www.montazer.ir
سه‌شنبه 2 ژوئن 2026
شناسه مطلب: 11014
زمان انتشار: 26 ژوئن 2019
| |
بازخوانی یک فاجعه

بازخوانی یک فاجعه

در هفتم تیرماه سال ۱۳۶۰، دفتر مرکزی حزب جمهوری اسلامی، در حالی که جمعی از بلندپایه ترین و دل سوزترین مسؤولان نظام، هم چون آیت اللّه بهشتی رئیس دیوان عالی کشور، چهار وزیر، دوازده معاون وزیر و حدود سی نماینده مجلس در آن جلسه حضور داشتند، با بغض منافقان منفجر شد و ۷۲ یار وفادار انقلاب و امام، با ذکر خدا بر لب و بدن های پاره پاره، به دیدار حق شتافتند.

یک روز پس از سوء قصد به جان حضرت آیت الله خامنه ای در ششم تیر ماه ۱۳۶۰، در ساعت ۲۰ و ۳۰ دقیقه شامگاه روز یکشنبه هفتم تیر ماه ۱۳۶۰، جلسه ای در سالن اجتماعات دفتر مرکزی حزب جمهوری اسلامی واقع در سرچشمه تهران برگزار شد. افراد حاضر در جلسه نمایندگان مجلس، و برخی از اعضای هیات دولت و… بودند و بحث روز درباره تورم بود اما عده ای از اعضاء خواستند که درباره انتخابات ریاست جمهوری نیز صحبت شود. حدود ساعت ۲۱ و۷ دقیقه، دو بمب بسیار قوی، در محل دفتر مرکزی حزب جمهوری اسلامی منفجر شد که بر اثر شدّت انفجار، تمامی سقف ساختمان فروریخت و موجب شهادت شهید مظلوم آیت‌اللّه‏ دکتر سید محمد حسینی بهشتی و ۷۲ تن از شخصیت‏‌ های سیاسی ـ مذهبی گردید. حزب جمهوری اسلامی یک هفته پس از پیروزی انقلاب اسلامی، اعلام موجودیت کرد. اعضاء مؤسس این حزب آقایان آیت الله سید محمد حسینی بهشتی، آیت الله سید علی حسینی خامنه ای، ﺣﺠت الاسلام محمد جواد باهنر، آیت الله اکبر هاشمی رفسنجانی و آیت الله سید عبدالکریم موسوی اردبیلی بودند. تقابل بین نیروهای خط امام (ره) و بنی صدر پس از انتخاب نخست وزیر و کابینه نیز همچنان ادامه یافت و در زمستان ۱۳۵۹ دور تازه ای از منازعات شروع شد. سازمان مجاهدین خلق پس از این وقایع، در ۳۰ خرداد ۱۳۶۰، اعلام کرد که فعالیت های این سازمان وارد فاز نظامی شده است و اعضای این گروه که مسلح به انواع اسلحه های سرد و گرم بودند به خیابان ها ریخته و به قتل و جرح مردم و پاسداران کمیته و نیروهای انتظامی و تخریب اموال عمومی پرداختند. ترورهای کور یکی دیگر از استراتژی های سازمان در این زمان بود. موج این ترورها به قدری گسترده بود که از مردم عادی در کوچه و خیابان تا مسئولین مملکتی را در بر گرفت. در ششم تیر ماه سال ۱۳۶۰ جواد قدیری یکی از عوامل سازمان منافقین در مسجد اباذر تهران با بمب گذاری به حضرت آیت الله خامنه ای سوء قصد نمود که البته این ترور نافرجام ماند. روز بعد یعنی هفتم تیرماه، سازمان توسط عامل نفوذی خود محمد رضا کلاهی در حزب جمهوری اسلامی، دفتر مرکزی حزب واقع در سرچشمه تهران را منفجر کردند که به شهادت آیت الله بهشتی و ۷۲ تن از پیروان خط امام منجر شد. هفتاد و دو مهاجر عاشق در هفتم تیرماه سال ۱۳۶۰، دفتر مرکزی حزب جمهوری اسلامی، در حالی که جمعی از بلندپایه‏ ترین و دلسوزترین مسؤولان نظام، همچون آیت‏ اللّه‏ بهشتی رئیس دیوان عالی کشور، چهار وزیر، دوازده معاون وزیر و حدود سی نماینده مجلس در آن جلسه حضور داشتند، با بغض منافقان منفجر شد و ۷۲ یار وفادار انقلاب و امام، با ذکر خدا بر لب و بدن‏های پاره پاره، به دیدار حق شتافتند. در پی این حادثه، مردم انقلابی ایران، در سراسر کشور مجالس عزاداری باشکوهی برگزار کردند و با این کار، نفرت عمیق خود را از دشمنان انقلاب و به ویژه منافقان نشان دادند. حضرت امام خمینی رحمه‏ الله درباره این حادثه جان‏سوز فرمودند: «ملت ایران در این فاجعه بزرگ، ۷۲ تن بی‏گناه، به عدد شهدای کربلا از دست داد». ۲۷ صندلی؛ ۲۷ دسته گل پس از حادثه انفجار دفتر حزب جمهوری اسلامی در هفتم تیرماه سال ۱۳۶۰ و شهادت جمعی از نمایندگان مجلس شورای‏ اسلامی، نخستین جلسه‏ علنی مجلس، سه‏ روز بعد، یعنی چهارشنبه‏ دهم‏ تیرماه برگزار شد. درآن روز، به یادبود آن شهیدان، ۲۷ دسته گل، بر روی ۲۷ صندلی مجلس قرار داده بودند. یکی از مسئولان نظام درباره آن روز می‌نویسد: «نگران عدم تشکیل مجلس، به خاطر کمبود از حدنصاب لازم بودم خوش‏بختانه با یک ساعت تأخیر، نصاب حاصل شد و جلسه علنی رسمیت یافت. موفقیتی بزرگ حاصل آمد؛ چون ۲۷ نفر نماینده شهید داشتیم و نُه نفر مجروح؛ گرچه جمعی از مجروحان، از بیمارستان به مجلس آمدند. تشییع شهیدان خونین ‏بال دو روز بعد از فاجعه هفت تیر، مردم برای تشییع شهدا، در میدان حسن آباد جمع شدند و به سوی بهشت زهرا به حرکت درآمدند. شهدای پاک‏ باخته در راه حق، یکی پس از دیگری بر روی دست‏های گرم و توان‏مند مردم به خاک سپرده می‏ شدند و تا عصر آن روزفراموش نشدنی، ۲۸ تن از شهیدان دفن شدند و تشییع بقیه، از جمله شهید مظلوم دکتر بهشتی، به وقت دیگری موکول شد. بامداد روز بعد با این که دفن شهدا اعلام نشده بود، اما سیل مردم به سوی بهشت زهرا سرازیر شد و سرانجام در آن موقع، پیکر پاک آن شهید مظلوم و تنی چند از هم‏ سنگرانش، روی دست‏های پاک مردم به محل دفنشان انتقال یافت و پیکرآنان ـ که پاک‏تر از گُل بود ـ به خاک سپرده شد. علل فاجعه عامل اصلی وقوع فاجعه هفتم تیر، استکبار جهانی به سرکردگی امریکا بود. در واقع آنها وقتی نتوانستند از پیروزی انقلاب اسلامی جلوگیری کنند، به توطئه علیه جمهوری اسلامی روی آوردند. البته طرح های آنها از جمله حمله نظامی و شکست در صحرای طبس، کودتای نوژه، حمله نظامی صدام حسین و ... با شکست مواجه شد. در داخل کشور با تصویب قانون اساسی جمهوری اسلامی، پایه های اصلی نظام مستحکم و مجلس شورای اسلامی به دست نیروهای اصیل انقلابی و متدین افتاد. ارتش و سپاه قدرت یافتند و حزب جمهوری اسلامی نیز صحنه سیاسی کشور حضور فعالی داشت. در چنین شرایطی که گروهک های داخلی مطرود مردم و مسئولین شده و از بعد خارجی نیز نظام اسلامی منسجم و مقتدر شده بود، همه نگاه ها و بغض و کینه ها متوجه حزب جمهوری اسلامی و دبیر کل آن آیت الله بهشتی شد. بنابراین اجرای برنامه ای برای حذف ایشان و دیگر اعضای حزب که اکثراً از مجلسیان و سایر قوا بودند، در دستور کار معاندین نظام اسلامی قرار گرفت. البته انفجار دفتر حزب جمهوری معلول عوامل چندی بود که از دیگر عوامل این فاجعه می توان به موارد زیر اشاره کرد: ۱-برکناری بنی صدر از فرماندهی کل قوا و ریاست جمهوری ۲-حرکت مسلحانه منافقین ۳-رخنه و نفوذ منافقین در نهادها، احزاب و ارگان های اسلامی و انقلابی ۴-کوتاهی در حفاظت از مسئولین و شخصیت های نظام ۵-تاثیر تبلیغات سوء و سانسور فکری بر روی اعضاء و هواداران گروهک های محارب ۶-قاطعیت، صراحت و سازش ناپذیری مسئولین و شخصیت های خط امامی ۷-پیروزی های ایران در جنگ تحمیلی ۸-موفقیت های خط امام در عرصه سیاسی کشور عامل واقعه هفتم تیر چه کسی بود؟ عامل انفجار هفتم تیر، فردی به نام محمدرضا کلاهی، دانشجوی رشته برق دانشگاه علم و صنعت بود که پس از پیروزی انقلاب به سازمان مجاهدین خلق پیوست و با حفظ این عضویت، ابتدا پاسدار کمیته انقلاب اسلامی خیابان پاستور شد و بعد با هدایت سازمان، به داخل حزب جمهوری اسلامی راه پیدا کرد. او در حزب ارتقاء یافت و مسوول دعوت‌ها برای کنفرانس‌ها و میزگردها و جلسات شد. ضمن آنکه مسوول حفاظت حزب نیز گردید. او بمب را با کیف دستی خود به داخل جلسه حزب جمهوری اسلامی واقع در نزدیکی چهارراه سرچشمه تهران انتقال داد و دقایقی قبل از انفجار، از ساختمان حزب خارج شد. پس از انفجار نیز مدتی در منزل یکی از اعضای سازمان متبوع خود مخفی شد و نهایتا از طریق مرزهای غربی کشور به عراق منتقل گردید. او در عراق با یکی از اعضای سازمان ازدواج کرد. اما در ۱۳۷۰ در فهرست اعضای «مسئله‌دار» سازمان قرار گرفت، در ۱۳۷۲ از سازمان جدا شد و در ۱۳۷۳ از عراق رهسپار آلمان گردید.

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11013
زمان انتشار: 26 ژوئن 2019
| |
شهید بهشتی در آیینه‌ی روایت خویش

شهید بهشتی در آیینه‌ی روایت خویش

من محمدحسینی بهشتی، در دوم آبان 1307 در شهر اصفهان، در محله لومبان متولد شدم. منطقه زندگی ما از مناطق بسیار قدیمی شهر است. خانواده ام یک خانواده ی روحانی است و پدرم روحانی بود. ایشان در هفته چند روز در شهر به کار و فعالیت می پرداخت و هفته ای یک شب به یکی از روستاهای نزدیک شهر برای امامت جماعت و کارهای مردم می رفت و سالی چند روز به یکی از روستاهای دور که نزدیک حسین آباد بود و به روستای دورتر از آن که حسن آباد نام داشت، می رفت.

