www.montazer.ir
سه‌شنبه 2 ژوئن 2026
شناسه مطلب: 11813
زمان انتشار: 12 فوریه 2022
| |
بر کرانه ی امام جود و سخا امام جواد (علیه السلام)

بر کرانه ی امام جود و سخا امام جواد (علیه السلام)

محمد بن علی بن موسی الرضا (ع) نهمین پیشوای شیعیان امامی مذهب و از برگزیدگان خدا برای هدایت امت نیایش می باشد. آن حضرت در پانزدهم یا نوزدهم رمضان سال 195 هجری در مدینه بدنیا آمد[1] و در ذی الحجه سال 220 هجری در بغداد به شهادت رسید، برخی تولد آن امام همام را در دهم یا نیمه رجب سال 195 هجری دانسته اند.[2] مادر آن حضرت سبیکه [سکینه] نوبیّة[3] و به روایت دیگر خیزران بوده که او را از خانوادۀ امّ المؤمنین ماریه قبطیه دانسته اند.[4] نام مادر آن بزرگوار ریجانه نیز ذکر شده است، به نوشته نوبختی نام این بانو درّه بوده که بعدا خیزران خوانده ند.[5] مشهورترین لقب امام، جواد است و القاب دیگری همچون: زکی، مرتضی، قانع، رضی، مختار، متوکل، منتجب، نیز برای آن حضرت برشمرده اند، کنیه اش ابو جعفر است که معمولا در روایات تاریخی ابو جعفر ثانی ذکر می شود تا با ابو جعفر، باقر علیه السلام اشتباه نشود، عمر آن حضرت 25 سال بوده و پس از شهادت پدر بزرگوارش در سال 203 تا 220 امامت شیعه را بر عهده داشته است.

