www.montazer.ir
سه‌شنبه 2 ژوئن 2026
شناسه مطلب: 11113
زمان انتشار: 29 ژولیه 2019
|
مباحث استاد شجاعی با موضوع «شادی»

مباحث استاد شجاعی با موضوع «شادی»

سلسله مباحث استاد شجاعی با عنوان «شادی» و با موضوع «مهارت های شاد زیستن» شنبه 98/05/12 ساعت 17:00 الی 18:00 برگزار می‌گردد.

نشانی: بلوار مرزداران، خیابان ایثار، سالن اجتماعات فرهنگی مذهبی مسجد جامع حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) آرشیو مباحث «شادی» آرشیو خلاصه مباحث استاد شجاعی فروشگاه آنلاین با محصولات ناب 

کلیدواژه ها: ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11112
زمان انتشار: 29 ژولیه 2019
| |
«هم سخن شدن با خدا» از عوامل شادی معنوی است

شادی؛ جلسه 31؛ 98/4/29

«هم سخن شدن با خدا» از عوامل شادی معنوی است

قرآن زبان محبت و مهربانی خداوند است و غذای بخش انسانی اوست. موسیقی و کلمات و نوع تخاطبش برای انسان طراحی شده. پس کسی که قرآن را زیاد و درست بخواند، به این محبت و رحمت خدا دست خواهد یافت.

امروز می‌خواهیم یکی از عوامل شادی معنوی را با هم بخوانیم و آن، هم‌سخن شدن با خداست. یعنی انس با کلام خدا. وقتی انسان به کسی علاقمند می­‌شود، همیشه دوست دارد با او حرف بزند. یعنی از مکالمه و هم‌سخن شدن با معشوقش لذت می‌برد. حقیقت ما از مثل اعلی و از فوق جبروت است که به زمین آمده ایم. یک بدن زنانه و مردانه به ما داده اند؛ اما زنانگی و مردانگی انسانیت ما نیست. یعنی انسان نه زن است و نه مرد. خانه و وطن ما آنجاست. خانواده آسمانی ما برای آنجا هستند و همه ما بدون استثناء شیعه و سنّی و یهودی و مسیحی و بودایی و صائبی و... همه بچه‌های اهل بیت هستیم. یعنی روح مقدس همه اهل بیت در ما وجود دارد. پس اولاً؛ ما یک خانواده داریم که اهل­بیت هستند. ثانیاً؛ دوستان زیادی داریم که به شدت عاشق ما هستند. مثل شهداء، انبیاء، صدیقین و صالحین یا فرشته‌ها که فوق‌العاده ما را دوست دارند و زمینه زیادی هم وجود دارد که از اینجا با آنها رفت و آمد و رفاقت برقرار کنیم. در خیلی جاها می‌توانند به ما کمک کنند. چون فرشته‌ها مظهر قدرت خدا در همه جای عالم هستند. مفصل آن را در بحث فرشته بیان کرده ایم. ثالثاً؛ ارتباط با کسانی که در زمین رنگ و بوی خانواده و وطن‌مان را می‌دهند و آدم­هایی که شبیه خانواده آسمانی ما هستند، آدمهایی که از نظر سبک زندگی هم‌وطن ما هستند، وقتی با اینها رفت و آمد دارید، شیرین، شاد و آرامید و لذت می‌برید. پس ما یک سلسله شادی های این­گونه در زمین داریم. شادی دیگری هم داریم که انسان بسیار از آن لذت می‌برد و آن خواندن قرآن است. یعنی خدا با قرآن خواندن انسان، با او حرف می‌زند. در این حرف زدن، صدای خدا را می‌شنود. هیچ وقت قرآن را با صدای خودتان یا قاری نخوانید. سعی کنید قرآن را با صدای خدا بخوانید. از این رو،‌ در روایت داریم که خدا در خطاب به انسان می‌فرماید: هر وقت دلت تنگ شد و خواستی من برایت حرف بزنم، قرآن بخوان. هر وقت تو دلت تنگ شد و خواستی تو حرف بزنی نماز بخوان. این یک قاعده است. به شرطی که انسان زبان معشوقش را یاد بگیرد. بالأخره وقتی آدم عاشق کسی می‌شود، می‌رود زبانش را هم یاد می‌گیرد تا بتواند با یک ادبیات مشترک، تبادل عشق کلامی کند. قرآن غذای بخش انسانی ماست. یعنی برای انسان آفریده شده. موسیقی و کلمات و نوع تخاطبش برای انسان طراحی شده است. برای همین کسی که باطنش شبیه باطن انسان­ها نیست، فقط می‌تواند به قرآن احترام بگذارد و آن را مقدس بداند. ولی نمی‌تواند آن را بخورد. چون هنوز خوراکش نشده. یعنی کسانی که فعالیت فوق عقلی ندارند و بلوغ پیدا نکرده اند، مثل بچه‌ای هستند که تا به بلوغ نرسد، لذت جنس مخالف را نمی‌فهمد. آدمی که بلوغ انسانی ندارد، غذاها و شادی‌های انسانی اصلاً شادش نمی‌کند، ولی ممکن است قبولش کند و به آن احترام بگذارد. پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله فرمودند: «اللَّهُمَّ اجْعَلْنَا مُتَلَذِّذِینَ‏ بِذِكْرِكَ‏؛ فَرِحِینَ‏ بِكِتَابِك= خدایا قرار بده ما را که از ذکر تو لذت ببریم و با کتابت شاد شویم‏». این ادبیات، ادبیات انسانی است. چون حضرت ما را به شکل آدم می‌بیند و می‌خواهد ما هم مثل خودش بشویم، ادبیاتی که با ما صحبت کرده، ادبیات انسانی است، نه ادبیات گیاهی و حیوانی. «اجعلنا» شرافت انسانی و درجه است. در این از خدا می‌خواهیم که ما را به درجه‌ای برساند که از او لذت ببریم و کاری کند که ما این شرافت را پیدا کنیم تا با او هم‌کلام بشویم، نه به عنوان اینکه او خالق و روزی‌دهنده ماست؛ بلکه از این جهت که او تنها عشق ماست. ببینید امام سجاد(علیه‌السلام) چطور دعا می‌کند: «یا جَنَّتی وَ نَعیمی، یا دُنیایَ وَ آخِرَتی= ای بهشت من و نعمت من، ای دنیای من و آخرت من». او اصلاً از خدا چیزی نمی‌خواهد؛ بلکه با خود خدا و شخص خدا کار دارد. بعضی­ها اینقدر بدبخت­‌ اند که خدا بارها آنها را به خلوت و عشق بازی دعوت می‌کند؛ اما خدا را پس می‌زنند. چون سلیقه ندارند و به بلوغ انسانی نرسیده و رشد انسانی نکرده‌اند. مثل این است که به یک بچه 5 ساله بگوییم بلند بشو برو سر کلاس فلان دانشمند فیزیک بنشین. او خوشش نمی‌آید. چون با چنین چیزی سنخیت ندارد. «فَرِحِینَ بِكِتَابِكَ»؛ «فرح» غیر از «سرور» است. انسان در هر جائی شاد باشد، قشنگ است و عبادت محسوب می‌شود؛ اما شادی یک علامت رشد انسانی دارد و به معنی بزرگ شدن یک آدم است. برخلاف غم که علامت سقوط و بی‌ارزشی یک آدم است. ذوق‌زدگی و سرمستی خیلی زیاد را «فرح» می‌گویند. در هر جایی فرح خوب نیست. اما وقتی به خدا می‌رسید، داستان فرق می‌کند. برای همین است که حضرت می‌گوید: «فَرِحِینَ بِكِتَابِكَ= من با کتاب تو سرمست بشوم». صرف خواندن متن عربی قرآن هم فایده ندارد. باید بفهمیم معشوقمان چه چیزی می‌گوید. آن موقع است که این لذت می‌آید. خیلی‌­ها با مطالعه قرآن مسلمان شدند، شیعه شدند، عاشق شدند. ولی ما متأسفانه هزار جور کتاب می‌خوانیم، رمان می‌خوانیم، روزنامه می‌خوانیم، مجله می‌خوانیم، در این شبکه‌های مجازی هر آشغالی را در جسم و روح خودمان می‌ریزیم. اما برای قرآن خواندن وقت نمی‌گذاریم تا ببینیم چه می‌گوید. خیلی بد است که ما این لذت ها را نبریم و بمیریم. اصلاً شرم‌آور است که انسان این لذت‌ها را نبرد و هیچ چیزی نفهمد. یعنی حیوان بیاید و حیوان هم برود. قرآن زبان محبت و مهربانی خداوند است پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) یک دعای دیگری هم دارد که به امیرالمؤمنین یاد می‌دهد: «اللَّهُمَ‏ نَوِّرْ بِكِتَابِكَ‏ بَصَرِی وَ اشْرَحْ بِهِ صَدْرِی وَ فَرِّحْ بِهِ قَلْبِی[1] = خدایا دیده‌ام را با کتابت نورانی کن و به وسیله قرآن سینۀ مرا بگشا و دلم را شاد كن». با نور قرآن هیچ وقت انسان احساس غم نمی کند. امام سجاد (علیه‌السلام) دعای زیبائی دارند که می‌فرمایند: «سَیِدی إِنْ تَلَوْنَا مِنْ‏ كِتَابِكَ‏ سَعَةَ رَحْمَتِكَ‏ أَشْفَقْنَا مِنْ مُخَالَفَتِكَ وَ فَرِحْنَا بِبَذْلِ رَحْمَتِك= آقای من! هنگامی که کتابت را می‌خوانیم، گستره‌ی رحمتت ما را از مخالفت کردن با تو می‌ترساند و با بذل رحمتت شاد و مسرور می شویم». سرور من! آن موقعی که از کتاب تو وسعت رحمت تو را می‌خوانیم و می‌فهیم که تو چقدر مهربان هستی و می‌بینیم که یک آدم با 60 سال گناه می‌آید و به تو می‌گوید سلام، رویت را از او برنمی‌گردانی. اصلاً اگر کسی با این خدا ناامید باشد یا بترسد، خیلی آدم بدبخت و احمقی است. وقتی آدم عاشق خدا می‌شود، یعنی انسان می‌شود. از این رو یکی از مشغله‌هایی که پیدا می‌کند، این است که من چطور به او خدمت کنم! چطور در حزب او باشم! چطور رفیق او باشم! چطور سرباز او باشم! در دعای سه‌شنبه می­‌خوانیم: «اللَّهُمَ‏ اجْعَلْنِی‏ مِنْ‏ جُنْدِك‏= خدایا مرا سرباز خودت بکن». «اللَّهُمَّ اجْعَلْنِی مِنْ حِزْبِكَ= خدایا من هم حزبی تو بشوم». «وَ اجْعَلْنِی مِنْ أَوْلِیَائِك= من دوستت بشوم». هر جا شما بروی، هیچ کس جز خدا تو را جاودانه نمی‌خرد. هیچ کس جز خدا کار تو را ابدی پاداش نمی‌دهد. نه همسر و نه پدر و مادر، اگر خدا نخواهد،‌ نمی‌توانند برایت کاری بکنند. بخواهند هم نمی‌توانند کاری بکنند. خداست که برای هر کارت، یک پاداش جاودانه می‌سازد. آدم با این خدا چه کار کند؟ عاشقش می‌شود و دوست دارد خادمش باشد. دوست دارد به رنگ او در بیاید، دوست دارد اخلاقش شبیه او بشود. دوست دارد ببیند او برایش چه سبک زندگی را طراحی کرده است. خود خدا در قرآن می‌گوید: «وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللهِ صِبْغَة= چه کسی رنگش از رنگ خدا قشنگ­تر است؟». شما یک عالم رنگ در طبیعت می‌بینید. این رنگها را چه کسی آفریده؟ خدا. پس رنگ خدا از همه قشنگ­تر است. خدایا وقتی گستره رحمت تو را می‌خوانیم، در دلمان یک ترس و حیا از مخالفت با تو می‌افتد. وقتی تو اینقدر مهربان هستی، می‌ترسیم که با تو مخالفت کنیم. آدمی که بزرگ می‌شود، به جایی می‌رسد که رابطه‌اش با خدا آنقدر دوستانه و عاشقانه می‌شود که از شدت خوبی، از خدا ترس دارد. یک کسی در حق شما محبت زیادی ‌کند، در غیابش هم نمی‌توانی علیه او فکر بدی بکنی. حتی در غیابش هم نمی‌توانی به او خیانت یا ظلمی بکنی. یعنی کاری کنی که بگویی الان که او نیست، حتی مُرده و رفته؛ بلکه می‌گویی نه، نمی‌توانم از او بدی را بگویم یا بشنوم. هرگز خودم را آلوده نمی‌کنم، حیای مؤدبانه انسانی یعنی این. «وَ فَرِحْنَا بِبَذْلِ رَحْمَتِك= با بذل رحمتت شاد می‌شویم». از شدت مهربانی تو ما سرمست می‌شویم. چنین آدمی هیچ وقت گدایی عاطفه کسی را نمی‌کند. اگر شوهرش به او محل گذاشت گذاشت، می‌تواند به او صد برابر عاطفه بدهد. اگر محل نگذاشت هیچ برایش اهمیتی ندارد. می‌تواند زنش، پدر و مادرش و اصلاً میلیونها آدم را دوست داشته باشد؛ ولی هرگز وابستگی عاطفی به هیچ کس ندارد. چون از خدا پر است. «از مهرت ای خورشید جان، چون ذره‌ام هر سو روان/ مجذوب حسن دیگران، ای ماه خوبان نیستم» ارزش انسان رسیدن به مطلق بی­نهایت است ارزش انسان در میان ۵ شأن او، به این است که کمال خود را در شأن پنجم قرار دهد که همان رسیدن به مطلق بی نهایت است. گفتیم انسان در وجودش پنج بخش دارد: «بخش جمادی که کشش به سمت کمالات جمادی دارد و عاشق اشیاء می‌شود. با پول و منزل و اتومبیل و مبل و تلفن همراه و خانه و اشیاء دیگر قیمت پیدا می‌کند و تصورش این است که هر چه از این کمالات را بیشتر داشته باشد، قیمت و عزتش بیشتر می‌شود. بعضی­ها بخش گیاهی‌شان فعال‌تر است. در بخش گیاهی، انسان توجه‌اش به کمالات گیاهی مثل لذت غذا، مزه، هیکل، زیبایی اندام، بچه‌دار شدن، قدرت بدنی، ورزش و ...  است. اینها کمال هستند و چیز بدی هم نیستند. ولی از نظر ساختار ریاضی قیمت بعضی افراد در همین حد است. بعضی­ آدم‌ها قیمت‌شان در حد حیوانیت است. مثلاً کشش به جنس مخالف، ازدواج، تشکیل خانواده، احساسات، عواطف، مسئولیت‌های خانوادگی، فعالیت‌های اجتماعی، سیاسی، قدرت، مقام، ریاست، حاکمیت و... در بخش چهارم که بخش عقلی است، انسانها کشش به سمت کمالات علمی، دانشگاه رفتن، درس خواندن، دکتر و مهندس شدن، اختراع کردن، اکتشاف داشتن. در این بخش هر چقدر سوادشان بیشتر باشد، شرافتشان هم بیشتر است. این چهار بخش، بخش­‌های مقدماتی هستند که هیچ­کدام با انسانیت ما کاری ندارد. چون جزء کمالات انسانی نیستند و اکثر مردم عاشق همین کمالات هستند که اساساً به انسانیت آن­ها ربطی ندارد، یعنی انسانی نیست. در بخش پنجم، انسان ظرفیت رشد و پیشرفت بی­نهایت دارد که اسمش فوق عقلی یا فوق تجرد است. گفتیم در این بخش، انسان عاشق کمال بی­نهایت می‌شود و این عشق باعث می‌شود که انسان شبیه بی­نهایت بشود. یعنی به توان بی­نهایت برسد. به این کمال مطلق و بی­نهایت، وجود مطلق یا الله تبارک و تعالی می‌گویند، یعنی وجودی که همه چیز را به صورت بی­نهایت دارد: زیبایی، علم، قدرت، حیات و خوبی مطلق و مظاهرش را هم ما در طبیعت می‌بینیم. شما این همه گلها و میوه‌ها و برگهای قشنگ و حیوانات زیبا و انسانها به این خوبی و ستاره‌ها و کیهانها و کهکشانها می‌بینید. همه جلوه‌های این یک فرد هستند. همه ظهورات یک وجود هستند. این یک نفر است که خودش را به چهره‌های مختلف نشان می‌دهد. «با صدهزار جلوه برون آمدی که من/ با صدهزار دیده تماشا کنم تو را». پس انسان در بخش فوق عقلانی، عاشق یک وجود مطلق و بی­نهایت است که اسمش الله است و دوست دارد شبیه او بشود. مومن در غم و شادی انسانی، همیشه شاد و آرام است ما پنج نوع غم و شادی داریم. شادی‌­های جمادی، مثل این که یکدفعه بگویند یک مبلغی پول به شما رسیده، در اینجا خوشحال می‌شوید. یا اگر پولی گم کرده باشید، غمگین می‌شوید. این غم و شادی‌ مربوط به بخش جمادی است. غم و شادی‌ انسانی نیست. ما آدم­هایی داریم که از نظر موقعیت، خیلی بزرگ هستند؛ اما گرفتار شکم اند. یعنی کمال گیاهی بیچاره‌شان کرده و به غم و شادی‌هایی که مربوط به جنبه حیوانی و جنسی است مشغول اند. مثلا ازدواج می‌کند، خوشحال می‌شود. بعد از ازدواج صد برابر پشیمان می‌شود و می‌افتد به غم و اندوه و بیشتر غصه می‌خورد. یک غم و شادی هم داریم که حقیقی و مربوط به رشد حقیقی انسان است. وقتی انسان رشد حقیقی می‌کند و به کمالی که برایش آفریده، نزدیک می‌شود، شادی دارد و اگر از آن کمال محروم بشود، ناراحت است و اعصابش خرد است. همه کمالات را همه که داشته باشد، باز می‌بینید که غصه می‌خورد و ناراحت است. چون به حقیقت انسانی و آن چیزی که آن را حقیقت خودش می‌داند، نمی‌رسد. کمالات دیگر هیچ وقت ارضایش نمی‌کند. خیلی از مردم دنیا دوست دارند شبیه دیگران بشوند. مثلاً «رابین ویلیامز» که یک بازیگر به آن مهمی در هالیوود، فیلم‌­هایش چقدر فیلم‌­های عالی هستند، ولی خودکشی می‌کند. «جیم‌کری» را شما ببینید که فیلم­‌هایش را هنوز هم تلویزیون نشان می‌دهد. همه هم لذت می‌برند و می‌خندند. ولی به خاطر افسردگی تا الان سه بار دست به خودکشی زده. چون اینها رشد حقیقی نکرده اند. خیلی‌ها می‌گویند خوش به حال این و آن. ای کاش ما جای آنها باشیم. تلاش هم می‌کنند که شبیه اینها بشوند. اما نمی دانند که در درون آنها چه می گذرد. لذت­ها و شادی­‌های بخش انسانی حقیقی­‌اند. غم‌­هایش هم غم‌­های قشنگ و حقیقی است. ولی آدمی که غصه این چهار بخش (جمادی، گیاهی، حیوانی و عقلی) را می‌خورد، خودش بی‌قیمت و جهنمی می‌شود. همانطور که پیغمبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) فرمودند: «مَنْ بَكَى عَلَى اَلدُّنْیَا دَخَلَ اَلنَّارَ= هر کس برای دنیا بگرید، داخل جهنم می­‌شود». هر بار که غصه خوردن برای یکی از این امور پیش بیاید، فشار قبر انسان را زیاد می‌کند و اخلاق انسان را خراب می‌کند. دنیا و آخرت انسان را خراب می‌کند. اینها که قیمتی ندارند؛ بلکه غم­های ارزش دارِ انسانی‌­اند. چون تولید شادی می‌کنند. شادی­‌هایش هم شادی می‌آورد. یعنی انسان هر دو را دارد: هم در بخش غم­ها شاد است و هم در بخش شادی­‌هایش شاد است. برای همین هم مؤمن همیشه شاد است. این است رمز فرمایش حضرت زینب س که فرمود: «و ما رایت الا جمیل= چیزی جز زیبایی ندیدم» و خیلی ها هنوز آن را درک نکرده اند. پس علامت مؤمن بودن، به نماز خواندن و روزه گرفتن و حرم رفتن نیست. اینها خوبند و باید باشد؛ اما از کجا می‌توانیم بفهمیم که چه کسی مؤمن است؟ از شاد و آرام بودنش. قا/170 شادی معنوی/ قرآن خواندن [1] . شیخ کلینی، الکافی، ج 2، ص 577.

