www.montazer.ir
شنبه 6 ژوئن 2026
شناسه مطلب: 11863
زمان انتشار: 11 اوت 2020
| |
دعای نجات در عصر غیبت

دعای نجات در عصر غیبت

به زودی شبهه ای به شما روی خواهد آورد و شما نه پرچمی خواهید داشت که دیده شود و نه امامی که هدایت کند. تنها کسانی از این شبهه نجات خواهند یافت که دعای غریق را بخوانند. دوران غریبی است دوران غیبت. امواج شبهه و فتنه از هرسو رو می کند و تا به خود بیایی چون کشتی شکسته ها در دل دریای بیکران، حیران و سرگردان دست و پا می زنی که آیا دستگیری هست؟ آیا فریادرسی هست؟ آیا کسی برای نجات این غریق بی پناه می آید؟ امّا همیشه روزنه ی امیدی هست. از میان تاریکی ها، نوری می درخشد و تو را به خود می خواند که ای غریق دریای فتنه ها و ای سرگردان در میان شبهه ها، نجاتت را تنها از من بخواه! آنچه گفته شد مقدّمه ای بود برای حدیثی از امام صادق(علیه السلام). عبدالله بن سنان، یکی از یاران امام صادق(علیه السلام) نقل می کند که روزی آن حضرت خطاب به ما فرمودند: به زودی شبهه ای به شما روی خواهد آورد و شما نه پرچمی خواهید داشت که دیده شود و نه امامی که هدایت کند. تنها کسانی از این شبهه نجات خواهند یافت که دعای غریق را بخوانند. گفتم: دعای غریق چگونه است؟ فرمود: می گویی: «یا الله یا رَحمنُ یا رحیمُ یا مُقَلِّبَ القُلُوبِ ثبِّت قَلبِی عَلی دِینکَ.(1) = ای خدا، ای بخشنده، ای بخشایشگر، ای کسی که قلب ها را دگرگون می سازی! قلب مرا بر دینت پایدار فرما». بیایید دست هایمان را بلند کنیم و از خدا بخواهیم که تا ظهور حجتش قلب های ما را بر صراط مستقیم پایدار بدارد و از در افتادن در امواج فتنه ها و شبهه های آخرالزّمان نگه دارد. ماهنامه موعود شماره 79 پی نوشت ها: 1.صدوق، محمّد بن علی بن حسین، کمال الدّین و تمام النعمة، ج 2، ص 512.

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11862
زمان انتشار: 10 اوت 2020
| |
کرامات امام موسی کاظم (ع)

کرامات امام موسی کاظم (ع)

امام كاظم(علیه السّلام) در سال 128 هـ ق در ابواء ـ نام منزلی بین مكه و مدینه ـ متولد شد و در بغداد در 25 رجب سال 183 در سنّ پنجاه و پنج سالگی در زندان سندی بن شاهك رحلت فرمود. مادرش ام ولد(مادرفرزند) نامش حمیده دختر صاعد بربری ازدیار اندلس بود که با لقب لولوه از او یاد می شد و بانویی باورع و مورد اعتمادبود. بوده است. امام كاظم 35 سال پس از درگذشت پدر بزرگوارش امامت كرده و كنیه آن حضرت ابو ابراهیم، ابوالحسن، ابو علی و شهرتش عبد صالح و معروف به كاظم بوده است.(1) ارالقاب شریفش باب الحوائج می باشد.

به چند نمونه از كرامات اشاره می گردد: 1. از علی بن یقطین نقل شده كه هارون مردی را طلب كرد كه به وسیلة او امر موسی بن جعفر(علیه السّلام) را باطل كند و در مجلس او را وامانده و خجل كند، مرد افسونگری را آوردند و چون سفره گستردند، سحری در نان‌ها اعمال كرد كه هر چه آن جناب (امام كاظم علیه السّلام) می‌خواست نانی بردارد از جلویش می‌پرید و هارون از خوشی و خنده به اهتزاز در آمد. حضرت بدون معطلی سر بلند كرد و به صورت شیری كه به پرده‌ای نقش بسته بود، فرمود: ای شیر دشمن خدا را بگیر. عكس مانند بزرگترین درندگان شد و افسونگر را درید. هارون و یارانش غش كرده، افتادند و از هول آن منظره عقل از سرشان پرواز كرد چون به هوش آمدند، هارون به حضرت گفت: تو را به حقی كه من بر تو دارم دستور بده دوباره این صورت آنچه را خورد برگرداند، حضرت فرمود اگر عصای موسی ریسمان‌ها و عصاهای ساحران را كه بلعید برگرداند او هم این مرد را برمی‌گرداند.(2) 2. از زكریا بن آدم نقل شده كه حضرت امام رضا (علیه السّلام) فرمود: پدرم از كسانی بود كه در گهواره سخن می‌گفت.(3) 3. یعقوب سراج گفت: حضور حضرت صادق(علیه السّلام) شرفیاب شده دیدم آن حضرت كنار گهواره ابوالحسن موسی ـ علیه السّلام ـ (امام كاظم) ایستاده و مدتی با كودك خود رازهایی می‌گفت. من نشستم تا حضرت از رازهای نهانی فارغ شده، آنگاه به احترام حضرت از جا برخاستم به من فرمود: نزدیك مولای خود بیا و بر او سلام كن من به دستور حضرت نزدیك رفته عرض سلام كردم، كودك گهواره كه بر پیران عالم استادی توانا بود سلام مرا به زبان فصیحی پاسخ داد و فرمود هم اكنون به خانه برو و نام دخترت، كه دیروز نامگذاری كرده‌ای تغییر بده زیرا آن نامی است كه خدا دوست نمی‌دارد. آری چنان بود دختری داشتم و او را حمیراء نامیده بودم. حضرت صادق(علیه السّلام) فرمود: فرمان فرزندم را به كار بند كه نجات در آن است.(4) 4. عبدالله افطح (برادر امام كاظم علیه السّلام) در امر امامت با حضرت كاظم (علیه السّلام) منازعه كرد و حضرت آتشی افروخت و ساعتی در وسط آن نشست و با مردم سخن گفت سپس برخاست و به عبدالله فرمود اگر تو هم امامی، چنین كن و از آتش بیرون آمد.(5) 5. از ابراهیم بن سعید روایت شده كه گفت: تعدادی از درندگان را در حجرة حضرت موسی بن جعفر (علیه السّلام) كردند كه آن حضرت را بخورند پس آن درندگان برای حضرت متواضع شدند و دُم جنباندند و حضرت را به امامت خوانده و از شرّ هارون الرشید برای او به خدا پناه بردند. چون این خبر به هارون رسید حضرت را آزاد كرده گفت: می‌ترسم من و مردم و اطرافیانم را شیفته خود كند.(6) 6. رافعی گوید: پسر عموئی داشتم به نام حسن بن عبدالله كه مردی منزوی و از همه مردم معاصرش پارساتر بود و گاهی از اوقات طوری با سلطان روبرو می‌شد كه او را امر به معروف و نهی از منكر می‌كرد. روزی به مسجد وارد شده در آنجا حضرت ابوالحسن موسی(علیه السّلام) نیز تشریف داشت، حضرت به او اشاره كرده چون نزدیك آمد فرمود: ای ابو علی! چقدر این رویه‌ای كه برای خودت انتخاب نمودی مورد علاقه من است و مرا مسرور می‌كند. لیكن باید بگویم معرفتت كم است. بهتر آن است درصدد معرفت برآئی. عرض كرد: فدای تو، معرفت چیست؟ فرمود: فقه بیاموز و حدیث فراگیر. عرض كرد: از چه كسی؟ فرمود: از فقهاء مدینه آنگاه آنچه فراگرفته‌ای به من عرضه دار تا صحت و نادرستی آن را برایت بیان كنم. پسر عموی من طبق دستور حضرت به فرا گرفتن فقه و حدیث پرداخت و تقریراتی را كه یاد گرفته و نوشته بود حضور حضرت عرضه داشت، حضرت همه را از درجة اعتبار ساقط كرد و خط بطلان بر آنها كشید و فرمود: باز هم درصدد معرفت برآی. نامبرده كه مردی متدین بود و نمی‌خواست هیچ دقیقه‌ از دقائق دین را نابود گذارد، همواره همراه موسی بن جعفر(علیه السّلام) بوده و از آن حضرت دور نمی‌شد، تا آنكه روزی حضرت به خارج شهر تشریف می‌برد در راه با آن جناب ملاقات كرد عرض كرد: فدای شما اینكه در پیشگاه خدا حجت بر شما تمام می‌كنم كه باید مرا بدان چه معرفت آن واجب است، راهنمائی فرمائی. حضرت (علیه السّلام) حقوق امیر المؤمنین (علیه السّلام) و آنچه را كه باید به آن شناخت پیدا كرد و نیز حقوق حسن و حسین و محمّد بن علی و جعفر بن محمّد و امامت آنها را بیان فرمود و ساكت ماند. وی پرسید: امروز پیشوای مردم كیست؟ فرمود: اگر او را به تو معرفی كنم از من می‌پذیری؟ عرض كرد: آری. فرمود: امام بر حق و پیشوای خلق، امروز منم. عرض كرد: برای ادعای خود دلیلی هم دارید؟ فرمود: نزدیك فلان درخت رفته بگو موسی بن جعفر(علیه السّلام) می‌گوید نزدیك ما بیا. وی پیام حضرت را به درخت رسانید، بلافاصله زمین را شكافته خدمت حضرت رسید حضرت باز اشاره كرده به محل اول خود بازگشت.(7) 7. كلینی از عبدالله بن مغیره نقل می‌كند: كه حضرت كاظم (علیه السّلام)در منی با زنی بر خورد نمود، كه برای گاوش كه مرده بود گریه می‌كرد و كودكانش هم اطرافش می‌گریستند. پرسید: چرا گریه می‌كنی؟ گفت: بچه‌های یتیمی دارم و گاوی داشتم كه زندگی خود و بچه هایم از آن اداره می‌شد و اكنون مرده و با این بچه‌ها، درمانده و بیچاره شدم. فرمود: می‌خواهی آن را زنده كنم؟ گفت: آری. حضرت كناری رفت و دو ركعت نماز گذاشت و اندكی دست بلند كرد و لبهای مباركش را حركت داد و برخاست صدائی به گاو زد و با سر چوب به آن اشاره كرد ـ یا پای خود را به آن زد ـ گاو حركت كرد و ایستاد.(8) 8. از اعمش نقل شده كه گفت: دیدم حضرت امام كاظم (علیه السّلام) نزد هارون بود و هارون در مقابل او خضوع می‌كرد عیسی بن زیاد گفت: ای امیر المؤمنین - هارون - چرا برای او خضوع می‌كردی؟ گفت: دیدم پشت سر او یك افعی دهن باز كرده و می‌گوید: مطیعانه جواب او را بده وگرنه تو را می‌بلعم.(9) 9. از بنان بن نافع نقل شده كه پدرم را با زنها در موسم ـ یكی از مجامع حجاج در مكه یا منا یا عرفات ـ گذاشتم و به طرف حضرت موسی بن جعفر (علیه السّلام) رفتم و چون به او نزدیك شدم و خواستم سلام كنم رو به من كرد و فرمود: ای پسر نافع حج ات قبول شد، خدا در مصیبت پدر اَجرت دهد كه در این ساعت خدا روح او را گرفت برگرد و به تجهیزات او بپرداز. از این سخن متحیر شدم زیرا هیچ مرضی نداشت كه من آمدم. فرمود: ای نافع مگر به ما ایمان نداری، برگشتم دیدم زنها به صورت می‌زنند. گفتم: چه چیز است؟ گفتند: پدرت از دنیا رفته است.(10) 10. شیخ علی اربلی از شقیق بلخی روایت كرده كه در سالی به حج می‌رفتم، به قادسیه كه رسیدم مردم بسیاری را دیدم كه با زینت و اموال بودند. چشمم به جوان خوشروئی كه ضعیف و گندمگون بود، افتاد كه جامه‌ای پشمینه به تن و نعلین به پا از مردم كناره گرفته بود. با خود گفتم: حتماً این از صوفیه است و می‌خواهد بزرگی خویش را بر دیگران ثابت كند، جلو رفتم تا او را سرزنش كنم. چون نزدیك‌تر رفتم به من گفت: یا شقیق اجتنبوا كثیراً من الظن ان بَعض الظن اثم(11) این را گفت و رفت. با خود گفتم: این امر عظیمی بود كه از نهان من خبر داد، حتماً از عبد صالح خدا است بروم از او معذرت‌خواهی كنم. هر چه گشتم او را نیافتم تا به منزل واقصه رسیدم كه آن بزرگوار را در حال نماز دیدم با خشوع و اشك و انابه به جلو رفتم تا از او حلالیت بطلبم. فرمود: یا شقیق و انّی لغفّار لمن تاب و امن و عمل صالحاً ثم اهتدی(12) این را گفت و رفت. من هم به دنبالش رفتم. زیرا دوباره از باطن من خبر داد، پس او را ندیدم تا اینكه در زباله (نام منزلی است) دیدم آن جوان ظرف آبی لب چاه در دست دارد كه آب بكشد، كه ناگاه ظرف از دستش به چاه افتاد نگاه كردم دیدم سر به آسمان بلند كرد و گفت: «انت ربی اذا ظئمتُ الی الماء و قوتی اذا اردت طعاماً». یعنی توئی سیرابی من هرگاه تشنه می‌شوم به سوی آب و تو قوت منی هر وقت كه اراده كنم طعام را». پس گفت خدای من و سید من، من غیر از این ظرف ندارم آنرااز من مگیر . شقیق گوید: به خدا دیدم كه آب چاه جوشید و بالا آمد و آن جوان دست به جانب آب برد و ظرف را گرفت و پر از آب كرد و وضو گرفت ... پس من به شخصی گفتم: این جوان كیست؟ گفت: موسی بن جعفر(علیه السّلام) است.(13) پی نوشت: 1. شیخ مفید، الارشاد، تهران، چاپ انتشارات علمیه اسلامیه، ص 207. 2. حر عاملی، اثبات الهداة، تهران، دار الكتب الاسلامیه، 1357.           3. همان، ص 557. 4. مفید، همان، 1351، ص 362. 5. شیخ حر عاملی، اثبات الهداة، تهران، دار الكتب الاسلامیه، 1357، ص572. 6. همان، ص 567 و 568. 7. مفید، الارشاد، تهران، انتشارات اسلامیه، 1351، ص567. 8. حر عاملی، اثبات الهداة، تهران، دار الكتب الاسلامیه، 1357، ص 494. 9. همان، ص 566. 10. همان، ص 566. 11. حجرات:2. 12. طه:2. 13. قمی، شیخ عباس، منتهی الآمال، قم، مؤسسة انتشارات هجرت، چاپ پنجم، 1412، ج2، ص 372./

کلیدواژه ها:

Top
شناسه مطلب: 11855
زمان انتشار: 2 اوت 2020
| |
جنسیت برای روح معنی ندارد

قلب، جلسه 43، 1390/07/09

جنسیت برای روح معنی ندارد

جلسات قبل گفته شد، در حرکتی که ما به سمت آخرت و ابدیت داریم، دارایی ما دل ماست. بدن ما که ماده است، متناسب با شرایط زیستی دنیا و زمین خلق شده است. ما قبل از اینکه از خدا دمیده شویم، یک روح واحد بودیم که همان «مثل اعلی» است. یعنی همان روحی که شبیه‌ترین موجود به خداوند و قبل از موجودات دیگر و حتی قبل از فرشته‌ها بود. ما در این مرحله بدن نداشتیم. وقتی به زمین آمدیم، بدن گیری کردیم و در قالب زنانه و مردانه و قالب‌های خنثی قرار گرفتیم.