آمد و شد افرادی که از آن روستای دور به خانه ما می آمدند برایم بسیار خاطره انگیز است. پدرم وقتی به آن روستا می رفت، در منزل یک پنبه زن بسیار فقیر سکونت می کرد. آن پیرمرد اتاقی داشت که پدرم در آن زندگی می کرد. نام پیرمرد جمشید بود و دارای محاسن سفید بلند و باریک، چهره روستایی و نورانی بود. پدرم می گفت: ما با جمشید نان و دوغی می خوریم و صفا می کنیم و من سفره ی ساده ی نان و دوغ این جمشید را به هر جلسه ی دیگری ترجیح می دهم. جمشید هر سال دو بار از روستا به شهر و به خانه ما می آمد و من بسیار با او انس داشتم. تحصیلاتم را در یک مکتب خانه، در سن چهارسالگی، آغاز کردم. خیلی سریع خواندن و نوشتن و خواندن قرآن را یاد گرفتم و در جمع خانواده به عنوان یک نوجوان تیزهوش شناخته شدم و شاید سرعت پیشرفت در یادگیری این برداشت را در خانواده به وجود آورده بود؛ تا این که قرار شد به دبستان بروم. به دبستان دولتی ثروت در آن موقع، که بعدها 15 بهمن نامیده شد. وقتی آن جا رفتم، از من امتحان ورودی گرفتند و گفتند که باید به کلاس ششم برود، ولی از نظر سنی ایراد گرفتند؛ بنابراین در کلاس چهارم پذیرفته شدم و تحصیلات دبستانی را در همان جا به پایان رساندم. آن سال در امتحان ششم ابتدایی شهر، نفر دوم شدم. آن موقع همه ی کلاس های ششم را یک جا امتحان می کردند. از آن ج به دبیرستان سعدی رفتم. سال اول و دوم را در دبیرستان گذراندم. اوایل سال دوم بود که حوادث شهریور 20 پیش آمد. با حوادث شهریور 20 در نوجوان ها برای یادگیری معارف اسلامی علاقه و شوری به وجود آمده بود. دبیرستان سعدی در نزدیکی میدان شاه آن موقع و میدان امام کنونی قرار دارد و نزدیک بازار است، جایی که مدارس بزرگ طلاب هم همان جاست: مدرسه‌ی صدر، مدرسه ی جده و مدارس دیگر. البته به طور طبیعی بین آن جا و منزل ما حدود چهار یا پنج کیلومتر فاصله بود که معمولاً پیاده می آمدیم و بر می گشتیم. این سبب شد که با بعضی از نوجوان ها که درس های اسلامی هم می خواندند، آشنا شوم. علاوه بر این در خانواده‌ی خود ما هم طلاب فاضل جوانی بودند. هم کلاسی ای داشتم که او نیز فرزند یک روحانی بود. نوجوان بسیار تیزهوشی بود و پهلوی من می‌نشست. او در کلاس دوم به جای این که به درس معلم گوش کند، کتاب عربی می‌خواند. یادم هست و اگر حافظه ام اشتباه نکند، او در آن موقع کتاب معالم الاصول را می خواند که در اصول فقه است. خوب این ها بیشتر در من شوق به وجود می آورد که تحصیلات را نیمه کاره رها کنم و بروم طلبه بشوم. به این ترتیب در سال 1321 تحصیلات دبیرستانی را رها کردم و برای ادامه تحصیل به مدرسه ی صدر اصفهان رفتم. از سال 1321 تا 1325 در اصفهان ادبیات عرب، منطق، کلام و سطح فقه و اصول را با سرعت خواندم که این سرعت و پیشرفت موجب شده بود که حوزه ی آن جا با لطف فراوانی با من برخورد کند، به خصوص که پدر مادرم، مرحوم حاج میرمحمدصادق مدرس خاتون آبادی از علمای برجسته بود و من یک ساله بودم که او فوت شد. به نظر اساتیدم که شاگردهای او بودند، من یادگاری بودم از استادشان. در طی این مدت تدریس هم می کردم. سال 1324 از پدر و مادرم خواستم که اجازه بدهند شب ها هم در حجره ای که در مدرسه داشتم بمانم و به تمام معنا طلبه شبانه روزی باشم، چون از یک نظر، هم فاصله ی منزل تا مدرسه 45 کیلومتری می شد و به این ترتیب هر روز مقداری از وقتم از بین می‌رفت و هم در خانه‌ای که بودیم پر جمعیت بود و من اتاقی برای خود نداشتم و نمی‌توانستم به کارهایم بپردازم، البته در آن موقع فقط یک خواهر داشتم، ولی با عموها و مادربزرگم همه در یک خانه زندگی می کردیم. به این ترتیب خانه ی ما شلوغ بود و اتاق کم. سال 1324 و 1325 را در مدرسه گذراندم و اواخر دوره ی سطح بود که تصمیم گرفتم برای ادامه تحصیل به قم بروم. این را بگویم که سال اول و دوم دبیرستان زبان خارجی ما فرانسه بود و در آن دو سال، فرانسه خوانده بودم، ولی در محیط اجتماعی آن روز، آموزش زبان انگلیسی بیشتر بود و در سال آخر دبیرستان در اصفهان بودم که تصمیم گرفتم یک دوره زبان انگلیسی یاد بگیرم. یک دوره کامل ریدر خواندم و نزد یکی از منسوبین و آشنایان که زبان انگلیسی را می‌دانست، با انگلیسی آشنا شدم. سال 1325 به قم آمدم. حدود شش ماه در قم بقیه‌ی سطح، مکاسب و کفایه را تکمیل کردم و از اول سال 1326 درس خارج را شروع کردم. برای درس خارج فقه و اصول، نزد استاد عزیزمان مرحوم آیةالله محقق داماد، همچنین استاد و مربی بزرگوارم و رهبرمان امام خمینی و بعد مرحوم آیةالله بروجردی و مدت کمی هم نزد مرحوم آیةالله محمدتقی خوانساری و مرحوم آیةالله حجت کوه کمره ای می رفتم. در آن شش ماهی که بقیه ی سطح را می خواندم، کفایه و مکاسب را هم مقداری نزد آیةالله حاج شیخ مرتضی حائری یزدی و مقداری از کفایه را نزد آیةالله داماد خواندم که بعد همان را به خارج تبدیل کردیم. در اصفهان منظومه ی منطق و کلام را خوانده بودم که در قم ادامه ندادم، چون استاد فلسفه در آن موقع کم بود و من بیشتر به فقه و اصول و مطالعات گوناگون می پرداختم و تدریس می کردم. معمولاً در حوزه ها طلبه هایی که بتوانند تدریس کنند، هم تحصیل می کنند و هم تدریس. من هم در اصفهان و در قم تدریس می کردم. به قم که آمدم به مدرسه ی حجتیه رفتم. مدرسه ای بود که مرحوم آیةالله حجت تازه بنیان گذاری کرده بودند. از سال 1325 در قم بودم و درس می خواندم. در آن سال ها استادمان آیةالله طباطبایی از تبریز به قم آمده بودند. در سال 1327 به فکر افتادم تحصیلات جدید را هم ادامه بدهم، بنابراین با گرفتن دیپلم ادبی به صورت متفرقه و آمدن به دانشکده معقول و منقول آن موقع که حالا الاهیات و معارف اسلامی نام دارد، دوره لیسانس را در فاصله سال های 27 تا 30 گذراندم. سال سوم به تهران آمدم، برای این که بیشتر از درس های جدید استفاده کنم و هم زبان انگلیسی را این جا کامل تر کنم و با یک استاد خارجی که مسلط تر باشد، مقداری پیش ببرم. در سال های 1329 و 1330 در تهران بودم و برای تأمین مخارجم تدریس می‌کردم و خودکفا بودم. هم کار می‌کردم و هم تحصیل. سال 1330 لیسانس شدم و برای ادامه تحصیل و تدریس در دبیرستان ها به قم بازگشتم. به عنوان دبیر زبان انگلیسی در دبیرستان حکیم نظامی قم مشغول شدم و آن موقع به طور متوسط روزی سه ساعت کافی بود که صرف تدریس کنم و بقیه ی وقت را صرف تحصیل می‌کردم. از سال 1330 تا 1335، بیشتر به کار فلسفی پرداختم و نزد استاد علامه طباطبایی برای درس اسفار و شفا می رفتم. اسفار ملاصدرا و شفا ابن سینا را می‌خواندم و همچنین شب های پنج شنبه و جمعه با عده‌ای از برادران از جمله مرحوم استاد مطهری و عده‌ی دیگری جلسات بحث گرم و پرشور و سازنده ای داشتیم. این جلسات، پنج سال طول کشید که ما حصل آن به صورت کتاب روش رئالیسم تنظیم و منتشر شد. در طول این سال ها فعالیت‌های تبلیغی و اجتماعی داشتیم. سال 1326؛ یعنی یک سال بعد از ورود به قم با مرحوم آقای مطهری و عده ای از برادران، حدود هیجده نفر، برنامه‌ای را تنظیم کردیم که به دورترین روستاها برای تبلیغ برویم و دو سال این برنامه را اجرا کردیم. در ماه رمضان که هوا گرم بود، با هزینه‌ی خودمان برای تبلیغ می رفتیم، البته خودمان پول نداشتیم، مرحوم آیةالله بروجردی توسط امام خمینی که آن موقع با ایشان بودند نفری صد تومان در سال 26 و نفری صد و پنجاه تومان در سال 27 به عنوان هزینه ی سفر به ما دادند، چون قرار بود به هر روستایی می رویم، میهمان کسی نباشیم و در آن یک ماه خودمان خرج خوراکمان را بدهیم، بنابراین کرایه ی آمد و رفت و هزینه ی زندگی و یک ماه خرج سفر را با خودمان می بردیم. فعالیت های دیگری هم در داخل حوزه داشتیم که این ها مفصل است و نمی خواهم در این مجال به آن ها اشاره کنم. سال 1329 و 1330 که تهران بودم، مقارن بود با اوج مبارزات سیاسی اجتماعی نهضت ملی نفت به رهبری مرحوم آیةالله کاشانی و مرحوم دکتر مصدق. من به عنوان یک جوان معمم مشتاق، در تظاهرات و اجتماعات و میتینگ ها شرکت می کردم. سال 1331 در جریان 30 تیر به اصفهان رفته بودم و در اعتصابات 26 تا 30 تیر شرکت داشتم و شاید اولین یا دومین سخنرانی اعتصاب را که در ساختمان تلگراف خانه بود، به عهده ی من گذاشتند. یادم هست که کار ملت ایران را در زمینه با نفت و استعمار انگلیس با کار ملت مصر و جمال عبدالناصر و مسأله کانال سوئز و انگلیس و فرانسه و این ها، مقایسه می‌کردم. در آن موقع موضوع سخنرانی اخطاری بود به قوام السلطنة و شاه و این که ملت ایران نمی تواند ببیند نهضت ملی اش در معرض مطامع استعمارگران باشد. به هر حال بعد از کودتای 28 مرداد، در یک جمع بندی به این نتیجه رسیدیم که در آن نهضت، ما کادرهای ساخته شده کم داشتیم، باز این مسأله مفصل است؛ بنابراین تصمیم گرفتیم که یک حرکت فرهنگی ایجاد کنیم و در زیر پوشش آن کادر بسازیم و تصمیم گرفتیم که این حرکت، اصیل، اسلامی و پیشرفته باشد و زمینه ای برای ساخت جوان ها گردد. سال 1331، دبیرستانی به نام دین و دانش با همکاری دوستان در قم تأسیس کردیم که مسؤولیت اداره ی آن را به عهده داشتم. در ضمن در حوزه هم تدریس می کردم و یک حرکت فرهنگی نو هم در آن جا به وجود آوردیم و رابطه ای هم با جوان های دانشگاهی برقرار کردیم. پیوند میان دانشجو و طلبه و روحانی را پیوندی مبارک یافتیم و معتقد بودیم که این دو قشر آگاه و متعهد باید همیشه دوشادوش یکدیگر بر پایه اسلام اصیل و خالص شرکت کنند و در ضمن، در آن زمان ها، فعالیت های نوشتنی هم در حوزه شروع شده بود. مکتب اسلام، مکتب تشیع، این ها آغاز حرکت هایی بودند که برای تهیه نوشته‌هایی با زبان نو و برای نسل نو، اما با اندیشه عمیق و اصیل اسلامی و در پاسخ به سؤالات این نسل انجام می‌گرفت. من مختصری در مکتب اسلام و بعد بیشتر در مکتب تشیع همکاری می‌کردم. در سال های 1335 تا 1338 دوره ی دکترای فلسفه و معقول را در دانشکده الاهیات گذراندم؛ در حالی که در قم بودم و برای درس و کار به تهران می‌آمدم. در همان سال 1338 جلسات گفتار ماه در تهران شروع شد. این جلسات برای رساندن پیام اسلام به نسل جست و جوگر، با شیوه ی جدید بود که در هر ماه در کوچه قاین در منزل بزرگی برگزار می‌شد و در هر جلسه یک نفر سخنرانی می کرد و موضوع سخنرانی قبلاً تعیین می شد تا در مورد آن مطالعه بشود. این سخنرانی ها روی نوار ضبط می شد و بعد، آن ها را به صورت جزوه و کتاب منتشر می کردند. از عمده ی آن ها سه جلد کتاب گفتار ماه و یک جلد به نام گفتار عاشورا منتشر شد. در این جلسات باز هم مرحوم آیةالله مطهری و آیةالله طالقانی و آقایان دیگر شرکت داشتند و جلسات پایه ای خوبی بود. در حقیقت گامی بود در مسیری که بعدها در حسینیه ارشاد انجام گرفت و رشد پیدا کرد. سال 1339 ما سخت به فکر سامان دادن به حوزه ی علمیه ی قم افتادیم و مدرسین حوزه، جلسات متعددی برای برنامه ریزی نظم حوزه و سازماندهی آن داشتند. در دو تا از این جلسات، بنده هم شرکت داشتم. کار ما در یکی از این جلسات به ثمر رسید. در آن جلسه آقای ربانی شیرازی و مرحوم آقای شهید سعیدی و آقای مشکینی و خیلی دیگر از برادران شرکت داشتند. ما در طول مدت کوتاهی توانستیم یک طرح و برنامه برای تحصیلات علوم اسلامی در مدت هفده سال در حوزه تهیه کنیم و این پایه ای شد برای تشکیل مدارس نمونه ای که نمونه ی معروف ترش مدرسه حقانیه یا مدرسه منتظریه به نام مهدی منتظر است. حقانی سازنده ی آن ساختمان، مردی است که واقعاً عشق و علاقه