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11111
زمان انتشار: 29 ژولیه 2019
|
جلسات خانواده آسمانی و شرح زیارت جامعه کبیره

جلسات خانواده آسمانی و شرح زیارت جامعه کبیره

جلسه خانواده آسمانی ساعت 17:00-18:00 و شرح زیارت جامعه کبیره ساعت 18:30-19:30 پنجشنبه 98/05/10 در حسینیه قرائت قرآن (اثنی عشری) برگزار می‌گردد. 

این جلسات به صورت زنده از سایت montazer.tv پخش می گردد. نشانی: شهر ری، خیابان قم، انتهای خیابان آستانه، محوطه پارکینگ حرم، حسینیه قرائت قرآن (أثنی عشری) آرشیو مباحث استاد شجاعی فروشگاه آنلاین با محصولات ناب

کلیدواژه ها: ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11110
زمان انتشار: 10 ژولیه 2021
| |
امام جواد (علیه‌السلام) غریب بغداد

امام جواد (علیه‌السلام) غریب بغداد

الف) سیمای جواد الائمه در یک نگاه

امام محمد بن علی علیهما السلام (جواد الائمه) نهمین امام از خاندان اهل بیت علیهم السلام است. القابی که برای آن امام برشمرده اند و هر یک گویای بعدی از شخصیت آسمانی حضرت است، عبارت اند از: «مختار، مرتضی، متوکل، متقی، زکی، تقی، منتجب، مرتضی، قانع، جواد، عالم ربانی، منتجب المرتضی و ... .» (1)

ابن صباغ مالکی از القاب «جواد، قانع، مرتضی» یاد می‌کند و می‌گوید: مشهورترین لقب امام، «جواد» است. (2) شیخ صدوق نیز می‌نویسد: به محمد بن علی الثانی، تقی گفته شد; چون از خدا تقوا پیشه کرد و زمانی که مامون شبانه با حالتی مست وارد شد و او را با شمشیر زد و گمان کرد حضرت را کشته است، خداوند او را نگه داشت. (3) کنیه های حضرت نیز عبارت اند از: ابو جعفر ثانی (کنیه جدش امام باقر علیه السلام) و ابو علی. (4) مناظره امام جواد (علیه السلام) با یحیی بن اكثم​ راز شهادتِ امام جواد (علیه‌السلام) شمه ای از کرامات امام جواد (علیه السلام​) چگونگی خاص شدن برای امام معصوم (علیه‌السلام)​ به نوشته ابن صباغ مالکی، چهره ای سفید و اندامی متوسط داشت (5) و نقش انگشترش به نقل طبری «العزة لله» مانند انگشتر پیامبر صلی الله علیه و آله بود. (6) مادر حضرت، سبیکه نوبیه بود. (7) به نقل شیخ مفید فرزندان حضرت «علی الهادی علیه السلام، موسی، فاطمه، امامه» بودند (8) و طبرسی از دختران به «حکیمه، خدیجه، ام کلثوم» اشاره می‌کند و می‌گوید: برخی تنها از فاطمه و امامه یاد کرده اند. (9) شیخ طوسی روز دهم رجب را سال تولد وی می‌داند (10) و به نقل طبرسی آن امام در عصر معتصم به شهادت رسید. (11) در این هنگام، 25 سال و 2 ماه و 18 روز از دوران حیات امام می گذشت. (12) مرحوم کلینی می نویسد: «محمد بن علی علیهما السلام در حالی که 25 سال و سه ماه و دوازده روز از عمرش می‌گذشت، در روز سه شنبه، 6 روز قبل از ذی حجه سال 220 ه . ق شهید شد و بعد از پدر ده سال (منهای بیست روز) زندگی کرد.» (13) ایشان با محمد امین بن هارون تا سال 198 ه. ق (قبل از امامت) معاصر بود. از آن پس با مامون بن هارون (از 198 تا 218 قبل از امامت و 218 تا 203 در زمان امامت) هم عصر بود و سرانجام با معتصم عباسی از 17 رجب یا شعبان 218 ه. ق تا لحظه شهادت، ذی قعده 220 ه. ق معاصر بود. اینک که در آستانه شهادت جانگداز آن امام بزرگ و غریب قرار گرفته ایم، به بازخوانی گوشه هایی از مظلومیتش در طول دوره امامت تا لحظه شهادت می پردازیم: (14) ب) رنج های امام جواد علیه السلام امام جواد علیه السلام از همان آغاز امامت با سیل رنجها رویارو بود; مشکلاتی که گاه از سوی حاکمان، زمانی از طرف کارگزاران و منسوبین به طاغوتها و گاهی از سوی جاهلان، متعصبان، گروه‌های انحرافی و ... ایجاد می شد . اینک نمونه هایی را مرور می‌کنیم: 1 . شکستن حریم امامت محمد بن ریان می‌گوید: مامون به هر حیله ای متوسل می‌شد تا بر امام نفوذ کند، اما ممکن نمی‌شد، تا اینکه این فرصت هنگام ازدواج دخترش با امام به دست آمد . وقتی می‌خواست دخترش، ام فضل را به خانه زفاف امام جواد علیه السلام بفرستد، دویست دختر از زیباترین کنیزکان خود را طلبید و به هر یک جامی که داخل آن گوهری بود، داد تا وقتی در جایگاه نشست، از او استقبال کنند، اما حضرت به هیچ یک توجهی نکرد. در آنجا مردی بود که مخارق نامیده می شد و صاحب صدا و عود و ضرب بود و ریشی دراز داشت. مامون او را طلبید. در گفتگوی مامون و مخارق، مخارق گفت: اگر به چیزی از امور دنیا مشغول باشد، من برای مقصود شما کفایت می‌کنم. آن‌گاه رو به روی امام نشست، مانند الاغ عرعری کرد و وقتی توجه همه را جلب نمود، شروع به نواختن کرد. امام دقایقی بی توجهی کرد و ناگهان سر برداشت و فرمود: «اتق الله یا ذا العثون; ای ریش دراز از خدا بپرهیز .» مخارق چنان از فریاد امام وحشت کرد که ساز و عود از دستش افتاد و تا لحظه مرگ دستش فلج ماند. وقتی مامون از دلیل آن حالت پرسید، گفت: از وقتی ابوجعفر بر سرم فریاد کشید، وحشتی مرا فرا گرفت که هرگز از جانم بیرون نمی رود . (15)   - امام جواد (علیه‌السلام) غریب بغداد - راز شهادتِ امام جواد (علیه‌السلام) - توسل به امام جواد (علیه السلام) - حركت فرهنگی و سیاسی امام جواد (علیه‌السلام) - چهارده معجزه امام محمد تقی (علیه السلام) - ساده ترین راه حاجت گرفتن از امام جواد (علیه السلام) - پرورش افکار عمومی برای مهدویت توسط امام جواد (علیه السلام) 2 . تهمت مستی و ... فضای تنگ و خفقان آلود حاکم بر جامعه چنان امام و یارانش را در تنگنا قرار داده بود که گاه افراد وابسته به طاغوت به آن حضرت توهینهای سنگینی می کردند و امام تنها به شکوه به درگاه الهی بسنده می کرد . از جمله، عمر از خاندان فرج که با چپاول و رشوه و دزدی ثروت زیادی فراهم آورده بود و در حکومت بنی عباس نفوذ داشت، مدتی فرماندار مدینه شد و در همان زمان نسبت به خاندان نبوت خشونت به خرج می داد و کار را به جایی رساند که به امام گفت: به گمانم تو مست هستی! امام جواد علیه السلام در مقابل این گستاخی تنها به درگاه الهی پناه برد و فرمود: «اللهم ان کنت تعلم انی امسیت لک صائما فاذقه طعم الخرب و ذل الاسر; خدایا! چنانچه تو می دانی امروز برای تو روزه بودم، پس طعم غارت شدن و خواری اسارت را به او بچشان.» طولی نکشید که در سال 233 ه . ق متوکل بر او غضب کرد و دستور داد 120 هزار دینار به عنوان مالیات و 150 هزار دینار از برادرش بگیرند . او بار دیگر به عمر غضب کرد و دستور داد هر چه می توانند بر گردنش ضربه بزنند و 6هزار ضربه زدند و بار سوم کشان کشان به بغداد بردند و همان جا در اسارت مرد. واقعه توهین به امام جواد علیه السلام چنان سنگین بود و دل امام هادی علیه‌السلام را به درد آورده بود که وقتی خبر مرگ عمر را آوردند، 24 مرتبه «الحمد لله » گفت. (16) 3 . توطئه قتل به اتهام خروج قطب راوندی از ابن ارومه چنین نقل می کند: معتصم تعدادی از وزرایش را فرا خواند و گفت: بر علیه محمد بن علی بن موسی علیهم السلام نزد من شهادت دروغ دهید و بنویسید که می خواهد خروج کند. آن گاه امام را خواست و گفت: تو علیه من توطئه کرده ای! امام فرمود: «والله ما فعلت شیئا من ذلک; به خدا سوگند! من چنین کاری نکرده ام.» مامون بر وجود شاهدان پای فشرد. امام هم دستش را بلند کرد و عرض کرد: «اللهم ان کانوا کذبوا علی فخذهم; خدایا اگر بر من دروغ بسته اند، آنها را بگیر .» در آن لحظه ایوان لرزید و هر یک از اطرافیان معتصم که بر می خاست، بر زمین می افتاد. معتصم عرض کرد: «یا ابن رسول الله! انی تائب مما فعلت فادع ربک ان یسکنه; ای پسر رسول خدا! از آنچه کردم، توبه نمودم. از پروردگارت بخواه که آن را آرام سازد.» این بار امام دست بلند کرد و عرض کرد: «اللهم سکنه و انک تعلم انهم اعداؤک و اعدائی; خدایا! آرامش ساز و تو می‌دانی که آنها دشمنان تو و من هستند .» در پی این دعا آرامش به ایوان بازگشت . (17) به کاخ سلطنت گفتا خلیفه با وزیران کای ابا جعفر ترا قصد خروج و انقلاب آمد ز روی افترا، اوراقی آوردند کاینها را گرفتیم از غلامانت، چه نزدت گو جواب آمد بگفتا: بارالها! افترا بستند اگر بر من بگیر این دشمنان، کاین افترا حقش عقاب آمد که ناگه کاخ گشتی زیر و رو، کآن قوم افتادند خلیفه دید هر یک از خنازیر و کلاب آمد به پوزش معتصم بر دست و پا افتاد و تائب شد بگفت این کاخ ساکن کن، که سخت این اضطراب آمد بگفتا: بارالها! ساکن این قصر معلق کن که کاذب توبه کرد، از تو قبول مستتاب آمد (18) ج) اخبار شهادت امام جواد علیه السلام مسعودی می‌نویسد: وقتی ابوجعفر به دنیا آمد، ابوالحسن (امام رضا علیه‌السلام) به یارانش فرمود: «فی تلک اللیلة قد ولد لی شبیه موسی بن عمران فالق البحار [و شبیه عیسی بن مریم] قدست ام ولدته فلقد خلقت طاهرة مطهرة. [ثم قال] بابی و امی شهید یبکی علیه اهل السماء یقتل غیظا و یغضب الله علی قاتله فلا یلبث الا یسیرا حتی یعجل الله به الی عذابه الالیم و عقابه الشدید;  (19) در این شب برای من فرزندی شبیه موسی بن عمران به دنیا آمد که شکافنده دریاهاست، [و شبیه عیسی بن مریم] مادرش مقدس است و پاک و پاکیزه خلق شد. به جان پدر و مادرم شهیدی می‌شود که اهل آسمان بر او می‌گریند. از روی خشم کشته می‌شود و خدا بر قاتل او خشم می‌گیرد; پس [قاتل او] نمی ماند مگر اندکی تا اینکه خدا عذاب دردناک و عقاب شدید را به سوی او می فرستد.» امام جواد علیه السلام خود فرموده بود که «سی ماه بعد از مامون اجل او فرا خواهد رسید. (20) » و به گفته محمد بن الفرج آن حضرت به او نوشته بود: «خمس را برایم بفرستید که بیشتر از امسال در بین شما نیستم .» (21) مرحوم کلینی نیز حکایتی دردناک از این آگاهی امام به شهادتش نقل می‌کند و به نقل از اسماعیل بن مهران می‌نویسد: وقتی ابوجعفر علیه السلام از مدینه به بغداد برای بار اول می‌خواست برود، گفتم: من بر شما می‌ترسم. با چهره‌ای گشاده، فرمود: غیبت من در این سال نیست . وقتی بار دوم به سوی معتصم می‌رفت، گفتم: شما می‌روید، بعد از شما امامت با کیست؟ حضرت جواد علیه السلام چنان گریست که محاسنش خیس شد و فرمود: «بعد از من امر امامت مربوط به فرزندم علی علیه السلام است .» (22) د) چگونگی شهادت امام جواد علیه السلام سابقه خباثت و دشمنی معتصم، خلیفه عباسی، نشان می دهد که دستور قتل توسط وی صادر شده است; هرچند عاملان مستقیم آن به نقلهای مختلف، افراد مختلفی باشند و یا هر یک از آنها به عنوان تکمیل کننده پرونده شهادت حضرت عمل کرده باشند. این موضوع به قدری روشن بود که مسعودی می نویسد: «فلما انصرف الی العراق لم یزل المعتصم و جعفر بن المامون یدبرون و یعملون الحیلة فی قتله; (23) وقتی امام جواد علیه السلام [از مکه با همسرش] به عراق بازگشت، معتصم و جعفر بن مامون دائما در تدبیر و دست به کار چاره ای برای قتل او بودند.» روایتهای مختلفی که به دست آمده، چنین است: 1 . روایت مسعودی روایت فوق عامل اصلی قتل را خلیفه عباسی معرفی می کند، مسعودی در ادامه می نویسد: جعفر بن مامون که از کینه ام فضل نسبت به امام (به دلیل برتری ام ابی الحسن نزد امام) خبر داشت و می‌دانست که ام فضل از او صاحب فرزند نشده است، در انگور رازقی سم ریخت و ام فضل با تعریف و تمجید آن را به امام داد و حضرت خورد. در این هنگام پشیمان شد و گریست. امام فرمود: گریه ات برای چیست؟ به خدا قسم خدا به فقری گرفتارت کند که نجات نیابی و به بلایی که پوشانده نشود .» (24) 2 . روایت ابن شهرآشوب معتصم به عبدالملک زیات، وزیر خود در مدینه، نوشت که امام و ام فضل را راهی بغداد کند. او هم علی بن یقطین را مطلع کرد و امام راهی شد. معتصم حضرت را گرامی داشت و اشناس (فرمانده ارتشی) را با هدایایی به استقبال فرستاد. همراه آنها شربت ترش مزه (ریواس) آلوده به زهر را هم داد و گفت: این شربت را با یخ خنک کرده ایم و امیرالمؤمنین، احمد بن ابی دؤاد، سعد بن خصیب و جماعتی از بزرگان هم نوشیده‌اند و خلیفه دستور داده تا خنک است شما هم بنوشید. امام فرمود: شب می‌نوشم. گفت: آن وقت برفش آب می‌شود. وی آن قدر اصرار کرد که امام آن را نوشید. (25) 3 . روایت عیاشی زرقان دوست صمیمی ابن ابی دؤاد، بعد از نقل ماجرای قضاوت فقهاء و امام در مورد قطع دست دزد که به رسوایی قاضیان و سربلندی امام انجامید، می گوید: سه روز بعد، ابی دؤاد نزد خلیفه رفت و گفت: حق امیرالمؤمنین به گردن من باشد، خیرخواهی در بقاء حکومت و شما بر من واجب است و از این حق روی بر نمی گردانم، هرچند مرا در آتش بسوزانند . او گفت: آن چیست؟ ابن ابی دؤاد گفت: وقتی امیرمؤمنان در مجلس فقها رعیتش را جمع می کند تا درباره مسئله ای حکم دهند، آن گاه آنان حکم را براساس آنچه نزدشان ثابت است، اعلام می دارند و این در حالی است که وزیران و حاجبان و خانواده خلیفه در مجلس حضور دارند و مردم عوامی که در پشت درها هستند، مطالب را می شنوند، آن گاه امیر از گفته فقهاء دربار روی بر می تابد و به گفته مردی عمل می‌کند که بیشتر این امت به امامتش معتقدند و او را سزاوارتر از خلیفه می دانند، با همه اینها، امیرمؤمنان چگونه می تواند از عدم اطاعت مردم و شکست حکومت عباسیان آسوده خاطر باشد؟ رنگ از چهره معتصم پرید و گفت: «جزاک الله عن نصیحتک خیرا.» معتصم روز چهارم به یکی از وزیران دستور داد حضرت را دعوت و مسموم کند و اگر قبول نکرد، بگوید: مجلس خصوصی است. وزیر چنان کرد و امام چون لقمه اول را در دهان گذاشت و احساس مسمومیت کرد، دستور داد مرکبش را برای رفتن آماده کنند و در مقابل اصرار میزبان فرمود: خروج من از خانه به نفع توست. امام آن روز و شب را در اثر مسمومیت در بستر افتاد و سرانجام به شهادت رسید .» (26) پی نوشت: 1) ر . ک: دلائل الامامة طبری، ص 396; الارشاد، ص 327; اعلام الوری، ج 2، ص 91; کشف الغمه، ج 2، ص 343; بحار الانوار، ج 50، ص 16 . 2) فصول المهمة، ص 254; بحار الانوار، ج 50، ص 15 . 3) معانی الاخبار، ص 65; بحار الانوار، ج 50، ص 16 . 4) بحار الانوار، ج 50، ص 13; دلائل الامامة، ص 396 . 5) فصول المهمه، ص 254; بحار الانوار، ج 50، ص 15 . 6) دلائل الامامة، ص 397 . 7) برخی هم خیزران یا بانویی از اهل بیت ماریه همسر پیامبر صلی الله علیه و آله، ریحانه و کنیه اش ام الحسن، سکینه، دره و اهل مریسیه دانسته اند; کافی، ج 1، ص 492; ارشاد مفید، ص 297; مناقب ابن شهرآشوب، ج 4، ص 379 . 8) ارشاد مفید، ص 327 . 9) بحار الانوار، ج 50، ص 13 . 10) مصباح المتهجد، ص 805; بحار الانوار، ج 50، ص 7 . 11) ارشاد، ص 319; درباره اقوال دیگر، ر . ک: دلائل الامامه، ص 394; بحار الانوار، ج 50، ص 7 . 12) کافی، ج 1، ص 492; درباره اقوال دیگر، ر . ک: همان ج 1، ص 497 . 13) کافی، ج 1، ص 497 . 14) درباره امام جواد علیه السلام به مقالاتی که پیرامون این شخصیت آسمانی در ماهنامه مبلغان نگاشته شده رجوع کنید، این مقالات عبارت اند از: «نگاهی به سیره تبلیغی امام جواد علیه السلام » ش 2، محمد حاج اسماعیلی; «امامت جواد الائمه علیه السلام با نگرشی بر مسئله امامت و بلوغ جسمی » ش 9، محمد عابدی; «مناظره ای از امام جواد علیه السلام » ش 33، سیدجواد حسینی; «ماجرای شهادت امام محمدتقی علیه السلام » ش 37، سید مجتبی اهری; «امام جواد علیه السلام پاسدار حریم وحی » ش 45، عبدالکریم پاک نیا . 15) کافی، ج 1، ص 494; مناقب ابن شهرآشوب، ج 4، ص 396 . 16) بحار الانوار، ج 50، ص 62 و 221; کافی، ج 1، ص 496 . 17) الخرائج و الجرائح، ج 2، ص 671; بحار الانوار، ج 50، ص 45; اثبات الهداة، ج 6، ص 187 . 18) دیوان الادب، علامه محمد صالح حائری مازندرانی، ص 282 . 19) اثبات الوصیة، ص 210; عیون المعجزات، ص 118 (با اختلاف) . 20) بحار الانوار، ج 50، ص 64 . 21) اعلام الوری، ج 2، ص 1001; بحار الانوار، ج 50، ص 63 . 22) کافی، ج 1، ص 323 . 23) اثبات الوصیة، ص 219 - 220; عیون المعجزات، ص 129 (با اختلاف) . 24) اثبات الوصیة، ص 219; عیون المعجزات، ص 129; بحار الانوار، ج 5، ص 16 . 25) مناقب، ج 4، ص 384; بحار الانوار، ج 50، ص 8 . 26) تفسیر عیاشی، ج 1، ص 391; وسایل الشیعه، ج 18، ص 490; بحار الانوار، ج 50، ص 5 .

