www.montazer.ir
شنبه 6 ژوئن 2026
شناسه مطلب: 11722
زمان انتشار: 7 ژوئن 2020
| |
معنای حدیث «قلب سالم، قلبی است که چیزی جز خدا در آن نباشد» چیست؟

قلب، جلسه28، 89/10/25

معنای حدیث «قلب سالم، قلبی است که چیزی جز خدا در آن نباشد» چیست؟

در جلسات گذشته در تعریف قلب سلیم حدیثی را از امام صادق (علیه‌السلام) بیان کردیم: «السَّلیمُ الّذی یَلقی رَبَّهُ وَ لَیسَ فیهِ أحَدٌ سِواه= قلب سالم دلی است که وقتی به ملاقات خدا می‌رود، چیزی جز خدا در آن نباشد.» حال می‌خواهیم قدری راجع به این حدیث شرح دهیم. چون وقتی می‌گوییم چیزی جز خدا در آن نباشد، برای خیلی‌ها این قضیه مفهوم نیست که یعنی چه؟ برایشان خوب روشن نیست که معنی «چیزی جز خدا در دل نباشد» چیست؟

در جلسه قبل، یک بحث زیرساختی راجع به مراتب 5 گانه نفس (حس، خیال، وهم، عقل و فوق عقل) بیان کردیم. از یک طریق دیگر هم نفس را شناختیم، آن هم از راه کمالات «جمادی، گیاهی، حیوانی، عقلی و فوق عقلی» بود. گفتیم ما در سه مرحله اول با حیوانات شریک هستیم و در مرحله عقل با فرشته ها شریک هستیم؛ اما آن چه که ما را انسان برتر از فرشته ها می سازد، مرحله فوق عقل است. هر کدام از این کمالات، معشوق و جفت مخصوص به خود را دارند؛ اما معشوق بخش فوق عقلانی ما فقط خداست. گفتیم که هرگاه هر کدام از این مراحل نفس، بتواند با جفت و با معشوق خودش راحت ارتباط برقرار کند، می‌گوییم این علامت سلامت است. گوش می‌تواند با جفت خودش یعنی فرکانس ارتباط برقرار کند. چشم با جفت خودش یعنی طول موج ارتباط برقرار کند. ذائقه با مزه، شامه با بوها و ... . حال اگر در یکی از این کمالات، انسان نتواند با جفت خودش ارتباط بگیرد، می‌بینید که چقدر عدم تعادل ایجاد می‌شود. مثلاً تشخیص آدرس خانه با قوه خیال است. قوه خیال یعنی صورت بدون ماده. شما آدرس خانه‌تان را با قوه خیال پیدا می کنید و به سوی خانه می‌روید، نه با حس. پدر و مادر و همسر و بچه ­هایتان را با قوه خیال درک می‌کنید. اگر این قوه­ کار نکند، زندگی مختل می شود. شخص در این حالت می گوید: من ندانم چه کسی هستم؟ خانه ­ام کجاست؟ بچه ی چه کسی هستم؟ همسر چه کسی هستم؟ وقتی این قوه نباشد، همه چیز از یاد می‌رود و دچار فراموشی می شود. وهم صورت بدون ماده و شکل است و این مرحله‌ای است که خیلی‌ها در زندگی گرفتار آن هستند. مثل دوست داشتن مشخص، نه دوست داشتن کلی. مثلا می گوید دلم می خواهد فلانی من را دوست داشته باشد. یا من فلانی را دوست داشته باشم. احترام داشته باشم. احترام بگذارم، شخصیت داشته باشم. هیچ یک از این حس ها مثل شهرت، محبوبیت، محبت، تنفر، حسادت و این حس‌های شخصی که خودمان داریم، شکل ندارد. محبت شکل ندارد. حسادت و تنفر شکل ندارد و همه شخصی است. به این قوه واهمه می‌گویند. اینها هم اگر از بین برود، زندگی انسان مختل می‌شود. قوه عقل هم کلیات و قواعد و قوانین را درک می‌کند. یعنی تمام علوم و رشته ­های علوم را انسان با عقلش درک می‌کند. عقل قوانین خلقت را کشف می‌کند. اگر ما قاعده و قوانین را بلد نباشیم، نمی‌توانیم در این دنیا زندگی کنیم. امروزه سرپا بودن حیات انسان، به این است که فرمول و قاعده بلد است. قواعد شیمی و ریاضی و فیزیک و قواعد مختلفی که ما را زنده نگه می‌دارد، ناشی از قوه عقل است. فوق عقل هم کمال مطلق و بینهایت را درک می‌کند. گفتیم، انسان بی نهایت­ طلب و عاشق بینهایت است. هیچ انسانی روی زمین نیست که عاشق کمال مطلق و مطلق کمال، آسایش مطلق، رفاه مطلق، سعادت مطلق، عمر جاودانه و مطلق نباشد. کمال مطلق هم یک مصداق بیشتر ندارد و آن خداست. پس همه انسانها بدون شک، عاشق الله هستند. یعنی همه کمالات را یکجا جمع کنیم به صورت جاودانه، می شود «الله». امکان ندارد کسی بگوید من از الله بدم می‌آید. ذات ما را طوری آفریده‌اند که ما عاشق خدا هستیم. حتی اگر بدترین فحش‌ها را به خدا بدهی و بدترین دشمنی‌ها را با خدا بکنی، داری دروغ می‌گویی. چون از کمال مطلق بدت نمی‌آید. بنا براین، از بحث هایی که ارائه شد، نتیجه می‌گیریم، حسی که محسوسات را نخواهد، چشمی که نور را دوست نداشته باشد، یا گوشی که فرکانس صوت را نخواهد، سالم نیستند. همینطور دلی که خدا را نخواهد، سالم نیست. کسی که خدا در دلش نیست و از آن لذت نمی‌برد، انسان نیست و در این صورت، معنی حدیثی که اول بحث بیان شد، روشن می‌شود که چرا قلب سالم قلبی است که جز خدا در آن نیست. دل اگر از کار بیفتد، ارتباط انسان با خدا قطع می‌شود علامتِ سلامتِ هر بخش از انسان این است که آیا با جفت خود ارتباط دارد یا نه؛ حس با محسوسات، خیال با مخیلات، وهم با موهومات، عقل با معقولات، فوق عقل هم با کمال مطلق و جاودانه. اگر بخش فوق عقل کار نکند، انسان باخته است. ما بدون دل می‌توانیم زندگی کنیم. الان آدم‌های زیادی هستند که پروفسور و دانشمند هستند و در این جامعه خدمات و اختراعات و اکتشافات زیادی می‌کنند؛ فرمول‌ها را کشف می‌کنند؛ اینها در رده عقل هستند. مثل حیوانات عواطف هم دارند. گفتیم خدمت به انسانها، جزء کمالات حیوانی است. اینها آدم‌ها را دوست دارند و به آنها کمک می‌کنند و آدم‌های خوبی هستند. خدا هم به آنها اجرشان را می‌دهد. اما دل وقتی کار نکند، انسان دیگر با خدا نمی‌تواند ارتباط برقرار کند.   اشتباهی که در زندگی اکثر افراد اتفاق می‌افتد، همین است که قرآن می‌گوید تا خدا برای‌تان محبوبترین کس نباشد، طبیعی نیستید؛ یعنی، تو مطلق را رها کرده ای و به محدود و نسبی چسبیده ای. یعنی کسی که خدا را رها کند و بچسبد به کمال محدود؛ ابدیت و جاودانگی را رها کند و بچسبد به جیفه دنیا، دیوانه است. تعبیری که قرآن می‌کند این است که می فرماید فاسق است. فاسق یعنی غیر طبیعی و این در موقع رفتن به سرای جاوید که سرای حکومت خداست، نمود پیدا کرده و طرف می‌بیند که اصلاً هیچ ارتباطی با خدا نداشته است. از این رو، حقیقت «لا إله إلا الله» که بالاترین ذکر است، همین است. آنهایی که دلشان کار نمی‌کند یا زنگ ­زده است، یک مدتی باید این ذکر را بگویند. البته آنهایی هم که دل شان کار می‌کند باید بگویند. انسان حداقل 100 مرتبه در روز این ذکر را باید بگوید تا دلش راه بیفتد. هیچ کس جز خدا، لایق دل ما نیست هیچ کس جز خدا معشوق و لایق دل ما نیست؛ اما متاسفانه ما اصلاً خود را نمی‌شناسیم. پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) فرمود: من حرفی برای انسان‌ها مهمتر از «لا إله إلا الله» نیاورده ام. امام کاظم(علیه‌السلام) فرمود: بهشت پاداش بدن‌های شماست: اما پاداش خودت، فقط و فقط کمال مطلق و بی نهایت است. در روایت داریم: «أدنی أهلِ الجَنَّۀ= پایین ترین عضو بهشت». این یعنی ما پایین­تر از این عضو، در بهشت نداریم. پایین ترین عضو بهشت یعنی وقتی خدا بهشتیان را دعوت می‌کند، از آنها به طور شاهانه پذیرایی می‌کند. کمترین خدمه‌ای که خدا برای او می‌دهد، یک میلیون خدمه است. در خودشناسی اینها بحث‌های مهمی دارد. یعنی وقتی آناتومی و بافت نفس را باز می‌کنی، این سؤال مطرح می شود که نفس چیست که حداقل یک میلیون خادم نیاز دارد؟ چون اگر نیاز نداشت، خدا به او عطا نمی‌کرد. اگر ما فوق عقل را فعال کنیم، دیگر، نیازهای پایینی برای ما آزاردهنده نمی‌شود. این که ما می‌افتیم به گدایی و التماس از این و آن که فلان کس من را دوست داشته باشد، فلان کس تنهایم نگذارد، فلان کس نمیرد، برای این است که ما گدا بار آمده ایم؛ ما غذای خوب نخورده ایم؛ اصلاً غذای خوب ندیده ایم؛ چیزی به اسم عشق را اصلاً تجربه نکرده ایم. ما همین مراحل پایینی را امتحان کرده ایم که حیوانات هم دارند. برای همین از محبوب اصلی مان دور هستیم و مدام در دنیا زجر می‌کشیم. بنا براین، بزرگترین چیزی که دل می‌تواند دریافت کند، محبت است. قاعده همه خلقت، ریاضیات همه خلقت، روی عشق و محبت است. محبت حس به محسوس، محبت خیال به مخیلات، محبت وهم به موهومات، محبت عقل به معقولات، و محبت فوق عقل به کمال مطلق. اصلاً کل این سیستمِ خلقت از بالا تا پایین، براساس عشق و محبت است. عشق و محبت به قرآن چگونه باید باشد؟ قیمت هر کس به این است که عاشق چیست. اگر معشوقت اشرافی است، تو هم اشرافی هستی. اشرافی بودن به این نیست که خانه­ ات کجاست؟ چقدر تحصیلات داری؟ چقدر پول داری؟ پدر و مادرت کیست؟ اینها شئونات گیاهی و حیوانی است. اشرافی بودن، به این است که عشق چه چیزی در دلت هست؟چقدر عشق به قرآن داری؟ پیغمبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) فرمود: اشراف امت من کسانی هستند که قرآن در دلشان هست. قرآن یعنی نامه معشوق و محبوب. بعضی‌ها قرآن می‌خوانند و یا کلاس قرآن می‌روند و قرآن خواندن یاد می‌گیرند و می‌گویند: ثواب دارد. اما در پی این نیستند که بفهمند، خدا با آنان در قرآن با چه منطقی صحبت کرده است؟ قرآن را حفظ است، اما چیزی از آن نمی‌فهمد. در حالی که قرآن خواندنی که در آن تدبر نباشد، خیری نیست. مدام قرآن بخوان، اما وقتی حاضر نیستی با شخصیت خدا آشنا شوی، چه فایده؟ خدا همه شخصیت خودش را در قرآن ریخته است. در عشق های زمینی، عاشق و معشوق اگر زبان متفاوتی داشته باشند، به خاطر ارتباط با عشق شان زبان همدیگر را یاد می‌گیرند. ولی ما دنبال معشوق نیستیم که زبانش را یاد بگیریم. قرآن زبان عقل است: «إِنَّا أَنْزَلْناهُ قُرْآناً عَرَبِیًّا لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ[1]= ما آن را قرآنى عربى نازل كردیم باشد كه بیندیشید.» این همه خدا عشق در این قرآن و نماز ریخته؛ ولی ما همیشه این را تحمیل و تکلیف می‌دانیم. برای همین هم از آن بدمان می‌آید و فرار می‌کنیم. چون خودمان را نمی‌شناسیم. واقعاً قیمت خودمان دست مان نیست که چه داریم اصلاً دل را نشناختیم. آن وقت تعریف‌هایی که از ما می‌کنند، همه یا تعریف‌های جمادی یا نباتی یا حیوانی است. دیگر نهایتاً خیلی طرف را بالا ببریم، مثل فلاسفه می‌گوییم: حیوان ناطق است. او را عاقل می‌کنیم، اما عاشق نه. در حالی که خداوند دنیا را برای عشق آفریده است و می‌گوید: من همه چیز را برای تو آفریده ام و تو را برای خودم. پس ما دل را باید بشناسیم و این که در دلت چه کسی هست؟ چقدر برایش قیمت قائل هستی؟ با او چه مغازله و معاشقه­ هایی داری؟ برای خودمان هنوز اینقدر قیمت قائل نشده‌ایم که با فاطمه زهرا(سلام‌الله‌علیها)، سیدالشهدا، امام زمان (علیهماالسلام) و بقیه معصومین (علیهم‌السلام) یک ماجرای عاشقانه را شروع کنیم. آنها چون ما را خیلی دوست دارند، به ما خیلی فرصت می‌دهند که ما خودمان را درست کنیم و بسازیم و با آنان آشتی کنیم. ولی ما سر عقل نمی‌آییم و از مستی بیدار نمی‌شویم و نمی گوییم که بالأخره من باید یک کاری بکنم. من باید از زمین بکَنم. من باید از کمالات جمادی و نباتی و حیوانی بیرون بیایم. من باید پرواز کنم. من اصلاً دوست ندارم اینطوری بمیرم. من یک حیات ابدی و جاودانه پیش خدا دارم. در روایت داریم که خداوند فرمود: به اندازه ­ای که قرار است با من زندگی کنید، با من انس بگیرید. ما قرار است چقدر با خدا زندگی کنیم؟ ما همه اینهایی که در زمین داریم را از دست می‌دهیم و همه از بین می‌روند. ولی با خداوند یعنی کمال مطلق، قرار است چقدر زندگی کنیم؟ به اندازه بی نهایت. شروع کن، کم کم با او رفیق شو و انس بگیر. این ارتباط باید برایت موضوعیت داشته باشد و این ارتباط را فعال کن. تا وقتی که ما دلمان را نبریم پیش دلبر حقیقی، خوار شدن و ذلیل شدن و گدایی و له شدن و تحقیر حقِ دل ما است. چون خودفروشی کردیم. قیمت دستمان نیست. همیشه باید توسری بخوریم. پی نوشت: [1] . یوسف/2. ع ل 378

کلیدواژه ها: ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11719
زمان انتشار: 6 ژوئن 2020
| |
حمزه، مظهر رشادت و جهاد (شهادت حضرت حمزه ع)

حمزه، مظهر رشادت و جهاد (شهادت حضرت حمزه ع)

محبوب پیامبر
بدون شک حضرت حمزه، از محبوب ترین شخصیت هایی است که رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله بیشترین محبت و علاقه را به آنان ابراز داشت و پیوسته فضیلت های آنان را برای همگان اعلام کرد. ابوالفرج اصفهانی در روایتی از رسول خدا صلی الله علیه و آله آورده که آن حضرت فرمود: «بهترین مردم، حمزه و جعفر و علی علیه السلام هستند». همچنین جابربن عبداللّه انصاری می گوید: یکی از یاران ما صاحب فرزندی شد. پس خدمت پیامبر خدا صلی الله علیه و آله رسید واز ایشان پرسید چه نامی بر او بگذارد؟ حضرت صلی الله علیه و آله در پاسخ فرمود: «محبوب ترین نام ها را نزد من برای او انتخاب کن؛ نامش را حمزه بگذار».