و سرمایه و همه چیزش را روی ساختن این ساختمان گذاشت. خداوند او را به پاداش خیر مأجور دارد. به این ترتیب مدرسه حقانی تأسیس شد و این برنامه در آن جا اجرا گردید. در این مدارس باز مقداری از وقت ما می گذشت و صرف می شد. سال 1341، انقلاب اسلامی با رهبری امام و رهبری روحانیت و شرکت فعال روحانیت، نقطه ی عطفی در تلاش های انقلابی مردم مسلمان ایران به وجود آورد. من نیز در این جریان ها حضور داشتم تا این که در همان سال ها ما در قم به مناسبت تقویت پیوند دانش آموز و دانشجو و طلبه به ایجاد کانون دانش آموزان قم دست زدیم و مسؤولیت مستقیم این کار را برادر و همکار و دوست عزیزم مرحوم شهید دکتر مفتح بر عهده گرفتند. بسیار جلسات جالبی بود. در هر هفته یکی از ما سخنرانی می کردیم و دوستانی از تهران می‌آمدند و گاهی مرحوم مطهری و گاهی دیگران از مدرسین قم می‌آمدند. در یک مسجد طلبه و دانش آموز و دانشجو و فرهنگی همه دور هم می‌نشستند و این در حقیقت نمونه‌ی دیگری از تلاش برای پیوند دانشجو و روحانی بود و این بار در مورد مبارزات و رشد و گسترش به فرهنگ مبارزه و اسلام. این تلاش‌ها و کوشش ها بر رژیم گران آمد و در زمستان سال 42، مرا ناچار کردند که از قم خارج شوم و به تهران بیایم. سال 42 به تهران آمدم و در ادامه‌ی کارهایم با گروه های مبارز از نزدیک رابطه برقرار کردم. با جمعیت هیأت های مؤتلفه رابطه‌ی فعال و سازمان یافته ای داشتم و در همین جمعیت ها بود که به پیشنهاد شورای مرکزی، امام یک گروه چهارنفری به عنوان شورای فقهی و سیاسی تعیین کردند: مرحوم آقای مطهری، بنده، آقای انواری و آقای مولایی. این فعالیت ها ادامه داشتند. در همان سال ها به این فکر افتادیم که با دوستان، کتاب تعلیمات دینی مدارس را که امکانی برای تغییرش فراهم آمده بود، تغییر بدهیم. دور از دخالت دستگاه های جهنمی رژیم، در جلساتی توانستیم این کار را پایه گذاری کنیم. پایه ی برنامه ی جدید و کتاب های جدید تعلیمات دینی با همکاری آقای دکتر باهنر و آقای دکتر غفوری و آقای برقعی و بعضی از دوستان، آقای رضی شیرازی که مدت کمی با ما همکاری داشتند و برخی دیگر مانند مرحوم آقای روزبه که نقش مؤثری داشتند، فراهم شد. اگر اشتباه نکرده باشم، سال 41 یا اوایل 42، در جشن مبعثی که دانشجویان دانشگاه تهران در امیرآباد در سالن غذاخوری برگزار کرده بودند، از من دعوت کردند تا سخنرانی کنم. در این سخنرانی موضوعی را به عنوان مبارزه با تحریف که یکی از هدف های بعثت است، مطرح کردم. در این سخنرانی طرح یک کار تحقیقاتی اسلامی را ارایه کردم. آن سخنرانی بعدها در مکتب تشیع چاپ شد. مرحوم حنیف نژاد و چندتای دیگر از دانشجویان که از قم آمده بودند و عده ای دیگر از طلاب جوان آن جا بودند. اصرار کردند که این کار تحقیقاتی آغاز بشود. در پاییز همان سال، ما کار تحقیقاتی را با شرکت عده ای از فضلا در زمینه ی حکومت در اسلام آغاز کردیم. ما همواره به مسأله‌ی سامان دادن به اندیشه‌ی حکومت اسلامی و مشخص کردن نظام اسلامی علاقه مند بودیم و این را به صورت یک کار تحقیقاتی آغاز کردیم. این کارهای مختلف بود که به حکومت گران آمد و من را مجبور کردند به تهران بیایم. در تهران نیز آن همکاری را با قم ادامه دادم. بعد از چند ماه، فشار دستگاه کم شد. باز گاهی آمد و شد می‌کردیم، هم برای مدرسه ی حقانی و هم برای همین جلسات حکومت در اسلام که البته بعدها ساواک این ها را گرفت و دوستان ما را تار و مار کرد. سال 1343 که تهران بودم و سخت مشغول این برنامه های گوناگون، مسلمان های هامبورگ به مناسبت تأسیس مسجد هامبورگ که به دست مرحوم آیةالله بروجردی1 صورت گرفته بود، به مراجع فشار آورده بودند که چون مرحوم محققی به ایران آمده بودند، باید یک روحانی دیگر به آن جا برود. این فشارها متوجه آیةالله میلانی و آیةالله خوانساری شده بود و آیةالله حائری و آیةالله میلانی به بنده اصرار کردند که باید به آن جا بروید. آقایان دیگر هم اصرار می کردند. از طرفی دیگر شاخه ی نظامی هیأت های مؤتلفه تصویب کرده بودند که منصور را اعدام کنند و بعد از اعدام انقلابی منصور، پرونده دنبال شد و اسم بنده هم در آن پرونده بود و لذا دوستان فکر می کردند که به یک صورتی من را از ایران خارج کنند تا در خارج از کشور مشغول فعالیت هایی باشم. وقتی این دعوت پیش آمد، به نظر دوستان رسید که این زمینه ی خوبی است که بنده بروم و آن جا مشغول فعالیت بشوم. البته خودم ترجیح می دادم که در ایران بمانم. می‌گفتم هر مشکلی پیش بیاید، اشکالی ندارد، ولی دوستان عقیده داشتند که بروم خارج، بهتر است. مشکل من گذرنامه بود که به من نمی دادند، ولی دوستان گفتند از طریق آیةالله خوانساری می شود گذرنامه را گرفت و در آن موقع این گونه کارها از طریق ایشان حل می شد و آیةالله خوانساری اقدام کردند و گذرنامه را گرفتند به این طریق، مشکل گذرنامه حل شد و در پیرو دستور آقایان مراجع، به خصوص آیةالله میلانی، به هامبورگ رفتم. دشواری کار من این بود که از فعالیت هایی که این جا داشتم، دور می شدم و این برای من سنگین بود. تصمیم من این بود که مدت کوتاهی آن جا بمانم و کارها که سامان گرفت، برگردم، ولی در آن جا احساس کردم که دانشجویان واقعاً به یک نوع تشکیلات مثل تشکیلات اسلامی محتاج هستند، چون جوان های عزیز ما از ایران با علاقه به اسلام می گرویدند، ولی کنفدراسیون و سازمان های الحادی چپ و راست، این جوان ها را منحرف و اغوا می‌کردند. تا این که با همت چندتن از جوان های مسلمانی که در اتحادیه‌ی دانشجویان مسلمان در اروپا بودند و با برادران عرب و پاکستانی و هندی و آفریقایی و غیره کار می‌کردند و بعضی از آن ها هم در این سازمان های دانشجویی هم بودند، هسته ی اتحادیه ی انجمن های اسلامی دانشجویان گروه فارسی زبان آن جا را به وجود آوردیم و مرکز اسلامی گروه هامبورگ سامان گرفت. فعالیت هایی برای شناساندن اسلام به اروپایی ها و فعالیت هایی برای شناساندن اسلام انقلابی به نسل جوانمان داشتیم. بیش از پنج سال آن جا بودم و در طی این پنج سال یک بار به حج مشرف شدم. سفری هم به سوریه و لبنان داشتم و بعد به ترکیه رفتم برای بازدید از فعالیت های اسلامی آن جا و تجدید عهد با دوستان و مخصوصاً برادر عزیزمان آقای صدر (امام موسی صدر) که امیدوارم هر جا که هست مورد رحمت خداوند باشد و إن شاءالله به آغوش جامعه مان بازگردد. سال 1348 سفری هم به عراق کردم و خدمت امام رفتم و به هر حال کارهای آن جا سر و سامان گرفت. سال 1349 به ایران آمدم، اما مطمئن بودم که با این آمدن، امکان بازگشتم کم است. یک ضرورت شخصی ایجاب می کرد که حتماً به ایران بیایم. به ایران آمدم و همان طور که پیش بینی می کردم، مانع بازگشتم شدند. در این جا کارهای زیادی داشتم و مجدداً قرار شد کار برنامه ریزی و تهیه ی کتاب ها را دنبال کنم و همچنین فعالیت های علمی را در قم ادامه دادم و در مورد مدرسه ی حقانی فعالیت های گسترده ای را با همکاری آقایان مهدوی کنی، موسوی اردبیلی، مرحوم مفتح و عده‌ای دیگر از دوستان، انجام دادیم، بعد مسأله ی تشکیل روحانیت مبارز و همکاری با مبارزات، بخشی از وقت ما را گرفت. تا این که در سال 1355 هسته هایی را برای کارهای تشکیلاتی به وجود آوردیم و در سال های 1356 و 1357 روحانیت مبارز شکل گرفت و در همان سال ها درصدد ایجاد تشکیلات گسترده ی مخفی یا نیمه مخفی و نیمه علنی یک حزب و یک تشکیلات سیاسی بودیم. در این فعالیت ها دوستان همیشه همکاری می‌کردند. سال 56 که مسایل مبارزاتی اوج گرفتند، همه نیروها را متمرکز کردیم در این بخش، و به حمدالله با شرکت فعال همه ی برادران روحانی در راه پیمایی ها، مبارزات به پیروزی رسید. البته این را فراموش کردم بگویم که از سال 50 یک جلسه تفسیر قرآنی را آغاز کردم که در روزهای شنبه به عنوان مکتب قرآن برگزار می شد و مرکزی بود برای تجمع عده‌ای از جوانان فعال از برادرها و خواهرها. در این اواخر حدود 400 الی 500 نفر شرکت می کردند و جلسات سازنده ای بود. سال 54 به دلیل تشکیل این جلسات و فعالیت های دیگر که به خارج داشتیم، ساواک مرا دستگیر کرد. چند روزی در کمیته مرکزی بودم، ولی با اقداماتی که قبلاً کرده بودم، توانستم از دست آن ها خلاص شوم، البته قبلاً مکرر ساواک من را خواسته بود، چه قبل از مسافرتم و چه بعد از آن، ولی در آن موقع بازداشت ها موقت و چند ساعته بود. این بار چند روز در کمیته بودم و آزاد شدم، دیگر آن جلسه‌ی تفسیر را نتوانستیم ادامه بدهیم. تا سال 57، بار دیگر به دلیل فعالیت و نقشی که در برنامه های مبارزاتی و راه پیمایی ها داشتم در روز عاشورا مرا دستگیر کردند و به اوین و بعد به کمیته بردند و باز آزاد شدم و به فعالیت هایم ادامه دادم تا سفر امام به پاریس. بعد از رفتن امام به پاریس، چند روزی خدمت ایشان رفتم و هسته ی شورای انقلاب با نظر ارشادی که امام داشتند و دستوری که ایشان دادند، تشکیل شد. شورای انقلاب ابتدا هسته ی اصلی اش مرکب بود از آقایان مطهری، هاشمی رفسنجانی، موسوی اردبیلی، باهنر و بنده. بعدها آقایان مهدوی کنی، خامنه ای، طالقانی، بازرگان، دکتر سحابی و عده ای دیگر هم اضافه شدند. تا بازگشت امام به ایران که فکر می کنم از بازگشت امام به ایران به این طرف فراوان در نوشته ها گفته شده که دیگر حاجتی نباشد درباره اش صحبت کنم. در خاتمه باید بگویم که خانواده‌ی ما سه فرزند داشت. من و دو خواهرم که هم اکنون هر دو خواهرم در قید حیاتند، ولی پدرم در سال 1341 به رحمت ایزدی پیوست و مادرم هنوز در قید حیات است. مرگ پدر در زندگی ما جز تأثیر عاطفی و بار مسؤولیت برای مادر و خواهرانم تأثیر دیگری نداشت. در واقع تأثیر شکننده ای نداشت، البته از نظر عاطفی چرا، من بسیار ناراحت شدم، ولی چنان نبود که در شیوه ی زندگی من تأثیر بگذارد. آن موقع من ازدواج کرده بودم و فرزند هم داشتم. من در اردیبهشت سال 1331 با یکی از بستگانم ازدواج کردم که او هم از یک خانواده ی روحانی است و ثمره ی ازدواجمان تا امروز، 29 سال زندگی مشترک با سختی ها و آسایش ها و تخلی ها و شادی ها بوده است، چون همسرم همه جا همراه من بود، در خارج همین طور، در این جا همین طور و چهار فرزند: دو پسر و دو دختر. من در هامبورگ اقامت داشتم، ولی حوزه‌ی فعالیتم کل آلمان به خصوص اتریش و یک مقدار کمی هم سوییس و انگلستان بود و با سوئد، هلند، بلژیک، ایتالیا، فرانسه به صورت کتبی ارتباط داشتم. من بنیان‌گذار این انجمن ها بودم و با آن ها همکاری می‌کردم و مشاور بودم و در سخنرانی ها، مشورت های تشکیلاتی و سازماندهی شرکت می‌کردم و مختصر کمک های مالی که از مسجد می شد، برای آن ها می بردم. یک سمینار اسلامی بسیار خوبی برای آن ها در مسجد هامبورگ به طور شبانه روزی تشکیل دادیم. سمینار جالبی بود و نتایج آن هم در چند جزوه در حوزه ها پخش شد. جزوه های ایمان در زندگی انسان و کدام مسلک در آن موقع پخش می شد که جزوه های مؤثری هم بود. کتاب هایی که بنده تا کنون نوشته ام، عبارت است از: 1. خدا از دیدگاه قرآن 2. نماز چیست؟ 3. بانک داری و قوانین مالی اسلام 4. یک قشر جدید در جامعه ما 5 . روحانیت در اسلام و در میان مسلمین 6 . مبارز پیروز 7. شناخت دین 8 . نقش ایمان در زندگی انسان 9 . کدام مسلک؟! 10. شناخت 11. مالکیت([1]) --------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- [1]. ماهنامه یاران شاهد، یادمان هفتم تیر 1385، سال روز شهادت شهید مظلوم آیةالله بهشتی(قدس سره) و یارانش، ص 10 ـ 8 .

