www.montazer.ir
دوشنبه 22 ژوئن 2026
شناسه مطلب: 11434
زمان انتشار: 24 دسامبر 2019
| |
معنای زیارت

شرح زیارت عاشورا، جلسه 39، 81/02/28

معنای زیارت

معنای لغوی و عام زیارت، قصد کردن است. یعنی این که ما بخواهیم کسی را ملاقات کرده و با او ارتباط برقرار کنیم. همچنین معنای اصطلاحی زیارت را مرحوم طریحی در مجمع البحرین این طور بیان کرده اند:«قَصدُ المِزور اِكراماً لَهُ وَ تَعظيماً لَهُ وَ اِستيناساً بِهِ [1]= زيارت، قصد مزور است، از جهت گرامیداشت، ارج‌گذارى و انس‌گيرى با او.» مزور یعنی کسی که ما به زیارتش می رویم. وقتی به زیارت خانه ی خداوند تبارک و تعالی می رویم، قصد خود خداوند را داریم و «ضیوف الرحمان» یعنی مهمانان خداوند. وقتی هم به کربلا می رویم، مزور ما سیدالشهداء (علیه السلام) است.

ما به ملاقات و زیارت کسی می رویم که عزیز و با عظمت است. می رویم که او را گرامی بداریم و چون دوستش داریم، می خواهیم با او انس بگیریم. این درباره ی هر معشوقی صادق است. یعنی انسان هر معشوقی از کمالات جمادی، نباتی، حیوانی، عقلی، فوق عقلی که داشته باشد، دوست دارد با او ارتباط داشته باشد، خلوت کند  و انس بگیرد. عشق به خداوند و ائمه(ع)، فطری است وقتی معشوق اصلی انسان، خداوند تبارک و تعالی باشد، هم برایش عزیز می شود و هم دوستش دارد. چون اصل و ریشه ی انسان است و در نهاد همه ی انسان ها وجود دارد. دوست داشتن او، ذاتی و فطری است و آموزشی و تعلیمی نیست. یک موقع ما فقط عظمت و جلالت کسی را می بینیم که در وجود ما ریشه ندارد و خارج از وجود ماست. اما یک موقع، آن شخص عظیم، ریشه در ذات و حقیقت ما دارد و اصلاً ما خود او هستیم، که به صورت نازلش این جاییم. این باعث می شود، در عین حال که انسان آن عظمت را درک کند، بتواند با او انس هم بگیرد. این را هم درباره ی خداوند تبارک و تعالی و هم در مورد معصومین (علیهم السلام) داریم. در حالی که خداوند برای ما عزیز است و دوستش داریم، از بزرگی و عظمت و جلالت خاصی برخوردار است که ما این عظمت را درک می کنیم. افرادی که خیلی عظمت و جبروت دارند، دیگران نمی توانند به آن ها نزدیک شوند و با آن ها حرف بزنند. ولی خداوند و اهل بیت و معصومین (علیهم السلام) این طور نیستند. در حالی که انسان عظمت آن ها را احساس می کند، با آن ها انس می گیرد و خودش را در بغل آن ها می اندازد. چون محبت و عشق نسبت به آن ها ذاتی است و در درون انسان نهادینه شده است. موقعی که خلق شدیم، خمیرمایه و وجود ما را با عشق آن ها خلق کردند. این عشق و محبت، اصل و جزء ماست و جدا شدنی هم نیست. مثلاً مسیحی ها، بودایی ها، هندوها، سنی ها، کلیمی ها و... دست خودشان نیست و نمی توانند امام حسین (علیه السلام) را دوست نداشته باشند. به این «ولایت» می گویند. به محض این که انسان با آن ها رو به رو شود و بشناسد، دوستشان دارد و آن ها را می خواهد. خداوند تبارک و تعالی فرموده:«فَإِذَا سَوَّیْتُهُ وَنَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی فَقَعُوا لَهُ سَاجِدِینَ [2]= هنگامی که کار آن را به پایان رساندم، و در او، از روح خود دمیدم، همگی بر او سجده کنید!» که آن روح، نور محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) و اهل بیت (علیهم السلام) است. در زیارت جامعه کبیره داریم:«وَ أَرْوَاحُكُمْ فِی الْأَرْوَاحِ وَ أَنْفُسُكُمْ فِی النُّفُوسِ =و ارواح شما در ارواح است و جان‌هاى شما در جان‌هاست.» یعنی آن ها در انسان حضور دارند و بیرون کردنی نیستند. مثلاً وقتی اسم حضرت علی (علیه السلام) می آید، حتی اگر دشمن ایشان باشد، تحت تأثیر قرار می گیرد و نمی تواند دوستش نداشته باشد. شیطان در صحبتی که با معاویه دارد، می گوید: درست است که خداوند مرا بیرون کرد، ولی نمی توانم دوستش نداشته باشم و هنوز هم دوستش دارم. عمر وعاص از معصومین (علیهم السلام) تجلیل می کند. عمر سعد آمده که سیدالشهدا را بکشد. ولی وقتی حضرت زینب (سلام الله) به او خطاب می کند: تو اینجایی و به حرم رسول خدا حمله می شود، رویش را بر می گرداند و به شدت گریه می کند. ما دائماً در محضر خداوند و معصومین (ع) هستیم ما در دعا به خداوند می گوییم: «إِلَهِی أَعُوذُ بِکَ مِنْ غَضَبِکَ وَ حُلُولِ سَخَطِکَ [3]= خدایا! از خشم و فرا رسیدن غضبت، به خودت پناه می‌آورم.» همچنین وقتی در زیارت جامعه کبیره می خوانیم: «وَ أَرْوَاحُكُمْ فِی الْأَرْوَاحِ وَ أَنْفُسُكُمْ فِی النُّفُوسِ[4] = و ارواح شما در ارواح است و جان‌هاى شما در جان‌هاست.» یعنی علم به حضور و وجود خداوند و معصوم در درون خود داریم و می دانیم دائماً در محضر آن ها هستیم. برای همین است که هر وقت و هر جا خدا را بخواهیم، خدا آن جا هست. همچنین معصوم (علیه السلام)، شخصیتی است که در تمام مراتب وجود، از ماده تا فوق عقل حضور دارد. حضرت علی (علیه السلام) می فرماید:«سَلُونِی من قَبلَ أَن تَفقِدونِی، فَلَأَنا بِطُرُقِ السَماءِ أعلَمُ مِنِی بِطُرُقِ الأرضِ[5]= از من سؤال کنید، قبل از این که مرا از دست بدهید، به درستی که من به راه های آسمان از راه های زمینی، آگاه تر هستم.» همچنین می فرماید: «فَمَن یَمُت یَرَنی[6] = هر کس بمیرد، مرا می بیند.» در یک زمان تعداد زیادی می میرند یا به شهادت می رسند. حضرت علی (علیه السلام) در برابر همه ی آن ها حضور دارد. یکی از اساتید گفته بود: «امام رضا (علیه السلام) چه طوری جواب این همه زائر را می دهد؟»ایشان گفت: «شب خواب دیدم که جلوی هر زائر، یک امام رضا ایستاده است.» وقتی در فاصله ای دور از مشهد، امام رضا (علیه السلام) را صدا می زنیم، وقتی با او حرف می زنیم و می گوییم: آقا دلم تنگ شده، می خواهم به زیارت بیایم، ایشان آن جا حضور دارد. خودت هم می فهمی که آن جاست. اگر کسی با پدر و مادر و معشوقش حرف بزند، می گویند: خیالاتی شده است، او از کجا می داند که تو کجا و در چه حالی هستی! ولی وقتی با امام حرف بزنی، نمی گویند خیالاتی شده ای! حضرت سجاد (علیه السلام) در بند دشمن است، ولی 3 روز بعد از عاشورا، پدرش را در کربلا دفن می کند. امام موسی کاظم (علیه السلام) در زندان است، ولی بیرون از زندان، کسی به ایشان توسل می کند و حضرت را می بیند و حضرت با او ارتباط برقرار می کند. وقتی نیت و اراده کنیم، در نزد امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) حاضریم. ایشان در یک آن، همه جا حضور دارد. همه با ایشان حرف می زنند و ارتباط دارند و به مشکلات همه نیز رسیدگی می کنند. این که مقام معصوم است. اولیای خدا که شاگردان معصوم هستند، نیز همین طورند. اولیای خدا به ما خبر می دهند که در خانه چه کار کرده ایم؟ دیشب چه خوابی دیده ایم؟ چه خورده ایم؟ انسان وقتی خودش زحمت کشید و به سمت تجرد رفت، دیگر ماده، مانعش نمی شود. این که چگونه یک شخصیت می تواند در یک لحظه، در جاهای مختلف حضور داشته باشد را در بحث «معاد» و «معرفت نفس» اثبات کردیم. این که معصوم (علیه السلام) مرا دوست دارد را خوب درک می کنم و می فهمم. بنابراین کارمان به چاپلوسی هم می کشد. چون می دانیم که حضرت نازمان را می خرد، و می توانیم با او حرف بزنیم و به او بگوییم که گناهان ما را ببخشد. دیگر حاضر نیستیم با این درجه ی گناه و آلودگی، پیش کس دیگری برویم. چون پیش هر کسی که برویم، می دانیم که بعد از 1 یا 2 بار، دیگر ما را راه نمی دهد. ولی علاقه و محبت خداوند تبارک و تعالی و معصوم (علیهم السلام)، در نزد ما حاضر است. حتی یک گناهکار هم هر چند با آن ها فاصله داشته باشد، می فهمد که خدا دوستش دارد. بنابراین، در خودش می بیند که برگردد و توبه کند. من علم حضوری دارم و می دانم که آن ها دوستم دارند. مثل فرزندی که موقع کتک خوردن از پدر و مادر به بغل خود آن ها می رود. یعنی از ترس پدر و مادر، به پدر و مادر پناه می برد. محبت و سنخیت ذاتی بین فرزند و مادر، به صورت علم حضوری است. حساب و کتابی که فرزند در مورد پدر و مادرش دارد، در مورد هیچ کس دیگر ندارد و خودش را برای پدر و مادرش لوس می کند و از آن ها توقع و انتظار دارد. می داند که آن ها دوستش دارند و اگر 100 بار به آن ها زور بگوید و قلدری و جفا کند، در خودش می بیند که باز هم برود و بگوید: بی خیال شوید و از من بگذرید! ولی اگر با دیگران چنین کاری کند، خیلی خریدار ندارد و کسی تحویلش نمی گیرد. تمنای معیت، از آثار زیارت است اولین اتفاقی که در اثر عشق و معرفت در زیارت می افتد، تمنای معیت است. معیت به معنای همراهی و با معشوق بودن است. ما معشوق خودمان را دوست داریم. این دوست داشتن، باعث می شود به ملاقات و زیارت او برویم و با او مأنوس شده و دیگر نمی خواهیم از او جدا شویم. در فرازی از زیارت عاشورا می خوانیم:«اَنْ یَجْعَلَنی مَعَکُمْ فِی الدُّنْیا وَالاْخِرَةِ[7] = خداوند مرا در دنیا و آخرت با شما قرار دهد.» در زیارت جامعه کبیره نیز داریم: «فَمَعَکُم مَعَکُم لاغَیرِکُم[8] =  پس با شما هستم با شما، نه با غیر شما.» بی همگان به سر شود، بی تو به سر نمی شود[9]. بعد از انتخاب معشوق ماندنی و اصلی، او را دوست داریم و می خواهیم مال ما باشد. ما هم مال او باشیم. یک هم آغوشی و بهره مندی و کنار هم بودن دائم را می خواهیم و دوست داریم. مثل افرادی که همدیگر را دوست دارند و از فراق  و دوری هم رنج می برند و اذیت می شوند؛ یا مثل پدر و مادری که دوست ندارند، فرزندشان ازدواج کند و از آن ها جدا شود. انسان می خواهد با خدا باشد و این جمله را در مناجات هایش می گوید: «خدایا! بین من و خودت فاصله نینداز.» امام سجاد (علیه السلام) مناجاتی در صحیفه ی انجیلیه (انجیلیه ی طویلیه و وسطی) دارند که قطعه قطعه است و قسمتی از آن با آه حضرت، شروع می شود. حضرت به خداوند عرض می کند:«آه آه اگر بین من و پیامبر فاصله بیفتد.» معصوم خبر می دهد و می گوید: «اگر بین انسان و پیامبر فاصله بیفتد، انسان به هلاکت می رسد.» در زیارت امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) می خوانیم: « وَ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ لاَ حَبِیبَ إِلاَّ هُوَ وَ أَهْلُهُ [10]= و گواهی می‏ دهم که محمد (صلی الله علیه و آله وسلم) بنده ی خاص خدا و رسول گرامی اوست و دوست و حبیبی غیر او و اهل بیتش نیست.»  نیاز ما هم این است. اگر نمی فهمیم و دردمان نمی آید، به دلیل بیماری است. مثل کسی که بیمار می شود و کلیه اش آسیب می بیند، اما احساس درد نمی کند. ولی یک دفعه کلیه هایش را از دست می دهد. یا مثل کرم خوردگی دندان است که خبر نمی کند و یک جایی به عصب می رسد و درد می گیرد. وقتی بخش انسانی، در انسان فعال شده باشد، نیاز به پیامبر دارد. نیاز ما به پیامبر، مثل نیاز ماهی به آب است. اگر آب نباشد، ماهی هلاک می شود. قرآن می فرماید:«وَیَوْمَ یَعَضُّ الظَّالِمُ عَلَى یَدَیْهِ یَقُولُ یَا لَیْتَنِی اتَّخَذْتُ مَعَ الرَّسُولِ سَبِیلًا [11]= و روزی که شخص ظالم پشت دست حسرت، به دندان گرفته و گوید: ای کاش من در دنیا با رسول حق، راهی برای دوستی و طاعت پیش می‌گرفتم.» پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)  حقیقت بهشت است. آخرت، روز ظهور حقیقت محمدیه و سلطنت سیدالشهداست. نسبت دنیا به آخرت، مثل نسبت رحم مادر به دنیاست. اگر شرایط جنین بعد از تولد، با شرایط زیستی ثابت دنیا تطبیق داشت، خوشبخت است و سالم متولد شده است. ولی اگر با شرایط زیستی ثابت دنیا، تطبیق نداشت؛ یا تولدش ناقص است که برای همیشه باید درد بکشد؛ یا بیمار است که بسته به تعداد و شدت و نوع بیماری باید رنج و درد را تحمل کند؛ یا ضعیف است که باید معطلی و رنج تقویت را تحمل کند. شرایط زیستی ثابت آخرت، پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و امیرالمؤمنین (علیه السلام) هستند. میزان، امیرالمؤمنین (علیه السلام) و سیدالشهداء (علیه السلام) و حضرت زهرا (سلام الله علیها) هستند.«اَلسَلامُ عَلَیکَ یا میزانَ الاَعمال [12]= سلام بر تو که میزان اعمال ما هستی!» اگر با این ها تطبیق داشته باشیم، خوشبخت هستیم. این معیتی است که می خواهیم! بخش انسانی ما هوشیار است و می فهمد که در دنیا و آخرت احتیاج به معیت با آن ها دارد و بدون آن ها به هیچ وجه در دنیا خوش نمی گذرد و هرگز احساس خوشبختی نخواهیم کرد. معیت، شباهت و سنخیت را می طلبد قاعده و قانون معیت، شباهت و سنخیت است. معیت این نیست که من در مشهد بمانم و بگویم من در جوار حضرت رضا (علیه السلام) هستم. این نزدیکی نمی آورد. بسیاری از همسران پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و امامان ع بودند که به ظاهر نزدیک ایشان بودند، اما خیلی فاصله داشتند و بعد از پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) خیلی فتنه و جنایت کردند و هیچ سنخیتی با ایشان نداشتند. در رفاقت هم، کسانی که شباهت شان را حفظ می کنند، رفاقت شان را هم می توانند حفظ کنند. به محض این که شباهت آن ها از بین برود و یک جا تعادل به هم بخورد، ارتباط هم قطع می شود. افراد همدیگر را بر اساس شباهت انتخاب می کنند. هر کس که به ما شباهت دارد، از او خوش مان می آید. لاتها و اراذل و اوباش با هم، متدینین و حزب اللهی ها هم، با هم هستند. ذره ذره کاندرین ارض و سماست/ جنس خود را همچو کاه و کهرباست نوریان مر نوریان را طالبند /  ناریان مر ناریان را جاذبند[13] در انتخاب همسر هم، انسان سراغ کسی می رود که به او شباهت داشته باشد. وقتی در ازدواج  شباهت و سنخیت نباشد، هر چقدر که شرایط ظاهری  طرف مقابل مثل شخصیت، آبرو، زیبایی، ثروت و سواد فراهم باشد، می بینید که سرانجام از هم جدا می شوند. افرادی هستند که سنخیت ظاهری ندارند و از نظر قیافه، پول، مقام، رتبه ی تحصیلی خیلی با هم فرق می کنند، ولی چون شبیه یکدیگر هستند، به شدت همدیگر را می توانند جذب کنند.  چرا رفتن به مکان های زیارتی توصیه شده است؟   امام رضا (علیه السلام) در همه جا به یک نحو حضور دارد و انسان در همه جا، نزد حضرت حاضر است. پس چرا ما به مشهد می رویم؟ مگر حضور امام رضا (علیه السلام) در مشهد بیشتر است؟ علتش این است که عنایت ایشان به قبر خودشان، بیشتر است. آن جا می توانیم، تمرکز بگیریم و از کثرت جدا شویم و با یک تمرکز خاص، معشوق را ببینیم و با او بیشتر انس بگیریم. وقتی ضریح را بغل می کنیم و می بوسیم مثل این است که دست های آقا را بوسیده ایم. اما وقتی زیارت نرویم، این ارتباط برقرار نمی شود. ارتباط، با ماده شروع می شود، که به صورت بدنی و ظاهری است. برای همین خداوند امر کرده که انسان باید مکه بیاید و حجرالاسود را استلام کند. چون حجر الاسود، دست خداست. وقتی آن را استلام کند، یعنی با خدا بیعت کرده است. این ارتباط بدنی و ملاقات، روح را تکان می دهد. برای همین کسانی که مکه رفته اند، دوران حج که می شود بیشتر از آن هایی که نرفته اند، می سوزند. وقتی انسان چیزی را بچشد و برایش محسوس شود، تمنایش نیز بیشتر می شود. عشق ما را به زیارت می کشاند. ولی خود زیارت، آتش عشق را شعله ورتر می کند. هر چه ملاقات، بیشتر صورت بگیرد، شدت محبت و انس و علاقه نیز، بیشتر می شود. این محبت است که باعث می شود، انسان بخواهد با معشوقش بماند و با او معیت، داشته باشد. اگر امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) ظهور کنند و ان شاءالله ما به خدمت شان برسیم، ایشان را در آغوش می گیریم و می بوسیم. ایشان نیز دست نوازش بر سر ما می کشند و همان موقع ما می فهمیم که با حضرت خیلی فاصله داریم. فقط عشق به خداوند، عشق حقیقی است عشق حقیقی فقط مربوط به یک معشوق است و آن هم خود خداست. خداوند در قرآن هم فرموده: «هُوَ اللهُ الَذی لا اِلهَ اِلا هُو[14] = او خدایی است که جز او معبودی نیست.» اساساً هیچ معشوقی به معنای حقیقی کلمه، جز خداوند تبارک وتعالی وجود ندارد. بقیه ی عشق ها، محبت و شهوت است. پس چرا معصوم (علیه السلام) این قدر برای ما عزیز است؟ این عزت، محبت، محبوبیت و احترام را از کجا آورده است؟ باید حواس مان باشد که یک معصوم، مستقلاً محبتی ندارد. محبت، دوست داشتن و کاربرد عشق در مورد اهل بیت(علیهم السلام)، مجازی و در عرض محبت و عشق به خداست. محبت نسبت به ایشان، به تعبیر آیت الله جوادی آملی (حفظ الله تعالی) مثل نردبانی است که انسان باید زیر پایش بگذارد و تا هر ارتفاعی که می خواهد، بالا برود. معصوم (علیه السلام)، بالا برنده ی انسان است. اگر انسان بخواهد از او جدا شود، حتماً سقوط می کند و نزد خداوند هیچ ارج و ارزشی نخواهد داشت. معصوم(علیه السلام)، تجلی کامل خداست. انسان به میزانی که با تجلی کامل خدا سنخیت دارد، محبوب خدا می شود. ما گاهی گناهانی می کنیم که خودمان می فهمیم و هیچ کس جز خدا، حتی معصوم تحمل آن را ندارد. جاهایی ما از خود معصوم هم خجالت می کشیم و می گوییم: «خدایا! به حق خودت، این گناه مرا ببخش! امام زمان هم نفهمد و فقط بین من و تو باشد.» چون هیچ کس برای ما خدا نمی شود. «یا حَبیبَ مَن لا حَبیبَ لَه = ای محبوب کسی که هیچ محبوبی ندارد.» «یا رَفیقَ مَن لا رَفیقَ لَه = ای رفیق کسی که هیچ رفیقی ندارد.»[15] «ای بهترین کسی که آدمهای طرد شده و بدبخت می توانند به او پناه بیاورند.» هر وقت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) از کوچه می گذشت، بچه ای می ایستاد و با محبت به حضرت نگاه می کرد. یک روز ایشان به بچه فرمود:«دوستم داری؟» عرض کرد:«بله آقا!». فرمود:«مرا بیشتر دوست داری یا پدر و مادرت را؟» عرض کرد: «آقا شما را!». فرمود: «مرا بیشتر دوست داری یا خدا را؟» عرض کرد: «آقا شما را به خاطر خدا دوست دارم.» یعنی تمام عشق ورزی ها به معشوق، حتی اگر پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) باشد، باید به خاطر خدا باشد. بعضی ها به خانه ی خدا هم که می روند، «یا حسین» می گویند. حتی وسط دعای کمیل که مناجات با حق تعالی است، سینه می زنند. اما اگر می خواهید برای امام حسین (علیه السلام) هم عزاداری کنید، قبل و بعد از دعا باشد. اگر قرار است توسلی هم به حضرت شود، در فقرات دعا، صلوات هست. عشق به خداوند، باید مبنای تمام کارها باشد فرمول و رمزی که خیلی مهم است و اگر سرمایه ی زندگی قرار گیرد، از اتلاف عمر جلوگیری می کند، این است که مبنای عشق به اهل بیت (علیهم السلام)، عشق به خداوند تبارک و تعالی است. مبنای هر کار مقدسی که انجام می دهیم نیز باید عشق به خداوند باشد. خداوند به حضرت داود وحی فرستاد: «یا داوُد بی فَافرَح وَ بِذِکری فَتَلَذَذ[16] = ای داود! به وجود من شادی کن و از یاد من لذت ببر!»  پیامبر (صلی الله علیه  و آله و سلم) فرمود: «عَلاَمَةُ حُبِّ اَللَّهِ حُبُّ ذِكْرِ اَللَّهِ[17] = علامت دوستى خدا، دوستى ذكر خداست.» نمی شود خدا را فراموش کرد و فقط با معصوم ارتباط داشت. همچنین نمی شود، معصوم را فراموش کرد و فقط با خدا ارتباط داشت. هر دو غلط و بی ثمر است. نمی شود خدا را فراموش کنی و در نماز و خارج از نماز، او را یاد نکنی، بعد بگویی: من عاشق حسینم!  یا این که این که بگویی: «لا اِلهَ اِلا عَلی» یا «لا اِلهَ اِلا حُسَین». اینها کفر محض است. اگر توحید نداشته باشی، ولایت به درد نمی خورد. قبل از خواندن جامعه کبیره، باید ۱۰۰ مرتبه «الله اکبر» گفت. این یعنی حواست باشد، مرز خداوند از مرز معصوم، جداست و خداوند از همه ی این ها بزرگتر است. زیارت عاشورا، حدیث قدسی است و خداوند آن را تنظیم کرده است. در همه ی مناسبت های مذهبی مثل شب قدر، خداوند مستحب کرده که زیارت عاشورا را بخوانید. اما روز عاشورا می فرماید: «هزار مرتبه سوره ی توحید را بخوانید.» طبق فرموده بزرگان، اگر در کارهای مقدس، مثل بسیجی بودن و جنگیدن در جبهه، مبارزه با تهاجم فرهنگی، راه اندازی دسته عزاداری و فعالیت برای ظهور امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف)، عشق خداوند برای انسان مبنا نباشد و خدا حرف آخر را نزند، یک لذت نفسانی و یک شهوت مقدس است. در تمام فعالیت های مقدس و زیارت، باید دست ما به دست خدا برسد. اگر درکارهای مقدس افتادیم و  حال و حوصله ی خدا را نداشتیم و نتوانستیم با خدا استراحت کنیم و از او لذت ببریم و آرامش پیدا کنیم، بدانیم که در صور مقدس هستیم. همانطور که در بحث «معرفت نفس» مفصل عرض کردم، شیطان با صور مقدس، مثل قرائت قرآن و مداحی، انسان را جهنم می برد. قاری و مداح، باید مملو از عشق به خدا باشد، نماز شب بخواند، تعقیبات نماز را بخواند و حوصله ی خدا را داشته باشد. اگر آن ها از خداوند فراری باشند و حوصله ی خدا را نداشته باشند، چه طور می توانند 3 ساعت در مجلس روضه خوانی بنشینند؟ ظ م - 31 [1] مجمع البحرین، ج 3، ص 321 - 319 [2] قرآن کریم / سوره ص / آیه ی 72 [3] مفاتیح الجنان / مناجات شعبانیه [4] مفاتیح الجنان [5] نهج البلاغه، خطبه 5/189 [6] مختصر بصائر الدرجات ، ص111 [7] مفاتیح الجنان [8] مفاتیح الجنان [9] دیوان شمس مولوی [10] مفاتیح الجنان/ زیارت آل یس [11] قرآن کریم / سوره فرقان / آیه ی 27 [12] مفاتی الجنان / زیارت نامه امیرالمؤمنین (ع) [13] مثنوی معنوی مولوی [14]  قرآن کریم / سوره حشر / آیه ی 23 [15] مفاتیح الجنان / دعای جوشن کبیر [16] بحارالانوار، ج۱۴، ص۳۴ [17] جامع الأخبار / ترجمه خویدکی ؛ ج 1 , ص 60

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11433
زمان انتشار: 24 دسامبر 2019
| |
وقتی خداوند نعمتی را داد، پس نمی‌گیرد...

