www.montazer.ir
چهارشنبه 17 ژوئن 2026
شناسه مطلب: 11396
زمان انتشار: 10 دسامبر 2019
| |
تعلق به دنیا، مانع شادی است

شادی؛ جلسه 10؛ 1398/09/09

تعلق به دنیا، مانع شادی است

دلبستگى به زندگى دنيا مربوط به کسانی است که معشوق حقیقی­ شان را گم کرده ­اند و دلبسته معشوق های طبیعی و دنیایی در چهار بخش «جمادی، گیاهی، حیوانی و عقلی» هستند. در نتیجه گرفتار اندوه زیاد، عدم کامیابی و نرسیدن به آرزوها و ناامیدی می شوند.

قبلاً گفته شد که انسان در دنیا پنج معشوق­ «جمادی، گیاهی، حیوانی، عقلی و فوق عقلی» دارد. در چهار بخش اول، معشوق­ها به گونه‌ای هستند که شما هر چه درمورد آنها غصه بخورید، افسرده­ تر و بی‌شخصیت تر و کوچک­تر می‌‌شوید. بنابراین، باید رابطه‌مان را با دنیا به­ گونه‌ای تنظیم کنیم که قلبمان تعلق به خود اصلی مان داشته باشد، نه با غیر خود. «اله‌» یعنی آن چه به سویش می رویم. اله در بخش فوق عقلانی الله است و ما نمی‌توانیم بیش از یک معشوق حقیقی داشته باشیم. بقیه عشق و محبوب های دنیایی هستند. هر چند که عزیزند، ارزش و نورانیت دارند و هیچ کدام هم بد نیستند و حتی در اسلام هم سفارش شده که هر چقدر می‌‌توانید این معشوق ­ها را دوست داشته باشید. ولی تعادل در این گونه عشق ها را حفظ کنید. چون اگر این تعادل در عشق نباشد، انسان خوار و ذلیل می‌شود. تعادل یعنی بخش عمده ی عشقت و تمایلاتت را به معشوق اصلی یعنی الله اختصاص بده. یعنی وقتی که معشوق فوق انسانی­ ات الله دلت را پر نکند و تو اصلاً عاشق خود جاودانه‌ات نشده باشی، ذلیل و خوار می‌شوی و باید گدایی کنی. فرقی نمی کند: گدایی «جمادی یا گدایی گیاهی یا گدایی‌ حیوانی یا گدایی‌ علمی». در هر چهار نوع گدایی شخصیت انسان خوار و ذلیل و می‌شود. فراموش نکنید که این چهار نوع غم، مربوط به بخش­های «جمادی، گیاهی، حیوانی و عقلی»، غم‌های جهنم‌ساز هستند. آدمی که می‌تواند غم ­های بزرگ انسانی داشته باشد، وقتی سراغ غم‌های کوچک می‌رود، خودبه‌خود عذاب قبر برای خودش تهیه می‌کند و جهنم می‌سازد. برای همین هم پیامبر رحمت صلی الله علیه وآله فرمود: «مَنْ بَكَى عَلَى‏ الدُّنْیَا دَخَلَ‏ النَّارَ= هر کس به خاطر دنیا گریه کند، داخل آتش می شود». پس برای این ۴ کمال «جمادی، گیاهی، حیوانی و عقلی» فکر، همت و برنامه‌ریزی داشته باشید. ولی اگر به آنها نرسیدید، نباید غصه بخورید. چون غصه شخصیت انسان را مچاله، بی‌مقدار و بی‌ارزش می‌کند. پس مهم این است که انسان در عشق‌ورزی به معشوق های ۵ گانه­ اش، تعادل را حفظ کند. تعادل هم به این است که اصالت را به عشق فوق عقلی­ بدهید. یعنی عشق فوق انسانی‌تان. این عشق باید معشوق اصلی شما باشد و بتوانید معشوق های فوق عقلی­ تان را بنابر تعبیر قرآن «الله، اهل بیت، و جهاد» بر سایر معشوق های طبیعی حاکم کنید. وقتی شما عاشق الله و اهل­بیت هستید و دوستشان دارید، باید خود جاودانه‌تان را هم دوست داشته باشید. اول باید باور کنید که مرد یا زن نیستید. باور کنید که یک موجود جاودانه هستید. باور کنید که از جنس خانواده آسمانی تان هستید. وقتی که این را فهمیدید و باور کردید، آن موقع برای مردانگی و زنانگی‌تان، یا برای مسائل مالی ­تان حرص و جوش و غصه ندارید، دعوا و درگیری ندارید، طلاق اتفاق نمی‌افتد و هیچ اختلافی ندارید. امام باقر علیه السلام می‌فرماید: اگر مردم بفهمند از کجا آمده اند، دیگر با هم اختلافی ندارند. مهم این است که بفهمیم اصل خلقت مان چیست؟ از کجا آمده ایم؟ ما نه ایرانی هستیم، نه آسیایی، نه زمینی و نه زن و نه مرد هستیم. این یک مأموریتی هست که در زمین به ما داده اند، بعد هم تمام می‌شود. اگر این را کسی خوب فهمید و در قلبش قرار گرفت، دیگر چیزی به اسم غم، غصه، اضطراب، گدایی عاطفی و احساس ذلت سراغش نمی آید. چون آدم باشخصیتی است و با شخصیت حقیقی‌اش عاشق خودش است. این خیلی مهم است. ولی اگر همه عشق و تعلق‌هایمان را به این چهار بخش دادیم، تازه دردسرها شروع می‌شود. حالا تو مدام حج برو، کربلا برو، نماز بخوان، روزه بگیر، حافظ کل قرآن بشو، اصلاً فایده‌ای ندارد. یعنی تو از غم نجات پیدا نمی‌کنی و هیچ وقت هم شاد نمی‌شوی. امام صادق علیه السلام فرمودند: «مَنْ‏ تَعَلَّقَ‏ قَلْبُهُ‏ بِالدُّنْیَا تَعَلَّقَ قَلْبُهُ بِثَلَاثِ خِصَالٍ هَمٍّ لاَیَفْنَى وَ أَمَلٍ لاَ یُدْرَكُ وَ رَجَاءٍ لاَیُنَالُ= هر كس دلبستگى به دنیا پیدا كند، به سه چیز چنگ زده: اندوه دائمى، آرزویى برآورده نشدنى، امیدى نرسیدنى». «هَمٍّ لَا یَفْنَى‏»، یعنی این آدم دغدغه‌هایی دارد که هیچ وقت تمام نمی‌شود. دائماً در حال فکر، تلاش، دویدن و خستگی است. دائماً ذهنش مشغول است و چیزی به اسم آرامش ندارد. ممکن است مالش زیاد شود و آسایشش بیشتر شود، اما همّش تمام نمی‌شود. چون فرمود«همّ لایفنی». دلم شغولی هایی پیدا می‌کند که تمام نمی­ شود و او را رها نمی‌کند. در نتیجه آرامش ندارد.  «وَ أَمَلٍ لَایُدْرَك‏»، یعنی دائماً هوس­ ها و آرزوهای جدید دارد. اصلاً کاری ندارد که الان خانه‌اش از صدها خانه دیگران بهتر است. ماشینش از ماشین صدها میلیون نفر آدم بهتر است. صدها میلیون آدم آرزوی زندگی او را دارند. اما او دائماً آرزوی چیزهایی را می کند که ندارد. یکسره هوس و آرزوی چیزهایی را دارد که الان دستش نیست. چون «همّش» تمام نمی‌شود. نمی‌تواند آرزوهایش را رها کند. این آدم هیچ­وقت مزه خوشی را نمی‌فهمد، آسایش دارد، لذت می‌برد، اما چیزی به اسم آرامش نمی‌برد. «وَ رَجَاءٍ لَایُنَالُ»، یعنی امیدهایی دارد که هیچ وقت به آن نمی‌رسد. امیدهای دور از دسترس دارد. خیلی برنامه دارد که به آنها برسد. برای خودش، فرزندانش، کسان دیگر، اما آنها را درک نمی‌کند و دور از دسترس است. برای اینکه این اتفاقات برای انسان نیفتد، باید دغدغه‌ها و تعلقاتش را از این ۴ بخش پایینی بردارد. دوستشان داشته باشد، اما به آن­ها وابسته نباشد. از آن­ها استفاده کند، اما ذلیل و خوارشان نباشد. نگذارد که این چهار کمال حاکم بر او شوند. اگر این مراقبت قلبی را هر کس در دلش داشته باشد، هیچ­وقت عصبی نمی‌شود، غصه نمی‌خورد، تحقیر نمی‌شود، احساس حقارت نمی‌کند، احساس بی‌شخصیتی نمی‌کند، احساس بی‌پناهی نمی‌کند، احساس ذلت و گدایی ندارد. همه این احساس­ های منفی که یک موقع هایی سراغ ما می‌آید و ما را له می‌کند، به خاطر این است که ما یک جایی از آسمان بریده ایم. یک جایی به معشوق اصلی‌مان خیانت کرده ایم. در واقع به خودمان خیانت ‌کرده ایم. این هم موجب سقوط انسان می‌شود. ولی اگر کسی عاشق خودش به بلندای ابدیت باشد، عاشق معشوق خودش هم خواهد بود. به عنوان مثال، خانمی که از زنانگی خودش متنفر است، آیا می‌تواند عاشق یک مرد شود؟ او به هیچ وجه نمی‌تواند یک رابطه عاشقانه با مردی برقرار کند. با هر کسی هم ازدواج کند، کارش به طلاق می‌کشد. چون جنس خودش را دوست ندارد. موقعیت زن بودن خودش را دوست ندارد. از این زنانگی خودش لذت نمی‌برد. از این رو، نمی‌تواند از مرد هم لذت ببرد. کسی که از خواندن قرآن خوشش نمی‌آید و از مسجد رفتن و از روحانی متنفر است و حوصله‌ حرم را ندارد و... علتش این است که از حیثیت انسانی­اش بیزار است و عاشق شخصیت خودِ حقیقی ­اش نیست.  باید آدمیت را تمرین کنیم. تمرین کنیم که ما جاودانه هستیم. بچه اهل بیت علیهم السلام بودن را دوست داشته باشیم. انتساب به امام زمان علیه السلام را دوست داشته باشیم و شاد باشیم. این شادی اگر سراغ یک نفر بیاید، امکان ندارد که هیچ یک از غم­های دنیا دستشان به چنین آدمی برسد. او همیشه انبساط دارد، همیشه قوی است، همیشه ارتباط دارد، همیشه اتصال دارد. چون این هویت را پذیرفته است. حرص و طمع، مانع شادی است مانع بعدی از موانع شادی، حرص و زیاده‌خواهی است. حرص در کمالات «جمادی، گیاهی، حیوانی، علمی» نادرست است. این یعنی بی‌موقع یک چیزی را خواستن.  یک چیزی را طلب کردن بدون آمادگی، انسان را از شادی می‌اندازد. حرص در هیچ جهتی خوب نیست. مگر حریص بودن در معنویت و عشق به خداوند. آن هم با رعایت سلسله مراتب خودش. به شرط اینکه زیر نظر مربی باشد.  امیرالمؤمنین علی علیه السلام می‌فرماید: «لَا یُلْقَى‏ الْحَرِیصُ‏ مُسْتَرِیحاً[1]= انسان حریص، آسایش و راحتى ندارد». هیچ­وقت نمی‌توانید یک آدم حریص را آسوده ببینید. آدمی که حریص است، به هیچ وجه از ارتباط با خدا، غیب و خانواده آسمانی­ اش لذت نمی ­برد. اصلاً با خودش هم لذتی ندارد. یعنی شما هزار دفعه به او بگو، تو آدم هستی، تو از جنس آسمان هستی، وقتی برای خودت بگذار. اما او نمی‌تواند. چون حریص است. حرص های پایینی اجازه رسیدگی به کمالات بالا را نمی‌دهد. این آدم فرصت ماه عسل با خودش را ندارد. مدام عجله دارد، حریص به کارهای دیگر است. حوصله تمرکز گرفتن برای اینکه بتواند با غیب ارتباط بگیرد را ندارد، حوصله مطالعات انسانی را ندارد. حریص به دنیا مثل کرم ابریشم است امام باقر علیه السلام می‌فرماید: «مَثَلُ‏ الْحَرِیصِ‏ عَلَى‏ الدُّنْیَا كَمَثَلِ دُودَةِ الْقَزِّ، كُلَّمَا ازْدَادَتْ عَلى‏ نَفْسِهَا لَفّاً، كَانَ أَبْعَدَ لَهَا مِنَ الْخُرُوجِ حَتّى‏ تَمُوتَ غَمّاً= حریص به دنیا، همانند كرم ابریشم است كه هر چه بیشتر دور خود مى ­تند، خارج شدن از پیله بر او سخت­تر مى­ شود، تا آنكه از غصه مى­ میرد». حریص تا نمیرد، ول نمی‌کند. آنقدر درگیر کمالات بخش های «جمادی، گیاهی، حیوانی و عقلی» است تا اینکه در این مسیر می ­میرد. ما یک بی­نهایت بیشتر نداریم و آن هم الله تبارک و تعالی است و دل ما هم عاشق کمال بی­نهایت است. بنابراین، اگر بخواهی جای دیگری حرص بزنی، در واقع از بینهایت دور می‌شوی. چون به هر میلی که دل خواهی سپرد                 از تو چیزی در نهان خواهند برد تو هر باری که یک هوس جدید می کنی و یک طمع جدید سراغت می‌آید، در حقیقت خودت را از ابدیت محروم می‌کنی. یک لذت و نعمت ابدی را نابود می‌کنی. این زیاده‌خواهی است. مثلاً بدن ما در طول روز یک مقداری قدرت جذب ویتامین ث دارد، بیشتر از آن نمی‌‌تواند جذب کند. چون باید آن را تحلیل و هضمش کند. این سفره‌ها که ما می‌اندازیم، سفره‌های حریصانه است. مثلا در رانندگی ما به اندازه دو برابر چینی‌ها گاز مصرف می‌کنیم. این حریصانه است و اسراف است. برزخ یک فضایی بینهایت پیشرفته‌تر از اینجا است. چون پیشرفته‌تر است، پس گران تر هم هست. آب می‌خواهی، نان می‌خواهی، همسر می‌خواهی، آنجا ازدواج داری، خانه داریم، دانشگاه داریم، حوزه علمیه داریم، مسافرت داریم، مهمانی داریم، آنجا هم همینطوری است تا قیامت. تا قیامت یک زندگی با آن بدن برزخی ­ات که شبها در خواب آن را می‌بینید. آنجا هم همین است و تو باید با خودت آذوقه و توشه ببری. پس توشه‌ات را به جای اینکه اینجا مصرف کنی، به آخرت بفرست. آدم زیرک آدمی است که اصل سرمایه‌اش را آخرت می‌فرستد تا خودش بهره‌برداری کند. نه اینکه همه را اینجا مصرف کند. امام صادق علیه السلام فرمودند: «حُرِمَ الحَریصُ خَصْلَتَینِ و لَزِمَتْهُ خَصْلَتانِ: حُرِمَ القنَاعَةَ فافْتَقَدَ الرّاحَةَ و حُرِمَ الرِّضا فافْتَقَدَ الیَقینَ= آدم حریص از دو خصلت محروم شده و در نتیجه دو خصلت همراه او شده اند: از قناعت محروم است و در نتیجه آسایش را از دست داده است و از رضایت محروم است و در نتیجه یقین را از كف داده است». آدم حریص از قناعت محروم است، در نتیجه هیچ­وقت روی آسایش را نمی ­بیند. مثلاً به او بگو: لباس ساده‌تر، کفش ساده‌تر، تلفن ساده‌تر، غذای ساده‌تر بگیر. او نمی تواند. قناعت گنج است. قناعت باعث می‌شود ثروت ابدی ات زیاد و خوشی جاودانه ات زیاد شود. لذتت در دنیا زیاد شود و آرامش بیشتری کسب کنی. چون دیگر حرص نداری. حضرت سلیمان علیه السلام فرمودند: من هر دو زندگی را تجربه کردم. شیرینی را فقط در سادگی دیدم. در تنوع و تشریفات آسایش، آرامش و شیرینی وجود ندارد. فقط دردسر ذهنی دارد. عروسی می‌گیرد و انواع شادی را تهیه کرده، حالا یک چیزش کم است؛ مثلاً دسر نرسیده. می‌بینی طرف سکته می‌زند. آدم حریص هیچ وقت راضی نیست و محروم از صفت رضاست. از خدا راضی نیست. دائماً از خدا شکایت دارد. بی نهایت خدا به او نعمت می‌دهد. ولی از خدا شاکی است. غرق نعمت های خداست. اگر خدا یکی از این نعمت هایش را از او بگیرد، سکته می‌زند. آدمی که آسایش ندارد، رضا ندارد و نمی‌تواند از دنیا لذت ببرد. «خسر الدنیا و الآخرة= در دنیا و آخرت زیان بار است». هم دنیایش خراب است هم آخرتش. قا/219 موانع شادی/حرص و زیاده خواهی [1] . تمیمی آمدی، غررالحکم، ج1، ص772.

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11394
زمان انتشار: 10 دسامبر 2019
| |
بردباری انسان را زیبا و غضب او را زشت می کند

حلم، جلسه 6، 79/11/13

بردباری انسان را زیبا و غضب او را زشت می کند

حالت ­های خشم و غضب، علاوه بر چهره باطنی، روی قیافه ظاهری هم تأثیر دارد و کم کم چهره انسان را زشت و کریه می­ کند. حلم هم حقیقتاً روی چهره تأثیر می­ گذارد و هم باطن و هم چهره ظاهری را زیبا می­ کند.

