www.montazer.ir
شنبه 6 ژوئن 2026
شناسه مطلب: 11757
زمان انتشار: 23 ژوئن 2020
| | |
بانویی که اهل بیت(ع) همه کاره‌ی قیامت، می‌نامندش!

بانویی که اهل بیت(ع) همه کاره‌ی قیامت، می‌نامندش!

نکته‌ی هیجان‌انگیزش آنجاست؛ که می‌شود، زیر سایه این بانو، به همین مقام رسید! به شرط آنکه، در درونت، یک دستگیره‌ی مهم، وجود داشته باشد! دستگیره‌ای بنام .....؟ 

فیلم

1 - بانویی که اهل بیت(ع) همه کاره‌ی قیامت، می‌نامندش!

کلیدواژه ها:

Top
شناسه مطلب: 11756
زمان انتشار: 23 ژوئن 2020
| |
 بانویی در قم طلوع می‌کند و نبض اسلام تا آخرالزمان می‌زند

بانویی در قم طلوع می‌کند و نبض اسلام تا آخرالزمان می‌زند

اگر کسی زیارت نامه حضرت معصومه (سلام الله علیها) را صادقانه و «عارفاً بحقها» بخواند، ....

کلیدواژه ها:

Top
شناسه مطلب: 11754
زمان انتشار: 23 ژوئن 2020
| |
امامت، از مصادیق لطف خداوند است

شرح زیارت جامعه کبیره؛ جلسه 111؛ 03/29/ 1399

امامت، از مصادیق لطف خداوند است

امامت، از مصادیق لطف و رحمت خداوند است. پس چون لطف، به مقتضای حکمت الهی، واجب است، امامت نیز واجب است.

بحث مان را در فقره «أَئِمَّةِ الْهُدَى» ادامه می‌دهیم. درباره ی امامت، ضرورت و جایگاهش مطالبی را در جلسات گذشته عرض کردیم. بحثی که امروز داریم، راجع به دلایل امامت است. معمولاً علمای اهل کلام و فلسفه دلایلی را برای ضرورت امام معصوم در جامعه بیان می‌کنند. مهم‌ترین دلیل عقلی بر وجوب امامت، مبتنی بر قاعده‌ی لطف است. به هر چیزی که انسان را از جهنم و از معصیت خدا دور کند و به خشنودی خدا و بهشت نزدیک کند، «لطف» می‌گویند. قاعده لطف یعنی رحمتی که خدا خودش بر خودش واجب کرده است. در آیه 54 سوره انعام می‌فرماید: «كَتَبَ عَلَىٰ نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ[1]= خداوند بر خود رحمت را واجب کرده است». بالاترین رحمت خدا بر بندگان، معرفی و تعیین «امام» است. بدون امام، اگر از همه خیرات هم بهره‌مند شوید، باز سر از جهنم در می‌آورید. جامعه ی بدون امام، مثل بیمارستانی می‌ماند که همه چیز در حد عالی است، ولی پزشک ندارد. چنین بیمارستانی هیچ فایده‌ای ندارد. انسان در هر یک از شئون جمادی، گیاهی، حیوانی، عقلی و فوق عقلی‌اش نیاز به امام دارد. یعنی باید کسی بالای سر انسان باشد تا در هر یک از شئوناتش، او را هدایت و راهنمایی کند. چه در امور اقتصادی که به خیر و برکت و ثروت و رفاه برسد و اذیت نشود؛ و چه در امور گیاهی و پزشکی و بدنی؛ و چه در امور حیوانی و اجتماعی و سیاسی؛ و چه در امور عقلی و فوق عقلی. پس نقش امام فقط آخرتی نیست؛ بلکه دنیایی هم هست. برای همین حضرت علی (علیه السّلام) فرمود: امامت، صلاح دنیای شماست. اگر امام نتواند دنیا را با سعادت تنظیم کند، آخرتی هم به دست نمی‌آید. وقتی که امام دنیا را به‌خوبی اداره کند، آخرت خوبی خواهید داشت. نیاز به امام، آنقدر ضروری و مهم است که حضرت علی (علیه السّلام) می‌فرماید: «لابُدَّ للنّاسِ مِن امِیرٍ بَرٍ اَو فاجِرٍ[2]= مردم به ناچار، باید حاکمى داشته باشند، نیکوکار باشد یا بدکار». مردم یک رییس یا شاهی می‌خواهند که بالای سرشان باشد؛ می‌خواهد خوب باشد یا بد. اگر در کشوری حرف آخر را امیر آن نزند، این کشور دچار فاجعه می‌شود. برای همین می‌گویند: «اِنَّ الاِمامَةَ زِمامُ الدّین وَ نِظامُ المُسلِمینَ[3]= امامت، زمام دین و نظام مسلمانان است». امام بد، بهتر از بی‌امامی و بی‌امیری است. بنابراین، وقتی خدا بر خودش رحمت را واجب کرده، مهمترین مصداق رحمت، امام است. بالاتر از آن نداریم. اگر خدا هر رحمت دیگری هم به جامعه بدهد، وقتی آن اجتماع و جامعه امام نداشته باشد، به صلاح و سعادت نمی‌رسد. پس این یک نکته خیلی مهم است که طبق قاعده لطف واجب است امام حضور داشته باشد و خدا هم او را به انسان معرفی می‌کند. امام باید «معصوم» باشد تا مردم را هدایت و راهنمایی کند مهمترین شرط امامت که خود خدا بر آن تأکید کرده و دلائل قرآنی هم دارد، «عصمت» است. چون انسان موجودی مختار است و قرار است مسئولیت آخرتی‌اش را بپذیرد. بنابراین، احتیاج به کسی دارد که او را درست راهنمایی کند. وقتی امام گناه و معصیت کند، انسان نمی‌تواند به او اعتماد کند. چون دستوری که می‌دهد، معلوم نیست به صلاح دنیا یا به صلاح آخرتش باشد. ممکن است هم دنیایش را فاسد کند و هم آخرتش را. پس این بی‌عقلی و بی حکمتی است که خداوند تبارک و تعالی امامی را برای ما بگذارد که معصوم نباشد و اهل معصیت باشد. در قرآن هم بر این عصمت تأکید شده است. امام صادق (علیه السلام) فرمود: بعد از اینکه ابراهیم نبی و رسول شد و امتحانش را پس داد، خداوند عرض کرد: «قَالَ إِنِّی جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًا[4]= من تو را امام مردم قرار دادم». در ادامه آیه آمده است: «قَالَ وَ مِنْ ذُرِّیَّتِی قَالَ لَا یَنَالُ عَهْدِی الظَّالِمِینَ = (ابراهیم) گفت: فرزندان من چطور؟ گفت: عهد من به مردم ستمکار نخواهد رسید». با این وصف، امامت، عهد الهی است. عهد الهی یعنی انسان نمی‌تواند در آن دخالت کند. انسان‌ها نمی‌توانند با شور و مشورت و رأی‌گیری بر روی عهد خدا نظر دهند. چون عهد، تخصصی است. هر جا پای تخصص به میان آمد، فقط کسی می‌تواند حرف آخر را بزند که متخصص را می‌شناسد. مثلاً اگر بخواهند به یک نفر نظام پزشکی بدهند، از مردم رأی نمی‌گیرند که آیا فلانی پزشک خوبی است یا نه؛ بلکه خود نظام پزشکی می‌گوید: ما قاعده داریم. او باید در دانشگاه معتبر درس خوانده باشد، نمراتش، نمرات معقولی باشد و صلاحیت های دیگر هم داشته باشد تا به او پزشک بگویند و اجازه نظام پزشکی پیدا کند. رهبری یعنی امامت، یعنی جانشینی معصوم. مردم هم نمی‌توانند تشخیص بدهند. چون باید مجتهد باشد، باید در بین مجتهدین از همه بالاتر و اعلم باشد. تازه به قول امام، به غیر از اجتهاد باید ۱۱ شرط دیگر هم داشته باشد. این شرایط را مردم نمی‌توانند تشخیص بدهند. برای همین اعضای مجلس خبرگان رهبری را مردم انتخاب می کنند تا آنها که خودشان مجتهد هستند، کسی را برای رهبری تائید ‌کنند. پس وقتی کاری تخصصی شد، عهد است. هر کسی نمی‌تواند وارد آن بشود و دخالت کند. امام باید معصوم باشد و معصوم را فقط خدا می‌تواند تشخیص بدهد. چون یک امر غیبی و درونی است. برای تشخیص معصوم بودن، علم غیب لازم است که او واقعاً در نظام درونی خودش عصمت دارد یا ندارد و فقط هم خدا این کار را می‌کند. یعنی فقط خدا تشخیص می‌دهد. «امامت»، جعل الهی بر مردم است شرط دیگر امامت، این است که امام باید به جعل الهی تشخیص داده بشود. قرآن می‌فرماید: «جَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً[5]= ما آنها را امام قرار دادیم». پس امامت احتیاج به جعل دارد که آن هم توسط خدا صورت می گیرد، یعنی خدا حکمش را می‌دهد. این یک قرارداد الهی است. خدا به حضرت ابراهیم (علیه السلام) گفت: «إِنِّی جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًا[6]= من تو را امام مردم قرار می‌دهم». زیرا بندگان خودشان نمی‌توانند امام‌سازی کنند. بنابراین، امام باید خصوصیت هایی داشته باشد که یکی از آنها این است که خدا باید او را انتخاب کرده باشد، نه مردم. در آیه شریفه می فرماید: «جَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنَا[7]= و آنان را پیشوای مردم ساختیم تا (خلق را) به امر ما هدایت کنند». پس باید امام کسی باشد که بداند نظر خدا در همه مسائل زندگی چیست؟ باید بداند که نظر خدا در مسایل «جمادی، گیاهی، اجتماعی سیاسی و حیوانی، عقلی و مسائل فوق عقلی» چیست. مثلاً این خوراکی را بخوریم یا نخوریم؟ بتواند تشخیص دهد و بگوید: این حلال است، این حرام است. این مباح است، آن مستحب است. این مکروه است. یعنی امام باید همه چیز را بداند. کسی می‌تواند آن اطلاعات و علم را داشته باشد که خدا او را انتخاب کرده و قرار داده باشد. حالا اگر مردم برای خودشان یک امام یا خلیفه تعیین کردند، یا وقتی که این خلیفه داشت می‌مُرد، بگوید: بعد از من، فلانی خلیفه است. آن یکی هم گفت: پسر من خلیفه است، یا گروهی جمع شدند و خلیفه درست کردند، این مفاسد زیادی دارد. یا کسی که خودش جای پیغمبر نشسته و می‌گوید من خلیفه هستم. ولی سابقه اش را که می بینیم، درمی یابیم که گناهان کبیره زیاد دارد. یا اصلاً مسلمان نبوده و بعداً به دست پیامبر ص مسلمان شده است. او الان چطور می‌تواند ادعای عصمت کند؟ این همان می شود که مفاسد زیادی در طول تاریخ به بار آورده است. مسلمانی که تحت ولایت «امام معصوم» زندگی می کند، اهل نجات است در ادامه، به روایت دیگری در این زمینه می پردازیم تا موضوع کاملا روشن شود. نبی اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) از خداوند نقل می‌کند. « قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ لَأُعَذِّبَنَّ كُلَّ رَعِیَّةٍ فِی الْإِسْلَامِ أَطَاعَتْ إِمَاماً جَائِراً لَیْسَ مِنَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ إِنْ كَانَتِ الرَّعِیَّةُ فِی أَعْمَالِهَا بَرَّةً تَقِیَّةً[8] = خدای عزوجل گفت عذاب می‌کنم هر مسلمانی را که اطاعت کند از امام ستمگری که از طرف خدای عزوجل انتخاب نشده است، هر چند در اعمالش آدم بسیار نیکوکار و باتقوایی باشد». در مقابل این روایت، امام باقر (علیه السلام) فرمود: من عفو می‌کنم گناهان هر مسلمانی را که دنبال تبعیت از امامی باشد که من مشخص کرده ام؛ هر چند در اعمالش دچار گناه و لغزش باشد. چون وقتی وصل به امام معصوم هستید، نجات پیدا می‌کنید. چون او متخصص است. بنابراین، آدمی که الگویی غیر از معصوم برای زندگیش دارد، خودش را به جهنم می‌برد. امام صادق (علیه السّلام) می‌فرمایند: «مَنْ أشْرَكَ مَعَ إمامٍ إمامتُهُ مِنْ عِنْدِ اللّه ِ مَنْ لَیسَتْ إمامَتُهُ مِنَ اللّه ِ كانَ مُشْرِكا باللّه[9]= هر كس پیشوایى غیر الهى را با پیشوایى كه امامتش از جانب خداست، شریك گرداند، به خدا شرك ورزیده است». فقط خدا متخصص را می شناسد. لیاقت شما هم این است که معصوم متخصص بالای سر شما باشد. اگر کنارش گذاشتی و یک غیرمعصوم و غیر متخصص آمد، مسئولیت بدبختی های شما گردن خودتان است. از هر کس تبعیت کنید، لیاقت شما هم همان است. برای همین نبی اکرم (صلی الله علیه و آله) می‌فرماید:«كَما تَكُونوا یُوَلّى علَیكُم= هر گونه شما باشید، همان گونه بر شما حكومت مى‌شود». شما شخصیت تان هر طوری باشد، امامتان هم مثل خودتان است. هر آدمی به لیاقت خودش رهبر، استاد و امام انتخاب می‌کند. پس ببین که از چه کسی تبعیت می‌کنی؟ اگر امام بالای سرت باشد، مسیر زندگی‌ات درست است. گناهانت هم ‌بخشیده می‌شود. وقتی امام بالای سرت باشد، امام نقص های تو را جبران و بازسازی می‌کند. چون امام، مظهر اسم مبدّل خداست و تو را شبیه خودش می‌کند. یعنی حتی اگر تو در بدترین وضعیت گناهی و فکری و اعتقادی باشی، ولی به امام و معصوم وصل بشوی، او در کمترین زمان بازسازی‌ات می‌کند. انسان باید حد و حدود زندگی‌اش را مشخص بکند. نمی‌توانید سراغ هر امامی بروید. پس دقت کنیم که مقوله تخصص، مقوله فوق‌العاده مهمی است. در بحث جامعه‌شناسی و تمدن‌شناسی هم این مسأله خیلی مهم است،. از کجا می‌توانیم تشخیص بدهیم که تمدنها و جوامع شیطانی هستند یا الهی؟ از امام آن جامعه. اگر در رهبری یک جامعه، کسی بود که خدا به رهبری او راضی بود یا حداقل معصوم راضی بود، این جامعه جامعه‌ای است که مسیر را درست طی می‌کند؛ حتی اگر در آن بالا و پایین هم داشته باشد. ولی اگر در رأس یک جامعه، کسی بود که خدا به امامت و ریاست او راضی نبود یا معصوم او را تائید نکرده بود، آن جامعه و تمدن شیطانی است و مسیر خودش را اشتباه خواهد رفت. جامعه کبیره/ضرورت امامت/ پی نوشت: [1] . سوره انعام، آیه 54. [2] . مجلسی، بحارالانوار، ج75، ص358. [3] . فیض کاشانی، وافی، ج3، ص482. [4] . سوره بقره، آیه 124. [5] . سوره انبیاء، آیه 73. [6] . سوره بقره، آیه 124. [7] . سوره انبیاء، آیه 73. [8] . شیخ صدوق، ثواب الاعمال و عقاب الاعمال، ص206. [9] . محمدی ری شهری، میزان الحکمه، ج 1، ص124. قا/280

صوت

1 - امامت، از مصادیق لطف خداوند است

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11751
زمان انتشار: 22 ژوئن 2020
| |
هدایت خدا دو نوع است، «هدایت عام و هدایت خاص»

قلب، جلسه 32، 1389/12/21

هدایت خدا دو نوع است، «هدایت عام و هدایت خاص»

قبلاً در بحث‌های انسان­ شناسی توضیح داده‌ایم که هدایت خدا دو نوع، یکی «هدایت عام» است و دیگری «هدایت خاص». هدایت عام تحت اسم شریف «رحمان» انجام می‌شود و هدایت خاص تحت اسم شریف «رحیم». هدایت عام که از اسمش پیداست، همان هدایت عمومی است. یعنی یک عَرضه ی عمومی است که خداوند تبارک و تعالی برای همه ایجاد می‌کند.

