www.montazer.ir
شنبه 6 ژوئن 2026
شناسه مطلب: 11775
زمان انتشار: 4 ژولیه 2020
| |
چرا به دنیا «خانه ی فریب» گفته می‌شود؟

قلب، جلسه 36، 90/02/24

چرا به دنیا «خانه ی فریب» گفته می‌شود؟

در بحث گشادگی قلب و شرح صدر گفتیم که تجافی از دنیا، باعث شرح صدر می‌شود. چرا به دنیا «دار الغرور» می‌گویند؟ برای این که «دارالغرور» یعنی خانه فریب. چون انسان در آن، بهایی را می‌پردازد و در ما به ازای آن، چیزی کم ارزش تر از بهایی که پرداخته به دست می‌آورد.

ما چه موقع می‌گوییم یک نفر فریب خورده و کلاه سرش رفته؟ وقتی که ضرر و خسرانی دیده باشد. یعنی شخص وقت گذاشته و سرمایه ­گذاری کرده، ولی چیزی که لایق نیست را به دست آورده است. مثلاً شما یک اتومبیل خریده اید و بعداً متوجه می‌شوید که موتور آن تعمیراتی بوده یا شکستگی داشته. یا خانه می‌خرید و بعدا متوجه ی عیوبش می شوید. یا طلا و جواهری می‌خرید و بعداً متوجه می‌شوید که درصد زیادی ناخالصی دارد. یعنی برای چیزی، بیشتر از حد قیمتش بها پرداخت شده است. به همین دلیل، به دنیا «دارالغرور= خانه‌ی فریب» گفته می‌شود. ما چه موقع دار الغرور را می‌فهمیم؟ ممکن است ما در دنیا یا بعد از فوت، به معنی دارالغرور پی ببریم. یک موقع بعضی‌ها هزینه می‌کنند، یعنی چیزی را می‌فروشند و ضرر می‌کنند و بعد از این که می‌میرند، در آن‌طرف می‌فهمند که چه اتفاقی افتاده است. ولی بعضی‌ها همین جا در دنیا قیمت ها در دست‌شان هست. مثل آدم‌های کارشناسی که در جریان بازار هستند و قیمت‌ها را می‌دانند. پس خوش به حال کسانی که در دنیا سود و زیان هر چیز را بفهمند، نه بعد ازدنیا که دیگر کاری نمی شود کرد. مثلاً در دنیا شخصی که در موضوع طلا و جواهرات کارشناس است، شما او را به عنوان کارشناس به یک طلافروشی می‌برید. او هم متاع را می‌شناسد، و هم قیمت دستش هست. یا وقتی می‌خواهید اتومبیل بخرید، با کسی که در این کار خبره باشد مشورت می‌کنید تا کلاه سرتان نرود و ضرر و خسرانی متوجه تان نشود. پس «غرور» یعنی فریب. یعنی آدم سرش کلاه می‌رود. یک عده خودشان را به کمالات جمادی می‌فروشند. یعنی آخرت‌، ابدیت و حیثیت‌شان را می‌دهند و کمالات جمادی دریافت می‌کنند. عده‌ای هم ابدیت شان را می‌دهند و کمالات نباتی می‌گیرند و زندگی ­شان با زیبایی، هیکل، اندام، لباس، تجملات، جواهرات، خانه، مدل، مد و ... می گذرد و تمام زندگی ­شان صرف همین چیزها می‌شود. این هم فریب خورده، چون حیثیت فوق نباتی را داده و حیثیت نباتی گرفته است. بعضی‌ها هم کمالات حیوانی به دست می‌آورند. یعنی اگر از او بپرسید: مابه ­ازای زندگی تو چیست؟ می‌گوید: مابه ازای زندگی من این است که ازدواج کردم. چندتا فرزند دارم. بچه ­هایم همه بزرگ شدند و ازدواج کردند. همه صاحبخانه و دکتر و مهندس و وزیر و وکیل هستند. خودم هم همینطور. مسکن دارم، کار می‌کنم، به مردم خدمت می‌کنم. گفتیم حتی خدمت به مردم جزء کمالات حیوانی است. گاهی عبادت حیوانات از ما بیشتر و آنها از ما برتر هستند ما چون در حیوان­ شناسی ضعف داریم، بسیاری از قشنگی‌هایی که در زندگی حیوانات هست، وقتی در زندگی ما می‌آید، ما متأسفانه انسانی معنایش می‌کنیم. مثل عبادت. درحالی که حیوانات هم عبادت و ذکر دارند. فکر نکنیم که چون ما عبادت کردیم و نمازی خواندیم، با حیوانات فرق داریم و از آنها برتر هستیم. قرآن می‌فرماید: آنها فرهنگ و شعور و عشق و عاطفه دارند. حتی قیامت و حشر دارند. عبادت دارند. فردای قیامت می‌گویند: این الاغ بیشتر از تو ذکر خدا را گفته. این اسب بیشتر از تو ذکر خدا را گفته. این شتر بیشتر از تو نماز داشته. قرآن فرمود:«كُلٌّ قَدْ عَلِمَ صَلاتَهُ وَ تَسْبِیحَهُ[1]= همه حیوانات ستایش و نیایش خود را مى‏ دانند.» همه می‌فهمند و با شعور و آگاهی هم دارند این کار را می‌کنند، نه اینکه از روی غریزه باشد. در سوره مبارک نمل، هدهد به پیغمبر خدا می‌گوید: من قومی را دیدم که داشتند خورشید را عبادت می‌کردند و شیطان اینها را فریب داده بود. همه حیوانات این را می‌فهمند. یعنی حیوانات می‌فهمند که یک آدم گول خورده و سرش کلاه رفته و افتاده در دار الغرور. برای همین هم خیلی وقتها از ما می‌ترسند. چون می‌فهمند که تو خودت را فروخته‌ای. هدهد استثناء نیست که بگوییم فقط هدهد فهمیده که مردم غیر خدا را عبادت کردند. هدهد یک پرنده است و دارد وظیفه معمولی­ اش را انجام می‌دهد و به پیغمبر خدا گزارش می‌دهد. می‌گوید: یا رسول الله! اینها غیر خدا را می‌پرستند. یعنی همه ما پرنده ­ها خدا را می‌پرستیم. پس کمالات حیوانات، در انحصار آن گزارش‌هایی که قبلاً مفصل کار کردیم نیست. حیوانات چیزهایی خیلی خیلی بالاتر دارند که ما وقتی آنها را به دست می‌آوریم، فکر می‌کنیم انسان برتر از حیوان شده ایم. فکر می‌کنیم که از آنها جلو زده ایم. در حالی که همان طور که قبلا گفتیم، افق‌های خاصی هست که در آن افق‌ها انسان، انسان می‌شود. یعنی باطن حیوانی را از دست می‌دهد و یک باطن آدمی و انسانی و فرشته ­ای پیدا می‌کند. ارتباط گشادگی قلب، با فاصله گرفتن از دنیا چیست؟ چرا فاصله گرفتن از خانه‌ی فریب‌ها را گشادگی و بزرگی روح می‌گویند؟ چرا وقتی من خودم را به قیمت پایین نفروشم، روحم بزرگ می‌شود؟ این چه ربطی به بزرگی روح دارد؟ مثلاً به کمالات جمادی و حیوانی و نباتی نمی‌فروشم. چطور می‌شود که آدم گشادگی صدر می‌یابد؟ جواب در وسعت گرفتن روح است. مثلاً به شما می‌گویند: شام، به جای کاهو یکی یک برگ یا دو برگ دستمال کاغذی بخورید. شما می‌گویید: نه این کار را نمی‌کنیم. وقتی می‌گویید این کار را نمی‌کنم، یعنی من مهمتر از این هستم. مثلاً پیشنهادی به شما می‌دهند و می‌گویند: نفری یک میلیون تومان به شما می‌دهیم که این حیوان را بکشید؟ می‌گویید: نه؛ من این کار را نمی‌کنم. یعنی روح وسیع شده و قیمت گرفته و می‌فهمد که نباید خودش را ارزان بفروشد. این که علی (علیه‌السلام) می‌فرماید: اگر همه دنیا را بدهند، یک دانه را از دهان موری به ظلم نمی‌کشم، برای این است که نمی‌ارزد. قیمت ما خیلی بالاتر از این حرف هاست. پس این دارالغرور یادمان باشد و حواس مان را جمع کنیم که آن چهار مرحله «انتخاب‌ها، ارتباط‌ها، افکار و رفتار» باید به قیمت باشد. اگر به قیمت نبود، خودت را باخته ای و فروخته ای و سرت کلاه رفته است. گاهی انسان غصه چیزی را می‌خورد و بعد می‌فهمد که مثلاً این دو ریال می‌ارزید که برایش یک تومان غصه خورده است؟ بعدا می فهمد که نمی‌ارزید. رمز شادی مؤمن این است که برای یک چیزی که دو ریال می‌ارزد، همان دو ریال را خرج می‌کند. یعنی اگر سه ریال خرج کند، فریب خورده است. قیمت‌ها باید دست انسان باشد و چینش‌ها را درست انجام بدهد و برای هر چیزی به اندازه­ای که می‌ارزد هزینه کند. با غصه خوردن برای گذشته، فریب نخوریم وقتی قیمت دستم باشد، می­ بینم بسیاری از غصه­ ها، غم‌ها، ناامیدی‌ها، احساس به آخر رسیدن‌ها، احساس پوچی‌ها همه خیالی و جزء توهماتی است که شیطان دارد به ذهن من می‌اندازد. یکی از چیزهایی که اصلاً نمی‌ارزد که شما برایش هزینه کنید، گذشته است. هر کس به گذشته برگردد و نگاه کند حتماً سرش کلاه رفته و باخته است. در گذشته ی هر فرد، سه شاخصه وجود دارد: گناهان، شکست‌ها و کدورت‌ها. رجوع به این سه مورد و وقت گذاشتن برای آنها یعنی پرداخت هزینه. هزینه‌ای که پرداخت می‌شود و نتیجه‌ای به بار نمی‌‌‌آورد. یعنی مساوی با ضرر و خسران است. وقتی جایی آتش می‌گیرد، سعی می‌کنیم از گسترش آتش به جاهای دیگر جلوگیری کنیم. وقتی در گذشته شکستی یا کدورتی یا گناهی اتفاق افتاده؛ باید بگویی «درست است که تا اینجا شکست خورده ام، اما از این به بعد اجازه نمی‌دهم که این آتش به حال و آینده‌ام سرایت کرده و آنها را خراب کند. چون حال محصول گذشته است و آینده محصول حال است. اگر توانست حال تو را خراب کند، تو بهای خیلی بیشتر پرداخته‌ای و آینده ­ات را هم خراب کرده‌ای. آینده‌ای که هنوز نیامده، ارزش غصه خوردن ندارد آینده هم جزء چیزهایی است که نباید آدم در مورد آن گول بخورد و بیشتر از حد برایش هزینه کند. حمله شیطان از جلو در مورد همین آینده است. اینکه بگوییم: «آی بعداً چه می‌شود؟ مردم چه می‌گویند؟ و ...» درست نیست. باید بدانیم  که ما یک خدا داریم، یک ابدیت داریم، چهارده تا معصوم پای کار ما ایستاده‌اند. اشتباه و خطا هم هر کسی ممکن است بکند. در حدیث عنوان بصری توضیح دادیم، شما دریا دریا اشتباه هم کرده باشید، در کمترین زمان می‌توانید 50 سال 60 سال را جبران کنید. این یک توهم است که من فکر کنم آینده چقدر تیره و تار است. حواسمان باشد که برای این افکار شیطانی بها می‌پردازیم که کسی فکر کند: «آینده چه می‌شود؛ نکند من بدبخت شوم؛ نکند زن و بچه من بدبخت شوند؛ نکند ما کم بیاوریم.» خدا رحمت کند شهید مطهری را که می‌گفت، خیلی‌ها برای اینکه یک زمانی در آینده مجبور نشوند نان و تره بخورند، یک عمر نان و تره می‌خورند. این افراد اینگونه لذتِ زمان حال را از دست می‌دهند. کسی که عرضه نداشته باشد دنیایش را لذیذ کند، هرگز به لذت بهشت هم نمی‌رسد. کسی که نتواند دنیایش را شاد کند، اصلاً شب اول قبر به بعد فشار قبر سنگینی خواهد داشت. پس عرضه داشته باش. خدا این همه به ما داده، ما چرا با نداده ­ها زندگی می‌کنیم؟ چرا غصه نداده ­ها و احتمالات را می‌خوریم؟ اگر وجودش را داشتی که اینجا با آن چیزی که خدا به تو داده، شادی کنی، حتماً شب اول قبر به بعد هم شادی خواهی کرد. اگر با آن چیزی که خدا داده - هر چقدر که می‌خواهد باشد- وقتی نمی‌توانی شاد باشی، با بیشتر از آن هم نمی‌توانی شاد باشی. اینها همه قاعده های زندگی هستند که از فرمایشات معصوم (علیه‌السلام) گرفته شده است. حرص و جوش‌های آینده و گذشته اشتباهاتی است که ما در دار الغرور انجام می‌دهیم و گول می‌خوریم. خیلی بد است که آدم آن‌طرف برود و بفهمد که گول خورده و سرش کلاه رفته است. کلاه‌هایی که سر آدم‌ها می‌رود مختلف است. یک موقع آدم می‌گوید، من 900 هزار تومان به دست آورده ام، ولی یک میلیون هزینه کردم. آیا می‌ارزید؟ این صد هزار تومان ضرر کرد. اما وقتی دچار دار الغرور می‌شویم، کمترین هزینه ­ای که می‌پردازیم از هزاران برابر ملک دنیا بیشتر است. کمترین ضررها از هزاران برابر کره زمین و دنیا و عمر دنیا بیشتر است. آدمی که به غصه و ناامیدی و پژمردگی و افسردگی می‌افتد، قیمت خودش دستش نیست. آدمی که زودرنج و حساس و عصبانی است، نمی‌فهمد که به خاطر هر زودرنجی و حساسیت و عصبانیتش چقدر دارد از آخرتش کم می‌شود. انبیاء (علیهم‌السلام) با یاد خانه‌ی ابدی خالص شدند خداوند در قرآن در مورد انبیاء که قَدَرترین، ثروتمندترین، بزرگترین، شادترین، آرام ترین و خوشبخت­ ترین انسانها و شبیه ترین آدم‌ها به خدا هستند، می‌فرماید: می‌دانید من چگونه انبیاء را بزرگ کردم؟ «إِنَّا أَخْلَصْناهُمْ بِخالِصَةٍ ذِكْرَى الدَّارِ[2] = ما آنان را با موهبت ویژه‏ اى كه یادآورى آن سرا بود، خالص گردانیدیم.» خالص‌شان کردم، یعنی هر چیزی که قیمتش پایین بود را از آنها درآوردم و دور کردم. یعنی اصلاً فریب نمی‌خورند. این آیه می‌گوید: ما اینها را با یاد خانه ­شان خالص کردیم. نمی‌گوید: یاد آخرت. می‌گوید یاد خانه. مثلاً شما در مسافرت هستید. فرزندتان بیتابی می‌کند و آب می‌خواهد، یا بهانه‌گیری می‌کند. شما می‌گویید: کمی صبر کن، خونسرد باش، به خانه می‌رسیم. مسافرت مثل خانه نمی‌شود. خانه اسمش مسکن است و هیچ جا مثل مسکن نیست. وقتی شما از مسکن بیرون زدی، باید توقع التهاب و تصادف و تشنگی و گرسنگی و دعوا و گرما و سرما را داشته باشی. مسکن است که آدم در آن آرامش دارد. به فرزندت می‌گویی: عزیزم صبر کن، دو روز دیگر مسافرت تمام می‌شود و به خانه می رسیم. پس عزیزان! الآن اگر یاد خانه­ تان را بکنید، دیگر هیچ وقت غصه نمی‌خورید. مشکل این است که ما نظام ابدی و بهشت را خانه خودمان نمی‌دانیم. باور نکرده‌ایم که خدا بهشت را برای ما خلق کرده است. باور نمی‌کنیم که بهشت پایین­تر از ماست و ما بالاتر از بهشت هستیم. باور نکردیم که امام کاظم (علیه‌السلام) فرمود: خداوند بهشت را برای بدن‌های شما خلق کرد. وقتی که من اینها را باور نمی‌کنم، همیشه به این جیفه دنیا می‌چسبم و کشش‌های زنانگی و مردانگی برایم مهم می‌شوند و اگر به خواسته‌های حیوانی‌ام نرسم، افسرده می‌شوم. مثلاً یک خانم ازدواج نکرده، یک مریضی‌ای گرفته، قیافه ­اش به هم ریخته، بدنش خراب شده، دچار افسردگی می‌شود و همه شادی‌های انسانی­ اش را از دست می‌دهد. این همه دختران ائمه شوهر نکردند، اما اصلاً به غصه نیفتادند. حضرت معصومه (علیها‌السلام) و خواهرانش همه هیچ کدام بدون استثناء شوهر نکردند. زیرا مرد لایقی نداشتند. ولی اینها چون قیمت‌های انسانی دستشان هست، خودشان را بدن نمی‌دانستند که بگویند: این بدن شوهر می‌خواهد. این بدن زن می‌خواهد. این حیوان زن یا شوهر می‌خواهد. جفتِ انسان، خداست انسان به عنوان جفت حقیقی خود، زن یا شوهر نمی‌خواهد. معشوق و جفت حقیقی انسان، یک نفر است وآن هم خداست. اگر با خدا ازدواج کردی، درست است. وقتی با خدا ازدواج نکردی، هر ازدواج دیگری هم حتی اگر موفق باشد، باز تو غصه می‌خوری. با هر کس که ازدواج کنی، اگر از نظر ظاهری، خوشبخت ­ترین آدم هم باشی، باز هم شکست می‌خوری. زیرا زوج انسان خداست: اله در «لا إله إلا الله» یعنی معشوق و دلبر. اگر سرطان گرفتی و هیچ ناراحتی در رابطه با خدا برایت ایجاد نکرد و یک‌ذره هم غصه و افسوس نخوردی، خیلی خوب است؛ ولی اگر ناراحت شدی، یعنی از خدا طلاق گرفته‌ای. اگر روزی شوهری به زنش بگوید: تو را نمی‌خواهم، از تو خوشم نمی‌آید و طلاقت می‌دهم، چیزی از زن کم نمی‌شود. چون این یک امر بدنی است، روح او کثیف نمی‌شود. ولی وای به روزی که خدا به یک نفر بگوید: تو را نمی‌خواهم. پیغمبر بگوید: من دیگر تو را شفاعت نمی‌کنم. یعنی این آدم آنقدر کثیف و پست شده که رسول خدا می‌گوید شفاعتت نمی‌کنم. هیچ کس کاری برایت نمی‌تواند بکند. مثلاً کسانی که نمازشان را سبک می‌شمارند. روح اینها خیلی خطرناک است. تنبلی‌ها در نماز را پیامبر می‌فرماید: من شفاعت نمی‌کنم. کسانی که اهل بگومگو هستند و زیاد در خانه و فامیل جرو بحث می‌کنند و اعصاب همه را خرد می‌کنند و همیشه می‌خواهند ثابت کنند که خودشان خوب هستند و حق با آنهاست، اهل مراء و قیل و قال هستند، اینها هم آدم‌های خطرناکی هستند. از این بدتر این که خداوند می‌فرماید: من یک کلام هم روز قیامت با اینها حرف نمی‌زنم:«وَ لا یُكَلِّمُهُمُ اللَّهُ یَوْمَ الْقِیامَةِ[3] = و خدا روز قیامت با آنان سخن نمى‏ گوید.» خداوند در دنیا 60 سال خود را مفت در اختیار این آدم قرار داده، هر وقت دلش می‌خواست می‌توانست، با خدا صحبت کند، ولی اعتنایی نکرده است. خیلی بد است اگر آدم از چشم خدا بیفتد. خیلی بد است که آدم از چشم امام زمان بیفتد. آنها ما را خیلی دوست دارند. هر روز شما یکذره چشم تان را باز کنید، می‌فهمید چقدر امام زمان و امام رضا تو را می‌بوسند و بغل می‌کنند و در آغوش می‌گیرند. پس بگو چرا کم بیاورم و غصه بخورم؟ ما چهارده معصوم را مال خودمان نمی‌دانیم؛ خدا را مال خودمان نمی‌دانیم؛ بهشت را مال خودمان نمی‌دانیم؛ برای همین یادشان ما را خوشحال نمی‌کند. خداوند یک ملک کبیر را به اسم ما سند زده است از رسول خدا (صلی‌الله‌علیه‌وآله) پرسیدند: ملک کبیر یعنی چه؟ فرمود: حداقلش این است که گداترین آدم در بهشت یک میلیون خادم دارد. این ملک کبیر است. حال خود بسنجید که در مراتب بالاتر چه خبر هاست. من خانه دارم، صاحب دارم، من ملکیت دارم، خدا برای من شش­دانگ سند زده: «وَ إِذا رَأَیْتَ ثَمَّ رَأَیْتَ نَعِیماً وَ مُلْكاً كَبِیراً= و هنگامی که ببینی، سپس نعمت ها و پادشاهی بزرگی را می بینی». یعنی خدا ملک کبیر برای من گذاشته است. مثلاً در بحبوحه ترافیک و گرما و گرد وغبار در خیابان که همه عصبانی می‌شوند، شخصی در این وضعیت عصبانی نمی‌شود. همه دارند بوق می‌زنند، اما این آدم خیلی آرام است. اگر از او بپرسند: در این وضعیت چطور آرام هستی؟ می‌گوید: نیم ساعت دیگر این ترافیک تمام می‌شود و من دوباره راه می‌افتم دارم به شمال می‌روم و در شمال هم یک ویلای بسیار زیبا دارم، با آب و هوا و امکانات عالی. پس غصه‌ای ندارم. برای چه اینجا غصه بخورم؟ دعوا و درگیری و دادگاه و کشمش برای چه؟ آدم باید رمز خوشی‌ها و شادی‌ها را پیدا کند و بگوید: من غصه چه چیز را بخورم؟ دارالغرور یعنی اینکه من غصه چیزی را نخورم که از قیمت من پایین­ تر و کمتر است. اینکه من بفهمم اینجا خانه من نیست و من یک خانه ی دیگر دارم و سر جای خودش هست؛ من یک خانواده آسمانی دارم و یک مادر دارم که همه مادرهای دنیا را جمع کنی، تمام عاطفه­ شان را بریزی، یک قطره از عاطفه مادر من نمی‌شود. خیلی دوست مان دارد و خیلی دلواپس مان است. اینها برای من کلی دل می‌سوزانند و نگرانم هستند. همه هم دارند به من می‌گویند: خودت را زودتر برسان: «وَ یَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذِینَ لَمْ یَلْحَقُوا بِهِمْ[4] = و براى كسانى كه از پى ایشانند و هنوز به آنان نپیوسته‏ اند شادى مى كنند.» دارند بشارت می‌دهند که زودتر تمامش کنید و بیایید. پیغمبر فرمود: خدا دَم در بهشت، چیزی نشان مؤمن می‌دهد که از شدت شوق، اگر فرشته ­ها او را نگه ندارند جادرجا می‌میرد. خداوند به پیغمبر اولوالعزمش عیسی (علیه‌السلام) فرمود: ای عیسی! چیزهایی مخفی کرده‌ام که اگر ببینی«ذابَ قَلبُک= دلت آب می‌شود». مثلاً اگر با قاعده نسبت بیان کنیم، یعنی به یک جنین بگویید قرار است چند روز و چند ساعت دیگر به دنیایی متولد ‌شوی که اصلاً با رحم مادرت قابل مقایسه نیست و میلیاردها سال نوری بُعد دارد، جنین می‌فهمد یعنی چه؟ لذت های دنیا، سهمی از لذت های آخرتی ماست این که می بینیم بعضی افراد در لذت های دنیا غوطه می خورند، نباید برای محرومیت های دنیایی مان غصه بخوریم. زیرا در آن طرف به اینها گفته خواهد شد که شما سهم لذت هایتان را در دنیا برده اید. یعنی از سهم لذت های بهشتی آنان کم می کنند. برای همین است که در بهشت مثلا کسی یک پایه از تخت بهشتی اش کم است. به او گفته می شود که این بخاطر لذت هایی است که در دنیا برده ای. بنابراین، همانطور که انبیاء با یاد خانه ­شان خالص و قوی شدند، ما هم باید تمرین کنیم و با این خانه ارتباط برقرار کنیم. در دنیا باید یادمان بیاید که ما مال اینجا نیستیم و قرار هم نیست اینجا باشیم. باید این شعر را مرتب به یاد بیاوریم که می گوید: مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک                   چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم دنیا یک چشم به هم بزنی می‌گذرد. پس بگو: «این نیز بگذرد». کم و زیاد و تلخ و شیرینش می‌گذرد. وقتی هم آن طرف رفتیم، می‌فهمیم که فقط دارایی ما تلخی‌ها بوده نه شیرینی‌ها. اتفاقاً فقط تلخی‌ها به دردمان می‌خورد. شیرینی‌های دنیا سهمی از آخرت ماست که در دنیا مصرف می‌کنیم. در قیامت می‌گویند: سهمت را در دنیا مصرف کرده ای. پس از دنیا فقط تلخی‌ها، مریضی‌ها، بدهکاری‌ها، ورشکستگی‌ها، دردها، تحقیرشدن‌ها، فحش شنیدن‌ها و مسخره شدن‌ها و گرما و سرما و روزه­ ها، گرسنگی و تشنگی‌ها در آخرت برای ما می‌مانند؛ نه آنهایی که به ما احترام گذاشتند و جلوی پایمان بلند شدند. نه زمانی که به ما محبت شده و چیزی کم نداشتیم و شکم‌مان سیر بوده، لباس و غذا و خانه و اتومبیل‌مان به راه بوده. پس باید بدانیم که فقط همین بخشی که از آن فرار می‌کنیم، به دردمان می‌خورد. ما باید زیاد یاد خانه ­مان کنیم:«و الإنابۀ إلی دار الخلود». یعنی همین. علی(علیه‌السلام) فرمود: «شَوِّقُوا أَنْفُسَكُمْ إِلَى نَعِیمِ اَلْجَنَّةِ تُحِبُّوا اَلْمَوْتَ وَ تَمْقُتُوا اَلْحَیَاةَ[5] = خود را به بهشت پر نعمت مشتاق کنید و مرگ را دوست داشته باشید و زندگی را دشمن بدارید.» زیرا وقتی که شوق آن طرف به دل تان بیفتد، دیگر از مرگ بدتان نمی‌آید و مرگ برایتان مثل یک عروسی می‌ماند. دختر یا پسر که قرار است ۶ ماه یا یک سال دیگر عروسی کنند، ظاهرش این است که دختر از خانه مادرش می‌رود و پسر از خانه پدرش می‌رود. اما آیا کسی غصه­اش را می‌خورد؟ « شَوِّقُوا» فعل امر است. یعنی اولش تلقین است. اینها را تمرین کنیم که به این اشتیاق بیافتید. خودمان را نزدیک ببینیم، چون واقعاً خیلی فاصله­ای نداریم تا آن لحظه باشکوه و قشنگی که فرستاده‌ی خدا آن فرشته بسیار زیبا و مهربان و دوست داشتنی، بیاید و به ما مژده بدهد که نوبت شما رسیده و باید پیش ۵ ­تن و ۱۴ معصوم و پیش خدا بروید. ما برای چه غصه بخوریم؟ باید از خداوند طول عمر بخواهیم، برای اینکه آماده­تر و بهتر و با دست پُر برویم و خیالزده نرویم. پی نوشت: [1] . سوره نور/41. [2] . سوره ص/46. [3] . سوره آل عمران/77. [4] . سوره آل عمران/170. [5] . غرر الحکم و درر الکلم، جلد۱، صفحه۴۱۴. ع ل 386

کلیدواژه ها: ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11774
زمان انتشار: 2 ژولیه 2020
| |
زیارتی که آرامش و رضایت در پی دارد

زیارتی که آرامش و رضایت در پی دارد

همه ی ما این تجربه را داشته ایم که کوهی از تنش های قلبی بوده ایم، اما بعد از زیارت امام رضا (علیه السلام) به آرامش و رضایت رسیدیم. 

