www.montazer.ir
جمعه 19 ژوئن 2026
شناسه مطلب: 11144
زمان انتشار: 6 اوت 2019
| |
«تفکر» اصل و ریشه هر خیری است

مهندسی فکر، جلسه 8، 88/03/09

«تفکر» اصل و ریشه هر خیری است

خداوند تبارک و تعالی و معصومین(ع) ما را بسیار دعوت به تفکر کرده و تفکر را پدر و مادر هر خیری دانسته اند. علی (علیه‌السلام) فرمودند:«اُوصيكُم بتَقوَى اللّه ِو إدامَةِ التَّفَكُّرِ؛ فإنَّ التَّفَكُّرَ أبو كُلِّ خَيرٍ و اُمُّهُ[1] = شما را به تقواى الهى و انديشيدنِ هميشگى سفارش مى كنم؛ زيرا انديشيدن پدر و مادر همه خوبيهاست.» این تعبیر، تعبیر خیلی مهمی است. در مورد خود همین فرمایش حضرت هم باید فکر کنیم.

فکر اشتباهی که اکثر مردم به آن دچارند بعضی از آدمها دچار خودفراموشی هستند و «خود حقیقی» شان را فراموش کرده‌اند و از خود، فقط یک ناخود به یاد دارند. آن ناخود هم تعریف غلطی است. می‌گویند من فقط یک زن یا یک مرد هستم. یک پسر یا یک دختر هستم که یک آینده دارم و باید برای آینده‌­ام برنامه‌­ریزی کنم. خیلی وقتها پدر و مادرها هم همین اشتباه را می‌کنند و از فرزندشان یک ترجمه غلط می‌دهند و به این ترتیب به آنها هم یاد می‌دهند که به خود نگاه غلط داشته باشند و وقتی می‌گویند: «ای بچه! به فکر آینده­ات باش» یا «برای آینده‌­ات برنامه­‌ریزی کن»، به هیچ وجه منظور شان از آینده، مفهوم انسانیِ آن نیست؛ زیرا به خودشان هم انسانی نگاه نمی‌کنند. وقتی از آنها بپرسید تو چه کسی هستی؟ می‌گوید: «من یک زن یا مرد یا پسر یا دختر هستم و یک آینده دارم. وقتی بپرسید آینده یعنی چه؟ می‌گوید آینده یعنی من باید بزرگ شوم، ازدواج کنم، شغل داشته باشم، تحصیلات داشته باشم، پدر شوم، مادر شوم، بچه­‌ها را بزرگ کنم، بعد هم پیر شوم و بمیرم». این تعریف، تعریف از یک حیوان است. حیوانات هم یک دوران طفولیت دارند، یک دوران جوانی، و یک دوران پیری. در این مدت ازدواج می‌کنند، مسکن‌­گزینی می‌کنند، تفریح می‌کنند، کار دارند، زندگی اجتماعی دارند، بعد هم در این جایگاه اجتماعی یک فضایی را اشغال می‌کنند و بعد در یک سنی می‌میرند. وقتی از جوانی که با این دید تربیت شده، سوال کنید که آینده ات چه می‌شود؟ می‌گوید من الان دبیرستانی هستم، باید به فکر این باشم که چه موقع دانشگاه بروم. سربازی بروم. چه موقع می‌خواهم شغل انتخاب کنم. یک عده از افراد هستند که اصلاً چیزی به نام «من» را نمی­‌شناسند. اینها کم هم نیستند. یعنی حقیقت «من»، آن من که ابدی و جاودانه است را نمی­‌شناسند. پس یک عده از آدمها هستند که تعریف طبیعی و حیوانی از خودشان دارند. یعنی فقط از تولد تا وفات را می‌­بینند. زندگی، مشکلات، پیروزی، شادی، موفقیت و همه ملاک‌هایشان مربوط به همین مقطع اینجاست و این یک نگاه غلط است. چون بریده از ماقبل و بریده از مابعدش است. تفکر درست از نظر انسان‌شناسی کدام است؟ درس اول انسان­شناسی این است که «احساس انسان تابع نگاهش است». یعنی انسان به مقداری عاشق خود می‌شود که از خود، فقط یک «وجود محدود» سراغ دارد. کسی که از خود، یک وجود محدود می‌شناسد، عشقش با همه عمق آن، به همان خود محدود بسنده می‌شود. اما اگر خود را به بلندای ابدیت نگاه کند، عشقش به بلندای ابدیت توسعه پیدا می‌کند. قبلاً گفتم کسی می‌تواند عاشق دیگران باشد که اول عاشق «خود»ش شده باشد. یعنی خود را به بلندای ابدیت ببیند و دوست داشته باشد و بعد بتواند نسبت به دیگران هم این مهرورزی را به بلندای ابدیت ارائه کند. وگرنه کسی که خود را ریز و کوچک می‌بیند، نمی‌تواند دیگران را بزرگ ببیند و به فکر نظام ابدی آنها باشد. تفکر درست یعنی این که قرار نیست، من بمیرم، مردنی نیستم و مرگی برای من وجود ندارد. ما فقط یک وفات و انتقال به دنیای بعدی داریم. من قرار است تا خدا خدایی می‌کند زنده باشم. خیلی این فکر باشکوه و زیباست. اگر انسان به این یقین پیدا کند، دلش آرامش پیدا می‌کند که من هر کس که هستم، تا خدا خدایی می‌کند قرار است، زندگی کنم. آن وقت به نوع و اندازه‌­ای که به خودش نگاه دارد، خود را معنا می‌کند. در مورد خود گفتیم که ما یک «من» داریم که قبل از دنیاست. ما قبل از دنیا وجود داشتیم و زندگی داشتیم. بعد از آن در قالب یک بدن به دنیا متولد شدیم. این بدن قالب جنسی زن یا مرد گرفت. در مرحله بعد، این قالب بدنی را در دنیا رها کرده و وارد برزخ می شویم که همان ملکوت یا عالم قبر است. سپس وارد مرحله قیامت می‌شویم که حیات ابدی ما شروع می‌شود. مجموع این چهار مرحله را انسان نامیدیم. وقتی من به خودم به وسعت این چهار مرحله نگاه کنم، عاشق همه مراحل زندگی از تولد گرفته تا وفات و برزخ و قیامت و حیات ابدی ام می‌شوم. تا حالا شده، کسی فکر کند که آن لحظه باشکوه وفاتش چقدر شیرین و دل‌­انگیز و خوب است؟ یا لحظه زندگی‌اش در برزخ چقدر جالب است؟ بالأخره ما می‌خواهیم در آنجا زندگی کنیم. در آنجا هم مثل اینجا صاحب شأنی هستیم. در آنجا هم تحصیلات، دانشگاه و مراکز علمی و کلاس‌­بندی و رده‌­بندیهای علمی برای تکامل انسانها وجود دارد. اما ما اصلاً به فکر انتخاب نوع زندگی مان در برزخ و ابدیت نیستیم. به این فکر نمی‌کنیم که من باید شرایط زندگی بعد از وفاتم را انتخاب کنم و از الان برای خودم قدرها و اندازه‌ها را تعیین کنم. 50 سؤال مهم در قیامت است که اصلاً جزء محاسبات زندگی روزمره خود نمی‌آوریم و برایش برنامه ریزی نداریم. علتش هم این است که ما خود را فقط از تولد تا وفات می‌بینیم. آدم های مبارک، چه کسانی هستند؟ یک عده آدمها هستند که دغدغه های بزرگی دارند. یعنی به بلندای ابدیت عاشق خودشان هستند و واقعاً خودشان را دوست دارند. کسی که اینطوری شیفته خودش است، نمی‌تواند دیگران را درست نگاه نکند. تمام عشق‌ها و محبت‌هایی که اینگونه نباشد، در آنها خیانت است. یعنی فقط آدم‌هایی می‌توانند آدم‌های مبارکی باشند که اینطور باشند؛ زن مبارک، شوهر مبارک، پدر مبارک، معلم مبارک، فرزند مبارک، دوست مبارک، رئیس جمهور مبارک، نماینده مجلس مبارک، عضو شورای شهر مبارک، مسئول و غیر مسئول مبارک باشند که انسانها را به بلندای ابدیت نگاه کنند. آدم‌هایی که واقعاً به انسانیت رسیده اند، بخش انسانی و بخش ابدیشان فعال شده، فکرشان، دغدغه‌ها­، آرزوها و آرمان‌هایشان، شادی‌هایشان، غصه­‌های‌شان، دلخوشی‌های‌شان، فقط طبیعت نیست. ضمن اینکه به طبیعت احترام می‌گذارند و دنیا را جدی می‌گیرند و واقعاً برایش احترام قائل هستند و درست برنامه‌­ریزی می‌کنند و دنیا را به عنوان یک ابزار و وسیله برای نظام ابدی‌ و انسانی و آینده قطعی و مسلمی که هر لحظه ممکن است بیاید، دوست دارند. آدم‌هایی که خودشان را اینگونه نگاه می‌کنند، از عقلانیت بالایی برخوردار هستند. چرا؟ چون می‌دانند هر لحظه ممکن است بمیرند و به آن طرف متولد شوند و دوران اصلی زندگی‌ را شروع کنند. نوع برنامه‌ریزی این جور اشخاص و افکارشان با آدم‌هایی که زندگی را از تولد تا مرگ می‌بینند، فرق می‌کند. آدم‌هایی که خودشان را کوچک و ریز می‌­بینند، دغدغه‌­های‌شان فقط در محدوده نظام جنسی و حیوانی خلاصه می‌شود. در همین خودم، بدنم، هیکلم، غذایم، لباسم، تجملاتم، همسرم، فرزندانم، مسکنم، ابزار زندگی‌ام، شغل و ... فقط در همین محدوده هاست. اما وقتی که کسی به نظام ابدی اعتقاد و باور دارد، وقتی می‌گویی فکر کن، او ضمن این که در مورد مسائل دنیایی در جای خودش فکر می‌کند. اساساً بزرگترین دغدغه­‌هایش، دغدغه نظام اصلی زندگی است. خدا در قرآن می‌فرماید:« وَإِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِیَ الْحَیَوَانُ[2] = و زندگى حقیقى همانا [در] سراى آخرت است.» پس حیات واقعی ما در آنجاست. تمام و اصل حیات و زندگی ما از آخرت شروع می‌شود. قرآن به ما می‌گوید شما باید فکر کنید که چه کسی هستید و از کجا آمده اید و به کجا می‌روید. علی (علیه‌السلام) نیز فرمود:«رَحِمَ اللهَ امرَءَ عَن عَلِمَ مِن أین وَ فی أین وَ إلی أین= خدا رحمت می‌کند کسی را که بداند از کجا آمده در کجا هست به کجا می‌رود». آیا من واقعاً به اینجا آمده ام که پدر و مادر شوم و بعد بمیرم! این را که حیوانات هم انجام می‌دهند. بعضی از آنها چند برابر من عمر می‌کنند. این فکر خیلی مهم است که من مشغول این باشم تا بدانم «من چه کسی هستم، از کجا آمده ام، کجا هستم و به کجا می‌روم». باید بدانم که چه چیزی در نظام خلقت اتفاق می‌افتد و آن کسی که دارد این نظام هستی را اداره می‌کند کیست و این ماجرای آمدن من چه ماجرایی است؟ وقتی که همه چیز برای من خلق شده، من برای چه خلق شده‌ام؟ جلسه گذشته این آیه را خواندیم:«هُوَ الَّذِی خَلَقَ لَكُمْ ما فِی الْأَرْضِ جَمِیعاً= اوست که همه چیز را در روی زمین برای شما خلق کرده». در مورد همین یک جمله فکر کنید و تمرکز بگیرید. این آیه را حفظ کنید و بعد مثل یک چراغ قوه که به محض این که روی هر چیزی می‌اندازید، آن را برایت روشن و نورانی می‌کند، چشم تان به هر چیزی که افتاد، با این آیه آن را روشن کنید که این را خدا برای ما خلق کرده است. در کلمه «لَکُم» تفکر کنیم که این ضمیر خیلی مهم است. «کُم» یعنی شما. برای شما آفریده.  فقط بدن و آن جنبه جنسی ما نیست؛ بلکه این هست، به اضافه اصل من. یعنی آن «من» ابدی که هر چیزی روی زمین برای این «من» خلق شده است. اما، «من» برای چه خلق شده ام؟ اصلاً من به این دنیا آمده‌ام چه کار کنم؟ هدف من چیست؟ 124 هزار پیغمبر آمده برای این که من یاد بگیرم چطوری بخورم و چطوری ازدواج کنم؟ چطوری بچه‌­دار شوم؟ چطوری بمیرم؟ من برای چه به دنیا آمده‌ام؟ این همه کتاب! این همه شهید! این همه علما! این همه بزرگان آمدند و رفتند. ما واقعاً باید چطور زندگی کنیم که شایسته انسان باشد؟ صاحبان خرد به چه چیزی فکر می‌کنند؟ یکی دیگر از زمینه های تفکر در سوره مبارکه آل عمران آیات 190 و 191 بیان شده:«إِنَّ فِی خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ اخْتِلافِ اللَّیْلِ وَ النَّهارِ لَآیاتٍ لِأُولِی الْأَلْبابِ= در خلقت آسمانها و زمین و رفت و آمد شب و روز نشانه­‌هایی برای صاحبان خرد است.» این صاحبان خرد چه کسانی هستند؟ این آدم‌های عاقل کسانی هستند که «الَّذِینَ یَذْكُرُونَ اللَّهَ قِیاماً وَ قُعُوداً وَ عَلى‏ جُنُوبِهِمْ = کسانی که یاد خدا هستند ایستاده، نشسته و موقعی که خوابیده اند». تا حالا شده مطلبی یا کسی که خیلی دوستش دارید، ذهن‌تان را خیلی مشغول کند و در خواب هم به او فکر ‌کنید و خوابش را ­ببینید؟ از خواب که بلند می‌شوید، به او فکر ‌کنید و از این پهلو به آن پهلو که می‌شوید، به او فکر ‌کنید؟ می‌­نشینید به او فکر ‌کنید. می­‌ایستید، به او فکر ‌کنید؟ یا یک موضوع برایتان خیلی جالب است و جذابیت دارد به آن موضوع در تمام حالت‌ها فکر ‌کنید؟ صاحبان خرد کسانی هستند که در همه حال، یاد خدا هستند. این فکر، آدم را به کجا می‌برد؟ مسیرش را با هم یکبار تمرین و طی کنیم. قرآن می‌فرماید، اینها وقتی فکر می‌کنند در خلق آسمانها و زمین و به ستاره‌­ها نگاه می‌کنند، به اولین چیزی که می‌رسند، این است که این آسمان و زمین با این عظمت که ۵ نوع حرکت دارد. خداوند کاری کرده که ما هیچ نوع از حرکتها را احساس نکنیم و فکر کنیم که یک جای ساکن هستیم. اما نمی‌دانیم در فضا با چه سرعت سرسام‌­آوری داریم می‌چرخیم و حرکت انتقالی و وضعی داریم. با مجموع این حرکت انتقالی و وضعی که داریم و با کل منظومه شمسی که دورمان است و با خود خورشید داریم با سرعت زیادی حرکت می‌کنیم. ولی خداوند:«الَّذِی جَعَلَ لَكُمُ الْأَرْضَ قَراراً = زمین را قرارگاه ما قرار داده». ما هیچ احساس نمی­‌کنیم که تکان می‌خوریم. این زمین با این منظومه کجا می‌رود؟ این منظومه با این کهکشان کجا می‌رود؟ چقدر حیرت­آور است! «وَ الشَّمْسُ تَجْرِی لِمُسْتَقَرٍّ لَها= خورشید به سمت محل استقرار خودش دارد حرکت می‌کند.» یک کمی دست از بچه‌بازی و خاله خاله­بازی‌های زندگی برداریم. اگر به این مسایل که مال صاحبان خرد است، فکر کنیم، دیگر اینقدر ریز و کوچک نمی‌شویم که هر چیزی بتواند ما را نگران و ناراحت کند و برای هر چیزی غصه بخوریم. برای هر چیزی با کسی دعوا کنیم. یا هر چیزی در دل ما شورش راه بیاندازد و اضطراب بیاورد. می‌گوید، اینها وقتی به آسمان فکر می‌کنند و چه چیزی را می‌­بینند. مثل تمرین هفته گذشته که با دیدن دستمال کاغذی به کجا رفتیم؟ به صدها مرکز رسیدیم. با دیدن همین دستمال کاغذی، الان من یک کره زمین می­‌بینم با میلیاردها موجود سیستم‌­دار که پیچیده‌­ترین آنها خودم هستم که هنوز بعد از 8 هزار سال، حتی یک عضو من را هم حتی کسی نتوانسته بشناسد. دیگر موجودات این مجموعه پیچیده‌­ای که بشر هزاران هزار سال دیگر هنوز باید روی آن کار علمی کند تا بتواند اسراری از آن کشف کند. این مجموعه دارد با یک سرعت سرسام‌­آوری دور خورشید حرکت می‌کند و بعد همراه خورشید در کهکشان و بعد این کهکشان که قطرش ده میلیون سال نوری است در فضا در حال چرخش هستند. آیا می‌فهمیم ده میلیون سال نوری یعنی چه؟ ده میلیون سال نوری در نجوم خیلی رقم کوچکی است؛ اما وقتی که من به عمر خودم نگاه می‌کنم، ده میلیون سال، یعنی کسی باید با سرعت ۳۰۰  هزار کیلومتر در ثانیه حرکت کند تا از این‌طرف کهکشان به آن طرف کهکشان برود. این رقم و عددها را چه کسی آفریده؟ خداوند همه چیز را ریاضی خلق کرده و خلق غیر ریاضی ندارد. آیا بقیه چیزهایی که با کهکشان نسبت دارند، مثل خورشید با ستاره‌­ها با ماه و زمین آنها هم دارند حرکت می‌کنند؟ قرآن می‌گوید، هر چیزی حرکت دارد. ما چیزی در دنیا به نام ثابت نداریم. یک‌ذره فکر کنیم که ما داریم کجا می‌رویم. نتیجه تفکر در خلقت آسمان ها و زمین چیست؟ وقتی آدم به این مجموعه نگاه می‌کند، می‌گوید این مجموعه مال کیست؟ وقتی یک نفر به زمین، خورشید و ماه و آسمانها نگاه کند، اولین چیزی که یادش می‌آید، این است که می‌گوید این مجموعه مال کیست؟ چه کسی دارد این کار را می‌کند؟ مالکش کیست؟ تنظیم این برنامه مال کیست؟ در ادامه آیه می‌فرماید:« وَیَتَفَكَّرُونَ فِی خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هَذَا بَاطِلًا سُبْحَانَكَ فَقِنَا عَذَابَ النَّارِ = و در آفرینش آسمانها و زمین مى‏ اندیشند [كه] پروردگارا اینها را بیهوده نیافریده‏ اى منزهى تو پس ما را از عذاب آتش دوزخ در امان بدار.» وقتی صاحب و خالق این مجموعه را با مدبر این مجموعه ترکیب بکنیم، از ترکیب «مالک» و «مدبر»، یک اسم دیگر که در قرآن هم زیاد داریم درمی‌آید و آن اسم «ربّ» است. ترکیب بین مالک و مدبر، بین صاحب و تدبیرکننده و اداره­‌کننده و بین مدیر مجموعه و صاحب مجموعه می‌شود «ربّ». ربّ یعنی چه؟ یعنی مالک مدبر، مالکی که دارد این مجموعه را تدبیر می‌کند. اینجاست که می­‌فهمی تو مال خودت نیستی. پس اولین چیزی که بعد از دیدن آسمان و زمین و شب و روز به ذهن صاحبان خرد می‌رسد، اسم رب است. بعد متوجه می‌شوند که خودشان هم مال همین رب هستند. بعد ترکیب می‌کنند، می‌گویند:«ربنا= مالک من، مدبر من، صاحب من». «ما خَلَقْتَ هذا باطِلاً= این باطل خلق نکرده‌ای» چنین حرکت و مکانیزم و نظام و جهانی را تو بیهوده خلق نکرده ای. سپس به اسم شریف «سبحان» می‌رسیم. (سبحان) خدایا تو خیلی منزه هستی از اینکه بچه‌­بازی کنی، از اینکه کار عبث بخواهی بکنی تو منزهی. اسم «سبحان» از کجا آمد؟ کسی به ما تعلیم کرد؟ الان شما به این دستمال کاغذی نگاه کنید. مثلاً شخصی از هیچ چیزی اطلاعی ندارد و اولین بار در این کلاس آمده، وقتی این دستگاه را اینجا ببیند، رویش فکر کند و این نظم حیرت‌­انگیز را ببیند، بعد کارآیی­‌اش را هم ببیند که چگونه روشن می‌شود، اولین فکری که به سرش می‌زند این است که یک نفر این را درست کرده و بعد می‌گوید کسی که این کار را کرده سبحان است. چرا سبحان است؟ می‌گوید خیلی آدم عاقلی بوده و بیکار نبوده که این را خلق کرده. بالأخره از خلق آن هدفی داشته. شما به همین استکان هم که نگاه کنید، می‌گویید سبحان است آن کسی که این را درست کرده، چون هدفی داشته. آن کسی که این دسته را گذاشته برای لیوان، هدف داشته و هیچ چیزش بیهوده نیست. اصلاً آن کسی که این آب را ریخته اینجا آورده و با سینی گذاشته، ما نمی‌توانیم به او نسبت کار عبث بدهیم. آنوقت یک سیستم به این عریض و طویلی که بشر از فهم آن و از ریزه­کاری‌هایش عاجز است، عبث خلق شده؟ خیلی بی­انصافی است، اگر اینطوری فکر کنیم. شما برای اینکه تمرین کنید، هر شب به پشت بام بروید و یک ربع ساعت به آسمان نگاه کنید و با آسمان مأنوس شوید. اگر دوربین و تلسکوپ دارید که خیلی خوب‌تر است. به رسول‌الله (صلی‌الله‌علیه‌وآله) گفتند، بهترین چیزی که تو دوست داری به آن فکر کنی چیست؟ فرمود: آسمان. امام صادق(علیه‌السلام) می‌فرمود، شبهایی که بیرون می‌آیم و مشغول آسمان می‌شوم، یکدفعه به خودم می‌آیم می‌­بینم که اذان گفتند و من مشغول آسمان بودم. این عبادت از نماز شب هم بهتر است. آفرینش انسان زمانی عبث است که حیاتش فقط در دنیا خلاصه شود آدمی که شعور دارد، تا فکر می‌کند و نگاه به آسمان می‌کند، هم خدا را می‌فهمد و می‌شناسد و هم مالک بودن و مدبر بودنش را و می‌فهمد که او خدای من هم هست و من را هم او دارد اداره می‌کند و می‌گوید خدایا تو این را باطل خلق نکردی. وقتی گفت، «ما خَلَقْتَ هذا باطِلاً= این را باطل خلق نکردی»، و به اسم «سبحان» می‌رسد، بعد به اسم «حکیم» می‌رسد و می‌گوید: تو حکیمی و بیهوده کاری نمی‌کنی. وقتی می‌گوید، «سُبْحانَكَ» یعنی عبث خلق نکردی، پس من را هم بیهوده نیافریده ای. وقتی کسی می‌رسد به این که «من بیهوده به این دنیا نیامده‌ام و قرار نیست که این چند روز دنیا محصول خلقت باشد، می‌فهمد که آفرینش من زمانی عبث است که حیات من فقط در دنیا خلاصه شود. مثلاً به جنینی که در رحم مادر است دقت کنید، تمام حرکات جنین در رحم، برای او هیچ فایده‌ای ندارد و عبث است. تمام حرکات او از هنگامی که یک سلول تخم بوده تا زمان تولدش بیهوده است. نه دست به دردش می‌خورد، نه پا، نه قلب، نه سر، نه مغز، نه دستگاه تنفس. محیط جنین در رحم محیط آبی است. پس دستگاه تنفس به درد او نمی‌خورد. چه موقع می‌گوییم حرکات جنینی عبث نیست؟ زمانی که بعد از دوران جنینی، یک تولد یا به عبارت دیگر، وفات سراغ داشته باشیم. وفات با تولد یکی است. وفات یعنی انتقال. می‌گوییم این قرار است بعد از مدتی به دنیا منتقل شود. وقتی زندگی دنیا را برای جنین در نظر می‌گیریم، می‌گوییم: پس عبث نیست، چرا؟ چون چشم او با طول موج دنیا مطابقت دارد. گوشش با فرکانس صدا در دنیا و دستگاه تنفسش با هوای اینجا معنادار می شود و از عبث بودن در می‌‌آید. اگر قرار باشد من و شما فقط چند سالی زندگی کنیم، زن بگیریم، شوهر کنیم، بچه­‌دار شویم، بعد هم بمیریم، خیلی بیهوده است. آخرش چی؟ ما آمده ایم یک مدت زجر و رنج بکشیم و بعد بمیریم! اما کسی که به آسمان نگاه کند، تمام وفات و بعد از وفات، ابدیت، آخرت و حساب کتابهای آخرت و عدالت خدا را نگاه می‌کند. خدا این دنیا را اینطوری خلق نکرده که من در این دنیا بیایم، هر کاری کردم یا هر کسی هر کاری با من کرد، بیهوده باشد و هیچ کس جزای کارهایش را نبیند. خیلی آدم باید بی­‌شعور و احمق باشد که چنین قضاوتی در مورد جهان بکند. برای همین کلمه صاحب خرد را آورده. نمی‌گوید آدم‌های متدین و مؤمن و حزب اللهی و دیندار. در اینجا اصلاً کاری با اینها ندارد و می‌گوید صاحبان خرد وقتی به آسمان فکر می‌کنند، می‌فهمند که هیچ چیز بی­‌حساب و کتاب نیست. برای همین تا این فکر را می‌کند از آسمان می‌رسند به وفات، از وفات مسیر را طی می‌کند تا قیامت. در قیامت دو چیز را این شخص که عاقل است می‌­بیند. یکی بهشت و دیگری جهنم. از جهنم خیلی می‌ترسد و می‌گوید:«رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلاً سُبْحانَكَ فَقِنا عَذابَ النَّارِ= خدایا ما را از عذاب جهنم نجات بده». منشأ همه اینها فکر بود:«وَ یَتَفَكَّرُونَ فِی خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ». ما از آن توییم، تو از آنِ کیستی؟ وقتی که یک توت­‌فرنگی را دستت می‌گیری؛ گلابی و یک سیب را دستت می‌گیری؛ به تو می‌گوید حواست هست که خدا من را برای تو آفریده؟ حواست هست خودت را برای چه آفریده شدی؟ می‌دانی چقدر فرشته روی من کار کرده اند؟ اگر یک‌ذره انسان چشم و گوشش را باز کند، می­‌بیند که اینها با آدم حرف می‌زنند و تک تک‌شان به آدم پیام می‌دهند:«ما از آن توییم؛ تو از آن کیستی؟». ما عادت کرده‌ایم از کنارش رد می‌شویم. خدا چقدر از غفلت و کوری ما گله می‌کند:«وَكَأَیِّنْ مِنْ آیَةٍ فِی السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ یَمُرُّونَ عَلَیْهَا وَهُمْ عَنْهَا مُعْرِضُونَ[3] = و چه بسیار نشانه‏ ها در آسمانها و زمین است كه بر آنها مى‏‌گذرند در حالى كه از آنها روى برمى‌گردانند.» یک ساعتی را از خانواده جدا شوید، از پدر و مادر همسر، فرزندان و تلفن همراه تان را خاموش کنید. حالا بگو من هم آدم هستم و حق دارم یک ساعتی هم مال خودم باشم و می‌خواهم یک ذره فکر کنم. با من کاری نداشته باشید. به پشت بام بروید و یکی از آیه های خدا را هم با خود ببرید، مثلاً میوه‌ای از یخچال بردارید ببرید پشت بام و راجع به آن فکر کنید. بعداً می‌فهمید که خدا هیچ چیزی را زیباتر از خودتان خلق نکرده است. به دست‌تان نگاه کنید؛ عادی نگاه نکنید. این طراحی مال کیست؟ این ناخنها این دست این حالت‌هایش، هزاران حرکت مختلف دارد انجام می‌دهد. پا، گوش، بینی، من چه کسی هستم؟ این اندام ها چطوری تراش خورده اند؟ گاهی بدن انسان را ارتعاش و لرزش می‌گیرد و به سجده می‌افتد و می‌گوید: خدایا ما را ببخش! خدایا از غفلت ما و از کوری ما و از این که ما داریم از خودمان و از تو فرار می‌کنیم ما را ببخش! میلیاردها آیه را داریم می‌­بینیم؛ اما خودمان را به کوری زده ایم. خدایا من نباید جهنمی شوم. خدایا سر راه من چیزهایی را قرار بده که من سر از جهنم در نیاورم. خدایا زندگی­ من هرجوری باشد، می گذرد، خوب یا بد. مهم این است که من می‌دانم چند روز دیگر قرار است از اینجا بروم،  خدایا کاری کن که ما جهنمی نشویم. خدایا ما تحمل چند لحظه عذاب را نداریم. خدایا ما را با هدف خلقتمان آشنا کن. آشنا کن که وظائف ما به عنوان یک آدم روی زمین چیست؟ من اینجا نیامده‌ام زندگی حیوانی داشته باشم. من که نیامده ام بچه‌­بازی کنم. من نیامده ام که جوانی‌­ام را در غفلت بگذرانم و بعد پیر شوم و بعد بمیرم. من چطوری زندگی کنم که همیشه نشاط و شادی­‌ام دائمی باشد. روی اینها فکر کنیم. ع ل 173 مهندسی فکر/ هدف خلقت انسان/ [1] . تنبیه الخواطر : 1/52. [2] . سوره عنکبوت/64. [3] . سوره یوسف/105. کتاب «مهندسی فکر» از سری کتاب های بیان

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11139
زمان انتشار: 5 اوت 2019
| |
بیانیه دوم انقلاب، نقشه راه ملت ایران برای رسیدن به ظهور است

شرح زیارت جامعه کبیره؛ جلسه 97؛ 98/5/10

بیانیه دوم انقلاب، نقشه راه ملت ایران برای رسیدن به ظهور است

بیانیه گام دوم انقلاب بسیار سازندگی دارد. یک نقشه راه برای رسیدن به وجود مقدس آقا امام زمان (علیه‌السّلام) است. در واقع بیانیه گام دوم، یک نظم فکری ایجاد می‌کند تا شخص از هرج و مرج فکری، اجتماعی و سیاسی در بیاید و بتواند با بصیرت و با قدرت، مسیر کوتاه انقلاب اسلامی را تا ظهور حضرت طی کند و خودش جزء یاران حقیقی آقا امام زمان (علیه‌السّلام) باشد.

