www.montazer.ir
دوشنبه 22 ژوئن 2026
شناسه مطلب: 11352
زمان انتشار: 20 نوامبر 2019
| |
تمثل و تجسم برزخی عقاید و افکار

غضب، جلسه 10، 76/03/18

تمثل و تجسم برزخی عقاید و افکار

جلسه قبل درباره تجسم برزخی اخلاق و اوصاف صحبت کردیم و گفتیم اوصاف و اخلاق رذیله به صورت های زشت و گاه حیوانی مرکب در برزخ تمثل پیدا می‌کند. این جلسه راجع به تمثل برزخی عقاید و افکار خواهیم گفت.

«عقاید و افکار اساسی و ریشه‌دار انسان نیز در عالم برزخ با صور مثالی و برزخی مختلف و متناسب متمثل می‌شود. چه عقاید حَقه و افکار صحیح و چه عقاید باطله و افکار ناصحیح[1].» آیت الله شجاعی روی کلمه «اساسی و ریشه‌دار» تأکید دارد. قبلاً هم در جلد یک کتاب ایشان، در مورد ریشه‌دار بودن، یعنی تمثل نه فقط عقاید و افکار، بلکه چیزهایی که کلاً در انسان ریشه‌دار است و به صورت اساسی در آمده، یعنی جزء شاکله شده و همینها تعیین‌کننده هستند، صحبت کردیم و گفتیم: «كُلٌّ یَعْمَلُ عَلى‏ شاكِلَتِهِ» در واقع مولد و موتور حرکت عوامل اصلی و اساسی هستند که باعث عمل می‌شوند و چیزهای دیگر را می‌سازند. «هر عقیده‌ای و هر فکری که در زندگی دنیوی در درون انسان و در روح او وجود داشته و یک عقیده و فکر ثابت و ریشه‌دار بوده، به نحوی که جزئی از عالم درونی وی محسوب گشته و هدایت‌کننده اعمال و حرکات او می‌باشد، چه حق باشد و چه باطل، چه صحیح باشد و چه ناصحیح، بعد از مرگ و در عالم برزخ که هنگام ظهور و صورت پیدا کردن عالم درونی و خصوصیات درونی است به ظهور می‌رسد و صورت پیدا می‌کند. آن هم صورت متناسب به خود. پس آنچه که منشأ اثر است در ما، فکرهایی که ما را به اعمال وادار می‌کند، چه اعمال بد و چه اعمال خوب وادار می‌کند، آنها هستند که ثابت شدند و متمثل خواهند شد. احکام و سنن خاص برزخی برای هر عقیده و هر فکری صورت مخصوصی می‌بخشد و هر عقیده و هر فکری را به صورت خاصی در می‌آورد.» این یک سطر، سطر خیلی مهمی است. در بحث نسبت[2] گفتیم، ما یک شرایط زیستی ثابت داریم که باید خود را با آن شرایط زیستی ثابت تطبیق بدهیم و هم‌سنخ بشویم. وقتی ما وارد آنجا می‌شویم، آنچه که روی ما عمل می‌کند و برای ما تعیین سرنوشت می‌کند و ما را ارزیابی می‌کند و به یک جریان برزخی اعم از خوب یا بد می‌سپارد، شرایط زیستی ثابت آنجاست. یعنی آنها هستند که روی عقاید، اعمال، افکار، اخلاق و عادات ما کار می‌کنند و تعیین کننده اند. مثل یک دستگاه ثابتی است که ارزیابی می‌کند و نمره می‌دهد. تولد کودک، یک شرایط زیستی ثابتی دارد در طبیعت و آن شرایط زیستی ثابت است که تولدها را به 5 نوع تقسیم می‌کند. این دیگر دست ما نیست، یعنی منظور من در مورد بچه است. یعنی بچه هر طور متولد بشود شده، ولی وقتی که به دنیا می‌آید، شرایط زیستی ثابت خارج از رحم، یعنی دنیا تعیین‌کننده است. دنیا تعیین می‌کند که تولد سالم است یا سالم نیست. یا قوی، ضعیف یا ناقص است. بچه کار خودش را در رحم دارد می‌کند و سیر خودش را طی می‌کند، هر چه که می‌خواهد باشد. هر سیری که بکند و متولد بشود، بالأخره شرایط زیستی ثابت دنیا او را ارزیابی خواهد کرد و او را در یکی از این پنج نوع تعیین می‌کند. آنوقت هر یک هم مراتب بسیاری دارد. یعنی به تعداد آدمها ما مراتب داریم. وضعیت ما هم آنطرف همینطور است. ما در دنیا سیرمان را داریم انجام می‌دهیم. ارتباطاتی که داریم، زندگی که داریم، رفت و آمدها، برو و بیاها، عقاید، افکار، اخلاق، عادات و اعمالی که داریم انجام می‌دهیم، به اختیار انجام می‌دهیم. بعد از اینکه متولد شدیم به آن سمت، آن شرایط زیستی که اینجا نویسنده محترم از آن شرایط زیستی به عنوان «احکام و سنن خاص» تعبیر کرده اند، تعیین کننده خواهد بود. شرایط خاص برزخی، به هر عقیده ای، صورت مخصوصی می‌دهد می‌فرمایند: «احکام و سنن خاص برزخی برای هر عقیده و هر فکری صورت مخصوصی می‌بخشد و هر عقیده و هر فکری را به صورت خاصی در می‌آورد.» ما که متولد شدیم آن احکام و سنن خاص می‌آیند و تمام اخلاق، افکار، عادات، خلقیات و اعمال ما را صورت خاص می‌دهند، یعنی تعیین می‌کنند که این چه کسی است، چه چیزی است، چه کاره است، کجا قرار می‌گیرد، مرتبه‌اش چه است، و چه سرنوشتی خواهد داشت و چه آینده‌ای خواهد داشت و نه تنها به خود آن صورت مخصوصی می‌بخشد بلکه به روابط آن با عقاید و افکار دیگر و به روابط آن با اخلاق و اوصاف و نیز به روابط آن با اعمال هم صورتهای مخصوص می‌بخشد.» در بحث ارتباط ها قبلاً گفتیم که شاکله، مجموعه‌ای است از اعمال، اخلاق، افکار، عقاید و عادات. «كُلٌّ یَعْمَلُ عَلى‏ شاكِلَتِهِ» یعنی افراد براساس همه این چیزهایی که دارند و از جاهای مختلف اینها را می‌گیرند، به صورت قوی، ضعیف، خوب و بد، نهایتاً در درون ما به یک تعادلی می‌رسند و یک شخصیت ثابتی را برای ما می‌سازند. منظور از شخصیت ثابت یعنی کسی که عملش با افکارش بی‌ارتباط نیست. فکرش عمل می‌سازد. خود عملش مجدداً فکر می‌سازد و از اخلاقش عمل ایجاد می‌شود. اینها با هم ارتباط دارند و اینها هستند که در عالم و احکام و سنن خاص و معنادار برزخ ، هر کدام برایش خداوند شکل و صورت و قانون خاصی را قرار داده و آنجا معنا پیدا می‌کند. «شما اگر در همین زندگی دنیوی به بررسی عالم درون خویش بپردازید خواهید دید که عقاید و افکار درونی شما با یکدیگر و با اخلاق و اوصاف شما و نیز با اعمال و حرکات شما در ارتباط هستند. و هر عقیده و هر فکری از طرفی با عقاید و افکار دیگر شما ارتباط دارد و از طرفی با تک‌تک اخلاق و اوصاف شما در ارتباط است و از طرف دیگر با تک‌تک اعمال شما مرتبط است و خواهید دید این ارتباط یا رابطه در هر موردی نحوه خاصی دارد باز خواهید دید که هم خود هر عقیده و هر فکری یک واقعیت عینی است در درون شما.» آزادی عقیده یا آزادی فکر؟ در اسلام آزادی عقیده وجود ندارد. بعضیها آزادی فکر را با آزادی عقیده اشتباه گرفته اند. ما در اسلام آزادی فکر داریم. « فَبَشِّرْ عِبَادِ؛ الَّذِینَ یَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَیَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ[3] = پس بشارت ده به آن بندگان من كه به سخن گوش فرامى‏ دهند و بهترین آن را پیروى مى كنند.» می فرماید همه اقوال را می‌شنوند و سپس فکر می‌کنند و انتخاب می‌کنند. اینکه ما در آراء و عقاید مختلف فکر بکنیم، عیبی ندارد. اما اینکه عقیده های مختلف بخواهیم داشته باشیم نه، هر عقیده‌ای را اسلام نمی‌پذیرد. پس این همه بحث امر به معروف، نهی از منکر، موعظه، استفاده از برهان برای چیست؟ قرآن می فرماید: «ادْعُ إِلَى سَبِیلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَجَادِلْهُمْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ[4]= با حكمت و اندرز نیكو به راه پروردگارت دعوت كن و با آنان به [شیوه‏ اى] كه نیكوتر است مجادله نماى.» بحث شمشیر، جهاد و همه اینها یعنی اینکه ما تحمل هر عقیده‌ای را نداریم. یعنی هر عقیده‌ای برازنده انسان نیست. چیزی که الان در دنیا به حد وحشتناکی مد شده و جا افتاده، حتی در طبقه مسلمان، مسلمانهایی که از اسلام خودشان آگاهی زیادی ندارند؛ این است که ما آزاد هستیم که هر عقیده‌ای داشته باشیم. تا به جوان مسلمان می گویی این چه ظاهری است که داری؟ این چه سبک زندگی است که داری؟ می‌گوید به عقاید افراد احترام بگذارید. در حالی که هر عقیده ای قابل احترام نیست. آیا هر عقیده ای قابل احترام است؟ به جوان مسلمانی که ظاهر درستی نداشت، گفتم این ظاهر شما درست نیست. گفت: شما چرا به عقاید آدمها احترام نمی گذارید؟ گفتم: برای اینکه این عقیده اصلاً قابل احترام نیست. عقیده ای قابل احترام است که با فطرت و مصلحت انسان و سعادت انسان سازگاری داشته باشد. امروزه مد شده، تا حرف بزنید، می‌گویند: «هر کسی عقیده‌ای دارد، احترام بگذارید. شما می‌خواهید عقایدتان را به دیگران تحمیل کنید.» یعنی زود می‌روند روی کلماتی که معنای واقعی خود را از دست داده اند. به قول حضرت امام (سلام‌الله‌علیه) فرمود: واژه‌ها در زمان ما معنای خودشان را از دست داده‌اند. مثل حقوق بشر، آزادی و... . همان نقشه‌ای که شیطان ریخته که الان پیروان و تابعینش در کشورهای غربی و آمریکا دارند اجرا می‌کنند. از کلمات خوب و مقدس مثل آزادی، حقوق بشر، عدالت، دموکراسی و... - دموکراسی به همان معنای خوبی که خودشان از آن تعبیر می‌کنند- برای اهداف پلید خودشان استفاده می‌کنند. همه آنچه که شیطان به اذناب خودش تلقین کرده و یاد داده، می‌بینید که در شیطانکها و در افرادی که می‌خواهند طریق هدایت را نروند، وجود دارد و سریع شما را متهم می‌کنند به اینکه شما می‌خواهید عقایدتان را به دیگران تحمیل کنید. شما تحمل عقیده دیگران را ندارید. شما آدمهایی هستید که اهل تضارب آراء نیستید. باید تضارب آراء بشود. باید بنشینیم حرف بزنیم. حرف بزنیم یعنی چه؟ اسلام آنقدر بیچاره و بدبخت نشده که الان با عقل چهار نفر مثل ما نیاز به تضارب آراء داشته باشد که بنشینیم و حرف بزنیم که بالأخره این که اسلام گفته نباید در جامعه یا در فرد باشد. بهتر است باشد یا نباشد. وحی خداوند، تضارب آراء نیاز ندارد خداوند وحی فرموده که این چیزها برای یک فرد یا جامعه برازنده نیست. ما چه تضارب آرائی با دیگران داریم؟ این را باید برای مردم جا بیاندازیم که حرف، حرف خداست. خدا گفته باید گوش کنیم. بعد هم راجع به خود احکام هم هر کدام جایگاه و فلسفه و حکمت و اثر خاصی دارد باید بحث شود. جدای از اثرات اجتماعی، هر عقیده‌ای باید بررسی شود که این عقیده اثر اجتماعی و مفاسد و تبعات سوء دارد یانه. ما به هزار و یک دلیل نمی‌توانیم این عقاید را بپذیریم. یا خانمی با وضع حجاب ناجور، مبتذل، مستهجن و تحریک‌کننده بگوید که شما چرا به عقاید ما احترام نمی‌گذارید؟ این تبعات دارد. به هر حال ما با این مشکل روبرو هستیم. شیطان تلقین می‌کند و خیلی وقتها حرفهایش را از دهان مقدسین می‌زند. «در حقیقت خواهید دید هر عقیده و هر فکری با رابطه‌های مخصوص خود، جزئی از عالم درونی شما و قسمتی از آن می‌باشد.» همین جمله ای که خواندیم، فوق‌العاده بحث طولانی دارد. مثلاً یک شخصیت خوب اشتباهاً دچار سراب شده، یک فکر باطل دارد و همان یک فکر باطل می‌بینید که سرعت او را می‌گیرد و چون شخصیت خوب و منشأ اثر هم هست، یک فکر اشتباهش هم می‌تواند به اندازه صدها فکر اشتباه دیگران که در این موقعیت نیستند، خطرناک بوده و اثر منفی داشته باشد.خوش به حال کسی که با معصومین علیهم‌السلام و قرآن انس دارد. یکی یکی فکرهایش را دائم با معصومین و قرآن مقایسه می‌کند. کسی که بگوید من هم در کنار حرف قرآن و حرف معصومین علیهم‌السلام حرف دارم، این یعنی مرض. آنها اوج و معدن علم و معدن حکمت هستند. در مورد آنها آمده که: «إِنْ ذُكِرَ الْخَیْرُ كُنْتُمْ أَوَّلَهُ وَ أَصْلَهُ وَ فَرْعَهُ وَ مَعْدِنَهُ= هر جا خیر بیاید، شما اصل و فرع و منبع و معدن آن هستید.» وقتی همه چیز دست آنهاست، من باید خودم را با اهل بیت(ع) تنظیم کنم. مشکلی که سر راه ما می‌آید، برای این است که ما کامل تابع نیستیم. برای همین هم ما در نماز دائماً «اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِیمَ» می‌گوییم تا دائم در این صراط مستقیم باشیم. ناخالصی و فکرهای غلط در مسائل زندگی، برای ما مشکل‌ساز می‌شود و اینگونه هم نیست که وقتی مشکل ساز شد، فقط مشکل برای ما درست شود. به خصوص اگر موقعیت افراد، موقعیت ویژه‌ای باشد، این افکار غلط، منشأ مفاسد زیادی خواهد شد. مثل روحانیون متدین، شیعه، عالم، دانشمند که علاقه‌مند به اسلام هستند، می‌خواهند واقعاً کار کنند ومغرض و دشمن امام زمان نیستند، ولی امام (رحمه‌الله‌علیه) از آنها به مارهای خوش خط و خال و آخوندهای احمق و بیسواد تعبیر می‌کند و می‌گوید خون دلی که پدر پیرتان از این طایفه خورده، از هیچ طایفه‌ای نخورده. برای اینکه آنها جایگاه مقدسی را گرفتند، لباس مقدسی پوشیدند، ولی فکرشان فکرهای منطبق با اسلام نیست. حتی ممکن است فکر اسلامی باشد، اما فکر اسلامی منطبق با زمان نباشد. خواستم با این توضیح، مهم بودن این یک خط را بیان کنم که فرمودند هر عقیده و فکری با رابطه های مخصوص خودش جزئی از عالم درونی ما است. برای افراد غیر مسلمان یا تازه مسلمان این کار شاید خیلی راحت‌تر صورت بگیرد. چون ادعایی ندارند. می‌گویند ما نمی‌دانستیم، یک عمر در جهالت بودیم. الان فهمیدیم که اشتباه می‌کردیم. ولی سابقه‌دارها به افکاری به عنوان افکار مقدس انس گرفته اند که تحمل خلاف آن برایشان سخت است و نمی‌توانند آنها را راحت کنار بگذارند. امکان ندارد، عقیده ای ریشه ای شود و تمثل پیدا نکند «وقتی عالم درونی شما و به عبارتی درون شما با همه آنچه در آن هست، تمثل می‌یابد و صورت پیدا می‌کند و ظاهر می‌گردد، هر عقیده و هر فکر با رابطه‌های خود نیز تمثل یافته و صورت پیدا نموده و ظاهر می‌شود. زیرا که جزئی از عالم درونی شما و قسمتی از آن است.» اگر فکر و عقیده، اساسی و ریشه‌ای شد و وارد عالم روابط بین اخلاق، آداب، اوصاف، عقاید، اعمال شد، یعنی در این چرخه وارد شد و نقش بازی کرد، نمی‌شود تمثل پیدا نکند. نمی‌شود در یک عالم دقیقی که روی لحظه به لحظه حرف‌ها و افکار شما حساب باز کرده و برایش قانون و جزا دارد چیزی نادیده گرفته شود. به محض این که چیزی جزء فکر و عالم درونی شد، آنجا یک نمودی خواهد داشت و تمثل پیدا خواهد کرد. «تمثل و تجسم عقاید و افکار از روایات وارده از حضرات معصومین صلوات الله علیهم اجمعین استفاده می‌شود. روایات وارده به این حقیقت اشاره می‌کند که عقاید و افکار چه حق و چه باطل در قبر و برزخ برای انسان متمثل می‌شوند. در بعضی از روایات با صراحت به تمثل مجموع عقاید و آراء حقه با صورت واحد برزخی و نیز به تمثل مجموعه عقاید و آراء باطله با صورت واحد برزخی اشاره شده است. از اشارات بعضی دیگر از روایات این چنین برمی‌آید که علاوه بر تمثل مجموع با صورت واحده هر یک از عقاید و افکار نیز با صورت مخصوصی متمثل می‌شوند و همچنین رابطه‌ها و ارتباطات هر یک هم تمثل می‌یابند و همه عقاید و افکار با روابط و ارتباطاتی که دارند به صورت نعمتها یا عذابهای برزخی در می‌آیند. تذکر این نکته لازم است که استفاده این معانی از اشارات موجود در روایات موقوف به دقت عمیق و تأمل دقیق است بعضی از روایات وارده در باب تمثل عقاید و افکار را در مباحث بعدی می‌آوریم.» خدا رحمت کند مرحوم آقا نجفی قوچانی را که در کتاب شان به نام «سیاحت غرب» خوب توانسته اند این مسأله ارتباط بین عقاید، اعمال و تمثلات شان را بیان کند. برای فهم بهتر این قسمت، بهتر است این کتاب مطالعه شود. همه عقاید حقه که متعدد به نظر می‌رسند، به یک ریشه برمی‌گردند «تمثل برزخی مجموع عقاید با صورت زیبا یا با صورت زشت: عقاید حقه، گرچه به یک نظر عقاید متعدد حقه است. ولی به نظر دیگر یکی بیش نیست. حق و حقیقت به یک اعتبار و به یک لحاظ یکی بوده و جلوات آن متعدد است. داشتن عقاید حقه داشتن حق و رسیدن به حق و حقیقت در جلوات مختلف و متنوع است. همچنین عقاید باطله نیز به یک لحاظ عقاید متعدد باطله است ولکن به لحاظ دیگر، باطل هم یکی است و عقاید باطله جلوات مختلف و متنوع آن می‌باشد.» این چند سطری که ایشان فرمودند، خیلی کلام دقیق و مهم و عزیز است و از آن بر می‌آید که هر دو دیدگاه صحیح می‌باشد. در قرآن و روایات هم اینگونه آمده است. گاهی در آیات و روایات در مورد تک‌تک خطیئات و مشکلات و گناهان و لغزشهای انسان به صورت منفرد بحث شده است. بعضی جاها همه‌ی لغزشها و رذایل را به یک رذیله نسبت داده اند. از یک جنبه، تک‌تک رذایل و فضایل، جایگاه مخصوص به خودشان را دارند و معانی مخصوصی دارند. اما گاهی وقتها نه. عقاید حقه به یک حقیقت برمی‌گردد. یعنی شخص کافی است به یک حقیقت و به یک عقیده اصل و ریشه‌دار حق، اعتقاد پیدا کند، آن عقیده سایر عقاید را درست می‌کند و به حق تبدیل می‌کند و به حق نزدیک می‌کند. آیا اعتقاد به یک «حقِ» اصیل، همه عقاید را درست می‌کند؟ حال سؤال این است، آیا واقعاً این در عالم خارج ممکن است که اگر شخصی به یک حقی که ریشه‌ای و اصیل است اعتقاد پیدا کرد، سایر عقایدش هم درست می‌شود یا نه؟ این هم مثل خود بحث دو جنبه‌ای است. گاهی می‌شود و گاهی نمی‌شود. به یک عواملی بستگی دارد. ولی آنچه که حق است این است که واقعاً حق یکی است و سایر عقاید حقه از یک عقیده حق ناشی می‌شود و باطل هم یکی است و سایر باطل و عقاید باطل از یک جا ناشی می‌شود. برای همین از اینجا یک نتیجه خیلی لطیف و ظریفی در بحث خودسازی و تربیت می‌گیریم و آن این است که در خودسازی و تربیت، گاهی شما می‌خواهید مشکلات شخص را حل کنید، با مشکلاتش سر و کله می‌زنید تا آن را حل کنید. یا اینکه شما مستقیم می‌روید سراغ اعتقاد اصلی و آن را دستکاری و تنظیم می‌کنید. می‌بینید که بقیه مشکلات خود به خود درست شدند؛ حتی به مرور زمان و علت طرح این سؤال هم بر می‌گردد به مروز زمان. پس یکی از ریشه‌های مهم در شدن افراد، مسأله زمان است. ائمه علیهم‌السلام به ما گفتند که آن اصل باید درست بشود. اگر اصل درست بشود، فروعات هم درست می‌شوند، حتی با گذشت زمان و حوصله. در مورد باطل هم همینطور است. باطل یک ریشه دارد که سراغ انسان می‌آید. آن که سراغ انسان آمد، سایر تفکرات، اخلاق، آداب، عادات و اعمال باطل از آن ناشی خواهد شد. ولی بعد آنقدر کثیر می‌شود که ما فکر می‌کنیم اینها هر کدام برای خود، استقلال به ذات دارند. آن چیز مهمی که در مکاتب مختلف بشری و فلسفه های مختلف از آن یاد نشده و وجود ندارد، جایگاه عقیده حق در میان آنهاست. مثال: بسیجی های خودمان یادتان هست. به قول امام ره صدساله را یک شبه طی کردند. آیا اینها در مورد تک‌تک اخلاق و آداب و عقایدشان تحت آموزش بودند؟ امام تک تک اینها را آموزش داد؟ نه. چه چیزی درست شد که یکدفعه همه چیزهای یک بسیجی درست شد؟چه کسی آمد به بسیجی یاد داد که تو عبادت کن، نماز شب بخوان، گریه کن و انس بگیر؟ چه کسی آمد به بچه بسیجی یاد داد که از دشمن نترس، صف شکن باش، خط شکن باش؟ یکدفعه یک چیزی به نام ترس از مرگ به صورت کلی از جبهه‌ها ریشه‌کن شد. روزانه در دنیا هزاران ساعت وقت مشاوره و روانشناسان و روانپزشکان و مردم را همین مسئله «ترس از مرگ» می‌گیرد. اما چطور شد یک دفعه ترس از مرگ، در بین چند میلیون نفر از بین رفت؟ و همه مردم گفتند که ما عاشق شهادت هستیم و از مرگ نمی‌ترسیم؟ یکدفعه جوانان می‌آمدند گریه می‌کردند که چرا شهید نشدند. گریه می‌کردند که امام دعا کند اینها به شهادت برسند. چه چیزی یکدفعه درست شد که اینها همه تنظیم شد؟ آیا به بسیجیها بحث نگاه به نامحرم و اثرات آن را یاد دادند، که وقتی در اسارت بودند اگر یک زن بی حجاب می‌دیدند، نگاه نمی‌کردند؟ چه شد که در بحث نگاه، خودش فهمید که نباید نگاه کند؟ این خیلی ظرافت دارد. اگر کسی این فرمولها در دستش باشد، در مسائل تربیتی موفق است. ائمه (سلام الله علیه اجمعین) چه کار کردند؟ آنها دست روی چه چیزی گذاشتند؟ شما نگاه کنید پیغمبر (ص) در شرایط بد عربستان یک نفره قیام کرد. حالا بنشین و دو دوتا چهارتای عقلی کن و بگو که این نمی‌شود. چگونه یک نفر می تواند در فاصله 23 سال یک تمدن عظیم را ایجاد کند؟ چطور یک نفره کارش را شروع کرد و در عرض 50 سال، نصف دنیا را مسلمانها گرفتند؟ اینها خیلی مهم است که ما باید به آن فکر کنیم. کسانی که در مسائل فرهنگی تا چند مورد بدحجاب می بینند، حرص و جوش می‌خورند، زده می‌شوند و می‌گویند:«همه جامعه را فساد گرفته، نمی‌شود کار فرهنگی کرد. مردم دیگر از دست رفتند، زود ناامید می‌شوند.» اینها جزئی‌نگر هستند. یعنی برای هر باطلی استقلال بذات دیده و همه آنها را مستقل می‌بینند. اما بزرگان ما این کار را نمی‌کردند. «از همین نظر که مجموع عقاید حقه انسان در حقیقت یکی بیش نیست، همه آنها در عالم برزخ با صورت واحد و در عین حال بسیار زیبا و جذاب و ابتهاج‌آوری متمثل می‌شوند. باز از همین نظر که مجموع عقاید باطل انسان در حقیقت یکی بیش نیست همه آنها در عالم برزخ با صورت واحد و در عین حال بسیار زشت و نفرت‌آور تمثل می‌یابند. اگر به جان مسأله توجه داشته باشیم باید گفت که حق و حقیقت با صورت زیبا متمثل می‌گردد و باطل نیز با صورت قبیحی تمثل پیدا می‌کند. چه چیزی زیباتر از حق و حقیقت و چه چیزی زشت‌تر از باطل می‌تواند باشد؟» ع ل  189 غضب/ عقاید حقه/ عقاید باطله [1] . کتاب «معاد»، آیت الله شجاعی، ص 77. [2] . بحث نسبت: نسبت رحم مادر به دنیا مثل نسبت دنیاست به آخرت. [3] . سوره زمر/17 و 18. [4] . سوره نحل/125. مباحث غضب در قالب سی و دی و کتاب کار

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11344
زمان انتشار: 25 نوامبر 2019
| |
انسان، تمام اسماء و صفات حق تعالی را دارد

شرح زیارت عاشورا، جلسه 36، 1381/02/17

انسان، تمام اسماء و صفات حق تعالی را دارد

انسان به تعابیر مختلف، اسامی مختلف دارد؛ اما حقیقتاً یک موجود است. خداوند تبارک و تعالی در اولین تجلی خودش، موجودی را خلق کرد که از هر حیث، کاملاً شبیه خودش است. انسان، تمام اسماء و صفات حق تعالی را دارد. همانطور که در زیارت رجبیه می خوانیم، هیچ فرقی بین او و خداوند تبارک و تعالی، وجود ندارد. جز این که او مخلوق خداوند است. اما از جهت بزرگی و علم و کمالات دیگر، خداوند او را در عالی ترین وضعیت خلق کرده است.