کلیدواژه ها: ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11109
زمان انتشار: 21 سپتامبر 2020
| | | | |
تنها عبادتی که خطر عُجب ندارد

تنها عبادتی که خطر عُجب ندارد

صوت

1 - تنها عبادتی که خطر عُجب ندارد

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11108
زمان انتشار: 28 ژولیه 2019
| |
خودشناسی مهمترین مبنای طرح فرهنگی است

مهندسی فرهنگی، جلسه 4: 92/08/01

خودشناسی مهمترین مبنای طرح فرهنگی است

آغاز یک فعالیت فرهنگی باید از خود انسان باشد. چون همه چیز با انسان معنادار می‌شود و همه خلقت به خاطر انسان است. کاملترین و بزرگترین مخلوق خداوند، انسان است. چنانچه قرآن کریم می فرماید: «هُوَ الَّذِي خَلَقَ لَكُمْ ما فِي الْأَرْضِ جَمِيعاً= او کسی است که آنچه که در روی زمین است را به خاطر شما خلق کرده»[1] و یا در آیه «سَخَّرَ لَكُمْ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ= هر چه که در آسمان و زمین است، برای شما تسخیر شده»[2] اشاره شده است. پس انسان واقعاً گل سرسبد خلقت بوده و بعد از خداوند، در رتبه دوم نظام وجود قرار دارد.