امامت امام جواد (ع) یکی از مسائلی که بعدها در مباحث کلامی مربوط به امامت، جایگاه ویژه ای یافت این بود که آیا ممکن است کسی پیش از بلوغ به مقام امامت برسد؟ این مسئله از آن هنگام که امام جواد (ع) در سال 203 به امامت رسید به صورت جدّی تری در محافل علمی-کلامی مطرح می شد تا بعدها در سال 220 در رابطه با امامت امام هادی علیه السلام و پس از آن حضرت مهدی (عج)حدّت آن به اوج خود رسید. در سال 203 که امام رضا علیه السلام به شهادت رسید، شیعیان آن حضرت به علت اینکه تنها فرزند وی (امام جواد (ع) بیش از هشت یا نه سال نداشت در نگرانی و اضطراب عمیقی فرو رفتند، به نوشته برخی از مورخان: در این جریان شیعیان به حیرت افتاده و میان آنان اختلاف پدید آمد، شیعیان دیگر شهرها نیز متحیّر شدند.[6]به همین جهت گروهی از آنان در منزل عبد الرحمان بن حجّاج گرد آمده و ضجّه و ناله سر دادند.[7] - امام جواد (علیه‌السلام) غریب بغداد - راز شهادتِ امام جواد (علیه‌السلام) - توسل به امام جواد (علیه السلام) - حركت فرهنگی و سیاسی امام جواد (علیه‌السلام) - چهارده معجزه امام محمد تقی (علیه السلام) - ساده ترین راه حاجت گرفتن از امام جواد (علیه السلام) - پرورش افکار عمومی برای مهدویت توسط امام جواد (علیه السلام) این مشکل برای شیعیان که مهمترین رکن ایمان را اطاعت از امام معصوم دانسته و در مسائل و مشکلات فقهی و دینی خود به وی رجوع می کردند از اهمیت زیادی برخوردار بوده و نمی توانست همچنان لاینحل بماند. البته برای شیعیان مسلّم بود که امام رضا (ع) فرزند خود امام جواد (ع) را به جانشینی خود برگزیده ولی مشکل ناشی از خردسالی آن حضرت، آنان را وا می داشت تا برای اطمینان خاطر به کاوش و جستجوی بیشتری در این مورد بپردازند. میان نصوصی که در رابطه با جانشینی امام جواد (ع) از حضرت رضا (ع) برجای مانده بویژه خاطر نشان شده: امام رضا (ع) فرزند خردسالش امام جواد را به جانشینی خود تعیین فرموده و با اینکه هنوز فرصت زیادی برای این کار وجود داشته به جانشینی او اصرار داشته است تا آنجا که در برابر اشاره برخی از اصحاب به سن اندک امام جواد (ع) با اشاره به نبوت حضرت عیسی (ع) در دوران شیر خوارگی فرمودند: سن عیسی هنگامی که نبوّت به وی اعطا شد کمتر از سن فرزند من بوده است.[8] تردیدی نیست اضطرابی که پس از رحلت امام رضا (ع) در میان شیعیان آن حضرت بوجود آمد، موجب شد که برخی از آنها به دنبال عبد اللّه بن موسی برادر امام رضا (ع) بروند ولی از آنجا که حاضر نبودند بدون دلیل، امامت کسی را بپذیرند جمعی از آنها پیش وی مسائلی مطرح کردند و هنگامیکه او را از جواب مسائل خود ناتوان دیدند وی را ترک کردند.[9] عده دیگری نیز به واقفیه که بر امام کاظم (ع) توقف کرده بودند پیوستند. علّت این هر دو گرایش به نظر نوبختی همین بود که آنها بلوغ را یکی از شرایط امامت می دانستند.[10] با تمام این احوال اکثریت شیعیان به امامت امام جواد (ع) گردن نهادند. گر چه در میان آنان کسانی بودند که مسئله سن را به رخ امام جواد (ع) کشیدند و آن حضرت در جواب، اشاره به جانشنینی سلیمان از داود (ع) کرده و فرمود: حضرت سلیمان هنگامی که هنوز کودکی بیش نبود و گوسفندان را به چرا می برد حضرت داود او را جانشین خود کرد در حالی که عبّاد و علمای بنی اسرائیل، این عمل او را انکار می کردند.[11]به نوشته نوبختی مستند قائلین به امامت ابو جعفر (ع) مسئله یحیی بن زکرّیا و نبوت عیسی (ع) در دوران شیر خوارگی و داستان یوسف و علم حضرت سلیمان بود که نشان می داد علم در حجج اللّه که هنوز به سن بلوغ نرسیده اند بدون آموزش و یادگیری و به طور لدنّی، می تواند وجود داشته باشد.[12] شیعیان امامی از یک سو امامت را از وجهه آن می نگریستند از این رو کمی سن امام هرگز نمی توانست در عقیده آنها خللی وارد آورد و از سوی دیگر آنچه اهمیت داشت بروز این وجهه الهی در علم و دانش امامان بوده است. در واقع امامان، پاسخگوی کلیّۀ سؤالات شیعیان بودند. از این رو آنان در مورد کلیه امامان این اصل را رعایت کرده و آنان را در مقابل انواع سؤالات قرار می دادند و تنها موقعی که احساس می کردند آنان بخوبی از عهده پاسخ به این سؤالات برمی آیند (با وجود نص به امامتشان) از طرف شیعیان به عنوان امام معصوم شناخته می شدند. با توجه به سن کم امام جواد (ع) این آزمایش از طرف شیعیان در مورد آن حضرت ضرورت بیشتری پیدا می کرد، بر این اساس درمواقع و فرصتهای مختلف، این آزمایش را درباره آن حضرت به عمل آورده و پس از آن اکثریت قریب به اتفاق آنان-جز افراد نادری-با اطمینان خاطر، امامت او را پذیرفتند. در این مورد گفتنی است: در مجلسی که ذکرش رفت شیعیان گرد آمدند تا مسئله جانشینی امام جواد (ع) را حل کنند. یونس بن عبد الرحمان که از شیعیان قابل اعتماد نزد امام رضا (ع) بو گفت: تا این فرزند(امام جواد ع)بزرگ شود چه باید بکنیم، در این ریّان بن صلت از جای خود برخاسته و به اعتراض گفت: تو خود را از نظر ظاهر مؤمن به امام جواد (ع) نشان می دهی ولی پیدا است که در باطن به امامت او تردید داری، اگر امامت وی از جانب خدا باشد حتی اگر طفل یک روزه هم باشد به منزلۀ شیخ و چنانکه از طرف خدا نباشد حتی اکر هزار سال هم عمر کرده باشد مانند سایر مردم است. دیگران برخاسته و ریان را ساکت کردند... بالأخره در ایام حجّ علمای شیعه از بغداد و دیگر شهرها گرد هم آمده و هشتاد نفر عازم مدینه شدند، ابتدا پیش عبد اللّه بن موسی رفتند ولی هنگامی که گمشدۀ خود را پیش او نیافتند از وی روی برتافتند و به حضور امام جواد (ع) مشرف شدند. آن حضرت به سؤالات آنان پاسخ گفت و آنها از پاسخ های وی که نشان بارزی از امامت و علم الهی وی بود شادمان شدند.[13] بار دیگر گروهی از شیعیان از اقطار مختلف نزد آن حضرت گرد آمده و در یک مجلس از مسائل بسیار زیادی سؤال کردند و آن حضرت در حالی که بیش از ده سال نداشت به تمام آن سؤالات پاسخ داد.[14]گر چه امکان دارد در این رقم اغراق شده باشد ولی آنچه از اصل روایت به دست می آید آن است که: اولا: شیعیان اصرار داشتند تا از طریق دانش امام، امامت وی را بپذیرند. ثانیا: امام در حالی که هنوز کودک خردسالی بیش نبود به دلیل الهی بودن امر امامت بخوبی قادر بود به سؤالات علمی و فقهی شیعیان جواب بدهد. شیخ مفید-با اشاره به اینکه پس از وفات امام رضا (ع) گروهی از شیعیان حتّی امامت آن حضرت را انکار کرده و به عقیده واقفیه گرویدند و عده ای دیگر به امامت احمد بن موسی قائل شدند-بر امامت حضرت جواد (ع) که اکثریت شیعه آن را پذیرفته بودند تأکید کرده و برای اثبات آن، علاوه بر دلیل عقلی (کمال العقل لا یستنکر، لحجج اللّه مع صغر السنّ) به آیاتی که درباره حضرت عیسی (ع) نازل شده، استدلال می کند. همچنین اشاره ای به دعوت رسول خدا (ص) از امام علی (ع) برای پذیرش اسلام در حالی که آن حضرت هنوز به سن بلوغ نرسیده بود، دارد در صورتی که از دیگر افراد هم سنّ و سال وی هرگز چنین دعوتی به عمل نیاورده است و بالأخره شرکت دادن حسن و حسین (ع) در مباهله در حالی که در آن هنگام هنوز دو کودک خردسالی بیش نبودند شاهد دیگر شیخ مفید بر صحت نظرش می باشد.[15] در امر امامت، آنچه مهم است تنصیص امام سابق بر امامت امام پس از خود می باشد که شیخ مفید آن را از تعدادی از اصحاب بزرگ و نزدیک به امام رضا (ع) دربارۀ امامت امام جواد (ع) نقل کرده و راویان این نص را چنین بر می شمارد: علی بن جعفر بن محمد الصادق (ع) ، صفوان بن یحیی، معمرّ بن خلاّد، حسین بن بشّار، ابن ابی نصر البزنطی، ابن قیاما الواسطی، حسن بن جهم، ابو یحیی الصنعانی، الخیراتی، یحیی بن حبیب بن الزّیات و جماعت زیاد دیگر.[16] شیخ، روایات عدّه ای از نامبردگان را در کتاب ارشاد آورده و استاد عطاردی نیز تقریبا همۀ آنها را در مسند الامام الجواد (ع) گرد آورده است.[17]علاّمه مجلسی نیز در بحار فصلی به ذکر نصوص وارده در امامت آن امام همام اختصاص داده است.[18] از این روایات بخوبی برمی آید که امام رضا (ع) در موارد متعدد و مناسبتهای گوناگونی که پیش می آمده، امامت فرزند بزرگوارش را گوشزد کرده و اصحاب بزرگ خود را در جریان امر می گذاشته است. در واقع استقامت اکثریت اصحاب امام رضا (ع) بر امامت حضرت جواد (ع) که پشتوانه اش همین فرمایشات امام رضا (ع) بوده، خود بهترین دلیل بر حقانیّت امامت آن بزرگوار است؛ زیرا بزرگان شیعه و فقها و محدثین آنها در پذیرش امامت امامان، دقت عجیبی از خود نشان می دادند و همان گونه که گذشت با وجود نص بعد از سؤالات علمی متعدد امامت آنان را می پذیرفتند. حیات تاریخی امام جواد (ع) اطلاعات تاریخی دربارۀ زندگی امام جواد (ع) چندان گسترده نیست؛ زیرا علاوه بر آنکه محدودیّتهای سیاسی همواره مانع از انتشار اخبار مربوط به ائمه معصومین (ع) می گردید تا دستگاه خلافت از اقدامات خصمانۀ دشمنان و مخالفین خود در امان بماند، زندگی امام جواد (ع) نیز چندان طولانی نبوده که بتوان اخبار قابل ملاحظه ای در رابطه با آن به دست آورد. این را می دانیم که امام رضا (ع) وقتی به طوس برده شد هیچکدام از اعضای خانواده خود را به همراه نبرد و در طوس تنها زندگی می کرد. در اینکه آیا در این مدت، امام جواد (ع) به منظور دیدار پدر به طوس رفته است یا نه تنها ابن فندق در تاریخ بیهق آورده است که آن حضرت در سال 202 به طوس آمده و با پدر بزرگوارش دیدار کرده است. متن گزارش ابن فندق در این مورد چنین است: و محمد بن علی بن موسی الرضا (ع) که لقب او تقی بود از راه طبس مسینا، دریا عبرت کرد-که آن وقت راه قومس [دامغان] مسلوک نبود و آن راه را در عهدی نزدیک مسلوک گردانیدند- بناحیت بیهق آمد و در دیه ششتمد نزول کرد و از آنجا به زیارت پدر خویش علی بن موسی الرضا (ع) رفت در سنه 202- [19] این گزارش در مصادر دیگر نیامده و از اخبار مربوط به شهادت امام رضا (ع) چنین بر می آید که امام جواد (ع) آن هنگام در مدینه اقامت داشته و تنها برای غسل پدر و اقامه نماز به آن حضرت در طوس حضور یافته است. آری محتمل است که پیش از آن یک بار به طوس آمده باشند. و با دقت در خبر مذکور چنین به نظر می رسد که احتمالا ابن فندق گزارش خود را از تاریخ نیشابور حاکم نیشابوری گرفته است. هنگامی که مأمون بعد از شهادت امام رضا (ع) در سال 204 به بغداد بازگشت از ناحیه حضرتش اطمینان خاطر پیدا کرده بود، ولی این را می دانست که شیعیان پس از امام رضا (ع) فرزند او را به امامت خواهند پذیرفت و در این صورت خطر همچنان بر جای خود خواهد ماند. او سیاست کنترل امام کاظم توسط پدرش را-که او را به بغداد آورده و زندانی کرده بود-به یاد داشت و با الهام از این سیاست، همین رفتار را با امام رضا (ع) در پیش گرفت ولی با ظاهری آراسته و فریبکارانه، به گونه ای که می کوشید نه تنها در ظاهر امر مسئله زندان و... در کار نباشد بلکه حتی نشانه های چشمگیری از علاقه و محبت او نسبت به آن حضرت وجود داشته باشد. اینک نوبت امام جواد (ع) فرا رسیده بود تا به وسیله دستگاه حاکم به نحوی کنترل شود و این هدف به این ترتیب که مأمون دختر خود را به عقد وی درآورده و او را دادماد خود قلمداد کند، جامه عمل بخود می پوشید و از همین رهگذر بود که مأمون براحتی می توانست از طرفی امام را در کنترل خود داشته و از طرف دیگر آمد و شد شیعیان و تماساهی آنان را با آن حضرت به دقت زیر نظر بگیرد. از این رو بر اساس برخی نقلها پس از ورود به بغداد -احتمالا در سال 402-بلافاصله امام را از مدینه به بغداد فرا خواند.[20] علاوه بر این مأمون از نظر مردم متّهم شده بود که امام رضا (ع) را به شهادت رسانده و اکنون می بایست با فرزند وی به گونه ای رفتار کند که برائت از اتهام مزبور را به دنبال داشته باشد. این نکته نیز باید مورد توجه قرار گیرد که بنا به برخی از روایات تاریخی، مؤمون از آن هنگام که ولایت عهدی خود را به امام رضا (ع) واگذاشت، دختر خود ام الفضل را نیز به عقد امام جواد (ع) درآورده و یا بنام او کرده بود. به نوشته طبری و ابن کثیر در سال 202 که امّ حبیب دختر مأمون به عقد امام رضا (ع) درآمد، دختر دیگر او ام الفضل نیز به عقد امام جواد (ع) در آمده است. [21]شاید این موضوع خود قرینه ای برای صحت گزارش صاحب تاریخ بیهق باشد که امام جواد (ع) در سال 202 برای دیدن پدرش به طوس آمده است. از روایتی که شیخ مفید از ریّان بن شبیب نقل کرده چنین برمی آید: موقعی که مأمون تصمیم به ازدواج ام الفضل با امام جواد (ع) گرفت عباسیان برآشفتند؛ زیرا می ترسیدند که پس از مأمون خلافت به خاندان علوی برگردد چنانکه دربارۀ امام رضا (ع) هم به سختی دچار همین نگرانی شده بودند،[22] ولی به طوریکه از دو روایت فوق برمی آید آنان مخالفت خود را به گونه دیگری وانمود کرده و گفتند: دختر خود را به ازدواج کودکی در می آورد که: «لم یتفقّه فی دین اللّه و لا یعرف حلاله من حرامه و لا فرضا من سنّته» و مأمون در مقابل این هو و جنجال مجلسی بر پا ساخته و امام جواد (ع) را به مناظره علمی با یحیی بن اکثم بزرگرتین دانشمند و فقیه آن عصر در میان اهل سنت، فراخواند تا بدینوسیله بتواند مخالفین و اعتراض کنندگان از بنی عباس را به اشتباه خود آگاه کند.[23]و این در حالی بود که بنا به این دو روایت هنگام عقد ازدواج ام الفضل با امام جواد (ع) هنوز به آن حضرت «صبی» اطلاق می شده است. گر چه چنین تفسیری در رابطه با مسئله بحث ما استدلال محکمی نمی تواند باشد. بنا بر روایتی که از ابن طیفور و ابن اثیر و برخی دیگر نقل شده و چنین می نماید که بتوان بر آن اعتماد کرد: هنگامی که مأمون در سال 215 به تکریت وارد شد امام جواد (ع) نیز از مدینه به بغداد رسیده بود و برای ملاقات با مأمون به شهر تکریت رفت و در همان جا بود که ام الفضل بدو پیوست. سپس آن حضرت تا فرا رسیدن موسم حج در بغداد در منزل احمد بن یوسف که در کنار دجله بنا شده بود اقامت فرمود و آنگاه با خانواده خویش برای انجام مراسم حجّ به مکّه رفت و از آنجا به مدینه بازگشت و در آنجا ماندگار شد.[24] بر اساس این روایت امام تنها در همین مدت در بغداد اقامت گزیده است؛ گر چه مؤلف احتمال اقامت آن حضرت را در بغداد در زمانهای دیگر منتفی ندانسته است. در این زمینه روایت دیگری از اربلی در دست داریم که می رساند: هنگامی که مأمون به بغداد آمد از امام جواد (ع) خواست تا به آن شهر آید و در همانجا بود که روزی امام را در میان همگنانش دید که مشغول بازی است. با نزدیک شدن موکب مأمون بچه ها همگی خود را از سر راه او کنار کشیده و فرار کردند ولی امام در کناری همچنان بی حرکت و با آرامش و ابّهت خاصی ایستاد. این وضع، مأمون را به شگفتی انداخت و از امام پرسید: چرا تو مثل دیگران فرار نکردی؟ امام پاسخ داد: من مرتکب گناهی نشده امکه از ترس مجازات فرار کنم از طرف دیگر، راه آنچنان تنگ نیست که مانع عبور موکب شما شوم. مأمون پرسید: شما کیستید: فرمود: من محمد بن علی بن موسی الرضا هستم... به دنبال این روایت مطالب دیگری آمده که محل چند و چون برخی از محققان قرار گرفته و از جمله استاد بزرگوار ما علاّمه سید جعفر مرتضی در تأیید آن کوشیده است[25] امّا در متن آن به مسائلی پرداخته است که پذیرش آن را دچار اشکال می سازد؛ زیرا بنا بر اینکه این روایت صحیح باشد معلوم می شود: موقعی که مأمون در سال 204 به بغداد آمده بلافاصله و یا اندکی بعد امام جواد (ع) را به بغداد فرا خوانده است ولی اگر از آن صرف نظر کنیم باید گفت: امام پس از آنکه در سال 215 یک بار به بغداد آمده و تا قبل از آنکه معتصم آن حضرت را در سال 220 به بغداد خواست، در مدینه زندگی می کرده است؛ چون گزارش دیگری دال بر آنکه امام در فاصله سالهای 215 تا 220 به بغداد سفر کرده است فعلا در دست نداریم، دربارۀ آمد و شد امام در مدینه و احترام مردم نسبت به آن حضرت، اطلاعات مختصری در پاره ای از روایات آمده است.[26] فرا خواندن آن حضرت به بغداد در سال 220 توسط خلیفه معتصم آن هم درست در همان اولین سال حکومت خود، نمی توانست بی ارتباط با جنبه های سیاسی قضیّه باشد. بویژه درست در همان سالی که امام به بغداد آمد در حالی که تنها 25 سال از عمر شریفش می گذشت رحلت فرموده است. عناد عباسیان با آل علی (ع) خصوصا امام شیعیان که در آن زمان جمعیت معتنابهی تابعیت مستقل آنها را پذیرفته و همچنین خواستن آن حضرت به بغداد و درگذشت وی در همان سال در بغداد، همگی شواهد غیر قابل انکاری بر شهادت آن بزرگوار به دست عوامل خلیفه عباسی (معتصم) می باشد. مرحوم شیخ مفید با اشاره به روایتی که در رابطه با مسمویت و شهادت امام جواد (ع) وارد شده رحلت آن حضرت را مشکوک اعلام کرده است.[27] علاوه بر روایات مذکور که در مصادر متعدد آمده[28] قرائن نی زخود به وضوح دلالت بر این امر دارد، بنا به روایت مستوفی، عقیده شیعه بر این است که معتصم آن حضرت را مسموم نموده است. [29]پاره ای از منابع اهل سنت اشاره بر این دارند که امام جواد (ع) به میل خود و برای دیداری از معتصم عازم بغداد شده است[30] در حالی که منابع دیگر، حاکی از آنند که معصتم به ابن الزیّات مأموریت داد تا کسی را برای آوردن امام به بغداد بفرستد.[31]ابن صبّاغ نیز با عبارت«اشخاص المعتصم له من المدینة»[32] این مطلب را تأیید کرده است. مسعودی روایتی نقل کرده که بنا بر آن، شهادت آن حضرت به دست ام الفضل و در زمانی رخ داده که امام از مدینه به بغداد نزد معتصم آمده بود.[33] به پاداش این عمل ننگین، ام الفضل پش از شهادت امام به حرم خلیفه پیوست.[34] این نکته را نباید از نظر دور داشت که ام الفضل در زندگی مشترک خود با امام جواد (ع) از دو جهت ناکام مانده بود: أ-از آن حضرت دارای فرزندی نشد. ب-امام نیز چندان توجهی به وی نداشته و فرزندانش عموما از ام ولدهای آن حضرت متولد شدند. ام الفضل یک بار شکایت پیش پدرش مأمون برده و از اینکه امام چند کنیز دارد گله کرد ولی مأمون در جواب او نوشت: ما تو را به عقد ابو جعفر در نیاوردیم که حلالی را بر او حرام کنیم. دیگر از این شکایت ها نکن.[35]به هر حال ام الفضل پس از مرگ پدر، امام را در بغداد مسموم کرد. و راه یافتن او به حرم خلیفه نشانی از آن است که این عمل به دستور معتصم صورت گرفته. و در روایت نجاشی مسمومیت امام به دست یکی از منشیان معتصم به بغداد رفت جانشین خود را تعیین فرمود و این خود نشانه آن است که امام خود می دانست سفر بی بازگشتی خواهد داشت.[36] پی نوشت: [1] روضة الواعظین، ص 208- [2] رک: کشف الغمه، ج 2، ص 243، در مورد اقوال دیگر به مسند الامام الجواد، ص 11-15 رجوع شود. [3] «نوبه»به سرزمینهای وسیعی واقع در جنوب مصر اطلاق می شود، مردم آن نصرانی هستند و روایتی نیز از رسول خدا(ص)درباره خوبی مردم این دیار نقل شده است. رک: معجم البلدان، ج 5، ص 309- [4] کافی، ج 1، ص 294؛ التهذیب، ج 6، ص 90- [5] فرق الشیعة، ص 91- [6] دلائل الامامه، ص 204- [7] عیون المعجزات، ص 119- [8] روضة الواعظین، ص 203- [9] رک: مناقب، ابن شهر آشوب، ج 2، ص 429؛ مسند الامام الجواد (ع) ، ص 29 -30 و ص 222- [10] فرق الشیعة، ص 88؛ المقالات و الفرق، ص 95- [11] کافی، ج 1، ص 383- [12] فرق الشیعة، ص 90؛ المقالات و الفرق، ص 94 -95- [13] بحار الانوار، ج 50، ص 99، 100 به نقل از عیون المعجزات، ص 119، 121؛ و رک: اثبات الوصیة، ص 213- [14] کافی، ج 1، ص 314- [15] الفصول المختارة، ص 256 -257- [16] ارشاد، ص 317؛ اعلام الوری، ص 330- [17] مسند الامام الجواد (ع) ، ص 250-333- ما از این مجموعه در این نوشتار بهره کاملی گرفته و اقدام استاد را در تنظیم این مسندها از خدمات فرهنگی بسیار عالی او می دانیم. [18] بحار الانوار، ج 05، ص 18-36- [19] تاریخ بیهق، ص 64- [20] الحیاة السیاسیه للامام الجواد (ع) ص 65- این روایتی است که عده ای به نقل آن پرداخته اند ولی آنچه بیشتر نقل شده و بعد تذکر خواهیم داد همان نقل طبری و. . . است مبتنی بر اینکه امام الجواد (ع) در سال 215 به بغداد آمده است. [21] تاریخ طبری، ج 7، ص 149؛ البدایة و النهایة، ج 10، ص 260- [22] ارشاد، ص 319- [23] همان، ص 913-320- [24] تاریخ طبری، ج 7، ص 190، حوادث سنه 215؛ تاریخ بغداد، ج؟، ص 142 -143؛ تاریخ موصل، ص 215؛ الکامل، ج 6، ص 417؛ مسند الامام الجواد، ص 55؛ الحیاة السیاسیه للامام الجواد (ع) ، ص 79- [25] الحیاة السیاسیه للامام الجواد (ع) ص 68-75- [26] کافی، ج 1، ص 294-394- [27] ارشاد، ص 326- [28] فصول المهمّه، مالکی، ص 276- [29] تاریخ گزیده، ص 205 -206- [30] الائمة الاثنی عشر، ابن طولون، ص 103؛ شذرات الذهب، ج 2، ص 48- [31] بحار الانوار، ج 50، ص 8- [32] فصول المهمّه، ص 275- [33] مروج الذهب، ج 3، ص 464- [34] الائمة الاثنی عشر، ص 401؛ فصول المهمّه، ص 276- [35] ارشاد، ص 323؛ بحار الانوار، ج 50، ص 79-80- [36] کافی، ج 1، ص 323-

