www.montazer.ir
یک‌شنبه 31 می 2026
شناسه مطلب: 9478
زمان انتشار: 1 اوت 2019
| |
راز شهادتِ امام جواد(علیه‌السلام)

راز شهادتِ امام جواد(علیه‌السلام)

شهادت پیشوای نهم حضرت جودالائمه(علیه السلام) در روز آخر ماه ذی قعده در شهر بغداد،سال 220 اتفاق افتاد. آن بزرگوار در سن 25 سالگی توسط طاغوت زمان خویش مسموم گردید. شهادت آن امام بزرگوار بر امت اسلامی تسلیت باد.

تقوای الهی و عدم همراهی با فساد در بار می‌دانیم که یکی از القاب آن حضرت «تقی» است و این به خاطره جلوه و ظهور خاصی است که تقوای الهی آن امام همام در اجتماع آن روز نموده و جهانی از پاکی و عفاف و تقوا را فرا راه دیدگان قرار داده بود و الا تمامی معصومین برخوردار از صفت تقوا و عصمت الهی هستند چنانکه همه «صادق» راستگو و «کاظم » فرو برنده خشم و «زین العابدین» زیباترین روح پرستنده هستند. اما فرهنگ القاب معصومین ریشه‌ای اجتماعی و برخاسته از عنایت الهی دارد که لقب «تقی » نیز از این مقوله است نگاهی به شرایط اجتماعی آن بزرگوار و وضعیت درباریان مارا بدین نکته رهنمون می‌کند که دشمن تلاشی پیگیر داشت تا به گمان خود آن حضرت را با عیاشی‌ها و فساد دربار برای یک بارهم که شده است آلوده کند و در نتیجه آن حضرت را از چشم شیعیان و طرفدارانش که او را به خاطر پاکی و طهارت الهی‌اش می‌ستودند ساقط کند و حتی مامون برای کشاندن آن حضرت به بزم دربار دخترش ام الفضل را به عقد آن حضرت در آورد و در این جهت دستور لازم را نیز صادر کرد. اما راه بجایی نبرد و پاکی و تقوای امامت بر اندیشه باطل مامونی پیروز گشت و نورانیتی مضاعف یافت. این بار کافی است روایت ذیل را مرور کنیم. ابن شهرآشوب در کتاب «مناقب » از محمد بن ریان نقل می کند که مامون درباره امام محمد تقی(ع) به هر نیرنگی دست زد شاید بتواند آن حضرت را مانند خود اهل دنیا نماید و به فسق و لهو او را متمایل کند به نتیجه ای نرسید تا زمانی که خواست دختر خود را به خانه آن حضرت بفرستد دستور داد صد کنیزک از زیباترین کنیزکان را بگمارند تا زمانیکه امام جواد (ع) برای حضور در مجلس دامادی وارد می شود با جامهای جواهر نشان از او استقبال کنند کنیزان به آن دستور العمل رفتار کردند ولی حضرت توجهی به آنها ننمود. و مردی بود به نام «مخارق » که آوازه خوان بود و بربط نواز و ریشی دراز داشت. مامون او را طلبید و از او خواست که تلاش خود را جهت متمایل نمودن امام به امور مزبور به کار گیرد. مخارق به مامون گفت اگر ابوجعفر(ع) کمترین علاقه‌ای به دنیا داشته باشد من به تنهایی مقصود تو را تامین می‌کنم. پس نشست مقابل آن حضرت و آواز خود را بلند کرد به گونه‌ای که اهل خانه دورش گرد آمدند و شروع کرد به نواختن عود و آوازخوانی. ساعتی چنین کرد ولی دید حضرت جواد(ع) نه به سوی او و نه به راست و چپ خود هیچ توجهی ننمود. سپس سربرداشت و رو به آن مرد کرد و فرمود، «اتق الله یاذاالعثنون » از خدا پروا کن ای ریش دراز پس عود و بربط از دست آن مرد افتاد و دستش از کار افتاد تا آن که بمرد. مامون از او پرسید تو را چه شد؟ گفت: وقتی که ابو جعفر(ع) فریاد برکشید آن چنان هراسیدم که هرگز به حالت اول باز نخواهم گشت. روایت فوق بیانگر عمق توطئه مامون جهت نشانه گرفتن تقوای الهی امام جواد(ع) می‌باشد که عصمت الهی امام جواد(ع) نقشه های آنان را نقش بر آب می‌نمود. و در همین راستا سخن دیگری که از «ابن ابی داود» نقل شده است که درجمع اطرافیان خود گفت: خلیفه به این فکر افتاده است که ابوجعفر(ع) را برای شیعیان و پیروانش به صورت زشت و مست نا متعادل آلوده به عطر مخصوص زنان نمودار کند. نظر شما در این باره چیست؟ آنها می‌گویند این کار دلیل شیعیان و حجت آنرا از بین خواهد برد اما فردی از میان آنان می‌گوید جاسوس‌هایی از میان شیعیان برایم این چنین خبر آورده اند که شیعیان می‌گویند در هر زمان باید حجتی الهی باشد و هرگاه حکومت متعرض فردی که چنین مقامی نزد آنان دارد بشود خود بهترین دلیل ست بر اینکه او حجت خداست. پس از آن «ابن ابی داود» خبر را به خلیفه منتقل می‌کند در این هنگام خلیفه این چنین اظهار نظر می‌کند که «امروز در باره اینها هیچ چاره و حیله‌ای وجود ندارد. ابوجعفر را اذیت نکنید. پس از نومیدی از همراهی امام و درخشش هرچه بیشتر جلوه‌های پاکی و تقوای امام بود که دشمن تصمیم به شهادت امام(ع) را می‌گیرد زیرا که هر روز شخصیت امام فروغی فروزانتر به خویش می گیرد و دلهای مشتاق پاکی و عفاف را هرچه بیشتر به سوی خویش جذب می کند. و امام (ع) خود بی‌رغبتی و ناراحتی خویش را از وضعیت دربار و همراهی آنان اظهار می‌داشت. «حسین مکاری» می‌گوید: در بغداد بر ابوجعفر (ع) وارد شدم و در نزد خلیفه با نهایت جلالت می‌زیست. با خود گفتم که حضرت جواد(ع) با این موقعیت که در اینجا دارد دیگر به مدینه برنخواهد گشت. چون این خیال در خاطر من گذشت دیدم امام سرش را پایین انداخت و پس از اندکی سربلند کرد در حالی که رنگ مبارکش زرد شده بود، فرمود: «ای حسین نان جو با نمک نیمکوب در حرم رسولخدا(ص) نزد من بهتر است از آنچه که مشاهده می کنی. برتری دانش و تفوق علمی دومین عامل شهادت امام جواد (ع) را می‌توان حضور قوی و کار آمد حضرت در صحنه‌های علمی و برتری دانش آن حضرت بر شمرد زیرا که این امر ناتوانی خلیفه را در مقابل امام جواد(ع) که بسیاری خلافت را حق آنان می دانستند به نمایش می‌گذاشت. و ضعف بنیه علمی دانشمندان درباری را هر چه بیشتر آشکار می ساخت که از میان مباحثات متعدد حضرت یکی از آنها را برگزیده و نقل می کنیم. «زرقان » که با «ابن ابی داود» دوستی و صمیمیت داشت می‌گوید یک روز ابن ابی داود از مجلس معتصم باز گشت، در حالی که به شدت افسرده و غمگین بود علت را جویا شدم گفت: امروز آرزو کردم که کاش بیست سال پیش مرده بودم پرسیدم چرا؟ گفت: به خاطر آنچه از ابوجعفر «امام جواد(ع ») در مجلس معتصم بر سرم آمد. گفتم: جریان چه بود؟ گفت: شخصی به سرقت اعتراف کرد و از خلیفه «معتصم » خواست که با اجرای کیفر الهی او را پاک سازد. خلیفه همه فقها را گرد آورد و محمد ابن علی «حضرت جواد(ع)» را نیز فراخواند و از ما پرسید دست دزد از کجا باید قطع شود؟ من گفتم: از مچ دست. گفت: دلیل آن چیست؟ گفتم: چون منظور از دست در آیه تیمم «فامسحوا بوجوهکم و ایدیکم »، صورت و دست‌هایتان را مسح کنید» تا مچ دست است. گروهی از فقها در این مطلب با من موافق بودند و می‌گفتند: دست دزد باید از مچ قطع شود ولی گروهی دیگر گفتند: لازم است از آرنج قطع شود و چون معتصم دلیل آن را پرسید گفتند: منظور از دست در آیه شریفه وضوء: «فاغسلوا وجوهکم و ایدیکم الی المرافق » صورتها و دستهای‌تان را تا آرنج بشویید. تا آرنج است. آنگاه معتصم رو به محمد ابن علی امام جواد(ع) کرد و پرسید: نظر شما در این مساله چیست؟ گفت: اینها نظر دادند، مرا معاف بدار. معتصم اصرار کرد و قسم داد که باید نظرتان را بگویید. محمد بن علی (ع) گفت: چون قسم دادی نظرم را می گویم. اینها در اشتباه اند. زیرا فقط انگشتان دزد باید قطع شود و بقیه دست باید باقی بماند. معتصم گفت: به چه دلیل؟ گفت: زیرا رسول خدا(ص) فرمود: سجده بر هفت عضو بدن تحقق می پذیرد. بنابراین اگر دست دزد از مچ یا آرنج قطع شود دستی برای او نمی ماند تا سجده نماز را به جا آورد و نیز خدای متعال میفرماید: «و ان المساجد لله فلا تدعوا مع الله احدا» سجده گاهها از آن خداست. پس هیچ کس را همراه با خدا مخوانید. ابن ابی داود می گوید: معتصم جواب محمد بن علی را پسندید دستور داد انگشتان دزد را قطع کنند و من همانجا آرزوی مرگ کردم. پس از سه روز ابن ابی داود به حضور معتصم می‌رسد و می‌گوید: به معتصم گفتم خیر خواهی برای امیرالمومنین بر من واجب است و من در این جهت سخنی می‌گویم که می دانم با آن به آتش جهنم می‌افتم. معتصم گفت آن سخن چیست؟ گفتم: چگونه امیرالمومنین برای امری از امور دینی که اتفاق افتاده است به خاطر گفته مردی که نیمی از مردم به امامت او معتقدند و ادعا می‌کنند او از امیرالمومنین شایسته تر به مقام اوست، تمامی سخنان آن علماء و فقها را رها کرده و به حکم آن مرد حکم کرد؟ پس رنگ معتصم تغییر کرد و متوجه هشدار من شد و گفت: خدا را در برابر این خیرخواهیت به تو پاداش نیک عطا کند و پس از آن بود که تصمیم به شهادت امام (ع) گرفت. بزرگداشت نهضتهای شیعی حسین بن علی مشهور به شهید فخ نواده حضرت مجتبی(ع) در زمان یکی از خلفای بنی عباس به نام هادی عباسی قیام کرد. یاد و نام او سندی بر محکومیت بنی عباس تلقی می شد و حماسه نهضت‌های شیعی علیه خلفای عباسی را در خاطره ها تجدید می‌نمود. در حمایت از این شهید انقلابی روایتی نیز از امام جواد(ع) می خوانیم: «پس از فاجعه کربلا هیچ فاجعه ای برای ما بزرگتر از فاجعه فخ نبوده است.» یکی از نویسندگان در حکمت نقش انگشتری امام جواد(ع)«نعم القادر الله» می‌نویسد: بعد از آن که «مامون» همه انقلابها را سرکوب نموده و تمامی صداها را خفه کرد. طبیعی بود که مامون و عباسیان و یارانشان احساس کنند که به نهایت آرزویشان رسیده و به ارزشمندترین آرمان‌هایشان که عبارت بود از محکم ساختن پایه های حکومت و سلطنت‌شان به طوری که دیگر هیچ نیرویی توان ایستادن در برابر جبروت و سرکشی آنان نداشته اشد دست یافته‌اند ولی می‌بینیم که بعد از این همه، نقش انگشتری امام جواد(ع) در برابر تمامی تصورات آنان قد علم می‌کند و تمامی مظاهر و سرکشی و ستم آنان را محکوم می‌کند آن نقش این جمله است «نعم القادرالله » چه نیکو توانمندی است خدا. و در این راستاست که معتصم پس از این که از مردم بیعت برای خود گرفت جویای حال امام جواد(ع) شد و دستور داد که امام جواد(ع) و همسرش ام الفضل را به بغداد فرا خوانند. زیرا که حضور و نام و یاد آن بزرگوار حماسه جهاد و پرچم آزادگی و عزت ایمان است و جلوه امامت و وصایتش مهر باطلی است بر خلافت‌های باطل بنی عباس. درود و سلام و صلوات خدا بر جواد الائمه(ع) آن هنگام که با میلادش جلوه زیبای مبارک ترین مولود را رقم زد و آن هنگام که با قامت زیبای امامت خویش قیامتی از شکوه و جلال و عظمت الهی را متجلی ساخت و آن زمان که در آخر ذی قعده سال 220 هجری دیده از جهان فرو بست و با غروب غمگنانه و افتخار آفرین خویش تجلی بخش آیات جهاد و شهادت گشت.