توحید باید برای چه کسی معنا داشته باشد؟ برای خود خداوند معلوم است. چون خدا خودش ذات هستی است و همه چیز برایش روشن است. اما تا انسانی نباشد، توحید معنا نخواهد داشت و باید انسانی باشد تا عقائد برای انسان معنا داشته باشد. اگر انسان نباشد، اصول دین و دین معنا ندارد، نبوت و رسالت معنا ندارد، این انسان است که به همه اینها معنا می‌دهد و اصل همه علوم و معارف است. به قول علامه حسن­‌زاده (حفظه‌الله‌تعالی) معرفت نفس محور جمیع علوم عقلی و نقلی است. بنابراین آغاز یک فعالیت فرهنگی باید از خود انسان باشد؛ چون همه چیز با انسان معنادار می‌شود و همه خلقت به خاطر انسان است. شناخت غلط از انسان، خطای بزرگ فهم دین است نخستین پرسش پیش رو دین‌باور این است که چگونه باور دینی خود را توجیه می‌کند. اشتباه بزرگی که وجود دارد، این است که ما بدون اینکه انسان را به خویش معرفی کنیم، دین را به او معرفی کردیم. سرمایه­‌گذاری زیادی برای معرفی دین به انسان کردیم ولی توجه نداشتیم که دین با همه معارفش با انسان معنادار است. انسان‌های زیادی تربیت کردیم که دین را خوب می‌شناسند اما نسبت دین و معارف دینی به انسان را نمی‌شناسند و وقتی که این نسبت شناخته نشد، ممکن است تعبداً و عقلاً دین را پذیرفته باشند و عمل هم کنند. اما چون با ذات خودشان پیوند نخورده و آن را از ناحیه ذات خودشان نگاه نکردند، عمق آن را درک نکرده و با هستی و وجودشان پیوند نخورده باشد. لذا فکر نمی‌کند که سهمش از «الله» کم می‌شود و دلتنگی برای «الله» و خانواده آسمانی ندارد. هر چند تعبداً عمل هم می‌کند. چون پیوندش با خودش حل شده نیست، صرفاً دین را تکلیف می‌داند. بسیاری از مردم تا آخر عمر دیندار هستند و برخی دیندارهای خوبی هم هستند و حتی به بهشت هم می‌روند اما به دین همیشه به عنوان یک تکلیف و واجب الهی نگاه کردند که اگر عمل نکنند جهنم می‌روند نه به عنوان یک نیاز و یک عشق. برای همین، اساساً دینداری بدون معرفت نفس، به هیچ وجه درست نیست. اما در انسان­‌شناسی به این نکته می‌رسیم که تکالیف یک لطف الهی است. همانطور که اگر یک نامزد اجازه بدهد که نامزدش با او باشد، طرف مقابل این را یک فرصت تلقی کرده و تشکر می‌کند و خوشحال است از اینکه یک فرصتی فراهم شده تا خلوتی داشته باشند. دینداری بدون شناخت انسان، زایش فهم خشن از دین است در دینداری مبتنی بر انسان­‌شناسی، همه چیز عاشقانه و شیرین است، همه چیز عین وصول است و شخص هیچ‌گاه تنها نیست، التماس عاطفی به کسی نمی‌کند، نیازمند عشق کسی نیست، در هیچ جا تنها نیست. شخص همیشه با غیب است و از غیب لذت می‌برد. شخص انسان‌شناس به عبادت، مناجات، ذکر، شب و سحر به چشم یک فرصت عاشقانه نگاه می‌کند اصلاً تکلیفی کاری انجام نمی‌دهد و عبادت‌ها برای او به هیچ وجه ثقل ندارد. بلکه یک نوع تشرف و ملاقات و امتیاز گرفتن از معشوق است. «یا مَن ذِکرُهُ شَرَفٌ لِلذاکِرین؛ ای کسی که یادش، برای یاد کننده‌ها شرف است»[3] یعنی این را یک شرافت و یک لذت می‌داند. اما در دینداری تکلیفی، همه اینها همیشه تکلیف است و سختی دارد. انجام می‌دهیم و تخلف هم نمی‌کنیم اما کلفت دارد و شکننده است. لذا کسی که سالها دینداری کرده و حتی عقلاً هم همه را پذیرفته و به بقیه هم یاد داده، به راحتی می‌تواند این را کنار بگذارد چون الان گرفتار واهمه است. دقیقاً مثل کسی که عقلاً می‌داند مُرده کاری ندارد ولی از مرده می‌ترسد چون واهمه‌­اش قوی‌تر است لذا نمی‌تواند با مُرده تنها باشد. درونی شدن باورهای دینی، اصل فعالیت فرهنگی است برای آنکه بخواهیم فعالیت فرهنگی قدرت و استمرار داشته باشد باید ارزش های دینی را در وجود مردم درونی کنیم. دین‌­شناسی عقلی که از طریق معرفت نفس انجام نشده، شهودی نیست و صرفاً استدلالی کلامی‌ است که متأسفانه در اکثر مراکز علمی‌ ما کلامی‌ بحث می‌شود و اصلاً پای نفس در کار نیست. نفسِ مرتبط با «الله» و «الله» مرتبط و قائم بر نفس اصلاً شهود نمی‌شود. فقط ذهن‌ها و عقل‌ها قانع می‌شود. شخص در تعارض بین وهم و عقل قطعاً کم می‌آورد. مثل اینکه می‌داند که این کارش وسواس است و وسوسه و وسواس کار شیطان است، اما نمی‌تواند آب و آبکشی نداشته باشد. نمی‌تواند حجاب را رعایت نکند اما اگر برود در یک جمعی که بی­‌حجاب هستند و وارد یک فضای طبیعی شود یک دفعه احساس می‌کند که کم آورده و می‌گوید: من باید همرنگ اینها بشوم، من نمی‌توانم الان موجودیت فطریم را با همین حجاب ظاهر رعایت کنم. قرآن کریم اشاره دارد: «وَ جَحَدُوابِها وَ اسْتَیْقَنَتْها أَنْفُسُهُمْ ظُلْماً وَ عُلُوًّا = آن را از روی ظلم و برتری جویی انکار می‌کنند در حالی که به آن یقین دارند»[4] گاهی وقتها انسان یقین دارد (وَ اسْتَیْقَنَتْها) کلمه یقین را به کار برده ولی (وَ جَحَدُوا بِها) اما با چیزی که می‌فهمد و درک می‌کند و یقین دارد، ممکن است مبارزه کند. بنابراین برای اینکه این آفت‌ها ایجاد نشود، باید نفس را به مشهد برد (محل شهود و دیدن) وقتی نفس به مشهد رفت و به مقام شهادت رسید و شهادت داشت، حالا می‌گوید:«اشهد ان لا اله الا «الله»» دیگر بحث عقلی نیست که به من گفته باشند، بلکه خودم دیدم. انسان در نفس می‌تواند به شهادت برسد. این خیلی مهم است که انسان شهود کند. پس اگر ما بخواهیم یک فعالیت فرهنگی از دو ویژگی قدرت و استمرار برخوردار باشد و بتواند دوام و استمرار داشته باشد، باید آن را درونی کنیم. تا دین شهودی نشود عقاید و معارف استمرار نخواهد داشت و در برخورد با واهمه، ممکن است عقل گرفته شود و زانوی تسلیم زمین بزند. حضرت علی (علیه السلام) می‌فرماید:«رُبَّ عَقلٍ اَسیرٍ تَحتَ هَوَی اَمیر= چه بسیار عقل‌هایی که تحت هوای نفسی اسیر هستند و او امیر بر این عقل است.»[5] حرکتی که مبتنی بر معرفت نفس است، احتیاج به زمان ندارد و زود نتیجه می‌دهد.حتی سواد هم لازم ندارد چون شهودی است. ایرانیان بارزترین نمونه ایمان هستند ایرانیان، کم مقاومت ترین مردم از نظر ایمان و باور هستند و زودتر از بقیه مردم به اسلام گرایش پیدا کردند. دلیل آنکه در آیات قرآن و روایات به ایرانی‌ها قیمت داده‌اند، این است که ایرانی‌ها قویترین مردم در شهادت و شهود هستند. لذا پیامبر اکرم فرمود: «اعظم الناس نصیباً فی الاسلام اهل الفارس؛ در بین مردم، مردم فارس بیشترین سهم را از اسلام دارند».[6] در زمان انقلاب، امام امت چقدر آموزش و کلاس برای ما گذاشته بودند که یک دفعه یک ملت را به حرکت درآورد و بزرگترین معجزه قرن را درست کرد! این خصوصیتی که خداوند برای مقدمه‌­سازی ظهور امام زمان و حرکت نهایی تاریخی، دینش را به ایرانی‌ها سپرده به خاطر این است که ایرانی‌ها خوش­باور و خوش شهادت هستند. قویترین مردم از نظر هوش و عقل هستند اما کم مقاومت‌­ترین مردم از نظر ایمان هستند و باورشان فوق­‌العاده است و زود به شهادت، یقین و باور می‌رسند. بعد حضرت چقدر عاشقانه می‌گوید سلام من را به برادرانم برسانید. گفتند یا رسول «الله» پس ما چه؟ فرمود شما اصحاب من هستید، برادران من آنهایی هستند که نه من را دیده اند و نه اوصیاء من را و به نوشته سیاه روی کاغذ سفید ایمان می‌آورند. ما بیست سال است فعالیت بین‌­المللی می‌کنیم و هیچ ملتی را به قدرت لطافت و خوش ایمانی مردم ایران ندیدیم. لذا امام امت فرمود: ملت ایران از ملت حجاز در عهد رسول «الله» و از ملت عراق و کوفه در عهد امیرالمؤمنین بالاترند. ببینید نوع دینداری‌های اینها چگونه است و چطور حاضرند برای دین به شهادت برسند و جانشان را عاشقانه به «الله» تقدیم می‌کنند. حال این ملت با این توان اگر به یک مهندسی فرهنگی جدید برسند، واقعاً دنیا تغییر خواهد کرد. انسان کاملترین مظهر الهی است قرآن یعنی کتاب تخصصی «الله»، خدایی که خالق کل شیء است، سخن او به شکل قرآن نیز کاملترین جلوه لفظی «الله» است کما اینکه اهل بیت کاملترین جلوه انسانی «الله» هستند. «الله» ظهور علمی‌ و کتبی خودش را اینگونه به ما رسانده و می‌گوید: من همه چیزها را در وجود شما گذاشتم «سَنُرِیهِمْ آیاتِنا فِی الْ‏آفاقِ وَ فِی أَنْفُسِهِمْ حَتَّى یَتَبَیَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ؛ ما آیات‌مان را در بیرون و در درون خود شما قرار دادیم تا برای شما واضح شود که او حق است»[7] درست است می‌گوید (فِی الْآفاقِ) اما در جای دیگر می‌گوید که آن آفاق را هم برای انسان خلق کردیم پس ما آیه اکبر خدا هستیم. بنابر این من با ورود و تعمق در خودم به همه آیات می‌رسم. لذا در قرآن می‌فرماید همه انبیاء یادآور و معلم نیستند. معلم چیزی را تعلیم می‌کند و پیامبر به یاد می‌آورد چون همه در وجود ما هست. علی (علیه السلام) فرمود:«وَ واتَرَ اِلَیهِم اَنبیائَه لِیَستَأدُوهُم میثاقَ فِطرَتِه... و لِیُثیروا لَهُم دَفائِنَ العُقول = انبیای خود را فرستاد تا انسان‌ها را به فطرت انسانى و سرشت انسانیت که همراه با شرف و کرامت است برگردانَد؛ و خِرَدهاى دفن‌شده را مبعوث کند».[8] ما چند نوع عقل داریم، انبیاء عقل‌های گوناگون انسان‌ها را فعال می‌کنند. کار پیغمبر فقط این است و حتی معلم هم وقتی حرف می‌زند و چیزی را می‌گوید، شخص می‌گوید من این را داشتم و خودم این را می‌فهمم. درست است. لذا انسان همه چیز را دارد.  فقط دفن شده است. انبیا می‌آیند و این حجاب‌ها را کنار می‌زنند و دفینه­‌ها را در می‌آورند. خیلی‌ها کتاب تفسیر مطالعه می‌کنند بعد می‌بینید این تفسیر می‌خواند اما پژمرده و افسرده است و قرآن شراب او نیست. موقعی قرآن شراب می‌شود که بتواند نشاط و مستی و آرامش بیاورد. زمانی که آیه غذای تو باشد نه تکلیف. لذا قرآن می‌گوید آنهایی که واقعاً ایمان آوردند وقتی برایشان قرآن خوانده می‌شود واقعاً سجده می‌کنند و واقعاً گریه می‌کنند.[9] اثبات یا انکار وجود انسان، آغاز شهود نفس است برای شناخت انسان از انکار محض شروع می‌کنیم. آیا ما هستیم یا نیستیم؟ آیا وجود داریم یا وجود نداریم. این یک اصل است که من همه چیز را در خودم دارم. برای شناخت انسان از انکار محض شروع می‌کنیم. آیا ما هستیم یا نیستیم؟ آیا وجود داریم یا وجود نداریم؟ فرض کنیم در مقابل یک نفر نشستیم که ادعا می‌کند من هیچ چیز را قبول ندارم حتی خودم را. به همه چیز شک دارم و به شک خودم هم شک دارم. چطور شروع کنیم؟ باید از یک امر فطری شروع کرد؛ یعنی او را باید به شهود برسانیم. با او بحث عقلی نمی‌کنیم بلکه باید وجود را به او نشان بدهیم. بعد دیگر نمی‌تواند بگوید ندیدم. ابوعلی می‌گوید اگر یک نفر چنین ادعایی کرد او را ببندید کتکش بزنید. یا یک کبریت و فندک را زیر دستش روشن کن و بگو هستی یا نیستی؟ وجود داری یا وجود نداری؟ نمی‌تواند بگوید من خیال می‌کنم. اگر گفت من می‌سوزم! آخ دارم می‌سوزم! می‌گوییم نه، چه کسی دارد می‌سوزد؟ تو که وجود نداری بگویی من دارم می‌سوزم، چون گفتی به خودم شک دارم. پس تو خیال می‌کنی که من هستم و تو خیال می‌کنی که آتش هست و تو خیال می‌کنی که آتش دارد تو را می‌سوزاند. اینجاست که شما می‌توانید این وسوسه شیطانی و توهم را با شهود از او بگیرید. بحث عقلی نمی‌کنید بلکه می‌گویید شاهد باش که داری می‌سوزی. او نیز می‌گوید من سوختم، پس هستم، آتشی است و کسی است که من را می‌سوزاند و یا مرا کتک می‌زند. از اینجا داستان شروع می‌شود: پس من خودم هستم، آتش است، شخصی است، جایی و مکانی است، و.. هر چیزی را بخواهد انکار کند دیگر قابل انکار نیست. هستی مطلق آغاز و انتها ندارد هستی‌ای حقیقی است که آغاز و انتها ندارد و این درک فطری است زیرا همه فطرت دارند و هیچ کس نمی‌تواند آن را انکار کند. هستی دیگر «تا» ندارد. چون اگر بخواهد انتها داشته باشد و محدود بشود. یعنی ما به جایی برسیم که دیگر هستی نداشته باشیم و نیستی شده باشد. زیرا هستی و وجود فقط با یک چیز می‌تواند محدود بشود و آن هم نیستی است. هستی با هستی محدود نمی‌شود. و نیستی یعنی چیزی که نیست و حقیقت و واقعیت ندارد. اگر داشت دیگر اسمش نیستی نبود، هستی بود. پس نیستی یعنی چیزی که نیست و ما چیزی به اسم نیستی نداریم. نیستی مفهومش از هستی گرفته شده و الا ما جز هستی چیزی نداریم و هستی بی‌پایان است. هر چقدر از این هستی بروید میلیاردها میلیارد سال نوری با سرعتی میلیارد برابر سرعت نور بروید به انتهای هستی نمی‌رسید تا بگویید حالا هستی تمام شد دیگر نیستی است. پس هستی پایان و کرانه ندارد. این درک فطری است که همه دارند و هیچ کس نمی‌تواند این را انکار کند. این هستی بی‌­پایان است، اول و انتها ندارد. چون اگر بخواهد اول داشته باشد اولش باید از کجا می‌آمد؟ دو حالت بیشتر نیست: یا باید از نیستی بیاید که ما نیستی نداریم، یا از هستی باید بیاید که قبلش هم دوباره هستی هست. پس هر چقدر هم عقب برگردیم آخرش به هستی می‌رسیم. هستی نمی‌تواند اول داشته باشد و ازلی است. هستی پایان هم ندارد یعنی به آخر هم نمی‌رسد. چون انتهایش هم یا هستی است که باز هست و یا نیستی استکه نیستی نمی‌تواند وجود داشته باشد.هستی یک شخص بی­نهایت است. هستی دوبردار نیست همه کمالات و زیبایی‌­ها و علوم و هر چه که هست در خود هستی است. چون کمالات خارج از هستی معنا ندارد. همه کمالات و زیبایی‌ها و علوم و هر چه که هست در خود هستی است. چون کمالات خارج از هستی معنا ندارد. وقتی غیر نداشت چیزی به اسم نیاز در او معنادار نیست. چون نیاز آنجایی معنادار است که لااقل دو وجود داشته باشیم که یکی به دیگری نیاز داشته باشد. آن یکی چیزهایی ندارد که این دارد. لذا در هستی مطلق و بی­نهایت نیاز معنادار نیست و به محض اینکه تصور نیاز در مورد هستی شد حتماً آن هستی محدود است و اصلاً تصور نیاز در هستی نامحدود تناقض است. کما اینکه تصور دوئیت در هستی نیز تناقض است و هستی نمی‌تواند دو تا باشد. چون اگر دو تا باشد محدود می‌شود. درحالی­که ما می‌گوییم چیزی نمی‌تواند هستی را محدود کند زیرا هستی نامحدود است و این را ما شهود می‌کنیم. خدا وجودی واحد است خدا احد است یعنی نمی‌تواند دو تا بشود و منحصر به فرد و یکتائی است. حضرت صادق (علیه السلام) می‌فرماید: اگر شما خدا را بیشتر از یکی بدانید دیگر نمی‌توانید تعداد برایش نگه دارید. لذا هستی یگانه است. یک بی­سواد هم این را می‌فهمد که هستی نمی‌تواند محدود باشد. چون گفتیم هستی را فقط یک چیز می‌تواند محدود بکند و آن نیستی است که نیستی هم نداریم. هستی پیوسته هست و اتصال دائم دارد. (قُلْ) در سوره توحید یعنی بگو یعنی شهود؛ یعنی ببین و حالا خودت بگو «قُلْ هُوَ» هو را بعداً معنا می‌کنیم یعنی چه «قُلْ هُوَ «الله»» بگو او «الله» است، کمال مطلق است، حقیقت بی‌نهایت است، وجود بینهایت و نامحدود است. ذات مستجمع جمیع صفات کمال، هستی مطلق و بی‌نهایت را «الله»می‌گویند. (أَحَدٌ) است یعنی همان یکی است و نمی‌تواند دو تا باشد. چون وقتی «واحد» می‌گوییم اثنان کنارش می‌آید. احد است یعنی نمی‌تواند دو تا بشود منحصر به فرد و یکتاست. اصلاً امکان دو ندارد. خدا بی نیاز مطلق است خدا بی نیاز مطلق است یعنی ضعف و نقصی ندارد. «الله» که کمال مطلق است (الصَّمَدُ) هم است یعنی بی­‌نیاز مطلق هم هست، پر است. یعنی خالی نیست و ضعف و نقصی ندارد. در روایتی از امام سجاد(علیه السلام) نقل شده: خداوند سوره توحید را برای مردم آخرالزمان فرستاده و در آخر الزمان کسانی می‌آیند که سوره توحید را می‌فهمند و خدا به خاطر آنها این سوره را اینطور فرستاده. تاریخ گذشته را ببینید، چند نفر سوره توحید را اینطور معنا کردند و چند نفر سوره توحید را از نفس ما برای ما درآوردند؟ به گونه‌ای که خودت شاهدش هستی و دیگر نمی‌توانی انکارش کنی. خدا تولیدی خارج از خود ندارد الله تولید خارجی ندارد، نمی‌شود چیزی را از آن خارج کرد. همه ظهورات و جلوه‌­های خودش است. «لَمْ یَلِدْ» را در تفاسیر نمی‌زاید نوشته اند. منزه است از زایمان. این یعنی چه؟ زایش یعنی تولید یک چیزی از توی دل چیز دیگر. به مادر والده می‌گویند چون یک چیزی از خودش بیرون داده است و الان بیرون از خودش هست، او یکی است و بچه­‌اش هم یکی. بینشان فاصله هم هست. (لَمْ یَلِدْ) خدا خارج ندارد یعنی «الله» خارج ندارد، نمی‌شود چیزی را از آن خارج کرد. پس اگر نمی‌شود خارج کرد، همه­‌اش خودش است، همه‌­اش ظهورات و جلوه‌­های خودش است. تازه می‌توانیم این آیه را بفهمیم که: «أَیْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ «الله»؛ به هر طرف رو کنید به سوی وجه خدا هستید».[10] این تصور غلطی است که قرن‌ها به ما یاد دادند که یک خدا در آسمانها هست یا خدا یک جایی همین نزدیکی‌هاست. چقدر هم ما به اینها گفتیم این را در رادیو و تلویزیون نگویید. این حرف‌های چرت و پرت و مزخرفی که اصلاً اساس عقلی ندارد فقط بازی کردن با الفاظ است. خیلی‌ها هم که نمی‌فهمند می‌گویند چه جمله قشنگی و رمانتیکی است؛ خدا یک جایی همین نزدیکی‌هاست. هستی جاری در همه ظهورات و اشیاء را «الله»می‌گویند. با شکل ظاهری این اشیاء کار نداشته باشید، همه هستی و وجود دارند و وجود و کمالاتی که در همه حضور دارد را «الله» می‌گویند. ما ظهورات «الله» هستیم و البته ظهور غیر از ظاهر است. ابتدا ظاهر جلوه می‌کند و همه اشیاء با «الله» ظهور دارند، ما اول «الله» را می‌بینیم چون وقتی به یک موجود نگاه می‌کنیم این موجود که ذاتاً خودش عددی نیست یعنی نمی‌تواند خودش را روی پای خودش نگه دارد. هستیش از خودش نیست. در حقیقت ما یک مشت هستی‌های وابسته می‌بینیم و وابسته باید به یک ذاتی تکیه داشته باشد. در واقع شما همیشه اول به «الله» نگاه می‌کنید. از چشم «الله» دارید به اشیاء نگاه می‌کنید. ولی چون این «الله» همه چیز را پر کرده، دیگر دیده نمی‌شود و باعث شده فقط ظهورات محدود را ببینیم. اشیاء ظهورات خداوند هستند. در دعای عرفه می‌گوییم: «اَلغَیرِکَ مِنَ الظُهُورِ ما لَیسَ لَک؛ آیا غیر از تو ظهوری دارد که تو نداری»[11]آیا می‌شود یک چیزی ظاهرتر، شفاف‌تر، ثابت­‌تر و روشن‌تر از «الله» باشد؟ هر چه که هست ظهورات خودش است. او ظاهری است که این دارد نشان می‌دهد. او نوری است که الان دیده می‌شود. در هر چیزی او دارد جلوه می‌کند که دیده می‌شود. «الله» نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ؛ خداوند نور آسمان‌ها و زمین است»[12] آن نوری است که شما با او همه چیز را می‌بینید حتی خودتان را می‌بینید «الله» است و خودتان را با «الله»می‌بینید. تو با چشم خدا، خدا را می‌بینی. با گوش خدا می‌شنوی، با نگاه خدا، با دست خدا لمس می‌کنی «وَ ما رَمیتَ اِذ رَمیت وَلکِنَّ «الله» رَمی‌؛ موقعی که تو داری تیر می‌زنی تو تیر نمی‌زنی بلکه«الله» دارد تیر را می‌زند».[13] (لَمْ یَلِدْ) اصلاً خارج از آن چیزی نیست. ما ظهورات هستیم و از خودمان ذات نداریم. همه وابسته و آویزان به یک ذات هستیم، برای همین هم قابل تبدیل هستیم. سنگ تبدیل به گیاه می‌شود و گیاه تبدیل می‌شود به حیوان و حیوان تبدیل  به انسان می‌شود و انسان دوباره برعکس تبدبل به خاک می‌شود. هر چه دارید می‌بینید جلوه‌­های یک نفر است، چهره‌­های زیبای یک نفر است. لذا حضرت علی علیه‌السلام فرمود: «وَ بِاَسمائِکَ الَّتی مَلِئَت اَرکانَ کُلَّ شَیء= سوگند به اسمای تو که تار و پود تمام اشیای عالم را پر کرده‌اند»[14]من هم یکی از وابسته‌­های او هستم، من عین ربط به او هستم، خودم از خودم هیچ چیز ندارم. کسی مثل «الله» نیست و انسان ظهور و  قائم به خداست الله قائم به خود است و انسان وابسته و قائم به خداست و این رابطه، رابطه وجودی انسان با الله است. آیه «وَ لَمْ یَكُنْ لَهُ كُفُواً أَحَدٌ؛ مثل و مانند هم ندارد» آیه منحصر به فرد است. کسی مثل «الله» نیست. شما روی پیغمبر هم که دست می‌گذارید پیغمبر هم ظهور «الله» است، پیغمبر هم مَثَل خداست. عالی ترین نمونه از خداست. ما قائم به او هستیم، پس من الان می‌توانم خودم را  کاملاً شهود بکنم که من قائم به «الله» هستم. یک لحظه خدا نخواهد همه چیز جمع می‌شود. جمع می‌شود کجا می‌رود؟ در هستی است. این تعبیری که خدا می‌گوید من همه عالم را جمعش می‌کنم جمعش می‌کنم یعنی کجا می‌برم؟ رابطه ما با «الله» مثل ما و وجود ذهنی‌مان است. ما یک تصویری مثلاً تصویر مادرمان مثلاً پدرمان یا حرم امام رضا (علیه‌السلام) را می‌سازیم و نگهش می‌داریم در ذهن‌مان کاملاً به آن توجه داریم. یک لحظه آن را رها می‌کنیم در خودمان برمی‌گردد. اینجاست اما الان دیگر توجهی به آن نداریم. الان دیگر ذهن من را مشغول نمی‌کند. خدا می‌گوید من اگر بخواهم همه شما را یک لحظه جمع می‌کنم. تمام می‌شود و دوباره یک خلق جدید درست می‌کنم «وَ یَأْتِ بِخَلْقٍ جَدِیدٍوَ ما ذلِكَ عَلَى «الله»بعزیز»[15] این کار برای خدا آسان است. موت و حیاتتان اینطور است. اینقدر شما وابسته به «الله» هستید و به «الله» تکیه دارید. در نگاه کردن، دیدن، خوردن، خوابیدن، حرف زدن، فکر کردن و.. یکسره انرژی را از خودمان می گیریم. اگر ما بخواهیم می‌توانیم همه قرآن را همینطوری کار کنیم و از خودمان در بیاوریم نه از بیرون. همه توحید، همه قرآن و همه اسماء «الله» را می‌توانیم در بیاوریم. [1]. سوره بقره، آیه29.   . سوره لقمان، آیه20.[2] . مفاتیح الجنان، دعای جوشن کبیر.[3] 1- سوره نمل، آیه14. 2- نهج البلاغة (صبحی صالح)،ص506. . کنز العمال، ج2، ص303.[6] . سوره فصلت، آیه 53.[7] .نهجالبلاغة (صبحیصالح)، ص 43.[8] . سوره انفال، آیه2.[9] . سوره بقره، آیه 115.[10] . مفاتیح الجنان، دعای عرفه.[11] . سوره نور، آیه35.[12] [13]. سوره انفال، آیه17.[13] . مفاتیح الجنان، دعای کمیل.[14] . سوره فاطر، آیه16.[15] کتاب «مهندسی فرهنگی‌» از سری کتاب های بیان