خیر و برکت، جلسه 6، 98/09/19

وقتی خداوند نعمتی را داد، پس نمی‌گیرد...

وقتی خداوند نعمتی را داد، پس نمی‌گیرد، مگر این که خود انسان نعمت را ضایع کند

برکت منشأ همه رزق های مادی و معنوی خداوند است. بنابر این، هر تصمیم یا عملی که ما را در مقابل خداوند قرار دهد، درهای برکت را به روی ما می بندد. وقتی خداوند نعمتی را می دهد، آن را پس نمی گیرد، مگر اینکه خود انسان نعمت را ضایع کند. قرآن در این خصوص می فرماید:«ذَلِكَ بِأَنَّ اللَّهَ لَمْ يَكُ مُغَيِّرًا نِعْمَةً أَنْعَمَهَا عَلَى قَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُوا مَا بِأَنْفُسِهِمْ = اين [كيفر] بدان سبب است كه خداوند نعمتى را كه بر قومى ارزانى داشته تغيير نمى‏ دهد مگر آنكه آنان آنچه را در دل دارند تغيير دهند و خدا شنواى داناست».

پس دانستیم که خداوند نعمت را از کسی نمی گیرد، مگر اینکه کسی از آن نعمت یا رزق بد استفاده کند. بنابراین، اگر تصمیمی در زندگی می گیرید یا رفتاری می کنید که شما را در مقابل خداوند قرار می دهد، بدانید که شما در مقابل مرکز برکت قرار گرفته اید. یعنی وقتی شما با عامل برکت هماهنگ نیستید، انتظار برکت در زندگی را نداشته باشید. اما اگر شکر نعمت را بگزاریم، خداوند نعمت را افزایش می دهد. اکثر مردم می گویند، بعضی ها با خدا خوب نیستند. مشروب می خورند و گناه می کنند، ولی زندگی شان خوب می گذرد. این اموری که خوب می گذرد، همان امور جمادی، گیاهی و حیوانی آنهاست. این خوش گذرانی ها مثل این است که یک جنین در رحم مادر وقت گذرانی می کند و رشدش متناسب با زندگی در عالم دنیا نیست. زندگی چنین کسی، نامبارک است. زیرا برکت و مبارک بودن، به این است  که انسان نمو و رشد مستمر داشته باشد. یعنی افزایشی که نمو مستمر دارد. اما افرادی که با وجود گناه، وضع زندگی شان خوب است، هر چه پول در می آورند، در راه جهنم بردن خود و اطرافیان شان استفاده می‌کنند. برای افسرده کردن اطرافیان و خودشان به کار می برند. آسایش و سطح ثروت اینها بالا می رود، اما آرامش ندارند. این برکت نیست. اسباب برکت در زندگی چه چیزهایی است؟ اولین مورد از اسباب برکت در زندگی، این است که انسان از عواملی که بخش انسانی او را محدود می کنند و جلوی ارتباط عاشقانه او با خدا و اهل بیت علیهم السلام و فرشته را می گیرند، پرهیز کند. یعنی هر چیزی که حیات انسانی و حیات طیبه تو را به خطر می اندازد، از آن پرهیز کنی. اصطلاحا می گویند «تقوا» داشته باش. تقوا یعنی خویشتن داری از هر چیزی که مانع حیات طیبه تو می شود. مانع شادی و آرامش و مهربانی می شود. از چنین چیزهایی باید پرهیز کنی. از هر چیزی که نمی گذارد تو یک زندگی صالح و خوب داشه باشی، باید پرهیز کنی. از هر چیزی که سهم تو را از خدا و اهل بیت علیهم السلام کم می کند و تو را از بهشتِ ارتباط با آنها محروم می کند پرهیز کن. تقوا یعنی انسان گناه نکند. در روایت داریم که تا وقتی که انسان دارد روی یک گناه پافشاری می کند، خداوند هیچ عملی را از او قبول نمی کند. امام صادق علیه السلام می فرمایند: به خدا قسم، خدا از هیچ کس عملی را قبول نمی کند که اصرار بر گناهی داشته باشد. پس اگر فلان کار گناه است، رویش نمان و برگرد و لجبازی نکن. چون بقیه اعمال خیر تو نابود می شود. تقوا چه مستمر و چه دفعی اش برای انسان خیر و برکت می آورد. قرآن در سوره اعراف آیه 96 می فرماید:«وَلَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرَى آمَنُوا وَاتَّقَوْا لَفَتَحْنَا عَلَیْهِمْ بَرَكَاتٍ مِنَ السَّمَاءِ وَالْأَرْضِ = و اگر مردم شهرها ایمان آورده و به تقوا گراییده بودند، قطعا بركاتى از آسمان و زمین برایشان مى‏ گشودیم.» اگر مردم ایمان داشته باشند و اهل تقوا باشند به آنها برکت می دهیم. ولی اگر بی تقوایی کنند، بلا و نکبت و بیماری سراغ آنها می آید. گناه، برکت عمر را از بین می برد. داشتنِ تقوا، بخشی از قانون جذب در اسلام است یکی از بخش های قانون جذب اسلامی، این است که اگر مردم ایمان و تقوا داشته باشند، برکت سراغ شان می آید. «لَفَتَحْنَا» لام تاکید آورده، حتماً از آسمان و زمین برایشان برکت می دهیم. در سوره طلاق آیات 2 و 3 نیز می فرماید:« وَمَنْ یَتَّقِ اللَّهَ یَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجًا = و هر كس از خدا پروا كند [خدا] براى او راه بیرون‏شدنى قرار مى‏ دهد.»  انسان به میزانی که تقوا دارد، رزق دارد. هر جا گناه می کند، رزق را می بندد. در دعای کمیل می خوانیم:«اللَّهُمَّ اغْفِرْ لِیَ الذُّنُوبَ الَّتِی تُغَیِّرُ النِّعَم = خدایا ببخش آن گناهانی را که نعمت ها را تغییر می دهد.» و از همه مهمتر لذت خدا و غیب را از انسان می گیرد. پس تقوا باعث نزول برکات از آسمان و زمین می شود. ممکن است کسی خُلقش با تقوا باشد. یعنی کلاً از گناه متنفر باشد. چنین کسی رزقش زیاد می شود. یعنی شخصی که یک آدم عادی است، اما یک جایی که می خواهد عملی انجام دهد، آنجا خویشتن داری می کند. در جزای این تقوای او، خداوند باب های بزرگی را به رویش می گشاید. مثل اولیای الهی که در جایی از یک حرام پرهیز می کردند و یک دفعه در خیر به روی شان باز می شد و تا عالیترین درجات، بالا می رفتند. چشم پوشی از گناه انسان را صعود می دهد و به غیب پرتاب می کند. رمز محبوبیت بین خانواده و اجتماع گاهی در یک خانواده، افراد با هم مشکل دارند. زن و شوهر، یا دو خواهر، ممکن است از همدیگر خوششان نیاید و می گویند چرا کسی من را دوست ندارد؟ یا چرا من در خانواده محبوب نیستم؟ جواب را قرآن اینطور می فرماید:«إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ سَیَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمَنُ وُدًّا[1] = كسانى كه ایمان آورده و كارهاى شایسته كرده‏ اند به زودى [خداى] رحمان براى آنان محبتى [در دلها] قرار مى‏ دهد.» یعنی اگر ایمان و عمل صالح داشته باشی، خدا به تو محبوبیت می دهد و این یک رزق است. خداوند می فرماید: شما وقتی تقوا داشته باشید، من همه واسطه ها را حذف می کنم و خودم به طور مستقیم استاد شما می شوم. چنین کسی هرجا تصمیمی بگیرد، خدا در دلش می اندازد. اصلا خدا همیشه همراهش هست. خود خدا مستقیم به او یاد می دهد که چطور زندگی کند. بعد می بیند که رفتارش با همه خوب می شود و نزد همه محبوبیت پیدا می کند. همه چیز خوب می شود. وقتی ازگناه پرهیز می کنی، خدا مستقیما به تو یاد می دهد و می شود معلمت. جوانی بود از اصحاب پیامبر که حرف هایش به دل می نشست. مردم تعجب می‌کردند و گفتند: تو چه کار می کنی که حرفهایت به دل می نشیند؟ گفت: هر کس می رفت پیش پیامبر و می گفت ما چه کار کنیم که برویم بهشت؟ اما من هر وقت می روم نزد حضرت، می گویم من چه کار نکنم که بروم بهشت. یعنی وقتی از آفت ها پرهیز می کنی، رزق و برکت به سراغت می آید.   برای اینکه ثروت و رزق فراوان داشته باشیم، همیشه لازم نیست کاری بکنیم. گاهی لازم است که کاری را نکنیم. تقوا یک موقع اقتصادی است و یک موقع سیاسی است و یک موقع تقوای اجتماعی، خانوادگی، اخلاقی و مالی است. یعنی انسان از مال مردم دزدی نکند. گران نفروشد. کم نفروشد. به خدا اعتماد بکند. اینطوری خیر و برکت می آید. هر جا در زندگی ات گره هست، باید نگاه کنی که کجای کارت می لنگد. رابطه تقوی و برکت با توجه به قانون قضا و قدر الهی خدا برای هر چیزی قدر قرار داده و قدر برکت تقواست. قدرِ تقوا را انتخاب کنی برکت می آید. این یک مسئله قضا و قدری است. قدر ها دست بشر است و قضاها دست خود خدا است. قضا یعنی نتیجه و حکم. خداوند می فرماید: شما هر قدری را انتخاب کنید، قضایش را به شما می دهم. قدر خوش اخلاقی و عفت و حیا را انتخاب کنی، قضاهایش همراهش هست. این خواست خدا نیست؛ بلکه قضا و قدر خداست. بعضی می گویند: زندگی ما را بسته اند و سحر و جادو کرده اند. بله اینها هست؛ ولی بسیار کم هست. محال است که تا کسی خودش نخواهد، سحر شود. محال است کسی تا خودش نخواهد کسی بختش را ببندد. خدا ما را مسلح  وقدرتمند آفریده. مثلاً خواب بد و وحشتناک یک قضاست و نتیجه قدرهای بد است در فکر و افکار و خیالات شما. همه چیز ریاضی است. پس این یکی از موجبات برکت است. تقوا و برکت در کلام امیرالمؤمنین علیه السلام امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود:«فَمَنْ أَخَذَ بِالتَّقْوَى عَزَبَتْ عَنْهُ الشَّدَائِدُ بَعْدَ دُنُوِّهَا... وَ تَحَدَّبَتْ عَلَیْهِ الرَّحْمَةُ بَعْدَ نُفُورِهَا وَ تَفَجَّرَتْ عَلَیْهِ النِّعَمُ بَعْدَ نُضُوبِهَا وَ وَبَلَتْ عَلَیْهِ الْبَرَكَةُ بَعْدَ إِرْذَاذِهَا[2]= هر كه دست در دامن تقوا زند، سختیهایى كه به او نزدیك شده اند، دور گردند و رحمت حق كه از او رمیده بود، بدو روى آورد و چشمه هاى نعمت كه خشكیده بود، روان گردد و باران اندك، به وسیله بركت، قطره هاى درشت شود و ببارد.»  «وَ تَحَدَّبَتْ عَلَیْهِ الرَّحْمَةُ بَعْدَ نُفُورِهَا=برکت پس از آنکه کاهش پیدا کرده بود، برایش سرازیر می شود.» و رحمت از وقتی که از او دور شده، بر او ببارد. یعنی انگار خدا با ما قهر کرده و حرف من را نمی شنود. انگار امام زمان به من توجهی ندارد. حضرت می گوید: هر کس اهل تقوا شد، در رحمت بر او باز می شود و یک دفعه اوضاعش خوب می شود. پس نگویید چرا الان مشکلات مالی را داریم؟ ببین با زن و بچه ات بداخلاقی دارید یا نه؟ روابط خانواده تان سرد است یا گرم؟ از سر کار می آیی به روی همسرت می خندی یا نه؟ به بچه هایت لبخند می زنی یا نه؟ کسی که به اندازه کافی نخندد، رزقش بسته می شود. اگر خنده نباشد، گریه جایش می آید. وقتی بخندی، آسمان هم می خندد. باید ببینی که آیا به اندازه کافی شوخی و خنده دارید؟ باید شاد باشید تا خدا هم به شما برکت ‌دهد. «وَ تَفَجَّرَتْ عَلَیْهِ النِّعَمُ بَعْدَ نُضُوبِهَا» «تَفَجَّرَتْ» یعنی جوشش، جوشش نعمت ها سراغش می آید؛ بعد از اینکه نعمت ها خشکیده بود. همه این حرفها یعنی اینکه باید تقوا داشته باشید. اگر تقوا داشته باشید، اول خدا خودش را به تو می دهد. آدم با خدا عشق می کند، خدا همه جا کنار آدم است. اول خودش را می دهد، سپس اهل بیت علیهم السلام و فرشته هایش را هم می دهد. دنیایش را هم می سازد، اینها قدرهایی است که باید انتخاب کنید. دعا و توسل یک قدر خیلی مناسب است. توسل قدرِ بی نظیری است و دعا یک قدر بالاست. فرمودند: اگر دعا کنید، خداوند سه چیز کوچک متوسط بزرگ به شما می دهد. دعای تان را مستجاب می کند. تازه این کوچک است. یا یک چیز بهتر به شما می دهد؛ یا اصلا چیزی نمی دهد و می‌گذارد در آخرت می دهد. امام صادق می گوید وقتی جزای دعاهای اجابت نشده مومن را در بهشت به او می دهند، می گوید: ای کاش هیچ کدام از دعاهایم مستجاب نمی شد.   ع ل 199 [1] . سوره مریم/96. [2] . خطبه 198 نهج البلاغه؛ بخش دوم: ارزش تقو

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11431
زمان انتشار: 23 دسامبر 2019
| |
بهترین راه شناخت خیر و شر، قرآن کریم و معصومین ع هستند

خیر و برکت؛ جلسه پنجم؛ 1398/09/19

بهترین راه شناخت خیر و شر، قرآن کریم و معصومین ع هستند

ملاک خیر و شر، آسانی و سختی یا تمایلات شخصی نیست؛ بلکه برای تشخیص درست خیر و شر، انسان باید تسلیم فرمان خدایی باشد که بر اساس علم بی‌نهایت به او دستور می‌دهد، هر چند که انسان دلیل آن را نداند. این فرامین الهی در قرآن و گفته ­های معصومین علیهم السلام به وضوح بیان شده است.

در باره ملاک های خیر و شر گفته شد: در هر چیزی که انسان در آن آرامش و طمانینه دارد، آن کار خیر محسوب می­ شود. این اولین ملاک برای خیر بودن است. دومین ملاک برای این که خیر و شر را بشناسیم، این است که ببینیم خداوند چه چیزی را برای ما خیر معرفی کرده و چه چیزی را شر. چون او خالق کل شیء است و از طرفی نسبت به انسان مهربان و رئوف است. بنابراین در احکامش چیزی ندارد که بخواهد بشر را اذیت کند. اگر سختی هم وجود دارد، مربوط به بخش حیوانی است. خداوند در تعیین برنامه ها و دستوراتش، بخش اصلی و جاودانه ما را در نظر گرفته است. چون ما آفریده شده ایم تا به آن مقام والای انسانی برسیم. راهش هم این است که از خدایی که خالق ماست، راهنمائی بگیریم تا شبیه او شویم. چون این هدف خلقت است و انسان با عمل به دستورات به سعادت و کمال می­رسد. برای این است که می گوییم: یکی از منابعی که باید خیر و شر را بشناسیم، قرآن کریم است. چون کتاب تخصصی است و خدا تمام فرمول­ های خلقت و قوانینش را به ­صورت ریاضی در این کتاب بیان کرده است. امیرالمومنین علی علیه السلام می ­فرماید: «إِنَّ اَللَّهَ سُبْحَانَهُ أَنْزَلَ كِتَاباً هَادِیاً بَیَّنَ فِیهِ اَلْخَیْرَ وَ اَلشَّرَّ فَخُذوا نَهجَ الخیر تَهتَدوا وَ اصْدِفوا عَن سَمتِ الشَّرِّ تَقصِدوا = خداوند متعال كتابى هدایتگر فرو فرستاده كه خوب و بد را در آن بیان مى ­كند. پس روش حق را پیش بگیرید تا هدایت شوید و از راه بدى، روى گردان شوید تا به راه آیید». در قرآن کریم تمام احکام و برنامه ­های زندگی در جنبه ­های مختلف فردی، اجتماعی، خانوادگی، سیاسی و... بیان شده است. سومین ملاک، گفته­ های معصومین علیهم السلام است. به ­شرطی که آنچه که از معصوم می ­گیریم واقعاً معتبر باشد. فرمایش معتبر برای ما برای تشخیص خیر و شر اصل و پایه است. حقیقت خیر و شر چیست؟ حقیقت خیر و شر چیست؟ گاهی صورت کار قشنگ نیست؛ ولی به نفع ماست. مثل داروی تلخی که پزشک تجویز می ­کند. ولی به نفع مریض است. چون درمان­گر است. پس داروی تلخ خیر است. در ادامه به چند نمونه از خیرهایی که قرآن معرفی می ­کند، اشاره می ­کنیم. می فرماید: «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لَا یَحِلُّ لَكُمْ أَنْ تَرِثُوا النِّسَاءَ كَرْهًا وَلَا تَعْضُلُوهُنَّ لِتَذْهَبُوا بِبَعْضِ مَا آتَیْتُمُوهُنَّ إِلَّا أَنْ یَأْتِینَ بِفَاحِشَةٍ مُبَیِّنَةٍ وَعَاشِرُوهُنَّ بِالْمَعْرُوفِ فَإِنْ كَرِهْتُمُوهُنَّ فَعَسَى أَنْ تَكْرَهُوا شَیْئًا وَیَجْعَلَ اللَّهُ فِیهِ خَیْرًا كَثِیرًا[1]= ای کسانی که ایمان آورده اید! بر شما حلال نیست که زنان را به اکراه ارث برید و آنان را زیر فشار مگذارید تا بخشی از آنچه را به آنان داده اید [از چنگشان به در] آورید، مگر آنکه مرتکب زشتکاری آشکاری شوند. و با آنها به شایستگی رفتار کنید و اگر از آنان خوشتان نیامد، پس چه بسا چیزی را خوش نمی­ دارید و خدا در آن مصلحت فراوانی قرار می دهد». این آیه یک سلسله دستورالعمل در مورد خانم ­ها به مردان می ­دهد. مثل اذیت نکردن یا مجبور نکردن به بخشیدن اموال در زمان طلاق گرفتن، یا نگرفتن چیزهایی که به آنها بخشیده شده و... . متاسفانه بعضی از مردان چنین رفتارهایی نسبت به زنان می­ کنند و این خیانت است. چنین مردانی هرگز خیر نمی ­بینند. محال است شادی و آرامش در دنیا داشته باشد و گرفتار عذاب برزخی هم خواهند شد. در ادامه آیه آمده است: با همسرانتان به نیکی رفتار کنید و اگر از همسرانتان خوشتان نمی­ آید، بدانید که از چیزهایی که بدتان می­ آید و دوستش ندارید، خداوند برای شما خیر کثیر قرار داده است. برای فهم خیر کثیر، نیازمند به شعور و ریزبینی هستیم و دقت زیادی می ­خواهد. یکی از معضلات جامعه امروز ما این است که خیلی از خانواده ­ها به بهانه های مختلفی مثل اذیت شدن، حوصله نداشتن، مشکل مالی و... بچه ­دار نمی­ شوند یا تک فرزند دارند. درحالی که در روایت نقل است با زن و بچه، رزق و برکت مادی و معنوی برای مرد حاصل می شود. این قانون خلقت است که زن و بچه عامل جذب رزق است. پس اینها برای مرد خیر است. درحالی که ما آن را شر می دانیم. خدا ما را با سختی­ها به قرب و رشد می­رساند. می فرماید: «كُتِبَ عَلَیْكُمُ الْقِتَالُ وَ هُوَ كُرْهٌ لَكُمْ وَ عَسَى أَنْ تَكْرَهُوا شَیْئًا وَ هُوَ خَیْرٌ لَكُمْ وَعَسَى أَنْ تُحِبُّوا شَیْئًا وَهُوَ شَرٌّ لَكُمْ [2]= حکم جهاد بر شما مقرّر گردید و حال آنکه بر شما ناگوار و مکروه است. اما چه بسیار می شود که چیزی را مکروه می شمارید، ولی در حقیقت، خیر و صلاح شما در آن بوده و چه ­بسیار می شود که چیزی را دوست دارید و در واقع شرّ شما در آن است». در اینجا به مفاهیم خیر و شر (کراهت، خیر، خوشایند و لذت) دقت کنید. چیزهایی را دوست داریم که برای ما شر هستند. اصالت دادن به لذت، تنبلی و بی­ حوصلگی برای انسان گرفتاری می­ آورد. اینکه از جهاد و جنگ خوشمان نمی­ آید، یا از آن فرار کنیم، باعث می­ شود که دیگر نه استقلالی، نه ناموسی، نه عزتی و.... داشته باشیم. اگر روح مبارزه در شهدا، آزادگان و جانبازان ما نبود، الان کشوری به اسم ایران نداشتیم. جهاد سخت است، اما خیر محض است. چون باعث استقلال، آزادی و رشد منابع مالی است. هم برای کسانی که شهید می­ شوند و هم برای کسانی که زنده هستند، خیرات زیادی دارد. هر چند با سختی همراه باشد. این ارزش دارد. چون هر چه  انسان سختی بیشتری می­ کشد، رشد بیشتری دارد. اما آن چیزی که باعث می­ شود انسان سختی­ هایش را به شیرینی تحمل کند، "معرفت" است. هر چقدر معرفت انسان بیشتر می­ شود، دیگر سختی نمی ­بیند و از آن لذت خواهد بود.    فرمود: « وَلَا یَحْسَبَنَّ الَّذِینَ كَفَرُوا أَنَّمَا نُمْلِی لَهُمْ خَیْرٌ لِأَنْفُسِهِمْ إِنَّمَا نُمْلِی لَهُمْ لِیَزْدَادُوا إِثْمًا وَلَهُمْ عَذَابٌ مُهِینٌ[3] = آنان که به راه کفر رفتند گمان نکنند که مهلتی که ما به آنها می‌دهیم به حال آنان بهتر خواهد بود، بلکه آنها را (برای امتحان) مهلت می‌دهیم تا بر گناه و سرکشی خود بیفزایند، و آنان را عذابی خوارکننده است». بعضی ­ها می­ گویند: خوش به حال کافران. اینها آزاد و راحتند. درحالی که نمی­ دانند اینها رشدی نمی ­کنند. می فرماید: کافران خیال نکنند این که ما به آن­ها پول می­ دهیم، به نفع­شان است. این طور نیست. بلکه برای آنها یک نوع اذیت و آزار است و ثروت برای این است که بیشتر گناه کنند و در آخرت هم برایشان عذاب خوارکننده ­ای در انتظار است. پس نباید حسرت کافران را داشته باشیم. چون آسایش، راحتی و رفاه همه در عالم محدود دنیاست. ما ابدی هستیم و یک ابدیت در انتظار ماست. باید خودمان را برای این ابدیت آماده کنیم. «وَیَدْعُ الْإِنْسَانُ بِالشَّرِّ دُعَاءَهُ بِالْخَیْرِ وَكَانَ الْإِنْسَانُ عَجُولًا[4]= انسان با شوق و رغبتی که خیر و منفعت خود را می‌جوید (چه ­بسا به نادانی) با همان شوق و رغبت، شر و زیان خود را می‌طلبد، و انسان بسیار بی‌صبر و شتاب‌کار است». انسان همیشه عجول است. همه چیز را در این دنیا می­ خواهد. از این رو، در هنگام دعا ممکن است چیزهایی را از خدا بخواهد که برایش شر باشد. غالبا آرزوها و هدف گذاری ­هایی که برای خود و فرزندان­مان می­ کنیم، شر هستند. مثلا به فرزندمان می گوییم: برای دانشگاه، رشته ی علمی را انتخاب کن که پولدار شوی. فقط دنیای محدود او را می ­بینیم و توجه نداریم شاید این پولدار شدن باعث فساد او شود. این که خدا خیلی از دعاهای ما را مستجاب نمی ­کند، علتش این است که می داند برای بنده ­اش خیر نیست. پس هر وقت دعا می­ کنیم، باید بگوییم که خدایا به نفعم باشد. در ادامه، بعد از بررسی آیات به روایات بحث می ­پردازیم. اولین روایت از نبی اکرم صلی الله علیه وآله است. حضرت خیر را این­طور معنا می­ کنند: «إِنَّمَا اَلْخَیْرُ مَا أُرِیدَ بِهِ وَجْهُ اَللَّهِ وَ عُمِلَ عَلَى مَا أَمَرَ اَللَّهُ تَعَالَى= همانا نیكى آن است كه به خاطر خدا انجام شود و طبق آنچه خداى متعال فرمان داده است، عمل گردد». خیر یعنی انجام کاری که به عشق خدا باشد و خدا خوشش بیاید. این همان معنای مستحب است. یعنی کاری که رضایت خدا را به دست آوریم. حضرت در این روایت، خیر را این طور معنا می­ کنند که نظر خدا باشد. در مقابل شر، یعنی کاری که خدا رویش را از تو برمی­ گرداند. در حسن ختام بحث بگوییم که حضرت ختمی مرتب صلی الله علیه و آله درباره آثار و نتایج سختی­ های مومن و خوشی­ های کافر چنین می ­فرماید: «یُؤتى یَومَ القِیامَةِ بِأَنعَمِ أهلِ الدُّنیا مِنَ الكُفّارِ فَیُقالُ: اِغمِسوهُ فِی النّارِ غَمسَةً فَیُغمَسُ فیها. ثُمَّ یُقالُ لَهُ: أی فُلانُ، هَل أصابَكَ نَعیمٌ قَطُّ؟ فَیَقولُ: لا ما أصابَنی نَعیمٌ قَطُّ ویُؤتى بِأَشَدِّ المُؤمِنینَ ضُرّا وبَلاءً فَیُقالُ: اِغمِسوهُ غَمسَةً فِی الجَنَّةِ فَیُغمَسُ فیها غَمسَةً. فَیُقالُ لَهُ: أی فُلانُ، هَل أصابَكَ ضُرٌّ قَطُّ أو بَلاءٌ؟ فَیَقولُ: ما أصابَنی قَطُّ ضُرٌّ ولا بَلاءٌ[5]= روز قیامت، برخوردارترینِ مردم دنیا را از میان كافران مى­آورند و مى­گویند: او را یك بار در آتش فرو ببرید. وى را در آتش فرو مى­برند و آن گاه به او مى­گویند: «فلانى! آیا هیچ نعمتى به تو رسیده است؟». مى­ گوید: نه؛ از هیچ نعمتى برخوردار نبوده ­ام. همچنین گرفتارترین و بینواترین مؤمن را می آورند و مى­ گویند: او را یك بار به بهشت وارد كنید. وى را به بهشت وارد مى­ كنند و آن گاه به او مى­گویند: «فلانى! آیا تاكنون رنج و بلایى به تو رسیده است؟». مى گوید: هرگز رنج و بلایى به من نرسیده است». قا/219 خیر در آیات [1] . سوره نساء/ آیه 19. [2] . سوره بقره/ آیه 216. [3] . سوره آل عمران/ آیه 178. [4] . سوره اسراء/ آیه 11. [5] . مجلسی، بحارالانوار، ج9، ص314.

