت خدا را می‌کند و به جنگ خدا می‌رود. آدم چقدر باید احمق باشد، وقتی می‌خواهد حقارت خودش را در مقابل همسرش جبران کند، نماز را کنار بگذارد. ای اینجا معلوم می‌شود که او این همه آیات عذاب، در مورد ترک واجب را جدی نگرفته است. عذاب های ۲۹ گانه‌ای که راجع به نماز نخواندن یا نماز را سبک شمردن گفته اند، برای این است که پیغمبر اکرم آمده کسانی که جدی زندگی نمی‌کنند و واجبات و دین خدا را مسخره می‌کنند را بترساند و کسانی که انجام می دهند را بشارت دهد. باید سلامت جسم را جدی گرفت بدن چون نظام دارد و قانون مند است، وقتی با آن شوخی کنید عکس العمل نشان می دهد. کسی که مراقب خودش نیست و به فکر سلامتی اش نیست، مریض می‌شود. سرطان و بیماری های لاعلاج می گیرد. یک بار که دکتر می رود، دکتر به او هشدار می‌دهد، ولی گوش نمی‌کند وکلیه هایش به مرحلی دیالیز می‌رسد. هنوز چهل سال دارد و مانند بچه ها دائم شکلات و شیرینی و مواد قندی می خورد. یک دفعه به خودش می آید و می بیند که در میان سالی به بیماری دیابت مبتلا شده. چون شکمو است و نمی تواند جلوی خودش را بگیرد. حضرت می‌فرمایند: «اگر برای امتم سخت نبود، مسواک زدن را مثل نماز واجب می‌کردم». مسواک نمی‌زند و از یک دندان عفونی، بیماری به وجود می آید. بخل در دین و آخرت، عزت به دنبال دارد  امام علی (علیه‌السلام) فرمودند: «مَن بَخل بِمالِه ذَلَّ وَ مَن بَخِل بِدینه جَل[4] = هر کس در مال خود بخل ورزد، خوار و سبک می‌شود، و هر کس در دین خود بخل ورزد، سربلند و بزرگ می‌گردد.» به ما دستور داده‌اند که از آخرت و دینتان به هیچ وجه برای کسی مایه نگذارید و از آن هیچ چیزی به کسی ندهید. از دنیایتان هرچه می‌خواهید بدهید، خیلی هم کار خوبی است. هر کسی که از دنیایش بدهد، آخرتش هم قوی می شود. اما دین و آخرت خود را خرج کسی نکنید. آدم های دست و دل باز را دیده‌اید؟ مثلاً ترانه گوش می‌کنند. یا اگر شوهرش خوشش نیاید چادر سر کند، خیلی راحت قبول می‌کند و می‌گوید: شوهرم این گونه دوست دارد. او به خاطر شوهرش، خشم خدا را نصیب خودش می‌کند. خداوند وعده کرده و تضمین کرده که همین شوهر را بلای جان او می‌کند و یک عامل شکنجه‌ی روانی او می‌شود. یا اینکه زنش اینطور گفته و دیگر نمی‌تواند حرف او را قبول نکند. خدا را به زنش می‌فروشد؟ بعد می‌بینی که همان زن شکنجه‌اش می دهد. فکر می‌کند که طرف صاحب کارش است و اجازه دارد که راجع به مسائل شرعی او هم اظهار نظر کند. به او می‌گوید: نمی‌خواهد نماز بخوانی، بعداً قضا می‌کنی. صاحب کاری که تمام ابدیت و فطرت خود را مفت فروخته است، می آید و به کارمند می‌گوید که مثل او بشود. بعضی وقتها در عروسی می گویند که یک شب که هزار شب نمی شود. باید این کارها را انجام دهیم. اینها با این کارها خون به دل امام زمان می کنند. صله ارحامی که بخواهد غضب خدا را داشته باشد چه صله ای است؟ من خون به دل امام زمان کنم و باعث گریه فاطمه زهرا شوم، برای اینکه می‌خواهم صله ارحام کنم. صله ارحام فقط در حیطه شرع است. تا جایی که معصیت نشود. دختری که از اول برای آخرت شوهر تعیین تکلیف می‌کند، وارد حریم قرمز شوهرش می‌شود، این زن نامبارکی است. پسری که از روز اول آمده و زن را به سمت جهنم می‌کشد، نامبارک است. نظر امام محمد باقر(علیه السلام) در مورد امامت از امام باقر (علیه‌السلام) در مورد آیه «انما انت منذر و لکل قوم هاد» = تو پیامبر منذر هستی ولی هر قوم و گروهی هادی و رهبری دارد» پرسیدند. ایشان فرمودند: رسول خدا (صلی­‌الله­‌علیه­‌وآله‌وسلم) بیم دهنده است و در هر زمانی یکی از ما اهل بیت رهبری است که مردم را به آن چه که پیغمبر از طرف خدا آورده رهبری می‌کند». تعریفی که از امامت می‌کند خیلی دقیق است. یعنی ما همان حرفی را می‌زنیم که پیغمبر می‌زند. ما دینی از خودمان نداریم که غیر از پیامبر بگوییم. چنین حقی نداریم. ما شارع نیستیم. شارع فقط پیامبر بود. چیزی را که پیامبر می گوید، ما می‌گوییم و همان را در طول زمان گسترش می‌دهیم. رهبرانِ بعد از پیغمبر، اول علی (علیه‌­السلام) است و پس از او، اوصیاء او، یکی پس از دیگری هستند. پس آیه شریفه «انما انت منذر و لکل قوم هاد» یعنی خداوند در هر زمانی، برای هر گروه و اقوامی رهبر و امام گذاشته است. خوب حالا این رهبر  وقتی می‌خواهد بیاید رهبری کند، باید 7 مورد اطلاعات تخصصی را داشته باشد. نظر امام صادق (علیه‌السلام) در مورد علم و تخصص اهل بیت امام صادق (علیه‌­السلام) راجع به تخصص اهل‌بیت می‌فرمایند: «نَحن وُلاة اَمرِالله و خَزَنهَ عِلمِ الله و عَیبَة وَحیِ الله»[5] = ‌ ما والیان امر خدا (حكومت) و خزینه ‏هاى‌ علم و صندوق وحى‌ خدا هستیم.» ائمه (علیه‌السلام) نیز مثل پیامبر(صلی‌الله‌و‌علیه‌وآله‌و‌سلم) هستند که دائماً به آنها وحی می‌شد. جبرئیل(علیه‌السلام) دائماً با اهل بیت (علیه‌السلام) در تماس بوده. چند ماهی که حضرت فاطمه (سلام‌الله‌علیها) بعد از پیامبر زنده بودند، جبرئیل دائماً در خدمت حضرت زهرا بود و مطالبی را به حضرت عرض می‌کرده و فاطمه زهرا (سلام‌الله‌علیها) به امیرالمومنین(علیه‌السلام) می‌گفتند و می‌نوشتند. ائمه دیگر هم همین طور بودند. فقط ائمه، وحی را به کسی ابلاغ نمی‌کردند. چون ابلاغ به معنای نبوت است. آنها همان دین را گسترش می‌دهند و در طول زمان تفسیر می‌کنند و گنجینه وحی خدا هستند. وقتی می‌فرمایند؛ «و خزنة علم الله» یعنی کل علم دست خداست. قطره‌ای از آن پایین آمده است. هر کسی می‌خواهد به علم خالص و صاف و حقیقی راه پیدا کند، باید از طریق اهل بیت راه پیدا کند. برای همین هم حضرت می‌فرمایند: «هر علمی در سراسر جهان پخش است، از ناحیه ما اهل بیت پخش شده است. اگر علوم خوبی هم از طریق فلاسفه بزرگ مثل افلاطون، ارسطو، سقراط هست، آنها هم شاگردان انبیاء بودند و از انبیاء به آنها رسیده است. علم اساساً از روز اول نزد حضرت آدم بوده، «وَ عَلَّمَ آدَمَ الَاسماءَ کُلَها»[6] و بعد توسط انبیاء در سراسر عالم پخش شده. علم راستین و صحیح و غیر مخلوط با جهل از طرف انبیاء و رهبران الهی آمده است. کما اینکه پیامبر فرمودند: «أََناَ مَدینَة العِلم وَ عَلی بابُها»[7] = من شهر علم هستم و علی درِ این شهر است. هرکس به دنبال علم است، باید از در وارد شود. از طریق اهل بیت (علیهم السلام) می توان به علوم راه پیدا کرد ما نمی‌توانیم بگوییم، می‌خواهیم بدون اهل بیت به خدا متّصل شویم و به دنیا و آخرت برسیم. خداوند به کسی که بخواهد بدون اهل بیت به جایی برسد، توجهی نمی‌کند. راه گذاشته، باید از راه برویم. ائمه باب الله هستند. امام باقر (علیه‌­السلام) فرمودند: «به خدا که ما خزانه دار خداییم در آسمان و زمین». بعد می‌فرمایند: «نه آن که خزانه دار طلا یا نقره باشیم؛ بلکه خزانه دار علمش هستیم». همچنین وقتی امام صادق می فرمایند: «عَیبَة وَحیِ الله» = ما صندوق وحی خدا هستیم». یعنی اگر دوست داری به تو وحی شود، متصل به صندوق وحی شو. چون وحی مخصوص ائمه نیست. خداوند به اولیاء خودش، به مؤمنین و دوستان خودش هم وحی می کند. مثل الهامات غیبی که در جبهه ها زیاد بود. بچه ها بدون این که تخصص داشته باشند، خدا به آنها می گفت چه کار کنند. یعنی خود خداوند مستقیماً هدایتشان می کرد. از طریق اهل بیت است که می توانید با وحی خدا ارتباط پیدا کنید و از الهامات و حواس قوی و فوق این حواس ظاهری برخوردار شوید و به علوم راه پیدا کنید. باید گدای خانه و نوکر اهل بیت شوید. وقتی می گویند ما صندوق وحی خداییم، یعنی صندوق دار وحی خدا و همه الهامات وعلوم و دانش ها در دست آنهاست و جای دیگر خبری نیست. برای همین است که امام زمان یک اشاره به قلب کربلایی کاظم می کند و یک دفعه حافظ قرآن می شود و به آن درجات عالی می رسد. اینکه بگویم حالا بروم درس بخوانم، باید سر جای خودش باشد ولی علم دهنده حقیقی آنها هستند. فرق هست بین دانشجویی که می خواهد در کنکور شرکت کند، از صبح تا شب درس می خواند و خیلی از کارهایش را هم کنار می گذارد، با دانشجویی که تا اذان می گویند همه جزوه ها را کنار می گذارد. چون خداوند صدایش کرده، می رود و الله اکبر می گوید. یعنی خدا از همه چیز بزرگ تر است. بعد هم در قنوت می گوید: «رَبِّ زِدنی عِلماً»[8] = خدایا علم مرا زیاد کن». یعنی خزانه علم دست تو است. پابوس حضرت عبدالعظیم می رود و می گوید: یا سید الکریم! ما را در این کنکور موفق کن! کمکمان کن! درسش را هم خوب می خواند. این خیلی موفق تر است تا کسی که فکر می کند، من باید تعداد کلاس های کنکورم آنقدر باشد، فلان آموزشگاه بروم، بعد فراموش کند که علم از کجاست. جوانی که دعای خوب مطالعه می کند و ذکر «یا سلطان» را ۶۷ مرتبه می گوید، یعنی ای سلطانِ همه چیز! نسبت به این درس، به من سلطنت بده و از سلطنت خودت، من را بی نصیب نکن. حتما ًخداوند او را در آن درس مسلط می کند و راحت درس را متوجه می شود. بعد هم وقتی که می خواهد امتحان بدهد، ۱۸ مرتبه «یاحی = ای زنده» می گوید، مطلب برایش زنده می شود. کسی که به معدن وصل است و درسش را هم می خواند، می تواند قوی تر از کسی که فقط در اسباب و علل مادی درس می خواند، عمل کند. تاریخ هیچ وقت انسان هایی به نبوغ علمای مؤمنین، بیرون نداده است. نابغه ترینِ افراد که بی نظیر بودند، همه گدای درِ خانه اهل بیت بوده اند. خواجه نصیر یک فقیه، فیلسوف، ریاضی دان، منجّم است که کتاب های او هنوز هم وجود دارد. خواجه خیلی جلوتر از «لئوناردو داوینچی» پرواز کرد. زمانی که در محاصره بود، بال درست می کند و فرار می کند. رصدخانه و کتابخانه ای با صدها هزار جلد کتاب درست می کند. کسی است که به خاطر نبوغش، خان مغول را در دست خود می گیرد و او را به سمت اهداف شیعه هدایت می کند. یکی از هم مباحثه های قوی مرحوم مقدس اردبیلی تلاش می کرد تا وقتی صبح برای مباحثه می آید، بتواند قشنگ تر از مقدس اردبیلی درس بدهد. ولی مقدس اردبیلی خیلی قشنگ و قوی، اشکالات او را می گفت. سرانجام به مقدس اردبیلی گفت: تو چه کار می کنی؟ او جواب داد: من یک مقداری از شب را به عبادت می پردازم و یک مقداری هم درس می خوانم. اینطور نبودکه همه اش درس بخواند؛ بلکه با منبع درارتباط بود. به خاطر همین قوی می شد. در کنار علم باید تزکیه و اتصال باشد. نابغه ای مثل بوعلی سینا  با آن همه پیشرفت علمی می گفت: هروقت در مسئله علمی گرفتار شوم، باید به مسجد جامع بروم، دو رکعت نماز بخوانم و توسل به خدا بکنم، تا مشکل علمی من حل شود.  [1] قرآن کریم / سوره انعام / آیه 122 [2] قرآن کریم / سوره رعد / آیه 7 [3] ثواب الأعمال و عقاب الأعمال / ص۲۳۱ [4] غرر الحكم / 7921 ـ 7922 [5] اصول كافی / ج 1 / ص 192 / حدیث 1 [6] قرآن کریم / سوره بقره/ آیه 31  [7] حسینی میلانی / سید علی / أنا مدینة العلم و علی بابها / قم/ نشر الحقائق / ۱۴۳۴ق. [8] قرآن کریم / سوره طه / آیه 114 ظ 6

کلیدواژه ها: ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 10909
زمان انتشار: 18 اوت 2019
| |
انسان در بسیاری از امور، با جماد، گیاه و حیوان مشترک است