ویژگی های حمزه نام حمزه که به معنای شیر ژیان است، به حق آینه تمام نمای خصلت ها و منش های والای شخصیت حضرت حمزه می باشد. او قامتی افراشته، قدی رسا، اعضایی در حد اعلای تناسب و اندامی چهارشانه داشت. ابن سعد درباره او می نویسد: «او مردی میان قامت بود؛ نه بسیار بلند قد و نه کوتاه». حمزه در میان جوانان قریش در دلاوری و ارجمندی بی نظیر و در راست قامتی، آزادمنشی و ظلم ستیزی سرآمد همگان بود. حمزه در عین زیبایی اندام در درون سینه اش قلبی تپنده از شهامت و سلحشوری داشت. حمایت های دیرینه از پیامبر صلی الله علیه و آله حضرت حمزه پیش از آنکه به دین اسلام بگراید، همواره پشتیبان رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله بود. او در برابر مخالفان و بدخواهان اسلام و پیامبر صلی الله علیه و آله قاطعانه می ایستاد و مانع اذیت و آزارهای آنان می شد. نقل شده است ابولهب برادر حمزه، یکی از دشمنان سرسخت رسول خدا صلی الله علیه و آله به شمار می رفت که لحظه ای در اظهار دشمنی با اسلام و پیامبر فروگذار نمی کرد و پیوسته به آزار و اذیت رسول خدا می پرداخت تا جایی که خداوند سوره ای در نکوهش او و همسرش «ام جمیل» نازل فرمود. ابولهب در همسایگی رسول خدا صلی الله علیه و آله می زیست و پیوسته زباله ها و اشیای گندیده را کنار خانه پیامبر صلی الله علیه و آله می ریخت و بااین رفتار زشت، آن حضرت را می آزرد. روزی حمزه او را در آن حال دید. پس به طرفش رفت و زباله ها را از دستش گرفت و بر سر خود او ریخت و با این عمل، هم بستگی خویش را با رسول خدا صلی الله علیه و آله نشان داد. پی آمد اسلام آوردن حمزه اسلام آوردن حمزه، پیروزی درخشانی برای مسلمانان به بار آورد و آنان را از مرحله انزوا و مخفی کاری به سطح بالاتری ارتقا بخشید. از آن پس، مسلمانان با هم اجتماع می کردند و نماز جماعت می خواندند. هم زمان با اسلام حمزه، تغییرات فراوانی در روابط میان مسلمانان و دشمنانشان به وجود آمد و لحن برخورد سران قریش و وابستگان آنان با مسلمانان و در رأس ایشان پیامبراسلام صلی الله علیه و آله تغییر یافت. از آن پس، هتاکی و شکنجه، جای خود را به پند و اندرز و نیز تطمیع و تهدید داد. اشعار حمزه پس از اسلام آوردن پس از آنکه اسلام در اعماق وجود حمزه جا گرفت و در حضور همگان به یکتایی خدا و پیامبری حضرت محمد صلی الله علیه و آله شهادت داد، اشعاری سرود که نشان دهنده ژرفای تأثیر دین حیات بخش اسلام در جان و روان اوست. مضامین اشعار وی چنین است: «سپاس خدای را که قلب مرا به اسلام و یکتاپرستی رهنمون ساخت؛ آیینی که از سوی پروردگار متعال و آگاه به بندگان و مهربان آمده است. هرگاه سخنانش بر ما تلاوت می شود، اشک های هر خردمندی سرازیر می گردد. فرمانروای همه ما احمد مصطفی است، مبادا با سخنان درشت او را بیازارید. به خدا سوگند هرگز او را به آن گروه کافر نخواهیم سپرد، مگر آنکه با شمشیرها ایشان را درو کنیم». دلاوری های حمزه در بدر از زمانی که حمزه به دین اسلام گروید، پیوسته کمر به یاری رسول خدا صلی الله علیه و آله بست و لحظه ای در فداکاری و جانبازی به آن حضرت فروگذاری نکرد. تاریخ نگاران درباره حضور حضرت حمزه در جنگ بدر چنین می نویسند: «حمزه در جنگ بدر حضور داشت و در این معرکه، نقشی بسیار ارزنده و فراموش نشدنی از خود ایفا کرد». حمزه از معدود کسانی بود که در نبردها بر خود نشان می نهاد. او پر شترمرغی بر سینه خود قرار می داد. پایان جنگ بدر که به پیروزی سپاه اسلام ختم شد، عبدالرحمن بن عوف به امیة بن خلف برخورد کرد و از او پرسید: این مرد که پر شترمرغی را بر سینه خود نشان کرده است کیست؟ امیة گفت: «او حمزة بن عبدالمطلب است که دمار از روزگار ما برآورد». وعده بهشت هنگامی که در جنگ بدر امیرمؤمنان علی علیه السلام و حمزه و عبیده بن حارث به جنگ سه تن از سران بزرگ قریش، یعنی عتبه، شیبه، و ولید رفتند و هر سه تن را به هلاکت رساندند، خداوند متعال آیات 23 و 24 سوره حج را در شأن امیرمؤمنان، حمزه و عبیدة بن حارث نازل فرمود: «آنان که به خدا ایمان آوردند و نیکوکار شدند، البته خدا آنان را در بهشت هایی داخل گرداند که زیر درختانش نهرها جاری است و در آنجا طلا و مروارید بر دست زیور بندند و تن به جامه ابریشم بیارایند». شیر ژیان در میدان احد حضرت حمزه در میدان نبرد از دلیری و شجاعت کم نظیری بهره مند بود. یکی از میدان های جنگ که صحنه های رشادت های حمزه را در دل خود ثبت کرد، میدان احد است. ابن سعد در کتاب خود می نویسد: «حمزة بن عبدالمطلب در احد با دو شمشیر پیش روی رسول خدا صلی الله علیه و آله می جنگید و همواره می گفت: من شیر خدا هستم و به دل دشمن می تاخت». رزم حمزه با دو شمشیر، از ویژگی های او به شمار می رود و جز او دیگری را سراغ نداریم که با دو شمشیر نبرد کرده باشد. وحشی، قاتل حمزه درباره مبارزه بی نظیر او در میدان احد می گوید: «به خدا سوگند من حمزه را زیر نظر داشتم، در حالی که با شمشیر مردم را می شکافت و بر هیچ جنگاوری نمی گذشت مگر اینکه او را می کشت که از آن جمله یکی از بزرگان کفار، سباع بن عبدالعزی بود». شیرخدا و رسول یکی از شاخص ترین لقب های حضرت حمزه، «اسداللّه و اسد رسوله» به معنای شیر خدا و شیر رسول خداست که نه تنها پیامبر صلی الله علیه و آله ، بلکه امامان معصوم علیهم السلام در مناسبت های مختلف از حضرت حمزه با این لقب یاد می کردند. این لقب نشان گر روحیه سلحشوری و رشادت حمزه در میدان نبرد است که تاریخ نگاران می نویسند او همواره تا اعمال صفوف دشمن نفوذ می کرد و هیچ کس از دم تیغ آتش بارش سالم نمی گذشت. خود حمزه نیز هر جا لازم می دید خود را معرفی کند، از خود با این لقب نام می برد و با آن بر خود افتخار می کرد. روزی رسول خدا صلی الله علیه و آله خطاب به خواهر حمزه، صفیه چنین فرمود: «مژده باد شما را، اکنون جبرئیل نزد من آمد و به من خبر داد که در هفت آسمان نوشته شده است: حمزه پسر عبدالمطلب شیر خدا و شیر رسول خداست». شادی دشمن در شهادت حمزه به شهادت رسیدن حضرت حمزه، اوج شادمانی و خرسندی دشمنان اسلام بود. علت این بود که حمزه همیشه دمار از روزگار دشمنان برمی آورد و آنان را به خاک ذلت می نشاند. از این رو، کینه او تا اعماق جان مشرکان، به ویژه همسر ابوسفیان، هند جگرخوار نفوذ کرده بود. پس از آنکه هند بدن حمزه را مُثله کرد، بر فراز سنگ بلندی رفت و با صدای بلند اشعاری در بیان احساس خوشحالی خویش خواند. آن گاه لباس ها و زیورآلات خود را به قاتل حمزه، وحشی بخشید و به او گفت: «هرگاه به مکه برگشتم، به نزد من بیا تا هدایای دیگری به تو ببخشم». در جست و جوی پیکر شهید پس از آنکه آتش جنگ احد فرونشست و دو طرف به جایگاه خود برگشتند، رسول خدا صلی الله علیه و آله به یاران خود فرمودند: عمویم چه شده؟ بر سر او چه آمده است؟ حارث بن صمّه را مأمور کرد تا خبری از او بیاورد. حارث وقتی جنازه مثله شده حمزه را میان کشته ها یافت، نتوانست برگردد و گزارش دهد. از آن جا که بازگشت او به طول انجامید، پیامبر صلی الله علیه و آله امیرمؤمنان را برای آگاهی از احوال حمزه رهسپار کرد. آن حضرت هم چون دید نمی تواند احوال حمزه را برای پیامبر صلی الله علیه و آله بیان کند برگشت و به ناچار خود پیامبر را به قتلگاه حمزه برد. پیامبر در کنار پیکر حمزه رسول گرامی خدا صلی الله علیه و آله وقتی پیکر پاره پاره عمویش حمزه را دید؛ حال مبارکش به شدت منقلب شد و چون ابر بهاری از دیدگانش اشک بارید، آن گاه فرمود: «بزرگ تر از این مصیبت نخواهم دید و هرگز جایی بر من به سختی اینجا نگذشته است. خدا تو را رحمت کند که همواره در کارهای خیر کوشا بودی و به صله رحم علاقه داشتی... ای عموی رسول خدا، ای شیر خدا و رسول، ای نیکوکار، ای حمزه و ای مدافع و پشتیبان رسول خدا». نماز بر جنازه حمزه پس از جنگ احد، حمزه نخستین شهیدی بود که رسول خدا صلی الله علیه و آله بر او نماز گزارد. سپس دیگر شهیدان را نزد آن حضرت می آوردند. هرگاه شهیدی را نزد ایشان می بردند، او را کنار حمزه قرار می دادند و آن حضرت همزمان بر بدن حمزه و دیگر شهیدان نماز می خواند تا اینکه هفتاد بار بر بدن حمزه نماز گزارد، آن گاه فرمود: «ملائکه را دیدم که بدن حمزه را شست و شو می دهند». تاریخ نگاران می نویسند: هنگامی که پیکر حمزه را در قبر نهادند، رسول خدا صلی الله علیه و آله ، امر کرد پارچه ای روی جسد حمزه کشیده شود. پارچه ای آوردند، اما هرگاه بر سر او می کشیدند، پاهایش نمایان می شد و اگر پاهایش را با آن می پوشاندند، سرش نمایان بود. پس پیامبر دستور داد سرش را با پارچه و پاهایش را با اسپند بپوشانند. همگان در سوگ حمزه کسانی که در یک واقعه و نبرد به شهادت می رسند، هر چند همه آنها برای یک هدف و آرمان قربانی شده اند، تفاوت هایی میانشان دیده می شود که برخی را بر دیگران امتیاز می بخشد. یک فرمانده ارشد که زندگی اش سراسر حماسه و فداکاری بوده و توانسته مهلک ترین ضربه ها را بر توان رزمی دشمن وارد سازد، با افراد دیگر در یک راه نیست و فقدان او جانگدازتر و غمبارتر است و باید در نقطه اوج سوگواری ها قرار گیرد. از این رو، پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله پس از شهادت حمزه، توجه همگان را به ضرورت اشک ریزی و عزاداری در سوگ حمزه جلب نمود. نقل شده است که پیامبر خدا صلی الله علیه و آله بعد از جنگ احد از خانه های انصار می گذشت که صدای گریه زنان در سوگ شهیدانشان بلند بود. قطرات اشک از دیدگان پیامبر صلی الله علیه و آله سرازیر شد و فرمود: «بر همه کشته ها می گریند، جز حمزه که گریه کننده ای ندارد». انصار که این جمله را از پیامبر صلی الله علیه و آله شنیدند، به زنان خود سفارش کردند در خانه پیامبر جمع شوند و برای حمزه به عزاداری بپردازند. هنگامی که پیامبر صلی الله علیه و آله سوگواری زنان مدینه را برای حمزه دید در حق ایشان دعا کرد و فرمود: «خوب با من همراهی و همدردی کردید». لقب سیدالشهداء دلاوری ها و فداکاری های بی نظیر حمزه در راه اسلام چنان بود که پس از شهادت آن بزرگوار، پیامبر صلی الله علیه و آله لقب سیدالشهدا، سرآمد شهیدان را بر او نهاد. مسلمانان هم از آن پس با این لقب از حضرت حمزه یاد می کردند. شخصی از امام صادق علیه السلام پرسید: «با اینکه امام حسین علیه السلام سیدالشهداء است، چرا به حضرت حمزه سیدالشهداء می گویند؟» امام در پاسخ فرمود: «حمزه سیدالشهدای تمام مردم، غیر از معصومین است، ولی امام حسین علیه السلام سیدالشهدای تمام عالم است». زیارت مرقد حمزه زیارت مرقد شهیدان همواره یاد آنها را زنده می کند و روحیه از خود گذشتگی و جهاد را در بین انسان ها تعالی می بخشد. از این رو، پیشوایان دینی ما همواره مسلمانان را به زیارت شهیدان و بزرگان تشویق می کردند. پس از جنگ احد که جمع زیادی از مسلمانان، از جمله حضرت حمزه به شهادت رسیدند، پیامبر خدا صلی الله علیه و آله نه تنها خود شخصا همه ساله برای زیارت شهدا به عزم احد از مدینه خارج می شد و در برابر مرقد مطهر آنان، به ویژه عموی گرامیش می ایستاد و سلام می داد، بلکه همواره مسلمانان را به این امر سفارش می کرد، از آن جمله می فرمود: «کسی که مرا زیارت کند، ولی (مرقد) عمویم حمزه را زیارت نکند، به من جفا و بی مهری کرده است». همچنین در روایتی از امام صادق علیه السلام آمده که حضرت زهرا علیهاالسلام بعد از رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله هفته ای دو بار به کنار قبور شهدای احد می رفت و در آنجا دعا و نماز می خواند. نیز ایشان از خاک قبر حضرت حمزه تسبیحی درست کرده بود و با آن ذکر می گفت.