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11012
زمان انتشار: 25 ژوئن 2019
|
سلسله مباحث استاد شجاعی در مشهد مقدس

سلسله مباحث استاد شجاعی در مشهد مقدس

سلسله جلسات استاد شجاعی شنبه 98/04/08 مصادف با روز شهادت امام صادق علیه‌السلام ساعت 17 الی 20 در مشهد مقدس برگزار می‌گردد.

نشانی: مشهد، خیابان فدائیان اسلام، فدائیان اسلام 14، مجتمع فرهنگی امیرالمؤمنین علیه‌السلام

سلسله جلسات استاد شجاعی شنبه 98/04/08 مصادف با روز شهادت امام صادق علیه‌السلام ساعت 17 الی 20 در مشهد مقدس برگزار می‌گردد. نشانی: مشهد، خیابان فدائیان اسلام، فدائیان اسلام 14، مجتمع فرهنگی امیرالمؤمنین علیه‌السلام

کلیدواژه ها: ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11010
زمان انتشار: 25 ژوئن 2019
| |
سیره سیاسی اهل‌بیت ع مبنای فعالیت‌های سیاسی است

شرح زیارت جامعه کبیره؛ جلسه 93؛ 98/04/30

سیره سیاسی اهل‌بیت ع مبنای فعالیت‌های سیاسی است

اهل‌بیت علیهم‌السلام منشأ و مرجع سیاست هستند و اگر کارهای اجتماعی و سیاسی ما با رهنمودها و خط‌کشی‌های سیاسی اهل‌بیت هماهنگ نباشد، یک شهوت سیاسی است که انسان را به قعر جهنم می‌برد. بنابراین، اگر کسی بخواهد به فعالیت‌های اجتماعی و سیاسی ورود کند، باید در راستای سیاست‌گذاری اهل‌بیت علیهم‌السلام باشد.