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 9471
زمان انتشار: 6 ژولیه 2021
| |
بیست و پنجم ذیقعده، روز دحوالارض(اعمال و عبادات)

بیست و پنجم ذیقعده، روز دحوالارض(اعمال و عبادات)

25 ذی القعده، دحوالارض روز گسترش زمین و روز مبارکی است. "دَحو" به معنای گسترش است. منظور از دحوالارض این است که در آغاز، تمام سطح زمین را آب‏ فراگرفته بود. که ابتدا زمین کعبه و بتدریج سایر خشکی‏ها از زیر آب سر برآوردند و روز به روز گسترده‌‏تر شدند. آداب و اعمال ویژه‌‏ای در این روز وارد شده است.

دحوالارض یعنی آغاز پیدایش زمین از نماز و نمازخانه بود

دحوالارض روز قیام قائم ع است

این روز، روز میثاق قریب الهی است، روز دحو الارض روز پیچیده شدن زمین است؛ یعنی این روز مرادف با روز قیامت است، اگر روز دحو الارض روز پهن شدن زمین است، روز قیامت روز جمع شدن زمین است، روز قیامت «یوم التلاق» است و این روز، روز، «رحمت و گستردگی» است و همچنین هر چه رتق و فتق شده در روز دحو الارض شده است این روز، روز دعوت به حق است و این روز، روز داعی الی الحق است. در تعبیر رسیده است که "داعی الی کل حق" یعنی روز دعوت به همه حق می باشد و دحو الارض پهن شدن زمین از زیر خانه کعبه است، در واقع در این روز آب در سراسر زمین فراگیر شده است و به جهات مسکونی زمین منتقل شده است و دحو الارض موجب حیات زمین شده است و به گونه ای شرایط زیستی در آن فراهم گردیده است. به عبارت دیگر کره زمین دارای محور هایی است و قطب هایی دارد، قطب حیات، جدای از قطب های دیگر است، قطب حیات زمین و محور اساس برای تشکیل حیات، در روز دحو الارض از خانه خدا کعبه شروع شده.  تغییر در حوزه های مغناطیسی زمین در لغت، معانی مختلفی برای دحو الارض نقل شده است، در یک معنا می‌توان گفت در ذات زمین دحو محقق شده است به این معنا که آن خمیرمایه حوزه های مغناطیسی و چرخش های اتم هایی که در ذات زمین بوده است، از زیر خانه کعبه و از این نقطه شروع شده است و به سایر قسمت های زمین تغییر و گسترش یافته و به حد کمال رسیده است، تا بتواند دارای حیات شود، چه حیات گیاهی و نباتی و چه حیات حیوانی و انسانی و ظاهرا مقصود از دحو الارض این معنا است.  معنی «دحو الارض» به معنی به راه افتادن زمین از نظر حیات می باشد و از بیانات و ادعیه ای که به ما رسیده است این طور برداشت می شود که در این روز یک اثر ذاتی در زمین حاصل شده است و حیات به زمین تعلق گرفته است و اینکه گفته شد در این روز دو رکعت نماز خوانده شود و در هر رکعت بعد از حمد 5 مرتبه سوره " و الشمس " خوانده شود اشاره به این مطلب است که ارتباط خورشید با زمین و تابش آن به زمین که موجب تغییر ذاتی بر روی زمین شده و حقیقت زمین تغییر ماهوی پیدا کرده است و به کمال رسیده و صاحب حیات شده است، همان طور عبادت و نماز همچون خورشید بر جان و روح تابیدن می گیرد و آن را به کمال می رساند و حیات معنوی را در وجود انسان می دمد.  دحو الارض در قرآن به گفته مفسّرین، ایه شریفه «وَالْاَرْضَ بَعْدَ ذلِکَ دَحیها؛ و زمین را بعد از آن با غلتانیدن گسترش داد» (نازعات:30) اشاره به دحوالارض دارد و «منظور از آن نیز این است که در آغاز، تمام سطح زمین را آب های حاصل از باران های سیلابی نخستین فراگرفته بود. این آب ها به تدریج در گودال های زمین جای گرفتند و خشکی ها از زیر آب سر برآوردند و روز به روز گسترده تر شدند تا به وضع فعلی درآمدند.» و نخستین برآمدگی نیز که آشکار شد، کعبه بوده است. در این باره در ایه دیگری به بیانی دیگر می خوانیم: «وَ هُوَ الَّذی مَدَّ الْاَرْضَ؛ و اوست کسی که زمین را گسترش داد». (رعد: 3) در تفسیر این آیه نیز آمده است: «خداوند زمین را به گونه ای گسترد که برای زندگی انسان و پرورش گیاهان و جانداران آماده باشد؛ گودال ها و سراشیبی های تند و خطرناک را به وسیله فرسایش کوه ها و تبدیل سنگ ها به خاک پر کرد و آنها را مسطح و قابل زندگی ساخت؛ درحالی که چین خوردگی های نخستین آن، به گونه ای بودند که اجازه زندگی به انسان را نمی دادند» برنامه های معنوی و اعمال مخصوص شب و روز دحو الارض زمین، گاهواره زندگی انسان و تمام موجوداتِ زنده است، که با تمام کوه ها، دریاها، درّه ها، جنگل ها، چشمه ها، رودخانه ها، معادن و منابع گران بهایش، نشانه ای از نشانه های آفریدگار به شمار می آید که آن را گسترانیده است. روز دحو الارض روز گسترش زمین روز بسیار مبارکی است و آداب و اعمال ویژه ای دارد: از جمله: روز دحوالارض از چهار روزی است که در تمام سال به فضیلت روزه گرفتن، ممتاز است و در روایتی آمده است که روزه اش مثل روزه هفتاد سال است؛ و در روایت دیگر کفاره 70 سال است و هر که این روز را روزه بدارد و شبش را به عبادت بسر آورد از برای او عبادت 100سال نوشته شود؛ و هر چه در میان آسمان و زمین وجود دارد برای کسی که در این روز روزه دار باشد استغفار می‌کنند. و این روزی است که رحمت خدا در آن منتشر گردیده و از برای عبادت و اجتماع به ذکر خدا در این روز اجر بسیاری است و از برای این روز به غیر از روزه و عبادت و ذکر خدا و غسل دو عمل وارد است. کار مهم در این ماه آگاهی از نعمتهایی است که خداوند در روز دحوالارض(گسترش زمین) به بشر ارزانی داشته است. زیرا آگاهی از نعمت و کم و کیف آن اولین مرتبه شکر است. در روایات زیادی آمده است که در بیست و پنجم ذی القعده کعبه نصب گردیده، زمین گسترده شده، آدم پایین آمده، خلیل و عیسی علیهم االسلام متولد شدند و رحمت پخش شده است. از امیرالمؤمنین علیه السلام روایت شده است که فرمودند: اولین رحمتی که از آسمان به زمین نازل شد، در بیست و پنجم ذی القعده بود. کسی که این روز را روزه داشته و شبش را به عبادت بایستد، عبادت صد سال را که روزش را روزه و شبش را در عبادت باشد، خواهد داشت. هر گروهی که در این روز برای ذکر پروردگار بزرگشان گرد هم ایند، پراکنده نمی گردند مگر این که خواسته آنان داده می شود. یوم الاجتماع  اگر در کره زمین محوری به طرف مقابل کعبه رسم کنیم، می بینیم در دو نقطه به هر سمت نماز بخوانی درست است، یکی خود کعبه و دیگری طرف مقابل آن و از این دو قطب همه رحمت الهی به عالم منتشر شده است، اگر امروزه نماز گزاران رو به سوی کعبه نماز می خوانند، روز دحو الارض که "یوم الاجتماع" است همه نماز گزاران روی زمین نماز وارد شده در این روز را بخوانند تمام اهل زمین همه بر محور کعبه هستند. 

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 9447
زمان انتشار: 29 ژولیه 2018
| |
تا چه حد می توانیم در نبود شخص صحبت کنیم؟

خانواده آسمانی جلسه 487 ؛ 97/4/28

تا چه حد می توانیم در نبود شخص صحبت کنیم؟

سخن چینی به معنای رساندن و گفتن سخن کسی به دیگری است که موجب اختلاف میان آن دو شود و یا راز شخص فاش گردد. گاهی سخن چینی به شخصی که پشت سر او سخنی گفته شده اختصاص ندارد، بلکه به کشف و افشاء آنچه مورد کراهت اوست اطلاق می شود؛ خواه کراهت کسی باشد که از او نقل یا به او نقل می شود؛ یا کراهت شخص سوم باشد؛ خواه کشف و افشاء به گفتار باشد یا به نوشتن یا به رمز و اشاره، و خواه آنچه نقل شده، از اعمال باشد یا از اقوال، و خواه بر کسی که از او نقل می شود، عیب و نقصی باشد یا نباشد. در هر صورت شخص سخن چنین مورد دشمنی و نفرت دوست و دشمن قرار می گیرد و عزتش را در نزدخدا ازدست می دهد.

