www.montazer.ir
چهارشنبه 17 ژوئن 2026
شناسه مطلب: 11588
زمان انتشار: 1 ژولیه 2020
| |
زیارت یکی از ائمه، زیارت همه آنهاست

شرح زیارت عاشورا، جلسه 46، 81/25/03

زیارت یکی از ائمه، زیارت همه آنهاست

وقتی به زیارت یکی از ائمه (علیهم السلام) می رویم، می توانیم نیت زیارت همه ی آن ها را بکنیم و قطعاً خداوند تبارک و تعالی ما را به ثواب زیارت همه ی آن ها عاید و واصل می نماید. چون معصومین (علیهم السلام)، همه یک نور واحد هستند و با هم اتحاد نوری دارند.

امام کاظم (علیه السلام) می­ فرماید: «مَن زار أوّلنا فَقَدْ زار آخِرنا و مَنْ زار آخِرنا فقد زار أَوّلنا، و مَنْ تَولّی أَوّلنا فَقَدْ تَولّی آخِرنا، و مَنْ تولّی آخِرنا فَقَد تَولّی أَوّلنا[1] = هر کس اوّلین ما را زیارت کند، آخرین ما را زیارت کرده و هر کس آخرین ما را زیارت کند، اوّلین ما را زیارت کرده و هر کس ولایت اوّلین ما را بپذیرد، ولایت آخرین ما را پذیرفته است و هر کس ولایت آخرین ما را بپذیرد، ولایت اوّلین ما را پذیرفته است.» همچنین امام صادق (علیه السلام) می فرماید: « مَنْ زارنا فی مَماتنا فَکَاَنَما زارِنا فی حَیاتنا[2] = هر کس پس از مرگ مان، ما را زیارت کند، چنان است که در زمان حیات، ما را زیارت کرده است.» پس برای معصوم، حیات و ممات فرقی ندارد. وقتی الآن به زیارت امام رضا (علیه السلام) می رویم، مثل وقتی که زنده بودند و به محضرشان می­رفتیم، با ما برخود می ­کنند. ما این را در درون خودمان درک و شهود می کنیم که وقتی به زیارت امام رضا (علیه السلام) می رویم، زیارت کسی که مرده است نمی رویم، بلکه زیارت کسی می رویم که از هر کس دیگر، زنده ­تر و هوشیارتر است و بر ما تسلط کامل و احاطه دارد و مشکلات مان را می داند. برتری زیارت امیرالمؤمنین (ع) در روایات زیارت هر یک از اهل بیت (علیهم السلام) فضیلت و برتری هایی نسبت به دیگری دارد. برتری زیارت قبر امیرالمؤمنین (علیه السلام) نسبت به امام حسین (علیه السلام) مثل برتری خود امیرالمؤمنین (علیه السلام) نسبت به امام حسین (علیه السلام) است. امام صادق (علیه السلام) در مورد زیارت امیرالمؤمنین (علیه السلام) می فرماید: « فَاعْلَمْ أَنَّ أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ (ع) أَفْضَلُ عِنْدَ اللَّهِ مِنَ الْأَئِمَّةِ كُلِّهِمْ وَ لَهُ ثَوَابُ أَعْمَالِهِمْ وَ عَلَى قَدْرِ أَعْمَالِهِمْ فُضِّلُوا[3] = بدان كه امیر المؤمنین (علیه السّلام) نزد حق تعالى از تمام ائمه (علیهم السّلام)، افضل و برتر بوده و ثواب اعمال ایشان براى آن حضرت منظور مى ‏شود. در حالى كه حضرات ائمّه (علیهم السّلام) به مقدار اعمال صادره از خودشان فضیلت و برترى عایدشان مى ‏شود.» امام رضا (علیه السلام) درباره ­ی برتری زیارت امیرالمؤمنین (علیه السلام) به زیارت سیدالشهداء می­ فرماید:«فَضْلُ زِیَارَةِ قَبْرِ أَمِیرِ اَلْمُؤْمِنِینَ عَلَى زِیَارَةِ قَبْرِ اَلْحُسَیْنِ كَفَضْلِ أَمِیرِ اَلْمُؤْمِنِینَ عَلَى اَلْحُسَیْنِ [4]= برتری زیارت قبر امیرالمؤمنین به قبر امام حسین مثل برتری خود امیرالمؤمنین نسبت به امام حسین است.» مرقد حضرت زهرا (س) در روایات حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) از حضرت فاطمه (سلام الله علیها) نقل می کنند که رسول خدا (صلّی الله علیه و آله و سلم) به من فرمودند: فاطمه زهرا (سلام الله علیها) قبر ندارند و ایشان می­فرماید: یَا فَاطِمَةُ ، مَنْ صَلَّى عَلَیْكِ غَفَرَ اللَّهُ لَهُ وَ أَلْحَقَهُ بِی حَیْثُ كُنْتُ مِنَ الْجَنَّةِ.[5]   = ای فاطمه ، هرکس بر تو صلوات فرستد، خداوند او را می آمرزد ، و در هرجایی از بهشت که باشم، به من ملحق می نماید.» امام صادق (علیه السلام) درباره­ی قبر حضرت زهرا (سلام الله علیها) از قول رسول الله (صلی الله علیه وآله وسلم) می­فرماید: «ما بَینَ قَبری و مِنبَری رَوضَةٌ مِن رِیاضِ الْجَنَّةِ و مِنبَری عَلی تُرعَةٍ مِن تُرَعِ الْجَنَّةِ»، لِأَنَّ قَبرَ فاطِمَةَ صَلَواتُ اللهِ عَلَیها بَینَ قَبرهِ و مِنبَرِهِ و قَبرُها رَوضَةٌ مِن رِیاضِ الْجَنَّةِ و إلَیهِ تُرعَةٌ مِن تُرَعِ الْجَنَّةِ[6] = میان قبر و منبر من، باغی از باغ‌های بهشت است و منبر من بر دریچه‌ای از دریچه‌های بهشت است»، چرا كه قبر فاطمه(سلام الله علیها) میان قبر و منبر اوست و قبر او بوستانی از بوستان‌های بهشت است و دریچه‌ای از دریچه‌های بهشت، به سوی آن است. » زیارت مرقد امام حسن (ع) در روایات رسول خدا (صلی الله علیه وآله و سلم) فرمودند: « مَن زارَ الحَسَنَ فی بَقِیعِهِ ، ثَبَتَ قَدَمُهُ على الصِّراطِ یَومَ تَزِلُّ فیهِ الأقدامُ[7] = هر كه حسن را در بقیع زیارت كند؛ خداوند در آن روزى كه پاها مى لرزد، پاى او را بر صراط، استوار میگرداند.» امام باقر (علیه السلام) می­ فرمایند: «إنَّ الحُسَینَ بنَ عَلِیٍّ كانَ یَزورُ قَبرَ الحَسَنِ علیه السلام فی كُلِّ عَشِیَّةِ جُمُعَةٍ [8] = امام حسین (علیه السلام) در هر شب جمعه به زیارت قبر امام حسن (علیه السلام) می رفتند.» آثار زیارت حرم امام حسین(ع) در روایات امام صادق (علیه السلام) می­فرمایند: « وَ مَنْ زَارَ اَلْحُسَیْنَ (عَ) عَارِفاً بِحَقِّهِ كَتَبَ اَللَّهُ لَهُ ثَوَابَ أَلْفِ حِجَّةٍ مَقْبُولَةٍ وَ أَلْفِ عُمْرَةٍ مَقْبُولَةٍ، وَ غَفَرَ لَهُ مَا تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِهِ وَ مَا تَأَخَّر[9] =  هركس حسین (علیه السّلام) را درحالى كه به حقش آگاهى دارد، زیارت كند، خداوند برایش پاداش هزار حج پذیرفته‌شده و هزار عمره ی پذیرفته ‌شده را مى‌نویسد و گناهان پیشین و پسین او را مى‌آمرزد. » این به این معنا نیست که کسی فکر کند عیبی ندارد که گناه کند، بلکه منظور از گناه، «ذنب» است. «ذنب» غیر از گناه کبیره و معصیت است. یعنی خطاهایی که از انسان سر می زند. یک نفر فکر نکند حالا که زیارت رفته، هر خطایی کند عیب ندارد، بلکه باید رعایت پرهیزگاری و مراقبت را بکند و اگر خطایی از او صادر شد، خداوند تبارک و تعالی به احترام سیدالشهداء او را می­ بخشد. امام صادق(علیه السلام) فرمودند:«مَنْ لَمْ یَأْتِ قَبْرَ اَلْحُسَیْنِ (عَ) حَتَّى یَمُوتَ كَانَ مُنْتَقِصَ اَلْإِیمَانِ مُنْتَقِصَ اَلدِّینِ إِنْ أُدْخِلَ اَلْجَنَّةَ كَانَ دُونَ اَلْمُؤْمِنِینَ فِیهَا =[10]  هر کس تا زنده است به زیارت قبر حسین (علیه السلام) نرود، دین و ایمانش ناقص می باشد و اگر به بهشت هم برود، مقامش در آن جا از همه ی مؤمنان پایین تر می باشد.» همچنین ایشان می فرمایند: «ایتُوا قَبر الحُسینِ کُلّ سَنَةٍ مرّه[11]= حداقل یک بار در سال، به زیارت قبر امام حسین (علیه السلام) بروید.» همچنین فرمودند:«إِنَّ اَللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى یَتَجَلَّى لِزُوَّارِ قَبْرِ اَلْحُسَیْنِ عَلَیْهِ السَّلاَمُ قَبْلَ أَهْلِ عَرَفَاتٍ فَیَفْعَلُ ذَلِكَ بِهِمْ وَ یَقْضِی حَوَائِجَهُمْ وَ یَغْفِرُ ذُنُوبَهُمْ وَ یُشَفِّعُهُمْ فِی مَسَائِلِهِمْ ثُمَّ یَثْنِی بِعَرَفَاتٍ فَیَفْعَلُ ذَلِكَ بِهِمْ [12]= به راستى كه خداوند تبارك و تعالى در روز عرفه بر زوّار قبر حسین (علیه السّلام) تجلّى نماید، پیش از آن كه بر اهل عرفات تجلّى نماید و حاجات زوّار حسین علیه السّلام را برآورد و گناهان شان را بیامرزد و شفاعت شان را در باره ی دیگران بپذیرد، آن گاه به اهل عرفات پردازد و با ایشان نیز چنین كند.» امام صادق (علیه السلام) نقل قولی از سیدالشهداء (علیه السلام) درباره ی زوارش کردند و سپس خودشان درباره ی این فرمایش توضیحاتی می دهند که: «إنّ الحُسینَ بنَ علیٍّ (علیهماالسلام) عندَ ربِّهِ یَنظُرُ ... ویقولُ : لَو یَعلَمُ زائرِی ما أعَدَّ اللّه ُ لَهُ لَكانَ فَرَحُهُ أكثَرَ مِن جَزَعِهِ . وإنّ زائرَهُ لَیَنقَلِبُ وما علَیهِ مِن ذَنبٍ[13] = حسین بن على (علیه السلام) در نزد پروردگارش نظر مى كند . . . و مى گوید : اگر زائر من بداند كه خداوند چه برایش آماده كرده است، هر آینه شادیش بیش از بی تابیش از رنج سفر خواهد بود و همانا زائر او، پاك از هر گناهى به خانه ی خود باز مى گردد. » تحمل رنج سفر زیارتی و شادی رسیدن به حرم معشوق گذشته مثل الآن نبود. اگر کسی می خواست کربلا برود، بارها شماتت می­شد و حرف های بد وسنگین می شنید. ولی عشق باعث می شد، سختی را تحمل کنند و به کربلا بروند و بیایند و زیارت کنند. اگر کسی محبتی نسبت به معشوقش داشته باشد، اساساً رنج سفر را نمی بیند. چون می خواهد به معشوقش برسد. اگر بفهمد که چه چیزی به او می دهند، خیلی شاد می شود و این شادی باعث می­شود اصلاً رنج سفر را احساس نکند. اگر رنج سفر برای کسی نمود داشت، باید به ثوابی که می دهند، فکر کند. این روش خیلی خوبی است که سیدالشهداء (علیه السلام) می­فرمایند و باعث می شود که انسان متوجه ماورای طبیعت و ثواب ها هم باشد. وقتی انسان به ثوابش فکر کند، حوصله اش زیاد می شود، اخلاقش خوب می شود، بی تابی نمی کند و تحملش هم زیاد خواهد شد. بحار الأنوار عن معاویة بنِ وهبٍ :« اِستَأذَنتُ على أبِی عبدِ اللّه ِ (علیه السلام) ، فَقِیلَ لی : اُدخُلْ ، فَدَخَلتُ فَوَجَدتُهُ فی مُصَلاّهُ فی بَیتِهِ ، فَجَلَستُ حتّى قَضى صلاتَهُ ، و سَمِعتُهُ و هُو یُناجِی رَبَّهُ و هُو یقولُ : اللّهُمّ یا مَن خَصَّنا بالكَرامَةِ ، و وَعَدَنا بالشَّفاعَةِ ، و خَصَّنا بالوَصِیَّةِ ، و أعطانا عِلمَ ما مَضى و ما بَقِیَ ، و جَعَلَ أفئدَةً مِنَ الناسِ تَهوِی إلَینا ، اِغفِرْ لی و لإِخوانِی و زُوّارِ قَبرِ أبِیَ الحُسینِ ، الذینَ أنفَقُوا أموالَهُم و أشخَصُوا أبدانَهُم رَغبَةً فی بِرِّنا ، و رَجاءً لِما عِندَكَ فی صِلَتِنا ، و سُرورا أدخَلُوهُ على نَبِیِّكَ ··· اللّهُمّ إنَّ أعداءَنا عابُوا علَیهِم على خُرُوجِهِم فلَم یَنهَهُم ذلكَ عنِ الشُّخُوصِ إلَینا خِلافا مِنهُم على مَن خالَفَنا ، فارحَمْ تلكَ الوُجُوهَ التی غَیَّرَتْها الشَّمسُ ، و ارحَمْ تلكَ الوُجُوهَ التی تَتَقَلَّبُ على حُفرَةِ أبی عبدِ اللّه ِ ··· اللّهُمّ إنّی أستَودِعُكَ تلكَ الأنفُسَ و تلكَ الأبدانَ حتّى نُوافِیَهُم على الحَوضِ یَومَ العَطَشِ[14] = بحار الأنوار به نقل از معاویة بن وهب : از امام صادق علیه السلام اجازه شرفیابى خواستم، به من گفته شد: داخل شو . من داخل شدم و دیدم حضرت در مصلاّى خانه خود مشغول نماز است . نشستم تا نماز خود را تمام كرد و شنیدم با پروردگارش مناجات مى كند و مى گوید : الهى! اى آن كه كرامت را مختص ما كردى و وعده ی شفاعت به ما دادى و وصایت را ویژه ی ما گردانیدى و دانش گذشته و آینده را به ما بخشیدى و دل هاى مردمان را شیفته ی ما كردى! من و برادران من و زوار قبر پدرم، حسین را بیامرز! همانان كه به نیت نیكى به ما و به امید پاداشى كه به سبب پیوند با ما مى دهى و به قصد شاد كردن پیامبر تو ، اموال شان را خرج مى كنند و رنج و زحمت سفر براى زیارت حسین(علیه السلام) را بر خود هموار مى سازند . الهى! دشمنان ما، از آنان به سبب این سفر، عیب جویى مى كنند، اما آنان برخلاف انتقادات مخالفان ما، به سوى ما مى آیند. پس ، بر آن چهره هایى كه داغىِ آفتاب تغییرشان داده است، رحمت آر و به آن چهره هایى كه بر تربت قبر ابى عبد اللّه مالیده مى شود، رحم كن !الهى! من این جان ها و این پیكرها را به تو مى سپارم، تا در روز تشنگى (قیامت) در كنار حوض كوثر با آنان دیدار كنم . » طبق فرموده ی امام، مردم نیت می کنند که خاندان ائمه (علیهم السلام) را شاد کنند و خدمتی به آن ها کنند. بعد هم ائمه (علیهم السلام) متقابلاً برای مردم دعا می کنند. آن ها خیلی مهربان و با عاطفه هستند. یکی از دغدغه های حضرت زهرا (سلام الله علیها) همین است که دائماً برای محبین خودش و فرزندانش و برای زائرین امام حسین (علیه السلام) دعا می کند و با دلشوره، آمرزش و سعادت شان را می خواهد. زیارت امام صادق (ع) در روایات امام صادق (علیه السلام) می فرماید: «مَن زارَنی غُفِرَتْ لَهُ ذُنُوبُهُ و لَم یَمُتْ فَقیرا[15]  = هر كس مرا زیارت كند، گناهانش آمرزیده شود و در فقر نمی میرد.» « لَمّا سُئلَ : ما لِمَن زارَ أحَداً مِنكُم ؟: كَمَن زارَ رسولَ اللّه ِ صلى الله علیه و آله[16] = وقتى از امام صادق (علیه السلام ) سؤال شد: ثواب كسى كه یكى از شما را زیارت كند، چیست؟  فرمود : مانند ثواب كسى است كه رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) را زیارت كند.» زیارت امام موسی کاظم (ع) در روایتی از امام رضا(ع) از امام رضا (علیه السلام) سؤال می کنند: «ما لِمَن زارَ اَباک[17] = چه ثوابی دارد کسی که پدر شما حضرت کاظم (علیه السلام) را زیارت کند؟» حضرت می فرمایند: «لَه الجَنَه فَرزهُ = بهشت، مال اوست.» حضرت رضا (علیه السلام) درباره ی زیارت قبر پدرشان و خودشان دو بیت شعر خوانده که چنین است: «وَ قَبْرُ بَغْدَادَ لِنَفْسٍ زَكِیَّةٍ/تَضَمَّنَهَا اَلرَّحْمَنُ بِالْغُرُفَاتِ/ وَ قَبْرٌ بِطُوسٍ یَا لَهَا مِنْ مُصِیبَةٍ/ أَلَحَّتْ عَلَى اَلْأَحْشَاءِ بِالزَّفَرَاتِ = قبری در بغداد است از آن نفسی پاک که خدای رحمان آن را در غرفه های بهشت جای داده است و قبری دیگر در طوس است که وامصیبتا بر آن قبر که مصیبت آن برجان ها آتش می زند.[18]» زیارت امام رضا(ع) در روایات رسول خدا (صلی الله علیه وآله و سلم) فرمود: «سَیُدْفَنُ بَضْعَةٌ مِنِّی بِأَرْضِ خُرَاسَانَ لاَ یَزُورُهَا مُؤْمِنٌ إِلاَّ أَوْجَبَ اَللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ لَهُ اَلْجَنَّةَ وَ حَرَّمَ جَسَدَهُ عَلَى اَلنَّارِ[19]= زود باشد كه پاره‌اى از تن من به زمین خراسان دفن شود و هیچ مؤمنى او را زیارت نكند، مگر آن كه حق تعالى بهشت را براى او واجب كرده و آتش را بر جسدش حرام نماید.» نعمان بن سعد از امام علی(علیه السلام) نقل می کند که آن حضرت فرمودند: «سَیُقْتَلُ رَجَلٌ مِنْ وُلْدی بِاَرْضِ خُرَاسَانَ بِالسَّمِّ ظُلْماً، اِسْمُهُ اِسْمی، وَاسْمُ اَبیهِ اِسْمُ ابْنِ عِمْرَانَ مُوسَی عَلَیهِ السَّلامُ، اَلا فَمَنْ زَارَهُ فی غُرْبَتِهِ غَفَرَاللهُ لَهُ ذُنُوبَهُ مَاتَقَدَّمَ مِنْها وَمَاتَاَخَّرَ، وَلَوْ کَانَتْ مِثْلَ عَدَدِ النُّجُومِ وَ قَطْرِ الاَمْطَارِ وَ وَرَقِ[20] = در آینده مردی از نسل فرزندم که همنام من است و پدرش همنام موسی بن عمران(علیه السلام) است در سرزمین خراسان با زهر جفا به شهادت می رسد. بدانید هرکس او را درحال غربت زیارت کند، خداوند گناهان گذشته وآینده اش را می بخشد، اگر چه به اندازه ی ریگ های بیابان و قطرات باران و برگ های درختان باشد.» از احمد بن محمد بن ابى نصر بزنطى مروى است كه گفت: از حضرت رضا(علیه السّلام)شنیدم كه فرمودند : « مَا زَارَنِی أَحَدٌ مِنْ أَوْلِیَائِی عَارِفاً بِحَقِّی إِلاَّ تَشَفَّعْتُ لَهُ یَوْمَ اَلْقِیَامَةِ[21] = زیارت نكند مرا احدى از دوستانم كه عارف به حق من باشد، مگر آن كس که در روز قیامت او را شفاعت كنم.» امام رضا (علیه السلام) فرموده اند: «مَنْ زَارَنِی عَلَى بُعْدِ دَارِی أَتَیْتُهُ یَوْمَ اَلْقِیَامَةِ فِی ثَلاَثِ مَوَاطِنَ حَتَّى أُخَلِّصَهُ مِنْ أَهْوَالِهَا إِذَا تَطَایَرَتِ اَلْكُتُبُ یَمِیناً وَ شِمَالاً وَ عِنْدَ اَلصِّرَاطِ وَ عِنْدَ اَلْمِیزَانِ [22]= هر كس در این جاى دور مرا زیارت كند، روز قیامت در 3 جا نزد او می آیم تا وى را از بیم قیامت، رهایى دهم. هنگامى كه نامه‌هاى اعمال از راست و چپ پران باشد و در صراط‍‌ و هنگام كشیدن كارهاى نیك و بد به یارى وى شتابم. » آثار زیارت اولیای خدا آثار زیارت اولیای خدا و هر عرض ارادتی به خاندان اهل بیت (علیهم السلام)،  فقط در قیامت معلوم می شود. پیرزنی در روستا بسیار نورانی و تأثیرگذار بود. در حق هر کس دعا می کرد، دعایش مستجاب می شد. یکی از فرزندانش می گفت: ایشان برای تمام تولدها و وفات های ائمه و امام زاده ها جلسه و مراسم بزرگداشت برگزار می کند. ما نیز باید در منزل مان روضه بگیریم یا در روضه­ی اهل بیت (علیه السلام) مشارکت کنیم. متأسفانه این امور در فرهنگ خود شیعه هم مظلوم است و به عنوان کار جنبی در کنار کارهای دیگر قرار گرفته است. در حالی که اگر کسی  فقط در این دنیا زندگی کند و در خانه ی خودش برای اهل بیت روضه بگیرد و از این دنیا برود، جدی ترین کار عالم را کرده است.  بعداً در برزخ و قیامت معلوم می شود که این کار بسیار جدی است. برای همین هم به همه، این لیاقت را نداده اند و همه این شعور و درک و سعادت را ندارند.  زیارت امام رضا(ع) و امام جواد (ع) در روایت ابراهیم ابن عقبه می‎گوید: در نامه‎ای از امام هادی (علیه السّلام) پرسیدم: آیا زیارت حضرت سیّدالشهداء مقدّم است یا زیارت حضرت رضا و امام جواد (علیهما السّلام)؟ ایشان در پاسخ فرمودند: زیارت امام حسین (علیه السّلام ) مقدّم است، ولی زیارت این دو بزرگوار «حضرت رضا و امام جواد (علیهما السّلام)» جامع‎تر و اجرش بیشتر است[23].» زیارت مرقد امام حسن عسگری در روایت  «قبری بسر من رأی أمان لأهل الجانبین. قبر من (امام هادی (علیه السلام) و امام عسگری (علیه السلام)) در سر من رأی امان است از برای اهل دو جانب از بلاها و عذاب خدا.[24]» زیارت حضرت معصومه (س) در روایات امام جواد (علیه السلام) می­فرماید: « مَنْ زارَ قَبْرَ عَمَّتی بِقُمَّ فَلَهُ الْجَنَّةُ [25]= کسی که قبر عمه‌ام را در قم زیارت کند، بهشت برای اوست.»   « عَنْ عَفَّانَ اَلْبَصْرِیِّ عَنْ أَبِی عَبْدِ اَللَّهِ عَلَیْهِ السَّلاَمُ قَالَ: قَالَ لِی أَ تَدْرِی لِمَ سُمِّیَ قُمَّ؟ قُلْتُ: اَللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ أَنْتَ أَعْلَمُ. قَالَ إِنَّمَا سُمِّیَ قُمَّ لِأَنَّ أَهْلَهُ یَجْتَمِعُونَ مَعَ قَائِمِ آلِ مُحَمَّدٍ صَلَوَاتُ اَللَّهِ عَلَیْهِ وَ یَقُومُونَ مَعَهُ وَ یَسْتَقِیمُونَ عَلَیْهِ وَ یَنْصُرُونَهُ[26]= عفان بصری روایت می‏کند: در محضر پیشوای ششم امام صادق (علیه‏السلام) بودم که ایشان از من پرسیدند: می‏دانی چرا قم به این اسم نامیده شد؟ در جواب گفتم: خدا و پیامبرش و شما آگاه‏تر هستید. پس آن حضرت در ادامه فرمودند: به این دلیل قم نامیده شد که چون اهل آن با قائم آل محمد (ص) همراه می‏شوند و با او قیام می‏کنند و استوار خواهند بود.» امام صادق (علیه السلام) می­فرماید: «إنَّ لَنا حَرَما و هُوَ بَلَدَةُ قُمَّ و سَتُدفَنُ فیهَا امْرَأةٌ مِن أولادِی تُسَمّى فاطِمَةَ ، فَمَن زارَها وَجَبَت لَهُ الجَنَّةُ[27]= ما را حرمى است و آن «قم» است و به زودى بانویى از فرزندان من به نام فاطمه در آن دفن خواهد شد. هر كس او را زیارت كند ، بهشت بر او واجب شود .» زیارت حضرت عبدالعظیم (ع) در روایتی از امام هادی(ع)   یک نفر از اهالی ری خدمت امام هادی (علیه السلام) رسید. «فَقَالَ أَیْنَ كُنْتَ فَقُلْتُ زُرْتُ اَلْحُسَیْنَ بْنَ عَلِیٍّ عَلَیْهِ اَلسَّلاَمُ فَقَالَ أَمَا إِنَّكَ لَوْ زُرْتَ قَبْرَ عَبْدِ اَلْعَظِیمِ عِنْدَكُمْ لَكُنْتَ كَمَنْ زَارَ اَلْحُسَیْنَ عَلَیْهِ اَلسَّلاَمُ[28]= ایشان فرمودند: كجا بودى‌؟ عرض كرد: به زیارت حضرت حسین بن على (علیه السّلام) رفته بودم. حضرت فرمودند: آیا نمى‌دانى، اگر قبر عبد العظیم را كه نزدتان است زیارت كنى، مثل آن است كه حسین (علیه السّلام) را زیارت كرده‌اى.» پی نوشت: [1]کامل الزیارات، ص 553 [2] بحارالانوار، ج 100، ص 124 [3] کامل الزیارات، باب دهم، ثواب زیارت امیر المؤمنین (علیه السّلام‏ ) [4]  بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار علیهم السلام،  جلد 97   ، صفحه 261 [5]  بحارالأنوار، ج100 ،ص199 / اقبال الاعمال،ص109-110 [6]بحارالانوار، ج 97، ص 192 [7] بحار الأنوار : 14 /141/100 [8] قرب الإسناد : ص 139 ح 492 ، بحار الأنوار : ج 44 ص 150 ح 21 [9]الأمالی (للطوسی), جلد, 1 صفحه 214 [10] تهذیب الأحکام , جلد6  , صفحه 44 [11] بحار الأنوار، ج 98 ص 13 [12] ثواب الأعمال و عقاب الأعمال / ترجمه غفاری ؛ ج  , 1ص 204 [13] الأمالی للطوسی : 74/55 [14] بحار الأنوار : 1 /51/101 [15] بحار الأنوار : 34/145/ 100 [16] الكافی : 1/579/4 [17]  علامه مجلسی، بحار الأنوار، ج ١٠٢، ص ٢، ح ۵ [18] بحار جلد 99، ص 2- المناقب ج 4، ص 329 [19] عیون أخبار الرضا علیه السلام , جلد, 2  صفحه 255 [20]  بحارالانوار ، ج ۱۰۲ ، ص ۳۴ ، ح ۱۱ و عیون ، ج ۲ ، ص ۲۵۸ [21]عیون أخبار الرضا ، جلد 2، صفحه 258 [22]  الخصال , جلد ,1 صفحه 167 [23] ترجمة عیون اخبار الرّضا، ج 1 و 2، ص 704 [24]  کتاب چهرههای درخشان سامرا نوشته آقای علی ربانی خلخالی، ص145. [25] کامل الزیارات، ص ۵۳۶، ح ۸۲۶/ بحارالانوار، ج ۱۰۲، ص ۲۶۵/ ثواب الاعمال، ص ۱۲۴/ عیون اخبار الرضا، ج ۲، ص ۲۶۷ [26] بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار علیهم السلام , جلد 57  , صفحه 216 [27] بحار الأنوار ، ج 60 ، ص 216 [28] کامل الزیارات , جلد 1   , صفحه 324 ظ م - 37

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11584
زمان انتشار: 16 مارس 2020
| |
«غم» کدام دلها را از پا در می‌آورد؟

قلب، جلسه 14، 89/03/01

«غم» کدام دلها را از پا در می‌آورد؟

غم، دلهای زودرنج و حساس را از پا در می‌آورد. زیرا این دلها از ظرفیت کمی برخوردارند. غم، مثل میکروب ضعیفی است که اگر به دلهای ضعیف بخورد، می‌تواند آنها را زمینگیر کند. دلهای قوی و ثروتمند، دلهای وسیع و بهترین دلها هستند. اینها دلهایی هستند که به راحتی غمزده و عصبی نمی‌شوند. به راحتی پر نمی‌شوند. به راحتی جوش نمی‌آورند و آلودگیها و نجاسات و حتی توهینها و تحقیرها روی این دلها اثر نمی‌گذارد. برای اینکه شخصیت صاحبان این دل ها بزرگ و قوی بوده و دارای ثروتهای فطری هستند.