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11773
زمان انتشار: 2 ژولیه 2020
| |
بهشت چقدر وسعت دارد؟

خانواده آسمانی؛ جلسه 532 ؛ 5 تیرماه 1399

بهشت چقدر وسعت دارد؟

وقتی سخن از وسعت بهشت و خصوصیاتش می شود، همه مربوط به خروجی‌های نفس انسان هستند، یعنی نفس انسان یا جهنم است و خروجی‌های جهنمی دارد یا بهشت است و خروجی‌های بهشتی دارد. بسته به اینکه انسان با خودش چگونه رفتار کند.

مؤمن وقتی وارد بهشت می‌شود با یک سلسله نعمت هایی روبرو می‌شود که اصلاً نمی‌توانست تصورش کند، اما به مرور زمان با اراده خودش شروع به خلق های جدید می کند. بحث مان درباره وسعت بهشت و ملک کبیر بودن بهشت بود. در بهشت مهمترین لذتی که وجود دارد همانطور که در دنیا هم همینطور است، تشکیل خانواده است. مومن در بهشت با هر کس که بخواهد، ازدواج می کند و یک عشق خوب، کامل و پاک و بی‌نظیر و بالنده را تجربه می‌کند. در بسیاری از آیات به این مرحله تصریح می‌کند: «وَ حُورٌ عِینٌ/ كَأَمْثالِ اللُّؤْلُؤِ الْمَكْنُونِ/ جَزاءً بِما كانُوا یَعْمَلُونَ[1]= و زنان سیه چشم زیبا صورت/ که چون درّ و لؤلؤ مکنونند/ پاداش اعمال نیک آن بهشتیان است»،«وَ زَوَّجْناهُمْ بِحُورٍ عِینٍ[2]= همچنین است و با حوریان زیبا چشمشان جفت قرار داده‌ایم». در لذت های بهشتی و آخرتی بعد از لذت های عقلی و فوق‌ عقلی، عالی‌ترین لذت همین است، یعنی داشتن یک عشق پاک و بالنده و عالی و خوب. در ادامه روایت نبی اکرم (صلی‌الله‌علیه‌وآله) در جلسه گذشته می‌خوانیم: «قالَ: فَیَعتَنِقانِ مِقدارَ خَمسِمِائَةِ عامٍ مِن أَعوامِ الدُّنیا لا یَمَلُّها وَلا تَمَلُّهُ قالَ: فَإِذا فَتَرَ بَعضَ الفُتُورِ مِن غَیرِ مَلالَةٍ، نَظَرَ إِلى عُنُقِها فَإِذا عَلَیها قَلائِدُ مِن قَصَبٍ مِن یاقُوتٍ أَحمَرَ وَسَطُها لَوحٌ صَفحَتُهُ دُرَّةٌ مَكتُوبٌ فِیها أَنتَ یا وَلِیَّ اللّه‌ِ حَبِیبِی وَأَنا الحَوراءُ حَبِیبَتُكَ إِلَیكَ تَناهَت نَفسِی وَإِلَیَّ تَناهَت نَفسُكَ ثُمَّ یَبعَثُ اللّه‌ُ إِلى أَلفِ مَلَكٍ یُهَنِّئُونَهُ بِالجَنَّةِ وَیُزَوِّجُونَهُ بِالحَوراءِ، قالَ: فَیَنتَهُونَ إِلى أَوَّلِ بابٍ مِن جِنانِهِ، فَیَقُولُونَ لِلمَلَكِ المُوَكَّلِ بِأَبوابِ جِنانِهِ: استَأذِن لَنا عَلى وَلِیِّ اللَّهِ فَإِنَّ اللَّهَ بَعَثَنا إِلَیهِ نُهَنِّئُهُ، فَیَقُولُ لَهُم المَلَكُ: حَتَّى أَقُولَ لِلحاجِبِ فَیُعلِمَهُ بِمَكانِكُم، قالَ: فَیَدخُلُ المَلَكُ إِلى الحاجِبِ وَبَینَهُ وَبَینَ الحاجِبِ ثَلاثُ جِنانٍ، حَتَّى یَنتَهِیَ إِلى أَوَّلِ بابٍ، فَیَقُولُ لِلحاجِبِ: إِنَّ عَلَى بابِ العَرصَةِ أَلفَ مَلَكٍ أَرسَلَهُم رَبُّ العالَمِینَ تَبارَكَ وَتَعالى لِیُهَنِّئُوا وَلِیَّ اللَّهِ قَد سَأَلُونِی أَن آذَنَ لَهُم عَلَیهِ فَیَقُولُ الحاجِبُ: إِنَّهُ لَیَعظُمُ عَلَیَّ أَن أَستَأذِنَ لِأَحَدٍ عَلى وَلِیِّ اللَّهِ وَهُوَ مَعَ زَوجَتِهِ الحَوراءِ. قالَ: وَبَینَ الحاجِبِ وَبَینَ وَلِیِّ اللَّهِ جَنَّتانِ، قالَ: فَیَدخُلُ الحاجِبُ إِلى القَیِّمِ فَیَقُولُ لَه: إِنَّ عَلى بابِ العَرصَةِ[1] أَلفَ مَلَكٍ أَرسَلَهُم رَبُّ العِزَّةِ یُهَنِّئُونَ وَلِیَّ اللَّهِ فَاستَأذِن لَهُم؛ فَیَتَقَدَّمُ القَیِّمُ إِلَى الخُدّامِ فَیَقُولُ لَهُم: إِنَّ رُسُلَ الجَبّارِ عَلى بابِ العَرصَةِ وَهُم أَلفُ مَلَكٍ أَرسَلَهُم اللَّهُ یُهَنِّئُونَ وَلِیَّ اللَّهِ فَأَعلَمُوهُ بِمَكانِهِم، قالَ: فَیُعلِمُونَهُ فَیُؤذَنُ لِلمَلائِكَةِ فَیَدخُلُونَ عَلى وَلِیِّ اللَّهِ وَهُوَ فِی الغُرفَةِ وَلَها أَلفُ بابٍ، وَعَلى كُلِّ بابٍ مِن أَبوابِها مَلَكٌ مُوَكَّلٌ بِهِ، فَإِذا أُذِنَ لِلمَلائِكَةِ بِالدُّخُولِ عَلى وَلِیِّ اللَّهِ فَتَحَ كُلُّ مَلَكٍ بابَهُ المُوَكَّلَ بِهِ قالَ: فَیُدخِلُ القَیِّمُ كُلَّ مَلَكٍ مِن بابٍ مِن أَبوابِ الغُرفَةِ، قالَ: فَیُبَلِّغُونَهُ رِسالَةَ الجَبّارِ جَلَّ وَعَزَّ، وَذلِكَ قَولُ اللَّهِ تَعالى: «وَ الْمَلائِكَةُ یَدْخُلُونَ عَلَیْهِمْ مِنْ كُلِّ بابٍ» مِن أَبوابِ الغُرفَةِ «سَلامٌ عَلَیْكُمْ» إِلى آخِرِ الآیةِ.قالَ: وذلِكَ قَولُهُ جَلَّ وَعَزَّ: «وَ إِذا رَأَیْتَ ثَمَّ رَأَیْتَ نَعِیماً وَ مُلْكاً كَبِیراً» یَعنِی بِذلِكَ وَلِیَّ اللَّهِ وَما هُوَ فِیهِ مِن الكَرامَةِ وَالنَّعِیمِ وَالمُلكِ العَظِیمِ الكَبِیرِ، إِنَّ المَلائِكَةَ مِن رُسُلِ اللَّهِ عَزَّ ذِكرُهُ یَستَأذِنُونَ [فِی الدُّخُولِ‌] عَلَیهِ فَلا یَدخُلُونَ عَلَیهِ إِلّا بِإِذنِهِ، فَلِذلِكَ المُلكُ العَظِیمُ الكَبِیرُ[3]= آن گاه، به اندازه پانصد سال از سال‌هاى دنیا، یكدیگر را در آغوش مى‌كِشند، بى آن كه از یكدیگر سیر و خسته شوند. پس از آن كه اندكى سست شد، آن هم نه از سرِ سیرى و خستگى، نگاهش به گردن حورى مى‌افتد. گردنبندهایى بر گردن او از یاقوت سرخ مى‌بیند كه در وسط آن، لوحى است و صفحه آن لوح، درّى است و بر آن، نوشته شده است: تو- اى ولىّ خدا- معشوق منى و منِ حورى، معشوق تو ام، و من و تو به هم رسیدیم. سپس، خداوند به هزار فرشته، پیغام مى‌دهد كه بهشت را به او تهنیت بگویند و آن حورى را به ازدواج او در آورند. آن فرشتگان، به نخستین در از بهشت‌هاى او مى‌رسند و به فرشته گماشته بر درهاى بهشت‌هایش مى‌گویند: از ولىّ خدا، براى ما اجازه ورود بخواه؛ زیرا خداوند، ما را نزد او فرستاده است تا به وى، شادباش بگوییم. فرشته به آنان مى‌گوید: باید به دربان بگویم تا آمدن شما را به اطّلاع او برساند. پس، آن فرشته به نزد دربان- كه از او تا دربان، سه بهشت فاصله است-، مى‌رود. چون به نخستین در رسید، به دربان مى‌گوید: بر درگاه، هزار فرشته‌اند كه پروردگار بزرگ و بلندمرتبه جهانیان، آنان را براى شادباش‌گویى به ولىّ خدا فرستاده است. از من خواسته‌اند كه برایشان، اجازه ورود بخواهم. دربان مى‌گوید: مرا یاراى آن نیست كه وقتى ولىّ خدا با همسر حورىِ خویش است، از او براى كسى اجازه ورود بطلبم. میان دربان تا ولىّ خدا، دو بهشت، فاصله است. پس، دربان به نزد پیشكار مى‌رود و مى‌گوید: به درگاه، هزار فرشته‌اند كه پروردگار عزّت، آنان را براى شادباش‌گویى به ولىّ خدا فرستاده است. براى ایشان، اجازه ورود بخواه. پیشكار، به نزد خدمتكاران مى‌رود و مى‌گوید: فرستادگان [خداى‌] جبّار، بر درگاه‌اند. آنان، هزار فرشته‌اند كه خداوند، آنان را براى شادباش‌گویى به ولىّ خدا فرستاده است. آمدن شان را به اطّلاع او برسانید. آنان به اطّلاع او مى‌رسانند. در این هنگام، به فرشتگان، اجازه ورود داده مى‌شود و آنها بر ولىّ خدا- كه در بالاخانه است و هزار در دارد و بر هر درى از درهایش فرشته‌اى گماشته شده است-، وارد مى‌شوند. چون اجازه ورود بر ولىّ خدا به فرشتگان داده مى‌شود، هر فرشته‌اى، درى را كه بر آن گماشته شده است، مى‌گشاید و پیشكار، هر فرشته‌اى را از درى از درهاى بالاخانه، داخل مى‌كند و آن فرشتگان، پیام [خداى‌] جبّار عز و جل را به او، ابلاغ مى‌كنند. این، همان سخن خداى بلندمرتبه است كه: «و فرشتگان، بر آنان، وارد مى‌شوند از هر درى» از درهاى بالاخانه [و مى‌گویند:] «درود بر شما!» تا آخر آیه و نیز این سخن خداى عز و جل است كه: «و چون بِدان جا بنگرى، [سرزمینى از] نعمت و پادشاهىِ بزرگ مى‌بینى». مقصود، ولىّ خدا و احترام و نعمت و پادشاهىِ بزرگ و شكوهمندى است كه او از آن برخوردار است. فرشتگانِ فرستاده خداى بزرگ، از او اجازه ورود مى‌طلبند و تا اجازه ندهد، بر او وارد نمى‌شوند. این است آن پادشاهىِ بزرگ و شكوهمند». مؤمن بهشت های متعددی همراه با تعدادی غلام و کنیز دارد. یک بهشت ندارد. در بهشت سیر شدن و خسته شدن و دلزدگی مطلقاً وجود ندارد. هیچ چیزی دل آدم را نمی‌زند. هیچی آدم را خسته نمی‌کند، انسان به هیچ وجه در بهشت احساس کهنگی، خستگی، دلزدگی و تکراری بودن نمی کند. صبر مساوی است با بهشت. آنهایی که صبر نمی‌کنند، بی‌تقوایی می‌کنند یا جزع و فزع می‌کنند، هم دنیای‌شان خراب می‌شود هم آخرتشان. جزع دو کار می‌کند: یکی اینکه، اعصاب خودت و اطرافیانت را در دنیا خورد می‌کند. دوم اینکه، کسی که به وحشت می‌اندازد و فشار روحی به او وارد می‌شود، خود آدم است. آدمی که آرام است، لذتش را می‌برد. جایگاه و پاداش پایینترین رتبه فرد بهشتی چگونه است؟ حالا پیامبر اکرم در فرمایش دیگری، معنی پادشاهی کبیر را برای ما ترسیم می کنند. «إن أدنى أهل الْجَنَّةِ مَنْزِلَةً الَّذِی یَرْكَبُ فِی أَلْفِ أَلْفٍ مِنْ خَدَمِهِ مِنَ الْوِلْدَانِ الْمُخَلَّدِینَ عَلَى خَیْلٍ مِنْ یَاقُوتٍ أَحْمَرَ لَهَا أَجْنِحَةٌ مِنْ ذَهَبٍ. ثم قَوْلِهِ تَعَالَى: «وَإذَا رَأیْتَ ثمَ رأیْتَ نَعِیماً وَمُلْكاً كَبِیراً»= حتّى ‌پایین‌ترینِ اهل بهشت، چنان است كه در میان هزار هزار خدمتكار، از پسركان جاویدان، بر اسبانى از یاقوت سرخ كه بال‌هایى از طلا دارند، مى‌نشیند. «هر گاه بنگرى، آن جا نعمت مى‌بینى و سلطنتى باشُكوه را»». می‌دانید که یکی از خدمتکاران بهشت که در سوره واقعه هم به آن اشاره شده، پسران بهشتی جاودان هستند: «وِلْدَانٌ مُخَلَّدُونَ». اینها خدمتکارانی هستند که دور مؤمن می چرخند. حالا حضرت می‌گوید این آدمی که پایین‌ترین فرد بهشت است، یک میلیون خادم دارد و وقتی می‌خواهد همه بهشتی‌ها را دعوت کند، آنقدر بهشت او وسیع و بزرگ است، که دائم مهمانی می‌دهد. اهل سنت، شأن نزول این آیه را این داستان معرفی کردند. اکرمه از راویان خیلی مهم است. از قول عمر بن خطاب نقل می‌کند که «دَخَلَ عُمَرُ بنُ الخَطَّابِ عَلى رَسُولِ اللَّهِ صلى الله علیه و آله وَهُوَ راقِدٌ عَلى حَصِیرٍ مِن جَرِیدٍ قَد أَثَّرَ فِی جَنبِهِ، فَبَكى‌ عُمَرُ، فَقالَ: ما یُبكِیكَ؟ فَقالَ: ذَكَرتُ كِسرَى وَمُلكَهُ، وقَیصَرَ ومُلكَهُ، وَصاحِبَ الحَبَشَةِ وَمُلكَهُ، وَأَنتَ رَسُولُ اللَّهِ عَلى حَصِیرٍ مِن جَرِیدٍ. فَقالَ: أَما تَرضَى أَنَّ لَهُم الدُّنیا وَلَنا الآخِرَةَ؛ فَأَنزَلَ اللَّهُ: «وَ إِذا رَأَیْتَ ثَمَّ رَأَیْتَ نَعِیماً وَ مُلْكاً كَبِیراً= عمر بن خطّاب، بر پیامبر خدا صلى الله علیه و آله وارد شد. دید كه ایشان، بر بوریایى از برگ درخت خرما، آرمیده و بوریا بر پهلوى ایشان، رد انداخته است. عمر، گریه‌اش گرفت. پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود: «چرا گریه مى‌كنى؟». عمر گفت: به یاد كسری و قیصر و پادشاه حبشه و سلطنت آنها افتادم، در حالى كه تو، پیامبر خدا هستى و بر بوریایى از برگ درخت خرما، آرمیده‌اى! فرمود: «آیا نمى‌پسندى كه براى ایشان، دنیا باشد و براى ما، آخرت؟» پس خداوند، این آیه را فرو فرستاد: «و چون بِدان جا بنگرى، [سرزمینى از] نعمت و پادشاهىِ بزرگ مى‌بینى». منطق را نگاه کنید. وقتی انسان نگاهش به خودش درست باشد، دیگر غصه‌ها و سختی‌ها شیرینی می‌شوند. زندانها بهشت می‌شود. این زیرکی را می‌رساند و زیرک‌ترین آدمها کسانی هستند که شبیه‌ترین به انبیاء هستند. حتی موقعی هم که دارائی دارند، از آن استفاده نمی‌کنند یا زیاده‌روی نمی‌کند. در حد متوسط و معمولی زندگی می‌کند. نه سخت می‌گیرد، نه خیلی زیاده‌روی می‌کند. این بحث وسعت بهشت سر جای خودش ماند. حالا اگر رسیدیم دوباره چند نکته داریم راجع به این وسعت بهشت. بهشت/وسعت بهشت پی نوشت: [1] . سوره واقعه، آیات 23 الی 25. [2] . سوره دخان، آیه 54. [3]. کلینی، اصول کافی، ج8، ص95. قا/291

صوت

1 - بهشت چقدر وسعت دارد؟

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11772
زمان انتشار: 1 ژولیه 2020
| |
سلام بر امامان هدایت

شرح زیارت جامعه کبیره؛ جلسه 112؛ 1399/04/05

سلام بر امامان هدایت

امام به معناى رهبر است. هر کسى که جلودار و زمامدار امتى است، او را امام مى‏ نامند. همه انسان‌ها یک قبله و الگوی عملی برای خود دارند که دوست دارند در عمل و رفتار شبیه آن شوند. بنابراین، «السلام على ائمة الهدى» را باید چنین معنا کرد: سلام بر امامان هدایت.

بحث مان در شرح زیارت جامعه کبیره به فقره «أَئِمَّةِ الْهُدَى» رسید. در این رابطه باید گفت: قیمت و لیاقت هر انسانی، الگوی اوست که می‌خواهد شبیهش بشود. این یک اصل است. در آخرت نیز، انسان با همین الگوی عملی اش محشور می شود. خداوند تبارک و تعالی برحسب لیاقت انسان، امام برای او انتخاب می کند. اگر امام حق را انتخاب کند، به محض انتخاب، غلبه بر 4 بخش جمادی، گیاهی، حیوانی و عقلی برای او خیلی راحت تر می شود. حتی به آسانی می تواند از آن‌ها استفاده کند و لذت هم ببرد. اما باید عشق و سمت و سوی زندگی اش به سمت الله باشد. امام که نباشد، نمی دانی باید کجا بروی. در این 4 بخش طبیعی دنیایی خسته می شوی و نمی دانی باید چکار کنی. اما کسی که راه را بلد است، جلوی نابودی و هلاکت تو را می گیرد. امام سجاد (علیه السلام) می فرماید: «هَلَكَ مَنْ لَیْسَ لَهُ حَكیمٌ یُرْشِدُهُ = هلاک می شود کسی که حکیمی برای رشدش نداشته باشد». قبلا شرایط امام بیان شد که عبارت بود از: 1) امام باید معصوم باشد. 2) از طرف خدا معرفی شده باشد. 4) جعل الهی باشد. در این بخش، به خطراتی خواهیم پرداخت که انسان از امامی تبعیت کند که از طرف خدا نیست. در دعای ندبه می خوانیم: «فَکانُوا هُمُ السَّبیلَ إِلَیْکَ، وَالْمَسْلَکَ إِلى رِضْوانِکَ = آنها (اهل بیت علیهم السلام) راه رسیدن به تو بودند و طریق دست یافتن به رضوان تو». قرآن هم وقتی می خواهد معصومین را معرفی کند، اول امر می کند به مودت آنها. یعنی محبت و پاکار بودن و خدمت به آنها. یعنی موثر بودن. «قُلْ لَا أَسْأَلُكُمْ عَلَیْهِ أَجْرًا إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبَى[1]= بگو من از شما اجر رسالت جز این نخواهم که مودّت و محبّت مرا در حقّ خویشاوندان منظور دارید»، اجر یعنی چیزی معادل یک کار. یعنی مزدش را بده. اجری که ما برای کار پیامبر باید به او بپردازیم، این است که به مودت خاندانش برسیم. اگر کسی این مودت را داشت، نجات پیدا می کند و در دنیا و آخرت رستگار می‌شود. در آیه دیگری می فرماید: «قُلْ مَا سَأَلْتُكُمْ مِنْ أَجْرٍ فَهُوَ لَكُمْ[2]= بگو آنچه که من از شما مزد رسالت خواستم، آن هم برای خودتان است»، یعنی این نفع به خاطر شماست تا رستگار شوید. حالا این اجر چه خاصیتی دارد؟ قرآن می فرماید: «قُلْ مَا أَسْأَلُكُمْ عَلَیْهِ مِنْ أَجْرٍ إِلَّا مَنْ شَاءَ أَنْ یَتَّخِذَ إِلَى رَبِّهِ سَبِیلًا[3]= بگو من از شما امّت مزد رسالت نمی‌خواهم. اجر من همین بس که کسی بخواهد (از پی من) راهی به سوی خدای خود پیش گیرد». امامت، راه پروردگار است تأثیر محبت اهل بیت (علیهم السلام) در ابعاد گوناگون زندگى انسان، بر دوستداران واقعى ایشان پوشیده نیست. ارزش محبت خاندان پیامبر در روایات زیادى مورد تأکید واقع شده است. به چند نمونه از آنها توجه کنید: امام باقر (علیه السلام) می فرمایند: «حُبُّنا أهلَ البَیتِ نِظامُ الدّینِ= محبت ما اهل بیت، نظام دین است. یعنی دین بدون محبت ما چیزی نیست. نظام، بند تسبیحی را می گویند که دانه های تسبیح را با هم جمع می کند و سازمان می دهد. نمی توان بدون مظهر عاشق الله شد یا با او ارتباط برقرار کرد. نبی اکرم (صلی الله علیه و آله) می فرمایند: «الَّذِی بَعَثَنِی بِالْحَقِّ نَبِیاً لَوْ أَنَّ رَجُلًا لَقِی اللَّهَ بِعَمَلِ سَبْعِینَ نَبِیاً ثُمَّ لَمْ یأْتِ بِوَلَایةِ أُولِی الْأَمْرِ مِنَّا أَهْلَ الْبَیتِ مَا قَبِلَ اللَّهُ مِنْهُ صَرْفاً وَ لَا عَدْلا = سوگند به آن که مرا به حق، به پیامبری بر انگیخت، اگر کسی با عمل هفتاد پیامبر، به بارگاه حق وارد شود، امّا ولایت ما اهل بیت را به همراه نیاورد، خداوند هیچ عمل واجب و مستحبّی را از او نخواهد پذیرفت». حضرت در فرمایش دیگری فرمودند:«الْزَمُوا مَوَدَّتَنَا أَهْلَ الْبَیْتِ فَوَ الَّذِی نَفْسُ مُحَمَّدٍ بِیَدِهِ لَا یَنْفَعُ عَبْداً عَمَلُهُ إِلَّا بِمَعْرِفَتِنَا وَ وَلَایَتِنَا= مودّت و محبّت ما اهل بیت را لازم بدارید، قسم به آن موجودی که جان محمد در دست قدرت اوست، اعمال نیک هیچ بنده ای به او سودی نمی بخشد، مگر اینکه نسبت به ما معرفت و ولایت داشته باشد». مودّت و محبّت ما اهل بیت را لازم بدارید، یعنی هیچ گاه از مودّت و محبّت ما اهل بیت غفلت نکنید، کنار ما باشید. پاکار ما باشید. در چادر ما باشید. چقدر قشنگ است که رهبری به بزرگی پیامبر، ما را به چادر خودش دعوت کند. در واقع حضرت با این تعبیر، تکلیف دل انسان را مشخص می کند. در این دنیایی که افراد سرگردان هستند، هیچ کس نیست به داد انسان برسد. همه فلاسفه و مکاتب دچار سردرگمی شده اند. اما اهل بیت منشا آرامش انسان است. امام صادق (علیه السلام) فرمودند: «لا یَقبَلُ اللّهُ مِنَ العِبادِ الأَعمالَ الصّالِحَةَ الَّتی یَعمَلونَها إذا تَوَلَّوُا الإِمامَ الجائِرَ الَّذی لَیسَ مِنَ اللّهِ تَعالى= خداوند از بندگانش هیچ عمل صالحی را قبول نمی کند هنگامی که ولایت امام جائری داشته باشند که از طرف خدا منصوب نشده باشد.» امام دو نوع است: امام هدایت و  امام جائر. اگر امام هدایت را انتخاب کرده باشی، او تو را تا خدا می برد. غیر از او هر کسی را انتخاب کرده باشی، به گمراهی و غفلت و سرگردانی می افتی. نبی اکرم (صلی الله علیه و آله) می فرمایند: «أمَا و اللّه ِ لو أنَّ رَجُلاً صَفَّ قَدَمَیْهِ بینَ الرُّكْنِ و المَقامِ مُصَلِّیا و لَقِیَ اللّه َ بِبُغْضِكُمْ أهلَ البیتِ لَدَخَلَ النّارَ= سوگند به خدا كه اگر بنده ای در میان ركن و مقام، پیوسته به نماز بایستد، اما با كینه شما اهل بیت خدا را ملاقات كند، به دوزخ در مى آید.» امام باقر (علیه السلام) می فرمایند: «كُلُّ مَنْ دَانَ اللَّهَ بِعِبَادَةٍ یُجْهِدُ فِیهَا نَفْسَهُ وَ لَا إِمَامَ لَهُ مِنَ اللَّهِ فَسَعْیُهُ غَیْرُ مَقْبُولٍ وَ هُوَ ضَالٌّ مُتَحَیِّرٌ وَ اللَّهُ شَانِئٌ لِأَعْمَالِهِ  وَ مَثَلُهُ كَمَثَلِ شَاةٍ ضَلَّتْ عَنْ رَاعِیهَا وَ قَطِیعِهَا= هر كس براى خدا دیندارى كند، با عبادتى كه خود را در آن به رنج اندازد و بكوشد و امامى از طرف خدا براى او نباشد، كوشش او پذیرفته نیست و او گمراه و سرگردان است و خدا كردار او را بد مى‌‌‌‌‌شمارد، او به مانند گوسفندى است كه از چوپان و گلّه خود گم شده ». ائمه الهدی پی نوشت: [1]. سوره شوری، آیه 23. [2]. سوره سبأ، آیه 47. [3]. سوره فرقان، آیه 57. قا/289