از این نظرکه اولین موجودی است که خداوند آن را به وجود آورده و اولین چیزی است که از خداوند صادر شده، به آن «صادر اول یا صادر نخستین» می گویند. همچنین از این نظرکه خداوند از این موجود که کامل ترین موجود و مخلوق خداست، سایر موجودات را خلق کرده و سایر موجودات، جلوه های تجلی این موجود با عظمت هستند، در قرآن به آن «مثل اعلی» می گویند. یعنی عالی ترین نمونه از میان مخلوقات است. از آن نظر که این موجود اعلی، تدبیر امور سایر موجودات بعد از خودش را به عهده می گیرد، به آن «عقل» می گویند. البته کسانی هم که به عقل اول تا دهم، یعنی «عقل عشر» معتقد هستند، یک عقل را به عنوان عقل اول، قبول دارند. خداوند در قرآن به مخلوقات خودش، لفظ «کلمه» را اطلاق کرده است. چون کلمات به وسیلة قلم، نوشته می شود، اسم دیگر انسان «قلم» است. تجلی انسان در یک حقیقت انسانی است که نامش نور محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) است. پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) در احادیثی فرموده اند: «أَوَّلُ مَا خَلَقَ اللَهُ نُورِى[1]= نخستین چیزى را كه خدا آفرید، نور من بوده است.» «إنَّ أَوَّلَ مَا خَلَقَ اللَهُ الْقَلَم[2]= نخستین چیزی که خداوند خلق کرد، قلم است.» «اوَّلَ مَا خَلَقَ اللَهُ الْعَقْلُ = [3]نخستین چیزى كه خداوند خلق نموده است، عقل است.» یک حقیقت واحد از خداوند تبارک و تعالی صادر شده که از جهات مختلف، اسامی مختلف دارد. این حقیقت، حیات موجودات را تضمین می کند و موجودات در حیات خودشان، وابسته به او هستند. حتی همة فرشته ها و غیر فرشته ها وابسته به او هستند. این وابستگی را نیز، قرآن بیان می فرماید. از این جهت که سایر موجودات، حیات شان به او وابسته است، اسمش «روح» است. روح، حقیقت انسانی انسان و عامل حیات است. قرآن می فرماید: «تَنَزَّلُ الْمَلَائِكَةُ وَالرُّوحُ فِیهَا بِإِذْنِ رَبِّهِمْ مِنْ كُلِّ أَمْرٍ[4] = در این شب، فرشتگان و روح یعنی جبرئیل، به اذن خدا، بر مقام ولایت نبی و امام عصر(علیه السلام) از هر فرمان و دستور الهی نازل می‌شوند و سرنوشت و مقدرات خلق را نازل می‌گردانند.» یعنی روح، عامل قوام و حیات همة فرشته هاست. نزول شان هم وابسته به روح، یعنی وابسته به این حقیقت است. حقیقت انسان، عشق به خداست  امام خمینی(رحمت الله علیه) فرمودند: حتی رئیس جمهور آمریکا هم عاشق خداست. عاشق حقیقت خودش است، ولی نمی داند. یعنی همة انسان ها عاشق خدا هستند و می خواهند به او برسند. خداوند تبارک و تعالی درمورد انسان، فرمودند: من از روح خودم در انسان دمیدم. یعنی موجودی که از حقیقت فرشته ها هم بالاتر است. حیوانات، فرشته ها و همة موجودات، حیات شان را از همان حقیقت اولیه دارند. همه از آن جنس هستند. انسان هم از آن حقیقت است. از یک جنس عالی و اعلی که با او به طبیعت آمده است. هدف خلقتش هم این است که شبیه خداوند تبارک و تعالی شود و به آن حقیقت اولیه که سعادت و بهجت و سرور محض و ابدی است، برگردد. در خلقت انسان، ابتدا نطفة او بسته می شود و به صورت سلول تخم در رحم مادر، به حالت جمادی قرار می گیرد. بعد در تکثیر و رشد، جنبة گیاهی پیدا می کند. زمینة حیوانی او نیز، آرام آرام پیدا می شود وروح دار می شود. این روح که در انسان دمیده می شود، از همان «نفخه» است. هر چقدر انسان بعد از تولد، در محیط مناسب تری نسبت به حقیقت اولیه خودش قرار بگیرد و تربیت شود، بیشتر خدا را می طلبد. همچنین آن تابش در او بیشتر شده و آرام آرام روح انسانی تجلی پیدا می کند. قوة «فوق عقلش» فعال شده و آرام آرام بی نهایت را می طلبد و رابطة خودش را با خدا پیدا کرده و می خواهد به سمت حقیقت اولیة خودش برگردد. چون قبلاً در یک وضعیت بی نهایت و مطلقی قرار داشته که از تمام موجودات عالم، حتی از فرشته ها نیز، والاتر و برتر بوده است.  قبل از این که ما به این جا بیاییم، به صورت آدم نبودیم. همه یک حقیقت و یک روح بودیم. همانطور که قرآن فرموده: «هُوَ الَّذِی خَلَقَكُمْ مِنْ نَفْسٍ وَاحِدَةٍ[5] = اوست خدایی که همه شما را از یک تن بیافرید.» برای همین، شبیه هم هستیم. اگر خصوصیاتی داریم، آن را از محیط اجتماع و طبیعت گرفته ایم و ژنتیک و ارث از پدر و مادر هم باعث شده که قیافة ما کمی با هم فرق کند. وقتی به اینجا آمدیم، با اختیار آمدیم. پس راه هر کس با دیگری فرق می کند و اختیار دارد و می تواند خودش را به آن مسیر اولیه برگرداند یا برنگرداند. ولی ما به عنوان یک انسان مختار و عاقل موظف هستیم، این صورت اصلی انسانی که خداوند تبارک و تعالی به عنوان عهد و امانت به ما داده و در قرآن هم از آن با عنوان «نفخه» یاد کرده، را به جایی که بودیم برگردانیم و سالم تحویل خداوند بدهیم. چه عواملی سلامت قلب را به خطر می اندازد؟ انسان سفر کرده و از حقیقت اولیه، به طبیعت آمده است. در این طبیعت، اولاً عوامل بیماری را دارد. ثانیاً، شیطان و عواملی هم او را تهدید می کنند. قرآن از ما «قلب سلیم» یعنی همان حقیقت اولیه که به انسان داده شده را می خواهد. «یَوْمَ لَا یَنفَعُ مَالٌ وَلَا بَنُونَ إِلَّا مَنْ أَتَى اللَّهَ بِقَلْبٍ سَلِیمٍ[6] = روزی که نه مال سود می‌دهد و نه فرزندان، مگر آن کس که با قلبی رسته از شرک، به نزد خدا بیاید.» ما وظیفه داریم که این سلامت را حفظ کنیم و به خدا برگردانیم. اول باید عوامل بیماری و چیزهایی که به سلامتی ما لطمه می زند را بشناسیم و از آنها دوری کنیم. بعد عواملی که در سالم سازی به ما کمک می کند را بشناسیم. امام باقر(علیه السلام) فرمود: «اِعلَمْ أنَّهُ لا عِلمَ كطَلَبِ السَّلامَةِ، و لا سَلامَةَ كسَلامَةِ القَلبِ[7] = بدان كه هیچ دانشى چون طلب سلامتى نیست و هیچ سلامتی مانند سلامت دل نمى باشد.» چون سعادت دنیا وآخرت ما، بسته به سلامت قلب، یعنی همان حقیقت انسانی ما است. شیطان یکی از نعمتهای خداوند تبارک و تعالی است که برای داشتن پرواز خوب، به انسان داده شده است. شیطان، لازمة وجود انسان است. اگر شیطان نباشد، هیچ پرواز و رشدی صورت نخواهد گرفت و هیچ امتیازی به دست نخواهد آمد. ولی این شیطان، جریان مخالفی را ایجاد می کند و ما باید بدانیم که چگونه از این جریان مخالف، استفاده کنیم تا پرواز صورت بگیرد. طبیعت گراها، طاغوتها، شیطان، هوای نفس، فراموشی و غفلت، عوامل مخالف ما هستند ونمی گذارند انسان ها به یاد حقیقت اولیة خودشان بیفتند و به او کمک می کنند تا از این که چه کسی هست، غافل شوند. انسان فکر می کند که حیوانی است که به این دنیا آمده تا ازدواج کند. تکثیر نسل کند و خانواده را بزرگ کند. شغل داشته باشد و پول دربیاورد. دختران را شوهر و پسران را زن بدهد. بعد هم پیر شود و بمیرد. فکر می کند برای این آفریده شده که یک زندگی تکراری خسته کننده در همة زمان ها، داشته باشد. نه یک زندگی با نشاط، که هر لحظه اش جدید و عید است و تکرار در آن نیست. خدا این را از انسان خواسته است. بزرگ شدن، ازدواج کردن، بزرگ کردن بچه و ازدواج آن ها، لازمة زندگی طبیعی انسان است. اما لازمة زندگی انسانی او نیست. انسان مسائل خیلی مهمتری دارد. خودشناسی، باعث سلامت قلب می شود چیزی که ما را نجات می دهد، توجه به حقیقت اولیة خودمان و خودشناسی است. این که من چه کسی هستم؟ ازکجا آمده ام؟ در کجا هستم؟ و به کجا می خواهم بروم؟ اگر حواسم به این باشد، قیمت خودم را می دانم. اگر من جنس انگشترم را نشناسم و کسی بخواهد آن را  100 تومان از من بخرد، می فروشم. ولی اگر آن را بشناسم، قیمت بالایی روی آن می گذارم. تصمیم گیری در مورد خودمان هم زمانی درست است که توجه به قیمت مان داشته باشیم. حضرت علی(علیه السلام) فرمودند: « رَحِمَ الله امْرَاً عَرِفَ مِنْ اَیْنَ و فی اَیْنَ وَ اِلی اَیْنَ[8] = خدا رحمت كند، آن كسی را كه بداند از كجا آمده، برای چه آمده و به كجا می‌رود.» انبیاء و دین آمده اند که این را به ما بگویند. عوامل غفلت زیاد است. اگر این مسئله همیشه به یاد انسان باشد و مداوم به او تذکر داده شود و همین طور گذشته و حال و آیندة خودش را ببیند و قیمت خودش در دستش باشد، خودش را ارزان نمی فروشد. دیگر کسی نمی تواند به او بگوید: تو انسان خوبی هستی! چون نقاشی خوبی کشیده ای. تو قهرمان هستی! چون به دروازة حریف، گل زدی. تو جوان نمونه هستی! چون در کنکور رتبة اول را به دست آوردی. اینها قیمت او نیست. انسان موجود برجسته ای است که مسیرش تا شباهت به خداست. قیمتش امام حسین (علیه السلام) و امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) است. در زمان غیبت آنها نیز، ولایت کسی را باید بپذیرد که شباهت به آنها داشته باشد. طاغوت می خواهد در جهت منافع خودش، از انسان کولی بگیرد. طاغوت ها، شیاطین، دشمنان خدا، حزب طبیعت و ظلمت نمی گذارند این که انسان ها چه کسی هستند را بفهمند. چون اگر بفهمند، دیگر از طاغوتها تبعیت نمی کنند. طاغوت ها این را خوب می دانند که وقتی مردم قدر و قیمت خودشان را بدانند، هیچ وقت حاضر نیستند، فرعون و یزید و معاویه یا آمریکا و شاه را به عنوان ولی، قبول کنند. دیگر به عنوان رئیس جمهور و نمایندة مجلس، به کسی که  فاسد باشد، رأی نمی دهند. حاضر نیستند، ولایت هر کسی را بپذیرند. اگر مردم از طاغوت هاحتی دین بخواهند، یک اسلام آمریکایی به دستشان می دهند که از چیزی خبردار نشوند. برای همین سکولاریسم را درست می کنند و می گویند: دین از سیاست جداست، تا اول حاکمیت خودشان محفوظ بماند. خداوند، حزب الله را یاری می کند بر خداوند واجب است که حزب الله را از نظر قدرت، بینش، بصیرت وتوجه به حقیقت خودش که عامل اصلی حرکت او به سمت خداوند و تن ندادن به حاکمیت طاغوت هاست، تأمین کند. در این تأمین، خداوند باید دستوراتی را بدهد که در آن دستورات، حزب الله دائماً در ارتباط با اصل و حقیقت خودش باشد و حاکمانی که لیاقت رهبری دارند را خوب بشناسد. ارزش ها، کمالات و بایدها و نبایدها، مسیر، مقصد و دوستانش را خوب بشناسد. چنان که خداوند در قرآن فرموده:  «وَلَقَدْ أَرْسَلْنَا مِنْ قَبْلِكَ رُسُلًا إِلَى قَوْمِهِمْ فَجَاءُوهُمْ بِالْبَیِّنَاتِ فَانْتَقَمْنَا مِنَ الَّذِینَ أَجْرَمُوا وَكَانَ حَقًّا عَلَیْنَا نَصْرُ الْمُؤْمِنِینَ[9] = و ما پیش از تو پیامبرانی به سوی قوم شان فرستادیم و آنها معجزات و ادلة روشن بر آنان آوردند. پس از کافران بدکار انتقام کشیدیم. و بر ما نصرت و یاری اهل ایمان، حتم است. » « وَالَّذِینَ جَاهَدُوا فِینَا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنَا وَإِنَّ اللَّهَ لَمَعَ الْمُحْسِنِینَ[10] = و آنان که در راه ما به جان و مال، جهد و کوشش کردند، محققاً آنها را به راه‌های معرفت و لطف خویش هدایت می‌کنیم و همیشه خدا یار نیکوکاران است.» «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِنْ تَنْصُرُوا اللَّهَ یَنْصُرْكُمْ وَیُثَبِّتْ أَقْدَامَكُمْ[11] = ای اهل ایمان! شما اگر خدا را یاری کنید، خدا هم شما را یاری می کند و ثابت قدم می گرداند.» برای سلامت قلب، باید واردات آن کنترل شود روح هم مثل جسم، تناسبی با بعضی از خوراک ها ندارد و برایش مضر است. روح و شخصیت انسان از ارتباطاتش یعنی از دیدنی ها، شنیدنی ها، خیالات و تفکرات، شکل می گیرد. واردات قلبی، انسان و شاکلة او را می سازد. مثل یک جنین در رحم که غذا، عواطف، خیالات، افکار، دین، اخلاق را از مادر جذب می کند و مانند او می شود. شکل گیری شخصیت را در کتاب «درّ و صدف» به طور کامل توضیح داده ام. دستورات دین، دائماً انسان را به حقیقت اولیة خودش، یعنی جایی که هست و مسیری که می خواهد برود، متصل می کند. خداوند، «دیدنی ها، شنیدنی ها، افکار و خیالاتی» که با ساختار انسان سازگاری ندارد و او را از حقیقت خودش غافل کرده و قیمت اشتباهی را به او می دهد، حرام کرده است. چون او را از اصل خودش و سعادتی که می خواهد به آن برسد، دور می کند. قرآن می فرماید: « وَلَا تَقْفُ مَا لَیْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ إِنَّ السَّمْعَ وَالْبَصَرَ وَالْفُؤَادَ كُلُّ أُولَئِكَ كَانَ عَنْهُ مَسْئُولًا[12] = و ای انسان! هرگز آنچه را که بدان علم و اطمینان نداری، دنبال مکن! که چشم و گوش و دل، همه مسئولند.» در روز قیامت از همة اینها، سؤال می شود. یک قلب سلیم، مثل یک بدن سلیم است. قلب یعنی شخصیت، که از طریق «دیدنی ها، شنیدنی ها، افکار و خیالات، لمس کردنی ها، بوییدنی ها، خوردنی ها» ساخته می شود. به همین دلیل است که می گویند: خودتان راکنترل کنید. هر چیزی را حق ندارید ببینید و بشنوید و خیال کنید. هیچ یک از خیالات و دیدنی ها و شنیدنی ها نباید انسان را از حقیقت خودش غافل کند. انسان باید به دنبال عواملی باشد که دائماً او را به یاد قیمت خودش بیندازد و آخرین قیمت را به او بدهد. ارتباطات باید فقط انسانی و الهی باشد تا شخص بتواند به صورت یک انسان یا کسی که شبیه خداست، به عالم بعدی متولد شود. چون انسان از شخصیت های اطرافش تأثیرمی پذیرد، نباید هر کسی را به عنوان ولی، همسر، معلم و دوست، انتخاب کند.  با هر شخصیتی نباید ارتباط برقرار کند. زمانی می تواند با دوست، معلم، شاگرد، همسر، رهبر و حاکم سیاسی ارتباط برقرار کند که بوی خدا را بدهند. حضرت علی(علیه السلام) فرمودند: « لا تَصْحَبِ‏ الشَّریرَ فَاِنَّ طَبْعَكَ یَسْرِقُ مِنْ طَبْعِهِ شَرّاً وَ اَنْتَ لا تَعْلَمْ [13]=  از مصاحبت با مردم شریر و فاسد بپرهیز! كه طبیعت تو، بدى و ناپاكى را از طبع منحرف او می­دزدد؛ درحالی که تو از آن بى ‏خبرى. » دو نفر که با هم رفیق هستند و معاشرت دارند، تکیه کلام ها و رفتارها و خصوصیات همدیگر را آرام آرام می گیرند. قرآن می فرماید: « قُلْ كُلٌّ یَعْمَلُ عَلَى شَاكِلَتِهِ فَرَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِمَنْ هُوَ أَهْدَى سَبِیلًا[14] =  بگو! هر کس بر حسب ذات و طبیعت خود عملی انجام خواهد داد. و خدای شما به آن که راه یافته‌تر است، از همه کس آگاه تر است.» انسان ها براساس شاکلة خودشان عمل می کنند. جوانی که الهیت دارد، لباس پوشیدنش، آرایش سر و صورتش، عبادت کردنش، نماز جماعت خواندنش، گریه کردن و سینه زدنش، قرآن خواندنش، همه چیزش حالت های الهی دارد. اینها را از خوراک الهی که خورده، گرفته است. اگر کسی خوراک غیرالهی بخورد، طور دیگری می شود. اگر خوراک ها و واردات دو نفر با هم عوض شوند، آنها نیز جا به جا می شوند. مثلاً کسی که درجبهه بوده و جنبة الهیت داشته، الآن یک فاجر و فاسق به تمام معناست. کسی هم که فاجر و فاسق بوده و از جنگ فرار کرده و اصلاً جبهه هم نرفته، الآن الهیت پیدا کرده است. فواید و آثار زیارت زیارت به معنای حضور در نزد زیارت شونده و انس با اوست. خداوند تبارک و تعالی، قرآن، انبیاء و دین، انسان را به ارتباط با حقایقی مأمور کردند که آن حقایق، دائماً او را با اصل خودش، مرتبط کرده و در مسیر صحیح انسانیت قرار می دهد. بنابراین، هر چیزی که بتواند انسان را به یاد اولش بیندازد، خوب است و باید با آن ارتباط داشته باشد. زیارت از این مقوله است. زیارت معانی مختلفی دارد. یکی ملاقات حضوری با اولیاء خدا، رهبران دینی و معصومین، در زمان حیاتشان است و دیگری رفتن به مرقد آنها و خواندن زیارت نامه است. زیارت نامه، عبارات و جملاتی است که توسط خود این بزرگان، تنظیم شده است. در زمانی که به مزار آنها می رویم، زیارت نامه آنها را که در مفاتیح هست می خوانیم و از این طریق، با مزور یا همان کسی که به زیارتش رفته ایم، ارتباط برقرار می کنیم. نگویید: این زیارت هایی که می کنیم، چه ثوابی دارد؟ یعنی خداوند آن همه اشتباهی که کردیم را می بخشد؟ انسان نمی فهمد که خداوند برای هدایت مردم این کارها را می کند و این همه خرج می کند. یک ملاقات، می تواند خیلی کار کند. زهیر یک ملاقات با امام حسین (علیه السلام) دارد و هیچ کس هم نمی داند، بین آنها چه گذشته است. اما با همین ملاقات، آسمانی می شود و تا بی نهایت می رود. زیارت و ملاقات، دور هم جمع شدن، سر قبر شهدا و اموات رفتن، زیارتگاه رفتن و زیارت نامه خواندن، دسته راه انداختن و سینه زنی ، حج رفتن و عمره رفتن، کربلا و مشهد رفتن، همة اینها یک پیام دارد و آن این است که ما آدم هستیم. رفیق خدا هستیم. حیف هستیم. حواسمان باشد کجا باید برویم. این همه خرج شده تا ما این را بفهمیم. مکان های زیارتی مثل مسجد الحرام، مدینه، بیت المقدس، کربلا، مسجد کوفه، نجف، مشهد مقدس، حرم حضرت معصومه (سلام الله علیها) و امام زادگان، دارای جایگاه و ارزش خاصی می باشند. اینها «رحم مکانی» هستند و قدرت، انرژی و سازندگی دارند. شرافت شان را از کسی که در آن قرار دارد، می گیرند. «شَرَفُ المَکانِ بِالمَکین[15] = ارزش هر جایگاه، به كسی است كه در آن قرار گرفته است.» در آن مکانهای زیارتی، یک حقیقت تجلی کرده است. وقتی واردش می شویم، آن حقیقت الهام بخش، به ما نیز منتقل می شود. وقتی به زیارت اولیاء خدا می رویم، آنچه آنها به طور فعال دارند، در ما هم به صورت بالقوه موجود است و فعال می شود. افرادی که کافر بودند، وقتی به دیدن پیامبر(صلی الله علیه و آله وسلم) می آمدند، با دیدن ایشان، جنبه ی انسانی شان یک دفعه شکوفا می شد. زیارت خانه ی خدا 1 بار واجب است. حج عمره و زیارت کربلا و نجف نیزمستحب است و ثواب بسیاری دارد. همچنین ملاقات علما، اولیاء خدا، بزرگان و مؤمنین، اگر فقط از روی طمع و درخواست نباشد، عبادت است. امام سجاد(علیه السلام) می فرماید: «مَنْ زارَ أخاهُ فی اللّهِ طَلَبا لاِنْجازِ مَوْعُودِ اللّهِ، شَیَّعَهُ سَبْعُونَ ألْفَ مَلَکٍ، وَ هَتَفَ بِهِ ‏هاتِفٌ مِنْ خَلْفٍ ألا طِبْتَ وَ طابَتْ لَکَ الْجَنَّةُ، فَإذا صافَحَهُ غَمَرَتْهُ الرَّحْمَةُ = [16] هرکس به دیدار دوست و برادر خود برود و برای رضای خداوند او را زیارت نماید، به امید آن که به وعده‌های ‏الهی برسد، ۷۰ هزار فرشته او را همراهی و مشایعت خواهند کرد و هاتفی از پشت سر ندا در دهد: بهشت گوارایت باد‏ که از آلودگی‌ها پاک شدی. » زیارت مومنین چه ثوابی دارد؟ وقتی دو مؤمن با هم رو در رو می شوند و تبسم می کنند، مقداری از گناهان آنها می ریزد. وقتی همدیگر را بغل می کنند و می بوسند، خداوند تمام گناهان شان را می بخشد. در این زیارت ها و بوسیدن ها، یک حقیقت خوابیده و یک بی نهایت زنده می شود. برای همین است که ثواب های آن، بی حدّ و حصر است و هر کسی نمی تواند آن را حساب کند. خدا هزارتا از این ثواب ها را برای انسان خرج می کند، تا یک نفر با او آشتی کند و دوست شود. خداوند، کشوری که قرار است نابود شود را ۲۰ سال، نگه می دارد. جمعی که قرار است همه شان بمیرند را نگه می دارد و می فرماید: ۳۰ سال بعد، کسی به دنیا می آید که قرار است با من آشتی کند و رفیق من شود.  طبق آیات قرآن، زمانی عذاب بر قومی نازل شده و همة آنها از بین رفته اند که خداوند در بین آنها هیچ رفیقی نداشته است. «إِنَّكَ إِنْ تَذَرْهُمْ یُضِلُّوا عِبَادَكَ وَلَا یَلِدُوا إِلَّا فَاجِرًا كَفَّارًا[17] = اگر از آنها هر که را باقی گذاری، بندگان پاک با ایمان تو را گمراه می‌کنند و فرزندی هم جز بدکار و کافر از آنان، به ظهور نمی‌رسد.» حضرت نوح نیز به خداوند عرض کرد:  «رَبِّ إِنِّی دَعَوْتُ قَوْمِی لَیْلًا وَنَهَارًا / فَلَمْ یَزِدْهُمْ دُعَائِی إِلَّا فِرَارًا[18] = بارالها! من قوم خود را شب و روز دعوت کردم. اما دعوت و نصیحتم جز بر فرار و اعراض آنها نیفزود.» اینها فاجر هستند و از آنها غیر فاجر متولد نمی شود. خدایا! همة آنها را نابود کن! خداوند هم، همه را نابود کرد. چون از این قوم، دیگر رفیق خدا بیرون نمی آید. اگر قرار باشد کسی بیاید که رفیق خدا شود، خداوند روزی آنها را می دهد و آنها را نگه می دارد تا آن یک نفر، متولد شود. یک نفر نزد خداوند خیلی ارزش دارد. قرآن نیز فرموده:  یک نفر، معادل همة انسان هاست. بعضی از نگاه ها، عبادت هستند اگر نگاه به یک حقیقت الهام بخش باشد، عبادت است. به حضرت عیسی(علیه السلام) عرض کردند: «یا رُوحَ اَللَّهِ مَنْ نُجَالِسُ = ای روح خدا! با چه کسی بنشینیم؟» فرمود: « مَنْ یُذَكِّرُكُمُ اَللَّهَ رُؤْیَتُهُ[19]=  با کسی که دیدارش، شما را به یاد خدا بیندازد.» یعنی به یادتان بیندازد که چه کسی هستید. پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند:  «أَلنظَرُ إِلی وَجْهِ الْعالِمِ عِبادَةٌ[20] =  نگاه به صورت عالم، عبادت است.» «النظَرُ اِلی بابِ العالِمِ عِبادَه[21] = نگاه به در خانة عالم، عبادت است.» چون در خانه اش، الهام بخش است. حالا اگر به در خانة یک فاجر نگاه کنید، شما را تاریک می کند و یاد جهنم و حیوانیت و شهوت می اندازد. همچنین رسول اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) در احادیثی فرموده اند: «النَظَرُ فِی البَحرِ عِبادَه[22] = نگاه کردن به دریا، عبادت است.» چون عظمت، جلالت، هیبت و زیبایی های دریا، انسان را به یاد خالق دریا می اندازد. «النَظَرُ فِی المُصحَفِ العِبادَه[23] = نگاه کردن به قرآن، عبادت است.» چون نامة خدا و دوست است که برای انسان، فرستاده شده است. دعوت نامه است. انسان وقتی دعوت نامه را می خواند، می فهمد که چقدر بزرگ است. این را کسی مثل پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) برای انسان آورده است. این دعوت نامه، خیلی مهم بوده که خداوند حاضر شده با کشته شدن همة انبیاء و ائمه و فاطمة زهرا (سلام الله علیها) و اولیاء، آن را به دست انسان برساند. پس خیلی مهم است و نگاه کردن به آن عبادت است. ایام الله را باید تجلیل کرد همة روزها، روز خداست. اما خداوند روز خاصی را روز خودش نامیده است.  «یوم الله» یعنی روزی که خداوند در آن روز، بیشتر تجلی کرده و وقتی انسان به حوادث آن روز توجه کند، خداوند را ملموس تر و محسوس تر می بیند. باید روزهایی مثل غدیر خم، تولد و رحلت پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)، عاشورا، تولد سیدالشهداء که در آن ها یک حقیقت انسانی تجلی کرده را تجلیل کرد. خداوند در قرآن می فرماید: « وَذَكِّرْهُمْ بِأَیَّامِ اللَّهِ إِنَّ فِی ذَلِكَ لَآیَاتٍ لِكُلِّ صَبَّارٍ شَكُورٍ[24] = و روزهای خدا را به یاد آن ها آور! که در این یادآوری بر هر شخصی که صبور و شکرگزار است، دلایل روشنی نهفته است.» یکی از وظایف انبیاء این است که مردم را نسبت به ایام الله، متذکر کنند. آن روزها را به یاد بیاورند و بزرگ بدارند. امام نیز فرمودند: «روز 22 بهمن، یوم الله است.»  همچنین  روزهای 15خرداد و 17 شهریور، یک حقیقت و درس همیشگی است. «هنر و ثروت» باید عامل پرواز باشند کمالی که در جایگاه خودش استفاده شود، زیباست. امام خمینی(رحمت الله علیه) می فرماید: «تنها هنری مورد قبول قرآن است که جلادهندة اسلام ناب محمدی باشد.» هر هنری که انسان را متوجة حقیقت خودش کند، ارزشمند و متعالی است. هنری که در آن، یک نفر تصویر نامناسبی بکشد، یا یک مجسمة عریان درست کند، ما را به یاد چه چیزی می اندازد؟ چنین هنری با هنرکسی که یک حقیقت انسانی را نقاشی می کند، فرق دارد. چنین شخصی، نقاشی اش نیز عبادت است. کسی با خطی که دارد، قرآن را نستعلیق یا ثلث می نویسد. کسی تذهیب بلد است، قرآن را تذهیب می کند. کسی از موسیقی و صدای خوش استفاده کرده و انسانها را تکان می دهد و به یاد بهشت و بالاتر از آن می اندازد و تا بی نهایت بالا می برد. این کارها، خیلی خوب است و ثواب هم دارد. چون اینها هنرشان را صرف دین می کنند. اگر از یک کمال برای دور کردن انسان از حقیقت خودش استفاده شود، حرام است. فیلمی که در آن، از اول تا آخرش فقط مسائل جنسی و عشق و عاشقی باشد، تمامش بی خود است و کارگردان این فیلم، هنرمند نیست. هنری که کمال حیوانی و گیاهی را می خواهد به رخ انسان بکشد، هنر نیست. متوقف نگه داشتن انسان ها هنر نیست؛ بلکه خیانت به انسان است. بعضی ها خوب بلدند از ثروت شان چگونه استفاده کنند. بعضی ها با ثروت شان، دین و خودشان را احیا می کنند. پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند: « نِعْمَ اَلْعَوْنُ عَلَى تَقْوَى اَللَّهِ اَلْغِنَى[25] =  بى‌نیازى، یاور خوبی است براى تقوى.» چون کسی که باتقوا و مؤمن است و خیال پرواز دارد، می داند چگونه با پول خود پرواز کند. امام صادق (علیه السلام) نیز فرمود: « نِعْمَ الْعَوْنُ الدُّنْیَا عَلَى الْآخِرَة[26] = دنیا براى به دست آوردن آخرت، یاور نیكویى است.» به شرطی که برای ابدیت مصرف شود. دنیا وقتی ملعون است که انسان را از خدا دور کند. اما همین مال که یاور خوبی است برای کسب آخرت، گاهی می شود عامل شهوات. « الْمَالُ مَادَّةُ الشَّهَوَاتِ[27] = دارایى، مایه و پایة شهوت ها و خواهش هاست.» این را در بحث «معاد» مفصل توضیح داده ایم که تمام کسانی که به طرف شهوات مختلف می روند، به دلیل این است که پولدار شده اند. ولی مؤمن این طور نیست. وقتی پولی هم به دستش می آید، خرج معشوقش می کند و در راه خدا و ائمه(علیهم السلام) مصرف می کند و به خداوند قرض می دهد. « مَنْ ذَا الَّذِی یُقْرِضُ اللَّهَ قَرْضًا حَسَنًا فَیُضَاعِفَهُ لَهُ أَضْعَافًا كَثِیرَةً وَاللَّهُ یَقْبِضُ وَیَبْسُطُ وَإِلَیْهِ تُرْجَعُونَ[28]= کیست که خدا را قرض الحسنه دهد تا خدا بر او، به چندین برابر بیفزاید؟ و خداست که می‌گیرد و می‌دهد، و همه به سوی او باز گردانده می‌شوید.» وظیفة جوان مؤمن، دربرخورد با بدحجابی و بی بند و باری چیست؟ اگر تبلیغ در خصوص حجاب را درست انجام دهیم و انسان ها هدایت و آگاه شوند، دنبال بی بندو باری نمی روند.  جوان امروز ابتدا باید خودسازی کند و تقوای خودش را حفظ کند و به فلسفه و احکام الهی مسلح شود تا اندیشه هایش قوی شده و شبهه به او وارد نشود. سپس همانطور که در قرآن آمده، زکات هدایتی که خداوند نصیب او کرده را بپردازد.« الَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِالْغَیْبِ وَیُقِیمُونَ الصَّلَاةَ وَمِمَّا رَزَقْنَاهُمْ یُنْفِقُونَ[29] = آن کسانی که به جهان غیب ایمان آرند و نماز به پا دارند و از هر چه روزی شان کردیم، به فقیران انفاق کنند.» انفاق کنیم و هدایتی که نصیب ما شده را از دیگران دریغ نکنیم. دیگران را هم به بلندای ابدیت دوست داشته باشیم و برای آنها حریص باشیم و زحمت بکشیم. ظ - 28                                                                      [1] بحارالأنوار، ج1، ص97 [2] بحارالأنوار (جلد  54تا 63 / (ترجمه کمره ای ؛ ج 4 , ص 76  [3] بحارالأنوار، ج1، ص97، حدیث هشتم [4] قران کریم/ سوره قدر/ آیة 4 [5] قرآن کریم/ سوره اعراف / آیة 189 [6] قرآن کریم / سوره شعراء/ آیة 88 و 89 [7] تحف العقول : 286 [8] ملاصدرا، اسفار اربعه، تهران، انتشارات الحیدریه، چاپ اول، ۱۳۷۹، ج۸، ص۳۵۵ [9] قرآن کریم / سوره روم / آیة 47 [10] قرآن کریم / سوره عنکبوت / آیة69 [11] قرآن کریم / سوره محمد / آیة7 [12] قرآن کریم/ سوره اسراء / آیة36 [13] شرح نهج‏البلاغه، ابن ابی‏الحدید، ج 2، ص 272 [14] قرآن کریم / سوره اسراء / آیة 84 [15] امثال و حکم / ج 2 / ص 1022 [16] مشکاة الانوار فی غررالاخبار/ جلد 1 / ص 207 [17] قرآن کریم/ سور نوح / آیة27 [18] قرآن کریم / سوره نوح / آیة5 و 6 [19] الکافی /   جلد 1/ صفحه 39 [20] بحار الأنوار : 74 / 73 / 59 [21] عدة الداعی و نجاح الساعی  , جلد1  , صفحه 75 [22] صحیفة الإمام الرِّضا : 90 / 19 [23] صحیفة الإمام الرِّضا : 90 / 19 [24] قرآن کریم / سوره ابراهیم / آیة5 [25] من لا یحضره الفقیه  / جلد  3 / صفحه 156 [26] من لا یحضره الفقیه / ترجمه بلاغی و غفاری ؛ ج 4 , ص 204 [27] ترجمه وشرح نهج البلاغه(فیض الاسلام)، ج 6 ص 1113 [28] قرآن کریم / سوره بقره/ آیة245 [29] قرآن کریم / سوره بقره/ آیة3