گفتیم که اسلام یک مکتب سیاسی است و یک روش و منش سیاسی دارد. برای اینکه بتواند انسان‌ها را به هدف خلقتشان برساند، یکی از اموری که اسلام در آن دخالت می‌کند تا کسی مزاحم رشد انسان‌ها نشود، فعالیت‌های سیاسی است. بنابراین، اگر انجام فعالیت‌های سیاسی با رهنمودهای خداوند تبارک‌ و تعالی همراه باشد، انسان به هدف خلقتش می‌رسد و در مقابل، اگر انجام فعالیت‌های اجتماعی و سیاسی، در راستای سیاست خداوند و سیاست اهل­‌بیت علیهم‌السلام نباشد، انسان از هدف خلقتش دور می‌شود و هم سعادت دنیا را از دست می‌دهد و هم سعادت آخرت را. مردم ایران در این زمان، مردم ویژه‌ای هستند و در یک جریان بی‌نظیر تاریخی در تاریخ بشریت مشارکت دارند، و خداوند این مردم را انتخاب کرده که آن تکلیف تاریخی بشر را مشخص کنند. به‌وسیله همین مردم انقلاب شد؛ به‌وسیله همین مردم 40 سال انقلاب مقاومت کرد؛ به‌وسیله همین مردم، این انقلاب تمام موانع ظهور آقا امام زمان علیه‌السلام را قطعاً و حتماً برطرف خواهد کرد. اما نکته خیلی مهم­تر این است که اگر ما این زمان را نفهمیم و درک نکنیم که در چه زمانی به سر می‌بریم، از این قافله دور خواهیم ماند. خداوند لشکریان خودش را دارد، کما اینکه خیلی‌ها در زمان انقلاب نبودند و انقلاب شد. خیلی­ها در زمان دوران دفاع مقدس نبودند؛ خیلی­ها در حفاظت از کشورشان نبودند و خداوند 40 سال توطئه دشمنان را به‌وسیله سربازانش خنثی کرد. ما باشیم یا نباشیم اراده خدا تعلق‌ گرفته که این انقلاب مأموریت خودش را انجام بدهد. پس در این مسیر باشیم تا با همراهی در این مسیر مقدس، به مقام منتظر و مقام همراهی با امام زمان علیه‌السلام در دنیا و آخرت برسیم. ولی اگر ما تصمیم نداشتیم که این کار را انجام بدهیم، در این جریان سیاسی عظیم که الهی هم هست، شرکت نکرده ایم. همان‌طور که خداوند در سوره مائده آیه 54 می فرماید: «یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا مَنْ یَرْتَدَّ مِنْكُمْ عَنْ دینِه وَ إِنْ تَتَوَلَّوْا یَسْتَبْدِلْ قَوْماً غَیْرَكُمْ ثُمَّ لا یَكُونُوا أَمْثالَكُم‏= ای مؤمنین اگر شما بخواهید برگردید خداوند گروه دیگری به جای شما خواهد آورد که مثل شما نیست». این آیه توصیف مردم ایران است. شیعه و سنّی هم در مورد آیه فوق گفتند که پیغمبر (صلوات‌الله‌علیه) فرمود: منظور ایرانی‌ها هستند. اما می­‌بینیم که در خود ایرانی­ها هم یک عده نمی‌خواهند واقعاً این مسیر طی بشود. اصلاً با این مسیر انقلاب و درگیری با استکبار جهانی و برطرف کردن موانع ظهور و درگیر شدن با دشمنان امام زمانعلیه‌السلام و اهل‌بیت علیهم‌السلام راهی ندارند. این‌ها فقط از این کشور کمالات «جمادی، گیاهی، حیوانی، علمی» را می‌­دانند. یعنی علامت پیشرفت کشورشان فقط در همین‌هاست. به چیز دیگری فکر نمی‌کنند. اصلاً اینکه بخواهند در این مسیر فکر کنند که آلان ما در دوران برطرف کردن موانع ظهور حضرت هستیم و داریم قدم‌های مهمی را برمی‌داریم و این گام دومی که نائب امام زمان علیه‌السلام می‌گوید، باید به سمت این مسئله حرکت ‌کنیم، اصلا برایشان مهم نیست. حالا ما هم می‌توانیم در این گروه ثبت‌نام کنیم و از آن­ها باشیم؛ و هم می‌توانیم اهل غفلت باشیم و به کار خودمان برسیم. ولی این مسیری است که طی خواهد. این فهم تاریخی برای ما خیلی مهم است. چگونه از شبهات زمانه در امان باشیم! حضرت صادق علیه‌السلام فرمود:«الْعَالِمُ‏ بِزَمَانِهِ‏ لَا تَهْجُمُ عَلَیْهِ اللَّوَابِس‏= شبهات به کسی که زمانه خود را بشناسد، هجوم نمی‌آورد». یعنی اگر کسی زمان‌شناس خوبی باشد، دیگر دچار اشتباه نمی‌شود؛ تصمیمات غلط در زندگی‌اش نمی‌گیرد؛ شگفت‌زده هم نخواهد شد. چون زمانش را کاملاً می‌شناسد، می‌داند چه کار ‌کند و به چه سمتی برود. اگر ما این را خوب فهمیدیم که در چه دورانی به سر می‌بریم، و اوضاع جهانی به چه سمتی می‌رود، اوضاع ایران، اوضاع خاورمیانه، اوضاع منطقه، اوضاع یمن، اوضاع سوریه، اوضاع کل نظام سیاسی جهان کجا می‌رود، دیگر غافلگیر نمی‌شویم. کسی که زمانش را خوب می‌فهمد و می‌داند در چه زمانی هست، برای عمر و وقت و جوانی و آینده‌اش اشتباه تصمیم نمی‌گیرد. دقیقاً به‌گونه‌ای تصمیم می‌گیرد که از لشکر امام زمان علیه‌السلام دور نشود و حتماً در چادر امام زمان علیه‌السلام باشد و حتماً جزء سربازان امام زمان علیه‌السلام باشد و بیرونش نکند. دعایی که ما از امام رضا علیه‌السلام داریم، شبیه دعایی است که در ماه مبارک داریم: «اللّهُمَ اجعلنی مِمَّنْ تَنْتَصِرُ بِهِ لِدِینِكَ وَ لَا تَسْتَبْدِلْ بِی غَیْرِی= خدایا من را از کسانی قرار بده که به وسیله او، دینت را یاری می‌کنی و به‌جای من دیگری را نگذار». یعنی خدایا من را برای خدمت به خودت انتخاب کن. دغدغه بزرگ ائمه هم همین بوده. یعنی از بزرگ‌ترین آرزوهای ائمه این بوده که به خدا می‌گفتند: خدایا طوری برای زندگی ما برنامه‌ریزی کن که ما در همه تصمیمات زندگی‌مان وقف تو باشیم؛ خادم تو باشیم؛ در راه تو هزینه بشویم و جای دیگری نرویم و فریب نخوریم و کار دیگری نکنیم. اگر کسی دعوت خدا را اجابت نکند و در خدمت اهل‌بیت و خانواده آسمانش نباشد و ندای (هل من ناصر ینصرنی) امام زمان علیه‌السلام را جواب ندهد؛ عمر، جوانی و استعدادش در جهنم تلف می‌شود. این آدم در دنیا هرز می‌رود و باطل می‌شود. جز غصه، نکبت، ناراحتی، حسرت و مشکلات روحی و روانی، مثل احساس تنهایی و بی‌کسی و غربت در همین دنیا چیزی عایدش نمی شود. بنابراین، فهم اینکه ما آلان کجا هستیم و باید جوانی و عمر و استعدادمان را کجا صرف کنیم، بی‌نهایت مهم است که خدای‌نکرده غافلگیر نشویم. متأسفانه کمتر به این موضوع اهمیت داده می‌شود که انقلاب را جدی بگیریم. علیرغم اینکه امام ما آن ‌همه تأکید کرد که این مسئله را جدی بگیریم، همچنان در قبال آن سستی می‌کنیم. انقلاب، مسیرش را طی خواهد کرد؛ اما وظیفه ی ما چیست؟ باید بدانیم که انقلاب مسیر خودش را می‌رود. خداوند لشکر خودش را به‌موقع می‌رساند و این انقلاب مأموریت خودش را در برطرف کردن موانع ظهور حضرت حتماً انجام خواهد داد. ولی ما حضور خود را در این مسیر، جدی نمی‌گیریم. مثلا وقتی «بیانیه گام دوم انقلاب» را مقام معظم رهبری بیان فرمودند، آن را جدی نمی‌گیریم و نمی‌فهمیم که خودمان عقب می‌افتیم و نکبت سراغ زندگی‌مان می‌آید. بنابراین، من سفارش می‌کنم که این بیانه را ماهی یک‌بار مطالعه کنیم تا بفهمیم آلان در چه وضعیتی هستیم و خودمان را با این بیانیه گام دوم هماهنگ کنیم. چون هرکدام از ما نسبت به این بیانیه گام دوم واقعاً مسئولیت داریم، باید حتماً روی این بیانیه گام دوم مطالعه کنیم و زندگی و تصمیمات‌مان را براساس آن تنظیم کنیم. این منشور حرکت کشور است، که با فراز و فرودهای اقتصادی، اجتماعی و سیاسی این حرکت متوقف نخواهد شد. خدا برای نصرت دینش لشکریانی دارد در این کشور، ما زمان‌هایی را دیدیم که برخی از بزرگان این کشور علیه آن قیام کردند و نخواستند این کشور موفق بشود. علیه این انقلاب کار کردند و به قول آن عزیز فاضلمان: «30 سال است که مسئولین می‌خواهند جمهوری اسلامی را نابود کنند، مردم نمی‌گذارند». این‌یک قاعده است. خیلی از مسئولین ما از قطار انقلاب پیاده شدند و به سمت دنیا رفتند و اساساً در نقطه مقابل اهداف انقلاب و امام زمان علیه‌السلام قرار گرفتند، از روحانیون و علما شما بگیرید تا بقیه که دور و بر این‌ها بودند، تا کسانی که شما فکرش را نمی‌کردید خودشان در انقلاب نقش داشتند، خودشان هم می‌خواستند انقلاب را نابود کنند؛ اما انقلاب مسیر خودش را رفت. خیلی‌ها در مجلس و دولت و جاهای دیگر که کار دستشان بود، تصمیمات زیادی برای نابودی این انقلاب گرفتند و اجرا کردند و فتنه‌های بزرگی را ایجاد کردند؛ ولی انقلاب مسیر خودش را می‌رود. بنابراین، من این را عرض می‌کنم که قطعاً این انقلاب با فراز و فرودهای اقتصادی، مسیر خود را طی خواهد کرد. این تصمیماتی که الآن دولت‌ها برای ما می‌گیرند، یا خارجی‌ها و بعضی از منافقین داخلی برای مردم مشکل درست می‌کنند تاثیری نخواهد داشت و انقلاب با فرازوفرودهای اجتماعی ـ سیاسی مسیرش تغییر نخواهد کرد. همین­طور که این 40 سال در مقابل بالاترین توطئه‌ها توانست مقاومت کند و مسیر خودش را طی کرد، از این به بعد هم مطمئن باشید بهتر، قوی‌تر، سریع‌تر از گذشته به سمت اهداف مقدسش حرکت خواهد کرد. حالا کسی می‌خواهد توطئه و فتنه کند و همراه انقلاب نباشد، خودش رسوا می‌شود و این مسیر حتماً طی شدنی است. چون اراده الهی این‌گونه تعلق‌گرفته است. کما اینکه معمار انقلاب فرمودند: این قرن به خواست خدا قرن غلبه مستضعفان بر مستبکران است. در همین چند ماه اخیر هرماه یک‌بار لااقل به ما مژده می‌دهد که شما مطمئن باشید که با چشم خودتان پیروزی نهایی را خواهید دید. این اتفاق حتماً خواهد افتاد. بنابراین، توجه کنیم که بیانیه گام دوم در زمانی صادر شد که ما اصلی‌ترین توطئه‌ها را پشت سر گذاشتیم و دشمن دیگر آن رمق قبلی برایش نمانده که بتواند مثل 40 سال گذشته آن فجایع را برای ما در بیاورد. ما خیلی قوی‌تر شده‌ایم و دشمن ضعیف‌تر شده. خیلی­ها تلاش کردند که ما را از پیشرفت باز بدارند. تحریم علمی و اقتصادی کردند اما نتیجه ای نگرفتند.، دانشجوهایمان را از دانشگاه بیرون کردند؛ اما علم در این کشور پیشرفت کرد.   یک‌زمانی ما نمی‌توانستیم یک سیم‌خاردار در این کشور بسازیم، و خارجی‌ها در دوران جنگ به ما چیزی نمی‌دادند. الآن به‌جایی رسیدیم که دشمن می‌ترسد به ما نگاه کند. دشمن از قدرت نظامی این مملکت ترس در وجودش افتاده. دشمنی که یک‌زمانی می‌گفت گزینه نظامی‌مان روی میز است، آلان مدام تأکید می‌کند که ما درصدد تغییر نظام ایران نیستیم. اصلاً به فکر جنگ نیستیم، اصلاً گزینه‌ای در کار نیست و همه آن‌ها به وحشت افتاده اند، چون قدرت را می‌دانند، با ما نجنگیدند ولی با سربازان واسطه ما جنگیدند. در خاک‌ریزهای خارج از کشور با سربازان ما جنگیدند و شکست خوردند. بنابراین، به آن وعده‌های الهی باید توجه داشته باشیم که ما روز به‌ روز قدرت سیاسی‌مان، قدرت نظامی‌مان، و به حول و قوه الهی قدرت اقتصادی‌مان قوی‌تر خواهد شد. بیانیه دوم مقام معظم رهبری من دوست دارم که این متن را یک قسمتش را برایتان بخوانم، خیلی دقیق طراحی‌شده. ایشان همان‌طور فرمودند که من برای این خیلی زحمت کشیدم یعنی کلمه به کلمه این حکمت و دقت به‌کار رفته است. ایشان فرمودند: «آن روز که جهان میان شرق و غرب مادی تقسیم‌شده بود و کسی گمان یک نهضت بزرگ دینی را نمی‌برد. انقلاب اسلامی ایران باقدرت و شکوه پا به میدان نهاد، چارچوب‌ها را شکست، کهنگی کلیشه‌ها را به رخ دنیا کشید، دین و دنیا را در کنار هم مطرح کرد، و آغاز عصر جدیدی را اعلام نمود. طبیعی بود که سردمداران گمراهی و ستم واکنش نشان دهند. امّا این واکنش ناکام ماند، چپ و راست مدرنیته، از تظاهر به نشنیدن این صدای جدید و متفاوت، اول ادعا کردند که این چیزی نیست، تا تلاش گسترده و گونه‌گون برای خفه کردن آن، هر چه کردند به اجل محتوم خود نزدیک‌تر شدند. اکنون باگذشت 40 جشن سالانه انقلاب و 40 دهه فجر، یکی از آن دو کانون دشمنی نابود شد». اوضاع را نگاه کنید. آلان بعد از 40 سال، دشمن بیشتر آسیب‌پذیرتر شده یا ما؟ می بینیم که دشمن نابود می‌شود و ما موفق‌تر می­‌شویم. جالب است که این خبر نابودی و افول دشمن را ما فقط نمی‌دهیم. این را امام ما می‌گوید. ولی کارشناسان بزرگ غرب در دنیا می‌گویند صدای نابودی فرهنگ غرب و سلطه غرب به گوش می‌رسد. برای همه‌چیز می‌توان طول عمر مفید و تاریخ‌ مصرف فرض کرد. قرآن هم همین را می‌گوید: «لِکُلِّ شَیءٍ اَجَلّ= هر چیزی اجلی دارد». حکومت‌ها و دولت‌ها هر کدام زمانی دارند، اما شعارهای جهانی انقلاب دینی از این قاعده مستثنی است. یعنی 40 سال شعارهای ما کهنه نشد و تاریخ‌مصرف هم نداشت. روزبه‌روز شعارهای ما بر دنیا غلبه کرد و هیچ‌وقت کسی فکر نمی‌کرد در دنیا شعار «مرگ بر آمریکا» همه جای دنیا برود یا حتی در خود آمریکا یک عده مرگ بر آمریکا بگویند. هیچ‌کس بیداری اسلامی را فکر نمی‌کرد. هیچ‌کس شکست اسرائیل را باور نمی‌‌کرد که این‌طوری به خواری و ذلّت بیفتد. مطمئن باشید شعارهای شما هیچ‌وقت کهنه نمی‌شوند تا زمان ظهور امام زمان علیه‌السلام .چرا این اتفاق می‌افتد؟ زیرا فطرت بشر در همه عصرها با آن سرشته است. انسان‌های خوب با این شعارها آفریده شده اند. آزادی، اخلاق، معنویت، عدالت، استقلال، عزت، عقلانیت، برادری، هیچ‌ کدام به یک نسل و یک جامعه مربوط نیست، تا در دوره‌ای بدرخشد و در دورۀ دیگر افول کند. هرگز نمی‌توان مردمی را تصور کرد که از این چشم‌اندازهای مبارک دل‌زده شوند. هرگاه دل‌زدگی پیش‌آمده از رویگردانی مسئولان از این ارزش‌های دینی بوده. از سیاست بازان بوده، نه از پایبندی به آن‌ها و کوشش برای تحقق آن‌ها. بخش بعدی این را می‌خواهد بگوید که انقلاب اسلامی زنده است و زنده هم خواهد بود. این همان‌ مطلبی است که امام باقر علیه‌السلام فرمود که اگر من انقلاب ایران را درک کنم، خودم را برای ظهور حفظ خواهم کرد و ایرانیان آن پرچم را خودشان به دست حضرت خواهند داد. «انقلاب اسلامی همچون پدیده‌ای زنده و بااراده همواره دارای انعطاف و آماده تصحیح خطاهای خویش است. اشتباه در این مسیر رخ می‌دهد، اما تجدیدنظرپذیر و اهل نفاق نیست. یعنی شعارهای اصلی­‌اش را کنار نمی‌گذارد. به نقدها حساسیت مثبت نشان می‌دهد، و آن‌ها را نعمت خدا می داند. اما به هیچ بهانه‌ای از ارزش‌هایش که باایمان دینی مردم آمیخته است، فاصله نمی‌گیرد. انقلاب اسلامی پس از نظام‌­سازی، نه تنها به رکود و خموشی دچار نشده و نمی‌شود و میان جوشش انقلابی و نظم سیاسی و اجتماعی تضاد و ناسازگاری نمی‌بیند؛ بلکه از نظریه نظام انقلابی تا ابد دفاع می‌کند». یعنی پیشرفت‌ها را باارزش‌های انقلابی قاطی نمی‌کند و درعین‌حال که به پیشرفت‌های همه‌جانبه اقتصادی، علمی، اجتماعی، سیاسی توجه دارد؛ از ارزش‌های انقلابی­‌اش نیز دست برنمی‌دارد. «جمهوری اسلامی متحجر، و در برابر پدیده‌ها و موقعیت‌های نو به نو، فاقد احساس و ادراک نیست؛ بلکه کاملاً این‌ها را درک می‌کند. اما به اصول خود به‌شدت پایبند بوده و به مرزبندی‌های خود با رقیبان و دشمنان به‌شدت حساس است. با خطوط اصلی خود هرگز بی‌مبالاتی نمی‌کند و برایش مهم است که چرا بماند و چگونه بماند. ما چرا باید بمانیم؟. برای این که مأموریتمان برطرف کردن موانع ظهور امام زمان علیه‌السلام است، چگونه بمانیم؟ این را هم می‌دانیم. «بی‌شک فاصله میان بایدها و واقعیت‌ها همواره وجدان‌های آرمان‌خواه را عذاب داده و می‌دهد؛ اما این فاصله طی شدنی است و در ۴۰ سال گذشته در مواردی بارها طی شده است و بی‌شک در آینده، با حضور نسل جوان مؤمن و دانا و پُرانگیزه، با قدرت بیشتر طی خواهد شد». یعنی همه می‌دانند که تا ظهور امام زمان علیه‌السلام ما یک‌فاصله‌ای داریم. این خیلی اذیتشان می‌کند. چون از آن آرمان‌های قشنگی که امام زمان دارد تا وضعیت فعلی فاصله زیاد است. ما برای دولت عدالت می‌جنگیم. درحالی‌که دولت خودمان خیلی جاها عدالت را رعایت نمی‌کند. می‌خواهیم یک دولت برابر و برادر بیاوریم. صلح جهانی بیاوریم. درحالی‌که در وضعیتی به سر می‌بریم که جهان صلح جهانی را دوست ندارد و مدام می‌خواهد جنگ راه بیندازد. آقا در ماه گذشته برای دانشجویان صحبت کردند و گفتند هرچقدر در کشور مشکلات می‌بینید، سختی می‌بینید، بی‌اعتقادی می‌بینید، تحمل‌کنید که بشارت برای شما هست که آن مژده نزدیک است. مطمئن باشید که آینده در اختیار شماست و هیچ‌وقت ناامید نشوید. ایشان در ادامه می‌فرمایند: «اینک در آغاز فصل جدیدی از زندگی جمهوری اسلامی، این بنده ناچیز مایل هستم با جوانان عزیزم نسلی که پا به میدان عمل می‌گذارد تا بخش دیگری از جهاد بزرگ برای ساختن ایران اسلامی بزرگ را آغاز کند سخن بگویم». موضوع هفته آینده: سخن اول در مورد «گذشته» است. این «گذشته» که بحثی در مورد اینکه چه داستانی داشته و چه چیزی را در پیش داشته را برای جلسه آینده بحث می کنیم. قا/187 شرح زیارت جامعه کبیره/ مبانی سیاسی ولایت فقیه