اساساً، انسان بدن نیست. زن یا مرد نیست. انسان در هر مرحله از حیات که قرار می‌گیرد، یک بدن دارد. زن بودن و مرد بودن و قالب داشتن، مربوط به جنبه زمینی و حیوانی ماست، نه جنبه انسانی ما. طبیعی است که وقتی حیات زمینی مان تمام شود، به این بدن دیگر نیاز نداریم. ما از اینجا به بعد تا قیامت یعنی مرحله وفات، مرحله برزخ مرحله قیامت و مرحله بعد از قیامت در هر مرحله بدن داریم. این بدن‌ها هر کدام متناسب با شرائط زیستی که در آن قرار می‌گیرند، متفاوتند. یعنی ما وارد هر عالمی می‌شویم، یک بدن متناسب با آن عالم داریم. مثلاً شما شبها که می‌خوابید و وارد عالم مثال می‌شوید، بدن‌تان هم عوض می‌شود و با آن بدن خواب می‌بینید و با وجود اینکه هم آنجا خودتان هستید و هم اینجا. یعنی هم در بیداری و هم در خواب خودتان هستید، ولی می‌دانید که آن بدن با این بدن فرق دارد. این نشان می‌دهد که اساساً بدن جزء شخصیت اصلی ما نیست. بدن فقط یک وسیله و یک زمینه است که این نفس به آن تعلق دارد. به پایین‌ترین مرتبه نفس، بدن می‌گویند. ما در این مسیری که داریم به سمت آخرت و ابدیت می‌رویم، حقیقت انسانی ما همان دل ماست. مثلاً جنینی که تشکیل می‌شود، اگر بدنش متناسب با رحم نباشد، یعنی خارج از رحم لانه گزینی کند، سقط می‌شود. یا اصلاً روح نمی‌گیرد، یا اگر روح هم بگیرد، چون آن قالب جنینی تناسبی با رحم ندارد، سقط شده و روح برمی‌گردد به عالمی که بوده و ادامه حیات ندارد. در دنیا هم همینطور است. اگر بدن متناسب با شرایط دنیا نباشد، یا بدن سیستمش را که با دنیا تناسب دارد از دست بدهد، در این صورت دیگر روح نمی‌تواند با بدن باشد و آن را رها می‌کند.مثلاً وقتی می‌گوییم فلانی از سرطان مُرد، یعنی بدن نتوانست شرائط اینجا را تحمل کند و از دور سیستم اینجا خارج شد و تعلق روح با آن قطع شده و رهایش کرد. مثلاً شما که الان در کلاس نشسته‌اید، اگر خواب‌تان بگیرد، یعنی بدن‌تان کششِ بودن در این کلاس را ندارد و با این کلاس الان نمی‌تواند هوشیار باشد. طبیعتاً وقتی نمی‌تواند، روح هم ولش می‌کند و با آن بدن در عالم خواب می‌رود، چون اینجا نمی‌تواند هوشیار باشد. بدن، مرحله نازله‌ی روح است ملاک در تولد از رحم به دنیا، بدن سالم و ملاک در تولد از دنیا به آخرت، روح سالم است. یعنی روح سالم کیفیت بدن ما را در آن عالم مشخص می‌کند و اینکه بدن برزخی ما آنجا به چه شکلی خواهد بود، روح تنظیم می‌کند. مثلاً اگر روح عادت‌های بوزینه ­ای داشته باشد، بدن برزخی هم به تناسب روح، شکل میمون را می‌گیرد. اگر مثلاً عادت به درندگی داشته، بداخلاق، زودرنج، کینه ­ای و عصبی باشد، بدن در آنجا حالت یک حیوان وحشی به خود می‌گیرد. در رابطه با بدن خودمان هم همینطور است و حدوثش جسمانی است، اما بقایش روحانی است. این قاعده یادتان باشد که مرتبه نازله روح را بدن می‌گویند. در قوس صعود در نقطه بالا الله را داریم که کمال مطلق است. از الله که پایین می‌آییم، به جبروت می‌رسیم. جبروت تجرد کامل است. از جبروت وقتی به ملکوت می‌رسیم، در ملکوت یک مقدار تصویر و اندازه و شکل و صورت پدیدار می‌شود که اینها از آن عالم بی­ صورت پیدا شده و از عالم ملکوت که پایین می‌آییم، عالم ناسوت یعنی دنیا است. پس ماده مخلوق جایی است که اصلاً آنجا ماده ­ای وجود نداشته و عالم ماده یا عالم دنیا محصولِ آخرین جلوه‌ی عالمی است به نام ملکوت که در آنجا ماده وجود ندارد، اما شکل و صورت و اندازه هست. مثل عالم خواب که در آن شکل، اندازه و صورت هست، ولی ماده ندارد. وقتی می‌گوییم ماده مخلوق روح است، معنایش همین است. یعنی اینگونه یک عالَمی که مجرد است تولید ماده می‌کند. در قوس صعود که شما از طبیعت به سمت ملکوت بر می‌گردید، آنجا بدن مادی نیاز نداریم و بدنی که مطابق با شرایط ملکوت و تابع نفس ماست نیاز داریم. مثلاً کسی بگوید، من شب خواب دیدم که خیلی پشمالو هستم، دندان هایم بزرگ شده یا خواب دیدم شاخ دارم، دُم دارم، یا من، فلان کس را در خواب دیدم که مثل میمون شده، سگ شده. این یعنی نفس این شخص به بدن او شکل و حالت می‌دهد. مثلاً زمانی که یک نفر خیلی عصبانی می‌شود و قیافه­ اش تغییر می‌کند و از حالت عادی خارج می‌شود و یک حالت درندگی پیدا می‌کند و وحشتناک می‌شود، این چهره یک دفعه از روحش ناشی می‌شود. در اینجا فرمول «اَلظاهِرُ عِنوانُ الباطِن» صدق می‌کند. آن چیزی که از یک شخص ظهور می‌کند، نماینده باطن او است که او را نشان می‌دهد. پس وقتی به برزخ برمی‌گردیم، روح تعیین کننده است که شکل ما چطوری باشد، شکل انسانی داریم یا حیوانی و اگر شکل حیوانی داریم، کدام یک از حیوانات است. چرا در قیامت عده‌ای به صورت حیوان محشور می‌شوند؟ پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) می‌فرماید: امت من روز قیامت به صورت 10 حیوان محشور می‌شوند، به این معنی است که نفس آنها نفس‌های ضعیفی بوده و به تناسب آنها این بدن ها را گرفته اند. امام صادق(علیه‌السلام) فرمود: خداوند انواع حیوانات را از نفس انسان خلق کرد. یعنی شکل همه حیوانات از روی باطن انسان خلق می‌شود. در واقع در اثر یک عدم تعادل، وضعیت انسان به حالت سگ تغییر می‌کند. یا در یک عدم تعادل میمون می‌شود. در یک عدم تعادل خوک می‌شود. در یک عدم تعادل اسب می‌شود. در یک عدم تعادل تمساح، سوسمار، شیر و پلنگ می‌شود. یعنی یک جایی تعادل نفس به هم خورده است. این شکل از یک چیز با حالت‌های مختلف را می‌توان با این مثال روشن کرد: عناصری مثل کربن و اکسیژن و ئیدروژن در یک حالت و تعادل، ماده‌ای مثل صابون تولید می‌کنند. همین عناصر وقتی شکل شیمایی و جای پیوند اتم‌هایشان عوض شود، تبدیل به ماده‌ای دیگر می‌شوند. همان کربن و هیدروژن و اکسیژن است، ولی در حالت‌ها و پیوندهای مختلف، تولید مواد مختلف می‌کنند. نفس انسان هم همینطوری است. یعنی در عدم تعادل‌هایش، شکل‌های مختلف از آن در می‌آید. یک امر واحد است که به شکل‌های مختلف جلوه می‌کند. خود ما هم یک زمان‌هایی به یک نفر می‌گوییم: الان این طرف سگ شد یا مثل سگ پاچه آدم را می‌گیرد. یا مثل مگس هی وزوز می‌کند. یا فلانی مثل مار نیش می‌زند. این انتسابی که به دیگران می‌دهیم، در واقع نماینده چگونگی روح آن آدم است. این شکل‌های مختلف روح در واقع از عدم تعادل است. حالت تعادل روح، همان حالت «انسان بودن» و حالتی است که روح میل به الله دارد. «قساوت قلب» نتیجه به هم خوردن تعادل و تغییر حالت روح یا قلب است گفتیم کاملترین شکل حالت تعادل روح، «انسان بودن» است. حالت طبیعی و تعادل روح هم زمانی است که روح میل به کمال مطلق، یعنی «الله» داشته باشد. وقتی به الله که کمال بینهایت است علاقه نداشته باشد، در حالی که بی نهایت­ طلب است، یعنی حالت طبیعی خودش را از دست داده و در این صورت علاقه به کمال‌های محدود دارد و این روحِ بی نهایت طلب، انحراف پیدا کرده است. یعنی این الان دیگر تعادلش به هم خورده و به این حالت «مرض قلب» می‌گویند. اینجا بحث «قساوت قلب» مطرح می‌شود. «قساوت قلب» یعنی وقتی که قلب سنگ و سخت شده و شکل­ دهی اش مشکل می‌شود. یعنی وقتی می‌خواهی آن را به سمت کمال مطلق بکشانی، کشیده نمی‌شود و آمادگی ندارد که به آن سمت بیاید. مثل وضعیت بدن که شما می‌گویید، الان می‌خواهم ورزش کنم، اما کاملاً بدنم خشک شده و عضلاتم گرفته و نمی‌توانم ورزش کنم یا کوه بروم. در قساوت قلب، روح هم یک حالت سختی دارد که مصالح خودش را متوجه نمی‌شود. مثل بدن که یک موقع‌هایی مریض می‌شود، مصالحش به هم می‌ریزد و سیستم بی‌شعور می‌شود. اصطلاحاً می‌گویند که سلولها بی‌شعور می‌شوند. نمی‌توانند طبیعی کار کنند. چون به طور طبیعی سلول‌ها همه شعور دارند و کار خودشان را می‌کنند. مثلاً وقتی می‌گوییم فلان کس سرطان گرفته، سرطان یعنی بی‌شعوری سلول، سلول طبیعی عمل نمی‌کند و علیه خودش قیام می‌کند. روح هم یک حالتی دارد به نام قساوت که به آن قساوت قلب می‌گوییم که بعداً صحبت خواهیم کرد که چه چیزی دل آدم را سفت می‌کند و آدم را سرد می‌کند و نمی‌گذارد آدم به کمال مطلق و بینهایت علاقه داشته باشد و از بهشت و خانواده آسمانی خودش خوشش نمی‌آید. این حالت را قساوت می‌گویند. الان راجع به این نمی‌خواهیم صحبت کنیم. فعلا راجع به «مرض قلب» صحبت می‌کنیم. قساوت یکی از بخش‌های مرض است. قلب گاهی مریض می‌شود. یعنی از آن حالت نرمی و پذیرشی که باید داشته باشد، کاملاً دور و قسی می‌شود. قساوت یکی از شاخه ­های مرض بوده و به این معنی است که قلب دیگر طبیعی عمل نمی‌کند. مثلاً گاهی پیش می‌آید که شما وقتی در معرض آفتاب معمولی قرار می‌گیرید - نه آفتابی که مستقیماً به چشم می‌خورد- می‌بینید که اصلاً چشم تحمل نور را ندارد و آفتاب معمولی که نباید چشم را اذیت کند؛ دارد چشم را اذیت می‌کند. وقتی که به چشم پزشک مراجعه می‌کنید، می‌گوید: شما باید عینک بزنی. وقتی عینک می‌زنی، دیگر چشم شما اذیت نمی‌شود. در این حالت چشم مریض شده است. وقتی می‌گوییم، روح یا قلب مریض است، یعنی در وضعیتی قرار می‌گیرد که گیجی و گنگی دارد. دچار بی‌شعوری می‌شود و علاقه ­اش در نقطه مقابل سعادتش قرار می‌گیرد. سعادت انسان به این است که عاشق ابدیت و عاشق خانواده آسمانی‌اش باشد. اما او سعادتش را در بخش بدنی و قالب دنیایی دنبال می‌کند. موجودی که همه چیز برای او خلق شده، وارونه می‌شود و در اسارت آن چیزهای سطح پایین قرار می‌گیرد. در واقع، این شخص است که مال آن چیزها می‌شود. در واقع از چیزهایی که برای او خلق شده، کسب حیثیت، عزت، شادی و آرامش می‌کند. ولی اصلاً خداوند این سیستم را اینگونه خلق نکرده که انسان بتواند با آن بخش‌ها شاد شود. چون بین بینهایت با محدود، هیچ سازگاری وجود ندارد. از این رو، انسان بعد از یک مدت دلزده می‌شود. وقتی می‌گویند در آمریکا سالی 200 هزار نفر دارند مسلمان می‌شوند، اینها آدم‌های منگل نیستند. اکثرشان آدم‌های تحصیل کرده و نخبه هستند که مسلمان و شیعه می‌شوند. اینها چرا آن شرائط را رها می‌کنند؟ برای اینکه سیر طبیعی و طبیعت را طی کرده‌ و فهمیده‌اند که هیچ خبری نیست و آرامشی در آن وجود ندارد. همانطور که وقتی نور طبیعی چشم را اذیت می‌کند، می‌گوییم چشم مریض شده و باید از عینک استفاده کند. مشکل از بیرون نیست و از چشم است که نمی‌تواند با نور ارتباط برقرار کند. در مرض قلب هم شخص به حالتی می‌رسد که اصلاً نمی‌تواند با کمال اصلی و هدف اصلی خود ارتباط برقرار کند. شکست عشقی به معنای واقعی چیست؟ گفتیم کاملترین حالت تعادل روح، «انسان بودن» است. زمانی روح حالت طبیعی و تعادل دارد که میل به کمال مطلق، یعنی «الله» داشته باشد. وقتی نفس یا روح این میل را نداشت و عشقش را از دست داد، دچار شکست‌های عشقی زیادی می‌شود که در بحث خانواده آسمانی و مبحث عشق آسمانی توضیح دادیم. عشق فقط در یک معنا وجود ندارد که مثلاً می‌گوییم، عشق زن و مرد نسبت به هم. این عشق مربوط به ساختار جسمی و ساختار حیوانی است. اما روح ما که زن یا مرد نیست و معشوقش خدا و کمال مطلقِ بینهایت است در واقع این عشق، عشق حقیقی است. بزرگترین شکست عشقی انسان زمانی است که معشوق اصلی انسان از دستش برود و طبیعت چنان گیجش کند که یادش برود یک الله هست، یک کمال مطلقی هست، حداقل یک بهشتی هست. این شخص اصلاً نمی‌تواند با خانواده آسمانی‌اش یعنی اهل بیت (علیهم‌السلام) روی زمین زندگی کند. این فکر می‌کند که باید بمیرد و بعدا پیغمبر را ببیند. این فکر نمی‌کند که همین جا می‌تواند با مادرش خانم فاطمه زهرا (سلام‌الله‌علیها) و با اجداد طاهرینش زندگی خوبی داشته باشد. در این صورت، این قلب یا نفس مریض شده و وقتی که مریض می‌شود، یعنی مصلحت و مفسده جابجا می‌شود. با آن چیزی که معشوق و مایه سعادت و لذتش است، اصلاً نمی‌تواند ارتباط برقرار کند و درست آن چیزهایی را که مایه اضطراب و غصه­ هایش است، بسیار دوست می‌دارد. مثل آب شور است که شما هر چقدر از آن می‌نوشیم که تشنگی‌ مان برطرف شود، نمی‌شود. هر چه بیشتر می‌نوشی، بیشتر تشنه ­تر می‌شوی. پس وقتی قلب از معشوق اصلی خود دور افتاد، دچار شکست عشقی واقعی می‌شود که باز بر می‌گردد به بحث «به هم خوردن تعادل قلب» که همان مرض قلب است. مرض قلب یعنی زمانی که شخص می‌تواند بهشتی باشد، ولی نیست و جهنمی می‌شود. مثلاً شخصی کباب را دوست دارد و از آن لذت می‌برد، اما زمانی از کباب حالش به هم می‌خورد، اگر حالش به هم خورد و تنفر داشت، مشکل از کباب نیست. او ممکن است مریض باشد که از کباب خوشش نمی‌آید. بدترین بلا از منظر امام علی (علیه‌السلام) چیست؟ امام علی(علیه‌السلام) می‌فرماید: « إِنَّ مِنَ اَلْبَلاَءِ اَلْفَاقَةَ وَ أَشَدُّ مِنْ ذَلِكَ مَرَضُ اَلْبَدَنِ وَ أَشَدُّ مِنْ ذَلِكَ مَرَضُ اَلْقَلْبِ [1]= تهى‌دستى بلاست سخت‌تر از این، بیمارى جسم است و سخت‌تر از این، بیمارى دل».   