کلیدواژه ها: ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11714
زمان انتشار: 2 ژوئن 2020
| |
جامعیت شخصیت امام خمینی رحمه الله

سالگرد ارتحال ملکوتی امام خمینی (ره) تسلیت باد

جامعیت شخصیت امام خمینی رحمه الله

به اعتقاد نویسنده حضرت امام رضی الله عنه از جهت جامعیت و کمال، پس از انبیای الهی و ائمه معصومین، بی شک از شخصیت های نادر بلکه بی نظیر بوده اند که مانند اجداد طاهرین خود، اوصاف و کمالات به ظاهر متضاد را در خود یکجا داشتند و نیز در رشته های گوناگون از جمله فقه و فلسفه، عرفان و سیاست، از بهترین های زمان خود بودند.

چکیده: در این مقاله، نویسنده محترم در آستانه فرا رسیدن رحلت جانگداز حضرت امام خمینی رضی الله عنه ، در نگاهی کوتاه شخصیت ایشان را در ابعاد مختلف بویژه بعد فقهی، سیاسی و عرفانی مورد بررسی قرار داده است. به اعتقاد نویسنده حضرت امام رضی الله عنه از جهت جامعیت و کمال، پس از انبیای الهی و ائمه معصومین، بی شک از شخصیتهای نادر بلکه بی نظیر بوده اند که مانند اجداد طاهرین خود، اوصاف و کمالات به ظاهر متضاد را در خود یکجا داشتند و نیز در رشته های گوناگون از جمله فقه و فلسفه، عرفان و سیاست، از بهترین های زمان خود بودند. جامعیت، به معنای برخورداری شخصیت از کمالات و صفاتی است که در شرایط معمولی فراهم آمدن آنها در یک شخصیت واحد، دشوار و نادر است و از این رو، متضاد و غیر قابل اجتماع به نظر می رسند. تضاد صفات کمالی به دوگونه است: تضاد کیفی و تضاد کمی. مقصود از تضاد کیفی، تضاد ناشی از نوع صفات است. مثلا عبادت با شجاعت و یا سخاوت با حسابگری و حکمت در مصرف، به نظر غیر قابل جمع می رسد؛ دلیل آن کیفیت هر یک از این دو خصلت است؛ زیرا عبادت، آرامش را می طلبد و سخاوت، بخشندگی بدون قید را؛ در حالیکه شجاعت، جنبش و حرکت را و حکمت و حسابگری، قید و بند در مصرف را ایجاب می کند که به نظر نخستین اجتماع این دو حالت مختلف در ظرف واحد ناممکن جلوه می کند. مقصود از تضاد کمی، تضادی است که از کثرت و فراوانی مقدار، با توجه به محدودیت گنجایش موصوف که ظرف نفس آدمی است ناشی می گردد. آدمی هرچه باشد ظرفیست که به زمان و مکان محدود است و محدودیتهای دیگری از نواحی و جهات گوناگون، بطور معمول آدمی را احاطه می کند. این محدودیتها خواه ناخواه گنجایش ظرفیت نفس بشر را محدود می کند: به همین جهت از امکان محدودی در رابطه با دستیابی به صفات کمالی و تواناییهای ارزشی مثبت، برخوردار است. از سوی دیگر تضاد کیفی صفات کمالی نیز مراتبی دارد. تضاد در میان صفات کمالی گاهی در حدی از شدت است که اجتماع دو صفت را کاملا غیر ممکن می کند و گاهی نیز تضاد در حدی از شدت است که اجتماع دو صفت را علی رغم امکان آن، به حد بالایی از ندرت و کاستی می رساند؛ تا آنجا که امکان اجتماع آن دو صفت، منحصر به افراد معدودی می شود که گاهی از انگشتان یک دست نیز کمترند. گاهی تضاد میان دو صفت کمالی در این حد از شدت نیست؛ بطوری که افراد بیشتری امکان دستیابی به دو صفت را می یابند. و از دیگر سوی، تضاد کیفی، گاهی نوعی است و گاهی صنفی. تضاد نوعی آن است که هر یک از دو صفت در تمام حقیقت ذات خود، از یکدیگر جدا و بیگانه باشند؛ نظیر آن که یکی از دو وصف، مربوط به عالم ذهن و معنا باشد و وصف دیگر مربوط به عالم جسم و اعضا. مثلا دانشمندی و تحقیق، وصفی است ذهنی و روحانی، که معمولاً با فعالیت گسترده اجتماعی و سیاسی، قابل جمع نیست. هر یک از این دو صفت با دیگری تمایز بنیادین دارد. دانشمندی، بیشتر وصف فکر و روان است در حالیکه فعالیت گسترده اجتماعی و سیاسی، بیشتر وصف تن و حالت اندام جسم است. اگرچه هر حالت و وصفی، ریشه در جان و روح آدمی دارد؛ ولی به هر حال هر یک از این دو وصف، از وصف دیگر جدا و متمایز است و صرف استعداد و نیرو در یکی از آنها، با صرف نیرو و استعداد در دیگری قابل جمع نیست. تضاد صنفی، تضادی است که طرفین آن، از امکان نسبی اجتماع برخوردارند. اختلاف آن دو با یکدیگر، اختلاف جوهری نبوده؛ بلکه تفاوت آن دو در اوصاف و اعراض است. نظیر اختلاف دو دسته از معارف در دو رشته نزدیک به هم، نظیر: تاریخ و ادبیات که جایگاه حصول هر دو، نفس آدمیست و به دلیل آن که هر دو از رشته علوم نقلی هستند، تباعد زیادی با هم ندارند. تفاوت این دو حالت معرفتی، تفاوتی عرضی است نه جوهری. یکی از برجسته ترین خصائص شخصیتهای معنوی، بالاخص انبیاء و امامان معصوم علیهم السلام ، اجتماع صفات متضاد در آنها و به تعبیری دیگر وحدت کثرتها یا جمعی شدن فردی است. این که کثرتها بتوانند در عین کثرت واحد باشند و در نتیجه تضاد و تقابل صفات از میان برداشته شود، خصوصیت مردان خداست که در اثر فنای در اراده و خواست خدای متعال، شخصیت آنان وصل به نامتناهی محض شود. این عدم تناهی که در اثر فنای در اراده حق حاصل می شود، این امکان را فراهم می کند تا صفات متضاد در یک جا جمع شوند و شخصیتی واحد، مجمع صفات متضاد شود. شخصیت رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سپس امیرالمومنین علیه السلام بارزترین نمونه این دسته از شخصیتهاست. کثرتها در شخصیت آنها وحدت یافته و صفات بظاهر متضاد، در وجود آنها یک جا جمع شده است. از یک سو علم بی انتها و از سوی دیگر فروتنی بی حد و خفض جناح؛ از یک طرف شجاعت بی نظیر و از طرف دیگر رقت قلب بی مانند و خاکساری؛ از یک سو فرمانده پیروز جنگ بودن و از سوی دیگر بیشترین عبادتها و رقیق ترین مناجاتها را با خدای متعال انجام دادن؛ از یک طرف گریه های سوزناک نیمه شب و از یک طرف صلابت در جنگ و فرماندهی؛ از یک طرف قدرت رهبری و مدیریت و از طرف دیگر زهد و قناعت پیشه کردن؛ از یک سو در اندیشه فقیران بودن، تا حدی که خود را همسان فقیرترین رعایای خویش قراردادن و از سوی دیگر در اندیشه آباد کردن بلاد خدا بودن و تلاش بی مانند در جهت تولید کشاورزی یا فعالیت های دیگر اقتصادی داشتن، آنچنان که از امیرالمومنین علیه السلام و سایر ائمه اطهار علیهم السلام در تاریخ به ثبت رسیده است. نمونه های جامعیت شخصیت رسول اکرم و امامان معصوم علیهم السلام بیش از آنست که بتوان آنها را برشمرد. همین جامعیت شخصیت است که در معیار عقل و میزان شرع به این بزرگ مردان صلاحیت و شایستگی رهبری انسانها را بخشیده است؛ زیرا حقیقت رهبری، تجلی کثرت جامعه در وحدت رهبر است. شخصیتی می تواند رهبر شایسته ای باشد که مظهر خوبی ها و توانایی های جامعه ای باشد که می خواهد آن را رهبری کند. رهبر لایق، جلوه گاه کمالات پراکنده افراد جامعه است. افراد هر جامعه ای جلوه کثرت آن جامعه هستند و رهبر، جلوه وحدت آن. رهبر، مرکز اجتماع کثرتهاست و رهبر شایسته جلوه گاه خوبیها و کمالات و فضایل افراد جامعه است که در وجود یک شخصیت، که تجسم عالی آن فضیلت هاست ظهور و بروز پیدا می کند. در عصر ما امام خمینی، مصداق بارز چنین شخصیتی بود و به همین دلیل، می توان ایشان را وارث بحق انبیا و امامان معصوم علیهم السلام برشمرد. در بعد علمی، مصداق بارز عالمی بودند که در همه رشته های علوم اسلامی سرآمد است. در بسیاری از رشته های علوم اسلامی که علاوه بر تضاد کمی، از نظر کیفی نیز متضاد بودند در مرتبه ای از احاطه و تسلط قرار داشت که در عصر ما بی نظیر یا کم نظیر بود. ایشان در عین آن که از برجسته ترین فقهای عصر ما بودند تا آنجا که بسیاری از فقها او را برترین فقیه عصر می دانستند؛ در فلسفه نیز که معمولا، با فقاهت در حد بالا به ندرت قابل جمع است، احاطه و تسلطی بی نظیر داشت بلکه تا پیش از به راه افتادن حلقه درس فلسفی علامه طباطبایی در قم یعنی: دهه های اول و دوم قرن حاضر هجری شمسی، عالیترین حوزه های درس فلسفی در قم، حوزه درس امام خمینی بوده است. حوزه درس فلسفه علامه طباطبایی عمدتا پس از دهه سوم، در حوزه علمیه قم شکوفا شد و از آن زمان به بعد امام خمینی بیشتر به حوزه درس فقهی پرداخت و به تدریج حوزه درس فقهی امام خمینی، به برجسته ترین حوزه درس فقهی حوزه علمیه قم تبدیل شد. تا آنجا که در دهه سوم و چهارم هجری شمسی یعنی سالهای بین 1320 تا 1340، حوزه درس فقهی امام خمینی از نظر تحقیق و عمق علمی، در زمره اولین حوزه های درسی، بلکه برترین حوزه درس فقهی حوزه علمیه قم به شمار می رفته است. از فلسفه و فقه که بگذریم، در عرفان، بدون شک امام خمینی شخصیت اول حوزه علمیه قم در قرن حاضر، بلکه شخصیت اول کلیه مجامع علمی و عرفانی جهان اسلام به شمار می روند. امام خمینی در زمینه عرفان نظری و عرفان عملی، بی تردید از نادرترین شخصیتهای تاریخ اسلام است. تسلط ایشان در عرفان نظری، از نوشته های ایشان که از بالاترین مضامین عرفانی برخوردار هست آشکار است. شرح بر فصوص الحکم ابن عربی که یکی از مهمترین شروح بر فصوص ابن عربی است، گواه روشنی بر بلند پایگی امام خمینی، در زمینه عرفان نظریست. شرح دعای سحر و چهل حدیث حضرت امام علاوه بر آن که احاطه ایشان را بر عرفان نظری نشان می دهد، حکایت از اوج مرتبه عرفان عملی حضرت امام نیز دارد. سه خصوصیت بسیار ویژه در شخصیت عرفانی حضرت امام جلوه گر است که در تاریخ عرفان اسلامی بسیار نادر، بلکه پس از امامان معصوم علیهم السلام تقریبا یا تحقیقا بی نظیر است: 1 عرفان نظری حضرت امام، آمیخته با عرفان عملیست. بدین معنی که در بین عرفا، این اتفاق نادر است که عارفی در صحنه زندگی، این توفیق را یافته باشد که مفاهیم عرفانی بالای خود را با همان اوج در همه زمینه ها عینیت ببخشد. اگر دم از قیام لله و فنای فی الله می زند، در عرصه زندگی فردی و اجتماعی خود نیز قیام للّه و فنای فی الله را نشان دهد. و یا اگر جهان و مافیها را جلوه ذات رب می داند، در مرحله عمل نیز خود و حرکات و سکنات خود را در محضر رب بداند و آنی از ذکر خدای متعال غافل نشود. قیامش برای خدا، سکوتش برای خدا، هجرتش برای خدا و به سوی خدا باشد. توکل و اعتمادش بر خدا باشد و در سیاست، همانند عبادت، تنها برای خدا عمل کند. در خانه، همچون مسجد جز برای خدا کاری نکند. در راه خدا آماده جانبازی باشد و از زندان و شکنجه نهراسد. و اگر تا پای اعدام برود، دست از راه و هدفش برندارد. در هنگام جنگ، در هر شرایطی اعتماد به خدا داشته باشد. جنگش برای خدا و صلحش نیز برای خدا باشد. در مسجد همان گونه باشد که بر اریکه قدرت، و در منبر وعظ به همان اندازه الهی باشد که در حماسه های توده برانگیز سیاسی. 2 احاطه امام بر مبانی عرفان نظری و عملی و توفیقی که برای ایشان در عملی ساختن مفاهیم عرفانی حاصل شد ریشه در آشنایی ایشان با مبانی شریعت داشت. اساس و مبنای عرفان امام چه در بعد نظری و چه در بعد عملی، شریعت خدا بود که در قرآن و احادیث معصومین علیهم السلام بیان شده است. وی فقیهی اصولی و در حد اعلایی از توانایی فقهی و اصولی قرار داشت. عالم به حدیث و بر متون احادیث تسلط کامل داشت. علوم نقلی را به خوبی فراگرفته و در همه آنها از احاطه و تسلط کافی بهره مند بود و بر تاریخ و سیره نبی اکرم و امامان معصوم علیهم السلام وقوف تام داشت؛ از این رو عرفان حضرت امام را می توان عمیق ترین و اصیل ترین نمونه عرفان اسلامی دانست. به همین دلیل بسیار ضروری به نظر می رسد که اهل نظر و آشنایان با معارف الهی و عرفان اسلامی تحقیقات گسترده ای در زمینه عرفان امام خمینی انجام دهند؛ زیرا بدینوسیله می توان به تصویر نسبتا جامعی از عرفان اصیل اسلامی دست یافت. بی شک عرفان حضرت امام که در نوشته ها، گفتارها، شیوه زندگی و عملکرد سیاسی و اجتماعی ایشان منعکس است، می تواند جامع ترین تصویر عرفان اسلامی در زمان حاضر را ارائه کند. 3 قدرت بی نظیر حضرت امام رضی الله عنه در جمع بین علم و سیاست از یک سو و عرفان و سیاست از سوی دیگر، از درخشانترین جلوه های جامعیت شخصیت حضرت امام است؛ که نه تنها از عظمت شخصیت ایشان؛ بلکه علاوه بر آن، از جامعیت اسلام و کمال شریعت محمدی صلی الله علیه و آله که در شخصیت آن امام بزرگ تجلی یافته بود حکایت دارد. این که یک انسان بتواند در زمینه پیچیده ترین مسائل عمیق علمی، به بالاترین سطح دست یابد و در رشته های گوناگون علمی، نظریات برجسته و مورد توجه عالمان و اندیشمندان آن فن را ارائه دهد و در عین حال، رهبر سیاسی و اجتماعی فعال و دگرگون سازی باشد، که بتواند بزرگترین انقلاب سیاسی و اجتماعی عصر خود را رهبری کند، و در همه مسائل سیاسی و اجتماعی در هر گامی، مردم را رهبری کند و آنان را طی یک دوره طولانی انقلاب، به مرحله پیروزی برساند و پس از آن نیز در سختترین شرایط اجتماعی و سیاسی بتواند با موفقیت قابل تحسینی اداره امور کشور را از مسیر سخت توطئه ها و محاصره های سیاسی، نظامی و اقتصادی، و از گردنه سخت جنگ 8 ساله عبور دهد و در تمام این زمینه بتواند با توفیق کم نظیری همراه باشد. این حقیقت، بی شک یکی از شگفت انگیزترین حقایق تاریخ به شمار می آید و از اصالت و استواری دین و مکتبی حکایت می کند که چنین شخصیتی با تمام وجودش انعکاسی از تعالیم، آرمانها و ارزشهای آن بود. در بعد عملی نیز جامعیت شگفت انگیز حضرت امام، شخصیت او را به الگوی بی نظیر کمال و وارستگی تبدیل کرده بود. از یک سو در زمینه زهد و دنیاگریزی پیشتاز بود. زهد ایشان چیزی نیست که بر کسی پنهان باشد. او در اوج ریاست و قدرت، همچون فقیری تهیدست زندگی می کرد. خوراک و پوشاک و مسکن او از افراد عادی مردم ساده تر بود و اصرار بسیار زیادی بر ساده زیستی و زهد و قناعت می ورزید؛ که در این زمینه مطالب بسیار از ایشان مشاهده و نقل شده است. در عین زهد و دنیاگریزی همیشه از احوال جامعه خویش و سایر جوامع با خبر و بر مشکلات اجتماعی و سیاسی مردم خویش و سایر ملتها بخوبی واقف و آگاه بود. همواره در اندیشه مستضعفان و محرومان بود و از مشکلاتی که برای مظلومین و محرومان، در سراسر جهان توسط مستکبران و ستمکاران به وجود می آمد، احساس رنج و درد می کرد. تصمیم گیریهای سیاسی بموقع، سخنرانیهای موثر و شورآفرین و اعلامیه های حساب شده و پر نفوذ ایشان، همگی نشانه ای از تشخیص دقیق شرایط سیاسی و اجتماعی و آشنایی دقیق ایشان با روحیه ها و نیازها و مشکلات اجتماعی و سیاسی و فرهنگی جامعه بود. در عین خویشتنداری و شکیبایی کم نظیری که در جریان حوادث سخت و فشارهای هولناک سیاسی و امنیتی که بر ایشان وارد می شد از خود نشان می داد، در مواقع مقتضی و شرایط مناسب، در نقش یک رهبر خروشنده حماسی و خشمگین، نیرومندترین و کارسازترین ضربات را بر پیکر دشمن فرود می آورد، و در همه صحنه های رویارویی با دشمنان گوناگون، این خمینی بود که با یاری خداوند و عزم آهنین و اراده پولادینش فاتح صحنه نبرد بود. در حالیکه در برابر قدرت پولادینش، قدرتی نظیر ارتش نظامی تا دندان مسلح شاه، همانند کوه برفی در زیر آفتاب داغ تابستانی ذوب می شد، در همان حال، خود را در برابر مردم و در برابر قدرت لایزال حق متعال، حقیر و ناچیز می دانست. جلوه های شگفت آور کمالات انسانی و ابعاد گوناگون شخصیت امام خمینی بسیار بیش از آن است که بتوان در این گفتار کوتاه، حتی فهرستی از آن ارائه کرد. آنچه در این نوشتار مورد نظر ماست تنها اشاره ای به جامعیت گسترده و ضرورت بازشناسی عمیق، شخصیتی تاریخ ساز است که بی شک در مسیر رویدادها و تحولات اجتماعی و سیاسی اکنون و آینده جامعه بشر، یکی از موثرترین و پر نقش ترین شخصیتهاست. شناختن ابعاد این شخصیت بزرگ و آشنایی با افکار، اندیشه ها و آرمانهای او، آن هم با شیوه های علمی و تحقیقی، یکی از مهمترین وظایفی است که خرد بر دوش پژوهشگران و اندیشمندان عصر ما می نهد و آنان را برای انجام هرچه دقیقتر و عمیقتر آن فرا می خواند. 1 مدرس حوزه و دانشگاه.

