www.montazer.ir
یک‌شنبه 14 ژوئن 2026
شناسه مطلب: 11345
زمان انتشار: 14 نوامبر 2019
| |
آیا می توان امام صادق را یک شخصیت سیاسی دانست؟

آیا می توان امام صادق را یک شخصیت سیاسی دانست؟

بررسی تاریخ زندگانی امام صادق ع  نخستین چهره ای را که از آن حضرت معرفی می کند، چهره علمی و فرهنگی است و حضرت بیشتر به عنوان یک شخصیت علمی و فقهی معروف است. اما شخصیت سیاسی امام(ع) کمتر از سوی پژوهشگران و محققانی که به بررسی زندگانی حضرت پرداخته اند مورد توجه قرار گرفته است. به همین دلیل نوشته ها و آثاری که جنبه سیاسی زندگانی حضرت را بیان می دارند، بسیار اندک و انگشت شمارند.

تمامی کتابهایی که درباره حضرت نوشته شده اند به نحو ضمنی و به گوشه هایی از حیات سیاسی امام اشارت برده اند. از این رو، این مقاله در صدد است، بررسی دامنه دارتری را پیرامون ابعاد سیاسی زندگانی حضرت انجام دهد. امید است با عنایت خود حضرت از لغزش و خطا مصون بماند. حقیقت آن است که امام صادق(ع) همانند همه امامان معصوم شیعه، سیاست ناب الهی و دینی را در روزگار خود به یادگار نهاده اند که آشنایی با آن، الگوی کامل و ایده آلی است برای شیعیان و علاقه مندان به حضرت تا از این بعد زندگانی امام خود پیروی نموده و این سیره پاک حضرت را نیز چراغ راه خود قرار دهند. در فراز نخست زیارت جامعه کبیره آمده است:... و قادة الامم... و ساسة العباد و ارکان البلاء.... مطالعه فرازهای مختلف زندگانی امام صادق(ع) ما را به این نظریه رهنمون می شود که فعالیتهای فرهنگی و علمی حضرت قطعه ای است از جورچین بزرگ حیات سیاسی حضرت و راهبرد و شیوه ای برای تحقق استراتژی کلی سیاسی حضرت در مواجهه با حکام جور. همین چیزی که امروز از آرمانهای بلند مقام معظم رهبری، حضرت آیت الله خامنه ای دام ظله العالی سلاله پاک آن حضرت است. معظم له مکرر در مکرر بر مسئله تولید علم و پیشرفت علمی تاکید دارند که کارآمدترین راهکار در مقابله و مبارزه ملت ایران با استکبار جهانی و صهیونیزم بین الملل است. و عامل بزرگ استمرار و ماندگاری انقلاب اسلامی و سنگ زیرین تمدن بزرگ اسلامی در قرن 21 نیز خواهد بود. این نوشتار ابتدا به این پرسش توجه نموده است که چرا امام صادق(ع) با توجه به اضمحلال حاکمیت اموی و عدم استقرار حاکمیت عباسی واعلام آمادگی برخی از سران و عوامل حاکمیت عباسی مثل ابوسلمه خلال برای انتقال قدرت به حضرت، به قیام مسلحانه برای برپایی حکومت ایده آل اسلامی اقدام نکرد؟ سپس باتبیین سیاست استراتژیک امام باتوجه به مقتضیات زمانی، راهکارهایی را که امام برای تحقق آرمان خود در پیش گرفت برمی شمرد. حیات سیاسی امام صادق(ع) امام صادق(ع) حیات سیاسی خاصی دارد که بر شرایط و مقتضیات سیاسی و اجتماعی ویژه ای استوار است. دوران امامت حضرت حدود یک قرن و نیم پس از ظهور اسلام و فتوحات اسلامی است. زمانی که تازه مسلمانان پرشماری از ملیتهای مختلف وارد جهان اسلام شده، از این طریق علوم و فنون ملتهای صاحب تمدن های بزرگ مانند ایران، روم، هند... را وارد دنیای اسلام نمودند. بازار عقاید و آرای گوناگون رواج چشمگیری پیدا کرد. طبقات مختلف قاریان، مفسران، متکلمان، زندیقان، متصوفان، خوارج و مرجئه و... وارد فعالیتهای فرهنگی و سیاسی اجتماعی شدند.[1] در این برهه، امت اسلامی دچار انواع درگیریها و کشمکشهای سیاسی و اجتماعی شدند. امام صادق(ع) نیز در زمینه های مختلف سیاسی، اجتماعی و فرهنگی با معضلات فراوانی مواجه گردید. اوضاع سیاسی آن چنان غبارآلود شد که امت اسلامی نمی توانست واقعیت را چنان که هست درک کند و خود را تحت قیادت و حاکمیت انسانهای شایسته و لایق قرار دهد. امام صادق(ع) در چنین فضایی با دوگونه انحراف عمده در جامعه اسلامی مواجه بود: الف. انحراف سیاسی و حکومتی که بانیان و سردمداران آن، حاکمان و دولتمردان جائر اموی و عباسی بودند. ب. انحراف اعتقادی و فکری توده مسلمان که خطرناک تر از انحراف نخست بود و امت را در ورطه گمراهی و انحراف از واقعیت مکتب اسلام، در معرض نابودی و زوال قرار می داد.[2] پرسش کلیدی این است که امام صادق(ع) در برهه های مختلف حیات سیاسی خود دوران اموی، فترت میان دوره اموی و عباسی و دوره عباسی که تحت نظر حاکمان ظالم بود، و هم بر اثر اختناق و رعب و وحشت شدید، که امت از اطراف حضرت پراکنده بوده اند، چه راهکارها و شیوه هایی را برای حفظ مکتب و هدایت امت در پیش گرفت؟ راهکارها و شیوه های سیاسی حضرت امام(ع) بادر نظر گرفتن موقعیت جامعه اسلامی از نظر آگاهی مردمی و امکانات و توانایی های جبهه خودی، به این نتیجه رسیده اند که قیام مسلحانه و انقلاب فراگیر برای بنای حکومت اسلامی و به دست گرفتن قدرت، کافی و کارآمد نیست. چون ضروری تر از تاسیس و ایجاد حکومت دلخواه، استمرار و تداوم آن است که باصرف آمادگی نظامی و برکناری حاکمان غاصب عملی نخواهد بود. بلکه پیش و بیش از آن، باید زمینه های فرهنگی و اجتماعی فراهم گردد تا توده مردم بیدار شده و همراه گردند و مسئولیت پاسداری از حاکمیت جدید و دستاوردهای آن را آگاهانه برعهده گیرند. گفتگوی امام صادق(ع) با سدیرصیرفی پشتوانه و موید این مدعا است: از سدیر روایت است که بر امام صادق(ع) وارد شدم و به او گفتم: خدای را چه نشسته ای؟ فرمود: ای سدیر! چه اتفاقی افتاده است؟ گفتم: از فراوانی دوستان و شیعیان شما سخن می گویم. فرمود: فکر می کنی چندتن باشند؟ گفتم: یکصد هزار. فرمود: یکصدهزار؟ گفتم: آری و شاید دویست هزار! فرمود: دویست هزار؟ گفتم: آری و شاید نیمی از جهان!... سدیر در ادامه چنین گفت: آنگاه امام(ع) ساکت ماند و سخنی بر زبان نیاورد. اما هنگامی که همراه امام(ع) به سوی «ینبع» می رفتیم، حضرت به گله ای از بزها نگریست و به من فرمود: ای سدیر! اگر شیعیان ما به عدد این بزها بود، بر جای نمی نشستم[3]! امام در پی این سیاست استراتژیک و تصمیم کلان سیاسی، برنامه ای را تنظیم نمود که دو هدف عمده را به دنبال داشت: اول) هدف ایجابی فراهم آوردن پایگاههای تبلیغی برای بیداری مردمی و تقویت هوشیاری آنان و حراست آنها از انحرافات عقیدتی فرهنگی و سیاسی. دوم) هدف سلبی، برای به چالش کشیدن حاکمان جائر و برانگیختن انزجار عمومی علیه آنان و بازداشتن مردم از بی تفاوتی در برابر ستمگریهای آنان. امام صادق برای دستیابی به این هدفهای بزرگ، راهکارها و شیوه هایی را با توجه به مقتضیات زمانه خود در پیش گرفت که به اهم آنان اشاره می کنیم. 1- تقیه امام صادق(ع) تنها امامی بود که با دو حکومت مروانی و عباسی معاصر بود. دو دسته حاکمانی که اسیر شهوترانی و استبداد و افراط در عیش و نوش و لذتکامی خود بودند. اینان عملاً با شریعت اسلامی و با پیامبر اعظم اسلام به نبرد برخاستند. امام که در دوره هریک از این حاکمان غاصب، شاهد بی مهری به دین و شریعت اسلامی از یک سو و حاکمیت فساق و فجره از دیگر سو بود، با توجه به اوضاع اجتماعی و سیاسی و نداشتن حمایت مردمی و عِدّه و عُدّه کافی برای مبارزه رودرو با حاکمیت، راهکار موثر برای صیانت اسلام ناب و کیان شیعه را «تقیه» می دانست[4]. امام(ع) از تقیه به عنوان یک تاکتیک و روش کارآمد برای سیاست حکیمانه خود بهره گرفت. واژه تقیه از ریشه «وقایه» به معنای سپر است. ابزاری که انسان خود را پشت آن پنهان می کند و خطرات را از جان و دارایی های ارزنده خود دفع می نماید. شیعه برای اثبات حقانیتش، از روش تقیه از دلائل چهارگانه بهره می گیرد: از قرآن به آیاتی از جمله آیه 28 سوره آل عمران استناد می کند. مفاد آیه شریفه آن است که خداوند به مومنان اجازه می دهد به هنگام خطر و ترس از آزار کافران، تظاهر به دوستی با آنان نموده، خود را از خطر برهانند[5]. از سنت هم روایات بسیاری بر درستی روش تقیه و لزوم آن دلالت دارد که از بیان آنها پرهیز می شود. از این رو، اشاره به روایاتی که در تفسیر ماجرای عمار وارد شده اند برای اثبات مدعای ما بسنده است[6]. فقیهان شیعه نیز بر مشروعیت بلکه وجوب تقیه در شرایط خود، اتفاق نظر و به اصطلاح اجماع دارند. عقل نیز به طور قطع حکم می کند که انسان در خطرگاهها تا آنجا که می تواند موظف است جان و مال خویش را از نابودی وضرر حفاظت کند و خود را در مهلکه قرار ندهد. سیره عقلا هم همین است. زیرا انسان به طور غریزی و فطری در مواقع خطر از سلاح تقیه استفاده می کند. تاریخ اسلام نیز از روزگار نخستین خود شاهد صادقی است بر اینکه تقیه به عنوان یک ابزار ضروری، پناه مسلمانان بوده است. بنابراین، تقیه از زمان امام صادق(ع) آغاز نشده و پایان هم نیافته است. به راستی اگر امامان شیعه روش تقیه را در پیش نمی گرفتند و همه آشکارا در برابر دشمنان می ایستادند و کشته می شدند، آیا امروز از اسلام و مسلمانی نام و نشانی باقی می ماند؟ با توجه به اهمیت تقیه در حفظ و ماندگاری اسلام، امام صادق(ع) در حدیثی به صراحت فرمود: التقیه دینی وَ دینَ آبائِی وَلا دینَ لِمَن لا تَقیةَ لَهُ وَ اِنَّ المذِیعَ لاَمرِنا کالجاحِدبِه.[7] تقیه دین من و دین پدران من است و آن کس که تقیه ندارد، دین ندارد. البته کسی که اسرار و رازهای ما را فاش کند همانند کسی است که منکر حق ما شود. 2- نهضت بزرگ تولید علم امام(ع) با استفاده از دوره فترتی که پس از فروپاشی حکومت اموی و پیش از استقرار حاکمیت عباسی به وجود آمد نهضت بزرگ تولید علم را برای تعمیق بیداری اسلامی و معرفی تعالی ناب محمدی(ص) در زمینه های زیر ایجاد کرد: الف. انتشار آموزه های عقیدتی، اخلاقی و عملی شریعت ناب اسلامی: برای این منظور حضرت بزرگ ترین دانشگاه اسلامی را در مدینه بنا نهاد. مسجد پیامبر اکرم(ص) کانون درس و بحث علوم و فنون مختلف قرار گرفت و مرکز بزرگ تولید علوم اسلامی شد. ب. پرورش نخبگان علمی و فرهنگی: دانش آموختگان دانشگاه بزرگ جعفری را بالغ بر 4000 تن برشمرده اند. از شاگردان ممتاز و چهره های ماندگار این دانشگاه بزرگ کسانی مانند مفضل بن عمر، مومن الطاق، هشام بن حکم، محمد بن مسلم، زرارة بن اعین و جابربن حیان... اند. افراد معروفی مانند ابوحنیفه، مالک بن انس، سفیان ثوری و محمدبن حسن شیبانی و یحیی بن سعید... از اهل سنت نیز افتخار شاگردی امام صادق(ع) را دارند.[11] ج. تعلیم شاخه های مختلف علوم: علومی مانند کلام، فلسفه، ریاضیات، شیمی، فقه، حدیث، تفسیر و علوم قرآنی... در این مرکز بزرگ علمی تولید و ترویج شد و دانشمندان بزرگی در این رشته ها تربیت شده اند. از میراث های گرانبهای دانشگاه جعفری احادیث پرشماری است که از آن دوران باقی مانده است. ابان بن تغلب به تنهایی 30 هزار حدیث از حضرت روایت کرده است. محمدبن مسلم نیز روای شانزده هزار حدیث از حضرت است. روایات نقل شده از جابرجعفی کوفی بیرون از شمار است[12]. 3- مبارزه با فرقه سازیها راهکار سیاسی دیگر امام در حیات سیاسی اش مبارزه با فرقه سازی ها و فرقه گراییهای انحرافی و پاسداری از مذهب شیعه بود. مهمترین فعالیت های حضرت در این باره عبارتند از: الف. مبارزه با جریان غُلُوّ: از فرقه های انحرافی که از زمان امام علی(ع) در جهان اسلام سر برآورد، فرقه غالیان بوده است. این فرقه از درون مذهب شیعه سبب سستی و فروپاشی عقاید شیعیان شده، و از بیرون نیز به دلیل انتساب به تشیع، شیعیان را نزد دیگر مسلمانان، افرادی لاابالی و بی توجه به احکام الهی معرفی می کرد و موجبات بدبینی دیگر مسلمانان را به شیعه فراهم می آورد. از این رو بود که برخی، شیعیان را متهم کرده اند که آنان براین باورند که به دلیل دوستی و ولایت اهل بیت(ع) از انجام اعمال صالح بی نیاز و از عذاب الهی در امانند.[13] اقدامات امام صادق(ع) در مواجهه با نحله غلوّ و طرد غالیان چنین بود: اول. پراکندن شیعیان از اطراف غالیان: امام صادق(ع) با اشاره به اصحاب ابوالخطاب و دیگر غالیان به مفضل فرمود: یا مفضل لا تقاعدوهم و لا تواکلوهم و لا تشاربوهم و لا تصافحوهم[14]. ای مفضل با غلات نشست و برخاست نکنید، با آنان هم غذا نشوید، همراهشان چیزی ننوشید، و با آنان دست ندهید. 4- مواضع امام در مقابل خلفا و مبارزان سیاسی الف. موضعگیری امام در برابر منصور: از فرازهای مهم حیات سیاسی امام(ع) مواجهه و رفتار حضرت با خلیفه غاصب عباسی منصور دوانیقی و ماموران او است. این قطعه از زندگانی حضرت ماجراهای خواندنی و شگفت انگیزی را در تاریخ به یادگار نهاده است. زیرا امام گاهی با لحن بسیار آرام و ملایمی با منصور سخن گفته است و گاهی هم با نهایت شدت و صلابت با او و اطرافیانش برخورد کرده است. اینک به اختصار به چند نمونه از رفتارهای امام بامنصور در ذیل اشاره می شود: امام (ع) در عین اینکه در مواردی که به دربار عباسی احضار می شود با آرامی و تواضع با منصور صحبت می کند. مثلاً در موردی وقتی منصور، امام را به براندازی حکومتش متهم کرد، امام فرمود: به خدا سوگند من اینکار را نکرده ام و آن را جایز نمی دانم، و به آن عقیده ندارم و در همه حال اطاعت از شما را لازم می دانم. من دیگر پیر و ناتوان شده ام، اگر می خواهی مرا در زندان بازداشت کن تا مرگم فرا رسد که چندان دور نیست[27]. در مورد دیگر باصلابت و تهدید خطاب به منصور می فرماید: اگر دست از اذیت و آزار ما نکشی، هرروز پنج نوبت تو را نفرین می کنم[28]. ب. موضع حضرت دربار قیام زید: از حوادث مهم دوران امام صادق(ع) جنبش علویان از جمله قیام زیدبن علی بن حسین (ع) در سال 122 هجری بوده است. زید برادر امام باقر و عموی امام صادق از رجال فرهیخته و عالی مقدار خاندان نبوت و مردی دانشمند، زاهد و شجاع بود[31]. او از ظلم و بیداد حاکمان اموی بسیار ناراحت بود و عقیده داشت باید با قیام مسلحانه، حکومت فاسد اموی را سرنگون ساخت. در روایات شواهد فراوانی وجود دارد که قیام زید با موافقت و مشاوره امام صادق(ع) بوده است. از جمله این روایات، بیان نورانی امام رضا(ع) در پاسخ مامون است که فرمود: پدرم موسی بن جعفر از پدرش جعفربن محمد نقل کرد که او می فرمود:... زید برای قیام خود با من مشورت کرد و من به او گفتم: عموجان اگر دوست داری که همان شخص به دار آویخته در کناسه(کوفه) باشی، راه تو همین است. وقتی زید از حضور امام(ع) بیرون رفت، امام فرمود: وای به کسی که ندای او را بشنود و به یاری اش نشتابد[32]. ج. موضعگیری امام در برابر ابوسلمه: از عوامل مهم پیروزی بنی عباس، دو شخصیت معروف به نامهای ابوسلمه خلال مشهور به وزیر آل محمد وابومسلم خراسانی بودند. شعار اصلی عباسیان دعوت به «الرضا من آل محمد» بود. پیامی که این شعار برای مردم داشت این بود که فردی از خاندان پیامبر(ص) که در واقع جز علویان کسی نبود، به خلافت می رسد. به دلیل عدم تلاش علویان و کوشش های بی وقفه عباسی ها، جریان خلافت به نفع آنها خاتمه یافت. پیروزی نهایی عباسیان تا مدتی بسته به عملکرد ابوسلمه بود که درکوفه سفاح و منصور را زیر نظر داشت. او به محض سقوط امویان، برای سفاح از مردم بیعت گرفت. اما طولی نکشید که مورد خشم سفاح واقع شد و به اتهام دعوت مردم به سوی علویان و تلاش برای جایگزین کردن علویان به جای عباسی ها به قتل رسید. بنابرنقل مسعودی در مروج الذهب، ابوسلمه پس از مدتی به فکر افتاد خلافت را از آل عباس به آل ابیطالب بازگرداند. از این رو، نامه ای به دو شخصیت نامی علویان امام صادق (ع) و عبدالله بن محض نوشت و در آن ابراز تمایل کرد در صورت موافقت آنها برای ایشان از مردم بیعت بگیرد. امام صادق(ع) چون می دانست چنین دعوتی مبنای محکمی ندارد، حتی اگر هم پایه ای داشته باشد امام خود با توجه به شرایط، زمان را برای به دست گرفتن حاکمیت مناسب نمی داند، در پاسخ فرستاده ابوسلمه فرمود: ابوسلمه شیعه کس دیگر است[35] و دست رد برسینه نامحرم زد. د. موضع امام در برابر نفس زکیه: از آنجا که بنی عباس ابتدا زمینه را برای حاکمیت خود فراهم نمی دیدند، به فکر افتادند تا از محبوبیت فردی از آل علی (ع) به عنوان سرپل استفاده کنند، بعدها در موقعیت مناسب او را از میان بردارند. برای این منظور«محمدنفس زکیه» را نشان کردند. ابوالفرج اصفهانی، جریان بیعت علویان و عباسی ها با نفس زکیه را به تفصیل ثبت کرده است. بنابر نقل او، از عباسی ها داودبن علی، ابراهیم امام، صالح بن علی، منصور و سفاح در بیعت حضور داشتند. وقتی در این محفل از امام صادق سخن به میان آمد، عبدالله به حسن (عبداله محض)، پدر نفس زکیه گفت: جعفر را فرا نخوانیم تا کار شما را خراب نکند. آنگاه برخاست و شروع به خواندن خطابه کرد و از حاضران چنین خواست: بیایید تا با یکی از افراد خودمان بیعت کرده، از خداوند بخواهیم بلکه ما را بر بنی امیه پیروز کند. بعد گفت: ایهاالناس شما همه می دانید که مهدی امت همین پسر من محمد نفس زکیه است. بیایید با او بیعت کنید. منصور عباسی گفت: به عنوان مهدی امت نه، اما به عقیده من آن کسی که از همه برای مسئله خلافت مناسب تر است، همین جوان است. عبدالله درست می گوید بیایید و با او بیعت کنید. حاضران نیز همه حرف منصور را تایید کرده، با محمد بیعت کردند. پس از بیعت، امام صادق(ع) را نیز به جلسه فرا خواندند. هنگام ورود حضرت به مجلس، عبداللّه محض که ریاست جلسه را برعهده داشت به احترام امام برخاست و ایشان را کنار خود جای داد و دوباره سخنان خود را درباره مهدی امت بودن فرزندش تکرار کرد. او به امام(ع) گفت همه با فرزندم بیعت کردند، شما هم با مهدی امت بیعت کن. امام فرمود: چنین نکنید. زیرا آن امر [مهدی امتی که پیامبر(ص) خبر داده است ]هنوز هنگامش نرسیده است. عبدالله اگر تو گمان می بری این پسرت مهدی امت است اشتباه می کنی! پسرت مهدی امت نیست و اکنون نیز زمان این مسئله نیست. اگر شما می خواهید به نام مهدی با او بیعت کنید. من بیعت نمی کنم. اما اگر قیام شما برای اجرای امر به معروف و نهی از منکر و مبارزه علیه ظلم باشد، من بیعت می کنم و ما تو را که بزرگ خاندان مایی رها نمی کنیم. و در این کار [امر به معروف و نهی از منکر...] با پسرت بیعت می کنیم. عبداللّه از سخنان امام(ع) ناراحت شد و گفت: تو برخلاف عقیده ات سخن می گویی خود می دانی که پسر من مهدی امت است، اما تو به دلیل حسادت این حرفها را می گویی. امام فرمود: به خدا قسم حسد مرا بر آن وادار نکرده است. آنگاه دستش را بر شانه ابوالعباس سفاح زد و فرمود: این و برادرانش و فرزندانشان به خلافت می رسند و شما و پسرانتان نخواهید رسید. سپس حضرت دستی بر شانه عبدالله بن حسن زد و فرمود: این خلافت به تو و فرزندانت نمی رسد، آنها را به کشتن نده. بعد از جایش برخاست و آهسته به عبدالعزیز بن عمران زهری فرمود: آیا آنکه قبای زرد بر تن داشت [منصور] را دیدی؟ گفت: آری. فرمود: به خدا قسم ما می بینیم که همین مرد در آینده بچه های عبدالله را خواهد کشت! تاریخ سخنان آینده نگرانه امام(ع) را ثابت کرد و طولی نکشید که محمدبن عبدالله و برادرش ابراهیم پس از قیام به دست عباسی ها کشته شدند. امام صادق(ع) به محمدبن عبدالله علاقه مند بود. ابوالفرج می نویسد: وقتی امام(ع) محمد را می دید چشمانش از اشک پر می شد و می فرمود: جانم به قربانش. مردم حرفهایی درباره او می گویند که واقعیت ندارد. او حتما کشته می شود. در کتاب علی (ع) از خلفای این امت نیست[37]... پی نوشت ها [1] «سیرى در سـیره ائمـه اطـهار»، مرتضى مطهرى، چاپ شـشمصدرا، قم137. [2] زندگانى تحلیلى پیشوایان‌ ما‌، عادل ادیب، ترجمه اسدالله مبشرى، چاپ نوزدهمدفتر نشر فرهنگ اسلامى،تـهران، 1382ش، ص181ـ 182. [3] كافى، ج2، ص242، نقل به مضمون و تلخیص. [4] «صفحاتى از زندگانى امام صادقع»، محمد حسین مظفر، ترجمه سید ابراهیم علوى، چاپ دوم (رسالت‌ قلم‌، قم، 1373 ق) ص 21. [5] لا یتخد المومنون الكافرین اولیاء من دون المـومنین و مـن‌ یفـعل‌ ذلك فلیس من الله فى شى‏ء الا‌ ان‌ تتقوا‌ منهم تـقیهو یخـدركم الله نفسه والى الله‌ المصیر‌. [6] ر.ك: مجمع البیان، ج1، ص430 [7] بحارالانوار، ج 2، ص 74. [8] هـمان. [9] هـمان، ص64. [10] برگرفته از محبث‌ تقیه‌ از كتاب صفحاتى از‌ زندگانى‌ امام صادقع، ص151ـ164. [11] الامام الصادق‌ و المذاهب‌ الاربعه‌، اسد حیدر، چاپ دوم مكتبة امیرالمومنین، 1971م ـ 1392‌ق ج 3، ص27‌ـ28. [12] همان، ج4، ص92ـ93. [13] «الاغانى»، ابوالفرج اصفهانى، ج 2، ص 107 نقل از العقیدة و الشریعه فـى الاسـلام، ص203. [14] مستدرك‌ الوسائل‌، ج12، ص315‌. [15] الامالى‌، طوسى‌، ج2، ص264. [16] حیات فكرى و سیاسى امامان شیعه‌، رسول‌ جعفریان، چاپ سوم انـتشارات انصاریان، قم، 1379 ش ص 339. [17] تاریخ جرجان، ص322، نقل از حیات فكرى و سیاسى، ص322. [18] رجـال كشـى، ص300. [19] عـلل الشرایع، صدوق، ج 1، ص 127؛ بحار الانوار، ج 46، ص 270‌. [20] وسائل‌ الشیعه، ج18ع ص23. [21] همان، ص48. [22] رجـال‌ النـجاشى‌، ص12‌. [23] كافى، ج1، ص69؛ محاسن برقى، ج1، ص325‌؛ بحار‌، ج2، ص243‌. [24] محاسن بـرقى، ج1، ص22؛ تفسیر العیاشى، ج1، ص9. [25] كافى، ج1، ص69. [26] تفسیر العیاشى، ج2، ص203. [27] صـفحاتى‌ از‌ زنـدگانى امام صادقع، ص189ـ190. [28] همان.‌ [29] كشف الغمه،ج2،ص448. [30] اصول كافى، ج2، ص563. [31] تاریخ الفخرى، ابن طقطقا، دارصـادر بـیروت‌، 1386‌ ق ص 132‌. [32] عیون الاخبار الرضاع، چاپ اول(موسسه الاعلمى للمطبوعات، بیروت، 1404‌ق) ج1، ص225، باب 25، ح 1. [33] قاموس الرجال، محمدتقى تـسترى، چـاپ دوم(مـوسسه النشر الاسلامى التابعه لجماعة المدرسین، قم المشرفه،بى‌ تا‌) ج 4، ص 570‌. [34] اختیار معرفه الرجال، طوسى، تـحقیق حـسن مصطفوىدانشگاه مشهد، 1348ش ص285. [35] مروج الذهب، مسعودى‌، ج3، ص269. [36] سیرى در سـیره ‌ ‌ائمـه اطهارع، ص130. [37] تـرجمه مـقاتل طـالبیین، چاپخانه صدوق ص221.  