بلاها یعنی آزمایش، خداوند انسان‌ها را با انواع و اقسام چیزها آزمایش می‌کند. بلا آثار بسیار مثبت و سازنده دارد. هم کفاره گناهان انسان است و برای او درجات بهشتی دارد و هیچ انسانی هم نیست که در زندگی مبتلا به بلا نشده باشد. در این حدیث شریف گفته شده، یکی از آن بلاها تنگدستی است. بالاتر از آن بیماری بدن است. اگر آدم سالم باشد، ولی بدهکار، خیلی بهتر از این است که مشکل مالی نداشته باشد، اما مریض و زمین‌گیر باشد و نتواند از زندگی لذت ببرد. پس کمترین بلاها و امتحانات، مشکلات اقتصادی و تنگدستی است و از آن بدتر، بیماری بدن است. امتحان با بیماری واقعاً امتحان سختی است. به هر حال خداوند برای عده ­ای هم بیماری را صلاح می‌داند و بدین وسیله برای آنها کفاره گناهان و درجات آخرتی قرار می‌دهد. در روایت داریم، درجاتی در آخرت وجود دارد که انسان جز با مریضی به آن نمی‌رسد. از تنگدستی و بیماری بدن بدتر، مریضی دل است. خیلی‌ها پولدار هستند، مشکل بدنی هم ندارند، ولی روح شان مریض است. در بحث انواع تولد گفتیم که ما 5 نوع تولد از رحم مادر به دنیا داریم. از رحم دنیا به آخرت هم 5 نوع تولد داریم. یکی از این تولدها تولد بیمار یا مریض بود. در تولد بیمار شخص بسته به 3 عامل «نوع بیماری، شدت بیماری و تعداد بیماری» باید رنج درمان را تحمل کند. مثلاً کسی حسود است، یا کسی که تکبر دارد، زودرنج، حساس و عصبی است، قلبش مریض شده، او هنگام تولد به برزخ، یعنی زمان مرگ و شب اول قبر به بعد، واقعاً بیچاره است. کسی که با این مجموعه مریضی به برزخ برود، سال‌های آخرتی طول می‌کشد که بتواند از این بیماری ها خوب شود. علی(علیه‌السلام) فرمود: بعضی از شما گناهانی انجام می‌دهید که 300 هزار سال بین ما و شما فاصله می‌افتد. یعنی تا ما بیاییم شما را از آتش در بیاوریم، 300 هزار سال طول می‌کشد. یکی از آن بیماری‌ها بیماری اسراف است. فرمود کسانی که اهل اسراف هستند، 300 هزار سال در جهنم باید گرفتار شوند. بهترین نعمت از نظر امام علی (علیه‌السلام) کدام است؟ در ادامه حدیث حضرت علی (علیه‌السلام) می‌فرماید:«وَ إِنَّ مِنَ اَلنِّعَمِ سَعَةَ اَلْمَالِ وَ أَفْضَلُ مِنْ ذَلِكَ سَعَةُ اَلْبَدَنِ وَ أَفْضَلُ مِنْ ذَلِكَ تَقْوَى اَلْقُلُوبِ[2]= از نعمت‌هاى خداست مال بسیار و بهتر از این طاقت داشتن بدن است، بهتر از این پرهیزكارى دل». طبق فرمایش امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) یکی از نعمت ها این است که انسان دارایی وسیع داشته باشد. دارایی و روزی فراخ، نعمت است؛ اما بعضی ها که مرض قلب دارند از این نعمت مادی، جهنم درمی‌آورند. قلب باید سالم باشد. اگر قلب سالم بود و خدا نعمت داد، شخص از نعمت لذت می‌برد. اگر بیماری هم بدهد، فقر بدهد، شخص لذت می‌برد و از آن آخرت می‌سازد و نور می‌گیرد. هر چه بدهد این می‌تواند از آن بهشت بسازد. وقتی قلب سالم نباشد و سیستم مرکزیت نداشته باشد، وقتی خدا به او ثروت می‌دهد، یا به فشار اقتصادی می‌خورد، این از آن جهنم در می‌آورد. خدا همسر به او می‌دهد، از همسر به این خوبی جهنم در می‌آورد، قدر بچه اش را نمی‌داند. قدر پدر و مادرش را نمی‌داند. قدر سلامتی‌اش را نمی‌داند، قدر پولش را نمی‌داند. خدا زیبایی به او می‌دهد، قدرش را نمی‌داند، زیباییش را می‌گذارد در معرض نگاه نامحرم و فساد و فحشا. با صدای خوش که خدا به او داده، جهنم درست می‌کند. چون سیستم به هم ریخته و مریض شده و او به جای اینکه از هر چیزی که دارد، نور بگیرد، نار در می‌آورد. «وَ اَفضَلُ مِن ذلِک صِحَۀُ البَدَن» نعمتِ صحتِ بدن مهمتر از نعمت مال است. از اینها بالاتر و مهمتر نعمت دل سالم و پاک است. «تقوا» یعنی پرهیز از هر چیزی که برای انسان محدودیت می‌آورد. در روایت داریم، برای مؤمن گناه نمی‌نویسند. می‌گوید، این مؤمن وقتی به سمت گناه می‌رود و آلوده به آن می‌شود، چون اصلاً از آن متنفر است، گناه به او نمی‌چسبد و همان موقعی هم که دارد گناهی می کند، با تنفر است و نه با علاقه. یعنی روحش تحمل گناه و محدودیت را ندارد. خداوند به ملائکه اجازه نمی‌دهد که گناهش را بنویسند. صبر می‌کنند تا او برگردد. چون سیستم سالم است. تقوای دل به چه معناست؟ تقوای دل، یعنی دل با گناه به راحتی کنار نمی‌آید، حتی اگر آن را انجام دهد. ممکن است آلوده شود، هر بار هم که گناه می‌کند، اعصابش خرد می‌شود و عذاب وجدان، نفرت و پشیمانی دارد و خود را سرزنش می‌کند. به این نفسِ فعال می‌گویند. یعنی شخص «نفس لوامه= نفس ملامتگر» دارد. اگر گناه کرد، سیستم به طور طبیعی خود را ملامت می‌کند. مثل بدن سالم است که وقتی میکروب وارد آن می‌شود، خودبه ­خود بدن ملامت می‌کند و ملامتش به صورت تب و درد ظاهر می‌شود. اما کسی که کلیه­ هایش آسیب ببیند و نشان ندهد، دیالیزی می‌شود و باید کلیه اش را پیوند بزند.چون کلیه‌اش درد نداشته و متوجه نبوده که دارد چه اتفاقی می‌افتد. نشانه‌ی سلامت، عکس ­العمل نشان دادن است. وقتی که عکس ­العمل نشان می‌دهد، یعنی برایش مهم است. علامتِ «قلب بیمار» چیست؟ علامت بیماری قلب این است که قلب مصلحت خود را نمی‌تواند تشخیص بدهد و درست در نقطه مخالف قدم بر می‌دارد. مثل سرطانی که کم کم پیشرفته می‌شود. کلیه درد یا سرماخوردگی که آنقدر پیشرفته می‌شود تا کاملاً آسیب می‌زند. مهمترین علامت قلبِ بیمار، فکر نکردن و نیندیشیدن است. علی (علیه‌السلام) می‌فرماید:«وَ لَوْ فَكَّرُوا فِی عَظِیمِ اَلْقُدْرَةِ وَ جَسِیمِ اَلنِّعْمَةِ لَرَجَعُوا إِلَى اَلطَّرِیقِ وَ خَافُوا عَذَابَ اَلْحَرِیقِ وَ لَكِنِ اَلْقُلُوبُ عَلِیلَةٌ وَ اَلْبَصَائِرُ مَدْخُولَةٌ[3] = اگر در قدرت عظیم و نعمت بزرگ خداوند بیندیشند، بی­ گمان به راه راست باز آیند و از عذاب سوزان بترسند، ولى دل‌ها بیمارند و بینش‌ها تیره». اگر در قدرت عظیم و نعمت بزرگ خدا بیندیشند، بی ­گمان به راه راست باز آیند. یعنی آن چیزی که کمک می‌کند تا قلب انسان سلامت پیدا کند، این است که فکرش را به کار بیندازد. آنهایی که فکر نمی‌کنند، سلامت هم ندارند، مثل کسی که ورزش نمی‌کند. فکر، ورزش است، ریاضت است. علما می‌گویند: فکر یک نوع تمرین است. فکرِ بعضی ها از طریق شنیدن فعال می‌شود و وادار به تفکر می‌شوند. مثل شما که الان دارید می‌شنوید و با این شنیدن، در واقع فکر در شما فعال می‌شود. جانور فربه شود از راه نوش                           آدمی فربه شود از راه گوش هر کس بیشتر می‌شنود، فکرش هم فعال‌تر، درست‌تر و قویتر می‌شود و بهتر می‌تواند فکر بکند. گاهی فکر بعضی ها از طریق خواندن و مطالعه فعال می‌شود. یا زمانی شخص آنقدر قوی است که خودش می‌تواند تولید فکر کند. در حرکت روح، «فکر» ورزش ما است. اگر کسی می‌خواهد آن بخش‌های وجودی‌اش یعنی هوش، عقل، دین و اخلاقش قوی شود، باید زیاد فکر کند. یعنی یا باید خوب بشنود و یا باید استاد ببیند، یا باید کتاب بخواند، کتاب‌های سالمِ مفید بخواند. یا باید خودش مایه داشته باشد که بتواند فکر کند. اما بدون مایه که نوعی سرمایه محسوب می شود، فکر کردن امکان ندارد. مثل یک کارخانه که مواد اولیه نداشته باشد. دستگاه‌هایش را روشن می‌کنیم، دستگاه‌ها کار می‌کنند، اما چون موادی وجود ندارد، چیزی هم تولید نمی‌شود. مثلاً طرف می‌گوید: من خیلی فکر کردم، ولی به نتیجه نرسیدم. کسی می‌تواند در فکر کردن به نتیجه برسد که مایه داشته باشد. یعنی مواد اولیه خوبی داشته باشد تا فکرش او را به جایی برساند. اگر کسی اهل فکر باشد، روحش حتماً سالم است و به راه راست می‌آید. یکی از علل جهنمی شدن بعضی افراد، فکر و تعقل نکردن است. قرآن، زبانِ حال جهنمیان را اینچنین بیان می‌کند: « وَقَالُوا لَوْ كُنَّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ مَا كُنَّا فِی أَصْحَابِ السَّعِیرِ [4]= و گویند اگر شنیده [و پذیرفته] بودیم یا تعقل كرده بودیم در [میان] دوزخیان نبودیم». علت تنبلی در تفکر و تعقل از کجا ناشی می‌شود؟ چه عاملی باعث می‌شود که عده‌ای به تفکر و تعقل نپردازند؟ این تنبلی و بی­حوصلگی در بخش عمل از کجا می‌آید؟ می‌فرماید: دلها بیمار است و دیدگان عیب ناک. یعنی معرفت ندارند. نگاه‌های‌شان غلط است. اگر دقت کنیم، می‌بینیم غالباً برنامه ­ریزی‌ها از کجاست؟ از تولد تا وفات است. وقتی نگاه غلط است، شما نمی‌توانی سر از بهشت در بیاوری. کسی بهشت می‌رود که خودش را تا ابدیت نگاه کند و برای بهشت هم فکر کند. هم برای شب اول قبرش در فکر باشد و هم برای جهنمش. برای مار و عقرب‌های آنجا هم فکر کرده باشد که گرفتارش نشود. مثل کسی است که در جاده زنجیر چرخ دارد. کسی که زنجیر چرخ نمی‌برد، یعنی در فکر نیست. یعنی ممکن است سقوط کند و بلغزد. اما فردی که نگاه درست دارد، روغن وسیله نقلیه را نگاه می‌کند، آب را نگاه می‌کند و می‌داند در جاده خطر هست. لباس گرم و لوازم ایمنی با خودش برمی‌دارد. به هر حال نگاه باید درست باشد. وقتی نگاه غلط باشد، انسان در چهار تا اصل اصلی «انتخاب‌ها، ارتباط‌ها، رفتارها و افکار» دچار اشتباه و انحراف می‌شود. از چیزهایی که نباید خوشش بیاید، خوشش می‌آید و از چیزهایی که باید خوشش بیاید، متنفر می‌شود. «مدخوله» یعنی آدم قاطی می‌کند و نگاهش غلط می‌شود. برای همین گفتند از معاشرت با آدم‌هایی که نگاه‌های شما را قاطی و روح شما را خراب می‌کنند، یا تعقل شما را به هم می‌زنند بپرهیزید. زمانی آدم می‌تواند با آدم‌های پایین‌تر و ضعیف‌تر از خودش ارتباط داشته باشد که مثل یک طبیب قبلاً خود را واکیسنه کرده باشد تا آسیب نبیند. «وَ القُلوبُ عَلیلَه= قلب‌های مریض». وقتی دیده ها و بینش ها نادرست بود، قلب ها مریض می‌شوند و  سیر طبیعی خود را طی نمی‌کنند. هر چه قدر بگویی، این بهشت است، این جاودانگی است، این خداست، این خانواده آسمانیت، پدر حقیقی‌ات آقا امام زمان است، این اصلاً هیچ حسی با پدر ندارد. یعنی یک بچه نمک­ نشناسی است که اصلاً با پدرش نمی‌تواند ارتباط برقرار کند. با مادرش نمی‌تواند ارتباط برقرار کند. ما هم همینطور با امام زمان الان 1170ـ80 سال است قهریم. اصلاً دلمان برایش تنگ نمی‌شود. غصه ­اش را نمی‌خوریم و کاری برایش نمی‌کنیم. برای رهایی از بینش نادرست و بیماری قلب چه باید کرد؟ حال چه باید کرد تا از بینش غلط و در نتیجه بیماری قلب در امان بود؟ حضرت می‌فرماید: آن چیزی که ما را به راه راست و ابدیت می‌رساند، این است که اولاً بصیرت‌تان درست باشد. نگاه‌ها دقیق باشد و دقیق‌ترین و کامل‌ترین نگاه همین است که من در سه مرحله عاشق خودم باشم؛ 1. عاشق روزگاری که پیش خدا زندگی می‌کردم 2. تا موقعی که در دنیا هستم، حواسم باشد که دنیایم را به عنوان یک رحم خوبی که می‌تواند برای من ابدیت را بسازد،  واقعاً دوست داشته باشم. 3. عاشق ابدیتم هم باشم. عاشق خانواده آسمانیم باشم. این علامت سلامت یک شخص است. به این سه مرحله فکر کنیم. اصل، فکر است. فکر مهمترین عامل نجات است. «لَوْ كُنَّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ» ما اگر خوب شنیده بودیم، وقت می‌گذاشتیم، یا مطالعه می‌کردیم و خوب فکر می‌کردیم و دیگر جهنمی نمی‌شدیم. علت اینها هم دو چیز است: تنبلی و بی‌حوصلگی که باید کنار گذاشته شود. اگر آدم یک گناهکار حرفه ­ای باشد، اما بی‌حوصله نباشد، ممکن است نجات پیدا کند. آمریکایی‌ها و اروپایی‌هایی که در سال، چندصدهزار نفرشان مسلمان می‌شوند، دو چیز را بر خود حرام کرده اند: تنبلی و بی‌حوصلگی. واقعاً تنبل نیستند. من در سفرهای خارجی که دارم، می‌بینم، آنها آدم‌های زرنگی هستند و حقیقت برایشان خیلی مهم است و به دنبال حقیقت ده ها کشور را می‌گردند. اما ما که حقیقت را مفت در اختیارمان گذاشته‌اند، اصلاً قدر نمی‌دانیم. برای همین هم آنها در دینداری و تقرب شان از ما خیلی قوی‌تر هستند. چون تنبل و بی­حوصله نیستند. واقعاً جدی هستند. یکی از دوستان ما از علما و یکی از بزرگان و آیت الله بود می‌گفت: کتاب‌هایم در یکی از زندان‌های آمریکا به دست زندانیان رسیده بود. وقتی این زندانیان این کتاب‌ها را خوانده بودند، به حقانیت دین اسلام پی برده و مسلمان شده و با قوانین اسلام هم آشنا شده بودند. یکی از قوانین روزه است. می‌گفت در آنجا چون گوشت حلال و ذبح شرعی نداشتند، اینها روزه می‌گرفتند و فقط میوه و بیسکویت می‌خوردند. من وقتی رفتم آمریکا، گفتم یک سر هم به این زندانی‌ها بزنم، مسئول‌ این زندانی‌ها گفت: اینها ۶ ماه است که روزه گرفته‌اند، برای اینکه غذای حرام نخورند. دیدم که بدن های این زندانی ها ضعیف شده بود در اثر اینکه چیزی نخورده بودند. ما با رئیس زندان صحبت کردیم که اگر تغذیه شان درست نشود، اینها می‌میرند، ولی دست از دین شان بر نمی‌دارند. رئیس زندان دستور داد و برایشان غذای حلال با ذبح اسلامی ‌آوردند. آنها وقتی اسلام را می‌فهمند، در آن محیط جدی هستند. مثل ما نیستند که مثلاً خانم اینجا یک جور است و در کیش جور دیگری است. در دبی یک جور دیگر است. داخل کشور یک جور و خارج کشور جور دیگر است. اینها در مورد اسلام جدی نیستند. یعنی دین و  خدا را هم مسخره می‌کنند. آن چیزی که آدم را جدی می‌کند، خوب فکر کردن و معرفت است. ما که دین‌مان را از پدر و مادرمان گرفتیم، خیلی قدرش را نمی‌دانیم. پس گفتیم که مهمترین عامل مریضی قلب، خوب نشنیدن و فکر نکردن و ریشه ­اش هم تنبلی و بی­حوصلگی است. قلب/ بیماری قلب/ قساوت قلب/ تفکر و بصیرت پی نوشت: [1] . بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار علیهم السلام، جلد۷۴، صفحه۴۰۱. [2] . همان. [3] .  بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار علیهم السلام  ,  جلد۶۱  ,  صفحه۳۹. [4] . سوره ملک/10. ع ل 393