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11712
زمان انتشار: 1 ژوئن 2020
| |
سمیع و بصیر بودن نفس انسان، استعاره نیست

قلب، جلسه 27، 1389/10/11

سمیع و بصیر بودن نفس انسان، استعاره نیست

ما می‌گوییم حقیقت و دل انسان دو گوش دارد؛ اما گاهی فهمش برای بعضیها استعاری می‌شود. یعنی فکر می‌کنند که این تشبیه و استعاره ­ای بیش نیست. اما حقیقت این است که واقعاً نفس انسان بصیر و سمیع است؛ بدون اینکه برای شنیدن، به گوشی یا برای دیدن، به چشمی احتیاج داشته باشد.

در مباحث گذشته روایاتی از معصومین (علیهم‌السلام) خواندیم مبنی بر اینکه قلب سمیع و بصیر است. یعنی قلب چشم و گوش دارد؛ می‌شنود و می‌بیند. نکته‌ای در این رابطه جامانده بود که آن را اینجا بیان می‌کنیم. معصوم (علیه‌السلام) فرمود: نفس انسان بدون اینکه احتیاجی به چشم و گوش داشته باشد، بصیر و سمیع است و این خصوصیت نفس است. نفس مجرد است و موجود مجرد، تماماً چون مظهر اسم خداست، مثل خودِ خدای متعال سمیع و بصیر است. خداوند ذاتاً نفس را غنی آفریده است. اینکه ما در دنیا گوش و چشم داریم، برای این است که پایین­ترین مرحله نفس ما بدن  ما است و این مرتبه‌ی نازله‌ی نفس که بدن شده، در ارتباط با امور مادی، با بدن رفتار می‌کند؛ یعنی نیاز به بدن دارد. از این رو شما شب‌ها که خواب می‌بینید، اصلاً از گوش یا چشم تان و یا از ذائقه ­تان استفاده نمی‌کنید، اما در خواب، هم ذائقه دارید و هم شامه، هم می‌بینید و هم می‌شنوید؛ در حالی که اصلاً از بدن استفاده ­ای نمی‌کنید. خداوند تبارک و تعالی فوق تجرد است. بصیر، سمیع و متکلم است؛ اما بدون ابزار. اصلا احتیاج به ابزار ندارد. نیاز ما به ابزار، به خاطر این است که در دنیای مادی زندگی می‌کنیم و همه ارتباطات از طریق ماده است. پس صرف نظر از حالت بدنی، این نفس بینا و شنواست. گاهی حضرت گوش را به معنی قلب آورده است و این خود نشانه آن است که قلب، یکپارچه گوش است. اگر گوش های ما که در طرفین سر ما قرار دارند آسیب ببینند، شنوایی ما قطع می‌شود. آیا این دلیل می‌شود که ما دیگر نشنویم؟ خیر. ممکن است ما در خواب بشنویم، اما در بیداری و در عالم ماده ناشنوا باشیم. چشم‌های ما در خواب می‌بینند؛ حتی یک شخص نابینا هم خواب می بیند. پس دو تا گوش قلب، هیچ کدام گوش مادی نیستند. چون قلب ذاتاً مجرد است، تمامِ آن گوش است و تمامش چشم است. تمام اسماء و صفات الهی که در ما هست، یکپارچه است. مثلاً می‌گویم: من ترسو هستم. اگر کسی بپرسد، کدام قسمت شما ترسو است؟ می گوییم این سؤال غلط است. من نمی‌توانم بگویم که فلان جایم می‌ترسد یا فلان جایم نمی‌ترسد. می‌گویم: من حسودم، من نجارم، من معلمم، من بخیلم. بخش بخل با بخش حسادت فرق نمی‌کند، هردو یک نفر است. نمی‌شود گفت با فلان جای خودم بخل می‌ورزم و با فلان جا حسادت می‌کنم. ذات ما مثل صفات ما است و صفات ما هم مثل ذات ما است. نفس گوش دارد و می‌شنود، چشم دارد و می‌بیند. یعنی همه نفس چشم و گوش است. همه خدا چشم است. همه خدا گوش است. همه خدا سمیع است. همه خدا بصیر است. همه خدا علیم است و قدیر است و غفور است و رحیم است. نفس ما هم اینگونه است. نبرد روح ایمان و شیطان در نفس انسان امام صادق (علیه‌السلام) می‌فرماید:«إِنَّ لِلْقَلْبِ أُذُنَیْنِ: رُوحُ اَلْإِیمَانِ یُسَارُّهُ بِالْخَیْرِ، وَ اَلشَّیْطَانُ یُسَارُّهُ بِالشَّرِّ، فَأَیُّهُمَا ظَهَرَ عَلَى صَاحِبِهِ غَلَبَهُ[1] = همانا دل داراى دو گوش است: روح ایمان در او نجواى خیر مى كند و شیطان نجواى شر مى كند. پس هر یك از آن دو بر دیگرى پیروز شود او را مغلوب خود مى‌كند.» بنا براین، زمانی که بخش فوق عقلانی انسان فعال می‌شود، روح ایمان در انسان به وجود می‌آید. برای فهم بیشتر حدیث، ابتدا لازم است توضیحاتی راجع به روح ایمان داده شود. نفس انسان 5 مرحله دارد: «حس، خیال، وهم، عقل و فوق عقل». ما در سه مرحله اول حیوان هستیم. چون حیوانات حس و خیال و وهم دارند. در مرحله عقل، فرشته هستیم و در مرحله پنجم که فوق عقل است و انسان در این مرحله بی نهایت ­طلب می‌شود، انسان هستیم. بنابراین، منظور از روح ایمان، همان بخش انسانی ما است که فقط خدا را می‌خواهد و دنبال علم و دانش نیست. اگر به دنبال علم و دانش هم باشد، به این خاطر است که از آن استفاده الهی بکند. دنبال بخش‌های حیوانی مثل حس، خیال و وهم هم نیست. مثلاً بخش وهمی مقام و شهرت و محبوبیت و عشق می‌خواهد، مثل عشق زمینی، این که یک نفر را دوست داشته باشم، یک کسی من را دوست داشته باشد. همسری داشته باشم، رفیقی، دوستی داشته باشم. شهرت، قدرت، مقام به اینها نیازهای وهمی می‌گویند. بخش وهمی در خیلی‌ها فعال است و بیشترین بخشی هم که انسان ها را معطل می‌کند و نمی‌گذارد که حرکت‌های موفق به سمت ابدیت و آخرت داشته باشند، همین کشش‌های وهمی است. بخش انسانی، بخش فوق عقلانی ماست. یعنی آن بخشی از انسان که عاشق بینهایت یعنی الله می‌شود. بنابراین، زمانی به یک نفر «مؤمن» و «با ایمان» و «انسان» می‌گویند که بخش فوق عقلانی او فعال باشد. وقتی این بخش فعال می‌شود، او حقیقت انسانی، باطن انسانی و روح انسانی پیدا می‌کند. در چهار مرحله پایینی کلمه «انسان» به کسی اطلاق نمی‌گردد. خداوند بشر را به 5 دسته تقسیم کرده است. می گوییم بشر را و نه انسان را. بشر یعنی قالب جسمانی و بدن و پوسته ما. در سوره بقره آیه 74 می‌فرماید، افرادی که شما در زمین می‌بینید که دارند با این هیکل و روی دو پایشان راه می‌روند به پنج گروه تقسیم می‌شوند: اولین گروه، گروهی هستند که قلب شان از سنگ است. دومین گروه، گروهی است که قلب شان از سنگ سخت تر است. گروه سوم حیوان هستند و چهارمین گروه، پایین تر از حیوان هستند. این چهار دسته بشر هستند و فقط گروه پنجم را خدا انسان می‌داند. یعنی کسانی که ایمان دارند. بنابراین، انسان یک روح انسانی دارد که به آن روح ایمان می‌گویند. مؤمن، انسان است. غیر مؤمن اساساً انسان نیست و بشر است. روح ایمان در فعالیت فوق عقلانی تحقق پیدا می‌کند. یعنی انسان فقط خدا را می‌خواهد و دنبال خدا و بی نهایت­ طلب است. اگر بخش فوق عقلانی فعال نشود، دیگر شخص، انسان نیست. یا عالم و دانشمند است و یا فرشته و یا بخش‌های حیوانی است. یعنی قالبش انسان است، اما باطنش باطن انسانی نیست. امیرالمؤمنین در نهج­البلاغه فرمود:«اَلصُورَۀُ صُورَۀُ الاِنسان وَ القَلبُ قَلبُ حیوانٍ = صورت، صورت انسان و قلب، قلب حیوان است». به همان مقدار که روح ایمانی ما فعال است، ما انسان هستیم. حالتی که ما الان به صورت بشر و این قالب داریم، مال بخش زمینی ماست که چشم را در یک جایی کار گذاشته‌اند و گوش را در جای دیگر. از این بدن که ما رها شویم، همه جای ما گوش و همه جای ما چشم است. حال این دو گوشی که می‌شنود، یکی روح ایمان و دیگری روح شیطانی است. پس این دو روح ایمان و روح شیطان می‌توانند به انسان چیزهایی را بشنوانند. روح ایمان در او نجوای خیر، و شیطان در او نجوای شر می‌کند. پس حواس مان باشد که ما هیچ وقت تنها نیستیم و همیشه کسانی با ما هستند که دارند با ما سخن می‌گویند. یک گوش ما در تصرف خناس و گوش دیگرمان در تصرف فرشته است وسواس خناس شیطانی است که می‌آید و نزدیک می‌شود و پیام می‌دهد. وقتی یاد خدا می‌کنی یا علیه او قیام می‌کنی، عقب می‌کشد. یک گوش هم مال فرشته است که در این گوش می‌دمد. مَلَک ما را به سمتی و شیطان هم به سمتی دیگر دعوت می‌کند. امام صادق (علیه‌السلام) فرمود:«مَا مِنْ مُؤْمِنٍ إِلاَّ وَ لِقَلْبِهِ أُذُنَانِ فِی جَوْفِهِ أُذُنٌ یَنْفُثُ فِیهَا اَلْوَسْوَاسُ اَلْخَنَّاسُ وَ أُذُنٌ یَنْفُثُ فِیهَا اَلْمَلَكُ فَیُؤَیِّدُ اَللَّهُ اَلْمُؤْمِنَ بِالْمَلَكِ فَذَلِكَ قَوْلُهُ وَ أَیَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ[2] = مؤمنى نیست جز آنكه قلبش از درون دو گوش دارد: 1 - گوشى كه وسواس خناس در آن دمد.2 - گوشى كه فرشته در آن دمد و خدا مؤمن را به سبب فرشته تقویت كند و همین است گفتار خداى تعالى:«ایدهم بروح منه=آنها را به وسیله روحى از جانب خود تایید می کند».(سوره مجادله/22) یک سری افکار منفی که راجع به خودمان، راجع به خدا و راجع به ائمه (علیهم‌السلام) در ذهن ما ایجاد می‌شود، همه وساوس شیطان است که در گوش ما مدام می‌دمد. افکار منفی علیه خودمان همان حمله از عقب شیطان است که ما را نزد خودمان ضایع و لکه‌دار می‌کند و اعتماد به نفس ما را زیر سوال می‌برد. در این صورت، فرد خودش را یک آدم دست و پاچلفتی، ناتوان، آلوده، بی‌دین و بدبخت می‌بیند. در نتیجه نمی‌تواند به هیچ کار مثبتی اقدام کند. شیطان گاهی با ایجاد افکار منفی، انسان را با خدا و ائمه و اولیای خدا درگیر می‌کند. اصلاً یک دفعه آدم به لج و لجبازی با خدا و ائمه (علیهم‌السلام) می‌افتد و چون این پیام ها مال بخش اصلی و الهی انسان نیست، این بخش عکس العمل نشان‌ می‌دهد و شخص از این که با خدا و ائمه درگیر شده و به آنها بد و بیراه گفته است، اعصابش خرد می‌شود. اما حواس مؤمن همیشه هست که این حرف ها هیچ کدام مال خودش نیست. از این رو افکار منفی را هیچ وقت به خودتان نسبت ندهید و شیطان را لعنت کنید. چون وقتی تو را بد می‌کند و می‌خواهی سر نماز بیایی، خجالت می‌کشی. زیرکی و ظریفی کار شیطان همین است و ما باید این را تشخیص بدهیم و با آن مقابله کنیم. وقتی آن بدی ها را به خودت انتساب ندادی، رابطه­ات با خدا و معصومین (علیهم‌السلام) خراب نمی‌شود. از کجا بدانیم که کدام فکر مال خود ما و کدام فکر القاء شیطان است؟ علامت اینکه بدانیم یک فکر مال خود ماست یا مال شیطان، این است که ما از آن فکر خوشمان بیاید. هر وقت فکری در سرت آمد و لذت بردی و از آن فکر خوشت آمد، آن مال خودت است. اما اگر یک فکری آمد که دوستش نداشتی، آن مال تو نیست. فرشته همیشه افکار قشنگ و مثبت به شما القا می‌کند و شما از این فکرهای قشنگ و مثبت خوشحال می‌شوید. اما شیطان همیشه افکار ناراحت کننده و آزاردهنده القا می‌کند. یکی از آن افکار ایجاد وسواس در فرد است. در بیماری وسواس، شیطان مدام اعداد و ارقام را تغییر می‌دهد. مثلاً شخص دو بار آب می‌ریزد و بعد می‌گوید: نه، پاک نشد، به دلم نچسبید. آن چیزی که می‌تواند جلوی این حمله را بگیرد رساله است. رساله یک کتاب ریاضی است که نمی‌گذارد شیطان عدد و ارقام را تغییر بدهد. از همین جا می‌توان به این سؤال که چرا اسلام دین ریاضی است پاسخ داد. یک دلیل برای اینکه اسلام دین ریاضی است، این است که شیطان نتواند عددها را تغییر دهد و وسوسه بیاورد. برای همین اسلام می‌گوید تا با چشم خودت نجاست را ندیده ای، حق نداری، حکم به نجاست بکنی، حتی اگر خیس باشد. قرآن می‌فرماید:«إِنَّ الشَّیْطانَ لَكُمْ عَدُوٌّ فَاتَّخِذُوهُ عَدُوًّا= همانا شیطان دشمن شماست؛ پس او را دشمن بدارید.» ما خیلی از این مرحله پرت هستیم. خدا می‌گوید: یک شیطان همیشه با تو هست. تو هم باید همیشه او را دشمن بگیری. دشمن­گرفتن شیطان، یعنی پیامی که شیطان می‌دهد، شما همیشه خلاف آن را پیام عمل کنید. پیام‌هایی که در آن حمله از جلو، ناامیدی، ترس، اضطراب، گناه، خودخوری، ضعف، دست و پا چلفتی بودن و تنبلی بی­حوصلگی است، مال شیطان است. پیام‌هایی که در آن امید، شادی، آرامش، قدرت و نشاط هست، مال فرشته­ هاست. نمونه‌ای از حمله و القاء پیام توسط شیطان نمونه دیگری از حمله ­های شیطان را بیان می‌کنم: امام صادق(علیه‌السلام) می‌فرماید: شخصی به نام «هارون بن خارجه» خدمت حضرت عرض کرد: من گاهی وقت ها شاد می‌شوم، بدون اینکه علتش را در خودم پیدا کنم. نمی‌دانم چرا یک دفعه شاد می‌شوم و گاهی هم غمگین می‌شوم و نمی‌فهمم چرا غمگین شدم. حضرت فرمود: شیطان به دل نزدیک می‌شود و می‌گوید اگر پیش خدا ارزش و اعتباری داشتی، خدا تو را دشمن­ شاد نمی‌کرد و تو را نیازمند او نمی‌ساخت. آیا سرنوشتی جز مانند سرنوشت پیشینیان خود انتظار داری؟ خدایا من 20 سال دارم هیئت می‌آیم. از تو خواستم زنم را شفا بدهی، چرا شفا نمی‌گیرد؟ یا بعضی مداحان می‌خوانند، فرزند یهودی فلج بود، برد فرزندش را وسط دسته امام حسین ع گذاشت، شفا گرفت. بعد این می‌گوید: ما از یهودی هم کمتر هستیم. خانمی متدین و حزب اللهی است و سالها سابقه عبادت و طهارت دارد. یک دفعه یک خواسته دارد و می‌بیند هرچه دعا می کند، اجابت نمی‌شود. بعد همسایه او یک خانم بی حجاب است. می‌گوید: من هم یک موقع‌هایی همینطوری امامزاده صالح می‌روم. شبی حضرت زهرا (سلام‌الله‌علیها) به خوابم آمد. یا امام حسین (علیه‌السلام) را خواب دیدم. بعد این خانم متدین با خودش می‌گوید: پس ما علاّف هستیم؟ با این همه سال، عبادت و طهارت حاجتم برآورده نمی‌شود. مسیحی، یهودی، بی حجاب، مشروب خور و ... جواب می‌گیرند، اینها را تحویل می‌گیرند. اصلاً انگار تبعیض قائل می‌شوند، اصلاً حواسشان به ما نیست. انگار ما را فراموش کرده اند. چرا ما را تحویل نمی‌گیرند. این پیام‌ها همه مال شیطان است. هر چیزی که رابطه ما را با آباء طاهرین‌ما و با خانواده آسمانی ما یا با معشوق اصلی‌ما یعنی خدا خراب کند، هر چند مقدس هم باشد، آن رابطه و آن فکر، فکر شیطانی است. شما به بچه کوچک نگاه کنید. مادر بچه را بغل می‌کند و در بغلش نگه می‌دارد یا روی زانویش می‌خواباند. بیرون می‌خواهد برود بغلش می‌کند که بچه زمین نخورد. باید دست بچه را بگیرند، بلند بکنند و راهش ببرند تا این بچه روی پایش بایستد. مسیحی، یهودی هم از نظر اعتقادی مثل یک بچه ضعیف است. تحویلش می‌گیرند، خواب قیامت را می‌بیند. خواب امام حسین را می‌بیند. خواب خدا را می‌بیند. باید کسی بالاخره دستش را بگیرد. باید یک نیرو و یک امید و یک نشانه­ای به او بدهند. تو که متدینی، برای چی دنبال نشانه می‌گردی؟ تو مگر کافر هستی؟ مگر به خدا شک داری که مدام دنبال این هستی که تند و تند خواب ببینی؟ چرانیاز داری که تند و تند دستت را بگیرند؟ تند و تند به تو توجه بکنند؟ او دعایش اجابت می‌شود، برای اینکه دلش گرم شود تا شیطان به او حمله های بیشتری نکند. اما کسی که راه افتاده و پیش خدا قیمت دارد و بزرگ شده است، بد است بروند دستش را بگیرند. در حدیث داریم وقتی که عقل یک نفر زیاد می‌شود، خواب‌هایش کم می‌شود و اصلاً خواب نمی‌بیند. چون نیاز ندارد خواب ببیند. این آدم بصیر و آدم باشعوری است. بنابراین، اگر شما سیر معجزات انبیاء را نگاه کنید، می‌بینید در طول تاریخ، سیر معجزات انبیاء از محسوس شروع شده و به معقول ختم شده است. معجزه آخرین پیغمبر، یک معجزه معقول است؛ یک کتاب است. قبلی‌ها به پیامبرشان می‌گفتند: شتر از داخل کوه در بیاور؛ مرده زنده کن؛ سحر و جادو و نشان بده. چون آدم‌های ضعیفی بودند، مدام احتیاج به معجزات حسی داشتند. «بلا» برای اثبات میزانِ دلدادگی انسان به خدا، نازل می‌شود آیا حتماً باید مریض خودم شفا بگیرد تا دلم قرص شود که امام رضا (علیه‌السلام) شفا می‌دهد؟ اصلاً بلا برای همین است. بلا برای اثبات میزان ایمان، دلدادگی و عشق ما به معشوق است. اصلاً کسی بدون دردسر و بدون زحمت و بدون بلا، نه خودش و نه عشقش اثبات می‌شود. در سختی، در بلا، در فراق و در از دست دادنها است که یک نفر معلوم می‌شود که چقدر قیمت دارد. بعضی‌ها تا پول دارند، آد‌م‌های مؤمنی هستند. اما یک ذره که وضع اقتصادی‌شان به هم بریزد، ایمان‌شان را از دست می‌دهند و جهنمی می‌شوند. بعضی‌ها تا سالم هستند، آدم‌های مؤمنی هستند، همین که سلامت شان را از دست دادند، کاملاً خودشان را می‌بازند. شیطان هم روی او چنبره می‌زند و می‌گوید: اگر تو آدم خوبی بودی، سرطان نمی‌گرفتی. ببین خدا تو را شفا نمی‌دهد. ببین خدا دارد تو را از زنت یا از شوهرت یا از فرزندانت جدا می‌کند. اگر آدم قوی نباشد، یک بیماری، از دست دادن یک عضو، از دست دادن بچه، از دست دادن همسر و ... می‌تواند کاملاً او را مچاله کند. اینجاست که روح ایمان به داد انسان می‌رسد. چون روح ایمان، دارد با من حرف می‌زند و می‌گوید: این افکار غلط است. ما بلا را احتیاج داریم؛ نه فقط برای اینکه گناهان‌مان آمرزیده شود. بلا را احتیاج داریم برای اینکه درجات‌مان پیش خدا بالا برود. بلا را احتیاج داریم، برای اینکه حداقل خودمان بدانیم چطور آدمی هستیم؟ حداقل بدانیم واقعاً چقدر عاشق خدا هستیم؟ چقدر خدا را با بلا دوست داریم؟ در عشق‌های زمینی اگر دقت کرده باشید، هر طرفی که عاشق است، دو، سه چیز را خیلی دوست دارد. یکی اینکه دوست دارد به طرف مقابل مدام بگوید، دوستت دارم. دیگر اینکه دوست دارد عشقش را نشان بدهد و یک طوری ثابت کند. نشان دادن عشق، جز با فداکاری و جز با سرمایه­گذاری امکان­پذیر نیست. گاهی کسانی که همدیگر را دوست دارند، جانشان را برای همدیگر از دست می‌دهند. دوست دارد که طرف مقابل بفهمد که دوستش دارد. ما برای خدا چه کار باید بکنیم؟ خدا نیازی نیست بداند. می‌گوید شما گاهی ادعای عشق و ایمان می‌کنید؛ اما وقتی که می‌خواهید برای معشوق‌تان هزینه کنید، بسیار بخیل و خسیس هستید. می‌گویی، امام زمان و خدا، اما اینقدر که برای نامزدت، زنت، فرزندت، نوه­ات هزینه می‌کنی، اصلاً برای امام زمان دستت در جیبت نمی‌رود. چه موقع انسان از نظر قیمت، فاسق می‌شود؟ هر چیزی که می‌تواند رابطه من با خدا را خراب کند، رابطه من با معصوم را خراب کند، یقیناً برای من عزیزتر از خدا و معصوم است. وقتی عزیزتر شد، شخص از نظر قیمت فاسق می‌شود. این یک قاعده مهم است که نباید فراموش کرد. قرآن[3] فرمود: زمانی که آن 8 چیز در دل انسان از خدا و اهل بیت و جهاد در راه خدا بالاتر باشد، فاسق است. چون کمال نامحدود را رها کرده به کمال محدود چسبیده و این بی­عقلی و حماقت است. همانطور که اگر یک نفر یک میلیون تومان را به یک میلیارد تومان ترجیح بدهد، آدم احمق و فاسقی است. اصطلاحاً قرآن می‌گوید، منحرف و فاسق. یعنی این آدم شعور و تعادل ذهنی ندارد که به خاطر یک میلیون، از یک میلیارد گذشته و این اتفاق در زندگی انسان زیاد پیش می آید که انسان یک هزینه بالایی را می‌پردازد تا به یک چیز کوچکی برسد. کسی هم که کمال مطلق یا امام و معصوم را رها کند و به کمال محدود بچسبد، فاسق است. دنیا را چسبیده و ابدیت را رها کرده است. کانون نشاط و شادی در وجود ما، خدا و فرشته ها هستند. بنابراین، اگر چیزی بتواند نشاط من را بگیرد، یعنی آن چیز برای من عزیزتر از کانون شادی است. این درس خیلی خوبی است برای اینکه من بدانم قیمتم چقدر است. خداوند مؤمن را به گونه ­ای مسلح کرده که هیچ وقت غم نبیند. هیچ وقت مچاله نشود. هیچ وقت اضطراب سراغش نیاید. چون کانون شادی را بالاتر از بخش‌های پایینی قرار داده است. دعواها و اختلافات و درگیری‌ها و حوادث، در بخش محدود انسان اتفاق می‌افتد، نه در بخش نامحدود انسان. اگر این حوادث پایین، باعث شود که من کل را و مطلق را از دست بدهم، معلوم می شود که این امور در نزد من محبوب­تر از اصل هستند. یعنی گوش سمت چپِ من، یعنی بخش حیوانی‌ام بیشتر غذا می‌خورد تا گوش سمت راست و بخش ایمانی‌ام. پی نوشت: [1] . قرب الإسناد  ج۱ ص۳۳. [2] .  الکافی،جلد۲ ، صفحه۲۶۷ . [3] . اشاره به آیه 24 سوره توبه. ع ل 377

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11710
زمان انتشار: 31 می 2020
| | | |
پدر و مادر و فرزندان، نقش مهمی در پاتوق خانواده دارند

شرح زیارت عاشورا، جلسه 50، 1381/04/08

پدر و مادر و فرزندان، نقش مهمی در پاتوق خانواده دارند

پاتوقی خوب و مورد پسند خداوند و امام زمان است که وقتی انسان در آن شرکت می کند، به حضرت نزدیک تر شود. در پاتوق خانواده، پدر و مادر و فرزندان وظایف مهمی دارند.

