www.montazer.ir
یک‌شنبه 14 ژوئن 2026
شناسه مطلب: 11369
زمان انتشار: 28 نوامبر 2019
| |
حلم پاسدار فطرت است

حلم، جلسه 3، 79/11/02

حلم پاسدار فطرت است

اميرالمؤمنان عليه‌السلام می فرماید:« اَلْحِلْمُ حِجَابٌ مِنَ اَلْآفَاتِ[1] = حلم انسان را از آفات نگه می‌دارد.» یعنی حلم، مانعی در برابر آفات است.

حلم مانعِ رسیدنِ آفت به چه می‌شود؟ وقتی می‌خواهید حلم بورزید، طرف فحش می‌دهد، دارد بی‌ادبی می‌كند. یا بچه در خانه دارد نافرمانی می کند. به زنت چیزی گفته‌ای و حرفت را گوش نكرده. یك حرف حقی زده‌ای و با این‌كه حرف حقی است، مخصوصاً  زیربار نرفته‌ و سعی كرده‌ به نحوی خراب کاری بكند. یك جا تو كار بدی هم انجام نداده‌ای، ولی به تو تهمت زده‌اند. همه اینها آسیب است. پس آن چیزی كه با حلم محافظت می‌شود «فطرت» است. یعنی ما با حلم فطرت خود را پاسداری می‌كنیم. حلم مانع می‌شود از این‌كه شما همه ی وجودت، یعنی خود اصلی و فطرتت را در حالی كه داری رشد می‌كنی به طبیعت بدهی. مثلاً یك جنین در رحم قرار است بعد از سپری کردن یك زمان مشخص، متولد شود. باید وسایل و تجهیزات مورد نیاز و اندام‌ های مورد نیاز شرایط زیستی دنیا را تهیه كند و با خودش به دنیا بیاورد. حالا در این مدت حوادثی هم برایش ایجاد می‌شود، تكان‌هایی می خورد، تهدیدهایی می‌شود، میكروبی می‌آید. اگر قرار باشد همه ی وقتش را به این چیزها بپردازد و اندام­زایی متوقف شود، به موقع تولد سالم نخواهد داشت. پس باید به هیچ‌وجه اگر جنینی هم می‌خواهد مقابله‌ای با حوادث، تكان‌ها، اضطرابها، میكروب‌ها و چیزهایی که تهدیدش می کند بکند، باید هم­زمان با این مقابله کردن، اندام‌زایی ادامه پیدا كند. خیلی به جا است كه به‌عنوان شاخه‌های «حلم» به بحث «غضب» كه در بحث معاد گفته شده، مراجعه شود. علتش هم این است که فرمودند: «تعرف الاشیاء باضدادها= هر چیزی به ضدش شناخته می شود». یعنی اگر بخواهیم حلم را خوب بشناسیم، باید غضب را بشناسیم. اگر كسی حلم نداشته باشد، فطرتش آسیب می‌بیند. هرگاه كسی به شما چیزی گفت و تهمتی زد و در یک جا نافرمانی كرد و این قضیه آرامش و نشاط را از شما گرفت، یعنی وضعیت عبادی و ارتباط با خدا را و حضور قلبت را به هم زد، بدان که از رشد ساقط شده ای. مثلاً کسی با یك نفر حرفش می‌شود، بعد می ­آید نماز بخواند، سر نماز از اول تا آخر درگیر با آن شخص است. این اصلاً نماز نمی‌خواند. می‌خواهد درس بخواند، می‌بیند كه دیگر نمی‌تواند درس بخواند. دیگر اعصاب ندارد. شب قدر است، می‌خواهد قرآن بخواند، می‌بیند نمی تواند. اگر قرار است خیری به ما برسد، این خیر را با عصبانیت نمی‌توانیم به‌دست بیاوریم. آدم با بداخلاقی نسبت به دیگران نمی‌تواند ارتباطی با خدا برقرار كند. مثلاً می‌خواهی بروی اعمال مستحبی انجام بدهی. پدرت یك‌دفعه می‌گوید امشب احیاء نرو و بمان پیش من، چون من تنها هستم. مثلاً مادرت می‌گوید بمان در خانه. چون من فردا حلیم پزان دارم. تو بایست كمك ما حلیم هم بزن. یك دفعه طرف داد می‌زند و اعتراض می کند. همین كار را خراب می‌كند. حالا بخواهی بروی در مجلس بنشینی فایده‌ای ندارد. پس شناخت مواضع خیلی مهم است. «اَنَس ابن مالک» خیلی قشنگ می‌گوید: من سال‌های سال خدمت پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلم بودم هیچ‌وقت كلمه ی «ای­كاش!» را از ایشان نشنیدم. قرآن خیلی زیبا به ما یاد می‌دهد می‌فرماید: «لِكَیْلَا تَأْسَوْا عَلَى مَا فَاتَكُمْ وَلَا تَفْرَحُوا بِمَا آتَاكُمْ[2] = تا بر آنچه از دست‏ شما رفته، اندوهگین نشوید و به [سبب] آنچه به شما داده است‏، شادمانى نكنید.» این یعنی زهد. زهد آرامش می‌آورد. اگر بخواهیم آیه ای درباره­ی زهد بگوییم پس همین آیه است. پسر امام امت (ره) را در غربت شهید كردند. حاج سید احمد آقا می‌گفت: من كتاب امام را دم دستش گذاشته بودم كه ببینم این هیجان و فشاری كه به او آمده باعث می‌شود از درس بیفتد یا نه. بعد یك دفعه می‌بینند امام (ره) همان روز 70 صفحه درس خوانده است. تشییع جنازه هم چون 7 قدم مستحب است آمده است. حتی قرارهایی هم كه داشت لغو نشد. این رفتار برای این است که او می داند که هر بار جوش زدن و عصبانیت، هزینه ی هنگفت ابدی بر گردن ما می‌گذارد. ما الآن متوجه نیستیم. شنیدم از یكی از علما که حضرت آیت‌ا... بروجردی یك‌بار سر درس، یک طلبه‌­ای ایراد نابجایی از ایشان گرفته بود. ایشان عصبانی شده بود. اما بعداً آن‌قدر خودش را ملامت كرده و نذر می‌كند که اگر یك‌بار دیگر عصبانی شود، یك سال روزه بگیرد. ببینید! برای یك فطرت‌گرا این امر موضوعیت دارد و مهم است. چون می‌داند عصبانیت هزینه‌بردار است. امام صادق علیه‌السلام می فرمایند: «لابد... للحلیم من هفوة[3]= چاره‌ای نیست، حلیم هم دچار لغزش می‌شود.» یعنی گاهی افراد حلیم هم از كوره در می‌روند. مثلا گیر آدم خیلی‌خیلی نادان و احمقی می‌افتند و عصبانی می شوند. همان طلبه دوباره باعث عصبانیت ایشان می شود و آقا یك سال تمام روزه می‌گیرد تا اثر این عصبانیت از طبیعت و فطرتش بیرون برود. چون نمی‌خواهد برای شب اول قبر و برای برزخ چیزی باقی بگذارد. حلم، مهمترین رکن ریاست است علی علیه‌السلام فرمود:« الحلم راس الرئاسه[4] = بردباری، مهمترین رکن ریاست است.» اگر بخواهیم شاخصه‌های یك مدیر را در مدیریت بررسی كنیم، مهمترین شاخصه ی یک مدیر حلم اوست. در هر سمتی مثل رهبری، ریاست جمهوری، نماینده بودن، مدیریت خانواده، مدیریت حوزه علمیه، مدیریت یك كلاس و هیئت و یك پایگاه بسیج و بالاخره مدیریت یک بچه، همه نیاز به حلم دارد و یك مدیر اگر حلیم نباشد، جایش ته جهنم است. کسی که حلم ندارد، اگر بخواهد مدیر شود، خیلی خودش را به گرفتاری می‌اندازد. چون مدیریت سعه صدر می خواهد. حال نگاه كنید افرادی كه اصلاً یك ذره از حلم بهره ندارند با چه شهوتی می‌خواهند خودشان را به ریاست و مدیریت برسانند. او نمی فهمد که چه چاهی برای خودش دارد می‌كند و چه گرفتاری برای خودش درست می­ کند. صبر، حوصله و حلم از آلات ریاست است. خیلی از اختلافاتی که در کشورمان هست، به این دلیل است که کسانی که به ریاست رسیده‌اند، تحمل دیگران را ندارند. تا می بیند که کسی خیلی اختلاف مبانی با او دارد، امضاء می‌كند و نان طرف را می‌برد و از وزارت‌خانه و از فلان نهاد بیرونش می‌كند. یك‌دفعه یك استاندار كه لایق است و به درد مملكت می‌خورد برمی‌دارند. فكر می‌كنند این كار شوخی است که چنین آدمی را بردارد و کسی را كه دل خودش می‌خواهد بگذارد. چرا این کار را می کند؟ چون حوصله ندارد با استاندار 5 دقیقه گفتگو داشته باشد. می‌گوید یكی را می‌گذارم كه با من مشكل نداشته باشد و هرچه گفتم گوش بدهد. شما هیچ شخصیتی را از نظر حلم در تاریخ انقلاب اسلامی مثل امام و مثل مقام معظم رهبری سراغ ندارید. مشکلات مقام معظم رهبری به مراتب بیشتر از مشكلات امام است. ببینید اینها مجسمه­ ی حلم هستند. ما خیلی وقت‌ها ممكن است حوصله­ ی‌مان در بعضی از قضایا سر برود و بگوییم آقا چه‌قدر حوصله می‌كند. چه‌قدر باید خون جگر بخورد. ولی باید حوصله كند و حلم داشته باشد. خیلی‌ها در رأس كار هستند. هیچ موافقتی هم با رهبر ندارند. اما چه‌قدر با شیرینی قبول و تأیید می‌كند و به آن‌ها رهنمود می‌دهد. خلافت را که حق الهی بود از حضرت علی علیه‌السلام گرفتند. با وجود تأكید پیغمبر در واقعه­ی غدیر، همسرش را آن‌طور به شهادت رساندند. ولی فقط به‌خاطر این‌كه وحدت جامعه ی اسلامی به هم نخورد، با خوش‌برخوردی با خلیفه ی اول و دوم رفتار می‌كنند. با این­ها شوخی دارد. كمكشان می‌كند، طرح نظامی می‌دهد، طرح اقتصادی می‌دهد، مثل یك مشاور امین و كاردرست مشکلات قضایی آن‌ها را حل می‌كند. همانطور که فرمود: 25 سال صبر كردم، در حالی كه در چشمانم خار و در گلویم استخوان بود. ورود به سیاست، بدون حلم، یعنی فاجعه­. ورود به مسائل سیاسی بدون حلم، یعنی جهنم. برای همین، برای این­که بتوانند در ما حلم ایجاد كنند، رهبر و یا امام معصوم و یا ولی‌فقیه می‌گذارند كه تو سكوت كن وقتی او سكوت كرد. مطیع او باش تا به جهنم نیفتی. همچنین فرمودند: «المُتَقَدِّمُ لَهُمْ مَارِقٌ، وَ المُتَأخِّرُعَنهُم زَاهِقٌ= پیشى گیرندگان بر آنان، از دین بیرون رفته اند و باز ماندگان از آنان، نابود شده اند.» یعنی اگر كسی از امامش جلو بیفتد، مارق است، کسی هم اگر عقب بیفتد، گمراه است.  مسئول سیاسی یا مدیر، باید حتماً حوصله داشته باشد، حتی اگر نیروهایش بی‌ادب باشند و با او مخالفت كنند، تا آن‌جایی كه امكان دارد، باید تحمل كند كه به اصل كار لطمه نزند. نه این­که بگوییم ما خدا هستیم (نعوذ بالله)، حالا چون نیروی زیردست من، مرا ضایع كرده و حرف حق زده، باید با او برخورد شود. خیلی از اوقات حرف، حق است و انتقاد به‌جایی هم هست، نباید کاری کنیم که سرش داد بزنیم و نانش را ببریم و رابطه ­ی اخوت و صمیمیتی كه با او داریم را از بین ببریم.  یا اصلاً او را برداریم. اتفاقاً ریاست، خودش یكی از عوامل بی‌حوصلگی و عصبانیت است. چرا؟ چون در آن كبر و عجب وجود دارد. آدم زود عصبانی می‌شود و انتظار دارد كه همه چیز طبق دستور و میل و علاقه و سلیقه ­ی او باشد. حالا اگر کسی بخواهد رییس باشد، نباید بی‌تابی كند و این بی‌تابی كردن‌ها خیلی هزینه­ ی آخرتی دارد. داریم كه یك عربی نزد پیغمبر آمده بود و جلوی پیغمبر می‌خوابید و پاهایش را می‌زد به دیوار. بعد به حضرت می‌گفت: فلانی ما را موعظه كن. بعد حضرت می‌خندید و می ­فرمود: می­ دانی شتر چه‌طوری می‌نشیند؟ گفت: می ­دانم. فرمود: بگو ببینم چطوری می ­نشیند؟ و او دو زانو می‌نشست. حضرت می‌فرمود: خوب حالا همان‌طور بنشین تا موعظه‌ات كنم. می‌نشست و موعظه‌اش می‌كرد که این آیه آمد: «وَإِنَّكَ لَعَلَى خُلُقٍ عَظِیمٍ = و راستى كه تو را خویى والاست.» با بردباری، دهان بی خردان را می‌توان بست علی علیه‌السلام فرمود:« الحِلْمُ فِدامُ السَّفیهِ[5]= بردبارى، پوزه بند نابخرد است.». اگر در مقابل سفیه و بی‌عقل، حوصله نداشته باشی، كار بدتر می‌شود. با سكوت و خویشتن‌داری در دهانشان را ببند و شرشان را كم كن. «وَإِذَا خَاطَبَهُمُ الْجَاهِلُونَ قَالُوا سَلَامًا[6] = و چون نادانان ایشان را طرف خطاب قرار دهند، به ملایمت پاسخ مى‏ دهند.» «وَإِذَا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا كِرَامًا[7] = و چون بر لغو بگذرند با بزرگوارى مى‏ گذرند.» وقتی جاهلان با آن‌ها تخاطب می‌كنند كه وارد حریمشان شوند، «قالوا سلاماً» می‌گویند سلام. این یعنی خداحافظ. عرب‌ها هم آغاز صحبت شان با سلام است و هم انتهای كلام شان سلام می‌دهند. آیه می فرماید: زود رد می‌شوند و خداحافظی می‌كنند. مثلاً یك‌جوری از كنار جاهل رد می‌شوند. این‌طوری نیست كه دهن به دهن بگذارند و آتش درست بكنند. هر كسی هم كه آتش بیاورد و ما را آتش بزند، قرار نیست ما برویم و درآن بسوزیم. مثلاً اگر کسی به سمت شما آتش پرتاب کند، شما جاخالی می دهید و کنار می‌روید. نمی ایستید که بسوزید. خیلی ها کلام شان اینگونه است و می‌خواهند با کلام شان ما را آتش بزنند. اگر بخواهیم دهن به دهن بگذاریم و جواب بدهیم، آتش می‌گیریم. این «السَّفیهِ» ممکن است، شیطان باشد، یا یكی است كه دارد حماقت می‌كند، یا موقتاً یك جنونی عارض شده كه دارد كار را خراب می‌كند. سریع با حلم، با خنده و شوخی، بفهم كه آتش دارد می‌آید، این هوشیاری می‌خواهد. زیركی و بصیرت می‌خواهد كه بدانی در این‌جا آتش هست و طرف تو متوجه نیست و می­خواهد تو را به درگیری بكشاند. از تو می‌خواهد که بیا بنشین باهم بحث كنیم. بعضی­ها روحیه جدلی دارند. روحیه بحث دارند. آن‌قدر این مسئله خطرناك است كه پیغمبر صلی‌الله علیه و آله و سلم می‌فرمایند: باهم بگومگو نكنید. ‌فرمودند: هركس بگومگو كند، من او را شفاعت نمی‌كنم. خیلی عجیب است که شفاعت برای قمارباز، زناكار، شراب‌خوار، صاحبان گناهان كبیره هست، آن هم نه در برزخ، بلکه در قیامت شفاعتشان می‌كنند. ولی كسی كه اهل بگو مگو است او را شفاعت نمی‌كنند. از بس این كار كثیف است كه می‌تواند جهنم تولید كند. می‌فرمایند:  هركس كه در بگومگوها که حق هم با اوست كوتاه بیاید به فیض بزرگی می رسد. اگر كوتاه نیاید كه شفاعتش نمی‌كنم. اما اگر كوتاه بیاید، حتی اگر حق با او باشد، تضمین می‌كنم 3 خانه در بهشت به او بدهم: یكی در عالی‌ترین درجات بهشت، یكی در پایین بهشت، یكی هم در وسط بهشت، من پیغمبر این را برایش تضمین می‌كنم. وقتی حلم نباشد روابط، جولانگاه شیطان می‌شود قرآن می‌فرماید که شیطان همیشه می خواهد بین شما را به هم بزند. همیشه دو نفری كه با هم ارتباطی دارند، مثل زن و شوهر، دو تا دوست، دو تا فامیل، عروس و مادر شوهر، مادرزن و داماد، باجناق‌ها، شاگرد و استاد و حتی انبیاء هم از این امر مستثنی نبوده اند. شیطان وسوسه می‌كرده این­ها را به جان هم بیاندازد. این قاعده است. قرآن به‌عنوان یك اصل وجودشناسی دارد به ما می‌گوید که هر وقت دو نفر با هم هستید، مطمئن باشید همیشه دو نفر نیستید. شما 4 نفر هستید. همیشه بدان كه با هر كس كه داری حرف می‌زنی 4 نفر هستید. شما و او، دو تا شیطان. یكی از طرف او و یكی هم از طرف شما. قرآن می‌فرماید: گاهی شیاطین زورشان به یک فرد مومنی نمی‌رسد و تمام شیطان‌ها را به کمک می طلبند. همگی باید به او حمله كنند و یك‌دفعه هجوم می‌آورند كه او را محاصره‌ كنند و زمین بزنند. این را بدانید كه همیشه در تخاطب با دیگران، طرف خودش نیست كه گاهی حرف‌های زشت و ركیك می‌زند. در فحاشی كس دیگری دارد او را تحریك می‌كند. شعله برای شیطان است. وسوسه و حرف‌ها مال كسی دیگر است. در خانه نشسته ای و مثلاً می‌خواهی با همسرت یا فرزندت برخورد كنی، همه‌اش می‌بینید آمپرت دارد می‌رود بالا و داری عصبانی می‌شوی. بدان كه خودت تنها نیستی، یك كس دیگری هم دارید، او را بشناس. اگر ما بتوانیم طبیعت و فطرت را در وجود خودمان تفكیك كنیم و این قوایی كه اطراف ما هستند و قرآن دارد معرفی می‌كند را بتوانیم شناسایی كنیم. آن‌وقت متوجه می‌شویم درصدی از افكار منفی‌ ما نسبت به دیگران، مال خود ما نیست. شما فكر می‌كنید در روابط دو مؤمن، شیطان بیكار می‌نشیند؟ دو مؤمن باید خیلی مواظب باشند كه از خودشان امواج منفی نسبت به طرف مقابل نرود. شیطان برای دو عالم، دو آخوند، حتی انبیاء، موج منفی می‌فرستد. نمی‌توانیم بگوییم از وسوسه ­ی شیطان مصون هستیم و شیطان نمی‌آید مرا تحریك كند. شیطان بین انسان و خدا دو به هم زنی می‌كند. فیلمی در تلویزیون پخش شد كه شیطان هم نقش داشت و می‌خواست از مریضی حضرت ایوب پیامبر، برای دو بهم زنی بین او و خدا سوءاستفاده كند. مواظب باشید افكار منفی از طرف شما به سوی هیچ‌كس نرود. یعنی شما مقصر در شعله‌ور شدن هیجان، غضب، سوءظن و حسادت نباشید. وقتی وجودتان را خاموش كردید، از روی صراط که می‌خواهید عبور کنید، جهنم نمی‌تواند شما را بسوزاند. ولی اگر نشستی با دو نفر حرف زدی و دیدی داری تحریك می‌شوی، بدان كه شعله خاموش نشده و تو قابلیت هیزم شدن برای جهنم را داری. چون قرآن می‌فرماید:«قُوا أَنْفُسَكُمْ وَأَهْلِیكُمْ نَارًا وَقُودُهَا النَّاسُ وَالْحِجَارَةُ [8]= خود را از آتشی که هیزم آن انسان ها و سنگ هاست، حفظ کنید.» ما نباید هیزم شویم. یعنی از طرف ما نباید شعله ایجاد شود. اگر خواستند د راین جا آتشت بزنند و نسوختی، در آن‌جا هم نمی‌سوزی. آن‌جا دیگر شعله‌ی جهنم اصلاً طرف تو نمی‌آید. چون سوزاندنی نیستی. چون در این­جا خاموشش كرده ای. این فهمِ خیلی مهمی است كه قرآن به ما می‌دهد. اصلاً فهم است كه حلم می‌آورد. عقل و علم است كه حوصله می­آ‌ورد. آدم فهمش كه بالا می‌رود، قدرت روحی پیدا می‌كند كه بدانیم همیشه بین 4 تا شریك، 2 شریك و 2 رفیق، كسانی هستند كه می‌خواهند دو به هم زنی كنند. علی علیه‌السلام و ائمه علیهم‌السلام راه‌هایی دارند كه می فرمایند می‌توانی آتش طرف مقابل را خاموش كنی و روی شیطان او را كم و عصبانی اش کنی. چرا ما واقعاً شجاعت برخورد نداریم و نمی‌خواهیم این‌ها را اذیت كنیم؟ علامه می‌فرماید: گاهی شیطان، ‌مؤمن را تا برزخ هم تعقیب می‌كند که آن‌جا او را زمین بزند، حتی تا پس از مرگ. وقتی که كسی این‌طوری دنبال ماست، چرا در این دشمن‌شناسی آن‌قدر ضعیفیم؟ چرا با این دشمن آن‌قدر رفاقت می‌كنیم؟ تازه اگر قرار است برای روكم‌كنی هم باشد، باید این‌طوری رو كم كنیم. بگوییم كه پوزت را می‌زنم زمین و حالت را می‌گیرم. واقعی هم هست. به شیطام بگو می‌خواهی بین من و همسرم دو به هم زنی كنی؟ الان من می‌روم از او معذرت می‌خواهم من كوتاه می‌آیم. در این صورت، جهنم را خاموش كرده ای. در ظاهر این است كه تو كوتاه آمدی و از تو كم شده، ولی فقط از طبیعتت كم می‌شود؛ اما به فطرت هیچ‌وقت آسیب نمی‌رسد. فطرت عزیز می‌شود و بالا می‌آید و خود را نشان می دهد. حلم ع ل 192 [1] . عیون الحکم و المواعظ , ج 1 , ص 24./ میزان الحکمه، ج 3. [2].سوره حدید/23. [3] . البحار: 78 / 230 / 18. [4] . میزان الحکمه، ج 512:2. [5] . غرر الحكم : ۹۹۴ . [6] . سوره فرقان/63. [7] . سوره فرقان/ 72. [8] . سوره تحریم/6. مباحث حلم در قالب سی دی و کتاب کار 