صوت

1 - سیره سیاسی اهل‌بیت ع مبنای فعالیت‌های سیاسی است

کلیدواژه ها: ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11009
زمان انتشار: 24 ژوئن 2019
| | |
جلد دوم کتاب «انسان به توان بی‌نهایت» منتشر شد

جلد دوم کتاب «انسان به توان بی‌نهایت» منتشر شد

مرکز تنظیم و نشر آثار استاد محمد شجاعی، جلد دوم از مجموعه کتابهای «انسان به توان بی‌نهایت» را منتشر کرد. این کتاب ویژه معلمان و مبلغان و همه علاقمندان به گسترش معارف اسلامی تنظیم شده است. مجموعه کتاب های «انسان به توان بی‌نهایت» شیوه‌ای جدید برای بازخوانی معارف دینی براساس دروس استاد شجاعی و همچنین روشی نوین برای تدریس در نظام آموزشی همراه با  تمرین، پرسش و پاسخ می‌باشد. جلد یک کتاب انسان به توان بی نهایت شامل مباحث «راه شناسی، راهنما شناسی، انسان شناسی» است.  جلد دوم : شامل مباحث روان شناسی عاقل و جاهل ، سعادت و شقاوت می‌باشد. این کتاب هم اکنون در فروشگاه مؤسسه منتظران منجی (عج) عرضه می‌گردد. لینک خرید "کتاب انسان به توان بی نهایت (جلد دوم) " همراه با تحویل درب منزل در سراسر کشور http://yon.ir/gGmfW لینک خرید کلیه آثار استاد محمد شجاعی http://yon.ir/3ho79 @markazenashr

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11008
زمان انتشار: 24 ژوئن 2019
| |
به آقای خامنه‌ای بگویید دیگر روضه حضرت قاسم (ع) نخوانند

به آقای خامنه‌ای بگویید دیگر روضه حضرت قاسم (ع) نخوانند

فریاد می‌زد: «آقای رییس جمهور! آقای خامنه‌ای! من باید شما را ببینم» حضرت‌آقا پرسیدند: «چی شده؟ کیه این بنده خدا؟» «حاج آقا! یه بچه است, میگه از اردبیل کوبیده اومده اینجا و با شما کار واجب داره». حضرت‌آقا عبایش را که از شانه راستش سر خوره بود درست کرده و می‌فرمایند: «بگو پسرم. چه خواهشی؟» شهید بالازاده می‌گوید: آقا! خواهش می‌کنم به آقایان روحانی و مداحان دستور بدهید که دیگر روضه حضرت قاسم (ع) نخوانند! حضرت‌آقا می‌فرمایند:چرا پسرم؟ شهید بالازاده به یک باره بغضش ترکیده و سرش را پایین انداخته و با کلماتی بریده بریده می‌گوید: «آقا جان! حضرت قاسم (ع) 13 ساله بود که امام حسین (ع) به او اجازه داد برود در میدان و بجنگد، من هم 13 ساله‌ام ولی فرمانده سپاه اردبیل اجازه نمی‌دهد به جبهه بروم هر چه التماسش می‌کنم, می‌گوید 13 ساله‌ها را نمی‌فرستیم, اگر رفتن 13 ساله‌ها به جنگ بد است، پس این همه روضه حضرت قاسم (ع) را چرا می‌خوانند؟» حضرت آقا دستشان را دوباره روی شانه شهید بالازاده گذاشته و می‌فرمایند: «پسرم! شما مگر درس و مدرسه نداری؟ درس خواندن هم خودش یک جور جهاد است»شهید بالازاده هیچ چیز نمی‌گوید، فقط گریه می‌کند و این بار هق هق ضعیفی هم از گلویش به گوش می‌رسد. حضرت‌آقا شهید بالازاده را جلو کشیده و در آغوش می‌گیرند و رو به سرتیم محافظانش کرده و می‌فرمایند: «آقای...! یک زحمتی بکش با آقای ملکوتی (امام جمعه وقت تبریز)تماس بگیر بگو فلانی گفت این آقا مرحمت رفیق ما است, هر کاری دارد راه بیاندازید و هر کجا هم خودش خواست ببریدش, بعد هم یک ترتیبی بدهید برایش ماشین بگیرند تا برگردد اردبیل, نتیجه را هم به من بگویید» حضرت‌آقا خم شده صورت خیس از اشک شهید بالازاده را بوسیده و می‌فرمایند: «ما را دعا کن, پسرم درس و مدرسه را هم فراموش نکن, سلام مرا به پدر و مادر و دوستانت در جبهه برسان»

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11007
زمان انتشار: 26 ژوئن 2019
|
جلسات خانواده آسمانی و شرح زیارت جامعه کبیره

جلسات خانواده آسمانی و شرح زیارت جامعه کبیره

جلسه خانواده آسمانی ساعت 17:00-18:00و شرح زیارت جامعه کبیره ساعت 18:30-19:30 روز پنجشنبه 98/04/06 در حسینیه قرائت قرآن (اثنی عشری) برگزار می‌گردد.  این جلسات به صورت زنده از سایت montazer.tv پخش می گردد. نشانی: شهر ری، خیابان قم، انتهای خیابان آستانه، محوطه پارکینگ حرم، حسینیه قرائت قرآن (أثنی عشری) آرشیو مباحث استاد شجاعی فروشگاه آنلاین با محصولات ناب

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11006
زمان انتشار: 23 ژوئن 2019
| |
تمجید یک متفکر الجزایری از رهبر انقلاب

تمجید یک متفکر الجزایری از رهبر انقلاب

دکتر یحیی ابوزکریا (متفکر الجزایری): درحالی که بسیاری از حاکمان عرب در مقابل شیطان آمریکا دونالد ترامپ سر تعظیم فرود آورده‌اند، مرد مسلمانی از سرزمین فارس به نام سیدعلی خامنه ای در برابر او ایستاد و بینی اش را به خاک مالید.

سیدعلی خامنه ای تمثیل عینی این سخن است که "هرکه جز از طریق دین خدا به دنبال عزت باشد خدا او را ذلیل می کند"

حقیقت این است، بگذار قورباغه ها هرچه می خواهند سر و صدا کنند.

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11005
زمان انتشار: 23 ژوئن 2019
|
۱۲۰ روز تا بزرگترین و زیباترین همایش جهانی

از هم‌اکنون برای اربعین برنامه‌ریزی کنیم.

۱۲۰ روز تا بزرگترین و زیباترین همایش جهانی

امام صادق (علیه‌السلام) فرمود: احدى نيست در روز قيامت مگر اینکه آرزو می‌كند از زوّار امام حسين (علیه‌السلام) بوده باشد، زيرا می‌بیند که خدا با زائران امام حسین (علیه‌السلام) چه برخورد کریمانه‌ایی می‌کند.

 

کتاب کامل الزیارت، ص۱۳۵

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11004
زمان انتشار: 23 ژوئن 2019
| |
شناخت ائمه(ع)، آثار مهم و اساسی در حرکت انسان به سمت ابدیت دارد

شرح زیارت عاشورا، جلسه 22، 80/11/13

شناخت ائمه(ع)، آثار مهم و اساسی در حرکت انسان به سمت ابدیت دارد

از جنبه های مختلف، شناخت ائمه (علیهم السلام) واجب و لازم است و بدون این شناخت، هیچ حرکت موفقی صورت نمی‌گیرد. به عنوان مثال، وقتی که ما ائمه(علیهم السلام) را بشناسیم و به گزارشی که خودشان از خودشان به ما می‌دهند، به عنوان مبنا توجه کنیم، بسیاری از برداشت های غلط و انحرافی که ممکن است در مورد معصومین (علیهم السلام)، وجود داشته باشد یا عرضه بشود، از بین می رود.