فرزندان، بعد از ازدواج نباید پدرها و مادر ها را فراموش کنند. سعی کنند به آن ها سرکشی کرده و آنان را به منزل دعوت کنند. مرد باید نسبت به خانواده ی همسرش، مثل خانواده ی خودش باشد. زن هم نسبت به خانواده ی همسرش مثل خانواده ی خودش عمل کند و به بهانه های مقدس مثل کلاس و جلسه، ختم قرآن و صلوات، و یا بهانه های مستحب دیگر مثل اطعام، با هم ملاقات و دیدار داشته باشند. این در جامعه ی اسلامی رمز بزرگی است که اگر فراموش شود، جامعه ی اسلامی با انواع فسادها و مشکلات رو برو خواهد شد. هر چه قدر این فرهنگ را قوی تر کنیم، رحمت خداوند و پیروزی بر دشمنان امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) و دشمنان خودمان بیشتر خواهد شد. ملاقات و زیارت یکدیگر، باعث احیای قلب می شود امام صادق (علیه السلام) می فرماید: «تَزاوَرُوا فإنّ فی زِیارَتِكُم إحْیاءً لِقُلوبِكُم، و ذِكرا لأحادِیثِنا[1]  = دید و بازدید كنید كه دیدار شما از یكدیگر، موجب زنده شدن دل هاى شما و یاد كردن احادیث ما مى شود.» جان گرگان و سگان از هم جداست     متحد، جان های مردان خداست تمام دارایی انسان قلب اوست. مثل جنین که کل دارایی اش بدن  سالم اوست که باید آن را از رحم مادر به دنیا ببرد. انسان هم همه ی دارایی اش یک قلب و روح سالم است. قرآن می فرماید: برای کسی که از دنیا خارج می شود، یک چیز به درد می خورد و گرنه هر چه که داشته باشد، به درد نمی خورد. به محض این که انسان از دنیا خارج شود، اول از قلب و روح سالم او می پرسند. مثل یک جنین که  بعد از تولدش، از بدن سالمش می پرسند و قوانین دنیا روی بدنش اجرا می شود. یعنی دنیا به آن چه که در رحم گذشته کار دارد، با چیز دیگری کار ندارد. شرایط زیستی برزخ هم همینطور است. در آنجا کسی با حساب و کتاب ها و اعتبارات دنیایی کاری ندارد. اگر روح سالم با خودت نبری، اعتباراتی که از این دنیا می بری، هیچ ارزش و فایده­ ای ندارد. برای دنیا مهم این است که این قلب را سالم ببری. برای همین است که می گوییم همه ی دارایی انسان، قلبش است. دیدار برادرها احیای قلب تان است. یعنی نمی گذارد قلب تان بمیرد و آن موقعی که قلب از کم نوری اش سوسو می زند و ایست می کند و شمارش معکوس شروع شده، می بینی یک ملاقات و یک هیئت، انسان را سر حال می آورد و از مرگ نجات می دهد. الآن ما در دنیا اینها را نمی فهمیم. مثل ماهی که تا در آب است، نمی فهمد. اما تا بیرون بیفتد، می فهمد آب چه ارزشی داشته است. انسان نیز تا از مسجد و امامزاده  و هیئت و رفقا دور می شود، کسالت بر او عارض می شود. مثل آقای دکتری که در خارج زندگی می کرد و در یکی از مسافرت ها با ما همسفر بود. او می گفت: اصلاً طاقت ندارم. در محرم و صفر حتماً باید خودم را به ایران برسانم و اصلاً نمی توانم این جا بمانم. انسان نمی فهمد که خدا چه نعمتی به او داده و تعادل و شادی و خنده های از صمیم قلب و شوخی ها و نشاطش از کجاست؟ این ها را متوجه نمی شود. بعد که از او گرفته می شود و با چهار تا طبیعت گرا، در کارخانه و شرکت و اداره مجبور شود سر و کله بزند، می فهمد آرامش و نشاط و حیات یعنی چه؟ ملاقات ها و دیدارها عامل حیات قلب شماست. عامل پمپاژ  است و خون را به همه جا می رساند و بدن، حیات پیدا می کند. عاطفه و محبت غرب، در حد عاطفه ی حیوانی است انسان های طبیعت گرا در ملاقات شان احیای قلب ندارند و وقتی در ملاقات ها همدیگر را می بینند، خوش حالی شان براساس منافع فردی است. یعنی تا پول داری رفیقت هستم. به قول حضرت، مثل دارو با هم رفتار می کنند و تا وقتی مجبور نشوند، به ملاقات همدیگر نمی روند و به همدیگر سر نمی زنند و کاری با هم ندارند و در خودشان هستند. اگر با کسی قرار می گذارند و شام می دهند و شام می روند و مهمان می کنند و مهمانی می دهند، همه براساس منافع شخصی است و این که قرار است چیزی از دنیا به آن ها برسد. یعنی بیهوده به کسی شام نمی دهند. بی خود مهمانی راه نمی اندازند؛ بلکه بر اساس منافع دنیایی شان خرج می کنند. بنابراین، قلب هایشان احیا نمی شود. چون چنین روابطی تاریک است و مطلقاً نور ندارد. وقتی نور ندارد، حمایتی هم از جانب خدا نیست. قرآن می فرماید: «این ها مرده هستند.» دیگر معنا ندارد که انسان با نگاه کردن به مرده احساس حیات کند. بنابراین، می بینید که در فرهنگ غرب، چیزی به اسم ملاقات و مهمانی و صله ی ارحام و سر کشیدن نیست. آن جا خبری از عاطفه و محبت نیست. حتی پدر و مادر، وقتی فرزندشان 18 ساله می شود، او را از خانه بیرون می کنند. شرکت در جشن ازدواج و بر سر مزار مرده رفتن و گریه کردن، خیلی کم رنگ است. اصلاً بوسیدن بچه های کوچک، برای آن ها خیلی تعجب دارد. می گویند: ما این فرهنگ عاطفی را نداریم. احساساتی شدن و بروز دادن احساسات را اصلاً نمی فهمند. طبیعت گرایی باعث می شود انسان حتی بچه و والدینش را راحت بکشد. ابراز محبت، خوش اخلاقی، لبخند زدن و با پرستیژ عمل کردن، با دیدن کسی از جا بلند شدن و کلاه را برداشتن و عرض ارادت کردن، همه برای نفع شخصی و فریب دیگران است. مثل فروشنده ها یشان که وقتی داخل مغازه می شوی، خوش اخلاق ترین و با عاطفه ترین آدم ها هستند. تحویلت می گیرند و چنان پاگیرت می کنند که تا جیبت را خالی نکنند، نمی گذارند بروی. این رسم آن جاست. عاطفه و مهرورزی انسانی در آن جا، در حد حیوانی است. اسلام به گرفتن دوست، زیاد سفارش کرده است پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله  و سلم فرمودند: « استكْثِروا مِن الإخوانِ فإنَّ لكلِّ مؤمنٍ شَفاعةً یومَ القیامةِ[2] = بر شمار برادران خود بیفزایید؛ زیرا در روز قیامت هر مؤمنى را شفاعتى است.» در اسلام سفارش شده که زیاد دنبال رفیق های صادق باشید. بعضی ها می گویند: بی خود سر خودت را شلوغ نکن و اگر تا آخر عمر با یکی دو نفر رفیق باشی، کافی است. اما دین ما می گوید: هر چه می توانید رفیق بگیرید. یکی از دلایلش این است که باعث حیات قلب می شود. به همین دلیل، کسانی که اهل رفاقت نیستند و کم رفیق می گیرند و نمی گذارند کسی با آن ها رفیق شود و فقط در خودشان هستند، از جهت احیای قلب، ضعیف هستند. آدم های پژمرده و دل مرده اند. حتی کسانی که اهل مطالعه هستند، ولی رفقای خوب ندارند و فقط به درس و کتاب چسبیده اند؛ با این که درس ها را خوب می خوانند و معارف و قرآن و تفسیر و اخلاق و عرفان را خوب بلدند، ولی آدم های پژمرده و مرده­دلی هستند و زود پژمرده می شوند. این طور آدم ها اعتقادات شان هم زود خدشه دار می شود و زود شیطان سوار شان می شود. بنابراین، دنبال این باشید که برادران صادق و آخرتی بگیرید. برادرانی که برادر ابدی شما باشند. پی نوشت: [1] الكافی : 2/186/2 [2]كنز العمّال : 24642 ظ م - 41

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11702
زمان انتشار: 27 می 2020
| |
ظهورات زیبای قلب، نتیجه چیست؟

قلب، جلسه 26، 89/09/27

ظهورات زیبای قلب، نتیجه چیست؟

قلب به گونه ­ای است که اگر خوب تغذیه و باطن­سازی شود، ظهوراتش همیشه زیبا و آرام بخش خواهد بود و خوشبختی و آرامش برای انسان به بار خواهد آورد و انسان را از دنیای بیرون از خودش بی­نیاز خواهد کرد. دل، کانون قدرت‌ها، شادی‌ها و آرامش‌هاست. قاعده‌ای را بیان کردیم با عنوان «الظاهرُ عِنوانُ الباطن= آنچه از انسان ظهور می‌کند، نماینده درون اوست».

