www.montazer.ir
سه‌شنبه 2 ژوئن 2026
شناسه مطلب: 12067
زمان انتشار: 9 نوامبر 2020
| |
لباس تقوا، بهترین لباسها است

شرح زیارت جامعه کبیره؛ جلسه 121؛ 1399/08/15

لباس تقوا، بهترین لباسها است

هفتمین اثر تقوا، بهترین لباس است. خدا در قرآن کریم دو هدف برای لباس ذکر کرده است: یکی، حفاظت از انسان و دیگری، زینت انسان. تقوا هم همین دو اثر را دارد. وقتی از حرام یا از هر چیزی که شما را محدود ‌کند، ممکن است این محدودیت، حرام هم نباشد. ولی رابطه‌ات را با الله، آسمان و خانواده آسمانی‌ خراب کند پرهیز کنید، این خود نوعی تقواست.

بحثمان درباره ی آثار تقوا بود. در شرح فقره «و أعلام التقی»، قرار شد که از شرح حضرت آیت الله جوادی آملی (حفظه الله تعالی) این آثار تقوا را که بسیار زیبا و خوب تنظیم شده، خدمت شما عرض کنیم. تقوا یعنی پرهیز از غذایی که حلال و خوشمزه است، اما دکتر ما را از آن پرهیز داده. چون ضرر دارد. تقوا یعنی ماسک زدن. به هر حال، پرهیز از هر چیزی که رابطه انسان را با غیب به هم ‌می زند و پرهیز از هر چیزی که بخش انسانی‌اش را تهدید ‌کند، تقوا است. این هم زینت و زیبایی انسان است. البته آثار دیگری هم دارد که در ادامه می‌خوانیم. حضرت آیت الله جوادی آملی (حفظه الله تعالی) در شرح این داستان راجع به لباس بحث هایی فرمودند که لباس انسان را از ناملایمات، گرما و سرما حفظ می‌کند: «وَ جَعَلَ لَكُمْ سَرَابِیلَ تَقِیكُمُ الْحَرَّ وَسَرَابِیلَ تَقِیكُمْ بَأْسَكُمْ[1]= و نیز لباسی که شما را از گرمای آفتاب (و سرمای زمستان) بپوشاند خلق کرد و نیز برای آنکه در جنگ محفوظ بمانید، لباسی (از آهن) مقرّر گردانید». از این رو، شما می‌بینید خداوند تبارک و تعالی ساخت لباس های نظامی را به انبیائی که قرار شد درگیر جنگ بشوند، تعلیم داد. «وَأَلَنَّا لَهُ الْحَدِیدَ[2]= و آهن سخت را بر دست او نرم گردانیدیم». آهن را در دست های داود (علیه السّلام) نرم می‌کند تا او بتواند با حلقه‌های آهنی و فلزی لباس‌های نظامی را ببافد. ایشان در ادامه می‌فرماید: بلکه زشتی‌ها و ناپسندی‌های بدن انسان را هم می‌پوشاند. «یَا بَنِی آدَمَ قَدْ أَنْزَلْنَا عَلَیْكُمْ لِبَاسًا یُوَارِی سَوْآتِكُمْ وَرِیشًا[3]= ای فرزندان آدم، محققا ما لباسی که ستر عورات شما کند و جامه‌هایی که به آن تن را بیارایید برای شما فرستادیم». تمام جلوه‌های حق تعالی از مقام الله به پایین نزول است. می‌گوید آهن را نازل کردیم برای شما، قرآن را هم برای شما نازل کردیم، فرشته‌ها نازل می‌شوند، همه نزول است. یعنی هر جلوه‌ای از خدا چون از مقام عالی به مقام دانی می باشد، نزول است. هر چیزی که شما فکرش را بکنید. «إِنْ مِنْ شَیْءٍ» استثناء هم ندارد. هیچ چیز نیست، مگر اینکه خزائنش در دست ماست و ما آن را نازل نمی‌کنیم، مگر به اندازه مشخص و معلوم: «إِلَّا عِنْدَنَا خَزَائِنُهُ وَمَا نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ». ولی همه چیز نزول است و همه چیز هست. شباهت همسر به لباس در چیست؟ ایشان می‌فرماید: همسران باید عیوب همدیگر را بپوشانند، موجب زینت همدیگر باشند و یکدیگر را از انحرافات و آسیب‌های اجتماعی و اخلاقی حفظ کنند. خداوند متعال حفاظت زن و شوهر برای یکدیگر را به لباس معنا کرده است. همان طور که لباس، عیب‌ها و زشتی‌های بدن را می‌پوشاند، مرد و زن نیز عیب یکدیگر را می‌پوشانند و اصلاح می‌کنند: «هُنَّ لِبَاسٌ لَكُمْ وَأَنْتُمْ لِبَاسٌ لَهُنَّ[4]= آنها جامه عفاف شما و شما نیز لباس عفّت آنها هستید». خانم‌ها لباس مردان و مردان هم لباس خانم‌ها هستند. چه کار می‌کنند؟ زن و شوهر همدیگر را محافظت می‌کنند، آبرو و شخصیت همدیگر را و لغزش‌های همدیگر را می پوشانند و مایه زینت هم هستند. کسی نباید خجالت بکشد و بگوید این شوهر من است، این زن من است. اگر قرار شد که زن و مرد با هم ازدواج کنند، مرد باید مایه زینت زن در خاندان و فامیلش باشد؛ باعث سربلندی زن باشد؛ باعث سرافکندگی و خجالت همسرش نشود. زن هم همینطور. ما بعضی از مردان را داریم که در همه جا همسرشان را تحقیر می‌کنند. جلوی فرزندان، خانواده خودش یا برعکس، این خیلی وحشتناک و ظالمانه است. خدا هم برای این افراد عذاب دردناکی در نظر گرفته است. در مسائل تربیتی بچه‌ها به زیرکی می‌بینی پدر را دور می‌زنند. علیه مادر تحریکش می‌کنند، مادر را دور می‌زنند و او را علیه پدر تحریک می‌کنند. در حالی که زن و شوهر باید لباس همدیگر باشند. یعنی به هیچ وجه اجازه ندهند که بچه‌ها مادر را علیه پدر و پدر را علیه مادر تحریک کنند. پس موضع‌گیری‌های دقیق پدر و مادر خیلی مهم است. مردی که روحیه مردسالاری دارد، یا زنی که روحیه علو دارد، زندگی را خراب می‌کنند. هم خود و هم خانواده‌ را جهنمی می‌کنند. مردسالاری یا زن‌سالاری خطرناک است. خدا حق زن و حق مرد را مشخص کرده است. اینها باید رعایت شود. تقوا یعنی رعایت کردن همین حق‌ها. سپس می‌فرماید که با این همه، هیچ لباسی همانند تقوا، حافظ انسان نیست. زیرا تقوا انسان را از زشتی‌ها و ناملایمات حفظ می‌کند. از عوامل بسته شدن رزق انسان، بی تقوائی است روزی‌ها پنج قسم‌اند: «جمادی، گیاهی، حیوانی، عقلی و فوق عقلی». گاهی این بسته شدن جمادی است. باید ببینی که چرا الان روزی تو اینقدر کم است؟ چه گرفتاری داری که برکت از زندگی‌ات می‌رود و خسارت در زندگی‌ات زیاد شده است. گاهی بسته شدن رزق، گیاهی است. مثلا مریضی زیادی داری. البته اینطور نیست که شما هر کسی را که مریض است، فکر کنید این گناهکار است، نه، بیماری زینت مؤمن است. مؤمن همیشه سهمی از بیماری دارد. این همه جانباز و مجروح و این همه مریض های دیگر هستند که گناهکار نبوده اند، اما بیمار شده اند تا خدا درجات آخرتی‌شان را بالا ببرد. گاهی روزی‌های حیوانی انسان بسته می‌شود. مثلا نمی‌تواند ازدواج کند یا می‌کند اما خراب می‌شود. گاهی کسی لیاقت ندارد که زندگی اش را نگه دارد و با دست خودش زندگی‌اش را نابود می‌کند. قدر همسرش را نمی‌داند و زندگی را به هم می‌زند. قدر بچه‌هایش را نمی‌داند و بچه‌هایش را نابود می‌کند، یا آبروی اجتماعی خودش را می‌برد، یا توفیق خدمت به مردم را ندارد. توفیق خدمت به همنوع را ندارد. گاهی هم بسته شدن رزق علمی و معرفتی است. مثلاً می‌خواهد درس بخواند، دیپلم و لیسانس بگیرد، یک دفعه می‌بینی به جای 4 سال، 6 سال طول کشید. می‌خواهد دکترا بگیرد، می‌بینی 5 سال درگیرش است. کنکور قبول نمی‌شود. ذهنش قفل می‌شود. فهمش کور می‌شود. سر کلاس هم می‌رود، ولی از استاد خیر نمی‌بیند. اگر انسان در بخش فوق عقلی‌اش بی‌تقوایی کند، یعنی به خودش نرسد و حواسش به ارتباطش با غیب نباشد، چهار بخش دیگرش گره می‌خورد. یکی از بی‌تقوایی‌های بزرگ که رزق انسان را قطع می‌کند، ترک دعاست. «قُلْ مَا یَعْبَأُ بِكُمْ رَبِّی لَوْلَا دُعَاؤُكُمْ[5]= بگو پروردگارم هرگز به شما توجه نمی‌کند، اگر دعا نداشته باشید». آدمی که توسل و ذکر و جمعه و شب جمعه و سحر و حرم و التجاء ندارد، این رزق ندارد. گاهی آدم آنقدر مشرک و مستکبر است که فکر می‌کند با درس خواندن، دکتر و مهندس شدن یا با توانایی جسمانی خودش روزی در می‌آورد. چنین کسی توحیدش را از دست داده. خدا هم به خودش واگذارش می‌کند. تقوا باعث ازدیاد رزق و حل شدن مشکلات انسان می‌شود. اینها را به صورت مقدمه گفتم. هنوز وارد بحث نشده ایم. «وَمَن یَتَّقِ اللَّهَ یَجْعَل لَّهُ مَخْرَجًا» از امیدبخش‌ترین قوانین الهی است وقتی کلمه روزی شنیده می‌شود و به کار برده می‌شود، دائم روزی را فقط بخش جمادی نبینید. روزی ۵  تاست. کوچکتر از آن‌ها جمادی است. گیاهی هست که واجب‌تر و مهمتر است یعنی سلامت. می‌گوید من مشکل مالی دارم. به این باید گفت: الحمدلله که سالم هستی. روزی‌های گیاهی و حیوانی فوق‌العاده شریف‌تر و نورانی‌تر و مهمتر هستند. همه روزی که فقط پول و ماده نیست. روزی معرفتی و علمی آنقدر مهم هستند که قرآن می‌فرماید: «اتَّقُوا اللَّهَ وَیُعَلِّمُكُمُ اللَّهُ»= شما تقوا داشته باشید خدا خودش به شما یاد می‌دهد»، خدا خودش معلم شما می‌شود بدون هیچ استادی، بدون هیچ دانشگاه و حوزه‌ای خود خدا شخصاً معلم شما می‌شود و به شما تعلیم می‌دهد. چه سعادتی است که خدا یک نفر را تعلیم بدهد. دانش و معرفت و حال و اشک و انس و روزی‌های غیبی و معرفتی و ابدی به او بدهد. انس با ملائکه الله و دوستی با شهدا و انبیاء و صدیقین و رفت و آمد با خانواده آسمانی، عشق آنها و زیارت آنها را به او بدهد.  آیه‌اش را برای شما بخوانم: «وَ مَنْ یَتَّقِ اللَّهَ یَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجًا * وَیَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لَا یَحْتَسِبُ[6]= و هر کس خدا ترس و پرهیزکار شود، خدا راه بیرون شدن از مشکلات را بر او می‌گشاید* و از جایی که گمان نَبَرد به او روزی عطا کند». همه شما این را بلد هستید. تقوا، ترس نیست. تقوا یعنی انسان از رابطه‌اش با خدا و خانواده آسمانی‌اش مراقبت کند و حرمت نگه دارد، حیا داشته باشد. یعنی بترسد از این که مبادا امام زمان(علیه السلام) از دست او ناراضی باشد، مبادا امیرالمؤمنین و فاطمه زهرا سلام الله علیها و غیب از دست او ناراضی باشد. با تقوا، از آنجایی که حساب نمی‌کنی خدا به شما می‌رساند. یک نکته را درباره تقوا بگویم. اگر بحثش ماند ان‌شاءالله هفته آینده این بحث را ادامه می‌دهیم. چون هنوز آیات و روایاتش را نخوانده ام. گاهی تقوا در مورد خاصی است که شما در همان مورد روزی می‌خواهید. مثلاً مشکل مالی داری. یک پول حرام هم در زندگی‌ات می‌آید. اینجا باید از آن فرار ‌کنی. اما اصلاً بحث این نیست که در آن مورد خاص تقوا داشته باشی و خدا هم در آن مورد روزی‌ات را بدهد. گاهی انسان گرفتاری های دیگری دارد. مثلاً توفیق ازدواج ندارد، مشکل مادی دارد، حقوق و درآمدش کم است. ولی در امر دیگری تقوا به خرج می‌دهد، رزق را خدا باز می‌کند. رزق مادی‌اش را هم خدا باز می‌کند. این را دقت بفرمایید این یک نکته خیلی دقیق است. وقتی که انسان نسبت به زن و فرزندش، نسبت به شوهرش تقوا را رعایت می‌‌کند، نسبت به خانواده همسرش تقوا را رعایت می‌‌کند، می‌‌بینی که رزقش از جای دیگر باز می شود. طرف می‌‌گوید آقا من رزقم بسته است، هر چه می‌‌دوم درآمدی به دست نمی‌‌آورم، گره خورده، بدهکاری بالا آوردم. اولین سؤالی که باید از چنین کسی ‌پرسید، این است که «پدر و مادرت از شما راضی هستند یا نه؟ این خیلی مهم است. حضرت فرمود پدر و مادر همسر، پدر و مادر خودت هستند، استاد و معلمت پدر است، او حقش بالاتر از پدر و مادر زمینی‌‌ات است. باید ببینی که آیا از تو راضی است یا نه؟ نکند در رابطه با اینها بی‌‌تقوایی کردی، نکند در مورد خانمت ظلم کردی، نکند در مورد فرزندت ظلم کرده باشی؟ اینها موجب می شود که رزق بسته ‌‌شود. گاهی انسان وسط شلوغی جمعیت که دارد به بقیه خدمت می‌‌کند، امام زمان پیش او می‌‌آید و با او سلام و علیک می‌‌کند و رزقش باز می‌‌شود. یک دفعه از بالا همینطوری فرشته‌‌ها علم و معرفت برایش می ریزند. اگر شاعر است، شعر و غزل در روح این آدم می‌‌ریزند. رزق مادی‌اش حل می‌‌شود، دلش شاد می‌‌شود، حال دلش خوش می‌‌شود، چه رزقی از دلخوشی بالاتر؟ چه چیز بالا تراز این که دل خوش و آرامش داری و شادی. پس وقتی می‌‌گوییم بی‌‌تقوایی، فقط مربوط به بخش مادی و گیاهی نیست،بلکه انسان در همه ابعاد می‌‌تواند بی‌‌تقوایی داشته باشد. بی‌‌تقوایی از این بالاتر که انسان برای امام زمان دعا نکند. شیخ جعفر آقا می‌‌گفت: خدمت یکی از بزرگان رفتیم. ایشان به آقای شیخ جعفر گفت شما که نماز جماعت می‌‌خوانید، چرا هیچ دعایی برای امام زمان (علیه السلام) نمی‌‌کنید؟ شخصی می‌‌گفت: چرا مدام می خوانید:«رَبَّنا آتِنا فِی الدُّنْیا حَسَنَةً وَ فِی الْآخِرَةِ حَسَنَةً» چرا فقط روزی خودتان را می‌‌خواهید؟ این را کنار بگذار و برای امام زمان دعا بکن. دعای فرج بخوان. اما می‌‌بینی که امام زمان (علیه السلام) یادش می‌‌رود، رهبرش یادش می‌‌رود، دعا برای رزمندگان و مظلومان و اسرا و گرفتاران یادش می‌‌رود. دعا برای ایتام یادش می‌‌رود. دعا کن تا حضرت خیر را برایت بریزد. فرمود هر کس برای دیگران دعا کند، خدا پشتیبان اوست. یکی از فرمول‌های موفقیت و جذب، بحث تقواست. هر جایی انسان تقوا را پیشه کند، رزقش باز می‌‌شود. پس حسادت نکن. این بی‌‌تقوایی است. اگر حسادت کردی، مطمئن باش رزق خودت بسته می‌‌شود. اعلام التقی/آثار تقوا پی نوشت: [1] . سوره نحل، آیه 81. [2] . سوره سبأ، آیه 10. [3] . سوره اعراف، آیه 26. [4] . سوره بقره، آیه 187. [5] . سوره فرقان، آیه 77. [6] . سوره طلاق، آیات3-2. قا/234