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11368
زمان انتشار: 27 نوامبر 2019
| |
حلم در برابر ناسزاگویی

حلم، جلسه 2، 79/10/29

حلم در برابر ناسزاگویی

در بررسی روایت عنوان بصری رسیدیم به دستورالعمل امام علیه السلام در مورد حلم که فرمودند: « فَمَنْ قَالَ لَكَ إِنْ قُلْتَ وَاحِدَةً سَمِعْتَ عَشْراً (فَقُلْ لَهُ) إِنْ قُلْتَ عَشْراً لَمْ تَسْمَعْ وَاحِدَةً = اگر كسي به شما گفت كه اگر يكي بگويي 10 تا مي‌شنوي، شما به او بگوييد كه اگر 10 تا بگويي يكي هم نمي‌شنوي.

اساساً بدگویی‌ها، تهمت‌ها، فشارها، ‌جسارت‌ها و بی‌ادبی‌ها معمولاً این‌طور است كه به فطرت تعلق نمی‌گیرد، بلكه به طبیعت تعلق می‌گیرد. ما در زندگی اهل بیت علیهم‌السلام هم زیاد داشتیم كه جسارت‌های زیادی به آن‌ها می‌كردند و این‌ها یا با سكوت یا تغافل و تجاهل، از مسئله عبور می‌كردند. گاهی می‌شد كه بعضی از افراد فحش‌های بسیار تند و ركیك به حضرت می‌دادند و حضرت جواب می‌داد: برو كه دیگر نبینمت. نهایت حرفی كه می‌زدند این بود و خود حضرت هم دارند «رب كلام جوابه السكوت= بسیاری از كلمات و چیزهایی كه انسان می‌شنود، جوابش سكوت است». این فرهنگ طبیعت است كه می‌گوید اگر هركس یک حرفی بزند، جوابش هم حرف است. حرف جواب حرف است. اما در فرهنگ فطرت، یعنی در فرهنگ انسانیت این‌طوری نیست كه حرف جواب حرف باشد واگر کسی یكی بگوید 10 تا بشنود. البته گاهی اگر انسان بنابر مصالحی لازم باشد که جواب بدهد، باید مثل خودش جواب دهد بیشتر نه. در قرآن این قاعده زیاد تكرار شده است. قرآن می‌فرماید: مواظب باشید وقتی می‌خواهید جواب ظلم دیگران را بدهید و یا انتقام بگیرید، از حد تجاوز نكنید. حدود باید رعایت شود، اساساً حدود برای تربیت ما گذاشته شده است كه با این حدود، ما تربیت شویم. بردباری و حلم با به کار بردن عفو و بخشش در قسمت دوم می‌فرماید: «وَ مَنْ شَتَمَكَ فَقُلْ إِنْ كُنْتَ صَادِقاً فِیمَا تَقُولُ فَأَسْأَلُ اَللَّهَ أَنْ یَغْفِرَ لِی وَ إِنْ كُنْتَ كَاذِباً فِیمَا تَقُولُ فَاللَّهَ أَسْأَلُ أَنْ یَغْفِرَ لَكَ = اگر كسی به تو فحش داد و ناسزا گفت، جواب این است كه به او بگویی اگر آن‌چه كه تو به من می‌گویی راست باشد، من از خدا می‌خواهم كه مرا ببخشد؛ اما اگر دروغ باشد من از خدا می‌خواهم كه تو را ببخشد.» این می‌شود «حلم». نمونه خوب آن در شخصیت بسیار برجسته‌ای مثل مالک ‌اشتر سردار لشگر امیرالمؤمنین علیه السلام است. وقتی مالك در مسیری که می رفته به او جسارت می‌كنند، هیچ نمی‌گوید و می رود. هنگامی که شخص مالك را می‌شناسد، می‌ترسد و دنبال مالک راه می افتد و او را در حال نماز خواندن می یابد. به دست و پای مالک می‌افتد و عذرخواهی می کند. مالك می‌گوید من آمده‌ام از خدا بخواهم از گناه تو بگذرد. این روحیه یك انسان فطرت‌گرا است. حلم در فرهنگ فطرت در فرهنگ فطرت، كینه، عقده، قهر کردن، كوتاه نیامدن، نداشتن روحیه معذرت خواهی، لبخند نزدن، جبران نكردن وجود ندارد. این ها در فرهنگ طبیعت و حیوانیت است. زیرا فطرت، انتساب خود را به خداوند تبارک و تعالی می داند و هرگز در برابر فحاشی و جسارت و بی‌ادبی و یا علی الظاهر تحقیرهایی كه نسبت به او صورت می‌گیرد، خود را كوچك نمی‌بیند كه احساس حقارت بکند. بخش عظیمی از مشکلات روانی افراد، عقده هایی است كه در اجتماع می‌گیرند. آن‌جایی انسان عقده می‌كند و كینه به دل می‌گیرد و نمی‌تواند از طرف مقابل بگذرد كه خودش را له شده می‌بیند، به خودش می‌گوید من خیلی در این برخورد له شدم و شخصیت من لگدمال شد. این حس به این خاطر است كه خودش را نمی‌شناسد و با ناخود انس گرفته‌است، در صورتی که خود اصلی، همان فطرت است که انتساب به الله دارد. از مهرت ای خورشید جان / چون ذره‌ام هر سو روان / مجذوب حسن دیگران / ای ماه خوبان نیستم من اگر واقعاً ایمان به «لااله الا الله» بیاورم، به قدری بزرگ می شوم كه فقط خدا لیاقت مرا دارد و نه كسی دیگر و چیز دیگر. خداوند تبارک و تعالی در حدیث قدسی می‌فرماید: لَا یَسَعُنِی أرْضِی وَلا سَمائِی وَلکِن یَسَعُنِی قَلْبُ عَبْدِیَ الْمُؤْمِنِ = زمین و آسمان من گنجایش مرا ندارند، ولی قلب بنده مؤمن من گنجایش مرا دارد.» نیازی نیست که ما سید هاشم حداد باشیم و به این تفکیک برسیم تا متوجه شویم که ما یک خودی داریم که نورانی و عالی است و خودِ دیگری داریم که تاریک است. همین که آن را بفهمیم و ایمان بیاوریم کافی است. فطرت قوی انسان را از خودگم گشتگی نجات می دهد  وقتی شخصیت من یك شخصیت الهی است و عزت من از خدا گرفته شده، پس من عزیزم، چون خدا عزیز است. من نفخه ی او هستم. حال هر كسی به من فحش بدهد، جسارت كند، بی‌ادبی كند، كوچك نمی‌شوم. اگر خودم را بشناسم عقده نمی‌كنم. وقتی انسان دچار خودگمگشتگی و خودفراموشی می‌شود و خود حقیقی خود را از دست می‌دهد، با خود طبیعی می‌خواهد در این جامعه زندگی كند، سر هر چیز تشنج ایجاد می کند. هر چیزی او را می‌تواند زمین بزند. مانند شیشه‌ای كه روی سنگلاخ ‌می‌غلطد، هر ضربه‌ای می‌تواند او را بشكند و از بین ببرد. چون خود را به مكان و وادی امن نیاورده. مثلاً شخص به خاطر كنكور خودكشی می‌کند. وقتی فطرت قوی می‌شود انسان آن‌قدر عزیز است كه اگر كسی او را تحویل نگرفت، انسان كوچك نمی‌شود. بنابراین، به این فرمایش حضرت علی علیه‌السلام بیشتر پی می‌بریم:« إِلَهِی كَفَى لِی عِزّاً أَنْ أَكُونَ لَكَ عَبْداً = برایم همین عزت بس كه بندة تو هستم» «وَ كَفَى بِی فَخْراً أَنْ تَكُونَ لِی رَبّاً = این افتخار برای من کافی است كه تو پروردگار من هستی.» حالا فلان کس تحویلت نگرفت، مهم نیست. مهم این است که خدا تحویلت بگیرد. خداوند در حدیث قدسی می‌فرماید: « هروقت فهمیدید من مُردَم، ناراحت شوید» من كه نمرده ام، من هستم. به قول یكی از بزرگان می‌فرمود: این اسم «هو الحی القیوم» یك مژده است،. یعنی این محبوب تو، حی و قیوم است، هم زنده است و هم پایدار و هرگز به او آسیبی نمی‌رسد. دیگر خوشحال باشیم كه محبوب ما با تمام كمالاتش بطور همیشگی هست. این‌ها چیزهایی است كه فقط فطرت آن را می فهمد و از آن‌ لذت می برد. طبیعت اصلاً نه تنها آن را نمی فهمد، بلكه وقتی اسم آن هم می‌آید متنفر می‌شود. انسان اگر عندالهی شد، دیگر از زمان و مكان نجات پیدا كرده است. هم از آینده نجات پیدا می‌كند یعنی از حمله‌های مقابل شیطان، و هم از گذشته نجات پیدا می کند؛ چون حزب‌الهی شده است. وقتی حزب الهی شد، عند الهی است. قلب چنین کسی به وادی امن می رود. وقتی رفتی در وادی امن، آن می شود که حافظ گفت: « نگار می فروشم عشوه‌ای داد/ که ایمن گشتم از مکر زمانه». یعنی با یك جلوه ی خدا، انسان دیگر ایمن می‌شود و دیگر هیچ‌كس نمی‌تواند او را بترساند و تحقیر كند. فطرت گرا، تحقیرپذیر نیست شخصیت کسی که فطرت گرا است تحقیرپذیر نیست. هر بلایی سر او بیاوری تكه‌تكه‌اش هم كه بكنی در اوج عزت است. این را طبیعت‌گرا هم می‌فهمد. می‌فهمد كه این عظمت دارد و آن خوار است و كوچك است. معاویه وقتی از علی علیه‌السلام گزارش می‌دهد، می‌فهمد كه خودش پست است و علی خیلی بزرگ است. طلحه و زبیر وقتی با علی علیه‌السلام درگیر می‌شوند، می‌فهمند كه علی علیه‌السلام خیلی اوج دارد و آن‌ها پست هستند. اتفاقاً یكی از نقاط مهم حسادت و كینه كه در بین افراد به‌وجود می‌آید این‌جاست. در حسادت است که شخص در مقابل افراد بزرگ، احساس كوچكی می‌كند. آن لحظه ای که حسادت به سراغتان آمد و رابطه شما با یک نفر درحال خراب شدن است، مطمئن باشید خود حقیقی تان را از دست داده اید. برای این که این کنار برود، زود یادتان بیفتد که: «انا لله و انا الیه راجعون». در مصائب هم مؤمن برای همین قاطی نمی‌كند. «الذین اذا اصابتهم مصیبه قالو انا لله و انا الیه راجعون= مومنان کسانی هستند که وقتی با مصیبتی برخورد کنند می گویند ما از خداییم و به سوی او باز می گردیم». مومن محکم است و مصیبت نمی تواند به او صدمه بزند. نمی تواند خود حقیقی اش را از او بكند و یك خود قلابی جای آن بنشاند. هرگاه سایه شوم حسادت كه عذاب‌های عظیمی در آخرت دارد، سراغمان آمد، باید حواسمان باشد كه بین خود و ناخودمان اشتباه شده است. زود برگردیم و با دو ركعت نماز در اوج عزت بنشینیم. تو وقتی می‌توانی دو ركعت نماز بخوانی و بنشینی پیش خدا، تو وقتی می‌توانی با خدا و قرآن رفیق باشی، پس چیزی كم نداری كه یك دفعه دچار حسادت شوی. این قدرت به‌وجود نمی‌آید، مگر این‌كه انسان خود حقیقی‌اش را پیدا كند. وقتی انسان این گونه قدرت پیدا می کند، به فرمایش امام صادق علیه السلام عمل می کند که هر وقت کسی به او فحش می دهد می‌گوید: اگر حق با تو است، خدا من را ببخشد، اگر حق با من است، خدا تو را ببخشد. من وقتی با خدا هستم، همه چیز دارم، «چون که صد آمد نود هم پیش ماست». اگر کسی به من فحش داد من عقده نمی کنم که بخواهم با یک فحش متقابل، آتش دلم را خاموش کنم. برای همین بزرگان راحت می توانند عفو کنند و دشمنان خود را ببخشند. برای همین داشتن روحیه ی گذشت است که پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم وقتی وارد مکه می شوند، یکی از سربازهایش داد می زند امروز روز انتقام است، حضرت فرمود نه. «الیوم، یوم المرحمه= امروز روز رحمت است. » گاهی اتفاقی می‌افتد که تفکیک خود حقیقی و طبیعی سخت می‌شود انسان همیشه باید فکر و اندیشه کند. زیرا گاهی حوادثی اتفاق می‌افتد که باعث می‌شوند، «دو خودِ فطری و طبیعی» با هم مخلوط شده و تفکیک شان سخت شود. در این لحظه نباید تصمیمی گرفت و عصبانی شد. وقتی دشمن به صورت علی علیه السلام آب دهان می اندازد، حضرت بلند می شود و از کشتن او صرف نظر می کند و بعد از اینکه خشمش فرو می‌نشیند، بر می‌گردد و دشمن را می‌کشد. با خشم این کار را نمی‌کند، چون خدا می‌خواهد که سرش بریده شود، پس به خاطر خدا سر او را می‌برد. این که علی علیه السلام بلند می‌شود، یعنی انسان احتیاج به اندیشه و فکر دارد. انسان باید مواظب باشد. زیرا بعضی افراد گاهی در حوادثی، این دوتا خود را باهم قاطی می‌کنند. در آن لحظه تصمیم نگیر و عصبانی نشو. زود فکر کن و یک جابه جایی انجام بده و فقط با یاد خدا این دو را تفکیک کن و سرجای خود بنشان. با دو رکعت نماز، روزه، مسجد، زیارتگاه، یک دور تسبیح، نگاه به عکس یکی از اولیاء یا یک آدم پیروز میدان، قوی و قهرمان، دوباره قدرت بگیر. با نگاه کردن به عکس یک قهرمان از او مردانگی و قدرت یاد می گیری، نه عکس های آدم های ضعیف که همه شکست خورده ی طبیعت هستند. تا به این ها نگاه کنیم، ضعیف می شویم و هیچ قدرتی در ما ایجاد نمی کنند. قدرت بدنی جزء كمالات گیاهی است. حتی كمال حیوانی هم نیست، كمال گیاهی و خیلی كوچك است و  نمی‌تواند به فطرت، قدرت بدهد. حلم در روابط الهی در معرفت نفس گفتیم که انسان مساوی با معشوقش است. انسان مساوی با اندیشه‌اش است. بحث حلم در روابط شخصی است. در روابط الهی این‌گونه نیست. شهید مطهری درمورد یكی از بزرگان نقل می کند: به او گفتیم که آقا ما غیبت شما را كردیم. او گفت: اگر به من از جهت روحانیتم غیبت كردید که وای به حال شما. اما اگر به جهت خودم غیبتم را کردید، حلال. البته اگر كسی تكبر دارد، باید پوزه‌اش را به خاك مالید و كوتاه نیامد. تشخیص هم خیلی راحت است. یک موقع است که اگر کوتاه نیایی، خیلی چیزهای دیگر بهم می ریزد، پس باید کوتاه نیایی. باید خون بدهی. ضرورت خون دادن در جبهه ی فطرت برای این است که ابهتِ جبهه ی طبیعت بریزد. باید بایستی و سیلی بخوری. تو را به خاک و خون بکشانند و لهت کنند تا عظمت طبیعت ریخته شود. یک جایی باید بایستی و بخوری، اما جای دیگری اگر بایستی و بخوری اساس به هم می خورد، پس باید تقیه کنی. باید سکوت کنی و عقب بکشی. باید بیایی و تجدید قوا کنی. جواب بدی را با بدی نده در مورد سوم هم حضرت در حدیث «عنوان بصری» فرمود: «وَ مَنْ وَعَدَكَ بِالْخَنَا فَعِدْهُ بِالنَّصِیحَةِ وَ اَلرِّعَاءِ اَلْخَبَرَ= اگر کسی تو را تهدید به فحش کرد، تو به او وعده خیرخواهی و رعایت بده.» اگر گفت: فحشت می‌دهم. بگو: نه، ما تو را دوست داریم، رعایتت را می‌کنیم. بزرگان هم این گونه بودند. وقتی یک نفر با آن ها این گونه برخورد می‌کرد، اساساً موضوع را عوض می‌کردند. طرف به پدر و مادر امام حسن مجتبی علیه‌السلام فحش داد. حضرت می‌گوید: چرا عصبانی هستی؟ تشنه هستی، سیرابت کنم. گرسنه هستی سیرت کنیم. مرکب نداری به تو بدهیم. خانه نداری جا به تو بدهیم. چه می‌خواهی؟ آن شخص گفت: این حسن! تو منفورترین آدم ها در نزد من بودی، اما الان محبوب ترین افراد در نزدم هستی. باید در زندگی تمرین کنیم. از خانه هم باید شروع کنیم، چون تمرین های ضعیف از خانه شروع می شود، زنت و بچه ات برایت محبوب هستند. از محبوب هایت شروع کن، که وقتی به تو جسارت و بی‌ادبی می‌کنند و حریمت را می‌شکنند، ببین می‌توانی جور دیگری جواب بدهی یا نه؟ این تمرین می‌خواهد، این یکی از تمرین های قشنگ است. برای جوان، میدان «مبارزه بین فطرت و طبیعت» بهترین هیجان و لذت است بعضی می‌پرسند، آیا اسلام برای جوان­ها هیجان قرار داده است؟ اسلام هیجان جوانی را چگونه می‌تواند ارضاء كند؟ آیا برای جوان‌ها میادینی قرار داده است که از آن لذت ببرند؟ می گوییم بله. یکی از این میادین زیبا، میدان مبارزه بین فطرت و طبیعت است و انسان به این میدان مبارزه خیلی احتیاج دارد. علت این که خیلی ها به مبارزات موهوم پناه می برند، مثلاً مسابقات ورزشی، یک مبارزه موهوم اند. مبارزه حقیقی نیست. یکی از قشنگ ترین مبارزات جوان این است که از آن مبارزه موهوم دست بردارد، بیاید در درون خودش. اینجا خیلی صحنه تماشایی است. بهترین نمونه، پیغمبرصلی‌الله‌علیه‌وآله چه‌قدر قشنگ با جوان‌ها ارتباط برقرار می‌كند. امام امت را ببینید. جبهه یك میدان واقعی بود. امام این میدان واقعی مبارزه را ایجاد کرده بود. هیجان یك جوان را اسلام این‌گونه ارضاء می‌كند. خیلی میدان بزرگی است. در دنیا سابقه ندارد كه این حجم از جوان‌ها میادین حقیقی پیدا كنند. آن‌هایی كه شعار جوان جوان سر می‌دهند، چه‌كاری برای جوان‌ها كرده اند؟ جوان‌ها را از مبارزات حقیقی محروم کردند و در مبارزات قلابی گذاشتند. در لباس، مُد، مو و مسابقه ورزشی و... جوان­های ما را از خودشان گرفتند. امام كسی بود كه خود حقیقی جوان‌ها را به خودشان داد. آنها را درست با بلندای ابدیت دید و با بلندای ابدیت با آن‌ها رفتار كرد. به دنیای آن‌ها نشاط ابدی داد. 13 – 14 ساله است، اما آنقدر بزرگ است که دارد با امپریالیسم مبارزه می‌كند. مبارزه‌ای جدی، حقیقتاً با آمریكا درگیر است. جوانها با صدام، شوروی سابق، آلمان، انگلیس درگیر بودند. یک جوان می­ بینی دارد مبارزه حقیقی می کند و در همین مسیر، نیرو، حس جوانی­ اش، حس ماجراجویی و جهادش اشباع و ارضاء می­ شود. برای همین پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند: «جهاد، تفریح امت من است». این یک مبارزه حقیقی است و از این قشنگ‌تر مبارزه ­ای است که در درون، بین خود و ناخودت داری. آدم باید خیلی بی‌عرضه و ضعیف باشد كه این میدان عظیم را از دست بدهد و دلش را مثلاً پای تلویزیون نشستن خوش كند که چه كسی گل زد چه کسی گل نزد؟ عشق ­های الکی. رهبر معظم انقلاب به عنوان رهبر فطرت­گراها دقیق می‌گویند: «اگر قرار باشد شور جوانی جایی تخلیه شود، كجا بهتر از بسیج؟ كدام میدان سالم‌تر و پاك‌تر از بسیج؟» چرا؟ چون وقتی جوان وارد بسیج می‌شود، میدان حقیقی پیدا می‌كند، میدان قلابی و سركاری نیست. بسیج، هم باب جهاد اكبر را و هم باب جهاد اصغر را باز می‌كند. آن موقع یك بسیجی 13 _ 14 ساله، خودش را واقعاً با آمریكا و ابرقدرت­ها طرف می‌دانست. در پایگاه‌های بسیج می‌دیدیم، شب‌های دوشنبه و پنج‌شنبه سحری آماده می کردند که روزه بگیرند، نماز شب داشتند، مبارزه ­ی حقیقی و جدی با شیطان بود. این یك مبارزه ­ی شیرین است، مبارزه ­ای است که اسلام به این قشنگی در مقابل ما قرار داده است. جوان‌هایی كه اسلام دارند، همیشه شادترین، با نشاط‌ترین و قوی­ترین جوان­ها هستند. اما به محض این‌كه آب را گل­ آلود کنیم، جوان خود را از ناخود تشخیص نخواهد داد و گم خواهد کرد و به مبارزه می­ رود. باید یک جا ارضاء شود. مثلاً می­ نشیند پای شطرنج، حریف را مات می‌کند و پا می­ شود سه متر بالا می پرد، گل گردنش می­ اندازند و... نه که این­ها بد باشد، ازنظر یک کمال گیاهی که قدرت داشته و یک گل زده کار قشنگی است، ولی قلابی است. برای همین طرفداران یک تیم حماقت می­ کنند و بعدش نسبت به یکدیگر کینه به دل می­ گیرند، روحشان را آلوده می­ کنند، اجتماع را فاسد می ­کنند، خودشان هم فاسد می­ شوند. اگر جگر داری وارد مبارزه حقیقی شو. یک مبارزه ­ای که مابه ­ازای ابدی دارد. اگر قرار است مبارزه­ ای هم بشود، جوان باید بداند که بعد 5 سال، 3 سال، 10 سال مبارزه یک ما­به ­ازای ابدی دارد. مثلاً توانسته 5 میلیارد سال آتش آخرت را خاموش کند. توانسته 4 میلیارد سال صراط را طی كند. صراطی كه 3 هزار سال راه است، بگوید من حداقل با 5 سال، 10 سال مبارزه از این 3 هزار سال راه 1 هزار سالش را رفته‌ام. 2 هزار سالش را رفته‌ام. تمامش را رفته‌ام. این مبارزه حقیقی است. تمرین حلم را باید از خانواده شروع کرد تمرین‌هایی كه عرض می‌کنم از خانه شروع کنید، با خانم، با بچه، بخصوص بخصوص با والدین. ببین بابا وقتی عصبانی می ­شود و چهارتا حرف درشت به تو می­ زند می­ توانی بروی او را ببوسی یا نه؟ به او بخندی یا نه؟ می ­توانی همان لحظه بروی رو کت و کول مادرت و با او شوخی کنی؟ وقتی دارد با تو شدیدترین تندی­ها را می کند. عرضه داری او را بخندانی؟ تمرین حلم را همان‌طور كه حضرت فرمودند، از خانه شروع كنیم با عزیزترین كسانمان. بعد از آن کم کم سراغ غریبه‌ها و بعد سراغ كسانی که با ما بد هستند، برویم. می­ دانیم دشمن هستند. ببینیم چگونه می­ توانیم با آن­ها تا کنیم؟ وقتی می ­دانیم کسی سال­ها سابقه­ ی غیبت کردن و تهمت زدن پشت­سر ما را دارد، باید ببینیم که آیا می­ توانیم او را بپذیریم و آغوش مان را باز کنیم و با او رفیق شویم؟ اهل بیت علیهم‌السلام چه شكارچی‌های خوبی بودند، داستان زندگی­ شان را بخوانید و ببینید که چه كسانی را شكار كردند. شکارچی­های قوی. استاد خوابیده در خانه‌اش، دزد می‌آید دزدی می‌كند می‌بیند چیزی نیست، بعد همین‌طور كه داشته دست می‌زده، یک قرآن پیدا می­کند، باز می­کند و می­بیند قرآن است، می‌خواسته برود كه استاد پایش را می‌گیرد و می‌گوید شما كه به این خوبی قرآن را ماچ می‌كنی، كجا می‌روی؟ بیا بنشین. باهم رفیق می‌شوند و دزد می‌شود شاگردش، شكارچی این‌گونه است. نمونه ای از حلم پیرمرد رئیس قبیله در چادرش نشسته، منتظر پسرش است، می بیند پسرش نیامد. پسری زیبا، نازنین، باوقار. دو نفر می آیند و می‌گویند ما غریبه هستیم، گرسنه و تشنه و خسته که به شما پناه آورده ایم. اجازه بدهید مدتی را اینجا استراحت کنیم. پیرمرد می بیند، زین اسب پسرش با آن‌هاست، چیزی نمی­ گوید. وقتی صحبت می­ کنند متوجه می­ شود كه پسرش را كشته‌اند و وسایلش را برداشته­ اند. شوخی نیست. دو دزد کافر هستند و پیرمرد مسلمان است. از آن‌ها پذیرایی می‌كند. دزدها می‌فهمند که این پدر آن پسری است که اینها کشته‌اند و رئیس قبیله است. الان هم در محاصره قبیله و در چادر رئیس قبیله نشسته ­اند، کجا می‌توانند فرار کنند؟ پیرمرد می‌گوید، شما میهمان من هستید، اسلام ما دستور داده كه از میهمان پذیرایی كنیم. اكرام شما بر من واجب است. دزدها می‌گویند اسلام شما چه‌قدر قشنگ است و مسلمان شدند. با حلم رئیس قبیله دو نفر احیاء شدند. فطرت انسان هوشیار است. فطرت، انسان را به بلندای ابدیت دوست دارد. چون خودش هم به خدا وصل است. هیچ وقت عقده نمی‌کند و آسیب هم نمی‌بیند. اگر می­توانی با گذشتن از طبیعت یک نفر، فطرتش را زنده کنی، حتماً این کار را انجام بده. این را بدان هر کسی را که احیاء کنی و هر فطرتی را كه هوشیار و زنده کنی او شأن خودت می­ شود. دیگر از این به بعد او هركار خیری انجام بدهد، در نامه­ی اعمال تو هم می‌نویسند. فطرت همیشه حاضر است كه این كار را انجام دهد، اما طبیعت این كار را نمی‌كند. تکلیف برای ناخود است، تا خود رشد کند خدا نمی خواهد که ما جلویش تحقیر شویم یا کوتاه بیاییم. خدا در تربیت ما با خودِ ما كار ندارد، با طبیعت ما، یعنی با ناخود ما كار دارد. ناخود باید این کار را انجام دهد تا فطرت بالا بیاید. چند روز پیش یك جوانی آمده بود و می‌گفت: من گاهی نماز می‌خوانم، اما خدا را هم فحش می‌دهم. می‌گویم آخر تو چه عقده‌ای داشتی كه نماز را برایم گذاشتی؟ می‌گویم كه چه چیز از تو جبران می‌شود كه من نماز بخوانم؟ آخر تو از این گریه كردن من، دولا شدن من، این ركوع و سجود ما، کیف می­کنی؟ روزه بگیریم و یك ماه چیزی نخوریم، چه عشقی می­کنی؟ به خاطر همین چون عده‌ای نمی‌فهمند، می‌گویند دین چیست؟ دین همیشه از ما فداکاری می‌خواهد. مگر دین برای انسان نیست؟ دین باید در خدمت انسان باشد، چرا ما باید همه‌اش در خدمت دین باشیم؟ چرا ما باید در خدمت مكتب باشیم؟ دین باید به انسان برسد. چرا ما خودمان را فدا کنیم؟ آیا دین ارزش این را دارد كه ما جان خودمان را برایش از دست بدهیم؟ جوابش این است که بگوییم جان چه كسی را می‌خواهی از دست بدهی؟ خدا از ما جان نخواسته، اسلام از ما كِی چیزی خواسته است؟ ‌اسلام آمده كه به ما بدهد، یكسره آمده ما را بالا ببرد، اسلام آمده ما را آزاد كند. اگر خدا یك‌جا از شما از آن جهت که انسان هستید، چیزی خواسته، گفته پول بدید که برای طبیعت شماست. خمس،‌ زكات، جهاد، همه­ اش از بدن است و طبیعت ما دارد سرمایه­ گذاری می­ کند. خدا می‌گوید تو اگر می‌خواهی بالا بیایی، باید طبیعت را رها كنی و بالا بیایی. اگر انسان درست نتواند بین خود و ناخود تشخیص دهد، این‌گونه گیر می‌كند، مثلاً از یک طرف نماز می‌خواند، از طرف دیگر هم عقده می‌كند. این دین چه‌كار دارد؟ یكسره دارد به پر و پای ما می‌پیچد؟ یکسره مزاحم ما است و هرکاری می­ خواهیم انجام دهیم، باید و نباید، واجب و حرام و مستحب است. همه كسانی كه از دست اسلام بی‌حوصله می­ شوند، به خاطر این است که فطرتشان سرجای خودش ننشسته است. خود حقیقی و انسانی­ اش بر وجودش حاکم نشده ­است. ع ل 191 حلم مباحث حلم در قالب سی دی و کتاب کار 