حضرت امیر علیه‌السلام می‌فرماید:« جَمالُ الرّجُلِ حِلمُهُ[1] = زیبایى انسان، بردبارى اوست.» در واقع این زیبایی، زیبایی درونی است. چون انسان به وسیله­ ی حلم، آتش و زشتی زیادی را از روحش دفع می ­کند. چهره غضب همانطور که حضرت فرمودند، چهره خیلی زشتی است. این را در بحث غضب، مفصل توضیح دادیم. «عقده، کینه و عصبانیت»، باطن انسان را خیلی زشت می کند. آنقدر زشت می کند که وقتی انسان در برزخ می خواهد با تجلی غضب که همین­ شاکله‌های خودش است روبرو شود، این را به صورت مار و عقرب و حیوانات بسیار بسیار زشت و وحشتناک و خشنی می بیند که نمی­ تواند آن­ها را تحمل کند. به همین دلیل است که می گوییم حلم زشتی های زیادی را از انسان دور می کند و باطن زیبایی به انسان می دهد. این هم فقط در باطن نمی ماند و در ظاهر هم وقار، آرامش و زیبایی به انسان می­دهد. برای همین است که آدمی که حلم داشته باشد، خود به خود دوست داشتنی و محبوب می شود. وقتی حلم دارد، سبک نیست، سبک سر نیست، عصبی نیست، پرخاشگر نیست. آیا معنای حلم این است که ما توسری خور باشیم؟ بعضی ها ممکن است برداشت اشتباهی از حلم بکنند و آن اینکه آیا اسلام طرفدار این است که ما توسری خور باشیم و اگر کسی به ما حرفی زد و ظلمی کرد، جوابش را ندهیم؟ اگر سیلی به صورت ما زدند، آن طرف صورت مان را جلو بیاوریم و بگوییم این طرف هم بزن؟ با بیان روایت بعد پاسخ این سوال نیز روشن خواهد شد. علی علیه‌السلام می فرماید:«مَن غاظَكَ بقُبْحِ السَّفَهِ علَیكَ، فَغِظْهُ بحُسنِ الحِلمِ عَنهُ[2]= هركس با زشتىِ سبكسرى، تو را خشمگین كرد، تو با زیبایىِ بردبارى او را به خشم آور.» حضرت می فرمایند: اگر شخص این صورت زشت، خشن و سبکسرانه را انتخاب کرده است، برای این است ­که به تو غیظ کند؛ اما تو با یک صورت زیبا به او غیظ کن و آن حلم است. آدم های فطرت گرا چون فطرت گرا هستند و فطرت گرایی را دوست دارند، وقتی با افراد سبک­سر روبه ­رو می­شوند که دارند به آن­ها غضب و غیظ می ­کنند، برخوردشان با آنها برخورد طبیبانه است. علی علیه‌السلام فرمودند:«یَنبَغی لِلعاقِلِ أن یُخاطِبَ الجاهِلَ مُخاطَبَةَ الطَّبیبِ المَریضَ = خردمند را سزد كه با نادان چنان سخن گوید كه پزشك با بیمار.» طبیبانه یعنی، همان طور که طبیب وقتی با یک مریض برخورد می ­کند، از خود مریض متنفر نیست، نمی­ گوید بیخود کردی مریض شدی. چرا مریض شدی؟ طبیب بد اخلاقی نمی­ کند؛ بلکه با خوشرویی با مریض رفتار می­ کند و معتقد است این خوشرویی در درمان مریض خیلی مؤثر است. آن چیزی که طبیب بدش می ­آید، مریضی مریض است. اگر تیغ جراحی به دست می ­گیرد، یا دارو و قرص تجویز می­ کند و هر کاری می­ خواهد انجام دهد دنبال این است که آن مریضی را از وجود طرف مقابل بردارد. چگونه با کسی که بردبار نیست، رفتار طبیبانه داشته باشیم آدمهای فطرت گرا چون فطرت گرا هستند و فطرت گرایی را دوست دارند، وقتی با افراد سبک­سر روبه­رو می­شوند که دارند به آن­ها غضب و غیظ می­کنند، برخوردشان با آنها برخورد طبیبانه است. علی علیه‌السلام فرمودند:«یَنبَغی لِلعاقِلِ أن یُخاطِبَ الجاهِلَ مُخاطَبَةَ الطَّبیبِ المَریضَ = خردمند را سزد كه با نادان چنان سخن گوید كه پزشك با بیمار.» رفتار طبیبانه یعنی، همان طور که طبیب وقتی با یک مریض برخورد می­کند از خود مریض متنفر نیست، نمی­گوید بیخود کردی، مریض شدی، چرا مریض شدی؟ طبیب بد اخلاقی نمی­کند. طبیب با خوش رویی با مریض رفتار می­کند و معتقد است این خوش رویی در درمان مریض خیلی مؤثر است. آن چیزی که طبیب بدش می­آید مریضی مریض است. اگر تیغ جراحی می­گیرد، دارو و قرص تجویز می­کند و هر کاری می­خواهد انجام دهد دنبال این است که آن مریضی را از وجود طرف مقابل بردارد. یک شخص فطرت گرا و عاقل از شخص جاهل که به زشتی غیظ و با خشم و سبکسری غضب کرده است، ناراحت نیست، فطرت او را کاملاً دوست دارد و از طبیعت و طبیعت زدگی که او را وادار به غضب کرده است متنفر است و سعی می­کند، آتش را در وجود شخص خاموش کند، خودش هم شعله ور نمی­ شود. طبیعت­گرا در آتشی که به او پرتاب می­کند، ممکن نیست شعله­ ور شود. مثلاً شخص فطرت گرا در برخورد با حرام محافظت می‌کند؛ وقتی به زن نامحرم برخورد می­ کند اگر بخواهد از روی صراط رد شود، جهنم روی او تأثیری نخواهد داشت، چون از خودش محافظت کرده است. اما وقتی یک نفر سعی می­ کند، شما را آتش بزند، از این رو که فطرت­گرا و روی صراط هستید، می­ خواهید به سمت بهشت بروید، نباید بسوزید؛ اگر بسوزید روی صراط معطل می­ شوید و در جهنم سقوط می­ کنید. بنابراین شخص فطرتگرا اصلاً نمی­ سوزد. اگر بچه اش، زنش، پدر زنش، مادرزنش، پدر و مادرش، کسی دیگر از اطرافیان خواست او را بسوزاند این سوختنی نیست. بنابراین فقط تنها نگرانی انسان فطرت گرا یا آدم حلیم از آن آتشی است که در وجود او دارد او را می ­سوزاند. بنابراین برخوردش، برخورد طبیبانه است. می­ خواهد آن آتش را خاموش کند. آدم­ های خوبی که روی ناآگاهی غیظ و غضب می ­کنند، وقتی با آن­ها طبیبانه، با آرامش و برادرانه برخورد می­کنی، یک چیز در وجودشان از بین می­ رود و آن طبیعت شان است. چون آن را سوزاندی و از بین می ­بری، او در شرمندگی و خجالت می­ افتد. روایت معروفی که در جلسات قبل هم بیان کردم مصداق این بخش است که شخصی خدمت امام حسن علیه السلام آمد و شروع کرد به فحاشی. حضرت با آرامش از او پرسید که اگر گرسنه هستی سیرت کنیم. اگر تشنه هستی سیرابت کنیم. و... از چه ناراحت هستی؟ شخص شرمنده شد و گفت: منفورترین آدم­ها نزد من بودی و الان محبوبترین افراد در نزد من هستی. در واقع امام حسن علیه السلام به طبیعت او غیظ کرد. آتش را از بین برد. حضرت خشم کرد، اما خشم به جای این که متوجه فطرت فرد شود و شخصیت او را خرد کند، رفت روی طبیعت فرد و طبیعت او را سوزاند. در واقع شیطانِ آن فرد، غیظ حضرت را جذب کرده است نه فطرت او. حضرت به بعد شیطانی غیظ کردند. این در تربیت خیلی مهم است. رفتار حلیمانه در خانواده یک پدر با برخورد سبک سرانه فرزندش روبرو است. اگر بخواهد هربار بگوید من پدر هستم و هربار این پدر بودن برایش بزرگ شود؛ یا بگوید من شوهر هستم و زن من حق ندارد با من این­طور برخورد کند؛ چنین افرادی دچار عجب می شوند. گاهی این تکبر در چهره­ های مقدس جلوه می کند. مثلاً می گویند: ما سیدیم، آخوندیم، عالمیم، حزب الهی محل هستیم، خانواده شهیدیم، رزمنده ­ایم. اینها تکبرهایی است که در وجود آدم هست و اگر کسی به آدم غضب می­ کند یا برخورد سبک سرانه انجام می­ دهد، هیچ­کدام از اعتباریاتی را که گفتیم را نباید نگاه کند و او هم به غضب بیفتد. اگر به غضب بیفتد، آتش غضب، فطرت او را می سوزاند و گرفتارش می کند. بچه برخورد های سبک­سرانه زیادی دارد. گاهی همسر انسان ممکن است برخورد سبک­سرانه داشته باشد. باید توجه داشته باشیم که ما دقیقاً به کجا باید بزنیم. اول باید چیزی نگویی و سکوت کنی و سرت را پایین بیاندازی. اما بعداً باید بروی بغلش کنی. اتفاقاً همان لحظه ­ای که از او عصبانی هستید که کار سبک­سرانه کرده است، امتحان کنید، بروید بغلش کنید و او را ببوسید و سرش را بگذارید روی سینه ­تان و نوازشش کنید و ببینید چه اتفاقی می افتد. برای مدت های طولانی، دیگر شیطان نمی­ تواند به او غلبه کند و او را زمین بزند. ما باید در خانه و نسبت به همسرمان این را تمرین کنیم و لازمه اش این است که تکبر را در وجود خودمان از بین ببریم و این امتیازات ظاهری، هویت­ های شغلی و صنفی و این اعتباریات دنیا اعم از مقدس، اجتماعی، غیر اجتماعی، غیر مقدس و هر چیز که هست را کنار بگذاریم. ما مقدس تر از امام و معصوم علیه السلام نداریم، امام آئینه جلوه خداست. اما به او توهین می­ کنند و چیزی نمی­ گوید. اولین کسی که بردبار و حلیم است، خداوند است خداوند به حضرت رسول صلی الله علیه و اله و سلم می­ گوید، اگر تو را تکذیب کردند و من را هم تکذیب کردند و اگر به تو حرف ­های بد می­ زنند، به من هم که خدا هستم می­ گویند. ولی خدا می ­بخشد. در دعای افتتاح می‌خوانیم:« خدایا تو به من محبت می­ کنی، من به تو بغض می­ کنم؛ تو به من خوبی می­ کنی، من به تو بدی می کنم.» تو همیشه مرا می ­بخشی، اما هر روز فرشته ­ها خبرهای بدی از من برای تو می ­آورند. ولی از طرف خدا یکسره رحمت و بخشش است. خدا نمی­ گوید: من خدا هستم، چطور جرأت کردی به من جسارت کنی؟ طرف سال­ها با خدا دشمنی می ­کند و فحش می ­دهد و علیه خدا تبلیغ می­کند. یک­باره می­ رود با خدا آشتی می­ کند و اصلاً خود خدا دنبال او می­ فرستد. بهانه های مختلف جور می­ کند که او آشتی کند. می ­گوید: آن­هایی که به من پشت کرده اند و با من قهرند، اگر می­ دانستند چگونه به آن­ها مشتاق هستم، از شوق من می­مردند. این خداست. مگر قرار نیست ما در سیر تکاملی مان شبیه خدا شویم؟ مگر کمال انسان در شباهت به خدا نیست؟ پس شروع کنیم، تشبه به خداوند تبارک و تعالی را در زندگی خودمان نشان دهیم. برای همین خودش می­ فرماید: «وَلْیَعْفُوا وَلْیَصْفَحُوا أَلَا تُحِبُّونَ أَنْ یَغْفِرَ اللَّهُ لَكُمْ وَاللَّهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ[3] = و باید عفو كنند و گذشت نمایند. مگر دوست ندارید كه خدا بر شما ببخشاید؟ و خدا آمرزنده مهربان است.» این روحیه بخشش و نادیده گرفتن را در خودتان پیاده کنید. در نقطه مقابل حضرت می فرمایند: بدترین آدم­ها و یکی از کثیف­ترین اخلاق­ها این است که انسان از برادرش نقطه ضعف بگیرد و در دل و ذهنش نگه دارد تا یک موقعی اگر خواست، علیه او استفاده کند. این خیلی روحیه­ی پلیدی است. آدم از همسر و فرزندش یک جا بل بگیرد، بعداً حال او را بگیرد. صحنه هیجان انگیز برای شیطان این است که کسی را غضبناک ببیند یکی از صحنه­ های هیجان انگیز برای شیطان این است که با چهره­ های خشن ارضا می ­شود و از چهره آرام خیلی نمی­ تواند لذت ببرد. طبیعت­ گراها هم این­گونه ­اند. وقتی صحنه‌ای در خانواده، محل کار و جمع رفقا دارد کم کم شما را به سمت عصبانیت می برد، بدانید که شما دو نفر نیستید، چهار نفر هستید. یک شیطان تو داری و یک شیطان هم او دارد. در روایت می فرماید، وقتی شیطان دو تا مومن را به جان هم می اندازد، دو دستش را به پشت سرش می‌گذارد و می‌خوابد و پاهایش را هم دراز می کند و می‌گوید: آخیش! راحت شدم. باید بدانیم که با هر بار عصبانیت، چقدر به دشمن مان یعنی شیطان خدمت می‌کنیم. عصبانی شدن، مجانی نیست و باید از کیسه ابدیت مان خرج کنیم. وقتی با یک فرد عصبانی برخورد آرام و طبیبانه می‌کنید، او بیشتر می‌سوزد، چون انتظار دارد که تو هم الان تمام هیبت و شخصیتت را به هم بریزی و عصبانی شوی. ولی اگر ببیند که تو این کار را نمی‌کنی، او عصبانی تر می‌شود. اما اگر عصبانی شدی، او می‌گوید: دیدی حالش گرفته شد و چطور جوش آورد؟ روایت است که نبی اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله نشسته بودند، یهودی ها می‌آمدند نزد حضرت و برای این که ایشان را اذیت کنند، به جای اینکه بگویند، سلام علیکم، می‌گفتند: سام علیکم. سام علیکم یعنی لعنت بر شما. یا به تعبیری مرگ بر شما. عایشه هم که نزد حضرت نشسته بوده، خیلی عصبانی می‌شود، اما حضرت بدون اینکه عصبانی شوند یا پرخاش کنند، با کمال آرامش در جواب شان می‌گفتند: و علیکم و علیکم. این زیرکی مومن است. زیرکی این است که نگذاری در تجارت ابدی، سرت کلاه برود. زیرا مؤمن با نگاه ابدی و هزینه ابدی به خودش نگاه می‌کند.  قرآن می‌فرماید:« یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا هَلْ أَدُلُّكُمْ عَلَى تِجَارَةٍ تُنْجِیكُمْ مِنْ عَذَابٍ أَلِیمٍ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَرَسُولِهِ وَتُجَاهِدُونَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ بِأَمْوَالِكُمْ وَأَنْفُسِكُمْ ذَلِكُمْ خَیْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ[4] = اى كسانى كه ایمان آورده‏ اید آیا شما را بر تجارتى راه نمایم كه شما را از عذابى دردناك مى ‏رهاند؟ به خدا و فرستاده او بگروید و در راه خدا با مال و جانتان جهاد كنید. این [گذشت و فداكارى] اگر بدانید براى شما بهتر است.» کلمه تجارت در چند جای قرآن آمده: «تِجَارَةً لَنْ تَبُورَ[5]= تجارتى كه هرگز زوال نمى ‏پذیرد». امروزه همه دنبال این هستند که سرمایه شان را افزایش بدهند. می فرماید: به خدا ایمان بیاورید و در راه او با اموال و انفس تان جهاد کنید و به بلندای ابدیت دریافتش کنید. چون آنی که نزد خداست، ماندگارتر است و آن چیزی که دست شماست فانی است. «ما عندکم ینفد و ما عند الله باق= آنچه نزد شماست فانیست و آن چه نزد خداست، باقیست». راه های به دست آوردن حلم یکی از راه های به دست آوردن حلم، این است که وانمود کنیم حلیم هستیم. البته این روش فقط مختص به کسب حلم نیست و در مورد همه فضایل کاربرد دارد. این روش بدون درک رابطه فطرت و طبیعت و قوای نفس، امکان پذیر نمی‌باشد. علی علیه السلام می فرمایند:«إنْ لَم تَكُن حَلیما فَتَحَلَّمْ ؛ فإنَّهُ قَلَّ مَن تَشبَّهَ بقَومٍ إلاّ أوْشَكَ أنْ یكونَ مِنهُم[6] = اگر بردبار نیستى، وانمود كن كه بردبارى؛ زیرا كمتر كسى است كه خود را شبیه گروهى كند و بزودى یكى از آنان نشود.» حضرت هم یک قاعده­ ی اجتماعی و سیاسی خیلی مهم به ما می ­گویند، و هم ما را تعلیم می‌دهند و می فرمایند که اگر حلیم نیستی خودت را به حلم بزن. این دقیقاً فرمولی است که امام امت سلام تعالی علیه هم فرمودند. وقتی می‌گوییم امام، نه از لحاظ این که امام ولی فقیه ما و رهبر سیاسی ما بودند. بلکه از این نظر که امام انسان بسیار کار کشته‌ای در سیر وسلوک بودند. برای شناخت بیشتر حالات معنوی و سیره امام، سه جلد کتاب[7] را مرکز تنظیم و نشر آثار امام نشر کرده است که لازم است حتماً مطالعه کنید. امام یک ولی خداست. آدمی است که در ماوراءالطبیعه نفوذ دارد و صاحب کرامت است؛ آن هم نه در این زمان، بلکه از قبل از انقلاب. امام خمینی (سلام الله علیه) فرمودند: انسان بدون تلقین، به هیچ جا نمی‌رسد. تلقین یعنی چه؟ یعنی باید به خودت زور بگویی. این فهم رابطه فطرت با طبیعت است. اگر جلوی طبیعت را نگیری، مستکبر می‌شود. استکبار جهانی مجموعه ­ی مستکبرین فردی است. طبیعت گرایی جهانی و استکبار جهانی مجموعه­ ی طبیعت گراهای انسانی است. افراد طبیعت گرا دور هم جمع می شوند و حکومت طبیعت گرا واستکبار جهانی تشکیل می دهند. فطرت گراها هم همین طور هستند. دور هم جمع می‌شوند و حکومت تشکیل می‌دهند. چقدر خداوند و اهل بیت به اجتماعات فطرت­گراها توصیه کرده اند که فطرت گراها با هم رفیق باشند و با هم صفا کنند و همدیگر را دوست داشته باشند. این که بزرگان ما گفته اند، شما دور هم جمع شوید، حتی برای چای خوردن، ارزش دارد. با خودتان مبارزه کنید! «جاهدوا اهواءکم تملکوا انفسکم = با هوای نفس خود بجنگید، تا مالک خودتان بشوید.» ببینید این روایت دو شخصیتی بودن ما یعنی وجود بُعد طبیعی و فطری ما را  چقدر زیبا بیان می‌کند. می فرماید: خودتان با خودتان مبارزه کنید. زیرا «أَعْدَی عَدُوِّكَ نَفْسَكَ الَّتِی بَیْنَ جَنْبَیْكَ[8] = بدترین دشمنان انسان در درون خود.» از خودت بترس. اگر کسی در درون بتواند با خودش مبارزه کند، در بیرون هم شجاعت دارد. همه کسانی که جرات داشتند جلوی آمریکا، شاه و ساواک بایستند و الان هم رشیدانه و با افتخار جلوی استکبار قد علم می کنند، کسانی بودند که اول مستکبر درون خودشان را زدند و سر جایش نشاندند. در سیاست مداران ما کسانی که دم از مذاکره و مباحثه و کنار آمدن با آمریکا می زنند، کسانی هستند که در وجود خودشان همه بدبختند. زیرا دارند به طبیعت شان کولی می‌دهند. همه ­ی کسانی که در میادین مین می‌دویدند و شب عملیات مسابقه می­ گذاشتند که کدام شان زودتر به خط بزنند، کسانی بودند که این طبیعت درون شان را از بین برده بودند. این که فرمودند: «حاسبوا انفسکم = محاسبه کنید خودتان را» یعنی از این دشمن خائن حساب بکشید. تو از دیشب تا حالا با من چه کار کردی؟ امروز با من چه کار کردی؟ حساب بکشید، همان طور که دو تا شریک از هم حساب می کشند. دو نفر که شریک مالی هم هستند، تا قِران آخر، پای همدیگر حساب می کنند. هر یک مواظب است که شریک از او ندزدد و سرش کلاه نگذارد. روزه مستحبی، نماز، سختی­ها، ریاضتها، عبادات در تمام اینها برُد با تو است. چون داری از طبیعت انتقام می گیری. اگر یک ذره از طبیعت گرایی در وجود ما بماند، موقع مردن کار دست ما می دهد و جلوی تولد سالم ما را می‌گیرد. باید که جمله جان شوی، تا لایق جانان شوی گفتیم به قول امام خمینی رحمه الله علیه راهش تلقین است. تلقین یعنی اول نترسی، بعد هم روحیه مبارزه با آن را داشته باشی. اولین چیز شجاعت، مردانگی، غیرت، حمیت، شخصیت و عزت است. نباید بگذاری که طبیعتت از تو کولی بگیرد. البته این مبارزه هم راه دارد. یک وقت ما ناشی هستیم و به توبره می‌زنیم. می‌خواهیم طبیعت را از بین ببریم، اشتباهاً فطرت را از بین می‌بریم. این دوستی خاله خرسه است. مثلاً ریاضت­های قلابی شروع می کنیم و یک دفعه سر از تیمارستان در می آوریم. ریاضت یا مبارزه، باید طبق اصول و شرع باشد. اولاً مشروع باشد و بعد زیر نظر استاد باشد. پس این یک قاعده است. اگر در تمام روایات به چنین فرمولی برخورد می­کنید، به خاطر رابطه‌ای که بین فطرت و طبیعت است، این دستورات را داده اند که تلقین شود. این که خداوند عبادت­ها را به ما واجب می کند، برای این است که بتوانیم از تلقین استفاده کنیم. اگر نماز صبح را واجب نمی کرد، چه کسی می توانست حریف نفس شود؟ تلقین را باید از سنین پایین شروع کنیم هر چقدر تلقین را از سن­های پایین تر شروع کنیم، موفق تر هستیم. چون هنوز ریشه در نیاورده است. سن که بالا می رود، خطرناک می­شود. هر چقدر سن بالا می‌رود، نمی توانی آن را راحت زمین بزنی. برای همین می‌گویند بچه ها را قبل از این که به سن تکلیف برسند، وادار کنید نماز بخوانند که موقع تکلیف کاملاً ملکه شده باشد. بچه چون با فطرت متولد می‌شود، از عبادت، مسجد، صورت­های مقدس خوشش می‌آید. بچه بعداً وقتی بزرگ شد، با کمترین فشار بر طبیعت، موفق می‌شود. چون خداوند همانطور که مبارزه علیه طبیعت را گذاشته، لذت از طرف فطرت را هم در وجود ما قرار داده است. مبارزه یک طرفه نیست که ما یکسره مبارزه کنیم و احساس بدبختی کنیم. همه کسانی که در برخوردِ محرمات، با خودشان مبارزه کرده اند، لذت می‌برند از این که آلوده نیستند و آنقدر قوی هستند که می‌توانند از یک صحنه حرام بگذرند.  حضرت در ادامه حدیث فرمول اساسی را می‌دهند: « فإنَّهُ قَلَّ مَن تَشبَّهَ بقَومٍ إلاّ أوْشَكَ أنْ یكونَ مِنهُم= کسی که خودش را شبیه گروهی بکند، کم کم از آنها محسوب می شود. بچه های کوچک را دیده اید که ادای پدر و مادرشان را درمی‌آورند. مثلاً مادر نماز می‌خواند، بچه هم یه پارچه ای روی سرش می اندازد و نماز می‌خواند. یا پسربچه ها دوست دارند لباس پلیس بپوشند و ادای پلیس ها را در بیاورند. اگر پدر و مادری فاسد باشند، بچه هم ادای آنها را درمی‌آورد و کم کم مثل آنها می‌شود. بنابراین تشبه خیلی مهم است. اگر می­خواهی به خدا برسی سعی کن شبیه خدا شوی. بهتر از خدا کیست که ادای خدا را در بیاریم؟ بهتر از پیغمبر و امیرالمؤمنین علیهماالسلام کیست که بخواهیم ادای شان را در بیاریم؟ در بین جوانها بهتر از علی اکبر و ابوالفضل العباس علیهماالسلام کیست؟ اینها الگوهای شیرین، دوست داشتنی و جذاب برای جوان­ها هستند و آدم باید تشبه به اینها پیدا کند. ع ل 195 حلم [1] . غرر الحكم : ۴۷۱۸  [2] . غرر الحكم : ۸۶۲۰ . [3] . سوره نور/22. [4] . سوره صف/10 و11. [5] . سوره فاطر/29. [6] . نهج البلاغة : الحكمة ۲۰۷ . [7] .کتاب کرامات امام خمینی (ره)،کتاب برداشت هایی از سیره امام خمینی (ره) و کتاب حالات معنوی امام خمینی (ره). [8] . بحار الأنوار(ط ـ بیروت)، ج65، ص370. مباحث حلم در قالب سی دی و کتاب کار 

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11392
زمان انتشار: 9 دسامبر 2019
| |
«برکت»، رشد و ماندگاری یک خیر است

خیر و برکت؛ جلسه 4؛ 1398/09/05

«برکت»، رشد و ماندگاری یک خیر است

برکت یعنی رشد و ماندگاری که به مصلحت شخص است. مالی که در جهت برطرف کردن موانع ظهور امام زمان علیه السلام خرج نمی شود، بی ­برکت است.