صوت

1 - سلام بر امامان هدایت

کلیدواژه ها: ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11770
زمان انتشار: 30 ژوئن 2020
| |
طلوع آفتاب هشتمین فروغ امامت

طلوع آفتاب هشتمین فروغ امامت

شیخ صدوق هم بنا به روایتی در عیون اخبار الرضا گفته است: باید یادآور شد داعیان و مبلغان بنی عباس در اواخر حکمرانی امویان مردم را دعوت کردند که به رضا از آل محمد بیعت کنند یعنی این که بدون آن که از کسی نام ببرند، چنین عنوانی را مطرح می کردند زیرا خلافت امویان فاقد مشروعیت است و باید به کسی از خاندان رسول اکرم(ص) که مورد رضایت همه باشد بیعت نمود و چون مأمون خود از بنی عباس بود و این خاندان نیز با حکومت آل علی مخالف بودند، وی حضرت علی بن موسی الرضا را به ولایت عهدی برگزید و همه به این انتخاب رضایت دادند و مصداق «رضا من آل محمد» در حق آن حضرت محقق گردید، البته شیخ صدوق ضمن مطرح نمودن چنین موضوعی، در ادامه، آن را صحیح نمی داند و به روایت دیگری اشاره دارد که در آن آمده است: به حضرت امام محمد تقی(امام جواد(ع)) عرض شد: آیا هر یک از پدران شما رضای خدا و رسولش نمی باشند، چرا از میان همه آنان پدرتان به «رضا» موسوم گردیده است؟ حضرت پاسخ داد: همانا مخالفان اَمرِ امامت به رهبری

حضرت امام رضا(ع) یکی از دوازده فروغ امامت است که معارف معنوی قرآن و عترت را در مواقع مقتضی به اصحاب و شاگردان خویش تعلیم می داد و زمانی در پاسخ به پرسش ها پرتو افشانی می فرمود و نیز از طریق مباحث علمی و احتجاجات عقیدتی، کلامی و برهانی افاضه می فرمود، چنین برنامه هایی موجب گردید تا فرهنگ و اندیشه اسلامی، غنی و پربار گردد، باورها و ارزش های دینی صیانت شود. آن ستاره هشتم هدایت از عمده ترین پایه های دیانت و جوشان ترین چشمه های حکمت و یقین به شمار می رود که اسرار نبوت، ودایع رسالت و امامت بعد از پدر بزرگوارش حضرت امام کاظم(ع) به ایشان انتقال یافت. حضرت علی بن موسی الرضا(ع) فرزند پیشوای پاک و پارسایی است که در فرصت های مقتضی به رغم اختناق، فشارهای سیاسی و توطئه های گوناگون خلفای خلافکار معاصرش، به نشر احکام و معارف الهی پرداخت و میراث گرانقدری از فرهنگ سترگ اهل بیت(ع) را در دسترس علاقه مندان، در اعصار بعد قرار داد. صبر، شجاعت، عبادت و تقوای امام هفتم و در یک کلام شخصیت ملکوتی آن حضرت در حدّی بوده است که در زمان خود کسی در برتری مقام ورع و معنویت آن وجود بابرکت هیچ گونه تردیدی نداشت. رنج های طاقت فرسایی که امام موسی کاظم(ع) در راه دفاع از اسلام و مبارزه با باطل متحمل گردید اشتیاق و رسالت ایشان را در جهت گسترش حق طلبی و حراست از اعتقادات آسمانی نشان می دهد. مقام علمی و شخصیت معنوی امام رضا(ع) نیز مورد تأیید دوستان و دشمنان بوده و می باشد در زمانی که برخی علمای درباری و سیاستمداران منحرف در صدد آن بودند تا در فرهنگ اسلامی خدشه وارد نمایند آن بدر منیر با تعلیمات الهی راه اجداد و نیاکان و پدر پرهیزگارخویش را استمرار بخشید و موازین دینی ناب را از گزند انحراف و زوال رهانید و گام های ارزنده و مهمی در جهت تنویر افکار افراد جامعه و آشنایی مردم با چهره واقعی حکّام عباسی و نیز عدم مشروعیت آنان برداشت و لحظه ای از پرورش شاگردانی پرمایه، ارشاد مردم، دفاع از حریم حق و مقاومت در برابر باطل، غفلت ننمود و سرانجام در این مسیر به شهادت رسید. - شاخصه های اخلاقی امام رضا (علیه السلام) از منظر روایت - فضیلت و پاداش زیارت امام رضا (علیه السلام ) - رمز و رازهای وضو در کلام امام رضا علیه السلام - مباحث آسیب شناسی سلوک انسانی در کلام امام رضا علیه السلام مادری نیکوسرشت مادر آن امام همام کنیزی از شمال آفریقا یا جنوب اروپا بود که به مدینة النبی انتقال یافت و او را تکتم مرسیه می نامیدند. یاقوت حموی مرسی را از شهرهای جزیره سیسیل می داند(1) ولی برخی گفته اند این ناحیه همان بندر مارسی واقع در جنوب فرانسه است(2) البته در حریم امام موسی بن جعفر(ع) او را تکتم صدا نمی کردند و مادر امام هفتم وی را که عروسش بود، طاهره نامید و گفته اند لقبش نجمه بود، هاشم معروف حسنی می گوید: امام رضا(ع) از مادری به نام خیزران زاده شد و اضافه می کند این زن، کنیزی از نوبیه (از نواحی سودان کنونی واقع در شمال آفریقا) به نام اروی ملقّب به شقراء بوده است.(3) و در پاره ای منابع این بانو با کنیه امّ البنین(مادر فرزندان) معروف گردید و نامش را به استناد سروده ای تکتم ذکر کرده اند که ترجمه اش چنین است: «برترین مردم از نظر شخصیت، پدر، قبیله، و اجداد همانا علی (حضرت امام رضا(ع)) بزرگوار است. او را تکتم به عنوان هشتمین سمبل دانش و بردباری به عنوان امامی که حجت حق است برایمان به ارمغان آورد.»(4) امام کاظم(ع) تکتم را از مردی که اهل مغرب( مراکش کنونی واقع در شمال آفریقا) بود، برای مادر ارجمند خویش، حمیده مصفاة، ابتیاع فرمود. در ابتدا آن برده فروش آفریقایی نُه کنیز را به امام هفتم عرضه داشت، امّا، حضرت هیچ کدام را نپذیرفت و فردی جز آنها را خواستار گردید. برده فروش کنیز دیگری را نام برد که در آن زمان دچار بیماری و کسالت بود، امّا از ارائه اش اجتناب نمود، امام کاظم بازگشت و روز دوّم هشام بن حمران را مأمور نمود هشتاد دیناری را که فروشنده به عنوان بهای این کنیز می طلبد، به وی بپردازد او هم چنین کرد و آن فرد بیمار را خواستار گشت، لیکن مرد مزبور خودداری ورزید، مگر به شرط معرفی مردی که روز گذشته همراه با خریدار بوده است، هشام به او گفت: مردی از بنی هاشم است و توضیح بیشتری نداد. در این هنگام تاجر مغربی به فرستاده امام گفت: این کنیز مریض را از اقصی نقاط مغرب برای خویش ابتیاع نموده است و به زنی از اهل کتاب برخورده و آن بانو از وی خواسته است تا کنیز را به او بفروشد، امّا در جوابش، خاطرنشان ساخته است: فروشی نیست و به خودم تعلق دارد. آن زن در پاسخش گفته است: این فرد را شایسته تو نمی دانم. بلکه او برای مردی از بهترین انسان های روی زمین خواهد بود.(5) پسری به دنیا می آورد که مردمان جهان تسلیم او می گردند و آن کنیز باکره بود.(6) هنگامی که امام هفتم آن کنیز را خریداری نمود، اصحاب خویش را فراخواند و به ایشان فرمود: وی را جز به فرمان خداوند متعال خریداری ننموده است و چون از حضرت چگونگی ماجرا را جویا شدند، فرمودند: در رؤیایی راستین ناگهان جدّم رسول خدا(ص) و پدرم که سلام خداوند بر آنان بود، به سویم آمدند در حالی که قطعه حریری با آن دو، بود و چون آن را گشودند، پیراهنی بود که تصویر این کنیز بر آن نقش گردیده بود. پس گفتند: ای موسی کاظم بهترین مردمان روی زمین پس از تو، از این کنیز برایت خواهد بود، آنگاه فرمان دادند نامش را علی بگذارم و افزودند خداوند توسط او، دادگری و دل سوزی را آشکار می گرداند، پس خوشا به حال آن کسی که وی را تصدیق نماید و وای بر حال آن که با او عداوت ورزد و انکارش نماید.(7) امّا تکتم برترین زنان در عصر خود، در دانش، دیانت، پرهیزکاری و متانت بود. آنگاه که حمیده مصفاة وی را مالک گردید به علامت تکریمش، هرگز در مقابلش بر زمین ننشست. از نمونه های شگفت انگیزی که حمیده برای فرزندش امام کاظم(ع) بیان داشت، این بود که: من شکی در پاکی او و نسل وی ندارم و این کنیز را به شما بخشیدم. همانا من در عالم رؤیا، رسول اکرم(ص) را مشاهده نمودم که خطاب به من فرمودند: ای حمیده، نجمه را به فرزندش موسی (ع) ببخش که همانا بزودی برایش بهترین مردمان زمین را بدنیا می آورد.(8) نوید نورانی شیخ صدوق از یزید بن سلیط روایت کرده است که گفت: همراه جماعتی امام صادق(ع) را در راه مکّه ملاقات کردیم، در آن موقع به امام عرض نمودیم: پدر و مادرم فدایت، شما امامان پاکید و مرگ چیزی است که کسی را از آن گریزی نمی باشد، پس نکته ای بفرمائید تا به واپسین ماندگان خود برسانم، حضرت فرمود: آری این ها فرزندان من هستند و این بزرگ ایشان است، و اشاره فرمود به پسرش موسی کاظم(ع)، و در اوست علم، حلم، فهم، جود ومعرفت به آنچه مردم به آنها نیاز دارند در اموری از دین که دچار اختلاف شده اند و در اوست حسن خلق و حسن جوار(خوش همسایگی) و او دری است از ابواب خداوند متعال و در او صفتی است بهتر از این ها، عرض کردم: آن خصلت کدام است؟ فرمود خداوند عزّ و جلّ از او بیرون می آورد دادرس و فریادرس این امّت را و نیز نور و فهم و حکم این مردم را، بهتر زائیده شده و بهتر نورسیده. پروردگار توسط او خون ها را محفوظ می دارد، نزاع بین افراد را اصلاح می کند، پراکنده ها را متحد می نماید، شکسته با او التیام می یابد، برهنه پوشیده می شود و گرسنه سیر می گردد. امور خوفناک امنیت پیدا می کنند، مردمان مطیع فرمانش می گردند، بهترین خلایق باشد در هر حال چه در حال کهولت و چه میان سالی و چه در سنین کودکی و جوانی و قبل از رسیدن به سن بلوغ، عشیره اش به سبب او، سیادت می یابند. سخنش حکمت و سکوتش علم است برای مردم در آنچه دچار اختلاف گشته اند.(9) این است پیش بینی حضرت امام صادق(ع) درباره حضرت امام رضا(ع). زمانی که نجمه به حضرت علی بن موسی الرضا(ع) بارور گشت سنگینی حمل را حس نمی کرد و تسبیح، ذکر خداوند و تهلیل را از او می شنید در حالی که فرزندش در رحم بود. شیخ صدوق که از طریق اسناد معتبر این نکات را به نقل از مادر امام، روایت کرده است اضافه می کند: وی گفته است: چون چنین حالاتی را از درون خود گوش می دادم دچار خوف و هراس گشتم و وقتی از خواب بر می خاستم دیگر صدایی به گوشم نمی رسید (زیرا وی اذکار مورد اشاره را هنگامی که خواب بود از طفل خود می شنید.)(10) - چرا به امام رضا (علیه السلام) می گویند «رضا»؟ - میلاد سعید پیشوای هشتم حضرت رضا علیه السلام مبارک باد! - ذکری از صاحبان دهه کرامت امام رضا (ع) و حضرت معصومه (س) - سبک سیاسی امام رضا علیه السلام با حکومت  - مناظرات امام هشتم علیه السلام میلادی مبارک سرانجام روز پنج شنبه یازدهم ربیع الاول سال 153 هجری و پنج سال بعد از شهادت ششمین فروغ امامت در شهر مدینه حضرت امام رضا(ع) دیده به جهان گشود. البته شیخ کلینی زمان این ولادت با سعادت را سال 148 هجری ذکر کرده و این خبر را صحیح تر دانسته است.(11) شیخ مفید نیز با این قول موافق است.(12) علامه مجلسی در بحارالانوار و کفعمی در مصباح منیر چنین نظری دارند امّا ابن شهر آشوب سروی مازندرانی نقل نخست را می پذیرد و می افزاید آن را غیاث بن امید از اهل مدینه شنیده است. در هر حال امام رضا(ع) در میان سی و چند فرزند حضرت موسی بن جعفر(ع) به عنوان بزرگترین آنها، دانشمندتر، شریف تر، مقدس تر و زاهدتر، در این تاریخ مدینه را بوجود مبارک خویش غرق نور و سرور نمود.(13) با اعتماد به قول کلینی در «کافی» و طبرسی در «اعلام الوری»، ولادت امام رضا(ع) به فاصله کمتر از یک ماه بعد از شهادت امام ششم رخ داده است و مؤید آن خبری می باشد که از امام کاظم(ع) نقل گردیده است که آن حضرت بارها خطاب به فرزندان خویش می فرمود: این برادر شما، علی بن موسی «عالم آل محمد» است. راجع به امور دینی خود، از او بپرسیدو هرچه می گوید به ذهن خویش بسپارید چون من از پدرم جعفر بن محمد(ع) مکرر می شنیدم که می فرمود: عالم آل محمد در صلب توست و او همنام امیرالمؤمنین(ع) است و ای کاش من او را می دیدم.(14) آن روز که این وجود مبارک بدنیا آمد، نسیمی از نور، زمین را از عطر میلادش روشن ساخت، عرشیان و فرشتگان مقدم مُنورش را گلباران کردند، آسمان شادمان و آیینه بندان و زمین زیر چتر خورشیدی در انتظار در آغوش کشیدن مردی از تبار رسول اکرم(ص) پر تپش شده بود و آن روز خجسته نه تنها مدینه، حجاز که جهان اسلام مواج از شفافی عشق شده و آسمان نورافشان گردید. لحظه ها بر قدوم این نوزاد کرنش نمودند. از اوج ملکوت تا سطح زمین، از کوه تا دشت، از بالا تا پایین با تابندگی جذّاب مهتاب و درخشش ستارگان، چراغانی شده بود. نور و سرور در حجاز خیره کننده، دل انگیز و دل پذیر بود، روزی که خورشید هشتم بامداد سعادت و ابتهاج را اعلام داشت، فراز ملکوت لبخند می زد. مردمان نیز شکر گزار بودند چرا که مشیّت الهی بر این تعلق گرفته تا بر جهانیان منّت بگذارد و فروغی درخشان را به گیتی بیاورد. شخصیتی مشعشع و مقدس که نمی توان او را در قالب الفاظ و مفاهیم محدود وصف کرد. جوانه های جاوید وقتی این کودک پا به عرصه وجود نهاد حمیده مصفاة مادر او را ملقب به طاهره نمود.(15) امام هنگامی که متولد گردید، با دو دستش به مادر خویش تکیه نمود و سرخود را به سوی آسمان بالا برد و شهادت به یکتایی خداوند متعال، فرستاده اش و اوصیائش را بر زبان جاری نمود، همانگونه که سنت متداول در فرزندان ائمه است آن حضرت ختنه شده و ناف بریده پای بر گیتی نهاد. پس از آن پدرش بر نجمه وارد گردید و فرمود: ای نجمه گوارایت باد این کرامت و لطفی که از سوی پروردگارت می باشد. آنگاه حضرت، نوزاد را در آغوش گرفت، در گوش راستش اذان و در گوش چپش اقامه را زمزمه فرمود و با آب فرات کامش را برداشت و وی را به مادرش برگردانید و فرمود بگیرش که همانا او باقی مانده خداوند بر روی زمین است...(16) ابن بابویه به سند معتبر از محمد بن زیاد روایت کرده است که وی گفت حضرت امام کاظم(ع) در روزی که حضرت امام رضا(ع) متولد گردید، فرمودند: این فرزند من ختنه کرده و پاک و پاکیزه بدنیا آمد و لیکن ما تیغی بر موضع ختنه ایشان می گردانیم از برای متابعت سنت نبوی. نقش خاتم آن حضرت ماشاء اللّه لاقوة الا باللّه و به روایتی حسبی اللّه بوده است. محدث قمی می گوید این دو نقل با هم منافاتی ندارد زیرا آن حضرت را دو انگشتر بوده است یکی از خودش و دیگری از پدرش به وی به ارث رسید بود چنانچه کلینی از موسی بن عبدالرحمن روایت نموده است.(17) در خصوص فضایل و عبادت مادر امام نقل کرده اند. در ایام شیرخوارگی حضرت، یادآور شد کس دیگری را که شیر دارد مشخص کنند تا او را در این زمینه کمک کند، پرسیدند مگر شیر تو کم است؟ جواب داد، نه از این بابت مشکلی ندارم ولی در اثر اشتغال به شیردادن، از انجام نوافل و ذکرهای مستحبی باز می مانم بدین جهت نیروی کمکی می خواهم تا از این امور بازنمانم.(18) نام، لقب و کنیه امام کاظم(ع) فرزندش را علی نامید، ابوعماره می گوید چون به امام هفتم عرض کردم، امام پس از خویش را معرفی کنید، آن حضرت پس از توضیحی در مورد امامت که امری الهی است و امام از سوی خدا و رسولش معرفی می گردد، فرمود: پس از من امر امامت به پسرم علی(ع) می رسد که هم نام امام اول علی بن ابی طالب(ع) و امام چهارم علی بن الحسین (ع) است.(19) آری امام هشتم علی نامیده شد و به رضا ملقب گردید که این عنوان که برایش تعیین گشت فرمانی از جانب پروردگار برپیامبرش حضرت محمد(ص) بود که بر زبان جبرئیل امین جاری گشت و نیز کنیه آن حضرت ابوالحسن گردید.(20) لقب هایی چون صابر، فاضل، وفی، مرضی نیز برای امام هشتم، در منابع معتبر، ذکر کرده اند.(21) رضا در کتب لغت معانی متعددی چون دوست، محب، خشنودی و مانند آن دارد ولی علمای شیعه این لقب را به معنای راضی به رضای خداوند یا مرضی خدا و رسول گفته اند، عدّه ای از مورخان نوشته اند وقتی مأمون خلیفه عباسی امام رضا(ع) را برای ولایت عهدی خویش برگزید، حضرت را رضای آل محمد نامید.