www.montazer.ir
شنبه 6 ژوئن 2026
شناسه مطلب: 11129
زمان انتشار: 11 ژولیه 2021
| |
نماز دهه اول ماه ذی الحجه

نماز دهه اول ماه ذی الحجه

نماز دهه اول ذی الحجه بسیار آسان است و بین نماز مغرب و عشا خوانده می شود. نماز دهه اول ذی الحجه را در ده روز اول این ماه حتما بخوانید.

نماز دهه اول ذی الحجه از جمله نمازهای مستحبی است که به آن نماز «واعدنا» هم گفته می شود و خواندن آن در ده شب اول ماه ذی الحجه بسیار توصیه شده است. زمان خواندن نماز دهه اول ذی الحجه این نماز در ده شب اول ماه ذی الحجه بین نماز مغرب و عشا (از غروب آخرین شب ماه ذی القعده تا شب عید قربان) خوانده می شود. کیفیت نماز دهه اول ذی الحجه این نماز دو رکعت است و در هر رکعت ابتدا سوره حمد و توحید قرائت می شود و پس از آن آیه ۱۴۲ سوره اعرافخوانده می شود: «وَ وَاعَدْنَا مُوسَىٰ ثَلَاثِینَ لَیْلَةً وَ أَتْمَمْنَاهَا بِعَشْرٍ فَتَمَّ مِیقَاتُ رَبِّهِ أَرْبَعِینَ لَیْلَةً ۚ وَ قَالَ مُوسَىٰ لِأَخِیهِ هَارُونَ اخْلُفْنِی فِی قَوْمِی وَ أَصْلِحْ وَ لَا تَتَّبِعْ سَبِیلَ الْمُفْسِدِینَ» «و ما با موسی سی شب وعده گذاشتیم سپس آن را با ده شب (دیگر) تکمیل نمودیم؛ به این ترتیب، میعاد پروردگارش (با او) چهل شب تمام شد و موسی به برادرش هارون گفت: «جانشین من در میان قومم باش و (آنها) را اصلاح کن و از روش مفسدان، پیروی منما» کسانی که این آیه را حفظ نیستند می توانند آن را از روی قرآن و یا یادداشت بخوانند. بعد از خواندن این آیه، به رکوع رفته و پس از آن دو سجده به جا آورده می شود. در رکعت دوم بعد از دو سجده تشهد و سلام گفته می‌شود. ثواب خواندن نماز دهه اول ذی الحجه بنا بر نقل قولی که از امام باقر (ع) شده است به کسی که این نماز را بخواند ثواب اعمال حج داده خواهد شد.

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11127
زمان انتشار: 11 ژولیه 2021
| |
اعمال و وقایع ماه ذی الحجه

اعمال و وقایع ماه ذی الحجه

ماه ذی الحجه آخرین ماه سال هجری قمری است و ماهی است بسیار پربرکت. بزرگان دین هنگامی که این ماه وارد می شد، اهمیت خاصی بویژه در دهه اول این ماه به عبادت می دادند. در بعضی از روایات آمده است، شب های دهگانه ای که قرآن در سوره "والفجر ولیال عشر" به آن سوگند یاد کرده است، شب های دهه اول این ماه شریف است (تفسیر قمی، جلد ۲، صفحه ۴۱۹) و این سوگند به خاطر عظمت آن است. ماه ذی الحجَّه از ماه های شریفه است و از برای دهه اوّل آن فضیلت بسیار است. و در شب های این دهه مابین مغرب و عشا دو رکعت نماز است، در هر رکعت حمد و توحید و آیه «وواعدنا موسی . ..».[1] و در روزهای دهه، تهلیلات علویه [2] و پنج دعای عیسویه [3] و «اللّهمَّ هذه الأیام» صادقیة. ..[4] وارد است. و روزه نُه روز اوّل فضیلت بسیار دارد. [5] روز اوّل: روزه [6] و نماز حضرت فاطمه [7] علیها السلام و نمازی دیگر [8] دارد. و هر که از ظالمی بترسد در این روز بگوید: «حسبی حسبی حسبی مِنْ سُؤالی عِلمُک بحالی»، تا کفایت ظالم از او بشود.[9] و در سنه 9 رسول خدا صلی الله علیه و آله ابوبکر را با آیات برائت به مکه فرستاد. پس از آن به امر خدا امیر المؤمنین علیه السلام را فرستاد پی آن کار [و] ابوبکر را از اداء آن عزل فرمود.[10] ابن ابی الحدید خطاب به ابوبکر کرده، گفته است:  تَنَحَّ عَنِ العُلیا یسحَبْ ذُیولَها[11] همامٌ تَرَدّی بالعُلی وَتَازَّراً  فَتی لمْ یعَرِّقَ فیهِ تَیمُ بن مُرَّةٍ وَلا عَبَد الّلاتَ الخَبیثَةَ اعصَراً  وَلاکانَ مَعزولًا غَداةَ بَرائةٍ  وَلا عن صلاةٍ أُمَّ فیها مُؤَخّراً [12] و در این روز وفات یزید بن الولید، [13] معروف به ناقص شبیه به عمر بن عبدالعزیز در سلوک با رعیت.[14] و سنه 586 ولادت شیخ ادیب متبحّر عبدالحمید، معروف به ابن ابی الحدید،[15] صاحب شرح نهج البلاغه و قصائد سبع در مدح امیر المؤمنین علیه السلام که این سه شعر مذکور از یکی از آن قصائد است و او در میان علمای سنیه شبیه به عمر بن عبدالعزیز است در خلفای امویه. روز چهارم: روز زینت است که غلبه کرد حضرت موسی بر ساحران. [16] روز پنجم: وفات حضرت جواد علیه السلام به قولی.[17] روز ششم: تزویج حضرت فاطمه علیها السلام با شاه ولایت، علی علیه السلام، بنا به روایتی. [18] و سنه 158 وفات منصور دوانیقی، بخیل بی رحم فتّاک سفّاک. [19] روز هفتم: سنه 114 شهادت حضرت باقر علیه السلام.[20] و در سنه 179 وارد نمودند حضرت موسی بن جعفر علیه السلام را به بصره و مدّت یک سال در آن جا محبوس بود.[21] آن گاه حضرت را به بغداد بردند و حبس نمودند. و در این روز سنه 106 وفات طاووس یمانی. [22] و سنه 463 وفات خطیب بغدادی. [23] روز هشتم: روز ترویه است. و در این روز سنه 60 ابن زیاد، هانی را گرفت و مسلم خروج کرد[24] و کوفیان بنای نفاق و تفریق نهادند، تا در اوّل شب سی نفر از آنها باقی ماند و بعد از نماز مسلم و بیرون آمدنش از مسجد دیگر کسی با او باقی نماند. و در همان روز عمرو بن سعید بن العاص از شام با جمعی بسیار به بهانه حج به مکه آمدند و از جانب یزید مأمور بودند که امام حسین علیه السلام را به هر حالی که باشد دستگیر کنند یا به قتل برسانند. لاجرم آن جناب حج را به عمره عدول نمود و از مکه متوجّه عراق گردید. شب نهم: از لیالی شریفه است و شب توبه و انابه و مناجات با قاضی الحاجات است[25] و چند دعا در آن وارد است[26] و زیارت کربلا در آن فضیلت دارد.[27] و در این شب سنه 689 وفات یحیی ابن سعید حلّی، پسر عمّ محقق.[28] و سنه 1246 وفات جناب آقا سید محمد باقر قزوینی، پسر خواهر بحرالعلوم،[29] صاحب مقامات عالیه و کرامات باهره. روز نهم: روز عرفه است. غسل کند[30] و زیارت امام حسین علیه السلام نماید[31] و بعد از نماز عصر دو رکعت نماز در زیر آسمان به جا آورد و اعتراف کند به گناهان خود[32] آن گاه مشغول شود به خواندن دعای [47] صحیفه[33] و دعاهای عرفه، [34] خصوص دعای سیدالشهداء[35] علیه السلام. و تا بتواند مشغول به دعا باشد که بهترین اعمال این روز است. و در سنه 538 وفات زمخشری؛ [36] او را جار الله گویند به جهت مجاورت او بیت اللّه الحرام را. شب دهم از آن چهار شبی است که احیای آنها سنت است[37] و زیارت امام حسین [38]علیه السلام و دعای «یا دائمَ الفضل» را در آن بخوانند.[39] و در سنه 548 وفات امین الاسلام شیخ اجل ابوعلی طبرسی،[40] صاحب مجمع البیان، در سبزوار و در قبرستان قتلگاه ارض اقدس به خاک رفت. روز دهم: عید قربان است و در آن غسل[41] و نماز عید و دعاهایی وارد است[42] که از جمله دعای ندبه[43] و دعای 48 صحیفه است[44] و بعد از نماز ظهر شروع می شود به خواندن تکبیرات تا پانزده نماز در منی و در عقب ده نماز در غیر منی.[45] و قربانی در آن سنّت مؤکد است. [46] و در سنه 328 وفات ابن انباری،[47] گویند: سیزده صندوق کتاب محفوظات او بوده.[48] روز یازدهم: اوّل ایام تشریق است که سه روز بعد از عید باشد. و در سنه 207 وفات واقدی،[49] قاضی بغداد، صاحب مغازی. ابن ندیم گفته که او شیعه بوده و تقیه می نموده.[50] روز دوازدهم: سنه 136 وفات سفّاح، اوّلِ خلفای بنی عباس.[51] شب چهاردهم: واقعه شقّ القمر در مکه به اعجاز رسول خدا صلی الله علیه و آله.[52] روز چهاردهم: سنه 317 قرامطه حُجّاج مکه را بکشتند و جامه کعبه را ربودند و خانه های مکه را غارت کردند و حَجَر را بکندند و به هجر بردند.[53] و در مجمع البحرین در لغت قرمطه قضیه غریبی از شیخ بهائی نقل کرده.[54] و در سنه 356 وفات ابوالفرج اصفهانی، صاحب أغانی و مقاتل الطالبین. [55] روز پانزدهم:سنه 34 محاصره کردن اصحاب دور خانه عثمان را.[56] و در سنه 212 ولادت حضرت هادی علیه السلام.[57] روز هفدهم:  سنه 488 وفات حمیدی؛ [58] و ابن وردی سنه 749؛[59] و شمنی سنه 871،[60] که هر سه از علماء بزرگ جمهورند. روز هجدهم: روز عید غدیر و اشرف و اعظم عیدها است. چه آن روزی است که حضرت رسول صلی الله علیه و آله امیر المؤمنین علیه السلام را منصوب کرد و فرمود: مَن کنتُ مَولاهُ فَعلی مولاهُ، اللّهمَّ والِ مَن والاهُ وعادِ من عاداهُ وَانصُرْ مَن نَصَرَهُ وَاخذلْ مَنْ خَذَلَهُ. و شایسته است که در این روز شریف روزه بداری که کفّاره شصت سال گناه است[61] وغسل کنی [62] وهر کجا که باشی سعی کنی که خود را به قبر امیر المؤمنین علیه السلام برسانی و زیارت آن جناب کنی [63] و پیش از زوال، نیم ساعت دو رکعت نماز کنی، در هر رکعت بعد از حمد توحید و قدر و آیة الکرسی را هر یک ده مرتبه بخوانی.[64] و زیارت امین اللّه و دعاهای بسیار که از جمله دعای ندبه است[65] در این روز وارد است. و مستحب در این روز پوشیدن جامه نیکو و زینت کردن و شاد نمودن شیعیان و تهنیت گفتن، ایشان را و زیارت ایشان و تبسم بر روی ایشان و افطار دادن روزه داران و اطعام مؤمنان و بسیار فرستادن صلوات، الی غیر ذلک. [66] و در سنه 35 اصحاب به خانه عثمان ریختند و خونش بریختند و جنازه اش تا سه روز غیر مدفون بماند. آخرالأمر او را در مقبره جهودان دفن کردند.[67] و در سنه 672 وفات سلطان المحقّقین و برهان الموحّدین، خواجه نصیر الدین طوسی.[68]و [وفات ] مقتدای شیعه، شیخ اجل، محقق کرکی،[69]معروف به محقق ثانی؛ تاریخ وفاتش «مقتدای شیعه» سنه 940، و تاریخ وفات پسرش شیخ اجل، شیخ عبدالعالی سنه 993 «ابن مقتدای شیعه». روز بیست و سوم:[70] سنه 233 وفات یحیی بن معین.[71] و او همان است که هزار هزار درهم و پنجاه هزار درهم از پدر ارث برد و تمام را صرف حدیث کرد.[72] مانند شیخ عیاشی در امامیه که تمام ترکه پدرش را که سیصد هزار اشرفی باشد انفاق بر علم و حدیث کرد و خانه اش مثل مسجد از علما و محدّثین مملو بود.[73] روز بیست و چهارم: روز مباهله [74] و روز خاتم بخشی است[75] و غسل [76] و روزه [77] و دعاها و نمازها وارد است که از جمله نمازی است؛ مثل نماز روز غدیر.[78] و در سنه 232 وفات واثق بالله عباسی. [79] روز بیست و پنجم: سنه 23 زخم زدن ابولؤلؤ عمر را. [80] روز بیست و هفتم: سنه 132 مقتل مروان حمار،[81] آخر خلفای بنی امیه و انقراض دولتشان. و در سنه 212 ولادت حضرت هادی علیه السلام به روایت شیخین. [82] روز بیست و هشتم: سنه 63 واقعه حرّه که قتل و غارت اهل مدینه باشد به امر یزید.[83] و سنه 285 وفات مبرّد،[84] و شبلی.[85] روز بیست و نهم: سنه 23 وفات عمر. [86] روز سی ام: آخر سال عرب است و دو رکعت نماز و دعایی که وارد است.[87] و سنه 206 وفات نضر بن شمیل نحوی. [88] و سنه 600 وفات ابن اثیر صاحب جامع الأُصول. [89] پی نوشت ها [1] روایت از امام صادق علیه السلام است: اقبال الأعمال، ج 2، ص 35- 36، فصل 5. [2] رك: ثواب الأعمال، ص 72؛ مزار ابن مشهدى، ص 441- 442؛ اقبال الأعمال، ج 2، ص 47- 48، باب 3، فصل 6. [3] اقبال الأعمال، ج 2، ص 46- 47، باب 3، فصل 6. [4] مصباح المتهجّد، ص 672، ح 734؛ مزار ابن مشهدى، ص 443. [5] اقبال الأعمال، ج 2، ص 48-/ 49، باب 3، فصل 7. [6] اقبال الأعمال، ج 2، ص 37، باب 3، فصل 6. [7] مصباح المتهجّد، ص 671. [8] اقبال الأعمال، ج 2، ص 49، باب 3، فصل 8. [9] اقبال الأعمال، ج 2، ص 50، باب 3، فصل 9. [10] مصباح كفعمى ج 2 ص 600 فصل 42 بحارالانوار ج 35 ص 303 [11] مصدر ذیلها بدل ذیولها. [12] القصائد ص 30 قصیده دوم در مكه. [13] وفیات الأعیان، ج 7، ص 111؛ البدایة والنهایه، ج 10، ص 19. [14] كامل ابن اثیر، ج 5، ص 291؛ البدایة والنهایه، ج 10، ص 18 نیز رك: سیر أعلام النبلاء، ج 5، ص 375، ش 170. [15] روضات الجنات، ج 5، ص 21، ش 431. [16] توضیح المقاصد، ص 29. [17] دلائل الإمامه، ص 395. [18] زاد المعاد، ص 240- 241. [19] كامل ابن اثیر، ج 6، ص 17. [20] الدروس، ج 2، ص 15؛ توضیح المقاصد، ص 29- 30. [21] عیون أخبار الرضا رحمه الله، ج 1، ص 82، باب 7، ح 10. [22] وفیات الأعیان، ج 2، ص 509، ش 306؛ روضات الجنات، ج 4، ص 141، ش 363. [23] سیر أعلام النبلاء، ج 18، ص 287، ش 137، «الخطیب». تولد او 392 بوده است. [24] مسارّ الشیعه، ص 36. [25] اقبال الأعمال، ج 2، ص 49- 50، باب 3، فصل 11. [26] رك: مصباح المتهجّد، ص 269- 270 و اقبال الأعمال، ج 2، ص 50- 55، باب 3، فصل 12. [27] اقبال الأعمال، ج 2، ص 56، باب 3، فصل 13. [28] روضات الجنات، ج 8، ص 199، ش 747. [29] خاتمة المستدرك، ج 2، ص 131. [30] توضیح المقاصد، ص 30. [31] اقبال الأعمال، ج 2، ص 56، باب 3، فصل 13 و ص 61- 67، باب 3، فصل 17 و فصل 18. [32] اقبال الأعمال، ج 2، ص 67، باب 3، فصل 19. [33] نیز رك: اقبال الأعمال، ج 2، ص 87- 102، باب 3. [34] اقبال الأعمال، ج 2، ص 70- 188، باب 3، فصل 22. [35] زاد المعاد، ص 260- 319. [36] سیر أعلام النبلاء، ج 20، ص 154، ش 91، «الزمخشری». تولد او رجب 467 است. [37] مصباح المتهجّد، ص 648؛ اقبال الأعمال، ج 2، ص 189، باب 4، فصل 1. [38] اقبال الاعمال ج 2 ص 190 باب 4 فصل 3 [39] مصباح كفعمى ج 2 ص 751 فصل‏ [40] روضات الجنات ج 5 ص 359 ش 544 [41] اقبال الأعمال، ج 2، ص 193، باب 4، فصل 5؛ زاد المعاد، ص 319. [42] اقبال الأعمال، ج 2، ص 202- 204، باب 4، فصل 7. [43] اقبال الأعمال، ج 2، ص 233، باب 4، فصل 7. [44] صحیفه سجادیه، ص 186- 194. [45] المقنع، ص 150؛ مصباح المتهجد، ص 662. [46] اقبال الأعمال، ج 2، ص 233، باب 4، فصل 8. [47] وفیات الأعیان، ج 4، ص 342، ش 642. [48] رك: تذكرة الحفاظ، ج 3، ص 842- 843؛ روضات الجنات، ج 7، ص 309، ش 649. [49] تهذیب الكمال مزى، ج 26، ص 192- 193، ش 5501. [50] فهرست ابن ندیم، ص 111. [51] تاریخ مدینة دمشق، ج 32، ص 276، ش 3522 و ج 67، ص 30، ش 8639. [52] تفسیر قمى، ج 2، ص 340- 341؛ مجمع البحرین، ج 2، ص 529؛ بحار الأنوار، ج 17، ص 351- 356؛ تفسیر نور الثقلین، ج 5، ص 175. [53] رك: كامل ابن اثیر، ج 8، ص 207- 208. [54] مجمع البحرین، ج 3، ص 493- 494؛ خاتمة المستدرك، ج 3، ص 281. [55] رك: روضات الجنات، ج 5، ص 220- 226، ش 490. [56] مسارّ الشیعه، ص 38. [57] كافى، ج 1، ص 497؛ ارشاد، ج 2، ص 297؛ بحار الأنوار، ج 50، ص 197. [58] سیر أعلام النبلاء، ج 19، ص 126، ش 63، «الحمیدی». [59] بغیة الوعاة، ج 2، ص 189، ش 1858. سال وفاتش 749 است. [60] بغیة الوعاة، ج 1، ص 321، ش 739. سیوطى وفات او را سال 872 گفته است. تولدش رمضان 801 بوده است. [61] اقبال الأعمال، ج 2، ص 276- 277، باب 5، فصل 15؛ بحار الأنوار، ج 95، ص 298. [62] المقنعه، ص 204، باب 20؛ اقبال الأعمال، ج 2، ص 280، باب 5، فصل 15. [63] اقبال الأعمال، ج 2، ص 272- 275، باب 5، فصل 13 و ص 306- 307، باب 5، فصل 16. [64] اقبال الأعمال، ج 2، ص 282، باب 5، فصل 15. [65] اقبال الأعمال، ج 2، ص 233، باب 4، فصل 7. [66] رك: اقبال الأعمال، ج 2، ص 261، باب 5، فصل 6. [67] مسارّ الشیعه، ص 40. [68] روضات الجنات، ج 6، ص 312، ش 588. [69] روضات الجنات، ج 4، ص 372، ش 414. [70] وفات مرحوم حاجى شیخ عباس قمى (مؤلف) روز 23 ذى حجّة الحرام سنه 1359 در نجف اشرف، محل دفن در ایوان كتابخانه آن حضرت پهلوى قبر مرحوم‏حاجى میرزا حسین نورى رحمة الله علیه. [علماء معاصرین، ص 184] (شهاب الدین الحسینی النجفی) [71] وفیات الأعیان، ج 6، ص 142، ش 791، «الحافظ ابن معین». برخى وفات او را 7 روز مانده از ذی القعد گفته‏اند. [72] وفیات الأعیان، ج 6، ص 139، ش 791، «الحافظ ابن معین». [73] رجال نجاشى، ص 350- 351، ش 944، «محمد بن مسعود». [74] اقبال الأعمال، ج 2، ص 354، باب 6، فصل 5. [75] العدد القویة، ص 308. [بشارة المصطفى، ص 410] (منه رحمه الله) [76] مصباح كفعمى، ج 2، ص 798، فصل 48. [77] اقبال الأعمال، ج 2، ص 354، باب 6، فصل 5. [78] زاد المعاد، ص 352. [79] تاریخ الإسلام، ج 17، ص 385، «هارون الواثق بالله». [80] مؤلف در وقایع الأیام روز بیست و ششم ذكر كرده است. [81] كامل ابن اثیر، ج 5، ص 424. [82] مسارّ الشیعه، ص 42؛ مصباح المتهجّد، ص 767. [83] تاریخ طبرى، ج 4، ص 380؛ كامل ابن اثیر، ج 4، ص 120. [84] رك: تاریخ الإسلام، ج 21، ص 299- 301؛ بغیة الوعاة، ج 1، ص 231- 233، ش 503؛ روضات الجنات، ج 7، ص 283- 285، ش 642. [85] تاریخ بغداد، ج 14، ص 398، ش 7708، «ابو بكر، الشبلی الصوفی». [86] رك: تاریخ طبرى، ج 3، ص 266. [87] اقبال الأعمال، ج 2، ص 380، باب 9. [88] وفیات الأعیان، ج 5، ص 404، ش 764، «النضر بن شمیل». [89] كامل ابن اثیر، ج 12، ص 288.