برکت، رشد و ماندگاری یک خیر است. گفتیم انسان 5 شأن دارد:«جمادی، گیاهی، حیوانی، عقلی و فوق­ عقلی». به فراخور این تقسیم بندی ما ۵ نوع برکت داریم. یعنی «برکت مادی، برکت گیاهی، برکت حیوانی، برکت علمی و برکت معنوی». ما باید به دنبال این باشیم که مال مان برکت داشته باشد. گاهی یک معلم درآمد زیادی ندارد؛ ولی مالش خیلی برکت دارد. پس رشد و برکت اقتصادی باید خیر باشد. یعنی به نفع شخص باشد. اینکه گفته می­ شود فلانی مالش برکت پیدا کرده است، یعنی از جایی که فکر نمی کند، خدا روزی های فراوان به او می ­دهد. به شرط اینکه مال با برکت باشد. گاهی شخص ثروتمند است، ولی همین ثروت، باعث نابودی او می­ شود. همین­طور سایر بخش­ها. در بحث مهارتهای زندگی گفته شده که دو گروه هر چقدر سطح ثروت و تحصیلات شان بالا می‌رود، سطح آرامش شان کمتر می‌شود، یعنی نسبت عکس پیدا می­ کنند، همانند ثروتمندان و تحصیل‌کرده‌هایی که آسایش در آنها موجب دوری از خدا و دین شده است. پس برکت یعنی رشد و ماندگاری که به مصلحت شخص است. یعنی رشد و ماندگار که به نفع مردم و دین خدا و به درد امام زمان علیه السلام بخورد. در این رشد در بخش های «جمادی یا گیاهی یا حیوانی یا عقلی» خدا راضی است. اما وقتی مالت مؤثر در برطرف کردن موانع ظهور نباشد، آن مال برکتی پیدا نمی­ کند. اگر ارتباط با خدا و خانواده آسمانی ات کمتر شود، بی برکتی است. آتش می‌شود به جان انسان و عذاب و شکنجه است. در نتیجه، شخص رشد انسانی ندارد. برکت یعنی مبارک بودن. برکت از اسماء الهی است. پس از خدا بخواهیم در فعالیت‌های جمادی، گیاهی، حیوانی و عقلی‌مان مبارک باشیم. در ادامه می‌خواهیم راجع به منشأ برکت صحبت کنیم. «الله»، منشأ برکات و خیرات عالم است منشأ خیر و برکات، خداوند تبارک‌وتعالی است. قرآن می‌فرماید: «قُلِ اللَّهُمَّ مَالِكَ الْمُلْكِ تُؤْتِی الْمُلْكَ مَنْ تَشَاءُ وَتَنْزِعُ الْمُلْكَ مِمَّنْ تَشَاءُ وَتُعِزُّ مَنْ تَشَاءُ وَ تُذِلُّ مَنْ تَشَاءُ بِیَدِكَ الْخَیْرُ= بگو (ای پیغمبر): بار خدایا! ای پادشاه ملک هستی، تو هر که را خواهی ملک و سلطنت بخشی و از هر که خواهی ملک و سلطنت بازگیری، و هر که را خواهی عزت دهی و هر که را خواهی خوار گردانی، هر خیر و نیکویی به دست توست». مُلک، یعنی فرمانروایی، یعنی عزت، یعنی مالکیت، یعنی شخصیت. در روایت، عالم دنیا را عالم مُلک می گویند. علت اینکه به فرشته­ ها ملائکه یا مَلَک گفته می شود، این است که آنها فرمانروایی می کنند. برکت داشتن، یعنی روان کردن. مثل مادری که هر چقدر به بچه ­اش شیر می دهد، این شیر می آید. یکی از عوامل خیر و برکت، صله ارحام است. برکت یعنی خارج از الله و غیب، اگر دنبال آثار برکت بگردی، پیدا نمی کنی. شاید افزایش پیدا کند، ولی برکت ندارد و عذاب می شود. «بیدک الخیر= خیر دست خداست». یعنی خدایا من به خاطر اینکه جلب نعمتی کنم، قوانین تو را زیرپا نمی ­گذارم. در ادامه بحث به چند دعا از معصومین اشاره می­ کنیم: نبی اکرم صلی الله علیه و آله می ­فرماید: «یا قاضِیَ الحاجاتِ یا راحِمَ العَبَراتِ یا مُنجِحَ الطَّلِباتِ یا مُنزِلَ البَرَكاتِ= اى برآورنده نیازها؛ اى رحم­ كننده بر اشك­ ها؛ اى برآورنده خواسته ­ها؛ اى فرو فرستنده بركت ­ها». خدا برآورنده کننده حاجات است. بعد از نماز بنشینید دعا کنید و استعانت داشته باشید. چون اگر کسی استعانت نداشته باشد، رشدی ندارد. دعا یعنی من با کانون غیب ارتباط داشته باشم. «یا مُنزِلَ البَرَكاتِ»، یعنی برکات از طرف خدا نازل می شود. چون او منشأ برکات است. اگر از خدا بخواهیم حتما می فرستد. امیرالمؤمنین علی علیه السلام در دعای سجده می‌فرمود: «یا مُنشِئَ البَرَكَةِ مِن مَواضِعِها و یَا مُرْسِلَ اَلرَّحْمَةِ مِنْ مَعَادِنِهَا= اى پدید آرنده برکت از موضع هاى آن و اى فرستنده رحمت از معادن رحمت». امام رضا علیه السلام فرمودند: به برادران مومنت این دعا را یاد بده که دوای هر درد و رنجی است: «أُعِیذُ نَفْسِی بِرَبِّ الْأَرْضِ وَ رَبِّ السَّمَاءِ، أُعِیذُ نَفْسِی بِالَّذِی لَا یَضُرُّ مَعَ اسْمِهِ دَاءٌ، أُعِیذُ نَفْسِی بِاللَّهِ الَّذِی اسْمُهُ بَرَكَةٌ وَ شِفَاءٌ= پناه می دهم خودم را به رب زمین و رب آسمان. خودم را پناه می‌دهم به کسی که با اسمش هیچ‌کس نمی‌تواند به من ضرر بزند و پناه می‌بردم به خدایی که اسمش برکت و شفاست».  هنر یک آدم برای جذب خیر، این است که زمانی که برکت در مالش آمده و هیچ مشکلی ندارد، دعا کند و احساس بی‌آبرویی و خطر در محضر خدا کند. باید در این مواقع ترسید و دعا کرد. مثل کسی باشیم که همه‌چیزش را از دست‌داده و می گوید: «لا املک لنفسی نفعا ولا ضراً ولاموتا ولا حیوه ولا نشورا= مالک نیستم برای خودم نفع و ضرر و و مردن و حیاتی و برانگیخته شدنی را».  پیامبر صلی الله علیه و آله همه چیز داشت. ولی مثل گرفتارترین آدم­ها دعا می‌کرد. چون وقتی انسان به خودش شناخت پیدا کند، می‌فهمد که هیچ‌چیز در این عالم برای او نیست. «الحمدلله» یعنی هیچ‌چیز مال من نیست و همه‌چیز از خداست و برای اوست. الحمدلله باعث می‌شود انسان با دارایی‌هایش مغرور نشود. اگر فکر کردی مال خودت است، سقوط می‌کنی. پس وقتی فهمیدیم که منشأ خیر خداست، نتیجه این می‌شود که من برای اینکه خیر و برکت داشته باشم، باید با آن کانون ارتباط بگیرم. در جلسه آینده در مورد این صحبت خواهم کرد که چه چیزهایی باعث برکت در زندگی می‌شود. یعنی عوامل و اسباب برکت چیست؟ قا/219 رزق/ خیر و برکت

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11391
زمان انتشار: 8 دسامبر 2019
| |
خیر و شر در نهاد انسان ذاتی است

خیر و برکت؛ جلسه 3؛ 1398/09/05

خیر و شر در نهاد انسان ذاتی است

همه انسان­ها خیر و شر را می‌شناسند. اگر در انجام کاری احساس خوب و خوشایندی به شما دست داد، آن کار خیر است و اگر در انجام آن اضطراب، دلشوره، شک و تردید پیدا کردید، آن کار را رها کنید.

در بحث خیر و برکت که براساس انسان­شناسی و حقیقت انسان، ارائه می­ شود، تذکر دو نکته لازم است. نکته اول، نهاد انسان خیرخواه است. چون از مبدا خیر آفریده شده و روحش از نور اهل ­بیت علیهم السلام است. هر انسانی به معنای حقیقی ابتدا فرزند اهل بیت علیهم السلام است تا فرزند پدر و مادر زمینی ­اش. پس حقیقت و ذاتش خیرخواه بوده و به دنبال خوبی می­ گردد و نیز از شر و بدی بیزار است. نکته دوم، اینکه خداوند شناخت خیر و شر را به‌صورت فطری در نهاد ما قرار داده است. یعنی آموزشی نیست و این‌طور نیست که خدا ما را خلق کرده و بعد خیر و شر را به ما یاد داده باشد؛ بلکه خمیرمایه خلقت ما با شناخت خیر و شر است. پس هم‌میل به‌خوبی داریم و هم‌میل به بدی. هم شناخت از خوبی داریم و هم شناخت از شر. چون این دو در نهاد ما ذاتی است و به ما الهام می شود. قرآن می‌فرماید: «فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَ تَقْوَاهَا[1]= پس فجور و تقوا (شرّ و خیرش) را به او الهام کرده است». یعنی انسان هم گناه را می­ شناسد و هم تقوا و خوبی را. تقوا یعنی پرهیز کردن. انسان معنی تقوا را در همه بخش‌های وجودی اش می ­فهمد. مثلاً در بخش جمادی اگر در انجام کار اقتصادی ضرر ببیند، به‌طور طبیعی به آن سمت کشیده نمی­ شود. چون می‌داند به نفعش نیست. در سایر بخش‌ها نیز همین طور است. اگر آسیب یا تهدیدی ببیند، هیچ وقت به سمتش نرود. در بخش انسانی نیز اگر انسان خودش را انسان به معنای حقیقی ببیند، تقوایش طبیعی است و لازم نیست کسی به او یاد بدهد که گناه نکند. پس اگر انسان خودش را به بلندایی که خدا او را آفریده ببیند، به طور طبیعی هر چیزی که حیات جاودانه‌اش را به خطر بیندازد، از آن متنفر می­ شود. پس بنابر آیه «فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَ تَقْوَاهَا» انسان هم ضررهایش را خوب می­ شناسد و هم خطراتی که می ­تواند او را محدود کند. اما اگر در جائی اینها را رعایت نکند، معنایش این است که عقلانیتش را به کار نبرده و شهوتش و خودشیفتگی‌هایش بر عقلش غلبه پیدا کرده اند. در آیه دیگر نیز آمده است: «وَهَدَیْنَاهُ النَّجْدَیْنِ[2]= و او را به هر دو راه [خیر و شر] هدایت کردیم». انسان چون موجودی با اختیار است، می‌تواند هم خوب باشد و هم بد. در واقع، تمام هنر انسان این است که اختیار داشته باشد و خیر و شر سر راهش باشد تا بتواند رشد کند. در «وَ هَدَیْنَاهُ» این هدایت فطری است. یعنی انسان در باطن و فطرت خودش به هر دو راه آگاهی دارد. در مورد همین آیه، از آقا امام صادق علیه السلام سؤال کردند. حضرت فرمودند: «قَالَ نَجْدَ اَلْخَیْرِ وَ نَجْدَ اَلشَّرِّ= راه خیر و شر را به انسان یاد دادیم». پس همه انسان­ها خیر و شر را می‌شناسند. ملاک­های تشخیص خیر یا شر بودن افعال در آموزه ­های الهی و اسلامی، ملاک هایی را به انسان­ یاد داده اند که بتواند تشخیص بدهد چه‌کاری خوب است یا بد. خیلی­ ها در تضادهای مادی، گیاهی، حیوانی یا عقلانی قرار می‌گیرند و نمی‌توانند خوب تشخیص بدهند که چگونه رفتار کنند. ممکن است به یک بخش توجه خوبی داشته باشند؛ ولی از بخش‌های دیگر غافل بمانند. مثلاً مردی ممکن است کسی باشد که خوب خدمت کند، ولی شادی و آرامش و عشق در زندگی‌اش نداشته باشد. پس از کجا بفهمیم که این کار خیری که انجام می‌دهیم، واقعاً خیر است؟ این در هر کاری صادق است. مثل درست کردن غذا، تشکیل خانواده و غیره. مثلا برای بعضی‌ افراد ازدواج کردن حرام است. چون نمی‌توانند وظائف همسرداری یا تربیت فرزند را رعایت کند. در بخش علمی بعضی با گرفتن مدرک بالا اخلاق شان بدتر می­ شود. در معنویت هم گاهی داشتن یک حدی از معنویت برای فرد کافی است. بیشتر که جذب می کند، گرفتار عُجب می­ شود.  فقط کسانی ظرفیت معنوی دارند که وقتی ارتباطات غیبی دارند و اوج می­ گیرند، خودشان را بزرگتر و بهتر از دیگران ندانند. معصومین علیهم السلام در اینجا به ما ملاک­ هایی می‌دهند تا بدانیم انتخاب‌های مان خوب است یا نه! تصمیماتی که می‌گیریم درست است یا نه! اگر در کاری شک و تردید و اضطراب داشتیم، چگونه برخورد کنیم؟ آیا آن را انجام بدهیم یا نه؟ اولین ملاک را نبی اکرم صلی الله علیه و آله به ما می‌دهند. حضرت می ­فرماید: «دَع ما یُریبُكَ إلى ما لایُریبُكَ؛ فَإِنَّ الخَیرَ طُمَأنینَةٌ و إنَّ الشَّرَّ ریبَةٌ= آنچه را كه در آن شك دارى، رها كن و به آنچه در آن شك ندارى، به آن چنگ بزن؛ زیرا خوبى، مایه آرامش است و بدى، باعث پریشانى و ناراحتى». علت اینکه شک و تردید در انجام بعضی کارها به سراغ مان می ­آید و ناراحت هستیم، این است که شناخت خیر و شر فطری است. وقتی افراد بدجنس می‌شوند، خودشان می‌فهمند و از دست خودشان ناراحت هستند. پس بنابر تعبیر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وقتی اضطراب داری، ترمز کن و جلو نرو. ممکن است ظاهر کار خوب باشد، ولی باطن خوبی نداشته باشد. باید آن را رها کنید. چون خیر نیست. یکی از ملاک ­های خیر همین حس اضطراب و آرامش است. آنجائی که شاد و آرام هستی، خیر است. چون انسان با پاکی سنخیت دارد و خیر و شر بودن را می‌فهمد. بنابراین، سکون و طمأنینه، علامت خیر بودن است. ولی شک و تردید و ‌دلشوره علامت شر بودن است. در روایت دیگری نیز پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمودند: «البِرُّ من شرح له صدرک وَالإِثمُ ما حاكَ فی صَدرِكَ و أن افتاح النّاسُ= نیکی آن است که سینه‌ات بدان آرامش یابد و گناه آن است که در سینه‌ات خَلَجان کند. هرچند مردم درباره درست بودن آن کار برایت فتوا دهند». دل ملاک خیلی خوبی است. وقتی می خواهی کاری را انجام بدهی، سینه ات برایش باز می شود. استقبالت خوب است. حس خوبی با او داری. ولی گناه دلت را به هم می‌ریزد و سینه‌ات تنگ می‌شود. خودت می‌فهمی که این‌یک مشکلی دارد. هرچند مردم یا صاحب‌نظران به تو بگویند کار خوبی است. مثل مد که فتوای ناس و جامعه است. شهرت‌ها فتوای زمانه هستند. اینکه همه‌جا عروسی یا جشن تولد زن و مرد می‌رقصند یا مختلط هستند. همه دارند این کار را می کنند، ما هم انجام بدهیم، دلیل بر درست بودن آن کار نیست. پس گناه، دلت را مضطرب می‌کند، هر چند بقیه مردم بگویند این کار خوبی است. با جمع نمی ­توانیم جلو برویم. اگر در قلبت برای انجام کاری یا انتخابی یا فکری اضطراب یا دلشوره یا ناراحتی به وجود آمد، سراغش نرو. قا/218 رزق/ خیر و برکت [1] . سوره شمس/آیه8. [2] . سوره بلد/ آیه 10.

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11390
زمان انتشار: 7 دسامبر 2019
| |
نفوس بشری در بدن های گوناگون، از یک حقیقت واحد هستند

مهندسی فرهنگی، جلسه 10

نفوس بشری در بدن های گوناگون، از یک حقیقت واحد هستند

نفس ناطقه، مقام تجرد است؛ یعنی حقيقتی است که کثرت در آن راه ندارد، فقط در بدن های مختلف با تعلقات ویژه خود قرار می گیرد که منشأ تقسیم بندی بهشت و جهنم می شود.

