www.montazer.ir
سه‌شنبه 2 ژوئن 2026
شناسه مطلب: 11265
زمان انتشار: 1 اکتبر 2019
| | |
سفر عشق

سفر عشق

فیلم

1 - سفر عشق

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11264
زمان انتشار: 1 اکتبر 2019
| |
زشت تر از  ظاهر غضب، «باطن غضب» است

غضب، جلسه 2، 75/01/26

زشت تر از  ظاهر غضب، «باطن غضب» است

گفتیم که تمثل «اخلاق و اوصاف» در برزخ در قالب عبارات نمی‌گنجد. علتش این است که روابط بسیار پیچیده‌ای بین اخلاق و اوصاف و عقائد و اعمال و بین همه‌ی اینها با خود انسان و هر کدام از اینها با خودشان وجود دارد. بنابراین واقعاً ممکن نیست که بتوان آنها را در قالب لفظ بیان کرد. اگر کسی در مورد تک‌تک اخلاق و اوصاف اطلاعاتی داشته باشد، متوجه می‌شود که معجون بسیار عجیبی است. انواع خیالات، تفکرات، عقائد، عادات و همه‌ی اینها، شاکله یا همان روح انسان را تشکیل می‌دهند. که زشت ترین شان غضب و تندخویی است.

آیت الله مرحوم شجاعی در کتابش می‌نویسد: «به روایتی که ذیلاً می‌آوریم، دقت ‌کنید. بدون اینکه ادعا کنیم، آنچه از باب مثال در دو مورد گفتیم، حتماً از این روایات استفاده می‌شود. فقط می‌گوییم از این روایات و شواهد دیگر می‌شود آنچه را که از باب مثال گفتیم به طور احتمال برداشت نمود. جابر از امام باقر علیه‌السلام نقل می‌کند که فرمود، رسول اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله فرمود: اگر درشتی و تندخویی به صورت مخلوقی در بیاید که دیده ‌شود، چیزی از آنچه خدای متعال خلق کرده زشت‌تر از آن نباشد[1]». یعنی اگر زشت‌خویی تمثل پیدا کند، زشت‌تر و بدتر از زشت‌خویی نداریم. تندخویی و درشتی، باطن خیلی بدی دارد. آیت الله مرحوم متذکر می‌شود: «به نظر می‌آید در این بیان، به تمثل یا صورت مثالی صفت و خُلق تندخویی و درشتی اشاره شده است و منظور این است که صورت پشت پرده‌ی این صفت که بعداً به ظهور خواهد رسید و دیده خواهد شد، بسیار زشت است. حال اگر کسی در زندگی دنیوی خود به این صفت مبتلا باشد و براساس عقائد دینی خود از آن ناراضی بوده باشد، باید در همین دنیا خود را اصلاح کند». اولین قربانی غضب، خودِ شخص عصبانی است «سوء خُلق» از آن چیزهایی است که اذیتش مشخص است. یعنی یک چیزی است که اولین کسی که در آن آسیب می‌بیند، خود شخص است. آن کسی که تندخو و عصبانی است و زود جوش می‌آورد، خودش بیش از هر کس دیگر رنج می‌برد و رنجش هم هویداست. یعنی شما می‌بینی قیافه شخص عوض می‌شود، رگ گردنش باد می‌کند، فشار به اعصاب و قلبش می‌آید، معده‌اش درد می‌گیرد، ترشحات دارد، زخم اثنی‌عشر می‌گیرد، زخم معده می‌گیرد، قلبش درد می‌گیرد، گاهی غضب چنان شدت دارد که شخص می میرد. برخورد متفاوت هر کس با صفت غضب بعضی‌ها خُلق تندخویی یا هر خُلق دیگری دارند و از این خُلق، خوششان می‌آید. این یک بحث است. بحث دیگر این است که، یک وقت شخص خُلقی را دارد و از آن خُلق خوشش نمی‌آید. یعنی خودش در عذاب است و دوست ندارد این خُلق را داشته باشد؛ ولی دارد و تلاش می‌کند از دست آن خلاص شود. اما ممکن است نتواند از دست آن خلاص شود. حتی به مشاور مراجعه می‌کند و دستورالعمل هم می‌گیرد؛ ولی باز هم نمی‌تواند نجات یابد. اینجا حقیقتی هست و آن این که خود انسان هم از بعضی از خُلقها می‌فهمد که خیلی بد است و جدای از این که می‌فهمد، رنج هم می‌برد که باز اینها مراحل دارد. یعنی گاهی شما از یک خُلقی خوشتان می‌آید. گاهی آن را دارید و به آن توجه ندارید. گاهی خُلقی را دارید و آن خُلق را بد می‌دانید. اما قائل نیستید که در خودتان هست. یکی باید به شما بگوید که این خُلقی را که بد می‌دانی، خودت هم گرفتارش هستی. گاهی یکی این خُلق را دارد و می‌داند که این خُلق بد است. از نظر علمی، می‌داند بد است و در عذاب است و نمی‌خواهد آن را داشته باشد، ولی دارد. اما از آن خیلی عذاب نمی‌کشد. می‌خواهم خیلی دقت کنید که مرز اینها را بتوانید تشخیص دهید. یک مرحله است شخص دارد خودش هم از داشتن آن رنج می‌برد. یعنی می‌فهمد که یک اژدهایی پیچیده دور روحش؛ آتش و درد آن را خوب حس می‌کند؛ عذابش را حس می‌کند و می‌فهمد که غضب دارد و از آن رنج می‌برد و نعره می‌کشد. همین جا هم نعره می‌کشد، نه اینکه تمثلش این باشد که در قبر نعره بزند. همین جا دارد دست و پا می‌زند و دارد تلاش می‌کند که از آن نجات پیدا بکند. گاهی با همتی که دارد و با استعانت از خداوند تبارک و تعالی و با کمک یک مربی می‌تواند نجات یابد. گاهی هم نمی‌تواند. تعبیری خداوند تبارک و تعالی در مورد جهنم دارد که می‌فرماید: «تَكادُ تَمَیَّزُ مِنَ الْغَیْظِ[2]= نزدیك است كه از خشم شكافته شود.» غضب و غیظ این گونه است که بعضی وقتها شخص را به حالت انفجار می‌آورد. در این حالت اگر بدن مساعدت کند، شخص فشارهایی می‌بیند، اذیت‌هایی می‌شود، سخت می‌گیرد، ممکن است ناراحتی اعصاب بگیرد، بعضی وقتها حتی دیوانه می‌شود. غضب به بعضیها آنقدر فشار می‌آورد که اقدام به کارهای جنون‌آمیز می‌کنند. سرشان را به دیوار می‌زنند، دستشان را به شیشه می‌زنند، کسی را که نزدیکشان است می‌زنند، فریاد می‌کشند، دندان‌قروچه می‌گیرند، هر چیزی که جلویشان هست پرت می‌کنند و به هم می‌ریزند. بعضی وقتها هم ممکن است از روی عصبانیت یک نفر را بکشند. یعنی شخص گاهی نمی‌تواند خودش را کنترل کند. آیت الله مرحوم می فرماید: «درجات مختلف افراد، با توانایی‌های مختلف، بنابر هم توانایی جسمی و هم توانایی‌های روحی در مقابل مسئله غضب متفاوت هستند و مختلف برخورد می‌کنند.» ما چه بفهمیم و چه نفهمیم که خشم چه هست، این یک نکته را فقط باید متذکر باشیم و به آن توجه بکنیم، چون فهم که می‌گویم، یعنی برویم در عمق آن و از نظر معرفت نفسی کاوش کنیم و ببینیم که خشم ماهیتاً چیست و با انسان چه کار می‌کند. مثل یک طبیبی که می‌داند فلان قرص یا فلان غده یا فلان مرض با بدن چه کار می‌کند. در اینکه خشم صفت خوبی است که خداوند تبارک و تعالی به انسان داده تا به وسیله آن، دفع ناملایمات کند و از حریم خودش، از حریم خانواده‌اش، یا از حریم هم‌نوع خودش در موقع خطر دفاع کند، شکی نیست. اما خشم، کاربرد بیشتر از این ندارد. یعنی یک کاربرد اجتماعی، سیاسی و نظامی دارد. اما اگر تبدیل به خلق روزمره شد، فوق‌العاده خطرناک می‌شود. عذاب قبر «سعد» بخاطر بداخلاقی اش در خانواده بود داستان سعد را شنیده اید که در جنگ خندق در رکاب پیغمبر صلی‌الله‌علیه‌وآله شهید شد و پیامبر چه تشریفات عظیمی برای تشییع جنازه وی انجام داد و فرمود میکائیل و جبرئیل هر کدام با 70 هزار فرشته به تشییع جنازه سعد آمدند. خود پیغمبر برایش دعا می‌کند: «اللهم اغفر لهذا المیت»، شوخی نیست که یک معصوم برای غفران میتی دعا کند. مادرش می‌گوید: «هنیئاً لک= گوارایت باشد. حضرت می‌فرماید، زود قضاوت کردی، اتفاقاً حضرت آرام هم نمی‌گوید، بلکه خیلی قاطع می‌گوید زود قضاوت کردی. بعد می‌فرماید الان قبر، سعد را فشار داد. بعد علتش را که سؤال می‌کنند فرمود: «أَنَّهُ کان فِی خُلُقِهِ مَعَ أَهْلِهِ سُوءاً = سعد با خانواده‌اش بداخلاق بود.» یعنی عصبانی بود. خانواده از دست او یک مقدار معذب بودند. یکی از عوامل غضب، «خودخواهی» است یکی از چیزهایی که آتش غضب را شعله‌ور می کند، خودخواهی‌های انسانها است. افراد به خاطر خودخواهی‌شان، به خاطر این عشق کاذبی  که به شخصیت‌شان دارند، خیلی وقتها چیزهایی که خلاف میلشان است و میلشان هم مشروع و معقول نیست، یا خلاف فکرشان است، عصبانی می‌شوند. تا چیزی فکر و اندیشه‌ی آنها را تهدید می‌کند، زود جوش می‌آورند و اسائه ادب و  حرمت‌شکنی می‌کنند. تنظیم روابط و مبارزه با خودخواهی‌ها خیلی مهم است. قواعدی در اخلاق اسلامی مثل قاعده‌ی مواسات، قاعده‌ی انصاف، وجود دارد که به انسان در این امر کمک می‌کند. دیده‌اید بعضی وقتها شما دستگاهی مثلاً کامپیوتر، رادیو، ضبط و تلویزیون را خاموش می‌کنید، می‌گویید این زیاد کار می‌کند و داغ کرده. این داغ کردن خوب نیست. داغ کردن برای انسان هم ضرر دارد. یعنی شاکله‌سوز است، عاقبت‌سوز است. مدام باید تمرین کنیم که میزانش کم شود. عصبانیت حتی اگر بروز هم نکند، خطرآفرین است مطلقِ خشم، یعنی هیجانی که در وجود انسان ایجاد می‌شود، مسئله‌ساز است. حتی اگر به کسی هم بروز نکند. عصبانی شوید، حتی لبخند هم بزنید و عصبانیت تان را به کسی بروز هم ندهید، آن تحرکی که در درون ایجاد شده مسئله‌ساز است. ما باید تمرین کنیم که این هیجان اصلاً ایجاد نشود. بحث خیلی مفصلی دارد که ما چه بکنیم که وقتی چیزی خلاف نظر ما، خلاف میل ما، خلاف عقیدۀ ما، خلاف آرزوهای ما ایجاد می‌شود، آن حالت سگی را در ما ایجاد نکند. این جمله که گفته می‌شود:«آن روی سگم را بالا نیاور»، یعنی این آدم یک روی سگی هم دارد که اگر رهایش کند، بالا می آید. چون باطنش سگ است. اینطور هم نیست که بگوییم من نمی‌خواهم بداخلاق شوم، چه کنم؟ مثلاً سعی کنم بداخلاق نشوم، نه. خیلی وقتها رفتارهایی که در بیرون انجام می‌شوند، مثل تیرهایی هستند که مرتب دارند به سمت شما شلیک می‌شوند و آن معدن غضب را بی‌جهت تحریک می‌کنند. باید ارتباطت با آن چیزها قطع شود. این خیلی مهم است. اگر بینش درستی داشته باشیم، غضب بر ما غلبه نمی کند مرحوم آیت الله بروجردی(رحمت‌الله‌علیه) یکبار در یک بحث علمی سر طلبه‌ای عصبانی شد. آدمی که بینش دارد و روشن است، سریع آلودگی‌ها را تشخیص می‌دهد و سریع اقدام به دفع و رفعش می‌کند. ایشان هم ناراحت می‌شود که چرا سر این طلبه عصبانی شده. نذر می‌کند که اگر دفعه‌ی بعد عصبانی شد، یکسال روزه بگیرد. از قضا دفعه بعد هم عصبانی می‌شود. یکسال تمام ایشان برای تنبیه خودش روزه گرفت. می‌توانیم بگوییم او ‌فهمیده که غضب چیست و با او چه می‌کند. اما ما نمی‌فهمیم که غضب چیست و با ما چه کار می‌کند. زمانی می‌فهمیم که ما را بسوزانند. حضرت می‌فرماید: چیزی از این زشت‌تر نیست. وقتی حضرت می‌فرماید چیزی زشت‌تر از آن نیست، یعنی خیلی غیر قابل تحمل است. اگر بخواهیم تعبیر دیگری از کلام نبی اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله داشته باشیم، این می‌شود که این چهره، چهره‌ی وحشتناکی هم است. آیت الله مرحوم می‌فرماید: «حال اگر کسی در زندگی دنیوی خود به این صفت مبتلا شد و براساس عقائد دینی خود از آن ناراضی بوده و زجر کشیده و باطناً در حال فرار از آن باشد، ولیکن به لحاظ ضعف اراده نتواند آن را از خود دور بکند، در عالم برزخ و در مقام تمثلِ درون، با صورت یا موجود نفرت‌انگیزی مواجه می‌گردد که به او مسلط است و عذابش می‌دهد و او با اینکه از آن بدش می‌آید و می‌خواهد از دست آن خلاص بشود و آن را از دست خود دور بکند، نمی‌تواند خود را از آن و از اذیت آن نجات بدهد.» علت این که بعدا دیگر نمی‌شود از دست غضب خلاص شد این است که آنجا دیگر امکان عمل نیست. خشم از صفات جهنمی است شخصی که غضب می‌کند و تندخو است، بیش از هر کس دیگری خودش عذاب می‌بیند. در واقع خودش را آتش می‌زند. مثلاً شنیده اید که می‌گویند «آتش غضب». روایت هم، مسئله آتش بودنِ غضب را تأیید کرده که اصلاً خشم و غضب، از مقوله آتش است. صفت جهنمی است. «تَكادُ تَمَیَّزُ مِنَ الْغَیْظِ». امام صادق علیه‌السلام می‌فرماید: «مَنْ سَاءَ خُلُقُهُ عَذَّبَ نَفْسَهُ= هر کس که خُلقش بد است، خودش را عذاب می‌کند.» آیت الله شجاعی می‌نویسد: «در این روایت که قسمتی از آن را در اینجا آوردیم، «مَیسِر» می‌گوید در محضر امام باقر علیه‌السلام از غضب سخن به میان آمد. امام علیه‌السلام فرمود:«إِنَّ الرَّجُلَ لَیَغْضَبُ فَمَا یَرْضِی أَبَداً حتی یَدْخُلُ النَّارَ[3] = همانا مرد غضب مى‌كند، پس راضى نشود هرگز، تا داخل آتش شود.» یعنی آنقدر این غضب هیجان دارد و زیاد است و شخص به این غضب ادامه می‌دهد تا اینکه او را داخل جهنم بکنند. غضب در دنیا صورت گرفته و  اگر یک نفر باطن‌بین به شما نگاه ‌کند، می‌فهمد که شما رفتی در جهنم وارد شدی، سوختی، وجودت شعله گرفته و می‌خواهد غضبش را حتماً یک جایی خالی کند. وقتی هیجان به او دست داد نمی‌تواند از «وَ الْكاظِمِینَ الْغَیْظَ» باشد و غیظش را فروکش کند و نگذارد ظهور کند». نویسنده محترم رحمت  الله تعالی علیه می‌فرماید:« احتمال می‌رود این بیان از طرفی به وضع درونی در زندگی دنیوی ناظر باشد و از طرفی هم به تمثل برزخی و همچنین تجسم اخروی اشاره داشته باشد. یعنی از یک طرف وضع درونی و روحی شخص به غضب آمده را در همین زندگی دنیوی بیان بکند و منظور این باشد که اگر انسان جلوی غضب و خشم خود را نگیرد این صفت و این حالت در درون او شدت می‌یابد و حدّی نمی‌شناسد و درست همانند آتشی شعله‌ور می‌شود و تمام وجود او را فرا می‌گیرد. و از طرف دیگر، وضع برزخی و نیز اخروی چنین شخصی را در عالم برزخ و در آخرت بیان بکند و منظور این باشد که این صفت در مقام تمثل، به این صورت متمثل می‌گردد که شخص به حرکت مخصوصی می‌افتد که به هیچ وجه متوقف نمی‌شود؛ تا جایی که خود را به آتش غضب حق برساند.» در حقیقت، غضب شخص در مقابل غضب حق، او را داخل آتش کرده، یعنی حرکتی است که در باطن امر شروع می‌شود. یعنی به محض این که جریان غضب شخص شروع شد، او هم حرکتش شروع می‌شود و به محض اینکه این غضب منشأ اثر شد، شخص سقوط کرده و داخل آتش می‌افتد. برای مهار غضب، چه کار باید کرد؟ برای مهار غضب باید تمرین کنیم و از همه مهمتر روند کار اخلاقی این است که همه عوامل آن را شناسایی کنیم. ممکن است ما بخواهیم بداخلاق و عصبانی نباشیم، بخواهیم که سوء خُلق نداشته باشیم، بخواهیم که آدم آرامی باشیم، بخواهیم که بی‌جا خشم نگیریم، ولی نوع روابط‌مان را طوری تنظیم کنیم که در رفتار با افراد و اشیاء، یک کانون ایجاد بحران و عصبانیت دائماً برای ما وجود داشته باشد و ما را اذیت ‌کند. یعنی این را می‌فهمیم و می‌خواهیم عمل کنیم، اما دقت نمی‌کنیم که کانون بحران کجاست وروابطمان را درست تنظیم نمی‌کنیم و دائماً داریم از درون تولید تندخویی می‌کنیم. تولید هم که شد، دیگر شوخی‌بردار نیست. این وقتی در درون می‌رود دائم زایمان دارد. موضوع این است که ریشه را قطع بکنی. نکته‌ای که جلسه‌ی قبل هم عرض کردم، این است که صرف تمنای ما برای خوب شدن کافی نیست. مثل یک غده‌ی سرطانی که اگر صرفاً ما بخواهیم یا دعا بکنیم که خوب شود، نمی‌شود. این درمان احتیاج دارد. مهم این است که ما بفهمیم که احتیاج به درمان داریم. بفهمیم که باید دنبال درمان عیب‌های مان باشیم. این بحث برایمان موضوعیت داشته باشد. وقتی سرما می‌خوریم، زخم معده می‌گیریم، سردرد می‌گیریم، سرطان می‌گیریم، ناراحت هستیم و مدام از این دکتر به آن دکتر مراجعه می‌کنیم. چقدر آزمایش، عکس، وقت گذاشتن، در مطب معطل شدن تا نوبتت بشود، با طبیب حرف زدن، تن به جراحی و مداوا دادن، داروهای تلخ استفاده کردن را تحمل می‌کنیم تا درمان شویم. توجه به نفس و اصلاح آن مهمتر است. در روایت داریم هر مقدار آگاهی انسان زیادتر می‌شود، توجه او به اصلاح خود و نفسش بیشتر می‌شود. راهکارهای روانشناسانه‌ی عملی و علمی برای مهار غضب آیت الله شجاعی در یک شرح زیبا چنین می‌فرمایند: «علمای اخلاق برای چاره و علاج غضب دو راه علمی و عملی ذکر کرده‌اند. راه علمی اش آن است که بنده خدا تفکر کند در آیات و اخباری که در مذمّت غضب و خشم و ستایش عفو، حلم و کظم غیظ وارد شده است.» راه علمی، یعنی انسان از طریق آگاهی، خودش را آرام کند. راه عملی‌اش هم مثل همین فرمولی است که حضرت فرمودند. یعنی تغییر جا بدهد، اگر ایستاده است بنشیند. اگر نشسته است، دراز بکشد. دست بزند به بدن آن کسی که نسبت به او غضب کرده است. حضرت می‌فرماید: «پس هر کس بر مردمی خشمگین شد و ایستاده بود باید فوراً بنشیند.» یعنی تغییر حالت دهد. این تغییر حالت در او تأثیر می‌گذارد و از آن حالتی که هست، در می‌آید. چون غضب آمده و شخص را گرفته و انگار که او را نگه داشته تا اینکه روی او کار کند تا او را به جهنم ببرد. می‌گوید، زود تغییر حالت بدهید، کاری بکنید که از آن حالت در بیایید و دیگر در آن حالت نمانید. قرآن در مورد عفو می‌فرماید:«وَعِبَادُ الرَّحْمَنِ الَّذِینَ یَمْشُونَ عَلَى الْأَرْضِ هَوْنًا وَإِذَا خَاطَبَهُمُ الْجَاهِلُونَ قَالُوا سَلَامًا[4] = و بندگان خداى رحمان كسانى‏ اند كه روى زمین به نرمى گام برمى دارند و چون نادانان ایشان را طرف خطاب قرار دهند به ملایمت پاسخ مى‏ دهند.» تا با یک آدم جاهل و احمق روبرو می‌شوند، می‌گویند خداحافظ شما. «سلام» در زبان عربی یعنی خداحافظ. یعنی زود قضیه را فیصله می‌دهند که به خشم و دردسرهای بعدی نکشد. غضب، پلیدی شیطان است که باید از آن دوری کرد «در روایت داریم، غضب، نفخه‌ و دَم شیطانی است. معصوم علیه‌السلام می‌فرماید: «هر کس بر خویشاوندش غضب کند، باید نزدیک او رود و تنش را مسح کند»، یعنی هرکس بر نزدیکان، فامیل و دوست غضب کند، باید نزدیکش برود و بدنش را لمس کند. چون در این حالت، خشم فرو کش کرده و عواطف و احساسات نیکو جای آن را می گیرد. ببینید چقدر این روانشناسی اسلامی عالیست. بعد مرحوم شارح فرمودند: «مثلاً دست به دست او بساید. بعد خود حضرت اینطور می‌فرمایند: «فَاِنَّ الرَحِم اِذا مُسَّت سَکَنَت= خویشاوند موقعی که مسح بشود، یعنی بدنشان به بدن هم بخورد، آرامش پیدا می‌کنند». این چه رمزی است. قابل توجه آقایانی که می‌گویند، روحانیون و علما نباید در روانشناسی وارد بشوند، چون روانشناسی کار دانشگاه است. آنها باید این روایتها را نگاه کنند. «و چون خشمگین شود، «أعوذ بالله من الشیطان الرجیم» بگوید، با آب سرد وضو بگیرد و یا غسل بکند.» روایاتی تکان دهنده درباره «غضب» 1) غضب، مادر رذیله هاست امام صادق علیه‌السلام فرمود:«الْغَضَبُ مِفْتَاحُ کُلِّ شَرِّ[5]= کلید هر بدی عصبانیت است.» در کل می‌توان گفت که غضب یک رذیله مادر است. اگر کسی بتواند به این غلبه بکند، بسیاری از مشکلات دنیایی و سیر و سلوکی‌اش حل می‌شود. 2) غضب باعث هلاکت است  امام علی‌ علیه‌السلام فرمود:«مَنْ أطْلَقَ غَضَبَهُ تَعَجَّلَ حَتْفُهُ[6] = هر كس عنان خشم خود را رها كند، مرگش شتاب گیرد.» یعنی کسی که غضبش را آزاد بگذارد، پایانش هلاکت است. چرا و باطنش چیست؟ باطنش را امام باقر علیه السلام فرموده‌اند که شخص خودش را در حرکتی بیندازد که پایانش آتش و غضب خداوند تبارک و تعالی است. 3) خشم، عیب ها را برملا سازد علی‌ علیه‌السلام فرمودند:«بِئسَ القَرِینُ الغَضَبُ: یُبدِی المَعائبَ، و یُدنِی الشَّرَّ، و یُباعِدُ الخَیرَ[7]= چه بد همنشینى است خشم: عیبها را بر ملا مى كند، بدى را نزدیك مى‌آورد و خوبى را دور مى‌گرداند.» در روایت داریم: «لَا یُعْرَفُ الرَّأْیُ إِلَّا عِنْدَ الْغَضَبِ= شخصیت افراد شناخته نمی‌شود، مگرموقعی که عصبانی می‌شوند.» حتی گفته شده، اگر می‌خواهید بدانید، فلان شخص دوست خوبی است، سه بار او را عصبانی کنید. ببینید چه می‌گوید. «لَا یُعْرَفُ الرَّأْیُ» یعنی نظر و بینش افراد معلوم نمی‌شود، مگر موقعی که غضبناک می‌شوند. این جنبه‌ی مثبت قضیه است. در جنبه‌های منفی هم کاربرد دارد. می‌گوید عیبهای افراد را روشن می‌کند. شخص وقتی عصبانی است، بخصوص در قالب کلام خیلی چیزها را برملا می‌کند. خیلی آبروریزی راه می‌اندازد. جهات مختلف شخصیت خود را بروز می‌دهد. «وَ یُدِنْ الشَّرِّ=شر و بدی و بدبختی را نزدیک می‌کند». این یعنی همان هلاکتی که حضرت فرمود. «وَ یُبَاعِدُ الْخَیْرَ= خوبی را دور می‌کند». ممکن است یک نفر عصبانی بشود و  بر سر کسی داد و  فریاد بزند. بعد که آرام بشود با هم رفیق شوند. ولی یک موقع است، عصبانی می‌شود و یک کاری می‌کند که دل‌چرکینی ایجاد می‌شود و حتی بعد از آرام شدن، آن کلماتی که فرد عصبانی گفته، نمی‌گذارد با هم نزدیک شوند. 4) خشم، دل را نابود می‌کند امام صادق علیه‌السلام فرمودند:«الْغَضَبُ‌مَمْحَقَةٌ لِقَلْبِ الْحَکیم[8] =غضب دل شخص حكیم را نابود كند.»«مَمْحَقَةٌ» یعنی مهلکه. یعنی هلاکت‌کننده است. از این حدیث چند نتیجه می‌توان گرفت: یکی اینکه خطرناک است.دیگر اینکه زحمات زیادی را به باد می‌دهد. سوم اینکه حکمت و غضب قابل جمع است. یعنی می‌تواند یک نفر حکیم باشد و عصبانی هم بشود. حال اگر عالمی عصبانی شد، نگوییم این اگر حالیش بود، عصبانی نمی‌شد. 5) غضب، اول صاحبش را کیفر می‌کند علی علیه‌السلام می‌فرمایند: «عُقوبَةُ الغَضُوبِ و الحَقُودِ و الحَسُودِ تَبدَأُ بأنفُسِهِم[9]= كیفر افراد عصبانى و كینه توز و حسود، نخست به خودشان مى‌رسد.» این کارهای زشت، نتایج و اثراتی دارد و نتیجه منفی این کارها اول متوجه خودِ شخص حسود، کینه‌توز و غضب‌کننده می‌شود. 6) غضب، نشانه‌ی جهالت است علی علیه‌السلام فرمود:«مِن طَبائعِ الجُهّالِ التَّسَرُّعُ إلَى الغَضَبِ فی كُلِّ حالٍ[10] = از خوى مردمان نادان این است كه در هر حالى زود خشم مى گیرند.» طبایع جمع طبیعت است. طبیعت یک آدم جاهل، زود عصبانی شدن است. یعنی این شخص جاهل آنقدر عاجز است که همیشه اولین بازتاب کارهایش به صورت غضب بروز می‌کند. یعنی اول عصبانیت، جوش آوردن، ناراحت شدن است و بعد اگر ‌خواست فکری می‌کند و جبران می‌کند. «التَّسَرُّعُ» یعنی با سرعت انجام دادن. زود و با سرعت، اولین چیزی که دیده است، جوش آوردن است. نکته‌ی خیلی ظریفی در این هست که این صفت مخصوص افراد جاهل است. پس نشان می‌دهد که شخص عاقل و حکیم دیر به جوش می‌آید. یعنی تسرع در غضب، انتقام و هیجانات این چنینی ندارد. اما جاهل زود عصبانی می‌شود و بنا به روایت:«الْجَهْلِ مَعْدِنُ الشَّرِّ= جهل معدن همه شرهاست.» «اَصْلُ کُلِّ فَسادٍ» ریشه و اصل هر فساد و بدبختی همین نادانی است. 7) خواری و ذلت نتیجه خشم است امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمودند:«لا یَقُومُ عِزُّ الغَضَبِ بِذُلِّ الاعتِذارِ[11]= عزّتِ خشم، با خوارى پوزش خواهى قابل سنجش نیست.» چقدر این جمله عالی است. چرا حضرت کلمه «عزت» را آورده‌اند؟ کلمه عزت برای غضب، حاکی از حالت شخص غضب‌کننده است. شخص غضب‌کننده چه مقصر باشد و چه مقصر نباشد، در حین عصبانیتش نسبت به دیگران، همیشه حالت برتری و برتری‌جویی دارد. عزت واقعی نیست. شخص توهم می‌کند. یعنی شخص برای جبران ذلت و خواری، رفع کینه و عقده‌ی حقارت، پناه می‌برد به فریاد زدن، جیغ زدن. فرد مقصر اینطوری است. خیلی از مقصرها مثل لات‌ها پناه می‌برند به جیغ و داد. وقتی می‌خواهند کاری بکنند، مقصر هم هستند، اولین کاری که می‌کند عربده می‌کشد، داد می‌زند، اول یکی دو تا چاقو هم به خودش می‌زند، دو جای بدن خودش را خط می‌اندازد، بعد به هر کاری که می‌خواهد اقدام می‌کند، این یک ترفند است. یک مکانیزم دفاعی است که شخص عصبانی به کار می‌برد. عزت انسان اینطوری به ذلتِ عذرخواهی نمی‌ارزد. مثلاً فرد عصبانی شده، طرف مقابل را زده و یک قسمت از بدنش را آسیب رسانده، شکایت کرده اند و او را به دادگاه کشانده اند، پای دیه و زندان آمده، حال التماس می کند و به دست و پا می‌افتد. خیلی مؤدب می‌شود، خیلی متین می‌شود، گردنش را هم کج می‌کند که بلکه صاحب حق ترحم کند و رضایت بدهد. اینطوری نمی‌ارزد. اما پناه بر خدا که یک موقع هایی ما غضب بکنیم و به ذلت اعتذار هم نیفتیم. میدان چنان برای ما باز باشد که کسی نباشد از ما حساب بکشد. چون اینطور جاها «إِنَّ الْإِنْسانَ لَیَطْغى‏ أَنْ رَآهُ اسْتَغْنى» اگر انسان جلوی خودش را باز ببیند طغیان می‌کند. در آخرت تنها کسی که انسان را به معذرت‌خواهی می‌اندازد، به ذلت می‌اندازد، خداوند تبارک و تعالی است، چون کسی نیست در دنیا که جلوی شما را بگیرد. پرونده خانم 30- 40 ساله‌ای را مطالعه می‌کردم که دچار فحشا و منکر بود. روانشناس و آن مربی تربیتی از او پرسیده بود، چرا تو مقاومت نمی‌کنی؟ جواب داده بود: من از بچگی تا حالا به کسی نه نگفتم. چون یکی دو مرتبه در خانه به مادرم گفتم «نه». مادرم گفت کاری می کنم که دیگر نه گفتن را فراموش کنی. مادر از اول جرأت حرف زدن و انتقاد بچه را از او گرفته، جرأت اینکه درد دل کند، حرف دلش را بزند، این روش تربیتی چقدر اشتباه است. می‌گفت آن ترس تا الان با من است. هر وقت می‌خواهم به یک نفر بگویم نه. می‌ترسم و آن ترس هنوز در دلم است. آن ترس و آن روش غلط باعث شده بود که آن زن به منکرات کشیده شود. همه‌اش به خاطر خودخواهی هایی که مبادا با میل ما، با نظر ما، یک چیزی جور نیاید. همین که من گفتم حرف، حرف من است. البته این در حیطه روابط شخصی است نه در حیطه مسائل اجتماعی. اسلام به مدیر می‌گوید، مواظب باش، یکه‌تاز نشوی. ولی به کارمند هم می‌گوید، مواظب باش، قانون را مراعات کن. به مدیر می‌گوید، اگر کارمند تخلف کرد، باید به او غضب بکنی و باید او را تنبیه بکنی که جمع و تشکیلات را به فساد نکشاند. ولی غضب، غضب مدیرانه و پدرانه باشد، نه برای نفست. چون با تو مخالفت کردند، خیر. چون برای تشکیلات مضر است. می‌بینید چقدر مهم است انسان مرز اینها را خوب بشناسد. غضب/ روایات ع ل 180 [1] . کتاب «معاد» آیت الله شجاعی، ص 71. [2] . سوره ملک/8. [3] . الكافی، ج 2، ص 302، «كتاب الإیمان و الكفر»، «باب الغضب». [4] . سوره فرقان/63. [5] . میزان الحکمه، ج7، اولین باب از کتاب غضب. [6] . غرر الحكم : 7948. [7] . غرر الحكم : 4417. [8] . الکافی، ج2، ص 305. [9] . غرر الحكم : 6325 . [10] . غررالحكم : 9351. [11] . غرر الحكم : 10793. مباحث غضب در قالب سی و دی و کتاب کار