مهندسی فرهنگی، جلسه 5: 92/08/01

انسان در بسیاری از امور، با جماد، گیاه و حیوان مشترک است

انسان دارای بخش‌های جمادی، گیاهی، حیوانی و انسانی است. انسان در یک بخش از وجودش جسم و ماده است؛ و در بخش دیگر، گیاه است و در بخش دیگر حیوان است. یعنی انسان مثل جمادات جسم دارد، مثل گیاه رشد می‌کند و زیبایی و لطافت دارد و مثل حیوانات تغذیه و تولید مثل می‌کند و قدرت بدنی، دارد. اما خداوند فقط انسان را در بین همه موجودات، کامل آفریده است؛ پس باید ببینیم که کمال انسان در چیست. انسان از آن جهت که غریزه دارد، ازدواج می‌کند، عواطف و قوه غضبیه دارد. (قوه غضبیه= قوه دفاع از حریم خود، خانواده، همنوعان و غیرهمنوعان در مقابل خطرات و آسیب‌ها می‌باشد). انسان جامعه مدنی تشکیل می‌دهد و به همنوعان و غیرهمنوعان خود خدمت می‌کند و در این امور با حیوانات مشترک بوده و دارای کمالات حیوانی است. جامدات، گیاهان، حیوانات و انسان ها همه تسبیح خداوند را می‌گویند از آیات قرآن و روایات چنین برمی‌آید که انسان تنها موجود تسبیح‌گوی جهان آفرینش نیست. بلکه همه‌ی آفریده‌های خداوند تبارک و تعالی مشغول تسبیح و تقدیس او هستند. قرآن می‌فرماید« أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ یُسَبِّحُ لَهُ مَنْ فِی السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالطَّیْرُ صَافَّاتٍ كُلٌّ قَدْ عَلِمَ صَلَاتَهُ وَتَسْبِیحَهُ وَاللَّهُ عَلِیمٌ بِمَا یَفْعَلُونَ = آیا ندیدی كه برای خدا تسبیح می‌‏كنند تمام آنان كه در آسمان‌ها و زمین اند و همچنین پرندگان به هنگامی كه بر فراز آسمان بال گسترده‏ اند، هر یك از آنها نماز و تسبیح خود را می‏‌داند، و خداوند به آنچه انجام می‌‏دهند عالم است. (نور/41)» حیوانات هم اهل ذکر، عبادت و تسبیح خداوند هستند. برتری های حیوانات نسبت به انسان و بهشت و حقوق آنها بعضی از حیوانات نسبت به برخی از انسان‌ها برتری دارند و به همین خاطر برخی حیوانات به خاطر اعمالشان به بهشت می‌روند و بعضی انسانها که حقوق حیوانات را رعایت نمی‌کنند، به جهنم می‌روند. استاد شجاعی با بیان این مطلب می‌افزاید: پیغمبر صلی‌الله‌علیه‌وآله فرمود: «رُبَّ مَرکوبٍ خَیرٌ مِن راکِبِه لِاَنَّهُ اَکثَرُ ذِکراً مِنه = چه بسیار مرکبی که از راکب خودش بهتر هست، زیرا بیشتر از راکبش یاد خدا می‌کند». چه بسیار الاغ‌ها و اسب‌ها و شترهایی که از انسان برترند و به خدا نزدیکتر از انسان هستند و به بهشت می‌روند؛ اما بسیاری از انسان‌ها به بهشت نمی‌روند؛ چون ذاکر خدا نیستند؛ اهل نماز نیستند. در قیامت همین انسان‌ها هستند که این آیه شریفه را بر زبان می‌آورند که: «یا لیتنی کنت ترابا= ای کاش خاک بودم». برخی حیوانات در خدمت به غیرهمنوعان خود، خالص‌تر از انسان هستند. زیرا انسان از کمک به غیرهمنوع، منافع خود را در نظر می‌گیرد. مثلاً میلیاردها تومان هزینه‌ای که صرف دامداری و رسیدگی به امور حیوانات و حفظ نسل آنها می‌کند، به نفع خودش و به خاطر حفظ اکوسیستمی است که خود در آن زندگی می‌کند. اما وقتی یک گرگ به بچه انسان شیر می‌دهد و او را بزرگ می‌کند، یا یک سگ، گربه‌ای را پناه می‌دهد و ...این کارها را از روی عواطف و صفای خودش انجام می‌دهد و طمعی ندارند. حیوانات دارای چنین ویژگی‌هایی هستند و به همین دلیل، به بهشت راه پیدا می‌کنند. برخلاف خیلی از انسانها که خود را از رفتن به بهشت محروم می‌کنند. پیغمبر صلی‌الله‌علیه‌وآله می‌فرماید: «چه بسا یک انسان به خاطر توهین یا اذیت و آزار و عدم رعایت حقوق یک گربه، به جهنم برود». راوی می‌گوید: «دیدم امام معصوم ع یک لقمه خودش می‌خورد و یک لقمه به سگی می‌داد. به ایشان گفتم آقا همه غذایتان را دادید و چیزی به خودتان نرسید. فرمود: من حیا می‌کنم از این که ذی­روحی مرا نگاه کند و من تنها غذا بخورم». حیوانات چون روح دارند، شخصیت و احترام هم دارند. در روایت است که حق ندارید حیوانی را کتک بزنید یا به صورت آنها بزنید؛ یا باری بیش از حد لازم، روی حیوان بارکش بگذارید. وقتی سوار حیوان هستید، در یک جا نایستید، چون حیوان خسته می‌شود؛ وقتی که به محلی رسیدید و توقف کردید، اول غذای حیوانتان را بدهید و بعد خودتان غذا بخورید. قوانین زیادی در اسلام هست که بطور مفصل حقوق حیوانات را توضیح می‌دهد. تشکیل «جامعه مدنی» یک ویژگی «حیوانی» است، نه ویژگی «انسانی» برخی افراد فکر می‌کنند که تشکیل جامعه مدنی، یک ویژگی انسانی بوده و ناشی از بخش ارزشهای «انسانی» ما است؛ حال آن که حیوانات نیز جامعه مدنی تشکیل می‌دهند و گاه نظم آنها بهتر و دقیق‌تر از انسان هاست. در تعریفی از انسان گفته می‌شود که انسان موجودی است اجتماعی یا «مدنیٌ بالطبع»  و نه «مدنیٌ بالفطره». این «طبع» یعنی «بخش حیوانی» انسان. یعنی فقط بخش طبیعی و حیوانی ما جامعه مدنی تشکیل می‌دهد. بنا بر این، تشکیل جامعه مدنی، یک «خصوصیت انسانی» محسوب نمی‌شود، بلکه فقط یک «کمال حیوانی» است، زیرا حیوانات هم جامعه مدنی دارند. آنها نیز مانند انسانها در جوامع شان سازمان دارند، ریاستِ گروه، قوانین و فرهنگ شغلی و مسوولیتی و رشد اجتماعی دارند. مثل زنبورهای عسل که سرباز، نگهبان و بازرس دارند و اگر زنبوری تخلف کند، بازرسی‌اش می‌کنند. حیوان هم اختیار دارد و می‌تواند تخلف کند، مثلاً یک زنبور می‌تواند روی گیاه بدبو بنشیند، یا اصلاً کار نکند، زنبورِ مأمور این را می‌فهمد و او را مجازات یا نابودش می‌کند. پس تشکیل زندگی اجتماعی، قوانین زندگی اجتماعی، تخلف از قانون، جریمه، جزا و سیستم قضایی و همه اینها در حیوانات هم وجود دارد. حتی «ریاست» که در جامعه مدنی به عنوان یک مقام اجتماعی است، جزء کمالات حیوانی است. نمی‌شود گفت انسانی که در مقام ریاست است، انسان‌تر از کسانی است که کارمند و زیردست او هستند. هیچ فطرتی این را قبول نمی‌کند. برخی حیوانات برتر از انسان هستند و به بهشت می‌روند برخی حیوانات در طی کردن مسیر زندگی شان به بهشت می‌روند، اما برخی انسانها به خاطر اعمالشان به جهنم می روند. حیوانات عاطفه دارند، غیرت ناموسی دارند، حیا دارند، روابط جنسی‌شان علی‌القاعده در خفا صورت می‌گیرد. دفع ادرار و مدفوع شان مخفی است. حیوانات قابلیت تربیت دارند. اما تربیت‌شان به صورت محدود امکان‌پذیر است. حیوانات می‌توانند دست از خصوصیات بد خودشان بردارند و تربیت بپذیرند. انسان می‌تواند حیوان وحشی را یک طوری تربیت کند که دست از توحش خود بردارد. یک حیوان وحشی مثل شیر یا پلنگ به خاطر محبت و رفاقتی که بین او و یک موجود دیگر برقرار می‌شود، می‌تواند روی غریزه خودش تسلط پیدا کرده و توحش را کنار بگذارد. حیوانات برخلاف آن چیزی که خیلی‌ها تصور می‌کنند، دارای فهم، شعور، عقلانیت و اختیار هستند و اینها را متأسفانه فقط و فقط جزء تعریف انسان آورده‌اند. روز قیامت که حیوانات محشور می‌شوند «و اذا الوحوش حشرت = و هنگامی که وحوش حشر می‌شوند»، آن‌گاه حیوانات می‌توانند از انسان شکایت کنند که خدایا من در خانه این شخص گرسنه بودم، من مُردم از آزارهای او ، باردار بودم، نتوانستم غذا بخورم، بچه‌­ام سقط شد، و ... حقوق جمادات و گیاهان را هم باید رعایت کنیم از آنجا که همه موجودات، اعم از جامدات، گیاهان، حیوانات و انسان‌ها روح دارند، در نگاه اسلام همه آنها احترام و حقوق دارند. سنگریزه‌ای که در دست پیامبر اکرم بود، حضرت فرمود: من تسبیح این سنگریزه را درک می‌کنم. «ان من شیء الا یسبح بحمده، ولیکن لا تفقهون تسبیحهم= همه چیز تسبیح خدا را می‌کنند، اما شما تسبیح‌شان را درک نمی‌کنید». برای همین است که معصوم ع فرمود: «وقتی به یک گیاه آب می‌دهید، مثل این است که به یک مؤمن آب می‌دهید».پس باید احترام جمادات را نیز رعایت کنیم. جماداتی که اطراف ما هستند، همه شعور دارند، حس دارند، می‌فهمند و درک می‌کنند. با همین درکی که دارند، خدا را تسبیح می‌کنند. پس باید حرمت لباس، اتومبیل، موتور و ... را رعایت کنیم. با چنین درکی بود که پیغمبر اکرم برای عصا و سایر ملزومات‌شان که فقط شی بودند، اسم گذاشته بودند. اینها برای این است که این اشیاء درک دارند. مثلا «ستون حنانه» که پیامبر اکرم به آن تکیه می‌داد، می‌فهمد که چه کسی به او تکیه داده است؛ درک می‌کند که آیا یک آدم فاسق به او تکیه داده یا یک فرد مؤمن. ستون حنانه درک می‌کند موجودی که به او تکیه داده،  به خدایی که این جامد او را تسبیح می‌کند، شبیه­‌تر است و همین تکیه دادن آدم مومن، برایش لذت­بخش است. «سخنگو بودن انسان» برتری بر حیوانات محسوب نمی‌شود بعضی‌ها انسان را «حیوان ناطق» نامیده‌اند. یعنی «حیوانِ‌ سخنگو». اما می‌بینیم که حیوانات هم سخن می‌گویند و فرهنگ ویژه‌ی خود را دارند. در قرآن از منطق‌­الطیر سخن گفته شده است که پرنده‌­ها با انبیاء صحبت می‌کردند. گاهی اوقات در تعریف «انسان ناطق» گفته شده که «ناطق» یعنی «عاقل»؛ و این را به عنوان برتری دیگری بر حیوانات برشمرده اند. در حالی که حیوانات نیز سخن می‌گویند و عقل دارند، جن ها، فرشته‌­ها هم عقل دارند، اگر بگویید عقل به معنای «ادراک کلیات»، یعنی «هوش» که آنها هم با هوش هستند. تجربه دارند، درک می‌کنند. هوش‌شان را به کار می‌گیرند، فریب دادن دارند، حمله و نقشه‌­ریزی دارند. حضرت سلیمان ع به هدهد می‌گوید: «مبادا به من دروغ بگویی، چون بررسی می کنم.» این بدین معناست که حیوانات هم می‌توانند دروغ بگویند، کلک بزنند و سر پیغمبر را کلاه بگذارند. قرآن می‌فرماید:«حَتَّى إِذَا أَتَوْا عَلَى وَادِ النَّمْلِ قَالَتْ نَمْلَةٌ یَا أَیُّهَا النَّمْلُ ادْخُلُوا مَسَاكِنَكُمْ لَا یَحْطِمَنَّكُمْ سُلَیْمَانُ وَجُنُودُهُ وَهُمْ لَا یَشْعُرُونَ = تا به سرزمین مورچگان رسیدند، مورچه‏ ای گفت: ای مورچگان! به لانه‏ های خود بروید تا سلیمان و لشكرش شما را پایمال نكنند در حالی كه نمی‏فهمند! (نمل/ 18)». حیوانات شخصیت‌های بزرگ و برجسته‌­ای هستند. ما اصلاً شناختی نسبت به حیوانات نداریم. حتی این که می‌گویند: انسان موجودی است که مصالح را از مفاسد تشخیص می‌دهد نیز، برای انسان برتری نسبت به سایر موجودات محسوب نمی شود. زیرا امروزه با مطالعه روی زندگی جانوران، ثابت شده که حیوانات هم می‌توانند مفسده را تشخیص دهند. جن‌ها و کاملتر از آنها فرشته‌ها هستند. پس این هم برتری مهمی نسبت به انسان نیست. این گونه قوه هایی که انسان دارد، سایر موجودات هم دارند. خصوصیت انسان در چیست که او را از سایر مخلوقات متمایز می سازد؟ باتوجه به مطالبی که گفته شد، این سؤال ایجاد می‌شود که: «اشرف مخلوقات» بودن انسان به چیست؟ چه چیزی در وجود انسان هست که بقیه موجودات فاقد آن هستند؟ این که خداوند می‌فرماید: «هُوَ الَّذِی خَلَقَ لَكُمْ مَا فِی الْأَرْضِ جَمِیعًا = او خدائی است كه همه آنچه (از نعمتها) در زمین وجود دارد، برای شما(انسان) آفریده. (بقره/ 29)»؛ و این که هدف از خلقت همه موجودات انسان بوده و همه چیز برای انسان خلق شده، به این معنی است که همه چیز پایین تر از انسان است. بنابراین باید به مهمترین ویژگی که انسان را برتر از سایر موجودات کرده توجه کنیم. این خصوصیت انسان که او را از سایر موجودات متمایز و برتر از آنان کرده و به او امکان «جامعیت» داده است، در بخش فوق عقلانی او قرار دارد. «جامعیت» یعنی انسان موجودی است که همه بخش‌های موجودات پایین‌تر از خود را دارد، اما علاوه بر آن چه که سایر موجودات دارند، انسان حامل «نفخه‌ی الهی» نیز می‌باشد. انسان به واسطه داشتن این روح الهی، قابلیت شبیه شدن به خدا را دارد. در میان همه موجودات، این فقط انسان است که لایق گفتن شعار «لا اله الا الله» با ویژگی‌های انسانی می‌باشد. انبیاء برای انسان این شعار را آوردند که تو معشوق و دلبری غیر از الله نداری؛ یعنی کمالِ مطلق و بی‌نهایتِ انسان در عشقِ به بی نهایت معنا پیدا می‌کند. انسان برخلاف همه موجودات، حتی فرشته‌ها و جن ها، تنها موجودی است که قابلیت «تربیت نامحدود الهی» را دارد. انسان می‌تواند شبیه الله شود و به الله عشق بورزد. عشق به الله، عشقی است که انسان را مانند خداوند بی‌نهایت می‌کند و انسان تمام کمالات خداوند را که در «اسماء الله» تجلی یافته است را می‌تواند جذب کند. این عشق الهی برخلاف عشق‌های دنیایی است که صرفاً در کنار معشوق بودن، برای عاشق کافی است و کمالی از معشوق را دریافت نمی‌کند. در آیات و روایات از «خداگونگی» و «شبیه خدا شدن» زیاد صحبت شده است. این که می‌گوییم انسان در تشبه به الله مثلِ خداوند بی‌نهایت شده و «مَثَل اعلی»‌ی خداوند می‌شود، منظور بی‌نهایتِ ظهوری است، نه بی‌نهایتِ ذاتی. پس این شبهه ایجاد نشود که چرا دو تا بی نهایت به وجود آمد؟ ما یک بی نهایت ذاتی داریم که فقط الله است و بقیه بی نهایت‌ها مثل ما جزء بی نهایت ظهوری هستند و این گونه بی نهایت شدن انسان، با بی نهایتی خداوند تزاحمی ندارد. در آینده وقتی که بخش «روابط با مردم» را توضیح می‌دهیم، می رسیم به این جا که «ما بی نهایت هایی هستیم که کنار هم قرار گرفته ایم و چقدر زیبا با هم زندگی می‌کنیم» این یک مسئله ی بسیار مهمی است. واقعاً چگونه این موضوع قابل حل و هضم است؟ درباره ی آن باید زیاد فکر کرد. پس گفتیم که انسان در «لا اله الا الله= هیچ معشوق و دلبری نیست جز الله» معنا پیدا می‌کند. «لا اله الا الله» حقیقت انسان است. پیامبر ص فرمود: «ما قُلتُ و لا قالَ القائِلونَ قَبلی مِثلَ لا إلهَ إلَا اللّه ُ = نه من و نه کسی قبل از من، سخنی مانند لا اله الا الله نگفته است». ذات بی‌نهایت طلب انسان، طوری است که اگر کره زمین را هم داشته باشد، باز هم کرات دیگر را برای خودش می‌خواهد. انسان حد یقف و ایست ندارد. نمی‌خواهد یک جا محدود شود. این خصوصیتی است که خدا در وجود انسان گذاشته است. از این خصوصیت، خیلی درس‌ها می‌شود گرفت. یکی این که ذات انسان، «متحرک» و «سالک» آفریده شده و انسان ذاتاً سیر الی الله دارد. برای همین بود که امام ره فرمود: «رییس جمهور آمریکا هم عاشق خداست». او هم بی‌نهایت طلب است. اما در زمین دنبال آن می‌گردد. کسی که اهل معرفت است، می‌فهمد، آن چیزی که انسان بی نهایت طلب دنبالش می‌گردد، در زمین نیست، بلکه در وجود خودش است. شاعر چه زیبا همین را گفته است: «سالها دل طلب جام جم از ما می کرد/ آن چه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد» با همین توضیحات است که ما می‌گوییم : «اگر در مهندسی فرهنگی، انسان را به الله نرسانید، هر چه قدر به او لطف کنید و او قویتر شود، وحشی­تر و متجاوزتر می‌شود. زیرا این قدرت بی‌نهایت­‌طلبیِ که در وجود انسان است می‌تواند او را رشد داده و به کمال برساند. حال ببینیم چه ضرر بزرگی می کند انسانی که می‌تواند به چنین خداگونگی برسد، به جای این که با جفت خود (الله) پیوند بخورد تا به آرامش برسد، برود و با بخش‌های پایینی وجود انسان (گیاهی و حیوانی) پیوند بخورد؛ او هرگز به آرامش نمی‌رسد. قرآن می‌فرماید: «أَلا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ= همانا با یاد خدا دلها آرام می گیرد. (رعد/28)» نکته اساسی در این بحث این است که «منابع زمین محدود است و نمی‌تواند حس بی‌نهایت‌­طلبیِ انسان را ارضا کند؛ به همین دلیل است که انسانی که در مسیر زندگیش در تله‌ی عشق‌ها و تنوع طلبی‌های زمینی قرار می‌گیرد، در آخر کار، می‌یابد که این مسیر، حاصلی جز دل زدگی نداشته است». چنین عشق هایی، یا «حسی» هستند که زود بریده می‌شوند؛ و یا «خیالی و وهمی» هستند که مدتی بیشتر طول می‌کشد تا بریده شود؛ و یا «عقلی» هستند که دوامش کمی بیشتر از دو تای قبلی است؛ اما در این میان، تنها عشق به الله است که جاودانه می ماند. انسان فقط با خدا معنا می گیرد در بین همه موجودات، فقط انسان است می‌تواند موجودی کامل و عاشق باشد و معشوقش هم خدا است. وقتی انسان معشوق حقیقی خود را شناخت و بخش فوق عقلانی‌اش فعال شد و از شناخت خودش به الله رسید، خود به خود صفات معشوق را نیز شهود می‌کند و پی می‌برد به این که  اللهِ مطلقِ بی نهایت، «سبحان» هم هست. «سبحان» یعنی خداوند از هرگونه ضعف، نقص، اشتباه، جهل، کوتاهی و قصور مبرا است. چنین انسانی وقتی در نمازش سبحان الله می‌گوید، درک و لذتی از نمازش می برد که دیگران از آن محروم هستند. وقتی که می‌گوید: الله «صمد» است. می‌فهممد که امکان ندارد خدا به کسی ظلم کند. برای همین است که فرمودند: «إِنَّمَا یَحْتَاجُ إِلَى الظُّلْمِ الضَّعِیفُ = آن كسی كه ضعیف است، احتیاج دارد به این‌كه ظلم كند.» ضعیف محتاج به ظلم است. اما خدا که ضعیف نیست؛ قوی مطلق است، پس ظلم نمی‌کند. با فعال شدن بخش «فوق عقلانی»، خودِ انسان «الحمدلله» را درک می‌کند و می‌فهمد که هر کمالی از آنِ خدا است. کسی که الحمدلله را شهود کند، حسود نمی‌شود. ما می‌توانیم صفات «رحمان»، «رحیم»، «حیّ»، «عطوف»، «رئوف»، «علیم» و همه‌ی اسماء الهی را درک کنیم، زیرا همه را از خدا گرفته‌ایم. در ما مهربانی هست، اکرام هست، عفو و گذشت و....هست. هر چیزی را نگاه کنید، پر از اسم است. از یک اتم، مولکول می‌شود، ده ها اسم از الله استخراج کرد. علی علیه‌السلام می‌فرماید:«وَ بِاَسمائِکَ الَّتی مَلَئَت اَرکانَ کُلِّ شَیء = و قسم به اسم هایت که ارکان هر چیزی را پر نموده». فقط یک معصوم می‌تواند این را توصیف کند، زیرا خودش به کل شیء احاطه دارد. خدا یک ذات است که با جلوه‌های بی‌نهایت، دائماً ظهور می‌کند. خدا هیچ وقت از حرکت باز نمی‌ایستد. حرکت خداوند «حرکت ربوبی» و پروردگاری است. قرآن می‌گوید: «كُلَّ یَوْمٍ هُوَ فِی شَأْنٍ= خداوند هر روز در شأن و کارى است. (رحمن/29)» هر لحظه در حال ظهور است. خدا رحمت کند امام را که فرمود: «مرکز کار و منشأ کار، خدا است.» خدا کارگرترین موجود است. الله یک لحظه هم بیکار نیست. خدایی را که در برخی کتاب‌ها معرفی کردند، یک الله ساکن و بی‌حرکت است و با خدایی که قرآن معرفی می‌کند، متفاوت است. اللهِ قرآن «رفیق» است، به بنده‌اش می‌گوید با من عهد ببند و به من کمک کن. «یَآ أَیُّهَا الَّذِینَ ءَامَنُواْ إِن تَنصُرُواْ اللَّهَ یَنصُرْكُمْ وَ یُثَبِّتْ أَقْدَامَكُمْ = اى كسانى كه ایمان آورده اید! اگر خدا را یارى كنید، شما را یارى مى كند و گام هایتان را استوار مى سازد. (محمد/7)». الله آن قدر بزرگ است که می‌گوید به من قرض بدهید. با بنده‌­اش «رفیق» است، «حبیب» است، «شفیق» است، «انیس» و «مونس» است. خدا می آید کنارت تا تو را تربیت کند. یک لحظه الله از تو جدا نیست: «وَاعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ یَحُولُ بَیْنَ الْمَرْءِ وَقَلْبِهِ = بدانید که خداوند حایل است بین انسان و قلبش ﴿انفال۲۴﴾». خداوند با تو زندگی می‌کند و عاشق تو می‌شود. معصوم ع فرمود: «من طلبنی وجدنی.....و من عشقنی عشقته= هرکس مرا بطلبد، مرا می‌یابد و ...هرکس عاشقم شود، عاشقش می‌شوم». معصوم ع فرمود: خداوند می‌فرماید چرا وقتی مریض شدم، به عیادتم نیامدی؟» پرسیدند مگر خدا مریض می شود؟ فرمود: وقتی که مومنی مریض می‌شود، انگار خدا مریض شده، پس باید به عیادتش رفت. خدا غصه می‌خورد و جهاد می‌کند: «وَ ما رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَ لکِنَّ اللَّهَ رَمی‏= هنگامى که ریگ ها را به سوى آنان انداختى، در حقیقت تو نینداختى، بلکه خدا انداخت. (انفال/17)». در جهاد، خدا با تو است؛ حتی در همسرداری، بچه‌­داری، اقتصاد، سیاست و همه امور کنار تو است. به قول امام خمینی ره : «ان الله معنا= خدا با ماست». موقعی که نطفه بودی با تو بوده. «هُوَ الَّذِی یُصَوِّرُكُمْ فِی الْأَرْحَامِ كَیْفَ یَشَاءُ، لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ الْعَزِیزُ الْحَكِیمُ= خداست آن که صورت شما را در رحم مادران می‌نگارد، هر گونه اراده کند. خدایی جز آن ذات یکتا نیست که (به هر چیز) توانا و داناست. (آل عمران/6)». امام حسین ع در دعای عرفه­ می‌فرماید: «خدایا در آن تاریکی‌های سه گانه رحم، تو همیشه یاد من بودی، سپس مرا به دنیا آوردی، تربیتم کردی، بزرگم کردی؛ یکی از لطف‌هایی که به من کردی این بود که مرا در زمان پیغمبر متولد کردی.» درحالی که خداوند پیوسته با ما زندگی می‌کند، متأسفانه برخی از ما وقت نداریم با الله زندگی کنیم. انگار که ما حرفی با این الله که هر لحظه با ما است، نداریم. با زندگی کردن به این شیوه، ما ناکام و تشنه از دنیا می‌رویم. پیامبر فرمود: «کُلُّ اَحَدٍ یَموتُ عَطشان، اِلاّ ذاکِرَ الله = همه مردم تشنه از دنیا می‌روند، مگر کسی که الله را یاد می‌کند». کتاب «مهندسی فرهنگی‌» از سری کتاب های بیان

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 10898
زمان انتشار: 7 می 2019
| |
احسان را کوچک نشمریم

احسان، جلسه 18، 92/10/26

احسان را کوچک نشمریم

در روایات معصومین علیهم‌السلام سفارش شده که هیچ کار خوبی را کوچک نشمارید که موجب عدم انجام آن بشود.

یکی از اساتید ما که سالهای زیادی دوست و شاگرد مرحوم الهی قمشه ای رحمة الله علیه بود، می فرمود که ایشان با آن شخصیت بزرگ شان همیشه به کوچکترها سبقت در سلام داشت و بر این کار هم خیلی مُصِر بود. مثل پیامبر بزرگوار اسلام که هیچ کس نمی توانست از او در سلام سبقت بگیرد. می گفتیم، آقا شما چه اصراری دارید که سبقت سلام داشته باشید. می فرمود، من پیرمرد بیشتر احتیاج به ثواب دارم. می خواهم 99 تا ثواب این سلامها مال من باشد.