کلیدواژه ها: ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 12065
زمان انتشار: 7 نوامبر 2020
| |
فراموش کردن یاد مرگ، قلب را قسی می‌کند

قلب، جلسه 58، 1391/02/16

فراموش کردن یاد مرگ، قلب را قسی می‌کند

بحث ما درباره نرمی قلب بود و چند مورد از عواملی که دل را نرم می‌کنند، عرض کردیم. آخرین مورد از عواملی  که قلب را از قساوت نجات می‌دهد، «یاد مرگ» بود. علی (علیه‌السلام) فرمودند:«اقرَبُ الشَیء الأجل= نزدیکترین چیز به انسان اجل است». به خصوص در آخر الزمان که مرگ فجأه یا مرگ‌های ناگهانی زیاد شده و عمرها معمولا طبیعی طی نمی‌شود و قبل از این که شخص بخواهد مسیر طبیعی خودش را طی کند، به علت انحرافاتی که در مسائل جسمی، روانی و روحی‌اش پیش آمده، از دنیا می‌رود.

در روایتی از امام صادق (علیه‌السلام) گفته شده که برای بسیاری از افراد، عمر طبیعی طولانی در نظر گرفته شده است، اما خودشان به واسطه کثرت گناهان، عمر را کم می‌کنند. یک سری از گناهان هست که عمر را کوتاه می‌کند و بلا را زیاد می‌کند. این را انسان باید نصب العین خود قرار بدهد که هر لحظه ممکن است مرگش فرا برسد. پس باید  آمادگی آن را در خود ایجاد کند. حتی فرمودند:«صَلِّ صَلاۀ المُوَدِع= نماز بخوان، مثل کسی که دارد وداع می‌کند». متأسفانه شیطان همیشه به ما می‌گوید که تو وقت زیاد داری. برای همین هم در زمانی که آیات توبه آمده بود، شیطان اصحاب خودش را جمع کرد و گفت: این آیات کمر ما را می‌شکند. ما هر چه قدر زحمت بکشیم تا بندگان خدا را به گناه آلوده بکنیم، آنها با یک استغفار و توبه بخشیده می‌شوند. در روایت داریم که چندتا از شیاطین طرح‌های مختلف دادند و شیطان هیچ کدام از طرح‌ها را قبول نکرد. یکی از شیاطین گفت: ما مرگ را از یاد آنها می‌بریم و در ذهن‌شان این توهم را ایجاد می‌کنیم که حالاحالاها زنده هستند و وقت دارند و توبه را هم از یادشان می‌بریم و می‌گوییم حالا وقت هست برای توبه. شیطان طرح او را پذیرفت. می‌دانید که این طرح روی ما اثر گذاشته و ما متاسفانه همیشه فکر می‌کنیم که حالا حالاها زنده هستیم. انسان باید همیشه به خودش متذکر شود که: به زودی فرصتت تمام می‌شود و به برزخ متولد می‌شوی و با یک نظام حقیقی و با شرایط حقیقی و مطالبات حقیقی رو به رو خواهی شد. پایه‌ریزی سبک زندگی براساس جاودانه ماندن در دنیا، غلط است باید سبک زندگی و نوع برنامه­ ریزی‌های‌ مان را به گونه­ ای انجام بدهیم که با رفتن، سازگاری داشته باشد، نه با ماندن. خصوصیت این نوع برنامه‌ریزی این است که فرد موفق از دنیا می‌رود و دیگر اینکه دنیا هم به او خوش می‌گذرد. چون تمام غصه ­های دنیا افسردگی‌ها، حسادت‌ها، حرص و جوش‌ها، چشم و هم ­چشمی‌ها، زودرنجی‌ها، حساسیت‌ها، افکار منفی و ناتوانی در لذت بردن از نعمت‌های الهی به خاطر حرص و جوش است. در حالی که ما وقت زیادی نداریم و باید فقط به جلو حرکت کنیم، وقت برگشتن و فکر کردن به عقب و گذشته را نداریم، می‌خواهم صحنه را برایتان تجسم کنم، ببینید ما همه الان در روی صراط هستیم. صراط پلی است که به قول امام خمینی ره یک سرش در دنیاست و سر دیگرش در جهنم است. صراط از مو باریکتر و از شمشیر تیزتر است. در روایت داریم بعضی‌ها مثل برق از روی آن رد می‌شوند. بعضی‌ها مثل یک اسب سوار و عده‌ای با حالت دویدن، و گروهی با حالت راه رفتن و بعضی‌ها سینه­ خیز از روی آن می‌گذرند. البته سرعت‌های‌ متفاوت آنها، محصول نوع و سبک زندگی شان در دنیاست. برای کسی که قرار است با یک چشم به هم زدنی بگذرد و وارد بهشت شود، اصلا ماندن در دنیا کار احمقانه و جاهلانه ای است. حالا فکر کنید که ما الان روی صراط و از وسط جهنم و آتش در حال گذشتن هستیم. اگر بایستیم و به عقب برگردیم، یا حتی یک لحظه نگاه کنیم که دیروز و پریروز چه شد؟ فلانی در حق من چه کرد؟ چرا اینطوری شد؟ و... چه اتفاقی می‌افتد؟ این کار خطرناکی است. ما اصلا وقت نداریم که غصه ­های این چیزها را بخوریم. علت این که غصه خوردن، جهنم دارد، این است که شخص با غصه خوردن، بر روی صراط می‌ماند و در نتیجه، حرارت آنقدر او را نگه می‌دارد و می‌سوزاند که دیگر توان ادامه حرکت را ندارد. شیطان همیشه به ما می‌گوید: دروغ است؛ تو جوان هستی؛ فرصت داری؛ تو که هنوز همسر انتخاب نکرده‌ای؛ تو که هنوز رشته­ات را انتخاب نکرده‌ای؛ تو که هنوز عروسی نکرده‌ای؛ تو که هنوز خانه نخریده‌ای و ... از این رو، در سیر و سلوک، به هیچ وجه شاگرد نمی‌تواند پرواز بکند، یا رؤیت داشته باشد، مگر این که اول بتواند خودش را از دوتا شر نجات بدهد: شر گذشته و شر آینده. قلبت را با دیدن فاجعه‌ها در دنیا، بصیرت ببخش حضرت امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) فرمود:«وَ بَصِرهُ فَجائِعَ الدُّنیا[1]= (قلبت را) با (یاد آوری) بدی‌ها و دردهای این جهان، بینا کن». فاجعه­ های دنیا خیلی زیاد است و فجایعی که در دنیا پیش می‌آید، انسان های زیادی را نابود می‌کند. پس خوب است که انسان با یاد آوری اینها، قلب خود را بینا کند. «وَ حَذِرهُ صَولَۀَ الدَهر= و به هجوم روزگار و دگرگونی‌هاى گردش شب‌ها و روزها بترسان». یعنی گاهی فتنه هایی در پیش است که حضرت فرمود: شخص صبح از خانه مؤمن بیرون می‌رود و شب کافر برمی‌گردد. یعنی یک روزه همه ایمانش را از دست می‌دهد، اینها «صولۀ الدهر= سختی های روزگار» هستند. « فُحشَ تَقَلُّبِ اللَّیالی وَ الأَیّامِ = و آن را از بدی‌ها و دگرگونی هاى روزگار بترسان». گاهی می‌بینید یک نفر روی کمالات غیر انسانی خود، سرمایه­ گذاری زیادی کرده و بر اساس آنها بالا رفته و یک دفعه زیر و رو شدن شب و روز، تمام آن کمالات را از او می‌گیرد. طرف فیلسوف است، فقیه است، صبح از خواب بلند می‌شود، می‌بیند هیچ چیز یادش نیست. گاهی انسان آنقدر به زیبایی‌های ظاهری مغرور می‌شود که با آنها به جنگ خدا می‌رود. یعنی اگر زیبا نبود، اینقدر پررو و بی­ حیا نبود. در روایت داریم مستی نعمت، حمله از طرف کمالات و نعمت هاست. یک ذره پولدار که می‌شود، می‌بینی آخرت و خدا را رها می‌کند. در حالی که اگر پولدار نبود، خیلی آدم خوبی بود. مراقب باشیم، تقوا و رفتار نیک، مغرورمان نکند گاهی تقوا خطرناک می‌شود. افراد زیادی گول تقوای شان را می‌خورند، یعنی گناه نمی‌کنند و بعد آنهایی که گناه می‌کنند را بی­ آبرو و ریز می‌بینند و مغرور می‌شوند. پس گاهی کمالات و نعمت‌ها و خوبی‌های آدم، دل را فاسد می‌کند. پس آدم باید گول خوبی‌ها را هم نخورد و همیشه متواضع بوده و خود را مقصر بداند. ما در تعقیب نماز عصر می‌خوانیم: «مسکینٌ مستکینٌ مستجیرٌ لا یَملِکُ لِنَفسِهِ نَفعاً وَ لا ضَرَاً وَ لا مَوتاً وَ لا حَیاتاً= خدایا من مسکینم، زمین گیرم، به تو پناهنده ام. کسی هستم که مالک هیچ چیزی برای خود نیستم. نه نفعی و نه ضرری و نه مردن و نه زنده بودنم دست خودم است». یعنی باید بگوییم: آلوده ­تر و گناه کارتر، عقب ­مانده ­تر و بیچاره ­تر از خودم سراغ ندارم. اگر خدای نکرده، یک زمانی کسی به عبادت‌ها و کارهایش مغرور شود، اول بدبختی اش است. شیطان روی این آدم سرمایه­ گذاری می‌کند و این شخص کم کم از خدا طلبکار هم می‌شود. حواسش نیست که خداوند آن نعمت را برایش داده است. امام رضا (علیه‌السلام) با همه خدمه خودش غذا می‌خورد و می‌گفت: همه باید بیایند، حتی اگر یک نفر نمی‌آمد، حضرت دست به غذا نمی‌زد. پیغمبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) طوری در جمع می‌نشست که وقتی یک تازه­ وارد می‌آمد، نمی‌توانست تشخیص بدهد که رسول الله کدام یک از اینها هستند. دَبدَبه و کَبکَبه نداشتند. اصلا مؤمن باید اینطوری باشد. «تخلیه» اولین اصل است. کسی که «منیّت» خود را تخلیه نکند و با غرور سرِ سجاده برود و به نماز بایستد، هزاران منت و ناز برای خدا دارد. چنین کسی به جایی نمی رسد. در کوی ما شکسته دلی می‌خرند و بس                         بازار خودفروشان زان سوی دیگر است مرحوم حاج ملاهادی سبزواری یک فقیه و فیلسوف و شارح حکمت صدرایی است، وقتی درس شان در نجف به پایان می‌رسد، به جای رفتن به سبزوار، به کرمان می‌رود و می‌گوید باید یک مدت اینجا خودسازی کنم و نفسم باید کاملاً تخلیه شود. می رود در یک حوزه علمیه و خادم می شود و سالها در آنجا خادمی می‌کند. هر کس هر دستوری دارد، به او می‌دهد. برای همین حضرت می‌فرماید: « فُحشَ تَقَلُّبِ اللَّیالی وَ الأَیّامِ » یعنی بدی ها و دگرگونی‌های روزگار و شب و روز، کاری می‌کنند که تو اصلا خیالش را هم نمی‌کردی. یعنی لِه و خرد می‌شوی. ولی کسانی که همیشه دلِ ترسان دارند، تغییرات شب و روز برای اینها چیزی نمی‌آورد. در روایت داریم کسی که ذکر می‌گوید: صاعقه و مرگ‌های بد، به سراغش نمی‌آید.  چون در برابر خداوند، با ذلت است و همیشه دلی ترسان دارد. با این اعمال، به حقوق همدیگر احترام بگذاریم به کسی ایراد نگیریم. کسی را به خاطر گناه و اشتباهاتش سرزنش نکنیم. به خاطر عیب و مریضی که دارد، سرزنش نکنیم. در روایت داریم، هیچ وقت هیچ کس مؤمنی را تحقیر نمی‌کند و یا از او عیبی نمی‌گیرد؛ مگر، قبل از اینکه از دنیا برود، خودش به بدتر از آن مبتلا می‌شود. هیچ کس، کسی را به خاطر گناهی سرزنش نمی‌کند، مگر قبل از اینکه از دنیا برود، خودش بدتر از آن را مرتکب می‌شود. پیغمبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) فرمود: هر مسلمانی گردن مسلمان دیگر 50 حق دارد. یکی از آن حق‌ها این است که اگر دید خواهر و برادرش عیبی دارد: «و یَستُرُ عُیوبَه وَ یَستُرُ عَورَتَه= عیب‌ها و  بدی‌هایش را بپوشاند». نه اینکه آبرویش را ببرد. برای حضرت علی (علیه‌السلام) خبر آوردند: یک زن و مرد دارند عمل خلاف عفت انجام می‌دهند. حضرت رفتند و مخصوصا آنقدر سر و صدا کردند که آنها خودشان را جمع کردند. یک جایی هم حضرت می‌بینند دو نفر دارند گناه می‌کنند و از لای در معلوم بود، حضرت عبای شان را انداختند و رد شدند. حالا متاسفانه گاهی دیده می‌شود، زن و شوهر عیب های همدیگر را همه جا پخش می‌کنند. در صورتی که قرآن می فرماید: «هُنَّ لِبَاسٌ لَكُمْ وَأَنْتُمْ لِبَاسٌ لَهُنَّ= زنان لباس شما و شما لباس آنها هستید». زن و مرد لباس همدیگرند، یعنی عیب های هم را باید بپوشانند. زیرا لباس، علاوه براین که زینت است،  محافظ انسان هم هست و عیب ها را می‌پوشاند. گاهی مادر یا پدر غیبت بچه کوچک شان را می‌کنند. آبروی بچه ­ات را نبر. نگوییم بچه است و نمی‌فهمد. حتی بچه هم حرمت دارد. آدم اگر از کسی عیب و ضعفی سراغ داشت و فحشایی دید، باید آن را بپوشاند. قرآن می‌گوید: مؤمن هم ممکن است گاهی دچار فحشا شود. متاسفانه الان، تجاوزهایی از قبیل اینکه صدای همدیگر را ضبط کنند، یا فیلم بگیرند و در فضای مجازی پخش کنند خیلی زیاد شده است. همه این تجاوزها جهنم دارد. شخص راضی نیست که شما صدایش را ضبط کردید. راضی نیست از او عکس یا فیلم گرفتید. اگر بچه‌ای دچار اشتباهی شد، باید تا جایی که امکان دارد، پدر و مادر به طور غیرمستقیم، آن اشتباه و خطر را دفع کنند. یعنی مچ گیری نکنند. اصلا نباید آبروی بچه برود. امام هادی (علیه‌السلام) فرمود: « مَن هانَت عَلَیهِ نَفسُهُ فَلا تَأمَن شَرَّهُ[2] = هر كس خود را سبُك شمارَد، از گزند او ایمن مباش.»  کسی که پیش مردم آبرویش می‌رود، شیطان از این موقعیت سوءاستفاده کرده و حمله از سمت چپ و عقب را علیه او انجام می‌دهد و مدام او را در نزد خودش خوار می‌کند. این شخص ممکن است در اثر این خودکم بینی، صدمات زیادی به خود و اطرافیانش بزند. هیچ کس با این چیزها آنقدر لکه ­دار نمی‌شود. زیرا مردم به خصوص شیعیان، از بدترین شان که اهل کبائر باشند گرفته، تا خوب‌های‌شان، همه مثل گوهری می‌مانند که گردی روی آنها می‌نشیند که وقتی یک فوت می‌کنی، همان گوهر است و ولایت دارد. هر کس ولایت داشته باشد، ذاتش خراب نمی‌شود، هرچند که ممکن است رویش گَردی بنشیند. این قلب، قلبی است که از بین 7- 8 میلیارد جمعیت روی زمین، توانسته ولایت را بپذیرد. بچه اگر ببیند پدرش مچش را گرفت و به خواهرش هم گفت و برادر کوچک هم فهمید، برادر بزرگ هم فهمید، آبرویش رفت و در خانه رسوا شد، بعدا جری می‌شود. اصلا نباید گناهش را به رویش بیاورید. ما به حدی از شب اول قبر به بعد بدبختی داریم و گرفتاریم که در روز قیامت که همه عریانند، هیچ کس به کسی توجه نمی‌کند. از بس همه گرفتار خودشان هستند. باید از حالا چنین باشیم و به خود مشغول باشیم. این همان است علی ع فرمود: طوبا لمن شغله عیوبه عن عیوب الناس= خوش به حال کسی که عیوبش او را به خود مشغول کرده و از عیوب دیگران خبر ندارد». اما این مساله در خصوص امر به معروف و نهی از منکر فرق می‌کند. گاهی اگر احتمال می‌دهید گفتن شما تاثیری ندارد، نباید با طرف حرف بزنی. علاوه بر آن، باید حواست به خودت هم باشد که خود را عزیزتر و مقرب تر از او که اهل منکر است ندانی. برای همین هم وقتی می‌خواهی ناراحتی خود را به یک نفر ابراز بکنی، نباید بگویی:« ازت خیلی بدم می‌آید». این جمله خیلی خطرناک است. بگو از کارت خوشم نیامد. خودت برایم عزیزی و خودت را دوست دارم؛ ولی این کارت کار قشنگی نیست. در امر به معروف و نهی از منکر واجب است حتما آدم اگر می‌تواند اثر بگذارد، به طرف بگوید و حرفش را بزند، ولی به شرطی که بداند احتمال اثر دارد و خودش هم آلوده نمی‌شود و فتنه ­های بزرگتر در پیش ندارد. همان موقع که امر به معروف و نهی از منکر می‌کنید، نباید یک موقع احساس کنی که تو غرق معروف هستی و او هم غرق منکر است، یا آن شخص دیگر آبرو ندارد و تو خیلی آبرو داری. پی نوشت: [1] . علی (علیه السلام) فرمود:«أحیِ قَلبَكَ بِالمَوعِظَةِ ... و بَصِّرهُ فَجائِعُ الدُّنیا ، و حَذِّرهُ صَولَةَ الدَّهرِ و فُحشَ تَقَلُّبِ اللَّیالی وَ الأَیّامِ ، وَ اعرِض عَلَیهِ أخبارَ الماضینَ ، و ذَكِّرهُ بِما أصابَ مَن كانَ قَبلَكَ مِنَ الأَوَّلینَ = هنگام سفارش به فرزندش ـفرمود : دل خویش را به پند و اندرز ، زنده دار . . . و به بدیها و دردهاى این جهان بینا كن ، و به هجوم روزگار و دگرگونیهاى گردش شبها و روزها بترسان و داستان گذشتگان بر او فرو خوان و سرگذشت پیشینیان را به یادش آور . » (نهج البلاغة : الكتاب 31 ، تحف العقول : 69 و لیس فیه «من الأوّلین» ، بحار الأنوار : 77 / 217 / 2 ؛ كنز العمّال : 16 / 168 / 44215 نقلاً عن وكیع و العسكری فى المواعظ نحوه .) [2] . . تحف العقول ، ص 483 ./ بحار الانوار، ج 75، ص 365، حدیث 1. ع ل 349