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11123
زمان انتشار: 12 ژولیه 2021
| |
امروز اول ماه ذی الحجه، طریقه خواندن نماز اول ماه

امروز اول ماه ذی الحجه، طریقه خواندن نماز اول ماه

در کتب دینی از جمله کتاب مفاتیح الجنان اعمالی را برای آغاز هر ماه قمری ذکر نموده اند و انجام آن را مستحب موکد دانسته اند. در ادامه این مطلب با طریقه خواندن نماز اول ماه و سایر اعمال روز اول ماه آشنا شوید. در بعضی روایات و به سند معتبر از حضرت امام محمّد تقى منقول است که، بهتر است پس از اتمام نماز، صدقه داده شود به آنچه برای فرد ميسّر است و دعای اول ماه را بخواند که چون چنين كند، سلامتى اش را در آن ماه از خدا خريده است.

وقت نماز اوّل ماه

وقت خواندن نماز اول ماه، از اوّل طلوع فجر که اوّل روز شرعى می‏باشد، تا پایان غروب همان روز است.

نماز اول ماه قمری دو رکعت بوده، در ركعت اول پس از خواندن سوره حمد، سى مرتبه سوره توحید و در ركعت دوم بعد از حمد، سى مرتبه سوره قدر خوانده شود.  بعد از نماز این دعا خوانده می‌شود: بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ وَ مَا مِنْ دَابَّةٍ فِی الْأَرْضِ إِلا عَلَى اللَّهِ رِزْقُهَا وَ یَعْلَمُ مُسْتَقَرَّهَا وَ مُسْتَوْدَعَهَا كُلٌّ فِی كِتَابٍ مُبِینٍ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ وَ إِنْ یَمْسَسْكَ اللَّهُ بِضُرٍّ فَلا كَاشِفَ لَهُ إِلا هُوَ وَ إِنْ یُرِدْكَ بِخَیْرٍ فَلا رَادَّ لِفَضْلِهِ یُصِیبُ بِهِ مَنْ یَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ وَ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ سَیَجْعَلُ اللَّهُ بَعْدَ عُسْرٍ یُسْرا مَا شَاءَ اللَّهُ لا قُوَّةَ إِلا بِاللَّهِ حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَكِیلُ وَ أُفَوِّضُ أَمْرِی إِلَى اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ بَصِیرٌ بِالْعِبَادِ لا إِلَهَ إِلا أَنْتَ سُبْحَانَكَ إِنِّی كُنْتُ مِنَ الظَّالِمِینَ رَبِّ إِنِّی لِمَا أَنْزَلْتَ إِلَیَّ مِنْ خَیْرٍ فَقِیرٌ رَبِّ لا تَذَرْنِی فَرْدا وَ أَنْتَ خَیْرُ الْوَارِثِینَ به نام خدا كه رحمتش بسیار و مهربانی اش همیشگى است، هیچ جنبنده اى در زمین نیست، مگر اینكه روزى او بر خدا است و قرارگاه و امانگاهش را خدا میداند، همه اینها در كتابى روشن است. به نام خدا كه رحمتش بسیار و مهربانی اش همیشگى است، اگر خدا به تو زیانى رساند، جز او كسى برطرف كننده آن نیست، و اگر خیرى را براى تو بخواهد، فضل او را بازگرداننده اى نیست، آن را به هركس از بندگانش بخواهد میرساند، و او آمرزنده و مهربان است. به نام خدا كه رحمتش بسیار و مهربانی اش همیشگى است، خدا به زودى پس از دشوارى آسانی قرار می دهد، آنچه خدا خواست همان شود، نیرویى نیست مگر به خدا، خدا ما را بس است و نیكو كارگشایى است، كارم را به خدا وامى گذارم كه خدا بیناى به بندگان است، معبودى جز تو نیست، من از ستم كاران بودم، پروردگارا من به آنچه از خیر برایم فرود آرى نیازمندم، پروردگارا مرا تنها مگذار، كه تو بهترین وارثانى. اعمال اول ماه قمری اعمال شروع هر ماه قمری بر طبق آنچه در روایات دینی آمده است شامل موارد زیر میگردد: هنگام حلول هلال ماه نو خواندن دعا و دعا کردن در حق خود و دیگران است و بهترین آنها دعاى چهل‏ وسوّم صحیفه کامله است. این دعا در ۷ فراز تنظیم شده و دعایی است کهامام سجاد(ع) هنگام رویت‌هلال ماه نو می‌خواند. متن و ترجمه دعا در ادامه آورده شده است. أَیُّهَا الْخَلْقُ الْمُطِیعُ، الدَّائِبُ السَّرِیعُ، الْمُتَرَدِّدُ فِی مَنَازِلِ التَّقْدِیرِ، الْمُتَصَرِّفُ فِی فَلَكِ التَّدْبِیرِ. آمَنْتُ بِمَنْ نَوَّرَ بِكَ الظُّلَمَ، وَ أَوْضَحَ بِكَ الْبُهَمَ، وَ جَعَلَكَ آیَةً مِنْ آیَاتِ مُلْكِهِ، وَ عَلَامَةً مِنْ عَلَامَاتِ‏ سُلْطَانِهِ، وَ امْتَهَنَكَ بِالزِّیَادَةِ وَ النُّقْصَانِ، وَ الطُّلُوعِ وَ الْأُفُولِ، وَ الْإِنَارَةِ وَ الْكُسُوفِ، فِی كُلِّ ذَلِكَ أَنْتَ لَهُ مُطِیعٌ، وَ إِلَى إِرَادَتِهِ سَرِیعٌ سُبْحَانَهُ مَا أَعْجَبَ مَا دَبَّرَ فِی أَمْرِكَ! وَ أَلْطَفَ مَا صَنَعَ فِی شَأْنِكَ! جَعَلَكَ مِفْتَاحَ شَهْرٍ حَادِثٍ لِأَمْرٍ حَادِثٍ فَأَسْأَلُ اللَّهَ رَبِّی وَ رَبَّكَ، وَ خَالِقِی وَ خَالِقَكَ، وَ مُقَدِّرِی وَ مُقَدِّرَكَ، وَ مُصَوِّرِی وَ مُصَوِّرَكَ: أَنْ یُصَلِّیَ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، وَ أَنْ یَجْعَلَكَ هِلَالَ بَرَكَةٍ لَا تَمْحَقُهَا الْأَیَّامُ، وَ طَهَارَةٍ لَا تُدَنِّسُهَا الْآثَامُ هِلَالَ أَمْنٍ مِنَ الْآفَاتِ، وَ سَلَامَةٍ مِنَ السَّیِّئَاتِ، هِلَالَ سَعْدٍ لَا نَحْسَ فِیهِ، وَ یُمْنٍ لَا نَكَدَ مَعَهُ، وَ یُسْرٍ لَا یُمَازِجُهُ عُسْرٌ، وَ خَیْرٍ لَا یَشُوبُهُ شَرٌّ، هِلَالَ أَمْنٍ وَ إِیمَانٍ وَ نِعْمَةٍ وَ إِحْسَانٍ وَ سَلَامَةٍ وَ إِسْلَامٍ. اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، وَ اجْعَلْنَا مِنْ أَرْضَى مَنْ طَلَعَ عَلَیْهِ، وَ أَزْكَى مَنْ نَظَرَ إِلَیْهِ، وَ أَسْعَدَ مَنْ تَعَبَّدَ لَكَ فِیهِ، وَ وَفِّقْنَا فِیهِ لِلتَّوْبَةِ، وَ اعْصِمْنَا فِیهِ مِنَ الْحَوْبَةِ، وَ احْفَظْنَا فِیهِ مِنْ مُبَاشَرَةِ مَعْصِیَتِكَ وَ أَوْزِعْنَا فِیهِ شُكْرَ نِعْمَتِكَ، وَ أَلْبِسْنَا فِیهِ جُنَنَ الْعَافِیَةِ، وَ أَتْمِمْ عَلَیْنَا بِاسْتِكْمَالِ طَاعَتِكَ فِیهِ الْمِنَّةَ، إِنَّكَ الْمَنَّانُ الْحَمِیدُ، وَ صَلَّى اللَّهُ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّیِّبِینَ الطَّاهِرِینَ. ‌ای آفریده مطیع،‌ ای - رونده کوشا و شتابان،‌ ای رفت - و آمد کننده در منازل معین شده،‌ ای متصرف در چرخ گردان تدبیر، ایمان آوردم به آن کس که به سبب تو تاریکی‌ها را روشن کرد، و آنچه را که به سختی می‌توان یافت آشکار فرمود، و تو را علامتی از علائم چیرگی و استیلای خود، و نشانی از نشانه‌های قدرت خویش قرار داد، و تو را گاهی به نقص و گاهی به کمال، و وقتی به طلوع و زمانی به غروب، و حالتی پر نور و حالتی گرفته مسخر خویش نمود، در تمام این حالات فرمانبردار اویی، و به سوی اراده‌اش شتابانی، منزه است او، چه عجیب است تدبیری که در حق تو به کار برده، و چه دقیق است آنچه درباره تو انجام داده، تو را کلید ماهی نو برای برنامه‌ای نو ساخته، پس از پروردگار که ربّ من و توست، و آفریننده من و توست، و مهار مقدّرات من و تو در کف قدرت اوست، و صورتگر من و صورتگر توست می‌خواهم که بر محمد و آلش درود فرستد، و تو را ماه برکتی قرار دهد که گذشت روزگاران آن را از بین نبرد، و ماه پاکیی که گناهان آن را آلوده ننماید، هلال ایمنی از آفات، سلامتی از زشتی‌ها، هلال خوش طالعی برکنار از نحسی، و میمنت بدون گرفتاری، و آسایش بدون دشواری، و خیر بدون شرّ، هلال ایمنی و ایمان، و نعمت و احسان، و سلامت و اسلام باشد. بارالها بر محمد و آلش درود فرست، و ما را از خشنودترین (یاپسندیده‌ترین) کسانی قرار ده که این ماه برآنان طلوع کرده، و پاکیزه‌ترین کسانی که به آن نظر نموده، و سعادتمندترین کسانی که در آن به بندگی تو کوشیده، و ما را در این ماه توفیق توبه عنایت کن، و از گناه حفظ فرما، و از دست زدن به نافرمانیت بازدار، و ادای شکر نعمتت را به ما ارزانی دار، و لباسهای عافیت و سلامت بر ما بپوشان، و به سبب انجام طاعت کامل نعمتت - را در این ماه بر ما کامل گردان، زیرا که تو بس بخشنده و ستوده‌ای، و درود خدا بر محمد و آل پاک و پاکیزه‌اش باد. خواندن هفت مرتبه سوره حمد براى دفع‏ درد چشم. اندکى پنیر خوردن که در این باره در روایات آمده است، هرکه خود را به خوردن آن در اول هر ماه مقیّد کند، امید است در آن ماه حاجتش ردّ نشود. در شب اوّل ماه، دو رکعت نماز بجا آورد، کیفیت نماز شب اول ماه به این صورت است که در هر رکعت پس از سوره حمد سوره انعام‏ را بخواند، و از خدا بخواهد او را از هر ترس و دردى ایمن گرداند، و در آن ماه حادثه ‏اى را نبیند که ناپسند او باشد. خواندن نماز اول ماه در روز اوّل و دعای روز اول ماه است که کیفیت آن در بالا ذکر گردید.   منابع: مفاتیح الجنان، صحیفه سجادیه

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11121
زمان انتشار: 21 ژولیه 2020
| |
برگی از دفتر فضائل و مناقب علوی و فاطمی علیهماالسلام

برگی از دفتر فضائل و مناقب علوی و فاطمی علیهماالسلام

امام صادق (ع): لولا ان الله تبارک و تعالی خلق امیرالمؤمنین (ع) لفاطمة ما کان لها کفو علی ظهر الارض من آدم و من دونه؛ اگر خدای تبارک و تعالی امیرالمؤمنین (ع) را برای فاطمه خلق نکرده بود، برای او بر روی زمین، از آدم گرفته تا دیگران، همتایی وجود نداشت.