اگر از کسی زودرنجی، حساسیت، عصبانیت، بداخلاقی، حسادت، بددهانی، بدبینی، پوچ­گرایی، غصه و اضطراب ظهور می‌کند، نشانه آن است که در باطنش چیزی دارد که اینها را تولید می‌کند. یعنی یک کانون عفونی در درون او باعث ظهور این خروجی ها در روح او می‌شود. پس برای بررسی یک بیماری، ابتدا باید به درون بپردازیم و ببینیم در باطن بدن چه اتفاقی دارد می‌افتد که ظهورش به این شکل شده است. وقتی که قلب تغذیه شود، حوادث بیرونی هر چقدر هم سخت باشد، نمی‌تواند انسان را از پای در بیاورد؛ چون باطن ­سازی کرده است. آسیب‌هایی که ما از بیرون می‌بینیم به این دلیل نیست که آسیب‌های بیرون واقعاً کشنده اند و یا خداوند متعال جهان را طوری آفریده که ما حتماً باید له شویم، تحقیر شویم، اعصاب‌مان خرد شود و عذاب بکشیم. خیر؛ اگر می‌بینیم کسانی تا مرز خودکشی و آدمکشی پیش می‌روند، برای این است که از درون ضعیف هستند. وقتی ساختار بدن از درون ضعیف باشد، میکروب می‌تواند بدن را بیمار کند. این یادمان باشد، شرائط خارجی هیچ وقت نمی‌تواند حاکمیت بر انسان پیدا کند. مثلاً محیط؛ محیط هر چقدر از نظر فساد قوی باشد، نمی‌تواند بر فرد غلبه کند. نمونه‌اش آسیه زن فرعون، در بدترین محیط فرعونی زندگی می‌کند؛ اما ولی­ خدا می شود. آسیه چون درونش را با خوراک مناسب قلبش قدرتمند کرده، آن محیط آلوده نمی‌تواند با او کاری بکند. در طول تاریخ و تا زمان خودمان انسان‌هایی را داشته ایم و داریم که در بدترین شرائط محیطی به سر بردند، ولی انسان‌های قدرتمند و شاد و موفقی بودند. حوادث و عوامل بیرونی، هیچ وقت نمی‌توانند مسلط بر انسان شوند وراثت، لقمه، محیط خارجی، تربیت و... همه اینها مؤثر در انسان هستند، اما هیچ وقت حاکم بر انسان نمی‌شوند. انسان قوا و قدرت‌هایی دارد و خداوند او را به توانایی ‌هایی مجهز کرده که می‌تواند بر همه آن فشارهای خارجی و عوامل خارجی غلبه کند و خودش را به موفقیت، پاکی، شادی و آرامش برساند. این که ما فکر می‌کنیم فاجعه ­ای در بیرون، در زندگی‌مان، در محیط کار ما وجود دارد که به همان دلیل نمی‌توانیم آرامش داشته باشیم و احساس بدبختی و پوچی و شکست به ما دست می‌دهد، برای این است که درون ما این احساس را برمی‌دارد. یعنی ما در واقع، همیشه با درون خودمان روبرو هستیم و آن چیزی که بیرون هست، مستقیماً با ما در ارتباط نیست. مثلاً من الان این لیوان چای را دردست گرفته‌ام که گرم است و دارم گرما را حس می‌کنم و مستقیم نفس من دارد از دستم حس گرما را می‌گیرد. اگر دست من یخ باشد، یا سِر باشد، هیچ وقت این گرمای بیرونی را ادراک نمی‌کند؛ با اینکه گرما هست. این مثل فکر می‌ماند. مثلاً به شما می‌گویند: فلان کسی که به او علاقه دارید، تصادف کرد و مُرد. آن چیزی که شما را ناراحت می‌کند، فکر شماست؛ فکر این که او مُرده است. ممکن است طرف دروغ بگوید و اصلاً در خارج چنین اتفاقی نیفتاده باشد و یا شاید طرف مجروح شده باشد و نمرده باشد. اما تو فکر می‌کنی که او مرده است و این دارد تو را نگران می‌کند. یعنی ممکن است حقیقت خارجی، درست برعکس این حقیقتی باشد که به ما رسیده است، اما آن که همیشه ما را نگران می‌کند،‌ فکر و درونِ ما است. پس صورت خارجی، هیچ وقت مهمتر از آن چیزی که ما ادراک می‌کنیم، نیست. ما در واقع مستقیماً با افکار خودمان و با احساس و ادراکات خودمان سر و کار داریم. این ارتباط مستقیم با افکار و احساسات و ادراکات باعث می‌شود که اگر درون من قدرتمند باشد، من به آرامش می‌رسم. اما اگر درون من قدرتمند نباشد؛ آن چیزی که می‌تواند به من پیام بدهد، می‌تواند این ناراحتی‌ها را در من ایجاد کند و من را متلاشی کند. پس، من همیشه نان­خور خودم هستم، سر سفره خودم نشسته‌ام. یکی را می‌بینید با یک حادثه به خودکشی می‌رسد؛ اما دیگری را می‌بینید که با همان حادثه، به قدرت می‌رسد. پس اینها بسته به این است که درون و باطن ما چقدر مایه و توان دارد که باعث می‌شود ما از یک امر خارجی، دو جور برداشت کنیم. پس وظیفه اصلی ما در درجه اول این است که درون و باطن را قدرتمند کنیم و آن را خوب بسازیم. ما در این ایام، عزادار خانمی هستیم که فرزندانش را، برادرزاده­ها، فامیل و برادر عزیزش را جلویش تکه­تکه کردند و کشتند و بعد هم به اسارت رفته و کتک خورده، اما فرمود:«و ما رأیت الا جمیلا= جز زیبایی چیزی ندیدم.» شما خودتان را بگذارید جای این خانم. اگر یکی از این اتفاقات می‌خواست برای شما بیفتد، چه می کردید؟ مصائبی که حضرت زینب با آن روبرو بود، شاید قابل محاسبه نباشد. اما این مصائب برای حضرت زیبا بود. چرا؟ چون در مسیر الله بود. فشار روانی ما، معلول ضعف خود ماست، نه معلول قدرت عوامل خارجی ما اگر فشار روانی داریم، این فشار روانی معلول قدرت عوامل خارجی نیست، معلول ضعف خود ماست. معلول این است که درون، بی­مایه است و تغذیه نشده و سوء تغذیه دارد که در مقابل میکروب‌ها و حوادث بیرونی اینقدر از خودش عکس‌العمل‌های بد و ناامیدانه و پوچ‌­گرایانه نشان می‌دهد؛ وگرنه تفسیرهایی به نام بدبختی، پوچی، گرفتاری، بیچارگی، بی­شانسی و هزار چیز دیگر، اینها همه ساخته ذهن ماست. مضافاً اینکه، کسی به نام شیطان هم دارد اینها را در ذهن ما بزرگ می‌کند. قوه واهمه ما و شیطان، همیشه یک حادثه را چند برابر بیش از آنچه که اهمیت دارد، بزرگ نشان می‌دهند. برداشتی که ما از مشکلات زندگی و حوادث می‌کنیم، قیمتی است که شیطان چندین برابر روی آن گذاشته است. برای همین هم گاهی ما سر هیچ و پوچ، کلی عصبانی می‌شویم. همانطور که یک میکروب همه بدن‌ها را یکسان درگیر نمی‌کند، حوادث هم همینگونه اند. مثلاً می‌گویند سِحر کردند و بخت فلانی را را بستند. یا از طریق جادو روی طرف تأثیر گذاشته اند، یا فلانی جن­ زده شده و ... . اساساً کسانی این درگیری‌ها را پیدا می‌کنند که درون‌شان ضعیف است و آمادگی پذیرش این چیزها را دارند؛ و گرنه خداوند هیچ جنی را مسلط بر انسان نمی‌کند. همانگونه که هیچ شیطانی را بر انسان مسلط نمی‌کند. اصلاً سیستم خلقت خدا اینطوری نیست که کسی بر انسان حاکم شود. نه نطفه، نه لقمه، نه محیط، نه تربیت، نه هیچ چیز خارجی وجود ندارد که در نهایت بتواند بر انسان تسلط پیدا کند. این قاعده را دقت کنید. هر چند که اینها ممکن است کمک کننده بر انتخاب راه باطل باشند، اما تعیین کننده نیستند. یعنی اصلاً ما چیز خارجی به این عنوان که انسان بگوید:«من نبودم، تقصیر بیرون بود» نداریم. انسان همیشه خودش مسئول انتخاب هایش است. اگر غصه می‌خورد، اگر افسردگی دارد، اگر پژمردگی دارد، اگر حسود است، اگر احساس پوچی می‌کند، اگر بدبین و زودرنج است، همه برای این است که در حق خودش یک سری جنایت‌هایی کرده و خودش بلاهایی سر خود آورده است. کمترین کار و کمترین گناه و بلایی که سر خود آورده، این است که تنبلی و بی­حوصلگی کرده. همین که در حق خود و تغذیه درون خودش تنبل و بی­حوصله بوده است، کافیست که بگوییم راهش را خودش اینطوری انتخاب کرده است. آنچه که در حرکت قلب نیز مهم است، تغذیه سالم قلب است؛ زیرا قلب همه هستی ماست. اگر قلب سالم باشد، در مقابل میکروب‌های بیرونی مقاومت می‌کند. قلب ضعیفی که خوب تغذیه نشده، در مقابل میکروب آسیب پذیر بوده و بیمار می‌شود. هر چه قلب ضعیف­ تر باشد، آسیب ­پذیری بیشتری دارد. پس، مبنا خود من هستم. مبنا درونِ خود من است. آنچه که بیرون هست، توهمی است که شیطان در ما ایجاد می‌کند و یک دفعه برای ما فاجعه می‌شود. اما همین حوادث بیرونی، کسی مثل حضرت زینب (سلام‌الله‌علیها) و یا حضرت آسیه را تا آغوش خدا می‌برد. ثروت، سلامتی روح است اگر من رفتم به سمت منفی‌ها، یعنی من بی­مایه هستم و سوءتغذیه دارم. بدن چنین کسی فقیر است. این روح، روح فقیری است. پس ثروت ما، سلامتی روح ماست. خوراک روح هم یاد خدا، یاد بینهایت، یاد کمال و یاد معشوق اصلی است. غذای اصلی و کمال اصلی روح انسان، یاد کمال مطلق و بینهایت است. شما به میزانی که با حقیقت خودت اوج می‌گیری، غذا می‌خوری و ارتباط برقرار می‌کنی، آدم هستی و قوی هستی؛ و گرنه طبیعی است که باید ضعیف باشی. شما به کسی که غذا نمی‌خورد و در اثر نخوردن غذا مریض می‌شود یا به مرگ می‌افتد، می‌گویید: می‌خواستی غذا بخوری که به این روز نیفتی. تو نه نماز می‌خوانی؛ نه ذکر داری؛ نه خلوت داری؛ نه سحر داری؛ نه شب داری؛ نه تسبیح داری؛ نه سجاده داری؛ نه مطالعه داری؛ نه استاد داری؛ نه روند تغذیه معنوی داری؛ و می‌خواهی آدم شادی هم باشی؟ این تفکر واقعاً احمقانه است که کسی غذا نخورد و بعد، از ضعیفی و بیماری جسم شکایت کند. در مورد روح هم همینطور است. آدم احمق کسی است که از آن چیزی که روحش را آرامش، قدرت و شادی می‌دهد، استفاده نمی‌کند. به کمتر از خدا اگر اکتفا کنیم، رشدی صورت نمی‌گیرد خداوند متعال اول حقیقت ما را به وجود آورده و سپس بقیه نظام خلقت خلق شده‌اند. حقیقت ما اسم‌های مختلفی دارد، مثل روح یا همان نور محمد (صلی‌الله‌علیه‌وآله) یا مَثَل اعلی. پس حقیقت من این است و باطن من این جایگاه را دارد و به کمتر از آن اگر اکتفا کنم، رشد نمی‌کنم. رشد زمانی اتفاق می‌افتد که «اضافه شدن» صورت بگیرد تا انسان رضایت و تعادل بیاید. رضایت و آرامش زمانی است که شما یک چیزی را اضافه کرده باشی. مثلاً وقتی می‌گوییم: درخت رشد کرده، یعنی چیزی بیشتر از آنچه که هست، به دست آورده. یا شخصی سر کار می‌رود، 5 میلیون تومانش می‌شود 10 میلیون تومان، این رضایت ­بخش است و می‌گوید: یک چیزی اضافه کردم. حالا اگر رفت سر کار و 5 میلیون تومانش شد 3 میلیون تومان، ضرر کرده و اصل سرمایه را از دست داده. پس رشد همیشه اضافه شدن است. حالا چون جایگاه اصلی ما اینجا نیست، چیزهایی که در اینجا و پایین­تر از ماست، اصلاً نمی‌تواند به ما رشد بدهد. آن که می‌تواند به من رشد بدهد، یا از جنس خودم است، یا بالاتر از خودم. بنابراین، انسانی که به کمتر از این مقام راضی شود، این برای یک انسان طبیعی نیست و او فاسق است. یعنی طبیعت انسانی را از دست داده و این حالت انحراف را فسق می گویند. چون طبیعت انسانی، باید ما را همیشه به بالاتر از خودمان بکشاند، نه پایین­تر از خودمان. در حرکت قلب، باید بدانیم قیمت قلب ما چقدر است و ما چقدر امتداد داریم؟ چون امتداد ما تا بینهایت است و تا خدا خدایی می‌کند، با خدا هستیم. در این صورت، نه تنها مرگ جلوی رشد من را نمی‌تواند بگیرد؛ بلکه یک وسیله برای پیشرفت و رشد من است. مرگ مثل تولد بچه و یک وسیله است، برای اینکه بتواند آن استعدادهایی که جنین در رحم جمع کرده را شکوفا کند. مرگ برای انسان، خیلی زیباست. چون انسان وقتی که از دریچه موت داخل می‌رود، استعدادش در آن طرف، میلیاردها برابر شکوفا می‌شود و می‌تواند اوج بگیرد. به شرط اینکه قبلاً در دوران رحمی آمادگی‌های لازم را کسب کرده باشد. دو راهی که انسان در پیش رو دارد در مسیری که انسان دارد طی می‌کند، دو راه بیشتر ندارد، راه اول این است که، خودش را با غذای حقیقی، یعنی «الله، یاد خدا، الهی شدن، اخلاق خدایی، اسماء خدا و اهل بیت(علیهم‌السلام) شیوه و سیره آنها» تربیت می‌کند که شخصیتاً، یک شخصیت قوی می‌شود. راه دوم این است که، این کار را نکند و چون ما از اول بینهایت­طلب خلق شده‌ایم و روح مان از روح خداست، به اینجا که می‌آییم، نمی‌توانیم ساکن باشیم. انسان تا ساکن شود، دست به خودکشی می‌زند. یعنی اگر تصور کند که نمی‌تواند دو قدم جلوتر برود، یا خودکشی می‌کند، یا دیوانه می‌شود. اینهایی که دیوانه می‌شوند یا خودکشی می‌کنند، برای این است که در مسیرشان توقف حاصل شده است. یعنی من دیگر بدبخت هستم. من دیگر امکان رشد ندارم. خیال می کنند که دیگر تمام شد. ولی انسانها چون روح بینهایت دارند، به اینجا که می‌آیند، دائماً در حال اضافه کردن و در حال جذب کمال هستند. می‌خواهند محدودیت‌ها را از خودشان بردارند. انسان نمی‌تواند حس بینهایت‌طلبی اش را در ناسوت، یعنی در اینجا ارضا کند. از نظر بینهایت طلبی، یزید با امام حسین (علیه‌السلام) فرقی ندارد. هر دو بینهایت‌ را می‌خواهند. اما امام حسین بینهایت را پیدا کرده، ولی یزید دنبال آن می‌گردد. برای من و شما خطر خیلی بیشتر است. آدم وقتی می‌فهمد که چه کسی می‌تواند ارضایش کند، از اول می‌رود با معشوق اصلیش پیوند برقرار می‌کند. ولی اگر نرود تا پیوند برقرار کند، چون نمی‌تواند ساکت باشد و باید حتماً احساس موفقیت و رشد بکند، در نتیجه می‌رود سراغ کمالات درجه پایین و سراغ تنوع­طلبی. اگر سراغ چیزهای پست رفت، چون اینها نمی‌تواند او را ارضا کند، دائماً مجبور به کلاه گذاشتن سر خودش است. چادر و روسری‌اش را عوض می‌کند. کچل است، می‌رود مو می‌کارد. اتومبیل و خانه اش را عوض می‌کند. مدرک تحصیلی بالاتر می‌گیرد. اما می بیند که هر کاری می‌کند، آرام نمی‌شود. بعد می‌گوید، بروم زبان بخوانم؛ کامپیوتر بخوانم؛ نقاشی کنم. باز هم می‌بیند آرام نمی‌شود و مدام این تنوع طلبی‌ها را دارد و سعی می‌کند خود را با این ها آرام نگه دارد تا توهماً رشد کند. اکثر انسانها توهم رشد دارند. یعنی همه دارند در جا می‌زنند و رشد حقیقی صورت نمی‌گیرد. این شخص وقتی می‌میرد، فاجعه یک دفعه شروع می‌شود. آدم موقع تولدش یک دفعه آن‌طرف بیاید و بفهمد که هیچ چیزی ندارد. دستش خالی است. تمام چیزهایی که یک عمر برای آنها کار می‌کرده، اصلاً کاربردی برای آن سمت ندارد. قرآن می‌فرماید، بعضی‌ها خودشان مخصوصاً خودشان را کور می‌کنند. یعنی با اینکه می‌فهمند، ولی نمی‌خواهند که رشد کنند. خودش را به کری و کوری می زند. به تنوع­طلبی می‌افتد و عمرش مثل باد می‌گذرد. جبران مافات و رفتن به سمت معشوق اصلی در حدیث عنوان بصری اینها را توضیح داده ایم. من اگر 60 سال اشتباه رفتم، چطوری جبرانش کنم؟ این قابل جبران است. اگر دو ماه زنده هستیم، شش ماه یا یکسال زنده هستیم، سراغ خوراک اصلی و سراغ محبوب اصلی برویم. اما در پیری این کار سخت­تر از جوانی است. چون این آدم، یک عمر با کمالات «جمادی و نباتی و حیوانی» انس گرفته و حالا باید بتواند بر همه غلبه کند، اما سخت است. ارزش حر به این است که یک دفعه 50 سال را یک شبه درست کرد. به مقامش، ریاستش، موقعیتش و به ثروتش غلبه کرد، همه را کنار گذاشت. در خانه امام حسین رفت و جانش را هم گذاشت. پیرمردی در جبهه بود، خدا رحمتش کند. می‌گفت: من از این پیرمردهای دنیاطلبِ چسبیده به دنیا بودم که نه با اسلام و نه با دین و با هیچ چیز کاری نداشتم. می‌دیدم در کشور جنگ است؛ ولی اصلاً برایم مهم نبود. گفت: یک روز در مغازه­ام یک دختربچه کوچک آمد پنج ریال داد و گفت: یک کمپوت بده. گفتم: پولت کم است، نمی‌شود. گفت: دو سه روز دیگر گذشت. باز آمد و کمپوت خواست، پولش کم بود، گفتم: پولت کم است نمی‌شود. این دختر هر چند روز یکبار می‌آمد و می‌گفت: یک کمپوت به من بده. دو ریال، سه ریال، پنج ریال به پولش اضافه می‌کرد و می‌آورد. گفت: اینقدر هم من کرامت نداشتم که بگویم: باشد، بابا! بیا من یک کمپوت به تو هدیه می‌دهم. اینقدر این دختر آمد و رفت تا پولش را رساند به قیمت یک کمپوت. بعد من گفتم: حالا می‌شود و به او یک کمپوت دادم و پرسیدم: حالا می‌خواستی چه کار کنی؟ می‌خواستی بخوری؟ گفت: نه می‌خواستم به جبهه هدیه بدهم. گفت: من یک دفعه به هم ریختم. دیدم این بچه همه داراییش را جمع کرده و هر چه داشته گذاشته وسط برای جبهه. گفت: خیلی خجالت کشیدم و کرکره مغازه را پایین کشید و تصمیم خودم را گرفتم. خیلی جگر می‌خواهد که آدم کرکره ی دنیا را پایین بکشد. هر کسی نمی‌تواند این کار را بکند. منتظر واقعی، امام زمان ع است امام زمان در چادرش منتظر تک­ تک ما است. ما باید برویم به چادر حضرت. اما ما نمی‌رویم. بعد می‌گوییم توفیق نیست؛ ما را نمی‌طلبند. نه؛ آنها خیلی با اشتیاق منتظر ما هستند. خدا خیلی با اشتیاق منتظر ماست که با او آشتی کنیم. مهم این است که ما ببینیم که آیا می‌توانیم از این آشغال‌ها و جیفه ­ها دست برداریم یا نه؟ می‌توانیم خودمان را یک دله بکنیم یا نه؟ فقط پاسخ دادن به یک «قل» خدا را می‌خواهد که می فرماید:«قُلْ إِنَّ صَلاتِی وَ نُسُكِی وَ مَحْیایَ وَ مَماتِی لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِینَ[1] = بگو در حقیقت، نماز من و [سایر] عبادات من و زندگى و مرگ من، براى خدا پروردگار جهانیان است.» بگو خدایا! می‌خواهم با تو زندگی کنم. اصلاً می‌خواهم با تو باشم. من دوست ندارم که همسرم، پدرم، مادرم، اموالم، داراییم، خانه ­ام از تو و از امام زمانم نزد من عزیزتر باشند. من می‌خواهم آدم باشم. ما همیشه از خدا ترسیده ایم و فرار کرده ایم. همیشه می‌ترسیم از اینکه با او خلوت کنیم و حرف بزنیم. ما حوصله خدا را نداریم. وقتی که کسی می‌خواهد برود پیش یک آدمی که او را نمی‌شناسد، به خودش می‌رسد، عطر می‌زند، مسواک می‌زند، صورتش را آرایش می‌کند. دو ساعت جلوی آینه ایستاده، چون می‌خواهد مهمانی برود. اما وقتی می‌خواهد پیش خدا برود، یک مُهر برمی‌دارد و روی زمین می‌اندازد که نماز بخواند. نمی‌گوید عطری بزنم، مسواکی بزنم، لباسم را عوض کنم و بایستم و تمرکزی روی این سجاده بگیرم. از اذان و اقامه‌اش می‌دزدد. از قنوتش می‌دزدد، از سجده­اش می‌دزدد. اینها برای این است که از بس بیزار است. حوصله خودش و اصل خودش را هم ندارد. رشد حقیقی و رشد توهمی چیست؟ رشد حقیقی و رشد توهمی دو چیز متفاوتند. رشد حقیقی در پیوند با اصل خودت است. رشد توهمی این است که تو در کمالات پایین دائماً تنوع ­طلبی کنی و عوض شان بکنی. دائماً سر جای خودت داری با چیزهایی که لیاقت تو را ندارند و فقط ابزار تو هستند، بازی ‌کنی. یعنی در جا بزنی و خیال کنی که داری رشد می کنی.  کسی که در رشد توهمی در جا می زند، موقع مردن، یک دفعه وارد یک فضایی می‌شود که برایش وحشتناک خواهد بود. چون، هیچ انسی با آنجا نداشته و همه چیزهایی که او با آنها انس داشته، مار و اژدها و عقرب‌های بسیار وحشتناک شده و به جانش افتاده اند. فرمود: به اندازه ­ای که قرار است با خدا زندگی کنید، با او انس بگیرید. ما قرار است با خدا بینهایت زندگی کنیم. پس باید شروع کنیم به انس گرفتن با او و نترسیدن و این یعنی رشد حقیقی.  پی نوشت:   [1] . سوره انعام/162. ع ل 376