کلیدواژه ها: ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11344
زمان انتشار: 25 نوامبر 2019
| |
انسان، تمام اسماء و صفات حق تعالی را دارد

شرح زیارت عاشورا، جلسه 36، 1381/02/17

انسان، تمام اسماء و صفات حق تعالی را دارد

انسان به تعابیر مختلف، اسامی مختلف دارد؛ اما حقیقتاً یک موجود است. خداوند تبارک و تعالی در اولین تجلی خودش، موجودی را خلق کرد که از هر حیث، کاملاً شبیه خودش است. انسان، تمام اسماء و صفات حق تعالی را دارد. همانطور که در زیارت رجبیه می خوانیم، هیچ فرقی بین او و خداوند تبارک و تعالی، وجود ندارد. جز این که او مخلوق خداوند است. اما از جهت بزرگی و علم و کمالات دیگر، خداوند او را در عالی ترین وضعیت خلق کرده است.

از این نظرکه اولین موجودی است که خداوند آن را به وجود آورده و اولین چیزی است که از خداوند صادر شده، به آن «صادر اول یا صادر نخستین» می گویند. همچنین از این نظرکه خداوند از این موجود که کامل ترین موجود و مخلوق خداست، سایر موجودات را خلق کرده و سایر موجودات، جلوه های تجلی این موجود با عظمت هستند، در قرآن به آن «مثل اعلی» می گویند. یعنی عالی ترین نمونه از میان مخلوقات است. از آن نظر که این موجود اعلی، تدبیر امور سایر موجودات بعد از خودش را به عهده می گیرد، به آن «عقل» می گویند. البته کسانی هم که به عقل اول تا دهم، یعنی «عقل عشر» معتقد هستند، یک عقل را به عنوان عقل اول، قبول دارند. خداوند در قرآن به مخلوقات خودش، لفظ «کلمه» را اطلاق کرده است. چون کلمات به وسیلة قلم، نوشته می شود، اسم دیگر انسان «قلم» است. تجلی انسان در یک حقیقت انسانی است که نامش نور محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) است. پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) در احادیثی فرموده اند: «أَوَّلُ مَا خَلَقَ اللَهُ نُورِى[1]= نخستین چیزى را كه خدا آفرید، نور من بوده است.» «إنَّ أَوَّلَ مَا خَلَقَ اللَهُ الْقَلَم[2]= نخستین چیزی که خداوند خلق کرد، قلم است.» «اوَّلَ مَا خَلَقَ اللَهُ الْعَقْلُ = [3]نخستین چیزى كه خداوند خلق نموده است، عقل است.» یک حقیقت واحد از خداوند تبارک و تعالی صادر شده که از جهات مختلف، اسامی مختلف دارد. این حقیقت، حیات موجودات را تضمین می کند و موجودات در حیات خودشان، وابسته به او هستند. حتی همة فرشته ها و غیر فرشته ها وابسته به او هستند. این وابستگی را نیز، قرآن بیان می فرماید. از این جهت که سایر موجودات، حیات شان به او وابسته است، اسمش «روح» است. روح، حقیقت انسانی انسان و عامل حیات است. قرآن می فرماید: «تَنَزَّلُ الْمَلَائِكَةُ وَالرُّوحُ فِیهَا بِإِذْنِ رَبِّهِمْ مِنْ كُلِّ أَمْرٍ[4] = در این شب، فرشتگان و روح یعنی جبرئیل، به اذن خدا، بر مقام ولایت نبی و امام عصر(علیه السلام) از هر فرمان و دستور الهی نازل می‌شوند و سرنوشت و مقدرات خلق را نازل می‌گردانند.» یعنی روح، عامل قوام و حیات همة فرشته هاست. نزول شان هم وابسته به روح، یعنی وابسته به این حقیقت است. حقیقت انسان، عشق به خداست  امام خمینی(رحمت الله علیه) فرمودند: حتی رئیس جمهور آمریکا هم عاشق خداست. عاشق حقیقت خودش است، ولی نمی داند. یعنی همة انسان ها عاشق خدا هستند و می خواهند به او برسند. خداوند تبارک و تعالی درمورد انسان، فرمودند: من از روح خودم در انسان دمیدم. یعنی موجودی که از حقیقت فرشته ها هم بالاتر است. حیوانات، فرشته ها و همة موجودات، حیات شان را از همان حقیقت اولیه دارند. همه از آن جنس هستند. انسان هم از آن حقیقت است. از یک جنس عالی و اعلی که با او به طبیعت آمده است. هدف خلقتش هم این است که شبیه خداوند تبارک و تعالی شود و به آن حقیقت اولیه که سعادت و بهجت و سرور محض و ابدی است، برگردد. در خلقت انسان، ابتدا نطفة او بسته می شود و به صورت سلول تخم در رحم مادر، به حالت جمادی قرار می گیرد. بعد در تکثیر و رشد، جنبة گیاهی پیدا می کند. زمینة حیوانی او نیز، آرام آرام پیدا می شود وروح دار می شود. این روح که در انسان دمیده می شود، از همان «نفخه» است. هر چقدر انسان بعد از تولد، در محیط مناسب تری نسبت به حقیقت اولیه خودش قرار بگیرد و تربیت شود، بیشتر خدا را می طلبد. همچنین آن تابش در او بیشتر شده و آرام آرام روح انسانی تجلی پیدا می کند. قوة «فوق عقلش» فعال شده و آرام آرام بی نهایت را می طلبد و رابطة خودش را با خدا پیدا کرده و می خواهد به سمت حقیقت اولیة خودش برگردد. چون قبلاً در یک وضعیت بی نهایت و مطلقی قرار داشته که از تمام موجودات عالم، حتی از فرشته ها نیز، والاتر و برتر بوده است.  قبل از این که ما به این جا بیاییم، به صورت آدم نبودیم. همه یک حقیقت و یک روح بودیم. همانطور که قرآن فرموده: «هُوَ الَّذِی خَلَقَكُمْ مِنْ نَفْسٍ وَاحِدَةٍ[5] = اوست خدایی که همه شما را از یک تن بیافرید.» برای همین، شبیه هم هستیم. اگر خصوصیاتی داریم، آن را از محیط اجتماع و طبیعت گرفته ایم و ژنتیک و ارث از پدر و مادر هم باعث شده که قیافة ما کمی با هم فرق کند. وقتی به اینجا آمدیم، با اختیار آمدیم. پس راه هر کس با دیگری فرق می کند و اختیار دارد و می تواند خودش را به آن مسیر اولیه برگرداند یا برنگرداند. ولی ما به عنوان یک انسان مختار و عاقل موظف هستیم، این صورت اصلی انسانی که خداوند تبارک و تعالی به عنوان عهد و امانت به ما داده و در قرآن هم از آن با عنوان «نفخه» یاد کرده، را به جایی که بودیم برگردانیم و سالم تحویل خداوند بدهیم. چه عواملی سلامت قلب را به خطر می اندازد؟ انسان سفر کرده و از حقیقت اولیه، به طبیعت آمده است. در این طبیعت، اولاً عوامل بیماری را دارد. ثانیاً، شیطان و عواملی هم او را تهدید می کنند. قرآن از ما «قلب سلیم» یعنی همان حقیقت اولیه که به انسان داده شده را می خواهد. «یَوْمَ لَا یَنفَعُ مَالٌ وَلَا بَنُونَ إِلَّا مَنْ أَتَى اللَّهَ بِقَلْبٍ سَلِیمٍ[6] = روزی که نه مال سود می‌دهد و نه فرزندان، مگر آن کس که با قلبی رسته از شرک، به نزد خدا بیاید.» ما وظیفه داریم که این سلامت را حفظ کنیم و به خدا برگردانیم. اول باید عوامل بیماری و چیزهایی که به سلامتی ما لطمه می زند را بشناسیم و از آنها دوری کنیم. بعد عواملی که در سالم سازی به ما کمک می کند را بشناسیم. امام باقر(علیه السلام) فرمود: «اِعلَمْ أنَّهُ لا عِلمَ كطَلَبِ السَّلامَةِ، و لا سَلامَةَ كسَلامَةِ القَلبِ[7] = بدان كه هیچ دانشى چون طلب سلامتى نیست و هیچ سلامتی مانند سلامت دل نمى باشد.» چون سعادت دنیا وآخرت ما، بسته به سلامت قلب، یعنی همان حقیقت انسانی ما است. شیطان یکی از نعمتهای خداوند تبارک و تعالی است که برای داشتن پرواز خوب، به انسان داده شده است. شیطان، لازمة وجود انسان است. اگر شیطان نباشد، هیچ پرواز و رشدی صورت نخواهد گرفت و هیچ امتیازی به دست نخواهد آمد. ولی این شیطان، جریان مخالفی را ایجاد می کند و ما باید بدانیم که چگونه از این جریان مخالف، استفاده کنیم تا پرواز صورت بگیرد. طبیعت گراها، طاغوتها، شیطان، هوای نفس، فراموشی و غفلت، عوامل مخالف ما هستند ونمی گذارند انسان ها به یاد حقیقت اولیة خودشان بیفتند و به او کمک می کنند تا از این که چه کسی هست، غافل شوند. انسان فکر می کند که حیوانی است که به این دنیا آمده تا ازدواج کند. تکثیر نسل کند و خانواده را بزرگ کند. شغل داشته باشد و پول دربیاورد. دختران را شوهر و پسران را زن بدهد. بعد هم پیر شود و بمیرد. فکر می کند برای این آفریده شده که یک زندگی تکراری خسته کننده در همة زمان ها، داشته باشد. نه یک زندگی با نشاط، که هر لحظه اش جدید و عید است و تکرار در آن نیست. خدا این را از انسان خواسته است. بزرگ شدن، ازدواج کردن، بزرگ کردن بچه و ازدواج آن ها، لازمة زندگی طبیعی انسان است. اما لازمة زندگی انسانی او نیست. انسان مسائل خیلی مهمتری دارد. خودشناسی، باعث سلامت قلب می شود چیزی که ما را نجات می دهد، توجه به حقیقت اولیة خودمان و خودشناسی است. این که من چه کسی هستم؟ ازکجا آمده ام؟ در کجا هستم؟ و به کجا می خواهم بروم؟ اگر حواسم به این باشد، قیمت خودم را می دانم. اگر من جنس انگشترم را نشناسم و کسی بخواهد آن را  100 تومان از من بخرد، می فروشم. ولی اگر آن را بشناسم، قیمت بالایی روی آن می گذارم. تصمیم گیری در مورد خودمان هم زمانی درست است که توجه به قیمت مان داشته باشیم. حضرت علی(علیه السلام) فرمودند: « رَحِمَ الله امْرَاً عَرِفَ مِنْ اَیْنَ و فی اَیْنَ وَ اِلی اَیْنَ[8] = خدا رحمت كند، آن كسی را كه بداند از كجا آمده، برای چه آمده و به كجا می‌رود.» انبیاء و دین آمده اند که این را به ما بگویند. عوامل غفلت زیاد است. اگر این مسئله همیشه به یاد انسان باشد و مداوم به او تذکر داده شود و همین طور گذشته و حال و آیندة خودش را ببیند و قیمت خودش در دستش باشد، خودش را ارزان نمی فروشد. دیگر کسی نمی تواند به او بگوید: تو انسان خوبی هستی! چون نقاشی خوبی کشیده ای. تو قهرمان هستی! چون به دروازة حریف، گل زدی. تو جوان نمونه هستی! چون در کنکور رتبة اول را به دست آوردی. اینها قیمت او نیست. انسان موجود برجسته ای است که مسیرش تا شباهت به خداست. قیمتش امام حسین (علیه السلام) و امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) است. در زمان غیبت آنها نیز، ولایت کسی را باید بپذیرد که شباهت به آنها داشته باشد. طاغوت می خواهد در جهت منافع خودش، از انسان کولی بگیرد. طاغوت ها، شیاطین، دشمنان خدا، حزب طبیعت و ظلمت نمی گذارند این که انسان ها چه کسی هستند را بفهمند. چون اگر بفهمند، دیگر از طاغوتها تبعیت نمی کنند. طاغوت ها این را خوب می دانند که وقتی مردم قدر و قیمت خودشان را بدانند، هیچ وقت حاضر نیستند، فرعون و یزید و معاویه یا آمریکا و شاه را به عنوان ولی، قبول کنند. دیگر به عنوان رئیس جمهور و نمایندة مجلس، به کسی که  فاسد باشد، رأی نمی دهند. حاضر نیستند، ولایت هر کسی را بپذیرند. اگر مردم از طاغوت هاحتی دین بخواهند، یک اسلام آمریکایی به دستشان می دهند که از چیزی خبردار نشوند. برای همین سکولاریسم را درست می کنند و می گویند: دین از سیاست جداست، تا اول حاکمیت خودشان محفوظ بماند. خداوند، حزب الله را یاری می کند بر خداوند واجب است که حزب الله را از نظر قدرت، بینش، بصیرت وتوجه به حقیقت خودش که عامل اصلی حرکت او به سمت خداوند و تن ندادن به حاکمیت طاغوت هاست، تأمین کند. در این تأمین، خداوند باید دستوراتی را بدهد که در آن دستورات، حزب الله دائماً در ارتباط با اصل و حقیقت خودش باشد و حاکمانی که لیاقت رهبری دارند را خوب بشناسد. ارزش ها، کمالات و بایدها و نبایدها، مسیر، مقصد و دوستانش را خوب بشناسد. چنان که خداوند در قرآن فرموده:  «وَلَقَدْ أَرْسَلْنَا مِنْ قَبْلِكَ رُسُلًا إِلَى قَوْمِهِمْ فَجَاءُوهُمْ بِالْبَیِّنَاتِ فَانْتَقَمْنَا مِنَ الَّذِینَ أَجْرَمُوا وَكَانَ حَقًّا عَلَیْنَا نَصْرُ الْمُؤْمِنِینَ[9] = و ما پیش از تو پیامبرانی به سوی قوم شان فرستادیم و آنها معجزات و ادلة روشن بر آنان آوردند. پس از کافران بدکار انتقام کشیدیم. و بر ما نصرت و یاری اهل ایمان، حتم است. » « وَالَّذِینَ جَاهَدُوا فِینَا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنَا وَإِنَّ اللَّهَ لَمَعَ الْمُحْسِنِینَ[10] = و آنان که در راه ما به جان و مال، جهد و کوشش کردند، محققاً آنها را به راه‌های معرفت و لطف خویش هدایت می‌کنیم و همیشه خدا یار نیکوکاران است.» «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِنْ تَنْصُرُوا اللَّهَ یَنْصُرْكُمْ وَیُثَبِّتْ أَقْدَامَكُمْ[11] = ای اهل ایمان! شما اگر خدا را یاری کنید، خدا هم شما را یاری می کند و ثابت قدم می گرداند.» برای سلامت قلب، باید واردات آن کنترل شود روح هم مثل جسم، تناسبی با بعضی از خوراک ها ندارد و برایش مضر است. روح و شخصیت انسان از ارتباطاتش یعنی از دیدنی ها، شنیدنی ها، خیالات و تفکرات، شکل می گیرد. واردات قلبی، انسان و شاکلة او را می سازد. مثل یک جنین در رحم که غذا، عواطف، خیالات، افکار، دین، اخلاق را از مادر جذب می کند و مانند او می شود. شکل گیری شخصیت را در کتاب «درّ و صدف» به طور کامل توضیح داده ام. دستورات دین، دائماً انسان را به حقیقت اولیة خودش، یعنی جایی که هست و مسیری که می خواهد برود، متصل می کند. خداوند، «دیدنی ها، شنیدنی ها، افکار و خیالاتی» که با ساختار انسان سازگاری ندارد و او را از حقیقت خودش غافل کرده و قیمت اشتباهی را به او می دهد، حرام کرده است. چون او را از اصل خودش و سعادتی که می خواهد به آن برسد، دور می کند. قرآن می فرماید: « وَلَا تَقْفُ مَا لَیْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ إِنَّ السَّمْعَ وَالْبَصَرَ وَالْفُؤَادَ كُلُّ أُولَئِكَ كَانَ عَنْهُ مَسْئُولًا[12] = و ای انسان! هرگز آنچه را که بدان علم و اطمینان نداری، دنبال مکن! که چشم و گوش و دل، همه مسئولند.» در روز قیامت از همة اینها، سؤال می شود. یک قلب سلیم، مثل یک بدن سلیم است. قلب یعنی شخصیت، که از طریق «دیدنی ها، شنیدنی ها، افکار و خیالات، لمس کردنی ها، بوییدنی ها، خوردنی ها» ساخته می شود. به همین دلیل است که می گویند: خودتان راکنترل کنید. هر چیزی را حق ندارید ببینید و بشنوید و خیال کنید. هیچ یک از خیالات و دیدنی ها و شنیدنی ها نباید انسان را از حقیقت خودش غافل کند. انسان باید به دنبال عواملی باشد که دائماً او را به یاد قیمت خودش بیندازد و آخرین قیمت را به او بدهد. ارتباطات باید فقط انسانی و الهی باشد تا شخص بتواند به صورت یک انسان یا کسی که شبیه خداست، به عالم بعدی متولد شود. چون انسان از شخصیت های اطرافش تأثیرمی پذیرد، نباید هر کسی را به عنوان ولی، همسر، معلم و دوست، انتخاب کند.  