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11367
زمان انتشار: 27 نوامبر 2019
| |
استمداد از خدا ضامن امنیت و آرامش انسان است

خانواده آسمانی؛ جلسه 519 ؛ 1398/08/30

استمداد از خدا ضامن امنیت و آرامش انسان است

در استعانت و استمداد از خداست که امنیت حاصل می‌شود. با استمداد از خدا هیچ‌وقت احساس ترس و اضطراب بر انسان غلبه پیدا نمی‌کند و همیشه شاد است و عشق به جاودانه دارد. در پرتو این استعانت، به بهشتی که محل امن و سلامتی است، نائل می شود.

در ادامه بحث اسم های بهشت، به اسم «دارالامن» رسیدیم. امنیت، نیاز اساسی و ضروری هر نوع فعالیت و امری حیاتی است. زمینه هرگونه رشد، فعالیت و حیات، با امنیت امکان‌پذیر است. بهشت، خانه شادی و فرح است. خانه‌ای که امنیت بر آن حاکم است. هیچ نعمتی در دنیا وجود ندارد، مگر اینکه انسان از قبل و الان و بعد از استفاده از آن، دلشوره از دست دادنش را نداشته باشد. انسان عاشق امنیت است و در زندگی با آدم‌ها و چیزهایی پیوند برقرار می‌کند که احساس امینت و آرامش کند. بعضی از کمالات و نعمت­های جمادی به انسان احساس امنیت و آرامش می ­دهند. مثل داشتن مسکن، مال، اتومبیل و... این‌ها عوامل جمادی هستند که به ما احساس امنیت می‌دهند. بعضی از نعمت­ها در بُعد گیاهی امنیت می‌دهند. مثل سلامت بدن، زیبایی، تغذیه خوب و سالم. این که انسان دغدغه غذا را نداشته باشد، خودش نوعی از آرامش است. خیلی از افراد از این نعمت برخوردار نیستند. بعضی از نعمت‌ها در بُعد حیوانی به ما امنیت می‌دهند. تشکیل خانواده، داشتن فرزند، داشتن دوستان و فامیل. بعضی‌ها هم با داشتن کمالات علمی امنیت دارند. مثل داشتن مدرک رشد یا دکترا یا عضو هیئت‌علمی بودن. اما همه این‌ها درخطر هستند. در طول روز انسان‌هایی هستند که به خاطر این نعمت‌ها به ورشکستگی رسیدند یا شغل، خانه، زیبایی، سلامتی و.... همه را از دست دادند. این خطر از دست دادن، همیشه در این 5 کمالات وجود دارد. فقط در یک بخش امنیت وجود دارد و آن بخش فوق عقلانی است. در امنیت از غیب، بلوغ لازم است. یعنی شخص باید به‌قدری بر نفسش غالب بشود که بتواند از غیب دریافت کند. یعنی خدا و اهل‌بیت تا حدودی به ما امنیت می‌دهند. اما انسان بتواند آگاهانه برای حرکت‌های بزرگش استقامت داشته باشد، به بلوغ نیاز دارد. مثلاً شخص نماز می­ خواند، ولی استعانت و طلب یاری از خدا را ندارد. بنابراین، در مشکلات زندگی زود به بن‌بست می‌رسد. چون ارتباط درستی با خدا برقرار نکرده است. در استعانت از خداست که امنیت حاصل می‌شود و هیچ‌وقت احساس ترس و اضطراب، بر انسان امکان غلبه نمی‌یابد و همیشه شاد است و عشق به جاودانه دارد. با استعانت از خداست که انسان در مقابل حوادث زندگی شرک نمی‌ورزد و به کسی غیر از خدا رجوع نمی‌کند. پس اگر بخش فوق عقل بخواهد از خدا استمداد کند، باید قدرت استمداد داشته باشد. بهشت، مکانی است که وقتی وارد آن می‌شوید، همه کمالات «جمادی، نباتی، حیوانی و عقلی و فوق عقلی» همیشه در آن وجود دارد و اضطراب از دست دادن آن‌ها را ندارید. چون دارالامن است. ولی دنیا این‌طور نیست. دائماً در حال تغییر است و برای کسی نعمتی ماندگار و پایدار نمی‌ماند. جایگاه متقین رسیدن به مقام امن در بهشت است اکنون به آیات «دار الامن» بودن بهشت می پردازیم: سوره دخان آیه 51 الی 53: «إِنَّ الْمُتَّقِینَ فِی مَقَامٍ أَمِینٍ * فِی جَنَّاتٍ وَعُیُونٍ * یَلْبَسُونَ مِنْ سُنْدُسٍ وَإِسْتَبْرَقٍ مُتَقَابِلِینَ= به یقین تقواپیشگان در جایگاهى امن قرار دارند * در باغ­ها و در کنار چشمه سارانى * آنان جامه هایى از حریرِ نازک و دیباى ضخیم بر تن مى کنند و با اُنس و اُلفت رو به روى هم مى نشینند». تقوا یعنی پرهیز از محروم شدن؛ پرهیز از چیزهایی که تو را از غیب می اندازد؛ پرهیز از چیزهایی که تو را از خدا، انبیا، شهدا، صدیقین و صالحین محروم می‌کند؛ پرهیز از هر چیزی که بین تو و خانواده آسمانی‌ات فاصله بیندازد؛ تقوا یعنی خویشتن‌داری از هر چیزی که آبروی انسان را ببرد. متقین کسانی هستند که عاشق‌اند و برای رابطه‌شان با غیب حرمت قائل‌اند و مراقب حفظ رابطه‌شان با غیب­ هستند. اینها در مقام امین هستند.   حال بین متقین و امنیت چه رابطه‌ای وجود دارد؟ متقین دائماً از هر چیزی که رابطه و استعانت ­شان را با غیب خراب کند، پرهیز کرده و با آن قطع رابطه می ­کنند. پس تقوا یعنی خویشتن­داری از هر چیزی که آبروی تو را ببرد. در اینجاست که امنیت حاصل می­ شود. سوره حجر/آیه 45-48: إِنَّ الْمُتَّقِینَ فِی جَنَّاتٍ وَعُیُونٍ/ ادْخُلُوهَا بِسَلَامٍ آمِنِینَ/ وَ نَزَعْنَا مَا فِی صُدُورِهِمْ مِنْ غِلٍّ إِخْوَانًا عَلَى سُرُرٍ مُتَقَابِلِینَ/ لَا یَمَسُّهُمْ فِیهَا نَصَبٌ وَمَا هُمْ مِنْهَا بِمُخْرَجِینَ= البته اهل تقوا در باغها و نهرهای جاری خواهند بود * با سلامت و ایمنى در آنجا داخل شوید* و آنچه كینه [و شائبه­‏ هاى نفسانى] در سینه ‏­هاى آنان است بركنیم برادرانه بر تخت­هایى روبروى یكدیگر نشسته‏ اند * نه رنجى در آنجا به آنان مى­‏رسد و نه از آنجا بیرون رانده مى ‏شوند». بهشتیان وارد بهشتی می شوند که بر سر در آن نوشته شده: «ادْخُلُوهَا بِسَلَامٍ آمِنِینَ= با سلامت و امنیت وارد شوید». همچنین بهشتیان کینه ای از کسی ندارند. چون اخوت به معنای حقیقی دارند. برادرانه روی تخت های بهشتی مقابل هم می نشینند. از همه بالاتر، هیچ وقت از بهشت خارج نمی شوند و همیشه در بهشت هستند. کینه، امنیت را از بین می برد. آسیبی که از کینه به انسان می رسد، این است که هر بار تجربه آن را در وجود شخص زنده می کند. حتی گاهی افراد از کینه، بیماری­های جسمی مثل سرطان، آلزایمر، سکته قلبی یا غیره می­ گیرند. آدم مومن فرصت کینه به دل گرفتن ندارد. آنقدر وقت و عمر دنیا برایش مهم است که به این چیزها فکر نمی کند. بنابراین، وقتی خود را از خاطرات گذشته ­ات دور می کنی و از شر کینه نجات می دهی، امنیت پیدا می کنی. چون آدمی که امنیت دارد، همیشه در حال، زندگی می کند و دغدغه ای ندارد. در کنار هر مصیبت و بلایی امنیت و احساس آرامش دارد. قا/191 بهشت/دارالامن

صوت

1 - استمداد از خدا ضامن امنیت و آرامش انسان است

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11366
زمان انتشار: 26 نوامبر 2019
| |
حلم چیست؟

«حلم»، جلسه اول، 1379/10/25

حلم چیست؟

بحث «حلم» برگرفته از جلسات سخنرانی استاد محمد شجاعی با موضوع «شرح حدیث عنوان بصری» می‌باشد. که طی 15 جلسه بیان و تنظیم شده و در یک بسته به نام بحث «حلم» تقدیم می‌گردد.