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11342
زمان انتشار: 11 نوامبر 2019
| |
خنده های غم آور، از عوامل غفلت است

خانواده آسمانی؛ جلسه518 ؛ 1398/08/09

خنده های غم آور، از عوامل غفلت است

گفتیم که از عوامل جهنمی شدن، غفلت است. همه امور دنیا می‏ توانند اسباب غفلت باشند. از جمله شادی های حرام که در مجالس لهو و لعب دیده می شود. چنین شادی هایی موجب از دست رفتن شادی های آخرتی و ابدی می شود.

نبی اکرم صلی الله علیه و آله فرمودند: «رُبَّ مَسْرُورٍ وَ مَقْبُورٍ وَ هُوَ لاَ یُشْعِرُ یَأْكُلُ وَ یَشْرَبُ وَ یَضْحَكُ وَ حَقٌّ لَهُ مِنَ اَللَّهِ أَنْ یَصْلَى اَلسَّعِیرَ= چه بسیاری از آدمها هستند که می‌خندند، ولی باخته اند و درک نمی کنند. می‌خورند و می‌نوشند و می‌خندد؛ اما سزاوار این هستند که خدا آنان را در جهنم بیاندازد». «مغبون» یعنی زیانکار و باخته. چه بسیار آدمهایی که می‌خندند، ولی در کنارش باخته اند. نمی‌فهمد که سرشان کلاه رفته، نمی‌فهمند دچار خسران هستند. چرا که الکی خوش هستند. خیلی‌ از افراد در شادی های حرام شرکت می‌کنند. مثلاً عروسی، مهمانی و مسافرتی که نمی‌دانند پشت این شادی چقدر غم وجود دارد و چه قدر آتش و گناه و معصیت را برای خودشان ذخیره‌ یا پایه گذاری می کنند. گاهی آدم در یک مهمانی، گناهی را انجام می‌دهد و آن برایش ذخیره می‌شود. گاهی هم یک سلسله معاصی پایه‌گذاری می‌شود. نطفه‌های بسیاری از افکار، خیالات و روابط نامشروع و غلط، در همین مجالس حرام چیده می‌شود و بعد فجایعی به بار می‌آید. «وَ هُوَ لاَ یُشْعِرُ»، یعنی خودش نمی‌فهمد و متوجه نیست. شعور با دانستن فرق می‌کند. گاهی قرآن از لفظ «لا یعلمون= نمی‌دانند» استفاده می کند. یکبار هم از لفظ «لا یشعرون». شعور از شَعر می‌آید. شَعر یعنی مو. یعنی خیلی ریز و باریک است. در شعور دقت و ریزبینی بسیار هست. شعور یعنی شخص باید یک مقدار عمیق نگاه کند تا یک چیزی را درک کند. «و هو لاَ یُشْعِرُ» یعنی اصلاً حواسش نیست. متوجه نیست که چه اتفاقی می‌افتد. باریک‌بینی و ریزبینی نمی‌کند که هر خنده، لذت و شادی، ارزشش را ندارد. شادیهایی که پشتش غم و غصه، عذاب، خون کردن دل امام زمان علیه السلام و حضرت زهرا سلام الله علیها و قهر با خودت باشد، شادیهایی که بدون رعایت بخش فوق عقلانی باشد، انسان را را درگیر می‌کند. اینکه بعضی ها عروسی می روند، ولی فرد می‌گوید: نمی‌دانم چرا اعصابم خرد است؟ چرا دلم پر از غم است؟ علت اصلی این وضع روحی چنین افرادی این است که به خود اصلی­شان خیانت کرده اند. در اینجا بخش حیوانی شاد است. اما بخش عقلی کاملاً تعطیل است و آسیب می‌بیند. بخش فوق عقلی هم که کاملاً له می‌شود. پس در این شادیهای حرام، شخص خیلی چیزها را از دست می‌دهد. چون شادیهای حرام، موجب از دست رفتن شادیهای آخرتی و ابدی می شود. اینها غفلت است. چون به هر میلی که دل خواهی سپرد                از تو چیزی در نهان خواهند برد «یَأْكُلُ وَ یَشْرَبُ وَ یَضْحَكُ وَ حَقٌّ لَهُ مِنَ اَللَّهِ أَنْ یَصْلَى اَلسَّعِیرَ = می‌خورد و می‌نوشد و می‌خندد؛ اما سزاوار این است که خدا او را در جهنم بیاندازد». «غفلت»، عامل حرص به دنیا است امیرالمؤمنین علی علیه السلام می فرماید: «لَا تَکُنْ غَافِلًا عَنْ دِینِکَ حَرِیصاً عَلَى دُنْیَاکَ مُسْتَکْثِراً مِمَّا لَا یَبْقَى عَلَیْکَ مُسْتَقِلًّا مِمَّا یَبْقَى لَکَ فَیُورِدَکَ ذَلِکَ الْعَذَابَ الشَّدِیدَ= غافل از دینت نباش و به دنیایت حریص نباش. ....». بعضیها با حرص شان در دنیا به خود و اطرافیانشان صدمه می‌زنند. این نوع صدمه زدن ها و حرص ها احمقانه است. این را یک طرف قضیه داشته باشید. از طرف دیگر، یک آدم هوشیار و عاقل یک سری چیزها را در دنیا دوست دارد که به او داده نشده. بقیه دارند و او از آنها محروم است. ولی خدا عادل است. اگر کسی اینجا محروم باشد، خدا با ضریب آخرتی و ابدی برایش جبران می کند. کسی در دستگاه خدا ضرر نمی‌کند. برای همین در دعا داریم: «سبحان الذی لا یعتدی علی أهل مملکته= خداوند به اهل مملکتش ظلم نمی‌کند». یعنی اگر کسی اینجا ندارد، خدا سهمش را به او به بهترین وجه می‌دهد. یعنی در آخرت بطور ابدی و جاودانه می دهد. یادتان باشد که شما هر چه دارایی در اینجا بیشتر داشته باشید، از سهم آن طرف کم می‌شود. یعنی کسی که مثلا صد نفر را در مال خودش سهیم می‌کند، زیرک است. چون شادی، آرامش و مهربانی و برکت به دست می آورد. یعنی با آن تجارت آخرتی می‌کند. مومن تک‌خور نیست. یک عده اصلاً لذت می‌برند از اینکه خوب از اموالشان استفاده کنند و تک‌خوری کنند. این نشانه منافق است. اینها فقط روی دنیا تمرکز می‌گیرند و حریص هستند. شعورشان نمی‌رسد که به هر قیمتی نباید زندگی کنند. در جمله «مُسْتَکْثِراً مِمَّا لَا یَبْقَى عَلَیْکَ»، «مستکثر» یعنی کسی که زیاد به یک چیزی می‌پیچد و می‌خواهد چیزی را در حد کثرت داشته باشد. در حالی که دنیا برای هیچ کس نمی‌ماند. «مستکثر» یعنی کسی به دنبال چیزهایی است که به دردش هم نمی‌خورد. حتی مطالب علمی و مطالعات اضافه و الکی راجع به چیزهایی که نه به درد آخرت نمی‌خورد و نه به درد دنیا می خورد. برای همین است که ما را حتی از علم بیهوده پرهیز داده اند. در تعقیب نماز عصر می خوانیم: الهم انی اعوذ بک من علم لا ینفع= خدایا! از علمی که به دردی نمی خورد، به تو پناه می برم. مستکثر، یعنی شخص دیپلم، لیسانس، ارشد و دکترا می‌گیرد. ولی در اخلاق، شوهرداری، زن‌داری، بچه‌داری، تربیت، ارتباط با خانواده همسرش متعادل نیست. نمی تواند شاد و آرام باشد و از زندگی اش لذت ببرد. پس «مُسْتَکْثِراً مِمَّا لَایَبْقَى عَلَیْکَ» یعنی به چیزهایی می پردازد که اصلاً به دردش نمی‌خورند. اگر قرار است یک فضلی را یاد بگیری، علم که نه، یک فضلی را یاد بگیری، باید ببینی که آیا کاربرد دارد یا نه. هر چه شما استکثار بیشتری داشته باشید و به چیزهایی که به درد شما نمی‌خورد بیشتر عمر مصرف کنید، از خود اصلی‌ تان بیشتر فرار ‌کرده اید. در حقیقت دچار خودفراموشی می‌شوید. هر چه خودت را تنها می‌گذاری، خودت تنهاتر می‌شود. برای همین است که خداوند می فرماید: «وَلَا تَكُونُوا كَالَّذِینَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنْسَاهُمْ أَنْفُسَهُمْ أُولَئِكَ هُمُ الْفَاسِقُونَ= مانند کسانی نباشید که خدا را فراموش کردند و خدا هم آنان را به فراموشی از خود اصلی شان انداخت. اینها فاسق هستند». یعنی استکثار باعث می‌شود که انسان دچار خودفراموشی بشود و با خودش غریبه ‌شود. چنین کسی، دیگر حوصله و تحمل خودش را هم ندارد. او هر جا که می‌رود باید سرش را شلوغ کند؛ وگرنه نمی‌تواند سرپا باشد. شلوغی را دوست دارد و از خلوتی و تنهایی فرار می کند. پس اینکه حضرت می فرماید: «حریص مباش نسبت به آنچه برایت نمی‌ماند»، یعنی دنبال این نگرد که چیزی که قرار نیست برای تو بماند، دائم بروی و جمع کنی. چون تو را رها می‌کند و می‌رود. در شب اول قبر، این همه شنیدنی‌ها، دیدنی‌ها، جمع کردن­ها و مصرفها کجایش به درد تو می‌خورد؟ در برزخ این استکثارها به چه درد تو می‌خورد؟ زیاده‌خواهی ها، زیاده‌طلبی‌ها به کارت نمی‌آید. آنقدر حق‌الناس گردن ما هست اعم از مادی و معنوی که اصلاً خبر نداریم. غیبت یک نفر را کردی، به یک نفر تهمت زدی، اعصاب یک نفر را خرد کردی، یک نفر را بی جا سرزنش کردی، یک نفر را تحقیر کردی. فردای قیامت ثوابها همه را برمی‌دارند و به او می‌دهند تا راضی بشود و هیچ چیزی برای تو نمی‌ماند. «فَیُورِدَکَ ذَلِکَ الْعَذَابَ الشَّدِیدَ». باید اینطوری باشی که در چیزهایی که برایت نمی‌ماند و با خودت به آخرت نمی‌بری، زیاده‌طلب نباشی. ولی در چیزهایی که برایت می‌ماند و می‌بری، آدم قانعی باشی. باید برای چیزهایی که برایت نمی ماند، رغبت نداشته باشی که این تو را به عذاب شدید می‌کشاند. عذاب شدید این است که حسرتش بیچاره‌ات می‌کند. یکی از عذاب های جهنمیان این است که تمام لذت بهشتیان را می‌بینند. شوهرش را می‌بیند که در بهشت است و خودش نمی‌تواند به بهشت برود. زنش را وسط بهشت می‌بیند. بچه‌اش، برادرش، خواهرش، دوستش، رفیقش، شاگردش را می‌بیند که در بهشت هستند؛ اما خودش وسط جهنم است.حتی یک استاد می گوید: اینها به حرفهای ما عمل کردند و گوش کردند و به بهشت رفتند. اما ما الان در چه وضعیتی هستیم. جهنمیان همه آن لذات را می‌بینند و حتی جای خودشان را هم در بهشت می‌بینند که قرار بوده در آنجا باشند. اینها خیلی کشنده است. این عذاب شدید است. یک موقع آدم نمی‌فهمد و نمی‌بیند. یک موقع هم دائم به او نشان می‌دهند که تو قرار بود اینجا باشی و الان کجا گیر هستی. قا/219 غفلت/ عوامل جهنم

صوت

1 - خنده های غم آور، از عوامل غفلت است

کلیدواژه ها: ،

Top
شناسه مطلب: 11337
زمان انتشار: 9 سپتامبر 2019
| |
زیارت جزء لا ینفک فرهنگ شیعه است و زیارت با معرفت،‌ بهشت را واجب می کند

شرح زیارت عاشورا، جلسه 32، 1381/01/31

زیارت جزء لا ینفک فرهنگ شیعه است و زیارت با معرفت،‌ بهشت را واجب می کند

روح شیعه شکل نمی گیرد و شخصیت شیعی تحقق پیدا نمی کند، مگر اینکه پذیرش زیارت، جزء اصول فکری آن شخصیت باشد. شیعه باید زیارت را با جان و دل بپذیرد و باور کند و در جهت آن اقدام عملی داشته باشد.