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 12064
زمان انتشار: 7 نوامبر 2020
| |
«بابِ معروف» درِ بهشتی که مختص اهل نیکان است

خانواده آسمانی؛ جلسه 542؛ 1399/08/08

«بابِ معروف» درِ بهشتی که مختص اهل نیکان است

درهای بهشت، خلقیات، روحیات و صفات نفسانی انسان هستند. کیفیت زندگی هر کس نشان می‌دهد که او بهشتی است یا جهنمی. در بهشت، باب های مختلفی وجود دارد که عبارتند از: معروف، رحمت، صبر، بلا.

قواعدش را قبلاً تا حدود زیادی عرض کردیم. از این‌رو، سراغ فرمایشات معصومین (علیهم‌السّلام) درباره درهای جهنم می‌رویم. اولین روایت از نبی اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) است که فرمودند: «إِنَّ لِلْجَنَّةِ بَاباً یُقَالُ لَهُ بَابُ اَلْمَعْرُوفِ لاَ یَدْخُلُهُ إِلاَّ أَهْلُ اَلْمَعْرُوفِ= یکی از ۸  در بهشت، درِ نیکی است. کسی از آن داخل نمی‌شود مگر اهل نیکی». انسان‌ها می‌توانند به شکل‌های مختلف نیکی داشته باشند. نیکی هایی اعم از (جمادی، گیاهی، حیوانی، عقلی و فوق عقلی). کل ابعاد وجودی انسان می‌تواند باب بهشت باشد. در بُعد جمادی مثلاً توانایی‌های جسمی و ثروت می‌تواند بابی برای بهشت باشد. در بُعد گیاهی، دهش ها و صدقات. در ابعاد حیوانی، آبرو یا خدمتی که انسان می‌تواند به دیگران انجام بدهد. اینها کمالاتی هستند که باب خیر و قرب را به روی انسان باز می‌کنند. در ابعاد عقلی و علمی که خودش عبادت و نورانیت دارد، وقتی انسان آن را در حق دیگران اِعمال می‌کند و به دیگران کمک علمی می‌کند، یا از علمش برای خدمت به خلق خدا استفاده می‌کند، بابِ معروف به رویش باز می‌شود. وجود مقدس امام زمان (علیه السّلام) فرمود: كسى كه قادر به صله ما نباشد، به شیعیان صالح و خوب ما کمک کند. «فَلْیَصِلْ صَالِحِی شِیعَتِنَا[1]= افراد صالح از شیعیان ما را مورد صله قرار دهد». هر کمکی که می‌تواند در هر بعد از ابعاد وجودی انجام دهد، فرقی نمی‌کند. اینها همه باب های معروف هستند که خوشبختانه در کشور ما به فراوانی اهل این معروف‌ها یافت می‌شوند. مثلا در شیوع بیماری کرونا، در هیچ جای کره زمین سراغ ندارید که همانند مردم کشور ما کنند و ده‌ها میلیون بسته‌های حمایتی آماده کنند و بین نیازمندان توزیع کنند یا ماسک هدیه بدهند یا در بیمارستان‌ها به پرستاران کمک کنند. به خصوص طلبه‌ها و افراد مؤمن که جان‌شان را به خطر انداختند. به ویژه در غسل و دفن اموات حضور پیدا کردند تا کمک های معنوی و فوق عقلانی و معرفتی که این بالاترین درجات کمک‌ها است. اینها همه نوعی از نیکی و معروف است. دیوارهای بهشت را بشناسیم روایت بعدی نیز از وجود نبی اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) است که فرمودند: «إِنَّ الْجَنَّةِ لَبِنَةٌ مِنْ ذَهَبٍ وَ لَبِنَةٌ مِنْ فِضَّةٍ وَ لَبِنَةٌ مِنْ یَاقُوتٍ وَ مِلَاطُهَا الْمِسْکُ الْأَذْفَرُ وَ شُرَفُهَا الْیَاقُوتُ الْأَحْمَرُ وَ الْأَخْضَرُ وَ الْأَصْفَرُ=  دیوار بهشت، خشتى از نقره و خشتى از طلا و خشتی از یاقوت و گل آن مشك اذفر است و کنگره‌هایش از یاقوت سرخ و سبز و زرد است» یکی از معجزات سنگ‌ها، آفرینش رنگ‌هاست. آن هم به این شکل و با خواص مختلف. مثلاً در عقیق حدود 42 رنگ داریم. هر کدام شان هم خواص خاص خودش را دارد. هر شکلی هم یک خاصیت خاص در بدن انسان دارد، آن هم با ابعاد مختلفش. ارتباط این سنگ‌ها با همدیگر و با قلب و وجود ما، هر کدام یک داستانی دارد. حالا در اینجا سه رنگ از یاقوت را برای کنگره‌های بهشت ذکر می‌کند: یاقوت سرخ و سبز و زرد. بالای بهشت با این کنگره‌های آن شکلی! در آنجا چه خبر است؟ رنگ درِ صبر در بهشت، یاقوت سرخ است «أَبْوَابُهَا مُخْتَلِفَةٌ بَابُ الرَّحْمَةِ مِنْ یَاقُوتَةٍ حَمْرَاء= درهای گوناگون دارد: درِ رحمت، از یاقوت سرخ است» «أما باب الصبر فباب صغیر مصراع واحد من یاقوتة حمراء لاحلق له= دروازه صبر، درِ یك لنگه كوچكى است از یاقوت سرخ و آن را حلقه اى نباشد». درِ صبر بهشتی مثل درهای دیگر دو لنگه یا چند لنگه‌ای نیست. درش یک لنگه‌ است. ضمناً درِ آن، حلقه هم ندارد. یعنی از اینها هم نیست که بشود با آن در زد. نقل است که صبر برای ایمان مثل سر برای بدن است: «الصَّبرُ مِن الإیمانِ بمَنزِلَةِ الرَّأسِ مِنَ الجَسَدِ= صبر برای ایمان به منزله سر برای بدن است». وقتی صبر نباشد، بدن هم نیست. صبر نباشد، هیچ چیز نیست. در زندگی هر کسی مسائلی پیش می آید که باید نسبت به آنها صبوری کند. مثلاً پدر و مادر، همسر، فرزند و دوستان نامناسب دارد، شغل نامناسب دارد، مکان نامناسب برای زندگی دارد، مشکل جسمی که اذیتش می‌کند. به هر حال انسان باید صبر کند. این صبر است که وجود انسان را ناب و نورانی می‌کند. هیچ چیز مثل صبر انسان را نمی‌تراشد. رنگ درِ شکر در بهشت، یاقوت سفید است «و أما باب الشکر فإنه من یاقوتة بیضاء لها مصراعان مسیرة مابینهما خمسمائة عام له ضجیج وحنین یقول أللهم جئنی بأهلی قلت هل یتکلم الباب قال نعم ینطقه ذو الجلال والإکرام= دروازه شُكر از یاقوت سفید است و دو لنگه دارد، كه فاصله میان آن دو لنگه، ۵۰۰  سال است و این در براى خود آه و ناله اى دارد و می گوید: بار پروردگارا! آنان را كه شایسته و اهل من هستند بمن برسان. گفتم: مگر در هم سخن مى‌گوید؟ گفت: آرى، خداوند ذو الجلال و و الاكرام آن را به سخن مى‌آورد». واقعاً ما نمی‌دانیم تناسب این رنگها چیست. هیچ کدام بی‌حکمت نیست. هر رنگی یک تناسبی دارد. حالا چرا باب صبر تناسبش یاقوت سرخ است، این خودش داستان دارد. اهل معرفت و اهل معنا باید به ما بگویند که چرا باب صبر درش یاقوت سرخ است؟ یا چرا از این همه رنگها این سه رنگ انتخاب شدند؟ چه کسی این را انتخاب کرده است؟ شکر اسم اعظمی است که اگر کسی همراهش داشته باشد، هر کاری می‌تواند بکند. قرآن از زبان شیطان می‌فرماید: «ثُمَّ لَآتِیَنَّهُمْ مِنْ بَیْنِ أَیْدِیهِمْ وَمِنْ خَلْفِهِمْ وَعَنْ أَیْمَانِهِمْ وَعَنْ شَمَائِلِهِمْ وَلَا تَجِدُ أَكْثَرَهُمْ شَاكِرِینَ[2]= آن گاه از پیش روی و از پشت سر و طرف راست و چپ آنان در می‌آیم و بیشتر آنان را شکر گزار نعمتت نخواهی یافت». یک چیز هست که انسان را در مقابل تمام حمله‌های شیطان قوی نگه می‌دارد و اجازه نمی‌دهد که شیطان به انسان نزدیک شود؛ نه در اندیشه و فکرش، و نه در بیداری و خواب و نه در عمل می‌تواند به انسان نزدیک شود. آن «شکر» است. اگر کسی اهل شکر بود، انگار که واکسنی زده که شیطان نمی‌تواند برضد او کاری بکند. انسان بیمه شده است. یعنی شکر برای انسان عصمت، توانایی، قدرت، سرعت و کسب روزی زیادی می‌آورد. «لَئِنْ شَكَرْتُمْ لَأَزِیدَنَّكُمْ[3]= اگر شکر نعمت به جای آرید، بر شما خواهم افزود». نمی‌گوید به شما زیاد می‌دهیم. آن سر جای خودش، خود شکر زیاد، نعمت است. می‌گوید خودت را زیاد می‌کنیم. یعنی انسان وسعت و قدرت شخصیتی پیدا می‌کند. کاری که شیطان با انسان می‌کند، این است که نعمتهای عظیمی که در اطرافش وجود دارد را نمی‌بیند. همسرش را نمی‌بیند و قدرش را نمی‌داند. پدر و مادرش را نمی‌بیند و قدرشان را نمی‌داند. سلامتی و نعمت‌های بیشماری را که خدا داده را قدر نمی‌داند. الان خیلی از افرادی که غصه می‌خورند، واقعاً ناشکر هستند. اینها بی‌انصافی و ظلم زیادی می‌کنند. خدا می‌گوید که من بینهایت به تو نعمت دادم و تو از اینها خوشحال نیستی. با اینها آرامش نداری و با اینها شاد نیستی. بعد حالا گیر دادی به یک مورد یا دو مورد یا مثلاً چند مورد. تو اصلاً در مقابل این نعمتی که به تو دادم، ناشکری. در روایت داریم که «المؤمن مُکَفَر= مؤمن مورد کفران قرار می‌گیرد». به محض اینکه تو ایمان را قبول کردی، ناشکری ها از اطرافیانت شروع می شود. هیچ کدام قدر تو را نمی دانند. وقت و عمر می‌گذاری و قدر نمی‌دانند. اینکه باب شکر اینقدر جذاب است و می‌گوید خدایا اهل من را برسان، علتش این است که می‌خواهد زود جذب کند، می‌خواهد بگوید که قدرت شکر چقدر زیاد است. آنقدر قدرت دارد که می‌تواند انسان را بیمه کند. پس هر چقدر انسان روی شکر کار کند شخصیتش عظیم‌تر و بزرگتر می‌شود. امام سجاد (علیه السّلام) در دعای اول صحیفه می‌فرماید که اگر کسی شکر نداشت، قطعاً انسان نیست و از حد انسانی خارج می‌شود. خدمت امام صادق (علیه السّلام) آمد و عرض کرد: آقا من فقیرم. حضرت فرمود: فقیر نیستی. گفت: چرا وضعم خوب نیست. فقیرم. فرمود: حاضری ولایت ما را به همه دنیا بفروشی؟ گفت: نه. من حاضر نیستم ولایت شما را به همه دنیا بدهم. معلوم است یک چیزی داری که حاضر نیستی آن را با دنیا عوض کنی. این کم ثروتی است؟ ۸ میلیارد آدم الان روی کره زمین هستند. چند نفر آن‌ها ولایت و عشق به ائمه معصومین علیهم السلام را دارند؟ چند نفر از آن‌ها در خانواده شیعه متولد شدند؟ اینها کم نعمتی نیست. ببینید حضرت چگونه شیعیانش را درمان می‌کند. نمی‌گوید برایت بمیرم، حالا وضعت خوب نیست بیا اینقدر پول را بگیر و برو. می‌گوید: چشمت را باز کن. تقسیم بلاها بین بندگان خدا مساوی است با نعمتها. آن را خدا تقسیم کرده. ببین به تو چه داده؟ یک ذره فکر کن خدا به تو چه داده؟ وقتی قرآن می‌خوانی، قرآن تو را پذیرفته، به تو اجازه داده تا بازش کنی. قرآن شخصیت حقیقی است. قرآن کتاب کاغذی نیست که بگویی حالا یک کتاب است. این که شعوری ندارد. قرآن شخصیت حقیقی دارد. برای همین در قیامت هر کدام از سوره‌هایش شخصیت حقیقی هستند که کنار انسان می‌آیند و با او حرف می‌زنند. پس آدم باید معنی شکر را بفهمد. نه اینکه فکر کنید شکر یعنی تسبیح دستم بگیرم و بگویم شکرلله، الحمدلله. این کمترین مرحله شکر است که من بعد از شعور و معرفت این ذکر را به زبان بیاورم. خدایا من می‌فهمم که تو با من چه کار می‌کنی. می‌فهمم که تو چه چیزی را در اختیار من قرار دادی. حالا می گویم: شکرت را به جا می آورم و می گویم: الحمدلله، شکرلله. یکی از معانی شکر، آرامش و شادی است. ببین چقدر شاد هستی و چقدر آرامش شخصیتی داری. چون این شادی در مقابل حمله‌های شیطان تو را مصون می‌کند. ببینید چقدر ذهن انسان آرامش دارد. نه خودش را با کسی مقایسه می‌کند، و نه نسبت به کسی حسادت دارد. آدم ضد ضربه‌ای است. اطرافیان هیچ کدام اذیتش نمی‌کنند. حضور کسی او را اذیت نمی‌کند و ناراحت نیست. نه داشته‌های کسی می‌تواند او را تحریک کند، نه نداشته‌های خودش در مقابل کسی می‌تواند او را تحریک کند. یک آدم آزاد است. آرامش یعنی همین. شکر یعنی وسط هزار نفر با هزاران نوع امکانات زندگی کنی و نخواهی جای هیچ کدامشان باشی، مگر  از باب معنویت و معرفت که آن هم غصه ای ندارد. غبطه‌اش هم قشنگ است. شکر یعنی بودن در کنار آدم‌ها، در دنیا زندگی کردن، ولی به هیچ وجه خودش را با هیچ کس مقایسه نکند.  «و أما باب البلاء من یاقوتة صفراء له مصراع واحد= و اما درِ بلا که از یاقوت زرد است و یك لنگه‌اى است» و بلا مثل باب الصبر است. به همدیگر نزدیک هستند. «ما أقل من یدخل منه= آه كه چقدر اندك‌اند كسانى كه از این در وارد بهشت مى‌شوند». چون اهل بلا ثروتمندترین آدم‌های روز قیامت هستند. آدم‌هایی که در دنیا بلا دارند، زندگی‌شان خیلی راحت و عادی نیست. بقیه افراد وقتی آن‌ها را نگاه می‌کنند، دلشان برای این‌ها می‌سوزد. آدم‌هایی که بلا دارند، قدرتمندترین و اشراف مردم در آخرت هستند. از اینها کم وارد بهشت می‌شوند. بزرگترین درِ بهشت، ویژه بندگان صالح و نیکوکار است «فَأَمَّا الْبَابُ الْأَعْظَمُ فَیَدْخُلُ مِنْهُ الْعِبَادُ الصَّالِحُونَ وَ هُمْ‏ أَهْلُ‏ الزُّهْدِ وَ الْوَرَعِ‏ وَ الرَّاغِبُونَ إِلَى اللَّهِ تَعَالَى وَ تَقَدَّسَ الْمُسْتَأْنِسُونَ بِه‏= أمّا باب اعظم، از آن در بندگان صالح و نیكوكاران وارد مى‌شوند، و ایشان گروهى هستند كه دنیا و محبّت آن را ترك گفته‌اند، و اهل پارسائى و پرهیزكارى‌اند و راغبان به خداوند عزّ و جلّ‌ و با او مأنوسند». باب اعظم یعنی بزرگترین در که باب بندگان صالح خداست. یعنی مژده می‌دهد که خیلی‌ها می‌توانند جزء بندگان صالح خداوند باشند. سخت نگیریم. مواظب باشیم که شیطان صالح بودن را برایتان سخت نکند. دائم نگویید که نمی‌شود و ما نمی‌توانیم و یکسره غر و نق بزنیم. همه می‌توانند. بدترین آدم‌ها می‌توانند به بنده صالح تبدیل بشوند. امید برای همه وجود دارد. زهد یعنی انسان اگر چیزی از دنیایش کم شد، به هم نریزد و غمگین نشود و اگر چیز خوبی را هم به دست آورد، خیلی شنگول و ذوق‌زدگی نداشته باشد. شادی عیبی ندارد. ما دائم می‌گوییم مؤمن شاد است. یعنی مؤمن تعادلش با آمدن نعمت‌ها به هم نمی‌خورد. رفتنش هم اصلاً او را اذیت نمی‌کند. البته هر دلی هم نمی‌تواند به شکار خدا برود. هر دلی اینطوری نیست که درگیر خدا بشود. یعنی با خود خدا خودش را درگیر می‌کند. بالأخره هر آدمی از آرزوهایش قیمت می‌گیرد. از این که تو می‌خواهی چه کسی را شکار کنی، دلت می‌خواهد به سراغ چه کسی برود. از الله بگیرید تا رسول الله (صلی الله علیه و آله) و امیرالمؤمنین (علیه السلام) و وجود مقدس حضرت زهرا سلام الله علیها و چهارده معصوم (علیهم السّلام). این همه انبیاء، صدیقین، شهدا، صالحین و فرشتگان؛ اینکه قلب تو درگیر عاشقانه کدام از اینها می‌شود. بعضی‌ها هم هستند که دل‌های خیلی بزرگتر از این مجموعه دارند و همه را می‌خواهند دریافت کنند و با همه انس داشته باشند. عشق معشوقان ولی افزون‌تر است          لیلی از مجنون بسی مجنون‌تر است راه انس گرفتن را هم به شما بگویم. جزء اکسیرها است. فوق‌العاده مهم است. «كیفَ یأنَسُ باللّه ِ مَن لا یَسْتوحِشُ مِن الخَلقِ= چگونه به خداوند انس و آرام گیرد، کسى که از مردم نمى هراسد ». ما اگر یک ذره تنها باشیم، تلفن را برمی‌داریم و به این آن زنگ می زنیم.  شروع می کنیم به پیامک زدن به این و آن، انس با این و آن و حرف زدن با این و آن. نمی‌توانیم تلفن را کنار بگذاریم. می‌گوید اگر می‌خواهی انس با خدا بگیری، باید بقیه را قال بگذاری. باید از بقیه وحشت داشته باشی. نه وحشتی که آداب و حقوق و وظائف و اخلاقمان را خراب کند. وحشت یعنی ترجیح بدهی با الله باشی. یعنی اگر یک وقت بین خدا و دلخواهت گیر کردی، بگو الان می‌طلبد من با خدا باشم. دلت به طرف خدا  بکشد. دلت به نماز و سجاده و زیارت و قرآن و غیب و امام زمانت بکشد. اگر انسان اینها را دوست نداشته باشد، نمی‌تواند انس بگیرد. «فَإِذَا دَخَلُوا الْجَنَّةَ یَسِیرُونَ عَلَى نَهَرَیْنِ‏ فِی‏ مَصَافَ‏ فِی‏ سُفُنِ‏ الْیَاقُوتِ‏= آنها وقتی وارد بهشت می‌شوند، بر روى دو نهر در آب زلال و پاك و در كشتی هایى كه از یاقوت سرخ است، سیر می کنند« جنس کشتی، یاقوت است. اینها باید رمزگشایی شود. اینها چیزهایی هستند که آدم باید روی آن کار کند و رمزگشایی کند. وقتی می‌گوید نهر، شما فکر نکنید مثلاً 20 متر عرضش است و چند کیلومتر طول. نه، این نیست. نهر که این می‌گوید راجع به مقیاس بهشتی‌اش شما ببینید نهر یعنی چی؟ از دریاهای ما بزرگتر است. «مَجَادِیفُهَا اللُّؤْلُؤُ فِیهَا مَلَائِكَةٌ مِنْ نُور عَلَیْهِمْ ثِیَابٌ شَدِیدَةٌ خُضْرَتُهَا یَسِیرُونَ عَلَى حَافَتَیْ ذَلِكَ النَّهَرِ = با پاروهائى از مروارید و در آنها فرشتگانى از نور مى‌باشند که جامه‌های سبز پررنگ بر تن دارند كه ایشان بر دو طرف آن نهر گردش كنند»، کشتی خودش از جنس یاقوت است. اینها فرشته‌هایی از جنس نور هستند که در این کشتی مؤمنین را می‌برند. می بینید که نمی‌ارزد آدم بداخلاقی، بی‌حوصلگی و حسادت بکند. یعنی انسان باید زودرنج و حساس نباشد. برای دنیا عصبی نشود. اهل اذیت دیگران، تحقیر دیگران، تمسخر دیگران، غیبت دیگران و عیب‌گیری از دیگران نباشد. باید مثل آدم زندگی کند. وقتی وارد بهشت می شوند، اول یک سفر گردشی مهمان هستند. آن هم با آن قایق و کشتی‌های مخصوص و آن تشکیلات. حالا آن دو رودخانه اسمشان چیست؟ اسم دوتا بهشت است: «جَنَّةُ الْمَأْوَى وَ جَنَّةُ عَدْن‏ وَ هِیَ وَسَطُ الْجِنَان‏= بهشت مأوی و بهشت عدن و آن در میان همۀ جنّت‌هاست». بعد می‌فرماید: «وَ حَصَاؤُهَا اللُّؤْلُؤ= ریگ‌ها و سنگ‌های کف رودخانه لؤلؤاند». درهای بهشت پی نوشت: [1] . شیخ صدوق، من لایحضره الفقیه، ج2، ص73. [2] . سوره اعراف، آیه 17. [3] . سوره ابراهیم، آیه 7. قا/235

صوت

1 - «بابِ معروف» درِ بهشتی که مختص اهل نیکان است

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 12057
زمان انتشار: 4 نوامبر 2020
| |
تقوا، استوارترین و اساسی‌ترین بنیان در عمل است

شرح زیارت جامعه کبیره؛ جلسه 120؛ 1399/08/08

تقوا، استوارترین و اساسی‌ترین بنیان در عمل است

در هر کاری اعم از ازدواج، کار اقتصادی، کار تحصیلی، کار عبادی، هیئت‌داری، کار سیاسی ـ اجتماعی، کار هنری، این دو اصل باید رعایت بشود: 1ـ جهنمی نشوم. یعنی رابطه‌‌ام با خدا در این فعالیت خراب نشود. 2 ـ خدا از من راضی باشد. اگر قرار باشد یکی از این دو به هم بخورد، انسان حماقت کرده و خودش را جهنمی می‌‌کند.