قرآن در سوره انعام آیه 125 می‌فرماید:« فَمَنْ یُرِدِ اللَّهُ أَنْ یَهْدِیَهُ یَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلْإِسْلَامِ وَمَنْ یُرِدْ أَنْ یُضِلَّهُ یَجْعَلْ صَدْرَهُ ضَیِّقًا حَرَجًا كَأَنَّمَا یَصَّعَّدُ فِی السَّمَاءِ كَذَلِكَ یَجْعَلُ اللَّهُ الرِّجْسَ عَلَى الَّذِینَ لَا یُؤْمِنُونَ = پس كسى را كه خدا بخواهد هدایت نماید، دلش را برای پذیرش اسلام مى‏‌گشاید و هر كه را بخواهد گمراه كند، دلش را سخت و تنگ مى‏ گرداند چنانكه گویى به زحمت در آسمان بالا مى‌‏رود. این گونه خدا پلیدى را بر كسانى كه ایمان نمى‌‏آورند قرار مى‏ دهد.» بیان این موضوع که انسان وقتی به ارتفاعات صعود می‌کند و دچار تنگی نفس می‌شود، از معجزات علمی قرآن است که بشر قبلا این مسئله را نمی‌دانست. در تنگی نفس به آدم حالت خفگی دست می‌دهد که خیلی هم سخت و آزاردهنده است. فطرت خداجویی که به همه داده شده، مثل عقل، انبیاء، علما، کتاب‌های آسمانی، کتا‌ب‌های دینی، مجالس دینی، مراکز دینی که در اختیار همه هست، هدایت عام است. به خصوص الان که جامعه جهانی کوچک شده و با شبکه گسترده ارتباطات و شبکه های ماهواره‌ای، هر کس بخواهد حقیقت را پیدا کند، با استفاده از تکنولوژی امروز می‌تواند به آن دست یابد. من در فعالیت‌های بین­المللی که تا حالا داشتم، صدها نمونه سراغ دارم از کسانی که در بدترین شرائط اسلام را توانستند بشناسند، امام حسین (علیه‌السلام) را بشناسند، حق را بشناسند، از طریق یک خواب و از طریق یک کمک غیرمنتظره یا از یک جایی بالأخره یک طوری به آنها اطلاعات رسیده و حقیقت را پیدا کرده‌اند. شخصی می‌گفت: من در آمریکا که بودم. دنبال حقیقت بودم و حقیقت را خوب نمی‌شناختم. یک روز آنقدر به من فشار آمد که به خدا گفتم: خدایا! بالأخره تکلیف من چیست؟ من بالأخره باید چه کار کنم؟ آنقدر اوضاعم خراب شد که اصلاً نتوانستم در خانه بمانم و این فشار را تحمل کنم. از خانه بیرون زدم. همینطوری داشتم در خیابان می‌رفتم که دیدم جلوی پایم یک کتاب به زبان انگلیسی و با عنوان «آشنایی با اسلام» بر زمین افتاده. خدا اینطوری تنظیم کرده بود که یک نفر این کتاب را بیاورد و درست در آن شلوغی پیاده­رو، جلوی پای ایشان بیافتد، او هم آن را ببیند و بردارد بخواند و بعد مسلمان و شیعه شود. در قم از یکی از بچه‌های آمریکایی پرسیدند: چطوری شیعه شدی؟ گفت: من اول وقتی مطالعاتم را شروع کردم، اسلام را پسندیدم. نمی‌دانستم که شیعه و سنی چیست. به یکی از این دوستانم که خیلی هم سنی متعصبی بود، زنگ زدم. چون فقط او را می‌شناختم. گفتم: می‌خواهم مسلمان شوم. او تلفنی به من گفت: حالا که می‌خواهی مسلمان شوی کار خوبی است، ولی می‌خواهی شیعه شوی یا سنی؟ گفتم: من نمی‌دانم اینها یعنی چه؟ شیعه و سنی چیست؟ من فقط اسلام را می‌شناسم. گفت: اسلام دو گروه شیعه و سنی دارد. حق با شیعیان است. پس حواست جمع باشد. گفتم: باشه و تلفن را قطع کردیم. گفت: من شروع کردم به تحقیق درباره شیعه و این که امام کیست و معصوم کیست و خلاصه ائمه (علیهم‌السلام) را شناختیم. خوب که به جانم نشست، چند هفته بعد، دوستم زنگ زد و گفت: فلانی من آن شب اشتباهی زبانم برگشت و گفتم حق با شیعه است. گفتم: من دیگر خودم حق را پیدا کردم. به هر حال اگر قرار باشد کسی مرض، آلودگی، گناه، لجاجت و عناد نداشته باشد، حتماً خدا او را به دین حق هدایت می‌کند. اینطور نیست که لنگ بماند. این هدایت عام است؛ اما استثناء هم ممکن است باشد. یک موقعی افرادی باشند که اسلام به آنها نرسیده که به اینها جاهلان قاصر می‌گویند. آنهایی که مخصوصاً خودشان دنبال دین نمی‌روند، مخصوصاً اطلاعات را از خودشان و دیگران مخفی نگه می‌دارند، به اینها جاهلان مقصر گفته می‌شود. با پذیرش هدایت عامه است که هدایت ویژه نصیب انسان می‌شود اگر کسی این هدایت عام را پذیرفت و مسلمان و شیعه شد و به سمت دین آمد و دین را قبول کرد و دستورات را انجام داد. خداوند بعد از آن، او را هدایت ویژه می‌دهد، اما تحت اسم رحیم. اسم رحمان عام است و اسم رحیم خاص. مثل اینکه استادی برای شاگردانش کلاسی می‌گذارد که عام است. استاد همه شاگردانش را دوست دارد؛ اما بعضی‌ها از خودشان قابلیت و توان بیشتری نشان می‌دهند و استاد به آنها درس خصوصی و ویژه می‌دهد. مثال بزنم: الان چه کسی می‌تواند ریاضیات سال دوم ابتدائی را خوب یاد بگیرد؟ کسی که ریاضیات سال اول را خوب یاد گرفته باشد. بعد می‌پرسیم که این چطور می‌تواند خوب یاد بگیرد؟ جواب این است که ظرفیتش زیاد شده است. ظرف نفس انسان و روح او، برخلاف ظرف مادی است. ظرف مادی اگر پر شود، دیگر جایی ندارد. اما چون انسان نفس و روح دارد، موجود مادی نیست. بنابراین، با یادگیری، ظرفیت انسان زیاد می‌شود و در نتیجه ظرفیت پذیرش او بالا می‌رود. ظرف مادی اگر پر شود، مثل لیوانی است که اگر از آب پر کنیم، دیگر ظرفیت پذیرش آب را ندارد. یکی از دلائل تجرد نفس همین است که ظرفیت انسان با پذیرش، زیاد می‌شود. علی(علیه‌السلام) فرمود:«کُلُّ وِعاءٍ یَضیقُ بِما جُعِلَ فیه إلاّ وِعاءَ العِلم فَإنَّهُ یَتَسِّع بِه[1]= هر ظرفى بر اثر قرار دادن چیزى در آن، از وسعتش كاسته مى شود، مگر پیمانه علم كه هرقدر از دانش در آن جاى بگیرد، وسعتش افزون مى گردد!» قرآن هم همینطور است. یعنی آیاتی دارد که «هُدىً لِلنَّاسِ» است و رحمت عام برای همه مردم است. اما آیات دیگری هم دارد که هدایت خاص است و برای یک عده‌ی ویژه، مثل «لِأُولِی الْأَلْبابِ=صاحبان خرد» می باشد. اینها آدم‌های خیلی خاص هستند. آدم‌های حساس و ریزبین هستند. خداوند همه بندگانش را دوست دارد و «لا یَرْضى‏ لِعِبادِهِ الْكُفْرَ[2]= و کفر را برای بندگانش نمی پسندد». برای همین اگر یک گناه بکنید، همان یک گناه را برایتان می‌نویسند. آن هم نه این که فوری بنویسند. خداوند به فرشته ­ها می‌فرماید، حالا ننویسید، شاید توبه کرد. شاید پاک شد و جبران کرد. بالأخره اگر کار خیر کرد، می‌گوید: حالا دیگر اصلاً برایش ننویسید، چون کار خیر کردده است. براساس آیه ی«إِنَّ الْحَسَناتِ یُذْهِبْنَ السَّیِّئاتِ=محققا خوبی ها بدی ها را از بین می برد»، اگر کار ثوابی بکند، خدا می‌گوید، فوری برایش 10 برابر بنویسید. اینکه در روایت داریم وای به حال کسی که یکی هایش (گناهانش) از ده ­تایی‌هایش (ثواب‌هایش) بیشتر شود، برای همین است. بعضی‌ها یکی یکی گناه می‌کنند و از ده تایی‌ها بالا می‌زند. اما باز خداوند فرصت می‌دهد که بنده اش توبه کند. بعد فرموده، اگر کار خیر هم انجام دهید، گناهان تان را پاک می‌کنیم. ولی اگر یک کار خیر بکنید، 10 برابر می‌نویسیم. گاهی 20 برابر، گاهی 100 برابر و گاهی 1000 برابر و گاهی بنده­اش یک کار خوب می‌کند و خداوند همه گناهان گذشته او را می‌بخشد. منظور از اینکه خدا هدایت یا گمراه می‌کند، چیست؟ اینکه خدا اراده می‌کند تا بنده‌ای هدایت شود یا گمراه شود. این اراده، اراده ی اولیه نیست، بلکه اراده ی ثانویه است. خداوند هیچ اراده اولیه‌ای برای گمراه کردن یا هدایتِ ویژه کسی ندارد. اراده اولیه خداوند، هدایت همه انسان‌هاست. اگر کسی به هدایت عام پاسخ مثبت داد، آن وقت خداوند هدایت ویژه و ثانویه به او می‌دهد. «فَمَنْ یُرِدِ اللَّهُ أَنْ یَهْدِیَهُ» این هدایت رحیمیه و هدایت ثانویه است وگرنه اراده اولیة خداوند به هدایت همه مردم است. خدا می‌خواهد همه هدایت شوند. پس این را نگوییم که خدا نخواسته فلان کس هدایت شود. اینکه در قرآن داریم که «خدا به قلبش مُهر زده»، مال زمانی است که کسی به هدایت اولیه پشت کرده و جزای پشت کردن به فطرت، گمراهی است. گمراهی هم نه به این معنا که خدا می‌خواهد؛ بلکه خدا قضا و قدر را گذاشته و بنده به طور طبیعی خودش گمراه می‌شود. مثل اینکه به شما می‌گویند این راه و مسیر را برو. شما گوش نمی‌کنی و یک مسیر دیگری را می‌روی و تبعات بد آن را می بینی. پس در آن حرف گوش نکردن، ذاتاً انحراف وجود دارد. مثلاً می‌گویند مسیر مشهد از اینطرف است. به طور طبیعی وقتی شما سمت مشهد نروی و حرف راهنما را گوش نکنی، از مشهد دور می‌شوی. در بحث هدایت  گفتیم که اراده ی خدا بعد از ارادة انسان است. من یک قاعده  می دهم به دست شما و آن این است که «خدا کلاً در قرآن تابع انسان است». خدا به عنوان خدا شروع کننده است. شروع کرده و یک سیستم را راه انداخته است. از آن به بعد را گذاشته به اراده انسان و فرموده: می‌خواهی جهنم بروی یا بهشت؟ هر کدام را تو بخواهی همان می‌شود. «إِنَّا هَدَیْناهُ السَّبِیلَ إِمَّا شاكِراً وَ إِمَّا كَفُوراً[3]= ما راه را به او نشان دادیم؛ خواه شاكر باشد و پذیرا گردد یا ناسپاس.» صدها نمونه در قرآن داریم که خدا می‌گوید: خشم و غضب و رحمت و هدایتم تابع تصمیم بنده­ام است. بنده اگر حرف گوش کرد و تسلیم شد، من کمکش می‌کنم. اگر یک قدم نزدیک شود، من صد قدم می‌آیم. ولی اگر بنده بخواهد لجبازی و عناد کند و نخواهد جلو برود، وقتی که پشت می‌کند خودبه­خود نتیجه­اش را هم خواهد دید. شرح صدر به چه معناست؟ طبق آیه‌ای که در ابتدای بحث گفته شد، خداوند وقتی که هدایت کسی را بخواهد، سینه ­اش را باز می‌کند: «فَمَنْ یُرِدِ اللَّهُ أَنْ یَهْدِیَهُ یَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلْإِسْلامِ». این شرح صدر و  باز شدن سینه یعنی چه؟ منظور از سینه‌اش، سینه مادی نیست؛ بلکه دلش را باز می‌کند و صدرش را انشراح می‌دهد تا اینکه تسلیم شود و اسلام را بپذیرد. همینطور است وقتی که «وَ مَنْ یُرِدْ أَنْ یُضِلَّهُ». یعنی وقتی که خدا اراده کند که کسی را گمراه کند. ریاضیات باز شدن سینه و شرح صدر خیلی مهم است. یعنی بفهمیم که چطور می‌شود سینه باز می‌شود و انسان بدون مقاومت، اوامر الهی را می‌پذیرد؟ یک مثال بزنم: شاگردان به یک کلاس آمده‌اند. یک شاگرد مورد توجه استاد قرار می‌گیرد و استاد برایش سرمایه­ گذاری ویژه می‌کند و بطور ویژه تحویلش می‌گیرد، به خاطر اینکه از استاد بیشتر اطاعت کرده و نسبت به فرمول‌هایی که استاد داده، تسلیم ­تر بوده است. وقتی تسلیم ­تر می‌شود، یعنی مقاومتش را در مقابل استاد پایین می‌آورد. وقتی مقاومتش پایین می‌آید، یادگیری­اش بالا می‌رود. وقتی یادگیری­اش بالا رفت، تخصص و آمادگی ­اش برای گرفتن درس‌های ویژه و بالاتر، بیشتر می‌شود. دقت کنید، این سازوکار خیلی مهم است. هر چه شاگرد مقاومتش را کمتر می‌کند و بدون مقاومت می‌شنود، زودتر شکل می‌گیرد و و رویش هم تأثیر می‌گذارد. چرا مقاومت بعضی‌ها زیاد می‌شود؟ چون با گوش حیوانی گوش می‌دهند. ولی بعضی ها اول بخش حیوانی شان را ذبح کرده اند و بعد سر کلاس می‌نشینند. برای همین مقاومتی ندارند و بدون نقادی و لجبازی گوش می‌دهند. در نتیجه ظرفیت شان بالا می‌رود. در مجمع البیان آمده است که از پیغمبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) سؤال می‌کنند، منظور از شرح صدر چیست؟ می‌فرماید: نوری است که خدا در دل مؤمن می­افکند و بدان سبب سینه ­اش فراخ و گشاده می‌شود. عرض کردند: آیا برای شناخت آن نشانه­ای وجود دارد؟ می فرماید: علامت اینکه یک نفر دارد وسعت و شرح صدر پیدا می‌کند، این است که این شخص اولاً رویش را به سمت ابدیت و بهشت برمی‌گرداند، یعنی از دنیا به سمت ابدیت نگاه می‌کند. امام سجاد (علیه‌السلام) هم شب قدر و شب 27 ماه مبارک رمضان تا صبح این دعا را می‌خواندند:«اَللّهُمَّ ارزُقنِی التَّجافی عَن دارِ الغُرُور و الإنابَۀُ إلی دارِ الخُلُود وَ الإستِعدادُ لِلمَوت قَبلَ حُلولِ الفَوت=  » و خدا رحمت کند امام (رحمه‌الله‌علیه) را در رکوع آخر نمازشان این دعا را می‌خواندند.[4] برای رسیدن به شرح صدر چه کار باید کرد؟ برای دست یافتن به گشایش و شرح صدر، اولاً شخص رویش را به سمت ابدیت و بهشت برمی‌گرداند. برای رسیدن به این هدف و کلاً برای انجام هر کاری اطلاعات و مهارت لازم است. مهارت یعنی توانایی که این غیر از اطلاعات است. مهارت که می‌گوییم یعنی دو چیز، یکی اطلاعات و دیگری تمرین. مثلاً شاد بودن یک مهارت است. آرامش داشتن یک مهارت است. مهارت اول اطلاعات می‌خواهد، شما اطلاعات را که کسب کردی، باید روی آن اطلاعات تمرین کنی. مثل نقاشی و خط و رانندگی است که اگر تمرین نکنی، موفقیتی نداری. هر کس در دنیا هر دارایی که دارد، از این دو راه است. معمولاً دو گروه هستند که از این دارایی ها استفاده خوبی نمی‌توانند بکنند، یکی افراد تحصیل کرده و دیگری افراد ثروتمند. یعنی این دو گروه بیشترین شکست ها را می‌خورند. آنهایی که تحصیلات شان بالاست، اغلب وقت کافی برای کسب مهارت ندارند. آنهایی که از سطح آسایش خوبی برخوردارند، رشدشان کم است. البته استثناء هم وجود دارد. ممکن است کسی که سطح آسایشش بالا است، آنقدر در خودش ظرفیت ایجاد کرده باشد که آسایشش مانع حرکت به سمت ابدیت نشود. کسی وسعت قلب دارد که تمام توجه و روی دلش را به سمت آخرت کرده باشد. مثل اینکه بچه کسی را گروگان گرفته باشند و بگویند تا یک فرش خوب نبافی، بچه ات را آزاد نمی‌کنیم. این شخص مجبور است بافتن فرش را یاد بگیرد و تمام توجه و روی دلش را به سمت یاد گرفتن ‌کند. علامت اینکه یک نفر هدایت شده، این است که عاشقانه به سمت آخرت نگاه می‌کند و عاشقانه به سمت ابدیت و آسمان و نظام ابدی می رود و انابه دارد. انابه یعنی بازگشت، یعنی تصمیم می‌گیرد انسان باشد. تصمیم می‌گیرد قواعد ابدی را رعایت کند. تصمیم می‌گیرد بدون مقاومت، رشد کند. چطور افراد درس دانشگاه را جدی می‌گیرند؟ چطور خانه ساختن را جدی می‌گیرند؟ چطور ازدواج را جدی می‌گیرند؟ چطور کار یک خانه را دو خانه کردن را جدی می‌گیرند؟ چطور تلاش برای اینکه یک ماشین را تبدیل به یک ماشین بهتر بکنند یا آن را دوتا کنند، جدی می‌گیرند؟ چطور در این که یک سفر خارجی بروند و در فلان کشور درس بخوانند، جدی هستند؟ اینها به این خاطر است که علاقه دارند و شیفته هستند و رویشان را آنطرف کرده و فقط به همان سمت می‌روند. نشانه‌ی داشتن شرح صدر چیست؟ علامت اینکه یک نفر واقعاً شرح صدر یافته و به آخرت سالم متولد می‌شود، این است که به صورت جدی رویش به سمت ابدیت قرار می‌گیرد. وقتی می‌رود به سمت خانه جاودانگی، دو اتفاق برایش می‌افتد، یکی اینکه سطح شادی و آرامشش بیشتر می‌شود که این صددرصد است. چون کسی که رو به آخرت کرده، پشت به دنیا می‌کند. او فهمیده در دنیاست که این همه اضطراب و غصه وجود دارد. تمسخر، اذیت، نیش زدن، به رخ کشیدن، سرزنش کردن اشتباهات دیگران، گذشته دیگران را به رخشان کشیدن، لغزش دیگران را به رخ‌شان کشیدن، خانواده من اینطوری خانواده تو اینطوری، زن من اینطوری زن تو اینطوری، شوهر من اینطوری شوهر تو اینطوری، پدر و مادر من اینطوری پدر و مادر تو اینطوری. چنین کسانی اصلاً به سوی دار الخلود انابه ندارند. اینها اصلاً برای آدم شدن جدی نیستند. اگر می‌خواستند آدم شوند، دیگر حسادت و تکبر و بدبینی و بددهانی معنا نداشت. اگر کسی می‌فهمید که یکبار حسادت، عصبانیت و کینه به دل گرفتن از کسی، فضولی کردن، رازداری نکردن، چه بلایی در قبر به سر آدم می‌آورد، اصلاً این کارها را نمی‌کرد. به یک بنده خدایی که آدم ظریفی بود و خیلی اهل حال و از نظر معنوی با خیر بود و واقعاً دستش پر بود، گفتم: حالت چطور است؟ خوبی یا نه؟ گفت: می‌توانم خوب نباشم؟ خدا جهنم را خلق کرده برای اینکه من خوب باشم. با جهنم آدم می‌تواند بد باشد؟ این شخص جهنم را باور کرده و می‌داند که برای یک بار عصبانیت چه پوستی از سرش می‌کَنند. برای همین به این راحتی عصبانی نمی‌شود، غر و نق نمی‌زند و بگومگو نمی‌کند. استاد ما می‌فرمود: بعضی‌ها مثل چوب تر می‌مانند که وقتی آن را در آتش می‌اندازید، آتش نمی‌گیرد. چون آب دارد، مقاومت می‌کند و آنقدر دود می‌کند که همه عالم و آدم را اذیت می‌کند تا کم کم این آبها برود و چوب خشک شود و تازه آتش بگیرد. می‌گوید بعضی‌ها هم مثل زغال هستند. یعنی از چوب خشک هم بهتر هستند. یک ذره آتش کنارشان باشد، زود گُر می‌گیرند و روشن می‌شوند. بعضی‌ها مثل باروت می‌مانند، وقتی می‌زنی منفجر می‌شوند. سعه صدر به سن، سابقه، روحانی بودن، مجتهد بودن، سادات و انقلابی بودن نیست. به این است که چقدر ضریب مقاومت یک فرد پایین باشد. هر چه ضریب مقاومت پایینتر باشد، منفجر شدن و رسیدن راحت­تر است. اما وقتی که شما ضریب مقاومتت بالاست، حرف گوش نمی‌کنی، شرح صدر نداری و دلت بسته است. نشانه دیگر داشتنِ شرح صدر، کنده شدن از دنیا است می فرماید: «وَ التَّجافی عَن دارِ الغُرُور». «تجافی» یعنی نیم ­خیز نشستن. شما وقتی در رکعت دوم به نماز جماعت می‌رسید، وقتی امام جماعت تشهد می‌خواند، شما یک ذره از نوک پا و یک ذره از انگشت ها را می‌گذاری و به صورت نیم خیز می‌نشینی. کسانی که می‌خواهند مسابقه دو بدهند، همه هیکل‌شان را برای دویدن آماده می کنند. کسی که به دنیا نمی‌چسبد، نیم ­خیز روی دنیاست. یعنی روی دنیا نمی­ نشیند و آنقدر خودش را وِلو نمی‌کند که وقت بگذارد و پخش شود که وقتی برای مردن صدایش کردند، یا فرشته عزرائیل(علیه‌السلام) آمد و گفت: بلند شو برویم. بگوید: من هنوز، نه خمس و زکات داده ام، نه از کسی حلالیت خواسته ام، نه تکلیف مالی همسرم را مشخص کرده ام و نه وصیتنامه نوشته ام. خیلی حق ­الناس گردن من است. اخلاقم را هم هنوز درست نکرده ام. این همیشه دنبال دکتر و مهندس شدن بوده و برای آخرتش وقت نگذاشته است. فقط وقت گذاشته و روی ذهنش کار کرده. تجافی یعنی اصلاً این شخص نچسبیده به دنیا. وقتی به او می‌گویند: سرطان داری و هفته دیگر می‌خواهی بمیری. سرطان با سرماخوردگی برایش هیچ فرقی نمی‌کند. اما کسی که تجافی ندارد و آنقدر گرفتار دنیاست و به دنیا چسبیده که در همین عذاب ها غرق است، با اهل تجافی خیلی فرق دارد. افسردگی‌ها را شما نگاه کنید. این همه افسردگی‌، جای نگرانی دارد. 92% چیزهایی که ما برایش در طول روز نگران می‌شویم، همه ­اش شیطانی است. یعنی مال خودمان نیست. مثلاً می گوید: اگر شوهرم بمیرد، چه کار کنم؟ بچه ­ام بمیرد چه کار کنم؟ و ... خلیفه عباسی متوکل لعنۀ الله علیه، امام هادی(علیه‌السلام) را صدا کرد و به یک کار فسق و فجور و مسخره کردن دیگران مشغول بود. حضرت فرمود: بعضی از آدمها قبرکن قبرشان را کَنده و کفن شان آماده است، کافور و سدر و آب شان هم آماده است؛ اما هنوز مشغول مستی هستند. این الان مشغول مستی است و حواسش نیست که فردا قرار است او را در کفن بپیچند. این را گفت و رفت و فردای آن روز متوکل مُرد. تجافی یعنی شما از دنیا کَنده اید و وقتی سوت می‌زنند و می‌گویند در قبر بیا، کیف می‌کنید. موت یعنی ملکی هست که من را از رحم دنیا در می‌آورد و به خانه اصلی ­ام متولد می‌کند و پیش خانواده آسمانی خودم می‌روم. بنابراین، کسی که برای رفتن اشتیاق دارد، همه کارهایش را کرده و آماده ی رفتن است. آنقدر برنامه ­ریزی اش در زندگی دقیق بوده و آنقدر خوب برنامه ­ریزی کرده که هر وقت صدایش می‌کنند، با خوشحالی می‌رود. اما کسی هم هست که الان 80 سالش است، ولی آماده نیست. علامت شرح صدر این است که آدم خودش را برای بهشت خودش تربیت کند. چون به آخرت اشتیاق دارد، خودش را آماده می‌کند، خودش را تربیت می‌کند، اصلاً به اینجا نمی­ چسبد. نوع برنامه ­ریزی‌های درسی ­اش و سمت و سوی «انتخاب‌ها، ارتباط‌ها، رفتارها و افکارش» به آخرت است. یعنی همه‌چیزش آخرتی است. اصلاً اینجا هیچ چیز دنیا را جدی نمی‌گیرد. پی نوشت: [1] . حکمت 205 نهج البلاغه. [2] . سوره زمر/7. [3] . سوره انسان/3. [4] . توضیح بیشتر این قسمت را در بحث شب 27 ماه رمضان می‌توانید مطالعه کنید. ع ل 382