در زیارت دعا می کنیم و شخص زیارت شده را شفیع و واسطه بین خود و خداوند قرار می دهیم و چیزی از او می خواهیم. توصیه شده است که با معرفت به زیارت بروید. چون هستند کسانی که سال های سال به زیارت می روند و عرض ارادت می کنند؛ اما به مفهوم و حقیقت زیارت پی نبرده اند. این حاکی از کفر است که شخص با امامش بد صحبت کند. اگردر طول عمرمان یک زیارت درست، با یقین و با معرفت داشته باشیم و بفهمیم که کجا می رویم، برای ما بس است. امام صادق (علیه السلام) نیز می فرمایند؛ « هر کس حضرت معصومه (سلام الله علیها) را زیارت کند بهشت بر او واجب می گردد= مَنْ زارَها وَجبت لَهُ الْجَنَه»، منظور یک زیارت با معرفت است. آیا درخواست  هایمان از خداوند از طریق واسطه منافاتی با شرک دارد؟ آیا مگر غیر از این است که ما امر شده ایم که به غیر از خداوند به کسی یا چیزی متوسل نشویم و خدا فرموده که هیچ حول و قوه ای نیست، مگر از طرف خداوند. اگر اینگونه است، پس معصوم و امامزاده چه کاره هستند؟ از طرف دیگر، حضرت علی (علیه السلام) می فرماید: وقتی که برای شما مشکلی پیش می آید، سر قبر پدر یا مادرتان دعا کنید و حاجت بگیرید. چون دعای اموات به اجابت می رسد. خداوند مالک و مدبر همه جهان است و همه موجودات در اصل وجود و بقایشان محتاج به خداوند هستند و به هیچکس جز خدا احتیاجی ندارند. در سوره فاطر آیه 15 می فرماید: «انتم الفقراء الی الله و الله غنی حمید= همه شما فقیر و محتاج به خدا هستید و خدا بی نیاز و ستوده است» و در آیه 126 ال عمران می فرماید: « وَ مَا النَّصْرُ إِلاَّ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ الْعَزیزِ الْحَکیمِ= پیروزی جز از جانب خداوند توانای حکیم نیست». یعنی اگر کسی کمک و موفقیت و پیروزی می خواهد، فقط در نزد خداست. سوال این است که اگر ما فقیر به خداوند هستیم، پس چرا درِ خانه معصوم برویم و نصرت و حاجت خود را از معصوم و اولیای خدا یا علما بخواهیم؟! مگر این ها قدرتی دارند؟! همه قدرت و توان در دست خداوند است. التماس دعا گفتن چه معنایی دارد؟ ما احتیاجی به معصوم نداریم. ما مستقیما با خداوند ارتباط برقرار می کنیم که همه جا حاضر است. خودش هم در آیه 115 سوره بقره فرمود:«فَأَیْنَمَا تُوَلُّوا فَثَمَ‌ وَجْهُ‌ اللَّهِ‌= به هر کجا رو کنید خدا همانجاست». در آیه 186 سوره بقره فرمود: وَ إِذا سَأَلَكَ عِبادِی عَنِّی فَإِنِّی قَرِیبٌ أُجِیبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذا دَعانِ فَلْیَسْتَجِیبُوا لِی وَ لْیُؤْمِنُوا بِی لَعَلَّهُمْ یَرشُدون= چون بندگان من (از دوری و نزدیکی من) از تو پرسند، (بدانند که) من به آنها نزدیکم، هرگاه کسی مرا خواند دعای او را اجابت کنم. پس باید دعوت مرا (و پیغمبران مرا) بپذیرند و به من بگروند، باشد که (به سعادت) راه یابند». در نماز نیز می گوییم؛ « ایاکَ نَعبُدُ و ایاکَ نَستَعین = ما فقط از تو کمک می خواهیم». پس دیگر علی، حسین و ... کیست؟ چرا از اولیا و علما و مومنین ... کمک بخواهیم؟ با توجه به این منابع، کمک خواستن از غیر خدا غلط است و شرک و کفر محسوب می شود. خدا می گوید: «لا حول و لا قوه الا بالله لا حول و لا قوه الا بک. لا مؤثر فی الوُجود اِلا الله» یعنی استعانت و توسل به غیر نمی توانیم داشته باشیم و هیچکس جز او منشا اثر و توان نیست. و درآیه 17 سوره احزاب می فرماید: «قُلْ مَنْ ذَا الَّذِی یَعْصِمُكُمْ مِنَ اللَّهِ إِنْ أَرَادَ بِكُمْ سُوءًا أَوْ أَرَادَ بِكُمْ رَحْمَةً  وَلَا یَجِدُونَ لَهُمْ مِنْ دُونِ ... بِكُمْ سُوءاً أَوْ أَرادَ بِكُمْ رَحْمَةً وَ لا یَجِدُونَ لَهُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ وَلِیًّا وَ لا نَصِیراً =ای پیغمبر بگو: اگر خدا به شما اراده بلا و شری کند یا اراده لطف و مرحمتی فرماید آن کیست که شما را از اراده خدا منع تواند کرد؟ و هرگز خلق، جز خدا هیچ یار و یاوری نخواهند یافت». اگر انسان از کسی یا موجودی و یا ابزاری کمک بخواهد یعنی این که او را در کمک دادن، در قدرت و توان با خدا شریک کرده است». آیا پس انداز کردن شرک است؟ افرادی هستند که اعتقاد دارند که از ابزار کمک نگیرید. چون شرک به خداست. مثلا می گویند برای آینده پول پس انداز نکنید. چون پس انداز کردن، شرک به خداست. یعنی من امیدم به پول است. گاهی برخی برعکس عمل می کنند. اینها می گویند: من هر چه پول دستم بیاید خرج می کنم و یا به این و آن می دهم و برای خودم، هیچ پولی نگه نمی دارم. چون توکلم به خداست. یعنی آینده نگری نمی کنیم. چون آینده نگری شرک است. آینده نگری یعنی من خودم مستقل هستم و یک فکری می کنم. وقتی خدا کمکم می کند، پس چرا من از الان آینده نگری کنم؟ اگر آینده نگری کنم، یعنی اینکه من به این اسباب و علل دل بسته ام. این اعتقادات در حالی است که حضرت سلمان (س) وقتی بودجه اش را از بیت المال می گرفت، می گفت من خرج یک سالم را نگه می دارم و ولی بقیه اش را در راه خدا انفاق می کنم. چون برای سال آینده شاید زنده بودم تا بودجه ی بعدی ام را بگیرم. امام صادق (علیه السلام) کالاهای شان را در چند انبار قرار می دادند. به ایشان گفتند چرا شما در چند انبار قرار می دهید؟ فرمودند؛ شاید به یک انبار آسیب رسید، اگر در یک جا متمرکز کنم، اموالم از بین می رود. این همان نگاه درستی است که معروف شده به این که می گویند: «همه تخم مرغ هایت را در یک سبد قرار نده». خوب این نگاه امام یعنی چی؟ یعنی اینکه به خدا توکل و اتکا نکرده و به ترفند، روش و عقل خودش اکتفا کرده است؟! آیا می شود بگوییم که اگر امام صادق به خداوند توکل داشت، هیچ وقت این کار را نمی کرد؟ خیر. این کار حضرت با توکل هیچ تباینی ندارد. این همان است که فرمودند: با توکل زانوی اشتر ببند. اگر ما برای موجودی، مستقلاً توان و قوه ای در اجابت خواسته های موجودات دیگر، کمک به آنها، رفع حاجات شان قائل باشیم، این شرک به خداوند است. اما موجوداتی هستند که خداوند خواسته و اجازه داده است که مردم به وسیله ی آن ها به خداوند نزدیک شوند و با توسل به آن ها از خداوند کمک بگیرند. خدا گفته که این ها هیچ  کاره هستند. ولی من به اینها آبرو و عزت دادم. شما اگر به در خانه آنها بروید من هم کمک خواهم کرد. همه موجودات عبد و بنده خدا هستند و هیچ کس از خودش هیچ چیزی ندارد. در تعقیب نماز عصر می خوانیم: « لاَ یَمْلِكُ لِنَفْسِهِ نَفْعاً وَ لاَ ضَرّاً وَ لاَ مَوْتاً وَ لاَ حَیَاةً وَ لاَ نُشُوراً = برای خودش هیچ نفع و ضرر و مردن و حیات و برانگیختگی قائل نیست». خداوند این شرافت و آبرو و توان را به اهل بیت داده و خواسته که آن ها مراجعی باشند که بندگان خدا به آنها مراجعه می کنند و از آبروی آنها سرمایه گذاری کنند برای نزدیک شدن به خداوند، توسل به خداوند و کمک خواستن از او. اگر کسی رفتارش اینگونه باشد، با توحید هیچ منافاتی ندارد. چون تمام حول و قوه ای که در پیغمبر، امیرالمومنین، حضرت زهرا و ... وجود دارد از ناحیه ی خدا است. خداوند می فرمایند: «مَنْ ذَا الَّذی یَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاَّ بِإِذْنِهِ = هیچ کس نمی تواند شفاعت کسی را در نزد من بکند، مگر به اجازه من.» خداوند به اذن خودش به بعضی از بندگان آبرومندش قدرت و اجازه تصرف و ولایت (تکوینی) داده است که در موجودات تصرف کنند، شفا دهند، بیمار کنند و تغییر و تحولاتی در نظام طبیعی ایجاد کنند. در قرآن آیات متعددی راجع به این داریم که خداوند به انبیاء این قدرت را داده بود. ولی فرموده که به اذن من قدرت دارید، به اذن من شفا می دهید. به حضرت عیسی می فرمایند: به اذن من شفا بده. به اذن من کور مادرزاد را بینا کن. به اذن من مرده را زنده کن. به اذن من از چیزهایی که در خانه هایشان است خبر بده. همه می دانستند که حضرت عیسی از خدا این قدرت را گرفته و به اذن خدا این کارها را می کند. پس اینها با توحید منافاتی ندارد. خداوند در مورد معصومین ع نه تنها اذن داده، بلکه یک سلسله از امور را مستقیماً به آنها واگذار و تفویض کرده است. یعنی اختیار را به دست آنها سپرده و گفته است که هر تصمیمی که شما می گیرید و حکم می دهید همان است. چون خدا دستور داده از موجودات دیگر استمداد کنیم و به آنها توسل کنیم و به زیارت شان برویم، پس اینها شرک نیست؛ بلکه اطاعت از خدا و عین توحید است. خداوند فرمودند: «أبالله أن یجری الامور الا باسبابها= خداوند ابا دارد از این که کارها را مگر از طریق اسباب و وسیله انجام بدهد». یعنی می گوید هر کاری را می خواهید انجام بدهید با اسباب و عللی که من قرار دادم انجام دهید. این که کسی بگوید: خدایا خودت این کار را بکن، درست نیست. البته استثنائاً در بعضی موارد به اذن خدا اسباب و علل حذف می شوند. اما قاعده این است که انسان هر کاری را می خواهد انجام بدهد باید از طریق اسباب و عللش انجام دهد. برای همین بود که در قرآن فرمود: و ابتغوا الیه الوسیله= وقتی نزد خدا می روید و چیزی می خواهید، با وسیله بروید». معصوم ع هم فرمود: نحن الوسیله= ما وسیله هستیم». حضرت موسی دندانش درد می کرد. به خداوند می گوید که خدایا من دندانم درد می کند. خداوند می فرماید از آن گیاه بخور خوب می شوی. یعنی از واسطه استفاده می کند و شفا را از طریق گیاه می دهد. حضرت دفعه بعد که دندان درد می گیرد، بدون اینکه به خدا بگوید، گیاه را می خورد، اما خوب نمی شود. می گوید: خدایا چرا خوب نشدم؟! خدا می گوید می خواستم بدانی که چه کسی به آن گیاه قدرت شفا را داده بود! یعنی اگر سراغ اسباب و علل می روید، باز هم حواس تان باشد که این اسباب و علل وابسته به خداوند است و خدا باید اجازه بدهد. گاهی شما دارو را می خورید، ولی به جای اینکه خوب شوید بدتر می شوید. چرا؟ چون خدا اذن نداده که دارو تو را خوب کند. آب می خورید. اما به جای اینکه سیراب شوید، تشنه تر می شوید. چون خدا اذن نداده. حضرت ابراهیم در آتش می افتد، آتش قاعده اش این است که بسوزاند. ولی چون خدا اذن نداده، نمی سوزاند بلکه خنک هم می کند.  حضرت مریض می شود و به خداوند می گوید خدایا اگر خودت خوبم نکنی، سراغ حکیم و پزشک نمی روم. خدا در جواب می گوید: من هم تو را شفا نمی دهم. آیا می خواهی با توکل به من، حکمت های مرا به هم بزنی؟! حکمت من در این قرار گرفته است که اگر قرار است شفایی باشد، در دست طبیب و طبابت باشد. ولی به اذن من. پس طبق قاعده عمل کن و پیش طبیب برو تا من شفا بدهم. اما ممکن است به سراغ اسباب و علل که در اینجا پزشک است، رفته باشم، ولی شفا نگرفته باشم. در این صورت می گویم خدایا اسباب و علل کاری نکردند، خودت یک کاری بکن. پس نمی توان مستقیم به منبع رجوع کرد. طلبه ای با گریه به حضرت ابوالفضل (علیه السلام) توسل کرد که من می خواهم مجتهد شوم. شما به من اجتهاد بدهید. شب خواب دید حضرت با فلکی که درست کرده است می خواست او را فلک کند. حضرت گفت: از من می خواهی که اجتهاد بدهم؟ برو درست را بخوان. ما هم تو را کمک می کنیم. پس نباید بدون علل و اسباب به منبع بزنی. نابرده رنج گنج میسر نمی شود: «لَیسَ لِلاِنسانِ اِلا ما سَعی». این شعر و اصطلاح و ضرب المثل توحیدی که همیشه سر زبانهاست که می گوید: از تو حرکت از خدا برکت، یعنی حتماً باید حرکتی باشد، تا برکتی حاصل شود. وسیله هایی که توسل به آنها، باعث نزدیکی به خداوند و رفع حاجت می شود این وسایل که ما بوسیله آنها به سوی خدا توسل می کنیم، می توانند چیزهای مختلفی باشند. این که خداوند می فرماید: «وَابتَغوا اِلیهِ الوَسیله= هر وقت می خواهید به سمت خدا بروید، با اسباب و وسیله بروید». یعنی برای هر نیازی، وسیله ای لازم است. «وابتغوا» یعنی بجویید و ببینید چه وسیله ای شما را به خدا می رساند. خدا در مسیر شما وسیله قرار داده است که بعضی از این وسایل را در قرآن معرفی کرده است. در آیه 45 سوره بقره می فرماید: «وَاستَعینوا بِالصَبرِ وَ الصَلاة= از صبر و نماز کمک بگیرید ». نمی گوید اگر می خواهید به سمت من بیایید، از من کمک بگیرید. می فرماید: هر وقت ضعف شما را گرفت و کم آوردید، نماز بخوانید و از روزه و صبر کمک بگیرید. چون بدون حوصله و صبر در مقابل طبیعت گراها رشد نمی کنید. ایمان و عمل صالح نیز یک وسیله است. امیرالمومنین «علیه السلام» در نهج البلاغه خطبه 110 می فرماید: «إِنَّ أَفْضَلَ مَا تَوَسَّلَ بِهِ الْمُتَوَسِّلُونَ إِلَی اللَّهِ سُبْحَانَهُ وَ تَعَالَی الْإِیمَانُ بِهِ وَ بِرَسُولِهِ وَ الْجِهَادُ فِی سَبِیلِهِ فَإِنَّهُ ذِرْوَةُ الْإِسْلَامِ وَ کَلِمَةُ الْإِخْلَاصِ فَإِنَّهَا الْفِطْرَةُ وَ إِقَامُ الصَّلَاةِ فَإِنَّهَا الْمِلَّةُ وَ إِیتَاءُ الزَّکَاةِ فَإِنَّهَا فَرِیضَةٌ وَاجِبَةٌ وَ صَوْمُ شَهْرِ رَمَضَانَ فَإِنَّهُ جُنَّةٌ مِنَ الْعِقَابِ وَ حَجُّ الْبَیْتِ وَ اعْتِمَارُهُ فَإِنَّهُمَا یَنْفِیَانِ الْفَقْرَ وَ یَرْحَضَانِ الذَّنْبَ وَ صِلَةُ الرَّحِمِ فَإِنَّهَا مَثْرَاةٌ فِی الْمَالِ وَ مَنْسَأَةٌ فِی الْأَجَلِ وَ صَدَقَةُ السِّرِّ فَإِنَّهَا تُکَفِّرُ الْخَطِیئَةَ وَ صَدَقَةُ الْعَلَانِیَةِ فَإِنَّهَا تَدْفَعُ مِیتَةَ السُّوءِ وَ صَنَائِعُ الْمَعْرُوفِ فَإِنَّهَا تَقِی مَصَارِعَ الْهَوَانِ أَفِیضُوا فِی ذِکْرِ اللَّهِ فَإِنَّهُ أَحْسَنُ الذِّکْرِ وَ ارْغَبُوا فِیمَا وَعَدَ الْمُتَّقِینَ فَإِنَّ وَعْدَهُ أَصْدَقُ الْوَعْدِ وَ اقْتَدُوا بِهَدْیِ نَبِیِّکُمْ فَإِنَّهُ أَفْضَلُ الْهَدْیِ وَ اسْتَنُّوا بِسُنَّتِهِ فَإِنَّهَا أَهْدَی السُّنَن = همانا بهترین چیزی که انسان ها می توانند با توسل بر آن به خدای سبحان نزدیک شوند، ایمان به خدا و پیامبر (صلّی اللّه علیه و آله و سلّم ) و جهاد در راه خداست، که جهاد قلّه بلند اسلام، و یکتا دانستن خدا بر اساس فطرت انسانی است. بر پاداشتن نماز آیین ملّت اسلام، و پرداختن زکات تکلیف واجب الهی، و روزه ماه رمضان، سپری در برابر عذاب الهی است، و حج و عمره، نابود کننده فقر و شستشو دهنده گناهان است. و صله رحم مایه فزونی مال و طول عمر، و صدقه های پنهانی نابود کننده گناهان است، و صدقه آشکارا، مرگ های ناگهانی و زشت را باز می دارد، و نیکوکاری، از ذلّت و خواری نگه می دارد.» اینها وسیله هستند که مانع می شوند که انسانها خوار و ذلیل شوند». وسیله دیگر، توسل به انبیاء و اولیاء است که خداوند نیز امر کرده به افرادی که پیش خدا آبرومند هستند، توسل کنیم. در این مورد حضرت علی «علیه السلام» می فرمایند: « اَنا الوَسیله= من وسیله هستم». مثل حدیث سلسله الذهب امام رضا «علیه السلام» که در نیشابور فرمودند: :«کَلِمَةُ لا إلهَ إلّا اللّهُ حِصنی فَمَن دَخَلَ حِصنی اَمِنَ مِن عَذابی بِشُروطِها وَ أنَا مِن شُروطها= کلمه توحید (لا اله الا الله) دژ و حصار محکم من است. هر کس آن را بگوید، داخل حصار من شده و هر کس داخل قلعه و حصار من شود، از عذاب من در امان است، اما در صورتی که به شرط‌های آن عمل شود، و من یکی از آن شرط‌ها هستم.» فرمایش امام به این معنی است که توحید در صورتی مقبول درگاه خداوند است که همراه با پذیرش ولایت اهل بیت باشد. کسی بدون ولایت من و معصوم نمی تواند وارد قلعه ی لا اله الا الله شود. لازمه ی اعتقاد به لا اله الا الله اعتقاد به ما اهل بیت می باشد. و در کتاب «عترت در قرآن» درباره آیه 35 سوره مائده حضرت می فرمایند؛«نحن الوسیله= ما وسیله هستیم». پس توسل به انبیاء و اولیاء یک کار عقلانی است که حتی در زندگی طبیعی نیز داریم.  فرض بفرمایید که آقایی می رود خواستگاری دختر خانمی که او را نمی شناسد. سعی می کند که از یک آشنا استفاده کند که او را به آن خانواده معرفی کند. در مواقعی که در امری انسان کارش گره خورده است، چون او را نمی شناسند به کارش رسیدگی نمی کنند. به همین دلیل، از افراد آبرومند به عنوان ضامن تائیدیه می گیرد. به طور کلی اگر غریبه ای از ما درخواستی داشته باشد، در صورتیکه یک آدم آبرومندی که قبولش داریم تضمینش کند، به راحتی می توانیم به او کمک کنیم. این کار معقولی است که در همه امتها و جوامع با عناوین مختلف مثل ضمانت، آبرو گذاشتن، شفاعت، توصیه به شکل خوب (نه پارتی بازی) یعنی به وسیله شفاعت که حقوق دیگران ضایع نشود، صدق می کند. مستنداتی که بر جواز توسل دلالت دارد روایات متعددی بر جواز توسل دلالت دارد. دو روایت که از منابع اهل تسنن گفته شده را بیان می کنیم. (چون بیشترین ایراد را اهل تسنن به ما شیعیان می گیرند). احمد بن حنبل، در مسند خود از عثمان بن حنیف چنین روایت می‌كند:« اِن رَجُلاً ضَریرَ البَصَرِ أتیَ النبیَّ صَلَّی الله عَلَیه وَ سَلَّم فَقالَ ادْعُ اللهَ أنْ یُعافیَنی، قال إن شئتَ دَعوتُ لك وَ اِن شِئتَ أخّرتُ ذلك فَهُو خَیْرٌ، فقالَ أدْعُه فَأمَرَه أنْ یَتَّوَضّأ فَیَحسُنُ وُضوئَه فَیُصلِّی رَكْعتینِ وَ یَدعُو بِهذَا الدّعاءِ اللّهمّ إنی اَسئلُك وَ اَتوَجَّه إلیكَ بنبیّك مُحْمَّدٍ نَبِّی الرَّحمةِ یا مُحمّدُ اِنّی تَوجّهتُ بِك الَی رَبّی فی حَاجَتی هِذِه، فَتَقضِی لی اللَّهمَّ شَفِّعْه فیّ. قالَ عُثمانُ: فَوَ اللَّه ما تَفَرَّقنا و لا طالَ الحَدیثُ بِنا حَتّی دَخلَ الرَّجلُ كأنْ لَمْ یكنْ بِه ضَرٌّ قَطُّ= مردی نابینا نزد پیامبرگرامی اسلام آمد و گفت: از خدا بخواه تا مرا عافیت بخشد. پیامبر فرمود: اگر می‌خواهی دعا كنم، و اگر مایل باشی به تأخیر ‌اندازم و این بهتر است. او گفت: دعا كن. پیامبر به او فرمان داد تا وضو بگیرد و در وضوی خود دقت كند و دو ركعت نماز بگزارد و چنین دعا كند: پروردگارا! من از تو درخواست می‌كنم و به وسیله محمد، پیامبر رحمت، به تو روی می‌آورم. ای محمد، من در مورد نیازم، به وسیله تو به پروردگار خویش متوجه می‌شوم تا حاجتم را برآورده فرماید. خدایا! او را شفیع من قرار ده. به خدا قسم ما هنوز از آنجا متفرق نشده بودیم و مدت ماندن ما زیاد طول نكشیده بود كه دیدیم مرد نزد ما آمد و چنان شفا یافت گویا هرگز نابینا نبود. داستانی دیگر این است که ابی بصیر به خدمت امام محمد باقر «علیه السلام» آمد و گفت: آقا شما شفا نیز می دهید؟ یعنی این که شما قدرت دارید شفا بدهید؟ حضرت دستی به روی او کشید و بینا شد. حضرت فرمود حال مثل بقیه مردم بینا شدی. اما بهتر این است که نابینا باشی و بی حساب به بهشت بروی. او گفت باشد می خواهم بی حساب به بهشت وارد شوم. حضرت اشاره کرد و او نابینا شد. در این حدیث، چند نکته وجود دارد. این حدیث را عثمان بن حنیف که یکی از صحابه معتبر است، نقل می کند. آن شخص که به پیامبر متوسل می شود، حضرت نمی گوید که مگر من که هستم؟ برو در خانه خدا. این شرک است که نزد من آمده ای. بلکه حضرت می گوید: باشد. اگر می خواهی برایت دعا می کنم. و از طرف دیگر پیامبر می گوید اما برایت بهتر است که ذخیره برای آخرتت شود. در مورد بیماری ها قاعده ای هست که می گویند: شما شفایتان را بخواهید؛ اما اگر خدا شفا نداد، ناراحت نباشید و مطمئن باشید که برای آخرت شما بهتر از آن، ذخیره می شود. چون در بهشت درجاتی هست که انسان جز با بیماری به آن نمی رسد. چون بی حساب وارد بهشت می شوند. نکته دیگر اینکه: طبق صحبت رسول اکرم، وضو باید کامل باشد که اثر بخش باشد. یعنی رو به قبله باشد. دعاهای وضو را با حضور قلب بخواند. یکی از خواص وضوی کامل این است که خیالات انسان را کنترل و دفع خواطر و فکرهای بد و آلوده می کند. نکته آخر این روایت، ماهیت دعای مرد نابینا است که اینگونه می گوید: خدایا من از تو می خواهم و به سوی تو توجه دارم و به نبی تو توسل می کنم. بعد دعا را بر می گرداند از خداوند به سمت پیامبر. ای پیامبر! من متوجه تو هستم و به پروردگارم به وسیله تو توجه می کنم در این حاجتی که دارم. پس حاجت مرا بده. چون بعضیها اشتباه فکر می کنند که ما وقتی به معصوم می گوییم شما حاجت ما را بدهید، حضرت خودش مستقیماً این قدرت را دارد و لازم نیست از خداوند بخواهد. پیامبر هم به او یاد می دهد و می گوید تو این گونه بگو که ای پیامبر! تو حاجت من را بده و بعد بگو خدایا این پیامبر را شفیع من قرار بده. یعنی واسطه بودنش را برای من بپذیر.

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11335
زمان انتشار: 9 نوامبر 2019
| |
تمثل نامطلوب اخلاق رذیله در برزخ

غضب جلسه 9، 1376/03/08

تمثل نامطلوب اخلاق رذیله در برزخ

بحث غضب را ادامه می دهیم از صفحه 72 کتاب «معاد» آیت الله شجاعی. عنوان بحث، «تمثل نامطلوب اخلاق رذیله و صفات حیوانی در برزخ» است.

«از اشارات روایات به خوبی این حقیقت برمی‌آید که اخلاق و اوصاف رذیله در صورتی که در وجود انسان غلبه داشته باشند و ریشه‌دار گردند، تمثلهای بدی داشته و صور برزخی بدی برخواهد داشت. کما اینکه تجسم های اخروی آنها در قیامت نیز در صورت غلبه بر باطن و سیطره بر انسان، بسیار بد و عذاب‌دهنده خواهند بود.»