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11812
زمان انتشار: 20 ژولیه 2020
| |
توسل به امام جواد(علیه السلام)

توسل به امام جواد(علیه السلام)

صاحب کرامات رضویه در کتاب خود می نویسد: مرحوم حاج شیخ عباسعلی معروف به محقق نقل کرد: میرزا مرتضی شهابی که زمان سابق دربان باشی کشیک سوم آستان قدس بود، ده روز مجلس روضه خوانی فراهم نمود و والد مرا با حاج شیخ مهدی واعظ و مرا هم به واسطه پدرم برای منبر رفتن دعوت کرد و سفارش کرد که همه شما هرشب بایستی متوسل شوید به امام نهم حضرت جوادالائمه و باید ذکر مصیبت آن سرور بشود و من چون تازه کار بودم و معلوماتم در منبر کم بود برایم دشوار بود و هرچند گفتم که جهت توسل به امام جواد هرشب چیست؟ جواب می داد حالا باشد من آخر کار به شما خواهم گفت.

بالاخره ما هرشب متوسل به آن بزرگوار می شدیم تا ده شب تمام شد. شب بعد ما منبری ها را برای شام خوردن دعوت نمود، آن وقت گفت جهت توسل من هر شب به امام جواد این بود که من در روز کشیک و خدمت خود در صحن مطهر به رسم و عادتی که داشتم با دربانان مشغول جاروب کردن صحنه کهنه می شدیم و جوی آبی که از صحن می گذشت و دو طرف آن نهر یک پله پایین مردم از زائر و مجاور لب آن آب می نشستند به جهت وضو ساختن یک روز همان قسم مشغول جاروب کردن بودیم نزدیک سقاخانه اسماعیل طلایی برابر گنبد مطهر دیدم چند نفر از زائرین نشسته اند و مشغول خوردن خربزه اند، تخم های خربزه را آنجا ریخته و کثیف کرده اند. من اوقاتم تلخ شد، گفتم آقایان اینجا که جای خربزه خوردن نیست، لااقل می بایست پوست ها و تخم های خربزه را در جوی آب بریزید تا زیر پای کسی نیاید. آنها از سخن من متغیر شدند و گفتند مگر اینجا خانه پدر توست که چنین می گویی و دستور می دهی. من نیز عصبانی و متغیر شدم و با پای خود بقیه خربزه ها و پوست ها و تخم ها را میان جوی آب ریختم. آنها برخاستند و رو به حضرت رضا نموده و گفتند آقا! امام رضا ما خیال کردیم اینجا خانه توست که آمدیم و اگر می دانستیم خانه پدر این مرد است، نمی آمدیم. این حرف را زدند و رفتند. من هم عقب کار خود رفتم و چون شب شد و خوابیدم، در عالم خواب دیدم در ایوان طلا جنجال و غوغایی است، نزدیک رفتم که ببینم چه خبر است. دیدم آقای بزرگواری وسط ایوان ایستاده است و یک سه پایه ای در وسط ایوان گذاشته شده، چون آن زمان رسم بود که شخص مقصر را به سه پایه می بستند و شلاق می زدند. پس آن آقای بزرگوار فرمود بیاورید تا این امر از آن سرور صادر شد. مأمورین آمدند و مرا گرفتند و بردند پهلوی سه پایه و بستند که شلاق بزنند. من بسیار متوحش شدم و عرض کردم مگر گناه من چیست و چه تقصیری کرده ام؟ فرمود مگر صحن خانه پدر تو بود که زائرین مرا ناراحت کردی و با پا خربزه آنها را به جوی آب ریختی. خانه، خانه من و زوار هم مهمان من هستند، تو چرا چنین کردی؟ از این فرمایش حضرت چنان حال انفعالی و خجالتی برایم روی داد که نمی توانم بیان کنم و مأمورین تا خواستند مرا بزنند من از ترس و وحشت این طرف و آن طرف را نگاه کردم که شاید آشنایی پیدا شود تا بدین وسیله نجات یابم. در آن حال متوجه شدم که یک آقای جوانی پهلوی حضرت رضا ایستاده است. آن جوان حالت وحشت مرا که مشاهده کرد، عرض کرد پدر جان این مقصر را به من ببخشید. تا این سخن را گفت مرا آزاد کردند. دیدم نه سه پایه ای و نه شلاقی است. پرسیدم این جوان که بود؟ گفتند این آقازاده پسر آن حضرت امام جواد است. از خواب بیدار شدم و به فکر آن زائرین افتادم. آن روز در جستجوی آنها بودم و به هر زحمتی بود آنان را پیدا کرده و از آنان دعوت و پذیرایی کردم و رضایتشان را تحصیل کردم.[1] حال شما آقایان بدانید که من آزاد شده حضرت جوادم و از این جهت بود که ده شب متوسل به آن بزرگوار شدم. پی نوشت [1] كرامات الرضویه ج 2 ص 73

کلیدواژه ها: ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11810
زمان انتشار: 19 ژولیه 2020
| |
باور به معاد، یعنی آمادگی برای موت که مساوی است با شرح صدر

قلب، جلسه 40، 1390/05/01

باور به معاد، یعنی آمادگی برای موت که مساوی است با شرح صدر

یکی از عوامل وسعت قلب، آمادگی برای موت بود و یکی از راه های آمادگی برای موت، باور داشتن روز حساب و کتاب است. شخصی که آمادگی برای موت دارد، می‌داند و مطمئن است که به نظام ابدی سالم متولد می‌شود. وقتی نامه عملش را به او می‌دهند،«فَأَمَّا مَنْ أُوتِيَ كِتَابَهُ بِيَمِينِهِ فَيَقُولُ هَاؤُمُ اقْرَءُوا كِتَابِيَهْ [1]= اما كسى كه كارنامه‏ اش به دست راستش داده شود، گويد: بياييد و كتابم را بخوانيد». چنین کسی با خوشحالی همه را صدا می‌کند و می‌گوید: بیایید کتاب و نامه عمل من را ببینید. علت این که خوشحال شده و دوست دارد نامه عملش را همه ببینند، این است که: «إِنِّي ظَنَنْتُ أَنِّي مُلاقٍ حِسابِيَهْ[2]= من يقين داشتم كه به حساب خود مى‌‏رسم». او می‌گوید: من باور داشتم حساب و کتابی هست و من یک روزی حتماً به نتیجه ی این حساب و کتاب خواهم رسید.