کلیدواژه ها: ،

Top
شناسه مطلب: 11853
زمان انتشار: 6 اوت 2020
| | |
چرا غدیر، بزرگترین عید انسانیت است؟

چرا غدیر، بزرگترین عید انسانیت است؟

چه کنیم که فلسفه‌ی غدیر را درک کنیم؟ چه کنیم که از پس پرده‌ی غدیر، به اوج سعادت برسیم؟   

صوت

1 - چرا غدیر، بزرگترین عید انسانیت است؟

کلیدواژه ها: ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11852
زمان انتشار: 4 اوت 2020
| |
نامه های امام هادی (علیه السلام)

نامه های امام هادی (علیه السلام)

عصر امام هادی(ع) (212ـ254ق) مصادف با حاکمیت عبّاسیان و از جمله متوکل عبّاسی است. این دوران دشوارترین، عصر زندگی امامان معصوم بود؛ به طوری که در بسیاری از موارد به جز نامه نگاری، راهی دیگر برای ارتباط با حضرت هادی(ع) وجود نداشت. محمد بن فرج می گوید: امام هادی(ع) به من فرمودند: چنانچه سؤالی داشتی، آن را بنویس و زیر جانماز بگذار و پس از چند لحظه آن را بردار و نگاه کن. محمد بن فرج می گوید: من همین کار را انجام دادم، دیدم جواب حضرت در آن، نوشته شده.[1] این حدیث نشان دهنده معجزه آن حضرت نیز هست.