تمثلهای اخروی و برزخی که اینجا قید کردند، در صورت ریشه‌دار بودن، چه در برزخ و چه در آخرت، غلبه و سیطره آنها چیز بدی خواهد شد. چون اصل آنها باطن خوبی ندارد. وقتی حالت سیطره پیدا می‌کند، شما توجه کنید که حقیقتی به نام نفس ناطقه در سیطره یک اژدهای بد قیافه و ترسناک و زشتی باشد. اگر این بخواهد ترسیم شود، ترسیمش خیلی چیز عجیبی در می‌آید که انسان در تسلط یک دیو و اژدهایی باشد. «پیداست که هر کدام از اخلاق و اوصاف رذیله، در مقام تمثل برزخی و همچنین در مقام تجسم در قیامت صورت بخصوصی خواهد داشت. مسلماً تناسبها هم به جای خود محفوظ خواهد بود.» یعنی تناسب بین صورت و خود آن اخلاق و اوصاف. به اشاراتی که در روایات هست می‌پردازیم: 1 ـ زراره از امام باقر (علیه‌السلام) نقل می‌کند که فرمود رسول اکرم (صلی‌الله‌علیه‌وآله) فرموده بد زبانی و صفت فحاشی اگر تمثل یافته و صورتی پیدا بکند، تمثل و صورت بدی خواهد داشت.» صورت برزخی فحش و ناسزاگفتن چگونه است؟ در روایت دیگری دارد که پیامبر می‌فرماید: هر چیزی که به فحش برسد، زشت می‌شود. ترجمه روایت اینطور است: «هیچ چیز نیست که اگر فحش در آن دخالت داشته باشد، زشت می شود و هیچ چیز نیست که حیا در آن دخالت بکند، مگر اینکه آن را زیبا بکند». یعنی هر جا حیا هست، زیبایی هست. هر جا فحش هست، زشتی هست. می‌دانید که ما در روایات، حتی از فحاشی به کفار هم منع شده ایم. «در این روایت به تمثل بد و نامطلوب صفت بد زبانی و خُلق فحاشی اشاره شده است. از این روایت بر می‌آید که اگر صفت بد زبانی در وجود انسان ریشه‌دار گردد و خلق و خوی وی باشد، صورت مثالی بدی خواهد داشت».  ۲ـ زراره از امام باقر (ع) نقل می‌کند که فرمود رسول اکرم (ص) به عایشه فرمود اگر بد زبانی و فحاشی تمثل پیدا می‌کرد، صورت مثالی بدی داشت. این روایت از نظر بعضی از عبارات متن، با روایت اول فرق دارد. تعبیری که در این روایت هست، گویاتر از تعبیر روایت اول است. جمله «لَوْ كَانَ مُمَثَّلًا لَكَانَ مِثَالَ سَوْءٍ» که کلمه (ممثلاً) در آن آمده به خوبی خبر از تمثل به معنی صورت مثالی پیدا کردن می‌دهد. پیداست که مسأله تمثل و صورت بد مثالی پیدا کردن مخصوص خُلق بد زبانی و صفت فحاشی نخواهد بود. اگر این دو روایت به تمثل بد این صفت در برزخ دلالت بکنند. مسلماً به تمثل زشت صفات و اخلاق رذیله دیگر نیز دلالت خواهند نمود.» مضافاً اینکه خود روایت هم می‌فرماید، اگر اینها تمثل پیدا کنند، بد می‌شوند. تمثل را به فقط صفت بد زبانی و فحاشی نسبت نداده، بلکه به همه صفات و اخلاق رذیله دلالت داده است. «روایتی که در مبحث قبل، از رسول اکرم (ص) در خصوص تمثل صفت درشتی و تندخویی آوردیم نیز به تمثل نامطلوب صفات و اخلاق رذیله دلالت می‌کند. البته ناگفته نماند که ممکن است کسی بگوید به لحاظ اینکه در این دو سه مورد از روایات هیچ گونه تصریحی به عالم قبر یا برزخ نشده و فقط مسأله تمثل به نحو مطلق آمده، نمی‌توانیم بگوییم منظور تمثل در برزخ یا در برزخ و در قیامت است و آنچه به طور مسلم از این روایات مذکور می‌توانیم استفاده بکنیم، تمثل و تجسم در قیامت است. ولی نباید فراموش بکنیم که برزخ صورت نازله قیامت است.» یعنی نمی‌شود یک چیزی در قیامت تمثل بشود و در برزخ صورت نداشته باشد. وجود صورت های حیوانی و تسلط آنها بر انسان در برزخ «در هر صورت، تمثل برزخی اخلاق رذیله و صفات بد بسیار نامطلوب و عذاب‌دهنده است. مخصوصاً در باب صفات حیوانی، جایی که صفات رذیله حیوانی بر انسان حکومت می‌کند و این قبیل صفات، همه وجود او را گرفته و بر او سیطره دارند بعید نیست این صفات در مقام تمثل در عالم برزخ با صور حیوانی متمثل باشند. آن هم با یک سلسله خصوصیات جدید و ناشناخته‌ای که با صور حیوانات موجود در دنیا نیز فرق داشته باشند.» یعنی در برزخ هم خودِ صورتِ حیوانی باشد. به عنوان مثال بی‌غیرتی و بی‌بندو باری در مسائل شهوانی، صورت خوک داشته باشد. این نکته را خیلی توجه داشته باشید که می‌فرماید یک سلسله خصوصیات جدید و ناشناخته‌ای که با صور حیوانات موجود در دنیا نیز فرق دارد. این یعنی به خاطر غلبه صفات رذیله حیوانی، شخص با صور حیوانی متمثل شده، مثل صورت حیواناتی که هست. ولی چیزهایی هم داشته باشد که در حیوانات اینجا ما ندیده باشیم. یعنی یک چیزهای اضافی داشته باشد. صورت، صورت حیوان است اما نه فقط خوک، درست به همان خوکی که ما در دنیا دیده باشیم. خوک است، ولی یک مشخصات دیگری هم دارد. یکی از علت هایش می‌تواند همین مسأله ترکیب صفات و اخلاق باشد که یک نفر همیشه با یک صفت ثابت و بسیط سروکار ندارد. صفات مرکب است. وقتی ظهور می‌کند، یک موقع می‌بینی که طرف هم خوک است، هم گرگ‌منشی دارد، هم بوزینه است، هم سگ است، یک چیز خیلی عجیبی است. در عین حال اگر کسی اینها را ببیند، خوب می‌تواند تشخیص بدهد که این هم سگ، بوزینه، خوک و گرگ است. خود آن کسی هم که خودش را اینطور می‌بیند، آن هم این قضیه را می‌فهمد. «آن هم با یک سلسله خصوصیات جدید و ناشناخته‌ای که با صور حیوانات موجود در دنیا نیز فرق داشته باشند و آن هم در حال تسلط آنها بر انسان و در حالی که به انحاء مختلف او را عذاب می‌دهند.» یعنی گرفتار چند حیوان در عین واحد شدن است. همین است که بزرگان به ما خبر داده اند که یکدفعه انسان در قبر در یک لحظه محاصره یک سگ است و یک مار. به عنوان مثال عرض می‌کنم که هم سگ او را می‌گزد و هم مار، هم عقرب، و گرفتاری های مرکبی که انسان از هر طرف می‌بیند. والله قسم یک ثانیه عذاب و شدت آنجا، به همه مشکلات دنیا غلبه دارد. همانطور که یک ثانیه از بهجت و سرور و لذتش و از آن وادی امنی که قلب انسان در آن قرار می‌گیرد، غلبه می‌کند بر همه خوشی های عالم دنیا. «و بعید نیست هر صفت حیوانی غالب بر انسان، به صورت حیوان متناسب با آن صفت باشد. یعنی به صورت حیوانی که این صفت، از صفات بارز و یا از مختصات همان حیوان باشد، در بیاید و بعید نیست مجموع چندین صفت حیوانی غالب بر انسان، به صورتی که مجموعه و مرکبی از چندین صورت حیوانی متناسب با همان صفات است متمثل گردد.» ما بد زندگی می‌کنیم. بی‌توجه و با بی‌تقوایی زندگی می‌کنیم. فکر نمی‌کنیم که اینها ممکن است برای ما گرفتاری ایجاد کنند، بعد می‌بینید که عجب! آنجا گرفتار چند حیوان هستیم. گاهی در اثر یک عمل به عنوان عذاب، مار و عقربی به جان ما می‌افتد که انسان به سیدالشهدا علیه السلام توسل می‌کند و از خدا می‌خواهد که آن را از او دور کند. اما گاهی این مار و عقرب و این عذاب، خودت هستی. یعنی خُلق توست. خدا چه چیزی را از تو دور کند؟ این سگ و مار و عقرب یا هر حیوان دیگری با صفات مرکب، مخلوق خودت تو است. نفس خودت است. از چه می‌خواهی فرار کنی؟ «تذکر این نکته لازم است که تمثل صفات حیوانی غالب بر انسان به صورتهای حیوانات متناسب با آنها غیر از مسأله محشور شدن بعضی انسانها در صور حیوانی و به تعبیری غیر از صورت حیوانی داشتن بعضی از انسانها در عوالم بعد از مرگ است.» تغییر شکل نفس انسانی به غیر از صورتِ انسان از مطالب بالا می‌توان فهمید که تمثل صفات حیوانی غالب بر انسان به صورت های حیوانات متناسب با آن، با محشور شدن انسان به صورت حیوان یا حتی داشتن صورتی غیر حیوانی در عوالم بعد از مرگ است. یعنی در حالت اول، صفات به صورت حیواناتی بر انسان غالب می‌شوند. در این حال، صورت نفس هنوز انسانی است. اما در حالت دوم، خود انسان و در واقع نفس انسان است که تغییر شکل داده و به صورت یک حیوان مرکب از چندین حیوان که حتی در بین حیوانات هم دیده نمی شوند درآمده است. بحثی در فلسفه وجود دارد به نام «بدایه» و بحث جنس و فصل و حرکت جوهری که بحثهای مهمی هستند. آنجا گفته شده که یک نفر در عین حال که روحش روح انسانی است، روح آلوده انسانی دارد. روحی که «وَ قَدْ خابَ مَنْ دَسَّاها= و محققا ناامید شد هرکس که دسیسه کرد به آن». یک روح آلوده است، یعنی صورت، دیگر صورت انسانی نیست. یعنی با حرکت جوهری آن قضیه حفظ شده است. یعنی یک نفسی از یک جایی تکامل پیدا کرده تا به آن حالت در آمده است. اما می‌تواند صورتش ملازمه‌ای بین نفس ناطقه با این بدنی که ما الان داریم، نداشته باشد. بدین معنا که ما حتماً وقتی نفس ناطقه داریم، قیافه‌مان به آن صورت باشد. حقیقتش الان هم برای باطن ما ملازمه‌ای نیست. یعنی ما اگر یک موقعی موفق بشویم باطن خودمان را خواب ببینیم، یا کسی باطن ما را به ما نشان بدهد، می‌بینیم که ما همین شکل ظاهری هم که الان داریم را نداریم. همان شخصیت هستیم؛ اما از این شکل ظاهری خبری نیست. ایشان می‌فرماید که این قضیه را با مسأله تمثل صفات حیوانی غالب بر انسان، یکی نگیرید. این یک بحث دیگری است. «بعضیها در زندگی دنیوی با در پیش گرفتن مسیر ضلالت، به طور کلی از خصوصیات انسانی بی‌بهره شده و حقیقت انسانی خود را از دست داده‌اند و آنچه از آثار انسانیت برای آنان باقی مانده، فقط شکل ظاهری یک انسان است که آن هم با بدن مادی دنیوی قائم است و اگر از این ظاهر بگذریم، در باطن آنان و در آن سوی شکل ظاهر، هیچ گونه خبری از خصوصیات و امتیازات انسانی نیست و آنچه در ورای بدن مادی هست، مجموعه‌ای از رذائل و نقائص و مجموعه‌ای از خصوصیات حیوانی است و بس. اینها به لحاظ اینکه حقیقت انسانی را از دست داده‌اند و در آن سوی عالم ماده به عنوان یک انسان نبوده و یک فرد انسان نیستند، هیچ وقت در آن سو، از صورت انسانی که در غیر انسان پیدا نمی‌شود نخواهند داشت. بلکه صورتی که حقیقت آنها اقتضا می‌کند خواهند داشت.» خدا به دعای پیامبر ص «مسخ شدن» را از امتش برداشته است مسخ شدن، چیزی است که به خاطر دعای پیامبر اسلام، ‌از امتش برداشته شده است؛ اما هنوز ممکن است در مورد امت های دیگر دیده شود. مسخ شدن یعنی صورت، با باطن یکی می‌شود. اگر باطن کسی انسانی باشد، در عالم بعدی حق دارد که از صورت انسانی برخوردار باشد؛ اما اگر باطنش انسان نبود، دیگر صورت انسانی هم نخواهد داشت. در قرآن هم داریم: «وَكُونُوا قِرَدَةً خاسِئِینَ» نه اینکه چون خداوند گفت بوزینه بشوید، بوزینه شدند و شکلشان عوض شد و شدند حیوان و افتادند در مسیر حیوانی. خیر؛ انسان بودند. یعنی آن وضعیت درک انسانی را داشتند؛ اما بدن شان بوزینه بود و مسخ شده بودند. در امت های قبلی قاعده مسخ را داشتیم، اگر وضعیت روحی یک نفر آنقدر بد می‌شد که مورد لعن و نفرین خداوند و انبیاء قرار می‌گرفت، همانجا در دنیا مسخ شده و تبدیل به حیوان می‌شد. قاعده مسخ به برکت پیامبر اکرم از امت اسلام برداشته شد. پیامبر دعا کرد که خداوندا! مسخ را از امت من بردار. ولی در غیر مسلمین ممکن است اتفاق بیفتد. کما اینکه نقلهایی هم داریم که در غیر مسلمین، به نفرین اولیاء خدایی، مسخ در بعضی از انسانها صورت گرفته است. جفت شدن نفس ها و بدن ها همانطور که جان و روح یک گرگ، نمی‌تواند جان و روح یک انسان را داشته باشد، آنجا که روح انسان بر اثر تحولات، خصوصیت انسانی خود را از دست داده و خصوصیت گرگی گرفته است، به حکم قوانین ماده، به صورت موقت در باطن انسان باقی می‌ماند، سپس در زمان مقرر با بدن متناسب با خود جفت می‌گردد. «مگر نه این است که در نظام وجود و در همین عالم مشهود ما، در میان این همه موجودات جاندار و دارای روح،  برای هر جان و هر روحی از جانها و ارواح، بدنی مخصوص و صورتی متناسب داده شده است. آیا جان و روح یک گرگ با بدن و ترکیب بدنی آن و نیز با شکل و صورت بخصوص آن، یک رابطه حساب شده و یک تناسب خاصی دارد یا نه؟ مثلاً باطن پلنگی در مورد خشم و درندگی، با ظاهرش یکی است یا نه؟ و هیچ گونه رابطه و تناسبی در بین نبوده و می‌شود جان و روح یک گرگ، بدن و ترکیب بدنی و شکل و صورت حیوان دیگر یا انسان را داشته باشد؟ وقتی نمی‌شود جان و روح یک گرگ صورت یک انسان را داشته باشد، آنجا که روح یک انسان بر اثر تحولات، خصوصیت انسانی خود را از دست داده و خصوصیت گرگی را اکتساب نموده و روح، گرگ گشته و به حکم قوانین حاکم در عالم ماده، آن روح حیوانی در باطنش مانده و منتظر فرصت دادن قوانین است تا صورت خود را که صورت گرگ است، بیابد و با بدن متناسب خود جفت گردد. همین که از زندان ماده نجات یافت و از محبس بدن انسانی خلاص شد، دیگر نمی‌تواند صورت انسانی به خود بگیرد. زیرا که جان و روح یک گرگ نمی‌شود صورت یک انسان را داشته باشد. «وَ إِذَا النُّفُوسُ زُوِّجَتْ= و آنگاه كه جانها به هم درپیوندند.»» آیه شریفه ی «وَ إِذَا النُّفُوسُ زُوِّجَتْ =و آنگاه كه جانها به هم درپیوندند.» را که ما می‌خوانیم، موقعی است که نفسها با صورت خودشان جفت می‌شوند. یعنی هر روحی و هر بدنی، صورت ویژه خودش را پیدا بکند. همان صورت هایی که آن را در نفس خود در دنیا کسب کرده، در آنجا با همان ها جفت می شود. «این یک مسأله است و تمثل صفات حیوانی غالب بر انسان به صور حیوانات متناسب با آنها هم یک مسأله دیگری است.» تا اینجا که جناب استاد مرحوم صحبت می‌فرمودند، در مورد بحث حشر صحبت کردند. ولی بحث ما تمثل صفات حیوانی غالب بر انسان است.  اخلاق حسنه و صفات کریمه نیز، در برزخ به حالت زیبایی متمثل می شوند «اخلاق خوب و صفات کریمه وقتی در وجود انسان ریشه‌دار بوده و از خصوصیات درونی انسان شدند، بعد از مرگ و در عالم برزخ که عالم درونی انسان به ظهور رسیده و با همه خصوصیاتش تمثل پیدا می‌کند، به صورتهای خوب و جذاب و در عین حال مفید متمثل و مجسم می‌شوند. هر خُلقی از اخلاق حسنه و هر صفتی از صفات کریمه، به تناسب خود با چهره مثالی بسیار زیبا و ابتهاج‌ آوری که در مراحل مختلف برای انسان نعمتی بوده و خطرات و ناگواریها را از او دور نموده و خلل را از عالم او برطرف می‌کند، متمثل می‌شود.» این نکته خیلی زیبا است که اگر انسان می‌خواهد نجات پیدا کند، به همین دستگیره‌های این چنینی در وجود خود احتیاج دارد. یعنی ما حتی اگر فضل خدا هم نصیب مان بشود، در آن حالی که در حال سقوط هستیم، دست ما را می‌گیرد و نجاتمان می‌دهد. اگر ما خودمان دستگیره‌ای نداشته باشیم، دستگیری هیچ کس به درد ما نمی‌خورد. یک چیزی باید در وجود ما باشد که آن بتواند ما را بگیرد و بالا بکشد و دستگیری کند. اهل بیت اگر بخواهند دستگیری بکنند، یا خداوند تبارک و تعالی اگر بخواهد کسی را دستگیری بکند، بحث شفاعت دقیقاً به همین معنا است. شفاعت از کلمه جفت می آید. شفاعت زمانی صورت می‌گیرد که سنخیتی بین شفیع و کسی که قرار است شفاعت بشود وجود داشته باشد. اینکه می‌فرماید، ما را در خطرات نجات می‌دهد، ما باید چیزی در وجودمان باشد که آن چیز در حین خطرات از ما دفاع کند. آنجایی که صحنه صحنه‌های گناه و آلودگی است بیاید و به داد ما برسد. صفات کریمه و حسابی که در عالم برزخی ما دارند «اگر شما درون و عالم درونی خویش در زندگی دنیوی را به خوبی مورد دقت و بررسی قرار دهید و نقش اخلاق حسنه و صفات کریمه را که در وجود شما هست، در مراحل مختلف حیات دنیوی خود مطالعه بکنید و ببینید که هر خُلق خوب و هر صفت خوب، چه نقشی در درون شما داشته و چه حسابی در عالم درونی شما باز نموده و چگونه در برابر تهاجم اغوائات شیطانی و نفسانی و در موقع تهاجم تمایلات و کششها و تهاجم غضبها و تندیها شما را حفظ نموده و به فریاد شما می‌رسد و چگونه در اعمال و حرکات شما اثر می‌گذارد، به وضوح و روشنایی خواهید دانست که تک‌تک اخلاق حسنه و صفات کریمه و مجموع آنها چه حسابی در عالم درونی شما که همان عالم برزخی شماست، دارند.» درون خودمان را نگاه کنیم که صفات ما چطوری و کجا به داد ما می‌رسند؟ «اینجاست که خواهید دانست به هنگام ظهور همین عالم درونی و به هنگام صورت پیدا کردن و تمثل یافتن همین درون، چه وضعی خواهد بود و هر خُلقی از اخلاق حسنه شما و هر صفتی از صفات کریمه شما چه صورتی پیدا کرده و چگونه برای شما در آن عالم مفید خواهد گشت. در این صورت است که به بسیاری از حقایق برزخی و ریزه‌کاریها در خصوص تمثل برزخی اخلاق و صفات خوب آگاه خواهید شد. حقایق و ریزه‌کاریهایی که با گفتن و نوشتن تمام نمی‌شود و یا احیاناً به گفته و نوشته در نمی‌آید.» مباحث غضب در قالب سی و دی و کتاب کار

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11334
زمان انتشار: 9 نوامبر 2019
| |
گناه شناسی مهمتر از انجام عمل صالح است

خانواده آسمانی؛ جلسه 517؛ 1398/08/09

گناه شناسی مهمتر از انجام عمل صالح است

همیشه آفت‌شناسی مهمتر از این است که انسان دنبال عمل خوب و خیر باشد. خیلی از افراد، سالها عبادت و عمل خیر و خوبشان را با گناهانی که به قول خودشان گناهان کوچک است و کوچک هم می‌شمارند، نابود می‌کنند.