بحثمان درباره «نمیمه» و «بدگویی» است. انسانی که پشت کسی بدگوئی می‌کند یا آبروی کسی را می‌برد؛ مشمول عنوان «نمیمه» می‌شود؛ اما گاهی هم لازم است انسان بد کسی را بگوید که موارد خاصی دارد. یکی از آن موارد جایز، مشورت است. اگر از شما در مقام مشورت سؤال کردند که مثلاً ما می‌خواهیم با این فرد معامله کنیم؛ یا می‌خواهیم با دختر یا پسر خانواده ای‌ ازدواج کنیم؛ یا یک شراکتی راه بیاندازیم؛ در این مواقع بهتر است در جواب بگویید: "مصلحت نیست" یا "بهتر است که این کار را نکنید" یا " مناسب نیست". در همین حد و نه بیشتر. گاهی طرف مقابل، قانع نمی‌شود و از شما دلیل می‌خواهد. در اینجا ممکن است شما ده عیب از فرد مورد نظر سراغ داشته باشید، اما لازم نیست هر ده عیب را بازگو کنید. کمترین عیب را انتخاب ‌کنید و بگوئید. مثلا به این دلیل صلاح نیست ایشان همسر شما بشود. درست است که در مقام مشورت می‌توانیم بد بگوییم یا غیبت کنیم، اما این بدگویی و غیبت منوط به این است که از ما بخواهند یا کسی با ما مشورت کند. نکته بعد این که باید به حداقل ها اکتفا کنیم. مثلاً شما در یک مجموعه‌ای کار می‌کنید. حالا رئیس بالادستی شما یک اشتباه و خطائی دارد. شما نمی‌توانید در مورد آن با همکارانتان حرف بزنید و چیزی در موردش بگویید. چون همکاران هم مثل شما هستند و نمی توانند برای برطرف کردن آن عیب، کاری انجام بدهند. گفتن این مشکل فقط برای کسی جایز است که بتواند جلوی کار نادرست مدیر بالادستی را بگیرد. اما اینکه بخواهی به همکاران و کسان دیگر بگویی یا موج‌سازی و جریان‌سازی کنی،  قطعاً کار حرامی است. حالا چه  این عیب یک عیب کاری باشد یا عقیدتی یا عملی یا یک عیب اخلاقی باشد. فرقی نمی‌کند. سخن‌چینی عین بی دینی است بعضی از خُلق ها آنقدر بد و زشتند که جزء گناهان کبیره محسوب می شوند. عذاب و آتش هم دارد و نیز به اسم مادر گناهان نامیده می شوند؛ یعنی بقیه اخلاق و زشتی‌ها را هم شامل می‌شود. مثل بخل و خساست. کسی که بخیل و خسیس است، تنگی روح دارد، گرفتگی روح دارد، این خلقش منشأ خیلی از فسادها و گرفتاریها می شود.   صفت نمیمه یعنی سخن‌چینی، این است که حرفی که امانت بوده را در جایی بیان کند یا از یک نفر یک حرفی را شنیده یا مشکلی دیده، بعد آن را به دیگران بگوید. این خوی مساوی است با بی‌دینی. چون یک گناه ساده نیست. سوال: چرا سخن چینی عین بی‌دینی است؟ امیرالمؤمنین علی (علیه السّلام) در پاسخ این پرسش می‌فرمایند: «اَلنَّمِیمَةُ شیمَةُ المارِقِ= سخن‌چینى، خصلتِ كسانى است كه از دین خارج شده‌اند».  یکی از گروه‌هایی  که با امیرالمؤمنین جنگیدند، مارقین بودند. مارق یعنی کسی که از دین خارج شده. خوارج را نیز مارقین می‌گویند. حضرت در روایت فوق، بدگویی و سخن‌چینی را شیوه افرادی می‌داند که از دین خارج شده اند. ببینید چقدر خطرناک است. یعنی اینقدر انسان را ساقط می‌کند. حالا بگو من دائما ختم قرآن و صلوات دارم، مکه و کربلا می‌روم، چقدر روزه می‌گیرم، چقدر نماز شب می‌خوانم. مشکل این است که تو اصلاً دین نداری. کسی که سخن‌چین است، رازدار نیست، امانتدار نیست، یک حرفی را برمی‌دارد می برد جایی دیگر منتقل می‌کند و با آن فتنه درست می‌کند، دیگران را آلوده می‌کند، ذهنها را مشوش می‌کند، او آدم بی‌دینی است. حالا هر چقدر هم زحمت بکشد تا وقتی این صفت را دارد، چیزی برایش نمی‌ماند. هر زحمتی هم بکشد، همه‌اش هدر می‌رود و خراب می‌شود. چرا سخن چینی عین بی دینی است! از امام صادق علیه‌السلام سؤال کنیم که چرا سخن چینی مساوی با بی دینی است؟ تعبیر خیلی تکان‌دهنده و عجیبی رابیان می دارند. حضرت می فرماید: «إنّ مِن أكبَرِ السِّحرِ الَّنمیمَةَ یُفَرَّقُ بها بَینَ المُتَحابَّینِ ویُجلَبُ العَداوَةُ علَى المُتَصافِیَینِ ویُسفَكُ بها الدِّماءُ ویُهدَمُ بها الدُّورُ ویُكشَفُ بها السُّتورُ ، والَّنمّامُ أشَرُّ مَن وَطئَ علَى الأرضِ بقَدَم = از بزرگترین جادوها، سخن چینى است، [زیرا] با سخن چینى میان دوستان جدایى افكنده مى شود، یاران یكدل را با هم دشمن مى كند، به واسطه آن خون ها ریخته مى شود، خانه ها ویران مى گردد و پرده ها دریده مى شود. آدم سخن چین بدترین كسى است كه روى زمین گام برمى دارد» آدمی که بدگویی و سخن چینی می‌کند، از بزرگترین جادوگرهاست. چون همه تعادلها را بر هم می زند. بزرگترین و بیشترین فجایع را هم درست می‌کند. آدم بدگو میان دوستان و افرادی که با هم خیلی دوست هستند، فاصله می‌اندازد. مثلاً بین زن و شوهر، دو باجناق، دو جاری، بچه و فرزند، پدر و مادر، بین دو دوست، دو همکاران و... در مذمت «اختلاف افکنی» گفته شده که در اسلام بعد از شرک به خدا، هیچ گناهی بزرگتر از این نیست. در روایت نقل است: «الْفِتْنَةُ أَكْبَرُ مِنَ الْقَتْلِ= فتنه از آدم‌کشی بدتر است». اولین چیزی که در روز قیامت در باره ی حق‌الناس ها از آن سؤال می‌شود، «الدم» خون است. آیا خونی به گردنت هست یا نه؟ نامه عمل را می‌آورند می‌بینند که شخص صدها نفر را کشته. خودش می‌گوید کسی را نکشتم. درحالی که نمی فهمد با اختلاف‌انگیزی و فتنه‌گری چقدر آدم کشی در نامه عملش ثبت شده. از جمله کارهایی که سخن چینی می کند، عبارت است از: «ویُجلَبُ العَداوَةُ علَى المُتَصافِیَینِ= جلب عداوت می‌کند، یعنی میل و تمایل به کینه و دشمنی را در دل انسان‌ها ایجاد می‌کند؛ «ویُسفَكُ بها الدِّماءُ= خونها به خاطرش ریخته می‌شود؛ «ویُهدَمُ بها الدُّورُ= شهرها و خانه‌ها به واسطه اش ویران می‌شود؛ «ویُكشَفُ بها السُّتورُ= رازها، پرده‌ها دریده می‌شود. رازهای افراد برملا می‌شود.  کسی که بدگویی یا سخن‌چینی می‌کند، اولین کسی را که می‌کُشد، خودش است. او الان متوجه نیست که با خودش چه کار می‌کند. حالا آیا شما می‌توانید آدمی که با زبانش فتنه‌انگیزی می‌کند و افراد را به جان هم می‌اندازد و بدبینی و تزلزل و فاجعه و اختلاف ایجاد می‌کند، ببخشید؟ اگر کسی یک کاری کرده، حلال یا حرام، حق ندارید آن را بیان کنید. نمی‌توانید به کسی بگویید. اینکه حضرت می‌گوید این کار سحر است یا فاعل آن از دین بیرون می‌شود، برای این است که پرده کسی دریده می‌شود. شخص یک راز دارد (حلال یا حرام) مخصوص خودش است. وقتی آن پرده بر‌داشته می شود، آدمی را از دین به در می‌کند و گرفتار جهنم می‌کند. آخر اینکه سخن‌چین بدترین کسی است که روی زمین قدم برمی‌دارد، یعنی منفورتر و بدتر از او آدمی وجود ندارد. بدترین راستی، سخن چینى است در فرمایش دیگری حضرت علی علیه‌السلام در مذمت سخن چینی فرمودند: «أسوَأُ الصِّدقِ النَّمیمَةُ = بدترین راستی سخن‌چینی است». غیبت، سخن‌چینی و بدگویی در آنجایی است که شخص راست می گوید. در حالی که ما مجاز نیستیم، حتی حرف راستی را هم بگوییم. پس این را در مغز و قلبمان فرو کنیم که ما نمی‌توانیم حرف راست را هم بگوییم. پس شیطان ما را گول نزند که تو دروغ نمی گویی که، راست است. همین راست گفتن آدم را از دین خارج می‌کند و به قول امام صادق علیه السلام بدترین آدمی است که روی زمین قدم می‌زند. دروغ که داستانش کاملا جداست. همین راستها ما را تا جهنم می‌برد. حالا ببینید کسانی که صدای دیگران را ضبط می‌کنند، از زندگی‌های مردم فیلم برمی‌دارند، عکس می گیرند و به قول امروزی ها برای ده نفر دیگر Forword می کنند، بدانید که این اشاعه فساد و فحشاست و در گناه آن شریک جرم هستید. سخن چینی موجب دشمنی دوست و تنفر دشمن می شود امیر کلام در فرمایش دیگری نیز فرمودند: «مَنْ سَعَى بِالنَّمِیمَةِ حَارَبَهُ اَلْقَرِیبُ وَ مَقَتَهُ اَلْبَعِیدُ=  کسى که سخن چینى کند، نزدیکان با او جنگ کنند و بیگانه او را دشمن دارد». آدمی که تلاش می‌کند که دائم عیب و بدی را منتقل کند یا چیزی را پخش کند، عاقبتش این می شود که دوستان با او به جنگ می‌رسند، یعنی رابطه‌اش با دیگران خراب می‌شود. محال است یک نفر سخن‌چینی کند و خیر ببیند. حتی نزدیکانش هم از او متنفر می‌شوند. حتی آن کسی که تو برایش خبر بردی هم از تو متنفر می‌شود. در سنت خدا نیست که کسی سخن‌چینی کند و محبوب بشود. اولین کسی که در باطنش به تو شک می‌کند و از تو متنفر می‌شود، قیمتت پیش او پایین می آید، همان کسیی است که تو برایش خبر بردی؛ آدمهای دور هم دشمنت می‌شوند. پس اثر بد سخن‌چینی این است که باعث جنگ نزدیکان و تنفر دورها از تو می‌شود. چنین آدمی در کمترین زمان عزیزترین کسانش را از دست می‌دهد؛ رابطه‌اش با کسانی که به آنان نیاز دارد یا به مصلحتش هست که خوب باشد خراب می‌شود. این اثر ذاتی این گناه بزرگ است. مثل اینکه ما بگوییم اگر این آب را جایی بریزیم خیس می‌شود. این اثر ذاتی‌ آب است. اثر ذاتی‌ سخن‌چینی و بدگویی هم این است که انسان از طرف دوست و دشمن منفور واقع می‌شود. از این رو، علی علیه‌السلام می‌فرماید: «بِئْسَ السَّعْىُ التَّفْرِقَةُ بَیْنَ الاْلیفَیْنِ= بدترین تلاش، جدایى انداختن میان دو دوست است» بدترین کار این است که انسان بین دو نفر یا دو نفری که با هم الفت دارند و همدیگر را دوست دارند، جدایی بیندازد. بعضیها چون حسادت می‌کنند، سعی می‌کنند محبت بین دو خواهر، دو برادر، خواهر و برادر، همسر، دو باجناق، دو جاری، دو دوست، دو همکار  را خراب کنند و به هم بزنند. در ارتباط با چنین کسی قرآن دستور می دهد که از او اطاعت نکن: «وَ لا تُطِعْ كُلَّ حَلاَّفٍ مَهِینٍ* هَمَّازٍ مَشَّاءٍ بِنَمِیمٍ[1]= و اطاعت مکن از هر بسیار سوگند خوارِ فرومایه‌ای* [كه] عیبجوست و براى خبرچینى گام برمى دارد». «حلاف» یعنی آدم‌هایی که تند تند قسم می‌خورند. چنین کسانی برای چیزی که قسم می‌خورند، ارزش قائل نیستند. پس نباید به حرفهایشان اعتنا کرد و اینها را به مشورت گرفت. «مهین» یعنی آدم‌هایی که حقیرند، مهانت و پستی و خواری دارند. افکار پست و کوچکی دارند. افرادی که به راحتی در جاحرف می‌برند، آدمهای بی‌وزن و بی‌شخصیت اند که قرآن از آنان تعبیر به «مهین» می‌کند. «هماز» یعنی آد‌م‌هایی که اهل پیدا کردن عیبهای دیگران اند، خیلی دقت می‌کنند ضعفها را ببینند وکلامشان نیش دار و طعن دار است. نمی‌توانند به راحتی با کسی حرف بزنند، چه در قالب شوخی یا جدی یکسره کلامشان تیغ دارد. بعضیها هم با چشم و ابرو و اشاره این کارها را می‌کنند. به اینها هم هماز می‌گویند. «مشاء» یعنی آنهایی که دائما دنبال اخبارگیری هستند. به این و آن زنگ می زنند که امروز چه خبر؟ چه اتفافی افتاده؟ امروزکی چکار کرد؟ در کل آدمهای گزارشگر، گزارش‌دهنده، آدمهای خبربر که به دنبال تخریب دیگران هستند. پس «مَشَّاءٍ بِنَمِیمٍ» یعنی کسی که تلاش و دوندگی برای سخن‌چینی و خبرگیری دارد و جاسوسی می‌کند. چنین فردی هیچ راهی به غیب و بهشت و خیر پیدا نمی‌کند. کسی که از شنیدن این چیزها استقبال می‌کند و لذت می‌برد، به هیچ جا راه پیدا نمی‌کند. زحمات ده سال، بیست سال، سی سال اش در عبادت هدر می‌رود. قرآن هم دستور می دهد چنین آدمهائی را اطراف خودتان راه ندهید و اطاعتشان هم نکنید. اگر هم آمدند علیه کسی یک خبری یا حرفی نقل کردند، به حرفهایشان ترتیب اثر ندهید و اطاعت نکنید. در آیه دیگری نیز آمده: «مَنْ یَشْفَعْ شَفاعَةً حَسَنَةً یَكُنْ لَهُ نَصِیبٌ مِنْها وَ مَنْ یَشْفَعْ شَفاعَةً سَیِّئَةً یَكُنْ لَهُ كِفْلٌ مِنْها وَ كانَ اللَّهُ عَلى‏ كُلِّ شَیْ‏ءٍ مُقِیتاً[2]= هر کس سبب کار نیکویی شود، هم او نصیبی کامل از آن بَرَد، و هر کس وسیله کار قبیحی گردد، از آن سهمی بسزا خواهد یافت، و خدا بر همه چیز (از نیک و بد اعمال خلق) مراقبی تواناست»، یعنی هر کس یک شفاعت نیکوئی کند، مثلا دو نفر را برای ازدواج به هم برساند یا دو نفر را آشتی می‌دهد یا دعوا و فتنه‌ای را رفع می کند یا فداکاری می کند یا واسطه‌گر خیری می شود، از این پیوند و کار خیر خودش هم بهره می‌برد، یعنی دست خالی برنمی‌گردد. چنین آدمی پیش خدا خیلی عزیز و بزرگ می‌شود، نقطه مقابل  آن این است که اگر فرد یک شفاعت بدی کند و دیگران را آلوده و ناراحت و غمگین و عصبی و پرخاش و سرزنش کرد و خرابش کرد، در آن فتنه سهم دارد. همه را پایت حساب می‌کنند. یک موقع می‌بینی چند میلیون سال عذاب برای او می‌نویسند. چون چند میلیون سال دردسر درست کرده. چند خانواده، زن و شوهرها، دوستان و مجموعه‌ها را به هم ریخته است. زبان/سخن چینی   [1] . سوره قلم/ آیات 11-10. [2] . سوره نساء/ آیه 85.