کلیدواژه ها: ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11427
زمان انتشار: 18 دسامبر 2019
| |
وجود معصوم کلید هر قفلی است

شرح زیارت جامعه کبیره؛ جلسه 105؛ 1398/09/21

وجود معصوم کلید هر قفلی است

آن کسى که بخواهد به خانه سراسر سعادت، سرفرازى، آرامش و «ایمان» وارد شود، راهى جز ورود از مسیر امام خوبان ندارد. چون امامان، ابواب ایمان هستند. از این رو،‌ رفتن از هر «در» دیگری، رفتن به بیراهه است و انسان را به «منزل سعادت» نمی رساند.

ایمان یک باور قلبی است و مقدمات عقلی، برهانی و استدلالی، پایه‌های ایمان را تشکیل می‌دهند. امام صادق علیه السلام فرمودند: برای هر بخشی از وجود انسان ایمانی وجود دارد و خداوند ایمان را بر همه اعضا و جوارح انسان واجب کرده. یعنی هیچ عضوی از بدن نیست، مگر اینکه سهمی از ایمان و تکلیف دارد. بعد حضرت می‌فرماید: زیرا واجب ­های قلب، غیر از واجب­ های گوش، و واجب‌های گوش غیر از واجب ­های چشم‌ است. امور واجب بر چشم،‌ غیر از چیزی است که بر زبان واجب است. خدای متعال با نزول آیاتی، وظائف هر یک از اعضا را مشخص کرده. یعنی ایمان چشمی، گوشی، زبانی و ایمان سایر اعضا و جوارح. پس ما باید مصادیق ایمان‌ها را بشناسیم. اینجاست که به معصوم احتیاج پیدا می کنیم. اینکه در زیارت جامعه کبیره می خوانیم: «و أبواب الإیمان». یعنی درهای ایمان معصومین هستند که ما را هدایت می‌کنند به انواع وظیفه‌هایمان در حیطه‌ها و حوزه‌های مختلف. گاهی ممکن است انسان در بعضی از بخش‌ها ایمانش ضعیف باشد و در بعضی از بخش‌ها قوی. مرحوم شیخ صدوق در کتاب شریف صفات شیعه، هم صفت‌های مسلمان‌ها را آورده که مسلمان کیست؟ و هم صفات مؤمن را. هر خصوصیتی که مؤمن دارد، بابش معصوم است. یعنی اگر انسان بخواهد به هر خصوصیتی برسد، به‌وسیله معصوم است که می‌تواند آن خصوصیت را در خودش ایجاد کند. چون مقادیر الهی اول به منزل و خانه این‌ها نازل می‌شود و بعدا از خانه این‌ها صادر می‌شود و به بقیه می‌رسد. شما هیچ صفتی از صفات انسانی و الهی را نمی‌بینید، مگر اینکه در آن صفت و و اصلش معصومین علیهم السلام هستند. یعنی می‌خواهید به هرجایی برسید، یا می‌خواهید هر بابی را در خودتان تقویت کنید، یا می‌خواهید هر صفت بدی را ریشه‌کن کنید، باید از درش وارد شوید: « وَأْتُوا الْبُیُوتَ مِنْ أَبْوَابِهَا[1]= و به خانه‌ها از راه آن داخل شوید». در خانه‌ها از طریق درها وارد شوید. لذا معصوم وجودش کلید هر قفلی است. معصومین علیهم السلام، امانتداران خدای مهربان هستند فقره بعدی در زیارت جامعه کبیره، «أمناء الرحمن» است که به معصومین علیهم السلام خطاب می‌کنیم. «امناء» جمع امین به معناى امانت‌دار و رازدار است. یعنی کسی که امانت‌داری را رعایت می‌کند و چیزی را به امانت قبول می‌کند. پس وقتی می‌گوییم «أمناء الرحمن» یعنی حضرات معصومین علیهم السلام چیزی را از خدا به امانت گرفته اند و خدا به این‌ها یک امانتی را سپرده که آن‌ها در رعایت و حفظ آن امانت، امین هستند و هرگز خیانت و کوتاهی نکردند و ضعف نداشتند. «الرحمن» چیست؟ چرا نگفت: «أمناء الرحیم، أمناء الکریم»؟ می‌گوید: «أمناء الرحمن». رحمن اسم حق‌تعالی است که به‌قدری عظمت دارد که خدا او را هم‌طراز الله آورده. الله اسم جمع است و مستجمع جمیع صفات الهی و تمام کمالات را بدون استثناء دارد. چون بی‌نهایت است و چیزی از او خارج نیست.  بی‌نهایت یعنی آنچه همه‌چیز را پرکرده و خلأ ندارد و خارج هم ندارد. امکان ندارد خارج از هستی چیزی وجود داشته باشد.   خداوند تبارک‌وتعالی قبل از اینکه انسانی را بیافریند، با رحمانیتش خلقت را آغاز می‌کند. به‌قدری رحمان عظمت دارد که  هم‌طراز الله قرار می‌گیرد. همان طور که قرآن ‌فرموده: «قُلِ ادْعُوا اللَّهَ أَوِ ادْعُوا الرَّحْمَنَ أَیًّا مَا تَدْعُوا فَلَهُ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَى[2]= بگو که خواه خدا را به اسم اللّه یا به اسم رحمان بخوانید، به هر اسمی بخوانید اسماء نیکو همه مخصوص اوست‏». رحمان در ردیف الله قرار گرفت. اهل‌بیت هم در رحمانیت امناء خدا هستند. یعنی قبل از هر چیز امین هستند. از طرفی قرآن در سوره الرحمن می فرماید: «الرَّحْمنُ/ عَلَّمَ الْقُرْآنَ/ خَلَقَ الْإِنْسانَ= خدای مهربان/ قرآن را تعلیم داد/ انسان را آفرید». خدا اول تعلیم قرآن می‌کند. بعد انسان‌ها را خلق می‌کند. تعلیم قرآن به اهل‌بیت علیهم السلام، یعنی انوار طیبه، یعنی قبل از اینکه خلقتی به وجود بیاید این‌ها را خداوند به عصمت و علم خودش مسلط و مسلح و تجهیز می‌کند تا این‌ها بعداً بتوانند انسان‌های دیگر را هدایت کنند. دقت کنید این خیلی لطیف است. قبل از اینکه انسانی خلق بشود، اهل‌بیت آفریده شدند و تعلیم قرآن دیدند. "الرحمن" قبل از خلق انسان است. یعنی آن جزء اولین اسم­هاست که کار می‌کند. در واقع الرحمن دو کار کرد: یکی تعلیم قرآن، یکی خلق انسان. می‌گوید امام در مقام رحمن امین الله است. امامان امانت‌دار خدا هستند. رحمانیت شروع خلق است. یعنی آفرینش براساس رحمانیت است. نظام آفرینش با اسم "رحمن" شروع‌شده. پس همه خلقت با رحمت آفریده‌شده. از این رو، انسانی که می‌خواهد شبیه خداوند تبارک‌وتعالی و خلیفة‌الله بشود و مظهریت پیدا کند و قوی و بزرگ بشود، باید بتواند در تمام مراحل خلقت رحمانیت را ببیند. جدای از اینکه خودش باید آدم رحمانی باشد و در وجود خودش این رحمانیت تجلی کرده باشد، یعنی به هر چه که نگاه می‌کند، رحمتش را بفهمد. به مار، عقرب، بیماری، سرطان و فقر نگاه می‌کند و هر چه که نگاه می‌کند بفهمد که نظام آفرینش یک جنبه ناری دارد و یک جنبه نوری و آن جنبه نوری همان رحمانیتی است که انسان باید درکش کند. یعنی بد معنی و تفسیر نکند که با خدای بی­نهایت اختلاف پیدا کند؛ بلکه بتواند و بفهمد که همه‌چیز بر اساس رحمت الهی است. عاشقم بر لطف و بر قهرش به جد                ای عجب من عاشق این هردو ضد  یعنی لطف و قهر خدا را رحمانی می بیند. خدا با کسی پدرکشتگی ندارد. با کسی لج ندارد. با کسی بد نیست و بد کسی را نمی‌خواهد. انحراف کسی را نمی‌خواهد؛ بلکه سلامت، سعادت، شادی و آرامش همه را می‌خواهد. پس چرا ما زندگی‌مان این‌طوری است؟ چرا فلانی زندگی‌اش این‌طوری است؟ امیرالمومنین علی علیه السلام می فرماید: «رُبَّ مَرْحُومٍ مِنْ بَلاَءٍ هُوَ دَوَاؤُهُ= چه بسا افرادی که بلایی سرشان آمده و دلتان خیلی برایشان می سوزد، اما همان بلا باعث رشد او می شود». خود سختی، درمان کسی است که شما دلتان برایش می‌سوزد. پس دانستیم که نظام خلقت براساس رحمت است و تعلیم الهی هم رحمانانه است. پس خداوند تبارک‌وتعالی به همه بندگانش با همین چشم نگاه می‌کند. حتی به دشمنانش با رحمت نگاه می‌کند. اگر کسی جهنمی بشود، به قول پیامبر صلی الله علیه و آله خدا او را نبرده، بلکه خودش خواسته برود. خدا هیچ‌کس را جهنم نمی‌برد، مگر اینکه خودش اصرار داشته باشد. ذات همه بهشتی است. جنس همه رحمانیت خداست. این دو نکته یادمان نرود که معصوم در رحمانیت، امین خداست. یعنی آغاز هر چیز. أمین الله است در رحمانیت. کار رحمان خلقت جهان است. جهان براساس رحمت خداوند آفریده‌شده. جهان آفریده‌شده تا یک رابطه عاشقانه بین انسان و حق‌تعالی را پشتیبانی کند. پس «أمناء الرحمن» مقام خیلی بلندی است. ضعف و نقص و خیانت و مشکلی در کار معصوم در ارتباط با بندگان وجود ندارد. این مقدمه ای از «أمناء الرحمن» است. قا/219 جامعه کبیره/ امناء الرحمن   [1] . سوره بقره/ آیه 189. [2] . سوره اسراء/ آیه 110.

صوت

1 - وجود معصوم کلید هر قفلی است

کلیدواژه ها: ، ،

Top
شناسه مطلب: 11426
زمان انتشار: 19 دسامبر 2019
| |
قویترین مردم چه کسی است؟

حلم، جلسه 9

قویترین مردم چه کسی است؟

از امیرالمؤمنین (علیه السّلام) در مورد شخصیت حلیم سؤال کردند:«وَ قَد سُئِلَ عَنْ اَقْوى الْخَلْقِ؟ = قویترین مردم چه کسی هست؟» حضرت فرمود: «الْحَليمٌ».

شخص قوی به کسی گفته می‌شود که در برابر فشار یا ضربه، مقاومت می‌کند. همانطور که جسم در معرض خطر است و در اثر ضربات مادی صدمه می‌بیند، روح هم همین وضعیت را دارد. وقتی انسان خشمگین می‌شود و غضب می‌آید، یا تحریک طبیعی می‌شود در بدترین وضعیت روحیش قرار می‌گیرد.