یکی از اولیای خدا می‌گفت: من یک بار حالم بد شد. یعنی چند وقتی گذشت و دیدم آن حس و حال خوب قبلی را ندارم. خلاصه با زحمت، ارتباطی با معصومین (علیهم‌السلام) برقرار کردم و علت را سؤال کردم. به من گفتند: تو فلان روز که داشتی غذا می‌خوردی، نصف غذایت برای گرسنگی­ ات بود که خوردی؛ ولی بقیه ­اش را فقط برای لذت خوردی در حالی که سیر شده بودی و این باعث شد که کدورت در دلت بیافتد. یعنی زیادی خوردن، حتی اگر حلال باشد، می‌تواند قساوت در زندگی این ولی خدا بیاورد. لذت حلال، اما اضافه که بیش از حد نیازش بوده، حساب و کتاب و معطلی برایش دارد. این آدم، دیوانه نیست که در کار حرام برود یا وجوهات و خمس و زکاتش را ندهد. یا حق برادر و خواهرش را بخورد و در تقسیم ارث، کلاه سر دیگران بگذارد، یا بخواهد به سهم دیگران تجاوز کند، یا بخواهد گران‌فروشی و کم‌فروشی بکند. همه این دعواها و درگیری‌ها و بداخلاقی‌ها سر «من من» کردن‌ است. کسی که از جیفه دنیا حالش به هم می‌خورد، اصلاً سرش دعوا نمی‌کند. مثلاً شما با یک نفر هم ­غذا می‌شوید. بعد طرف می‌گوید: من میل ندارم و غذا نمی‌خورم، یا من این غذا را دوست ندارم. وقتی او از غذا خوشش نمی‌آید، پس دعوا هم ندارد که تو چرا زیاد خوردی؟ یا چرا حق من را خوردی؟ یا چرا بیشتر از من خوردی؟ این اصلاً از غذا خوشش نمی‌آید و آن را دوست ندارد، پس دعوایی هم ندارد و همینطور است کسی که نسبت به دنیا زهد ورزیده و از دنیا خوشش نمی‌آید، پس دعوایی هم سر دنیا ندارد. کسی که سنخیت با آخرت، ابدیت و خانواده آسمانی­اش دارد، اصلاً دچار دعواهای خاله خاله­باز‌ی‌ زندگی دنیا و جهنم‌های دنیا نمی‌شود. این آدم آزادِ آزاد است. کسانی که هیچ بهره­ و هیچ انسی با آخرت ندارند، یا هیچ معرفتی نسبت به آخرت ندارند، دلشان را متوجه آخرت نمی‌کنند و از آخرت غفلت دارند. وقتی که آخرت برایشان گل­ آلود شد، حال چه بگوید باورش داشتم و ندیدمش یا بگوید، باورش نداشتم و ندیدمش، در هر صورت آخرت را نمی ­بیند و وقتی نمی ­بیند، غیر از دنیا هیچ چیز برایش نمی‌ماند و در این صورت برای دنیا دعوا راه می‌اندازد و برایش غصه می‌خورد. فرق مؤمن با غیر مؤمن در بصیرت داشتن است قرآن می‌گوید: مؤمن شاد و آرام است. مؤمن یعنی کسی که امنیت به ابدیت دارد. شما اولین شرط در قرآن را ببینید. نمی‌گوید:«یؤمنون بالله» بلکه می‌گوید: «یُؤْمِنُونَ بِالْغَیْبِ= ایمان آورندگان به غیب». غیب یعنی آن چیزی که تو الان آن را نمی­ بینی، ولی باورش داری که همراهت هست. امتیاز مؤمن و فرقِ او با غیرمؤمن، در این است که بصیرت دارد. «إِنَّمَا الدُّنْیَا مُنْتَهَى بَصَرِ الْأَعْمَى[3] = دنیا منتهاى دیده نابیناست». یعنی یک کور، فقط تا دنیا را می‌تواند ببیند و اصلاً کشش به سمت نظام آخرتی و غیب ندارد. ایمان از اَمِنَ است. وقتی یک نفر غیب را قبول کرد و ایمان به غیب آورد، دلش آرام می‌شود. اما وقتی که این امنیت را بردارید و امنیت قلب گرفته شود، در نتیجه شما به جایی خارج از جهنم اطمینان ندارید و فقط هر چه می‌شناسید همین دار غرور و دار دعوا و درگیری و غصه است. پس در این صورت، دل می‌افتد به آشوب، غصه، چشم و هم­چشمی و ناراحتی‌ها. فراموشی آخرت، دو حالت دارد که هر دو به ضرر انسان است ما وقتی آخرت را ندیدیم و از آن غافل شدیم، دو حالت پیش می‌آید: 1) حالتی است که دنیا را داریم و اگر دنیا را داشته باشیم به خاطر دنیا درگیر می‌شویم و یکسره غصه می‌خوریم. 2) حالتی است که دنیا را هم نداریم. بعضی‌ها اینگونه اند که حتی دنیا را هم ندارند. اگر دنیا را نداشته باشند چه اتفاقی می‌افتد؟ آنهایی که آخرت را ندارند و دنیا را هم نمی‌پسندند، خودکشی می‌کنند. کسی دنیا را ندارد و به آن بی اعتناست، اما نسبت به آخرت امنیت دارد. امنیت که داشته باشد، دنیا هر چه هم بد بگذرد، این شادتر است و اصلاً ناراحت نمی‌شود، چون امنیت به آخرت دارد. وقتی دستِ آدم از آخرت تهی شد به اضطراب می‌افتد آدم زمانی که از آخرت غافل شد و فقط دنیا را داشت و گاهی هم دنیا را نداشت، یعنی زمانی که کاملاً دستش از آخرت خالی بود به اضطراب می‌افتد. در دنیا اضطراب‌ها و دعوا و به جان هم افتادن‌ها و من و تویی ­ها و درگیری‌ها ناشی از این است که ما آخرتی نداریم و دست خودمان را واقعاً از آخرت خالی کرده‌ایم و درگیر گذشته‌مان در دنیا هستیم. شیطان با سرگرم کردن ما به گذشته عمر و حال ما را خراب کرده است. گاهی انسان آنقدر ساده و نادان می‌شود که شیطان او را چندین مرتبه در روز به گذشته می‌برد و لجن‌مال می‌کند و برمی‌گرداند؛ با این کار حالِ این فرد هم خراب می‌شود. وقتی حالِ او خراب شد، دیگر آینده‌ای هم برای او نمی‌ماند. قبلاً گفتیم حال ما از گذشته ما و آینده ما از حال ما ساخته می‌شود. مثلاً به یک بچه بگویی بیا، این خوراکی و شکلات را بگیر و النگوی طلایت را به من بده. بچه اینطوری راحت فریب می‌خورد. ما به مراتب از بچه ­هایی که اینطوری گول می‌خورند، ساده ­تر هستیم. یک‌ذره تعقل نمی‌کنیم که اگر من به گذشته برگردم، چه فایده‌ای برای من دارد؟ آدم اگر زرنگ باشد، می‌گوید: چرا با خاطرات بد گذشته، لذت حالم را خراب کنم؟ آدم عاقل هیچ وقت به گذشته تلخ برنمی‌گردد. دیده‌اید، بعضی‌ها که عاقل هستند تا می‌خواهی از یک آدمی که از او خوششان نمی‌آید، حرف بزنی؛ می‌گویند: اصلاً راجع به این آدم حرف نزن، حالم به هم می‌خورد، حالم بد می‌شود. چون این آدم عاقلی است و تجربه تلخی از آن شخص دارد و حال خود را با یادآوری آن خراب نمی‌کند. غصه خوردن مال آدم‌های نادان و ساده است. چون غصه خوردن، حال و آینده و آخرت را خراب می‌کند. با نشاط و شادی است که مؤمن می‌تواند آخر را بسازد و عبادت کند و انس با عالم بالا بگیرد و کار خیر انجام بدهد. شیطان به شاد بودن مؤمن حسادت می‌کند قرآن می‌فرماید:«إِنَّمَا النَّجْوى‏ مِنَ الشَّیْطانِ لِیَحْزُنَ الَّذِینَ آمَنُوا[4]= چنان نجوایى صرفا از [القائات] شیطان است تا كسانى را كه ایمان آورده‏ اند، دلتنگ گرداند». شیطان به شاد بودن مؤمن حسادت می‌کند و غصه می‌خورد و با حملات چهارگانه[5] می‌خواهد مؤمن را در چنبره غم و غصه بیاندازد. استادی داشتیم خیلی مرد نورانی و باصفایی بود. وقتی در کلاس کسی می‌گفت: استاد، مثلاً شاید چند روز دیگر اینطوری بشود یا مثلاً دو روز دیگر فلان اتفاق بیفتد، استاد می‌گفت: عزیزم شما کارت را بکن. ان‌شاء‌الله شاید تا آن موقع مُردی. اگر کسی اینطوری باشد، دیگر غصه نمی‌خورد. اگر کسی ماهیت جنینی خودش را در رحم دنیا باور کند، متوجه می شود که وقت ندارد، پس غصه نمی‌خورد. جنین نمی‌تواند لحظه‌ای در رحم مادر بیکار باشد، معنای بیکاری یک جنین در رحم، یعنی نقص عضو، یعنی بیماری‌های خطرناک و عذاب و جهنم و بدبختی. اصلاً ما وقت نداریم متوقف شویم. باید بدویم و آماده شویم. بخواهی بایستی و به عقب برگردی، حماقت است. چون کسی که امیدوار است و می‌دود، به خودش امیدوار نیست، بلکه به خدا امیدوار است. این یک نگاه درست توحیدی است. اگر کسی واقعاً آخرت را بشناسد و لذت و قدر آخرت را بداند، می فهمد که می تواند با یک دقیقه توجه به آخرت، یک عمر بلا و سختی را تلافی ‌کند. یک بنده خدایی به من می‌گفت: دعا کن که من بمیرم. چون دیگر اصلاً نمی‌توانم تحمل کنم. راضی هستم بمیرم و این وضعیت را تحمل نکنم. گفتم: تو فکر کردی آن طرف چه خبر است؟ تو اگر به آن طرف بروی و چشمت به وضعیت قبر بخورد و یکی از جهنم‌هایش را ببینی، التماس می‌کنی که خدا تو را به دنیا برگرداند و با صد درجه بدتر از وضعیت الانت زندگی کنی. حاضری صد درجه در دنیا وضعیتت بدتر شود و یک دقیقه قبری را که پر از مار و عقرب است را نبینی. فکر می‌کنی که در آ‌ن‌طرف، برایت خیر می‌کنند؟ وقتی آمادگی نداشته باشی و بروی، نه تنها خیری در آن نیست، بلکه سختی های زیادی هم داری. البته خدای مهربان سختی‌ها را جبران می‌کند. در روایت داریم، خداوند آنقدر سختی‌های دنیا را برای انسان خوب جبران می‌کند که مؤمن آرزو می‌کند، ای کاش در دنیا با قیچی تکه­ تکه ­ام می‌کردند که من در اینجا به لذت بیشتری برسم. دیگر این که می گوید: ای کاش هیچ دعایی از من مستجاب نمی‌شد. وقتی که بفهمد خدا به جای دعاهای مستجاب نشده در دنیا، در آخرت عوضش را به او می‌دهد، خواهد گفت: من چه باختی در دنیا کردم که دعاهایم اجابت شد. کاش که آن دعاها هم اجابت نمی‌شد. کاش که به آن آرزوهای دنیایی­ ام نمی‌رسیدم. قدر آخرت را دانستن، نتیجه زهد در دنیاست علی (علیه‌السلام) می‌فرماید:«کَیفَ یَزهَدُ فِی الدُّنیا مَن لا یَعرِفُ قَدرَ الآخِرَۀ[6]= چگونه می‌تواند کسی بی‌رغبت به دنیا باشد، در حالی که قدر آخرت را نمی‌شناسد.» یک جنین سالم دائماً در حال تلاش برای تولد است. یعنی واقعاً دنیا را باور کرده و جدی گرفته است. اگر شما لحظه به لحظه از آن عکس ‌بگیرید، عکس لحظه قبل با لحظه بعد فرق می‌کند. نشانه‌ی سلامت یک نفر این است که آخرت را جدی گرفته و باور کرده و دائماً بانشاط و امید در حال تلاش و کار است. آدم‌های مریض و افسرده و پژمرده و آدم‌هایی که یک گوشه چنبره می‌زنند و زانوی غم بغل می‌گیرند، جداً ایمان به آخرت نیاورده‌اند. اگر آخرت را باور می‌کرد، غصه چیزی را که تمام شده و تاریخش گذشته نمی‌خورد و می شد مصداق این شریفه که می فرماید: «لِكَیْلَا تَأْسَوْا عَلَى مَا فَاتَكُمْ= تا این که برای هر چیزی که ازدست رفته ناراحت نشود». جنین هم با این که در دنیاست، ولی پرده رحم نمی‌گذارد دنیا را ببیند. یعنی دنیا با همه بزرگی و عظمت و سروصدایش وجود دارد و جنین در آن حجابِ رحمِ مادر، گیر کرده و هیچ اطلاعی ندارد که در چند سانتیمتری او و چند لحظه بعد چه اتفاقی قرار است بیافتد. ما هم اینطوری هستیم. ما هم الان نمی‌دانیم که در چه فاصله‌ی اندکی به آخرت هستیم. همین الان که من و شما داریم اینجا صحبت‌ می‌کنیم، حضرات ملائکۀالله (علیهم‌السلام) دارند ما را نگاه می‌کنند. نمونه روشن آن به خواب رفتن ماست. شما در خانه پای تلویزیون و یا حتی در رانندگی وقتی به خواب می‌روید، خواب می ­بینید. یک لحظه سرت را گذاشتی و یک دفعه خواب می ­بینی که به برزخ رفته ای. ببین چند دقیقه طول کشید تا به برزخ بروی. در یک آن، انسان بدن را رها می‌کند و با آن بدن برزخی کار می‌کند. آن بدن تا الان کجا بود؟ این بدن برزخی، همین الان هم با تو هست، ولی به قول قرآن ما از این بدن دومی غفلت داریم. آنقدر به ما نزدیک است که به اندازه­ای که یک چرت بزنی، وارد برزخ می‌شوی. قرآن می‌گوید: ما هر بار با خوابیدن به شما تفهیم می‌کنیم که شما مردن دارید. شما می‌خوابید و بلند می‌شوید، اما باز هم نمی‌فهمید و غفلت دارید. ۵ دقیقه بنشین فکر کن. خواهی فهمید که این بدن برزخی، بدنِ حقیقی است. چون اگر حقیقی نبود که آثارش روی بدن مادی شما ظاهر نمی‌شد. مثلاً موقعی که این بدن برزخی در خواب وحشت زده می‌شود و شما از خواب بیدار می‌شوید و بعد می بینید که روی این بدن مادی، تبخال می‌زند، معلوم می شود که این بدن برزخی حقیقی است و ترس و لذتش همه حقیقی است. آدم‌هایی که بزرگوارند و اهل ریاضت هستند، کم کم بر این بدن‌شان هم غلبه می‌کنند، حتی در بیداری چیزهایی که دیگران نمی­ بینند را می­ بینند. گاهی به «کشف سمعی» می‌رسند. یعنی چیزهایی را می‌شنوند که دیگران قادر به شنیدن آن نیستند. گاهی بوهایی را استشمام می‌کنند که دیگران نمی‌توانند استشمام کنند. این بدن حقیقی تا اینقدر به ما نزدیک است. آن وقت ما از آن غفلت داریم. وقتی از آن غفلت می‌کنیم، نه تنها هیچ فایده‌ای ندارد، بلکه ضرر هم دارد. ضررش این است که ما فقط این جیفه را می­ بینیم و سر این جیفه هم به بدبختی کشیدن و بیچارگی کشیدن می‌افتیم. امام علی(علیه‌السلام) فرمود: کلمه زهد در قرآن نیامده، ولی معنایش این است: «لِكَیْلا تَأْسَوْا عَلى‏ ما فاتَكُمْ وَ لا تَفْرَحُوا بِما آتاكُمْ[7]= تا بر آنچه از دست‏ شما رفته اندوهگین نشوید و به [سبب] آنچه به شما داده است‏، شادمانى نكنید و خدا هیچ خودپسند فخرفروشى را دوست ندارد». حال چه کسی نمی‌تواند زهد داشته باشد؟ بنا به فرموده‌ی امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) کسی که ابدیت و آخرت را نمی‌شناسد، لذتی از آن نمی‌برد. یاد آخرت دوا و شفاست علی (علیه‌السلام) فرمود:«ذِکرُ الآخِرَۀِ دَواءٌ وَ شِفاء[8] = یاد آخرت دوا و شفاست». قرآن می‌فرماید: همه انبیاء قدرت شان را از یاد آخرت گرفته اند: «إِنَّا أَخْلَصْناهُمْ بِخالِصَةٍ ذِكْرَى الدَّارِ[9]= ما آنان را با موهبت ویژه‌اى كه یادآورى آن سرا بود، خالص گردانیدیم». همه ما هر روز سر نماز از خدا می‌خواهیم که ما را به راه انبیاء هدایت کند. خیلی‌ها این را از خدا می‌خواهند، ولی دروغ می‌گویند. چون وقتی به سبک زندگی‌شان نگاه می‌کنید، می‌بینید نحوه حجاب، لباس پوشیدن و وسائل خانه ­اش و عکسِ روی تلفن همراه و موزیک آن، تابلویی که روی دیوار خانه‌اش زده، ماهواره و ... نشان می‌دهد که او راست نمی‌گوید. می بینید که اسم و آدرس هنرپیشه­ ها را می‌داند، چندتا از آنها مرده‌اند را می داند، چه کسی باجناق کیست را می داند، کی دخترعمو و پسرعموی کیست را می داند، و ... ولی راجع به حضرت زینب و حضرت زهرا و حضرت معصومه و اباالفضل (علیهم‌السلام) نمی‌تواند یک دقیقه صحبت کند. این نشان می دهد که اصلاً رغبتی به اینها نداشته که برود یاد بگیرد. در مورد خدا هم هیچ چیز نمی‌داند. یک موقع بعضی‌ها اظهار فضل می‌کنند و می بینی که نام اتومبیل‌ها را خوب می‌شناسند، انواع و جنس کریستال‌ها و پرده ­ها و پارچه ­ها و طلا و جواهرات و بازار و جنس‌های بازار را خوب می‌شناسند، اما اگر به او بگویی راجع به فلان چیز که مربوط به حیات ابدی است، چیزی می‌دانی؟ می بینی که هیچ چیزی بلد نیست. علتش این است که رغبتی به اینها نداشته که یاد بگیرد. از صبح که از خواب بلند می‌شود تا شب، تلاشی در شناخت این شخصیت‌ها ندارد. نه عکسی، نه اسمی، نه در دلش، حتی یادی از اینها نیست. ارتباط‌ها و دوستانش را می­ بینی که هیچ رنگی از این ۴ دسته (انبیاء، صدیقین، شهدا و صالحین) ندارند. می بینی که در نوع مطالعات و رشته ­اش و کتاب‌هایی که می‌خواند و کلاس هایی که می‌رود، اثری از اهل بیت ع نیست. می ­بینی که این آدم اصلا به صدیقین، شهدا، انبیاء، صالحین نمی‌خورد. ولی یک عده‌ای هم راست می‌گویند: «اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِیمَ صِراطَ الَّذِینَ أَنْعَمْتَ عَلَیْهِمْ». واقعاً این شخصیت‌ها برایشان برجسته هستند و با این شخصیت‌ها انس دارند و اینها برایشان الگو هستند. کسی که در این مسیر نیست، یکی از آرزوهایش این است که با فلان هنرپیشه فیلم بازی کند. ولی کسی که در صراط مستقیم است، آرزویش این است که آیا من می‌توانم یک روزی همسایه خانم فاطمه زهرا (سلام‌الله‌علیها) بشوم؟ من یک روزی می‌توانم با علی اکبر و علی اصغر و اباالفضل و با خانم فاطمه معصومه (علیهم‌السلام) باشم؟ زان شبی که وعده کردی روز وصل                    روز و شب را می‌شمارم روز و شب مگر ما نمی‌گوییم معاد داریم و معتقد به معاد هستیم؟ یعنی می خواهیم برمی‌گردیم به خانه ­مان؟ پس باید بدانیم که «الدُّنیا دارٌ لِمَن لا دارَ لَه= دنیا خانه آدم‌های بی­ خانه است». پس اینجا خانه من نیست. اینجا قرار نیست من زندگی کنم. یک قهوه ­خانه سرراهی است. در قهوه ­خانه سرراهی هر چه شد، شد. بنا نیست ما در اینجا خیلی خوش به حالمان باشد و خیلی خوش بگذرد. قرآن فرمود:« وَإِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِیَ الْحَیَوَانُ[10] = و زندگى حقیقى همانا [در] سراى آخرت است.» اصلاً حیات شما آنجاست. خانه امن ما کجاست؟ همه می‌دانیم که خانه هر کس محل امن و راحتی برایش است. برای همین به آن مسکن می‌گویند. مسکن یعنی محل سکون. ما الان همه در بیرون از خانه ی اصلی‌مان هستیم و هر کدام از ما 30 سال 40 سال 50 سال است که در آن خانه نیستیم. ما قبلاً در آن خانه بودیم و در آنجا آرامش داشتیم. برای همین، معاد داریم. یعنی برمی‌گردیم به همان جایی که داشتیم در آن زندگی می‌کردیم. همان طور که این 30 سال، 40 سال، 50 سال گذشت، بقیه ­اش هم همینطوری می‌گذرد. ما فکر می‌کنیم که ممکن است یک هیجان خاصی در آینده منتظر ما باشد یا خوشبختی خیلی بزرگی که همیشه توهم می‌کنیم قرار است بیاید. اما نه، هر چه گذشت، گذشت. خوش به حال کسی که قبل از رفتن، عاشق شود. عاشق خانه و عشق جاودانه­اش شود. اما وای به حال کسی که از خودِ اصلی‌اش بدش بیاید و بمیرد. آنهایی که مردن برایشان سخت است، عاشق خود دنیایی شان هستند. پس مواظب باشیم که دلبستگی‌های «حسی، خیالی، وهمی و حتی عقلی» ما را گرفتار نکند. باید وابستگی‌های‌ما فقط فوق عقلانی باشد. یعنی وابستگی به خدا. تمرینش هم این است که تسبیح را در دستت بگیری و بگویی: «من ابدی هستم. من جاودانه هستم»، تا قلبتان باور کند. قرآن می‌گوید: به دل‌تان نگاه کنید. اگر 3 چیز از همه چیزهای دیگر نزد شما عزیزتر نیست، بدانید که دارید به سمت تاریکی و جهنم می‌روید. آن سه چیز، «الله، اهل بیت (علیهم‌السلام) و جهاد» است. خدمتی برای امام زمان عج با ارزش است که با عشق توأم باشد یک موقع به کسی می‌گویند: بیا برای امام زمان کار کن. می‌آید کار می‌کند، ولی دوست داشت که ای کاش به او نمی‌گفتند. می‌گوید: وقتش را ندارم. دوست دارد برود برای دنیا کار کند. اما چون به حضرت اعتقاد هم دارد ، انگار برایش تحمیلی است و باید زوری از او یک چیزی بگیرند. چند وقت پیش، یک نفر پولدار آمده بود به من می‌گفت: من 10 میلیون تومان می‌خواهم بدهم، اما کار نمی‌توانم بکنم. چون برای این چیزهایی که شما می‌گویید، وقت ندارم. قبول شان دارم، نوارها را گوش کردم که امام زمان تنهاست، غریب و مظلوم و آواره است، ‌ولی راستش را می‌گویم که وقت این کارها را ندارم. ببینید با چه تعبیری می گوید. انگار این کارها، کارهای خودش نیست و مال آدم‌های خیلی سطح پایین و مثلا اُمل‌ است. می‌گفت: من وقت ندارم، چون به کسب و تجارتم نمی‌رسم. این 10 میلیون تومان را داد تا عذاب وجدان خود را یک طوری آرام کند. اما اصلاً عشق به حضرت ندارد و فکر می‌کند که همه چیز با پول حل می‌شود. پدرت امام زمان به دلت نگاه می‌کند و می ­بیند اصلاً از صبح تا شب یک ذره دلت برایش جوش نمی‌زند. آیا بعد از 30 سال، یک بار نشستی از دلتنگی برای امام زمان غصه بخوری و گریه کنی؟ یک آینه به این قشنگی خدا جلویت گذاشته مثل آیه‌ی 24 سوره ی توبه: اگر ۳ تا چیز جزء محبوب‌های اصلی دل شما و جزء عشق‌ها و لذت‌ها و آمال شما نیست، شما یقیناً آدم نیستی. «عشق به خدا، چهارده معصوم و روح جهاد». خدا به این راحتی دارد با ما حرف می‌زند. آن‌وقت تو می‌فهمی که «شهید» کیست. شهید یعنی«عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ= نزد پروردگارشان روزی می خورند». دیگر خیلی ساده از کنار این اسم رد نمی‌شوی. قیامت هم که می‌شود خدا به شهدا می‌گوید: به صحنه نروید و همینجا پیش خودم بایستید. حالا حتماً باید 8 سال جنگ شود که ما شهید شویم؟ خیر. الان هم خیلی راحت یک خانم یا یک آقا می‌تواند شهید شود. شهادت باید اول در دل و در خودِ انسان اتفاق بیافتد. اول باید خودت در دل خودت شهید شوی. یعنی شهید خدا شوی و همه خواسته­ هایت پشت سر این سه خواسته قرار بگیرد. در این صورت تو شهید هستی. یعنی خداوند کار را اصلاً روی عمل نبرده، بلکه برده روی دل. یاد خدا و یاد آخرت کن، یادِ غیر چرا؟ انسانی که دلش بی نهایت­ طلب است، جز با بینهایت راضی­ نمی‌شود. اگر عاشق به محدود شد، دیگر طبیعی نیست. به فرموده قرآن، هر کس بزرگ شد و به جایی رسید، با یاد خانه اصلی‌اش بود. یاد گل کن، یاد خار و خس مکن                      یاد ما کن، یاد دیگر کس مکن یاد ما کن، یاد ما شیرین بود                            راحت هر خاطر غمگین بود یاد ما هر زشت را نیکو کند                            ای خُنُک آن دل که با ما خو کند در نظام فطری، باطن آدمیت شرط است. در نظام‌های بهشتی، شخص فقط به این فکر می‌کند که آیا من به این مرحله رسیده‌ام که خدا، چهارده معصوم و جهاد برای من، عزیزترین و شیرین­ترین چیز در زندگی­ام باشد؟ بقیه چیزها نه اینکه بد باشند، آنها هم باید شیرین باشند، اما به حدی که جای این ۳ معشوق را نگیرند. در این رابطه گفتیم که انسان هر چقدر ایمانش افزایش پیدا می‌کند، علاقه­ اش به همسرش هم بیشتر می‌شود. ایمان و آخرت گرایی، یکی از رموز محبوبیت است همه انسان‌ها محبوبیت را دوست دارند و به دنبال این هستند که در بین مردم و اطرافیان شان محبوب واقع شوند. اما غافل از این هستند که رمز این محبوبیت چیست. فرمول قرآنی آن این است: «إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ سَیَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدًّا[11]= كسانى كه ایمان آورده و كارهاى شایسته كرده‏‌اند، به زودى [خداى] رحمان براى آنان محبتى [در دلها] قرار مى‌دهد». آنهایی که واقعاً ایمان آورده‌اند به آخرت و با آخرت شاد هستند و اعمال‌شان اعمال قشنگی است، امکان ندارد آدم‌های محبوبی نباشند. کسی نمی‌تواند او را دوست نداشته باشد. مثل این است که بگویی: آب بریزیم و جایی خیس نشود. «سَیَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدًّا» یک قانون قرآنی است، مثل 4=2×2. ایمان و عمل صالح هر جا بود، محبوبیت حتماً همراهش هست. از همه قشنگتر محبوبیت‌های آسمانی است. یعنی در آسمان این شخص خیلی محبوب می‌شود. پیغمبر و حضرت زهرا و چهارده معصوم و فرشته ­ها و شهدا (علیهم‌السلام) دلتنگش می‌شوند و همه دوستش دارند. ما فقط با ایمان و عشق به خدا بزرگ می‌شویم. گاهی خدا مخصوصاً خیلی چیزها را از ما می‌گیرد تا به ما بفهماند که ما برای آدم بودن و متعادل بودن و خوشبخت بودن، حتماً به پدر و مادر و به خانواده نیاز نداریم. یک کسی می‌تواند هیچ کدام از اینها را نداشته باشد، اما آدم بزرگی باشد. ما چقدر شهید داشتیم که پدر و مادرشان را نمی‌شناختند، ولی آدم‌های بزرگی بودند. آدم طبیعت ­گرا غصه دنیا را می‌خورد. اما آدم فطرت ­گرا همه نگاهش به ابدیت و آخرت است. داشتن و نداشتن‌های اینجا معطلش نمی‌کند. علی (علیه‌السلام) فرمود:« مَن ذَكَرَ المَنیَّة نَسِیَ الامنیّة[12]= هر کس مرگ را یاد آورد، آرزویش را فراموش کند.»   قلب/آخرت گرایی/ آخرت فراموشی پی نوشت: [1] . سوره حاقه/19. [2] . سوره حاقه/20. [3] . نهج البلاغه/ خطبه 133. [4] . سوره مجادله/10. [5] . حملات چهارگانه شیطان: حمله از عقب (به رخ کشیدن خاطرات بد گذشته، گناهان، کدورت ها) حمله از جلو(ایجاد استرس و اضطراب نسبت به آینده) حمله از چپ (توسری زدن به خاطر گناهانی که شخص مرتکب شده) جمله از راست (با بزرگ کردن صور مقدس و عبادت ها و کارهای خیر شخص که در این صورت شخص را دچار ریا و خودشیفتگی می کند). [6] . غررالحکم، ج 4، ص562. [7] . سوره حدید/23. [8] . غررالحکم، ج 4، ص 30. [9] . سوره صد/46. [10] . سوره عنکبوت/64. [11] . سوره مریم/96. [12] . غررالحکم/ج 5/ص 296. ع ل 390