(22) برخی دیگر ذکر کرده اند چون دوستان و دشمنان نسبت به این مقام سیاسی امام رضا(ع) اظهار خشنودی نمودند و چنین وضعی برای پدران ایشان رخ نداد از این رو تنها آن حضرت به «رضا» معروف گردید. شیخ صدوق هم بنا به روایتی در عیون اخبار الرضا گفته است: باید یادآور شد داعیان و مبلغان بنی عباس در اواخر حکمرانی امویان مردم را دعوت کردند که به رضا از آل محمد بیعت کنند یعنی این که بدون آن که از کسی نام ببرند، چنین عنوانی را مطرح می کردند زیرا خلافت امویان فاقد مشروعیت است و باید به کسی از خاندان رسول اکرم(ص) که مورد رضایت همه باشد بیعت نمود و چون مأمون خود از بنی عباس بود و این خاندان نیز با حکومت آل علی مخالف بودند، وی حضرت علی بن موسی الرضا را به ولایت عهدی برگزید و همه به این انتخاب رضایت دادند و مصداق «رضا من آل محمد» در حق آن حضرت محقق گردید، البته شیخ صدوق ضمن مطرح نمودن چنین موضوعی، در ادامه، آن را صحیح نمی داند و به روایت دیگری اشاره دارد که در آن آمده است: به حضرت امام محمد تقی(امام جواد(ع)) عرض شد: آیا هر یک از پدران شما رضای خدا و رسولش نمی باشند، چرا از میان همه آنان پدرتان به «رضا» موسوم گردیده است؟ حضرت پاسخ داد: همانا مخالفان اَمرِ امامت به رهبری حضرتش راضی و خشنود گردیدند همانطور که موافقان امر امامت نیز از این امر اعلام رضایت کردند و برای هیچ کدام از ائمه چنین امری بوجود نیامده است.(23) علامه محقق سید عبدالرزاق مُقرّم پس از ذکر این حدیث خاطر نشان نموده است: این استدلال یا صرفاً برای قانع گردانیدن سؤال کننده است و متناسب با درک و فهم او مطرح شده است یا برای بیان سرّ الهی که در نامگذاری حضرت امام رضا(ع) وجود داشته است و گرنه حدیث صحیفه که از آسمان نازل گردیده گواه این نکته است که القاب ائمه نیز همانند اسامی مبارکشان از جانب خداوند متعال که عصمت را در آن وجودهای مقدس به ودیعت نهاده، انتخاب شده است.(24) ابن بابویه به سند خود از بزنطی روایت کرده است به خدمت امام تقی (ع) عرض کردم گروهی از مخالفانتان گمان می کنند والد شما را مأمون ملقب به رضا گردانید در هنگامی که آن حضرت را به عنوان ولایت عهدی خود انتخاب کرد. حضرت فرمود: سوگند به خداوند دورغ می گویند بلکه حق تعالی او را به رضا مسمّی گردانید برای آن که پسندیده خداوند در آسمان بود و رسول خدا(ص) و ائمه هدی(ع) در زمین از او خشنود بودند و ایشان را برای امر امامت پسندیدند و نیز به سند معتبر ابن بابویه از سلیمان بن حفص روایت کرده است امام کاظم(ع) پیوسته فرزند خود را رضا می نامید و می فرمود: بخوانید فرزندم را رضا و گفتم به فرزند خود رضا و وقتی آن حضرت را مورد خطاب قرار می داد ابوالحسن می نامید و چون امام موسی بن جعفر را ابوالحسن اوّل می نامند برای امتیاز لقب امام هشتم، آن حضرت را ابوالحسن ثانی گفته اند.(25) علامه مجلسی در کتاب جلاء العیون در احوال حضرت امام رضا(ع) علاوه بر اسامی، القاب و کنیه هایی که بدانهااشاره کردیم افزوده است به آن حضرت قرة اعین المؤمنین و غیظ الملحدین نیز گفته اند.(26) سیمای با صلابت و دوران صباوت امام هشتم از نظر قیافه و سیمای ظاهری بسیار پرجذبه و زیبا بودند، صورت مبارکشان گندم گون، محاسن و قامتی معتدل داشتند. در چشمان درشت و سیاهشان که از زیر ابروان پر پشتشان نمایان بود، یک جهان جذبه و نفوذ معنوی موج می زد و همچون جدّ بزرگوارشان، رسول اکرم(ص) دو رشته گیسو، چهره جذابشان را در میان داشت. نوشته اند حضرتشان شبیه ترین مردم به خاتم رسولان در عصر خودش بود، وقار، سطوت، متانت و هیبت آن حضرت در اوج بود. در عین حال جامه ای ساده و غالباً پیراهنی از پارچه های خشن برتن می نمودند و تنها در مجالس عمومی و در میان مردم جبّه ای لطیف بر رویش می پوشیدند، ابن عباد می گوید: امام، تابستان ها بر روی حصیری می نشستند و زمستان ها بر گلیمی استراحت می نمودند و تنها برای برخی نشست های جمعی، خویشتن را در مواقعی می آراستند.(27) آن حضرت همچون سایر ائمه طاهرین، از همان سنین کودکی، رشد و کمال عقلی و اخلاق فوق العاده ای داشتند. حضرت امام کاظم(ع) در خصوص ایشان اشتیاق فراوانی بروز می دادند و علوم، معارف و رازهای امامت را به فرزندشان تعلیم می دادند و برای آن که شیعیان پس از شهادت امام هفتم حیران نگردند مقام شامخ امامت وی را به اصحاب نزدیک و پیروان خاص و مورد اعتماد خویش گوشزد می فرمودند. مفضّل بن عمرو می گوید: خدمت امام موسی بن جعفر(ع) مشرف شدم در حالی که فرزندشان علی بن موسی الرضا(ع) در دامنشان قرار داشت و او را غرق بوسه می ساختند، و زبانشان را می مکیدند و گاهی بر دوش خویش سوار می کردند و زمانی کودک را در آغوش خویش می فشردند و خطاب به او می فرمودند: پدر و مادرم قربانت! چقدر بویت خوش ، اخلاقت پاک و برتری و فضیلت تو آشکار است، عرض کردم: فدایت گردم برای این کودک علاقه و ارادتی در قلبم ریشه دوانید که نظیر آن برای احدی جز شما در دلم قرار نگرفته است، حضرت فرمود: ای مفضّل نسبت او با من همچون نسبت من به پدرم می باشد یعنی همانگونه که از میان فرزندان امام صادق(ع) منصب امامت تنها به امام کاظم رسید از بین فرزندان ایشان، او وارث این مقام معنوی و ملکوتی است. عرض کردم آیا پس از شما او صاحب امر و حجت خدا بر روی زمین است، فرمود: آری هر کس از او پیروی کند رستگار گردیده و هر کس از فرمانش سرپیچی نماید کافر می گردد.(28) آری حضرت رضا در پرتو تعالیم پدر بزرگوارش نشو و نما نمود و بالید و علوم و فضایلی را که آن حضرت از پدران خویش به ارث برده بود، دریافت نمود. آن امام همام حدود سی و پنج سال در پرتو درخشندگی پدر پارسایش زیست و از خرمن فیضش خوشه ها برچید و با این وصف دوران کودکی، نوجوانی و جوانی ایشان در زمان حیات امام کاظم(ع) بوده و با شهادت پدر رهبری معنوی و سیاسی جامعه را عهده دار شدند. ابرهای تیره در ایامی که امام رضا(ع) همراه پدر بود شاهد محنت ها و رنج های فراوانی گشت که بر امام کاظم(ع) وارد گردید. در این دوران آن حضرت با تألماتی جانکاه مصائب گوناگونی را لمس می نمود و در سنین صباوت و نوجوانی کاملاً احساس می کرد همان جاهلیت امویان و حتی تیره گی های قبل از ظهور اسلام توسط عباسیان رشد سرطانی پیدا کرده است و همین ناملایمات، آزارهایی را متوجه خاندان نبی اکرم(ص) ساخت. وضع آشفته و نابهنجار حاکمان چنین روزگاری بر تمامی مردم آشکار بود. بلای خانمان سوز ستم، فساد و تباهی زمامداران خودسر فراگیر شده و اهل بیت عصمت و طهارت (ع) در چنین نابسامانی هایی پناهگاه امت مسلمان و شیعیان به شمار می رفتند، فریاد رس دادخواهان بودند و محور تشکل، انسجام و مقاومت جبهه های حق و حامیان ارزش های ناب به حساب می آمدند. هنگام ولادت امام رضا(ع) منصور دوانیقی، خلیفه عباسی، در اوج سلطه بود و برای تثبیت پایه های حکومت خویش انسان های فراوانی را کشت و علما و مشاهیر و اصحاب اهل بیت و علویان را مورد آزار، شکنجه و فشار سیاسی قرار داد. وقتی که امام در ایام نوجوانی مشاهده می کرد انسان هایی با اخلاص، وارسته و مبارز توسط عباسیان به شهادت می رسند قلبش بر اثر این ستم ها محزون می گردید. آن حضرت در چنین اوضاع و احوالی حامی پدر بود و دمی نمی آسود و می کوشید حلقه های متعدد مؤمنان و فرزانگان شیعه را به وجود مبارک امام کاظم(ع) متصل نماید و آنان را از حقایق مسلّم آگاه نماید.(29) نیرنگ کم رنگ دوران سیاه خلافت غاصبانه منصور عباسی با هلاکت وی به پایان رسید و پس از وی فرزندش محمد معروف به مهدی عباسی روی کار آمد وی نخست با اعلام عفو عمومی تمام زندانیان سیاسی را آزاد کرد و به آزار و کشتار مردم خاتمه داد و مقداری از موجودی بیت المال را بین مردم تقسیم نمود(30) ولی متأسفانه پس از مدتی چهره اصلی خود را نشان داد و به فساد و عیاشی روی آورد و فریاد اعتراض بزرگان و غیور مردان را بلند ساخت.(31) موقعی نگرانی امام هفتم و فرزندش حضرت امام رضا(ع) از این اوضاع شدت یافت که مهدی هرگونه حرکت حق خواهانه ای را برای حفظ حکومت خود، در گلوی مؤمنان و مبارزان خاموش می ساخت. از آن سوی مهدی می دید که پیروان ائمه از دور و نزدیک به سوی امام کاظم(ع) روی می آورند و وجوه و اموال شرعی خویش را متوجه کانون امامت کرده اند. مهدی چنین وضعی را نیز برای حفظ نشر تشکیلات فرمانروایی بسیار خطرناک یافت و از بیم زوال تاج و تخت، تصمیم به بازداشت امام گرفت تا به تصوّر باطل خویش، حضرت را از این راه با تنگناهایی مواجه سازد و از محبوبیت معنوی، علمی و اجتماعی فروغ هفتم بکاهد. از این روی به فرماندار خود در مدینه نوشت هرچه زودتر امام را به بغداد مرکز حکومت، انتقال دهد و او هم ناگزیر گردید چنین کند و حضرت موسی بن جعفر(ع) تحت فشار حکومت وقت، خانواده و آشنایان خویش را که در شهر پیامبر اقامت داشتند، ترک فرمود و به بغداد عزیمت نمود. چون امام به شهر مذکور رسید مهدی دستور بازداشت ایشان را داد و حضرت را روانه زندان نمود. حضرت امام رضا(ع) از فراق پدر و نیز شرایط سختی که برای آن فروغ فروزان فراهم کرده بودند متأثر گشت اماگویا در اعماق قلب آن نوجوان آرامش خاصی دیده می شد، زیرا پدر به ایشان اطمینان داده بود که در این سفر هیچ گونه خطری او را تهدید نمی نماید. به زودی به آغوش خانواده بازخواهد گشت و مدتی طول نکشید که مهدی عباسی بر حسب پاره ای ملاحظات سیاسی، امام را آزاد ساخت و با مراجعت ایشان به مدینه موافقت کرد. در همین زمان مهدی عباسی با کوله باری از فساد وزر و وبال به هلاکت رسید.(32) نسیم و طوفان با مرگ وی، از روزنه امید، نوری تابیدن گرفت و پرندگان بر پنجره خانه آرامش سرود امنیت و آزادی سر می دادند و چنین نغمه سرایی می کردند: باشد که دیگر شرایط برای پرتو افشانی آفتاب امامت مهیا گردد، بار سنگین ستم از دوش انسان های مؤمن و شیعیان مخلص فرود آید، پرچم عدالت برافراشته گردد و زمینه برای رشد و تعالی ارزش های معنوی فراهم شود، درخت دیانت، دل ها را قوت بخشد، امّا مردم در ساحل امیدواری در حال دریافت چنین پیام های نوید بخشی بودند که ناگهان توفانی وحشتناک وزیدن گرفت و امواجی سهمگین بوجود آورد زیرا هادی عباسی که جوانی 25 ساله بود، نگذاشت مؤمنین و پیروان خاندان عترت از برکات دریای امامت بطور کامل مستفیض گردند و چنان کرد که اسلافش نمودند. حضرت امام رضا(ع) در این دوران نیز با دشواری های زیادی مواجه گشت و از این که جوانی باده گسار، مخمور، مغرور و دلباخته مقام و مال و منال و تهی از تربیت، معرفت و دانش و مشحون از امیال شهوانی و هوس های بیهوده، بر جامعه اسلامی حکمرانی می نماید و خود را خلیفه مسلمانان می داند و از سوی دیگر پدرش(امام کاظم (ع)) در خانه به اعتکاف روزگار سپری می کند، متأسف بود. در همین هنگام انسانی معتقد و اصلاح طلب و برخاسته از خاندان عترت یعنی حسین بن علی از نوادگان امام حسن مجتبی(ع) یا صاحب قیام فخ سکوت شب پرستان کور دل را درهم شکست و در این زمینه و نیز قیام پربار وی نباید نقش الهام بخش امام کاظم(ع) را فراموش کرد.(33) پس از این قیام، هادی عباسی نسبت به اولاد علی(ع) سخت گیری را افزایش داد، حق آنان را که از بیت المال پرداخت می شد قطع نمود و به تعقیب و دستگیری آنان روی آورد. حضرت امام رضا(ع) در چنین اوضاع مرارت باری بیست بهار را سپری می نمود.(34) با مرگ هادی عباسی برادرش هارون الرشید مقام خلافت را تصاحب کرد و چون بر اوضاع مسلط گردید دستور اخراج علویان را از سرزمین حجاز صادر کرد. در دوران جوانی امام رضا که مقارن با روزگار خلافت هارون بود نیز هیچ وقت سختی ها و مرارت ها از آن حضرت جدا نگردید و چون هارون امام کاظم(ع) را بنابر برخی روایات مدت چهارده سال در زندان های هولناک بغداد محبوس ساخت فشارهای سیاسی بر امام هشتم فزونی گرفت تا آن که سرانجام در 25 رجب سال 183 هجری پدرش در سن 55 سالگی به شهادت رسید. وقتی امام هفتم را از مدینه به عراق انتقال می دادند، آن امام همام خطاب به فرزند بزرگوارش فرمود: تا وقتی من زنده ام باید در دهلیزخانه بخوابی، خادم می گوید هر شب رختخواب آن حضرت را در ورودی منزل می گسترانیدم و ایشان بعد از عشاء تشریف می آورد و تا صبح در دهلیز بود و چون فجر طلوع می کرد به خانه خویش می رفت و چهار سال بر این منوال بود. در یکی از شب ها دیدم حضرت نیامدند تا آنکه روز بعد فرا رسید و مشاهده کردم امام رضا(ع) نزد بانوی حرم، امّ احمد، رفته و خطاب به وی فرمود: امانتی را که پدرم بتو سپرده است بیاور و تحویلم بده. ام احمد متوجه شد که امام هفتم به شهادت رسیده است پس از آن وی آنها را که ودایع امامت بود و هفتمین امام تحویلش داده بود، به امام علی بن موسی الرضا(ع) سپرد و از این زمان امامت هشتمین فروغ درخشان سپهر ولایت و رهبری آغاز گردید.(35) پی نوشت ها: 1. معجم البلدان، یاقوت حموی، ذیل مرسی. 2. معصوم نهم، جواد فاضل، ص 62. 3. الائمة الاثنی عشر، هاشم معروف حسنی، ج 2، ص 359. 4. اعلام الوری، طبرسی، ص182. 5. اثباة الوصیة، مسعودی، ص 168. 6. عیون اخبار الرضا، شیخ صدوق، ج 1، ص 14 13. 7. الامام الرضا(ع)، علامه سید عبدالرزاق مقرّم، ص 24. 8. کشف الغمه فی معرفة الائمه، علی بن عیسی اربلی، با ترجمه فخرالدین علی بن حسن زواری با عنوان ترجمة المناقب، ج 3، ص 131. 9. منتهی الآمال محدث قمی، ج 2، ص 456 455. 10. عیون اخبار الرضا، ج 1، ص 14، مأخذ قبل، ص 459. 11. اصول کافی، کلینی، کتاب الحجة باب الاشارة و النص علی الامام الرضا(ع)، ج 2، ص 489. 12. الارشاد شیخ مفید، ج 2، ص 243. 13. همان، ص 244. 14. اثباة الهداة، شیخ حر عاملی، ج 6، ص 28؛ اعلام الوری، ص 190. 15. بحارالانوار، ج 49، ص 5 ؛ عیون اخبار الرضا، ج 1، ص 16 ؛ اعلام الوری، ص 313. 16. ترجمة المناقب، ج 3، ص 13. 17. منتهی الآمال، ج 2، ص 460. 18. همان و نیز کتاب حضرت رضا، فضل اللّه کمپانی، ص 13. 19. کافی ج 1، ص 316 ؛ اعلام الوری، ص 305. 20. کفایة الاثر، ابن خراز قمی، ص 306 ؛ الامام الرضا، علامه مقرّم، ص 26. 21. مناقب، ابن شهرآشوب، ج 4، ص 366. 22. تاریخ طبری، ترجمه ابوالقاسم پاینده، ج 13، ص 5659. 23. علل الشرایع، شیخ صدوق، باب 172، ص 90. 24. الامام الرضا، ص 26. 25. منتهی الآمال، ج 2، ص 456، معصوم نهم و...، ص 120. 26. جلاء العیون، مجلسی، ص 542. 27. عیون اخبار الرضا، ج 2، ص 187. 28. اثباة الهداة، ج 6، ص 21. 29. کشف الغمه فی معرفة الائمه، ج 3،ص 94. 30. تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 405 402. 31. تاریخ الخلفاء، سیوطی، ص 276 ؛ حیاة امام موسی بن جعفر، ج 1، ص 434. 32. بحارالانوار، ج 48، ص 148، وفیات الاعیان، ابن خلکان، ج 4، ص 393 ؛ الکامل فی التاریخ، ابن اثیر، ج 5، ص 72 ؛ تاریخ بغداد، ج 1، ص 394 ؛ احقاق الحق، قاضی نور اللّه شوشتری، ج 4، ص 323. 33. نک: ماهیّت قیام فخ، سید ابوفاضل رضوی اردکانی. 34. پیشوای آزاده، مهدی پیشوایی، ص 68 67 ؛ مروج الذهب، مسعودی، ج 2، ص 314 313. 35. عیون اخبار الرضا، ج 1، ص 108 ؛ اثباة الوصیة، ص 151 ؛ تتمة المنتهی، محدث قمی، ص 176.