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11107
زمان انتشار: 14 اوت 2019
| |
وظیفه انسان در فهم حقیقت غدیر

شرح زیارت عاشورا جلسه 26، 80/12/11

وظیفه انسان در فهم حقیقت غدیر

عید سعید غدیر به فرموده امام صادق (علیه‌السلام) بزرگترین عید شیعیان است. وظیفه ما در برخورد با این عید این است که آن را بزرگترین عید خودمان بدانیم و به مناسبت این روز، بیشترین شادی و بهجت و سرور را ابراز کنیم. اینکه روز عید دو سه تا جعبه شیرینی بگیریم، چراغانی کنیم، شام و ناهار بدهیم، خوب است و ثواب دارد؛ ولی این عید و بازگشت، اساسا باید در درون ما اتفاق بیفتد و ما با حقیقت عید آشنا شویم و با آن پیوند برقرار کنیم.

وقتی روزی را عید اعلام کردند، آن روز را تعطیل می‌کنند. شربت و شیرینی و شام می‌دهند، شادی می‌کنند و تبریکی هم می‌گویند. اما این برای یک انسان «فطرت گرا» کافی نیست. عید یعنی اینکه شما خودت، ادراک عید بودن را بکنی و این عید در درون خودت اتفاق بیفتد. عید از «عود» به معنای بازگشت است. عید بهترین زمان و فرصت است که بتوانی به حقیقت و معشوق اولیه خودت بازگشت کنی و با آن آشتی کنی. وقتی یک نفر با عزیز و محبوبی که قهر است، صلح و آشتی می‌کند، چقدر شاد است. بنابراین، باید این حس، به خود انسان دست دهد و اثر عمیق این بازگشت و آشتی با معشوق و محبوب و حقیقت اولیه در شخص درک شود و شیرینی اش باید در ذائقه بیاید. اعمال روز عید، آنقدر قدرت دارد که اگر کسی ۶۰ سال هم گناه کرده باشد، ولی روز عید را خوب و با معرفت درک کند، می تواند انسان را به حقیقت اولیه خودش برگرداند. روزه این روز، معادل ۶۰  سال دنیا می‌تواند برای ابدیت، سازندگی داشته باشد. اعمال این روز، باید به ما بفهماند که در حرکت مان به سمت ابدیت، باید تکیه گاهمان امیرالمؤمنین (علیه السلام) باشد و هیچ کس جز امیرالمؤمنین (علیه السلام) نمی تواند به ما در قوس صعود و مسیر دنیا تا بی نهایت کمک کند. خدا دین بدون امیرالمومنین علیه‌السلام را قبول ندارد اساس دین، پیوند عمیق خوردن با امیرالمؤمنین و جایگاه ولایت است و بدون آن، خدا دینی را قبول ندارد. روز عید غدیر آنقدر مهم است که  خداوند تبارک و تعالی آن را معادل کل زحمت ۲۳ ساله پیغمبر قرار داده است و در قرآن فرموده: «یَا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنزِلَ إِلَیْكَ مِن رَّبِّكَ وَإِن لَّمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَاللّهُ یَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللّهَ لاَ یَهْدِی الْقَوْمَ الْكَافِرِینَ [1] = اى فرستاده ما! آنچه را از ناحیه پروردگار به تو نازل شده برسان و اگر نكنى (نرسانى) اصلا پیغام پروردگار را نرسانده اى و خدا تو را از (شر) مردم نگه مى دارد. زیرا خدا كافران را هدایت نمى فرماید (به مقاصدشان نمى رساند)». بدون غدیر، هیچ چیز درست و کامل نیست و خداوند دین بدون غدیر و امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) را قبول ندارد. برای همین هم وقتی امیرالمؤمنین (علیه السلام) منصوب می‌شود، خداوند در قرآن می‌فرماید: «الْیَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِینَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْكُمْ نِعْمَتِی وَ رَضِیتُ لَكُمُ الإِسْلاَمَ دِینا [2]=  امروز، دین شما را كامل كردم و نعمت خود را بر شما تمام نمودم و اسلام را به عنوان دین شما پذیرفتم».  بدون امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) و بدون ولایت، امکان ندارد کسی بتواند حرکت صحیح انسانی بکند و در مسیر ابدیت، موفق شود. برای همین هم فرمودند: همه عبادات متکی به نماز است و نماز ستون دین است؛ اما خود نماز هم متکی به ولایت است. یعنی اگر کسی ولایت نداشته باشد، نمازش هم که ستون است، به درد نمی‌خورد. نماز ستون است، اما این ستون برای برپا شدن، یک صفحه محکم می­‌خواهد که آن صفحه، صفحه ولایت است. ولایت امیرالمؤمنین علیه‌السلام خوراک اصلی، حیات و قوت روح انسان است همان‌طور که مأمور هستیم با خداوند سرمست باشیم، باید با امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) نیز سرمست شویم. عید، زمانی است که من بفهمم بزرگترین دارایی من امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) است و خداوند تبارک و تعالی او را به من عطا فرموده است. آدم فطرت‌گرا، غیر از طبیعت گراست. طبیعت‌گرا وقتی می‌خواهد نعمت‌های خدا را بشمارد، به چیزهایی مثل گاو و گوسفند، خانه، ساختمان، غذا، پول و... فکر می‌کند و الحمدلله می‌گوید که خداوند اینها را به او داده است. ولی فطرت گرا اینطور نیست. فطرت گرا چون خودش را یک موجود ممتد از طبیعت تا بی­نهایت می‌بیند، می‌داند نظام فطری آن طرف، به چه چیزی احتیاج دارد. درک می‌کند که فقط امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) برای سیر یک فطرت سالم به سمت بی‌نهایت به درد می‌خورد.  فطرت‌گرا از اینکه امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) را دارد و می‌تواند با او پیوند و ار تباط برقرار کند، خیلی سرمست و شاد است. می‌فهمد که اگر اهل بیت (علیهم‌السلام) در زندگیش نبودند، زندگیش جهنم بود. می‌فهمد که خداوند نعمت را کامل کرده و عالی ترین نعمت را به او داده، چون مثل خدا نگاه می‌کند و هم نظر با خداست. از اینکه بعضی از نعمت‌های طبیعی را ندارد و در بعضی از جنبه ها ضعیف است و توان ندارد، اصلاً غصه نمی خورد. چون بالاترین چیزی که ممکن است خدا به انسان بدهد را الحمدلله دارد. شیعه باید سرمست و دلخوش باشد از اینکه ائمه (علیهم‌السلام) را دارد. وقتی دلخوش نیست، قدرش را هم نمی‌داند. وقتی با داشتن امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) و اهل‌بیت (علیهم‌السلام) احساس بدبختی می‌کند، حتماً اهل‌بیت (علیهم‌السلام) و امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) را کوچک کرده، ولی فرض بفرمایید وقتی که یک ماشین می‌خرد و احساس خوشبختی می کند، آن ماشین را بزرگتر از نعمت ولایت و اهل بیت (علیهم‌السلام) می داند. لذت نهایی هر شخص، شأن او را نشان می دهد «لذت نهایی» یعنی وقتی با نعمتی هستی، سرمستی و عالی‌ترین لذت زندگیت همان است. وقتی آن را داری، احساس شادی و غنا میکنی و چیز دیگری را آرزو نمی کنی. مثل نوزاد که عالی ترین لذتش این است که هم شیر بخورد و هم از قیافه مهربان مادر و گرمای بدنش ارضای عاطفی کند. اگر کسی ولایت بالاترین نعمتش باشد، وقتی با ولایت است، خیلی سرمست است. مثل بسیاری از شعرهایی که در دیوان ها، در مورد اهل بیت (علیهم السلام) نوشته می‌شود که شاعر آنها خیلی بدمستی کرده و سر حال بوده. اینها محصول کار عقلی و علمی نیست. محصول عشق است. محصول این است که شخص، امام زمان  را دیده و درک کرده است. یعنی ادراکش توأم با شعور و محبت و عشق است. جایی ممکن است خلأ انسان را بگیرد و اذیت شود، کسی ممکن است او را دور بزند و به او هجوم بیاورد؛ ولی انسان خودش را با امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف)  آرام می کند. در این صورت خوش به حال انسان. چون با عالی ترین  و حقیقی ترین کس، خودش را آرام کرده. اگر در مشکلات با بقیه چیزها مثل تلویزیون نگاه کردن، موسیقی گوش کردن، قرص خواب خوردن و با کسی حرف زدن خودش را آرام کند، همه آنها سراب هستند. ویژه نامه غدیر بالاترین ثروت انسان، ائمه (علیهم السلام) هستند وقتی انسان امام زمان، امام حی را دارد، امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) را دارد، سیدالشهداء (علیه‌السلام) و امام رضا (علیه‌السلام) را دارد؛ این عالی‌ترین و بالاترین ثروت و دارایی انسان است و با آن سرمست و دلخوش است و در میان انسان‌ها برد کرده؛ چون انسان‌ها همه از نظر دارایی یکی نیستند. مثل خیلی از انسانها که میلیاردها ثروت دارند؛ ولی سواد ندارند و از سواد نداشتن رنج زیادی هم نمی‌­برند؛ چون پول، آنها را سر پا نگه داشته و دلشان به دارایی شان خوش است. پشتشان به آن گرم است و شجاعت پیدا می کنند. خداوند در قرآن می‌فرماید: «إِنَّ الَّذینَ أَجْرَمُوا كانُوا مِنَ الَّذینَ آمَنُوا یَضْحَكُونَ [3]= آری، بدكاران در دنیا پیوسته به مؤمنان می‌خندیدند.» اما فطرت گراها دلشان به ائمه (علیهم‌السلام) خوش است و به ایشان تکیه می‌کنند و دنیاگراها را ریز می‌بینند و کسی نمی‌تواند آنها را  تحقیر و شخصیت شان  را خرد کند. حتی اگر جایی خواستند، نهی از منکر کنند، دست و پایشان نمی لرزد و پشت شان به خدا گرم است. کسی که امیرالمؤمنین (علیه‌لسلام) را ندارد، ذلیل و بدبخت و خوار است و یکسره به خاطر اینکه دیگران تحویلش نمی‌گیرند، تحقیر و مچاله می‌شود. اما کسی که با اینها رفت و آمد دارد، خرد نمی‌شود. وقتی آدم با اشراف و بزرگانی مثل ائمه (علیهم‌السلام) می‌پرد، آدم هایی که هیچ حیات انسانی ندارند و سراسر زندگی شان امور «جمادی و حیوانی و نباتی» است و از فطرت تهی هستند، نمی توانند با آدم کاری بکنند. با مدعی نگویید، اسرار عشق و مستی تا بی خبر بمیرد در درد خود پرستی با شعف و ناتوانی، همچون نسیم خوش باش بیماری ام در این ره، خوشتر ز تندرستی رفاقت با امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) را باید در دنیا آغاز کرد در عید غدیر، از اینکه امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) را داریم باید دور هم جمع شویم و غزل و ترانه بخوانیم و شاد باشیم. اگر بعد از مرگ بفهمیم آنها که بودند و ما در رفاقت با آنان چه کردیم، خیلی بد می‌شود. خدا کند الآن بفهمیم و رفاقت را شروع کنیم. معرفت یعنی این که قبل از ظهور، و قبل از آن که اهل بیت ع به این دنیا رجعت کنند، آدم مقام آنان را بفهمد و با آنان رفاقت را برقرار کند. در فرازی از دعای علقمه داریم: آقا من زمانی آمدم با شما رفیق شدم که خیلی از مردم از شما روی برگرداندند. من با شما رفیقم، شما هم رویتان را از من برنگردانید. رفاقت این طوری خوب است که جوانی با امام زمان (عجل‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشریف) و امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) رفاقت کند و مأنوس شود و برای آنها بخواند و مداحی کند. مثل جوانانی که نیمه شب روی زمین مسجد گوهر شاد برای امام رضا (علیه‌السلام) و امام زمان (عجل‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشریف) می‌خوانند. این که یک جوان فرصت کند با امام زمان(عجل‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشریف) عشق ورزی کند، خیلی اشرافی است. هر کسی این توفیق را پیدا نمی کند. عمر و جوانی می‌گذرد و تمام می‌شود؛ اما برزخ و قیامت و زندگی ابدی در راه است. بعد می‌سوزیم که چرا در اینجا با اهل بیت ع عشق و حال نکردیم. آنجا ممکن است که سیدالشهداء (علیه‌السلام) ما را در خانه شان دعوت کند و مهمانی بدهند و ما هم شرفیاب شویم. ولی وقتی برویم، می فهمیم چه چیزهایی را از دست داده ایم و می‌گوییم: ای کاش در دنیا با اهل بیت ع میخانه درست کرده و عشق و حال می کردیم. ویژه نامه غدیر [1]  قرآن کریم / سوره مائده / آیه 67 [2]  قرآن کریم / سوره مائده / آیه 3 [3]   قرآن کریم / سوره مطففین / آیه 29 [4] قرآن کریم / سوره بقره / آیه 40 [5] قرآن کریم/  سوره نساء / آیه 69

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11106
زمان انتشار: 13 اوت 2019
| |
تاثیر تصمیمات شخص در زندگی فردی و اجتماعی خود و نسلهای بعد

شرح زیارت عاشورا جلسه 25، 80/12/09

تاثیر تصمیمات شخص در زندگی فردی و اجتماعی خود و نسلهای بعد

تصمیم های درست و نادرست یک شخص، علاوه بر زندگی شخصی، زندگی اطرافیان و اجتماع او و حتی نسل های آینده را نیز درگیر می کند.