دعا موضوع برخی از نامه های شیعیان به امام هادی(ع) درباره ابتلائات و حوائج و گرفتاری هایی است که از حضرت برای حل مشکل تقاضای دعا می کردند. ایوب بن نوح می گوید: یحیی بن زکریا (از اصحاب امام هادی(ع)) به امام نامه ای نوشت بدین مضمون که همسرم حامله است. از خداوند بخواهید به من پسر عنایت کند. حضرت، در پاسخ نوشتند: «چه بسا دختر از پسر بهتر باشد»، و خدا به او دختر عنایت کرد. خود ایوب بن نوح نیز می گوید: جعفر بن عبدالواحد (قاضی کوفه) مرا اذیت می کرد. به حضرت هادی(ع) نامه نوشتم و شکایت کردم. امام(ع) در پاسخ مرقوم فرمودند: «تکفی امره الی شهرین؛ دو ماه صبر کن. از شرّ او خلاص می شوی ». ایوّب می گوید: در این دو ماه، جعفر بن عبدالواحد عزل شد و از آزار وی راحت شدیم.[2] در مورد دیگر، ایوب بن نوح می گوید: همسرم حامله بود. به امام هادی(ع) نامه نوشتم که از خدا بخواهید تا این حمل را پسر قرار دهد. حضرت در پاسخ نوشتند: وقتی خداوند به تو فرزند عنایت کرد، اسم او را محّمد بگذار. ایوب می گوید: آن حمل پسر بود و من نام او را محمد گذاشتم.[3] مرحوم سید بن طاووس (م664) در کتاب مهج الدعوات از الیسع بن حمزه ( از اصحاب امام هادی(ع)) نقل می کند: عمرو بن مسعده (وزیر معتصم، خلیفه عباسی) با من دشمنی ورزید و بسیار مرا تهدید کرد؛ تا جایی که ترسیدم مرا بکشد و نسل من را قطع کند. به حضرت ابی الحسن العسکری(ع) نامه نوشتم و از وضع خودم به ایشان شکایت کردم. حضرت در پاسخ نوشتند:«نگران نباش! خدا را با این کلمات بخوان، تو را خلاص خواهد کرد». الیسع می گوید: من آن دعا را در آغاز روز خواندم. چیزی از همان روز نگذشت که فرستاده وزیر آمد و گفت: دعوت وزیر را اجابت کن. من نزد وی رفتم. او با چهره خندان با من برخورد کرد و دستور داد زنجیر از دست و پای من بازکردند. آن گاه لباس فاخر بر من پوشانید، مرا معطّر ساخت و نزدیک خود نشاند و با من صحبت کرد و از من عذرخواهی کرد و آنچه از من گرفته بود، به من برگرداند. علم خداوند ایوب بن نوح می گوید: خدمت امام هادی(ع) نامه نوشتم و سؤال کردم: ایا خداوند قبل از آفرینش جهان از آن آگاه بود یا اینکه پس از آفرینش مطلع شد؟ حضرت، در پاسخ به خط خودشان نوشتند: «لَم یزَلِ الله عالماً بالأشیاء قَبْلَ اَنْ یخْلُقَ الاَشیاءَ کَعِلْمِهِ بِالأَشیاءِ بَعدَ ما خَلَقَ الأَشیاءَ؛ خداوند پیوسته به همه چیز آگاه است و علم او به هر چیزی قبل از خلقت، مانند علم او پس از خلقت است».[4] جانشینی در شرایط سخت و رعب انگیز حاکمیت متوکل، شیعیان به علت عدم دسترسی به امام هادی(ع)، نگران مسئله امامت بعد از ایشان بودند. برای رفع این دغدغه، خود آن حضرت به وسیله نامه افراد را مطلع می ساختند. شاهویه، پسر عبدالله جُلاب، می گوید: امام هادی(ع) به من نامه ای نوشتند بدین مضمون: پس از اینکه ابوجعفر از دنیا رفت، تو می خواستی از جانشینی پس از من سؤال کنی[5] و بدین سبب در اضطراب بودی. ناراحت نباش: «فَاِنَّ الله عَزَّوَجَلَّ )لایضِلُّ قوماً بَعدَ اِذ هَدیهُم حَتّی یبَینَ لَهُمْ ما یتَّقُون(؛[6] خداوند کسانی را که هدایت کرده، گمراه نمی کند تا آنچه را که باید از آن پرهیز کنند، بیان فرماید. امام پس از من، فرزندم ابومحمّد (امام حسن عسکری(ع)) است و آنچه بدان احتیاج دارید، نزد اوست. خداوند هر چه را بخواهد، مقدم یا مؤخر می دارد (امور به دست اوست): )ما نَنسَخ مِنْ ایةٍ اَوْنُنْسِها نَأتِ بِخَیرٍ مِنها اَو مِثلها(؛[7] هر نشانه ای را که حذف کنیم یا به تأخیر اندازیم، بهتر از آن یا مثل آن را جایگزین می کنیم». «قَدْ کَتَبْتُ بِما فیهِ بیانٌ وَ قِناعٌ لِذِی عَقْلِ یقْظانِ[8]؛ آنچه برای عقول آگاه ، بیانگر و قانع کننده باشد، نوشتم». در حدیث دیگر، ابی بکر فهفکی می گوید: حضرت هادی(ع) برای من نامه نوشتند:«اَبُو مُحَمْد اِبنی اَنضَحُ آل مُحَّمدٍ عَزیزةٍ وَ اَوثُقُهُم حُجّةَ وَ هُوَ الاَکبَرُ مِنْ وُلدی وَ هُوَ الخَلَفُ وَ الَیهِ ینتَهی عُری الاِمامَةِ وَ اَحْکامُها فما کُنتَ سائِلی فَاسْألهُ عَنهُ فَعِندَه ما یحتاجُ اِلَیه[9]؛ ابو محمد (امام حسن عسکری(ع)) خیر خواه ترین آل محمد(ص) و معتبرترین ایشان است. او پسر بزرگ تر من و جانشین من است و رشته امامت و احکام آن به او می رسد. آنچه می خواهی از من بپرسی، از او سؤال کن. تمام احتیاجات شما نزد اوست». هشدار علی بن محمد نوفلی می گوید: محمد بن فرج (وکیل امام(ع)) به من گفت: حضرت ابوالحسن (امام هادی(ع)) به من نامه نوشتند: ای محمد! کارهایت را به سامان برسان و مواظب خودت باش. من مشغول سامان دادن کارم بودم و نمی دانستم مقصود حضرت از آن نامه چیست که ناگاه مأمورین حکومتی آمدند و مرا از مصر، دست بسته حرکت دادند و تمام دارایی ام را توقیف کردند و هشت سال در زندان بودم. سپس نامه ای از حضرت در زندان به من رسید که: ای محمد! در بغداد منزل نکن. نامه را خواندم و گفتم: من در زندانم و ایشان به من چنین می نویسد؟! این موضوع شگفت آور است. چیزی نگذشت که ـ خدا را شکر ـ مرا رها کردند. محمد بن فرج به آن حضرت نامه نوشت و درباره ملکش که به ناحق تصرف کرده بودند، سؤال کرد. حضرت به او نوشتند: به زودی به تو برمی گردانند و اگر هم به تو باز نگردد، زیانی به تو نمی رساند. وقتی محمد به فرج به سامرا حرکت کرد، نامه ای از دربار به دستش رسید که ملک به تو برگشت، ولی او پیش از دریافت نامه درگذشت.[10] این روایت از جهت دیگر نیز دارای اهمیت است و آن اینکه شبکه نامه رسانی شیعیان به قدری گسترده و منظم بود که به داخل زندان هم رخنه کرده بود. غلوّکنندگان بخشی از نامه های امام هادی(ع) درباره خطر غالیان بود و آن حضرت بدین وسیله، این افراد فاسد و سودجو را از جمع شیعیان طرد می کردند. محمد بن عیسی می گوید: امام هادی(ع) برایم نامه ای بدین مضمون نوشتند:«لعن الله القاسم الیقطینی و لعن الله علی بن حسکة القمی؛ خدا لعنت کند قاسم یقطینی و علی بن حسکه قمی را. شیطان بر قاسم جلوه می کند و مزخرفات را به او القا می کند».[11] سهل بن زیاد آدمی می گوید: یکی از شیعیان، نامه ای خطاب به امام هادی(ع) نوشت:جانم به قربانت، ای آقای من! علی بن حسکة ادعا می کند که از دوستان شماست و شما اوّل و قدیم هستید (خدا هستید) و او باب و پیغمبر شماست و شما به او گفته اید که مردم را به این امر دعوت کند و گمان می کند که نماز و زکات و حج و روزه چیزی به جز معرفت شما و امثال ابن حسکة نیست و هر کس چنین باشد، مؤمن کامل است و نماز و روزه و حج از او برداشته می شود و هیچ تکلیف دیگری ندارد، و عدّه ای از مردم هم به ابن حسکة گرویده اند. بر ما منّت بگذار و با پاسخت، مردم را از هلاکت نجات بده! امام دهم(ع) در پاسخ چنین نوشتند:«کَذَبَ اِبْنُ حسکَة عَلَیهِ لَعنَه اللهِ؛ ابن حسکة دروغ می گوید. لعنت خدا بر او باد! من او را از دوستان و پیروان خود نمی دانم. او را چه شده است؟ خدا لعنتش کند! سوگند به خدا، خداوند محمد(ص) و پیامبران پیش از او را جز به آئین یکتاپرستی و امر به نماز و زکات و حج و ولایت نفرستاده و محمد(ص) جز به سوی خدای یکتای بی همتا دعوت نکرده است. ما جانشینان او نیز بندگان خداییم و به او شرک نمی ورزیم. اگر او را اطاعت کنیم، مشمول رحمت او خواهیم بود و چنانچه از فرمانش سرپیچی کنیم گرفتار کیفرش خواهیم شد. ما بر خدا حجتی نداریم، بلکه خداست که بر ما و بر تمامی آفریده هایش حجّت دارد. من از کسی که چنین سخنانی می گوید، بیزاری می جویم و از چنین گفتاری به خدا پناه می برم. شما نیز از آنان دوری کنید و آنان را در فشار و سختی قرار دهید و چنانچه به یکی از آنها دسترسی پیدا کردید، سرش را با سنگ بشکنید».[12] از دیگر نامه هایی که حضرت در این زمینه مرقوم فرمودند، این نامه است: عبیدی می گوید: امام علی النقی(ع) برای من مرقوم فرمودند: «ابرء الی الله من الفهری و الحسن بن محمد بن بابا القمی؛ من از فهری (محمد بن نصیر) و حسن بن محمد بن بابای قمی تبرّی می جویم. تو هم از آنان به دور باش. من تو و همه شیعیانم را از آنها برحذر می دارم و آنان را لعنت می کنم. خدا آنها را لعنت کند! اینان به نام ما به معاش و زندگی خود می رسند، فتنه گر و آزار دهنده اند. خدا آنها را عذاب کند و وارونه غرق در فتنه سازد. ابن بابا گمان می کند که من او را به عنوان پیامبر مبعوث کردم و او باب من است. خدا او را لعنت کند! شیطان او را مسخَّر و گمراه کرده است. هر کس سخنان او را بپذیرد، ملعون است. ای محمد (عبیدی) ! اگر قدرت یافتی، سر او را با سنگ بشکن! او مرا آزار داده است؛ خداوند در دنیا و آخرت او را معذب سازد».[13] نامه دیگر در این زمینه، نامه ابراهیم بن داود یعقوبی است. او می گوید: به امام هادی(ع) در مورد فارس بن حاتم (یکی از غلات) نامه نوشتم. حضرت پاسخ مرقوم فرمودند: «با فارس همنشین نباشید و اگر نزد تو آمد ، او را طرد کن.»[14] عروه نیز در مورد فارس بن حاتم به حضرت(ع) نامه نوشت. ایشان پاسخ دادند: «فارس را تکذیب کنید و آبرویش را ببرید؛ خداوند او را از رحمتش دور و رسوایش کند. او در همه سخنانش دروغ می گوید. از وارد شدن در این سخنان خودداری کنید و از مشورت کردن و صحبت با فارس بن حاتم، امتناع ورزید و برای بد خواهی های او راه باز نکنید. خداوند ما را از شر او و هر کس مثل اوست، کفایت کند».[15] نامه دیگر را موسی بن جعفر بن ابراهیم بن محمد نوشت. او می گوید: به امام دهم(ع) نامه نوشتم:قربانت! بین فارس بن حاتم و علی بن جعفر (از شیعیان مخلص امام هادی(ع)) اختلاف پیش آمده و شیعیان به دو گروه تقسیم شده اند. بر ما منّت گذارید و نظر خودتان را در این مورد بیان فرمایید که کدام یک از طرف شما منصوب اند تا به او روی آوریم و مشکلاتمان را با او درمیان گذاریم. برما تفضّل فرما. حضرت در پاسخ نامه نوشتند:«در این گونه موارد جای شک و سؤال نیست. خداوند منزلت علی بن جعفر را بزرگ قرار داده و (فارس) با او مقایسه نمی شود. نزد علی به جعفر برو و حوائج و مشکلاتت را با او در میان گذار . از فارس دوری ورزید و از دخالت وی در امورتان منعش کنید. هم خودت و هم پیروانت موظف به این امر هستید. «فانه قد بلغنی ما تموه به علی الناس فلا تلتفتوا الیه ان شاء الله؛[16] خبر سردرگمی شیعیان به من رسید، ان شاء الله به او اعتنا نکنید». حضرت هادی(ع) در نامه دیگری ضمن بیان حکم اعدام فارس چنین فرمودند:«فارس که لعنت خدا بر او باد، قبل از (امامت) من نیز فتنه گر و دعوت کننده به بدعت بود. خون او هدر است، برای هر کس بتواند او را به قتل رساند. کیست که مرا از دست او راحت کند؟ و من برای قاتل فارس، بهشت را ضمانت می کنم».[17] خلق قرآن به گفته اهل تحقیق، بحث مخلوق بودن قرآن، از اواخر حکومت بنی امیه آغاز شد (اوایل قرن دو هجری) و نخستین کسی که این بحث را در محافل اسلامی مطرح کرد، جعد بن درهم، معلم مروان بن محمد، آخرین خلیفه اموی، بود. او این فکر را از «ابان بن سمعان» و او نیز از طالوت بن اعصم یهودی فراگرفت. جعد پس از طرح این بحث مورد تعقیب قرار گرفت و به کوفه فرار کرد و در آنجا این نظریه را به «جهم بن صفوان ترمذی» منتقل کرد. ائمه(ع) با تبیین موضع اصولی و هدایتگرانه خود، مسلمانان را از وارد شدن در چنین بحث و جدال بیهوده ای بر حذر می داشتند.[18] امام دهم(ع) در پاسخ به یکی از شیعیان بغداد در این زمینه چنین نوشتند: «بسم الله الرحمن الرحیم، خداوند ما و تو را از دچارشدن به این فتنه حفظ کند که در این صورت بزرگ ترین نعمت را بر ما ارزانی داشته است، و گر نه هلاکت و گمراهی است. به نظر ما بحث و جدال درباره قرآن (که مخلوق است یا قدیم) بدعتی است که سؤال کننده و جواب دهنده در آن شریک اند؛ زیرا پرستش کننده دنبال چیزی است که سزاوار او نیست و پاسخ دهنده نیز برای موضوعی، بی جهت خود را به زحمت و مشقت می افکند که توان آن را ندارد. خالق، جز خدا نیست و به جز او همه مخلوق اند. قرآن نیز کلام خداست. از پیش خود اسمی برای آن قرار مده که از گمراهان خواهی گشت. خداوند ما و تو را از مصادیق سخن قرار دهد که می فرماید:«الذین یخشون ربهم بالغیب و هم من الساعة مشفقون»[19]؛ متقین کسانی هستند که در نهان از خدای خویش می ترسند و از روز جزا بیمناک اند».[20] این موضع گیری امامان باعث شده شیعیان از این درگیری ها به دور باشند و گرفتار بدعت و گمراهی نشوند. اختفا «محمد بن شرف» می گوید: همراه امام هادی(ع) در مدینه راه می رفتیم، امام فرمود: تو پسر شرف نیستی؟ عرض کردم: آری. آنگاه خواستم از حضرت پرسشی کنم. امام بر من پیشی گرفت و فرمود: ما در حال گذر از شاهراهیم و این محل، برای طرح سؤال مناسبت نیست.[21] این مطلب خفقان حاکم را نشان می دهد و میزان پنهان کاری اجباری امام را به خوبی روشن می سازد. امام هادی(ع) در برقراری ارتباط با شیعیان که در شهرها و مناطق گوناگون سکونت داشتند، ناگزیر همین روش را رعایت می کردند و وجوه و هدایا و نذور ارسالی از طرف آنان را با نهایت پنهان کاری دریافت می داشتند. یک نمونه از این برخورد در کتب تاریخ چنین آمده است:محمد بن داود قمی و محمد طلحی نقل می کنند: اموالی از قم و اطراف آن که شامل خمس و نذورات و هدایا و جواهرات بود، برای امام ابوالحسن هادی(ع) حمل می کردیم. در راه پیغام حضرت رسید مطلع شدیم که باید بازگردیم؛ زیرا موقعیت برای تحویل این اموال مناسب نیست. ما بازگشتیم و آنچه نزدمان بود، همچنان نگه داشتیم، تا آنکه پس از مدتی امام(ع) پیغام فرستادند که اموال را بر شترانی که فرستاده بودیم، بار کنید و آنها را بدون ساربان روانه سازید. ما اموال را به همین کیفیت حمل کردیم و فرستادیم. بعد از مدتی به حضور امام رسیدیم. فرمود: به اموالی که فرستاده اید، بنگرید! دیدیم اموال در خانه آن حضرت به همان حال محفوظ است.[22] شبکه وکالت شرایط بحرانی که امامان شیعه با آن روبرو بودند، ایجاب می کرد که به ابزار جدیدی برای برقراری ارتباط با پیروان خود دست یابند و این چیزی جز شبکه ارتباطی وکالت و تعیین نمایندگان در مناطق مختلف نبود. هدف اصلی این روش دو چیز بود: یکی جمع آوری اموال (خمس، زکات، نذور و هدایا) از مناطق مختلف و دیگری پاسخ به شبهات فقهی و عقیدتی شیعیان. بخشی از نامه های امام هادی(ع) را مراسلاتی تشکیل می دهد که بر اساس آنها، عزل یا نصب وکیل از جانب ایشان انجام شده است. از جمله این نامه ها، این نامه است که آن حضرت در سال 232ق، به علی بن بلال، وکیل محلی خود در بغداد، نوشتند:«من ابوعلی (بن راشد) را به جای علی بن حسین بن عبد ربه[23] منصوب کردم. این مسئولیت را بدان جهت به او واگذار کردم که وی از صلاحیت لازم و کافی برخوردار است؛ به نحوی که هیچ کس بر او تقدم ندارد. می دانم که تو (علی بن بلال) بزرگ ناحیه خود هستی. به همین جهت خواستم طی نامه ای جداگانه تو را از این موضوع آگاه کنم. در عین حال، لازم است از او پیروی کنی و وجوه جمع آوری شده را به وی بسپاری. پیروان دیگر ما را نیز به این کار سفارش کن و به آنان چنان آگاهی ده که وی را یاری کنند ت بتواند وظایف خود را انجام دهد».