کلیدواژه ها: ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11767
زمان انتشار: 30 ژوئن 2020
| |
قلب ما قبر ماست

قلب، جلسه 35، 1390/02/10

قلب ما قبر ماست

هر کس می‌خواهد بداند که قبرش چگونه است، باید به نفس و قلب خود رجوع کند و ببیند که قلبش چگونه است. اگر می‌خواهید بدانید که فشار قبر دارید یا ندارید و در قبرتان شاد هستید یا غمگین و یا می‌خواهید ببینید که در قبرتان با معصومین (علیهم‌السلام) و امامزاده‌ها و با صدیقین و صالحین و شهدا (علیهم‌السلام) سر و کار دارید یا نه؟ یا اگر کسی می‌خواهد بداند که در قبرش مار، عقرب و اژدها می‌آید یا فرشته‌های عذاب، راهش این است که به نفس و قلب خود مراجعه کند و ببیند که در آن چه می‌بیند.

هوس‌ها، دغدغه‌ها و تملایلات ما، نوع قلب ما را مشخص می‌کنند. اینکه من در قبرم چقدر با اهل بیت و انبیاء (علیهم‌السلام) سروکار دارم، چقدر با شهدا، صدیقین، صالحین و چقدر با خدا سروکار دارم و در نظام برزخی در قیامت وضعیتم چه شکلی است؟ این را باید از وضعیت دنیای خود بسنجم. پس برای سنجیدن وضعیت برزخی باید ببینید که در طول روز با انبیاء، صدیقین، شهدا و صالحین چه رفت و آمدها و چه ذکرها و چه مناجات‌ها و چه مغازله‌های عاشقانه و چه صحبت‌های محبت‌آمیزی دارید؟ با قرآن چقدر انس دارید؟ این نشان می‌دهد که آیا در قبر شما قرآن می‌آید و به دادت می‌رسد یا نه. شما برای رهایی از خیالات فاسد و آزاردهنده چه کار می‌کنید؟ ما برای نجات از غصه‌ها، خیالات فاسد و آزاردهنده، افکار پلید و زشت، با چه کسی جفت می‌شویم؟ چه کسی می‌آید و به داد ما می‌رسد؟ چه کسی شفیع ما می‌شود و ما را از این افکار و خیالات، بالا می‌برد؟ انبیاء و ائمه‌ (علیهم‌السلام) من را شفاعت می‌کنند یا نمی‌کنند؟ گفته می‌شود که قرآن در قیامت انسان را شفاعت می‌کند. شفاعت یعنی جفت شدن. شفع یعنی جفت. یعنی می‌آید کنار شما قرار می‌گیرد و دست شما را می‌گیرد و با خود می‌برد. آیا قرآن کریم شفیع ما می‌شود یا نمی‌شود؟ وقتی می‌گوییم قرآن شفیع ما می‌شود، یعنی چقدر در دنیا شفاعت من را کرده و ما چقدر با قرآن در دنیا جفت بودیم و چقدر از قرآن کمک گرفتیم؟ به هر میزان که اینها ما را در دنیا از پلیدی‌ها دور کرده‌اند و به سلامت دل رسانده‌اند، به همان میزان هم در آخرت ما را نجات خواهند داد. یعنی الآن ببینید، بعد از 20 ، 30 یا 40 سال چقدر از ائمه کمک گرفته‌اید؟ آنها به تو چقدر کمک کرده‌اند تا به اینجا رسیده‌ای؟ الان ما کجای صراط هستیم؟ اگر من دل پرآشوبی دارم، دلم پر از کینه و عصبانیت، پر از حساسیت و زودرنجی، پر از دعوا و درگیری و جنگ و پر از رقابت و چشم و هم­چشمی و مسابقه های بی جا است، پس معلوم می شود که من از اینها کمک نگرفته‌ام تا دلم را آرام کنم. امکان ندارد انسان با قرآن رفیق شود، با ذکر و تسبیح  و سجاده و نماز و زیارت و با اولیاء خدا رفیق شود و به آرامش و قدرت نرسد. اگر به آرامش و قدرت نرسی، یعنی شفاعت نشده ای. به همین دلیل حضرت می‌فرماید: هر چه ایمان بالا می‌رود، آدم مهربانتر می‌شود. چون وقتی که ایمان بالا می‌رود، ما به «اسم رحمان» نزدیکتر می‌شویم. در نتیجه مهربانتر شده و عیب‌های دیگران را نمی‌بینیم. یعنی فقط باید ضعف‌های خودمان را ببینیم. کسی که شرح صدر دارد، مثل آب کُر می‌ماند علامت قلب سلیم، گشادگی آن است و علامت سعه صدر این است که انسان سلامت دارد و هر چیزی نمی‌تواند آلوده ­اش بکند. کسی که سعه صدر دارد، مثل آب کُر است. اگر نجاست در آب کُر بیفتد، نجاست پاک می‌شود و آب کُر تغییر نمی‌کند. انسانی که روح و قلبش سالم باشد، مثل آب کراست و می تواند در برخورد با آلودگی ها، نه تنها خودش هم آلوده نمی شود، بلکه آلودگی ها را هم پاک کند. ما الان در قبر خودمان هستیم و میزان گشادگی قبرمان را می‌توانیم از اندازه، وسعت و گشادگی نفس خود بفهمیم. در مراقبات ماه مبارک، دعایی داریم که هر کس این دعا را بخواند، فرموده‌اند گناهان گذشته و حال و آینده­اش بخشیده می‌شود و آن دعای فرج امام زمان(علیه‌السلام) است. همان که می خوانیم: «اللهم ادخل علی اهل القبور السرور....». کسی که از جمله غصه‌هایش اموات باشند، این آدم، آدم بزرگی است. چون فقط به فکر خودش نیست، بلکه عاشق همه انسانها است. چنین آدمی می گوید: «اللهم اغنی کل فقیر= خدایا همه فقرا را ثروتمند کن». یعنی در زندگی این آدم، واقعاً فقرا نقش مهمی دارند و بخش مهمی از درآمدش را برای مردم گرفتار و فقیر می‌گذارد. این همان است که در آیه شریفه آمده است: و فی اموالهم حق معلوم للسائل و المحروم= در اموالشان حق معلوم و مشخصی برای سائل (درخواست کننده) و محروم (که درخواست هم نمی کند)وجود دارد». در روایت داریم، امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) کار می‌کرد، زحمت می‌کشید و بیل می‌زد، قنات می‌زد، نخلستان می‌کاشت و با آن ثروت تولید ‌می‌کرد و هزاران بنده را آزاد می‌کرد. حضرت مجتبی (علیه‌السلام) برای فقرا ضیافت‌خانه داشتند. هر گرسنه و فقیری که وارد شهر می‌شد، می‌دانست که باید به خانه امام حسن (علیه‌السلام) برود. فقیری به خانه امام حسن (علیه‌السلام) رفته بود، حضرت دیدند، این دارد غذا می‌خورد و یواشکی یک مقدار غذا را پنهان می‌کند. حضرت از او پرسیدند برای چه، این کار را می‌کنی؟ گفت: وقتی داشتم می‌آمدم، آقایی را دیدم، سفره ­اش را که باز کرد، دیدم چیزی جز غذای ساده در سفره‌اش نبود. دلم برایش سوخت. گفتم: این غذا را برای او ببرم. حضرت فرمودند: لازم نیست ببری. او پدرم امیرالمؤمنین است. ائمه (علیهم‌السلام) تنهاخوری نداشتند، ولی به دیگران عاشقانه می‌خوراندند. اینطور نبود که خودشان تا خرخره بخورند. به خودشان ساده می‌گرفتند. ما واقعاً بعضی وقت‌ها شک می‌کنیم که ما با این وضعی که داریم، آیا بچه­ های این امامان هستیم و می‌خواهیم با این امامان محشور شویم؟ چون می بینیم که زندگی‌های ما اصلاً شبیه آنها نیست. مصادیقی از گشایش و فشار قلب و قبر وقتی می خوانیم: «اللهم اقض دین کل مدین» کسی که به فکر این است که بدهکار آبرومندی را دستگیری کند. نشانة این است که فقط برای خودش تلاش نمی‌کند، بلکه صبح تا شب تلاشش برای بنی آدم است. وسعت قبر این آدم را جز خدا دیگر هیچ کس نمی‌تواند محاسبه کند. اما بعضی‌ها آنقدر فشار نفس دارند و بدبخت هستند که حتی از این که شوهرش به خانواده خودش محبت می‌کند، ناراحت می‌شوند. قبر این جور آدمها خیلی تنگ است. یا کسی که به زنش می‌گوید: راضی نیستم بدون اجازه من، از خانه بیرون بروی. سخت گیری‌هایی می کند بر سر همین مسائل حقوقی که در اسلام هست. نمی فهمد که مسائل حقوقی مال زمان‌هایی است که اختلافات خاصی ممکن است پیش بیاید. اسلام خواسته شرایط حقوقی روشن شود، نه اینکه باید حتماً به من بگویی این ساعت کجا رفتی؟ آن ساعت کجا رفتی؟ چه موقع رفتی؟ چه موقع آمدی؟ خانه مادرت نرو. خانه برادر و خواهرت نرو. اگر بروی راضی نیستم. امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) فرمود:«لا یَکُون اَهلُکَ اَشقَ النّاس بِک = کاری کن که اعضای خانواده ­ات به خاطر تو حس بدبختی به آنها دست ندهد». اینطور نباشد که خانواده ات به خاطر تو احساس خوشبختی نکنند و از دست تو در فشار باشند. کاری کن که اگر سر سفره غذا حاضر نبود، زن را ترس برندارد که چرا هنوز غذا حاضر نشده است؟ این آدم فشار قبر زیادی پیدا می‌کند. گاهی طوری رفتار می کنیم که فرزندان‌مان را می‌ترسانیم؛ خواهر برادرمان و دیگران را می‌ترسانیم. طوری رفتار می کنیم که مدام باید ملاحظه ما را بکنند. این خیلی بد است و برای انسان فشار قبر می‌آورد. تحمیل، فشار، پرس­ وجو، فضولی، تجاوز، حریم‌ها را خراب کردن، سؤال های بیجا کردن، اینها همه فشار قبر می‌آورد. تو اصلاً حق نداری گوشی تلفن همراه کسی را نگاه کنی. حتی اگر مال همسر یا فرزندت باشد. حق نداری ببینی پیام‌هایش چه بود؟ به چه کسی تلفن زد؟ چه کسی به او تلفن زد؟ این تجاوز است. این فشار قبر می‌آورد. اما استثنا هم هست. یعنی گاهی به خاطر مسائل تربیتی خاص، یا احساس خطری که کسی می‌کند، یا یک مریضی اتفاق افتاده و انسان نگران است. مثلا بچه خراب‌کاری‌هایی کرده، انسان باید یک مقدار مراقبت کند. اما حریم‌ها باید کاملاً حفظ باشد. انسان نباید متجاوز باشد. «اَلمُسلِمُ مَن سَلُمَ المُسلِمُون مِن یَدِهِ وَ لِسانِه= مسلمان کسی است که همه از دست و زبانش در آسایش هستند». همه در کنار او احساس شادی و رفاقت و آرامش می‌کنند و احساس فشار و سختی و محدودیت ندارند. پس ببینید برای همین است که فرمودند: با این دعا، خدا گناهان گذشته و حال و آینده ما را می‌بخشد. چون این آدم دیگر یک نفر نیست. این خودش به تنهایی یک امت شده است. این آدم از حالت یک نفر بودن درآمده و شبیه به الله شده که هزاران هزار و میلیاردها میلیارد مخلوق دارد، چون این آدم متخلق به اخلاق خدا شده است. دیگر خودی این وسط نیست. این آدم یک آدمی است که مدام به عشق مخلوقات خدا نفس می‌کشد و برای خدمت به آنها کار و تلاش می‌کند. شرط اول برای رسیدن به گشادگی قلب و قبر، سلامت بدن است ما اگر بخواهیم به گشادگی نفس، یعنی همان گشادگی قبر و برزخ برسیم، باید نفس‌مان از پستی‌ها فاصله بگیرد که چند مرحله است و شرط اول، سلامت بدن است. بدن باید با امور محدودکننده فاصله بگیرد. چون اصل در هر رشد خیالی و رشد روحی و رشد معنوی، بدن شما است. مثلاً شما می‌خواهی زیارت مشهد، کربلا یا سوریه بروی، چه پیاده بروی یا با وسیله نقلیه، باید بدن یا وسیله نقلیه‌ات سالم باشد. بدن و وسیله نقلیه غیر از تو است. برای پاک ماندن افکار و خیالات لقمه باید پاک باشد اولین چیزی که در اسلام سفارش شده، لقمه است. پس لقمه­ تان را کنترل کنید که حرام نباشد. چون لقمه حرام نمی‌گذارد افکار انسان پاک باشد. می‌بینی شما مدام داری مسجد و حسینیه و کربلا می‌روی، ولی افکارت را نمی‌توانی کنترل کنی. خیالاتت افسرده است. باید به این مساله فکر کنی که شاید از غذا باشد. غذا اگر حرام باشد، حرام مثل نجاست است که اگر به چیز پاکی برخورد کند، همه را نجس می‌کند. کسی که می‌خواهد قلب وسیع و قبر بزرگی داشته باشد، اول باید خمس لقمه‌اش داده شود. یا کسی که باید زکات بدهد، زکات مالش داده شود. یعنی بدون اینکه لقمه درست شود، هر تلاش معنوی و عرفانی بیهوده است. چون به جای مناسبی ختم نمی‌شود. شرط بعدی این است که لقمه، علاوه بر این که باید حلال باشد، باید طیب نیز باشد. برای همین است که مومنین در دعای سفره می خوانند: «اللهم ارزقنی رزقا حلالا طیبا واسعا= خدایا! رزق حلال و طیب و وسیع نصیبم کن». یعنی فقط حلال بودن کافی نیست. رعایت مسائل بهداشتی، پاکی‌ها و مسائل روانیش نیز باید باشد. مثلاً الان یک جعبه شیرینی می‌آورند که شیرینی‌ها در اندازه‌های مختلف هستند. یک سینی شیرکاکائو می‌آورند که هم استکان دارد و هم لیوان. وقتی جلوی من می‌گیرند، من اول لیوان را برمی‌دارم، این حلال است، اما طیب نیست. چون خودم را به دیگران ترجیح داده ام. وقتی سر سفره نشستید، فکر نکنید که فقط شما باید بهترین غذا را بخورید. وقتی نان تازه را جلوی خودت می‌کشی و نان بیات را به دیگران می‌دهی؛ وقتی سبزی را جلوی خودت می‌کشی و پیاز را به دیگران می‌دهی و می‌گویی حالا بقیه هر چه خوردند مهم نیست؛ وقتی در گوشت، بیشترش را انتخاب می‌کنی و در نوشیدنی، بهترین‌ها را برمی‌داری؛ اینها حلال هستند، اما طیب نیستند و برای آدم تاریکی می‌آورند و نمی‌گذارند روح آزاد شود. نکته دیگر اینکه اسراف در غذا نباشد. یعنی پرخوری نباشد. قرآن می‌فرماید: « كُلُوا مِنْ طَیِّباتِ ما رَزَقْناكُمْ وَ لا تَطْغَوْا فِیهِ= از طیباتی که ما روزی شما می کنیم، بخورید، اما طغیان و زیاده روی در آن نکنید». غذایی که آدم تا خرخره می‌خورد، خدا می‌فرماید: «فَیَحِلَّ عَلَیْكُمْ غَضَبِی= مستحق غضب من می‌شوید». انسان وقتی پرخور می‌شود خدا با خشم به او نگاه می‌کند. وای به حال کسی که خدا با خشم به او نگاه کند. اسراف انسان را مغضوب خدا می‌کند. آدم اسرافکار دشمن خداست و هم در زندگی و هم بعد از مردنش در فشار قرار می‌گیرد. نکته دیگر اینکه غذا باید جمیل باشد که الان فرصت نیست راجع به این موضوع صحبت کنیم. کنترل دیدنی‌ها و شنیدنی‌ها برای داشتن شرح صدر گفتیم که در سلامت بدن، اول غذاست و بعد از غذا هر چیزی که با بدن سر و کار دارد، مثل دیدنی‌ها و شنیدنی‌ها. پس اینها هم باید تحت کنترل شود. انسان حق ندارد دیدنی‌هایی را ببیند و شنیدنیه‌ایی را بشنود که روحش را به زنجیر می‌کشد. اگر اینطور شد، انسان نمی‌تواند خیالات قشنگ داشته باشد. وقتی خیالات قشنگ نداشت، دیگر آرزوها و هوس‌های قشنگ، انگیزه ­های بزرگ و دغدغه­ ای برای پرواز ندارد. این اصلاً نمی‌تواند هوس امام زمان را بکند. دیگر نمی تواند هوس چادر امام زمان، هوس حضرت زهرا مادرش و هوس امیرالمؤمنین (علیهم‌السلام) را داشته باشد. زمانی هم که زیارت عاشورا می‌خواند و می‌گوید:« أن یجعلنی معکم فی الدنیا و الآخرۀ» اصلاً نه دلش می‌شکند و نه واقعاً این را از خدا می‌خواهد. قدم بعدی برای شرح صدر، پاک نگه داشتن خیال است اول باید بدن از طریق دیدنی‌ها، شنیدنی‌ها، بوییدنی‌ها، لمس کردنی‌ها، خوردنی‌ها کنترل شود و مرحله بعد، خیال است. خیال باید از هر چیزی که کثیف و آلوده است، نجات پیدا کند. یعنی از افکار پلید و محدودکننده‌ای که روح را به بند می‌کشد و اجازه حرکت به سمت آسمان نمی‌دهد، باید دوری کند. آدم‌های کوچک و زمینی که عاشق اشیاء، کمالات جمادی، نباتی و امور حیوانی هستند، اصلاً عشق‌ها و دلدادگی‌های متعالی ندارند. می بینیم که امام رضا (علیه‌السلام) را خیلی دوست دارد و او را مقدس می‌داند، اما فکر رفاقت و شکار کردن امام رضا به سرش نمی‌زند. فکر شکار امام زمان (علیه‌السلام) به سرش نمی‌زند. فکر شکار خدا سراغش نمی‌آید. هر چه هم به او بگویی، ممکن است بشنود، اما با گوش بخش حیوانی می‌شنود. باید  به قول مولانا به او گفت: «گوش خر بفروش و دیگر گوش خر». چنین آدمی، رغبت و میل و خیال متعالی در او به وجود نمی‌آید. چون زمینگیر شده است. همان که قرآن می گوید: «اثَّاقَلْتُمْ إِلَى الْأَرْضِ= در زمین سنگین شدید» و «أَ رَضِیتُمْ بِالْحَیاةِ الدُّنْیا= آیا به این حیات دنیا راضی شدید؟». پس خیال تا از لجن در نیاید، پرواز نمی‌کند. خیال مثل یک پرنده است که در لجن دنیا افتاده. این پرنده وقتی بالش خیس است و در لجن و انواع آلودگی‌ها گیر کرده است، چطوری توقع دارید پرواز کند؟ اگر شما می‌خواهید پرواز کنید، باید این را از اول از لجن در بیاورید. این بال به این زیبایی و قشنگی را شستشو بدهید تا بتواند پرواز کند و بالا برود. کدام ذهن موقع نماز حضور قلب دارد؟ کدام قلب وقتی دارد با خدا حرف می‌زند، می‌تواند با خدا حرف بزند و به پایین کشیده نشود؟ قلبی که درگیر چیزهای پست و درگیر چیزهای لجن آلوده و کثیف نباشد. مراقبت از خیال، با تمرین شدنی است خیال باید کنترل شود تا قلب کم کم به سمت سلامت برود. عقربه خیال باید سراغ بدبینی، حسادت، عصبانیت، رنجش و ... نرود. برای این کار باید تمرین کرد. باید بتوانی اندیشه‌ات را باز بگذاری. پس ببین ذهنت کجاها می‌رود و در کجا گیر کرده است؟ اول آن را آزاد کن. بعد می‌بینی چقدر خوابیدن و بیدارشدنت راحت می‌شود. فرمول‌هایی که در انسان شناسی دادیم، در اینجا به دادمان می‌رسد. یکی از آنها این بود: نصف شخصیت عاقل تحمل است و نصفش بی خیالی و تغافل است. آدم‌هایی که نمی‌توانند بی خیال باشند،اول خودشان اذیت می شوند. چرا که به هر چیزی فکر می‌کنند، هر چیزی را در خیال‌شان می‌پرورانند و به هر چیزی گیر می‌دهند و به هر چیز مردم کار دارند و می‌گویند:«این چه کسی بود؟ چه کسی رفت؟ کی آمد؟ چرا اینطوری شد؟ و ...». کسانی که مدام فضولی در کار دیگران می‌کنند، در مورد مسائل خودشان هم دائماً ذهن‌شان مشغول می‌شود و خیال شان نمی‌تواند پروازهای بزرگ بکند. چون آلودگی دارند. چنین آدمی کربلا می‌رود، مکه می‌رود، مدینه می‌رود، زیارت امام رضا می‌رود، ماه مبارک را می‌گذراند، اما اسیر و در اسارت می‌رود. کنترل افکار از آلودگی‌ها، در گشادگی قلب مؤثر است کنترل افکار خیلی مهم است. نگذاریم فکرمان به هر جایی بند شود. هر فیلمی را نگاه نکنید. هر سریالی را نگاه نکنید. سریال‌هایی که دلتان را مشغول می‌کند و دلشوره در شما ایجاد می‌کند و غمگین‌تان می‌کند و شما را به هم می‌ریزد، نگاه نکنید. ما خودمان به اندازه کافی غم و غصه داریم. دیگر چه لزومی دارد، این فیلم و سریال ها را ببینیم؟ فیلم‌هایی که اصلاً افسانه است. خود فیلم دارد می‌گوید که این افسانه و دروغ است. دل آدم خیابان نیست که هر کسی در آن بیاید و برود. قرار است که دل، جای خدا باشد. جای صدیقین، انبیاء، شهدا، صالحین و ملائکۀ الله و جای بهشت باشد. من آرامش و شادی می‌خواهم. از این بدتر کسانی هستند که از خودشان فاصله دارند و آنقدر از خودشان دور هستند که اصلاً تحمل ندارند که تنها باشند. اگر تلویزیون فیلم نداشته باشد، یا از ماهواره استفاده می‌کنند یا فیلم می‌خرند. پس مراقبت کنید که هم خودتان و هم فرزندان‌تان هر کتابی و هر داستانی را نخوانند. به آنها بگویید: عزیز من! هر چیزی ارزش خواندن ندارد. خیال انسان، افکار انسان باید آزاد و پاک باشد. نباید هر کاری بکند. همانطور که ما نباید هر غذایی را بخوریم. غذاهای خیالی، دیدنی‌ها و شنیدنی‌ها همه باید کنترل شده باشد. کم کم باید تمرین کرد، تمرین تغافل و تجاهل که از تمرینات مهم هستند برای این که خیال آزاد شود. ما الان روی صراط هستیم. روی صراطی که از مو باریک تر و از شمشیر تیزتر است. فقط باید مواظب باشی که خودت نیفتی. تا این کار را نکنی، ذهن و خیال آزاد نمی‌شود و تا خیال آزاد نشود، ما در رنج و عصبانیت و پرخاشگری و زودرنجی و حساسیت و کینه و بدبینی خواهیم بود. بعد هم اصلاً نمی‌توانیم پروازهای بهشتی بکنیم. تقویت خیال، گام بعدی پس از پاکسازی آن است نکته دیگر، بعد از پاکسازی خیال، تقویت آن است. تقویت خیال به این معنا که باید به خیال تمرین بدهیم تا قدرت پرواز پیدا کند، یعنی به آن تمرین پرواز بدهیم و برای این کار می‌توانیم از روش های مختلف استفاده کنیم یکی از آن استفاده از اساتیدی است که می‌توانند خیالات ما را پرورش و قدرت بدهند. روش دیگر استفاده از شعرها و موسیقی‌ها است. موسیقی مثل غذاست که باید انتخابش کنی. باید ببینی کدام موسیقی تو را از افکار پلید و کثیف دور می‌کند؟ کدام اشعار آدم را بزرگ می‌کند؟ باید به دنبال موسیقی، نُت ­ها و سازهایی بروی که وقتی نواخته می‌شود، تو با آنها اوج می‌گیری و تو را از خیالات پست و پلید بیرون می‌آورد و باعث می‌شود هوس‌های بزرگ به سرت بزند. ما هم در بخش طبیعت، موسیقی و آهنگ و ترانه داریم و هم در بخش فطرت. باید ببینیم چه کسی بلد است این کار را انجام بدهد. برای تقویت خیال چه کنیم؟ همانطور که ما هر غذایی را نمی‌خوریم، یا هر غذایی به درد هر کسی نمی‌خورد، برای تقویت خیال هم باید ببنیم چه کار باید بکنیم؟ شما وقتی یک نوع غذا می‌خوری، ترست زیاد می‌شود. مثلاً کسانی که سردمزاج هستند، نباید غذاهای سرد بخورند. الان بیشتر غذاهای‌ ما سرد است. این باعث کسالت و خواب آلودگی، ترس و اضطراب و وسواس می‌شود. از تاریکی می‌ترسد، از تنهایی می‌ترسد. باید این غذا تغییر کند. شکل این غذا باید تغییر کند. حال فرض کنید، گوجه برای کسی خوب است، برای کس دیگر خوب نیست. یا برای کسی بادمجان خوب است و برای دیگری خوب نیست. من باید ببینم که کدام قاری وقتی قرائت می‌کند، در من قدرت، انبساط و اشک شوق ایجاد می‌شود. باید ببینم که کدام مداح در من چه تاثیری دارد. هر مداحی نه. باید ببینم که کدام تواشیح و کدام عطر من را منبسط و خوشحال می‌کند؟ عطرها هم خیلی مهم هستند. شما یک عطر استفاده می‌کنی، حالت به شدت گرفته می‌شود. خیالت را هم خراب می‌کند. از عطرهایی که خیال را آلوده می‌کنند، اصلاً استفاده نکنید. یک عطر که استفاده می‌کنی به تو اوج می‌دهد. تو وقتی که این عطر به مشامت می‌خورد، به یاد کربلا و مکه و حرم امام رضا و بهشت می‌ افتی. عطرهایی هست که تا بویش به تو می‌رسد، خود به خود صلوات زمزمه می‌کنی. رنگ‌ها هم همین طور هستند. یکسری از رنگ‌ها خیال را مچاله می‌کند و انسان را کوچک و آلوده می‌کند. آدم باید حساب شده از رنگ استفاده بکند. انسان رنگ‌ها را باید شناسایی کند و ببیند کدام رنگ به او قدرت و انبساط می‌دهد و کدام آرام‌بخش است. پس همه چیزهای اطراف ما در ما اثر دارند. سنگ های فیروزه، عقیق یا یاقوت و الماس همه، تاثیرات قدرتمندی روی ما دارند. پس تقویت خیال و تمرینات آن خیلی مهم است. ما باید باشگاه‌هایی با دوستان دو نفره، سه نفره، تنهایی یا حتی ۵ نفره و ۲۰ نفره داشته باشیم که در این باشگاه‌ها تمرین و تقویت ذهن و خیال کنیم. ما باید میکده و پاتوق داشته باشیم. هفتگی یا دو هفته یکبار یا ماهانه به آنجا برویم تا روح‌مان تقویت شود و انبساط و شادی دریافت کنیم. فراز بعدی دعا این است:«وَ الاِستِعدادَ لِلمَوت قَبلَ حُلولِ الفَوت» یا «قَبلَ نُزُول المَوت». انسان باید قبل از مرگ، خودش را برای مردن آماده کند. «الاِستِعدادَ» یعنی آمادگی و عِده جمع کند و خودش را برای آن لحظه باشکوهی که حضرت ملک الموت می‌آید، آماده کند. انسان باید برای این لحظه باشکوه یکسره تمرین کند. پس اولین کاری که باید برای حرکت قلب بکنیم، این است که تجافی پیدا کنیم. یعنی از دنیا فاصله بگیریم و کَنده شویم تا بعد بتوانیم به آن طرف برویم. فکرمان را آزاد کنیم. تا فکر و خیال آزاد و تقویت نشود، ما نمی‌توانیم پروازهای خوب انجام بدهیم. قلب/ قبر/ خیالات وافکار ع ل 385

کلیدواژه ها: ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11761
زمان انتشار: 27 ژوئن 2020
| |
تنگی سینه با تنگی قبر رابطه مستقیم دارد

قلب، جلسه 34، 90/02/03

تنگی سینه با تنگی قبر رابطه مستقیم دارد

تنگی صدر با فشار و تنگی قبر رابطه مستقیم دارد و به همان میزان شرح صدر با فشار قبر رابطه عکس دارد. یعنی عصبانیت، کینه، بدبینی، پرخاشگری و هر چیزی که به ما بر می‌خورد، چون شرح صدر را از ما می‌گیرد، در نتیجه برای ما فشار قبر ذخیره می‌کند.  یعنی قبر تنگ و فشار قبر، مال روح تنگ است. فشاری که اینجا به روح می‌آید و انسانی که اینجا دائماً در فشار است، آن طرف هم در فشار است.