ما در حملات چهارگانه شیطان، از حمله سمت راست آسیب پذیرتر هستیم هر چند که ما در حملات سه سمت های دیگر شیطان هم آسیب می بینیم، ولی در حمله سمت راست و حمله او در کارهای خیر و عبادات آسیب پذیرتر هستیم. چون نامه عمل انسان به دست راست او داده می شود و اصحاب یمین دائم در کار خیر هستند، شیطان از سمت راست خیلی حمله می کند تا نامه عمل را از دست انسان بگیرد. نامه عمل هم خود انسان است. صحیفه نفس انسان این چهارسو را دارد. سوی چپ، سوی راست، سوی جلو و سوی عقب. شیطان وقتی از یمین انسان حمله می کند، یعنی به خیرات، دارایی ها و نقاط مثبت یک شخص حمله می کند. در طول تاریخ هم ثابت شده که بیشترین ضربه را شیطان از سمت راست به اسلام و مسلمانان زده است. یعنی آنقدر که گناهکارهای حرفه ای به دین ضربه زدند، صدها و هزاران برابرش، بی گناهان، آنهایی که اهل فساد و فحشای ظاهری نیستند، ضربه زده اند. به تعبیر مقام معظم رهبری، خواص لطمات زیادی زده اند. پیامبر فرمود اگر گناه نکنید، بر شما به بدتر از گناه می ترسم. گناه، حمله سمت چپ شیطان است و بدتر از گناه حمله سمت راست است و آن هم کمالات، فضایل، عبادات، علوم، معارف و خیرات یک آدم است که ممکن است خود آدم باورش شود که کار مهمی کرده و همین او را سنگین کند و به سقوط او از روی صراط بیانجامد. گاهی گناه کاری که توبه می کند، از اهل عبادتی که زمین می خورد، جلو می زند افراد زیادی در تاریخ داشته ایم که گناهکاری شان مقدمه ای شده برای آشتی آنها با خدا. مردان و زنانی که اهل فساد و فحشا بودند؛ ولی توبه کردند و از اولیای خدا شدند. یعنی در یک جا توانستند خوب توبه کنند و برگردند. در دوران دفاع مقدس هم ما زیاد داشته ایم آدم هایی که یک عمر جزء لاتها و اراذل و اوباش بودند. اما از اوایل جنگ تا اواخر آن پای کار بودند. در روز عاشورا نیز چند نفر از لشکر عمر سعد به لشکر امام حسین آمدند. یعنی دقیقه نودی بودند. بیش از ۳۰ نفر در دقیقه نود آمدند. یعنی فکر کنید تا چند ساعت قبل، این جهنمی بوده؛ اما در ساعات آخر، دو یا سه ساعت آخر در روز عاشورا بارشان را بستند و به طرف امام حسین علیه‌السلام آمدند. مثل حر، مثل زهیر که عثمانی بود؛ اما همان دور بودنش ا زحضرت، زمینه را برای یک آشتی فراهم کرد. یعنی گاهی گناهان یک نفر، به آشتی و پاکار بودن و وفاداری او کمک می کند. گاهی هم عبادات یک نفر، مقدمه جهنم رفتنش می شود. کارهای خیرش، سیادت، طلبگی، یار امام بودنش؛ پیش کسوت بودن در جهاد و خون و مبارز بودن، آزاده بودن و نماز شب خواندنش و ... همه مقدمه می شود تا این آدم یک جهنمی به تمام معنا و گردن کلفت شود. شما در تاریخ نگاه کنید. خواص چه وحشتناک به خودشان و دیگران بدی کردند. نگاهی به تاریخ انقلاب بیندازید. می بینید که یکی از خواص زندان رفته، شکنجه دیده، فحش شنیده، خون دل خورده، آخر کار، گند می‌زند و کار را خراب می‌کند. پس اینطور نیست که شما بتوانید یک نفر را ارزیابی کنید که این عاقبت به خیر است یا عاقبت به شر. نمی‌دانیم چی می‌شود. پس آدم باید دیوانه و بی‌عقل باشد که روی کارهای خیرِ خود حساب باز کند. مؤمن هیچ وقت به عبادت یا کار خیرش غرّه نمی‌شود علی علیه‌السلام به سلمان فرمود: وقتی خواستی بمیری، وصیت کن که روی سنگ قبرت بنویسند «وَفَدَت عَلی الکریم بِغَیر زاد، مِنَ الحَسَنات وَالقَلبِ السَّلیم = وارد شدم بر کریم (یعنی خدا) بدون هیچ حسنه و قلب سلیم». او که سلمان بود و پیامبر درباره اش فرمود:«سلمان منا اهل البیت=سلمان از ما اهل بیت است»، حضرت امیر به او می گوید که بنویس من بدون زاد آمده ام و هیچ چیزی ندارم. این شرح حال همیشه ی یک مومن است. یک مومن تعارف نمی کند، یک مومن شکسته نفسی نمی کند که بگوید: «نه؛ ما که گناهکاریم؛ ما که کار خیری نداریم؛ ما که روسیاهیم»؛ بلکه مومن باید واقعاً خود را روسیاه ببیند. یک بنده خدایی بعد از چند ده سال عبادت، حاجتی داشت. اما هر چه کرد، برآورده نشد. آخرش گفت: هر چی می کشم از دست این نفس است که بعد از این همه سال، دعایم مقبول نیست. خداوند به پیغمبرش گفت به او بگو این چند لحظه ای که خودت را مذمت کردی، برای من خیلی بهتر از چند سال عبادتت بود. این یک داستان حقیقی است. مومن اساساً برای خودش هیچ حسنه ای و هیچ کار خیری سراغ ندارد که از خدا طلبکار باشد. امام سجاد علیه‌السلام به خداوند عرض می کند: خدایا چگونه می توانم شکر تو را به جای بیاورم، در حالی که هر وقت می گویم «لک الشکر» شکر دیگری واجب می شود به خاطر شکری که تو توفیقش را دادی؟ بنابراین، هیچ کار خیر، عبادت، زیارت، مسجد، صدقه، انفاق و حرم برای مومن منیت نمی آورد. مومن هر چقدر توفیقات بیشتری پیدا می کند، بیشتر زیر بار منت است. مثلاً فرض کنید اگر به کسی یک میلیون بدهند و به کس دیگر 50 میلیون بدهند، کدامیک بیشتر زیر بار منت خواهد بود؟ معلوم است. آن که 50 میلیون گرفته، بیشتر زیر بار منت است. ما عبد و مملوکیم و طلبی از خدا نداریم خدا مخصوصاً تو را یک جاهایی به درد سر می اندازد و گرفتار یک شیطان می‌کند و یک شیطان انسی یا جنی سراغت می فرستد که تو را یک ذره اذیت کند. می‌بینی که دعایت به اجابت نمی رسد و کارهایت گره می خورد. اما همه اینها برای این است که معلوم شود که آیا صدایت در می آید یا نه. طلبکار می‌شوی از خدا یا نه. می‌گویی خدایا ما دیگر چرا یانه. وقتی اینطور شد،کار خیلی خطرناک می شود. باید بدانیم که ما اصلاً طلبی از کسی نداریم. ما همه عبد و مملوکیم و از خودمان هیچ چیز نداریم. امام صادق ع: اگر مردم بدانند چقدر از اعمال رد شده، تعجب می‌کنند حضرت صادق علیه السلام فرمود:« لَوْ نَظَرُوا إِلَى مَرْدُودِ اَلْأَعْمَالِ مِنَ اَلسَّمَاءِ لَقَالُوا مَا یَقْبَلُ اَللَّهُ مِنْ أَحَدٍ عَمَلاً[1] = اگر به اعمال و كردار ناپسند و مردود از آسمان و درگاه خدا بنگرند، هرآینه خواهند گفت: خداوند از هیچ کس، عمل و كردارى را نمى‌پذیرد». یعنی آنقدر مردودیِ اعمال و اعمال به درد نخور زیاد است که اگر انسان می‌توانست ببیند، می‌گفت پس خدا چی را قبول می‌کند؟ خدا رحمت کند آیت‌الله بروجردی را. چند نفر از خوبان دورش جمع شده بودند و همه از آقا تعریف می‌کردند. می گفتند آقا شما مسجد اعظم ساختید و حوزه را چه کردید و چه کردید. یکی می گفت به برکت شما اسلام زنده شد و هر کدام یک چیزی می گفت. اما ایشان به این حرفها اعتنا نکرد و در جواب آنها این جمله را که حدیث است گفت: «خلص العمل فان الناقد بصیر بصیر[2]» یعنی، عمل را خالص بگردان که آن که نقد و صرافی می کند و عمل را در محک می گذارد، خیلی آگاه و بیناست.  معصوم علیه‌السلام می‌فرماید، وقتی با خدا حرف می‌زنی، حواست باشد که این روحیه را داشته باشی و بگویی: « لا املک لنفسی نفعاً و لا ضرا و لا موتا و لاحیاة و لا نشورا=من مالک هیچ نفع و ضرر و موت و حیاتی و برانگیخته شدنی برای خود نیستم». می گوید: خدایا من که توبه کردم. خوب! توبه کردی، حالا منت داری سر خدا؟ من که دارم نماز می خوانم؛ من که کار خیر می کنم؛ بچه مثبت هستم؛ نه دزدی کردم؛ نه هیزی کردم؛ اینها را که می گویی پس کلی بدهکارتر هستی پس طلبت چیست؟ این دقیقاً مثل این است که یک نفر بیاید و بگوید من که 50 میلیون از تو قرض گرفتم، پس تو وظیفه ات است که به من توجه بیشتری بکنی. این که درست نیست. در حقیقت تو زیر بار او هستی و به او بدهکار هستی. اگر کسی غیر از این نگاه کند، واقعاً توحید ندارد. یعنی نه خودش را شناخته و نه خدا را. پس باید بدانیم که ما هیچ طلبی از خدا نداریم. نباید هیچ عملِ خیرِ کوچکی را از دست بدهیم انسان با این فقری که دارد، نباید عمل کوچکی که به دستش می‌آید را از دست بدهد. بعضی ها نادانند و می‌گویند: خدایا ما به هیچ بلایی مبتلا نشویم تا کارهای بزرگ کنیم، عبادت و خدمت های بزرگ بکنیم. می‌گوید: خدایا ما را امتحان نکن. این شخص فکر نمی‌کند که در این صورت او تبدیل به یک غول خواهد شد. این شخص به خدا می گوید آن طور که من می گویم من را ربوبیت کن. کمی مریض شدن و سرطان کرفتن و زندان و بدهکاری و در یک جا  آبرو گذاشتن، شاید همین ها برای آدم بماند. خداوند بنده اش را دوست دارد و با بنده اش رفیق است و یکی از اسم های خدا «رفیق» است. رفیق یعنی مدارا کننده. یعنی با آدم رفق دارد و صفا می کند. باید به او گفت: «ای رفیق! با ما رفاقت کن و با ما راه بیا». رفیق با رفیقش راه می آید. بگو: «خدایا! من اصلاً هیچ چیزی نمی دانم. تو هر طور می خواهی با ما رفتار کن. چنان کن سرانجام کار؛ تو خوشنود باشی و ما رستگار». خدایا هر چه می خواهی بده، ورشکستگی، بدهی، زن، فرزند، طلاق یا مرگ هر چه. ولی عاقبت به خیر شوم. بزرگان ما فرمودند: بالاترین خواسته از خدا در شب قدر، «عاقبت به خیری» است. در دعای افتتاح می‌گوییم خدایا اولین حاجت من این است که من به جهنم نروم. تو هر طور که صلاح می دانی ما را ربوبیت کن. ما هم شکایت نمی‌کنیم. هر اتفاقی که افتاد گله نمی‌کنیم و غر نمی‌زنیم و رابطه مان را با تو خراب نمی‌کنیم. خدا هم می‌گوید، قبول است. پس شاید همان یک کار کوچک به درد خورد و به بقیه یک دفعه دیدی آفت خورد. حمله سمت راست شیطان است که باعث می شود حسنات و خیرات ما را از بین ببرد. چون انسان کارهای کوچکش را نمی‌بیند، از حمله شیطان سالم می‌ماند. چون از حافظه خود پاک کرده، منتی هم بر خدا ندارد. خیلی وقتها با خود می‌گوییم:«آخر این هم شد کار که ما داریم می‌کنیم؟» این خیلی خوب است، اگر همینطوری نگاه کنید به کارهایتان آفت نمی‌خورد. آن کاری که ما نمی‌بینیم، خدا خوب آن را می‌بیند. ولی آن کاری که ما می‌بینیم و به چشم مان می‌آید، شیطان هم آن را نگاه می‌کند و می‌گوید، او به این کار خود وابسته است، پس می‌زنم به این. کاری را که فقط خدا می بیند، خودش هم می‌تواند نگه دارد. برای همین هم در بعضی از دعاها و زیارت ها می‌گوییم: خدایا من شهادت هایی می‌خواهم به تو بدهم، اعتراف هایی می‌خواهم بکنم که چنین و چنان است و بعد از اینکه اعتراف ها را کردی، می‌گویی خدایا این اعتراف ها را دست خودت امانت سپردم تا آفت نخورد. تو هم که امانت داری و نمی‌گذاری شیطان به آن حمله کند. و سپس می‌گویی، این شهادت را آنجا که احتیاج دارم به من برگردان. «گشاده رویی»کار خیر کوچکی است که نباید آن را دست کم گرفت از نبی اکرم صلی الله علیه و آله و سلم است: « لا تُحَقِّرَنَّ شَیئا مِنَ المَعروفِ، ولَو أن تَلقى أخاكَ ووَجهُكَ مَبسوطٌ إلَیهِ[3]= هیچ كار خوبى را دست كم نگیر ، اگر چه (كارى مانند) برخورد گشاده رویانه با برادرت باشد». آدم این‌ها را نمی‌بیند. یکی آدم خیلی خندانی است. صبح که از خواب بلند می‌شود، با خنده و انبساط با دیگران برخورد می‌کند. با خانواده، با همسایه، در محل کار، با اطرافیان و زیردستش با لبخند برخورد می‌کند. این کار بزرگی است. اتفاقاً کار هر کسی هم نیست. می‌فرماید حتی شده این مقدار لبخند را هم حفظ کن. همین کارهای کوچک که یاد آدم می‌رود، پیش خدا بزرگ است و خدا می‌بیند. یک موقع هم که دستت خالیست، خدا می‌گوید او این ها را در نامه اش دارد. از این رو حضرت فرمود: اگر خدا یک عمل را از کسی قبول کند، همان نجاتش می‌دهد. به امیرالمومنین علیه السلام گفتند، چرا اینقدر حریص هستی در کار خیر؟ گفت: نمی دانم چیزی قبول است یا نه. باید آنقدر انجام دهم که بالاخره یکی اش قبول شود. به خاطر کار خیرِ بزرگ، کارِ خیرِ کوچک را نادیده نگیریم امیرالمومنین علیه السلام فرمود: « لا تَستَصغِر شَیئا مِنَ المَعروفِ قَدَرتَ عَلَى اصطِناعِه إیثارا لِما هُوَ أكثَرُ مِنهُ ؛ فإنَّ الیَسیرَ فی حالِ الحاجةِ إلَیهِ أنفَعُ لأِهلِهِ مِن ذلكَ الكَثیرِ فی حالِ الغَناءِ عَنهُ ، واعمَلْ لِكُلِّ یَومٍ بِما فیهِ تَرشُدُ[4] = هیچ كار خوبى را كه بر انجام آن تـوانـای هستى، ناچیز مشمار و به خاطر خـوبى بزرگتر، آن را ترك مكن؛ زیرا خوبى و كمك اندك، در صورتى كه به آن نیاز باشد، سودمندتر از آن خوبى و كمك بسیارى است كه در حال بى نیازى به كسى بشود. براى هر روز، كارى بكن كه به سبب آن، به راه راست در آیى.» غیر از معصوم کسی نمی‌تواند این گونه روانشناسانه حرف بزند. گاهی آدم‌ها از نظر روانی اینگونه اند که به خاطر انجام کارهای بزرگ، کارهای کوچک را نادیده می‌گیرند و می‌گویند کار کوچک را ول کنیم و به کارهای بزرگ بپردازیم. منظور حضرت این است که می دانید چرا کار کوچک را کوچک می بینید؟ به خاطر این که تو مشغول کار بزرگ هستی. پس کار کوچک را بخاطر اشتغال به کارهای بزرگ، ترک مکن. کارهای کوچک را هم انجام بده. باید کار خیر موثر انجام دهیم؛ نه به درد نخور خیلی دیده ایم، افراد و حتی خیرین، مهمانی هایی می‌دهند و همه آدم هایی که در آن مهمانی دعوت شده اند، آدم های بزرگ و شکم سیرند. هیچ کدام به این شام و این مهمانی احتیاج اساسی ندارند. مثل اکثر نذری هایی که انجام می شود و جز وقت تلف کردن و بودجه تلف کردن اثری ندارد. یا خیلی وقتها افراد، کارهای خیری انجام می دهند که هیچ فایده ای ندارد. مثلاً مقدار زیادی کارت دعا تکثیر و پخش می‌کنند. از این کارهای دعا در خانه های مردم خیلی زیاد وجود دارد، اما کسی نیاز به اینها ندارد. این را خواهم گفت که ریشه این کارها به کجا بر می‌گردد و چطور می شود که ما صدقات مان را اینقدر بی سلیقه خرج می‌کنیم. کسی می‌گوید: دو میلیون تومان بدهم تقویم چاپ کنم. برای مرده ام کتاب دعا بنویسم. عکس مرده ام را بزنم روی کتاب دعا. بعضی‌ها می‌گویند در خانه ما آنقدر از این دعا و مفاتیح و کتاب هست که نمی‌دانیم چه کارش کنیم. بعدش هم مثل یک زباله در مسجدی، حسینیه ای می‌برند و می‌اندازند. اصلاً مگر آدم ها چقدر اینها را می‌خوانند؟ شما قرآن‌های خانه تان را چندبار خوانده اید. گاهی می‌بینید کسی کلکسیون قرآن دارد. اما سال به سال، هیچ یک باز نمی‌شود و دارد خاک می‌خورد. اینها اسراف هم هست، مفاتیح ها همینطور. مهر کربلا هم همینطور. اینهایی که از کربلا می آیند، برای همه مهر می‌آورند. دیده اید که خانه ها از مُهر کربلا اشباع شده و هر کس هم می آید کیلو کیلو مُهر و تسبیح با خودش می آورد. شخصی که اینگونه شام و ناهار می دهد و آن را حرام می‌کند، مثلاً می گوید: فلان سالن را بگیریم و چنین و چنان کنیم و فلان تعداد نفر دعوت کنیم. حضرت می فرماید خدا از ما سوال می‌کند، این خیراتی که کردی، آیا لزومی داشت؟ گرسنه ای سیر شد؟ عریانی پوشانده شد؟ آبرویی حفظ شد؟ چی شد؟ شما یک مجلسی گرفتید و چند صد میلیون هم هزینه کردید، آخرش چی شد؟ اما گاهی می‌بینی این صاحبخانه آدم زیرکی است. درست است پولش را حرام کرده، ولی یک دفعه 4 پُرس غذا هم می‌دهد به فلان جایی که می داند فقیرند. یا چیزی جلوی سگ یا گربه ای می اندازد. مهمان یکی از دوستان بودیم. یکی از عزیزان در آخر جلسه می‌گفت: غذاهای نیمه خورده را به من بدهید. یک عده هستند می‌گویند: این حرف را نگو و باکلاس باش. خودت هم همه غذایت را نخور. بگذار یک مقدار ته بشقابت بماند. اگر همه را بخوری با کلاس نیستی. در حالی که حضرت می‌فرماید: طوری این ظرف را پاک کنید که یک دانه برنج هم در آن باقی نماند. ته‌اش را هم با نان بمالید که چربی‌اش نماند. یعنی مستحب است که بشقاب پاک پاک شود. یکی از دوستان گفت غذاهای نیمه کاره را بدهید، می‌خواهم به سگ و گربه ها بدهم. آمدم چند سگ گرسنه دیدم، غذاها را انداختم جلوی شان و دیدم با چه ولعی می‌خورند و دعای شان را هم شنیدم. کلام حضرت خیلی لطافت و ظرافت دارد. خوبی و کمک اندک، در صورتی که به آن نیاز باشد، سودمندتر از آن خوبی و کمک بسیاری است که در حال بی‌نیازی به کسی می‌شود. یک موقع آدم ده‌ها و صدها میلیون تومان هزینه می‌کند، ولی واقعاً نیازی به آن نیست. آدم‌های خاصی هم چنین اشتباهی می‌کنند. بعداً در روایت داریم که این آدم‌ها آدم های بدبختی هستند و چون بدبختند، می‌خواهند کار خیری بکنند و پول و سرمایه شان یک جایی هدر می‌رود که هیچ فایده‌ای ندارد. شام و ناهار می‌دهند؛ کتاب چاپ می‌کنند؛ قرآن و مفاتیح چاپ می‌کنند که هیچ کدام مصرف مفیدی ندارد. به دست آن که باید برسد، نمی‌رسد. چون این آدم، یک آدمی است که خدا نمی‌خواهد از او چیزی را بپذیرد. وقتی هم که می‌خواهد خدا را نمک‌گیر کند، خدا نمک گیر نمی‌شود و کارش هدر می‌رود. فردی می‌خواهد امام حسین را نمک گیر کند. اما می‌بیند که مالش هدر می‌رود. ولی کس دیگری خیلی زیرک است و دقیقاً به خال می‌زند. یعنی یک جوری کار خیر انجام می‌دهد که مورد پسند امام حسین و حضرت زهرا علیهما‌السلام می شود. صدای خنده خدا بلند می‌شود، ملائکه کف می‌زنند و برایش تکبیر می‌گویند. آدم می‌فهمد که صدای تکبیر ملائکه درآمد. اصلاً نمی خواهد کار بزرگ باشد، یک کارِ کوچکِ به جا، سوت و صلوات و کف و سلام و درود و صلوات ملائکه را در پی دارد. اینجاست که معرفت خیلی به داد آدم می رسد. در آخر حدیث، حضرت یک قاعده کلی می‌فرماید:« واعمَلْ لِكُلِّ یَومٍ بِما فیهِ تَرشُد= براى هر روز كارى بكن كه به سبب آن، به راه راست در آیى». یعنی هر روز دنبال این باش که یک کاری انجام بدهی که رشدی در آن باشد. پس ما به جای حجم کار، باید کیفیت کار را بالا ببریم. حضرت این مقدمات را چید و حرف به این سنگینی را زد و آخرش ما را به اینجا رساند که در هر روز یک کاری که در آن رشد می کنی را انجام بدهی. شما هر روز سر نماز می‌گویید:«اهدناالصراط المستقیم». مگر روی صراط نیستی؟ هستم، ولی ممکن است سقوط کرده باشم و خودم هم نفهمیده باشم. ممکن است یک عمر جهنمی باشم، به حساب اینکه بهشتی هستم. اخسرین اعمال کی ها هستند؟ قرآن فرمود: «الَّذِینَ ضَلَّ سَعْیُهُمْ فِی الْحَیَاةِ الدُّنْیَا وَهُمْ یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ یُحْسِنُونَ صُنْعًا[5] = [آنان] كسانى‏ اند كه كوشش‏شان در زندگى دنیا به هدر رفته و خود مى ‏پندارند كه كار خوب انجام مى‏ دهند.» کسی که با خدا صاف است و با خدا رفاقت دارد و غل و غش ندارد، اگر غرق کثافت و گناه هم باشد و کارهای خیرش را هم خراب کند، خدا بالاخره یک چیزی سر راه این آدم قرار می‌دهد از همین هایی که دیده نمی‌شود، یک پیشنهادهایی خدا در طول روز به او می‌دهد و همانها او را نجات می دهد. همانطور که حضرت رسول گرامی ص فرمودند:«إِنَّ لِرَبِّكُمْ فِی أَیَّامِ دَهْرِكُمْ نَفَحَاتٍ أَلاَ فَتَعَرَّضُوا لَهَا[6]= در طول عمر شما نسیم لطف و عنایت الهى مكرر می‌وزد شما فرصت را از دست ندهید و خود را در معرض این الطاف قرار دهید.» یکی از اسم‌های خدا «نَفاح» است. آنهایی که توفیق‌های مهم و خاصی می‌خواهند و می‌گویند خدایا فرصت و موقعیت به ما بده، این ذکر، ذکر مهمی است. خداوند هم رحم زمانی و هم رحم مکانی و رحم استاد برای انسان می گذارد تا او بتواند جبران کند. آدم های زیرک همیشه دنبال این هستند که یک رَحِم زمانی، یک رَحِم مکانی و یک رَحِم شخصیتی پیدا کنند، یک مدتی در این رَحِم خودشان را قرار دهند تا تمام از دست رفته های 20 -30 ساله را جبران کند. ع ل 160 [1] . المؤمن , جلد 1 , صفحه 72 [2] . بحار، ج 13، ص 431 با اندکی اختلاف. [3] . البحار : 74 / 401 / 44 . [4] . الجعفریّات : 233 . [5] . سوره کهف/104. [6] . بحار الأنوار ؛ ج 68 , ص 221 آرشیو مباحث استاد شجاعی فروشگاه آنلاین با محصولات ناب 

کلیدواژه ها: ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 10886
زمان انتشار: 30 آوریل 2019
| |
«دست گردانیِ احسان» به چه معناست؟

احسان، جلسه 17؛ 92/07/22

«دست گردانیِ احسان» به چه معناست؟

در بحث احسان و عمل معروف، بخشی داریم به نام «دست گردانیِ احسان» و آن به این معنی است که انسان محبت یا کار خیر را همیشه خودش مستقیم انجام ندهد؛ بلکه زمینه‌ی آن را برای دیگران هم فراهم کند.

وقتی می‌خواهید پولی بدهید و کار نیک و احسانی را بگردانید، باید اجازه بدهید تا دیگران هم بیایند و در کار خیر شریک شوند. مثلاً می‌خواهی یک میلیون تومان بدهی، خودت مستقیم نرو بده. اول آن را دست خانمت بده، خانمت حس کند که یک میلیون تومان می‌خواهد از خانه بیرون برود. آن چه می خواهی بدهی را اول به فرزندانت بده و بگو: این پول را شما ببر به فقیر بده. این روش، تمرینی است برای آنها. امام صادق علیه‌السلام فرمود: «لَو جَرَى المَعروفُ عَلى ثَمانینَ كَفّا لاَجِروا كُلُّهُم فیهِ، مِن غَیرِ أن یُنقَصَ صاحِبُهُ مِن أجرِهِ شَیئا[1]= اگر احسان و كمك ۸۰ دست بگردد، همه آنها به سبب آن پاداش مى یابند، بى آن كه از اجر صاحبش چیزى كم شود.» مکتب تربیتی اسلام واقعاً زیباست. در حدیث دیگر گفته شده اگر 40 هزار نفر پولی را دست به دست بگردانند و به مستمندی برسانند، همه آنها اجر کامل می‌برند. دلالی در کارهای خیر خوب است. مثلاً اگر گفتند برای انجام فلان کار پول لازم است، نگو من بیشتر از یک میلیون تومان نمی‌توانم بدهم. یک میلیون تومان پول خودت است، ولی وُسعِ تو این نیست. وسع تو بیشتر از این است. وسع تو این است که بروی ۴۰ جا آبرو بگذاری و ۴۰ تا یک میلیون تومان جمع کنی و برای کارهای خیر بدهی. برای تهیه جهیزیه، ساختن یک ساختمان و ... با این دست گردانی ها، در روز قیامت نمی نویسند که شما یک میلیون تومان دادی. می‌گویند این فرد واسطه گری کرده و این مقدار جمع کرده برای کار امام زمان و سایر کارهای خیر. یک دفعه می‌بینی در نامه ات 40 میلیون نوشته اند. واقعاً آدم باید خیلی دست و پا چلفتی و بی­عرضه باشد که روحیه گدایی برای امام زمان نداشته باشد. دست گردانیِ احسان، باعث ترویج و تمرین نیکوکاری می‌شود خدا ما را برای تربیت شدن، به این دنیا آورده. برای همین می‌خواهد همه افراد، کارهای سنگین را انجام دهند. با دست گردانی احسان، انسان برای انجام کار خیر، تربیت شده و تمرین می‌کند. مثلاً قبل از این که صدقه‌ای داده شود، باید در بین اعضای خانواده دست به دست بچرخد و سپس به دست مستحق برسد. این خیلی نکته جالبی است. می‌گوید وقتی می‌خواهی پول بدهی، هی شک نکن که آیا طرف استحقاق و شایستگی دارد یا ندارد. شیطان می خواهد تو برای ندادن، بهانه بگیری. پس بهانه نگیر. چون مهم، دادن تو است. مهم این است که تو تربیت شوی و به جود و کرم برسی تا شبیه خدا شوی. حتی اگر طرف لیاقت هم نداشت، تو به فضیلت خودت می رسی. او شده کیسه بُکس و حریف تمرینی  تو، تا تو قوی بشوی. برای استاد، تربیت شاگرد مهم است و برای رب، پرورش مربوب مهم است. مثلاً اگر مربی در باشگاه یک مشت به شکم شاگرد بزند و شاگرد هم دلش درد بگیرد، مربی نمی‌رود زود او را بغل کند و ببوسد. در حالی که اگر در خیابان یکی به شکم شاگردش زده بود، این مربی حتماً می رفت و از او دفاع می کرد و بغلش می‌کرد و از او پرستاری می‌کرد. اما اینجا چون باشگاه است و شاگرد باید تربیت شود، حتی اگر پایش هم بشکند، مربی توجهی به او نمی‌کند. می‌گوید باید یاد بگیرد و تربیت شود. محبت خدا به ما اینطوری نیست که اگر برای ما مشکلی پیش آمد و تا جیغ و داد زدیم، زود جبرئیل را بفرستد. فرشته‌­ها را بفرستد که بروید و کمکش بکنید؛ بلکه خدا می‌خواهد صبر کنی. خدا می‌گوید: باید ببینیم چقدر راضی هستی؟ چقدر صبور و شاکر هستی؟ چرا می‌گویند وقتی بچه کوچک افتاد زمین، مادر و پدر باید جلوی عاطفه‌­شان را بگیرند و زود نروند بچه را از زمین بلند کنند؟ برای این که کودک خودش یاد بگیرد که دیگر باید مراقب باشد تا به زمین نیافتد. پس وقتی به زمین افتاد، تو محلش نگذار. رویت را آنطرف کن. یعنی من ندیدم. کمی گریه می‌کند و بعد، از زمین بلند می‌شود. چهار دفعه بی‌­محلی ببیند، یاد می‌گیرد که هر وقت خورد زمین، باید خودش بلند شود. چون باید تربیت بشود. اگر هر وقت زمین بخورد و پدر و مادر بالای سرش باشند، لوس بار می‌آید. هر دفعه هم که زمین بخورد، می‌نشیند و گریه می‌کند و منتظر است کسی بیاید و او را از زمین بلند کند. وقتی که فرزندی به پدرش می‌گوید: بابا پول بده و سربازی­‌ام را بخر، یک پدر عاقل هیچ وقت سریع این کار را نمی‌کند. پدر عاقل می‌گوید: باید برود سربازی تا کتک بخورد، فحش بخورد، بزنندش، غذا گیرش نیاید تا شرایط سخت را تجربه کند، تشنگی بکشد، گرسنگی بکشد. چون این جوان می‌خواهد مرد بشود. پیغمبر فرمود جهاد کنید تا برای بچه­‌هایتان مجد و عظمت را به یادگار بگذارید. اگر مرد ترسو باشد و از هر چیزی بترسد و فرار کند، زن و همسرش که به او تکیه دارد، تمام امیدش را از دست می‌دهد. چرا قرآن می فرماید: «الرِّجالُ قَوَّامُونَ عَلَى النِّساءِ»؟ می‌گویند در 7 سال سوم تربیت فرزند، پدر باید بچه را با سختی ها بار بیاورد. به پسرش مسئولیت بدهد. پس به بچه‌­ات اعتماد کن و با او مشورت کن و به مشورتش عمل کن تا بفهمد و احساس مردانگی کند. به او قدرت بده. او را به مأموریت‌های مهم بفرست. کارهای مهم خانوادگی را به او بسپار. آدم های زیرک وقتی صدقه می دهند، پول درشت صدقه می دهند. در حالی که فرزندش هم می بیند. بچه اینطوری کرامت را یاد می‌گیرد. سخاوت، شجاعت و امید به خدا را یاد می‌گیرد. توکل به خدا را یاد می‌گیرد. این بچه هر وقت به پدر نگاه کرده که با مشکلی برخورد کرده، دیده پدرش می‌گوید مهم نیست. این نیز بگذرد. این بچه از پدر و مادرش قدرت و قوی بودن را یاد می‌گیرد. یاد می گیرد که هر وقت اتفاقی افتاد عزانگیرد و قوی باشد. چه کسانی در کار خیر شریکند؟ امام باقر علیه‌السلام فرمود:«المُعطونَ ثَلاثَة:ٌ اللّه ُ المُعطی، و المُعطی مِن مالِهِ، و السّاعی فی ذلكَ مُعطٍ[2]= عطا كنندگان سه نفرند: خداوند كه عطا مى كند و كسى كه از مالش مى دهد و كسى كه در این راه مى كوشد.» سه کس هستند که در کار خیر شریکند. این که می‌گوییم شریکند، به این معنی نیست که سهم بین سه نفر تقسیم شده و از سهم شان کم می‌گردد. اولین عطاکننده خداوند است. «دائم الفضل» یکی از صفات خداست که یکسره دهندگی دارد و قطع نمی‌شود. به جمادات، نبادات، حیوانات، انسانها، مؤمن و کافر و خوب و بد و حتی به دشمن خودش هم دارد یکسره عطا می‌کند. خدا مرکز عطا خداست. دومین نفر آن کسی است که دارد از مالش عطا می‌کند. نفر سوم کسی است که خودش پول و امکانات ندارد، اما تلاش می‌کند و برای انجام کار خیر، واسطه­ می‌شود. مثلاً صندوق صدقات یا قبض دستش می‌گیرد و پول جمع می‌کند. یک آدم عاقل می‌کوشد تا کار دین خدا و کار امام زمان لنگ نماند. سعی می‌کند تا کار خدا را راه بیندازد. گاهی باید آبرو بگذارد و با این و آن حرف بزند. اما بعضی ها حاضر نیستند بلند شوند و بروند آبرو بگذارند. می‌گوید من یک خَیِر هستم، 20 میلیون می‌دهم، کافی است؟ تو شب اول قبر کم می‌آوری. اول باید ببینی، 20 میلیون وُسعِت بوده یا نه. همینطوری دادی رفته. وقتی که در راه خدا می‌دهی، باید به تو فشار بیاورد. اگر فشار به تو نیاورد که کارت به درد نمی‌خورد. می‌توانی ماشینت یا خانه­‌ات را برای امام زمان بدهی. می‌توانی پای کار بایستی. راست می‌گویی؟ می‌توانی قمار بکنی برای معشوقت یا نه؟ بلند شو برو 20 نفر خَیِر ببین، 100 نفر خیر ببین. اینطرف و آنطرف، اینها را پیدا کن و به آنها زنگ بزن. تجارت آخرتی یعنی همین. وقتی تو به عنوان یک خیر یا به عنوان یک کسی که پولدار هستی، رفتی و کمک کردی و همه دیدند که این خیر که خودش پولدار است، کمک کرده، همه با اعتماد می‌آیند و دین خدا را یاری می‌کنند. ع ل 159 [1] . الكافی : 4 / 18 / 2 . [2] . الخصال : 134/147. آرشیو مباحث استاد شجاعی فروشگاه آنلاین با محصولات ناب