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11263
زمان انتشار: 30 سپتامبر 2019
|
جلسات خانواده آسمانی و شرح زیارت جامعه کبیره

جلسات خانواده آسمانی و شرح زیارت جامعه کبیره

جلسه خانواده آسمانی ساعت 16:30-17:30 و شرح زیارت جامعه کبیره بعد از نماز مغرب و عشاء پنجشنبه 98/07/11 در حسینیه قرائت قرآن (اثنی عشری) برگزار می‌گردد. این جلسات به صورت زنده از سایت montazer.tv پخش می گردد. نشانی: شهر ری، خیابان قم، انتهای خیابان آستانه، محوطه پارکینگ حرم، حسینیه قرائت قرآن (أثنی عشری) آرشیو مباحث استاد شجاعی فروشگاه آنلاین با محصولات ناب

کلیدواژه ها: ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11262
زمان انتشار: 30 سپتامبر 2019
| |
کمک به مردم، پلی برای بهشتی شدن است

خانواده آسمانی؛ جلسه 514؛ 1398/07/04

کمک به مردم، پلی برای بهشتی شدن است

کسانی در سرای بهشت ماندگارند که اهل خدمت به مردم باشند. در ایمان‌شان ماندگار باشند و در تغییر حالت­ها و دگرگونی احوال، ایمانشان را از دست ندهند.