با هر شخصیتی نباید ارتباط برقرار کند. زمانی می تواند با دوست، معلم، شاگرد، همسر، رهبر و حاکم سیاسی ارتباط برقرار کند که بوی خدا را بدهند. حضرت علی(علیه السلام) فرمودند: « لا تَصْحَبِ‏ الشَّریرَ فَاِنَّ طَبْعَكَ یَسْرِقُ مِنْ طَبْعِهِ شَرّاً وَ اَنْتَ لا تَعْلَمْ [13]=  از مصاحبت با مردم شریر و فاسد بپرهیز! كه طبیعت تو، بدى و ناپاكى را از طبع منحرف او می­دزدد؛ درحالی که تو از آن بى ‏خبرى. » دو نفر که با هم رفیق هستند و معاشرت دارند، تکیه کلام ها و رفتارها و خصوصیات همدیگر را آرام آرام می گیرند. قرآن می فرماید: « قُلْ كُلٌّ یَعْمَلُ عَلَى شَاكِلَتِهِ فَرَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِمَنْ هُوَ أَهْدَى سَبِیلًا[14] =  بگو! هر کس بر حسب ذات و طبیعت خود عملی انجام خواهد داد. و خدای شما به آن که راه یافته‌تر است، از همه کس آگاه تر است.» انسان ها براساس شاکلة خودشان عمل می کنند. جوانی که الهیت دارد، لباس پوشیدنش، آرایش سر و صورتش، عبادت کردنش، نماز جماعت خواندنش، گریه کردن و سینه زدنش، قرآن خواندنش، همه چیزش حالت های الهی دارد. اینها را از خوراک الهی که خورده، گرفته است. اگر کسی خوراک غیرالهی بخورد، طور دیگری می شود. اگر خوراک ها و واردات دو نفر با هم عوض شوند، آنها نیز جا به جا می شوند. مثلاً کسی که درجبهه بوده و جنبة الهیت داشته، الآن یک فاجر و فاسق به تمام معناست. کسی هم که فاجر و فاسق بوده و از جنگ فرار کرده و اصلاً جبهه هم نرفته، الآن الهیت پیدا کرده است. فواید و آثار زیارت زیارت به معنای حضور در نزد زیارت شونده و انس با اوست. خداوند تبارک و تعالی، قرآن، انبیاء و دین، انسان را به ارتباط با حقایقی مأمور کردند که آن حقایق، دائماً او را با اصل خودش، مرتبط کرده و در مسیر صحیح انسانیت قرار می دهد. بنابراین، هر چیزی که بتواند انسان را به یاد اولش بیندازد، خوب است و باید با آن ارتباط داشته باشد. زیارت از این مقوله است. زیارت معانی مختلفی دارد. یکی ملاقات حضوری با اولیاء خدا، رهبران دینی و معصومین، در زمان حیاتشان است و دیگری رفتن به مرقد آنها و خواندن زیارت نامه است. زیارت نامه، عبارات و جملاتی است که توسط خود این بزرگان، تنظیم شده است. در زمانی که به مزار آنها می رویم، زیارت نامه آنها را که در مفاتیح هست می خوانیم و از این طریق، با مزور یا همان کسی که به زیارتش رفته ایم، ارتباط برقرار می کنیم. نگویید: این زیارت هایی که می کنیم، چه ثوابی دارد؟ یعنی خداوند آن همه اشتباهی که کردیم را می بخشد؟ انسان نمی فهمد که خداوند برای هدایت مردم این کارها را می کند و این همه خرج می کند. یک ملاقات، می تواند خیلی کار کند. زهیر یک ملاقات با امام حسین (علیه السلام) دارد و هیچ کس هم نمی داند، بین آنها چه گذشته است. اما با همین ملاقات، آسمانی می شود و تا بی نهایت می رود. زیارت و ملاقات، دور هم جمع شدن، سر قبر شهدا و اموات رفتن، زیارتگاه رفتن و زیارت نامه خواندن، دسته راه انداختن و سینه زنی ، حج رفتن و عمره رفتن، کربلا و مشهد رفتن، همة اینها یک پیام دارد و آن این است که ما آدم هستیم. رفیق خدا هستیم. حیف هستیم. حواسمان باشد کجا باید برویم. این همه خرج شده تا ما این را بفهمیم. مکان های زیارتی مثل مسجد الحرام، مدینه، بیت المقدس، کربلا، مسجد کوفه، نجف، مشهد مقدس، حرم حضرت معصومه (سلام الله علیها) و امام زادگان، دارای جایگاه و ارزش خاصی می باشند. اینها «رحم مکانی» هستند و قدرت، انرژی و سازندگی دارند. شرافت شان را از کسی که در آن قرار دارد، می گیرند. «شَرَفُ المَکانِ بِالمَکین[15] = ارزش هر جایگاه، به كسی است كه در آن قرار گرفته است.» در آن مکانهای زیارتی، یک حقیقت تجلی کرده است. وقتی واردش می شویم، آن حقیقت الهام بخش، به ما نیز منتقل می شود. وقتی به زیارت اولیاء خدا می رویم، آنچه آنها به طور فعال دارند، در ما هم به صورت بالقوه موجود است و فعال می شود. افرادی که کافر بودند، وقتی به دیدن پیامبر(صلی الله علیه و آله وسلم) می آمدند، با دیدن ایشان، جنبه ی انسانی شان یک دفعه شکوفا می شد. زیارت خانه ی خدا 1 بار واجب است. حج عمره و زیارت کربلا و نجف نیزمستحب است و ثواب بسیاری دارد. همچنین ملاقات علما، اولیاء خدا، بزرگان و مؤمنین، اگر فقط از روی طمع و درخواست نباشد، عبادت است. امام سجاد(علیه السلام) می فرماید: «مَنْ زارَ أخاهُ فی اللّهِ طَلَبا لاِنْجازِ مَوْعُودِ اللّهِ، شَیَّعَهُ سَبْعُونَ ألْفَ مَلَکٍ، وَ هَتَفَ بِهِ ‏هاتِفٌ مِنْ خَلْفٍ ألا طِبْتَ وَ طابَتْ لَکَ الْجَنَّةُ، فَإذا صافَحَهُ غَمَرَتْهُ الرَّحْمَةُ = [16] هرکس به دیدار دوست و برادر خود برود و برای رضای خداوند او را زیارت نماید، به امید آن که به وعده‌های ‏الهی برسد، ۷۰ هزار فرشته او را همراهی و مشایعت خواهند کرد و هاتفی از پشت سر ندا در دهد: بهشت گوارایت باد‏ که از آلودگی‌ها پاک شدی. » زیارت مومنین چه ثوابی دارد؟ وقتی دو مؤمن با هم رو در رو می شوند و تبسم می کنند، مقداری از گناهان آنها می ریزد. وقتی همدیگر را بغل می کنند و می بوسند، خداوند تمام گناهان شان را می بخشد. در این زیارت ها و بوسیدن ها، یک حقیقت خوابیده و یک بی نهایت زنده می شود. برای همین است که ثواب های آن، بی حدّ و حصر است و هر کسی نمی تواند آن را حساب کند. خدا هزارتا از این ثواب ها را برای انسان خرج می کند، تا یک نفر با او آشتی کند و دوست شود. خداوند، کشوری که قرار است نابود شود را ۲۰ سال، نگه می دارد. جمعی که قرار است همه شان بمیرند را نگه می دارد و می فرماید: ۳۰ سال بعد، کسی به دنیا می آید که قرار است با من آشتی کند و رفیق من شود.  طبق آیات قرآن، زمانی عذاب بر قومی نازل شده و همة آنها از بین رفته اند که خداوند در بین آنها هیچ رفیقی نداشته است. «إِنَّكَ إِنْ تَذَرْهُمْ یُضِلُّوا عِبَادَكَ وَلَا یَلِدُوا إِلَّا فَاجِرًا كَفَّارًا[17] = اگر از آنها هر که را باقی گذاری، بندگان پاک با ایمان تو را گمراه می‌کنند و فرزندی هم جز بدکار و کافر از آنان، به ظهور نمی‌رسد.» حضرت نوح نیز به خداوند عرض کرد:  «رَبِّ إِنِّی دَعَوْتُ قَوْمِی لَیْلًا وَنَهَارًا / فَلَمْ یَزِدْهُمْ دُعَائِی إِلَّا فِرَارًا[18] = بارالها! من قوم خود را شب و روز دعوت کردم. اما دعوت و نصیحتم جز بر فرار و اعراض آنها نیفزود.» اینها فاجر هستند و از آنها غیر فاجر متولد نمی شود. خدایا! همة آنها را نابود کن! خداوند هم، همه را نابود کرد. چون از این قوم، دیگر رفیق خدا بیرون نمی آید. اگر قرار باشد کسی بیاید که رفیق خدا شود، خداوند روزی آنها را می دهد و آنها را نگه می دارد تا آن یک نفر، متولد شود. یک نفر نزد خداوند خیلی ارزش دارد. قرآن نیز فرموده:  یک نفر، معادل همة انسان هاست. بعضی از نگاه ها، عبادت هستند اگر نگاه به یک حقیقت الهام بخش باشد، عبادت است. به حضرت عیسی(علیه السلام) عرض کردند: «یا رُوحَ اَللَّهِ مَنْ نُجَالِسُ = ای روح خدا! با چه کسی بنشینیم؟» فرمود: « مَنْ یُذَكِّرُكُمُ اَللَّهَ رُؤْیَتُهُ[19]=  با کسی که دیدارش، شما را به یاد خدا بیندازد.» یعنی به یادتان بیندازد که چه کسی هستید. پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند:  «أَلنظَرُ إِلی وَجْهِ الْعالِمِ عِبادَةٌ[20] =  نگاه به صورت عالم، عبادت است.» «النظَرُ اِلی بابِ العالِمِ عِبادَه[21] = نگاه به در خانة عالم، عبادت است.» چون در خانه اش، الهام بخش است. حالا اگر به در خانة یک فاجر نگاه کنید، شما را تاریک می کند و یاد جهنم و حیوانیت و شهوت می اندازد. همچنین رسول اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) در احادیثی فرموده اند: «النَظَرُ فِی البَحرِ عِبادَه[22] = نگاه کردن به دریا، عبادت است.» چون عظمت، جلالت، هیبت و زیبایی های دریا، انسان را به یاد خالق دریا می اندازد. «النَظَرُ فِی المُصحَفِ العِبادَه[23] = نگاه کردن به قرآن، عبادت است.» چون نامة خدا و دوست است که برای انسان، فرستاده شده است. دعوت نامه است. انسان وقتی دعوت نامه را می خواند، می فهمد که چقدر بزرگ است. این را کسی مثل پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) برای انسان آورده است. این دعوت نامه، خیلی مهم بوده که خداوند حاضر شده با کشته شدن همة انبیاء و ائمه و فاطمة زهرا (سلام الله علیها) و اولیاء، آن را به دست انسان برساند. پس خیلی مهم است و نگاه کردن به آن عبادت است. ایام الله را باید تجلیل کرد همة روزها، روز خداست. اما خداوند روز خاصی را روز خودش نامیده است.  «یوم الله» یعنی روزی که خداوند در آن روز، بیشتر تجلی کرده و وقتی انسان به حوادث آن روز توجه کند، خداوند را ملموس تر و محسوس تر می بیند. باید روزهایی مثل غدیر خم، تولد و رحلت پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)، عاشورا، تولد سیدالشهداء که در آن ها یک حقیقت انسانی تجلی کرده را تجلیل کرد. خداوند در قرآن می فرماید: « وَذَكِّرْهُمْ بِأَیَّامِ اللَّهِ إِنَّ فِی ذَلِكَ لَآیَاتٍ لِكُلِّ صَبَّارٍ شَكُورٍ[24] = و روزهای خدا را به یاد آن ها آور! که در این یادآوری بر هر شخصی که صبور و شکرگزار است، دلایل روشنی نهفته است.» یکی از وظایف انبیاء این است که مردم را نسبت به ایام الله، متذکر کنند. آن روزها را به یاد بیاورند و بزرگ بدارند. امام نیز فرمودند: «روز 22 بهمن، یوم الله است.»  همچنین  روزهای 15خرداد و 17 شهریور، یک حقیقت و درس همیشگی است. «هنر و ثروت» باید عامل پرواز باشند کمالی که در جایگاه خودش استفاده شود، زیباست. امام خمینی(رحمت الله علیه) می فرماید: «تنها هنری مورد قبول قرآن است که جلادهندة اسلام ناب محمدی باشد.» هر هنری که انسان را متوجة حقیقت خودش کند، ارزشمند و متعالی است. هنری که در آن، یک نفر تصویر نامناسبی بکشد، یا یک مجسمة عریان درست کند، ما را به یاد چه چیزی می اندازد؟ چنین هنری با هنرکسی که یک حقیقت انسانی را نقاشی می کند، فرق دارد. چنین شخصی، نقاشی اش نیز عبادت است. کسی با خطی که دارد، قرآن را نستعلیق یا ثلث می نویسد. کسی تذهیب بلد است، قرآن را تذهیب می کند. کسی از موسیقی و صدای خوش استفاده کرده و انسانها را تکان می دهد و به یاد بهشت و بالاتر از آن می اندازد و تا بی نهایت بالا می برد. این کارها، خیلی خوب است و ثواب هم دارد. چون اینها هنرشان را صرف دین می کنند. اگر از یک کمال برای دور کردن انسان از حقیقت خودش استفاده شود، حرام است. فیلمی که در آن، از اول تا آخرش فقط مسائل جنسی و عشق و عاشقی باشد، تمامش بی خود است و کارگردان این فیلم، هنرمند نیست. هنری که کمال حیوانی و گیاهی را می خواهد به رخ انسان بکشد، هنر نیست. متوقف نگه داشتن انسان ها هنر نیست؛ بلکه خیانت به انسان است. بعضی ها خوب بلدند از ثروت شان چگونه استفاده کنند. بعضی ها با ثروت شان، دین و خودشان را احیا می کنند. پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند: « نِعْمَ اَلْعَوْنُ عَلَى تَقْوَى اَللَّهِ اَلْغِنَى[25] =  بى‌نیازى، یاور خوبی است براى تقوى.» چون کسی که باتقوا و مؤمن است و خیال پرواز دارد، می داند چگونه با پول خود پرواز کند. امام صادق (علیه السلام) نیز فرمود: « نِعْمَ الْعَوْنُ الدُّنْیَا عَلَى الْآخِرَة[26] = دنیا براى به دست آوردن آخرت، یاور نیكویى است.» به شرطی که برای ابدیت مصرف شود. دنیا وقتی ملعون است که انسان را از خدا دور کند. اما همین مال که یاور خوبی است برای کسب آخرت، گاهی می شود عامل شهوات. « الْمَالُ مَادَّةُ الشَّهَوَاتِ[27] = دارایى، مایه و پایة شهوت ها و خواهش هاست.» این را در بحث «معاد» مفصل توضیح داده ایم که تمام کسانی که به طرف شهوات مختلف می روند، به دلیل این است که پولدار شده اند. ولی مؤمن این طور نیست. وقتی پولی هم به دستش می آید، خرج معشوقش می کند و در راه خدا و ائمه(علیهم السلام) مصرف می کند و به خداوند قرض می دهد. « مَنْ ذَا الَّذِی یُقْرِضُ اللَّهَ قَرْضًا حَسَنًا فَیُضَاعِفَهُ لَهُ أَضْعَافًا كَثِیرَةً وَاللَّهُ یَقْبِضُ وَیَبْسُطُ وَإِلَیْهِ تُرْجَعُونَ[28]= کیست که خدا را قرض الحسنه دهد تا خدا بر او، به چندین برابر بیفزاید؟ و خداست که می‌گیرد و می‌دهد، و همه به سوی او باز گردانده می‌شوید.» وظیفة جوان مؤمن، دربرخورد با بدحجابی و بی بند و باری چیست؟ اگر تبلیغ در خصوص حجاب را درست انجام دهیم و انسان ها هدایت و آگاه شوند، دنبال بی بندو باری نمی روند.  جوان امروز ابتدا باید خودسازی کند و تقوای خودش را حفظ کند و به فلسفه و احکام الهی مسلح شود تا اندیشه هایش قوی شده و شبهه به او وارد نشود. سپس همانطور که در قرآن آمده، زکات هدایتی که خداوند نصیب او کرده را بپردازد.« الَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِالْغَیْبِ وَیُقِیمُونَ الصَّلَاةَ وَمِمَّا رَزَقْنَاهُمْ یُنْفِقُونَ[29] = آن کسانی که به جهان غیب ایمان آرند و نماز به پا دارند و از هر چه روزی شان کردیم، به فقیران انفاق کنند.» انفاق کنیم و هدایتی که نصیب ما شده را از دیگران دریغ نکنیم. دیگران را هم به بلندای ابدیت دوست داشته باشیم و برای آنها حریص باشیم و زحمت بکشیم. ظ - 28                                                                      [1] بحارالأنوار، ج1، ص97 [2] بحارالأنوار (جلد  54تا 63 / (ترجمه کمره ای ؛ ج 4 , ص 76  [3] بحارالأنوار، ج1، ص97، حدیث هشتم [4] قران کریم/ سوره قدر/ آیة 4 [5] قرآن کریم/ سوره اعراف / آیة 189 [6] قرآن کریم / سوره شعراء/ آیة 88 و 89 [7] تحف العقول : 286 [8] ملاصدرا، اسفار اربعه، تهران، انتشارات الحیدریه، چاپ اول، ۱۳۷۹، ج۸، ص۳۵۵ [9] قرآن کریم / سوره روم / آیة 47 [10] قرآن کریم / سوره عنکبوت / آیة69 [11] قرآن کریم / سوره محمد / آیة7 [12] قرآن کریم/ سوره اسراء / آیة36 [13] شرح نهج‏البلاغه، ابن ابی‏الحدید، ج 2، ص 272 [14] قرآن کریم / سوره اسراء / آیة 84 [15] امثال و حکم / ج 2 / ص 1022 [16] مشکاة الانوار فی غررالاخبار/ جلد 1 / ص 207 [17] قرآن کریم/ سور نوح / آیة27 [18] قرآن کریم / سوره نوح / آیة5 و 6 [19] الکافی /   جلد 1/ صفحه 39 [20] بحار الأنوار : 74 / 73 / 59 [21] عدة الداعی و نجاح الساعی  , جلد1  , صفحه 75 [22] صحیفة الإمام الرِّضا : 90 / 19 [23] صحیفة الإمام الرِّضا : 90 / 19 [24] قرآن کریم / سوره ابراهیم / آیة5 [25] من لا یحضره الفقیه  / جلد  3 / صفحه 156 [26] من لا یحضره الفقیه / ترجمه بلاغی و غفاری ؛ ج 4 , ص 204 [27] ترجمه وشرح نهج البلاغه(فیض الاسلام)، ج 6 ص 1113 [28] قرآن کریم / سوره بقره/ آیة245 [29] قرآن کریم / سوره بقره/ آیة3