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 10883
زمان انتشار: 29 آوریل 2019
| |
با خداشناسی، به ضرورت نبوت می رسیم

شرح زیارت عاشورا؛ جلسه 19؛ 1380/10/20

با خداشناسی، به ضرورت نبوت می رسیم

اگر کسی خدا را به خدایی، درست شناخته باشد، امکان ندارد در خداشناسی به ضرورت نبی نرسد. هیچ کس جز خود خدا، نمی‌تواند خودش را به ما بشناساند. «َانتَ دَلَلتَنی عَلَیک[1] = تو خودت، مرا به خودت هدایت کردی». اگر خدا خودش را به انسان نشناساند، قطعاً انسان رسولش را هم نخواهد شناخت.

علت اینکه بعضی دستشان از پیغمبر ما کوتاه است، این است که دستشان از خدا کوتاه است. اگر کسی خدا را شناخت و در زندگی اش، در نظام عملی، فکری و تحقیقی‌اش گمان نکرد که به پیغمبر نیاز دارد و به شناخت او نرسید و دستش در دست پیغمبر قرار نگرفت؛ قطعاً در نظام فکری و مطالعاتی اش درباره خدا اشتباه رفته است.  مشکل اساسی ما با اهل تسنن نیز سر مسئله توحید است. یعنی امکان ندارد توحید مان با هم یکی باشد و روی  پیغمبر اختلاف داشته باشیم. این باید و خود به خودی که می‌گوییم، از خودمان درنیاورده ایم. ملازمه عقلی بین آنها هست. یعنی ذاتا شناخت خدا مساوی با شناخت پیغمبر است. خدا انسان را به عنوان هدف خلقت جهان آفریده، یعنی دنیا را به خاطر انسان خلق کرده و انسان گل سرسبد موجودات است. خداوند در قرآن به انسان این طور فرموده: «أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناکُمْ عَبَثاً وَ أَنَّکُمْ إِلَیْنا لا تُرْجَعُونَ[2] = آیا پنداشتید که شمارا بیهوده آفریده ایم و اینکه شما به سوی ما باز نمی گردید؟» امکان ندارد چنین خدایی کسی را برای راهنمایی انسان به سمت خودش نفرستد؟ هیچ مقرارت و آیینی را نفرستد؟ این کار خیلی عبث است و منزه است که خدا چنین کار غیر حکیمانه ای انجام دهد. شناخت نبوت، شناخت امامت را به دنبال دارد امام باقر(علیه‌السلام) فرمودند: «اَللّهُمَّ عَرِّفْنى نَفْسَكَ فَاِنَّكَ اِنْ لَمْ تُعَرِّفْنى نَفْسَكَ لَمْ اَعْرِف نَبِیَّكَ اَللّهُمَّ عَرِّفْنى رَسُولَكَ فَاِنَّكَ اِنْ لَمْ تُعَرِّفْنى رَسُولَكَ لَمْ اَعْرِفْ حُجَّتَكَ اَللّهُمَّ عَرِّفْنى حُجَّتَكَ فَاِنَّكَ اِنْ لَمْ تُعَرِّفْنى حُجَّتَكَ ضَلَلْتُ عَنْ دینى[3] = خدایا خود را به من بشناسان، زیرا اگر خود را به من نشناسانى فرستاده ات را نشناخته ام، خدایا فرستاده ات را به من بشناسان، زیرا اگر فرستاده ات را به من نشناسانى حجّتت را نشناخته ام، خدایا حجّتت را به من بشناسان، زیرا اگر حجّتت را به من نشناسانى، از دین خود گمراه مى شوم.»   امکان ندارد کسی به پیغمبر اعتقاد داشته باشد و او را درست شناخته باشد و به اهل بیت نرسد. بنابراین کسانی که پیغمبر را به حساب خودشان قبول دارند و به او ایمان دارند، اما نسبت به اهل بیت کوتاهی می‌کنند و آنها را به عنوان جانشینان پیغمبر، به رسمیت نمی‌شناسند، در نبوت هم مشکل دارند. بنابراین مشکل ما با برادران اهل تسنن سر مسئله ولایت نیست بلکه مشکل اساسی در مسئله  نبوت هست. یعنی مفهوم نبوت و اعتقاد به نبوت از ناحیه شیعه با مفهوم نبوت و اعتقاد به آن از نگاه اهل تسنن متفاوت است. ظاهراً ما می‌گوییم پیغمبرمان یکی است و او را قبول داریم اما اگر کسی پیغمبر را قبول داشته باشد، امکان ندارد امیرالمؤمنین را نتواند قبول کند. بنابراین حتما شناخت پیغمبر خودبه­‌خود شناخت و اعتقاد و اطاعت نسبت به امیرالمومنین (علیه السلام) را در پی خواهد داشت. عدم اعتقاد به نبوت و امامت، باعث بطلان خداشناسی می شود خداشناسیِ حقیقی اجازه نمی‌دهد که انسان، خدا را بدون رسول، بدون امیرالمومنین و بدون معصوم بشناسد. اگر کسی گفت؛ من خداشناسی کردم خدا را قبول دارم، عارف هستم، چنین و چنان هستم، ولی در عمل معتقد به پیغمبر و اهل بیت نبود، قطعاً خداشناسی او باطل و غلط است. به قول امام صادق (علیه السلام)؛ خدای ساخته و پرداخته ذهن خودش را پرستش می کند و مشرک است. امکان ندارد اگر ما خداشناس باشیم، به ضرورت نبوت و امامت نرسیم. تهمت و جسارت به خداوند تبارک و تعالی است؛ اگرکسی بگوید: خدایا تو ما را آفریدی و دستمان به جایی بند نیست. خلقمان کردی و برایمان هیچ رهبر، امام و هیچ شخصیتی نگذاشتی که دستمان را به دستش برسانیم و راهنمایی شویم. این نسبت ناروایی به خداوند تبارک و تعالی است. جزء مسلم و قطعی و غیر قابل تفکیک  خداشناسی؛ پیغمبرشناسی و امام شناسی است. بدون پیغمبر شناسی و امام شناسی اصلاً رابطه انسان و خدا کاملاً قطع است. انسان تحت ولایت خدا نیست. هر چند ادعا کند، خداپرست است. هر چه با براهین علمی و عقلی دقیق خدا را ثابت کند و بگوید من به این خدا عشق می ورزم، هیچ فایده ای ندارد. یک تهمت به خداوند تبارک و تعالی است، چون اساساً کار معقولی نیست که خداوند بخواهد میلیاردها انسان را بیافریند و سرپرست نگذارد. مگر می شود؟! ملک الناس است، یعنی پادشاه مردم است؛ نمی­شود مردم را بی رهبر رها کند و هر کس، هر راهی دلش خواست برود. ما در طول تاریخ دیده ایم، آنهایی که دستشان از خدا و معصومین بریده شد؛ به سمت پرستش خورشید، ماه، ستاره، حیوانات و... رفتند. اختلاف شیعه با یهودیت و مسیحیت و اهل سنت برسر توحید است مشکل ما با یهودیان و مسیحیان در مسئله امامت یا نبوت نیست؛ سر مسئله توحید است. یعنی امکان ندارد توحید ما با توحید آنها یکی باشد و به پیغمبر نرسیم. ما با اهل تسنن نیز سر مسئله امامت اختلاف نداریم. بلکه مرکز اختلاف، روی نبوت و توحید بوده و روی امامت تجلی پیدا کرده است. مگر می‌شود انسان، خدا را بشناسد و قبول نداشته باشد، و خدا با او ارتباط نداشته باشد؟ این خدا باید با انسان تماس داشته باشد. همچنین باید رهبری در همه زمان ها باشد که انسان بداند او از طرف خدا  روی زمین است و بتواند به او پناه ببرد. این خداشناسی طبیعی است و اگر اتفاق نیفتاد، در واقع توحید شخص، توحید ضعیفی است و خدا را نشناخته است. امام باقر(علیه‌السلام) می‌فرمایند:«تنها کسی خدای عزوجل را  می شناسد و پرستش می کند که هم خدا را بشناسد و هم امام از ما خاندان را و کسی که خدای عزوجل را نشناسد وامام از ما خاندان را نشناسد، غیر خدا را شناخته و عبادت کرده است. این چنین (مانند عامه مردم) که به خداگمراهند، به این معنی خدائی که به وسیله غیر ائمه هدی علیهم‌السلام معرفی شود، جوان خوش سیمائی است که در قیامت برای مردم جلوه‌گری کند، پس هر که به چنین خدائی معتقد باشد، حقا که خدا را نشناخته است»[4]. وقتی کسی ادعا کرد، خدا را شناخته، خیلی خیلی طبیعی است که شناخت پیغمبر و امام، برایش راحت می‌شود. ما با اهل تسنن یا خارجی ها وقتی مسائل اعتقادی را از ریشه مرور می‌کنیم؛ پذیرش نبوت، قرآن و امامت خیلی برایشان راحت است. از دانشمندان تا عوام الناس آنها می گویند؛ اینها همه منطقی و طبیعی است. باید این طور باشد. خداوند کسی را که پیام دین به او نرسد، عذاب نمی کند حق مسلم و طبیعی انسان این است که از خدا طلبکار باشد. خداوند فرموده که من این جهان را برای انسان خلق کردم و انسان را برای هدف خاصی خلق کردم. مگر می‌شود، بعد از مرگ، خداوند به انسان بگوید: من از تو وظایفی می خواستم و انسان در جواب بگوید کسی به من  وظایفم را نگفته و دستوراتی به من نداده! بنابراین خود خدا می‌داند این کار معقول نیست و در قرآن می‌فرماید:«مَنِ اهْتَدَىٰ فَإِنَّمَا یَهْتَدِی لِنَفْسِهِ وَمَنْ ضَلَّ فَإِنَّمَا یَضِلُّ عَلَیْهَا ۚ وَلَا تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرَىٰ = وَمَا كُنَّا مُعَذِّبِینَ حَتَّىٰ نَبْعَثَ رَسُولًا [5]= هر کس راه هدایت را یافت، تنها به نفع و سعادت خود یافته، و هر کس به گمراهی شتافت، او هم به زیان و شقاوت خود شتافته، و هیچ کس بار گناه دیگری را به دوش نگیرد، و ما تا رسول نفرستیم (و بر خلق اتمام حجّت نکنیم) هرگز کسی را عذاب نخواهیم کرد». دینداری و خداپرستی بدون امام و پیشوا، مقبول نیست در روایات متعدد داریم که اولین کار واجب برای انسان این است که راهنمایش را پیدا کند تا مطمئن شود که کارش را درست انجام می دهد و خدا کارش را تایید می کند. محمد بن مسلم می‌گوید: شنیدم که امام باقر (علیه السلام) می فرمود: «هر کس دینداری خدای عزوجل را بکند و بوسیله عبادتی که خود را در آن به زحمت می‌افکند، ولی امام و پیشوایی که خدا معین کرده، نداشته باشد، زحمتش ناپذیرفته و خود او گمراه و سرگردان است و خدا اعمال او را مبغوض و او را دشمن می دارد».[6] من وقتی به آسمان و زمین نگاه می‌کنم، می فهمم خدا برای هدف خاصی، من و جهان را خلق کرده. عقلاً می‌فهمم، حتی اگر قرآن هم نخوانده باشم. چون همه موجودات هدف دار و غایت دار هستند. هیچ کدام عبث خلق نشده اند. وقتی می‌گویم مرا برای هدفی خلق کرده، صریحاً اعتراف به این است که کسی از طرف او روی زمین است که من به او مراجعه کنم و بپرسم باید چکار کنم؟ طبیعت گرایی، مانع عبادت حقیقی خداوند می شود بعضی انسانها نمی­خواهند خدا را آن طور که خدا می خواهد، بپرستند. می گویند خودمان دوست داریم خدا را این طور بپرستیم و این قابل قبول نیست. مثلا حضرت موسی بعد از خودش جانشین دارد. ولی علمای بنی اسرائیل گفتند: همان تورات که موسی آورده، برایمان بس است و پیغمبر بعدی او را کشتند. حضرت مسیح کتاب انجیل و معجزه آورد. مرده زنده می‌کرد. مریض های لاعلاج را شفا می‌داد. خبرهای غیبی می داد. ولی می گفتند: نه، ما همان موسی را می‌­خواهیم. قرآن در سوره بقره، بحث حذف رهبران الهی را مطرح می‌کند و اینکه خیلی از مردم می‌خواستند فقط خدا را با میل خودشان عبادت کنند و نه تحت نظر رهبر الهی. می‌فرماید:« وَ لَقَدْ آتَیْنا مُوسَی الْکِتابَ وَ قَفَّیْنا مِنْ بَعْدِهِ بِالرُّسُلِ وَ آتَیْنا عیسَی ابْنَ مَرْیَمَ الْبَیِّناتِ وَ أَیَّدْناهُ بِرُوحِ الْقُدُسِ أَ فَکُلَّما جاءَکُمْ رَسُولٌ بِما لا تَهْوی‏ أَنْفُسُکُمُ اسْتَکْبَرْتُمْ فَفَریقاً کَذَّبْتُمْ وَ فَریقاً تَقْتُلُونَ [7]= ما به موسی کتاب (تورات) دادیم؛ و بعد از او، پیامبرانی پشت سر هم فرستادیم؛ و به عیسی بن مریم دلایل روشن دادیم؛ و او را به وسیله روح القدس تأیید کردیم. آیا چنین نیست که هر زمان، پیامبری چیزی بر خلاف هوای نفس شما آورد، در برابر او تکبر کردید (و از ایمان آوردن به او خودداری نمودید)؛ پس عده‌ای را تکذیب کرده، و جمعی را به قتل رساندید؟!» مردم می‌گفتند که پیغمبران دروغگو هستند و اصلاً پیغمبر نیستند و آنها را می‌کشتند. ۱۲۴ هزار نفر پیغمبر، تماماً کشته شدند. گاهی خداوند ۷۰  پیغمبر در یک زمانمی‌فرستاد و مردم همه را یکجا می­‌کشتند. امام زمان هم بیایند، حتی بعضی از اهل دین می‌گویند: او دین جدید آورده. «یَاتی بِدین جَدید»[8]. این اصلاً اسلام نیست. می گذاشت ما همان اسلام سنتی خودمان را عمل می کردیم. خیلی از ما امام حاضر را نمی خواهیم؛اما امام غایب را می خواهیم وقتی امام حاضر یا پیغمبر حاضر، جلو چشمم باشد، هر دفعه مچم را می‌گیرد و می گوید: این کارت غلط است و اینطوری من اذیت می‌شوم. اما حالا که پیغمبر از دنیا رفته، کتابش را هر طوری دلم بخواهد تفسیر می کنم. دیگر خودش نیست که مچم را بگیرد. برای پیغمبر مرده خیلی قربان و صدقه می روم و برایش گریه و عزاداری می‌کنم؛ اما تحمل پیغمبر زنده را ندارم. چون زنده باشد به من می گوید: کارت درست نیست. می گوید: نمی توانی انگشتر طلا به دستت کنی و فیلم های آن چنانی نگاه کنی و بعد هم بیایی عرفان بازی دربیاوری. الان هم که امام زمان نیست، بعضی می‌گویند: خوب کاری کرده در غیبت مانده. خدا ان شاءالله غیبتش را طولانی کند. ما هم می‌توانیم برای خودمان اسلامی درست کنیم. ولی وقتی ایشان می‌آیند، همه چیز لو می رود. می فهمیم که ما اصلا به اسلام عمل نمی کردیم. خدا می گوید: شما این طور هستید که نمی‌توانید پیغمبر حاضر را تحمل کنید. از و پغمبر حاضر خوشتان نمی آید و دوست ندارید زیاد اطراف ولیّ خدا باشید. ترجیح می‌دهید از اولیای خدا دور باشید و خیلی کار با درون شما نداشته باشد. این یعنی طبیعت گرایی. اما هر وقت دیدی در وجودت نسبت به امام زمان (علیه‌السلام) این طور هستی که اگر پیش ایشان باشی، می‌توانی راحت زندگی کنی و می­‌توانی وجودی را تحمل  کنی که به اسرار درون و همه چیز تو آگاه است و می­توانی درونت را مطابق میل او نگه داری، معلوم است که تو منتظری. مسیحیان و یهودیان با دیدن قرآن، خلع سلاح شدند «وَ لَمَّا جَاءَهُمْ‌ کِتَابٌ‌ مِنْ‌ عِنْدِ اللَّهِ‌ مُصَدِّقٌ‌ لِمَا مَعَهُمْ‌ وَ کَانُوا مِنْ‌ قَبْلُ‌ یَسْتَفْتِحُونَ‌ عَلَى‌ الَّذِینَ‌ کَفَرُوا فَلَمَّا جَاءَهُمْ‌ مَا عَرَفُوا کَفَرُوا بِهِ‌ فَلَعْنَةُ اللَّهِ‌ عَلَى‌الْکَافِرِینَ‌[9] =و هنگامی که از طرف خداوند، کتابی برای آنها آمد که موافق نشانه‌هایی بود که با خود داشتند، و پیش از این، به خود نوید پیروزی بر کافران می‌دادند (که با کمک او، بر دشمنان پیروز گردند.) با این همه، هنگامی که این کتاب و پیامبری را که از قبل شناخته بودند نزد آنها آمد، به او کافر شدند. لعنت خدا بر کافران باد». خدا می‌گوید: قرآن «مصدق لما معهم»است. قرآن کتاب آسمانی آنها و بقیه دین آنها را هم تایید کرده. آنها تا پیغمبر آمد و قرآن نازل شد و دیدند که هر چه در قرآن و انجیل هست در تورات هم هست، خلع سلاح شدند و وقتی نتوانستند آن را در مقابل قرآن علم کنند، خیلی دردشان گرفت. گفتند: پیامبر ساحر و دیوانه است. چنین و چنان است و زیر بار نرفتند. یهودی‌ها نیزکاملا او را شناخته بودند و می دانستند او همان کسی است که فرزندش قرار است، پیغمبر آخرالزمان باشد. اصلا اینکه «این نوجوان پیغمبر است» را اولین بار، خود مسیحی ها و یهودی‌ها به ابوطالب گفتند. تاکید کردند که او همان است و مواظبش باش! پس باید بدانیم که خداوند هیچ وقت کاری نمی کند که کسی گمراه شود و بگوید: برای من شبهه ایجاد شده. مقدماتی می چیند و حوادثی ایجاد می کند که ذهن همه مشغول شود. پیغمبر(صلی الله و علیه و آله و سلم)  تا به دنیا می آید، سه حادثه در جهان  اتفاق می افتد تا همه بفهمند قرار است خبرهایی بشود و دیگر حجت بر همه تمام شود. «وَ لَمَّا جَاءَهُمْ‌ رَسُولٌ‌ مِنْ‌ عِنْدِ اللَّهِ‌ مُصَدِّقٌ‌ لِمَا مَعَهُمْ‌ نَبَذَ فَرِیقٌ‌ مِنَ‌ الَّذِینَ‌ أُوتُوا الْکِتَابَ‌ کِتَابَ‌ اللَّهِ‌ وَرَاءَ ظُهُورِهِمْ‌ کَأَنَّهُمْ‌ لاَ یَعْلَمُونَ‌ [10]= و هنگامی که فرستاده‌ای از سوی خدا به سراغشان آمد، و با نشانه‌هایی که نزد آنها بود مطابقت داشت، جمعی از آنان که به آنها کتاب (آسمانی) داده شده بود، کتاب خدا را پشت سر افکندند. گویی هیچ از آن خبر ندارند!!». اهل کتاب گفتند: ما با دین جدید کاری نداریم و همان تورات و انجیل خودمان را می خواهیم. این روحیه انسان است. انتخاب درست پیغمبر و امام، باعت قبولی عمل می شود اگر  اول پیغمبر و امام مان را پیدا کنیم، اگر اعمالمان کم هم باشد، موفق و پیروز هستیم؛ ولی بدون تایید نماینده­ی خدا و بدون امضای ایشان، دریا دریا اعمال هم انجام بدهیم، قابل قبول نیست. قرآن می‌فرماید: « یَوْمَ نَدْعُو كُلَّ أُنَاسٍ بِإِمَامِهِمْ ۖ فَمَنْ أُوتِیَ كِتَابَهُ بِیَمِینِهِ فَأُولَٰئِكَ یَقْرَءُونَ كِتَابَهُمْ وَلَا یُظْلَمُونَ فَتِیلًا[11] = )به یاد آر) روزی که ما هر گروهی از مردم را با پیشوایشان (به پیشگاه حقیقت) می‌خوانیم. پس هر کس نامه عملش را به دست راست او بدهند، نامه خود را قرائت کند و کمترین ستمی به آنها نخواهد شد». در روز قیامت، به تنهایی کسی را نمی پذیرند و حساب و کتاب با امام است. حساب و کتاب، پنجاه هزار سال طول می کشد ولی وقتی معلوم شود که امام و رهبرمان، حضرت امیرالمومنین(علیه السلام) و فرزندان طاهرین او هستند، خیلی در حق انسان لطف می شود و خداوند تبارک و تعالی راجع به بقیه مسائل، با تساهل و تسامح رد می شود. چون رهبرانی را که پیدا کردیم، همه عزیز خدا هستند. یکی حضرت سیدالشهداء(علیه السلام) است که می فرمایند: ۹۹۹ صف، از هزار صف را سیدالشهداء شفاعت می کند. آدم چقدر خوشبخت است که امامش مشخص باشد و مَرضی خدا باشد. باید یکبار راجع به ائمه قشنگ فکر کنیم و این نعمتی را که خدا به ما داده بشناسیم! وقتی در قیامت فرق آن کافر مسیحی که در آمریکا و اروپا شیعه می شود با منِ شیعه که در این مملکت اسلامی، کافر از دنیا می روم، معلوم شود؛ خیلی درد دارد و یک فاجعه است. حضرت قسم می خورد، کسی که از این امت باشد و امامی هویدا و عادل از طرف خدای عزوجل نداشته باشد،گمگشته و گمراه است و اگر با این حال بمیرد، با کفر و نفاق مرده است. «بدان ای محمد! که پیشوایان جور و پیروان ایشان از دین خدا برکنارند. خود گمراهند و مردم را گمراه می کنند. اعمالی که انجام می دهند، چون خاکستری است که تند بادی در روز طوفانی به آن بتازد و از کردارشان چیزی دستگیرشان نشود. این است گمراهی دور»[12]. خداوند در قرآن می فرماید: « یَدْعُو مِنْ دُونِ اللَّهِ مَا لَا یَضُرُّهُ وَمَا لَا یَنْفَعُهُ ۚ ذَٰلِكَ هُوَ الضَّلَالُ الْبَعِیدُ [13] = (این کافر نگون‌بخت) خدا را رها کرده و چیزی را می‌خواند (و می‌پرستد) که هیچ نفع و ضرری به حال او ندارد، و این حقا همان گمراهی دور (از هر سعادت) است». انسان خودش را به معصوم بسپارد، سالم به مقصد می رسد اهل بیت وقتی می بینند که ما کسی غیر از آنها را قبول نداریم و اگر به علما و مراجع احترام می­گذاریم به خاطر این است که آنها دست ما را در دست معصوم گذاشته اند؛ از ما مراقبت کرده و ما را سالمِ سالم نگه می دارند. امام باقر(علیه السلام) به ابوحمزه فرمودند: «ای ابوحمزه! هر یک از شما که  بخواهد چند فرسخی را بپیماید، باید برای خود راهنمایی بگیرد. تو که به راه های آسمان نادان تری تا به راه های زمین، پس برای خود راهنمایی طلب کن»[14]. مسیر ما، مسیر آسمان، ابدیت و آخرت است. حضرت می فرمایند: شما در مسیرهای چندفرسخی زمینی­تان اگر راهنما نداشته باشید، گم می شوید. شوخی نیست؛ می خواهید مسیر طبیعت تا خدا که مسیر ماورای طبیعت است را طی کنید. مسئله پیمودن عالم ناسوت، ملکوت و جبروت است. این مسیر کسی را می خواهد که در این مسیر رفت و آمد کرده باشد و بلد باشد. حضرت علی(علیه السلام) می فرمایند: «من به راههای آسمان آشناترم تا راه های زمین»[15].   کمتر از معصوم، نمی­تواند انسان را راهنمایی کند. انسان قرار است خلیفة الله بشود. قرار است شبیه و مثل خدا شود. نباید خودش را مفت بفروشد. عقاید، اخلاق، همسر، فرزند، دین را باید به آنها سپرد. این عزیزان را گذاشتند که ما خراب نشویم. باید به آنها پناه ببریم. هر نقشه و برنامه ای که شیاطین انسی و جنی ریخته باشند که انسان را فریب دهند و دستش را از دست امام زمان کوتاه کنند، آقا خودش خنثی می کند و دست همه را قطع کرده و انسان را سالم نگه می دارد. [1] مفاتیح الجنان / دعای ابو حمزه ثمالی [2] قرآن کریم / سوره مؤمنون / آیه 115 [3] اصول کافی/ ج1 / ص256 / ش4 و شرح أصول الكافی/ المازندرانی، الملا صالح / جلد6  / صفحه 254 [4] اصول کافی / ج 1 / ص 181 [5] قرآن کریم/ سوره اسراء / آیه 15 [6] منبعی یافت نشد. [7] قرآن کریم / سوره بقره / آیه 87 [8]  دعوىالسفارة فی الغیبة الكبرى/ السند، الشیخ محمد/ جلد2 / صفحه 358 [9] قرآن کریم / سوره بقره / آیه 89  [10] قرآن کریم / سوره بقره / آیه 101 [11] قرآن کریم / سوره اسراء / آیه 71 [12] اصول کافی / ج 1/ کتاب الحجة / ح 8/  ص 259 – 260 [13] قرآن کریم / سوره حج / آیه 12 [14] همان / ص 61 / ح 10 [15] پیام امام امیر المومنین(ع)/ مكارم شیرازى،ناصر  / جلد 7 /صفحه 288 توحید- نبوت- امامت