گفتیم رابطه دنیا با آخرت مثل رابطه رحم مادر با دنیاست. همانطور که جنین مدتی در رحم زندگی می‌کند و برای زندگی دنیا بدن سالم می‌سازد. روح ما هم در دنیا حکم جنین را دارد و با زندگی در دنیا خود را برای شرایط زیستی مرحله بعد از دنیا آماده می کند که سالم به برزخ متولد شود. ملاک حرکت به سمت ابدیت، تحصیل قلب سلیم است و این اصلِ سلامت است. قرآن خیلی روی مسئله سلامت، مسئله پزشکی نفس و طبابت روحانی تاکید دارد. آنقدر این مسئله مهم است که امام باقر (علیه السّلام) یکی از دُرر های فرمایشات خود را در این مورد می‌فرمایند. البته همه فرمایشات اهل بیت (علیهم السّلام) دُرّ هستند ولی بعضی از آنها اوج های عجیبی دارند. این هم یکی از آن فرمایشاتی است که خیلی اوج دارد. حضرت می‌فرماید: «اِعْلَمْ أَنَّهُ لاَ عِلْمَ كَطَلَبِ اَلسَّلاَمَةِ وَ لاَ سَلاَمَةَ كَسَلاَمَةِ اَلْقَلْبِ= بدان، که هیچ علمی مثل تحصیل سلامت نیست و هیچ سلامتی مثل سلامت قلب نیست.» مهمترین علم برای هر فردی اعم از زن و مرد و پیر و جوان این است که من چگونه خود را برای حرکت به سمت ابدیت سالم کنم و اگر سالم هستم، چگونه این سلامت را نگه دارم و به قدرت و اوج برسانم. پس هر جا طبیعت گرایی یا هر چیزی که تولد سالم به ابدیت را به تأخیر می‌اندازد یا تهدید می‌کند، برای انسان اتفاق افتاد، خطرناک است. مثلاً اگر جنینی در دوران جنینی آسیب های زیادی دید و هنگام تولد، سالم به دنیا آمد، می‌گوییم این بچه توانسته از حوادث جان سالم به در ببرد. یا کودکی که قدرت و بنیه بدنی اش قوی است، در جریان یک بیماری مسری قرار می‌گیرد که جان صدها بچه را گرفته است، اما این بچه زنده می‌ماند، مسلماً قدرت خاصی دارد که توانسته از این بیماری زنده بماند. در حرکت به سمت ابدیت که روح جنین ما است، قدرت به چه معناست؟ به این معناست که روح بتواند در برابر حمله‌های طبیعی و حمله‌های طبیعت‌گرایانه و حمله‌هایی که سلامت را برای ابدیت تهدید می‌کند و به خطر می‌اندازند، مقاومت کند. برای همین می‌گویند، شخص حلیم قویترین مردم است. شخص قوی یعنی شخصی که وقتی طبیعت به او حمله کرد زمین نخورد. فقط در جنبه غضب و حلم نیست. حمله‌های طبیعت مختلف مثل، برخورد با نامحرم، برخورد با وسوسه‌های دیگر، برخورد با مسائل مالی، بتواند خود را نگه دارد برای کسب قدرت، باید به محبت مسلح شد اگر کسی قدرت حقیقی در انسانیت یا قدرت ابدی می‌خواهد باید خودش را به محبت مسلح کند. اگر انسان راه عشق را طی نکند، راه رابطه صمیمی با خدا را طی نکند، آسیب می‌بیند، دیگر قوی نیست. عشق است که قدرت می‌آورد. در حمله‌های شیطان هم گفتیم، حمله از راست، چپ، جلو، عقب، وقتی شیطان ریسمان می‌اندازد می‌کشد، شخص آنقدر قوی باشد که بایستد و ریسمان پاره شود، نتواند تو را بکشد و ببرد. در ورزش های رزمی دیدید، وقتی یک رزمی کار مبارزه می کند، مواظب چهار طرف است، از هر طرف حمله شود، سریع دفع می‌کند. فطرت قوی اینگونه است. فطرتی که هر چقدر برایش خرج کنید، نمی‌توانی آن را بخرید. این فطرت خودش را به ابدیت فروخته و این قدرت را از راه معرفت و محبت به دست آورده است. محبتی که تکیه بر معرفت دارد. اگر محبت خداوند تبارک و تعالی و اهل بیت (علیهم السّلام) حقیقتاً در دل آدم قرار بگیرد، قوی می شود و به عصمت می‌رسد. اگر فکر کنیم با مطالعه و کار عقلی و عالم شدن می شود حلیم و قوی شد، خیر. علم فقط یک وسیله است. باید معرفت کسب شود. علم و معرفت باید منجر به محبت خداوند تبارک و تعالی و اهل بیت (علیهم السّلام) شود. هر چقدر هم عالم باشیم، باز شیطان از ما عالمتر است، و سرمایه‌گذاری بیشتری می‌کند. برای مرجع تقلید برنامه‌ریزی می‌کند تا ته جهنم او را می‌برد. فقط کسی می‌تواند مقاومت کند که خودش را مسلح به محبت به خداوند تبارک و تعالی کرده باشد، نه هر محبتی، محبتی که پایه‌اش معرفت است. این یک آدم قوی است. یک موقع من دو دو تا چهار تایی می‌کنم، نگاه ابدی به خود، عذاب جهنم و ... و مقاوم می‌شوم. با معرفت و با عقل خودم را مقاوم می‌کنم. غضب نمی‌کنم کاملاً مسلح و مسلط هستم. یک موقع به عشق خدا آنقدر خودم را قوی می‌کنم که اصلا غضب نمی‌کنم. لازم هم نیست به خدا زور بزنم، آنقدر عشق به خداوند تبارک و تعالی در من قوی می‌شود که من دلخوشی همیشگی و ماندنی دارم و این دلخوشی باعث می‌شود اصلاً چیزی نتواند به من آسیب برساند. دیگر غمگین و مضطرب نمی شوم. چون همیشه آن منشاء ایجاد آرامش، لذت، بهجت، سرور با من است. داشتن قدرت بدنی یک کمال گیاهی است. در برنامه قویترین مردان ایران یا جهان که تلویزیون پخش می‌کند، نشان می‌دهد که چه کسی در کمال گیاهی یا حیوانی از همه قوی تر است، گیاه تر است یعنی در کمال گیاهی از همه قوی تر است. اما وقتی در مسئله انسانیت می خواهیم قدرت را بسنجیم با نگاه به فطرت و نگاه به ابدیت قابل ارزیابی است. چه کسی قوی تر است؟ کسی که بتواند عذاب های جهنم را از خودش دور کند. قوی کسی است که حریف عقربها و مارهای قبر و قیامت شود. قوی کسی است که وقتی به مار و عقرب قیامت نگاه می‌کند، آنها بترسند. قوی یعنی این که اگر یک اژدها در قیامت سراغ یک کسی آمد که تو دوست نداری آن کس آسیب ببیند، یک نگاهی بکنی که آن اژدها برود. آن شخصی را که می‌خواهی نجات بدهی، نجاتش بدهی. این قدرت می‌شود. شفاعت هم همینطور است. شفاعت از قدرت است. به آتش می‌گوید، خاموش بشو، خاموش می‌شود. یکی از شاگردان مرحوم شیخ جواد آقای انصاری همدانی (رحمت الله تعالی علیه) می‌گفت: من از شدت شهوت ناراحت بودم، شکایت داشتم، اذیتم می‌کرد. یکبار خواستم به استادم بگویم، ایشان نگاه تندی به من کرد، دیگر شهوت در من خاموش شد. این قدرت است که وقتی به هیولای شهوت چپ نگاه می‌کند، آن می‌رود. بعضی ها می‌توانند این چیزها را هم از حریم خودشان دور کنند و هم این قدرت را دارند که از حریم دیگران دور کنند. مثل یک پزشک، پزشک هم خودش را سالم نگه می‌دارد، هم بیماری را می‌تواند از حریم بدن های دیگران دور کند. بعضی ها هم خودشان سالم نگه می‌دارند و هم عرضه دارد در حیطه خانواده این کار را بکنند. از زن و بچه‌اش و از سایر اعضای خانواده‌ این قدرت را دارد و جدا می‌کند. از دوستانش جدا می‌کند. خواستم معنای مبسوط‌تر راجع به قدرت خدمت شما عرض کنم. عابد کسی است که اول حلیم باشد امام رضا (علیه السّلام) فرمود:«لاَ یَكُونُ اَلرَّجُلُ عَابِداً حَتَّى یَكُونَ حَلِیماً[1]= شخص نمی‌تواند عابد باشد مگر اینکه اول باید حلیم باشد.» حضرت فرمود، کسی که حلم ندارد هیچ یک از اعمال خیر او برایش نمی‌ماند. نمی توانی عبادت کنی و صبر و حلم نداشته باشی. چون در تعریف عبادت در بحث «شرح حدیث عنوان بصری» مفصل گفتیم که عبادت فقط انجام یک سلسله کارها نیست. تعریف قرآنی و روایی عبادت آنطور که عمق داشته باشد، عبارت است از به کارگیری طبیعت در جهت مصالح فطرت. یعنی وقتی طبیعت و نیازهای طبیعی سراغت می‌آید بتوانی طوری به آنها جهت بدهی که فطرتت قوی شود. در راه تقویت انسانیت از آن کمک بگیری. عبادت یعنی ورود در یک میدان مبارزه بین فطرت و طبیعت و غلبه فطرت بر طبیعت. اگر کسی بخواهد عابد باشد، عابد یعنی چه؟ یعنی جنینی که به سمت تولد سالم دارد حرکت می‌کند. دقیقاً دارد می‌رود خودش را به تولد سالم برساند. اگر ما می‌خواهیم عابد باشیم، یعنی وقتی که مرگ مان رسید، به برزخ سالم متولد شویم، معلوم است، دوران عبادت را به خوبی گذرانده ایم. از این رو، امام رضا (علیه السّلام) فرمود: شخص نمی‌تواند عابد باشد مگر اینکه حلیم باشد. تا حلم نداشته باشد، نمی‌تواند حرکت جنینی سالمی به سمت ابدیت داشته باشد. مرگش تولد سالمی نیست. یک جنین هم در رحم مادر باید بتواند بر عواملی که او را از اندازم سازی مناسب برای زندگی دنیا باز می‌دارد، غلبه کند. این آرامش جنین برای اینکه بتواند به همه اینها غلبه بکند، همان حلم است. شخص هوشیار به جای اینکه سرمایه‌گذاری روی حجم عبادت بکند، اول پایه‌ریزی قوی می‌کند. یک شخص هوشیار، اول این زمینه‌ها را آماده می‌کند. کاری می‌کند که برای دنیا عصبانی نشود. اول از این قبول کن که تو خیلی عزیز و محترم هستی، خودت را آنطوری که خدا آفریده قبول کن و بشناس. بعد از اینکه خودت را اینطوری دوست داشتی، و خودت را مهم دانستی که می‌توانی مظهر خدا باشی و قریب به خداوند تبارک و تعالی شوی. مال آن جایگاه بزرگ و عالی هستی، بعد دیگر حیفت می‌آید برای یک جیفه عصبانی شوی. این را باور کنیم. وقتی این را باور کردیم آن موقع کمی از عبادت هم برای ما بس است. همانطور که پیغمبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) هم به علی (علی‌السّلام) راه های زیرکی را یاد می‌دهد. می‌فرماید: یا علی هر وقت می‌بینی مردم زیاد به کثرت عبادت مشغول هستند، تو دنبال دنبال معرفت باش. تا بتوانی از بقیه مردم سبقت بگیری. بدانی باید کجا با کمترین سرمایه، بیشترین سودها را ببری. آدم های عاقل زرنگ، متخصص، هوشیار، از 5 دقیقه‌شان معادل ده ها عمر آدم های جاهل سود می‌برند. یعنی به خیلی از جهنمیان اگر یک دقیقه‌ی آدم هوشیار را ببخشند از جهنم نجات پیدا می‌کند. برخورد حلیمانه در برابر جاهل رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند:«حِلمٌ یَرُدُّ بِهِ جَهلَ الجاهِلِ[2]= بردبارى كه به وسیله آن جهالت نادان را دفع كند.» بردبار کسی است که وقتی جاهلی وارد حریمش می شود و او را اذیت می کند، خیلی راحت و با قدرت بتواند او را از خود دور کند بدون اینکه عصبانی شود. در خانه، بچه جاهل است، یک کاری کرد باید بتواند آدم کنترل کند. ممکن است همسر، دوستت، شاگردت، همسایه و ... جهالتی انجام بدهند، با برخورد حلیمانه آن جهالت را پاسخ بده. در روانشناسی عاقل توضیح دادم، «مَن عَمَّر دارَ إقامتِهِ فهُوَ العاقلُ= کسی که خانه آخرت و اقامت خود را آباد می‌کند، فقط او عاقل است.» قرآن هم ما را به داشتن روحیه اقتصادی و تجاری به بلندای ابدیت، در نظام فطری سفارش کرده است. به قول استاد ما می‌فرمود: بازاری کاسب کسی است که دنبال کسب آخرت است و آنجا را آباد می‌کند. احمق کسی است که فکر کند کسانی که دارند این کار را انجام می‌دهند، آدم های گیج و ابلهی هستند. چون داریم مؤمنین را همیشه آدم های ابلهی می‌دانند:«إِنَّ الَّذِینَ أَجْرَمُوا كانُوا مِنَ الَّذِینَ آمَنُوا یَضْحَكُونَ = [آرى در دنیا] كسانى كه گناه می کردند آنان را كه ایمان آورده بودند به ریشخند مى‏ گرفتند.» یکی از اصول مهم در شناخت طبیعت گراها این است که طبیعت‌گرا همیشه مؤمن را مسخره می‌کند و همیشه به او می‌خندد. ولی کسی که قرار است تجارت آخرتی بکند، کاری ندارد، دیگران قبولش دارند یا ندارند. می‌داند خودش دارد چه کار می‌کند. قرآن ما را به «تِجارَةً لَنْ تَبُورَ» دعوت کرده، تجارتی که در آن کسادی نیست. در تعریف مؤمن گفته اند، مؤمن مثل یک ساقه نرم می‌ماند که از هر طرف باد بیاید می‌خوابد، اینقدر انعطاف نشان می‌دهد که باد را از خودش رد می‌کند، کَنده نمی‌شود. ولی منافق اینطوری نیست. منافق چون طبیعت‌گراست، نمی‌تواند له شدن خود را ببیند، یعنی له شدن طبیعتش را، نه له شدن فطرت را. فطرت را که خودش همان اول کار کشته. چیزی از فطرت نمانده. چون متکبر است، آنقدر می‌ایستد تا شکسته شود. حضرت می‌فرماید، منافق مثل یک چوب خشک است، طوفان که می‌آید، محکم می‌ایستد تا طوفان خوردش کند. مؤمن اینطوری است وقتی حوادث می‌آید خیلی استادانه می‌داند که در این حوادث باید چه کار کند. برای همین علی (علیه‌السّلام) می‌فرماید:«كُنْ فِی الْفِتْنَةِ كَابْنِ اللَّبُونِ= در فتنه‌ها مثل بچه شتر باشید نه شیر می‌دهد نه سواری می‌دهد.» چه زمانی انسان مثل یک توپ در دست شیطان می افتد در میدان مبارزه باید قوی بود. گاهی خود شیطان که دشمن ماست، نصایحی دارد و می‌گوید یکی از مواردی که بنی آدم را مثل توپ در دست من قرار می‌دهد که هر طوری بخواهم آن را بگردانم، غضب است. در مبارزه‌های فردی یکی از ترفندهایی که یک حریف می‌زند، این است که بی‌موقع حریفش را وادار به عصبانیت و حمله می‌کند تا بتواند جا خالی بدهد و یا برایش حریم باز کند و بعد دور بزند. در جنگ هم وقتی یک طعمه ایجاد بکنی، طرف را عصبانی بکنی، وادارش بکنی که جلو بیاید و برایش فضا باز کنی، بعد دورش بزنی، راحت می‌شود او را نابود کرد. مثلا برای از پا درآوردن کسی که بیماری قلبی دارد، کار کنیم که فشارخونش بالا برود و عصبانی شود قلبش می‌گیرد و می‌میرد. هیچ قتلی هم علی الظاهر صورت نگرفته است. در این میدان مبارزه، عصبانیت و خشم برای انسان زهر است. خیلی از کارها را ضایع می‌کند. حضرت نبی اکرم (صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلّم) فرمود: «سُوءُ الْخُلُقِ ذَنْبٌ لا یُغْفَرُ= بداخلاقی گناهی است که آمرزیده نمی‌شود.» یک فرمایش کاربردی از نبی اکرم ص درباره حلم ورزی نبیاکرم (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌و‌سلّم) می‌فرماید:«لیسَ بحَلیمٍ مَن لَم یُعاشِرْ بالمَعروفِ مَن لا بُـدَّ لَـهُ مِن مُعاشَرَتِهِ حَتّى یَجعَلَ اللّهُ لَهُ مِن ذلك مَخرَجا[3]= بردبار نیست آن كه با كسى كه چاره اى از معاشرت با او ندارد، به نیكى معاشرت نكند، تا این كه خداوند براى او راه گریزى از معاشرت با وى فراهم آورد.» این فرمایش خیلی کاربردی و زیباست و برای همه انسانها یک دستورالعمل است. شما در اداره کار می‌کنید، یک رئیسی داری که خوب نیست، می‌خواهی چه کار بکنی. به خصوص در جاهای نظامی، یک سرهنگی، سربازی، افسری، دارید، یک فرمانده است، نمی‌توانید، به راحتی تکانش بدهید. یک کارهایی دارد، یک اخلاقی دارد که تحملش سخت است. آدم حلیم می‌داند که با این سرهنگ چگونه باید برخورد بکند که آسیب نبیند. این غیر از چاپلوسی کردن و له کردن شخصیت است. بدون اینکه از اصولت بگذری می‌دانی باید با این شخص چه کار کنی که از آن آسیب نبینی. شخص حلیم یعنی این. نه این که یک طوری درگیر شود که ریشه خودش کَنده شود. در خانه همسر یا فرزندان طوری رفتار نادرست دارند، اگر بخواهی یکسره با آنها کلنجار بروی، کار خراب می شود. اگر با همسر درگیر شوی، بیعاطفگی در خانه ایجاد شده و فرزند از خانه زده می شود، فاسق می شود.  قرار نیست هر دفعه من حرفم را به کرسی بنشانم. اینکه فرمودند با خانواده معاشرت بکنید، با پدر، مادر، بعضیها جلوی پدر مادرشان آنقدر مقاومت می‌کنند، بی‌ادبانه رفتار می‌کنند که عاق می‌شوند. عاق شدن، شوخی نیست: «یُقالُ لِلْعاق اِعْمَلْ ما شِئْت فَإِنّی لا أَغْفِرُ لَکَ أَبَدا= به عاق گفته می‌شود که تو هر کاری می‌خواهی انجام بدهی، هرگز دیگر تو را نمی‌بخشم.» رفتار با کودک که در 7 سال اول و در واقع در دوران سلطنت خود زندگی می کند، نیاز به حلم دارد. چاره ای نداری، باید تحملش کنی. «لا بُدَّ لَهُ مِن مُعاشَرَتِهِ» 7 سال اول، 7 سال صبوری در برابر بچه است. در همه حال با نیکی معاشرت کردن، حلیم باش کسی هوشیار و حلیم است که از معاشرت نیک صرف‌نظر نمی‌کند، غفلت نمی‌کند، تا اینکه خداوند فرج حاصل کند، یا بمیری، یا بمیرد، یا طلاقت بدهد، یا طلاقش بدهی. یا از آن اداره به یک جای دیگر منتقل می‌شوی، تا بازنشسته شوی. یا پدر داری که سازگار نیست، پدر را نمی‌شود کاری کرد. فرمود «لا بُدَّ لَهُ مِن مُعاشَرَتِهِ» چاره‌ای نیست از معاشرت. باید با او بسازی. پیغمبر که دارد این حرف را می‌زند، اول خودش عمل کرده، یک کسی مثل عایشه در خانه‌اش هست، چقدر با حوصله با این شخص برخورد می‌کند. شما بروید خصوصیات عایشه را ببینید. به حضرت می‌گویند تو چطوری تحمل می‌کنی. می‌گوید من خوبی‌هایش را کنار بدیهایش می‌گذارم به خوبیهایش نگاه می‌کنم. حالا فکر کنیم یک خوبی در تاریخ برای این خانم پیدا کنیم نمی‌توانیم گیر بیاوریم. پیغمبر چه چیزی می‌دیده. امام مجتبی (علیه السّلام) با خانمش در خانه بوده تا او را به قتل می‌رساند. امام جواد را همینطور اذیت می‌کردند. گاهی اصحاب شان بی‌ادبی‌هایی می کردند. اصحاب سابقه‌دار حضرت امیر(علیه السّلام) چقدر بی ادبی می کردند. سؤالاتی که از حضرت می‌پرسیدند، حضرت با آرامش به اینها جواب می‌داد. سؤالات خیلی بی‌ادبانه، نابجا می کردند همه آنها را با بزرگواری جواب می‌دادند این حلم است. خدمت حضرت زهرا (سلام الله علیها) آمدند، سؤال می‌کند، حضرت جواب می‌دهد. دوباره سؤال می‌کند، حضرت جواب می‌دهد، دوباره یک سؤال دیگر حضرت جواب می‌دهد. بعد خودش خجالت می‌کشد، می‌‌گوید: خانم من خیلی شما را اذیت کردم، از سؤال من اذیت می‌شوید.حضرت زهرا (سلام الله تعالی علیه) با لبخند، با بزرگواری می‌گوید نه تو هر سؤالی که می‌کنی می‌دانی چقدر ثواب نصیب من می‌کنی. هر چقدر دلت می‌خواهد سؤال بکن. اگر یک نفر چند تا سؤال از تو کرد، حوصله‌ات سر نرود جواب بده، چاره‌ای نداری معاشرت کن. اگر در دانشگاه هستی، با استاد راه بیا، جوش نیاور. یا در کارخانه کار می کنی، با کارگران با مدیر کنار بیا. اینکه بگویی من بی حوصله هستم و تند تند قهر کنی و فرار کنی، یعنی حلم نداری. یکی از خصوصیات بد این است که انسان به خاطر درگیری هایی که با افراد پیدا می‌کند، قیچی بزند، رابطه را قطع کند یا مسئولیتی که به او داده شده را رها کند و برود. از این بدتر در کارهای دینی است، در کارهای دینی شما وظائفی داری باید انجام بدهی. پایگاه بسیج است با نیروهای مختلف باید کار بکنی. ولی کسی که حلیم نیست زود مسئولیت را رها می کند و می رود. آن وقت یک آدم ضعیف می‌آید مسئولیت را می‌گیرد و به همه چیز گند می‌زند. چون مدیر حوصله برخورد با نیرویش را نداشته، نازک نارنجی بوده یا خیلی متکبر بوده که اگر خلاف حرفش حرف بزند نمی‌تواند بایستد کار بکند، یا طرف را اخراج می‌کند که این هم یک گناه است یا خودش ول می‌کند می‌رود. یا در جبهه هستی اقتضا می کند که باید بایستی. خیلی وقت ها مسئول تدارکات آدم نفهمی است، در خط هم نیاز به جنس داری باید ببری. اینجا با با او کنار بیایی تا بتوانی وسایل مورد نیازت را از او بگیری. امیرالمؤمنین (علیه السّلام) چاره‌ای ندارد باید 25 سال را تحمل بکند در حالی که استخوان در گلو و خار در چشم دارد: «صَبَرْتُ وَ فِی الْعَیْنِ قَدْیً وَ فِی الْحَلْقِ شَجیً». زینب باید همینطور هیچ چیز نگوید، اباالفضل باید دست به قبضه نبرد ساکت باشد. برای اسلام ما به حلم احتیاج داریم. ما هشت سال جنگیدیم. پای کار سفت، جنگ جنگ تا پیروزی، جنگ جنگ تا رفع کل فتنه، یک دفعه امام ترمز را با قطعنامه محکم می‌کشید. حال ما بیایم و خود را از ولایت خارج کنیم، بی‌دینی کنیم؟ ع ل 198 حلم / عبادت [1] . جامع الاحادیث- الکافی، ج 2، ص 111 [2] . خصال،ج1، ص 146 [3] . كنز العمّال : ۵۸۱۵ . مباحث حلم در قالب سی دی و کتاب کار 

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11424
زمان انتشار: 18 دسامبر 2019
| |
بهشتِ دارالامن، پاداشِ فرمانبرداری از خداست

خانواده آسمانی؛ جلسه 521؛ 1398/09/21

بهشتِ دارالامن، پاداشِ فرمانبرداری از خداست

خدا پاداش اهل طاعت و تقوا را سرسبزی و خرمی در چهره‌شان و قرار گرفتن در خانه امن و جاودانگی قرار داده که اهلش هیچ وقت ترس به دلشان نمی‌افتد و در بهشت ابدی باقی می مانند.

گفتیم که یکی از اسمهای بهشت، دارالامن بودن آن است. در این جلسه به روایات آن می پردازیم. امیرالمؤمنین علیه السلام در باب دارالامن بودن بهشت می­ فرمایند: «إِنَ‏ اللهَ خَلَقَ‏ الْخَلْقَ‏ بِقُدْرَتِهِ‏= خدا خلق را با قدرتش آفرید». آفرینش به­ قدری حیرت‌انگیز و پیچیده است که مثلاً در سابقه ۸ هزار ساله علم پزشکی، هنوز هیچ دانشمندی پیدا نشده که بگوید من یکی از اعضای بدن را به طور کامل شناخته ام. هیچ دانشمندی پیدا نشده که بگوید من یک الکترون، نوترون، پروتون یا سلولی را به طور کامل شناخته ام. هیچ کس جرأت نمی‌کند چنین حرفی بزند. این تنها خداست که چنین قدرتی دارد. پس نباید از قدرت خلق خدا به­ راحتی رد شویم. آدم اگر یک ذره دست از این غفلت‌هایش بردارد، وقتی چشمش به یک میوه یا گل یا حیوان می‌افتد، باید صد بار شکراً لله، حمداًلله، سبحان الله و الحمدلله بگوید. چون همه چیز حیرت‌انگیز است. هیچ چیز عادی در جهان وجود ندارد. اما از بس عادی نگاه کرده ایم، دچار حیرت و شگفت نمی شویم. درحالی که انسان اگر روی این خلق، تمرکز کند و به هیچ چیز عادی نگاه نکند، حتماً به جایی می‌رسد. حضرت در ادامه روایت می فرمایند: «وَ جَعَلَ‏ ثَوَابَ‏ أَهْلِ‏ طَاعَتِهِ‏ النَّضِرَةَ فِی وَجْهِهِ فِی دَارِالْأَمْنِ وَ الْخُلْدِ الَّذِی لَا یُرَوِّعُ أَهْلَهُ= و پاداش فرمان بُردارانش را در سراى امنیّت و جاویدان كه ساكنان آن، هرگز نمى هراسند، خرّمى روىِ آنان قرار داد. ». بیشترین شادابی، سرسبزی و خرمی انسان زمانی است که پایش را در بهشت می‌گذارد. لحظه فوق‌العاده باشکوهی است. چون در بهشت خودت مستقر می‌شوی. نقل است لذتی که او می‌برد، شادی که در چهره او هست از اینکه یک ابدیت با خدا دارد، یک ابدیت با اهل بیت علیهم السلام، انبیاء، صدیقین، شهدا و خوبان دارد، قابل وصف نیست. دیدن هر کدام شان، زندگی با هر کدام شان، مهمانی با هر کدام شان، گرم گرفتن با هر کدام شان، دور هم‌نشینی با هر کدام شان، بالاتر از تمام لذت های دنیاست. خرمی، سرسبزی و شادابی از این بالاتر وجود ندارد. پس خدا پاداش کسانی که حرف هایش را گوش می‌کنند را سرسبزی و خرمی در چهره‌شان و قرار گرفتن در خانه امن و جاودانگی قرار داده که اهلش هیچ وقت ترس به دلشان نمی‌افتد. شما اگر می خواهید قوی بشوید، جانتان را با مفهوم ابدیت پیوند بزنید و این ابدیت را در زندگیتان بیاورید. برای غیر ابدیت هیچ کاری نکنید. آنجاست که از شر مارها، عقرب‌ها، عذاب‌ها، حمیم‌ها، زقوم‌ها، غم‌ها، غصه‌ها، فشارها و پوچی‌ها نجات پیدا می‌کنید. وقتی جانتان با ابدیت پیوند بخورد، دیگر حیا می‌کنید از اینکه در دنیا غصه بخورید. خجالت می‌کشید از اینکه در دنیا احساس کوچکی به شما دست بدهد. خدا استاد ما را رحمت کند. همیشه به ما می‌گفت: «این نیز بگذرد». یک زمانی در زندگیتان به خاطر مسائل مختلفی اعصابتان را خرد کردید و ناراحت و غمگین شدید. ولی الان اصلاً خبری از آنها نیست. امیرالمؤمنین علیه السّلام فرمودند: «الْجَنَّةُ دَارُ الْأَمَانِ‏= بهشت سرای امنیت است»، یعنی ذات بهشت، امنیت است. هیچ خبر بدی، اتفاق بدی، آینده بدی بهشتیان را تهدید نمی‌کند. هر چه هست، شادی، خوشی، امنیت و صفاست. سعی کنیم یک ذره جانمان را با اینها جلا بدهیم. همچنین حضرت فرمودند: «مَا ضَرَّ إِخْوَانَنَا الَّذِینَ سُفِكَتْ دِمَاؤُهُمْ وَ هُمْ بِصِفِّینَ أَلَّا یَكُونُوا الْیَوْمَ أَحْیَاءً یُسِیغُونَ الْغُصَصَ وَ یَشْرَبُونَ الرَّنْقَ‏ قَدْ وَ اللهَ لَقُوا اللهَ فَوَفَّاهُمْ أُجُورَهُمْ وَ أَحَلَّهُمْ دَارَ الْأَمْنِ بَعْدَ خَوْفِهِمْ = ضرر نکردند برادران ما كه خون هایشان در صفّین ریخته شد و امروز زنده نیستند كه غصّه بخورند و آب هاى تیره بنوشند! به خدا سوگند كه آنان به دیدار خدا شتافتند و خداوند مزدشان را كامل عطایشان فرمود و آنان را كه [در این دنیا] بیم داشتند، در سراى امنیّت جاى داد». خیلی وقتها دلمان می‌سوزد برای عزیزانی که از دنیا رفتند. مثل بچه، پدر یا مادر، خواهر یا برادر. در حالی اگر بدانیم در آنجا چه خوشی هایی دارند، چه عاقبتی دارد، چه کسانی آنها را تحویل می‌گیرند، چه کسانی به آنها احترام می‌گذارند، چه کسانی به آنها محبت می‌کنند، ناراحت و غصه دار نمی شویم. محال است اگر به آنها بگویند: برگرد پیش زنت، پیش شوهرت، پیش بچه‌هایت، پیش خانواده‌ات و آنها قبول کنند. پرهیز از امور حرام، موجب خشنودی خدا می شود همچنین حضرت فرمودند: «إِذَا آمَنْتَ بِاللهِ وَ اتَّقَیْتَ‏ مَحَارِمَهُ‏ أَحَلَّكَ دَارَ الْأَمَانِ وَ إِذَا أَرْضَیْتَهُ تَغَمَّدَكَ بِالرِّضْوَانِ = اگر به خدا ایمان بیاوری، باید از حرامهایش پرهیز کنی تا تو را در سرای امنیت جا ‌دهد و اگر او را خشنود گردانى، تو را غرق در خشنودى مى گردانَد». مهمترین و اولین چیزی که در زندگی انسان ناراحتی اعصاب، عصبانیت، دلشوره، غصه و احساس حقارت ایجاد می‌کند، حرام است. حرام، انسان را در مقابل خودش بی‌شخصیت و بی‌آبرو می‌کند. کسی که حرام مرتکب می‌شود، اولین کاری که در ذهنش می‌افتد، این است که من مقابل خدا ایستادم. آلودگی و پوست‌‌کلفتی را در خودش می‌بیند. بنابراین، اولین کسی که از ارتکاب حرام آسیب می‌بیند، خود شخص است و آن بهم ریختگی اعصاب است. بعضیها خدا را اطاعت می‌کنند، اما هوس این را ندارند که خدا را بخندانند و خشنودش کنند. اما بعضیها خیلی زیرک اند. می‌گردند که چطور دل خدا را شکار کنند تا خدا از او خوشش بیاید. اینها خیلی خوش‌سلیقه هستند. چون کاری می کنند تا خدا را خشنود کنند. نتیجه این خشنودی خدا این است که تو را در خشنودی خودش غرقت می‌کند. حالت هایی پیش می‌آید که تو نمی‌‌دانی از کدام حالتش باید بخندی، شاد باشی، شکر بکنی، رضا داشته باشی. «اگر یک بار گویی بنده ی من، از عرش بگذرد خنده ی من» ملائکه اهل تقوا را در رفتن به بهشت سوق می دهند حضرت فرمودند: «"وَ سِیقَ الَّذِینَ اتَّقَوْا رَبَّهُمْ إِلَى الْجَنَّةِ زُمَراً[1]" قَدْ أُمِنَ الْعِقَابُ وَ انْقَطَعَ الْعِتَابُ وَ زُحْزِحُوا عَنِ النَّارِ وَ اطْمَأَنَّتْ بِهِمُ الدَّارُ وَ رَضُوا الْمَثْوَى وَ الْقَرَارَ= کسانی که تقوای الهی پیشه کردند، گروه گروه به سوی بهشت برده می شوند، در حالى كه از كیفر درامان اند و سرزنش نمى شوند و از آتش دور داشته مى شوند و در سرا[ى جاویدان] آرام مى گیرند و از جایگاه و آرامگاه خود خشنودند». تقوا یعنی پرهیز از محدود شدن. پرهیز از جهنمی شدن. پرهیز از عواملی که جلوی رشدت را می‌گیرد. اهل تقوا را به سمت بهشت گروه گروه هل می‌دهند و می‌برند. بهشت مگر هُل دادنی است؟ بهشت را هر کس ببیند خودش می‌رود. پس چرا آنها را هل می دهند؟ یک چیزی در قیامت هست که نمی‌گذارد بهشتیان به بهشت بروند و آن دیدن وجود مقدس سیدالشهداست. با دیدن حضرت، همه او را تماشا می کنند و محو جمال حضرت می شوند. آنقدر این آقا دوست‌داشتنی و خوشگل است که بهشتیان دل نمی‌کنند تا به بهشت بروند. همینطوری در صحنه می‌ایستند تا امام حسین علیه السلام را ببینند. برای همین فرشته‌ها مجبورند زور بگویند تا آنها را به سمت بهشت هل بدهند. این بهشتیان به تعبیر حضرت از کیفر در امان هستند و هیچ کس آنها را سرزنش نمی‌کند. اصلاً چیزی به اسم سرزنش یا تحقیر وجود ندارد. مورد اکرام هستند. هیچ کس به اینها نزدیک نمی‌شود که بخواهد راجع به آنها چیزی به آنها بگوید. آنها از آتش جهنم دور نگه داشته می‌شوند. امنیت یعنی گرمایش هم به اینها نمی‌رسد، صدایش هم به اینها نمی‌رسد. دلشان به خانه امنیت اطمینان دارد. اطمینان نعمت خیلی بزرگی است. قلبشان تکان نمی‌خورد و راحت هستند. می‌دانند این بهشت مال آنهاست. هیچ وقت هم از آن در نمی‌آیند. از جایگاه و آرامگاه خودشان راضی هستند. در روایت دیگری داریم که این بهشت مشتاق و منتظرآنهاست. خداوند در قرآن می‌فرماید: «سارعوا» با سرعت بیایید. شل شل راه نیایید ضعیف راه نیایید. در رفتن به سمت بهشت بی‌حال نباشید. اینهایی که یک روز نماز می‌خوانند، یک روز نمی‌خوانند، یک روز آشتی هستند، یک روز قهر هستند، یک روز خوب هستند، یک روز بد هستند، بالا و پایین دارند، تصمیم نمی‌گیرند بهشتی باشند، برای پیوند با خانواده آسمانیشان تصمیم نمی‌گیرند؛ به این بهشت راه پیدا نمی کنند. در جایی دیگر قرآن دستور می دهد: «سابقوا= از همدیگر سبقت بگیرید». از همدیگر جلو بزنید و بیایید. معطل نکنید. با این تعابیر، خدای متعال دل آدم را از این لجن‌زار می‌کَند. آدم را از این جهنم بیرون می‌کشد. وقتی آماده شدی، پرواز می‌کنی. پس در اینجا به چیزی دلبسته و وابسته نباش. هر وقت صدایت کردند، دوان دوان برو. لازمه تنظیم سبک زندگی، باور به آخرت است خداوند حکیم است و کلمه‌ای اضافه و بیهوده و غیرضروری از او صادر نمی‌شود. کتابش هم کتاب حکیم است و چیزی غیرضروری و غیرمهم ندارد. اختصاص این همه آیات به بحث معاد، برای این است که ما حیات ابدیمان را خیلی جدی بگیریم و اساساً سبک زندگی دنیایی‌مان را براساس نظام آخرتی ­مان بنیان بگذاریم. همان طور که جنین در رحم مادر، سبک زندگی­ اش را براساس دنیا تنظیم می‌کند، نه براساس رحم مادر. قسمت اندکی از انرژی و فعالیت‌های جنین، مربوط به شرایط زیستی او در رحم مادر است؛ اما قسمت اصلی فعالیت‌هایش، آماده شدن برای عالمی بعد از رحم مادر که بینهایت پیچیده‌تر، زیباتر و کاملتر از جایی است که در آن زندگی می‌کند. وضعیت ما در رحم دنیا همین طور است. بنابراین، یک انسان عاقل که می‌داند به زودی دنیا را ترک می‌کند و وارد نظام آخرتی می‌شود، باید خودش را برای آن نظام آماده کند. فهم آخرت به انسان کمک می‌کند که انسان بهتر بتواند خودش را برای آن نظام آماده کند. همچنین موجب شوق انسان می شود. چون بی­نهایت زیباتر، کاملتر و پیشرفته‌تر از اینجاست. از این رو همین شوق و شناخت باعث می‌شود که انسان رابطه‌اش را با دنیا به گونه‌ای تنظیم کند که جهنمی نشود و بهشتی بشود. آخرت آنقدر عظمت دارد که حیات دنیا را پوچ می‌کند. آنقدر پوچ و بی‌ارزشش می‌کند که وقتی به آخرتی‌ها می‌گویند شما چقدر در دنیا بودید، می‌گویند: یک روز بود یا یک نیمی از روز «لَبِثْنا یَوْماً أَوْ بَعْضَ یَوْمٍ[2]». مثل اینکه از ما بپرسند که در شکم مادرتان چه مدتی ماندید و چطور زندگی می کردید؟ ما اصلاً یادمان نیست. اینهایی که از اینجا وارد برزخ می‌شوند، آنقدر دنیا نزدشان پوچ و بی‌ارزش می‌شود که غصه‌ها، دعواها، ناراحتی‌ها و کینه‌ها برایشان تماماً بچگانه و پست می­ شود. اینقدر آنجا عظمت دارد. پس ما تا آنجا را نشناسیم، نه شوق و ذوق پیدا می‌کنیم و نه سبک زندگی‌مان را براساس آخرت تنظیم می‌کنیم. قا/219 بهشت/دارالامن   [1] . سوره زمر/ آیه 73 [2] . سوره مومنون/ آیه 113.