یک قطعه دیگر از دعاهای حضرت سجاد (علیه‌السلام) را در مورد بهشت و امنیت بهشت برای شما می‌خوانم که مربوط به بحث «دارالمقامه» است. «اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ اجْعَلْنِی وَ جَمِیعَ‏ إِخْوَانِی‏ بِكَ‏ مُؤْمِنِینَ‏= بار خدایا بر محمّد و دودمان محمّد درود فرست و مرا و همه برادرانم را باورمند به خودت قرار بده». حضرت سجاد (علیه‌السلام) این سنت را رعایت کرده که اگر از خدا یک خواسته داشته باشید، خواسته‌تان را بین دو صلوات بگویید. چون صلوات دعای مستجاب است، وسطی را هم خدا به اجابت می‌پذیرد. دعای حضرت سجاد (علیه‌السلام) فوق‌العاده مهم است. زیرا اولاً نحوه دعا کردن را به ما یاد می‌دهد که چطور دعا کنیم و چه چیزهایی را بخواهیم. ثانیاً می‌خواهد بگوید که آینده‌ات چیست. مؤمن نیز باید آینده خودش را این­گونه ببیند. درغیر این­صورت، نه از دنیا لذت می‌برد و نه شاد و آرام خواهد بود. زیبایی این دعا این است که حضرت هم برای خودش دعا می‌کند و هم برای دیگران. اینکه شما هر چیز خوبی را می‌خواهید، آن را برای دیگران هم بخواهید، باعث می‌شود که انسان شبیه خداوند بشود، یعنی کریم بار بیاید. حضرت فرمود: اگر کسی بتواند کاری را انجام بدهد و انجام ندهد، حتی اگر بهشتی هم باشد، خدا یک مار را می‌فرستد و همانجا او را نیش می­‌زند. به او می‌گویند تو می‌توانستی کار کسی را انجام بدهی و انجام ندادی. می‌توانستی به کسی کمک کنی و نکردی. پس کمک کردن خیلی مهم است. یک موقع انسان واقعاً در وسعش نیست که بتواند کاری را انجام بدهد، او تکلیفی ندارد. اما اگر واقعاً وسعش باشد، هر کاری می‌تواند باید انجام بدهد. حتی باید فکر کند که چه کار می‌تواند واقعاً انجام بدهد. بین خود و خدا باید یک آرامش قلبی داشته باشد. گاهی در خواستی را به پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله می‌گفتند، ولی واقعاً نمی‌توانست کاری انجام بدهد. می‌گفت: هیچ کاری نمی‌توانم انجام بدهم. فقط می‌توانم برای شما دعا کنم. جوهره آدم‌ها در تحولات روزگار شناخته می‌شود «وَ عَلَى‏ الْإِسْلَامِ‏ ثَابِتِین‏= و پا بر جا در اسلام»، حضرت این گونه به ما یاد می‌دهد که آن چیزی را که می‌شنویم، باور کنیم؛ آیات خدا را باور کنیم؛ احکام الهی و شریعت را باور کنیم؛ حقیقت و طریقت را باور کنیم. اینها خیلی مهم هستند و اگر کسی بتواند حق و حقایق، شریعت، طریقت و حقیقت را باور کند، او آدم فوق‌العاده بزرگی است. بعضی­ها با چهار سفر خارجی، با یک ازدواج، با آشنا شدن با آدم‌های مختلف، با محل جدید، با شغل و کار  اسلام و دین‌شان به باد می‌رود. خیلی‌ها هستند با ماهواره و شبکه‌های مجازی کلاً شخصیت‌شان زیر و رو می‌شوند. چون از اول ثابت نبودند، ایمان استقراری نداشتند. ایمان‌شان مستودع است. در روایت داریم ایمان دو جور است: ایمان مستقر، ایمان مستودع. ایمان مستقر ایمانی است که استقرار دارد و در هیچ شرائطی از انسان گرفته نمی‌شود، یعنی در هر محیط و جمعی ایمانش سر جایش است. به هیچ وجه اعتقاد و باور و رفتار و حیا و غیرتش از او گرفته نمی‌شود. اما بعضیها ایمان مستودع دارند، یعنی ایمان خداحافظی‌کننده، ایمانی که زود وداع می‌کند. خانواده همسر و فک و فامیل روی او تأثیر می‌گذارند. خیلی از شخصیت‌های فعلی ما را ببینید. در گذشته چقدر انقلابی بودند و حرف‌های آنچنانی می‌زدند. الان شما نگاه کنید، همه آن حرفها اصلاً یادشان رفته. نه تنها یادشان رفته؛ بلکه آن حرفها را مسخره می‌کنند. لذا حضرت علی (علیه‌السلام) فرمود:«فی تَقلُّبِ الأحْوالِ عُلِمَ جواهِرُ الرِّجالِ، و الأیّامُ تُوضِحُ لكَ السَّرائرَ الكامِنَةَ= در دگرگونی ‌هاى احوال و زمانه است كه گوهر مردان شناخته مى‏‌شود، و روزگار نیّت‌هاى پنهان را براى تو آشكار مى ‏سازد». امام صادق علیه‌السلام فرمود: غربال می‌شوید، غربال می‌شوید و غربال می‌شوید. یعنی خدا هیچ کس را در حالت ثابت نمی‌گذارد. اگر فقیر است، ثروت به او می‌دهد. ثروتمند است او را فقیر می‌کند. زیباست، زشتش می‌کند. مریض می‌شود، پیری زودرس پیدا می‌کند، معلولیت پیدا می‌کند، سرطان می‌گیرد، فلان کس می‌میرد، طلاق می‌گیرد، تحولات در زندگی همه آدمها وجود دارد. ثابت بودن خیلی قیمت دارد که انسان ثابت باشد. چون تو می‌خواهی یک جای ثابت بروی. معنای ماندگاری در بهشت یعنی کسانی در سرای ماندگاری می‌روند که در ایمان‌شان ماندگار باشند. در تغییر حالت‌ها و دگرگونی احوال، ایمان‌شان را از دست ندهند. او آدم بهشتی است. اگر می‌خواهی بدانی بهشتی هستی یا نه! بعد از وفات بلافاصله وارد بهشت می‌شوی یا نه! یا اینکه می‌روی در آن خانه ماندگاری می‌مانی یا نه! ببین اگر تغییر و تحولات در زندگی‌ات اتفاق می‌افتد، ایمانت ثابت می‌ماند یا نه! این یک قاعده است. ببین آن موقع که مثلاً سیکل هستی با الان که لیسانس یا دکترا گرفتی و خودت استاد شدی، شخصیتت همان آدم قبلی است یا نه! حواستان باشد دنیا دار قرار نیست. دار ممر است، یعنی همه چیز از دستت در می‌رود و عبور می‌کند، همسرت عبور می‌کند، پدر و مادرت عبور می‌کنند و می‌روند بچه‌هایت از تو عبور می‌کنند، مقام، زیبایی، سلامتی، نشاط، محبوبیت، عزت، آبرو همه چیز عبور می‌کند و می‌رود. چیزی دستت نمی‌ماند. این را اول بدان که جای عبور است. خودت هم عبور می‌کنی. فقط یک چیز به انسان قدرت می‌دهد، هنر این است. او لایق بهشت است: «لَا تَحْصُلُ‏ الْجَنَّةُ بِالتَّمَنِّی‏= بهشت با تمنا و آرزو به دست نمی‌آید». خدا می‌گوید: من این بهشت که «دار المقامه» هست، به کسی می‌دهم که ایمانش ثابت نگه دارد. طالب بهشت به دنبال تنظیم سبک زندگی است «وَ لِلْجَنَّةِ طَالِبِین‏= و طالب بهشتمان کن». طالب، غیر از هوس و غیر از عمل است. ما یک موقع آرزو داریم، یک موقع طالب هستیم. نگاه کنید اکثر آدم­ها که هر شغلی دارند وقتی در بچگی­‌شان به آنها می‌گفتند که آرزویت چیست؟ همه می‌گفتند: می‌خواهیم دکتر و مهندس شویم. ولی الان شدند یا نشدند؟ آرزو با طلب و اراده دو چیز متفاوت است. الان به همه می‌گویند می‌خواهید بهشت بروید؟ همه قبول می‌کنند. به کافر هم بگویید، می‌گوید می‌خواهم بهشت بروم. طالب بهشت سبک زندگی‌اش با دیگر افراد معمولی فرق دارد. اولین کاری که او می‌کند سبک زندگی‌اش را بهشتی می‌کند. کلام و رفتارش را بهشتی می‌کند. پدر و مادر داری‌اش را بهشتی می‌کند. لقمه و اقتصادش را بهشتی می‌کند. اصلاً نمی‌گذارد حرام سراغش بیاید و از جهنم فاصله می­‌گیرد. انسان باید از خدا همیشه این طلب بهشتی بودن را بکند، یعنی به خدا بگوید: خدایا من بهشتت را می‌خواهم. اگر گریه‌اش گرفت بگوید خدایا من بهشتت را می‌خواهم. طلب یعنی تنظیم سبک زندگی برای تولد سالم. بهشت «دارالسلامه» است. مثل جنینی که در رحم مادر است. اگر مادری می‌خواهد بچه‌اش سالم متولد بشود کاملاً شرائط را رعایت می­‌کند. هر چیزی را نمی‌خورد، به هر چیزی نگاه نمی‌کند، هر چیزی را نمی‌شنود، هر چیزی را خیال نمی‌کند، هر دارویی را نمی‌خورد، حتی غذاهای حلال را که می‌داند برای جنین ضرر دارد، استفاده نمی‌کند. ما هم باید همین طور هستیم. نمی‌توانیم هر طور که دلمان خواست، زندگی کنیم. چون خداوند همه چیز را قانونمند قرار داده. باید قوانین خلقت را رعایت کنیم.  مؤمنانی که با بهترین عبادت به بهشت فردوس می­رسند «وَ لِلْفِرْدَوْسِ‏ وَارِثِین‏= ما را وارث فردوس کن». شما یک موقع به خدا می‌گویی: خدایا مشکل مسکن و زمین من را حل کن، دعا، نذر و نیاز می‌کنیم که خدایا این حل بشود. حضرت می‌گوید: خدایا ما را وارث بهشت قرار بده. این طلب باید در شخصیت یک آدم تثبیت شود. یک موقع انسان کار خیری انجام می‌دهد با بی‌رغبتی، ثواب هم می‌برد؛ ولی بهشت ضعیف گیرش می‌آید. چون عملش ضعیف است. ولی یک موقع انسان یک کار عاشقانه انجام می‌دهد، یک کاری می‌خواهد برای امام و امام زمان (علیه‌السلام) و اسلام انجام بدهد، بهترین چیزها را انتخاب می‌کند و می‌دهد. بیشترین پول را می‌دهد، بهترین چیزهایی که در دنیا دارد، هدیه به امام زمان (علیه‌السلام) می‌کند. این کیفیت را بالا می‌­برد. خدا هم کیفیت را بالا می‌برد. خیلی‌ها در استفاده از بهشت عجله دارند. مثلا در نماز، ذکر گفتن، دعا خواندن و... . اصلاً لذتی نمی‌برد. می‌تواند راحت تعمق کند و از خدا لذت ببرد. خدا هم می‌گوید: 1 ـ تو هر چقدر پیش من بمانی از عمرت حساب نمی‌شود 2 ـ هر چه می‌خواهی و عجله داری که می‌خواهی به خاطرش من را ترک کنی و از پیش من بروی دست من است، خودم به تو می‌دهم. باز هم انسان عجله می‌کند. خلاصه آنهایی که دینداری هول هولی و عجله‌ای دارند، نماز عجله‌ای دارند، قرآن خواندن و حرمشان هول هولی است. آن طرف هم بهشت می‌روند اما همه چیز در بهشتش هول هولی و عجله‌ای است. طالب بهشت و وارث فردوس کیفیت عبادت را بالا می‌برد. دو رکعت نماز می‌خواند. ولی به اندازه ده رکعت نماز دیگران است. چون در حال لذت است. اصلاً دوست ندارد به این راحتی رهایش کند. باید این را به نفس‌ چشاند. لباس اهل بهشت از جنس حریر و استبرق است «وَ مِنْ ثِیَابِ السُّنْدُسِ وَ الْإِسْتَبْرَقِ لَابِسِین‏= آنان كه جامه هاى پرنیان نازك و دیباى سِتَبر مى پوشند». حریر و استبرق پارچه‌های بهشتی هستند. این پارچه‌ها لمس کردن و پوشیدنشان برای انسان فوق‌العاده لذتبخش است. حریری که در دنیا به مردان گفته می‌شود نباید بپوشند و برای زنان اشکال ندارد، آنجا لباس حریر دارند، اما حریر بهشتی،: «وَ لِباسُهُمْ فیها حَریر[1]= و لباس آنها در بهشت از حریر است». آن لباس پوشیدنش یک تشخص، تعین و یک چیزی به انسان می‌دهد. پوشیدن لباس، آن هم لباس بهشتی یک حظ و لذت و مقام و شخصیت و منشی به آدم می‌‌دهد. اصلاً وقتی آدم می‌پوشد یکطور دیگر می‌شود. لباس در شخصیت انسان تأثیر دارد. شما لباست را هر طوری انتخاب کنی، شخصیتت با آن بالا و پایین می‌شود. لباس می‌تواند یک کسی را پست و جهنمی و بی‌شخصیت و حقیر و عصبانی و غمگین و ناامیدش کند. یک لباسی را آدم می‌پوشد در آن تشخص و احترام و امید و اعتماد به نفس و قدرت ایجاد می‌کند. آن لباس بهشتی بخشی از خوراک روح شماست و بخشی از مقام شماست، بخش مهمی از شخصیت شماست. ما الان اینها را نمی‌فهمیم. ما اصلاً از اینها درکی نداریم. پوشش آن لباس نورانیت، قدرت، لذت، امنیت، تشخص و خیلی چیزها برای انسان می‌آورد. لذا حضرت می‌گوید که خدایا نصیب ما کن که از آن لباسها بپوشیم. بخشی از دعا که راجع به دارالمقامه بودن بهشت هست نرسیدیم، ان‌شاءالله جلسه بعد. قا/215 بهشت/دارالمقامه [1] . سوره حج/ آیه 23.

صوت

1 - کمک به مردم، پلی برای بهشتی شدن است

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11261
زمان انتشار: 30 سپتامبر 2019
| | | |
پیاده روی زنان آمریکایی در اربعین

پیاده روی زنان آمریکایی در اربعین

فیلم

1 - پیاده روی زنان آمریکایی در اربعین

کلیدواژه ها: ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11260
زمان انتشار: 29 سپتامبر 2019
| |
کسی که درکی از مراحل خلقت ندارد، هدف زندگی را هم نمی فهمد

مهندسی فرهنگی، جلسه 7

کسی که درکی از مراحل خلقت ندارد، هدف زندگی را هم نمی فهمد

کسی که شناختی از مراحل خلقت انسان ندارد برای زندگی خودش هم درک درستی ندارد و هدفی برای آن قائل نیست. در حالی که درک «مثل اعلی بودن انسان» بخشی از «خود شناسی» است.