نفس ناطقه بشری وحدت عددی ندارد؛ چون موجود مجرد است؛ و کثرت همیشه از تعلق به ماده به وجود می آید. وقتی تعلق به ماده می گیرد این کثرات پیش می آید؛ پس ما همگی یک حقیقت هستیم. عزیزان سؤال کردند: بعضی ها در قیامت به بهشت می روند و بعضی ها به جهنم می روند، بعضی ها در دنیا کافرند، بعضی ها مؤمنند، بعضی ها فاسقند و... این تقسیم ­بندی ها راه هایی است برای این که هر کدام از ما بعد از امتحانات خاص خداوند، به کمالات خاص خودمان برسیم. برزخ و قیامت مثل دنیاست؛ در دنیا از هم جدا هستیم؛ در برزخ و قیامت هم چون جسمانیت هست پس بدن داریم و از هم جدا خواهیم بود. از این رو، تعلقات و جدایی ها وجود دارد. درآنجا بعضی ها بهشتی می شوند، بعضی ها جهنمی می شوند. مسئله این است که شما باید با توجه به وحدت، زندگی کنی. این تو را می سازد و شبیه الله می کند. هرکس از عمل خیر یا شر کسی راضی باشد، به عامل همان عمل محشور می شود وقتی از کاری خوشحال و راضی باشیم، در واقع اصل آن به خود ما باز می گردد و آثار آن در نامه اعمال ما ثبت می شود. مرحوم آقا شیخ مرتضی انصاری (ره) می ­گوید: دو طلبه به حوزه می روند. اما به علت کم بودن بضاعت مالی، هردو آنها نمی توانند درس بخوانند. پس تصمیم می گیرند که یکی برود کار کند و دیگری درس بخواند. چون هدف هر دو خدمت به اسلام است؛ لذا یکی می رود درس می خواند و دیگری کارگری می کند تا پول در بیاورد برای درس خواندن برادرش. برادر کارگر در قیامت با دست خالی محشور نمی شود؛ چون تولید کرده است و خروجی داشته است. این هماناست که خداوند فرمود:« نَحْنُ نُحْیِ الْمَوْتى‏ وَ نَكْتُبُ ما قَدَّمُوا وَ آثارَهُمْ= ما مردگان را زنده می کنیم و آثار عملشان را که از قبل نزد مافرستاده اند را می نویسیم». یعنی از آثار خوب برادر طلبه به برادر کارگر هم می دهند. بچه ای که طلبه، دکتر یا مهندس می شود، هر کاری اعم از طبابت، ساختمان سازی، کار عمرانی و... انجام می دهد، اول در نامه پدر و مادرش می ­نویسند؛ چون اثر آنها است. برای همین است فرمودند: هر جا کار خیری توسط دیگران صورت می گیرد، اگر به آن راضی باشید، خدا در نامه عمل شما می نویسد. شخصی در وسط شمشیر زدن و جنگ گفت: یا علی جای برادرم خیلی خالی است. فرمود: برای چه؟ گفت: برادرم خیلی دوست داشت در رکاب شما باشد. حضرت فرمود: هر کس تا قیامت به دنیا بیاید و دوست داشته باشد در رکاب ما باشد، در رکاب ماست. لذا اگر واقعاً بگویی «یا لیتنی کنت معکم= کاشکی من کربلا بودم!» مطمئن باش که هستی. چون اصلاً ما در این امور، مرزی در زمان نداریم. این یک سنت همیشگی است، نیکی‌ها و بدیها سرانجام به خود انسان باز می‌گردد، هر ضربه‌ای که انسان می‌زند بر پیکر خویشتن زده است، و هر خدمتی به دیگری می‌کند، در حقیقت به خود خدمت کرده است. این توهمی بیش نیست که بگوییم بچه خودم رشد کند و به بچه دیگران توجهی نکنم. بچه مردم بچه من است. فرقی نمی­ کند. فرزند دیگران هم فرزند من است. وقتی امکانات مان بیشتر باشد و بتوانیم همه را زیر سایه محبت و عاطفه خود قرار بدهیم، روز قیامت همه به عنوان فرزندان ما محشور می ­شود. در نامه عمل ما می نویسند که او یک میلیون بچه داشته است. اما شرطش این است که اول عاطفه­ و ظرفیتش را پیدا کنی. حال اگر نتوانستی کار خیری بکنی، ولی با عاطفه ورزی و محبت کردن در روز قیامت یک نفر محشور نمی شوی. چون طبق فرموده قرآن: «مَنْ أَحْیاها فَكَأَنَّما أَحْیَا النَّاسَ جَمِیعاً= هر كس كسى را زنده بدارد، چنان است كه گویى تمام مردم را زنده داشته است». پس تو اول باید در درون خودت به رحمت و خیریت برسی و این حد و مرزی ندارد. یعنی اول در درون خودت منتظر امام زمان باش. وقتی حضرت تو را پذیرفت، در نامه اعمالت می نویسند: «این فرد جزء منتظران مهدی بوده، یا همراه امام زمان جنگیده و با امام زمان به شهادت رسیده است. محال است کسی بتواند برسر کسی کلاه بگذارد قرآن این قاعده­ را قشنگ بیان می کند: «إِنْ أَحْسَنْتُمْ أَحْسَنْتُمْ لِأَنْفُسِكُمْ وَ إِنْ أَسَأْتُمْ فَلَها= وقتی کار قشنگ می کنی، در حق خودت می کنی؛ و وقتی کار بدی می کنی، باز هم در حق خودت بد می کنی».  براساس این معادله، محال است کسی بتواند برسر کسی کلاه بگذارد. یعنی قبل از این که سر کسی را کلاه بگذاری، سر خودت کلاه رفته است. قبل از این که به یک نفر اخم کنی، به تو اخم می شود. اگر به دیگران بدبینی داشته باشی، خودت را به قساوت و گرفتاری می اندازی. دلیل این که می گویند: خودتان را برتر از دیگران نبینید؛ این است که تو با این کار، در حقیقت می خواهی از خودت جلو بزنی؛ وقتی می خواهی از بقیه مردم جلو بزنی؛ لباسم بهتر از بقیه، قیافه­ ام بهتر از بقیه، نه. تو باید زیبایی، لباس، علم، محبت، کمال، پول، آبرو، هر چه که داری را با دیگران تقسیم کنی؛ به همه آنها یک جور نگاه کنی. نه با نگاه تحقیر؛ ما اصلاً تحقیر کردن نداریم. یک موقع ممکن است من بخواهم یک نفر را بزنم و از جایی اخراجش کنم؛ اما همان موقع که میزنمش و اخراجش می کنم، می فهمم از روی کینه این کار را نمی کنم؛ بلکه برای ضرورت عقلی این کار را می کنم. مثلا وقتی که پدر و مادر می خواهند بچه را تنبیه کنند، باید مواظب باشند که تنبیه­شان تنبیه انسانی باشد، یعنی مثل یک پزشک باشد. یک پزشک تشخیص می دهدکه مثلا باید انگشتت را قطع کند؛ تو دوست نداری قطع بشود، ولی خودت می گویی: این دست مال من است و برای من عزیز است، پس اگر این انگشتی که سیاه شده را قطعش نکنم به بقیه دستم لطمه می زند. بنابراین، راضی می شوی که انگشتت را قطع کنند. پس فقط روی مصلحت انگشتت را قطع  می کنی، نه از روی خشونت و تنفر. وقتی شما امر به معروف و نهی از منکر می کنی که مثلاً حجابت را درست کن؛ به کسی می گویی چرا این کار را کردی؟ چرا آن کار را کردی؟ یا این کار را نکن، در حقیقت با این حرفها داری با خودت حرف می زنی؛ برای همین باید با احترام حرف بزنی. لذا حضرت می فرماید: هر وقت خواستید به کسی پند بدهید؛ چه تلخ، چه شیرین. در هر دو حالت، یک چیز را حفظ کن؛ «صمیمیت». یعنی با صمیمیت و مهربانی انتقاد کن، نه باخشونت؛ حتی اگر می خواهی کسی را که مستحق کشته شدن است را بکشی، با مهربانی بکش. امام صادق (علیه ­السلام) فرمود: «اگر کسی خودش را بهتر از دیگری بداند (فهو مستکبر) مستکبر است». اگر فکر کنی که تو از او بهتری، نه این عضوی از خانواده ماست که صلاح نیست در جامعه باشد. به یک فسادی رسیده که باید از دایره حذف شود. به نفع همه است. از این رو قرآن می گوید: «و لکم فِی الْقِصاصِ حَیاةٌ یا أُولِی الْأَلْبابِ= در قصاص برای صاحبان خرد حیات وجود دارد». پس قصاص، حیات است همه ی افراد جامعه و به نفع همه جامعه است که یک نفر را قصاص کنند. «خودشیفتگی» گناهی است که پیامبر ص فرمود حتی اگر اهل گناه نباشید، برشما از آن می ترسم بزرگی گناه «خود شیفتگی» انسان را چنان منفور پیامبر (ص) می کند که حضرت فرمود: حتی اگر اهل گناه کردن نباشید، من از این گناه که ظاهر گناه هم ندارد، برشما می ترسم. یعنی پیامبر می ترسد که پیروانش به همین دلیل به جهنم بروند. برای همین بود که حضرت فرمود: «لَو لَم تَذنِبُوا لَخَشیتُ عَلَیکُم هُوَ أکبَرُ مِن ذلِک العُجب العُجب= شما اگر گناه نکنید، من به بدتر از گناه برشما می­ترسم و آن این است که شما خودشیفته و عاشق خودتان شوید». فردخودشیفته خودش را حق به جانب نشان می دهد و مدام در رفتارها و سخنانش تاکتیک هایی را به کار می گیرد تا بر دیگران غلبه پیدا کند. کسی که بخواهد به زور در بحث بر دیگران غلبه کند؛ یا به زور بگوید حق با من است و تلاش کند تا اثبات کنند که حرفهای من درست است؛ طرح و نظر من درست است، در نظر پیامبر (ص) منفور است. او آدمی است که اصلاً نمی فهمد. از این رو فرموده اند که بزرگترین گناه و در رأس همه گناهان و اگر مجموعه گناهان را در یک صندوق بگذارید، سرآمد آنها می شود «خودشیفتگی». اگر قرار است عاشق خودمان بشویم. عاشق فوق عقل مان باشیم. وقتی عاشق آن شدید راحت می توانید عاشق همه انسان ها شوید؛ اما هر چه به چهار عشق پایینی (حسی، خیالی، وهمی، عقلی) تمایل بیشتری پیدا کنید، فاصله تان از مردم بیشتر می شود. اگر بگویی من استادم، من رئیسم، من متخصصم، من مدیرم، من مرد خانه­ام، من زن خانه­ام، من برترم، همیشه بین تو و خودت جدایی می افتد و تو از همه این بدن­های خودت جدا میافتی. برخی مسوولان اگر کمی از مقام شان جابه جا شوند، حاضرند کشور را به آتش بکشند استاد محمد شجاعی گفت: بعضی از مسئولین طوری هستند که اگر کمی از مقام شان جابه­ جا شوند، حاضرند یک کشور را آتش بکشند؛ حاضرند اختلاف، تفرقه، چنددسته ­گی و فتنه ایجاد شود تا او به ریاستش برسد. حتی به ناحق می خواهد به مدیریت برسد. این احمقی به تمام معناست. عمل کسی که با نیت های شومی مثل اختلاف افکنی و تفرقه اندازی به دنبال کسب مقام و منصب و ریاست است، دیوانگی است. کسی که بخواهد ریاست، موقعیت و مدیریتش را حفظ یا آن را کسب کند، اما اقدام به بدجنسی، غیبت، تهمت، انتقاد بی ­جا، دروغ گویی، صحنه­سازی و... می کند، چنین فردی را باید دیوانه نامید و او اصلاً انسان نیست، چون نمی­ فهمد که دارد برضد خودش چه خیانتی می­ کند. برای همین خداوند فرمود: «تِلْكَ الدَّارُ الآخِرَةُ نَجْعَلُها لِلَّذِینَ لایُرِیدُونَ عُلُوًّا فِی الْأَرْضِ وَ لافَساداً= آن خانه برتر و والای سرای آخرت را از برای کسانی قرار می دهیم که در روی زمین اراده برتری و تسلط (بر دیگران) و فساد و تباهی ندارند، و سرانجام (نیک) از آن پرهیزگاران است». برای همین است که وقتی درب منزل علی (ع) را آتش می زنند و فاطمه زهرا را به شهادت می رسانند و دست علی را می بندند. می فرماید: «اگر مردم مرا نمی خواهند، باشد؛ می آیند دست حضرت را میبندند و طناب به گردنش میاندازند و به سوی مسجد می برند؛ اما حضرت دست به شمشیر نمی برد که بین مسلمانان اختلاف­ ایجاد نشود و جامعه نوپای اسلامی صدمه نببیند. کسی که می ­خواهد در یک جهت از دیگران برتر و بزرگتر باشد، نمی­ فهمد که می­ خواهد از خودش سبقت بگیرد؛ از نشانه های چنین افرادی در میان مردم عادی نیز این است که مثلاً می گویند:«من پنج دفعه بیشتر از تو به حج رفتم». تو پنج دفعه حج رفتی، اگر بقیه مردم را با خودت بردی که خوش به حالت، اما- اگر تنها رفتی که این اصلاً تو را آدم نمی­ کند. به چه می نازی؟ چه چیزی را به رخ دیگران می کشی؟ چیزی که خودت نداری و خدا به تو داده؟ آن را هم که خدا به تو داده، مال همه است. آدم که نباید با دیگران برسر این چیزها درگیری و جنگ داشته باشد.

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11389
زمان انتشار: 7 دسامبر 2019
| |
زیارت، بر اساس عشق به خداوند تبارک و تعالی است

شرح زیارت عاشورا، جلسه 38، 81/2/26

زیارت، بر اساس عشق به خداوند تبارک و تعالی است

زیارت، به معنای طلب ملاقات محبوب و معشوق و انس گرفتن با اوست. اسلام با توجه به این که هر کس به دنبال معشوق خودش است و برایش وقت می گذارد و زیارتش را می طلبد، معشوق برین را به ما معرفی می کند و می گوید: سرمایه گذاری شما در زیارت، باید حول محور عشق به خداوند تبارک و تعالی باشد. یعنی به زیارت پیامبر(صلی الله علیه و آله وسلم) و ائمه (علیهم السلام) هم که می روید، باید حول محور عشق به خداوند تبارک و تعالی باشد.

اسلام، زیارت را با معنای خاصی از ما خواسته است. زیارت در درجه ی اول، مبتنی برعشق ذاتی انسان به خداوند تبارک و تعالی است. خداوند موجودات را عاشق خودش خلق کرده است. انسان نیز عاشق خداوند است و طالب ملاقات و ارتباط با اوست. خداوند هم این عشق ذاتی بندگانش را نسبت به خودش می داند. بنابراین در دین، مقررات و برنامه هایی برای ملاقات ها و زیارت ها گنجانده شده، تا این حب و عشق انسان به او تأمین شود. بنابراین، باید با این مفهوم خاص در اندیشه ی اسلامی، به زیارت نگاه شود. اولین جایی که خداوند زیارتش را واجب کرد، زیارت خانه ی خدا، آن هم به قصد زیارت خودش بود. بعد هم زیارت قبور رهبران الهی و اولیاء و زیارت کلیه ی افراد، اشیاء و اماکنی که ممکن است انسان را به یاد معشوقش بیندازد و یادش را در دل زنده کند. اگر انسان بخواهد ملاقات با خداوند و ائمه (علیهم السلام) را حذف کند، باز هم زیارت معشوق های دیگر را دارد. به محض این که قلب انسان از حب خداوند خالی شود، از حب معشوق های مختلف پر می شود. آن چه که برازنده ی ماست، این است که سرمایه گذاری کنیم و  وقت و عمری که از ما با قیمت ابدی گرفته می شود را صرف زیارت معشوق نهایی کنیم. اگر وقتی را برای کار دیگر می گذاریم، به عشق او و به خاطر او باشد. برای همین است که وقتی دل ما برای کسی تنگ می شود، بدون هیچ غرضی، فقط به خاطر رضایت خداوند، با او تماس می گیریم و به ملاقاتش می رویم.  چون جزا را خداوند می دهد. وقتی این کار را می کنیم، در حقیقت به ملاقات خدا رفته ایم. اهل بیت (علیهم السلام) هم می گویند: «مَن زارَ زائِرُنا کَمَن زارَنا [2]=هر کس زائر ما را زیارت کند، مثل این است که ما را زیارت کرده است.» یعنی وقتی ما به ملاقات کسی که به زیارت خانه ی خدا و ائمه (علیهم السلام) رفته؛ برویم، مثل این است که خودمان هم  به زیارت رفته ایم. مسئله زیارت، فقط مخصوص به اسلام نمی باشد. پذیرش تبعات زیارت، مثل صرف وقت و هزینه و حتی به خطر انداختن جان، در تمام فرهنگ ها اعم از فرهنگ های دینی و غیر دینی وجود داشته و دارد و تاریخ انسان، هرگز از این مقوله خالی نبوده است. حتی در کسانی که هیچ اعتقادی به خداوند تبارک و تعالی ندارند و اساساً معنویت، روح و عشق را انکار می ­کنند، هم وجود دارد. هر کس، در هر جا که محبوب و معشوقی دارد، برایش وقت می گذارد. این مثل آب خوردن و غذا خوردن، طبیعی است. هیچ کس نمی تواند بگوید: «من اگر معشوق داشته باشم، به زیارت او نمی روم و صرف وقت نمی کنم یا خودم را برای او به خطر نمی اندازم.» پس بهتر است، اگر می خواهیم زیارتی کنیم و وقت و پول مان را هزینه کنیم، زیارتی باشد که به درد مان بخورد و زیارت معشوق نهایی مان باشد. آن چه از اسلام داریم، به برکت زیارت است قرار است در ملاقات ها و زیارت ها، خیلی اتفاقات بیفتد. خداوند تبارک و تعالی، مهم ترین وظیفه ی انسان را ارتباط با معشوق و مرتبطین معشوق و هر چیزی که بوی معشوق را بدهد، قرار داده است. آن چه از اسلام ناب باقی مانده است، به برکت این حکم خداست. یعنی 1- عشق و 2 - کشش انسان به سمت معشوق و ملاقات با او. محور اصلی همه ی احکام اسلام، همین است. هیچ حکمی از احکام اسلام، به اندازه ی زیارت، جامعیت و سازندگی ندارد. نماز، ملاقات و زیارت خداست. خداوند، در مورد نماز می فرماید: « إِنَّنِی أَنَا اللَّهُ لَا إِلَهَ إِلَّا أَنَا فَاعْبُدْنِی وَأَقِمِ الصَّلَاةَ لِذِكْرِی[3] = منم خدای یکتا که هیچ خدایی جز من نیست. پس مرا به یگانگی بپرست و نماز را مخصوصاً برای یاد من به پادار!» همچنین حضرت علی (علیه السلام) می فرماید: « ذاكِرُ اللّه ِ سبحانَهُ مُجالِسُهُ [4]= كسى كه به یاد خداى سبحان باشد، همنشین اوست » «الصَّلاةُ قُربانُ كُلِّ تَقِیٍّ[5] = نماز خواندن ‌وسیله ی نزدیكی به خدا، برای هر شخصی پرهیزگار است.» پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) نیز می فرماید: «الصَلاهُ مِعراجُ المُؤمِن [6] = نماز معراج مؤمن است.» وقتی انسان می خواهد به زیارت امام رضا (علیه السلام) برود، باید ارتباطش را با همه چیز قطع کند، تا بتواند طی طریق کرده و به زیارت برسد. روزه هم یعنی انسان، ارتباطش را با همه ی اشیاء قطع کند و به ملاقات خدا برود. بنابراین به ماه رمضان، ماه ضیافت خدا می گویند. چون ماه مهمانی و ملاقات با اوست. روزه یعنی این که خدایا! دلم برایت تنگ شده! از کثرات دیگر خسته شده ام. روزه می گیرم تا آنها دست از سرم بردارند. یک مقدار تمرکز داشته باشم و بتوانم با تو باشم. حج، ملاقات معشوق و امر به معروف و نهی از منکر، دفاع از معشوق است. توجه به ملاقات اشخاص و بزرگداشت زمان ها، مکان ها، و هر چیزی که با اصل و حقیقت انسان پیوند داشته باشد، در اسلام گنجانده شده است و این بهترین بهره برداری است. اگر انسان این نکته را خوب بفهمد، محور اصلی اندیشه ی اسلامی را در همه ی مسائل، گم نمی کند. باید بدانیم، بافت جامعه ی اسلامی از نظر سیاسی، جامعه شناسی، روان شناسی و سایر احکام اسلام بر همین مبنا قرار داده شده است. خداوند بافتی را در جامعه اسلامی قرار داده که اگر به آن اهمیت داده شود، هیچ بمب اتمی اعم از مادی و معنوی، نمی تواند با جامعه کاری کند. وقتی این بافت در جامعه قرار بگیرد، دیگر هیچ مشکلی سر راه انسان قرار نمی گیرد و او به سرعت به همه ی پیروزی های خودش نائل خواهد شد. اگر جامعه یا فرد حرکت کند دارند، برای این است که به این میزان و مبنا عمل نمی کنند. نقش قوه ی « واهمه و عاقله » در تعیین معشوق حقیقی انسان برای این که عمر و جوانی اش را هدر نداده و سال ها سرمایه اش از بین نرود، باید در تعیین معشوق حقیقی، بر قوه ی واهمه غلبه کرده و قوه ی عاقله را ملاک قرار دهد.   برای ما ثابت شده که یک معشوق بیشتر نداریم و همه خداوند تبارک و تعالی را به عنوان معشوق، به ما معرفی کرده اند. «لا اله الا هو» حقیقتی است که خداوند و پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم)  به آن گواهی می دهند. قلب و وجود ما هم  همین را می گوید. پس چرا ما نمی توانیم با این که خداوند معشوق حقیقی ماست، او را به عنوان معشوق برین انتخاب کنیم و عالی ترین معشوق مان باشد و از بودن با او لذت ببریم؟ چرا نمی توانیم با یادش، آرامش پیدا کنیم؟ چرا وقتی که مضطرب هستیم، نمی توانیم با نماز آرامش پیدا کنیم؟ چرا وقتی غمگین هستیم، نمی توانیم با یاد خدا شاد شویم؟ چرا وقتی ترس به سراغ ما می آید، نمی توانیم با یاد خدا آرامش بگیریم؟ علت این است که قوه ی واهمه، خدا را از مدار عشق ما خارج کرده است. قوه ی واهمه، قوه ی بسیار خطرناکی است و باعث می شود که انسان خیلی وقت ها حقیقت را نبیند و یک ضد ارزش را به جای ارزش، قرار دهد. قوه ی واهمه باعث می شود که اگر معشوق حقیقی به انسان عرضه شود، او را نپذیرد و معشوق قلابی را به عنوان معشوق نهایی و برین بپذیرد. در حدیث قدسی داریم  که معصوم به خدا عرض کرد: «علامت محبت تو چیست؟ بندگان تو چگونه بدانند، که نزدت محبوب هستند؟» خداوند فرمود: «هر بنده ای که مرا دوست بدارد، من هم دوستش دارم. اصلاً خودم آن  علاقه را در قلبش قرار دادم[7].» هر کس می خواهد بفهمد میزان محبت خداوند نسبت به او چقدر است؟ یا مقدار منزلتش در نزد خدا چقدر است؟ ببیند منزلت خدا، نزد او چقدر است؟ ببیند میزان محبت خداوند در دل خودش، چقدر است؟ همان قدر که شما نسبت به خدا محبت دارید، خدا هم نسبت به شما محبت دارد. خداوند در قرآن می فرماید: «اعْلَمُوا أَنَّمَا الْحَیَاةُ الدُّنْیَا لَعِبٌ وَلَهْوٌ وَزِینَةٌ وَتَفَاخُرٌ بَیْنَكُمْ وَتَكَاثُرٌ فِی الْأَمْوَالِ وَالْأَوْلَادِكَمَثَلِ غَیْثٍ أَعْجَبَ الْكُفَّارَ نَبَاتُهُ ثُمَّ یَهِیجُ فَتَرَاهُ مُصْفَرًّا ثُمَّ یَكُونُ حُطَامًا وَفِی الْآخِرَةِ عَذَابٌ شَدِیدٌ وَمَغْفِرَةٌ مِنَ اللَّهِ وَرِضْوَانٌ وَمَا الْحَیَاةُ الدُّنْیَا إِلَّا مَتَاعُ الْغُرُورِ [8]= بدانید که زندگانی دنیا، به حقیقت بازیچه‌ای طفلانه و لهو و عیّاشی و زیب و آرایش و تفاخر و خودستایی با یکدیگر و حرص افزودن مال و فرزندان است. در مثل، مانند بارانی است که گیاهی در پی آن از زمین بروید که برزگران یا کفار دنیاپرست را به شگفت آرد و سپس بنگری که زرد و خشک شود و بپوسد. و در عالم آخرت، دنیا طلبان را عذاب سخت جهنم و مؤمنان را آمرزش و خشنودی حق، نصیب است. و بدانید که زندگانی دنیا، جز متاع فریب و غرور چیزی نیست.». ما تا وقتی بچه هستیم و با لهو و لعب سر گرمیم و بازی کردن، معشوق ماست و ما را اشباع می کند. «هیجانات، بازی ها، فیلم سینمایی، کارتون، تشکیل تیم فوتبال و بردن در مسابقات، سال های سال 1 نفر را سر پا نگه می دارد. بدون این که متوجه شود و دردش بیاید. نه این که درد نداشته باشد، اثر خودش را روی او می گذارد، اما او نمی فهمد. بعد از مدتی، زینت، آرایش، خودآرایی، لباس، خانه، تلفن همراه، ماشین و ... می تواند انسان را مدت ها سرگرم نگه دارد و او طرف خداوند نرود. همچنین، رقابت، فخر فروشی، مقایسه ی دائمی خود با اطرافیان و مسابقه هایی که با دیگران برای رو کم کردن و رسیدن به پست بالاتر می گذارد، سال های سال وقت او را می گیرد. در دعای کمیل داریم که قوه ی واهمه با کمک شیطان، این کارها را برای ما تزیین می کند و ما با این ها، اشباع و راضی می شویم و احساس خوشبختی می کنیم. ولی برای این که ما به قوه ی واهمه غلبه کنیم، می گوید: آخرش چی؟ وقتی به آن رسیدی، بعدش چی؟ آن هایی که به چندین برابر آن چه تو فکر می کنی، رسیدند؛ ولی احساس خوشبختی نکردند و گفتند: «این معشوق ما نیست.» همان طور که خداوند فرموده :«فَلَمَّا جَنَ‌ عَلَیْهِ‌ اللَّیْلُ‌ رَأَى‌ کَوْکَباً قَالَ‌ هذَا رَبِّی‌ فَلَمَّا أَفَلَ‌ قَالَ‌ لاَ أُحِبُ‌ الْآفِلِینَ‌ [9]= هنگامی که تاریکی شب او را پوشانید، ستاره‌ای مشاهده کرد. گفت: این خدای من است؟ امّا هنگامی که غروب کرد، گفت: غروب‌کنندگان را دوست ندارم.» چون معشوق انسان چیز دیگری است که با آن، دلش آرام می گیرد و خوشبخت می شود. همچنین قوه ی عاقله به انسان می گوید: تو تلاش کردی که مشهور شوی و به عالی ترین درجه برسی و محبوب همه شوی! ولی وقتی منفور خدا شدی! چه فایده ای دارد؟ وقتی خدا از تو بدش بیاید، تو ساقط هستی! تو تلاش می کنی در هیئت، خانواده، محله و جمع شاگردان، طرفداران و رأی دهندگان و ... محبوب باشی! ولی اگر در اصحاب ائمه، فرشته ها، اولیای خدا، برای هیچ کس ارزش نداشته باشی، چه فایده ای دارد؟ در چنین وضعی، تو ساقط هستی! هیچ کدام از آن ها تو را دوست نداشته باشند و از چشم همه ی آنها افتاده باشی، می خواهی چه کار کنی؟ اگر شب جمعه، محفل و جمعی باشد، که در آن امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف)، سیدالشهداء (علیه السلام)، فاطمه زهرا (سلام الله علیها)، اولیای خدا، شهدا و فرشته ها بیایند و تو در آن جمع محبوب نباشی و طردت کنند و اصلاً راهت ندهند، خیلی ساقط هستی! علامت راه ندادن هم مشخص است. ما آن جا دعوت نمی شویم و تمنایی برای رفتن نداریم. در انقلاب خودمان، چند نفر را سراغ داریم که به سرعت منفور شدند؟ از کسانی که مردم حاضر بودند، جان شان را فدای آن ها کنند. کسانی که وقتی در انتخابات شرکت می کردند، اولین رأی را می آوردند. ولی بعداً  مردم، آن ها را لعنت کردند. محبوبیت زمینی باید پشتوانه ی محبوبیت آسمانی داشته باشد در زیارت امین الله می خوانیم: «اللَّهُمَّ فَاجْعَلْ مَحْبُوبَةً فِی أَرْضِكَ وَ سَمَائِكَ [10]= خدایا! مرا در زمین و آسمانت، محبوب قرار بده!» محبوبیت زمینی ای که پشتوانه ی محبوبیت آسمانی نداشته باشد، اصلاً نمی ارزد و وبال گردن انسان می شود. پشتوانه ی محبوبیت آسمانی داشتن، یعنی در آسمان محبوب باشی! و آن ها تو را قبول داشته باشند! و به عضویت مجموعه ی آن ها در آمده باشی و در جمع اشراف و بزرگان حقیقی، پذیرفته شده باشی! اشراف در قوه ی عاقله، بر مبنای ابدیت و شرافت انسان ها و موجودات تعیین می شوند. قوه ی عاقله به انسان می گوید: «خدا و امام زمان باید تو را قبول داشته باشند! فرشته ها باید تو را بپذیرند و در جمع اشراف واقعی باید آبرو و شرافت داشته باشی!» ولی قوه ی واهمه «وزیر، معاون، مشاور، سرهنگ و...» را اشراف می داند. اگر این ها ما را تحویل بگیرند و قبول داشته باشند، خیلی خوب است و لذت می بریم و با اینها راضی می شویم.  قوه ی واهمه می گوید: «شرافت مختص به دنیاست، آن هم بر مبنای مقام و پست و پول.» انسان هم اشتباه می کند و برای اینکه جزء اشراف و بزرگان قرار بگیرد و از حقارت خودش را نجات بدهد و از نگاه پست دیگران در امان باشد، تلاش می کند تا به پول و پست که مبنای شرافت خودش است، برسد. اما قوه ی عاقله می گوید: اهمیت ندارد که کسی تو را قبول نداشته باشد! مهم نیست که با کسی ارتباط نداشته باشی و کسی با تو همراه نباشد و تنها باشی! گمنام و تنها زندگی کن! فقط آسمانی ها قبولت داشته باشند، کافیست. ولی قوه ی واهمه، شدیداً از خلوت و تنهایی بیزار است و وحشت دارد. اگر به دنبال کمالات ابدی باشیم، همیشه آرامش خواهیم داشت حضرت امام خمینی (سلام الله) فرمودند: «انسان بدون تلقین به جایی نمی رسد.» انسان باید زحمت بکشد و به قلبش تفهیم کند که ارزش ندارد، جوانی و عمرش را برای چیزهایی که دل می خواهد، هزینه کند! نمی ارزد در مسابقه ی بدو بدو و جیفه خوری که بقیه گذاشته اند، شرکت کند! باید دنبال شرافت های حقیقی و بالاتر باشد! که این انسان را آرام می کند. وقتی عمر و وقت انسان در سرعت و سبقت کمالات ابدی و آن چیزهایی که ماندنی است صرف شود، از خوردن و بردن دیگران به هیجان نمی افتد و نمی گوید: «اینها چنان می خورند که مرا هم به هوس انداختند. من هم باید از این جیفه بخورم.» کسی نمی تواند او را تحریک کند. انسان باید به قوه ی واهمه ی خودش غلبه کند و به جایی برسد که خداوند، مایه ی استراحت و آرامش او باشد. بتواند تعادل خودش را حفظ کرده و با خداوند راحت باشد و از او لذت ببرد و بتواند با او در مقابل حوادث تند بایستد. حضرت می فرماید:«الْمُؤْمِنُ كَالْجَبَلِ الرّاسِخِ لا تُحَرِّكُهُ الْعَواصِفُ =[11] فرد باایمان، همچون كوه پا برجاست كه طوفان ها و تندبادها او را تكان نمى دهد.» وقتی به مؤمن می گویند: «دشمن علیه شما تجهیز شده» به جای این که بترسد، خوشحال می شود. وقتی می گویند:« آمریکا قرار است حمله کند، کسی که فقط خدا را می بیند، از چه می خواهد بترسد؟ مگر قرار است چه چیزهایی از او گرفته شود؟ او که همه جا با معشوقش هست. هر لحظه او را بکشند، باز هم با معشوقش هست. ببینید خداوند چگونه انسان را آرام می کند! می فرماید:«قُلْ هَلْ تَرَبَّصُونَ بِنَا إِلَّا إِحْدَى الْحُسْنَیَیْنِ وَنَحْنُ نَتَرَبَّصُ بِكُمْ أَنْ یُصِیبَكُمُ اللَّهُ بِعَذَابٍ مِنْ عِنْدِهِ أَوْ بِأَیْدِینَا فَتَرَبَّصُوا إِنَّا مَعَكُمْ مُتَرَبِّصُونَ [12]= بگو: آیا شما منافقان، جز یکی از دو نیکویی بهشت و یا فتح، چیزی می‌توانید بر ما انتظار برید؟ ولی ما درباره ی شما منتظریم که از جانب خدا، به عذابی سخت گرفتار شوید یا به دست ما، هلاک شوید. بنابراین شما در انتظار باشید که ما هم مترصد و منتظر هستیم.» مگر چه آسیبی می خواهد به ما برسد؟ یا ما را می کشید که ما به شهادت می رسیم و به لقای حق می رسیم؛ یا ما شما را می کشیم و از بین می بریم و پیروز می شویم. ما دیگر از چه چیزی بترسیم؟ حتی اگر اسیر و مجروح مان کنید، آینده ی بدی که سر راه ما نیست. این طوری انسان، آرام می شود. همین آرامش است که در طول 8 سال دفاع مقدس، باعث شد تعدادی جوان که از نظر نظامی بی تجربه، ولی از نظر قدرت روحی فوق العاده قوی بودند، بتوانند همه ی ابرقدرت ها را به خاک مذلت بنشانند. آن هم بدون اضطراب، با خنده و تفریح و شوخی و در اوج آرامش و شادی،  معجزه ی قرن را درست کنند. تفاوت انسان فطرت گرا و طبیعت گرا در برخورد با جهاد وقتی به طبیعت گرا، بگویی: «جنگ تمام شد.» او خوشحال می شود. ولی فطرت گرا، این طوری نیست. او به تکلیفش عمل کرده است. جنگ باشد یا نباشد، برایش فرقی نمی کند. بلکه موقع جنگ، چون باب شهادت بر روی او باز است، بیشتر شادی دارد. حضرت علی (علیه السلام) می فرماید:«فَإِنَّ الْجِهَادَ بَابٌ مِنْ أَبْوَابِ الْجَنَّةِ فَتَحَهُ اللَّهُ لِخَاصَّةِ أَوْلِیَائِهِ [13]= جهاد، درى از درهاى بهشت است كه خداوند آن را به روى دوستان خاص خود گشوده است.» در جبهه، چیزی به اسم غم و غربت وجود نداشت. وقتی به شهر، پیش خانواده برمی گشتند، احساس غربت می کردند و می گفتند: «ما اینجا غریبیم! خانه ی ما آن طرف، پیش خود خداست. اما وقتی به جبهه می رفتند، احساس می کردند به وطن برگشته اند. خداوند درباره ی جهادگر می فرماید: «وَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْیَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ[14] = البته نپندارید که شهیدان راه خدا مرده‌اند، بلکه زنده‌اند و در نزد خدا متنعّم خواهند بود.» «عِندَ رَبِهِم» یعنی شهید نه در بهشت؛ بلکه دائماً پیش خود خدا و در حضور خداست. این مقامی نیست که بعد از شهادت به آن رسیده باشد. اگر در جبهه «عِندَرَبِهِم» نبوده، بعد از شهادت هم معنا ندارد که «عِندَ رَبِهِم» باشد. آن ها هیچ وقت این مقام را به چیز دیگری ترجیح نمی دادند. آن ها آرامش داشتند. چون  معشوق شان در آغوش شان بود و معشوق شان بیشترین ظهور را آنجا داشت. در خارج از  جبهه، دچار کثرات می شدند و مجبور بودند معشوق را رها کنند. چون کثرات انسان را از وحدت و لذت هم آغوشی با معشوق، در می آورد. این قاعده درباره ی همه معشوق ها صادق است. اصلاً طبیعت گراها نمی فهمند که ما درباره ی یک بسیجی چه می گوییم. وقتی عقل در استخدام طبیعت گرایی است، می گوید: «این حرف ها کدام است. معقول باش!» ولی انسان می تواند به جایی برسد، که قوه ی واهمه را کنار بزند و خودش را به جایی برساند که معشوق نهایی و لذت نهایی اش، خداوند شود. امام سجاد (علیه السلام) در مناجات الذاکرین می فرماید: «وَ أَسْتَغْفِرُكَ مِنْ كُلِّ لَذَّةٍ بِغَیْرِ ذِكْرِكَ [15]= و از هر لذّتی به جز ذکر تو،  استغفار می کنم.» فطرت گرا، با کسی که راه خدا را نمی رود، خیلی فرق دارد. فطرت گرا از زحمت، لذت می برد. از رنج، شیرینی می بیند. چون همه چیزش برای معشوق است. فطرت گرا از این که راه معشوق را طی کند و به خطر بیفتد، لذت می برد. چون می خواهد به معشوقش برسد و می داند که معشوقش هم، اورا نگاه می کند. حالا در این راه هر اتفاقی بخواهد برایش بیفتد، شهید یا اسیر یا زخمی شود، فرقی نمی کند. وضعیت جانبازان و شیمیایی ها را ببینید، هنوز هم معشوق نهایی زندگی آن ها خداوند است. ظ م - 30 [2] الحج ضیافه اله / نویسنده:المدرسی،السید محمد تقی / جلد: 1/ صفحه: 79 [3] قرآن کریم / سوره ی طه / آیه ی 14 [4] غرر الحكم : 5159 [5] نهج البلاغه،‌كلمات قصار136 [6]  کشف الاسرار، ج 2، ص .676 سرالصلوة ، ص 7، اعتقادات مجلسی ، ص 29 [7] منبعی یافت نشد. [8] قرآن کریم / سوره ی حدید/ آیه ی 20 [9] قرآن کریم / سوره ی انعام / آیه ی 76 [10] مفاتیح الجنان [11] شرح اصول کافی ملاصالح مازندرانی 181/9 [12] قرآن کریم/ سوره ی توبه / آیه ی 52 [13] نهج البلاغه  / خطبه 27 [14] قرآن کریم / سوره ی آل عمران / آیه ی 169 [15] مفاتیح الجنان  