دلهای قوی و ثروتمند علاوه بر اینکه خود شادند، برای دیگران نیز تولید شادی می‌کنند. اساسا انسان فطرت گرا نباید منتظر و وابسته به دیگران باشد؛ بلکه خودش هم باید بتواند شادی و آرامش تولید کند. آدم فطرت گرا که وصل به کانون شادی و آرامش است، احتیاجی ندارد که از بیرون، به او شادی و آرامش برسد. احتیاج ندارد  از بیرون از خودش، او را تحویل بگیرند. چون وصل به مرکز شادی ها یعنی فطرت و خدا و اهل بیت ع است، وابستگی عاطفی به کسی پیدا نمی‌کند. البته می‌تواند عاشق باشد و مهرورزی و عشق­ورزی بکند، اما شخصیتش شکننده نیست. دل ائمه (علیهم‌السلام) نمونه ای از دل‌های قوی و ثروتمند است نمونه‌ای از دل های قوی و ثروتمند که وصل به کانون فطرت و شادیها هستند امامان ما می باشند. وقتی فرزند امام صادق(علیه‌السلام) می‌میرد؛ هر چند که مرگ فرزند یک ضربه و صدمه عاطفی است. ولی چون حضرت قدرتمند است و وصل به بالاست، به جای گریه، انبساط دارد و می‌فرماید: منزه است خدایی که فرزند ما را می‌کشد و ما جز محبت خدا چیزی در دلمان اضافه نمی‌شود. اینطور نیست که با خدا و زمین و زمان درگیر شود. این آدم وصل به کانون بینهایت آرامش، شادی، محبت، عواطف، قدرت حقیقی انسانی است و هیچ حادثه­ای نمی‌تواند او را از انبساط و نشاط و شادی بیاندازد. جذب اسم «مرتاحِ» خداوند، یعنی تولید شادی برای دیگران انسان فطرت گرا آن قدر تولید شادی می کند و اطرافیان را شاد می کند تا به اسم شریف «مرتاح=شاد» می رسد. «مرتاح» یکی از اسمهای خدا است. یعنی خداوند یک موجود شاد است. موجود غصه­دار کوچک و محدود و غمگین نیست. اما کمال انسان این است که اسمهای بیشتری از خداوند را جذب کند. اسم هایی مثل «رحمان، رحیم، جواد، غفور، کریم، ودود و ...». وقتی کسی با خدا بود، دیگر چه کسی را می‌خواهد؟ وقتی با خدا می‌تواند ارتباط داشته باشد، گرما و آرامش و شادی داشته باشد، دیگر به کمتر از خدا نیازی ندارد. زیرا هر کس هر چه که دارد، هر چیزی که هست، از خدا گرفته و مشاء آن خداست. وقتی ما به منبع چیزی وصل باشیم، نیازی به غیر خدا نداریم. چگونه می‌شود با غیر خدا شاد باشیم و با خدا نتوانیم شاد باشیم؟ این یک تناقض است که من با غیر خدا، با بنده ­اش، با مخلوقش که محدود است، ‌بتوانم شاد باشم، ولی با خودش که اصل است، عرضه شاد بودن را نداشته باشم و نتوانم آرامش داشته باشم. وقتی من به کانون شادی وصل باشم، می توانم حتی برای دیگران شادی تولید کنم. حتی اگر ما می‌خواهیم از بیرون به ما محبت و شادی و آرامش برسد، باید تولیدکننده هم باشیم. چرا؟ چون گفتیم، این مثل چشمه می‌ماند که هر چه از آن آب بردارید، از زیر زمین بیشتر آب می‌آید. شما حتی اگر بیرون را هم بخواهید داشته باشید، وقتی اینجا سرچشمه را بستی، اصلاً اهل این نیستی که به کسی بدهی، اهل خروج نیستی و جا نداری که بخواهد برایت خیرها بیاید. باید اهل خروجی دادن باشی تا بتوانی جریان راه بیاندازی. پس ما اگر از بیرون هم بخواهیم جریانی را راه بیاندازیم، باید اول جریان را از درون خود، ایجاد کنیم تا از بیرون برای ما هم بیاید و به ما برسد. وقتی که درون ما بسته است و در خود ما گره خوردگی هست، چطور خیرها می‌خواهد از بیرون به سمت ما بیاید؟ پس هر چقدر دهندگی من بیشتر باشد، از اینطرف هم گیرندگی من بیشتر می‌شود. طرف معامله‌ی انسان فقط خدا باید باشد اساساً انسان طرف معامله ­ای لایق­تر از خدا ندارد و اگر خودش را به کمتر از خدا و اهل بیت بفروشد، خودفروشی و ضرر کرده است. زیرا هیچ کس مثل خدا قدردان کارهای انسان نیست. چه بسیارند کسانی که به جای معامله با خدا و کار را برای خدا انجام دادن، کار را برای غیر خدا و خوش آیند این و آن انجام می دهند و چون دیگران قدر کار آنان را نمی دانند، شروع می کنند به اعتراض و ابراز ناراحتی. در حالی که این ناراحتی ها بی جاست. زیرا تو باید از ابتدا، کار را برای رضای خدا انجام می دادی تا نیازمند قدردانی کسی نباشی. باید از ابتدا می گفتی:«من اساساً در ارتباطم با انسانها محتاج تشکر و قدردانی کسی نیستم. وقتی که اینطور عمل کنی، اگر کسی در مقابل خوبی های تو نمک­ نشناسی کرد، به تو افسردگی دست نمی دهد. باید بگویی من نیازمند کسی نیستم. خداوند در قرآن می‌فرماید: تجارتی که شمارا از عذاب نجات می دهد این است که کار را برای خدا انجام دهید که فقط اوست که اموال و تلاشهای شما را می خرد. می فرماید:«هَلْ أَدُلُّكُمْ عَلَى تِجَارَةٍ تُنْجِیكُمْ مِنْ عَذَابٍ أَلِیمٍ[1]= آیا شما را بر تجارتى راه نمایم كه شما را از عذابى دردناك مى ‏رهاند.» کلمه اشتری و تجارت در قرآن خیلی تکرار شده و همیشه خدا می‌گوید: من طرف تجارت مؤمنین هستم. « إِنَّ اللَّهَ اشْتَرَى مِنَ الْمُؤْمِنِینَ أَنْفُسَهُمْ وَأَمْوَالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ[2] = خدا از مؤمنان جان و مالشان را به [بهاى] اینكه بهشت براى آنان باشد خریده است.» پس ما خیلی خوشبخت هستیم که می‌توانیم با خدا تجارت کنیم. یک مادر خیلی خوشبخت است که می‌تواند تمام زحماتی را که برای بچه­اش در خانه کشیده را به خدا بفروشد، نه به بچه­اش. اینکه ما خیلی وقت‌ها از دست همسر و بچه­های‌مان به ستوه می آییم و احساس می‌کنیم سرمان کلاه رفته و باخته ایم، علتش این است کار را برای خدا نکرده است. می گوید 30 سال، 40 سال زحمتم هدر رفته و کسی قدر ندانسته. علتش این است که از روز اول زحماتش را به همسر و فرزند فروخته است. بله، آنها قدر نمی‌دانند و این می شود که احساس باختن زندگی به ما دست می دهد. اولین شرط در معامله با خدا، ایمان به غیب است اولین شرط استفاده از قرآن و اولین شرط عملی شدن مطالبی که گفته شد، ایمان به غیب است. «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ الم ذلكَ الْكِتابُ لا رَیْبَ فِیهِ هُدىً لِلْمُتَّقِینَ» فقط کسانی هدایت می‌شوند که ایمان به غیب داشته باشند. «الَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِالْغَیْبِ = کسانی که ایمان به غیب دارند.» (سوره بقره/1) ایمان به غیب، یعنی اولین شرط این است که آن طرف و ماوراء طبیعت را قبول کنی. خدا و بهشت و جهنم و زندگی ابدی خودت را بپذیری. بپذیری که چند روز دیگر واقعاً وارد یک زندگی جدید با لوازمی که برای زندگی نیاز داری خواهی شد. پس کارم را فقط به خدا می‌فروشم. من با بندگان خدا به عشق خدا ارتباط برقرار می‌کنم. «قاعده هو انت» یعنی هر چه محبت و بدی بکنی به خودت کرده ای اگر قاعده «هو انت= او تو هستی» را بیشتر بدانیم، تولید شادی های ما خیلی بیشتر می‌شود. این قاعده «نوع نگاه»ی است که ما باید به دیگران داشته باشیم. خداوند تبارک و تعالی در آموزه ­های دینی ما می‌فرماید، من این سیستم خلقت را طوری خلق کرده ام که باید بدانید افرادی که شما با آنها در ارتباط هستید، خواهران و برادران شما هستند و آنها خود تو هستند. یعنی با این نگاه، هر کس از دیگران قدردانی و تشکر کند، از خودش تشکر کرده: «وَ مَن یَشکُر فَإنَّما یَشکُرُ لِنَفسِه= هر کس تشکر کند، از خودش تشکر کرده». یعنی تو هر چقدر به یک نفر محبت یا ظلم کنی، به خودت کرده ای. اگر دروغ بگویی، فریب بدهی، اذیت کنی، یا هر کاری بکنی، به خودت کرده ای. باید ببینی که اگر او جای تو بود، دوست داشتی چطوری با تو رفتار می‌کرد؟ حالا تو هم همان رفتار را انجام بده. این تولید خیلی مهم است. گفتیم که این حداقل ماجراست. بالاترش این است که او رسول خدا و اهل بیت علیهم‌السلام هستند و بالاتر از آنها هم خود خداست. خدایی که ارزش کار شما را خوب می داند و قدردانی می کند. شاد کردن مؤمن، مساوی است با شادی الله و اهل بیت علیهم‌السلام امام صادق(علیه‌السلام) فرمود:« لَا یَرَى أَحَدُكُم إِذَا أَدخَلَ عَلَى مُؤمِنٍ سُرُوراً أَنَّهُ عَلَیهِ أَدخَلَهُ فَقَط بَل وَ اللَّهِ عَلَینَا بَل وَ اللَّهِ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ صلى الله علیه و آله و سلم[3]= کسى از شماها گمان و خیال نكند که اگر مؤمنى را خوشحال كرد، تنها او را خوشحال كرده، بلكه قسم به خدا علاوه بر ما اهل بیت علیهم السلام، پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله و سلم را هم شاد و مسرور نموده است.» کسی که می‌تواند دائماً امام زمان (علیه‌السلام) را شاد کند، آدم بخیلی نیست. شاد کردن حضرت در واقع به خودش برمی‌گردد. او در خندیدن، گذشت کردن، مغفرت، پوشاندن عیب دیگران، بیخیالی در ندیدن بدی ها، آدم بخیلی نیست و اصلاً کینه در دل این آدم نمی‌ماند. امام صادق(علیه‌السلام) فرمود:«و اللَّه لرسول اللَّه صلّی اللَّه علیه و آله و سلّم اَسرّ بِقَضَاءِ حاجَۀِ المُؤمِنِ إذا وَصَلَت إلَیهِ مِن صاحِبِ الحاجَۀ[4] = قسم به خدا، البته رسول خدا به واسطه قضاء حاجت مؤمن و وقتی به حاجتش می‌رسد، از خود صاحب حاجت مسرورتر می‌شود.» مستحق ترین افراد برای شاد کردن، چه کسانی هستند ما از روی اشتباه، معمولاً فکر می‌کنیم، شاد کردن دیگران به این است که کسی درِ خانه ما را بزند و ‌بگوید در راه خدا یک چیزی به من بدهید. نه اینطور نیست. همین مادر و پدرت، نیازمندترین افراد هستند. وقتی می‌خواهیم صدقه یا هدیه­ای بدهیم و یا انفاقی کنیم، قرآن می‌گوید از نزدیکان خودت شروع کن. یعنی اول مادرت، بعد پدرت. اول خواهرت، بعد برادرت. بچه­ات به نوازش و بوسه و خنده تو احتیاج دارد. همسرت که الان خسته و گرفتار است، پدر و مادرت به یک تلفن زدن و سر زدن تو و به یک جعبه میوه و شیرینی نیاز دارند، اول به اینها رسیدگی کن. حالا اگر از دنیا رفته اند، به سرکشی شما احتیاج دارند. این همه اموات که شما می‌توانید برایشان خیرات کنید، به شما نیاز دارند. لازم نیست شیرینی و خرما و غذا بدهیم که این پایین­ترین است. این کار خیلی مهمی نیست. برایشان نماز والدین بخوان. میلیونها آدم هستند که الان صاحب حاجت هستند و من همین الان که در خانه نشسته ام، می‌توانم برای همه آنها یک صلوات یا یک سوره قرآن بخوانم. یک میلیارد از این هفت میلیارد جمعیت گرسنه هستند و دارند می‌میرند یا در نوبت مردن هستند. ما خیلی کار می‌توانیم برایشان بکنیم. یک عده دارند می‌میرند و ما اضافه وزن آورده ایم. می توانیم برای اینها یک کاری بکنیم. از همه مهمتر ایتام معنوی هستند که ائمه چقدر به رسیدگی به آنها سفارش کرده اند. ما الان ده ها میلیون شیعه در عالم داریم که محتاج هستند. هم محتاج غذایی و هم محتاج فرهنگی هستند. مهمتر از آن، محتاج هستند به ائمه (علیهم‌السلام) یعنی به پدر و مادر حقیقی شان وصل شوند. چه کاری قشنگ­تر از اینکه انسان یتیم را به دست پدر و مادر خودش برساند. محبوب ترین افراد، کسانی اند که ایتام آل نبی ص را با آنها آشتی دهند خدا خیلی خوشحال می‌شود که یکی از بندگانش با او آشتی کند. محبوب­ترین موجودات در عالم کسانی هستند که ایتام آل نبی را با ائمه آشتی دهند. کسانی که ایتام امام زمان را به امام زمان وصل می کنند و بندگانی که با خدا قهر هستند را با خدا آشتی می‌دهند و آشنا می‌کنند، بهترین خلق خدا هستند. میلیاردها انسان صاحب حاجت، در اطراف ما هستند که ما می‌توانیم آنها را شاد و خوشحال کنیم و به آنها خدمات بدهیم. اگر این فرهنگ در ما جا بیفتد، تحولات زیبایی رخ می دهد. از این رو حضرت به خدا سوگند می‌خورد که هرگاه حاجت مؤمنی برآورده شود، رسول الله خوشحال­تر از صاحب حاجت خواهد شد. یعنی شما بیش از آنکه آن صاحب حاجت را خوشحال کنید، رسول الله را شاد کرده اید. قبلاً گفتیم که ما فرزندان امام زمان و رسول الله و حضرت زهرا (سلام‌الله‌علیها) هستیم. الان تصور کنید که ما به پدر و مادری احترام بگذاریم و بگوییم شما خیلی عزیز هستید؛ ولی فرزندشان را جلوی آنها کتک بزنند. آیا آن پدر و مادر اینطوری آرامش دارند؟ پدر و مادر ترجیح می‌دهند که خودشان کتک بخورند تا فرزندشان سالم بماند. این حسی است که آدم تا پدر و مادر نشود، نمی‌تواند درک کند. پدر و مادر حاضر هستند که خودشان کتک بخورند و جانشان به خطر بیافتد و حتی خودشان بمیرند، ولی بچه­ شان طوری نشود. حالا شما نگاه کنید وقتی که مسلمانی در فشار است، چقدر فشار به رسول الله و امام زمان می‌آید. وقتی شما یکی از بچه ­های امام زمان را شاد می‌کنید، چه کسی بیشتر خوشحال می‌شود؟ امام زمان و رسول الله بیشتر خوشحال می‌شوند. وقتی رسول الله بیشتر خوشحال شود، طبق قاعده ­ای که قبلا گفتیم، بالاتر از رسول خدا، خداوند است که بیشتر خوشحال می‌شود. چه کسی به خدا قرض می‌دهد؟ خدا در قرض دادن به دیگران چه چیزی را می‌خواسته بگوید و پشت این امر خدا چه رمزی هست؟ هیچ وقت در قرآن نیامده که شما به مردم پول قرض بدهید؛ بلکه می فرماید چه کسی به خدا قرض می دهد؟ «مَنْ ذَا الَّذِی یُقْرِضُ اللَّهَ قَرْضاً حَسَناً= چه کسی هست که به خدا قرض نیکو بدهد؟». خدا می‌گوید اگر کسی به یک نفر قرض بدهد، به من قرض داده است. نگفته: «مَنْ ذَا الَّذِی یُقْرِضُ عبادی= چه کسی است که به بندگان من قرض بدهد؟» می‌گوید چه کسی است که به خود من قرض بدهد؟ برای همین است که می‌گویند «قرض  ­الحسنه». می‌گویند قرض دادیم، ولی هنوز پس نداده است. به چه کسی قرض داده ای و او پس نداده است؟ آیا خدا نداده؟ اگر اینطور باشد که خوش به حالت شده. اگر قرض دادی و پس نداده که خیلی خوب است. وقتی که تو به خدا قرض می دهی، اگر پس داد که داد؛ اما اگر نداد خوشحال باش که نزد خدا باقی مانده است. یکی از بزرگان می‌گفت من وقتی به یک نفر پول می‌دهم اصلاً یادم می‌رود، اصلاً از ذهنم می‌برم که به چه کسی پول داده ام. اگر نتوانسته پس بدهد، حتماً مشکل دارد. قرآن می‌فرماید:« فَنَظِرَةٌ إِلى‏ مَیْسَرَةٍ= اگر ندارد، به او فرصت بده» که هر وقت داشت بیاورد و بدهد. یک آقایی وضعش خوب بود ورشکست شد و رفت مستأجری. یکی دو سال گذشت. من دیدم خیلی وضع او خراب است. به او گفتم کرایه خانه را چه می‌کنی؟ آیا می‌توانی بدهی؟ گفت: نه. در همه این ۲ سال، کرایه خانه ام عقب افتاده. گفتم: صاحبخانه چیزی نمی‌گوید؟ گفت: صاحبخانه خیلی مرد شریفی است. اصلاً نیامده به من سر بزند و چیزی بگوید. گفته هر وقت داشتی و دارا شدی، بده. چقدر آزادگی خوب است! چقدر خوب است آدم شبیه خدا شود! جوانمردی و مردانگی خیلی فرهنگ بالایی است. از این جور کارها رسول خدا و خدا بیشتر خوشحال می‌شوند. پس قرض را به خدا بدهید که اصلاً باخت ندارد. کسی می‌گفت: حرم رفتم و کفش های من را دزدیدند. اگر شما در حرم امام رضا (علیه‌السلام) رفتید، بگویید ای امام رضا! ما حرم شما آمدیم و کفش های ما را بردند. فکر می‌کنید امام رضا ع این را نمی‌فهمد که کفش شما را بردند؟ فکر می‌کنید او نمی‌فهمد که تو چقدر اذیت شدی به مشهد آمدی؟ فکر می‌کنی که خدا نمی­بیند چقدر اذیت شدی که به خانه خدا رفتی؟ اگر کیفت را زدند، خیلی خوب بوده ای که کیفت را زدند. استاد ما می‌فرمود: من کنار حرم اباالفضل (علیه‌السلام) روبه ­روی ضریح ایستاده بودم و کسی که کنار من ایستاده بود، دست در جیبم کرده بود. اما من کاری نداشتم که این دستش در جیب من است. گفتم: ای اباالفضل! عرب ها می‌گویند اگر کسی در حرم تو گناه کند، خشک می‌شود. خیلی اعتقادشان بالاست و واقعاً هم اینطور بوده کسانی که در حریم حضرت اباالفضل (علیه‌السلام) خطاهایی می‌کردند، زود جوابشان را می‌گرفتند. اما دیدم در مورد کسی که دست در جیبم کرده، هیچ خبری نیست و او همچنان دست در جیب من دارد. گفتم: یا ابالفضل مثل اینکه تو به این کار راضی هستی. اگر راضی هستی ما هم راضی هستیم. گفت: هیچ چیزی نگفتم و گذاشتم هر چه می‌خواست برداشت و رفت. گفتم بی­ادبی است که من جلوی حضرت اباالفضل که راضی است این آدم دستش را در جیب ما کرده، چیزی بگویم. اگر می‌خواست خودش دستش را خشک می‌کرد. استادمان تعریف می‌کرد، یک بنده خدایی دزدی کرده بود و ما او را گرفته بودیم. به او گفتیم این موکت ها مال کیست که برداشتی؟ گفت: مال خانواده ­ای بود که در پارک دزدیدم. گفتم: آنها محتاج هستند. گفت: پس چه کار کنم؟ گفتم: حرم حضرت معصومه (سلام‌الله‌علیها) فرش زیاد دارد. از خانم هم بدزدی خانم چیزی به تو نمی‌گوید. یقیناً نمی‌آید در قیامت یقه ­ات را بگیرد و بگوید چرا از حرم ما دزدی کردی. برو از آنجا بدزد. اگر هم می‌خواهی من هم می‌آیم و می‌ایستم که کسی تو را نبیند. از حرم حضرت معصومه بدزدی، بهتر است تا از مال مردم بدزدی. خیلی معرفت می‌خواهد که یک کسی می‌گوید: آقا من حرم شما آمدم، الحمدلله که کیفم را زدند و خدا را شکر که کیف من را زدند. جیب من را زدند. کفشهای من را بردند. چون این می‌داند که امام رضا ضامن کفش شماست و خدا کند که جایش برنگردد بعداً ما کار داریم. من یک موقعی در هواپیما دست در جیبم کردم، دیدم حرم امام رضا رفتم، یک مُهر از حضرت در جیب من جا مانده است. این کنار دستی من گفت: داری چه کار می‌کنی؟ گفتم: مُهر جا مانده پیشم. من هم اصلاً نمی‌برم پس بدهم. بالأخره در قیامت حضرت می‌آید یقه­ ام را بگیرد. من هم یقه ­اش را می‌گیرم. امام صادق (علیه‌السلام) فرمود: شما اگر در قیامت دستتان به ما رسید، ما شفاعت‌تان می‌کنیم. عُرضه است بالأخره، این مُهر را نگه می‌دارم، وقتی می‌خواهد بگوید تو مُهر از حرم من دزدیدی، ما آنجا احتیاج داریم که آنها را ببینیم و دست آدم آنجا به آنها برسد. گفتم: بالأخره قیامت امام رضا (علیه‌السلام) یا می‌آید یقه ما را بگیرد یا نمی‌آید. اگر نیامد که هیچ. اگر آمد بالأخره ما هم یقه ­اش را می‌گیریم. بعداً می‌رویم مُهر را می‌دهیم. چند برابر برایش حواله می‌کنیم. در جبهه بچه­ ها به این تیر و تَرکشها التماس می‌کردند که یکی از آنها به بدن شان بخورد. اگر عملیات می‌شد، اگر کسی تیر یا ترکش نخورده بود، خیلی ناراحت بود و می‌گفت: ما چقدر بی ­لیاقت بودیم. اما اگر از کسی یک قطره خون می‌ریخت، خیلی خوشحال بود که بالأخره ما برای شما وسط آمدیم و اینجا هم اذیتی شدیم. واقعاً از اذیت شدنها لذت می‌بردند. اینها خیلی خوب است. اینها عرضه است و فقط کسانی می‌توانند اینطوری باشند که واقعاً بتوانند با اهل بیت معامله کنند و یقین داشته باشند که اصلاً هیچ باختی در این جهت نیست. خروجی های نیکی که قدیمی ها انجام می دادند فرهنگ خوبی برخی از قدیمی‌های ما داشتند. این که آدم برای دیگران تولید شادی و آرامش کند را دست کم نگیریم. مثلا در روایت داریم قبل از اینکه هوا تاریک شود، چراغ های خانه­ تان را روشن کنید و نگذارید هوا کاملا تاریک شود و بعد چراغ را روشن کنید. این برای انسان ضرر دارد. برای قلب انسان خوب است که قبل از آمدن تاریکی، روشنایی باشد. حال بعضی‌ها جلوی در خانه­ شان لامپ روشن می‌کردند و می‌گفتند: یک مسلمان رد می‌شود، بهتر است تاریک نباشد. آن خودت هستی که داری از آنجا رد می‌شوی. یا وقتی یک بچه رد می‌شود، نترسد. در طول شب لامپ را روشن می‌کردند تا مردم اذیت نشوند و هزینه برقش را هم می دادند. چقدر خوب است که آدم وقتی که از کوچه ای رد شود، می ­بیند روشنایی و نور هست. چقدر راحت ­تر و با امنیت بیشتر رد می‌شود، تا وقتی که ببیند تاریک است. الان آب شرب هست و اسراف می‌شود. اما قدیم‌ها در جنوب شهر من زیاد می‌دیدم که پمپ آب داشتند و صبح به صبح، جلوی خانه را آب می‌پاشیدند و کوچه یک طراوتی می‌گرفت و تمیز بود. مردم رد می‌شدند لذت می‌بردند. این فرهنگ بسیار خوب است که ما بدانیم وقتی خروجی های نیک از ما به وجود می‌آید، چه مادی و چه معنوی، مثل تولید شادی، عاطفه و محبت و در اثر این خروجی های نیک، خدا، رسول، اهل بیت، انبیاء و فرشته‌ها علیهم‌السلام مسرور می‌شوند و آخرین نفری که خوشحال می‌شود، این آدمی است که من خوشحالش کردم. در این صورت، جامعه ما چقدر مترقی و پیشرفته می‌شود و اخلاق و باطن انسان از حیوانیت در می‌آید. شما به میزانی مثل خدا هستید که برای غیر باشید. همانطور که خدا مال غیر است. خدا از بین همه اسمها یک اسم دارد که مال خودش است، اسم «هو»، بقیه اسمها که هزار و خرده­ای اسم است، همه کارکردهای خدا با بندگانش است. مثل، «رحمان، رحیم، جواد، غفور، ودود و ...». اینها همه کاربردها را برای مخلوقاتش دارد. مفید بودن را یاد بگیریم یاد بگیریم که در جامعه مفید باشیم. برای مسلمان و غیر مسلمان، برای همه چیز اعم از حیوانات و اشیاء مفید باشیم. بعضی ها آنقدر آدم های مفیدی هستند که در مکه، مسجد، حج، کربلا می نشینند و تولید شادی می‌کنند. برای همه فرشته ها از عزرائیل، میکائیل، اسرافیل، جبرئیل و تمام فرشته ها تولید می‌کنند. اساتید ما می‌فرمودند: شما صبح به صبح که از خواب بلند می‌شوید، به فرشته­ هایتان سلام کنید. چون اینها با شما هستند. آفرین به آدم مفید که صبح که از خواب بلند می‌شود. اذان صبح که می‌گویند، فرشته­ های جدید می آیند:« وَإِنَّ عَلَیْكُمْ لَحَافِظِینَ[5]= و قطعا بر شما نگهبانانى [گماشته شده]اند.» قرآن می‌فرماید، شما محافظانی دارید که پیش شما می‌آیند. پس به آنها سلام کنید. مغرب که می‌شود، فرشته‌های جدید می‌آیند. به آنها سلام کنید. اصلاً آدم یک مدت بنشیند و یک مجموعه صلوات برای شاد کردن ملائکۀ الله بفرستد. چه آدم مفیدی است که نه تنها دنیایی­ ها از او استفاده می‌کنند، بلکه اهل آسمان هم از او لذت می‌برند. این فقط برای اهل زمین خیرات ندارد، برای اهل آسمان هم خیرات دارد. با آنکه آنها نیازی ندارند، اما شادشان می‌کنید. پیغمبر چه نیازی به صلوات ما دارد، ولی شما با صلوات شادش می‌کنید. خدا هم شاد می‌شود. قلب/ دل وسیع/ تولید شادی [1] . سوره صف/10. [2] . سوره توبه/111. .[3]  الكافی ج2 ص189. [4] . جامع السعادات، ص356. [5] . سوره انفطار/10. ع ل 358

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11577
زمان انتشار: 14 مارس 2020
| |
صاحب خرد در قرآن، به چه کسی گفته می شود؟

شرح زیارت عاشورا، جلسه 45، 81/03/23

صاحب خرد در قرآن، به چه کسی گفته می شود؟

خداوند در قرآن می فرماید: «أَفَمَنْ يَعْلَمُ أَنَّمَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ الْحَقُّ كَمَنْ هُوَ أَعْمَى إِنَّمَا يَتَذَكَّرُ أُولُو الْأَلْبَابِ [1]= آیا مسلمانی که به یقین می‌داند این قرآن به حق از جانب خدا بر تو نازل شده است با کافر نابینای جاهل یکسان است؟ تنها عاقلان متذکر این حقیقت هستند.» خداوند که خالق و بهترین ارزیاب انسان است، شخصیت ها را به دو گروه نابینا و بینا تقسیم کرده است.