حلم به معنی بردباری، خویشتنداری و زود جوش نیاوردن و گذشت كردن و ندید گرفتن، تغافل و تجاهل است. حضرت امام جعفر صادق (علیه‌السلام) 9 دستورالعمل را در سه بخش بیان فرموده اند. ۱- بپرهیزید از خوردن چیزی که به آن میل ندارید؛ زیرا موجب حماقت و نادانی می‌شود. ۲- چیزی نخور، مگر اینکه گرسنه باشی. ۳-همواره حلال بخور. زیرا مسئله حلال‌خوری و مراقبت های مالی و اخلاقی در شاكله‌سازی انسان مسئله مهمی است. مراقبت‌های مالی این است كه سال خمسی داشته باشید؛ یا اگر به زکات به کسی تعلق می‌گیرد، آن را بپردازد. مراقبت‌های اخلاقی این است كه فرد وجدان كاری داشته باشد و از كارش نزند. یعنی دیر نرود، زود برگردد. اگر استاد و معلم است، وقت شاگرد را تلف نكند. اگر جلسه علمی می‌خواهد برقرار شود، درس را خوب حاضر كند و پیش مطالعه داشته باشد و خوب تدریس كند. اگر بتوانی امروز کار کسی را راه بیاندازی و در ساعت كاری باشی و کار مردم را راه نیندازی، لقمه‌ات حرام می‌شود. به هر حال این‌قدر سخت است كه حضرت می‌فرمایند: « مُجادَلَةُ السُّیوفِ أهْوَنُ من طَلَبِ الحَلالِ[1] = شمشیر زدن، آسانتر از به دست آوردن مال حلال است.» حضرت می‌فرماید: هركس می‌خواهد درد معده نگیرد، وقتی می‌خواهد غذا بخورد حتماً بسم‌الله الرحمن الرحیم بگوید. اگر یادتان نبود و یك دفعه یادتان آمد، بگویید: «بسم الله الرحمن الرحیم من اوله الی الآخره= از اول تا آخرش بسم الله الرحمن الرحیم». وقتی تمام شد باید حمد خدا را به جا بیاوریم اگر نه ملائك لعنت می‌كنند. سه فقره دیگر حدیث را حضرت درباره خوشتنداری و حلم صحبت کردند. حضرت درباره حلم فرمود: «پس اگر کسی به شما می‌گوید: یك حرف بزنی، ده تا حرف می‌شنوی؛ تو باید بگویی اگر ده تا بگویی، یكی هم نمی‌شنوی.» این‌ نمونه‌ای است درباره ی حلم. «حلم»  به معنی «بردباری» و اگر نباشد، انسان قطعاً تولد سالم به آخرت نخواهد داشت. معصوم علیه‌السلام می فرماید: بدون حلم هیچ عملی برای انسان باقی نمی‌ماند. و حلم را به‌عنوان یكی از ستون‌های اصلی شخصیت یك انسان بیان کرده اند. اگر شخص بخواهد خوشبختی دنیا و آخرت را احراز كند، باید حلیم، خویشتندار، صبور و با حوصله باشد. بی‌حوصلگی و زودرنج بودن، زود كز كردن، زود دلتنگ شدن و مضطرب شدن، نمی‌گذارند اخلاقی برای انسان بماند و همه چیز را فاسد می‌كند. مخاطب احکام دینی، بخش طبیعت انسان است نه فطرت  اوایل بحث حدیث عنوان بصری، بحث عبودیت مطرح شد. عبودیت، یعنی اطاعت و تسلیم شدن در برابر فطرت و تحمل سختی‌هایی كه در اثر رعایت دینداری به انسان وارد می‌كند. انسان از آن جهت كه انسان است و فطرت دارد، مخاطب احکام دینی قرار نمی گیرد و هیچ‌یك از احكام دینی برای فطرت نیامده اند. مخاطب احكام دینی، احكام تكلیفی «حرام، واجب، مكروه و مستحب» طبیعت است، نه فطرت. اینها برای بخش طبیعی انسان و برای دفاع از فطرت و برای آزادسازی فطرت آمده‌اند. انسان در دین آزاد است. هیچ حکمی وجود ندارد که فطرت شما را محدود کرده باشد. احكام دین برای طبیعت، یعنی بخشی که انسان نیست، آمده اند و روی فطرت فشار نمی‌آورند. فطرت از  این احکام لذت می‌برد. چون شعاع عملش بیشتر می‌شود. بنابراین، دین اولین و تنها چیزی است كه آزادی انسان را تأمین‌ کرده است. علی علیه‌السلام می‌فرماید: نیمی از شخصیت عاقل، تحمل است كه جوش نمی‌آورد؛ نیم دیگرش هم بی‌خیالی است. تغافل یعنی می‌فهمد كه طرف دارد به من حرف بدی می‌زند، به من جسارت كرده، ولی از این گوش می‌گیرد و از آن گوش به در می‌كند. «لا عقل كالتجاهل = هیچ عقلی به اندازه تجاهل نیست.» تجاهل و تغافل تا جایی لازم است که به حقوق مردم لطمه ای وارد نشود. یا ضرر جسمانی در پی نداشته باشد؛ اما آن‌جایی كه آسیب جسمانی در پی دارد، سخت بایستی و نباید كوتاه بیایی. یك‌جا هم آن‌جایی كه ممكن است ضرر به حقوق دیگران وارد شود. حلم و خویشتن‌داری باید تمرین شود و اگر نشود، پیغمبر صلی‌الله علیه و آله و سلم فرمود: هیچ عملی برای قیامت انسان باقی نمی‌ماند. این که انسان نتواند در معاشرت‌ها ظرفیت‌ها و حقوق دیگران را رعایت كند و انتظار داشته باشد که همه مثل او رفتار كنند و همه مثل او فكر كنند و... با مقوله حلم سازگار نیست. كسانی كه در خانواده از طرف پدر یا مادر ارضاء عاطفی نشده اند. خیلی با خانواده جور در نمی‌آیند. کسی که ارضاء عاطفی درستی نشده، وقتی بزرگ شد و با دختری ازدواج ‌کرد كه در خانواده این دختر، شدیداً بهداشت روانی رعایت شده، این خانواده كاملاً متعادل است، دختر شدیداً عاطفی است. اینجا این آقا که کم عاطفه است تحمل گرمی و روابط صمیمانه دختر با خانواده اش را ندارد. هرچه زودتر می‌خواهد این دختر را از خانواده بكَنَد. به خانم می گوید: «خانة مادرت نرو، خانه خواهرت نرو و خانواده این و آن نرو». چرا؟ چون احساس آنها را نسبت به هم درك نمی‌كند. عكس این موضوع هم درست است كه خانواده‌ی پسر، یك خانواده‌ی متعادل و گرم و خانواده‌ی دختر از هم پاشیده، دختر روحیه‌ی فرار از خانه دارد. وقتی شوهر می‌خواهد به خواهر خود محبت كند، زن حسادت می‌كند. یا می‌خواهد برای پدر یا مادرش كاری انجام دهد، داد و فریاد در خانه راه می‌اندازد. برای شوهرش گرفتاری زیاد درست می‌كند. بالا بردن ظرفیت در معاشرت ها یعنی حلم حلم یعنی این‌كه انسان ظرفیت‌هایش در معاشرت‌ها بالا برود و دقیقاً آن‌طوری كه باید تحمل كند. ممكن است سختش باشد، ولی این سختی را كاملاً باید تحمل كند. چون در حلم و در توهین‌هایی كه به ما می‌شود، فطرت هرگز اذیت نمی‌شود. این یك قاعده است که هیچ وقت گوهره‌ی وجود افراد در فشارهای طبیعت آسیب نمی‌بیند. علت این‌كه خیلی‌ها نمی‌توانند وظایف شرعی را انجام دهند، این است ‌كه طبیعت‌هایشان مانع می‌شود. جلوی خدا ایستادگی می‌كنند. این دقیقاً كفر است. كفر هم قطعاً عذاب‌آور است. این را بدانید انسان به میزان مقاومتش در مقابل هر دستور شرعی، مقداری از عذاب برای آخرتش ذخیره می‌شود. مگر این‌كه میزان مقاومتش را اینجا از بین ببرد. هرقدر میزان مقاومت طبیعت پایین بیاید عذاب هم كم می‌شود. در واقع تو داری جهنم را خاموش می‌كنی. جهنم مساوی است با طبیعت. دنیا متن جهنم است. وقتی کسی دارد به شما فحش می‌دهد؛ یا وقتی كه داری بچه را تحمل می‌كنی، بدان كه تو داری حجم زیادی از جهنم را خاموش می‌كنی. باحوصله، با صبوری، با تغافل یا تجاهل و خودت را برای یك محیط عالی ابدی به نام بهشت و مافوق بهشت آماده می‌كنی. جدا دیدنِ بُعد طبیعی انسان از بُعد فطری برای تمرین حلم ما در معاشرت باید حتما بین طبیعت و فطرتمان فاصله بیاندازیم. طبیعت ما یك كس است و فطرتمان یك کس دیگر. اگر كسی نتواند تمرین جداسازی این دو را انجام دهد، در زندگیش خیلی وقت ها اشتباه می کند. در رابطه‌اش با خدا و اهل بیت علیهم‌السلام دچار اشتباه و كفر می‌شود. در رابطه‌اش با دیگران هم همین‌طور. تا فرصت باقی است این باید تمرین شود. «برخورد با طبیعت» یک معرفت و شجاعت خاصی می‌خواهد. «عزت و شرافتت»، نباید به طبیعت كولی بدهد. آدم باید عزیز باشد. داستانی در کتاب «روح مجرد» از زندگی سید هاشم حداد نقل شده است. سیدهاشم موسوی حداد، یكی از اولیای خدا بود. داستان مربوط به تجرد سیدهاشم حداد است که اولین بار به این مقام رسید. این داستان به خوبی جدایی طبیعت و فطرت را بیان می کند. داستان از این قرار است که سیدهاشم حداد به خاطر اوضاع مالی نامناسبش در منزل پدرزن و مادرزن شان زندگی می کردند. همان که ما می گوییم داماد سرخانه. آن‌ها در آن طرف حیاط و این‌ها در این طرف در یك اتاق كه پدرزنش مجانی به آن‌ها داده بود، مدت 12 سال زندگی كردند. پدر عیال ایشان حسین ابو عمشه بخاطر سید بودن جناب حداد،‌ بسیار به ایشان علاقمند بود. ولی مادر عیال ایشان برعكس، ایشان را نه تنها دوست نداشت؛ بلكه به انواع و اقسام آزارهای قولی و اذیت‌های فعلی آن‌چه از دستش می‌آمد، می آزرد. می گفت: با اینکه گونی های برنج و حلب های روغن در انبار داشتند، نه تنها به ما نمی دادند؛ بلکه مادرزنم تعمد داشت من را در شدت و عسرت و فقر ببیند. با اینكه مرتباً دنبال كار هم می‌رفتم، ولی كسرت مراجعین از فقرا و مشتری‌های بسیار كه مرا شناخته بودند و جنس را نسیه می‌بردند و بعضاً وجه آن را هم نمی‌دادند و مخارج شاگرد كه هرچه می‌خواست برمی‌داشت، دیگر پولی برای من باقی نمی‌گذاشت. نکته مهم اینجا این است که وقتی فطرت قوی می شود، شخص نمی تواند دیگران را به خود ترجیح ندهد و این را ایثار می گویند. « الایثار تاج المکارم=ایثار تاج سر همه مکارم است». ایثار كار هر كسی نیست. اوج فضیلت یك نفر است. برای همین اینجا می گوید شاگرد هر چه می خواست بر می داشت. ترجیح دادن دیگران به خود، کار راحتی نیست و تمرین زیادی لازم دارد. حداد به شاگردش هم گفته بود كه هرقدر پول درآوردیم، هرقدر که برای خانه لازم داری اول تو بردار، و بقیه‌اش را به من بده. ولی شاگرد اکثر اوقات بیشتر پولها را برمی داشت و مقدار کمی برای من می داد. عمده علت ناراحتی مادر زن با من قضیه ی فقر بود كه به نظر وی بسیار زشت می‌نمود. با این وضعی كه ملاحظه می‌نمود باید مساعدتی می کرد. زیرا در نهایت تمكن و ثروت بود. اما ‌برعكس سعی می‌كرد تا چیزی از ما را خراب و فاسد كند تا گرفتاری و شدت ما افزون گردد. از طرفی شدت و حالات روحانی و بهره‌برداری از مظهر حضرت آقای قاضی، به من اجازه ی جمع و ذخیره ی مال و یا رد فقیر و محتاج و یا تقاضای نسیه مشتری و غیره را نمی داد. استاد دستور داده بود، فقیر را رد نكنید. اگر مشتری نسیه خواست نگویید نداریم. عیال من هم تحمل و صبر می‌كرد. ولی بالاخره صبر و تحملش محدود بود. چندین بار خدمت آقای قاضی عرض كردم كه اذیت‌های قولی و فعلی مادرزن به من، به حد نهایت رسیده است و من حقاً دیگر تاب صبر و شكیبایی آن را ندارم و از شما می خواهم كه به من اجازه دهید زنم را طلاق دهم. مرحوم قاضی فرمودند: از این جریانات گذشته، آیا تو زنت را دوست داری؟ عرض كردم: آری. فرمودند: آیا زنت هم تو را دوست دارد؟ عرض كردم: آری. فرمود: ابداً راه طلاق ندارید. ‌اگر او بدش می‌آمد و یا تو از او متنفر بودی یك وجه شرعی داشتی؛ ولی حالا که همدیگر را دوست دارید نه. این قابل توجه زن و شوهرهایی است كه تا یك ذره سختی در زندگیشان پیش می‌آید،  به جان همدیگر می‌افتند. یا زن‌هایی كه به دلیل دست تنگی مردها، زندگی را رها می‌كنند. یا مردهایی كه به‌خاطر فشار اقتصادی در خانه عربده‌كشی می‌كنند برای زن و برای بچه مشكلات درست می‌كنند. مرحوم قاضی به ایشان می فرمایند: ابداً راه طلاق ندارید. برو صبر پیشه كن. تربیت تو به دست زنت می‌باشد. تربیت یعنی رشد كردن. چه كسی می‌خواهد تربیت شود و رشد کند؟ فطرت. چگونه؟ به وسیله فشاری كه قرار است به طبیعت بیاید. من هم از دستورات مرحوم قاضی هرگز تخطی و تجاوز نمی‌كردم و آن‌چه این مادرزن بر مصائب ما می‌افزود تحمل می‌نمودم. تا یك شب تابستان كه چون پاسی از شب گذشته بود از بیرون خسته، فرسوده، گرسنه و تشنه به منزل آمدم كه به اطاق بروم که دیدم مادرزنم كنار حوضچه عربی داخل منزل نشسته و از شدت گرما پاهایش را برهنه نموده و پیوسته دارد از شیر آب حیاط بالای حوضچه آب روی پاهایش می‌ریزد. تا فهمید من از در وارد شدم، شروع كرد به بد گفتن و ناسزا و فحش دادن و همین‌طور با این كلمات مرا مخاطب قرار دادن. من هم داخل اطاق نرفتم،‌ یكسره از پله‌های بام به بام رفتم تا در آن جا بیفتم. دیدم این زن صدای خود را بلند كرد و با صدای بلند به‌طوری كه نه تنها من، بلكه همسایه ها می‌شنیدند به من سب  و ناسزا می گوید. گفت و گفت، و همین‌طور گفت تا حوصله‌ام تمام شد. دیگر من جوش آوردم. تحمل چنین كسی، كار راحتی نیست. بدون آن كه به او پرخاش كنم و یا یك كلمه جواب دهم، از پله‌های بام به زیر آمدم و از در خانه بیرون رفتم و سر به بیابان نهادم. دیدم بدون هدف و مقصودی همین‌طور دارم در خیابان‌ها راه می‌روم و هیچ متوجه خودم نیستم که به كجا می‌روم. همین‌طور دارم می‌روم. در این حال، ناگهان دیدم كه من دو تا شدم. یعنی دوتا سیدهاشم هستم.‌ یكی سیدهاشمی كه مادرزن به او تعدی می‌كرده و سب و شتم می نموده است. و یكی من هستم كه بسیار عالی و مجرد و مسلط به محیط می‌باشم. انگار که اصلا فحش‌های او به من نرسیده است و اصولا به این سیدهاشم فحش نمی داده است و مرا سب و شتم نمی نموده است. آن سیدهاشم سزاوار همه گونه فحش و ناسزا است، آن یكی را كه دیدم یك سیدهاشم آن‌طوری است و یك سیدهاشم نورانی هم این‌طرف و این سیدهاشم كه اینک خودم می‌باشم، نه تنها سزاوار فحش نیست، بلكه هرچه هم فحش بدهند و سب کنند و ناسزا بگویند به او نمی‌رسد. دیدم هیچ چیز به من نرسیده است. در این حال برای من روشن شد كه این حال، بسیار خوب و سرورآفرین و شادی زا، فقط در اثر تحمل آن ناسزاها و فحش‌هایی است كه وی به من می داده است. اطاعت از فرمان استاد مرحوم قاضی برای من فتح این باب را نموده است و اگر من اطاعت او را نمی‌كردم و تحمل اذیت‌های مادرزن را نمی‌ نمودم، تا ابد همان سیدهاشم محزون و غمگین و پریشان وضعیف و محدود بودم. و الحمدلله كه من الان این سیدهاشم هستم كه در مكانی رفیع و مقامی بس ارجمند و گرامی می‌باشم كه گرد و خاك تمام غصه‌ها و غم‌های دنیا بر من نمی نشیند و نمی تواند بنشیند. چرا؟ چون فطرت اساساً اهل دنیا نیست كه بخواهد اذیت شود. اصلاً مال این‌جا نیست. فوری از آن جا به خانه برگشتم، به روی دست و پای مادرزنم افتادم و می‌بوسیدم و می‌گفتم مبادا تو خیال كنی كه من الان از آن گفتارت ناراحت هستم. از این پس هرچه می‌خواهی به من بگو كه آن‌ها برای من فایده دارد. یعنی درواقع این فشارهایی كه داشته بر طبیعت می‌آمده، داشته او را مجرد می‌كرده، یعنی فطرت را از طبیعت جدا می کرده.   اگر به طبیعت فشار می آید، فطرت باید قوی باشد قاعده این است كه اگر به طبیعت دارد فشار می‌آید، از آن طرف فطرت باید تغذیه شود. یعنی اگر ما كیف‌های فطرت و عیاشی‌های فطری، رقص‌های فطری، موسیقی‌های فطری، بزم های فطری نداشته باشیم، وقتی به طبیعت فشار می‌آید، فكر می‌كنیم به خودمان فشار می‌آید. پس خودمان را فقط طبیعت می‌بینیم. برای همین است که كسی كه فحش می‌دهد، می‌گوید نمی‌توانم روی خودم پا بگذارم. نمی‌توانم جوابش را ندهم.   اما فطرت باید مسلح باشد، اول از این باید غذا خوب بخورد. دقت كنید، علت این که خیلی ها این دستورالعمل را می شنوند و نمی توانند رعایت کنند، این‌ است که جایی برای عیاشی و کیافی ندارند. آدم وقتی جایی برای عیاشی و کیافی فطرت داشته باشد، راحت می تواند بقیه ی چیزها را تحمل کند. این یعنی چه؟ یعنی اگر انسان طبیعت محض باشد، چون طبیعت در فشار است، فقط یك نفر است، فطرتش را كشته و چیزی ندارد، فطرت لذتی نمی‌برد كه بخواهد فشار طبیعت را تحمل كند. سعدی داستان قشنگی می‌گوید، یكی از اولیای خدا رد می‌شد، روی او خاكستر ریختند. با خود گفت:« که ای نفس! من در خور آتش، یعنی کسی که مستحق آتش است، آیا به خاکستری روی در هم کشم؟» دزد خانه‌ مرحوم الهی قمشه‌ای را برد. گفتند خانه ات را دزد زده، فرمود: حلالش باشد من در قیامت وقت ندارم که بایستم ببینم تو چه بردی و چه نبردی.       گر من فقیرم، هر شبی دارم ز یارب یاربی             جشنی، نوایی، مطربی، كم‌تر ز سلطان نیستم پس باید خوب دقت كنیم که حلم یعنی اوج فطرت و محدود كردن طبیعت. یعنی خوراك خوب خوردن. یعنی از خوراك طبیعت، به نفع فطرت استفاده كردن. از جریان مخالف برای پرواز استفاده كردن. حلم ع ل 190 [1] . الكافی : 5/161/1 . مباحث حلم در قالب سی دی و کتاب کار 

