www.montazer.ir
یک‌شنبه 14 ژوئن 2026
شناسه مطلب: 11380
زمان انتشار: 5 دسامبر 2019
| | | | |
من کِی گفتم، راضی نیستم امام زمان ع بیاد؟

من کِی گفتم، راضی نیستم امام زمان ع بیاد؟

فیلم

1 - من کِی گفتم، راضی نیستم امام زمان ع بیاد؟

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11379
زمان انتشار: 3 دسامبر 2019
| | | | |
آیا او، تو را همراه خود می داند؟

آیا او، تو را همراه خود می داند؟

صوت

1 - آیا او، تو را همراه خود می داند؟

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11378
زمان انتشار: 3 دسامبر 2019
|
معرفی جامعه معلمان مهدوی در فضای مجازی

معرفی جامعه معلمان مهدوی در فضای مجازی

675228 لبیک یا مهدی: 675228 لبیک یا مهدی: سلام به شما خوبا، شما مهربونا، یه خواهش ازتون داریم، حتما ازتون بر میاد؛ کانالهای ما رو به دیگران معرفی کنید باور کنید با این کار سهم شما و بقیه از آرامش بیشتر میشه.  لطفا همین الان این کارو بکنید  بسم الله... انتشار حداکثری لینک کانال جامعه معلمان مهدوی در واتس آپ : https://chat.whatsapp.com/CAIEl7Srdhg2sIV87hEM5j در پیام رسان های تلگرام، ایتا، سروش، بله : @montazer_moalleman بله: https://ble.im/montazer_moalleman سروش: sapp.ir/montazer_moalleman تلگرام: https://t.me/montazer_moalleman ایتا: https://eitaa.com/montazer_moalleman لینک کانال فرزندان آفتاب  تلگرام https://t.me/farzand_aftab ایتا https://eitaa.com/farzand_aftab بله https://ble.im/farz…

کلیدواژه ها: ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11377
زمان انتشار: 2 دسامبر 2019
| |
بردباری، عزت آفرین است

حلم، جلسه 5، 1379/11/09

بردباری، عزت آفرین است

امیرالمؤمنین ع در باره رابطه عزت و بردباری می فرماید: «لا عِزَّ أنفَعُ مِن الحِلمِ[1]= عزّتى سودمندتر از بردبارى نيست.»  با توضیحاتی که جلسه گذشته خدمتتان دادم، رابطه عزت و حلم بیشتر روشن می­ شود. اگر آن توضیحات نبود، شاید در نگاه اول نمی شد تشخیص داد که عزت چه ربطی به بردباری و حلم دارد.