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11386
زمان انتشار: 4 دسامبر 2019
| |
غفلت موجب نابودی ایمان می شود

خانواده آسمانی؛ جلسه 520؛ 1398/09/07

غفلت موجب نابودی ایمان می شود

غفلت آثار و پیامدهای منفی دارد. از جمله؛ موجب از دست رفتن ایمان و حیات معنوی انسان، بی بصیرتی سیاسی و اجتماعی و از همه مهمتر غیبت امام زمان علیه السلام می شود.

بحثمان در مورد عوامل جهنمی شدن به موضوع غفلت رسید. در این جلسه به آخرین روایت باقی­مانده از آن می‌پردازیم. خدا همه‌چیز را در این عالم ریاضی و منظم آفریده. وقتی‌ شما از این ریاضیات غفلت می‌کنید، آن سیستم کار خودش را می‌کند. مثلاً بدن با شرایط خاصی زنده است. حالا اگر کسی اشتباهاً به جای آب، یک‌چیز مسمومی را بخورد، این سم در بدن او تأثیر خودش را می‌گذارد. حتی انسان را تا پای مرگ می‌برد. چون سیستم بدن قانون­مند و ریاضی است. با خواست و ذهن ما تغییر نمی‌کند؛ بلکه ثابت است. غفلت یعنی انسان جدیت و تذکرش را رها می‌کند. اگر انسان حواسش نباشد، آسیب می‌بیند. در رانندگی ده ها هزار نفر در طول مسیر، به خاطر غفلت کشته می‌شوند. در پزشکی چقدر آدم­ ها به خاطر غفلت پزشکان کشته می‌شوند. چون سیستم کاملاً تعریف‌شده و ریاضی است. وقتی درست با آن رفتار نکنید، نتیجه ­اش مرگ می‌شود. پس غفلت اثرپذیر و اثرگذار است. در نظام ریاضی روح هم همین‌طور است. هر کسی یک ساختار معنوی، ایمانی و انسانی دارد. ما الآن متوجه نیستیم، اما یک معصوم یا یک ولیّ خدا وقتی نگاه می­ کند، می‌تواند دقیقاً ما را مثل یک بدن سالم ارزیابی کند. حتی می ­تواند به ما بگوید که کجای ایمان شما خراب است. این را بعداً برای شما بیشتر باز می‌کنم. در ایمان اگر کسی غفلت کند، ممکن است بخشی یا همه ایمانش را از دست بدهد. آن‌وقت شکل و باطنش عوض می‌شود. پنج گروه عامل غفلت مومن هستند بنابر روایت نبی اکرم صلی الله علیه و آله مؤمن در بین ۵ مانع و غفلت قرار دارد: « اَلْمُؤْمِنُ بَیْنَ خَمْسِ شَدَائِدَ مُؤْمِنٍ یَحْسُدُهُ وَ مُنَافِقٍ یُبْغِضُهُ وَ كَافِرٍ یُقَاتِلُهُ وَ شَیْطَانٍ یُضِلُّهُ وَ نَفْسٍ تُنَازِعُهُ فَبَیْنَ أَنَّ اَلنَّفْسَ عَدُوٌّ مُنَازِعٌ یَجِبُ مُجَاهَدَتُهَا= مؤمن درگیر ۵ مشكل است: مؤمنى كه به او حسد مى‌ورزند؛ منافقى كه با او دشمنی می کند؛ و كافرى كه با او در ستیزد؛ و شیطانى كه او را گمراه مى‌كند و نفسى كه با او در كشمكش است». هر کسی باید این موانع را در طی مسیر رد کند. پس زحمت زیادی باید بکشد.  1 ـ اولین مشکل مؤمن این است که در بین آدم‌های خوب، ولی حسود قرار بگیرد. این مشکل سختی است که مؤمنان به شما حسادت کنند. یعنی بین آدم‌های حسودی باشی که از نظر ایمانی، همسنخ تو هستند؛ ولی پیشرفت و موفقیت تو اذیتشان می‌کند. در اینجا باید بتوانی موضع‌گیری مناسبی در مقابل حسادت مؤمنین انجام بدهی. تصمیم‌های درستی بگیری که حسادت آن‌ها به تو صدمه نزنند. پس غفلت در اینجا یعنی من حواسم نیست که دشمن من مؤمنینی هستند که حسود هستند. این اولین غفلت است. دومین غفلت، منافقین هستند. منافقین یعنی کسانی که واقعاً اهل ایمان نیستند؛ اما در لباس مؤمنین، روحانیت، مرجع تقلید و مجتهد، با دشمن ساخت‌وپاخت دارند. منافقین به قول امام (رحمه الله) از کفار بدترند. اینها خیلی وحشتناکند. چون منافق خودش را به رنگ تو درمی‌آورد و در رنگ تو آسیب می‌زند. سومین غفلت، کفار هستند که با ما دشمنی می‌کنند. یعنی من باید حواسم باشد که کفار با من و کشورم مخالفند و می‌خواهند ما را نابود کنند. قرآن می‌فرماید: «ما یَوَدُّ الَّذِینَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ وَ لاَ الْمُشْرِكِینَ أَنْ یُنَزَّلَ عَلَیْكُمْ مِنْ خَیْرٍ مِنْ رَبِّكُمْ[1]= هرگز کافران اهل کتاب و مشرکان مایل نیستند که بر شما (مسلمین) خیری از جانب خدایتان نازل شود». اصلاً اهل کتاب آن‌ها که مسلمان نیستند (مسیحی یا یهودی هستند) یا مشرکین دوست ندارند به شما هیچ خیری برسد. بنابراین، با شما دشمنی می‌کنند تا مرز نابودی شما. پس یک آدمی که شعور سیاسی ندارد و اصلاً حواسش نیست که یک دشمن به این بزرگی دارد، دین، کشور، ناموس، منابع اقتصادی، استقلال و شخصیتش را از دست می‌دهد. چهارمین عامل غفلت، شیطان است. شیطان هم حمله‌های چهارگانه دارد: «راست، چپ، عقب، جلو» که مؤمن را گمراه می‌کند. پنجمین عامل غفلت، نفس خود مؤمن است. «و نفس ینازعه». این نفس اماره، هوس‌های بی‌قیدوشرط و آرزوهای زیادی دارد. عده زیادی از مؤمنین با همین سفارش‌های نفسشان در بخش های «جمادی، گیاهی، حیوانی و عقلی» نابود می‌شوند. گاهی یک مؤمن خوب و متدین، یک‌دفعه کافر می‌شود. چون نمی‌تواند جلوی هوس‌های مادی­ اش را بگیرد. یکسره به دنبال تنوع‌طلبی است. بهشتی شدن کار سختی است. اینکه حضرت می‌فرماید که رد شدن یک شتر از سوراخ سوزن راحت‌تر از رفتن یک ثروتمند به بهشت است. چون ثروتمند باید آن‌قدر ایمانش زیاد باشد که سوار مال و سفارش‌های دائم بخش نفسانی‌اش در بخش کمالات جمادی باشد. این هم کار راحتی نیست. دو گروه از عوامل غفلت، کافرین و منافقین بودند. انسان باید در مقابل کفار و منافقین شعور سیاسی و بصیرت داشته باشد. باید بداند با دشمنش چه کار کند و چگونه موضع‌گیری کند. نداشتن بصیرت سیاسی دلیل اصلی غیبت و غربت امام زمان ع است یک عده از آدم ­ها خوبند. در غلبه بر نفس شان هم بد نیستند. در مبارزه با شیطان هم تا حدودی موفق‌اند؛ اما در بعضی از جهات ناموفق ­اند و آن نداشتن بصیرت در مقابل دشمن است. مثلاً شخصی معلم اخلاق یا استاد عرفان یا مرجع تقلید است، اما بصیرت سیاسی ندارد. در این راستا، امیرالمؤمنین علیه السلام می ­فرمایند: «مَا بَالُ مَنْ خَالَفَكُمْ أَشَدُّ بَصِیرَةً فِی ضَلَالَتِهِمْ وَ أَبْذَلُ لِمَا فِی أَیْدِیهِمْ مِنْكُمْ ما ذاكَ إلّا أنَّكُم رَكَنتُم إلَى الدُّنیا فَرَضیتُم بِالضَّیمِ وشَحِحتُم عَلَى الحُطامِ وفَرَطتُم فیما فیهِ عِزُّكُم وسَعادَتُكُم لاَ مِنْ رَبِّكُمْ تَسْتَحْیُونَ وَ لاَ أَنْفُسَكُمْ تَنْظُرُونَ وَ أَنْتُمْ فِی كُلِّ یَوْمٍ تُضَامُونَ وَ لاَ تَنْتَبِهُونَ مِنْ رَقْدَتِكُمْ وَ لاَیَنْقَضِی [تَنْقَضِی] فَتْرَتُكُمْ مَا تَرَوْنَ دِینَكُمْ یَبْلَى وَ أَنْتُمْ فِی غَفْلَةِ اَلدُّنْیَا قَالَ اَللَّهُ عَزَّ ذِكْرُهُ: وَ لاتَرْكَنُوا إِلَى اَلَّذِینَ ظَلَمُوا فَتَمَسَّكُمُ اَلنّارُ وَ ما لَكُمْ مِنْ دُونِ اَللّهِ مِنْ أَوْلِیاءَ ثُمَّ لا تُنْصَرُونَ= چه شده است كه مخالفانِ شما در گمراهىِ خویش بیناترند و در آنچه دارند، بخشنده­ تر از شما هستند؟ این نیست مگر از آن روى كه شما به دنیا تكیه كردید و به بی‌عدالتی و ستم رضایت دادید و بر كالاى بی‌ارزش دنیا، آزمند شدید و در آنچه سربلندى و خوشبختى شما در آن است، كوتاهى نمودید. نه از پروردگارتان در آنچه به شما فرمان داده است [و آن را به­ جا نمى ­آورید]، شرم مى­ دارید و نه به فكر خویشتن هستید. هر روز با شما بدرفتارى و ستم مى­ شود؛ ولى شما از خواب [غفلت] خود بیدار نمى­ شوید و سستى ­تان به سر نمى­ آید. آیا به سرزمین تان و دین تان نمى نگرید كه هر روز كهنه مى­ شود و شما همچنان در غفلت دنیازدگى به سر مى ­برید؟! خداوند عز و جل مى ­فرماید: «و به كسانى كه ستم كرده ­اند متمایل مشوید كه آتش به شما مى­ رسد و در برابر خدا براى شما دوستانى نخواهد بود و سرانجام یارى نخواهید شد». این حدیث بیشتر جنبه اجتماعی– سیاسی دارد که البته از بی‌تقوایی و غفلت­ های افراد نشأت می­ گیرد. اگر شما کتاب‌های پروتکل‌های صهیونیست‌ها را مطالعه کنید، می‌بینید این‌ها در دشمنی با ما چقدر شب و روز وقت گذاشته اند، چقدر فکر کردند که این ملت را نابود کنند. صدها بنیاد فرهنگی زدند، هزاران نخبه دانشگاهی را جذب کردند که با پول‌های کلانشان، ایران و شیعه را چطور نابود کنند؟ چطور می‌شود به آن‌ها داروهای قلابی و مواد ترا ریخته داد؟ چطور می‌شود نازایی را در این‌ها زیاد کرد؟ چه قوانینی بگذاریم که این ملت نابود بشود و در اقتصادشان پیشرفت نکند؟ «مَا بَالُ مَنْ خَالَفَكُمْ أَشَدُّ بَصِیرَةً فِی ضَلَالَتِهِمْ»، مؤمنین اهل بصیرت آن‌هائی هستند که این تحریم­ها را به نفع خودشان تمام می‌کنند. ولی یک عده هم این وسط ایمان شان از بین می‌رود و آسیب می‌بینند. چون بصیرت ندارند. امیرالمؤمنین تأکید می­ کند که در مقابل دشمن تان بصیرت سیاسی داشته باشید. بفهمید دنیای تان چه خبر است. ولی در کشور ما هم یک عده‌ای از مردم و یک عده ­ای هم از مسئولین غفلت می‌کنند. فکر می‌کنند یک عده رفتند شهید شدند تا این‌ها رئیس‌جمهور، وزیر، وکیل یا نماینده مجلس بشوند. وقت و انرژی، استعداد، بودجه و اقتصاد، شرافت و استقلال کشور را مسخره گرفتند برای اهداف شهوانی خودشان. «وَ أَبْذَلُ لِمَا فِی أَیْدِیهِمْ مِنْكُمْ» چرا آن‌ها در طراحی باطل بیشتر از شما پول می‌گذارند و حاضرند برای اهداف شان هزینه ‌کنند؛ ولی ما حاضر نیستیم برای امام زمان­ مان که تنها و در غربت به سر می‌برد، خرج کنیم؟ این غفلت است. «مَا ذَاكَ إِلَّا أَنَّكُمْ رَكَنْتُمْ إِلَى الدُّنْیَا»، حضرت در اینجا عامل بی‌بصیرتی را گرایش به دنیاگرایی‌ و دنیاطلبی معرفی می کند. «فَرَضیتُمْ بِالضَّیْمِ= و به ستم و خواری رضایت داده‌اید». واقعاً خیلی از افراد، حتی در مسئولین بالا مقام راضی هستند که دشمنان به ما غلبه کنند. ما کسانی را داریم از همین خواص که به دشمنان علامت می‌دادند که تحریم را بیشتر و سخت‌تر کنند. طوری صحبت می‌کردند تا دشمن بداند نقاط ضعف ما کجاست و همان‌جا را بیشتر فشار بیاورند. واقعاً خیلی از خواص که در لباس انقلابی و اسلامی هستند، حضور دشمن را بر حکومت مقدمه‌ساز ظهور امام زمان علیه السلام ترجیح می‌دهند. قبله‌شان آن‌طرفی است. «وشَحِحتُم عَلَى الحُطامِ وفَرَطتُم فیما فیهِ عِزُّكُم وسَعادَتُكُم= به حطام دنیا حریص گشته‌اید و در آنچه مایه عزت، سعادت و قدرت شما در برابر کسی است که بر شما سرکشی و تعدی کرده کوتاهی ورزیده‌اید». «لَا مِنْ‏ رَبِّكُمْ‏ تَسْتَحْیُونَ‏ فِیمَا أَمَرَكُمْ بِهِ= از خدا حیا نمی‌کنید در دستوراتی که به شما ‌داده، و در انجام وظائف اجتماعی، سیاسی و فردی بی‌حیا هستید». «وَ لَا لِأَنْفُسِكُمْ تَنْظُرُونَ= اصلاً فکر خودتان هم نیستید». یعنی شما فکر می‌کنید اگر دشمنان بیایند و بر شما غلبه کنند، فکر می‌کنید به خود شما هم رحم می‌کنند؟ ندیدید با کسانی مثل شما در کشورهای دیگر که همکاری داشتند، چه بلایی سر آن‌ها آوردند؟ ندیدید با دوستانشان چه کار کردند؟ فکر می‌کنید به نفع شماست؟ «وَ أَنْتُمْ فِی كُلِّ یَوْمٍ تُضَامُونَ وَ لَا تَنْتَبِهُونَ وَ لَاتَنْتَبِهُونَ مِنْ رَقْدَتِكُمْ = شما هر روز مورد تجاوز دشمن قرار می‌گیرید، با شما بدرفتاری می‌کنند، به شما ستم می‌کنند، ولی شما درست نمی‌شوید و از خواب غفلت بیدار نمی‌شوید». این مثل همین کاری است که امروز ابرقدرت‌ها با ما می‌کنند، باز مسئولین ما می‌روند و چاپلوسی می‌کنند و به آن‌ها احترام می‌گذارند.  «وَ لَا یَنْقَضِی فُتُورُكُمْ= سستی و بی تفاوتی شما تمام نمی‌شود». کتک می‌خورید و به شما ظلم می‌شود، باز هرروز شما سست‌تر و شل‌تر می‌شوید. «أَ مَا تَرَوْنَ إِلَى بِلَادِكُمْ وَ دِینِكُمْ كُلَّ یَوْمٍ یَبْلَى وَ أَنْتُمْ فِی غَفْلَةِ الدُّنْیَا= آیا به سرزمین‌تان و دین‌تان نگاه نمی‌کنید که هر روز کهنه‌تر و فرسوده‌تر می‌شود؟». در ادامه حضرت می‌فرمایند: «یَقُولُ اللهُ عَزَّ وَ جَلَّ لَكُمْ‏ وَ لاتَرْكَنُوا إِلَى الَّذِینَ ظَلَمُوا فَتَمَسَّكُمُ النَّارُ وَ ما لَكُمْ مِنْ دُونِ اللهِ مِنْ أَوْلِیاءَ ثُمَّ لا تُنْصَرُونَ‏[2]= و (شما مؤمنان) هرگز نباید با ظالمان همدست و دوست و بدانها دلگرم باشید و گرنه آتش (کیفر آنان) در شما هم خواهد گرفت و در آن حال جز خدا هیچ دوستی نخواهید داشت و هرگز کسی یاری شما نخواهد کرد». «وَ لاتَرْكَنُوا إِلَى الَّذِینَ ظَلَمُوا= به افراد اهل ظلم متمایل نشوید». این چیزی است که ما متأسفانه در تعدادی از مسئولین‌مان می‌‌بینیم. ما مسئولینی داریم که زن و بچه‌شان در ایران زندگی نمی‌کنند، نه اینکه رفته درس بخواند، اصلاً در ایران نیستند. خانواده کاملاً آن‌طرف زندگی می‌کنند. آن هم با سبک و ارزش‌های آنجا. آیا این تمایل به دشمن نیست؟ این آیه قرآن برای امروز ماست که مایل به ظالمین و دشمنان نشویم. هر نکبتی هم که الآن در این کشور نصیبمان می‌شود، به خاطر بی‌عرضگی‌ و غفلت‌های خودمان است. پس غفلت در ابعاد سیاسی ـ اجتماعی، در درجه اول برای امام زمان علیه السلام فاجعه درست می‌کند. غفلت اجتماعی ـ سیاسی امام زمان علیه السلام را 1180 سال آواره کرده و تنها، و طردشده، و آواره قرار داده. کسی که در دل و ذهنش غصه امام زمان را نمی‌خورد، اصلاً برنامه‌ای در زندگی‌اش برای حضرت ندارد، چطور می‌شود گفت او آدم متدین است!؟ درحالی که اصل و محور دین امام زمان علیه السلام است؛ ولی ما از او غافل هستیم. بنابراین، غفلت یعنی اینکه تو از امام زمانت غفلت کنی. بدترین غفلت، غفلت از امام زمان علیه السلام  است. قا/218 جهنم/غفلت از امام زمان [1] . سوره بقره/ آیه 105 . [2] . سوره هود/ آیه 173.