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 10861
زمان انتشار: 24 آوریل 2019
| |
کار معروف و احسان را باید «تمام و کمال» انجام داد

احسان، جلسه 16، 92/06/28

کار معروف و احسان را باید «تمام و کمال» انجام داد

گاهی افراد کارهای خیری انجام می‌دهند که ناقص و نیمه­‌کاره است. این را خدا دوست ندارد. خدا دوست دارد کسی که کار خیر انجام می دهد، آن را به کمال برساند و رشد دهد تا کار به میوه برسد. آن وقت این احسان مثل درختی است که در زمین آخرت، برای شخص کاشته می‌شود و دائماً تا قیامت برایش میوه می‌دهد.

در سوره یس می‌فرماید:«إِنَّا نَحْنُ نُحْیِی الْمَوْتَى وَنَكْتُبُ مَا قَدَّمُوا وَآثَارَهُمْ[1]= آرى ماییم كه مردگان را زنده مى‏‌سازیم و آنچه را از پیش فرستاده‏ اند، با آثار [و اعمال]شان درج مى‌‏كنیم.» خداوند «اثر کار» افراد را جدای از ثوابها و عبادتها و خیراتی که فرستاده اند، می‌نویسد. یعنی جلوتر از ثوابها، اگر هر کاری آثاری داشته باشد، ثبت می شود. شخص زیرک مثل یک تاجر قوی است که وقتی می‌خواهد تجارت کند، در جاهایی سرمایه‌­گذاری می‌کند که سودش کلان و دائمی باشد؛ نه موقتی و محدود. بعضی از آدمها برای آخرت‌شان به گونه­‌ای سرمایه‌گذاری می‌کنند که آثار و خیرات و برکات آن را در قیامت، غیر از خدا هیچ کس نمی‌تواند حساب کند. مثلاً گاهی آدم برای اموات، یک دانه سیب یا یک کیلو سیب یا مقداری غذا خیرات می‌دهد. ثواب آن، مشخص و محدود است. ولی یک موقع مبلغی پول را در یک کاری می‌گذارد که آثارش اصلاً تمام شدنی نیست و همینطوری تا قیامت برای آن میت می‌رود. مشخص است که این دو نوع سرمایه گذاری، خیلی با هم فرق می‌کنند. بنابراین، خداوند دوست دارد، شما کاری را انجام بدهید که آثار زیادی داشته باشد. یعنی معروفی را انجام بدهید که یک خیر و برکتی داشته باشد. تمام و کمال بودن کار، به همین آثار آن است. حالا ممکن است این کار محدود باشد. همان کار محدود را هم تمام بکنید. مثلاً شما با اتومبیل تان مسیری را دارید می‌روید. شخصی از شما می خواهد تا هر جا که مسیرتان با او یکی است، او را هم برسانید. او را سوار می کنید. فرض کنید شما به مقصد خود می‌رسید و این شخص باید پیاده شود و دوباره باید به مسیرش ادامه دهد. حال اگر شما بخواهید کار خیرتان را تمام کنید، بدون این که در مقصد خود توقف کنید و او را پیاده کنید، می‌توانید اول او را به مقصدش برسانید. آدمی که می‌خواهد کار را تمام کند می‌گوید، چه اشکالی دارد، این بنده خدا را دو کیلومتر آن طرفتر ببرم. برای من فرق زیادی نمی‌کند. 5  یا 10 دقیقه بیشتر وقتم را نمی‌گیرد. بگذار کارم را تمام کنم. مثلاً کار قشنگی را شروع کرده‌اید. درست است که برای شما زحمت دارد. 10 دقیقه زحمت دارد که کار پخته و  تمام شود. این خیلی زیباست که کار را تمام کنید. اهل بیت علیهم‌السلام با ما این کار را می‌کنند و دوست دارند که ما هم این کار را با شیعیان و بچه­‌های اهل‌بیت علیهم‌السلام انجام دهیم. رابطه‌ی کامل کردنِ احسان، با سه قاعده مهم انسان‌شناسی بر «کار تمام و کمال»، قاعده «هو أنت = او خودِ تو هستی» حکمفرماست. یعنی کسانی می‌توانند در ارتباطات سود ببرند و آثار خوب داشته باشند که قاعده هو أنت را در نظر بگیرند. این قاعده می‌گوید که طرف مقابل، خودِ تو هستی. فقط قیافه‌اش عوض شده. یعنی یک روح هستید. یکی از توهماتی که همیشه اذیت کننده است، این است که فرد فکر می‌کند ما دو نفر هستیم. این اشتباه عقیدتی است که ما اینطور فکر می‌کنیم. ما در اینجا که نشسته‌ایم و مثلاً 100 نفر یا 200 نفر هستیم. آدم‌های جدا و شخصیت‌های جدایی هستیم. اما آموزه‌ی اسلامی «هو أنت» می‌گوید: همه شما یک نفرید. فقط با بدنها و ماده‌­های‌تان از هم جدا شده اید. اما شخصیتاً یک نفر هستید. یکبار به شخصی که نگاه می‌کنی، بگو او خودِ‌ من است. فقط جسم‌های ما جداست. پس باید هر خیری که برای خود می‌خواهم، برای او هم بخواهم. در این صورت خداوند آن خیر را برای خودت ذخیره می‌کند. لبخندی که به کسی می‌زنی؛ نوازشی که می‌کنی؛ محبتی که می‌کنی؛ هدیه­‌ای که می‌دهی؛ کمکی که می‌کنی؛ مغفرتی که شامل حالش می‌کنی؛ عفوی که نسبت به اشتباهاتش داری، موجب می‌شود که کینه­ و کدورتی هم اگر در میان باشد از بین می‌رود. حتی اگر بدی هم می‌خواهی به کسی بکنی، همه به خودت بر می‌گردد. قرآن هم می‌فرماید: «إِنْ أَحْسَنْتُمْ أَحْسَنْتُمْ لِأَنْفُسِكُمْ وَ إِنْ أَسَأْتُمْ فَلَها[2]= اگر نیكى كنید، به خود نیكى كرده‏‌اید و اگر بدى كنید، به خود کرده‌اید». این معجزه قرآن است که می‌گوید، اگر شما دارید خوبی می‌کنید، در واقع فقط به یک نفر دارید خوبی می‌کنید و آن هم خودت هستی. یک مرحله بالاتر از قاعده‌ی «هو أنت»، «هو رسول الله» است که یک مقدار خاص‌تر می‌شود. یعنی او فرستاده ویژه خداست و حرمت دیگری پیدا می کند. حضرت فرمود هر کس سر راه شما قرار گرفت که از شما درخواستی داشت، بدانید که حتماً خدا او را فرستاده است. خدا نکند انسان فرستاده خدا را برگرداند. یک مرحله بالاتر از «هو رسول الله»، «هوالله» است، یعنی این خودِ خداست که در قالب و ظاهر یک بنده آمده پیش شما. برای همین وقتی بنده خدا از تو قرض می‌خواهد، خدا می‌گوید خدا از تو قرض خواسته است. می‌فرماید: «مَنْ ذَا الَّذِی یُقْرِضُ اللَّهَ قَرْضاً حَسَناً[3]= كیست آن كس كه به [بندگان] خدا وام نیكویى دهد.» این در حالی است که خودِ خدا پول را داده و خودش هم می‌گوید کسی هست به من قرض بدهد؟ یا می‌فرماید:« إِنْ تَنْصُرُوا اللَّهَ یَنْصُرْكُمْ[4]= اگر خدا را یارى كنید یاریتان مى ‏كند.» خدا می‌گوید به من کمک کنید. خود خدا وسط آمده و می‌گوید تو با من طرف هستی. اگر انسان این سه­ قاعده را رعایت کند، به هیچ وجه دچار معضلات و مشکلات ارتباطی با دیگران نمی‌شود و خودسانسوری نمی‌کند. امام رضا ع در نامه به امام جواد علیهماالسلام می‌نویسد: پسرم قسمت می‌دهم که مبادا وقتی از خانه می‌خواهی خارج شوی، از دری خارج شوی که مردم در آن در نباشند، یا تو را نبینند. هیچ وقت از جای خلوت نرو. از جایی برو که شلوغ است. سپس به امام جواد علیه‌السلام می‌گوید: نگران خرج کردن نباش. من تضمین می‌کنم که خدا از تو چیزی کم نکند. هر چه توانستی برای شیعیان خرج کن. وقتی کسی از بنده خدا فرار می‌کند، دارد فیوضات و خیرات و برکات را از خودش می‌بُرّد. دیده‌اید بعضی‌ها تا گدا می‌بینند مسیرشان را عوض می‌کنند؟ در حالی که او رسول الله است که خدا او را برای تو فرستاده. برو و مخصوصاً خودت را نشان بده. شاید خدا به تو گفت و دست در جیبت کردی و تو هم عرضه داشتی چیزی به خدا هدیه کردی. اینها فرصتهای خوبی هستند. چرا فرار می‌کنی؟ چه زمانی می‌توان، از احسان خودداری کرد؟ گاهی استثنائاتی هم وجود دارد که می‌توان از انجام عمل خیر، خودداری کرد یا فقط به مقداری از آن اکتفا نمود. مثلاً یک کار ضروری دارید. حق الناسی هست که نباید معطل شود، یا مهمانی منتظر شما نشسته. اینجا اگر نتوانستی کمکی بکنی، می توانی عذرخواهی کنی و بگویی تا همین مقدار می توانستم به شما کمک کنم. اما اگر حق الناس و کار مهمی در میان نیست، و وقتت آزاد است، نعمتت را کامل کن. خدا می‌گوید:«لا یُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلاَّ وُسْعَها[5]= خداوند هیچ كس را جز به قدر توانایى‏ اش تكلیف نمى ‏كند.» کسی آمده برای جهیزیه از شما کمک می خواهد. شما 100 هزار تومان داری. او سه میلیون تومان پول لازم دارد. تو توان داری 100 هزار تومان بدهی، ولی وُسعِ تو بیشتر از اینهاست. تو وسع خودت را در نظر بگیر. وسع من واقعاً 100 هزار تومان نیست. من الان در جیبم 100 هزار تومان دارم. یعنی توانم 100 هزار تومان است. ولی وسعم صد هزار تومان نیست. وسع غیر از توان است، وسع من چیست؟ من چهارتا برادر و رفیق پولدار دارم و می‌توانم از آنها کمک بگیرم. وسع یعنی این. یعنی من تلاش می‌کنم. آبرو که دارم، می‌توانم برایش وام بگیرم. وسع یعنی این. این که بگویم:«این مشکل خودش است»، درست نیست. باید بروی دنبال کارش و کارش را جدی بگیری و هر کاری می‌توانی برایش بکنی. زمانی من واقعاً بیشتر از این وسعم نمی‌رسد. یعنی خودم و رفیقهایم هم پول بگذاریم، مثلاً بتوانیم 500 هزار تومان بدهیم. اشکالی ندارد، همین مقدار را بدهی کافیست. دیگر مسئولیت و تکلیفی نداری. گدایی هم برای راه خدا اشکالی ندارد. زیبایی کار خیر در چیست؟ امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمود:«جَمالُ المَعروف اِتمامُه= زیبایی احسان به اتمامِ آن است.» هر احسانی که هست تمام و کمال انجام بده. مثلاً کسی آمده یک سؤال یا بیشتر از یک سؤال از شما می‌پرسد، شما باید کامل توضیح بدهی. اگر کار عاطفی نیمه کاره بماند، فایده ندارد. آن عاطفه را اگر می‌توانی تمامش کن. اما اگر وُسعَت نمی‌رسد و معذوری، اشکالی ندارد. ولی اگر وُسعَت می‌رسد، باید انجام بدهی و کار را تمام کنی. علی علیه‌السلام فرمود: «اِکمالُ المَعروفِ اَحسَنُ مِن اِبتِدائِه = به پایان رساندن عمل خیر، بهتر از شروع آن است.» یعنی اگر کار خوبی را شروع کردی، مهمتر آن است که تمامش کنی و آن را به کمالش برسانی. مثلا یک مسجد قرار است بسازید، دیده اید بعضیها سمج پاکار می‌ایستند. این یک شرکت سهامی آخرتی است. سرمایه‌­گذاری آخرتی است. این مسجد تا قیامت هر گونه تولیدی و خروجی و آثاری داشته باشد، برای تو است. بعضی افراد اینطور هستند که کار خیر را پیگیری می‌کنند و می‌گوید بالأخره این مسجد تمام شد یا نشد؟ چرا نیمه تمام مانده؟ برویم ببینیم، کدام قسمت آن لنگ است؟ چه چیزی لازم دارد؟ ممکن است، مانعی باشد که نیاز به پول ندارد؛ بلکه آبرو لازم دارد. می‌گوید برویم یک کاری بکنیم تا تمام شود. در روایت داریم حتی اگر رفیق یا دوست‌تان کاری دارد و شما نمی‌توانید کاری برایش بکنید؛ اتمام احسان شما به این است که با او راه بیفتید و دنبالش بروید. حتی اگر کاری هم از دستت برنمی‌آید، با او همراهی کن. یا بچه‌­اش تصادف کرده می‌خواهد تنهایی به بیمارستان برود. این کار خوبی نیست که تنهایش بگذاریم. یا به او بگوییم، ما دعایت می‌کنیم. بلند شو با او به بیمارستان برو. «همراهی» خودش یک کار بزرگی است. الان بچه‌­اش مرده، زنش، شوهرش، یا کسی از او مرده، بلند شو با او تا قبرستان برو و کارهایش را انجام بده. برو جواز دفن بگیر؛ پزشک قانونی برو؛ کاری بکن؛ تعارف هم نکن که مثلا بپرسی:« بیاییم خدمتتون؟». یا گاهی هم منفی سؤال می‌کنیم: «کاری ندارید؟»، نمی‌گوییم کاری دارید. تو اگر بپرسی: «بیاییم خدمتتان؟ کاری ندارید؟ پول لازم ندارید؟» انتظار دارید چه جوابی بشنوید؟ سؤال منفی است. پس جوابش هم منفی خواهد بود. پس اصلاً از جمله منفی استفاده نکنیم. چون ممکن است طرف بگوید نه. شما پول را ببر بگذار در اختیارش و بگو حالا مصرف کن و بعداً برایم بیاور. ممکن است حیا کند. کار را به اتمام برسانید. مثلا کسی سر سفره است. به او تعارف کردی او هم بگوید من نمی‌خورم. حتی نزدیکترین کسانت، همسر یا بچه‌­ات هم هست، اگر گفت نمی‌خورم، باور نکن. وقتی گفت نمی‌خورم، یعنی می خورم. بخصوص خانمها که شبیه­‌ترین حرفشان به «آره»، «نه» است. در واقع نه­‌شان آره است. لقمه­‌ات را بگذار جلویش و بگو با هم بخوریم. وقتی که کار را کامل انجام بدهید، اصطلاحاً به آن می‌گویند: «بهره‌­وری». یعنی فقط بهره‌­برداری نباشد، بهر‌ه‌­وری باشد. کامل، تمیز و خوب باشد. بهره­وری یعنی کار را کامل کنیم. نبی اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله درباره به سرانجام رساندن کار خیر فرمودند: «اِستِتمامُالمَعروفِ أفضَلُ مِن اِبتِدائِه= به سرانجام رساندن کار خیر، بالاتر از شروع آن است.» یعنی فقط شروع کافی نیست. تا آخرش باید بروی و کار را کامل کنی.  خیلی‌ها به اهل بیت علیهم‌السلام کمک کردند و در شروع کار، خیلی خوب بودند؛ اما در ادامه و اتمام کار، هیچ وقت پای کار نایستادند و باعث شدند ضربات زیادی به اسلام وارد شود. می‌آمدند یک دوره می‌جنگیدند. اما برای دوره‌های بعدی نمی‌رفتند. حضرت آماده­باش می‌داد و اذیت می‌شد و غصه می‌خورد. می‌گفت به شما می‌گویم بیایید بجنگید، می‌گویید تابستان است و هوا گرم است. حالا فصل کِشت و فصل برداشت است. الان نمی شود بیاییم. چون زمستان است. حالا چه وقت جنگ است؟ بهانه های مختلف می آوردند. مثل بعضیها اوایل جنگ، سه ماه جبهه می‌رفتند، می‌گفتند وظیفه ­ما تمام شد. انگار که جهاد زمانی است که من سه ماه تابستان که بیکارم را جبهه بروم. این خوب نیست. اهل بیت علیهم‌السلام می‌خواهند تا آخر، پای کار باشید. یاری امام زمان ع، معروفی است که باید به سرانجام برسانیم با این تفاسیری که درباره کار خیر و اتمامِ آن بیان شد، می توان گفت که مهمترین معروف و کار خیر، یاری امام زمان علیه‌السلام است و زیبایی آن در اِکمال و اتمامِ به نحو احسن می باشد. تعبیری که امام علی‌ علیه‌السلام دارند، این است که می‌فرمایند: «امام زمان غریب، آواره، طرد شده و تنها است». تا حضرت نیامده، تو نمی‌توانی بگویی من بروم در خانه و بگیرم بخوابم. تو نمی‌توانی بگویی به من ربطی ندارد که امام زمان نیست یا در آوارگی است. تو اصلاً نمی‌توانی یک زندگی عادی برای خودت رقم بزنی. زندگی‌­ات اگر مهدوی نباشد، قطعاً جهنمی است. زندگی­‌ات باید بو و رنگ ظهور را داشته باشد. وجود تو، فعالیت‌های تو و هر هنری که داری، باید به رفع موانع ظهور کمک کند. امام خمینی رحمه‌الله‌علیه فرمود: مسئولین جمهوری اسلامی اگر به فکر تشکیل حکومت جهانی اسلام نباشند خائن و خطرساز هستند، حتی اگر به مردم خدمت کنند. رئیس جمهور، نخست وزیر، نماینده مجلس، رئیس، مدیر و ... است دارد خدمت می‌کند؛ ولی وقتی مهدوی فکر نمی‌کند، خائن است. چرا؟ چون دارد قوای این مملکت و شیعیان و بچه­‌های امام زمان را معطل می‌کند. یعنی کار اهل بیت علیهم‌السلام روی زمین مانده، کار فاطمه زهرا سلام‌الله‌علیها روی زمین مانده و امام زمان معطل است و دارد «هل من ناصر ینصرنی» می‌گوید. هر مسوولی هر کس می خواهد باشد؛ حتی اگر خدمت هم بکند، می‌‌فرماید خائن و خطرساز است. انسانی که به فکر برطرف کردن موانع ظهور نیست، به درد نمی‌خورد. پس انسان نمی‌تواند آرام بخوابد، در حالی که امامش در اضطرار است. امام صادق علیه‌السلام نجواهای عجیبی در دعای ندبه دارند و می‌فرمایند، بر من سخت است که تو فریاد بزنی و من نتوانم کمکت کنم. سخت است بر من که تو کمک بخواهی و به من نیاز داشته باشی و من نتوانم کاری برایت بکنم. هیچ معروفی بالاتر از ظهور امام زمان نیست و این، استتمامش با ماست. ما باید طالبِ به اتمام رساندنش باشیم و انسان تا جانش در نیامده و تا خونش نریخته و به لقاء امام زمانش نرسیده، نباید شب و روز داشته باشد و آرام باشد. نتیجه تمام نکردنِ احسان چیست؟ درباره اتمام و اکمال عمل نیک و معروف صحبت شد و روایاتی هم خواندیم. حال اگر کار معروف و احسانی به اتمام نرسد چه نتیجه ای در پی خواهد داشت؟ امیرالمؤمنین فرمود:«الصَّنیعَةُ إذا لَم تُرَبَّ أخلَقَت، كالثَّوبِ البالی، و الأبنِیَةِ المُتَداعِیَة [6] = احسان و نیكى، هرگاه پرورانده نشود (به كمال نرسد)؛ مانند جامه كهنه و ساختمان‌هاى درهم شكسته، كهنه و فرسوده مى شود.» وقتی می فرماید:« تُرَبَّ»، یعنی حضرت کلمه ربوبیت را به کار می برد و می‌گوید تو رب هستی و باید پرورش بدهی و تدبیر کنی. پس کارت را پرورش بده و برسان به آخر. باز علی علیه‌السلام فرمود:«مَن لَم یُرَبِّ مَعروفَه فَقَد ضَیَعَه[7]= کسی که کار خیرش را به آخر نرساند، کارش را ضایع کرده.» کارت را برسان به جایی که به خیر برسد و نتیجه بدهد. مثل کسی که کار تجاری می‌خواهد انجام بدهد. اگر سرمایه‌­گذاری کند و به سوددهی نرساند؛ نتیجه اش چه می‌شود؟ کار خیر باید به سوددهی بیفتد، یعنی باید تکمیلش کنی. بریدن، ضعف، قهر کردن، ناز کردن، نازک نارنجی بودن، ­بازی درآوردن، حساس بودن، زودرنج بودن، اینها کار را خراب می‌کند. «مَن لَم یُرَبِّ مَعروفَهُ فكأنَّهُ لَم یَصنَعْهُ[8]= هر كس خوبى و احسان خود را نپروراند، گویى خوبى نكرده است.» خیلی وقتها ما فقط منت می‌گذاریم و کار به اتمام نمی‌رسد. کسی که در هر شأنی هست و در هر هویت صنفی که هست، باید کار را محکم انجام بدهد و به سرانجام برساند. واقعاً همت بگذارد و مراحلش را طی بکند. این استواری و قدرت، صبر و حوصله می‌خواهد که تو بتوانی کار را به نتیجه برسانی. چه چیزهایی به ما کمک می‌کند که بتوانیم، احسان را تمام کنیم؟ احسان کامل، چه احسانی است و چگونه می توانیم احسان قشنگی که میوه و نتیجه بدهد، انجام دهیم؟ چون اینجا مسئله خیلی خطرناک می شود، مثل یک گناه. یعنی طوری باید احسان کنی که نیمه تمام نماند. زیرا احسان نیمه تمام، مانند گناه، به انسان صدمه می زند. در بعضی از کارها یک قاعده وجود دارد که می‌گوید کاری را که نمی‌خواهی، نمی‌توانی، نباید تا آخرش بروی. یعنی از اول شروع نکن. وقتی بنا نداری انجامش بدهی؛ حوصله‌­اش را نداری؛ همتش را نداری؛ امکاناتش را نداری؛ از اول قصدش را نداری که تا آخر بروی و فقط می‌خواهی تفننی شروع بکنی؛ از اولش شروع نکن. اگر با این اوصاف شروع کردی، گناه صورت می‌گیرد. مثلاً می‌خواهیم به ایتام کمک کنیم. باید برویم ایتام را جمع کنیم و یک دارالایتام تشکیل بدهیم. بعد اگر کار را به سرانجام نرسانیم، این یتیم‌ها چه کار کنند؟ آنها را جمع کردیم و به آنها قول دادیم که شما را به تحصیلات و کار و ازدواج می‌رسانیم و به شما خانه می‌دهیم. ولی وسط راه، کار را رها کردیم. دیده اید بعضی ها که جوگیر می‌شوند و سرپرستی یک یتیم را به عهده می‌گیرند و وسط راه رهایش می‌کنند؟ این یتیم به امید تو آمده و تو را پدر خودش می‌داند. فلانی را مادر خودش می‌داند. وقتی که بچه را برداشتی و آوردی، پس بچه تو است و باید تا آخر او را ببری و تا آخر رشدش بدهی. یا بعضی می‌روند در این سازمانها می‌گویند من این 5 نفر یتیم را انتخاب کردم و ماهی 20000 هزار تومان بابت سرپرستی شان می‌دهم. ماه اول بیست هزار تومان به حساب ایتام می‌ریزد. ماه دوم می‌ریزد. ماه سوم و بعد می‌بینی ماه چهارم از او خبری نشد. این خیلی کار زشتی است. یک سازمان را معطل می‌گذارد. بعضی‌ها خیلی با معرفت اند، فرزندان‌شان هم با معرفتند. روضه ای نذر کرده، طرف پیرمرد یا پیرزن است. می‌بینی که پای نذرش ایستاده. ما در تاریخ داشته ایم. داستان حقیقی است. آن زمانی که برده داری بوده و خرید و فروش برده می کردند. طرف برای اینکه بتواند نذرش را که مراسم برای حضرت سیدالشهدا بوده، ادا کند، مجبور می شود بچه اش را بفروشد. گفته من مراسم حضرت را نذر کردم، بچه‌­ام را می‌فروشم و پولش را خرج نذرم می کنم. مرام چقدر چیز خوبی است. بچه اش را می فروشد. پول را می‌گیرد و تنها به خانه می‌آید. می بیند بعدش در می‌زنند و یک نفر بچه را تحویلشان می دهد و می گوید، آقایی آمد، گفت شما همانی که برایش مراسم گرفته اید، همان هزینه را پرداخت کرده و بچه را آزاد کرده. من کسانی را می‌شناسم که در خارج از کشور زندگی می‌کنند. در آمریکا یا در اروپا است. خدا شاهد است محرم و صفر می آیند و می‌گویند، چون پدرم نذر دارد، یا من خودم نذر دارم، باید محرم و صفر بیایم و نذرم را ادا بکنم. خدا خیلی دوست دارد بنده­ای را که در کار خیر استقامت و مداومت دارد و کار را جدی می‌گیرد. وقتی شما کار را جدی گرفتید، خدا هم به شما محل می‌گذارد و پیش خدا جدی و با قیمت می‌شوید. ولی وقتی قواعد و آن شعائر الهی برایت بی­ارزش شد و شل گرفتی، خدا هم دیگر به تو محل نمی‌گذارد. برای همین فرمود: هر کس می‌خواهد بداند پیش خدا چقدر قیمت دارد، ببیند خدا نزد او چقدر قیمت دارد. پس جدی بودن و استقامت داشتن در انجام کار خیر، باعث می شود کار به نحو احسن به اتمام برسد. ع ل 158 [1] . سوره یس/12. [2] . سوره اسراء/7. [3] . سوره بقره/245. [4] . سوره محمد/7. [5] . سوره بقره/286. [6] . غرر الحكم : 2189. [7] . غرر الحكم : 9115. [8] . غرر الحكم : 9146. آرشیو مباحث استاد شجاعی فروشگاه آنلاین با محصولات ناب 