اساساً حلم و بردباری از نگاه افراد، از خودشان ناشی می­ شود. یعنی بستگی دارد به نگاهی که فرد به خودش دارد. چقدر زیبا قرآن می­ فرماید: «الَّذِینَ إِذَا أَصَابَتْهُمْ مُصِیبَةٌ قَالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ[2]= [همان] كسانى كه چون مصیبتى به آنان برسد، مى‏ گویند ما از آن خدا هستیم و به سوى او باز مى‏ گردیم.» یعنی تا به مصیبت و مشکل برخورد می­ کنند، به گوهر ذات خود نگاه می­ کنند و می­ گویند: «إنا لله= ما از خدائیم». یعنی توجه به آن نفخه الهی دارند. توجه به آن عظمتی که خداوند در آنها نهاده دارند. وقتی انسان خودش را در این عزت می­ بیند و این نگاه عزیزانه را نسبت به خودش دارد، خود را کوچک نمی­ کند. یعنی یادش می آید که چه مسیری را دارد و کجا باید برود. ابدیت را نگاه می کند. به گوهر ذات و صورت حقیقی خودش توجه می کند که از خداست. در نتیجه مصیبت برایش کوچک و قابل تحمل می ­گردد.مصیبت چیزی را از انسان کم نمی کند. مصائب همیشه به تعبیر امام حسن عسگری علیه‌السلام، در هاله ای از نعمت ها به سراغ انسان می آید. حضرت امیر علیه السلام می فرمایند: «ربّ مرحوم من بلاء هو دواء= چه بسا دل ما برای افرادی می‌سوزد که به بلایی که گرفتار شده اند، در حالی­که همان بلا دوای آنها است». در زندگی ما خیلی اتفاق افتاده که گرفتاری برای ما پیش آمده و بعد دیده ایم که این گرفتاری، بابی از نعمت های جدید به روی ما گشوده است. خداوند مصیبت را به عنوان هدیه و عامل رشد برای مؤمن ذکر می­ کند. قبلاً گفتیم که مصیبت همیشه به طبیعت انسان می‌خورد تا فطرتش رشد کند. بدن زمانی قوی می‌شود که میکروب سراغ انسان بیاید و سیستم ایمنی بدن شروع به فعالیت کند. بچه هایی را که معمولاً والدین داخل پنبه نگه می دارند و تند و تند آنها را می شویند و اجازه نمی دهند بیرون بروند و خاک بازی کنند، بچه­ هایی هستند که زود مریض می شوند و با کوچک­ترین میکروبی از پا در می ­آیند ولی بچه ­هایی که دائماً با خاک سر و کار دارند، بدن شان در مقابل میکروب ها قوی و واکسینه می شود. برای همین رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند:«خاک بهار بچه ها است». خود پیغمبر هم می فرمایند: من هم خاک بازی و گل بازی می کردم. «جریان مخالف»، انسان را رشد می دهد، اگر نباشد فطرت رشد نمی کند. بردباری، مقابله با نیروی مخالف را آسان می‌کند وقتی می بینم قرار است یک نیروی مخالف با من درگیر شود، مثل برادرم در خانه، خواهرم در خانه، مادر زنم، باجناقم، یک رفیق در محل کار من را اذیت کند و توجه داشته باشم که اینها می تواند چه نردبان خوبی برای ترقی من باشند و چقدر طبیعت مرا لگدکوب کنند و من از قبل این ها دارم رشد می‌کنم و دیگر صبور و آرام می‌شوم. بنابراین، در کتاب «النکاح» داریم در «مهجه البیضاء» مرحوم فیض می فرماید: یکی از فوائد ازدواج این است که روح انسان بزرگ می شود. در ازدواج شما با یک جریان مخالف روبرو هستید. شما زنی می گیرید که از همه جهت با تو تطبیق ندارد. اولاً از نظر جنسی با تو فرق دارد. عاطفی است و تو از نظر عاطفی مثل او نیستی. او روحیات زنانه دارد و تو روحیات مردانه داری و از این لحاظ مخالف تو است. خواسته ها و آرزوها و نوع  تربیتی که او شده و محیطی که در آن بزرگ شده، با تو فرق می‌کند. ضمناً او هم شیطان دارد که او را اذیت می­کند که باعث می شود حرکات غیرمعصومانه از او سر بزند که این خودش آدم را اذیت می­کند. گاهی بدجنسی به سراغش می­آید و شیطان فریبش می دهد. این­ها برای مرد نیروی مخالف می­شود. حالا عرضه داری زنت را تحمل کنی یا نه؟ این زن در هاله ای از نعمت ها و شیرنی ها و خوبی ها و فوائد می­آید، اما ضمناً این تیزی­ها را هم دارد. نیروی مخالف بعدی بچه است. بچه به دنیا می­ آید و شب­ها نمی ­گذارد بخوابی. داد می ­زند، غر می ­زند، نصف شب می ­خواهی راحت بخوابی، می­بینی که خانمت هم بنده خدا خسته است. اینجا وظیفه مرد است که بلند شود بچه را بگرداند. زن همیشه وظیفه ندارد که بچه را بخواباند. مرد باید بلند شود و به زن کمک کند. حالا تو هم فردا می خواهی بروی سرکار؛ ولی باید از خواب ناز (خواب از یعنی طبیعت­ زدگی) بلند شوی، بچه را به شیرینی از زنت بگیری و دادها و جیغ­ هایش را قشنگ تحمل کنی. آدم هوشیار اینجوری است. آن دادها و جیغ­ ها را یک جرعه تلخی می کند مثل دارو که وقتی خورد، در این تلخی شفا هست. اینها سعه صدر می آورد و سینه ات را باز می کند و به خدا و به کرم و رحمت خدا شبیه تر می شوی. انسان را حلیم و صاحب عفو و قوی می کند. اگر بیمار داری، از بیمارت با سعه صدر پرستاری و پذیرایی کن. ما آنقدر جوان های ضعیف دیده ایم، با اینکه هیکل بزرگی دارند، زیبایی اندام کار کرده، ولی روحشان کوچک است و دچار فقر النفس هستند. یعنی اگر بخواهی از روحش یک عکس بگیری، می بینی که علی رغم هیکلش، روحش در حال مرگ است و چیزی از او باقی نمانده است. کنکور قبول نشده، غم عالم، او را می گیرد. یعنی فکر می ­کند که دیگر همه چیز زندگی، جوانی و عمر برایش بی­ معنا می­ شود. یا مثلاً از دختری خواستگاری کرده و دختر به او جواب منفی داده، پسر می نشیند گریه می کند و غذا نمی خورد. یا بعد از 3- 4 روز که خودش را حبس کرده، خودکشی می‌کند. وقتی مزه حاکمیت فطرت را چشیدید، دست از جیفه دنیا برمی‌دارید بدبخت ترین و ضعیف ترین آدم ها کسانی هستند که به خاطر دنیا یا عصبانی شوند یا گریه کنند. رازش هم در این است که تا شما خودتان را تغذیه فطری نکنید و از آنچه که جیفه نیست و عالی است، نخورید، نمی توانید رشد کنید. اگر نمی­ توانید از جیفه بگذرید، به رشد فطرت و حاکم کردن آن در وجودتان دست پیدا نمی کنید. این قاعده است. انسان زمانی می تواند از جیفه دست بردارد که مزه غیر جیفه را چشیده باشد. مزه فطرت گرایی، مزه انسانیت و معنویت را چشیده باشد تا بعد بتواند از جیفه بگذرد. جیفه ای که سگ ها برایش پارس می­ کنند و همدیگر را می­ درند برای او اصلاً مطبوع نیست. چیزی که دیگران برایش دست و پا می­ شکنند، برای او تکان­ دهنده نیست. او اصلاً این جیفه را نمی خواهد. در خیابان، کوچه، بازار، دانشگاه هم که می رود، تلویزیون هم که می­ بیند، این طرف و آن طرف که حضور پیدا ­می ­کند، جیفه او را تکان نمی ­دهد. بویش را خوب می شناسد و با یک استشمام، آن را شناسایی می کند. چون فهمیده، این پست است. یک موقع بوی کباب را حس می کنی و نمی ­دانی که دارند الاغ سرخ می­کنند. یک موقع است که من می­ دانم الاغ سرخ می­کنند، بویش هم می­ آید. درست است که بوی کباب می آید، ولی من رغبتی به آن ندارم. گاهی نمی دانم چیست و فقط بوی آن مرا جذب می­ کند. اما وقتی بدانم آن جیفه است، دیگر به آن میل ندارم. اما وقتی رفتید خارج از کشور، بالای شهر، هر جیفه ای که برایت آوردند، از بویش می فهمی که این جیفه است. این دل دادنی نیست، دلبر نیست. دل تو یک حریم خاصی دارد و حریف و دلبر خاصی دارد. یار دل آرام، دل برده از ما         آرام آرام، الحمدلله وقتی او از تو دل ببرد، دیگر دلی نداری که به کسی بدهی. آدم زمانی می تواند از معشوق های مجازی دست بردارد که معشوق حقیقی را پیدا کرده باشد. این قاعده است. این که به یک جوان بگوییم تو عشق و حال نکن و دنیا را کنار بگذار، بدون اینکه آخرت را پیدا کند به درد نمی خورد. نمی تواند کنار بگذارد. اگر کنار بگذارد دچار افسردگی می شود و خودکشی می­ کند. شهید مطهری درمورد صادق هدایت خیلی زیبا می گوید: صادق هدایت نصف حقیقت را خوب فهمید. اینکه دنیا ارزش ماندن و دل سپردن و دوست داشتن ندارد را خوب فهمید. اما عیب کارش این بود که نصف دوم حقیقت را نفهمید. یعنی آخرت را ندید. چون به آخرت اعتقادی نداشت. اگر آن طرف را می­ دید شخصیتش کامل شده بود. برای همین هم خودکشی کرد. خیلی از کسانی که آثار او را خوانده بودند، همه آدم­های پژمرده و افسرده بودند و بعد هم دست به خودکشی زدند. آدم با حلم، کوچک و ذلیل نمی­ شود. حلم خیلی عزت بزرگی است. البته من فقط یک جنبه اش را برای شما گفتم. جنبه ­های دیگری دارد، از نظر شخصیتی، شخصیت اجتماعی و جهات دیگر. خود ما فطرتاً آدم ­های حلیم، باوقار و آدم­ هایی که حوادث نمی ­تواند آنها را تکان بدهد را دوست داریم. حتی اگر ما بدترین و عصبانی ترین آدم­ها باشیم، فرقی نمی­ کند، باز هم یک آدم قوی را دوست داریم. از قدرت خوشمان می ­آید. مثل کسانی که از نظر جسمی ضعیف هستند؛ ولی آدم های قوی و هیکل­ های بزرگ را دوست دارند و دوست دارند یک زمانی خودشان هم مثل آنها باشند. انسان فطرتاً چون نفخه الهی دارد از ضعف بدش می­ آید و متنفر است. قدرت را دوست دارد، چون خدا را دوست دارد، چون قوی را دوست دارد، صمد را دوست دارد، خودش مظهر صمد است. روح هم همین طور است، حتی اگر از نظر روحی ضعیف باشیم، اما از قدرت روحی خوشمان می­ آید. آدم حلیم چون قوی است، برای مردم عزیز است. آدمی که حوادث نمی­ تواند تکانش دهد، زودرنج نیست، عصبانی نمی­ شود، در زندگی زود به بن بست نمی ­رسد، زود همه چیز جلو چشمش سیاه نمی­ شود، آدمی است که سطح افقش بلند است. کوچک نیست و زیر دست و پا له نمی شود.« المُؤمِنُ کَالجَبَلِ الرّاسِخِ لاتُحَرِّکُهُ العَواصِفُ = مؤمن مثل کوه­ راسخ و بزرگ است که بادهای تند هم نمی­ توانند آن را تکان بدهند». ما از مؤمن لذت می بریم، چون مثل عقاب است، بلندپرواز است و سطح افقش از سطح افق بقیه بالاتر است. حلم دوست و دستیار مؤمن است امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود:«تَعلَّموا الحِلمَ؛ فإنّ الحِلمَ خلیلُ المؤمنِ و وَزیرُهُ[3]= بردبارى را فراگیرید كه بردبارى دوست و دستیار مؤمن است.» یک فرمول در این روایت هست. درست است که راجع به حلم می ­گوید، اما برای همه­ ی خصوصیات است. می فرمایند: حلم را بیاموزید، یعنی، حلم یادگرفتنی است. زیرا حلم دوست و وزیر مؤمن است. یعنی تکیه شاه به وزیرش است. یعنی مؤمن با بودن حلم، هیچ  وقت احساس شکست و تنهایی نمی ­کند و در مسئله ­ای نمی ­ماند. توقف ندارد. حلم است که قدرت، سرعت و حرکت می­ آورد. بعضی­ها را دیده اید تا مصیبتی به آنها وارد می­ شود، ده سال عقب می­ افتند. مثلاً می­ گویند تو که طلبه بودی و درس می­ خواندی. چه شد درس را ول کردی؟ می گوید: من 5 سال است که درسم را به دلیل مشکلات رها کردم. تا می گویید چرا نمراتت پایین آمده است؟ می گویدک به خاطر مشکلات! می پرسی چرا ضعیف هستی؟ چرا درس و دانشگاه را رها کردی؟ چرا درس و حوزه را رها کردی؟ چرا با خانمت دعوا کردی؟ چرا کارتان به مشاجره و طلاق کشید؟ می گوید: مشکلات بود. اما با بودن حلم، ما نه احساس تنهایی می­ کنیم و نه در کاری می ­مانیم. یعنی حادثه که می ­آید، نمی­ تواند ما را عقب بزند. حتی نمی­ تواند ما را متوقف کند. وقتی یک حادثه می ­آید، مؤمن ظریف و قوی که حلم را خوب فهمیده، مثل یک موج سوار که وقتی موج می ­آید به جای این­که بایستد تا موج او را عقب ببرد، سوار موج می­ شود، اوج می­ گیرد و جلو می­ رود و لذت می ­برد. بابا در خانه عصبانی است و مثل مسلسل سمت تو شلیک می­ کند. بایست و قشنگ این­ها را بخور. فرصت خوبی است که یاد بگیرم و جوش نیاورم. برای این­که بخندم، برای این­که بروم و او را ببوسم. او سرت داد می­ زند؛ ولی تو او را ببوس، برای این­که با او شوخی کنی. حلم دوست و وزیر مؤمن است و این را بدانید ما بدون دوست و وزیر، هیچ کاری نمی­ توانیم انجام دهیم. کمااین­که هیچ پادشاهی بدون اعوان و انصار و وزیر، هیچ­کاری نمی ­تواند انجام دهد. برای همین در روایت داریم اگر کسی حلم نداشته باشد، هیچ عملی برایش باقی نمی­ ماند. یعنی در ته قضیه حسابی ندارد و همه اش خالی می­ شود. حلم نداشتن، یکسره انسان را تخلیه می کند. نه تنها از بارهای مثبت تخلیه می ­کند، بلکه بارهای منفی را هم برای انسان جذب می ­کند. حلم نمی ­گذارد بارهای مثبت تو خالی شود و مانع ورود بارهای منفی می­ شود. این یک شاه کلید بسیار مهم است. اگر این نداشته باشیم، موفق نخواهیم بود. قطعاً هم در دنیا و هم در آخرت شکست خواهیم خورد. حلم آموختنی است در روایت بالا از امیرالمؤمنین علیه‌السلام کلمه «تعلّموا» این مسئله را بیان می‌کند که حلم را بیاموزید، زیرا حلم آموختنی است. کسانی که خیال یادگیری ندارند، چیزی نمی­ شوند و رشدی نمی کنند. نه فقط در حلم رشد نمی کنند، بلکه هیچ یک از صفات خوب و صفات کمال را بدون تعلیم نمی شود دریافت کرد. باید سرکلاس بروید و مبانی نظری حلم را یاد بگیرید. این جور نیست که صرفا بیایید سر کلاس، بعد حلیم بشوید. حالا یک ضریب بسیار زیبا به نام باور به این تعالیم می­خورد، باورش می­ کنید و بعد تبدیل می­ شود به شما و به آن عمل می ­کنید. در معرفت نفس در بحث تغذیه گفتیم، تغذیه 3 مرحله ی «جذب، هضم و تبدیل» دارد. باید به آن تبدیل شوید، زیرا اگر تبدیل نشوید فایده ندارد. اگر شما جذب بکنید و هضم هم بکنید، به جایی می رسید. «هضم کنید» یعنی اگر شما فردا بخواهید جایی بروید و راجع به حلم صحبت کنید، بهتر از ما می­ توانید صحبت کنید. اما ممکن است خودت یک ذره به آن معتقد نباشی. مثل این­که به شما می­ گویند یک سخنرانی کن که مرده کاری با آدم ندارد. آنقدر قشنگ به این بچه می ­فهمانی که مرده کاری به آدم ندارد، مرده روح ندارد، جسمش حرکتی ندارد. همه ­ی این استدلال­ها را انجام می­دهید، بعد خودتان یک موقعی می‌روید قبرستان تا هوا تاریک می‌شود، نمی‌توانید در قبرستان بمانید. اگر بگویند ده دقیقه در قبر بخواب، نمی­ توانید. بگویند پیش یک مرده بخواب نمی­ توانید. چرا؟ چون تو به آن اطلاعاتت تبدیل نشده ای. اطلاعات باید تبدیل شود و به باور و یقین حاصل شود. باید قبولش کنید. وقتی قبول کردید، مبانی نظری حلم را یاد می ­گیرید و در خانه هم تمرین و تکرار می ­کنید. بردباری، وقار می‌آورد از دیگر خصوصیات حلم، «كفى بالحِلمِ وَقارا[4] = براى وقار آدمى همان بردبارى بس است.» یعنی شخص وقتی حلیم باشد، وقارش را حفظ می­کند. دیگر جوش نمی­ آورد و کارهای ناشایست و سبک از او سر نمی­ زند. امام صادق علیه السلام در وصف مؤمن می فرمایند: «لا یُرى فی حِلمِهِ نَقْصٌ، و لا فی رَأیِهِ وَهْنٌ[5] = در بردبارى او كاستى، و در اندیشه اش سستى دیده نمى‌شود.» نه تنها حلیم است بلکه حلمش نقص­دار نیست. کمکش می­ کند و برایش یک یار ماندنی است. حلم صفت ثابت مؤمن است و از او گرفته نمی­ شود. یاوری شجاع به نام حلم امام علی علیه السلام می­ فرمایند: « وَجَدْتُ الحِلمَ و الاحْتِمالَ أنْصَرَ لی مِن شُجْعانِ الرِّجالِ[6] = بردبارى و تحمّل را بیشتر از مردان شجاع، یاور خود یافتم.» احتمال یعنی تحمل کردن، یعنی باربرداشتن. احتمال از حمل می ­آید، یعنی قوه باربرداری داشتن. من باید بدانم در این مصیبت سهم دارم. باید یک چیزی روی دوشم بیاید و فشاری را تحمل کنم و چیزی را باید با خودم ببرم. اینها مال فطرت است؛ اما طبیعت اصلاً حاضر نیست چیزی بردارد و چموشی می ­کند. به بچه می‌گویند مشق بنویس. اگر بتواند ننویسد نمی نویسد. به هرکسی بگویند، می ­توانید این تکلیف را انجام ندهید، چند نفر وقتی می­ دانند که می­ توانند انجام ندهند، انجام می دهند؟ نماز واجب، چون واجب است می ­ترسیم و می دانیم که اگر نخوانیم، پوستمان کنده است. می­ خوانیم؛ اما صد برابر نمازهای واجب، نمازهای مستحب است. آن هم با چه ثواب هایی، چند نفرمان می­ خوانیم؟ چون می ­توانیم نخوانیم، نمی‌خوانیم. آنجا که فرمودند ثواب نماز نافله بیش از واجب است، درست همینجاست. احتمال یعنی من می­ دانم این بار به دوشم هست و باید آن را بردارم و تحمل کنم. اما طبیعت نمی­ خواهد زیر بار برود. وقتی ولش کنند، حتی اگر واجبات را از او بردارند، دیگر انجام نمی ­دهد. هرچه بگویند: می­ گوید مگر واجب است؟ چون واجب نیست، انجام نمی ­دهد. بنابراین، باید به او تحمیل کرد. این­که امام سلام الله تعالی علیه می فرماید: انسان بدون تلقین به جایی نمی­رسد، یعنی همین. یعنی باید به او زور بگویید. به طبیعت زور بگویید برای رشد فطرت و بار برایش بگذارید. باید به او تحمیل کنیم تا رشد حاصل شود. آزادی طبیعت، به ضرر فطرت است مقوله آزادی، که می گویند ما باید انسان ها را آزاد بگذاریم، انسان ها باید خودشان همه چیز را انتخاب بکنند، بی معنی است. می گویند حجاب را باید آزاد بگذاریم که هرکس خواست، حجاب داشته باشد. مردم را آزاد بگذاریم تا هر کس خواست، شئونات را رعایت کند. به اینها باید گفت: چطور یک بچه را که شاید راضی نباشد ببرید واکسن بزنید، به زور او را می برید و به او واکسن می زنید؟ قطعاً اگر به بچه بگویید واکسن می زنی یا نه؟ می ­گوید نمی زنم. می­ گویید آمپول می­ زنی برای خوب شدن یا نه؟ می­ گوید نمی­زنم. می گویید عمل جراحی می­کنی یا نه؟ می­گوید نمی­کنم. اگر جبر را بردارند و به بچه های 6 ساله بگویند مدرسه می­روید یا نه؟ چند بچه 7 ساله به دبستان می­ آیند؟ چرا در چنین مواردی شما آزادی و حرمت بچه و انسان را رعایت نمی کنید و به آنها می گویید که زوری باید دبستان، راهنمایی، دبیرستان بروی، حتی زوری باید به دانشگاه بروی؟ مثلاً بچه دوست دارد برود حوزه علمیه. ولی به زور او را به دانشگاه می­ فرستند. دوست دارد برود دانشگاه. اما به زور می ­گویند برو حوزه. دوست دارد با فلان کس ازدواج نکند. می­ گویند نه این مصلحت تو است و باید ازدواج کنی. پس آزادی کجاست؟ خیلی از مصالح هست که نمی­ توانیم بگذاریم به حساب این­که اگر شخص دلش خواست انجام دهد، نخواست انجام ندهد. خیلی از چیزها هست که باید جبراً در اجتماع انجام شود. اگر قرار باشد قوه قهریه و قوه غضبیه حکومت، بالای سرش نباشد، خطرناک است. چراغ قرمز چهارراه را نمی ­توانید بدون پلیس بگذارید. تازه دوربین مخفی هم می­ گذارید، باز تقلب می­ کنند و باز تصادف اتفاق می­ افتد. آن وقت راه قوه‌ی شهوت را باز بگذارید و بگویید که مردم آزادند! ببینید چه فاجعه­ ای در اجتماع ایجاد می ­کند. طبیعت این جور نیست که رهایش کنید و بگویید آزاد است. طبیعت احترامی ندارد به این معنا که بخواهد جلوی فطرت قد علم کند یا با مصالح انسان بازی کند. شما طبیعت را محدود می­ کنید و هرکاری که دلش خواست نمی­ گذارید انجام دهد. وقتی می­ گویید بچه عقلش نمی­رسد و من باید زوری او را بفرستم مدرسه و کلاس اول یا راهنمایی، یعنی بچه طبیعت است و فعلاً عقل و فطرتش فعال نیست و نمی تواند مصالح را تشخیص بدهد. پس من باید او را به مدرسه بفرستم. وقتی که بزرگ می­ شود از من تشکر می­ کند. ما از همه معلمینی که ما را کتک زدند تا درس بخوانیم و از والدینی که زور گفتند و علیرغم میل مان، ما را به مدرسه فرستادند، الان تشکر می­کنیم. از این قضیه خوشحال هستیم که به یک ثروت رسیده ایم و با هیچ چیزی حاضر نیستیم آن را عوض کنیم. طبیعت انسان از رفتن به زیر بار احتمال و حلم، فرار می‌کند احتمال یعنی باید قبول کنید که زیر بار یک چیزهایی بروید و باید چیزهایی را بپذیرید. باید در روابط زنانشویی حتما یک فشاری را تحمل کنید. اینکه انتظار داشته باشی همیشه حرف، حرف تو باشد، نمی شود. باید قبول کنی که پدرت حقی برگردنت دارد و تو وظایفی نسبت به او داری و باید پدرت را تحمل کنی. باید مادرت را احترام بگذاری. اینها حرمت دارند. باید نسبت به خواهر و برادرت احساس مسئولیت کنی. باید نسبت به فامیل و ارحام، نسبت به استاد، نسبت به شاگرد باری را تحمل کنی. نسبت به اجتماع، نسبت به ولی فقیه، نسبت به مسلمان­ هایی که در دنیا هستند هم همینطور. انسان، اگر قرار باشد بار نکشد و چیزی را تحمل نکند، انسان نیست. یک کسی مثل شهید چمران توی آمریکا نانش توی روغن است. شاگرد اول دانشگاه، چقدر اصرار دارند که او را با آن تحصیلات عالی نگه دارند. اما چون نمی­ تواند به عنوان یک انسان این وضعیت را بپذیرد، به لبنان می‌رود. چون باید بار دیگران را تحمل کند. فطرت این جوری است که خودش را زیر بار می­دهد. اما طبیعت از زیر بار فرار می­کند. فطرت نمی­تواند ببیند یک نفر شب گرسنه می­خوابد و این راحت باشد. کسی که این جوری است، حتما فطرت مدار نیست، بلکه طبیعت مدار است. بعضی ها لشکرهای قوی دارند. مردان شجاع، قوی، اسلحه، مهمات، پول، دارند. اما بعضی ها حلم و صبوری دارند. این دو گروه با هم جنگ می­کنند. « كَمْ مِنْ فِئَةٍ قَلِیلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً كَثِیرَةً بِإِذْنِ اللّه[7] = بسا گروهى اندك كه بر گروهى بسیار به اذن خدا پیروز شدند.» اول از رابطه دو تا طبیعت مثال می­زنم و نه فطرت و طبیعت. در رابطه با دو تا طبیعت، لشکر ویتنام را و لشکر آمریکا را در نظر بگیرید. آمریکا از هر جهت برتری دارد. ولی در نهایت شکست می­ خورد، چرا؟ چون ویتکنگها چیزی دارند که آمریکایی­ها ندارند و آن صبر و حلم است. سربازش یک­دانه برنج را در دهانش می­اندازد و تا غروب می­مکد و پیروز می­ شوند. آمریکایی که از همه جهت همه امکانات را دارد، امّا چون لشکر بدون حلم موفق نیست، شکست می­خورند. آمریکایی ها همه عیش و نوششان باید فراهم می‌شد تا می‌جنگیدند. ولی ویتکنگها این جوری نبودند. هرجای دنیا که دو تا گروه حتی دو گروه باطل به هم برخورد کردند و یکی از آنها حلیم و صبور بودند، موفق و پیروز شدند بر آن گروهی که صبور نیست. افراد و گروه های بردبار همیشه پیروزند در جبهه فطرت و طبیعت هم که نگاه کنید قرآن می­فرماید: «إِنْ یَكُنْ مِنْكُمْ عِشْرُونَ صَابِرُونَ یَغْلِبُوا مِائَتَین[8] = اگر از [میان] شما ۲۰ تن شكیبا باشند، بر ۲۰۰ تن چیره مى ‏شوند.» در اینجا خداوند پیروزی را برده روی صبر. وقتی به امکانات بسیجی های ما نگاه می­کردید،  امکاناتشان در مقابل دشمن خیلی ضعیف و کم بود. 18 – 17 کشور، دو ابرقدرت و سایر قدرت­های بزرگ به جنگ ما آمدند. کشورهای خلیج فارس میلیاردها دلار، به نفع آمریکا نفت می ­فروختند. کویت نفت های منطقه بی­طرف را می­فروخت و دلارش به نفع عراق بود. برای اولین بار دو تا ابرقدرت شوروی و آمریکا با هم آمدند. 16- 17 کشور، آلمان، ایتالیا، مصر، اردن، اسپانیا، شیلی، این­هایی که در ساخت بمب­های شیمیایی دخالت داشتند، همه آمده بودند بااین بسیجی­ها بجنگند. لشکر بسیجی بعد از ایمان به خدا حلم بود. خانواده شهدا شهید می­دادند و می­گفتند، این گل پرپر شده، هدیه به رهبر شده. ککش هم نمی­گزید. نمی رفت به امام و دولت فحش بدهد و بگوید: آی نجنگید! جنگ را تمام کنید! چون بچه های ما دارند کشته می­ شوند. نه؛ بلکه تأیید می­ کردند و می­ گفتند خودمان هم می آییم. این ملت را چه کسی می­ تواند شکست بدهد؟ راجع به غذا بهانه نمی­ گرفتند. در اوایل جنگ من یادم هست وضعیت غذا خیلی افتضاح بود. بعدها کم کم نان آمد، نان گاوی به ما می دادند. نان هایی را که می خواستند ببرند به طویله ها آنها را به ما می دادند و بسیجی ها عشق هم می کردند این­ها را می خوردند. ما شب دومِ کربلای 5 زدیم به خط. بچه های لشکر 25 کربلا را دیدیم که آنها 10- 20 ساعت در آب مقاومت کرده بودند و جلوی عراقی ­ها ایستاده بودند. شوخی نیست ۲۰ ساعت داخل آب بایستی. دشمن با اینها چه کار می­ توانست بکند؟ خود صدام بریده بود. می گوید، این­ها وقتی به عملیات می‌آیند، مثل گوسفندانی هستند که به یک چمن­زار و مرتع تر و تازه رسیده اند. اینها همانطوری حمله می­ کنند. به آنها می­گفتی عملیات نیا، به جای این­که خوشحال شوند، گریه می­ کردند. در بیمارستان می گفتند تو باید 5 روز بیشتر استراحت کنی. کی از استراحت بدش می ­آید؟ اما می­گفت: من 5 روز استراحت کنم؟ یواشکی از پنجره ملافه را آویزان می کردند و مثل محمد زنگنه خدا بیامرزدش، دوباره به جبهه برمی‌گشتند. این حلم است و این پیروز می­ کند. قرآن می ­فرماید: همیشه اگر گروهی صبور بود، پیروز می شود. اگر استقامت کرد پیروز می شود. «وَأَنْ لَوِ اسْتَقَامُوا عَلَى الطَّرِیقَةِ لَأَسْقَیْنَاهُمْ مَاءً غَدَقًا[9] = و اگر [مردم] در راه درست پایدارى ورزند قطعا آب گوارایى بدیشان نوشانیم.» اگر مقاومت کنید به آن آب حیات خواهید رسید. مقام معظم رهبری فرمود: دشمن سعی دارد جوان ها را ناامید کند. اصلاً نباید ناامید شویم. نهایتاً ما را از کجا می ­خواهند ببرند؟ غیر از کربلا هست؟ آقا فرمودند، اگر فشار بیاورند خبری از صلح امام حسن نیست. چیست؟ کربلاست. مرغابی را از آب ترساندن که معنا ندارد. شما ببینید کربلایی­ ها شب عاشورا چقدر عشق و حال می کردند. بسیجی ­های خودمان بهترین و شیرین­ترین شوخی هایشان در شب عملیات بود. دیگر از چه بترسیم؟ از چه ناامید شویم؟ معصوم ع می فرماید: حلم و احتمال را برای خودم بهتر، مناسب­تر و یاور­تر از مردان شجاع دیدم. در کربلا 72 نفر هستند. تعداد کشته های عمر سعد را نگاه کنید چقدر است؟ تنها علی اکبر سلام الله تعالی علیه، شب اول ۳۰ نفر را برمی دارد و می­روند که آب بیاورند. می­زنند به آب، از دماغ یک نفر هم خون نمی آید. کلی را آنجا می­کشند و آب هم برمی دارند و می­آورند. این علی اکبر علیه السلام است. این علی اکبری است که وقتی تا کشته شود و تا وقتی که بی رمق گردد و خسته شود، تیر و عمود بخورد، ۲۰۰ نفر را می­کشد. آقا شیخ جعفر خیلی قشنگ نوشته است: ۲۰۰ نفر را اگر دست پایشان را ببندند تا ظهر نمی توانید سرشان را ببرید. سیدالشهدا هزار و ۱۵۰ نفر را به درک واصل می­کند تا خسته می شود و در اثر خستگی تیر می­خورد و شهید می­ شود. اینطور است که حلم قدرت می ­آورد. از نظر ظاهری هم قدرت می­آورد. این یاور است. افراد حلیم، خودساخته و مؤمن به دردمان می­ خورند. ع ل 194 حلم/ عزت/وقار [1] . بحار الأنوار : ۷۷/۲۸۲/۱ . [2] . سوره بقره/156. [3] . بحار الأنوار : ۷۸/۶۲/۱۴۰ . [4] . غرر الحكم : ۷۰۲۶ . [5] . الخصال : ۵۷۱/۲ . [6] . غرر الحكم : ۱۰۱۳۹ . [7] . سوره بقره/249. [8] . سوره انفال/65. [9] . سوره جن/16. مباحث حلم در قالب سی دی و کتاب کار 