این شناخت را در مثال های مختلف می‌توان دید. مثلا وقتی ما شخصی را می‌شناسیم، اگر کسی در مورد آن شخص گزارشی به ما بدهد، ما با توجه به شناختی که داریم، می‌توانیم متوجه شویم که این گزارش، صحت دارد یا نه. یا این که گاهی به مراجع یا علما می‌گویند: ما فلان امام را در خواب دیدیم. در خواب به ما گفته شما باید این کار را انجام بدهید. این مرجع با شناختی که از امام دارد، می تواند تشخیص بدهد که این پیامی که این آقا ادعا می کند، از طرف معصوم به او رسیده، صحت دارد یا صحت ندارد. بعضی از بزرگان وقتی برایشان از معصومین(علیهم السلام) پیام می‌آوردند، می‌گفتند: از این به بعد اگر به شما پیغام دادند، بگویید، بیاید به خودم بگوید. واسطه قبول نمی کنم. چون می فهمد، این پیام قُلابی است. اصلاً نمی شود که امام، معصوم باشد و امر به حرام کند. امکان ندارد کسی از معصوم پیامی بگیرد که با ظاهر شرع و رساله تطبیق نداشته باشد. محال است. معصومین که دین خدا را مسخره نمی‌کنند. بیایند زحمت بکشند، فقه پویا را بیاورند، احکام شرعی استخراج بشود، بعد بیایند، همه را وتو کنند و بگویند که حالا مثلاً فلان کار را تو می توانی انجام بدهی. وقتی امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) به خواب علامه آمدند و فرمودند: چرا تو دیوانه را از مسجد بیرون می‌اندازی؟ گناه دارد، او را از مسجد بیرون نینداز! بگذار همین جا باشد! خیلی برای حرف حضرت، اهمیت قائل نمی شود. فردا می رود، می‌بیند دیوانه در مسجد است و او را بیرون می‌اندازد. شب دوم دوباره حضرت به او می‌گوید. ولی باز فردا می‌رود، می‌بیند دیوانه در مسجد است و او را بیرون می اندازد. شب سوم در خواب، به او تشر می زند که مگر من به تو دستور ندادم که این کار را نکنی؟ این کار درست نیست و گناه دارد! علامه به حضرت می گوید: آقا اگر هزار بار دیگر هم بگویید؛ من او را بیرون می‌اندازم. شما الآن در خواب با من حرف می‌زنید، ولی در بیداری ما از شما مدرک و سند داریم که دیوانه نباید در مسجد باشد. آنوقت حضرت به علامه می‌خندند و می‌گویند: «اَنتَ العَلامَه = تو حقیقتاً علامه هستی!  شناخت ائمه(علیهم السلام)، ما را ازحملات شیطان محفوظ نگه می دارد ما از جهات مختلف احتیاج داریم که معصوم(علیهم‌السلام) را بشناسیم. این شناخت باعث می شود که فکر ما قَوی بشود و از حمله خیال و  واهمه در امان بماند. همچنین شیطان نتواند از نوع اعتقاد و نگرش ما به معصوم(علیهم السلام)، سوء استفاده کند و به ما کلک بزند. چون باب مهمی از فریب شیطان، فریب از طریق صور مقدس است. یعنی با استفاده از عقائد خود شخص و مقبولات دینی او، او را منحرف می‌کند و به ته جهنم می‌برد. اما وقتی شناخت عمیق شد و معقول بود و برهان و حکمت آن را پشتیبانی کرد، دیگر مبنا در دست است. هر وقت بخواهد فریبی بدهد، من می فهمم که این یک خیال است. شیطان دارد از باور من، بر علیه من استفاده می‌کند. پس باید دانست که ارزش انسان، به اندازه ارزش دانش و معلومات او نسبت به امام است. سرمایه‌گذاری کردن روی شناخت معصومین(علیهم‌السلام)، خیلی ارزش دارد. هر چقدر سرمایه گذاری بکنید، در واقع رتبه خودتان بالا می‌رود. کسی که روی شناخت تجلی کامل خدا و انسان های کامل، سرمایه گذاری می‌کند، خودش هم ارزش زیادی پیدا می کند و در روحش بزرگی و نورانیت ایجاد می شود. ائمه (علیهم السلام)؛ ارکان زمین هستند حضرت امام صادق (علیه‌السلام) در روایتی [1]، گزارش می دهند که آنچه که برای امیرالمؤمنین (علیه السلام) فضیلت است؛ برای ائمه بعد از ایشان نیز هست. همچنین خلقت به خاطر ائمه (علیهم السلام) است و اگر آنها نباشند، خلقت معنادار نیست. ایشان فرمودند: «آنچه علی (علیه‌السلام) آورده، انجام می دهم و از آنچه نهی فرموده، باز می ایستم. برای او همان فضیلت آمده که برای محمد (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌و‌سلم) آمده و محمد(صلی‌الله‌علیه‌و‌آله‌و‌سلم) را بر تمام مخلوق خدای عز و جل، فضیلت است. خرده گیر بر حکمی که علی(علیه السلام) آورده، مانند خرده‌گیر بر خدا و رسولش باشد. کسی که در موضوعی کوچک یا بزرگ، علی را رد کند، در مرز شرک به خداست. امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) باب منحصر به فرد خدا شناسی است و راه به سوی خداست. هر که جز آن پوید، هلاک شود و این امتیازات همچنین برای ائمه هدی، یکی پس از دیگری جاری شده است. خدا ایشان را ارکان زمین قرار داده تا اهلش را نجنباند». مترجم محترم در مورد اینکه تا اهلش را نجنباند، توضیحی مرقوم فرمودند که اختلال نظام و سرگردانی عمومی پیش نیاید. یعنی قوام زمین و خاصیت خلقت آن، به این است که در آن حجت باشد. اگر در زمین و روی زمین حجت نباشد، خلقتش فایده‌ای ندارد. برای اینکه خداوند منزه است از اینکه خلقی را بیافریند و یک رهبر معصوم در بین آنها قرار ندهد. هیچ عقلی قبول نمی‌کند. تمام عقول، هر چند ناقص ترین عقل ها، خدا را به چنین قصور و تقصیری متهم می‌کند. خداوند می‌فرماید: برای اینکه محکوم نشوم و حجتی علیه من نباشد، ائمه (علیهم‌السلام) را قرار دادم. در ادامه حضرت صادق (علیه السلام) می فرمایند: «و حجت رسای خویش ساخت، برای مردم روی زمین و زیر خاک. در پرانتز مرقوم فرمودند مردگان یا ساکنان آن روی زمین». چون مردگان هم براساس نوع و میزان نزدیکی شان به ائمه (علیهم السلام) مورد بازخواست قرار خواهند گرفت. فضایل حضرت علی(علیه السلام)  در روایتی [2] از امام صادق(علیه السلام) داریم؛ امیر المؤمنین(علیه‌السلام) بسیار می‌فرمود: «اَنَا قَسِیمُ الجَنَّةِ وَ النّار= من از طرف خدا، قسمت کننده بهشت و دوزخم». یعنی من مبنا در مورد بهشتی ها و جهنمی ها هستم. همچنین می‌فرمودند: «اَنَا فارُوقُ الاَکبَر = من بزرگترین فرق گذارم». فاروق یعنی فرق گذارنده بین حق و باطل. ایشان در بین بهشت و جهنم می‌ایستد و دوستان خودش را دعوت می‌کند، می‌گوید: «هذا لِی؛ این مال من است، بیا»! و بعضی ها را به جهنم پرت می‌کند. می فرماید: «هذا لَک؛ این مال توست». همچنین ایشان فرمودند: «من صاحب عصا و میسم هستم». شارحین گفته اند: منظور از عصا، همان عصایی است که همه انبیاء داشتند و نسل به نسل به دست پیامبر بعدی می‌رسید. مثل همان عصای حضرت موسی (علیه‌السلام) که به دست پیغمبر(صلی‌الله‌و‌علیه‌وآله‌و‌سلم) رسید و یا منظور از عصا، قدرت و نصرت است. میسم هم به معنای علامت گذارنده است. به اصطلاح، داغ‌هایی است که جهت علامت روی گاو و گوسفند می‌گذارند. صاحب عصا و میسم هستم، یعنی من مؤمن را از غیر مؤمن جدا می‌کنم با علامت گذاری. در قیامت هم داریم که حضرت بین دو ابروی اهل حق، علامت حق بودن آنها را می‌گذارد. امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) می فرمایند: «تمام ملائکه و روح القدس و پیامبران به فضیلت من اقرار نموده اند. چنان که به فضیلت محمد (صلّی‌اللهعلیه و‌آله‌و‌سلّم) اقرار کرده اند. مرا بر مَسندی مانند مَسند او نشانیده اند و آن مَسند، در پرانتز مرقوم فرموده اند؛ هدایت و خلافت خدایی است. مرکوب من در قیامت همان مرکوب پیغمبر (صلی‌الله‌و‌علیه‌وآله‌و‌سلم) و از جانب خداست. رسول خدا در قیامت خوانده شود و جامه در بر شود. من هم خوانده شوم و جامه در بر شوم. او بازپرسی شود، من هم بازپرسی شوم و طبق گفته او سخن گویم. پس به من خصلت‌هایی عطا شده که هیچکس نسبت به آن ها بر من پیشی نگرفته است. مرگ مردم و بلاها و نژادها و فصل الخطاب (فصل الخطاب یعنی حرف نهایی در تشخیص حق و باطل) را می‌دانم. آنچه پیش از من بوده، از دستم نرفته و آنچه نزد من حاضر نیست (یعنی امور آینده که هنوز نیامده) بر من پوشیده نیست». در نهج‌البلاغه می‌فرماید: «لَو کُشِفَ الغِطاء ما اَزدَدتُ یَقِیناً = اگر تمام پرده ها و حجاب ها کنار برود، چیزی به علم و یقین من اضافه نمی‌شود». آنچه که گذشته است و آنچه که قرار است باشد را می دانم. قبلاً در بحث معاد توضیح داده ام که یک انسان چطور می تواند آنچه که در گذشته بوده و آنچه که در آینده قرار است، اتفاق بیفتد را بفهمد. همچنین ایشان می‌فرمایند: «به اجازه خدا بشارت می‌دهم و از جانب او ادای وظیفه می‌کنم. همه این ها از طرف خداست که او به علم خود، مرا نسبت به آن ها توانا ساخته است». علت اینکه تأکید می‌کنند، همه این ها از ناحیه خداست، می‌خواهند بگویند؛ من و پیغمبر، ذاتاً دارای علمی نیستیم. هرچه داریم، به صورت کلی و یک جا، از طرف خداوند و به اذن الله داریم. حضرت علی (علیه‌السلام) بزرگ ترین مبنای تشخیص حق و باطل است پیغمبر(صلی الله و علیه و آله و سلم) در مورد حضرت علی(علیه السلام)  فرمودند: « عَلِیُ مَعَ الحَق وَ الحَقُّ مَعَ عَلِی[3] = علی با حق است، حق هم با علی است». بعد دعا کردند: «اَللّهُمَّ اَدِرِ الحَقَّ حَیثُ ما دارَ [4]= خدایا حق را ببر، هر جا که علی هست». یعنی حق را تابع علی قرار بده. ببینید نمی‌گوید علی را تابع حق قرار بده؛ بلکه می گوید حق را تابع علی قرار بده. این برای آن است که اگر زمانی من به یقینی از حق رسیدم، اما دیدم آنچه که من یقین دارم با علی (علیه السلام) فاصله دارد، باید حقی را که خودم می‌فهمم، متهم کنم، نه علی را. این در زمان اصحاب او اتفاق افتاد. بعضی‌ها آمدند و گفتند؛ ما نمی‌توانیم حق و باطل را تشخیص بدهیم، نمی دانیم حق با تو است یا با معاویه و ابوموسی! اگر آنها این را متوجه بودند، باید می گفتند: ما کاری نداریم، موضوع چه هست؟ علی آنجاست، ما هم آنجا می رویم. ولی فقیه، حجت ائمه است ما را با ولایت، راحت کرده‌اند. مبنا ولایت فقیه است. در مسائل سیاسی روز هم، همینطور است. ممکن است خودم به نتیجه برسم که این کار اشتباه و غلط است. اما وقتی می بینم ولی فقیه یک عَلم بلند کرده است، زیر همان عَلم می‌ایستم. حداقل در قیامت، پیش خدا مسئول نیستم. ائمه (علیهم‌السلام) فرمودند: ولایت فقیه از طرف ما بر شما حجت است. وقتی ائمه (علیهم السلام) ولایت فقیه را بر ما حجت قرار دادند، دیگر خیال ما راحت است. حتی اگر به یقین و ادارک ما، موضع گیری ولی فقیه درست نباشد. کامل شدن دین پیامبر و بیان احتیاجات مردم در قرآن حضرت رضا (علیه‌السلام) [5]، از همان اول یک مبنای کامل، به دست جناب عبدالعزیز بن مسلم می دهند که با آن، دیگر خیال انسان راحت می‌شود. ما این مبنا را در مباحث ولایت، شرح حدیث عنوان و شرح زیارت عاشورا توضیح داده ایم. عبدالعزیز بن مسلم گوید: ما در ایام حضرت رضا(علیه‌السلام) در مرو بودیم. در آغاز ورود، روز جمعه در مسجد جامع انجمن کردیم (جمع شدیم). حضار مسجد، موضوع امامت را مورد بحث قرار داده و اختلاف بسیار مردمان را در آن زمینه، بازگو می کردند. من خدمت آقایم رفتم و گفتگوی مردم را در بحث امامت به عرضش رسانیدم. گفتم: آقا مردم دارند در مورد اینکه امام چه کسی هست و چه کسی می‌تواند امام باشد، با هم بحث می‌کنند و تعیین می‌کنند این امام هست و آن امام نیست. حضرت (علیه‌السلام) لبخندی زدند و فرمودند: «ای عبدالعزیز! «جَهِلَ القَوم وَ خُدِعُوا عَن آرائِهِم = این مردم نفهمیده اند و دچار فریب شده اند و از آراء صحیح خود فریب خورده و غافل گشته اند. همانا خدای عز و جل، پیغمبر خویش را قبض روح نفرمود، تا دین را برایش کامل کرد و قرآن را بر او نازل فرمود و بیان هر چیز، در اوست. حلال و حرام و حدود و احکام و تمام احتیاجات مردم را در قرآن بیان کرده و بعد حضرت، آیه 38، سوره انعام را خواندند: ما فَرَّطنا فِی الکِتابِ مِن شَیء» = چیزی نیست که ما در قرآن نگفته باشیم». کسی نمی‌تواند ادعا کند ما از قرآن، حلال و حرام خدا را درست نمی فهمیم و روشن نیست. می‌فرماید: چنین کسی، هم جاهل است و هم فریب خورده. قرآن بسیار روشن است و تمام احتیاجات مردم در آن هست.  