به یکی از اصحاب رسول الله (صلی الله علیه و آله) گفتند که چطور شده که حرف های تو با بقیه فرق می‌کند؟ گفت: علتش این است که هر کس پیش رسول الله می رود، از ایشان سؤال می کند «من چه کنم که به بهشت بروم؟ ولی من هر وقت پیش رسول الله رفتم از او سؤال کردم که چه کنم که به جهنم نروم؟ این یعنی آفت‌شناسی. سهل‌انگاری ها و غفلت ها نیز، باعث می‌شود که انسان سرمایه‌های عظیم خودش را از دست بدهد. چون انسان اساساً برای بهشت آفریده شده و حتی بالاتر از بهشت. اما آن چیزی که انسان را جهنمی می‌کند، غفلت‌های انسان است. غفلت این است که انسان در سه مرحله «اعتقادات، اخلاقیات و اعمال و شرعیات» مراقب نباشد و به خودش آسیب بزند. حالا بعضی آسیب به خودشان می‌زنند، بعضی‌ها هم خودشان را می‌سوزانند و هم دیگران را. بنابراین، مهم است که انسان آسیب‌شناسی و گناه‌شناسی کند. امام علی علیه السلام فرمود: «اجْتِنَابُ‏ السَّیِّئَاتِ‏ أَوْلَى مِنِ اكْتِسَابِ الْحَسَنَاتِ= دوری از بدی ها، بر به دست آوردن خوبی ها اولویت دارد». یعنی اینکه انسان گناه نکند، مهمتر از این است که دنبال خوبی ها باشد و کارهای خیر و خوب را برای خودش جمع کند. چون ثواب جمع کردن، کار سختی نیست. اما اگر انسان نتواند آنها را نگهداری کند، به راحتی ثوابها از دست می‌روند و اعمال ضایع می‌شوند. پس در گام نخست، مهم این است که تلاش کنیم آفت و آسیب نداشته باشیم. هر چه از آفتها دورتر باشیم، تولد سالم تری به دنیای بعدی خواهیم داشت اگر بخواهیم تولدمان به عالم بعدی راحت‌تر باشد، باید هر چه بیشتر، از آفت ها و آسیب ها دورتر باشیم. مثل یک بچه‌ای که می‌خواهد از رحم مادر به دنیا بیاید. هر چه مادر مراقبت بیشتری کند که جنین آسیب نبیند، تولدش سالم­تر، بهتر و قویتر خواهد بود. آن بیماری هایی که بچه با خودش از رحم مادر به دنیا می‌آورد، آنها دردسرساز هستند. بنابراین، شناخت عوامل جهنم ساز خیلی مهم هستند. یعنی انسان حواسش باشد که چه چیزهایی او را جهنمی می‌کند. گاهی شخص یک ظاهری را در زندگی بعضی از افراد می‌بیند، بعد می‌رود خودش را شبیه به آنها می کند. نمی‌فهمد که باطن آنها چیست. می‌خواهد برود شبیه آنها بشود. ولی می‌بیند که خیلی چیزهای زندگی ­اش را از دست می دهد: سلامتی، نشاط، طراوت، آرامش، دین و اعتقاداتش. چون می‌خواهد شبیه کس دیگری بشود. پس هدف‌گذاری ها، آرزوها، چینش معشوق‌ها، آرمانها و نوع دغدغه‌های یک شخص اگر خوب تنظیم نشود، شخص دائماً هوسهایی می‌کند که او را کاملاً جهنمی می‌کند، گرفتار می‌کند و به غفلت می‌اندازند. «غفلت»، عامل تباهی انسان هاست اولین عامل جهنمی شدن، «غفلت» است.در این زمینه قرآن می ­فرماید: «وَ لَقَدْ ذَرَأْنا لِجَهَنَّمَ كَثیراً مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لا یَفْقَهُونَ بِها وَ لَهُمْ أَعْیُنٌ لا یُبْصِرُونَ بِها وَ لَهُمْ آذانٌ لا یَسْمَعُونَ بِها أُولئِكَ كَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولئِكَ هُمُ الْغافِلُون[1]‏= و محققاً بسیاری از جن و انس را برای جهنم آفریدیم، چه آنکه آنها را دلهایی است بی‌ادراک و معرفت، و دیده‌هایی بی‌نور و بصیرت، و گوش­هایی ناشنوای حقیقت، آنها مانند چهارپایانند بلکه بسی گمراه‌ترند، آن­ها همان مردمی هستند که غافل‌اند». در این آیه، سه ویژگی اهل جهنم را برمی شمارد: «لَهُمْ قُلُوبٌ لا یَفْقَهُونَ بِها» به تعبیر قرآن، بسیاری از جن و انسان­ها لایق جهنم هستند. چون از قلبشان استفاده نمی‌کنند و خوب فکر نمی‌کنند. یعنی فکر خوب، نمی‌گذارد انسان جهنمی بشود. تفکر و تعقل انسان را بهشتی می‌کند. به شرطی که متین باشد، شیوه داشته باشد، روش‌مند باشد، این به انسان خیلی کمک می‌کند. جانور فربه شود از راه نوش                     آدمی فربه شود از راه گوش انسان با «شنیدن» رشد می‌کند. گوش، دهان روح انسان است. انسان با گوشش ترقی پیدا می‌کند و تا بهشت و بالاتر از بهشت می‌رود. انسان با شنیدن، تفکر و تعقل خوب، از پایین‌ترین درجات جهنم تا عالی­ترین درجات بهشت و بالاتر از بهشت می‌تواند خوب رشد کند. گاهی انسان نمی­ داند که چطور باید فکر کند. برای همین باید مربی و استاد داشته باشد تا به او فکر کردن را بیاموزد. چون فکر، آن سفینه‌ای است که شما را از زمین بلند می‌کند و تا بهشت و بالاتر از بهشت می‌برد. بسیاری از انسانها و جن‌ها شخصیت جهنمی دارند. چون تفقه نمی‌کنند. تفقه، آگاهی عمیق است. فقط یک مطالعه و شنیدن نیست؛ بلکه وقتی می‌شنود یا می‌خواند، روی آن کار می‌کند و عمیق می‌شود. قرآن می‌گوید: آنهایی که خوب فکر نمی‌کنند، جهنم جای آنهاست. پس یکی از گروه هایی که جایشان در جهنم است، افرادی هستند که اهل شنیدن، مطالعه، استاد دیدن، کلاس رفتن و تفقه نیستند. «وَ لَهُمْ أَعْیُنٌلا یُبْصِرُونَ بِها= چشم دارند اما نمی‌بینند». این نمی‌بینند هم از نوع تفکر است. رؤیت نیست، بصیرت است. گاهی افراد قشنگی های نعمتهای الهی را نمی‌بیند. همیشه شاکی هستند، همیشه نق و غر دارند، همیشه ناشکرند. «وَ لَهُمْ آذانٌ لا یَسْمَعُونَ بِها= گوش دارند، اما شنوایی ندارد». اهل شنیدن حرف حق نیستند. یک دنده و لجبازند. نه حرف پدر و مادر، نه حرف استاد، نه حرف مربی، نه حرف اولیاء الهی، نه حرف خدا را می شنوند و قبول دارند. اصلاً اهل شنیدن نیستند. حرامها را می‌شناسند، اما نگران نیستند که مرتکب آنها شوند. واجبات را می‌شناسند، اما نگران نیستند که انجام نمی‌دهند. در ادامه، قرآن می فرماید که اینها مثل چهارپایان هستند؛ بلکه بدتر: «أُولئِكَ كَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ». علت اینکه بدتر از چهارپا هستند این است که چهارپاها تعقل می‌کنند، اما اینها تعقل نمی کنند. خیلی از حیوانات عقلانیت دارند، فکر می‌کنند و بدون استثناء همه آنها نماز دارند، اما بعضی انسانها نماز نمی خوانند. «كُلٌّ قَدْ عَلِمَ صَلاتَهُ وَ تَسْبیحَهُ[2]= هر یک از آنها نماز و تسبیح خود را می دانند». اما آدم ها را می فرماید: «أُولئِكَ هُمُ الْغافِلُون‏». اینها آدمهایی هستند که غفلت دارند. اصلاً حواسشان نیست که برای چه چیزی به این دنیا آمده اند. نه خودشان را می‌شناسند، نه غایت را می‌شناسند، نه هدف را می‌شناسند، نه مربی دارند، نه روش دارند، نه سبک زندگی دارند. فقط می‌خواهند زندگی کنند. رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند:«إنَّ اللّه تباركَ و تعالى یُبغِضُ كلَّ عالِمٍ بالدُّنیا جاهلٍ بالآخِرَةِ= خداوند تبارك و تعالى از هر كس كه به دنیا عالِم و به آخرت جاهل باشد نفرت دارد». مثلا شخص دکتر است. مهندس است. پرفسور است. چند تا هم دکترا دارد. هنرمند است. شاعر است. نویسنده است. چند تا زبان بلد است. بعد می‌گویی که قرار است چند روز دیگر به آخرت بروی، سؤالاتش، لوازمش، آنهایی که آنجا احتیاج داری، در موقع رفتن و موقع سکرات موت، در قبر، در برزخ، بعد از آن مسیری که می‌خواهی بروی، قیامت، صراط، محشر، 50 سؤال قیامت، هیچ چیزی نمی داند. اصلاً برایش موضوعیت نداشته که بنشیند پاسخ اینها را در بیاورد. اصلاً نشنیده، ندیده و فکر هم نکرده. اصلاً سبک زندگی ندارد. غفلت یعنی شخص در جهنم است و حواسش نیست. هم خودش را جهنمی می‌کند، هم دیگران را. غافلون کسانی هستند که به حیات دنیا راضی شدند «إِنَّ الَّذینَ لا یَرْجُونَ لِقاءَنا وَ رَضُوا بِالْحَیاةِ الدُّنْیا وَ اطْمَأَنُّوا بِها وَ الَّذینَ هُمْ عَنْ آیاتِنا غافِلُون‏* أُولئِكَ مَأْواهُمُ النَّارُ بِما كانُوا یَكْسِبُون[3]‏= البته آنهایی که به لقاء ما دل نسبته و امیدوار نیستند و به زندگی پست دنیا دلخوش و دلبسته‌اند و آنهایی که از آیات و نشانه‌های ما غافلند* آنان جایگاهشان آتش خواهد بود به خاطر اعمالی که می کردند».   «إِنَّ الَّذینَ لا یَرْجُونَ لِقاءَنا= کسانی که امیدی به دیدار ما ندارند»، یعنی اصلاً در روحشان این نیست که من یک روزی با خدا روبرو می‌شوم. یک روزی با ملک‌الموت و آخرت، با اهل بیت علیهم السلام، امام زمان علیه السلام و یک روزی با جهنم، یک روزی با بهشت، یک روزی با قبر آشنا می‌شوم. یک روزی فرشته‌ها سراغ من می‌آیند. اصلاً در مخیله‌شان نمی‌رود و اصلاً چنین داستانی را در ذهنشان نگذاشتند که بالاخره یک روزی همه اینها تمام می شود. «وَ رَضُوا بِالْحَیاةِ الدُّنْیا= به زندگی دنیا راضی شدند». حیات دنیا یعنی همین حیات پایینی و حیات پست. اینها به همین حیات راضی بودند. مثلا اگر بپرسی: از دنیا چه چیزی می‌خواهی؟ می گوید: چیز زیادی نمی‌خواهم. درس بخوانم، خانه‌ای داشته باشم، ازدواج کنم، بچه‌دار بشوم، بچه‌ها را بزرگ کنیم. عروس و دامادشان کنیم و خوش باشیم. همین. حالا تجارت هم بکنیم، پولدار بشویم، به همین امور راضی هستند. اصلاً حاضر نیستند در دنیا از ابدیت، آخرت، بهشت، جهنم، ایمان و از این لذت‌ها ببرند. چون فقط مردار دنیا را می‌خواهد. «وَ اطْمَأَنُّوا بِها= به آن اطمینان یافتند». به این نحو زندگیش اطمینان دارند و به آن تکیه داده اند. اینقدر تکیه داده اند که دیگرانی که مثل خودش نیستند را مسخره می‌کنند. «وَ الَّذینَ هُمْ عَنْ آیاتِنا غافِلُون‏» اینها کسانی هستند که از آیات الهی غفلت دارند. نشانه‌ها، کتاب‌ها، اساتید، مساجد، هیئت‌ و حرم‌ می‌روند؛ ولی غافل­اند. کربلا می‌رود، مکه می‌رود، ولی چشم و گوش بسته می‌رود. آیات را می‌بینند، اما از آن غفلت می‌کند. یا آیات به آنها خوانده می‌شود، اما بی‌توجه هستند. چون مست دنیا شدند. یعنی دغدغه و ذهن شان، ذهن و دغدغه‌های دنیایی و کوچک است. «أُولئِكَ مَأْواهُمُ النَّارُ بِما كانُوا یَكْسِبُون = اینها جایشان جهنم است». به خاطر آنچه که کسب کرده ­اند. مثل یک جنینی که در رحم مادر هیچ چیزی تهیه نکرده است. اصلاً حواسش نیست که او قرار است چند روز دیگر به دنیا برود. چشم می‌خواهد، دست می‌خواهد، گوش می‌خواهد، پا می‌خواهد، سلسله اعصاب می‌خواهد. چرا جهنم می‌‌روند؟ چون کسبشان جهنمی است. الان جنین وقتی می‌خواهد از رحم مادر خارج بشود، اگر چشم نداشته باشد، گوش نداشته باشد، دست نداشته باشد، اول خودش اذیت می شود. این کسب دردسرساز است. پس وقتی که به مسافرت می‌روید، مهمانی می‌روید، خانه خاله یا مادر می‌روید، باید مراقب باشید. این که کسی بگوید ماهواره داشتند، ما هم نشستیم نگاه کردیم. ماهواره می‌دانی با بچه ات چه کار می‌کند. به بچه‌ات کسب می‌دهی. این جذب جان بچه‌ات می‌شود. این بچه قرار است به آخرت متولد بشود. با دیدن اینطور چیزها، بچه شکل می گیرد. اول یک اژدها می‌شود و به جان پدر و مادر می‌افتد. بعد همسرش را غافل می‌کند. فرزندانش را غافل می‌کند. اطرافیانش را غافل می‌کند. بعد هم ممکن است یک جامعه‌ای را غافل کند. اگر انسان در دنیا به داد خودش نرسیده باشد و بخواهد در قبر بکَند، یک عالم تصویر، یک عالم صدای بد، یک عالم غیبت، یک عالم تهمت، یک عالم خیالات بد، یک عالم کینه، حسادت، بدبینی، افکار منفی، همه را جمع کرده. اینها کسب هستند. خیلی سخت از انسان کَنده می شوند. آنها را جدی بگیرید. قا/217 عوامل جهنم/ غفلت [1] . سوره اعراف/ آیه 179. [2] . سوره نور/ آیه 41. [3] . سوره یونس/ آیه 7 و 8.

صوت

1 - گناه شناسی مهمتر از انجام عمل صالح است

کلیدواژه ها: ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11333
زمان انتشار: 9 نوامبر 2019
| |
غضبی که باعث حزن طولانی و عذاب نفس است

غضب، جلسه 8، 1376/03/04

غضبی که باعث حزن طولانی و عذاب نفس است

حضرت امیر (علیه‌السلام) فرمودند: « مَنْ غَضِبَ عَلَى مَنْ لاَ يَقْدِرُ عَلَى مَضَرَّتِهِ طَالَ حُزْنُهُ وَ عَذَّبَ نَفْسَهُ[1]= غضب کردن بر کسی که قادر به ضرر زدن به او نیستی، موجب طولانی شدن حزن و عذاب نفس است.»

مثلا از کسی غضبناک هستیم و زورمان هم به او نمی‌رسد و قادر نیستیم که ضرری به او بزنیم و انتقام و حق خودمان را بگیریم. فرض بر این است که ما محق هستیم. یعنی حق با ماست و آن کسی که ما نسبت به او خشم کردیم، ظالم است و بر حق نیست و یا برعکس. یعنی حتی اگر ما ظالم باشیم و طرف مقابل که مورد خشم ماست، مظلوم باشد. مظلومی که ما قادر به گرفتن انتقام و ضربه زدن به او نیستیم. خشمگین شدن در این موارد، بر طبق فرمایش حضرت امیر باعث عذاب نفس و طولانی شدن اندوه می‌شود. حالت اول ملموس تر و محسوس تر است. اما حالت دوم خیلی ملموس نیست. یعنی امکان ندارد کسی ظالم باشد و نتواند از مظلوم انتقام بکشد و مظلوم هم غلبه بر ظالم داشته باشد. مثلاً ما گرفتار صدام شدیم. من علیل و ناتوان در خانه افتاده ام، دست و پایم بسته یا قطع شده و کاری نمی‌توانم بکنم. در این حال، می‌بینم که صدام موشکی زده و هزارتا زن و بچه را تکه‌تکه کرده و از بین برده. در اینجا خشم من نسبت به صدام چگونه است؟ آیا من اینجا عصبانی بشوم و زمین را چنگ بزنم و داد بزنم و یک چیزی را بزنم بشکنم؟ حضرت می‌فرماید، اینطور خشمها باعث طولانی‌تر شدن حزن انسان و عذاب نفس می‌شود. خاصیت دیگری ندارد پس اگر با یک قدرتمندی طرف شدید که هیچ ضرری نمی‌توانید به او بزنید و به قول حضرت که قید دارد: «لَا یَقْدِرُ عَلَى مَضَرِّهِ»، یعنی اگر عصبانی شدید و بیخود خودتان را ناراحت کردید، در حقیقت، عذاب نفس برای خودتان درست کرده اید و غم خودتان را هم طولانی کرده اید. خشم مقدس را چطور باید اعمال کرد؟ اگر از ظلمی که قدرت بر دفع آن نداریم، عصبانی و غضبناک شدیم، چه کنیم؟ حال اگر این غیظی که در دل ما ایجاد می‌شود، از نوع مقدس باشد، به خصوص مواردی که بین ظالم و مظلوم رابطه دینی هست. یعنی بحث بر سر اعتقادات، اندیشه، تفکر، دین و ارزشها است، او چه می‌تواند بکند؟ می‌فرماید، اگر هیچ کاری از دستت برنمی‌آید، عصبانی شدن هیچ فایده‌ای ندارد. اما ما معمولاً قادر بر ضرر زدن به دشمنانمان هستیم. یعنی می‌توانیم کسی را که فعلاً نمی‌توانیم به او ضرر بزنیم، طوری برنامه‌ریزی و عمل کنیم که انتقام خودمان را بتوانیم بگیریم. روایت داریم که عاقل، خشم خود را در عمل و با برنامه ریزی نشان می‌دهد. یعنی برعکس جاهل که آن را در فحاشی و پرخاشگری، زدن، کشتن و آبروریزی نشان می‌دهد. مکر عاقل، مکر عملی است. یعنی عاقل طوری برنامه‌ریزی می‌کند که انتقامش را با متانت بگیرد. بدون اینکه عصبانی شود و هیجانی از خودش نشان بدهد، مکری به خرج می‌دهد که ظالم چنان زمین می‌خورد که دیگر توانایی بلند شدن از جای خودش را ندارد. راهکار «کید متین»، جانشین اِعمالِ بی جای غضب آدم عاقل  وقتی می خواهد بر ضد دشمنش عمل کند، کادرسازی و نیروسازی می‌کند که بداند انتقامش را چطوری باید بگیرد و چگونه با مکر و کید متین به دشمن ضرر بزند. وقتی خداوند می فرماید: «إنَّ کَیدی مَتین= محققا کید من متین است»، یعنی کید متین را باید یاد بگیریم. بی‌خود داد و بیداد کردن، فحاشی کردن، قهر کردن، جر و بحث بی‌جا و آبروریزی کردن، نمی‌تواند اثری داشته باشد. در داستانهای قرآن، مکر لطیف و مکر متین را زیاد سراغ داریم. می‌دانیم که خدا ضعیف نیست که بخواهد نسبت به بندگانش اینگونه مکر کند. اما بنابر مصلحتش اینطوری عمل کرده است. به عنوان مثال اگر ما الان فعلاً نمی‌توانیم عصبانیت خودمان را تخلیه کنیم و خشمی بر ما غلبه کرده، به جای اینکه این خشم را به صورت ظاهری نشان بدهیم و داد و فریاد بزنیم و چیزی را بشکنیم، این را باید به یک برنامه حساب شده تبدیل کنیم. امام خمینی (ره) نمونه خوبی است. وقتی در 15 خرداد در شهر ری و ورامین 15 هزار نفر را می‌کشند و امام را از منزل شان می‌برند و به ترکیه تبعید می‌کنند، هیچ کس هیچ چیزی نمی‌گوید. امام 15 سال معطل شد، برنامه ریزی کرد و پایه‌های حکومت اسلامی را ریخت. امام برنامه ولایت فقیه و حکومت اسلامی‌ را در عراق و نجف ریخت. تدریس را هم ادامه داد. یعنی همه چیز حساب شده بود. کارسازیهای لازم انجام شد و کید متین خود را در این دوره به عمل آورد. حضرت امام زین العابدین علیه‌السلام نیز، به یزید حرفش را زد و خطبه اش را خواند. یعنی خشمش را طوری اِعمال کرد که منجر به کشته شدنش نشود. اگر اینطور می‌شد، بی فایده و بی اثر بود. حضرت خیلی متین عمل کردند. یک عزادار واقعی امام حسین ع وقتی می‌آید در روضه و مصائب را می‌شنود، خیلی به او فشار می‌آید. در زیارت عاشورا می‌خوانیم: «و جَلَّت و عَظُمَت مصیبتک= بزرگ و عظیم شد مصیبت شما». نه فقط در زمین، بلکه در آسمان و اهل آسمان این عزا و این مصیبت، مصیبت سنگینی است. حقیقتاً هم همانطور که فرمودند، در جلوی قلب ما پرده هست که ما آن واقعیت حادثه عاشورا را نمی‌فهمیم. اگر پرده کنار برود و ما آن حادثه را بخواهیم ببینیم، برای ما واقعاً کشنده است. یک عزادار واقعی وقتی گریه می‌کند، تمام وجودش پر از غضب و خشم از دشمن است. اما این خشم را متین بروز می‌دهد. یعنی عزادار واقعی دائماً خودسازی می‌کند، وجودش را چنان قوی می‌کند که برای یزیدیان غیر قابل تحمل باشد. یعنی خشمش را در عمل و متین پیاده می‌کند. عمل، فقط سینه زدن و زنجیر زدن و مشکی پوشیدن نیست. همه اینها خوب است و اجر هم دارد و مقدمه‌ای است برای اینکه من به آن محتوا برسم. یعنی این کینه مقدسی که در دلم دارم را باید خوب بروز بدهم و خوب انتقام بگیرم. این خیلی مهم است. امام خمینی ره سازندگی‌هایی که انجام داد، دشمن را عصبانی کرد. شهید بهشتی چقدر زیبا این مطلب را بیان فرمود: «به آمریکا بگویید که از دست ما عصبانی باش و از این عصبانیت بمیر». یعنی ما کاری کردیم در ایران که شما شب و روز خواب از چشمتان گرفته می‌شود. رئیس جمهور آمریکا می‌نویسد: من یادم نیست که گریه کرده باشم، گریه نکرده ام. ولی برای این جمله که رهبر ایران به من گفت که: «آمریکا هیچ غلطی نمی‌تواند بکند»، من را به گریه انداخت. داستان اُسرای ما بطور مکتوم خواهد ماند. ما فقط ذره‌ای از آن را می‌توانیم بفهمیم که آنها در آن اسارت چندین ساله، چه شاهکارهایی ایجاد کردند و چه گل هایی کاشتند. مثل رزم خود بچه‌های بسیجی که هیچ کس جز همانهایی که همانجا بودند، عمق قضیه را نمی‌توانند بفهمند. اما اینکه آنجا چه شد و در آن شبها چه اتفاق هایی افتاد و چه پرده‌هایی کنار رفت و چه قیامت و محشری بود، چه لیلة القدری آنجا بود، فقط اهل آن لیلة القدر می‌فهمند که چه بود. اینها دشمن را شدیداً عصبانی می‌کند و به زانو در می‌آورد. اما گاهی هم برعکس می شود و همان آزاده، وقتی می‌آید وارد کشور خودش می‌شود، کم کم در پیچ و خم مسائل زندگی می‌بینی که ارزشها را کنار می‌گذارد. آنجاست که دشمن جان می‌گیرد و قوی می‌شود. بنابراین، انتقام حقیقی و جنگ حقیقی و شمشیر زدن حقیقی، زمانی است که من خودم را بسازم. اگر می‌خواهی حسینی باشی، باید خار در چشم دشمن و استخوان در گلوی او باشی. این یعنی پیاده کردن خشم بطور متین. یعنی اول خودسازی و بعد هم به فکر دیگران بودن. بدانید که دشمن در فشار است و تا وقتی که شما اهل عبادت و تقوا و ارزشهای اسلامی و شعائر دینی هستید، کاری نمی تواند بکند. غضب کردن به زیردست، نشانه ی پستی است امام هادی (علیه‌السلام) فرمود:«الْغَضَبُ عَلى مَنْ تَمْلِكُ لُؤْمٌ [2]= خشمگین شدن بر زیردستان، نشانه پَستى است.» به زیردست، غضب نباید کرد؛ بلکه باید او را تربیت کرد و با عفو و گذشت با او رفتار نمود. در روایت است که وقتی مرد در خانه حاکم است، اگر زن اشتباه کرد، حق او این است که او را ببخشد. نمی‌گوید اگر اشتباه کرد در سر او بزن، به او فحش بده و سرش داد بزن. حقش این است که او را ببخشی و عفو کنی. البته انسان باید سیاستهای تربیتی و درمانی را هم در نظر بگیرد. ولی زدن، پرخاشگری، تحقیر، فحاشی، اینها روشهای افراد پست است، نه افراد کریم. برای خودشناسی و دگرشناسی، سه حالت هیجانی وجود دارد انسان سه حالت هیجانی دارد که در آن سه حالت، هم دیگران را و هم خود را می تواند بشناسد. خودشناسی و دگرشناسی فقط در این سه حالت ممکن است. هیچ حالت دیگری هم ندارد. این سه حالت، «طاعت، معصیت و مصیبت» است. در این سه وقت، فرد از حالت هیجانی خودش خارج می‌شود. حضرت امیر (علیه السلام) تمام این سه حالت را در یک فرمول فرمودند: «فی تَقلُّبِ الأحْوالِ عُلِمَ جواهِرُ الرِّجالِ، و الأیّامُ تُوضِحُ لكَ السَّرائرَ الكامِنَةَ [3]= در دگرگونیهاى احوال و زمانه است كه گوهر مردان شناخته مى‏ شود، و روزگار نیّت‏هاى پنهان را براى تو آشكار مى ‏سازد.» طاعت) فرد وقتی که با یک وظیفه و واجب شرعی رو به روست. وظیفه‌اش این است که آن واجب را انجام دهد که در باب فقه می‌شود فروع دین. مثل نماز، روزه، خمس، زکات، حج، جهاد، امر به معروف و نهی از منکر و تولی و تبری. اینها در واقع فروع دین هستند. در این ده مورد ما هم خودمان را می‌توانیم بشناسیم و هم دیگران را. باب اخلاقیات هم مبسوط است. انسان وظایفی دارد در قبال پدر و مادر، همسر یا فرزند، استاد، شاگرد، همسایه که باید با هر یک، به نحو خاصی رفتار کند که اگر نکند معصیت کرده است. بحث استحباب نیست. بحث وظیفه است. یعنی ما در اخلاقیات یک حدی داریم که واجب است و شما باید این چنین عمل کنید. کما اینکه یک حدود مستحبی هم داریم. در مورد خداوند تبارک و تعالی هم همینطور است. ما جدای از نماز و روزه یا مثلاً حج، جهاد، خمس، زکات، ارتباط هایی باید داشته باشیم که آن ارتباطات در حد شرعی وجود دارد. مثلاً رعایت حلال و حرام و شرک نورزیدن. یعنی طاعت به طور مطلق. معصیت) موقعی که انسان با معصیت رو به رو می‌شود، زمان شناسایی اوست. معصیت، یعنی شهوتی برای انسان پیش بیاید، اعم از ثروت، پول، شهوت جنسی، مقام یا هر چیزی که از این مشتهیات نفسانی باشد. اینجاست که افراد شناخته می‌شوند. یعنی حتی افراد می‌توانند خودشان را اینطور جاها بشناسند. موقعی که رئیس و محبوب و پولدار می‌شود. مثلاً قارون شخص فقیری بود که از حضرت موسی علیه‌السلام می‌خواهد که برایش دعا کند تا ثروتمند شود. وقتی ثروتمند می‌شود، حضرت موسی حقوق الهی را می‌خواهد از او بگیرد و او نمی‌دهد و می‌گوید: این پول زور است که می خواهی بگیری. این نشانه ی این است که خیلی از ما انسانها موقعی که نداریم، خیلی آدمهای متواضع و خوبی هستیم؛ اما وقتی که دارا می‌شویم، تکبر می‌کنیم. وقتی قرار می شود که مثلا خمس و زکات بدهیم، فکر می‌کنیم خدا می‌خواهد پول زور از ما بگیرد. مصیبت) موقعی که به انسان سختی و مصیبت می‌رسد نیز، انسان می‌تواند هم خودش را خوب بشناسد و هم دیگران را. خشم، باطن افراد را برملا می کند امام حسن علیه‌السلام می‌فرماید: «لا یُعرَفُ الرأیُ إلاّ عندَ الغَضبِ[4]= اندیشه، جز به هنگام خشم شناخته نشود.» «رأی» اینجا به معنی دیدگاه حقیقی و باطن افراد است. حال اینکه فرمودند: «لا یُعرَفُ الرَّأیُ إِلا عِندَ الغَضَبِ» رأی فقط در هنگام غضب نیست. راه های دیگری هم هست. در یکسری از جاها رأی انسان فقط با غضب شناخته می‌شود. مثلا تا وقتی که با تو دوست است، می‌بینی حرفهای خوب می‌زند و مؤدب است. ولی موقعی که از دستت عصبانی شود، رأیش تغییر می‌کند و می‌گوید: تو چنین و چنان هستی و تو از اول اینطوری بودی. تو این کاره هستی. پدر و مادرت اینطوری هستند. رفیق هایت اینطوری هستند. یعنی چیزهایی که مدتها در دلش نگه داشته، یکدفعه همه را بروز می‌دهد و آن دیدگاه واقعی خودش را نسبت به تو نشان می‌دهد. یا شما بحث دیگری می‌کنید و او وقتی به هیجان می‌آید و ناراحت می‌شود، عقایدش را در مورد چیزهای دیگر بروز می‌دهد. آن وقت می‌فهمی که او چه کسی است و افکارش چیست. گاهی شما بحث دیگری می‌کنی و او وقتی به هیجان می‌آید و ناراحت می‌شود، عقاید خودش را در مورد چیزهای دیگر بروز می‌دهد. حال ممکن است کسی سؤال کند که در موقع عصبانیت ممکن است انسان در اثر خشم چیزی بگوید که خودش هم قبول نداشته باشد. در جواب باید گفت که اصلاً اینطور نیست. انسان موقع عصبانیت دقیقاً همانی را که قبول دارد بیان می کند و بعد فروکش می کند. در روایت از حضرت امیر علیه السلام داریم که می‌فرماید: موقعی که عصبانی می‌شوی، برای حالت رضایت و آشتی هم یک سهمی بگذار. یعنی آنطور عصبانی نشو که وقتی خواستی فروکش کنی و باز هم با طرف رابطه داشته باشی، دیگر جایگاه فروکش نداشته باشی و جایی برای آشتی باقی نگذاری. وقتی عصبانی می‌شوی، یک جایی برای خودت باقی بگذار تا موقعی که می‌خواهی فرود بیایی، بتوانی فرود بیایی. اگر شما بخواهید همه چیز را خراب کنید، موقعی که فرود می‌آیید، هیچ جایی ندارید. درست موقع عصبانیت است که آدم همان حرفی که در دلش هست را می‌زند. حتی آنجایی که طرف می‌آید و می‌گوید: «من منظوری نداشتم و معذرت می‌خواهم»، این هم گاهی برای ماست‌مالی کردن قضیه است. برای این است که عصبانیتش را توجیه کند. فرق بین «رأی»، تصمیم گیری و عمل، در هنگام غضب چیست؟ نکته ظریفی است بین موضوع رأی و تصمیم‌گیری و عمل. این که در روایت گفته اند در موقع عصبانیت تصمیم نگیرید، این با رأی فرق می کند. مثلاً فردی موقع عصبانیت می‌گوید:« اصلاً من نمی‌خواهم با شما ارتباط داشته باشم و ارتباط را قطع می‌کنم.» این رأی نیست، این عمل است. موقع عصبانیت ممکن است انسان عمل خطایی انجام بدهد که برای آن معذرت بخواهد. تصمیم خطایی بگیرد که برای آن معذرت بخواهد. این را می‌شود پذیرفت که شخص موقع عصبانیت حقیقت خودش را بروز نداده. چون معصوم علیه‌السلام فرموده، موقع عصبانیت تصمیم نگیرید. تصمیم های موقع هیجان، به درد نمی‌خورد. وقتی عصبانیت شخص فروکش می کند، می گوید: من عصبانی بودم و یک حرفی زدم. این رأی نیست، تصمیم و عمل است. در رأی، فرد اظهارنظر و بینشش را بروز می‌دهد و دقیقاً همانی که دارد بیان می‌کند منظور نظر است. یعنی می‌خواهد یک چیزی را توصیف و تفسیر کند. در رأی این عصبانیت ها هم قابل بخشش و عفو هستند. می‌شود بخشید و عیبی هم ندارد. عصبانی شدی یک چیزی گفتی. تصمیمی گرفتی و حرفی زدی. قابل عفو هم است. ولی دیگر طریق حقیقت روشن شده، من فهمیدم که آن بنده خدا حالت عصبانی که داشت، رأیش چه بود. مثلاً این نیروی زیردستم است که عصبانی شده و هر چه از دهانش در آمده، گفته و نظراتش را راجع به من مشخص کرده. من فهمیدم که این هیچ دیدگاه مثبتی نسبت به من ندارد. از این به بعد هم من با او کاری ندارم و اذیتش نمی‌کنم و نان‌بری هم نمی‌کنم. یا شاگرد من است و می‌دانم که اصلاً در دلش هیچ ارادتی به من ندارد و خیلی هم از من بدش می‌آید؛ ولی سر کلاس می‌نشیند و گوش می‌کند و استفاده می‌کند. من کاری با او ندارم. بله آن بحث دیگری است. اما در این که در هیجان، رأی شخص شناخته می‌شود، هیچ شکی نیست. تقلب احوال و بروز جوهرهای منفی و مثبت افراد تقلب یعنی دگرگونی و زیر و رو شدن. یعنی زیر بیاید رو، رو برود زیر. انقلاب به همین معنی است. در این شرایط است که آن جوهره اصلی افراد، شناخته می‌شود. چه جوهرهای مثبت و چه جوهرهای منفی. انقلابی می‌شود و امامی می‌آید و ما می‌فهمیم که چه بسیجی هایی، عزیزانی، قدرتمندانی در این مملکت داریم. جنگی می‌شود و می‌فهمیم که چه سردارهایی در این مملکت هستند. زمینه توسعه و کار علمی فراهم می‌شود و می‌فهمیم که چه افراد فاضل و دانشمندی داریم. چه مغزهای متفکری داریم. در این تغییر حالتها و تقلب احوال است که افراد، خودشان را نشان می‌دهند. یک موقع هم تقلب احوال در شهوت، ثروتمند شدن، دچار شدن به مصیبت و فشارهای زندگی است. آنجا می‌فرماید که جوهره افراد را شما در تقلب احوال می‌توانید بشناسید. یک طلبه فاضل، عبد الملک مروان داشت در مسجد قرآن می‌خواند. به او گفتند که خلیفه شدی. قرآن را بست و بوسید و خطاب به قرآن گفت: از این به بعد، بین من و تو فاصله افتاد. خودش می‌دانست چه کاره است. در انقلاب خودمان هم از این جور افراد داریم. همین الان هم هستند، قبلش هم بودند. چه آنهایی که شکنجه و زندان دیدند و محرومیت کشیدند، چه اینهایی که الان دارند درس می‌خوانند و بعد یک جا رئیس می‌شوند، ببین چه غوغایی می‌کنند. به قول علی (علیه السلام) مثل شتری که مدتها تشنگی کشیده و یک دفعه به آب می‌رسد و آنقدر می‌خورد که می‌ترکد و می‌میرد. بعضیها خودشان را این گونه به هلاکت می‌اندازند. مولانا می گوید: میل ها همچون سگان خفته اند                  کاندر ایشان خیر و شر بنهفته اند  چون شکاری نیست، سگها خوابیده‌اند. اگر شکاری ببینند، سگ بلند می‌شود و پارس می‌کند. بله من تا وقتی که در حوزه باشم و محدود باشم و کسی تحویلم نگیرد و عزیز نباشم و قدرتی در اختیارم نیست، آدم نماز شب خوان هستم. نه فقط طلبه، بلکه همه مردم همینطور هستند. موقعی که به امکانات می‌رسند، آنجاست که جوهره افراد شناخته می‌شود. «والأیّامُ تُوضِحُ لكَ السَّرائرَ الكامِنَةَ= گذشت زمان و ایام، آن سریره‌ها و باطنهای مکنون و مخفی را برای تو کاملاً واضح و روشن می‌کند». چندین سال است که از پیروزی انقلاب ما می‌گذرد و می بینیم که چه محبوبهایی منفور شدند و چه منفورهایی محبوب شدند. چه افراد فاضلی که به دور انداخته و خانه‌نشین شدند و چه اراذل و اوباش و چه آدمهای به درد نخور و پستی آمدند و سنگرها را گرفتند. گذشت زمان به انسانها خیلی چیزها را نشان می‌دهد. غضب در راه خدا ما یک بحثی داریم که بنده در اینجا مطرح نکردم، زیرا با موضوع بحث اخلاقی ما همخوانی نداشت و آن، غضب در راه خداست. انسان باید در راه خدا غضب داشته باشد. چون اصلا خدا قوه ی غضب را به عنوان یک موهبت در وجود انسان قرار داده تا آنرا برای خدا به کار بگیرد. موضوع در آوردن خلخال از پای یک زن یهودی، مربوط به همین بحث است. حدیثی که حضرت علی علیه السلام در مورد بیرون آوردن خلخال از پای زن یهودی می فرماید که اگر انسان بمیرد جا دارد. غرض از مردن، از «غصه و غم» است نه از عصبانیت. عصبانیت یک چیز است و غصه و غم، چیز دیگری است. مرحوم نراقی (رحمت الله علیه) صاحب معراج با آن درجات علمی و عالی، به قدری لطیف و ظریف بود که خدا می داند. در زمانی که بیماری وبا یا طاعون در کاشان آمده بود، ایشان تمام اموالشان را در اختیار مردم گذاشتند و کمک کردند و گفتند فقط به من نگویید که چه کسی مرده است، چند نفر مرده اند، من طاقت ندارم. اما یک دفعه آمدند و به ایشان گفتند فلان تعداد آدم مرده اند. ایشان از ناراحتی مُرد. این خشم نیست، ناراحتی و غصه است. انسان گاهی نمی تواند یک چیز خاص را تحمل کند. یعنی کالبدش به او چنین اجازه ای را نمی دهد. کالبد، کالبد ضعیفی است. گاهی فشار روحی به قدری زیاد است که انسان می میرد. حتی عصبانیت هم ممکن است اینگونه باشد. همانطور که علی (علیه السلام) و بعضی از سربازان حضرت مثل «مالک اشتر» غضب می کردند. در نهج‌البلاغه معرفی می‌کند که وقتی مالک غضب می‌کرد، چنین و چنان بود. همه حرفهایی که ما تا الان در مورد غضب گفتیم، برای خودمان و روابط شخصی است که در ما ایجاد می‌شود. اما یک جاهایی ما باید برای خدا غضب و خشم بکنیم. آنجا اصلاً نباید فروکش کنیم. هنر این است که شخص بداند که خشم برای خدا باید به چه صورتی ظهور کند. جایی که مصاف، مصاف جنگ و نبرد است، تمام خشمت را همان خشم ظاهری‌ات را که حضرت فرمود، دندانهایت را به هم فشار بده و ته لشکر دشمن را ببین و اینطوری حمله کن. این خشم برای خداست. ابوالفضل (علیه السلام) همینطور بود، سیدالشهدا (علیه السلام) همینطور بود، برای سیدالشهدا کمترین عددی که نوشتند از هزار به بالا نوشتند که حضرت روز عاشورا کشت. جعفر شوشتری می‌فرماید: علی اکبر (علیه السلام) را نوشتند 200 نفر را کشت تا شهید شد. ابوالفضل (علیه السلام) همینطور. حضرت مجتبی (علیه السلام) که معروف به حلم است و از صفات بارز و مشخص و مطرح حضرت حلم ایشان است، وقتی در جنگ جمل حمله کرد، علی (علیه السلام) فرمود، حسن را بگیرید. هیچ کس جلودار حضرت نبود. آنقدر رفت تا کجاوه عایشه را به زمین زد. کسی نمی‌توانست جلوی او را بگیرد. بچه رزمنده‌های خودمان هم همینطور بودند. در جبهه مثل شیر می‌غریدند و در پشت جبهه هم خشم خود را متین و حساب شده بروز می‌دادند. خشم و ناراحتی برای خدا روش خاص خود را دارد. غضب/ غضب در راه خدا/ خشم مقدس ع ل 187   [1] . عیون الحکم و المواعظ , ج 1 , ص 439. [2] . بحارالأنوار(ط-بیروت) ج 75 ، ص 370 [3] . بحار الأنوار: ج۷۷، ص۲۸۶، ح۱. [4] . بحار الأنوار ؛ ج 78، ص 113. مباحث غضب در قالب سی و دی و کتاب کار