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11376
زمان انتشار: 4 دسامبر 2019
| |
امام حسن عسکری(ع) و منحرفان فکری

امام حسن عسکری(ع) و منحرفان فکری

حضرت امام حسن عسگری(ع) به روایت مشهور در هشتم ربیع الثانی در سال 232 هجری قمری در مدینه متولد شدند. ایشان در سال 235 ه . ق که چهارساله بودند، با پدر بزرگوارش امام هادی علیه السلام به سکونت در سامرا مجبور شد و حدود نوزده سال با پدر خویش در این شهر ساکن بود. پس از شهادت پدر، به مدت شش سال امامت کرد و در این مدت به علت سخت گیری بیش از حد عباسیان، با تقیه بسیار رفتار می کرد و جز یاران نزدیک، کسی را برای ملاقات نمی پذیرفت.

یکی از اهداف و برنامه های کلّی پیامبر و معصومان علیهم السلام حراست و مرزبانی از اندیشه های اسلامی بود که با آغاز بعثت و دعوت پیامبر شروع شده و هریک از امامان بزرگوار به تناسب شرایط زمانی خود به این وظیفه مهم و خطیر پرداخته اند. چنانکه ملاحظه می کنیم، حضرت محمد صلی الله علیه و آله وسلم با بسیاری از گروه ها همانند: دهری ها، زنادقه، براهمه و غیر آنان و همچنین امامان علیهم السلام با افراد و گروه های بسیاری که به ظاهر مسلمان بوده، اما افکار خارج از اندیشه های دینی و اسلامی داشتند، به بحث و گفت و گو و مقابله جدّی می پرداختند. بدین شکل که اگر فرد یا افرادی دچار اشتباهات یا تناقضاتی می شدند، نخست به هدایت و روشنگری و به دور از هرگونه موضع گیری کار خود را آغاز می کردند؛ اما همین که احساس می شد، این فکر انحرافی به دنبال جریانی پنهان یا آشکار، خود را نشان داده است فوراً دست به افشاگری علیه آنان می زدند. و گاهی نیز همین اندیشه ها که هر روز در لباس نویی خود را در جامعه اسلامی آشکار می کرد، خلفای بنی عبّاس را هم به دام انداخته و گاه می شد همان افکار غلط، سیاست نظام را ترسیم می نمود. مثلاً در زمان امام هادی علیه السلام مسأله «خلق قرآن» در جامعه اسلامی بالا گرفته و طرفداران زیادی پیدا کرده بود و چند خلیفه عبّاسی به تبعیّت از یک دسته، گروه مخالف را در زیر بدترین فشارها و شکنجه ها وادار به پیروی از عقیده خود می کردند. از جمله کسانی که در سال 220 ق. بر سر همین عقیده، شلاّق زیادی خورده و شکنجه فراوانی دید و مدّتی در زندان به سر برد، احمد بن حنبل1 بود که از او می خواستند تا دست از عقیده خود برداشته و با خلیفه عبّاسی هم نظر شود. بی شک یکی از علل و انگیزه های جدا ساختن امامان علیهم السلام از امت اسلامی، همین جهت بود که عدّه ای از خدا بی خبر می خواستند با استفاده از قدرت خلافت اسلامی، جامعه را به سمت و سویی که خود می خواهند، بکشانند و جوانان را نسبت به باورهای دینی سست کنند و آنها را در دامان همان اندیشه های باطلی که از پیش طرّاحی کرده و رواج داده بودند، بیندازند تا کسی نتواند آزادانه در برابر این تهاجم ایستادگی نماید. این نوشتار، به بخش بسیار کوچکی از این تلاش های جدّی پرداخته است. امام و نگهبانی از اندیشه اسلامی دوران امام یازدهم، یکی از دوران های سخت و دشواری بود که افکار گوناگون از هر سو «جامعه اسلامی» را تهدید می کرد. و با اینکه امام در نهایت فشار به سر می برد، اما وی همانند پدران خود، لحظه ای از این مسأله غفلت نورزیده و در برابر گروه ها و مکتب های التقاطی و اندیشه های وارداتی و ضدّ اسلامی از جمله: صوفیان، غُلات، مُفَوّضه، واقفیه، دوگانه پرستان و سایر دگراندیشان، سخت موضع گرفته و با شیوه های خاصّ خود، کارهای آنها را خنثی نموده و نقش بر آب می کرد. آگاه ساختن فیلسوف عراق مورّخان نوشته اند: در زمان امام حسن عسکری علیه السلام فیلسوفی در عراق می زیست به نام «اسحاق کِندی». وی به خیال این که در قرآن تناقض وجود دارد، در خانه نشست و مشغول تدوین و تألیف کتابی در تناقض قرآن شد. ابن شهرآشوب می نویسد: روزی یکی از شاگردان اسحاق کِندی به محضر امام حسن عسکری علیه السلام وارد شد. امام به وی فرمود: آیا در بین شما فرد توانایی پیدا نمی شود که استادتان کِندی را در آنچه که آغاز کرده، رد کند و او را از این کار باز دارد؟! او گفت: ما همه از شاگردان او هستیم و چگونه می توانیم در این خصوص یا در دیگر مسائل بر استاد خود اعتراض کنیم؟! حضرت فرمود: آیا آنچه را که به تو بیاموزم، به او می رسانی؟ عرض کرد: آری. امام فرمود: به نزد او روانه شو و نخست با وی معاشرت نیکی داشته باش و به هر چه نیاز دارد، کمکش کن. هنگامی که با او انس گرفتی، به او بگو: سؤالی به ذهنم رسیده است که دوست دارم آن را از تو بپرسم. او خواهد گفت: سؤال کن. پس به او بگو: اگر گوینده (آورنده) این قرآن نزد تو بیاید و از تو بپرسد: آیا احتمال وجود دارد که مقصود خداوند از این گفتار، غیر از آن باشد که شما پنداشته ای و در پی آن هستی؟ او به تو خواهد گفت: آری، این احتمال وجود دارد. زیرا انسان هنگام شنیدن، بهتر متوجّه معانی می شود و آنها را درک می کند. چون چنین گفت، به او بگو: شما چه می دانی شاید منظور گوینده کلمات قرآن غیر از چیزی باشد که شما تصوّر کرده ای و او الفاظ قرآن را در غیر معانی خود استعمال کرده باشد. آن مرد از حضور امام حسن عسکری علیه السلام مرخّص شده و به سوی استاد خود، فیلسوف عراقی، رهسپار گردید و مدّتی به دستور آن حضرت با او به نیکی رفتار کرد و سرانجام در فرصت مناسب، سؤال پیشنهادی امام را از او پرسید. کِندی گفت: یک مرتبه دیگر این سخن را برایم بیان کن. وی بار دیگر سخن امام را بیان نمود. کِندی درنگی کرده و مقداری فکر کرد و دریافت که هم از نظر لغت و هم از نظر علمی این امر کاملاً محتمل است و در نظرش این سخن کاملاً صحیح آمد. از این روی به شاگردش گفت: تو را سوگند می دهم که بگویی این سخن را از کجا آموختی و چه کسی آن را به تو گفته است؟ راوی می گوید: گفتم: این، چیزی بود که بر قلبم گذشت؛ لذا از شما پرسیدم. گفت: هرگز! همانند تو محال است بر چنین چیزی دست پیدا کند و به این مرتبه از این سخن برسد! حال به من بگو که این سخن را از کجا آوردی؟ گفتم: این، دستوری بود که ابومحمّد ـ عسکری علیه السلام ـ به من یاد داده است. گفت: درست گفتی، چرا که چنین سخنانی تنها از همان خاندان صادر می شود. سپس آتشی درخواست کرده و هر آنچه را که نوشته بود، در آتش سوزاند.2 برخورد با غلات و مُفَوِّضه از دیگر برخوردهایی که امام حسن عسکری علیه السلام با منحرفان فکری داشت، همانا موضع گیری در برابر غلات و مفوّضه بود؛ یعنی همان هایی که عقیده داشتند: خداوند در ابتدای آفرینش با خلقت کردن پیامبر، همه چیز را به او واگذار کرده، سپس این پیامبر است که دنیا و هر آنچه که در او هست را آفریده است. و برخی گفته اند: خداوند این اختیار را به علیّ بن ابیطالب علیه السلام داده است.3 و چون این اندیشه انحرافی لطمه شدیدی بر عقاید مسلمانان می زد، و پیامدهای ناگواری در پی داشت، بدین جهت از آغاز پیدایش این تفکّر غلط، مورد نکوهش معصومان علیهم السلام قرار گرفت و این طایفه را بدتر از یهود و کفّار قلمداد کردند. زیرا چیزی مدّعی شده بودند که حتّی یهود و نصارا هم نگفته بودند. چرا که یکی از آثار این تفکّر غلط، غُلوّ درباره پیامبر و معصومان علیهم السلام بود. از این رو، امام عسکری علیه السلام مسلمانان را از پیروی چنین افرادی با چنین افکاری بر حذر می داشت و گاهی با برخی از ساده اندیشان و فریب خوردگان بسیار بزرگوارانه برخورد می کرد، به امید آنکه از باور خود دست بردارند. امام عسکری علیه السلام و ادریس بن زیاد علاّمه مجلسی از «ادریس بن زیاد کَفَر توثایی» نقل کرده که وی می گفت: من از جمله افرادی بودم که در باره آنها غُلوّ می کردم. روزی برای دیدار با ابومحمّد عسکری علیه السلام روانه سامرّا شدم؛ وقتی که وارد شهر شدم، از فرط خستگی خود را بر پلّکان حمّامی انداخته و کمی به استراحت پرداختم. در این بین خواب چشمان مرا ربود؛ پس بیدار نشدم مگر با صدای کوبیدن آرامی که به وسیله چوب دستی که در دست امام عسکری علیه السلام بود. پس با همان اشاره از خواب بیدار شده و او را شناختم. فوراً از جای برخاسته و در حالی که آن حضرت سوار بر اسب و غلامان و پیشکاران اطرافش را گرفته بودند، پا و زانوی مبارکش را بوسه زدم، اوّلین سخنی که امام در این ملاقات کوتاه به من فرمود، این بود: «یا ادریس! «بل عباد مکرمون، لایسبقونه بالقول و هم بأمره یعملون»؛4 ای ادریس! بلکه آنان بندگان مقرّب خدایند و در گفتار بر او سبقت نمی گیرند و به فرمان وی عمل می کنند.» در این جا حضرت با عنوان کردن این آیه خواستند به او بفهمانند که اندیشه غُلوّ درباره ما باطل است و ما از خود هیچ اختیاری جز آنکه خداوند اراده کند، نداریم؛ چرا که ما به دنبال امر و اراده خدا بوده و فرمان او را انجام می دهیم. ادریس که از جواب کوتاه امام عسکری علیه السلام کاملاً آگاه شده بود، در پاسخ امام گفت: ای مولای من! مرا همین کلام بس است؛ زیرا آمده بودم تا این مسأله را از شما بپرسم.5 امام عسکری علیه السلام و کامل بن ابراهیم در ملاقاتی که «کامل بن ابراهیم» به نمایندگی گروهی از مفوّضه با امام داشت، وی پاسخ سؤالات خود را از امام عصر علیه السلام چنین دریافت کرد: مفوّضه دروغ گفته اند، بلکه دلهای ما ظرفهای مشیّت الهی است. پس اگر او بخواهد، ما می خواهیم.» امام عسکری علیه السلام در جهت تأیید گفتار فرزندش امام عصر علیه السلام و ردّ گفته مفوّضه، به کامل بن ابراهیم فرمود: «پاسخ خود را دریافت کردی، دیگر برای چه اینجا نشسته ای، از جای برخیز...»6 موضع گیری در برابر واقفیّه یکی دیگر از گروه های انحرافی که پس از شهادت امام موسی بن جعفر علیه السلام پدید آمد، آنهایی بودند که ادّعا داشتند: موسی بن جعفر علیه السلام هنوز از دنیا نرفته است. بنیانگذاران این طایفه، زیاد بن مروان قندی، علی بن أبی حمزه و عثمان بن عیسی می باشند و علّت انکار آنان در آغاز کار، این بود که نزد این سه نفر، اموالی از حضرت موسی بن جعفر علیه السلام وجود داشت، چون نمی خواستند اموال امام کاظم علیه السلام را به فرزندش امام رضا علیه السلام تحویل دهند، شهادت امام کاظم علیه السلام را منکر شدند. در پاسخ نامه امام رضا علیه السلام ـ که به آنها نوشته بود تا اموال را بازگردانند، زیرا او قائم مقام پدرش موسی بن جعفر علیه السلام است ـ زیاد قندی و ابن ابی حمزه، منکر چنین پولی در نزد خود شدند و اما عثمان بن عیسی به حضرت نوشت: پدرت هنوز زنده است و هر که چنین ادّعایی کند، سخن باطلی گفته و تو هم اینک به گونه ای عمل کن که خود می گویی از دنیا رفته است. ولی او به من دستور نداده چیزی به تو بدهم...7 آری، این گروه با توقّف در امامت موسی بن جعفر علیه السلام از همان ابتدا مورد لعن، نفرین و برائت امامان علیهم السلام بوده و به گروه «مَمْطوره» نیز اشتهار یافتند.8 علاّمه مجلسی از «احمد بن مطهّر» روایت کرده: برخی از یاران ما به امام حسن عسکری علیه السلام نامه نوشته و از وی درباره کسی که بر حضرت موسی بن جعفر علیه السلام توقّف کرده ـ و فراتر نرفته است ـ سؤال کرده بود که: آیا آنها را دوست داشته باشم یا از آنان بیزاری جویم؟ حضرت در پاسخ فرمود: «آیا برای عمویت آمرزش می خواهی؟ خداوند عمویت را نیامرزد، از او بیزاری بجوی و من در پیشگاه خداوند از آنها بیزاری می جویم. پس با آنان دوستی نداشته باش، از بیماران شان عیادت مکن و در تشییع جنازه های مردگان شان حاضر مشو و بر امواتشان نماز نخوان، خواه امامی را از سوی پروردگار منکر شوند، و یا امامی را که از سوی خداوند نمی باشد، بر آنها اضافه کند و یا قائل به تثلیث باشند. بدان، کسی که تعداد ما را اضافه بداند، مانند کسی است که از تعدادمان کاسته باشد و امامت ما را انکار کند.» تا قبل از این مکاتبه و جریان، شخص سؤال کننده نمی دانست که عمویش هم در ردیف «واقفیان» است و حضرت او را از این موضوع آگاه ساخت.9 پی نوشت ها: 1. تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 472؛ تاریخ طبری، ج 7، ص 195؛ الامام الصّادق و المذاهب الاربعه، ج 4، ص 456. 2. مناقب آل ابی طالب(ع)، ج 4، ص 424؛ با  