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 10849
زمان انتشار: 17 آوریل 2019
| |
لزوم پیوند با رهبر و حجت الهی

شرح زیارت عاشورا، جلسه 18، 80/10/20

لزوم پیوند با رهبر و حجت الهی

آن چیزی که در درجه اول، امر به پیوند با آن شده، ارتباط با حق تعالی است و دومین چیز، رهبران الهی و حجت های خداوند تبارک و تعالی روی زمین هستند. در این باره، در شرح حدیث معراج و بحث ولایت قبلاً توضیح داده ایم.

تجلی ارتباط و پیوند با حق تعالی در روی زمین، از طریق نماز و دعا و مناجات صورت می‌گیرد. اما این کافی نیست و نمی‌تواند حرکت انسان به سمت ابدیت را تضمین کند. انسان، مسافر آسمان و ابدیت است و در کلام معصوم نیز به ما گفته شده، کسی می تواند شما را راهنمایی کند که حتماً آگاه به آسمان باشد و بتواند شما را آسمانی کند و در این مسیر جلو ببرد.

قبلاً قوس صعود و نزول را ترسیم کردیم و توضیح دادیم. خداوند تبارک و تعالی از روح خودش در انسان دمید و انسان حامل نفخه الهی شد. عالم جبروت و ملکوت که برزخ است را طی کرد و به ناسوت که طبیعت است آمد. از این جا به بعد، برگشت و حرکت ما به عنوان نفس ناطقه و به عنوان یک انسان که در این جا بوجود آمده، ولی دارای یک حقیقت قبلی به نام روح نیز هست، شروع می‌شود. انسان می خواهد همان مسیری را که آمده، برگردد. قرآن می‌فرماید: ما همانطور که شما را آوردیم، برمی گردانیم. در روایات زیادی نیز هست که شما همانطور که خلق شدید، برمی گردید. طی این مسیر، از طبیعت تا بی نهایت احتیاج به ۷ مورد اطلاعات تخصصی دارد: 1- انسان از کجا آمده 2- در کجا هست و کجا می خواهد برود 3- جسم 4- روح 5- رابطه جسم و روح 6- طبیعت 7-رابطه جسم و روح با طبیعت. فقط کسی می‌تواند ما را حقیقتاً راهنمایی کند که این ۷ اطلاعات تخصصی را به طور کامل داشته باشد. در میان انسانها از روز اول خلقت تا الان، به غیر از رهبران الهی که خداوند مستقیماً تأییدشان کرده، هیچ کس این اطلاعات را ندارد. بنابراین فقط و فقط رهبری می تواند هدایت ما را به عهده بگیرد که اولاً از طرف خود خداوند تبارک و تعالی باشد و ثانیاً این اطلاعات را داشته باشد. کس دیگر، نه می‌تواند ادعا کند، نه توانش را دارد که بتواند ما را هدایت کند. بنابراین ما به کمتر از معصوم نمی‌توانیم خودمان را بسپاریم. پیوند با معصوم، پیوند با خداوند است معصوم، اصل و حقیقت ما به صورت مجسم، در روی زمین است و توسط خداوند تبارک و تعالی، امر به پیوند با او شده‌ایم. معصوم همان تجلی خداوند تبارک وتعالی در روی زمین است که پیوند با او، عین پیوند با حق تعالی است. اطاعت از دستورات او، عین اطاعت از دستورات حق تعالی است. دوستی او، مساوی با دوستی با حق تعالی است. لقای او عین لقای حق تعالی است. رضا و غضب او، عین رضا و غضب حق تعالی است. بشر از نظر ساختار روحی و روانی طوری خلق شده که به یک الگوی ظاهری و عینی احتیاج دارد که اولاً با او در ارتباط باشد و بتواند از طریق ارتباط با او رشد کند. ثانیا هدف خلقت انسان، تشبه به حق تعالی است. یعنی انسان خلق شده که مثل خداوند تبارک و تعالی بشود. پس برای دستیابی به چنین هدفی احتیاج به الگو دارد. خدا می‌گوید من شما را آفریدم که مثل من شوید. نه این که از حقیقت انسانی خارج شوید؛ بلکه در حالی که انسان هستید، شبیه من باشید. پس ما باید انسانی که خدا گونه است را داشته باشیم که تجلی کامل خداوند تبارک و تعالی باشد و متصف به همه اسماء و صفات حق تعالی باشد تا بتوانیم بگوییم که دستور العملهای او به ما رسیده و ما می خواهیم خودمان را شبیه او کنیم. وقتی به او شبیه و نزدیک شدیم، در واقع به خداوند تبارک وتعالی نزدیک شده ایم. دلایل و آثار زیارت معصومین (علیهمالسلام) زیارت به معنای ملاقات است. به زیارت که می خواهیم برویم، یعنی می خواهیم به زیارت اصل و حقیقت خودمان، خداوند تبارک و تعالی برویم. به زیارت تجلی ریشه خودمان برویم تا خودمان را پیدا کنیم و تقویت کنیم و رشد بدهیم. به زیارت کسی برویم که قرار است، شبیه او شویم. او اصل و ریشه ماست و در واقع، امر به پیوند با او شده ایم. ممکن است ما یک عمر به زیارت برویم ؛ اما هیچ وقت هم نفهمیم که از زیارت چه می خواهیم. ممکن است هزینه کنیم و وقت بگذاریم و تا مکه و کربلا و مشهد برویم؛ ولی یک بار هم به آن قصدی که باید زیارت می رفتیم، نرفته باشیم و آن برداشتی که باید از زیارت می کردیم را نکرده باشیم. معصومین (علیهمالسلام) مثل خود خدا بی نیاز هستند. اتصال به صمد دارند و خودشان هم صمد هستند. هیچ نیازی به زیارت ما ندارند و زیارت ما چیزی به آنها نمی‌رساند. اما تمام ائمه علیهم‌السلام سفارش به زیارت کردند و برای هیچ عملی از عبادات، بعد از واجبات و ترک محرمات، به اندازه زیارت، ثوابی ذکر نشده است. مهمترین وسیله و عمل ما، همین ارتباط زیارت است تا ما به هدف خلقت خودمان برسیم و حکمت زیارت در ما تحقق پیدا کند. شناخت معصوم (علیه‌السلام) در زیارت، ضرورت دارد من وقتی می خواهم به زیارت ائمه (علیهم السلام) بروم، باید بدانم این شخصیت که بوده است. چون فرمودند: اگر کسی با حق معرفت به زیارت بیاید و امام را آنطور که باید بشناسد و بداند کجا دارد می آید، بهشت برایش واجب می شود. علت اینکه برای شناخت معصوم از کلام خود معصوم استفاده می شود،  این است که کسی باید او را برای ما تعریف کند که به شخصیت او احاطه داشته باشد و او را بشناسد. بنابراین، معصوم خودش باید از خودش خبر بدهد؛ یا خداوند از او خبر بدهد و امثال ما و بزرگان و اساتید ما، و هزار درجه هم بالاتر از ما، هیچ وقت نمی توانند آنچه که در مورد معصوم هست را گزارش کنند. بهترین منبع، بعد از کلام معصوم (علیهم السلام) برای ما، جامعه کبیره است که یک دوره کامل امام شناسی و حجت شناسی است. ضرورت وجود رهبران الهی در روایات در روایتی از کتاب اصول کافی( الحجه)، هشام بن حکم میگوید: یک زندیق (کافر) از امام جعفر صادق (علیه‌السلام) سؤال کرد که وجود پیامبران و رسولان را از چه راه ثابت می کنید؟ امام صادق (علیه‌السلام) در پاسخ، از نقطه ای شروع می‌کند که ما همه در آن هم عقیده هستیم. چون مسئله خدا ثابت شده و پذیرفته شده است. ما آفریننده و صانعی داریم که از ما و تمام مخلوقات برتر و با حکمت و رفعت است. آفریننده همه موجودات است و کار عبث نمی‌کند. یک موجود مجرد، غیر جسمانی و بی نهایت است. وقتی ما دسترسی به خدا نداریم و هیچ کدام هم با جبرئیل ارتباط نداریم و به هیچ یک از ما وحی نیز نمی رسد، پس خداوند باید چه کار کند؟ ما را که نمی تواند معطل بگذارد. زیرا ما را برای هدف بزرگی خلق کرده است. در قرآن نیز به ما گزارش می دهد: «اَفَحَسِبتُم أنَّما خَلَقناکُم عَبَثاً و أَنَّکُم إِلَینا لا تُرجَعون» [1] = گمان کردید که شما را بیهوده خلق کردیم و شما به سوی ما باز نمی گردید؟» وقتی خداوند حکیم ما را عبث خلق نکرده، یعنی ما باید بگوییم خدایا ما را برای چه خلق کردی؟ ما باید چه کار کنیم؟ روی کره زمین چه وظیفه ای داریم؟  پس باید سفیرانی در میان خلقش باشند که خواست او را برای مخلوقات و بندگان بیان کنند و ایشان را به مصالح و منافعشان و موجبات تباه و فنایشان، رهبری فرمایند. ببینید امام صادق (علیه السلام) چقدر دقیق استدلال می‌کنند: «پس وجود امر و نهی کنندگان و تقریر نمایندگان از طرف خدای حکیمِ دانا در میان خلقش ثابت گشت و ایشان همان پیامبران و برگزیده های خلق او باشند. حکیمانی هستند که به حکمت تربیت شده و به حکمت مبعوث گشته اند که با آنکه در خلقت و اندام با مردم شریک هستند، در احوال و اخلاق شریک ایشان نباشند و از جانب خدای حکیم دانا؛ به حکمت مؤید باشند». یعنی رهبری که می‌خواهد بیاید، باید در هفت مورد اطلاعات تخصصی، وارد باشد. اگر کمتر از این باشد، خدا زیر سؤال می رود و ما از خدا طلبکار می شویم. باید اخلاق و احوالشان شبیه خداوند باشد، تا وقتی من او را روی زمین می بینم، بدانم او همان خدایی است که متجلی شده و قرار است من مثل او شوم. در روایت دیگری «منصور ابن حازم» خدمت امام صادق (علیه السلام) عرض می‌کند: آقا من با چند نفر بحث کردم و این گونه برایشان صحبت کردم. خوب حرف زده ام یا نه ؟ راضی هستید یا نه؟ و گفتم: کسی که بداند برای او پروردگاری است، سزاوار است که بداند برای آن پرودگار، خرسندی و خشم هست. اگر تو خدا داری، باید بدانی که خدای تو یک موقع از تو راضی است، یک موقع از تو راضی نیست. در حالت های بخصوص است که تو می توانی به او نزدیک شوی و خشنودی او را جلب کنی. بعضی از کارها را دوست دارد، بعضی از کارها را دوست ندارد. کما اینکه در قرآن کریم نیز می خوانیم: «ان الله یحب = محققا خدا اینها را دوست دارد». «ان الله لا یحب = محققا خدا اینها را دوست ندارد». وقتی خدا تو را آفریده، از تو انتظاری هم دارد. این را عقل هم تأیید می‌کند. در شرایطی من را دوست دارد، و در شرایطی من را دوست ندارد. خرسندی و خشم او جز به وسیله وحی یا فرستاده او معلوم نمی شود. از کجا می خواهی بفهمی خدا از تو راضی ست یا نه؟ چگونه با تو ارتباط برقرار کند؟ به ما که وحی نمی شود. پس باید کسی را برای ما بفرستد که بگوید: من از طرف خدا آمده ام؛ به این دلیل. ما هم به او اعتماد کنیم و حرف خدا را از او بشنویم. هر انسانی موظف است بگردد و راهش را پیدا کند. خیلی از خارجی های تازه مسلمان شده که فیلم هایش از تلویزیون پخش شده، می گویند: برای ما سؤال پیش آمد، دنبال آن را گرفتیم و به این جا رسیدیم.  عقل خود ما جواب می دهد که نمی شود خدا این جهان را با این عظمت بیافریند و کاری هم به ما نداشته باشد. خداوند می گوید شما چگونه استدلال کردید؟ موقعی که شیمی، زیست شناسی، فیزیک و نجوم می خواندید، نگفتید کسی که اینها را آفریده عبث نمی آفریند. ازما چه می خواهد؟ می فرماید: کسی که بر او وحی نازل نشود، باید درجست و جوی پیامبران باشد. چون ایشان را بیابد، باید بداند که ایشان حجت خدایند و حجت یعنی دلیل و راهنمایی که از طرف خدا برای ما آمده و اطاعتش لازم است. این عقلی ترین استدلال است که خودمان را به راهنما بسپاریم و حرف هم نزنیم و ساکت باشیم. قرآن مفسر می خواهد صحابی امام صادق (علیه‌السلام) می‌گوید: من به اهل سنت گفتم آیا شما می‌دانید که پیغمبر حجت خدا در میان خلقش بود؟ گفتند: آری. گفتم: چون پیغمبر در گذشت، حجت خدا بر خلقش کیست؟ گفتند: قرآن. ببینید طبیعت‌گرایی چه کار می‌کند و چطور باعث می‌شود به یک صورت مقدس پناه ببرند. عقل و شعور به ما می گوید کسی که قرار است حجت خدا باشد، از جنس خود ماست و باید انسان باشد و قابل صحبت و مذاکره باشد. این صحابی امام صادق(علیه‌السلام) می‌گوید: وقتی به من گفتند قرآن، من در قرآن نظر کردم، دیدم سنی و تفویضی مذهب و زندیقی که به آن ایمان ندارد و همه مکاتب و مذاهب، همه برای مباحثه و غلبه بر مردان در مجادله، به آن استدلال می‌کنند. همه سراغ خود قرآن می‌آیند و می‌گویند حرف ما را قرآن تأیید می‌کند و طبق سلیقه خودشان، آیات قرآن را تفسیر می‌نند. پس دانستم که قرآن بدون قَیِّم رهاست. یعنی سرپرستی می خواهد که آن را طبق واقع و حقیقت تفسیر کند و هر چه بگوید حق باشد. پس به ایشان گفتم: قیم قرآن کیست؟ گفتند: ابن مسعود، عُمَر، حُذَیقِه قرآن را می دانند. گفتم: تمام قرآن را؟ گفتند: نه. در ادامه این صحابی گفت: من کسی را ندیدم که بگوید کسی جز علی (علیه‌السلام) تمام قرآن را می‌دانست. چون مطلب و سوالی در میان مردم مطرح می شود، عمر و ....گفتند نمی‌دانیم؛ اما علی ابن ابی طالب(علیه‌السلام) می‌گوید می‌دانم. عُمَر خودش می‌گوید: خدایا مرا در هیچ مشکلی که علی (علیه‌السلام) در کنارم نباشد، تنها نگذار. خود اهل سنت از عُمَر نقل کردند که ۷۰ بار گفت: «لَولاعَلِیٌ هَلَکَ العُمَر» [2]= اگر علی نباشد، عمر هلاک می‌شود». پس گواهی می دهم که علی (علیه‌السلام) قیم قرآن باشد و اطاعتش لازم است. او حجت خدا بعد از پیغمبر بر مردم است و اوست که هر چه نسبت به قرآن بگوید، حق است. حضرت فرمودند: «خدایت رحمت کند» و این گونه امام او را تأیید کرد. حضرت رضا (علیه‌السلام) یک بار از قول امام صادق (علیه‌السلام) و یک بار هم خودشان مستقیماً فرموده اند: «إِنَّ الحُجَةَ لا تَقُومُ لِله عَزَّوجَل عَلی خَلقِه إِلّا بِإِمامٍ حَتی یُعرَف»[3] در منبع از قول امام هفتم نقل شده  = حجت خدا بر مردم تمام نمی‌شود مگر این که امامی را بفرستد که مردم او را بشناسند. یعنی خدا وظیفه اش است برای مردم امامی بفرستد که مردم او را بشناسند و از او تبعیت کنند. امام صادق (علیه‌السلام)فرمودند: «خداوند برتر و بزرگتر از آن است که زمین را بدون امامِ عادل بگذارد»[4]. «برتر است» یعنی برای خدا، نقص و عیب است که بندگانش را بدون امام رها کند. امام باقر (علیه‌السلام) فرمودند: «به خدا سوگند از زمانی که خدا آدم را قبض روح نمود، زمین را بدون امامی که مردم بوسیله او به سوی خدا رهبری شوند وانگذارد و او حجت خداست بر بندگانش و زمین بدون امامی که حجت خدا باشد بر بندگانش وجود ندارد»[5]. امام صادق (علیه‌السلام) می‌فرماید: «اگر مردم زمین تنها دو کس باشند، یکی از آن دو امام است و آخرین کسی که بمیرد، امام است تا کسی بر خدای عزوجل احتجاج نکند که او را بدون حجت وا گذاشته است»[6]. ضرورت حضور پیامبران در همه زمانها و مکانها (قاعده لطف) حیطه فرماندهی حضرت موسی در مصر بود که به خاورمیانه نیز کشیده شد. مسیح (علیه‌السلام) در «بیت لحم» متولد شد. پیامبر در مکه بودند. این ۲۵ پیامبری که می‌شناسیم از نظر جغرافیایی غالباً در خاورمیانه و آسیا هستند. پس چرا خداوند برای آفریقائی‌ها و اروپایی‌ها پیامبر نفرستاده است؟  قرآن می‌فرماید: ما برای هر امتی پیامبر فرستادیم. بله در اروپا هم پیامبران بودند. در هر جای کره زمین که قوم و تجمعی وجود داشته، پیامبر خدا هم آنجا حاضر بوده‌است. این حکمت خداست و نمی‌تواند انسانها را معطل بگذارد. به این می‌گویند: «قاعده لطف». «قاعده لطف» یعنی بر خداوند واجب است و بر عهده اوست که اگر انسانی را می‌آفریند، رهبر هم برای او خلق کند و بلکه بر خداوند واجب است قبل از این که انسان ها را بیافریند، رهبر را خلق کند. بنابراین در روایت داریم قبل از اینکه مردم روی زمین بیایند، حجت خدا هست. او تا قیامت با مردم هست و بعد از مردم هم روی زمین است. یعنی آخرین کسی که باید از اینجا برود، حجت است. چون واجب است که هیچ کس روی زمین معطل نباشد. برای همین خداوند تبارک و تعالی حضرت آدم را خلق می‌کند و به عنوان حجت خودش، او را به عصمت، علم و تخصص مسلح می‌کند و بعد انسان های دیگر خلق می‌شوند. «و عَلَّمَ آدَمَ الأَسماءَ کُلَها»[7] = نام همگان را به آدم آموخت. این طور نیست که انسان‌ها را بیافریند و بعد بگوید باید کسی را برایشان بفرستیم. نه؛ اولین انسان باید حجت خدا باشد و دلیل هم بیاورد که مردم را قانع کند تا زمین خدا از حجتی که بر صدق گفتار و جواز عدالتش نشانه‌ای داشته باشد، خالی نماند. پس خلقت بدون حجت معنا دار نیست. چنین نیست که خدا کره زمین، جهان، کهکشان و کیهان را خلق کند و یک دنیایی را بیافریند که از نظر ابعاد هم نا متناهی است. بعد انسانهایی را بیافریند و آنها را رها کند. همه اینها تا وقتی که معصوم نباشد عبث است. بنابراین، موقعی آفرینش معنادار است که آن موجودی که خلق می‌کند، رهبر داشته باشد. اگر قرار است که مختار باشد و خودش تصمیم گیری کند، باید رهبر داشته باشد. بله خداوند قبل از انسان‌ها، حیوانات را هم خلق کرد؛ ولی حیوانات به طور غریزی به سمت هدفشان راهنمایی می‌شوند. اما موجودات مختاری مثل جن و انسان را که خلق می‌کند، باید رهبر داشته باشند. امام و حجت خداست که خلقت خدا را معنا دار می‌کند. برای همین هم در روایت داریم:«لو لا الحجة لساخت الأرض بأهلها[8]= اگر حجت خدا بر روی زمین نباشد، زمین همه اهل خودش را فرو می برد». کره زمین چه فایده‌ای دارد، وقتی روی آن امام معصوم نباشد که انسانها را راهنمایی کند. مثل این که یک جنین در رحم مادر دستگاه تنفس هوایی بسازد. بعد وقتی متولد می‌شود، در آب متولد شود، خوب جا در جا خفه می‌شود. هوا باید بیرون باشد که این دستگاه تنفس که ساخته شده، برای او عبث نباشد. بنابراین امام است که به خلقت، هدف و معنا می دهد و همه چیز قائم به اوست. امام است که رکن نظام خلقت است. قطب همه عالم امکان است و همه عالمِ امکان حول محور امام می گردد. علم و تخصص معصوم (علیه السلام) در روایات معصوم علیه‌السلام فرمود: «خداوند زمین را بدون عالم وا نگذارد و اگر چنین نمی کرد، حق از باطل تشخیص داده نمی شد»[9]. علم و تخصص، مهم ترین خصوصیت در امام است که اگر  آن را نداشته باشد، امام برای مردم فایده ای ندارد. عقل می‌گوید؛ ما فقط تابع تخصص هستیم. شما الان قلبتان درد بگیرد، می‌گویید: من قلبم را دست کسی نمی‌دهم که در رشته قلب، تخصصی نداشته باشد. حرف آخر را تخصص می زند. اصل تخصص، اصل عقلی است و قابل تردید هم نیست و هیچ کس نمی‌تواند در آن شک بکند. ما چرا به امام احتیاج داریم؟ چون عقل می‌گوید حرف آخر را تخصص می‌زند. بنابراین این جا امام صادق (علیه‌السلام) خیلی با ظرافت کلمه امام را برداشته اند و می‌فرمایند: خداوند زمین را بدون عالم وا نگذارد. عالم را جای امام گذاشته تا بدانیم که حیثیت حقیقی امام و علت احتیاج ما به امام و علت ضرورت اطاعت از او و علت تقدس او و علتی که ما باید حرف او را گوش کنیم؛ تخصص و علم است. در واقع علم حرف آخر را در زندگی انسانها می زند. رسول اکرم (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌و‌سلم) فرمود: «ِانَ اللهَ یُطاع ِبالِعلم وَیَعبد بِالعِلم وَ خَیر الدُنیا وَ الاخِره مَعَ العِلم»[10] =  به راستی خدای متعال با علم، اطاعت و عبادت می شود و خیر دنیا و آخرت همراه علم است». این تعصب بیجا نیست؛ بلکه یک حکم عقلی مسلم است که انسان به چهارده معصوم اعتنا کند و آنها را قبول داشته باشد و به غیر از آنها به کسی اعتماد نکند. چون اعتماد به غیرمتخصص، کار عاقلانه‌ای نیست. اگر به غیر معصوم اعتماد کند، نمی‌تواند روز قیامت جواب بدهد. اگر بگویند فلان دکتر از آمریکا آمده، برای شما این همه تخصص که گرفته، من می‌گویم این آقای دکتر که شما می‌گویید هزار تا دکترا هم که داشته باشد، در هیچ یک از این ۷ نوع اطلاعاتی که به درد سعادت زندگی دنیا و ابدیت من می‌خورد، تخصص ندارد. اگر کسی این تخصص ها را ندارد، حق ندارد که در مورد باید و نباید زندگی، با من حرفی بزند. حالا شما دقت کنید دینی که این قدر مبتنی بر عقل و تخصص است، شیاطین و انسان های شهوت ران کاری کرده اند که یک مسلمان، حزب الهی و به خصوص یک شیعه جلوی دیگران، یک آدم خرافاتی به نظر بیاید. این حرف خیلی توهین بزرگی است که این ها علم و تخصص را رها کرده اند و به امام چسبیده اند. غیر از امام متخصصی نیست. خود حضرت می فرمایند: «اگر شرق و غرب عالم را بگردید، هر علم صحیحی باشد، از ناحیه ما اهل بیت (علیهمالسلام) است و همه تخصص ها را ما داریم». شما در کتاب های شیعه، مسیحیت و کتاب های اهل سنت، یک جا سراغ ندارید که از حضرت علی (علیه السلام) یا یکی از این چهارده معصوم سؤالی شده باشد و آنها بفرمایند؛ بلد نیستم. محور اصلی در وجود امام تخصص است. تخصص را برای تشخیص حق از باطل می‌خواهیم. و اگر امام بود، دیگر امت اسلام به ۷۲ فرقه تقسیم نمی‌شد. امام را کنار گذاشتند و گفتند امام را لازم نداریم. گفتند: «حَسبُنا کِتابَ الله = کتاب خدا برای ما کافی است». همانطور که عُمَر گفت ما هیچ احتیاجی به حجت نداریم. از آن به بعد بود که 72 فرقه و گروه‌های مختلف ایجاد شدند. و گرنه اگر کسی خود را به امام بسپارد که راه واضح و شفاف است و اختلافی ایجاد نمی‌شود، چون او تخصص دارد و همه چیز را می‌داند. پی‌نوشت: [1] قرآن کریم / سوره مومنون / آیه 115 [2]كافی /كلینی / ج 7 / ص 424 [3] اصول كافى / جلد 1 / صفحه 250 /  روایة 1 [4] بحار الانوار / ج  25 / مجلسی  صص ۲۶۹ [5]  الکافی (ط - الإسلامیة) / ج  / ص 178 [6] همان / ص254 / 253 [7] قرآن کریم / سوره بقره / آیه 31 [8] هیئة العلمیه فی مؤسسة المعارف الاسلامیه/ معجم احادیث الامام المهدی(عج)/ قم/ ناشر مؤسسة المعارف الاسلامیه/ چاپ اول/ 1411 هـ ق،‌ ج3/ ص2 / ح877/ ص44/ ‌خ89. [9] الکافی / جلد /  1  /  صفحه 178 [10] بحار الانوار / ج 1 / ص 64 آرشیو مباحث استاد شجاعی فروشگاه آنلاین با محصولات ناب 