فاطمه (س) که سلاله توحیدمدارانی چون ابراهیم خلیل (ع) است، و اوکه دامنش جایگاه پرورش اولیای دین و ضامن بقای رسالت پدر بزرگوارش است، همسر و همتایی جز شیر بیشه توحید، امیرالمؤمنین (ع) نخواهد داشت و این چنین است که ازدواجش نیز به امر حق تعالی است؛ (فاطمه (س) گلواژه آفرینش؛ مرتضوی، سید ضیاء)

از انس بن مالک و بریده نقل شده است که گفتند: پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله این آیه شریفه (فی بیوت اذن الله ان ترفع [توبه/ 36]) را در جمع یاران تلاوت فرمود، یکی از آن میان برخاست و گفت: کدامین خانه ها مورد نظر است یا رسول الله؟ حضرت پاسخ داد: خانه های انبیاء الهی. ابوبکر برخاست و اشاره به خانه علی و فاطمه کرد و گفت: ای رسول خدا! آیا این خانه هم شامل این بیوت می باشد؟ حضرت جواب فرمود: بلی این خانه جزء شرافتمندترین و با فضیلت ترین آن خانه ها می باشد. (پرتوی از فضائل امیر مؤمنان، علی علیه السلام، ص: 132؛ صافی گلپایگانی، لطف الله) سالروز نورانی ترین ازدواج آسمانی مبارک باد مهریه بانوی اول و آخر هستی​ پیوند آسمانی از حوادث سال دوم هجرت ازدواج میمون امیر المؤمنین علی(ع) با فاطمه دختر رسول خدا(ص) بود که به امر پروردگار صورت گرفت. و ملخص آن، چنانکه در روایات بسیاری از شیعه و اهل سنت رسیده است، چنان بود که چون فاطمه به سن رشد رسید بزرگان اصحاب آن حضرت از مهاجر و انصار برای خواستگاری فاطمه به نزد رسول خدا(ص) آمدند و پاسخی که پیغمبر خدا به همه آنها می داد این بود که من در مورد ازدواج فاطمه منتظر فرمان و دستور خدا هستم و گاهی هم صغر سن و کم سالی فاطمه را دلیل بر رد درخواستشان ذکر می فرمود و کسی که تا به آن روز به این عنوان نزد پیغمبر(ص)نرفته بود، علی(ع) بود. روزی عمر و ابو بکر که هر کدام برای خواستگاری رفته بودند و همان پاسخ را شنیده بودند با خود گفتند: چنین به نظر می رسد که رسول خدا(ص) فاطمه را برای علی نگاه داشته، خوب است به نزد علی برویم و او را برای این منظور نزد پیغمبر بفرستیم و از آن سو جبرئیل نیز نازل شده و دستور ازدواج فاطمه را با علی(ع) از طرف خدای تعالی به پیغمبر ابلاغ کرد. برای این منظور روزی به جستجوی علی(ع) رفته و او را در نخلستانی که مشغول آبیاری درختان خرما بود پیدا کردند و پیشنهاد خواستگاری کردن فاطمه(ع) را از رسول خدا(ص) بدو دادند و علی(ع) نیز که خود مایل به این کار بود با پیشنهاد آن دو نفر دست از کار کشید و پس از آنکه وضو ساخته و دو رکعت نماز خواند به خانه رسول خدا(ص) آمد ولی شرم و حیا مانع شد که منظور خود را بر زبان آورد و رسول خدا(ص) از وضع ورود و نظر کردن به چهره علی(ع) مقصود او را دانسته و بدو گفت: برای خواستگاری فاطمه آمده ای؟ و چون پاسخ مثبت شنید از او پرسید: برای انجام این کار از مال دنیا چه دارد؟علی(ع)عرض کرد: شمشیری و اسبی و زره ام و شتر آبکشم. پیغمبر فرمود: اما شتر آبکش و شمشیر و اسب را که نمی توانی صرف این کار کنی و همه آنها مورد حاجت توست ولی زره خود را می توانی صرف این کار کنی. علی(ع) به بازار آمد و زره خود را به چهارصد و هشتاد درهم فروخت و آن پول را آورده در دست پیغمبر ریخت، آن حضرت نیز مقداری از آن پول را به مقداد بن اسود داد تا جهیزیه ای برای فاطمه تهیه کند، مقداد هم به بازار رفته و سنگ آسیایی با ظرفی برای آب و تشکی از پوست خریداری کرده به نزد رسول خدا(ص) آورد و آن حضرت به کمک یکی از زنان وسایل ازدواج و زفاف زهرا(س) را فراهم کرد و پس از جنگ بدر مراسم زفاف و عروسی انجام شد. ( زندگانی حضرت محمد(ص) , رسولی محلاتی، سید هاشم) زندگی مشترک علی و فاطمه علیهماالسلام علی ـ علیه السّلام ـ و فاطمه ـ سلام الله علیها ـ با شناختی که از هم داشتند زندگی سادة خود را با صفا و صمیمیت و همدلی و تفاهم و نظم و ایثار و از خود گذشتگی، که پایه و اساس هر زندگی موفق می باشد را آغاز کردند. اسبابی چون لباس، زینت، خانه و تجمل و زر و زیور، که در زندگی های مادی موجب اختلافات بزرگی می‌شود، در نظر علی و فاطمه ارزشی ندارد. از طرف دیگر عشق و علاقة قلبی علی ـ علیه السّلام ـ نسبت به فاطمه و محبت و عشق فاطمه –علیها السلام_ نسبت به علی چنان صفایی به خانواده بخشیده بود که علی ـ علیه السّلام ـ وجود فاطمه را تسکین قلب خود می داند و می فرماید: فاطمه آن‌چنان کار خانه را به نحو مطلوب انجام می‌داد و با من برخورد مناسب می کرد که هرگاه با او مواجهه می‌شدم، تمام غم‌ها و غصه‌هایم بر طرف می‌شد و قلبم تسکین می‌یافت»(1). همکاری و کمک علی ـ علیه السّلام ـ در خانه از یک طرف و ایثار و فداکاری فاطمه ـ سلام الله علیها ـ از طرفی دیگر، به این زندگی صفای دیگر می داد. پیوند و ازدواجی که زیر سندش را خدا و پیامبرش امضاء کنند و بر مبنای تقوا و پرهیزکاری استوار باشد و اعضای آن را سیدة زنان عالم و امیر مومنان ، تشکیل دهند که خداوند اهلش را از هر نوع زشتی و پلیدی دور ساخته باشد، ناسازگاری و اختلاف در آن راه ندارد و از صفا و تفاهم و همدلی موج می زند علی ـ علیه السّلام ـ با کلام روشن خود وجود اختلاف در خانوادة خود را رد می‌کند و می فرماید: هیچ گاه فاطمه از من نرنجید و او نیز هیچ گاه مرا نرنجانید، او را به هیچ کاری مجبور نکردم و او نیز مرا آزرده نساخت،‌ در هیچ امری قدمی بر خلاف میل باطنی من بر نداشت و هر گاه به رخسارش نگاه می‌کردم، تمام غصه‌هایم بر طرف می‌شد و دردهایم را فراموش می کردم» فاطمه زهرا(سلام‌الله‌علیها)، تمثل حورائی بهشتی در صورت انسان سالروز نورانی ترین ازدواج آسمانی مبارک باد مهریه بانوی اول و آخر هستی​

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11116
زمان انتشار: 30 ژولیه 2019
| |
«اهل تقوا» وارثان بهشت اند

خانواده آسمانی، جلسه 508؛ 98/05/03

«اهل تقوا» وارثان بهشت اند

بهشت تنها جاى پرهيزكاران است. در واقع گام اول در تقوا خواست خود انسان در دوری از گناه است. دوری از گناه یعنی  پرهیز اعتقادی، پرهیز اخلاقی و پرهیز عملی. کسانی که این سه پرهیز را دارند، به سرای متقین در بهشت نائل می شوند.

یکی دیگر از اسماء بهشت، دارالمتقین یعنی «خانه اهل تقوا» است. تقوا یعنی نگهداری و خویشتن‌داری از آلودگی و چیزی که مریضی، بیماری و محدودیت ایجاد می‌کند. انسان نامحدود است، مسیرش و غایتش هم نامحدود است، بهشتش هم نامحدود است. پس هر چیزی که برای انسان محدودیت می‌آورد، مانع حرکت به سوی آن نامحدودها می‌شود و همین چیزها انسان را کوچک می‌کند، بی‌شخصیت می‌کند، ضعیف می‌کند، غمگین می‌کند، افسرده و پژمرده می‌کند، زودرنج و حساس می‌کند، حسود می‌کند، بدبین می‌کند. اینها همه بیماری هستند. وقتی از این امور پرهیز می‌­کنید، سالم می‌مانید. مثل مسواک زدن که برای جلوگیری از بیماری و پوسیدگی دندان‌هایمان مفید است. این عمل مسواک زدن یک عمل تقوایی است. همانطور که دین در سه مرحله تعریف شده: حقیقت (عقائد)، طریقت (اخلاق) و شریعت (احکام)؛ تقوا نیز در سه مرحله تعریف می‌شود: پرهیزهای حقیقتی یا اعتقادی که عبارتند از: پرهیز از تنبلی و بی‌حوصلگی در فهم معارف دینی. آدم تنبل و بی‌حوصله بی‌تقواست. کسی که در مطالعه، کلاس رفتن، استاد دیدن، رشد اعتقادی و برطرف کردن شک هایش تنبلی می‌کند، اینها برایش عین بی‌تقوایی است. کسی که معصیت می‌کند یا آدم پرخور و پرخوابی است که استعداد و انرژی­‌اش را تلف می‌کند، اینها هم مصداق بی‌تقوایی است. «شک در اعتقادات» در دنیا برای تولد در عالم برزخ، مثل حرکت جنین در رحم مادر است که روزبه‌روز به سمت سلامت و «تولد سالم» سیر می‌کند؛ اما یک دفعه به علتی حرکتش مثلا ۵ روز متوقف می‌شود و اثرش این است که بعد از 9 ماه که می­‌خواهد متولد ­شود، می­‌بینید که جنین به اندازه 9 ماه و به طور کامل رشد نکرده و یک فاجعه رخ داده است. شک و تردید در اعتقادات، اعم از خداشناسی، انسان‌شناسی، شناخت نبوت، وحی، رسالت، شناخت قرآن، شناخت امامت، معادشناسی و.... باعث توقف کامل حرکت انسان می‌شود. چون اجازه حرکت نمی‌­دهد. این از حرکت بازماندن در دنیا، این گونه است که مثلا انسان گرفتار معشوق‌های پایینی می‌شود. مثل پولدار شدن، زیبائی، شکم چرانی و اسیر شکم و غذا شدن، بچه دار شدن یا گرفتار شدن در بخش‌های حیوانی یا کمالات عقلی و انسانی مثل درس خواندن، دانشگاه رفتن و مدرک دکتری گرفتن. حالا چرا شخص قدمی برای برطرف کردن شک‌هایش برنمی‌دارد؟ علت این است که هنوز باور نکرده که قرار است بعد از پایان عمر کوتاه دنیا، به عالم بعدی متولد شود. از برنامه‌ریزی­‌های روزانه‌اش معلوم است که اصلاً آخرت، ابدیت و هدف خلقت را جدی نگرفته که برایش وقت بگذارد. هر وقت هم به او می‌گویی، می‌گوید گرفتارم، وقت ندارم، کار و زندگی دارم، به این چیزها نمی‌رسم. چون آخرت واقعا برایش جدی نیست. بی‌تقوایی در اخلاقیات، مثل بداخلاقی، بدبینی، حسادت است. امّا آدم باتقوا چون می‌داند اگر حسادت کند، برای خودش یک جهنم بزرگ و طولانی و دردناک تحصیل‌کرده است. از این رو، نمی‌گذارد حسادت در وجودش اثر بگذارد. حتی می‌رود طرف مقابل را بغل می‌کند و می‌بوسد و کاری برایش انجام می‌دهد و کمکش می‌کند تا مبادا حسادت بورزد. از دیگر مصادیق بی­‌تقوائی در اخلاقیات، «بدقولی» است. فرمود: «لَا دِینَ‏ لِمَنْ‏ لَا عَهْدَ لَهُ= دین ندارد کسی که وفای به عهد ندارد». کسی که قول می دهد با کسی سر قراری برود و نمی‌رود، قول می‌دهد فلان کار را فلان موقع انجام بدهد و انجام نمی‌دهد، عادت شده برایش قول‌ها و وعده‌های دروغ، او برای خودش جهنم تولید می‌کند.   بی‌تقوایی در احکام و عمل، مثل این است که کسی نمازش را اول وقت نمی‌خواند، سهل‌انگار است، بهداشت را رعایت نمی‌کند، طهارت و پاکی را رعایت نمی‌کند، خمس و زکات را رعایت نمی‌کند، حجاب را رعایت نمی‌کند. پس دارالمتقین سرای کسانی است که از سه آلودگی خودشان را نگه داشته اند و هر چیزی که می‌تواند آنها را جهنمی کند، از آن دوری کرده اند. اینها از جهنم ترسیده اند. یکی از کارهای بسیار مهم و وظائف بسیار مهم در خودسازی این است که انسان اول معصیت‌ها را بشناسد تا بعدا وقتی به او عرضه می‌شود، از آن پرهیز می‌­کند. چون می‌فهمد که اینها او را محدود می‌کند. «چون به هر میلی که دل خواهی سپرد/ در نهان چیزی ز تو خواهند برد». انسانی که هوس‌باز است، هوس‌های حلالش هم وقت تلف‌کن است؛ چه برسد حرامش. انسانی که هوس­‌های حرام دارد نفسش معطل می‌شود، برای اینکه می‌داند باید به سمت برزخ حرکت کند و تولدش نزدیک است، ولی باز هم ده‌ها هوس و آرزوی دست‌نیافتنی دارد. بعد هم وقتی به او می‌گویند قرار است بمیری، ترس او را برمی‌دارد و افسردگی می‌گیرد و می‌گوید: من هنوز خیلی کار دارم. چه سرای خوبی است سرای پرهیزکاران قرآن کریم از کسانی که اهل پرهیز و خودداری بودند و اهل این بودند که از محدودیت‌ها فرار کنند، از هر چیزی که می‌تواند رابطه بین آنها و خدا و خانواده آسمانی‌شان را خراب کند، پرهیز می­‌کردند، سؤال می‌کند که پروردگارتان برای شما چه چیزی فرستاده؟ «وَ قیلَ لِلَّذینَ اتَّقَوْا ما ذا أَنْزَلَ رَبُّكُمْ؟ قالُوا خَیْراً لِلَّذینَ أَحْسَنُوا فی‏ هذِهِ الدُّنْیا حَسَنَةٌ وَ لَدارُ الْآخِرَةِ خَیْرٌ وَ لَنِعْمَ دارُ الْمُتَّقین[1]= و به کسانی که تقوا پیشه کردند، گفته شود: «پروردگارتان چه نازل کرد؟» می­‌گویند: خوبی برای کسانی که در این دنیا نیکی کردند پاداش نیکویی است، و قطعاً سرای آخرت بهتر است، و چه نیکوست سرای پرهیزگاران‏». «وَ لَنِعْمَ دارُ الْمُتَّقین‏» یعنی چه سرای خوبی است برای کسانی که پرهیز کردند. ما صبر سه‌گانه داریم: «صبر بر طاعت، صبر بر معصیت، صبر بر مصیبت». حالا خدا طبق آیه «وَ لَدارُ الْآخِرَةِ خَیْرٌ» برای ما انتخاب می‌کند که دنیا بهتر است یا آخرت؟ جالب است با این که همه عاقل هستند، در کسب لذت بهشتی که بی‌نهایت بهتر است، تنبلی می‌کنند، و جهنم را که مطبوع هیچ انسانی نیست و این را همه می‌دانند، ولی باز هم اکثر انسان ها انتخاب‌هایشان انتخاب‌های جهنمی است. حضرت جبرئیل (علیه‌السّلام) گفت خدایا من می‌خواهم بهشت را ببینم. فرمود: طاقت نمی‌‌آوری. گفت می‌خواهم ببینم. بهشت را دید که چقدر جذاب و زیبا بود و بی‌هوش شد. جبرئیل وقتی بهشت را دید، گفت: خدایا چه کسی اینجا را ول می‌کند؟ همه به همین جا می‌آیند. خدا فرمود: راهش را نگاه کن، راهش را که نگاه می‌کند، می‌بیند چقدر سخت است. چقدر محدودیت دارد. باید خیلی از چیزهایی که دلت می‌خواهد و هوس می‌کنی را کنار بگذاری. برای همین فرمودند: الجنَّةُ محفوفَةٌ بالمكارِهِ و الصَّبرِ فَمَن صَبَر علی المكارِهِ فی الدّنیا دَخَلَ الجنّةَ= بهشت آمیخته به سختی ها و صبر و بردباری است، پس هر كس در دنیا بر سختی ها صبور باشد، وارد بهشت خواهد شد». در آیه دیگر می‌­فرماید: «جَنَّاتُ عَدْنٍ یَدْخُلُونَها تَجْری مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ لَهُمْ فیها ما یَشاؤُنَ كَذلِكَ یَجْزِی اللهُ الْمُتَّقین[2]= باغهای بهشت عدن که در زیر درختانش نهرها جاری است، متقیان در آن داخل شوند، در حالی که هر چه بخواهند و میل کنند، در آنجا بر ایشان حاضر است. این است اجر و جزایی که خدا به اهل تقوا عطا خواهد کرد». بهشت‌هایی وجود دارد که دست نخورده است و کسی تا به حال در آن بهشت‌ها نرفته. فضاهای بهشتی همه چیزش بکر است. از زیر این بهشت­ها جویبارها روان هستند. اینها کسانی­‌اند که هر چیزی که اشتها داشته باشند، آنجا وجود دارد و محدودیت ندارد. هر آرزویی که می‌کند، در آنجا تحقق پیدا می‌کند. با صرف آرزو و همین که یک چیزی را آرزو می‌کند برایش آماده است. یعنی در واقع برای او خلق می‌شود. بعد می‌فرماید: «كَذلِكَ یَجْزِی اللهُ الْمُتَّقین‏» اینگونه خدا متقین را جزا می‌دهد. یعنی اگر کسی پرهیز عملی داشته باشد، پرهیز اخلاقی داشته باشد، پرهیز اعتقادی داشته باشد که آلوده نشود، این مسیری که برایش پیدا می‌شود مسیر خوبی است؛ حتی اگر گناه هم کرده باشد، آلوده هم باشد، می‌تواند گناه و آلودگی‌هایش را خودش در دنیا پاک کند و از بین ببرد. دنیا سرای افراد شقی و بدکار است امام علی علیه‌السلام می‌­فرماید: «اَلدُّنیا دارُ الْاَشْقیاء و اَلْجَنَّةُ دارُ الْاَتْقِیاء= دنیا سراى شقاوت پیشگان است و بهشت سراى پرهیزگاران». شقی یعنی آدم بدبخت. بارها گفته‌ام ما چیزی به اسم بخت نداریم که کسی خوشبخت باشد یا بدبخت. این یک اصطلاح عامیانه است که ما به کار می‌بریم، بلکه منظور گرفتاری است. «اَلدُّنیا دارُ الْاَشْقیاء» یعنی آنهایی که فقط به دنیا بسنده می‌کنند، دنیا خانه بدبخت­‌هاست، خانۀ محدودهاست، آنهایی که اهل دنیا هستند، آخرتشان را رها کرده‌اند و اصلاً کاری با آخرت ندارند. ببینید دنیای‌شان چگونه می‌گذرد. از هیج یک از چیزهایی که اینها یک زمانی آرزوی رسیدن به آن را داشتند، خیر نمی‌بینند. مثلاً ازدواج نکرده و در حسرت همسر است. اما وقتی ازدواج می‌‌کند، صد برابر حسرت‌هایش بیشتر و اعصابش بیشتر خرد می‌شود. یا بچه ندارد و در حسرت بچه است. اما بچه‌دار که می‌شود، می‌بیند بچه چقدر این پدر و مادر را شکنجه می‌دهد و... یعنی آن معشوق‌ها و آرزوها برای آدم دنیاطلب، خودشان قاتل انسان می‌شوند. یعنی او تلاش می‌کند برای خودش دشمن تربیت ‌کند. برای خودش مایۀ حسرت و مایۀ عذاب پرورش ‌بدهد. بعد می‌بیند که سالهای سال، دنبال دردسر برای خودش بوده است. اسمش را هم پیشرفت گذاشته؛ ولی اینها پیشرفت در جهنم و تاریکی است. بهشت خانۀ اهل مراعات و اهل احتیاط است «اَلْجَنَّةُ دارُ الْاَتْقِیاء» یعنی بهشت خانۀ اهل مراعات و اهل احتیاط است. امام کاظم علیه‌السلام فرمود: «بهشت پاداش بدن شماست». پس جنس‌مان بهشت نیست، خیلی بالاتر از بهشت است. بهشت را برای بدن و پاداش کاری و عملیات و اینها به ما می‌دهند. اما خودش که می‌داند جنسش بالاتر از بهشت است. پس چه کار کنیم تا به بهشت برویم و به جهنم نرویم؟ اول آفتها را بشناسیم. وقتی از آفتها پرهیز کنیم، خودبه‌خود به بالاتر از بهشت هم می‌رویم. از این رو در روایت نقل است: «اجْتِنَابُ‏ السَّیِّئَاتِ‏ أَوْلَى مِنِ اكْتِسَابِ الْحَسَنَاتِ= دورى از گناه، برتر از نیكوكارى است» پرهیز از گناه، مهمتر از ثواب به دست آوردن است. چون آفت است. تو حالا اگر مدام ثواب هم زیاد به دست بیاوری، وقتی آفت بزند می‌خواهی چه کار کنی؟ پس تقوا این نیست که شما از لذت‌های خوب دنیایی پرهیز کنید. تقوا یعنی من از هر چیزی خوشم می‌آید باید پرهیز کنم؟ نه، مثلاً شما از جماد خوشت می‌آید و دنبال پول هستی. این چه اشکالی دارد؟ امام صادق علیه‌السلام فرمود: از ما نیست کسی که جمع مال را دوست نداشته باشد؛ اما باید از حلال باشد. برای همین می‌گوید پرهیز داشته باش از حرام. پرهیز یعنی پول حرام در زندگیت نیاید، یعنی خمس مال را بدهید، زکاتش را بدهید. در ابعاد حیوانی و عقلی هم همین­طور است. حالا در آخرت برای کسانی که اهل پرهیز هستند، چه چیزی نصیبشان می‌شود؟ «جَنَّاتُ عَدْنٍ یَدْخُلُونَها». بهشتهایی که دست‌نخورده و بکر و تازه است، وارد اینها می‌شوند. «تَجْری مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ= نهرها از آنها جاری می‌شود». «لَهُمْ فیها ما یَشاؤُنَ= هر چه بخواهند برای آنها فراهم است». این هم از چیزهای مهم بهشت است. می‌گوید هر چیزی که اراده می‌کنی آنجا وجود دارد. حیف نیست که آدم عاشق چنین جایگاهی نمی‌شود. باید خیلی بی‌سلیقه باشد کسی که عاشق بهشت نشود. باشنیدش قند در دل آدم آب می‌شود. چند روز دیگر، چند روز دیگر آخرت نه، چند روز دیگر همین که وفات می‌کنی، وارد یک بهشتی می‌شوی که تو فرمانروای آنجا هستی. هر چیزی که دلت می‌خواهد، فراهم است و فقط صبر و تقوا می خواهد. تا یک فیلیمی می‌بینی، سریالی می‌بینی، یا در فضای مجازی یا بیرون چهار تا آدم اهل غفلت می‌بینی، نگو خوش به حال اینها، ای کاش من الان جای اینها بودم. فقط چیزهایی را انسان با خودش به آخرت می‌برد که آن را بخواهد و لذت داشته باشد. پزشکان می‌گویند مریضی که پزشک را قبول ندارد، درمان را قبول ندارد، دارو را نمی‌خواهد، و از دارو متنفر است، خوب نمی‌شود، هر چند دارو را مصرف کند. خدا آن قسمتی از عبادت را به روحت می‌چسباند و دارایی‌ات می‌شود و با خودت می‌بری که عاشق آن هستی، نه اینکه از آن متنفر هستی. انسان باید عرضه داشته باشد و مظاهر جهنم را بشناسد. وقتی از آن پرهیز کند، خودبه‌خود به بهشت می‌رود. ما بهشتی هستیم و بالاتر از بهشت جای ماست. در اینجا اگر خودمان را جهنمی نکنیم، در آنجا سر جای خودش و بالاتر از آن برای ماست. بی‌تقوایی یعنی وقتی تو از زنت خوشت نمی‌آید، به او نرسی. بی‌تقوایی یعنی موقعی که از او خوشت نمی‌آید، به او نرسی. این معصیت می‌شود. چون شرط رسیدگی به همسر عشق و علاقه نیست. همسر یک جایگاه حقوقی و قانونی دارد. وقتی در خانه می‌آید یک جایگاه مقدسی را احراز می‌کند. در آن جایگاه مقدس، تو وظیفه داری او را سه جور تأمین کنی: تأمین اقتصادی، اخلاقی، تامین عاطفی و معنوی. حالا چه از او خوشت بیاید و چه خوشت نیاید. مگر آدم نفقه می‌دهد که از زنش خوشش بیاید؟ مرد باید همیشه نفقه بدهد. زنی که در خانه دارد زحمت می‌کشد، مگر همیشه عاشق شوهرش است؟ نه؛ ولی وظیفه‌اش را انجام می‌دهد. اگر کاری برای امام زمان علیه‌السلام است که من را جهنمی ‌کند، خوب نکن. امام زمان علیه‌السلام چه موقع گفته تو چنین کاری بکنی که جهنمی بشوی؟ این بی‌تقوایی است. قاسمی/181 بهشت/دارالمتقین [1] . سوره نحل/ آیه 30. [2] . سوره نحل/ آیه 31.