[24] همچنین امام دهم(ع) نامه ای به وسیله خود ابوعلی بن راشد به شیعیان بغداد، مدائن و عراق ارسال کردند:«من ابوعلی بن راشد را به جای حسین بن عبد ربه و وکلای قبلی خود برگزیدم و اینک او نزد من به منزله حسین بن عبد ربه است. اختیارات وکلای قبلی را نیز به ابوعلی بن راشد دادم تا وجوه مربوط به من را بگیرد و او را که فردی شایسته و مناسب است، برای اداره امور شما برگزیدم و بدین منصب گماشتم. شم که رحمت خدا بر شما باد ـ برای پرداخت وجوه نزد او بروید. مبادا رابطه خود را با او تیره سازید. اندیشه مخالفت با او را از ذهنتان خارج سازید. به اطاعت خدا و پاک کردن اموالتان بشتابید. از ریختن خون یکدیگر خودداری کنید. یکدیگر را در راه نیکوکاری و تقوا یاری دهید و پرهیزکار باشید تا خدا شما را مشمول رحمت خویش قرار دهد. همگی به ریسمان خدا چنگ زنید و نمیرید، مگر آنکه مسلمانان باشید. من فرمانبرداری از او (ابوعلی بن راشد) را همچون اطاعت از خودم لازم می دانم و نافرمانی از او را نافرمانی در برابر خود می دانم. پس بر همین شیوه باقی باشید که خداوند به شما پاداش می دهد و از فضل خود وضع شما را بهبود می بخشد. او به آنچه در خزانه خود دارد، بخشنده و کریم، و به بندگان خود سخاوتمند و رحیم است. ما و شما در پناه او هستیم. این نامه را به خط خود نوشتم. سپاس و ستایش بسیار، تنها شایسته خداست».[25] امام نامه دیگری در همین زمینه به وکلای خود در بغداد، مدائن و کوفه نوشت:«ای ایوب بن نوح! به موجب این فرمان از برخورد با ابوعلی (بن راشد) خودداری کن. هر دو موظفید در ناحیه خاص خویش به وظایفی که بر عهده تان واگذار شده، عمل کنید. در این صورت می توانید وظایف خود را بدون نیاز به مشاوره با من انجام دهید. ای ایوب! بر اساس این دستور، هیچ چیز از مردم بغداد و مدائن نپذیر و به هیچ یک از آنان اجازه تماس با من را نده. اگر کسی وجوهی را خارج از حوزه مسئولیت تو آورد، به او دستور ده به وکیل ناحیه خود بفرستد. ای ابوعلی! به تو نیز سفارش می کنم که آنچه را به ایوب دستور دادم، عیناً اجرا کنی».[26] نامه دیگر در این مورد، نامه آن حضرت است به ابراهیم بن محمد همدانی که او نیز از وکلای حضرت بود. ایشان به وی نوشتند:«وجوه ارسالی رسید. خدا از تو قبول فرماید و از شیعیان ما راضی باشد و آنان را در دنیا و آخرت همراه ما قرار دهد... نامه ای به نضر (بن محمد همدانی) نوشتم و به او سفارش کردم که متعرض تو نشود و با تو مخالفت نکند و موقعیت تو را نزد خویش به وی اعلام کردم. به ایوب (ابن نوح) نیز عیناً همین دستور را دادم. همچنین به دوستداران خود در همدان نامه ای نوشتم و به آنان تأکید کردم که از تو پیروی کنند و یادآوری کردم که ما جز تو وکیلی در آن ناحیه نداریم».[27] نامه به متوکّل عبدالله بن محمد، متصدی امور جنگ و نماز در شهر مدینه بود و نزد متوکل در مورد حضرت سعایت می کرد و پیوسته ایشان را آزار می داد. امام نامه ای به متوکل نوشتند و در آن جریان آزار و اذیت عبدالله بن محمد و دروغگویی او را در سعایت هایش برای متوکل یادآور شدند.[28] غیر از عبدالله بن محمد، مزدوران دیگری هم برای خوش خدمتی به بنی العباس چنین نامه های در مورد امام هادی(ع) برای متوکل نوشتند؛ مانند «بریحة» که خطاب به متوکل چنین نوشت:«اگر به حرمین (مکه و مدینه) احتیاج داری، علی بن محمد(ع) را از مدینه خارج کن؛ چرا که او مردم را به طرف خود می خواند و جمع کثیری پیرو او شده اند».[29] زن متوکل نیز نامه ای به همین مضمون برای وی نوشت. نامه متوکل به امام(ع) سعایت های دروغین مزبور بخشی از علل آوردن اجباری (ولی به ظاهر محترمانه و اختیاری) حضرت هادی(ع) از مدینه به سامرا بود. لازم است گفته شود که سامرا محل اصلی استقرار نیروهای نظامی و انتظامی متوکل بود. از این رو، در تاریخ و روایات، از این شهر تعبیر به «عسکر» شده است و از امام هادی(ع) نیز به «ابی الحسن العسکری» تعبیر می شود. متوکل نامه ای به امام هادی(ع) نوشت و در آن با لحنی بسیار مزوّرانه و به ظاهر با ادب درخواست کرد آن حضرت به سامرا نقل مکان کنند. نامه بدین شرح است: «بسم الله الرحمن الرحیم. اما بعد؛ همانا امیرالمؤمنین (متوکل) قدر و منزلت تو را می شناسد و خویشاوندی تو را منظور می دارد و حقّت را لازم می داند و برای بهبودی امر تو و خاندانت، هر چه لازم باشد فراهم می سازد و وسایل عزّت و آسودگی خاطر تو و ایشان را آماده می کند و منظورش از این رفتار و احسان، خشنودی پروردگار و ادای حق واجب شماست که بر او لازم شده! و همانا امیرالمؤمنین (متوکل) دستور داد که عبدالله بن محمد را از تولیت و تصدی امر جنگ و نماز در مدینه برکنار و معزول کنند؛ زیرا چنانکه شما یادآور شده اید، او حق شما را نشناخته و قدر و مقام شما را سبک شمرده و شما را به امری (ادعای خلافت) متهم ساخته که امیرالمؤمنین (متوکل) می داند از آن بری هستید و خلیفه می داند که شما راست می گویید و خود ر برای این کار (خلافت) آماده نکرده اید و چنین آرزویی ندارید. امیرالمؤمنین (متوکّل)، محمد بن فضل را والی مدینه کرده و به او دستور داده تا شما را گرامی دارد و دستور و فرمان شما را انجام دهد و بدین وسیله به خد و امیرالمؤمنین (متوکل) تقرب جویید. ضمناً امیرالمؤمنین، مشتاق دیدار و زیارت شماست و دوست دارد تجدید عهدی با شما کرده باشد. اگر مایل به زیارت و ماندن نزد او تا هر زمان که بخواهید، هستید، خود و هر کس از خانواده و غلامان و اطرافیان که می خواهند، با کمال آرامش و آسودگی خاطر به سوی خلیفه حرکت فرمایید و هر طور که خواهید، راه را طی کنید و هر روز که خواستید، توقف کنید، و اگر بخواهید «یحیی بن هرثمه، خدمتکار مخصوص خلیفه، و لشکریانی که همراه او هستند، همراه شما باشند و در منزل کردن و راه پیمایی همه در رکاب شما باشند و البته اختیار این امر به دست شماست و ما او را برای انجام فرمان شما خدمتتان روانه کردیم. پس، از خدا طلب خیر کرده، کوچ کن تا نزد امیرالمؤمنین بیایی که نزد او هیچ یک از برادران و فرزندان و خانواده و نزدیکانش محبوب تر از تو نیست و او نیز به کسی جز شما مهربان تر نیست و هیچ کس برای آرامش خاطر خلیفه از شما بهتر نیست. والسلام علیک و رحمه الله و برکاته. نگارنده: ابراهیم بن عباس، سال 243 هجری».[30] دلیل بر تزویزآمیز بودن این نامه این است که پس از ورود حضرت به سامرا، متوکل به مدّت یک روز به حضرت اجازه ملاقات نداد و به مدت یک روز ایشان را در «خان الصعالیک» (کاروان سرای گدایان) منزل داد. نامه به مردم اهواز از نامه های امام دهم(ع)، نامه ای به مردم اهواز است که در پاسخ نامه آنان درباره جبر و تفویض نوشته شد. نامه حضرت بسیار طولانی است و مرحوم «حرّانی» (از علمای قرن چهارم) آن را در کتاب ارزشمند «تحف العقول» ذکر کرده است.[31] ابتدای نامه چنین است:«مِنْ عَلی بْنِ مُحَمّدٍ. سَلامٌ عَلَیکُمَ وَ عَلی مَنِ اتَّبَعَ الهُدی وَ رَحْمةُ اللهِ وَ بَرَکاتُه. فَاِنَّهُ وَرَدَ علی کِتابُکُمْ ما ذَکَرْتُم مِنْ اِختِلافِکُمْ فی دینِکُمْ...». گر چه اصل نامه در مورد پاسخ به شبهه جبر و تفویض است، لکن حضرت، ابتدا به مبحث امامت پرداخته اند و به گونه ای مطلب را طرح کرده اند که هر مسلمان آزاد اندیشی به راحتی آن را می پذیرد و آن حضرت در بحث از جبر و تفویض، سخنانشان را به سخنان امام صادق(ع) مستند می سازند که این خود، در خور تأمل و دقّت است. محتوای نامه چنین است:«خداوند به انسان توانایی عنایت فرموده و انسان بدین وسیله به انجام امورش می پردازد، نه جبر است و نه تفویض، بلکه امری است بین این دو، چنانچه معتقد به جبر شویم، مانند این است که شخصی، برده خود را به بازار بفرستد، بدون اینکه پول در اختیار او گذارد، و از وی بخواهد برای او کالا خریداری کند. این عبد با دست خالی از بازار بر می گردد؛ چون توانایی بر خرید نداشته است. آن گاه مولا او را مؤاخذه کند که چرا چیزی نخریدی!؟ بدیهی است که این ظلم است. قائلین به جبر نیز می گویند: خدا به انسان هیچ توانایی عنایت نکرده و در عین حال، از او انجام واجبات و ترک محرمات را خواسته و این ظلم است: وَلا یظلِمُ رَبُّکَ اَحَداً. و چنانچه معتقد به تفویض شویم، مانند این است که کسی برده بخرد و به او امر و نهی کند و او فرمان مولای خود را بپذیرد و آخر الامر مولا از دست او خسته شده، او را به حال خود واگذار کند و بگوید: هر چه می خواهی، انجام ده و چون او را مؤاخذه کند که چرا چنین کردی، عبد در پاسخ بگوید: خودت امر را به من واگذار کردی! این عجز و ضعف مولاست. قائلین به تفویض همین را در مورد خدا می گویندکه خداوند هیچ چیز را از ما نخواسته و کار را به خودمان واگذار کرده و حال آنکه خداوند می فرماید: )ولا یرضی لعباده الکفر(؛ او راضی به کفر بندگانش نیست». در پایان نامه، حضرت به این ایه استشهاد می فرماید: )فَبَشِّر عِبادی الَّذینَ یستَمعونَ القَولَ فَیتَّبعوُن اَحْسَنَه ... اولئِکَ الَّذینَ هداهم الله و اولئِکَ هُم اُولُوالالبابِ(. اخبار غیبی شخصی از اهل مدائن نامه ای خدمت امام هادی(ع) نوشت که چه مقدار از عمر متوکل باقی مانده است؟ حضرت مرقوم فرمودند: «بسم الله الرحمن الرحیم. )قالَ تَزْرَعُونَ سَبْعَ سِنینَ دَأَبًا فَما حَصَدْتُمْ فَذَرُوهُ فی سُنْبُلِهِ إِلاّ قَلیلاً مِمّا تَأْکُلُونَ* ثُمّ یَأْتی مِنْ بَعْدِ ذلِکَ سَبْعٌ شِدادٌ یَأْکُلْنَ ما قَدّمْتُمْ لَهُنّ إِلاّ قَلیلاً مِمّا تُحْصِنُونَ* ثُمّ یَأْتی مِنْ بَعْدِ ذلِکَ عامٌ فیهِ یُغاثُ النّاسُ وَ فیهِ یَعْصِرُونَ(.[32] این ایات تعبیری است از جانب حضرت یوسف (ع) در مورد خواب پادشاه مصر و اشاره دارد به اینکه هفت سال باران می بارد و باید محصولات را ذخیره کنید و هفت سال خشکسالی است که از ذخیره استفاده می کنید و سپس باران فراوان خواهد بارید که به عصیر (میوه و دانه های روغنی ) دست می یابید». این دو نامه (سؤال و پاسخ) از دو جهت اهمیت دارد: نخست اینکه بر اثر شدت اختناق دستگاه حاکم، مردم منتظر مرگ متوکل بودند تا از فشار ظلم رهایی یابند و دیگر اینکه امام(ع) چگونه با نوشتن ایات قرآن، هم مطلب را مخفیانه اطلاع دادند و هم اینکه زمان مرگ متوکل را پیشگویی کردند. در پایان حدیث آمده است که متوکل، دقیقاً در اوّل سال پانزدهم از دنیا رفت. متوکل در سال 232 بر تخت حاکمیت نشست و در سال 248 به هلاکت رسید. سؤالات فقهی برخی از نامه های امام علی النقی(ع) را پاسخ به سؤالات فقهی تشکیل می دهد. جالب اینکه بعضی از این سؤال کنندگان، دشمن حضرت بودند، ولکن چون از عالمان خودشان پاسخ قانع کننده ای نیافتند، به امام(ع) پناه آوردند؛ مانند این مورد: مرد نصرانی را که با زن مسلمان زنا کرده بود، نزد متوکل آوردند. وقتی متوکل می خواست حد او را اجرا کند، آن مرد مسلمان شد. یحیی بن اکثم گفت: اسلام ما قبل خود را محو می کند (حد اجرا نمی شود). برخی دیگر گفتند: سه حد بر او اجر می شود. (در روایت مقصود معلوم نشده). متوکل که چنین دید، به امام هادی(ع) نامه نوشت و پاسخ این مسئله را درخواست کرد. حضرت در پاسخ نوشتند:«یضرب حتی یموت؛ باید زده شود تا بمیرد». عالم نمایان دربار متوکل این مطلب را قبول نکردند. متوکل مجدداً نامه ای خدمت حضرت نوشت که علت این حکم چیست؟ امام در پاسخ فرمودند:«بسم الله الرحمن الرحیم. )فلما رأوا بأسنا قالوا آمنا بالله وحده و کفرنا بما کنّا به مشرکین(؛[33] «چون عذاب ما را دیدند، ایمان آوردند و گفتند: به آنچه مشرک بودیم، کفر می ورزیم». متوکل این حکم را از امام پذیرفت و اجرا کرد.[34] نامه دیگر در زمینه سؤالات فقهی، نامه محمد بن حسن مصعب مداینی است. او می گوید: نامه ای خدمت امام هادی(ع) نوشتم و سؤال کردم: سجده کردن بر روی شیشه چگونه است؟ نامه را ارسال کردم، ولی بعد با خود گفتم: شیشه از شن درست می شود و نباید اشکال داشته باشد! حضرت در پاسخ نوشتند: جایز نیست، و اگر با خود فکر کردی که شیشه از ریگ است، پس بدان که نمک (شاید مقصود آهک باشد)، همراه آن است و سجده بر نمک جایز نیست».[35] نهایت بزرگواری محمد بن طلحه می گوید: روزی امام هادی(ع) به جهت امری از سامرا خارج شدند و به یکی از روستاهای اطراف آن رفتند. مرد عربی آمد و با ایشان کار داشت. به او گفته شد که امام(ع) در فلان موضع هستند. آن شخص به آنجا رفت و نزد حضرت شرفیاب شد. ایشان فرمودند:«ما حاجتک؟ چه کار داری؟» گفت: از اعراب کوفه و شیعه جدّت علی(ع) هستم و قرض دارم که تحمّل آن برای من مشکل است و کسی جز شما را برای ادای آن نیافتم. حضرت فرمود: تو را خوشحال خواهم کرد. سپس دستور داد آن روز را نزد حضرت بماند. فردا صبح، امام(ع) به او فرمود: من حاجتی از تو دارم که تقاضا می کنم هرگز آن را ردّ نکنی. آن مرد عرب قبول کرد. حضرت بر روی ورقی با خط مبارکشان نوشتند: من به این شخص بدهکار هستم، و مقدار را مشخص نمودند. آن گاه به آن مرد فرمودند: این ورق را بگیر. وقتی من به سامرا رسیدم و جمعی نزد من حاضر بودند، نزد من بیا و طلبت را بخواه و با من درشتی کن! آن مرد عرب برگه را گرفت و قول داد که این گونه رفتار کند. امام(ع) به سامرا رفتند و در مجلسی نشسته بودند؛ در حالی که جمعی از یاران و درباریان خلیفه نیز حضور داشتند. در این هنگام آن مرد عرب وارد شد و همان گونه که امام فرموده بودند، رفتار کرد. امام(ع) (برحسب ظاهر) به او فرمودند: من عذر می خواهم و با من مدارا کن، بعد دین خود را می پردازم. این مطلب به متوکّل منتقل شد. دستور داد تا سی هزار درهم به امام(ع) پرداخت کردند. ایشان تمام آن را به مرد عرب هدیه کردند و فرمودند: بگیر و قرضت را از آن پرداخت کن و بقیه را بر اهل و عیالت انفاق کن و عذر ما را بپذیر! آن مرد عرب گفت: یا بن رسول الله! درخواست من با کمتر از یک سوم آن هم برآورده می شود،«ولکن الله اعلم حیث یجعل رسالته». مرد پول ها را گرفت و بازگشت.[36] پی نوشت ها [1] . الخرائج و الجرائح، قطب الدین راوندی (م573)، موسّسة الامام المهدی، ج1، ص419. [2] . همان، ص399؛ اثبات الهداة، شیخ حرّ عاملی (م1104)، ج3، ص381. [3] . همان. [4] . اصول کافی، دفتر نشر فرهنگ اهل بیت، ج1، ص145. [5] . ابوجعفر، فرزند دیگر امام هادی و برادر امام عسکری است و در ابتدای امر، شیعیان فکر می کردند که او امام بعدی خواهد بود، ولی وی در زمان حیات امام هادی از دنیا رفت و این سبب تحیر شیعیان گردید؛ مانند آنچه در قضیه اسماعیل و موسی بن جعفر اتفاق افتاد. [6] . توبه/115. [7] . بقره / 106. [8] . اصول کافی،ج2، ص117. [9] . همان، ص116. [10] . همان، ص426؛ الارشاد، شیخ مفید (م413)، انتشارات علمیه اسلامیه، ج2، ص292. [11] . رجال کشی، شیخ طوسی، مؤسسه آل البیت، ج2، ص804. [12] . همان، ص804. [13] . همان، ص805. [14] . همان، ص806. [15] . همان. [16] . همان، ص807. [17] . همان؛ وسایل الشیعه، شیخ حر عاملی (م1104)، مؤسسه آل البیت، ج28، ص319. [18] . سیره پیشوایان، مهدی پیشوایی، ص606. [19] . انبیاء / 49. [20] . التوحید، شیخ صدوق(م381)، مؤسّسه النشر الاسلامی، ص224. [21] . بحار الانوار، علامه مجلسی (م1110)، مؤسسه الوفاء، ج50، ص65 [22] . همان، ص185. [23] . علی بن حسین بن عبد ربه در سال 229ق، در مکه در گذشت و امام هادی ابوعلی را به جای وی منصوب فرمودند (رجال کشی، ح984). [24] . رجال کشی، ح991. [25] . همان. [26] . همان، ح992. [27] . همان، ح1136. [28] . الارشاد، ج2، ص296. [29] . بحارالانوار، ج50، ص209. [30] . الارشاد، ج2، ص297. [31] . تحف العقول، انتشارات علمیه اسلامیه، ص538 ـ 562. [32] . یوسف / 49. [33] . غافر / 84. [34] . بحار ، ج50، ص172. [35] . اثبات الهداة، ج3، ص381. [36] . بحار، ج50، ص153. باید توجه داشت: شاید حضرت می خواست خالی بودن دست خویش را به خلیفه نشان دهد و این طرح نوعی استتار و تقیه بوده است.