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11750
زمان انتشار: 21 ژوئن 2020
| |
«تقوا»، «صله رحم» و «ایمان به خدا و رسول ص»، برترین منشأ خیر و برکت هستند

خیر و برکت؛ جلسه 10؛ 1399/03/20

«تقوا»، «صله رحم» و «ایمان به خدا و رسول ص»، برترین منشأ خیر و برکت هستند

«تقوا»، «صله رحم» و «ایمان به خدا و رسول(صلی‌الله‌علیه‌وآله)»، افزون بر اینکه آثار اخروی دارد، دارای آثار خوبی در زندگی دنیوی است که از جمله آن‌ها افزایش عمر و رزق و روزی است. به طوری که به زندگی انسان برکت می‌دهد و آن را متحول می‌سازد.

صله رحم هم یکی از مصادق خیر و برکت است. «صله»، یعنی وصل کردن و «رحم»، یعنی خویشان. وقتی با رحم‌تان اتصال دارید، باید یک خیری به آن‌ها برسد. وقتی هم برای خویشان خودت مفید شدی، جریان پیدا می‌کنی، شخصیتت تکثیر می‌شود، از فردیت درمی‌آئی، سعه وجودی پیدا می‌کنی. برکت جاری می‌شود. حتی اگر غیر از خویشان، دیگران هم سهیم باشند، رزقت قطع نمی‌شود. مثل شیر مادر که هر چقدر از او خورده شود، قطع نمی‌شود. بنابراین، وقتی دیگران در رزق سهیم هستند، خدا آن را قطع نمی‌کند و به آن برکت می‌دهد. هر رزقی اعم از معنویت، علم، محبت و... این قاعده برکت است. در ادامه، به فرمایشات معصومین (علیهم‌السلام) در باب مصادیق برکت می‌پردازیم. نبی اکرم (صلی‌الله‌علیه‌وآله) می‌فرمایند: «مَن سَرَّهُ أن یُنسَأَ لَهُ فی عُمُرِهِ وَ یُوَسَّعَ لَهُ فی رِزقِهِ فَلیَتَّقِ اللَّهَ‌ وَلیَصِل رَحِمَهُ [1] = هر كس خوش دارد كه عمرش طولانى و روزى‌اش فراوان شود، از خدا پروا كند و صله رحم نماید». در این فرمایش، حضرت دو شرط را بیان می‌کنند که موجب افزایش عمر و برکت رزق می‌شود: «تقوا» و «صله رحم».  گناه، موجب بسته شدن رزق می‌شود. پس برای جلوگیری از آن، تقوا داشته باشید. تقوا یعنی ترس از محدود شدن، ترس از بین رفتن روابط عاشقانه با حق تعالی، تقوا یعنی پرهیز از کوچک شدن. پس با دوری از معصیت، باب رزق و روزی مادی و معنوی را باز کنیم. همچنین با فامیل قطع رابطه و قهر نکنید. قهر یعنی محدود کردن خود. ساقط شدن از «شدن» و «رحمت الهی». پس صله رحم داشته باشید. چون با این عمل، خود را افزایش می‌دهید. «إنَّ القَومَ لَیَكونونَ فَجَرَةً ولا یَكونونَ بَرَرَةً، فَیَصِلونَ أرحامَهُم فَتَنمی أموالُهُم و تَطولُ أعمارُهُم، فَكَیفَ إذا كانوا أبراراً بَرَرَةً [2] = همانا یك گروه كه گنهكارند و نه نیكوكار، آن‌گاه كه به خویشاوندان خود رسیدگى مى‌كنند، اموالشان افزون و عمرهایشان طولانى مى‌شود، تا چه رسد به آن‌كه نیكان و نیكوكاران باشند». «البِرُّ زِیادَةٌ فِی العُمُرِ؛ نیکی مایه زیادی عمر است». هر چقدر خروجی مثبت برای غیر خودت داشته باشی، عمرت برکت پیدا می کند. امیرالمومنین علی (علیه‌السلام) می‌فرمایند: «إنَّ أفضَلَ ما یَتَوَسَّلُ بِهِ المُتَوَسِّلونَ الإِیمانُ بِاللَّهِ وَ رَسولِهِ وَ صِلَةُ الرَّحِمِ؛ فَإِنَّها مَثراةٌ فِی المالِ وَ مَنسَأَةٌ فِی الأَجَلِ [3] = برترین چیزى كه وسیله‌جویان به آن متوسّل مى‌شوند، ایمان به خدا و پیامبرش و صله رحم است، كه مایه فزونى ثروت و تأخیر افتادن اجل است». توسل یعنی وسیله قرار دادن. اگر کسی شهادت به «لااله الا الله» داد و عشق پیغمبر در دلش باشد، خیلی بزرگ می‌شود. هرزگی پیدا نمی‌کند. ذلیل و خوار نمی‌شود. بعد از ایمان به خدا و رسول، «صله رحم» است. صله رحم وسیله‌ای است که خدا همه عیبها و اشکالات را برطرف می‌کند. به محض برقراری صله رحم، انسان از فرد بودن خارج می‌شود. بنابراین، صله رحم یک توسل است که موجب فزونی مال و ثروت و به تأخیر افتادن اجل می‌شود. گاهی انسان گرفتار هست، با یک نیت خیر گره از کارش باز می‌شود. ورشکستگی‌ها و نحس‌های زندگی به خاطر این است که انسان در جائی می‌توانسته به دیگران کمک کند، امّا نکرده، حالا روزی‌اش قطع شده است. در روایت دیگری، امام صادق (علیه السلام) می‌فرمایند: «ما نَعلَمُ شَیئاً یَزیدُ فِی العُمُرِ إلّاصِلَةَ الرَّحِمِ، حَتّى‌ إنَّ الرَّجُلَ یَكونُ أجَلُهُ ثَلاثَ سِنینَ فَیَكونُ وَصولًا لِلرَّحِمِ، فَیَزیدُ اللَّهُ فی عُمُرِهِ ثَلاثینَ سَنَةً فَیَجعَلُها ثَلاثاً و ثَلاثینَ سَنَةً وَ یَكونُ أجَلُهُ ثَلاثاً َوَ ثَلاثینَ سَنَةً فَیَكونُ قاطِعاً لِلرَّحِمِ، فَیَنقُصُهُ اللَّهُ ثَلاثینَ سَنَةً وَ یَجعَلُ أجَلَهُ إلى‌ ثَلاثِ سِنینَ [4] = ما چیزى را جز صله رحم نمى‌دانیم كه عمر را بیفزاید، تا آن‌جا كه گاهى عمر كسى سه سال است، آن‌گاه اهل صله رحم مى‌شود. خداوند هم سى سال بر عمرش مى‌افزاید و آن را سى و سه سال مى‌كند. گاهى عمر كسى سى و سه سال است. از خویشاوندانش مى‌بُرد. خداوند هم سى سال از آن مى‌كاهد و عمرش را به سه سال كاهش مى‌دهد. مشارکت مردم در مال، راز افزایش رزق و برکت در زندگی است هر چیزی که باعث می‌شود وجودمان از فردیت دربیاید و اتصال به افراد دیگر پیدا کنیم و برای دیگران خیر جاری کنیم، این کار موجب برکت می‌شود. مثلاً عروسی که خودش را از خانواده همسر جدا می‌کند، راه خیر را به روی خودش می‌بندد یا دامادی که با خانواده همسرش ارتباط عاطفی ندارد، او برکت را از زندگی‌اش می‌برد. هر چه به سمت تولید اسماء الله در درون خود برویم، زندگی خیر و برکت پیدا می‌کند. این خیر و برکت مصادیق زیادی دارد. مثلاً اگر علم جریان پیدا کند و در اختیار دیگران قرار بدهیم، برکت به همراه خودش می‌آورد. پس اگر در هر یک از شئونات خود، دیگران را سهیم کنیم یا در اختیار دیگران قرار بدهیم، فقط به رضای خدا، آنجا برکت پیدا می‌کند. انسان باید عرضه داشته باشد در جنبه‌های جمادی، گیاهی، حیوانی، عقلی و فوق عقلی خودش را به بی‌نهایت وصل کند. چون در اتصال به کمال بی‌نهایت، خودش را مطلق می‌کند. در جلسات آینده به این موضوعات خواهیم پرداخت که حکمت خیر و شر چیست؟ چرا سیستم دنیایی خیر و شر دارد؟ چرا نظام خلقت انسان و جهان یک نظام ترکیبی است؟ پی نوشت: [1]. فیض کاشانی، المحجه البیضاء، ج3، ص428. [2]. کلینی، اصول  کافی، ج 2، ص 155. [3]. شیخ صدوق، من لایحضره الفقیه، ج 1، ص205. [4]. حر عاملی، وسائل الشیعه، ج 15، ص245. قا/570 خیر و برکت

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11748
زمان انتشار: 21 ژوئن 2020
| |
خیر چیست؟

خیر و برکت؛ جلسه 9؛ 1399/03/20

خیر چیست؟

انسان موجودی ابدی است و عمر بی‌نهایت دارد. از این رو، خیر و منفعت او باید به بلندای ابدیتش باشد که به واسطه آن سرنوشت او به سمت نفع حقیقی و کمال مطلوب تقدیر شده است. بنابراین، بهترین خیر و سعادت انسان، چیزی است که سازگار و هماهنگ با زندگی ابدی اوست. «علم، بردباری، شکر گزاری در انجام کار خیر و استغفار هنگام گناه»، عواملی هستند که موجبات خیر و سعادت انسان را فراهم می کنند.

خیر را باید با مقیاس شخصیت یک انسان ارزیابی کنیم تا بدانیم چه چیزی خیر است و چه چیزی شر. از نبی اکرم (صلی‌الله‌علیه‌وآله) درباره ی ماهیت خیر سوال کردند. حضرت فرمودند: «لَیسَ الخَیرُ أن یَكثُرَ مالُكَ و وَلَدُكَ، ولكِنَّ الخَیرَ أن یَكثُرَ عِلمُكَ، وأن یَعظُمَ حِلمُكَ، و أن تُباهِیَ النّاسَ بِعِبادَةِ رَبِّكَ؛ فَإِن أحسَنتَ حَمِدتَ اللَّهَ، وَ إن أسَأتَ استَغفَرتَ اللَّهَ [1] = خیر، آن نیست كه ثروت و فرزندانت افزون شوند. خیر، آن است كه دانشت افزون گردد؛ بردبارى‌ات بزرگ شود؛ با خداپرستى‌ات بر مردم افتخار كنى. اگر نیكى كردى، خدا را سپاس بگویى؛ و اگر بدى كردى، از خداوند آمرزش بطلبى». گاهی مال آدم‌ها زیاد شده و سطح آسایش‌شان بالا رفته، ولی سعادت دنیا را از دست داده اند و آرامش‌شان کم شده. چون وابستگی به ابزار زیاد شده، نفس سخت‌تر به آرامش می‌رسد و تنبلی و بی‌حوصلگی و ضعف اعصاب بیشتر می‌شود. کسی نمی داند که موفقیت و عشق به انجام کار خیر، به ضررش است یا به نفعش. گاهی مثل مریضی و نداشتن ‌فرزند به نفع انسان و خیر اوست. بنابراین، بهتر است که بگذاریم خدا برای ما تصمیم بگیرد. پس برای نداشتن‌هایمان غصه نخوریم. حتی عبادت نکردن هم گاهی موجب خیر انسان است. شیطان 6هزار سال عبادت کرد، ولی در آخر به ضررش تمام شد. خیر به تعبیر حضرت 5 شاخصه دارد: علم و بالا رفتن آگاهی، داشتن حلم، با خداپرستى‌ بر مردم افتخار كردن، با انجام کار خیر شکر گزاری کردن و استغفار کردن هنگام بدی کردن. حلم یعنی هر کسی نتواند در تو غصه ایجاد کند یا تحقیرت کند یا تو را به هم بریزد و عصبانی کند. حلیم بودن یعنی داشتن آرامش. انسان‌های باشخصیت، متنفر از عصبانی شدن هستند. چون می‌دانند خدا، انبیاء، صدیقین و شهدا او را دوست دارند. بنابراین، هیچ وقت احساس خشم و حقارت نمی‌کنند. همچنین خیر این است که در سایه ارتباط با خانواده آسمانی و غیب، به مردم مباهات کنی. عبادت، دعوت است. اراده شخصی در آن دخیل نیست. خیر این است که خانواده آسمانی، تو را به جلسات خصوصی‌شان دعوت کنند. کسی که نسبت به خانواده آسمانی و اهل غیب دلتنگی ندارد، یعنی سنخیتی با آن‌ها ندارد. از این‌رو، افتخارمان باید این باشد که خدا و اهل‌بیت ما را دعوت به یاد خودشان می‌کنند تا با آن‌ها انس داشته باشیم و از این ارتباط لذت ببریم. پس اگر موفق به انجام کارهای خوبی شدید، نگوئید که من انجام دادم یا هیچ‌کس مثل من نیست؛ بلکه به تعبیر حضرت، بهتر است بگوئیم: «الحمدلله». مهمترین چیزی که در افزایش روزی در هر نعمتی، نقش مؤثّر و چشمگیری دارد، «شکر گزاری» در پیشگاه خداوند است. چون ذکر «الحمدلله»، سپری است در مقابل شیطان. او متصف به این ذکر نبود. از این رو، از درگاه رحمت الهی رانده شد. با «الحمدلله» انسان از جهنم دنیا خلاص و شاد می‌شود و از هزاران غصه، حقارت و جهنم نجات پیدا می‌کند. همچنین، خیر این است که اگر انسان مرتکب کار بدی شد، از خداوند طلب استغفار کند. استغفار آثار و برکات زیادی دارد. از جمله این است که موجب ازدیاد رزق‌های جمادی، گیاهی، حیوانی، عقلی و فوق عقلی می‌شود. مثل استغفار قبل از مطالعه که باعث فهم بیشتر و بهتر و نیز حل شدن مشکلات می‌شود. کاری خیر است که به نفع ابدیت انسان باشد در فرهنگ مدرنیته، غذا مفهومش را با نگاه انسانی از دست داده است. در این فرهنگ، غذا یعنی چیزی که خوشمزه باشد و شکم را سیر کند. حالا می‌خواهد تراریخته و سرطان‌زا هم باشد، باشد. در این فرهنگ، سلامت، تربیت و وراثت مهم نیست. آنچه مهم است، این است که مردم از دیدن و خوردن آن لذت ببرند. مثل فست فودها. «خیر و خوبی» باید با مقیاس «انسان از دنیا تا بی‌نهایت» تعریف شود. چون انسان موجودی ابدی است و عمر بی‌نهایت دارد و برای یک ارزش بسیار والا آفریده شده است. بنابراین، وقتی صحبت از خیر و شر می‌کنیم، باید منافع ابدی انسان در نظر گرفته شود. امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) می‌فرمایند: «طَالِبُ اَلْخَیْرِ بِعَمَلِ اَلشَّرِّ فَاسِدُ اَلْعَقْلِ وَ اَلْحِس [2] = کسی که با انجام کار شر می‌خواهد به خیر برسد، حس و عقلش فاسد است». این اشتباه بزرگی است که انسان برای به دست آوردن خوبی از روش‌های غلط، منفی و دروغ استفاده کند. مثلاً برای انجام کار اقتصادی و رشد در آن، از دیگران نزول و رشوه بگیرد. چون همین کار حرام، در عمل و انگیزه و نیت انسان تأثیر بد خودش را دارد. یا کسی که بدجنسی می‌کند، هر چند که کار خوب انجام بدهد، اما اثر منفی بدجنسی در عمل او خواهد بود. پس با کار بد و دروغ، دنبال انجام کار خیر نباشید؛ چون کار نتیجه نمی‌دهد و با شکست رو به رو می‌شوید. از این‌رو، مسیری که می‌خواهیم در آن حرکت کنیم، باید پاک باشد. پی نوشت: [1] . مجلسی، بحارالانوار، ج6، ص38. [2]. تمیمی آمدی، غررالحکم و دررالکلم، ج1، ص435. قا 570