بیانیه گام دوم، برای همه مردم ایران آموزه‌های فوق‌العاده زیادی دارد؛ به ویژه برای کسانی که جزء خواص هستند. یعنی سربازان عملیاتی حضرت که بخشی از وجود اینها یا همه وجودشان وقف آقا امام زمان (علیه‌السّلام) است. در مورد این بیانیه، نکته‌ای توضیح داده شد و آن این بود که انقلاب اسلامی زمانی ظهور کرد که جهان توسط دو ابرقدرت یعنی شرق و غرب (شوروی و آمریکا) تقسیم شده بود. با آمدن انقلاب اسلامی، جهان سه قطبی شد. یعنی قطب دیگری آمد که برای همه دنیا حرف داشت و آن دو قطب، علیه این قطب جدید یعنی  انقلاب اسلامی بسیج شدند و هر دو به جنگ این قطب آمدند. این درگیری­ها، زد و خوردها و توطئه‌ها باعث شد که انقلاب اسلامی با صبوری قدرتمند بشود. فرمولی که در نظام خلقت وجود دارد، این است که هر چه انسان در نظام فردی و اجتماعی در مقابل مصائب صبورتر باشد، نجابت به خرج بدهد، قدرتمندتر و نورانی‌تر می‌شود و توانش مضاعف و چند برابر می‌شود. در اجتماع هم اینطور است که هر چه مردم جامعه در مقابل مصائب و مشکلات، بی‌تابی کنند و ضعف نشان بدهند، ذلیل و خوار و تاریک و نابود می‌شوند. حقیقت داستان تاریخ، حقیقت کفر و ایمان است. داستان امروز، ماجرای برخورد دو تمدن الهی و مادی‌گرای غربی جهنمی است و این دو تمدن، رویارویی کاملی پیدا کرده اند و هر روز این صف‌آرایی و شفاف شدن صحنه‌های مبارزه بیشتر می‌شود. تکلیف آینده تاریخ، از این رویارویی بین این دو تمدن، یعنی تمدن اسلامی به رهبری انقلاب اسلامی و تمدن شیطانی و سرمایه‌داری به سرکردگی آمریکا و اقمارش روشن می‌شود. تمدن اسلامی به سرعت یارگیری می‌کند و در دنیا گسترش پیدا می‌کند. در طرف دیگر، تمدن غربی است که نقطه مقابل ماست و به سرعت افول می‌کند، توان و یارانش را از دست می‌دهد و حتی دوستانش را می بینیم که دارند کم کم به او پشت می‌کنند. انقلاب اسلامی جهان دوقطبی را به دوگانه "اسلام و استکبار" تبدیل کرد فرمایشات مقام معظم رهبری را در بیانیه دوم انقلاب ادامه می دهیم: «پس آ‌نگاه انقلاب ملّت ایران، جهان دوقطبی آن روز را به جهان سه‌قطبی تبدیل کرد و سپس با سقوط و حذف شوروی و اقمارش و پدید آمدن قطب‌های جدید قدرت، تقابل دوگانه‌ی جدید «اسلام و استکبار» پدیده‌ی برجسته‌ی جهان معاصر و کانون توجّه جهانیان شد. از سویی نگاه امیدوارانه‌ی ملّتهای زیر ستم و جریان‌های آزادیخواه جهان و برخی دولتهای مایل به استقلال، و از سویی نگاه کینه‌ورزانه و بدخواهانه‌ی رژیم‌های زورگو و قلدرهای باج‌طلب عالم، بدان دوخته شد». الان جهان دو قطبی است: «اسلام و استکبار». عده زیادی از کشورهای اسلامی و حتی دولت‌های اسلامی، مردم جهان اسلام و جهان مستضعفین و حتی غیر مسلمان‌ها، مسیحی‌ها، یهودیان و افراد دیگر چشم به این انقلاب دوخته اند و عاشق و شیفته این انقلاب هستند که تکلیف اینها را در این نبرد روشن کند و یک عده هم آن طرف صف‌آرایی کرده اند. روز به روز ملت‌های مظلوم در سراسر عالم، اعم از مسلمان و غیرمسلمان به اسلام توجه می‌کنند و گرایش پیدا می‌کنند و علاقه‌مند می‌شوند و عضو می‌شوند. آن طرف هم داستان خاص خودش را دارد. این باعث شده که آن نگاه کینه‌توزانه و بدخواهانه رژیم‌های طاغوتی به سمت این انقلاب بیاید و نهایت کینه و دشمنی‌اش را نسبت به این ملت در هر قالبی اعمال کند. هیچ وقت در تاریخ جنگها سراغ ندارید که یک کشور و یک ملت این مقدار مورد توطئه و بدخواهی و فتنه قرار بگیرد و این­همه با مردمش کینه‌توزانه برخورد کنند، یعنی هر خیانتی و هر ظلمی که از دستشان بربیاید دریغ نکردند. در ادامه می فرمایند: «بدین گونه مسیر جهان تغییر یافت و زلزله‌ی انقلاب، فرعون‌های در بسترِ راحت آرمیده را بیدار کرد؛ دشمنی‌ها با همه‌ی شدّت آغاز شد و اگر نبود قدرت عظیم ایمان و انگیزه‌ی این ملّت و رهبری آسمانی و تأییدشده‌ی امام عظیم‌الشّأن ما، تاب آوردن در برابر آن همه خصومت و شقاوت و توطئه و خباثت، امکان‌پذیر نمی‌شد». گاهی بعضی از سیاستمداران عالم می‌گویند که اگر یک صدم این فشار اقتصادی که به کشور شما وارد شد، به ما وارد شده بود، نابود می­‌شدیم. ولی انقلاب شما سر جای خودش ایستاده، رشد خودش را می‌کند، حرکت خودش را انجام می‌دهد. این معجزه است. هدف و آرمان اصلی‌ انقلاب، ایجاد تمدن نوین اسلامی و فراهم کردن زمینه ظهور و آمادگی برای طلوع خورشید ولایت عظمی است. قدرت عظیم ایمان مردم و انگیزه ملت ایران برای مقابله با استکبار و اینکه ملت ایران مسائل دنیایی و دولتی را از مسائل آخرتی و انقلابی تفکیک می‌کند، جای ستایش دارد. با اینکه در خیلی از موارد خود مسئولین به مردم ظلم یا خیانت می‌کنند، اما مردم این را به حساب انقلابشان نمی‌گذارند. می‌دانند که وظیفه‌شان ایستادگی در مقابل قدرت‌های بزرگ است تا زمینه را برای ظهور امام زمان و رفع همه ظلمها فراهم کنند. حالا این وسط یک عده‌ای هم بی‌اعتقادند، می‌بُرند. مثل خیلی از افراد در تاریخ که بریدند. پیشرفت انقلاب ایران قابل مقایسه با هیچ انقلابی نیست «به‌رغم همه‌ی این مشکلات طاقت‌فرسا، جمهوری اسلامی روز به روز گام‌های بلندتر و استوارتری به جلو برداشت. این چهل سال، شاهد جهادهای بزرگ و افتخارات درخشان و پیشرفت‌های شگفت‌آور در ایران اسلامی است. عظمت پیشرفت‌­های چهل‌ساله‌ی ملّت ایران آنگاه به‌درستی دیده می‌شود که این مدّت، با مدّتهای مشابه در انقلاب ­های بزرگی همچون انقلاب فرانسه و انقلاب اکتبر شوروی و انقلاب هند مقایسه شود». انقلاب ما در 40 سال گذشته پیشرفت‌های زیادی داشته. خود تحلیل گران سیاسی می‌گویند که ملت ایران در این 40 سال بیش از 300 سال جلو رفته و سرعت رشد و ترقی این ملت در همه ابعاد غیر قابل باور است و این مسئله، آنها را به ناراحتی و کینه‌توزی و تعجب وادار کرده و باعث می‌شود که با همه قوا در مقابل رشد این ملت بایستند و نگذارند ملت از مواهب سرعت و قدرت و پیشرفتش بتواند خوب استفاده کند و نسبت به ما کینه داشته باشند. یک زمانی در دوران جنگ، ابزارهای ابتدائی داشتیم. ولی الان خودمان اسلحه‌های پیشرفته و فوق پیشرفته صادر می‌کنیم و در تمام عرصه‌های هسته‌ای، موشکی، فضا، پزشکی، مهندسی، نانو، پتروشیمی، و رشته‌های مختلف مردم ایران واقعاً معجزه آفریدند به مدد الهی. صبوری و مدیریت جهادی کشور ایران، عامل عزت و پیشرفت آن در همه‌ی عرصه‌هاست «مدیریّت‌های جهادی الهام‌گرفته از ایمان اسلامی و اعتقاد به اصل «ما می‌توانیم» که امام بزرگوار به همه‌ی ما آموخت، ایران را به عزّت و پیشرفت در همه‌ی عرصه‌ها رسانید». این دقیقاً بشارت آن تمدن نوین را می‌دهد، یعنی مردم دنیا به مرور زمان با قدرت و قطبی آشنا می‌شوند که این قطب تنهای تنهای تنها و بدون پشتیبانی هیچ قدرتی و بدون وابستگی توانسته سر پای خودش بایستد و این همه پیشرفت کند و الگوسازی می‌کند تا زمینه تمدن بزرگ و تمدن نوین اسلامی را در سطح دنیا فراهم ‌کند. تمدن شوخی نیست. تمدن یعنی شما بتوانید در دنیا ذهن‌ها، دل‌ها و استعدادها را سیر کنید و طوری باشد که ذهن‌­ها، دل­‌ها و استعدادها بخواهند در این تمدن زندگی کنند و خودشان را به این تمدن بسپارند و بتوانند خودشان را به این فرهنگ بسپارند؛ پس این داستان اتفاق می‌افتد. انحطاط تاریخی با انقلاب اسلامی پایان گرفت «انقلاب به یک انحطاط تاریخی طولانی پایان داد و کشور که در دوران پهلوی و قاجار به‌شدّت تحقیر شده و به‌شدّت عقب مانده بود، در مسیر پیشرفت سریع قرار گرفت؛ در گام نخست، رژیم ننگین سلطنت استبدادی را به حکومت مردمی و مردم‌سالاری تبدیل کرد و عنصر اراده‌ی ملّی را که جان‌مایه‌‌ی پیشرفت همه‌جانبه و حقیقی است در کانون مدیریّت کشور وارد کرد ». ما کشوری بودیم که در گذشته یک ابرقدرت بزرگ بودیم. نزدیک به نصف جهان برای ما بوده. ولی بخاطر ناتوانی شاهان به چه ذلت و خواری افتاده. مردم در همه جریانها و حاکمیت نقش دارند. مثلاً رهبرشان را انتخاب می‌کنند، رئیس جمهور، نمایندگان و شورای شهرشان را انتخاب می‌کنند، در همه جا مردم اختیار و قدرت واقعی دارند. مردم عاشق کشور و نظامشان هستند و با همه وجودشان می‌خواهند که کشورشان رشد و پیشرفت کند. بگذریم که یک عده خائن خودفروخته و غرب‌زده که شیفته غرب هستند نخبگان ما را دلسرد و ناامید می­کنند. جوانان، محور و میدان دار حرکت انقلاب اسلامی هستند «آنگاه جوانان را میدان‌دار اصلی حوادث و وارد عرصه مدیریّت کرد؛ روحیه‌ و باور «ما می‌توانیم» را به همگان منتقل کرد؛ به‌برکت تحریم دشمنان،‌ اتّکاء به توانایی داخلی را به همه آموخت و این منشأ برکات بزرگ شد»، یعنی هر جا فشار بود و جامعه صبوری کردی، نورانی و قدرتمند می‌شود. هر جا فشار بود و جامعه بی­تابی و جزع کرد، نابود می‌شود و از بین می‌رود. این قاعده است که هر چقدر می‌خواهید نورانی‌تر بشوید و به نور راه پیدا کنید زندگی فردی‌ات را آگاهانه خوب تحمل کن، مسائل زندگی‌ات را با شیرینی تحمل کن نه با غصه و نق و غر و اعصاب خورد و احساس حقارت؛ بلکه راضی باش به رضای الهی و قدرتمندانه جلو برو با توکل به خدا. آنهایی که می‌بُرند و خسته می‌شوند، چون آن منِ حیوانی‌شان بر منِ انسانی‌شان غلبه می‌کند. در اجتماع هم همین­طور است. یک تمدن و یک اجتماع که یک موجود زنده است، اگر بصیرت داشت و در مقابل حوادث و مصائب جهانی تحمل و استقامت کرد و نبُرید، این جامعه نورانی و قدرتمند می‌شود و پیشرفت می‌کند. کشور، پیشرفت 40 ساله اش مدیون صبر این ملت است، مرهون صبر شهدا، رزمندگان، ایثارگران، آزادگان و خانواده شهدای بوده که این همه پیشرفت حاصل شده. حالا این برکات را یکی یکی آقا می‌شمارد. امنیت و ثبات، از برکات بزرگ انقلاب اسلامی است «اوّلاً:ثبات و امنیّت کشور و تمامیّت ارضی و حفاظت از مرزها را که آماج تهدید جدّی دشمنان قرار گرفته بود ضمانت کرد. و معجزه‌ی پیروزی در جنگ هشت‌ساله و شکست رژیم بعثی و پشتیبانان آمریکایی و اروپایی و شرقی‌اش را پدید ‌آورد». یک زمانی کشور ما آماج تهدید بود: یک طرف خلق کُرد و خلق تُرک، خلق ترکمن، خلق مسلمان و شرق و غرب کشور، از طرف دیگر یک کشور بی‌ثبات که ارتش نداشت، فقط نیروهای نوآموز انقلابی داشت که اینها جانفشان بودند، اما تجربه نظامی و اسلحه و تجهیزات زیادی نداشتند. حالا یک کشوری مثل عراق می‌تواند بیاید هزاران کیلومتر از این کشور را اشغال کند که ما برای برگرداندنش هشت سال زحمت کشیدیم. کشور ایران افتخارش به این است که در یک جنگ جهانی حقیقی به تنهایی پیروز شده. تمام قدرتهای جهان سر این ملت ریختند که این کشور را نابود کنند، تجزیه‌اش کنند، اشغالش کنند، اما این ملت شجاع با تکیه بر دو عنصر: ایمان و رهبری نگذاشت. این معجزه چیزی است که غربیها و دشمنان ما نمی‌خواهند به روی خودشان بیاورند. بزرگترین افتضاح و آبروریزی برای جبهه کفر در این قرن، شکستی بود که در جنگ تحمیلی خوردند. این معجزه را خوب دقت کنیم که ببینیم شهدای ما چه کار کردند، ببینیم اهل بیت چه کار کردند، ببینیم در این کشور چه اتفاقی افتاده، ببینیم خود اهل بیت این کشور را چگونه نگه داشتند. پس اولین برکت این کشور، داشتن امنیت مرزی است. انقلاب اسلامی، موتور پیشرفت در عرصه‌ی علم و فنّاوری است «ثانیاً:  موتور پیشران کشور در عرصه‌ی علم و فنّاوری و ایجاد زیرساخت‌های حیاتی و اقتصادی و عمرانی شد»، یک زمانی که ابتدائی‌ترین نیازهایمان را باید از دنیا وارد می‌کردیم، الان اصلی‌ترین چیزهایی که خودمان احتیاج داریم، خودمان می‌سازیم، خودمان داریم، خودمان تولید می‌کنیم. «که تا اکنون ثمرات بالنده‌ی آن روز به روز فراگیرتر می‌شود. هزاران شرکت دانش‌بنیان، هزاران طرح زیرساختی و ضروری برای کشور در حوزه‌های عمران و حمل‌ونقل و صنعت و نیرو و معدن و سلامت و کشاورزی و آب و غیره، میلیون‌ها تحصیل‌کرده‌ی دانشگاهی یا در حال تحصیل». یک زمانی ما را می‌ترساندند که نخبه‌ها فرار کردند و از دانشگاه‌ها رفتند به دانشگاه‌های غرب، به دانشگاه‌های دیگر، نخبه‌ها از اینجا فرار کردند، آنقدر نخبه تربیت شد که هر چه اینها نخبه بیرون فرستادند این کشور آب از آب تکان نخورد و کار خودش را انجام می‌دهد؛ آنقدر نخبه‌های وفادار قدرتمند در این کشور وجود دارد که با فرار مغزهای خودفروخته و ضعیف هیچ اتفاقی برایش نمی‌افتد. «هزاران واحد دانشگاهی در سراسر کشور، ده‌ها طرح بزرگ از قبیل چرخه‌ی سوخت هسته‌ای، سلّول‌های بنیادی، فناوری نانو، زیست‌فنّاوری و غیره با رتبه‌های نخستین در کلّ جهان، شصت برابر شدن صادرات غیرنفتی، نزدیک به ده برابر شدن واحدهای صنعتی، ده‌ها برابر شدن صنایع از نظر کیفی، تبدیل صنعت مونتاژ به فنّاوری بومی، برجستگی محسوس در رشته‌های گوناگون مهندسی از جمله در صنایع دفاعی، درخشش در رشته‌های مهم و حسّاس پزشکی و جایگاه مرجعیّت در آن و ده‌ها نمونه‌ی دیگر از پیشرفت، محصول آن روحیه و آن حضور و آن احساس جمعی است که انقلاب برای کشور به‌ارمغان آورد. ایرانِ پیش ‌از انقلاب، در تولید علم و فنّاوری صفر بود، در صنعت به‌جز مونتاژ و در علم به‌جز ترجمه هنری نداشت». یک نکته خیلی مهم که من دوست دارم به آن توجه کنید، اینکه الان ما کشوری شدیم که تقریباً در همه زمینه‌های پیشرفت کرده و جزء ده کشور اول دنیا هستیم، یا رتبه اول داریم یا رتبه دوم داریم یا رتبه پنجم داریم. ولی یک سؤال اساسی خیلی مهم وجود دارد که باید به آن توجه کنید: کشوری که جزء ده کشور بزرگ جهان است، چرا باید در بعضی از جنبه‌ها کشور آسیب ببیند و ذلیل باشد؟ چرا پولش از بی‌ارزش‌ترین پولهای دنیا شده؟ این را باید مسئولین ما جواب بدهند، این را باید دولت جواب بدهد. این جز خیانت چیز دیگری می‌تواند باشد! این ضعف مدیریت نیست، این یک خیانت بزرگی است که توسط بعضی از وابستگان به غرب، خیانتکارها و به قول خود آقا از مسئولین منافق‌مان می‌خوریم. آنها دستور از بیرون می‌گیرند؛ برنامه را به قول خود امام‌مان با صد واسطه از دشمن می‌گیرند و منویات دشمن را اعمال می‌کنند. باید از اینها سوال کنیم که چرا عرضه ندارید پول ملی‌تان را تقویت کنید؟ چرا این ملت را تحقیر می‌کنید؟ چرا حرمت مردم تان را ندارید؟ چرا به ملت‌تان احترام نمی‌گذارید؟ شریف‌تر و بهتر از این مردم روی کره زمین وجود دارد؟ مردمی که رسول الله و قرآن کریم این همه از عظمت آنها تعریف کردند، مردمی که چند آیه قرآن را خدا به آنها اختصاص داده، مردمی که اهل بیت آن همه توصیف راجع به آنها کردند از شرافت و یقین و بزرگی و ایمان و عقلانیت و معرفت این ملت، پس چرا به ملت‌تان اعتماد نمی‌کنید؟ چرا ملت‌تان را تحقیر می‌کنید؟ چرا اینقدر خودشیفتگی نسبت به دشمنان نشان می‌دهید؟ این را باید مسئولین ما جواب بدهند. قا/181 ساسه العباد/ بیانیه گام دوم انقلاب

صوت

1 - بیانیه دوم انقلاب، نقشه راه ملت ایران برای رسیدن به ظهور است

کلیدواژه ها: ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11132
زمان انتشار: 4 اوت 2019
| |
داستان روز مباهله

شرح زیارت عاشورا؛ جلسه 27، تاریخ: 80/12/18

داستان روز مباهله

بیست و چهارم ذی الحجه روز بسیار مبارکی است و روز مباهله نام گرفته است. مباهله یعنی وقتی دو نفر با هم بر سر یک حقیقتی بحث دارند و هر دو می گویند: حق با من است، در این صورت هر دو طرف باید بگویند: لعنت خداوند بر من اگر دروغ بگویم و لعنت خداوند بر تو اگر دروغ بگویی. این روز اعمالی  مثل روزه و غسل دارد که در کتب دعا  آمدده است. اتفاق مهم دیگری که در این روز افتاده، نزول آیه ولایت، درباره امیرالمؤمنین (علیه السلام) است.