آن که مراحل خلقت را نمی‌شناسد می‌گوید: خدا انسان را برای چه خلق کرده؟ چون خود را یک حیوان می‌بیند، درکی از دین، نظام خلقت، امامت، رسالت، قرآن، جهاد، حجاب، نماز و روزه ندارد، می‌گوید امام زمان چه خاصیتی برای من دارد؟ برای چه نماز بخوانم؟ و ... به چنین شخصی نباید توهین کرد و او را فاسق خواند، زیرا او شناختی از «خود» ندارد. اما وقتی «خود جاودانه» اش را پیدا کرد، می‌فهمد که اهمیت دین، قرآن، امام مثل آب و غذاست و چه بسا بیشتر از آب و غذا. بخشی از مراتب خلقت این است که حق تعالی در اولین جلوه‌­اش عالیترین نمونه از خود، یعنی «مَثَل اعلی» را خلق کرد. هیچ فرقی بین الله و «مَثَل اعلی» نیست. تفاوت تنها در ذات است، الله ذات دارد، وجود و هستی است، قائم به خودش است، اما «مَثَل اعلی» ذات ندارد، قائم به الله است و «بی نهایت ظهوری» نامیده می‌شود. تنها «الله» ذات بی نهایت است. منظور از بی‌نهایت ظهوری، انسان می‌باشد که کاملترین جلوه‌ی خداوند به شمار می آید. خداوند تبارک و تعالی از نور پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله و اهل بیت علیهم‌السلام همه عالم را آفرید. نور پیامبر شبیه ترین مخلوق به خداوند است. پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله فرمود:«اَوَّلُ ما خَلَقَ الله نوری= اولین چیزی که خدا خلق کرد نور من بود» این نور کاملترین و نزدیکترین و شبیه‌­ترین مخلوق به خداست. مخلوقات بعدی مثل فرشته‌­ها که در عالم جبروت هستند، عالم ملکوت، عالم ماده و ناسوت که دنیاست، همه از آن نور خلق شدند. اهل بیت علیهم‌السلام یک نور واحد دور عرش خدا در حال چرخش بودند. در زیارت جامعه کبیره می‌خوانیم که «کلُّکم نورٌ واحد= همه یک نور واحد بودید». خدا بر ما منت گذاشت و آنها را برای ما فرستاد و ما را از نور آنها خلق کرد. ما را عاشق خودش و از جنس خودش آفرید و خودش را معشوق و غایت ما قرار داد. ما نبودیم و تقاضا مان نبود           لطف حق ناگفته ی ما می شنود سپس ملائکه را خلق کرد. سیدالشهدا علیه‌السلام فرمود: «ما هزاران سال قبل از خلقتِ ملائکه الله را تسبیح می‌کردیم و بعد خدا ملائکه را خلق کرد. ملائک چون از نور ما خلق شده بودند، فکر کردند ما خدا هستیم. می‌خواستند ما را عبادت کنند، ولی ما تسبیح الله را گفتیم و آنها به وجود الله پی بردند». ملائکه با اهل‌بیت علیهم‌السلام الله را شناختند و از آنها تسبیح، تهلیل و تکبیر آموختند. چند هزار سال به فرموده‌ی سیدالشهدا علیه‌السلام، چند هزار سال رُتبه ای است و عدد ندارد؛ برای درک ما از لفظ هزاران استفاده شده است. الله اول نور اکمل را خلق کرد و بعد نورهای مرحله پایین را و...تا به زمین رسید. زمین هم نور خداست. چون انسان با زمین، موجودات و آیاتی که در آن است، خدا را می‌بیند. خدا یک وجود است، یک ذات، که به شکل های مختلف تجلی می‌کند. وقتی به ماده می‌رسیم، نمی‌گوییم این ماده الله است، چون ماده جزء مراتب زمین و طبیعت است. نکته ی مهم این است که بدانیم که «مرتبه، غیر از «ذومرتبه» است؛ و جلوه غیر از متجلی است؛ ظهور غیر از ظاهر است». مثلاً وقتی شخصی سخنرانی می‌کند، ما یک مشت الفاظ و کلمات را در قالب صوت از او دریافت می‌کنیم. حال اگر کسی بپرسد که این سخنران کیست، آیا می‌توانیم بگوییم او صوت است؟ خیر. او صوت نیست، بلکه جلوه‌ی صوتی دارد. یعنی توانسته صوت را تولید کند، به علاوه این که «سخنران در سخنان و حرفهایش حضور دارد و مسئولیت حرفهایی را که گفته باید بپذیرد». حالت هر انسان مثل حالت الله است، خداوند ما را طوری خلق کرده که مانند خودش می‌توانیم جلوه کنیم؛ هنگامی که صحبت می‌کنیم، صوت و الفاظ را خلق می‌کنیم و در جلوه‌ی صوتی و لفظی خود حضور داریم. خودِ شخص صوت و لفظ نیست، بلکه یک شخصیت فوق عقلانی است که جلوه های علمی، خیالی، وهمی و حسی دارد. خصوصیت ماده که تغییر و تحول پیدا می‌کند، جزء ظهور است؛ جزء مرتبه است؛ جزء «ذومرتبه» یعنی الله نیست. خدا «اضحکَ= می‌خنداند» و «ابکی= می‌گریاند» است. اما خودش «ضاحک= خندان» و «باکی= گریان» نیست، چیزی نمی‌تواند خدا را به گریه یا خنده بیندازد. مراتب نزول، از الله تا ماده «قوس نزول» نامیده می شود. همه عالم، ظهورات خداست و خداوند در همه چیز و همه جا یعنی در ظهورات خود حضور دارد. « وَ بِأَسْمَائِكَ الَّتِی مَلَأَتْ أَرْكَانَ كُلِّ شَیْ ءٍ= قسم به اسمهایت که ارکان هر چیزی را پر نموده». جایی را نمی توانیم بیابیم که الله با تمام اسماء‌ و صفاتش در آن حضور نداشته باشد. آیا انسان می تواند الله را از درون خود بیرون کند؟ قطعاً نمی تواند. شخصی خدمت امام حسین علیه‌السلام آمد و گفت: من نمی توانم گناه نکنم. حضرت فرمود: پس جایی برو گناه کن که خدا نباشد؛ خدا تو را نبیند؛ بعد از حکومت خدا بیرون برو به طوری که کیفر گناهت را نبینی. کافرترین شخص هم نمی تواند خدا را از خود دور کند. با «خودشناسی»، قابلیت های بی نهایت خود را می‌شناسیم و با «ایمان»، ابدیت را انتخاب می‌کنیم در فعالیت‌های فرهنگی، معیار مهمی به نام «شناخت نفس» یا «خودشناسی» وجود دارد که با درک آن و ارتباط با الله و ایمان به خدا، متوجه ظرفیت و قابلیت های بی نهایت مان می شویم و انتخاب های درستی می کنیم. انسان با آگاهی از قابلیت بی‌نهایت خود، عشق و عاطفه پیدا می‌کند. این عشق، ملاک بقیه عشق ها در 4 بخش وجود انسان یعنی، بخش‌های حسی، وهمی، خیالی و عقلی می‌گردد. اما این عشق، در همه‌ی بخش ها نیاز به میزان و معیار دارد.  «خودشناسی» معیار و میزانی به نام «ایمان» به انسان می دهد تا بتواند به ارزش کتاب، استاد، مکتب، درس، سیاست، کلام و فلسفه‌­ای که به انسان عرضه می‌شود، پی ببرد. کسی که معرفت نفس داشته باشد، چون خود را به بلندای ابدیت نگاه می‌کند، می‌داند که موضوع عرضه شده به او چقدر قیمت و ارزش دارد؛ به همین دلیل، زیر حجم زیاد اطلاعات گم نمی شود. انسان با این میزان می تواند انتخاب ها، ارتباطات و رفتارهای موفقی داشته باشد و در انتخاب موضوعات عبادی، ذکر، ساعت عبادت، انتخاب همسر، رشته تحصیلی، شغل، انتخاب دوست، شکست نمی خورد و سراغ معشوق هایی می رود که به عشق حقیقی اش (عشق به الله) لطمه ای وارد نشود. با همین معیار است که حضرت ابراهیم ع وقتی بین سر بریدن اسماعیل ع و انتخاب الله مخیر می شود، می داند که باید اسماعیل را قربانی کند، چون ملاک «ایمان» را دارد. «معرفت» و «عاطفه» که هر دو موتور حرکت انسان هستند، با میزان و ملاک «ایمان»، رنگ و بوی الهی می‌گیرد؛ یعنی با افزایش ایمان، انسان عاطفی‌تر می‌شود و عشقی که نثار همسرش می‌کند، با وجودی که مربوط به بخش حیوانی و جزء عواطف حیوانی اوست، اما رنگ و بوی الهی می گیرد. حق تعالی از روز ازل ما را با عشق آفریده، جنس ما از نوع جنس عشق به الله است، ما حیوان، مرد یا زن نیستیم. ما انسان یعنی «انس» هستیم و می توانیم با الله انس بگیریم. خداوند انسان را بین دو بی نهایت «شَرُّ الْبَرِیَّةِ؛ خَیْرُ الْبَرِیَّةِ= بدترین آفریدگان و بهترین آفریدگان» قرار داده است. دراین مورد قرآن می‌فرماید: «إِنَّ الَّذِینَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْكِتَابِ وَالْمُشْرِكِینَ فِی نَارِ جَهَنَّمَ خَالِدِینَ فِیهَا أُولَئِكَ هُمْ شَرُّ الْبَرِیَّةِ، إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ أُولَئِكَ هُمْ خَیْرُ الْبَرِیَّةِ = كسانى از اهل كتاب كه كفر ورزیده‏ اند و [نیز] مشركان در آتش دوزخند [و] در آن همواره مى‏ مانند اینانند كه بدترین آفریدگانند؛ در حقیقت كسانى كه گرویده و كارهاى شایسته كرده‏ اند، آنانند كه بهترین آفریدگانند.» (بینه/6-7).   خداوند سبحان انسان را بین خیر و شر مخیر می‌کند تا ببیند، او کدام مسیر را انتخاب می کند. عشق بی نهایت یا عشق محدود. بنابراین، افراد عاقل گرایش های بی نهایت طلبانه خود را با خدای بی نهایت گره می زنند. به ندرت کسی توانسته است احساسات و نیازهای بی نهایت‌­طلبانه اش را با غیرالله ارضا کند؛ به همین دلیل، افرادی که در طول عمرشان، نیازهای بی نهایت طلبانه ی خود را با غیر خدا ارضا می کنند، ناقص، ناپخته، کال و ناکام از دنیا می روند. انسان برای این که بتواند عشقش را در جهت الله هدایت کند، نیاز به استاد، مربی و امام دارد و اینجاست که اصلی به نام اصل «اصالت تخصص» معنا پیدا می کند. اصل «اصالت تخصص» یک اصل عقلیِ فوق­‌العاده مهم است اصل اصالت تخصص می‌گوید که در برخورد با یک سیستم و مجموعه‌ی نظام­‌مند 4 مرحله وجود دارد: «تعریف سیستم»، «راه اندازی سیستم»، «بهره برداری از سیستم» و «اصلاح و تعمیر سیستم». در هر 4 مرحله، ما به راهنمایی «سازنده سیستم» و در مرحله ی بعدی به راهنمایی «نمایندگیِ مجاز» نیاز داریم که از طرف سازنده تأیید شده باشد. همه ی ما برای خرید تلفن همراه، اتومبیل، تلویزیون، و ... به اصل اصالت تخصص توجه می کنیم. در مراجعه به پزشک متخصص محتاط هستیم، یعنی برای عمل چشم، هیچ وقت به متخصص قلب مراجعه نمی کنیم. اصل اصالت تخصص در مهندسی فرهنگی، نقش مهمی را ایفا می‌کند. فعالان فرهنگی با مخاطبینی روبرو هستند که اطلاعات، ارزشها، هنجارها، بایدها و نبایدهای خود را از منابع مختلفی مثل ماهواره، اینترنت، شبکه های اجتماعی، افراد فامیل مثل عمو و خاله و ... دریافت می کنند؛ از اسلام و قرآن هم چیزهایی به گوش شان رسیده است؛ اما این افراد زیر بمباران اطلاعات، گیج، سردرگم و بلاتکلیف هستند، مثل توپ فوتبال هستند که همه به او لگد می‌زنند و آن را به این سو و آن سو می اندازند. اصل اصالت تخصص، تکلیف ما را در برخورد با مشکل این افراد روشن می‌کند، این اصل چون یک اصل دقیق عقلی و فطری است، هیچ کس نمی‌تواند آن را رد کند یا منکر آن شود. انسان فطرتاً در برخورد با هر سیستم سراغ متخصص می رود. تعریف این اصل را در برخورد با انسان (مخاطبین) از فرمایش علی علیه‌السلام که فرمودند: «رَحِمَ اللّه ُ امرَأً عَلِمَ مِن أینَ و فی أینَ و إلى أینَ = خداوند بیامرزد مردى را كه بداند که از كجاست و در كجا و به سوى كجاست». می‌توان دریافت. طبق این فرمایش انسان باید بداند از کجا آمده، در کجا هست، و به کجا خواهد رفت. پس براساس 4 مرحله اصل اصالت تخصص، من اول باید خودم را به عنوان یک «سیستم» تعریف کنم، (تعریف یعنی تعیینِ حدود کارآیی وجودی یک شیء). در مرحله بعد باید بر پایه‌ی تعریفی که از خود دارم، خود را «راه اندازی» نمایم، یعنی یک برنامه‌ی جامع و کامل برای زندگی دنیایی‌ام طراحی کنم که اساس زندگی آخرتی‌ام را بسازد؛ این برنامه شامل انتخاب همسر و ازدواج، تربیت فرزند قبل از انعقاد نطفه، حین انعقاد نطفه و 9 ماه بارداری، تولد و در نهایت تشکیل و تربیت نسل مهدوی است.به همین دلیل، در بخش مهندسی فرهنگی بیشترین زمان را روی بحث خانواده، ازدواج موفق و تربیت نسل موفق مهدوی می گذاریم. مرحله بعدی «بهره برداری» یا «بهره وری» از بهترین شیوه‌ی زندگی می‌باشد. بهترین سبک زندگی آن است که بتواند شادی و آرامش انسان را در دنیا و آخرت تأمین کند. در مرحله چهارم که «تعمیر و اصلاح» بعد از خرابی است، اگر مشکلی در مسیر حرکت مان به سمت الله ایجاد شد، یا یک جا آسیبی دیدیم، خطا، گناه، انحراف یا غفلتی پیش آمد، یا با سختی و مشکلات زندگی مورد آزمایش خداوند قرار گرفتیم، با تکیه و توکل به خدا و صبر داشتن در مشکلات، برای بازسازی و اصلاح مان اقدام نماییم. اصل اصالت تخصص به قدری مهم است که اگر شما 6000 آیه قرآن را مثل دانه­‌های تسبیح در نظر بگیرید، آن نخ تسبیحی که تمام این 6000 آیه را به هم مربوط کرده، همین اصل اصالت تخصص است. یعنی خدا در آیات قرآن و معصومین علیهم‌السلام در کلام شان دائماً این اصل مهم را برای ما توضیح می‌دهند که شما نباید با خودت، خانواده‌ات، جامعه و زیرمجموعه‌ی ولایی‌ات برخورد غیر تخصصی داشته باشید. اولین متخصص خداوند است که سازنده و منشأ علم می‌باشد. قرآن می‌فرماید: «قُلْ إِنَّمَا الْعِلْمُ عِنْدَ اللَّهِ= بگو علم [آن] فقط پیش خداست» (ملک/26). اگر کسی می‌گوید، من به قرآن نیازی ندارم، اصل اصالت تخصص را زیر پا می‌گذارد. خداوند روز قیامت این افراد را محاکمه می‌کند، محاکمه‌ای که خیلی دقیق است. در روایت داریم، روز قیامت خداوند انسان‌ها را با عقل شان محاکمه می‌کند. خدا می‌گوید: برای رفع مشکل در هر قسمت از بدنتان مثل چشم و گوش و ... به عقلتان رجوع می‌کردید و با حکم عقل نزد متخصص آن می‌رفتید، اما در مورد «خود» تان این کار را نکردید و ندانستید که به من (الله) احتیاج دارید. بدترین افراد نزد خداوند کسانی هستند که تعقل نمی‌کنند. «إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِنْدَ اللَّهِ الصُّمُّ الْبُكْمُ الَّذِینَ لَا یَعْقِلُونَ = قطعا بدترین جنبندگان نزد خدا كران و لالانى‏ اند كه نمى‏ اندیشند» (انفال/22). گاهی شیطان به ما القا می‌کند که تنها عقل برای حکم کردن کافی است که این هم دروغ محض است. زیرا خودِ عقل به ما حکم می‌کند که بدون داشتن اطلاعات و تخصص اقدام به کاری نکنیم و باید به متخصص در آن بخش مراجعه کنیم. بنابراین ما طبق اصل اصالت تخصص، نیاز به الله داریم و الله هم اطلاعات تخصصی را فقط و فقط از طریق انسان کامل (متخصص معصوم) به ما می رساند. خودشناسی راه درک معاد و هدف زندگی است «قوس نزول» یعنی ما اول پیش خدا بودیم، سپس عوالمی را طی کردیم و پایین آمدیم و در قالب یک بدن مادی قرار گرفتیم. مدتی را در زمین زندگی می‌کنیم و دوباره پیش خدا بر می‌گردیم، از اینجا معاد معنا پیدا می‌کند. ما از شناخت خود و سیر نزولی که از الله به زمین داشتیم «معاد» را درک می‌کنیم. اشتباهی که در تعریف «معاد» مردم مرتکب می شوند این است که وقتی از آنها سؤال کنید، معاد یعنی چی؟ اکثر مردم جواب می‌دهند، «معاد» یعنی «روز قیامت». معاد روز قیامت یا آخرت نیست. معاد «بازگشت» و «برگشت» است. «بازگشت» زمانی معنی دارد که «رفت» صورت گرفته باشد. یعنی کسی می‌تواند، واقعاً معتقد به معاد باشد که اول این «قوس نزول» را بفهمد و قبول کند، از الله تا «ناسوت» را بپذیرد. وقتی این آمدن و نزول را پذیرفت، «معاد» یا «بازگشت» را نیز می پذیرد و در نتیجه ایمان به معاد می آورد. شناخت این مسیر «قوس نزول» از الله تا زمین و «قوس صعود» از زمین تا الله که «معاد یا بازگشت» است، فرمول فوق العاده مهمی است. اگر این فرمول را خوب یاد بگیریم، بعداً در ارتباط با معصوم علیه‌السلام و ارتباط با ناس (مردم) مشکلی نخواهیم داشت. کسی که این فرمول و قاعده مهم را درک می کند، امکان ندارد که حسود، متکبر، عصبانی، زودرنج، حساس و ... شود. ما بعد از سپری کردن یک محدوده دنیایی که عمر ناسوتی ماست، از رحم دنیا به «برزخ»، «ملکوت» یا «عالم قبر» «وفات» می‌یابیم. «وفات» یعنی «انتقال». «تاریخ وفات» ما «تاریخ انتقال» ما به عالم قبر است. بعد از عالم ملکوت به قیامت می‌رسیم که 50 هزار سال است. «كانَ مِقْدارُهُ خَمْسِینَ أَلْفَ سَنَةٍ= مقدارش پنجاه هزار سال است» (معارج/4). قیامت 50 هزار ساله زمانِ ارزیابی انسان هاست. ارزیابی، سؤال و حسابرسی کاملاً‌ «تکوینی» است، مانند دنیا کتبی یا پرسش و پاسخ شفاهی نیست. وقتی یک جنین به دنیا متولد می‌شود، دنیا از او سؤال‌هایش را می‌پرسد، سؤال یعنی «مطالبه»، دنیا از جنین ابزار و وسایل حیات دنیایی را مطالبه می کند. سؤال برزخ، سؤال قیامت یعنی مطالبه ی کمالاتی که متناسب با حیات جاودانه است. در مطالبات آخرتی بعضی ها قبول می شوند، گروهی رفوزه و عده ای هم تجدید می شوند. شیعیان جزء عده ای هستند که رفوزه نمی شوند. چون شیعه از ابتدا در رحم الهی درست قرار گرفته و در دنیا با معلمِ معصوم سروکار داشته، اتصال به خدا و علم او و مبانی دقیق ریاضی داشته و اصول را حفظ کرده است. بعضی از شیعیان ممکن است در پاسخ گویی به مطالبات آخرتی تجدید شوند که تجدید شدن شان هم خیلی خطرناک است و به فرموده‌ی حضرت زهرا س ممکن است، چند صد هزار سال در جهنم گرفتار شوند. کلِ این مجموعه‌ی که توضیح داده شد، «انسان» نامیده می شود و اگر فعالان فرهنگی این بخش‌ها را برای مخاطب جا نیندازند،‌ اصلاً کار فرهنگی انجام نداده اند. کتاب «مهندسی فرهنگی‌» از سری کتاب های بیان

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11259
زمان انتشار: 29 سپتامبر 2019
| |
جایگاه توکل در سخنان رهبر معظم انقلاب و سخنان استاد شجاعی در مورد توکل

جایگاه توکل در سخنان رهبر معظم انقلاب و سخنان استاد شجاعی در مورد توکل

علاوه بر تاکیدهای رهبر معظم انقلاب بر «توکل»، در میان علما کمتر به شکل تخصصی به این موضوع مهم پرداخته شده است. با توجه به اهمیت این بحث، سلسله مباحث استاد شجاعی در این خصوص که قبلا تنظیم شده و در سایت موسسه قابل دسترسی است. مقام معظم رهبری برای امروزی کردن توکل فرمودند: توکل امام (ره) به خداوند متعال در زمان آغاز جنگ و در طول هشت سال دفاع مقدس، به‌رغم همه مشکلات و کمبودها و فشارها، یک موضوع شگفت‌آور بود که باید این توکل امروز نیز در همه عرصه‌ها وجود داشته باشد. ایشان در خصوص رابطه‌ی توکل و دست‌پاچگی فرمودند: برخی اوقات به‌ دلیل برخی مشکلات در جامعه، برخی بزرگان و محترمان دچار دستپاچگی می‌شوند درحالی‌که باید به خدا توکل و با تلاش آن مشکل را برطرف کرد. رهبر انقلاب اسلامی با اشاره به الطاف الهی در ۴۰ سال گذشته و عبور نظام اسلامی از گردنه‌های سخت خاطرنشان کردند: عزت و اقتدار و اعتبار مادی و معنوی کشور در دنیا و خیل عظیم جوانان انقلابی آماده به‌کار و پیشرفت‌ها و جهش‌های کشور غیرقابل مقایسه با ابتدای پیروزی انقلاب اسلامی است و همه این موفقیت‌ها، مرهون لطف و عنایت الهی است؛ بنابراین توکل به خدا هیچ‌گاه نباید فراموش شود.  

کلیدواژه ها: ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11258
زمان انتشار: 29 سپتامبر 2019
| |
۱۷ نکته از بحث عوام و خواص رهبر معظم انقلاب

۱۷ نکته از بحث عوام و خواص رهبر معظم انقلاب

عوام و خواص در کلام رهبر معظم انقلاب اسلامی  1375/3/20

بعد از آن که عاشورای حسینی را پشت سر گذاشتیم، حال و هوای عاشقان ابا عبدالله آماده ی حضور در اربعین می شود. اکنون مناسب است که به عنوان یکی از درس های عاشورا، نکات مهمی که رهبر معظم انقلاب در 20 خرداد سال 1375 با عنوان عوام و خواص مطرح کردند را یاد آوری کنیم.