کلیدواژه ها: ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11808
زمان انتشار: 18 ژولیه 2020
| |
استعداد برای موت، عامل دیگری برای وسعت قلب است

قلب، جلسه 39، 1390/04/18

استعداد برای موت، عامل دیگری برای وسعت قلب است

بحث درباره «قلب وسیع» و «وسعت قلب» بود. طبق فرمایش پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) بعد از تجافی و انابه، استعداد داشتن برای موت، عامل دیگری برای وسعت قلب است. استعداد برای موت، یعنی استعداد برای تولد به آخرت. پس ما باید برای آن تولد استعداد کسب کنیم. یعنی قوه جمع کنیم و خود را برای یک تولد به دنیای ابدی آماده کنیم.

آماده شدن برای تولد هم شعب مختلف دارد. یک جنین چگونه خود را برای تولد به دنیا آماده می‌کند؟ ماهم باید به همان سنخ خودمان را برای آخرت آماده کنیم. فرمایشات زیادی درباره آماده شدن برای آخرت وجود دارد. وجود مقدس امام علی (علیه‌السلام) فرمود: «اِجعَل هَمَّکَ وَ جِدَّکَ لِآخِرَتِک[1]= تمام همت و جدیتت را برای آخرت قرار بده.» دو خاصیت مهم آخرت گرایی اساساً آخرت‌گرایی، آخرت‌بینی و آخرت‌اندیشی بسیار مبارک است و دو خاصیت مهم دارد: 1) وقتی که انسان آخرت‌گرا می‌شود و خود را برای موت آماده می‌کند، دنیا به او خوش می‌گذرد. قرآن شرط ایمان را شادی و آرامش می‌داند و مؤمن، شادی و آرامشش را از آخرت‌گرایی به دست می‌آورد. 2) کسی که به آخرت گرایش دارد، دنیا را خیلی ساده می‌گیرد و دغدغه‌ها، غصه‌ها و گرفتاری‌هایش برای دنیا نیست. کسی که آخرت‌گرا است، اساساً انتخاب‌ها، ارتباط‌ها، رفتارها و افکارش براساس آخرت تنظیم می‌شود و برای همین هم دغدغه‌های دنیایی ندارد. در دنیا شیرین زندگی می‌کند و سهل می‌گیرد و چیزی نمی‌تواند به راحتی او را غمگین کند. اثر مهم آخرت‌گرایی، لذت بردن از دنیا است انسان آماده برای موت، یا انسانی که آخرت‌گراست از زندگی در دنیا لذت می‌برد و شاد است. چون گفتیم، میزان خوشی ما در آخرت، بسته به میزان خوشی ما در دنیا است. کسانی که در دنیا نمی‌توانند خوش باشند، در قبر و برزخ هم نمی‌توانند خوشبخت باشند. دنیاگرایی غصه را زیاد می‌کند و آخرت را از ما می‌گیرد. حضرت دارد به ما دستور می‌دهد که اگر قرار است به چیزی فکر کنید یا غصه چیزی را بخورید، آن باید آخرت تان باشد. آخرت را به دنیا نفروشیم! امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) فرمود:«اِسْتَفْرِغْ جُهْدَكَ لِمَعَادِكَ یَصْلُحُ مَثْوَاكَ وَ لاَ تَبِغ آخِرَتَكَ بِدُنْیَاكَ [2]= تمام تلاش خودت را برای آخرتت بگذار، جایگاهت، جایگاه خوبی خواهد شد، آخرتت را به دنیایت نفروش». شنیده‌اید که می‌گویند: طرف استفراغ کرد؟ یعنی هر چه را که از دنیا در وجودش بوده، بیرون ریخته است. «اِسْتَفْرِغْ» در اینجا یعنی از دنیا فارغ شو و تمام تلاش و تمام جان خودت را برای آخرت بگذار. تمام همت خود را به کار بگیر و هر چه که داری را برای آخرتت بفرست. «تَصلَحُ مَثواک»، یعنی وقتی همه همتت را برای آخرت می‌گذاری، جایگاهت جایگاه قشنگی می‌شود. «وَ لا تَبغِ آخِرَتَکَ بِدُنیاک» آخرتت را به دنیایت نفروش، یک جمله است؛ ولی معنای زیادی دارد. آخرتت را به دنیایت نفروش، یعنی عصبانی نشو، بدبین نباش، حسود نباش، زودرنج نباش، تکبر نداشته باش، غصه بی‌خود نخور. چون هر کدام از اینها را که داری انجام می‌دهی، داری آخرت ­فروشی می‌کنی. در فرمایش بعدی فرمودند: «اِجعَل کُلِّ هَمِّکَ وَ سَعیِکَ لِلخَلاصِ مِن مَحَلِّ الشِقا وَ العِقاب وَ النَّجاۀِ مِن مَقامِ البَلاءِ وَ العَذاب[3]= تمام همت و سعی خودت را بگذار برای خلاص شدن از محل بدبختی و شقاوت و نجات از مقام بلا و عذاب که دنیاست». چه بگویی دنیا، چه بگویی جهنم، هر دو یکی است و فرق نمی‌کند. چون دنیا متن جهنم است. ما روی صراطی هستیم که از داخل جهنم می‌گذرد. جهنمی که آنجا گیر ما می‌آید، چیزی است که ما با خودمان از اینجا می‌بریم. مثل جنینی که تولد ناقص یا بیمار دارد و درد را با خودش به دنیا می‌آورد. نه اینکه واقعاً در دنیا جای درد باشد. درد از ناهماهنگی با دنیا می‌آید. پس وقتی کسی جهنم می‌رود، یعنی با بهشت هماهنگ نیست. همین ناهماهنگی درد دارد و انسان از آن آزار می‌بیند. حضرت می‌فرماید، همه همتت را اینطوری قرار بده که خودت را از این چیزها نجات بدهی. معنی دیگر «استعداد للموت» تولد سالم و قوی به آخرت است منظور از «اِستِعدادِ لِلمَوت» همین است که انسان خود را برای یک تولد سالم و سالم قوی آماده کند و تا می‌تواند این چیزها را از نفس خودش پاک کند. قبلاً گفتیم که ما 5 نوع تولد داریم: «تولد سالم قوی، سالم، ضعیف، بیمار و ناقص». شیعیان به برکت امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) تولد ناقص ندارند، ولی تولد بیمار و ضعیف دارند. در تولد بیمار، همانطور که جنین وقتی از رحم مادر متولد شود، بسته به 3 عامل «تعداد، شدت و نوع بیماری»، باید رنج درمان را تحمل کند. در تولد از رحم دنیا به آخرت هم، این 5 تولد صدق می‌کند. اگر کسی بیماری‌ها را در دنیا درمان نکند و با خود به آخرت ‌ببرد، گرفتار خواهد شد و باید درد های «نزع» و کنده شدن بیماری ها را تحمل کند. اما اگر اینجا در رحم دنیا بیماری هایش را درمان ‌کند که خوشا به حالش. وقتی کسی اخلاق بد و گناهانش را بدون توبه، با خود به آخرت می‌برد، در واقع به جهان آخرت بیمار یا ناقص متولد می‌شود و باید در جهنم که بیمارستان بهشت است، بستری شود و بسته به نوع و شدت و عمق بیماری در آنجا تراش بخورد و این گناهان و اخلاق بد از او کنده شوند. در همین رابطه خداوند می فرماید: «وَنَزَعْنَا مَا فِی صُدُورِهِمْ مِنْ غِلّ=هر چه که از غل و غش در سینه هایشان باشد را از وجودشان می کنیم». انواع گناه که باعث تولد بیمار به آخرت می‌شوند و نحوه درمان آنها یکی از چیزهایی که باعث تولد بیمار می‌شود، گناه است. گناهان هم دو گونه هستند: گناهان «بدنی و قلبی». گناهان بدنی مثل این که انسان کسی را بزند، یا دزدی کند. گناه «قلبی» مثل تکبر، حسادت، سوءظن و ... اینها بیماری‌های بسیار خطرناکی هستند. گناهان قلبی‌ به دو صورت «دفعی و خلقی» هستند. «خلقی» یعنی ثابت و «دفعی» یعنی گاهی، یکبار دو بار انجام شده است. با توجه به این تفاسیر، گناهان و جهنم‌های شان و نوع درمان‌شان با همدیگر فرق می‌کند. دقیقاً مثل بیماری‌های جسمی است که درمان‌شان با همدیگر کاملاً فرق دارد. بسته به نوع بیماری‌ها، نوع جهنم‌ها و نوع عذاب‌ها و فرشته­ های عذاب و شیوه ­های عذاب فرق می کند. اینها برای این است که انسان را پاک کنند تا بتواند وارد بهشت شود. مثلاً درمان شخص متکبر در آخرت، ذلت و خواری است. در روایت داریم، خداوند تبارک و تعالی متکبرین را کوچک می‌کند و بدون اینکه بمیرند، زیر دست و پای دیگران می‌اندازد و اصلاً به حساب‌شان هم رسیدگی نمی‌کنند و کسی هم به آنها محل نمی‌گذارد. یا مثلاً کسی که نماز نخوانده، چون روی تکبر نخوانده، باید ذلت را در آنجا تحمل کند. کسی که بداخلاق است و دائماً دیگران را نیش می‌زند، نوعِ عذابش همان مار و عقرب است. معصوم (علیه‌السلام) فرمود: عقرب‌هایی که به اندازه شتر هستند و وقتی انسان را می‌زنند، به حدی انسان آتش می‌گیرد که برای خنک شدن، خودش را در مس مذاب می‌اندازد. حدیث معراج را اگر عزیزان مطالعه کنند، پیغمبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله) نوع عذاب‌ها و درمان‌ها را مشخص کرده است. گناهان بدنی که باعث تولد بیمار می شوند، هر کدام یک جور هستند و عذاب‌ها و شکنجه‌های خاص خود، یعنی در واقع درمان خاص خود را دارند. در تقسیم بندی دیگری که از گناهان داشتیم گفتیم، گناهان دو دسته هستند، «حق الله و حق‌الناس». گناه حق‌الناس هم خودش تقسیم ­بندی دارد. یکی مادی است و دیگری معنوی و هر کدام از اینها فردی و اجتماعی دارند که نحوه درمان اینها هم متفاوت است. درمان گناهان در دنیا، قبل از تولد به آخرت بعد از شناخت گناهان که باعث تولد بیمار به آخرت می‌شوند، باید سعی انسان بر این باشد که گناه و بیماری ناشی از آن را در دنیا درمان کند. اولین مرحله برای درمان همه گناهان در دنیا، «پشیمانی» است و این مرحله، مرحله مهمی است، زیرا اگر شخصی قلباً از گناه پشیمان شود، یعنی پشیمانی قلبی اتفاق بیفتد، بقیه مراحل را خداوند به شخص کمک می‌کند. شخصی که به معنای واقعی به پشیمانی نمی‌رسد، یعنی همیشه برای دفعات بعدی برای آن گناه آمادگی دارد. مرحله دوم «معذر ت­خواهی و استغفار» است. یعنی به معنای حقیقی و از روی ادب استغفار کند. استغفار، هم در حق­الله مؤثر است و هم در حق­الناس. بعد از استغفار، مرحله سوم یعنی توبه است. توبه یعنی بازگشت. یعنی چون مسیر را غلط رفته، باید همان مسیر را دوباره برگردد و در صراط مستقیم قرار بگیرد. یعنی از آن مسیر غلط فاصله بگیرد. حضرت می‌فرماید: شخصی که از مسیر غلط فاصله نمی‌گیرد، ولی استغفار می‌کند، این دارد خدا و خودش را مسخره می‌کند.[4] در مراحل بعدی باید آن علاقه ­ها هم جدا شود. واقعاً باید نفس به سمت گناه علاقه نشان ندهد. یعنی تنفر از گناه پیدا کند. از معصیت به نفرت برسد. حالت نفرت از گناه برای مؤمن بسیار مبارک است. وقتی حالت تنفر از گناه می‌آید، مثل حالتی است که بدن با یک ماده سنخیت ندارد و اگر آن ماده را هم می‌خورد، پس می‌زند. علت اینکه فرشته­ ها راحت نمی‌توانند برای یک مؤمن گناه بنویسند، اما برای یک آدم فاسق راحت گناه را می‌نویسند، این است که مؤمن از گناه تنفر دارد و گناه جذب روحش نمی‌شود. وقتی هم که گناهی انجام می‌دهد با تنفر است، نه از روی لذت یا حرص و یا با شهوت و لجبازی با خدا. روش‌های درمانی برای گناهانی از نوع حق الله و حق الناس در مورد حق ­الله اگر از نوع واجبات باشد، باید واجباتش را انجام بدهد. اگر نماز و روزه بوده، باید قضا کند. کفاره داشته باید قضا کند. اگر نمی‌تواند انجام دهد، استغفار و از خدا عذرخواهی کند. اگر فعل‌های حرام انجام داده، آنها را ترک کند و باید به نفس خودش ریاضت بدهد و نفس خودش را نسبت به لذت‌هایی که برده، تنبیه کند. این یعنی درمان کردن. یعنی از بین بردن آثار جهنم در نفس. چون نفس هم مثل بدن، ساختار ریاضی دارد. مثلاً وقتی شما می‌گویید الان اثر بیماری سرطان در من نیست، یا اثر مسمومیت در من نیست، یعنی تمام سلول‌هایم پاک شده‌اند. یعنی صرف اینکه من می‌خواهم درمان کنم، کافی نیست، بلکه باید این سلول‌ها پاکسازی شود تا شخص بگوید این بدن الان سالم است. اگر گناه از نوع حق الناس مادی باشد، چه فردی یا اجتماعی، فرقی نمی کند. چون حق ­الناس جزء احکام وضعی است و از احکام تکلیفی نیست. در احکام تکلیفی انسان تا مکلف نباشد، حرامی انجام نداده است. ولی در احکام وضعی، چه مکلف باشد، چه نباشد، اگر حرامی انجام داده باشد به گردنش می‌ماند. مثلاً شخصی وقتی بچه بوده از کنار مغازه­ ای رد شده و شیطانی کرده، یک مشت تخمه برداشته و خورده. یا  زنگ مردم را زده و فرار کرده. یا روی اتومبیل مردم خط انداخته. این احکام وضعی است. یعنی گردن این فرد می‌ماند. حتی اگر بچه بوده، ضمانت دارد.