صوت

1 - غفلت موجب نابودی ایمان می شود

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11384
زمان انتشار: 4 دسامبر 2019
| |
جستجوگری در مسیر رسیدن به حکومت مهدوی از ویژگی های فعالان مهدوی است

شرح دعای ندبه؛ جلسه 35؛ 1398/08/17

جستجوگری در مسیر رسیدن به حکومت مهدوی از ویژگی های فعالان مهدوی است

جستجوگری، مهمترین نیاز بشر است. اگر کسی دغدغه مهدوی و دغدغه امام زمان علیه السلام و طلب او را نداشته باشد، حقیقت خودش را از دست داده است.

در ادامه بحث دعای ندبه به فراز «اَیْنَ»ها رسیدیم. «أَیْنَ»­ها، جستجوگری­ ها و مطلوب یک آدم است و قیمت او را مشخص می­ کند. در واقع نوع «أَیْنَ» گفتن هر کس، شخصیت او را نشان می دهد. امام صادق علیه السلام ولیّ الله و مثل اعلی است، اما در موقع در فراق آقا امام زمان علیه السلام 36بار «أَیْنَ» را تکرار کرد. یعنی بسیار مهم است که بدانیم این آقا کیست و چه شخصیت باعظمتی دارد که یک امام در فراقش این طور ندبه می کند. گفتن «أَیْنَ الْحَسَنُ أَیْنَ الْحُسَیْنُ أَیْنَ أَبْنَاءُ الْحُسَیْنِ= کجاست حسن؟ کجاست حسین؟ کجایند فرزندان حسین؟»، یعنی همه مشکلات زمین با آنها حل می­ شود. «این صَالِحٌ بَعْدَ صَالِحٍ وَ صَادِقٌ بَعْدَ صَادِقٍ= کجایند صالحی پس از صالح دیگر و راستگویی پس از راستگویی دیگر؟» یعنی غیر از اینها کسی صادق نیست. چون صدق یعنی آن چیزی که تو را تا مقام فوق عقل می ­برد. در پزشکی دارو و درمان صدق است. پس پزشک در رشته خودش صادق است. «أَیْنَ»، یعنی تو وقتی با امام زمان علیه السلام ارتباط نداری، همه اش دچار کذب و توهم هستی. اصلا زندگی ات توهمی است. زندگی ات یا گیاهی یا جمادی یا حیوانی یا عقلی است که اینها هم زندگی حقیقی نیستند. اینها صدق نیست. صدق زمانی است که تو می خواهی آدم باشی. می خواهی به مقام امام برسی. هر چیزی که تو را به مقام صدق نرساند، کذب و توهّم است. پس ما باید سبک زندگی مان را درست کنیم. وقتی این سبک زندگی اعم از شوهرداری غلط، زن داری غلط، بچه داری غلط و ...ما را به امام زمان علیه السلام نمی رساند، کذب است. «أَیْنَ السَّبِیلُ بَعْدَ السَّبِیلِ= کجایند راه­ های پس از راه­ ها؟». امام، صراط المستقیم است. امام علی علیه السلام فرمودند: «وَ أَنَا اَلصِّرَاطُ اَلْمُسْتَقِیمُ = و من راه مستقیم هستم». یعنی با او می ­توانیم به مقام امام برسیم. «أَیْنَ الْخِیَرَةُ بَعْدَ الْخِیَرَةِ= کجاست انتخاب شده بعد از انتخاب شده؟». خیره، یعنی خدا، امام را انتخاب کرده تا بندگان را به مقام خودش برساند. این خیره خیلی مهم است. چون انتخاب خداست. یعنی تو  اگر اهل خیر و خیرخواه هستی، باید به دنبال امام زمانت بروی. «أَیْنَ الشُّمُوسُ الطَّالِعَةُ* أَیْنَ الْأَقْمَارُ الْمُنِیرَةُ* أَیْنَ الْأَنْجُمُ الزَّاهِرَةُ= کجایند خورشیدهای تابان؟ کجایند ماههای نورافشان؟ کجایند ستارگان فروزان؟». انسان به تعبیر قرآن با خورشید، ماه و ستاره، زمان را اندازه گیری می کند و سال­ها، ماه ها و روزها را تشخیص می ­دهد. «هُوَ الَّذِی جَعَلَ الشَّمْسَ ضِیَاءً وَالْقَمَرَ نُورًا وَقَدَّرَهُ مَنَازِلَ لِتَعْلَمُوا عَدَدَ السِّنِینَ وَالْحِسَابَ[1]= او کسی است که خورشید را روشنایی و ماه را نور قرار داد و برای آن منزلگاه هایی مقدّر کرد تا عدد سال­ها و حساب (کارها) را بدانید». پس ببینید که چقدر امام جایگاه والایی در نظام خلقت دارد که بدون او همه چیز فلسفه اش را از دست می دهد. اگر کسی دغدغه مهدوی و دغدغه امام زمان علیه السلام را نداشته باشد، حقیقت خودش را از دست داده است. ما آدم های مذهبی داریم که با طاغوت و استکبار کنار می­ آیند. کسی که با حاکمیت استکبار کنار می ­آید، دروغ می ­گوید که عاشق امام زمان علیه السلام است. وقتی به فکر برطرف کردن موانع ظهور حضرت نیستیم، خائن هستیم. وقتی به فکر نیستیم، همه جور اتفاقات صورت می ­گیرد. پزشکان مهدوی نباید مهمان باشند. باید میزبان باشند، باید فعال بوده و آرمان داشته باشند و مسیر آن آرمان کار کنند. پس نباید وقت و عمرتان را در جای دیگری تلف کنید. کسی که دغدغه درستی داشته باشد، اولین نتیجه اش زندگی شاد و آرام است. چون چیزی نیست که چنین کسی را اذیتش کند. حس جستجوگری و طلب در انسان نهادینه است جستجوگری، مهمترین نیاز بشر است. انسان به طور طبیعی این حس را دارد که در هر بخش از ابعاد وجودی ­اش جستجوگری داشته باشد. مثلاً در بخش جمادی، اگر نیاز مادی داشته باشد، تلاش می کند که آن را تامین کند. اگر تأمین نشد، یک گدایی صادقانه می کند. بعد این را بر خودش هموار می­ کند که من این نیاز اقتصادی را دارم. در بخش گیاهی هم همین طوراست. اگر گرسنه باشد، برای بدست آوردنش خیلی تلاش می کند. حتی کارهای دیگرش را هم تعطیل می کند. شاید در اضطرار هر آشغالی را هم بخورد. در بخش حیوانی به دنبال انتخاب همسر می­ رود تا نیازش را برآورده کند. کسانی هستند که همسر ندارند، ولی حاضرند به خاطر تامین نیاز جنسی شان دست به فساد بزنند. اما مومن اینطور نیست و عفاف ورزیده و به آیه عمل می کند که می فرماید: « وَلْیَسْتَعْفِفِ الَّذِینَ لَا یَجِدُونَ نِكَاحًا حَتَّى یُغْنِیَهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ= و کسانی که امکان نکاح برایشان نیست، باید عفت بورزند تا خدا آنان را از فضل خودش غنی کند». نیاز بخش عقلی هم علم و دانش است. انسان برای اینکه به یک مقطع تحصیلی برسد، ممکن است تمام عمرش را بگذارد. هیچ­وقت هم سیر نمی­شود. در بخش فوق عقلانی چون انسان بی­نهایت طلب است، سیری ندارد. چون به دنبال کمال مطلق، زیبایی مطلق، علم مطلق، جاودانگی و...است، اما بی نهایت طلبی در بخش های فوق عقلانی، بیشتر از بی نهایت طلبی در سایر بخش­هاست. آدم ها کمتر سراغ مصداق حقیقی بی نهایت یعنی خداوند تبارک و تعالی می روند. از بی خدایی کمتر رنج می برند. به حس نیازمند بودن به خدا نمی افتند. چون کسی به این حس می افتد که با خدا سنخیت و عطش داشته باشد. بخشی که انسان عاشق خدا می­ شود، همان بخش فوق عقل اوست. اما آدم ها این بخش را کمتر باور دارند. برای همین است که به طور جدی به دنبالش نمی روند. امام ریشه همه خوبی ها و طاغوت ریشه همه مفاسد است یک فرمول بسیار مهم را از امام کاظم علیه السلام عرض کنم که فوق‌العاده تعیین‌کننده و کم‌نظیر است. در مورد آیه «قُلْ إِنَّما حَرَّمَ رَبِّیَ الْفَواحِشَ ما ظَهَرَ مِنْها وَ ما بَطَنَ[2]= بگو: خداوند، تنها اعمال زشت را، حرام کرده است؛ چه آشکار باشد و چه پنهان» از حضرت سؤال کردند: این یعنی چه که خدا فحشاها را حرام کرده، چه ظاهری و چه باطنی؟ این نشان می‌دهد که فحشاها هم ظاهر دارند و هم باطن. خدا چه چیزهایی را حرام می‌کند؟ هر چیزی را که مزاحم رسیدن تو به حیات جاودانه و حیات طیبه باشد. هر چیزی که نگذارد تو به مقام اهل بیت برسی. هر چیزی که نگذارد تو به مقام خلیفة اللهی برسی. امام موسی کاظم علیه السلام در پاسخ سوال مذکور فرمودند: «اِنَّ‌ لِلقُرآنِ‌ ظَهراً‌ وَ‌ بَطنًا فَجَمِیعُ مَا حَرَّمَ اَللَّهُ فِی اَلْقُرْآنِ هُوَ اَلظَّاهِرُ وَ اَلْبَاطِنُ مِنْ ذَلِكَ أَئِمَّةُ اَلْجَوْرِ= براى قرآن ظاهرى است و باطنى، همه آنچه را خدا در قرآن حرام كرده، ظاهر قرآنست و باطن آن پیشوایان جورند». به تعبیر حضرت، امور حرام و میوه‌های تلخ، جهنمی و آتشین، یک ریشه دارند که امامان جور، طاغوت‌ها، ائمه طاغوت، حاکمان جور باطن همه بدیها و فحشاها در سطح کرۀ زمین هستند. بعد حضرت در ادامه می ­فرمایند: «وَ جَمِیعُ مَا أَحَلَّ اَللَّهُ تَعَالَى فِی اَلْكِتَابِ هُوَ اَلظَّاهِرُ وَ اَلْبَاطِنُ مِنْ ذَلِكَ أَئِمَّةُ اَلْحَقِّ= و هر چه خدا در قرآن حلال کرده، تمامش ظاهر قرآن است و باطن آن پیشوایان حق هستند». یعنی هر چیزی که شیرین و خوب است، این در ظاهر است. اما ریشۀ همه خوبی ها، شیرینی ها، امنیت‌ها، صلح‌ها، عدالت‌ها، آسایش‌ها و آرامش‌ها، امام حق است. در واقع هر جا امام حق حاکم باشد، آنجا بهشت است. پس امام زمان علیه السلام وقتی بیاید، دیگر نه فقری وجود دارد، نه مریضی، نه دعوا و درگیری و طلاق، نه مشکل ازدواج، نه مشکل خانوادگی، نه عقده‌ای، نه کمبودی، نه دعوایی. امام زمان علیه السلام که بیاید، ببینید آن موقع چه می­ شود و بشر به کجا می‌رسد. اینها مقدمات کار امام است. وقتی که امام می‌آید، هر کدام از انسانها از اولیاء خدا می‌شوند و راه غیب و ارتباط با ملکوت به روی همه آنها باز می‌شود. هر انسانی چنان نورانیت و معنویتی پیدا می‌کند که به راحتی با غیب ارتباط می گیرد. مزه ی عشق به خدا و اهل بیت را می‌فهمد، مزه ی عرفان را می‌فهمد. لذت معنویت در وجود همه انسانها می‌آید. امام زمان علیه السلام برای این کار می‌آید که انسان­ها را شبیه خودش ‌کند. پس باید مهمترین دغدغه و همّت یک آدم این باشد که به اصل خودش برگردد. چون برای آنجا آفریده شده است. انسان انواع کشش های جمادی (یعنی مادی) گیاهی، حیوانی و عقلی را دارد. اینها می­ توانند فریبنده، اله و بت شوند و حماقت را به ما تحمیل کنند. تنها عشق به فوق عقل و عشق به غیب است که می­ تواند ما را از این کشش ها نجات بدهد. مدیریت بخش فوق عقل است که می­ تواند به سایر بخش­ها نورانیت بدهد. اگر این مدیریت نباشد، فساد و تجاوز به حقوق دیگران، اذیت و آزار دیگران دامنگیر همه می شود. بنابراین، تمام گناهان و فحشاها زمانی اتفاقی می افتد که مدیر اصلی ما، بخش فوق عقل نباشد. در جامعه هم همین طور است. اگر امام در جامعه حاکم نباشد، تعادل مردم از بین می ­رود. «إِنْ ذُكِرَ الْخَیْرُ كُنْتُمْ أَوَّلَهُ وَ أَصْلَهُ وَ فَرْعَهُ= هر جا که نامى از خیر و نیکویى باشد، شما اولِ خیر و ریشه آن و فرعِ آن و معدن آن و مبدأ و منتهاى آن مى‏ باشید». قا/217 دعای ندبه/ أین [1] . سوره یونس/ آیه5. [2] . سوره اعراف/ آیه 33.

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11383
زمان انتشار: 3 دسامبر 2019
| |
مردم یا مومن اند یا فاسق

شرح زیارت جامعه کبیره؛ جلسه 102؛ 1398/09/07

مردم یا مومن اند یا فاسق

«ابواب­الایمان»، یعنی باید از درِ ایمان وارد شد. امام اصل و پایه ایمان است. بدون ارتباط و پیوند با امام نمی توان به ایمان حقیقی رسید. «وَ أَبْوَابَ الْإِيمَانِ» یعنی درهاي ايمان که همان حضرات معصومين هستند.