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11341
زمان انتشار: 11 نوامبر 2019
|
مباحث استاد شجاعی در رشت

مباحث استاد شجاعی در رشت

سلسله مباحث استاد محمد شجاعی با موضوع «وحدت و همدلی» و «انسان، حوادث روزگار و شتاب در تربیت فرزند» روز سه شنبه 28 آبان ماه 1398 ساعت 10:00 و 14:00 در رشت برگزار می گردد. نشانی: رشت، خیابان مطهری، انتهای ساغریسازان بعد از مسجد گلدسته به سمت دانشسرا مدرسه علمیه زینبیه بلوار شهید انصاری، خیابان ارشاد، سالن همایش مؤسسه پزشکی مهر

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11340
زمان انتشار: 11 نوامبر 2019
|
جلسات خانواده آسمانی و شرح زیارت جامعه کبیره

جلسات خانواده آسمانی و شرح زیارت جامعه کبیره

جلسات خانواده آسمانی و شرح زیارت جامعه کبیره پنجشنبه این هفته 23 آبان ماه 1398 در شهر ری تعطیل می باشد. نشانی: شهر ری، خیابان قم، انتهای خیابان آستانه، محوطه پارکینگ حرم، حسینیه قرائت قرآن (أثنی عشری) آرشیو مباحث استاد شجاعی فروشگاه آنلاین با محصولات ناب

کلیدواژه ها: ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11339
زمان انتشار: 10 نوامبر 2019
|
هفتمین همایش بین المللی صلوات

هفتمین همایش بین المللی صلوات

هفتمین همایش بین المللی صلوات باعنوان (جشن صلوات) با سخنرانی استاد محمد شجاعی، آیت الله اراکی، و رهیافته ایرلندی احمد جونز و اجرای موسیقی فاخر محمد معتمدی روز پنجشنبه 23 آبان 1398 ساعت 17:00 در سالن اجلاس سران برگزار می گردد.  ثبت نام جهت حضور در مراسم، از طریق شماره تلفن‌های زیر الزامی می باشد؛ 09124935102 02146019706

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11338
زمان انتشار: 10 نوامبر 2019
|
کارگاه مهارتهای زندگیِ آرام و شاد

کارگاه مهارتهای زندگیِ آرام و شاد

کارگاه مهارتهای زندگیِ آرام و شاد با سخنرانی استاد محمد شجاعی روز سه‌شنبه ۲۱ آبان، ساعت ۷:۳۰ الی ۱۱:۳۰ در یزد برگزار می گردد.  نشانی: یزد، آزاد شهر، فلکه دوم، خیابان ابوریحان، آمفی تئاتر دانشکده فنی حضرت رقیه (سلام الله علیها)  شرکت برای عموم، بعد از ثبت نام، آزاد است.   تلفن تماس برای ثبت نام؛ ۰۹۳۶۳۵۳۸۳۰۸

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11337
زمان انتشار: 9 سپتامبر 2019
| |
زیارت جزء لا ینفک فرهنگ شیعه است و زیارت با معرفت،‌ بهشت را واجب می کند

شرح زیارت عاشورا، جلسه 32، 1381/01/31

زیارت جزء لا ینفک فرهنگ شیعه است و زیارت با معرفت،‌ بهشت را واجب می کند

روح شیعه شکل نمی گیرد و شخصیت شیعی تحقق پیدا نمی کند، مگر اینکه پذیرش زیارت، جزء اصول فکری آن شخصیت باشد. شیعه باید زیارت را با جان و دل بپذیرد و باور کند و در جهت آن اقدام عملی داشته باشد.

در زیارت دعا می کنیم و شخص زیارت شده را شفیع و واسطه بین خود و خداوند قرار می دهیم و چیزی از او می خواهیم. توصیه شده است که با معرفت به زیارت بروید. چون هستند کسانی که سال های سال به زیارت می روند و عرض ارادت می کنند؛ اما به مفهوم و حقیقت زیارت پی نبرده اند. این حاکی از کفر است که شخص با امامش بد صحبت کند. اگردر طول عمرمان یک زیارت درست، با یقین و با معرفت داشته باشیم و بفهمیم که کجا می رویم، برای ما بس است. امام صادق (علیه السلام) نیز می فرمایند؛ « هر کس حضرت معصومه (سلام الله علیها) را زیارت کند بهشت بر او واجب می گردد= مَنْ زارَها وَجبت لَهُ الْجَنَه»، منظور یک زیارت با معرفت است. آیا درخواست  هایمان از خداوند از طریق واسطه منافاتی با شرک دارد؟ آیا مگر غیر از این است که ما امر شده ایم که به غیر از خداوند به کسی یا چیزی متوسل نشویم و خدا فرموده که هیچ حول و قوه ای نیست، مگر از طرف خداوند. اگر اینگونه است، پس معصوم و امامزاده چه کاره هستند؟ از طرف دیگر، حضرت علی (علیه السلام) می فرماید: وقتی که برای شما مشکلی پیش می آید، سر قبر پدر یا مادرتان دعا کنید و حاجت بگیرید. چون دعای اموات به اجابت می رسد. خداوند مالک و مدبر همه جهان است و همه موجودات در اصل وجود و بقایشان محتاج به خداوند هستند و به هیچکس جز خدا احتیاجی ندارند. در سوره فاطر آیه 15 می فرماید: «انتم الفقراء الی الله و الله غنی حمید= همه شما فقیر و محتاج به خدا هستید و خدا بی نیاز و ستوده است» و در آیه 126 ال عمران می فرماید: « وَ مَا النَّصْرُ إِلاَّ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ الْعَزیزِ الْحَکیمِ= پیروزی جز از جانب خداوند توانای حکیم نیست». یعنی اگر کسی کمک و موفقیت و پیروزی می خواهد، فقط در نزد خداست. سوال این است که اگر ما فقیر به خداوند هستیم، پس چرا درِ خانه معصوم برویم و نصرت و حاجت خود را از معصوم و اولیای خدا یا علما بخواهیم؟! مگر این ها قدرتی دارند؟! همه قدرت و توان در دست خداوند است. التماس دعا گفتن چه معنایی دارد؟ ما احتیاجی به معصوم نداریم. ما مستقیما با خداوند ارتباط برقرار می کنیم که همه جا حاضر است. خودش هم در آیه 115 سوره بقره فرمود:«فَأَیْنَمَا تُوَلُّوا فَثَمَ‌ وَجْهُ‌ اللَّهِ‌= به هر کجا رو کنید خدا همانجاست». در آیه 186 سوره بقره فرمود: وَ إِذا سَأَلَكَ عِبادِی عَنِّی فَإِنِّی قَرِیبٌ أُجِیبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذا دَعانِ فَلْیَسْتَجِیبُوا لِی وَ لْیُؤْمِنُوا بِی لَعَلَّهُمْ یَرشُدون= چون بندگان من (از دوری و نزدیکی من) از تو پرسند، (بدانند که) من به آنها نزدیکم، هرگاه کسی مرا خواند دعای او را اجابت کنم. پس باید دعوت مرا (و پیغمبران مرا) بپذیرند و به من بگروند، باشد که (به سعادت) راه یابند». در نماز نیز می گوییم؛ « ایاکَ نَعبُدُ و ایاکَ نَستَعین = ما فقط از تو کمک می خواهیم». پس دیگر علی، حسین و ... کیست؟ چرا از اولیا و علما و مومنین ... کمک بخواهیم؟ با توجه به این منابع، کمک خواستن از غیر خدا غلط است و شرک و کفر محسوب می شود. خدا می گوید: «لا حول و لا قوه الا بالله لا حول و لا قوه الا بک. لا مؤثر فی الوُجود اِلا الله» یعنی استعانت و توسل به غیر نمی توانیم داشته باشیم و هیچکس جز او منشا اثر و توان نیست. و درآیه 17 سوره احزاب می فرماید: «قُلْ مَنْ ذَا الَّذِی یَعْصِمُكُمْ مِنَ اللَّهِ إِنْ أَرَادَ بِكُمْ سُوءًا أَوْ أَرَادَ بِكُمْ رَحْمَةً  وَلَا یَجِدُونَ لَهُمْ مِنْ دُونِ ... بِكُمْ سُوءاً أَوْ أَرادَ بِكُمْ رَحْمَةً وَ لا یَجِدُونَ لَهُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ وَلِیًّا وَ لا نَصِیراً =ای پیغمبر بگو: اگر خدا به شما اراده بلا و شری کند یا اراده لطف و مرحمتی فرماید آن کیست که شما را از اراده خدا منع تواند کرد؟ و هرگز خلق، جز خدا هیچ یار و یاوری نخواهند یافت». اگر انسان از کسی یا موجودی و یا ابزاری کمک بخواهد یعنی این که او را در کمک دادن، در قدرت و توان با خدا شریک کرده است». آیا پس انداز کردن شرک است؟ افرادی هستند که اعتقاد دارند که از ابزار کمک نگیرید. چون شرک به خداست. مثلا می گویند برای آینده پول پس انداز نکنید. چون پس انداز کردن، شرک به خداست. یعنی من امیدم به پول است. گاهی برخی برعکس عمل می کنند. اینها می گویند: من هر چه پول دستم بیاید خرج می کنم و یا به این و آن می دهم و برای خودم، هیچ پولی نگه نمی دارم. چون توکلم به خداست. یعنی آینده نگری نمی کنیم. چون آینده نگری شرک است. آینده نگری یعنی من خودم مستقل هستم و یک فکری می کنم. وقتی خدا کمکم می کند، پس چرا من از الان آینده نگری کنم؟ اگر آینده نگری کنم، یعنی اینکه من به این اسباب و علل دل بسته ام. این اعتقادات در حالی است که حضرت سلمان (س) وقتی بودجه اش را از بیت المال می گرفت، می گفت من خرج یک سالم را نگه می دارم و ولی بقیه اش را در راه خدا انفاق می کنم. چون برای سال آینده شاید زنده بودم تا بودجه ی بعدی ام را بگیرم. امام صادق (علیه السلام) کالاهای شان را در چند انبار قرار می دادند. به ایشان گفتند چرا شما در چند انبار قرار می دهید؟ فرمودند؛ شاید به یک انبار آسیب رسید، اگر در یک جا متمرکز کنم، اموالم از بین می رود. این همان نگاه درستی است که معروف شده به این که می گویند: «همه تخم مرغ هایت را در یک سبد قرار نده». خوب این نگاه امام یعنی چی؟ یعنی اینکه به خدا توکل و اتکا نکرده و به ترفند، روش و عقل خودش اکتفا کرده است؟! آیا می شود بگوییم که اگر امام صادق به خداوند توکل داشت، هیچ وقت این کار را نمی کرد؟ خیر. این کار حضرت با توکل هیچ تباینی ندارد. این همان است که فرمودند: با توکل زانوی اشتر ببند. اگر ما برای موجودی، مستقلاً توان و قوه ای در اجابت خواسته های موجودات دیگر، کمک به آنها، رفع حاجات شان قائل باشیم، این شرک به خداوند است. اما موجوداتی هستند که خداوند خواسته و اجازه داده است که مردم به وسیله ی آن ها به خداوند نزدیک شوند و با توسل به آن ها از خداوند کمک بگیرند. خدا گفته که این ها هیچ  کاره هستند. ولی من به اینها آبرو و عزت دادم. شما اگر به در خانه آنها بروید من هم کمک خواهم کرد. همه موجودات عبد و بنده خدا هستند و هیچ کس از خودش هیچ چیزی ندارد. در تعقیب نماز عصر می خوانیم: « لاَ یَمْلِكُ لِنَفْسِهِ نَفْعاً وَ لاَ ضَرّاً وَ لاَ مَوْتاً وَ لاَ حَیَاةً وَ لاَ نُشُوراً = برای خودش هیچ نفع و ضرر و مردن و حیات و برانگیختگی قائل نیست». خداوند این شرافت و آبرو و توان را به اهل بیت داده و خواسته که آن ها مراجعی باشند که بندگان خدا به آنها مراجعه می کنند و از آبروی آنها سرمایه گذاری کنند برای نزدیک شدن به خداوند، توسل به خداوند و کمک خواستن از او. اگر کسی رفتارش اینگونه باشد، با توحید هیچ منافاتی ندارد. چون تمام حول و قوه ای که در پیغمبر، امیرالمومنین، حضرت زهرا و ... وجود دارد از ناحیه ی خدا است. خداوند می فرمایند: «مَنْ ذَا الَّذی یَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاَّ بِإِذْنِهِ = هیچ کس نمی تواند شفاعت کسی را در نزد من بکند، مگر به اجازه من.» خداوند به اذن خودش به بعضی از بندگان آبرومندش قدرت و اجازه تصرف و ولایت (تکوینی) داده است که در موجودات تصرف کنند، شفا دهند، بیمار کنند و تغییر و تحولاتی در نظام طبیعی ایجاد کنند. در قرآن آیات متعددی راجع به این داریم که خداوند به انبیاء این قدرت را داده بود. ولی فرموده که به اذن من قدرت دارید، به اذن من شفا می دهید. به حضرت عیسی می فرمایند: به اذن من شفا بده. به اذن من کور مادرزاد را بینا کن. به اذن من مرده را زنده کن. به اذن من از چیزهایی که در خانه هایشان است خبر بده. همه می دانستند که حضرت عیسی از خدا این قدرت را گرفته و به اذن خدا این کارها را می کند. پس اینها با توحید منافاتی ندارد. خداوند در مورد معصومین ع نه تنها اذن داده، بلکه یک سلسله از امور را مستقیماً به آنها واگذار و تفویض کرده است. یعنی اختیار را به دست آنها سپرده و گفته است که هر تصمیمی که شما می گیرید و حکم می دهید همان است. چون خدا دستور داده از موجودات دیگر استمداد کنیم و به آنها توسل کنیم و به زیارت شان برویم، پس اینها شرک نیست؛ بلکه اطاعت از خدا و عین توحید است. خداوند فرمودند: «أبالله أن یجری الامور الا باسبابها= خداوند ابا دارد از این که کارها را مگر از طریق اسباب و وسیله انجام بدهد». یعنی می گوید هر کاری را می خواهید انجام بدهید با اسباب و عللی که من قرار دادم انجام دهید. این که کسی بگوید: خدایا خودت این کار را بکن، درست نیست. البته استثنائاً در بعضی موارد به اذن خدا اسباب و علل حذف می شوند. اما قاعده این است که انسان هر کاری را می خواهد انجام بدهد باید از طریق اسباب و عللش انجام دهد. برای همین بود که در قرآن فرمود: و ابتغوا الیه الوسیله= وقتی نزد خدا می روید و چیزی می خواهید، با وسیله بروید». معصوم ع هم فرمود: نحن الوسیله= ما وسیله هستیم». حضرت موسی دندانش درد می کرد. به خداوند می گوید که خدایا من دندانم درد می کند. خداوند می فرماید از آن گیاه بخور خوب می شوی. یعنی از واسطه استفاده می کند و شفا را از طریق گیاه می دهد. حضرت دفعه بعد که دندان درد می گیرد، بدون اینکه به خدا بگوید، گیاه را می خورد، اما خوب نمی شود. می گوید: خدایا چرا خوب نشدم؟! خدا می گوید می خواستم بدانی که چه کسی به آن گیاه قدرت شفا را داده بود! یعنی اگر سراغ اسباب و علل می روید، باز هم حواس تان باشد که این اسباب و علل وابسته به خداوند است و خدا باید اجازه بدهد. گاهی شما دارو را می خورید، ولی به جای اینکه خوب شوید بدتر می شوید. چرا؟ چون خدا اذن نداده که دارو تو را خوب کند. آب می خورید. اما به جای اینکه سیراب شوید، تشنه تر می شوید. چون خدا اذن نداده. حضرت ابراهیم در آتش می افتد، آتش قاعده اش این است که بسوزاند. ولی چون خدا اذن نداده، نمی سوزاند بلکه خنک هم می کند.  حضرت مریض می شود و به خداوند می گوید خدایا اگر خودت خوبم نکنی، سراغ حکیم و پزشک نمی روم. خدا در جواب می گوید: من هم تو را شفا نمی دهم. آیا می خواهی با توکل به من، حکمت های مرا به هم بزنی؟! حکمت من در این قرار گرفته است که اگر قرار است شفایی باشد، در دست طبیب و طبابت باشد. ولی به اذن من. پس طبق قاعده عمل کن و پیش طبیب برو تا من شفا بدهم. اما ممکن است به سراغ اسباب و علل که در اینجا پزشک است، رفته باشم، ولی شفا نگرفته باشم. در این صورت می گویم خدایا اسباب و علل کاری نکردند، خودت یک کاری بکن. پس نمی توان مستقیم به منبع رجوع کرد. طلبه ای با گریه به حضرت ابوالفضل (علیه السلام) توسل کرد که من می خواهم مجتهد شوم. شما به من اجتهاد بدهید. شب خواب دید حضرت با فلکی که درست کرده است می خواست او را فلک کند. حضرت گفت: از من می خواهی که اجتهاد بدهم؟ برو درست را بخوان. ما هم تو را کمک می کنیم. پس نباید بدون علل و اسباب به منبع بزنی. نابرده رنج گنج میسر نمی شود: «لَیسَ لِلاِنسانِ اِلا ما سَعی». این شعر و اصطلاح و ضرب المثل توحیدی که همیشه سر زبانهاست که می گوید: از تو حرکت از خدا برکت، یعنی حتماً باید حرکتی باشد، تا برکتی حاصل شود. وسیله هایی که توسل به آنها، باعث نزدیکی به خداوند و رفع حاجت می شود این وسایل که ما بوسیله آنها به سوی خدا توسل می کنیم، می توانند چیزهای مختلفی باشند. این که خداوند می فرماید: «وَابتَغوا اِلیهِ الوَسیله= هر وقت می خواهید به سمت خدا بروید، با اسباب و وسیله بروید». یعنی برای هر نیازی، وسیله ای لازم است. «وابتغوا» یعنی بجویید و ببینید چه وسیله ای شما را به خدا می رساند. خدا در مسیر شما وسیله قرار داده است که بعضی از این وسایل را در قرآن معرفی کرده است. در آیه 45 سوره بقره می فرماید: «وَاستَعینوا بِالصَبرِ وَ الصَلاة= از صبر و نماز کمک بگیرید ». نمی گوید اگر می خواهید به سمت من بیایید، از من کمک بگیرید. می فرماید: هر وقت ضعف شما را گرفت و کم آوردید، نماز بخوانید و از روزه و صبر کمک بگیرید. چون بدون حوصله و صبر در مقابل طبیعت گراها رشد نمی کنید. ایمان و عمل صالح نیز یک وسیله است. امیرالمومنین «علیه السلام» در نهج البلاغه خطبه 110 می فرماید: «إِنَّ أَفْضَلَ مَا تَوَسَّلَ بِهِ الْمُتَوَسِّلُونَ إِلَی اللَّهِ سُبْحَانَهُ وَ تَعَالَی الْإِیمَانُ بِهِ وَ بِرَسُولِهِ وَ الْجِهَادُ فِی سَبِیلِهِ فَإِنَّهُ ذِرْوَةُ الْإِسْلَامِ وَ کَلِمَةُ الْإِخْلَاصِ فَإِنَّهَا الْفِطْرَةُ وَ إِقَامُ الصَّلَاةِ فَإِنَّهَا الْمِلَّةُ وَ إِیتَاءُ الزَّکَاةِ فَإِنَّهَا فَرِیضَةٌ وَاجِبَةٌ وَ صَوْمُ شَهْرِ رَمَضَانَ فَإِنَّهُ جُنَّةٌ مِنَ الْعِقَابِ وَ حَجُّ الْبَیْتِ وَ اعْتِمَارُهُ فَإِنَّهُمَا یَنْفِیَانِ الْفَقْرَ وَ یَرْحَضَانِ الذَّنْبَ وَ صِلَةُ الرَّحِمِ فَإِنَّهَا مَثْرَاةٌ فِی الْمَالِ وَ مَنْسَأَةٌ فِی الْأَجَلِ وَ صَدَقَةُ السِّرِّ فَإِنَّهَا تُکَفِّرُ الْخَطِیئَةَ وَ صَدَقَةُ الْعَلَانِیَةِ فَإِنَّهَا تَدْفَعُ مِیتَةَ السُّوءِ وَ صَنَائِعُ الْمَعْرُوفِ فَإِنَّهَا تَقِی مَصَارِعَ الْهَوَانِ أَفِیضُوا فِی ذِکْرِ اللَّهِ فَإِنَّهُ أَحْسَنُ الذِّکْرِ وَ ارْغَبُوا فِیمَا وَعَدَ الْمُتَّقِینَ فَإِنَّ وَعْدَهُ أَصْدَقُ الْوَعْدِ وَ اقْتَدُوا بِهَدْیِ نَبِیِّکُمْ فَإِنَّهُ أَفْضَلُ الْهَدْیِ وَ اسْتَنُّوا بِسُنَّتِهِ فَإِنَّهَا أَهْدَی السُّنَن = همانا بهترین چیزی که انسان ها می توانند با توسل بر آن به خدای سبحان نزدیک شوند، ایمان به خدا و پیامبر (صلّی اللّه علیه و آله و سلّم ) و جهاد در راه خداست، که جهاد قلّه بلند اسلام، و یکتا دانستن خدا بر اساس فطرت انسانی است. بر پاداشتن نماز آیین ملّت اسلام، و پرداختن زکات تکلیف واجب الهی، و روزه ماه رمضان، سپری در برابر عذاب الهی است، و حج و عمره، نابود کننده فقر و شستشو دهنده گناهان است. و صله رحم مایه فزونی مال و طول عمر، و صدقه های پنهانی نابود کننده گناهان است، و صدقه آشکارا، مرگ های ناگهانی و زشت را باز می دارد، و نیکوکاری، از ذلّت و خواری نگه می دارد.» اینها وسیله هستند که مانع می شوند که انسانها خوار و ذلیل شوند». وسیله دیگر، توسل به انبیاء و اولیاء است که خداوند نیز امر کرده به افرادی که پیش خدا آبرومند هستند، توسل کنیم. در این مورد حضرت علی «علیه السلام» می فرمایند: « اَنا الوَسیله= من وسیله هستم». مثل حدیث سلسله الذهب امام رضا «علیه السلام» که در نیشابور فرمودند: :«کَلِمَةُ لا إلهَ إلّا اللّهُ حِصنی فَمَن دَخَلَ حِصنی اَمِنَ مِن عَذابی بِشُروطِها وَ أنَا مِن شُروطها= کلمه توحید (لا اله الا الله) دژ و حصار محکم من است. هر کس آن را بگوید، داخل حصار من شده و هر کس داخل قلعه و حصار من شود، از عذاب من در امان است، اما در صورتی که به شرط‌های آن عمل شود، و من یکی از آن شرط‌ها هستم.» فرمایش امام به این معنی است که توحید در صورتی مقبول درگاه خداوند است که همراه با پذیرش ولایت اهل بیت باشد. کسی بدون ولایت من و معصوم نمی تواند وارد قلعه ی لا اله الا الله شود. لازمه ی اعتقاد به لا اله الا الله اعتقاد به ما اهل بیت می باشد. و در کتاب «عترت در قرآن» درباره آیه 35 سوره مائده حضرت می فرمایند؛«نحن الوسیله= ما وسیله هستیم». پس توسل به انبیاء و اولیاء یک کار عقلانی است که حتی در زندگی طبیعی نیز داریم.  فرض بفرمایید که آقایی می رود خواستگاری دختر خانمی که او را نمی شناسد. سعی می کند که از یک آشنا استفاده کند که او را به آن خانواده معرفی کند. در مواقعی که در امری انسان کارش گره خورده است، چون او را نمی شناسند به کارش رسیدگی نمی کنند. به همین دلیل، از افراد آبرومند به عنوان ضامن تائیدیه می گیرد. به طور کلی اگر غریبه ای از ما درخواستی داشته باشد، در صورتیکه یک آدم آبرومندی که قبولش داریم تضمینش کند، به راحتی می توانیم به او کمک کنیم. این کار معقولی است که در همه امتها و جوامع با عناوین مختلف مثل ضمانت، آبرو گذاشتن، شفاعت، توصیه به شکل خوب (نه پارتی بازی) یعنی به وسیله شفاعت که حقوق دیگران ضایع نشود، صدق می کند. مستنداتی که بر جواز توسل دلالت دارد روایات متعددی بر جواز توسل دلالت دارد. دو روایت که از منابع اهل تسنن گفته شده را بیان می کنیم. (چون بیشترین ایراد را اهل تسنن به ما شیعیان می گیرند). احمد بن حنبل، در مسند خود از عثمان بن حنیف چنین روایت می‌كند:« اِن رَجُلاً ضَریرَ البَصَرِ أتیَ النبیَّ صَلَّی الله عَلَیه وَ سَلَّم فَقالَ ادْعُ اللهَ أنْ یُعافیَنی، قال إن شئتَ دَعوتُ لك وَ اِن شِئتَ أخّرتُ ذلك فَهُو خَیْرٌ، فقالَ أدْعُه فَأمَرَه أنْ یَتَّوَضّأ فَیَحسُنُ وُضوئَه فَیُصلِّی رَكْعتینِ وَ یَدعُو بِهذَا الدّعاءِ اللّهمّ إنی اَسئلُك وَ اَتوَجَّه إلیكَ بنبیّك مُحْمَّدٍ نَبِّی الرَّحمةِ یا مُحمّدُ اِنّی تَوجّهتُ بِك الَی رَبّی فی حَاجَتی هِذِه، فَتَقضِی لی اللَّهمَّ شَفِّعْه فیّ. قالَ عُثمانُ: فَوَ اللَّه ما تَفَرَّقنا و لا طالَ الحَدیثُ بِنا حَتّی دَخلَ الرَّجلُ كأنْ لَمْ یكنْ بِه ضَرٌّ قَطُّ= مردی نابینا نزد پیامبرگرامی اسلام آمد و گفت: از خدا بخواه تا مرا عافیت بخشد. پیامبر فرمود: اگر می‌خواهی دعا كنم، و اگر مایل باشی به تأخیر ‌اندازم و این بهتر است. او گفت: دعا كن. پیامبر به او فرمان داد تا وضو بگیرد و در وضوی خود دقت كند و دو ركعت نماز بگزارد و چنین دعا كند: پروردگارا! من از تو درخواست می‌كنم و به وسیله محمد، پیامبر رحمت، به تو روی می‌آورم. ای محمد، من در مورد نیازم، به وسیله تو به پروردگار خویش متوجه می‌شوم تا حاجتم را برآورده فرماید. خدایا! او را شفیع من قرار ده. به خدا قسم ما هنوز از آنجا متفرق نشده بودیم و مدت ماندن ما زیاد طول نكشیده بود كه دیدیم مرد نزد ما آمد و چنان شفا یافت گویا هرگز نابینا نبود. داستانی دیگر این است که ابی بصیر به خدمت امام محمد باقر «علیه السلام» آمد و گفت: آقا شما شفا نیز می دهید؟ یعنی این که شما قدرت دارید شفا بدهید؟ حضرت دستی به روی او کشید و بینا شد. حضرت فرمود حال مثل بقیه مردم بینا شدی. اما بهتر این است که نابینا باشی و بی حساب به بهشت بروی. او گفت باشد می خواهم بی حساب به بهشت وارد شوم. حضرت اشاره کرد و او نابینا شد. در این حدیث، چند نکته وجود دارد. این حدیث را عثمان بن حنیف که یکی از صحابه معتبر است، نقل می کند. آن شخص که به پیامبر متوسل می شود، حضرت نمی گوید که مگر من که هستم؟ برو در خانه خدا. این شرک است که نزد من آمده ای. بلکه حضرت می گوید: باشد. اگر می خواهی برایت دعا می کنم. و از طرف دیگر پیامبر می گوید اما برایت بهتر است که ذخیره برای آخرتت شود. در مورد بیماری ها قاعده ای هست که می گویند: شما شفایتان را بخواهید؛ اما اگر خدا شفا نداد، ناراحت نباشید و مطمئن باشید که برای آخرت شما بهتر از آن، ذخیره می شود. چون در بهشت درجاتی هست که انسان جز با بیماری به آن نمی رسد. چون بی حساب وارد بهشت می شوند. نکته دیگر اینکه: طبق صحبت رسول اکرم، وضو باید کامل باشد که اثر بخش باشد. یعنی رو به قبله باشد. دعاهای وضو را با حضور قلب بخواند. یکی از خواص وضوی کامل این است که خیالات انسان را کنترل و دفع خواطر و فکرهای بد و آلوده می کند. نکته آخر این روایت، ماهیت دعای مرد نابینا است که اینگونه می گوید: خدایا من از تو می خواهم و به سوی تو توجه دارم و به نبی تو توسل می کنم. بعد دعا را بر می گرداند از خداوند به سمت پیامبر. ای پیامبر! من متوجه تو هستم و به پروردگارم به وسیله تو توجه می کنم در این حاجتی که دارم. پس حاجت مرا بده. چون بعضیها اشتباه فکر می کنند که ما وقتی به معصوم می گوییم شما حاجت ما را بدهید، حضرت خودش مستقیماً این قدرت را دارد و لازم نیست از خداوند بخواهد. پیامبر هم به او یاد می دهد و می گوید تو این گونه بگو که ای پیامبر! تو حاجت من را بده و بعد بگو خدایا این پیامبر را شفیع من قرار بده. یعنی واسطه بودنش را برای من بپذیر.