گاهی انسان تصمیم می‌گیرد یک کاری در زندگی اش انجام دهد. مثلاً تصمیم می‌گیرد از مواد مخدر استفاده کند، مشروب بخورد، زنا کند، دزدی کند. تصمیم می‌گیرد شغل اش را رها کند و به سراغ یک شغل دیگر برود. تصمیم می‌گیرد از همسرش جدا شود و... این تصمیم ها تبعات مختلفی دارد. گاهی می‌شود جبران کرد و گاهی قابل جبران نیست. گاهی تصمیمی که می‌گیرید برای خودتان است، یعنی دودش در چشم خودت می‌رود و جز خودت کسی آسیب نمی‌بیند. اما گاهی  با یک تصمیم، غیر از خودتان، دیگران را هم گرفتار می‌کنید. مثلا با حقوق کارمندی زندگی می‌کنی، یک دفعه تصمیم می‌گیری بزنی به کار آزاد. می‌گویند سرمایه می‌خواهد. می‌گویی حالا ماشینم و طلاهای زنم و فرش و یخچال و ... را می‌فروشم و کار آزاد را شروع می‌کنم. اما پولت برنمی‌گردد و برای اینکه پولت را نجات بدهی مجبور می‌شوی پول نزولی بگیری. پول نزولی هم که آتش است و عاقبت آن زندان است. می‌بینید که چقدر آدم به درد سر می‌افتند.