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 10845
زمان انتشار: 16 آوریل 2019
| |
بیانیه گام دوم، چراغ بیداری ملت اسلامی است

شرح زیارت جامعه کبیره؛ جلسه 92؛ 98/01/22

بیانیه گام دوم، چراغ بیداری ملت اسلامی است

بیانیه گام دوم انقلاب که در چهل سالگی انقلاب، توسط مقام معظم رهبری (مدظله العالی) صادر گردید، چراغ راه هدایت امت و نقشه راه آینده انقلاب، نظام و ملت ایران است که نیل به تمدن نوین اسلامی و زمینه سازی ظهور آقا امام زمان علیه‌السلام را برای کشور تضمین می‌کند.

بحثمان در شرح زیارت جامعه کبیره به فقره «سَاسَةَ الْعِبَادِ» با موضوع مبانی سیاسی در اسلام رسید. قرار شد که در این رابطه من بیانیۀ دوم مقام معظم رهبری را که بی‌نهایت مهم است را مطرح کنم. چون مسئله فقط کشور ایران نیست؛ بلکه مسئله‌ مربوط به کل جهان و کل انسان‌هاست و برای ما یک باب فوق‌العاده زیبایی از کار، نشاط، تلاش و رسالت را باز می‌کند. این بیانیه واقعاً یک بیانیۀ کاملاً الهی است و من یقین دارم که این بیانیه، زیر نظر خود حضرت نوشته شده است. قبلاً هم حضرت از این کارها کرده اند. به مراجع گذشته دستوراتی در مورد صدور بیانیه‌ها و فتواهایی داده اند. مثل تحریم تنباکو که مرحوم میرزا می‌گوید: من در سرداب، حضرت بقیة الله را ملاقات کردم. ایشان به من دستور دادند که من حکم تحریم تنباکو را بنویسم. ایشان مرقوم فرمودند که بعد از سلام و صلوات از میان همۀ ملت‌های زیر ستم، کمتر ملتی به انقلاب همت می‌گمارد. یعنی افراد، خیلی وقتها فقط ستم‌کش هستند؛ اما هیچ وقت همت اینکه بخواهند یک انقلاب بکنند و ستم را برطرف بکنند سراغشان نمی‌آید. در میان ملت‌هایی که به پا خاسته و انقلاب کرده اند، آنهایی که همت کردند و جانفشانی کردند، کمتر دیده شده که توانسته باشند کار را به نهایت رسانده و به جز تغییر حکومت‌ها آرمان‌های انقلابی را حفظ کرده باشند. در کشورهای اطراف خودمان، بیداری اسلامی را دیدید. مثلا در مصر دیدید که چه اتفاقی افتاد. آن همه کشته دادند، آخر دوباره دست آمریکاییها افتاد. در الجزایر بیش از یک میلیون شهید دادند و آخر حکومت به دست طاغوت‌ها افتاد و در خیلی از کشورهای اسلامی و غیراسلامی انقلاب‌هایی شد و رژیم‌ها دگرگون شدند. کشته‌ هم دادند، دهها و صدها هزار نفر؛ امّا بی‌نتیجه بود و دیکتاتورهای به مراتب بدتری سر کار آمدند. پس یا اصلاً نتوانستند انقلاب کنند و یا اگر انقلاب کردند، نتوانستند انقلابشان را نگه دارند. اما انقلاب پرشکوه ملت ایران که بزرگترین و مردمی‌ترین انقلاب عصر جدید است، تنها انقلابی است که یک چله ی پرافتخار را پشت سر نهاد و در برابر همه وسوسه‌هایی که غیر قابل مقاومت به نظر می‌رسید، از کرامت خود و اصالت شعارهایش صیانت کرده و اینک وارد دومین مرحله خودسازی و جامعه‌پردازی و تمدن‌سازی شده است. معجزه انقلاب اسلامی فراتر از مقیاس های دنیایی است اکثر کارشناسان سیاسی ـ اجتماعی دنیا می‌گویند اگر این حجم توطئه که علیه کشور ما شد یکی از آنها را به یک کشور وارد می‌کردند، نابودش می‌کرد. این چیزی هست که بعداً این انقلاب معجزه خودش را نشان می‌دهد و دشمنان الان به روی خودشان نمی‌­آورند. این معجزه الهی فقط در عصر انقلاب نیست. بالاتر از آن در بقای انقلاب و حفظ انقلاب است و الان مانده است. خیلی قشنگ ماند. یعنی با عزت و آبرو و کرامت و اخلاق و بزرگواری ماند. یعنی در اوج سربلندی جلوی توطئه‌های دشمن ایستاد و دشمن را در بسیاری از صحنه‌ها نابود کرد. انقلاب اسلامی درست در زمانی اتفاق افتاد که تمام مادیگرایی، شهوت‌گرایی، خشونت، جنگ و بی‌خدایی همه جای دنیا را گرفت. آن از بلوک شرق که شوروی بود که می‌گفتند اصلاً خدایی وجود ندارد؛ آخرتی و معنویتی نیست. نصف دنیا را کفر گرفته بود. نصف دنیا را هم تابع سرمایه‌داری بودند که می‌گفتند تنها راه نجات همین لیبرالیسم و سرمایه‌داری است. دو طرف کفر، تمام دنیا را گرفته بود. اصلاً کسی به مذهب فکر نمی‌کرد.  می‌گفتند مذهب یک چیز مسخره‌ای است و مال آدم‌های عوام است. مال آدم‌های بی­سواد است. مال آدم‌های خرافی است. اساساً مذهب دیگر جواب نمی‌دهد. در یک چنین تاریکی‌هایی، یک دفعه انقلاب منفجر شد و انفجار نور اتفاق افتاد و دیدند که این نور به آفریقا رفت و دهها میلیون انسان، مسلمان و شیعه شدند. بعد به اروپا کشیده شد که جنگ قدرت را باختند و به قول خودشان به زودی تمام اروپا را مسلمانان می‌گیرند. شما رشد جمعیت مسلمانان را در اروپا نگاه کنید. فقط در آمریکا، سالی 200 هزار نفر مسلمان می‌شوند و دشمنان به یک وحشتی افتاده اند که این انفجار چه انفجاری بوده که توانسته تمام دنیا را تحت تأثیر قرار بدهد. یک ابرقدرت را که کاملاً نابود کرد و حالا بقیه را هم سر جای خودشان نشانده و حالا با سرعت به سمتی می‌رود که ولی امر مسلمین به ما می‌گوید بعد از 40 سال، تازه طراحی‌های بین‌المللی‌مان شروع شده. حالا بعد از این 40 سال که خودمان را تثبیت کردیم، ایشان فرمود: احتمال قریب به یقین، دیگر آن فشارهای قبل تکرار نخواهد شد. با فشارهای کمتری ما به سمت جهانی و بین‌المللی کردن اسلام به پیش می‌‌رویم. انقلاب اسلامی، انقلابِ متصل به انقلاب مهدوی است انقلاب اسلامی در بین انقلاب‌هایی که اولیاء الهی، مردان خدا، مردانی الهی که تحت تربیت انبیاء و اهل بیت (علیهم‌السّلام) بودند، به تصریح شیعه و سنّی، آخرین حلقه از حلقات انقلاب‌هاست و بعد از آن، ما دیگر انقلاب دیگری به این شکل نخواهیم داشت. این انقلابی است که گسترش پیدا می‌کند و منجر به انقلاب جهانی آقا امام زمان علیه‌السلام ارواحنا فداه خواهد شد. هم شیعه و هم اهل سنّت روایاتی دال بر این حقیقت دارند. راجع به 40 سالگی انقلاب ما، مسیحیان و یهودیان در آموزه‌های بزرگانشان اخباری دارند و علت اینکه خیلی اصرار کردند که امسال نگذارند ما به 40 سالگی برسیم، همین بود که اینها در کتاب‌هایشان آمده بود. این حرف من نیست؛ بلکه حرف خودشان است که اگر آریایی‌ها انقلابشان به 40 سالگی برسد، دیگر ما نمی‌توانیم آنها را شکست بدهیم. از حربه‌­هایی هم استفاده کردند. از منافقین داخلی در قالب مسئولین ما استفاده کردند؛ از جاسوسان فرهنگی و نظامی و اقتصادی و عوامل فاسدشان استفاده کردند؛ از بیرون هم که آنقدر فشار آوردند که نگذارند ما به این 40 سال برسیم. حالا این دوره ها را پشت سر گذاشتیم. رهبر ما هم این را می‌داند و حالا بعد از 40 سال می‌گوید داستان تغییر کرده، این کشور به سمتی حرکت می‌کند تا دنیا را آماده بکند برای ظهور آقا امام زمان علیه‌السلام، همانطور که امام امت فرمود که ما در انتظار رؤیت خورشید هستیم. من در جلسات گذشته خیلی از این احادیث و آیات خواندم که در مورد ایرانیان و مردم ایران و انقلاب ایران و روحیات ایرانیان است. مثل آیه 54 سوره مائده و آیه آخر سوره محمد صلی‌الله‌علیه‌وآله که هم شیعه و هم سنّی نقل کردند که این آیات در شأن ایرانیها نازل شده است. جنبۀ ایرانیها را که می‌گوییم، بحث ناسیونالیستی نیست؛ بلکه بحث این است که این ملت، یک ملتی است که شرائط و روحیات و یقین و ایمان ویژه‌ای دارند، و هر کس هم هر جای دنیا شبیه اینها باشد از اینهاست. بارها گفتم اگر بخواهیم انقلاب ایران را نسبت به تاریخ معاصر بسنجیم، خیلیها اعتقاد دارند که انقلاب اسلامی یک پروسه بوده، یک روندی بوده. ولی وقتی که داستان پیغمبر را نگاه می‌کنیم؛ آیاتی که در مورد انقلاب اسلامی هست، خود خدا از اول این را پروژه دیده، از اول قرار بوده در این کشور انقلاب بشود. اخبار انقلاب از همان زمان بوده. مثل تولد پیغمبر که با حوادثی در ایران اتفاق افتاد، همه اینها معنادار هستند. وقتی حضرت امام (ره) می‌فرماید جبرئیل با اخبار انقلاب ایران حضرت زهرا را آرام کرد؛ یعنی این یک پروژه است که ساختار پروسه‌ای دارد. پس یک چیز ترکیبی از پروژه و پروسه است. ما احادیثی در مورد ایرانیان و انقلابشان داریم، امام باقر علیه‌السلام در کتاب غیبت فرمایشی دارند، مراحل انقلاب ایران، نهایت انقلاب ایران، نتیجه انقلاب ایران، و این جمله بسیار بی‌نظیر که اگر من انقلاب ایران را درک کنم خودم را برای ظهور حفظ می‌کنم و خیلی از فرمایشات دیگران که دهها سال، قبل از انقلاب اولیاء خدا فرمودند. بنابراین، این یک داستان تضمین شده از اول بوده. چرا این ملت انتخاب شدند؟ هر کس می‌خواهد بداند چرا این ملت انتخاب شدند، همین الان این ملت را با تمام ملت‌های منطقه و تمام ملت‌های دنیا مقایسه کند. پاسخش معلوم می‌شود. از نظر ایمان پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله فرمود: بالاترین مردم از نظر ایمان، ایرانی‌ها هستند. از نظر یقین فرمود: «اَفضَلُ النّاس یَقیناً اَهلُ الفارس». از نظر سهم و زحمتی که برای نگه داشتن اسلام کشیدند می‌فرماید: «اَفضَلُ النّاس سَهماً فِی الاِسلام اَهلُ الفارس= بالاترین مردم از نظر بهره و سهم، ایرانیان هستند». پس این از اول بنا بوده که باشد. من و شما این سعادت عظیم را داشتیم که در این دوران به دنیا آمدیم. یعنی درست در دوران برزخ حاکمیت طاغوت‌ها و حکومت امام زمان علیه‌السلام، این وسط 40 سال دوران برزخی است. یعنی دوران تحولاتی است که مردم یک دفعه تحولات اساسی پیدا کردند و حالا هم خودشان را برای یک تحول عظیم‌تر آماده می‌کنند. هدف بیانیه دوم، دستیابی به تمدن نوین اسلامی و زمینه سازی ظهور است نکته‌ای که آقا می‌فرماید این است که وارد دومین مرحله خودسازی و جامعه‌پردازی و تمدن‌سازی شدیم. درودی از اعماق دل بر این ملت بر نسلی که آغاز کرد و ادامه داد و بر نسلی که اینک وارد فرآیند بزرگ و جهانی 40 سال دوم می‌شود. این 40 سال اول‌مان دوران مقدماتی بود که برای گام گذاشتن و مهیا کردن زمین است که ان‌شاءالله برای ظهور آقا باید از آن استفاده کنیم. در گام دوم، ۷ تا هدف‌ تعیین شده است. اما همه اینها برای دو هدف اساسی است. مقام معظم رهبری دو هدف بین‌المللی را کاملاً ترسیم کردند:  1 ـ تمدن نوین اسلامی را بنا بگذارید 2- بحث ظهور آقا امام زمان علیه‌السلام این دو مورد، هدف این ملت است و حتماً این ملت بنا به تضمینی که خود اهل‌بیت (علیهم‌السّلام) کردند، به این دو هدف خواهد رسید. در این بین، یک عده ریزش می‌کنند. یک عده جدیدی رویش می‌کنند. آن قبلی‌ها و سابقه‌دارها خیلی‌ها توبه می‌کنند، البته توبه بد. یعنی از خوبی هایشان برمی‌گردند و چرب و شیرین دنیا جذب‌شان می‌کند و از کارهای خوبشان پشیمان می‌شوند. اما یک عده که غافل و اهل دنیا بودند، آنها برمی‌گردند و به لشکر می‌آیند. مثل لشکر امام حسین علیه‌السلام که تعدادی تا غروب عاشورا از لشکر حضرت بیرون بودند و تعدادی هم در لحظات آخر به حضرت پیوستند. این داستان کربلا تکرار می‌شود. یک عده ریزش می‌کنند و یک عده بیشتری رویش می‌کنند. این رویش هم در سطح بین‌الملل و هم در سطح داخل اتفاق می‌افتد و ان‌شاءالله به حول و قوه الهی این ملت همانطور که امام خمینی ره فرمود، پرچم را به دست صاحب اصلی خواهد داد. این یک مقدمه‌ای بود بر بحث گام دوم که ان‌شاءالله هفته بعد مفصل این بحث را جلو می‌رویم و یکسری اسناد و مدارکش را با هم مرور می‌کنیم تا متوجه بشویم چقدر این بیانیه گام دوم عظمت دارد. نباید ساده از کنارش رد شویم. هر فردی اگر بخواهد تقرب به امام زمان علیه‌السلام داشته باشد، باید زندگیش را براساس این گام دومی که آقا طراحی کرده تنظیم بکند. ما باید این را به عنوان اصلی مهم در نظر بگیریم. خیلی ساده نباید از کنارش رد بشویم. رهبر ما تأکید می‌کند این را حتماً زن و مرد، پیر و جوان، فرزندانمان هم باید این بیانیه دوم را یاد بگیرند که ما داریم به چه سمتی قدم برمی‌داریم. حالا ما راه بیفتیم، راه نیفتیم، بفهمیمش، نفهمیمش، همراه بشویم یا نشویم، این مسیر خودش را همانطور که در این 40 سال آمده، می‌رود و حتماً هم جوانان و مؤمنین اینجا این کشور و مرز و بوم، حتماً خودشان را به آقا امام زمان (علیه السّلام) خواهند رساند و روسیاهی می‌ماند برای کسانی که تنبلی و بی‌حوصلگی و بی‌اعتقادی داشتند و  آن را جدی نگرفتند. قا/182 شرح زیارت جامعه کبیره/ مبانی سیاسی حکومت اسلام آرشیو مباحث استاد شجاعی فروشگاه آنلاین با محصولات ناب 

صوت

1 - بیانیه گام دوم، چراغ بیداری ملت اسلامی است

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 10838
زمان انتشار: 15 آوریل 2019
| |
نقش ذکر «الحمدلله» در احسان و نیکوکاری

احسان، جلسه 15، 92/06/28

نقش ذکر «الحمدلله» در احسان و نیکوکاری

ذکر «الحمدلله» همچون سپری قوی است که هم از فرد احسان کننده و هم از عمل او محافظت می‌کند. «الحمدلله» فرد محسن را از حمله سمت راست شیطان حفظ کرده و مانع از منت گذاشتن و به رخ کشیدن کار خیرش به دیگران می‌شود و در نتیجه، خودِ عمل نیک را نیز، از نابودی می‌رهاند.