صوت

1 - «اهل تقوا» وارثان بهشت اند

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11112
زمان انتشار: 29 ژولیه 2019
| |
«هم سخن شدن با خدا» از عوامل شادی معنوی است

شادی؛ جلسه 31؛ 98/4/29

«هم سخن شدن با خدا» از عوامل شادی معنوی است

قرآن زبان محبت و مهربانی خداوند است و غذای بخش انسانی اوست. موسیقی و کلمات و نوع تخاطبش برای انسان طراحی شده. پس کسی که قرآن را زیاد و درست بخواند، به این محبت و رحمت خدا دست خواهد یافت.

امروز می‌خواهیم یکی از عوامل شادی معنوی را با هم بخوانیم و آن، هم‌سخن شدن با خداست. یعنی انس با کلام خدا. وقتی انسان به کسی علاقمند می­‌شود، همیشه دوست دارد با او حرف بزند. یعنی از مکالمه و هم‌سخن شدن با معشوقش لذت می‌برد. حقیقت ما از مثل اعلی و از فوق جبروت است که به زمین آمده ایم. یک بدن زنانه و مردانه به ما داده اند؛ اما زنانگی و مردانگی انسانیت ما نیست. یعنی انسان نه زن است و نه مرد. خانه و وطن ما آنجاست. خانواده آسمانی ما برای آنجا هستند و همه ما بدون استثناء شیعه و سنّی و یهودی و مسیحی و بودایی و صائبی و... همه بچه‌های اهل بیت هستیم. یعنی روح مقدس همه اهل بیت در ما وجود دارد. پس اولاً؛ ما یک خانواده داریم که اهل­بیت هستند. ثانیاً؛ دوستان زیادی داریم که به شدت عاشق ما هستند. مثل شهداء، انبیاء، صدیقین و صالحین یا فرشته‌ها که فوق‌العاده ما را دوست دارند و زمینه زیادی هم وجود دارد که از اینجا با آنها رفت و آمد و رفاقت برقرار کنیم. در خیلی جاها می‌توانند به ما کمک کنند. چون فرشته‌ها مظهر قدرت خدا در همه جای عالم هستند. مفصل آن را در بحث فرشته بیان کرده ایم. ثالثاً؛ ارتباط با کسانی که در زمین رنگ و بوی خانواده و وطن‌مان را می‌دهند و آدم­هایی که شبیه خانواده آسمانی ما هستند، آدمهایی که از نظر سبک زندگی هم‌وطن ما هستند، وقتی با اینها رفت و آمد دارید، شیرین، شاد و آرامید و لذت می‌برید. پس ما یک سلسله شادی های این­گونه در زمین داریم. شادی دیگری هم داریم که انسان بسیار از آن لذت می‌برد و آن خواندن قرآن است. یعنی خدا با قرآن خواندن انسان، با او حرف می‌زند. در این حرف زدن، صدای خدا را می‌شنود. هیچ وقت قرآن را با صدای خودتان یا قاری نخوانید. سعی کنید قرآن را با صدای خدا بخوانید. از این رو،‌ در روایت داریم که خدا در خطاب به انسان می‌فرماید: هر وقت دلت تنگ شد و خواستی من برایت حرف بزنم، قرآن بخوان. هر وقت تو دلت تنگ شد و خواستی تو حرف بزنی نماز بخوان. این یک قاعده است. به شرطی که انسان زبان معشوقش را یاد بگیرد. بالأخره وقتی آدم عاشق کسی می‌شود، می‌رود زبانش را هم یاد می‌گیرد تا بتواند با یک ادبیات مشترک، تبادل عشق کلامی کند. قرآن غذای بخش انسانی ماست. یعنی برای انسان آفریده شده. موسیقی و کلمات و نوع تخاطبش برای انسان طراحی شده است. برای همین کسی که باطنش شبیه باطن انسان­ها نیست، فقط می‌تواند به قرآن احترام بگذارد و آن را مقدس بداند. ولی نمی‌تواند آن را بخورد. چون هنوز خوراکش نشده. یعنی کسانی که فعالیت فوق عقلی ندارند و بلوغ پیدا نکرده اند، مثل بچه‌ای هستند که تا به بلوغ نرسد، لذت جنس مخالف را نمی‌فهمد. آدمی که بلوغ انسانی ندارد، غذاها و شادی‌های انسانی اصلاً شادش نمی‌کند، ولی ممکن است قبولش کند و به آن احترام بگذارد. پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله فرمودند: «اللَّهُمَّ اجْعَلْنَا مُتَلَذِّذِینَ‏ بِذِكْرِكَ‏؛ فَرِحِینَ‏ بِكِتَابِك= خدایا قرار بده ما را که از ذکر تو لذت ببریم و با کتابت شاد شویم‏». این ادبیات، ادبیات انسانی است. چون حضرت ما را به شکل آدم می‌بیند و می‌خواهد ما هم مثل خودش بشویم، ادبیاتی که با ما صحبت کرده، ادبیات انسانی است، نه ادبیات گیاهی و حیوانی. «اجعلنا» شرافت انسانی و درجه است. در این از خدا می‌خواهیم که ما را به درجه‌ای برساند که از او لذت ببریم و کاری کند که ما این شرافت را پیدا کنیم تا با او هم‌کلام بشویم، نه به عنوان اینکه او خالق و روزی‌دهنده ماست؛ بلکه از این جهت که او تنها عشق ماست. ببینید امام سجاد(علیه‌السلام) چطور دعا می‌کند: «یا جَنَّتی وَ نَعیمی، یا دُنیایَ وَ آخِرَتی= ای بهشت من و نعمت من، ای دنیای من و آخرت من». او اصلاً از خدا چیزی نمی‌خواهد؛ بلکه با خود خدا و شخص خدا کار دارد. بعضی­ها اینقدر بدبخت­‌ اند که خدا بارها آنها را به خلوت و عشق بازی دعوت می‌کند؛ اما خدا را پس می‌زنند. چون سلیقه ندارند و به بلوغ انسانی نرسیده و رشد انسانی نکرده‌اند. مثل این است که به یک بچه 5 ساله بگوییم بلند بشو برو سر کلاس فلان دانشمند فیزیک بنشین. او خوشش نمی‌آید. چون با چنین چیزی سنخیت ندارد. «فَرِحِینَ بِكِتَابِكَ»؛ «فرح» غیر از «سرور» است. انسان در هر جائی شاد باشد، قشنگ است و عبادت محسوب می‌شود؛ اما شادی یک علامت رشد انسانی دارد و به معنی بزرگ شدن یک آدم است. برخلاف غم که علامت سقوط و بی‌ارزشی یک آدم است. ذوق‌زدگی و سرمستی خیلی زیاد را «فرح» می‌گویند. در هر جایی فرح خوب نیست. اما وقتی به خدا می‌رسید، داستان فرق می‌کند. برای همین است که حضرت می‌گوید: «فَرِحِینَ بِكِتَابِكَ= من با کتاب تو سرمست بشوم». صرف خواندن متن عربی قرآن هم فایده ندارد. باید بفهمیم معشوقمان چه چیزی می‌گوید. آن موقع است که این لذت می‌آید. خیلی‌­ها با مطالعه قرآن مسلمان شدند، شیعه شدند، عاشق شدند. ولی ما متأسفانه هزار جور کتاب می‌خوانیم، رمان می‌خوانیم، روزنامه می‌خوانیم، مجله می‌خوانیم، در این شبکه‌های مجازی هر آشغالی را در جسم و روح خودمان می‌ریزیم. اما برای قرآن خواندن وقت نمی‌گذاریم تا ببینیم چه می‌گوید. خیلی بد است که ما این لذت ها را نبریم و بمیریم. اصلاً شرم‌آور است که انسان این لذت‌ها را نبرد و هیچ چیزی نفهمد. یعنی حیوان بیاید و حیوان هم برود. قرآن زبان محبت و مهربانی خداوند است پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) یک دعای دیگری هم دارد که به امیرالمؤمنین یاد می‌دهد: «اللَّهُمَ‏ نَوِّرْ بِكِتَابِكَ‏ بَصَرِی وَ اشْرَحْ بِهِ صَدْرِی وَ فَرِّحْ بِهِ قَلْبِی[1] = خدایا دیده‌ام را با کتابت نورانی کن و به وسیله قرآن سینۀ مرا بگشا و دلم را شاد كن». با نور قرآن هیچ وقت انسان احساس غم نمی کند. امام سجاد (علیه‌السلام) دعای زیبائی دارند که می‌فرمایند: «سَیِدی إِنْ تَلَوْنَا مِنْ‏ كِتَابِكَ‏ سَعَةَ رَحْمَتِكَ‏ أَشْفَقْنَا مِنْ مُخَالَفَتِكَ وَ فَرِحْنَا بِبَذْلِ رَحْمَتِك= آقای من! هنگامی که کتابت را می‌خوانیم، گستره‌ی رحمتت ما را از مخالفت کردن با تو می‌ترساند و با بذل رحمتت شاد و مسرور می شویم». سرور من! آن موقعی که از کتاب تو وسعت رحمت تو را می‌خوانیم و می‌فهیم که تو چقدر مهربان هستی و می‌بینیم که یک آدم با 60 سال گناه می‌آید و به تو می‌گوید سلام، رویت را از او برنمی‌گردانی. اصلاً اگر کسی با این خدا ناامید باشد یا بترسد، خیلی آدم بدبخت و احمقی است. وقتی آدم عاشق خدا می‌شود، یعنی انسان می‌شود. از این رو یکی از مشغله‌هایی که پیدا می‌کند، این است که من چطور به او خدمت کنم! چطور در حزب او باشم! چطور رفیق او باشم! چطور سرباز او باشم! در دعای سه‌شنبه می­‌خوانیم: «اللَّهُمَ‏ اجْعَلْنِی‏ مِنْ‏ جُنْدِك‏= خدایا مرا سرباز خودت بکن». «اللَّهُمَّ اجْعَلْنِی مِنْ حِزْبِكَ= خدایا من هم حزبی تو بشوم». «وَ اجْعَلْنِی مِنْ أَوْلِیَائِك= من دوستت بشوم». هر جا شما بروی، هیچ کس جز خدا تو را جاودانه نمی‌خرد. هیچ کس جز خدا کار تو را ابدی پاداش نمی‌دهد. نه همسر و نه پدر و مادر، اگر خدا نخواهد،‌ نمی‌توانند برایت کاری بکنند. بخواهند هم نمی‌توانند کاری بکنند. خداست که برای هر کارت، یک پاداش جاودانه می‌سازد. آدم با این خدا چه کار کند؟ عاشقش می‌شود و دوست دارد خادمش باشد. دوست دارد به رنگ او در بیاید، دوست دارد اخلاقش شبیه او بشود. دوست دارد ببیند او برایش چه سبک زندگی را طراحی کرده است. خود خدا در قرآن می‌گوید: «وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللهِ صِبْغَة= چه کسی رنگش از رنگ خدا قشنگ­تر است؟». شما یک عالم رنگ در طبیعت می‌بینید. این رنگها را چه کسی آفریده؟ خدا. پس رنگ خدا از همه قشنگ­تر است. خدایا وقتی گستره رحمت تو را می‌خوانیم، در دلمان یک ترس و حیا از مخالفت با تو می‌افتد. وقتی تو اینقدر مهربان هستی، می‌ترسیم که با تو مخالفت کنیم. آدمی که بزرگ می‌شود، به جایی می‌رسد که رابطه‌اش با خدا آنقدر دوستانه و عاشقانه می‌شود که از شدت خوبی، از خدا ترس دارد. یک کسی در حق شما محبت زیادی ‌کند، در غیابش هم نمی‌توانی علیه او فکر بدی بکنی. حتی در غیابش هم نمی‌توانی به او خیانت یا ظلمی بکنی. یعنی کاری کنی که بگویی الان که او نیست، حتی مُرده و رفته؛ بلکه می‌گویی نه، نمی‌توانم از او بدی را بگویم یا بشنوم. هرگز خودم را آلوده نمی‌کنم، حیای مؤدبانه انسانی یعنی این. «وَ فَرِحْنَا بِبَذْلِ رَحْمَتِك= با بذل رحمتت شاد می‌شویم». از شدت مهربانی تو ما سرمست می‌شویم. چنین آدمی هیچ وقت گدایی عاطفه کسی را نمی‌کند. اگر شوهرش به او محل گذاشت گذاشت، می‌تواند به او صد برابر عاطفه بدهد. اگر محل نگذاشت هیچ برایش اهمیتی ندارد. می‌تواند زنش، پدر و مادرش و اصلاً میلیونها آدم را دوست داشته باشد؛ ولی هرگز وابستگی عاطفی به هیچ کس ندارد. چون از خدا پر است. «از مهرت ای خورشید جان، چون ذره‌ام هر سو روان/ مجذوب حسن دیگران، ای ماه خوبان نیستم» ارزش انسان رسیدن به مطلق بی­نهایت است ارزش انسان در میان ۵ شأن او، به این است که کمال خود را در شأن پنجم قرار دهد که همان رسیدن به مطلق بی نهایت است. گفتیم انسان در وجودش پنج بخش دارد: «بخش جمادی که کشش به سمت کمالات جمادی دارد و عاشق اشیاء می‌شود. با پول و منزل و اتومبیل و مبل و تلفن همراه و خانه و اشیاء دیگر قیمت پیدا می‌کند و تصورش این است که هر چه از این کمالات را بیشتر داشته باشد، قیمت و عزتش بیشتر می‌شود. بعضی­ها بخش گیاهی‌شان فعال‌تر است. در بخش گیاهی، انسان توجه‌اش به کمالات گیاهی مثل لذت غذا، مزه، هیکل، زیبایی اندام، بچه‌دار شدن، قدرت بدنی، ورزش و ...  است. اینها کمال هستند و چیز بدی هم نیستند. ولی از نظر ساختار ریاضی قیمت بعضی افراد در همین حد است. بعضی­ آدم‌ها قیمت‌شان در حد حیوانیت است. مثلاً کشش به جنس مخالف، ازدواج، تشکیل خانواده، احساسات، عواطف، مسئولیت‌های خانوادگی، فعالیت‌های اجتماعی، سیاسی، قدرت، مقام، ریاست، حاکمیت و... در بخش چهارم که بخش عقلی است، انسانها کشش به سمت کمالات علمی، دانشگاه رفتن، درس خواندن، دکتر و مهندس شدن، اختراع کردن، اکتشاف داشتن. در این بخش هر چقدر سوادشان بیشتر باشد، شرافتشان هم بیشتر است. این چهار بخش، بخش­‌های مقدماتی هستند که هیچ­کدام با انسانیت ما کاری ندارد. چون جزء کمالات انسانی نیستند و اکثر مردم عاشق همین کمالات هستند که اساساً به انسانیت آن­ها ربطی ندارد، یعنی انسانی نیست. در بخش پنجم، انسان ظرفیت رشد و پیشرفت بی­نهایت دارد که اسمش فوق عقلی یا فوق تجرد است. گفتیم در این بخش، انسان عاشق کمال بی­نهایت می‌شود و این عشق باعث می‌شود که انسان شبیه بی­نهایت بشود. یعنی به توان بی­نهایت برسد. به این کمال مطلق و بی­نهایت، وجود مطلق یا الله تبارک و تعالی می‌گویند، یعنی وجودی که همه چیز را به صورت بی­نهایت دارد: زیبایی، علم، قدرت، حیات و خوبی مطلق و مظاهرش را هم ما در طبیعت می‌بینیم. شما این همه گلها و میوه‌ها و برگهای قشنگ و حیوانات زیبا و انسانها به این خوبی و ستاره‌ها و کیهانها و کهکشانها می‌بینید. همه جلوه‌های این یک فرد هستند. همه ظهورات یک وجود هستند. این یک نفر است که خودش را به چهره‌های مختلف نشان می‌دهد. «با صدهزار جلوه برون آمدی که من/ با صدهزار دیده تماشا کنم تو را». پس انسان در بخش فوق عقلانی، عاشق یک وجود مطلق و بی­نهایت است که اسمش الله است و دوست دارد شبیه او بشود. مومن در غم و شادی انسانی، همیشه شاد و آرام است ما پنج نوع غم و شادی داریم. شادی‌­های جمادی، مثل این که یکدفعه بگویند یک مبلغی پول به شما رسیده، در اینجا خوشحال می‌شوید. یا اگر پولی گم کرده باشید، غمگین می‌شوید. این غم و شادی‌ مربوط به بخش جمادی است. غم و شادی‌ انسانی نیست. ما آدم­هایی داریم که از نظر موقعیت، خیلی بزرگ هستند؛ اما گرفتار شکم اند. یعنی کمال گیاهی بیچاره‌شان کرده و به غم و شادی‌هایی که مربوط به جنبه حیوانی و جنسی است مشغول اند. مثلا ازدواج می‌کند، خوشحال می‌شود. بعد از ازدواج صد برابر پشیمان می‌شود و می‌افتد به غم و اندوه و بیشتر غصه می‌خورد. یک غم و شادی هم داریم که حقیقی و مربوط به رشد حقیقی انسان است. وقتی انسان رشد حقیقی می‌کند و به کمالی که برایش آفریده، نزدیک می‌شود، شادی دارد و اگر از آن کمال محروم بشود، ناراحت است و اعصابش خرد است. همه کمالات را همه که داشته باشد، باز می‌بینید که غصه می‌خورد و ناراحت است. چون به حقیقت انسانی و آن چیزی که آن را حقیقت خودش می‌داند، نمی‌رسد. کمالات دیگر هیچ وقت ارضایش نمی‌کند. خیلی از مردم دنیا دوست دارند شبیه دیگران بشوند. مثلاً «رابین ویلیامز» که یک بازیگر به آن مهمی در هالیوود، فیلم‌­هایش چقدر فیلم‌­های عالی هستند، ولی خودکشی می‌کند. «جیم‌کری» را شما ببینید که فیلم­‌هایش را هنوز هم تلویزیون نشان می‌دهد. همه هم لذت می‌برند و می‌خندند. ولی به خاطر افسردگی تا الان سه بار دست به خودکشی زده. چون اینها رشد حقیقی نکرده اند. خیلی‌ها می‌گویند خوش به حال این و آن. ای کاش ما جای آنها باشیم. تلاش هم می‌کنند که شبیه اینها بشوند. اما نمی دانند که در درون آنها چه می گذرد. لذت­ها و شادی­‌های بخش انسانی حقیقی­‌اند. غم‌­هایش هم غم‌­های قشنگ و حقیقی است. ولی آدمی که غصه این چهار بخش (جمادی، گیاهی، حیوانی و عقلی) را می‌خورد، خودش بی‌قیمت و جهنمی می‌شود. همانطور که پیغمبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) فرمودند: «مَنْ بَكَى عَلَى اَلدُّنْیَا دَخَلَ اَلنَّارَ= هر کس برای دنیا بگرید، داخل جهنم می­‌شود». هر بار که غصه خوردن برای یکی از این امور پیش بیاید، فشار قبر انسان را زیاد می‌کند و اخلاق انسان را خراب می‌کند. دنیا و آخرت انسان را خراب می‌کند. اینها که قیمتی ندارند؛ بلکه غم­های ارزش دارِ انسانی‌­اند. چون تولید شادی می‌کنند. شادی­‌هایش هم شادی می‌آورد. یعنی انسان هر دو را دارد: هم در بخش غم­ها شاد است و هم در بخش شادی­‌هایش شاد است. برای همین هم مؤمن همیشه شاد است. این است رمز فرمایش حضرت زینب س که فرمود: «و ما رایت الا جمیل= چیزی جز زیبایی ندیدم» و خیلی ها هنوز آن را درک نکرده اند. پس علامت مؤمن بودن، به نماز خواندن و روزه گرفتن و حرم رفتن نیست. اینها خوبند و باید باشد؛ اما از کجا می‌توانیم بفهمیم که چه کسی مؤمن است؟ از شاد و آرام بودنش. قا/170 شادی معنوی/ قرآن خواندن [1] . شیخ کلینی، الکافی، ج 2، ص 577.