اهمیت تصمیم‌گیری زمانی نمود پیدا می‌کند که آدم در زندگی به جایی می‌رسد که با تصمیمی که می‌گیرد، باید مسئولیت نسل های زیادی را قبول کند. قرآن تاثیر تصمیم‌گیری را اینگونه بیان می‌فرماید: «مَنْ قَتَلَ نَفْسًا بِغَیْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسَادٍ فِی الْأَرْضِ فَكَأَنَّمَا قَتَلَ النَّاسَ جَمِیعًا وَمَنْ أَحْیَاهَا فَكَأَنَّمَا أَحْیَا النَّاسَ = هر كس كسى را جز به قصاص قتل یا [به كیفر] فسادى در زمین بكشد چنان است كه گویى همه مردم را كشته باشد و هر كس كسى را زنده بدارد چنان است كه گویى تمام مردم را زنده داشته است.» (سوره مائده/32). یک نفر معادل همه است، برای همین است که اگر کسی قتل ناحق انجام دهد یا خودکشی کند، مُخَلَّد در جهنم است، چون گناهش اتمام ندارد و اثر گناهش تمام شدنی نیست. به ظاهر یک نفر را کشته است، اما او یک نفر نیست، منشأ یک نسل است. لذا در تصمیمات دیگری مثل ازدواج حواستان باشد، ببینید شما دارید راجع به نسل های آینده تصمیم‌گیری می‌کنید. اگر می‌خواهید بچه‌دار شوید باید دقت کنید، مراقبت‌های قبل از بارداری و دوران بارداری، را دقت کنید. مسئولیت یک نسل در گردن توست. به خودت هم توجه کن و به فکر خودسازی باش چون تو نیز یک نفر نیستی. سرمنشاء یک نسل هستی. پس برای نسلی که می خواهند از تو به وجود بیایند درست تصمیم بگیر. تغییر مسیر خلافت مهمترین و خطرناک ترین تصمیم در زندگی بشریت است تغییر مسیر خلافت خطرناکترین تصمیمی بود که در دنیا اتفاق افتاد. یک نفر تصمیم می‌گیرد پیغمبر را بکشد؛ این قابل تحمل‌تر است. تصمیم می گیرد ده تا پیغمبر را بکشد؛ این را می‌شود کاری کرد؛ یعنی گرفتاری آن کمتر از تصمیمی است که برای حذف خلافت می‌گیرند. این تصمیم شوخی نیست؛ یک موقع امامی را می‌کشند، امام اثراتی در جامعه دارد  باز این قابل تحمل است، اما موقعی که می‌خواهید تکلیف تاریخ را روشن کنید، وقتی بخواهی محور خلافت را تغییر دهی، از یک خاندان عدل، از آنی که خدا خواسته است، از تخصّص به غیر متخصّص سوق دهید، ببینید چه فاجعه‌ای بار می‌آید؟ مثل این است که ما تصمیم بگیریم وزارت بهداشت را منحل کنیم، وزیر بهداشت را عزل کنیم و بگوییم از این به بعد کلیه امور بهداشتی مردم، اعم از جراحی‌ها، واکسن‌ها، معاینات، درمان ها و همه امور پزشکی مردم را کارگرهای شهرداری انجام دهند. یا از این به بعد کلیه امور وزارت بهداشت درمان و آموزش پزشکی به عهده وزارت ارشاد اسلامی است. قضیه غصب خلافت این گونه شد. اگر غصب خلافت نمی‌شد و امیرالمؤمنین جای پیغمبر علیها‌السلام می‌نشستند، امام مجتبی جای حضرت علی علیها‌السلام و به ترتیب الی آخر و همه چیز رو روال خود جلو می‌رفت، اداره‌ی کل نظام اسلامی به دست متخصصین می‌افتاد. اما نشد. عاملش همان کسانی بودند که غصب خلافت کرده و این انحراف را ایجاد کردند. از این رو حضرت می‌فرمایند: تا آخر دنیا هرچه زنا، یا هر جنایت دیگری که اتفاق بیافتد به گردن این هاست. با یک تصمیم سنگ بنایی می‌گذارند و سر از جاهایی درمی‌آورند. لذا در سوره فجر(25،26) داریم: «فیومئذٍ لایعذبُ عذابه احدٌ و لایوثقُ وثاقهُ احدٌ؛ هیچ کس در روز قیامت به اندازه‌ی این شخص عذاب نمی‌کشد و هیچ کس به اندازه‌ی این شخص در بند نیست». حضرت سلمان علیه‌السلام می‌فرمایند: «این آیه در مورد کسی است که غصب خلافت کرده است». چون تصمیمی که گرفت خیلی مهم بود. امام رضا علیه‌السلام می‌فرمایند: «آهنگ مشکلی کردند و به دروغی پرداختند و به گمراهی دوری افتادند و در سرگردانی فرو رفتند که با چشم بینا امام را ترک گفتند».آهنگ مشکلی کردند یعنی، قصد و اراده بدی را پیش گرفتند. دروغی پرداختند یعنی چندتا دروغ ساختند تا مردم و اطرافیان را گول بزنند که این خلیفه نیست، گفتند حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها دروغ می‌گوید که فدک مال من است، فدک را پدرت به تو ارث داده است؟ ابوبکر می گوید: من از پیغمبر صلی‌الله‌علیه‌وآله شنیدم که ما پیغمبران چیزی به ارث نمی‌گذاریم، اینگونه حدیث برای خود ساختند. یعنی حضرت زهرایی که قرآن می‌گوید: «یطهرکم تطهیرا»، قرآن می‌گوید هیچ حرف باطلی از حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها نمی‌شنوید، آیه تطهیر درباره‌اش آمده است، شیعه و سنی این را قبول دارند که حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها معصوم بوده است و امکان نداشته اشتباه کند، ابوبکر به او گفت تو دروغ می‌گویی من راست می گویم. با دروغ حضرت علی علیه‌السلام را از دور خلافت خارج کردند بعد که دیدند زورشان نمی‌رسد و نمی‌توانند با منطق کنار بیایند دست به شمشیر بردند و آتش زدند و آدم کشی کردند، خیلی تصمیم سختی است. آدم به کجا می رود؟ امام رضا علیه‌السلام در ادامه فرمایش خود درباره امامت فرمودند: «به خدا که ضمیرشان به خودِ آن ها دروغ گفته و بیهوده آرزو بردند به گردنه بلند و لغزنده‌ای که به پایین می‌لغزند بالا رفتند و خواستند که با خِرَد گمگشته و ناقص خود و با آراء گمراه کننده خویش نَصب امام کنند و جز دوری از حق بهره نبردند». این افراد دقیقاً با چشم باز می‌دانستند که علی علیه‌السلام همانی است که خدا تعیین کرده است. می‌دانستند غیر از ایشان هیچ کسی نمی‌تواند مشکلات جامعه را حل کند و هیچ کس صلاحیت ندارد بعد از پیغمبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله جانشین ایشان باشد. همه را می‌دانستند و با چشم باز تصمیم گرفتند علی علیه‌السلام را حذف کنند. بعدها هم همه آن ها اعتراف کردند که بهتر از همه ما تو بودی و ما در مقابل تو عددی نبودیم؛ اعتراف کردند که تو منصوب هستی. وقتی حضرت می‌فرمایند گمراهی دور، باید در مقیاس امام رضا بروی تا متوجه شوی دور یعنی چه؟ شخصی هفتاد نفر از سادات را کشته بود بعد گفته بود من که هفتاد نفر از سادات را کشته ام خدا توبه‌ی مرا می‌پذیرد؟ نماز و روزه اش را هم کنار گذاشته بود، امام رضا پیغام داد که به فلانی بگویید: گناه این ناامیدی که تو بخاطر کشتن هفتاد نفر داری از کشتن آن هفتاد نفر بالاتر است. چرا با خدا قهر کردی؟ حضرتی که با قاتل هفتاد نفر این طوری برخورد می کند و می فرمایند بیا آشتی کن، پس وقتی حضرت می‌گوید به سوی گمراهی دور رفتند یعنی این جنایت بزرگی است. با چشم بینا امام را ترک گفتند، چه قدر احمق بودند «و لعن الله امة دفعتکم عن مقامکم؛ خدا لعنت کند کسانی را که شما را از این مقام تان دفع کردند». «و ازالتکم عن مراتبکم التی رتبکم الله فیها» اینکه ما در زیارت عاشوراء لعنت می‌کنیم و می‌گوییم خدا لعنت کند کسانی را که به شما در این وضعیت کمک نکردند خدا لعنت کند مردمی را که حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها به در خانه شان آمد، در را به روی او بستند و حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها گفت مردم بیایید که دارند با علی این کار را می‌کنند! آنها او را رها کردند و رفتند. به روی حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها در را ببندند؟ به روی حَسَنِین علیهما‌السلام و امیرالمؤمنین در را ببندند؟ چه تصمیم‌های سختی برای خودشان و برای جامعه‌ی بعد از خودشان و برای آینده‌ی جهان گرفتند، چشم باز داشتند و دیدند که کفار دارند نسبت به امیرالمؤمنین قلدری می‌کنند اما صدای شان درنیامد. مقداد، سلمان و ابوذر که چند نفر بیشتر نبودند؛ این ها می‌گویند ما امیرالمؤمنین را نمی‌فروشیم، حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها را نمی‌فروشیم. خلافت و اداره حکومت تخصص خاص خود را دارد متخصص باید هفت تخصص را داشته باشد، او کسی است که قبل از اینکه انسان به وجود بیاید، او را دیده و با او بوده و دوران قبل از خلقت را طی کرده است. کل ۵  تخصص امور دنیا را دارد و امور بعد از دنیا هم در دست اش است. یک کسی مثل امیرالمؤمنین علیه‌السلام است. حضرت علی علیه‌السلام یک متخصص است. پسرش نیز مثل خودش است، پسر دیگرش هم مثل خودش است، این دوازده نفری که پیامبر نام آنها را برده اند متخصصین عالم هستند. آنها را می‌خواهیم کنار بگذاریم و امور مردم را، نه یک نسل و دو نسل، کل تاریخ را به دست انسان‌های جاهل بسپاریم، یک کسی مثل ابوبکر که خودش می‌گوید: «الناس افقه منی= همه‌ی مردم بیشتر از من می‌فهمند». من کودن ترین مردم هستم. خودش از خودش گزارش می‌دهد که یک آدمی است که هیچ نمی‌فهمد. به روایت اهل تسنن عُمَری که ۷۰  مرتبه می‌گوید اگر علی علیه‌السلام نبود عمَر هلاک شده بود، یا می‌گوید: خدایا مرا در مشکلی که علی علیه‌السلام در کنارم نیست تنها مگذار، آیا لیاقت رهبری را دارد؟ این ها آمده اند خلافت کنند!؟ اینها آمده اند تا خلافت یعنی تخصصی ترین کاری که در دنیا وجود دارد را انجام دهند! تخصص پزشکی نیست که شما ۲۰ سال تخصص روی بدن پیدا کنید و به شما اجازه بدهند کارد جراحی دست بگیرید. خلافت ۷  تخصص می خواهد که با آموزش هم به دست نمی آید، با دانشگاه رفتن و کلاس رفتن به دست نمی آید. این ۷  تخصص را فقط خودِ خدا باید مستقیم به متخصصش بدهد. اگر متخصص ها را از دور خارج کنید، می دانید چه اتفاقی در جامعه و تاریخ می افتد؟ از زمان حضرت علی علیه‌السلام و پیغمبر صلی‌الله‌علیه‌وآله یک کشور اسلامی داشتیم و بعدها توسعه پیدا کرد، زمان عُمَر هم توسعه پیدا کرد. ایران زمان عُمَر فتح شد، ولی اگر حضرت علی علیه‌السلام بود، کشورهای دیگر هم به راحتی فتح می‌شد و با برنامه‌ریزی که خود علی علیه‌السلام داشت، راحت جهان فتح می‌شد. یک نفر مسیر دنیا و مسیر تاریخ و مسیر همه‌ی انسان ها را عوض کرد. یک نفر می‌نشیند و برای کل جهان تصمیم می‌گیرد و عمل می‌کند. شهوت مقام، در یکی دو نفر زیاد شد و چند نفر دیگر را با خودشان همراه کردند، حضرت علی علیه‌السلام را حذف کردند، حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها را به شهادت رساندند و تمام شد. اتفاقات تاریخ ریشه در تصمیمات گذشته آن دارد مقام معظم رهبری فرمودند: خواص در مقاطع حساس تاریخی تصمیمی میگیرند که بسیار سرنوشت ساز است. درباره‌ی حضرت سیدالشهداء علیه‌السلام روایت این است که عاشوراء روز جمعه بوده است. داریم که وقتی سر مبارک حضرت سیدالشهداء علیه‌السلام را بریدند و تمام شد، منادی صدا می‌کند: «قُتِلَ الحُسَین یَومَ الإِثنَین؛ حسین ; دوشنبه کشته شد». عاشوراء روز جمعه است که سر امام حسین علیه‌السلام را بریدند ولی فرشته ندا می‌دهد که حسین علیه‌السلام دوشنبه کشته شد. یعنی روزی که سقیفه تشکیل شد و غصب خلافت شد. یعنی ریشه اش اینجاست. تحلیل تاریخی و تحلیل دقیق سیاسی یعنی همین. نه اینکه آن حادثه الآن اتفاق افتاده باشد. آن حادثه یک تاریخچه دارد که ریشه آن به ۴ سال گذشته یا ده سال گذشته و یا به ۲۰ سال گذشته برمی گردد. انقلاب اسلامی چرا اتفاق افتاده است؟ انقلاب اسلامی یک تاریخ دارد. تاریخ ۱۴۰۰ ساله دارد که در طی ۱۴۰۰سال پیش اتفاقاتی افتاده است که بعد نمودش انقلاب اسلامی می‌شود. این که فرشته به ما تحلیل می‌دهد و می‌گوید «قتل الحسین یوم الإثنین»، یعنی همان موقع که غصب خلافت شد، امام حسین علیه‌السلام کشته شد. وقتی مداح می‌گوید حضرت رقیه سلام‌الله‌علیها سیلی خورد، و به حضرت زینب سلام‌الله‌علیها جسارت شد، این به ریشه برمی‌گردد. سنگ بنا را چه کسی می‌گذارد؟ ریشه همانجاست. زمان امام صادق علیه‌السلام کسی خدمت حضرت آمد و ایشان به او فرمودند: تو که همیشه این خلفاء و کسانی را که غصب خلافت ما را کردند و به ما ظلم کردند لعن می‌کردی. چرا دیروز و شب قبل لعنت نکردی؟ گفت: خواب دیدم که یکی، دوتا فرشته آمدند و این ها را از قبر بیرون کشیدند و گلاب روی صورت این ها پاشیدند. گفتم کسی که فرشتگان گلاب روی صورت آنها بپاشند، آدم‌های خیلی محترمی هستند. حضرت فرمودند: بله، ولی این گلاب نبود. دو فرشته مأمورند که در هر جای عالم روی کره‌ی زمین خون به ناحق ریخته شده را در شیشه بریزند و شب به شب روی صورت این ها بپاشند. یعنی بدانید که هر جای عالم ظلمی و جنایتی می‌شود آنها عامل اصلی آن هستند. اگر من و شما الآن در زندگی مان دچار نکبت‌هایی هستیم، اگر غم و غصه‌ای در زندگی‌مان داریم، کسانی برای ما این طور تصمیم گرفته اند و ما را به اینجا آورده‌اند. اگر امام زمان ۱۴۰۰ سال است که ناراحت هستند و خون دل می‌خورند و در بند غیبت اسیر هستند و نمی‌توانند راحت بیایند به بچه ها و شیعیان خود سر بزنند، کسی در گذشته تصمیمی گرفته که منجر به این وضعیت شده است. شیعه و متدین بودن، دلیل بر مبرا بودن از فساد و گمراهی نیست همه‌ی فسادها غالباً از کسانی که سابقه‌ی تدین بیشتری داشتند، ایجاد می‌شد. چون از اول این تدیّن فطرینه نشده بود؛ بلکه روی طبیعت نشسته بود. ما بیشترین ضربه را در طول تاریخ اسلام از متدینین سابقه‌دار خورده‌ایم. از کفار و ارازل و اوباش و فاسدها زیاد ضربه نخورده‌ایم و هرچه خوردیم از کسانی خوردیم که زندان بودند، شکنجه دیدند، یار امام بودند، با امام سابقه‌ی مبارزاتی داشتند، مسلمان قبل از انقلاب بودند، جلسات قرآن داشتند و هیأت دار بودند. فکر نکنید ما که شیعه هستیم، از آن تصمیمات عُمَری دور هستیم. ما هم به سهم خودمان، نسبت به شاکله و شخصیت خودمان، زمانی می‌رسد که تصمیم‌هایی می‌گیریم که تبعاتش کمتر از تبعات کار ابوبکر نیست. آن کسی که داخل حرم امام رضا بمب گذاشته و یا در نماز جمعه، یا در حرم حضرت امام خمینی و حرم حضرت معصومه سلام‌الله‌علیها بمب‌گذاری کرده و تعدادی را کشته، زمانی بچه شیعه بوده است. اما کارش به اینجا رسیده است. کسی که شهید دستغیب را به نارنجک بست و او را کشت، شهید اشرفی اصفهانی، شهید مدنی، شهید صدوقی و شهدای دیگر را کشت، کسی که 72 تن را یک جا کشت، فکر می‌کنید از آمریکا آمده بود؟ نه این ها شناسنامه‌ی شیعه داشتند، اسم شیعه داشتند، پدر و مادر شیعه و خودشان شیعه بودند و سر از اینجا درآورند. منافقین از همان بچه حزب‌اللهی ها و حافظان قرآن و متدینین انقلابی بودند که زمان شاه هیچ کس نمی‌توانست آنها را به کم ترین گناه آلوده کند.با وجود آن همه فسادی که زمان شاه بود، این ها اهل فساد نبودند. اما سر از منافقین درآوردند و اعدام شدند. الآن هم افرادی در گوشه کنار مملکت هستند کسانی که برای کشتن مؤمنین توطئه می‌کننند و اتفاقا نماز شب خوان هم هستند و به دفتر مراجع نیز وصل بودند. یک مرجع تقلید، کارش به جایی رسید که تصمیم گرفت امام خمینی و تمام اهالی جماران را یکجا بکشد. بعد که به او گفته می‌شود چرا این تصمیم را گرفتی؟ شما با امام خوب نبودی و می‌خواستی امام را بکشی و از دور خارج کنی که این هم تصمیم کمی نیست که یک ملت را بی پدر و یتیم کنی. اما تصمیم برای مردمی که در جماران بودند و بچه های کوچک و نوزاد و بچه‌هایی که توی رحم مادرشان بودند، عروس ها، دامادها، جوان ها این همه انسان در جماران بودند، چطور توانستی اینگونه تصمیم بگیری که همه را بکشی؟ جواب داد که اگر می خواستم با این طرح مخالفت کنم می ترسیدم که من را هم بکشند  امضاء کردم که این کار را انجام دهند. این جواب او است! پس به میزانی که به سطح ایمانت افزوده می شود و در مقدسات می‌افتی و سابقه‌دار می‌شوی، خطرناک تر هستی، این را بدان! هرچقدر قله ات رفیع‌تر می‌شود و بالا می‌روی، دره ات هم برای سقوط، گودتر و عمیق‌تر می‌شود. هرچقدر ارتفاع بگیری، اگر سقوط کنی، سقوط ات خیلی وحشتناک است. اگر از یک متری یا از دو متری بیافتی، به اندازه ای که وقتی اوج گرفتی بیافتی، خطرناک نیست. نقش شیطان را در این مسأله نباید نادیده گرفت. نقش شیطان در صور مقدس افراد متدین این است که آدم‌هایی را می‌پروراند که ۳۰ سال نماز شب بخواند و بعد شمشیر به دستشان می‌دهد و می‌گوید بروید با پیغمبر صلی‌الله‌علیه‌وآله بجنگید. آنها را وادار می‌کند که در شرایط عربستان، روزهای طولانی و گرم روزه بگیرند و یک مقدس، مجاهد، عابد و یک زاهد، تربیتش می‌کند. اما در روز موعود، او را جلوی امیرالمؤنین می‌گذارد که به جنگ با امیرالمؤمنین برود. ما بیشترین ضربه را در طول تاریخ اسلام از متدینین سابقه‌دار خورده‌ایم. از کفار و اراذل و اوباش و فاسدها زیاد ضربه نخوردیم هرچه خوردیم، از کسانی خوردیم که زندان بودند، شکنجه دیدند، یار امام بودند، با امام سابقه‌ی مبارزاتی داشتند، مسلمان قبل از انقلاب بودند، جلسات قرآن داشتند هیأت دار بودند. همه‌ی فسادها غالباً از کسانی که سابقه‌ی تدین بیشتری داشتند، ایجاد می‌شد. چون از اول این تدیّن فطری نشده بود بلکه روی طبیعت نشسته بود. ظاهرش این بود که سیر طبیعی خود را طی می‌کند، هیئت می‌رود، سینه زنی می‌کند، نماز شب می‌خواند، شام و نهار می‌دهد، گریه می‌کند، ولی این ها روی طبیعت اش نشسته و طبیعت رشد می‌کند نه فطرت. این چیزها سراغ ما هم آمده است. این که بگوییم چه آدم‌های بدبختی بودند، چقدر قسی‌القلب بودند، خیلی از خواص ما دچار این بدبختی ها شده اند. حواسمان را جمع کنیم وگرنه این تاریخ درباره ی تک تک ما تکرار می‌شود. حضرت یک آیه می‌خوانند: «وَزَیَّنَ لَهُمُ الشَّیْطَانُ أَعْمَالَهُمْ فَصَدَّهُمْ عَنِ السَّبِیلِ وَكَانُوا مُسْتَبْصِرِینَ= و شیطان كارهایشان را در نظرشان بیاراست و از راه بازشان داشت با آنكه [در كار دنیا] بینا بودند»(عنکبوت/38). اهل بصیرت بودند و درس‌ها را خوب می‌دانستند و دوره‌اش را دیده بودند، ۱۰۰ جلد کتاب می‌توانستند در این زمینه بنویسند. همه‌ی آن ها علم نظری داشتند، باسواد بودند، جنگ و انقلاب را گذرانیده بودند، امام را گذرانده بودند، بعد با بصیرت بدبخت شدند و به جهنم رفتند. دلیل عدم اطاعت شیطان از امر خدا در سجده به انسان شیطان نوع خلقت و سابقه خود را با انسان مقایسه کرد و به خودبینی رسید و به جای اینکه جایگاه و مقام خدا را ببیند جایگاه خود و انسان را دید و از اطاعت خدا سر باز زد. شیطان چگونه جلوی خدا ایستاد؟ شیطان اگر یک موجود سابقه دار در فساد و بی‌آبرو بود، نمی‌آمد جلوی خدا بایستد، شیطان به خدا می‌گوید : می دانی من چه کسی هستم؟ من ۶ هزار سال تو را عبادت کردم، برای چه به کسی که تازه از گرد راه رسیده سجده کنم؟ این کار را از من نخواه. خدا گفت: من فقط از تو اطاعت و سجده می‌خواهم. او گفت: با هم یک معامله کنیم، تو این خواسته را ندید بگیر، بی‌خیال شو، من تو را طوری عبادت می‌کنم که هیچ کس عبادت نکرده باشد. این کار پناه بردن به عبادت برای ارضای طبیعت است. خدا می‌گوید: من به این چه نیازی دارم؟ من از تو اطاعت می‌خواهم. تو خودت را به خاطر من کنار بگذار. او می‌گوید: «خلقتنی من نار و خلقته من طین» من از آتش هستم. یعنی خدا را نمی‌بیند و خودش را می‌بیند. خدا می‌گوید چرا خودت را نگاه می‌کنی؟ من را ببین و بخاطر من اطاعت کن. او می گوید: نه. تفاوت انسانهای طبیعت گرا و فطرت گرا در اطاعت و سپاس گذاری این که انسان کفور و ناسپاس است، از طبیعت انسان است. آدم های فطرت‌گرا این طور نیستند، درست رفتار می‌کنند. این طبیعت گرایی است که کفور است. جنبه‌ی غیرانسانی وجود ماست که به همه‌ی زحمات دیگران ناسپاسی می‌کند. هنگامی که بسیج، جنگ، جبهه، سابقه‌ی انقلابی، سابقه ی اسارت و عبادت در طبیعت انسان رشد می‌کند و بزرگ می‌شود و انسان سر از یک گردن کلفتی و گردن کشی و نافرمانی در مقابل خدا در می‌آورد. جلوی خدا می ایستد و می‌گوید: خدا فکر کرده است، من کم کسی هستم این عبادت های ما توهین به خداست. نماز و روزه‌ی ما توهین به خدا است، اگر خدا این‌ها را به ما ببخشد، خیلی لطف کرده است. دو رکعت نماز می خوانی،  ذهنت این طرف و آن طرف می‌رود و حواست پرت می‌شود. این چه نمازی است؟! انسان واقعاً چیزی ندارد که متکبر شود. ولی بعضی وقت ها شیطان همین را بزرگ می‌کند و نمازی که سر تا پای آن گناه بوده را برایت نورانی می‌کند و تصور می‌کنی تو خیلی آدم حسابی، درست کار و نورانی هستی، بعد خدا به تو اجازه می دهد، تو را از کثافت نجات می‌دهد و اجازه می‌دهد توبه کنی و با او آشتی کنی. اجازه می‌دهد به مسجد و حرم های بزرگ و مجالس ویژه راه پیدا کنی. به تو شرافت می‌دهد. حواس مان نیست که این لطف را خدا به ما می‌کند و ما سر خدا منت می‌گذاریم و می‌گوییم: خدایا در نظر داشته باش که زیارت رفتیم، این هم چهار رکعت نماز. یک روز هم روزه گرفتیم، هزاران تومان برایت خرج کردیم و... . پولش را خودش به تو داده است. این کارها یک سابقه می‌شود و بعد کم کم جا پای خدا می‌گذاریم و جلوی خدا گردن کشی می‌کنیم و یادمان می‌رود که ما هیچ بودیم. «هَلْ أَتَى عَلَى الْإِنْسَانِ حِینٌ مِنَ الدَّهْرِ لَمْ یَكُنْ شَیْئًا مَذْكُورًا» هیچ بودیم، همه چیز را او به ما داد، یادمان می‌رود که از کجا تغذیه می شدیم. افرادی که در مقابل خدا گردن کشی می‌کنند مثل بچه‌های نمک‌نشناسی هستند که پدر و مادر آن ها را بزرگ می‌کنند، مادر در دوران بارداری ۹ ماه سختی می‌کشد و زحمت می‌کشد، حدیث داریم زن هایی که سر زایمان در اثر شدت و فشار زایمان می‌میرند، شهید از دنیا رفته اند و ثواب شهداء را دارند. دوران حمل، دوران جهاد و شمشیر زدن یک زن است. بعد پدر و مادر فرزند را تحویل می‌گیرند و او را پرستاری می‌کنند، بزرگ می‌کنند اما وقتی بزرگ شد، برای پدر و مادرش شاخ و شونه می‌کشد. همه چیزمان از وجود پدر و مادر است. بعضی افراد، پدر و مادر را به مکه، مشهد یا کربلا می‌برند، اما سر آن‌ها منت می‌گذارند، یا اگر پولی برای پدر و مادر خرج کند خیلی برایش بزرگ و عجیب است. این که انسان کفور و ناسپاس است، از طبیعت انسان است. اما آدم های فطرت گرا این طور نیستند و درست رفتار می‌کنند. این طبیعت‌گرایی است که کفور است. جنبه‌ی غیرانسانی وجود ماست که به همه‌ی زحمات دیگران ناسپاسی می‌کند. نگاهی به دست پدر و مادرت بنداز. به صورتشان نگاه کن! ببین چه دورانی را گذرانده اند تا تو این شدی؟ بنابراین مغرور نشویم. یکی از بهترین دعاهایی که افراد فطرت گرا برای حفظ دین و سپاس از توفیقات الهی می‌خوانند دعای غریق است که توصیه شده است، بعد از نماز بخوانید: ««یا الله یا رحمن یا رحیم یا مقلب القلوب ثبت قلوبنا علی دینک و ثبت لی قدم صدق عندک مع الحسن و اصحاب الحسن ;» خدایا نگه مان دار. خدایا دلمان نلرزد. خدایا با تو قهر نشوم و تو را رها کنم و به عنوان ربّ خودم بوزینه بخرم. خیلی ها این کار را کردند و موسی را رها کردند و به دنبال گوساله رفتند. مجاهدین زمان شاه، مبارزین زمان امام، یاران امام، همانند کسانی بودند که همه چیز را فروختند و دنبال گاو و گوساله رفتند و نتوانستند تا آخر راه، با موسی همراه شوند. خود و آخرت شان را با قیمت ارزانی فروختند. «ثبت قلوبنا» یعنی خدایا دلمان نلرزد، خدایا نگه مان دار. «ربنا لاتزغ قلوبنا بعد اذ هدیتنا» یعنی خدایا حال که هدایت‌مان کردی، قلب‌های ما خراب نشود. نگذار فاسد شویم، نگذار برگردیم. یک فطرت گرا همه الطاف را از خدا می‌بیند و می‌فهمد که از ته چه جهنمی درآمده تا به این بهشت رسیده است. حاضر نیست دیگر از این بهشت دربیاید، وقتی سر نماز است، می‌فهمد که در چه بهشتی است. از این رو می‌گوید خدایا این را از من نگیر. در زیارت حضرت عبدالعظیم یا حضرت معصومه علیهما‌السلام، در زیارتنامه به فرازی می‌رسی که تمام وجودت می‌لرزد و می‌گویی: «لا تسلب منّی ما انا فی= خدایا این را که داخلش هستم، از من نگیر». ببین من الآن چه حال خوبی دارم. نزد ولی تو آمده‌ام و در این جلسه بهشتی نشسته‌ام. « فِی بُیُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَنْ تُرْفَعَ وَیُذْكَرَ فِیهَا اسْمُهُ یُسَبِّحُ لَهُ فِیهَا بِالْغُدُوِّ وَالْآصَالِ =در خانه ‏هایى كه خدا رخصت داده كه [قدر و منزلت] آنها رفعت‏ یابد و نامش در آنها یاد شود در آن [خانه]ها هر بامداد و شامگاه او را نیایش مى كنند.» (سوره نور/36) خانه هایی که اجازه دادی داخلش میخانه هایی برپا شود و ما را هم در یکی از این میخانه‌ها راه دادی ما را از آنها بیرون مان نکن». آدم فطرت گرا  این موهبات را قدر می‌داند. زمانی که دنیا به انسان فطرت گرا پیشنهاد می‌دهد که آخرت خود را یک میلیون تومان می فروشی؟ خیلی ها با کمتر از یک میلیون هم فروختند. اما این می‌گوید نه. من نمی‌فروشم. ما فروشنده نیستیم. دنیا دست برنمی‌دارد و قیمت را بالا می‌برد. یک رئیس بانکی که یک دفعه سر از اختلاس درمی آورد، این طور نبوده که با ۳۰ میلیون تومان اختلاس کند. ۳۰ میلیون تومان رقمی نیست، یک دفعه امکانات برایش فراهم می‌شود و رقم آن به یک میلیارد تومان می‌رسد. شیطان پرداخت را بالا می‌برد و فرد آخرت خود را می‌فروشد. اما کسی که قیمت خود را بی‌نهایت بداند، خود را نمی‌فروشد. کسی که قیمت خود را امام حسین بداند، خون خود را خون امام حسین بداند، آن ها را در ردیف خود بداند، هیچ کس نمی‌تواند او را بخرد، برای همین می‌گوید مطلقاً فروشی نیست. اما اگر باور نکرده باشی که قیمت بی نهایت است، فروشنده هستی. هر چند آدم خوب و متدینی باشی. «بهشت خدا و همه‌ی عظمت اش پاداش بدنت است»، وقتی خدا برای من چنین بهایی پرداخت کرده است، خیلی قیمتی هستم. برای بدن و نیازهای طبیعی ام یک بهشت خلق کرده که به اندازه ی همه ی آسمان ها و زمین است. خدا بالاترین قیمت را داده است. اگر با پیشنهاد کسی گول بخورم و بهشت را یک میلیون تومان بفروشم، ابدیت و خدا و اهل بیت علیهم‌السلام ناچیز فروخته ام. اگر کسی باور کرد قیمتش گران است، خود را نمی فروشد، رئیس بانک که هیچ رئیس جمهور هم بشود خود را نمی‌فروشد، میلیاردها نفر این طور بودند. مگر شهید رجائی نبود؟ مگر مقام معظم رهبری که ۸ سال رئیس جمهور این مملکت بود. مگر رهبر نیست؟ اما فقیرانه ترین زندگی را دارد. اینها خود را نفروختند. بعضی اشخاص تا لیسانس و فوق لیسانس و دکترا گرفتند، رئیس کل شدند، حکمی گرفتند و مدیر یا مسئول فلان جا شدند، همه چیز  را از دست می دهند. این ها آدم های کم وزنی هستند. چون قیمت خود را پایین گرفته اند. یادآوری تاریخ ایثارگری‌ها و از خودگذشتگی‌ها جهت رفع تجاهل و تغافل دوران پیغمبر همه در روز غدیر با امیرالمؤمینن علیه‌السلام بودند، اما فراموش کردند. حضرت به آنها گفت مگر شما با من بیعت نکرده بودید؟ غدیر و توصیه های پیغمبر یادتان رفت؟ علناً گفتند ما چیزی یادمان نمی‌آید. امام خیلی صریح گفت: نمی‌توانی بگویی نشنیده ام. این فراموشی‌های ابتکاری و خودساخته است. خود را به تغافل و تجاهل زدند. مثل الآن که خیلی از بچه حزب‌اللهی ها دارند در فساد ذوب می‌شوند. جنگ و جهاد و جبهه و خون هایی که ریخته شده را یادشان رفته است. وقتی به آنها گفته می‌شود که امام این را گفته است که «نگذارید انقلاب به دست نااهلان و نامحرمان برسد، من در میان شما باشم یا نباشم». تا این حرف را می‌شنود، خود را به آن راه می زند که من اصلاً این را نشنیده ام. خیلی ها بدشان می‌آید از اینکه بخواهیم زمان جنگ را یادآوری کنیم. میگویند: نبش قبر می‌کنی که راجع به جبهه و جنگ صحبت می‌کنی. این ها حقیقت مسلم چند سال پیش کشور ماست، ریشه‌ی ماست، ما براساس خون هایی که ریخته شده است الآن زنده ایم و امنیت داریم. آن تهاجمی که عراق کرده بود شوخی بردار نیست. اگر در مملکت الآن چیزی بنام ایران هست، به برکت این چند هزار شهید، معلول‌ها، جانبازها،  آزادگان و رزمندگان اسلام و خانواده هایشان است که نگه داشتند. حال بگوییم چرا راجع به آن ها حرف بزنیم؟  آن مال آن موقع است. راجع به جنگ حرف نزنیم، خشن است، از گذشته نگویم چه اصراری هست که راجع به این جنگ حرف بزنیم؟ جنگ زشت است. بیاییم فقط راجع به صلح و صفا و صمیمیت صحبت کنیم. کفار یک جنایت در ویتنام راه انداختند که هنوز هم راجع به آن فیلم می‌سازند. برای فیلم های شان هنوز قهرمان درست می‌کنند. راکی را درست کردند، یک آدم جانی در جنگ ویتنام  که اینجا و خیلی جاهای دیگر بزرگش کردند. اگر خودشان انتقاد می کنند و  زیر سؤال می‌برند از یک جهات دیگری است و گرنه  رئیس جمهور قبلی آمریکا گفت ما هرگز از ویتنامی ها معذرت خواهی نمی‌کنیم. هنوز دارند از قهرمان های افسانه‌ای خود فیلم می‌سازند و به خورد ما می‌دهند. رابین هود را  تحویل ما می‌دهند. یک کتابی بنام بینوایان نوشته شده است، که چند جور کارتون آن را به خورد ما می‌دهند، چند صد میلیون خرج تئاتر اش می‌کنند، فیلم سینمایی اش می‌کنند که نشان دهند یک آقایی فداکاری کرده است، در این مملکت میلیون ها از این آدم ها وجود داشته که آن ها از نظر کمالات وجودی اصلاً به گرد این ها نمی‌رسند. آنها از بس فقیر اند یک چیزی مثل بینوایان برایشان مهم می شود  از این اتفاقات در زندگی روزمره ی عوام ما خیلی زیاد هست، فداکاری ها، ایثارها، صبرها، گذشت ها، کرامت ها، و بزرگواری ها. شخصی که ده سال ساواکی ها شکنجه اش داده اند، دانه دانه ناخن هایش را کشیده اند، سیگار روی بدنش گذاشته اند، اتو روی بدنش کشیده اند، بچه اش را جلوی چشم او کشته اند، بعد از زندان آزاد می‌شود می‌گوید ما حلال می‌کنیم. این را داستان کنید! کسی یک شمعدان دزدیده و اوج آن این است که صاحبش گفته است من این ها را به او هدیه دادم، چه قدر روی این قسمت مانور می دهند؟ آن‌ها را فقیران فطری آنقدر بزرگ کرده اند. اما ما هزاران هزار از این الگوها داریم که هیچ وقت از تازگی نمی‌افتد و حقیقت هم دارد و متعلق به چند سال پیش است، اما بعضی ها می گویند بد است که بیاییم نبش قبر کنیم و سراغ جنگ برویم! اما باید چه قدر پول بدهیم و برویم تئاتر بینوایان نگاه کنیم. دیگر هیچ موضوعی نبود. بشریت دیگر چیزی ندارد که برای ما عرضه کند؟ حرف قشنگ دیگری نیست؟ همه تکرار و تکرار، یعنی ما اینقدر بدبخت هستیم که باید داستان این شمع دزد را همین طور برای مان تکرار کنند؟ یعنی این قدر جهان به ابتذال کشیده شده است که احتیاج دارد این چیزها به رخ کشیده شود؟ جهاد یکی از درهای بهشت است «ان الجهاد بابٌ من ابواب الجنة فتحه الله لخاصه اولیاء= جهاد دری از درهای بهشت است که خدا فقط روی رفیقان ویژه اش باز می‌کند». (نهج البلاغه خطبه27) پیامبر فرمودند: «إنّ لِرَبِّكُم فی أیّامِ دَهرِكُم نَفَحاتٍ، فَتَعَرَّضُوا لَهُ لَعَلَّهُ أن یُصِیبَكُم نَفحَةٌ مِنها فلا تَشقَونَ بَعدَها أبدا= همانا از سوى پروردگار شما در طول عمرتان نسیم هایى مى وزد ، پس خود را در معرض آنها قرار دهید، باشد كه نسیمى از آن نفحات به شما بوزد و زان پس هرگز به شقاوت نیفتید». همیشه این صحنه‌ها پیش نمی‌آید. ۱۴۰۰صد سال جامعه‌ی شیعه صبر کرد که بابی به اسم جهاد باز شود، «ان الجهاد بابٌ من ابواب الجنة فتحه الله لخاصه اولیاء= جهاد دری از درهای بهشت است که خدا فقط روی رفیقان ویژه اش باز می‌کند». نمی‌گوید روی مؤمنین و صالحین و... باز می‌کند، می گوید فقط روی رفیقان ویژه اش این در را باز می کند. ولی الآن می فهمیم که سرمان کلاه خیلی گشادی رفته است و خیلی باخت کردیم ما را بردند به بهشت، فرار کردیم و آمدیم، عرضه نداشتیم آنجا بمانیم، بیرون شدیم، در را هم بستند. ولی صدهزار مرتبه شکر که درها هنوز صددر صد بسته نشده است. خداوند در جهاد را بست؛ ولی باب دیگری از جهاد را باز کرد که به مراتب باارزش تر و با ثواب تر از آن کار است، اگر مرد میدان باشیم. الآن زمان جهاد اکبر، جهاد با دشمنان، جهاد فرهنگی و جنگ فرهنگی است. در این تهاجم فرهنگی، کار زشت این است که ما شمشیر بخوریم و مثل یک سرباز بی عرضه که نتوانسته از خود دفاع کند، در اولین ضربه به زمین بیفتیم. این جنگی که شما در آن هستید. ارزش و ثوابش به مراتب بیشتر از ۸ سال دوران دفاع مقدس است. اگر شما در مقابل دشمن مقاومت کنید و بگویید ما در مقابل تهاجم فرهنگی ایستادیم و  تهاجم فرهنگی، اینترنت، ماهواره، سی دی ها، محیط دانشگاه، دانشگاه آزاد نمی تواند مرا آلوده کند، دزدی ها و نمی تواند مرا به دزدی  وادار کند، این کافی نیست. هر کدام از ما می‌توانیم در جبهه‌ی فرهنگی یک سردار و فرمانده شویم، کسی شویم که موج ایجاد کنیم. نه تنها خودمان آس بینیم صد نفر دیگر هم نمی‌گذاریم آسیب ببینند. خدا از این شیعه خوشش می‌آید که هم عرضه دارد خودش را نگه دارد و هم عرضه دارد دست شیطان را قطع کند. پس سعی کنیم خودمان را بسازیم.