در واقعه مباهله، مسیحیان نجران از طرف فرمانده خودشان مأمور می شوند که در مسجد به ملاقات پیغمبر(صلی الله علیه و آله و سلم) بیایند. در این ملاقات، سه نفر از بزرگان نجران به نام «اهتم، عاقب و سید» با آنها همراه می شوند. هنگام ظهر مسیحیان مراسم عبادی خودشان را با صدای ناقوس شروع می کنند که مسلمان ها اعتراض می کنند؛ ولی پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)  می فرماید: با آنها کاری نداشته باشید و اجازه بدهید که کار خودشان را بکنند. مسیحیان بعد از انجام اعمال عبادی، نزد پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)  می آیند و می گویند: برای ما چه پیامی داری و ما را به چه چیز دعوت می کنی؟ حضرت می فرماید: من شما را به توحید و پرستش خدای یگانه دعوت می کنم. همچنین به یگانگی خداوند و رسالت خودم و این که مسیح پسر خدا نیست و بنده و مخلوق خداست، شهادت می دهم. آنها گفتند: اگر ما بخواهیم قبول کنیم که مسیح پسر خدا نیست و یک انسان معمولی و مخلوق است، پس پدر او کیست؟ حضرت می فرماید: آیا شما متدین به ادیان هستید و حضرت آدم را قبول دارید؟ گفتند: بله. حضرت فرمود:  درباره  حضرت آدم چه می گویید؟ آیا مخلوق خدا بوده یا نه؟ می گویند: بله. حضرت می فرماید: آیا محتاج به خورد و خواب و نکاح و قضای حاجت  بوده؟ می گویند: بله. حضرت می فرماید: پدر حضرت آدم چه کسی بوده؟ اگر شما به صرف این که یک نفر پدر ندارد استناد کنید و بگویید این شخص پسر خداست، حضرت آدم که وضعیتش بسیار عجیب تر و غیر عادی تر از حضرت مسیح بود. چون آدم از خاک آفریده شده، ولی مسیح دوران نطفه ای و حمل و بارداری داشته و اینها را در رحم حضرت مریم (سلام الله علیها) گذرانده و  بعد متولد شده است. در اینجا آنها از جواب دادن عاجز ماندند و آیه 59 سوره آل عمران نازل شد: « إِنَّ مَثَلَ عِیسَىٰ عِنْدَ اللَّهِ كَمَثَلِ آدَمَ ۖ خَلَقَهُ مِنْ تُرَابٍ ثُمَّ قَالَ لَهُ كُنْ فَیَكُونُ = همانا مثل (خلقت) عیسی به امر خدا، مثل خلقت آدم است که او را از خاک ساخت؛ سپس بدان خاک گفت: (بشری به حد کمال) باش، همان دم چنان گشت». بنابراین، مَثَل عیسی هم مثل آدم است که خداوند اراده کرده که بدون پدر و اسباب و علل مادی و طبیعی به وجود بیاید. سپس  آیۀ 61 سوره آل عمران نازل می شود: «فَمَنْ حَاجَّكَ فِیهِ مِنْ بَعْدِ مَا جَاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَأَبْنَاءَكُمْ وَنِسَاءَنَا وَنِسَاءَكُمْ وَأَنْفُسَنَا وَأَنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللَّهِ عَلَى الْكَاذِبِینَ = پس هر کس با تو درباره عیسی در مقام مجادله برآید، بعد از آنکه به احوال او آگاهی یافتی، بگو: بیایید ما و شما فرزندان و زنان و کسانی را که به منزله خودمان هستند بخوانیم؛ سپس به مباهله برخیزیم (در حق یکدیگر نفرین کنیم) تا دروغگویان (و کافران) را به لعن و عذاب خدا گرفتار سازیم». یعنی مساله، حق و باطل  و مساله حیاتی است که خداوند به رسول خدا، دستور دعوت به مباهله را می دهد. نصاری گفتند:ما فردا برای مباهله می آییم. در بین خودشان که نشسته بودند، بزرگترهای شان راهنمایی کردند که اگر پیامبر اصحابش را آورد و در معرض لعنت قرار داد، بدانید که صادق نیست. نترسید و بروید مباهله کنید؛ ولی اگر دیدید که خانواده خودش را آورد، برای مباهله نروید، چون معلوم است که راست می گوید.  از اینجا معلوم می شود که خود مسیحی ها به حقانیت خودشان ایمان نداشتند. چون اگر ایمان و اعتقاد داشتند، فرقی نمی کرد پیامبر(صلی الله و علیه و آله وسلم) با چه کسی برای مباهله بیاید. تنها بیاید یا اصحاب را بیاورد یا خانواده را بیاورد. فردا که شد، پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)؛ حضرت امیر و فاطمه و حسنین (سلام الله علیهم اجمعین) را قبل از اینکه بیاورد، زیر عبایش جمع کرد و آن حدیث زیبا و داستان قشنگ کسا یا عبا که «آل کساء» به آن می گوییم، اتفاق افتاد. آنها زیر عبا جمع شدند و پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) برای توفیق شان دعا کرد و به خداوند تبارک و تعالی عرض کرد: خدایا! اینها را پاک و طاهر قرار بده.  بعد به سمت محل مباهله حرکت کردند. مسیحی ها دیدند که پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) تنها با چهار نفر، یعنی یک خانم، دو بچه و یک آقا آمده و هیچکس را با خودش نیاورده است. مسیحیان وقتی چهره های آنها را دیدند، گفتند: اگر دعا بکنند، همه ما نابود خواهیم شد. بنابراین، از پیغمبر خواهش کردند که شما از مباهله بگذرید و از ما راضی شوید، ما به شما جزیه می دهیم و تحت حکومت شما قرار می گیریم. بگذارید ما به عنوان اقلیت مذهبی و اهل کتاب بمانیم. پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) هم پذیرفت و قراردادی نوشته شد. این یک پیروزی بزرگ برای اسلام بود که آنها حاضر به مباهله نشدند، در حالی که برای مباهله آمده بودند. آیۀ مباهله، تأکیدی است بر حقانیت حضرت علی (علیه السلام) وقتی که پیامبر به عنوان جان و نفس خودش، امیرالمؤمنین (علیه السلام) را آورد، این تاکیدی است بر حقانیت امیرالمومنین. علامه طباطبایی در توضیح این آیه می فرماید: مقصود حضرت در معنای «اَنفُسَنا» این است که خداوند شخصیت علی (علیه السلام) را مثل شخصیت پیغمبر(صلی الله علیه وآله و سلم)  قرار داده است. امیرالمؤمنین (علیه السلام) در جلسه ای در مورد شخصیت و حقانیت خودش و این که برترین خلق، بعد از رسول خدا و شایسته ترین انسان بر روی زمین برای جانشینی پیامبر و رهبری مردم است، با همان هایی که خلافت را غصب کرده بودند، بحث می کند.  حضرت یکی یکی مناقب خودش را شمرده و وقتی به سی و چهارمین منقبت می رسند، می فرمایند: نصاری مدعی امری شدند و آیه مباهله نازل شد که در این آیه نفس من، نفس رسول الله معرفی شده و فاطمه، تنها زن شرکت کننده در مباهله و حسن و حسین، فرزندان من بودند که این وضعیت، موجب ندامت نصاری و ترک مباهله شد. پیامبر ص فرمود: به خدایی که تورات را بر موسی و قرآن را بر محمد (صلّی الله علیه و آله و سلّم ) فرو فرستاد، سوگند که اگر با ما مباهله کرده بودند، خداوند آنها را به خوک و بوزینه مبدل می کرد. بعد حضرت علی (علیه السلام) خطاب به ابوبکر اینگونه می فرماید: «فَاُنشِدُکَ بِالله اَبی بَرَزَ رَسولِ الله وَ بِاَهلی وَ وَلَدِی فِی مُباهِلَةِ المَشرِکِین اَم بِکَ وَ بِاَهلِک وَ وَلَدِک[1] =ای  ابوبکر! پیغمبر در روز مباهله، من و زن و بچه ام را برای مباهله برد یا تو را با زن و بچه ات؟» حضرت رضا (علیه السلام ) هم در جواب سؤال هارون که  به حضرت می گوید[2]: «مَا الدَّلِیلُ عَلی خِلافَةِ جَدِّک عَلِی ابنِ اَبِیطالِب  =  چه دلیلی داری بر اینکه پدر تو شایستگی خلافت را داشته؟» حضرت می فرماید: «اَنفُسَنا»؛ یعنی پدر من کسی است که خداوند او را جان رسول الله دانسته و رسول خدا روز مباهله، او را به عنوان جان خودش برده است. کسی که جان رسول خداست، شایسته ترین شخص برای خلافت است. درسهایی از آیۀ مباهله روز مباهله روز با افتخاری است. روزی است که پیامبر(صلی الله و علیه و آله وسلم) دست حسنین، حضرت زهرا (سلام الله علیها) و امیرالمؤمنین (علیه السلام) را می آوردکه فدا شوند. صحنه، صحنه قشنگیست اولین نتیجه ای که از این آیه می گیریم، این است که اهل دین و فطرت گراها ، دین شان را از ناحیه خداوند تبارک و تعالی می دانند و به هیچ وجه در شخصیت آنها در مبارزه و تبلیغ، تزلزل راه پیدا نمی کند و محکم هستند. کسی که به خودش و دینش اعتقاد دارد، در کارش شک و تردید ندارد. نکته دوم این است که فطرت گرا باید به عقاید و دین خودش یقین داشته باشد. دین خودش را کامل و صحیح بداند و همه طرز تفکر های مقابل دینش را باطل بداند و همین باعث می شود که خیالش راحت باشد و امنیت داشته باشد. او می داند که به حق است و این در همه جا به او قدرت می دهد. با هر کس و  با هر طرز تفکری خلاف دینش روبرو شود، می داند که طرف چیزی ندارد و به هیچ جا بند نیست. ولی خودش، پشتش بند به خداست و استحکام دارد و هیچکس نمی تواند او را بخرد. هیچکس نمی تواند در او شک و تزلزل ایجاد کند. وقتی می گویند فلان شیعه رفت سنی شد،  یا فلان مسلمان رفت مسیحی شد، باید دانست که او اصلاً از اولش هم هیچ بصیرتی نداشته و از این مسلمانان شناسنامه ای  بوده. اگر کسی بصیرت داشته باشد، امکان ندارد چنین اتفاقی برای او بیفتد. به قدری یقین دارد که این یقین به او آرامش می دهد و می داند راهش درست است و اندیشه های دیگر نمی تواند او را متزلزل کند. او با صدجور اندیشه و فکر که آشنا بشود، آسیب نمی بیند. کما اینکه ما دیدیم، مردم ایران سالهاست همینطورند. قبل انقلاب هم خیلی هایشان همین طور بودند و هیچ آسیبی ندیدند. در وادی امن بودند و هیچ چیزی نتوانست اعتقادشان را بگیرد. نکته خیلی مهم بعدی  این است که انسان به قدری باید یقین خودش را زیاد کند که برای دین، باید حاضر باشد به راحتی، جان خودش و خانواده اش را فدا کند و خیلی راحت از خانواده اش بگذرد. چقدر قشنگ است که خانواده از اول براساس این محور تشکیل شود. مگر ما در نماز نمی گوییم: «اِهدِنَا الصِّراطَ المُستَقِیم صِراطَ الَّذِینَ اَنعَمتَ عَلیهِم [3] = خدایا می خواهیم به راه کسانی که نعمت داده ای، راه انبیا، صالحین، شهدا و صدیقین برویم». مگر نمی خواهیم با پیامبر و آلش همسایه باشیم؟ چون پیامبر همه ما را دعوت به همسایگی با خودش در بهشت کرده است. حیف نیست آدم همسایه امیرالمؤمنین (علیه السلام) نشود؟ همسایه حسنین (علیهما السلام) نشود؟ با فاطمه زهرا (سلام الله علیها) محشور نباشد؟ یکی دیگر از درس های این آیه این است که زنان و کودکان باید در مبارزه شرکت کنند. مادرمان حضرت زهرا (سلام الله علیها) را نگاه کنید، در تبلیغ دین و مبارزه چگونه بوده؟ همه ما، بچه آن مادریم. در مباهله شرکت می کند. حسنین (علیهما السلام) در مباهله شرکت می کنند. پیامبر خیلی راحت برای مباهله می آید و حاضر است دخترش، امیرالمؤمنین و بچه هایش را فدا کند. یک فطرت گرا، خانواده اش را اینطور تربیت می کند. خانواده ای که حاضر  است  به عشق خداوند تبارک و تعالی، برای معشوق فداکاری کنند و فدای او شوند. در روز عاشورا، همه قدرتمند و محکم بودند سیدالشهدا (علیه السلام) می فرماید: «اِنَّ النّاسَ عَبیدُ الدُّنْیا وَ الدِّینُ لَعْقٌ عَلى اَلْسِنَتِهِمْ یَحوطونَهُ ما دَرَّتْمَعائِشُهُمْ فَاِذا مُحِّصوا بِالْبَلاءِ قَلَّ الدَّیّانونَ[4] = به راستى كه مردم بنده دنیا هستند و دین لقلقه زبان آنهاست، تا جایى كه دین وسیله زندگى آنهاست، دین دارند و چون در معرض امتحان قرار گیرند، دینداران كم مى شوند». برای همین هم حضرت می فرماید: خداوند هیچکس را برتر از اصحاب من قرار نداده است. چون از دهها هزار نفر، فقط چند نفر باقی ماندند. در روز عاشورا سیدالشهدا (علیه السلام) بعد از اینکه روی زمین می افتند و دیگر کاری از دستشان بر نمی آید،  با خدا عشقبازی و صفا می کنند و با آرامش می فرمایند: «إلهِى رِضًى بِرضائِکَ تَسلِیمًا لأمْرِکَ لا مَعبودَ سِواکَ یا غِیاثَ المُستَغیثینَ[5] = ای  پروردگار من!  من راضی به رضای تو هستم وبر بلا و آزمایشت صبر می کنم .تسلیم امرت هستم . معبودی جز تو ندارم. ای فریاد رس فریاد خواهان!». برای آتش زدن خیمه ها حمله می کنند و به زنها جسارت می کنند و آنها را اسیر  می گیرند؛ ولی سیدالشهدا فقط خدا را  می بیند و با او حرف می زند و اصلاً خودش را نباخته است. فقط وقتی می بیند که دشمنان سمت خیمه ها  می روند،  به آنها می گوید: اگر دین ندارید، لااقل آزاده و مرد باشید. بعد رویش را به خدا می کند و با خدا حرف می زند. عبدالله فرزند امام حسن ع به این کوچکی، نسبت به عمویش تردید ندارد. دستش را جلوی شمشیر کسی که می خواهد به پیکر سیدالشهدا (علیه السلام) شمشیر بزند، می گیرد و دستش قطع می شود. خاندان سید الشهدا (علیه السلام) همه همینطور بودند.   اسرا هم محکم بودند. یک اسیر، حالت ترس، تزلزل و ذلت به خودش نگرفته بود. هیچ یک از یاران و اصحاب و خاندان سیدالشهدا (علیه السلام) در حقانیت کار خودشان تردید نکردند. به طوری که در شب عاشورا به قدری راحت هستند که شوخی می  کنند. می دانند فردا چه اتفاقی خواهد افتاد؛ ولی با هم شوخی می کنند. آن هم شخصیت هایی مثل بریر، زهیر و... شخصیت هایی که به قول خودشان، با کسی شوخی نکرده و اصلا اهل شوخی نبودند. ولی آن شب، شب شادی است و آرامش دارند. فردا هم که می خواهند بروند، همه قدرتمند هستند و کسی ترس و تردید ندارد. با نشاط، دست شان به شمشیر می رود. رجزهای اصحاب را بخوانید. در رجزها، همه قدرت دارند. شاید کسی که تا قبل از رسیدن به سیدالشهدا (علیه السلام) بیشترین تردید را داشت، «حر» بود. ولی می بینید حر با چه قدرتی می آید. ایشان که یک شخصیت بسیار بزرگ و برجسته است، با ذلت دست و چشمش را می بندد، چکمه هایش را به گردنش می اندازد و با ذلت، خودش را تسلیم سیدالشهدا (علیه السلام) می کند. آنقدر به یقین رسیده است که اولین نفر هم برای جنگ می رود. حبیب بن مظاهر دو بار برای امام حسین (علیه السلام) کشته می شود. یک بار در بچگی و یک بار در زمان پیری. او در کودکی، چون عشق خیلی زیادی به امام حسین داشته، وقتی  به او خبر می دهند که قرار است حسنین به خانه شان بیایند؛ از سر ذوق زدگی،از روی بام سقوط می کند و از دنیا می رود. پدرش جنازه اش را گوشه ای می گذارد و از حضرات پذیرایی می کند. حضرت هم پذیرایی را تحویل نمی گیرد و می گوید: اول برو بدن حبیب را بیاور. وقتی می آورند. سیدالشهدا (علیه السلام) دست بالا می برد و دعا می کند و حبیب با خنده از جایش بلند می شود و می گوید:  می دانستم این کشته شدن من موقتی است. چون به من خبر داده بودند که روزی فدای حسین (علیه السلام) می شوم. موقع نماز سیدالشهدا (علیه السلام) در روز عاشورا هم، وقتی جلو حضرت می ایستد و تیر به بدن او می خورد،  آنقدر شیفتگی دارد که  حسین جان می گوید.  بقیه اصحاب هم همین طورند.  وقتی به زمین می افتند و رفقا بالای سرشان می آیند، در لحظات آخر عمر می گویند: آقا را تنها نگذارید! همه اینطور با عزت و با قدرت بودند و هیچ تزلزلی به خودشان راه ندادند. در روز عاشورا، زنان نیز همچون مردان، ذوب در خدا بودند بهترین کارکرد خانواده این است که زن و مرد، خادم اسلام و فداکار برای اسلام باشند.مثلاً  تا مناسبتی می شود، نذر می کنند و روضه راه می اندازند. در زمان جنگ می شود، آنطور پای کار می ایستند. زمان راهپیمایی هم، پای کار هستند. چقدر خوب است که خانواده اینطور تربیت شود و همه اینطور باشند. همه رفیق و دوست خدا و همه فدای خدا بشوند! این موضوع در عمل باید انجام شود، نه اینکه فقط  شعار داده شود. شما در عاشورا می بینید که زن ها و بچه ها، همه مثل مردها هستند و هیچ فرقی ندارند. جلوی مادر «وهب»، سر پسرش را می برند تا روحیه ی مادر را خراب کنند. سر را جلوی او پرت می کنند؛ ولی او سر پسرش را بر می گرداند و جلوی دشمن می اندازد و می گوید: ما او در راه خدا داده ایم و با کس دیگری معامله نکرده ایم. چیزی را که در راه خدا داده ایم، پس نمی گیریم. همچنین خودش شمشیر به دست می گیرد و به سیدالشهدا (علیه السلام) می گوید؛ بگذار ما هم برویم. آقا می فرماید: نه ، بر شما واجب نیست.   زهیر از سیدالشهدا (علیه السلام) فرار می کرد. هر جا ایشان چادر می زد، او حرکت می کرد. هر جا حضرت حرکت می کرد، او چادر می زد. بالاخره کاروان شان به همدیگر نزدیک شد و مجبور شدند در نزدیک هم چادر بزنند. سیدالشهدا (علیه السلام) دنبالش فرستاد. زهیر می دانست که برای چه چیزیست و می خواست نرود. همسرش نهیب زد: پسر پیغمبر ( صلی الله و علیه  وآله) ، پسر زهرا (سلام الله علیها) صدایت کرده و تو معطل می کنی؟ بالاخره او به چادر سیدالشهدا (علیه السلام) می رود. هیچکس نمی داند که سیدالشهدا (علیه السلام) به او چه گفته است. شاید فقط یک بار او را نگاه کرده است. چیزی معلوم نیست. زهیر، آسمانی از چادر برمی گردد و به زنش می گوید: خانم طلاق، ما رفتیم. ولی زنش می گوید: من هم هستم. همه زن های خاندان پیغمبر، همه زن های اصحاب سیدالشهدا (علیه السلام)، همه شان همین طوری بودند. حضرت زینب (سلام الله علیها) برای آوردن پیکر شهدا کمک می کرد؛ ولی برای آوردن پیکر پسرانش نرفت. حالا از آن سخت تر، حال رباب و حضرت علی اصغر (علیه السلام) بود.  او را به بابا می دهد تا تشنگی اش را رفع کند؛ اما تیر به گلوی علی اصغر (علیه السلام) می زنند. امام حسین (علیه السلام) بچه را خونین برمی گرداند. شما نگاه کنید بچه روی دست بابا تیر بخورد یعنی چه؟  آن هم سیدالشهدایی که عاطفه اش در دنیا بی نظیر است و عاطفه خدایی دارد. عاطفه معمولی که ندارد. وقتی می رود تا دفنش کند، مادرش می گوید: بگذار من هم با بچه خداحافظی کنم. سیدالشهدا (علیه السلام) راجع به سکینه (سلام الله علیها)  می فرماید: «کانَت مُستَغرَقَةً فِی الله[6] = غرق در خدا بود». نجمه خاتونی داریم، از دوستان حضرت زینب (سلام الله علیها) و نواده خاندان حضرت مجتبی (علیه السلام) که در مصر و در شهرقاهره دفن است و غالباً هم فکر می کنند او حضرت زینب (سلام الله علیها) بوده است. شخصیتی که ولی خدا و بی نظیر  و صاحب کرامات است. ۱۲هزار مرتبه در قبر ختم قرآن کرده. اصلاً در عاشورا یک مشت زن و مرد عاشق، شیفته و حرارت گرفته از عشق خدا، جمع شده بودند و می خواستند با خدا عشقبازی کنند. اینهاست که باعث شده اثر آن روز تا الآن بماند و داغ و حرارت شان پایین نیاید و روز به روز بیشتر دنیا را تحت تاثیر قرار دهند. قدرت رزمندگان جبههو مبارزان زمان شاه، از ایمان بود در قرآن فرق بین فطرت گرا با طبیعت گرا بیان شده و آمده است: طبیعت گراها، «قَومٌ لایَفقَهُون» [7]= مردمی بسیار بی شعور و نادانند»، ولی فطرت گراها، معرفت دارند و قدرتشان از زور بازو و جنبه نظامی نیست. در زمان جنگ، بسیجی ها تردید و تزلزل نداشتند.  از بسیجی های ما با فضیلت تر، شهدای انقلاب اسلامی هستند که کمتر از آنها یاد می شود. آنها خیلی بزرگ بودند. چون با زن و بچه، جلوی  گلوله های دشمن ایستادند. معلوم نیست اگر به ما بگویند، ما بتوانیم جلوی گلوله سربازها بایستیم. اما آنها هیچ تردید نکردند. شعار «یا مرگ یا خمینی»، حرف کمی نیست، آن هم وقتی همه، اسلحه را به سمت تو گرفته اند. رحمت و رضوان خدا بر آنها باد. آیت الله سعیدی (رحمة الله تعالی علیه) در زندان شاه، زیر شکنجه می گفت: «اگر خون من را بریزید، قطره قطره خون من خمینی می گوید». چون بینش داشت، زیر شکنجه این حرف را می زد.  نوجوان بسیجی که زور بازو نداشت، مگر چقدر آموزش دیده که یکدفعه چهل تا تکاور کلاه سبز نیروی مخصوص گارد ریاست جمهوری عراق را دستگیر کند؟ شب عملیات، شب شادی و جشن و سرور رزمندگان بود. اصلاً رسم جبهه این بود که شب عملیات، بچه ها حنا می گذاشتند. وقتی تیر می خوردند، یا زهرا می گفتند. با پیشانی بند یا حسین می رفتند. دائم چشمشان دنبال سیدالشهدا (علیه السلام) و امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) و حضرت زهرا بود (سلام الله) بود. وقتی که به سوی جبهه  حرکت می کردند، تردیدی نداشتند. مهندس و دکتری که در آمریکا غرق نعمت های رفاهی بود، با کلک می گفت: می خواهم بروم ایران سر بزنم. اینجا شایعه می کردند که تصادف کرده و فوت شده که در آمریکا کاری با او نداشته باشند  یواشکی جبهه می رفت. رزمندگانی که سن شان کم بود، با چه بدبختی دست به  شناسنامه می بردند و سن خود را بزرگ می کردند. قاچاقی سوار ماشین می شدند و یواشکی از کسی در پادگان لباس نظامی می گرفتند. همه در راه عشق، کلک می زدند و کارهایشان برای هم عادی شده بود. ولی یک نفر که از بیرون نگاه می کرد،  می گفت: این کارهایعنی چه؟! پدر و پسر بر سر اینکه چه کسی زودتر برود، بر سر شهادت، با هم دعوا می کردند. آنجا صحنه های خیلی عجیبی بود. مثل محمد حسین فهمیده که با چه اعتقادی زیر تانک می خوابد. نمونه اینها الی ماشاالله بودند. در عملیات خیبر، صبح، خط را از بچه های با غیرت مازندرانی در لشکر ۲۵کربلا تحویل گرفتیم. تا غروب دو سه نفر بودیم که زنده مانده بودیم. چون جلو که نمی توانستیم برویم، دشمن بود، پشت مان هم که آب بود. جاده هم در دید دشمن بود. همه را زده بودند. یک ماشین که آمد کمک بیاورد، تا به ما رسید، پودرش کردند. نه می شد برگشت، نه می شد کسی کمک بیاورد. من آخر سر که می خواستم بروم بچه ها را جمع کنم، هر که را دست می زدم، شهید شده بود و می افتاد. همینطور که نشسته بودند در جای خودشان، گلوله و خمپاره خورده بودند. یک پسر ۱۳ساله که مو در صورتش نبود، آهی کشید. من گفتم این بنده خدا دیگر ترسیده. گفتم: چی شده؟ گفت: الآن یاد امام افتادم، الآن چکار می کند؟ ببینید اصلاً مرگ و ترس را مسخره می کردند. دلش برای امامش تنگ شده است. چند دقیقه بعد گفت: برادر، از من عکس می گیری؟ چقدر آرامش داشت؟! اگر آدم راهش را انتخاب کرد و فهمید کار، کار خداست، تردید نمی کند و اینطور می شود. معاون ما در پایگاه بسیج،  حسن واحدیان که خدا رحمتش کند، چند بار قاچاقی به جبهه رفت. من پایگاه را به او می سپردم و به عملیات می رفتم. اما می دیدم که آنجاست و جلوتر از من رسیده. به او می گفتم: باید برگردی. بنده خدا حرف گوش می کرد و بر می گشت. یک موقع که از کاشان اعزام شده بود. خبرنگار به او می گوید: شما با چه انگیزه ای جبهه آمده اید؟ جواب می دهد: اصلاً انگیزه ای ندارم، من فقط چون امام گفته، آمدم. اینها عین توحید است. چون امام گفته، دیگر تمام است و او به هیچ چیز دیگر فکر نمی کند. ملت ایران، در راه خدا محکم و قوی هستند زن و مرد باید آماده فداکاری باشند؛ مثل ملت ایران. در زمان انقلاب و جنگ دیدیم که چقدر فعالیت اعضای خانواده با هم عالی بود. زن و مرد پشتیبانی می کردند. بچه ها پشتیبانی می کردند. مادری که ۵ تا شهید داده می گفت: فدای امام و فدای اسلام. برای همین بود که امام خمینی (رحمت الله علیه) می گوید: نقش زنان اگر نگوییم بیش از مردان بود، کمتر نبود. بدون این مادرها، مگر بچه ها این طور تربیت می شدند؟ مگر اینها می توانستند بروند و جلوی گلوله سربازان شاه بایستند؟ آنها از مادران ولایتی و با طهارت شیر خورده بودند که پیشانی بند یا حسین و یا زهرا می بستند. طرف امشب عروسی اش بود. فردا می رفت و دیگر هم برنمی گشت. خانم می دانست او فردا که می رود، ممکن است شهید شود؛ ولی قبول می کرد که با او ازدواج کند. اصلا سپاهی ها معروف بودند به اینکه ۶ ماه بیشتر تاریخ مصرف ندارند. اگر یک سپاهی بیشتر از ۶ ماه زنده می ماند، می گفتند: خیلی زیاد ماندی! تو قاچاقی زنده هستی! وقتی یک سپاهی خواستگاری می رفت، به او می گفتند؛ قرارمان چیست؟ او می گفت: ما یک عملیات داریم، فردا می روم و برمی گردم. آقا داماد برمی گشت؛ اما در حالی که دو تا پا نداشت، ولی انگار که اتفاقی نیفتاده است. رفیق ما مجروح شد و چشمش را در آوردند. پدرش بالای سرش آمد.  نگاهش کرد وگفت: الحمدلله، خدایا ممنونیم که این را از ما پذیرفتی. بسیجی تا تیر می خورد، کیف می کرد و می گفت: آخیش! خونم در راه خدا ریخته شد و خدا ما را هم پذیرفت. مطمئن و آرام! همه ملت همینطور بودند. وقتی می خواستند موشک بزنند، مادران بچه های شان را کفن می کردند و به راهپیمایی می رفتند. بسیجی ها و رزمندگان از جمله خلبان ها چه عالمی داشتند. وقتی به سرلشکر بابائی  که در زمان شاه توسط آمریکایی ها تربیت شده، می گویند برو آنجا را بمباران کن! می رود، با هواپیما دور کربلا می گردد و می گوید: رفتم، وقتی دیدم روی پل یک ماشین هست، آنجا را نزدم و نخواستم شخص بی گناهی را بکشم. در کردستان بچه های ارتش با ما بودند. همه عالی، محکم، قوی و آرام! اینها نمونه هایی از ملت ایران هستند. خدا خیلی دوست دارد که انسان راه را محکم جلو برود.  برای همین ایرانی ها از قبل از اینکه پیامبری مبعوث شود، محبوب خدا و مورد عنایت ویژه خداوند بودند. بعداً هم مورد عنایت ویژه پیامبر (صلی الله و علیه و آله وسلم) و امیرالمؤمنین (علیه السلام) قرار می گیرند. امیرالمؤمنین (علیه السلام) مقر خودش را در کوفه نزدیک ایران قرار می دهد و ارتباط زیادی با ایرانی ها داشت. صدها شاگرد ایرانی تربیت کرد و جلساتی برایشان می گذاشت.  خود پیامبر(صلی الله و علیه و آله وسلم)  می فرماید: «اَعظَمُ النّاس یَقِیناً اَهلُ الفارس[8] = در طول تاریخ خلقت بالاترین یقین را ایرانی ها داشتند». برای همین هم از حضرت آدم (علیه السلام) تا الآن، این قدر فطرت گرا، عاشق خدا و پاکار بیرون نیامده است.   بهترین کارکرد خانواده، دادن شهید در راه خداست انسان باید یاد بگیرد که خودش و خانواده اش را فدای دین بکند. شما از این قشنگ تر،  مصرف برای خانواده سراغ دارید؟ مثلاً می گویند فلان خانواده چند تا لیسانسه و دکتر بیرون داده و آنقدر به جامعه خدمت کرده اند. یک خانواده هم مثلاً دو شهید داده است. دو شهید داده، یعنی  دو نفر حجاب طبیعت را رها کرده، ملکوت را هم رها کرده، جبروت را رد کرده و به خود خدا رسیده است . رد کردن این مسیر، کار هر کسی نیست.  امام خمینی (رحمت الله علیه) می گوید: شهدا در قهقهه مستانه شان و در شادی وصلشان، «عِندَ رَبِّهِم یُرزَقُون[9]» هستند. یعنی نزد پروردگارشان روزی داده می شوند و پیش خود خدا هستند و شادند از این که به خدا رسیده اند.  کار آدم به جایی می رسد که پیش خدا می نشیند و قهقهه می زند. خداوند در قرآن می فرمایند: «فِی مَقعَدِ صِدقٍ عِندَ مَلِیکٍ مُقتَدِر[10]= در منزلگاه صدق و حقیقت، نزد خداوند عزّت و سلطنت جاودانی متنعّمند». اولیاء خدایی که ما به ولی خدا بودنشان اعتقاد داریم، پیش امام خمینی تواضع می کردند. همین امام که راه را طی کرده و برای غیر خدا، کلامی حرف نمی زد، می فرماید: خدایا مرا با بسیجی ها محشور کن. مگر آنها چطور محشور می شوند که امام می گوید مرا با آنها محشور کن؟ مقام معظم رهبری  (حَفَظَهُ الله تعالی) نیز خیلی زیبا فرمودند: ما اصلاً به مرگی غیر از شهادت فکر نمی کنیم. حضرت زینب (سلام الله علیها) در سخنرانی اش  می فرماید: شهادت در خانواده ما یک امتیاز و شرافت است. خدا ما را به شهادت اختصاص داده و ما را ویژه کرده است. جهاد هم همینطور است. حضرت علی (علیه السلام) می فرمایند: «اِنَّ الجَهاد بابٌ مِن اَبوابّ الجَنَّةِ فَتَحَهُ اللهُ لِخاصَّةِ اَولِیائِه[11] = جهاد دری از درهای بهشت است که خداوند آن را  به روی اولیای خاص خود گشوده است». ایشان می گوید: اصلاً شهادت در خون ماست. حیف نیست آدم جور دیگری بمیرد، وقتی می تواند فدای خدا بشود؟ اگر قشنگ تر از این، مرگی وجود داشت، خدا برای پیغمبر(صلی الله علیه  و آله و سلم) و حضرت زهرا (سلام الله علیها) می گذاشت. دیگر از این قشنگتر نیست که آدم فدای خدا بشود. برای همین هم خدا این را برای رفیق هایش انتخاب کرد. امام حسن مجتبی (علیه السلام) می فرمایند: «ما مِنّا اِلّا مَقتُولٌ اَو مَسمُوم[12] = هیچ یک از ما امامان نیست، مگر این ‌که کشته یا مسموم شود». بالاخره به شهادت می رسیم. این یک زینت و یک افتخار است. خانواده ای که شهید داده، خانواده ایست که کارکرد داشته است. نمی گویم این خانواده هایی که آدم های خدوم و خدمتگزار و باسواد بیرون می دهند، زحمت نکشیده اند. اما معلوم نیست، کار ابدی باشد و در ابدیت شان تضمینی باشد. حالا ۵ هزار تا هم دکتر و مهندس بیرون بدهند، البته  اجر و ثواب دارد، اما بحث ابدیت، یک چیز دیگری است.  [1] شیخ طبرسی، الاحتجاج، ج 1، ص 118 [2] دانش نامه امیرالمؤمنین (ع) بر پایه قرآن، حدیث و تاریخ / محمدی ری‌شهری، محمد  / جلد 7 /  صفحه  502 [3] قرآن کریم / سوره حمد/ آیه 6 و 7  [4] تحف العقول / ص 245 [5] مجموعه آثار ط- صدرا/    مطهری، مرتضی / جلد17 / صفحه 644 [6] منبعی یافت نشد.  [7] قرآن کریم / سوره توبه / آیه 127  [8] منبعی یافت نشد. [9] قرآن کریم / سوره آل عمران / آیه 169 [10] قرآن کریم / سوره قمر/ آیه 55 [11]  نهج البلاغه / خطبه 27 [12]  کفایة الاثر /  علی‌ بن محمد خزاز قمی /  ص226  

کلیدواژه ها:

Top
شناسه مطلب: 11116
زمان انتشار: 30 ژولیه 2019
| |
«اهل تقوا» وارثان بهشت اند

خانواده آسمانی، جلسه 508؛ 98/05/03

«اهل تقوا» وارثان بهشت اند

بهشت تنها جاى پرهيزكاران است. در واقع گام اول در تقوا خواست خود انسان در دوری از گناه است. دوری از گناه یعنی  پرهیز اعتقادی، پرهیز اخلاقی و پرهیز عملی. کسانی که این سه پرهیز را دارند، به سرای متقین در بهشت نائل می شوند.

یکی دیگر از اسماء بهشت، دارالمتقین یعنی «خانه اهل تقوا» است. تقوا یعنی نگهداری و خویشتن‌داری از آلودگی و چیزی که مریضی، بیماری و محدودیت ایجاد می‌کند. انسان نامحدود است، مسیرش و غایتش هم نامحدود است، بهشتش هم نامحدود است. پس هر چیزی که برای انسان محدودیت می‌آورد، مانع حرکت به سوی آن نامحدودها می‌شود و همین چیزها انسان را کوچک می‌کند، بی‌شخصیت می‌کند، ضعیف می‌کند، غمگین می‌کند، افسرده و پژمرده می‌کند، زودرنج و حساس می‌کند، حسود می‌کند، بدبین می‌کند. اینها همه بیماری هستند. وقتی از این امور پرهیز می‌­کنید، سالم می‌مانید. مثل مسواک زدن که برای جلوگیری از بیماری و پوسیدگی دندان‌هایمان مفید است. این عمل مسواک زدن یک عمل تقوایی است. همانطور که دین در سه مرحله تعریف شده: حقیقت (عقائد)، طریقت (اخلاق) و شریعت (احکام)؛ تقوا نیز در سه مرحله تعریف می‌شود: پرهیزهای حقیقتی یا اعتقادی که عبارتند از: پرهیز از تنبلی و بی‌حوصلگی در فهم معارف دینی. آدم تنبل و بی‌حوصله بی‌تقواست. کسی که در مطالعه، کلاس رفتن، استاد دیدن، رشد اعتقادی و برطرف کردن شک هایش تنبلی می‌کند، اینها برایش عین بی‌تقوایی است. کسی که معصیت می‌کند یا آدم پرخور و پرخوابی است که استعداد و انرژی­‌اش را تلف می‌کند، اینها هم مصداق بی‌تقوایی است. «شک در اعتقادات» در دنیا برای تولد در عالم برزخ، مثل حرکت جنین در رحم مادر است که روزبه‌روز به سمت سلامت و «تولد سالم» سیر می‌کند؛ اما یک دفعه به علتی حرکتش مثلا ۵ روز متوقف می‌شود و اثرش این است که بعد از 9 ماه که می­‌خواهد متولد ­شود، می­‌بینید که جنین به اندازه 9 ماه و به طور کامل رشد نکرده و یک فاجعه رخ داده است. شک و تردید در اعتقادات، اعم از خداشناسی، انسان‌شناسی، شناخت نبوت، وحی، رسالت، شناخت قرآن، شناخت امامت، معادشناسی و.... باعث توقف کامل حرکت انسان می‌شود. چون اجازه حرکت نمی‌­دهد. این از حرکت بازماندن در دنیا، این گونه است که مثلا انسان گرفتار معشوق‌های پایینی می‌شود. مثل پولدار شدن، زیبائی، شکم چرانی و اسیر شکم و غذا شدن، بچه دار شدن یا گرفتار شدن در بخش‌های حیوانی یا کمالات عقلی و انسانی مثل درس خواندن، دانشگاه رفتن و مدرک دکتری گرفتن. حالا چرا شخص قدمی برای برطرف کردن شک‌هایش برنمی‌دارد؟ علت این است که هنوز باور نکرده که قرار است بعد از پایان عمر کوتاه دنیا، به عالم بعدی متولد شود. از برنامه‌ریزی­‌های روزانه‌اش معلوم است که اصلاً آخرت، ابدیت و هدف خلقت را جدی نگرفته که برایش وقت بگذارد. هر وقت هم به او می‌گویی، می‌گوید گرفتارم، وقت ندارم، کار و زندگی دارم، به این چیزها نمی‌رسم. چون آخرت واقعا برایش جدی نیست. بی‌تقوایی در اخلاقیات، مثل بداخلاقی، بدبینی، حسادت است. امّا آدم باتقوا چون می‌داند اگر حسادت کند، برای خودش یک جهنم بزرگ و طولانی و دردناک تحصیل‌کرده است. از این رو، نمی‌گذارد حسادت در وجودش اثر بگذارد. حتی می‌رود طرف مقابل را بغل می‌کند و می‌بوسد و کاری برایش انجام می‌دهد و کمکش می‌کند تا مبادا حسادت بورزد. از دیگر مصادیق بی­‌تقوائی در اخلاقیات، «بدقولی» است. فرمود: «لَا دِینَ‏ لِمَنْ‏ لَا عَهْدَ لَهُ= دین ندارد کسی که وفای به عهد ندارد». کسی که قول می دهد با کسی سر قراری برود و نمی‌رود، قول می‌دهد فلان کار را فلان موقع انجام بدهد و انجام نمی‌دهد، عادت شده برایش قول‌ها و وعده‌های دروغ، او برای خودش جهنم تولید می‌کند.   بی‌تقوایی در احکام و عمل، مثل این است که کسی نمازش را اول وقت نمی‌خواند، سهل‌انگار است، بهداشت را رعایت نمی‌کند، طهارت و پاکی را رعایت نمی‌کند، خمس و زکات را رعایت نمی‌کند، حجاب را رعایت نمی‌کند. پس دارالمتقین سرای کسانی است که از سه آلودگی خودشان را نگه داشته اند و هر چیزی که می‌تواند آنها را جهنمی کند، از آن دوری کرده اند. اینها از جهنم ترسیده اند. یکی از کارهای بسیار مهم و وظائف بسیار مهم در خودسازی این است که انسان اول معصیت‌ها را بشناسد تا بعدا وقتی به او عرضه می‌شود، از آن پرهیز می‌­کند. چون می‌فهمد که اینها او را محدود می‌کند. «چون به هر میلی که دل خواهی سپرد/ در نهان چیزی ز تو خواهند برد». انسانی که هوس‌باز است، هوس‌های حلالش هم وقت تلف‌کن است؛ چه برسد حرامش. انسانی که هوس­‌های حرام دارد نفسش معطل می‌شود، برای اینکه می‌داند باید به سمت برزخ حرکت کند و تولدش نزدیک است، ولی باز هم ده‌ها هوس و آرزوی دست‌نیافتنی دارد. بعد هم وقتی به او می‌گویند قرار است بمیری، ترس او را برمی‌دارد و افسردگی می‌گیرد و می‌گوید: من هنوز خیلی کار دارم. چه سرای خوبی است سرای پرهیزکاران قرآن کریم از کسانی که اهل پرهیز و خودداری بودند و اهل این بودند که از محدودیت‌ها فرار کنند، از هر چیزی که می‌تواند رابطه بین آنها و خدا و خانواده آسمانی‌شان را خراب کند، پرهیز می­‌کردند، سؤال می‌کند که پروردگارتان برای شما چه چیزی فرستاده؟ «وَ قیلَ لِلَّذینَ اتَّقَوْا ما ذا أَنْزَلَ رَبُّكُمْ؟ قالُوا خَیْراً لِلَّذینَ أَحْسَنُوا فی‏ هذِهِ الدُّنْیا حَسَنَةٌ وَ لَدارُ الْآخِرَةِ خَیْرٌ وَ لَنِعْمَ دارُ الْمُتَّقین[1]= و به کسانی که تقوا پیشه کردند، گفته شود: «پروردگارتان چه نازل کرد؟» می­‌گویند: خوبی برای کسانی که در این دنیا نیکی کردند پاداش نیکویی است، و قطعاً سرای آخرت بهتر است، و چه نیکوست سرای پرهیزگاران‏». «وَ لَنِعْمَ دارُ الْمُتَّقین‏» یعنی چه سرای خوبی است برای کسانی که پرهیز کردند. ما صبر سه‌گانه داریم: «صبر بر طاعت، صبر بر معصیت، صبر بر مصیبت». حالا خدا طبق آیه «وَ لَدارُ الْآخِرَةِ خَیْرٌ» برای ما انتخاب می‌کند که دنیا بهتر است یا آخرت؟ جالب است با این که همه عاقل هستند، در کسب لذت بهشتی که بی‌نهایت بهتر است، تنبلی می‌کنند، و جهنم را که مطبوع هیچ انسانی نیست و این را همه می‌دانند، ولی باز هم اکثر انسان ها انتخاب‌هایشان انتخاب‌های جهنمی است. حضرت جبرئیل (علیه‌السّلام) گفت خدایا من می‌خواهم بهشت را ببینم. فرمود: طاقت نمی‌‌آوری. گفت می‌خواهم ببینم. بهشت را دید که چقدر جذاب و زیبا بود و بی‌هوش شد. جبرئیل وقتی بهشت را دید، گفت: خدایا چه کسی اینجا را ول می‌کند؟ همه به همین جا می‌آیند. خدا فرمود: راهش را نگاه کن، راهش را که نگاه می‌کند، می‌بیند چقدر سخت است. چقدر محدودیت دارد. باید خیلی از چیزهایی که دلت می‌خواهد و هوس می‌کنی را کنار بگذاری. برای همین فرمودند: الجنَّةُ محفوفَةٌ بالمكارِهِ و الصَّبرِ فَمَن صَبَر علی المكارِهِ فی الدّنیا دَخَلَ الجنّةَ= بهشت آمیخته به سختی ها و صبر و بردباری است، پس هر كس در دنیا بر سختی ها صبور باشد، وارد بهشت خواهد شد». در آیه دیگر می‌­فرماید: «جَنَّاتُ عَدْنٍ یَدْخُلُونَها تَجْری مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ لَهُمْ فیها ما یَشاؤُنَ كَذلِكَ یَجْزِی اللهُ الْمُتَّقین[2]= باغهای بهشت عدن که در زیر درختانش نهرها جاری است، متقیان در آن داخل شوند، در حالی که هر چه بخواهند و میل کنند، در آنجا بر ایشان حاضر است. این است اجر و جزایی که خدا به اهل تقوا عطا خواهد کرد». بهشت‌هایی وجود دارد که دست نخورده است و کسی تا به حال در آن بهشت‌ها نرفته. فضاهای بهشتی همه چیزش بکر است. از زیر این بهشت­ها جویبارها روان هستند. اینها کسانی­‌اند که هر چیزی که اشتها داشته باشند، آنجا وجود دارد و محدودیت ندارد. هر آرزویی که می‌کند، در آنجا تحقق پیدا می‌کند. با صرف آرزو و همین که یک چیزی را آرزو می‌کند برایش آماده است. یعنی در واقع برای او خلق می‌شود. بعد می‌فرماید: «كَذلِكَ یَجْزِی اللهُ الْمُتَّقین‏» اینگونه خدا متقین را جزا می‌دهد. یعنی اگر کسی پرهیز عملی داشته باشد، پرهیز اخلاقی داشته باشد، پرهیز اعتقادی داشته باشد که آلوده نشود، این مسیری که برایش پیدا می‌شود مسیر خوبی است؛ حتی اگر گناه هم کرده باشد، آلوده هم باشد، می‌تواند گناه و آلودگی‌هایش را خودش در دنیا پاک کند و از بین ببرد. دنیا سرای افراد شقی و بدکار است امام علی علیه‌السلام می‌­فرماید: «اَلدُّنیا دارُ الْاَشْقیاء و اَلْجَنَّةُ دارُ الْاَتْقِیاء= دنیا سراى شقاوت پیشگان است و بهشت سراى پرهیزگاران». شقی یعنی آدم بدبخت. بارها گفته‌ام ما چیزی به اسم بخت نداریم که کسی خوشبخت باشد یا بدبخت. این یک اصطلاح عامیانه است که ما به کار می‌بریم، بلکه منظور گرفتاری است. «اَلدُّنیا دارُ الْاَشْقیاء» یعنی آنهایی که فقط به دنیا بسنده می‌کنند، دنیا خانه بدبخت­‌هاست، خانۀ محدودهاست، آنهایی که اهل دنیا هستند، آخرتشان را رها کرده‌اند و اصلاً کاری با آخرت ندارند. ببینید دنیای‌شان چگونه می‌گذرد. از هیج یک از چیزهایی که اینها یک زمانی آرزوی رسیدن به آن را داشتند، خیر نمی‌بینند. مثلاً ازدواج نکرده و در حسرت همسر است. اما وقتی ازدواج می‌‌کند، صد برابر حسرت‌هایش بیشتر و اعصابش بیشتر خرد می‌شود. یا بچه ندارد و در حسرت بچه است. اما بچه‌دار که می‌شود، می‌بیند بچه چقدر این پدر و مادر را شکنجه می‌دهد و... یعنی آن معشوق‌ها و آرزوها برای آدم دنیاطلب، خودشان قاتل انسان می‌شوند. یعنی او تلاش می‌کند برای خودش دشمن تربیت ‌کند. برای خودش مایۀ حسرت و مایۀ عذاب پرورش ‌بدهد. بعد می‌بیند که سالهای سال، دنبال دردسر برای خودش بوده است. اسمش را هم پیشرفت گذاشته؛ ولی اینها پیشرفت در جهنم و تاریکی است. بهشت خانۀ اهل مراعات و اهل احتیاط است «اَلْجَنَّةُ دارُ الْاَتْقِیاء» یعنی بهشت خانۀ اهل مراعات و اهل احتیاط است. امام کاظم علیه‌السلام فرمود: «بهشت پاداش بدن شماست». پس جنس‌مان بهشت نیست، خیلی بالاتر از بهشت است. بهشت را برای بدن و پاداش کاری و عملیات و اینها به ما می‌دهند. اما خودش که می‌داند جنسش بالاتر از بهشت است. پس چه کار کنیم تا به بهشت برویم و به جهنم نرویم؟ اول آفتها را بشناسیم. وقتی از آفتها پرهیز کنیم، خودبه‌خود به بالاتر از بهشت هم می‌رویم. از این رو در روایت نقل است: «اجْتِنَابُ‏ السَّیِّئَاتِ‏ أَوْلَى مِنِ اكْتِسَابِ الْحَسَنَاتِ= دورى از گناه، برتر از نیكوكارى است» پرهیز از گناه، مهمتر از ثواب به دست آوردن است. چون آفت است. تو حالا اگر مدام ثواب هم زیاد به دست بیاوری، وقتی آفت بزند می‌خواهی چه کار کنی؟ پس تقوا این نیست که شما از لذت‌های خوب دنیایی پرهیز کنید. تقوا یعنی من از هر چیزی خوشم می‌آید باید پرهیز کنم؟ نه، مثلاً شما از جماد خوشت می‌آید و دنبال پول هستی. این چه اشکالی دارد؟ امام صادق علیه‌السلام فرمود: از ما نیست کسی که جمع مال را دوست نداشته باشد؛ اما باید از حلال باشد. برای همین می‌گوید پرهیز داشته باش از حرام. پرهیز یعنی پول حرام در زندگیت نیاید، یعنی خمس مال را بدهید، زکاتش را بدهید. در ابعاد حیوانی و عقلی هم همین­طور است. حالا در آخرت برای کسانی که اهل پرهیز هستند، چه چیزی نصیبشان می‌شود؟ «جَنَّاتُ عَدْنٍ یَدْخُلُونَها». بهشتهایی که دست‌نخورده و بکر و تازه است، وارد اینها می‌شوند. «تَجْری مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ= نهرها از آنها جاری می‌شود». «لَهُمْ فیها ما یَشاؤُنَ= هر چه بخواهند برای آنها فراهم است». این هم از چیزهای مهم بهشت است. می‌گوید هر چیزی که اراده می‌کنی آنجا وجود دارد. حیف نیست که آدم عاشق چنین جایگاهی نمی‌شود. باید خیلی بی‌سلیقه باشد کسی که عاشق بهشت نشود. باشنیدش قند در دل آدم آب می‌شود. چند روز دیگر، چند روز دیگر آخرت نه، چند روز دیگر همین که وفات می‌کنی، وارد یک بهشتی می‌شوی که تو فرمانروای آنجا هستی. هر چیزی که دلت می‌خواهد، فراهم است و فقط صبر و تقوا می خواهد. تا یک فیلیمی می‌بینی، سریالی می‌بینی، یا در فضای مجازی یا بیرون چهار تا آدم اهل غفلت می‌بینی، نگو خوش به حال اینها، ای کاش من الان جای اینها بودم. فقط چیزهایی را انسان با خودش به آخرت می‌برد که آن را بخواهد و لذت داشته باشد. پزشکان می‌گویند مریضی که پزشک را قبول ندارد، درمان را قبول ندارد، دارو را نمی‌خواهد، و از دارو متنفر است، خوب نمی‌شود، هر چند دارو را مصرف کند. خدا آن قسمتی از عبادت را به روحت می‌چسباند و دارایی‌ات می‌شود و با خودت می‌بری که عاشق آن هستی، نه اینکه از آن متنفر هستی. انسان باید عرضه داشته باشد و مظاهر جهنم را بشناسد. وقتی از آن پرهیز کند، خودبه‌خود به بهشت می‌رود. ما بهشتی هستیم و بالاتر از بهشت جای ماست. در اینجا اگر خودمان را جهنمی نکنیم، در آنجا سر جای خودش و بالاتر از آن برای ماست. بی‌تقوایی یعنی وقتی تو از زنت خوشت نمی‌آید، به او نرسی. بی‌تقوایی یعنی موقعی که از او خوشت نمی‌آید، به او نرسی. این معصیت می‌شود. چون شرط رسیدگی به همسر عشق و علاقه نیست. همسر یک جایگاه حقوقی و قانونی دارد. وقتی در خانه می‌آید یک جایگاه مقدسی را احراز می‌کند. در آن جایگاه مقدس، تو وظیفه داری او را سه جور تأمین کنی: تأمین اقتصادی، اخلاقی، تامین عاطفی و معنوی. حالا چه از او خوشت بیاید و چه خوشت نیاید. مگر آدم نفقه می‌دهد که از زنش خوشش بیاید؟ مرد باید همیشه نفقه بدهد. زنی که در خانه دارد زحمت می‌کشد، مگر همیشه عاشق شوهرش است؟ نه؛ ولی وظیفه‌اش را انجام می‌دهد. اگر کاری برای امام زمان علیه‌السلام است که من را جهنمی ‌کند، خوب نکن. امام زمان علیه‌السلام چه موقع گفته تو چنین کاری بکنی که جهنمی بشوی؟ این بی‌تقوایی است. قاسمی/181 بهشت/دارالمتقین [1] . سوره نحل/ آیه 30. [2] . سوره نحل/ آیه 31.