1- فرهنگ جهاد و رزمندگی یکى از نکات برجسته در فرهنگ اسلامى، که مصداقهاى بارزش، بیشتر در تاریخ صدر اسلام و کمتر در طول زمان دیده مى‌شود، فرهنگ رزمندگى و جهاد است. جهاد هم فقط به معناى حضور در میدان جنگ نیست؛ زیرا هر گونه تلاش در مقابله با دشمن، مى‌تواند جهاد تلقّى شود. البته بعضى ممکن است کارى انجام دهند و زحمت هم بکشند و از آن، تعبیر به جهاد کنند. اما این تعبیر، درست نیست. چون یک شرط جهاد، این است که در مقابله با دشمن باشد. این مقابله، یک وقت در میدان جنگِ مسلّحانه است که جهاد رزمى نام دارد؛ یک وقت در میدان سیاست است که جهاد سیاسى نامیده مى‌شود؛ یک وقت هم در میدان مسائل فرهنگى است که به جهاد فرهنگى تعبیر مى‌شود و یک وقت در میدان سازندگى است که به آن جهاد سازندگى اطلاق مى‌گردد. البته جهاد، با عنوانهاى دیگر و در میدانهاى دیگر هم هست. پس، شرط اوّلِ جهاد این است که در آن، تلاش و کوشش باشد و شرط دومش این‌که، در مقابل دشمن صورت گیرد. این نکته در فرهنگ اسلامى، نکته‌ى برجسته‌اى است، که گفتیم نمونه‌هایى هم در میدانهاى مختلف دارد. 2- جهاد امام خمینی ره و یارانش در روزگار ما هم، وقتى نداى مقابله با رژیم منحوس پهلوى از حلقوم امام رضوان اللَّه علیه و همکاران ایشان در سال 1341 بیرون آمد، جهاد شروع شد. پیش از امام هم، البته جهاد به صورت محدود و پراکنده وجود داشت که حائز اهمیت نبود. هنگامى که مبارزه‌ى امام شروع شد، جهاد اهمیت پیدا کرد تا این‌که به مرحله‌ى پیروزى خود، یعنى پیروزى انقلاب اسلامى رسید. بعد از آن هم، تا به امروز، در این کشور جهاد بوده است. 3- جهاد پس از پیروزی انقلاب اسلامی تا امروز چون ما دشمن داریم. چون دشمنان ما، از لحاظ نیروى مادّى، قوى هستند. چون اطراف و جوانب ما را، از همه جهت، دشمنان گرفته‌اند. آنها در دشمنى با ایران اسلامى، جدّى هستند و سرِ شوخى ندارند؛ چون مى‌خواهند از هر راهى که شد ضربه بزنند. پس، در ایران اسلامى، هر کس به نحوى در مقابل دشمن - که از اطراف، تیرهاى زهرآگین را به پیکر انقلاب و کشور اسلامى، نشانه رفته است - تلاشى بکند، جهاد فى سبیل اللَّه کرده است. بحمداللَّه، شعله‌ى جهاد بوده است و هست و خواهد بود. 4- امروز جهاد فکری، جهاد مهمی محسوب می شود یکى از جهادها هم جهاد فکرى است. چون دشمن ممکن است ما را غافل کند، فکر ما را منحرف سازد و دچار خطا و اشتباهمان گرداند؛ هر کس که در راه روشنگرىِ فکر مردم، تلاشى بکند، از انحرافى جلوگیرى نماید و مانع سوءفهمى شود، از آن‌جا که در مقابله با دشمن است، تلاشش جهاد نامیده مى‌شود. آن هم جهادى که شاید امروز، مهمّ محسوب مى‌شود. پس، کشور ما امروز کانون جهاد است و از این جهت هیچ نگرانى‌اى هم نداریم. الحمدللَّه مسؤولین کشور خوبند. مسؤولین در بخشهاى مختلف - مجلس، قوّه‌ى قضائیّه، نیروهاى مسلّح، آحاد مردم - همه و همه در جهادند و مملکت، مملکتِ جهاد فى‌سبیل‌اللَّه است. از این جهت، بنده که بیشترِ سنگینى بارم این است که نگاه کنم ببینم کجا شعله‌ى جهاد در حال فروکش کردن است و به کمک پروردگار نگذارم؛ ببینم کجا اشتباه کارى مى‌شود، جلوش را بگیرم - مسؤولیت اصلى حقیر، همینهاست - از وجود جهاد در وضع کنونى کشور، نگران نیستم. این را شما بدانید! 5- گذشته چراغ راه آینده است و باید از تاریخ عبرت گرفت نکته‌اى بلیغ در قرآن هست که ما را به فکر مى‌اندازد. قرآن به ما مى‌گوید: نگاه کنید و از گذشته‌ى تاریخ، درس بگیرید. حال ممکن است بعضى بنشینند و فلسفه‌بافى کنند که گذشته، براى امروز نمى‌تواند سر مشق باشد. شنیده‌ام که از این حرفها مى‌زنند و البته، برف، انبار مى‌کنند! به خیال خودشان مى‌خواهند با شیوه‌هاى فلسفى، مسائلى را مطرح کنند. کارى به کار آنها نداریم. قرآن‌که صادق مصدِّق است، ما را به عبرت گرفتن از تاریخ دعوت مى‌کند. عبرت گرفتن از تاریخ، یعنى همین نگرانى‌اى که الان عرض کردم. چون در تاریخ چیزى هست که اگر بخواهیم از آن عبرت بگیریم، باید دغدغه داشته باشیم. این دغدغه، مربوط به آینده است. چرا و براى چه، دغدغه؟ مگرچه اتّفاقى افتاده است؟ 6- «حادثه عاشورا» بزرگترین عبرت تاریخ بشر است از درس های عاشور مهمتر، عبرت های عاشورا است. اتّفاقى که افتاده، در صدر اسلام است. من یک وقت عرض کردم: جا دارد ملت اسلام فکر کند که چرا پنجاه سال بعد از وفات پیغمبر، کار کشور اسلامى به جایى رسید که مردم مسلمان - از وزیرشان، امیرشان، سردارشان، عالمشان، قاضى‌شان، قارى‌شان و اجامر و اوباششان - در کوفه و کربلا جمع شدند و جگر گوشه‌ى پیغمبر را با آن وضع فجیع به خاک و خون کشیدند؟! خوب، انسان باید به فکر فرو رود، که چرا چنین شد؟ این قضیه را بنده دو، سه سال پیش، در یکى دو سخنرانى، با عنوان "عبرتهاى عاشورا" مطرح کردم. البته درسهاى عاشورا مثل درس شجاعت و غیره جداست. از درسهاى عاشورا مهمتر، عبرتهاى عاشوراست. این را من قبلاً گفته‌ام. کار به جایى برسد که جلو چشم مردم، حرم پیغمبر را به کوچه و بازار بیاورند و به آنها تهمت خارجى بزنند! 7- چرا به امام حسین ع می گفتند «خارجی»؟ خارجى معنایش این نیست که اینها از کشورِ خارج آمده‌اند. آن زمان، اصطلاح خارجى، به معناى امروز به کار نمى‌رفت. خارجى یعنى جزو خوارج. یعنى خروج کننده. در اسلام، فرهنگى است معتنى به این‌که، اگر کسى علیه امام عادلْ خروج و قیام کند، مورد لعن خدا و رسول و مؤمنین و نیروهاى مؤمنین قرار مى‌گیرد. پس، خارجى یعنى کسى که علیه امامِ عادل خروج مى‌کند. لذا، همه‌ى مردم مسلمان، آن روز از خارجیها، یعنى خروج‌کننده‌ها، بدشان مى‌آمد. در حدیث است که «من خرج على امام عادل فدمه هدر= کسى که در اسلام، علیه امام عادل خروج و قیام کند، خونش هدر است». اسلامى که این قدر به خونِ مردم اهمیت مى‌دهد، در این‌جا، چنین برخوردى دارد. به هنگام قیام امام حسین علیه‌السّلام کسانى بودند که پسر پیغمبر، پسر فاطمه‌ى زهرا و پسر امیرالمؤمنین را علیهم‌السّلام را به عنوان خروج کننده بر امام عادل معرفى کردند! امام عادل کیست؟ یزید بن معاویه! آن عدّه، در معرفى امام حسین علیه‌السّلام به عنوان خروج کننده، موفّق شدند. خوب؛ دستگاهِ حکومتِ ظالم، هر چه دلش مى‌خواهد مى‌گوید. مردم چرا باید باور کنند؟! مردم چرا ساکت بمانند؟! آنچه بنده را دچار دغدغه مى‌کند، همین جاىِ قضیه است. مى‌گویم: چه شد که کار به این‌جا رسید؟! چه شد که امّت اسلامى که آن قدر نسبت به جزئیّات احکام اسلامى و آیات قرآنش دقّت داشت، در چنین قضیه‌ى واضحى، به این صورت دچار غفلت و سهل‌انگارى شد که ناگهان فاجعه‌اى به آن عظمت رخ داد؟! رخدادهایى چنین، انسان را نگران مى‌کند. مگر ما از جامعه‌ى زمان پیغمبر و امیرالمؤمنین علیهماالسّلام قرصتر و محکمتریم؟! چه کنیم که آن گونه نشود؟ «چه شد که چنین شد؟» کسى جواب جامعى نداده است. مسائلى عنوان شده است که البته کافى و وافى نیست. به همین دلیل، قصد دارم امروز کوتاه و مختصر، درباره‌ى اصل قضیه صحبت کنم. آن‌گاه سررشته‌ى مطلب را به دستِ ذهن شما مى‌سپارم تا خودتان درباره‌ى آن فکر کنید. کسانى که اهل مطالعه و اندیشه‌اند، دنبال این قضیه تحقیق و مطالعه کنند و کسانى که اهل کار و عملند، دنبال این باشند که با چه تمهیداتى مى‌توان جلو تکرار چنین قضایایى را گرفت؟ اگر امروز من و شما جلو قضیه را نگیریم، ممکن است پنجاه سال دیگر، ده سال دیگر یا پنج سال دیگر، جامعه‌ى اسلامى ما کارش به جایى برسد که در زمان امام حسین علیه‌السّلام رسیده بود. مگر این‌که چشمان تیزى تا اعماق را ببیند؛ نگهبان امینى راه را نشان دهد؛ مردم صاحب فکرى کار را هدایت کنند و اراده‌هاى محکمى پشتوانه‌ى این حرکت باشند. آن وقت، البته، خاکریزِ محکم و دژِ مستحکمى خواهد بود که کسى نخواهد توانست در آن نفوذ کند. و الاّ، اگر رها کردیم، باز همان وضعیت پیش مى‌آید. آن‌وقت، این خونها، همه هدر خواهد رفت. در آن عهد، کار به جایى رسید که نواده‌ى مقتولینِ جنگ بدر که به دست امیرالمؤمنین و حمزه و بقیه‌ى سرداران اسلام، به درک رفته بودند، تکیه بر جاى پیغمبر زد، سرِ جگر گوشه‌ى همان پیغمبر را در مقابل خود نهاد و با چوبِ خیزران به لب و دندانش زد و گفت: لیت اشیاخى ببدرٍ شهدوا          جزع الخزرج من وقع الاسل یعنى کشته‌هاى ما در جنگ بدر، برخیزند و ببینند که با کشنده‌هایشان چه کار کردیم! قضیه، این است. این‌جاست که قرآن مى‌گوید عبرت بگیرید! این‌جاست که مى‌گوید: «قُلْ سِیرُوا فِى الْأرْضِ» در سرزمین تاریخ سیر کنید و ببینید چه اتّفاقى افتاده است؛ آن‌گاه خودتان را برحذر دارید. بنده، براى این‌که این معنا در فرهنگ کنونى کشور، ان‌شاءاللَّه به وسیله افراد صاحب رأى و نظر و فکر تبیین شود و دنبال گردد، نکاتى را به اختصار بیان مى‌کنم: 8- عوام و خواص در هر جامعه ای هستند ببینید عزیزان من! به جماعت بشرى که نگاه کنید، در هر جامعه و شهر و کشورى، از یک دیدگاه، مردم به دو قسم تقسیم مى‌شوند: یک قسمْ کسانى هستند که بر مبناى فکر خود، از روى فهمیدگى و آگاهى و تصمیم‌گیرى کار مى‌کنند. راهى را مى‌شناسند و در آن راه - که به خوب و بدش کار نداریم - گام برمى‌دارند. یک قِسم اینهایند که اسمشان را خواص مى‌گذاریم. قسم دیگر، کسانى هستند که نمى‌خواهند بدانند چه راهى درست و چه حرکتى صحیح است. در واقع نمى‌خواهند بفهمند، بسنجند، به تحلیل بپردازند و درک کنند. به تعبیرى دیگر، تابع جَوّند. به چگونگى جوّ نگاه مى‌کنند و دنبال آن جوّ به حرکت در مى‌آیند. اسم این قسم از مردم را عوام مى‌گذاریم. پس، جامعه را مى‌شود به خواص و عوام تقسیم کرد. اکنون دقّت کنید تا نکته‌اى در باب خواص و عوام بگویم تا این دو با هم اشتباه نشوند: خواص چه کسانى هستند؟ آیا قشر خاصّى هستند؟ جواب، منفى است. زیرا در بین خواص، کنار افراد با سواد، آدمهاى بى‌سواد هم هستند. گاهى کسى بى‌سواد است؛ اما جزو خواص است. یعنى مى‌فهمد چه کار مى‌کند. از روى تصمیم‌گیرى و تشخیص عمل مى‌کند؛ ولو درس نخوانده، مدرسه نرفته، مدرک ندارد و لباس روحانى نپوشیده است. به‌هرحال، نسبت به قضایا از فهم برخوردار است. در دوران پیش از پیروزى انقلاب، بنده در ایرانشهر تبعید بودم. در یکى از شهرهاى همجوار، چند نفر آشنا داشتیم که یکى از آنها راننده بود، یکى شغل آزاد داشت و بالاخره، اهل فرهنگ و معرفت، به معناى خاص کلمه نبودند. به حسب ظاهر، به آنها عامى اطلاق مى‌شد. با این حال جزو خواص بودند. آنها مرتّب براى دیدن ما به ایرانشهر مى‌آمدند و از قضایاى مذاکرات خود با روحانى شهرشان مى‌گفتند. روحانى شهرشان هم آدم خوبى بود؛ منتها جزو عوام بود. ملاحظه مى‌کنید! راننده‌ى کمپرسى جزو خواص، ولى روحانى و پیشنماز محترم جزو عوام! مثلاً آن روحانى مى‌گفت: «چرا وقتى اسم پیغمبر مى‌آید یک صلوات مى‌فرستید، ولى اسم «آقا» که مى‌آید، سه صلوات مى‌فرستید؟!» نمى‌فهمید. راننده به او جواب مى‌داد: روزى که دیگر مبارزه‌اى نداشته باشیم؛ اسلام بر همه جا فائق شود؛ انقلاب پیروز شود؛ ما نه تنها سه صلوات، که یک صلوات هم نمى‌فرستیم! امروز این سه صلوات، مبارزه است! راننده مى‌فهمید، روحانى نمى‌فهمید! این را مثال زدم تا بدانید خواص که مى‌گوییم، معنایش صاحب لباسِ خاصى نیست. ممکن است مرد باشد، ممکن است زن باشد. ممکن است تحصیلکرده باشد، ممکن است تحصیل نکرده باشد. ممکن است ثروتمند باشد، ممکن است فقیر باشد. ممکن است انسانى باشد که در دستگاههاى دولتى خدمت مى‌کند، ممکن است جزو مخالفین دستگاههاى دولتىِ طاغوت باشد. خواص که مى‌گوییم - از خوب و بدش - (خواص را هم باز تقسیم خواهیم کرد) یعنى کسانى که وقتى عملى انجام مى‌دهند، موضعگیرى‌اى مى‌کنند و راهى انتخاب مى‌کنند، از روى فکر و تحلیل است. مى‌فهمند و تصمیم مى‌گیرند و عمل مى‌کنند. اینها خواصند. نقطه‌ى مقابلش هم عوام است. عوام یعنى کسانى که وقتى جوّ به سمتى مى‌رود، آنها هم دنبالش مى‌روند و تحلیلى ندارند. یک وقت مردم مى‌گویند «زنده باد!» این هم نگاه مى‌کند، مى‌گوید «زنده باد!» یک وقت مردم مى‌گویند «مرده باد!» نگاه مى‌کند، مى‌گوید «مرده باد!» یک وقت جوّ این طور است؛ این‌جا مى‌آید. یک وقت جو آن طور است؛ آن‌جا مى‌رود! یک وقت - فرض بفرمایید - حضرت «مسلم»وارد کوفه مى‌شود. مى‌گویند: «پسر عموى امام حسین علیه‌السّلام آمد. خاندان بنى‌هاشم آمدند. برویم. اینها مى‌خواهند قیام کنند، مى‌خواهند خروج کنند» و چه و چه. تحریک مى‌شود، مى‌رود دُور و بَرِ حضرت مسلم؛ مى‌شوند هجده هزار بیعت کننده با مسلم! پنج، شش ساعت بعد، رؤساى قبایل به کوفه مى‌آیند؛ به مردم مى‌گویند: «چه کار مى‌کنید؟! با چه کسى مى‌جنگید؟! از چه کسى دفاع مى‌کنید؟! پدرتان را در مى‌آورند!» اینها دور و بر مسلم را خالى مى‌کنند و به خانه‌هایشان بر مى‌گردند. بعد که سربازان ابن زیاد دور خانه‌ى «طوعه» را مى‌گیرند تا مسلم را دستگیر کنند، همینها از خانه‌هایشان بیرون مى‌آیند و علیه مسلم مى‌جنگند! هر چه مى‌کنند، از روى فکر و تشخیص و تحلیل درست نیست. هر طور که جوّ ایجاب کرد، حرکت مى‌کنند. اینها عوامند. بنابراین، در هر جامعه، خواصى داریم و عوامى. فعلاً «عوام» را بگذاریم کنار و سراغ خواص برویم. خواص، طبعاً دو جبهه‌اند: خواصِ جبهه‌ى حق و خواص جبهه‌ى باطل. عدّه‌اى اهل فکر و فرهنگ و معرفتند و براى جبهه‌ى حق کار مى‌کنند. فهمیده‌اند حق با کدام جبهه است. حق را شناخته‌اند و براساس تشخیص خود، براى آن، کار و حرکت مى‌کنند.اینها یک دسته‌اند. یک دسته هم نقطه‌ى مقابل حق و ضد حقّند. اگر باز به صدر اسلام برگردیم، باید این طور بگوییم که «عدّه‌اى اصحاب امیرالمؤمنین و امام حسین، علیهما السّلام هستند و طرفدار بنى‌هاشمند. عدّه‌اى دیگر هم اصحاب معاویه و طرفدار بنى‌امیّه‌اند.» بین طرفداران بنى‌امیّه هم، افراد با فکر، عاقل و زرنگ بودند. آنها هم جزو خواصند. پس خواصِ یک جامعه، به دو گروهِ خواصِ طرفدار حق و خواصِ طرفدار باطل تقسیم مى‌شوند. شما از خواص طرفدار باطل چه توقّع دارید؟ بدیهى است توقّع این است که بنشینند علیه حق و علیه شما برنامه‌ریزى کنند. لذا باید با آنها بجنگید. با خواص طرفدار باطل باید جنگید. این‌که تردید ندارد. جزو عوام قرار نگرفتن، بدین معنا نیست که حتماً در پى کسب تحصیلات عالیه باشید؛ نه! گفتم که معناى عوام این نیست. اى بسا کسانى که تحصیلات عالیه هم کرده‌اند؛ اما جزو عوامند. اى بسا کسانى که تحصیلات دینى هم کرده‌اند؛ اما جزو عوامند. اى بسا کسانى که فقیر یا غنى‌اند؛ اما جزو عوامند. عوام بودن، دستِ خودِ من و شماست. باید مواظب باشیم که به این جَرگه نپیوندیم. یعنى هر کارى مى‌کنیم از روى بصیرت باشد. هر کس که از روى بصیرت کار نمى‌کند، عوام است. لذا، مى‌بینید قرآن درباره‌ى پیغمبر مى‌فرماید: «ادعوا الى‌الله على بصیرة انا و من اتبعنى.» یعنى من و پیروانم با بصیرت عمل مى‌کنیم، به دعوت مى‌پردازیم و پیش مى‌رویم. پس، اوّل ببینید جزو گروه عوامید یا نه. اگر جزو گروه عوامید، به سرعت خودتان را از آن گروه خارج کنید. بکوشید قدرت تحلیل پیدا کنید؛ تشخیص دهید و به معرفت دست یابید. و اما گروه خواص. در گروه خواص، باید ببینیم جزو خواصِ طرفدارِ حقّیم، یا از جمله‌ى خواص طرفدار باطل محسوب مى‌شویم. این‌جا قضیه براى ما روشن است. خواص جامعه‌ى ما، جزو خواص طرفدار حقّند و در این تردیدى نیست. زیرا به قرآن، به سنّت، به عترت، به راه خدا و به ارزشهاى اسلامى دعوت مى‌کنند. امروز، جمهورى اسلامى برخوردار از خواصِ طرفدارِ حقّ است. پس، خواصِ طرفدار باطل، حسابشان جداست و فعلاً به آنها کارى نداریم. به سراغِ خواصِ طرفدار حق مى‌رویم. همه‌ى دشوارى قضیه، از این‌جا به بعد است. عزیزان من! خواصِ طرفدارِ حق، دو نوعند. یک نوع کسانى هستند که در مقابله با دنیا، زندگى، مقام، شهوت، پول، لذّت، راحت، نام و همه‌ى متاعهاى خوبْ قرار دارند. اینهایى که ذکر کردیم، همه از متاعهاى خوب است. همه‌اش جزو زیباییهاى زندگى است. «متاع الحیاة الّدنیا.» متاع، یعنى بهره. اینها بهره‌هاى زندگى دنیوى است. در قرآن‌که مى‌فرماید «متاع الحیاة الدنیا»، معنایش این نیست که این متاع، بد است؛ نه. متاع است و خدا براى شما آفریده است. منتها اگر در مقابل این متاعها و بهره‌هاى زندگى، خداى ناخواسته آن قدر مجذوب شدید که وقتى پاىِ تکلیفِ سخت به میان آمد، نتوانستید دست بردارید، واویلاست! اگر ضمن بهره بردن از متاعهاى دنیوى، آن‌جا که پاى امتحان سخت پیش مى‌آید، مى‌توانید از آن متاعها به راحتى دست بردارید، آن وقتْ حساب است. مى‌بینید که حتّى خواصِ طرفدارِ حق هم به دو قسم تقسیم مى‌شوند. این مسائل، دقّت و مطالعه لازم دارد. بر حسب اتّفاق نمى‌شود جامعه، نظام و انقلاب را بیمه کرد. باید به مطالعه و دقّت و فکر پرداخت. اگر در جامعه‌اى، آن نوعِ خوبِ خواصِ طرفدارِ حق؛ یعنى کسانى که مى‌توانند در صورت لزوم از متاع دنیوى دست بردارند، در اکثریت باشند، هیچ وقت جامعه‌ى اسلامى به سرنوشت جامعه‌ى دوران امام حسین علیه‌السّلام مبتلا نخواهد شد و مطمئنّاً تا ابد بیمه است. اما اگر قضیه به عکس شد و نوع دیگرِ خواصِ طرفدار حق - دل سپردگان به متاع دنیا. آنان که حق شناسند، ولى درعین‌حال مقابل متاع دنیا، پایشان مى‌لرزد - در اکثریت بودند، وامصیبتاست! اصلاً دنیا یعنى چه؟ یعنى پول، یعنى خانه، یعنى شهوت، یعنى مقام، یعنى اسم و شهرت، یعنى پست و مسؤولیت، و یعنى جان. اگر کسانى براى حفظ جانشان، راه خدا را ترک کنند و آن‌جا که باید حق بگویند، نگویند، چون جانشان به خطر مى‌افتد، یا براى مقامشان یا براى شغلشان یا براى پولشان یا محبّت به اولاد، خانواده و نزدیکان و دوستانشان، راه خدا را رها کنند، آن وقت حسین‌بن‌على‌ها به مسلخ کربلا خواهند رفت و به قتلگاه کشیده خواهند شد. آن وقت، یزیدها بر سرِ کار مى‌آیند و بنى‌امیّه، هزار ماه بر کشورى که پیغمبر به وجود آورده بود، حکومت خواهند کرد و امامت به سلطنت تبدیل خواهد شد! 9- از تاریخ چگونه عبرت بگیریم؟ همین‌طور که براى شما صحبت مى‌کنم، پیش خودتان حساب کنید و ببینید کجایید؟ این‌که مى‌گوییم سررشته‌ى مطلب، سپرده به دست ذهن؛ یعنى تاریخ را با قصّه اشتباه نکنیم. تاریخ یعنى شرح حال ما، در صحنه‌اى دیگر: خوشتر آن باشد که وصف دلبران         گفته آید در حدیث دیگران تاریخ یعنى من و شما؛ یعنى همینهایى که امروز این‌جا هستیم. پس، اگر ما شرحِ تاریخ را مى‌گوییم، هر کداممان باید نگاه کنیم و ببینیم در کدام قسمتِ داستان قرار گرفته‌ایم. بعد ببینیم کسى که مثل ما در این قسمت قرار گرفته بود، آن روز چگونه عمل کرد که ضربه خورد؟ مواظب باشیم آن طور عمل نکنیم. فرض کنید شما در کلاس آموزش تاکتیک، شرکت کرده‌اید. در آن‌جا مثلاً جبهه‌ى دشمن فرضى را مشخّص مى‌کنید، جبهه خودىِ فرضى را هم مشخّص مى‌کنید. بعد متوجّه تاکتیک غلط جبهه‌ى خودى مى‌شوید و مى‌بینید که طراح نقشه‌ى خودى، فلان اشتباه را کرده است. شما دیگر در وقتى که مى‌خواهید تاکتیک طرّاحى کنید، نباید مرتکب آن اشتباه شوید. یا مثلاً تاکتیک درست بوده؛ اما فرمانده یا بیسیمچى یا توپچى یا قاصد و یا سرباز ساده، در جبهه‌ى خودى، فلان اشتباه را کرده‌اند. مى‌فهمید که شما نباید آن اشتباه را تکرار کنید. تاریخ، این گونه است. شما خودتان را در صحنه‌اى که از صدر اسلام تبیین مى‌کنم، پیدا کنید. یک عدّه جزو عوامند و قدرت تصمیم‌گیرى ندارند. عوام، بسته به خوش طالعى خود، اگر تصادفاً در مقطعى از زمان قرار گرفتند که پیشوایانى مثل امام امیرالمؤمنین علیه‌السّلام و امام راحل ما رضوان‌اللَّه تعالى علیه، بر سرِ کار بودند و جامعه را به سمت بهشت مى‌بردند، به ضربِ دستِ خوبان، به سمت بهشت رانده خواهند شد. اما اگر بخت با آنها یار نبود و در مقطعى قرار گرفتند که «وجعلنا هم ائمة یدعون الى‌النارِ» و یا «الم‌تر الى‌الذین بدلوا نعمةالله کفرا و احلوا قومهم دارالبوارِ. جهنم یصلونها و بئس القرارِ» به سمت دوزخ خواهند رفت. پس، باید مواظب باشید جزو عوام قرار نگیرید. 10 - فرق امام و پادشاه یا امام معصوم و معاویه جامعه‌ى اسلامى، جامعه‌ى امامت است. یعنى در رأس جامعه، امام است. انسانى که قدرت دارد، اما مردم از روى ایمان و دل، از او تبعیت مى‌کنند و پیشواى آنان است. اما سلطان و پادشاه کسى است که با قهر و غلبه بر مردم حکم مى‌راند. مردم دوستش ندارند. مردم قبولش ندارند. مردم به او اعتقاد ندارند. (البته مردمى که سرشان به تنشان بیرزد.) درعین‌حال، با قهر و غلبه، بر مردم حکومت مى‌کند. بنى‌امیّه، امامت را در اسلام به سلطنت و پادشاهى تبدیل کردند و هزار ماه - یعنى نود سال! - در دولت بزرگ اسلامى، حاکمیت داشتند. بناى کجى که بنى‌امیّه پایه‌گذارى کردند، چنان بود که بعد از انقلاب علیه آنان و سقوطشان، با همان ساختار غلط در اختیار بنى‌عبّاس قرار گرفت. بنى‌عبّاس که آمدند، به مدّت شش قرن، به عنوانِ خلفا و جانشینان پیغمبر، بر دنیاى اسلام حکومت کردند. خلفا یا به تعبیر بهتر پادشاهان این خاندان، اهل شُرب خمر و فساد و فحشا و خباثت و ثروت‌اندوزى و اشرافیگیرى و هزار فسق و فجور دیگر مثل بقیه سلاطینِ عالم - بودند. آنها به مسجد مى‌رفتند؛ براى مردم نماز مى‌خواندند و مردم نیز به امامتشان اقتدا مى‌کردند و آن اقتدا، کمتر از روى ناچارى و بیشتر به خاطر اعتقادات اشتباه و غلط بود؛ زیرا اعتقاد مردم را خراب کرده بودند. ۱۱- چطور می شود که امام حسین ع در جامعه مسلمانان به مسلخ می رود؟ الف) تغییر ماهیت طرفداران حق وقتى خواصِ طرفدارِ حق، یا اکثریت قاطعشان، در یک جامعه، چنان تغییر ماهیت مى‌دهند که فقط دنیاى خودشان برایشان اهمیت پیدا مى‌کند؛ وقتى از ترس جان، از ترس تحلیل و تقلیل مال، از ترس حذف مقام و پست، از ترس منفور شدن و از ترس تنها ماندن، حاضر مى‌شوند حاکمیت باطل را قبول کنند و در مقابل باطل نمى‌ایستند و از حق طرفدارى نمى‌کنند و جانشان را به خطر نمى‌اندازند؛ آن گاه در جهان اسلام فاجعه با شهادت حسین‌بن‌على علیه‌السّلام - با آن وضع - آغاز مى‌شود. حکومت به بنى‌امیّه و شاخه‌ى مروان و بعد به بنى‌عبّاس و آخرش هم به سلسله‌ى سلاطین در دنیاى اسلام، تا امروز مى‌رسد! امروز به دنیاى اسلام و به کشورهاى مختلف اسلامى و سرزمینى که خانه‌ى خدا و مدینةالنّبى در آن قرار دارد، نگاه کنید و ببینید چه فُسّاق و فُجّارى در رأس قدرت و حکومتند! بقیه‌ى سرزمینها را نیز با آن سرزمین قیاس کنید. لذا، شما در زیارت عاشورا مى‌گویید: «اللهمّ العن اول ظالم ظلم حق محمد و آل محمد» در درجه‌ى اوّل، گذارندگان خشت اوّل را لعنت مى‌کنیم، که حق هم همین است. اکنون که اندکى به تحلیل حادثه‌ى عبرت‌انگیز عاشورا نزدیک شدیم، به سراغ تاریخ مى‌رویم: ب) سابقه داران اسلام، بیش از دیگران از بیت المال برداشتند و در مقابل ظلم ساکت بودند دورانِ لغزشِ خواصِ طرفدارِ حق، حدوداً هفت، هشت سال پس از رحلت پیغمبر شروع شد. به مسأله‌ى خلافت، اصلاً کار ندارم. مسأله‌ى خلافت، جدا از جریان بسیار خطرناکى است که مى‌خواهم به آن بپردازم. قضایا، کمتر از یک دهه پس از رحلت پیغمبر شروع شد. ابتدا سابقه‌داران اسلام - اعم از صحابه و یاران و کسانى که در جنگهاى زمان پیغمبر شرکت کرده بودند - از امتیازات برخوردار شدند، که بهره‌مندىِ مالىِ بیشتر از بیت‌المال، یکى از آن امتیازات بود. چنین عنوان شده بود که تساوى آنها با سایرین درست نیست و نمى‌توان آنها را با دیگران یکسان دانست! این، خشتِ اوّل بود. حرکتهاى منجر به انحراف، این گونه از نقطه‌ى کمى آغاز مى‌شود و سپس هر قدمى، قدم بعدى را سرعت بیشترى مى‌بخشد. انحرافات، از همین نقطه شروع شد، تا به اواسط دوران عثمان رسید. در دوران خلیفه‌ى سوم، وضعیت به گونه‌اى شد که برجستگان صحابه‌ى پیغمبر، جزو بزرگترین سرمایه‌داران زمان خود محسوب مى‌شدند! توجّه مى‌کنید! یعنى همین صحابه‌ى عالى‌مقام که اسم هایشان معروف است - طلحه، زبیر، سعدبن‌ابى‌وقّاص و غیره - این بزرگان، که هر کدام یک کتاب قطور سابقه‌ى افتخارات در بدر و حُنین و اُحد داشتند، در ردیف اول سرمایه‌داران اسلام قرار گرفتند. یکى از آنها، وقتى مُرد و طلاهاى مانده از او را خواستند بین ورثه تقسیم کنند، ابتدا به صورت شمش درآوردند و سپس با تبر، بناى شکست و خرد کردن آنها را گذاشتند. مثل هیزم، که با تبر به قطعات کوچک تقسیم کنند! طلا را قاعدتاً با سنگِ مثقال مى‌کشند. ببینید چقدر طلا بوده، که آن را با تبر مى‌شکسته‌اند! اینها در تاریخْ ضبط شده است و مسائلى نیست که بگوییم شیعه در کتابهاى خود نوشته‌اند. حقایقى است که همه در ثبت و ضبط آن کوشیده‌اند. مقدار درهم و دینارى که از اینها به جا مى‌ماند، افسانه‌وار بود. ۱۲- دوران امیرالمومین ع همین وضعیت، مسائل دوران امیرالمؤمنین علیه‌لصّلاة والسّلام را به وجود آورد. یعنى در دوران آن حضرت، چون عدّه‌اى مقام برایشان اهمیت پیدا کرد، با على در افتادند. ۲۵ سال از رحلت پیغمبر مى‌گذشت و خیلى از خطاها و اشتباهات شروع شده بود. نَفَس امیرالمومنین علیه‌الصلاة والسلام نَفَس پیغمبر بود. اگر ۲۵ سال فاصله نیفتاده بود، امیرالمؤمنین علیه‌الصّلاة والسّلام براى ساختن آن جامعه مشکلى نداشت. اما با جامعه‌اى مواجه شد که: «یأخذون مال الله دولا و عبادالله خولا و دین‌الله دخلا بینهم» جامعه‌اى است که در آن، ارزشها تحت‌الشّعاع دنیادارى قرار گرفته بود. جامعه‌اى است که امیرالمؤمنین علیه‌الصّلاة والسّلام، وقتى مى‌خواهد مردم را به جهاد ببرد، آن همه مشکلات و دردسر برایش دارد! خواص دوران او - خواص طرفدار حق یعنى کسانى که حق را مى‌شناختند - اکثرشان کسانى بودند که دنیا را بر آخرت ترجیح مى‌دادند! نتیجه این شد که امیرالمؤمنین علیه‌الصّلاة والسّلام بالاجبار سه جنگ به راه انداخت؛ عمر چهار سال و نه ماه حکومت خود را دائماً در این جنگها گذراند و عاقبت هم به دست یکى از آن آدمهاى خبیث به شهادت رسید. خون امیرالمؤمنین علیه‌الصّلاة والسّلام به قدر خون امام حسین علیه‌السّلام با ارزش است. شما در زیارت وارث مى‌خوانید: «السّلام علیک یا ثاراللَّه و ابن ثاره.» یعنى خداى متعال، صاحب خونِ امام حسین علیه‌السّلام و صاحب خون پدر او امیرالمؤمنین علیه‌الصّلاة والسّلام است. این تعبیر، براى هیچ کس دیگر نیامده است. هر خونى که بر زمین ریخته مى‌شود، صاحبى دارد. کسى که کشته مى‌شود، پدرش صاحب خون است؛ فرزندش صاحب خون است؛ برادرش صاحب خون است. خونخواهى و مالکیّت حقِّ دم را عرب «ثار» مى‌گوید. «ثارِ» امام حسین علیه‌السّلام از آنِ خداست. یعنى حقّ خونِ امام حسین علیه‌السّلام و پدر بزرگوارش، متعلّق به خودِ خداست. صاحب خونِ این دو نفر، خودِ ذات مقدّس پروردگار است. امیرالمؤمنین علیه‌الصّلاة والسّلام به خاطرِ وضعیّت آن روز جامعه‌ى اسلامى به شهادت رسید. ۱۳- دوران امام حسن ع بعد نوبت امامت به امام حسن علیه‌السّلام رسید و در همان وضعیت بود که آن حضرت نتوانست بیش از ۶ ماه دوام بیاورد. تنهاى تنهایش گذاشتند. امام حسن مجتبى علیه‌السّلام مى‌دانست که اگر با همان عدّه‌ى معدود اصحاب و یاران خود با معاویه بجنگد و به شهادت برسد، انحطاط اخلاقىِ زیادى که بر خواص جامعه‌ى اسلامى حاکم بود، نخواهد گذاشت که دنبال خون او را بگیرند! تبلیغات، پول و زرنگیهاى معاویه، همه را تصرّف خواهد کرد و بعد از گذشت یکى دو سال، مردم خواهند گفت امام حسن علیه‌السّلام بیهوده در مقابل معاویه قد علم کرد. لذا، با همه‌ى سختیها ساخت و خود را به میدان شهادت نینداخت؛ زیرا مى‌دانست خونش هدر خواهد شد. گاهى شهید شدن آسان‌تر از زنده ماندن است! حقّاً که چنین است! این نکته را اهل معنا و حکمت و دقّت، خوب درک مى‌کنند. گاهى زنده ماندن و زیستن و تلاش کردن در یک محیط، به مراتب مشکلتر از کشته شدن و شهید شدن و به لقاى خدا پیوستن است. امام حسن علیه‌السّلام این مشکل را انتخاب کرد. وضع آن زمان چنین بوده است. خواص تسلیم بودند و حاضر نمى‌شدند حرکتى کنند. ۱۴- دوران امام حسین ع یزید که بر سرِ کار آمد، جنگیدن با او امکان‌پذیر شد. به تعبیرى دیگر: کسى که در جنگ با یزید کشته مى‌شد، خونش، به دلیل وضعیّت خرابى که یزید داشت، پامال نمى‌شد. امام حسین علیه‌السّلام به همین دلیل قیام کرد. وضع دوران یزید به گونه‌اى بود که قیام، تنها انتخابِ ممکن به نظر مى‌رسید. این، به‌خلاف دوران امام حسن علیه‌السّلام بود که دو انتخابِ شهید شدن و زنده ماندن وجود داشت و زنده ماندن، ثواب و اثر و زحمتش بیش از کشته شدن بود. لذا، انتخاب سخت‌تر را امام حسن علیه‌السّلام کرد. اما در زمان امام حسین علیه‌السّلام، وضع بدان گونه نبود. یک انتخاب بیشتر وجود نداشت. زنده ماندن معنى نداشت؛ قیام نکردن معنى نداشت و لذا بایستى قیام مى‌کرد. حال اگر در اثر آن قیام به حکومت مى‌رسید، رسیده بود. کشته هم مى‌شد، شده بود. بایستى راه را نشان مى‌داد و پرچم را بر سرِ راه مى‌کوبید تا معلوم باشد وقتى که وضعیت چنان است، حرکت باید چنین باشد. وقتى امام حسین علیه‌السّلام قیام کرد - با آن عظمتى که در جامعه‌ى اسلامى داشت - بسیارى از خواص به نزدش نیامدند و به او کمک نکردند. ببینید وضعیت در یک جامعه، تا چه اندازه به وسیله‌ى خواصى که حاضرند دنیاى خودشان را به راحتى بر سرنوشت دنیاى اسلام در قرنهاى آینده ترجیح دهند، خراب مى‌شود! به قضایاى قیام امام حسین علیه‌السّلام و حرکت وى از مدینه نگاه مى‌کردم. به این نکته برخوردم که یک شب قبل از آن شبى که آن حضرت از مدینه خارج شود، عبداللَّه‌بن زبیر بیرون آمده بود. هر دو، در واقع، یک وضعیّت داشتند؛ اما امام حسین علیه‌السّلام کجا، عبداللَّه‌بن زیبر کجا! سخن گفتن امام حسین علیه‌السّلام و مقابله و مخاطبه‌اش از چنان صلابتى برخوردار بود که ولید حاکم وقت مدینه، جرأت نمى‌کرد با وى به درشتى حرف بزند! مروان یک کلمه در انتقاد از آن حضرت بر زبان آورد. چون انتقادش نابجا بود حضرت چنان تشرى به او زد که مجبور شد سرجایش بنشیند. آن وقت امثال همین مروان، خانه‌ى عبداللَّه‌بن زبیر را به محاصره درآوردند. عبداللَّه، برادرش را با این پیام نزد آنها فرستاد که اگر اجازه بدهید، فعلاً به دارالخلافه نیایم. به او اهانت کردند و گفتند: پدرت را در مى‌آوریم! اگر از خانه‌ات بیرون نیایى، به قتلت مى‌رسانیم و چه‌ها مى‌کنیم! چنان تهدیدى کردند که عبداللَّه‌بن زبیر به التماس افتاد و گفت: پس اجازه بدهید فعلاً برادرم را بفرستم؛ خودم فردا به دارالخلافه مى‌آیم. آن قدر اصرار و التماس کرد که یکى واسطه شد و گفت: امشب را به او مهلت بدهید. عبداللَّه بن زبیر، با این‌که شخصیتى سرشناس و با نفوذ بود، این قدر وضعیتش با امام حسین علیه‌السّلام فرق داشت. کسى جرأت نمى‌کرد با آن حضرت به درشتى صحبت کند. از مدینه هم که بیرون آمد، چه در بین راه و چه در مکه، هر کس به او رسید و همصحبت شد، خطابش به آن حضرت «جعلت فداک=قربانت گردم» و پدر و مادرم قربانت گردند و «عمّى و خالى فداک= عمو و دایى‌ام قربانت گردند» بود. برخورد عمومى با امام حسین علیه‌السّلام این گونه بود. شخصیّت او در جامعه‌ى اسلامى، چنین ممتاز و برجسته بود. عبداللَّه بن مطیع، در مکه نزد امام حسین علیه‌السّلام آمد و عرض کرد: «یابن‌رسول‌اللَّه! ان قتلت لنسترقّن بعدک= اگر تو قیام کنى و کشته شوى، بعد از تو، کسانى که داراى حکومتند، ما را به بردگى خواهند برد». امروز به احترام تو، از ترس تو و از هیبت تو است که راهِ عادىِ خودشان را مى‌روند. عظمت مقام امام حسین علیه‌السّلام در بین خواص چنین است که حتّى ابن عبّاس در مقابلش خضوع مى‌کند؛ عبداللَّه بن جعفر خضوع مى‌کند، عبداللَّه‌بن زبیر با آن‌که از حضرت خوشش نمى‌آید خضوع مى‌کند. بزرگان و همه‌ى خواصِ اهل حق، در برابر عظمت مقام او، خاضعند. خاضعان به او، خواص جبهه‌ى حقّند؛ که طرف حکومت نیستند؛ طرف بنى‌امیّه نیستند و طرف باطل نیستند. در بین آنها، حتّى شیعیان زیادى هستند که امیرالمؤمنین علیه‌الصّلاة والسّلام را قبول دارند و او را خلیفه‌ى اوّل مى‌دانند. اما همه‌ى اینها، وقتى که با شدّت عملِ دستگاه حاکم مواجه مى‌شوند و مى‌بینند بناست جانشان، سلامتى‌شان، راحتى‌شان، مقامشان و پولشان به خطر بیفتد، پس مى‌زنند! اینها که پس زدند، عوام مردم هم به آن طرف رو مى‌کنند. وقتى به اسامى کسانى که از کوفه براى امام حسین علیه‌السّلام نامه نوشتند و او را دعوت کردند، نگاه مى‌کنید، مى‌بینید همه جزو طبقه‌ى خواص و از زبدگان و برجستگان جامعه‌اند. تعداد نامه‌ها زیاد است. صدها صفحه نامه و شاید چندین خورجین یا بسته‌ى بزرگ نامه، از کوفه براى امام حسین علیه‌السّلام فرستاده شد. همه‌ى نامه‌ها را بزرگان و اعیان و شخصیتهاى برجسته و نام و نشاندار و همان خواص نوشتند. منتها مضمون و لحن نامه‌ها را که نگاه کنید، معلوم مى‌شود از این خواصِ طرفدارِ حق، کدامها جزو دسته‌اى هستند که حاضرند دینشان را قربانى دنیایشان کنند و کدامها کسانى هستند که حاضرند دنیایشان را قربانى دینشان کنند. از تفکیکِ نامه‌ها هم مى‌شود فهمید که عدّه‌ى کسانى که حاضرند دینشان را قربانى دنیا کنند، بیشتر است. ۱۴- شهادت مسلم ابن عقیل نتیجه در کوفه آن مى‌شود که مسلم بن عقیل به شهادت مى‌رسد و از همان کوفه‌اى که هجده هزار شهروندش با مسلم بیعت کردند، بیست، سى هزار نفر یا بیشتر، براى جنگ با امام حسین علیه‌السّلام به کربلا مى‌روند! یعنى حرکت خواص، به دنبال خود، حرکت عوام را مى‌آورد. نمى‌دانم عظمت این حقیقت که براى همیشه گریبان انسانهاى هوشمند را مى‌گیرد، درست براى ما روشن مى‌شود یا نه؟ ماجراى کوفه را لابد شنیده‌اید. به امام حسین علیه‌السّلام نامه نوشتند و آن حضرت در نخستین گام، مسلم‌بن عقیل را به کوفه اعزام کرد. با خود اندیشید مسلم را به آن‌جا مى‌فرستم. اگر خبر داد که اوضاع مساعد است، خود نیز راهى کوفه مى‌شوم. مسلم بن عقیل به محض ورود به کوفه، به منزل بزرگان شیعه وارد شد و نامه‌ى حضرت را خواند. گروه گروه، مردم آمدند و همه، اظهار ارادت کردند. فرماندار کوفه، نعمان‌بن‌بشیر نام داشت که فردى ضعیف و ملایم بود. گفت: تا کسى با من سرِ جنگ نداشته باشد، جنگ نمى‌کنم. لذا با مسلم مقابله نکرد. مردم که جو را آرام و میدان را باز مى‌دیدند، بیش از پیش با حضرت بیعت کردند. دو، سه تن از خواصِ جبهه‌ى باطل - طرفداران بنى‌امیّه - به یزید نامه نوشتند که اگر مى‌خواهى کوفه را داشته باشى، فرد شایسته‌اى را براى حکومت بفرست. چون نعمان بن بشیر نمى‌تواند در مقابل مسلم‌بن عقیل مقاومت کند. یزید هم عبیداللَّه بن زیاد، فرماندار بصره را حکم داد که علاوه بر بصره - به قول امروز با حفظ سمت - کوفه را نیز تحت حکومت خود درآور. عبیداللَّه بن زیاد از بصره تا کوفه یکسره تاخت. در قضیه‌ى آمدن او به کوفه هم نقش خواص معلوم مى‌شود، که اگر دیدم مجالى هست، بخشى از آن را برایتان نقل خواهم کرد. او هنگامى به دروازه‌ى کوفه رسید که شب بود. مردم معمولى کوفه - از همان عوامى که قادر به تحلیل نبودند - تا دیدند فردى با اسب و تجهیزات و نقاب بر چهره وارد شهر شد، تصوّر کردند امام حسین علیه‌السّلام است. جلو دویدند و فریاد السّلام علیک یا بن رسول‌اللَّه در فضا طنین افکند! ویژگى فرد عامى، چنین است. آدمى که اهل تحلیل نیست، منتظر تحقیق نمى‌شود. دیدند فردى با اسب و تجهیزات وارد شد. بى آن‌که یک کلمه حرف با او زده باشند، تصوّر غلط کردند. تا یکى گفت او امام حسین علیه‌السّلام است همه فریاد امام حسین، امام حسین برآوردند! به او سلام کردند و مقدمش را گرامى داشتند؛ بى آن‌که صبر کنند تا حقیقت آشکار شود. عبیداللَّه هم اعتنایى به آنها نکرد و خود را به دارالاماره رساند و از همان جا طرح مبارزه با مسلم بن عقیل را به اجرا گذاشت. اساس کار او عبارت از این بود که طرفداران مسلم بن عقیل را با اشدّ فشار مورد تهدید و شکنجه قرار دهد. بدین جهت، هانى بن عروه را با غدر و حیله به دارالاماره کشاند و به ضرب و شتم او پرداخت. وقتى گروهى از مردم در اعتراض به رفتار او دارالاماره را محاصره کردند، با توسل به دروغ و نیرنگ، آنها را متفرق کرد. در این مقطع هم، نقش خواصِ به اصطلاح طرفدارِ حق که حق را شناختند و تشخیص دادند، اما دنیایشان را بر آن مرجّح دانستند، آشکار مى‌شود. از طرف دیگر، حضرت مسلم با جمعیت زیادى به حرکت درآمد. در تاریخ «ابن اثیر» آمده است که گویى سى هزار نفر اطراف مسلم گرد آمده بودند. از این عدّه فقط چهار هزار نفر دوْرادوْر محلّ اقامت او ایستاده بودند و شمشیر به دست، به نفع مسلم بن عقیل شعار مى‌دادند. این وقایع، مربوط به روز نهم ذى‌الحجّه است. کارى که ابن زیاد کرد این بود که عده‌اى از خواص را وارد دسته‌هاى مردم کرد تا آنها را بترسانند. خواص هم در بین مردم مى‌گشتند و مى‌گفتند با چه کسى سر جنگ دارید؟! چرا مى‌جنگید؟! اگر مى‌خواهید در امان باشید، به خانه‌هایتان برگردید. اینها بنى‌امیه‌اند. پول و شمشیر و تازیانه دارند. چنان مردم را ترساندند و از گرد مسلم پراکندند که آن حضرت به وقت نماز عشا هیچ کس را همراه نداشت؛ هیچ‌کس! آن گاه ابن زیاد به مسجد کوفه رفت و اعلان عمومى کرد که همه باید به مسجد بیایند و نماز عشایشان را به امامت من بخوانند! تاریخ مى‌نویسد: مسجد کوفه مملو از جمعیتى شد که پشت سر ابن زیاد به نماز عشا ایستاده بودند. چرا چنین شد؟ بنده که نگاه مى‌کنم، مى‌بینم خواصِ طرفدارِ حق مقصرند و بعضى‌شان در نهایت بدى عمل کردند. مثل چه کسى؟ مثل شریح قاضى. شریح قاضى که جزو بنى‌امیّه نبود! کسى بود که مى‌فهمید حق با کیست. مى‌فهمید که اوضاع از چه قرار است. وقتى هانى بن عروه را با سر و روى مجروح به زندان افکندند، سربازان و افراد قبیله‌ى او اطراف قصر عبیداللَّه زیاد را به کنترل خود درآوردند. ابن زیاد ترسید. آنها مى‌گفتند: شما هانى را کشته‌اید. ابن زیاد به شریح قاضى گفت: برو ببین اگر هانى زنده است، به مردمش خبر بده. شریح دید هانى بن عروه زنده، اما مجروح است. تا چشم هانى به شریح افتاد، فریاد برآورد: اى مسلمانان! این چه وضعى است؟! پس قوم من چه شدند؟! چرا سراغ من نیامدند؟! چرا نمى‌آیند مرا از این‌جا نجات دهند؟! مگر مرده‌اند؟! شریح قاضى گفت: مى‌خواستم حرفهاى هانى را به کسانى که دورِ دارالاماره را گرفته بودند، منعکس کنم. اما افسوس که جاسوس عبیداللَّه آن‌جا حضور داشت و جرأت نکردم! جرأت نکردم یعنى چه؟ یعنى همین که ما مى‌گوییم ترجیح دنیا بر دین! شاید اگر شریح همین یک کار را انجام مى‌داد، تاریخ عوض مى‌شد. اگر شریح به مردم مى‌گفت که هانى زنده است، اما مجروح در زندان افتاده و عبیداللَّه قصد دارد او را بکشد، با توجّه به این‌که عبیداللَّه هنوز قدرت نگرفته بود، آنها مى‌ریختند و هانى را نجات مى‌دادند. با نجات هانى هم قدرت پیدا مى‌کردند، روحیه مى‌یافتند، دارالاماره را محاصره مى‌کردند، عبیداللَّه را مى‌گرفتند؛ یا مى‌کشتند و یا مى‌فرستادند مى‌رفت. آن گاه کوفه از آنِ امام حسین علیه‌السّلام مى‌شد و دیگر واقعه‌ى کربلا اتّفاق نمى‌افتاد! اگر واقعه‌ى کربلا اتّفاق نمى‌افتاد؛ یعنى امام حسین علیه‌السّلام به حکومت مى‌رسید. حکومت حسینى، اگر شش ماه هم طول مى‌کشید براى تاریخ، برکات زیادى داشت. گرچه، بیشتر هم ممکن بود طول بکشد. یک وقت یک حرکت بجا، تاریخ را نجات مى‌دهد و گاهى یک حرکت نابجا که ناشى از ترس و ضعف و دنیاطلبى و حرص به زنده ماندن است، تاریخ را در ورطه‌ى گمراهى مى‌غلتاند. اى شریح قاضى! چرا وقتى که دیدى هانى در آن وضعیت است، شهادت حق ندادى؟! عیب و نقصِ خواصِ ترجیح دهنده‌ى دنیا بر دین، همین است. به داخل شهر کوفه برگردیم: وقتى که عبیداللَّه بن زیاد به رؤساى قبایل کوفه گفت بروید و مردم را از دور مسلم پراکنده کنید وگرنه پدرتان را در مى‌آورم چرا امر او را اطاعت کردند؟! رؤساى قبایل که همه‌شان اموى نبودند و از شام نیامده بودند! بعضى از آنها جزو نویسندگان نامه به امام حسین علیه‌السّلام بودند. شَبَثْ بن ربْعى یکى از آنها بود که به امام حسین علیه‌السّلام نامه نوشت و او را به کوفه دعوت کرد. همو، جزو کسانى است که وقتى عبیداللَّه گفت بروید مردم را از دور مسلم متفرّق کنید قدم پیش گذاشت و به تهدید و تطمیع و ترساندن اهالى کوفه پرداخت! چرا چنین کارى کردند؟! اگر امثال شَبَثْ بن ربْعى در یک لحظه‌ى حسّاس، به جاى این‌که از ابن زیاد بترسند، از خدا مى‌ترسیدند، تاریخ عوض مى‌شد. گیرم که عوام متفرّق شدند؛ چرا خواصِ مؤمنى که دوْر مسلم بودند، از او دست کشیدند؟ بین اینها افرادى خوب و حسابى بودند که بعضیشان بعداً در کربلا شهید شدند؛ اما این‌جا، اشتباه کردند. ۱۵- توابین و خواص چون سر وقت نیامدند، موجب شهادت امام حسین ع شدند البته آنهایى که در کربلا شهید شدند، کفّاره‌ى اشتباهشان داده شد. درباره‌ى آنها بحثى نیست و اسمشان را هم نمى‌آوریم. اما کسانى از خواص، به کربلا هم نرفتند. نتوانستند بروند؛ توفیق پیدا نکردند و البته، بعد مجبور شدند جزو توّابین شوند. چه فایده؟! وقتى امام حسین علیه‌السّلام کشته شد؛ وقتى فرزند پیغمبر از دست رفت؛ وقتى فاجعه اتّفاق افتاد؛ وقتى حرکت تاریخ به سمت سراشیب آغاز شد، دیگرچه فایده؟! لذاست که در تاریخ، عدّه‌ى توّابین، چند برابر عدّه‌ى شهداى کربلاست. شهداى کربلا همه در یک روز کشته شدند؛ توّابین نیز همه در یک روز کشته شدند. اما اثرى که توّابین در تاریخ گذاشتند، یک هزارم اثرى که شهداى کربلا گذاشتند، نیست! به‌خاطر این‌که در وقت خود نیامدند. کار را در لحظه‌ى خود انجام ندادند. دیر تصمیم گرفتند و دیر تشخیص دادند. چرا مسلم بن عقیل را با این‌که مى‌دانستید نماینده‌ى امام است، تنها گذاشتید؟! آمده بود و با او بیعت هم کرده بودید. قبولش هم داشتید. به عوام کارى ندارم. خواص را مى‌گویم. چرا هنگام عصر و سرِ شب که شد، مسلم را تنها گذاشتید تا به خانه‌ى طوعه پناه ببرد؟! اگر خواص، مسلم را تنها نمى‌گذاشتند و مثلاً، عدّه به صد نفر مى‌رسید، آن صد نفر دور مسلم را مى‌گرفتند. خانه‌ى یکى‌شان را مقرّ فرماندهى مى‌کردند. مى‌ایستادند و دفاع مى‌کردند. مسلم، تنها هم که بود، وقتى خواستند دستگیرش کنند، ساعتها طول کشید. سربازان ابن زیاد، چندین بار حمله کردند؛ مسلم به تنهایى همه را پس زد. اگر صد نفر مردم با او بودند، مگر مى‌توانستند دستگیرش کنند؟! باز مردم دورشان جمع مى‌شدند. پس، خواص در این مرحله، کوتاهى کردند که دوْر مسلم را نگرفتند. ببینید! از هر طرف حرکت مى‌کنیم، به خواص مى‌رسیم. تصمیم‌گیرىِ خواص در وقت لازم, تشخیص خواص در وقت لازم، گذشت خواص از دنیا در لحظه‌ى لازم، اقدام خواص براى خدا در لحظه‌ى لازم. اینهاست که تاریخ و ارزشها را نجات مى‌دهد و حفظ مى‌کند! در لحظه‌ى لازم، باید حرکت لازم را انجام داد. اگر تأمّل کردید و وقت گذشت، دیگر فایده ندارد. در الجزایر، جبهه‌ى اسلامى آن کشور برنده‌ى انتخابات شده بود؛ ولى با تحریک امریکا و دیگران، حکومت نظامى بر سرِ کار آمد. روز اوّلى که حکومت نظامى در آن‌جا شکل گرفت، از قدرتى برخوردار نبود. اگر آن روز - بنده، پیغام هم برایشان فرستاده بودم - و در آن ساعات اوّلیه‌ى حکومت نظامى، مسؤولین جبهه‌ى اسلامى، مردم را به خیابانها کشانده بودند، قدرت نظامى کارى نمى‌توانست بکند، و از بین مى‌رفت. نتیجه این‌که امروز در الجزایر حکومت اسلامى بر سرِ کار بود. اما اقدامى نکردند. در وقت خودش بایستى تصمیم مى‌گرفتند، نگرفتند. عدّه‌اى ترسیدند، عدّه‌اى ضعف پیدا کردند، عدّه‌اى اختلال کردند، و عدّه‌اى بر سر کسب ریاست، با هم نزاع کردند. در عصرِ روزِ هجدهم بهمن ماه سال 57، در تهران حکومت نظامى اعلام شد. امام به مردم فرمود به خیابانها بریزید. اگر امام در آن لحظه چنین تصمیمى نمى‌گرفت، امروز محمّدرضا در این مملکت بر سرِ کار بود. یعنى اگر با حکومت نظامى ظاهر مى‌شدند، و مردم در خانه‌هایشان مى‌ماندند، اوّل امام و ساکنان مدرسه‌ى رفاه و بعد اهالى بقیه‌ى مناطق را قتل عام و نابود مى‌کردند. پانصدهزار نفر را در تهران مى‌کشتند و قضیه تمام مى‌شد. چنان که در اندونزى یک میلیون نفر را کشتند و تمام شد. امروز هم آن آقا بر سرِ کار است و شخصیت خیلى هم آبرومند و محترمى است! آب هم از آب تکان نخورد! اما امام، در لحظه‌ى لازم تصمیم لازم را گرفت. اگر خواص امرى را که تشخیص دادند به موقع و بدون فوت وقت عمل کنند، تاریخ نجات پیدا مى‌کند و دیگر حسین‌بن‌على‌ها به کربلاها کشانده نمى‌شوند. اگر خواص بد فهمیدند، دیر فهمیدند، فهمیدند اما با هم اختلاف کردند؛ کربلاها در تاریخ تکرار خواهد شد. به افغانها نگاه کنید! در رأس کار، آدمهاى حسابى بودند؛ اما طبقه‌ى خواص منتشر در جامعه، جواب ندادند. یکى گفت ما امروز دیگر کار داریم. یکى گفت دیگر جنگ تمام شد. ولمان کنید، بگذارید سراغِ کارمان برویم؛ برویم کاسبى کنیم. چند سال، همه آلاف و اُلوف جمع کردند؛ ولى ما در جبهه‌ها گشتیم و از این جبهه به آن جبهه رفتیم. گاهى غرب، گاهى جنوب، گاهى شمال. بس است دیگر! خوب؛ اگر این گونه عمل کردند، همان کربلاها در تاریخ، تکرار خواهد شد! خداى متعال وعده داده است که اگر کسى او را نصرت کند، او هم نصرتش خواهد کرد. برو برگرد ندارد! اگر کسى براى خدا تلاش و حرکت کند، پیروزى نصیبش خواهد شد. نه این‌که به هر یک نفر پیروزى مى‌دهند! وقتى مجموعه‌اى حرکت مى‌کند، البته، شهادتها هست، سختیها هست، رنجها هست؛ اما پیروزى هم هست: «ولینصرنّ الله من ینصره» نمى‌فرماید که نصرت مى‌دهیم؛ خون هم از دماغ کسى نمى‌آید. نه! «فیقتلون و یقتلون»؛ مى‌کشند و کشته مى‌شوند؛ اما پیروزى به دست مى‌آورند. این، سنّت الهى است. وقتى که از ریخته شدن خونمان ترسیدیم؛ از هدر شدن پول و آبرو ترسیدیم؛ به خاطر خانواده ترسیدیم؛ به خاطر دوستان ترسیدیم؛ به خاطر منغّص شدن راحتى و عیش خودمان ترسیدیم؛ به خاطر حفظ کسب و کار و موقعیت حرکت نکردیم؛ به خاطر گسترش ضیاع و عقار حرکت نکردیم؛ معلوم است دیگر! ده تن امام حسین هم سرِ راه قرار بگیرند، همه شهید خواهند شد و از بین خواهند رفت! کمااین‌که امیرالمؤمنین علیه‌الصّلاة والسّلام شهید شد؛ کمااین‌که امام حسین علیه‌السّلام شهید شد. خواص! خواص! طبقه‌ى خواص! عزیزان من! ببینید شما جزو کدام دسته‌اید؟ اگر جزو خواصید - که البته هستید - پس حواستان جمع باشد. عرض ما فقط این است. ۱۶- مطلبى که درباره‌ى آن صحبت کردیم، خلاصه‌اى از کل بود در دو بخش باید روى این مطلب کار شود: یکى بخشِ تاریخى قضیه است؛ که اگر وقت داشتم خودم مى‌کردم. متأسفانه براى پرداختن به این مقولات، وقتى برایم نمى‌ماند. به هر صورت، علاقه‌مندانِ کاردان باید بگردند و نمونه‌هایى را که در تاریخ فراوان است، بیابند و ذکر کنند که کجاها خواص بایستى عمل مى‌کردند و نکردند؟ اسم این خواص چیست؟ چه کسانى هستند؟ البته اگر مجال بود و خودم و شما خسته نمى‌شدید، ممکن بود ساعتى در زمینه‌ى همین موضوعات و اشخاصش برایتان صحبت کنم؛ چون در ذهنم هست. بخش دیگرى که باید روى آن کار شود، تطبیق با وضع هر زمان است. نه فقط زمان ما، بلکه هر زمان. باید معلوم شود که در هر زمان، طبقه‌ى خواص، چگونه باید عمل کنند تا به وظیفه‌شان عمل کرده باشند. این‌که گفتیم اسیر دنیا نشوند یک کلمه است. چگونه اسیر دنیا نشوند؟ مثالها و مصداقهایش چیست؟ عزیزان من! حرکت در راه خدا، همیشه مخالفینى دارد. از همین خواصى که گفتیم، اگر یک نفرشان بخواهد کار خوبى انجام دهد - کارى را که باید انجام دهد - ممکن است چهار نفر دیگر از خودِ خواص پیدا شوند و بگویند آقا، مگر تو بیکارى؟! مگر دیوانه‌اى؟! مگر زن و بچه ندارى؟! چرا دنبال چنین کارها مى‌روى؟! کمااین‌که در دوره‌ى مبارزه هم مى‌گفتند. اما آن یک نفر باید بایستد. یکى از لوازم مجاهدتِ خواصى، این است که باید در مقابل حرفها و ملامتها ایستاد. تخطئه مى‌کنند، بد مى‌گویند، تهمت مى‌زنند؛ مسأله‌اى نیست. ۱۷- عدم ورود سپاه و بسیج در انتخابات به چه معنا است؟ خدا را شکر مى‌کنیم که ما انتخابات بسیار خوبى داشتیم. آحاد مردم شرکت کردند و الحمدللَّه نمایندگان خوبى انتخاب شدند. دولت، وزارت کشور، رئیس جمهور، شوراى نگهبان، همه و همه الحمدللَّه فعالیت کردند و انتخابات به این خوبى انجام گرفت. حالا چهار نفر بسیجى در گوشه و کنار کشور - در تهران یا فلان شهر - دو کلمه حرف زده‌اند، سر و صدا بلند مى‌شود که آقا، سپاه وارد انتخابات شد! آقا، فلان شد! این حرفها چیست؟! کو؟! چه وقت؟! خوب؛ همین‌طور است دیگر! تا بخواهید اقدامى کنید، حرکتى کنید، دشمن هست. دشمنهاى جوراجور هستند. بعضى دوستند، دشمن هم نیستند، از جبهه‌ى خودى هستند؛ منتها نمى‌فهمند و تشخیص نمى‌دهند. لذا مورد سؤال قرار مى‌دهند. البته همان‌طور که امام فرمودند، سپاه، ارتش و نیروهاى مسلّح نباید در سیاست دخالت کنند. اما معناى فرموده‌ى امام این نیست که نیروى عظیم بسیج، حق ندارد در قضیه‌ى عظیمى مثل انتخابات، حرکت شایسته و مناسبى انجام دهد. چرا مسائل را با هم مخلوط مى‌کنند؟! آحاد سپاه هم مثل بقیه‌ى مردم، در همه کار باید خردمندانه عمل کنند. البته وارد نشدن در سیاست - به همان معنایى که امام فرمودند - به قوّت خودش باقى است. این طور نیست که حالا کسى خیال کند، سیاست عوض شد. یعنى امام در زمان خود فرمودند وارد سیاست نشوید، حالا مى‌گوییم وارد سیاست بشوید! نه! همان فرمایشِ امام است. اما مصداقش، اینها نیست. مثالش، اینها نیست. مردمان ارزشى، جوانان مؤمن و بهترین جوانان کشور، در قضیه‌ى انتخابات حرکتى انجام بدهند، کارى بکنند، در پاى صندوقها حاضر شوند، مراقبت و نظارت کنند و مانع تخطّىِ - خداى ناکرده - بعضى دیگر شوند. اینها کارِ خلافى نیست. غرض این است که هر حرکتى شما انجام دهید و یا خواص در هر بخشى انجام دهند - حرکت اخیر، البته نسبت به کارهاى بزرگ و عظیمى که ممکن است در آینده پیش آید، امر کوچکى است - کسانى هستند که بگویند چرا؟ و اشکال کنند. خدا را شکر مى‌کنیم که امروز کشور ما، کشورِ مجاهدتِ فى سبیل اللَّه است، کشورِ جهاد است، کشورِ ایثار است و کشور ارزشهاست. مسؤولین کشور، بزرگان کشور، علماى اَعلام، گویندگان، مبلغّین و حتّى در بخشهاى زیادى دانشگاهها و جاهاى دیگر، در خدمت اسلام، در خدمت انقلاب و در خدمت ارزشها حرکت مى‌کنند. نیروهاى مسلّح هم که معلوم است، مظهر ارزشهایند. سپاه و این سوابق روشن و چنین لشکرهایى که وضعشان معلوم است. چقدر اینها زحمت کشیدند و چقدر ارزش آفریدند! الان هم باید دنبال ارزشها باشند. آنچه گفتیم، اجمالى بود از مسأله‌اى که بنا شد به مناسبت ایام محرّم عرض کنیم. البته آنچه عرض کردیم خیلى مختصر بود. اگرچه، زمان، قدرى زیاد شد. مرتّب به ما سفارش مى‌کنند سخنرانیهایتان را کوتاه کنید؛ براى این‌که خسته نشوید. حقیقتش این است که بنده مصلحت مى‌دانم خودم را خسته نکنم، تا بعد بتوانم کارهاى دیگر را انجام دهم. اما وقتى انسان در جمعى مثل جمع شما مى‌نشیند، اتّساع زبان پیدا مى‌کند و احساس خستگى نمى‌کند. امیدواریم خداوند همه‌ى شما را موفّق بدارد. خداوند روح امام را با انبیا و اولیا، محشور فرماید. خداوند این راه روشن را که در پیش پاى ملت ایران گذاشته شده است، به توفیق خود، راه همیشگى این ملت قرار دهد. خداوند ما را در خدمت انقلاب، در خدمت اسلام و در خدمت ارزشهاى اسلامى زنده بدارد و در همین راه ما را بمیراند. پروردگارا! مرگ ما را به شهادت در راه خودت قرار بده. درجات شهیدان ما را روزبه‌روز عالى‌تر فرما. جانبازان ما را از قِبَل خود، اجر وافر عنایت فرما؛ به آنها سلامتى کامل عنایت فرما. پروردگارا! کسانى که در این راه زحمتى کشیدند، مدّتها در اسارت بودند، آزاد شدند یا هنوز آزاد نشده‌اند، یا مفقود الجسد هستند، مفقودالاثر هستند، از آنها کسى خبر ندارد؛ اجر همه‌ى آنها را در اعلا دواوین خود بنویس. به خانواده‌هاى آنها اجر بده و صبر عنایت کن. مفقودان و اسرا را زودتر رها و آزاد فرما. امور مسلمانان را اصلاح فرما. حاجات مسلمانان را برآورده فرما. کشورهاى اسلامى را از چنگال اجانب و از چنگال امریکا نجات بده. رؤساى کشورهاى اسلامى را از خواب غفلت بیدار کن و از منجلاب شهوات بیرون بکش. پروردگارا! به محمّد و آل محمّد، امریکا و بقیه‌ى ایادى و اقطاب استکبار را آن چنان که شایسته‌ى اقتدار و عزّت خودِ توست، منکوب و مقهور فرما. لذّت قهر و غلبه بر آنها را به ملت ایران بچشان. همچنان که شوروى را متلاشى کردى، بقیه‌ى اقطاب استکبار را هم متلاشى فرما. پروردگارا! کسانى را که در این راه زندگى کردند و در این راه به لقاى تو پیوستند، مشمول رحمت و برکات خودت قرار بده. کارها و تلاشهایى را که مى‌شود، به لطف و کرمت قبول فرما. والسّلام علیکم و رحمةاللَّه و برکاته