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11336
زمان انتشار: 10 نوامبر 2019
| |
بررسی شاخص های سیره سیاسی و اخلاقی پیامبر اکرم

بررسی شاخص های سیره سیاسی و اخلاقی پیامبر اکرم

یکی از مقوله های مهم در زندگی و روابط اجتماعی آدمیان چگونگی تنظیم رفتارهای مبتنی بر تحکیم در حوزه سیاست و اصول و ضوابط حاکم بر این روابط است. دین اسلام به عنوان آخرین آیین الهی و پیامبر اسلام به عنوان رسول خاتم در تنظیم روابط اجتماعی و خصوصی جایگاه رفیعی برای اخلاق قائل شده است و پیامبر با اندماج دو مقوله مهم از حیات اجتماعی یعنی اخلاق و سیاست تصویر روشنی از ضرورت به کارگیری روش های مبتنی بر اخلاق در سیاست ارائه نموده است . می توان اصول کلی سیاست اخلاقی را در سیره نبوی با رعایت اولویت بندی نسبی میان آنها شناسایی کرد. سبک و شیوه رفتار پیامبر اکرم (ص) دارای اصول و شاخص هایی است که این سبک و سیره را از سیره های دیگر متمایز می سازد

اصل کرامت و عزت انسانی پیامبر اسلام با تشکیل حکومت و به دست گرفتن قدرت سیاسی به سلب موانع برخورداری انسان از کرامت ذاتی و اثبات آنچه که کرامت انسان را به ارمغان میآوری، اقدام کرد. اولویت رسالت پیامبر اسلام (ص) نجات بشر از غل و زنجیرهای خرافه ها و تعصبات قومی و شرک بت پرستی و فتنه و فساد و از حکومت های فاسد و استبدادی بود تا بتواند پیام حیات بخش خود را در نجات بشر به گوش جهانیان برساند و ارزش های انسانی و فطری را پایه روابط حاکم بر جوامع انسانی قرار دهد. (مجلسی، ١٤٠٤ق: ١٠١) در تاریخ آمده است که عدی بن حاتم پس از شکست مردم (جبل طی) در سال نهم هجری از لشکر اسلام و فرار به شام ، سرانجام به وسیله خواهرش به مدینه آمد و در مسجد به محضر پیامبر اسلام (ص) شرفیاب شد و بعد به همراه پیامبر به سوی منزل حرکت کرد. در بین راه پیرزنی نزد حضرت آمد و حاجتش را با حضرت در میان گذاشت و حضرت مدتی به درد دل او گوش داد. عدی میگوید: با خود گفتم «و الله ما هذا بملک » (به خدا قسم این مرد سلطان و زمامدار مادی نیست ) زیرا روش پادشاهان این نیست که برای رفع گرفتاری پیرزنی این مقدار معطل شوند و تا این اندازه تواضع داشته باشند. عدی گوید به هر حال با او به منزل رفتم، اطاقش ساده و بی فرش بود، تنها فرش کوچکی از لیف خرما داشت، آن را در صدر اتاق افکند و مرا روی آن نشاند و خود روی زمین نشست و نهایت احترام را به من کرد این رفتار انسانی او آنچنان در دلم اثر کرد که دیگر نیازی به دلیل و برهان نداشتم با خود گفتم باید این مرد پیامبر خدا باشد پس از مذاکرات مختصری از آیین سابق خود دست کشیده مسلمان شدم . (مغازی، ١٤٠٩ق: ٩٨٨-٩٨٩ ). پیامبر اسلام جهت اعاده کرامت از دست رفته انسان بر دو اصل: رهائی انسان و اصل برابری و مساوات تکیه میکرد. نزد پیامبر (ص) گرچه برخورداری انسان از کرامت ذاتی هدف اول بود؛ اما آنچه مطلوب نظر وی بود و برای ایشان اولویت داشت رسیدن انسان به جایگاهی که خدا برای او در عالم هستی به عنوان جانشین خود بر زمین تعیین کرده بود و این امر از طریق به کارگیری رفتارهای سیاسی و حکومتی بود که حاصل هدف گیری و سیاستگذاری انسان و جامه انسانی به سوی فضایل و کمالات نفسانی و رسیدن به قرب الهی و رضای خدا بود قرآن کریم میفرماید (إن أکرمکم عند الله أتقاکم ) (حجرات، ١٣) پیامبر اعظم (ص) در سیره حکومتی خود بدنبال رساندن انسان به چنین مرتبه ای از شایستگی بود و آنان که تحت رهبری سیاسی و الهی او قرار گرفتند، دارای افکار و اندیشه های بلندیی شده و نیز اعمال کاملا انسانی و برخاسته از کمالات الهی داشتند، به طوری که صدور این نوع افکار فقط شایسته آنان بود. عدالت محوری در سیره نبوی رعایت عدالت، اصل بنیادین بوده است. طبق روایات آن حضرت بر رفتار عادلانه خویش تصریح کرده اند. در بحث عدالت پیامبر به چهار نکته اشاره می شود. نخست، فرمان خدا به پیامبر اکرم (ص) برای اقامه عدل، دوم فرمایشات پیامبردر مورد عدالت خودشان، سوم فرمایشات سایر ائمه (ع) در مورد عدالت پیامبر اکرم (ص) و چهارم توصیه پیامبر به دیگران برای پایبندی به عدالت. قرآن کریم به صراحت به پیامبر اکرم (ص) فرمان میدهد که عدل ورزد و این مسئله را که امر به عدالت شده با مردم در میان بگذارد. (قل أمر ربی بالقسط) (اعراف، ٢٩) همچنین خود پیامبر(ص) میفرماید که من مامور و سفارش شده ام که در هر حال به عدالت رفتار کنم. پیامبر در مورد عدالت خودشان مردم را مطمئن میکنند که عادل ترین شخص هستند و تحت هیچ شرایطی از عدالت عدول نخواهند کرد. این امر رسالت و هدف دین اسلام را در تحقیق عدالت استحکام میبخشد. پس از جنگ حنین مردی از تمیم حضرت را به تندی مورد خطاب قرار داد که ای محمد عدالت پیشه کن و آن را به کار بند و حضرت با تبسم پاسخ دادند که (اگر من عدل نورزم چه کسی عدل می ورزد) (فمن یعدل ان لم اعدل؟) (واقدی، ١٣٦٩: ١٠٢) به دلایل مختلف و متعدد تردیدی در عدالت پیامبر اکرم (ص) نیست در مورد عدالت پیامبر سایرین نیز سخن های بسیاری گفته اند که از مهم ترین آنها فرمایشات امامان شیعه در این باب است . امام علی (ع) تصریح می فرمایند که پیامبر بزرگ اسلام در تمام امور و اقداماتشان به عدالت رفتار می کرد. (شهیدی، ١٣٨٣: ٢٠٨) و حکومت و داوری اش عدل بود و در بین مردم به قسط به پا خاست و به عدالت حکم راند. (همان، ٨٧) امام محمد باقر(ع ) نیز معتقد بود که پیامبر اکرم (ص) رسوم جاهلیت را باطل کرد و با شیوه های عدالت با مردم روبه رو شد. (طوسی، ١٣٦٥: ١٥٤) امام صادق نیز با اشاره به یکی از مصادیق عدالت آن حضرت می فرماید: «پیامبر اکرم (ص) لحظات نگاه به یارانش را تقسیم می کرد و به تساوی به آنها نگاه میکرد». (کلینی، ١٤٠١: ٢٦٨) کنایه از اینکه حتی در نگاه هم به عدالت رفتار میکرد یا اینکه همگان را برابر میدید. پیامبر همیشه توجه و فرمان به عدالت می نمود. ایشان به صراحت به انحای مختلف به مسلمانان دستور میداد که در گفتار و رفتار و در داوری و حکومت عدالت را رعایت کنند. به تصریح آن حضرت خداوند دوست دارد که بندگانش حتی در بوسیدن فرزندانشان عدالت را رعایت کنند (همان، ٧٥٤-٢٠٠-٢٣٦). اصل محبت و رافت اسلامی مهر و محبت و رحمت پیامبر گرامی اسلام همواره از صفات برجسته آن حضرت شناخته شده است. خداوند متعال چنین رأفتی را در وجود مبارک آن حضرت یک عطیه و موهبت الهی میداند. (فبما رحمة من الله لنت لهم ) (آل عمران، ١٥٩). بدین جهت است که خداوند آن را رحمة للعالمین معرفی کرده است (و ما ارسلناک الا رحمة للعالمین ) (انبیاء، ١٠٧). محبت در سیره پیامبر اکرم (ص) نمود چشمگیری دارد. حدیث معروف ایشان مبنی بر اینکه بعثت ایشان را هدفی جز مکارم اخلاق نبوده است (إنما بعثت لأتمم مکارم الأخلاق) شاهدی بر این مدعی است خداوند متعال نیز صفت «رحیم» را تنها یک بار برای غیر خدا بکار برده است و آن آیه ١٤٨ سور مبارکه توبه است که در آن این صفت در کنار «رئوف » برای شخص پیامبر اکرم (ص) بکار رفته است. نکته مهم در این آیه شمولیت محبت پیامبر است. خداوند در این آیه هیچ قیدی برای دایره محبت پیامبر ذکر نمیکند و آن را شامل همگان میداند. خوی پیامبر (ص) بر عطوفت و نرمی بنا شده است. چنان که خداوند میفرماید اگر پیامبر دارای این صفت نبود مانند پادشاهان و حکمرانان ظالم به تند خویی و سنگدلی شهرت مییافت، مردم قطعا از دور ایشان پراکنده میشدند. (آل عمران، ١٥٩). این سیره پیامبر اکرم در جذب مشرکان به دین اسلام و همچنین مستحکم تر ساختن ساختار مدینه بسیار موثر بوده است. اعرابی خشنی با تند خویی به سوی پیامبر اکرم (ص) آمد و از ایشان درخواست پول کرد. کمک پیامبر اعرابی را راضی نساخت و او بیش از قبل به تندی و دشنام روی آورد. پیامبر مانع عکس العمل اصحاب با وی شد و از او دعوت کرد که برای گرفتن کمک های بیشتر با هم به خانه روند حضور اعرابی در خانه پیامبر و رو به رو شدن با واقعیت ساده زیستی پیامبر او را به خود آورد و او از کمک حضرت راضی شد و از ایشان تشکر کرد. حضرت از او درخواست کردند این تشکر را در ملاعام از ایشان انجام دهند و او نیز چنین کرد پیامبر به مردم گفت : «اگر شما را آزاد گذاشته بودم، این اعرابی را به حال کفر می کشتید، اما من مانع شدم و اینک خودم او را با نرمی و لطافت رام کردم ». (کافی، ١٣٧٠: ٩٨ ) اصل مشورت و مشارکت پذیری یکی از خصلت های بارز پیامبر گرامی اسلام ترویج روحیه همکاری و مشورت در جامعه اسلامی بوده است . خداوند متعال در توصیف جامعه مومنان آنان را کسانی میداند که در امر خویش به مشورت می پردازند (و الذین استجابوا لربهم و أقاموا الصلوه و أمرهم شوری بینهم و مما رزقنهم ینفقون ) (شوری، ٣٨ ) در سیره پیامبر اسلام نیز این امر بارز است. طبق توصیه قرآن کریم، آن حضرت برای زمینه سازی گسترش فرهنگ شور و مشورت در جامعه اسلامی، با دیگران مشورت نموده و مسلمانان را نیز بدان امر میکردند. خداوند سیره مبارک حضرت را چنین بیان میکنند. (فبما رحمة من الله لنت لهم ولو کنت فظا غلیظ القلب لانفضوا من حولک فاعف عنهم و استغفر لهم و شاورهم فی الأمر فإذا عزمت فتوکل علی الله إن الله یحب المتوکلین) (آل عمران، ١٥٩  امام رضا (ع) در توصیف سیره آن حضرت میفرمایند: (إن رسول الله (ص) کان یستشیر أصحابه ثم یعزم علی ما یرید) رسول خدا (ص) با اصحاب خویش مشورت می کرد و سپس بر آنچه اراده الهی بود، تصمیمم گرفت. (مجلسی، ١٤٠٤، ١٠١) نمونه های مختلفی از مشورت و شورا و مشارکت دیگران را در امور میتوانیم در سیره آن حضرت ذکر کنیم که برای مثال: در غزوه بدر درباره اصل جنگ و تعیین موضع نبرد و اسیران جنگی با اصحاب خود مشورت کرد. در نبرد احد شورایی تشکیل داد و در نحوه مقابله با لشکر قریش مشورت کرد. در جنگ خندق پیامبر برای مقابله با سپاه عظیم مشرکان کار را به مشورت گذاشت و بر اساس توصیه سلمان فارسی تصمیم گرفت. در ماجرای حدیبیه، هنگام فتح مکه و آمدن ابوسفیان به اردوگاه مسلمانان، در غزوه تبوک و موارد بسیاری با اصحاب خویش مشورت نمود. (دلشاد تهرانی، ١٣٧٣: ٣٨٦) حضرت در تاکید بر مشاوره بر حضرت علی (ع) توصیه نموده و فرموده است (لا مظاهره أوثق من المشاوره) هیچ پشتیبانی مطمئن تر از مشورت نیست. (مجلسی، ١٤٠٤: ١٠٠) اصل وفا به عهد و پیمان در قرآن کریم بر لزوم عمل به تعهدات فردی و اجتماعی تاکید شده است. در سوره اسرا آمده است (و أوفوا بالعهد إن العهد کان مسؤولا) (اسراء، ٣٤). همچنین در قرآن کریم خداوند بر رد امانات امر نموده و آن را موعظه ای حسنه نامیده است: (إن الله یأمرکم أن تؤدوا الأمانات إلی أهلها وإذا حکمتم بین الناس أن تحکموا بالعدل إن الله نعما یعظکم به إن الله کان سمیعا بصیرا) (نساء، ٥٨) خداوند به شما فرمان میدهد که امانت ها را به صاحبانش بدهید و هنگامی که میان مردم داوری می کنید به عدالت داوری کنید. خداوند اندرزهای خوبی به شما میدهد! خداوند شنوا و بیناست. در روایات اسلامی نیز بر رعایت عهد و پیمان تاکید شده است. در حدیثی از امام باقر(ع ) نقل شده است (سه چیز است که خداوند به هیچ کس اجازه مخالفت نداده است: ادای امانات به بر یا فاجر، وفای به عهد بر یا فاجر و نیکی بر پدر و مادر، نیکوکار باشد یا بدکار ) (کلینی، ١٣٧٢: ١٦٢) در سیره پیامبر گرامی اسلامی موارد زیادی از رعایت عهد و پیمان را میتوان یافت و حتی در بسیاری از این موارد عهد و پیمان با غیر مسلمانان به صورت جدی رعایت شده است. پیامبر اکرم (ص) در میان صلح حدیبیه با مشرکان عهد کردند که در سال های آتی که برای عمره به مکه می آیند بیش از سه روز در مکه نمانند. بر این اساس عمره القضاء در سال بعد پس از پایان موعد به مسلمانان اعلام کردند تا شب هیچ کس در مکه نماند. (ابن هشام، ١٩٥٥: ١٤) در مورد دیگر وی، هنگام فتح مکه آن حضرت عهد نموده و اعلام کردند هر کس از مشرکان مکه در منزل خویش بماند یا وارد مسجد الحرام شود یا در خانه عثمان وارد شود، در امان خواهد بود. هنگام فتح مکه و غلبه مسلمانان پیامبر بر قول خویش پایبند بوده و از آنان که در گذشته به آزار و اذیت پیامبر اسلام و اصحاب وی پرداخته بودند و در جنگ احد و بدر خون بسیاری از مسلمانان را ریخته بودند در گذشت و آنان را با آغوش باز به اسلام پذیرفت و با آنان با مهربانی و عطوفت رفتار کرد. حتی هنگامی که مهلت چهار ماه مشرکان پایان می یافت، آن حضرت به فرمان الهی تا هنگامی که مشرکانی که بر عهد و پیمانشان باقی مانده بودند به آنها تعرض نکرده و بر عهد خویش باقی میماند، البته وفا به پیمان تا هنگامی است که طرف مقابل نیز به عهد و پیمان وفادار باشد که نمونه آن را میتوان در رفتار یهود بنی قریطه یافت که به رغم عهد و پیمان با پیامبر اسلام به همکاری با مشرکان مکه پرداخته بودند و با نقض پیمان خویش موجب خشم مسلمانان و جهاد با آنان گردید. (طبری، ١٣٧٥: ٥٨٢) اصل شایسته سالاری و انتخاب شایستگان شایسته سالاری از آموزه های مهم اسلامی است. در قرآن کریم شرط مقام امامت جامعه عدالت دانسته شده است. شرط اهلیت و عدالت تا حدی است که خداوند حضرت ابراهیم را پس از امتحان و آزمایش به مقام امامت برگزید. بدین جهت است که قرآن ذریه حضرت ابراهیم را صرفا به دلیل انتصاب به آن حضرت شایسته امانت ندانسته و بر ضرورت اهلیت و شایستگی لازم در افراد تاکید نموده است. (وإذ ابتلی إبراهیم ربه بکلمات فأتمهن قال إنی جاعلک للناس إماما قال و من ذریتی قال لا ینال عهدی الظالمین ) ( بقره، ١٢٤) چنین شایستگی بیشتر در داستان حضرت آدم و فرشتگان نیز معیار ارزیابی و سنجش قرار گرفته است. خداوند پس از تعلیم اسما به حضرت آدم (ع ) از فرشتگان خواست تا بر آدم سجده کند. معیار برتری حضرت آدم نیز علم به اسما بوده است. (قال یا آدم أنبئهم بأسمائهم فلما أنبأهم بأسمائهم قال أ لم أقل لکم إنی أعلم غیب السماوات و الأرض و أعلم ما تبدون و ما کنتم تکتمون ) (بقره ،٣٣ ) معیار تکریم و بزرگداشت افراد، نه صرفا خصایص نسبی وحسبی آنان بلکه برخورداری از شایستگی های اخلاقی و معرفتی بود. از حضرت باقر(ع ) روایت شده است که فرمودند: سلمان با جمعی در مسجد نشسته بود هر یک از آنها فخر و مباهات می کردند در نسب خود، عمر به سلمان گفت نسب تو چیست و پدر و مادر تو کیست؟ سلمان گفت من بنده ای از بندگان خدا هستم، گمراه بودم خداوند به واسطه وجود مقدس پیغمبر خاتم مرا هدایت نمود. فقیر بودم بی نیازم کرد، بنده بودم آزادم کرد به وسیله پیغمبر. نسب و حسب من اینست. از مسجد بیرون آمد. داستان را به سمع مبارک پیغمبر رسانید جبرئیل نازل شد و آیه فوق را آورد. (کلینی، ١٣٧٢: ١٨١ ) (یا أیها الناس إنا خلقناکم من ذکر و أنثی و جعلناکم شعوبا و قبائل لتعارفوا إن أکرمکم عند الله أتقاکم إن الله علیم خبیر ) (حجرات، ١٣) در سیره مبارک حضرت محمد (ص) از واگذاری امور به نااهلان پرهیز شده است. مسلم در صحیح خود نقل کرده است که: ابو برده از ابوموسی نقل کرده است که گفت: من به همراه دو نفر از پسر عموهایم بر پیامبر وارد شدیم یکی از آن دو گفت ای رسول خدا ما را بر قسمتی از آنچه خداوند تو را بر آن ولایت و حکومت داد، زمامداری بده ، دیگری نیز سخنی نظیر این گفت حضرت فرمودند: به خدا سوگند ما هرگز به کسی که در خواست حکومت و زمامداری نماید و یا بر کسب آن حریص باشد حکومت نخواهیم کرد (دلشاد تهرانی، ١٣٧٣: ٢١٦ ) در روایتی از پیامبر اسلام (ص) نقل شده است که آن حضرت فرمودند: «هر که کارگزاری از مسلمانان را به کار گمارد و بداند که در میان ایشان شایسته تر از او و داناتر از او به کتاب خدا و سنت پیامبرش هست به خدا و پیامبرش و به همه مسلمانان خیانت کرده است ». (الهندی، ١٤٠٩ق: ٧٩) آن حضرت در سپردن همه امور تنها شایستگی‏های افراد را ملاحظه میکرد و خلاف هنجارهای زمانه خویش جوانان شایسته را در مناصب و مسئولیت های مهم قرار می داد. آن جضرت عمرو بن حزم را در حالی که جوانی هفده ساله بود به فرمانداری نجران در یمن منصوب کرد و عتاب بن اسید را که جوانی بیست و چند ساله بود و در نهایت زهد و پرهیزکاری بود، فرماندار مکه قرار داد که از نظر سیاسی پس از مدینه مهم ترین پایگاه محسوب میشد و او نخستین امیر الحجاج مکه بود و انتخاب زیدبن حارثه و فرزند وی اسامه بن زید به فرماندهی سپاه مسلمانان نمونه دیگری از شایسته سالاری در سیره پیامبر بوده است. (دلشاد تهرانی، ١٣٧٣: ٢٢٢) نظارت و نقد عملکردها از دیدگاه پیامبر اسلام (ص) حقوق و وظایف سیاسی مردم منحصر به حضور در صحنه و مشارکت در تصمیم گیری ها نیست ؛ بالاتر آنکه در مرحله بعد هم مردم باید با نظارت بر عملکرد مسئولان در جریان مسیر اجرای تصمیم ها قرار بگیرند و ابراز نظر کنند هر چند نظر آنان نشان دهنده مخالفت و نقد عملکردها باشد. پیامبر(ص) آنگاه که معازبن جبل را به سوی یمن میفرستاد در رهنمودی مکتبوب به او دستور داد تا ضمن توجه به آموزش و تربیت مردم و رعایت منزلت و جایگاه افراد، در اجرای او امر الهی کوتاهی نکنند. ایشان سپس بر مدارا با مردم و گذشت نسبت به آنان تاکید فرمود و دستور داد که ای معاز ... در مورد هر مسئله ای که فکر میکنی درباره آن از تو انتقاد خواهند کرد، پیشاپیش دلایل و توجیهات خود را برای مردم بازگو کن تا (مشکلات را متوجه شده ) تو را معذور دارند. (الحرانی، ١٣٨٨: ٢٤) مردم باید محرم حاکمیت و آگاه از رویه او باشند و هیچ اخباری و اطلاعاتی از آنان پنهان داشته نشود، مگر اخبار و اطلاعات امنیتی و طبقه بندی شده که برای مصلحت بالاتر همان مردم و به سان همه نظام های عقلایی به اندازه ضرورت از نشر آن جلوگیری می شود. امام رضا(ع ) نیز یکی از دلایل وجوب خطبه در نماز جمعه را آن میداند جمعه روز حضور همگانی است و به همین دلیل خواسته اند تا امام، مردم را به مصلحت دین و دنیای خود آگاه کند و آنان را از حوادث و امور مهمی که منافع و مشکلاتی در پی دارد با خبر سازد (حکیمی، ١٣٦٠: ٤٢٢) در مقابل مردم نیز موظف هستند که مسئولان جامعه را از واقعیت ها مطلع کنند و آنچه را درست تشخیص میدهند، صادقانه و دلسوزانه با آنان در میان بگذارند. طبق یکی از روایات، پیامبر اکرم (ص) فرمودند: «هر کس نسبت به امور مسلمانان بی توجه باشد، از آنان نیست و هر کس روز و شب کند در حالی که ناصح خدا، رسول، قرآن، امام و عموم مسلمانان نباشد از آنان نیست ». (ری شهری، ١٣٦٣: 54) طبق روایتی دیگر حضرت فرمودند سه خصلت است که دل هیچ مسلمانی به آن خیانت نمیکند، خالص کردن عمل برای خدا، خیر خواهی برای زمامداران و همراه بودن با جماعت بدیهی است که اظهار نظر صادقانه و خیر خواهانه ممکن است به صورت ابراز مخالفت با وضع موجود و نقد عملکردهای جاری باشد. این نه تنها مانعی ندارد و حق شهروندی محسوب میگردد که حق حاکمان نیز هست و میتوانند یا باید، آن را از مردم مطالبه کنند. (نهج البلاغه، خطبه ٣٤) مسئولان جامعه اسلامی، خود باید زمینه را برای چنین ارتباطات مردمی فراهم آورند. پیامبر اکرم برای تحقق این وضعیت دو رهنمود بسیار مهم و موثر به زمامداران و صاحبان قدرت سیاسی ارائه فرمودند. نخست آنکه مداحان و معجزه گویان را از خود طرد کنند آن هم با این تعبیر که بر چهره ستایشگر خاک بپاشند. ابوذر گفته است : سلمان و بلال را دیدیم که به سوی پیامبر میرفتند. چون نزدیک آن حضرت رسیدند سلمان خود را بر پاهای پیامبر انداخت و آنها را میبوسید. حضرت او را به سختی از این کار نهی کرد و فرمود، ای سلمان، با من چنان مکن که عجمان با پادشاهان خود انجام میدهند. من بنده ای از بندگان خداوند هستم، میخورم از آنچه بندگان میخورند نشینم همانگونه که بندگان مینشیند. (حکیمی، ١٣٦٠: ٤٧) رهنمود دیگر آنکه با صعه صدر گوش شنوایی برای درد دلها و گفتگوهای مردم داشته باشند، این به معنای درستی همه حرفها گزارش ها و نقدهای مردم نیست اما روش خوبی برای ارزیابی صحیح اوضاع و اصلاح نابسامانیها است . از دیدگاه رسول اکرم (ص) آن ملتی که ضعیفانش بدون لکنت زبان حق خود را از قدرتمندان مطالبه نکند، ملتی بی ارزش و نامقدس است. این سخنی است که حضرت علی (ع ) بارها از آن بزرگوار شنیده و بر اساس آن به مالک اشتر توصیه کرده است که بخشی از وقت خود را به کسانی اختصاص بده که به تو نیاز دارند تا شخصا به امور آنان رسیدگی کنی. سربازان و نگهبانان خود را از آنان دور کن تا سخنگوی آنان بدون نگرانی با تو گفتگو کنند من از رسول خدا بارها شنیده ام که میفرمود ملتی که حق ناتوان را از قدرتمندان بدون اضطراب نستاند، رستگار نخواهد شد. (نهج البلاغه، نامه ٥١) طبق یکی از روایاتی که مرحوم شیخ حر عاملی تحت عنوان (باب وجوب انکار العامد علی الخاصه و تغییر المنکر اذا اعملوا به ) گرد آوری کرده است . حضرت علی (ع ) فرموده اند: «اگر خاصه (یعنی نخبگان، صاحبان قدرت و ... ) کار نادرستی را پنهانی انجام دهند خداوند عامه (عموم شهروندان و افراد عادی) را به دلیل کار نادرست آنان عذاب نمیکند، اما اگر آن منکر علنی انجام شد و مردم به رغم آگاهی سکوت کرده و از آن جلوگیری نکردند، هر دو گروه سزاوار مجازات الهی هستند آن حضرت سپس به این گفتار از رسول خدا استناد فرمود که : گناه پنهانی تنها به کننده ای زیان می رساند اما اگر آشکار شد و بر آن نشوریدید، به همگان ضرر خواهد رساند». (عاملی، ١١٠٤ق : ٤٠٧ ) طرد ریاست طلبی و محور بودن اطاعت الهی تبعیت و اطاعت محصول الفت قلب ها و نتیجه محبت میان والی و رعیت است، در این گونه تبعیت و اطاعت از استبداد، برتری جویی و ریاست طلبی از یک سو و نافرمانی و اطاعت کورکورانه و حقارت از سوی دیگر اثری نیست. در نظام تبعیت و اطاعت نبوی خبر پیروی و فرمانبرداری از حق چیزی نیست و در آن قدرت طلبی، استبداد، استعمار و خلاصه توتالیتارسیم راه ندارد. در تبعیت و اطاعت نبوی، اطاعت در نافرمانی خدا معنا ندارد؛ زیرا سیاست و تدبیر مردمان در سیره نبوی هدایت و راه بردن ایشان به سوی کمال است که پیامبر(ص) فرمود (لا طاعة لمخلوق فی معصیة الخالق ) (برقی، ١٣٧٠: ٩٣) اطاعت مخلوق در معصیت خالق روا نیست. پیامبر(ص) افتخارش به اینست که بنده خداست و در سیره او آمده که در مجلس بصورت حلقه ای می نشست کسی بر کسی مرزی نداشته باشد و نمی گذاشت کسی در برابر او بایستد در قرآن نیز آمده است. (تلک الدار الآخرة نجعلها للذین لا یریدون علوا فی الأرض و لا فسادا و العاقبة للمتقین) (قصص، ٨٣) سرای آخرت را تنها برای کسانی قرار میدهیم که اراده برترجویی در زمین و فساد را ندارند و عاقبت برای تقوای پیشگان است . پیامبر اکرم (ص) ریاست طلبی را معصیت الهی می داند و می فرماید: (نخستین بار که در پیشگاه خدای تبارک و تعالی گناه صورت گرفته به سبب شش خصلت بود دوستی دنیا و دوستی ریاست و ... ) (شیخ صدوق، ١٣٤٦: ٣٣٠) اطاعت از زمامدار مثل اطاعت هابزی یا جان لاکی نیست، بلکه این اطاعت در راستای اطاعت پروردگار است که در گفتار رسول خدا آفت رعیت مخالفت با زمامدار خوانده شده است. آن حضرت در هنگام حرکت اسامه و سپاه اعزامی پی در پی می فرمود که سپاه اسامه را حرکت دهید و خدا لعنت کند آنان را که از این کار تخلف کند. پیامبر همواره افراد را به اطاعت از کسی که به منصبی تعیین می کردند فرا می خواندند پس اطاعت در سیره نبوی امری پسندیده است اما اطاعتی که در راستای اطاعت از خداوند باشد. لزوم پرهیز از کذب و پایبندی به صداقت راستگویی در شریعت مقدس از جایگاه بلندی برخوردار است. در اهمیت و ارزشمندی صداقت همین بس که خداوند خود را به بالاترین درجه آن متصف ساخته است. (و من أصدق من الله حدیثا ) (نساء ٨٧) راستگوتر از خداوند در سخن کیست؟ و در مرحله بعد صداقت را از ویژگیهای پیامبران الهی شمرده است (و صدق المرسلون ) (یس، ٥٢). و پیامبران راست میگفتند. زمامداران جهان برای حفظ قدرت و تحکیم پایه های حکومت خویش از دست یازیدن به هیچ وسیله ای از جمله: وعده ها و وعیدهای دروغ، استفاده از ناآگاهی مردم و ... فرو گذار نبودند. برخلاف رهبران الهی که همواره حتی در سخت ترین و بحرانی ترین شرایط با مردم صادقانه برخورد می کنند این زمامداران با دروغ و تزویر حقایق را بازگو میکنند. پیامبر اکرم (ص) نیز همواره در سخت ترین شرایط حتی اگر به ضرر خود میبود به صداقت و راستگویی رفتار میکرد. در سیره عملی پیامبر نیز صداقت حتی در بحرانی ترین شرایط بسیار مشهود بود، از جمله اینکه: تنها فرزند پسر پیامبر بنام ابراهیم از (ماریه قبطیه) وفات کرد. اتفاقا همان روز آفتاب نیز گرفت، گروهی ساده اندیش و بی خبر از قوانین الهی حاکم بر طبیعت گرفتگی خورشید را بخاطر حزنی که بر پیامبر بر امر فوت ابراهیم بود می دانستند، اما رسول خدا(ص) با آگاهی از این موضوع در برابر آنان واکنش نشان داد، واکنشی که در راستای بیدار سازی و عقلایی اندیشیدن آنان بود و به بهره گیری از ضعف فکری و جهل و نادانی آنان پرداخت . حضرتش بی درنگ به مسجد و به منبر رفت و صادقانه به مردم گفت که خورشید و ماه از نشانه های قدرت الهی هستند و در چارچوب قوانین استوار نظام هستی در مدار خود میچرخند و هرگز برای مرگ یا حیات کسی نمیگیرند. (الماسی، ١٣٨٣: ٣١٣) رسول خدا در موضع یک رهبر سیاسی و فکری به بهترین وجه می ­ توانست از سادگی و جهل مردم در این ماجرا استفاده تبلیغی کند، اما او چنین نکرد و موضوع را صادقانه با مردم در میان گذاشت و آنان را از باورهای غلط و خرافی برحذر داشت. اکتفا به حداقل استفاده از مواهب دنیوی حضرت محمد(ص) برخلاف روش متداول زمامداران در دوران حکمرانی و زمامداری در استفاده از مواهب دنیوی مانند غذا و لباس خود را در مضیقه بیشتر قرار میداد و به نفس خویش سخت گیری مضاعفی وارد میکردند. حضرت رسول (ص) با این نگرش اخلاقی و با این احتمال که شاید در قلمرو حکومتی وی در بلاد دور دست شخصی وجود داشته باشد که با شکم گرسنه سر بر زمین بگذارد با آنان در گرسنگی احتمال همدردی میکردند. امام محمد باقر(ع ) درباره نخستین اصل اقتصاد در زندگی میفرماید: «در بررسی وضعیت اقتصادی خویش ملاک و الگو را آن کسی که بیش از تو مال دارد قرار نده به گونه ای که آرزوی داشتن آنچه را او دارد بنمائی و به آنچه خود داری خشنود نباش ». غذای رسول خدا(ص) جو، شیرینی ایشان خرما و سوخت وی برای تهیه غذا و گرما، شاخه های درخت خرما بوده است؛ البته تهیه این ها هم اگر برایش امکان پذیر بود. نکته و تاکید بر جو و خرما به عنوان بهترین مواد غذایی مورد استفاده حضرت بیانگر نوع زندکی و سیره تغذیه ای ایشان است، در زمانی که پیامبر (ص) بالاترین جایگاه اجتماعی را دارا بود و رهبری یک حکومت و بزرگ ترین مسئولیت اجرایی را در دست داشت و ساکنان شهر مدینه از انواع گوشت، لبنیات و غذاهای دیگر استفاده میکردند، خرما و جو ارزانترین و فراوانترین کالای موجود بود که تهیه آن برای محروم ترین ساکنان مدینه نیز امکان پذیر بود. با بررسی نیز در مییابیم که این نوع زندگی تنها ویژه شخص پیامبر(ص) نبوده ؛ بلکه خانواده آن حضرت نیز همین روش را داشته اند از جمله اینکه عایشه میگوید: سوگند به خدایی که محمد(ص) را به حق برگزید از آن زمان که خداوند وی را به پیامبری برگزید تا آنگاه که فرا خوانده شد آرد نرم شده و نان جوی با آرد نرم شده در منزل ایشان دیده نشد. عُروه باتعجب می‏پرسید: پس چگونه جوی سخت را می‏خوردید؟ عاشیه در پاسخ می گوید پیوسته آخ آخ میگفتیم. (ابن عساکر، ١٤١٥: ٧١) پیامبر(ص) خود می فرمود که اگر اراده میکردم خداوند برای من کوههای طلا و نقره را فراهم مینمود. پیامبر گرامی اسلام به ما می فهماند که اینگونه زیستن بر اساس نداشتن و محرومیت نبوده است بلکه تفکر و خواست قلبی و عملی پیامبر چنین بوده است حضرت در این راستا می فرماید: نزدیکی بر پروردگار، با عشق ورزیدن و نزدیک تر شدن به مسکینان بدست می آید.     منابع قرآن کریم. نهج البلاغه. ابن بابویه، محمد بن علی (شیخ صدوق ) (١٣٤٦). الخصال، قم: جامعه مدرسین حوزه علمیه قم. ابن عساکر، علی بن الحسن (١٤١٥ق ). تاریخ مدینه، تحقیق علی شیری، بیروت : دارالفکر. ابن هشام، ابومحمد عبدالملک بن هشام (١٩٥٥م ). السیرة النبویة، قاهره: حلب. احمد بن حنبل (١٩٩٤ ). مسند، بیروت: دارالفکر. الماسی، حیدر (١٣٨٣). جلوه های تجلی، سنندج: پرتو بیان . الهندی، المتقی (١٤٠٩). کنز العمان، بیروت: موسسة الرسالة. برقی، احمدبن خالق (١٣٧٠) المحاسن، تهران: رنگی. الحرانی، حسن بن علی (١٣٨٨ق ). تحف العقول، قم: جامعه مدرسین حوزه علمیه قم. حکیمی، محمدرضا (١٣٦٠ ). الحیاء، قم: دفتر نشر فرهنگ اسلامی. دلشاد تهرانی، مصطفی (١٣٧٣). سیره نبوی منطق عملی، تهران: انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی. شهیدی، سید جعفر (١٣٨٣) تاریخ تحلیلی اسلام، تهران: شرکت انتشارات علمی و فرهنگی. طبری، محمدبن جریر (١٣٧٥). تاریخ طبری، ترجمه ابوالقاسم پاینده، تهران: اساطیر. تاریخنامه خوارزمی » تابستان 1394، سال دوم - شماره 8 (صفحه 130) طوسی، ابوجعفر محمدبن حسن (١٣٦٥ ). تهذیب الاحکام، تهران: دارالکتاب الاسلامیه. عاملی، محمد بن الحسن (١١٠٤ق ). وسائل الشیعه، بیروت : دارالاحیاء. کافی، حسن (١٣٧٠). شناخت اسلام از نظر وحی و تعالیم ، تهران : میقات. کلینی، ابوجعفر (١٤٠١ق ). الروضه الکافی، ترجمه علی اکبر کافی، تهران: دارالکتب الاسلامیة. کلینی، محمد بن یعقوب (١٣٧٢). الکافی، ترجمه علی اکبر غفاری، تهران: دارالکتب الاسلامیة . مجلسی، محمدباقر (١٤٠٤ق ). بحارالانوار، بیروت : موسسة الوفاء. محمدی ری شهری، محمد (١٣٦٣). میزان الحکمه، قم: جامعه مدرسین حوزه علمیه قم. واقدی، محمد بن عمر (١٤٠٩ق ). المغازی، بیروت: موسسه الاعلمی للمطبوعات .  (١٣٦٩ ). مغازی، ترجمه محمود مهدوی دامغانی، تهران: مرکز نشر دانشگاهی .