صوت

1 - «اهل تقوا» وارثان بهشت اند

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11112
زمان انتشار: 29 ژولیه 2019
| |
«هم سخن شدن با خدا» از عوامل شادی معنوی است

شادی؛ جلسه 31؛ 98/4/29

«هم سخن شدن با خدا» از عوامل شادی معنوی است

قرآن زبان محبت و مهربانی خداوند است و غذای بخش انسانی اوست. موسیقی و کلمات و نوع تخاطبش برای انسان طراحی شده. پس کسی که قرآن را زیاد و درست بخواند، به این محبت و رحمت خدا دست خواهد یافت.

امروز می‌خواهیم یکی از عوامل شادی معنوی را با هم بخوانیم و آن، هم‌سخن شدن با خداست. یعنی انس با کلام خدا. وقتی انسان به کسی علاقمند می­‌شود، همیشه دوست دارد با او حرف بزند. یعنی از مکالمه و هم‌سخن شدن با معشوقش لذت می‌برد. حقیقت ما از مثل اعلی و از فوق جبروت است که به زمین آمده ایم. یک بدن زنانه و مردانه به ما داده اند؛ اما زنانگی و مردانگی انسانیت ما نیست. یعنی انسان نه زن است و نه مرد. خانه و وطن ما آنجاست. خانواده آسمانی ما برای آنجا هستند و همه ما بدون استثناء شیعه و سنّی و یهودی و مسیحی و بودایی و صائبی و... همه بچه‌های اهل بیت هستیم. یعنی روح مقدس همه اهل بیت در ما وجود دارد. پس اولاً؛ ما یک خانواده داریم که اهل­بیت هستند. ثانیاً؛ دوستان زیادی داریم که به شدت عاشق ما هستند. مثل شهداء، انبیاء، صدیقین و صالحین یا فرشته‌ها که فوق‌العاده ما را دوست دارند و زمینه زیادی هم وجود دارد که از اینجا با آنها رفت و آمد و رفاقت برقرار کنیم. در خیلی جاها می‌توانند به ما کمک کنند. چون فرشته‌ها مظهر قدرت خدا در همه جای عالم هستند. مفصل آن را در بحث فرشته بیان کرده ایم. ثالثاً؛ ارتباط با کسانی که در زمین رنگ و بوی خانواده و وطن‌مان را می‌دهند و آدم­هایی که شبیه خانواده آسمانی ما هستند، آدمهایی که از نظر سبک زندگی هم‌وطن ما هستند، وقتی با اینها رفت و آمد دارید، شیرین، شاد و آرامید و لذت می‌برید. پس ما یک سلسله شادی های این­گونه در زمین داریم. شادی دیگری هم داریم که انسان بسیار از آن لذت می‌برد و آن خواندن قرآن است. یعنی خدا با قرآن خواندن انسان، با او حرف می‌زند. در این حرف زدن، صدای خدا را می‌شنود. هیچ وقت قرآن را با صدای خودتان یا قاری نخوانید. سعی کنید قرآن را با صدای خدا بخوانید. از این رو،‌ در روایت داریم که خدا در خطاب به انسان می‌فرماید: هر وقت دلت تنگ شد و خواستی من برایت حرف بزنم، قرآن بخوان. هر وقت تو دلت تنگ شد و خواستی تو حرف بزنی نماز بخوان. این یک قاعده است. به شرطی که انسان زبان معشوقش را یاد بگیرد. بالأخره وقتی آدم عاشق کسی می‌شود، می‌رود زبانش را هم یاد می‌گیرد تا بتواند با یک ادبیات مشترک، تبادل عشق کلامی کند. قرآن غذای بخش انسانی ماست. یعنی برای انسان آفریده شده. موسیقی و کلمات و نوع تخاطبش برای انسان طراحی شده است. برای همین کسی که باطنش شبیه باطن انسان­ها نیست، فقط می‌تواند به قرآن احترام بگذارد و آن را مقدس بداند. ولی نمی‌تواند آن را بخورد. چون هنوز خوراکش نشده. یعنی کسانی که فعالیت فوق عقلی ندارند و بلوغ پیدا نکرده اند، مثل بچه‌ای هستند که تا به بلوغ نرسد، لذت جنس مخالف را نمی‌فهمد. آدمی که بلوغ انسانی ندارد، غذاها و شادی‌های انسانی اصلاً شادش نمی‌کند، ولی ممکن است قبولش کند و به آن احترام بگذارد. پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله فرمودند: «اللَّهُمَّ اجْعَلْنَا مُتَلَذِّذِینَ‏ بِذِكْرِكَ‏؛ فَرِحِینَ‏ بِكِتَابِك= خدایا قرار بده ما را که از ذکر تو لذت ببریم و با کتابت شاد شویم‏». این ادبیات، ادبیات انسانی است. چون حضرت ما را به شکل آدم می‌بیند و می‌خواهد ما هم مثل خودش بشویم، ادبیاتی که با ما صحبت کرده، ادبیات انسانی است، نه ادبیات گیاهی و حیوانی. «اجعلنا» شرافت انسانی و درجه است. در این از خدا می‌خواهیم که ما را به درجه‌ای برساند که از او لذت ببریم و کاری کند که ما این شرافت را پیدا کنیم تا با او هم‌کلام بشویم، نه به عنوان اینکه او خالق و روزی‌دهنده ماست؛ بلکه از این جهت که او تنها عشق ماست. ببینید امام سجاد(علیه‌السلام) چطور دعا می‌کند: «یا جَنَّتی وَ نَعیمی، یا دُنیایَ وَ آخِرَتی= ای بهشت من و نعمت من، ای دنیای من و آخرت من». او اصلاً از خدا چیزی نمی‌خواهد؛ بلکه با خود خدا و شخص خدا کار دارد. بعضی­ها اینقدر بدبخت­‌ اند که خدا بارها آنها را به خلوت و عشق بازی دعوت می‌کند؛ اما خدا را پس می‌زنند. چون سلیقه ندارند و به بلوغ انسانی نرسیده و رشد انسانی نکرده‌اند. مثل این است که به یک بچه 5 ساله بگوییم بلند بشو برو سر کلاس فلان دانشمند فیزیک بنشین. او خوشش نمی‌آید. چون با چنین چیزی سنخیت ندارد. «فَرِحِینَ بِكِتَابِكَ»؛ «فرح» غیر از «سرور» است. انسان در هر جائی شاد باشد، قشنگ است و عبادت محسوب می‌شود؛ اما شادی یک علامت رشد انسانی دارد و به معنی بزرگ شدن یک آدم است. برخلاف غم که علامت سقوط و بی‌ارزشی یک آدم است. ذوق‌زدگی و سرمستی خیلی زیاد را «فرح» می‌گویند. در هر جایی فرح خوب نیست. اما وقتی به خدا می‌رسید، داستان فرق می‌کند. برای همین است که حضرت می‌گوید: «فَرِحِینَ بِكِتَابِكَ= من با کتاب تو سرمست بشوم». صرف خواندن متن عربی قرآن هم فایده ندارد. باید بفهمیم معشوقمان چه چیزی می‌گوید. آن موقع است که این لذت می‌آید. خیلی‌­ها با مطالعه قرآن مسلمان شدند، شیعه شدند، عاشق شدند. ولی ما متأسفانه هزار جور کتاب می‌خوانیم، رمان می‌خوانیم، روزنامه می‌خوانیم، مجله می‌خوانیم، در این شبکه‌های مجازی هر آشغالی را در جسم و روح خودمان می‌ریزیم. اما برای قرآن خواندن وقت نمی‌گذاریم تا ببینیم چه می‌گوید. خیلی بد است که ما این لذت ها را نبریم و بمیریم. اصلاً شرم‌آور است که انسان این لذت‌ها را نبرد و هیچ چیزی نفهمد. یعنی حیوان بیاید و حیوان هم برود. قرآن زبان محبت و مهربانی خداوند است پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) یک دعای دیگری هم دارد که به امیرالمؤمنین یاد می‌دهد: «اللَّهُمَ‏ نَوِّرْ بِكِتَابِكَ‏ بَصَرِی وَ اشْرَحْ بِهِ صَدْرِی وَ فَرِّحْ بِهِ قَلْبِی[1] = خدایا دیده‌ام را با کتابت نورانی کن و به وسیله قرآن سینۀ مرا بگشا و دلم را شاد كن». با نور قرآن هیچ وقت انسان احساس غم نمی کند. امام سجاد (علیه‌السلام) دعای زیبائی دارند که می‌فرمایند: «سَیِدی إِنْ تَلَوْنَا مِنْ‏ كِتَابِكَ‏ سَعَةَ رَحْمَتِكَ‏ أَشْفَقْنَا مِنْ مُخَالَفَتِكَ وَ فَرِحْنَا بِبَذْلِ رَحْمَتِك= آقای من! هنگامی که کتابت را می‌خوانیم، گستره‌ی رحمتت ما را از مخالفت کردن با تو می‌ترساند و با بذل رحمتت شاد و مسرور می شویم». سرور من! آن موقعی که از کتاب تو وسعت رحمت تو را می‌خوانیم و می‌فهیم که تو چقدر مهربان هستی و می‌بینیم که یک آدم با 60 سال گناه می‌آید و به تو می‌گوید سلام، رویت را از او برنمی‌گردانی. اصلاً اگر کسی با این خدا ناامید باشد یا بترسد، خیلی آدم بدبخت و احمقی است. وقتی آدم عاشق خدا می‌شود، یعنی انسان می‌شود. از این رو یکی از مشغله‌هایی که پیدا می‌کند، این است که من چطور به او خدمت کنم! چطور در حزب او باشم! چطور رفیق او باشم! چطور سرباز او باشم! در دعای سه‌شنبه می­‌خوانیم: «اللَّهُمَ‏ اجْعَلْنِی‏ مِنْ‏ جُنْدِك‏= خدایا مرا سرباز خودت بکن». «اللَّهُمَّ اجْعَلْنِی مِنْ حِزْبِكَ= خدایا من هم حزبی تو بشوم». «وَ اجْعَلْنِی مِنْ أَوْلِیَائِك= من دوستت بشوم». هر جا شما بروی، هیچ کس جز خدا تو را جاودانه نمی‌خرد. هیچ کس جز خدا کار تو را ابدی پاداش نمی‌دهد. نه همسر و نه پدر و مادر، اگر خدا نخواهد،‌ نمی‌توانند برایت کاری بکنند. بخواهند هم نمی‌توانند کاری بکنند. خداست که برای هر کارت، یک پاداش جاودانه می‌سازد. آدم با این خدا چه کار کند؟ عاشقش می‌شود و دوست دارد خادمش باشد. دوست دارد به رنگ او در بیاید، دوست دارد اخلاقش شبیه او بشود. دوست دارد ببیند او برایش چه سبک زندگی را طراحی کرده است. خود خدا در قرآن می‌گوید: «وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللهِ صِبْغَة= چه کسی رنگش از رنگ خدا قشنگ­تر است؟». شما یک عالم رنگ در طبیعت می‌بینید. این رنگها را چه کسی آفریده؟ خدا. پس رنگ خدا از همه قشنگ­تر است. خدایا وقتی گستره رحمت تو را می‌خوانیم، در دلمان یک ترس و حیا از مخالفت با تو می‌افتد. وقتی تو اینقدر مهربان هستی، می‌ترسیم که با تو مخالفت کنیم. آدمی که بزرگ می‌شود، به جایی می‌رسد که رابطه‌اش با خدا آنقدر دوستانه و عاشقانه می‌شود که از شدت خوبی، از خدا ترس دارد. یک کسی در حق شما محبت زیادی ‌کند، در غیابش هم نمی‌توانی علیه او فکر بدی بکنی. حتی در غیابش هم نمی‌توانی به او خیانت یا ظلمی بکنی. یعنی کاری کنی که بگویی الان که او نیست، حتی مُرده و رفته؛ بلکه می‌گویی نه، نمی‌توانم از او بدی را بگویم یا بشنوم. هرگز خودم را آلوده نمی‌کنم، حیای مؤدبانه انسانی یعنی این. «وَ فَرِحْنَا بِبَذْلِ رَحْمَتِك= با بذل رحمتت شاد می‌شویم». از شدت مهربانی تو ما سرمست می‌شویم. چنین آدمی هیچ وقت گدایی عاطفه کسی را نمی‌کند. اگر شوهرش به او محل گذاشت گذاشت، می‌تواند به او صد برابر عاطفه بدهد. اگر محل نگذاشت هیچ برایش اهمیتی ندارد. می‌تواند زنش، پدر و مادرش و اصلاً میلیونها آدم را دوست داشته باشد؛ ولی هرگز وابستگی عاطفی به هیچ کس ندارد. چون از خدا پر است. «از مهرت ای خورشید جان، چون ذره‌ام هر سو روان/ مجذوب حسن دیگران، ای ماه خوبان نیستم» ارزش انسان رسیدن به مطلق بی­نهایت است ارزش انسان در میان ۵ شأن او، به این است که کمال خود را در شأن پنجم قرار دهد که همان رسیدن به مطلق بی نهایت است. گفتیم انسان در وجودش پنج بخش دارد: «بخش جمادی که کشش به سمت کمالات جمادی دارد و عاشق اشیاء می‌شود. با پول و منزل و اتومبیل و مبل و تلفن همراه و خانه و اشیاء دیگر قیمت پیدا می‌کند و تصورش این است که هر چه از این کمالات را بیشتر داشته باشد، قیمت و عزتش بیشتر می‌شود. بعضی­ها بخش گیاهی‌شان فعال‌تر است. در بخش گیاهی، انسان توجه‌اش به کمالات گیاهی مثل لذت غذا، مزه، هیکل، زیبایی اندام، بچه‌دار شدن، قدرت بدنی، ورزش و ...  است. اینها کمال هستند و چیز بدی هم نیستند. ولی از نظر ساختار ریاضی قیمت بعضی افراد در همین حد است. بعضی­ آدم‌ها قیمت‌شان در حد حیوانیت است. مثلاً کشش به جنس مخالف، ازدواج، تشکیل خانواده، احساسات، عواطف، مسئولیت‌های خانوادگی، فعالیت‌های اجتماعی، سیاسی، قدرت، مقام، ریاست، حاکمیت و... در بخش چهارم که بخش عقلی است، انسانها کشش به سمت کمالات علمی، دانشگاه رفتن، درس خواندن، دکتر و مهندس شدن، اختراع کردن، اکتشاف داشتن. در این بخش هر چقدر سوادشان بیشتر باشد، شرافتشان هم بیشتر است. این چهار بخش، بخش­‌های مقدماتی هستند که هیچ­کدام با انسانیت ما کاری ندارد. چون جزء کمالات انسانی نیستند و اکثر مردم عاشق همین کمالات هستند که اساساً به انسانیت آن­ها ربطی ندارد، یعنی انسانی نیست. در بخش پنجم، انسان ظرفیت رشد و پیشرفت بی­نهایت دارد که اسمش فوق عقلی یا فوق تجرد است. گفتیم در این بخش، انسان عاشق کمال بی­نهایت می‌شود و این عشق باعث می‌شود که انسان شبیه بی­نهایت بشود. یعنی به توان بی­نهایت برسد. به این کمال مطلق و بی­نهایت، وجود مطلق یا الله تبارک و تعالی می‌گویند، یعنی وجودی که همه چیز را به صورت بی­نهایت دارد: زیبایی، علم، قدرت، حیات و خوبی مطلق و مظاهرش را هم ما در طبیعت می‌بینیم. شما این همه گلها و میوه‌ها و برگهای قشنگ و حیوانات زیبا و انسانها به این خوبی و ستاره‌ها و کیهانها و کهکشانها می‌بینید. همه جلوه‌های این یک فرد هستند. همه ظهورات یک وجود هستند. این یک نفر است که خودش را به چهره‌های مختلف نشان می‌دهد. «با صدهزار جلوه برون آمدی که من/ با صدهزار دیده تماشا کنم تو را». پس انسان در بخش فوق عقلانی، عاشق یک وجود مطلق و بی­نهایت است که اسمش الله است و دوست دارد شبیه او بشود. مومن در غم و شادی انسانی، همیشه شاد و آرام است ما پنج نوع غم و شادی داریم. شادی‌­های جمادی، مثل این که یکدفعه بگویند یک مبلغی پول به شما رسیده، در اینجا خوشحال می‌شوید. یا اگر پولی گم کرده باشید، غمگین می‌شوید. این غم و شادی‌ مربوط به بخش جمادی است. غم و شادی‌ انسانی نیست. ما آدم­هایی داریم که از نظر موقعیت، خیلی بزرگ هستند؛ اما گرفتار شکم اند. یعنی کمال گیاهی بیچاره‌شان کرده و به غم و شادی‌هایی که مربوط به جنبه حیوانی و جنسی است مشغول اند. مثلا ازدواج می‌کند، خوشحال می‌شود. بعد از ازدواج صد برابر پشیمان می‌شود و می‌افتد به غم و اندوه و بیشتر غصه می‌خورد. یک غم و شادی هم داریم که حقیقی و مربوط به رشد حقیقی انسان است. وقتی انسان رشد حقیقی می‌کند و به کمالی که برایش آفریده، نزدیک می‌شود، شادی دارد و اگر از آن کمال محروم بشود، ناراحت است و اعصابش خرد است. همه کمالات را همه که داشته باشد، باز می‌بینید که غصه می‌خورد و ناراحت است. چون به حقیقت انسانی و آن چیزی که آن را حقیقت خودش می‌داند، نمی‌رسد. کمالات دیگر هیچ وقت ارضایش نمی‌کند. خیلی از مردم دنیا دوست دارند شبیه دیگران بشوند. مثلاً «رابین ویلیامز» که یک بازیگر به آن مهمی در هالیوود، فیلم‌­هایش چقدر فیلم‌­های عالی هستند، ولی خودکشی می‌کند. «جیم‌کری» را شما ببینید که فیلم­‌هایش را هنوز هم تلویزیون نشان می‌دهد. همه هم لذت می‌برند و می‌خندند. ولی به خاطر افسردگی تا الان سه بار دست به خودکشی زده. چون اینها رشد حقیقی نکرده اند. خیلی‌ها می‌گویند خوش به حال این و آن. ای کاش ما جای آنها باشیم. تلاش هم می‌کنند که شبیه اینها بشوند. اما نمی دانند که در درون آنها چه می گذرد. لذت­ها و شادی­‌های بخش انسانی حقیقی­‌اند. غم‌­هایش هم غم‌­های قشنگ و حقیقی است. ولی آدمی که غصه این چهار بخش (جمادی، گیاهی، حیوانی و عقلی) را می‌خورد، خودش بی‌قیمت و جهنمی می‌شود. همانطور که پیغمبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) فرمودند: «مَنْ بَكَى عَلَى اَلدُّنْیَا دَخَلَ اَلنَّارَ= هر کس برای دنیا بگرید، داخل جهنم می­‌شود». هر بار که غصه خوردن برای یکی از این امور پیش بیاید، فشار قبر انسان را زیاد می‌کند و اخلاق انسان را خراب می‌کند. دنیا و آخرت انسان را خراب می‌کند. اینها که قیمتی ندارند؛ بلکه غم­های ارزش دارِ انسانی‌­اند. چون تولید شادی می‌کنند. شادی­‌هایش هم شادی می‌آورد. یعنی انسان هر دو را دارد: هم در بخش غم­ها شاد است و هم در بخش شادی­‌هایش شاد است. برای همین هم مؤمن همیشه شاد است. این است رمز فرمایش حضرت زینب س که فرمود: «و ما رایت الا جمیل= چیزی جز زیبایی ندیدم» و خیلی ها هنوز آن را درک نکرده اند. پس علامت مؤمن بودن، به نماز خواندن و روزه گرفتن و حرم رفتن نیست. اینها خوبند و باید باشد؛ اما از کجا می‌توانیم بفهمیم که چه کسی مؤمن است؟ از شاد و آرام بودنش. قا/170 شادی معنوی/ قرآن خواندن [1] . شیخ کلینی، الکافی، ج 2، ص 577.

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11108
زمان انتشار: 28 ژولیه 2019
| |
خودشناسی مهمترین مبنای طرح فرهنگی است

مهندسی فرهنگی، جلسه 4: 92/08/01

خودشناسی مهمترین مبنای طرح فرهنگی است

آغاز یک فعالیت فرهنگی باید از خود انسان باشد. چون همه چیز با انسان معنادار می‌شود و همه خلقت به خاطر انسان است. کاملترین و بزرگترین مخلوق خداوند، انسان است. چنانچه قرآن کریم می فرماید: «هُوَ الَّذِي خَلَقَ لَكُمْ ما فِي الْأَرْضِ جَمِيعاً= او کسی است که آنچه که در روی زمین است را به خاطر شما خلق کرده»[1] و یا در آیه «سَخَّرَ لَكُمْ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ= هر چه که در آسمان و زمین است، برای شما تسخیر شده»[2] اشاره شده است. پس انسان واقعاً گل سرسبد خلقت بوده و بعد از خداوند، در رتبه دوم نظام وجود قرار دارد.