کلیدواژه ها: ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11747
زمان انتشار: 18 ژوئن 2020
| |
چمران؛ مبارزی که به حکمت رسید

چمران؛ مبارزی که به حکمت رسید

یکی از آثار شهید چمران به نام «رقصی چنین میانه میدانم آرزوست»، دست نوشته های آن شهید درباره مبارزات سوسنگرد و دهلاویه است. این کتاب دو بخش دارد: الف ) نیایش ب) دست نوشته هایی درباره مبارزه سوسنگرد و دهلاویه از ویژگی های بارز مقاله های بخش دوم این کتاب این است که دکتر چمران تحلیل و توصیف عملیات های نظامی - چریکی را با اعتقادات و باورهای اسلامی (شیعی) آمیخته است.

دکتر مصطفی چمران در این کتاب به وصف حال خود در اوضاع و احوال درگیری ها می پردازد و می گوید: «... آنچه در اینجا مورد توجه است، سرگذشت شخصی من در این نبرد است که یک شهید (اکبر چهرقانی) و یک شاهد (اسدالله عسکری) به آن شهادت می دهند و ده ها نفر از دور ناظر آن صحنه عجیب و معجزه آسا بوده اند. این را نمی گویم چون خود قهرمان داستانم - زیرا از این احساس نفرت دارم - بلکه از این نظر میگویم که افتخار ملت ما و نمونه برجسته ای از پیروزی ایمان مردم ما و نوع مبارزات عظیم آنان است، و حیف است که به رشته تحریر در نیاید و از یادها برود...» (مقاله معرکه شرف و کتاب افتخار، کتاب رقصی چنین میانه میدانم آرزوست) شهید چمران در بحبوحه صحنه های نبرد با الهام گرفتن از کربلای امام حسین (ع) و انرژی گرفتن از این اسوه جاودانه حماسه سازی های عرفانی، به پیش می تاخته درحالی که درونش نیز غوغایی ملکوتی برپا بوده است: «... وقتی می دیدم که حسین (ع) با آن همه عظمت و جبروت بر مرکب زمان و مکان می راند، شمشیر خونینش سنت تاریخ را پاره پاره می کند و فریاد رعدآسایش، زمین سخت را آنچنان به لرزه درمی آورد که موج هایی بر زمین به وجود می آید که تا بی نهایت ادامه دارد..... این خاطرات در ذهنم دور میزد، خونم را به جوش می آورد و آرزو می کردم که صدام را بیابم و با یک ضربت او را به دو نیم کنم.... دیگر سر از پا نمی شناختم، و اگر بزرگترین قدرت زرهی دنیا به مقابله ام می آمد بلادرنگ به قلب آن حمله می کردم، از هیچ چیزی وحشت نداشتم و از هیچ خطری روی نمی گرداندم، به یزید و صدام کثیف تر از یزید لعنت و نفرین می کردم و به جبروت وکبریای حسین (ع) چشم داشتم و خدا را تسبیح می کردم و به عشق شهادت به پیش می تاختم.» (کتاب رقصی چنین میانه میدانم آرزوست، بخش معرکه شرف و افتخار) چمران از هیچ نکته ای و لحظه ای برای خودسازی و مناجات با محبوب غفلت نمی کرد. وقتی که پس از مجروحیت سوسنگرد، تیمسار فلاحی او را در بیمارستان جندی شاپور اهواز (که بعدها به شهید چمران تغییر نام داد) ملاقات می کند بعد از دیدن دکتر و بوسیدن او در حالی که چند قطره اشک شوق بر گونه ها داشت بر چمران گفت: تو بازیافته ای! دکتر پرسید منظور شما چیست؟ شهید فلاحی پاسخ داد، در ارتش، اقلام مفقودی داریم و اگر از بین مفقودی ها چیزی را بیابیم او را بازیافته می نامیم. و شما را از دست داده بودیم و شهید یا مفقود می پنداشتیم و هم اکنون که می بینمت چنان است که شما را باز یافته ایم. دکتر چمران از این اصطلاح و تعبیر تیمسار فلاحی برداشتی عارفانه و زیبا نمود و چنین نوشت که من بازیافته ام، من رفته بودم، پس دیگر منی و منیتی نیست و همه من خود را زیر پا گذاشته ام و... (کتاب رقصی چنین میانه میدانم آرزوست، دست نوشته انسان بازیافته) چمران و مرگ و زندگی در دست نوشته ای به نام «انسان آزاده» که شهید چمران درباره محافظ شجاع و فداکار خود شهید اکبر چهره قانونی نگاشته است با نوع نگاه ایشان به مقوله مرگ و زندگی آشنا می شویم. «در دنیا آدم هایی هستند که به ظاهر زنده اند، نفس می کشند، راه می روند، حرف می زنند، زندگی می کنند، اما در حقیقت اسیر دنیا، برده زندگی و ذلیل حوادث هستند، از خود اراده و اختیاری ندارند، آلت بلا اراده عوامل طبیعت اند، در مقابل مرگ وحشت زده و زبونند، برای آنکه زندگی کنند... اینان برای آنکه نمی رند، آنقدر خود را کوچک می کنند که گویا مرده اند، همیشه تسلیم قیود ذلت بارو شرایط ننگین هستند که زندگی برای آنها تحمیل می کند. آنها شرف و حیثیت خود را می دهند، شخصیت و ارزش انسانی خود را فدا می کنند، روح خود را از دست می دهند، حیات حقیقی خود را نابود می کنند، تا زندگی مادی جسد را تامین نمینمایند.» (کتاب رقصی چنین میانه میدانم آرزوست، مقاله انسان آزاده)  چمران شرط داشتن زندگی حقیقی را چنین بیان می کند: «انسانی می تواند زندگی حقیقی داشته باشد که اسیر و برده زندگی نگردد، هیچ چیز حتی خود زندگی، او را به قید و بند اسارت و ذلت نکشاند، آزاد و مختار باشد و تا وقتی زنده است با افتخار و شرف زندگی کند و هنگامی که مرگ فرا رسید، آن را با آغوش باز بپذیرد که خود مبدأ حیات اخروی و تکامل بزرگتر و مهمتری است... این انسان چون از مرگ نمی ترسد قدرتمند است و دیگران در مقابل اراده او تعظیم می کنند.» چمران، ائمه اطهار و مکتب شیعه ولایت ائمه اطهار و آموزه های مکتب پرافتخار و رهایی بخش شیعه با روح شهید به نحوی عجین شده است که در سخت ترین معرکه ها دلش از یاد و خاطره امام حسین (ع) خالی نبود و در اوج خطرات نیز اعتقاداتش را با خود مرور می کرد. وی در مقاله «انسان آزاده» که در اربعین امام حسین (ع) و در رثای شهید اکبر چهرقانی که شب تاسوعا حسینی در درگیری سوسنگرد به شهادت رسید، نگاشته است، در وصف لحظه های پیشروی خود و محافظ شهیدش به قلب دشمن برای انحراف توجه آنها از نیروهای ایرانی و رهانیدن نیروها از خطر محاصره بعثی ها آورده است: «... و هرچه دشمن نزدیکتر می شد، اکبر بشاشتر و زنده تر می شد، مصمم تر و قویتر می شد. اکبر می دانست که شهید می شود، بال و پر درآورده بود، سخن از شهادت می گفت، اسم خدا بر زبانش جاری بود و از مبارزه حسینی تا شهادت افتخارآمیز و دشت کربلا و اصحاب حسین (ع) با خود حرف میزد. من حرف های او را می شنیدم، ولی چندان توجهی به آنها نداشتم، زیرا خود من هم در چنین حالاتی سیر می کردم، من هم خود را برای آخرین مبارزه با کفار عالم و یزیدن زمان آماده می کردم، من هم اوج گرفته بودم و احساس نمی کردم که بر زمین هستم، گویا بر ابرهای عرش اعلی پرواز می کردم فقط کلماتی و جملاتی پراکنده که از لبان اکبر جدا می شد و از خدا و حسین و شهادت خبر می داد در گوشه ذهنم جایگزین می شد...» یا در نوشته دیگری به نام «حرف آخر» در مجموعه «رقصی چنین میان می دانم آرزوست» می نویسد: «ای زمین تو شاهدی که خون از بدنم جاری بود و با خاک های پاک تو گلی گلگون بوجود آورده بود، و من ابا نداشتم که تا آخرین قطره خون خود را تسلیم کنم. احساس می کردم که عاشورا است و من در حضور حسین علیه السلام می جنگم و او پابکی و زبردستی مرا تحسین می کند، و تپش بی پایان من، و از قربانی شدن در بارگاه عشق آگاهی دارد. او می داند که چقدر به او عاشقم و چگونه حاضرم که در راهش جان ببازم.» چمران و درد و رنج کتاب بینش و نیایش پس از مقدمه ای که درباره زندگینامه شهید چمران دارد، در دو فصل بینش و نیایش که بخش اول درباره دیدگاه های شهید درباره انقلاب اسلامی ایران است و بخش دوم شامل نیایش های مکتوب دکتر، تنظیم شده است. در نیایش دوم از این کتاب وی اعتقاد خود را درباره دردو رنج چنین بیان می کند: «من اعتقاد دارم که خدای بزرگ انسان را به اندازه درد و رنجی که در راه خدا تحمل کرده است پاداش می دهد، وارزش هر انسانی به اندازه درد و رنجی است که در این راه تحمل کرده است، و می بینیم که مردان خدا بیش از هر کس در زندگی خود گرفتار بلا و رنج و درد شده اند، علی بزرگ را بنگرید که خدای درد است، که گویی بند بند وجودش، با درد و رنج جوش خورده است، حسین را نظاره کنید که در دریایی از درد و شکنجه فرو رفت، که نظیر آن در عالم دیده نشده است، و زینب کبری را ببینید، که بادرد و رنج انس گرفته است.» وی سپس ادامه می دهد: «درد دل آدمی را بیدار می کند، روح را صفا می دهد، غرور و خودخواهی را نابود می کند، نخوت و فراموشی را از بین می برد، انسان را متوجه وجود خود می کند.» عارف مجاهد، چمران، درد را عنصری می داند که انسان را به خود می آورد و حقیقت وجودش را پیش رویش قرار می دهد زیرا انسان گاهگاهی خود را فراموش می کند؛ فراموش می کند که بدنی ضعیف و ناتوان دارد که در مقابل عالم و زمان، کوچک و ناچیز و آسیب پذیر است، فراموش می کند که همیشگی نیست و چند صباحی بیشتر نمی پاید و فراموش می کند که جسم عادی او نمی تواند با روح او هم پرواز شود.» یا در بخشی از یادداشت های آمریکای شهید در کتاب «خدا بود و دیگر هیچ نبود» به تاریخ 18 اکتبر1960 آمده است: «ای غم، سلام آتشین من به تو، درود قلبی من به تو، جامن من فدای تو. تو ای غم بیا و همدم همیشگی من باش. بیا مصاحبت تو برای من کافی است. بیا که می سوزم، بیا که بغض حلقومم را می فشرد، بیا که اشک تقدیمت کنم، بیا که قلب خود را در پایت می افکنم.....» مصطفی و تربیت خانوادگی گاهی یک حرکت کوچک در ازای زمان تبدیل موجی عظیم میشود. گاهی با دیدن شخصیت بزرگواری چون مصطفی چمران برای انسان سوال پیش می آید که مادر و پدر در این شخصیت کامل و بزرگ چه نقشی می توانسته اند در تربیت او ایفا کنند؟ مگر یک انسان سنتی کمسواد چه بضاعتی دارد که بتواند زمینه ظهور چنین انسان بزرگی را فراهم کند؟ با جستجو در یادداشت های دکتر چمران در بخشی از آنها که با عنوان «یادداشتهای تهران» در کتاب «خدا بود و دیگر هچ نبود» چاپ و منتشر شده است، مطلبی دیدم که پاسخی به این سوال بود. در یادداشت 28 بهمن 1357 شهید چمران خظاب به مادر بزرگوارش می نویسد: «ای مادر! هنگامی که فرودگاه تهران را ترک می گفتم تو حاضر شدی و هنگام خداحافظی گفتی: ای مصطفی! من تو را بزرگج کردم، با جان و شیر خود تو را پرورش دادم و اکنون که می روی از تو هیچ نمی خواهم و هیچ انتظاری از تو ندارم، فقط یک وصیت می کنم و آن این است که خدای بزرگ را فراموش نکنی.» سپس ادامه می دهد: «ای مادر! بعد از 22سال به میهن عزیز خود باز می گردم و به تو اطمینان می دهم که در این مدت دراز حتی یک لحظه خدا را فراموش نکردم عشق او آنقدر با تار و پودم آمیخته بود که یک لحظه حیات من بدون حضور او میسر نبود.» منابع - کتاب یاران امام به روایت اسناد ساواک جلد 11: شهید سرافزار دکتر چمران، ناشر: مرکز بررسی استاد تاریخی وزارت اطلاعات، خرداد 1378- - آثار شهید مصطفی چمران شامل: - بینش و نیایش - انسان و خدا - خدا بود و دیگر هیچ نبود - کردستان - لبنان - رقصی چنین میانه میدانم آرزوست - زیبا ترین سروده هستی - پیام امام خمینی به مناسبت شهادت دکتر مصطفی چمران

کلیدواژه ها: ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11745
زمان انتشار: 16 ژوئن 2020
| | |
گریه برای ظهور امام عصر، متصل شدن به کانون شادی است

گریه برای ظهور امام عصر، متصل شدن به کانون شادی است

فیلم

1 - گریه برای ظهور امام عصر، متصل شدن به کانون شادی است

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11744
زمان انتشار: 16 ژوئن 2020
| |
امام صادق (ع) و بصیرت آفرینی 

ویژه شهادت امام جعفر صادق علیه السلام

امام صادق (ع) و بصیرت آفرینی 

جریان شناسی دوران امام صادق (ع)
دوران امام صادق (ع) از یک سو دوران جدالِ گروه های اسلامی در زمینه مباحث قرآنی اعم از قرائت و تفسیر قرآن است؛ ظهور نحله های فقهی و حضور افرادی که با یدک کشیدن عنوان فقیه بر کرسی فتوا تکیه زدند در این دوران به اوج خود می رسد؛ ولی بازار مناظرات کلامی، بسیار داغ تر از بازار مباحث قرآنی و فقهیِ عرضه کننده فرقه های معتزله، اشاعره، مرجئه، خوارج، غلات، صوفیّه، زیدیّه و کیسانیّه، مشبهه، مجسمه و تناسخیه بود.