کلیدواژه ها: ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11375
زمان انتشار: 2 دسامبر 2019
|
جلسات خانواده آسمانی و شرح زیارت جامعه کبیره

جلسات خانواده آسمانی و شرح زیارت جامعه کبیره

جلسه خانواده آسمانی ساعت 16:00-17:00 و شرح زیارت جامعه کبیره بعد از نماز مغرب و عشاء پنجشنبه 98/09/14 در حسینیه قرائت قرآن (اثنی عشری) برگزار می‌گردد.

این جلسات به صورت زنده از اینستاگرام پخش می گردد. نشانی: شهر ری، خیابان قم، انتهای خیابان آستانه، محوطه پارکینگ حرم، حسینیه قرائت قرآن (أثنی عشری) آرشیو مباحث استاد شجاعی فروشگاه آنلاین با محصولات ناب

کلیدواژه ها: ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11373
زمان انتشار: 30 نوامبر 2019
|
مباحث استاد شجاعی با موضوع مهارت های زندگی آرام

مباحث استاد شجاعی با موضوع مهارت های زندگی آرام

سخنرانی استاد محمد شجاعی با موضوع «مهارت های چگونگی یک زندگی آرام و شاد» روز دوشنبه 98/09/11 از ساعت 19:30 الی 21 شب دانشجویان لار و عموم در حسینیه سیدالشهدا برگزار می گردد. 

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11372
زمان انتشار: 30 نوامبر 2019
| |
آدم عاقل، بردبار است

حلم، جلسه 4، 79/11/06

آدم عاقل، بردبار است

امیرالمؤمنین علیه‌السلام می‌فرمایند، جوهره‌ی حلم، عقل است. يعني هرقدر شخص عاقل‌تر و فهميده‌تر باشد، حليم‌تر و بردبارتر است. « الحِلمُ نورٌ جَوهَرُهُ العَقلُ[1] = بردبارى، نورى است كه جوهره آن خرد است.