توحید باید برای چه کسی معنا داشته باشد؟ برای خود خداوند معلوم است. چون خدا خودش ذات هستی است و همه چیز برایش روشن است. اما تا انسانی نباشد، توحید معنا نخواهد داشت و باید انسانی باشد تا عقائد برای انسان معنا داشته باشد. اگر انسان نباشد، اصول دین و دین معنا ندارد، نبوت و رسالت معنا ندارد، این انسان است که به همه اینها معنا می‌دهد و اصل همه علوم و معارف است. به قول علامه حسن­‌زاده (حفظه‌الله‌تعالی) معرفت نفس محور جمیع علوم عقلی و نقلی است. بنابراین آغاز یک فعالیت فرهنگی باید از خود انسان باشد؛ چون همه چیز با انسان معنادار می‌شود و همه خلقت به خاطر انسان است. شناخت غلط از انسان، خطای بزرگ فهم دین است نخستین پرسش پیش رو دین‌باور این است که چگونه باور دینی خود را توجیه می‌کند. اشتباه بزرگی که وجود دارد، این است که ما بدون اینکه انسان را به خویش معرفی کنیم، دین را به او معرفی کردیم. سرمایه­‌گذاری زیادی برای معرفی دین به انسان کردیم ولی توجه نداشتیم که دین با همه معارفش با انسان معنادار است. انسان‌های زیادی تربیت کردیم که دین را خوب می‌شناسند اما نسبت دین و معارف دینی به انسان را نمی‌شناسند و وقتی که این نسبت شناخته نشد، ممکن است تعبداً و عقلاً دین را پذیرفته باشند و عمل هم کنند. اما چون با ذات خودشان پیوند نخورده و آن را از ناحیه ذات خودشان نگاه نکردند، عمق آن را درک نکرده و با هستی و وجودشان پیوند نخورده باشد. لذا فکر نمی‌کند که سهمش از «الله» کم می‌شود و دلتنگی برای «الله» و خانواده آسمانی ندارد. هر چند تعبداً عمل هم می‌کند. چون پیوندش با خودش حل شده نیست، صرفاً دین را تکلیف می‌داند. بسیاری از مردم تا آخر عمر دیندار هستند و برخی دیندارهای خوبی هم هستند و حتی به بهشت هم می‌روند اما به دین همیشه به عنوان یک تکلیف و واجب الهی نگاه کردند که اگر عمل نکنند جهنم می‌روند نه به عنوان یک نیاز و یک عشق. برای همین، اساساً دینداری بدون معرفت نفس، به هیچ وجه درست نیست. اما در انسان­‌شناسی به این نکته می‌رسیم که تکالیف یک لطف الهی است. همانطور که اگر یک نامزد اجازه بدهد که نامزدش با او باشد، طرف مقابل این را یک فرصت تلقی کرده و تشکر می‌کند و خوشحال است از اینکه یک فرصتی فراهم شده تا خلوتی داشته باشند. دینداری بدون شناخت انسان، زایش فهم خشن از دین است در دینداری مبتنی بر انسان­‌شناسی، همه چیز عاشقانه و شیرین است، همه چیز عین وصول است و شخص هیچ‌گاه تنها نیست، التماس عاطفی به کسی نمی‌کند، نیازمند عشق کسی نیست، در هیچ جا تنها نیست. شخص همیشه با غیب است و از غیب لذت می‌برد. شخص انسان‌شناس به عبادت، مناجات، ذکر، شب و سحر به چشم یک فرصت عاشقانه نگاه می‌کند اصلاً تکلیفی کاری انجام نمی‌دهد و عبادت‌ها برای او به هیچ وجه ثقل ندارد. بلکه یک نوع تشرف و ملاقات و امتیاز گرفتن از معشوق است. «یا مَن ذِکرُهُ شَرَفٌ لِلذاکِرین؛ ای کسی که یادش، برای یاد کننده‌ها شرف است»[3] یعنی این را یک شرافت و یک لذت می‌داند. اما در دینداری تکلیفی، همه اینها همیشه تکلیف است و سختی دارد. انجام می‌دهیم و تخلف هم نمی‌کنیم اما کلفت دارد و شکننده است. لذا کسی که سالها دینداری کرده و حتی عقلاً هم همه را پذیرفته و به بقیه هم یاد داده، به راحتی می‌تواند این را کنار بگذارد چون الان گرفتار واهمه است. دقیقاً مثل کسی که عقلاً می‌داند مُرده کاری ندارد ولی از مرده می‌ترسد چون واهمه‌­اش قوی‌تر است لذا نمی‌تواند با مُرده تنها باشد. درونی شدن باورهای دینی، اصل فعالیت فرهنگی است برای آنکه بخواهیم فعالیت فرهنگی قدرت و استمرار داشته باشد باید ارزش های دینی را در وجود مردم درونی کنیم. دین‌­شناسی عقلی که از طریق معرفت نفس انجام نشده، شهودی نیست و صرفاً استدلالی کلامی‌ است که متأسفانه در اکثر مراکز علمی‌ ما کلامی‌ بحث می‌شود و اصلاً پای نفس در کار نیست. نفسِ مرتبط با «الله» و «الله» مرتبط و قائم بر نفس اصلاً شهود نمی‌شود. فقط ذهن‌ها و عقل‌ها قانع می‌شود. شخص در تعارض بین وهم و عقل قطعاً کم می‌آورد. مثل اینکه می‌داند که این کارش وسواس است و وسوسه و وسواس کار شیطان است، اما نمی‌تواند آب و آبکشی نداشته باشد. نمی‌تواند حجاب را رعایت نکند اما اگر برود در یک جمعی که بی­‌حجاب هستند و وارد یک فضای طبیعی شود یک دفعه احساس می‌کند که کم آورده و می‌گوید: من باید همرنگ اینها بشوم، من نمی‌توانم الان موجودیت فطریم را با همین حجاب ظاهر رعایت کنم. قرآن کریم اشاره دارد: «وَ جَحَدُوابِها وَ اسْتَیْقَنَتْها أَنْفُسُهُمْ ظُلْماً وَ عُلُوًّا = آن را از روی ظلم و برتری جویی انکار می‌کنند در حالی که به آن یقین دارند»[4] گاهی وقتها انسان یقین دارد (وَ اسْتَیْقَنَتْها) کلمه یقین را به کار برده ولی (وَ جَحَدُوا بِها) اما با چیزی که می‌فهمد و درک می‌کند و یقین دارد، ممکن است مبارزه کند. بنابراین برای اینکه این آفت‌ها ایجاد نشود، باید نفس را به مشهد برد (محل شهود و دیدن) وقتی نفس به مشهد رفت و به مقام شهادت رسید و شهادت داشت، حالا می‌گوید:«اشهد ان لا اله الا «الله»» دیگر بحث عقلی نیست که به من گفته باشند، بلکه خودم دیدم. انسان در نفس می‌تواند به شهادت برسد. این خیلی مهم است که انسان شهود کند. پس اگر ما بخواهیم یک فعالیت فرهنگی از دو ویژگی قدرت و استمرار برخوردار باشد و بتواند دوام و استمرار داشته باشد، باید آن را درونی کنیم. تا دین شهودی نشود عقاید و معارف استمرار نخواهد داشت و در برخورد با واهمه، ممکن است عقل گرفته شود و زانوی تسلیم زمین بزند. حضرت علی (علیه السلام) می‌فرماید:«رُبَّ عَقلٍ اَسیرٍ تَحتَ هَوَی اَمیر= چه بسیار عقل‌هایی که تحت هوای نفسی اسیر هستند و او امیر بر این عقل است.»[5] حرکتی که مبتنی بر معرفت نفس است، احتیاج به زمان ندارد و زود نتیجه می‌دهد.حتی سواد هم لازم ندارد چون شهودی است. ایرانیان بارزترین نمونه ایمان هستند ایرانیان، کم مقاومت ترین مردم از نظر ایمان و باور هستند و زودتر از بقیه مردم به اسلام گرایش پیدا کردند. دلیل آنکه در آیات قرآن و روایات به ایرانی‌ها قیمت داده‌اند، این است که ایرانی‌ها قویترین مردم در شهادت و شهود هستند. لذا پیامبر اکرم فرمود: «اعظم الناس نصیباً فی الاسلام اهل الفارس؛ در بین مردم، مردم فارس بیشترین سهم را از اسلام دارند».[6] در زمان انقلاب، امام امت چقدر آموزش و کلاس برای ما گذاشته بودند که یک دفعه یک ملت را به حرکت درآورد و بزرگترین معجزه قرن را درست کرد! این خصوصیتی که خداوند برای مقدمه‌­سازی ظهور امام زمان و حرکت نهایی تاریخی، دینش را به ایرانی‌ها سپرده به خاطر این است که ایرانی‌ها خوش­باور و خوش شهادت هستند. قویترین مردم از نظر هوش و عقل هستند اما کم مقاومت‌­ترین مردم از نظر ایمان هستند و باورشان فوق­‌العاده است و زود به شهادت، یقین و باور می‌رسند. بعد حضرت چقدر عاشقانه می‌گوید سلام من را به برادرانم برسانید. گفتند یا رسول «الله» پس ما چه؟ فرمود شما اصحاب من هستید، برادران من آنهایی هستند که نه من را دیده اند و نه اوصیاء من را و به نوشته سیاه روی کاغذ سفید ایمان می‌آورند. ما بیست سال است فعالیت بین‌­المللی می‌کنیم و هیچ ملتی را به قدرت لطافت و خوش ایمانی مردم ایران ندیدیم. لذا امام امت فرمود: ملت ایران از ملت حجاز در عهد رسول «الله» و از ملت عراق و کوفه در عهد امیرالمؤمنین بالاترند. ببینید نوع دینداری‌های اینها چگونه است و چطور حاضرند برای دین به شهادت برسند و جانشان را عاشقانه به «الله» تقدیم می‌کنند. حال این ملت با این توان اگر به یک مهندسی فرهنگی جدید برسند، واقعاً دنیا تغییر خواهد کرد. انسان کاملترین مظهر الهی است قرآن یعنی کتاب تخصصی «الله»، خدایی که خالق کل شیء است، سخن او به شکل قرآن نیز کاملترین جلوه لفظی «الله» است کما اینکه اهل بیت کاملترین جلوه انسانی «الله» هستند. «الله» ظهور علمی‌ و کتبی خودش را اینگونه به ما رسانده و می‌گوید: من همه چیزها را در وجود شما گذاشتم «سَنُرِیهِمْ آیاتِنا فِی الْ‏آفاقِ وَ فِی أَنْفُسِهِمْ حَتَّى یَتَبَیَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ؛ ما آیات‌مان را در بیرون و در درون خود شما قرار دادیم تا برای شما واضح شود که او حق است»[7] درست است می‌گوید (فِی الْآفاقِ) اما در جای دیگر می‌گوید که آن آفاق را هم برای انسان خلق کردیم پس ما آیه اکبر خدا هستیم. بنابر این من با ورود و تعمق در خودم به همه آیات می‌رسم. لذا در قرآن می‌فرماید همه انبیاء یادآور و معلم نیستند. معلم چیزی را تعلیم می‌کند و پیامبر به یاد می‌آورد چون همه در وجود ما هست. علی (علیه السلام) فرمود:«وَ واتَرَ اِلَیهِم اَنبیائَه لِیَستَأدُوهُم میثاقَ فِطرَتِه... و لِیُثیروا لَهُم دَفائِنَ العُقول = انبیای خود را فرستاد تا انسان‌ها را به فطرت انسانى و سرشت انسانیت که همراه با شرف و کرامت است برگردانَد؛ و خِرَدهاى دفن‌شده را مبعوث کند».[8] ما چند نوع عقل داریم، انبیاء عقل‌های گوناگون انسان‌ها را فعال می‌کنند. کار پیغمبر فقط این است و حتی معلم هم وقتی حرف می‌زند و چیزی را می‌گوید، شخص می‌گوید من این را داشتم و خودم این را می‌فهمم. درست است. لذا انسان همه چیز را دارد.  فقط دفن شده است. انبیا می‌آیند و این حجاب‌ها را کنار می‌زنند و دفینه­‌ها را در می‌آورند. خیلی‌ها کتاب تفسیر مطالعه می‌کنند بعد می‌بینید این تفسیر می‌خواند اما پژمرده و افسرده است و قرآن شراب او نیست. موقعی قرآن شراب می‌شود که بتواند نشاط و مستی و آرامش بیاورد. زمانی که آیه غذای تو باشد نه تکلیف. لذا قرآن می‌گوید آنهایی که واقعاً ایمان آوردند وقتی برایشان قرآن خوانده می‌شود واقعاً سجده می‌کنند و واقعاً گریه می‌کنند.[9] اثبات یا انکار وجود انسان، آغاز شهود نفس است برای شناخت انسان از انکار محض شروع می‌کنیم. آیا ما هستیم یا نیستیم؟ آیا وجود داریم یا وجود نداریم. این یک اصل است که من همه چیز را در خودم دارم. برای شناخت انسان از انکار محض شروع می‌کنیم. آیا ما هستیم یا نیستیم؟ آیا وجود داریم یا وجود نداریم؟ فرض کنیم در مقابل یک نفر نشستیم که ادعا می‌کند من هیچ چیز را قبول ندارم حتی خودم را. به همه چیز شک دارم و به شک خودم هم شک دارم. چطور شروع کنیم؟ باید از یک امر فطری شروع کرد؛ یعنی او را باید به شهود برسانیم. با او بحث عقلی نمی‌کنیم بلکه باید وجود را به او نشان بدهیم. بعد دیگر نمی‌تواند بگوید ندیدم. ابوعلی می‌گوید اگر یک نفر چنین ادعایی کرد او را ببندید کتکش بزنید. یا یک کبریت و فندک را زیر دستش روشن کن و بگو هستی یا نیستی؟ وجود داری یا وجود نداری؟ نمی‌تواند بگوید من خیال می‌کنم. اگر گفت من می‌سوزم! آخ دارم می‌سوزم! می‌گوییم نه، چه کسی دارد می‌سوزد؟ تو که وجود نداری بگویی من دارم می‌سوزم، چون گفتی به خودم شک دارم. پس تو خیال می‌کنی که من هستم و تو خیال می‌کنی که آتش هست و تو خیال می‌کنی که آتش دارد تو را می‌سوزاند. اینجاست که شما می‌توانید این وسوسه شیطانی و توهم را با شهود از او بگیرید. بحث عقلی نمی‌کنید بلکه می‌گویید شاهد باش که داری می‌سوزی. او نیز می‌گوید من سوختم، پس هستم، آتشی است و کسی است که من را می‌سوزاند و یا مرا کتک می‌زند. از اینجا داستان شروع می‌شود: پس من خودم هستم، آتش است، شخصی است، جایی و مکانی است، و.. هر چیزی را بخواهد انکار کند دیگر قابل انکار نیست. هستی مطلق آغاز و انتها ندارد هستی‌ای حقیقی است که آغاز و انتها ندارد و این درک فطری است زیرا همه فطرت دارند و هیچ کس نمی‌تواند آن را انکار کند. هستی دیگر «تا» ندارد. چون اگر بخواهد انتها داشته باشد و محدود بشود. یعنی ما به جایی برسیم که دیگر هستی نداشته باشیم و نیستی شده باشد. زیرا هستی و وجود فقط با یک چیز می‌تواند محدود بشود و آن هم نیستی است. هستی با هستی محدود نمی‌شود. و نیستی یعنی چیزی که نیست و حقیقت و واقعیت ندارد. اگر داشت دیگر اسمش نیستی نبود، هستی بود. پس نیستی یعنی چیزی که نیست و ما چیزی به اسم نیستی نداریم. نیستی مفهومش از هستی گرفته شده و الا ما جز هستی چیزی نداریم و هستی بی‌پایان است. هر چقدر از این هستی بروید میلیاردها میلیارد سال نوری با سرعتی میلیارد برابر سرعت نور بروید به انتهای هستی نمی‌رسید تا بگویید حالا هستی تمام شد دیگر نیستی است. پس هستی پایان و کرانه ندارد. این درک فطری است که همه دارند و هیچ کس نمی‌تواند این را انکار کند. این هستی بی‌­پایان است، اول و انتها ندارد. چون اگر بخواهد اول داشته باشد اولش باید از کجا می‌آمد؟ دو حالت بیشتر نیست: یا باید از نیستی بیاید که ما نیستی نداریم، یا از هستی باید بیاید که قبلش هم دوباره هستی هست. پس هر چقدر هم عقب برگردیم آخرش به هستی می‌رسیم. هستی نمی‌تواند اول داشته باشد و ازلی است. هستی پایان هم ندارد یعنی به آخر هم نمی‌رسد. چون انتهایش هم یا هستی است که باز هست و یا نیستی استکه نیستی نمی‌تواند وجود داشته باشد.هستی یک شخص بی­نهایت است. هستی دوبردار نیست همه کمالات و زیبایی‌­ها و علوم و هر چه که هست در خود هستی است. چون کمالات خارج از هستی معنا ندارد. همه کمالات و زیبایی‌ها و علوم و هر چه که هست در خود هستی است. چون کمالات خارج از هستی معنا ندارد. وقتی غیر نداشت چیزی به اسم نیاز در او معنادار نیست. چون نیاز آنجایی معنادار است که لااقل دو وجود داشته باشیم که یکی به دیگری نیاز داشته باشد. آن یکی چیزهایی ندارد که این دارد. لذا در هستی مطلق و بی­نهایت نیاز معنادار نیست و به محض اینکه تصور نیاز در مورد هستی شد حتماً آن هستی محدود است و اصلاً تصور نیاز در هستی نامحدود تناقض است. کما اینکه تصور دوئیت در هستی نیز تناقض است و هستی نمی‌تواند دو تا باشد. چون اگر دو تا باشد محدود می‌شود. درحالی­که ما می‌گوییم چیزی نمی‌تواند هستی را محدود کند زیرا هستی نامحدود است و این را ما شهود می‌کنیم. خدا وجودی واحد است خدا احد است یعنی نمی‌تواند دو تا بشود و منحصر به فرد و یکتائی است. حضرت صادق (علیه السلام) می‌فرماید: اگر شما خدا را بیشتر از یکی بدانید دیگر نمی‌توانید تعداد برایش نگه دارید. لذا هستی یگانه است. یک بی­سواد هم این را می‌فهمد که هستی نمی‌تواند محدود باشد. چون گفتیم هستی را فقط یک چیز می‌تواند محدود بکند و آن نیستی است که نیستی هم نداریم. هستی پیوسته هست و اتصال دائم دارد. (قُلْ) در سوره توحید یعنی بگو یعنی شهود؛ یعنی ببین و حالا خودت بگو «قُلْ هُوَ» هو را بعداً معنا می‌کنیم یعنی چه «قُلْ هُوَ «الله»» بگو او «الله» است، کمال مطلق است، حقیقت بی‌نهایت است، وجود بینهایت و نامحدود است. ذات مستجمع جمیع صفات کمال، هستی مطلق و بی‌نهایت را «الله»می‌گویند. (أَحَدٌ) است یعنی همان یکی است و نمی‌تواند دو تا باشد. چون وقتی «واحد» می‌گوییم اثنان کنارش می‌آید. احد است یعنی نمی‌تواند دو تا بشود منحصر به فرد و یکتاست. اصلاً امکان دو ندارد. خدا بی نیاز مطلق است خدا بی نیاز مطلق است یعنی ضعف و نقصی ندارد. «الله» که کمال مطلق است (الصَّمَدُ) هم است یعنی بی­‌نیاز مطلق هم هست، پر است. یعنی خالی نیست و ضعف و نقصی ندارد. در روایتی از امام سجاد(علیه السلام) نقل شده: خداوند سوره توحید را برای مردم آخرالزمان فرستاده و در آخر الزمان کسانی می‌آیند که سوره توحید را می‌فهمند و خدا به خاطر آنها این سوره را اینطور فرستاده. تاریخ گذشته را ببینید، چند نفر سوره توحید را اینطور معنا کردند و چند نفر سوره توحید را از نفس ما برای ما درآوردند؟ به گونه‌ای که خودت شاهدش هستی و دیگر نمی‌توانی انکارش کنی. خدا تولیدی خارج از خود ندارد الله تولید خارجی ندارد، نمی‌شود چیزی را از آن خارج کرد. همه ظهورات و جلوه‌­های خودش است. «لَمْ یَلِدْ» را در تفاسیر نمی‌زاید نوشته اند. منزه است از زایمان. این یعنی چه؟ زایش یعنی تولید یک چیزی از توی دل چیز دیگر. به مادر والده می‌گویند چون یک چیزی از خودش بیرون داده است و الان بیرون از خودش هست، او یکی است و بچه­‌اش هم یکی. بینشان فاصله هم هست. (لَمْ یَلِدْ) خدا خارج ندارد یعنی «الله» خارج ندارد، نمی‌شود چیزی را از آن خارج کرد. پس اگر نمی‌شود خارج کرد، همه­‌اش خودش است، همه‌­اش ظهورات و جلوه‌­های خودش است. تازه می‌توانیم این آیه را بفهمیم که: «أَیْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ «الله»؛ به هر طرف رو کنید به سوی وجه خدا هستید».[10] این تصور غلطی است که قرن‌ها به ما یاد دادند که یک خدا در آسمانها هست یا خدا یک جایی همین نزدیکی‌هاست. چقدر هم ما به اینها گفتیم این را در رادیو و تلویزیون نگویید. این حرف‌های چرت و پرت و مزخرفی که اصلاً اساس عقلی ندارد فقط بازی کردن با الفاظ است. خیلی‌ها هم که نمی‌فهمند می‌گویند چه جمله قشنگی و رمانتیکی است؛ خدا یک جایی همین نزدیکی‌هاست. هستی جاری در همه ظهورات و اشیاء را «الله»می‌گویند. با شکل ظاهری این اشیاء کار نداشته باشید، همه هستی و وجود دارند و وجود و کمالاتی که در همه حضور دارد را «الله» می‌گویند. ما ظهورات «الله» هستیم و البته ظهور غیر از ظاهر است. ابتدا ظاهر جلوه می‌کند و همه اشیاء با «الله» ظهور دارند، ما اول «الله» را می‌بینیم چون وقتی به یک موجود نگاه می‌کنیم این موجود که ذاتاً خودش عددی نیست یعنی نمی‌تواند خودش را روی پای خودش نگه دارد. هستیش از خودش نیست. در حقیقت ما یک مشت هستی‌های وابسته می‌بینیم و وابسته باید به یک ذاتی تکیه داشته باشد. در واقع شما همیشه اول به «الله» نگاه می‌کنید. از چشم «الله» دارید به اشیاء نگاه می‌کنید. ولی چون این «الله» همه چیز را پر کرده، دیگر دیده نمی‌شود و باعث شده فقط ظهورات محدود را ببینیم. اشیاء ظهورات خداوند هستند. در دعای عرفه می‌گوییم: «اَلغَیرِکَ مِنَ الظُهُورِ ما لَیسَ لَک؛ آیا غیر از تو ظهوری دارد که تو نداری»[11]آیا می‌شود یک چیزی ظاهرتر، شفاف‌تر، ثابت­‌تر و روشن‌تر از «الله» باشد؟ هر چه که هست ظهورات خودش است. او ظاهری است که این دارد نشان می‌دهد. او نوری است که الان دیده می‌شود. در هر چیزی او دارد جلوه می‌کند که دیده می‌شود. «الله» نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ؛ خداوند نور آسمان‌ها و زمین است»[12] آن نوری است که شما با او همه چیز را می‌بینید حتی خودتان را می‌بینید «الله» است و خودتان را با «الله»می‌بینید. تو با چشم خدا، خدا را می‌بینی. با گوش خدا می‌شنوی، با نگاه خدا، با دست خدا لمس می‌کنی «وَ ما رَمیتَ اِذ رَمیت وَلکِنَّ «الله» رَمی‌؛ موقعی که تو داری تیر می‌زنی تو تیر نمی‌زنی بلکه«الله» دارد تیر را می‌زند».[13] (لَمْ یَلِدْ) اصلاً خارج از آن چیزی نیست. ما ظهورات هستیم و از خودمان ذات نداریم. همه وابسته و آویزان به یک ذات هستیم، برای همین هم قابل تبدیل هستیم. سنگ تبدیل به گیاه می‌شود و گیاه تبدیل می‌شود به حیوان و حیوان تبدیل  به انسان می‌شود و انسان دوباره برعکس تبدبل به خاک می‌شود. هر چه دارید می‌بینید جلوه‌­های یک نفر است، چهره‌­های زیبای یک نفر است. لذا حضرت علی علیه‌السلام فرمود: «وَ بِاَسمائِکَ الَّتی مَلِئَت اَرکانَ کُلَّ شَیء= سوگند به اسمای تو که تار و پود تمام اشیای عالم را پر کرده‌اند»[14]من هم یکی از وابسته‌­های او هستم، من عین ربط به او هستم، خودم از خودم هیچ چیز ندارم. کسی مثل «الله» نیست و انسان ظهور و  قائم به خداست الله قائم به خود است و انسان وابسته و قائم به خداست و این رابطه، رابطه وجودی انسان با الله است. آیه «وَ لَمْ یَكُنْ لَهُ كُفُواً أَحَدٌ؛ مثل و مانند هم ندارد» آیه منحصر به فرد است. کسی مثل «الله» نیست. شما روی پیغمبر هم که دست می‌گذارید پیغمبر هم ظهور «الله» است، پیغمبر هم مَثَل خداست. عالی ترین نمونه از خداست. ما قائم به او هستیم، پس من الان می‌توانم خودم را  کاملاً شهود بکنم که من قائم به «الله» هستم. یک لحظه خدا نخواهد همه چیز جمع می‌شود. جمع می‌شود کجا می‌رود؟ در هستی است. این تعبیری که خدا می‌گوید من همه عالم را جمعش می‌کنم جمعش می‌کنم یعنی کجا می‌برم؟ رابطه ما با «الله» مثل ما و وجود ذهنی‌مان است. ما یک تصویری مثلاً تصویر مادرمان مثلاً پدرمان یا حرم امام رضا (علیه‌السلام) را می‌سازیم و نگهش می‌داریم در ذهن‌مان کاملاً به آن توجه داریم. یک لحظه آن را رها می‌کنیم در خودمان برمی‌گردد. اینجاست اما الان دیگر توجهی به آن نداریم. الان دیگر ذهن من را مشغول نمی‌کند. خدا می‌گوید من اگر بخواهم همه شما را یک لحظه جمع می‌کنم. تمام می‌شود و دوباره یک خلق جدید درست می‌کنم «وَ یَأْتِ بِخَلْقٍ جَدِیدٍوَ ما ذلِكَ عَلَى «الله»بعزیز»[15] این کار برای خدا آسان است. موت و حیاتتان اینطور است. اینقدر شما وابسته به «الله» هستید و به «الله» تکیه دارید. در نگاه کردن، دیدن، خوردن، خوابیدن، حرف زدن، فکر کردن و.. یکسره انرژی را از خودمان می گیریم. اگر ما بخواهیم می‌توانیم همه قرآن را همینطوری کار کنیم و از خودمان در بیاوریم نه از بیرون. همه توحید، همه قرآن و همه اسماء «الله» را می‌توانیم در بیاوریم. [1]. سوره بقره، آیه29.   . سوره لقمان، آیه20.[2] . مفاتیح الجنان، دعای جوشن کبیر.[3] 1- سوره نمل، آیه14. 2- نهج البلاغة (صبحی صالح)،ص506. . کنز العمال، ج2، ص303.[6] . سوره فصلت، آیه 53.[7] .نهجالبلاغة (صبحیصالح)، ص 43.[8] . سوره انفال، آیه2.[9] . سوره بقره، آیه 115.[10] . مفاتیح الجنان، دعای عرفه.[11] . سوره نور، آیه35.[12] [13]. سوره انفال، آیه17.[13] . مفاتیح الجنان، دعای کمیل.[14] . سوره فاطر، آیه16.[15] کتاب «مهندسی فرهنگی‌» از سری کتاب های بیان

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11107
زمان انتشار: 14 اوت 2019
| |
وظیفه انسان در فهم حقیقت غدیر

شرح زیارت عاشورا جلسه 26، 80/12/11

وظیفه انسان در فهم حقیقت غدیر

عید سعید غدیر به فرموده امام صادق (علیه‌السلام) بزرگترین عید شیعیان است. وظیفه ما در برخورد با این عید این است که آن را بزرگترین عید خودمان بدانیم و به مناسبت این روز، بیشترین شادی و بهجت و سرور را ابراز کنیم. اینکه روز عید دو سه تا جعبه شیرینی بگیریم، چراغانی کنیم، شام و ناهار بدهیم، خوب است و ثواب دارد؛ ولی این عید و بازگشت، اساسا باید در درون ما اتفاق بیفتد و ما با حقیقت عید آشنا شویم و با آن پیوند برقرار کنیم.

وقتی روزی را عید اعلام کردند، آن روز را تعطیل می‌کنند. شربت و شیرینی و شام می‌دهند، شادی می‌کنند و تبریکی هم می‌گویند. اما این برای یک انسان «فطرت گرا» کافی نیست. عید یعنی اینکه شما خودت، ادراک عید بودن را بکنی و این عید در درون خودت اتفاق بیفتد. عید از «عود» به معنای بازگشت است. عید بهترین زمان و فرصت است که بتوانی به حقیقت و معشوق اولیه خودت بازگشت کنی و با آن آشتی کنی. وقتی یک نفر با عزیز و محبوبی که قهر است، صلح و آشتی می‌کند، چقدر شاد است. بنابراین، باید این حس، به خود انسان دست دهد و اثر عمیق این بازگشت و آشتی با معشوق و محبوب و حقیقت اولیه در شخص درک شود و شیرینی اش باید در ذائقه بیاید. اعمال روز عید، آنقدر قدرت دارد که اگر کسی ۶۰ سال هم گناه کرده باشد، ولی روز عید را خوب و با معرفت درک کند، می تواند انسان را به حقیقت اولیه خودش برگرداند. روزه این روز، معادل ۶۰  سال دنیا می‌تواند برای ابدیت، سازندگی داشته باشد. اعمال این روز، باید به ما بفهماند که در حرکت مان به سمت ابدیت، باید تکیه گاهمان امیرالمؤمنین (علیه السلام) باشد و هیچ کس جز امیرالمؤمنین (علیه السلام) نمی تواند به ما در قوس صعود و مسیر دنیا تا بی نهایت کمک کند. خدا دین بدون امیرالمومنین علیه‌السلام را قبول ندارد اساس دین، پیوند عمیق خوردن با امیرالمؤمنین و جایگاه ولایت است و بدون آن، خدا دینی را قبول ندارد. روز عید غدیر آنقدر مهم است که  خداوند تبارک و تعالی آن را معادل کل زحمت ۲۳ ساله پیغمبر قرار داده است و در قرآن فرموده: «یَا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنزِلَ إِلَیْكَ مِن رَّبِّكَ وَإِن لَّمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَاللّهُ یَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللّهَ لاَ یَهْدِی الْقَوْمَ الْكَافِرِینَ [1] = اى فرستاده ما! آنچه را از ناحیه پروردگار به تو نازل شده برسان و اگر نكنى (نرسانى) اصلا پیغام پروردگار را نرسانده اى و خدا تو را از (شر) مردم نگه مى دارد. زیرا خدا كافران را هدایت نمى فرماید (به مقاصدشان نمى رساند)». بدون غدیر، هیچ چیز درست و کامل نیست و خداوند دین بدون غدیر و امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) را قبول ندارد. برای همین هم وقتی امیرالمؤمنین (علیه السلام) منصوب می‌شود، خداوند در قرآن می‌فرماید: «الْیَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِینَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْكُمْ نِعْمَتِی وَ رَضِیتُ لَكُمُ الإِسْلاَمَ دِینا [2]=  امروز، دین شما را كامل كردم و نعمت خود را بر شما تمام نمودم و اسلام را به عنوان دین شما پذیرفتم».  بدون امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) و بدون ولایت، امکان ندارد کسی بتواند حرکت صحیح انسانی بکند و در مسیر ابدیت، موفق شود. برای همین هم فرمودند: همه عبادات متکی به نماز است و نماز ستون دین است؛ اما خود نماز هم متکی به ولایت است. یعنی اگر کسی ولایت نداشته باشد، نمازش هم که ستون است، به درد نمی‌خورد. نماز ستون است، اما این ستون برای برپا شدن، یک صفحه محکم می­‌خواهد که آن صفحه، صفحه ولایت است. ولایت امیرالمؤمنین علیه‌السلام خوراک اصلی، حیات و قوت روح انسان است همان‌طور که مأمور هستیم با خداوند سرمست باشیم، باید با امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) نیز سرمست شویم. عید، زمانی است که من بفهمم بزرگترین دارایی من امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) است و خداوند تبارک و تعالی او را به من عطا فرموده است. آدم فطرت‌گرا، غیر از طبیعت گراست. طبیعت‌گرا وقتی می‌خواهد نعمت‌های خدا را بشمارد، به چیزهایی مثل گاو و گوسفند، خانه، ساختمان، غذا، پول و... فکر می‌کند و الحمدلله می‌گوید که خداوند اینها را به او داده است. ولی فطرت گرا اینطور نیست. فطرت گرا چون خودش را یک موجود ممتد از طبیعت تا بی­نهایت می‌بیند، می‌داند نظام فطری آن طرف، به چه چیزی احتیاج دارد. درک می‌کند که فقط امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) برای سیر یک فطرت سالم به سمت بی‌نهایت به درد می‌خورد.  فطرت‌گرا از اینکه امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) را دارد و می‌تواند با او پیوند و ار تباط برقرار کند، خیلی سرمست و شاد است. می‌فهمد که اگر اهل بیت (علیهم‌السلام) در زندگیش نبودند، زندگیش جهنم بود. می‌فهمد که خداوند نعمت را کامل کرده و عالی ترین نعمت را به او داده، چون مثل خدا نگاه می‌کند و هم نظر با خداست. از اینکه بعضی از نعمت‌های طبیعی را ندارد و در بعضی از جنبه ها ضعیف است و توان ندارد، اصلاً غصه نمی خورد. چون بالاترین چیزی که ممکن است خدا به انسان بدهد را الحمدلله دارد. شیعه باید سرمست و دلخوش باشد از اینکه ائمه (علیهم‌السلام) را دارد. وقتی دلخوش نیست، قدرش را هم نمی‌داند. وقتی با داشتن امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) و اهل‌بیت (علیهم‌السلام) احساس بدبختی می‌کند، حتماً اهل‌بیت (علیهم‌السلام) و امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) را کوچک کرده، ولی فرض بفرمایید وقتی که یک ماشین می‌خرد و احساس خوشبختی می کند، آن ماشین را بزرگتر از نعمت ولایت و اهل بیت (علیهم‌السلام) می داند. لذت نهایی هر شخص، شأن او را نشان می دهد «لذت نهایی» یعنی وقتی با نعمتی هستی، سرمستی و عالی‌ترین لذت زندگیت همان است. وقتی آن را داری، احساس شادی و غنا میکنی و چیز دیگری را آرزو نمی کنی. مثل نوزاد که عالی ترین لذتش این است که هم شیر بخورد و هم از قیافه مهربان مادر و گرمای بدنش ارضای عاطفی کند. اگر کسی ولایت بالاترین نعمتش باشد، وقتی با ولایت است، خیلی سرمست است. مثل بسیاری از شعرهایی که در دیوان ها، در مورد اهل بیت (علیهم السلام) نوشته می‌شود که شاعر آنها خیلی بدمستی کرده و سر حال بوده. اینها محصول کار عقلی و علمی نیست. محصول عشق است. محصول این است که شخص، امام زمان  را دیده و درک کرده است. یعنی ادراکش توأم با شعور و محبت و عشق است. جایی ممکن است خلأ انسان را بگیرد و اذیت شود، کسی ممکن است او را دور بزند و به او هجوم بیاورد؛ ولی انسان خودش را با امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف)  آرام می کند. در این صورت خوش به حال انسان. چون با عالی ترین  و حقیقی ترین کس، خودش را آرام کرده. اگر در مشکلات با بقیه چیزها مثل تلویزیون نگاه کردن، موسیقی گوش کردن، قرص خواب خوردن و با کسی حرف زدن خودش را آرام کند، همه آنها سراب هستند. ویژه نامه غدیر بالاترین ثروت انسان، ائمه (علیهم السلام) هستند وقتی انسان امام زمان، امام حی را دارد، امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) را دارد، سیدالشهداء (علیه‌السلام) و امام رضا (علیه‌السلام) را دارد؛ این عالی‌ترین و بالاترین ثروت و دارایی انسان است و با آن سرمست و دلخوش است و در میان انسان‌ها برد کرده؛ چون انسان‌ها همه از نظر دارایی یکی نیستند. مثل خیلی از انسانها که میلیاردها ثروت دارند؛ ولی سواد ندارند و از سواد نداشتن رنج زیادی هم نمی‌­برند؛ چون پول، آنها را سر پا نگه داشته و دلشان به دارایی شان خوش است. پشتشان به آن گرم است و شجاعت پیدا می کنند. خداوند در قرآن می‌فرماید: «إِنَّ الَّذینَ أَجْرَمُوا كانُوا مِنَ الَّذینَ آمَنُوا یَضْحَكُونَ [3]= آری، بدكاران در دنیا پیوسته به مؤمنان می‌خندیدند.» اما فطرت گراها دلشان به ائمه (علیهم‌السلام) خوش است و به ایشان تکیه می‌کنند و دنیاگراها را ریز می‌بینند و کسی نمی‌تواند آنها را  تحقیر و شخصیت شان  را خرد کند. حتی اگر جایی خواستند، نهی از منکر کنند، دست و پایشان نمی لرزد و پشت شان به خدا گرم است. کسی که امیرالمؤمنین (علیه‌لسلام) را ندارد، ذلیل و بدبخت و خوار است و یکسره به خاطر اینکه دیگران تحویلش نمی‌گیرند، تحقیر و مچاله می‌شود. اما کسی که با اینها رفت و آمد دارد، خرد نمی‌شود. وقتی آدم با اشراف و بزرگانی مثل ائمه (علیهم‌السلام) می‌پرد، آدم هایی که هیچ حیات انسانی ندارند و سراسر زندگی شان امور «جمادی و حیوانی و نباتی» است و از فطرت تهی هستند، نمی توانند با آدم کاری بکنند. با مدعی نگویید، اسرار عشق و مستی تا بی خبر بمیرد در درد خود پرستی با شعف و ناتوانی، همچون نسیم خوش باش بیماری ام در این ره، خوشتر ز تندرستی رفاقت با امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) را باید در دنیا آغاز کرد در عید غدیر، از اینکه امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) را داریم باید دور هم جمع شویم و غزل و ترانه بخوانیم و شاد باشیم. اگر بعد از مرگ بفهمیم آنها که بودند و ما در رفاقت با آنان چه کردیم، خیلی بد می‌شود. خدا کند الآن بفهمیم و رفاقت را شروع کنیم. معرفت یعنی این که قبل از ظهور، و قبل از آن که اهل بیت ع به این دنیا رجعت کنند، آدم مقام آنان را بفهمد و با آنان رفاقت را برقرار کند. در فرازی از دعای علقمه داریم: آقا من زمانی آمدم با شما رفیق شدم که خیلی از مردم از شما روی برگرداندند. من با شما رفیقم، شما هم رویتان را از من برنگردانید. رفاقت این طوری خوب است که جوانی با امام زمان (عجل‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشریف) و امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) رفاقت کند و مأنوس شود و برای آنها بخواند و مداحی کند. مثل جوانانی که نیمه شب روی زمین مسجد گوهر شاد برای امام رضا (علیه‌السلام) و امام زمان (عجل‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشریف) می‌خوانند. این که یک جوان فرصت کند با امام زمان(عجل‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشریف) عشق ورزی کند، خیلی اشرافی است. هر کسی این توفیق را پیدا نمی کند. عمر و جوانی می‌گذرد و تمام می‌شود؛ اما برزخ و قیامت و زندگی ابدی در راه است. بعد می‌سوزیم که چرا در اینجا با اهل بیت ع عشق و حال نکردیم. آنجا ممکن است که سیدالشهداء (علیه‌السلام) ما را در خانه شان دعوت کند و مهمانی بدهند و ما هم شرفیاب شویم. ولی وقتی برویم، می فهمیم چه چیزهایی را از دست داده ایم و می‌گوییم: ای کاش در دنیا با اهل بیت ع میخانه درست کرده و عشق و حال می کردیم. ویژه نامه غدیر [1]  قرآن کریم / سوره مائده / آیه 67 [2]  قرآن کریم / سوره مائده / آیه 3 [3]   قرآن کریم / سوره مطففین / آیه 29 [4] قرآن کریم / سوره بقره / آیه 40 [5] قرآن کریم/  سوره نساء / آیه 69

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11106
زمان انتشار: 13 اوت 2019
| |
تاثیر تصمیمات شخص در زندگی فردی و اجتماعی خود و نسلهای بعد

شرح زیارت عاشورا جلسه 25، 80/12/09

تاثیر تصمیمات شخص در زندگی فردی و اجتماعی خود و نسلهای بعد

تصمیم های درست و نادرست یک شخص، علاوه بر زندگی شخصی، زندگی اطرافیان و اجتماع او و حتی نسل های آینده را نیز درگیر می کند.

گاهی انسان تصمیم می‌گیرد یک کاری در زندگی اش انجام دهد. مثلاً تصمیم می‌گیرد از مواد مخدر استفاده کند، مشروب بخورد، زنا کند، دزدی کند. تصمیم می‌گیرد شغل اش را رها کند و به سراغ یک شغل دیگر برود. تصمیم می‌گیرد از همسرش جدا شود و... این تصمیم ها تبعات مختلفی دارد. گاهی می‌شود جبران کرد و گاهی قابل جبران نیست. گاهی تصمیمی که می‌گیرید برای خودتان است، یعنی دودش در چشم خودت می‌رود و جز خودت کسی آسیب نمی‌بیند. اما گاهی  با یک تصمیم، غیر از خودتان، دیگران را هم گرفتار می‌کنید. مثلا با حقوق کارمندی زندگی می‌کنی، یک دفعه تصمیم می‌گیری بزنی به کار آزاد. می‌گویند سرمایه می‌خواهد. می‌گویی حالا ماشینم و طلاهای زنم و فرش و یخچال و ... را می‌فروشم و کار آزاد را شروع می‌کنم. اما پولت برنمی‌گردد و برای اینکه پولت را نجات بدهی مجبور می‌شوی پول نزولی بگیری. پول نزولی هم که آتش است و عاقبت آن زندان است. می‌بینید که چقدر آدم به درد سر می‌افتند.