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11700
زمان انتشار: 31 می 2020
| |
بهشت و جهنم، ظهور نفس  انسان هستند

خانواده آسمانی؛ جلسه 529؛ 1399/03/01

بهشت و جهنم، ظهور نفس  انسان هستند

درجات بهشت و مقامات و لذات بهشتی که به اندازه همه آسمان و زمین است، جز با سبقت و سرعت در مغفرت الهی حاصل نمی شود. 

بحث اوصاف بهشت به اتمام رسید. از این جلسه، درباره وسعت بهشت سخن خواهیم گفت. هر چقدر درباره وسعت بهشت و تنوع نعمت ها یا ساختار جهنم و تنوع عذاب‌ها می خوانیم، تمام آنها مربوط به مباحث انسان شناسی است. به این معنا که درجات بهشت و درکات جهنم، ظهور نفس انسان هستند. نفس به گونه ای است که هم می‌تواند اوج بگیرد و بهشتی شود و هم می تواند سقوط کند و به درکات جهنم برسد. نفس با لجبازی، حسادت، بدبینی، تنگ نظری، اضطراب، غم، مراء، بگو و مگو و.... می‌سوزد و جهنمی می‌شود. در مقابل امید، شادی، نشاط،آرامش و محبت بهشت را در پی دارد. قبلاً عرض شد که بهشت و جهنم در نفس هستند. یعنی سعه وجودی انسان به گونه ای است که هم بهشت با تمام وسعتش در آن جا می گیرد و هم جهنم. پس توجه به پیچیدگی نظام خلقت خداوند داشته باشید که چقدر عجیب و عظیم است و چه موجودی خلق کرده است. جهنم نیز، هرچند که تنگ است، اما مثل بهشت وسیع است و انتها ندارد و از سوزندان افراد هم خسته نمی‌شود. مطالعه آیات مربوط به وسعت بهشت یا جهنم در واقع، مطالعه نفس خودمان است. در ادامه به چند نمونه از آیات قرآن می‌پردازیم. سوره حدید، آیه 23: «سَابِقُوا إِلَى مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ وَجَنَّةٍ عَرْضُهَا كَعَرْضِ السَّمَاءِ وَالْأَرْضِ أُعِدَّتْ لِلَّذِینَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَرُسُلِهِ ذَلِكَ فَضْلُ اللَّهِ یُؤْتِیهِ مَنْ یَشَاءُ  وَاللَّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِیمِ= به سوی آمرزش پروردگارتان بشتابید و به راه بهشتی که عرضش به پهنای آسمان و زمین است و برای اهل ایمان به خدا و پیامبرانش مهیّا گردیده. این فضل خداست که به هر کس بخواهد، عطا می‌کند و خدا دارای فضل و کرم بسیار عظیم است». سوره آل عمران، آیه 133: « وَسَارِعُوا إِلَى مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ وَجَنَّةٍ عَرْضُهَا السَّمَاوَاتُ وَالْأَرْضُ أُعِدَّتْ لِلْمُتَّقِینَ= و بشتابید به سوی مغفرت پروردگار خود و به‌سوی بهشتی که پهنای آن همه آسمان‌ها و زمین را فرا گرفته و مهیّا برای پرهیزکاران است». تقوا یعنی پرهیز از هر محدودیتی و متقین کسانی هستند که از محدودیت بیزارند. متقین گرفتار و اسیر کمالات «جمادی، گیاهی، حیوانی و علمی» نیستند. چون این کمالات محدود هستند. مؤمن از اینها استفاده می‌کند، ولی اسیر آنها نیست؛ بلکه حاکم بر این کمالات است و هرگز در آنها گیر نمی‌کند. هیچ اتفاقی آن‌ها را آتش نمی زند. در این دو آیه، دو کلمه مهم و کلیدی به کار رفته است: «سابقوا» و «سارعوا». این سبقت گیری و سرعت داشتن به سوی مغفرت پروردگار، برای این است که به مغفرت که یک ورودی است، دست پیدا کنیم. زیرا اگر کسی مشمول مغفرت الهی نشود، به بهشت راه پیدا نمی‌کند. یعنی کسی به ذات، شایستگی بهشت را ندارد. اگر رحمت و فضل الهی شامل حال انسان نشود، به بهشت راه پیدا نمی کند. پس ساختار بهشت براساس رحمت و فضل الهی است. این طور نیست که کسی از خدا طلب داشته باشد. بنا براین، اگر کسی ورودی و کانال مغفرت را نداشته نباشد، نمی تواند به بهشت دست یابد. در اینجا نقش استغفار مهم است و سلاح بسیار مهمی برای متقین و مومن است. «سارعوا» یعنی وقت ندارید، باید بجنبید و با سرعت به سوی بهشت حرکت کنید. یعنی معطل نکنید؛ چون فرصت نیست. معنای عرفانی اش این است که خدا و خانواده آسمانی شما دلتنگ و منتظر شما هستند. عشق معشوقان ولی افزون تر است                                لیلی از مجنون بسی مجنون تر است پس برای رسیدن به بهشت با سرعت و سبقت حرکت کرد. اما آن چه که زمینه ساز این دو است، مغفرت است. آن گاه به بهشتی می رسی که وسعتش همه آسمان و زمین است. این وسعت، عظمت نفس را می رساند. در قیامت وقتی نفس باز می شود، 50هزار سال طول می کشد: «كَانَ مِقْدَارُهُ خَمْسِینَ أَلْفَ سَنَةٍ[1]= روزی که مدتش پنجاه هزار سال خواهد بود». درست مثل باز شدن دنیا برای جنین که از محل کوچک و تنگی به دنیای و سیع وارد می شود. اما اگر کسی از زمین نگذرد، به بهشت نمی رسد. اگر کسی به خاطر صد متر یا پانصد متر زمین، با خواهر و برادرش به جان هم افتاد، سخن گفتن از بهشت برای او مسخره خواهد بود. خیال بهشت، نفس را بهشتی می کند برای ورود به هر بخشی، انسان باید اول با خیالش وارد شود. مثل کسانی که می خواهند به جهنم بروند. اینها اول با فکر و خیال شان می روند، بعد وجودشان جهنمی می شود. امیرالمومنین علی (علیه‌السلام) فرمودند: «مَنْ كَثُرَ فِكْرُهُ فِی اَلْمَعَاصِی دَعَتْهُ إِلَیْهَا[2]= کسی كه در گناهان بسیار اندیشه كند، [این كار،] او را به گناه مى‌كشانَد». اگر گناهی به خیال مان آمد، پذیرفتیم و حکم صادر کردیم، سوختیم. گناهانی مثل حسادت، عصبانیت، دزدی، اختلاس و.... اول انسان این ها را تصور می کند، خیال می کند، هوس می کند، بعد به آن آلوده می شود. بهشت هم همین طور است. در ابتدا باید خیال پردازی کرد. انسان باید دائم هوس های بهشتی را داشته باشد و لذت های خیالی ببرد. لذت های خیالی هم موجب می شود که نفس به سوی همان ها برود. رختخواب را می توان با خیالهای بهشتی تبدیل به محراب کرد؛ اما وقتی ذهن درگیر کینه ها و غصه هاست، محدود می شود و می سوزد. پس ذهن را باید تربیت کرد و به سمت خوبی ها و محبتها برد تا کم کم شخصیت انسان بهشتی شود. بهشت/ وسعت بهشت پی نوشت: [1]. سوره معارج، آیه 4. [2] . تمیمی آمدی، غرر الحکم و درر الکلم، ج1، ص۶۲۳. قا/256

صوت

1 - بهشت و جهنم، ظهور نفس  انسان هستند

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11699
زمان انتشار: 26 می 2020
| | |
آغاز حکومت مهدوی حضرت بقیه‌الله"عج" از بیت المقدس ...

آغاز حکومت مهدوی حضرت بقیه‌الله"عج" از بیت المقدس ...

فیلم

1 - آغاز حکومت مهدوی حضرت بقیه‌الله"عج" از بیت المقدس ...

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11698
زمان انتشار: 21 می 2020
| |
روز قدس

روز قدس

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11697
زمان انتشار: 24 می 2020
| |
دعای حضرت مهدی(عج) در روز عید فطر

دعای حضرت مهدی(عج) در روز عید فطر

پروردگارا! به سوی تو روی می آورم، در حالی که پیامبر صلی الله علیه و آله پیشاپیش و علی علیه السلام پشت سر و سمت راستم و امامانم در سمتِ چپم می باشند؛ با آنان از عذابت خود را مستور داشته و به تو نزدیکی می جویم و هیچ کسی را جز ایشان به تو نزدیکتر نیافته ام، آنان امامانم می باشند، هر اسم از عقابت و غضبت را با ایشان مبدل به امنیت می کنم، به رحمتت مرا در زمره بندگان صالحت قرار ده.

پروردگارا! تو را خواهانم، به من توجه بنما و آنچه نزدِ تو است را جویا هستم؛ پس برایم سهل و آسان گردان، و حاجات هایم را تحقق بخش. تو در کتابت و گفتار حقت چنین گفتی: «ماه رمضان که قرآن در آن ماه برای هدایتِ مردم به همراه نشانه های هدایت نازل شده است.» احترام این ماه را با نزول قرآن در آن و اختصاصش به این ماهِ بزرگ داشته و نیز با قرار دادن شبِ قدر در آن بر حرمتش افزودی، و گفتی: «شب قدر از هزار ماه بهتر است؛ فرشتگان و روح در آن شب به اذن پروردگارشان به هر امری نزول کرده و تا طلوع فجر سلام می باشد». بارالها! روزهای ماه رمضان به پایان رسیده و شب هایش تمام گشته است و در این ماه کارهایی را انجام داده ام که تو بدان ها آگاه تر و شمارش آن را بهتر می دانی. خداوندا! از تو می خواهم به آنچه بندگان صالحت تو را خواندند، بر محمد و خاندانش درود فرستاده و آنچه باعث نزدیکی من به تو می شود را از من بپذیری، و بر من به مضاعف کردن عملم و قبولِ اعمال و استجابت دعایم لطف نمایی، و رهاییم از آتش را بر من عنایت کنی و بر من منت گذار با رستگاریم، با نایل شدن به بهشت و امنیت از هر اضطراب و ناراحتی که برای روز قیامت آماده ساخته ای. پروردگارا! از تو می خواهم به وحدانیتت، اگر در این ماه از من خشنود شده ای، بر خشنودی خود از من در باقیمانده عمرم بیفزایی و اگر در این ماه از من راضی و خشنود نگردیده ای، در همین ساعت، همین ساعت، همین ساعت از من خشنود شود و در این ساعت، و این جایگاه، مرا از رها شدگان از آتش جهنم و آزاد شدگان از عذاب دوزخ، و مخلوقات با سعادت خود قرار ده؛ به آمرزش و رحمتت ای مهربان ترین مهربانان! بارالها! این ماه را آخرین ماه رمضانی که برای تو روزه گرفته ام، قرار نداده و مرا به ماه های رمضان دیگر برسان تا اینکه از من خشنود شده و از آن فراتر رود، تا آنکه مرا از دنیا با سلامت خارج سازی در حالی که از من خشنود بوده و من از تو شادمانم. پروردگارا! در مقدراتت که تقدیر می کنی و قابل تغییر و تبدیل نمی باشد، در این سال و هر سال مرا از حجاج خانه ات قرار ده در حالی که حجشان پذیرفته، تلاششان ستوده، گناهانشان آمرزیده، اعمالشان مقبول، سفرهاشان با سلامتی بوده و با اشتیاق اعمالشان را انجام داده و در جان هاشان و اموالشان و فرزندانشان و آنچه به آنان نعمت داده ای، نگهداری شده باشند. پروردگارا! از تو می خواهم که در آنچه می خواهی و اراده کرده و تقدیر می کنی و حکم می نمایی و واجب نموده و انفاز می کنی، عمرم را طولانی، مرگم را متأخر، ضعفم را تقویت و فقرم را مبدل به بی نیازی کرده و بر بیچارگیم رحم نموده و آن را جبران کنی، و ذلتم را مبدل به عزت و افتادگیم را برطرف گردانی، خانواده ام را بی نیاز نموده و و وحشتم را مبدل به انس و کمی عده ام را مبدل به کثرت و روزی ام را در سلامتی و راحتی بسیار گردانی. تو سرپرستم و مولایم و محل وثوق و امیدم، و جایگاه خواسته هایم و محل نیازهایم و پایان آمالم می باشی. ای آقایم و مولایم! مرا در آرزویم نا امید مساز، و طمع و امیدم را تحقق بخش؛ به وسیله محمد و خاندانش به تو روی آورده و ایشان را پیشاپیش خود و آرزوها و خواسته ها و تضرع و زاریم قرار دارم، و چهره ام را به وسیله ایشان در دنیا و آخرت سپید و مرا از مقربین درگاهت قرار ده. تو به شناخت ایشان بر من منت نهاده ای، پس به وسیله ایشان عاقبتم را به سعادتمندی خاتمه ببخش، چرا که تو بر هر کار قادر و توانایی.1 ......................................... 1. صحیفه امام مهدی، ص 257 ـ 247.

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ،

Top
برای عضویت در خبرنامه پست الکترونیکی خود را وارد کنید

خبرنامه سایت منتظران منجی

Stay informed on our latest news!

اشتراک در خبرنامه سایت منتظران منجی feed