طبق آیه ی قرآن، بینا و صاحب خرد در قرآن کسی است که وقتی کلام و آیین پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) به او رسید، آن را با یقین و باور به عنوان کامل ترین آیین بپذیرد و شک نداشته باشد. یعنی همان طوری که خداوند آن را فرستاده، او هم آن را همان طوری حق ببیند. خداوند می فرماید: فقط صاحبان خرد و عاقلان که اهل تعقل و تفکر هستند، این ها را می فهمند. آدم باید بینش والا و عقل  قوی داشته باشد تا وقتی که دستور پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به او رسید، آن را بدون تردید ببیند و در اجرای آن شکی نداشته باشد و دست و پایش نلرزد. مانند کسی که دکتر به او توصیه می کند: اگر می خواهید دستگاه تنفسی شما بهتر کار کند و مشکل پیدا نکند، بهتر است در خیابان ماسک بزنید. او با خودش می گوید: چون همه مرا نگاه می کنند، خجالت می کشم و نمی زنم. و شخص دیگر که دکتر به او چنین توصیه ای می کند، با نگاه دیگران کاری ندارد. چون باور کرده و به یقین رسیده است که همان کاری که دکتر گفته درست است و باید عمل کند. ما در بحث «علم و یقین» توضیح دادیم، بعضی ها خیلی متدین و اهل عبادت هستند و تا آخر عمر سنگ دین را به سینه می زنند و زحمت می کشند؛ اما به آن چه دست شان رسیده شک و تردید دارند و با باور نمی توانند آن را بپذیرند. عده ای با باور، مشکی می پوشند و روی سرشان گل می مالند و روز عاشورا پای برهنه در دسته جات، سینه زنی و عزاداری می کنند. اما عده ی دیگر وقتی می خواهند مشکی بپوشند و سینه زنی کنند، با خودشان درگیر هستند و در درون خودشان به نتیجه نمی رسند که این کار، خوب است یا نه؟ یا مثل حجاب، که خیلی از خانم ها باورش نکرده اند. یا استفاده از طلا برای آقایان، که حرام است و بعضی آن را جدی نمی گیرند. انسان باید به عهدی که با خدا بسته، وفا کند اولین عهدی که خداوند تبارک و تعالی با قرار دادن محبت خودش و دمیدن نفخه ی الهی در وجود انسان از او گرفته، عشق و محبت خودش است. انسان می فهمد که دلش به او «لا اله الا الله»  می گوید و هیچ کس در قد و قامت خدا نیست که بخواهد محبوب او واقع شود. به همین دلیل است که مومنین به این عهد وفا می کنند و کسی را جای خداوند قرار نمی دهند. خداوند می فرماید: «الَّذِینَ یُوفُونَ بِعَهْدِ اللَّهِ وَلَا یَنْقُضُونَ الْمِیثَاقَ[2] = عاقلان آن ها هستند که به عهد خدا وفا می‌کنند و پیمان حق را نمی‌شکنند.»  امام صادق (علیه السلام) نیز فرمود: « القلبُ حَرَمُ اللّهِ، فَلا تُسْكِنْ حَرَمَ اللّه ِ غَیرَ اللّه[3] = دل حرم خداست، پس، جز خدا را در حرم خدا مَنِشان!» پس وفای به عهد یعنی دروغ نگفتن و خیانت نکردن در عشق. وفای به عهد یعنی انسان آن چه را که در درون خودش می یابد، به همان وفا و عمل می کند. انسان می فهمد که جز خداوند تبارک و تعالی کسی لایق و شایسته عشق ورزی و محبت به معنای حقیقی خودش نیست. اگر کسی با خدا این چنین باشد، وقتی که دین به او می رسد، متزلزل نیست و کاملاً باورش دارد. روزی خداوند و فرشته ها از انسان ها سؤال می کنند: قرآن را خواندید؟ اگر نخوانده یا نفهمیده باشیم که وای به حالمان! و قرآن همان جا می گوید: خدایا لعنتش کن! ولی اگر بگوییم قرآن را خواندیم، از وفای به عهد و پیمان سؤال می کنند. چون خداوند امر کرده با خودش و پیامبر و آلش (علیهم السلام) و قرآن، پیوند و ارتباط داشته باشیم. اگر انسان وفای به عهد کند، عقل هم دین را همان طوری که هست می یابد و میثاق که همان پیمانی است که خدا با ما بست را نقض نمی کند. کسی که در درون، دروغ گفت و شکست خورد و به خودش خیانت کرد، در بیرون نمی ­تواند باور داشته باشد. فسادها، جنایت ها و گرفتاری هایی که در یک نفر ظهور می کند، مال این است که اینها از قبل در درون او اتفاق افتاده است. بنابراین قرآن کریم مسائل را به قلب بر می گرداند و می گوید: در درون باید این اتفاق افتاده باشد. خداوند عشق خودش را با دمیدن روحش در همه ی ما قرار داد. آن عشق ذاتی است و نمی ­توانیم آن را خارج کنیم. «وَإِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنِی آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّیَّتَهُمْ وَأَشْهَدَهُمْ عَلَى أَنْفُسِهِمْ أَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ قَالُوا بَلَى شَهِدْنَا أَنْ تَقُولُوا یَوْمَ الْقِیَامَةِ إِنَّا كُنَّا عَنْ هَذَا غَافِلِینَ[4] = و به یاد آر هنگامی که خدای تو از پشت فرزندان آدم، ذرّیّه ی آن ها را برگرفت و آن ها را بر خودشان گواه ساخت که آیا من پروردگار شما نیستم؟ همه گفتند: بلی، ما گواهی دهیم. و ما گواهی گرفتیم که دیگر در روز قیامت نگویید: ما از این واقعه غافل بودیم.» بنابراین باید آن «عهد الست» و عالم ذری که می­ گویند را در درون خودمان پیدا کنیم. از روز اول که خداوند ما را خلق کرد، تاکنون آن را با خودمان داریم. پس باید وفای به عهد کنیم و نقض پیمان نکنیم و خودمان را جای دیگر خرج نکنیم! سخت گیری به مردم، باعث گرفتاری در آخرت می شود  خداوند می فرماید: «وَالَّذِینَ یَصِلُونَ مَا أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَنْ یُوصَلَ وَیَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ وَیَخَافُونَ سُوءَ الْحِسَابِ[5] = کسانی که به آن چه خدا امر به پیوند با آن کرده، می‌پیوندند و از خدای خود می‌ترسند و به سختی هنگام حساب می‌اندیشند.»  در روایت داریم که سوء الحساب مال اشخاصی  است که به راحتی از دیگران راضی نمی شوند و هر مسئله ای را کش می دهند. یک مسئله را که می توانند به راحتی حل کنند، حل نمی کنند. خدا هم با آن ها در قیامت همین طور رفتار می کند.  شخصی خدمت حضرت آمد و گفت: همسایه ی من یک درخت در باغستان ما دارد. وقتی من با خانواده نشسته ام  و حرف می زنم، ایشان بدون در زدن وارد می شود. هر چه به او می گویم: «یا الله» بگو یا در بزن، گوش نمی کند. می گوید: من این جا یک درخت دارم که مال خودم است و هر وقت دلم بخواهد، می­آیم. حضرت به صاحب درخت فرمود: این درخت را بفروش! او گفت: نه!  حضرت فرمود: من این درخت را با یک درخت در بهشت، عوض می­کنم. خیلی حرف است که پیامبرص بیاید و این طوری تضمین کند. هر چه حضرت راه حل آورد، اوگفت: نه! حضرت فرمود: این آیه را شنیده ای که «وَیَخَافُونَ سُوءَ الْحِسَابِ[6] = و به سختی هنگام حساب می‌اندیشند.» گفت: بله! فرمود: مصداقش  تو هستی! و آدم هایی مثل تو دچار بدی حساب می­شوند. بعضی ها این طور هستند که وقتی می خواهی صلح و آشتی دهی، دیر می آیند. با اعضای خانواده متکبر هستند و یک سره شرط گذاشته و سؤال می کنند. با آن ها بحث و مناقشه می کنند و رفتارشان را زیر ذره بین می گذارند و دیگران را نفی کرده و دروغگو خطاب می کنند. همه ی این ها مصداق سوء الحساب است و باعث گرفتاری در آخرت و سخت گیری خداوند به انسان می شود. کسانی که به بندگان خدا رحم می­کنند و سخت نمی گیرند و حتی وقتی می­دانند طرف اشتباه کرده، زود راضی می شوند و چنین معامله­ ای با بندگان خدا می کنند، خداوند نیز در قیامت به آن ها سخت نمی گیرد. اما انسان هایی که از درون مچاله و داغون هستند، گدای دیگران هستند و  می خواهند دیگران برای آن ها تشریفات برقرار کنند و اگر یک ذره کم بگذارند ناراحت می شوند، خدا به آن ها سخت می گیرد. قرآن می­فرماید: اگر خداوند بخواهد  در کار انسان مداقه کند، بدون استثناء همه ی انسان ها وارد جهنم می شوند. ولی خدا آسان حساب می کند. حساب آسان، یک حساب سرانگشتی است. اگر نماز های واجب را بخوانیم، خداوند می فرماید: خوش آمدید و معطلتان نمی کند. به شرط این که اخلاق خودمان هم با مردم این طوری باشد. حالا اگر به 1 نفر سخت بگیری، خدا هم به شما سخت می گیرد. مچ بگیری، خدا هم مچ می گیرد. مگر می توانی با خدا حرف بزنی. می­خواهی ثابت کنی که کارت درست بوده است. خفی ترین لایه ها و زوایای روحت را بیرون می کشد و می فرماید: اینجای آن فاسد بود و به درد نمی خورد. عالی ترین صله ی رحم، ارتباط با ائمه (ع) است در چند جای قرآن مضمون آیه ی « وَالَّذِینَ یَصِلُونَ مَا أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَنْ یُوصَلَ وَیَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ وَیَخَافُونَ سُوءَ الْحِسَابِ[7] = کسانی که به آن چه خدا امر به پیوند با آن کرده می‌پیوندند و از خدای خود می‌ترسند و به سختی هنگام حساب می‌اندیشند.» آمده است. یکی از مصادیق آن طبق فرموده ی حضرات معصومین (علیهم السلام)، غیر از اتصال با خداوند و اهل بیت (علیهم السلام)، صله ی ارحام و اتصال با خویشان است. در روایت است، بوی بهشت از 500 سال راه می رسد و هرگز کسی که قطع رحم می کند، بوی آن را استشمام نمی کند.  حضرت صادق (علیه السلام) می فرمایند: «مِن ذلكَ صِلَةُ الرَّحِمِ، و غایَةُ تَأْوِیلِها صِلَتُكَ إیّانا[8] = یكى از مصادیق آن، صله ی رحم و تأویل نهایى آن، پیوند برقرار كردن با ما خاندان است.» «تأویل»  یعنی به ریشه و اصل برگردانیدن و بالاترین درجه ی آن، پیوند با آن چه که خداوند امر به پیوند با آن کرده، می باشد. پیوند با اهل بیت (علیهم السلام) که عالی ترین مرحله ی پیوند است را دو گونه معنا کرده اند. یکی این است که اصل و ریشه هر پیوندی از انسان با خداوند تبارک و تعالی، به اهل بیت (علیهم السلام) برمی گردد. دیگری این است که ائمه(علیهم السلام) بالاترین رحم انسان هستند. رحم یعنی خویش. قوم خویش و فامیل به کسی می گویند که از طریق  نسب یا سبب با انسان پیوند برقرار کرده ­است و در نهایت به خون و اتحاد در وجود برمی­گردد. وقتی می گوییم ما فامیل هستیم، یعنی یک اتحاد وجودی  داریم. اگر رد 2 نفر را بگیری، بالاخره به نفر سوم می رسی. مثلاً کسی که پسر خاله ی من شد، یعنی مادرهای ما خواهر هستند و به یک پدر و مادر می­رسند. حضرت می فرماید: ما بالاترین  رحم شما هستیم. یعنی شما هیچ کس که در اصل و ریشه نزدیک تر از ما و بالاتر از ما  به شما باشد را ندارید. اگر این نگاه را به اهل بیت (علیهم السلام) پیدا نکنیم، هیچ وقت نسبت به آن ها معرفت پیدا نکرده­ایم. اهل بیت (علیهم السلام)  شخصیت­های مقدس تاریخی نیستند که خداوند امر به احترام و تقدس آن ها را به ما کرده باشد. اگر امر شده، علتش امر وجودی است. چون ریشه و اصل ما هستند. فرزند انسان از اصل و نطفه ی انسان است. اگر من که معلم هستم به شاگردم بگویم: فرزندم! یعنی در یک اصل با من شریک است. اتحاد وجودی معلم و شاگرد، قوی تر از اتحاد وجودی پدر و فرزند است. چون پدر و فرزند در یک امر مادی مثل نطفه با هم پیوند داشتند و از آن جا ریشه گرفته اند، ولی معلم و شاگرد در یک امر بسیار بالاتر و والاتر و گران تر قیمت تر و ماندنی تر و ابدی، یعنی حقیقت توحید و معارف با هم ارتباط برقرار کرده اند. گاهی من به لحاظ سنی که از یک نفر بزرگ تر هستم به او می گویم: پسرم! این اعتباری است و پیوندی با هم نداریم. وقتی پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) می فرماید: «أنَا وَ عَلِیٌّ أَبَوَا هَذِهِ الْأُمَّة [9]= من و علی 2 پدر این امت هستیم.» این اعتبار نیست و یک حقیقت است. یعنی ما حقیقتاً پدران شما هستیم. اما نه پدری که ریشه و اصل بودنش به خاطر نطفه است. بلکه ریشه و اصل بودنش به خاطر اصل وجود است. «دمش» توسط اهل بیت (علیه السلام) و حقیقت محمدیه صورت می گیرد. هر دمش و هر روح دمیدنی در نطفه، به اذن آن ها و تحت قدرت و تسلط آن ها صورت می گیرد. سید بن طاووس می‌‌گوید: شبی در سامرا وارد سرداب امام زمان شدم، صدای ملکوتی امام را در حال مناجات با خالق یکتا شنیدم که می‌فرمودند : «اَللّهُمَّ اِنَّ شیعَتَنا مِنّا خُلِقُوا مِنْ فاضِل طینَتِنا وَ عَجِنُوا بِماءِ وِلایَتِنا اَللّهُمَّ اَغْفِرْ لَهُمْ مِنَ الذُّنُوبِ [10] = پروردگارا، شیعیان ما از ما هستند، از زیادی گِلِ ما خلق شده‌اند و به آب ولایت ما عجین گشته‌‌اند، خدایا آن ها را بیامرز و گناهان شان را عفو بفرما. » پس معصوم  (علیه السلام) اصل وجودی من و بالاتر از پدر و مادر است. به همین دلیل است که گفته اند: اگر کسی به پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و فاطمه زهرا(سلام الله علیها) توهین کند، واجب القتل است. شخصی می گوید: او به مادرم توهین کرده است. اگر خواستند مرا بکشند عیبی ندارد، ولی اجازه نمی دهم کسی به مادرم توهین کند. یک موقع به پیامبر جلوی ما توهین می کنند و ما ناراحت می شویم. این به خاطر توهین به مقدسات ماست. چون توهین به پیامبر، توهین به اصل و ریشه ی ماست. وقتی که مقدسات را زیر سوال می برند، حسی که به انسان دست می دهد، باید بالاتر از حس کسی باشدکه پدر و مادرش را جلویش می کشند. اگر اتحاد وجودی را  درک کرده باشد، باید بفهمدکه دارند ریشه و اصل او را می زنند، که این تعصب دینی نیست. چون به ریشه ی انسانیت وریشه ی همه ی کمالات و اصل همه ی ارزش ها و انسانیت و هدف خلقت توهین شده است. سر این ها ما معامله نمی­ کنیم و کوتاه نمی آییم. این حس باید در ما به وجود بیاید که باور کنیم و بفهمیم و یقین و شهود کنیم که آن ها اصل و ریشه ی ما هستند. امام رضا (علیه السلام) نزدیکترین و بالاترین قوم خویش من است و من بهتر و بالاتر از ایشان ندارم. پدر، مادر، برادر، خواهر، همسر و فرزندان، بالاتر از ایشان نیستند. اما گاهی مهمترین قوم خویش مان از ما دور هستند. پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و حضرت علی (علیه السلام) پدرمان و فاطمه زهرا (سلام الله علیها) مادرمان است. این حس فرزندی که بین ما و آن هاست، باید به ما دست بدهد. سیدالشهداء، پدر ما و اصل و ریشه ی ماست. من وقتی عزادار سیدالشهداء می شوم، نه به عنوان این که امامم را کشتند و عزاداراش هستم، بلکه دقت دارم که این مصیبت سر پدر انسانیت، وارد شده است. برای همین وقتی که به «السلام علیک یا اباعبدالله» در زیارت عاشورا می رسیم، پدر بودن امام حسین (علیه السلام) معلوم می شود. «اباعبدالله»  یعنی پدرعبودیت و پدر همه ی بندگان خدا! این حس باید در من بیاید و تقویت شود. اگر این برای یک نفر جا بیفتد؛ برای او قدرت، عزت، شخصیت، شادی و تقوی و نشاط می آورد. انسان مظهر خدا و فرزند ائمه(ع) است و نباید در محبت کردن به دیگران محدود باشد این توهین به اهل بیت(علیهم السلام) و کم لطفی نسبت به آن هاست که پدر و مادر ما باشند و ما احساس کمبود شخصیت کنیم. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)  و ائمه (علیهم السلام) هر چه دارند، همه در وجود مقدس امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) هست و ایشان همه را نسبت به انسان دارد و زنده و حی و حاضر روی زمینی که انسان نفس می کشد، او هم نفس می¬کشد.  چه بسا به قول امام صادق (علیه السلام) از کنار ما می گذرد و ما او را نمی بینیم و نمی¬شناسیم.  بعد از خدا واقعاً چه کسی  بیشتر از امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) ما را دوست دارد؟ آن وقت ما با  محبت نکردن و تحویل نگرفتن اعضای خانواده کم می آوریم؟ خدا آن قدر مرا دوست داشته که از خودش در من دمیده و پدری مثل امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) را برای من قرار داده است. با وجود ایشان، من چه طوری احساس بی شخصیتی و بی آبرویی کنم؟  امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) محبتش که مثل محبت پدر و مادر نیست. محبت همه ی پدر و مادرهای عالم را جمع کنی، یک قطره از محبت امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) نمی شود. پدر و مادرها عاطفه هایشان را ازخدا گرفته اند. اگر ما بگوییم محبت پدر و مادر، به اندازه یک قطره در مقابل یک اقیانوس است، باز هم خیلی زیاد است. امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) کسی است که همه ی آن اقیانوس محبتی که به انسان دارد را از اتصال به محبت خداوند تبارک و تعالی که بی کران است، گرفته است. او ما را این طوری دوست دارد و این طوری برای ما دلشوره دارد.  شخصی پیش من آمد و گفت: من عصبی هستم. زود داد می زنم، زود رنج هستم و زود به من برمی خورد. زود با رفیقم قهر می کنم. البته خودم می¬دانم ریشه اش به خاطر سختی های زیادی است که از طرف پدرم کشیدم. چون با عاطفه نبود. خشن بود و ما را کتک می زد. ببینید این جاست که روان شناسی روز و همه ی اطبای عالم، زمین گیر هستند. می گویند: فلانی محبت پدر و مادر را ندیده و عقده ای شده است. یا شخصی خودش می گوید: من آدم سردی هستم. چون محبت پدر و مادر ندیده ام، پس نمی توانم محبت کنم. پدر و مادر من این طوری بودند. حالا وقتی که من می دانم پدر و مادر من امیرالمؤمنین و رسول خداست، می دانم او اشتباه می کند که این حرف را می زند. آن پدر و مادر بی عاطفه عامل به وجود آمدن بدن و جسم انسان هستند. پدر و مادر انسان حقیقی که نیستند. در خلق انسان، موقعی که به رحم مادرش آمد، از پیامبر و امیرالمؤمنین جدا شد و به این جا آمد. به این دلیل، یک شخصیت و انسانی است که پدرش امیرالمؤمنین و رسول خداست و مادرش فاطمه زهرا (سلام الله علیها) است. می گوید: من در بعضی جاها خجالت می کشم که پدر و مادرم را معرفی کنم.  آیا انسانی که قرار است خلیفه و مظهر خدا شود، چون پدر و مادرش به او بی عاطفگی کرده اند، باید فردی بی عاطفه باشد؟ این حرف ها را باید کنار بگذاریم. ما نمی توانیم بگوییم: فلانی این اخلاق را از پدر و مادرش به ارث برده، پس نمی تواند بر آن غلبه کند. این حرف ها همه اش دروغ است. خیلی وقت ها ما خودمان تنبلی می کنیم و می گوییم: پدر ما که عصبانی است. مادرم هم که این طوری است. ما دیگر درست نمی شویم و این ارثی است. این گونه افراد در حقیقت می خواهند خودشان را  راحت کنند و  از مسوولیت انسانی خودشان فرار کنند. به اینها باید گفت: تو ارثی از پیامبر داری! اگر قرار است چیزی به ارث برسد، پدرت، پیامبر (صلی الله علیه و آله) و امیرالمؤمنین  است. مادرت هم فاطمه زهرا (سلام الله علیها) است. چرا نمی گویی از آن ها ارث دارم. ژنتیک که به تو چیزی منتقل می کند، یک  امر ضعیفی است که موقتی است و تو می توانی بر آن غلبه کنی. خداوند هیچ وقت نخواسته انسان احساس کمبود کند. بله، کسانی که بدن های مرا این جا ساختند، شخصیت هایی بودند که تأثیراتی هم روی من گذاشتند. اما این تأثیرات ماندنی نیستند. آن ها محبت نکردند، ولی پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) خیلی محبت دارد. «رحمت للعالمین» بوده و الآن هم خیلی دوستمان دارد. مادرمان، حضرت زهرا(سلام الله علیها)  کسی است که مثل پیامبر دوستمان دارد و برایمان دل شوره دارد. حرم ائمه (ع)، خانه ی پدری است به حرم ائمه(علیهم السلام) و امام زادگان مثل غریبه ها نرویم! باید فکر کنیم به حرم قوم خویش خودمان می رویم. حواسمان باشد که شیطان ما را گول نزند و بگوید: تو معصیت کرده ای! تو کجا و این جا کجا؟ نباید حرم بروی!  وقتی چنین فکری به ذهنت آمد، به شیطان بگو: هر اشتباهی هم کرده ام، به تو مربوط نیست. این جا خانه ی قوم خویش و اصل و ریشه ام است. انسان هر کاری که کرده باشد، مگر می شود خانه ی پدرو مادرش نرود؟ حرم را اگر خانه ی خودت نبینی، نمی فهمی منظور پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) در حدیث زیر چیست. «المُؤمِن فِی المَسجِد کَالسمک فِی الماء[11] = مؤمن در مسجد، مثل ماهی در آب است.» چرا ما در مسجد و حرم ها این قدر احساس خودمانی و راحتی داریم و از کسی حساب نمی بریم؟ چرا راحت و بدون دغدغه می توانیم پیش ائمه(علیهم السلام) گریه کنیم؟ در حالی که پیش هیچ کس نمی توانیم خودمان را ذلیل کنیم. چون می دانیم که آن ها خویش و اصل خودمان هستند و هیچ وقت پیش آن ها ذلیل نمی­ شویم. می ­دانیم که آن ها هیچ  وقت ما را تحقیر نمی کنند. وقتی همه ی درها بسته باشد، در خانه ی آن ها باز است. اولیای خدا هیچ وقت در را نمی بندند. برای این که آن ها به ما درست نگاه می کنند و ما را فرزندان خودشان می دانند. محال است که کسی در را روی بچه ­اش ببندد. این بدبختی ماست که خودمان از داخل، در را می ­بندیم و بین ما و آن ها فاصله می­ افتد. یکی از اولیای خدا فرمودند: وقتی که شما به حرم می­روید، غصه نخورید که چرا در زیارت خواب تان می گیرد. چون شما از راه رسیده اید و خسته هستید، حضرت خودش شما را خواب می کند تا خستگی شما رفع شود. ایشان فکر خواب ما هم هست. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: « مَنْ أَتَانِی زَائِراً كُنْتُ شَفِیعَهُ یَوْمَ اَلْقِیَامَةِ [12]= كسى كه به زیارت من آید، من در روز قیامت شفیع او خواهم بود.» پیامبر وتر و یک دانه بود. وقتی پیش او رفتیم، با او جفت و شفیع شده ایم. یعنی شفاعت در همان زیارت که دستم را به او رساندم، برقرار شد. یعنی این که من دستم را به دست حضرت رساندم و خودش جواب را دارد.  [1] قرآن کریم / سوره ی رعد / آیه ی 19 [2] قرآن کریم / سوره ی رعد / آیه ی 20 [3] جامع الأخبار : 518/1468 [4] قرآن کریم/ سوره ی اعراف / آیه ی 172 [5] قرآن کریم / سوره ی رعد / آیه ی 21 [6] قرآن کریم / سوره ی رعد / آیه ی 21 [7] قرآن کریم / سوره ی رعد / آیه ی 21 [8]  بحار الأنوار : 40/98/74 [9] بحارالأنوار ۱۶ ۹۵ باب ۶ 10] بحارالانوار، ج ۵۳، ص ۳۰۲  [11]كشف الخفاء، تألیف عجلونی، ج۲، ص۲۹۵ . وی می گوید: این حدیث نیست، اگر چه معروف به حدیث شده است؛ بلكه شاید كلام بعضی از علما باشد. [12]  کامل الزیارات  / جلد1/    صفحه 13 ظ م - 36

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11558
زمان انتشار: 30 دسامبر 2019
| |
 یکی از آثار زیارت، «معیت» و سنخیت و در نهایت الگو گیری از معشوق است

شرح زیارت عاشورا، جلسه 40

 یکی از آثار زیارت، «معیت» و سنخیت و در نهایت الگو گیری از معشوق است

اولین چیزی که انسان در زیارت و ملاقات با خداوند و مظاهر او تمنا می کند، معیت و همراه بودن با آن ها است که بدون سنخیت و شباهت با معشوق، معیتی حاصل نمی شود.