شبیه به این روایت را ما جاهای دیگر هم داریم. مثلاً، حلم و بردباری میوه‌ی علم است. یعنی چه كسی می‌تواند بردبار باشد؟ كسی كه فهمیده باشد. منظور از علم، سواد داشتن نیست. یا كسی كه مثلاً درس دانشگاه خوانده یا خواندن و نوشتن بلد باشد. یا منظور از آدم فهمیده، فقیه نیست. فقیه یعنی کسی که دین را خوب فهمیده باشد. ‌كسی كه جوش می‌آورد و داد و فریاد می‌زند و خشونت در رفتارش هست، بخصوص در مورد كسانی كه خداوند امر كرده به مدارا و بردباری و خوش­رفتاری نسبت به آن‌ها و بخصوص كسانی كه اگر انسان نسبت به آن‌ها غضب كند، خودش به آتش غضب الهی خواهد سوخت. مثل والدین و در درجه­ی بعدی خانواده، همسر، فرزند. اشخاص عالم، فهمیده و عاقل، اینها را رعایت می‌كنند. اشخاص عاقل و عالم حلیم هستند. «تغافل و تجاهل» نشانه عقل و از شاخه‌های حلم است ثمره‌ عقل، حلم است. از شاخه‌­های حلم، تغافل و تغافل است نسبت به كارهایی كه دیگران با ما می‌كنند. یعنی باید ناملایمات را تحمل کنیم وگاهی خودمان را به بی‌خیالی بزنیم، به نفهمی و غفلت بزنیم. مثل اینکه اصلاً كسی فلان برخورد را با من نكرده است. انگار نه انگار كه اصلاً این حرف را به من گفته است. برای همین فرمودند: «إنّ العاقِلَ نِصفُهُ احتِمالٌ، و نِصفُهُ تَغافُلٌ[2]= خردمند، نصفش تحمل و بردبارى است و نصف دیگرش نادیده گیری.» عقل مساوی است با كل بهشت. نصف شخصیت عاقل تحمل است. این یعنی ظرفت دارد. مثل یك بادكنك پر نیست كه وقتی به او فشار بیاوری، عكس‌العمل نشان بدهد و بتركد. بعضی‌ها این‌طوری هستند. آنقدر از طبیعت‌گرایی چاق شده اند که تا یك چیزی خلاف میلشان باشد، به خشم می‌آیند و جوش می‌آورند و داد می‌زنند. نصف دیگر آدم عاقل، بی‌خیالی است. بی‌خیالی یعنی خیلی زیركانه مشکلات را رد می‌كند. چرا؟ چون می‌داند اگر گیر بدهد، هم شدیداً فطرت خودش آسیب می‌بیند و هم به طرف مقابل آسیب می‌زند. یعنی غضب چیزی است كه فقط خود شخص را نمی‌سوزاند؛ بلکه اطراف را هم آتش می‌زند. گاهی شعله‌هایی ایجاد می‌كند كه تا قیامت خاموش نمی‌شود. برای همین در روایت داریم «سوء الخلق ذنب الله یغفر= بداخلاقی گناهی است كه هرگز بخشیده نمی‌شود». غضب فشار قبر زیادی به بار می‌آورد، مارها، عقرب‌ها، سگ‌های درنده و بدخو و تندی را در قبر، برزخ و قیامت بر انسان مسلط می‌كند. آدم بردبار، «خود» را به بلندای ابدیت دوست دارد آدم عاقل و حلیم كسی است كه «منِ» خود را به بلندای ابدیت دوست دارد و از آن محافظت می‌كند. بی‌ظرفیتی، داد و فریاد كردن و غضب پای انسان گران تمام می‌شود. این­جا ما فکر می­کنیم غضب 5 دقیقه طول کشید و من داد و فریاد راه انداختم. این 5 دقیقه را درمحاسبه­ی قیامت ببرید. آن‌جا چه كسری از عذاب، برای انسان درست می‌كند؟ یك گناه كوچك آدم در اینجا انجام دهد، می‌فرماید، حداقل 100 سال در جهنم گرفتار است. مبنا را توجه كنید. بحث نسبت، بحث مهمی است. اگر آن را متوجه نشویم، نمی­دانیم در این دنیا می‌خواهیم چه‌كار كنیم؟ فرض کنید، این نیروی زیردست تو خدماتی است، از روی عصبانیت چهار تا داد بی­جا سرش زدی، او هم برای این‌كه نانش قطع نشود به رئیسش چیزی نمی‌گوید. ولی بدان که در بدترین جا و بدترین موقع، به نیروی زیردستت، به زنت، بچه‌ات عصبانی شدی و چون آن‌ها می‌ترسند، چیزی نمی‌گویند. آن‌ها سكوت می‌كنند و می‌گویند باباست دیگر، باید تحملش كنیم. مرد است و باید تحملش کنیم. رئیس است و باید تحملش كنیم. شدیدترین عذاب‌ها همین جا است. چون پیغمبر اکرم صلی‌الله علیه و آله و سلم فرمودند: «بدترین مردم كسی است كه انسان‌ها از او حساب ببرند». حساب بردن یعنی چه؟ یعنی علوّ و کبر، و این خطرناك است که انسان بخواهد یک ­نفر از او حساب ببرد. این روحیه ­ی جهنمی است. بعضی‌ وقت‌ها انسان آن­قدر بی‌شعور می‌شود، آن­قدر دچارتكبر می‌گردد كه هم بد می‌کند و هم انتظار دارد، دیگران بیایند و بگویند چشم! حق با تو است و او را آرام كنند. كسی باید بیاید از او معذرت بخواهد تا آرام شود. حتی فكر نمی‌كند كه اصلاً این مشكلی كه پیش آمده و عامل این عصبانیت چیست؟ ما در محضر خداییم. در محضر امام زمانیم. در محضر رسول الله هستیم. مگر عربده‌كشی، غرغر كردن شوخی است؟ آن هم آن‌جایی كه اصلاً ما حق نداریم. انسان یک­ذره دقت كند كه فرشته‌ها دارند نگاهش می‌كنند و در محضر امام زمان علیه‌السلام آدم وحشی‌بازی در بیاورد. باطن انسان در چنین مواقعی خیلی زشت می‌شود. اگر می‌توانست باطن خودش را در آن حالت نگاه كند، می‌فهمید چه درنده و چه اژدهایی شده است. پس به داد خودت برس. الان که جوان هستی، طاغوت بودن و متكبر بودن را کنار بگذار. بگو: من كیستم که همه چیز باید با میل من جور دربیاید؟ ازمبانی بندگی این است که انسان عبد باشد و در ­مقابل خدا برای خود هیچ چیزی سراغ نداشته باشد. یعنی بگوید:«لا یملک لنفسه نفعاً و لا ضراً و لا موتاً و لا حیاتاً و لا نشوراً= بنده‌اى كه سود و زیان و مرگ و حیات و رستاخیزش را در اختیار ندارد.» انسان منیّت دارد. در میان جمع، به ظاهر از احترام به حقوق دیگران حرف می زند و شعار می‌دهد. قانون گرایی را شعار می‌دهد. اما خدا نكند همین‌هایی كه دارند شعارهای قانون‌گرایی می‌دهند، یك‌بار نظرشان تأمین نشود.  یا قانون بخواهد پا روی دم آن‌ها بگذارد. همه چیز را به هم می‌ریزند. این منیت و انانیت آنها را نشان می‌دهد. کمال خرد در چیست؟ امام علی علیه‌السلام می‌فرماید: «الحِلمُ تَمامُ العَقلِ[3]= بردبارى، كمال خرد است.» بنابراین، آن‌جایی كه ما كم می‌آوریم، به عقلمان لطمه وارد شده و عقل نمی‌كشد و از عقل كم داریم. کسی كه عربده‌كش است، چاقو می‌كشد، داد و فریاد می‌زند، می‌گویند دیوانه شده، زنجیری است، یعنی تعادل ندارد. اگر عقلی باشد انسان تسلط و تعادل پیدا می‌كند. گاهی اتفاق می‌افتد شخص حلیم هم ممکن است در زندگی از کوره در برود و دادی بزند که این مسئله هم به ندرت اتفاق می‌افتد. ما برای خودمان بهانه می‌تراشیم كه ما ساداتیم، جوشی هستیم، من یك ذره مغرورم، من یك كم عصبانی‌ام، فشار كار بیرون نمی‌گذارد و ... و ... اما همه اینها راه دارد. من قبول دارم كه ممكن است فشار كار انسان را اذیت كند. محل كار است و هزارتا گرفتاری دارد. اصلاً یك نفر از من خوشش نمی‌آید و برای آدم پاپوش و گرفتاری درست می‌كند. همه­ی ارزش حلم همین جاها است وگرنه من خانه بیایم و زنم غذای عالی درست كرده باشد و در خانه، همه مرتب باشد و هیچ مشكلی نباشد، شكمم سیر باشد، جیبم پر از پول باشد، هنر نیست که خوش‌اخلاق باشم. این هم یك حیوانیت است. مثل مار، مثل شیر. شیر هم این‌طوری است. شما در فیلم‌های مستند نگاه كنید. شیر خوابیده، آهوها و حیوانات دیگر پیش شیر راه می‌روند و شیر با آن­ها كاری ندارد. چون سیر است. مار یك شكم می‌خورد 6 ماه می‌گیرد می‌خوابد و اصلاً كاری به كسی ندارد. فرق انسان با حیوان همین است که وقتی انسان مشكل دارد، باید عصبانی نشود و کار به کار کسی نداشته باشد. آن موقعی كه شرایط جور نیست، باید داد نزند و كسی را تحقیر نكند. نه این‌كه همه چیز جور باشد، شكم سیر، جیب هم پر پول باشد، و در خانه همه چیز میزان باشد، هیچ آدم بداخلاق و غیرطبیعی هم اطرافم نباشد، بخندم و پرستیژ ظاهر را رعایت كنم و همیشه لبم خندان باشد. این چه هنری است؟ آن موقع كه گرفتار هستی، مریض هستی و سرت درد می‌كند، یک نفر از نزدیکانت فوت کرده، در این مواقع آدم باید تعادل را حفظ كند. اگر کسی اینطور بود هنر كرده و می‌شود انسان. «الَّذِینَ إِذَا أَصَابَتْهُمْ مُصِیبَةٌ قَالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ[4]= [همان] كسانى كه چون مصیبتى به آنان برسد مى‏ گویند ما از آن خدا هستیم و به سوى او باز مى‏ گردیم.» مصیبت فقط آن نگاه ابدی را جلوی چشم انسان می‌گذارد. تا گرفتار می‌شود، با آن نگاه، نگاه می‌كند و عصبانیتش فروکش می‌کند. در بحث «بلا» گفتیم که چگونه وقتی بلا سر ما می‌آید، اتصال ما به ابدیت بیشتر می‌شود. ما بیشتر مواقع خدا را بر مبنای طبیعت، ارزش گذاری می کنیم. با خدا اینگونه معامله می‌کنیم. خدایا طبیعتم اگر تأمین شد، من هم متدین و مؤمن و خوش اخلاق و معنوی هستم و اگر طبیعتم تأمین نشد، نیستم. خدا را نباید با طبیعت مان ارزیابی کنیم. اینگونه است که انسان کوچک می‌شود و پایین می‌آید. نظم دهنده برنامه‌های مؤمن، بردباری است امیرالمؤمنین علیه‌السلام می­ فرمایند: «الحِلمُ نِظامُ أمْرِ الْمُؤْمِنِ[5]= بردبارى، مایه سامان یافتن كار مؤمن است.» این خیلی قشنگ است. به تسبیح نگاه کنید. چیزی که دانه های آن را جمع می‌کند، نخ یا بند تسبیح است. در کار مؤمن این بند «حلم» است. حلم کارها را در یک جهت و ردیف قرار می‌دهد. حضرت فرمودند: وقتی حلم نیست، هیچ کدام از عبادات شخص برایش نمی‌ماند و همه نابود می‌شود. 5 سال 10 سال مجاهده با نبودن حلم و بردباری خراب می‌شود. یک دفعه می‌بیند هیچ چیز در نامه عملش نیست. جنینی كه در رحم مادر هست، 9 ماه را باید بطور کامل صبر كند. با حوصله و آرامش جذب كند. جنین مضطرب سالم متولد نمی‌شود. در رحم دنیا اگر می‌خواهی سالم به آخرت منتقل شوی، اسلحه‌ات حلم است. ‌باید حوصله داشته باشی و بردبار باشی. آدم جوشی، عصبانی و بی‌طاقت، نمی‌تواند كاری بكند. یك مدیر خوب، اگر می‌خواهد كارهایش از دستش درنرود، باید حلیم باشد. یك پدر خوب در خانواده، اگر بخواهد زمام امور خانواده را در دست بگیرد و كم‌كم وضعیت خانواده را سر و سامان بدهد، باید حلیم باشد. گاهی خانواده دچار حوادث و بحران­های خیلی زیادی می‌شود. اتفاقات بدی در خانواده می‌افتد. از یك طرف فشار مالی، فشار طلبكارهای بی‌انصاف، از یك طرف انتظارات به‌جا یا بی‌جای فامیل، از یك‌طرف انتظارات به جا و نابجا زن و بچه،‌ بچه می‌خواهد مدرسه برود و ثبت‌نام كند، لباس می‌خواهد، كفش می‌خواهد، كتاب و دفتر می‌خواهد و ما نداریم. كسی كه بخواهد كاری كند تا كارها نظم پیدا كند و درست شود، باید آرامشش را حفظ كند و حلیم باشد و جوش نیاورد. گاهی تو یك‌بار بی­جا به‌خاطر این‌كه مشكلات كاریت زیاد است، یا تحت فشار هستی، یك داد سر زنت می‌زنی، كار خراب‌تر می‌شود. گاهی درست لحظه‌ای كه دیگر كارد به استخوانت رسیده، می‌خواهی داد بزنی. زنت چه می ­داند درون تو چه می‌گذرد؟ یا بچه كوچولو كه از عالم تو خبری ندارد. تو الان در یك گرفتاری شدیدی هستی. بچه می‌گوید: بابا بنشین نقاشی­ هایم را نگاه كن؛ بابا بنشین برای من قصه بگو؛ همین‌طوری گریه می‌كند و گریه‌ی او تو را عصبانی می‌كند. یا بچه می‌خواهد با تو بازی كند و از سر و كولت بالا برود، اصلاً حوصله‌اش را نداری،‌ الان هشتت گرو نهت است. خانمت یك انتظار خاصی دارد و‌ می‌خواهد بنشینی با او حرف بزنی و تو فعلاً نمی‌توانی به آن موضوع اصلاً فكر كنی. مثلاً عجله داری و می‌خواهی بیرون بروی، می‌بینی سوییچ نیست. بچه برداشته برده در آشپزخانه یک گوشه ­ای انداخته است. همین لحظه زمانی است كه خیلی‌ها به خودشان اجازه می‌دهند، داد بزنند. اگر داد نزنی و یك‌دفعه شعله‌ را خاموش كنی و مرد باشی، همین كه شعله را خاموش كردی یك دفعه می‌بینی كارها  از آن‌جایی كه حساب نمی‌كنی، ردیف شد. خدا هم در كار تو بود، امام زمان هم در كار تو بود. حالا اگر هم ردیف شد، شد؛ نشد نشد. حق نداری داد بزنی. این در پرونده ­ی عملت می‌ماند و فطرت را آتش می‌زند. آدم كه خودش را آتش نمی‌زند. حتی اگر كارها هم ردیف نشود. چون تو قرار است شبیه خدا شوی که « لا یَشْغَلُهُ شَأْنٌ عَنْ شَأْنٍ = هیچ شأنی او را از شأن دیگر غافل نمی‌کند.» یعنی مثل خدا باشیم که چیزی را به حساب چیز دیگری نمی‌ریزد. اگر سر كار، یك كسی به من داد و بیداد كرده، برای چه به حساب زن و بچه­ ام بریزم؟ سر آن‌ها چرا باید تخلیه كنم؟ آن‌ها چه گناهی كردند؟ بعضی از افراد، آدم‌های خوش‌اخلاق، معنوی و‌ متدینی هستند، ولی دو، سه كار كه محاصره شان می‌كند یك‌دفعه جوش می‌آورند و قاطی می‌كنند. حساب‌ها به هم می‌ریزد. حساب كارخانه با زن قاطی می‌شود، حساب زن با بچه قاطی می‌شود.‌ بچه در خانه بی‌ظرفیتی انجام می‌دهد، سر زنش داد می‌زند: بیا بچه‌ات را جمع كن. تو چطور پدری هستی؟ بچه مال پدر است. چطور اگر فردا طلاقش بدهی، می‌گویی بچه مال من است. یا چرا بچه را تربیت نكردی؟ تربیت مال پدر است. تو باید تربیتش می‌كردی. ما فكر می‌كنیم همه ­ی كارها  باید بر وفق مراد ما باشد. خانه همه چیز خودش را با ما تنظیم كند. بچه با من تنظیم شود. یاد گرفته ایم كارهایمان را گردن این و آن بیندازیم. زنم انجام بدهد، فلانی انجام دهد و ... بعد هم می‌خواهم كار بر وفق مراد باشد.‌ برای تربیت بچه‌ات وقت بگذار. از بچه‌ات مراقبت نمی‌كنی و با او رفیق نمی‌شوی و وقت نمی‌گذاری، بی‌حوصله‌ای، بعد بچه می‌رود فاسد می‌شود، بچه را كتك می‌زنی. تو اگر با او رفیق بودی كه نمی‌رفت از دیگران محبت جلب كند. یكی از خنده‌دارترین حرف‌هایی كه ما در خانه به بچه‌هایمان می‌زنیم، كلمه­ی بی‌تربیت و بی‌ادب است. چه كسی باید ادب می‌كرد؟ اگر بچه آن‌طوری است، نشانه این است که تو سرمایه‌گذاری نكردی. معصوم ع می فرماید: ملعون است ملعون است كسی كه بارش را روی دوش دیگران بیاندازد. مرد باید كار كند. سه وظیفه مهم مرد در خانواده و کاربرد حلم در آنها مرد در خانواده باید سه وظیفه مهم را انجام دهد: 1) تأمین مالی 2) تأمین عاطفی 3) تأمین معنوی. واجب‌تر از تأمین مادی، تأمین عاطفی است. مرد باید در خانه، عشق، محبت، عاطفه توزیع كند. جلوی  زنش و بچه­ هایش نباید كم بیاورد.  باید كانون عاطفه و محبت و مهرورزی باشد و جذبشان كند. خانواده‌ها و بچه‌ها اگر تأمین عاطفی شوند، اگر تأمین مادی هم نشوند، هرگز خرابکاری نمی‌كنند، دزدی نمی كنند، زیرابی نمی‌روند و مشکلات را تحمل می‌كنند. مهم‌تر از تأمین عاطفی، تأمین معنوی است. یعنی مرد باید در خانه دین بیاورد. امام علی علیه السلام فرمودند: «اشد البلاء فقر النفس = بدترین بلا فقر روح است.» مرد باید تأمین‌كننده معنویت باشد و غذای روح بدهد این‌ها بخورند. باید زنت را تأمین كنی، همین بی‌تربیتی است که به بچه می‌گویی بی‌تربیت. تو چه غذایی بردی خانه به زنت دادی كه زنت قوی شود و در تربیت موفق باشد؟ چه غذایی دادی به بچه‌ات بخورد، دخترت بخورد، پسرت بخورد؟ بعد می‌آیی سر بچه‌ات داد می‌زنی كه تو چرا رفتی بیرون زیرآبی رفتی؟ چرا سیگار كشیدی؟ چرا رفتی معتاد شدی؟ خب خودت خراب كردی. دین را باید درست در خانه ببری. اگر بچه‌ات دارد خراب می‌شود، بدان از دین‌داری تو است. بافت انسان، با عاطفه و با محبت و معنویت است. اگر این دو در خانه تأمین باشد، سمت فسق و گناه نمی‌رود. این دو تا ملازم هم هستند. حدیث داریم که هرچه‌قدر ایمان شخص بالاتر می‌رود، عاطفه شخص هم قوی‌تر می‌شود، بخصوص نسبت به همسر، مهرورزی زیادی نسبت به همسر می‌كند. نسبت به بچه‌ها محبت زیادی دارد وقتی ایمان بالاتر می‌رود. برای چه از بحث حلم به بحث خانواده و مشكلات آمدم؟ برای این‌كه بسیاری از ریشه‌های عصبانیت‌ها، بی‌صبری‌ها، نابردباری‌ها، این است كه ما در خانه کار را خراب می‌كنیم. برای این است كه ما بلاها را نمی‌توانیم درست تفسیر كنیم. وجود حلم در زندگی ائمه علیهم‌السلام  امیرالمؤمنین علیه‌السلام گاهی ندارد بچه‌اش را سیر كند. سه روز غذایشان را به مسکین و اسیر و یتیم می‌دهند بخورند. خودشان غذا ندارند بخورند. گرسنگی را تحمل می‌كنند. او سیدالشهداء است، فاطمه زهراست، حضرت مجتبی و فضه است، سلام‌الله علیهم اجمعین. او رسول خدا صلی‌الله علیه و آله و سلم است كه گاهی می‌گویند آقا مسجد نیامده، می‌روند می‌بینند حضرت از گرسنگی بی‌رمق است و نمی‌تواند بلند شود. یا لباس ندارد، یك لباس داشته آن هم شسته و نمی‌تواند بپوشد و مسجد بیاید. این‌ها یك‌بار از ادب خارج نشدند. یك‌بار عصبانی نشدند. به‌خاطر مشكلات، یك‌بار از حلم خارج نشدند. امام می‌گوید ما شیعه این‌ها هستیم. سه سال در شعب ابی‌طالب، 10 نفر یك دانه خرما را می‌خوردند. باید برای دین بایستی و جوش نیاوری. اخلاق را هم رعایت كنی، خوش برخورد هم باشی، شوخی‌ات را هم بكنی، عبادتت را هم بكنی، جلوی كفار هم سفت بایستی. سه سال شعب ابی‌طالب مگر شوخی است؟ اینها الگوی ماست. مگر فقط پیغمبر و حضرت زهرا بودند که بگوییم این‌ها معصوم بودند. اصحاب و یاران پیغمبر هم بودند. شخصی تعریف می‌کرد که به عیادت یکی از مؤمنین که بچه حزب اللهی و متدین بود، رفته بود که «بیماری ام اس» داشت. می‌گفت او خیلی با همت تر از دیگران نوارهای سخنرانی گوش می‌کرد. با همت تر از دیگران اخلاق را رعایت می‌کرد. خدا را شکر می‌کرد و می‌گفت: من فقط ناراحتم كه این مریضی یك موقع ایمان مرا از من نگیرد. یك كاری نكند كه من عصبانی شوم و رابطه‌ام با خدا خراب شود. خدایا خودت به من رحم كن. یك‌سره گریه‌ و دعا می‌کرد که خدایا نگهم‌دار. با این بیماری عاقبت به خیر شوم.  آن‌وقت ماها چه‌قدر بد با یك حادثه ­ی كوچك جوش می‌آوریم و ناشكری می‌كنیم و رابطه‌مان با خدا خراب می‌شود. می گوییم: آی خدای ظالم! آی خدای بی‌فكر! آی خدایی كه نشستی آن‌جا اصلاً ما را یادت رفته. من این‌ها را كه می‌گویم از قول كسانی می گویم كه می‌آیند پیش ما درد دل می‌كنند. عزیز دل من خدا هیچ‌وقت نمی‌خواهد ما بد زندگی كنیم، خدا می‌خواهد ما خوش، با رفاه، آرامش و در اوج سلامتی زندگی كنیم. اما خودمان بی‌توجهی می‌كنیم. «وَمَا أَصَابَكُمْ مِنْ مُصِیبَةٍ فَبِمَا كَسَبَتْ أَیْدِیكُمْ[6]= و هر [گونه] مصیبتى به شما برسد به سبب دستاورد خود شماست.» مصائب مال خود ماست، گرفتاری‌های زندگی مال خود ماست. بعد می‌خواهیم دادش را به خدا بزنیم.   حلم/ عقل و حلم/ نظم امور ع ل 193 [1] . غرر الحكم : ۱۱۸۵ . [2] . غرر الحكم : 2378. [3] . غرر الحكم : ۱۰۵۵ . [4] . سوره بقره/156. [5] . غرر الحكم : ۱۴۲۰ . [6] . سوره شوری/30. مباحث حلم در قالب سی دی و کتاب کار 