بحث‌مان در شرح «أَعْلَامِ‏ التُّقَى‏» به آثار تقوا اختصاص داشت که از شرح حضرت آیة الله جوادی آملی (حفظه الله تعالی) می‌خواندیم. ایشان آثار بسیار خوب و شیرینی را از تقوا جمع‌‌آوری کرده اند. در ادامه، پنجمین اثری که هفته گذشته مطرح کردیم، این بود که تقوا استوارترین و اساسی‌‌ترین بنیان در عمل انسان است. به عنوان مثال، در تشکیل سلول تخم، آن اسپرمی که می‌‌خواهد با تخمک لقاح پیدا ‌‌کند، اولین کاری که می‌‌کنند، بنیان‌‌سازی است. یعنی نطفه در ابتدا جایی را تعیین می‌کند که قرار است ۹ ماه در آنجا باشد تا آسیب نبیند. چنانچه قرآن کریم به آن اشاره می‌کند: «ثُمَّ جَعَلْناهُ نُطْفَةً فی‏ قَرارٍ مَكینٍ[1]= آن‌گاه او را نطفه گردانیده و در جای استوار (صلب و رحم) قرار دادیم». در سایر فعالیت‌های انسان نیز، این اصل عقلانی وجود دارد. فرقی هم نمی کند: می‌‌خواهد هجرت کند، اجتماعی تشکیل بدهد،  ازدواج کند یا هر کار دیگری، باید اصولی را رعایت کند. اولین اصل این است که انسان اصل استحکامِ آسیب‌‌ناپذیری را برای خودش ایجاد کند تا بتواند دوام داشته باشد. در طول مسیر حرکت انسان در هر یک از ۵ فعالیت (جمادی، گیاهی، حیوانی، عقلی و فوق عقلی) موانعی وجود دارد. در این شکی نیست. پیغمبران هم که معصوم هستند، کارهایشان با موانع زیادی روبرو بود که آن هم خود خدا می‌‌فرستد. برای همین بود که فرمود: «وَ كَذلِكَ جَعَلْنا لِكُلِّ نَبِیٍّ عَدُوًّا شَیاطینَ الْإِنْسِ وَ الْجِنِّ[2]= اینچنین ما برای هر پیغمبری، دشمنی از شیطان های انس و جن  قرار دادیم». یعنی خدا حتی برای انبیاء هم دشمنان انسی و جنّی می‌‌فرستد. اینطور نیست که چون پیغمبر است کسی با آن‌ها مخالفت نکند یا اذیتشان نکند یا تهمت نزند؛ بلکه حتی آن‌ها را می کشتند. «کاین مِنْ نَبِیٍّ قاتَلَ مَعَهُ رِبِّیُّونَ كَثیرٌ[3]= چه بسیار از پیامبران بودند که به همراه جمعیت زیادی از پیروانشان را کشتند». اما نکته این است که انسان در حرکتش نباید آسیب ببیند. پیامبران در تمام حرکات شان موفق بودند. یعنی مسیرشان را با رعایت تقوا به نتیجه رساندند. ممکن است در بعضی از حالت‌هایشان مثل تشکیل حکومت یا در بعضی از مبارزات شان شکست خورده باشند. اما در اصل رسالت، موفق عمل کردند. برای موفقیت، تقوا و رضایت الهی شرط است قرآن این اصل عقلی را به ما یاد می‌‌دهد که: «أَ فَمَنْ أَسَّسَ بُنْیانَهُ عَلى‏ تَقْوى‏ مِنَ اللهِ وَ رِضْوانٍ خَیْرٌ أَمْ مَنْ أَسَّسَ بُنْیانَهُ عَلى‏ شَفا جُرُفٍ هارٍ فَانْهارَ بِهِ فی‏ نارِ جَهَنَّمَ[4]= آیا کسی که مسجدی به نیت تقوا تأسیس کرده و رضای حق را طالب است، مانند کسی است که بنایی را بسازد بر پایه سستی در کنار مسیل (لبه پرتگاه دوزخ) که زود به ویرانی کشد و عاقبت او را به آتش دوزخ درافکند؟! و خدا هرگز ستمکاران را هدایت نخواهد فرمود.»   این دو تذکر خیلی مهم است: اول این که آسیب نبینم و دوم این که خدا از من راضی باشد. این دو باید کنار هم بیاید. اگر به انسان عاقل بگویی که کاری هست که در آن ۱۰۰ میلیارد تومان به تو می‌‌رسد. اینطور نیست که دنبالش بدود. بلکه با خود می‌‌گوید: بگذار ببینم 1) من آسیب می‌‌بینم یا نمی‌‌بینم؟ 2) خدا راضی هست یا راضی نیست؟ سپس با حفظ این دو  وارد میدان می‌‌شوم. هر وقت خواستید دوست انتخاب کنید، اول ببینید شخصیت این آدم چطور است: 1) ببین تو را متزلزل و سست می‌‌کند و رابطه‌‌ات را با خدا خراب می‌‌کند یا نه؟ 2) خدا به این ارتباط و دوستی تو راضی هست یا نه؟ وقتی که گفتند: صدایت خیلی خوب است، بیا خواننده بشو. اول ببین 1) در آن آسیب می‌‌بینی یا نه؟ می‌‌توانی یک خوانندگی باتقوا داشته باشی که آسیب نبینی یانه؟ 2)  خدا راضی است بروی بخوانی یا نه؟ صرف اینکه پیشنهاد به ما می‌‌دهند، دلیل نمی‌‌شود که فورا قبول کنیم. خدا هشدار می دهد کسی که بنیانش را روی تقوا و رضایت می‌‌گذارد، بهتر است از کسی که اساس خودش را روی پرتگاه بی‌‌بنیان می‌‌گذارد. یعنی تصمیم یا انتخابی که می‌‌کند، جای سستی پا می‌‌گذارد، جای جهنمی پا می‌‌گذارد. نمی‌‌گوید در سختی‌‌ها و مشکلات می‌‌افتد.   در این باره، حضرت علی (علیه السلام) می‌‌فرماید: «لَا یَهْلِكُ‏ عَلَى‏ التَّقْوَى‏ سِنْخُ‏ أَصْلٍ وَ لَا یَظْمَأُ عَلَیْهَا زَرْعُ قَوْمٍ= بنیاد محكمى كه بر روى تقواست، هرگز تباه نشود و كِشته قومى كه ریشه در تقوا دارد، هرگز بى آب نماند.» یعنی تقوا یک بنیان استواری است که چیزی نمی‌‌تواند آن را نابود بکند. زراعتی که بذر آن بر سرزمین تقوا پاشیده شود و از آن خورده شود، هرگز تشنه نمی‌‌ماند. این کلام خیلی مهم است. چون کسی که می‌‌خواهد روزی کسب کند، وقتی که کارش را روی تقوا می‌‌گذارد، هیچ وقت بی‌‌روزی نمی‌‌شود و حتما رزقش می‌‌رسد. برای برخورداری از «ولایت الهی» باید تقوا داشت ششمین اثر، برخورداری از ولایت الهی است. «وَ اللهُ وَلِیُّ الْمُتَّقینَ[5]= خدا ولیّ متقین است»، این ولایت فوق‌‌العاده شیرین، جذاب و مهم است. در سوره محمد (صلی الله علیه و آله)، آیه 11 می‌خوانیم که خدا مولای مومنان است و کافران هیچ یار و مولایی ندارند: «ذلِكَ بِأَنَّ اللهَ مَوْلَى الَّذینَ آمَنُوا وَ أَنَّ الْكافِرینَ لا مَوْلى‏ لَهُم= این بدان سبب است که البته خدا یار و مولای مؤمنان است و کافران هیچ مولا و یاور و یاری ندارند». گفتند که در جنگ آمریکا با عراق، بیش از ۳۰۰ و چند سرباز و افسرانشان خودکشی کردند و به کشورشان برگشتند. در غرب مصرف مواد مخدر، مصرف مواد ضد افسردگی، قتل و طلاق آمارش بالاست. این که آدم حس می‌‌کند بالا سری ندارد و هیچ کس در این دنیا نیست که از او حمایت کند، موجب اثرات منفی زیادی خواهد شد. این را می توان در فیلم‌های سینمایی‌‌ غرب دید که غم و افسردگی چگونه تمام وجود انسان را می‌‌گیرد؟ این بخاطر آن است که انسان می بیند که در آن فضای پر اضطراب و پر از قتل و پر از ظلم و تجاوز و حادثه های ناگوار، مولایی ندارد. اما در اینجا مردم ما در بدترین حالت هم باشند، همین که می‌‌دانند خدا را دارند، امام زمان (علیه السلام) بالای سرشان هست، سیدالشهدا دارند، حضرت زهرا سلام الله علیها دارند، بی‌‌صاحب نیستند و مولا دارند، شادی، آرامش، قدرت و انرژی می‌‌گیرند. ما چون نمی‌‌نشناسیم، با این موالی ارتباط نمی‌‌گیریم و احساس قدرت هم نمی‌‌کنیم. با چند حادثه و مشکل احساس بی‌‌پناهی، بدبختی، غربت و تنهایی می کنیم. به قول یکی از عرفا مثل آن بچه شاهی می‌‌ماند که شاه با کودک و غلامش به جایی می‌‌رفتند. غلام در راه شاه را می ‌‌کشد و ثروت شاه و بچه را برمی‌‌دارد و می‌‌برد و به این بچه هم تلقین می‌‌کند که من تو را بزرگ کرده ام، تو مهمان من هستی، جیره‌‌خوار من هستی. بچه هم که نمی‌‌داند خودش شاهزاده است و این اموال هم مال خودش و پدرش هست. ما هم این گونه هستیم. این همه مولا داریم، بعد کنار این همه مولا می‌‌بینید بعضی ها مثل یک آدم بدبخت، بیچارۀ، یتیم، بی‌‌سرپرست پول نزولی می‌‌گیرند.   اما متقین اینطور نیستند. اهل تقوا آن حس مولا داشتن را دارند. لذتش را هم می‌‌برند. مثل بچه کوچولوها که در سایه پدر و مادر عشق عالم را می‌‌کنند. این بخاطر آن است که بچه تکیه‌اش به آنهاست. اصلاً نه غصه روزی می‌‌خورد، نه غصه لباس را می‌‌خورد، نه غصه غذا را می‌‌خورد، نه غصه آینده را می‌‌خورد، نه غصه حال را می‌‌خورد، خیالش از همه چیز راحت است.   ما خیلی وقتها به اندازه یک بچه معرفت نداریم. باید بگوییم من مولا دارم، من خدا بالای سرم است، من پیغمبر دارم، من مادری به بزرگی حضرت زهرا سلام الله علیها دارم، من امام زمان (علیه السلام) بالای سرم است، و.... اینها خیلی بزرگ هستند. از این رو، در روایت داریم بالاترین مردم از نظر معرفت نسبت به خدا کسانی هستند که دعای بیشتری دارند. ما که دعا نمی کنیم، سجده نداریم، گریه نداریم، توسل نداریم، این به خاطر بی‌‌معرفتی خودمان است که فکر می‌‌کنیم همه چیز به دست خودمان است. وقتی زندگی ائمه را نگاه کنید، می‌‌بینید که بخش عمده‌‌ای از وقتشان از صبح تا شب این بوده که دائماً پیش ولی‌‌شان می‌‌رفتند. مثل بچه‌‌ها که در هر کاری به آغوش پدر و مادر پناه می برند و از آنها کمک می‌‌خواهند. ائمه هم همین طور بودند. دعای حضرت موسی (علیه السلام) در هنگام تنگدستی چه بود؟ حضرت موسی (علیه السلام) یک پیامبر اولوالعزم است. شما مناجات‌ها و صحبت‌‌هایی که بین موسی و خدا رد و بدل شده، مطالعه کنید. می بینید که چقدر در آن انس و صفا و صمیمیت هست. ادبش را شما نگاه کنید. گرسنه است، ولی می‌گوید: «رَبِّ إِنِّی لِما أَنْزَلْتَ إِلَیَّ مِنْ خَیْرٍ فَقیرٌ[6]= پروردگارا من به خیری که تو نازل فرمایی محتاجم. ». اصلاً نمی‌‌گوید من چه می‌‌خواهم. برای خدا هیچ وضعیتی را تعیین نمی‌‌کند. می‌‌گوید خدایا تو هر خیری بفرستی من فقیر هستم و نیاز دارم و الان دست خالی هستم. حضرت نوح (علیه السلام) می‌گوید: «فَدَعَا رَبَّهُ أَنِّی مَغْلُوبٌ فَانْتَصِرْ[7]= تا آنکه به درگاه خدایش دعا کرد که من سخت مغلوب قوم شده‌ام، تو مرا یاری فرما».  ما تا حالا از این ذکرها گفته ایم؟ قرآن برای ما نازل شده: «هُدىً لِلنَّاسِ= هدایت برای مردم است». این ذکرهایی که انبیاء گفتند، همه به خاطر این است که شما مثل انبیاء در آن حالت که افتادید، این ذکرها را بگویید. مثلا اگر دشمن تان زیاد شد، بگویید: «أُفَوِّضُ أَمْری إِلَى اللهِ إِنَّ اللهَ بَصیرٌ بِالْعِبادِ[8]= كارم را به خدا مى‏ سپارم خداست كه به [حال] بندگان [خود] بیناست ». در خیلی از شرایط زندگی زورمان نمی‌‌رسد کاری بکنیم و واقعاً قدرت نداریم. در جنبه‌‌های (جمادی، گیاهی، حیوانی، عقلی، و فوق عقلی) گاهی نمی‌‌کشیم. مثلا الان می‌‌خواهم درس بخوانم، مغزم نمی‌‌کشد. وقتم کم است. دو روز دیگر امتحان دارم و نمی‌‌کشم. فرمودند در این حالت به سجده بیفت و بگو: خدایا! من شکست خورده‌‌ام، خدایا من داغون هستم. «فَدَعَا رَبَّهُ أَنِّی مَغْلُوبٌ فَانْتَصِرْ[9]= تا آنکه به درگاه خدایش دعا کرد که من سخت مغلوب قوم شده‌ام تو مرا یاری فرما». ما اصلاً دعا نداریم. چون ولی نداریم. اگر ولی داشته باشیم، بلدیم دعا کنیم. اینهایی که نمی‌‌فهمند توسل چیست و توسل را مسخره می‌‌کنند، این دیگر خیلی قساوت است. خودش از بس مشرک است و بی‌‌معرفت، روزی ۱۰۰ بار به مسئولین و شخصیت‌‌ها و فلان کس توسل دارد، تلفن هایش را نگاه کن، پیام هایش را ببین، خودش به همه توسل می‌‌کند، همین آدمی که می‌‌گوید ما برای چی باید به ائمه توسل کنیم، خودش به آدم‌های ضعیف و بدبخت توسل می‌‌کند. آثار شگفت انگیز آیت الکرسی چقدر مژده قشنگی است که آدم این آیت الکرسی را می‌‌خواند. استاد ما می‌‌فرمودند که ما حرزی بالاتر از آیت الکرسی نداریم. بعد یکی می‌‌گوید من خواب های بد می‌‌بینم، جن اذیتم می‌‌کند، یک کسی سحرم کرده، یک کسی بسته. برای دفع اینها یک گردنبند آیت الکرسی به گردنت بینداز. بعد از هر نماز آن را بخوان. در جیبت باشد، در خانه‌‌ات بگذار، در قلبت باشد. آیت الله بهجت سفارش کردند که بعد از هر نماز آیت الکرسی را فراموش نکنید. آیت الکرسی بالاترین حرز است. یعنی تمام قدرتها را به سمت خودت می‌‌کشی. «اللهُ وَلِیُّ الَّذینَ آمَنُوا یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ وَ الَّذینَ كَفَرُوا أَوْلِیاؤُهُمُ الطَّاغُوتُ یُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُماتِ = خدا یار اهل ایمان است که آنان را از تاریکی های جهل بیرون آرد و به عالم نور برد، و آنان که راه کفر گزیدند یار ایشان شیاطین و دیوهایند که آنها را از عالم نور به تاریکی های گمراهی در افکنند». گاهی آدم دلش برای کفار می‌‌سوزد، هم می‌‌تواند به آنها فخر بفروشد، هم دلم برایشان می‌‌سوزد که مولای ندارند. این بخش ششمی بسیار حرف دارد. من فقط یک آیه برای شما توضیح دادم. تمام آیاتش از انسان دل می‌‌برد. روی این کلمه (ولی) و (مولا) و مشتقاتش خیلی کار کنید. چون آدم باید صاحب پیدا کند، آدم باید ربّ پیدا کند، آدم باید بی‌‌صاحب و همینطوری رشد نکند و بالا برود. جامعه کبیره/اعلام التقی پی نوشت: [1] . سوره مومنون، آیه 13. [2] . سوره انعام، آیه 112. [3] . سوره آل عمران، آیه 146. [4] . سوره توبه، آیه 109. [5] . سوره جاثیه، آیه 19. [6] . سوره قصص، آیه 24. [7] . سوره قمر، آیه 10. [8] . سوره غافر، آیه 44. [9] . سوره قمر، آیه 10. قا/232