کلیدواژه ها: ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11851
زمان انتشار: 5 اوت 2020
| |
ویژه نامه ولادت امام هادی النقی (علیه السلام)

ویژه نامه ولادت امام هادی النقی (علیه السلام)

امام ابوالحسن علی النقی الهادی(علیه‌السلام) در نيمه ذیحجه سال 212 هجری در اطراف مدينه، در محلی موسوم به «صرياّ» چشم به جهان گشود. امام هادی(علیه‌السلام) در سال 220 هجری، در هشت سالگی، بعداز شهادت پدر بزرگوارش امام جواد(علیه‌السلام) به امامت رسيد. مدت هدايت و امامت آن حضرت، 33 سال بود و در 41 سالگی، در سوم رجب سال254هجری در شهر سامرا بر اثر زهری که با دسيسه معتز، سيزدهمين خليفه عباسی به ايشان خورانده شد، مسموم گرديد و به شهادت رسيد. مشهورترين القاب آن بزرگوار، نقی و هادی است و کنيه آن حضرت ، ابوالحسن بود.[1]

[1] - سیدعلی حسینی قمی، کرامات و مقامات عرفانی امام هادی(ع) قم: نبوغ، چ1، 1381،ص11؛

به مناسبت ولادت آن رهبر والای شیعیان جهان ویژه نامه میلاد آن حضرت را تقدیم می کنیم. 

1. هفت گفتار از امام هادی (علیه السلام) 2. مبارزات فرهنگی امام هادی (علیه‌السلام) 3. طلوع خورشید وجود نازنین امام هادی (علیه السلام) 4. سیری کوتاه در زندگی امام هادی (علیه السلام) 5. گوشه ای از کرامات امام هادی (علیه السلام) 6. دعایی که امام هادی (علیه السلام) زیاد می خواند 7. یك نسخه شفابخش از امام‌ دهم (علیه السلام) 8. فضیلت زیارت غدیریّه امام هادی(علیه السلام) از نگاه بزرگان 9. شهادت امام هادی (علیه السلام) 10. برآورده شدن دعای حضرت امام هادی (علیه السلام) 11. نامه های امام هادی (علیه السلام)

کلیدواژه ها: ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11850
زمان انتشار: 4 اوت 2020
| |
برآورده شدن دعای حضرت امام هادی(علیه السلام) 

برآورده شدن دعای حضرت امام هادی(علیه السلام) 

منصوری از عموی پدرش روایت می کند که گفت: به زیارت حضرت امام علی هادی علیه السّلام رفتم و به آن حضرت عرضه داشتم: مولای من، این مرد- متوکل- مرا از کار برکنار کرده و رزق و روزی مرا قطع نموده و مرا به مشقّت انداخته است و تنها اتّهامی که در این رابطه به من وارد کرده است این است که می داند من با شما در ارتباط هستم. وی از امام هادی علیه السّلام خواست تا در نزد متوکل از او وساطت کند. امام هادی علیه السّلام در پاسخ او فرمودند: ان شاء اللّه به حاجت خود می رسی، چون شب فرا رسید فرستادگان متوکل به در خانه او آمده و او را طلب کردند. وی به همراه آنان به سرعت به سمت متوکل روانه شد. هنگامی که به در قصر متوکل رسید دید فتح بن خاقان، وزیر متوکل، در جلوی در قصر منتظر اوست. فتح وی را استقبال کرد و از تأخیرش در آمدن گله کرد. سپس او را نزد متوکل برد. متوکل با قیافه ای که تبسّم از آن می بارید و برای آن مرد نشانه بشارت بود با او روبرو شد و به او گفت: ای ابا موسی، چرا از ما کناره گیری می کنی و ما را فراموش کرده ای؟! حال بگو چه مبلغ از ما طلب داری؟

مرد حوائج خود را به متوکل گفت و حقوق و عطایایی که از او قطع شده بود برشمرد. متوکل دستور داد دو برابر آن مبلغ را به او بپردازند و آن مرد در حالت سرور و شادمانی از نزد متوکل خارج شد. هنگامی که آن مرد از قصر متوکل خارج شد، فتح به دنبال او آمد و به او گفت من شک ندارم که تو از او- یعنی از امام هادی علیه السّلام- خواستی برای تو دعا کند. بنابراین به نزد او برو و از او بخواه برای من هم دعایی بکند. مرد رو به سوی خانه امام هادی علیه السّلام آمد و هنگامی که به محضر مبارک آن حضرت مشرّف شد و در برابر آن حضرت ایستاد. امام هادی نگاهی به او انداخته فرمودند: ای ابا موسی، چهره اکنون تو چهره رضایت است. مرد با کمال خضوع و احترام عرضه داشت: آری، به برکت شما ای سید و مولای من، امّا آنان به من گفتند: که شما نه به سمت متوکل رفته اید و نه از او در این رابطه خواهشی کرده اید. امام علیه السّلام با چهره ای آکنده از خوشروئی و تبسّم در جواب او فرمودند: خداوند متعال می داند که ما در مصائب و مشکلات جز به او پناه نمی بریم و در ناملایمات جز بر او توکل نمی کنیم. به همین دلیل است که هرگاه از او چیزی بخواهیم به ما عنایت و عطا می کند. ما نیز بیم آن داریم که اگر از این رویه عدول کنیم خداوند نیز از آن رویه عدول نماید. مرد دریافت که امام علیه السّلام در نهان برای او دعا کرده است، در این هنگام سخن فتح به یادش آمد و به امام عرض کرد: ای سید و مولای من، فتح نیز از شما التماس دعا داشت. امام خواسته مرد را اجابت نکرد و به او فرمود: فتح در ظاهر خود را از دوستان ما به حساب می آورد، امّا در باطن از ما دوری می گزیند، دعا فقط درباره شخصی مستجاب می شود که در اطاعت خداوند متعال اخلاص بورزد و به رسالت پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله همچنین به حقّ ما اهل بیت اعتراف داشته باشد[1]. امام هادی علیه السلام و نماز شب قطب راوندی در اخلاق و حالات حضرت امام هادی علیه السلام گفته است: وقتی شب فرا می رسید، به قبله رو می کرد و مشغول عبادت می گشت و ساعتی از عبادت باز نمی ایستاد. و بر تن شریفش جبه ایی بود از پشم و سجّاده اش بر حصیری بود و پیوسته لب مبارکش در تسبیح ذکر خدا بود. و همچنین آمده است چندین نوبت که متوکل ملعون افرادی را برای تفتیش و بازرسی به منزل آن حضرت فرستاده بود، مأموران متوکل در هر دفعه که وارد خانه می شدند می دیدند که امام بر روی سجّاده حصیری اش مشغول عبادت و نماز خواندن بود، و یا قرآن تلاوت می کرد. امام هادی علیه السلام هنگام شب به درگاه خدا روی می آورد و شب را با حالت خشوع، به رکوع و سجود سپری می کرد و بین پیشانی نورانی اش و زمین، جز سنگریزه و خاک حائلی وجود نداشت و پیوسته با خدایش در مناجات بود و عرض می کرد: «الهی مُسیی ءٌ قَدْ وَرَدَ وَ فَقیرٌ قَدْ قَصَدَ...» پروردگارا! گنهکاری بر تو وارد شده و تهیدستی به تو روی آورده است؛ تلاشش را بی نتیجه مگردان و او را مورد عنایت و رحمت خویش قرار ده و از لغزشش در گذر. [1] امالى طوسى/ 285 ح 555، و به نقل از آن در بحار الانوار 50/ 127، المناقب 4/ 442.

کلیدواژه ها: ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11849
زمان انتشار: 14 فوریه 2021
| |
هفت گفتار از امام هادی (علیه السلام)

هفت گفتار از امام هادی (علیه السلام)

حضرت امام علی النقی علیه السلام در نیمه دوم ماه ذی الحجه، سال 212 ق در اطراف مدینه و در منطقه «صریا» چشم به جهان گشود. پدر گرامی اش حضرت جواد علیه السلام و مادر ارجمندش سمانه مغربیه از بانوان با فضیلت تاریخ می باشد. مشهورترین القاب آن گرامی نجیب، مرتضی، هادی، نقی، عالم، فقیه، امین، مؤتمن، طیب، متوکل و عسکری است و در برخی منابع «ابوالحسن الثالث» و «فقیه عسکری» نیز گفته اند.

آن بزرگوار در سال 220 و در هشت سالگی به مقام خطیر امامت نائل گردید و به مدت 33 سال رهبری اهل ایمان را عهده دار بود. امام هادی علیه السلام دوران امامت خویش را با خلفاء ستمگر عباسی همچون معتصم، واثق، متوکل، منتصر، مستعین و معتز سپری کرد.