و از سوی دیگر تفکر دیگری در این دوران رواج داشت که از همه تفکرات پیشین برای مسلمانان خطرناک تر بود. در این دوران، گروهی به نام «زنادقه» وجود داشتند که منکر خدا و پیامبر و ادیان آسمانی بودند. آنها به اصطلاح امروز، روشنفکرانی بودند که با حمایت دستگاه خلافت در همه جا حتی مسجد الحرام و مسجد النبی حاضر می شدند و به ترویج الحاد و مادیگرایی می پرداختند. «ابن مُقَفّع» از سران زنادقه در دستگاه بنی امیّه، سمت کاتب و منشی داشت و پس از انتقال خلافت به عباسیان، از نزدیکان و مشاوران سفّاح و منصور بود. «مطیع بن ایاس» و «ابن ابی العوجاء» دو نفر دیگر از سران این فرقه نیز نزد دولتمردان از موقعیّت بالایی برخوردار بودند. [2] القای شبهات و تشکیک در اصول اعتقادات مسلمانان، جعل احادیث فراوان، ساختن افسانه ها و قصّه های دروغین، ترجمه کتابهای ضالّه به زبان عربی و نشر و پخش آنها در میان مردم از جمله اقدامات آنان بود. [3] ابن ابی العوجاء در پای چوبه دار افتخار می کرد که چهار هزار حدیث جعل کرده که ضمن آنها حلال خدا را حرام و حرام خدا را حلال کرده است. [4] رژیم هزار ماهه بنی امیه نیز در سالهای آغاز امامت امام صادق (ع) پرماجراترین فصول پایانی کتاب خویش را می نگارد؛ و عباسیان هم در حال تدوینِ سرآغاز پر زرق و برق حکومت خویشند. قدرت نمایی‏های نظامی و شورشهای پی در پی در نواحی مختلف و حیف و میلهای افسانه ای هشام [5] و بالاخره قحطی، فقر، طاعون و جنگ در نقاط مختلف، حالت عجیبی به کشور گستردۀ مسلمان نشین داده بود. اغتشاش ها و انقلاب های پیاپی، به ویژه از طرف خونخواهان امام حسین (ع) مانند انقلاب ابوسلمه در کوفه، قیام ابومسلم در خراسان و... از مهم ترین جریانهای سیاسی آن روز به شمار می رود. رجال روحانی، قضات، محدثان و مفسران قرآن که می بایست در فضای پریشان و غم زده آن روز، ملجأ و پناه مردم و یاریگر امام معصوم باشند، گاه خطرناک تر از رجال سیاسی بر مشکلات می افزودند. [6] آنها در حقیقت، مهره هایی در دستگاه خلافت و یا بازیچه هایی در دست فرمانروایان بودند. [7] - حقیقت «عبودیت» از منظر امام صادق (علیه السلام) چیست؟ - معجزات کلام امام صادق علیه السلام و توحید مفضّل - نگاهی به سیره امام صادق علیه السلام - ششمین پیشوا بصیرت آفرینی در سخن و سیره امام صادق (ع) جریان یافتن نحله های فرهنگی و مکاتب فکری از یک سو و وزیدن نسیم رحمت اختلافات سیاسی و کشمکشهای بنی امیه و بنی العباس از دیگر سو، امام صادق (ع) را به عرصه بصیرت آفرینی و مجاهدت در تبیین اسلام ناب دعوت کرد تا مکتب تشیع را از گزند تندباد حوادثِ روزگار نجات دهد؛ مکتبی که در خفقان و شکنجه حکومت پیشین، آخرین رمقها را می گذراند، و آخرین نفرات خویش را قربانی می دهد و رجال و مردان با ارزش خود را، یا در زرق و برق حکومت غاصب ستمگر، مجذوب و یا در اظهار و ابراز شخصیت، محجوب، می بیند. جابر جعفی یکی از یاران امام است که از طرف آن حضرت برای انجام امری به سوی کوفه رهسپار بود. در بین راه، پیک امام به او رسید و گفت: امام (ع) می فرمایند: خود را به دیوانگی بزن. او با این عمل، حاکم کوفه را که فرمان محرمانه ترور وی را از طرف خلیفه داشت منصرف ساخت و جان خود را نجات داد. [8] امام صادق  (ع) در ظلمت بحرانها و آشوبها، دنیای شیعه را به فروغ بصیرت آفرین خویش روشن کرد. اکنون برای آنکه نقش تاریخ ساز و بصیرت آفرین امام صادق (ع) روشن شود، سه محور اصلی را در سخن و سیرۀ ایشان بررسی می کنیم: تغذیه فکری یاران در آن شرایط حساس که هر یک از مکاتب فکری، سعی در جذب مشتریان خود داشتند و از طرفی بنی امیه به دلیل تزلزل حکومت و مشکلات سیاسی فراوان، فرصت ایجاد فشار و اختناق نسبت به امام و شیعیان را نداشتند، و عباسیان چون پیش از دستیابی به قدرت و حکومت، شعار حمایت از خاندان پیامبر (ص) و انتقام خون آنان را سر می دادند، فشاری از طرف آنان مطرح نبود و آرامش و آزادی نسبی برای امام (ع) و شیعیان فراهم شده بود. امام صادق (ع) کار فکری را که در حقیقت بریدن شاهرگ دستگاه خلافت بود در سرلوحه دفتر بصیرت آفرینی خویش قرار داد و با گستردن سفره دانش الهی خویش در مسجد النبی، دانشگاهی اسلامی را تأسیس کرد که در آن، انواع و اقسام دانشهای طبیعی و ماوراء طبیعیِ مورد نیاز جامعه اسلامی وجود داشت. حضرت در آن دانشگاه، نه تنها دوستان و پیروان خود را تغذیه و آنان را در برابر دشمنان فکری، مسلّح کرد که دیگران را نیز در حدّ ظرفیّت و لیاقتشان بهره مند ساخت. تبیین جایگاه والای امامت، تحریم همکاری با دستگاه خلافت و تبیین بی نصیبی خلفا از دانش دین، از مهم ترین سرفصلهای بصیرت آفرینی امام (ع) به شمار می روند. الف) تبیین جایگاه والای امامت فصل اول از دفتر بصیرت آفرینی امام صادق (ع) با موضوع «تبیین و تبلیغ جایگاه امامت» آغاز می شود. امام با تلاشهای خود، امامت را در باور شیعی از فروع به اصول دین آوردند. امام خویشتن را به عنوان صاحب حق واقعی ولایت و امامت به مردم معرفی می نماید و به طور مستقیم و صریح، حکام زمان را طاغوت به شمار می آورد و آنها را نفی می کند. امام به این بسنده نمی کند که امامت را برای خویش اثبات کند؛ بلکه همراه نام خود، نام سایر امامان و اسلاف پیشین خویش را نیز یاد می کند و در حقیقت، سلسله امامت اهل بیت (علیهم السلام) را متصل و جدایی ناپذیر مطرح می سازد و از کانالی مطمئن و تردیدناپذیر به پیامبر بزرگوار (ص) متصل می کند. روایت عمرو بن ابی المقدام منظره شگفت آوری را در این باره ترسیم می کند: روز نهم ذیحجه، روز عرفه است. محشری از خلایق در عرفات برای ادای مراسم خاص آن روز گرد آمده اند و نمایندگان طبیعی مردم سراسر مناطق مسلمان نشین، از اقصا نقاطِ خراسان تا ساحل مدیترانه، جمع شده اند. یک سخن بجا در آنجا می توانست نقش امام، خود را به این جمع رسانده است و پیامی دارد. راوی می گوید: دیدم امام در میان مردم ایستاد و با صدای هر چه بلندتر - با فریادی که باید در همه جا و در همه گوشها طنین بیفکند و به وسیله شنوندگان به سراسر دنیای اسلام پخش شود- پیام خود را سه مرتبه گفت. روی را به طرف دیگری گرداند و سه مرتبه همان سخن را ادا کرد. باز روی را به سمتی دیگر گرداند و باز همان فریاد و همان پیام. بدین ترتیب امام دوازده مرتبه سخن خود را تکرار کرد. این پیام با این عبارات ادا می شد: «أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّ رَسُولَ اللهِ (ص) کَانَ الْإِمَامَ ثُمَّ کَانَ عَلِیُّ بْنُ أَبِی طَالِبٍ (ع) ثُمَّ الْحَسَنُ (ع) ثُمَّ الْحُسَیْنُ (ع) ثُمَّ علِیُّ بنُ الْحسَیْنِ (ع) ثُمَّ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیٍّ (ع) ثُمَّ... ». حدیث دیگر از ابی الصباح کنانی است که در آن، امام صادق (ع) خود و دیگر امامان شیعه را چنین توصیف می کند: «ما کسانی هستیم که خدا اطاعت ما را بر مردم لازم ساخته است. انفال و صفوالمال[9] در اختیار ماست.»[10] البته امام صادق (ع) حاضر نبودند به هر قیمتی حکومت را به دست گیرند. ابو مسلم پس از مرگ «ابراهیم امام» به حضرت صادق (ع) چنین نوشت: «من مردم را به دوستی اهل بیت دعوت می کنم، اگر مایل هستید کسی برای خلافت بهتر از شما نیست.» امام در پاسخ نوشت: «مَا اَنْتَ مِنْ رِجَالِی وَ لَا الزَّمَانُ زَمَانِی؛ [11] نه تو از یاران منی و نه زمانه، زمانه من است.» همچنین وقتی ابوسلمه خلال از امام دعوت می کند تا ایشان قدرت را به دست گیرند، امام صادق (ع) نه تنها از این پیشنهاد و درخواست، استقبال نکردند؛ بلکه نامه ابوسلمه خلال را با آتش شمع سوزاندند. وقتی نامه رسان، جواب نامه را تقاضا کرد، امام فرمودند: «جواب نامه ابوسلمه، همین بود که دیدی.»[12] امام، مصلحت الهی را در این می دیدند که اجازه دهند معرفت و بصیرت مردم به جایگاه والای امامت افزایش یابد تا خود آنها به سوی امام  (ع) روی آورند و رهبریِ وی را مطالبه کنند. این تلاش امام صادق (ع) به شناخت مردم از جایگاه ائمه (علیهم السلام) منجر شد؛ به گونه ای که مردم در زمان امام کاظم (ع) مقام و جایگاه واقعی ائمه (علیهم السلام) را به تدریج درک می کردند؛ ولی وقتی دستگاه جبار خلافت، متوجه این مسأله شد، به شدت احساس خطر کرد؛ به گونه ای که امام کاظم  (ع) را دستگیر و زندانی نمود و امام رضا (ع) را در پوشش ولایتعهدی از مردم جدا کرد؛ و با آوردن امام جواد به دستگاه خلافت و قطع ارتباط ایشان با مردم، حضرت را در عنفوان جوانی به شهادت رساند و امام هادی (ع) و امام عسکری (ع) را در یک منطقه نظامی کاملا محصور و ارتباط آنها را با مردم به طور کامل قطع کرد. - آیا می توان امام صادق را یک شخصیت سیاسی دانست؟ - سفارشات گهربار امام جعفر صادق علیه‌السلام - اوضاع سیاسی عصر امام جعفر صادق علیه السلام ب) تحریم همکاری با دستگاه خلافت فصل دوم از دفتر بصیرت آفرینی امام صادق (ع)، تحریم همکاری با دستگاه خلافت و سیستمهای وابسته به آن است. امام (ع) همکاری با این گونه سیستم‏ها را به شدّت تحریم می کردند و درآمد حاصل از همکاری با آنان را «سُحت» و حرام شمرده، می فرمودند: «السُّحْتُ أَنْوَاعٌ کَثِیرَۀ مِنْهَا ما أُصیبَ مِنْ أَعمَالِ الْوُلَاة الظلَمَة وَ منْهَا أُجُورُ الْقُضَاة وَ أُجُورُ الْفوَاجِرِ وَ ثَمَنُ الْخَمْرِ وَ النَّبِیذِ الْمُسْکِرِ وَ الرِّبَا بَعْدَ الْبَیِّنَة فَأَمَّا الرِّشَا یَا عَمَّارُ فِی الْأَحْکَامِ فَإِنَّ ذَلِک الْکفْرُ بِاللَّهِ الْعَظِیمِ وَ بِرَسُولِهِ؛ [13] کسب حرام اقسام زیادی دارد، از جمله آنها درآمد حاصل از همکاری با حاکمان ظالم، کارمزد قاضیان (این نظام‏ها) و مزدهای زناکاران و بهای شراب و نبیذ مستی آور و ربا که با شاهد ثابت شود. ای عمار اما رشوه گرفتن در احکام، کفر به خدای بزرگ و پیامبر اوست.» «منْ سوَّدَ اسْمَهُ فِی دِیوَانِ وُلْدِ سَابِعٍ[14] حَشَرَهُ اللَّهُ یَوْمَ الْقِیَامَۀ خِنْزِیراً؛ [15] هر کس در دیوان بنی عباس نام نویسی کند خدا او را روز قیامت، خوک محشور خواهد کرد.» «مَنْ سَوَّدَ اسْمَهُ فِی دِیوَانِ بَنِی شَیْصَبَانَ[16] حَشَرَهُ اللَّهُ یَوْمَ الْقِیَامَۀ مُسْوَدّاً وَجْهُهُ؛ هر کس در دیوان بنی عباس نام نویسی کند، خدا او را روز قیامت سیاه چهره محشور خواهد کرد.» «مَا أُحِبُّ أَنِّی عَقَدْتُ لَهُمْ عُقْدَةً أَوْ وَکَیْتُ لَهمْ وِکاءً وَ إِنَّ لِی مَا بَیْنَ لَابَتَیْهَا. لَا وَ لَا مَدَّةً بِقَلَمٍ. إِنَّ أَعْوَانَ الظَّلَمَةِ یَوْمَ الْقِیَامَة فِی سُرَادِقَ مِنْ نَارٍ حَتَّی یَحْکُمَ اللَّهُ بَیْنَ الْعِبَادِ؛ [17] من دوست ندارم برای بنی عباس گرهی بزنم، یا در مشکی را ببندم. هرچند در برابر آن ثروت زیادی به دستم برسد، نه، حتی دوست ندارم قلمی برای آنها بر صفحه ای بکشم. همانا کمک کنندگان به ستمگران در روز قیامت در سراپرده ای از آتش قرار داده می شوند تا خداوند بین بندگان حکم کند.» «وَ مَنْ أَحَبَّ بَقَاءَ الظَّالِمِینَ فَقَدْ أَحَبَّ أَنْ یُعْصَی اللَّهُ؛ [18]کسی که دوستدار زنده بودن ستمگران باشد، دوست دارد خداوند متعال نافرمانی شود.» و در اهمیت عدم همکاری با نظامهای طاغوتی به گفتار حضرت به یونس بن یعقوب بسنده می کنیم که فرمودند: «لا تُعِنهُم عَلیَ بِنَاءِ مَسجِدٍ؛ [19] در ساخت مسجدی هم به آنان کمک نکن.» ج) تبیین بی نصیبی خلفا از دانش دین دستگاه خلافت در اسلام، فقط یک تشکیلات سیاسی صرف نیست؛ بلکه یک رهبری سیاسی - مذهبی است. نام «خلیفه» برای حاکم اسلامی، نشان دهنده همین حقیقت است که وی جانشین پیامبر (ص) و علاوه بر رهبری سیاسیِ مردم، متکفل امور دینی و فقهی آنان نیز است. همین حقیقتِ مسلم، باعث شد خلفایی که از آگاهیهای دینی کم نصیب و یا بی بهره بودند، این نقیصه را در دستگاه خلافت خود، به وسیله رجال دینیِ وابسته به خود جبران کنند و با الحاق فقها، مفسران و محدثان مزدور به دستگاه حکومت و به بهانه «مصالح روز» احکام الهی را در پوششی از استنباط و اجتهاد – که برای مردم عادی و عامی قابل تشخیص نیست – تغییر دهند. با این آگاهی، این نکته به خوبی روشن می شود که «فقه جعفری در برابر فقه فقیهان رسمی روزگار امام صادق (ع) فقط یک اختلاف عقیده دینیِ ساده نبود؛ بلکه در عین حال، دو مضمونِ متعرضانه را نیز با خود حمل می کرد: نخست و مهم تر، اثبات بی نصیبی دستگاه حکومت از آگاهی دینی و ناتوانی آن از اداره امور فکری مردم و دیگر، مشخص ساختن موارد تحریف در فقه رسمی که ناشی از مصلحت اندیشی فقها در بیان احکام فقهی و ملاحظه کاری آنان در برابر تحکم و خواست قدرتهای حاکم است. امام صادق (ع) با گستردن بساط علمی و بیان فقه و معارف اسلامی و تفسیر قرآن به شیوه ای غیر شیوه عالمان وابسته به حکومت، عملاً به معارضه با آن دستگاه برخاسته بود. آن حضرت بدین وسیله، تمام تشکیلات مذهبی و فقاهت رسمی را که یک ضلع مهم از حکومت خلفا به شمار می آمد، تخطئه می کرد و دستگاه حکومت را از بُعد مذهبی اش تهی می ساخت.»