کلیدواژه ها: ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11105
زمان انتشار: 15 اوت 2019
| |
آیا قضا و قدر الهی همان خواست خداست؟

آیا قضا و قدر الهی همان خواست خداست؟

تمام نظام خلقت قاعده‌­مند است. نفس قاعده‌­مند است. روابط بین اشیاء قاعده‌­مند است. از این رو هر نوع حرکتی و هر نوع عملی در نظام خلقت، عکس‌­العمل مناسب خودش را دارد. این قانون نیوتن در فیزیک است  که می‌گوید: هر عملی عکس العمل متناسب با خود را دارد. یعنی اگر به اندازه یک نیوتن به چیزی ضربه وارد کنیم، به همان اندازه به دست ما نیرو وارد خواهد شد. پس دانستیم که عالم، عالم اندازه هاست. عالم قدرهاست و به اصطلاح اسلامی عالم قضا و قدر است. قدر یعنی اندازه و قضا و نتیجه. این نظام، از روز اول طوری طراحی شده و خدای متعال طوری آن را متجلی کرده که شما دست روی هر چیزی بگذارید و هر چیزی را انتخاب بکنید، نتیجه­اش با خودش در آن وجود دارد. هر قدری قضای خاص خودش را دارد. فلاسفه به نظام قضا و قدر می‌گویند: «علت و معلول». یعنی هر معلولی از علت متناسب خودش به وجود می‌آید. پس ما دست روی هر قدری بگذاریم، آن قدر قضاهای خاص خودش را دارد. حال اگر کسی یک بچه کور به دنیا بیاورد؛ یا کسی بچه اش فلج بشود؛ یا شخصی تصادف کند، می‌گوییم قضا و قدر الهی بوده. آیا این یعنی خدا می‌خواسته اینطوری بشود؟ خیر، خدا هرگز چنین چیزی نمی‌خواهد و دوست ندارد که کودکی کور به دنیا بیاید یا کسی فلج شود. پس چرا می‌گوییم قضا و قدر الهی بوده؟ پاسخ این است که چون خداوند نظام خلقت را با قواعد و فرمول های ریاضی خلق کرده، می‌گوییم قضا و قدر الهی بوده که اینطور شده. اما این به معنی خواست خدا نیست. اگر یک نفر شکست بخورد یا زندگیش به طلاق منجر شود یا بمیرد و ... به خاطر این است که این افراد قدرهایی را انتخاب می‌کنند که قضای آن، به این نتیجه ها می‌انجامد. برگرفته از مباحث «مهندسی فکر» 

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11104
زمان انتشار: 30 ژولیه 2019
| |
کجایند مردان بی ادعا

کجایند مردان بی ادعا

یکی از کارمندان شهرداری ارومیه می گفت: تازه ازدواج کرده بودم و با مدرک دیپلم دنبال کار می گشتم. از پله های شهرداری می رفتم بالا که یکی از کارکنان شهرداری را دیدم و ازش پرسیدم آیا اینجا برای من کار هست؟ تازه ازدواج کردم و دیپلم دارم.

یه کاغذ از جیبش درآورد و یه امضاء کرد و داد دستم گفت بده فلانی، اتاق فلان.

رفتم و کاغذ را دادم دستش و امضاء را که دید گفت چی می خوای؟ گفتم :کار گفت : فردا بیا سرکار  باورم نمی شد  فردا رفتم مشغول شدم . بعد از چند روز فهمیدم اون آقایی که امضاء داد  شهردار بود. چند ماه کارآموز بودم بعد یکی از کارمندان که بازنشست شده بود من جای اون مشغول شدم. شش ماه بعد رئیس شهرداری استعفاء کرد و رفت جبهه. بعد از اینکه در جبهه شهید شد یکی از همکاران گفت :توی اون مدتی که کارآموز بودی و منتظر بودیم که یک نفر بازنشسته بشه تا شما را جایگزین کنیم، حقوقت از حقوق  شهردار کسر و پرداخت می شد. یعنی از حقوق شهید باکری این درخواست خود شهید بود. امثال این بزرگواران باید برن جونشونو بدن تا فضا و جا برای دزدی ها و اختلاس ژن های برتر باشه. کجایند مردان بی ادعا

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ،

Top
برای عضویت در خبرنامه پست الکترونیکی خود را وارد کنید

خبرنامه سایت منتظران منجی

Stay informed on our latest news!

اشتراک در خبرنامه سایت منتظران منجی feed