صوت

1 - بهشتِ دارالامن، پاداشِ فرمانبرداری از خداست

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11418
زمان انتشار: 16 دسامبر 2019
| |
بردباری در مقابل برادران دینی، از ویژگی های شخصیتی انسان حلیم است

حلم، جلسه 8، 79/11/20

بردباری در مقابل برادران دینی، از ویژگی های شخصیتی انسان حلیم است

امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) می‌فرماید:« الحَليمُ مَنِ احْتَمَلَ إخوانَهُ[1] = بردبار كسى است كه برادران خود را تحمل كند.»

هیچ وقت دو نفر از نظر شخصیتی، با هم یکسان نیستند. انسان ها در مکان های مختلف، از پدر و مادرها با خصوصیات ژنتیکی متفاوت به وجود آمده اند و شخصیت منحصر به فرد خود را دارند و ممکن است در اجتماعات مختلف، به مسایل یکسان واکنش متفاوتی را از خود بروز دهند. مثلاً در مسافرت، انسان در یک اجتماعی مثل قطار یا اتوبوس یا هواپیما قرار می‌گیرد. خانواده اجتماع دیگری متشکل از پدر و مادر و فرزندان است که با هم تفاوت هایی دارند. انسان در محل زندگی اش با همسایه هایی ارتباط می‌گیرد. در همه این اجتماعات مختلف، شخص حلیم، کسی است که عرضه پرداخت مؤونه و مخارج شرکت در اجتماع را داشته باشد. یعنی تحمل اجتماع را دارد و با آن اصطکاک ندارد. اینجا بحث، بحث منافع شخصی است. گاهی اصطکاک ما به خاطر مسائل عقیدتی است. گاهی بحث، بحث توطئه و دشمنی است.

شهید مطهری به عنوان یکی از نمونه­ های خوب تحمل، حلم و داشتن ظرفیت بالا، داستانی در «داستان راستان» ذکر می‌کند و می‌گوید: یک کافر و یک مؤمن با هم شریک اقتصادی بودند و در یک مغازه­ با هم کار می‌کردند. مؤمن شاگردهایش را به مغازه می‌آورد و زمان هایی که بیکار بود، آنها را علیه کفار تربیت مذهبی می‌کرد. کافر هم همینطور، ساعت هایی که بیکار بود، شاگردهایش را تربیت می‌کرد. هر دوی آنها در اوج رفاقت هم بودند، همکاری اقتصادی هم داشتند. بنابراین، اینگونه نیست که ما گمان کنیم، حتی با اختلافات زیاد، قرار است مثلاً بین ما همیشه تشنج ایجاد شود. چرا اختلافات فردی، گاهی بین دو فرد اصطکاک ایجاد می‌کند؟ گاهی این اختلافات و تفاوت های فردی بین افراد، ایجاد تشنج می‌کند. این موضوع چند علت دارد که الان نمی‌خواهیم بررسی کنیم. اما یکی از علتهایش این است که ما همیشه فکر می‌کنیم دیگران باید خودشان را با ما تطبیق بدهند. آنجایی که ما می‌فهمیم، آنها هم باید بفهمند. آنجایی که ما چیزی را درک می‌کنیم، آنها هم درک کنند و نظام ارزیابی ما را قبول داشته باشند. احساسات و امیال و عواطف ما را قبول داشته باشند. اینها می گویند: همه باید سلیقه من را داشته باشند. همه باید رنگ مورد علاقه من را دوست داشته باشند. این خیلی بد است که انسان اینقدر گرفتار خودش باشد. پس یکی از دلایل ایجاد تنش، توجه نکردن به اختلافات و منشأهای اختلافات است. این بنده خدا یک آدم دیگری است. از یک گُل دیگری است. یک میوه دیگری است. در باغ دیگری رویش کرده و نطفه­ اش چیز دیگری بوده. محل رویش او جای دیگری بوده. عادت هایش طور دیگری بوده. خوراک هایی که خورده طوری دیگری بوده. مدرسه ­ای که درس خوانده با مدارس دیگران فرق داشته. معلم هایی که او داشته با معلم های من فرق داشته. شاید اگر همان سیری که او داشته را من هم داشتم، مثل او فکر می‌کردم. بی توجهی به تفاوت افراد، ما را فردی طبیعت گرا و مغرور بار می‌آورد ما در بحث «معرفت نفس» بحث تخاصم اسماء را داریم. بنابراین اگر ما توجه به اختلاف شخصیتی افراد که یک مسئله طبیعی است و باید هم باشد، نداشته باشیم، هیچ وقت موفق نمی شویم که فطرت مان را به طبیعت مان غلبه بدهیم و یک طبیعت گرای صرف، و در نتیجه، خودخواه و مغرور بار می‌آییم که نمی توانیم با دیگران کنار بیاییم. هم در خانواده و هم در اجتماع، فردی مستکبر و مستبد بار خواهیم آمد. چرا ما توجه نمی‌کنیم که انسانها هر کدامشان اصل و ریشه جدایی غیر از ما دارند. هر چند که ما یک سری مشترکاتی با هم داریم، یعنی در فطرت و در اصل انسانیت، با هم مشترک هستیم. این بی توجهی باعث می شود که شخص، با داشتن همسر خوب در زندگی قدرش را نداند. یا یک فرزند درک درستی از پدر و مادر نداشته باشد و با آنها اختلاف پیدا کند. یا والدین احساسات و عواطف و گرایشات نوجوانی را نفهمند. یک چیزی ممکن است برای تو جذابیت داشته باشد، اما بچه هیچ علاقه و سنخیتی با آن نداشته باشد. این اختلافات در خانواده هست. در انبیاء و ائمه علیهم السلام هم بوده. ما انبیایی داشتیم که در یک زمان، با همدیگر از نظر سلائق شخصی اختلاف داشتند، اما از نظر اصول و عقاید اختلاف نداشتند.   به این نکته باید دقت بکنیم که این اختلافات، برای ما میادین فوق ­العاده جذاب، شیرین و سازنده ­ای هستند که ما بتوانیم با تحمل دیگران، فطرت مان را قوی و طبیعت مان را کاملاً ضعیف بکنیم تا لذت انسانیت و معنویت را کاملاً درک کنیم. شخصیت آدم حلیم، یک شخصیت بسیار زیبا و شیرین است. این که می‌گویند مؤمن شیرین است، به خاطر این است که مؤمن قدرت تحمل دیگران را دارد و اختلاف نظرها را خوب درک می‌کند و به دیگران اجازه می‌دهد که خودشان باشند. حاکم نبودن روحیه حلم در فرد و اجتماع، چه تبعاتی دارد؟ وقتی بر طبیعت فرد، روحیه حلم حاکم نباشد، اهل تحمل دیگران نیست و روحیه حذف را پیدا می‌کند و می گوید: چون فلانی مثل من فکر نمی‌کند، پس باید از جامعه حذف شود و در خانه یک طوری گوشه گیر و زمینگیرش کنیم.   در یک سیستم مدیریتی نیز، همین گونه است. یک کارمند را تبعید می‌کنند. چون نتوانسته ایم انانیت ها و آلودگی های دنیایی و طبیعت گرایانه را کنار بگذاریم. نتوانستیم درک کنیم که دیگران هم که با ما اختلاف دارند انسان هستند و بنده خدا و دوست خدا هستند. پس حلیم کسی است که برادرانش را تحمل کند و با آنها کنار بیاید. لازمه ­اش هم این است که ما بتوانیم از طبیعت مان چشم بپوشیم. تاکید می کنم که این مسئله در مسائل شخصی درست است. اما در مسائلی که شرع حدود آن را روشن کرده، ما نمی توانیم از این مقوله استفاده کنیم. مثلاً شرع گفته گوشت خوک حرام است. یا در مسئله حجاب حدود واضح است و اینها مسائل شرعی واضحی هستند. اما بحث ما بر سر مسائل شخصی است. ما اگر روحیه اَنانیت را کنار بگذاریم، حتی آنجاهایی که بر سر یک مسئله شرعی با هم اختلافات اصولی پیدا می‌کنیم، هیچ وقت همدیگر را تخطئه نمی‌کنیم. هیچ وقت آبروی همدیگر را نمی‌بریم. مثلاً من و شما بر سر یک موضوع اختلاف داریم. یا دوتایی با هم به توافق می رسیم و اگر به توافق هم نرسیدیم هم عیبی ندارد. یا این که یک استاد خبره را بعن.ان مرجع حل اختلاف تعیین می کنیم  که حرف آخر را بزند. در حیطه ­های مستحب و مباح که مشخص است. در حیطه­ های مستحب و مکروه هم نباید تحمیل باشد. اگر شخص خودش می تواند بدون اینکه دردسری برای دیگران درست کند، چیزی را به دیگران تحمیل کند تا مثلا مستحبات را انجام بدهد، اشکالی ندارد. می تواند بدون درد سر دیگران را دعوت بکند، تشویق بکند، این عیبی ندارد. تشویق و دعوت یا تذکر نسبت به کراهت یک مطلب، تا جایی که پذیرایی هست، اشکال ندارد. سنگینی حلم، بر شخص بردبار گران نیست امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) می‌فرماید:«الحَلیمُ الّذی لا یَشُقُّ علَیهِ مُؤْونةُ الحِلْمِ[2] = بردبار كسى است كه سختىِ بردبارى بر او گران نیاید.» حلیم کسی است که مؤونه حلم، برایش سنگین و خرج­دار نیست. اینطور نیست که اگر مثلاً کوتاه آمد، شب خوابش نبرد و تا صبح خواب های بد ببیند و عقده در گلویش بشود. البته درست هم این است که باید اول این حالت فشار را داشته باشد. در ابتدا، ممکن است، این کوتاه آمدن، یک ذره به آدم فشار بیاورد، اما کم کم عادت می‌شود. ولی بعضی افراد اینگونه هستند. اول کوتاه می آیند، یک دفعه بعد از چند روز تلافی می کنند. یا الان کوتاه می آید، ولی نگه می‌دارد و دفعه بعد، سه برابر تلافی می‌کند و عصبانیت های قبلی را هم اضافه می‌کند. چنین آدمی ذهنش جهنم ­ساز است. چرا که هیزم ذخیره می‌کند تا بعداً یک دفعه همه را آتش بزند. حلیم کسی است که وقتی از چیزی می‌گذرد، و تحمل می‌کند، این تحمل برایش سنگین نیست. اما اگر شما سر هر چیزی که حتی با مصلحت سازگاری ندارد، جوش بیاورید، عصبانی شوید و رابطه­ با اطرافیان را خراب کنید، دیگر چیزی از لطافت فطرت برایتان باقی نخواهد ماند. سنگینی حلم برای بردبار، لذت بخش است آنچه که خیلی شیرین است، این است که نه تنها سختی حلم برای انسان سخت نباشد، بلکه لذت هم ببرد از این کار. چون می‌فهمد که چه کار دارد می‌کند. می‌فهمد که به خدا و پیغمبر دارد نزدیک می‌شود و تشابه پیدا می‌کند. می‌فهمد دارد یک شاکله زیبایی به عنوان یک دارایی در درون خودش ایجاد می‌کند. هر باری که حلم ­ورزی می‌کند، متوجه می‌شود که دارد به او اضافه می‌شود و در یک تجارت پرسود وارد شده است. هر بار که جلوی عصبانیت و جوش آوردن خودش را بگیرد، می‌فهمد که از یک جهنم بزرگی فرار کرده و ثروت عظیمی به دست آورده است. این درس و این «شهود» خیلی به انسان کمک می‌کند. یعنی گاهی ما باید تکلیفاً بگذریم و کوتاه بیاییم و حتی بحث و گفتگو هم نکنیم. چون به مراء کشیده می شود که نباید مراء داشته باشیم. یک موقع، 1000 تومان از جیبت می‌زنند و زورت می‌آید. یک موقع، می‌روی برای فرزندت، 5 هزار تومان خرج می‌کنی و می‌دانی برای چه داری خرج می‌کنی. اینجا خرجت بجاست و لذت هم می‌بری. آدم وقتی بداند که در هر بار، با حلم ورزیدن دارد مقدار زیادی از آتش های جهنم را خاموش می‌کند، مقداری از مار و عقربهایی که قرار است شب اول قبر به بعد سر وقتش بیایند را دور می‌کند، می‌فهمد که ارزش دارد این هزینه ­ای بپردازد. این سکوت و این تحمل و این لبخند، همان هزینه کردنی است که فوق ­العاده ارزشمند است و مابه ازای ابدی دارد. در بحث روانشناسی جاهل گفتیم که شخص، جاهل است که فکر می‌کند باید همیشه پاسخگو باشد و جواب دیگران را بدهد. جاهل است که فکر می کند همیشه باید برای اظهار نظر دیگران یک پاسخ داشته باشد. شخص عاقل اینگونه نیست. عاقل خیلی وقتها نظر دیگران را می‌شنود و سکوت هم می‌کند. گاهی همین که ما دنیای طرف مقابل را درک بکنیم، کافی است برای اینکه با او کنار بیاییم و با او رفیق شویم. مرتب نگوییم این کار تو اشتباه است. آنجا اشتباه بود. چه کسی به نظر تو کار دارد عزیز من. آیا همیشه باید به دیگران بفهمانی که اشتباه می‌کنند؟ نه. یک کمی عالم آن طرف را هم درک کن و ببین در چه عالمی هست. حرام که انجام نمی‌دهد، معصیت که نمی خواهد بکند. این در عالم خودش است. اگر به دیگران این حق را دادیم، بعد می‌بینیم که ما می‌توانیم با همسرمان و با دخترمان کنار بیاییم. چون روانشناسی زنانه را می‌فهمیم. می توانیم با پسرمان یا هر کس دیگر کنار بیاییم. چون عالمش را درک می‌کنیم. در حلم ورزی، همیشه از ناخود کم شده و به خودِ حقیقی اضافه می‌شود اگر همیشه در دعواها ما کوتاه بیاییم، همیشه در برخوردهای برادرانه اگر ما تحمل کنیم، در حقیقت داریم از طبیعت مان کم می‌کنیم و به فطرتمان می افزاییم. یعنی چیزی که اصلاً لیاقت ندارد با ما به حیات ابدی بیاید، از خودمان دور می کنیم. وقتی کوتاه می‌آییم، طبیعت ما آسیب می‌بیند، نه فطرت ما. هزینه دادن برای سختی حلم، همیشه از ناخودت کم می‌کند، نه از خودِ اصلی ات. یعنی به خودت اضافه می‌شود و به قدرت و لذت و بهجت می‌رسی و سعه صدر می‌یابی. با این کارهاست که به تشبه به خداوند تبارک و تعالی می‌رسی. در بحث «روانشناسی عاقل» این روایت را خواندیم:«نِصفُ العاقِل اِحتِمال وَ نِصفُهُ تَغافُل = نصف شخصیت عاقل تحمل است و نصفش هم بی­خیالی.» پس باید مؤونه و سختی حلم را داشته باشیم و از طبیعتمان برای حلم خرج بکنیم و این هزینه برای ما درد نداشته باشد. این قسمت شیرین ماجراست. معرفت، قدرت حلم شما را بالا می برد وقتی به این مسائل توجه داشته باشی، پرداخت هزینه برای مؤونه حلم، برایت راحت می‌شود. پس همه اینها به معرفت ربط دارد. معرفت است که کارها را آسان می‌کند. قرآن می‌فرماید:« وَكَیْفَ تَصْبِرُ عَلَى مَا لَمْ تُحِطْ بِهِ خُبْرًا[3]= و چگونه مى‏ توانى بر چیزى كه به شناخت آن احاطه ندارى صبر كنى.» خدای تبارک وتعالی می‌فرماید، اگر شما می‌خواهید صبر و تحمل برای شما راحت باشد، باید عمق آن را با معرفت درک کنید. برای این است که معرفت قدرت می‌آورد. مرحوم علامه مجلسی (ره) دختر فاضله ­ای داشت. یک روز از یک جایی افتاد و پایش شکست. دیدند می خندد. گفتند: برای چه میخندی؟ گفت: به اجرش می‌خندم. الحمدلله که اجری نصیب من می‌شود. این یعنی معرفت،  قدرت می‌آورد. حال یک نفر که معرفت ندارد را ببینید. چون تصادف کرده و در بیمارستان بستری شده، به زمین و زمان فحش می‌دهد. با حلم، انسان شبیه انبیاء می شود نبی اکرم(صلی‌الله‌علیه‌وآله) فرمود:«کادَ الحَلیمُ اَن یَکُونَ نَبیِّا[4] = آدم بردبار، به پیامبرى نزدیك است.» یعنی شخص حلیم به نبوت نزدیک است. این یک مژده است. اگر کسی بتواند حلم را در وجودش پیاده کند، نزدیک پیغمبر می‌شود. یعنی دارد با پیغمبر همسایه­ می‌شود. هر چقدر روحیه حلم را بر خودت حاکمتر بکنی، به پیغمبرت نزدیکتر می‌شوی. چرا این فرمایش یک مژده است؟ چون پیغمبر یعنی کسی که فانی در خداست. نگاهش به اشیاء و مردم، غیر از نگاه یک انسان معمولی است. اشیاء و مردم را از زاویه دید خدا نگاه می‌کند. پس همان گونه که خدا مردم را دوست دارد، آدم حلیم هم مثل خدا مردم را دوست دارد و همه مردم برایش ارزش دارند و دوست داشتنی هستند. شما ببینید که خدا چقدر معصیت می‌شود، ولی به راحتی خشم نمی‌کند. «یا مَن سَبَقَت رَحمَتُهُ غَضَبَه= ای کسی که رحمتش به غضبش سبقت گرفته است!» یعنی کسی که می‌خواهد شبیه خدا شود و نزدیک پیغمبر باشد، شخصیتاً باید همیشه عفو و گذشت و رحمتش سبقت بگیرد از انتقام و خشمش. مگر قرار نیست ما به خدا برسیم؟ مگر قرار نیست ما مظهر خدا شویم؟ مگر خدا ما را نیافریده که شبیه به او و کامل شویم؟ تا کی می خواهیم خودمان را در مقابل خدا حفظ کنیم و یاد بگیریم به دیگران هم از نگاه خدا نگاه کنیم؟ باید ببینیم که خدا به او چطوری نگاه می‌کند. آیا خدا نمی‌خواهد او هدایت بشود؟ خدا نمی‌خواهد او خوب باشد؟ خدا نمی‌خواهد او برود بهشت؟ حالا ما چطور هستیم؟ اصلا برایمان مهم نیست که کسی از ما برنجد. کسی می‌گفت: فلان کس ظلم بزرگی در حق من کرده. وقتی برای من تعریف کرد، خیلی تعجب کردم. گفت: نمی‌توانم حلالش نکنم، نفرینش هم نمی‌توانم بکنم. چون شیعه امیرالمؤمنین است. ببینید چطوری نگاه می‌کند. واقعاً ما خودمان با این همه معصیتی که تا الان کرده ایم، انتظار داریم خدا با ما چه کار بکند؟ چطوری به ما نگاه کند؟ انتظار داریم از ما انتقام بگیرد و مو را از ماست بیرون بکشد؟ اگر بخواهیم مداقه کنیم، چه کسی می‌خواهد نجات پیدا کند؟ قرآن می‌فرماید: اگر ما بخواهیم مداقه کنیم، هیچ کس رستگار نمی‌شود. هیچ کس به بهشت راه پیدا نمی‌کند. «وَ یَعْفُوا عَنْ كَثِیرٍ= بسیاری از گناهان را خدا می‌بخشد.» چرا ما با دیگران اینطوری نیستیم. وقتی دوست داریم خدا با ما اینطوری رفتار کند، چرا ما این نگاه خدایی را پیدا نمی‌کنیم؟ خدا این همه معصیت دارد می‌شود. خدا این طور است که وقتی کسی 40 سال خدا را معصیت ‌کرده، حالا یک باره می‌خواهد با خدا آشتی کند. خدا اصلاً 40 سال معصیتش را نمی‌بیند و می‌گوید به میمنت این آشتی که با ما کردی، نه تنها گذشته ات را ندید می‌گیریم، بلکه 40 سال هم برایت ثواب می‌نویسیم. این است معنی آیه ی« یُبَدِّلُ اللَّهُ سَیِّئَاتِهِمْ حَسَنَاتٍ[5]= پس خداوند بدیهایشان را به نیكیها تبدیل مى ‏كند.» پیغمبر به مردم از دریچه نگاه خدا، نگاه می‌کند. اگر یک انسان معمولی باشد، وقتی با ابوسفیان و اصحاب ابوسفیان در فتح مکه برخورد می‌کند، دوست دارد چشم همه­ شان را در بیاورد و تکه­ تکه ­شان بکند. اما وقتی یکی از صحابه داد می‌زند امروز روز انتقام است، رسول خدا می‌فرماید نه؛ امروز روز رحمت است. اگر ما دست از این طبیعتگرایی برداریم و از دریچه نگاه خدا به افراد و برادران مان نگاه کنیم، خیلی زندگی شیرینی خواهیم داشت و لازمه داشتن این نوع نگاه، این است که فطرت خوراک فطری خودش را بخورد و ما از خدا خوش مان بیاید و خدا را دوست داشته باشیم. تا خدا را دوست نداشته باشیم، از نگاه، نظرات، موضع گیری ها و دستوراتش هم خوش مان نمی آید. کسی می‌تواند از نگاه طبیعی دست بردارد که به یک نگاه فطری قشنگی رسیده باشد. کسی می تواند دست از جیفه طبیعت بردارد که برای فطرتش غذای طیب و پاکی گیرش آمده باشد و گرنه همان جیفه را می‌خورد. کسی می تواند از دیگران بگذرد و دیگران را ببخشد که به یک چیز بالاتری در وجود خودش دست پیدا کرده باشد. ارواح کوچک، گنجایشی برای حلم ندارند کسانی که عقده می‌کنند، نمی‌توانند دیگران را ببخشند و می‌خواهند یکسره انتقام بگیرند و بدی های دیگران را تلافی کنند. کسانی که نمی‌توانند جواب دیگران را ندهند و با سکوت از کنار بدی های دیگران بگذرند و همیشه اصرار دارند که حتماً جواب دیگران را بدهند؛ اینها روح های فقیر و کوچکی دارند. اگر این کار را نکنند، احساس می‌کنند باخته اند و هیچ چیزی دستشان نیست. اگر می‌خواهی قوی شوی، باید در بخش فطری، ثروتمند و غنی شوی. روح باید غنی شود. خدا ما را برای «صمدیت» خلق کرده، پس ما باید خودمان را به صمدیت برسانیم. اله ما صمد است. ما را هم برای صمدیت خلق کرده که ما با عبودیت، در مدارج صمدیت سیر کنیم. عبودیت هم غیر از عبادت است. باید با عبودیت مثل خدا غنی و بی­نیاز شویم. یعنی وجودمان آنقدر داشته باشد که ما را سرپا نگه دارد. بند به عناوین و اعتباریات بیرونی مثل ریاست و مقام و ... نباشیم. شخصیتمان از بیرون تغذیه نکند. اما اکثر افراد چنین هستند که می گویند باید پست داشته باشم تا آرامش داشته باشم. باید رئیس باشم تا آرامش داشته باشم. ثروت باید داشته باشم تا آرامش داشته باشم. ع ل 197 حلم/ حلم در روایات [1] . غرر الحكم : ۱۱۱۱ . [2] . غرر الحكم : ۱۳۰۴ . [3] . سوره کهف/68. [4] . بحار الأنوار: ۴۳/۷۰/۶۱. [5] . سوره فرقان/70. مباحث حلم در قالب سی دی و کتاب کار 