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11371
زمان انتشار: 30 نوامبر 2019
| |
برای جذب توفیقات و موفقیت ها باید فرمول ها و قوانین آن را بشناسیم

خیرو برکت؛ جلسه دوم؛ 1398/8/12 

برای جذب توفیقات و موفقیت ها باید فرمول ها و قوانین آن را بشناسیم

قانون­ های موفقیت، قانون­ های ریاضی و نامحدودی هستند. برای رسیدن به موفقیت باید فرمول های آن را یاد بگیرید تا جذب توفیقات تان بیشتر شود، یعنی بتوانید غصه‌های گذشته زندگی‌تان را به شادی تبدیل کنید.

دین خدا سه شاخه است. در هر سه شاخه شما باید توفیق به دست بیاورید. قوانین دارد. اهم و مهم هم دارد. اگر ما اینها را نشناسیم، موفقیت از دست ما می‌رود. چون ریاضی هستند. چرا خدا جلوی مریض شدن و فلج شدن و کر و کور و لال شدن بچه را نمی‌گیرد؟ چون می‌گوید: حرمت قانون خودم را نمی‌شکنم: «فَلَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اللَّهِ تَبْدِیلاً وَ لَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اللَّهِ تَحْوِیلاً= در سنت خدا تغییر و تبدیلی پیدا نمی شود». خدا سنتهای خودش را تغییر نمی دهد. سنت یعنی قوانینی که خلق کرده. قانون­ های موفقیت، قانون های ریاضی است. اگر کافر هم رعایتش کند، نتیجه می‌گیرد. پس خدا حرمت قانون­ های خودش را به هیچ وجه نمی‌شکند. مثلاً کسی می‌گوید: نزد پزشک نمی‌روم و درمان نمی‌کنم تا خدا مرا شفا بدهد. خدا هم می‌گوید: شفایت نمی‌دهم، مگر اینکه دکتر بروی. بنابراین، قوانین الهی برای موفقیت ما در سه شاخه ی «اعتقادات، اخلاقیات و شریعت و فقه» طراحی شده است و همه هم برای آسانی و آسایش بشر است: «یُرِیدُ اللَّهُ بِكُمُ الْیُسْرَ[1]= خداوند برای شما آسانی می خواهد». اینکه مریضی، گرفتاری، شکست پی‌در پی و بی توفیقی‌ها در همه زمینه‌های زندگی سراغتان می‌آید، به خاطر این است که به قوانین الهی بی‌اهمیت هستید. «وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ حُكْماً= و داوری چه کسی از داوری خدا بهتر است؟». از نظر آیین چه کسی از خدا بهتر است؟ من شما را آفریدم برای اینکه شبیه من بشوید. حالا چه کسی بهتر از من شما را می­ شناسد؟ چه کسی بهتر از من برای شما برنامه‌ریزی می­ کند؟ مهربان‌تر از من به خودتان دارید؟ دلسوزتر از من به خودتان دارید؟ قانون برای شما گذاشته ام که این را اگر رعایت کنید، به توفیق می‌رسید. اما اگر رعایت نکنید، دائماً به خودتان و دیگران و اطرافیان تان ضرر می‌زنید. شادی عامل موفقیت و غصه عامل بی برکتی و شکست است کسی که غصه بخورد، بی‌برکتی می‌آورد و در کارش گره می‌خورد. اینها قاعده هستند. بعد به آنها می‌رسیم. اینطور نیست که بگوییم شخصی موجی است و ناراحتی اعصاب دارد. ناراحتی اعصاب از یک جایی به وجود آمده. می توان به راحتی درمان کرد. چون قانون است. هر کس رعایت کند، حل می شود. پس همه چیز ریاضی است و فرمول دارد. هر چه این فرمول­ها را بیشتر یاد بگیرید، جذب توفیقات شما در همه پنج شان وجودی شما بیشتر خواهد شد. موفقیت یعنی کاری کنیم که نه در دنیا حسرت گذشته‌مان را داشته باشیم، نه موقع رفتن از دنیا. اینکه هم حسرت گذشته را نمی‌خوری و هم موقع تولد به عالم بعدی، خوشحال بروی، نشانه موفقیت است. توفیق زمانی است که تو اگر خواستی بهشت بروی بتوانی بهشت بروی و راهت بدهند. توفیق یعنی اینکه تو در دنیایت شاد باشی و آرامش داشته باشی. همه دوندگی ما برای همین شادی و آرامش، برای لذت بردن، برای عشق و محبت است. موفقیت یعنی عصبی نشدن، پرخاشگر نشدن، از فشار چشم و هم‌چشمی خفه نشدن، خیر و برکت اقتصادی داشتن و محتاج کسی نشدن. اینها موفقیت در همه زمینه‌هاست. موفقیت یعنی اینکه بتوانی تمام گناهانت را از صحیفه اعمالت پاک کنی و 60 سال گناه را به ثواب تبدیل کنی. «فَأُوْلئِكَ یُبَدِّلُ اللَّهُ سَیِّئاتِهِمْ حَسَناتٍ[2]= پس آنان کسانی هستند که خداوند بدی هایشان را به نیكی ها تبدیل مى­ كند». برای تبدیل گناهان به حسنات، باید فرمول تبدیل را یاد بگیری. این موفقیت است. می گوید: الان شکست خوردم، گرفتاری دارم، زندگی‌ام پاشیده، مشکل اقتصادی دارم، فشار روانی دارم. چه کار کنم؟ آیا همه‌اش به شادی و آرامش تبدیل می شود؟ می گوییم بله. اما باید سیستم تبدیل را یاد بگیری. اگر این را یاد بگیری، می‌بینی که کار سختی نبود، می ­توان همه گناهان را به ثواب تبدیل کرد. موفقیت این نیست که بگویم من فقط طوری زندگی کنم که پشیمان نشوم؛ بلکه باید طوری زندگی کنم که به بهشت راهم بدهند. موفقیت یعنی من اگر گناه کردم و جهنمی بودم، بتوانم آن را تبدیل کرده و به بهشت بروم. موفقیت یعنی من بتوانم غصه‌های گذشته زندگی‌ام را به شادی تبدیل کنم. با خودآگاهی دروازه توفیق و موفقیت را به زندگی باز کنیم با شناخت بیشتر و بخصوص انسان‌شناسی و خودشناسی ما می‌توانیم بالاترین زمینه‌های دریافت را از خداوند تعالی داشته باشیم. اگر کسی به کار خودشناسی و معرفت قوای خودش اقدام کند و توانایی‌هایش را بشناسد، باب توفیقات به رویش باز می‌شود؛ هم اقتصادی، هم بدنی، هم خانوادگی، هم سیاسی، هم اجتماعی، هم عقلی و هم فوق عقلی. پس شما تا قدرت جذبتان را بالا نبرید، حتی در صورت داشتن هم نمی ­توانید از آن بهره برداری کنید. الان قانون جذبی که خارجی‌ها می‌گویند، اشتباهات زیادی دارد. متأسفانه خیلی‌ها با چشم و گوش بسته اینها را می‌پذیرند. بعد دچار توهمات، سرخوردگی‌ها و شکست­ های زیادی می ­شوند. هیچ­کس به اندازه خدا ما را نمی‌شناسد. او همه ابعاد وجودی ما را می‌شناسد و برای همه ابعاد وجودی ما قانون طراحی کرده است. پس باید این فرمول ها را یاد بگیریم و به کار ببریم. از دیگر عواملی که در قوانین موفقیت باید یاد بگیریم، این است که موفقیت نامحدود است. ما اصلاً چیزی به اسم بن‌بست یا نمی‌شود نداریم. 95 درصد طلاقهای ما برای این است که ما دائم فکر می‌کنیم که درست نمی‌شود. درحالی که اگر من فرمول­ها را بلد باشم، طلاقی اتفاق نمی‌افتد. ما چون مسئله را بلد نیستیم، صورت‌مسأله را پاک می‌کنیم. اینکه من نمی‌توانم با این زن کنار بیایم، نمی‌توانم با این شوهر کنار بیایم، پس طلاق بگیرم. این که راه‌حل نشد. این فرار از قوانین موفقیت است. تو قوانین موفقیت را بشناس، می‌بینی که با این شوهر بد هم می‌شود معجزه‌های زیادی کرد. پس همه چیز قانونمند و فرمول‌دار است و ما باید این فرمول­ها را یاد بگیریم و عمل کنیم و ببینید که زندگی ما چه خواهد شد. یک نکته راجع به خِیر و خَیر بگویم. این خیلی مهم است. «نَبْلُوكُمْ بِالشَّرِّ وَ الْخَیْرِ فِتْنَةً[3]= و به ناخوشی و خوشی شما را بیازماییم». منِ خدا شما را هم به خیر و هم به شر آزمایش می‌کنم. آن شر هم فتنه است. خیر هم فتنه است. ثروت هم فتنه است. شوهر خوب آزمایش است. ممکن است یک نفر را جهنمی کند، زن خوب آزمایش است، ممکن است کسی را جهنمی کند. پیغمبر آزمایش بود و خیلی‌ها را جهنمی کرد. قرآن آزمایش است و خیلی‌ها را جهنمی کرد. خیر است. ولی برای خیلی‌ها خیر نیست. چون نمی‌توانند با آن ارتباط خوبی برقرار کنند. بدش هم همینطور است. اگر مریضی و بدهکاری می‌دهد، آن هم خیر است. اما در قالبی است که تو از آن خوشت نمی‌آید. لذا قرآن می‌گوید: ما هم با خَیر یعنی مطلق قشنگی‌ها، مطلق خوبیها و مطلق مصلحت­ها امتحان تان می‌کنیم. این یادمان باشد که خَیر در مقابل شر است: «نَبْلُوكُمْ بِالخَیرّ»ِ اما خِیر یعنی اعطا و بخشندگی. مثلا به یکی می‌گوییم الهی خیر ببینی. منظورمان این است که سعادتمند بشوی. پس وقتی که می‌گوییم خَیر این یعنی چیزی است که خوب است و ضد شر است، اما وقتی می‌گوییم خِیر یعنی بخشندگی. قا/193 رزق/ خیر و برکت [1] . سوره بقره/ آیه 185. [2] . سوره فرقان/ آیه 70. [3] . سوره انبیاء/ آیه 35.