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11335
زمان انتشار: 9 نوامبر 2019
| |
تمثل نامطلوب اخلاق رذیله در برزخ

غضب جلسه 9، 1376/03/08

تمثل نامطلوب اخلاق رذیله در برزخ

بحث غضب را ادامه می دهیم از صفحه 72 کتاب «معاد» آیت الله شجاعی. عنوان بحث، «تمثل نامطلوب اخلاق رذیله و صفات حیوانی در برزخ» است.

«از اشارات روایات به خوبی این حقیقت برمی‌آید که اخلاق و اوصاف رذیله در صورتی که در وجود انسان غلبه داشته باشند و ریشه‌دار گردند، تمثلهای بدی داشته و صور برزخی بدی برخواهد داشت. کما اینکه تجسم های اخروی آنها در قیامت نیز در صورت غلبه بر باطن و سیطره بر انسان، بسیار بد و عذاب‌دهنده خواهند بود.»

تمثلهای اخروی و برزخی که اینجا قید کردند، در صورت ریشه‌دار بودن، چه در برزخ و چه در آخرت، غلبه و سیطره آنها چیز بدی خواهد شد. چون اصل آنها باطن خوبی ندارد. وقتی حالت سیطره پیدا می‌کند، شما توجه کنید که حقیقتی به نام نفس ناطقه در سیطره یک اژدهای بد قیافه و ترسناک و زشتی باشد. اگر این بخواهد ترسیم شود، ترسیمش خیلی چیز عجیبی در می‌آید که انسان در تسلط یک دیو و اژدهایی باشد. «پیداست که هر کدام از اخلاق و اوصاف رذیله، در مقام تمثل برزخی و همچنین در مقام تجسم در قیامت صورت بخصوصی خواهد داشت. مسلماً تناسبها هم به جای خود محفوظ خواهد بود.» یعنی تناسب بین صورت و خود آن اخلاق و اوصاف. به اشاراتی که در روایات هست می‌پردازیم: 1 ـ زراره از امام باقر (علیه‌السلام) نقل می‌کند که فرمود رسول اکرم (صلی‌الله‌علیه‌وآله) فرموده بد زبانی و صفت فحاشی اگر تمثل یافته و صورتی پیدا بکند، تمثل و صورت بدی خواهد داشت.» صورت برزخی فحش و ناسزاگفتن چگونه است؟ در روایت دیگری دارد که پیامبر می‌فرماید: هر چیزی که به فحش برسد، زشت می‌شود. ترجمه روایت اینطور است: «هیچ چیز نیست که اگر فحش در آن دخالت داشته باشد، زشت می شود و هیچ چیز نیست که حیا در آن دخالت بکند، مگر اینکه آن را زیبا بکند». یعنی هر جا حیا هست، زیبایی هست. هر جا فحش هست، زشتی هست. می‌دانید که ما در روایات، حتی از فحاشی به کفار هم منع شده ایم. «در این روایت به تمثل بد و نامطلوب صفت بد زبانی و خُلق فحاشی اشاره شده است. از این روایت بر می‌آید که اگر صفت بد زبانی در وجود انسان ریشه‌دار گردد و خلق و خوی وی باشد، صورت مثالی بدی خواهد داشت».  ۲ـ زراره از امام باقر (ع) نقل می‌کند که فرمود رسول اکرم (ص) به عایشه فرمود اگر بد زبانی و فحاشی تمثل پیدا می‌کرد، صورت مثالی بدی داشت. این روایت از نظر بعضی از عبارات متن، با روایت اول فرق دارد. تعبیری که در این روایت هست، گویاتر از تعبیر روایت اول است. جمله «لَوْ كَانَ مُمَثَّلًا لَكَانَ مِثَالَ سَوْءٍ» که کلمه (ممثلاً) در آن آمده به خوبی خبر از تمثل به معنی صورت مثالی پیدا کردن می‌دهد. پیداست که مسأله تمثل و صورت بد مثالی پیدا کردن مخصوص خُلق بد زبانی و صفت فحاشی نخواهد بود. اگر این دو روایت به تمثل بد این صفت در برزخ دلالت بکنند. مسلماً به تمثل زشت صفات و اخلاق رذیله دیگر نیز دلالت خواهند نمود.» مضافاً اینکه خود روایت هم می‌فرماید، اگر اینها تمثل پیدا کنند، بد می‌شوند. تمثل را به فقط صفت بد زبانی و فحاشی نسبت نداده، بلکه به همه صفات و اخلاق رذیله دلالت داده است. «روایتی که در مبحث قبل، از رسول اکرم (ص) در خصوص تمثل صفت درشتی و تندخویی آوردیم نیز به تمثل نامطلوب صفات و اخلاق رذیله دلالت می‌کند. البته ناگفته نماند که ممکن است کسی بگوید به لحاظ اینکه در این دو سه مورد از روایات هیچ گونه تصریحی به عالم قبر یا برزخ نشده و فقط مسأله تمثل به نحو مطلق آمده، نمی‌توانیم بگوییم منظور تمثل در برزخ یا در برزخ و در قیامت است و آنچه به طور مسلم از این روایات مذکور می‌توانیم استفاده بکنیم، تمثل و تجسم در قیامت است. ولی نباید فراموش بکنیم که برزخ صورت نازله قیامت است.» یعنی نمی‌شود یک چیزی در قیامت تمثل بشود و در برزخ صورت نداشته باشد. وجود صورت های حیوانی و تسلط آنها بر انسان در برزخ «در هر صورت، تمثل برزخی اخلاق رذیله و صفات بد بسیار نامطلوب و عذاب‌دهنده است. مخصوصاً در باب صفات حیوانی، جایی که صفات رذیله حیوانی بر انسان حکومت می‌کند و این قبیل صفات، همه وجود او را گرفته و بر او سیطره دارند بعید نیست این صفات در مقام تمثل در عالم برزخ با صور حیوانی متمثل باشند. آن هم با یک سلسله خصوصیات جدید و ناشناخته‌ای که با صور حیوانات موجود در دنیا نیز فرق داشته باشند.» یعنی در برزخ هم خودِ صورتِ حیوانی باشد. به عنوان مثال بی‌غیرتی و بی‌بندو باری در مسائل شهوانی، صورت خوک داشته باشد. این نکته را خیلی توجه داشته باشید که می‌فرماید یک سلسله خصوصیات جدید و ناشناخته‌ای که با صور حیوانات موجود در دنیا نیز فرق دارد. این یعنی به خاطر غلبه صفات رذیله حیوانی، شخص با صور حیوانی متمثل شده، مثل صورت حیواناتی که هست. ولی چیزهایی هم داشته باشد که در حیوانات اینجا ما ندیده باشیم. یعنی یک چیزهای اضافی داشته باشد. صورت، صورت حیوان است اما نه فقط خوک، درست به همان خوکی که ما در دنیا دیده باشیم. خوک است، ولی یک مشخصات دیگری هم دارد. یکی از علت هایش می‌تواند همین مسأله ترکیب صفات و اخلاق باشد که یک نفر همیشه با یک صفت ثابت و بسیط سروکار ندارد. صفات مرکب است. وقتی ظهور می‌کند، یک موقع می‌بینی که طرف هم خوک است، هم گرگ‌منشی دارد، هم بوزینه است، هم سگ است، یک چیز خیلی عجیبی است. در عین حال اگر کسی اینها را ببیند، خوب می‌تواند تشخیص بدهد که این هم سگ، بوزینه، خوک و گرگ است. خود آن کسی هم که خودش را اینطور می‌بیند، آن هم این قضیه را می‌فهمد. «آن هم با یک سلسله خصوصیات جدید و ناشناخته‌ای که با صور حیوانات موجود در دنیا نیز فرق داشته باشند و آن هم در حال تسلط آنها بر انسان و در حالی که به انحاء مختلف او را عذاب می‌دهند.» یعنی گرفتار چند حیوان در عین واحد شدن است. همین است که بزرگان به ما خبر داده اند که یکدفعه انسان در قبر در یک لحظه محاصره یک سگ است و یک مار. به عنوان مثال عرض می‌کنم که هم سگ او را می‌گزد و هم مار، هم عقرب، و گرفتاری های مرکبی که انسان از هر طرف می‌بیند. والله قسم یک ثانیه عذاب و شدت آنجا، به همه مشکلات دنیا غلبه دارد. همانطور که یک ثانیه از بهجت و سرور و لذتش و از آن وادی امنی که قلب انسان در آن قرار می‌گیرد، غلبه می‌کند بر همه خوشی های عالم دنیا. «و بعید نیست هر صفت حیوانی غالب بر انسان، به صورت حیوان متناسب با آن صفت باشد. یعنی به صورت حیوانی که این صفت، از صفات بارز و یا از مختصات همان حیوان باشد، در بیاید و بعید نیست مجموع چندین صفت حیوانی غالب بر انسان، به صورتی که مجموعه و مرکبی از چندین صورت حیوانی متناسب با همان صفات است متمثل گردد.» ما بد زندگی می‌کنیم. بی‌توجه و با بی‌تقوایی زندگی می‌کنیم. فکر نمی‌کنیم که اینها ممکن است برای ما گرفتاری ایجاد کنند، بعد می‌بینید که عجب! آنجا گرفتار چند حیوان هستیم. گاهی در اثر یک عمل به عنوان عذاب، مار و عقربی به جان ما می‌افتد که انسان به سیدالشهدا علیه السلام توسل می‌کند و از خدا می‌خواهد که آن را از او دور کند. اما گاهی این مار و عقرب و این عذاب، خودت هستی. یعنی خُلق توست. خدا چه چیزی را از تو دور کند؟ این سگ و مار و عقرب یا هر حیوان دیگری با صفات مرکب، مخلوق خودت تو است. نفس خودت است. از چه می‌خواهی فرار کنی؟ «تذکر این نکته لازم است که تمثل صفات حیوانی غالب بر انسان به صورتهای حیوانات متناسب با آنها غیر از مسأله محشور شدن بعضی انسانها در صور حیوانی و به تعبیری غیر از صورت حیوانی داشتن بعضی از انسانها در عوالم بعد از مرگ است.» تغییر شکل نفس انسانی به غیر از صورتِ انسان از مطالب بالا می‌توان فهمید که تمثل صفات حیوانی غالب بر انسان به صورت های حیوانات متناسب با آن، با محشور شدن انسان به صورت حیوان یا حتی داشتن صورتی غیر حیوانی در عوالم بعد از مرگ است. یعنی در حالت اول، صفات به صورت حیواناتی بر انسان غالب می‌شوند. در این حال، صورت نفس هنوز انسانی است. اما در حالت دوم، خود انسان و در واقع نفس انسان است که تغییر شکل داده و به صورت یک حیوان مرکب از چندین حیوان که حتی در بین حیوانات هم دیده نمی شوند درآمده است. بحثی در فلسفه وجود دارد به نام «بدایه» و بحث جنس و فصل و حرکت جوهری که بحثهای مهمی هستند. آنجا گفته شده که یک نفر در عین حال که روحش روح انسانی است، روح آلوده انسانی دارد. روحی که «وَ قَدْ خابَ مَنْ دَسَّاها= و محققا ناامید شد هرکس که دسیسه کرد به آن». یک روح آلوده است، یعنی صورت، دیگر صورت انسانی نیست. یعنی با حرکت جوهری آن قضیه حفظ شده است. یعنی یک نفسی از یک جایی تکامل پیدا کرده تا به آن حالت در آمده است. اما می‌تواند صورتش ملازمه‌ای بین نفس ناطقه با این بدنی که ما الان داریم، نداشته باشد. بدین معنا که ما حتماً وقتی نفس ناطقه داریم، قیافه‌مان به آن صورت باشد. حقیقتش الان هم برای باطن ما ملازمه‌ای نیست. یعنی ما اگر یک موقعی موفق بشویم باطن خودمان را خواب ببینیم، یا کسی باطن ما را به ما نشان بدهد، می‌بینیم که ما همین شکل ظاهری هم که الان داریم را نداریم. همان شخصیت هستیم؛ اما از این شکل ظاهری خبری نیست. ایشان می‌فرماید که این قضیه را با مسأله تمثل صفات حیوانی غالب بر انسان، یکی نگیرید. این یک بحث دیگری است. «بعضیها در زندگی دنیوی با در پیش گرفتن مسیر ضلالت، به طور کلی از خصوصیات انسانی بی‌بهره شده و حقیقت انسانی خود را از دست داده‌اند و آنچه از آثار انسانیت برای آنان باقی مانده، فقط شکل ظاهری یک انسان است که آن هم با بدن مادی دنیوی قائم است و اگر از این ظاهر بگذریم، در باطن آنان و در آن سوی شکل ظاهر، هیچ گونه خبری از خصوصیات و امتیازات انسانی نیست و آنچه در ورای بدن مادی هست، مجموعه‌ای از رذائل و نقائص و مجموعه‌ای از خصوصیات حیوانی است و بس. اینها به لحاظ اینکه حقیقت انسانی را از دست داده‌اند و در آن سوی عالم ماده به عنوان یک انسان نبوده و یک فرد انسان نیستند، هیچ وقت در آن سو، از صورت انسانی که در غیر انسان پیدا نمی‌شود نخواهند داشت. بلکه صورتی که حقیقت آنها اقتضا می‌کند خواهند داشت.» خدا به دعای پیامبر ص «مسخ شدن» را از امتش برداشته است مسخ شدن، چیزی است که به خاطر دعای پیامبر اسلام، ‌از امتش برداشته شده است؛ اما هنوز ممکن است در مورد امت های دیگر دیده شود. مسخ شدن یعنی صورت، با باطن یکی می‌شود. اگر باطن کسی انسانی باشد، در عالم بعدی حق دارد که از صورت انسانی برخوردار باشد؛ اما اگر باطنش انسان نبود، دیگر صورت انسانی هم نخواهد داشت. در قرآن هم داریم: «وَكُونُوا قِرَدَةً خاسِئِینَ» نه اینکه چون خداوند گفت بوزینه بشوید، بوزینه شدند و شکلشان عوض شد و شدند حیوان و افتادند در مسیر حیوانی. خیر؛ انسان بودند. یعنی آن وضعیت درک انسانی را داشتند؛ اما بدن شان بوزینه بود و مسخ شده بودند. در امت های قبلی قاعده مسخ را داشتیم، اگر وضعیت روحی یک نفر آنقدر بد می‌شد که مورد لعن و نفرین خداوند و انبیاء قرار می‌گرفت، همانجا در دنیا مسخ شده و تبدیل به حیوان می‌شد. قاعده مسخ به برکت پیامبر اکرم از امت اسلام برداشته شد. پیامبر دعا کرد که خداوندا! مسخ را از امت من بردار. ولی در غیر مسلمین ممکن است اتفاق بیفتد. کما اینکه نقلهایی هم داریم که در غیر مسلمین، به نفرین اولیاء خدایی، مسخ در بعضی از انسانها صورت گرفته است. جفت شدن نفس ها و بدن ها همانطور که جان و روح یک گرگ، نمی‌تواند جان و روح یک انسان را داشته باشد، آنجا که روح انسان بر اثر تحولات، خصوصیت انسانی خود را از دست داده و خصوصیت گرگی گرفته است، به حکم قوانین ماده، به صورت موقت در باطن انسان باقی می‌ماند، سپس در زمان مقرر با بدن متناسب با خود جفت می‌گردد. «مگر نه این است که در نظام وجود و در همین عالم مشهود ما، در میان این همه موجودات جاندار و دارای روح،  برای هر جان و هر روحی از جانها و ارواح، بدنی مخصوص و صورتی متناسب داده شده است. آیا جان و روح یک گرگ با بدن و ترکیب بدنی آن و نیز با شکل و صورت بخصوص آن، یک رابطه حساب شده و یک تناسب خاصی دارد یا نه؟ مثلاً باطن پلنگی در مورد خشم و درندگی، با ظاهرش یکی است یا نه؟ و هیچ گونه رابطه و تناسبی در بین نبوده و می‌شود جان و روح یک گرگ، بدن و ترکیب بدنی و شکل و صورت حیوان دیگر یا انسان را داشته باشد؟ وقتی نمی‌شود جان و روح یک گرگ صورت یک انسان را داشته باشد، آنجا که روح یک انسان بر اثر تحولات، خصوصیت انسانی خود را از دست داده و خصوصیت گرگی را اکتساب نموده و روح، گرگ گشته و به حکم قوانین حاکم در عالم ماده، آن روح حیوانی در باطنش مانده و منتظر فرصت دادن قوانین است تا صورت خود را که صورت گرگ است، بیابد و با بدن متناسب خود جفت گردد. همین که از زندان ماده نجات یافت و از محبس بدن انسانی خلاص شد، دیگر نمی‌تواند صورت انسانی به خود بگیرد. زیرا که جان و روح یک گرگ نمی‌شود صورت یک انسان را داشته باشد. «وَ إِذَا النُّفُوسُ زُوِّجَتْ= و آنگاه كه جانها به هم درپیوندند.»» آیه شریفه ی «وَ إِذَا النُّفُوسُ زُوِّجَتْ =و آنگاه كه جانها به هم درپیوندند.» را که ما می‌خوانیم، موقعی است که نفسها با صورت خودشان جفت می‌شوند. یعنی هر روحی و هر بدنی، صورت ویژه خودش را پیدا بکند. همان صورت هایی که آن را در نفس خود در دنیا کسب کرده، در آنجا با همان ها جفت می شود. «این یک مسأله است و تمثل صفات حیوانی غالب بر انسان به صور حیوانات متناسب با آنها هم یک مسأله دیگری است.» تا اینجا که جناب استاد مرحوم صحبت می‌فرمودند، در مورد بحث حشر صحبت کردند. ولی بحث ما تمثل صفات حیوانی غالب بر انسان است.  اخلاق حسنه و صفات کریمه نیز، در برزخ به حالت زیبایی متمثل می شوند «اخلاق خوب و صفات کریمه وقتی در وجود انسان ریشه‌دار بوده و از خصوصیات درونی انسان شدند، بعد از مرگ و در عالم برزخ که عالم درونی انسان به ظهور رسیده و با همه خصوصیاتش تمثل پیدا می‌کند، به صورتهای خوب و جذاب و در عین حال مفید متمثل و مجسم می‌شوند. هر خُلقی از اخلاق حسنه و هر صفتی از صفات کریمه، به تناسب خود با چهره مثالی بسیار زیبا و ابتهاج‌ آوری که در مراحل مختلف برای انسان نعمتی بوده و خطرات و ناگواریها را از او دور نموده و خلل را از عالم او برطرف می‌کند، متمثل می‌شود.» این نکته خیلی زیبا است که اگر انسان می‌خواهد نجات پیدا کند، به همین دستگیره‌های این چنینی در وجود خود احتیاج دارد. یعنی ما حتی اگر فضل خدا هم نصیب مان بشود، در آن حالی که در حال سقوط هستیم، دست ما را می‌گیرد و نجاتمان می‌دهد. اگر ما خودمان دستگیره‌ای نداشته باشیم، دستگیری هیچ کس به درد ما نمی‌خورد. یک چیزی باید در وجود ما باشد که آن بتواند ما را بگیرد و بالا بکشد و دستگیری کند. اهل بیت اگر بخواهند دستگیری بکنند، یا خداوند تبارک و تعالی اگر بخواهد کسی را دستگیری بکند، بحث شفاعت دقیقاً به همین معنا است. شفاعت از کلمه جفت می آید. شفاعت زمانی صورت می‌گیرد که سنخیتی بین شفیع و کسی که قرار است شفاعت بشود وجود داشته باشد. اینکه می‌فرماید، ما را در خطرات نجات می‌دهد، ما باید چیزی در وجودمان باشد که آن چیز در حین خطرات از ما دفاع کند. آنجایی که صحنه صحنه‌های گناه و آلودگی است بیاید و به داد ما برسد. صفات کریمه و حسابی که در عالم برزخی ما دارند «اگر شما درون و عالم درونی خویش در زندگی دنیوی را به خوبی مورد دقت و بررسی قرار دهید و نقش اخلاق حسنه و صفات کریمه را که در وجود شما هست، در مراحل مختلف حیات دنیوی خود مطالعه بکنید و ببینید که هر خُلق خوب و هر صفت خوب، چه نقشی در درون شما داشته و چه حسابی در عالم درونی شما باز نموده و چگونه در برابر تهاجم اغوائات شیطانی و نفسانی و در موقع تهاجم تمایلات و کششها و تهاجم غضبها و تندیها شما را حفظ نموده و به فریاد شما می‌رسد و چگونه در اعمال و حرکات شما اثر می‌گذارد، به وضوح و روشنایی خواهید دانست که تک‌تک اخلاق حسنه و صفات کریمه و مجموع آنها چه حسابی در عالم درونی شما که همان عالم برزخی شماست، دارند.» درون خودمان را نگاه کنیم که صفات ما چطوری و کجا به داد ما می‌رسند؟ «اینجاست که خواهید دانست به هنگام ظهور همین عالم درونی و به هنگام صورت پیدا کردن و تمثل یافتن همین درون، چه وضعی خواهد بود و هر خُلقی از اخلاق حسنه شما و هر صفتی از صفات کریمه شما چه صورتی پیدا کرده و چگونه برای شما در آن عالم مفید خواهد گشت. در این صورت است که به بسیاری از حقایق برزخی و ریزه‌کاریها در خصوص تمثل برزخی اخلاق و صفات خوب آگاه خواهید شد. حقایق و ریزه‌کاریهایی که با گفتن و نوشتن تمام نمی‌شود و یا احیاناً به گفته و نوشته در نمی‌آید.» مباحث غضب در قالب سی و دی و کتاب کار