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11409
زمان انتشار: 14 دسامبر 2019
| |
اگر حلیم نیستی، حلم را به خود تلقین کن

حلم، جلسه 7؛ 79/11/16

اگر حلیم نیستی، حلم را به خود تلقین کن

در جلسه قبل گفتیم، یکی از راه های ایجاد حلم، «تلقین» است و انسان باید بردباری را به خودش تلقین کند. حضرت مساله تلقین را به عنوان قاعده ­ای ذکر می کند که یکی از مبانی مهم معرفت نفسی، فقهی، اجتماعی و سیاسی است که اهل بیت (علیهم‌السلام) به زبان‌های مختلف آن را بیان فرموده ­اند.

نفس این گونه نیست که ما با شنیدن و اینکه صرفاً بخواهیم بشویم، آن شکلی را که ما می خواهیم بگیرد؛ بلکه، باید با آن مبارزه کرد و باید به نفس زور گفت و هُلش داد. در ادامه حضرت می‌فرماید: «فَإِنَّهُ قَلَ مَن تَشَبَهَ بِقَومٍ اِلا اَوشِک اَن یَکُونَ لَکُم= کم است کسی که خود را شبیه گروهی دربیاورد و زود از آنها نشود.» این «کم است» یعنی به نهایت کمی است. چون ما قاعده‌ای کلی­ تر از این داریم که می فرمایند: «مَن تَشَبَهَ بِقَومٍ فَهُوَ مِنهُم= کسی که خودش را به شکل گروهی در بیاورد، از آنها محسوب می شود.» از این رو، شما می بینید در آداب آرایش صورت و نحوه پوشیدن لباس و ... به ما تأکید کرده اند که مواظب باشیم. حدیث قدسی داریم که خداوند می‌فرماید: به بندگان من بگو، لباس دشمنان من را نپوشند. غذای دشمنان من را نخورند. چون از دشمنان من محسوب می‌شوند. نمی‌شود یک نفر مسلمان باشد و خودش را شبیه کفار در بیاورد و از آنها نشود. نه تنها در لباس و غذا، بلکه در سایر شئونات، اخلاقیات و آداب نیز نباید تشبه به دشمن پیدا کنیم. گاهی بحث، بحث انسانی است، یعنی با فطرت انسان تطبیق می‌کند. با سلامت و بهداشت روانی و روحی همه انسانها مطابقت دارد. این یک بحث دیگری است. اما گاهی چیزهایی من درآوردی است. مثل نامحرم به نامحرم دست بدهد. این آداب، مطابق با فطرت و زندگی ما نیست. اگر ما تسلیم شویم و خود را شبیه آنها بکنیم، حضرت می‌فرماید: شما از آنها محسوب خواهید شد. این مسئله از نظر روانی در انسان صدق می‌کند. یعنی اگر شما به درون خودتان مراجعه کنید، می‌بینید که وقتی خود را شبیه گروهی در می‌آورید، کم کم تمام افکار و آرمان ها و برنامه­ های آن گروه را می‌پذیرید. اساساً تا عضویت در یک جامعه یا گروهی محبوب انسان نشود، انسان خودش را شبیه به آن گروه نمی‌کند. زمانی ما خودمان را شبیه به یک گروهی می‌کنیم که این عضویت در نزد ما محبوبیت پیدا کند. تلقین بردباری، بهترین بردباری است حضرت امیر علیه‌السلام هم در روایت بعدی باز به همین موضوع اشاره می‌فرمایند:«خَیرُ الحِلمِ اَلتَحَلُمُ= بهترین بردباری این است که انسان خودش را به بردباری بزند.» این بردباری اجر و عظمت دارد و ارزشمند است که انسان در ابتدای امر، به خودش تلقین کند و شاخ دشمن یعنی «ناخود» را بشکند. مسلماً این نوع بردباری با ارزش است. «ناخود» یعنی همان چهره غریبه و دروغینی که در قالب «خود» به ما عرضه می‌شود و بیشتر مواقع، ما «خود» اصلی مان را با این ناخود اشتباه می‌گیریم و آن را «خود» تصور می‌کنیم و با او رفیق می‌شویم و انس می‌گیریم و حتی خدای نکرده گاهی آن را به خود حقیقی مان ترجیح می‌دهیم. فقط در این مورد نیست؛ بلکه شما در معارف دینی نگاه کنید، هرجایی که انسان به خاطر خدا قیام کند، آن کار ارزشمند است. قرآن می‌فرماید که به خاطر خدا قیام کنید و اهل قیام باشید. اوج ثواب و پرواز انسان وقتی است که به خاطر خدا قیام می‌کند:« قُلْ إِنَّمَا أَعِظُكُمْ بِوَاحِدَةٍ أَنْ تَقُومُوا لِلَّهِ مَثْنَى وَفُرَادَى[1] = بگو من فقط به شما یك اندرز مى‏ دهم كه دو به دو و به تنهایى براى خدا به پا خیزید.» بهترین بردباری هم این است که انسان برای خدا علیه ناخود یا نفسش قیام کند. هر قیامی در خارج، ابتدا از قیام در درون شروع می‌شود بحث طبیعت و فطرت، بحث کفر و طاغوت، بحث مبسوطی است. هیچ قیام خارجی صورت نمی گیرد، مگر اینکه شخص قبلاً در درون خودش قیام کرده باشد. یعنی این قیامی که قرار است در خارج اتفاق بیفتد، الان باید در درون انسان و در مقابل طاغوت خودش اتفاق بیفتد.  اگر این اتفاق افتاد، مؤمنین را از ظلمت به نور می برد:«اللَّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُوا یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِوَ الَّذِینَ كَفَرُوا أَوْلِیاؤُهُمُ الطَّاغُوتُ یُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُماتِ[2]= خداوند سرور كسانى است كه ایمان آورده‏ اند آنان را از تاریكیها به سوى روشنایى به در مى ‏برد و[لى] كسانى كه كفر ورزیده‏ اند سرورانشان [همان عصیانگران=] طاغوتند كه آنان را از روشنایى به سوى تاریكی ها به در مى ‏برند.»  قاعده این که ما از مجموعه ولایتی شیطان و طاغوت خارج شویم و عضو مجموعه ولایتی خداوند تبارک و تعالی شویم. کفر است و باید کافر بشویم. به چه کسی باید کافر شویم؟ به طاغوت. یعنی زیر بار طاغوت نرویم: «فَمَنْ یَكْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَیُؤْمِنْ بِاللَّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَى لَا انْفِصَامَ لَهَا[3]= پس هر كس به طاغوت كفر ورزد و به خدا ایمان آورد به یقین به دستاویزى استوار كه آن را گسستن نیست.» کفر به طاغوت، مقدم به ایمان خدا است. یعنی باید اول کفر به طاغوت داشته باشیم. مهمترین طاغوت هم طاغوت ناخود و نفس خود ما است. بحث کفر و طاغوت درون ما بحث مهم و ارزشمندی است. یعنی تا به طاغوت خودت در درون کافر نشوی، در بیرون نمی‌توانی قیام لله داشته باشی. خداوند ولی مؤمنین است و ولایت را روی مؤمنین، به وسیله خارج کردن آنها از تاریکی به سوی نور اِعمال می‌کند. پس خداوند متعال مهمترین کاری که با انسان می‌کند، این است که انسان را در قیام علیه طاغوت درونش کمک می‌کند. برای همین، عبادتهای زیادی گذاشته، عبادت یعنی کفر به طاغوت. وقتی شما عبادت می‌کنید، باید دائماً طبیعت را اذیت کنید. تمام احکام دینی ما دهان کجی به طبیعت و طاغوت وجودمان است. اعمالی مثل نماز، روزه، حج و ... فشار به طاغوت و طبیعتت است. طوری که حضرت می‌فرماید: روزه روی شیطان را سیاه می‌کند. در حج،24 چیز بر انسان حرام می‌شود. گاهی طاغوت ها رنگ مقدس به خود می‌گیرند گاهی طاغوت رنگ فطرت به خودش می‌گیرد و خودش را به ما قالب می‌کند. یعنی می‌آید مؤمن و نمازخوان و متدین می‌شود و در قالب صورت های مقدس خودش را تحمیل می‌کند. آنجاست که ما دچار اشتباهات زیادی می‌شویم. یعنی خود قلابی ما رنگ مقدس می‌گیرد. از صورت های حرام هم دست برمی‌دارد که خیال ما راحت باشد و فکر نکنیم غریب ه­ای در وجود ما هست. به هیچ وجه متوجه نمی‌شویم. به خود نگاه می‌کنیم، می‌بینیم، با صور حرام ارتباطی نداریم و تازه اینجاست که آن طاغوت کاملاً نهادینه و حساب شده دارد برنامه ­ریزی می‌کند که با استفاده از سلاح های مقدس و صور مقدس، ما را از پا درآورد. به بحث شیطان و صور مقدس و معرفت نفس مراجعه شود. ارزش اینکه بهترین حلم تحلم است، این است که انسان جگر داشته باشد و جلوی ناخودش بایستد. اگر نایستد، خطرناک است و آن ناخود، در لاک‌های مذهبی و مقدس فرو می‌رود و با خود شخص اشتباه گرفته می‌شود. عُجب یکی از زشتترین و وحشتناکترین حالت هایی است که ناخود در لباس های مقدس به خودش می‌گیرد. عُجب های مذهبی خیلی خطرناک هستند. از این رو، خداوند چون ولی است و ولی باید نسبت به بنده خودش اِعمال ولایت بکند، می‌فرماید: بعضی از بندگانم شبها دوست دارند نماز شب بخوانند. ولی من می‌دانم این اگر نماز شب بخواند، شدیداً عُجب او را فاسد و خراب می‌کند. برای همین می‌گذارم بخوابد. چون ظرفیت ندارد. یا گاهی بندگان از اینکه از گناهان دوری می‌کنند، آنها را عُجب می‌گیرد. بنابراین، زمان هایی پیش می‌آید که گناهی می‌کنند، تا یک ذره نفس شان را ملامت کنند و به خودشان خشم بگیرند. پس حلم در مبارزه با ناخود، بهترین بردباری به حساب می‌آید. از عدم مبارزه با ناخود، اسلام ضربات زیادی خورده است تجربه و تحقیق تاریخی نشان داده که هیچ چیز به این اندازه به اسلام و حق و جبهه حق لطمه نزده است. علی(علیه‌السلام) خیلی زیبا می‌فرمایند:«شبیه­ ترین چیزها به حق، باطل است.» آنچه که امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) را خانه ­نشین می‌کند و محور ولایت را از جای اصلی خودش تغییر می‌دهد، استخدام صور مقدس توسط باطل ها و شیاطین است. در طول تاریخ اسلام هیچ چیز به این اندازه به جوامع اسلامی و ولایت و به مسلمانها لطمه نزده است. الان هم نظام جمهوری اسلامی بعد از وفات امام(رحمه الله علیه) می‌بینیم به همین صورت است. آنچه که بیشترین لطمه را در این مملکت به اصول اساسی نظام می‌زند، باطل هایی در صور مقدس است. مثل مرجعیت، روحانیت، سیادت، یار امام بودن، سابقه انقلابی، زندان بودن، شکنجه دیدن، پاسدار بودن، بسیجی بودن، جبهه رفتن، خانواده شهید بودن، اسیر بودن و آزاده بودن و خیلی چیزهای دیگر. بسیاری از این صور مقدس در استخدام باطل قرار می‌گیرد و امر بر مردم مشتبه می‌شود. مثل قرآن سر نیزه گرفتن اصحاب معاویه است که در آخرین لحظه‌ی شکست، به یک صورت مقدس پناه می‌برند. اولین مرحله، کفر به طاغوت است که باید از آن کمک گرفت. بدون کفر به طاغوت، تمسک حقیقی به «عروۀ الوثقی» امکان ندارد.[4] اگر می‌خواهید به حبل الله المتین که هرگز پاره نمی‌شود، چنگ بزنیم، باید از اسلحه‌ی کفرِ به طاغوت کمک بگیریم. تغذیه فطرت، پیروزی بر طبیعت را در پی دارد نکته خیلی اساسی و ظریف در باب حلم، همانطور که در جلسات قبل عرض کردم، که برای گذشتن از جیفه دنیا و پا گذاشتن روی ناخود، گذشتن از مطامع ناخود و طبیعت، این است که ما همیشه باید خوراک های عالی تری داشته باشیم که بتوانیم از جیفه دست برداریم. مثلاً اگر یک موقع گوشت حلال گیرمان نیاید، یک مرداری ببینیم، آن را می‌خوریم. چون اضطرار است. هر وقت غذای طیب و پاک هست و هر وقت که سطح غذاهای انسان عالی و عالی تر می‌شود، به غذاهای پایین می‌گوید نه. چون سطحش بالا می‌رود، مرتب طیبات می‌خواهد. تا فطرت انسان تغذیه نداشته باشد و وصل به معدن عشق، لذت و نورانیت و صفا نباشد، نمی‌تواند دست از جیفه بردارد. اینطوری نیست که بگوییم ما می‌خواهیم مبارزه با نفس بکنیم و بتوانیم قیام لله بکنیم؛ بلکه مبارزه خوراک می‌خواهد. مگر نمی‌خواهی یک مسیر صعب العبور را طی کنی تا برسی به دشمن و خطش را بشکنی؟ مگر دشمنت وحشتناک و درنده خو نیست؟ اگر بخواهی جلویش بایستی، نباید از آن بترسی، قوه لازم داری. این قوه باید باشد. اگر نباشد، ما نمی‌توانیم مبارزه کنیم. برای خوردن خوراک هم باید وقت بگذاریم. شما برای کارهای روزانه­ ات یا برای وعده صبحانه و ناهار و شامت وقت می‌گذاری. برای استراحت و تفریحت وقت می‌گذاری. چون اگر نگذاری، بدن خسته و ملول می‌شود. علی(علیه‌السلام) می‌فرماید: ارواح هم مثل جسمها ملول می‌شوند و احتیاج به استراحت دارند. به عقل ها و ارواح تان حکمت بدهید تا استراحت کنند و قوی شوند تا قدرت قیام علیه ناخود را پیدا کنند. برای همین در مناجات داریم:«مَن ذَا الَّذی ذاقَ حَلاوَۀَ مَحَبَتِک فَرامَ مِنکَ بَدَلا= خدایا چه کسی است که شیرینی محبت تو را بچشد و غیر از تو را آرزو بکند.» پس اگر قرار باشد که ما غیر از خدا را آرزو نکنیم، باید این شیرینی را بچشیم و راهش این است که به نفس مان تلقین کنیم. ممکن است در ابتدا نفس خیلی از رویارویی و همنشینی با خدا و معصومین(علیهم‌السلام) لذت نبرد، ولی بعداً کم کم این لذت می‌آید، چون با فطرت سازگاری دارد. شما وقتی به مشهد مقدس می‌روید، بعد از زیارت امام رضا علیه السلام که خیلی لذت بردید، وقتی بر می گردید تهران، می‌بینید دوباره عطش شما را می گیرد و دوست داری دوباره برگردی. در آن محفل که آدم راه پیدا می‌کند، فضای بهشتی و ملکوتی می‌بیند و وقتی بیرون می‌آید سایه ­ها و تاریکی ها اذیتش می‌کنند. روحِ فقیر، نمی‌تواند حلیم باشد کسی می‌تواند حلیم باشد و خواسته­ های ناخود را ندید بگیرد که خودش خوارک‌های زیادی خورده باشد و به ثروت رسیده باشد. کسانی که همیشه به دنیا می‌چسبند، برای این است که چیزی ندارند و روح شان فقیر است. وقتی روح فقیر باشد، تمام دارایی اش می رود به خارج از وجود انسان. یعنی انسان چیزهای خارج از وجود خودش را دائماً تصور می‌کند. برای همین مجبور است دنبال آنها باشد. لباس، لوازم زندگی، اتومبیل آنچنانی، خانه آنچنانی، با این چیزها خودش را نگه می‌دارد. دو راه بردبار شدن با توضیحاتی که داده شد، نتیجه می‌گیریم که دو راه برای تلقین حلم و بردباری این است: اول، باید روحت را خوب تغذیه کنی و غذا بخوری و لذت ببری. اینها از مقوله لذت است. دوم اینکه، بعد از تغذیه، وقتی روح قوی شد، باید علیه دشمن مبارزه کنی. برای همین قرآن این دو موضوع را یک بار توصیه می‌کند:«اسْتَعِینُوا بِالصَّبْرِ وَالصَّلَاةِ[5]= از شكیبایى و نماز یارى جویید.» از صبر کمک بگیرید. بعضی از مفسرین صبر را گفتند روزه است. صبر هم مثل حلم، یعنی جگر مبارزه داشتن و سختی های مبارزه را تحمل کردن. «وَ الصَّلاۀ» و از نماز کمک بگیرید. نماز چیست؟ نماز خلوت با خداست. نیرو گرفتن است. بدون نماز، کسی نیرو ندارد. پیغمبر که معصوم است و قرار است به تنهایی جلوی کفر بایستد، نماز شب هم بر او واجب است. «قُمِ اللَّیْلَ إِلاَّ قَلِیلاً [6]= به پا خیز شب را مگر اندكی.» پیغمبر باید خوراک بخورد. باید ملکوت آسمان و زمین را طی بکند و بالاتر از آنها برود. باید به معراج برود. یک شخصیت قوی بشود که بتواند به تنهایی جلوی جبهه کفر بایستد. وقتی قرار است مالک اشتر حاکم مصر شود، امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) می‌فرماید: زنده ­ترین وقتت را برای خلوت با خدا و برای عبادت بگذار. نه مثل مدیرهای کار زده و عمل زده امروز ما که از صبح تا شب کار می کنند. نمازهای شان را هم به زور تندتند و بی­ حضور قلب می‌خوانند. نماز شب هم که بماند. خیلی از مدیرها خوراک های عادی یک فرد معمولی که مسئولیت کمتری دارد و غذای کمتری احتیاج دارد را هم نمی‌خورند. آخرِ قضیه این می‌شود که فردا می‌خواهد جلوی دشمن بایستد، نمی‌تواند. نمی‌تواند اسلام ناب را پیدا کند. این دیگر نمی تواند مردم را رهبری کند یا حتی یک نماینده مجلس شود. تصویر حلم در جبهه های دفاع مقدس در زمان جنگ، بیشترین عبادت را فرماندهان ما می‌کردند. از همه ما سبقت می‌گرفتند. ما یک فرمانده داشتیم به نام حمزه که همیشه با صدای اذان او از خواب بلند می‌شدیم. نماز شبش سر جای خودش. ظهر ما مشغول کار بودیم، با صدای اذان فرمانده­مان  سر نماز جماعت می‌آمدیم. من دائم می‌دیدم، جلوتر از همه ما و نیم ساعت قبل از اذان قرآن می‌خواند. مغرب باز می دیدیم که او دوباره قبل از نماز، آمده آنجا نشسته. فرمانده ما بود، ولی جلوتر از همه ما بود و بیشتر عبادت می‌کرد. این فرمانده حقیقی است. یعنی قدرت، شهوتش نیست؛ بلکه قدرت، ابزارش است. چهار ویژگی مدیر از نظر قرآن خداوند در قرآن، ویژگی یک مدیر را اینگونه بیان می‌کند: «الَّذِینَ إِنْ مَكَّنَّاهُمْ فِی الْأَرْضِ أَقَامُوا الصَّلَاةَ وَآتَوُا الزَّكَاةَ وَأَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَنَهَوْا عَنِ الْمُنْكَرِ وَلِلَّهِ عَاقِبَةُ الْأُمُورِ[7]= همان كسانى كه چون در زمین به آنان توانایى دهیم، نماز برپا مى دارند و زكات مى‏ دهند و به كارهاى پسندیده وامى دارند و از كارهاى ناپسند باز مى دارند و فرجام همه كارها از آن خداست.» مدیر اگر این چهار ویژگی را نداشته باشد، از طریق همان مدیریت، مقام ریاست و برتری اش، به جهنم می‌رود. قرآن می‌فرماید، قدرت فقط به درد این افراد می‌خورد که نماز را اقامه می‌کنند، زکات می‌دهند و امر به معروف و نهی از منکر می‌کنند. نه اینکه از وقتی من رئیس شدم، در اداره­مان کسی نماز جماعت نمی‌خواند. در نماز جماعت ها یکی و نصفی آدم شرکت می‌کند. آن هم در طبقه زیرزمین در یک انباری موکتی انداخته ایم و سه چهار نفر از مسئول آشپزخانه­ و دو تا از کارمندهای آشپزخانه و نظافتچی ها می‌روند نماز می‌خوانند و مدیرها همه در اتاق های شان هستند. مدیر باید این چهار تا شرط را داشته باشد. هر مدیری در حیطه کاری خود، باید معنویت را بسط دهد. «ایتاء زکات» یعنی عدالت اقتصادی و رشد اقتصادی را به بار آورد. امر به معروف و نهی از منکر، یعنی با گناه مبارزه کند. دو راهِ کسب حلم، بدون معرفت و بدون استاد میسر نمی‌شود گفتیم، قاعده تلقین این است که ما باید با طاغوت نفس مان مبارزه کنیم و در این مبارزه از حلم کمک بگیریم و گفتیم کسی می‌تواند با طاغوت نفس خودش مبارزه کند که فطرتش خوراک بیشتری خورده باشد. چون هم با نفس و هم با شیطان درگیر است. این دو راه را باید با راهنمایی استاد و با معرفت نفس پیمود. شیطان یک وجود حقیقی خارجی است که از بیرون با ما کار دارد و تحریک می‌کند. نفس اماره هم از درون، به خاطر تعلق حضور در طبیعت، ما را تحریک می‌کند. اگر کسی بخواهد با این دو تا دشمن گردن کلفت درگیر شود، بدون خوراک نمی‌تواند. از اینجا می‌فهمیم کسانی که می‌خواهند همینطوری مبارزه کنند، بدون آگاهی، بدون مطالعه، بدون استاد، در دام شیطان می‌افتند. اکثر کسانی که دکان باز کردند و هنوز هم هستند، مریدی و مرادی درست کردند، پاتوق و خانقاه درست کردند، هم خود گمراه شدند و هم دیگران را به گمراهی کشاندند. ما دو راه صبر و صلاۀ را اصل می دانیم. در پی این دو اصل، معنویت، عبادت، لذت بردن از ارتباط با خداوند تبارک و تعالی و قیام و حوصله، شجاعت، مبارزه می آید. البته تمام اینها باید با معرفت انجام شود و معرفت زیرساخت اصلی همه اینهاست. نماز اگر بخواهد نماز باشد، باید توأم با معرفت باشد. مبارزه هم اگر بخواهد مبارزه باشد، باید با معرفت همراه باشد و گرنه انسان در مبارزه، سر از جاهای دیگر در می‌آورد. علی(علیه‌السلام) این قاعده را به صورت دیگری نیز بیان می‌فرمایند: «مَن لا یَتَحَلَم لا یَحلُم[8]= کسی که خودش را به بردباری وادار نمی‌کند، هرگز بردبار نمی‌شود.» حال، چرا ما نمی‌توانیم؟ برای اینکه خوراک نمی‌خوریم و ضعیف هستیم. پس معرفت هم نداریم. ارتباط مستقیم با خدا نداریم. از اهل بیت کمک نمی گیریم. هیچ بهره و ارتباطی با امام زمان مان نداریم. او امام زمان ماست. ولیِ زمان ماست. خداوند از طریق امام، اعمال ولایت می‌کند. وقتی من با ولی خدا ولی الله الاعظم ارتباط ندارم، چگونه تحت ولایت خدا قرار بگیرم؟ وقتی ارتباطم با امام زمان قطع است و ضعیف است، چگونه می‌توانم خودم را تحت ولایت او قرار دهم؟ ع ل 196 حلم/ راه کسب حلم/ تلقین [1] .سوره سبأ/46. [2] . سوره بقره/257. [3] . سوره بقره/256. [4] . فَمَنْ یَكْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَ یُؤْمِنْ بِاللَّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقى (بقره/256) [5] . سوره بقره/153. [6] . سوره مزمل/2. [7] . سوره حج/41. [8] . بحار الأنوار : ۷۷/۲۸۳/۱ . مباحث حلم در قالب سی دی و کتاب کار 