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11257
زمان انتشار: 28 سپتامبر 2019
| | |
دفاع مقدس

دفاع مقدس

فیلم

1 - دفاع مقدس

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11256
زمان انتشار: 28 سپتامبر 2019
|
اربعین یک امتحان مهم از ما، برای یاری امام‌زمان(ع) است

اربعین یک امتحان مهم از ما، برای یاری امام‌زمان(ع) است

پیشنهاد علیرضا پناهیان برای حضور گسترده در پیاده‌روی اربعین هرکسی نمی‌تواند اربعین برود، یک نفر را جای خودش بفرستد. اربعین یک امتحان مهم از ما، برای یاری امام‌زمان(ع) است  تجمع عاشقان اربعین - ۲۸شهریور احتمال دارد اربعین یک امتحانِ بی سر و صدا اما بسیار مهم باشد از ما (یعنی کسانی که در این عصر زندگی می‌کنیم) برای یاری حضرت ولی‌عصر(ع)! حضور در اربعین واجب نیست، کمک‌کردن به اربعین هم واجب نیست، اما چه‌بسا کوتاهی‌های ما را در قبال اربعین، فردا به رخ ما بکشند؛ فردای پس از ظهور و فردای قیامت! مثلاً بگویند: مگر تو ندیدی که موقع نصرت دین خدا با اربعین بود و می‌توانستی اربعین را جهانی‌تر بکنی؛ چرا در خانه نشستی؟ چرا مرخصی نگرفتی؟ چرا اگر خودت نمی‌توانستی بروی، یک یا دو نفر را جای خودت راه نینداختی که بروند؟ درحالی‌که رسم بوده حتی امام معصوم، گاهی به‌جای خودش، زائر به کربلا می‌فرستاده است!  اگر بپرسند: چرا هیچ قدمی برای حسین(ع) بر نداشتی؟ شما چه جوابی دارید؟ اگر این‌طور جواب بدهید و بگویید: «خُب بر من که واجب نبود!» به تو خواهند گفت: شب عاشورا هم امام‌حسین(ع) به همه‌ی یارانش فرمود که واجب نیست اینجا بمانید، بلند شوید بروید، چرا کسی نرفت؟ چرا اصرار کردند که ما می‌‌خواهیم پیش‌مرگ تو بشویم! تو کِی می‌خواهی خودت را به جهان نشان بدهی؟ تو کیِ می‌خواهی خودت را به امام زمان نشان بدهی؟ تو کِی می‌خواهی خودت را به حسینِ زمان نشان بدهی و بگویی «وَ نُصرَتی لَکُم مُعدَّة»  پیشنهاد بنده این است: برای اینکه در این امتحان، روسفید باشیم هرکسی که نمی‌تواند اربعین برود، یک نفر را به‌جای خودش بفرستد، اگر این فرد، هزینه‌ی سفر اربعین را نداشته باشد- و شما هزینه‌اش را بدهید- در این‌صورت کسی که جز با دارایی شما نمی‌توانست به کربلا برود، با کمک شما می‌رود و این چند جور ثواب دارد. بعضی از جوان‌ها ممکن است انگیزه‌شان برای اربعین کم باشد- که البته کم پیدا می‌شود - اما وقتی ببیند یک بانی پیدا شده که دارد او را می‌فرستد، به کربلا می‌رود و بعد آنجا تحول پیدا می‌کند. کم نبوده‌اند کسانی که بی‌نماز یا کم‌حجاب بودند اما به کربلا رفتند و بازگشتند و بهترین‌ها شده‌اند و تحول پیدا کرده‌اند؛ چون آنجا به زیارت سیدالشهداء(ع) خواهند رفت!

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ، ،

Top
برای عضویت در خبرنامه پست الکترونیکی خود را وارد کنید

خبرنامه سایت منتظران منجی

Stay informed on our latest news!

اشتراک در خبرنامه سایت منتظران منجی feed