اما اگر کسی این فشارها را تحمل کند، باعث می‌شود سینه اش باز و روحیه‌اش قوی شود و انبساط پیدا کند. مثل حضرت زینب که هر چه بلا سرش آمد، فرمود:«و ما رأیت إلا جمیلا». اما برعکس آن حضرت، عده‌ای هستند که اگر یخچال‌شان بسوزد، اعصاب‌شان خرد می‌شود و بددهان می‌شوند. فریزر و تلویزیون‌شان آسیب ببیند، یا یک ذره مدل تلفن همراه‌شان از دیگران پایین­ تر باشد، به هم می‌ریزند. هر حادثه ­ای می‌تواند منجر به از هم پاشیده شدن روابطش با دیگران شود. سازوکار «انابه به سوی آخرت» چیست؟ قبلاً گفتیم که یکی از عوامل شرح صدر «الإنابَۀُ إلی دارِ الخُلُود=انابه به سوی آخرت» است. علت اینکه کسی به سمت خانه جاودانگی روی می‌آورد، این است که با دنیا راضی نمی‌شود و دنیا سیرش نمی‌کند. مشکل ما که انابة الی دار الخلود نداریم، این است که با دنیا راضی هستیم و اشتیاقی به آخرت و برزخ و بهشت نداریم. وقتی که ما بشنویم که صدهزار تومان از یک نفر گم می‌شود، یا سر کسی کلاه می‌گذارند و ده میلیون تومانش را می‌برند، چرا ما غصه ای نمی خوریم؟ چون ما هیچ حس تملکی نسبت به آن پول ها نداریم. حال اگر یک اتومبیلی را به عنوان جایزه به ما بدهند. یعنی چیز مفتی که زحمتی برایش نکشیده‌ایم. اگر این اتومبیل را دزد ببرد، چه حسی به ما دست می‌دهد؟ ناراحت می‌شویم. چون در این حالت، ما با آن رابطه برقرار کرده ایم و مالکش هستیم. برای همین به خاطر گم شدنش غصه می‌خوریم. وقتی می‌گویند یک میلیون هکتار زمین فلانی را از دستش درآوردند، تو غصه نمی‌خوری، اما اگر بگویند یک هکتار زمین خودت که سندش به نامت است، محصولاتش را سوزاندند، زمین را هم بالا کشیدند و دیگر به تو نمی‌دهند، غصه می‌خوری. این برای این است که در حالت دوم، تو احساس تملک می‌کنی. این دیگر اشتیاق نیست. مثل این است که به یک نفر بگویند، دوست داری هزار متر زمین مفتی به تو بدهند؟ خوب معلوم است که همه خوششان می‌آید. اما این اشتیاق و امید نیست. امید زمانی است که پشتوانه حقیقی داشته باشد. مثلاً بنده خدایی به زیارت امام رضا (علیه‌السلام) رفته بود و خیلی گریه می‌کرد و به حضرت می‌گفت: یک کاری بکن من در بانک برنده شوم و اسمم در قرعه ­کشی در بیاید. یک مدت گریه و التماس می‌کرد. امام رضا را خواب دید که می‌گفت: آخر وقتی تو در بانک حساب باز نکرده ای، من چطوری تو را در قرعه کشی برنده کنم. تو اول برو حساب باز کن تا من یک کاری برایت بکنم. به این شوق نمی‌گویند، این یک دروغ و طمع و توهم است. امید و اشتیاق کسی دارد که حساب باز می‌کند و در بانک پول می‌ریزد و نزد بانک حساب دارد. می‌پرسند: شما امید به بهشت داری؟ می‌گوید: بله. می‌گویند: چه کار می‌کنی؟ می‌گوید: گناه نمی‌کنم. چون گناهان بهشت من را از بین می‌برند. واجبات را انجام می‌دهم و وارد محرمات نمی‌شوم. دیدنی‌ها و شنیدنی‌ها، لقمه، خمس و زکاتم را مراقبت می‌کنم. این آدم یک آدم امیدوار است. راست هم می‌گوید. کسی می‌تواند بگوید من امیدوارم که برای موفقیت در یک کار، مقدمات حقیقی کار را فراهم بکند. اما اگر همینطوری فقط بگوید من امیدوار هستم، ولی هیچ اقدامی نکند، امیدوار نیست. شوق زمانی می‌آید که آدم می‌گوید من دارم برایش کار می‌کنم. پس «إنابه إلی دار الخلود» یک کار و عملیات است که تو اول باید اعتقاد پیدا کنی، اول باید باورش بکنی که کمترین چیزی که الان به اسم ما آنجا ثبت شده، یک بهشت است با یک میلیون خادم. اما متاسفانه من هیچ کدام از آنها را مال خودم نمی‌دانم. به یک زمین ۶ دانگ و سند منگوله ­دار 60 متری اینجا بیشتر یقین دارم تا آن نظام آخرتی. وقتی می‌گویند اگر شما فلان کار را بکنی، بهشتت می‌سوزد، اصلاً غصه نمی‌خورم. چون اصلاً از اول هم احساس تملک نسبت به آخرت نمی‌کردم. ما انتساب خود را به خانواده آسمانی مان باور نکرده‌ایم سازوکار انابه به سمت آخرت، شوق داشتن و اشتیاق و امید داشتن به آن است و اینکه ما احساس تملک نسبت به آنجا داشته باشیم. ما در رابطه با اهل بیت (علیهم‌السلام) که خانواده آسمانی ما هستند هم هنوز، حس تملک و حس پدر و مادر و فرزندی را باور نکرده‌ایم. خانم فاطمه زهرا (سلام‌الله‌علیها) و امام زمان (علیه‌السلام) برای تک تک ما غصه می‌خورند. ولی ما احساس تملک را به مادرمان خانم حضرت زهرا (سلام‌الله‌علیها) و آقا امام زمان (علیه‌السلام) نداریم. یعنی حقیقتاً به خودمان نگاه فرزندِ حضرت زهرا (سلام‌الله‌علیها) بودن را نداریم. برای همین اصلاً ناراحت نمی‌شویم. یک علت بی حیایی انسان این است که در خود، انتسابی به خدا و اهل بیت ع حس نمی کند بی­ حیایی از اینجا نشأت می‌گیرد که من انتسابی برای خودم با این خدا و اهل بیت (علیهم‌السلام) حس نمی‌کنم. اینطوری نیستیم که بگوییم، من ربم را از دست می‌دهم. من جلوی خدا خجالت می‌کشم. یعنی پدرم که امام زمان، پیغمبر و امیرالمؤمنین (علیهم‌السلام) هستند، اصلاً در محاسباتم نمی‌آیند و نمی‌گویم که مادرم فاطمه زهرا اگر کار زشت مرا ببیند من را اینطوری ببیند، چه حالی پیدا می‌کند؟ برای همین است که از کار زشت خود، اصلاً ناراحت نمی‌شویم. مثال دیگری بزنم: الان یک دخترخانم یا یک آقا پسر یک کار زشتی می‌کند و می­ بینید خیلی غصه دارد. می‌گویی: برای چه غصه می‌خوری؟ می‌گوید: اگر مادرم بفهمد، اگر پدرم بفهمد، اگر شوهرم بفهمد، دق می‌کند. اگر بچه ­ام بفهمد، از خجالت آب می‌شود. چرا اینطور است؟ چون نسبت به آنها احساس تعلق دارد و این رابطه را باور کرده است. ولی ما چرا با امام زمان و حضرت زهرا (سلام‌الله‌علیهما) اینطوری نیستیم؟ چون رابطه مادر و فرزندی و پدر و فرزندی با ایشان را باور نکرده‌ایم. وقتی می‌گویند، بهشتت از دست می‌رود و آن یک میلیون نفر خادم تو در بهشت از تو گرفته می‌شوند، چرا من غصه نمی‌خورم؟چون احساس تعلقی با آنها ندارم. اما آیا باور می‌کنید که اینها برای ما گریه می‌کنند و غصه می‌خورند؟ چون ما اصلاً تعلقی به اینها نداریم، پس انابه هم به آن نداریم. برای همین است که وقتی صحبت از بهشت می‌شود، ما آنقدر مفت با آن برخورد می‌کنیم که اصلاً انگار جزء مایملک ما نیست. ولی در روز قیامت و شب اول قبر اینها را به ما نشان می‌دهند و می‌گویند اینها مال تو بود، ولی الان مال تو نیست. یکی از غصه­ های شب اول قبر به بعد این است که آدم می‌فهمد کجا بوده و چه چیزی را از دست داده است. مهمانی‌های بهشتی را نشانش می‌دهند. همه جهنمیان بهشتیان را می ­بینند. یکی از زجرهای جهنم، عذاب روحی آن است. اینطور نیست که فقط در یک دخمه‌ای او را بیندازند که چیزی را نبیند، بلکه همه چیز را می ­بیند و می‌فهمد که دارد چه بلایی سرش می‌آید. تشنه و گرسنه ­اش است و غذا و آب و شراب خوری بهشتیان را می­ بیند، اما در غصه و تنهایی است و شادی‌های آنها را به او نشان می‌دهند. دل هایتان را مشتاق بهشت و آخرت کنید یکی از راهکارها برای مشتاق شدن به آخرت و بهشت این است که خودِ ما در دل‌های مان شوق بهشت را بیندازیم. زیرا بهشت و بهشت­ شناسی آنقدر مهم است که حضرت می‌فرماید:« شَوِّقُوا أنفُسَکُم إلی نَعیمِ الجَنَّۀ= دلهایتان را مشتاق بهشت و آخرت کنید». یعنی خودتان دلتان را راه بیاندازید. اگر دلتان راه نیفتد، هیچ کاری نمی‌توانید برای آخرت بکنید. مگر ما چقدر با بهشت فاصله داریم؟ چقدر وقت داریم؟ پس باید اشتیاق‌مان را باید بالا ببریم و آخرت را جدی بگیریم. کسی که به سمت آخرت می‌آید، مایملکش را طبیعت نمی‌داند. بنابراین، هیچ کمبودی در طبیعت برایش آزاردهنده نیست. اینکه برای بعضی ها می‌گویند: دنیا به آخر رسیده. راست می‌گویند. چون واقعاً دنیایش همین بوده و دنیا را مایملک خودش می‌دانسته. آدم وقتی خدا و فاطمه زهرا و امام زمان (علیهم‌السلام) و بهشت را مال خودش دانست، این آدم اصلاً در دنیا غصه و افسردگی و پژمردگی ندارد. خلأ عاطفی و شکست عشقی و اینها مال آد‌م‌های طبیعت­ گراست. اصلاً یک مؤمن هیچ وقت در دنیا شکست عشقی ندارد. ما کوچک هستیم که اینجا به گدایی و بدبختی و التماس این و آن می‌افتیم. امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) می‌فرماید: اگر شما ذهنت را ببری به سوی به هم خوردن شاخه­ های درختان بهشتی که روی تپه ­هایی از مشک، در کنار آن جوی‌ها با آن موسیقی که برای شما ایجاد می‌کند، دیگر از هر چیزی که دنیایی است حالت به هم می‌خورد و رغبتی به آن نداری. ولی ما با آخرت و ابدیت به خیال نمی‌افتیم. حضرت می‌گوید، تا شما به خیال نیافتید فایده ندارد. اشتیاق به دنیای محدود، سینه را تنگ می‌کند یک آدم عاقل باید بنشیند و فکر کند که خدای به این بزرگی، چرا صدها آیه را اختصاص داده به بهشت و آخرت و ما هیچ اشتیاقی به بهشت نشان نمی‌دهیم؟ تا ما تعلق پیدا نکنیم، «انابه إلی دار الخلود» نخواهیم داشت و چون انابه نداریم، سینه­ مان هم بسته است. در این صورت، همه دارایی مان در دنیا خلاصه شده، دنیا هم محدودیت امکانات دارد و در این محدودیت عاطفه و امکانات ضعیف، آدم ها بر سر این جیفه، با همدیگر دعوای شان می‌شود. مثلاً می‌گوید: برای همه بچه­ هایم خانه خریدم، برای نوه­ هایم خانه خردیم، ماشین خریدم، آنقدر که نوه ­هایم هم بخورند دارم. اگر از این آدم بپرسید که آیا از این ۲۰ تا خانه ­ای که خریدی، یکی را برای امام زمان گذاشته‌ای؟ می گوید: نه. برای خدا یکی را گذاشته‌ای؟ نه. چون این خدا را خدای خودت نمی‌دانی و با او رابطه تجاری برقرار کرده‌ای، او اله تو نیست. چون امام زمان را پدر خود نمی دانی، نمی‌توانی برایش هزینه بکنی. در همه کارها ما اینطوری هستیم. چون امام زمان را از خودمان نمی‌دانیم، احساس تعلقی هم به او نداریم. برای همین نمی‌توانم به عشقش هم تکیه کنیم. چون فاطمه زهرا (سلام‌الله‌علیها) را مادر خودمان نمی‌دانیم، با او رابطه برقرار نمی کنیم. برای همین است که نمی‌توانیم از عاطفه دیگران بی ­نیاز شویم و در پستی و بلندی های زندگی، له می‌شویم. وقتی که من از عاطفه اصلی، محروم شدم، گرفتار عاطفه های محدود می‌شوم. وقتی که من خودم را از عشق نامحدود محروم می‌کنم، گرفتار عشق محدود می‌شوم و عشق محدود هم دل بی نهایت ­طلب من را سیر نمی‌کند. به همین دلیل همیشه من احساس بدبختی، ناراحتی، تنگی، ناآرامی، اضطراب، دلشوره و پوچی دارم. «انابه إلی دار الخلود» یعنی این دل باید از دنیا منصرف ‌شود و بر‌گردد به سوی آخرت. یک زندانی که در زندان است، چه خیال‌پردازی‌هایی برای بیرون آمدن از زندان می‌کند؟ ما برای اینکه از زندان دنیا بیرون برویم، چرا خیال‌پردازی نداریم؟ چرا ما اینقدر ضعیف هستیم؟ این همه آیات را برای چه گفته اند؟ برای اینکه ما خودمان را با آن شاد کنیم. اینها قطعی و صددرصد و مسلم است. مدام شیطان در حمله از عقب می‌گوید تو فلان جا فلان گناه را کرده ای، پس حرف از بهشت و قیامت و شب اول قبر نزن. اگر تو بمیری، جایت در جهنم است. در این صورت آدم فکر می‌کند که آن‌طرف را از دست داده و دنیایش را هم از دست رفته می‌بیند، در نتیجه می‌شود یک آدم پژمرده. پس برای چه ما حمله شیطان را بپذیریم و بعد بهشت هم از دست ما برود؟ شیطان در حمله از عقب، خیلی به ما لطمه می‌زند. مدام گذشته و گناهان را به رخ ما می‌کشد تا به سوی بهشت نرویم. گذشته و گناهان اگر قرار است به رخ کشیده شود، فقط در زمانی خوب است که برای یادآوری و جبران گذشته باشد. چون ما انابة إلی دار الخلود نداریم، سینه ­های مان تنگ می‌شود و اعصاب‌مان خرد می‌شود. باری همین است که آدم‌های کوچک و له­ شده‌ای بار می‌آییم و نمی‌توانیم شاد و سرمست و قوی باشیم. برای همین ما داریم در حق خودمان خیلی ظلم و جنایت می‌کنیم. إنابة إلی دار الخلود آدم را قدرتمند می‌کند. پس تا می‌توانید، به بهشت خودتان و به مادر آسمانی­تان فاطمه زهرا (سلام‌الله‌علیها) تعلق پیدا کنید. واقعاً عاطفه­‌ی آن حضرت به شما، هزاران برابر بیشتر از مادرتان است. بعضی‌ها می‌گویند: چرا ائمه (علیهم‌السلام) به خواب ما نمی‌آید؟ یک قاعده بگویم در مورد این که بعضی می‌گویند «چرا امام زمان و فاطمه زهرا (علیهما‌السلام) و بهشت در خواب من نمی‌آید؟ چرا ابالفضل و فرشته­ ها به خواب ما نمی‌آیند؟». می‌دانید چرا؟ و چه موقع آنها به خواب شما می‌آیند؟ زمانی که شما آنها را در خواب و خیالت بیاوری و با آنها عشق­بازی کنی و در خودت راه‌شان بدهی. تا وقتی که آنان را در خودت راه ندهی، به سراغت نمی‌آیند. تو دَرِ قلبت را بسته‌ای و شلوغ کرده‌ای و پر است از موبایل، مبل، غذا، قابلمه، کریستال، النگو، طلا، اتومبیل و ساختمان و آهن و یک عالم مزخرفات در این دل ریخته ای، دیگر در دلت جا نیست که آنها بیایند. آنها به میزانی به تو می­خندند که تو بتوانی به آنها بخندی و با آنها شاد باشی. آنها به میزانی تو را بغل می‌کنند که تو یک آغوشی گذاشته باشی برای بغل کردن آنها. ما باید دلمان را خالی کنیم. دلبستگی­ ها به کمالات جمادی و نباتی و حیوانی را تخلیه کنیم تا راه باز شود. باید برای بهشت در دلمان فضاسازی ‌کنیم و اشتیاق دروغین نداشته باشیم و واقعاً به اشتیاق و امید حقیقی برسیم. برای خواستن آخرت، باید زمینه ی آن را فراهم کنیم علی(علیه‌السلام) در نهج البلاغه می‌فرماید:«لا تَکُن مِمَّن یَرجُوا الآخِرَۀَ بِغَیرِ العَمَل = از کسانی نباشید که ابدیت را بدون کار می‌خواهند.» یعنی آخرت را بدون فراهم کردن زمینه ­هایش نخواهید. ما اصلاً با امام زمان خلوت نمی‌کنیم. نمی‌گوییم در را ببندیم و با امام زمان و خدا و بهشت و با مادرمان فاطمه زهرا خلوت کنیم. وقتی وقت شان را نداریم، آنها می‌گویند: این دختر و پسر من، وقت من را ندارد، من هم مزاحم‌شان نمی‌شوم. الان شما خانه سالمندان بروید، ببینید چقدر افراد هستند که پدر و مادرشان را در این خانه گذاشته‌اند. وقتی از آنها می‌پرسی بچه ­ها چی؟ چون عاطفه دارند، نمی‌توانند بچه را نفرین کنند و می‌گویند: بچه ­ها سرشان شلوغ است، مزاحم‌شان نمی‌شویم. خانه ­شان نمی‌ر‌ویم، اینجا بهتر است. یک آقایی که آدم خیلی سرمایه ­داری است و در شهرستان زندگی می کند و همه بچه­ هایش تهران هستند، هر وقت به تهران می‌‌آید، به هتل می‌رود. می‌گوید: مزاحم بچه‌ها نمی‌شوم. کجا در عشق و عاطفه چنین حرف‌هایی هست؟ مگر دو نفر که عاشق و دلتنگ هم هستند و عاطفه دارند، می گویند مزاحمش نشوم. نه این حرفها کدام است. برای همدیگر راه باز می‌کنند. برای همدیگر وقت می‌گذارند. ما در این ساعت ها و جدول و برنامه روزانه­ مان اصلاً جایی برای عشق و دلدادگی نیست. ما همیشه آخرت را آخر گذاشته‌ایم. یعنی می گوییم: اول دنیا را خوب بسازیم، اگر شد به آخرت هم می رسیم. حالا اگر شد، یک چیزی هم برای آخرتمان خواهیم‌ گذاشت. شما این وصیتنامه­ های مسخره را نگاه کنید. طرف می‌گوید: من در وصیتنامه ­ام نوشته ام وقتی مُردم، همه اموالم را در راه خدا بدهند. تا خودت زنده هستی این کار را بکن. وصیت کرده بود اموالش را در راه خدا بعد از مرگش بدهند. پیغمبر آمد همه را خالی کرد و همه را داد. ته­ اش یک خرمای خشک ماند. گفت: اگر این خرمای خشک را خودش در زمان حیاتش می‌داد، بهتر از کل این دارایی‌هایی بود که بعد از مردنش داد. علی(علیه‌السلام) زیرک بودند و حضرت اکثر سرمایه­ هایش را در زمان حیاتش برای آخرت فرستاد. بعضی ها واقعاً هوشیار و زیرک هستند که می‌گویند: من همین الان برای آخرت و ابدیت خودم می‌فرستم. الان خیلی‌ها هستند که مسجد و حسینیه و مدرسه می‌سازند و فعالیت‌های بالاتر از اینها را هم خیلی با اشتیاق انجام می‌دهند. درود بر اینها. اینها آدم‌های زیرکی هستند. آخرت نادیدنی است، هنر یک آدم ایمان آوردن به این نادیدنی هاست ما تا آخرت را باور نکنیم، ایمان نمی‌آوریم و رشد نمی‌کنیم. قرآن اولین شرط برای هدایت را می‌فرماید:«ذلكَ الْكِتابُ لا رَیْبَ فِیهِ» قرآن اول می‌گوید شکت را کنار بگذار. آدمی که شک دارد، دینداری 50 ساله ­اش هم مفت نمی‌ارزد. اول شک‌ها را برطرف کن، بعد از آن هدایت می‌آید:«هُدىً لِلْمُتَّقِینَ». شرطش چیست؟ «الَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِالْغَیْبِ» آن‌طرف را قبول دارند. هنر یک آدم این است که چیزی را که خیلی‌ها نمی ­بینند، با آن، مثل چیز قابلِ دیدن رفتار می‌کند. برایش یقینی است. تا ایمان را به آن چیزی که نادیدنی است، مثل دیدنی نکنی، رشد نمی‌کنی. وقتی نادیده را دیده بگیری، اقامه صلوۀ و زکات و این حرف ها بعد از اینها درست می شود. دینداری ما با ترس و از روی تقلیدی است که پدر و مادرمان گفته‌اند. اول ایمان بیاور و آن‌طرف را باور کن، بعد می ­بینی تو چقدر انبساط و شادی داری. وقتی آن شادی آمد، دنیایت هم همیشه شاد می‌گذرد. یک جنین در رحم مادر چقدر خوب رشد می‌کند. چون دنیا را باور کرده، اصلاً رحم را هم جدی نمی‌گیرد. در هزینه ­های رحمی ­اش کاملاً صرفه­ جو است. ولی بیشتر چیزهایی که از مادر می‌گیرد، تبدیل می‌کند به چیزهایی که قرار است بعداً با خودش ببرد. غذای جنین فقط خون است؛ اما وقتی که می‌خواهد برای دنیایی که قرار است به آن متولد شود، همه چیز را تبدیل می‌کند به تجهیزات. ما تا نسبت به آخرت اینطوری نشویم، به شادی و آرامش در دنیا نمی‌رسیم. هر کسی می‌خواهد دنیایش شاد و آرام بگذرد، باید دلش را از دنیا خارج کند. دلش را مثل یک جنین ببرد بیرون از رحم. ما هم گفتیم رابطه ی دنیا با آخرت، مثل رابطه رحم مادر با دنیاست. تا دلت در رحم دنیا گیر کرده است، تو به هیچ وجه به شادی و آرامش و انبساط نمی‌رسی. علت اینکه هیچ کس نتوانست، حضرت زینب (سلام‌الله‌علیها) را غصه­دار کند، این بود که حضرت زینب (سلام‌الله‌علیها) اصلاً دلش در کربلا نبود. دلش پیش خدا بود. شهدای ما برای چه شاد بودند و امام می‌فرمود: در شادی وصول‌ و قهقهه مستانه ­شان «عند ربهم یرزقون» هستند؟ چون دلشان را از اینجا بیرون برده بودند. یک بدن داشتند و دشمن فقط می‌توانست به بدن‌شان لطمه بزند، اما به خودشان نمی‌توانست لطمه‌ای وارد کند. خودشان را بیمه کرده بودند. آدم عاقل کسی است که قبل از اینکه شیطان بخواهد اینجا ایمانش را برباید، ایمان و دلش را از اینجا خارج می‌کند. دیده‌اید، پولدارها می‌گویند: در ایران امنیت سرمایه ­گذاری نیست و باید پول‌ها را به خارج ببریم و یک جای معتبر بگذاریم که اگر اتفاقی افتاد، سرمایه ما از بین نرود. سرمایه­ ی ایمان و ابدیت و حداقل بهشتت را ببر و در جایی ذخیره کن تا ماندگار باشد. اگر بخواهی آن را در دنیا نگه داری، به آن آسیب می‌رسد و همه از بین می رود.   قلب/ آخرت/ تنگی قبر ع ل 384

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11760
زمان انتشار: 26 ژوئن 2020
| |
شهید بهشتی، اسلام شناس مصلح

شهید بهشتی، اسلام شناس مصلح

اندیشه سیاسی و اجتماعی شهید بهشتی ناشی از ایدئولوژی اسلامی و برداشت صحیح او از تعالیم اسلام بود؛ او را باید یک عالم اسلام شناس و یک مصلح روحانی دانست که به شیوه صد درصد اسلامی بدون دنباله روی از غرب یا التقاط میان اسلام و شیوه های غربی، طالب اصلاح جامعه بود.