صوت

1 - تقوا، استوارترین و اساسی‌ترین بنیان در عمل است

کلیدواژه ها: ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 12053
زمان انتشار: 4 نوامبر 2020
| | |
پشت پرده تخریب استاد رائفی پور

پشت پرده تخریب استاد رائفی پور

هماهنگی جانانه رسانه‌های غربی، بهایی، وهابی با برخی رسانه‌های چپ و راست داخلی تا ... استانداردهای دوگانه صداوسیما و دکتر جهانپور  

فیلم

1 - پشت پرده تخریب استاد رائفی پور

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 12052
زمان انتشار: 4 نوامبر 2020
| |
۱۰۰ مورد از سبک زندگی پیامبر اکرم (ص)

۱۰۰ مورد از سبک زندگی پیامبر اکرم (ص)

۱- هنگام راه رفتن با آرامی و وقار راه می رفت
۲- در راه رفتن قدم ها را بر زمین نمی کشید.
۳- نگاهش پیوسته به زیر افتاده و بر زمین دوخته بود.
۴-هرکه را می دید مبادرت به سلام می کرد و کسی در سلام بر او سبقت نگرفت.
۵-وقتی با کسی دست می داد دست خود را زودتر از دست او بیرون نمی کشید.

۶-با مردم چنان معاشرت می کرد که هرکس گمان می کرد عزیزترین فرد نزد آن حضرت است. ۷-هرگاه به کسی می نگریست به روش ارباب دولت با گوشه چشم نظر نمی کرد. ۸-هرگز به روی مردم چشم نمی دوخت و خیره نگاه نمی کرد. ۹-چون اشاره می کرد با دست اشاره می کرد نه با چشم و ابرو. ۱۰-سکوتی طولانی داشت و تا نیاز نمی شد لب به سخن نمی گشود. ۱۱-هرگاه با کسی، هم صحبت می شد به سخنان او خوب گوش فرا می داد. ۱۲-چون با کسی سخن می گفت کاملا برمی گشت و رو به او می نشست. ۱۳-با هرکه می نشست تا او اراده برخاستن نمی کرد آن حضرت برنمی خاست. ۱۴-در مجلسی نمی نشست و برنمی خاست مگر با یاد خدا. ۱۵-هنگام ورود به مجلسی در آخر و نزدیک درب می نشست نه در صدر آن. ۱۶-در مجلس جای خاصی را به خود اختصاص نمی داد و از آن نهی می کرد. ۱۷- هرگز در حضور مردم تکیه نمی زد. ۱۸- اکثر نشستن آن حضرت رو به قبله بود. ۱۹-اگر در محضر او چیزی رخ می داد که ناپسند وی بود نادیده می گرفت. ۲۰-اگر از کسی خطایی صادر می گشت آن را نقل نمی کرد. ۲۱-کسی را برای لغزش و خطای در سخن مواخذه نمی کرد. ۲۲-هرگز با کسی جدل و منازعه نمی کرد. ۲۳-هرگز سخن کسی را قطع نمی کرد مگر آنکه حرف لغو و باطل بگوید. ۲۴- در پاسخ به سوال دقت می کرد تا جوابش بر شنونده مشتبه نشود. ۲۵-چون سخن ناصواب از کسی می شنید. نمی فرمود « چرا فلانی چنین گفت» بلکه می فرمود « بعضی مردم را چه می شود که چنین می گویند؟» ۲۶-با فقرا زیاد نشست و برخاست می کرد و با آنان هم غذا می شد. ۲۷-دعوت بندگان و غلامان را می پذیرفت. ۲۸-هدیه را قبول می کرد اگرچه به اندازه یک جرعه شیر بود. ۲۹- بیش از همه صله رحم به جا می آورد. ۳۰- به خویشاوندان خود احسان می کرد بی آنکه آنان را بر دیگران برتری دهد. ۳۱- کار نیک را تحسین و تشویق می فرمود و کار بد را تقبیح می نمود و از آن نهی می کرد. ۳۲- آنچه موجب صلاح دین و دنیای مردم بود به آنان می فرمود و مکرر می‌گفت هرآنچه حاضران از من می شنوند به غایبان برسانند. ۳۳- هرکه عذر می آورد عذر او را قبول می کرد. ۳۴- هرگز کسی را حقیر نمی شمرد. ۳۵- هرگز کسی را دشنام نداد و یا به لقب های بد نخواند. ۳۶- هرگز کسی از اطرافیان و بستگان خود را نفرین نکرد. ۳۷- هرگز عیب مردم را جستجو نمی کرد. ۳۸- از شر مردم برحذر بود ولی از آنان کناره نمی گرفت و با همه خوشخو بود. ۳۹- هرگز مذمت مردم را نمی کرد و بسیار مدح آنان نمی گفت. ۴۰- بر جسارت دیگران صبر می فرمود و بدی را به نیکی جزا می داد. ۴۱- از بیماران عیادت می کرد اگرچه دور افتاده ترین نقطه مدینه بود. ۴۲- سراغ اصحاب خود را می گرفت و همواره جویای حال آنان می شد. ۴۳- اصحاب را به بهترین نام هایشان صدا می زد. ۴۴- با اصحابش در کارها بسیار مشورت می کرد و بر آن تاکید می فرمود. ۴۵-در جمع یارانش دایره وار می نشست و اگر غریبه ای بر آنان وارد می شد نمی توانست تشخیص دهد که پیامبر کدامیک از ایشان است. ۴۶-میان یارانش انس و الفت برقرار می کرد. ۴۷-وفادارترین مردم به عهد و پیمان بود. ۴۸-هرگاه چیزی به فقیر می بخشید به دست خودش می داد و به کسی حواله نمی کرد. ۴۹-اگر در حال نماز بود و کسی پیش او می آمد نمازش را کوتاه می کرد. ۵۰-اگر در حال نماز بود و کودکی گریه می کرد نمازش را کوتاه می کرد. ۵۱-عزیزترین افراد نزد او کسی بود که خیرش بیشتر به دیگران می رسید. ۵۲-احدی از محضر او نا امید نبود و می فرمود « برسانید به من حاجت کسی را که نمی تواند حاجتش را به من برساند.» ۵۳- هرگاه کسی از او حاجتی می خواست اگر مقدور بود روا می فرمود و گرنه با سخنی خوش و با وعده ای نیکو او را راضی می کرد. ۵۴- هرگز جواب رد به درخواست کسی نداد مگر آنکه برای معصیت باشد. ۵۵- پیران را بسیار اکرام می کرد و با کودکان بسیار مهربان بود. ۵۶-غریبان را خیلی مراعات می کرد. ۵۷-با نیکی به شروران، دل آنان را به دست می آورد و مجذوب خود می کرد. ۵۸-همواره متبسم بود و در عین حال خوف زیادی از خدا بردل داشت . ۵۹-چون شاد می شد چشم ها را بر هم می گذاشت و خیلی اظهار فرح نمی کرد. ۶۰-اکثر خندیدن آن حضرت تبسم بود و صدایش به خنده بلند نمی شد . ۶۱-مزاح می کرد اما به بهانه مزاح و خنداندن، حرف لغو و باطل نمی زد. ۶۲-نام بد را تغییر می داد و به جای آن نام نیک می گذاشت. ۶۳-بردباری اش همواره بر خشم او سبقت می گرفت. ۶۴- برای امور دنیوی ناراحت نمی شد و یا به خشم نمی آمد ۶۵- برای خدا چنان به خشم می آمد که دیگر کسی او را نمی شناخت ۶۶-هرگز برای خودش انتقام نگرفت مگر آنکه حریم حق شکسته شود. ۶۷-هیچ خصلتی نزد آن حضرت منفورتر از دروغگویی نبود. ۶۸-در حال خشنودی و نا خشنودی جز یاد حق بر زبان نداشت. ۶۹- ثروت نزد خود پس انداز نکرد . ۷۰-در خوراک و پوشاک چیزی زیادتر از خدمتکارانش نداشت. ۷۱-روی خاک می نشست و روی خاک غذا می خورد. ۷۲- روی زمین می خوابید. ۷۳-کفش و لباس را خودش وصله می کرد. ۷۴-با دست خودش شیر می دوشید و پای شتر ش را خودش می بست. ۷۵-هر مرکبی برایش مهیا بود سوار می شد و برایش فرقی نمی کرد. ۷۶-هرجا می رفت عبایی که داشت به عنوان زیر انداز خود استفاده می کرد. ۷۷-اکثر جامه های آن حضرت سفید بود. ۷۸-چون جامه نو می پوشید جامه قبلی خود را به فقیری می بخشید. ۷۹-جامه فاخری که داشت مخصوص روز جمعه بود. ۸۰-در کفش و لباس پوشیدن بسیار مراعات فقرا می کرد. ۸۱-ژولیده مو و بی نظم و نامرتب بودن را کراهت می دانست. ۸۲-همیشه خوشبو بود و بیشترین مخارج آن حضرت برای خریدن عطر بود. ۸۳-همیشه با وضو بود و هنگام وضو گرفتن مسواک می زد. ۸۴-نور چشم او در نماز بود و آسایش و آرامش خود را در نماز می یافت. ۸۵-ایام سیزدهم و چهاردهم و پانزدهم هرماه را روزه می داشت. ۸۶-هرگز نعمتی را مذمت نکرد. ۸۷-اندک نعمت خداوند را بزرگ می شمرد. ۸۸-هرگز از غذایی زیاد تعریف نکرد یا بد نگفت. ۸۹-موقع غذا هرچه حاضر می کردند میل می فرمود. ۹۰-در سر سفره از جلوی خود غذا تناول می فرمود. ۹۱-بر سر غذا از همه زودتر حاضر می شد و از همه دیرتر دست می کشید. ۹۲-تا گرسنه نمی شد غذا میل نمی کرد و قبل از سیر شدن منصرف می شد. ۹۳- معده اش هیچ گاه دو غذا را در خود جمع نکرد. ۹۴-در غذا هرگز آروغ نزد. ۹۵-تا آنجا که امکان داشت تنها غذا نمی خورد. ۹۶-بعد از غذا دستها را می شست و روی خود می کشید. ۹۷-وقت آشامیدن سه جرعه آب می نوشید؛ اول آنها بسم الله و آخر آنها الحمدلله. ۹۸- از دوشیزگان پرده نشین با حیاتر بود ۹۹- چون می خواست به منزل وارد شود سه بار اجازه می خواست. ۱۰۰-اوقات داخل منزل را به سه بخش تقسیم می کرد: بخشی برای خدا، بخشی برای خانواده و بخشی برای خودش بود و وقت خودش را نیز با مردم قسمت می کرد. منبع:سنن النبی،مرحوم علامه طباطبایی قدس سره  

کلیدواژه ها: ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 12050
زمان انتشار: 23 اکتبر 2021
| |
به پاس فرخنده میلاد امام صادق (ع)

میلاد با سعادت امام جعفر صادق علیه السلام مبارک باد

به پاس فرخنده میلاد امام صادق (ع)

حضرت امام جعفر صادق(ع) فرزند امام محمد باقر(ع) و از مادری به نام «اُمّ فَروَه» دختر «قاسم بن محمد بن ابی بکر» است. «ابوعبدالله»، «ابواسماعیل»، «ابوموسی» از کنیه های آن حضرت و «صادق»، «فاضل»، «طاهر»، «صابر» و... از القاب آن جناب است. حضرتش در سال هشتاد و سوم هجری در مدینه به دنیا آمده است. فرزندان آن حضرت را ده تن ذکر کرده اند. در میان امامان، عصر امام صادق(ع) منحصر به فرد بوده و شرایط اجتماعی و فرهنگی عصر آن بزرگوار، در زمان هیچ یک از امامان وجود نداشته است. زیرا آن دوره از نظر سیاسی، دوره ی ضعف و تزلزل حکومت بنی امیه و فزونی قدرت بنی عباس بود و این دو گروه، مدتی در حال کشمکش و مبارزه با یک دیگر برای کسب حکومت بودند. از این رو این دوران، دوران آرامش و آزادی نسبی امام صادق(ع) و شیعیان و فرصت بسیار خوبی برای فعالیت علمی و فرهنگی آنان به شمار می رفت. از نظر فکری و فرهنگی نیز عصر امام صادق(ع) عصر جنبش فکری و فرهنگی بود. در آن زمان، شور و شوق علمی بی سابقه ای در جامعه ی اسلامی حاصل شده و علوم مختلفی اعم از علوم اسلامی یا علوم بشری پدید آمده بود. امام صادق(ع) با توجه به فرصت مناسب سیاسی به دست آمده و با ملاحظه نیاز شدید جامعه و آمادگی زمینه ی اجتماعی، دنباله نهضت علمی و فرهنگی پدر بزرگوار خود، امام محمد باقر(ع) را گرفت، حوزه ی وسیع علمی و دانشگاه بزرگی به وجود آورد و در رشته های مختلف علوم عقلی و نقلی آن روز، هزاران شاگرد فاضل را پرورش داد.