انسان زمانی که به زیارت معشوقش نائل می شود، انگار که به جفت خودش می رسد و دوست ندارد از معشوقش جدا شود. بحث ما درباره ی معشوق های خیالی و عقلی نیست؛ بلکه درباره ی معشوق های فوق عقلی و حقیقی انسان یعنی خداوند و مظاهر خداوند که پیامبر و اهل بیت او هستند، صحبت می کنیم. انسان دوست دارد که با آن ها باشد و از آن ها جدا نشود. انسان به هر میزان با معشوقش سنخیت دارد، به همان میزان مساوی است با معشوقش. بطور مثال اگر ما خواب چیزی را می بینیم و تمنا، طلب، هوس و خیال چیزی را می کنیم، یعنی با آن سنخیت داریم. کسی که هوس و تمنای خداوند و اهل بیت را داشته باشد و معیت با آنها را بخواهد، به مقداری که او را دوست دارد، با او سنخیت دارد بخصوص اگر این دوست داشتن از روی معرفت باشد، ولی اگر معیت به معنای همراهی کامل را بخواهد که از آن ها جدا نشود و بتواند در عوالم نزدیک به آنها سیر کند این احتیاج به سنخیت بیشتری دارد و باید شباهت تحصیل کند. پس محصول زیارت، الگوگیری است. چون وقتی انسان به معشوقش می رسد می گوید می خواهم مثل او شوم و با او باشم و تمنای او را دارم و نمی خواهم از او جدا شوم. به طور مثال اگر من بخواهم شبیه شخص ورزشکاری شوم، او الگوی من می شود. پس چون او روزی 5 کیلومتر می دود، من نیز باید بدوم، چه خوشم بیاید چه نیاید، چه تنبلی اجازه بدهد، چه ندهد. در هر حال من باید 5 کیلومتر بدوم. چون می خواهم مثل او شوم. یا شخصی که ضربه های زیادی می زده و دستش قوی شده، اگر من نیز بخواهم مشتم قوی شود، ضربه های زیادی باید بزنم. اما اگر باشگاه نروم، ورزش نکنم، استاد نبینم و مراتب را طی نکنم، او حقیقتاً معشوق من نیست، چون اگر باشد و طلبش در من ایجاد شود، می خواهم مثل او شوم و با او همراه باشم. اگر اینطور شد، مقاومت در من کم می شود و خیلی راحت کارها را انجام می دهم. یا کسی که چند سال طول می کشد تا بخواهد یک کار حرامی را ترک کند یا یک واجبی را انجام دهد، اگر با عشق به زیارت برود، در زیارت تمنای شدن در او ایجاد می شود. در یک لحظه همه آن حرامها و عادتهای بد از دلش بیرون می رود و قدرتهای خوب به سراغش می آید. «الگو گیری» به زندگی انسان انسجام می بخشد در زیارت معشوق، انسان تمنای معشوق را دارد و می فهمد که راه رسیدن به معشوق، سنخیت با اوست، به همین دلیل، از ابتدا الگویش او می شود و با او وحدت نظر، وحدت دل، وحدت رویه و فکر پیدا می کند و دیگر می داند می خواهد چه کار کند و کجا برود. وقتی اسم بهشت و آخرت می آید، هر کدام از ما چیزهای دلخواه خودمان را از آن تصور می کنیم که آن همان چیزی است که ما ارزش آن را داریم و با آن سنخیت داریم. پس اگر اهل بیت معشوق مان باشند و هوس و طلبشان را کنیم، می خواهیم شبیه به آنها شویم. یعنی می خواهیم که با آنها باشیم ولی از آن جهت که شرط با آنها بودن، شبیه شدن به آنهاست، خود به خود به سمت بحث الگو می رویم. یعنی من دیگر می دانم که می خواهم چه کار کنم، از سردرگمی، اضطراب، غم و غصه، پراکندگی ذهن و دل در می آیم. چون می دانم می خواهم چه بشوم. مثلاً شخصی که دوست دارد مثل فلان ورزشکار مشهور یا فلان موسیقی دان یا ادیب مشهور بشود، با او وحدت نظر و وحدت همت پیدا می کند. وقتی که تمام عشقش این است که دنبال ورزش، موسیقی یا ادبیات، برود، اگر به او بگویند شخصی جایزه ی فیزیک یا ریاضیات گرفته است، خیلی برایش مهم نیست چون به چیز دیگری فکر می کند که برایش مهم است. پس سرمایه گذاری اش را آنجا می کند. زیرا می داند که قرار است چه کار کند. برای همین است که وحدت نظر، وحدت همت، آرامش اعصاب دارد، از تفرق، از نمی دانم چه کنم در می آید. از این که هر روز یک جور تصمیم بگیرد در می آید. چون می داند می خواهد چه کار کند. در الگو گیری از ائمه و امامان نیز همینطور است. بطور مثال کسی که سالها طول می کشد تا انگشتر طلا را از دستش در بیاورد، درگیر است و پیامبر را هنوز به عنوان الگو قبول ندارد، بلکه به عنوان یک شخصیت مقدس قبول دارد، اما چون رابطه ی محبتی وجود ندارد، هنوز الگوگیری صورت نگرفته و معشوق او نشده است. این گونه افراد دائماً درگیر اند و تا بخواهند یک موسیقی حرام و یا یک انگشتر طلا را کنار بگذارند، یا بخواهند سال خمسی برای خود در نظر بگیرند، طول می کشد. مگر قرار نیست من شبیه او شوم و به او ملحق شوم، پس درگیر نمی شوم و به راحتی می پذیرم. نه اینکه سال های سال، حرام خوری کنم و به دیگران هم حرام بخورانم. علت این کار این است که هنوز وحدت نظر پیدا نکرده ام. اما اگر پیامبر الگوی من شد، مقاومتم از بین می رود. چون قرار است شبیه او شوم. یکی از بچه بسیجی های 15، 16 ساله را در کردستان حزب های کوموله و دموکرات گرفته بودند. به جای شکنجه، در زندان اصول کمونیسم را روی او کار کرده بودند. این هم اصول کمونیسم را کاملاً مسلط شد و آنها معتقد بودند که توانسته اند او را کمونیست کنند، بعد از مدتها او را آزاد کردند، اولین کاری که کرد، این بود که به هیأت آمد و سینه زد و یک سخنرانی کرد. چون به آنچه که بر او نازل شده است، ایمان دارد و کسی نمی تواند آن را از او بگیرد. اینها آثار زیارت است: «الگوگیری، وحدت دل، وحدت نظر، آرامش اعصاب، جمع قدرتها و قوا، صرفه جویی در عمر و وقت». زیارت خیالم را راحت می کند و می دانم می خواهم کجا بروم و چه کار کنم. به راههای متفرق نمی روم و هر روز خودم را به یک اندیشه ای نمی فروشم. اجازه نمی دهم که مثل موش آزمایشگاهی شوم که هر کس هر چیزی را روی من آزمایش کند. زیارت جلوی اتلاف عمر را می گیرد و وحدت استعداد و قوا به انسان می دهد. الگوگیری برای انسان دارد و تربیت کننده ی انسان است. مبنای انتخاب الگو برای انسان از آن جهت که انسان موجودی بینهایت است، موجود بی نهایت می تواند الگوی او باشد. قرآن می فرماید که شما معشوق تان خداست، الگوی تان خدا و رسولش است. «و لَكُمْ فِی رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ = نیکوترین الگو برای شما پیامبر است». خدا معشوق من است و برای رسیدن به خداوند باید شبیه خداوند شوم. لذا پیامبر فرمودند: «تخلقوا بِاَخلاقِ الله= تخلق به اخلاق خدا پیدا کنید» یعنی شبیه خدا شوید. چون خداوند ما را آفریده است که شبیه خودش شویم، پس باید مثل خدا عمل کنیم. از طرفی وقتی قرار است به پیامبر برسیم، باید مثل پیامبر عمل کنیم. پس مبنای ارزشی من تنظیم می شود. یعنی میزان قدر و قیمتم دستم می آید و می دانم من لایق چه کسانی هستم و قیمتم اهل بیت و ائمه هستند و اینها حدهای من هستند. وقتی که مبانی ارزشی ما مشخص می شود، به دنبالش قدرت روحی می آید. از این جهت که وقتی فهمیدم که باید رفتارم مثل معشوقم باشد تا بتوانم به او برسم، دیگر دنبال این نیستم که دیگران چه فکری می کنند و چگونه ارزیابی می کنند. سر به سر دیگران نمی گذارم، چون می دانم می خواهم چه کار کنم. چون می دانم با مردم زندگی می کنم، ولی الگویم هیچ کس نیست. از آن پس، درگیر امور کم اهمیت نمی شوم. دیگر نمی گویم فلان شخص چون به خانه ی من نیامد، من هم به خانه اش نمی روم و صله ی ارحام نمی کنم یا همان معامله ای که برادرم با من کرد، من نیز همان را با او انجام می دهم. چون در این صورت آنها الگوی من می شوند و دیگر پیامبر الگوی من نیست. بنابراین، به سمت سنخیت با برادرت می روی و به او نزدیک می شوی. اما اگر بگویی پیامبر، امیرالمومنین یا فاطمه ی زهرا این کار را می کرد، مبنای ارزشی ات مشخص می شود، دیگر از این جهت که کسی قدر زحماتت را نداند به تو بر نمی خورد، چون قیمت تو در دستت است. اینجاست که اگر هزار نفر هم بخواهند قیمت انسان را پایین بیاورند پایین نمی آید. بطور مثال می دانم که یک ساعتی طلاست و یک میلیون تومان می ارزد، اگر کسی بگوید: این آهن پاره است، نمی پذیرم. چون می دانم قیمت و مبنای ارزشی آن چقدر است. در مورد خودم نیز می دانم که اگر بخواهم رفتاری را بکنم، باید با ارزش و حدود قیمتی خودم که معشوقم است، رفتار کنم. نمی توانم با کسی که قیمتش ارزان است، معامله کنم. پس دیگر نمی توانم سر به سر کسی بگذارم و با کسی بحث کنم و درگیر شوم. می دانم می خواهم چه کار کنم. وقتی الگوی من پیامبر باشد، هیچ کس نمی تواند روی من تأثیر بگذارد. معلم یا استاد دانشگاه، چون چند کلاس سواد بیشتر دارد، استاد و معلم من است، ولی الگوی زندگی انسانی من نیست. بطور کلی فلان ورزشکار، هنر پیشه، استاد دانشگاه یا فلان صاحب کسب و پیشه، الگوی من نیست. در این صورت من با یک استحکام خاصی با افراد وارد ارتباط خواهم شد. چون حد قیمتی خود را می دانم. اگر خواستم به شاگردی یا گوش کردن حرف یک نفر تن بدهم، می گویم او زمانی ارزش دارد که بتوانم به الگوی اصلی ام نزدیکتر شوم و شباهتم به او بیشتر شود. با این وضع، دیگر هیچ کس بر ما سیطره ندارد و ما ذلیلانه به خود نگاه نمی کنیم و ثروت کسی هیچ تأثیری روی ما نمی گذارد. برای شخصیتش ارزش قائل هستیم وگرنه ثروتش ممکن است او را بدبخت تر و منفورتر کند و از انسانیت دور کند. به همین دلیل بر این عقیده هستیم که حتی اگر کسی مجتهد هم باشد، اگر ما را از پیامبر دور کند، به درد ما نمی خورد. با الگوگیری، زندگی انسان خیلی راحت می شود و در یک روال خوبی می افتد. چون می داند می خواهد چه کار کند و کجا برود و به کمتر از معشوق و الگویش، خودش را نمی فروشد. پیامبر را گذاشته اند که الگوی ما باشد. «ولکم فی رسول الله اسوة حسنة= برای شما در وجود پیامبر ص اسوه ونمونه ی حسنه ای هست». پس حد مشخص است. هر کسی که با ایشان شباهت دارد و می تواند ما را یک قدم به ایشان نزدیک کند، قبولش داریم. اما اگر خواست حرف دیگری بزند و ما را از آنها دور کند، نمی پذیریم. عظمت، قدرت، ثروت یا سواد او روی من سیطره پیدا نمی کند. زیارت یعنی من این آقا را دوست دارم و می خواهم با او همسایه و همراه شوم. پس برای «معیت» با او، باید سنخیت داشته باشم و برای سنخیت، باید پا جا پای ایشان بگذارم. این که دیگران کجا پا گذاشتند، به من ربطی ندارد. در نتیجه قدرت شبیه سازی من بیشتر می شود و با خدا درگیر نمی شوم. تاثیر زیارت حضوری و غیر حضوری پیامبر در انسان ها توصیه شده است که به دیدار پیامبر و اولیا خدا و به زیارت قبور آن ها بروید، زیرا این دیدار و زیارت به شما شکل می دهد. بطوریکه نگاه کردن به عالِم و حتی به در خانه عالِم نیز عبادت است، زیرا الگوساز است.  سرمایه گذاری هایی که اسلام روی زیارت کرده، روی هیچ چیزی نکرده است. دیگران می آمدند و پیامبر و سایر ائمه را ملاقات و زیارت می کردند و تا پیامبر را می دیدند و با پیامبر صحبت می کردند، می گفتند:« اَشهد اَن لا اِلهَ اِلَا الله و اَشهَدُ اَنَ مُحَمَدّ رَسولُ الله». یعنی با یک زیارت شیفته شده و مسلمان می شدند. شخصی که برای پذیرش یک عادت خوب یا رها کردن یک عادت بد مقاومت می کرد، با ملاقات پیامبر، تمام عادت های بد و زمینه هایش از وجودش می رفت و عادتها و قدرت های خوب در او ایجاد می شد. چون دیدن پیامبر عشق می آورد. در آیه 124 سوره انعام آمده است: « اللَّهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسَالَتَهُ = خداوند بهتر می داند که رسالت و امامت را به چه کسی بدهد»، اکثر کسانی که در صدر اسلام مسلمان شدند، با ملاقات و زیارت به این جایگاه رسیدند. ویل دورانت می گوید اگر برای اثبات نبوت پیامبر اسلام، هیچ دلیلی نداشته باشم، مگر اینکه ایشان توانست آن عربها را در زمانی کم با هم متحد کند و آن اخلاقهای خوب را در آنها ایجاد کند و به اسلام بیاورد، همین دلیل کافی است. سلاطین و حکمرانان مردم را شکنجه می کردند تا بتوانند یکی از خلق های آنها را بگیرند اما نتوانستند. چون مردم تعصب شدیدی به پیامبر داشتند. چون دیدن پیامبر عشق می آورد. اثر ملاقات و زیارت این است. این الگوپذیری است که انسان در یک لحظه ی کوتاه سالها جلو می افتد. زیارت مکان های مبارک نیز تاثیرگذار است. چون جوانهایی بودند که خیلی با ارزشها فاصله داشتند؛ ولی این همت را داشتند که به جبهه بروند. با ملاقات مناطق جنگی آنقدر قدرت پیدا می کنند که بعد از برگشت، آدم دیگری می شوند و چیزهایی که در قبل نمی پذیرفتند، الان راحت می پذیرند. چیزهایی که نسبت به آنها وابستگی، عادت و شهوت داشتند، راحت کنار می گذارند. یک ملاقات و یک زیارت، اینقدر اثر دارد. بسیاری از سازندگی ها و تربیت ها در سایه ی زیارت انجام شده است. خیلی از تحولاتی که در طول سالهای گذشته پیدا کردید، به دلیل ملاقات هایی بود که با کسی داشتید که یک روحانی خوب یا یک استاد خوب، یک پدر خوب، یک دوست خوب، یا یک همکار خوب بوده است. یک روحانی خیلی خوش اخلاقی بود که به من محبت می کرد. آنقدر ما به این روحانی علاقه پیدا کردیم که من که در تحصیل، شاگرد اول بوده و خود را برای دانشگاه آماده کرده بودم، تحت تاثیر این آقا قرار گرفتم، شیفته ی طلبگی شدم و حال و هوای دانشگاه از سرمن بیرون رفت و حال و هوای طلبگی پیدا کردم. در قم نیز علما، طلاب و روحانیون فاضلی هستند که می گویند: ما تا ۷ یا ۸ سال پیش، مسیر دیگری را در زندگی داشتیم. اما در اثر یک ملاقات و دوستی، به این راه آمدیم. کار فکری زیادی روی آن ها نشده است. ارتباط و ملاقات خوب، سازنده بوده است. به همین دلیل، اسلام روی زیارت و ملاقات تکیه می کند. پس دور هم جمع شوید و با ابرار و خوبان و کسانی که دیدن شان شما را به یاد خداوند تبارک و تعالی می اندازد، ارتباط داشته باشید. در این مورد آیه 21 سوره احزاب می گوید: « لَكُم فی رَسولِ اللَّهِ أُسوَةٌ حَسَنَةٌ  =البته شما را به رسول خدا (چه در صبر و مقاومت با دشمن و چه دیگر اوصاف و افعال نیکو) اقتدایی نیکوست». اینکه توصیه شده است که به دیدار پیامبر و اولیای خدا و به زیارت قبور آنها بروید، برای این است که این دیدار و زیارت، به شما شکل می دهد. به طوری که نگاه کردن به عالِم و حتی به در خانه عالم رفتن نیز عبادت است. زیرا الگو ساز است. تاثیر الگوپذیری در رخدادهای انقلابی و تاریخی بزرگترین معجزه بعد از ظهور اسلام، انقلاب اسلامی بود که در اثر عشق و محبت مردم به الگوهای خودشان بود. مردم آموزش دیده بودند؟ کلاس برای آنها گذاشته بودند؟ نه؛ بالعکس ۵۰ سال پهلوی روی مردم کار کرده بود. ولی چون آنها مرجعیت و امامت برایشان تقدس داشت، توهینی که به امام خمینی ره شد، همه ی کسانی که شاه فکر می کرد در طی ۵۰ سال آنها را شست و شوی مغزی داده و طاغوتی شده اند و فرهنگ آمریکایی ها و غربی ها را گرفته اند، رفتند در خیابانها و مرگ بر شاه گفتند. یکی از عواملی که شاه را ناراحت می کرد، همین بود که می گفت من باورم نمی شود مردمی که من و پدرم سالها زحمت کشیدیم تا آنها را فاسد کنیم، در خیابان به ما فحش بدهند. عشق این گونه می کند. در دوران تحریم تنباکوی میرزای شیرازی و تاریخ قاجاریه و قبل از آن، شاه دلش خوش بوده که سلطنت و حاکمیت می کند، اما یک مرجع تقلید حرفی می زد که همه چیز به هم می ریخت. میرزای شیرازی تحریم تنباکو کرد و شاه شکست خورد. ولی فکر نمی کرد که زنهای خودش در کاخ، قلیانها را بشکنند. شاه گفت، چه کسی گفته است که قلیانها را بشکنید؟ آنها گفتند همان کسی گفته قلیان حرام است که گفته من به تو حلال هستم.   در دوران قدیم حاکمیت طوری بود که یک گروهبان در یک شهر حکومت می کرد. وقتی یک پاسبان به بازار می آمد، تمام بازار به هم می ریخت و همه فرار می کردند. گویا گرگی به گله زده است. همان مردمی که اینقدر ترس داشتند، وقتی به رهبرشان توهین می شود، جلوی گلوله می ایستند. این عشق است که آدم ترسو را  شجاع می کند. تاثیر الگوپذیری این گونه می شود. پس یکی از کارکردهای مهم زیارت این است که انسان در زیارت، مَزور را الگوی خود قرار می دهد و می خواهد شبیه او شود، مزور برای او احترام و تقدس دارد و برایش یک بزرگی و جلالت خاصی دارد. جنبه تربیتی زیارت انسان به واسطه زیارت تربیت می شود و اثر تربیتی زیارت است که  به ما الگو می دهد. جنبه ی دیگر زیارت جنبه ی تربیتی است.  انسان با زیارت و با ملاقات خداوند و حج رفتن تربیت می شود. بعضی وقت ها یک نفر با یک بار حج یا کربلا یا مشهد رفتن، کاملاً زیر و رو می شود. چون درست و با معرفت رفته است. یک خبرنگار سرسخت کانادایی می گوید: من از کانادا به ایران آمدم که امام را ملاقات کنم. از اول ذهنم را نسبت به امام قفل کرده بودم و نمی خواستم به هیچ وجه به او با ملاطفت و مهربانی نگاه کنم. با بغض به ایران آمدم و به جماران رفتم. اما چشمم که به امام خورد، امام با حرکت دستش کاری با دل من کرد که من یکدفعه فرو ریختم. یک ملاقات، هیچ حرفی هم رد و بدل نشد. گفت: آری من توسط خمینی فتح شدم و شاهد فتح خودم توسط خمینی بودم. من مسیحی هستم ولی عاشق خمینی هستم. یک سفر، یک ملاقات تا این حد نقش تربیتی دارد! و این به برکت یک زیارت و یک ملاقات بوده است. یک بار امام را دیده و صدای امام را شنیده و یک دفعه دست از هر چیز زشت، کثیف و آلوده بر می دارد و هر چیز قشنگی را می پذیرد. چند سال می خواست تا این گونه تربیت شود؟ الگو این کارها را می کند. انسان با زیارت تربیت می شود. خداوند متن زیارت عاشورا را طوری تنظیم کرده است که وقتی وارد زیارت عاشورا یا جامعه کبیره و ... می شویم، تمام افکار و خیالات، اندیشه های بد، شیطانها و وسوسه ها به بند کشیده می شود و با زیارت عاشورا راحت و آزاد شده ای. این اثر تربیتی زیارت است که به ما الگو می دهد. در ۸ سال دفاع مقدس، بچه های بسیج از سیدالشهدا الگو گرفتند. بچه های بسیج چگونه تریبت شدند که انسان بزرگی مثل امام می گوید خداوندا! مرا با بسیجیانم محشور گردان! یکی از اولیاء خدا در قم بود که به رحمت خدا رفت. او می گفت وقتی که من بسیجیان را می بینم، بوی مرحوم آقا میرزا علی قاضی را می دهند. این بسیجی ها با زیارت و عشق، یک دفعه در عرض یک شب، ره ۱۰۰ساله را طی کردند. امام در نامه ای به علما می گوید: این همه عبادت کردید، یک روز هم وصیتنامه های شهدا را بخوانید تا ببینید آنها به کجا رسیدند. یک نوجوان 13 ساله، 14 ساله، 16 ساله، 18 ساله ملاقاتهای مکرر با امام زمان «عج» دارد، کشف و شهود و امدادهای غیبی دارد. در دفاع مقدس، شب که برای شناسایی می رفتیم، فرمانده 29 ساله ای به من می گفت: اهمیتی نده که عراقی ها در مقابلت ایستاده اند و به تو نگاه می کنند. تو کارت را بکن. آنها تو را نمی بینند و هیچ کاری با تو ندارند. این جوان خودش به داخل سنگر عراقی ها می رفت و آنها را می شمرد و حتی جلوی آنها کبریت می زد و سیگار می کشید. حال شما بروید در آموزش نظامی و آموزش ببینید که دود سیگار از چند کیلومتری دیده می شود؟ می گفت اینها مرا نمی بینند. شما را نیز نمی بینند. به طوری که ما دیگر به این وضعیت عادت کرده بودیم و برایمان عادی شده بود. شبهای آخر کنار عراقی ها می نشستیم و هر چه آنها می گفتند می شنیدیم و حتی در سنگر آنها می خوابیدیم. چقدر ما باید دوره بگذرانیم تا یک نفر بسیجی تربیت شود؟ زیارت الگو و هدف می دهد.  آقای جعفر گونزالس یک کمونیست بود که در اسپانیا تحصیل کرده بود و گرایش مذهبی پیدا کرده و به سمت مسیحیت آمده بود. سپس به قم آمده بود. او می گفت یک روز در اسپانیا عکسی از جنگ شما را دیدم که پیرمردی پیشانی بند بسته و کنار یک جوانی دیگر بود. با خود گفتم اینها با هم چه سنخیتی دارند که با هم عکس گرفته اند؟ مجله را خواندم و آمدم شیعه شدم. چقدر قدرت می خواهد؟ چقدر کار تبلیغی می خواهد که یک نفر را از آنجا به اینجا بیاورد؟ آن هم در کویر قمُ با آب شور که با زن و بچه سالها بماند و درس حوزه بخواند و لباس مقدس روحانیت را بپوشد و برود در مادرید و مرکز فرهنگی امام رضا را بزند. یک ملاقات این کار را می کند. بسیاری از کسانی که با امام خمینی ره مخالف بودند، در اثر یک ملاقات با ایشان، عاشقش شدند. شخصی به امام حسن مجتبی«علیه السلام»، به حضرت علی «علیه السلام»، به حضرت زهرا «سلام الله علیها» فحاشی می کند و امام حسن «علیه السلام» یک برخورد خوب با او می کند، او نیز شیفته ی ایشان می شود و می گوید: شما قبلاً منفورترین مردم پیش من بودی؛ ولی الان محبوب ترین آدمها پیش من هستی.  عکس العمل دشمنان برای ازبین بردن روحیه زیارت طلبی و الگوگیری مردم  آنهایی که می خواهند زیارت را از ما بگیرند، در مقابل سیدالشهدا و عزاداری ها، سینه زدن ها، مشکی پوشیدن و حسین حسین کردنها مقاومت می کنند. اما صدها سمینار درمورد شیعه شناسی در سطح جهان برقرار می شود. طالبان را براساس شیعه تنظیم می کنند. رهبری مثل ملاعمر برایش قرار می دهند و مثل رهبران شیعه مقدس نمایشش می دهند، طالبان قدرتمند می شود و 90% افغانستان را می گیرد. همان الگویی که در شیعه است را پیاده می کنند.  فحش هایی که در روزنامه ها برای امام حسین «علیه السلام»، عزاداران، سینه زنی و مشکی پوشیدن نوشتند و به مقدسات حمله کردند و مقدسات و قرآن زیر سوال رفت، هرمنوتیک، پلورالیسم و سکولاریسم را مطرح کردند. بعد از قضیه ی تحریم تنباکو که خیلی ها خوشحال بودند که مرحوم میرزای شیرازی توانست ابرقدرتها را سر جای خودشان بنشاند، ولی خودش ناراحت بود و می گفت دشمن از امروز قدرت رهبری و مرجعیت شیعه را شناخت و از امروز روی ما کار می کند و سرمایه گذاری می کند. دشمن ده سال از بسیجیان کتک خورد و یکسره تجربه کرد و این سوال را از خود پرسید که چرا ما از بسیجی ها ضربه می خوریم؟ بعد فهمیدند که علتش این است که بسیجی اندیشه دارد. برنامه ریزی کرد، آدم تربیت کرد، خوراک تهیه کرد، جنگ نظامی قطع شد و تبدیل به تهاجم فرهنگی شد و به قول مقام معظم رهبری به شبیخون تبدیل شد. مهمترین سلاح مومن در مقابل دشمنان زور بازو نیست؛ بلکه فهم و اندیشه است آنچه که بسیجی ها و انسانهای مؤمن و دوستان خداوند را نگه می دارد، اندیشه است. قرآن می فرماید: یک نفر از شما معادل بیست نفر دشمن هستید. «لعنهم قَوم لایَفقَهون = آنها آدمهایی هستند که نمی فهمند». نمی گوید قدرت بازوی شما زیاد است و هر یک از شما بیست نفر را حریف هستید؛ بلکه می گوید هر یک از شما در جنگ می توانید بیست نفر از آنها را از بین ببرید، چون شما فهم تان بالا است. در شب عملیات، قدرت بازو که نبود، تکبیر و یا مهدی «عج» و یا حسین «علیه السلام» بود که کار می کرد. اندیشه بود که ما را پیروز می کرد. این آدم، مسلح به چیزی بود که هیچ چیزی جلوی آن را نمی تواند بگیرد. پس خیلی طبیعی است که دشمنان زیارتگاه ها را بمباران کنند و بگویند این ها خرافه است. در حالی که ما می دانیم چه داریم. امام باقر «علیه السلام» فرمودند اگر یک گردو در دستتان باشد و دشمن بگوید یک گوهر است، بگویید نه. این گردو است و اگر یک گوهر در دستتان بود و بگویند این گردو است، بگویید نه، این گوهر است. ما می دانیم که چه چیزی داریم، شما هر چقدر مخالفت کنید و بگویید بد است، خرافه است، عقلانی نیست، زیارت عاشورا خشن است، در آن لعن هست. اما چون ما می دانیم که زیارت چقدر مهم است، بیشتر پای کارش می ایستیم و با همین لعن ها و زیارت عاشورا خواندنها بزرگترین اعجاز بعد از اسلام را به وجود آورده ایم. مهم این است که خودمان بفهمیم آن سرمایه ای که داریم چیست. در قرآن تعریفی از پیامبر شده است که: «آمن الرَسول بِما اُنزِل اِلَیه = پیامبر به آنچه که به او نازل شد، ایمان آورد». می داند به او چه وحی شده است و باورش کرده است. پیامبر آمده برای مؤمن کردن مردم، و می داند این همان چیزی است که باید باشد و حقانیت این را پذیرفته است. برای همین پیامبر یک نفره می تواند اسلام را پیروز کند. به قول شهید مطهری امام امت پیروز شد، چون می دانست که حق با اوست و ایمان به خود، به راه و هدفش داشت. من وقتی ایمان به آنچه که خداوند به من داده دارم، دشمن هر چه می خواهد بگوید. وقتی خدا به من داده و گفته است که مهم است، همین بس است. حال در دنیا جلسه و میز گرد تشکیل دهند که آیا این کار خوب است یا نیست، ولایت فقیه به درد می خورد یا نمی خورد. اینها برای ما مهم نیست. همین که بدانیم پیامبر، امام زمان و امامان دیگر این را گفته اند کافی است. دیگران عددی نیستند که با میزگرد و سمینار برای دین من تعیین تکلیف کنند. الگو و خط دهنده ی من اوست و من به کمتر از او راضی نیستم. پس امام حسین «علیه السلام» که خانواده اش را در این راه برد، کارش درست بود.

کلیدواژه ها: ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11556
زمان انتشار: 29 فوریه 2020
| |
«جهنم» عاقبت کسانی است که کفر ورزیدند

خانواده آسمانی؛ جلسه 526؛ 1398/12/01

«جهنم» عاقبت کسانی است که کفر ورزیدند

کفر به معنای پوشاندن است و کافر یعنی پوشاننده‌ی فطرت، حق و حقیقت. یکی از قواعد خلقت و سنت های الهی، این است که عاقبت کفر «جهنمی شدن» است. چون کافر در دنیا همیشه اهل پوشاندن فطرتش بوده است.