‌ بنابراین، اگر چنین چیزهایی به گردن انسان است، باید جبران کند. اگر کسی که حقش ضایع شده را می‌شناسد،‌ باید از آنها حلالیت بخواهد و اگر خجالت می‌کشد و یا می‌داند طرفش ظرفیت حلالیت خواستن ندارد، استغفار کند و رد مظالم بپردازد. خدا هم دخالت نمی‌کند، چون اینها حق مردم است. در حق ‌الناس‌های معنوی هم همینطور است. زیرا گاهی انسان به شخصیت یک نفر، به آبروی یک نفر، به روح یک نفر انسان صدمه می‌زند. از روش‌های درمانی برای حق‌الناس هم دعای روز دوشنبه است که خیلی مؤثر است. مثلاً از کسی غیبت کرده، الان هم نمی‌تواند برود عذرخواهی کند، چون ممکن است طرف از او راضی نشود؛ اما می‌تواند برایش دعا کند و صدقه بدهد. می‌تواند برایش سرمایه­ گذاری کند، یعنی برایش پاداش‌های آخرتی مقابل بگذارد. شما وقتی که رفتی حرم امام رضا (علیه‌السلام)، می‌توانی مبلغی را در حرم بریزی و بگویی من این را از طرف کسانی می‌ریزم که به آنها ظلم کرده‌ام که این هم کار کمی نیست. چون تا قیامت هر چه عبادت در این حرم بشود، یک سهمش مال او می‌شود. یا بگویید در ساخت فلان مسجد یک سهمی هم برای او در نظر می‌گیرم و به او هدیه‌اش می‌کنم. اینها خیلی ارزش دارد و یکی از راه‌های نجات از حق­ الناس است. ممکن است کسی حق حیوانات به گردنش باشد، به حیوانی ظلم کرده، حیوانات در قیامت یقه‌گیری سختی از ما دارند. ما خیلی وقت‌ها کار خیر هم که انجام می‌دهیم، معلوم نیست آن را بتوانیم نگه داریم. گاهی منت می‌گذاریم و  گاهی هم ریاکاری می‌کنیم و همه از بین می‌رود. معنای همه این مطالب که راجع به تولد سالم و پرهیز و توبه از گناه گفته شد، استعداد للموت و آماده شدن برای موت است. آینه‌ای که نشان می‌دهد وضعیت ما در آخرت چگونه خواهد بود یک بخش از «اِستِعدادِ لِلمَوت» این است که جهنم را خاموش کنیم و آن چیزهایی که می‌دانیم شکل و باطن ما را خراب و حیوانی می‌کند را درست کنیم. باید زندگی ما با عقلانیت و با معنویت و با الهیت بگذرد تا آن آثار حیوانیت در وجود ما از بین برود. آینه‌های زیادی برای انسان وجود دارد که در این آینه ­ها خودش را ببیند و بفهمد که چه کار کرده و الان در چه وضعیتی قراردارد. یکی از این آینه ­ها، آیه 24 سوره توبه[5] است که انسان باید به محبت­ ها و محبوب‌هایش نگاه کند و ببیند معشوق‌های اول دلش کدام ها هستند. اگر الله، اهل بیت (علیهم‌السلام) و جهاد جز معشوق‌های اصلی دل شماست، شما انسان هستید و رو به بهشت می‌روید. در غیر اینصورت فاسق هستید. چون لذت نهایی و کمال مطلق را به کمال محدود فروخته‌اید. امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) می‌فرماید: «ما اَخسَرَ مَن لَیسَ لَهُ فِی الآخِرَۀِ نَصیبا[6] = چقدر خسران دارد کسی که در آخرت بهره‌ای نداشته باشد.» این خیلی خطرناک است و خیلی خسران کرده. نصیب داشتن یعنی سهام داشتن و بهره داشتن. در تجارت دنیا، چه چیزی را به آخرت صادر می‌کنی؟ انسان باید ببیند از زندگیش چه چیزهایی را به آخرت می‌فرستد که برایش بماند. مثلاً یک موقع فردی سردرد می‌گیرد، چشم درد می‌گیرد، خانمی که در جهاد شوهرداری، دارد زحمت می‌کشد، پای اجاق گاز دستش می‌سوزد، روغنی می‌ریزد، دستش را می‌برد، یا خبر بدی به شخصی می‌رسد، حادثه ای برای انسان اتفاق می‌افتد، در برخورد با این اتفاقات انسان اگر زیرک باشد و عقلانیت داشته باشد، فکر می‌کند و می‌بیند که آیا می‌تواند این اتفاق را برگرداند. حضرت می‌فرماید، ببین برایت اتفاق افتاده، نمی‌توانی عوضش کنی و برگردانی؟ حالا که اتفاق افتاده زنده ­اش کن. می‌گوید: به آخرت بفرست. چطور به آخرت بفرستم؟ می‌گوید: با غصه نخوردن. اتفاقی افتاد، بگو باشد، دادیم رفت برای آخرت. مریضی بود، درد بود، دادیم رفت برای آخرت. به خصوص در روایت داریم، اگر انسان بتواند کاری کند که دردش را تحمل کند و کسی نفهمد این خیلی بهتر است. «الَّذِینَ إِذا أَصابَتْهُمْ مُصِیبَةٌ قالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ[7] = [همان] كسانى كه چون مصیبتى به آنان برسد مى‏ گویند ما از آن خدا هستیم و به سوى او باز مى‏گردیم.» مثلاً پدر انسان می‌میرد، همسر انسان می‌میرد، فرزند انسان می‌میرد، تصادفی اتفاق می‌افتد، انسان شیون و جزع و فزع نکند، روی دست و پایش نزند، مو نکَند. در روایت داریم وقتی روی پایتان می‌زنید و ناله می کنید، ثوابتان هم از بین می‌رود. گاهی انسان بیهوده جزع و فزع می‌کند که باعث می‌شود ثواب آخرتی‌ را از بین ببرد. دیگر اینکه دنیا را هم تلخ ­تر می‌کند. حال را خراب می‌کند و وقتی حال را خراب کرد، آینده را هم خراب می‌کند. کسی به شما فحش داد، شما هم می‌توانی بایستی درگیر شوی و جهنم درست کنی و هم می‌توانی درگیر نشوی و این فحشی که به تو داده شده را برای آخرتت ذخیره کنی. در روایت داریم نصف شخصیت عاقل تحمل است و نصف دیگرش بیخیالی. کسی که نمی‌تواند بیخیال باشد، یعنی جهنم درست می‌کند. پس افراد دو جور هستند، بعضی‌ها عاقل و زیرک اند و بعضی‌ها نه. هر چیزی را ازدست دادی برای خدا بفرست شنیده‌اید، می‌گویند:«روغن ریخته را نذر حضرت عباس کرده»؟ فرهنگ خدا هم اینگونه است. می‌گوید: حالا چیزی را از دست دادی، آن را برای خدا بفرست. وقتی که روغن ریخت، آن را نذر خدا کن. حالا که فحش شنیدی، رد شو. حالا که فلان عزیزت فوت شد بگو: « إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ» و این می‌شود ذخیره بزرگ برای آخرتت. بیماری یا درد است، پولت را دزدیدند، کسی تو را ترساند، غمی بدون علت داری، مواظب باش که همه اینها را برای خدا بفرستی. هر چه اتفاق بد می‌افتد، هدیه کنید و دست خدا بدهید. بگو: خدایا این را نگهدار. اینها در مملکت تو به من رسیده. خدایا من از تو طلبکار هستم و باید که با «تسلیم»، «رضا» و «شکر» از خدا طلبکار باشی که به تو برگردد. نق و غر و اعتراض باعث می‌شود همه آخرتت از بین برود. در صورت «تسلیم، رضا و شکر» هم خدا از تو خشنود می‌شود و هم درجات آخرتی داری و هم به ثوابش خواهی رسید. درگیر شدن با کمال مطلق، عین حماقت است انسان باید بتواند از این امتحانات الهی سربلند بیرون بیاید با ابدیت درگیر نشود، با معشوق اصلی با معشوق کل درگیر نشود. خدا معشوق کل و معشوق اصلی است. یعنی کمال مطلق است. شما وقتی برای یک کمال کوچک با خدا درگیر می‌شوی، یعنی در واقع داری حماقت می‌کنی. مثل اینکه شما داری از کوچه رد می‌شوی، یک سکه چند تومانیِ شما در لجن افتاده، حالا باید آنجا بایستی چادرت را در بیاوری، آستینت را بالا بزنی، یا آقایی لباس‌هایش را در بیاورد و آستینش را بالا بزند و در لجن دنبال آن سکه بگردد. چقدر هزینه باید بکند تا یک سکه کم ارزش را از داخل لجن پیدا کند. بعد باید حمام برود و بیشتر از مبلغ آن سکه آب مصرف کند. می بینید چقدر گرفتاری دارد؟ این حماقت است که کسی با خدا و با کمال مطلق درگیر شود و آخرت خودش را برای دنیا ضایع کند. تمام قشنگی کار امام حسین (علیه‌السلام) این است که وقتی حضرت علی ­اکبر را از او می‌گیرند، می‌گوید: خدایا این از تو عزیزتر نیست. علی ­اصغر را می‌گیرند، می‌گوید: از تو عزیزتر نیست. اباالفضل را می‌گیرند، می‌گوید: از تو عزیزتر نیست. پس تعجب نکنیم چرا سیدالشهدا در روز عاشورا هر چه بلا بیشتر می‌شود و هر چه هدیه بیشتر می‌دهد و هر چه قربانی بیشتر می‌دهد، انبساط و شادیش بیشتر می‌شود. چون می‌گوید: من به وظیفه ­ام بیشتر عمل کردم که اینها را به خدا هدیه کردم و این هدیه ­هایی هم نیست که خدا به ما پس ندهد. شما هر کس و هر چیز را در راه خدا بدهی، خدا  آن را در بهترین شرایط در بهشت و آخرت به تو برمی‌گرداند. اگر مالی را بدهی، هم در دنیا تا 700 برابر به تو برمی‌گرداند و هم در آخرت به تو می‌دهد. پس در واقع ما چیزی نمی‌دهیم که به ما برنگردد. به همین دلیل حضرت امام صادق (علیه‌السلام) می‌فرماید: از شروط عبودیت این است که مال خودت را مال خود ندانی و مال خدا بدانی. وقتی مال را مال خودت دانستی، آن وقت که می‌خواهی در راه خدا بدهی، یا منت می‌گذاری و یا عُجب تو را می‌گیرد و یا بی ­اخلاصی می‌کنی و یا نق و غر می‌زنی و شیطان خرابت می‌کند. اما وقتی که دیدی مالی که داری، مال خداست، دادنش برایت سخت نیست. منت هم سر خدا نمی‌گذاری، می‌گویی: مال خودت بود، دست من دادی. هر چقدر دین تو نیاز دارد من مصرف می‌کنم. برای انسان هم می‌ماند، چون با عشق دارد می‌پردازد. وقتی به عشق رسید، همه چیز پاک می‌شود و ثابت می‌ماند. شیطان دیگر دسترسی به عشق ندارد. شیطان آنجا دسترسی دارد که تو نق و غر داری، شک داری و شرط می‌گذاری. آنجا شیطان دسترسی دارد و می‌تواند نابودش بکند. نمونه‌هایی از پایداری در سختی‌های دنیا برای به دست آوردن آخرت من بعد از برگشتن از سفری که به بوسنی داشتم، یک گروه حدوداً 6 نفر خانم و20 نفر آقا نزد من آمدند برای آموزش دوره‌های عقیدتی. ما یک دوره سه روزه با اینها داشتیم. در این جلسه خانمی بود که یکی از خواننده های مهم آمریکا و اروپا بود و شوهرش کارگردان سیما و در اوج شهرت و محبوبیت و ثروت بود. این خانم با امام آشنا شده بود و توبه کرده و بعد از آن، تصمیم گرفته بود که دیگر نخواند. بعد از این تصمیم او، شوهرش او را طلاق می‌دهد. پس ببینید، امتحان اول، این بود که شوهرش را از دست داد. بعد ثروتش را از دست داد و کاملاً فقیر شد. با وجود همه این سختی‌ها حجابش را کامل نگه داشت. مرتباً به او برای خوانندگی و حضور در تلویزیون و شبکه‌های مختلف هم داخل و خارج پیشنهاد می‌دادند و وعده پول زیادی به او می‌دادند. او همه دنیا را برای خدا کنار گذاشته و در فقر افتاده بود. خدا هم به او نگفت، حالا که به خاطر من کنار رفتی، من الان دنیایت را آباد می‌کنم. چون، بعضی‌ها اینگونه اند که وقتی برای معشوق‌شان فداکاری می‌کنند، توقع دارند که او هم باید متقابلاً برای اینها سنگ تمام بگذارد. در صورتی که اینطوری نیست. پیغمبر خدا 3 سال در شعب ابیطالب محاصره بودند. یک خرما را 10 نفر می‌خورند. پیغمبر خیلی عزیز است، اما اینطور نیست که خدا بگوید: حالا که برای من خود را به زحمت انداخته ای، پس من هم از آسمان برایت مرتب غذا می‌ریزم. خیر پیامبرهم باید امتحان بدهند. در بوسنی دختر خانم 20 ساله ای بود که به من گفت: من تا تصمیم گرفتم با حجاب شوم، خانواده ­ام از خانه بیرونم کردند. گفتم: پس خیلی سختی کشیدی که حجاب را قبول کردی؟ گفت: نه. من خیلی لذت بردم که از آن حالت ناپاکی و آلودگی بیرون آمدم و در این حالت پاکی وارد شدم. اصلاً یک لحظه من احساس ناراحتی نکردم که ای خدا! مثلاً من آمدم به خاطر دین تو و به خاطر تو حجاب را رعایت کنم و حالا چرا باید اینقدر سختی بکشم؟ اما پاکیِ معنوی که خدا به خاطر حجاب نصیب من کرد، آنقدر زیاد بود که این مشکلات برایم مهم نبود. آیا ما اگر به جای اینها بودیم، می‌توانستیم از دنیای مان بگذریم؟ و اگر می‌افتادیم در گرسنگی و فقر، از دینِ خود دست برنمی‌داشتیم؟  اگر در فقر بودیم و هر روز پیشنهادهای حرام به ما می‌دادند، می‌توانستیم مقاومت کنیم؟ اینها امتحانات سختی است و فقط هم امتحان را با یک چیز آدم می‌تواند طی کند و آن هم عشق است. وقتی عاشق شدی، دیگر کار برای خدا را با نق و غر انجام نمی‌دهی، بلکه برایت کاملاً لذت­بخش می‌شود. یعنی کتک خوردن، جهاد، معلولیت، شهادت و ... همه‌اش لذت­بخش می‌شود. نه تنها نق و غر ندارد، بلکه لذت هم دارد که می گوید: خدایا من دارم به تو نزدیک می‌شوم و طبیعت و حیوانیتم را محدود کرده‌ام تا انسانیتم آزاد شود. تجمل­ گرایی، خودنمایی و ... نگذاشته، من از تو دور شوم. این خیلی مهم است. پس این مرحله مرحله­ ای است که انسان اگر واقعاً بخواهد برای آخرت آماده شود، باید عاشق باشد و عشق هم زوری نیست. عشق با معرفت به دست می‌آید. هر چقدر انسان معرفت خودش را بیشتر می‌کند، محبت و عشقش بیشتر می‌شود. قلب/وسعت قلب/استعداد برای موت/ گناهان و درمان آنها پی نوشت: [1] . جلد 2 غرر صفحه 179. [2] . غرر الحکم، جلد 2 صفحه 212. [3] . غررالحکم، جلد2 صفحه 223. [4] . امام رضا (علیه‌السلام) فرمود: « مَن اِستَغفَرَ بِلِسانِهِ وَ لَم یَندَم بِقَلبِهِ فَقَد اِستَهزَأَ بِنَفسِه= کسی که با زبانش عذرخواهی می‌کند و اما قلباً پشیمان نیست، این خودش را مسخره کرده است.» [5] . «قُلْ إِنْ كَانَ آبَاؤُكُمْ وَأَبْنَاؤُكُمْ وَإِخْوَانُكُمْ وَأَزْوَاجُكُمْ وَعَشِیرَتُكُمْ وَأَمْوَالٌ اقْتَرَفْتُمُوهَا وَتِجَارَةٌ تَخْشَوْنَ كَسَادَهَا وَمَسَاكِنُ تَرْضَوْنَهَا أَحَبَّ إِلَیْكُمْ مِنَ اللَّهِ وَرَسُولِهِ وَجِهَادٍ فِی سَبِیلِهِ فَتَرَبَّصُوا حَتَّى یَأْتِیَ اللَّهُ بِأَمْرِهِ وَاللَّهُ لَا یَهْدِی الْقَوْمَ الْفَاسِقِینَ= بگو اگر پدران و پسران و برادران و زنان و خاندان شما و اموالى كه گرد آورده‏اید و تجارتى كه از كسادش بیمناكید و سراهایى را كه خوش مى‌دارید نزد شما از خدا و پیامبرش و جهاد در راه وى دوست‌داشتنى‌تر است پس منتظر باشید تا خدا فرمانش را [به اجرا در]آورد و خداوند گروه فاسقان را راهنمایى نمى‌‏كند.» [6] . غررالحکم، جلد 6 صفحه 86. [7] . سوره بقره/156. ع ل 389