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11334
زمان انتشار: 9 نوامبر 2019
| |
گناه شناسی مهمتر از انجام عمل صالح است

خانواده آسمانی؛ جلسه 517؛ 1398/08/09

گناه شناسی مهمتر از انجام عمل صالح است

همیشه آفت‌شناسی مهمتر از این است که انسان دنبال عمل خوب و خیر باشد. خیلی از افراد، سالها عبادت و عمل خیر و خوبشان را با گناهانی که به قول خودشان گناهان کوچک است و کوچک هم می‌شمارند، نابود می‌کنند.

به یکی از اصحاب رسول الله (صلی الله علیه و آله) گفتند که چطور شده که حرف های تو با بقیه فرق می‌کند؟ گفت: علتش این است که هر کس پیش رسول الله می رود، از ایشان سؤال می کند «من چه کنم که به بهشت بروم؟ ولی من هر وقت پیش رسول الله رفتم از او سؤال کردم که چه کنم که به جهنم نروم؟ این یعنی آفت‌شناسی. سهل‌انگاری ها و غفلت ها نیز، باعث می‌شود که انسان سرمایه‌های عظیم خودش را از دست بدهد. چون انسان اساساً برای بهشت آفریده شده و حتی بالاتر از بهشت. اما آن چیزی که انسان را جهنمی می‌کند، غفلت‌های انسان است. غفلت این است که انسان در سه مرحله «اعتقادات، اخلاقیات و اعمال و شرعیات» مراقب نباشد و به خودش آسیب بزند. حالا بعضی آسیب به خودشان می‌زنند، بعضی‌ها هم خودشان را می‌سوزانند و هم دیگران را. بنابراین، مهم است که انسان آسیب‌شناسی و گناه‌شناسی کند. امام علی علیه السلام فرمود: «اجْتِنَابُ‏ السَّیِّئَاتِ‏ أَوْلَى مِنِ اكْتِسَابِ الْحَسَنَاتِ= دوری از بدی ها، بر به دست آوردن خوبی ها اولویت دارد». یعنی اینکه انسان گناه نکند، مهمتر از این است که دنبال خوبی ها باشد و کارهای خیر و خوب را برای خودش جمع کند. چون ثواب جمع کردن، کار سختی نیست. اما اگر انسان نتواند آنها را نگهداری کند، به راحتی ثوابها از دست می‌روند و اعمال ضایع می‌شوند. پس در گام نخست، مهم این است که تلاش کنیم آفت و آسیب نداشته باشیم. هر چه از آفتها دورتر باشیم، تولد سالم تری به دنیای بعدی خواهیم داشت اگر بخواهیم تولدمان به عالم بعدی راحت‌تر باشد، باید هر چه بیشتر، از آفت ها و آسیب ها دورتر باشیم. مثل یک بچه‌ای که می‌خواهد از رحم مادر به دنیا بیاید. هر چه مادر مراقبت بیشتری کند که جنین آسیب نبیند، تولدش سالم­تر، بهتر و قویتر خواهد بود. آن بیماری هایی که بچه با خودش از رحم مادر به دنیا می‌آورد، آنها دردسرساز هستند. بنابراین، شناخت عوامل جهنم ساز خیلی مهم هستند. یعنی انسان حواسش باشد که چه چیزهایی او را جهنمی می‌کند. گاهی شخص یک ظاهری را در زندگی بعضی از افراد می‌بیند، بعد می‌رود خودش را شبیه به آنها می کند. نمی‌فهمد که باطن آنها چیست. می‌خواهد برود شبیه آنها بشود. ولی می‌بیند که خیلی چیزهای زندگی ­اش را از دست می دهد: سلامتی، نشاط، طراوت، آرامش، دین و اعتقاداتش. چون می‌خواهد شبیه کس دیگری بشود. پس هدف‌گذاری ها، آرزوها، چینش معشوق‌ها، آرمانها و نوع دغدغه‌های یک شخص اگر خوب تنظیم نشود، شخص دائماً هوسهایی می‌کند که او را کاملاً جهنمی می‌کند، گرفتار می‌کند و به غفلت می‌اندازند. «غفلت»، عامل تباهی انسان هاست اولین عامل جهنمی شدن، «غفلت» است.در این زمینه قرآن می ­فرماید: «وَ لَقَدْ ذَرَأْنا لِجَهَنَّمَ كَثیراً مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لا یَفْقَهُونَ بِها وَ لَهُمْ أَعْیُنٌ لا یُبْصِرُونَ بِها وَ لَهُمْ آذانٌ لا یَسْمَعُونَ بِها أُولئِكَ كَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولئِكَ هُمُ الْغافِلُون[1]‏= و محققاً بسیاری از جن و انس را برای جهنم آفریدیم، چه آنکه آنها را دلهایی است بی‌ادراک و معرفت، و دیده‌هایی بی‌نور و بصیرت، و گوش­هایی ناشنوای حقیقت، آنها مانند چهارپایانند بلکه بسی گمراه‌ترند، آن­ها همان مردمی هستند که غافل‌اند». در این آیه، سه ویژگی اهل جهنم را برمی شمارد: «لَهُمْ قُلُوبٌ لا یَفْقَهُونَ بِها» به تعبیر قرآن، بسیاری از جن و انسان­ها لایق جهنم هستند. چون از قلبشان استفاده نمی‌کنند و خوب فکر نمی‌کنند. یعنی فکر خوب، نمی‌گذارد انسان جهنمی بشود. تفکر و تعقل انسان را بهشتی می‌کند. به شرطی که متین باشد، شیوه داشته باشد، روش‌مند باشد، این به انسان خیلی کمک می‌کند. جانور فربه شود از راه نوش                     آدمی فربه شود از راه گوش انسان با «شنیدن» رشد می‌کند. گوش، دهان روح انسان است. انسان با گوشش ترقی پیدا می‌کند و تا بهشت و بالاتر از بهشت می‌رود. انسان با شنیدن، تفکر و تعقل خوب، از پایین‌ترین درجات جهنم تا عالی­ترین درجات بهشت و بالاتر از بهشت می‌تواند خوب رشد کند. گاهی انسان نمی­ داند که چطور باید فکر کند. برای همین باید مربی و استاد داشته باشد تا به او فکر کردن را بیاموزد. چون فکر، آن سفینه‌ای است که شما را از زمین بلند می‌کند و تا بهشت و بالاتر از بهشت می‌برد. بسیاری از انسانها و جن‌ها شخصیت جهنمی دارند. چون تفقه نمی‌کنند. تفقه، آگاهی عمیق است. فقط یک مطالعه و شنیدن نیست؛ بلکه وقتی می‌شنود یا می‌خواند، روی آن کار می‌کند و عمیق می‌شود. قرآن می‌گوید: آنهایی که خوب فکر نمی‌کنند، جهنم جای آنهاست. پس یکی از گروه هایی که جایشان در جهنم است، افرادی هستند که اهل شنیدن، مطالعه، استاد دیدن، کلاس رفتن و تفقه نیستند. «وَ لَهُمْ أَعْیُنٌلا یُبْصِرُونَ بِها= چشم دارند اما نمی‌بینند». این نمی‌بینند هم از نوع تفکر است. رؤیت نیست، بصیرت است. گاهی افراد قشنگی های نعمتهای الهی را نمی‌بیند. همیشه شاکی هستند، همیشه نق و غر دارند، همیشه ناشکرند. «وَ لَهُمْ آذانٌ لا یَسْمَعُونَ بِها= گوش دارند، اما شنوایی ندارد». اهل شنیدن حرف حق نیستند. یک دنده و لجبازند. نه حرف پدر و مادر، نه حرف استاد، نه حرف مربی، نه حرف اولیاء الهی، نه حرف خدا را می شنوند و قبول دارند. اصلاً اهل شنیدن نیستند. حرامها را می‌شناسند، اما نگران نیستند که مرتکب آنها شوند. واجبات را می‌شناسند، اما نگران نیستند که انجام نمی‌دهند. در ادامه، قرآن می فرماید که اینها مثل چهارپایان هستند؛ بلکه بدتر: «أُولئِكَ كَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ». علت اینکه بدتر از چهارپا هستند این است که چهارپاها تعقل می‌کنند، اما اینها تعقل نمی کنند. خیلی از حیوانات عقلانیت دارند، فکر می‌کنند و بدون استثناء همه آنها نماز دارند، اما بعضی انسانها نماز نمی خوانند. «كُلٌّ قَدْ عَلِمَ صَلاتَهُ وَ تَسْبیحَهُ[2]= هر یک از آنها نماز و تسبیح خود را می دانند». اما آدم ها را می فرماید: «أُولئِكَ هُمُ الْغافِلُون‏». اینها آدمهایی هستند که غفلت دارند. اصلاً حواسشان نیست که برای چه چیزی به این دنیا آمده اند. نه خودشان را می‌شناسند، نه غایت را می‌شناسند، نه هدف را می‌شناسند، نه مربی دارند، نه روش دارند، نه سبک زندگی دارند. فقط می‌خواهند زندگی کنند. رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند:«إنَّ اللّه تباركَ و تعالى یُبغِضُ كلَّ عالِمٍ بالدُّنیا جاهلٍ بالآخِرَةِ= خداوند تبارك و تعالى از هر كس كه به دنیا عالِم و به آخرت جاهل باشد نفرت دارد». مثلا شخص دکتر است. مهندس است. پرفسور است. چند تا هم دکترا دارد. هنرمند است. شاعر است. نویسنده است. چند تا زبان بلد است. بعد می‌گویی که قرار است چند روز دیگر به آخرت بروی، سؤالاتش، لوازمش، آنهایی که آنجا احتیاج داری، در موقع رفتن و موقع سکرات موت، در قبر، در برزخ، بعد از آن مسیری که می‌خواهی بروی، قیامت، صراط، محشر، 50 سؤال قیامت، هیچ چیزی نمی داند. اصلاً برایش موضوعیت نداشته که بنشیند پاسخ اینها را در بیاورد. اصلاً نشنیده، ندیده و فکر هم نکرده. اصلاً سبک زندگی ندارد. غفلت یعنی شخص در جهنم است و حواسش نیست. هم خودش را جهنمی می‌کند، هم دیگران را. غافلون کسانی هستند که به حیات دنیا راضی شدند «إِنَّ الَّذینَ لا یَرْجُونَ لِقاءَنا وَ رَضُوا بِالْحَیاةِ الدُّنْیا وَ اطْمَأَنُّوا بِها وَ الَّذینَ هُمْ عَنْ آیاتِنا غافِلُون‏* أُولئِكَ مَأْواهُمُ النَّارُ بِما كانُوا یَكْسِبُون[3]‏= البته آنهایی که به لقاء ما دل نسبته و امیدوار نیستند و به زندگی پست دنیا دلخوش و دلبسته‌اند و آنهایی که از آیات و نشانه‌های ما غافلند* آنان جایگاهشان آتش خواهد بود به خاطر اعمالی که می کردند».   «إِنَّ الَّذینَ لا یَرْجُونَ لِقاءَنا= کسانی که امیدی به دیدار ما ندارند»، یعنی اصلاً در روحشان این نیست که من یک روزی با خدا روبرو می‌شوم. یک روزی با ملک‌الموت و آخرت، با اهل بیت علیهم السلام، امام زمان علیه السلام و یک روزی با جهنم، یک روزی با بهشت، یک روزی با قبر آشنا می‌شوم. یک روزی فرشته‌ها سراغ من می‌آیند. اصلاً در مخیله‌شان نمی‌رود و اصلاً چنین داستانی را در ذهنشان نگذاشتند که بالاخره یک روزی همه اینها تمام می شود. «وَ رَضُوا بِالْحَیاةِ الدُّنْیا= به زندگی دنیا راضی شدند». حیات دنیا یعنی همین حیات پایینی و حیات پست. اینها به همین حیات راضی بودند. مثلا اگر بپرسی: از دنیا چه چیزی می‌خواهی؟ می گوید: چیز زیادی نمی‌خواهم. درس بخوانم، خانه‌ای داشته باشم، ازدواج کنم، بچه‌دار بشوم، بچه‌ها را بزرگ کنیم. عروس و دامادشان کنیم و خوش باشیم. همین. حالا تجارت هم بکنیم، پولدار بشویم، به همین امور راضی هستند. اصلاً حاضر نیستند در دنیا از ابدیت، آخرت، بهشت، جهنم، ایمان و از این لذت‌ها ببرند. چون فقط مردار دنیا را می‌خواهد. «وَ اطْمَأَنُّوا بِها= به آن اطمینان یافتند». به این نحو زندگیش اطمینان دارند و به آن تکیه داده اند. اینقدر تکیه داده اند که دیگرانی که مثل خودش نیستند را مسخره می‌کنند. «وَ الَّذینَ هُمْ عَنْ آیاتِنا غافِلُون‏» اینها کسانی هستند که از آیات الهی غفلت دارند. نشانه‌ها، کتاب‌ها، اساتید، مساجد، هیئت‌ و حرم‌ می‌روند؛ ولی غافل­اند. کربلا می‌رود، مکه می‌رود، ولی چشم و گوش بسته می‌رود. آیات را می‌بینند، اما از آن غفلت می‌کند. یا آیات به آنها خوانده می‌شود، اما بی‌توجه هستند. چون مست دنیا شدند. یعنی دغدغه و ذهن شان، ذهن و دغدغه‌های دنیایی و کوچک است. «أُولئِكَ مَأْواهُمُ النَّارُ بِما كانُوا یَكْسِبُون = اینها جایشان جهنم است». به خاطر آنچه که کسب کرده ­اند. مثل یک جنینی که در رحم مادر هیچ چیزی تهیه نکرده است. اصلاً حواسش نیست که او قرار است چند روز دیگر به دنیا برود. چشم می‌خواهد، دست می‌خواهد، گوش می‌خواهد، پا می‌خواهد، سلسله اعصاب می‌خواهد. چرا جهنم می‌‌روند؟ چون کسبشان جهنمی است. الان جنین وقتی می‌خواهد از رحم مادر خارج بشود، اگر چشم نداشته باشد، گوش نداشته باشد، دست نداشته باشد، اول خودش اذیت می شود. این کسب دردسرساز است. پس وقتی که به مسافرت می‌روید، مهمانی می‌روید، خانه خاله یا مادر می‌روید، باید مراقب باشید. این که کسی بگوید ماهواره داشتند، ما هم نشستیم نگاه کردیم. ماهواره می‌دانی با بچه ات چه کار می‌کند. به بچه‌ات کسب می‌دهی. این جذب جان بچه‌ات می‌شود. این بچه قرار است به آخرت متولد بشود. با دیدن اینطور چیزها، بچه شکل می گیرد. اول یک اژدها می‌شود و به جان پدر و مادر می‌افتد. بعد همسرش را غافل می‌کند. فرزندانش را غافل می‌کند. اطرافیانش را غافل می‌کند. بعد هم ممکن است یک جامعه‌ای را غافل کند. اگر انسان در دنیا به داد خودش نرسیده باشد و بخواهد در قبر بکَند، یک عالم تصویر، یک عالم صدای بد، یک عالم غیبت، یک عالم تهمت، یک عالم خیالات بد، یک عالم کینه، حسادت، بدبینی، افکار منفی، همه را جمع کرده. اینها کسب هستند. خیلی سخت از انسان کَنده می شوند. آنها را جدی بگیرید. قا/217 عوامل جهنم/ غفلت [1] . سوره اعراف/ آیه 179. [2] . سوره نور/ آیه 41. [3] . سوره یونس/ آیه 7 و 8.

صوت

1 - گناه شناسی مهمتر از انجام عمل صالح است

کلیدواژه ها: ، ، ، ،

Top
برای عضویت در خبرنامه پست الکترونیکی خود را وارد کنید

خبرنامه سایت منتظران منجی

Stay informed on our latest news!

اشتراک در خبرنامه سایت منتظران منجی feed