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11370
زمان انتشار: 30 نوامبر 2019
| |
نامه ای از خدا برای بندگان در بهشت

مهندسی فرهنگی، جلسه 9، 92/08/02

نامه ای از خدا برای بندگان در بهشت

خطابی که از طرف خدا از بهشت برای مؤمن می آید این است: «من الحی القیوم الذی لا یموت (1) = از زنده پایداری که هرگز نمی میرد» «إلی الحی القیوم الذی لا یموت = به زنده پایداری که هرگز نمی میرد». ملاک این که چقدر رشد کرده ایم این است که وقتی این حدیث را می شنوی، قند در دلت آب شود و میلت راه بیفتد از این که من می رسم به جایی که مانند خدا حی قیوم می شوم و هرگز مرگی برایم وجود نخواهد داشت. 

پیغمبر می فرماید، مؤمن به جایی می رسد که نماینده خدا و فرشته الهی که برای کاری به سراغش می آید، می گوید: فعلاً وقت نداریم؛ خودش هم نمی گوید، مأمورهایش به مأمور خدا، می گویند: فعلاً صد سال صبر کن بعد. پیامبر(ص) فرمود: گداترین آدم در بهشت، یک میلیون خادم دارد. بزرگی نفس، دنیا را در نظر انسان پست می کند کسی که بزرگ و پیش خود، عزیز است، وقتی دیگران می خواهند، دارایی هایشان را به رخ او بکشند، بیشتر خنده ­اش می گیرد و دلش برای آنها می سوزد؛ آنقدر مشغله ­های بزرگ و رفت و آمدهای بالایی دارد که اصلاً وقت نمی کند به این چیزها نگاه کند. امام هادی(ع) فرمود: «مَن کَرُمَت عَلَیهِ نَفسُه، هانَتِ عَلَیه الدنیا = هـر كس كـرامت و بزرگـوارى نفـس داشته بـاشـد, دنیـا نزدش خوار می شود». اگر رابطه وجودی­ کسی با خدا قوی باشد، دیگر با کسی جر و بحث نمی کند بسیاری از جر و بحثها و بگو مگو ها ناشی از این است که انسان رابطه وجودی اش با خدا و اهل بیت ع خوب کار نمی کند. گاهی سرت خلوت است، حواست نیست، دلشکستگی داری، بیماری سخت داری، فهمیدی که رفتنی هستی و دلت کَنده شده از دنیا؛ اینجاست که می بینی چقدر روحت لطیف شده است. خدا دریغی ندارد که به بنده ­اش بدهد؛ می گوید من تو را خلق کردم تا به بزرگی خودم بشوی؛ اما ما ظرفیت نداریم. مثلا نوزاد ظرفیت خوردن کله پاچه را ندارد. شما به نوزاد خود کله پاچه نمی دهید، هر چقدر هم جیغ و فریاد کند، نمی دهی تا زمانی که بزرگتر شود و ظرفیت خوردن آن را پیدا کند؛ زیرا با این که دوستش دارید، می دانید که چقدر این کار به ضرر نوزاد شماست. پس باید اول ظرفیت خواسته هایمان را در خود به وجود بیاوریم. مرحوم سید حسن الهی برادر علامه طباطبایی می گفت:« من دیدم تنها که نمی توانم زندگی کنم، باید دوستهایی داشته باشم؛ گفتم چرا از روی زمین دوست انتخاب کنم؟ با بالایی ها رفیق می شوم». او با همه آن طرفی ها رفیق شده بود. این را خواسته بود و شده بود. ولی ما دلمان آنقدر پر است از دوستان آنچنانی که فرصت نمی دهیم دوستان این چنینی بیایند به ما سر بزنند. دانستن قیمت خودمان برای حرکت، در ما انرژی ایجاد می کند در معرفت نفس، می فهمی امام لایق تو است و تو لایق او هستی؛ می فهمی که چه قیمتی داری و قَدر خودت دستت می آید. پس بعد از این ساختار وجودی که دانستیم خداوند ما را بی نهایت خلق کرده است، دومین چیزی که می تواند برای حرکت در ما انرژی ایجاد کند، قیمت است؛ یعنی این که بدانی قیمتت خیلی بالاست و گران هستی؛ پس به وزان این شرافت حرکت کن و انگیزه­ ها و اهدافت را بزرگ کن. نفس مجرد است و همه ما آدمها از یک حقیقت هستیم که در قالب بدن، تعدد پیدا کرده ایم در بحث رابطه با مردم می فهمیم یک ریشه داریم و تفاوتی با بقیه مردم نداریم، همه­ مان یک نفر هستیم؛ اما روی زمین قالب های متفاوت خورده ایم. آن چیزی که از بالا می آید یک چیز است؛ آن که از بالا نازل شده به زمین یعنی «نفس»، یک روح مجرد است؛ چون مجرد و فوق تجرد است، نمی تواند تعدد داشته باشد؛، زیرا در مجرد، تعدد نداریم؛ تعدد زمانیست که موجب می شود هر یک از ما قالب دیگری پیدا کنیم؛ «نفس» وقتی به بدن تعلق می گیرد، تعدد پیدا می کند؛ این ماده (بدن ما) است که نفس را تقسیم می کند به هزاران نفس، و گرنه قالب را که بردارید، همه یک نفر هستند. این توهم است که فکر می کنیم 130 نفر هستیم، همه ی ما 130 نفر، واقعاً یک نفر هستیم؛ سرنوشتمان، قیمتمان، ارزشمان، به هم پیوند خورده و چون هم ­حزب هستیم و ان شاالله از حزب شیطان نیستیم، هر نفرمان که ارتقاء پیدا کند، بقیه را بالا می کشد. شما یک استخر آب را در نظر بگیرید؛ این استخر را با شیشه به قسمت های متعددی تقسیم کنید. حالا ظرفهای مختلف دارید و اگر شیشه ها را بردارید چه؟ لذا تعدد، تنها یک توهم است، برای آنکه احکام عالم ماده جور در بیاید؛ خدا خواسته است که موجودات ظهوری زیادی را تربیت کند و این فیض را به یک نفر ندهد، بلکه به کثیری از خلق خودش بدهد. این یک دانه «خلق، حقیقت و نور» را به میلیاردها قالب اعطا کرده است؛ مزاحمت هم برای همدیگر ندارند؛ چون ظهور هستند؛ ظهورات با همدیگر تزاحمی ندارند. به طور مثال ماهواره، کانالیزه شده و کانالهای متفاوت با برنامه های متفاوت دارد، دکمه ای را می زنید، مستند نشان می دهد ، دکمه دیگر سریال و ... ، این همه شلوغی، هیاهو و ماجرا کجا بودند؟ همه همین جا بودند و تنها زمانی که گیرنده وصل شد توانستیم ببینیم؛ مثل فرشته­ ها که الان اینجا هستند، دارند با ما کار می کنند، می بینند، حرف می زنند و با ما همراه هستند، ولی ما گیرنده­ هایمان فعال نیست، احساس سکوت می کنیم؛ مثل فرکانس، ما ۲۰ هزار فرکانس بیشتر را ادراک نمی کنیم. زیر این مقدار فرکانس صدا هست ولی ما نمی شنویم؛ بالای ۲۰ هزارفرکانس هم صدا هست، اما ما نمی شنویم؛ چون محدودیتش اینقدر است، کوکش را اینطوری تنظیم کردند؛ بافتش را اینطوری بافتند که امورات دنیا مزاحم ما نشود. زمین در فضا در حال چرخش است، یک کره به این بزرگی، صدایی که تولید می کند، اگر قرار بود به گوش ما برسد، همه ما مرده بودیم؛ اما هیچ صدایی نمی شنویم و فکر می کنیم زمین ثابت و ساکن است؛ ما نمی توانیم تعداد محاسبه هایی که خداوند برای زندگی ما کرده را شمارش کنیم. ما همه تو را می پرستیم و ما همه از تو یاری می جوییم چون «نفس» تعدد ندارد، قیمت یک آدم، معادل قیمت همه آدمهاست. برای همین است که قیمت یک آدم، برابر با همه آدمهاست. قرآن هم میگوید: «مَنْ أَحْیاها فَكَأَنَّما أَحْیَا النَّاسَ جَمِیعاً = هرکس یکی را احیا کند، گویا همه مردم را احیا کرده است». یک نفر را هدایت کنی، خیرش به همه می رسد؛ یک نفر را گمراه کنی یا بکشی، تبعاتش به همه اجتماع می رسد. لذا می گوید: وقتی نماز می خوانی حرف از خودت نزن. بلکه بگو: «إِیَّاكَ نَعْبُدُ وَ إِیَّاكَ نَسْتَعِینُ = ما تو را می پرستیم و از تو یاری می جوییم». همه را، ما همه داریم عبادت می کنیم و همه از تو کمک می گیریم؛ از زبان همه حرف بزن. «نفس» فقط یک حقیقت است که تبدیل شده است به «جبرئیل، میکائیل، عزرائیل، اسرافیل و پیغمبر و حضرت زهرا(س) و امیرالمؤمنین(ع)، امام مجتبی(ع)، سیدالشهداء(ع)، امام زمان عج، ملائکۀ الله، جبروت، ملکوت، ناسوت»؛ همه اینها یک چیز هستند. با صدهزار جلوه برون آمدی که من               با صدهزار دیده تماشان کنم تو را رابطه مودتی با مردم داشته باشیم ما با مردم یک رابطه محبتی و مودتی هم باید داشته باشیم. زیرا فرمودند: «التَوَدُدُ إلی النّاس نِصفُ العَقل = نصف عقل، مهرورزی و دوستی با مردم است»؛ کسی که دشمن مردم است و از آنها بدش میاید و تحقیرشان می کند و با آنها درمی افتد، خودش آدم پستی است؛ چون از نگاه خودش دارد نگاه می کند. روایت است، پست­ترین آدمها کسی است که به مردم توهین کند؛ انسان تا با مردم به صلح نرسد، در دلش با الله به صلح نمی رسد و راه نمی افتد. رابطه آرمانی با مردم داشته باشیم اگر بخواهیم به آن کمال و هدفی که خدا تعیین کرده برسیم، یعنی جامعه آرمانی امام زمان(ع)، باید با همین مردم برسیم؛ به همین مردم کمک کنیم و همه مردم را بسیج کنیم و راه بیاندازیم؛ اینها همان سربازهای امام زمان هستند. لذا ما باید با مردم خیلی کار کنیم، دوستشان داشته باشیم، عاشقشان باشیم، کمکشان کنیم، با آنها زندگی کنیم؛ باید همه را مثل خودم بدانم؛ مثل خودم، مثل خودم و مثل خودم.   1) فیض کاشانی، علم الیقین، ج 2، ص 1061.

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ،

Top
برای عضویت در خبرنامه پست الکترونیکی خود را وارد کنید

خبرنامه سایت منتظران منجی

Stay informed on our latest news!

اشتراک در خبرنامه سایت منتظران منجی feed