سومین موردی که می‌خواهیم درباره عوامل جهنمی شدن عرض کنیم، بحث «کفر» است. اکنون به «روانشناسی شخصیت» کفار از منظر قرآن می پردازیم که چه عواقبی دارند. آیات قرآن در این خصوص از این قرار است: ۱- عدم تبعیت از امام، جهنم را در پی دارد) «أَفَمَن كَانَ عَلَى بَیِّنَةٍ مِّن رَّبِّهِ وَیَتْلُوهُ شَاهِدٌ مِّنْهُ وَمِن قَبْلِهِ كِتَابُ مُوسَى إَمَامًا وَرَحْمَةً أُوْلَـئِكَ یُؤْمِنُونَ بِهِ وَ مَنْ یَكْفُرْ بِهِ مِنَ الْأَحْزابِ فَالنَّارُ مَوْعِدُهُ[1]= آیا آن کس که از جانب پروردگار خویش دلیلی روشن دارد و زبانش بدان گویاست و پیش از این کتاب موسی که خود پیشوا و رحمتی بوده است بدان شهادت داده، با آن کس که دلیلی ندارد، برابر است. ایشان به آن کتاب روشن ایمان می آورند و هر گروه دیگری که به او کافر شود، جایگاهش در آتش است». این آیه در مورد قوم حضرت موسی علیه السلام و کتاب آسمانی اش است که هر کس به آن کفر بورزد، جایگاهش جهنم است. جالب اینجاست که در این آیه، کفر فردی مطرح نیست؛ بلکه آیه کفر گروهی را بیان می کند. این مختص به قوم حضرت موسی علیه السلام نیست؛ بلکه هر انسانی به کتاب آسمانی کفر بورزد، خدا وعده داده که او را  به جهنم می برد. در معنای معرفت نفسی آیه مذکور، امام یعنی آن کسی که پشت سرش راه می‌روی و زمام امور را به او می‌سپاری. اگر کسی دنبال امامی که از طرف خدا آمده، نرود، چه اتفاقی می‌افتد؟ این مثل آن است که انسان در جاده، به علائم راهنمایی و رانندگی توجه نکند. در نتیجه منجر به سقوطش می‌شود. عاقبت توجه نکردن به امام «فَالنَّارُ مَوْعِدُهُ» جهنم است. پس اگر می‌خواهید بهشتی باشید، دنبال امام بروید و هر چه گفت، گوش کنید. ۲- تکذیب آیات الهی، یعنی جهنمی شدن) «وَ الَّذینَ كَفَرُوا وَ كَذَّبُوا بِآیاتِنا أُولئِكَ أَصْحابُ النَّارِ خالِدینَ فیها وَ بِئْسَ الْمَصیرُ[2]= و آنان که کافر شدند و آیات ما را تکذیب کردند، اهل آتش دوزخ بوده و در آن جاودان و مخلّدند و آنجا بسیار بد منزلگاهی است». آیات یعنی چیزی که روشن است. شما هیچ چیز در این عالم ندارید که آیه و نشانه نباشد. وجود خودت و هستی همه دنیا، همه نشانه و آیه هستند. اینها هیچ کدام هستی‌شان را از خود ندارند. هیچ دانشمندی بعد از هزاران سال کار علمی نتوانسته یک جماد را بشناسد. یعنی هنوز مغزها، تخصص‌ها، بودجه‌ها و عمرها صرف شناخت مخلوقات، پیچیدگی‌ها و حکمت‌های آنها می شود. حال اگر کسی آیات این عالم و آخرت را قبول ندارد و خودش را برای آخرت که ابدی است، آماده نکند؛ به محض ورود به آنجا، گرفتار آتش خواهد شد. هر چیزی هم که در آنجا گیر انسان می‌آید، خصوصیات خودِ انسان است. چون انسان در خودش متولد می‌شود. حتی وقتی وارد بهشت هم می‌شود، در اصل وارد خودش می‌شود. پس «أَصْحابُ النَّارِ» یعنی یار حماقت، یار جهالت، یار لجبازی، یار تکبر، یار تعصب. اینها همه جهنم هستند. «خالِدینَ فیها»یعنی  بشارت می‌‌دهد به کافران که در جهنم جاودان هستند. آخرت هیچ­وقت تمام نمی‌‌شود. کسی که به جهنم می‌رود، اگر وسایل خروج از جهنم را با خودش نبرده باشد، در آنجا می‌ماند. چون جهنم ابدی است و راه نجاتی وجود ندارد. «وَ بِئْسَ الْمَصیرُ». کلمه ی «مصیر» با س نیست که به  معنی سیرکننده باشد؛ بلکه با ص و به معنی صورت‌گیرنده یا «شدن» است. همه ما به سمت آخرت در حال مصیر داریم. یعنی با «دیدنی‌ها، شنیدنی‌ها، خوردنی‌ها، لمس کردنی‌ها، بو کردنی‌ها، خیالات، توهمات، افکار و اندیشه‌ها» و در حقیقت، مصیر و شدن ما، با عشقها و مهرورزی‌هایمان صورت می‌پذیریم. این مصیر و شدن، لحظه به لحظه و  دائمی صورت می‌گیرد. صورت های خوب و صورتهای بد. اگر در دنیا صدنوع صورت بد هم گرفته باشیم قابل درمان است یک نقاش قادر است که نقاشی خود را به هر نوع دیگری تغییر بدهد. پس اگر کسی در دنیا صد نوع صورت بد و زشت پیدا کرده باشد، رحم دنیا قادر است او را پاک نموده و هر نوع تغییر بهتری را در آن ایجاد نماید. این چیزی است که ما قدرش را نمی‌دانیم. پس باید بدانیم که در دنیا اگر صد صورت بد هم بگیریم، قابل درمان است. مثل کسی که وقتی نقاشی می‌کشد، می تواند آن را پاک کرده و اصلاح کند. اما در لحظه مرگ، فقط صورت نهایی شما را می‌گیرند و می‌برند. یعنی صورت نهایی معنا می‌شود و در آنجا معدل‌گیری می‌کنند. کسی که آخرین صورتش کفر باشد، یعنی موقع مردن، بغض خدا و اهل بیت علیهم السلام، را برانگیخته است. این آدم یا شک و تردید دارد، یا دلش پر از حسادت، کینه، آرزوهای رقابتی و چشم و هم‌چشمی است که به آنها نرسیده. این نشان می دهد که اصلاً او آماده رفتن نیست. پس منظور از «و بئس المصیر» این است که کافر با قیافه­‌ بد از دنیا می‌رود. ۳-کفر و تکذیب آیات الهی، خلود در جهنم را در پی دارد) «وَ الَّذِینَ كَفَرُوا وَ كَذَّبُوا بِآیاتِنا أُولئِكَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فِیها خالِدُونَ[3]= و آنان که کافر شدند و تکذیب آیات ما کردند، اهل دوزخند و در آتش آن، همیشه معذب خواهند بود». ۴- کفر و تکذیب آیات الهی، منجر به شقاوت و آتش سرپوشیده می شود) «وَ الَّذِینَ كَفَرُوا بِآیاتِنا هُمْ أَصْحابُ الْمَشْأَمَةِ/ عَلَیْهِمْ نارٌ مُؤْصَدَةٌ[4]= و آنان که به آیات ما  کافر شدند، اهل شوم و شقاوتند/ بر آن کافران آتشی سر پوشیده احاطه خواهد شد». کفر مساوی با خلود در جهنم است. اگر انسان این کفر را در لحظه وفات نیز با خودش داشته باشد، جزء «أَصْحابُ الْمَشْأَمَةِ» یعنی اهل شومی و بدبختی قرار خواهد گرفت. چنین فردی دیگر مبارک نیست. «عَلَیْهِمْ نارٌ مُؤْصَدَةٌ=برآنهاست آتش سرپوشیده». یعنی جهنم کاملاً سرپوشیده است. این هم باطن کفر است. چون کافر در دنیا همیشه در حال پوشاندن فطرتش بوده و نیز چهار بخش «جمادی، گیاهی، حیوانی و عقلی»­اش را آزاد گذاشته و هر کاری که دلش خواسته، انجام داده است.    کفر یعنی تو یک عمر به کودک عزیز روانت بگویی که ساکت شو و آن را حبس کنی. این کودکی که لیاقتش رسیدن به الله، خانواده آسمانی و بهشت است. این جنایت خیلی بزرگی است که در حق خودتان می کنید. پس مواظب باشیم که «تنگ‌نظری‌ها، حسادتها، جنبه‌های زنانگی و مردانگی­مان» باعث نشود حقوق همسر و فرزندانمان را نادیده بگیریم. چون به میزانی که انسان حق را می‌پوشاند، جهنمی می‌شود. 5- تحقق وعیدهای خداوند برای عذاب کافران، حتمى است) «وَ كَذلِكَ حَقَّتْ كَلِمَةُ رَبِّكَ عَلَى الَّذِینَ كَفَرُوا أَنَّهُمْ أَصْحابُ النَّارِ[5]= و همین گونه است وعده خدای تو بر کافران، محقق و حتمی است که آنها اهل دوزخ هستند». منظور از «كَذلِكَ» یک فرمول و قاعده است. همان قاعده خلقت که یک امر ضروری و حتمی است و خدشه پذیر نیست. مثل اینکه شخص خودش را از جایی پرت کند. معلوم است که سرش می شکند یا بدنش آسیب می ببیند یا ممکن است بمیرد. این یک قاعده دنیایی است. یکی از قواعد خلقت و سنت ­های الهی این است که عاقبت کفر، اصحاب النار بودن است. همچنین «انکار، لجبازی، عناد و تعصب» باعث می‌شود که انسان گرفتار شود. پس خیلی باید دقت کنیم که اگر در جائی  اشتباه کردیم، حتی معذرت خواهی کنیم و حق را نپوشانیم. چرا گناه می کنیم؟ انواع بدی ­های «جمادی، گیاهی، حیوانی، اعتقادات و خلق‌های زشت سراغ انسان می‌آید. آنجایی که گناه و معصیت می‌کنیم، برای این است که در جایی کوتاهی کرده ایم و زورمان به خودمان نرسیده است. این نشانه ای است برای این که بدانیم آن بدی بر ما غلبه کرده است. برای همین سفارش کردند که سوره ناس را بخوانیم. چون با سه اسم «رب، اله و ملک» روبرو هستیم و می توانیم با پناه بردن به این اسمها از گناه فاصله بگیریم. انسان نباید گول حال خوش و گناه نکردنش را بخورد. همیشه خطر در هر مرحله از زندگی اش وجود دارد. ممکن است یک مرحله از خطرات را رد کند. یک پله هم رشد کند و حال معنوی اش خوب شود. گناه هم به سراغش نیاید. ولی در مرحله بعد، گرفتار گناهان ویژه ای می شود که نباید از آن غافل شد. یعنی باید بدانیم که در هر درجه‌ و مقام معنوی که هستیم، آلودگی‌ها تهدیدمان می‌کند. اینکه فکر کنید هیچ وقت به دام نمی‌افتید، گناه نمی‌کنید و پایتان نمی‌لغزد؛ فکر اشتباهی است. پس همه ما همیشه گرفتار لغزش ها هستیم، بغیر از چهارده معصوم علیهم السلام. انسان معجونی است از فطرت الهی و طبیعت حیوانی که هر کدام خواسته های ویژه خود را دارد. از جنبه طبیعی دوست دارد که هر کاری دلش می خواهد انجام بدهد. قرآن نیز می‌فرماید: «بَلْ یُریدُ الْإِنْسانُ لِیَفْجُرَ أَمامَهُ/ یَسْئَلُ أَیَّانَ یَوْمُ الْقِیامَةِ[6]= بلکه انسان می‌خواهد آنچه در پیش رو دارد، همه را به فجور و هوای نفس بگذراند/ پس می‌پرسد کی روز قیامت خواهد بود؟» مخاطب این کلام، بخش طبیعت انسان است. علت اینکه انسان بطور طبیعی از نماز، حجاب، روزه، زکات، خمس، کنترل گوش، چشم و... متنفر است، این است که از محدودیت بدش می‌آید و اینها را مانع آزادی اش می بیند. از این رو دوست دارد به راحتی غیبت کند و تهمت بزند و یکسره آزاد باشد. درحالی که اعتقاد به قیامت و جزا، مانع از انجام هر گناهی است. علت این که می‌گویند «المومن ملجم= مؤمن به دهانش لجام دارد» این است که مومن هر حرفی را نمی‌زند، هر کاری را نمی‌کند. چون اعتقاد به آخرت دارد. قرآن بارها تذکر می دهد که اعتقاد به آخرت، مانع معصیت و آزار به دیگران می‌شود. کسی جهنم می رود که خودش بخواهد در طول تاریخ بشر سراغ نداریم که حتی یک کافر، حجت بر کفرش داشته باشد. یعنی بگوید من اعتقاد ندارم و بتواند این بی‌اعتقادیش را هم ثابت کند. برای همین است که کفار همیشه در مقابل انبیاء، علما و بزرگان، از بحث اعتقادی فرار کرده اند. ادیان و انبیاء همیشه بوده اند و اکثر مردم جهان، در طول تاریخ اعتقاد به خدا داشته اند. به قول امام صادق علیه السلام 124 هزار پیغمبر همیشه بوده اند. پس کفر یک نوع مریضی است که عده‌ای به خاطر تأمین شهوات­ و توجیه گناهانشان آن را مطرح می‌کنند. نه اینکه نمی‌فهمند یا نمی‌دانند؛ بلکه نمی خواهند بدانند. همانطور که قرآن می‌فرماید: «وَ ما كُنَّا مُعَذِّبینَ حَتَّى نَبْعَثَ رَسُولاً[7]= ما هیچ کس را عذاب نمی‌کنیم، مگر اینکه پیام پیامبرمان به او رسیده باشد». پس کسانی جهنم می‌روند که می‌خواهند جهنمی باشند. یعنی همه چیز را می‌فهمند، ولی پوست کلفتی و مقاومت می‌کنند و نمی توانند حق را قبول کنند. گرایش به بدی ها در طبیعت انسان و گرایش به خوبی ها در فطرت انسان نهفته است کفر یعنی پوشاندن چیزی که ظاهر و آشکار است. در طبیعت انسان گرایش به شرّ وجود دارد. این گرایش به شرّ، از زمانی در انسان ظهور پیدا می کند که به زمین بیاید. تعلقات به دنیایی اعم از پدرو مادر، خوراکی‌ها، اشیاء، کمالات حیوانی و عقلی باعث می شود که اکثر انسان‌ها در این تاریک‌کده دنیا در حد کمالات جمادی، گیاهی، حیوانی و علمی بمانند. فقط یک عده خاصی می‌توانند از زمین برخیزند و سنگین نشوند، آن هم به خاطر دریافت پیام انبیاء و عمل به دعوت آنها و استفاده از فطرتی است که آنها را به خروج از دنیا دعوت می‌کند. از طرفی فطرت هر انسانی، او را به بهشت و خروج از دنیا و شوق به آخرت دعوت می‌کند. گاهی انسان ها آنقدر در کمالات جمادی، گیاهی، حیوانی و عقلی سنگین می‌شوند، و علاقه و انس به این کمالات پیدا می‌‌کنند که این فطرت در وجود آنها ضعیف و رها می­شود. درحالی که انسان قبل از این که به دنیا بیاید، در اوج سعادت بوده، اما در دنیا گرفتار تعلقات و انواع شرور و بدی ها می‌شود. امیرالمؤمنین علی علیه السلام در مورد جایگاه شر می‌فرماید: «الشَّرُّ كَائِنٌ فِی‏ طَبِیعَةِ كُلِّ أَحَدٍ فَإِنْ غَلَبَهُ صَاحِبُهُ بَطَنَ وَ إِنْ لَمْ یَغْلِبْهُ ظَهَرَ= بدى در طبیعت هر فردى نهفته است. اگر انسان بر آن چیره شود، همچنان در نهان مى­ ماند و اگر چیره نشود، آشكار مى شود». حضرت نمی‌گوید که شر در فطرت هر آدمی وجود دارد؛ بلکه می فرمایند که در طبیعت آدم وجود دارد. چون در فطرت آدم­ها بدی وجود ندارد. آدمها از بدی بیزار و متنفرند؛ چه بدی کردن، چه بدی دیدن. انسان فطرتاً عاشق خوبی و خوبی کردن است. انسان تا وقتی که در دنیا ظرفیت طغیان و اسارت در کمالات جمادی، گیاهی، حیوانی یا علمی را دارد، ممکن است از آخرت باز بماند، اما وقتی در جهت فطری، ایمانی و فکری قدرتمند می‌شود، آن شری که در طبیعتش وجود دارد و نه در فطرتش، مخفی می‌شود. به باطن می‌رود و در آنجا می‌ماند. پس انسان برای جهنم رفتن و جهنمی شدن آمادگی دارد. مثل کسی که می خواهد از یک تونل تاریکی رد ‌شود. تا وقتی در تونل قرار دارد، تاریکی می بیند. اما به محض این که از تونل خارج ‌شد، از تاریکی هم خارج می­شود. پس انسان تا در دنیاست، ظرفیت جهنمی شدن را دارد.  پی نوشت: [1] . سوره هود/ آیه 17. [2] . سوره تغابن/آیه 10. [3] . سوره بقره/ آیه 39. [4] . سوره بلد/ آیه 20-19. [5] . سوره غافر/ آیه 6. [6] . سوره قیامت/ آیات 6-5. [7] . سوره اسراء/ آیه 15.   قا/222 جهنم/کفر

صوت

1 - «جهنم» عاقبت کسانی است که کفر ورزیدند

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11551
زمان انتشار: 27 فوریه 2020
| |
سلام بر امامان هدايت گر

شرح زیارت جامعه کبیره؛ جلسه 109 ؛ 1398/12/01

سلام بر امامان هدايت گر

«هدايت» در مقابل «ضلالت» است و به معناي بيان راه رشد و دلالت و راهنمايي كردن به چيزي است. وقتی می­ گوییم: «السَّلَامُ‏ عَلَى‏ أَئِمَّةِ الْهُدَى»، یعنی من غیراز متخصص معصوم را نمی‌پذیرم و شما را هم به عنوان متخصص معصوم قبول دارم. پس به شما سلام می‌دهم. یعنی شما الگوی عملی من هستید. نه این که من مدام به شما احترام بگذارم، اما یک روش دیگری برای زندگی انتخاب کنم و یک جای دیگری عمرم را تلف کنم؛ بلکه فقط از شما الگو می گیرم. اگر از ولی فقیه اطاعت می کنم هم به خاطر امر شماست.

بحثمان در ادامه شرح زیارت شریف جامعه کبیره، به فراز جدیدی رسید. در خطاب به معصومین علیهم السلام می ­گوئیم: السَّلَامُ‏ عَلَى‏ أَئِمَّةِ الْهُدَى= سلام بر شما که امامان هدایت هستید. قبلاً بیان شد که «سلام» اسم خداست و از جانب خداست و مثل هر نعمت دیگری که هر کسی دارد، از خداوند تبارک و تعالی است. سلام همچنین یک دعاست. یعنی ما سلامتی را از خداوند تبارک و تعالی برای شما می‌خواهیم. امام یعنی کسی که قصدش را می‌‌کنی. یعنی کسی است که اصلاً نمی‌توانم از او جدا بشوم، من فقط و فقط به این فکر می‌کنم که در دنیا و آخرت با او باشم. ذات انسان نمی‌تواند غیر از متخصص معصوم کسی را بپذیرد. اگر سراغ غیرمتخصص یا غیرمعصوم رفتی، خدا بازخواستت می کند که چرا عقلت را به کار نیانداختی! چرا از شعورت استفاده نکردی؟ مگر می‌شود آدمی که تخصص ندارد، امام و الگوی عملی انسان شود. تمام کره زمین برای انسان خلق شده. آسمانها به افتخار انسان خلق شده، انبیاء به افتخار انسان آمدند، قرآن برای هدایت انسان نازل شده: «هُدىً لِلنَّاسِ». پس چرا سراغ کسی می‌روی که تخصص ندارد! چه حجت و دلیلی داری! چه منطقی داری که غیر از اهل بیت را به عنوان راهنما و الگوی خودت پذیرفتی! امام اصل است. بدون امام تو اصلاً نمی‌توانی یک حرکت موفق انجام بدهی. ممکن است در بعضی جاها خوب باشی یا قشنگ عمل کنی، اما عقل خودش اعتراف دارد که عقل به تنهایی برای هدایت بشر به سمت بینهایت کافی نیست. عقل فقط می‌تواند بگوید که چه کسانی به درد می‌خورند. ولی اینکه چه کار باید کنی، خیلی رمز و راز دارد.  یک متخصص مغز و اعصاب وقتی قلب درد داشته باشد، در مقابل پزشک متخصص قلب می‌گوید هر چه شما بگویید. چون رشته و تخصص ما با همدیگر فرق دارد. ما می‌خواهیم انسانی که از این رحم دنیا متولد می شود، یک کسی شبیه امام حسین علیه السلام شود. ذات هر کدام از ما همین را می‌طلبد. ما اگر به کمتر از این برسیم، باخته ایم و ضرر کرده ایم. چون وقتی شخص اطلاعات ندارد، عقلش را به کار نمی‌برد، در نتیجه، وقت و عمرش را در کمالات جمادی و گیاهی تلف می‌کند و حس بینهایت‌طلبی اش را اینجا پیاده می‌کند، نه به سمت هدف اصلی. پس امامت اصل است. امام در جامعه، مثل مغز و قلب در بدن است نقش امام در جامعه، چنان دارای اهمیت است که مغز یا قلب در بدن اهمیت دارد. اگر کسی دو کلمه «أَئِمَّةِ الْهُدَى= امامان هدایت» را بفهمد، نجات پیدا کرده است. یعنی بفهمد که امامان هدایتی وجود دارند، و انسان ساختارش هدایت‌پذیر است و نیاز به هدایت دارد. این اصل، عامل سلامتی قلب انسان است. یعنی گاهی انسان دستش می‌‌شکند، پایش می‌‌شکند، ممکن است چشمش نابینا بشود، یا به اعضای دیگر بدنش صدمه وارد شود. اما اصل سلامتی ­اش که مغز و قلب است را از دست نمی‌دهد. چون اینها اعضای رئیسه هستند. اما اگر به اینها صدمه وارد شود، این اختلال به همه جای بدن آسیب می‌زند و ممکن است حیات انسان را بگیرد. امام هم برای انسان و دین خدا چنین نقشی دارد. چطور یک مجتهد ممکن است جهنمی شود، اما یک آدم منقص در ایمان بهشتی شود؟ ما آدمی داریم که باتقواست، نماز اول وقت می‌خواند، روزه می‌گیرد، در نماز جماعت و جمعه شرکت می کند و در امور دینی بسیار مقید و مؤدب است و دارای اخلاق‌ خوبی هم هست، اما با امام ارتباط ندارد. خداوند قسم خورده پایان چنین شخصی جهنم می‌شود. اما آدمی هم داریم که ممکن است نماز نخواند، حجاب را رعایت نکند و در بسیاری از امور دینی مقید نباشد، اما امام را از بُن دندان قبول داشته باشد و به او اعتقاد داشته باشد و برایش احترام قائل باشد. خداوند چنین کسی که در بُعد اعتقادی پاکار امام است را می‌بخشد و مغفرت شامل حالش می‌شود و نجات پیدا می کند. حالا چرا خدا کسی را که در دینداری آدم مؤدب و مرتبی است، نمازش اول وقت، کارهایش خیلی درست و عالی است را اگر ارتباط با امام نداشته باشد، نمی بخشد؛ ولی یک کسی که خیلی بی‌در و پیکر است و ممکن است چند تا غلطی هم بکند، اما پای کار امام ایستاده و به دستگاه امام وصل است را می بخشد و این آدم اهل نجات می­ شود؟ فهم این قضیه آنقدر مهم است که می‌تواند در تمام شرائط زندگی انسان تأثیر بگذارد. اگر انسان این فرمول را بفهمد، هم در مورد خودش، هم در رابطه با دیگران، به گنجی دست پیدا می‌کند که این گنج، یک اسم اعظمی به او می دهد و یک اکسیری پیدا می‌کند که حتی اگر آسیب‌های زیادی هم داشته باشد، می تواند هم خودش را و هم آدم­ های اطراف خود را بازسازی کند. این فرمول بیشتر و به خصوص برای کسانی مفیدتر است که کار تربیتی می‌کنند. یعنی روی فرزندانشان کار می‌کنند، یا معلم و استاد هستند و کار فرهنگی می‌کنند، یا می‌خواهند کار کلان فرهنگی در سطح شهرشان، استان‌شان، کشورشان و جهان انجام بدهند. فهم این فرمول فوق‌العاده مهم است. اگر کسی این فرمول را فهمید، به یک اکسیر و اسم اعظمی دست پیدا می‌‌کند که با آن می تواند خیلی از مشکلاتش را حل کند. نقش کلیدی امام معصوم در راهنمایی زندگی «السَّلَامُ‏ عَلَى‏ أَئِمَّةِ الْهُدَى»؛ ائمه جمع امام است. امام از ریشه (الف، میم، میم) یا (همزه، میم، میم) است. این ماده که در اُمّ هم داریم به معنای مادر است. یعنی آنچه که مورد قصد است، آنچه اصالت دارد. آنچه که حیاتی است. «اُمّ» ریشه است. امام یعنی آن کسی که جلوی خودت می‌گذاری و قصد می‌کنی که به او برسی و با او هماهنگ باشی. آن توجهی که می‌کنی و او را مدنظر قرار می دهی تبعیت از امام است. مثلاً کسی می‌گوید من دوست دارم شبیه فلانی بشوم. آن آدم امام او می‌شود. چون او را مورد توجه قرار داده. چه در حیطه ورزشی، چه در حیطه هنری یا امور دیگر. یعنی او را مورد توجه خودش قرار ‌داده که شبیه و مثل او باشد. ممکن است حق باشد، ممکن است باطل باشد. «السَّلَامُ‏ عَلَى‏ أَئِمَّةِ الْهُدَى»؛ هدایت از ریشه «هَدَیَ» است. وقتی شما یک حقی را بیان می‌‌کنی و می‌گویی این هادی است. هادی یعنی کسی که ما را به راه حق راهنمایی می‌کند. پس بیان حق را هدایت می‌گویند. مثلاً کسی مسیری را اشتباه برود و شما هدایتش کنید. یعنی درست راهنمایی اش کنید. اگر درست راهنمایی نکنید، گمراه می‌شود. ائمه نیز ما را به حق هدایت می‌کنند.  حق یعنی به آنچه که شایسته و سزاوار است، ما را هدایت می‌کنند. در تمام ابعاد زندگی ما به امام نیاز داریم. در بخش جمادی اگر می‌خواهی کار اقتصادی بکنی، احتیاج به مربی، استاد، الگو و یک کسی که درس خوانده باشد، داری. در واقع باید از او تبعیت ‌کنی. در بخش بدنی و گیاهی اگر می‌خواهی هیکلت را چند کیلو چاق یا لاغر کنی، یا پوستت را زیبا کنی، نیاز به کسی داری که تو را راهنمایی ‌کند. او می‌گوید این دستورالعمل‌ها را انجام بده. شما را هدایت می‌کند به سمت یک جنبه گیاهی. او همان امام و الگوی تو است. او به شما روش می‌دهد و شما هم از او تبعیت می‌کنی. در بعد حیوانی همین طور است. مثلاً می‌خواهی انتخاب همسر کنی، استاد لازم داری. می­ خواهی انعقاد نطفه داشته باشی، مربی می‌خواهی که مراحل انعقاد نطفه را برای شما بگوید و شما را راهنمایی کند که چه کارهایی را انجام بدهی که بچه در ۵ بخش «سلامت، زیبایی، هوش، عقل، اخلاق و معنویت» آسیب نبیند و نطفه‌ بهتر صورت بگیرد. همچنین در تمام بخش­ های حیوانی مثل سیاست و غیره، مربی می‌خواهد که آدم تربیت سیاسی بشود. در بخش های تربیت اجتماعی، تربیت اخلاقی، تربیت تجاری، تربیت هنری و تمام رشته‌های هنری، نیاز به مربی هست. در بعد علمی هم همینطور. مثلاً برای انتخاب درست یک رشته علمی، نیاز به یک مربی و معلم داریم که باید بالای سرمان باشد و آموزش بدهد تا بهتر بتوانیم انتخاب کنیم. در بخش فوق عقلی و انسانی هم نیاز به مربی داریم. چون انسان در بخش فطری ­اش از جنس اهل بیت است و از آسمان آمده و می‌خواهد به خانه خودش برگردد. پس باید کسی هدایتش کند تا سقط نشود.  ما برای ثروتمند شدن، خوشگل و خوش‌تیپ شدن، پدر و مادر شدن، قهرمان ورزشی یا رئیس‌جمهور شدن، نماینده مجلس شدن، استاندار و فرماندار شدن به دنیا نیامده ایم. اینها همه جنبه‌های حیوانی و طبیعی ما هستند که ابزار و وسیله‌ هستند تا آن رشد حقیقی حاصل شود. بنابراین، اینها ضمن اینکه مقدس و مهم هستند، ارزش و ثواب هم دارند. اما نباید مزاحم بخش انسانی ما بشوند. چون هدف از تشکیل این رحم به این بزرگی، این است که با روح سالم پیش خدا و اهل بیت و خانواده آسمانی مان برگردیم. خدا هم فقط سالم ­ها را می‌پذیرد. مثل دنیا که فقط بچه‌های سالم را از رحم مادر می‌پذیرد یا سالم‌های قوی را می پذیرد. بقیه اعم از ضعیفان، بیماران، ناقص‌ها و معلولان اذیت می‌شوند. دو دسته هم اذیت‌هایشان موقت است، اما سخت. مثل کسانی که ضعیف و بیمار به دنیا می‌آیند. دو دسته دیگر اصلاً اذیت‌هایشان تمامی ندارد. چون هیچ چیز مناسبی را از رحم مادر برای دنیا نیاورده اند. ما هم دقیقاً این شش نوع تولد را بعد از مرگ داریم. پس برای اینکه بتوانیم این مسیر را درست طی کنیم، احتیاج به امام داریم. «معیت» با امام، رمز شادی و آرامش است اگر کسی با اهل بیت علیهم السلام «معیت» داشته باشد، گدایی عاطفی ندارد و آدم آسیب‌‌پذیری نیست. این آدم را حتی اگر بکشند می‌گوید: «ما رأیت الا جمیلا». چون معیت دارد و با حضرت همراهی دارد. معیت با اهل بیت در شما سه خصوصیت ایجاد می‌کند: شادی، آرامش و محبت. اگر این معیت بیاید، حتی اگر در کنارش مشکلات «جمادی، گیاهی، حیوانی و علمی» هم داشته باشید، باز شاد، آرام و خوشحال هستید. چون قدرت را از جای دیگری کسب کرده اید. هر چیزی که به این سه ملاک لطمه بزند، بدانید که از مرز گذرانده اید. اگر کینه ایجاد کرد، خراب کرده ای. اگر در دل دل‌چرکین شد، خراب کرده اید. امام یعنی من می‌خواهم واقعاً مثل او باشم، می‌خواهم با او زندگی کنم. انتخابش کرده ام نه برای آخرت؛ بلکه برای دنیا. امام یعنی آن کسی که در زندگیت با تو زندگی می‌کند و تو با او زندگی می‌کنی. با او رفت و آمد داری و وجودش از همسرت، فرزندت، پدر و مادرت و بهترین دوستانت پررنگ‌تر است. او در همه جای زندگی­ ات از تو هدیه قبول می‌کند. اجازه می‌دهد برایش هزینه کنی. اجازه می‌‌دهد برایش وقت صرف کنی. اجازه می‌دهد برایش آبرو بگذاری. اجازه می‌دهد از علمت برایش انفاق کنی. اجازه می‌دهد به او دل بدهی و او هم با دلت راه می­ آید. اجازه می‌دهد عاشقش بشوی. هیچ وقت تو را پس نمی‌زند. حتی اگر گناهکار باشی، هیچ وقت تو را برنمی‌‌گرداند. هیچ وقت در را به روی تو نمی‌بندد. خواهش می‌کنم خیلی دقت کنید. چون روایات بسیار تخصصی و دقیق و ریاضی هستند و ما باید نسبت به اینها کاملاً معرفت پیدا کنیم. وجود ما باید با این راهنمایی‌ها عجین بشود و پیوند بخورد. زیرا زندگی آن است که تو با امام بگذرانی. بقیه‌اش وقت تلف کردن است. هوس های «جمادی، گیاهی و حیوانی و عقلی» است، نه اینکه اینها را منکوب کنیم. اینها کمال و نورانیت دارند. دنبالش هم بروید. ولی با خانواده‌ آسمانی­ ات. اینها نباید تو را از خانواده حقیقی ات بیندازد. از انس، عشق، رفت و آمد تو را نیندازد. اگر می‌بینی یکی از اینها قرار است تو را بیندازد، توقف کن. درجه و رابطه انسان با امام، باید به گونه‌ای باشد که وقتی به امام نزدیک می‌شوی، خودت امام می‌‌شوی. مثل یک شاگردی که الان رفته سر کلاس یک استاد و می‌گوید می‌‌خواهم پای درس این استاد تا آخرین مرحله اش بمانم و علم کسب کنم. معنایش این است که این شاگرد، یک روزی خودش استاد می‌شود. در بخش انسانی کمال یک چیز دیگر است. در بخش انسانی وقتی شما امام را قصد می‌کنی، خودت امام می‌شوی. ببین خدا با بنده‌اش چه کار کرده!! هیچ کس غیر از خدا، نمی تواند اینطوری حرف بزند: «وَ اجْعَلْنا لِلْمُتَّقینَ إِماماً[1]= و ما را امام اهل تقوا قرار بده». در این آیه شریفه پیغمبر دعا می کند که خدایا ما را امام متقین قرار بده. چون امام شخصیتش حقیقی است. اما وقتی دکتر و مهندس می‌شوی، معلوم نیست دکتر و مهندس شدن به نفعت هست یا نه! ممکن است با همین درجه به جهنم بروی.   جامعه کبیره/ السلام علی ائمه الهدی [1] . سوره فرقان/آیه 74. ق/221

صوت

1 - سلام بر امامان هدايت گر

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11548
زمان انتشار: 25 فوریه 2020
| |
چه کسانی به «دارالکرامة» راه می‌یابند؟

خانواده آسمانی ؛ جلسه 525؛ 1398/11/24

چه کسانی به «دارالکرامة» راه می‌یابند؟

در میان انواع بهشت، بهشت «دارالکرامة» جایگاهی است که مخصوص اهل ایمان است و  آن را به هرکسی نمی‌‌دهند. فقط نصیب کسانی می شود که 1) خودشناسی داشته باشند. 2) از گناهان کبیره اجتناب کنند.