اهمیت تصمیم‌گیری زمانی نمود پیدا می‌کند که آدم در زندگی به جایی می‌رسد که با تصمیمی که می‌گیرد، باید مسئولیت نسل های زیادی را قبول کند. قرآن تاثیر تصمیم‌گیری را اینگونه بیان می‌فرماید: «مَنْ قَتَلَ نَفْسًا بِغَیْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسَادٍ فِی الْأَرْضِ فَكَأَنَّمَا قَتَلَ النَّاسَ جَمِیعًا وَمَنْ أَحْیَاهَا فَكَأَنَّمَا أَحْیَا النَّاسَ = هر كس كسى را جز به قصاص قتل یا [به كیفر] فسادى در زمین بكشد چنان است كه گویى همه مردم را كشته باشد و هر كس كسى را زنده بدارد چنان است كه گویى تمام مردم را زنده داشته است.» (سوره مائده/32). یک نفر معادل همه است، برای همین است که اگر کسی قتل ناحق انجام دهد یا خودکشی کند، مُخَلَّد در جهنم است، چون گناهش اتمام ندارد و اثر گناهش تمام شدنی نیست. به ظاهر یک نفر را کشته است، اما او یک نفر نیست، منشأ یک نسل است. لذا در تصمیمات دیگری مثل ازدواج حواستان باشد، ببینید شما دارید راجع به نسل های آینده تصمیم‌گیری می‌کنید. اگر می‌خواهید بچه‌دار شوید باید دقت کنید، مراقبت‌های قبل از بارداری و دوران بارداری، را دقت کنید. مسئولیت یک نسل در گردن توست. به خودت هم توجه کن و به فکر خودسازی باش چون تو نیز یک نفر نیستی. سرمنشاء یک نسل هستی. پس برای نسلی که می خواهند از تو به وجود بیایند درست تصمیم بگیر. تغییر مسیر خلافت مهمترین و خطرناک ترین تصمیم در زندگی بشریت است تغییر مسیر خلافت خطرناکترین تصمیمی بود که در دنیا اتفاق افتاد. یک نفر تصمیم می‌گیرد پیغمبر را بکشد؛ این قابل تحمل‌تر است. تصمیم می گیرد ده تا پیغمبر را بکشد؛ این را می‌شود کاری کرد؛ یعنی گرفتاری آن کمتر از تصمیمی است که برای حذف خلافت می‌گیرند. این تصمیم شوخی نیست؛ یک موقع امامی را می‌کشند، امام اثراتی در جامعه دارد  باز این قابل تحمل است، اما موقعی که می‌خواهید تکلیف تاریخ را روشن کنید، وقتی بخواهی محور خلافت را تغییر دهی، از یک خاندان عدل، از آنی که خدا خواسته است، از تخصّص به غیر متخصّص سوق دهید، ببینید چه فاجعه‌ای بار می‌آید؟ مثل این است که ما تصمیم بگیریم وزارت بهداشت را منحل کنیم، وزیر بهداشت را عزل کنیم و بگوییم از این به بعد کلیه امور بهداشتی مردم، اعم از جراحی‌ها، واکسن‌ها، معاینات، درمان ها و همه امور پزشکی مردم را کارگرهای شهرداری انجام دهند. یا از این به بعد کلیه امور وزارت بهداشت درمان و آموزش پزشکی به عهده وزارت ارشاد اسلامی است. قضیه غصب خلافت این گونه شد. اگر غصب خلافت نمی‌شد و امیرالمؤمنین جای پیغمبر علیها‌السلام می‌نشستند، امام مجتبی جای حضرت علی علیها‌السلام و به ترتیب الی آخر و همه چیز رو روال خود جلو می‌رفت، اداره‌ی کل نظام اسلامی به دست متخصصین می‌افتاد. اما نشد. عاملش همان کسانی بودند که غصب خلافت کرده و این انحراف را ایجاد کردند. از این رو حضرت می‌فرمایند: تا آخر دنیا هرچه زنا، یا هر جنایت دیگری که اتفاق بیافتد به گردن این هاست. با یک تصمیم سنگ بنایی می‌گذارند و سر از جاهایی درمی‌آورند. لذا در سوره فجر(25،26) داریم: «فیومئذٍ لایعذبُ عذابه احدٌ و لایوثقُ وثاقهُ احدٌ؛ هیچ کس در روز قیامت به اندازه‌ی این شخص عذاب نمی‌کشد و هیچ کس به اندازه‌ی این شخص در بند نیست». حضرت سلمان علیه‌السلام می‌فرمایند: «این آیه در مورد کسی است که غصب خلافت کرده است». چون تصمیمی که گرفت خیلی مهم بود. امام رضا علیه‌السلام می‌فرمایند: «آهنگ مشکلی کردند و به دروغی پرداختند و به گمراهی دوری افتادند و در سرگردانی فرو رفتند که با چشم بینا امام را ترک گفتند».آهنگ مشکلی کردند یعنی، قصد و اراده بدی را پیش گرفتند. دروغی پرداختند یعنی چندتا دروغ ساختند تا مردم و اطرافیان را گول بزنند که این خلیفه نیست، گفتند حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها دروغ می‌گوید که فدک مال من است، فدک را پدرت به تو ارث داده است؟ ابوبکر می گوید: من از پیغمبر صلی‌الله‌علیه‌وآله شنیدم که ما پیغمبران چیزی به ارث نمی‌گذاریم، اینگونه حدیث برای خود ساختند. یعنی حضرت زهرایی که قرآن می‌گوید: «یطهرکم تطهیرا»، قرآن می‌گوید هیچ حرف باطلی از حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها نمی‌شنوید، آیه تطهیر درباره‌اش آمده است، شیعه و سنی این را قبول دارند که حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها معصوم بوده است و امکان نداشته اشتباه کند، ابوبکر به او گفت تو دروغ می‌گویی من راست می گویم. با دروغ حضرت علی علیه‌السلام را از دور خلافت خارج کردند بعد که دیدند زورشان نمی‌رسد و نمی‌توانند با منطق کنار بیایند دست به شمشیر بردند و آتش زدند و آدم کشی کردند، خیلی تصمیم سختی است. آدم به کجا می رود؟ امام رضا علیه‌السلام در ادامه فرمایش خود درباره امامت فرمودند: «به خدا که ضمیرشان به خودِ آن ها دروغ گفته و بیهوده آرزو بردند به گردنه بلند و لغزنده‌ای که به پایین می‌لغزند بالا رفتند و خواستند که با خِرَد گمگشته و ناقص خود و با آراء گمراه کننده خویش نَصب امام کنند و جز دوری از حق بهره نبردند». این افراد دقیقاً با چشم باز می‌دانستند که علی علیه‌السلام همانی است که خدا تعیین کرده است. می‌دانستند غیر از ایشان هیچ کسی نمی‌تواند مشکلات جامعه را حل کند و هیچ کس صلاحیت ندارد بعد از پیغمبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله جانشین ایشان باشد. همه را می‌دانستند و با چشم باز تصمیم گرفتند علی علیه‌السلام را حذف کنند. بعدها هم همه آن ها اعتراف کردند که بهتر از همه ما تو بودی و ما در مقابل تو عددی نبودیم؛ اعتراف کردند که تو منصوب هستی. وقتی حضرت می‌فرمایند گمراهی دور، باید در مقیاس امام رضا بروی تا متوجه شوی دور یعنی چه؟ شخصی هفتاد نفر از سادات را کشته بود بعد گفته بود من که هفتاد نفر از سادات را کشته ام خدا توبه‌ی مرا می‌پذیرد؟ نماز و روزه اش را هم کنار گذاشته بود، امام رضا پیغام داد که به فلانی بگویید: گناه این ناامیدی که تو بخاطر کشتن هفتاد نفر داری از کشتن آن هفتاد نفر بالاتر است. چرا با خدا قهر کردی؟ حضرتی که با قاتل هفتاد نفر این طوری برخورد می کند و می فرمایند بیا آشتی کن، پس وقتی حضرت می‌گوید به سوی گمراهی دور رفتند یعنی این جنایت بزرگی است. با چشم بینا امام را ترک گفتند، چه قدر احمق بودند «و لعن الله امة دفعتکم عن مقامکم؛ خدا لعنت کند کسانی را که شما را از این مقام تان دفع کردند». «و ازالتکم عن مراتبکم التی رتبکم الله فیها» اینکه ما در زیارت عاشوراء لعنت می‌کنیم و می‌گوییم خدا لعنت کند کسانی را که به شما در این وضعیت کمک نکردند خدا لعنت کند مردمی را که حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها به در خانه شان آمد، در را به روی او بستند و حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها گفت مردم بیایید که دارند با علی این کار را می‌کنند! آنها او را رها کردند و رفتند. به روی حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها در را ببندند؟ به روی حَسَنِین علیهما‌السلام و امیرالمؤمنین در را ببندند؟ چه تصمیم‌های سختی برای خودشان و برای جامعه‌ی بعد از خودشان و برای آینده‌ی جهان گرفتند، چشم باز داشتند و دیدند که کفار دارند نسبت به امیرالمؤمنین قلدری می‌کنند اما صدای شان درنیامد. مقداد، سلمان و ابوذر که چند نفر بیشتر نبودند؛ این ها می‌گویند ما امیرالمؤمنین را نمی‌فروشیم، حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها را نمی‌فروشیم. خلافت و اداره حکومت تخصص خاص خود را دارد متخصص باید هفت تخصص را داشته باشد، او کسی است که قبل از اینکه انسان به وجود بیاید، او را دیده و با او بوده و دوران قبل از خلقت را طی کرده است. کل ۵  تخصص امور دنیا را دارد و امور بعد از دنیا هم در دست اش است. یک کسی مثل امیرالمؤمنین علیه‌السلام است. حضرت علی علیه‌السلام یک متخصص است. پسرش نیز مثل خودش است، پسر دیگرش هم مثل خودش است، این دوازده نفری که پیامبر نام آنها را برده اند متخصصین عالم هستند. آنها را می‌خواهیم کنار بگذاریم و امور مردم را، نه یک نسل و دو نسل، کل تاریخ را به دست انسان‌های جاهل بسپاریم، یک کسی مثل ابوبکر که خودش می‌گوید: «الناس افقه منی= همه‌ی مردم بیشتر از من می‌فهمند». من کودن ترین مردم هستم. خودش از خودش گزارش می‌دهد که یک آدمی است که هیچ نمی‌فهمد. به روایت اهل تسنن عُمَری که ۷۰  مرتبه می‌گوید اگر علی علیه‌السلام نبود عمَر هلاک شده بود، یا می‌گوید: خدایا مرا در مشکلی که علی علیه‌السلام در کنارم نیست تنها مگذار، آیا لیاقت رهبری را دارد؟ این ها آمده اند خلافت کنند!؟ اینها آمده اند تا خلافت یعنی تخصصی ترین کاری که در دنیا وجود دارد را انجام دهند! تخصص پزشکی نیست که شما ۲۰ سال تخصص روی بدن پیدا کنید و به شما اجازه بدهند کارد جراحی دست بگیرید. خلافت ۷  تخصص می خواهد که با آموزش هم به دست نمی آید، با دانشگاه رفتن و کلاس رفتن به دست نمی آید. این ۷  تخصص را فقط خودِ خدا باید مستقیم به متخصصش بدهد. اگر متخصص ها را از دور خارج کنید، می دانید چه اتفاقی در جامعه و تاریخ می افتد؟ از زمان حضرت علی علیه‌السلام و پیغمبر صلی‌الله‌علیه‌وآله یک کشور اسلامی داشتیم و بعدها توسعه پیدا کرد، زمان عُمَر هم توسعه پیدا کرد. ایران زمان عُمَر فتح شد، ولی اگر حضرت علی علیه‌السلام بود، کشورهای دیگر هم به راحتی فتح می‌شد و با برنامه‌ریزی که خود علی علیه‌السلام داشت، راحت جهان فتح می‌شد. یک نفر مسیر دنیا و مسیر تاریخ و مسیر همه‌ی انسان ها را عوض کرد. یک نفر می‌نشیند و برای کل جهان تصمیم می‌گیرد و عمل می‌کند. شهوت مقام، در یکی دو نفر زیاد شد و چند نفر دیگر را با خودشان همراه کردند، حضرت علی علیه‌السلام را حذف کردند، حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها را به شهادت رساندند و تمام شد. اتفاقات تاریخ ریشه در تصمیمات گذشته آن دارد مقام معظم رهبری فرمودند: خواص در مقاطع حساس تاریخی تصمیمی میگیرند که بسیار سرنوشت ساز است. درباره‌ی حضرت سیدالشهداء علیه‌السلام روایت این است که عاشوراء روز جمعه بوده است. داریم که وقتی سر مبارک حضرت سیدالشهداء علیه‌السلام را بریدند و تمام شد، منادی صدا می‌کند: «قُتِلَ الحُسَین یَومَ الإِثنَین؛ حسین ; دوشنبه کشته شد». عاشوراء روز جمعه است که سر امام حسین علیه‌السلام را بریدند ولی فرشته ندا می‌دهد که حسین علیه‌السلام دوشنبه کشته شد. یعنی روزی که سقیفه تشکیل شد و غصب خلافت شد. یعنی ریشه اش اینجاست. تحلیل تاریخی و تحلیل دقیق سیاسی یعنی همین. نه اینکه آن حادثه الآن اتفاق افتاده باشد. آن حادثه یک تاریخچه دارد که ریشه آن به ۴ سال گذشته یا ده سال گذشته و یا به ۲۰ سال گذشته برمی گردد. انقلاب اسلامی چرا اتفاق افتاده است؟ انقلاب اسلامی یک تاریخ دارد. تاریخ ۱۴۰۰ ساله دارد که در طی ۱۴۰۰سال پیش اتفاقاتی افتاده است که بعد نمودش انقلاب اسلامی می‌شود. این که فرشته به ما تحلیل می‌دهد و می‌گوید «قتل الحسین یوم الإثنین»، یعنی همان موقع که غصب خلافت شد، امام حسین علیه‌السلام کشته شد. وقتی مداح می‌گوید حضرت رقیه سلام‌الله‌علیها سیلی خورد، و به حضرت زینب سلام‌الله‌علیها جسارت شد، این به ریشه برمی‌گردد. سنگ بنا را چه کسی می‌گذارد؟ ریشه همانجاست. زمان امام صادق علیه‌السلام کسی خدمت حضرت آمد و ایشان به او فرمودند: تو که همیشه این خلفاء و کسانی را که غصب خلافت ما را کردند و به ما ظلم کردند لعن می‌کردی. چرا دیروز و شب قبل لعنت نکردی؟ گفت: خواب دیدم که یکی، دوتا فرشته آمدند و این ها را از قبر بیرون کشیدند و گلاب روی صورت این ها پاشیدند. گفتم کسی که فرشتگان گلاب روی صورت آنها بپاشند، آدم‌های خیلی محترمی هستند. حضرت فرمودند: بله، ولی این گلاب نبود. دو فرشته مأمورند که در هر جای عالم روی کره‌ی زمین خون به ناحق ریخته شده را در شیشه بریزند و شب به شب روی صورت این ها بپاشند. یعنی بدانید که هر جای عالم ظلمی و جنایتی می‌شود آنها عامل اصلی آن هستند. اگر من و شما الآن در زندگی مان دچار نکبت‌هایی هستیم، اگر غم و غصه‌ای در زندگی‌مان داریم، کسانی برای ما این طور تصمیم گرفته اند و ما را به اینجا آورده‌اند. اگر امام زمان ۱۴۰۰ سال است که ناراحت هستند و خون دل می‌خورند و در بند غیبت اسیر هستند و نمی‌توانند راحت بیایند به بچه ها و شیعیان خود سر بزنند، کسی در گذشته تصمیمی گرفته که منجر به این وضعیت شده است. شیعه و متدین بودن، دلیل بر مبرا بودن از فساد و گمراهی نیست همه‌ی فسادها غالباً از کسانی که سابقه‌ی تدین بیشتری داشتند، ایجاد می‌شد. چون از اول این تدیّن فطرینه نشده بود؛ بلکه روی طبیعت نشسته بود. ما بیشترین ضربه را در طول تاریخ اسلام از متدینین سابقه‌دار خورده‌ایم. از کفار و ارازل و اوباش و فاسدها زیاد ضربه نخورده‌ایم و هرچه خوردیم از کسانی خوردیم که زندان بودند، شکنجه دیدند، یار امام بودند، با امام سابقه‌ی مبارزاتی داشتند، مسلمان قبل از انقلاب بودند، جلسات قرآن داشتند و هیأت دار بودند. فکر نکنید ما که شیعه هستیم، از آن تصمیمات عُمَری دور هستیم. ما هم به سهم خودمان، نسبت به شاکله و شخصیت خودمان، زمانی می‌رسد که تصمیم‌هایی می‌گیریم که تبعاتش کمتر از تبعات کار ابوبکر نیست. آن کسی که داخل حرم امام رضا بمب گذاشته و یا در نماز جمعه، یا در حرم حضرت امام خمینی و حرم حضرت معصومه سلام‌الله‌علیها بمب‌گذاری کرده و تعدادی را کشته، زمانی بچه شیعه بوده است. اما کارش به اینجا رسیده است. کسی که شهید دستغیب را به نارنجک بست و او را کشت، شهید اشرفی اصفهانی، شهید مدنی، شهید صدوقی و شهدای دیگر را کشت، کسی که 72 تن را یک جا کشت، فکر می‌کنید از آمریکا آمده بود؟ نه این ها شناسنامه‌ی شیعه داشتند، اسم شیعه داشتند، پدر و مادر شیعه و خودشان شیعه بودند و سر از اینجا درآورند. منافقین از همان بچه حزب‌اللهی ها و حافظان قرآن و متدینین انقلابی بودند که زمان شاه هیچ کس نمی‌توانست آنها را به کم ترین گناه آلوده کند.با وجود آن همه فسادی که زمان شاه بود، این ها اهل فساد نبودند. اما سر از منافقین درآوردند و اعدام شدند. الآن هم افرادی در گوشه کنار مملکت هستند کسانی که برای کشتن مؤمنین توطئه می‌کننند و اتفاقا نماز شب خوان هم هستند و به دفتر مراجع نیز وصل بودند. یک مرجع تقلید، کارش به جایی رسید که تصمیم گرفت امام خمینی و تمام اهالی جماران را یکجا بکشد. بعد که به او گفته می‌شود چرا این تصمیم را گرفتی؟ شما با امام خوب نبودی و می‌خواستی امام را بکشی و از دور خارج کنی که این هم تصمیم کمی نیست که یک ملت را بی پدر و یتیم کنی. اما تصمیم برای مردمی که در جماران بودند و بچه های کوچک و نوزاد و بچه‌هایی که توی رحم مادرشان بودند، عروس ها، دامادها، جوان ها این همه انسان در جماران بودند، چطور توانستی اینگونه تصمیم بگیری که همه را بکشی؟ جواب داد که اگر می خواستم با این طرح مخالفت کنم می ترسیدم که من را هم بکشند  امضاء کردم که این کار را انجام دهند. این جواب او است! پس به میزانی که به سطح ایمانت افزوده می شود و در مقدسات می‌افتی و سابقه‌دار می‌شوی، خطرناک تر هستی، این را بدان! هرچقدر قله ات رفیع‌تر می‌شود و بالا می‌روی، دره ات هم برای سقوط، گودتر و عمیق‌تر می‌شود. هرچقدر ارتفاع بگیری، اگر سقوط کنی، سقوط ات خیلی وحشتناک است. اگر از یک متری یا از دو متری بیافتی، به اندازه ای که وقتی اوج گرفتی بیافتی، خطرناک نیست. نقش شیطان را در این مسأله نباید نادیده گرفت. نقش شیطان در صور مقدس افراد متدین این است که آدم‌هایی را می‌پروراند که ۳۰ سال نماز شب بخواند و بعد شمشیر به دستشان می‌دهد و می‌گوید بروید با پیغمبر صلی‌الله‌علیه‌وآله بجنگید. آنها را وادار می‌کند که در شرایط عربستان، روزهای طولانی و گرم روزه بگیرند و یک مقدس، مجاهد، عابد و یک زاهد، تربیتش می‌کند. اما در روز موعود، او را جلوی امیرالمؤنین می‌گذارد که به جنگ با امیرالمؤمنین برود. ما بیشترین ضربه را در طول تاریخ اسلام از متدینین سابقه‌دار خورده‌ایم. از کفار و اراذل و اوباش و فاسدها زیاد ضربه نخوردیم هرچه خوردیم، از کسانی خوردیم که زندان بودند، شکنجه دیدند، یار امام بودند، با امام سابقه‌ی مبارزاتی داشتند، مسلمان قبل از انقلاب بودند، جلسات قرآن داشتند هیأت دار بودند. همه‌ی فسادها غالباً از کسانی که سابقه‌ی تدین بیشتری داشتند، ایجاد می‌شد. چون از اول این تدیّن فطری نشده بود بلکه روی طبیعت نشسته بود. ظاهرش این بود که سیر طبیعی خود را طی می‌کند، هیئت می‌رود، سینه زنی می‌کند، نماز شب می‌خواند، شام و نهار می‌دهد، گریه می‌کند، ولی این ها روی طبیعت اش نشسته و طبیعت رشد می‌کند نه فطرت. این چیزها سراغ ما هم آمده است. این که بگوییم چه آدم‌های بدبختی بودند، چقدر قسی‌القلب بودند، خیلی از خواص ما دچار این بدبختی ها شده اند. حواسمان را جمع کنیم وگرنه این تاریخ درباره ی تک تک ما تکرار می‌شود. حضرت یک آیه می‌خوانند: «وَزَیَّنَ لَهُمُ الشَّیْطَانُ أَعْمَالَهُمْ فَصَدَّهُمْ عَنِ السَّبِیلِ وَكَانُوا مُسْتَبْصِرِینَ= و شیطان كارهایشان را در نظرشان بیاراست و از راه بازشان داشت با آنكه [در كار دنیا] بینا بودند»(عنکبوت/38). اهل بصیرت بودند و درس‌ها را خوب می‌دانستند و دوره‌اش را دیده بودند، ۱۰۰ جلد کتاب می‌توانستند در این زمینه بنویسند. همه‌ی آن ها علم نظری داشتند، باسواد بودند، جنگ و انقلاب را گذرانیده بودند، امام را گذرانده بودند، بعد با بصیرت بدبخت شدند و به جهنم رفتند. دلیل عدم اطاعت شیطان از امر خدا در سجده به انسان شیطان نوع خلقت و سابقه خود را با انسان مقایسه کرد و به خودبینی رسید و به جای اینکه جایگاه و مقام خدا را ببیند جایگاه خود و انسان را دید و از اطاعت خدا سر باز زد. شیطان چگونه جلوی خدا ایستاد؟ شیطان اگر یک موجود سابقه دار در فساد و بی‌آبرو بود، نمی‌آمد جلوی خدا بایستد، شیطان به خدا می‌گوید : می دانی من چه کسی هستم؟ من ۶ هزار سال تو را عبادت کردم، برای چه به کسی که تازه از گرد راه رسیده سجده کنم؟ این کار را از من نخواه. خدا گفت: من فقط از تو اطاعت و سجده می‌خواهم. او گفت: با هم یک معامله کنیم، تو این خواسته را ندید بگیر، بی‌خیال شو، من تو را طوری عبادت می‌کنم که هیچ کس عبادت نکرده باشد. این کار پناه بردن به عبادت برای ارضای طبیعت است. خدا می‌گوید: من به این چه نیازی دارم؟ من از تو اطاعت می‌خواهم. تو خودت را به خاطر من کنار بگذار. او می‌گوید: «خلقتنی من نار و خلقته من طین» من از آتش هستم. یعنی خدا را نمی‌بیند و خودش را می‌بیند. خدا می‌گوید چرا خودت را نگاه می‌کنی؟ من را ببین و بخاطر من اطاعت کن. او می گوید: نه. تفاوت انسانهای طبیعت گرا و فطرت گرا در اطاعت و سپاس گذاری این که انسان کفور و ناسپاس است، از طبیعت انسان است. آدم های فطرت‌گرا این طور نیستند، درست رفتار می‌کنند. این طبیعت گرایی است که کفور است. جنبه‌ی غیرانسانی وجود ماست که به همه‌ی زحمات دیگران ناسپاسی می‌کند. هنگامی که بسیج، جنگ، جبهه، سابقه‌ی انقلابی، سابقه ی اسارت و عبادت در طبیعت انسان رشد می‌کند و بزرگ می‌شود و انسان سر از یک گردن کلفتی و گردن کشی و نافرمانی در مقابل خدا در می‌آورد. جلوی خدا می ایستد و می‌گوید: خدا فکر کرده است، من کم کسی هستم این عبادت های ما توهین به خداست. نماز و روزه‌ی ما توهین به خدا است، اگر خدا این‌ها را به ما ببخشد، خیلی لطف کرده است. دو رکعت نماز می خوانی،  ذهنت این طرف و آن طرف می‌رود و حواست پرت می‌شود. این چه نمازی است؟! انسان واقعاً چیزی ندارد که متکبر شود. ولی بعضی وقت ها شیطان همین را بزرگ می‌کند و نمازی که سر تا پای آن گناه بوده را برایت نورانی می‌کند و تصور می‌کنی تو خیلی آدم حسابی، درست کار و نورانی هستی، بعد خدا به تو اجازه می دهد، تو را از کثافت نجات می‌دهد و اجازه می‌دهد توبه کنی و با او آشتی کنی. اجازه می‌دهد به مسجد و حرم های بزرگ و مجالس ویژه راه پیدا کنی. به تو شرافت می‌دهد. حواس مان نیست که این لطف را خدا به ما می‌کند و ما سر خدا منت می‌گذاریم و می‌گوییم: خدایا در نظر داشته باش که زیارت رفتیم، این هم چهار رکعت نماز. یک روز هم روزه گرفتیم، هزاران تومان برایت خرج کردیم و... . پولش را خودش به تو داده است. این کارها یک سابقه می‌شود و بعد کم کم جا پای خدا می‌گذاریم و جلوی خدا گردن کشی می‌کنیم و یادمان می‌رود که ما هیچ بودیم. «هَلْ أَتَى عَلَى الْإِنْسَانِ حِینٌ مِنَ الدَّهْرِ لَمْ یَكُنْ شَیْئًا مَذْكُورًا» هیچ بودیم، همه چیز را او به ما داد، یادمان می‌رود که از کجا تغذیه می شدیم. افرادی که در مقابل خدا گردن کشی می‌کنند مثل بچه‌های نمک‌نشناسی هستند که پدر و مادر آن ها را بزرگ می‌کنند، مادر در دوران بارداری ۹ ماه سختی می‌کشد و زحمت می‌کشد، حدیث داریم زن هایی که سر زایمان در اثر شدت و فشار زایمان می‌میرند، شهید از دنیا رفته اند و ثواب شهداء را دارند. دوران حمل، دوران جهاد و شمشیر زدن یک زن است. بعد پدر و مادر فرزند را تحویل می‌گیرند و او را پرستاری می‌کنند، بزرگ می‌کنند اما وقتی بزرگ شد، برای پدر و مادرش شاخ و شونه می‌کشد. همه چیزمان از وجود پدر و مادر است. بعضی افراد، پدر و مادر را به مکه، مشهد یا کربلا می‌برند، اما سر آن‌ها منت می‌گذارند، یا اگر پولی برای پدر و مادر خرج کند خیلی برایش بزرگ و عجیب است. این که انسان کفور و ناسپاس است، از طبیعت انسان است. اما آدم های فطرت گرا این طور نیستند و درست رفتار می‌کنند. این طبیعت‌گرایی است که کفور است. جنبه‌ی غیرانسانی وجود ماست که به همه‌ی زحمات دیگران ناسپاسی می‌کند. نگاهی به دست پدر و مادرت بنداز. به صورتشان نگاه کن! ببین چه دورانی را گذرانده اند تا تو این شدی؟ بنابراین مغرور نشویم. یکی از بهترین دعاهایی که افراد فطرت گرا برای حفظ دین و سپاس از توفیقات الهی می‌خوانند دعای غریق است که توصیه شده است، بعد از نماز بخوانید: ««یا الله یا رحمن یا رحیم یا مقلب القلوب ثبت قلوبنا علی دینک و ثبت لی قدم صدق عندک مع الحسن و اصحاب الحسن ;» خدایا نگه مان دار. خدایا دلمان نلرزد. خدایا با تو قهر نشوم و تو را رها کنم و به عنوان ربّ خودم بوزینه بخرم. خیلی ها این کار را کردند و موسی را رها کردند و به دنبال گوساله رفتند. مجاهدین زمان شاه، مبارزین زمان امام، یاران امام، همانند کسانی بودند که همه چیز را فروختند و دنبال گاو و گوساله رفتند و نتوانستند تا آخر راه، با موسی همراه شوند. خود و آخرت شان را با قیمت ارزانی فروختند. «ثبت قلوبنا» یعنی خدایا دلمان نلرزد، خدایا نگه مان دار. «ربنا لاتزغ قلوبنا بعد اذ هدیتنا» یعنی خدایا حال که هدایت‌مان کردی، قلب‌های ما خراب نشود. نگذار فاسد شویم، نگذار برگردیم. یک فطرت گرا همه الطاف را از خدا می‌بیند و می‌فهمد که از ته چه جهنمی درآمده تا به این بهشت رسیده است. حاضر نیست دیگر از این بهشت دربیاید، وقتی سر نماز است، می‌فهمد که در چه بهشتی است. از این رو می‌گوید خدایا این را از من نگیر. در زیارت حضرت عبدالعظیم یا حضرت معصومه علیهما‌السلام، در زیارتنامه به فرازی می‌رسی که تمام وجودت می‌لرزد و می‌گویی: «لا تسلب منّی ما انا فی= خدایا این را که داخلش هستم، از من نگیر». ببین من الآن چه حال خوبی دارم. نزد ولی تو آمده‌ام و در این جلسه بهشتی نشسته‌ام. « فِی بُیُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَنْ تُرْفَعَ وَیُذْكَرَ فِیهَا اسْمُهُ یُسَبِّحُ لَهُ فِیهَا بِالْغُدُوِّ وَالْآصَالِ =در خانه ‏هایى كه خدا رخصت داده كه [قدر و منزلت] آنها رفعت‏ یابد و نامش در آنها یاد شود در آن [خانه]ها هر بامداد و شامگاه او را نیایش مى كنند.» (سوره نور/36) خانه هایی که اجازه دادی داخلش میخانه هایی برپا شود و ما را هم در یکی از این میخانه‌ها راه دادی ما را از آنها بیرون مان نکن». آدم فطرت گرا  این موهبات را قدر می‌داند. زمانی که دنیا به انسان فطرت گرا پیشنهاد می‌دهد که آخرت خود را یک میلیون تومان می فروشی؟ خیلی ها با کمتر از یک میلیون هم فروختند. اما این می‌گوید نه. من نمی‌فروشم. ما فروشنده نیستیم. دنیا دست برنمی‌دارد و قیمت را بالا می‌برد. یک رئیس بانکی که یک دفعه سر از اختلاس درمی آورد، این طور نبوده که با ۳۰ میلیون تومان اختلاس کند. ۳۰ میلیون تومان رقمی نیست، یک دفعه امکانات برایش فراهم می‌شود و رقم آن به یک میلیارد تومان می‌رسد. شیطان پرداخت را بالا می‌برد و فرد آخرت خود را می‌فروشد. اما کسی که قیمت خود را بی‌نهایت بداند، خود را نمی‌فروشد. کسی که قیمت خود را امام حسین بداند، خون خود را خون امام حسین بداند، آن ها را در ردیف خود بداند، هیچ کس نمی‌تواند او را بخرد، برای همین می‌گوید مطلقاً فروشی نیست. اما اگر باور نکرده باشی که قیمت بی نهایت است، فروشنده هستی. هر چند آدم خوب و متدینی باشی. «بهشت خدا و همه‌ی عظمت اش پاداش بدنت است»، وقتی خدا برای من چنین بهایی پرداخت کرده است، خیلی قیمتی هستم. برای بدن و نیازهای طبیعی ام یک بهشت خلق کرده که به اندازه ی همه ی آسمان ها و زمین است. خدا بالاترین قیمت را داده است. اگر با پیشنهاد کسی گول بخورم و بهشت را یک میلیون تومان بفروشم، ابدیت و خدا و اهل بیت علیهم‌السلام ناچیز فروخته ام. اگر کسی باور کرد قیمتش گران است، خود را نمی فروشد، رئیس بانک که هیچ رئیس جمهور هم بشود خود را نمی‌فروشد، میلیاردها نفر این طور بودند. مگر شهید رجائی نبود؟ مگر مقام معظم رهبری که ۸ سال رئیس جمهور این مملکت بود. مگر رهبر نیست؟ اما فقیرانه ترین زندگی را دارد. اینها خود را نفروختند. بعضی اشخاص تا لیسانس و فوق لیسانس و دکترا گرفتند، رئیس کل شدند، حکمی گرفتند و مدیر یا مسئول فلان جا شدند، همه چیز  را از دست می دهند. این ها آدم های کم وزنی هستند. چون قیمت خود را پایین گرفته اند. یادآوری تاریخ ایثارگری‌ها و از خودگذشتگی‌ها جهت رفع تجاهل و تغافل دوران پیغمبر همه در روز غدیر با امیرالمؤمینن علیه‌السلام بودند، اما فراموش کردند. حضرت به آنها گفت مگر شما با من بیعت نکرده بودید؟ غدیر و توصیه های پیغمبر یادتان رفت؟ علناً گفتند ما چیزی یادمان نمی‌آید. امام خیلی صریح گفت: نمی‌توانی بگویی نشنیده ام. این فراموشی‌های ابتکاری و خودساخته است. خود را به تغافل و تجاهل زدند. مثل الآن که خیلی از بچه حزب‌اللهی ها دارند در فساد ذوب می‌شوند. جنگ و جهاد و جبهه و خون هایی که ریخته شده را یادشان رفته است. وقتی به آنها گفته می‌شود که امام این را گفته است که «نگذارید انقلاب به دست نااهلان و نامحرمان برسد، من در میان شما باشم یا نباشم». تا این حرف را می‌شنود، خود را به آن راه می زند که من اصلاً این را نشنیده ام. خیلی ها بدشان می‌آید از اینکه بخواهیم زمان جنگ را یادآوری کنیم. میگویند: نبش قبر می‌کنی که راجع به جبهه و جنگ صحبت می‌کنی. این ها حقیقت مسلم چند سال پیش کشور ماست، ریشه‌ی ماست، ما براساس خون هایی که ریخته شده است الآن زنده ایم و امنیت داریم. آن تهاجمی که عراق کرده بود شوخی بردار نیست. اگر در مملکت الآن چیزی بنام ایران هست، به برکت این چند هزار شهید، معلول‌ها، جانبازها،  آزادگان و رزمندگان اسلام و خانواده هایشان است که نگه داشتند. حال بگوییم چرا راجع به آن ها حرف بزنیم؟  آن مال آن موقع است. راجع به جنگ حرف نزنیم، خشن است، از گذشته نگویم چه اصراری هست که راجع به این جنگ حرف بزنیم؟ جنگ زشت است. بیاییم فقط راجع به صلح و صفا و صمیمیت صحبت کنیم. کفار یک جنایت در ویتنام راه انداختند که هنوز هم راجع به آن فیلم می‌سازند. برای فیلم های شان هنوز قهرمان درست می‌کنند. راکی را درست کردند، یک آدم جانی در جنگ ویتنام  که اینجا و خیلی جاهای دیگر بزرگش کردند. اگر خودشان انتقاد می کنند و  زیر سؤال می‌برند از یک جهات دیگری است و گرنه  رئیس جمهور قبلی آمریکا گفت ما هرگز از ویتنامی ها معذرت خواهی نمی‌کنیم. هنوز دارند از قهرمان های افسانه‌ای خود فیلم می‌سازند و به خورد ما می‌دهند. رابین هود را  تحویل ما می‌دهند. یک کتابی بنام بینوایان نوشته شده است، که چند جور کارتون آن را به خورد ما می‌دهند، چند صد میلیون خرج تئاتر اش می‌کنند، فیلم سینمایی اش می‌کنند که نشان دهند یک آقایی فداکاری کرده است، در این مملکت میلیون ها از این آدم ها وجود داشته که آن ها از نظر کمالات وجودی اصلاً به گرد این ها نمی‌رسند. آنها از بس فقیر اند یک چیزی مثل بینوایان برایشان مهم می شود  از این اتفاقات در زندگی روزمره ی عوام ما خیلی زیاد هست، فداکاری ها، ایثارها، صبرها، گذشت ها، کرامت ها، و بزرگواری ها. شخصی که ده سال ساواکی ها شکنجه اش داده اند، دانه دانه ناخن هایش را کشیده اند، سیگار روی بدنش گذاشته اند، اتو روی بدنش کشیده اند، بچه اش را جلوی چشم او کشته اند، بعد از زندان آزاد می‌شود می‌گوید ما حلال می‌کنیم. این را داستان کنید! کسی یک شمعدان دزدیده و اوج آن این است که صاحبش گفته است من این ها را به او هدیه دادم، چه قدر روی این قسمت مانور می دهند؟ آن‌ها را فقیران فطری آنقدر بزرگ کرده اند. اما ما هزاران هزار از این الگوها داریم که هیچ وقت از تازگی نمی‌افتد و حقیقت هم دارد و متعلق به چند سال پیش است، اما بعضی ها می گویند بد است که بیاییم نبش قبر کنیم و سراغ جنگ برویم! اما باید چه قدر پول بدهیم و برویم تئاتر بینوایان نگاه کنیم. دیگر هیچ موضوعی نبود. بشریت دیگر چیزی ندارد که برای ما عرضه کند؟ حرف قشنگ دیگری نیست؟ همه تکرار و تکرار، یعنی ما اینقدر بدبخت هستیم که باید داستان این شمع دزد را همین طور برای مان تکرار کنند؟ یعنی این قدر جهان به ابتذال کشیده شده است که احتیاج دارد این چیزها به رخ کشیده شود؟ جهاد یکی از درهای بهشت است «ان الجهاد بابٌ من ابواب الجنة فتحه الله لخاصه اولیاء= جهاد دری از درهای بهشت است که خدا فقط روی رفیقان ویژه اش باز می‌کند». (نهج البلاغه خطبه27) پیامبر فرمودند: «إنّ لِرَبِّكُم فی أیّامِ دَهرِكُم نَفَحاتٍ، فَتَعَرَّضُوا لَهُ لَعَلَّهُ أن یُصِیبَكُم نَفحَةٌ مِنها فلا تَشقَونَ بَعدَها أبدا= همانا از سوى پروردگار شما در طول عمرتان نسیم هایى مى وزد ، پس خود را در معرض آنها قرار دهید، باشد كه نسیمى از آن نفحات به شما بوزد و زان پس هرگز به شقاوت نیفتید». همیشه این صحنه‌ها پیش نمی‌آید. ۱۴۰۰صد سال جامعه‌ی شیعه صبر کرد که بابی به اسم جهاد باز شود، «ان الجهاد بابٌ من ابواب الجنة فتحه الله لخاصه اولیاء= جهاد دری از درهای بهشت است که خدا فقط روی رفیقان ویژه اش باز می‌کند». نمی‌گوید روی مؤمنین و صالحین و... باز می‌کند، می گوید فقط روی رفیقان ویژه اش این در را باز می کند. ولی الآن می فهمیم که سرمان کلاه خیلی گشادی رفته است و خیلی باخت کردیم ما را بردند به بهشت، فرار کردیم و آمدیم، عرضه نداشتیم آنجا بمانیم، بیرون شدیم، در را هم بستند. ولی صدهزار مرتبه شکر که درها هنوز صددر صد بسته نشده است. خداوند در جهاد را بست؛ ولی باب دیگری از جهاد را باز کرد که به مراتب باارزش تر و با ثواب تر از آن کار است، اگر مرد میدان باشیم. الآن زمان جهاد اکبر، جهاد با دشمنان، جهاد فرهنگی و جنگ فرهنگی است. در این تهاجم فرهنگی، کار زشت این است که ما شمشیر بخوریم و مثل یک سرباز بی عرضه که نتوانسته از خود دفاع کند، در اولین ضربه به زمین بیفتیم. این جنگی که شما در آن هستید. ارزش و ثوابش به مراتب بیشتر از ۸ سال دوران دفاع مقدس است. اگر شما در مقابل دشمن مقاومت کنید و بگویید ما در مقابل تهاجم فرهنگی ایستادیم و  تهاجم فرهنگی، اینترنت، ماهواره، سی دی ها، محیط دانشگاه، دانشگاه آزاد نمی تواند مرا آلوده کند، دزدی ها و نمی تواند مرا به دزدی  وادار کند، این کافی نیست. هر کدام از ما می‌توانیم در جبهه‌ی فرهنگی یک سردار و فرمانده شویم، کسی شویم که موج ایجاد کنیم. نه تنها خودمان آس بینیم صد نفر دیگر هم نمی‌گذاریم آسیب ببینند. خدا از این شیعه خوشش می‌آید که هم عرضه دارد خودش را نگه دارد و هم عرضه دارد دست شیطان را قطع کند. پس سعی کنیم خودمان را بسازیم.