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11318
زمان انتشار: 3 نوامبر 2019
| |
پاداش غلبه بر غضب

غضب، جلسه 7، 1376/02/28

پاداش غلبه بر غضب

موقعی که شخص غضب می‌کند و در آن لحظه به یاد خداوند تبارک و تعالی بیفتد، واقعاً کار سختی است. این کار سخت، پاداش هایی دارد که در کلام گهربار رسول اکرم (صلی‌الله‌علیه‌وآله) می‌خوانیم.

رسول اکرم (صلی‌الله‌علیه‌وآله) می‌فرماید: «أَوْحَى اَللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ إِلَى نَبِیِّهِ دَاوُدَ عَلَیْهِ السَّلاَمُ إِذَا ذَكَرَنِی عَبْدِی حِینَ یَغْضَبُ ذَكَرْتُهُ یَوْمَ اَلْقِیَامَةِ فِی جَمِیعِ خَلْقِی وَ لاَ أَمْحَقُهُ فِیمَا أَمْحَقُ[1] = خداوند عزّ و جلّ‌ به پیامبرش حضرت داود عَلَیْهِ‌ السَّلاَمُ‌ وحى فرستاد: بنده‌ی من اگر هنگام غضب مرا یاد كند، او را در قیامت در حضور تمامى خلایق یاد مى‌كنم و او را با دیگر افراد نابود شونده نابود نمى‌گردانم.» «ذَکَرْتُهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ فِی جَمِیعِ خَلْقِی» میلیاردها انسان در روز قیامت در محشر گرفتار و مشغول به خود هستند، همه هم دلهره دارند و با ابدیت روبرو اند، حالا در آن شلوغی و حال بدی که افراد در قیامت دارند، خداوند تبارک و تعالی به انسان توجه کند و در بین تمام خلق در روز قیامت یادش می‌کند و انسان را بیرون بکشد. یاد خدا که مثل یاد ما نیست. ما فقط یاد می‌کنیم و یاد ما اثری ندارد. یاد خدا اثر عملی دارد. یاد خدا مساوی است با عمل خدا. یعنی وقتی یادش می‌کنم، با او کار دارم، آن یاد خیلی مهم است. وقتی منِ خدا یادش می‌کنم، دیگر او هلاک نخواهد شد. اما خیلی ها هستند که حاضر نیستند به این پاداش های الهی برسند. این ها کسانی هستند که نبی اکرم (صلی‌الله‌علیه‌وآله) در مورد آنها فرمودند: «إِنَّ لِجَهَنَّمَ بَاباً لَا یَدْخُلُهَا إِلَّا مَنْ شَفَى غَیْظَهُ بِمَعْصِیَةِ اللَّهِ تَعَالَى = برای جهنم دری هست که از آن در به جهنم داخل نمی‌شود مگر کسی که غیظ و خشم خودش را با معصیت خدا آرام کند.» «حب ذات» راهی برای غلبه بر غضب این غضب آنقدر زشت است و آنقدر باطن را خراب می‌کند و آنقدر بلا سر باطن انسان می‌آورد که خداوند به روشهای مختلف به انسان تلقین کرده و تذکر داده که با توسل به یکی از این اسباب که من در اختیارت می‌گذارم، غضبت را از بین ببر. یعنی غضب چیزی است بسیار زشت و نابودکننده و بسیار خطرناک. اما خداوند راه فرار و راه غلبه بر آن را زیاد قرار داده که یکی از آنها همان حب ذات است. یعنی اگر بر غضبت غلبه بکنی، خودت نجات پیدا می‌کنی. خیلی ها هستند که هیچ انگیزه دیگری شاید در آنها مؤثر نباشد. اما همین که متوجه باشند، اثر این کنترل غضب، به خود انسان برمی‌گردد و اگر این آتش غضب را که از ناحیه شیطان برافروخته می‌شود، خاموش نکنند، اول خودشان خواهند سوخت، از عصبانیت اعراض می‌کنند. اصطلاحاً هم خودمان می‌گوییم که این شخص در آتش غضب می‌سوزد و عجیب است که هیچ یک از حالت های انسان به اندازه غضب شبیه به آتش نیست. می‌فرماید، می‌خواهی این آتش غضب الهی را خاموش کنی؟ خیلی قدرت می‌خواهد. می‌گوید اگر می‌خواهی آن آتش قوی را خاموش کنی، همین که در دنیا الان به سراغ تو آمده، این را خاموش کن تا آن خاموش شود. این آتشی است که قدرتش کم است و آن آتشی است که بینهایت قوت و قدرت دارد. اگر به این غلبه کردی، آن آتش قوی و عظیم را خاموش خواهی کرد. این کم یاوری نیست که در اختیار ما قرار داده اند. این کمک زیادی است، هنگامی که ما عصبانی و غضبناک می‌شویم، با تذکر به این نکته که اگر من به این غلبه کنم و این را خاموش کنم، آن آتش خاموش خواهد شد. قبلاً هم گفتیم که خاموش کردن این آتش، مساوی است با بهشت. از بین بردن آتش در برخوردها این قدر اثر دارد. اگر شما در جاهایی که قرار است برخورد خشمگین بکنید، اتفاقاً برگردید و غلبه کنید و بخندید و برخورد شیرین بکنید، حاصل شیرین آن را خواهید دید. ایمن شدن از غضب خدا، با فروخوردن خشم شدیدترین و سخت‌ترین چیزها غضب خداست. یعنی موقعی است که خدا به خشم بیاید و بخواهد یک نفر را عذاب کند. علی (علیه السلام) می‌فرماید، من آتش دنیا را که از رحمت تو برافروخته شده، نمی‌توانم تحمل کنم. چگونه می‌توانم آتش قیامت را که از غضب توست، تحمل کنم؟ خداوند خطاب به موسی (علیه‌السلام) فرمود: « مَكتوبٌ فِی التَّوراةِ... : یا موسى، أمسِكْ غَضَبَكَ عَمَّن مَلَّكتُكَ علَیهِ، أكُفَّ عنكَ غَضَبِی[2]= در تورات نوشته شده است : اى موسى! خشم خود را از كسى كه زیر دست تو قرارش داده ام باز گیر، تا من نیز خشم خود را از تو باز گیرم.» کسی که بندگان خدا را با خشم و غیظ خودش می‌سوزاند، فردا با غضب الهی روبرو است. چیزی که از هر چیز دیگری بدتر و سخت‌تر است. برای همین دائم تذکر می‌دهد:«أَمْسِکْ غَضَبَکَ عَمَّنْ مَلَّکْتُکَ عَلَیْهِ= از کسی که من اختیارش را به تو دادم، غضبت را دور کن تا من هم غضبم را از تو دور کنم». امام صادق علیه السّلام از قول پدر بزرگوارشان مى فرمایند: حواریون به عیسى بن مریم گفتند: «أَیُّ اَلْأَشْیَاءِ أَشَدُّ قَالَ أَشَدُّ اَلْأَشْیَاءِ؟ غَضَبُ اَللَّهِ[3] = كدامین اعمال سخت تر است؟ گفت: سخت ترین آنها خشم خداوند است.» ما جداً مظاهر جلال الهی را که در طبیعت می‌بینیم از همه آنها می‌ترسیم مثل عقرب، مار، تمساح، سوسمار، پلنگ، شیر، درختان وحشی گوشتخوار، مورچه‌های ریز گوشتخوار. از پرندگان تیزپنجه و خشن می‌ترسیم. از آتش، سیل، زلزله می‌ترسیم. اینها مظاهر جلال الهی هستند که به واسطه رحمت خداوند تبارک و تعالی در این دنیا قرار گرفته اند. حال فکر کنید همین مظاهر شدت پیدا کند به غضب الهی؛ یعنی ماری که مأمور است نه از روی رحمت، بلکه به غضب الهی مأمور شود و به سراغ انسان بیاید. درنده‌ای که به غضب الهی مأمور است که به سراغ انسان بیاید. آتشی که به غضب الهی مأمور است تا بسوزاند. یک مقدار که رعد و برق زیاد می‌شود دلها همه می‌لرزد. وقتی که صدا شدید باشد، همه می‌ترسند. اما این صدا که از رحمت الهی است، وای از وقتی که خدا بخواهد با آن صدای خشن انسان را بترساند. انسان خیلی ضعیف است و اینطور نیست که بگویی من در مقابل هر صدایی مقاومت می‌کنم. اینجا مظاهرش را داریم می‌بینیم که در طبیعت نمی‌توانیم مقاومت بکنیم. صدا وقتی زیاد می‌شود تمام ترس وجود انسان را می‌گیرد. حتی خیلیها می‌میرند. چون نمی‌توانند صدا را تحمل کنند. ملائکه که به سراغ انسان می‌آیند صدای خشنی دارند، حالا خداوند می‌خواهد با صدایی که از غضبش تولید شده، انسان را عذاب کند، این شوخی نیست. هیچ چیزی شدیدتر از غضب الهی نیست و خیلی هم خوب است که انسان متذکر این باشد که اگر بخواهد با خشم خدا شوخی و بازی بکند و خودش را در معرض خشم خدا قرار بدهد چه به روزش خواهد آمد. تذکر به خشم الهی خیلی انسان را جدی خواهد کرد. بسیاری از مواقع اگر ما متوجه باشیم که امام زمان (علیه‌السلام) دارد این حرفها را می‌شنود و رفتار ما را می‌بیند، خداوند تبارک و تعالی می‌شنود و در محضر او هستیم، متذکر می شویم و می‌بینیم که جرأت نمی‌کنیم خیلی از حرفها را بزنیم. اتفاقاً غلبه به خیلی از شهوات، میلها و غضب ها در همین حالت راحت است. به علی (علیه‌السلام) عرض کردند، چگونه می‌شود به نگاه بر نامحرم غلبه کرد. نگاهی که شهوت‌آلود است؟ فرمود: این که متذکر باشید تحت نگاه یک سلطان مقتدر هستید. اگر متوجه باشیم که یکی دارد ما را نگاه می‌کند، کسی که به فرموده علی علیه السلام هم شاهد است و هم قاضی است، دیگر دست به نگاه حرام نمی زنیم. وقتی متذکر باشیم کسی که مالک یوم الدین است ما را در هر لحظه می‌بیند، آن گاه در رفتار مان با بچه و زن و پدر و برادر و به خصوص زیردست، دقت می‌کنیم. فرمانده هستی، مدیر هستی، رئیس هستی، توجه به مرئوسها مهم است. «تکبر» و «تَجَبُر» سرآغاز غضب اند در روایت چند تا سرآغاز برای غضب شمرده اند. یکی «تکبر» است. دیگری «تجبر» است. تَجَبُر با تکبر فرق دارد. جبر یا تجبر یعنی بگویی همین که من می‌گویم باید باشد و خلاف این نباید صورت بگیرد. زورگویی و یکدندگی و خودرأیی مستبدانه، اینکه خلاف حرف من نباید باشد. اگر خلاف حرف من شد، من ضایع می‌شوم. اراده من است و جز این نیست. این یکی از  نقاط آغاز تکبر این است. زن و شوهری دعوایشان شده بود. زن می‌گفت: من از هیچ چیزی ناراحت نیستم. این مرد فقط دائم من را کتک می‌زند. به پهلویم زده و شکسته و یک بار زده بازویم عیب کرده، یک بار چشمم عیب کرده، رفتم دکتر گفته مویرگ چشمت پاره شده. خواهش می کنم فقط به او بگویید مرا نزند. من با همه سختیها و بداخلاقی هایش می‌سازم. البته نه اینکه زن هم بی‌تقصیر بود. او هم زبان‌ درازی می‌کرد و حرفهای ناشایست می‌زد. به مرد گفتم: زدن می‌دانی چقدر جرمش زیاد است؟ ما حقی نداریم بزنیم. می‌دانی این چه عقاب و فشار قبر دارد؟ گفت: جلوی زبانش را نمی‌گیرد. تکبر اینطوری است که انسان را به غضب وادار می‌کند. گفتم حالا حرف زده خلاف حرف تو هم در آمده، تو باید کتکش بزنی؟ دیدم دائم دارد توجیه می‌کند. گفتم: مرد حسابی تو خجالت نمی‌کشی؟ خدا این زن و دو سه بچه را دست تو امانت سپرده، عرضه داری اینها را نگه داری یا نه؟ اسم خودت را مرد می‌گذاری؟ چرا دست رویش بلند می‌کنی؟ چطوری روی خودت قضاوت می‌کنی؟ چگونه در مورد خودت ارزیابی می‌کنی؟ سه‌تا امانت. سیدالشهدا (علیه السلام) کلامی با این مضمون دارند: زنها امانت خدا در دست شما هستند، بترسید از خدا در مورد این امانت. تو سالها گناه کردی و خدا چقدر تحمل کرده و چقدر حلم نسبت به تو به خرج داده، این سه نفری که به تو سپرده، عرضه نداری نگه‌شان داری؟! خودت از خدا خجالت نمی‌کشی که دست روی اینها بلند می‌کنی؟ سه نفر امانت دست تو سپرده گفته من می‌توانم روزی اینها را بدون تو هم بدهم. ولی این زن و بچه را به تو سپردم، روزی‌شان را بده. زحمت بکش و کار کن. تو اینها را سرپرستی کن. این را هم نمی‌توانی؟ خانمی می‌گفت: من هر کاری می‌کنم که این بچه‌ها را یک ذره به پدرشان راغب کنم نمی‌توانم. هر مردی را ببینند با یکذره اخلاق خوش، می‌گویند، کاش این پدر ما بود. یعنی پدر جایگاه تربیتی خودش را از دست داده. هر وقت از خانه می‌رود، بچه‌ها خوشحالند و هر وقت می‌آید ناراحتند. از مسیح علیه‌السلام سؤال شد: « قَالُوا: فِیمَ یُتَّقَى غَضَبُ اَللَّهِ قَالَ بِأَنْ لاَ تَغْضَبُوا قَالُوا وَ مَا بَدْءُ اَلْغَضَبِ قَالَ اَلْكِبْرُ وَ اَلتَّجَبُّرُ وَ مَحْقَرَةُ اَلنَّاسِ= گفتند: چگونه مى شود از خشم خدا بر كنار بود؟ گفت: به اینكه غضب نكنید، گفتند: غضب چگونه شروع مى شود؟ گفت: به وسیله كبر و خود پسندى و كوچك شمردن مردم.» به چه وسیله‌ای می‌شود انسان از غضب خدا دور بماند و خودش را نگهدارد و غضب نکند؟ چگونه از خشم و عذاب خدا در امان باشیم؟ «رسولُ اللّه ِ صلى الله علیه و آله ـ لَمّا سَألَهُ رَجُلٌ: اُحِبُّ أن أكُونَ آمِنا: لا تَغضَبْ على أحَدٍ تَأمَنْ غَضَبَ اللّه ِ و سَخَطَهُ[4] = رسول الله صلی‌الله‌علیه‌و‌آله در پاسخ مردى كه عرض كرد: دوست دارم از غضب و سَخَط خدا ایمن باشم. فرمود: بر هیچ كس خشم مگیر، تا از خشم و ناخشنودى خدا ایمن باشی.» نبی اکرم (صلی‌الله‌علیه‌وآله) فرمود:«مَنْ كَفَّ غَضَبَهُ كَفَّ اللّه ُعَنْهُ عَذابَهُ[5]= کسی که غضبش را نگه دارد، خداوند عذابش را از او نگه می‌دارد.» دل کَندَن از دنیا، یکی از راه های درمان غضب است بعضی از درمان‌های غضب را ذکر کرده اند؛ اما مهمترین قدم برای درمان غضب این است که انسان دندان طمع را از دنیا بکَنَد. «حُبُّ الدُّنیا رَأسُ کُلَّ خَطیئَه= دنیادوستی، سرآمد همه بدی هاست.» خوب است، انسان این فرمول را تمرین کند. بسیار مؤثر است که برای دنیا خشمگین نشوید. اگر انسان این را دائم به خودش بگوید که من در خانه یا جای دیگر برای دنیا غضبناک نشوم، خیلی کمک خواهد کرد. خیلی مهم است کسی عصبانی نشود و خوش اخلاق باشد. در روایت داریم که نبی اکرم (صلی‌الله‌علیه‌وآله) حکم کرد که دو نفر را اعدام کنند. جبرئیل (علیه السلام) نازل شد، عرض کرد: یا رسول الله خداوند فرموده فلانی را اعدام نکن؛ زیرا او آدم خوش اخلاقی است. به واسطه این اخلاق خوش ما از قتل او درگذشتیم. او را نکشتند و اما آن دیگری را اعدام کردند. آن شخص از پیامبر علت را پرسید. حضرت فرمود: خداوند به علت اخلاق خوش تو اینطور دستور داد. شخص گفت: کسی از اخلاق من خبردار نبود. معلوم است که تو پیامبر خدا هستی و ایمان آورد و مسلمان شد. خداوند برای غضب نکردن در اخلاق و رفتار انسانی اهمیت زیادی قائل شده است. حتی اگر یک کافر هم غضب نکند از عذابش کاسته خواهد شد. فرق است بین کافر خوش اخلاق، با کافر بداخلاق. مسأله ذاتاً ارزش دارد، اینکه انسان غضب نکند. این یک بحث دقیق معرفتی است که چرا اصلاً اینگونه است. یعنی جدای از اینکه انسان اتصال به خدا داشته باشد یا نداشته باشد، غضب نکردن او چنین جایگاهی دارد. منشأ دیگری که ایجاد غضب می‌کند، حقیردانستن مردم است در روایتی که در بالا ذکر شد، وقتی از حضرت عیسی علیه‌السلام سؤال شد، غضب از چه چیزهایی شاخه می‌گیرد؟ حضرت تکبر و تجبر و حقیردانستن مردم را نام برد. تحقیر یعنی کوچک شمردن. انسان یک نفر را تحقیر کند، اگر مؤمن است که «أعظَمُ حُرمَةً مِنَ الکَعبَه= حرمتش از کعبه بالاتر است». چه فقیر چه غنی. در روایت داریم، کسانی که به دیگران به خاطر ثروت و مالشان احترام می‌گذارند و به بعضیها به خاطر فقرشان بی‌احترامی و تحقیر می‌کنند، عذاب سختی دارند. اگر مسلمان هم نیست، انسان است. اگر مؤمن نیست، یک مسلمان عادی و انسان است. همنوع تو است. معلوم نیست ما بیشتر از کس دیگر شرافت داشته باشیم. نقطه آغاز حرکت صحیح و اولین پله به سمت خداوند تبارک و تعالی این است که انسان هیچ کس را بی‌آبروتر از خودش نبیند. تا وقتی که انسان فکر می‌کند حتی از یک نفر بالاتر است، گرفتار است و اشتباه فکر می‌کند. اشتباه فکر کردن، یعنی روی دیده او پرده است. بصیرت ندارد و حقیقت را نمی‌بیند. یعنی دروغ و سراب، با سراب انسان به مقصد نخواهد رسید. اول انسان حقیقت خودش را بفهمد که عین ذلت و پستی است. حضرت سجاد (علیه‌السلام) در دعا دارد «کَیفَ أدعُوک وَ أنَا أنَا= خدایا چگونه ترا بخوانم، در حالی که من، من هستم.» یعنی وقتی به خودم نگاه می‌کنم، می‌بینم که نمی‌توانم دعا کنم. «اِلهی مَن أنَا حَتّی تَغضِبَ عَلَیَّ= خدایا من چه کسی هستم که اصلاً تو بخواهی به من غضب بکنی!» ببینید حضرت چگونه مناجات می‌کند. «فَوَعِزَتِکَ ما یَزینُ مُلکِکَ اِحسانی= قسم به عزتت که کارهای خوب من هرگز یک ذره از خلقت تو را زینت نداده.» حضرت امام زین‌العابدین (علیه‌السلام) دارد می‌گوید، که به او گفتند «زین‌العابدین». ولی خود حضرت فرمود:«ما یَزینُ مُلکِکَ اِحسانی». «وَ لا یُقَبِحُهُ اِساءَتی = و هرگز گناه و زشتی و بدی من خلقت تو را زشت نکرده.» یعنی من هیچ هستم. نه احسانم و نه اسائه ام تأثیری در خلقت تو ندارد. با این اوصاف، برای چه دیگران را تحقیر بکنیم؟ آنجایی که موسی (علیه‌السلام) حق ندارد خودش را بالاتر از یک سگ بداند، ما چه بگوییم؟ در روایت داریم که خداوند فرمود مواظب باشید من مدافع ضعیف هستم. آنهایی که شما پست و حقیر می‌دانید، من وکیلشان هستم. در روایت داریم از دعای مظلوم بترسید که او چسبیده به عرش الهی و دعای مظلوم مسموع است. دیده اید، بعضیها می‌خواهند دزدی و ظلم و حق‌خوری کنند، زورشان به گردن کلفتها نمی‌رسد، بعد مال بیچاره‌ها و بی سوادها و مستضعف ها و کسانی که زبان و قدرت ندارند را می‌‌خورند. می‌گویند اینها که زورشان به ما نمی‌رسد. این درست نیست و اشتباه محض است. خدا وکیل شان است و انتقام آنها را می‌گیرد. خداوند فرمود: «الخَلقُ عِیالی = خلق عائله من هستند.» هیچ کس اینجا بی‌صاحب نیست. یک مورچه هم بی‌صاحب نیست که شما بخواهی از روی میل خودت با یک مورچه رفتار کنی. با یک گیاه حق نداری به میل خودت رفتار کنی. چه کسی حق دارد با یک بوته گل، مورچه، حیوان ضعیف بد رفتاری بکند؟ خیلی باید دقت شود که ما چه اختیاری داریم واقعاً؟ اگر ما یک موقع هایی از حیوان استفاده می‌کنیم، خودش اجازه داده. ولی فرمود: بدانید که حیوانات هم حقوق دارند. حقوقشان را رعایت کنید. مرحوم آقا میرزا جواد آقای تهرانی (رحمت‌الله‌علیه) سبزی می‌خرند. می‌گویند سبزی را پس از طی مسافتی دوباره به مغازه برگرداند. سبزی را پایین گذاشت. گفت: یک مورچه روی آن است که از خانه اش دور شده، مورچه را به جای اولش برگرداند. یعنی احساس می‌کند که در مورد مورچه حق ندارد کیلویی برخورد کند. حساب و کتاب دارد. ملک خداست. تأکید من به دلیل این است که ما گرفتار این مسائل هستیم. تا چهارتا کتاب یاد می‌گیریم، چهار تا کلاس می‌رویم، یک دفعه دیگران را کوچک می‌بینیم. خوش به حال کسی که جایگاه افراد را می‌داند. خوش به حال کسی که مشغول خودش است و همه را دوست دارد. عاشق همه است. برای انسان احترام قائل است. ع ل  186 غضب / خشم خدا/ تکبر و تجبر [1] .  الزهد , جلد 1 , صفحه 28. [2] . الكافی : 2/303/7. [3] . مشکاة الأنوار فی غرر الأخبار، ج 1، ص 651. [4] . كنز العمّال : 44154. [5] . احیاء علوم دین؛ غزالی، ج 3، ص175. مباحث غضب در قالب سی و دی و کتاب کار