قرآن می فرماید:«إِنْ تَجْتَنِبُوا كَبائِرَ ما تُنْهَوْنَ عَنْهُ نُكَفِّرْ عَنْكُمْ سَیِّئاتِكُمْ وَ نُدْخِلْكُمْ مُدْخَلاً كَرِیماً[1]= (ای اهل ایمان) چنانکه از گناهان بزرگی که شما را از آن نهی کرده‌اند دوری گزینید، ما از گناهان دیگر شما درگذریم و شما را به مقامی نیکو برسانیم». پس اگر از گناهان کبیره اجتناب کنید، خداوند بقیه گناهان تان را می‌پوشاند و آن لغزش ها را اصلاً نمی‌بیند و به روی شما هم نمی‌آورد و شما را به جایی می‌برد که خیلی ارزشمند است. در این مکان، انسان احساس می‌کند که چقدر محترم و عزیز و بزرگ است. بینهایت موجود در آنجا عاشق او هستند. پس حواسمان به قیمت­ ها باشد. نه خودمان و نه بچه‌ هایمان، نه نسل مان، نه همسر مان و هیچ کس را غافل نکنیم. هیچ کس را منحرف نکنیم که سراغ چیزی برود که لایق او نیست. نکته مهم این است که همه عاشق کرامت، بزرگ شدن، مورد احترام قرار گرفتن، شخصیت داشتن، دیده شدن و تحسین شدن هستند. این هم در وجود همه انسانها ذاتی است. چون جنس انسان، جنس بزرگی است. در این راستا قرآن می‌فرماید: بعضی ها می‌فهمند که انسان هستند. یعنی می‌فهمند که «نه جمادند، نه گیاهند، نه فقط یک زن یا یک مرد هستند، نه فقط استاد دانشگاه و نه فقط داری عقل هستند. می فهمند که فقط این چهار بخش «جماد و گیاه و حیوان و انسان» همه ی جنبه‌های وجودی من نیستند؛ بلکه ابزار حیات دنیایی من هستند و می دانند که وقت‌گذاری در این کمالات، اگر برای بخش «فوق انسانی» که بخش اصلی وجود ماست نباشد، همه زندگی خسران است. چون ابدیت از دستش می ­رود. ارزش را در این نمی بیند که با کمالات «جمادی، گیاهی، حیوانی و عقلی» به دیگران پز بدهد. هر چند تلاش می کند، ولی از آنها برای ابدیتش استفاده می کند. چگونه مورد اکرام، احسان و بزرگی قرار بگیریم؟ اگر کسی با کمالات دنیایی ابدیتش را بسازد، در دار کرامت بهشت قرار می گیرد. یعنی محترمانه در بهشت قرار می گیرد. یعنی انسان علاوه بر اینکه وارد بهشت می‌شود و آسایش در بهشت در اوج قرار دارد. یک چیزی بالاتر از خود بهشت آنجا وجود دارد و آن این است که انسان در بهشت حس بزرگی و اکرام دارد. این آن نیاز اساسی انسان است. ولی انسان را اگر با خواری به بهشت بفرستند، تحقیر می‌شود و به او خوش نمی‌گذرد. حقارت نفس، موجب نابودی انسان می‌شود و همه چیزش را از دست می‌دهد. این حقارت هم فرقی نمی کند در کدام بُعد باشد. در بعد جمادی، گیاهی، حیوانی یا عقلی. در حالی که اگر کسی فهمید انسان است، برای نداشتن هایش غصه نمی‌خورد. چون قیمت را به اینها نمی‌داند. کسی که می‌گوید دختر من باید مهریه‌اش 500 یا 100 یا 200 سکه باشد، او یک جایی قیمت از دستش رفته. خودش خبر ندارد. دخترش اصلاً نمی‌تواند ازدواجی که مورد رضای خداست، داشته باشد. شما نگاه کنید، اگر فقر خجالت آور بود، خداوند انبیاء را نوعاً فقیر قرار نمی‌داد. پیغمبر ما خیلی وقتها دست خالی بود. خود «مَثَلهای اعلی» یعنی امیرالمؤمنین علیه السلام، حضرت زهرا سلام الله علیها و حسنین چیزی نداشتند بخورند. آن مقداری هم که داشتند، انفاق کردند. برای همین بزرگ شدند. پس مستأجر بودن و وضع مالی خراب، حقارت ندارد. اما برای کسی حقارت دارد که خودش را در این حد تعریف کرده و این حقارت را قبول کرده باشد. اما کسی که شرافت انسانی دارد، اصلاً نمی‌تواند به حقارت های دنیایی فکر کند. اصلاً شرافتش اجازه چنین فکری نمی‌دهد و شرافتش اجازه غصه خوردن به او نمی‌دهد. نه عصبانی شدن، نه زودرنجی، نه حساسیت، نه دلخور شدن و نه حماقت هایی که الان همه مردم جهان را گرفته، هیچ کدام او را گرفتار و درگیر نمی کند. در کشور ما هم کم نیستند افرادی که گرفتار این بیماری ها و چشم و هم‌چشمی‌ها و رقابتها در کمالات «جمادی، گیاهی، حیوانی و علمی» شده اند. افراد سعادت و سلامت جسم و روح دنیایی و آخرتی‌شان را گذاشتنه اند سر یکی از این کمالات. نگاه کنید امروزه مردم همه برای همدیگر کلاس می‌گذارند. این اصلاً چیز قشنگی نیست. تو چه کسی هستی؟ چه چیزی برای تو هست؟ این وجود و قیافه و استعداد و مغز و هوش تو که مال تو نیست. این که تو تا الان بزرگ شده ای، خودت که این کار را نکردی. دیگران به تو کمک کردند. در اوج فقر و بدبختی و وابستگی به اینجا رسیدی. حالا برای چه کسی کلاس می‌گذاری؟ برای چه کسی بزرگی می‌کنی؟ قرآن می‌فرماید: «وَ الْعَصْرِ /إِنَّ الْإِنْسانَ لَفِی خُسْرٍ/ إِلاَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ وَ تَواصَوْا بِالْحَقِّ وَ تَواصَوْا بِالصَّبْرِ» در بین خسران ها آدم حسابی هایی وجود دارند که اهل خسران نیستند. چون برای کمالات دنیایی شان ارزش قائل نیستند. پس بدان که هر چقدر باطل در وجودت بزرگ باشد، حق کوچک می شود و هر چقدر حق را کوچک کنی، خودت حقیر می شوی. درحالی که خانواده و اصلت حق هستند. خودت هم حق هستی. با بزرگ کردن باطل در وجودت، اصل و نَسَبَت و خودت را انکار می‌کنی. بزرگی فرزند اهل بیت بودن را انکار می‌کنی. می‌خواهی جایش را با کمالات «جمادی، گیاهی، حیوانی و عقلی» پر کنی. حواست نیست که فرزند حضرت زهرا هستی. با او لذت نمی‌بری. با او سرپا و سرشار نیستی. با او احساس شخصیت نمی‌کنی. اینها موجب تحقیر انسان می‌شود. وقتی انسان با کمالات دنیایی که واقعاً هم کمال هستند، امّا غیرحقیقی، پیوندی با آخرت برقرار نکند، دچار توهم می‌شود. وقتی انسان با کمالات غیر حق پیوند بخورد، فرصت بزرگی حق را از دست می‌دهد. شما هر چقدر اینها را جدی بگیرید و مهمتر از خدا بدانید، در نگاه خدا کوچکتر می‌شوید. در نگاه اهل آسمان تحقیر می‌شوید. اینطور که شد، فرشته‌ها هم حالشان از ما به هم می‌خورد، اما وقتی شان های پایینی را برای آخرتت مصرف کنی، اینها همه عبادت و نورانیت می‌شود. علی (علیه السّلام) وقتی که متقین را ترسیم می‌کند، می‌فرماید: «عَظُمَ الْخالِقُ فى اَنْفُسِهِمْ، فَصَغُرَ ما دُونَهُ فى اَعْیُنِهِمْ[2]= عظیم شد خالق در وجودشان، پس حقیر شد در چشمشان، هر چه بجز خداست». یعنی قشنگی‌شان این است که خدا در چشمشان خیلی بزرگ و غیر خدا خیلی کوچک است. ذات هر انسانی این را می‌خواهد که هر جا هست، مورد احترام، اکرام و بزرگی قرار بگیرد، اما نه با حقارت. حالا چگونه مورد اکرام، احترام و بزرگی قرار بگیریم؟ برای این کار، اول انسان باید با کرامت حقیقی‌اش آشنا شود و پیوند بخورد. تا وقتی که ذهنش درگیر کرامت های قلابی هست، تحقیر می‌شود. در آخرت نیز تحقیر می‌شود. پس وقتی که می‌گویند: بهشت «دار کرامت» است، خوب دقت کنید که منظور چیست. یعنی بزرگی حقیقی در بهشت است. وقتی انسان وارد فضای بی­نهایت آسایش آخرت می‌شود، فقط این نیست که هر چه بخواهد برایش فراهم باشد؛ بلکه آن چیزی که برای شخصیتش لذت بخش است، این است که حس کند خدا من را خیلی دوست دارد. اهل بیت من را دوست دارند. فرشته‌ها من را دوست دارند. من در بین میلیونها بهشتی که اینجا در حیطه زندگی من هستند، عزیزترین فرد هستم.  برای همین هم خدا می‌فرماید: «وَ إِذا رَأَیْتَ ثَمَّ رَأَیْتَ نَعِیماً وَ مُلْكاً كَبِیراً[3]= و چون آن جایگاه نیکو را مشاهده کنی، عالمی پر نعمت و کشوری بی نهایت بزرگ خواهی یافت». مؤمن از این جهت ارضاء می‌شود که می‌فهمد در بهشت پادشاه است. آن هم یک بهشتی که به اندازه ی همه آسمانها و زمین است. این بهشت را هم فقط به یک نفر می‌دهند و مؤمن در آنجا کاملاً اشباع می‌شود. انسان موجودی به بزرگی خداست «کرامة» از کَرَم می آید. یعنی قیمت و کرامت. یعنی قیمتی بودن یا قیمت دادن، ارزش، بزرگی و بزرگواری. این نکته بسیار مهم است که چرا خداوند تبارک و تعالی یکی از اسماء بهشت را «دارالکرامة» معرفی می‌کند. انسان چون از روح خدا آفریده شده، ذاتاً از بزرگی خاص برخوردار است. چون همه انسان­ها از اولین مخلوق خدا آفریده شده­اند. این عالی­ترین نمونه از خدا که در قرآن به آن «مَثَل اعلی» یا «نور محمد و آل محمدA» می‌گویند، اصل بزرگواری و بزرگی است. بزرگتر از «مَثل اعلی» امکان ندارد چیز دیگری باشد. همه ما چهره اصلی‌مان همان نور و همان کاملترین وجه الله و نور اهل بیت علیهم السلام است. بنابراین، همه در اصل و ریشه، تجربه بزرگی داریم و با بزرگی و علو زندگی کرده ایم. خانواده ما همان خانواده آسمانی است که خاندان کرامت هستند و در جامعه کبیره به آنها می گوییم: «و أصول الکرم». یعنی اصل قیمت و اصل بزرگواری در خاندان ماست. پس انسان با این وراثت بزرگ به دنیا می‌آید. وقتی که به دنیا می‌آید، اصل و ذاتش او را به همان جایگاه بزرگش می‌کشاند. یعنی می‌خواهد به بزرگی و کرامت برسد. ولی هر کس بسته به نوع شناختی که از ارزش­ ها، آرزوها و آرمان هایش دارد، بزرگی را در همان شان تعقیب می‌کند. این شئون شامل این موارد است: ۱- شأن جمادی) اگر بچه در محیط خانواده، به گونه‌ای تربیت شود که شخصیت جمادی پیدا کند، یعنی ارزشش را در جمادات بشناسد، شروع می‌کند به سمت بزرگ شدن در کسب «ثروت، پول، خانه، ویلا، اتومبیل، کارخانه، شرکت، زمین، مستقلات» و می خواهد یک حرکت قدرتمند بی­نهایتی را در این مسیر طی کند. چرا که خدا روحش را بی­نهایت طلب خلق کرده است و محدودیت را اصلاً قبول نمی‌کند. امروزه می بینیم که میلیونها انسان جانشان را در کمال‌خواهی و بزرگی شدن در کمالات جمادی از دست می دهند. چرا این طور هستند؟ چون این­گونه تربیت شده اند که چیزی غیر از «پول، خانه، دلار، سکه، ویلا، اتومبیل، تلفن همراه، مبلمان» و اینطور چیزها را نمی‌شناسد. بنابراین، این روح بی­نهایت که آن را از خاندان خودش، یعنی از «مَثَل اعلی» به ارث گرفته، او را به سمت بی­نهایت‌طلبی می‌کشاند. اما چون نوع برنامه‌ریزی هایش جمادی بوده و پدر و مادر و محیط، دائماً به او القاء کرده اند که تو اگر می‌خواهی به سعادت، قیمت و کرامت برسی و بزرگ بشوی و دیگران حسرت تو را بخورند، باید به این سمت بروی. پس این آدم بزرگ است، اما بزرگی‌اش در کمالات جمادی است. 2) شأن گیاهی) بعضی­ها این بزرگی را در کمالات گیاهی می‌بینند. در این می بینند که از نظر شأن گیاهی‌شان در عالم اول باشند. مثل کسانی که کار ورزشی می‌کنند تا قشنگ‌ترین بدن، بهترین بدن و قوی‌ترین بدن را داشته باشند. بعضی ها می خواهند مشهور شوند و با عنوان زیباترین زن او را بشناسند. شأن و بزرگی این آدم­ها به این گونه کمالات است. مورد احترام دیگران هم قرار می گیرند. چون کرامت، بزرگی و احترام را با کمالات گیاهی جلب می‌کنند. متوجه می‌شوید که در جامعه، میلیونها آدم با بخش گیاهی بزرگ می‌شوند. 3) شأن حیوانی) بعضی­ها بزرگی را در شئون حیوانی می بینند. چون به چیزی غیر از این، خودشان را نشناخته اند. مثلاً کسی می‌گوید: بزرگی یعنی من به رئیس جمهوری، وزیری، استانداری، فرمانداری، سرداری، نماینده مجلسی و.. برسم. اینها تمام عمرشان را در کار دیپلماتیک و کار سیاسی گذاشته اند. حتی به همین عشق دانشگاه رفته و رشته ی علوم سیاسی خوانده که وارد کار سیاست بشود یا دیپلمات بشود یا سفر خارجی برود و کشورها را بگردد. میلیونها آدم امروز درگیر این گونه کمالات هستند و بزرگی‌شان را هم در همین می بینند. 4) شأن انسانی) یک عده از افراد همه چیزشان را فدا می‌کنند که در علم و دانش بزرگ بشوند تا به درجه پروفسوری، مجتهدشدن، دکتر شدن، نویسنده بودن، استاد شدن و... برسند یا رتبه هایی در اختراع و اکتشاف کسب کنند. اینها دوست دارند در این زمینه مورد احترام و تکریم قرار بگیرند و این نوع زندگی آنها را سرپا نگه می‌دارد. در دنیا این چیزها وجود دارد و افراد با همین ها سرپا هستند و بزرگی‌شان را در به دست آوردن این گونه کمالات می بینند. هیچ انسانی هم نیست که دوست نداشته باشد بزرگ بشود و مورد اکرام، کرامت و احترام قرار بگیرد. زیرا ذات انسان دوست دارد که محبوب، بزرگ و مقبول باشد و مورد احترام قرار بگیرد  و کمالاتی داشته باشد که آن کمالات دیده شود. کسی که به خودکشی و خیلی چیزهای دیگر می­رسد، علتش این است که می‌فهمد آن چیزی که به دنبالش می رفته، سرابی بیش نبوده. برای همین است که وقتی به آنن کمالات رسید، یکدفعه زیر پایش خالی می‌شود و می بیند که هیچ چیزی برایش نمی‌ماند و چیز دیگری هم ندارد که عرضه کند.   بهشت/دارالکرامة   [1] . سوره نساء/ آیه 31. [3] . سوره انسان/ آیه 20. قا/220

صوت

1 - چه کسانی به «دارالکرامة» راه می‌یابند؟

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11542
زمان انتشار: 24 فوریه 2020
| |
ضعف ارتباط با خداوند، انسان را فاسق می کند

شرح زیارت عاشورا، جلسه 44، 81/03/18

ضعف ارتباط با خداوند، انسان را فاسق می کند

فاسق یعنی موجودی که از روند طبیعی و سزاوار خودش خارج شده است. مثل گوسفندی که گوشتخوار شده است. چرا گوشتخواری برای گوسفند فسق است؟ چون از روندی که خدا برایش تعیین کرده که باید علفخوار باشد، تجاوز کرده است. فسق به معنی ضعف و قطع ارتباط با خداوند تبارک و تعالی است. چون انسان حامل نفخه ی الهی است. به محض این که از حقیقت، اصل، ریشه و وطن خودش جدا شود و ارتباطش با خداوند ضعف پیدا کند، فاسق می شود. ممکن است خیلی نماز و دعا هم بخواند و خیلی صورت های مقدس هم انجام دهد، اما دچار ضعف ارتباط است و از اصل خودش جدا شده و فاسق است.

خداوند فرموده: «الَّذِینَ یَنْقُضُونَ عَهْدَ اللَّهِ مِنْ بَعْدِ مِیثَاقِهِ وَ یَقْطَعُونَ مَا أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَنْ یُوصَلَ وَیُفْسِدُونَ فِی الْأَرْضِ أُولَئِكَ هُمُ الْخَاسِرُونَ[1] = کسانی که عهد خدا را پس از محکم کردن آن می‌شکنند و رشته‌ای را که خدا امر به پیوند آن کرده می‌گسلند و در میان اهل زمین فساد می‌کنند، اینها به حقیقت زیانکارند.» طبق این آیه، فاسق کسی است که عهد خدا را می شکند. وقتی طبق آیه ی «نَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی[2]»، خداوند نفخه ای از روح خودش را در انسان دمیده، این همان عهد جدی و حقیقی است که با خدا بسته است. فاسق کسی است که این عهد را بشکند و رابطه ی وجودی خودش را با خداوند انکار کند. به جای این که ریشه ی خودش را از بالا به پایین ببیند، از پایین به بالا می بیند. یعنی خودش را واژگون می بیند. شروع و ریشه ی ما از خداست. به طبیعت آمده ایم و می خواهیم دوباره به جایی که در آن بودیم برگردیم. « إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ[3] = ما به فرمان خدا آمده‌ایم و به سوی او رجوع خواهیم کرد.». بعضی ها این رابطه ی وجودی و حقیقی را انکار می کنند و روی آن را می پوشانند که ما اصطلاحاً به آن ها کافر یعنی پوشاننده، می گوییم. چون کافر خودش را تنها از طبیعت می داند، فقط با کمالات «جمادی، گیاهی و حیوانی» معنا می کند. وقتی این کار را کرد و خودش را این طور معنا کرد، دیگر ارتباطش با خداوند قطع است. حقیقت آسمانی و ماورای طبیعی خودش را انکار می کند. این حقیقت را انکار می کند که اصل و ریشه اش از آن جاست و اصلاً مال اینجا نیست و این جا فقط یک رحم است و او در رحم دنیا کاری جز آمادگی برای تولد ندارد. خداوند انسان را امر به پیوند و ارتباط با خودش کرده است اولین چیزی که خداوند در نظام خلقت انسان را امر به پیوند با آن کرده، خود خداوند است. این امر با خلقت انسان انجام شده است. مثل این که خداوند امر کرده که ما آب و غذا بخوریم. اما چرا این در روایات و آیات نیامده است؟ چون پیوند وجودی، خودش حرف می زند و عقل، خودش کافی است.گاهی شرع به حکم عقل، ممکن است یک حکم ارشادی کند. «کُلَما حُکمُ بِهِ العَقل حُکم ُبِهِ الشَرع[4] = هر چه عقل بر آن حکم کند، شرع هم حکم می کند.» مثلاً اگر کسی بگوید: در دین ما هست که نباید آب و نان بخورید و نباید ازدواج کنید. به محض این که کسی این را بگوید، می فهمیم که دین او قلابی است. چون متناسب با مقتضای وجود انسان نیست. دینی که می گوید: ازدواج نکن! دینی که می گوید: لذت نبر! تفریح نکن! و انسان را نابجا محدود می کند، قلابی است. چون خداوند قبل از این که بخواهد با دین به من بگوید: این کار را نکن! با ساختار وجودیم به من گفته: این کارها را بکن! باید به این مسئله توجه داشته باشیم که در درجه ی اول، ارتباط ما با حق تعالی باید حفظ شود. چون حقیقت و اصل و ریشه ی ماست. خداوند نحوه ی ارتباط خودش با ما را در قالب ارتباط ما با مثل اعلی که نور واحد اهل بیت (علیهم السلام) است، تنظیم کرده است. بنابراین، اگر کسی بخواهد فاسق نشود و از حقیقت خودش خارج نشود، باید حتماً با آن چه که خداوند امر به پیوند با آن کرده، ارتباط داشته باشد. وجود من خودش داد می زند که من باید با خدا پیوند داشته باشم و بدون خدا نمی توانم زندگی کنم. چرا شخصیت های بزرگ تاریخ، دارای روح بزرگی بودند؟ چون میزان «بی نهایت طلبی» شان زیاد بوده است. به همین دلیل به بزرگی روح رسیدند و سطح خواسته هایشان زیاد شد. روح های بزرگ، یا منفی هستند، یا مثبت. اما به قول شهید مطهری، همه بزرگوار نبودند. زیرا بین بزرگی و بزرگواری، فرق هست. بزرگان تاریخ از اسکندر، چنگیز، هولاکو خان، نادرشاه و صدام و ... گرفته تا رییس جمهورهای آمریکا و سایر قلدران و زور مداران جهان، همه همینطور بودند. دین، مساوی با فطرت است اتصال به خداوند، قبل از این که به زبان خداوند و پیامبر و اهل بیت (علیهم السلام) بیاید و به اصطلاح تبلیغ شود، این امر، اول در وجود انسان صورت گرفته است. برای همین انبیاء ما را به چیزی دعوت می کنند که وجود ما اول به آن مسلح شده و پیام را مطابق با آن وجود می دهند. «فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّینِ حَنِیفًا فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْهَا[5] = پس تو مستقیم، روی به جانب آیین پاک اسلام آور، در حالی که از همه ی کیش ها روی به خدا آری و پیوسته از طریق دین خدا که فطرت خلق را بر آن آفریده است، پیروی کنی.» ریشه ی دین، همان فطرت و خلقت است. تمام دستورات دین، دستورات وجوبی است، نه اعتباری. یعنی چون تو این گونه هستی، این دستور به تو داده شده است و واجبات و مستحبات، با ساختار سازگار است و با تو ارتباط دارد. محرمات دین، هیچ تناسبی با ساختار وجودی تو ندارد.اما مکروهات، به انتخاب خودتان می باشد. در مبحث راه شناسی برایتان توضیح دادم و گفتم: ریشه ی بایدها و نبایدها، هستی هاست. «هستی ها و نیستی ها» هستند که تکلیف «بایدها و نبایدها» را روشن می کنند. امر کردن خداوند به اتصال با خودش، یک امر اعتباری نیست. تمام امرها و واجبات و نهی های خدا، قبل از این که به زبان خدا بیاید و به وحی برسد، در نظام خلقت امر شده و با خلقت اینطور امر شده که به دنبال آب و نان و نور و صوت برویم و اینها عادی و طبیعی است.  در روایت داریم، اگر کسی برای خدا هم ازدواج نکند و برای خودش ازدواج کند و بگوید: من نیاز دارم و می خواهم ازدواج کنم، خداوند برایش ثواب می نویسد. چون به امر فطری خدا عمل کرده و این ثواب دارد. اگر کسی شب شام نخورد، رگ عشاء که رگی در بدن است، لعنتش می کند. چون او شام می خواهد، البته زیاد نه! حضرت فرموده: اگر شده، شام یک خرما بخورید. این کار را انجام دهید و حتی اگر برای خدا هم نباشد، به ثواب خواهید رسید. اما اگر کسی خدا را در نظر بگیرد، قطعاً به ثواب بیشتری می رسد. اهل بیت (ع) حقیقت وجود عالم هستند و محبت آن ها اعتباری نیست ما مأمور هستیم که با  اهل بیت (علیهم السلام) ارتباط داشته باشیم. ارتباط ما با اهل بیت (علیهم السلام) اعتباری نیست. امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) و سایر معصومین، مثل شخصیت های مقدس تاریخی مانند کنفوسیوس و بودا نیستند که ربطی به پیروان شان نداشته باشند. درست است که این گونه شخصیتها رعایت مردم را می کردند و کارهای خوبی انجام می دادند و تبلیغ کرده و مردم را دوست داشتند و کم کم موجب یک دین شدند؛ ولی هیچ ارتباطی بین آن ها با اصحاب شان و طرفداران شان از نظر وجودی، وجود نداشت. ممکن است کنفوسیوس و بودا دستوراتی داشته باشند که ریشه در فطرت انسان داشته باشند؛ اما ارتباطی بین خودشان و پیروانشان وجود ندارد و شخصیتی جدا از مردم هستند. اما اهلبیت (علیهم السلام) این طور نیستند. خداوند می فرماید:«قُلْ لَا أَسْأَلُكُمْ عَلَیْهِ أَجْرًا إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبَى[6]=  بگو: من از شما اجر رسالت را به جز این نخواهم که مودّت و محبّت مرا در حقّ خویشاوندان منظور دارید (و دوستدار آل محمّد باشید، که این اجر هم به نفع امت و برای هدایت یافتن آنهاست).» خدا می گوید: من اساساً خلقت را با اهل بیت (علیهم السلام) ساخته ام و از نور این ها خلقتان کرده ام. بنابراین، محبت اهل بیت (علیهم السلام) اعتباری نیست که ما دوست شان داشته باشیم یا دوست شان نداشته باشیم و لازم باشد درباره ی آن ها بحث کنیم. سنی ها این طوری هستند. اما شیعیان این طور نیستند. نمی شود گفت:«آن ها به دین خود و ما هم به دین خود». بلکه باید گفت: اهل بیت ع حقیقت وجود عالم هستند. آن ها اصل وجودی و اصل خلقت و ریشه ی ما هستند. بنابراین، قبل از این که خداوند در خارج « قُلْ لَا أَسْأَلُكُمْ عَلَیْهِ أَجْرًا إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبَى» را بگوید، در درون ما این را گذاشته است. آن دستور، مطابق ساختار درونی ماست و نمی شود بگوییم: دوست شان نداریم. باید دوست شان داشته باشیم. زیرا در غیر این صورت، اصلاً انسان نیستیم و ساقط می شویم. همان طور که رئیس جمهور آمریکا عاشق خداست، همان طور عاشق امام زمان و اهل بیت (علیهم السلام) و سید الشهداء (علیه السلام) هم هست. چون سید الشهداء (علیه السلام) شخصیتی نیست که ما بگوییم: ای مردم، ما شیعه هستیم. امام ما آدم خوب و کار درستی است. خصوصیات و ویژگی هایی داشته و برویم اینها را تبلیغ کنیم. بعد طرف خوشش بیاید و بگوید: بله، مثل این که آدم خوبی است و ما مخلصش هستیم و از حالا به بعد ارادتمندش هستیم. این طوری نیست. شما اگر طرف را تکانی بدهی که خودش را پیدا کند، می بیند که نیاز به سیدالشهداء دارد و امکان ندارد که او را نخواهد. هرکس قدمی در راه کنار گذاشتن خودش بردارد، اهل بیت (علیه السلام) را پیدا می کند. فرق هم نمی کند که شیعه باشد یا نباشد. بودایی است و به آیین بودا عمل می کند. یک مقدار تزکیه نفس می کند، می بیند که عاشق سیدالشهداء (علیه السلام) است. یک مسیحی که آدم خوبی است، یک مقدار تزکیه ی نفس می کند و به آموزش های ناقص انجیل و مسیح عمل می کند، بعد می بیند که عاشق سید الشهداء (علیه السلام) است. پس سید الشهداء در خود من است. اصل و ذات من است. تمام ائمه (علیهم السلام) هم همین طور هستند.  امام هادی (علیه السلام) در زیارت جامعه ی کبیره می فرماید: هروقت خواستید با ما اهل بیت (علیه السلام) حرف بزنید، ما را این طوری خطاب کنید: «اَرْوَاحُكُمْ فِی الْأَرْوَاحِ وَ أَنْفُسُكُمْ فِی النُّفُوسِ = روح شما در تمام روح ها هست و انفس شما در همه ی نفوس هست.» یعنی هر یک از انسانها یک سید الشهداء در وجودشان دارند. اهل بیت ع حتی در روح دشمنان شان هم حضور دارند. حالا اگر کسی بپرسد «اگر در وجود دشمنان شان هم هستند، چرا آنان را کشتند؟ این آیه شریفه را می گوییم خداوند می فرماید:« وَجَحَدُوا بِهَا وَاسْتَیْقَنَتْهَا أَنْفُسُهُمْ ظُلْمًا وَعُلُوًّا فَانْظُرْ كَیْفَ كَانَ عَاقِبَةُ الْمُفْسِدِینَ= و با آنكه دلهای شان بدان یقین داشت، اما از روى ظلم و تكبر آن را انكار كردند. پس ببین فرجام فسادگران چگونه بود». تزکیه، تابش نور ائمه (ع) را در روح انسان بیشتر می کند هرچه شما آینه ی کثیف را بیشتر تمیز کنید، این آینه چیزها را بهتر نشان می دهد. هرچه شما بیشتر به سمت سلامت قلب بروید و به تزکیه خودتان مشغول شوید، امام رضای اصلی و حقیقی در درون تان، بیشتر تابش می کند. کتاب «عترت در قرآن» را بخوانید. خداوند یک چهارم قرآن را به اهل بیت (علیهم السلام) اختصاص داده است. زیارت جامعه ی کبیره و زیارت عاشورا اعتباری نیستند. آن ها گزارشی از نظام خلقتند. اگر این ها را کنار هم بچینید، می بینید که یک نقشه ی کامل و گزارشی کامل و همه جانبه در می آید. طرف می گوید: من مشهد رفتم و دیدم جمعیت زیاد است. این سؤال برایم پیش آمدکه امام رضا (علیه السلام) جواب این همه آدم را چه طوری می دهد؟ شب خواب دیدم که جلوی هر زائر یک امام رضا (علیه السلام) ایستاده است. این برای این نبود که به او  بفهمانند، امام رضا (علیه السلام) قدرت این را دارد که مانند اولیای خدا، بدن های متعدد تولید کند. این کارها که برای ائمه (علیهم السلام) ابتدایی است. مانند امام زین العابدین (علیه السلام) که در بند اسارت یزید است و روز سوم در کربلا، بدن پدرش را دفن می کند. یا این که امیرالمؤمنین (علیه السلام) بالا سر هر کس که می میرد، می رود. من امام رضای خودم را دارم و مشهد هم که می روم با او مشغولم و صفا می کنم. کسی به زیارت امام رضا (علیه السلام) می رود و راجع به مشکلاتش حرف نمی زند. به حضرت می گوید: آقا! من آمده ام به شما سر بزنم و دلم برای شما تنگ شده است. وقت ندارم از مشکلات و مصائب خودم به شما شکایت کنم و یا حتی از شما بخواهم که شما آن ها را حل کنید. کسی هم به حضرت عرض می کند: من مشکلات دارم، اگر صلاح دانستید حل کنید و اگر صلاح ندانستید من تسلیم هستم. شخص دیگری پیش امام رضای خودش می رود و یک مشت سنگ هم با خودش می برد و می گوید: یا بچه ام را شفا بده یا تمام شیشه هایت را می شکنم. این ها رموز خیلی مهمی هستند. شما باید با تمام وجودتان این مطالب را بگیرید و آن ها را پرورش بدهید و امام زمان خودتان را بغل کنید. امام رضای خودتان را بگیرید و همین طور روی آن کار کنید و بگذارید که بیشتر تجلی کند و امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) بیشتر در شما حضور داشته باشد. این چیزی است که از ما به عنوان «معیت» می خواهند. «معیت» در سلسله ای از آیات قرآن آمده است. خوش به حال کسانی که آیات «معیت» در قرآن را دنبال می کنند. تفاوت مقام هر کس به این است که اهل بیت ع را چقدر به وجود خود می آورند؟ ما باید به اهل بیت (ع) راه بدهیم تا به درون مان بیایند در زیارت عاشورا می خوانیم:«و اسئله اَنْ یَجْعَلَنی مَعَکُمْ فِی الدُّنْیا وَالاْخِرَةِ = و از خدا می خواهم که در دنیا و آخرت با شما باشم.» پس اگر می خواهید در دنیا و آخرت با ائمه (علیهم السلام) باشید، عجله کنید و وقت بگذارید و سرمایه گذاری کنید. اگر کسی بگوید: فرصت نمی کنم وگرفتارم. امام رضای چنین شخصی یک امام رضای مرده است. اهل بیت او، اهل بیتی ضعیف و مرده هستند و به داد او نمی توانند برسند. برای این که او جای خوبی برای آن ها در وجودش باز نکرده و هرچه اهل بیت خواستند تجلی کنند و بر قلبش حاکم شوند، او آنها را راه نداده و به جایشان گناه گذاشته و جای آن ها را آلوده و خراب کرده و اجازه نداده که آنها حاکم شوند. به قول مرحوم نراقی، غول که در دل بیاید، فرشته دیگر آن جا نمی آید. دیو چو بیرون رود، فرشته درآید. ما به امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) که خیلی دوستمان دارد، اجازه نمی دهیم که بیاید و با ما رفیق شود. بین خودمان و او خط می کشیم و می گوییم: هر کاری وقتی دارد و امام زمان هم، وقتی دارد. ما هر چند ماه یک بار یک دعای ندبه می خوانیم  و عرض ارادتی به حضرت می کنیم. هر چند ماه یک بار که حضرت هم می خواهد بیاید و سر بزند، آن قدر آلودگی و گناه مان زیاد است که نمی آید. به طور مثال پیامبر (صلی الله تعالی فرجه الشریف) فرمود: «لا تَدْخُلُ المَلَائِكَةُ بَیْتًا فِیْهِ كَلْبٌ أَوْ صُوْرَةٌ [7]= فرشته ها به جایی که سگ یا عکس سگ باشد، نمی آیند.» چون سگ نجس العین است، فرشته ها به خانه و ماشینی که عکس و مجسمه ی سگ باشد، نمی آیند. امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) هم چنین جاهایی نمی آید و وارد نمی شود. اصلاً نمی توانیم با ایشان کنار بیاییم. ما دوست داریم حضرت زهرا (سلام الله علیها) بیاید و در قلب مان بنشیند؟ اما جایی را برای چنین پادشاهی حاضر نکرده ایم! بعد می گوییم چرا رابطه مان با حضرت زهرا (سلام الله علیها) شکر آب می شود؟ علتش این است که با خیالات فاسد و گناه، رابطه را خراب کرده ایم. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: «امت من در قیامت، به صورت 10 حیوان محشور می شوند: میمون، سگ، خوک...[8]» گاهی خود من سگ هستم. مثل کسی که زنش را می زند. وقتی خانه می رود، زنش می گوید: ای کاش خانه نیامده بود. بچه هایش از او می ترسند. استاد نهج البلاغه، مرحوم آقا میرزا علی شیرازی (رحمه الله علیه) که استاد شهید مطهری بودند و تزکیه داشتند و با صفا بودند، یک روز بر سر منبر گریه کردند و گفتند: دیشب خواب دیدم، مرا دفن کردند و یک سگ هم در قبرم آمد. هرچه داد زدم که این سگ را بیرون کنید، کسی به دادم نرسید. مانده بودم که چه طوری آن را بیرون کنم. چون اخلاق خودم بود، از من جدا نمی شد. متوسل به سیدالشهداء (علیه السلام) شدم و یک دفعه ایشان سگ را بیرون کردند. اگر اخلاق انسان سگ هم باشد، سید الشهداء می تواند خوب آن را آدم کند. اهل بیت(علیهم السلام) این طوری هستند. اهل بیت همان کسانی هستند که به یک نظر خاک را کیمیا کنند. آیا شود که گوشه ی چشمی به ما کنند؟ وقتی به حرم می رویم و با اهل بیت (علیهم السلام) رو به رو می شویم، اولین بدبختی و دغدغه ما باید این باشد که بگوییم:«خودمان را از خودمان بگیر و ما را درست کن!». یکی از اولیای خدا (رحمه الله علیه) می گفت: انسان اگر بدترین آدم هم باشد، نباید بگوید: چون سگ هستم و باطنم کثیف است، حرم نمی روم. انسان باید حمام برود تا تمیز شود. بگذارید آن ها به ما کمک کنند و ما را درست کنند و آدم خوبی شویم. یکی از اقوام ما که بد اخلاق بود، از دنیا رفت. یک شب خواب دیدم که این بنده ی خدا خیلی گرفتار است. یک اژدها از آتش روی او چسبیده و با او همراه است. خیلی نعره های بدی می کشید. بعد من دستم را آوردم و گفتم: دستت را به من بده تا تو را بیرون بکشم. در حالی که نعره می زد گفت: او دیگر از من جدا نمی شود. با او یکی هستیم. فهمیدم این «خلقش» بوده که همچنان با او همراه است. چون می دانستم خیلی زن و بچه را اذیت می کرد. اگر این سگ ها با ما و اخلاق مان بمانند و اطرافیان از ما بترسند، در آن طرف کار دست مان می دهد. در قیامت، از این که ائمه را به درون راه نداده ایم، دچار وحشت می شویم   یکی از بدترین تجربه های انسان در قیامت، کنار رفتن پرده هاست که خیلی وحشتناک است. در دعا داریم:«اَعُوذُ بِکَ مِن هَولِ المُطِّلَعِ = خدایا ! به تو پناه می برم از هول مطلع.» «هول مطلع» یعنی وحشت اطلاع. جنین وقتی در رحم است، اطلاع ندارد که ناقص است. اما وقتی به دنیا می آید، معلوم و مطلع می شود که اصلاً با این جا تطبیق ندارد. مادر وحشت می کند و خود جنین هم گرفتار است. ولی هیچ کاری با او نمی توانند بکنند. تولد بعدی ما، مطلع شدن از اسرار کارهایی است که در دنیا می کنیم. به همین دلیل به آن گفته اند: «یَومَ تُبلَی السَرائِر[9] = روزی که اسرار باطن شخص، آشکار شود.» وقتی پرده کنار می رود، خیلی بد است. چون ما می فهمیم که اهل بیت (علیهم السلام) خیلی اصرار داشتند به قلب ما وارد شوند، ولی ما آن ها را راه ندادیم و با آن ها جنگیدیم و به زور بیرون شان کردیم. فکر می کنید فقط فلانی سیلی بر روی صورت حضرت زهرا (سلام الله علیها) می زند؟ فکر می کنید فقط شمر، سر امام حسین را می برد؟ فکر می کنید فقط اصحاب عمر سعد، اسب ها را روی پیکر امام حسین (علیه السلام) می دوانند؟ نه ما هم این کارها را می کنیم. یکی از بزرگان می گویند: وقتی جمله ی «اَللّهُمَّ الْعَنْ اَوَّلَ ظالِمٍ ظَلَمَ حَقَّ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ، وَآخِرَ تابِعٍ لَهُ عَلى ذلِكَ = خدایا لعنت کن نخستین ستمگری را که به زور حق محمد و آل محمد را گرفت و آخرین کسی که او را در این زورگویی و ستم پیروی کرد.» را در زیارت عاشورا می خوانیم، مواظب باشیم خودمان را لعن نکنیم. ما خیلی ظلم به پیامبر و آلش کرده ایم. وقتی یک غریبه بخواهد وارد خانه شود، راهش می دهیم؛ اما چقدر بد می شود که اصل و ریشه و پدر ما وقتی می خواهد به خانه ما بیاید، اجازه نمی دهیم و با سیلی زدن بیرونشان می کنیم. در صورتی که آن ها، ما را دوست دارند و با گذشت هستند و تغافل و تجاهل نسبت به آلودگی ها و گناهان ما دارند. وقتی که ما به حرم امام رضا (علیه السلام) می رویم، یکی از چیزهایی که زجرمان می دهد، همین است. آقا مرا قبول کرده که با شیرینی این جا بیایم. حضرت ما را قبول می کند و نوازش و پذیرایی می کند. آن ها همیشه این طوری هستند و حتی دنبال ما می فرستند و می آیند و در می زنند که بیا. هر چه بیرون شان کنیم، باز هم به بهانه های مختلف می آیند که آشتی کنند. آیا اجازه ی پدر و مادر برای زیارت اهل بیت واجب است؟ در فقه اکبر یعنی در مرحله ی عرفانی می فرمایند: اگر کسی بتواند زیارت حضرت سیدالشهداء (علیه السلام) برود و نرود، حتی اگر بهشتی هم باشد، وارد بهشتش می کنند، اما هرگز به او جایی در بهشت نخواهند داد. یعنی خانه ندارد. بعضی گفته اند مثل مستاجر در بهشت می ماند. پس از نظر عرفانی زیارت حضرت واجب است و این دلایل مختلفی دارد. اما در سطح فقه اصغر یعنی رساله و احکام شرع، زیارت اهل بیت (علیهم السلام) مستحب است. مستحب یعنی پسندیده و خوب است و واجب نیست و اگر بخواهی انجامش بدهی، باید از پدر و مادر اجازه بگیری و اگر راضی نباشند، نباید بروی. یا وقتی یک کار واجب دارید، می توانید زیارت را انجام ندهید. مثل وقتی که درس و یک کار علمی دارید. چون زیارت به این کار واجبت لطمه می زند. این زیارت حرام است و سفر، سفر حرام است. حتی اگر به خدمت امام برسی. البته این به این معنا نیست که ما باید ارتباط مان با اهل بیت (علیهم السلام) قطع شود. چون خداوند امر کرده، پدر و مادر نمی توانند حکم کنند که شما نباید با آن ها ارتباط داشته باشید. بلکه صرفاً یک زیارت را بنا بر مصالحی، بهتر است نرویم و از والدین اطاعت کنیم. این طوری نیست که ما حتماً باید کربلا برویم تا بتوانیم با امام حسین (علیه السلام) ارتباط داشته باشیم. می توانیم یک طور دیگر هم ارتباط داشته باشیم. اصل ارتباط، وجوب فطری الهی دارد و هیچ کس نمی تواند در این باره به ما امر و نهی کند. پی نوشت: [1] قرآن کریم / سوره ی بقره / آیه ی 27 [2] قرآن کریم / سوره ی ص / آیه ی72 [3] قرآن کریم / سوره ی بقره / آیه ی156 [4] تعلیقة على معالم الاصول / الموسوی القزوینی، السید علی / جلد 5   / صفحه535 [5] قرآن کریم / سوره ی روم / آیه ی 30 [6] قرآن کریم / سوره ی شوری  / آیه ی 23 [7] . البُخَارِیّ 5958 / التوضیح الرشید فی شرح التوحید، نغوی، خلدون، ج1، ص493. [8] معارف اسلامی/ دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم /  جلد80 / صفحه16 [9] قرآن کریم / سوره ی طارق / آیه ی 9 ظ 35