هفتم تیرماه هرسال یاد آور شهادت مظلومانه شهید بهشتی و 72 تن از بزرگواران دیگر است که به طرز وحشیانه ای توسط منافقان کوردل به شهادت رسیدند. در این مقاله ضمن مرور نحوه شهادت این بزرگوران، نگاهی گذرا به زندگی شهید مظلوم آیت الله بهشتی و فعالیت های وی شده است.    تأسیس حزب جمهوری اسلامی   یک هفته پس از پیروزی انقلاب اسلامی یعنی در 30بهمن 57 جمعی از وفاداران انقلاب اسلامی و یاران لایق و صادق امام(ره) که همه آنها از چهره های شناخته انقلاب بودند و مبارزات طولانی علیه طاغوت داشتند با فکر ایجاد تشکل اسلامی توانستند موجودیت حزب جمهوری اسلامی را اعلام کنند که دکتر بهشتی از چهره های درخشان فکری و سیاسی این حزب بود.   وی بواسطه عظمت روح و آگاهی و بینش سیاسی که داشت، توانست خیلی زود بر لزوم تشکیلات حزبی برای مصون ماندن انقلاب از انحراف و توقف ضربه های خوفناک و مهلک دشمنان واقف شود. بهشتی هم مرد عمل بود و هم مرد گفتار وسخن. وی به دنبال اصلاح جامعه بود.   نقشی که بهشتی در ایجاد ائتلاف سازمان های اصیل اسلامی، معرفی نمایندگان مجلس خبرگان و تدوین قانون اساسی بویژه اصول مربوط به ولایت فقیه داشت مهم و حیاتی بود. سرانجام اینکه بهشتی فردی بود که خطرناک ترین آفت انقلاب یعنی لیبرالیسم و جریان نفاق را رسوا کرد و پرچمداران آن را مفتضح ساخت. - شهید بهشتی در آیینه‌ی روایت خویش - سیدِ شهیدان انقلاب - شهادت آیت الله بهشتی و 72 تن  حادثه هفتم تیر   در هفتم تیر سال 1360، تعدادی از نمایندگان مجلس شورای اسلامی، هیئت دولت و ... به تدریج در سالن اجتماعات دفتر مرکزی حزب جمهوری اسلامی ایران واقع در سرچشمه تهران حضور یافتند. پس از پایان قرائت قرآن کریم، آیت الله بهشتی درباره تورم آغاز سخن نمود. عده ای از اعضاء خواسته بودند که راجع به انتخابات ریاست جمهوری نیز صحبت شود. دکتر بهشتی سخنانش را با این جملات آغاز کرد:   «ما بار دیگر نباید اجازه دهیم، استعمارگران برای ما مهره سازی کنند و سرنوشت مردم ما را به بازی بگیرند. تلاش کنیم کسانی را که متعهد به مکتب هستند و سرنوشت مردم را به بازی نمی گیرند، انتخاب شوند.» این کلمات که از لبان حقگوی ایشان بیرون تراوید که ناگهان برقی جهید و نوری خیره کننده و صدایی مهیب برخاست. زمین تکان سختی خورد و دیوارها به شدّت لرزید. در کمتر از ثانیه ای از سالن جز تلی از خاک چیزی باقی نماند. بیش از هفتاد تن از بهترین عزیزان انقلاب زیر خروارها خاک مدفون شدند و روح فرزندان رشید اسلام و معلمان بزرگ شهادت و ایثار در ملکوت اعلی به پرواز درآمد. عامل بمب گذاری که از منافق نفوذی و جزء نیروهای خدماتی حزب بود پس از انفجار به فرانسه گریخت.   مروری بر زندگی شهید بهشتی   آیت الله دکتر سیًدمحمّد حسینی بهشتی، در سال 1307، در محلة لومبان اصفهان به دنیا آمد. وی به خاطر علاقه شدیدی که به علوم اسلامی داشت به حوزه علمیه اصفهان وارد شد و دروس دینی را تا اواخر سطوح عالیه در همان حوزه خواند و سپس راهی حوزه علمیه قم گردید. آیت الله بهشتی در حوزه قم پس از طی یک سلسله آموزش ها و استفاده از محضر اساتید و مراجع، بویژه از دروس خارج فقه و اصول امام(ره) و آیت الله داماد و آیت الله العظمی بروجردی، توانست به درجه اجتهاد برسد.   شهید بهشتی همزمان با دروس حوزه، دوره لیسانس دانشکده الهیات و معارف اسلامی و دوره دکترای این دانشکده را به پایان برساند. ایشان علاوه بر تدریس در دبیرستان ها(قم )، دبیرستان دین و دانش قم را پایه ریزی کرد. از جمله خدمات فرهنگی ارزنده این شهید، می توان از ایجاد امکانات آموزش زبان و علوم روز برای فضلای حوزه علمهة قم نام برد. همچنین کانون اسلامی دانش آموزان و فرهنگیان قم را پایه گذاری کرد. شهید بهشتی در سال 1342، مدرسه علمیّه حقانی را تأسیس کرد و به کمک جمعی از فضلای حوزه اقدام به تشکیل گروه تحقیقاتی پیرامون حکومت در اسلام نمود.   شهید بهشتی پس از آنکه به آلمان عزیمت کرد توانست در آنجا علاوه بر یک سلسله آموزش ها و حرکت ها که به طور طبیعی ناشی از اصالت فکری و عمق مغز ایدئولوژیک وی بود، به بنیانگذاری گروه فارسی زبان در انجمن های اسلامی دانشجویان در اروپا اقدام کرد. کنفرانس های آموزشی و آگاهی دهنده ای را که از سال 1344 تا 1349، در مجامع دانشگاهی و کلیسایی آلمان برگزار می کرد، از جمله اصیل ترین فعالیت های اسلامی وی به حساب می آید.   شهید بهشتی در سال 1349، به تهران بازگشت و جلسات تفسیر قرآن را ایجاد کرد و با همکاری شهید دکتر باهنر و دیگران مشغول تهیه کتاب تعلیمات دینی شدند. در آذرماه 1357، تلاش گسترده ای جهت ایجاد روحانیت مبارز تهران به اتفاق شهید استاد مطهری و شهید دکتر محمد مفتح و آیات عظام مهدوی کنی و امامی کاشانی آغاز کرد و جمعی دیگر از علمای مبارز در سراسر ایران به عنوان یک هسته اساسی از آن حمایت نمودند و سرانجام جامعه روحانیت مبارز را تأسیس کردند و آیات عظام سیّدعلی خامنه ای، مشکینی، ربانی املشی، طبسی و هاشمی نژاد نیز به آن پیوستند.   آیت الله بهشتی، علاوه بر تسلط به زبان های آلمانی و انگلیسی بر ادبیات فارسی، عربی، منطق، فلسفه و تفسیر با بهره گیری از درس خارج فقه و اصول مرحوم آیت الله العظمی بروجردی و امام خمینی(ره) و مرحوم آیت الله داماد در این دو رشته صاحب نظر شد و اهل نظر، او را یکی از والاترین اسلام شناسان معاصر می دانند.   زندگی وی سرشار از مبارزه با دشمنان اسلام بود. به طور مثال، هنگامی که حزب توده با تشکیلات قوی در صحنه سیاست کشور حضور داشت، شهید بهشتی علاوه بر فعالیت های ایدئولوژیک، در بالا بردن سطح روحیة جوانان سخنرانی های بسیار کرد و در برابر ایادی حزب توده، قد علم کرد و با افکار انحرافی آن ها به مبارزه پرداخت.   طی سال های 1329 تا 1332، در دفاع از حکومت ملی دکتر مصدق به همراه روحانیت مبارزه از چهره های فعّال و کارسازی بود که در به راه انداختن تظاهرات ضدّرژیم در اصفهان نقش مهمی داشت. مبارزات وی به دور از هرگونه جنجال و تبلیغات انجام می گرفت.   بهشتی تنها مرد علم و بیان و قلم نبود، بلکه در میدان مبارزه نیز مردانه جنگید. بویژه از آغاز قیام امام خمینی(ره) در سال 1341، به همکاری با جمعیت های مؤتلفه اسلامی برخاست و به عضویت شورای روحانیت آن انتخاب گردید.   جمعیت های مؤتلفه اسلامی، سازمانی بود که از درون مبارزات انجمن های ایالتی و ولایتی برخاست و مدیریت مبارزه را تا سال 1350، به عهده داشت. او در برگزاری راهپیمایی های عظیم چهارم شوال و تاسوعا و عاشورا و 28 صفر سال 1357 نقشی مؤثر داشت. سخنرانی های پرشور آیت الله بهشتی مخصوصاً در روز 16 شهریور در مسجد صاحب الزمان«عج» تحرک فراوانی به مردم داد. هنگامی که امام در پاریس بودند، برای تبادل نظر با امام(ره) به آنجا رفت و سپس به فرمان امام(ره) به عضویت شورای انقلاب اسلامی ایران برگزیده شد. نقش مؤثر و رهبری کننده ایشان در آن زمان کاملاً محسوس بود.   شهید آیت الله بهشتی هنگام شهادت علاوه بر رهبریت حزب جمهوری اسلامی و عضویت شورای انقلاب اسلامی، رئیس دیوان عالی کشور نیز بود.   از جمله آثار و تألیفات شهید مظلوم دکتر بهشتی، خدا از دیدگاه قرآن، نماز چیست؟، بانکداری و قوانین مالی در اسلام، یک قشر جدید در جامعه، روحانیت در اسلام و در میان مسلمین، مبارز پیروز، شناخت دین، نقش ایمان در زندگی انسان و ... است.   دکتر بهشتی از چهره های درخشان فکری و سیاسی بود که انقلاب اسلامی را به تاریخ اسلام هدیه کرده است. بینش سیاسی نیرومند او موانع را تشخیص می داد و برای رفع آن اقدمات لازم را به عمل می آورد. آگاهی سیاسی او عظیم و گسترده بود. او انگیزه های محوری و اصلی آن سوی موضع گیری های نفاق آمیز گروهک ها را به سرعت تشخیص می داد و برای خنثی ساختن آن ها پیش قدم می شد. در یک کلام می توان گفت، منطق او خیلی قوی و برنده بود و به کنه مسائل آگاه بود و مسائل را خوب تحلیل می کرد و به طور مستدل راه حل ها را به یاران پیشنهاد می کرد. تدبیر و تدبّر یکی از ویژگی های دیگر او بود.   شهید بهشتی در به راه انداختن جریان های اصیل اسلامی پیشتاز بود. تا پیرزوی انقلاب، او در تحقق خواست های امام و خنثی ساختن مانورهای سازشگرانه لیبرال ها نقش اصلی را ایفا می کرد. وی خطاب به روشنفکران وابسته و لیبرال ها نهیب می زد که «انقلاب اسلامی ما متولیانی این چنین نیاز ندارد.»   شهید مظلوم، نقش مهمی در تأسیس مجلس خبرگان و حفظ اصالت آن داشت. او اصرار می ورزید که باید ملت به کسانی رأی دهند که سوابق آنها نشانگر باور اسلام انقلابی باشد.   اندیشه سیاسی و اجتماعی شهید مظلوم ناشی از ایدئولوژی اسلامی و برداشت صحیح او از تعالیم اسلام بود، او را باید یک عالم اسلام شناس و یک مصلح روحانی دانست که به شیوه صد درصد اسلامی بدون دنباله روی از غرب یا التقاط میان اسلام و شیوه های غربی، طالب اصلاح جامعه بود. او می اندیشید که اسلام هم دین است و هم دولت، هم ایدئولوژی است و هم نظامی حکومتی.   پس از قیام امام خمینی(ره) مبارزات عقیدتی و سیاسی شهید بهشتی به طور رسمی و به صورت سازمان یافته، با تکیه بر رهبری امام که خود نیز تربیت یافتة مکتب او بود، در ابعاد گوناگون آغازشد. مبارزات عقیدتی وی بر این اساس بود که در مجامع روشنفکران راجع به مسائل اسلامی، آرا و نظرات نوینی اظهار می کرد که با طرز تفکر قشریون سنتی وفق نمی داد و لهذا برخی از آنان با وی به نزاع می پرداختند و بیش از همه یاران امام و انقلاب او را هدف تیرهای تهمت و افترا قرار می دادند و از سوی دیگر، آماج تیرهای سهمگین وابستگان به شرق و التقاطیون ماتریالیست و منافقان چندین چهره قرار گرفت که سرانجام در 7 تیر به صورت انفجار عقده ها و احقاد جاهلی بروز کرد.   بهشتی مردی بسیار تیزهوش و کاردان و مدبّر و خونسرد و بردبار بود و بااخلاق خویش و سکوت علی وارش درس وارستگی و تهذیب را القا می کرد. در تأسیس و سازمان دادن و هماهنگ کردن و تأکید بر لزوم تشکیلات مجامع اسلامی مهارت شگرفی داشت، امّا نقش عمده وی جهت دادن این مجامع به اسلام راستین انقلابی و هدایت آنها، در کانال واقعی و صراط مستقیم و جلوگیری از انحرافات و برداشت های غلط و غرب گرایی و شرق زدگی قشر روشنفکر بود. رابطه و سابقه او با امام خمینی(ره) و اعتماد کامل امام(ره) به وی، شهید بهشتی را در سال های مبارزه به صورت یکی از صاحبان سر ّامام و رازدار انقلاب درآورده بود و نقش خود را در این رهگذر به خوبی ایفا می کرد. بویژه در کارهای انقلابی، مانند اعتصاب ها، را هپیمایی ها، نوشتن اعلامیه ها، جبهه گیری ها و برخوردها صاحب نظر و قطب ارشاد و مرجع و تصمیم گیرنده بود. وی در انجام کارهای حساس، همواره از دوستان نزدیک و باوفای خویش مدد می گرفت و این جهات بود که، دشمنان انقلاب اسلامی سرانجام حزب جمهوری را مورد هدف قرار دادند، و اولین هدفشان از میان برداشتن رهبر حزب بود.

کلیدواژه ها: ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11759
زمان انتشار: 24 ژوئن 2020
| |
«شرک»، ریشه انحرافات اهل جهنّم است

خانواده آسمانی؛ جلسه 531؛ 1399/3/29

«شرک»، ریشه انحرافات اهل جهنّم است

شرک، دروغ و باطل است. چون امکان شراکت برای خدا وجود ندارد. از این رو، مشرک (اعتقادی، اخلاقی و عملی) در آخرت محروم از بهشت و مخلد در آتش است.

از دیگر عوامل اعتقادی که موجب جهنم رفتن انسان می‌شود، «شرک» است. درباره ی شرک گفتند: «مَن ماتَ یُشرِكُ بِاللَّهِ شَیئاً، دَخَلَ النّارَ[1]= هر كس در حالِ شرك ورزیدن به خدا بمیرد، وارد آتش مى‌شود». علت اینکه جهنمی است، این است که با یک اعتقاد دروغ زندگی می‌کند. شرک کلاً دروغ است و اصلاً باطل است. زیرا امکان شراکت برای خدا وجود ندارد. گفتیم شرک دو جور است: شرک اعتقادی و شرک عملی. بعضی ها از نظر اعتقادی شرک ندارند، امّا از نظر عملی و در عمل مشرک هستند. این هم خطرناک است. در «دُرالمنثور» از جابر نقل  است که: «سُئِلَ رَسولُ اللَّهِ صلى الله علیه و آله عَنِ الموجِبَتَینِ، قال: مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ خَیْرٌ مِنْها وَ هُمْ مِنْ فَزَعٍ یَوْمَئِذٍ آمِنُونَ وَ مَنْ جاءَ بِالسَّیِّئَةِ فَكُبَّتْ وُجُوهُهُمْ فِی النَّارِ هَلْ تُجْزَوْنَ إِلاَّ ما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ قالَ: مَن لَقِیَ اللَّهَ لا یُشرِكُ بِهِ شَیئاً دَخَلَ الجَنَّةَ، وَمَن لَقِیَ اللَّهَ یُشرِكُ بِهِ دَخَلَ النّارَ = از پیامبر خدا صلى الله علیه و آله درباره دو چیز واجب كننده [ى بهشت و دوزخ‌] سؤال شد. فرمود: «هر كس نیكى به میان آورَد، پاداشى بهتر از آن خواهد داشت و آنان از هراس آن روز ایمن‌اند؛ و هر كس بدى به میان آورَد، به رو در آتش‌ [دوزخ‌] سرنگون مى‌شود. آیا جز آنچه مى‌كردید، سزا داده مى‌شوید؟!»» و فرمود: «هر كس خدا را بدون آن كه بدو شرك بیاورد، ملاقات كند، به بهشت مى‌رود، و هر كس با شرك به خدا او را دیدار كند، به آتش مى‌رود». پس بنابر بر روایت فوق، عمل صالح و حسنه در آخرت موجب بهشتی شدن و در مقابل عمل سیئه، موجب جهنمی شدن انسان می‌شود. جهنمی شدن، یعنی وجودش را گناه بگیرد. یعنی غلبه ساختاری شخص با گناه است یا بالعکس، غلبه ساختاری با حسنه است که نجات پیدا می‌کند. غلبه خیلی مهم است. آن چیزی که به ذات و شخصیت انسان غلبه می‌کند و تعیین‌کننده است که انسان چه خواهد شد. حال، اگر کسی با گناه شرک، وارد صحنه آخرت بشود، به رو در آتش سرنگون می‌شود. این هم نتیجه کار خود فرد است. چون با دروغ آمده است. پس بهشت و جهنم وابسته به خود فرد هستند. بعضی‌ها یک عمر مشرک هستند. ولی اواخر عمر توبه می‌کنند و  با حسنه از دنیا می‌روند؛ اما یک عده هم هستند که تا آخر عمر موحدند، ولی لحظه آخر مشرک می‌شوند و کار را خراب می‌کنند. پس ملاک ورود به آخرت، تولد سالم است. همانطور که قرآن فرمود: «یَوْمَ لا یَنْفَعُ مالٌ وَ لا بَنُون   إِلاَّ مَنْ أَتَى اللَّهَ[2]بقلب سلیم= روزی که مال و فرزندان سودی نبخشند* مگر قلب سالم » یعنی برای خدا قلب سلیم ببرد. مرتد کیست؟ و چه جایگاه در نظام برزخی دارد؟ «ارتداد»، یعنی بازگشت از دین به کفر، شرک، شک و تردید. یعنی اگر انسان با یقین از دنیا نرود، موجب می‌شود انسان برای همیشه در جهنم بماند. قرآن می فرماید:«وَ مَنْ یَرْتَدِدْ مِنْكُمْ عَنْ دِینِهِ فَیَمُتْ وَ هُوَ كافِرٌ فَأُولئِكَ حَبِطَتْ أَعْمالُهُمْ فِی الدُّنْیا وَ الْآخِرَةِ وَ أُولئِكَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فِیها خالِدُونَ[3]= و هر کس از شما از دین خود برگردد و به حال کفر باشد تا بمیرد، چنین اشخاصی اعمال شان در دنیا و آخرت ضایع و باطل گردیده، و آنان اهل جهنّمند و در آن همیشه خواهند بود». کسی که کافر بمیرد، در واقع کل سرمایه‌ا‌ش را از دست داده است. اینها اصحاب نار و اهل آتش‌اند که در آن جاودان خواهند ماند. این یعنی کسی یک بنایی را بسازد، بعد خرابش کند. ارتداد، یعنی ممکن است شخص مؤمن هم باشد، ولی به جایی می‌رسد که آیات الهی را تکذیب می‌کند. گاهی هم شخص در اعتقادات مشکل ندارد. در اخلاق هم مشکل ندارد، ولی یک تحول اقتصادی در زندگی‌اش اتفاق می‌افتد. مثلا پولدار می‌شود، اما ظرفیت ندارد و به بی دینی و ارتداد می‌رسد. ما کسانی را داشته ایم که چون وابستگی های شدیدی به دنیا داشتند، مسیحی شدند. حتی به کشورهای دیگر سفر کردند تا راحت باشند. این وابستگی عملی به دنیا، باعث می‌شود که بعداً اعتقادشان را هم از دست بدهند و مرتد شوند. حالا قرآن می‌فرماید که هر کس از شما از دین خودش برگردد و بمیرد، در حالی که کافر است، همه کارها و زحماتش هدر رفته است. چون ساختار به هم پاشیده و نیز روح سالم به هم ریخته است. حتی آنهایی هم که به طور موقت جهنم می‌روند، برای این است که روحشان کاملاً سالم نیست، ولی اگر کسی روح سالم را با خودش ببرد که دیگر جهنم معنا ندارد. نبی اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) در صحیح بخاری از ابی‌حازم از سهل بن سعد نقل کردند: «إِنِّی فَرَطُكُمْ عَلَى الْحَوْضِ مَنْ مَرَّ عَلَیَّ شَرِبَ وَ مَنْ شَرِبَ لَمْ یَظْمَأْ أَبَدًا لَیَرِدَنَّ عَلَیَّ أَقْوَامٌ أَعْرِفُهُمْ وَیَعْرِفُونِی، ثُمَّ یُحَالُ بَیْنِی وَبَیْنَهُمْ فَأَقولُ: إنَّهُم مِنّی؟ فَیُقالُ: إنَّكَ لاتَدری ما أحدَثوا بَعدَكَ، فَأَقولُ: سُحقاً سُحقاً لِمَن غَیَّرَ بَعدی[4]=  من پیشرو شما در كنار حوض هستم. اگر كسى [از آن‌] بنوشد، دیگر هرگز تشنه نخواهد شد. مردمانى بر من وارد مى‌شوند كه هم من آنها را مى‌شناسم و هم آنها مرا مى‌شناسند. سپس میان من و آنان مانعى ایجاد مى‌شود. پس من مى‌گویم: [پروردگارا!] آنان از [امّت‌] من‌اند. در جواب گفته مى‌شود: تو نمى‌دانى كه پس از تو، چه‌ها كردند و من مى‌گویم: نابود باد، نابود باد آن کسانی كه پس از من، [آیین و سنّتم را] دگرگون ساختند. ارتداد یعنی بعد از پیغمبر همه آن چیزی که حضرت آورد را کنار بگذاری و برای خودت یک داستان و ماجرای جدیدی درست بکنی. صحیح بخاری از ابو هریره از نبی اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) نقل کرده: «بَیْنَا أَنَا قَائِمٌ إِذَا زُمْرَةٌ، حَتَّى إِذَا عَرَفْتُهُمْ، خَرَجَ رَجُلٌ مِنْ بَیْنِی وَ بَیْنَهُمْ، فَقَالَ: هَلُمَّ فَقُلْتُ: أَیْنَ؟ قَالَ: إِلَى النَّارِ وَ اللَّهِ. فَقُلْتُ: وَ مَا شَأْنُهُمْ؟ قَالَ: إِنَّهُمْ إرْتَدُّوا بَعْدِکَ عَلى‏ أَدْبارِهِمْ الْقَهْقَرَى ثُمَّ إِذَا زُمْرَةٌ، حَتَّى إِذَا عَرَفْتُهُمْ، خَرَجَ رَجُلٌ مِنْ بَیْنِی وَ بَیْنَهُمْ، فَقَالَ: هَلُمَّ، قُلْتُ: أَیْنَ؟ قَالَ: إِلَى النَّارِ وَ اللَّهِ. قُلْتُ: مَا شَأْنُهُمْ؟ قَالَ: إِنَّهُمْ ارْتَدُّوا بَعْدِکَ عَلى‏ أَدْبارِهِمْ الْقَهْقَرَى فَلاَ أُرَاهُ یَخْلُصُ مِنْهُمْ إِلَّا مِثْلُ هَمَلِ النَّعَمِ [5]= در حالی كه من در آنجا ایستاده‌ام، گروهی از اصحاب مرا می‌آورند تا من آنها را می‌شناسم. مردی از میان من و آنها خارج می‌شود و ندا می‌دهد: بشتابید! من فریاد می‌زنم كجا؟ می‌گوید: به خدا سوگند به سوی آتش دوزخ! می‌گویم: مگر آنها چه كار كردند؟ می‌گوید: آنها بعد از تو، به گذشته ی پست و جاهلی خود عقبگرد نمودند. سپس گروهی از صحابه را می‌آورند تا من آنها را می‌شناسم، مردی از میان من و آن‌ها خارج می‌شود و ندا می‌دهد: بشتابید! من فریاد می‌زنم كجا؟ می‌گوید: به خدا سوگند به سوی آتش دوزخ! می‌گویم: مگر آنها چه كار كردند؟ می‌گوید: آنها بعد از تو به گذشته پست و جاهلی خود عقبگرد نمودند. از این‌رو نمی‌بینم آنها را مگر این كه همه را وارد دوزخ می‌سازند و كسی از آنها نجات نمی‌یابد، مگر تعداد بسیار كمی از آنها مثل شترهای بی‌چوپان ». امام علی (علیه السّلام) در این باب می‌فرمایند: «و الذی نفسی بیده لتفرقن هذه الامة علی ثلاثة و سبعین فرقة کلها فی النار الا فرقة وَ مِمَّنْ خَلَقْنا أُمَّةٌ یَهْدُونَ بِالْحَقِّ وَ بِهِ یَعْدِلُون و هذه التی تنجو من هذه الامة= سوگند به آن كس كه جانم به دست اوست، این امت به 73 فرقه تقسیم می‌شوند که 72 فرقه آنها جهنمی هستند و فقط یک فرقه نجات پیدا می‌کند. از خلقی که آفریده‌ایم، فقط یک فرقه‌ مردم را به حق هدایت می‌کند و به حق حکم و دادگری می‌کند. این همان فرقه نجات‌یافته این امت است ». بنابراین، اگر کسی در مورد اصول اعتقادات شک و تردید سراغش آمد، خودش را معطل نکند و زودتر مشکلش را حل کند. اگر خدای نکرده در این وضعیت بماند و بمیرد، خیلی بد می‌شود. جهنم امری عارضی است؛ نه حقیقی جهنم، یک امر عارضی است. یعنی امری نیست که اصالت داشته باشد. آنچه اصالت دارد، بهشت است. مثل بچه‌ای که وقتی به دنیا می‌آید، آنچه که برایش اصالت دارد، دنیاست. مریضی و درد و بد متولد شدن، عارضی هستند که ناشی از عدم هماهنگی به دنیاست. و گرنه دنیا جای عذاب نیست. تمامش رحمت الهی است. بهشت هم همین‌طور است. بهشت هم یکسره رحمت الهی است. مگر کسی که با بهشت هماهنگ نباشد که اذیت می‌شود. حالا این هماهنگ نبودن، در سه وجه است: یا در جنبه اعتقادات است و یا اخلاق و یا اعمال. پس اگر بهشتی یا جهنمی هستیم، به جهت اعتقادات، اخلاق و اعمالمان است. ممکن است کسی اعتقاداتش خوب باشد، ولی خُلقش کار را خراب ‌کند. بعضی ها نه اعتقادات شان خوب است و نه اخلاق شان. ولی در عمل، دچار لاابالی‌گری و سهل‌انگاری هایی هستند که فشار قبر می‌آورد. مثلاً پرهیز از نجاسات نکرده. آن طهارت شرعی را که باید بگیرد را رعایت نمی‌کند؛ مثلا  در وضو یا نماز یا روزه یا حج یا صدقه دادن یا انفاق کردن سهل‌انگاری کرده است. اینها اعمالی هستند که می‌توانند برای انسان جهنم بیاورند. جهنم هم مرتبه دارد. پایین ترین مرتبه جهنم برای کسانی است که مشکلات عملی داشته و در شریعت ضعف دارند. مثلاً کسی حجابش را رعایت نکرده یا مسائلی از این قبیل که البته آن هم خیلی سنگین است. بدتر و پایین‌تر از آن که خیلی وحشتناک است و به راحتی هم انسان از آن نجات پیدا نمی‌کند، جهنم اخلاق است. مثل آدم‌های بداخلاق و بدبین و حسود و تندخو و زودرنج و حساس که به اندازه ی قرن های آخرتی طول می‌کشد تا یک نفر نجات پیدا کند. گاهی شخص اصلاً ریشه ندارد؛ و همیشه در جهنم باقی می ماند. یعنی «أُولئِكَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فِیها خالِدُونَ[6]= اهل دوزخند و در آتش آن همیشه معذب خواهند بود». دیگر نجات پیدا نمی‌کند. چون اساساً اعتقادی برای "شدن" نداشته است. اصلاً آخرت را قبول نداشته است. مثل بچه‌ای که در رحم مادر مسیرش به سمت تولد سالم نیست و به سمتی رفته که ناقص‌الخلقه به دنیا می‌آید.  جهنم/کفر و شرک و ارتداد پی نوشت: [1] . مجلسی، بحارالانوار، ج 3، ص5. [2] . سوره شعراء، آیات 89-88. [3] . سوره بقره، آیه 217. [4] . حر عاملی، اثبات الهداه، ج3، ص390. [5] . صحیح بخاری، ج 5، ص 2407 حدیث 6215؛  کنزالعمال هم ج 11، ص132، حدیث 30918. [6] . سوره بقره، آیه 39. قا281

صوت

1 - «شرک»، ریشه انحرافات اهل جهنّم است

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11758
زمان انتشار: 24 ژوئن 2020
| |
شرح صدر، نوری است که خدا در دل مؤمن می‌اندازد

قلب، جلسه 33، 1390/01/20

شرح صدر، نوری است که خدا در دل مؤمن می‌اندازد

علامت این که کسی نور شرح صدر را دارد یا نه، این است که شخص از خانة فریب دنیا دوری می کند و برای  بازگشت به خانه ی جاوید خود را آماده می کند.