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11110
زمان انتشار: 10 ژولیه 2021
| |
امام جواد (علیه‌السلام) غریب بغداد

امام جواد (علیه‌السلام) غریب بغداد

الف) سیمای جواد الائمه در یک نگاه

امام محمد بن علی علیهما السلام (جواد الائمه) نهمین امام از خاندان اهل بیت علیهم السلام است. القابی که برای آن امام برشمرده اند و هر یک گویای بعدی از شخصیت آسمانی حضرت است، عبارت اند از: «مختار، مرتضی، متوکل، متقی، زکی، تقی، منتجب، مرتضی، قانع، جواد، عالم ربانی، منتجب المرتضی و ... .» (1)

ابن صباغ مالکی از القاب «جواد، قانع، مرتضی» یاد می‌کند و می‌گوید: مشهورترین لقب امام، «جواد» است. (2) شیخ صدوق نیز می‌نویسد: به محمد بن علی الثانی، تقی گفته شد; چون از خدا تقوا پیشه کرد و زمانی که مامون شبانه با حالتی مست وارد شد و او را با شمشیر زد و گمان کرد حضرت را کشته است، خداوند او را نگه داشت. (3) کنیه های حضرت نیز عبارت اند از: ابو جعفر ثانی (کنیه جدش امام باقر علیه السلام) و ابو علی. (4) مناظره امام جواد (علیه السلام) با یحیی بن اكثم​ راز شهادتِ امام جواد (علیه‌السلام) شمه ای از کرامات امام جواد (علیه السلام​) چگونگی خاص شدن برای امام معصوم (علیه‌السلام)​ به نوشته ابن صباغ مالکی، چهره ای سفید و اندامی متوسط داشت (5) و نقش انگشترش به نقل طبری «العزة لله» مانند انگشتر پیامبر صلی الله علیه و آله بود. (6) مادر حضرت، سبیکه نوبیه بود. (7) به نقل شیخ مفید فرزندان حضرت «علی الهادی علیه السلام، موسی، فاطمه، امامه» بودند (8) و طبرسی از دختران به «حکیمه، خدیجه، ام کلثوم» اشاره می‌کند و می‌گوید: برخی تنها از فاطمه و امامه یاد کرده اند. (9) شیخ طوسی روز دهم رجب را سال تولد وی می‌داند (10) و به نقل طبرسی آن امام در عصر معتصم به شهادت رسید. (11) در این هنگام، 25 سال و 2 ماه و 18 روز از دوران حیات امام می گذشت. (12) مرحوم کلینی می نویسد: «محمد بن علی علیهما السلام در حالی که 25 سال و سه ماه و دوازده روز از عمرش می‌گذشت، در روز سه شنبه، 6 روز قبل از ذی حجه سال 220 ه . ق شهید شد و بعد از پدر ده سال (منهای بیست روز) زندگی کرد.» (13) ایشان با محمد امین بن هارون تا سال 198 ه. ق (قبل از امامت) معاصر بود. از آن پس با مامون بن هارون (از 198 تا 218 قبل از امامت و 218 تا 203 در زمان امامت) هم عصر بود و سرانجام با معتصم عباسی از 17 رجب یا شعبان 218 ه. ق تا لحظه شهادت، ذی قعده 220 ه. ق معاصر بود. اینک که در آستانه شهادت جانگداز آن امام بزرگ و غریب قرار گرفته ایم، به بازخوانی گوشه هایی از مظلومیتش در طول دوره امامت تا لحظه شهادت می پردازیم: (14) ب) رنج های امام جواد علیه السلام امام جواد علیه السلام از همان آغاز امامت با سیل رنجها رویارو بود; مشکلاتی که گاه از سوی حاکمان، زمانی از طرف کارگزاران و منسوبین به طاغوتها و گاهی از سوی جاهلان، متعصبان، گروه‌های انحرافی و ... ایجاد می شد . اینک نمونه هایی را مرور می‌کنیم: 1 . شکستن حریم امامت محمد بن ریان می‌گوید: مامون به هر حیله ای متوسل می‌شد تا بر امام نفوذ کند، اما ممکن نمی‌شد، تا اینکه این فرصت هنگام ازدواج دخترش با امام به دست آمد . وقتی می‌خواست دخترش، ام فضل را به خانه زفاف امام جواد علیه السلام بفرستد، دویست دختر از زیباترین کنیزکان خود را طلبید و به هر یک جامی که داخل آن گوهری بود، داد تا وقتی در جایگاه نشست، از او استقبال کنند، اما حضرت به هیچ یک توجهی نکرد. در آنجا مردی بود که مخارق نامیده می شد و صاحب صدا و عود و ضرب بود و ریشی دراز داشت. مامون او را طلبید. در گفتگوی مامون و مخارق، مخارق گفت: اگر به چیزی از امور دنیا مشغول باشد، من برای مقصود شما کفایت می‌کنم. آن‌گاه رو به روی امام نشست، مانند الاغ عرعری کرد و وقتی توجه همه را جلب نمود، شروع به نواختن کرد. امام دقایقی بی توجهی کرد و ناگهان سر برداشت و فرمود: «اتق الله یا ذا العثون; ای ریش دراز از خدا بپرهیز .» مخارق چنان از فریاد امام وحشت کرد که ساز و عود از دستش افتاد و تا لحظه مرگ دستش فلج ماند. وقتی مامون از دلیل آن حالت پرسید، گفت: از وقتی ابوجعفر بر سرم فریاد کشید، وحشتی مرا فرا گرفت که هرگز از جانم بیرون نمی رود . (15)   - امام جواد (علیه‌السلام) غریب بغداد - راز شهادتِ امام جواد (علیه‌السلام) - توسل به امام جواد (علیه السلام) - حركت فرهنگی و سیاسی امام جواد (علیه‌السلام) - چهارده معجزه امام محمد تقی (علیه السلام) - ساده ترین راه حاجت گرفتن از امام جواد (علیه السلام) - پرورش افکار عمومی برای مهدویت توسط امام جواد (علیه السلام) 2 . تهمت مستی و ... فضای تنگ و خفقان آلود حاکم بر جامعه چنان امام و یارانش را در تنگنا قرار داده بود که گاه افراد وابسته به طاغوت به آن حضرت توهینهای سنگینی می کردند و امام تنها به شکوه به درگاه الهی بسنده می کرد . از جمله، عمر از خاندان فرج که با چپاول و رشوه و دزدی ثروت زیادی فراهم آورده بود و در حکومت بنی عباس نفوذ داشت، مدتی فرماندار مدینه شد و در همان زمان نسبت به خاندان نبوت خشونت به خرج می داد و کار را به جایی رساند که به امام گفت: به گمانم تو مست هستی! امام جواد علیه السلام در مقابل این گستاخی تنها به درگاه الهی پناه برد و فرمود: «اللهم ان کنت تعلم انی امسیت لک صائما فاذقه طعم الخرب و ذل الاسر; خدایا! چنانچه تو می دانی امروز برای تو روزه بودم، پس طعم غارت شدن و خواری اسارت را به او بچشان.» طولی نکشید که در سال 233 ه . ق متوکل بر او غضب کرد و دستور داد 120 هزار دینار به عنوان مالیات و 150 هزار دینار از برادرش بگیرند . او بار دیگر به عمر غضب کرد و دستور داد هر چه می توانند بر گردنش ضربه بزنند و 6هزار ضربه زدند و بار سوم کشان کشان به بغداد بردند و همان جا در اسارت مرد. واقعه توهین به امام جواد علیه السلام چنان سنگین بود و دل امام هادی علیه‌السلام را به درد آورده بود که وقتی خبر مرگ عمر را آوردند، 24 مرتبه «الحمد لله » گفت. (16) 3 . توطئه قتل به اتهام خروج قطب راوندی از ابن ارومه چنین نقل می کند: معتصم تعدادی از وزرایش را فرا خواند و گفت: بر علیه محمد بن علی بن موسی علیهم السلام نزد من شهادت دروغ دهید و بنویسید که می خواهد خروج کند. آن گاه امام را خواست و گفت: تو علیه من توطئه کرده ای! امام فرمود: «والله ما فعلت شیئا من ذلک; به خدا سوگند! من چنین کاری نکرده ام.» مامون بر وجود شاهدان پای فشرد. امام هم دستش را بلند کرد و عرض کرد: «اللهم ان کانوا کذبوا علی فخذهم; خدایا اگر بر من دروغ بسته اند، آنها را بگیر .» در آن لحظه ایوان لرزید و هر یک از اطرافیان معتصم که بر می خاست، بر زمین می افتاد. معتصم عرض کرد: «یا ابن رسول الله! انی تائب مما فعلت فادع ربک ان یسکنه; ای پسر رسول خدا! از آنچه کردم، توبه نمودم. از پروردگارت بخواه که آن را آرام سازد.» این بار امام دست بلند کرد و عرض کرد: «اللهم سکنه و انک تعلم انهم اعداؤک و اعدائی; خدایا! آرامش ساز و تو می‌دانی که آنها دشمنان تو و من هستند .» در پی این دعا آرامش به ایوان بازگشت . (17) به کاخ سلطنت گفتا خلیفه با وزیران کای ابا جعفر ترا قصد خروج و انقلاب آمد ز روی افترا، اوراقی آوردند کاینها را گرفتیم از غلامانت، چه نزدت گو جواب آمد بگفتا: بارالها! افترا بستند اگر بر من بگیر این دشمنان، کاین افترا حقش عقاب آمد که ناگه کاخ گشتی زیر و رو، کآن قوم افتادند خلیفه دید هر یک از خنازیر و کلاب آمد به پوزش معتصم بر دست و پا افتاد و تائب شد بگفت این کاخ ساکن کن، که سخت این اضطراب آمد بگفتا: بارالها! ساکن این قصر معلق کن که کاذب توبه کرد، از تو قبول مستتاب آمد (18) ج) اخبار شهادت امام جواد علیه السلام مسعودی می‌نویسد: وقتی ابوجعفر به دنیا آمد، ابوالحسن (امام رضا علیه‌السلام) به یارانش فرمود: «فی تلک اللیلة قد ولد لی شبیه موسی بن عمران فالق البحار [و شبیه عیسی بن مریم] قدست ام ولدته فلقد خلقت طاهرة مطهرة. [ثم قال] بابی و امی شهید یبکی علیه اهل السماء یقتل غیظا و یغضب الله علی قاتله فلا یلبث الا یسیرا حتی یعجل الله به الی عذابه الالیم و عقابه الشدید;  (19) در این شب برای من فرزندی شبیه موسی بن عمران به دنیا آمد که شکافنده دریاهاست، [و شبیه عیسی بن مریم] مادرش مقدس است و پاک و پاکیزه خلق شد. به جان پدر و مادرم شهیدی می‌شود که اهل آسمان بر او می‌گریند. از روی خشم کشته می‌شود و خدا بر قاتل او خشم می‌گیرد; پس [قاتل او] نمی ماند مگر اندکی تا اینکه خدا عذاب دردناک و عقاب شدید را به سوی او می فرستد.» امام جواد علیه السلام خود فرموده بود که «سی ماه بعد از مامون اجل او فرا خواهد رسید. (20) » و به گفته محمد بن الفرج آن حضرت به او نوشته بود: «خمس را برایم بفرستید که بیشتر از امسال در بین شما نیستم .» (21) مرحوم کلینی نیز حکایتی دردناک از این آگاهی امام به شهادتش نقل می‌کند و به نقل از اسماعیل بن مهران می‌نویسد: وقتی ابوجعفر علیه السلام از مدینه به بغداد برای بار اول می‌خواست برود، گفتم: من بر شما می‌ترسم. با چهره‌ای گشاده، فرمود: غیبت من در این سال نیست . وقتی بار دوم به سوی معتصم می‌رفت، گفتم: شما می‌روید، بعد از شما امامت با کیست؟ حضرت جواد علیه السلام چنان گریست که محاسنش خیس شد و فرمود: «بعد از من امر امامت مربوط به فرزندم علی علیه السلام است .» (22) د) چگونگی شهادت امام جواد علیه السلام سابقه خباثت و دشمنی معتصم، خلیفه عباسی، نشان می دهد که دستور قتل توسط وی صادر شده است; هرچند عاملان مستقیم آن به نقلهای مختلف، افراد مختلفی باشند و یا هر یک از آنها به عنوان تکمیل کننده پرونده شهادت حضرت عمل کرده باشند. این موضوع به قدری روشن بود که مسعودی می نویسد: «فلما انصرف الی العراق لم یزل المعتصم و جعفر بن المامون یدبرون و یعملون الحیلة فی قتله; (23) وقتی امام جواد علیه السلام [از مکه با همسرش] به عراق بازگشت، معتصم و جعفر بن مامون دائما در تدبیر و دست به کار چاره ای برای قتل او بودند.» روایتهای مختلفی که به دست آمده، چنین است: 1 . روایت مسعودی روایت فوق عامل اصلی قتل را خلیفه عباسی معرفی می کند، مسعودی در ادامه می نویسد: جعفر بن مامون که از کینه ام فضل نسبت به امام (به دلیل برتری ام ابی الحسن نزد امام) خبر داشت و می‌دانست که ام فضل از او صاحب فرزند نشده است، در انگور رازقی سم ریخت و ام فضل با تعریف و تمجید آن را به امام داد و حضرت خورد. در این هنگام پشیمان شد و گریست. امام فرمود: گریه ات برای چیست؟ به خدا قسم خدا به فقری گرفتارت کند که نجات نیابی و به بلایی که پوشانده نشود .» (24) 2 . روایت ابن شهرآشوب معتصم به عبدالملک زیات، وزیر خود در مدینه، نوشت که امام و ام فضل را راهی بغداد کند. او هم علی بن یقطین را مطلع کرد و امام راهی شد. معتصم حضرت را گرامی داشت و اشناس (فرمانده ارتشی) را با هدایایی به استقبال فرستاد. همراه آنها شربت ترش مزه (ریواس) آلوده به زهر را هم داد و گفت: این شربت را با یخ خنک کرده ایم و امیرالمؤمنین، احمد بن ابی دؤاد، سعد بن خصیب و جماعتی از بزرگان هم نوشیده‌اند و خلیفه دستور داده تا خنک است شما هم بنوشید. امام فرمود: شب می‌نوشم. گفت: آن وقت برفش آب می‌شود. وی آن قدر اصرار کرد که امام آن را نوشید. (25) 3 . روایت عیاشی زرقان دوست صمیمی ابن ابی دؤاد، بعد از نقل ماجرای قضاوت فقهاء و امام در مورد قطع دست دزد که به رسوایی قاضیان و سربلندی امام انجامید، می گوید: سه روز بعد، ابی دؤاد نزد خلیفه رفت و گفت: حق امیرالمؤمنین به گردن من باشد، خیرخواهی در بقاء حکومت و شما بر من واجب است و از این حق روی بر نمی گردانم، هرچند مرا در آتش بسوزانند . او گفت: آن چیست؟ ابن ابی دؤاد گفت: وقتی امیرمؤمنان در مجلس فقها رعیتش را جمع می کند تا درباره مسئله ای حکم دهند، آن گاه آنان حکم را براساس آنچه نزدشان ثابت است، اعلام می دارند و این در حالی است که وزیران و حاجبان و خانواده خلیفه در مجلس حضور دارند و مردم عوامی که در پشت درها هستند، مطالب را می شنوند، آن گاه امیر از گفته فقهاء دربار روی بر می تابد و به گفته مردی عمل می‌کند که بیشتر این امت به امامتش معتقدند و او را سزاوارتر از خلیفه می دانند، با همه اینها، امیرمؤمنان چگونه می تواند از عدم اطاعت مردم و شکست حکومت عباسیان آسوده خاطر باشد؟ رنگ از چهره معتصم پرید و گفت: «جزاک الله عن نصیحتک خیرا.» معتصم روز چهارم به یکی از وزیران دستور داد حضرت را دعوت و مسموم کند و اگر قبول نکرد، بگوید: مجلس خصوصی است. وزیر چنان کرد و امام چون لقمه اول را در دهان گذاشت و احساس مسمومیت کرد، دستور داد مرکبش را برای رفتن آماده کنند و در مقابل اصرار میزبان فرمود: خروج من از خانه به نفع توست. امام آن روز و شب را در اثر مسمومیت در بستر افتاد و سرانجام به شهادت رسید .» (26) پی نوشت: 1) ر . ک: دلائل الامامة طبری، ص 396; الارشاد، ص 327; اعلام الوری، ج 2، ص 91; کشف الغمه، ج 2، ص 343; بحار الانوار، ج 50، ص 16 . 2) فصول المهمة، ص 254; بحار الانوار، ج 50، ص 15 . 3) معانی الاخبار، ص 65; بحار الانوار، ج 50، ص 16 . 4) بحار الانوار، ج 50، ص 13; دلائل الامامة، ص 396 . 5) فصول المهمه، ص 254; بحار الانوار، ج 50، ص 15 . 6) دلائل الامامة، ص 397 . 7) برخی هم خیزران یا بانویی از اهل بیت ماریه همسر پیامبر صلی الله علیه و آله، ریحانه و کنیه اش ام الحسن، سکینه، دره و اهل مریسیه دانسته اند; کافی، ج 1، ص 492; ارشاد مفید، ص 297; مناقب ابن شهرآشوب، ج 4، ص 379 . 8) ارشاد مفید، ص 327 . 9) بحار الانوار، ج 50، ص 13 . 10) مصباح المتهجد، ص 805; بحار الانوار، ج 50، ص 7 . 11) ارشاد، ص 319; درباره اقوال دیگر، ر . ک: دلائل الامامه، ص 394; بحار الانوار، ج 50، ص 7 . 12) کافی، ج 1، ص 492; درباره اقوال دیگر، ر . ک: همان ج 1، ص 497 . 13) کافی، ج 1، ص 497 . 14) درباره امام جواد علیه السلام به مقالاتی که پیرامون این شخصیت آسمانی در ماهنامه مبلغان نگاشته شده رجوع کنید، این مقالات عبارت اند از: «نگاهی به سیره تبلیغی امام جواد علیه السلام » ش 2، محمد حاج اسماعیلی; «امامت جواد الائمه علیه السلام با نگرشی بر مسئله امامت و بلوغ جسمی » ش 9، محمد عابدی; «مناظره ای از امام جواد علیه السلام » ش 33، سیدجواد حسینی; «ماجرای شهادت امام محمدتقی علیه السلام » ش 37، سید مجتبی اهری; «امام جواد علیه السلام پاسدار حریم وحی » ش 45، عبدالکریم پاک نیا . 15) کافی، ج 1، ص 494; مناقب ابن شهرآشوب، ج 4، ص 396 . 16) بحار الانوار، ج 50، ص 62 و 221; کافی، ج 1، ص 496 . 17) الخرائج و الجرائح، ج 2، ص 671; بحار الانوار، ج 50، ص 45; اثبات الهداة، ج 6، ص 187 . 18) دیوان الادب، علامه محمد صالح حائری مازندرانی، ص 282 . 19) اثبات الوصیة، ص 210; عیون المعجزات، ص 118 (با اختلاف) . 20) بحار الانوار، ج 50، ص 64 . 21) اعلام الوری، ج 2، ص 1001; بحار الانوار، ج 50، ص 63 . 22) کافی، ج 1، ص 323 . 23) اثبات الوصیة، ص 219 - 220; عیون المعجزات، ص 129 (با اختلاف) . 24) اثبات الوصیة، ص 219; عیون المعجزات، ص 129; بحار الانوار، ج 5، ص 16 . 25) مناقب، ج 4، ص 384; بحار الانوار، ج 50، ص 8 . 26) تفسیر عیاشی، ج 1، ص 391; وسایل الشیعه، ج 18، ص 490; بحار الانوار، ج 50، ص 5 .

کلیدواژه ها: ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11108
زمان انتشار: 28 ژولیه 2019
| |
خودشناسی مهمترین مبنای طرح فرهنگی است

مهندسی فرهنگی، جلسه 4: 92/08/01

خودشناسی مهمترین مبنای طرح فرهنگی است

آغاز یک فعالیت فرهنگی باید از خود انسان باشد. چون همه چیز با انسان معنادار می‌شود و همه خلقت به خاطر انسان است. کاملترین و بزرگترین مخلوق خداوند، انسان است. چنانچه قرآن کریم می فرماید: «هُوَ الَّذِي خَلَقَ لَكُمْ ما فِي الْأَرْضِ جَمِيعاً= او کسی است که آنچه که در روی زمین است را به خاطر شما خلق کرده»[1] و یا در آیه «سَخَّرَ لَكُمْ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ= هر چه که در آسمان و زمین است، برای شما تسخیر شده»[2] اشاره شده است. پس انسان واقعاً گل سرسبد خلقت بوده و بعد از خداوند، در رتبه دوم نظام وجود قرار دارد.