عظمت باری تعالی شناخت وجود خداوند و اوصاف جلال و جمال باری تعالی در حد شایستگی هر انسانی، به غیر از طریق اهل بیت علیهم السلام امری ناممکن است؛ گرچه هر کسی نسبت به فراخور استعدادش خداوند را می شناسد و به او ایمان می آورد؛ اما بیان عظمت حق از زبان اهل بیت علیهم السلام جلوه ای دیگر دارد و آنان کامل ترین و مطمئن ترین منبع وحی و سرچشمه توحیدند. امام هادی علیه السلام در تبیین صفات خداوند می فرماید: «إِنَّ اللَّهَ لَا یُوصَفُ إِلَّا بِمَا وَصَفَ بِهِ نَفْسَهُ وَ أَنَّی یُوصَفُ الَّذِی تَعْجِزُ الْحَوَاسُّ أَنْ تُدْرِکَهُ وَ الاْءَوْهَامُ أَنْ تَنَالَهُ وَ الْخَطَرَاتُ أَنْ تَحُدَّهُ وَ الاْءَبْصَارُ عَنِ الاْءِحَاطَةِ بِهِ نَأَی فِی قُرْبِهِ وَ قَرُبَ فِی نَأْیِهِ کَیَّفَ الْکَیْفَ بِغَیْرِ أَنْ یُقَالَ کَیْفَ وَ أَیَّنَ الاْءَیْنَ بِلَا أَنْ یُقَالَ أَیْنَ هُوَ مُنْقَطِعُ الْکَیْفِیَّةِ وَ الاْءَیْنِیَّةِ الْوَاحِدُ الاْءَحَدُ جَلَّ جَلَالُهُ وَ تَقَدَّسَتْ أَسْمَاؤُهُ؛(1) خداوند متعال توصیف نشود، جز بدانچه خود وصف کرده است و چگونه توصیف می شود آن وجودی که حواس مخلوقات از درکش ناتوان است و اوهام و خیالات به آن نمی رسند و تصور و اندیشه ها به حقیقتش آگاه نمی گردند و در افق نگاه چشمها نگنجد! او با همه نزدیکی دور است و با همه دوری اش نزدیک. چگونگی را پدید آورد و خودش چگونه نیست. مکان را آفرید، ولی خود مکانی ندارد و از چگونگی و مکان داشتن جداست. یگانه است و بی همتا. با شکوه است و نامها و اسمائش همه مقدس اند و پاک.» سعدی در بوستان در توضیح این معنا سروده است: جهان متفق بر الهیتش    فرو مانده از کنه ماهیتش نه ادراک بر کنه ذاتش رسد    نه فکرت به غور صفاتش رسد بشر ماورای جلالش نیافت    بصر منتهای جمالش نیافت نه هر جای مرکب توان تاختن    که جاها سپر باید انداختن نه بر اوج ذاتش پرد مرغ وهم    نه در ذیل وصفش رسد دست فهم در این بحر جز مرد داعی نرفت    گمان شد که دنبال راعی نرفت چه شبها نشستم در این سیر گم    که دهشت گرفت آستینم که قُم شکوه بندگی از منظر فرهنگ متعالی توحید، عبودیت و بندگی حضرت حق تعالی است که بالاتر از آن مقامی برای مخلوق متصور نیست: بلندی بایدت افکندگی کن    خدا را باش و کار بندگی کن امام دهم علیه السلام در تبیین مقام بندگی می فرماید: «مَنِ اتَّقَی اللَّهَ یُتَّقَی وَ مَنْ أَطَاعَ اللَّهَ یُطَاعُ وَ مَنْ أَطَاعَ الْخَالِقَ لَمْ یُبَالِ سَخَطَ الْمَخْلُوقِینَ وَ مَنْ أَسْخَطَ الْخَالِقَ فَلْیَیْقِنْ أَنْ یَحِلَّ بِهِ سَخَطُ الْمَخْلُوقِین؛(2) هر که از نافرمانی خدا بپرهیزد، [مردم] از نافرمانی او پرهیز کنند و هر کس خدا را اطاعت کند، [دیگران] از او اطاعت می کنند و کسی که از دستورات خالق فرمان برد، هیچ باکی از خشم مخلوقین نخواهد داشت و هر کس خالق را به خشم آورد، او باید بداند که از خشم مردم در امان نخواهد بود.» گرت این بندگی تمام شود    چرخ و انجم ترا غلام شود مقام عبودیت و بندگی آن چنان اهمیت دارد که امیر مؤمنان علی علیه السلام در این زمینه به بندگی خود در برابر خداوند متعال افتخار می کرد و می فرمود: «إِلَهِی کَفَی بِی عِزّا أَنْ أَکُونَ لَکَ عَبْدا وَ کَفَی بِی فَخْرا أَنْ تَکُونَ لِی رَبّا أَنْتَ کَمَا أُحِبُّ فَاجْعَلْنِی کَمَا تُحِبُّ؛(3) پروردگارا! این عزت برای من بس است که بنده تو باشم و بالاترین افتخار برای من آن است که تو پروردگار من باشی. تو همان گونه ای که دوست دارم. پس مرا آن طوری که دوست داری، قرار ده!» ریشه ها و نتایج تکبر در سیره تربیتی امام هادی علیه السلام برای تربیت نفوس و زدودن صفات ناپسند از وجود آدمی به زمینه ها و ریشه های خودپسندی اشاره شده است. آن حضرت می فرماید: «مَنْ اَمِنَ مَکْرَ اللَّهِ وَ أَلِیمَ أَخْذِهِ تَکَبَّرَ حَتَّی یَحِلَّ بِهِ قَضَاوُهُ وَ نَافِذُ أَمْرِهِ وَ مَنْ کَانَ عَلَی بَیِّنَةٍ مِنْ رَبِّهِ هَانَتْ عَلَیْهِ مَصَائِبُ الدُّنْیَا وَلَوْ قُرِضَ وَ نُشِرَ؛(4) هر کس از مکر و مؤاخذه دردناک خداوند، خود را در امان احساس کند، تکبر می ورزد تا اینکه با قضا و تقدیر خداوند مواجه گردد؛ اما انسانی که بر دلیل روشنی از پروردگارش دست یافته است، مصیبتهای دنیا بر او سخت نخواهد بود؛ گرچه قطعه قطعه شده و [اجزاء بدنش] پراکنده شود.» طبق این رهنمودِ ارزشمند، هر شخصی در راه رسیدن به تکامل و مقام والای انسانیت لازم است که هرگز از وجود خداوند متعال و محاسبه و مؤاخذه اش غفلت نکند. غفلت از خداوند و روز معاد، انسان را به انواع مفاسد دچار می کند و در حقیقت از خدا فراموشی به خود فراموشی تنزل یافته، هدف خود را در زندگی گم می کند. چنین فرد غافلی از خود هرگز نمی پرسد که: از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود    به کجا می روم آخر ننمایی وطنم اما اگر انسان خود را در پرتو نور الهی قرار دهد و از نسیم رحمت حق بهره ور گردد، هرگز در مقابل حوادث و مصائب دنیوی مغلوب نمی گردد؛ چرا که به پشتوانه ای قوی همچون نیروی حق تکیه زده و در حصاری محکم پناه گرفته است. بنابراین، ریشه مهم لغزشها، خطاها و آلوده شدن به صفات ناپسند، همان غفلت از خداوند و خود فراموشی است که اشخاص را از رسیدن به اهداف والای انسانی باز می دارد. امام دهم علیه السلام در روایتی دیگر به عواقب زیانبار صفت ناپسند تکبر اشاره کرده و در این مورد هشدار داده و فرموده است: «مَنْ رَضِیَ عَنْ نَفْسِهِ کَثُرَ السَّاخِطُونَ عَلَیْهِ؛(5) هر کس از خود راضی باشد، غضب کنندگان بر او بسیار خواهند شد.» صفت تکبر انسان را نه تنها در معرض خشم مردم، بلکه مورد غضب خداوند نیز قرار می دهد که در قرآن فرمود: «إِنَّهُ لا یُحِبُّ الْمُسْتَکْبِرِینَ»؛(6) «خداوند گردنکشان [و متکبران] را دوست ندارد.» عذاب جهنم و محرومیت از الطاف الهی از دیگر رهاوردهای تکبر است. خویشتن را بزرگ می بینی؟    راست گفتند یک دو بیند لوچ در روایت آمده است که روزی حضرت سلیمان بن داود علیهماالسلام امر کرد که تمام پرندگان و انس و جن به همراه او بیرون آمده، در بساط شگفت انگیز سلیمان علیه السلام جای گیرند. دویست هزار نفر از بنی آدم و دویست هزار نفر از جنیان با او بودند. بساط او به قدری بلند شد که صدای تسبیح ملائکه را در آسمانها شنید. سپس بساط او آن قدر پایین آمد که کف پایش به دریا رسید. در آن حال، ندایی آسمانی به اصحاب سلیمان علیه السلام گفت: اگر در دل فرمانروای شما (سلیمان علیه السلام ) ذره ای تکبر بود، بیشتر از آنچه بلند کرده اند، او را به زمین فرو می بردند.(7) ز خاک آفریدت خداوند پاک    پس ای بنده افتادگی کن چو خاک تواضع سر رفعت افرازدت    تکبر به خاک اندر اندازدت ارزش علم و دانش کسب علم و دانش از مهم ترین شیوه های رسیدن به قله کمال است و انسان بدون علم ره به جایی نمی برد. امام دهم علیه السلام بر این باور بود که برای نیل به مقاصد عالی انسانی لازم است که افراد به دنبال دانش و معرفت باشند؛ چرا که بدون آگاهی هیچ رهروی به مقصد نرسد. آن رهبر فرزانه در گفتاری ارزشمند می فرماید: «إِنَّ الْعَالِمَ وَ الْمُتَعَلِّمَ شَرِیکَانِ فِی الرُّشْدِ؛(8) دانشمند و دانشجو هر دو در رشد و هدایت شریک اند.» اگر علماء و متفکران جامعه تلاش نکنند و عموم مردم نیز به دنبال آموزش نباشند، سطح افکار مردم رشد نمی یابد و پیشرفت صورت نمی گیرد. شرف و قیمت و قدر تو به فضل هنر و است    نه به دیدار و به دینار و به سود و به زیان اساسا برای تهذیب نفس و پیمودن راه کمال، علماء اخلاق، معرفت و کسب آگاهی را از عوامل مؤثر در روح و روان آدمی می دانند. آری، دانش انسان را به خطرات راه آگاه می کند و عظمت و عزت خداوندی را به یاد می آورد و انسان شایسته هر قدر علم و دانشش بالاتر باشد، تواضع و صفات حمیده در وجودش بیشتر شکوفا می گردد. انسان کمال خواه با معرفت به ناتوانی و مقام پایین خود و اطلاع از عظمت حق و شکوه و جلال کبریایی اش در راه رشد و تهذیب گام برمی دارد. امام هادی علیه السلام ارزش دانشمندان را بالاتر از خود علم و دانش می دانست و می فرمود: «أَرْجَحُ مِنَ الْعِلْمِ حَامِلُهُ؛(9) دانشمند از دانش برتر است.» البته علم و دانش بعد از غلبه صفات زشت و فساد افراد تأثیرگذاری اندکی دارد؛ چنان که حضرت علی النقی علیه السلام فرمود: «اَلْحِکْمَةُ لَا تَنْجَعُ فِی الطِّبَاعِ الْفَاسِدَةِ؛(10) حکمت در طبیعتهای فاسد سودی نمی بخشد.» موقعیت ممتاز مکان های مقدس در بینش توحیدی اسلام، انسان هر لحظه و در هر زمان و مکان در محضر خداست؛ اما خداوند متعال برای تقرب بیشتر بندگانش و برای آسایش و آرامش آنان، زمانها و مکانهایی را معین کرده است که ویژگی خاصی دارند. امام علی النقی علیه السلام با اشاره به موقعیت ممتاز اماکن مقدس فرمود: «اِنَّ لِلَّهِ بُقَاعا یُحِبُّ اَنْ یُدْعَی فِیهَا فَیَسْتَجِیبُ لِمَنْ دَعَاهُ وَ الْحَیْرُ مِنْهَا؛(11) خداوند مکانهای مقدسی دارد که دعا در آن جاها را دوست می دارد. پس هر کس در آن مکانها او را بخواند، اجابتش می کند و حائر حسینی علیه السلام یکی از آنهاست.» در این سخن، پیشوای دهم نکات مهمی را مورد توجه قرار داده و به مشتاقان فرهنگ اهل بیت علیهم السلام گوشزد کرده است: نخست به ارزش این مکانهای شریف پرداخته و آنها را بقعه های خدایی نامیده، سپس اهمیت دعا و استجابت آن را در این مکانها مورد تأکید قرار داده و در آخر، مزار دلربای حضرت سید الشهداء علیه السلام ، را از مصادیق بارز بقاع الهی و محل استجابت دعای بندگان شمرده است. امام هادی علیه السلام در کلام دیگری عظمت بارگاه امام حسین علیه السلام را این گونه بیان می کند: «هر کس از منزل خود به قصد زیارت بارگاه حضرت حسین علیه السلام حرکت کند و به نزد فرات برسد و در آنجا غسل کند، از رستگاران نوشته می شود و هر گاه به امام حسین علیه السلام سلام کند، از سعادتمندان محسوب می گردد و اگر از نماز زیارت فارغ شد، فرشته ای از سوی خداوند متعال به او می گوید: رسول خدا صلی الله علیه و آله به تو سلام می رساند و می گوید: تمام گناهانت بخشوده شد، اعمال را از نو شروع کن!»(12) روزگار ناسازگار گاهی این نکته به ذهن می آید که آیا واقعا برخی زمانها، مکانها و یا عوامل و حوادث طبیعی در زندگی انسان دخالت دارند؟ آیا بدی و خوبی و شوم بودن را می توان به روزها و روزگاران نسبت داد؟ امام هادی علیه السلام پاسخ این پرسش را به یکی از یارانش توضیح داد. حسن به مسعود می گوید: به محضر مولایم حضرت ابوالحسن الهادی علیه السلام رسیدم. در آن روز چند حادثه ناگوار و تلخ برایم رخ داده بود؛ انگشتم زخمی شده و شانه ام در اثر تصادف با اسب سواری صدمه دیده و در یک نزاع غیر مترقبه لباسهایم پاره شده بود. به این خاطر، با ناراحتی تمام در حضور آن گرامی گفتم: عجب روز شومی برایم بود! خدا شرّ این روز را از من باز دارد! امام هادی علیه السلام فرمود: «یَا حَسَنُ هَذَا وَ أَنْتَ تَغْشَانَا تَرْمِی بِذَنْبِکَ مَنْ لَا ذَنْبَ لَهُ؛ ای حسن! این [چه سخنی است که می گویی] با اینکه تو با ما هستی، گناهت را به گردن بی گناهی می اندازی! [روزگار چه گناهی دارد!]» حسن بن مسعود می گوید: با شنیدن سخن امام علیه السلام به خود آمدم و به اشتباهم پی بردم. گفتم: آقای من! اشتباه کردم و از خداوند طلب بخشش دارم. امام فرمود: ای حسن! روزها چه گناهی دارند که شما هر وقت به خاطر خطاها و اعمال نادرست خود مجازات می شوید، به ایام بدبین می شوید و به روز بد و بیراه می گویید! حسن گفت: ای پسر رسول خدا!، برای همیشه توبه می کنم و دیگر عکس العمل رفتارهایم را به روزگار نسبت نمی دهم. امام در ادامه فرمود: «یَا حَسَنُ اِنَّ اللَّهَ هُوَ الْمُثِیبُ وَ الْمُعَاقِبُ وَ الْمُجَازِی بِالاْءَعْمَالِ عَاجِلاً وَ آجِلاً؛ ای حسن! به طور یقین خداوند متعال پاداش می دهد و عقاب می کند و در مقابل رفتارها در دنیا و آخرت مجازات می کند.»(13) شیوه حفظ دوستان از منظر امام دهم علیه السلام یکی از ویژگیهای اولیاء خدا و انسانهای صالح عفو و گذشت و پذیرش عذر دیگران است. ایوب بن نوح می گوید: آن حضرت طی نامه ای به یکی از یاران ما که موجب ناراحتی شخصی شده بود، توصیه کرد که برو از فلانی عذر خواهی کن و بگو: «إِنَّ اللَّهَ إِذَا أَرَادَ بِعَبْدٍ خَیْرا إِذَا عُوتِبَ قَبِلَ؛(14) اگر خداوند خیر بنده ای را بخواهد، [او را حالتی عطا می کند که] هرگاه از او عذر خواسته شد، می پذیرد.» تو نیز عذر ما را بپذیر! برای پاسداری از حریم دوستان نیک نباید در باره آنان سخت گیری کرد، بلکه باید در موارد لغزش و خطایشان عفو و گذشت پیشه کرد و عذرشان را پذیرفت؛ زیرا اگر به بهانه های ساده، انسان دوستان خود را طرد کند و از خود دور سازد، به مرور زمان غریب و تنها خواهد ماند و مخالفانش افزایش می یابند؛ در حالی که دوستان خوب بازوی نیرومندی در زندگی افراد به شمار می آیند. لقمان حکیم به فرزندش سفارش می کرد که: «یَا بُنَیَّ اتَّخِذْ أَلْفَ صَدِیقٍ وَ أَلْفٌ قَلِیلٌ وَ لَا تَتَّخِذْ عَدُوّا وَاحِدا وَ الْوَاحِدُ کَثِیرٌ؛(15) فرزندم هزار دوست بگیر و البته هزار کم است و یک دشمن برای خودت درست نکن که یکی هم زیاد است.» بنابراین، برای رسیدن به سعادت و توفیق در زندگی، انسان باید از دوستان خوب محافظت کند و با اختلاف کوچک و جزئی و لغزشهای ساده نباید آنان را از دست بدهد، بلکه شیوه اهل بیت علیهم السلام را در نظر بگیرد و از گناهانشان بگذرد. اگر عذر خواهی کردند، بپذیرد و عفو و گذشت پیشه کند. سعدی گفته: با مردم سهل گوی دشوار مگوی    با آن که درِ صلح زند جنگ مجوی پی نوشت: 1. تحف العقول، ص 482؛ الکافی، ج 1، ص 138. 2. تحف العقول، ص 482. 3. بحارالانوار، ج 74، ص 402. 4. تحف العقول، ص 483. 5. بحارالانوار، ج 69، ص 316. 6. نحل / 23. 7. معراج السعاده، ص 270؛ محجة البیضاء، ج 6، ص 213. 8. کشف الغمه، ج 2، ص 386. 9. اعلام الدین، ص 311. 10. همان. 11. تحف العقول، ص 482. 12. کامل الزیارات، ص344. 13. بحارالانوار، ج 56، ص 2. 14. مستدرک الوسائل، ج 8، ص 329. 15. وسائل الشیعه، ج12، ص 16.

کلیدواژه ها: ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11847
زمان انتشار: 30 ژولیه 2020
| | |
حادثه ای باشکوه در تاریخ

حادثه ای باشکوه در تاریخ

حج، جاده ای را در تاریخ گسترانیده که از عرفه آغاز و در اربعین، به مقصود نهایی اش می رسد. حادثه ای باشکوه در تاریخ  

صوت

1 - حج ناتمام (3)

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11845
زمان انتشار: 30 ژولیه 2020
| | |
حج بزرگترین کنگره ی مذهبی مسلمانان است

حج بزرگترین کنگره ی مذهبی مسلمانان است

حج بزرگترین کنگره ی مذهبی مسلمانان است. اما استفاده از ظرفیتِ آن، برای مبارزه با تبعیض ها و دشمنی ها، ممکن نیست! براستی چرا؟ چه باید کرد؟

صوت

1 - حج ناتمام (2)

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ،

Top
برای عضویت در خبرنامه پست الکترونیکی خود را وارد کنید

خبرنامه سایت منتظران منجی

Stay informed on our latest news!

اشتراک در خبرنامه سایت منتظران منجی feed