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11311
زمان انتشار: 31 اکتبر 2019
| |
پویایی و حیات جامعه، وابسته به اقتصاد کشور است

شرح زیارت جامعه کبیره؛ جلسه100 ؛ 1398/08/02

پویایی و حیات جامعه، وابسته به اقتصاد کشور است

سومین مورد از مواردی که مقام معظم رهبری در بیانیه گام دوم فرمودند، موضوع «اقتصاد» است.

خداوند مال را عامل قوام زندگی انسان قرار داده است. همان­طور که سلامت بدن مبتنی بر غذاست، مال و اقتصاد هم عامل حیات جامعه است. جامعه بر این عامل مهم استقرار دارد. هرچند پایه است، اما هدف نیست. بلکه فقط برای برپا بودن و جریان داشتن به اقتصاد نیاز است. جهت این حرکت هم بعد از برپا بودن اجتماع معنا پیدا می‌کند.

در قرآن کریم تأکید زیادی بر این مسئله شده است که در واقع همان بعد مادی زندگی انسان است.   «اقتصاد» یعنی جریان میانه ­روی در مصرف. از ریشه «قصد» گرفته‌ شده و اینکه گفته می­ شود: «علیکم بالاقتصاد= بر شما باد به اقتصاد»، یعنی میانه‌روی کنید، نه خساست داشته باشید و نه زیاده‌روی کنید. اما امروزه این موضوع در جریان مالی در زندگی فرد و اجتماع که عامل بقای زندگی فرد و اجتماع است، بار شده است. در مهارت‌های زندگی نیز گفته شد که ضروری‌ترین و فوری‌ترین مهارت را تأمین مادی ذکر کردیم. اهمیتش کمتر است، اما فوریتش بیشتر است. وسیله و ابزار است و باید هم باشد. وقتی کسی وضعیت اقتصادی­ اش به هم بریزد، اخلاقیات و معنویاتش هم به هم می­ ریزد و اگر بخواهد سیر و سلوک معنوی داشته باشد، باید در گام نخست، حداقل‌های اقتصادی را ایجاد کند، تا در سایه آن حداقل‌ها بتواند به اصلی‌ترین وظائفش، یعنی اخلاق و معنویت برسد. ما در کشوری زندگی می‌کنیم که اموال بی‌نظیر و ثروتش غارت شده است. در زمان رژیم سابق، اقتصاد همه‌ چیز وارداتی بود و دشمن وابسته به نفت ما بود. دشمن نفت ما را غارت می‌کرد و در عوض کالاهای صادراتی خودش را به افراد خاص در کشور می‌داد. بعد این کشور انقلاب کرد و سپس وارد جنگ شد. حالا این کشور بعد از 40 سال تبدیل به یک کشور قدرتمند دنیا شده است که اکثر نیازهای اقتصادی را تولید می‌کند. یک جهش و انفجار و سرعتی در رشد اقتصادی که «تولید» نقش اساسی را دارد در کشور اتفاق افتاده است. اقتصاد هدف نیست اما وسیله ای برای رسیدن به اهداف است در این بخش اقتصادی یک ملاحظاتی صورت گرفته است که آن را از بیانات مقام معظم رهبری می‌خوانیم: اقتصاد یک نقطه‌ی کلیدیِ تعیین‌کننده است. اقتصاد قوی، نقطه‌ی قوّت و عامل مهم سلطه‌ناپذیری و نفوذناپذیری کشور است. وقتی کشور وابسته به دشمن باشد، دشمن نیازهای شما را با تحمیل فرهنگ خودش انجام می‌دهد. برای شما تصمیم می‌گیرد. کما این که در خیلی از کشورها این کار را کرد. مثلاً در ترکیه چون می­ خواهد عضو اتحادیه اروپا شود، زبانشان را از حالت رسم‌الخط اسلامی برداشتند و لاتین کردند یا فرهنگ دینی را از مردم گرفتند و فرهنگ خودشان را غالب کردند. «و اقتصاد ضعیف، نقطه‌ی ضعف و زمینه‌‌ساز نفوذ و سلطه و دخالت دشمنان است. فقر و غنا در مادّیّات و معنویّات بشر، اثر می­ گذارد». فقر در جسم هم تأثیر می­ گذارد و بدن را نابود می ­کند. در چشم و قلب و رشد بدن اثر می­ گذارد. در معنویت هم اثر می­ گذارد. چون دیگر شخص رمقی ندارد که هم کار معنوی و هم کار معرفتی و عبادی انجام بدهد. پولدار بودن فرصتی است که انسان می‌تواند با آن، آخرت را بسازد. در روایت داریم که «نِعْمَ اَلْعَوْنُ عَلَى تَقْوَى اَللَّهِ المال= مال برای پرهیزگاری خدا چه نیکو یاوری است». پس پول، هم در مادیات و هم در معنویات اثر می‌گذارد. «اقتصاد البتّه هدف جامعه‌ی اسلامی نیست، امّا وسیله‌ای است که بدون آن نمی­توان به هدف‌ها رسید. به هدف‌های اخلاقی و معنوی باید با اقتصاد رسید. در حدیث نبوی داریم که « اَللَّهُمَّ بَارِكْ لَنَا فِی اَلْخُبْزِ وَ لاَ تُفَرِّقْ بَیْنَنَا وَ بَیْنَهُ فَلَوْ لاَ اَلْخُبْزُ مَا صَلَّیْنَا وَ لاَ صُمْنَا = بار خدایا به ما در نان بركت بده و بین ما و آن جدایى مینداز، كه اگر نان نباشد نمی‌توانیم نماز بخوانیم و روزه بگیریم». پس قدرت‌های معنوی هم بسته به اقتصاد اولیه است. گاهی نداشتن مال، منجر به فساد شخص می‌شود. «تأکید بر تقویت اقتصاد مستقل کشور که مبتنی‌ بر تولید انبوه و باکیفیت و توزیع عدالت‌محور و مصرف به‌اندازه و بی‌اسراف، و مناسبات مدیریّتی خردمندانه است و در سالهای اخیر از سوی این‌جانب بارها تکرار و بر آن تأکید شده، به‌خاطر همین تأثیر شگرفی است که اقتصاد می­تواند بر زندگی امروز و فردای جامعه بگذارد. در کشور مشکل توزیع داریم و توزیع­مان غلط است. از طرفی مصرف بیش‌ازاندازه هم داریم و جامعه ما مریض است. چون مردم اسراف می‌کنند. انقلاب اسلامی راه نجات از اقتصاد ضعیف و وابسته و فاسد دوران طاغوت را به ما نشان داد، ولی عملکردهای ضعیف، اقتصاد کشور را از بیرون و درون دچار چالش ساخته است. ما هم مشکلات درونی داریم و هم بیرونی. چون مسئولین و مدیران به‌دردبخور اقتصادی نیستند. چالش بیرونی تحریم و وسوسه‌ها‌ی دشمن است که در صورت اصلاح مشکل درونی، کم‌اثر و حتّی بی‌اثر خواهد شد. چالش درونی عبارت از عیوب ساختاری و ضعف‌های مدیریتی است. هر چه بدبختی داریم و از بیرون هم مشکلات داریم، در واقع از درون است. امام خمینی (ره) می‌فرمود: «من اصلاً از بیرون نگرانی ندارم. آنچه نگران هستم از درون است». مدیران و مسئولان نالایق، زمینه را برای تصرف دشمن فراهم می ­کنند. اگر مدیران سالم باشند، ما مشکلات بیرونی را به‌راحتی حل می­ کنیم. وقتی به قرآن عمل کنیم، کسی نمی‌تواند به ما حمله کند. ما با انقلاب اسلامی توانستیم به استقلال نظامی برسیم. در اقتصاد هم می‌توانیم این‌طور باشیم. ولی دولت‌ها و شخصیت‌ها نمی‌خواهند این اتفاق بیفتد. تعدادی از مسئولین نانشان در خون مردم است. از طریق مواد ترایخته، داروها، واردات مواد فاسد و.... با جان مردم بازی می‌کنند تا زندگی‌شان سرپا باشد. پس ما هم در ساختار و برنامه‌ریزی اقتصادی مشکل داریم و هم در مدیریت. ملت باید به این مسئله واقف باشد. «اقتصاد مقاومتی» مهم‌ترین راه‌حل مشکلات اقتصادی کشور است «مهم‌ترین عیوب، وابستگی اقتصاد به نفت، دولتی بودن بخش‌هایی از اقتصاد که در حیطه‌ی وظایف دولت نیست، نگاه به خارج و نه به توان و ظرفیّت داخلی، استفاده‌ی اندک از ظرفیّت نیروی انسانی کشور، بودجه‌بندی معیوب و نامتوازن، و سرانجام عدم ثبات سیاست‌های اجرائی اقتصاد و عدم رعایت اولویت‌ها و وجود هزینه‌های زائد و حتّی مسرفانه در بخش­هایی از دستگاه‌های حکومتی است. نتیجه‌ی این‌ها مشکلات زندگی مردم از قبیل بیکاری جوان‌ها، فقر درآمدی در طبقه‌ی ضعیف و امثال آن است. ما به مقدار زیادی نیروی انسانی داریم ولی از آن‌ها استفاده نمی‌شود و بیشتر کالاها را وارد می­ کنند. بودجه‌های کلان داریم؛ ولی مردم در نیازهای ضروری‌شان لنگ هستند. حقوق­ های نجومی مدیران نالایق باعث مشکلات معیشتی مردم شده است. راه‌ حل این مشکلات، سیاست­های اقتصاد مقاومتی است که باید برنامه‌های اجرائی برای همه‌ی بخش­های آن تهیّه و باقدرت و نشاط کاری و احساس مسئولیّت، در دولت‌ها پیگیری و اقدام شود. درون‌زایی اقتصاد کشور، مولّد شدن و دانش‌بنیان شدن آن، مردمی کردن اقتصاد و تصدّیگری نکردن دولت، برون‌گرایی با استفاده از ظرفیت‌هایی که قبلاً به آن اشاره شد، بخش‌های مهمّ این راه‌حل‌ها است. مردم باید سعی کنند دولت و مجلس نالایق انتخاب نکنند، فرماندار فاسق انتخاب نکنند. وقتی مردم کوتاهی می‌کنند، مسئولین هم تصمیمات غلط می‌گیرند؛ بعد همه را به گردن رهبری می‌اندازیم. «بی‌گمان یک مجموعه‌ی جوان و دانا و مؤمن و مسلّط بر دانسته‌های اقتصادی در درون دولت خواهند توانست به این مقاصد برسند. دوران پیشِ‌رو، باید میدان فعّالیّت چنین مجموعه‌ای باشد». دولت و رئیس مجلس باید افراد جوان باشند. چون جوان عشق و توان بالایی دارد. در روایت داریم که یاران امام زمان علیه السلام همه جوان هستند. پیر در آن پیدا نمی‌شود. مگر به‌اندازه سرمه در چشم و نمک در طعام. جوانان عزیز در سراسر کشور بدانند که همه‌ی راه‌حل‌ها در داخل کشور است. اینکه کسی گمان کند که «مشکلات اقتصادی صرفاً ناشی از تحریم است و علّت تحریم هم مقاومت ضدّ استکباری و تسلیم نشدن در برابر دشمن است؛ پس راه‌حل، زانو زدن در برابر دشمن و بوسه زدن بر پنجه‌ی گرگ است» خطایی نابخشودنی است. این تحلیل سراپا غلط، هرچند گاه از زبان و قلم برخی غفلت‌زدگان داخلی صادر می‌شود، امّا منشأ آن، کانون‌های فکر و توطئه‌ی خارجی است که با صد زبان به تصمیم‌سازان و تصمیم‌گیران و افکار عمومی داخلی القاء می­ شود. دشمن بارها و بارها حرف‌های خودش را توسط داخلی‌ها در کشور اجرا ‌کرده است. مردم باید هوشیار باشند و آگاهی سیاسی داشته باشند. باید بدانند چه کسی را انتخاب می‌کنند. چون باید روز قیامت جواب بدهند. این مسئولین هستند که ظهور حضرت را به تأخیر انداخته اند. امام (ره) فرمود: «اگر مسئولان جمهوری اسلامی به فکر ایجاد حکومت جهانی امام زمان نباشند، خائن و خطرساز هستند؛ حتی اگر خدمت به مردم کنند». از جلسه بعد به ادامه بحث جامعه کبیره می‌پردازیم. هرچند تلاش می‌کنیم در هر ماه یک‌بخشی از این بیانیه باقی‌مانده را بخوانیم تا این بحث هم تمام شود. قا/216 ساسه العباد/ بیانیه گام دوم/ اقتصاد

صوت

1 - پویایی و حیات جامعه، وابسته به اقتصاد کشور است

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11304
زمان انتشار: 30 اکتبر 2019
| |
طالب بهشت، به دنبال سبک زندگی درست است

خانواده آسمانی؛ جلسه516؛ 1398/08/02

طالب بهشت، به دنبال سبک زندگی درست است

طلب، اکسیری است که ذات انسان و «انتخاب ها، رفتارها، اخلاقیات و ارتباطات» شخص را تغییر می دهد. در شخص طالب، تمرکز و اراده و قصد و تعیین سبک زندگی هست.

در ادامه دعای امام سجاد علیه السلام به فراز «وَ لِلْجَنَّةِ طَالِبِینَ= و طالب بهشتمان کن» رسیدیم. طالب بهشت برخلاف آنچه ما فکر می کنیم، آرزومندی نیست. طلب با اراده همراه است و طالب، کشش دارد، امّا آرزو صرفا دوست داشتن است. حرکت و رفتاری برای رسیدن نمی کند. طالب به کسی می گویند که تمام ذهن و قلب و «انتخاب ها، رفتارها، اخلاقیات و ارتباطات» انسان را برای رسیدن به مقصد تنظیم می­ کند. طالب کسی است که بارش را برای بهشت می ­بندد و از هر چیزی که برای بهشت رفتنش مزاحمت درست می کند، کاملاً متنفر است. ما نمی فهمیم بهشت کجاست و در آن چه خبر است. هرچه عظمت و لذت در دنیا می بینید، یک ضریب بی نهایت در کنارش قرار بدهید، بهشت می شود. هر چند باز هم ادراکش سخت است. اکثر افراد آرزوی بهشت رفتن را دارند؛ ولی طلب بهشت را ندارند و شخصیت و خلقیات شان را برای بهشت تنظیم نمی کنند. در حالی که طلب، خلقیات را عوض می­ کند. انسان را از تنبلی درمی آورد. سستی در کار را از انسان می­ گیرد. از شنیدنی و دیدنی های حرام متنفر می شود. چون می داند با خدا و اهل بیت منافات دارد. به همین دلیل است که چنین آدمی، یک انرژی مضاعف نسبت به دیگران دارد و شخصیتش به گونه ای بهشتی است که از غم فرار می کند. طلب، موجب از بین رفتن انواع وسوسه ها، حواس پرتی ها و شک و تردیدها شده و باعث استقامت انسان می شود. انسان تا به طلبش نرسد، آن را رها نمی کند. طلب قفل کردن قلب طالب روی مطلوب است. توصیف بهشت از زبان امام سجاد علیه السلام سپس حضرت از خدا چنین می‌خواهد: «وَ لِلْفِرْدَوْسِ وَارِثِینَ= ما را وارث فردوس کن».  در میان انواع بشهت ها، بهشت فردوس، جای خاص و ویژه است. در واقع بالانشین بهشت است. «وَ مِنْ ثِیَابِ اَلسُّنْدُسِ وَ اَلْإِسْتَبْرَقِ لاَبِسِینَ وَ عَلَى اَلْأَرَائِكِ مُتَّكِئِینَ= آنان که جامه‌های پرنیان نازک و دیبای ستبر می‌پوشند و بر تخت‌ها[ی بهشتی] تکیه می‌زنند». تکیه زدن بر تخت، با مقام امنیت همخوانی دارد. در این تکیه دادن، خیلی اتفاقها می‌افتد. این تکیه، تکیه مالکان است و در جایی تکیه می‌زند که مال خودش است و لازم نیست از جایش بلند شود. چون کسی از او نمی‌گیرد. این تکیه دادن با تکیه دادن های دنیایی فرق می‌کند. «وَ بِالتِّیجَانِ اَلْمُكَلَّلَةِ بِالدُّرِّ وَ اَلْیَوَاقِیتِ وَ اَلزَّبَرْجَدِ مُتَوَّجِینَ= و تاج‌های مروارید و یاقوت و زبرجد بر سر دارند». بهشتیان در بهشت، تاج­های زیبایی دارند که از مروارید، یاقوت و زبرجد است. تاج، نشانه سلطنت و پادشاهی است. همان پادشاهی که خدا در قرآن می فرماید: وَإِذَا رَأَیْتَ ثَمَّ رَأَیْتَ نَعِیمًا وَمُلْكًا كَبِیرًا= هنگامی که آن را ببینی، سپس نعمتها و پادشاهی بزرگی را می بینی». «وَ لِلْوِلْدَانِ اَلْمُخَلَّدِینَ مُسْتَخْدِمِینَ وَ بِأَكْوَابٍ وَ أَبَارِیقَ وَ كَأْسٍ مِنْ مَعِینٍ شَارِبِینَ = و پسرکان جاویدان خدمتشان می‌کنند و با جام‌ها و ابریق‌ها و پیاله‌ای از باده‌ی ناب می‌نوشند» این که شراب ناب بهشتی چه لذت و چه اثری دارد، هر کدام ماجرایی دارند. «وَ مِنَ اَلْحُورِ اَلْعِینِ مُزَوَّجِینَ=و با همسران بهشتی ازدواج می­ کنند». ازدواج با حوریان بهشتی، عشق به الله و معنویت را در انسان بالا می­برد. این‌ها همسر معمولی نیستند. همسر بهشتی برای انسان مثل استاد و مربی می‌ماند. چیزی را آموزش نمی‌دهند؛ بلکه حال معنوی می­دهند. جدا از اینکه ابعاد مختلف انسان اشباه می‌شود، لذت معنوی و قرب را نیز در انسان بیشتر می‌کند. «وَ فِی نَعِیمِ اَلْجَنَّةِ مُقِیمِینَ= و در نعمت بهشت ماندگارند». در هیچ جای دنیا نمی‌توان اقامت داشت. اقامت در دنیا اصلاً معنا ندارد. برای همین است که فرمودند: دنیا جای سردی است؛ برای ماندن به آن دل نبدندید. برعکس بهشت جای ماندن است. در بهشت بی‌نهایت نعمت داریم و در آن‌ها اقامت داریم. چیزی از انسان گرفته نمی‌شود. خیالش راحت است که قرار نیست اتفاق ناگواری بیفتد. «وَ فِی دَارِ اَلْمُقَامَةِ خَالِدِینَ= در سرای ماندگاری جاویدان‌اند». این دعای حضرت نشان از فرهنگ پیشرفته‌ای دارد که فرهنگ‌های دنیا همه در مقابلش رنگ می‌بازند. مردم به دنبال آرزوهای پست، کثیف، خیالی و وهمی هستند. ولی حضرت در اینجا آرزوهایی می‌کند که همه ماندگار و جاودان هستند. «لایَمَسُّهُمْ فِیها نَصَبٌ وَ ما هُمْ مِنْها بِمُخْرَجِینَ= و در آنجا هیچ خستگی‌ای به آن‌ها نمی‌رسد و هرگز ازآنجا بیرون برده نمی‌شوند». بهشتیان به‌هیچ‌وجه در بهشت تماسی با ناراحتی ندارند. اصلاً چیزی به اسم نگرانی، غصه و اضطراب در بهشت معنا ندارد. باید به این مضامین دقت کنیم. چون امام سجاد علیه السلام به ما سبک زندگی یاد می‌دهد. کسی که در طول روز هزار جور بالا و پائین می‌شود، او چطور می‌تواند خودش را به دارالمقامه برساند. شخصیت متزلزلی که دائماً تفکرات و اخلاقش عوض می‌شود، استقرار ندارد. قا/216 بهشت/دارالمقام

صوت

1 - طالب بهشت، به دنبال سبک زندگی درست است

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ،

Top
برای عضویت در خبرنامه پست الکترونیکی خود را وارد کنید

خبرنامه سایت منتظران منجی

Stay informed on our latest news!

اشتراک در خبرنامه سایت منتظران منجی feed