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11806
زمان انتشار: 18 ژولیه 2020
| |
مردم دو گروه هستند: اهل نور و اهل نار

مردم دو گروه هستند: اهل نور و اهل نار

خداوند همه ی انسان ها را با نور خلق می کند، اما گروهی از مردم به دنبال جنبه نوری خود می روند و گروه دیگر جنبه نوری خود را ندیده می گیرند و خود را اهل نار می کنند.

اهل بیت (علیهم السّلام) همان نوری هستند که خداوند تبارک و تعالی ما را از آن آفریده و جنس همه ما جنس اهل بیت است. آن روحی که خداوند در قرآن می‌فرماید: «نَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی= از روح خودم در انسان دمیدم» و انسان را از آن آفریدم، آن روح همان نور مقدس اهل بیت (علیهم السّلام) است که در وجود همه قرار دارد. علت این که اهل نار برخورد خوبی با خودشان و دیگران ندارند، این است که از نور وجودشان پذیرایی نمی‌کنند و از داشتن این نور، احساس شادی و افتخار و بزرگی و عزت و شخصیت نمی‌کنند و اصلاً حواسشان به انتساب شان به خدا و اهل بیت و امام معصوم نیست. چون اصل و گوهر وجودشان را نمی‌شناسند، فکر می‌کنند که فقط بچه‌های همین پدر و مادر زمینی‌شان هستند و اساساً خودشان را با خانواده زمینی و با هویت‌های زمینی‌شان می بینند. مثلا می گویند: پدر و مادر من چه کسانی هستند؟ من در کدام قاره زندگی می‌کنم؟ در کدام کشور زندگی می‌کنم؟ در کدام استان زندگی می‌کنم؟ و در کجا متولد شده ام؟ اصل و نسب من کجایی هستند؟ چون انسان خودش را فقط با همین شئونات زمینی ارزیابی می‌کند، به همین دلیل، دچار یک خودکم‌بینی وحشتناک می‌شود و در نتیجه، رفتارها، انتخاب ها، ارتباط ها و چینش های فکری‌، علاقه‌ها و آرزوهایش همه غلط از کار در می‌آید. یعنی هر چه را که انتخاب می‌کند، چون نگاهش به خودش غلط است، همه ی اینها غلط از کار در می‌آید و باعث می‌شود که حتی اگر در امور جمادی و گیاهی و حیوانی یا علمی بالاترین موفقیت ها را هم به دست بیاورد، باز هم احساس شکست بکند. چون بعدا می بیند که همه این موفقیت ها دروغ بوده و براساس نظام شخصیتی حقیقی او نبوده، در نتیجه، زندگی را می‌بازد. چون می بیند که هم دنیا برایش خراب ‌شده و هم آخرت. برگرفته از بحث ( ارتباط وجودی با امام رضا علیه السلام- خانواده آسمانی؛ 1399/04/12 )

کلیدواژه ها: ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11805
زمان انتشار: 5 دسامبر 2020
| | | | |
با وجود تمام آشوب های زمین، چرا ظهور اتفاق نمی‌افتد؟

با وجود تمام آشوب های زمین، چرا ظهور اتفاق نمی‌افتد؟

کسی نگوید که چرا این313 نفر حاضر نیستند؟ یعنی 313 نفر آدم حسابی پیدا نمی شود؟ نه آن 313 نفر خیلی وقت است آماده اند. خیلی هایشان هم از دنیا رفته اند. بعدا می آیند. علی اکبر است حضرت ابالفضل است مالک اشتر است. حضرت یاری می خواهد که بتواند در نظام جهانی در یک نبرد بزرگ جهانی از او دفاغع کنند و پاکارش باشند و امرش را اطاعت کنند هر جا معصوم وفا ببیند قیام می کند. امکان ندارد امام ... 

فیلم

1 - با وجود تمام آشوب های زمین، چرا ظهور اتفاق نمی‌افتد؟

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ،

Top
شناسه پرسش: 11804
25 ژولیه 2020
|
پرسش 272: نشانه‌ی داشتن شرح صدر چیست؟
پاسخ:

منبع:

کلیدواژه ها: ، ، ، ،

شناسه پرسش: 11803
23 ژولیه 2020
|
پرسش 270: برای رسیدن به شرح صدر چه کار باید کرد؟
پاسخ:

منبع:

کلیدواژه ها: ، ، ، ،

شناسه پرسش: 11802
18 ژولیه 2020
|
پرسش 269: شرح صدر به چه معناست؟
پاسخ:

منبع:

کلیدواژه ها: ، ، ، ،

شناسه پرسش: 11801
16 ژولیه 2020
|
پرسش 268:منظور از اینکه خدا هدایت یا گمراه می‌کند، چیست؟
پاسخ:

منبع:

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ،

برای عضویت در خبرنامه پست الکترونیکی خود را وارد کنید

خبرنامه سایت منتظران منجی

Stay informed on our latest news!

اشتراک در خبرنامه سایت منتظران منجی feed