توحید باید برای چه کسی معنا داشته باشد؟ برای خود خداوند معلوم است. چون خدا خودش ذات هستی است و همه چیز برایش روشن است. اما تا انسانی نباشد، توحید معنا نخواهد داشت و باید انسانی باشد تا عقائد برای انسان معنا داشته باشد. اگر انسان نباشد، اصول دین و دین معنا ندارد، نبوت و رسالت معنا ندارد، این انسان است که به همه اینها معنا می‌دهد و اصل همه علوم و معارف است. به قول علامه حسن­‌زاده (حفظه‌الله‌تعالی) معرفت نفس محور جمیع علوم عقلی و نقلی است. بنابراین آغاز یک فعالیت فرهنگی باید از خود انسان باشد؛ چون همه چیز با انسان معنادار می‌شود و همه خلقت به خاطر انسان است. شناخت غلط از انسان، خطای بزرگ فهم دین است نخستین پرسش پیش رو دین‌باور این است که چگونه باور دینی خود را توجیه می‌کند. اشتباه بزرگی که وجود دارد، این است که ما بدون اینکه انسان را به خویش معرفی کنیم، دین را به او معرفی کردیم. سرمایه­‌گذاری زیادی برای معرفی دین به انسان کردیم ولی توجه نداشتیم که دین با همه معارفش با انسان معنادار است. انسان‌های زیادی تربیت کردیم که دین را خوب می‌شناسند اما نسبت دین و معارف دینی به انسان را نمی‌شناسند و وقتی که این نسبت شناخته نشد، ممکن است تعبداً و عقلاً دین را پذیرفته باشند و عمل هم کنند. اما چون با ذات خودشان پیوند نخورده و آن را از ناحیه ذات خودشان نگاه نکردند، عمق آن را درک نکرده و با هستی و وجودشان پیوند نخورده باشد. لذا فکر نمی‌کند که سهمش از «الله» کم می‌شود و دلتنگی برای «الله» و خانواده آسمانی ندارد. هر چند تعبداً عمل هم می‌کند. چون پیوندش با خودش حل شده نیست، صرفاً دین را تکلیف می‌داند. بسیاری از مردم تا آخر عمر دیندار هستند و برخی دیندارهای خوبی هم هستند و حتی به بهشت هم می‌روند اما به دین همیشه به عنوان یک تکلیف و واجب الهی نگاه کردند که اگر عمل نکنند جهنم می‌روند نه به عنوان یک نیاز و یک عشق. برای همین، اساساً دینداری بدون معرفت نفس، به هیچ وجه درست نیست. اما در انسان­‌شناسی به این نکته می‌رسیم که تکالیف یک لطف الهی است. همانطور که اگر یک نامزد اجازه بدهد که نامزدش با او باشد، طرف مقابل این را یک فرصت تلقی کرده و تشکر می‌کند و خوشحال است از اینکه یک فرصتی فراهم شده تا خلوتی داشته باشند. دینداری بدون شناخت انسان، زایش فهم خشن از دین است در دینداری مبتنی بر انسان­‌شناسی، همه چیز عاشقانه و شیرین است، همه چیز عین وصول است و شخص هیچ‌گاه تنها نیست، التماس عاطفی به کسی نمی‌کند، نیازمند عشق کسی نیست، در هیچ جا تنها نیست. شخص همیشه با غیب است و از غیب لذت می‌برد. شخص انسان‌شناس به عبادت، مناجات، ذکر، شب و سحر به چشم یک فرصت عاشقانه نگاه می‌کند اصلاً تکلیفی کاری انجام نمی‌دهد و عبادت‌ها برای او به هیچ وجه ثقل ندارد. بلکه یک نوع تشرف و ملاقات و امتیاز گرفتن از معشوق است. «یا مَن ذِکرُهُ شَرَفٌ لِلذاکِرین؛ ای کسی که یادش، برای یاد کننده‌ها شرف است»[3] یعنی این را یک شرافت و یک لذت می‌داند. اما در دینداری تکلیفی، همه اینها همیشه تکلیف است و سختی دارد. انجام می‌دهیم و تخلف هم نمی‌کنیم اما کلفت دارد و شکننده است. لذا کسی که سالها دینداری کرده و حتی عقلاً هم همه را پذیرفته و به بقیه هم یاد داده، به راحتی می‌تواند این را کنار بگذارد چون الان گرفتار واهمه است. دقیقاً مثل کسی که عقلاً می‌داند مُرده کاری ندارد ولی از مرده می‌ترسد چون واهمه‌­اش قوی‌تر است لذا نمی‌تواند با مُرده تنها باشد. درونی شدن باورهای دینی، اصل فعالیت فرهنگی است برای آنکه بخواهیم فعالیت فرهنگی قدرت و استمرار داشته باشد باید ارزش های دینی را در وجود مردم درونی کنیم. دین‌­شناسی عقلی که از طریق معرفت نفس انجام نشده، شهودی نیست و صرفاً استدلالی کلامی‌ است که متأسفانه در اکثر مراکز علمی‌ ما کلامی‌ بحث می‌شود و اصلاً پای نفس در کار نیست. نفسِ مرتبط با «الله» و «الله» مرتبط و قائم بر نفس اصلاً شهود نمی‌شود. فقط ذهن‌ها و عقل‌ها قانع می‌شود. شخص در تعارض بین وهم و عقل قطعاً کم می‌آورد. مثل اینکه می‌داند که این کارش وسواس است و وسوسه و وسواس کار شیطان است، اما نمی‌تواند آب و آبکشی نداشته باشد. نمی‌تواند حجاب را رعایت نکند اما اگر برود در یک جمعی که بی­‌حجاب هستند و وارد یک فضای طبیعی شود یک دفعه احساس می‌کند که کم آورده و می‌گوید: من باید همرنگ اینها بشوم، من نمی‌توانم الان موجودیت فطریم را با همین حجاب ظاهر رعایت کنم. قرآن کریم اشاره دارد: «وَ جَحَدُوابِها وَ اسْتَیْقَنَتْها أَنْفُسُهُمْ ظُلْماً وَ عُلُوًّا = آن را از روی ظلم و برتری جویی انکار می‌کنند در حالی که به آن یقین دارند»[4] گاهی وقتها انسان یقین دارد (وَ اسْتَیْقَنَتْها) کلمه یقین را به کار برده ولی (وَ جَحَدُوا بِها) اما با چیزی که می‌فهمد و درک می‌کند و یقین دارد، ممکن است مبارزه کند. بنابراین برای اینکه این آفت‌ها ایجاد نشود، باید نفس را به مشهد برد (محل شهود و دیدن) وقتی نفس به مشهد رفت و به مقام شهادت رسید و شهادت داشت، حالا می‌گوید:«اشهد ان لا اله الا «الله»» دیگر بحث عقلی نیست که به من گفته باشند، بلکه خودم دیدم. انسان در نفس می‌تواند به شهادت برسد. این خیلی مهم است که انسان شهود کند. پس اگر ما بخواهیم یک فعالیت فرهنگی از دو ویژگی قدرت و استمرار برخوردار باشد و بتواند دوام و استمرار داشته باشد، باید آن را درونی کنیم. تا دین شهودی نشود عقاید و معارف استمرار نخواهد داشت و در برخورد با واهمه، ممکن است عقل گرفته شود و زانوی تسلیم زمین بزند. حضرت علی (علیه السلام) می‌فرماید:«رُبَّ عَقلٍ اَسیرٍ تَحتَ هَوَی اَمیر= چه بسیار عقل‌هایی که تحت هوای نفسی اسیر هستند و او امیر بر این عقل است.»[5] حرکتی که مبتنی بر معرفت نفس است، احتیاج به زمان ندارد و زود نتیجه می‌دهد.حتی سواد هم لازم ندارد چون شهودی است. ایرانیان بارزترین نمونه ایمان هستند ایرانیان، کم مقاومت ترین مردم از نظر ایمان و باور هستند و زودتر از بقیه مردم به اسلام گرایش پیدا کردند. دلیل آنکه در آیات قرآن و روایات به ایرانی‌ها قیمت داده‌اند، این است که ایرانی‌ها قویترین مردم در شهادت و شهود هستند. لذا پیامبر اکرم فرمود: «اعظم الناس نصیباً فی الاسلام اهل الفارس؛ در بین مردم، مردم فارس بیشترین سهم را از اسلام دارند».[6] در زمان انقلاب، امام امت چقدر آموزش و کلاس برای ما گذاشته بودند که یک دفعه یک ملت را به حرکت درآورد و بزرگترین معجزه قرن را درست کرد! این خصوصیتی که خداوند برای مقدمه‌­سازی ظهور امام زمان و حرکت نهایی تاریخی، دینش را به ایرانی‌ها سپرده به خاطر این است که ایرانی‌ها خوش­باور و خوش شهادت هستند. قویترین مردم از نظر هوش و عقل هستند اما کم مقاومت‌­ترین مردم از نظر ایمان هستند و باورشان فوق­‌العاده است و زود به شهادت، یقین و باور می‌رسند. بعد حضرت چقدر عاشقانه می‌گوید سلام من را به برادرانم برسانید. گفتند یا رسول «الله» پس ما چه؟ فرمود شما اصحاب من هستید، برادران من آنهایی هستند که نه من را دیده اند و نه اوصیاء من را و به نوشته سیاه روی کاغذ سفید ایمان می‌آورند. ما بیست سال است فعالیت بین‌­المللی می‌کنیم و هیچ ملتی را به قدرت لطافت و خوش ایمانی مردم ایران ندیدیم. لذا امام امت فرمود: ملت ایران از ملت حجاز در عهد رسول «الله» و از ملت عراق و کوفه در عهد امیرالمؤمنین بالاترند. ببینید نوع دینداری‌های اینها چگونه است و چطور حاضرند برای دین به شهادت برسند و جانشان را عاشقانه به «الله» تقدیم می‌کنند. حال این ملت با این توان اگر به یک مهندسی فرهنگی جدید برسند، واقعاً دنیا تغییر خواهد کرد. انسان کاملترین مظهر الهی است قرآن یعنی کتاب تخصصی «الله»، خدایی که خالق کل شیء است، سخن او به شکل قرآن نیز کاملترین جلوه لفظی «الله» است کما اینکه اهل بیت کاملترین جلوه انسانی «الله» هستند. «الله» ظهور علمی‌ و کتبی خودش را اینگونه به ما رسانده و می‌گوید: من همه چیزها را در وجود شما گذاشتم «سَنُرِیهِمْ آیاتِنا فِی الْ‏آفاقِ وَ فِی أَنْفُسِهِمْ حَتَّى یَتَبَیَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ؛ ما آیات‌مان را در بیرون و در درون خود شما قرار دادیم تا برای شما واضح شود که او حق است»[7] درست است می‌گوید (فِی الْآفاقِ) اما در جای دیگر می‌گوید که آن آفاق را هم برای انسان خلق کردیم پس ما آیه اکبر خدا هستیم. بنابر این من با ورود و تعمق در خودم به همه آیات می‌رسم. لذا در قرآن می‌فرماید همه انبیاء یادآور و معلم نیستند. معلم چیزی را تعلیم می‌کند و پیامبر به یاد می‌آورد چون همه در وجود ما هست. علی (علیه السلام) فرمود:«وَ واتَرَ اِلَیهِم اَنبیائَه لِیَستَأدُوهُم میثاقَ فِطرَتِه... و لِیُثیروا لَهُم دَفائِنَ العُقول = انبیای خود را فرستاد تا انسان‌ها را به فطرت انسانى و سرشت انسانیت که همراه با شرف و کرامت است برگردانَد؛ و خِرَدهاى دفن‌شده را مبعوث کند».[8] ما چند نوع عقل داریم، انبیاء عقل‌های گوناگون انسان‌ها را فعال می‌کنند. کار پیغمبر فقط این است و حتی معلم هم وقتی حرف می‌زند و چیزی را می‌گوید، شخص می‌گوید من این را داشتم و خودم این را می‌فهمم. درست است. لذا انسان همه چیز را دارد.  فقط دفن شده است. انبیا می‌آیند و این حجاب‌ها را کنار می‌زنند و دفینه­‌ها را در می‌آورند. خیلی‌ها کتاب تفسیر مطالعه می‌کنند بعد می‌بینید این تفسیر می‌خواند اما پژمرده و افسرده است و قرآن شراب او نیست. موقعی قرآن شراب می‌شود که بتواند نشاط و مستی و آرامش بیاورد. زمانی که آیه غذای تو باشد نه تکلیف. لذا قرآن می‌گوید آنهایی که واقعاً ایمان آوردند وقتی برایشان قرآن خوانده می‌شود واقعاً سجده می‌کنند و واقعاً گریه می‌کنند.[9] اثبات یا انکار وجود انسان، آغاز شهود نفس است برای شناخت انسان از انکار محض شروع می‌کنیم. آیا ما هستیم یا نیستیم؟ آیا وجود داریم یا وجود نداریم. این یک اصل است که من همه چیز را در خودم دارم. برای شناخت انسان از انکار محض شروع می‌کنیم. آیا ما هستیم یا نیستیم؟ آیا وجود داریم یا وجود نداریم؟ فرض کنیم در مقابل یک نفر نشستیم که ادعا می‌کند من هیچ چیز را قبول ندارم حتی خودم را. به همه چیز شک دارم و به شک خودم هم شک دارم. چطور شروع کنیم؟ باید از یک امر فطری شروع کرد؛ یعنی او را باید به شهود برسانیم. با او بحث عقلی نمی‌کنیم بلکه باید وجود را به او نشان بدهیم. بعد دیگر نمی‌تواند بگوید ندیدم. ابوعلی می‌گوید اگر یک نفر چنین ادعایی کرد او را ببندید کتکش بزنید. یا یک کبریت و فندک را زیر دستش روشن کن و بگو هستی یا نیستی؟ وجود داری یا وجود نداری؟ نمی‌تواند بگوید من خیال می‌کنم. اگر گفت من می‌سوزم! آخ دارم می‌سوزم! می‌گوییم نه، چه کسی دارد می‌سوزد؟ تو که وجود نداری بگویی من دارم می‌سوزم، چون گفتی به خودم شک دارم. پس تو خیال می‌کنی که من هستم و تو خیال می‌کنی که آتش هست و تو خیال می‌کنی که آتش دارد تو را می‌سوزاند. اینجاست که شما می‌توانید این وسوسه شیطانی و توهم را با شهود از او بگیرید. بحث عقلی نمی‌کنید بلکه می‌گویید شاهد باش که داری می‌سوزی. او نیز می‌گوید من سوختم، پس هستم، آتشی است و کسی است که من را می‌سوزاند و یا مرا کتک می‌زند. از اینجا داستان شروع می‌شود: پس من خودم هستم، آتش است، شخصی است، جایی و مکانی است، و.. هر چیزی را بخواهد انکار کند دیگر قابل انکار نیست. هستی مطلق آغاز و انتها ندارد هستی‌ای حقیقی است که آغاز و انتها ندارد و این درک فطری است زیرا همه فطرت دارند و هیچ کس نمی‌تواند آن را انکار کند. هستی دیگر «تا» ندارد. چون اگر بخواهد انتها داشته باشد و محدود بشود. یعنی ما به جایی برسیم که دیگر هستی نداشته باشیم و نیستی شده باشد. زیرا هستی و وجود فقط با یک چیز می‌تواند محدود بشود و آن هم نیستی است. هستی با هستی محدود نمی‌شود. و نیستی یعنی چیزی که نیست و حقیقت و واقعیت ندارد. اگر داشت دیگر اسمش نیستی نبود، هستی بود. پس نیستی یعنی چیزی که نیست و ما چیزی به اسم نیستی نداریم. نیستی مفهومش از هستی گرفته شده و الا ما جز هستی چیزی نداریم و هستی بی‌پایان است. هر چقدر از این هستی بروید میلیاردها میلیارد سال نوری با سرعتی میلیارد برابر سرعت نور بروید به انتهای هستی نمی‌رسید تا بگویید حالا هستی تمام شد دیگر نیستی است. پس هستی پایان و کرانه ندارد. این درک فطری است که همه دارند و هیچ کس نمی‌تواند این را انکار کند. این هستی بی‌­پایان است، اول و انتها ندارد. چون اگر بخواهد اول داشته باشد اولش باید از کجا می‌آمد؟ دو حالت بیشتر نیست: یا باید از نیستی بیاید که ما نیستی نداریم، یا از هستی باید بیاید که قبلش هم دوباره هستی هست. پس هر چقدر هم عقب برگردیم آخرش به هستی می‌رسیم. هستی نمی‌تواند اول داشته باشد و ازلی است. هستی پایان هم ندارد یعنی به آخر هم نمی‌رسد. چون انتهایش هم یا هستی است که باز هست و یا نیستی استکه نیستی نمی‌تواند وجود داشته باشد.هستی یک شخص بی­نهایت است. هستی دوبردار نیست همه کمالات و زیبایی‌­ها و علوم و هر چه که هست در خود هستی است. چون کمالات خارج از هستی معنا ندارد. همه کمالات و زیبایی‌ها و علوم و هر چه که هست در خود هستی است. چون کمالات خارج از هستی معنا ندارد. وقتی غیر نداشت چیزی به اسم نیاز در او معنادار نیست. چون نیاز آنجایی معنادار است که لااقل دو وجود داشته باشیم که یکی به دیگری نیاز داشته باشد. آن یکی چیزهایی ندارد که این دارد. لذا در هستی مطلق و بی­نهایت نیاز معنادار نیست و به محض اینکه تصور نیاز در مورد هستی شد حتماً آن هستی محدود است و اصلاً تصور نیاز در هستی نامحدود تناقض است. کما اینکه تصور دوئیت در هستی نیز تناقض است و هستی نمی‌تواند دو تا باشد. چون اگر دو تا باشد محدود می‌شود. درحالی­که ما می‌گوییم چیزی نمی‌تواند هستی را محدود کند زیرا هستی نامحدود است و این را ما شهود می‌کنیم. خدا وجودی واحد است خدا احد است یعنی نمی‌تواند دو تا بشود و منحصر به فرد و یکتائی است. حضرت صادق (علیه السلام) می‌فرماید: اگر شما خدا را بیشتر از یکی بدانید دیگر نمی‌توانید تعداد برایش نگه دارید. لذا هستی یگانه است. یک بی­سواد هم این را می‌فهمد که هستی نمی‌تواند محدود باشد. چون گفتیم هستی را فقط یک چیز می‌تواند محدود بکند و آن نیستی است که نیستی هم نداریم. هستی پیوسته هست و اتصال دائم دارد. (قُلْ) در سوره توحید یعنی بگو یعنی شهود؛ یعنی ببین و حالا خودت بگو «قُلْ هُوَ» هو را بعداً معنا می‌کنیم یعنی چه «قُلْ هُوَ «الله»» بگو او «الله» است، کمال مطلق است، حقیقت بی‌نهایت است، وجود بینهایت و نامحدود است. ذات مستجمع جمیع صفات کمال، هستی مطلق و بی‌نهایت را «الله»می‌گویند. (أَحَدٌ) است یعنی همان یکی است و نمی‌تواند دو تا باشد. چون وقتی «واحد» می‌گوییم اثنان کنارش می‌آید. احد است یعنی نمی‌تواند دو تا بشود منحصر به فرد و یکتاست. اصلاً امکان دو ندارد. خدا بی نیاز مطلق است خدا بی نیاز مطلق است یعنی ضعف و نقصی ندارد. «الله» که کمال مطلق است (الصَّمَدُ) هم است یعنی بی­‌نیاز مطلق هم هست، پر است. یعنی خالی نیست و ضعف و نقصی ندارد. در روایتی از امام سجاد(علیه السلام) نقل شده: خداوند سوره توحید را برای مردم آخرالزمان فرستاده و در آخر الزمان کسانی می‌آیند که سوره توحید را می‌فهمند و خدا به خاطر آنها این سوره را اینطور فرستاده. تاریخ گذشته را ببینید، چند نفر سوره توحید را اینطور معنا کردند و چند نفر سوره توحید را از نفس ما برای ما درآوردند؟ به گونه‌ای که خودت شاهدش هستی و دیگر نمی‌توانی انکارش کنی. خدا تولیدی خارج از خود ندارد الله تولید خارجی ندارد، نمی‌شود چیزی را از آن خارج کرد. همه ظهورات و جلوه‌­های خودش است. «لَمْ یَلِدْ» را در تفاسیر نمی‌زاید نوشته اند. منزه است از زایمان. این یعنی چه؟ زایش یعنی تولید یک چیزی از توی دل چیز دیگر. به مادر والده می‌گویند چون یک چیزی از خودش بیرون داده است و الان بیرون از خودش هست، او یکی است و بچه­‌اش هم یکی. بینشان فاصله هم هست. (لَمْ یَلِدْ) خدا خارج ندارد یعنی «الله» خارج ندارد، نمی‌شود چیزی را از آن خارج کرد. پس اگر نمی‌شود خارج کرد، همه­‌اش خودش است، همه‌­اش ظهورات و جلوه‌­های خودش است. تازه می‌توانیم این آیه را بفهمیم که: «أَیْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ «الله»؛ به هر طرف رو کنید به سوی وجه خدا هستید».[10] این تصور غلطی است که قرن‌ها به ما یاد دادند که یک خدا در آسمانها هست یا خدا یک جایی همین نزدیکی‌هاست. چقدر هم ما به اینها گفتیم این را در رادیو و تلویزیون نگویید. این حرف‌های چرت و پرت و مزخرفی که اصلاً اساس عقلی ندارد فقط بازی کردن با الفاظ است. خیلی‌ها هم که نمی‌فهمند می‌گویند چه جمله قشنگی و رمانتیکی است؛ خدا یک جایی همین نزدیکی‌هاست. هستی جاری در همه ظهورات و اشیاء را «الله»می‌گویند. با شکل ظاهری این اشیاء کار نداشته باشید، همه هستی و وجود دارند و وجود و کمالاتی که در همه حضور دارد را «الله» می‌گویند. ما ظهورات «الله» هستیم و البته ظهور غیر از ظاهر است. ابتدا ظاهر جلوه می‌کند و همه اشیاء با «الله» ظهور دارند، ما اول «الله» را می‌بینیم چون وقتی به یک موجود نگاه می‌کنیم این موجود که ذاتاً خودش عددی نیست یعنی نمی‌تواند خودش را روی پای خودش نگه دارد. هستیش از خودش نیست. در حقیقت ما یک مشت هستی‌های وابسته می‌بینیم و وابسته باید به یک ذاتی تکیه داشته باشد. در واقع شما همیشه اول به «الله» نگاه می‌کنید. از چشم «الله» دارید به اشیاء نگاه می‌کنید. ولی چون این «الله» همه چیز را پر کرده، دیگر دیده نمی‌شود و باعث شده فقط ظهورات محدود را ببینیم. اشیاء ظهورات خداوند هستند. در دعای عرفه می‌گوییم: «اَلغَیرِکَ مِنَ الظُهُورِ ما لَیسَ لَک؛ آیا غیر از تو ظهوری دارد که تو نداری»[11]آیا می‌شود یک چیزی ظاهرتر، شفاف‌تر، ثابت­‌تر و روشن‌تر از «الله» باشد؟ هر چه که هست ظهورات خودش است. او ظاهری است که این دارد نشان می‌دهد. او نوری است که الان دیده می‌شود. در هر چیزی او دارد جلوه می‌کند که دیده می‌شود. «الله» نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ؛ خداوند نور آسمان‌ها و زمین است»[12] آن نوری است که شما با او همه چیز را می‌بینید حتی خودتان را می‌بینید «الله» است و خودتان را با «الله»می‌بینید. تو با چشم خدا، خدا را می‌بینی. با گوش خدا می‌شنوی، با نگاه خدا، با دست خدا لمس می‌کنی «وَ ما رَمیتَ اِذ رَمیت وَلکِنَّ «الله» رَمی‌؛ موقعی که تو داری تیر می‌زنی تو تیر نمی‌زنی بلکه«الله» دارد تیر را می‌زند».[13] (لَمْ یَلِدْ) اصلاً خارج از آن چیزی نیست. ما ظهورات هستیم و از خودمان ذات نداریم. همه وابسته و آویزان به یک ذات هستیم، برای همین هم قابل تبدیل هستیم. سنگ تبدیل به گیاه می‌شود و گیاه تبدیل می‌شود به حیوان و حیوان تبدیل  به انسان می‌شود و انسان دوباره برعکس تبدبل به خاک می‌شود. هر چه دارید می‌بینید جلوه‌­های یک نفر است، چهره‌­های زیبای یک نفر است. لذا حضرت علی علیه‌السلام فرمود: «وَ بِاَسمائِکَ الَّتی مَلِئَت اَرکانَ کُلَّ شَیء= سوگند به اسمای تو که تار و پود تمام اشیای عالم را پر کرده‌اند»[14]من هم یکی از وابسته‌­های او هستم، من عین ربط به او هستم، خودم از خودم هیچ چیز ندارم. کسی مثل «الله» نیست و انسان ظهور و  قائم به خداست الله قائم به خود است و انسان وابسته و قائم به خداست و این رابطه، رابطه وجودی انسان با الله است. آیه «وَ لَمْ یَكُنْ لَهُ كُفُواً أَحَدٌ؛ مثل و مانند هم ندارد» آیه منحصر به فرد است. کسی مثل «الله» نیست. شما روی پیغمبر هم که دست می‌گذارید پیغمبر هم ظهور «الله» است، پیغمبر هم مَثَل خداست. عالی ترین نمونه از خداست. ما قائم به او هستیم، پس من الان می‌توانم خودم را  کاملاً شهود بکنم که من قائم به «الله» هستم. یک لحظه خدا نخواهد همه چیز جمع می‌شود. جمع می‌شود کجا می‌رود؟ در هستی است. این تعبیری که خدا می‌گوید من همه عالم را جمعش می‌کنم جمعش می‌کنم یعنی کجا می‌برم؟ رابطه ما با «الله» مثل ما و وجود ذهنی‌مان است. ما یک تصویری مثلاً تصویر مادرمان مثلاً پدرمان یا حرم امام رضا (علیه‌السلام) را می‌سازیم و نگهش می‌داریم در ذهن‌مان کاملاً به آن توجه داریم. یک لحظه آن را رها می‌کنیم در خودمان برمی‌گردد. اینجاست اما الان دیگر توجهی به آن نداریم. الان دیگر ذهن من را مشغول نمی‌کند. خدا می‌گوید من اگر بخواهم همه شما را یک لحظه جمع می‌کنم. تمام می‌شود و دوباره یک خلق جدید درست می‌کنم «وَ یَأْتِ بِخَلْقٍ جَدِیدٍوَ ما ذلِكَ عَلَى «الله»بعزیز»[15] این کار برای خدا آسان است. موت و حیاتتان اینطور است. اینقدر شما وابسته به «الله» هستید و به «الله» تکیه دارید. در نگاه کردن، دیدن، خوردن، خوابیدن، حرف زدن، فکر کردن و.. یکسره انرژی را از خودمان می گیریم. اگر ما بخواهیم می‌توانیم همه قرآن را همینطوری کار کنیم و از خودمان در بیاوریم نه از بیرون. همه توحید، همه قرآن و همه اسماء «الله» را می‌توانیم در بیاوریم. [1]. سوره بقره، آیه29.   . سوره لقمان، آیه20.[2] . مفاتیح الجنان، دعای جوشن کبیر.[3] 1- سوره نمل، آیه14. 2- نهج البلاغة (صبحی صالح)،ص506. . کنز العمال، ج2، ص303.[6] . سوره فصلت، آیه 53.[7] .نهجالبلاغة (صبحیصالح)، ص 43.[8] . سوره انفال، آیه2.[9] . سوره بقره، آیه 115.[10] . مفاتیح الجنان، دعای عرفه.[11] . سوره نور، آیه35.[12] [13]. سوره انفال، آیه17.[13] . مفاتیح الجنان، دعای کمیل.[14] . سوره فاطر، آیه16.[15] کتاب «مهندسی فرهنگی‌» از سری کتاب های بیان