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11405
زمان انتشار: 12 دسامبر 2019
| |
سکون و آرامش در سایه ایمان به خداست

شرح زیارت جامعه کبیره؛ جلسه 104؛ 1398/09/14

سکون و آرامش در سایه ایمان به خداست

ایمان مایه سکون و آرامش انسان است. در سایه ایمان وحشت ها، اضطراب‌ها و تاریکی‌ها از بین می رود و وقتی می گوییم معصومین درهای ایمان «ابواب الایمان» هستند، یعنی هیچ دری غیر از معصوم، ما را به خدا نمی‌رساند.

محروم مصطفوی در التحقیق دربارۀ ایمان می‌نویسد: «ان الاصل الواحد فی هذه المادة: هو الامن و السکون و رفع الخوف و الوحشة و الاضطراب= اصل در این ماده، امنیت و سکون و رفع ترس و وحشت و اضطراب است». پس وقتی می‌گوییم فلانی ایمان دارد، یعنی خودش را به سکون و آرامش رسانده، ترس­ ها و اضطراب ­ها و وحشت‌هایش از بین رفته و امنیت گرفته است. کسب امنیت را نسبت به چه چیزی انجام می‌دهیم؟ ایمان به چه چیزی پیدا می‌‌کنید که در اثر آن، انسان آرامش می‌گیرد و ترسها و اضطراب هایش برطرف می‌شود و سکون پیدا می‌کند؟ آن ایمان به خودمان است. قرآن هم می فرماید: «وَ الْعَصْر* إِنَّ الْإِنْسانَ لَفی‏ خُسْرٍ* إِلاَّ الَّذینَ آمَنُوا= قسم به عصر* همانا همه انسان ها در زیان اند* مگر کسانی که ایمان آوردند». اینکه همه انسانها دچار خسران هستند، یعنی می‌توان گفت: همه انسانها بی‌امنیت و مضطرب هستند و سکون و آرامش ندارند؛ مگر کسی که روحش امنیت پیدا کرده باشد. طبق فرمایش پیغمبر (صلوات الله علیه) اگر کسی معرفت نفس پیدا کند و خودش را بشناسد، محبوب و معشوق حقیقی­ اش یعنی الله تبارک و تعالی را می‌شناسد و می‌فهمد جز با الله آرامش ندارد و لیاقتش کمتر از او نیست. بنابراین به الله ایمان می‌آورد. پس ایمان به الله بدون معرفت نفس، امکان‌پذیر نیست. خیلی از افراد شناخت ذهنی به الله دارند، اثبات علمی هم می‌کنند، عقلشان هم الله را قبول دارد، اما قلبشان مشکل دارد. ایمان آوردن قلبی خیلی مهم است. چون امنیت برای قلب است، نه ذهن. ذهن یک چیزی را قبول دارد یا ندارد؛ اما امنیت مختص به قلب است. اضطراب و ترس و وحشت برای قلب است. از این رو، این ماده با قلب انسان سر و کار دارد. مرحوم مصطفوی در ادامه تعریف ایمان می ­گوید: «و الایمان جعل نفسه او غیره فی الامن و السکون= ایمان یعنی نفست یا غیر نفست را در یک امنیت و سکون قرار بدهی». یعنی وقتی که ایمان می‌آوری، خودت را به امنیت می‌بری. اما وقتی ایمان نداری و صرفاً یک مسلمان هستی، آرامش قلبی نداری و به سکون نمی‌رسی. ایمان انسان را آرام می‌کند و وحشتها، اضطراب‌ها و تاریکی‌ها را از انسان می‌گیرد. اصلاً تفاوت مسلمانان با مؤمنین همین است. مؤمن امنیت و آرامش دارد و شاد است. ولی مسلمان چون یک تسلیم ذهنی و فکری شده و هنوز قلبش این چیزها را نپذیرفته، در دلش امنیت نیست. پس ایمان یعنی امنیت، ایمان یعنی اینکه ترس و اضطرابی نداشته باشی. فرمود: «و الایمان به حصول السکون و الطمانینة به= ایمان به الله، یعنی حصول سکون و طمأنینه به الله». انسان اگر به الله ایمان بیاورد، به آرامش و به سکون می‌رسد. چون الله را دارد. ایمان باعث می‌شود که انسان بتواند از الله کمک بگیرد و بگوید: «إِیَّاكَ نَعْبُدُ وَ إِیَّاكَ نَسْتَعین‏». کسانی که مدام می‌گویند ما خدا را قبول داریم، خدا را دوست داریم، اما عرضه ندارند از او کمک بگیرند و با خدا شاد و آرام نیستند، خدا برای آنها کافی نیست؛ چون هنوز ایمان نیاورده اند. زیرا اگر کسی خدا برای او کافی باشد، همیشه آرام و شاد است و امنیت دارد. خداوند بارها می‌گوید: با من امنیت داشته باشید، کنار من شاد و آرام باشید. من برای شما کافی هستم. با من که هستید، با چیز دیگری انس نگیرید. سراغ اله و معشوق دیگری نروید: «لا تَدْعُ مَعَ اللهِ إِلهاً آخَرَ لا إِلهَ إِلاَّ هُو». چون الهی غیر از من وجود ندارد. امنیت و ایمان یعنی چیزی را داشته باشی که جلوی حرص‌های نفست را بگیرد. جلوی شُحّ نفست را بگیرد. جلوی زیاده‌خواهی‌های نفست را بگیرد و آرامت می‌کند. مرحوم مصطفوی (رحمت الله تعالی علیه) از «آرامش و سکون و عدم وحشت و اضطراب در قبال حوادث» صحبت می کند. زیرا در زندگی، برای انسان حوادث زیادی پیش می‌آید. طبیعی هم است. این حوادث می تواند «جمادی یا گیاهی یا حیوانی یا علمی» باشد. انسان اهل ایمان در این حوادث آرام است. حتی ممکن است رابطه‌اش با خدا خراب بشود؛ اما زود خودش را برمی‌گرداند و زود بازسازی می‌کند و قشنگ هم می‌تواند گذشته­ اش را جبران کند. خدا هم برایش جبران می‌کند. ایمان یعنی اگر  کسی در ورطه‌ای از آلودگی‌‌ها، غفلت‌ها، گناهان و معصیت‌ها افتاد، بتواند برگرداند و بازسازی کند. یک کسی می‌گوید نمی‌شود. نمی‌توانم، دیگر گذشته، این آدم به قدرت حق تعالی ایمان نیاورده و کارش را خودش خراب می کند. ایمان یعنی اطاعت و تسلیم محض در برابر دستورات خدا ایمان یعنی اینکه هر چه که خدا گفته، قبول کنی. چون برازنده توست: «حَبَّبَ إِلَیْكُمُ الْإیمانَ وَ زَیَّنَهُ فی‏ قُلُوبِكُمْ[1]= خداوند ایمان را محبوب شما قرار داده و آن را در دل هایتان زینت بخشیده». حالا ایمان برای بعضی‌ها ننگ است. می‌گوید من رفتم شوهر کردم به یک حزب اللهی، حالا مجبور هستم دستورات اسلام را رعایت کنم، ولی خودش خوشش نمی‌آید از اینکه با آن شخص ازدواج کرده. علت این امر هم این است که از تکالیف دینی وحشت دارد و از صورت های مقدس متنفر است و اصلاً انسی با این امور الهی ندارد و می‌ترسد شبیه اهل بیت علیهم السلام شود. ایمان آوردن، یعنی وقتی به تو تکلیف می‌دهند کیف کنی و بگویی خدا را شکر من الان تکلیف دارم. الان یک عالم کارهای قشنگ انجام می ­دهم. چقدر خوب است که من نماز صبح دارم. چقدر خوب است که من نماز ظهر و عصر دارم. چقدر خوب است که من عبادت دارم. چقدر خوب است که من اهل بیت را دارم. چقدر خوب است که ماه رمضان دارم، رجب دارم، شعبان دارم، محرم دارم، صفر دارم. از اینها لذت می‌برد و در کنار اینها خیلی آرام است. تکالیف تکوینی و تشریعی، اطاعت و تسلیم. ایمان یعنی تو بفهمی برای چی آفریده شده ای. یعنی بفهمی که الله، اله توست و تنها کسی است که لیاقت عشق‌ورزی و مهرورزی را دارد. هر کمالی در هر کسی می‌بینی، اصلش دست خداست. پس ما در واقع عاشق خدا هستیم.  یکی از مراتب ایمان این است که تو بفهمی چقدر محبوب هستی. این شیطان است که ما را با لغزشها و گناهانمان از چشم خودمان می‌اندازد و ما را پیش خودمان و خدا بی‌آبرو می‌کند. روابط ما و خدا را شکرآب می‌کند. در حالی که خداوند تبارک و تعالی با ما اینطور نیست که ما وقتی گناه کنیم، از چشمش بیفتیم یا نتوانیم جبران کنیم. اصلا اینطور نیست. اهل بیت هم اینطور نیستند. خدا بی‌نهایت ما را دوست دارد. خدا دشمنانش را هم دوست دارد. خدا می‌گوید اگر آنهایی که از من فرار می‌کنند، می‌دانستند من چقدر دوستشان دارم و چقدر به آنها اشتیاق دارم، از شوق من می‌مردند. چه برسد به دوستانم. ما این را نمی‌‌فهمیم. یکی از چیزهایی که ما باید به آن ایمان بیاوریم، این است که ما بفهمیم که اهل بیت ما را خیلی دوست دارند. پس ایمان بیاورید به اینکه خدا ما را خیلی دوست دارد و برای ما خیلی ارزش قائل است. این خیلی مهم است. تا این را نفهمید، نمی‌توانید رابطه عاشقانه داشته باشید و خودتان را بالا بکشید. ایمان یعنی در تکالیفی که با آن روبرو هستی، اضطراب نسبت به انجام دستورات نداشته باشی. کافیست که اطاعت و تسلیم در برابر خدا داشته باشی. چون او می‌خواهد تو را به یک مقام بی‌نهایت ببرد. پس خودت را به او بسپار. شک نکن و ترست را کنار بگذار. بگو: من آمده ام تسلیم بشوم، هر کاری تو بگویی من همان را می‌کنم. هر کاری بگویی نکن نمی‌کنم. این ایمان است. ایمان یعنی کنار او امنیت دارم. شک و تردید ندارم. ایمان به خدا در سایه پیروی از امام معصوم امکان پذیر است ایمان یعنی اینکه الگویی غیر از خدا و اهل بیت علیهم السلام برای زندگیت انتخاب نکنی. بگویی من حیف هستم. چون قیمت هر آدمی الگویش است. وقتی آرزوی یک جور بودن می‌کنی که غیر از الگوی ایمانی توست، یعنی هنوز نفهمیده ای چه کسی هستی و قیمتت چیست. نفهمیده ای که چه چیزی داری. ایمان یعنی وقتی فهمیدی امام لایق توست، تو هم لایق این امام هستی، آن وقت معنای «ابواب الایمان» بودن را می فهمی. «ابواب الایمان» یعنی تو اصلاً دوست نداری از هر در دیگری غیر از معصوم به خدا برسی. چون درهای دیگر تو را به خدا نمی‌رسانند. ایمان یعنی وقف شدن برای معصوم، به ویژه برای امام زمان علیه السلام. یعنی کنار گذاشتن شک و تردیدها و اینکه اعتقاد داشته باشی که تصرف آن کس در تو جز به مصلحت تو نیست. یعنی معصوم هیچ نیازی به مال و جان و ناموست ندارد. اگر یک جایی برای تو یک شرائطی فراهم می‌کند که از مالت، جانت، ایل و تبارت، ناموست، شخصیت و آبرویت هزینه کنی، به نفع تو این کار را کرده، نه به ضرر تو. طمعی در مال تو ندارد. چون خودش همه چیز دارد. اصلش دست خودش است. خزائن غیب دست معصوم است. امام نیازی به ما ندارد. بعضی ­ها افتخارشان در دنیا به این است که با خدا و ائمه معصومین علیهم السلام مبارزه کنند. بعضی ­ها هم افتخارشان به این است که قوانین دینی را مسخره کنند و دین را رعایت نکنند. با شهوت، با حرص و با ولع اینها را زیر پا می‌گذارند. بعضی ها حتی ننگ شان می‌آید که اسمشان از اهل بیت باشد. اسمشان را عوض می‌کنند و اسمهای «جمادی، گیاهی و حیوانی» انتخاب می‌کنند. قرآن چه نشانه هایی برای اهل ایمان معرفی می کند؟ خداوند تبارک و تعالی ایمان را در قرآن کریم اینطور معنا می ­کند: «فَلا وَ رَبِّكَ لایُؤْمِنُونَ َحتَّى یُحَكِّمُوكَ فیما شَجَرَ بَیْنَهُمْ ثُمَّ لا یَجِدُوا فی‏ أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمَّا قَضَیْتَ وَ یُسَلِّمُوا تَسْلیماً[2]= نه چنین است، قسم به خدای تو که اینان (به حقیقت) اهل ایمان نمی‌شوند مگر آنکه در خصومت و نزاعشان تنها تو را حَکَم کنند و آن‌گاه به هر حکمی که کنی اعتراض نداشته، کاملاً تسلیم (فرمان تو) باشند». مثلاً یک زن و شوهری بینشان اختلاف پیش آمده. یک موقع زن و شوهر عاشقانه زندگی می‌کنند. یعنی مودت بینشان است و برای همدیگر می‌میرند و هر کدامشان، دیگری را اصل قرار می‌دهد. گاهی هم این طور نیست. یک جاهایی شک و تردید دارند و یک جاهایی تزلزل دارند. در اینجا باید حقوق خانواده را در نظر بگیرند. حقوق هم مشخص است. الان حق مرد چیست؟ حق زن چیست؟ حق کودک چیست؟ حق پسر چیست؟ حق برادر بزرگ چیست؟ حق پدر چیست؟ حق مادر چیست؟ حق همسایه چیست؟ حق رئیس چیست؟ حق استاد چیست؟ حق شاگرد چیست؟ حق امام جماعت‌مان چیست؟ اینها حقوقی هستند که باید دانسته شود. اینکه من مدام تأکید می‌کنم «توجه کنیم به 50 سؤال روز قیامت»، به خاطر این است که اینها سؤالات روز قیامت هستند. این حق ها را باید یاد بگیریم. چه کسی تعیین می‌کند زن در مقابل شوهرش چه وظائفی دارد؟ یا شوهر در مقابل زنش چه وظائفی دارد؟ چه کسی تعیین می‌کند که بچه نسبت به پدر و مادر چه وظائفی دارد؟ یا پدر و مادر نسبت به بچه چه وظائفی دارند؟ چه کسی خمس را برای ما وضع کرده است؟ چه کسی تعیین کرده ما نسبت به فقرا چه وظیفه‌ای داریم؟ چه کسی تعیین کرده ما نسبت به مردمی که در سراسر جهان مورد تجاوز قرار می‌گیرند، چه وظیفه‌ای داریم؟ این خداست که به ما نظم و قانون می‌دهد. چون خودش ما را آفریده است. ایمان یعنی هر چه خدا گفت، دقیقاً همان باید انجام بشود. «وَ یُسَلِّمُوا تَسْلیماً»، یعنی خدایا هر چه تو بگویی همین است. من بهتر از تو نمی‌فهمم. بهتر از تو نمی‌دانم، مهربانتر از تو هم نیستم. حکیم‌تر از تو هم نیستم. خداوند می فرماید: «وَ ما كانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لا مُؤْمِنَةٍ إِذا قَضَى اللهُ وَ رَسُولُهُ أَمْراً أَنْ یَكُونَ لَهُمُ الْخِیَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ وَ مَنْ یَعْصِ اللهَ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالاً مُبیناً[3]= و هیچ مرد و زن مؤمنی را در کاری که خدا و رسول حکم کنند اراده و اختیاری نیست (که رأی خلافی اظهار نمایند) و هر کس نافرمانی خدا و رسول او کند به گمراهی سختی افتاده است». به این معنا که هیچ مرد و زن مؤمنی حق ندارد آنجایی که خدا دستور می‌دهد، اختیاری داشته باشد. چون آنجا حیطه اختیار آنها نیست. نباید تکبر ورزید و ورود کرد. چون خطرناک است. کبریایی مال خداست. اگر دچار تکبر شوند، خدا هم در دنیا و هم در آخرت آنها را خوار و ذلیل می­ کند. کسی که نافرمانی خدا و رسول را می‌کند، گرفتار گمراهی آشکاری می شود، یعنی انحرافش آشکار است. مثل پزشکی که وقتی به بیمار می گوید: "این کار را نکن". او اگر انجام بدهد، این گمراهی آشکار است. کسی که خمس نمی‌دهد «ضَلَّ ضَلالاً مُبیناً=گمراه شده به گمراهی آشکار»؛ کسی که زکات نمی‌دهد «ضَلَّ ضَلالاً مُبیناً»؛ کسی که نماز نمی‌خواند «ضَلَّ ضَلالاً مُبیناً»؛ کسی که دستورات الهی را زیر پا می‌گذارد «ضَلَّ ضَلالاً مُبیناً». فهم این مسئله خیلی سخت نیست. کسی که بداخلاقی می‌کند و رعایت حقوق خانواده را نمی‌کند، کسی که فرزندانش را اذیت می‌کند، کسی که پدر و مادرش را آزار می‌دهد، همسایه‌اش را اذیت می‌کند، کسی که امام زمان علیه السلام را فراموش می‌کند، اینها در گمراهی آشکار هستند «ضَلَّ ضَلالاً مُبیناً». روایت زیبایی از امام صادق علیه السلام نقل است که حضرت فرمودند: تمام اعضای بدن و قلب شما ایمان دارند. چشم ایمانی دارد که باید حدودش مشخص بشود. گوش ایمانی دارد که باید حدودش مشخص بشود. دست و پا ایمان دارند و ایمان شان را باید مشخص کرد، یعنی نمی‌توانید با چشم، گوش، دست و پا هر کاری را انجام بدهید. چشم و گوش مؤمن با چشم و گوش فاسق فرق می‌کند. چشم مؤمن می‌داند که باید چه کار کند و چه چیزی ببیند و چه چیزی نبیند. گوش مؤمن می‌فهمد که چه چیزی باید بشنود و چه چیزی نشنود. ایمان کم و زیاد می‌شود و درجات دارد. ولی آنچه مهم است، این است که ما برای تعیین ایمان هر عضوی از اعضای بدنمان و این همه حیطه‌های عملی، یعنی شریعت، اخلاق و اعتقادات مان، نیاز به مربی و استاد داریم. نیاز به امام داریم. بدون او به هدف خلقتت نمی‌رسیم. پس «ابواب الایمان»، یعنی تو باید از در وارد بشوی. امکان ندارد بدون معصوم بتوانی به الله برسی: «مَنْ‏ أَرَادَ اللهَ بَدَأَ بِكُمْ‏ = کسی که خدا را اراده کند».  پس اینکه بعضی ها می گویند: ما فقط قرآن را قبول داریم، به امام نیازی نداریم. باید گفت: این خدایی که تو قبول داری کیست!، این خدا چطور می‌خواهد تو را به سمت خودش هدایت کند؟ چگونه بدون مربی می‌خواهی به خدا برسی؟ خدا چطور تو را راهنمایی می‌کند؟ این ادعاها حرف احمقانه‌ای بیش نیست. خدا می‌گوید بدون آنها نمی‌توانید به من نزدیک بشوید: «وَ أَنْزَلْنا إِلَیْكَ الذِّكْرَ لِتُبَیِّنَ لِلنَّاسِ ما نُزِّلَ إِلَیْهِمْ[4]= این کتابی است که ما بر تو نازل کردیم، تا آنچه بر مردم نازل شده تو بیان بکنی». معصوم است که جزئیات احکام را برای مردم بازگو و شرح می­ دهد. قرآن فقط یک کتاب قانونی اساسی است. کلیات را می‌گوید؛ اما تشریح نمی‌کند. قانون اساسی مجری و مفسر می‌خواهد. قرآن مفسر می‌خواهد. مفسر آن امام معصوم است. پس اینکه کسی بگوید من می‌خواهم به خدا برسم، نیاز به یک امام معصوم دارد تا بتواند او را به این بزرگی تربیت کند. قا/221 جامعه کبیره/ باب الایمان [1] . سوره حجرات/ آیه7. [2] . سوره نساء/ آیه 65. [3] . سوره احزاب/ آیه 36. [4] . سوره نحل/ آیه44.

صوت

1 - سکون و آرامش در سایه ایمان به خداست

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11399
زمان انتشار: 11 دسامبر 2019
| |
کسانی که در قیامت کور محشور می شوند

شرح زیارت جامعه کبیره؛ جلسه 103؛ 1398/09/14

کسانی که در قیامت کور محشور می شوند

هر کس در دنیا کور باشد در آخرت نیز کور است. این کوری، کوری دل است که قلب انسان از معرفت و بخصوص معرفت امام زمانش، عاجز باشد و نتواند امام را در زندگی‌اش ببیند.