کلیدواژه ها: ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11100
زمان انتشار: 25 ژولیه 2019
| |
معصومین (ع) در رفع مشکلات مردم فعال هستند

شرح زیارت عاشورا، جلسه 24؛ 80/11/27

معصومین (ع) در رفع مشکلات مردم فعال هستند

از صدر اسلام به این طرف، وجود مقدس پیامبر(صلی‌الله‌و‌علیه‌و‌آله‌وسلم) و اهل بیت (علیهم‌السلام) در گرفتاری ها، پناهگاه مردم بوده اند. کسی نمی تواند گره‌گشایی ایشان را از مسائل، مصائب و مشکلات مردم محاسبه کند. کسی نمی‌تواند حساب کند امام رضا (علیه‌السلام) چقدر حاجت روا کرده، مریض شِفا داده، مشکلات جسمی، روحی، مادی و معنوی مردم را برطرف کرده است. کسی نمی‌تواند حساب کند، حضرت عبدالعظیم (علیه السلام) در شهر ری، چقدر حاجت‌ها را برآورده کرده‌است. کسی نمی‌داند، نقش وجودی حضرت زهرا (سلام‌الله)، امیرالمؤمنین (علیه‌السلام)، سیدالشهداء (علیه‌السلام) و حضرت مجتبی (علیه‌السلام) تا الآن چه بوده است. هر کدام از شما شاید سوابق زیادی از توسلات خودتان به این انوار طیبه و رفع مشکلات تان را داشته باشید.

تازه این مربوط به زمانی است که ما به آن ها توسل و مراجعه کرده‌ایم. در چندین برابر این مسائل و مشکلات، خود ما از ائمه چیزی نخواسته‌ایم، آنها خودشان مستقیماً اقدام و مسائل و مشکلات ما را برطرف کرده‌اند. بلاهایی که می خواسته سر ما بیاید، خیلی بیشتر از این است که ما فکر آن را بکنیم. هر کس در گذشته زندگی خودش مطالعه کند، می بیند چه مصائب، مفاسد، گناهان، هلاکت ها، نکبت ها و چه بدبختی هایی سر راه او بوده و اگر دست غیبی ائمه (علیهم السلام) نبود، چندین بار هلاک می شد. بنابر این،‌ می‌توان گفت که امام زمان (عج)، همیشه در زندگی ما حضور دارد. امام در هنگام مشکلات، در کنار مردم است. اثر وجودی ائمه، به ویژه  وجود مقدس امام زمان (عج الله تعالی فرجه الشریف) قابل محاسبه نیست. وجود مقدس امام زمان (عج الله تعالی فرجه الشریف) یک وجود بسیار بسیار برجسته است. خودشان می‌فرمایند: نحوه انتفاع شما از من، مثل زمانی است که خورشید پشت ابر است. انشاءالله وقتی دوره ی غیبت تمام شود و به فرج آقا برسیم، ابرها کنار می رود و خیر دهی ایشان روشن تر خواهد شد. خیلی وقت ها، خطراتی ما را تهدید می‌کرده، ولی دست غیبی امام زمان (عجل الله و تعالی فرجه الشریف) از ما رفع خطر کرده و ما را نجات داده؛ بدون این که ما از ایشان خواسته باشیم. ائمه (ع) با اعمال «ولایت»، بهره های مادی و معنوی نصیب ما می کنند  اگر ائمه بخواهند لطف هایی که به ما کرده اند و بلاهایی که از سر ما رد کرده اند را به ما بگویند، قابل احصاء نیست. پس باید توجه داشته باشیم، یک دست غیبی اِعمال «ولایت» می کند.  یکی از مهم ترین کارهایی که امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) در دوران غیبت می کند، این است که هدایت قلب ها را به عهده می گیرد و دل های مستعد را به سمت فطرت گرایی سوق می دهد. بدون ولایت و دخالت آن ها، هرگز خوراک فطری نصیب ما نخواهد شد. یعنی همیشه به برکت آن‌ها و سفره آنهاست که چیزی گیرمان می‌آید. به دعوت و شفاعت و اذن آنهاست که مشکلات ما برطرف می‌شود و ما موفق می‌شویم، خوراک فطری بخوریم و یا رشدی بکنیم و درجه‌ای بالا برویم. برای همین است که همه کس از این بهره، نصیب ندارند. شاید برادر، همسر، پدر، مادر، دوست، همسایه و همکلاسی تان را ببینید که از آنچه شما برخوردارید، آنها برخوردار نیستند. به میزان سنخیتی که ما با آن ها ایجاد می‌کنیم و قدمی که در راه آنان به اختیار خودمان برمی داریم، در حق ما لطف و افاضه می‌کنند. امام باقر(علیه السلام) می‌فرمایند: «مَا مِنْ نَکبَةٍ تُصِیبُ الْعَبْدَ إِلَّا بِذَنْبٍ [1] = هیچ نکبتی به بنده نرسد، مگر به خاطر گناه. بعد حضرت می فرمایند: خداوند از بسیاری از کارهای شما می‌گذرد. اگر خداوند بخواهد شما را به خاطر کارهای بدتان جزاء بدهد که این حال و روزتان نخواهد بود. بنابراین، با عفو فراوانی که از اشتباهات، گناهان وآلودگی‌های ما می‌کند، این فیوضات را هم نصیب ما می‌کند. خود ما هم گاهی خجالت زده می‌شویم. مثلاً وقتی در مجلس امام حسین(علیه السلام) می‌نشینیم و به خودمان فکر می‌کنیم و می‌گوییم: خدایا! ما کجا، اینجا کجا! چه کسی موانع را برطرف کرده و ما را دعوت می کند حرم بیاییم، نماز بخوانیم و اسم خداوند را به زبان بیاوریم. شما فکر نکنید که یک نفر دائم بتواند، یا الله و بسم الله الرّحمن الرّحیم بگوید. کسی بخواهد صلوات بفرستد، هزاران هزار، مانع سر راه اوست. این نعمت ها را ما باید چشم داشته باشیم و ببینیم. نگوییم نعمت کو؟ پس چرا من آن را نمی بینم؟«ما نبودیم و تقاضامان نبود/لطف تو ناگفته ما می شنود» زمانی الطاف ائمه (علیهم السلام) برای ما کشف خواهد شد که پرده‌ها کنار برود و ما مشرف به برزخ بشویم و عوالم آن طرف و سلطنت اهل بیت (علیهم‌السلام) را در ابدیت ببینیم. بعد تازه می‌فهمیم که ماجرا چه بوده است. اینجا که فقط در حالت جنینی و در عالم رحم هستیم. اینجا اصلاً سلطنتی نیست. آنجا آدم می‌فهمد که ائمه (علیهم‌السلام) چقدر در حق ما بزرگواری کرده اند و به تک تک ما توجه و فکر کرده اند و در مورد ما دغدغه داشته اند. «من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم/ لطف ها می کنی ای خاک درت تاج سرم» امام زمان (ع) به تک تک ما فکر می‌کند و دغدغه ما را دارد. برای ما دست به دعا برمی دارد. حضرت زهرا(سلام الله علیها) هزاران برابر مهربان تر از یک مادر، برای ما دغدغه و دلشوره دارد و برای ما  دعا می‌کند. این ها ثروت های عظیم تمام نشدنی است و ما باید خیلی شاکر باشیم. یکی از سنی ها می گفت؛ یکی از خوشبختی های شما شیعیان که من به آن غبطه می خورم، این است که شما توسل و گریه دارید. انسانی که بیرون است، می‌تواند بفهمد که این یعنی چه! یعنی انسان هزار تا پناهگاه دارد. « لائِذٌ عَائِذٌ بِقُبُورِكُمْ [2]= پناهنده و ملحق‏ شده به قبرهای شما هستم». از نظر بهداشت روانی، اگر من زیارت اولیاء خدا بروم، آرام می شوم. برای همین هم مسلمان ها، سالم ترین و با نشاط ترین جمعیت را در دنیا دارند.  اگر میکروب، آلودگی و مریضی هم هست، هدیه غربی هاست. اگر مسلمانها نیز مثل غربی ها، ائمه را از زندگی شان حذف کنند، آمار خودکشی، قتل، مصرف مواد و قرص های آرام بخش و داروهای اعصاب و ضد افسردگی در جامعه آنها نیز بالا می‌رود. در مسلمان ها اگر کسی افسرده می شود و به آرام بخش احتیاج پیدا می کند، و یا اگر کسی به سمت خودکشی می رود و  پژمرده می شود؛ خداوند تبارک و تعالی می فرماید؛ به علت ضعف ایمانش است.  اولیاء خدا، همیشه زنده هستند در فرازی از زیارت جامعه کبیره داریم؛ «اَشهَدُ اَنَّکَ تَری مَقامِی وَ تَسمَعُ کَلامِی وَ تَرُدُّ سلامِی[3] =  من گواهی می‌دهم که جایگاه مرا می‌بینی و سخن مرا می‌شنوی و سلام مرا پاسخ می‌دهی». ولیّ خدا زنده است. اگر نبود که این همه اثر نداشت. به عنوان مثال، شما یک آدم زنده به غیر از امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) سراغ دارید که به اندازه سیدالشهداء (علیه‌السلام) مؤثر باشد؟ نه فقط برای شیعیان! شما ببینید ارمنی ها چقدر از سیدالشهدا (علیه السلام) استفاده می‌کنند و در بیمارهایشان شفا می گیرند. بودایی ها و اقوام دیگر، چقدر از سیدالشهدا (علیه‌السلام) حاجت می گیرند. وقتی زیارت حضرت عبدالعظیم(علیه السلام) می‌رویم، این نفهمی و کوری ماست که نمی‌فهمیم مقابل یک شخصیت زنده نشسته ایم و حرف می زنیم. اینکه من نمی‌توانم از حضرت عبدالعضیم (ع) لذت ببرم و نمی‌توانم درست با او ارتباط برقرار کنم، برای این است که او را در عالم برزخ، مرده می دانم. سنگ قبری را می‌بینم و می‌خواهم تبرّکاً ضریح ایشان را ببوسم. وقتی اینگونه فکر می‌کنم، مسلم است که چیزی هم گیر من نمی‌آید. اما باید حواسم باشد که این آقا الآن اینجاست، زنده است، حضور دارد و وقتی  من با او حرف می زنم، او هم با من حرف می‌زند. چقدر افراد بودند که حرم حضرت رضا (علیه السلام) مشرف می‌شدند و بطور حضوری با حضرت ملاقات می‌کردند و می‌کنند. جوانی بود که وقتی وارد حرم سیدالشهدا (علیه‌السلام) می شد، لبخند می زد. بزرگان از او پرسیدند: این لبخند برای چیست؟ او می گفت: من آقا را می بینم و سلام علیک می کنم و لبخند می زنم. آنها دوست ندارند که در پرده باشند. همه پرده ها مال ماست. /تو خود حجاب خودی حافظ ، از میان برخیز/ آنها آن قدر رفیق بازند که اگر ما یک قدم برویم، آنها ده قدم می‌آیند. وقتی در دلت می اندازد که خدمتش برسی، دستش را ببوسی، او دستت را می کشد و می برد و تو را در آغوش می‌گیرد و می‌بوسد و محکم فشارت می دهد. همه شان همین طور هستند. یعنی باز شدن باب محبت از طرف آن ها، بسیار بیشتر از ماست.  رفاقت با ولی خدا، انسان را با شخصیت و بزرگ می کند اگر یک جوان تا خودش را می‌شناسد و چشم باز می‌کند، ببیند با ده‌ ها ولی خدا و آدم برجسته عالم رفیق است. از اول دوستانی مثل امیرالمؤمنین (علیه‌السلام)، امام رضا (علیه السلام)، حضرت عبدالعظیم(علیه السلام)، امامزاده حمزه(علیه السلام)، طاهر بن زین العابدین(علیه السلام) دارد، چنین جوانی شخصیت پیدا می‌کند و یک انسان بزرگ می شود. آن وقت دیگر از اینکه فلان دختر به او جواب منفی بدهد، یا فلان کس تحویلش نگیرد یا در کنکور قبول نشود، کم نمی آورد.  علت اینکه ما با داشتن آنها احساس کمبود می کنیم، این است که آنها را خوب نمی‌شناسیم و چشم مان باز نیست که درست نگاه شان بکنیم. اگر آدم بخواهد با آنها عشق بازی و رفیق بازی کند، اصلاً در زندگیش هیچوقت احساس درد نمی‌کند. چون آدم دلش با رفقا و کسانی که دارد، خوش است.  در زمان جنگ، دکتری برای من تعریف کرد که یکی از بچه های سپاه را به بیمارستان آوردند. او سخت شیمیایی شده بود و جفت چشمهایش کور شده بود. از دست و پایش هم تقریباً چیزی نمانده بود و خیلی وضعش خراب بود. دکتر گفت: من به او گفتم: کارت تمام است و هیچ امیدی به تو نیست. از نظر پزشکی زیاد دوام نمی‌آوری، وصیتت را بکن! در همان وضعیت مجروح گفت: تو فکر کردی ما صاحب نداریم که اینطوری با من حرف می زنی؟ آقای دکتر که خیلی هم معتقد بود، گفت: قبول است که صاحب داری، مگر صاحبت به دادت برسد، و گرنه از نظر من مرده ای. دکتر گفت: صبح که آمدم، دیدم بیمارستان شلوغ است. پرستارها جیغ و داد می‌زنند. دیدم مجروح سپاهی، در اتاق را قفل کرده و پرستارها و دکتر ها هم می‌خواهند در را بشکنند و داخل بروند. آن ها را کنار کشیدم و گفتم من دکترش هستم. داخل رفتم. دیدم صحیح و سالم نشسته و اثری از شیمیایی هم نیست. او گفت: دکتر! دیدی گفتم، ما صاحب داریم. گفتم: خوب،  چه شده؟ گفت: صبح حَسَنِین (سلام الله علیهما) آمدند، یک سری به ما زدند و گفتند: برو، خوش آمدی. از بیمارستان مرخصی. الآن ما در جمع خودمان هم داریم عزیزانی که چندین بار از اهل بیت (علیهم السلام) شفا گرفته اند. ما باید خودمان احساس کنیم، صاحب داریم. امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) بدش می آید که ما با داشتن او، خودمان را بی صاحب بدانیم. وقتی به در خانه این و آن می روی، تا یک نفر تو را تنها می گذارد، احساس خردی می کنی و خودت را ذلیل و خوار می دانی، همه مال این است که خودت را بی کس می دانی. اگر خودت را صاحب دار بدانی، همه چیزت تنظیم می شود. آدم بی صاحب، به مجالس فسق و فجور می رود. اگر صاحب داشته باشد که با اراذل و اوباش نمی گردد و در مجالس گناه نمی نشیند و فیلم های آنچنانی نمی بیند. همه اش مال بی صاحبی است. حرمت قائل شدن برای خود، انسان را هم ردیف بزرگان می کند در روایت داریم، آدم بی شخصیت چون برای خودش حرمتی قائل نیست، دنبال گناه و معصیت می رود. دیگران را اذیت می‌کند. در خانواده به زن و بچه غر می زند. آنها را کتک می زند و عاجز می کند. امام هادی (علیه‌السلام) می‌فرمایند: «مَنْ هَانَتْ عَلَیْهِ نَفْسُهُ فَلَا تَأْمَنْ شَرَّهُ [4]=   کسی که برای خودش شخصیت قائل نیست، از شر او ایمن نباش». حضرت علی (علیه‌السلام) فرمودند: «مَنْ كَرُمَتْ عَلَیْهِ نَفْسُهُ هَانَتْ عَلَیْهِ شَهَوَاتُهُ[5] = هر كس را نفس كریم و بزرگوار شد (خود را ارجمند دانست) شهوت‌هایش نزد او خوار مى‌گردد (از آن پیروى ننماید تا بذلّت و خوارى نیفتد)». وقتی که کسی در یک جا مدیر کل می‌شود، دست از خیلی از لات بازی‌ها و دیگر کارهایش بر می‌دارد و می‌گوید: من مدیر کل اینجا هستم، برایم دیگر زشت است که فلان کار را بکنم. الآن خیلی چیزها را باید رعایت کنم. این آدم چون برای خودش ارزش قائل شده، دیگر سراغ خیلی از مسائل نمی رود. حالا ببینید اگر کسی بگوید من رفیق امام زمان هستم. این همه رفقا و دوستان خوب دارم. آنها پناهگاه من هستند. چنین کسی راحت می تواند خیلی کارها را کنار بگذارد. چون با شخصیت شده است و شخصیتش را از امام زمانش می‌گیرد. دیگر شهوات نمی‌توانند او را زمین بزنند یا گیج و معطلش کنند یا جلوی کار او را بگیرند. پیامبر اکرم (صلی الله و علیه و آله و سلم) فرمودند: « المرءُ عَلی دینِ خَلیله وَ قَرینه[6]= روش آدمی بر طبق مذهب و سیرۀ دوست صمیمی و رفیق دلبندش خواهد بود». معادل کسانی است که با آن ها رفت و آمد دارد. انسان با هر شخصیتی رفاقت کند، همانقدر می ارزد. وقتی کسی خودش را سرباز امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) می‌داند، این شوخی نیست، خیلی درجه و مقامش بالا است. شما این را در مبنای ابدیت و نظام خلقت ببرید که یک نفر سرباز امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) باشد، یعنی چه؟  او چنین درجه‌ای را به ریاست کل دنیا نمی‌دهد. برای همین هم غلامان و کنیزان با معرفت اهل بیت (علیهم السلام) وقتی آزادشان می‌کردند، حاضر نمی‌شدند بروند. می‌گفتند: ما کجا برویم که از اینجا بهتر باشد. پول زیادی به آنها می دادند. ثروت زیادی در اختیارشان می گذاشتند، اما می‌گفتند: ما نمی‌خواهیم از کنار شما برویم. رفاقت با ائمه(ع)، انسان را  شاد نگه می دارد اگر غم و غصه ما را می‌گیرد و بی حوصله و کلافه می‌شویم و زود می رنجیم و ناراحت می شویم و احساس می‌کنیم که بی پناهیم و یک دفعه دنیا را تاریک می‌بینیم؛ برای این است که صاحبان و رفقای خودمان را نمی‌بینیم. اگر انسان آنها را ببیند، هیچوقت غم او را نمی‌گیرد. طرف را در زندان، سال ها شکنجه می‌کنند؛ ولی شاد شاد است. چون خودش را خیلی بزرگ و «صاحب دار» می داند. من برادری دارم که با هم عقد اخوت بسته ایم. در یکی از عملیاتها، مسیر را گم کرده و در محاصره دشمن قرار گرفتیم. خطر اسارت داشتیم. چند جا با عراقی‌ها درگیری تن به تن پیدا کردیم. بعد از درگیری ها که نجات پیدا کردیم و هر دو مجروح بودیم، او قوی و شاد بود و می‌گفت: برو برای من نوشابه بیاور! گفتم: خدا پدر و مادرت را بیامرزد، به آب راضی باش. می‌گفت: نه! من فقط نوشابه می خواهم. دفعه بعد که مجروح شد، پایش قطع شد. گفتیم برویم یک ذره با او حرف بزنیم و دلداریش بدهیم. وقتی به هوش آمد، باز هم شاد بود و برای ما جوک می گفت. چند روز پیش هم به او گفتم: پیدایت نیست؟ کجایی؟ گفت: پای دیگرم را نیز دارند قطع می‌کنند. من خیلی ناراحت بودم. ولی او طبق معمول گفت: برایت جوک بگویم. همیشه همین طوری بود. برای اینکه او صاحب دارد. کسی که بی‌صاحب است، اگر یک انگشتش در کارخانه قطع شود یا معلولیتی پیدا کند، دنیا جلوی چشمش سیاه می‌شود. اما آدم صاحب دار، همه چیزش منظم است. هیچوقت دلسرد و غمگین نیست. هیچوقت ترس و دلهره ندارد. شرایط بیرونی هم روی او تأثیر نمی‌گذارد. همانطور که خداوند در قرآن فرموده: «أَلَا إِنَّ أَوْلِیَاءَ اللَّهِ لَا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَلَا هُمْ یَحْزَنُونَ[7] = آگاه باشید که دوستان خدا هرگز هیچ ترسی (از حوادث آینده عالم) و هیچ حسرت و اندوهی (از وقایع گذشته جهان) در دل آنها نیست». انسان با ائمه(ع)، احساس امنیت و آرامش می‌کند امام رضا(علیه السلام) خطاب به عبدالعزیز بن مسلم می فرمایند[8]: «امام امین خدا در میان خلق است». مقصد نهایی ما خداست. در زیارت امین الله می‌خوانیم؛ «اَلسَّلامُ عَلَیکَ یا اَمِینَ الله فِی اَرضِه = سلام بر تو ای امین خدا بر روی زمینش». امین خداست، یعنی تضمین است. در جامعه کبیره نیز می‌خوانیم؛ «مَن اَرادَ الله بَدَاَ بِکُم = هر که خدا را می خواهد، اول از شما شروع می‌کند». امین خیلی کلمه آرام بخشی است. این امین بودن آنها، به انسان امنیت می دهد. همچنین در جامعه کبیره داریم: «اُمَناءَ الرَّحمن = این ها امین های خدای مهربان هستند». یعنی آدم راحت و بدون دغدغه می تواند خودش را به آن ها بسپارد و همه چیزش هم محفوظ خواهد بماند. کشتی نجات هستند و ما را به سلامت خواهند رساند. اگردست ما به دست این ها برسد، یعنی دستمان به دست خدا رسیده است. در فرازی دیگری از زیارت جامعه کبیره می خوانیم: «مَن اَحَبَّکُم فَقَد اَحَبَّ الله و مَن اَبغَضَکُم فَقَد اَبغَضَ الله وَ مَنِ اعْتَصَمَ بِكُمْ فَقَدِ اعْتَصَمَ بِاللَّه‏ = کسی که شما را دوست داشته باشد، خدا را دوست دارد و کسی که با شما دشمنی کند، قطعاً با خدا دشمنی کرده است و هرکس تمسک به شما دارد، حتماً به خدای سبحان متمسک گشته است».   خداوند، خالق و رب ماست و بر گردن ما حق دارد امام رضا(علیه السلام) در روایتی به عبدالعزیز بن مسلم می فرمایند[9]: «امام، حجت او بر بندگانش و خلیفه او در بلادش و دعوت کننده به سوی او و دفاع کننده از حقوق اوست». امام، دفاع کننده از حقوق خداست. یعنی امام می‌گوید: فقط خداست که بر گردن شما حق دارد که بندگی و اطاعتش را بکنید. پس خودتان را مدیون کسی نکنید. حق خدا را بپردازید. او ربّ و معبود و مالک شماست. شما عبد و مملوک او هستید. فقط او می‌تواند به شما دستور بدهد. یعنی او ما را از طاغوت ها، از عبودیت غیر خدا، ذلت ها، نوکری ها، بدبختی ها و نکبت ها نجات می دهد و متوجه حقوق خدا می‌کند. پس اگر کسی حق خدا را بپردازد، آزادترین انسان عالم است. هیچکس به غیر از خداوند تبارک و تعالی لایق توجه ما نیست. فقط خداست که می ارزد که به او توجه کنیم و بگوییم «اتوجه الیک= به تو توجه می کنم». پس باید فقط او را بپرستیم و از او کمک بگیریم و به او تکیه کنیم. برایش نفس بکشیم و زندگی کنیم. حتی ارزش دارد لذت های حلال را هم فقط برای خدا انجام دهیم. یعنی ما همین آب را هم که می خوریم، باید به عشق خدا و برای خدا بخوریم، نه برای کس دیگر! ازدواج می کنیم برای خدا باشد، نه برای کس دیگر! او پاداش این ها را هم به ما خواهد داد. خداوند می‌گوید: با من باش! به خاطر من این لذت را ببر! به خاطر من این گل را بو کن! به خاطر من در خانه شاد باش و به همسرت لبخند بزن! به خاطر من در منزل کار کن و به همسرت کمک کن! به خاطر من بچه داری کن! و ... من جزای خیر همه آن را به شما می دهم. کسی غیر از خدا نیست که بیارزد برای او کار کنید. کسی غیر از او نیست که بشود از او هدایت و برنامه گرفت. این ها را در بحث « ولایت» که در ۱۴۲ جلسه است، بیشتر توضیح داده ام. حق انسان است که امامش معصوم مطلق باشد امام رضا (علیه السلام) به عبدالعزیز بن مسلم می فرماید:[10] «امام از گناهان پاک و از عیب ها برکنار است». مطلقاً عیب و گناهی ندارد. برای این که حق ماست که امام مان معصوم مطلق باشد. من به گردن خدا این حق را دارم. مگر خداوند نمی خواهد من مثل او بشوم؟ الگوی عملی من کیست؟ تحقیر و توهین به ماست، اگر برای ما رهبری بفرستد که این رهبر، امکان خطا و اشتباه داشته باشد. خدا زیر سؤال است و روز قیامت هم نمی‌تواند جواب ما را بدهد. چون هدایت کامل صورت نگرفته است. انسان می‌گوید: من نمی توانم به این رهبر اعتماد بکنم. خدا باید اطمینان من را جلب بکند. چون من می خواهم در راه او قدم بردارم. با ریسک که نمی شود قدم برداشت. ما که دوبار به دنیا نمی آییم. خداوند بعداً می خواهد از عمر و جوانی من سؤال کند. امام به خاطر ما معصوم شده است. برای اینکه کمتر از معصوم نمی تواند الگوی ما قرار بگیرد و رهبری ما را به عهده بگیرد. بارها هم عرض کرده ام که اگر ما به اطاعت از ولایت فقیه در زمان غیبت امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) تن می دهیم، به خاطر این است که خود معصوم امر کرده است که در زمان غیبت، بی چون و چرا از ولی فقیه اطاعت کنید. عالم و دانشمند واقعی، فقط معصوم(ع) است امام رضا (علیه السلام) در روایتی به عبدالعزیز بن مسلم می فرماید[11]: «امام، به دانش مخصوص، و به خویشتن داری نشانه دار است». در بحث «حرکت» توضیح دادیم که ما برای حرکت به سمت ابدیت به ۷ دسته اطلاعات تخصصی نیاز داریم و به غیر از معصوم، هیچ کس این اطلاعات را ندارد. بنابراین، فقط می توانیم به معصوم (علیه السلام) عالم  و دانشمند به معنای واقعی بگوییم. بقیه که همه فقط اسمی از دانشمند و قطره ای از اقیانوس علم را دارند. «و ما اوتیتم من العلم الا قلیلا= به شما داده نشده از علم، مگر قلیلی». اما همه آن اقیانوس علم، دست امام(علیه السلام) و پیغمبر(صلی الله و علیه و آله و سلم) است. خداوند در قرآن کریم می فرماید[12]: «هُوَ الَّذِی بَعَثَ فِی الْأُمِّیِّینَ رَسُولًا مِنْهُمْ یَتْلُو عَلَیْهِمْ آیَاتِهِ وَیُزَكِّیهِمْ وَیُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَإِنْ كَانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِی ضَلَالٍ مُبِینٍ = اوست خدایی که میان عرب امّی (یعنی قومی که خواندن و نوشتن نمی‌دانستند) پیغمبری بزرگوار از همان مردم برانگیخت که بر آنان آیات وحی خدا تلاوت می‌کند و آنها را (از لوث جهل و اخلاق زشت) پاک می‌سازد و شریعت و احکام کتاب سماوی و حکمت الهی می‌آموزد و همانا پیش از این همه در ورطه جهالت و گمراهی آشکار بودند». اگر تمام محصول علم بشر، در ریاضیات، فیزیک، شیمی، پزشکی و علوم دیگر را جمع کنی و به یک نفر بدهی؛ چنین شخصی در مقابل پیغمبر(صلی الله و علیه و آله و سلم) و معصوم،  بی سواد است و هیچ چیزی نمی داند. در روایت داریم که علم ۲۵ یا ۲۷ پایه دارد. از اول خلقت تا زمان ظهور، بشر فقط دو پله از آن را می‌تواند طی کند و بقیه را امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) جلو می‌برد. حالا ببینیم چقدر این جوامع، نادان بودند که ائمه (علیهم‌السلام) را کنار می‌گذاشتند. این خیلی برای یک جامعه، نکبت است. در زیارت عاشوراء می‌خوانیم: «وَ لَعَنَ اللهُ اُمَّةً دَفَعَتکُم عَن مَقامِکِم وَ اَزالَتکُم عَن مَراتِبِکُمُ الَّتی رَتَّبَکُمُ الله فیها = و خدا لعنت کند قومی را که شما را از مقامتان دور کرد، و از مرتبه هایتان برکنار نمود؛ مرتبه هایی که خدا شما را در آن ها جای داد». دانشمندان غربی وقتی تاریخ را می‌خوانند، از دست امت اسلام عصبانی می‌شوند که شخصی مثل امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) را از دست دادند. زیرا ایشان در بین مردم می فرمود: مردم من به راه های آسمان بیشتر از راه های زمین آگاه هستم. از من بپرسید. من علم «ماکان و مایکون=هر چه در گذشته بوده و هرچه در آینده خواهد شد» همه را دارم. «سَلُونِی قَبلَ اَن تَفقِدُونِی [13] = هر چه می خواهید بپرسید». ما به هر درجه از علم برسیم، به یک قطره هم در مقابل اقیانوس نخواهیم رسید. انسان در بعضی از صفات امکان دارد به معصوم نزدیک شود. اما نمی‌توان از نظر دانش و اطلاعات و از نظر معنویت، مقایسه ای بین افراد عادی بشر با معصوم (علیه‌السلام) انجام داد. به طور مثال، مقام رهبری(حفظه الله تعالی) می فرمایند: امام امت (رحمت‌الله‌علیه) تا مرزهای عصمت پیش رفت. مراجع بزرگ و اولیاء خدا شهادت داده اند که ما از امام (رحمت الله علیه)  در کل عمرشان، حتی مکروه هم ندیدیم. امام باقر (علیه السلام) می فرمایند: «شَرِّقا اَو غَرِّبا لَن تَجِدا عِلماً صحیحاً اِلّا شَیئاً یَخرُجُ مِن عِندِنا اَهلَ البَیت[14] = اگر به شرق و غرب عالم بروید، هرگز دانش درستى را نخواهید یافت، مگر همان چیزى که از ما خاندان صادر شود». آن وقت ببینید چه جنایت و حماقتی است که من این امام را کنار بگذارم و پای درس فلان پروفسور یا فلان دکتر بنشینیم. او کدام یک از این ۷ اطلاعات تخصصی را دارد و چه چیزی در مورد انسان می فهمد که من می روم، عمر خودم را پای سخنانش تلف می کنم. از این ها احمق تر کسانی هستند که پای درس کسانی می‌نشینند که خود آنها اعتراف می‌کنند که ما دانش خود را از آمریکا، معدن جهل نسبت به انسان آورده ایم و می خواهیم شما را خوشبخت کنیم. خیلی حماقت است اگر ما فکر کنیم از غیر معصومین خیری به ما خواهد رسید. انسانها باکنار گذاشتن معصوم(ع)، به خودشان ظلم می کنند خداوند در قرآن می فرماید: «وَظَلَّلْنَا عَلَیْكُمُ الْغَمَامَ وَأَنْزَلْنَا عَلَیْكُمُ الْمَنَّ وَالسَّلْوَىٰ ۖ كُلُوا مِنْ طَیِّبَاتِ مَا رَزَقْنَاكُمْ ۖ وَمَا ظَلَمُونَا وَلَٰكِنْ كَانُوا أَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ [16]= و ابر را سایبان شما ساختیم و مرغ بریان و ترانگبین را بر شما فرستادیم (و گفتیم) از این روزیهای پاک که به شما دادیم تناول کنید، ولی (شکر این نعمت را به جا نیاوردند)، نه به ما بلکه به خود ستم کردند». همچنین حضرت رضا (علیه السلام) در روایتی می‌فرمایند: «لَو عَلمَوا مَحاسِنَ کَلامِنا لَا تَّبَعُونا[15] = اگر مردم زیبایی های کلام ما را بفهمند، حتماً به ما گرایش پیدا می‌کنند و تابع ما خواهند شد». می‌فرمایند: اگر شما می خواهید تبلیغ کنید؛ حرف های ما را به مردم برسانید، مردم خود به خود تابع ما خواهند شد. چون انسان ها می‌فهمند که این حرف، حرف یک متخصص است و آدم عادی نمی تواند اینطور حرف بزند. هیچ کس نمی تواند مثل نهج البلاغه و صحیفه سجادیه بیاورد. حتماً توصیه می‌کنم که عزیزان کتاب «عترت در قرآن» را چند بار مطالعه کنند. ببینید خدا چقدر در قرآن، اهل بیت (علیهم السلام) را به علم و تخصص ستوده است. هیچکس بعد از خدا، مثل اینها نیست. «خَزائِنُ عِلمِ الله= خزانه های علم خدا هستند»؛ ائمه (علیه‌السلام) معدن و حامل علم خدا هستند. خدا علمش را به این ها سپرده است. خداوند، معصوم را با این دانش در اختیار ما گذاشته، اگر ما آنها را کنار بگذاریم، چطور و از طریق چه کسی می توانیم راه خوشبختی را پیدا کنیم؟! رها کردن معصوم یک ظلم و حماقت نامحدود است. امام، همتا ندارد امام رضا(علیه السلام) به عبدالعزیز بن مسلم می فرمایند[17]: «موجب نظام دین و عزت مسلمین و خشم منافقین و هلاکت کافرین است. امام یگانه زمانه خود است. کسی به هم ترازی او نرسد. دانشمندی با او برابر نباشد. جایگزین ندارد. مانند و نظیر ندارد». در زیارت جامعه کبیره نیز می خوانیم: «إِنْ ذُكِرَ الْخَیْرُ كُنْتُمْ أَوَّلَهُ وَ أَصْلَهُ وَ فَرْعَهُ وَ مَعْدِنَهُ وَ مَأْوَاهُ وَ مُنْتَهَاه = اگر بهترین‌ها ذکر شود، اول بهترین‌ها و اصل بهترین‌ها و فرع بهترین‌ها و محل اقامت بهترین‌ها و جایگاه بهترین‌ها و نهایت بهترین‌ها، حضرات معصومین (علیهم السلام) هستند». امام یگانه زمان خودش است و اساساً دو بردار نیست. هیچ چیز و هیچکس مثل امام نیست. معدن هر چیز خوب و باکمال و زیبا، امام است. هیچ نقص و کمبودی ندارد. همه چیز را در خودش دارد. امام صمد است و هیچ ضعفی ندارد. فضائل امام، قابل توصیف نیست امام رضا (علیه‌السلام) در روایتی به عبدالعزیز بن مسلم می‌فرماید[18]:«امام، به تمام فضیلت مخصوص است، بی‌آنکه خود در طلبش رفته و به دست آورده باشد؛ بلکه امتیازی است که خدا به فضل و بخشش به او عنایت کرده است». کیست که امام را تواند شناخت یا انتخاب امام برای او ممکن باشد؟ هیهات! در اینجا خِردها گمگشته، خویشتن داری‌ها بیراهه رفته و عقل ها سرگردان و دیده ها بی نور و بزرگان کوچک شده و حکیمان متحیر و خردمندان کوتاه فکر و خطیبان درمانده و خردمندان نادان و شعرا وامانده و ادبا ناتوان و سخن دانان در مانده اند که بتوانند یکی از شئون و فضائل امام را توصیف کنند». وقتی خدا چیزی می‌دهد، این غیر از کسب آن است. ما موقعی که چیزی را کسب می‌کنیم در آن هزار تا اشکال و ایراد و ضعف وارد است. ولی وقتی خدا چیزی را می‌دهد، تمام و کامل و بی عیب و نقص می‌دهد. در دعای ماه رجب هم همین را می‌خوانیم: «فانه غیر منقوص ما اعتیت= آنچه تو بدهی، بی نقص است». اگر همه جمع بشوند، یکی از صفات امام را نمی‌توانند توصیف کنند. در مورد هیچ شخصیتی روی کره زمین، به اندازه امیرالمؤمنین (علیه السلام) کتاب نوشته نشده است. در مورد پیغمبر (صلی الله و علیه وآله وسلم) و سیدالشهدا (ع)؛ مسلمان، مسیحی، یهودی، کافر حتی کمونیست ها نیز نوشته اند؛ ولی یک قطره از فضائل ایشان را نتوانسته اند، بیان کنند. امامت، فقط مختص خاندان رسول خداست حضرت رضا(علیه السلام) خطاب به عبدالعزیز بن مسلم می‌فرمایند[19]: «همگی به عجز و ناتوانی معترفند. چگونه ممکن است که تمام اوصاف و حقیقت امام را بیان کرد یا مطلبی از امر امام را فهمید و جایگزینی که کار او را انجام دهد، برایش پیدا کرد. ممکن نیست، چگونه و از کجا؟! در صورتی که او از دست یاران و وصف کنندگان اوج گرفته و مقام ستاره در آسمان را دارد. او کجا و انتخاب بشر؟! او کجا و خرد بشر؟! او کجا و مانندی برای او؟ گمان برند که امام در غیر خاندان رسول خدا، محمد (صلّی‌الله‌علیه‌و‌آله‌و‌سلّم) یافت شود؟ به خدا که ضمیرشان به خود آن ها دروغ گفته و بیهوده آرزو بَرَند. به گردنه بلند و لغزنده‌ای که به پایین می‌لغزند، بالا رفته و خواستند که با خرد گمگشته و ناقص خود و با آراء گمراه کننده خویش نصب امام کنند و جز دوری از حق بهره نبردند».     امام رضا (علیه‌السلام) در این قسمت از حدیث، آن‌هایی که غصب خلافت کردند و به جای پیغمبر(صلّی‌الله‌علیه‌و‌آله‌و‌سلّم) در مقام خلافت نشستند و گفتند؛ ما خلیفه و رسول خدا هستیم را توصیف می کند. ضمیرشان به آن ها دروغ گفته؛ یعنی اینها دارند سر خودشان را هم کلاه می‌گذارند. هر انسان عاقلی وقتی به درون خودش مراجعه کند، می‌فهمد که امام غیر از این نمی تواند باشد و همه کسانی که ادعای رهبری و هدایت بشر را دارند، سر مردم کلاه گذاشته و دروغ می گویند. دیگر مکاتب نیز دروغ می‌گویند. هیچ روشی جز روش اهل‌بیت (علیهم‌السلام) روش راستین نیست. شما کدام مکتب را سراغ دارید که در آن جهالت، هوای نفس و کوری نسبت به انسان نباشد؟ ای کاش جوان از اول بفهمد و با امام پیوند بخورد و چشم و گوشش نسبت به مکاتب دیگر، کور و کر شود. جهان هر کدام از اینها را که امتحان کرد، بدبخت شد. ۷۰ سال کمونیسم را امتحان کرد. ده ها سال لیبرالیسم و مکاتب دیگر را امتحان کرد. میلیون ها انسان، بدبخت این امتحان ها شدند. به خاطر اینکه از اول نفهمیدند، باید کجا بروند.  [1] الکافی/ 2/ 269، حدیث 4 و وسائل الشیعه / ‌15 /301، باب40، حدیث20571 [2] مفاتیح الجنان / زیارت جامعه کبیره [3] مفاتیح الجنان / زیارت جامعه کبیره [4] بحار الانوار/ ج 5 / ص 365 / حدیث 1 [5] حکمت 441 نهج البلاغه [6] وسائل الشیعه / ج 4 / ص 207 [7] قرآن کریم / سوره یونس / آیه 62 [8] اصول کافی / كتاب الحجة / باب نادر جامع در فضل امامت وصفات آن / حدیث1 [9] همان [10] همان [11] همان [12] قرآن کریم / سوره جمعه / آیه 2 [13] نهج البلاغه / خطبه «سَلُونِی قَبلَ اَن تَفقِدُونِی» [14] كافى / ج 1 / ص 399 [15] معانی الأخبار / جلد 1 /  صفحه 180 [16] قرآن کریم / سوره بقره / آیه 57 [17] اصول کافی / كتاب الحجة / باب نادر جامع در فضل امامت وصفات آن / حدیث1 [18] همان [19] همان