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11365
زمان انتشار: 26 نوامبر 2019
| | |
حب خداوند است که بهشت را بهشت می کند

حب خداوند است که بهشت را بهشت می کند

فیلم

1 - حب خداوند است که بهشت را بهشت می کند

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11363
زمان انتشار: 25 نوامبر 2019
|
جلسات خانواده آسمانی و شرح زیارت جامعه کبیره

جلسات خانواده آسمانی و شرح زیارت جامعه کبیره

جلسه خانواده آسمانی ساعت 16:00-17:00 و شرح زیارت جامعه کبیره بعد از نماز مغرب و عشاء پنجشنبه 98/09/07 در حسینیه قرائت قرآن (اثنی عشری) برگزار می‌گردد. این جلسات به صورت زنده از اینستاگرام پخش می گردد. نشانی: شهر ری، خیابان قم، انتهای خیابان آستانه، محوطه پارکینگ حرم، حسینیه قرائت قرآن (أثنی عشری) آرشیو مباحث استاد شجاعی فروشگاه آنلاین با محصولات ناب

کلیدواژه ها: ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11362
زمان انتشار: 25 نوامبر 2019
| |
قانون جذب موفقیت و برکت چیست؟

خیر و برکت، جلسه اول، 98/08/12

قانون جذب موفقیت و برکت چیست؟

خوشبخت و موفق واقعى کسى است که از خودش لیاقت نشان بدهد تا آمادگی جذب موفقیت و خیر را داشته باشد. برای جذب موفقیت سه شرط لازم است:  عاشق موفقیت و جذب خیر باشد- نظام خلقت را نظام ریاضی و دقیق بداند- برای این موفقیت سعی و تلاش کند.

انسان بی نهایت‌طلب است. چون فوق عقل دارد. عاشق همه کمالات است و همه کمالات را بی­نهایت می‌خواهد. بنابراین، انسان در دریافت کمالات و رشد سیری ‌ناپذیر است و حد محدودی در رشدش ندارد. انسان هیچ وقت احساس سیری نمی‌کند. چون از روحی آفریده شده که آن روح، مظهر کامل جلوه بی­نهایت الهی است. حالا چگونه می‌تواند انسان در همه عرصه ها جذب الهی را بیشتر دریافت کند؟ اگر من مشکل اقتصادی داشته باشم، آیا راهکاری وجود دارد که حل بشود و خیر و برکت پیدا کنم؟ بله. وجود دارد. خداوند در قرآن می‌گوید این که شما در زندگی دچار سختی، تنگی، شکست و بی‌برکتی می‌شوید، به آرزوهایتان نمی‌رسید، علتش در خودتان است. من که برای شما آسایش و راحتی و خیر و برکت را می‌خواهم. پس دقت کنید که این مقوله، یک مقوله ی کاملاً ریاضی است. چیزی به اسم شانس وجود ندارد. اگر کسی اعتقاد به شانس و بخت و اینطور چیزها داشته باشد، آسیب زیادی می‌بیند. چون از ریاضیات و حقیقت خلقت فرار می‌کند و سراغ چیزهایی می‌رود که خرافی است. مقوله موفقیت یک مقوله کاملاً ریاضی است. اگر کسی قواعدش را یاد بگیرد و آنها را به کار بگیرد موفق است، حتی اگر کافر باشد. بعضی جاها شرایط ایمان به توفیق خیلی کمک می‌کند، خیلی جاها هم شرائط، ایمان لازم ندارد. برای اینکه انسان دچار خیر و برکت در زندگیش بشود، شرایط دیگری نیاز است. یعنی یک مؤمن اگر این شرائط را رعایت نکند، زندگی اش پر از نکبت، گرفتاری و مشکلات می‌شود، اما یک کافر اگر آن فرمولها را یاد بگیرد و به آن فرمولها عمل کند، زندگی اش خیلی شیرین و موفق شده و خیر و برکت پیدا می‌کند. پس این را دقت کنیم که ما 1ـ عاشق خیر و برکت هستیم در همه زمینه‌ها. چون عاشق کمال مطلق و بینهایت هستیم. عاشق آسایش مطلق هستیم. از این رو، موفقیت را دوست داریم و نمی خواهیم مانعی سرراهمان باشد.  2- خلقت و نظام هستی ریاضی است. مثل ساختار اتم، الکترون، نوترون، پروتون، سلول‌ها، مولکول‌ها، گیاهان، کهکشان‌ها که همه ریاضی است. بنابراین، اگر این ریاضیات درک شود، موفقیت حاصل می‌شود. 3ـ برای جذب خیر و برکت، باید زمینه‌اش را فراهم کنیم. یعنی باید تلاش تان را بکنید: «لَیْسَ لِلْإِنْسانِ إِلاَّ ما سَعى[1]= برای انسان بهره ای جز سعی و کوشش او نیست». انسان جز به آن اندازه که سعی می‌کند چیزی گیرش نمی‌آید. توکل، کمک علمی، برکت و خیر بعد از آماده شدن تو است. موفقیت یعنی تو رابطه ریاضی و وجودی خودت را برای دریافت آن خیر و برکت تنظیم کنی. تغییرات مناسب در خودت ایجاد کنی تا آن خیر نصیب تو بشود. یکی از فرمولهای دریافت خلقت این است که تو از خودت برای آن خیر و برکت، لیاقت نشان بدهی و اگر کسی بدون آمادگی، نعمت به سمت او سرازیر شود، او با این نعمت خودش را نابود می‌کند. پس باید به گونه‌ای خودمان را آماده کنیم که لیاقت و آمادگی جذب خیر و برکت را داشته باشیم. امیرالمؤمنین (علیه السّلام) فرمودند: «مَا مِنْ‏ حَرَكَةٍ إِلَّا وَ أَنْتَ مُحْتَاجٌ فِیهَا إِلَى مَعْرِفَةٍ= هیچ حرکتی نیست مگر در آن تو احتیاج به معرفت داری». اطلاعات کافی نیست. بلکه معرفت و در کنارش تجربه برای شروع یک کار لازم است. هر چیزی می خواهی، باید نوع خیر و برکتت مشخص باشد. پس این ما هستیم که باید برای جذب خیر و برکت و موفقیت فرمولها را یاد بگیریم و روابط‌مان را با آن فرمولها تنظیم کنیم تا آن خیر و برکت بیاید و آن اتفاق قشنگ بیفتد. انسان با عشق به بی نهایت، به دنبال موفقیت است انسان بیشتر ادله توفیق را خیلی دوست دارد. یعنی دوست دارد که بتواند علوم مختلف را خوب یاد بگیرد و محدودیت و محرومیتی برای او در یادگیری، فهم و طی مراحل درجات علمی به وجود نیاید. مثلاً می‌خواهد کنکور قبول بشود. اگر حوزه علمیه می‌رود، بتواند خوب درس بخواند و عالم و دکتر خوبی باشد. مهندس خوبی باشد. این توفیق ها را دوست دارد. در مرتبه فوق عقلانی که بخش انسانی است، انسان در این بخش هم آرزوی توفیق دارد، یعنی می‌خواهد با غیب ارتباط بگیرد، با خانواده آسمانی اش، با فرشته‌های الهی، با شهدا، با صدیقین، با صالحین و از همه مهمتر بتواند با غیب رفت و آمد برقرار کند. معشوق و اله اصلی ما خداوند تبارک و تعالی است. انسان به اندازه‌ای انسان است که در پیوندش با زوج و اله ­اش موفق باشد. هر چقدر انسان قرب، عشق، انس و محبتش نسبت به خداوند تبارک و تعالی بیشتر باشد، انسان‌تر است. یعنی باطن او انسانی‌تر است. هر چند اگر توفیقات چهارگانه پایین را پیدا کند، ولی توفیق در ارتباط با غیب، با خداوند، با خانواده آسمانی اش پیدا نکند، توفیقات دیگرش، هم شکست است و به ضررش تمام می‌شود. این خیلی مهم است. پس ما در هر جهتی که هستیم توفیق، خیر و برکت و رشد را می‌خواهیم. دنبال این هستیم که بن‌بست نداشته باشیم، گره نداشته باشیم، کارها روی روال باشد، سرعت داشته باشد، قدرت داشته باشد، خیر و برکت داشته باشد، فرقی هم نمی‌کند. هر کاری که باشد. مثلاً یک کسی هنرمند است، می‌خواهد کارگاه هنری اش روی روال و خیر و برکت باشد. یا کار اقتصادی می‌کند، دوست دارد که خیر و برکت داشته باشد. کار سیاسی می‌کند، همینطور است. کار فرهنگی می‌کند، همینطور است. ما به دنبال این هستیم که چه کار کنیم در زندگی مان موفق باشیم و نیز زندگی به نفع ما و بر وفق مرادمان باشد؟ به گونه ای نباشد که وقتی به گذشته‌ برمی‌گردیم، حسرت زیادی بخوریم و خرابکاری و اشتباه زیادی داشته باشیم. این یک طرف ماجراست. طرف دیگر ماجرا این است که انسان بعد از مرگ به عالم دیگر که عالمی بینهایت زیباتر، کاملتر، بزرگتر، جذاب‌تر و پیشرفته‌تر از اینجاست، منتقل می شود. باید سالم برود و آمادگی لذت بردن و زندگی کردن در آن شرائط را داشته باشد. امکانات کافی برای بهره‌برداری از آن فضای بی نهایت را با خودش برده باشد. بنابراین، ما باید در اینجا هم کاری کنیم که حسرت و غصه نداشته باشیم. چون غصه هم دنیا را خراب می‌کند و هم آخرت انسان را. خلقت خدا یک خلقت ریاضی است و ساختار همه موجودات اعم از اتم، الکترون، نوترون، مولکول و... ریاضی است و خدا اصرار دارد که ما این را بفهمیم که همه چیز ریاضی است، یعنی حساب و کتاب دارد: «كُلُّ شَیْ‏ءٍ عِنْدَهُ بِمِقْدار= خدا برای همه چیز قدر و اندازه قرار داده است». در تمام شاخه‌های اقتصادی، جمادی، گیاهی، حیوانی، عقلی و فوق عقلی فرمول و قاعده داریم. مثلاً یک کسی می‌خواهد موفقیت اقتصادی داشته باشد، باید فرمولهایش را یاد بگیرد. چون خداوند می‌گوید من برای هر چیزی خیر و برکت قرار داده ام. برکت را خداوند نازل می‌‌کند. او دائم‌الفضل است. یکسره به بندگانش هدایا و عطایایش نازل می‌شود. اما چه کسی چقدر گیرش می‌آید؟ آیا می‌شود کاری کرد که خیر و برکت داشته باشد؟ آیا می‌شود کاری کرد که دریافتمان بیشتر شود؟ قا/186 رزق/ خیر و برکت [1] . سوره نجم/ آیه 39.

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11361
زمان انتشار: 27 نوامبر 2019
| |
خدا معشوق حقیقی انسان است

شرح زیارت عاشورا، جلسه 37، 81/02/19

خدا معشوق حقیقی انسان است

انسان به هر چیزی که علاقه و تمایل پیدا کند، کمال را در آن می بیند، به آن نیاز پیدا کرده و آن را می خواهد. چون فکر می کند که آن چیز، نیاز و خلاء او را برطرف می کند. مثلاً زمانی که دوچرخه، موتور، اتومبیل و انسان، معشوق یک نفر شدند و او آن ها را به دست آورد، برای همیشه معشوق او باقی نمی مانند. چون در حقیقت، انسان خدا را می خواهد.