درباره شرح صدر و گشادگی دل، حدیثی را که از پیامبر گرامی (صلی‌الله‌علیه‌وآله) خواندیم این بود:«الرّسول (صلی الله علیه و آله)- رُوِیَ أَنَّ النَّبِیَّ (صلی الله علیه و آله) قَرَأَ أَ فَمَنْ شَرَحَ اللهُ صَدْرَهُ لِلْإِسْلامِ فَهُوَ عَلی نُورٍ مِنْ رَبِّهِ فَقَالَ إِنَّ النُّورَ إِذَا وَقَعَ فِی الْقَلْبِ انْفَسَحَ لَهُ وَ انْشَرَحَ قَالُوا یَا رَسُولَ اللَّهِ فَهَلْ لِذَلِکَ عَلَامَهْ یُعْرَفُ بِهَا قَالَ التَّجَافِی عَنْ دَارِ الْغُرُورِ وَ الْإِنَابَهُ إِلَی دَارِ الْخُلُودِ وَ الِاسْتِعْدَادُ لِلْمَوْتِ قَبْلَ نُزُولِ[1] الْمَوْتِ [2]= از پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) روایت شده است: حضرت رسول (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله) آیه‌ی «أَ فَمَنْ شَرَحَ اللهُ صَدْرَهُ لِلْإِسْلامِ فَهُوَ عَلی نُورٍ مِنْ رَبِّهِ»(زمر/22) را قرائت نمود و فرمود: «این نوری است که خداوند در دل مؤمن می‌افکند، پس سینه‌اش گشاده گردد». عرض کردند: «آیا این نشانه‌ای هم دارد تا به آن شناخته گردد؟» فرمود: «آری! بازگشت به خانه‌ی جاوید و دوری از خانه‌ی فریب و آمادگی برای مرگ قبل از آمدنش.» در جلسه گذشته به طور مبسوط بسیاری از علائم انشراح صدر را خدمت عزیزان عرض کردیم که طبق فرمایش رسول اکرم (صلی‌الله‌علیه‌وآله) تجافی از دنیا و رو کردن به سمت آخرت، از عوامل شرح صدر بود. جلسه قبل حالت «تجافی» را توضیح دادیم. گاهی این حالت تجافی را خود فرد در خود ایجاد می‌کند. یعنی زیاد به دنیا نمی‌چسبد و آماده حرکت و رخت بربستن از دنیا است. گاهی هم این حالت را خداوند برای بنده‌هایی که خیلی دوست شان دارد، ایجاد می‌کند. چون آدم‌های قابل و باظرفیتی هستند. یعنی وضعیتی را خدا برایشان رقم می زند که در دنیا خیلی آب خوش از گلوی‌شان پایین نمی‌رود. مثل کسانی که مریض شده اند. با ذکر شریف «الحمدلله» می‌توان از چسبندگی به دنیا، رها شد تجافی خیلی حالت مهمی است و انسان خودش باید با شعور و آگاهی و معرفت برای خودش ایجاد کند. یعنی به سمت هر چیزی که می‌رود و هر دارایی یا کمالی که پیدا می‌کند، باید با ذکر شریف «الحمدلله» باشد. «الحمدلله» یعنی این مال من نیست. انسان باید بداند که هر چیزی را که به دست می‌آورد، قرار نیست همیشه مال او باشد. وقتی کسی خودش را نشناسد، فکر می‌کند که یک حیوان است و باید متعلقات حیوانی و جمادی و نباتی[3] داشته باشد و قرار است این حیوانیت با او باشد. اما باید توجه داشت که نه اینها قیمت انسان است نیستند و نه انسان شایسته ی اینهاست. ممکن است خداوند اینها را یک مدت به من بدهند، اما میزان بهره ­برداری من از این کمالات فراز و نشیب دارد. یک موقع مستأجرم، یک موقع صاحبخانه هستم. زمانی صاحبخانه هستم، بعدش مستأجر می‌شوم. یک موقع پولدار هستم و یک موقع فشار اقتصادی و ورشکستگی دارم. یک زمان لباس دارم در زمانی دیگر ندارم. گاهی جواهرات یا اتومبیل هست، یک موقع  نیست. این متعلقات قیمت ما و حقیقت ما نیستند. اما خطر این تعلقها این است که در صورتی که دلبستگی ایجاد شود، کنده شدن از آن، انسان را تا سرحد سکته و خودکشی می‌برد. نداشتن یک نعمت، نباید مانع از انشراح قلب شود کسی که افسرده است به خاطر اینکه بچه ­دار نمی‌شود، این آدم خودش را نمی‌شناسد. اما باید بگوید: حال که خدا نخواسته که بچه ­دار شوم، اما نیتش را دارم، خدایا! اگر من بچه داشتم، بچه خوبی تربیت می‌کردم. چه بسا اگر بچه­ دار بودم، بچه خوبی تربیت نمی‌کردم، بچه من فردا گناه می‌کرد و در نامه عمل من می‌نوشتند. حالا که بچه ­دار نشده ام، خدا برای من در قیامت جبران می‌کند و ثواب داشتن یک بچه خوب و نسل خوب را تا قیامت در نامه عملم می‌نویسد. علاوه برآن، می‌توانم هزاران بچه دیگر داشته باشم. زیرا بچه ­های دیگران هم بچه­ های من هستند. شما روی هر انسانی که کار تربیتی انجام بدهید، در روز قیامت به صورت بچه تو محشور می‌شود. چه آدم بزرگ باشد و چه بچه باشد. شما می‌توانید با پول یعنی با جمادات، سرمایه ­گذاری کنید و هزاران بچه برای قیامت خودتان بخرید. کسی که در کار فرهنگی سرمایه ­گذاری می‌کند و از قِبَلِ این کار فرهنگی، انسان‌های زیادی هدایت می‌شوند، تا قیامت ثواب اعمال خودشان و نسل‌شان در نامه عمل این فرد هم هست. مثلاً کسی با خانه‌اش سرمایه‌گذاری کرده و خانه‌اش را برای تربیت مردم وقف کرده، از یک کمال جمادی مثل ساختمان، برای رشد یک کمال انسانی استفاده کرده است. یا کسی به مسجد کمک کرده، به حرم کمک کرده، در این مکان‌ها انسان‌هایی آمده و هدایت شده‌اند؛ یک دفعه می‌بینید که این شخص در قیامت در حالی محشور می‌شود که نامه عمل صالح هزاران و میلیون‌ها انسان در نامه عمل او نیز هست. این خیلی بُرد کرده است و نیاز نیست یک بچه یا دو بچه داشته باشد. این بی ­سلیقگی است که من فکر کنم یک بچه یا دو بچه خودم کافی است. چه بسا بچه من هیچ وقت خودش تربیت نشود، ولی من می‌توانم هزاران بچه دیگر را تربیت کنم و در نامه عمل من باشند. در مورد کمالات حیوانی هم همینطور است. مثلاً اگر کسی کمالات حیوانی نداشته باشد و ناآرام می‌شود، در حالی که کمالات خیلی بالاتری هم وجود دارد که انسان می‌تواند با آنها آرامش داشته باشد. نداشتن کمالات حیوانی هم می‌تواند مشکل باشد، اما فقط به اندازه یک مشکل ذهنی است که می‌شود حلش کرد. مشکل قلبی و روحی نیست. اما بعضی‌ها اینطور مسائل را به جای اینکه در ذهن خودشان نگه دارند، در دل خودشان می‌ریزند. ریختن کمالات غیر الهی در دل، جای خدا را گرفته و دل را ناآرام می‌کند به محض اینکه شما مشکلی که مربوط به ذهن است را در دل ریختید، جای خدا را اشغال کرده اید. در نتیجه می‌شوی یک غاصب، دزد و حق انسان است که در این حالت ناآرام باشد. دیگر دل آرامش ندارد. چون دل جای آرامش و شادی است. یعنی دل خدا و معصومین (علیهم‌السلام) که خانواده آسمانی‌ات است و قرار است با آنها بینهایت زندگی کنید. دل باید با ملائکۀ الله و بهشت، پُر شود. وقتی هیچ کدام از اینها در دل تو نیست و تو بیرون‌شان کرده اید، معلوم است که جایش غصه خوردن برای کمالات حیوانی را آورده اید. بنابراین، این دل روی آرامش و روی شادی را نخواهد دید. یعنی پولدار هستی، ولی شاد و آرام نیستی. به جای اینکه خودت را به خدا بفروشی: «القَلبُ حَرَمُ الله وَ لا تُسکِن حَرَمَ الله غَیرَ الله= دل حرم خداست، در حرم خدا غیر خدا نباید باشد». معلوم است که خودت را به کمالات جمادی، نباتی، حیوانی فروخته‌ای. شرح صدر، یعنی «به دست آوردن و از دست دادن چیزی» برای انسان یکسان باشد پیامبر فرمود: علامت اینکه یک نفر گشادگی دل دارد، این است که این شخص «تجافی عن دار الغرور=دوری از سرای غرور» دارد. یعنی چسبیده به دنیا نیست. نشانه‌اش هم در قرآن بیان شده در آنجا که می فرماید:« لِكَیْلَا تَأْسَوْا عَلَى مَا فَاتَكُمْ وَلَا تَفْرَحُوا بِمَا آتَاكُمْ [4]= تا بر آنچه از دست‏ شما رفته، اندوهگین نشوید و به [سبب] آنچه به شما داده است،‏ شادمانى نكنید.» یعنی با به دست آوردن چیزهای دنیایی، نه آنقدر خوشحال می‌شود و با از دست دادن شان نه آنقدر غمگین که تعادلش را از دست بدهد. ممکن است از نظر عاطفی آسیبی ببیند. مثلاً همسرش فوت کرده، در حالی که  به او انس داشته و حالا  گریه می‌کند. این علامت رحمت است و عیبی ندارد. یا فرزندش فوت کرده و گریه می‌کند. این علامت رحمت است که انسان دلش تنگ می‌شود، اما بخش آرامش وجودش هیچ وقت به هم نمی‌ریزد. یعنی این شخص اگر بیاید دو رکعت نماز بخواند، باز به همان شیرینی و آرامش قبل، نمازش را خواهد خواند. اصلاً سر حوادث روزگار با خدا درگیر نمی‌شود و حیثیت انسانی­ اش زیر سؤال نمی‌رود و هیچ وقت احساس حقارت، پستی، کوچکی، ناامیدی و پوچی نمی‌کند. می‌گوید: «الحمدلله» اینها همه مال خداست، مال من نیست. دو سپر مهم «الحمدلله» و «سبحان الله»  به دل آرامش می‌دهند ما دو سپر مهم داریم: «الحمدلله» و «سبحان الله» که به دل ما خیلی آرامش می‌دهد و از شخصیت ما حفاظت می‌کند. سپر «الحمدلله» نمی‌گذارد ما پررو و لوس شویم. سپر «الحمدلله» را جلوی شیطان می‌گیریم و این سپر نمی‌گذارد شیطان به ما حمله کند. شیطان هر وقت خواست حمله کند، تا بگویی «الحمدلله» مشکل حل می‌شود. سپر الحمدلله نمی‌گذارد ما فخرفروشی کنیم، یا دیگران را ریز ببینیم. چون زمانی من احساس می‌کنم از یک نفر بهتر هستم که احساس کنم خودم یک کمالی دارم برتر از دیگران. پس با یک نمازشب و خواب خوب و توفیق عبادت و حج رفتن و کربلا رفتن و کارهای خیر، خودم را برتر از دیگران نمی‌بینم و می‌گویم: خدایا من اینطوری بیشتر بدهکار شدم. چون تو به دست من اینها را جاری کردی و بدهکاری­ام بیشتر شد. نه اینکه بگویم قیمتم بالا رفت. دقت کنید! وقتی می‌گوییم «الحمدلله»، این ذکر فوق­ العاده کار می‌کند، چون اسم اعظم و یک شاه­ کلید است. سپر «سبحان الله» را جلوی خدا می‌گیریم. «سبحان الله» یعنی خدا حکیم است. خدا کار عبث نمی‌کند. خدا بی‌نیاز و صمد است. خدا نیازی به من و عبادت من و اطاعت من و خلقت من ندارد. پس اگر من را خلق کرده و از من عبادت و اطاعت خواسته، لطفی در حق من بوده که من را به جاودانگی خودش برساند. خداوند خواسته است تا با خلقت من، اسماء و صفات خودش را در من جلوه بدهد و من را به خوشبختی ابدی و سعادت ابدی برساند. پس خدا محتاج نیست و ظلم نمی‌کند. بنابراین، اگر اتفاقی در دنیا برای من افتاد، زود با خدا درگیر نمی‌شوم. رابطه ­ام با خدا انگلی نیست که بگویم خدایا! اگر به من دنیا دادی و کمالات جمادی، نباتی حیوانی دادی، خدای خوبی هستی و دوستت دارم؛ ولی اگر ندادی، اصلاً خدای خوبی نیستی. اگر بی ­پول و گرسنه شدم، تو خدای خوبی نیستی. این رفتار آدمی است که خودش را جماد، گیاه و حیوان معنا می‌کند. خداوند انسان را به صورت خودش خلق کرده است امام صادق(علیه‌السلام) فرمود: اگر به مورچه بگویند خدا چه شکلی است؟ می‌گوید: خدا مثل خودمان است. چهارتا شاخک مثل ما دارد. خدای مورچه شبیه مورچه است. اما در حقیقت، خدای انسان شبیه انسان است: «خَلَقَ الله تَبارَکَ وَ تَعالی آدَمَ عَلی صُورَتِه[5] = خداوند انسان را به صورت خودش خلق کرده». ما باید صورت خدایی داشته باشیم. ولی در جامعه معمولاً خدایی که به ما معرفی شده، خدای حیوانات، گیاهان و جمادات است. این خدا را آدم نمی‌تواند دوست داشته باشد. یک خدای ضعیف و به درد نخوری که نه می‌تواند برای من شادی ایجاد کند و نه آرامش. اگر خدای من نتواند برای من شادی و آرامش بیاورد و ورای همه مسائل دیگر برای من عزیز باشد، این از یک شوهر یا از یک زن هم برای من ضعیف­تر است. خدایی که با خانه، اتومبیل و مدرک تحصیلی برابری نمی‌کند، این چه خدایی است؟ این یک خدای بی ­عرضه، کوچک و به درد نخور است. همان بهتر که با این خدا دشمنی کنیم. اما خدای حقیقی، حق، رب العالمین و الله تبارک و تعالی از همه چیز عزیزتر و شیرین­تر است. محبوب حقیقی دل انسان است. اگر خانمی با اینکه همسر دارد، مرد دیگری را به همسرش ترجیح بدهد و شوهرش را به او بفروشد، این کار قبیح است. یا کسی پدر و مادر یا برادر و خواهرش را به کس دیگری بفروشد، کار زشتی است. حال کسی خدا را می‌فروشد به بچه ­اش، به شوهرش، به لباسش، به شکمش، معلوم است که خدای او یک خدای بی­عرضه است. این خدا را باید دور ریخت و همان بهتر که بفروشی. اما کدام خدا عزیز است؟ خدایی عزیز است که من حاضر نباشم به هیچ چیز او را بفروشم. حاضرم جانم را فدایش کنم. این خیلی خدای خوبی است. این خدا قیمت دارد. خدایی که من می‌توانم عاشقش شوم، اینقدر قیمت دارد که حاضرم همه دلم را به او بدهم. حاضرم فقط برای او نماز بخوانم. فقط او را یاد کنم. فقط او را عبادت کنم. این خدا به درد عبادت و رفاقت و رفت و آمد و به درد بغل کردن و بوسیدن می‌خورد. اما خدایی که من با یک مشکل اقتصادی، نباتی، بدنی، یا با یک مشکل در خانواده، بتوانم فراموشش کنم، اینقدر جان نداشته باشد که به من شادی و آرامش بدهد و من احساس بدبختی و شکست و بیچارگی کنم، این خدا خدایی است که اصلاً هیچ قیمتی ندارد. در بحث های مشاوره، اگر آقایی بیاید بگوید، خانمم من را فروخته، یا بچه‌ام من را فروخته. اول ما می‌گوییم تو چه کار کردی که بچه‌ات یا خانمت تو را فروخته؟ معلوم می شود که تو عرضه نداشتی دل یک زن را به دست بیاوری. خدایی که دل من را به دست نیاورد و من بتوانم راحت او را بفروشم و بروم گناه کنم، این خدا به درد نمی‌خورد. زیرا خدای حقیقی و کمال مطلق یک معشوقِ دلبر است. اگر واقعاً او را بشناسیم، محال است که دل از ما نَبَرَد. اگر این خدا را فروختم، نشانه ی این است که به اندازه کافی دل من را نبرده و من او را نشناخته‌ام. اما الله که کمال مطلق، زیبایی مطلق، جمال و جلال مطلق است، آنقدر می‌ارزد که آدم برایش همه کاری بکند. می‌ارزد همه چیزش را فدایش کند. ولی من متأسفانه خودم را اینطوری نشناخته‌ام. چون خودم را نشناختم، خدایم را هم نشناخته ام. خدای هر کس لایق خود اوست. این همان جیزی است که دانشمندی گفت: بزرگی خدای هر کس به اندازه ی بزرگی و سلامت فکرش در باره ی خداست. خدای ضعیف را باید رها کرد و دنبال خدای حقیقی رفت اگر زندگی ­ات آرامش ندارد، اگر اضطراب داری، اگر آدم بی ­لیاقتی هستی، اگر گناه می‌کنی، اگر شاد و آرام نیستی، لایقت همین خدایی بوده که در همین حد توانسته به تو توان بدهد. اما اگر آدم قدرتمند و شاد و آرام و باشخصیت و موفق و امیدواری هستی و در زندگی ­ات احساس پوچی نداری و هیچ چیز نمی‌تواند روحیه ­ات را کسل و خوار و کوچک کند، هیچ چیز نمی‌تواند تو را به اضطراب و افکار منفی بکشاند، باید گفت مبارک باشد، عجب خدای قشنگی داری. پس اگر ما ضعیف هستیم، علتش این است که خدای ما ضعیف است. اگر ما آدم بی­ عرضه ای هستیم و دائم شکست می‌خوریم، خدای ما هم بی­ عرضه و شکست ­پذیر است. باید دنبال خدای حقیقی و «الله رب العالمین» بگردیم. او رب العالمین است. وقتی جلویش می‌ایستی، باید از او قدرت بگیری و برای همین باید بگویی، من هیچ کس را جز تو قبول ندارم و از هیچ کس جز تو کمک نمی‌خواهم. «إِیَّاكَ نَعْبُدُ وَ إِیَّاكَ نَسْتَعِینُ» من فقط تو را عبادت می‌کنم و جلوی کسی اصلاً خم نمی‌شوم. به غیر از تو، از کس دیگری هم کمک نمی‌خواهم. هر کس هر چه دارد، تو به او داده‌ای. همه کمالات و دارایی‌ها و قشنگی‌ها مال آن اللهی است که مالک و مدبر همه عوالم است. این الله می‌ارزد برایش نماز بخوانی، می‌ارزد با او رفیق شوی و با این الله دیگر من غصه­ ای ندارم. از مهرت ای خورشید جان، چون ذره ام هر سو روان          مجذوب حسن دیگران، ای ماه خوبان نیستم با این خدا دیگر هیچ کس نمی‌تواند من را تحقیر کند. دوست نداشتن هیچ کس من را اذیت نمی‌کند. بی­محلی و پشت کردن هیچ کس اصلاً روی روحیه من نمی‌تواند اثر بگذارد. چون من با کسی و با کانونی از عشق روبه ­رو هستم. وقتی اینطور شد، اگر شوهر محل نگذارد، اصلاً زن ککش نمی‌گزد. زن اگر محل نگذارد، شوهر اصلاً ککش نمی‌گزد. بچه ­ها محل نگذارند، آدم احساس نمی‌کند که باخته است. به کسی که می‌گوید «اگر شوهرم به من محل نگذارد، من که تمام جوانی ­ام را پای این آدم ریخته ام، پس بدبخت و بیچاره شدم، باید گفت: اگر از همان اول همه جوانی ­ات را پای خدا می‌ریختی، شوهرداری­ ات را هم پای خدا می‌ریختی، چه شوهرت قدر بداند و چه نداند، چون شوهرداری­ ات را پای خدا ریخته‌ای، قیمتش با خدا بالا رفته است. انسان باید بگوید: من اصلاً دنبال این نیستم که کسی از من تشکر کند. چون اصلاً از همان اول برای هیچ کس جز الله کار نکرده ام. برای همین، غصه‌ای هم ندارم. سود و درآمدم همیشه پیش خدا محفوظ است. آن هم نه به اندازه دنیا، بلکه به اندازه ابدیت محفوظ است. چون از اول خودم را به کانون عشق و عاطفه پیوند داده ام. این علامت  شرح صدر است. کسی که با پول به هم می‌ریزد، سینه ­اش کوچک است که پول می‌تواند او را تکان بدهد. کسی که با بچه، شوهر، زن، خانه، مدرک تحصیلی، شغل، رأی آوردن یا نیاوردن، با انتخاب شدن یا نشدن و با این چیزها بالا و پایین می‌شود یا شاد و مضطرب می‌شود، سینه ­اش خیلی کوچک و فقط به اندازه دنیاست. یعنی سینه‌ای که می‌تواند جای بینهایت باشد، به زور دنیا را در این سینه کرده است. اما وقتی می‌گویی:«لا إله إلا الله»، یعنی در این سینه جز یک بینهایت، چیز دیگری نیست. این سینه تا اینقدر بزرگ است. مگر کسی می‌تواند این را به راحتی عصبانی کند؟ کسانی که زود عصبانی می‌شوند، آدم‌های پرخاشگر و زودرنج و لوس و حساسی هستند که سینه ­شان تنگ است. همه اینها برمی‌گردد به خودشناسی، این خودش را نمی­شناسد. عشق به خانه‌ی فریب، شرح صدر را از انسان می‌گیرد معنای انشراح خیلی مهم است. حضرت می‌گوید: آدمی که قلبش انشراح دارد، اول به دنیا نمی‌چسبد و دوم همه سمت و سوی قلبش به سمت آخرت است. از این رو بود و نبود دنیا نمی‌تواند روی اعصاب و دل او تأثیر بگذارد. «التجافی عن دار الغرور» یعنی نچسبیدن به خانه فریب. همه اینها برای انسان، فریبکاری است. کمالات «جمادی، نباتی، حیوانی‌» انسان را فریب می‌دهند و متأسفانه من خودم را به اینها فروختم و فکر می‌کردم قیمتم همین‌ها است. این یعنی غرور و فریب. یعنی قیمتم یک چیز دیگر بوده و من اشتباهاً آن را به چیز دیگری فروختم. غرور، یعنی من خیلی سرم کلاه رفته است. در پی دوست به کوی دگران می گردم                    یار در خانه و من گرد جهان می گردم آقایی از هم ­محلی های ما  خیلی دنبال این بود که گنج و زیرخاکی پیدا کند. به  شهرستان ها می رفت و در کوه و اطراف آن می‌گشت. خیلی عمرش را روی این کار گذاشته بود. بعد خانه ­اش افتاد در طرح شهرداری. شهرداری خانه را از او گرفت و پولش را به او داد. او هم رفت یک جای دیگر و خانه خرید.. بعداً شهرداری از خانه این آدم گنج پیدا کرد. وقتی که این خبر را شنید و فهمید خانه ­ای که 30 سال در آن بوده، گنج داشته و او از آن  استفاده نکرده، سکته مغزی کرد و مرد. آدم‌ها اینطوری هستند، گنج خودشان را پیدا نمی‌کنند و نمی‌فهمند خودشان چقدر قیمت دارند. ما اصلاً سراغ گنج خودمان نرفته‌ایم. اصلاً نفهمیدیم چه کسی هستیم و چقدر قیمت داریم و همین، بعداً برای آدم سکته می‌آورد. آدم 50 سال نماز بخواند و بعد بفهمد که هیچ کدام قبول نبوده و عمر و جوانیش را مفت تلف کرده و چه بیخود عمرش را به پای این و آن ریخته است. این واقعاً سکته دارد. اگر یک ساعت از عمرش را پای خدا می ­ریخت، خدا خیلی قدر می‌دانست. یک ساعتش را پای فاطمه زهرا و پای امام زمان (علیهم السلام) می‌ریخت، این برایش می‌ماند. عمرش را مدام، به پای زن و بچه و شوهر و ... ریخت. نه اینکه به خانواده نباید خدمت کنیم، آن سر جای خودش. ولی برای چه کسی خدمت کنیم؟ یک موقع خدمتی که می‌کنیم، برای نیاز و وابستگی و گدایی خودمان است که این خوب نیست. ولی گاهی من با استغنا برای خدا خدمت می‌کنم و می‌ریزم پای همسرم. قشنگی عشق در اسلام هم به همین است که انسان با یک عشق ابدی عاشق همسرش است. به آدم ها هم براساس کمالات جمادی و نباتی و حیوانی محبت نمی‌کنم. آدمها به قیمت خدا برایم عزیز هستند. چون هر کدامشان روح الهی دارند. سیاه و سفید و عرب و افغانی ندارند. همه قشنگ و خوب هستند. چون همه روح خدا را دارند و نفخه الهی در همه هست. همه برای من عزیز هستند و آن وقت خدمتی هم که من به این آدم‌ها می‌کنم، از روی ظاهر نیست. خدمتی که به آنها می‌کنم، به خاطر قیمت روحشان است. نه کاری با زن بودن‌شان دارم و نه با مرد بودن‌شان و نه با سفیدپوستی و سیاه­پوستی­ شان. نه کاری با پول‌شان و نه کاری با فقیر بودن‌شان دارم. مرا عهدی است با جانان که تا جان در بدن دارم                هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم تنبلی و بی‌حوصلگی مانع شرح صدر است از علامت‌های گشایش دل، این است که شخص بی­ حوصله و تنبل نیست. آد‌‌م‌هایی که در زندگی شکست می‌خورند، این شکست محصول بی حوصلگی و تنبلی­ شان است چه در دنیا و چه در آخرت. آدم‌هایی که قیمت خودشان را می‌شناسند، آدم‌های بی ­حوصله و تنبلی نیستند. امام (علیه‌السلام) فرمود: کلید همه بدبختی‌های دنیایی و آخرتی افراد در دو چیز است: بی­ حوصلگی و تنبلی. آدم بی­ حوصله و تنبل، نه سعادت دنیایی می‌تواند داشته باشد، نه دلخوشی و شادی دنیایی دارد. هر چه نعمت هم بخواهد داشته باشد، به شادی و آرامش نمی‌رسد و آخرتش هم از دست رفته است. «و الإنابۀ إلا دار الخلود= و بازگشت به سرای جاودانگی». یعنی رویش به سوی بهشت و جاودانگی است و قیمت خودش را کمتر از جاودانگی نمی‌بیند و چهار مرحله ی «انتخاب‌ها، ارتباط‌ها، رفتار و افکار» او همه­ بر مبنای ابدیت است. چون خودش را ریز نمی ­بیند و همانطوری که خدا خلقش کرده، به بزرگی خدا برای خودش قیمت قائل است. قلب/ شرح صدر/ الحمدلله/ سبحان الله/ پی نوشت: [1] . در بعضی روایات، «حلول الفوت» هم گفته شده است. [2] . تفسیر اهل بیت علیهم السلام ج۱۸، ص۱۹۴؛ روضه الواعظین، ج۲، ص۴۴۸. [3] . متعلقات حیوانی، مثل ازدواج، تشکیل خانواده، تعلقات خانوادگی، کار، تفریح، مسکن­ گزینی، زندگی اجتماعی، مقام، سلسله مراتب مقامات اجتماعی، متعلقات نباتی، زیبایی، جوانی، طراوت، پوست خوب، موی خوب، قیافه خوب، زیبایی‌های دیگر، غذا خوردن، غذا نخوردن، اشتها، شهوت غذا، رشد، تغذیه، تولیدمثل ، ... متعلقات جمادی مثل داشتن خانه، اتومبیل لباس و جواهرات و پول و ... . [4] . سوره حدید/23. [5] . اصول کافی، ج1، ص134. ع ل 383

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ، ،

Top
برای عضویت در خبرنامه پست الکترونیکی خود را وارد کنید

خبرنامه سایت منتظران منجی

Stay informed on our latest news!

اشتراک در خبرنامه سایت منتظران منجی feed