[20] در تغذیه فکری امام به یاران و نزدیکانش، بهره گیری از عامل «بی نصیبی خلفا از دانش دین» به عنوان دلیلی بر اینکه از نظر اسلام، آنان حق حکومت کردن ندارند، به وضوح مشاهده می شود؛ در حدیثی از آن حضرت چنین نقل شده است: «نَحنُ قَوْمٌ فَرَضَ اللهُ طَاعَتَنَا وَ اَنْتُمْ تَأتَمُّونَ بِمَنْ لَا یَعذَرُ النَّاسُ بِجَهَالَتِهِ؛ [21] ما کسانی هستیم که خداوند، فرمانبری از آنان را فرض و لازم ساخته است و شما از کسی تبعیت می کنید که مردم به علتِ جهالتِ او نزد خدا معذور نیستند.» تشکیلات گسترده پنهانی موضوعِ تشکیلات گسترده و پنهان در زندگی سیاسی امام صادق (ع) که در واقع، برگ زرین دیگری از دفتر بصیرت آفرینی حضرت است، به تعبیر مقام معظم رهبری، یکی از مهم ترین و شورانگیزترین و در عین حال مجهول ترین و ابهام آمیزترین فصول این زندگینامه پرماجراست. برای اثبات وجودِ چنین سازمانی نباید توقع داشت که امام یا یکی از یاران نزدیکشان صراحتاً به چنین تشکیلاتی اعتراف کرده باشند؛ چرا که اولا: خاصیت ذاتی کارِ مخفی، همین است و ثانیا: یاران امام به اصل معتبر و مترقی «تقیه» پایبندی شدیدی داشتند؛ ولی ارتباطات مالی و فکری میان ائمه و شیعیان، ارسال وجوه شرعی از مناطق مختلف به مدینه، پرسشهای متعدد از امام و مکاتبات فراوان با حضرت از شهرهای دور و نزدیک جهان اسلام، محبوبیت بی نظیر اهل بیت (علیهم السلام) در بخشهای مهمی از کشور اسلامی، و خیل انبوه محدثان و راویان خراسانی، سیستانی، کوفی، بصری، یمانی و... با وجود تبلیغات وسیع خلفای بنی امیه علیه اهل بیت (علیهم السلام)، بهترین شاهد بر وجود تشکیلات گسترده تبلیغاتی امام در سراسر کشور اسلامی است. نقشه امام صادق (ع) این بود که یک قیام علنی به راه بیندازد و حکومت بنی امیه را واژگون کند و از خراسان، ری، اصفهان، عراق، حجاز، مصر و همه مناطق مسلمان نشین که در همه این مناطق، شبکه حزبی امام صادق (ع) گسترده بود، به مدینه، نیرو بیاید و امام به شام لشکرکشی کند، حکومت شام را سرنگون سازد و خودش پرچم خلافت را بلند کند و به مدینه بیاید و حکومت پیغمبر  (ص)را به راه بیندازد. [22] شخصی به نمایندگیِ امام به خراسان رفت و مردم را به ولایت پذیری از امام دعوت کرد. جمعی پاسخ مثبت دادند و اطاعت کردند و گروهی سرباز زدند و منکر شدند، و دسته ای به عنوان احتیاط و پرهیز از فتنه! دست نگه داشتند؛ آن گاه به نمایندگی از طرف هر گروه، یک نفر به دیدار امام صادق (ع) رفت. نماینده گروه سوم در جریان این سفر با کنیزکی از همسفران، کار زشتی انجام داد و کسی از آن آگاهی نیافت. هنگامی که این چند نفر به حضور امام رسیدند، همان شخص آغاز سخن کرد و گفت: شخصی از اهل کوفه به منطقه ما آمد و مردم را به اطاعت و ولایت شما دعوت کرد؛ گروهی پذیرفتند، گروهی مخالفت کردند، و گروهی نیز از روی پرهیزگاری و احتیاط، دست نگه داشتند. امام فرمودند: تو از کدام دسته هستی؟ گفت: من از دسته احتیاط کار هستم. امام فرمودند: تو که اهل پرهیزگاری و احتیاط بودی، پس چرا در فلان شب احتیاط نکردی و آن عمل خیانت آمیز را انجام دادی؟![23] در این قضیه، فرستاده امام از اهالی کوفه و منطقه مأموریت او خراسان بوده، در حالی که امام در مدینه اقامت داشته اند و این، وسعت حوزه فعالیت سیاسی امام را نشان می دهد. [24] نخبه پروری در حوزه درسی امام صادق (ع)، اهتمام ویژه به تربیت متخصصان وجود داشت. امام صادق  (ع) هر یک از شاگردان خود را در رشته ای که با ذوق او سازگار بود، تشویق و تعلیم می نمود؛ مثلاً «حمران بن اعین» در زمینه تفسیر و علوم قرآنی و «ابان بن تغلب» در ادبیات عرب مهارت خاص داشتند. هشام بن حکم، هشام بن سالم، در رشته کلام متخصص بودند. زراره و محمّد بن مسلم و... در مسائل فقهی تخصّص داشتند و جابر بن حیان متخصّص ریاضیات بود و... . هشام بن حکم می گوید که مردی از اهالی شام، وارد شد و به امام صادق (ع) گفت: می خواهم چند سؤال بکنم، امام فرمودند: در باره چه می خواهی بپرسی؟ گفت: از قرآن، حروف مقطعه، سکون، رفع، نصب و جر. امام فرمودند: ای حمران! تو جواب بده. مرد گفت: می خواهم با خودتان بحث کنم. امام فرمودند: اگر بر او غلبه کردی، بر من پیروز شده ای. مرد شامی آن قدر سؤال کرد و پاسخ صحیح شنید که خسته شد و به امام گفت: حمران مرد توانایی است. هرچه پرسیدم، جواب داد. آن گاه حمران به اشاره امام سؤالی پرسید که او جوابی نداشت. مرد این بار تقاضا کرد درباره مسائل نحو سؤال کند. امام او را به «ابان» حواله داد و در فقه به «زرارة بن اعین» و در کلام به «مؤمن الطاق» و در توحید به «هشام بن سالم» و در امامت به من معرفی کرد و او در همه مغلوب شد. امام چنان خندید که دندانش ظاهر شد. مرد شامی گفت: گویا می خواستی به من بفهمانی که در میان شیعیان چنین مردمی داری؟ امام فرمود: همین طور است. آن مرد به جرگه شیعیان پیوست. [25] وقتی انسان آثار امام صادق (ع) را بازبینی می کند، گاه می پندارد که در برابر یک دانشمند شیمی قرار دارد و گاه خود را در برابر یک عالم فلکی می انگارد و گاه خویش را در برابر طبیبی حاذق می بیند که بدن انسان را تشریح و امراض و اسقام و علل و طرق معالجه آن را بیان می کند و وقتی به علوم انسانی و معنوی باز می گردد، در برابر خویش، عالمی ربانی و چهره ای ملکوتی مشاهده می کند. [26] نهضت علمی امام به گونه ای بنیان گذاری شده بود که در عین برخورداری از علم، حکمت، منطق و بصیرت، به مقابله جدی و مبارزه علمی با تفکرات انحرافی می پرداخت. حضرت در راستای بصیرت آفرینی نسبت به مبانی ناب تشیع، مناظرات علمی فراوانی انجام دادند که از میان مناظرات متعدد و فراوان آن حضرت، برای نمونه، مناظره آن حضرت را با «ابو حنیفه»، پیشوای فرقه حنفی، مرور می کنیم. [مناظره امام صادق (ع) با «ابو حنیفه»] روزی ابوحنیفه به خانه امام آمد و اجازه ملاقات خواست. امام اجازه نداد. ابوحنیفه می گوید: مقداری پشت در توقف کردم تا اینکه عده ای از مردم کوفه آمدند، و اجازه ملاقات خواستند. امام به آنها اجازه داد. من هم با آنها داخل خانه شدم. وقتی به حضورش رسیدم، گفتم: شایسته است که شما نماینده ای به کوفه بفرستید و مردم آن سامان را از ناسزا گفتن به اصحاب محمد (ص) نهی کنید، بیش از ده هزار نفر در این شهر به یاران پیامبر (ص) ناسزا می گویند. امام فرمود: مردم از من نمی پذیرند. گفتم: چگونه ممکن است سخن شما را نپذیرند، در صورتی که شما فرزند پیامبر خدا (ع) هستید؟ امام فرمود: تو خود یکی از همانهایی هستی که حرف مرا نمی پذیری؛ مگر بدون اجازه من، داخل خانه نشدی؟ و بدون اینکه بگویم ننشستی؟ و بی اجازه شروع به سخن گفتن ننمودی؟ آن گاه فرمود: شنیده ام که تو بر اساس قیاس فتوا می دهی؟ گفتم: آری. امام فرمود: وای بر تو! اولین کسی که بر این اساس، نظر داد شیطان بود؛ وقتی خداوند به او دستور داد به آدم سجده کند، گفت: «من سجده نمی کنم؛ زیرا مرا از آتش و او را از خاک آفریدی و آتش، گرامی تر از خاک است.» سپس امام فرمود: به نظر تو کشتن کسی به ناحق مهم تر است، یا زنا؟ گفتم: کشتن کسی به ناحق. امام فرمود: پس چرا برای اثبات قتل، دو شاهد کافی است؛ ولی برای ثابت کردن زنا چهار گواه لازم است؟ آیا این قانون اسلام با قیاس، توافق دارد؟ گفتم: نه؛ امام فرمود: بول، کثیف تر است یا منی؟ گفتم: بول؛ امام فرمود: پس چرا خداوند در مورد اول، مردم را به وضو امر کرده؛ ولی در مورد دوم دستور داده غسل کنند؟ آیا این حکم با قیاس توافق دارد؟ گفتم: نه؛ امام فرمود: نماز مهم تر است یا روزه؟ گفتم: نماز؛ امام فرمود: پس چرا بر زن حائض، قضای روزه واجب است؛ ولی قضای نماز، واجب نیست؟ آیا این حکم با قیاس توافق دارد؟ گفتم: نه؛ حضرت فرمود: آیا زن، ضعیف تر است یا مرد؟ گفتم: زن؛ امام فرمود: پس چرا ارث مرد دو برابر زن است؟ آیا این حکم با قیاس سازگار است؟ گفتم: نه؛ سپس فرمود: چرا خداوند دستور داده است که اگر کسی ده درهم سرقت کرد، دستش قطع شود، در صورتی که اگر کسی دست کسی را قطع کند، دیه آن پانصد درهم است؟ آیا این با قیاس سازگار است؟ گفتم: نه؛ امام فرمود: شنیده ام که این آیه را: «در روز قیامت به طور حتم از نعمتهای سؤال می شوید» چنین تفسیر می کنی که خداوند مردم را درباره غذاهای لذیذ و آبهای خنک که در فصل تابستان می خورند، مؤاخذه می کند. گفتم: درست است، من این آیه را این طور معنا کرده ام. امام فرمود: اگر شخصی تو را به خانه اش دعوت کند و با غذای لذیذ و آب خنکی از تو پذیرایی کند، و بعد به خاطر این پذیرایی بر تو منت گذارد، درباره چنین کسی چگونه قضاوت می کنی؟ گفتم: می گویم آدم بخیلی است. امام فرمود: آیا خداوند، بخیل است (تا اینکه روز قیامت درباره غذاهایی که به ما داده، ما را مؤاخذه کند)؟ گفتم: پس مقصود از نعمتهایی که قرآن می گوید انسان درباره آن مؤاخذه می شود، چیست؟ امام فرمود: مقصود، نعمت دوستی ما خاندان رسالت است. [27] نتیجه گیری بصیرت، چشمی است در درون جان آدمی که انسان به کمک آن، امور الهی را درک می کند و تا حدی اوج می گیرد که امور عادی زندگی را الهی می بیند. در ظلمت بحرانها و آشوبهای جامعه جهانی امروز، که مردم را در تاریکی قتلگاه جهالت قربانی می کنند، آشنایی با نقش بصیرت آفرین حضرات معصومین (علیهم السلام) در شرایط مختلف، تنها راه نجات از فتنه ها است. امید است که از چشمه سار زلال و بصیرت آفرین امام صادق (ع) بهره بگیریم و نعمت هدایت را از دست ندهیم. فهرست منابع 1- پیشوایی، مهدی، سیره پیشوایان، قم، مؤسسه امام صادق (ع)، 1374 ش. 2- مجلسی، محمد باقر، بحار الانوار، بیروت، مؤسسه الوفاء، چاپ دوم، 1403 ق. 3- طبری، ابوجعفر محمد بن جریر، تاریخ طبری، بیروت، مؤسسه عز الدین، چاپ سوم، 1413 ق. 4- جعفریان، رسول، حیات فکری و سیاسی امامان شیعه، تهران، سازمان تبلیغات اسلامی، 1372ش. 5- کلینی، محمد بن یعقوب، اصول کافی، ترجمه محمد باقر کمره ای، تهران، اسوه، چاپ چهارم، 1379 ش. 6- محدث قمی، شیخ عباس، منتهی الآمال، قم، هجرت، چاپ سیزدهم، 1378ش. 7- بلاذری، احمد بن یحیی بن جابر، انساب الاشراف، بیروت، مؤسسه الاعلمی للمطبوعات، چاپ اول، 1394ق. 8- نوری، حسین بن محمد تقی، مستدرک الوسائل و مستنبط المسائل، 28جلد، قم، مؤسسۀ آل البیت )، چاپ اول، 1408ق. 9- اسد، حیدر، الامام الصادق والمذاهب الاربعه، تهران، المجمع العالمی لاهل البیت، مرکز الطباعات و النشر، 1425ق. 10- بیانات مقام معظم رهبری درباره زندگی سیاسی – مبارزاتی ائمه معصومین ( علیهم السلام) ، انسان250 ساله، بی جا، انتشارات مؤسسه جهادی، چاپ سوم، 1390ش. 11- ابن حیون، نعمان بن محمد، شرح الأخبار فی فضائل الأئمۀ الأطهار ) ، قم، جامعه مدرسین، چاپ اول، 1409 ق. 12- مسعودی، علی بن الحسین، مروج الذهب ومعادن الجوهر، بیروت، چاب بیست وششم، ۱۹۸۵م. 13- فیض کاشانی، محسن، المحجۀ البیضاء فی تهذیب الاحیاء، نشر حسنین، چاپ اول، 1426 ق. 14 - آل علی، نور الدین، الامام الصادق کما عرفه علماء الغرب، چاپ اول، بیروت، مؤسسه الوفاء، 1425ق. 15- صدوق، محمد بن علی بن الحسین بن بابویه، الخصال، قم، انتشارات اسلامی جامعه مدرسین حوزه علمیه، 1403ق. 16- محمدی اشتهاردی، محمد، سیره چهارده معصوم ) ، بی جا، نشر مطهر، چاپ چهارم، 1381ش. 17- شیخ حر عاملی، محمد بن حسن، وسائل الشیعۀ، مؤسسۀ آل البیت ) ، قم، چاپ اول، 1409 ق. 18- شهرستانی، محمدبن عبدالکریم، الملل و النحل، بیروت، دارالمعرفۀ، 1402 ق. 19 - ابن اثیر، الکامل، ترجمه حمید آژیر، تهران، انتشارات اساطیر، چاپ اول، 1381 ش. 20- محمد بن سعد، کاتب واقدی، طبقات، ترجمه دکتر محمود دافغانی، نشر نو، تهران، 1365ش. علی بن محمد باقر مبلّغ شهید در خطه اردهال اسماعیل محمدی   پی نوشت [1] قرّاء سبعه که مشهور علما شیعه و سـنّی بـرقرائت‌ آنان‌ اعتماد کرده‌اند در این دوران می‌زیسته‌اند. [2] انساب الاشراف، بلاذری، ج3، ص‌218. [3] الامام الصادق والمذاهب الاربعه‌، اسد‌ حیدر، ج 2، ص‌232. [4] همان، ص233. [5] زن هـشام لبـاسی داشت که تارهای آن‌ از‌ طلا‌ و بر آن نگینهای گرانبها آویخته بود؛ چندان‌که از سنگینی آن، یـارای راه رفـتن نـداشت. قیمت‌گذاران‌ هرگز‌ نتوانستند‌ برای آن بهایی معیین کنند و خود او فرشی داشت به طول صد‌ و عـرض‌ پنـجاه ذراع که از حریر و طلا بود (تاریخ کامل ابن اثیر، ج5، ص‌220). [6] این یک نمونه از هزاران نمونه موضعگیری نـنگین و خـیانت‌آمیز و در عین حال ابلهانه این حـضرات اسـت: حـسن بصری مبارزه بـا حـجاج بن یوسف - آن طغیانگر‌ خـون‌آشام و مـتجاوز و بی نماز - را جایز ندانست و با این کار مخالفت کرد و چنین گفت: رأی من آن است کـه بـا وی مستیزید؛ زیرا اگر وی عقوبتی باشد کـه خـدا بر‌ شـما‌ مـسلط کـرده، شما را قدرت آن نیست کـه عقوبت خدایی را با شمشیر دور سازید؛ و اگر بلایی باشد که نازل شده، صبر کنید تا خـدا خـودش حکم کند؛ که‌ او‌ بهترین حکم‌کنندگان اسـت! (طـبقات ابـن سـعد، ج 1، صـ‌119). [7] انسان 250 ساله، بـیانات مـقام معظم رهبری درباره زندگی سیاسی – مبارزاتی ائمه معصومین(، ص‌255‌. [8] عَنْ‌ جَابِرٍ الْجُعْفِیِّ قـَالَ حـَدَّثَنِی أَبُو جَعْفَر :(ع) سَبْعِینَ أَلْفَ حَدِیثٍ لَمْ أُحَدِّثْ بِهَا أَحَداً أَبَداً قَالَ جَابِرٌ فَقُلْتُ لِأَبِی جَعْفَرٍ (ع) جُعِلْتُ فِدَاکَ إِنَّکَ حَمَلْتَنِی وِقْراً عَظِیماً بِمَا حَدَّثْتَنِی بِهِ مِنْ سِرِّکُمُ الَّذِی‌ لَا أُحَدِّثُ بِهِ أَحـَداً وَرُبـَّمَا جَاشَ فِی صَدْرِی حَتَّی یَأْخُذَنِی مِنْهُ شَبِیهُ الْجُنُونِ قَالَ یَا جَابِرُ فَإِذَا کَانَ ذَلِکَ فَاخْرُجْ إِلَی الْجَبَّانِ فَاحْفِرْ حَفِیرَةً و َدَلِّ رَأْسَکَ فِیهَا ثُمَّ قُلْ حَدَّثَنِی مُحَمَّدُ‌ بْنُ‌ عَلِیٍّ بِکَذَا وَکَذَا؛ حضرت أبـو جـعفر محمّد بـاقر(ع) هفتاد هزار حدیث به من گفت که به هیچ کس نگفـتم و هرگز نخواهم گفـت . و چون آن جناب از دنـیا رفـت، دل من‌ بسیار‌ تنگ و گردن من به حمل آن احادیث گران شـد، بـه أبـوعبدالله (ع) عرض کردم که چنین حالتی دارم . فرمود : به صحرا رو و حفره‌ای حفر کن و سر خود را در آن‌ بیاویز‌ و بگو مـحمّد ‌ ‌بـن علی الباقر(ع) چنین و چنان به من گفت . (بحارالانوار، ج46، ص340.) [9] صفوالمال، اموالی کـه سـلاطین گردنکش به خود اختصاص داده و هنگامی‌که این اموال مغصوب‌، با‌ پیروزی رزمندگان اسلام از تـصرف سـتمگران خارج می‌شود، مانند دیگر غـنایم تـقسیم نمی‌شود تـا در اخـتیار یـک نفر قرار گیرد و به او حشمتی‌ کـاذب‌ و تـفاخری دروغین ببخشد؛ بلکه به‌ حاکم‌ اسلامی سپرده می‌شود و او از آنها در جهت مصالح عـموم مـسلمانان استفاده می‌کند. [10] انسان 250 ساله، بیانات مـقام معظم رهبری، ص‌256. [11] المـلل و النـحل‌، شهرستانی‌، ص‌154. [12] مروج الذهب‌، مـسعودی‌، ج 3، صـ‌253، به نقل از: سیره چهارده معصوم(، محمد محمدی اشتهاردی،ص 547. [13] الخصال، صدوق، ج1، ص‌330. [14] واژه سابع مقلوب واژه عباس است و این تعبیر به خاطر تقیه در لسان معصومین رایج بوده است. [15] المحجة البیضاء، کاشانی، ج3، ص2. [16] الشـیصبان: اسـم‌ للشیطان‌، و قیل‌: أبو قـبیلة مـن الجن(لسان‌ العرب‌- شصب‌- ج 1، ص‌495)، و این کلمه کنایه از طاغوتیان و والیان جور در آن زمان بوده است. [17] وسائل الشیعه، شیخ حر عاملی، ج 12، ص‌‌129‌ . [18] وسائل الشیعه، ج‌17، ص‌‌186‌. [19] المحجة‌ البیضاء، ج3، ص‌2. [20] انسان 250 ساله، ص‌261. [21] اصول کافی، کلینی، ج ۱، صـ‌۱۸۶. [22] انسان 250 ساله، ص‌260. [23] بحارالانوار، ج 47، ص‌72. [24] سـیره پیـشوایان، مـهدی پیـشوایی، صـ‌377. [25] بـحارالانوار، ج 47، صـ‌217. [26] الامام‌ الصادق‌ کما‌ عرفه علماء الغرب، نور الدین آل علی، ص‌43 . [27] بحارالانوار، ج 10، ص‌22 .