در ادامه شرح زیارت به «و أبواب الإیمان» رسیدیم. امام حسن عسکری علیه السلام نامه‌ای به اسحاق ­بن ­اسماعیل نیشابوری می‌نویسد و به ایشان می‌فرمایند:«فَاعْلَمْ یَقِیناً- یَا إِسْحَاقُ- أَنَّهُ "مَنْ خَرَجَ مِنْ هَذِهِ الدُّنْیَا أَعْمَى فَهُوَ فِی الْآخِرَةِ أَعْمى وَأَضَلُّ سَبِیلً[1]" یَا إِسْحَاقُ! لَیْسَ فَإِنَّهَا لا تَعْمَى الأَبْصَارُ وَلَكِنْ تَعْمَى الْقُلُوبُ الَّتِی فِی الصُّدُور= این را بدان ای اسحاق که "هر کس در این دنیا کور باشد در آخرت هم کور و گمراه‌تر است". ای اسحاق! منظور کوری چشم نیست بلکه کوری دل است». منظور از کوری در دنیا، کوری چشم نیست که هر کس در دنیا چشمش کور باشد، در آخرت نیز کورتر است؛ بلکه منظور کوری قلب است که قلب انسان از معرفت و به خصوص معرفت امام، عاجز باشد و نتواند امام را در زندگی‌اش ببیند. بعد می‌فرماید: «وَ ذَلِكَ قَوْلُ اللهِ فِی مُحْكَمِ كِتَابِهِ حِكَایَةً عَنِ الظَّالِمِ إِذْ یَقُولُ: قَالَ رَبِّ لِمَ حَشَرْتَنِی أَعْمَى وَقَدْ كُنتُ بَصِیراً قَالَ كَذَلِكَ أَتَتْكَ آیَاتُنَا فَنَسِیتَهَا وَكَذَلِكَ الْیَوْمَ تُنسَى= این همان سخن پروردگار متعال است كه در كتاب محكم خویش از زبان ستمگری حكایت می‌كند كه وی [هنگامی كه روز قیامت نابینا محشور می‌شود با اعتراض به خداوند] می‌گوید: خداوندا! چرا مرا نابینا محشور كردی؟ درحالی‌كه در دنیا بینا بودم. خداوند می‌فرماید: همچنان كه در دنیا آیات ما به تو رسید و آنها را به فراموشی سپردی، همین‌طور امروز تو از فراموش‌شدگانی». هر کس خدا را و آیات الهی را در دنیا فراموش کند، در آخرت فراموش می‌شود. این یک قاعده است که شما هر رفتاری با آیات الهی و دستورات الهی کنید، در واقع با خودتان این کار را انجام می‌دهید. هر چقدر انسان حرمت الهی و حرمت انبیاء و معصوم و بخصوص امام زمانش را رعایت کند، در واقع حرمت خودش را نگه می‌دارد و به خودش احترام می‌گذارد و هر چقدر دین و احکام الهی در نزد او سبک و بی‌مقدار و بی‌ارزش باشد و نسبت به آن غفلت کند، شخص از خودش غفلت می‌کند و خود حقیقی‌اش را فراموش می‌کند. بنابراین، طبیعی است که وقتی آیات را فراموش می کنی، در نظام برزخی نجاتی هم در کار نیست و فراموش می شوی. بزرگترین آیه خدا، امام معصوم است در ادامه می‌فرماید: «وَ أَیُّ آیَةٍ أَعْظَمُ مِنْ حُجَّةِ اللهِ عَلَى خَلْقِهِ، وَأَمِینِهِ فِی بِلَادِهِ وَ شَهِیدِهِ عَلَى عِبَادِهِ مِنْ بَعْدِ مَنْ سَلَفَ مِنْ آبَائِهِ الْأَوَّلِینَ النَّبِیِّینَ وَآبَائِهِ الْآخِرِینَ الْوَصِیِّینَ (عَلَیْهِمْ أَجْمَعِینَ السَّلَامُ وَرَحْمَةُ اللهِ وَبَرَكَاتُهُ)= ای اسحاق! کدام آیه بزرگ‌تر از حجّت خدا بر خلقش و امین او در شهرهایش و گواه و شاهد او بر بندگانش است. پس از پدران گذشته‌اش، پیامبران، نیاکانش و اوصیایش، که سلام و رحمت و برکات خدا بر تمامشان باد؟!». حضرت در این روایت تذکر می دهد که خداوند آیات زیادی دارد که ما باید آنها را ببینیم و بزرگترین و مهمترین آیه «امام معصوم» در زندگی ماست. خداوند در روی زمین آیاتی بزرگتر از انبیاء خودش و ائمه اطهار و امام زمان علیه السلام قرار نداده است. کدام آیه از اینها بالاتر است؟ کسی که این را نمی‌بیند، کور است. کسی که زندگی جمادی، گیاهی، حیوانی یا علمی دارد و بدون امام زندگی می‌کند و توجه به امام ندارد، کور است. ما معشوق و اله ­مان الله است و آفریده شده ایم برای قرب به او و وظیفه دیگری نداریم. مثل یک جنین که در رحم مادر است که هدفی جز اینکه یک بدن سالم برای دنیا تهیه کند، ندارد. ما هم آفریده شدیم برای اینکه به قرب الهی برسیم، برای اینکه سالم از دنیا متولد بشویم. برای تولد سالم هم خداوند تبارک و تعالی، ائمه را به عنوان بزرگترین آیه برای اینکه ما به آن هدف خلقت برسیم، قرار داده است. بزرگترین دغدغه هر کسی در مورد خود و خانواده‌اش باید این باشد که من و خانواده‌ام چه نسبتی با معصوم داریم و چه فاصله‌ای با معصوم داریم. الان رابطه ما با او چگونه است؟ شباهت ما با او چگونه است؟ میزان قرب ما به او چگونه است؟ میزان محبوبیت ما و عزت ما در پیش امام معصوم چگونه است؟ اینها سوالات مهمی هستند که باید پاسخ داده شود. در نظام آخرت وقتی شما از اینجا وفات می‌کنید، فقط میزان قرب شما به امام و میزان وظائفی که نسبت به معصوم انجام داده اید، مهم است. مهمترین سؤال روز قیامت، موضع‌گیری تو نسبت به امام معصومت است. اینکه از زندگی تو چی برای امام و در اختیار امام معصوم است و تو در برطرف کردن موانع ظهورش چه نقشی داری؟ شما هم اگر کور باشید، به عذاب الیم الهی دچار می‌شوید. عذاب فقط برای کسانی که اعتقادی به امام معصوم ندارند یا امام معصوم را از زندگی‌شان حذف کردند، نیست. شما هم اگر امامتان را نبینید، دچار نابینایی می شوید. در ادامه حضرت می فرماید: « فَأَیْنَ یُتَاهُ بِكُمْ وَ أَیْنَ تَذْهَبُونَ كَالْأَنْعَامِ عَلَى وُجُوهِكُمْ = کجا گم‌تان کردند؟ و به کجا روی آوردید مثل چهارپایان؟». امام هیچ وقت تو را گم نمی‌کند. او سراغ تو می‌آید. تو باید حواست به او باشد. چون کسی که امامش را گم کند، مثل چهارپایان می‌ماند. یعنی بی هدف است و جایی ندارد که برود. می رود دنبال خانه بزرگتر، ماشین شیک‌تر، جای بهتر برای زندگی، رفاه، آسایش و در استخدام حیوانیت است مثل چهارپایان. «عَنِ الْحَقِّ تَصْدِفُونَ، وَ بِالْبَاطِلِ تُؤْمِنُونَ= شما از حق روی برمی‌گردانید و به باطل ایمان می‌آورید؟». ایمان به باطل یعنی اصالت دادن به پول، ثروت، بدن، جنسیت، زنانگی و مردانگی و نیازهایی مثل هوش، علم، تخصص. وقتی شما به اینها ایمان می‌آورید و اینها در زندگی شما اصل می‌شوند، از حق برمی ­گردید و به باطل ایمان می­ آورید. «وَ بِنِعْمَةِ اللهِ تَكْفُرُونَ= به نعمت الهی کفر ورزیدید». علامه طباطبایی در تفسیر المیزان می فرماید: «نعمت» در عرف قرآن، به معنی ولایت و امامت است. یعنی بزرگترین نعمت خدا وجود امام معصوم است که به ما داده است. چه کسی عظیم‌تر و دوست‌داشتنی‌تر و بهتر از یک امام که تو را به بالاتر از بهشت ببرد. از این بالاتر ما موجودی داریم؟ هم دنیایت را آباد می­ کند و هم آخرتت را.  «أَوْ تَكُونُونَ مِمَّنْ یُؤْمِنُ بِبَعْضِ الْكِتَابِ وَیَكْفُرُ بِبَعْضٍ= یا از شمار کسانی هستید که به بخشی از کتاب ایمان آورده و به بخشی دیگر کافر شده‌اید؟». خیلی از افراد مسلمان و مؤمن وقتی می‌گویند: ما دین را قبول داریم. وقتی سوال می کنیم چی را قبول داری؟ می گویند: نماز، روزه، حج، بعضیها خمس، بعضیها زکات، حجاب، اینها را قبول داریم. وقتی می‌گوییم: امام معصوم و امام زمان علیه السلام که رکن دین است را قبول داری؟ «فَما جَزاءُ مَنْ یَفْعَلُ ذلِكَ مِنْكُمْ وَمِنْ غَیْرِكُمْ إِلَّا خِزْیٌ فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ طُولُ عَذَابٍ فِی الْآخِرَةِ الْبَاقِیَةِ، وَ ذلِكَ وَاللهِ الْخِزْیُ الْعَظِیمُ= برای کسی از شما که این عمل [تبعیض در میان احکام و قوانین الهی] را انجام دهد. (بقره/۸۵) یا دیگران که چنین می‌کنند، جز رسوایی در این جهان، چیزی نخواهد بود (بقره/۸۵) و عذاب طولانی در آخرت جاوید نخواهد بود؟! این، به خدا همان رسوایی بزرگ است». به خدا قسم هیچ نکبت و بدبختی از این بالاتر نیست که انسان امامش را فراموش کند و دین را کامل رعایت نکند و بخواهد فقط به بعضی از احکام ایمان بیاورد. فلسفه واجبات الهی چیست؟ «إِنَّ اللهَ بِمَنِّهِ وَرَحْمَتِهِ لَمَّا فَرَضَ عَلَیْكُمُ الْفَرَائِضَ لَمْ­یَفْرِضْ ذَلِكَ عَلَیْكُمْ لِحَاجَةٍ مِنْهُ إِلَیْكُمْ بَلْ رَحْمَةً مِنْهُ- لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ- عَلَیْكُمْ لِیَمِیزَ الْخَبِیثَ مِنْ الطَّیِّبِ= همانا خداوند متعال با منّت و رحمتش وقتى فریضه ها را بر شما واجب كرد به آنها نیازى نداشت؛ بلكه از سر رحمتِ او بر شما بود كه خدایى جز او نیست». خداوند نیازی ندارد که احکام را بر شما واجب کند. او به خاطر رحمتش واجبات و محرمات را در زندگی ما قرار داده است. علت اینکه بعضی از چیزها واجب شدند و بعضی از امور حرام، این است که آدم های خبیث و طیب را از هم جدا کند. اگر کسی طیب و پاک باشد، دستورات الهی را زمین نمی‌گذارد، توهین و تحقیر نمی‌کند. به خاطر خوش آمدن این و آن و چه کسی راضی است و چه کسی راضی نیست و چه کسی خوشش می‌آید و چه کسی خوشش نمی‌آید، دستور دین را زیر پا نمی گذارد. یعنی اگر کسی واقعاً طیب و پاک باشد، هیچ وقت احکام الهی را زیرپا نمی‌گذارد. خبیث ها هستند که آیات و واجبات الهی را از زندگی‌شان حذف می­ کنند. به خصوص وجود مقدس امام زمان علیه السلام را. «وَ لِیَبْتَلِیَ اللَّهُ مَا فِی صُدُورِكُمْ وَ لِیُمَحِّصَ مَا فِی قُلُوبِكُمْ وَ اللَّهُ عَلِیمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ= و درونتان را بیازماید و آنچه را در دل هایتان هست، بیرون بكشد و البته خدا به اسرار دل­ها داناست».   گاهی انسان می‌خواهد ورزشکار و قهرمان دنیا بشود، باید یک وقت جدی برای ورزش بگذارد. به مربی­ اش اعتماد کند. هر چه او می‌گوید به شیرینی دریافت ‌کند و آن کار را انجام دهد. هر چقدر هم سخت باشد. این یک قاعده‌ است. خدا می‌خواهد آنچه که در سینه شماست را امتحان کند و ببیند وقتی که به شما می‌گوید یک چیزی واجب است، شما جدی می‌گیرید یا نه و رهایش می­ کنید. وقتی انسان در قلبش با دستورات الهی عاشقانه برخورد می‌کند، قلبش پاک شده و تطهیر و تثبیت می‌شود. قدرت، پرواز، سیادت، سروری و ریاست با عبادت الهی به دست می‌آید. اگر شما انسان ­هایی را می‌بینید که آدم های بزرگ و باشخصیت هستند و قدرت دارند به خاطر کیفیت عبادت شان است. چیزی که ما حاضر نیستیم برایش سرمایه‌گذاری کنیم. ما می‌خواهیم نمازمان را هر طور دلمان خواست بخوانیم و تمام شود و برویم دنبال زندگی‌مان. «لِتُسَابِقُوا إِلَى رَحْمَةِ اللهِ وَلِتَتَفَاضَلَ مَنَازِلُكُمْ فِی جَنَّتِهِ= تا این که هر كدام نسبت به رحمتش از دیگرى پیشى گرفته و جایگاه تان در بهشت متفاضل گشته و مراتب هر كدام معلوم گردد». خداوند این کار را برای شما انجام داد تا برای به دست آوردن منازل خود در بهشت با همدیگر مسابقه بگذارید. الان اهل دنیا مسابقه می‌گذارند که چه کسی کجا زندگی کند. چه کسی خانه‌اش کجا باشد. چه کسی خانه‌اش چند طبقه باشد. چه کسی صاحبخانه و مستأجر باشد. چه کسی ماشین بهتر و بیشتری داشته باشد. همه با هم چشم و هم‌چشمی می‌کنند. به خدا قسم ما در بهشت خانه داریم و به ما نشان می‌دهند و می‌گویند اینها برای شماست و قرار بوده به آن برسید. دردناکتر از این وجود ندارد که انسان گرفتار عذاب بشود. اموال، خانه، همسران، حکومت و دولتش را در بهشت به او نشان بدهند و بگویند این حکومت تو بوده، این سعه دولت تو در بهشت بوده. اما نمی توانی به آنها برسی. امام می‌گوید: هر چه به شما بیشتر می‌رسد، ما خوشحال‌تر هستیم. پس خدا نیامده شما را با واجبات و حرامش به دردسر بیاندازد. خدا آمده از روی لطفش و به خاطر رحمتی که دارد، شما را به خودش برساند و خلیفه الله شوید. «فَفَرَضَ عَلَیْكُمُ الْحَجَّ وَالْعُمْرَةَ وَإِقَامَ الصَّلَاةِ وَإِیتَاءَ الزَّكَاةِ وَالصَّوْمَ وَالْوَلَایَةَ= واجب کرد بر شما حج و عمره و نماز و زکات و صوم و ولایت را». احکام الهی تشریف است، نه تکلیف. یعنی شما را به شرافت می‌رساند. «وَجَعَلَ لَكُمْ بَاباً تَسْتَفْتِحُونَ بِهِ أَبْوَابَ الْفَرَائِضِ وَمِفْتَاحاً إِلَى سَبِیلِهِ = برای شما دری قرار داد تا به وسیله آن به فرائض پی ببرید و کلیدی برای شما به سوی خدا باشد». یعنی بالأخره به خدا بگویی: خدایا! من را برای آن مقام آفریدی، من باید چه کار کنم به آن برسم؟ همین­طوری بی حساب که نمی‌رسم؟ اینجاست که انسان به ضرورت داشتن یک مربی دلسوز و یک پدر مهربان بالای سر خودش پی می‌برد. ما برای کارهای جمادی‌مان صد تا معلم می‌گیریم. برای کارهای حیوانی‌مان معلم و مربی می‌گیریم، برای کارهای گیاهی‌مان مربی می‌گیریم. برای کارهای درسی در هر رشته مربی می‌گیریم. می‌گوید در بخش انسانی مربی‌ات کیست؟ چه کسی تو را شبیه خدا می­ کند؟ چه کسی تو را شبیه معصوم می‌کند؟ استادت کجاست؟ مربی‌ات کیست؟ چطوری زندگی می‌کنی؟ خدا برای ما دری قرار داد تا به وسیله آن، فرائض و واجبات را بفهمیم و یک کلیدی برای راه خودش قرار داد تا راه را گم نکنیم. چرا انسان به امام معصوم نیاز دارد؟ ببینید آنهایی که ائمه اطهار را ندارند چقدر در زندگی‌شان حیران و سرگردان هستند. مثل چهارپایان. حضرت نمی‌خواهد توهین کند. چون چهارپایان قوانین زندگی دارند و ارزش دارند. آنها خدمت به خلق، خدمت به هم‌نوع دارند. آنها غیرت ناموسی دارند. آنها حیا دارند. آنها هم بهشت می‌روند. ولی شما مثل چهارپایان هستید. چون مختار هستید، دیگر نمی‌توانید مثل چهارپا زندگی کنید. اگر مثل چهارپا زندگی کنید، از چهارپا عقب‌تر می‌افتید و دچار حیرت در زندگی‌تان می‌شوید. پس باید از اهل بیت علیهم السلام تبعیت کرد. برای همین فرمودند: «لَوْلاَ مُحَمَّدٌ صلی الله علیه و آله وَ اَلْأَوْصِیَاءُ مِنْ وُلْدِهِ كُنْتُمْ حَیَارَى كَالْبَهَائِمِ لاَ تَعْرِفُونَ فَرْضاً مِنَ اَلْفَرَائِضِ= اگر محمد صلی الله علیه و آله و اوصیائش نبودند شما مثل چهارپایان حیران می‌شدید و یك واجب از واجبات را هم نمى‌دانستید». «وَهَلْ تُدْخَلُ مَدِینَةٌ إِلَّا مِنْ بَابِهَا؟!= آیا می‌شود به شهر وارد شویم مگر از درش؟». این کلام ما را به یاد جمله زیبای پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله می اندازد که فرمود: «أنا مدینة العلم و علیٌ بابها= من شهر علم هستم و علی باب آن». حالا فهمیدید چرا در زیارت آل یس می‌خوانیم: «السلام علیک یا باب الله»؟ برای این که امام زمان علیه السلام باب خداست. شما نمی‌توانید هیچ قربی به خدا پیدا کنید، جز از طریق امام زمان‌تان. هر قربی را تصور کنید، توهمی است. « فَلَمَّا مَنَّ عَلَیْكُمْ بِإِقَامَةِ الْأَوْلِیَاءِ بَعْدَ نَبِیِّكُمْ قَالَ اللهُ فِی كِتَابِه: "اَلْیَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِینَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْكُمْ نِعْمَتِی وَ رَضِیتُ لَكُمُ اَلْإِسْلامَ دِیناً[2]"= منت گذاشت بر شما به اینکه اولیاء خودش را بعد از پیامبر به شما معرفی کرد. همان طور که خدا در کتابش گفت: "الیوم اکملت لکم ....=امروز، دین شما را كامل كرده و نعمت خود را بر شما تمام نموده و اسلام را برایتان دین پسندیدم"». «اَلْیَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ» مخصوص غدیرخم است که وقتی پیامبر از سوی خدا امیرالمؤمنین علیه السلام را منصوب کرد، این آیه آمد که "امروز من دین‌تان را برای شما کامل کردم و نعمتم را بر شما تمام کردم و راضی شدم به اینکه اسلام برای شما دین باشد". یعنی بدون امام، اسلام مرضی خدا نیست. خدا اسلام بدون امام معصوم را قبول ندارد. «وَ فَرَضَ عَلَیْكُمْ لِأَوْلِیَائِهِ حُقُوقاً= خدا نسبت به اولیاء خودش حقوقی را بر گردن شما واجب کرده». امام وظیفه دارد تلاشش را بکند. حتی اگر او را بکشند، زن و بچه‌اش را بکشند، بچه‌هایش را جلویش تکه‌تکه کنند، ناموسش را بزنند و به اسارت ببرند. هر بلایی سرش بیاورند امام به­ خاطر شما رعایت کند و آن مصائب را تحمل کند. شما هم نسبت به امام وظائفی دارید. امام زمان علیه السلام به این عظمت، یک پدر مهربانی به این عظمت باورتان می‌شود 1180 سال آواره باشد؟ در کجای تاریخ بشریت شما یک آوارگی به این بزرگی دیده اید؟ ما وظیفه‌مان را نسبت به امام زمان علیه السلام انجام نداده ایم. این خیلی کمرشکن و سخت است. خدا نکند ما جزء کسانی باشیم که امام‌مان را فراموش کرده باشیم. «أَمَرَكُمْ بِأَدَائِهَا لِیَحِلَّ لَكُمْ مَا وَرَاءِ ظُهُورِكُمْ مِنْ أَزْوَاجِكُمْ وَأَمْوَالِكُمْ وَمَآكِلِكُمْ وَ مَشَارِبِكُمْ وَ یُعَرِّفَكُمْ بِذَلِكَ اَلْبَرَكَةَ وَ اَلنَّمَاءَ وَ اَلثَّرْوَةَ وَ لِیَعْلَمَ مَنْ یُطِیعُهُ مِنْكُمْ بِالْغَیْبِ = و امر فرمود كه آنها را اداء نمایید تا بدین ترتیب همسران و اموال و خوردنی­ ها و نوشیدنی­ هایتان بر شما حلال شود و به واسطه ایشان بركت و رشد و نمو و پیدا شدن ثروت را به شما تعلیم نموده تا از بین شما مطیع علم پیدا كند به غیب». خدا یک چیزهایی را واجب کرده نسبت به امامان که شما باید رعایت کنید و شما را مأمور کرده که اینها را رعایت کنید تا آنچه از زنان و اموال و خوردنی ها و نوشیدنی ها در اختیار دارید، بر شما حلال باشد. نمی‌شود که ما از نعمتهای خدا استفاده کنیم و حجت خدا را رها کنیم. این فایده ندارد. وقتی امام را رها کنید، نکبت در زندگی‌تان می‌آید و خیر در زندگی‌تان نمی‌بینید. مودت اهل بیت، مزد رسالت نبی اکرم صلی الله علیه و آله است «وَ قَالَ اَللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى: "قُلْ لا أَسْأَلُكُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبَى"= خداوند تبارك و تعالى در قرآن مى‌فرماید: " بگو من از شما اجر رسالت جز این نخواهم كه مودت و محبت مرا در حقّ‌ خویشاوندان منظور دارید"». مودت خاندان پیامبر یعنی عشق، وفاداری و محبت همراه با فداکاری. نه فقط دوست داشتن. خداوند نگفته فقط محبت داشته باشید. چون اهل سنت هم محبت دارند. مسیحیان هم محبت دارند. از ما مودت خواسته. مودت یعنی اینکه تو سبک زندگی‌ات به گونه ای باشد که در اختیار امام زمانت باشی. تو بدون اذن امام زمان انتخابی برای خودت نکن. بدون اذن امام زمان علیه السلام یک سبک زندگی را انتخاب نکنی که تو را از چادر حضرت دور کند و دستت را از دست فاطمه زهرا سلام الله علیها جدا کند. «وَاعْلَمُوا أَنَّ مَنْ بَخِلَ فَإِنَّما یَبْخَلُ عَنْ نَفْسِهِ وَاللهُ الْغَنِیُّ وَأَنْتُمُ الْفُقَراءُ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ= بدانید هر کس بخل بورزد، نسبت به خودش بخل کرده و خدا غنی است و شما فقیر هستید و نیست معبودى جز او». وقتی بخل دارید از اینکه مالتان را در راه امام زمان علیه السلام انفاق کنید، یا وقت، جوانی و استعداد گیاهی‌تان را در اختیار حضرت بگذارید، بخل می‌کنید از اینکه از بخش زندگی اجتماعی‌تان و از موقعیت‌تان در راه حضرت صرف کنید، یا بخل می‌ورزید از اینکه از دانش و آگاهی‌تان در راه حضرت صرف کنید، یعنی حضرت را در زندگی­ تان فراموش کرده اید. پس بهتر است در دعاهایمان، فرج حضرت را از خدا بخواهیم. [1] . سوره اسراء/ آیه 72. [2] . سوره مائده/آیه 3. قا/220 جامعه کبیره/ ابواب الایمان

صوت

1 - کسانی که در قیامت کور محشور می شوند

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ،

Top
برای عضویت در خبرنامه پست الکترونیکی خود را وارد کنید

خبرنامه سایت منتظران منجی

Stay informed on our latest news!

اشتراک در خبرنامه سایت منتظران منجی feed