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11107
زمان انتشار: 14 اوت 2019
| |
وظیفه انسان در فهم حقیقت غدیر

شرح زیارت عاشورا جلسه 26، 80/12/11

وظیفه انسان در فهم حقیقت غدیر

عید سعید غدیر به فرموده امام صادق (علیه‌السلام) بزرگترین عید شیعیان است. وظیفه ما در برخورد با این عید این است که آن را بزرگترین عید خودمان بدانیم و به مناسبت این روز، بیشترین شادی و بهجت و سرور را ابراز کنیم. اینکه روز عید دو سه تا جعبه شیرینی بگیریم، چراغانی کنیم، شام و ناهار بدهیم، خوب است و ثواب دارد؛ ولی این عید و بازگشت، اساسا باید در درون ما اتفاق بیفتد و ما با حقیقت عید آشنا شویم و با آن پیوند برقرار کنیم.

وقتی روزی را عید اعلام کردند، آن روز را تعطیل می‌کنند. شربت و شیرینی و شام می‌دهند، شادی می‌کنند و تبریکی هم می‌گویند. اما این برای یک انسان «فطرت گرا» کافی نیست. عید یعنی اینکه شما خودت، ادراک عید بودن را بکنی و این عید در درون خودت اتفاق بیفتد. عید از «عود» به معنای بازگشت است. عید بهترین زمان و فرصت است که بتوانی به حقیقت و معشوق اولیه خودت بازگشت کنی و با آن آشتی کنی. وقتی یک نفر با عزیز و محبوبی که قهر است، صلح و آشتی می‌کند، چقدر شاد است. بنابراین، باید این حس، به خود انسان دست دهد و اثر عمیق این بازگشت و آشتی با معشوق و محبوب و حقیقت اولیه در شخص درک شود و شیرینی اش باید در ذائقه بیاید. اعمال روز عید، آنقدر قدرت دارد که اگر کسی ۶۰ سال هم گناه کرده باشد، ولی روز عید را خوب و با معرفت درک کند، می تواند انسان را به حقیقت اولیه خودش برگرداند. روزه این روز، معادل ۶۰  سال دنیا می‌تواند برای ابدیت، سازندگی داشته باشد. اعمال این روز، باید به ما بفهماند که در حرکت مان به سمت ابدیت، باید تکیه گاهمان امیرالمؤمنین (علیه السلام) باشد و هیچ کس جز امیرالمؤمنین (علیه السلام) نمی تواند به ما در قوس صعود و مسیر دنیا تا بی نهایت کمک کند. خدا دین بدون امیرالمومنین علیه‌السلام را قبول ندارد اساس دین، پیوند عمیق خوردن با امیرالمؤمنین و جایگاه ولایت است و بدون آن، خدا دینی را قبول ندارد. روز عید غدیر آنقدر مهم است که  خداوند تبارک و تعالی آن را معادل کل زحمت ۲۳ ساله پیغمبر قرار داده است و در قرآن فرموده: «یَا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنزِلَ إِلَیْكَ مِن رَّبِّكَ وَإِن لَّمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَاللّهُ یَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللّهَ لاَ یَهْدِی الْقَوْمَ الْكَافِرِینَ [1] = اى فرستاده ما! آنچه را از ناحیه پروردگار به تو نازل شده برسان و اگر نكنى (نرسانى) اصلا پیغام پروردگار را نرسانده اى و خدا تو را از (شر) مردم نگه مى دارد. زیرا خدا كافران را هدایت نمى فرماید (به مقاصدشان نمى رساند)». بدون غدیر، هیچ چیز درست و کامل نیست و خداوند دین بدون غدیر و امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) را قبول ندارد. برای همین هم وقتی امیرالمؤمنین (علیه السلام) منصوب می‌شود، خداوند در قرآن می‌فرماید: «الْیَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِینَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْكُمْ نِعْمَتِی وَ رَضِیتُ لَكُمُ الإِسْلاَمَ دِینا [2]=  امروز، دین شما را كامل كردم و نعمت خود را بر شما تمام نمودم و اسلام را به عنوان دین شما پذیرفتم».  بدون امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) و بدون ولایت، امکان ندارد کسی بتواند حرکت صحیح انسانی بکند و در مسیر ابدیت، موفق شود. برای همین هم فرمودند: همه عبادات متکی به نماز است و نماز ستون دین است؛ اما خود نماز هم متکی به ولایت است. یعنی اگر کسی ولایت نداشته باشد، نمازش هم که ستون است، به درد نمی‌خورد. نماز ستون است، اما این ستون برای برپا شدن، یک صفحه محکم می­‌خواهد که آن صفحه، صفحه ولایت است. ولایت امیرالمؤمنین علیه‌السلام خوراک اصلی، حیات و قوت روح انسان است همان‌طور که مأمور هستیم با خداوند سرمست باشیم، باید با امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) نیز سرمست شویم. عید، زمانی است که من بفهمم بزرگترین دارایی من امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) است و خداوند تبارک و تعالی او را به من عطا فرموده است. آدم فطرت‌گرا، غیر از طبیعت گراست. طبیعت‌گرا وقتی می‌خواهد نعمت‌های خدا را بشمارد، به چیزهایی مثل گاو و گوسفند، خانه، ساختمان، غذا، پول و... فکر می‌کند و الحمدلله می‌گوید که خداوند اینها را به او داده است. ولی فطرت گرا اینطور نیست. فطرت گرا چون خودش را یک موجود ممتد از طبیعت تا بی­نهایت می‌بیند، می‌داند نظام فطری آن طرف، به چه چیزی احتیاج دارد. درک می‌کند که فقط امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) برای سیر یک فطرت سالم به سمت بی‌نهایت به درد می‌خورد.  فطرت‌گرا از اینکه امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) را دارد و می‌تواند با او پیوند و ار تباط برقرار کند، خیلی سرمست و شاد است. می‌فهمد که اگر اهل بیت (علیهم‌السلام) در زندگیش نبودند، زندگیش جهنم بود. می‌فهمد که خداوند نعمت را کامل کرده و عالی ترین نعمت را به او داده، چون مثل خدا نگاه می‌کند و هم نظر با خداست. از اینکه بعضی از نعمت‌های طبیعی را ندارد و در بعضی از جنبه ها ضعیف است و توان ندارد، اصلاً غصه نمی خورد. چون بالاترین چیزی که ممکن است خدا به انسان بدهد را الحمدلله دارد. شیعه باید سرمست و دلخوش باشد از اینکه ائمه (علیهم‌السلام) را دارد. وقتی دلخوش نیست، قدرش را هم نمی‌داند. وقتی با داشتن امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) و اهل‌بیت (علیهم‌السلام) احساس بدبختی می‌کند، حتماً اهل‌بیت (علیهم‌السلام) و امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) را کوچک کرده، ولی فرض بفرمایید وقتی که یک ماشین می‌خرد و احساس خوشبختی می کند، آن ماشین را بزرگتر از نعمت ولایت و اهل بیت (علیهم‌السلام) می داند. لذت نهایی هر شخص، شأن او را نشان می دهد «لذت نهایی» یعنی وقتی با نعمتی هستی، سرمستی و عالی‌ترین لذت زندگیت همان است. وقتی آن را داری، احساس شادی و غنا میکنی و چیز دیگری را آرزو نمی کنی. مثل نوزاد که عالی ترین لذتش این است که هم شیر بخورد و هم از قیافه مهربان مادر و گرمای بدنش ارضای عاطفی کند. اگر کسی ولایت بالاترین نعمتش باشد، وقتی با ولایت است، خیلی سرمست است. مثل بسیاری از شعرهایی که در دیوان ها، در مورد اهل بیت (علیهم السلام) نوشته می‌شود که شاعر آنها خیلی بدمستی کرده و سر حال بوده. اینها محصول کار عقلی و علمی نیست. محصول عشق است. محصول این است که شخص، امام زمان  را دیده و درک کرده است. یعنی ادراکش توأم با شعور و محبت و عشق است. جایی ممکن است خلأ انسان را بگیرد و اذیت شود، کسی ممکن است او را دور بزند و به او هجوم بیاورد؛ ولی انسان خودش را با امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف)  آرام می کند. در این صورت خوش به حال انسان. چون با عالی ترین  و حقیقی ترین کس، خودش را آرام کرده. اگر در مشکلات با بقیه چیزها مثل تلویزیون نگاه کردن، موسیقی گوش کردن، قرص خواب خوردن و با کسی حرف زدن خودش را آرام کند، همه آنها سراب هستند. ویژه نامه غدیر بالاترین ثروت انسان، ائمه (علیهم السلام) هستند وقتی انسان امام زمان، امام حی را دارد، امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) را دارد، سیدالشهداء (علیه‌السلام) و امام رضا (علیه‌السلام) را دارد؛ این عالی‌ترین و بالاترین ثروت و دارایی انسان است و با آن سرمست و دلخوش است و در میان انسان‌ها برد کرده؛ چون انسان‌ها همه از نظر دارایی یکی نیستند. مثل خیلی از انسانها که میلیاردها ثروت دارند؛ ولی سواد ندارند و از سواد نداشتن رنج زیادی هم نمی‌­برند؛ چون پول، آنها را سر پا نگه داشته و دلشان به دارایی شان خوش است. پشتشان به آن گرم است و شجاعت پیدا می کنند. خداوند در قرآن می‌فرماید: «إِنَّ الَّذینَ أَجْرَمُوا كانُوا مِنَ الَّذینَ آمَنُوا یَضْحَكُونَ [3]= آری، بدكاران در دنیا پیوسته به مؤمنان می‌خندیدند.» اما فطرت گراها دلشان به ائمه (علیهم‌السلام) خوش است و به ایشان تکیه می‌کنند و دنیاگراها را ریز می‌بینند و کسی نمی‌تواند آنها را  تحقیر و شخصیت شان  را خرد کند. حتی اگر جایی خواستند، نهی از منکر کنند، دست و پایشان نمی لرزد و پشت شان به خدا گرم است. کسی که امیرالمؤمنین (علیه‌لسلام) را ندارد، ذلیل و بدبخت و خوار است و یکسره به خاطر اینکه دیگران تحویلش نمی‌گیرند، تحقیر و مچاله می‌شود. اما کسی که با اینها رفت و آمد دارد، خرد نمی‌شود. وقتی آدم با اشراف و بزرگانی مثل ائمه (علیهم‌السلام) می‌پرد، آدم هایی که هیچ حیات انسانی ندارند و سراسر زندگی شان امور «جمادی و حیوانی و نباتی» است و از فطرت تهی هستند، نمی توانند با آدم کاری بکنند. با مدعی نگویید، اسرار عشق و مستی تا بی خبر بمیرد در درد خود پرستی با شعف و ناتوانی، همچون نسیم خوش باش بیماری ام در این ره، خوشتر ز تندرستی رفاقت با امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) را باید در دنیا آغاز کرد در عید غدیر، از اینکه امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) را داریم باید دور هم جمع شویم و غزل و ترانه بخوانیم و شاد باشیم. اگر بعد از مرگ بفهمیم آنها که بودند و ما در رفاقت با آنان چه کردیم، خیلی بد می‌شود. خدا کند الآن بفهمیم و رفاقت را شروع کنیم. معرفت یعنی این که قبل از ظهور، و قبل از آن که اهل بیت ع به این دنیا رجعت کنند، آدم مقام آنان را بفهمد و با آنان رفاقت را برقرار کند. در فرازی از دعای علقمه داریم: آقا من زمانی آمدم با شما رفیق شدم که خیلی از مردم از شما روی برگرداندند. من با شما رفیقم، شما هم رویتان را از من برنگردانید. رفاقت این طوری خوب است که جوانی با امام زمان (عجل‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشریف) و امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) رفاقت کند و مأنوس شود و برای آنها بخواند و مداحی کند. مثل جوانانی که نیمه شب روی زمین مسجد گوهر شاد برای امام رضا (علیه‌السلام) و امام زمان (عجل‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشریف) می‌خوانند. این که یک جوان فرصت کند با امام زمان(عجل‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشریف) عشق ورزی کند، خیلی اشرافی است. هر کسی این توفیق را پیدا نمی کند. عمر و جوانی می‌گذرد و تمام می‌شود؛ اما برزخ و قیامت و زندگی ابدی در راه است. بعد می‌سوزیم که چرا در اینجا با اهل بیت ع عشق و حال نکردیم. آنجا ممکن است که سیدالشهداء (علیه‌السلام) ما را در خانه شان دعوت کند و مهمانی بدهند و ما هم شرفیاب شویم. ولی وقتی برویم، می فهمیم چه چیزهایی را از دست داده ایم و می‌گوییم: ای کاش در دنیا با اهل بیت ع میخانه درست کرده و عشق و حال می کردیم. ویژه نامه غدیر [1]  قرآن کریم / سوره مائده / آیه 67 [2]  قرآن کریم / سوره مائده / آیه 3 [3]   قرآن کریم / سوره مطففین / آیه 29 [4] قرآن کریم / سوره بقره / آیه 40 [5] قرآن کریم/  سوره نساء / آیه 69

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11105
زمان انتشار: 15 اوت 2019
| |
آیا قضا و قدر الهی همان خواست خداست؟

آیا قضا و قدر الهی همان خواست خداست؟

تمام نظام خلقت قاعده‌­مند است. نفس قاعده‌­مند است. روابط بین اشیاء قاعده‌­مند است. از این رو هر نوع حرکتی و هر نوع عملی در نظام خلقت، عکس‌­العمل مناسب خودش را دارد. این قانون نیوتن در فیزیک است  که می‌گوید: هر عملی عکس العمل متناسب با خود را دارد. یعنی اگر به اندازه یک نیوتن به چیزی ضربه وارد کنیم، به همان اندازه به دست ما نیرو وارد خواهد شد. پس دانستیم که عالم، عالم اندازه هاست. عالم قدرهاست و به اصطلاح اسلامی عالم قضا و قدر است. قدر یعنی اندازه و قضا و نتیجه. این نظام، از روز اول طوری طراحی شده و خدای متعال طوری آن را متجلی کرده که شما دست روی هر چیزی بگذارید و هر چیزی را انتخاب بکنید، نتیجه­اش با خودش در آن وجود دارد. هر قدری قضای خاص خودش را دارد. فلاسفه به نظام قضا و قدر می‌گویند: «علت و معلول». یعنی هر معلولی از علت متناسب خودش به وجود می‌آید. پس ما دست روی هر قدری بگذاریم، آن قدر قضاهای خاص خودش را دارد. حال اگر کسی یک بچه کور به دنیا بیاورد؛ یا کسی بچه اش فلج بشود؛ یا شخصی تصادف کند، می‌گوییم قضا و قدر الهی بوده. آیا این یعنی خدا می‌خواسته اینطوری بشود؟ خیر، خدا هرگز چنین چیزی نمی‌خواهد و دوست ندارد که کودکی کور به دنیا بیاید یا کسی فلج شود. پس چرا می‌گوییم قضا و قدر الهی بوده؟ پاسخ این است که چون خداوند نظام خلقت را با قواعد و فرمول های ریاضی خلق کرده، می‌گوییم قضا و قدر الهی بوده که اینطور شده. اما این به معنی خواست خدا نیست. اگر یک نفر شکست بخورد یا زندگیش به طلاق منجر شود یا بمیرد و ... به خاطر این است که این افراد قدرهایی را انتخاب می‌کنند که قضای آن، به این نتیجه ها می‌انجامد. برگرفته از مباحث «مهندسی فکر» 

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ،

Top
برای عضویت در خبرنامه پست الکترونیکی خود را وارد کنید

خبرنامه سایت منتظران منجی

Stay informed on our latest news!

اشتراک در خبرنامه سایت منتظران منجی feed