لازم است چند واژه توضیح داده شود. ابواب جمع باب، به معنای درب یا دروازه­ هاست. از معنی اولیه اش «در» می ­فهمیم که همان محل ورود و خروج است. مثل درب خانه، درب سالن، درب پارکینگ. اما معنای دیگرش، استعمال معنوی است. مثل روایت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله که فرمودند: «أَنَا مَدِینَةُ الْعِلْمِ وَ عَلِیٌّ بَابُهَا= من شهر علم هستم و علی در آن است». شهر علم مادی نیست؛ بلکه یک امر معنوی است. در واقع اگر کسی بخواهد به یک امر معنوی مهم برسد، طریقش وارد شدن از در است. اینکه پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند: باب این شهر علم علی است، یعنی طریق رسیدن و بهره ­مند شدن از خود من و دین­ و معارف و احکامم، علی علیه السلام است. خداوند در قرآن در آیات مختلف تصریح کرده که همه چیز قدر و اندازه دارد: «وَكُلُّ شَیْءٍ عِندَهُ بِمِقْدَارٍ[1]= و همه چیز نزد او اندازه دارد». «وَأَحْصَى كُلَّ شَیْءٍ عَدَدًا= و عدد هر چیزی را شمرده دارد». پس در  نگاه الهی همه چیز عدد دار است. در واقع همه تجلیات الهی، عدد و اندازه دارند. مثلاً حاملین عرش ۸ تا هستند. جهنم 7 در و بهشت 8 باب دارد. ماموران جهنم 19 نفر هستند. نمی­ شود بیشتر از این عدد باشند. انسان در آفرینشش هم تعریف ریاضی دارد. انسان به معنای واقعی همان فوق عقل است. در قرآن کریم خداوند انسان ­ها را براساس کمالات «جمادی، گیاهی، حیوانی و عقلی» تقسیم بندی نمی کند. بلکه مبنا را انسانیت قرار می دهد.   خدا همان­طور که عددها را مشخص می­ کند. قیمت هر چیزی را هم تعیین می ­کند. مثلاً از نظر قرآن انسان­ها به دو دسته مؤمن یا فاسق تقسیم می­شوند: «أَفَمَنْ كَانَ مُؤْمِنًا كَمَنْ كَانَ فَاسِقًا لایَسْتَوُونَ= آیا کسانی که مؤمن ­اند همچون کسانی­ اند که فاسق و سرکش اند؟ اینان برابر نیستند». خدا این تقسیم ­بندی را براساس معشوق ­ها و محبوب­ ها قرار داده است. به این معنا که انسان یا مسیر هدف خلقت را درست طی می­ کند یا خارج از مسیر حرکت می­ کند. غیر از این، تقسیم بندی دیگری وجود ندارد. فاسق ها در حال از دست دادن بخش فوق عقل هستند. این از دست دادن بخش فوق عقلانی را اصطلاحاً «خسران» می­ گویند که همان خسران از دست رفتن بخش انسانی است. «إِنَّ الْإِنْسَانَ لَفِی خُسْرٍ* إِلَّا الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَتَوَاصَوْا بِالْحَقِّ وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ[2]= واقعا انسان دستخوش زیان است * مگر كسانى كه ایمان آوردند و كارهاى شایسته انجام می دهند و همدیگر را به حق و شكیبایى توصیه می کنند». پس همه انسانها ابدیتشان را از دست می دهند، مگر کسانی که ایمان بیاورند، اهل عمل صالح باشند و تواصی به حق کنند و تواصی به صبر. مومن کسی است که به تعبیر قرآن کریم همیشه سه معشوق در رأس سایر معشوق های طبیعی و دنیایی اش است: « قُلْ إِنْ کانَ آباؤُکُمْ وَ أَبْناؤُکُمْ وَ إِخْوانُکُمْ وَ أَزْواجُکُمْ وَ عَشیرَتُکُمْ وَ أَمْوالٌ اقْتَرَفْتُمُوها وَ تِجارَةٌ تَخْشَوْنَ کَسادَها وَ مَساکِنُ تَرْضَوْنَها أَحَبَّ إِلَیْکُمْ مِنَ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ جِهادٍ فی‏ سَبیلِهِ فَتَرَبَّصُوا حَتَّی یَأْتِیَ اللَّهُ بِأَمْرِهِ وَ اللَّهُ لا یَهْدِی الْقَوْمَ الْفاسِقین[3]= بگو که اگر شما پدران و پسران و برادران و زنان و خویشاوندان خود و اموالی که جمع آورده‌اید و مال‌التجاره‌ای که از کسادی آن بیمناکید و منازلی را که به آن دل خوش داشته‌اید بیش از خدا و رسول و جهاد در راه او دوست می‌دارید منتظر باشید تا خدا امر خود را جاری سازد و خدا فاسقین را هدایت نمی کند». این سه معشوق، خط دقیق ریاضی تمایز بین مومن و فاسق است. فاسق کسی است که ۸ معشوقش یعنی «پدر، پسر، برادر، همسر، خویشاوند، اموال، شغل و مسکن» را مهمتر و محبوب تر از سه معشوق حقیقی یعنی «خدا، اهل بیت و جهاد در راه خدا» می ­داند. او به سمت الله و خانواده آسمانی ­اش حرکت نمی­ کند و روح انقلابی ندارد. از این رو، مورد هدایت الهی هم قرار نمی­ گیرد. پس مردم یا فاسق اند یا مومن. غیر از این دو دسته، تقسیم بندی دیگری نداریم. مومن غیر انقلابی هم نداریم، یعنی کسی که روحیه مبارزه با دشمن و برطرف کردن موانع ظهور امام زمان علیه السلام را نداشته باشد، چنین مومنی هم فاسق است. نمی­ شود کسی مومن باشد، ولی پایه ایمان که امام است را رها کند. امام، باب ایمان است «ابواب­ الایمان»، یعنی باید از درِ ایمان وارد شد. مگر می­ شود کسی بگوید: من خدا را دوست دارم، دین را دوست دارم، ولی امام زمان علیه السلام را فراموش کند و هیچ خیرش به امام نرسد و هیچ کمکی به امام نکند! این خودفریبی است که من فکر کنم عاشق امام هستم ولی مراقبه ای از خودم نداشته باشم. وقتی فرهنگ دشمنان دین مان را دوست داریم و تبلیغ آنها را می ­کنیم، چه شباهتی بین ما و امام زمان علیه السلام خواهد بود؟ ائمه برای اینکه ما را نجات بدهند و بتوانند حیات ابدیمان را حفظ کنند، شهید شدند. آن هم با آن سختی هایی که کشیدند تا ما جاودانه و به مقام آنها برسیم. درحالی که ما فقط ادعای دوست داشتن آنها را می­ کنیم. اما سبک زندگی ­مان را با فرهنگ دشمنان تنظیم می کنیم. این دو با همدیگر در تناقض است. نمی­ شود با این سبک زندگی غلط، ادعای عشق به امام زمان علیه السلام داشت. «ابواب الایمان»، یعنی اگر می ­خواهی انسان زندگی کنی و تعادل معشوق­ های طبیعی ­ات را حفظ کنی، احتیاج به «ایمان» و راهنما داری. به یک مربی نیاز داری که به تو تمرین بدهد که در کشش انواع معشوق ­هایت چطور باشی. انسان در اینجا به یقین می ­رسد که به کسی نیاز دارد که همه ایمان است. اصل ایمان است. باب ایمان است. تو نمی ­توانی غیر از طریق امام به الله برسی. زندگی مومن، بی­ انگیزه و بی آرمان و پوچ نیست. او هر صبح با نیت مبارزه در راه خدا روزش را شروع می­ کند. حتی در رختخوابش هم این چنین است. زندگی ­اش بی خاصیت و بی هدف نیست. چون می­ داند که قرار است به کجا برسد. مثل کسی که برای دکتر یا مهندس شدنش، پر از برنامه، هدف و انگیزه است. شرافت مومن به او اجازه نمی ­دهد به خاطر مسائل طبیعی و دنیایی، غم و غصه بخورد. او همیشه شاد، شاد، شاد است. اذیت ­های شوهر یا اذیت­های بچه برای یک زن مؤمن، یک سلوک عالی می ­دهد. پس غصه­ ای نمی­ خورد و اینها را به شیرینی می ­پذیرد. مؤمن کسی است که به قول پیامبر صلی الله علیه و آله «جَوَّالَ اَلْفِكْرِ جَوْهَرِیَّ اَلذِّكْرِ كَثِیراً» است، یعنی دائم الفکر و دائم ­الذکر است. تمام اذکار و عشقش از قلبش می­ جوشد. زور نمی زند که دعای توسل بخواند یا نمازی بخواند؛ بلکه اینها بخشی از وجودش شده اند. مومن مثل بعضی از افراد نیست که ایمان مستودع داشته باشد که با یک سفر یا یک شرایط جدید، مثل ازدواج کردن، دینش را بفروشد. این ایمان به درد بخور نیست. بی­ وزن است. ایمان یعنی من باید پدر و مادرم را بیش از جان خودم دوست داشته باشم. خواهر و برادر، همسرم، فرزندم را دوست داشته باشم و عاشق کشورم باشم. مالم را دوست داشته باشم. شغلم را دوست داشته باشم. بعد در تعادل اینها، الله را دوست داشته باشم و در رأس همه این حب­ها الله قرار بگیرد. تنها کسی که می ­تواند انسان را با این آرمان تربیت کند، امام است. آدمی که وقت نمی گذارد زبان دینش را یاد بگیرد، ولی زبان های دیگر را خوب بلد است، یعنی احتیاج به معصوم ندارد. علاقه اش معصوم نیست. این نشان می دهد که این فرد، تعادل ندارد و نظام روحی اش به هم ریخته  است. وقتی تعادل نظام روحی به هم بریزد، دیگر حس و ذائقه معنوی اش از دست می رود و برای درهای ایمان دلش پر نمی­ زند. «ابواب ­الایمان»، یعنی اگر امام زمان علیه السلام که در غیبت به سر می ­برد، اگر همین الان باشد، تو را به خدا می­ رساند. تو را شبیه خودش می­ کند. این کم چیزی است؟ وقتی که امام زمان علیه السلام بیاید، تمام درهای غیب به روی انسان باز می­ شود. مزه قیامت، مزه ایمان و مزه آدمیت را می­فهمد. انسان را به اوج لذت و شادی و آرامش می ­رساند. ضمن این که در بخش های پائینی، ما را به لذت طبیعی می ­رساند. «ابواب­ الایمان»، یعنی بدون اتصال و دغدغه به امام، ما هیچ هستیم. پس حیات انسان به امام وابسته است و بدون امام او حیوانی بیش نیست و گرفتار جهنم خواهد شد. بنابراین، ایمان غلبه سر معشوق بر سایر معشوق­ هاست. این تعریف ایمان است و ورودی خدا معصومین هستند. «السلام علیکم یا باب الله». اینها باب الله هستند. هر کس اراده خدا کند باید از آنها شروع کند: «من اراد الله بدا بکم».   قا/210 زیارت جامعه کبیره/ابواب الایمان [1] . سوره رعد/ آیه 8. [2] . سوره عصر/ آیات 3-2. [3] . سوره توبه/آیه 24.

صوت

1 - مردم یا مومن اند یا فاسق

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11377
زمان انتشار: 2 دسامبر 2019
| |
بردباری، عزت آفرین است

حلم، جلسه 5، 1379/11/09

بردباری، عزت آفرین است

امیرالمؤمنین ع در باره رابطه عزت و بردباری می فرماید: «لا عِزَّ أنفَعُ مِن الحِلمِ[1]= عزّتى سودمندتر از بردبارى نيست.»  با توضیحاتی که جلسه گذشته خدمتتان دادم، رابطه عزت و حلم بیشتر روشن می­ شود. اگر آن توضیحات نبود، شاید در نگاه اول نمی شد تشخیص داد که عزت چه ربطی به بردباری و حلم دارد.