در این جلسه از دروس احسان، به موضوع «نهی از منت گذاشتن در کارهای خیر» می‌پردازیم. در این رابطه توضیح مختصری در جلسات قبل دادیم و اکنون ادامه آن را بیان می‌کنیم که نقش مهم و کلیدی ذکر «الحمدلله» در احسان و نیکوکاری است. قبلاً گفتیم، ما یک وجود داریم که از خودش ذاتی دارد که همان هستی مطلق و وجود بی‌نهایت است که قائم به خودش بوده و ازلی و ابدی است. از جایی و از کسی نیامده و کسی آن را ایجاد نکرده و بی نیاز مطلق است. اما سایر مخلوقات، اعم از صادر نخستین و مثل اعلی که نزدیک‌ترین و شبیه ترین موجود به خدا یعنی حقیقت محمدیه، تا وجود اهل بیت (علیهم السلام) که خلفای الهی و مظاهر خدا هستند، همگی به وجود آمده اند. همه مخلوقات خدا و قائم به هستی مطلق و وجود بینهایت هستند. اگر دارای کمالی از کمالات هستند، مثلاً زیبایی، قدرت، نیرو، اراده، گرایش به خیر و احسان، که موضوع بحث ماست، هر ظهوری دارند این ها از خودشان نیست. بنابراین، کمالات و ظهورات آنان، مختص حقیقت مطلق یعنی الله تبارک و تعالی است که ما در دین، از آن با عبارت «الحمدلله» یاد می‌کنیم. پس «الحمدلله» یعنی همه ستایش ها و تعریف ها و قشنگی ها و کمالات، مال خداست. حمد، زمانی مطرح می شود که انسان با یک چیز قشنگ و زیبا و با کمالی روبروست. این قدرت، کمال و هر اسمی از اسماء الهی، در هرجا ظهور کند، شما باید بگویید «الحمدالله». مثلاً کمالات یک گل، مثل لطافت، زیبایی، بو، رنگ و ... هیچ کدام مال خودِ گل نیست. مال خداست. ظهورِ خداست. هر کمالی که در انسان وجود دارد، مال خودِ انسان نیست؛ بلکه مال الله است و باید گفت:«الحمدلله.» پس در بحث احسان هم انسان باید این موضوع را بدانیم که اگر فعل خیری از کسی صادر می شود، از آنِ خداست و نباید از خودش بداند. هر کار خیر، عبادت، کمک، فداکاری، جهاد، هر نیکی که از انسان صادر می‌شود، یا انفاقی می‌کند و پولی می‌دهد، یا یک فداکاری می‌کند، یا زحمتی می‌کشد و هر خیری که از انسان صادر می‌شود، باید ‌بگوید: « الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی هَدَانَا لِهَذَا وَمَا كُنَّا لِنَهْتَدِیَ لَوْلَا أَنْ هَدَانَا اللَّهُ [1]= ستایش خدایى را كه ما را بدین [راه] هدایت نمود، و اگر خدا ما را رهبرى نمی‌کرد، ما خود هدایت نمى‏ یافتیم». پس وقتی خدا ما را هدایت به سمت کار خیری کرد، دیگر نباید لوس شدن و عُجب و خودپرستی و خودبرتربینی داشته باشد. هرچقدر هم یک انسان کار خیر انجام بدهد، هیچ وقت احساس فضیلت نمی‌کند. حضرت صادق (علیه‌السلام) فرمود: اگر کسی خود را برتر از دیگری بداند، مستکبر است. شخصی از حضرت پرسید «ما که مومنیم و شعیه هستیم،  آیا ما بر دیگران فضیلت نداریم؟ حضرت فرمود: از کجا می دانی اینطور بمانی؟ شاید تو گمراه شوی و او هدایت شود». ذکری درمانگر که بیماری حسادت را درمان می‌کند بیماری های روحی و روانی زیادی به وسیله ذکر «الحمدالله» از انسان برطرف می شود. اگر کسی الحمدلله را فراموش کند، دچار شرک، عُجب و حسادت می شود. هیچ کس نباید به کسی حسادت کند که چرا او دارد و من ندارم. چون هیچ کدام، مالک هیچ چیزی نیستند. حسادت از بیماری های عقیدتی است. کسی که زنا می کند، حتی ممکن است مؤمن باشد. قرآن در آیه 135 سوره آل عمران می‌فرماید ممکن است شخص از متقین باشد و دچار فحشایی شود. کسی که متقی است در عقیده ایرادی ندارد. اما حسادت و دروغ گویی، از گناهان عقیدتی هستند که از ریشه های کفر ناشی می شوند و گرفتاری زیادی برای انسان به بار می آورند. کسی که حسادت می کند، باید به او گفت: تو چه کاره ای که می خواهی نعمتی از دیگران گرفته شود؟ تو فکر می کنی که خودت باید داشته باشی و دیگران نداشته باشند؟ آن چه تو داری، مال خداست، آن چه هم که در دست دیگران است، خدا داده و صلاح دانسته بدهد. حسادت، یعنی درگیر شدن با الله. آدم نباید با خدا درگیر شود. حسادت اعتراض به الله است که چرا فلانی دارد و من ندارم. یعنی او از خودش چیزی ندارد. پس، خدایا چرا به او داده ای؟ وقتی انسان «الحمدالله» را فهمید، دیگر نه با این ذکر حسادت می کند؛ نه چشم و هم چشمی می کند؛ نه تحریک می شود. هرکسی هم هرچه داشته باشد، خوشحال می شود و حتی دعا می کند که مبادا اگر خودش آن کمال را داشته باشد، او را برای به سوی خدا رفتن، سنگین کند وگرنه ناراحتی دیگری ندارد. امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) فرمود: فقر و غنای افراد، بعد از این که به خدا عرضه می شوند، معلوم می شود. آن گاه معلوم می شود که کی چی دارد و کی چی ندارد. برای همین، کسانی که به بهشت می‌روند و آخرین قدم را برمی دارند، می گویند:« وَقَالُوا الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی أَذْهَبَ عَنَّا الْحَزَنَ إِنَّ رَبَّنَا لَغَفُورٌ شَكُورٌ[2]= و مى‏ گویند سپاس خدایى را كه اندوه را از ما زدود. به راستى که پروردگار ما آمرزنده [و] حق‏ شناس است.» یعنی با غفران او به بهشت رفتند. اگر مشمول مغفرت قرار نمی‌گرفتند؛ باید به خاطر جرم و جنایت هایشان سر از جهنم درمی‌آوردند. می‌گوید این بهشتی که گیرم آمده، محصول مغفرت خداست. شکور بودن خدا به این است که بسیار از بنده اش سپاسگزار است. خودش نیرویش را داده، ولی از کار کوچکی که بنده اش انجام می‌دهد، تشکر می‌کند. مثل یک پدر مهربانی که همه وجود بچه، مال اوست. پدر و مادر به او پول می دهند و بچه با این پول برای پدر و مادر هدیه می خرد. اما آنها چقدر خوشحال می شوند و ممکن است به او چند برابر هم بدهند. بچه هرچه دارد، مال پدرو مادر است. خودش چیزی ندارد. پس دیگر منت گذاشتن در کار خیر معنا ندارد. منت گذاشتن بر سر دیگران، خودشیفتگی و توهم است کسی که در کار خیر، منت می‌گذارد، در واقع دچار توهم است. یک نوع خودشیفتگی، عجب و توهم است که کسی بگوید: من بودم که این کار را کردم و چنین و چنان کردم. البته این دلیل نمی‌شود ما زحمات دیگران را ندیده بگیریم. وسائط را ندیده بگیریم. باید زحمات همه را ببینیم و مثلا از پدر و مادر تشکر کنیم و بدانیم که حقشان عظیم است. آدم واسطه ها را می‌بیند و تشکر می‌کند. باید هم تشکر کند؛ اما باید اصل نعمت را از خدا بداند و توهم نداشته باشد. از طرف دیگر کسی هم که کار خیر کرده، نباید توهم زده شود و محتاج و منتظر تشکر کسی باشد. باید بگوید «لطف خدا بوده که به ما داده. برای همین است که در حدیث داریم، خانمی که سر شوهرش منت می‌گذارد، خداوند عبادت های این زن را باطل می‌کند. چون خدا می گوید تو اصلاً از اول مامور و بنده من بودی که به این بنده ام خدمت کنی و این کارها را انجام بدهی. یا اگر یک مرد به زنش، منت گذاشت و گفت من برای شما این کارها را کردم، شما آدم حسابی نبودید. من به شما افتخار دادم که این کارها را بکنید. کسی که برسر دیگران منت می گذارد، خیلی آدم خطرناک و بیچاره ای است. چون به شدت دچار توهم شدع است. خدا می گوید به خاطر کارهای تان سر کسی منت نگذارید. سر فرزندان تان هم منت نگذارید. اگر کاری برایش کردید، توانش را خدا داده و خدا می گوید: «تو هرکار خیری کردی، پاداشت را از من بخواه». قیمت انسان کمتر از خدا نیست. انسان باید خودش را و پاداش کارش را به خدا بفروشد و نتیجه اش را هم از خداوند تبارک و تعالی بگیرد. علی علیه‌السلام فرمود: «أحیوا المعروف باماتته؛ فان المنة تهدم الصنیعه[3] = کار نیک خود را با میراندن آن زنده کنید (یعنی اظهار نکنید و منت نگذارید) زیرا منت، عمل انجام شده را نابود می‏‌کند.» کسی که کار خیر می‌کند، در حقیقت یک کاخی ساخته در بهشت؛ اما یک دفعه می‌بینی با منت گذاشتن، آن را منفجر و نابود کرد. یا بجز کاخ بهشتی، چیز دیگری برای شما خلق شده، اما می بینید آتش گرفت و از بین رفت. پس خوب نیست که انسان بر سر کسی منت بگذارد و با این فضیحت، به خودش و روح خودش آسیب بزند. آیا همیشه پاداش احسان، احسان است؟ در روایت داریم کسانی هستند که شما سال ها به آنها خدمت می کنید و آن ها سال ها در ازای این خدمت، با شما دشمنی و حسادت می‌کنند. معصوم ع می‌فرماید: «اتق شر من احسنت الیه = بپرهیز از شر کسى که به او احسان کرده‌ای.» یعنی انتظار نداشته باش که اگر به کسی محبت کردی، حتماً در مقابل، به تو محبت کند. ممکن است حتی نیش بزند و ب شما دشمنی کند و کینه به دل بگیرد. هرباری که تو محبت می کنی، ممکن است کینه اش هم بیشتر شود. او مریض است. حضرت فرمود، به این شخص «لئیم» می گویند؛ یعنی پست. در روایت داریم بعضی ها آدم های پستی هستند که اصلاً نباید به آنها احترام بگذاری و آنها را تحویل بگیری. چون ظرفیت این کار را ندارند. چون اینها یک ذره که بزرگ شوند، طغیان می کنند. مومن از دیده نشدن، ناراحت نمی شود این که ما دوست داریم دیده شویم، دلایل متعددی دارد. از مهمترین دلایل آن، این است که آن کار را خالص برای خدا انجام نداده ایم؛ وگرنه نیازی به دیده شدن دیگران نداشتیم. یک کاربرد این آیه همین جاست که می‌فرماید: «أَلَیْسَ اللَّهُ بِكَافٍ عَبْدَهُ= آیا خدا برای بنده اش کافی نیست؟». تمام کسانی که خود اصلی شان که از خداست را نشناخته اند، دوست دارند که دیده شوند. اینها حتی اگر کار کوچکی بکنند، دوست دارند که دیده شوند و از آنها تشکر و سپاسگزاری شود. اما آدم مومن و زیرکی که «الحمدالله» را باور کرده، از دیده نشدن ها اذیت نمی‌شود. هیچ وقت کارهای خیری که برای دیگران انجام داده را نمی‌بیند و حتی از نمک نشناسی های دیگران هم کمرش خم نمی‌شود. مثلا بزرگی از شما خواسته به فرزندش درس بدهید؛ یا برای فرزندش کاری بکنید. فرض کنید در آخر کار این بچه کوچولو بگوید پاداشتان چقدر شد تا حساب کنم؟ تو عارت می‌آید که از او هزینه ای بگیری و به او می‌گویی: «من به خاطر تو این کار را نکردم. به خاطر پدرت کردم. پاداش را هم از پدرت می گیرم». «الخلق عیال الله» یعنی ما همه عیال خدا هستیم. برای صاحب خلق که خداوند است، انجام بده. خدایا ما برای تو کردیم و از تو پاداش می خواهیم. با عیال تو کاری نداریم. عیال تو به گردن خودت. آیا احسان هم دچار فساد می شود؟ کارهای خیر هم مثل گناهان می‌توانند به انسان صدمه بزنند و همانطور که گناه می‌تواند قلب را فاسد کند، احسان و نیکوکاری هم می‌تواند قلب را فاسد کند و این همان حمله راست شیطان است. قرآن می‌فرماید:« ثُمَّ لَآتِیَنَّهُمْ مِنْ بَیْنِ أَیْدِیهِمْ وَمِنْ خَلْفِهِمْ وَعَنْ أَیْمَانِهِمْ وَعَنْ شَمَائِلِهِمْ[4] = آنگاه از پیش رو و از پشت‏ سرشان و از طرف راست و از طرف چپشان بر آنها مى‏ تازم.» «أیمان» جنبه یُمن و مبارکی و قدرت است. یکی از نقاط قوت یک شخص، همان کارهای خیر اوست. وقتی کسی ظرفیت کار خیر کردن را نداشته باشد، با همان بی ظرفیتی، بدبخت و بیچاره می شود. پس در واقع با هر کمالی، اگر انسان ظرفیت آن کمال را نداشته باشد، بیجاره می شود. برای شیطان فرقی نمی کند که شما از راست در جهنم بیفتید یا از چپ، یا از جلو یا از عقب، فقط برایش مهم است که بیفتید. چه چیزی مانع فساد احسان می شود؟ اگر بخواهیم خوبی ها و عبادت ها ما را بدبخت نکند، باید به «الحمدلله» خیلی توجه کند. همین که الحمدلله می گویید، راحت می شوید. چون گفتن ذکر الحمدلله، از فساد احسان جلوگیری می کند. استاد ما فرمود: از یکی از علما خیلی تعریف کردند. نشسته بودند دورش و مرتب از خوبی های او می گفتند و او هم مرتب می گفت: الحمدلله. همه فکر می کردند که او از این تعریف کردن ها خیلی خوشحال شده و می گوید الحمدالله. ولی او حواسش بود و در حقیقت داشت می گفت: یعنی هیچ کدام از این کمالات مال من نیست. «الحمدالله» یعنی من هیچ کاره ام. « لا املك لنفسی نفعا و لا ضرا و لا موتا و لا حیاتا و لا نشورا = من مالك سود و زیان و مرگ و زندگی و برانگیخته شدن خود نیستم.» وقتی کسی اینجوری شد، انسان در داشتن کمالات، آدم موفقی می شود. آن وقت کمالات چنین آدمی که مقید و متخلق به الحمدالله است، قیمتی می شود و او می تواند ورزشکار خوب، دانشمند خوب، دکتر خوب، مهندس خوب، رئیس جمهور خوب، استاد، مرجع تقلید و ... خوبی باشد. هیچ کدام از این کمالات، او را اذیت نمی کند. چون هیچ چیزی را مال خود نمی داند. آن وقت، نه منت می گذارد؛ نه کسی را تحقیر می کند؛ نه کسی را ریز می بیند؛ نه کسی را اذیت می کند. چنین کسی می شود یکپارچه نور. هر رشدی هم بکند، موفق است و با آن می شود آخرت ساخت. جایی دعوتم کرده بودند تا برای نخبگان سخنرانی کنم. گفتم: نخبگی همیشه به درد انسان نمی خورد. چون همه از شما تعریف می کنند، خودت هم اگر باور کنی نخبه ای، خیلی خطرناک می شود. خدا نکند آدم خودش هم چیزهایی که دیگران در موردش می گویند را باور کند. این دیگر بیچاره می شود. چگونه احسان و نیکوکاری را می توان زنده نگه داشت؟ علی (علیه السلام) می فرماید:« اَحْیِ مَعرُوفَکَ بِاِماتَتِه[5] = کار معروف و خوبت را با کشتنش زنده کن.» یعنی باید آن کار خوب، از یادت برود و فراموشش کنی. باید هر کار خیر کردی، آن را به آخرت بفرستی. آخرت برایت بماند و خدا آن را تحویلت بدهد. هرچه که هست و برای خود خلق کرده ای، باید برای تو زنده بماند تا در قیامت یا بعد از وفات، به آن برسی. نباید کارهای خیرت را نابود کنی. کسی که الحمدالله در وجودش نیست، دائماً گند می زند. عباداتش را خراب می کند. زیارت ها و ذکرهایش را خراب می کند. کارهای خیرش را خراب می کند. فداکاری ها، جبهه رفتنها و اسارتش را خراب می کند. برای همین است که حیوانات بهشت می روند؛ ولی بعضی انسانها به خاطر این خرابکاری ها از بهشت محروم می شوند. حال اگر بخواهیم این کارهای خیر برای ما بماند، باید چگونه آن را نگهداری کنیم؟ حضرت امیر فرمودند: کار خوبت را با میراندش زنده نگه دار. کار خوبت را بکُش. یعنی انگار نه انگار این کار خوب را انجام داده ای. باید کاملاً‌ از یادت برود. بعضی ها کار خیری که انجام می دهند، هرگز یادشان نمی‌رود و مدام به طرف گوشزد می کنند که کارم چطور بود؟ خوب بود؟ صفا کردی؟ این کارها شرک است. اینجور افراد خیلی خود شیفته هستند. خدا کند ما هر کاری می کنیم، از یادمان برود. وقتی که کارهای خیری که کرده ام، یادم برود، شیطان هم نمی تواند آن را به رخم بکشد و مرا بیچاره کند. این جاست که می گویند «فراموشی نعمت خوبی است». خیلی جاها خوب است فراموش کنیم. گناهان دیگران، اشتباهات دیگران، بدی های دیگران و خیرات خودت، هرچه آدم نسبت به این چیزها فراموشی بیشتری داشته باشد، بیشتر به نفعش است. اما کسی که این چیزها را زیاد در ذهنش نگه می دارد، حتی خوابش نمی برد. حالا مشکلی برایش پیش آمده، تا صبح مثل مار به خودش می پیچد. سر نماز هم دعوا دارد با طرف. این جور آدمها همه جا اینجور گرفتار است. طلاقی اتفاق افتاده، مرگ و میری اتفاق افتاده، اما او رها نمی کند و یک سره به موضوع فکر می کند و در ذهنش با اطرافیان جنگ دارد. از کجا بدانیم کار خوب ما را خدا پذیرفته است؟ خیلی از افراد دوست دارند بفهمند که آیا کار خوبی که کرده اند، خدا پذیرفته است یا نه. باید بدانیم که ملاک پذیرفته شدن کار خیر این است که بر سر کسی منت نگذاریم و حتی انتظار تشکر نداشته باشیم. امام علی علیه‌السلام فرمود:« مِلاكُ المَعروفِ تَركُ المَنِّ بهِ[6]= معیار خوبى كردن، منّت نگذاشتن براى آن است.» پس منت نگذاشتن، ملاک پسندیده شدن از طرف خداست. هم داده های خدا، و هم نداده های خدا امتحان است. وقتی به تو می دهد، می خواهد معلوم شود که ظرفیت این را داری یا نه. در کلاس درس نهج البلاغه‌ی یکی از علما در مشهد، شاگردان زیادی می آمدند که همه تیز و زرنگ بودند و زود درس را می گرفتند. پیرمردی هم در این کلاس می آمد که خیلی مؤمن بود؛ اما حافظه و هوش خوبی نداشت. خیلی از درس ها را نمی فهمید یا فراموش می کرد. دیگران می فهمیدند و یک طوری به او نگاه می کردند که او تحقیر می شد. استاد هم که استاد زرنگی بود، کلاس را تعطیل کرد. گفت: این کلاس نهج البلاغه که قرار است در آن کسی تحقیر بشود، به درد نمی خورد. شاگردی زرنگ است که هم هوش دارد و هم عقل. بعضی ها هوش دارند، ولی آدم بی عقل و بی شعوری هستند. آدم عاقلی نیستند. چون درک درستی ندارند. هوش او را بیچاره و مستش کرده باعث شده که حالا همه را تحقیر کند. می گوید ما لیسانسیم، ما دکتریم، مجتهدیم. شما مونگولید و نتوانستید درس بخوانید. ولی بعضی ها، هم هوششان زیاد است و هم عقلشان. بعضی از بچه باهوش ها دو سه ساعت بعد از مدرسه، برای شاگردان ضعیف کلاس جبرانی می گذارند، بدون منت. فخرفروشی هم ندارند. در خیلی از درس های خصوصی، قدیمی ها همیشه به کلاس گند می زنند و کار را خراب می کنند. مثلاً می گویند، ما قدیمی هستیم، شما جوجه اید و تازه آمده اید. ما به کلاسی می رفتیم که شاگردانش همه اینجوری بودند. به ما جوجه می‌گفتند. استاد گفته بودند که اجازه بدهید این ها هم بیایند. آن ها باورشان نمی شد که ما هم می‌فهمیم. می گفتند: نه. ما 10 سال است که داریم می آییم این هایی که تازه آمده اند نباید بیایند در ردیف ما بنشینند. با همین استدلال، دیگران را اذیت می کردند. در قم کلاس دیگری می رفتیم. شاگردانی داشت که 20 سال بود به این کلاس می آمدند و نزدیک مجتهد شدنشان بود. 20 سال درس خوانده بودند. استاد به ما گفته بود، شما بیایید که به درد این کلاس می خورید. وقتی که رفتیم؛ دیدیم شاگردان این آقا آنقدر خود ساخته بودند که هر تازه واردی را آنقدر تحویل می گرفتند که انگار خودشان شاگرد تنبل هستند و این ها اصل کاری هستند. تازه وارد را احترام می کردند. کسی که با آمدن تازه وارد، احساس فشار و حسادت می کند، باخته و کمالش به درد نمی خورد. انسان باید حرمت بگذارد به تازه وارد. خصوصا به یک جوان باید احترام بگذارد و بفهمد و قبول کند که ممکن است این جوان، آبرویش پیش خدا از همین قدیمی ها و از خودش بیشتر باشد. نیکی دیگران را به خاطر بسپار و نیکی خود را از یاد ببر امیرالمؤمنین (علیه السلام) می فرماید:« إذا صُنِعَ إلَیكَ مَعروفٌ فَاذكُرْ، إذا صَنَعتَ مَعروفا فَانْسَهُ[7] = هر گاه به تو خوبى شـد، آن را یاد آورى كن و هر گاه تو خوبى كردى، آن را از یاد ببر.» خیلی خوب است که آدم، خوبی های دیگران را فراموش نکند؛ یا آن را پنهان و کتمان نکند. ذکر کند که دیگران برایش چه زحماتی کشیده اند. اما خودت اگر کار خیری انجام دادی، فراموشش کن. خوبی های دیگران را فراموش نکن؛ اما خوبی های خودت را حتی به زبان نیاور و آنها را ندید بگیر. علامتش این است که اگر همان کسی که تو به او محبت و خوبی کرده ای، نمک نشناسی کرد، تو را به هم نریزد و با او قهر نکنی یا نفرینش نکنی. نباید از قدرنشناسی او دلت بشکند. دل، زمانی می شکند که تکیه اش به آن آدم باشد. آن آدم کشیده کنار، تو دلت افتاده زمین و می شکند. دلی که به خدا وابسته است، هیچ وقت نمی شکند. پس یادمان نرود که هیچ وقت بر سر کسی منت نگذاریم. گاهی در شرایط خاص، باید کاری که برای دیگران انجام داده‌ای، برایش بگویی. اما نه برای منت گذاری؛ بلکه برای این که میزان علاقه ات را به او بفهمانی و توهمات را از او برطرف کنی. برای اینکه اگر شیطان به او حمله کرده، تو کمکش کنی که شیطان دست از سر او بردارد. یک موقع پدری می گوید، عزیزم همه وجودم تویی. این همه سال برایت زحمت کشیدم. منتی هم بر سرت ندارم. دوستت داشتم که این کارها را برایت کردم. یا ممکن است کسی بعضی کارهایی را که برای دوستش انجام داده را برای مقصود درست و خیری به او بگوید. این منت گذاری نیست؛ بلکه بیان سابقه ای است که مبتنی بر عشق و محبت است. مبتنی بر دوستی و مودت است. اصل در روابط، دوستی است. نگذارید دشمن بین ما فاصله بیندازد. ع ل 157 [1] . اعراف/43. [2] . فاطر/34. [3] . غررالحکم. [4] . اعراف/17. [5] . غرر الحِکَم، باب المعروف، ح ۱۷ [6] . غرر الحكم : 9724 . [7] . غرر الحكم/  4000- 4001. آرشیو خلاصه مباحث استاد شجاعی فروشگاه آنلاین با محصولات ناب 

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ،

Top
برای عضویت در خبرنامه پست الکترونیکی خود را وارد کنید

خبرنامه سایت منتظران منجی

Stay informed on our latest news!

اشتراک در خبرنامه سایت منتظران منجی feed