انسان در همه ی تلاش های خودش، خدا را می خواهد، هرچند که در زبان و عمل هم اظهار مخالفت و انزجار با دین و خدا را داشته باشد. حتی موقعی که خدا را انکار می کند و با متدینین و اهل فطرت مبارزه می کند و آن ها را به قتل می رساند، عاشق کمال مطلق است و در درون و وجودش، فریاد می زند: «خدایا! من تو را دوست دارم.» امکان دارد کلام و رفتارش، مبارزه با خدا باشد، اما باطناً عشق او به خدا، هرگز از او گرفته نمی شود. عمر سعد وقتی امام حسین (علیه السلام) را به شهادت رساند، کمال را در ملک و حکومت ری دید و نتوانست از آن بگذرد. او اگر کمال بالاتری را می خواست، قطعاً به این کار دست نمی زد. اگر عشق و محبت باشد، تمنا و شوق زیارت هم می آید مبنا و محور در زیارت، محبت است. مبنا و محور دین که امر به زیارت می کند نیز، محبت است. وقتی به هم دیگر علاقه داشته باشیم، دوست داریم هم دیگر را ببینیم. دور هم جمع شویم و پاتوق درست کنیم.  چون دیدن دوستان، برای ما استراحت است. اما وقتی انسان با کسی سنخیت نداشته باشد و به او علاقمند نباشد، برای زیارت و ملاقات با او هم تمنایی ندارد. برای تماس با خداوند تبارک و تعالی، ذکر، دعا، مناجات و ارتباط با رهبران و اولیاء دین که از طرف خداوند مأمور هدایت ما شدند و بوی خداوند را می دهند و شبیه ترین افراد به خداوند هستند، به دنبال دلیل نمی گردیم. همچنین ماورای دل و عشق مان به دنبال دلیل، برای زیارت نیستیم. زیارت، علت ذاتی دارد و دلیلش، عشق است. زیارت اولیای خدا، نماز خواندن، ذکر گفتن و مناجات، از آن جهت که دستور داده شده، نیست. وقتی عشق و محبت آمد، این ها هم می آید. همانطور که مولوی در داستان موسی و شبان گفته: توکجایی! تا شوم من چاکرت                              چارقت دوزم، کنم شانه سرت انسان برای حرف زدن با خدا از کسی اجازه نمی گیرد. همان طور که خدا را می خواهد، حرف زدن با او را نیز می خواهد. خدا هم برای انسان، قانون و دستوری در مورد ذکر نفرستاده است. وقتی کسی عاشق کسی است، برای تماس و ارتباط، حرف زدن، مناجات و دیدار با معشوق، دنبال دلیل نمی گردد. با این که عالم عقل، اعتبار دارد و قابل اعتماد هم می باشد، اما در مقوله ی دلیل زیارت، کار زیادی نمی تواند بکند. مثلاً هیچ وقت به ما یاد ندادند، که پدر و مادرمان را دوست داشته باشیم. وقتی اصل و ریشه ی بدنی ما هستند، خود به خود برای ما، با دوستان و افراد دیگر، فرق می کنند. هیچ وقت کسی به مادر یاد نمی دهد که بچه اش را دوست داشته باشد. هیچ وقت به کسی که دلش برای والدینش تنگ شده، ایراد نمی گیرد. مقوله ی علاقه، عشق و محبت در دیدار و ملاقات، یک امر تثبیت شده است. بنابراین دیگر دلیلی نمی خواهد که چرا ما، امام رضا (علیه السلام) را دوست داریم و به زیارتش می رویم. کسی که می گوید: «زیارت  بروم که چه شود و فلسفه زیارت چیست؟»، اصلاً امام رضا (علیه السلام) را نشناخته است. امام رضا (علیه السلام)، برای او گم و تقلیدی است و در وجودش، حضور ندارد. چون همه می روند، او هم می خواهد برود. اگر من امام رضا (علیه السلام) را دیدم، او را می خواهم و حتماً به زیارتش می روم. برای همین است که دل تنگش می شوم. وقتی علاقه آمد، طلب زیارت هم می آید. پدر و مادر و فرزند، ممکن است از هم دیگر دل خور شوند، ولی چند روز بعد، می خواهند هم دیگر را ببینند. زن و شوهر با هم، دعوا و قهر می کنند. اصلاً کارشان به طلاق هم کشیده می شود. اما چند روز بعد، می فهمند که هم دیگر را می خواهند و خیلی دوست دارند. اگر حضرت عبدالعظیم (علیه السلام) را دوست داری، نباید برای رفتن به ملاقاتش فکر کنی. مگر برای دیدن کسی که دوستش داری، فکر می کنی و می گویی: «آیا معقول است به دیدنش بروم؟» چون چند روز او را ندیده ای، دلت تنگ شده ای و می خواهی به ملاقات او بروی. پول و چیزی هم از او نمی خواهی؛ بلکه فقط می خواهی  او را ببینی. انجام واجبات، حجاب ها را کنار زده و باب عشق را باز می کند حج تمتع، روزه و... جزء واجبات هستند. همچنین نماز، ملاقات اجباری با خداست.  خداوند می داند که این ملاقات ها آثاری دارد و اگر موانعی وجود داشته باشد، با انجام واجبات، برطرف می شود. به انسان «کون جامع» می گویند. یعنی از «خدا تا عالم عقل، خیال، برزخ، ملکوت و عالم طبیعت» در انسان وجود دارد. همان طور که پدر و مادر، اصل بدن انسان هستند، از نفخه ی خداوند نیز، در او وجود دارد. خداوند، اصل روح و شخصیت انسان است. بنابراین، طبیعی است که خدا انسان را دوست داشته باشد. ممکن است او در اثر ناآگاهی فکر کند که یک انسان، ماشین، خانه و ریاست را دوست دارد. اما وقتی به آن ها می رسد، می بیند این ها برایش عادی شده اند و معشوق او نبودند. او در واقع چیز دیگری می خواسته. انسان، مرتب معشوق عوض می کند. اما هیچ وقت، سیر او متوقف نمی شود. فوق عقل انسان که بخش انسانی اوست، خدا را می خواهد و تمنای ملاقات و حرف زدن با خداوند را دارد. نماز می خواند و عبادت می کند، چون او را دوست دارد؛ نه این که چون مأمور به عبادت اوست. اگر خداوند اجازه ندهد که انسان با او حرف بزند و رفت و آمد داشته باشد و حرف هایش را بشنود، عشقش تخلیه نمی شود و می میرد. وقتی انسان طلب آب و غذا دارد، اگر آب و غذا به او نرسد، از تشنگی و گرسنگی می میرد. خداوند، جفت «بخش انسانی» اوست که اگر به آن نرسد، پژمرده می شود و می میرد. آن وقت حیات انسان، حیات حیوانی می شود. قرآن می فرماید:« إِنَّكَ لا تُسْمِعُ الْمَوْتَى وَلا تُسْمِعُ الصُّمَّ الدُّعَاءَ إِذَا وَلَّوْا مُدْبِرِینَ[1] = بى‏ شک، نمى ‏توانى دعوت خود را به گوش مردگان برسانى، و نمى‏ توانى کران را آن گاه که روى برمى‏ گردانند و پشت مى‏ کنند، فراخوانى و حقیقت را به آنان بفهمانى.» اینها در اثر نرسیدن به معشوق مرده اند و ارتباطشان با خداوند کاملاً قطع است. فقط با کمالات «حیوانی و جمادی و نباتی» سر و کار دارند و در مظاهر محدود، به دنبال بی نهایت طلبی شان می باشند. عشق و محبت، دلیل بوسیدن ضریح بزرگان است وقتی انسان کسی را دوست دارد، وسایل و اشیاء مربوط به او را هم دوست دارد. بنابراین طبیعی است که هر چه متعلق به اوست و با او ارتباط دارد را بغل کند و ببوسد.  شما وقتی دوستت را می بینی، بسته به ارادتت با او برخورد می کنی. اگر او را هر روز ببینی، فقط با او دست می دهی و این برایت کافی است. چون تماس بدنی و نزدیکی جسمی، جذب روحی و تخلیه، برای شما می آورد. ولی وقتی کسی را دوست داری و بعد از مدتی او را دیده ای، دست هایش را فشار می دهی. دستانت را روی بازوانش می گذاری و او را در آغوش می گیری و می بوسی. این یعنی محبت! پس محبت این نیست که مثلاً من از راه دور به حضرت عبدالعظیم (علیه السلام) سلام بدهم. بلکه چون او را دوست دارم، نزدیک می روم، بغلش می کنم و ضریح را که حکم دست را دارد، به نیابت از ایشان، می بوسم. عشق  و محبت، علت عزاداری برای معصومین (ع) است وقتی یکی از نزدیکان، که انسان به او خیلی علاقه دارد بمیرد، نمی گوید: «من نباید گریه کنم، چون خلاف شخصیت است.» ولی کسی که این علاقه را ندارد، طبیعی است که فقط بایستد و نگاه کند. پدر و مادر، با ما رابطه ی بدنی دارند. اصل بدن و جسم ما هستند. اما پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و ائمه (علیهم السلام)، حقیقت و اصل ما هستند. نفخه ی آن ها در ما وجود دارد. باید آنها را دوست داشته باشیم و برای ازدست دادن آن ها بی تابی کنیم. باید برای امام حسین (علیه السلام) که آن همه مصیبت دید، سیاه بپوشیم وگریه و عزاداری کنیم. روز 28 ماه صفر، برای ما روز سختی است. چون  پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) را در آن روز از دست دادیم و خیلی مصیبت است که ایشان، در بین ما نیست. در زیارت پیامبر داریم:« أُصِبْنَا بِک یاحَبِیبَ  قُلُوبِنَا  فَمَا  أَعْظَمَ  الْمُصِیبَةَ بِک حَیثُ  انْقَطَعَ عَنَّا الوَحیُ وَ حَیثُ فَقَد ناکَ فَاِنا ِللهِ وَ اِنا اِلَیهِ راجِعوُنَ [2]= ای محبوب دلهای ما!  ما مصیبت زده ی توهستیم. و به راستی مصیبت تو، چه اندازه بزرگ است. برای آن که وحی از ما قطع گشته و تو از دست ما رفتی. و ما هم از خداییم و مسلماً به سویش بر می گردیم.»  خیلی مصیبت است که ما امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) را نمی توانیم ببینیم. « عزیزٌ عَلَیَّ أَن أَرَی الخَلقَ وَ لا تَری[3]= بر من سخت است که خلق را ببینم و تو دیده نشوی!» من می فهمم که وقتی ریشه و  اصل من، پیشم نیست، سخت زندگی می کنم و بی تاب می شوم. اگر او باشد، همه چیز، سر جای خودش است. از چند هزار نفری که جمکران می روند، تعداد قلیلی خود امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) را می خواهند و دلشان برای حضرت تنگ می شود. حضرت محل و مرکزی را قرار داده که محل ارتباط خودش با مردم باشد. خود ایشان هم دستور داده اندکه این مسجد را بنا کنند و انسان ها در آن جا با مولا و سرور خودشان، حرف بزنند. ایمان به خداوند، علاقه به خانواده را بیشتر می کند بین عشق و ایمان به خداوند، و علاقه به همسر و فرزند و خانواده و انسان های دیگر، رابطه وجود دارد. کسی که می گوید: دلم برای زن و بچه ام تنگ نمی شود، مشکل عاطفی دارد و مریض است. کسی که فطرتاً سالم باشد، دلتنگی نیز دارد. هیچ کس به اندازه ی امام حسین (علیه السلام)  از اول تا آخر خلقت، عشق را معنا نکرده است. ایشان کسی است که تمام هستی و هر چه داشت را، برای خدا داد. وقتی یک شب رباب و سکینه پیش ایشان  نیستند، شعر می خواند ومی فرماید: «عجب شب طولانی است. مثل این که امشب، نمی خواهد به پایان برسد.» روح یخ زده، عشق خیالی و وهمی را جایگزین عشق آسمانی می کند وقتی روح انسان یخ بزند و خشک شود و تجلیات عشقی و معنوی نداشته باشد، درک درست هم نخواهد داشت و زیارت را نمی فهمد. چون از شهوات و لذت ها و معشوق های دیگر استفاده می کند. چنین شخصی، چون بخش انسانی اش فعال نشده، به دیگران نیز ایراد می گیرد و می گوید: «زیارت چه مفهومی دارد؟» مثل نادانی که در روزنامه می نویسد: «مردم، علت این که هر سال در ماه محرم جمع می شوند و عزاداری می کنند را نمی فهمند.» اگر او هم نسبت به سیدالشهداء (علیه السلام) محبت داشت، زیارت می رفت و برای ایشان عزاداری می کرد. چنین کسی به هزینه کردن، برای زیارت ائمه (علیهم السلام) و دیدار اولیاء خدا نیز، ایراد می گیرد. ولی او نسبت به معشوق های خیالی و وهمی خودش، این گونه نیست. اگر یک روز دنبال شهواتش نرود، بی تاب می شود.   شیخ وهابی می گوید: «خدا را شکر می کنم که 25 سال است، نابینا هستم و چشمم به گنبد سبز پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) نیفتاده است.» علت این که او این حرف را می زند،‌ این است که به پیامبر ص محبت ندارد. اگر نسبت به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) محبت داشت، این حرف را نمی زد.  بعضی نیز می گویند: «چرا به زیارت مزار شهدا می روید؟» علت این که این گونه می گویند این است که آن ها با شهدا و اموات و عالم برزخ سنخیت ندارند. یا کسانی که ماه ها نمی توانند به زیارت حضرت عبدالعظیم (علیه السلام) بروند، به خاطر این است که با ایشان رفیق نیستند و رابطه و محبت و تمنایی بین آن ها وجود ندارد. ولی کسی که هر روز یا هفته ای یک بار، زیارت می رود، نشانه ی این است که به حضرت عبدالعظیم ع محبت دارد. او هیچ وقت به مادر نمی گوید: «چرا علاقه داری که هر روز بچه ات را ببینی؟» یا به یک زن و شوهر نمی گوید: «خوب نیست شما، همیشه پیش هم دیگر باشید.» چون درمورد این دیدارها و زیارتها درک درستی دارد. محور احکام دین، عشق به خداوند است احکام دین، ریشه در فطرت دارد و براساس ذات و فطرت است. چون انسان، فطرتاً و ذاتاً عاشق خداست و برای این که خدا را با معشوق های دیگر عوض نکند، دین به او یاد داده که نماز بخواند، روزه بگیرد و حج برود.  خداوند، ملاقات با خودش را در ۵ وعده واجب کرده، و بعد فرموده: «اگر علاقه ی بیشتر به من داشتید، مستحبات و دعا و مناجات را نیز گذاشته ام. من معشوق شما هستم. هر روز و هر ساعت، در خانه ام به روی شما باز است. هر وقت دلتنگ شدید و دوست داشتید با من حرف بزنید، نماز بخوانید و اگر دوست داشتید که من با شما حرف بزنم، قرآن بخوانید.» در اشعار عارفانه نیز آمده: مقصود تویی! کعبه و بتخانه بهانه. کعبه یک سنگ نشان است که ره گم نشود                                    حاجی احرام دگر بند و ببین یار کجاست؟ چون میسر نیست بر من کام او عشق بازی می کنم با نام او                امام صادق (علیه السلام) می فرماید: « هَلِ الدِّینُ إِلَّا الْحُبُّ [4] = آیا دین چیزی غیر از محبت است؟» دین یعنی راه عشق و احکام رساله یعنی فرمول به عشق رسیدن و دفع معشوق های خیالی و وهمی و پیدا کردن معشوق حقیقی. اصول عقاید و اخلاق، یعنی این که ما بفهمیم معشوق حقیقی کیست و چه طور می توان با او ارتباط برقرار کرد؟ ما را از کجا آورده و به کجا می خواهد ببرد؟ تمام احکام دین، بر اساس حب است. هر کس حب به خداوند نداشته باشد، خیلی از احکام دین را نمی تواند بفهمد. وقتی خداوند دستور به اطاعت می دهد، نمی فرماید: «اگر اطاعت نکنید، به جهنم می روید و اگر اطاعت کنید، به بهشت می روید.» بلکه می فرماید: «اگر این کارها را کنید، پاداشی هم است.» اما در اصل می  فرماید:« قُلْ إِن كُنتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونِی یُحْبِبْكُمُ اللَّهُ وَیَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ وَاللَّهُ غَفُورٌ رَّحِیمٌ [5] = بگو: اگر خدا را دوست می‌دارید، از من پیروی کنید، تا خدا نیز شما را دوست بدارد. و گناهانتان را ببخشد. و خدا آمرزنده ی مهربان است.» در زیارت آل یاسین می خوانیم: « لا حَبیبَ اِلاّ هُوَ وَاَهْلُهُ [6] = محبوبی جز پیامبر و خاندانش نیست.» خداوند، پیامبر(صلی الله علیه و آله وسلم)  را برای ما فرستاد، تا ما را نزد محبوب حقیقی ببرد. خداوند نیازی به ما ندارد  خداوند کمال مطلق است و احتیاجی به ما ندارد؛ بلکه ما به او احتیاج داریم. در قرآن آمده است: «یَا أَیُّهَا النَّاسُ أَنْتُمُ الْفُقَرَاءُ إِلَى اللَّهِ وَاللَّهُ هُوَ الْغَنِیُّ الْحَمِیدُ[7] = ای مردم، شما همه به خدا فقیر و محتاجید و تنها خداست که بی‌نیاز و غنیّ بالذّات و ستوده صفات است.» «لا اله الا الله» یعنی هیچ معشوقی کمتر از خدا را نخواهید. این خیلی شرافت است که خداوند فرموده: «شما گدای من هستید.» کسی که خودش را فقیر خداوند بداند، خیلی بزرگ است. این یعنی من به کمتر از تو راضی نیستم و معشوقی کمتر از تو ندارم و تو همه کاره ی من هستی! در نماز می خوانیم: «إِیَّاكَ نَعْبُدُ وَإِیَّاكَ نَسْتَعِینُ[8] = تنها تو را می‌پرستیم و تنها از تو یاری می‌خواهیم.» یعنی فقط خودت و کس دیگر نه! امام سجاد (علیه السلام) می فرماید: «أَنْتَ لا غَیْرُکَ مُرَادِی وَ لَکَ لا لِسِوَاکَ سَهَرِی وَ سُهَادِی وَ لِقَاؤُکَ قُرَّةُ عَیْنِی وَ وَصْلُکَ مُنَى نَفْسِی[9] = تویى مقصودم! نه غیر تو. از شوق توست بیداری و کم خوابیم. و لقایت، نور دیدگانم و مقام وصالت، تنها آرزوى من است.» اگر کسی بگوید: «من به خداوند احتیاج ندارم»، دروغ می گوید. چون دنبال کمالات محدود است، بی نهایت و مطلق را دوست ندارد و نمی خواهد. ولی چنین کسی، خودش را برای چند متر زمین، ماشین، کامپیوتر و رسیدن به یک خانم یا آقا می کشد. او هر چه بگوید، باز هم خدا را می خواهد و عاشق خداست. در ترانه های مبتذل و تصنیف های عشقی، عاشق و معشوق افتخار می کنند که خودشان را ذلیل یک زن یا یک مرد کنند. چون معشوق است و در مقابل معشوق، منی وجود ندارد. خداوند نمی خواهد انسان، در مقابل دیگران ذلیل شود. خدا می گوید: «معشوق شما من هستم. شما مرا دوست دارید. من هم شما را بر اساس محبت به خودم خلق کرده ام، به کمتر از من هم راضی نشوید.» کسی که معشوقش خداست و دیوانه ی اوست، خدا را می خواهد و برای  رسیدن به او می دود. کسی هم که تلاش می کند، نماینده ی مجلس و رئیس جمهور و رئیس کل شود یا به یک ماشین و خانه برسد، معشوقش این ها هستند. محور قرآن و ادعیه، عشق به خداوند است زبان قرآن، بر مذاق عشق و محبت است، نه فلسفه و منطق و هیچ یک از علوم. بنابراین امکان داردکسانی که در ادبیات و علوم عربی و فلسفه و منطق استاد هستند، نتوانند قرآن را بفهمند. چون قرآن بر محور عشق، تنظیم شده، اگر کسی عاشق خداوند نباشد، در تفسیر آن می ماند و نمی تواند زبان مناجات ها و دعاها را نیز بفهمد. «أَنْتَ الَّذِی أَزَلْتَ الْأَغْیَارَ عَنْ قُلُوبِ أَحِبَّائِكَ حَتَّى لَمْ یُحِبُّوا سِوَاكَ[10]= تو کسی هستی که دیگران را از دلهای دوستانت بیرون کردی، تا غیر از تو را دوست نداشته باشند و به غیر تو پناه نبرند.» دعای کمیل، زیارت جامعه و زیارت عاشورا بر مبنای فلسفه نیست و کسی نمی تواند بگوید: «من فلسفه خوانده ام و می توانم راجع به زیارت عاشورا اظهار نظر کنم.» او حتی اگر علوم و ادبیات عرب، فقه، فلسفه، منطق و معانی و بیان را هم بلد باشد، تا مبنا دستش نباشد، قرآن  را نمی فهمد. قرآن با زبان عشق، با مردم حرف زده است. اسلام، دین محبت، پرهیز از خشونت، بدی، کجی، غم، غصه، اضطراب و محدودیت است. برای فهمیدن قرآن، ابتدا  باید این مبنا را بفهمیم. وقتی ما نمی توانیم بفهمیم امام چه می گوید، برای این است که  با این زبان آشنا نیستیم. کسی که عاشق نباشد، نمی تواند بفهمد دو نفر که عاشق هم دیگر هستند، چه احساسی نسبت به هم دارند.   خداوند، باید معشوق برتر و نهایی ما باشد خوب است که انسان از ابتدای جوانی، بداند می خواهد چه کار کند. باید تا می تواند نسبت به دین و احکام رساله، اخلاقیات و اعتقادات التزام داشته باشد، تا راه را گم نکند. چون اگر بعداً بفهمد که خود را به معشوق های قلابی مشغول کرده و عمرش تلف شده، دیگر کاری نمی تواند انجام دهد. عشق یک مکانیزم دارد و فرق نمی کند که معشوق، خدا باشد یا یک ماشین، خانه، کامپیوتر، انسان، ستاره یا خورشید. به محض این که عشق آمد، طلب ملاقات و وصال هم می آید. حالا چه کار کنیم که خداوند معشوق برتر و نهایی ما باشد و ما بتوانیم با او ارتباط برقرار کنیم؟ یعنی این طور نباشد که عمر و جوانی مان بگذرد، آن وقت بفهمیم که چقدر معشوق های قلابی داشته ایم و همه سراب بوده است. خیلی درد آور است که انسان یک عمر زندگی کند، بعد بفهمد همه چیز را باخته است. خصوصاً موقعی که از این دنیا برود و آن جا بفهمد، قصه چه بوده است. چون دیگر راه برگشت هم ندارد. غم و غصه ی آن جا خیلی کشنده است. خداوند می فرماید: « وَیَوْمَ یَعَضُّ الظَّالِمُ عَلَى یَدَیْهِ یَقُولُ یَا لَیْتَنِی اتَّخَذْتُ مَعَ الرَّسُولِ سَبِیلً [11]= و روزی که شخص ظالم، پشت دستش را از حسرت به دندان گرفته و گوید: ای کاش من در دنیا با رسول حق، راهی برای دوستی و طاعت پیش می‌گرفتم». در روز قیامت، مشرکان می فهمند که اشتباه کرده اند و معشوق های دیگر، سرشان را کلاه گذاشته اند. خداوند خطاب به آنان می فرماید: «أَیْنَ شُرَكَائِی قَالُوا آذَنَّاكَ مَا مِنَّا مِنْ شَهِیدٍ[12] = کجا هستند شریکانی که برای من می پنداشتید؟ می گویند: با بانگ رسا به تو مى‏ گوییم كه هیچ گواهى از میان ما نیست.» این قاعده است و در روایت نیز داریم: «مَن اَحَبَ شَیئًا حَشَرَهُ الله مَعَهُ [13]= هر کس، چیزی را دوست داشته باشد، خداوند او را با همان چیز محشور خواهد کرد.» خداوند به مشرکان می فرماید: «شما مرا نمی خواستید، معنا ندارد که به عنوان معشوق با من محشور شوید.» با زبانی دعا کنید که با آن گناه نکرده باشید التماس دعا گفتن و دعا کردن در حق دیگران، از وظایف انسان است. خداوند به حضرت موسی (ع) وحی کرد: «مرا با زبانی که با آن گناه نکرده ای بخوان! موسی گفت: خدایا! از کجا چنین زبانی بیاورم. جواب آمد: مرا با زبان غیر خودت بخوان! یعنی از دیگران بخواه تا برایت دعا کنند.[14]» چون شما با زبان های آن ها، گناه نکرده اید. برای همین، وقتی کسی می گوید: التماس دعا دارم و آیه ی «اَمَن یُجیب»[15] بخوانید، به اثر دعای خودتان واقف باشید. تمرکز بگیرید و با حضور قلب، دعا کنید تا خداوند به برکت نفس های شما و شیعیان و محبین اهل بیت (علیهم السلام)، مشکلات  او را برطرف کند. به این معتقد باشید که ممکن است من خودم برای خودم دعا کنم، فایده ای نداشته باشد. ولی وقتی استمداد از شیعیان اهل بیت (علیهم السلام) می گیرم، کار ساز است.   ظ م - 29                             [1] قرآن کریم / سوره ی نمل/ آیه ی  80 [2] مفاتیح الجنان / زیارت حضرت رسول در روزشنبه [3] مفاتیح الجنان / دعای ندبه [4] الخصال : 74/21 [5] قرآن کریم / سوره ی آل عمران / آیه ی 31 [6] مفاتیح الجنان  [7] قرآن کریم / سوره ی فاطر/ آیه ی 15 [8] قرآن کریم / سوره ی حمد / آیه ی 5 [9] مفاتیح الجنان / مناجات المریدین [10] مفاتیح الجنان / دعای عرفه [11] قرآن کریم / سورره ی فرقان / آیه ی 27 [12] قرآن کریم / سورره ی فصلت / آیه ی 47 [13] بحار / ج8 / باب النار [14] وسائل الشیعه: ج 7، ص 109، ب 41، ح 12 [15] قرآن کریم / سوره ی نمل / آیه ی 62