کلیدواژه ها: ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11743
زمان انتشار: 16 ژوئن 2020
| |
مؤمن در کنار مؤمن، آرامش می یابد

شرح زیارت عاشورا، جلسه 51، 1381/04/13

مؤمن در کنار مؤمن، آرامش می یابد

هر چیزی زوج و جفتی دارد که در کنار آن، آرامش پیدا می کند. مؤمن هم در کنار برادر مؤمنش، آرامش دارد. این «قاعده ی زوجیت» است که در قرآن هم آمده است.

 امام صادق (علیه السلام) نیز، می فرماید: « لكلِّ شیءٍ شیءٌ یَستریحُ إلَیهِ، و إنَّ المؤمنَ یَستریحُ إلى أخیهِ المؤمنِ كما یَستریحُ الطَّیْرُ إلى شَكْلِهِ [1]=  هر چیزى با چیزى آرام مى گیرد و مؤمن با برادر مؤمن خود آرامش مى یابد. چنان كه پرنده با هم جنس خود آرام مى گیرد.» اساساً مؤمنین، مذکر و مؤنث ندارند. حالت ملاقات مؤمنین، حالت آرامش بخش و استراحتی است که هر کسی می تواند وقتی یک مؤمن را زیارت کند، این حالت را درک کند. گاهی آنچنان خسته و پرتلاطم هستید که فکر می کنید، چیزی نیست که شما را آرامش دهد و یا احتیاج به یک استراحت طولانی دارید؛ اما ناگاه با ملاقات یک مؤمن، تمام خستگی تان در می رود و نشاط به وجودتان برمی گردد. این حیات قلب است. با ملاقات مؤمن، قلب جان می گیرد و زنده می شود. مؤمن آرام بخش است، چون رنگ و بوی خدا را می دهد. انسان بوی اصل و وطن خودش را از مؤمن، استشمام می کند و آرامش پیدا می کند. یکی از اسامی خداوند «مؤمن» است. مؤمن در کنار مؤمن، آرامش می گیرد. انسان در کنار خداوند هم همین حالت را دارد. همان طور که انسان در کنار خداوند آرامش می گیرد در کنار برادری که دیدن او، انسان را به یاد خداوند می اندازد نیز، آرامش کسب می کند. چون مظهر خداست، آرامش بخش است و اگر طبیعت گرا بود و ما را به یاد جهنم و دنیا می انداخت، هرگز آرامش بخش  نبود. این را هر کسی می تواند تجربه کند که در کنار برادر مؤمنش حالت آرامش به او دست می دهد و قلبش حیات پیدا می کند. این حیات پیدا کردن، برخی مواقع به خاطر این است که اساساً دیدن آن برادر، انسان را به یاد خداوند و حقیقت و اصل خودش می اندازد. گاهی شخصیت وگاهی کلام و منطق مؤمن است که باعث آرامش جان انسان می شود. شرکت در پاتوق و ملاقات برادر مؤمن، باعث زنده دلی می شود عواملی هستند که باعث دل مردگی انسان می شوند و یک سلسله عوامل هم هستند که نشاط و زنده دلی برای انسان می آورند. اگر می خواهید زنده دل باشید، همت کنید و به ملاقات برادران دینی التزام داشته باشید. در این صورت، از زندگی لذت می برید و خیلی چیزهایی که برای انسان تلخ و تاریک می نماید، شیرین و روشن خواهد شد. امام صادق (علیه السلام) می فرماید:«تَزاوَرُوا، فَاِنَّ فى زِیارَتِكُمْ احیاءً لِقُلُوبِكُمْ وَذِكْرا لِأَحادیثِنا وَ اَحادیثُنا تُعَطِّفُ بَعْضَكُمْ عَلى بَعْضٍ[2] = به زیارت یكدیگر بروید، همانا در زیارت و دیدار شما با یكدیگر، زنده شدن دل هایتان و یادآورى احادیث ما هست. سخنان ما شما را نسبت به هم نزدیك تر و با عاطفه تر مى سازد. » امام علی (علیه السلام) می فرماید: « لِقاءُ أهلِ الخَیرِ عِمارَةُ القَلبِ[3] = دیدار با اهل خیر و نیكى، مایه ی آبادى دل هاست.» در مقابل کلمه ی آبادانی، کلمه ی خراب را داریم. با ملاقات اهل خیر، دل انسان از خرابی در می آید. برای همین توصیه می کنند که اهل خیر را ملاقات کنید. همت رفت و آمد با مؤمن را داشته باشید و گرنه صرفاً دانستن این مطالب، خاصیتی ندارد. مثلاً درباره ی خواص خرما، سبزی و ... انسان مطالبی می خواند که این فقط اطلاعات است. ولی گاهی انسان همت می کند و آن ها را تهیه کرده و هر وقت به آن ها احتیاج داشت،  استفاده می کند. این که ما برای ملاقات همدیگر سرمایه گذاری کنیم، همت جدا می خواهد. افراد باید به پاتوق ها سر بزنند و پاتوق سازی کنند که در این صورت، اثر آن را خواهند دید. این که فقط بخواهی، این اثر سراغت بیاید، نمی شود. ما آن را برایت کشف و روشن می کنیم و عامل حیات را معرفی می کنیم؛ اما این عامل حیات را باید خودت برای خودت، بسازی و همت کنی و برای آن وقت بگذاری و به سمت آن بروی. شرکت در پاتوق و شنیدن احادیث، باعث مهربانی بیشتر می شود ذکر احادیث، خاصیت مهربان سازی دارد. چون ذکر معشوق مشترک است و ذکر معشوق مشترک، اشتراک و شباهت و نزدیکی  قلب می آورد.  امام صادق (علیه السلام) می فرماید:«تَزاوَرُوا، فَاِنَّ فى زِیارَتِكُمْ احیاءً لِقُلُوبِكُمْ وَذِكْرا لِأَحادیثِنا وَ اَحادیثُنا تُعَطِّفُ بَعْضَكُمْ عَلى بَعْضٍ[4] = به زیارت یكدیگر بروید، همانا در زیارت و دیدار شما با یك دیگر، زنده شدن دل هایتان و یادآورى احادیث ماست. سخنان ما شما را نسبت به هم نزدیك تر و با عاطفه تر مى سازد.»   در این روایت، خصوصیات یک مجلس و پاتوق گفته می شود. پاتوق گناه و معصیت نیست. عیاش های مومن دور هم جمع می شوند و بزم  عیش و نوش است؛ اما از نوع فطری آن، نه از نوع طبیعی. در بزم عیش و نوش، باید از معشوق صحبت کنند. در عیش و نوش های طبیعی، خواننده از معشوق های طبیعی می خواند. از خوراک و چای و دود سیگار و قلیان و می و مطرب و از این حرف ها می زند. فطرت گراها هم همین طور هستند. وقتی کنار هم می نشینند، از معشوق می گویند. یعنی وقتی باهم می نشینند، عیش و نوش شان این است که سر معشوق مشترک می روند و راجع به زیبایی ها، کمال، جمال، ناز، گذشته و آینده و لقایی که با او خواهند داشت، صحبت می کنند. عیش و نوش های ابدی را قرآن طرح و تفسیر می کند. چه اشکال دارد، همان طور که شب های قدر در باره ی بهشت، ساختمان، رنگ، تخت، خوراکی ها و شراب ها و موسیقی آن جا صحبت می کنیم، در پاتوق هم راجع به این مسائل و مسائلی که شادی آور هستند، صحبت کنیم. راجع به معشوق های مان، راجع به امیرالمومنین (علیه السلام)، مادرمان فاطمه ی زهرا (سلام الله علیها)، سیدالشهداء، علی اکبر، علی اصغر و این همه معشوق های خوب و دوست داشتنی که دل را روشن می کنند، صحبت کنیم. وقتی افراد راجع به موضوعات مشترکی که بین شان است، صحبت می کنند، خود به خود نسبت به هم مهربان می شوند. ولی وقتی یک موضوع اختلافی را مطرح کنند، اختلاف پیدا کرده و جدا می شوند. اما چون ذکر احادیث اهل بیت (ع) و معشوق واحد است، اثر وضعی آن این است که انسان خود به خود به طرف مقابل، که حرف می زند نزدیک تر شده و از هم دیگر لذت می برند. عمل به احادیث، باعث نجات می شود امام صادق (علیه السلام) می فرماید: «تَزاوَرُوا فإنّ فی زِیارَتِكُم إحْیاءً لِقُلوبِكُم، و ذِكرا لأحادِیثِنا، و أحادِیثُنا تُعَطِّفُ بعضَكُم عَلى بعضٍ، فإن أخَذتُم بها رَشَدتُم و نَجَوتُم، و إن تَرَكتُمُوها ضَلَلتُم و هَلَكتُم فَخُذُوا بها و أنا بِنَجاتِكُم زَعِیمٌ. [5]=  دید و بازدید كنید كه دیدار شما از یكدیگر موجب زنده شدن دل هاى شما و یاد كردن احادیث ما مى شود و احادیث ما شما را به هم مهربان مى كند. اگر به آن ها عمل كنید، كمال و نجات مى یابید و اگر رهایشان كنید، گمراه و هلاك مى شوید. پس به احادیث ما عمل كنید كه در این صورت من ضامن نجات شما هستم .»  مثل بعضی از آقایان که بعد از آن همه صحبتی که در شرح «حدیث عنوان» درباره ی حلم و خویشتنداری و ضرورت مهربانی با خانواده، مهربانی با همسر و فرزندان کردیم، هنوز هم خشن هستند و در خانواده دست بزن دارند. این یعنی این که کلام معصوم هیچ اثری روی قلب آن ها نگذاشته است. خیلی قساوت می خواهد که آدم بداند یک کاری اشتباه است، ولی اصرار کند که آن کار را انجام دهد. می داند که آن کار، فشار قبر و عذاب و بی برکتی در خانواده می آورد، ولی دوباره انجام دهد.  طبق حدیث مذکور، امام صادق (علیه السلام) می فرماید: حرف های ما را سفت بگیرید و عمل کنید، در این صورت، من امام صادق (علیه السلام) رستگاری و نجات شما را ضمانت می کنم. این خیلی مژده ی بزرگی است، چون برای همیشه خوشبخت و رستگار خواهیم شد. ملاقات برادر مؤمن، احیای امر اهل بیت (ع) را به دنبال دارد امام باقر (علیه السلام) فرمودند: «تَزاوَرُوا فی بیوتِكُم فإنّ ذلكَ حَیاةٌ لِأمرِنا، رَحِمَ اللّه ُعَبدا أحیا أمرَنا[6] = در خانه هایتان از یكدیگر دیدار كنید؛ زیرا این كار امر ما را زنده مى كند. رحمت خدا بر آن بنده اى كه امر ما را زنده كند. » یعنی ایشان می فرماید: شما که در خانه می نشینید و با هم صحبت می کنید، دین تقویت می شود. ائمه(علیهم السلام) انتظار دارند که ما فرزندان خوبی برای آن ها باشیم. مثل فرزندانی که می گویند: با پدر و مادرمان، باید این طوری رفتار کنیم. مشکل شان را این طوری حل کنیم. باید دور هم جمع شویم و برای مظلومیت امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) کار کنیم. امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) پدری است که عاطفه اش نسبت به همه ی ما، از عاطفه ی صدها پدر و مادر بالاتر است. خدا مانع ظهورش نیست، خود ما مانع ظهورش هستیم و نتوانسته ایم امنیتش را فراهم کنیم. امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) پدر همه ی ماست و از پدر و مادر ما عزیزتر است. ما در زیارتش می گوییم: «بِاَبی اَنتُم وَ اُمی = پدر و مادرم فدای شما باشد.» حضرت از پاتوق های ما و از دور هم جمع شدن های ما، انتظار دارد. حالا هر پاتوقی می خواهد باشد. مسجد، هیئت، پایگاه بسیج، خانه یا هر جای دیگر. هر کدام چند پاتوق سراغ داریم که درآن دور هم جمع شویم و در آن برای آینده ی اسلام و امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) فکر کنیم و دغدغه و دلشوره داشته باشیم و نقشه برای اسلام بریزیم؟ خیلی ارزش دارد که یک نفر ساعتی از وقتش را بگذارد و با برادران دینی اش دور هم جمع شوند و راجع به یک مشکلی از مسائل اسلام و مسلمین فکر کنند و نقشه بریزند. این یک پیروزی بزرگ است و خیلی خاصیت دارد، حتی اگر بی نتیجه باشد. خدا می بیند که شما برای چه، دور هم جمع شده اید. امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) می بیند که فرزندانش دلشوره دارند و در غیاب او دوندگی می کنند، برای این که زودتر موانع ظهور را بردارند. مثل اجتماع «منتظران موعود» که هر دو سه هفته یک بار تشکیل می شود و در آن هر عزیزی، با هر فکر و توانی که دارد، می تواند در این جلسات شرکت کند. فکرهایشان را روی هم می گذارند و سازماندهی می کنند. نتایج خوبی هم تا الآن گرفته شده. طفره رفتن از این برنامه ها، طفره رفتن از امام زمان است. نباید الکی سر خودمان را شلوغ کنیم و بگوییم ما نمی رسیم و گرفتاریم. شلوغ کردن سر خومان، یعنی من وقت ندارم یک ساعت خالص برای امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) وقت بگذارم و فکر کنم. این که ما خالص بنشینیم و بدون هیچ چشمداشتی برای امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) کار کنیم، مزه ی دیگری دارد. از جیب مان خرج کنیم، مزه ی دیگری دارد. بارها دل امام زمان از اثر این اجتماعات کوچک و بزرگی که افراد دور هم دارند، شاد شده است. در پاتوق ها، خوبان تصمیم گیری کرده اند. از صدر اسلام در پاتوق ها و نشست ها، افراد گرد هم می آمدند و تصمیم می گرفتند و حرکت های بزرگی را انجام می دادند. اول عده ای دور هم جمع شدند و بعد، از یک هیئت بزرگ با قدمت 100 ساله سر در آوردند. مجتمع فرهنگی، کلاس قرآن، صندوق قرض الحسنه تشکیل دادند. تمام حرکت های مهم در تاریخ از جلسات غیر رسمی در خانه ها بوده است. بزرگان و علما و مراجع و امام خمینی (رحمت الله علیه) از همین دور هم جمع شدن ها شروع کردند و کار های بزرگی علیه نظام استکباری صورت دادند و سیلی های محکمی به گوش استکبار زدند. آیا ما وظیفه فرزندی خود را در قبال امام زمان (عج)، انجام می دهیم؟ بزرگان فرموده اند: آیه ی «اَمَن یُجیبُ المُضطَرَ اِذا دَعاهُ وَ یَکشِفُ السُوء» در باره ی امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) است. باید از خودمان سؤال کنیم که امام زمان (ع) کیست؟ الآن کجاست؟ رابطه اش با ما چگونه است؟ آیا الآن که حضرت در پرده ی غیبت است، ناراحت و مضطر است؟ مضطر حقیقی اوست. عاطفه ی ایشان نسبت به همه ی ما، از عاطفه ی صدها پدر و مادر بالاتر است. آن قدر ما را دوست دارد که می خواهد به ما کمک کند و دست ما را بگیرد، اما نمی تواند بیاید، چون دشمن دارد و خود ما هم مانع ظهورش هستیم. ما نتوانسته ایم شرایط آمدنش را آماده کنیم. هنوز نمی توانیم امنیتش را فراهم کنیم. مستکبرین هستند، دشمن و طاغوتها هستند که نمی گذارند حضرت بیاید. این مصیبت بزرگی است، برای پدری که این قدر عاطفه دارد. چون می ببیند که بچه هایش دارند تلف و فاسد می شوند و او نمی تواند کمک شان کند. آیا ما در این مصیبت با امام زمان شراکت می کنیم؟ شما یک مادر را نگاه کنید. وقتی بچه اش آن طرف میله های زندان، در حال کتک خوردن و شکنجه شدن می باشد، مادر که نمی تواند به بچه اش کمک کند، اما چه احساسی دارد؟ شرایط امام زمان به مراتب سخت تر است. ما اصلاً به فکر ایشان و مصائب شان نیستیم. شما راجع به فرزندانی که به فکر پدر و مادر بیمار و مشکل دار خود نباشند، چه قضاوتی می کنید؟ آن وقتی که امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) امام ما، پدر ما، در این درجه از فشار قرار دارد، آیا درست است که ما فقط به فکر خودمان باشیم و برای خودمان زندگی کنیم؟ بعد هم دل مان خوش است که ادعای محبت و تشیع داریم. می نشینیم برای امام حسین(علیه السلام) که 1400 سال پیش کشته شده، گریه می کنیم. برای فاطمه زهرا (سلام الله علیها) و مصائبش روضه می خوانیم و گریه می کنیم. ولی با حسین زمان خودمان که این همه مصائب و گرفتاری دارد و مضطر است، کاری نداریم. نه گریه ای! نه ناراحتی! نه غمی! نه فکری! مصیبت این است که امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) می خواهد ظهور کند و بچه هایش را از بدبختی و مشکلات و فقر و تنگدستی و یتیمی و فساد و فحشا نجات دهد، ولی مستکبرین ایستاده اند و نمی گذارند. خود ما هم کاری نمی کنیم. نشسته ایم و می گوییم: پدرمان پشت میله های غیبت حبس است. ما چه کار می توانیم برای او بکنیم؟ همین طور نشسته ایم و مثل انگل، یک سره می خواهیم از امام زمان بگیریم. می گوییم: ای امام زمان! مشکل مرا برطرف کن! پول بده! من زن می خواهم! شوهر می خواهم! مریضی ام را شفا بده! هیچ وقت فکر کرده ایم که او از ما چه می خواهد؟ به عنوان یک پدر چه  انتظاری از بچه هایش دارد؟ آیا ما نباید نسبت به این همه عاطفه و درجه ی محبت پدر مان، کمی عاطفه ی فرزندی داشته باشیم؟ اصلاً این محبت را از طرف او احساس می کنیم یا همینطور در لاک خودمان هستیم؟ آیا تا به حال، دور هم نشسته ایم و گفته ایم: باید برای این وضعیت فکری کرد؟ باید قدمی برداریم؟ حداقل باید یک سیلی در گوش کسانی که نمی گذارند ظهور کند، بزنیم و یک فشاری بیاوریم؟ آن قدر خودمان را مشغول خودمان کرده ایم که امام زمان مان از یادمان رفته. گاهی آن قدر مشغول اسلام و مسلمین هستیم، که امام زمان مان را فراموش می کنیم. آن قدر مشغول سینه زنی و بقیه ی کارهای مقدس هستیم که از اصل کار، که حسین زنده ی زمان است، غافلیم. اصلاً با او و مصائب او کاری نداریم. ولی امام باقر (علیه السلام) راجع به بچه هایش این طوری فکر نمی کند. می فرماید: شما وقتی دور هم جمع می شوید، حتماً به فکر احیای کار و دین و آئین و نام ما هستید. آن ها روی ما حساب کرده اند که این طوری با ما حرف می زنند. ولی ما می نشینیم راجع به همه ی مشکلات خودمان و رفیق و همسایه مان صحبت می کنیم، اما کاری به مشکل و دغدغه ی امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) نداریم. این چیزی نیست که ما بخواهیم و تصمیم بگیریم که دردمند شویم و یاد بگیریم. یاد نمی گیریم و نمی شود؛ مگر این که، اول این محبت در خودمان پیدا شود. این رابطه را بین خودمان و امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) حس کنیم، تا این که ورای همه ی مسائل و مشکلات خودمان، بنشینیم و برای امام زمان (عج) فکری کنیم. فکر کنیم که برای حضرت چه کار می توانیم بکنیم؟ زیر کدام علم و با چه کسی باشیم؟ خودسازی و تحصیل علوم دینی، لازمه ی مبارزه با استکبار است  ما در زیارت عاشورا می خوانیم:«إِنِّی سِلْمٌ لِمَنْ سالَمَكُمْ، وَحَرْبٌ لِمَنْ حارَبَكُمْ إِلى یَوْمِ الْقِیامَه[7] = من تسلیمم و در صلحم با کسی که با شما در صلح است و در جنگم با هر کس که با شما در جنگ است تا روز قیامت. » ولی حالت مبارزه ی ما کو؟ چه فشاری به استکبار می آوریم؟ اگر بخواهیم به آن  سمت برویم، باید خودسازی و تحصیل علم کنیم و دین را خوب یاد بگیریم و وجودمان آن چنان قوی شود که به استکبار فشار بیاورد. در روایت داریم، که مرگ یک عالم از مرگ یک عابد، هزاران بار برای شیطان محبوب تر و بهتر است. چون عالم برای شیطان خطرناک است. عابد، در خودش است ولی عالم، بقیه را هدایت می کند و از دست شیطان نجات می دهد و برنامه ی شیطان را به هم می ریزد. آمریکا آن قدر دوست دارد که ما بنشینیم گریه کنیم و حسین حسین کنیم. برای امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) نیمه ی شعبان بگیریم و پرچم بزنیم و شام و ناهار بدهیم. اما کاری با عوامل تأخیر ظهور و موانع ظهور نداشته باشیم. اگر اینطور بودیم، مگر زمان شاه جلوی ما را می گرفتند؟ اما اگر تو درست می خواستی سینه بزنی و درست بگویی «إِنِّی سِلْمٌ لِمَنْ سالَمَكُمْ، وَحَرْبٌ لِمَنْ حارَبَكُمْ إِلى یَوْمِ الْقِیامَه[8] » آن موقع خطرناک می شدی. اگر بگویی: « اللّهُمَّ الْعَنْ أَوَّلَ ظَالِمٍ ظَلَمَ حَقَّ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ [9]= خدایا لعنت کن نخستین ستمکاری را که به حق محمّد و خاندان محمّد ستم کرد.» یا «بِالْبَراءَةِ مِمَّنْ أَسَّسَ أَسَاسَ الْظُلْمِ وَالْجَوْرِ عَلَیْكُمْ[10] = به بیزاری جستن از کسی که شالوده ی ستم و ظلم بر شما را ریخت.» با این ها کاری نداشتند. آمریکا خودش پول می داد که در مسجد امام، روضه ی حضرت زهرا بخوانند. انگلیس پول می داد. با قسمت بعدی آن هم کاری ندارند که بگویید:«لَعَنَ اللّهُ أُمَّةً قَتَلَتْكُمْ[11] = خدا لعنت کند گروهی که شما را کشتند.» با این هم کاری ندارند. می گویند: هر چقدر دل تان می خواهد بگویید. با قاتلین ائمه(علیهم السلام) که شمر و یزید و این ها هستند، کار ندارند. ولی قسمت سوم زیارت عاشورا برای آن ها خطرناک است. « بَرِئْتُ إِلَى اللّهِ وَ إِلَیْكُمْ مِنْهُمْ وَ مِنْ أَشْیاعِهِمْ وَأَتْباعِهِمْ وَأَوْلِیائِهِمْ ، یَا أَبا عَبْدِاللّهِ، إِنِّی سِلْمٌ لِمَنْ سالَمَكُمْ ، وَحَرْبٌ لِمَنْ حارَبَكُمْ إِلى یَوْمِ الْقِیامَهِ [12]= من بیزاری می‌جویم به سوی خدا و به جانب شما از ایشان و از شیعیان و پیروان و دوست داران شان، ای اباعبدالله! من در صلحم با کسی که با شما صلح کرد و در جنگم با کسی که با شما جنگید، تا روز قیامت.» این جا را دیگر استکبار دوست ندارد و خوشش نمی آید. چون خیلی برایش خطرناک می شود. اگر این قسمت را در زیارت عاشورا رد کنی و همان دو قسمت را بخوانی و شمر و عمر و عثمان و قاتلان امام حسین را لعن کنی، کسی با تو کاری ندارد. اما وای به حال کسی که بخواهد سراغ حسین زمان و دشمنان حسین زمان برود. وای به حال این که روزی یاد بگیری که «کُلُ یَومٍ عاشورا وَ کُلُ اَرضٍ کَربَلا»! یعنی چه. وای از روزی که تو یاد امام زمان بیفتی و بگویی: «امام زمان من، در پرده ی غیبت و فشار و سختی است. من بی غیرت باشم اگر خوابم ببرد و شب ها نقشه نکشم و روز ها اجرا نکنم و به فکر ایشان نباشم. باید وجودم را آن قدر قوی کنم که بتوانم خدمتی به حضرت کرده باشم.» این حرف ها را استکبار دوست ندارد. اظهار عشق به امام زمان (عج)، بدون عمل و کمک فایده ندارد وقتی دور هم جمع می شویم، باید برای ظهور امام زمان نقشه بکشیم. این که چه کار کنیم که به او نزدیک شویم؟ چه کار کنیم که بیشتر دوستش داشته باشیم؟ چه کار کنیم که به محضرش راه پیدا کنیم؟ چه طور می توانیم کمکش کنیم؟ چه کار کنیم، یک قدم به ظهور نزدیک تر شویم؟ اظهار عشق، بدون کمک و عمل فایده ندارد. ما همین طور به طرف بگوییم: آقا ما دوستت داریم! تو عزیز ما هستی! ما برایت می میریم! ولی حاضر نباشیم، برای معشوق مان یک قدم برداریم و کمکی به او کنیم، چه فایده ای دارد؟ در قواعد محبت، در بحث «ولایت» گفتیم که عشق، محبت و مودت می آورد. تکان و حرکت می آورد. سرمایه گذاری می آورد. فداکاری و ایثار می آورد. صرف پول و وقت می آورد. ما چه سرمایه گذاری برای امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) می کنیم؟ در طول روز، آیا یک قدم برای او برداشته ایم؟ هر وقت هم که یادش می کنیم، می گوییم: شما چیزی به ما بده! به کسی که مضطر است، می گوییم: به ما کمک کن! ولی خودمان کاری نمی کنیم که ایشان را از آن وضعیت نجات دهیم.  ببینید ائمه(علیهم السلام) راجع به ما چقدر قوی فکر می کنند و چقدر ما را تحویل گرفته اند و دوست مان دارند. آن وقت ما چقدر نسبت به آن ها، بی محبت، کم لطف، بی مودت و بی همت هستیم. بعضی ها همین که می خواهی به یک کار خیر، به یک اجتماع یا یک سرمایه گذاری یا یک وقت گذاری دعوت شان کنی، می گویند: ای بابا! سری که درد نمی کند، دستمال نمی بندند. ول مان کنید. خیلی اتو کشیده، آهسته می روند، آهسته می آیند و هیچ مسئولیتی قبول نمی کنند و زیر باری نمی روند، که به زندگی شان راحت برسند. بعد هم دل شان خوش است که نسبت به اهل بیت (علیهم السلام) محبت دارند. عافیت طلبی با محبت، جور در نمی آید. خانواده، باید رنگ محبت به اهل بیت(ع) را داشته باشد فطرت گرا با همه ی خانواده اش در گود می آید. نمی شود خودمان و زن و بچه های مان را کنار بکشیم که هیچ آسیبی به ما نرسد. یک جلسه در باره ی «آیه ی مباهله برایتان صحبت کردم. پیامبر وقتی می آید علی و زهرا و حسنین ع را با خودش می آورد. یعنی من همه ی آن ها را فدای دین خدا می کنم. آن ها هم فرزندان خوبی هستند که برای پدرشان و دین پدر شان تا پای جان می آیند. نفرین است، شوخی نیست. می خواهد بیاید مباهله کند. همه بلند می شوند و می آیند. به این یک خانواده ی فطرت گرا می گویند. در خانواده ی فطرت گرا زن و مرد و بچه ها همه فعال هستند و همه می دوند. چه مشغله ی شیرینی است که انسان زندگی اش را طوری تنظیم کند که برای معشوقش بدود و سرمایه گذاری کند. بالآخره این خانواده می خواهد در کنار اهل بیت (علیهم السلام) قرار گیرد. کنار فاطمه ی زهرا و امیرالمؤمنین باشد. این چه طور محبتی است که ما هیچ تلاشی برای آن ها نمی کنیم؟ از همین الآن شروع کن! خانواده ات را مشغول کن! خودت را مشغول کن! وقت بگذار! ائمه (علیهم السلام) هم وقتی می بینند که شما خانوادگی برای آن ها کار می کنید، بسیار و بسیار بالاتر از آن چه که شما فکرش را می کنید، تحویل می گیرند و جزا می دهند. خوش به حال خانواده ای که وقف اسلام است. وقف مصائب و مشکلات امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) است. خانواده هایی که حاضرند برای دین سرمایه گذاری کنند، با خانواده ی اهل بیت (علیهم السلام) محشور هستند. مادر و پدر چقدر راحت می توانند شهید بدهند و فرزندشان را فدای معشوق کنند. فدای کسی که قرار است، قیامت و ابدیت با او باشند. تلاش برای احیای امر امام زمان(عج)، رحمت خداوند را به دنبال دارد حضرت امام باقر(علیه السلام) می فرماید: «تَزاوَرُوا فی بیوتِكُم فإنّ ذلكَ حَیاةٌ لِأمرِنا، رَحِمَ اللّه ُ عَبدا أحیا أمرَنا[13] = در خانه های تان از یك دیگر دیدار كنید؛ زیرا این كار امر ما را زنده مى كند. رحمت خدا بر آن بنده اى كه امر ما را زنده كند.» امام دعا کرده و مستجاب است. اگر کسی این جمله را بفهمد، تا آخر زندگی، مسیرش را بلد است و می داند چه کار کند و هرگز انحراف پیدا نمی کند. بیمه می شود و دچار لغزش های آن چنانی و بدبختی های سیاسی که بعضی ها دچارش شدند، نمی شود. رحمت در این است که شما در ذهن تان، دغدغه ی امام زمان را داشته باشید و بنشینید برای احیای امر امام زمان و احیای آثار اهل بیت (علیهم السلام) تلاش و فکر و کار کنید. آن ها هرگز به ما احتیاجی ندارند، ولی دوست دارند که سفره ای را پهن کنند و ما بهانه ای پیدا کنیم برای این که به آن ها بگوییم: «دوست تان داریم و می خواهیم خودمان را به شما نزدیک کنیم.» ما چه مشغله ای از این مقدس تر و مهم تر و جدی تر داریم؟ کدام خانه بهتر و با عزت تر از این خانه، که فرد خودش را مشغول خدمت در آن کند؟ چه طور می توانیم این را بفروشیم؟ کسی که قیامت در هیبت یک خدمت گزار به سیدالشهدا و خدمت گزار به امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) محشور می شود با کسی که بی خیال زندگی کرده، حتی اگر این آدم عابد و زاهد و با تقوایی هم بوده، خیلی فرق دارد. امام زمان وقتی به این دو نفر نگاه می کند، می بیند که او در زمان جوانی و حیاتش چطور برای کار های امام زمان می دویده و دیگری عافیت طلب بوده. او در مقام رفاقت است و اهل بیت (علیهم السلام) هم یک حساب کاملاً جدا برای رفیق شان و برای کسانی که حاضرند از جوانی شان، علم، پول، فکر و وقت شان برای امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) خالص صرف کنند، باز می کنند. این زندگی خیلی فرق دارد و زندگی خیلی با مزه و شیرینی است. زندگی که آدم خودش را وقف آن ها کند. نوکری ائمه (ع)، معرفت و شعور و زیرکی می خواهد نوکری، عشقی است که در آن کسالت و حوصله سر رفتن نیست. تنوع دارد. یکنواخت نیست. نوکری تا آخر عمر، همه ی وجود انسان را اشباع می کند و انسان از زندگیش لذت می برد. همه ی صحنه های زندگی و تجلیاتش برای انسان جدید و تازه است و هیچ وقت یکنواخت نمی شود. نوکری برای ارباب و بندگی کردن برای خدا و عشق ورزی، هیچ وقت کهنه گی ندارد. اگر برای دغدغه ی امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) و خداوند تبارک و تعالی، 100 دفعه دور هم جمع شوید، می بینید که خسته نمی شوید و برای شما تکراری نیست. یک ثروتمند زیرک، می خواست غلام امام صادق (علیه السلام) را فریب دهد. به او گفت: «من حاضرم در ثروتم، تو را شریک کنم.  بیا تو هم مدتی آقایی و آزادی را تجربه کن! اگر بخواهی امام صادق تو را آزاد می کند، من هم نصف ثروتم را به تو می دهم. به جایش تو اجازه بده که من لباس نوکری بپوشم و چند روز برای امام صادق (علیه السلام) کار کنم.» خوب غلام هم تا حالا هر چه دیده محرومیت و فقر و نوکری دیده. آزادی و آقایی پیش او خیلی بود. گفت: باشد و قرار شد مبادله کنند. غلام می خواست لباس نوکری را در بیاورد که تکان محکمی خورد و با خودش گفت: «من دارم چه کار می کنم؟ خودم را از کدام مقام ساقط می کنم؟ کجا می خواهم بروم و چه چیزی را می خواهم به دست بیاورم؟ چه چیزی را می خواهم با این مقام عوض کنم؟ می خواهم چه جنایتی در حق خودم بکنم؟ لباس نوکری امام صادق (علیه السلام) را در بیاورم چه بپوشم؟» جواب داد:« نه! من این مقام را با هیچ چیزی عوض نمی کنم.» مثل خیلی از خواص امروزی ما که زمانی در لباس خدمتگزاری بودند و آن را به یک مدیر کلی و صندلی قرمز و مقداری پول و بورسیه ی خارج از کشور و دکترا فروختند و ترجیح دادند به آن ها دکتر بگویند، اما نوکر اهل بیت (علیهم السلام) نباشند. نوکری اهل بیت (علیهم السلام) شوخی نیست. از نظر ارزش، این که یک جوان در سطح دیپلم، سیکل، اصلاً بی سواد، در خودش آن قدر شرافت دیده که برای اهل بیت (علیهم السلام) بدود، با کسی که سواد زیادی در حوزه و دانشگاه دارد، اما به دلش نمی افتد که برود نوکری کند، خیلی فرق دارد. رسیدن به مقام اهل بیت(علیهم السلام) و رفاقت با آن ها عشق، زیرکی، معرفت و شعور می خواهد. پول و سواد زیادی نمی خواهد. می بینی طرف ثروتمند است. از نظر موقعیت اجتماعی محبوب است. از نظر تحصیلات، عالی ترین درجه ی تحصیلات را دارد، اما حاضر نیست دست از نوکری بردارد. می بینی که هیچ تشخصّی ندارد. یک لباس مشکی پوشیده و کنار در خانه اش ایستاده و مثل نوکران از مردم پذیرایی می کند. کسانی هم هستند که خودشان را به بی ارزش ترین چیزها می فروشند. به مدرک تحصیلی دانشگاهی، حقوق آن چنانی یا یک پست مدیرکلی و سر خودشان را شلوغ می کنند و فراموش می کنند چه کسی هستند. این طور آدم ها زیادند. پی نوشت: [1] بحار الأنوار : 30/234/74. [2] بحارالأنوار، ج 71، ص 258. [3] بحار الأنوار : 1/208/77.                                                           [4] بحارالأنوار، ج 71، ص 258. [5] الكافی : 2/186/2. [6] بحار الأنوار : 6/144/2. [7] زیارت عاشورا. [8] همان. [9] همان. [10] همان. [11] همان. [12] همان. [13] بحار الأنوار : 6/144/2. ظ م - 42

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ،

Top
برای عضویت در خبرنامه پست الکترونیکی خود را وارد کنید

خبرنامه سایت منتظران منجی

Stay informed on our latest news!

اشتراک در خبرنامه سایت منتظران منجی feed