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11097
زمان انتشار: 24 ژولیه 2019
| |
جهنم، حاصل عدم تطبیق با بهشت است

خانواده آسمانی، جلسه 507، 98/04/27

جهنم، حاصل عدم تطبیق با بهشت است

جهنم یک امر عارضی است. یعنی آنچه که ذاتی و حقیقی است، بهشت است. جهنم یعنی عدم تطبیق با بهشت.

گفتیم رابطه دنیا با آخرت، مثل رحم مادر با دنیاست. همان­طور که ما از رحم مادر به دنیا شش نوع تولد داریم، از رحم دنیا به آخرت هم شش نوع تولد داریم: سالم، سالم قوی، ضعیف، بیمار، ناقص و معلول. بسته به اینکه چگونه متولد می‌شوند، حیاتشان در آنجا شروع می‌شود. اگر ناقص و معلول باشد که اینها برای همیشه در جهنم گرفتار می‌شوند. اگر بیمار باشد، بسته به سه عامل نوع بیماری، شدت بیماری و تعداد بیماری باید رنج درمان را تحمل کنند. اگر ضعیف باشند، باید تقویت ‌شوند. اگر سالم و سالم قوی باشند که به بهشت می‌روند و روز به ‌روز در بهشت ترقی می‌کنند. جهنم چیست؟ جهنمی مثل بچه‌ای است که در اینجا متولد می‌شود؛ ولی مریض است. یعنی با آب و هوا و شرایط زیستی اینجا تطبیق ندارد. این مریضی هم امر ذاتی نیست؛ بلکه عارضی است. نبود سلامتی و نبود شرایط موجب مریضی می‌شود. اگر کسی با شرائط بهشت سازگاری نداشته باشد، خودبه‌خود وارد جهنم می‌شود و می‌سوزد. مثل آدمی که در اینجا با شرایط زیستی دنیا تطبیق ندارد. تنگی نفس دارد، درد دارد، مریضی دارد، انواع و اقسام بیماری‌ها را دارد. بنابراین، جهنم یک امر عارضی است. انسان باید مظاهر سه نوع جهنم را در زندگی دنیایی‌­اش بشناسد: «جهنم اعمال، جهنم اخلاق و جهنم عقاید». پس سه نوع جهنم داریم. بعضی‌ها عقایدشان سالم است، اخلاقشان خوب است، ولی به خاطر اعمال­شان که توبه نکردند و گردنشان مانده و اگر بمیرند آن طرف گرفتار می­‌شوند. بعضیها شاید عمل بدی هم نداشته باشند، اما خُلقیات‌شان بد است. این دیگر خیلی سخت‌ است. بعضی­ها هم اعتقاداتشان سالم نیست. تولدهای اینها خیلی وحشتناک خواهد بود. پس مظاهر جهنم را باید در زندگی‌مان بشناسیم. بدانیم کدام عمل، کدام اخلاق، کدام تصمیم ما حالت جهنمی است و از آن پرهیز کنیم. این خیلی مهم است. در رابطه با اعمال‌مان باید وظایف عملی‌مان را یاد بگیریم و انجام بدهیم. یعنی با رساله خودمان را تنظیم کنیم. در جهنم اخلاق‌ هم باید اول رذائل و اخلاق بد را بشناسیم. صرف داشتن اخلاق خوب کافی نیست. حضرت علی علیه‌السلام فرمودند: «الْجَهْلُ‏ بِالْفَضَائِلِ‏ مِنْ أَقْبَحِ الرَّذَائِل‏= نادانی به فضیلت‌ها از زشت ترین رذائل است». اینکه ما نشناسیم فضیلت‌ها چه چیزی هستند و رذیلت‌ها چه چیزی هستند، این خودش یک رذیله است. اگر می‌بینی پدرت یک اخلاق جهنمی دارد، مادرت یک اخلاق جهنمی دارد یا هر دو، ما باید یاد بگیریم که به سمت این اخلاق نرویم. بگویید ممکن است در من هم باشد. بگویید حالا باید شروع کنم به غلبه کردن بر این و نگذارم این در زندگی‌ام بیاید و از آن پرهیز کنیم. بنابراین، اینکه می‌گویند دائماً به خدا از شر جهنم پناه ببرید، برای همین است. خیلی سفارش شده که شما آن حالت پناهندگی و ترس از جهنم را در خودتان تقویت کنید. جهنم مردم را از آتش خودش به خدا پناه می‌دهد از نبی اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله دعایی نقل است که بهتر است  هر روز آن را بخوانید. «مَا مِنْ‏ عَبْدٍ یَقُولُ‏ كُلَ‏ یَوْمٍ‏ سَبْعَ‏ مَرَّات أَسْأَلُ اللهَ الْجَنَّةَ وَ أَعُوذُ بِاللهَ مِنَ النَّارِ إِلاَّ قَالَتِ اَلنَّارُ یَا رَبِّ أَعِذْهُ مِنِّی[1]= هیچ بنده‌اى نیست كه در هر روز ۷ مرتبه بگوید از خداوند بهشت را مسألت مى‌كنم و به خداوند از آتش پناه مى‌برم،‌ مگر این که آتش بگوید پروردگارا! او را از من در پناه خود بگیر‏». دقت داشته باشیم که عاطفه و مهربانی خداوند نسبت به ما بی­نهایت است. اگر کسی هر روز این دعا را بگوید، حتی خود جهنم به کمکش می‌آید. این خیلی جالب است. چون جهنم خودش مظهر رحمت خدا و مظهر درمان الهی است. جهنم می‌گوید خدایا این بنده‌ات را پیش من نیاور: «أَعِذْهُ مِنِّی». درواقع جهنم برای انسان دعا می‌کند. این نگاه رحمت دین نسبت به ماست که جهنمش هم برای بنده دعا می‌کند. پس این دعا از یادمان نرود. چون به ما خیلی کمک می‌کند. کمکش هم این است که وقتی یک عمل جهنمی یا خُلق جهنمی یا اعتقاد جهنمی به سراغ ما ‌آمد، با گفتن این دعا حواسمان هست که باید پرهیز کنیم. انسان در برابر آتش جهنم کم‌طاقت است امیرالمومنین امام على علیه‌السلام درباره کم‌­طاقتی انسان در برابر آتش جهنم می‌فرماید: «اعْلَمُوا أَنَّهُ‏ لَیْسَ‏ لِهَذَا الْجِلْدِ الرَّقِیقِ صَبْرٌ عَلَى النَّارِ فَارْحَمُوا نُفُوسَكُمْ فَإِنَّكُمْ قَدْ جَرَّبْتُمُوهَا فِی مَصَائِبِ الدُّنْیَا أَفَرَأَیْتُمْ جَزَعَ أَحَدِكُمْ مِنَ الشَّوْكَةِ تُصِیبُهُ وَ الْعَثْرَةِ تُدْمِیهِ وَ الرَّمْضَاءِ تُحْرِقُهُ فَکَیْفَ إِذَا کَانَ بَیْنَ طَابَقَیْنِ مِنْ نَارٍ ضَجِیعَ حَجَرٍ وَ قَرِینَ شَیْطَان = بدانید که این پوست نازک، تحمل آتش را ندارد. پس به خودتان رحم کنید، شما در مصیبت‏هاى دنیا آزمایش کرده‌‏اید که وقتى خارى به بدن یکى از شما مى‏‌رود و یا به زمین مى‌خورد و خونى مى‏‌شود و یا شن‌هاى داغ پایش را مى‏‌سوزاند چگونه بی‌تابى مى‏‌کند؟ پس چگونه خواهد بود، اگر میان دو لایه از آتش قرار گیرد و بسترش سنگ و همدمش شیطان باشد؟». ما تحمل جهنم را نداریم. یک کبریت بگیر ببین می‌توانی آتش آن را تحمل کنی یا نه؟ در حالی که کم درجه‌تر از کبریت نداریم. آیا می­‌توانی آفتاب تیز را تحمل کنی؟ نمی‌توانی تحمل کنی. پیامبرصلی‌الله‌علیه‌وآله فرمود: «خدا هیچ کس را به جهنم نمی‌برد، مگر اینکه کسی دوست داشته باشد به جهنم برود». اگر کسی از جهنم بترسد، خدا او را به جهنم نمی‌برد؛ مگر اینکه خودش اصرار داشته باشد که جهنمی باشد و آن را بخواهد و جهنم را دوست داشته باشد. قرآن می‌فرماید: «فَاتَّقُوا اللهَ وَ أَصْلِحُوا ذاتَ بَیْنِكُمْ[2]= پس از خدا بترسید و روابط مابین خودتان را اصلاح کنید». نگذارید کینه، ناراحتی و دلخوری در بین‌تان ادامه پیدا کند، اگر یک چیزی هست، آن را حل کنید. اگر از دست همدیگر دلخورید، آن را نگه ندارید؛ بلکه به هم بگویید که دلخورید. بگویید که مثلاً از این کاری که کردی یا از این کاری که می‌خواهی بکنی، یا از این اخلاقت ناراحتم. نگذارید در دلتان بماند که جهنم ساخته بشود و جهنم خلق بشود. این خوب نیست. وقتی انسان خود هیزم جهنم می شود قرآن می‌فرماید: جهنم سوختش را از دو جا می‌آورد: یکی مردم و دیگری سنگ: «وَقُودُهَا النَّاسُ وَ الْحِجارَةُ= آتشی که هیزم آن مردم و سنگ­ها هستند[3]» آنقدر حرارت جهنم زیاد است که سنگها سوخت آن می‌شوند. مثل ذغال سنگ که یک ذره باید آتش زیاد باشد. «و النّاس» مردم هم سوخت جهنم هستند. خُلقیات بعضی افراد جهنمی است، آتش درست می‌کنند. در خانه و در محل کار، همه را آتش می‌زنند. با وسواس، با خودخوری، با زودرنجی، با حساسیت، با عصبانیت، با بدبینی، با بدخُلقی، با قضاوت‌های بد، دائماً خودشان را می‌سوزانند. همین را هم به آد‌‌‌م‌­های دیگر منتقل می‌کنند و آدم­های دیگر را هم آتش می‌زنند. این جور آدمها سوخت جهنم هستند. خیلی مهم است که انسان در سلوکش خودش را به جایی برساند که سرد بشود و آتشش را بخواباند. پس یکی از کارهای مهم‌ ما این است که خود را خاموش کنیم. یعنی هر چه در وجود ما هست که با جهنم سنخیت دارد، خاموشش کنیم. چون جهنم در روز قیامت، هم سنخ‌های خودش را می‌گیرد. همه بدون استثناء باید از جهنم وارد بهشت بشوند. چنانکه قرآن می­‌فرماید: «إِنْ مِنْكُمْ إِلاَّ وارِدُها[4]= و هیچ یک از شما (نوع بشر) باقی نمی ماند، جز آنکه به دوزخ وارد می‌شود». اگر هنگام رد شدن از صراط، چیزی داشته باشی که سوزاندنی باشد، شما را می‌سوزاند. هیچ کس را با سوخت جهنمی به بهشت راه نمی‌دهند. بنابراین، آدم باید از الان تلاش کند و تمرین کند چیز جهنمی با خودش نداشته باشد. گیرم که سر مادرت کلاه گذاشتی، سر پدرت کلاه گذاشتی، سر شوهرت کلاه گذاشتی، سر مردم کلاه گذاشتی؛ اما سر خدا را که نمی‌توانی کلاه بگذاری، سر جهنم را که نمی‌توانی کلاه بگذاری، او معصوم است هم‌سنخ خودش را دریافت می‌کند. اگر سر بقیه را هم که کلاه بگذاریم، خودمان که می‌دانیم در وجودمان چه چیزی می‌سوزاند. برای همین انسان باید از خودش مراقبت کند که هیچ چیز جهنمی را با خودش نبرد و آن را به همراه نداشته باشد؛ چه در اعمالش، چه در اخلاقش، چه در اعتقاداتش. با «یاد جهنم» سختی های زندگی را بر خود آسان کنید یک موقع انسان حجم زیادی از مظاهر جهنم در وجودش دارد. اگر بخواهد آن­ها را از بین ببرد، عمرش کفاف نمی‌دهد. خدا یک سیستم‌هایی قرار داده که در آن سیستم‌ها تو را درستت می‌کند و کاری می‌کند که از جهنم رد بشوی. آن سیستم ها عبارتند از: رحم زمانی، مکانی، استاد یا رحم شخصیتی. انسان در یکی از این سه رحم می‌تواند جهنم‌هایش را زود از بین ببرد و زود خودش را خنک کند: «زمان‌های خاص، مکان‌های خاص، و شخصیت‌های خاص»، مثل اساتید ما، مربی‌های ما، که شخصیت‌های نورانی و بهشتی هستند. کنارشان که قرار می‌گیری می‌بینی 20 سال جهنم را از تو بیرون می‌کشد و تو را خاموش و سرد می‌‌کند. بعد به یک شادی و آرامش می‌رسی و دیگر نمی‌سوزی، به راحتی عصبی نمی‌شوی، به راحتی غر نمی‌زنی، به راحتی افسرده و غمگین نمی‌شوی. پس سعی کن دوستان بهشتی انتخاب کنی و از دوستان جهنمی فرار کنی. چون دوست جهنمی تو را می‌سوزاند. ما نباید کنار شیطان قرار بگیریم و قرین شیطان باشیم. وقتی با آدم­هایی که اخلاقشان شیطانی است، رفیقمی‌شوی یا رفت و آمد می‌کنی، تو را می‌سوزانند. از این­گونه افراد بپرهیزید. بعضی‌ها جهنم هستند؛ ولی تو مجبوری کنارشان باشی. مثلاً پدر و مادرت، همسرت. نمی‌شود به راحتی قطع کنی. حالا باید اینها را تحمل کنی. چگونه تحمل کنی و چه کار باید بکنی؟ یک کولر کنار خودت داشته باش و خودت را خنک کن. در روایت داریم که بعضی­ها در جهنم نمی‌سوزند. یعنی اینها طوری هستند که به بهشت راهشان نمی‌دهند، اما در جهنم هم عذاب نمی‌بینند. چون یک چیزهای خنک‌کننده از دنیا با خودشان آورده اند. حالا درست است جایش در جهنم است؛ ولی نمی‌سوزد. ما هم در زندگی گاهی شرایطی برایمان به وجود می‌­آید که جهنمی است. ولی نباید بسوزیم. از کولرهایت استفاده کن تا از طریق آن، تو را خنک کنند. آن کولرها چیست؟ چه چیزی می‌تواند من را کنار یک پدر بداخلاق، یک مادر بداخلاق، یک همسر بداخلاق، یک فرزند پر از آتش، خنک نگه دارد؟ خود «یاد جهنم»، آدم را خنک می‌کند، امّا یاد بهشت بیشتر خنک می‌کند. یاد خدا که اصلاً آن فضا را نه تنها خنک می‌کند؛ بلکه شیرین می‌کند. پس آدم می‌تواند کنار آتش خنک باشد و نسوزد؛ بلکه کنار این آتش بهشت درست کند. باید مثل یک آتش نشان، آتش جهنم بدیها را خاموش کنیم امیرالمومنین علی علیه‌السلام می­‌فرماید: «أَعَلِمْتُمْ أَنَّ مَالِكاً إِذَا غَضِبَ عَلَى النَّارِ حَطَمَ بَعْضُهَا بَعْضاً لِغَضَبِهِ وَ إِذَا زَجَرَهَا تَوَثَّبَتْ بَیْنَ أَبْوَابِهَا جَزَعاً مِنْ زَجْرَتِهِ= آیا می‌دانید که مالک (فرشته جهنمیان) هرگاه که بر آتش خشم بگیرد، از خشم او آتش به تلاطم در می‌آید و یک دفعه شعله را بالا می‌برد، همه چیز در دست اوست، و آنگاه که بر آن نهیب زند، از نهیب او قطعات عظیم آتش، در میان درهاى جهنم به هر سو پرتاب مى شوند.» در ادامه حضرت می فرماید: «أَیُّهَا الْیَفَنُ الْكَبِیرُ الَّذِی قَدْ لَهَزَهُ الْقَتِیرُ كَیْفَ أَنْتَ إِذَا الْتَحَمَتْ أَطْوَاقُ النَّارِ بِعِظَامِ الْأَعْنَاقِ وَ نَشِبَتِ الْجَوَامِعُ‏ حَتَّى أَكَلَتْ لُحُومَ السَّوَاعِد= ای پیر سالخورده كه ناتوانى پیرى دامن گیرش شده! چه حالی خواهی داشت آنگاه که طوق‌های آتش بر استخوان‌های گردن فروچسبد و غلّ و زنجیرها بچسبد تا گوشتهاى بازوها را بخورد». پس ما باید مظاهر جهنم را بشناسیم و اصرار به جهنم رفتن نکنیم. وقتی تو می‌دانی این مهمانی که می‌روی، بیچاره‌ات می‌کند، برای چه پا در این مهمانی می‌گذاری؟ تازه ذوق هم می‌کند و خوشش هم می‌آید که امشب عروسی دعوت داریم. می‌دانی در آن عروسی چه اتفاقاتی می‌افتد و چه آتشی برایت آماده می شود؟ بعضی­ها برای جهنم رفتن، لحظه‌شماری می‌کنند. با شهوت و حرص جهنم می‌روند. حضرت علی علیه‌السلام می‌فرماید: «مَنْ‏ أَذْنَبَ‏ ذَنْباً وَ هُوَ ضَاحِكٌ‏ دَخَلَ النَّارَ وَ هُوَ بَاکٍ= هر کس گناهی کند و برای گناهانش بخندد، داخل جهنم می‌شود، در حالی که گریه می‌کند». پشت این خنده‌ها خیلی غصه‌ها و گریه‌ها و عربد‌ه‌ها و خیلی ضجه‌ها و ناله‌ها وجود دارد. پس چه اصراری هست که حسود بمانی، عصبی باشی، زودرنج باشی، بی‌عاطفه باشی؟ اینها را خاموش کن. «بی‌عاطفگی» یعنی تو با رحمت و بهشت سنخیت نداری. کسی که نمی‌تواند بغل کند، نمی‌تواند نوازش کند، نمی‌‌تواند ببوسد، نمی‌تواند حرف قشنگ بزند، این با خودش جهنم دارد. چون روحیاتش با رحمت خدا سازگاری ندارد. بهشت یعنی انسان وقتی در آن قرار می‌گیرد، شاد است و رحمت خدا روی آدم سراریز می‌شود. تو  کاری بکن که وقتی کنار یک نفر هستی، زنت هست، شوهرت هست، بچه‌ات هست، پدر و مادرت هست، همه احساس آرامش و شادی کنند. نه اینکه مدام از تو بترسند. اصلاً کسی در کنار یک آدم بهشتی نمی‌ترسد. چون همیشه مثل یک آتش­نشان، نقش خاموش کردن را دارد. وقتی روز قیامت هم محشور می‌شود، یک دفعه خدا او را در صحنه قیامت نگه می‌دارد و می‌گوید کجا می‌روی؟ می‌گوید بهشت می‌روم. خدا می‌گوید بایست. تو یک عالم در دنیا آتش خاموش کردی، حالا هر چقدر دلت می‌خواهد از این جهنمیان به بهشت ببر. چه کسی می‌تواند آتش دیگران را خاموش کند؟ کسی که اول آتش خودش را خاموش کند، نه اینکه کینه بگیری، درگیر بشوی، دهان به دهان بشوی و مراء کنی. فرمود: اگر کسی بگو مگو کند، حتی اگر حق با او باشد، من او را شفاعت نمی‌کنم. پس با کسی دهان به دهان نشوید. دهان به دهان شدن یعنی سوختن و محرومیت از شفاعت رسول الله صلی‌الله‌علیه‌وآله. پس اگر دیدید که یک کسی حوصله دارد با شما دهان به دهان بشود، فورا ردش کن و آتش او را خاموش کن. اگر تو هم بایستی دهان به دهان بشوی، حتی اگر حق با تو باشد، سر از جهنم در می‌آوری. امیرالمومنین علی علیه‌السلام می‌فرماید: «كَفَى بِجَهَنَّمَ‏ نَكَالاً= جهنّم مجازات كافى است». «نکال» یعنی گوشمالی دادن. یعنی جهنم برای گوشمالی دادن، کافی است. خدا می‌گوید خودتان را عصبانی نکنید، کینه به دل نگیرید، اینطور چیزها را جدی نگیرید. اگر کسی برضد شما کاری کرد، من خدا او را گوشمالی می‌دهم. اگر می‌خواهی امام زمان علیه‌السلام را بخندانی و اگر می‌خواهی امام زمان علیه‌السلام ذوق‌زده بشود و از دست تو قهقهه بزند، برو یک جا بهشت راه بینداز. برو فتنه را بخوابان. نه اینکه خودت هم یک طرف فتنه بشوی. عروس خانه‌شان می‌آید او را له می‌کنند. می‌گویند این پدرش معتاد است. این مادرش اینطوری است. اینها دهاتی هستند. اینها پایین‌شهری هستند. یکسره به عروس و داماد تحقیر و توهین می‌کنند. بین عروس و دخترانش فرق می‌گذارد. بین داماد و پسرانش فرق می‌گذارد. این کار خوب نیست. عروس خیلی عظمت و احترام دارد. داماد خیلی عظمت و احترام دارد. باید حرمت اینها را نگه داریم. بعضی­ها خیلی راحت عروس و داماد جلوی چشمشان کوچک می‌شوند. راحت به عروسشان تحقیر و توهین می‌کنند؛ یا از آنها بیگاری می‌کشند. انتظار دارند عروس در این خانه بیاید و همه کاری برای اینها بکند. اینها توقعات جهنمی است. اگر شما در ذهنت بیاید که این عروس باید خانه من را جارو کند، خدا بعداً پوست تو را می‌کَند. بگذار به حال خودش. اگر دوست داشت، این کار را می‌کند و اگر دوست نداشت، تو چه توقعی داری؟ تو چه توقعی داری که داماد باید بیاید یک کاری برایت بکند. حالا داماد است؛ برای چی بیگاری از او می‌کشی؟ رفاقت و صمیمیت و دوستی یک چیز دیگری است. از شوهرت چرا اینقدر توقع بیجا داری؟ چرا از زنت اینقدر توقع بیجا داری؟ این توقعات بیجا انسان را نابود می‌کند. اینها فرصت‌هایی هستند برای اینکه ما آتش‌ها را خاموش کنیم و به بهشت برویم. قا /185 بهشت و جهنم [1] . شیخ صدوق، امالی، ج1، ص98. [2] . سوره انفال/ آیه 1. [3] . سوره تحریم/ آیه 6. [4] . سوره مریم/ آیه 71. مطالب بیشتر: پای درس استاد مجموعه سخنرانی های استاد محمد شجاعی مجموعه کتابهای استاد محمد شجاعی

صوت

1 - جهنم، حاصل عدم تطبیق با بهشت است

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ،

Top
برای عضویت در خبرنامه پست الکترونیکی خود را وارد کنید

خبرنامه سایت منتظران منجی

Stay informed on our latest news!

اشتراک در خبرنامه سایت منتظران منجی feed