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11360
زمان انتشار: 25 نوامبر 2019
| |
امام معصوم منشأ سکون و آرامش زمین است

شرح زیارت جامعه کبیره؛ جلسه 101؛ 1398/08/30

امام معصوم منشأ سکون و آرامش زمین است

وقتی در زیارت جامعه کبیره می خوانیم «حضرات معصومين أَرْكَانَ الْبِلَاد هستند»، یعنی آنان مایه استواری، آرامش و پايدارى زمين هستند و حیات و رزق همه موجودات جهان به دست آل اللّه صورت می گیرد.

اركان جمع ركن به معنی میل همراه با سکون است. رکن اسم است برای چیزی که در کنارش آرامش و سکون پیدا می­ کند. یعنی پایه و اساس مرکبی که سایر اجزاء روی آن رکون پیدا می­ کنند و ساکن می­ شوند. مثل چرخ ­های ماشین که رکن سایر اعضاء است. در واقع رکن اگر نباشد، وجود و بهره برداری معنا ندارد. مثلاً در بدن اگر چشم یا زبان یا دندان نباشد، باز بدن به حیات خودش ادامه می­ دهد. ولی اگر قلب یا مغز نباشد، بنیان بدن و حیات انسان نابود می گردد. چون سکون و آرامش بدن بر اینها سوار است. «بلاد» نیز جمع بلد به معنی سرزمین است. پس «أَرْكَانَ الْبِلَادِ»، یعنی معصومین مایه استواری و آرامش بلاد و سرزمین ها هستند. اگر غیر از این بود، هدف خلقت محقق نمی شد. امام صادق علیه السلام فرمود: «لولا الحجة لساخت الارض بأهلها= اگر حجت نباشد، زمین اهل خودش را فرو می برد». درحالی که هدف از خلقت انسان، رسیدن به مقام مثل اعلی است. چون جنس ما جنس اهل بیت علیهم السلام است. بنابراین وقتی روی زمین آمده ایم، نمی­ توانیم فرهنگ زمینی را بپذیریم. چون دائماً با محدودیت ­ها سروکار داریم. لذا دائماً در تکاپو هستیم تا از این محدودیت در بیاییم. کسی که این آگاهی را نمی فهمد، به اشتباه سراغ همین محدودیت های دنیا می رود. انسان باید تلاش کند تا به مقام اصلی­ اش برسد و آرامش مطلق را کسب کند و کسی که می تواند ما را به این مقام برساند، معصوم است. از اینجاست که ما به دین، کتاب، پیامبر صلی الله علیه و آله و امام علیه السلام نیاز پیدا می ­کنیم. چون نیازمان بی نهایت است. فقط انبیا و معصومین هستند که می ­توانند نیاز بی نهایت ما را تامین کنند. غیر از اینها کسی قادر نیست. اگر معصوم در زمین نباشد، فلسفه خلقت از دست می رود. چون خداوند می گوید: من شما را خلق کردم تا به این مقام برسید. بنابراین، تنها معصوم است که می­ تواند به زمین فلسفه بدهد و ما را به این مقام برساند. برای همین است که امام صادق علیه السلام می فرماید که اگر حجت خدا روی زمین نباشد، زمین اهلش را فرو می بلعد. چون فلسفه اش را از دست می دهد. زمین بدون معصوم فلسفه حیات ندارد. انسان هم بدون معصوم، فلسفه حیات ندارد. لذا نمی تواند آرامش مطلقی داشته باشد پس «ارکان البلاد» یعنی شما رکن بلاد هستید. یعنی زمین و شهرها براساس شخصیت شما شکل گرفته و بخاطر شما بقا دارد. و گرنه اگر معصومین نباشند، انسان ها به کسی نمی توانند مراجعه کنند و فلسفه زندگی شان را از دست می دهند. از این رو فرمودند که زمین اهلش را فرو می بلعد.  ارکان البلاد یعنی زمین بدون معصوم وجود و رکن ندارد. معصوم است که زمین را آرام می کند و به آن آرامش می دهد. برای همین در حدیث داریم «نَحْنُ أَمَانٌ لِأَهْلِ اَلْأَرْضِ كَمَا أَنَّ اَلنُّجُومَ أَمَانٌ لِأَهْلِ اَلسَّمَاءِ= ما امان اهل زمین هستیم. همان طور که ستاره ها برای اهل آسمان امان هستند». امام زمان علیه السلام امان اهل زمین است در فرمایش گهرباری از امام زمان علیه السلام آمده است: «اِنّی لاَمانٌ لاَهْلِ الاَرْضِ کَما اَنَّ النُّجُومَ اَمانٌ لاهله السماء= من امان زمینیان هستم؛ همان طور که ستارگان امان اهل آسمان هستند». فهم این روایت بسیار مهم است. چون متوجه می شوید آن کسی که مایه حیات و سکون زمین است، امام است. از این رو باید با او ارتباط بگیری و در کنار او معنادار خواهی بود. امام مثل یک است که در مقابل یک میلیارد صفر قرار دارد. در واقع این یک است که به همه صفرها معنا و ارزش می دهد. تو با معصوم و امام زمان علیه السلام زنده ای. ارزش، کرامت و قیمتت با اوست و با او در رحم دنیا حرکت صحیحی خواهی داشت. بدون او صفر می شوی. حتی اگر دکتر و مهندس و رییس جمهور هم باشی، باز هم صفر هستی. حیاتت دیگر حیات انسانی نیست. حیات طیبه فقط با معصوم و امام امکان پذیر است؛ چه در دنیا و چه در آخرت. پس در ارکان البلاد باید دقت کنیم که وقتی ارتباط مان با امام قوی می­ شود، انسان خودش هم رکن دار می شود. ارکان تمام تقدیرات انسان به دست امام است در معنای دوم که وقتی می­ گوییم: حضرات معصومین أَرْكَانَ الْبِلَاد هستند، یعنی تمام تقدیرات الهی اول به آنها نازل می شود. بعد از خانه آنها به تمام خلق می رسد. حیات و رزق و همه چیز در اختیار آنها است. همان طور که قرآن می فرماید: «وَكُلَّ شَیْءٍ أَحْصَیْنَاهُ فِی إِمَامٍ مُبِینٍ[1]= ما همه چیز را در امام مبین به شماره آورده ایم». همه محاسبات عددی در اختیار امام مبین است. رکن یعنی تکیه کردن. یعنی فرد مسیحی، یهودی یا هندو بو می­ کشد که امام همان کسی است که من می توانم به او تکیه کنم. این همان است که گمشده قلب من است. این همان است که ستون دل من است. دیگر نمی تواند دوستش نداشته باشد. وجود معصوم باعث آبادانی شهرها می شود. موجب رزق مادی و معنوی هستند. آنها واسطه فیض الهی در زمین هستند. ربوبیت زمین از طریق معصوم انجام می شود.  پس وقتی می گوییم ارکان البلاد، یعنی رزق، حیات و فلسفه وجودی زمین از معصوم است. قا/190 جامعه کبیره/ ارکان البلاد [1] . سوره یس/ آیه 12.

صوت

1 - امام معصوم منشأ سکون و آرامش زمین است

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11359
زمان انتشار: 24 نوامبر 2019
|
مباحث استاد شجاعی با موضوع خیر و برکت

مباحث استاد شجاعی با موضوع خیر و برکت

سلسله جلسات استاد محمد شجاعی با موضوع «خیر و برکت» روز سه شنبه 5 آذر 98 ساعت 15:30 در مشهد مقدس برگزار می گردد. 

نشانی: مشهد مقدس، فدائیان اسلام ۱۴, مجتمع امیرالمؤمنین علیه السلام

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ،

Top
برای عضویت در خبرنامه پست الکترونیکی خود را وارد کنید

خبرنامه سایت منتظران منجی

Stay informed on our latest news!

اشتراک در خبرنامه سایت منتظران منجی feed