کوچه های آسمان عصر بود. نسیم ملایمی در مدینه می وزید. به سوی خانه ی امام صادق(ع) به راه افتادم. کوچه خلوت بود. امام را دیدم که بر سکوی کنار منزل خود نشسته است. گویی می دانست که من به دیدارش می آیم. جلو رفتم و سلام کردم. امام سلامم را پاسخ داد و مرا کنار خود نشاند. سپس به غلامش دستور داد تا از من پذیرایی کند. با امام سرگرم گفت وگو شدم. غلام با ظرفی پر از انگور آمد. امام به من انگور تعارف کرد. اندکی گذشت. گدایی از آن جا عبور می کرد. جلو آمد و کمکی خواست. امام، خوشه ی بزرگی از انگور ها برداشت تا به او بدهد. مرد گدا، نگاهی به انگور انداخت. با ناراحتی گفت: «من انگور نمی خواهم. پول بدهید!». امام از ناشکری مرد گدا، ناراحت شد. انگور را سر جایش گذاشت و به او فرمود: «خدا به تو خیر بدهد». مرد گدا با غرور، راهش را کشید و رفت. باز با هم مشغول صحبت شدیم. گدای دیگری آمد. او پیرمردی نورانی بود. جلو آمد و از حضرت کمک خواست. امام فقط، سه دانه از انگوری جدا کرد و به او داد. پیرمرد گرفت و گفت: «خدا را شکر!». امام خوشنود شد. هر دو دستش را پر از انگور کرد و به پیرمرد داد. پیرمرد گرفت و باز هم خدا را شکر کرد. امام صادق(ع) باز هم از رفتار پیرمرد خوشنود شد. غلامش را صدا زد. از او پرسید: «چه قدر پول داری؟» غلام، کیسه ای بیرون آورد و گفت: «بیست سکه، سرورم!». امام فرمود: «کیسه را به او بده». پیرمرد، کیسه ی سکه   ها را گرفت و باز هم خدا را شکرکرد. من با تعجب نگاه می کردم. دیدم امام صادق(ع) نگاهی به لباس های ژولیده و کهنه ی او انداخت. سپس از جایش برخاست. عبای خود را از دوشش برداشت. جلو آمد و آن را روی دوش پیرمرد انداخت. پیرمرد بسیار خوش حال شد. امام، حتی لباس خود را هم به او داده بود. من با شگفتی، فقط تماشا می کردم. دیدم اگر همین طور پیش برود، امام صادق(ع) تمام مال و دارایی خود را به او خواهد بخشید. امام، هر چه به پیرمرد می داد او می گرفت و در عوض، شکر خدا را به جا می آورد. امام نیز از این رفتار خوشنود می شد. از جایم برخاستم. دست پیرمرد را گرفتم و گفتم: «پدرجان! دیگر از این جا برو!» پیرمرد دستانش را به دعا بلند کرد و برای امام صادق(ع) دعا نمود. او باز هم داشت خدا را شکر می کرد. مهربانی امام سبب شد که او بی نیاز شود.1 در محضر نور ویژگی مسلمان راستین نامش «سفیان ثوری» بود و بزرگ گروه صوفیان. روزی شخصی از قبیله ی قریش از او خواست که وی را نزد امام صادق(ع) ببرد. هر دو به سوی خانه امام به راه افتادند و حضرت را سوار بر مرکب و عازم جایی دیدند. سفیان جلو آمد و به امام گفت: «ای ابا عبدالله! خطبه ی رسول اکرم(ص) در مسجد خیف را برای من بیان کن». امام که قصد حرکت داشت، فرمود: «اکنون سوار شده ام؛ بگذار برای وقتی که بازگشتم، آن را برایت خواهم گفت». سفیان پافشاری کرد: «به حق آن خویشاوندی که با پیامبر اکرم(ص) داری، آن خطبه را برایم بازگو کن». امام با آرامش و مهربانی از مرکب خویش پیاده شد و سفیان قلم و کاغذ آماده کرد. امام فرمود: «بنویس. به نام خداوند بخشایشگر مهرورز. خطبه ی رسول خدا(ص) در مسجد خیف؛ خداوند شاد و سرافراز سازد آن بنده ای را که سخنم را بشنود و آن را درک کند و به کسانی که آن را نشنیده اند، برساند. ای مردم! آنان که هستند به آنان که نیستند، اطلاع دهند؛ چه بسا دارنده علمی که دانشمند نیست و چه بسا رساننده ی علمی که آن را به داناتر از خود برساند. سه چیز است که هیچ فرد مسلمانی به آن خیانت نکند؛ نخست، اخلاص عمل برای خداوند؛ دوم، خیرخواهی و نصیحت برای مسئولان مردم و سوم، پیوستن به جماعت مسلمانان». سفیان حدیث را نگاشت و امام نیز بر مرکب خود سوار شد و رفت. سفیان به همراه فردی که از او خواسته بود وی را نزد امام صادق(ع) ببرد، بازگشتند. در میانه ی راه، سفیان به مرد قریشی گفت: «اندکی درنگ کن تا در حدیث پیامبر(ص) بیشتر دقت کنم». مرد که سفیان را بازشناخته بود، به او گفت: «به خدا قسم، امام صادق(ع) چیزی بر گردنت نهاد که تو هرگز توان انجام آن را نداری». گویا مرد دانسته بود که جماعت صوفیان، افرادی ظاهرساز و ریاکارند و خویش را از جامعه ی مسلمانان راستین دور کرده اند. سفیان پرسید: «آن چیست که فکر می کنی هرگز توان انجامش را ندارم؟» مرد پاسخ داد: «همان سه چیزی که دل هیچ مسلمان واقعی بدان خیانت نمی کند: خالص کردن عمل برای خدا، خیرخواهی برای پیشوایان مسلمانان و پیوستن به جماعت مسلمانان».2 کم بودن تعداد از سرزنش های مردم نسبت به شیعیان به تنگ آمده بود. اگرچه همگی او را دانشمند بلند آوازه ای می دانستند، ولی زخم زبان مردم، او را بی تاب کرده بود. روزی نزد امام و استاد بزرگوار خویش، حضرت صادق(ع) نشست و زبان به شکایت گشود و به امام صادق(ع) گفت: «چه زخم زبان ها که ما به خاطر شما از مردم نمی شنویم!» امام به او فرمود: «چه زخم زبانی به خاطر ما می شنوید؟» «ابوصباح کنانی» پاسخ داد: «هرگاه با کسی درگیری لفظی پیدا می کنیم، در پاسخ به ما می گویند: ای جعفری خبیث!» امام صادق(ع) فرمود: «آیا شما را به خاطر من این گونه سرزنش می کنند؟» پاسخ داد: «آری». امام فرمود: «چه قدر کم هستند آنان که از جعفر پیروی می کنند. پیروان من آنانند که عمل شان را به خاطر خدا خالص گردانیده اند و به پاداش او امید دارند»3. مولای مهربان امام صادق(ع) خدمت کاری داشت که نافرمانی می کرد. روزی امام او را برای انجام کاری بیرون فرستاد. مدتی گذشت و او بازنگشت. امام صادق(ع)، خود، برای پی گیری آن کار از خانه خارج شد. او را در مسیر راه دید که گوشه ای خوابیده بود. آفتاب به گرمی می تابید و هوا گرم بود. امام بدون این که او را بیدار کند، در کنارش نشست تا غلام از خواب بیدار شود. وقتی بیدار شد، با مهربانی به او فرمود: «ای بنده ی خدا! به خدا حق تو نیست که هم شب را بخوابی و هم روز را، بلکه بایستی شب استراحت کنی و روزت را به انجام کارها اختصاص دهی».4 0امانت داری حتی برای ابن ملجم! پس از نماز، امام صادق(ع) را دید که رو به قبله نشسته و سرگرم راز و نیاز است. نمی خواست خلوت امام را به هم بزند، ولی از پرسش خود نیز نمی توانست درگذرد. جلو رفت و به امام سلام کرد، امام در چهره ی «عبدالله بن سنان» نگریست و با دیدن او خوش حال شد و سلامش را پاسخ گفت. عبدالله عرض کرد: «برخی از افرادی که با حکومت طاغوت کنونی در تماس هستند، گاه پیش من می آیند و امانتی را نزد من به ودیعه می گذارند. من می دانم که آن ها انسان های سرکشی هستند. نه اهل خمس هستند و نه دیانت. آیا باز هم بر من واجب است که در حفظ امانت آن ها کوشا باشم؟» امام به دلیل حساسیت پاسخ، سه مرتبه با دست به سوی قبله اشاره کرد و فرمود: «سوگند به خدای این قبله! سوگند به خدای این قبله! سوگند به خدای این قبله! حتی ابن ملجم که قاتل پدرم، امیرالمؤمنین علی(ع) است، اگر به من امانتی واگذار کند، امانتش را صحیح و سالم به او بازمی گردانم».5 اگر حرف مردم نبود... کیسه ی آذوقه سنگین بود و به سختی آن را حمل می کرد. اندکی می برد و بعد روی زمین می گذاشت و دوباره آن را برمی داشت. از دور امام صادق(ع) را در بازار دید که به سوی او می آید. مرد از اینکه امام او را با آن کیسه ی آذوقه ببیند، خجالت کشید. ابتدا کوشید خود را در گوشه ای پنهان کند تا با امام روبه رو نشود، ولی امام، او را دید و جلو آمد و به او سلام کرد. امام با دیدن حالتش متوجه شد وی از این که در حال حمل بار امام را ملاقات کرد، خجالت می کشد و برای اینکه مرد احساس خجالت نکند، گفت: «برای خانواده ات آذوقه خریده ای و به خانه می بری؟ به خدا سوگند، اگر اهل مدینه نبودند و بر من خرده گیری نمی کردند، من نیز دوست داشتم چیزی برای خانواده ام از بازار بخرم و با دست خود آن را به خانه ببرم».6 ارزش نیکی به پدر و مادر نزد امام صادق(ع) آمد. سلام کرد و کنار امام نشست. سپس نفس راحتی کشید و گفت: «ای پسر رسول خدا! پسرم، اسماعیل به من بسیار نیکی می کند». امام فرمود: «ای عمار بن حیان! من تا کنون پسرت را دوست می داشتم، ولی اکنون که این گونه در مورد او می گویی، او را بیشتر دوست می دارم». سپس فرمود: «روزی خواهر رضاعی پیامبر(ص) نزد آن حضرت آمد. وقتی پیامبر(ص) او را دید، شادمان شد و عبای خود را از دوش برداشت و بر زمین پهن کرد تا او بر آن بنشیند. سپس به گرمی با او سلام و احوال پرسی کرد و چند لحظه ای با او گرم گفت وگو شد. آن گاه خواهر ایشان برخاست و رفت. لحظه ای بعد، برادر رضاعی پیامبر نزد ایشان آمد. پیامبر(ص) با او نیز سلام و احوال پرسی کرد، ولی به گرمی خواهرش با او رفتار نکرد». عمار بن حیان پرسید: «دلیل آن چه بود؟» امام فرمود: «دلیل این که ایشان خواهر خود را بیشتر گرامی داشت، این بود که این خواهر بیشتر از برادرش نسبت به پدر و مادر خویش، مهربان و خوش رفتار بود».7 نجات از وبا دسته ای از بستگانش مدتی بود در خانه ی او مهمان بودند و وی مجبور بود برای راحتی آن ها، خود را به زحمت بیندازد و از آنان پذیرایی کند. او اتاقی در اختیار هر خانواده قرار داده بود. خود نیز در اتاق کوچکی از خانه اش استراحت می کرد. این وضعیت، او را به تنگ آورد. روزی خدمت امام صادق(ع) رسید و گفت: «ای فرزند رسول خدا! برادران و پسرعموهایم، خانه ام را بر من تنگ کرده اند و از همه ی آن خانه، مرا به اتاق کوچکی رانده اند و من همواره مشغول فراهم کردن امکانات آسایش آن ها هستم. دوست دارم آنان را از خانه ام بیرون کنم». امام به آرامی گفت: «صبر داشته باش. حتماً خداوند گشایشی در کار تو فراهم خواهد کرد». مدتی صبر کرد و چیزی نگفت. پس از گذشت مدت زمانی، بیماری وبا در مدینه شیوع پیدا کرد و جان بسیاری از مردم شهر را گرفت و آنان را هلاک کرد. با این حال، بیماری هرگز به خانه آن مرد راه نیافت و از خانواده او کسی از میان نرفت. روزی امام صادق(ع) را دید و قضیه را تعریف کرد. امام لبخندی زد و فرمود: «این نتیجه ی نبریدن از بستگان است».8 به خاطر بدهی خانه ات را نفروش... از پارسایان روزگار و از شاگردان برجسته ی امام کاظم(ع) بود. «محمد بن ابی عمیر» نام داشت و پیشه اش بزازی و پارچه فروشی بود. روزی به یکی از برادران مؤمن خویش ده هزار درهم قرض داد، ولی آن مؤمن رفته رفته فقیر و ورشکسته شد. وقتی موعد پس دادن قرضش فرارسید، خانه خود را فروخت و ده هزار درهم تهیه کرد و آن را به در خانه ی محمد برد. در زد. ابن ابی عمیر بیرون آمد و وی سکه ها را به او داد. ابن ابی عمیر از او پرسید: «این سکه ها را از کجا آورده ای؟ آیا ارثی به تو رسیده است؟» پاسخ داد: «خیر!» گفت: «آیا کسی آن را به تو بخشیده است؟» پاسخ داد: «نه! خانه ام را فروخته ام تا قرض خویش را ادا کنم». محمد گفت: «از مولای خویش امام صادق(ع) شنیده ام که بر فرد لازم نیست که به خاطر بدهکاری اش، خانه ی خود را بفروشد. این پول را بگیر که من نیازی به آن ندارم. به خدا سوگند، اگرچه اکنون نیازمند یک درهم هستم، ولی این پول را از تو هرگز نمی گیرم». گفته ی امام صادق(ع) سبب شد تا او که از وضعیت مالی برادر مؤمن خویش آگاه بود، اجازه ندهد وی برای حل مشکل خود، خانواده اش را بی سرپناه سازد و با بازگرداندن سکه ها، مشکل او را حل کرد.9 طوافت را بشکن! دوشادوش امام گرد خانه ی خدا طواف می کرد و تسبیح پروردگار می گفت. در کنار صف های طواف کنندگان، یکی از دوستان نیازمند خود را دید که برای حاجتی به او اشاره می کرد و پولی قرض می خواست، ولی او همچنان به طواف خود ادامه می داد. قصد داشت پس از تمام شدن طواف، سراغ او برود و مشکلش را حل کند. آن مرد منتظر ایستاده بود و در هر دور به او اشاره می کرد که به سراغش برود. در این میان، امام صادق(ع) متوجه موضوع شد و پرسید: «ای اَبان بن تغلب! آیا این مرد با تو کاری دارد که مدام اشاره می کند؟» ابان پاسخ داد: «آری! سرورم. او منتظر است طواف من به پایان برسد و نزد او بروم و نیازش را با قرض برطرف سازم». امام بی درنگ به او فرمود: «پس نزد او برو». ابان پرسید: «پس طواف من چه می شود؟» امام فرمود: «اشکالی ندارد. آن را بشکن و برو مشکل او را حل کن. ابان به سوی آن مرد رفت و مشکل او را حل کرد. مرد تشکر کرد و رفت. ابان نیز به سوی امام برگشت و در مورد رفع نیاز مؤمن از حضرت پرسید. امام فرمود: «ای ابان! از این سخن درگذر که تو توان انجام کامل آن را نداری». اشتیاق ابان به دانستن ارزش این کار بیشتر شد و پرسش خود را تکرار کرد. امام با دیدن شوق او به دانستن پاسخ گفت: «ای ابان! آیا حاضر بودی که نصف همه ی دارایی هایت را به آن مردی که چند لحظه پیش نزد او رفتی، بدهی؟» چهره ی ابان دگرگون شد و امام از تغییر حالت او فهمید که او آمادگی چنین کاری را ندارد. امام فرمود: «آیا نمی دانی که پروردگار از مؤمنانی که ایثارگرند و دیگران را بر خود ترجیح می دهند تا مشکل شان را برطرف سازند، به بزرگی یاد کرده است و می فرماید: وَ یؤْثِرُونَ عَلی أَنْفُسِهِمْ وَ لَوْ کانَ بِهِمْ خَصاصَةٌ؛ آنان (انصار) مهاجران را بر خود مقدم می دارند هر چند خود به آن نیاز داشته باشند.10 ». ابان پاسخ داد: «آری!» امام فرمود: «پس آگاه باش که اگر تو نصف اموالت را به او بدهی، هنوز او را بر خودت ترجیح نداده ای، بلکه بین او و خودت به مساوات رفتار کرده ای. وقتی نسبت به او ایثار کرده ای که نصف دیگر اموالت را نیز به او داده باشی».11 ارزش آشتی دادن دو مؤمن در خانه ی امام صادق(ع) نشسته بود که امام در مورد آشتی دادن دو مؤمن با او به گفت وگو پرداخت و فرمود: «ای مفضل! اگر آشتی برقرار کردن بین دو نفر نیازمند صرف هزینه های مالی بود، تو آن را بپرداز. من بعداً به تو آن را پس می دهم». روزی مفضل شنید که بین ابوحنیفه و دامادش درگیری به وجود آمده است و آن دو با هم قهر کرده اند. مفضل، ابوحنیفه را دید و ساعتی برای صلح دادن او با دامادش با وی سخن گفت. بعد سراغ دامادش رفت و با او نیز صحبت کرد. سپس هر دو آن ها را به خانه خود برد و با جدیت تمام تلاش کرد آن دو را آشتی بدهد. او پس از سخن گفتن با آن دو، فهمید که علت قهر آن ها مسائل مالی بوده است. او چهارصد درهم به هر یک از آنها داد و از هر دو تعهد گرفت که دیگر با هم قهر نکنند. وقتی آن دو با هم آشتی کردند، مفضل بن عمر با خنده گفت: «این پول که به شما دادم، از آن من نبود، بلکه امام صادق(ع) به من فرموده بود هرگاه بین دو نفر درگیری پیش آمد و به قهر انجامید و قهر آن ها به دلیل مسائل مالی بود، تو از سوی من آن را با پول حل کن. من آن پول را بعد به تو خواهم پرداخت. پس بدانید که آن چه به شما پرداختم، از آن من نبود، بلکه از آن اباعبدالله بود».12 ملایمت در امر به معروف در میان مردم آواز در دادند که منصور عباسی قصد دارد بیت المال را میان مردم تقسیم کند. مردم به سوی بیت المال هجوم آوردند تا سهم خود را بگیرند. امام صادق(ع) از کوچه ها می گذشت که نگاهش به «شقرانی» افتاد. او و پدرانش، آزاد کرده ی رسول خدا(ص) بودند. بسیار کوشید تا زودتر خود را به داخل برساند و سهم خویش را بگیرد. وقتی متوجه امام شد که به او می نگریست، جلو آمد، به امام سلام کرد و گفت: «فدایت شوم! من غلام شما شقرانی هستم».  امام با نگاه محبت آمیزی به او نگریست و شقرانی دلیل حضور خود را در آن جا بیان کرد. امام کیسه ای پر از سکه به او داد و سپس با لحن ملایمی به او فرمود: «ای شقرانی! کار خوب از هر کسی خوب است و چون تو را به ما نسبت می دهند و وابسته به خاندان پیامبر(ص) هستی، از تو خوب تر است و کار زشت از هر کسی زشت است، ولی از تو به دلیل نسبت با ما زشت تر و ناپسندتر است». امام می دانست که او شراب می نوشد و کارهای زشت انجام می دهد، ولی با لحنی کنایه آمیز به او فهماند که باید از کار زشت خود دست بردارد و توبه کند. عرق شرم بر پیشانی شقرانی نشست. سخنان امام در او اثر کرد و رفتار خود را تغییر داد.13 در کوچه باغ خاطره بگذار عاشقانه تر از صداقت سخن بگویم. بگذار بی پرده تر از شمس، از مدح صادق (ع) پرده برداریم. امروز روز تولد راستی و درستی است. امروز روز تلألو خورشید دین، صادق آل محمّد(ص) است. شیعه به واسطه ی تو بر عالم فخر می فروشد و راه تو را سرلوحه ی خویش قرار داده است. ای سفیر جمال و جلال الهی! رخ نمودی و با قدوم نورانی ات دیدگان بشر را روشن نمودی. آسمان صاف و بی ابر مدینه را از چشم های مشتاق، بارانی کردی و سیلاب شوق و انتظار را به دل های عاشق سرازیر نمودی. واژه های شادمانِ دل، سراسیمه از شوق به سویت می روند. عرشیان، دانه های بلورین تبریک از آسمان فرو می پاشند و ملائک بال گسترده اند تا گام های آسمانی ات کم کم با زمین خاکی ما آشنا شود. قدوم نورانی ات بر زمین خاکی ما فرخنده و خجسته باد و سلام بی انتهای مان را پذیرا باش! شورانگیزترین سلام ها به استقبال قدوم تو باد، ای راست گفتار و درست کردار! گل برگی از آفتاب بهترین دوست من امام صادق(ع) فرمودند: اَحَبُّ إخوانی إلَی مَن أهدی إلَی عُیوُبی؛ محبوب ترین برادرم کسی است که عیب هایم را به من هدیه کند.14 عوامل محبت امام صادق(ع) فرمودند: ثَلاثَةٌ تُورِثُ المَحَبَّةَ: الدِّینُ و التِّواضُعُ و البَذلُٔ؛ سه چیز محبّت می آورد: دین داری، تواضع و بخشش.15 سه چیز نیکو امام صادق(ع) فرمودند: الأُنسُ فی ثَلاثٍ: فِی الزَّوجَةِ المُوافِقَةِ و الوَلَدِ البارِّ و الصَّدیقِ المُصافِی؛ انس در سه چیز است: زن سازگار، فرزند نیکوکار و دوست یک رنگ.16 بنده ی خالص خدا شدن امام صادق(ع) فرمودند: لایصیرُ العَبدُ عَبداً خالِصاً لِلّهِ حَتّی یصیرَ المَدحُ و الذَّمُّ عِنَدهُ سَواءٌ؛ آدمی بنده ی خالص خدا نمی شود تا آن گاه که ستایش و نکوهش نزد او یکسان شود.17 خیانت به برادر امام صادق(ع) فرمودند: مَن رَأی أخاهُ عَلی أمرٍ یکرَهُهُ، فَلَم یرُدَّهُ عَنهُ ـ و هُو یقدِرُ عَلَیهِ ـ فَقَد خانَهُ؛ هر که برادرش را در کاری ناپسند ببیند و بتواند او را از آن باز دارد و چنین نکند، به او خیانت کرده است.18 حضور در مجلس گناه امام صادق(ع) فرمودند: لاینبَغی لِلمُؤمِنِ أن یجلِسَ مَجلِساً یعصَی اللَّهُ فیهِ و لایقدِرُ عَلی تَغییرِه؛ شایسته نیست مؤمن در مجلسی بنشیند که در آن گناه می شود و او توانایی تغییر دادن آن را ندارد.19 روزی حلال امام صادق(ع) فرمودند: مَن سَرَّهُ أن یستَجابَ دُعاؤُهُ فَلیطَیب کسبَه؛ هر که خوش دارد دعایش مستجاب شود، باید کسب خود را حلال کند.20 پی نوشت: 1. بحارالانوار، ج11، ص87 چاپ قدیم. 2. اصول کافی، ج 1، ص 391. 3. اصول کافی، ج 2، ص77. 4. اصول کافی، ج 2، ص57. 5. بحار الانوار، ج47، ص215. 6. اصول کافی، ج2، ص123. 7. اصول کافی،ج1، ص 191. 8. اصول کافی، ج2، ص349. 9. قاموس الرجال، ج9، ص42. 10.  حشر، آیه ی9. 11.  اصول کافی، ج2، ص171. 12.  اصول کافی، ج2، ص209. 13.  بحار الانوار، ج47، ص349. 14.  تحف العقول، ص366. 15.  تحف العقول، ص315. 16.  تحف العقول، ص318. 17. بحار الأنوار، ج73، ص294. 18. الأمالی، صدوق، ص343. 19. الکافی، ج2، ص374. 20. بحار الانوار، ج93، ص373.