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11531
زمان انتشار: 17 فوریه 2020
| |
«شادی» یک اصل انسانی و حیاتی است

جلسه شادی 33؛ 1398/10/14

«شادی» یک اصل انسانی و حیاتی است

شادی و شاد زیستن، یک اصل اساسی برای زندگی بشر و عاملی برای رشد در حرکت ­های انسانی و معنوی انسان است. ساختار وجودی انسان به گونه ای است که شادی و نشاط، از نیازهای اساسی او محسوب می شود؛ چراکه روح و جسم انسان بعد از مدتی فعالیت خسته شده و نیاز دارد با راهکارهایی این خستگی را از خود دور کند. بنابراین، مهمترین عوامل مادی که می تواند نقش بسزایی در شاد زیستن انسان داشته باشد، عبارتند از خوردن گوشت و کدو، سرکه، استفاده از رنگ زرد، استحمام، خوابیدن. با استفاده درست از هر کدام از این عوامل، هر کدام می تواند در شاد بودن انسان نقش داشته باشد.

قبل از سخن گفتن درباره عوامل مادی شادی، لازم است در ابتدا دو نکته گفته شود. یکی اینکه؛ شادی برای یک مؤمن و یک انسان که قابلیت تربیت نامحدود دارد و لیاقتش محشور شدن در درجه ائمه (علیهم السّلام) است، یک اصل است. متأسفانه زندگی­ های امروزی و توجه به ابزارهای زندگی، همّ و غم­ های زیادی برای ما ایجاد می کند. گاهی ذهن افراد به خاطر مشغله و دلبستگی به اشیاء مثل مبل، پرده، ماشین، لباس، عینک و چیزهای دیگر، آن شادی را که به عنوان یک امر واجب و ضروری است و می‌تواند در سعادت دنیا و آخرت انسان مؤثر باشد را فراموش می‌کند. نکته دوم ارتباط بین جسم و روح است. جسم­ یک مرتبه‌ای از نفس است. نفس انسان نه داخل بدن است و نه بیرون بدن. داخل بدن نیست. چون اگر داخل آن باشد، آن حالت زندان بودن، اسیر بودن، گرفتار بودن و مظروف شدن را ایجاب می کند. بیرون بدن هم نیست. چون وقتی بیرون باشد، حالت کَنده شدن و جدا شدن را در پی خواهد داشت. پس نفس نه بیرون بدن است، نه درون بدن؛ بلکه مرتبه‌ای از خود نفس است.  نفس نیز تعلق به بدن دارد. این تعلق گاهی قطع هم می‌شود. مثل خواب که به راحتی این بدن کنار گذاشته می شود و با بدن برزخی ارتباط برقرار می‌کنیم. پس نفس تعلق دارد و چون تعلق دارد، حالت های روحی در بدن اثر می‌گذارد. همچنین حالت های بدنی در روح. این دو با هم یک رابطه اتحادی دارند. زمانی که خوشحال هستی، می‌بینی که بدنت نشاط دارد. راحت می‌توانی خیلی کارها را انجام بدهی. سرحال هستی، خوابت کم می‌شود، انبساط داری. یک موقع‌هایی هم که خوشحال نیستی و افسردگی داری، می‌بینی مدام دوست داری بخوابی، درد زیادی داری. در نقطه مقابل، بدن هم این گونه است. وقتی آسیب می‌بیند روح را منقبض می‌کند و وقتی که بدن به حالت طبیعی برمی گردد، روح هم نشاط پیدا می کند. این حکایت از ارتباط متقابل جسم و روح می کند. نتیجه می گیریم که عوامل طبیعی در روح ما اثر دارند و خداوند تبارک و تعالی نفس را به گونه‌ای خلق کرده که انسان از ارتباطات بیرونی اثر می گیرد. مثلاً غمگین می‌شود یا شاد. خوردن گوشت، کدو و سرکه از عوامل شادی زا هستند حالا یک سلسله عوامل وجود دارد که غم را برطرف می­ کند. مثل خوراکی‌ها، رنگ‌ها، نوشیدنی‌ها و میوه‌ها. در این جلسه می‌خواهیم بگوییم چه چیزهایی را مصرف کنیم که برای ما شادی و نشاط می‌آورد. گاهی نفس انسان یک انقباضی دارد که منجر به گیجی و گنگی می­ شود. چون موقعی که انسان افسرده می‌شود، ذهنش هم خوب کار نمی‌کند و نمی‌‌تواند تصمیمات خوب بگیرد؛ حتی در ابتدایی مسائل زندگی ­اش، گیجی و گنگی دارد که الان باید چکار کند. در این هنگام می ­بینیم که یک پیشنهاد خوب باعث شادی می­ شود و آن انقباض روزانه را برطرف می‌کند. لذا وقتی سخن از شادی می‌کنیم منظور بخش مادی است که شامل خوراکی‌ها، نوشیدنی‌ها، میوه‌ها، رنگ‌ها و نقششان است. اولین عامل مادی در شاد بودن انسان، خوردن گوشت است. نبی ­اکرم صلی الله علیه و آله فرمودند: «إنَّ لِلقَلبِ فَرحَةً عِندَ أکلِ اللَّحمِ= همانا خوردن گوشت، باعث شادى قلب‌ است». ممکن است بعضی ها از گوشت بدشان بیاید، این استثناء است. ولی خود گوشت به خاطر لذتی که دارد، نشاط می‌‌آورد. بهترین شیوه خوردن گوشت هم کباب کردن است. چون گفتیم پختنی‌ها موادش را از دست می‌دهد، یا بیرون از خودش می‌دهد. در سرخ‌کردنی همه خواص از بین می‌رود و به درد نمی‌خورد. فقط خوشمزه است، ولی فایده ندارد. در روایات دو سفارش به نحوه خوردن گوشت شده: 1- کباب کردن.2ـ برای خوردن گوشت نباید آن را ببرید یا چاقو یاچنگال بزنید. بهتر است آن را به دندان بکشید. بعضی‌ها این نوع خوردن را دور از کلاس می دانند. درحالی که نمی دانند با هر بار چاقو و چنگال زدن یک مقدار از خواص گوشت از دست می‌رود. پس برای خوردن گوشت لذتتان را خراب نکنید. دومین عامل شادی، خوردن کدو است که در این باره نبی اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) می‌فرمایند: «إِذَا طَبَخْتُمْ‏ فَأَكْثِرُوا الْقَرْعَ فَإِنَّهُ یَسُرُّ الْقَلْبَ الْحَزِینَ= چون طبخ غذا مى‌كنید كدو در آن بسیار كنید كه كدو دل غمگین را شاد مى‌كند». حالا نحوه‌های استفاده از کدو هم متفاوت است. به شکل‌های مختلف می‌توان از آن استفاده کرد. سومین عامل، سرکه است. سرکه هم انواع دارد و خواص هریک با همدیگر متفاوت است، مثل سرکه سیب، انگور یا ..... امام صادق علیه السلام فرمود: «اَلْخَلُّ یُسْرُ اَلْقَلْبِ = سرکه دل را شاد می‌کند». رنگ زرد، موجب شادی و سرزنده شدن انسان می شود از دیگر عوامل مادی جدای از خوردنی ها، استفاده از رنگهاست. رنگ­ها در انسان تأثیرات متفاوتی می‌گذارند. بعضی از رنگ‌ها به گونه ای هستند که اکثریت افراد از آن استفاده می کنند و موجب شادی می‌شود، اما در بعضی از رنگ‌ها فقط افراد خاصی با آن ارتباط برقرار می­ کنند. درحالی که رنگها برای انسان آفریده شده است. خداوند نظام عالم را رنگارنگ قرار داده تا ما از وجود آن لذت ببریم و توحیدمان قوی بشود. قرآن کریم نیز به رنگ زرد سفارش می کند و می فرماید: «صَفْراءُ فاقِعٌ لَوْنُها تَسُرُّ النَّاظِرینَ[1]= زرد یک دست که رنگ آن بینندگان را شاد و مسرور سازد». خیلی ها به رنگ زرد حس های قشنگ و خوبی دارند. قرآن هم صحه می گذارد که رنگ زرد عموماً می‌تواند در افراد تأثیر مثبت بگذارد و نگاه به آن شادی بیاورد. حضرت فرمود: «مَنْ‏ لَبِسَ‏ نَعْلًا صَفْرَاءَ لَمْ یَزَلْ یَنْظُرُ فِی سُرُورٍ مَا دَامَتْ عَلَیْهِ لِأَنَّ اللهَ عَزَّ وَ جَلَّ یَقُولُ: "صَفْراءُ فاقِعٌ لَوْنُها تَسُرُّ النَّاظِرِینَ"= کسی‌که کفش زرد به پا کند، مادامی­ که آن کفش پوسیده و خراب نشود، او شادمان و مسرور می‌باشد؛ همان‌طور که خداوند فرمود: " زرد یكدست، كه بینندگان را شاد و مسرور سازد"». «آب»، عامل نشاط و شادی انسان است در همه حالت­ها استفاده از آب، شادی‌آور و نشاط‌آور است. بهتر است انسان به چیزی عادی نگاه نکند. چون نگاه عادی مثل کفر می‌ماند. وقتی چیزی برای آدم عادی می‌شود، تمام قشنگی‌هایش از بین می‌رود. مثل عادی دیدن کمالات، محبت­ها و قشنگی های همسر و فرزند فاجعه ­آور و کار حیوانی است.   حجاب عادت به­ قدری ضخیم و بد است که آدم را تا جهنم می‌برد. چون خدا را می‌بیند، آثار خدا را می‌بیند و آثار اهل بیت علیهم السلام را می‌بیند. ولی کور است. اصلاً نمی‌تواند ببیند. چون عادت کرده. نگاه عادی فهم انسان را خراب می‌کند، شعور را می‌گیرد، استعدادها را از بین می ­برد و لذت خیلی از چیزها را از انسان می­ گیرد. لذا باید آنها را کنار بگذاریم. امام صادق (علیه السّلام) در خواص آب فرمودند: «وَ بِهِ‏ یَسْتَحِمُ‏ الْمُتْعَبُ الْكَالُّ فَیَجِدُ الرَّاحَةَ مِنْ أَوْصَابِهِ= شخص خسته و افتاده با آن استحمام مى‌كند و از ملال و خستگى در آمده سر حال و راحت مى‌گردد». از خواص آب این است که یک آدم خسته‌تن می‌تواند با آب استحمام کند و از سستی و کوفتگی دربیاید و آرامش پیدا کند. اصلاً آدمی که به استخر می‌رود، آدمی که دوش می‌گیرد، با آدم قبلش خیلی متفاوت است. آنهایی که می‌خواهند عبادت کنند، نماز شب بخوانند، سحر داشته باشند، آنهایی که می‌‌خواهند نماز صبح‌شان قضا نشود، و نشاط عبادی داشته باشند، قبل از خواب 5 یا 10 دقیقه دوش بگیرند. خواب مایه راحتی و نشاط جسم و جان است بحث بعدی مدیریت خواب است. افرادی که می‌خواهند رشد کنند و سیر معنوی خوبی داشته باشند، اولین چیزی که باید مدیریت کنند و مدیریت هم می‌شود، خواب است. اگر نتوانید خوب بخوابید، نمی‌توانید خوب هم زندگی کنید. خواب خیلی مهم است. هم در سلامت انسان و هم در نجات خیلی از بیماری‌ها. بنابراین، بحث مدیریت خواب را جدی بگیریم تا برسیم به آنجایی که بتوانیم هر وقت اراده کردیم، ده دقیقه، حتی در ماشین بخوابیم. امیرالمؤمنین (علیه السّلام) درباره خواب فرمودند: «النَّوْمُ‏ رَاحَةٌ مِنْ‏ أَلَمٍ وَ مُلَائِمُهُ الْمَوْتُ= خوابْ مایه آسودن از درد و رنج است و هم سنخ (برادر) آن مرگ است». یعنی اگر یک شخص بتواند بخوابد خیلی از دردهایش اعم از دردهای استخوانی، دردهای عضلانی، دردهای سر و عصبی­اش از بین می‌رود. خواب مثل مرگ است. به گونه ای می ­میریم که می‌خوابیم، یعنی همانطور که در خواب، بدن را رها می‌کنیم، در موت هم همین گونه است. بدنش را رها می‌کند و می‌رود به بدن برزخی. فرمایش بعدی از وجود مقدس امام صادق (علیه السّلام) می‌فرماید: «النَّوْمُ‏ رَاحَةٌ لِلْجَسَدِ وَ النُّطْقُ رَاحَةٌ لِلرُّوحِ وَ السُّكُوتُ رَاحَةٌ لِلْعَقْلِ= خواب، آرام بخش جسم است، سخن گفتن آسایش روح است و سکوت، سبب راحتى عقل است». ما نیاز داریم در طول روز و هم در شب ساعاتی را به خواب اختصاص دهیم. مخصوصاً آنهایی که 7 ساعت شب را پر نمی‌کنند. حتماً وسط روز یک ساعت قبل از ظهر را بخوابند. چون این خواب خیلی مهم است و خیلی انرژی می‌دهد. یک جاهایی مدام فشار نیاوریم که کار را ادامه بدهیم یا خودمان را به زور سرپا نگه داریم. چون در دراز مدت در قلب، مغز و سایر بخش‌های بدن انسان اثرات بد می گذارد. همچنین طبق فرمایش حضرت، انسان احتیاج دارد در طول روز که با دیگران حرف بزند تا تخلیه شود. یا اگر یک کسی نیاز دارد، با شما حرف بزند. این مسئله را جدی بگیرید. همچنین خوب گوش کردن را هم تمرین کنیم، سکوت کردن را تمرین کنیم، در حرف همدیگر نپریدن را تمرین کنیم. پس برای راحتی روح، نیاز است که افراد با هم حرف بزنند. نقطه مقابل را داشته باشیم که شئونات را در نظر بگیریم که برای حرف زدن کسانی را انتخاب کنیم که همتایی، سنخیت و شباهت روحی با شما داشته باشند. گاهی هم لازم است شنونده خوبی باشیم. این هم خیلی مهم است. حرف نمی‌زند که تو او را راهنمایی کنی. حرف نمی‌زند که تو نظرت را بدهی، حرف می‌زند که حرف زده باشد. حرف می‌زند که خودش را تخلیه کرده باشد. حرف می‌زند که آتشی که در سینه‌اش وجود دارد، هیجانی که در قلب و ذهن و مغزش است را بیرون بریزد. پس در اینجا باید یک شنونده خوبی باشیم. حضرت در ادامه بیانات شان به این اشاره می کند که سکوت مایه راحتی و آرامش عقل است. عقل برای این خوب است که با آن فکر می ‌کنیم، نقشه می‌‌ریزیم، تصمیم می­ گیریم، در شلوغی این کار قشنگ صورت نمی گیرد. عقل برای راحت شدنش و برای اینکه بتواند کار عقلی کند، احتیاج به سکوت دارد. سکوت خیلی مهم است. حالا این سکوت می‌تواند در کنار یک نوع خوراکی‌ خاص خودش باشد. مثل خوراکی‌های دیدنی، خوراکی‌های شنیدنی یا یک جایی که حرف زدن در آنجا نباشد. مثل کنار دریا. نگاه کردن به دریا تا عقل آن بازیابی و قدرت خودش را برای فعالیت یا تولید فکر جدید پیدا کند. تمرین کنیم کم حرف بزنیم. آدمهایی که خیلی پرحرف هستند، نمی‌توانند تصمیمات درستی بگیرند. نمی‌توانند پروازی داشته باشند. نمی‌توانند ارتباط غیبی برقرار کنند. این بخش‌ها مختل می‌شود. از بخش جمادی، گیاهی و حیوانی که بگذریم، افراد پرحرف در این بخش ها سرعت شان فوق‌العاده کُند است. نه خوب می‌فهمند، نه خوب می‌توانند دریافتی داشته باشند، نه خوب می‌توانند ارائه بدهند، نه می‌توانند پروازهای فوق‌ عقلی داشته باشند، اما افرادی که سکوت دارند، می‌توانند از سکوت خیلی استفاده کنند. اینها آمادگی‌های زیادی برای برقراری ارتباطات بیرونی، روحی، خواب های قشنگ، دیدنی‌های قشنگ، شنیدنی‌های قشنگ و چیزهای دیگر پیدا می‌کنند. پس باید قدر سکوت را بدانیم. خواب، نعمت بسیار عظیمی است که خداوند تبارک و تعالی به انسان می‌دهد و انسان خیلی وقتها با بی‌عرضگی این را بر خودش و دیگران حرام می‌کند. پس اگر می‌خواهی تمرکز پیدا کنی یا کار علمی، معنوی و کارهای دیگر انجام بدهی، باید از خواب مناسب استفاده کنی. عوامل مادی شادی: خوردن گوشت و کدو، رنگ زرد، آب، خواب.   [1] . سوره بقره/ آیه 69. قا/220

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11509
زمان انتشار: 2 فوریه 2020
| |
عشق به خدا، در وجود همه، حتی کفار هست؛ اما چرا کفار از دین بدشان می آید؟

شرح زیارت عاشورا، جلسه43، 81/03/16

عشق به خدا، در وجود همه، حتی کفار هست؛ اما چرا کفار از دین بدشان می آید؟

می دانیم که عشق به خداوند در ذات همه ی انسان وجود دارد. اما سوال این است که چرا بعضی ها دیندار و مومن می شوند و بعضی ها کافر و منافق؟خداوند تبارک و تعالی، چون نفخه ای از روح خودش را در انسان دمیده و او را با ابعاد وجودی خودش خلق کرده، عشق به خودش، یعنی به مبدأ را نیز در وجود او قرار داده است. برای همین است که همه ی انسان ها خداوند را دوست دارند و عاشق او هستند؛ حتی اگر اظهار انزجار از دین و مذهب و خداوند تبارک و تعالی کنند.

پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) می فرماید: «إِنَّ اَللَّهَ تَعَالَى خَلَقَ آدَمَ عَلَى صُورَتِهِ [1]= خداوند تعالى آدم را به صورت خودش آفریده.» برای همین هم انسان می تواند از نظر ذات و صفات مثل خداوند تبارک و تعالی بشود. معشوق حقیقی همه ی انسان ها خداوند است و همه ی انسان ها بدون استثناء عاشق خداوند هستند. همان طورکه امام فرمود: رئیس جمهور آمریکا هم عاشق خداست. ممکن است رئیس جمهور آمریکا بگوید: من اصلاً با خدا و دین و مذهب خیلی بد هستم، ولی اگر شما توجه کنید، تمام کسانی که ابراز تنفر از خدا می کنند، به این علت نیست که خداوند ذاتاً برایشان منفور است؛ بلکه به این دلیل است که خدایی که آن ها شناخته اند، خدای دوست داشتنی نیست. چون خدای هر کس مال خودش است. برای همین هم ما در ارتباطی که با خداوند تبارک و تعالی برقرار می کنیم، اول به خود خدا اعتراف می کنیم و می گوییم: خدایا ما تو را آن طوری که باید بشناسیم، نشناختیم. بنابراین، اگر کسی بگوید: از خدا بدم می آید، او از خدایی بدش می آید که ساخته و پرداخته ی ذهن خودش است و با میزان شناختی که از خدا پیدا کرده است این حرف را می زند. ولی خدای حقیقی، محبوب و دوست داشتنی است. انسان از کمالاتی مانند زیبایی، قدرت، ثروت و علم خوشش می آید و خدا مجموعه ی کمالات بی نهایت است. یکی از خلفای اموی در اواخر عمرش گفت: خدایا! من می دانم که اگر توبه کنم، با این همه جنایتی که کرده ام، تو مرا می بخشی، ولی این قدر از تو بدم می آید که هرگز توبه نمی کنم. او همان موقع که به خداوند این را می گفت، ظاهرسازی کرده بود. چون در تمام دوره ی خلافتش دنبال اضافه کردن به حجم کمالات خودش بوده و می خواسته به بی نهایت برسد. ولی نمی دانست به طرف کسی که می رود، خداوند تبارک و تعالی است. منصور، خلیفه ی عباسی به اطرافیانش گفت: شما بگویید که ما چقدر در خزانه داریم، که کم نیاوریم. حساب می کنند و می گویند: شما در خزانه به اندازه ی هزار سال بودجه دارید. او گفت: خوب است، ولی بعد از هزار سال چه کار کنیم؟ باید فکری کنیم. اما فردای آن روزی که این حرف را زد، از دنیا رفت. حتی اگر انسان اظهار تنفر هم از خدا بکند، باز هم به خاطر عشقش به خداست. باز هم این، معلول عشق به خداست. خداوند دوست داشتنی است و هیچ کس نمی تواند بگوید: او را دوست ندارم. مگر می شود من از اصل و ریشه و ذات خودم و کسی که من به او وابستگی دارم و این همه تجلیات عالی دارد و مرا عاشق همه ی تجلیات آفریده، منفور باشم؟ خداوند می فرماید:«وَالَّذِینَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِلَّه [2]= آنها که اهل ایمانند، کمال محبّت و دوستی را فقط به خدا، مخصوص دارند.» نمی گوید کفار از خدا بدشان می آید. آن ها هم در دلشان به خداوند علاقه ای دارند. حتی شیطان به معاویه می گوید: هر چند که بین من و خدا شکرآب شده، ولی هنوز دوستش دارم. خداوند می فرماید:«وَإِذَا ذُكِرَ اللَّهُ وَحْدَهُ اشْمَأَزَّتْ قُلُوبُ الَّذِینَ لَا یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ وَإِذَا ذُكِرَ الَّذِینَ مِنْ دُونِهِ إِذَا هُمْ یَسْتَبْشِرُونَ [3]= و چون نزد مردم بی‌ایمان به آخرت، خدا را به یکتایی یاد کنند، آن ها از ذکر حق، سخت ملول و دل تنگ می‌شوند و هرگاه ذکر غیر خدا، از بت ها و امور مادی کنند، خرّم و دل شاد می‌گردند. » این بد آمدن برای این است که آن خدایی که آن ها شناخته اند، اتفاقاً منفور هم هست. دین و پیامبر و امام زمانی که آن ها شناخته اند، به درد نمی خورد. آنها دین را به اندازه ی خودشان شناخته اند. ما هم اگر آن شناخت را از خدا داشتیم، می گفتیم: خدا به درد نمی خورد. در تاریخ کمونیسم، کسانی که خدا را انکار کردند، خیلی از آن ها حق داشتند که به جنگ با دین و مذهب و هر چیزی که رنگ معنویت داشت، بروند. برای این که توسط کلیسا چیزی به آنها از خدا و دین و معنویت عرضه شد که واقعاً تنفر انگیز بود. چنین خدایی دوست داشتنی نیست و کسی چنین خدایی را نمی خواهد. اگر ما هم یک موقع با خدا رابطه مان شکرآب می شود، برای این است که خدایی را که می شناسیم، در همین حد است که با او درگیر شویم. هیچ کس غیر از خدا، نمی تواند خدا را معرفی کند «سُبحانَ الله» یعنی خداوندا! منزهی از این که من بتوانم راهی به تو پیدا کنم. «اَللهُ اَکبَر» یعنی خداوندا! تو بزرگ تر از آن هستی که وصف شوی یا من به تو احاطه پیدا کنم. ما باید دنبال این باشیم که خداوند چگونه و چطور خودش را معرفی می کند. چون هیچ کس غیر از خدا نمی تواند خدا را معرفی کند. بنابراین به ما دستور دادند که خدا را از طریق خود خدا بشناسید. داستان خداشناسی انسان ها مثل کسانی است که در داستان مولوی، می خواستند در تاریکی فیل را بشناسند. یکی گوش فیل را گرفته بود و می گفت: این باد بزن است. یکی دیگر پایش را گرفته بود و می گفت: این ستون است. هر کس قسمتی را گرفته بود و اظهار نظر می کرد.  در تاریکی هیچ وقت به کل آن راه پیدا نمی کردند. هیچ کس به خداوند تبارک و تعالی احاطه ندارد. هر کس هر تعریفی از خداوند بکند، ناقص است. اهل بیت (علیهم السلام) هم که می توانند خدا را معرفی کنند، به دلیل این است که علم شان را از ناحیه ی خود خداوند گرفته اند وکامل ترین نمونه ی تجلی خداوند تبارک و تعالی هستند. بنابراین تعریف های آن ها، تعریف های کامل و حسابی است. خداوند تبارک و تعالی می­ فرماید: «أَفَلَا یَنْظُرُونَ إِلَى الْإِبِلِ كَیْفَ خُلِقَتْ ﴿۱۷﴾ وَإِلَى السَّمَاءِ كَیْفَ رُفِعَتْ ﴿۱۸﴾ وَإِلَى الْجِبَالِ كَیْفَ نُصِبَتْ ﴿۱۹﴾ وَإِلَى الْأَرْضِ كَیْفَ سُطِحَتْ ﴿۲۰﴾ [4]= آیا به شتر نمى ‏نگرند كه چگونه آفریده شده؟ (17)  و به آسمان كه چگونه برافراشته شده؟( 18) و به كوه ‏ها كه چگونه برپا داشته شده؟ (19) و به زمین كه چگونه گسترده شده است؟ (20) » این که ما از طریق تجلیات خدا مثل یک گل، حیوان، زمین یا آسمان، پی به وجود خدا و بعضی از صفات و آیات خدا ببریم، ارزش دارد و خوب است، ولی خداشناسی کاملی نیست. خداشناسی کامل آن است که خود خدا به ما بگوید چه کسی هست و خودش را به ما معرفی کند و از زبان خودش، خودش را بشناسیم، تا ما از طریق تعریفی که از خودش می کند و ما آن را درک می کنیم و می پذیریم به او نزدیک شویم. بنابراین، هر تعریف و تحقیقی که خودمان در رابطه با خداوند تبارک و تعالی داریم، به درد نمی خورد و معصومین (علیهم السلام) به ما امر کرده اند که هیچ وقت نگویید: آن چه ما درک کردیم، آن خداست. اگر این طور بگوییم، خدا را محدود کرده ایم. خداوند فوق تصور و بی نهایت و نامحدود است. ما محدود هستیم. هیچ وقت محدود بر نامحدود و بی نهایت احاطه پیدا نخواهد کرد. این را ما باید بدانیم که خداوند خودش را آن مقدار که برای ما کافی و شایسته است، معرفی کرده است. ما در  جلسه ی اول «بحث ولایت» معرفی خدا را از زبان خدا، عرض کرده ایم. انسان فطرت گرا، نمی تواند از خدا دور شود انسان منزل و وطنش را دوست دارد. اصل و ریشه ی خودش را دوست دارد. کسانی که فطرت گرا و مؤمن می شوند، چون وطن شان خداست، به او علاقه دارند و بدون او آرامش ندارند. وقتی فطرت گرا از خدا دور می شود، دلش برای خدا تنگ می شود. هیچ کس جای پدر و مادر را برای انسان نمی گیرد. چون پدر و مادر اصل بدن و ریشه ی انسان هستند. رابطه ی بین پدر و مادر و فرزند قطع نمی شود. چون یک حقیقت هستند و با هم ارتباط وجودی دارند. فطرت گرا وقتی از خدا دور می شود، حتماً دلش برای خدا تنگ می شود. مگر این که درگیر طبیعت گرایی و شهوات طبیعی و حیوانی باشد و از اصل و ریشه ی خودش، حقیقت و موطن خودش غافل شده باشد. هر کس کو دور ماند از اصل خویش/ باز جوید روزگار وصل خویش وقتی خداوند تبارک و تعالی، نظام خلقت را آفرید، می دانست پیامبران و تابعین آن ها چون انسان های پاک و فطرت مداری هستند، زود دل شان برای خدا تنگ می شود. گاهی  انسان اصلاً نمی تواند بدون خدا نفس بکشد. ما حتی معصومین (علیهم السلام) را به عشق خداوند احترام می گذاریم و برایمان مقدس هستند. ارتباط با هیچ کس نمی تواند جای ارتباط با خدا را برای انسان بگیرد. واقعاً انسان جاهایی کم می آورد و اوج  این حالت، در دعاها ظهور می کند. «اِلهی عَبدُکَ فِداک [5]= خدایا بنده ات به فدایت شود.» او به جایی می رسد که وقتی یادش می افتد که خدا چه کسی است و با وجود او چه کرده، کم می آورد که به خدا چه بگوید. بگوید: مخلصتم، چاکرتم، نوکرتم، دوستت دارم، فدایت شوم. این خدا کیست که این نظام و تشکیلات عظیم را، براساس محوری آفریده که عقل هیچ کس به انتهای آن راه پیدا نمی کند و دریای پر عظمت رمز و راز است؟ چرا قیافه و اثر انگشتان جمعیت روی زمین با همدیگر فرق می کند؟ خداوند تصویر های ما را خودش می کشد و محبت و عاطفه را خودش در دل انسان می اندازد. بی توجهی به دنیا و مظاهر آن، در آغوش کشیدن خداست    انسان موقعی کم می آورد و دلتنگ می شود، می تواند چه کار کند؟ می تواند خدا را ببیند و بغل کند و ببوسد؟ یکی از اصحاب پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) آن قدر مست شده که می گوید: یا رسول الله! من می خواهم خدا را بخندانم. او با خدا کار دارد و با پیامبر کاری ندارد. حضرت عاشق تر و زیرک تر از او ظاهر می شود و می فرماید: اگر می خواهی او را بخندانی، بدون زره، به میدان جنگ برو! چه صحنه ی قشنگی است مسخره کردن طبیعت و دنیا، بی محلی کردن به جان و یا هر چیز دیگری،  به عشق خدا. این همان صحنه ای است که در کربلا اتفاق افتاد. بی محلی کامل به طبیعت و تمام متعلقات طبیعت! این رمز بزرگی است و ما به همه ی آن راه پیدا نکرده ایم که چرا حضرت زینب (سلام الله علیها) با آن همه مصائب می فرماید:«وَ مَا رَأَیتُ اِلا جَمِیلا = جز زیبایی چیزی ندیدم!» آن قدر حضرت زینب (سلام الله علیها) برای خدا شده که کربلایی که برایش پیش آمده را، مغتنم می شمرد. اصحاب امام حسین (علیه السلام) شب عاشورا شوخی می کردند. آن هایی که شب عملیات را گذرانده اند، خوب می فهمند که من چه می گویم. رزمنده تا یک گلوله یا ترکش می خورد، با غرش توپ و تانک و خمپاره ها کار نداشت. صحنه، سکوت محض بود. او  اصلاً صدایی نمی شنید و فقط به خدا فکر می کرد. به زور، بدنی که از آن خون رفته و بی رمق شده بود را بلند می کرد و مهرش را از جیبش در می آورد و می گذاشت و سجده می کرد. او با خدا کار داشت و می خواست او را  بغل کند. توجه به تجلیات خدا، در آغوش کشیدن خداست در زندگی، مظاهر زیادی از خدا هست که در نبودن خدا، وقتی کم می آوریم و دیوانه و عاشق او می شویم، می خواهیم آن ها را بغل کنیم و ببوسیم. خداوند مظاهر مختلفی را در دنیا قرار داده، برای این که به هر طرف رو کنیم، خدا را ببینیم و بتوانیم ارتباط مان را با او حفظ کنیم. خدا می فرماید: حالا که شما به من علاقه دارید و می خواهید مرا بغل کنید و ببوسید، من در یک انسان به صورت کامل تجلی می کنم. رسول خدا می شوم. حضرت علی (علیه السلام) می شوم. امام حسن (علیه السلام) می شوم. این ها من هستند و هر کاری می خواهید بکنید!  امیرالمؤمنین(علیه السلام) میفرماید:«إیّاكُم و الغُلُوَّ فِینا، قُولُوا إنّا عَبِیدٌ مَربُوبُونَ، و قُولوا فی فَضلِنا ما شِئتُم[6]=از غلوكردن درباره ما بپرهیزید و ما را بندگان پروریده بدانید. آن گاه هر چه خواستید در فضیلت ما بگویید.» یعنی نباید «لا اله الا علی» و« لا اله الا حسین» را گفت. فاطمه زهرا (سلام الله علیها) هم همین طورند. همه ی آن ها یکی هستند. «کُلُهُم نورٌ واحِد = همه یک نور واحد هستند.» وقتی که تجلی خدا را در چیزی مثل  یک گل ببینی و آن را  به عشق خدا بو کنی و از آن لذت ببری و ببوسی، خدا را بوسیده ای. وقتی به یاد خدا به یک ماهی نگاه کنی، مثل این است که خدا را در آغوش کشیده ای. ولی این ها مظهر کامل خدا نیستند. خداوند در قرآن می فرماید: « وَلِلَّهِ الْمَثَلُ الْأَعْلَى[7] =و صفت والا و برتر، برای خداست.» مثل اعلی، یعنی نمونه ی برتر که رسول خدا (صلی الله علیه و آله وسلم) و اهل بیت (علیهم السلام) هستند. به خاطر همین است که در جامعه ی کبیره به آن ها می گوییم: «وَالمَثَلِ الَاعلی = شما عالی ترین نمونه ی تجلی خدا هستید» خداوند تجلی کامل تر از آن ها ندارد. حضرت علی (علیه السلام) می فرماید: « مَا لِلَّهِ آیَةٌ أَكْبَرُ مِنِّی [8] = خداوند آیتی بزرگتر از من ندارد.» «اَنَا آیة الله العُظمی = من عظیم ترین آیه ی الهی هستم.» آن قدر علی (علیه السلام) تجلی کامل خداست که وقتی پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) می خواهد علی را تعریف کند، می فرماید: «عَلِیٌّ مَعَ الْحَقِّ وَ الْحَقُّ مَعَ عَلِیٍّ اللَّهُمَّ أَدِرِ الْحَقَّ مَعَ عَلِیٍّ حَیْثُ دَارَ [9]  = علی با حق است و حق هم با علی است. خداوندا! حق را همیشه بر مدار او بگردان!» شدت اتصال علی به حق و شدت حق بودن علی (علیه السلام) طوری است که نمی فرماید: علی را تابع حق کن! بلکه می فرماید: حق را تابع علی کن! مگر نمی گویند:  هر جا که خدا باشد، خوبی، کمال، زیبایی همان جاست. پیامبر هم می فرماید: هر جا علی هست، حق همان جاست. علی عین حق و مثل اعلای حق است. وقتی به زیارت امام رضا (علیه السلام) می رویم، در حقیقت دلتنگ خدا شده ایم و به ملاقات او  می رویم تا خدا را بغل کنیم. چه لطف بزرگی در حق ماست که مرقد یکی از چهارده معصوم را در کشور ما گذاشته اند و چه مردم خوبی داریم که حق ارادت را خوب ادا کردند. خداوند می فرماید: « قُلْ لَا أَسْأَلُكُمْ عَلَیْهِ أَجْرًا إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبَى[10]= بگو: من از شما اجر رسالت جز این نخواهم که مودّت و محبّت مرا در حقّ خویشاوندان منظور دارید و دوست دار آل محمد (ص) باشید.» چرا این دستور را می دهند؟ برای این که خودمان احتیاج داریم. برای این که اگر مودت نداشته باشیم، بدبخت می شویم و در طبیعت گرایی و جهنم می افتیم. همچنین پیامبر(صلی الله علیه و آله  وسلم) فرموده: هیچ کس ایمان نیاورده، تا این که من و خاندانم از جانش و مالش و پدر و مادرش و همه چیزش، برایش عزیزتر باشد. در زیارت عاشورا می گوییم: «بِاَبی اَنتَ وَ اُمّی=پدر و مادرم فدای شما شوند.» یعنی فدای خدا شوند. می فرماید: این ها مثل اعلی و عالی ترین تجلیات خدا هستند. دنیا را پر از آیه کرده ام که هر وقت دل تان برای من تنگ شد، بتوانید مرا ببینید. «فَأَیْنَمَا تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ[11] = پس به هر طرف روی کنید، به سوی خدا روی آورده‌اید.» مظاهر دیگری هم مثل زینب کبری، سکینه و رقیه و حضرت علی اکبر و حضرت ابوالفضل (علیه السلام)، بعد از ائمه (علیهم السلام) تجلیات کامل هستند.   قرآن بهار دل هاست قرآن را باید با صدای خدا بخوانیم. یعنی حواس مان باشد که چه کسی و با چه منطقی دارد برای ما حرف می زند. امیرالمؤمنین (علیه السلام) می فرماید: «فَإِنَّهُ رَبِیعُ اَلْقُلُوبِ [12]= پس به درستی که آن، بهار دل است.» خداوند می فرماید: «لِمَنْ كَانَ لَهُ قَلْبٌ [13]=آن را که قلب هوشیار داشته باشد.» یعنی قرآن، بهار دل است، برای کسی است که قلب هوشیار دارد. وقتی که ما با یک دل زخمی، کثیف و آلوده  سراغ قرآن برویم، قرآن با این دل برای ما بهار نمی شود. «وَنُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ مَا هُوَ شِفَاءٌ وَرَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِینَ وَلَا یَزِیدُ الظَّالِمِینَ إِلَّا خَسَارًا [14]= و ما آن چه از قرآن فرستیم شفای دل و رحمت الهی برای اهل ایمان است و ظالمان را به جز زیان و شقاوت، چیزی نخواهد افزود.» اگر دل به قرآن بدهیم، می ببینیم خواندنش برای ما بهار می آورد. شب، نصف شب، روز قرآن را بخوانیم و بهار بودنش را  ببینیم. کسی مثل امام امت تا حتی دو دقیقه هم مانده که سفره را پهن کنند، قرآن را بر می داشت و می خواند. قرآن بی نهایت است و هیچ وقت تمامی ندارد. اگر هزاران سال دانشمندان روی قرآن تفسیر بنویسند، در روایت داریم که  آخرش هم دست نخورده وارد محشر می شود. یکی از زیبایی های آخرت و قیامت آن است که آن جا انسان، سر کلاس قرآن می رود. در قرآن آمده: «فَتَجَلَّی لَهُمْ سُبْحَانَهُ‌ فِی کِتَابِهِ [15]= خداوند سبحان در کتاب خود تجلی کرده است.» در حدیث داریم که هر وقت دلتان برای خدا تنگ شد و دوست داشتید خدا با شما حرف بزند و صدای خدا را بشنوید، قرآن بخوانید. مثل کسی که به دیگری علاقه دارد و می گوید: می خواهم دو دقیقه صدایش را بشنوم. چون صدایش روی من اثر می گذارد و مرا آرام می کند. بنابراین امیرالمؤمنین (علیه السلام) می فرماید: متقین وقتی به آیات الهی می رسند و آیات قرآن را می خوانند، حالت های مختلفی به آن ها دست می دهد. وقتی به بهشت می رسند، چون خدا آن ها را دارد به بهشت می برد، خالق بهشت را توصیف می کنند. با خود خدا می روند و در بهشت سیر می کنند. مثل این جا که ما آیات را تند تند می خوانیم و رد می شویم، نیست. چون می دانند، چه کسی برایشان حرف می زند. آیه را که می خوانند، جدی می خوانند و جدی هم می شنوند و با آیات قرآن تا بهشت می روند. بعد می فرماید: وقتی متقین به آیات عذاب می رسند، به گریه می افتند. نماز، آلودگی روح را می زداید یک آیه ی دیگر که از همه ی آیات بیشتر در اختیار انسان است، نماز است. برای این که خداوند انسان ها را دوست دارد و  نمی خواهد از او دور شوند و با او قهر کنند و بینشان فاصله بیفتد. 17 رکعت نماز را واجب کرده تا مجبور شویم، با خدا رو به رو شویم و شیطان و جهنم، انسان را با خودشان نبرند. نماز، ساختار قشنگی دارد. طبیعت گراها نمی فهمند و می گویند: خدایا! این نماز من، به چه درد تو می خورد؟ تو 17 رکعت را واجب کردی که چه شود؟ مگر تو کم آوردی و می خواهی با این 17 رکعت نماز من، خودت را ارضا کنی؟ این شخص نمی فهمد. خداوند می فرماید: من این را برای ارضای تو گذاشتم. من می دانم که تو در هر صورت عاشق من هستی و برای این که دشمنان نتوانند تو را ببرند، نماز واجب را برایت گذاشتم که هرجا آلودگی داشتی و گناه کردی، مجبور باشی در روز، پنج مرتبه پیش من بیایی و خودت را شستشو دهی. «الصَّلاةُ كَفّارَةٌ لِما قَبلَها=نماز، گناهان پیش از خود را مى پوشاند.» [16]هر بار که نماز می خوانی، وقتی سلام دادی، هر چه آلودگی داری می بخشم. حضرت، نماز های ۵گانه را به نهر تشبیه می کند که انسان در روز ۵بار در این نهر می رود و بدنش را از آلودگی ها می شوید. اگر روح را وارد نماز کنیم، می بینیم که هیچ آلودگی نمی ماند. ما روح را وارد نماز نمی کنیم، بعد به قول پیامبر(صلی الله علیه و اله و سلم) با همان نماز، از خداوند دور هم می شویم. چون بعضی از انسان ها بیشتر دل شان برای خدا تنگ می شود، نافله ها را هم گذاشته است. برای نماز صبح 2 رکعت نافله گذاشته،  تا اول سر حال بیاید و بعد 2 رکعت واجب را بخواند. برای ظهر و عصر هم که وسط روز است و فراغت بیشتری دارد، 16 رکعت  گذاشته است. برای مغرب 4 رکعت  و برای عشا که آخر شب است و خسته است، 2 رکعت گذاشته که آن را هم انسان باید نشسته بخواند! 11 رکعت هم برای نیمه شب گذاشته. این نافله ها را برای این گذاشته که به او نزدیکتر شویم و بیشتر با او باشیم. چون گفتیم بیشتر با هم بودن، معیت و سنخیت و جذب می آورد. شما با یک نفر که بیشتر رفاقت می کنید و همدیگر را بیشتر می بینید، بیشتر دوست می شوید و به هم دیگر عادت می کنید. اما اگر از هم دور باشید، خیلی با هم انس ندارید. خداوند، همیشه در اختیار انسان است خداوند می فرماید: هر چقدر می خواهی با من حرف بزن! من خودم را از شما دریغ نمی کنم. من خدایی نیستم که خودم را برای شما بگیرم. شما با پیامبر نمی توانید هر وقت خواستید ارتباط داشته باشید، مگر با ارتباط روحی! اما خدا می فرماید: هر وقت بخواهی، من هستم. من شما را عاشق خودم خلق نکردم که شما را معطل نگه دارم. هر وقت دوست داشتید، در باز است. بنابراین، برای کسی که به شما احتیاج دارد، شما نیز اخلاق خدا را داشته باشید. «تخلّقوا باخلاق الله[17]= متخلق به اخلاق خداوند شوید.» یعنی اگر می خواهید به اخلاق خدا شبیه شوید، برای کسی ناز نکنید. اگر به شما احتیاج دارد، کارش را راه بینداز! ما مثل خدا نمی توانیم همیشه در اختیار مردم باشیم. پیامبر هم مدتی خودش را در اختیار مردم می گذاشت و مردم صبح و شب به در خانه اش می رفتند. حتی چند نفر، به جای در، از دیوار به داخل خانه آمدند که آیه نازل شد، از دیوار نیایید! حتی گفتند: هر وقت خواستید پیامبر را ببینید، باید صدقه بدهید. پیامبر حیاء می کند بگوید مزاحم نشوید. ولی خدا می فرماید: من حیاء نمی کنم و به شما می گویم: مزاحم پیامبر نشوید. او نمی تواند 24 ساعت در اختیار شما باشد. ما همه فقیر خداییم خداوند در قرآن می فرماید: «یَا أَیُّهَا النَّاسُ أَنْتُمُ الْفُقَرَاءُ إِلَى اللَّهِ وَاللَّهُ هُوَ الْغَنِیُّ الْحَمِیدُ[18] = ای مردم، شما همه به خدا فقیر و محتاجید و تنها خداست که بی‌نیاز و غنیّ بالذّات و ستوده صفات است. » خداوند چه نشان قشنگی روی ما می زند، می فرماید: شما فقیر خدا هستید. این افتخار بزرگی است. یعنی این که شما به کس دیگر التماس نکنید و گدایی محبت و عاطفه از کسی نکنید، من شما را فقیر خودم قرار دادم. کسی که فقیر خداست، جلوی کسی کم نمی آورد. اگر فلان کس، انسان را  تحویل نگرفت، خدا تحویل می گیرد. امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) تحویل می گیرد. هر وقت بخواهید، به در خانه شان می روید. پس فقیر امتیازات طبیعت گرایان نباشید. فقیر میز و پست و مقام و محبوبیت در دل مردم نباشید. این گدایی ها بد است. در روایت داریم: «محبوب ترین افراد نزد خدا، کسی است که به خانواده ی خدا بیشتر خدمت کند.» به عشق خدا خادم مردم باشد. یک موقع مردم می گویند: ما نمی خواهیم تو به ما خدمت کنی و نمی خواهیم رئیس ما باشی. امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود: من خادم شما هستم. گفتند: ما به تو رأی نمی دهیم، ما عمر و ابوبکر را می خواهیم و ایشان کنار رفتند. خودشان هم فرمودند: بعداً که خلافت را قبول کردم، مردم آن قدر به در خانه من ریختند که حسنین داشتند زیر دست و پا له می شدند. به مردم گفتم: مرا رها کنید و کس دیگری را برای خلافت انتخاب کنید. علی (علیه السلام) اصلاً تشنه ی خلافت نیست. خلافت است که به علی افتخار می کند. هیچ محبوب و معشوقی جز خدا نیست. خدا می فرماید: شما بنده ی من هستید. من محبوب و معشوق تان هستم، چرا می روید معشوق های قلابی انتخاب می کنید؟ «لا اله الا الله = هیچ محبوب و معشوقی جز خدا نیست.» «وَلَا تَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلَهًا آخَرَ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ=[19] و هرگز با خدای یکتا، دیگری را به خدایی مخوان، که جز او هیچ خدایی نیست. » این رمز را داشته باشید که هیچ چیز دیگری شما را ارضاء نمی کند. فکر نکنید حالا که لیسانس و فوق لیسانس و دکترا را گرفته اید، به جایی می رسید! آن موقع هم احساس آرامش و خوشبختی نمی کنید. فکر نکنید اجتهاد گرفته اید و مرجع تقلید شده اید و رساله بیرون داده اید، اشباع می شوید!  فکر نکنید رئیس جمهور یا نماینده ی مجلس یا رئیس فلان جا شده اید، اشباع می شوید! امکان ندارد چیزی شما را اشباع کند. خداوند خودش فرموده: من در خلقتم، الهی نگذاشته ام که شما بتوانید با آن عشق کنید و محبوبی جز خدا وجود ندارد. اگر معشوق انسان خدا باشد، با دیگران در گیر نمی شود تمام عصبانیت ها و درگیری هایی که ما با دیگران پیدا می کنیم، نتیجه ی این است که خدا و اهل بیت معشوق حقیقی ما نیستند. و گرنه اگر یک ریاستی، پستی، پولی بخواهد مانع ارتباط با خدا شود، فطرت گرا خیلی راحت آن را کنار می گذارد. شما سرگذشت مراجع عظام را بخوانید. در گذشته یک نفر مرجع کل شیعیان می شد که به زور قبول می کرد. روزی که خواستند رهبری را به عهده ی مقام معظم رهبری بیندازند، ایشان گفتند: رهبری را نمی پذیرم، کس دیگر را انتخاب کنید. مقام معظم رهبری افتخارش به ولی فقیه بودن، نیست. این پست رهبری است که به ایشان می نازد. رهبر باشد یا نباشد، پیش خدا بزرگ است و ولی خداست. این افتخار خیلی بزرگی است که من از اول بدانم گدای در خانه ی چه کسی هستم و در خانه ی دیگران گدایی نکنم. من همه جا عزیز هستم. می دانم کجا باید بروم و دیگر کم نمی آورم. اگر فلان کس به من سلام نکرد و به من بر خورد یا جواب سلام مرا نداد و به من برخورد، برای این است که من گدای سلام و جواب سلام این ها هستم. اگر انسان واقعاً با خدا حال کند و معشوقش خدا باشد، دیگر، وقتی برای یک عروسی، انسان را دعوت نکردند، نارحت نمی شود و  می گوید: خیلی ممنون که ما را دعوت نکردید. ما وقتمان را با خدا گذراندیم. بنابراین، از هیچ کس انتظار نداریم و دیگر به ما بر نمی خورد و خیلی هم راحت هستیم و اخلاق ما خوب می شود و زود عصبانی نمی شویم. بعضی که گدا و تشنه ی توجه مردم  هستند، به قیمت از دست دادن دین، به  صحنه ی هنر می روند و در پشت دوربین، حیاء و عفت و دین خدا و وجدان و اهل بیت را می فروشند، چرا که می خواهند یک فیلم بازی کنند. مگر مردم چه کسی هستند؟ امام می گوید: قلب های مردم را جمع کنی، وقتی یک گنجشک بخورد، سیر نمی شود. دنبال این هستی که مردم به تو توجه کنند، که چه شود؟ اشباع می شوی؟ به هیچ وجه سیر و اشباع نمی شوی. آن کسی که تو را راضی می کند، فقط خود خداست. پس از همان اول، به سراغ او بروید و خودتان را معطل نکنید. انسان نمی تواند خودش و دیگران را از زیارت محروم کند اصل ما خداست و برای زیارت باید هزینه کنیم. ممکن است پولی برای زیارت از انسان بگیرند. ولی وقتی به زیارت می رویم، به انسانی تبدیل می شویم که هزار مرتبه برای دشمن خطرناک تر شده و  به آن ها بیشتر ضربه می زنیم. چرا ائمه (علیهم السلام) این همه اصرار به زیارت کرده اند؟ مگر آنها نمی دانستند که ممکن است پولش به جیب ظالمین برود؟ من معشوقم را می خواهم ببینم. کدام مرجع تقلید می گوید: تو حق نداری بروی و بچه ات را در کشور دیگر ببینی و دلت از تنگی در بیاید. اگر بچه ات بیماری داشته باشد و می بایست در کشور اروپایی عمل شود، پول خرج نمی کنی و با خودت می گویی: چون پولش در جیب اروپایی ها می رود، نمی روم؟ اگر این طور است، پس چرا مراجع تقلید و اولیای خدا، برای درمان بیماری به اروپا می روند؟ مگر پولش به جیب ظالمین نمی رود؟ زیارت غذای روح انسان است. نمی شود به یک نفر گفت: غذا نخور، ممکن است فلانی سوء استفاده کند. در یک جاهایی رهبر انقلاب که ولی امر  کل مسلمانان جهان هستند، به خاطر مصالح اصل اسلام، حرمت می دهد و می گوید: رفتن به فلان جا بر کل مسلمانان حرام است. تمام است و حق نداریم به آن جا برویم. این یک بحث دیگر و فتوای کل و حکم الهی است. پیامبر خدا هم ده سال در مدینه بودند و اجازه ندادند، مسلمانان به مکه بروند، از این فراق ها قبلًا نیز بوده است. پس نگوییم زیارت یعنی چه؟ زیارت یعنی خستگی در کردن و رفع دلتنگی! شما کاروانی به راه می اندازید و تعدادی را با اتوبوس به مشهد می برید. این انسان ها فطرت گرا و مؤمن هستند. اگر مشهد نروند، می پوسند. اگر شما تصمیم بگیرید که نماز نخوانید، دیوانه می شوید. یعنی اصلاً از امثال شما بر نمی آید که به حرم نروید. مگر می شود انسان زیارت معشوقش نرود؟ مظاهر عشق، زن و مرد هستند که عاشق همدیگرند. اگر با هم کتک کاری و دعوا کنند، یک هفته که همدیگر را نبیند، می گویند: بی خیال دعوا و دوباره با هم زندگی می کنند. ظ م - 34 [1] کنز الفوائد/  جلد  2/ صفحه 167 [2] قرآن کریم / سوره ی بقره / آیه ی 165 [3] قرآن کریم / سوره ی زمر / آیه ی 45 [4] قرآن کریم / سوره ی غاشیه / آیه ی 17 - 20 [5] از دعاهای امام سجاد (ع) [6] الخصال : 614/10 [7] قرآن کریم / سوره ی نحل /آیه ی 60 [8] البرهان فی تفسیر القرآن/  جلد  3 / صفحه 15 [9] مفید، محمد بن محمد، الفصول المختاره، ص۹۷ [10] قران کریم / سوره ی شوری /آیه ی 23 [11] قرآن کریم / سوره ی بقره / آیه ی 115 [12] نهج البلاغة  /جلد 1 / صفحه 164 [13] قرآن کریم / سوره ی ق /آیه ی 27 [14] قرآن کریم / سوره ی اسرا/ آیه ی 82 [15] نهج البلاغه، خطبه 147 [16](میزان الحکمه، محمدی ری شهری) [17] مجلسی، 1403، ج58، ص 129 [18] قرآن کریم/ سوره ی فاطر /آیه ی 15 [19] قرآن کریم/ سوره ی قصص / آیه ی 88

کلیدواژه ها: ، ، ، ،

Top
برای عضویت در خبرنامه پست الکترونیکی خود را وارد کنید

خبرنامه سایت منتظران منجی

Stay informed on our latest news!

اشتراک در خبرنامه سایت منتظران منجی feed