اساساً حلم و بردباری از نگاه افراد، از خودشان ناشی می­ شود. یعنی بستگی دارد به نگاهی که فرد به خودش دارد. چقدر زیبا قرآن می­ فرماید: «الَّذِینَ إِذَا أَصَابَتْهُمْ مُصِیبَةٌ قَالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ[2]= [همان] كسانى كه چون مصیبتى به آنان برسد، مى‏ گویند ما از آن خدا هستیم و به سوى او باز مى‏ گردیم.» یعنی تا به مصیبت و مشکل برخورد می­ کنند، به گوهر ذات خود نگاه می­ کنند و می­ گویند: «إنا لله= ما از خدائیم». یعنی توجه به آن نفخه الهی دارند. توجه به آن عظمتی که خداوند در آنها نهاده دارند. وقتی انسان خودش را در این عزت می­ بیند و این نگاه عزیزانه را نسبت به خودش دارد، خود را کوچک نمی­ کند. یعنی یادش می آید که چه مسیری را دارد و کجا باید برود. ابدیت را نگاه می کند. به گوهر ذات و صورت حقیقی خودش توجه می کند که از خداست. در نتیجه مصیبت برایش کوچک و قابل تحمل می ­گردد.مصیبت چیزی را از انسان کم نمی کند. مصائب همیشه به تعبیر امام حسن عسگری علیه‌السلام، در هاله ای از نعمت ها به سراغ انسان می آید. حضرت امیر علیه السلام می فرمایند: «ربّ مرحوم من بلاء هو دواء= چه بسا دل ما برای افرادی می‌سوزد که به بلایی که گرفتار شده اند، در حالی­که همان بلا دوای آنها است». در زندگی ما خیلی اتفاق افتاده که گرفتاری برای ما پیش آمده و بعد دیده ایم که این گرفتاری، بابی از نعمت های جدید به روی ما گشوده است. خداوند مصیبت را به عنوان هدیه و عامل رشد برای مؤمن ذکر می­ کند. قبلاً گفتیم که مصیبت همیشه به طبیعت انسان می‌خورد تا فطرتش رشد کند. بدن زمانی قوی می‌شود که میکروب سراغ انسان بیاید و سیستم ایمنی بدن شروع به فعالیت کند. بچه هایی را که معمولاً والدین داخل پنبه نگه می دارند و تند و تند آنها را می شویند و اجازه نمی دهند بیرون بروند و خاک بازی کنند، بچه­ هایی هستند که زود مریض می شوند و با کوچک­ترین میکروبی از پا در می ­آیند ولی بچه ­هایی که دائماً با خاک سر و کار دارند، بدن شان در مقابل میکروب ها قوی و واکسینه می شود. برای همین رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند:«خاک بهار بچه ها است». خود پیغمبر هم می فرمایند: من هم خاک بازی و گل بازی می کردم. «جریان مخالف»، انسان را رشد می دهد، اگر نباشد فطرت رشد نمی کند. بردباری، مقابله با نیروی مخالف را آسان می‌کند وقتی می بینم قرار است یک نیروی مخالف با من درگیر شود، مثل برادرم در خانه، خواهرم در خانه، مادر زنم، باجناقم، یک رفیق در محل کار من را اذیت کند و توجه داشته باشم که اینها می تواند چه نردبان خوبی برای ترقی من باشند و چقدر طبیعت مرا لگدکوب کنند و من از قبل این ها دارم رشد می‌کنم و دیگر صبور و آرام می‌شوم. بنابراین، در کتاب «النکاح» داریم در «مهجه البیضاء» مرحوم فیض می فرماید: یکی از فوائد ازدواج این است که روح انسان بزرگ می شود. در ازدواج شما با یک جریان مخالف روبرو هستید. شما زنی می گیرید که از همه جهت با تو تطبیق ندارد. اولاً از نظر جنسی با تو فرق دارد. عاطفی است و تو از نظر عاطفی مثل او نیستی. او روحیات زنانه دارد و تو روحیات مردانه داری و از این لحاظ مخالف تو است. خواسته ها و آرزوها و نوع  تربیتی که او شده و محیطی که در آن بزرگ شده، با تو فرق می‌کند. ضمناً او هم شیطان دارد که او را اذیت می­کند که باعث می شود حرکات غیرمعصومانه از او سر بزند که این خودش آدم را اذیت می­کند. گاهی بدجنسی به سراغش می­آید و شیطان فریبش می دهد. این­ها برای مرد نیروی مخالف می­شود. حالا عرضه داری زنت را تحمل کنی یا نه؟ این زن در هاله ای از نعمت ها و شیرنی ها و خوبی ها و فوائد می­آید، اما ضمناً این تیزی­ها را هم دارد. نیروی مخالف بعدی بچه است. بچه به دنیا می­ آید و شب­ها نمی ­گذارد بخوابی. داد می ­زند، غر می ­زند، نصف شب می ­خواهی راحت بخوابی، می­بینی که خانمت هم بنده خدا خسته است. اینجا وظیفه مرد است که بلند شود بچه را بگرداند. زن همیشه وظیفه ندارد که بچه را بخواباند. مرد باید بلند شود و به زن کمک کند. حالا تو هم فردا می خواهی بروی سرکار؛ ولی باید از خواب ناز (خواب از یعنی طبیعت­ زدگی) بلند شوی، بچه را به شیرینی از زنت بگیری و دادها و جیغ­ هایش را قشنگ تحمل کنی. آدم هوشیار اینجوری است. آن دادها و جیغ­ ها را یک جرعه تلخی می کند مثل دارو که وقتی خورد، در این تلخی شفا هست. اینها سعه صدر می آورد و سینه ات را باز می کند و به خدا و به کرم و رحمت خدا شبیه تر می شوی. انسان را حلیم و صاحب عفو و قوی می کند. اگر بیمار داری، از بیمارت با سعه صدر پرستاری و پذیرایی کن. ما آنقدر جوان های ضعیف دیده ایم، با اینکه هیکل بزرگی دارند، زیبایی اندام کار کرده، ولی روحشان کوچک است و دچار فقر النفس هستند. یعنی اگر بخواهی از روحش یک عکس بگیری، می بینی که علی رغم هیکلش، روحش در حال مرگ است و چیزی از او باقی نمانده است. کنکور قبول نشده، غم عالم، او را می گیرد. یعنی فکر می ­کند که دیگر همه چیز زندگی، جوانی و عمر برایش بی­ معنا می­ شود. یا مثلاً از دختری خواستگاری کرده و دختر به او جواب منفی داده، پسر می نشیند گریه می کند و غذا نمی خورد. یا بعد از 3- 4 روز که خودش را حبس کرده، خودکشی می‌کند. وقتی مزه حاکمیت فطرت را چشیدید، دست از جیفه دنیا برمی‌دارید بدبخت ترین و ضعیف ترین آدم ها کسانی هستند که به خاطر دنیا یا عصبانی شوند یا گریه کنند. رازش هم در این است که تا شما خودتان را تغذیه فطری نکنید و از آنچه که جیفه نیست و عالی است، نخورید، نمی توانید رشد کنید. اگر نمی­ توانید از جیفه بگذرید، به رشد فطرت و حاکم کردن آن در وجودتان دست پیدا نمی کنید. این قاعده است. انسان زمانی می تواند از جیفه دست بردارد که مزه غیر جیفه را چشیده باشد. مزه فطرت گرایی، مزه انسانیت و معنویت را چشیده باشد تا بعد بتواند از جیفه بگذرد. جیفه ای که سگ ها برایش پارس می­ کنند و همدیگر را می­ درند برای او اصلاً مطبوع نیست. چیزی که دیگران برایش دست و پا می­ شکنند، برای او تکان­ دهنده نیست. او اصلاً این جیفه را نمی خواهد. در خیابان، کوچه، بازار، دانشگاه هم که می رود، تلویزیون هم که می­ بیند، این طرف و آن طرف که حضور پیدا ­می ­کند، جیفه او را تکان نمی ­دهد. بویش را خوب می شناسد و با یک استشمام، آن را شناسایی می کند. چون فهمیده، این پست است. یک موقع بوی کباب را حس می کنی و نمی ­دانی که دارند الاغ سرخ می­کنند. یک موقع است که من می­ دانم الاغ سرخ می­کنند، بویش هم می­ آید. درست است که بوی کباب می آید، ولی من رغبتی به آن ندارم. گاهی نمی دانم چیست و فقط بوی آن مرا جذب می­ کند. اما وقتی بدانم آن جیفه است، دیگر به آن میل ندارم. اما وقتی رفتید خارج از کشور، بالای شهر، هر جیفه ای که برایت آوردند، از بویش می فهمی که این جیفه است. این دل دادنی نیست، دلبر نیست. دل تو یک حریم خاصی دارد و حریف و دلبر خاصی دارد. یار دل آرام، دل برده از ما         آرام آرام، الحمدلله وقتی او از تو دل ببرد، دیگر دلی نداری که به کسی بدهی. آدم زمانی می تواند از معشوق های مجازی دست بردارد که معشوق حقیقی را پیدا کرده باشد. این قاعده است. این که به یک جوان بگوییم تو عشق و حال نکن و دنیا را کنار بگذار، بدون اینکه آخرت را پیدا کند به درد نمی خورد. نمی تواند کنار بگذارد. اگر کنار بگذارد دچار افسردگی می شود و خودکشی می­ کند. شهید مطهری درمورد صادق هدایت خیلی زیبا می گوید: صادق هدایت نصف حقیقت را خوب فهمید. اینکه دنیا ارزش ماندن و دل سپردن و دوست داشتن ندارد را خوب فهمید. اما عیب کارش این بود که نصف دوم حقیقت را نفهمید. یعنی آخرت را ندید. چون به آخرت اعتقادی نداشت. اگر آن طرف را می­ دید شخصیتش کامل شده بود. برای همین هم خودکشی کرد. خیلی از کسانی که آثار او را خوانده بودند، همه آدم­های پژمرده و افسرده بودند و بعد هم دست به خودکشی زدند. آدم با حلم، کوچک و ذلیل نمی­ شود. حلم خیلی عزت بزرگی است. البته من فقط یک جنبه اش را برای شما گفتم. جنبه ­های دیگری دارد، از نظر شخصیتی، شخصیت اجتماعی و جهات دیگر. خود ما فطرتاً آدم ­های حلیم، باوقار و آدم­ هایی که حوادث نمی ­تواند آنها را تکان بدهد را دوست داریم. حتی اگر ما بدترین و عصبانی ترین آدم­ها باشیم، فرقی نمی­ کند، باز هم یک آدم قوی را دوست داریم. از قدرت خوشمان می ­آید. مثل کسانی که از نظر جسمی ضعیف هستند؛ ولی آدم های قوی و هیکل­ های بزرگ را دوست دارند و دوست دارند یک زمانی خودشان هم مثل آنها باشند. انسان فطرتاً چون نفخه الهی دارد از ضعف بدش می­ آید و متنفر است. قدرت را دوست دارد، چون خدا را دوست دارد، چون قوی را دوست دارد، صمد را دوست دارد، خودش مظهر صمد است. روح هم همین طور است، حتی اگر از نظر روحی ضعیف باشیم، اما از قدرت روحی خوشمان می­ آید. آدم حلیم چون قوی است، برای مردم عزیز است. آدمی که حوادث نمی­ تواند تکانش دهد، زودرنج نیست، عصبانی نمی­ شود، در زندگی زود به بن بست نمی ­رسد، زود همه چیز جلو چشمش سیاه نمی­ شود، آدمی است که سطح افقش بلند است. کوچک نیست و زیر دست و پا له نمی شود.« المُؤمِنُ کَالجَبَلِ الرّاسِخِ لاتُحَرِّکُهُ العَواصِفُ = مؤمن مثل کوه­ راسخ و بزرگ است که بادهای تند هم نمی­ توانند آن را تکان بدهند». ما از مؤمن لذت می بریم، چون مثل عقاب است، بلندپرواز است و سطح افقش از سطح افق بقیه بالاتر است. حلم دوست و دستیار مؤمن است امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود:«تَعلَّموا الحِلمَ؛ فإنّ الحِلمَ خلیلُ المؤمنِ و وَزیرُهُ[3]= بردبارى را فراگیرید كه بردبارى دوست و دستیار مؤمن است.» یک فرمول در این روایت هست. درست است که راجع به حلم می ­گوید، اما برای همه­ ی خصوصیات است. می فرمایند: حلم را بیاموزید، یعنی، حلم یادگرفتنی است. زیرا حلم دوست و وزیر مؤمن است. یعنی تکیه شاه به وزیرش است. یعنی مؤمن با بودن حلم، هیچ  وقت احساس شکست و تنهایی نمی ­کند و در مسئله ­ای نمی ­ماند. توقف ندارد. حلم است که قدرت، سرعت و حرکت می­ آورد. بعضی­ها را دیده اید تا مصیبتی به آنها وارد می­ شود، ده سال عقب می­ افتند. مثلاً می­ گویند تو که طلبه بودی و درس می­ خواندی. چه شد درس را ول کردی؟ می گوید: من 5 سال است که درسم را به دلیل مشکلات رها کردم. تا می گویید چرا نمراتت پایین آمده است؟ می گویدک به خاطر مشکلات! می پرسی چرا ضعیف هستی؟ چرا درس و دانشگاه را رها کردی؟ چرا درس و حوزه را رها کردی؟ چرا با خانمت دعوا کردی؟ چرا کارتان به مشاجره و طلاق کشید؟ می گوید: مشکلات بود. اما با بودن حلم، ما نه احساس تنهایی می­ کنیم و نه در کاری می ­مانیم. یعنی حادثه که می ­آید، نمی­ تواند ما را عقب بزند. حتی نمی­ تواند ما را متوقف کند. وقتی یک حادثه می ­آید، مؤمن ظریف و قوی که حلم را خوب فهمیده، مثل یک موج سوار که وقتی موج می ­آید به جای این­که بایستد تا موج او را عقب ببرد، سوار موج می­ شود، اوج می­ گیرد و جلو می­ رود و لذت می ­برد. بابا در خانه عصبانی است و مثل مسلسل سمت تو شلیک می­ کند. بایست و قشنگ این­ها را بخور. فرصت خوبی است که یاد بگیرم و جوش نیاورم. برای این­که بخندم، برای این­که بروم و او را ببوسم. او سرت داد می­ زند؛ ولی تو او را ببوس، برای این­که با او شوخی کنی. حلم دوست و وزیر مؤمن است و این را بدانید ما بدون دوست و وزیر، هیچ کاری نمی­ توانیم انجام دهیم. کمااین­که هیچ پادشاهی بدون اعوان و انصار و وزیر، هیچ­کاری نمی ­تواند انجام دهد. برای همین در روایت داریم اگر کسی حلم نداشته باشد، هیچ عملی برایش باقی نمی­ ماند. یعنی در ته قضیه حسابی ندارد و همه اش خالی می­ شود. حلم نداشتن، یکسره انسان را تخلیه می کند. نه تنها از بارهای مثبت تخلیه می ­کند، بلکه بارهای منفی را هم برای انسان جذب می ­کند. حلم نمی ­گذارد بارهای مثبت تو خالی شود و مانع ورود بارهای منفی می­ شود. این یک شاه کلید بسیار مهم است. اگر این نداشته باشیم، موفق نخواهیم بود. قطعاً هم در دنیا و هم در آخرت شکست خواهیم خورد. حلم آموختنی است در روایت بالا از امیرالمؤمنین علیه‌السلام کلمه «تعلّموا» این مسئله را بیان می‌کند که حلم را بیاموزید، زیرا حلم آموختنی است. کسانی که خیال یادگیری ندارند، چیزی نمی­ شوند و رشدی نمی کنند. نه فقط در حلم رشد نمی کنند، بلکه هیچ یک از صفات خوب و صفات کمال را بدون تعلیم نمی شود دریافت کرد. باید سرکلاس بروید و مبانی نظری حلم را یاد بگیرید. این جور نیست که صرفا بیایید سر کلاس، بعد حلیم بشوید. حالا یک ضریب بسیار زیبا به نام باور به این تعالیم می­خورد، باورش می­ کنید و بعد تبدیل می­ شود به شما و به آن عمل می ­کنید. در معرفت نفس در بحث تغذیه گفتیم، تغذیه 3 مرحله ی «جذب، هضم و تبدیل» دارد. باید به آن تبدیل شوید، زیرا اگر تبدیل نشوید فایده ندارد. اگر شما جذب بکنید و هضم هم بکنید، به جایی می رسید. «هضم کنید» یعنی اگر شما فردا بخواهید جایی بروید و راجع به حلم صحبت کنید، بهتر از ما می­ توانید صحبت کنید. اما ممکن است خودت یک ذره به آن معتقد نباشی. مثل این­که به شما می­ گویند یک سخنرانی کن که مرده کاری با آدم ندارد. آنقدر قشنگ به این بچه می ­فهمانی که مرده کاری به آدم ندارد، مرده روح ندارد، جسمش حرکتی ندارد. همه ­ی این استدلال­ها را انجام می­دهید، بعد خودتان یک موقعی می‌روید قبرستان تا هوا تاریک می‌شود، نمی‌توانید در قبرستان بمانید. اگر بگویند ده دقیقه در قبر بخواب، نمی­ توانید. بگویند پیش یک مرده بخواب نمی­ توانید. چرا؟ چون تو به آن اطلاعاتت تبدیل نشده ای. اطلاعات باید تبدیل شود و به باور و یقین حاصل شود. باید قبولش کنید. وقتی قبول کردید، مبانی نظری حلم را یاد می ­گیرید و در خانه هم تمرین و تکرار می ­کنید. بردباری، وقار می‌آورد از دیگر خصوصیات حلم، «كفى بالحِلمِ وَقارا[4] = براى وقار آدمى همان بردبارى بس است.» یعنی شخص وقتی حلیم باشد، وقارش را حفظ می­کند. دیگر جوش نمی­ آورد و کارهای ناشایست و سبک از او سر نمی­ زند. امام صادق علیه السلام در وصف مؤمن می فرمایند: «لا یُرى فی حِلمِهِ نَقْصٌ، و لا فی رَأیِهِ وَهْنٌ[5] = در بردبارى او كاستى، و در اندیشه اش سستى دیده نمى‌شود.» نه تنها حلیم است بلکه حلمش نقص­دار نیست. کمکش می­ کند و برایش یک یار ماندنی است. حلم صفت ثابت مؤمن است و از او گرفته نمی­ شود. یاوری شجاع به نام حلم امام علی علیه السلام می­ فرمایند: « وَجَدْتُ الحِلمَ و الاحْتِمالَ أنْصَرَ لی مِن شُجْعانِ الرِّجالِ[6] = بردبارى و تحمّل را بیشتر از مردان شجاع، یاور خود یافتم.» احتمال یعنی تحمل کردن، یعنی باربرداشتن. احتمال از حمل می ­آید، یعنی قوه باربرداری داشتن. من باید بدانم در این مصیبت سهم دارم. باید یک چیزی روی دوشم بیاید و فشاری را تحمل کنم و چیزی را باید با خودم ببرم. اینها مال فطرت است؛ اما طبیعت اصلاً حاضر نیست چیزی بردارد و چموشی می ­کند. به بچه می‌گویند مشق بنویس. اگر بتواند ننویسد نمی نویسد. به هرکسی بگویند، می ­توانید این تکلیف را انجام ندهید، چند نفر وقتی می­ دانند که می­ توانند انجام ندهند، انجام می دهند؟ نماز واجب، چون واجب است می ­ترسیم و می دانیم که اگر نخوانیم، پوستمان کنده است. می­ خوانیم؛ اما صد برابر نمازهای واجب، نمازهای مستحب است. آن هم با چه ثواب هایی، چند نفرمان می­ خوانیم؟ چون می ­توانیم نخوانیم، نمی‌خوانیم. آنجا که فرمودند ثواب نماز نافله بیش از واجب است، درست همینجاست. احتمال یعنی من می­ دانم این بار به دوشم هست و باید آن را بردارم و تحمل کنم. اما طبیعت نمی­ خواهد زیر بار برود. وقتی ولش کنند، حتی اگر واجبات را از او بردارند، دیگر انجام نمی ­دهد. هرچه بگویند: می­ گوید مگر واجب است؟ چون واجب نیست، انجام نمی ­دهد. بنابراین، باید به او تحمیل کرد. این­که امام سلام الله تعالی علیه می فرماید: انسان بدون تلقین به جایی نمی­رسد، یعنی همین. یعنی باید به او زور بگویید. به طبیعت زور بگویید برای رشد فطرت و بار برایش بگذارید. باید به او تحمیل کنیم تا رشد حاصل شود. آزادی طبیعت، به ضرر فطرت است مقوله آزادی، که می گویند ما باید انسان ها را آزاد بگذاریم، انسان ها باید خودشان همه چیز را انتخاب بکنند، بی معنی است. می گویند حجاب را باید آزاد بگذاریم که هرکس خواست، حجاب داشته باشد. مردم را آزاد بگذاریم تا هر کس خواست، شئونات را رعایت کند. به اینها باید گفت: چطور یک بچه را که شاید راضی نباشد ببرید واکسن بزنید، به زور او را می برید و به او واکسن می زنید؟ قطعاً اگر به بچه بگویید واکسن می زنی یا نه؟ می ­گوید نمی زنم. می­ گویید آمپول می­ زنی برای خوب شدن یا نه؟ می­ گوید نمی­زنم. می گویید عمل جراحی می­کنی یا نه؟ می­گوید نمی­کنم. اگر جبر را بردارند و به بچه های 6 ساله بگویند مدرسه می­روید یا نه؟ چند بچه 7 ساله به دبستان می­ آیند؟ چرا در چنین مواردی شما آزادی و حرمت بچه و انسان را رعایت نمی کنید و به آنها می گویید که زوری باید دبستان، راهنمایی، دبیرستان بروی، حتی زوری باید به دانشگاه بروی؟ مثلاً بچه دوست دارد برود حوزه علمیه. ولی به زور او را به دانشگاه می­ فرستند. دوست دارد برود دانشگاه. اما به زور می ­گویند برو حوزه. دوست دارد با فلان کس ازدواج نکند. می­ گویند نه این مصلحت تو است و باید ازدواج کنی. پس آزادی کجاست؟ خیلی از مصالح هست که نمی­ توانیم بگذاریم به حساب این­که اگر شخص دلش خواست انجام دهد، نخواست انجام ندهد. خیلی از چیزها هست که باید جبراً در اجتماع انجام شود. اگر قرار باشد قوه قهریه و قوه غضبیه حکومت، بالای سرش نباشد، خطرناک است. چراغ قرمز چهارراه را نمی ­توانید بدون پلیس بگذارید. تازه دوربین مخفی هم می­ گذارید، باز تقلب می­ کنند و باز تصادف اتفاق می­ افتد. آن وقت راه قوه‌ی شهوت را باز بگذارید و بگویید که مردم آزادند! ببینید چه فاجعه­ ای در اجتماع ایجاد می ­کند. طبیعت این جور نیست که رهایش کنید و بگویید آزاد است. طبیعت احترامی ندارد به این معنا که بخواهد جلوی فطرت قد علم کند یا با مصالح انسان بازی کند. شما طبیعت را محدود می­ کنید و هرکاری که دلش خواست نمی­ گذارید انجام دهد. وقتی می­ گویید بچه عقلش نمی­رسد و من باید زوری او را بفرستم مدرسه و کلاس اول یا راهنمایی، یعنی بچه طبیعت است و فعلاً عقل و فطرتش فعال نیست و نمی تواند مصالح را تشخیص بدهد. پس من باید او را به مدرسه بفرستم. وقتی که بزرگ می­ شود از من تشکر می­ کند. ما از همه معلمینی که ما را کتک زدند تا درس بخوانیم و از والدینی که زور گفتند و علیرغم میل مان، ما را به مدرسه فرستادند، الان تشکر می­کنیم. از این قضیه خوشحال هستیم که به یک ثروت رسیده ایم و با هیچ چیزی حاضر نیستیم آن را عوض کنیم. طبیعت انسان از رفتن به زیر بار احتمال و حلم، فرار می‌کند احتمال یعنی باید قبول کنید که زیر بار یک چیزهایی بروید و باید چیزهایی را بپذیرید. باید در روابط زنانشویی حتما یک فشاری را تحمل کنید. اینکه انتظار داشته باشی همیشه حرف، حرف تو باشد، نمی شود. باید قبول کنی که پدرت حقی برگردنت دارد و تو وظایفی نسبت به او داری و باید پدرت را تحمل کنی. باید مادرت را احترام بگذاری. اینها حرمت دارند. باید نسبت به خواهر و برادرت احساس مسئولیت کنی. باید نسبت به فامیل و ارحام، نسبت به استاد، نسبت به شاگرد باری را تحمل کنی. نسبت به اجتماع، نسبت به ولی فقیه، نسبت به مسلمان­ هایی که در دنیا هستند هم همینطور. انسان، اگر قرار باشد بار نکشد و چیزی را تحمل نکند، انسان نیست. یک کسی مثل شهید چمران توی آمریکا نانش توی روغن است. شاگرد اول دانشگاه، چقدر اصرار دارند که او را با آن تحصیلات عالی نگه دارند. اما چون نمی­ تواند به عنوان یک انسان این وضعیت را بپذیرد، به لبنان می‌رود. چون باید بار دیگران را تحمل کند. فطرت این جوری است که خودش را زیر بار می­دهد. اما طبیعت از زیر بار فرار می­کند. فطرت نمی­تواند ببیند یک نفر شب گرسنه می­خوابد و این راحت باشد. کسی که این جوری است، حتما فطرت مدار نیست، بلکه طبیعت مدار است. بعضی ها لشکرهای قوی دارند. مردان شجاع، قوی، اسلحه، مهمات، پول، دارند. اما بعضی ها حلم و صبوری دارند. این دو گروه با هم جنگ می­کنند. « كَمْ مِنْ فِئَةٍ قَلِیلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً كَثِیرَةً بِإِذْنِ اللّه[7] = بسا گروهى اندك كه بر گروهى بسیار به اذن خدا پیروز شدند.» اول از رابطه دو تا طبیعت مثال می­زنم و نه فطرت و طبیعت. در رابطه با دو تا طبیعت، لشکر ویتنام را و لشکر آمریکا را در نظر بگیرید. آمریکا از هر جهت برتری دارد. ولی در نهایت شکست می­ خورد، چرا؟ چون ویتکنگها چیزی دارند که آمریکایی­ها ندارند و آن صبر و حلم است. سربازش یک­دانه برنج را در دهانش می­اندازد و تا غروب می­مکد و پیروز می­ شوند. آمریکایی که از همه جهت همه امکانات را دارد، امّا چون لشکر بدون حلم موفق نیست، شکست می­خورند. آمریکایی ها همه عیش و نوششان باید فراهم می‌شد تا می‌جنگیدند. ولی ویتکنگها این جوری نبودند. هرجای دنیا که دو تا گروه حتی دو گروه باطل به هم برخورد کردند و یکی از آنها حلیم و صبور بودند، موفق و پیروز شدند بر آن گروهی که صبور نیست. افراد و گروه های بردبار همیشه پیروزند در جبهه فطرت و طبیعت هم که نگاه کنید قرآن می­فرماید: «إِنْ یَكُنْ مِنْكُمْ عِشْرُونَ صَابِرُونَ یَغْلِبُوا مِائَتَین[8] = اگر از [میان] شما ۲۰ تن شكیبا باشند، بر ۲۰۰ تن چیره مى ‏شوند.» در اینجا خداوند پیروزی را برده روی صبر. وقتی به امکانات بسیجی های ما نگاه می­کردید،  امکاناتشان در مقابل دشمن خیلی ضعیف و کم بود. 18 – 17 کشور، دو ابرقدرت و سایر قدرت­های بزرگ به جنگ ما آمدند. کشورهای خلیج فارس میلیاردها دلار، به نفع آمریکا نفت می ­فروختند. کویت نفت های منطقه بی­طرف را می­فروخت و دلارش به نفع عراق بود. برای اولین بار دو تا ابرقدرت شوروی و آمریکا با هم آمدند. 16- 17 کشور، آلمان، ایتالیا، مصر، اردن، اسپانیا، شیلی، این­هایی که در ساخت بمب­های شیمیایی دخالت داشتند، همه آمده بودند بااین بسیجی­ها بجنگند. لشکر بسیجی بعد از ایمان به خدا حلم بود. خانواده شهدا شهید می­دادند و می­گفتند، این گل پرپر شده، هدیه به رهبر شده. ککش هم نمی­گزید. نمی رفت به امام و دولت فحش بدهد و بگوید: آی نجنگید! جنگ را تمام کنید! چون بچه های ما دارند کشته می­ شوند. نه؛ بلکه تأیید می­ کردند و می­ گفتند خودمان هم می آییم. این ملت را چه کسی می­ تواند شکست بدهد؟ راجع به غذا بهانه نمی­ گرفتند. در اوایل جنگ من یادم هست وضعیت غذا خیلی افتضاح بود. بعدها کم کم نان آمد، نان گاوی به ما می دادند. نان هایی را که می خواستند ببرند به طویله ها آنها را به ما می دادند و بسیجی ها عشق هم می کردند این­ها را می خوردند. ما شب دومِ کربلای 5 زدیم به خط. بچه های لشکر 25 کربلا را دیدیم که آنها 10- 20 ساعت در آب مقاومت کرده بودند و جلوی عراقی ­ها ایستاده بودند. شوخی نیست ۲۰ ساعت داخل آب بایستی. دشمن با اینها چه کار می­ توانست بکند؟ خود صدام بریده بود. می گوید، این­ها وقتی به عملیات می‌آیند، مثل گوسفندانی هستند که به یک چمن­زار و مرتع تر و تازه رسیده اند. اینها همانطوری حمله می­ کنند. به آنها می­گفتی عملیات نیا، به جای این­که خوشحال شوند، گریه می­ کردند. در بیمارستان می گفتند تو باید 5 روز بیشتر استراحت کنی. کی از استراحت بدش می ­آید؟ اما می­گفت: من 5 روز استراحت کنم؟ یواشکی از پنجره ملافه را آویزان می کردند و مثل محمد زنگنه خدا بیامرزدش، دوباره به جبهه برمی‌گشتند. این حلم است و این پیروز می­ کند. قرآن می ­فرماید: همیشه اگر گروهی صبور بود، پیروز می شود. اگر استقامت کرد پیروز می شود. «وَأَنْ لَوِ اسْتَقَامُوا عَلَى الطَّرِیقَةِ لَأَسْقَیْنَاهُمْ مَاءً غَدَقًا[9] = و اگر [مردم] در راه درست پایدارى ورزند قطعا آب گوارایى بدیشان نوشانیم.» اگر مقاومت کنید به آن آب حیات خواهید رسید. مقام معظم رهبری فرمود: دشمن سعی دارد جوان ها را ناامید کند. اصلاً نباید ناامید شویم. نهایتاً ما را از کجا می ­خواهند ببرند؟ غیر از کربلا هست؟ آقا فرمودند، اگر فشار بیاورند خبری از صلح امام حسن نیست. چیست؟ کربلاست. مرغابی را از آب ترساندن که معنا ندارد. شما ببینید کربلایی­ ها شب عاشورا چقدر عشق و حال می کردند. بسیجی ­های خودمان بهترین و شیرین­ترین شوخی هایشان در شب عملیات بود. دیگر از چه بترسیم؟ از چه ناامید شویم؟ معصوم ع می فرماید: حلم و احتمال را برای خودم بهتر، مناسب­تر و یاور­تر از مردان شجاع دیدم. در کربلا 72 نفر هستند. تعداد کشته های عمر سعد را نگاه کنید چقدر است؟ تنها علی اکبر سلام الله تعالی علیه، شب اول ۳۰ نفر را برمی دارد و می­روند که آب بیاورند. می­زنند به آب، از دماغ یک نفر هم خون نمی آید. کلی را آنجا می­کشند و آب هم برمی دارند و می­آورند. این علی اکبر علیه السلام است. این علی اکبری است که وقتی تا کشته شود و تا وقتی که بی رمق گردد و خسته شود، تیر و عمود بخورد، ۲۰۰ نفر را می­کشد. آقا شیخ جعفر خیلی قشنگ نوشته است: ۲۰۰ نفر را اگر دست پایشان را ببندند تا ظهر نمی توانید سرشان را ببرید. سیدالشهدا هزار و ۱۵۰ نفر را به درک واصل می­کند تا خسته می شود و در اثر خستگی تیر می­خورد و شهید می­ شود. اینطور است که حلم قدرت می ­آورد. از نظر ظاهری هم قدرت می­آورد. این یاور است. افراد حلیم، خودساخته و مؤمن به دردمان می­ خورند. ع ل 194 حلم/ عزت/وقار [1] . بحار الأنوار : ۷۷/۲۸۲/۱ . [2] . سوره بقره/156. [3] . بحار الأنوار : ۷۸/۶۲/۱۴۰ . [4] . غرر الحكم : ۷۰۲۶ . [5] . الخصال : ۵۷۱/۲ . [6] . غرر الحكم : ۱۰۱۳۹ . [7] . سوره بقره/249. [8] . سوره انفال/65. [9] . سوره جن/16. مباحث حلم در قالب سی دی و کتاب کار 

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ،

Top
برای عضویت در خبرنامه پست الکترونیکی خود را وارد کنید

خبرنامه سایت منتظران منجی

Stay informed on our latest news!

اشتراک در خبرنامه سایت منتظران منجی feed