همچنین فرمودند: «در حجة الوداع، که سال آخر عمر پیغمبر بود؛ آیه3، سوره مائده را نازل شد: اَلیَوم اَکمَلتُ لَکُم دِینَکُم وَ اَتمَمتُ عَلَیکُم نِعمَتِی وَ رَضِیتُ لَکُمُ الاِسلامَ دِینا = من دینتان را برایتان کامل کردم و نعمتم را بر شما تمام کردم و اسلام را براى شما [به عنوان] آیینى برگزیدم. و موضوع امامت از کمال دین است». وقتی که در غدیر پیغمبر(صلی‌الله‌و‌علیه‌وآله‌و‌سلم)، علی (علیه السلام) را از طرف خدا به امامت منصوب کرد، خداوند فرمود: امروز که علی به جانشینی منصوب شد، دین شما را کامل کردم و نعمتم را بر شما تمام کردم و امروز راضی شدم که اسلام برای شما دین باشد. دین بدون امام کامل نیست. اتمام نعمت، هم به امامت است و رضایت خدا نسبت به دین شخص، به این است که او معتقد به امام باشد. دینی که در آن امام نیست، مثل این است که شما با هزینه گزاف بیمارستان بسازید، تخت و تجهیزات پزشکی هم در آن بگذارید، پرستار هم بیاید، ولی یک پزشک در آن نباشد. کسی که حرف آخر را می زند، حتماً باید باشد. شبهه اینکه ما دین را نمی فهمیم و ما یک برداشت دقیق و مقدس نمی توانیم بکنیم و هر کس برای خودش می تواند یک برداشتی بکند؛ به قول حضرت رضا (علیه السلام) جز فریب، چیز دیگری نیست که این فریب تا الآن هم ادامه داشته است. نقد معصوم، در کلام امام رضا (علیه السلام) حضرت رضا (علیه السلام) به عبدالعزیزبن مسلم می‌فرمایند [6]: «و پیغمبر از دنیا نرفت تا آنکه نشانه های دین را برای امتش بیان کرد و راه ایشان را روشن ساخت و آن ها را بر شاهراه حق واداشت و علی را به عنوان پیشوا و امام منصوب کرد و همه احتیاجات امت را بیان کرد. پس هر که گمان کند خدای عزوجل دینش را کامل نکرده، قرآن را رد کرده و هر که قرآن را رد کند، به آن کافر است». کسی که جرأت پیدا کند، به معصوم نقد بزند، یعنی او را قبول ندارم و کافر شده. حتی اگر در قالب کلمات مقدس باشد. گاهی ما یکدفعه ذهنمان گیر می کند که خدا چرا شفاف حرف نزده، چرا پیغمبر همه چیز را شفاف نگفته که آنقدر بین خودشان اختلاف نشود. ما اگر به متن و آنچه که اتفاق افتاده مراجعه و کمی تعمق کنیم، می‌بینیم که خداوند و پیغمبر(صلی‌الله‌و‌علیه‌وآله‌و‌سلم)، شفاف شفاف صحبت کرده و اصلاً ابهام ندارند. پس اگر در دلمان به پیغمبر و خدا ایراد بگیریم و بگوییم خداوند جایی کم گذاشته؛ اگر ما به جای خدا و پیغمبر (صلی‌الله‌و‌علیه‌وآله‌و‌سلم) بودیم، این کار را می کردیم؛ می فرماید: کافر شدید. یک مؤمن هیچ وقت نمی‌گوید: من اگر جای خدا بودم این کار را می‌کردم. چون هیچ وقت علم ما بیشتر از علم خداوند نیست و نمی‌توانیم مثل خدا و امام تشخیص مصلحت بدهیم. مردم فاقد تخصص، در انتخاب مستقیم رهبرند  این چه حماقتی است که شما به مردم تحمیل می‌کنید؟ چه مردم فریبی است که مردم بیایند، رهبر را تعیین کنند؟ مگر امکان دارد؟ مردم نمی‌توانند. این کار تخصصی است. رهبر باید مجتهد باشد. فقاهت داشته باشد. عدالت داشته باشد. باید تخصص های دیگر داشته باشد. متخصص باید اینها را تشخیص بدهد. اعضای خبرگان نیز که می‌خواهند به رهبر رأی بدهند و او را ارزیابی کنند، همه مجتهد هستند و  باید امتحان بدهند تا معلوم شود که خودشان متخصص هستند یا نه. کسانی که در روزنامه به عنوان مردم سالاری و دفاع از حقوق مردم می نویسند: چرا باید خبرگان، رهبری را تعیین کنند؟ مردم حق انتخاب دارند، باید خودشان بگویند چه کسی رهبرشان باشد، هم توهین به مردم کرده اند؛ هم مردم را فریب داده اند. وقتی به مردم می‌گوییم هر کسی که شما میل کردید، او رهبر است، اصلا شما درست تشخیص می دهید. خود مردم می فهمند که شما دارید آنها را احمق، تلقی می کنید. مثل اینکه به مردم بگوییم شما بیایید رأی بدهید، به اینکه کدام یک از این جراح ها، برتر هستند؟ یا وقتی می خواهند به یک دکتر مجوز مطب بدهند، مردم باید انتخاب کنند که چه کسی تخصص دارد. هر کس رأی بیشتری آورد، گواهی صادر می کنیم که او متخصص است.آن وقت شما به متخصصی که از این طریق رأی آورده، اعتماد می کنید یا پزشکی که حتماً جامعه پزشکی از او امتحان گرفته باشد و تخصص او را تأیید کرده باشد؟ همان هایی که ادعای دموکراسی و مردم سالاری می کنند، همین آمریکایی که خیلی از خودی ها، ذلیلانه سر به آستانش می گذارند، این اشتباهی را که ما الآن می‌کنیم، نمی‌کنند. می‌گویند: بزرگان ما، رهبران احزاب می‌نشینند و تصمیم می‌گیرند که چه کسی را به عنوان رئیس جمهور انتخاب کنند. فیلترهای آنها بیشتر از فیلترهای ماست. در مورد نماینده های مجلس شان، پزشکان، مهندسان، خلبانان نیز فیلتر دارند. نظر امام رضا (علیه السلام)، در مورد مقام امامت و انتخاب ایشان امام رضا (علیه‌السلام) خطاب به عبدالعزیز بن مسلم می فرمایند[7]: «مگر مردم مقام و منزلت امامت را در میان امت می دانند تا روا باشد که به اختیار و انتخاب ایشان واگذار شود؟ همانا امامت، قدرش والاتر و شأنش بزرگ تر و منزلش عالی تر و مکانش منیع تر و عمقش گودتر از آن است که مردم با عقل خود به آن برسند یا به آراءشان، آن را دریابند و یا به انتخاب خود امامی منصوب کنند». کسی می تواند امام را تشخیص بدهد که تخصص داشته باشد و بتواند او را ارزیابی کند. تا به حال، کجای دنیا سابقه داشته که برای انتخاب متخصصین، رأی گیری انجام دهند ؟ مگر مسئله امامت شوخی است که مردم بیایند و تعیین کنند چه کسی امام باشد و چه کسی امام نباشد؟ این قضیه به میل مردم که نیست. ۷ مورد تخصص می خواهد که قبلاً خدمتتان توضیح داده ام و بشر عاجزتر از این است که بخواهد بگوید: من یکی از این ۷ تخصص را کاملا دارم. یک انسان در عرف و قاموس قرآن، معادل همه انسان ها ارزش دارد. برای یک موجود پیچیده که تا خلیفة اللّهی می تواند پیش برود، فقط خدا می تواند تصمیم بگیرد. من اصلاً قبول ندارم غیر از خدا، کسی در زندگی برای من تصمیم گیری کند و امام تعیین کند و متخصص بفرستد. مگر شما پزشکی که غیر از مرکز وزارت بهداشت تأیید شده باشد را قبول می کنید؟ وقتی کالایی می خواهیم بخریم، باید حتماً مهر استاندارد داشته باشد. آن وقت ابدیت شوخی است، قیمت آن مفت است که من بدون استاندارد، خودم را به کسی بسپارم؟ مردم، استاندارد و معیار و مبنا، دستشان نیست که تشخیص بدهند ولی فقیه و امام کیست. مثل احمق هایی که گفتند؛ بعد از امام علی بن الحسین (علیه السلام)، زید بن علی امام است. ما می خواهیم او را امام کنیم. بعضی ها هم سراغ محمدبن حنفیه رفتند( فرقه کِیسانیه). بعضی ها نیز گفتند بعد از امام جعفر صادق (علیه السلام)، اسماعیل پسر او، امام است که به آنها اسماعیلیه می گویند. بعضی آنقدر حماقت کردند و به قول حضرت، فریب خوردند که گفتند اصلاً خودمان خلیفه و رسول خدا هستیم. شما ببینید تا الآن چقدر از افراد، ادعای نبوت یا ادعای امام زمانی کرده اند. محور همه علوم، معرفت نفس است چون انسان ابدیت دارد، باید حواسش جمع باشد که خودش را دست چه کسی می سپارد و چه کسی می خواهد برای او تصمیم گیری کند. اگر کسی قیمت خودش را بداند، اشتباه نمی کند. اگر من به معرفت نفس رسیدم، می‌فهمم با یک نظام پیچیده و یک ابدیت روبرو هستم. دیگر از حرف های مزخرف و بی حساب شنیدن و باطل پذیری پرهیز می کنم. زیر بار زور نمی روم. زیر بار حرف های چرت و پرت دیگران نمی روم. خودم هم دیگر، چرت و پرت نمی گویم. ولی وقتی خودم را نشناسم، خودم را مفت می فروشم. به من می گویند این گاو را می بینی، این خدای تو است. به این گاو سجده هم می کنیم. این ماه را می بینی، این خداست. قبول می کنم. الآن در زمان خودمان، مکاتبی هستند که نجاسات را می‌پرستند. انسان وقتی خودش را نمی‌شناسد، از هزار و یک جور نکبت سر درمی آورد. امامت فرزندان حضرت ابراهیم در روایتی از امام رضا ع حضرت ابراهیم (علیه السلام) اول نبی و پیامبر شد، بعد امتحان داد و به مقام خلیل اللّهی و مقام دوستی خدا رسید. در مرحله سوم، امتحان های سختی داد و به مقام امامت که بالاتر از پیامبری است، رسید. امام رضا (علیه السلام) فرمودند[8]: «همانا امامت مقامی است که خدای عزوجل، بعد از رتبه نبوت و خلت در مرحله سوم به ابراهیم خلیل (علیه السلام) اختصاص داد و به آن فضیلت، مشرفش ساخته و نامش را بلند و استوار نمود. در آیه 124 سوره بقره فرموده:  َقالَ اِنِّی جاعِلُکَ لِلنّاسِ اِماما = خدا به او گفت: من تو را به پیشوایی خلق برگزیدم. حضرت ابراهیم از نهایت شادیش، عرض کرد: قالَ وَ مِن ذُرِیَّتِی = به فرزندان من چه؟ قالَ الله تَبارَکَ وَ تَعالی لا یَنالُ عَهدِی الظّالِمِین = خداوند تبارک و تعالی فرمود: (اگر شایسته باشند می‌دهم، زیرا) عهد من به مردم ستمکار نخواهد رسید». بعد حضرت خیلی زیبا می فرمایند: «فَأَبطَلَت هذِهِ الآیَةُ اِمامَةَ کُلِّ ظالِمٍ اِلی یَومِ القِیامَة» = پس این آیه، امامت را برای ستمگران تا روز قیامت باطل ساخت و در میان برگزیدگان گذاشت. سپس خدای تعالی ابراهیم را شرافت داد و امامت را در فرزندان برگزیده و پاکش قرار داد. درآیه 72 سوره انبیاء  فرمود: وَ وَهَبْنَا لَهُ إِسْحَاقَ وَ یَعْقُوبَ نَافِلَةً وَ کُلاًّ جَعَلْنَا صَالِحِینَ = و اسحاق و یعقوب را به عنوان عطیه به او بخشیدیم و همه را شایسته قرار دادیم. ایشان را امام و پیشوا قرار دادیم، تا به فرمان ما رهبری کنند و انجام کارهای نیک و گزاردن نماز و دادن زکات را به ایشان وحی نمودیم، آن ها پرستندگان ما بودند». امامت، حتماً باید به اذن خدا و به فرمان خدا باشد و تأکید می کند امام کسی است که خدا او را امام قرار می دهد و هیچکس دیگر نمی تواند کسی را امام قرار بدهد. ظالم؛ در کلام امام صادق (علیه السلام) امام صادق (علیه السلام) فرموده اند: ظالم یعنی کسی که یک بار گناه کرده باشد. بعد در جایی دیگر ایشان آیه 124  سوره بقره را می خوانند و می فرمایند: امکان نداشت اولین و دومین و سومین خلیفه، رسول خدا و امام باشند؛ چرا که قرآن فرموده: «لا یَنالُ عَهدِیَ الظُالِمِین».     [1] الکافی (ط - الإسلامیة) / ج 1 / ص 196 [2] الکافی (ط - الإسلامیة) / ج 1 / ص 196 [3] دائرة المعارف فقه مقارن/  مكارم شیرازى، ناصر /  جلد1 / صفحه 678 [4] فرائد السمطین  / الحمویی الجوینی، ابراهیم  / جلد1  / صفحه 176 [5] اصول کافی، ج1، کتاب الحجة، ص 283 [6] همان [7] همان [8] همان

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ، ،

Top
برای عضویت در خبرنامه پست الکترونیکی خود را وارد کنید

خبرنامه سایت منتظران منجی

Stay informed on our latest news!

اشتراک در خبرنامه سایت منتظران منجی feed