کلیدواژه ها: ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 12048
زمان انتشار: 31 اکتبر 2020
| | |
سیاست اهل بیت ع، در مواجهه با تفرقه افکنی چه بوده است؟ 

سیاست اهل بیت ع، در مواجهه با تفرقه افکنی چه بوده است؟ 

این روزها که سقوط سیاستمداران مستکبر دنیا، و احساس خلاء مردم، برای یافتن سبک زندگی آرام و انسانی، به اوج خود نزدیک می‌شود؛ بوی خطر، شامه‌ی قدرت‌طلبان دنیا را سخت می‌آزارد! روی آورده‌اند به همان سیاست همیشگی که قرآن، هشدارش را ۱۴ قرن پیش داده است: «تفرقه افکنی».

سیاست اهل بیت علیهم‌السلام، در مواجهه با چنین موقعیت‌هایی چه بوده است؟ 

فیلم

1 - سیاست اهل بیت ع، در مواجهه با تفرقه افکنی چه بوده است؟ 

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 12046
زمان انتشار: 19 اکتبر 2021
| |
ویژه نامه میلاد پیامبر ص و هفته وحدت

میلاد پیامبر گرامی اسلام و امام صادق ع و هفته وحدت مبارک باد

ویژه نامه میلاد پیامبر ص و هفته وحدت

برای ایستادگی در برابر توطئه های دشمنان اسلام، «وحدت» مهمترین عامل موفقیت به حساب آمده و هرگونه کوتاهی در این راه سبب دوری از اهداف و آرمانهای بلند اسلام خواهد بود. پیامبران الهی که خود نیز از میان مردم برانگیخته شده اند، با اتّصال و ارتباط با مجاری وحی کوشیده اند تا آدمی را حول یک محور گرد هم آورند تا در پرتو وحدت کلمه، عظمت و اقتدار نظام الهی را به نمایش گذاشته شود و مردم به سعادت حقیقی دست یابند. ایام ولادت پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله فرصت مغتنمی است تا امت اسلام در سایه این پیامبر رحمت، به ریسمان الهی چنگ زده و از تفرقه بپرهیزند.

مفهوم اتحاد اسلامی که در صد سال اخیر میان علما و فضلا و روشن فکران اسلامی مطرح است، این نیست که فرقه های اسلامی به خاطر اتحاد اسلامی، از اصول اعتقادی یا غیراعتقادی خود صرف نظر کنند و به اصطلاح، مشترکات همه فِرَق را بگیرند و مختصات همه را کنار بگذارند؛ چه، این کار نه منطقی است و نه عقلی. آنچه بزرگان اسلامی در نظر داشتند، این بود که فرقه های اسلامی در عین اختلافاتی که در کلام و فقه و غیره با هم دارند، به واسطه مشترکات بیشتری که در میان آنها هست، می توانند در مقابل دشمنان خطرناک اسلام، دست برادری بدهند و جبهه واحدی تشکیل دهند. این بزرگان هرگز درصدد طرح وحدت مذهبی تحت عنوان وحدت اسلامی که هیچ گاه عملی نیست، نبودند. مطالب این ویژه نامه 1. وحدت اسلامی از پیدایش تاریخی تا گرایش واقعی 2. میلاد پیامبر اکرم (ص) و هفته وحدت 3. وحدت و نظام تربیت نبوی 4. دو خاطره جالب از اعتقاد قلبی رهبر انقلاب به وحدت شیعه و سنی 5. امام خمینی ره: اگر مسلمانان وحدت داشته باشند، هندو به کشمیر طمع نمی‌کند 6. وحدت بین مذاهب 7. رهبر انقلاب: وحدت، مهمترین اولویت امروز دنیای اسلام 8. وحدت در سیره پیامبر (ص) 9. وحدت از منظر مقام معظم رهبری 10. همه خوبی های عالم در وجود پیامبر اسلام نهفته است 11. ستایش مقام پیامبر (ص) 12. به پاس فرخنده میلاد امام صادق (ع) 13. به فرمایش امام صادق ع، 4 چیز، زکات 4 چیز است 14. امام صادق (ع) فرد سیاسی بودند 15. امام صادق (ع) و بصیرت آفرینی  16. معجزات کلام امام صادق علیه السلام و توحید مفضّل 17. سفارشات گهربار امام جعفر صادق (ع) 18. میلاد مسعود امام جعفر صادق (ع) 19. نگاهی به سیره امام صادق (ع) 20. امام جعفر صادق (ع) و بنیان گذاری مكتب تشیّع جعفری 21. برخى وصیتهاى امام جعفر صادق (ع) براى شیعیان 22. ششمین پیشوا

کلیدواژه ها: ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 12044
زمان انتشار: 28 اکتبر 2020
| | |
مهدی سازی توسط سازمان Cia

مهدی سازی توسط سازمان Cia

با تحلیلگری ایمان اکبرآبادی (مدرس و پژوهشگر مطالعات غرب و مهدویت )

فیلم

1 - مهدی سازی توسط سازمان Cia

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ،

Top
برای عضویت در خبرنامه پست الکترونیکی خود را وارد کنید

خبرنامه سایت منتظران منجی

Stay informed on our latest news!

اشتراک در خبرنامه سایت منتظران منجی feed