صوت

1 - تا چه حد می توانیم در نبود شخص صحبت کنیم؟

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 9443
زمان انتشار: 11 ژولیه 2019
| |
ذکری از صاحبان دهه کرامت امام رضا (ع) و حضرت معصومه (س)

سخنرانی استاد نیکنام، 97/04/28

ذکری از صاحبان دهه کرامت امام رضا (ع) و حضرت معصومه (س)

معصومه گل اهل ولا را صلوات       دخت نبی و اخت رضا را صلوات

بر فاطمه قم گل و گلزار بهشت       هم شافعه در روز جزا را صلوات

این دو بیت را بشنوید بیانگر یک حدیث است:

معصومه گلی ز گلشن راز بود       زین تحفه دیار ما در احزاز بود

این مژده بود به گفته معصومین      یک باب جنان به سوی قم باز بود

امام صادق فرمودند بهشت هشت در دارد. یک درش به جانب قم گشوده می شود.

از وادی قم تا به جنان پل بزنید      بر سینه عاشقان حق گل بزنید

بر دامن پاک حضرت معصومه       از لطف خدا دست توسل بزنید

بار خدایا به آبروی این بانوی بزرگوار، کریمه ی اهل بیت و برادر مکرمش امام هشتم علیه الصلاة و السلام، گره کور عالم اسلام و جهان تشیع را بگشا. دیدگان ما به جمال دلارای امام زمانمان روشن و منور بدار. حضرت معصومه دومین فاطمه ای هستند که پدرشان بار ها می گفتند فداها ابوها. پیامبر گرامی چطور بارها می گفتند فاطمه پدرت به قربانت. موسی بن جعفر علیه صلوات الله هم همین حرف را در مورد فاطمه معصومه می گفتند. دارد که شیعیان آمدند در خانه امام هفتم سوالاتی داشتند. گفتند آقا از منزل بیرون رفتند. جای دوری رفتند. گفتند ما سوالات عقیدتی داشتیم. گفتند بدهید ما ببینیم. گرفتند و پاسخ دادند مکتوب. این ها هم می آمدند در راه موسی بن جعفر را دیدند. گفتند آقا ما سوالاتی داشتیم آمده بودیم. گفتند خب سوالاتتان را بدهید. گفتند دادیم. یکی از اهل خانه شما به ما پاسخ دادند. موسی بن جعفر گفتند بدهید من ببینم. گرفتند نگاه کردند. چند بار گفتند فداها ابوها. این پاسخ شما را معصومه بزرگوار من داده. خیلی بانوی بزرگواری است.

من در احوالات آیت الله العظمی بروجردی دیدم که ایشان می آمدند سر قبر میرزای قمی. گریه می کردند. می گفتند میرزا تورا به خدا قسم سفارش مرا به کریمه اهل بیت حضرت معصومه بکن. من دستم خالی است. آیت الله العظمی بروجردی این پدیده عالم تشیع و عالم بشریت می گوید دست من خالی است. یک مقدار باید حساب آن دنیا را بکنیم. ما خیلی خیالمان راحت است. علی علیه السلام شب در نخلستان ها گریه می کرد و زار می زد و شیون می زد. بیهوش می شد. طرف می گفت من گمان بردم علی مرد. می گفت رفتم جلو دیدم علی می گوید «آه من قلة الزاد و بعد السفر= آه  از بی زادی و نبود توشه ی روز معاد». زاد کم و طول مسافت زیاد. ما با این نوع زندگی مان چقدر خیالمان راحت است. البته باید امید به فضل خدا داشت. باید امید به شفاعت داشت. اما گفت شفاعت عامل کسب شایستگی است. نه وسیله نجات ناشایسته. شما دیده اید این خانم بزرگوار چه شخصیتی اند. امام صادق فرمودند که خدا را حرمی است که مسجد الحرام است؛ پیغمبر را حرمی است که مدینه منوره است؛ علی علیه السلام را حرمی است که کوفه است؛ ما اهل بیت را حرمی است  که مزار فاطمه معصومه سلام الله علیها در قم است. تنها خواهری که با برادرشان از نظر پدر و مادری و خواهر و برادر ابوینی و خواهر و برادر تنی هستند امام هشتم هستند و حضرت معصومه. گاهی خدمت بزرگواران که می رسیم چیزهای اساسی بخواهیم. طرف می رود در حرم می گوید امامزاده کبوترت بشم، دونه بهم بدی. امام رضا کبوتر نمی خواهد. امام رضا شیعه می خواهد. امام رضا حبیب بن مظاهر می خواهد. مثل مسلم بن عوسجه می خواهد. می گوید دوست دارم آهو شوم ضمانتم را کنی. چرا آهو شوی؟ بگو دوست دارم شیعه شوم. دست من را بگیرید تا من شیعه واقعی باشم. در حرم امام هشتم خدا به من عنایت کرد گفتم:

نمی خوام بشم کبوتر که بهم دونه بدی         یا رو بوم حرمت بهم یکی لونه بدی

نمی خوام آهو بشم؛ می خوام چو مرد سلمونی    از جمع معرفتت بهم یک پیمونه بدی

موقعی که امام هشتم در نیشابور نگاه کیمیاگرانه ای به سلمانی شهر کردند. تمام وسایلش طلا شد. آدم فهمیده ای بود. آمد گفت علی بن موسی الرضا من از شما طلا نمی خواهم. من می خواهم دلم را طلا کنی. معرفت را ببینید. من می خواهم دلم را طلا کنی. من می خواهم هنگامی که در حالت احتضارم، شما کنار من باشی. من می خواهم در عبور از صراط دستم در دست شما باشد. امام هشتم فرمودند ما خاندان چیزی که به کسی بدهیم، پس نمی گیریم. طلا ها مال خودت، آن دو جا هم می آیم. ببینید معرفت را. بعد هم درخواست که می کنیم موانع را از جلو پایمان برداریم.

اهمیت سلام دادن و جواب دادن آن پیامبر گرامی فرمودند: «السلام تطوع و الرد فریضه= سلام دادن مستحب است؛ ولی پاسخش واجب است». بعد فرمودند در سلام و پاسخ، ۷۰ حسنه وجود دارد. ۶۹ تا نوش جان کسی که سلام می کند و یکی اش متعلق است به کسی که جواب سلام را می دهد. اما اگر آن کس که ۶۹ حسنه می برد، سلام نکند، گناهی هم نکرده است. مثلا کسی وارد این مجلس می شود سلام نکند، درست است که خلاف عرف اجتماعی عمل کرده، اما گناه به حسابش نوشته نمی شود. نمی گویند چرا سلام نکردی؟ ولی اگر من سلام کسی را بشنوم و جواب ندهم، مواخذه می شوم. اگر جواب هم بدهم، فقط یک حسنه دارم، آن حسنه هم اگر نصیبم نشود، گناه نصیبم شده. بعد فرمودند آن سلامی که جوابش واجب است، سلامی است که درست ادا شود. بعضی ها دیده اید که می آیند به مجلس می گویند سام علیکم. این سلام نیست، یک نوع فحش و نفرین است. فرمودند اگر بداند معنای این عبارت چیست، باید گفت «و علیک= بر خودت باد». حالا بعضی ها می گویند «سام نلیکم». سام نلیکم نداریم ما. سلام علیکم. یه بار یکی می گفت سام نلیکم و رحمت الله. نه سلامش سلام است، نه رحمت الله که می گوید رحمت خداست. حالا اگر او درست سلام کرد، من هم باید درست جواب دهم. او درست سلام کند، من بگویم خیلی ممنون. متشکرم، فدات بشوم الهی، دورت بگردم. هیچ کدام از این ها جواب سلام نیست. جواب سلام، و علیک السلام است. حتی هنگام نماز کسی آمد به من یا شما سلام کرد، باید نماز را متوقف کنیم و جواب سلامش را بدهیم و بعد از آن جایی که نماز را متوقف کردیم پی بگیریم. حالا این نکته را بگویم که در جواب سلامی که در نماز می دهیم، باید سلام مقدم بر علیک باشد. ببینید الان یک کسی می آید می گوید سلام علیکم و ما می گوییم و علیک السلام. ولی در نماز باید سلام مقدم باشد. السلام علیک باید باشد در نماز. سلام مقدم بر علیک باشد. بعد هم فرمودند در سلام کردن به یکدیگر سبقت بگیرید. حتما نباید طرف، بزرگتر از من باشد؛ معروف تر از من باشد؛ پولدارتر از من باشد؛ عالم تر از من باشد. نه؛ هر کسی هر کجا وارد شد، باید سبقت بگیرد در سلام. پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله : سلام کردن به بچه ها را یادم نمی رود پیامبر گرامی فرمودند من در عمرم چند تا کار یادم نمی رود. یکی از آن ها سلام گفتن به بچه هاست. بچه های مدینه هم یک روزی دور هم جمع شدند و گفتند هر روز ما غفلت می کنیم و مشغول بازی هستیم، پیغمبر با این همه عظمت به ما سلام می کند. یک روز ما برویم پشت دیواری در جایی مخفی شویم تا ما به پیغمبر سلام کنیم. همین کار را هم کردند. پیامبر آمدند در کوچه دیدند عجب! این کوچه هر روز مملو از بچه های مشغول بازی بود. امروز هیچ کس نیست. به تعبیر ما شاید گفتند که یک کاسه ای زیر نیم کاسه است. ایستادند وسط کوچه و گفتند آهای بچه ها کجایید؟ سلام. بچه ها دیدند امروز هم نشد که به پیغمبر سلام کنند. اگر دیده باشید، بعضی ها زورشان می آید جواب سلام را بدهند و مثلا می گویند ممم. کله ی چند منی را تکان می دهد، اما زبان را تکان نمی دهد. من به یک موسسه فرهنگی زنگ زدم گفتم السلام علیکم. گفت خیلی ممنون. گفتم خیلی ممنون که جواب سلام نیست؛ و علیک السلام است. گفت متشکرم. گفتم متشکرم هم نیست. گفت آقا ما وقت نداریم با مردم خوش و بش کنیم؛ ما کار داریم. گفتم این همه حرف زدی، یک و علیک السلام گفتن مگر چه قدر طول می کشید؟ بعد گفت خب فرمایشتان چیست؟ گفتم ببین دوباره سلام نکردی. مهم این است که من به یک مرکز فرهنگی من زنگ زده ام؛ اما شما الفبای معاشرت را نمی دانی. حضرت عیسی علی نبینا و آله و علیه السلام در بیابانی می رفتند؛ رسیدند به یک جوانی. خیلی مودب بود و خیلی خوب سلام و عرض ادب کرد. حضرت عیسی فرمودند چقدر خوشم آمد از تو. بارک الله. چقدر آداب معاشرت و نکات برخورد با دیگران را خوب می دانی. اما دل من برایت می سوزد. تو با این همه فهم و کمالت چرا چوپان شدی؟ اگر می رفتی حوزه علمیه یا می رفتی دانشگاه خیلی وضعت بهتر بود. تو که چوپانی می کنی، این قدر سرت می شود. اگر می رفتی دنبال تحصیل علم و دانش، خیلی موقعیت بهتری می داشتی. عرض کرد یا نبی الله! من از تمام علوم عالم شش کلمه را یاد گرفته ام و بنا دارم به این شش کلمه عمل کنم. حضرت عیسی فرمودند عجب! از این عالم به این عظمت با این همه علوم فراوان شش کلمه یاد گرفتی؟ می شود بگویی آن شش کلمه چه هستند؟ گفت بله یک و دو و سه و چهار و پنج و ششمی را که گفت، حضرت عیسی فرمودند که بارک الله خوشم آمد. آن چه که تو فراگرفتی علوم اولین و آخرین است. آن چه که سعادت تو را در این دنیا و آن دنیا تامین و تضمین می کند، همین شش کلمه است. گفت: اولین نکته ای که آموختم، این بود که فهمیدم می شود دروغ نگفت، همیشه می شود راست گفت. هیچ موقع عرصه بر انسان آن قدر تنگ نمی شود که بخواهد دروغ بگوید. من فهمیدم که دروغ کاخ رفیع ایمان را ویران می کند. پس تصمیم دارم همیشه راست بگویم. نکته دوم این است که تا لقمه حلال گیر می آید، لقمه حرام نخورم و معتقدم که لقمه حلال را خدا فراهم می کند؛ زیرا خدا ناتوان نیست. خدا زنده و حی و قادر است و می تواند نان حلال به من بدهد. اگر من بخواهم، نان حلال می دهد. نکته سوم: تا از شناخت عیوب خودم و رفع آن ها فارغ نشده ام، به عیوب دیگران نپردازم بعضی ها را دیده اید که ذره بین گرفته اند و دنبال مردم راه می افتند که عیب پیدا کنند. می گوید: چرا این طوری حرف زدی؟ چرا این طوری لباس پوشیدی؟ این طوری غذا پختی؟ یک بار خودشان را نگاه نمی کنند تو آینه ببینند خودشان چه ایرادهایی دارند. گفت سیر یک روز طعنه زد به پیاز که تو مسکین چقدر بدبویی. عجب رویی دارد سیر. گفت از عیب خویش بی خبری      زان ره از خلق عیب می جویی. تو گمان می کنی که شاخ گلی به صف سرو و لاله می رویی؟ ما زبونیم و شوخ جامه و پست، تو چرا شوخ تن نمی شویی؟ عروس ها مرتب به مادرشوهر ها ایراد می گیرند. مادر شوهر ها هم مرتب به عروس ها. البته همه شان این طوری نیستند ها. عروس خانم خب نوع حرف زدن خودت را هم ببین. تو با مادر خودت چطور برخورد می کنی؟ با مادر شوهرت هم همینطور برخورد کن. مادر شوهر این پدر و مادرش را رها کرده آمده با پسر شما دارد زندگی می کند، محبت کنید به او. عین دختر خودتان هر چه خطا می کند دختر است دیگر، جوان است دیگر؛ جوان است  و جاهل است؛ بعدها خوب می شود. چرا درباره عروست این فکر را نمی کنی؟ از عروست به اندازه یک پیغمبر انتظار داری اما از دختر یا پسر سی و چهل ساله خودت انتظار یک بچه را هم نداری! من یک ابیاتی سروده ام، ۱۵۷ بیت شده. همه ابیاتش با کاشکی شروع می شود. گفتم کاشکی مادرشوهر دل نرمی داشت و با عروسش گفت و گوی گرمی داشت. عروسش را دختر خود می دانست و به او خوبی می کرد. بعد از آن طرف گفتم «کاشکی عروس از دماغ فیل نیفتاده نبود، با این و اون اهل قال و قیل نبود. غره بر شکل و روی ماهش نبود. خوبی و مهربونی عارش نبود. به خدا اگر خودنگر باشیم و عیوب خودمان را نگاه کنیم وبه رفتار و کردار خودمان مشغول باشیم، این قدر به پر و پای دیگران نمی پیچیم. خود من در کلامم، در نگاهم، در رفتارم، در نشست و برخاستم، باید ببینم چه اشکالاتی دارم. اگر اینطور باشم، این قدر به پر و پای این و آن نمی پیچم. این سخن امام سجاد است که فرمودند: اگر به عیوب خودت فکر کنی، فرصت پرداختن به عیوب دیگران را پیدا نمی کنی. یعنی هر کسی ممکن است یک کوهی از اشکالات داشته باشد. چهارده نفر را بگذارید کنار، احدالناسی نیست بگوید همه حرف های من، همه موضع گیری های من. همه سخن رانی های من، همه کتاب های من، همه نوشته های من بی اشکال است. من که معصوم نیستم. شما خانم ها معصومه نیستید. اگر خطا کردیم، صفا و تواضع به خرج بدهیم و بگوییم اشتباه کردیم هر غیر معصومی ممکن است اشتباه کند، اما مهم این است که وقتی اشتباه کرد، بگوید اشتباه کردم و عذر می خواهم. یک بار صبح از خانه می آمدم بیرون. خانمم یک چیزی به من گفتند، من هم جواب نامناسبی به ایشان دادم. خدا وکیلی من جواب خوبی ندادم. آدم باید انصاف داشته باشد. همسر من اینجا نیست، خدایش که هست. داشتم می آمدم بیرون، گفت برو برو دلم می سوزد برای کسانی که پای سخنرانی تو می نشینند. حق داشت، واقعا راست گفت. ولی خدا را سپاسگزارم اگر این طور شد، هنر عذرخواهی را خدا به من داده بود. آن موقع هم تلفن همراه و موبایل و این ها نبود. یک دو ریالی پیدا کردم با تلفن عمومی گفتم خانم من را ببخش. شما راست گفتی. من قشنگ جواب شما را ندادم. به بچه ها هم بگویید بابا زنگ زده دارد عذرخواهی می کند. بچه ها یاد بگیرند عذرخواهی را. اگر دختر من عذرخواهی را یاد نگیرد، می رود خانه شوهر با سه تا بچه دوباره می آید تنگ دل من می نشیند. هنر این که ببخشید، معذرت می خواهم، خطا کردم، دیگر تکرار نمی کنم را ندارد. پسر هم همین طور است. کسی که می خواهد سکان کشتی خانه دستش باشد، باید هنر عذرخواهی داشته باشد. هنر رازداری را داشته باشد. هنر متانت را داشته باشد. باید هنر گذشت کردن را داشته باشیم فرض کنید طرف مقابل من خطا کرده و حالا دارد از من عذر می خواهد؛ خوب باید ببخشم دیگر؛ نه این که بگویم حالا اگر پشت گوشت را دیدی، لبخند من را هم خواهی دید. خدا هم روز قیامت بگوید: حالا اگر پشت گوشت را دیدی، بهشتم را نشانت می دهم. من دیده ام زن و شوهر با پنج تا بچه سر یک کلمه حرف، از هم جدا شدند. هر چه به آقا گفتم کوتاه بیا؛ زنش به پایش افتاده بود و التماس می کرد. می گفت کنیزت می شوم، نوکرت می شوم، ببخشید. می گفت نه؛ باید بفهمی چه گفتی. دیگر چطور بفهمد؟ به من می گوید عذر می خواهم، به شما می گوید ببخشید. فرمودند: «اقبل عذر من اعتذر الیک= قبول کن عذر کسی را که عذر خواهی می کند». تا شیطان نمیرد، خودم را از وسوسه های او در امان نمی دانم تا حالا ندیده ام یک جا اعلامیه بزنند که شیطان به درک واصل شد. یعنی او همیشه زنده است و دنبال من است و می خواهد چوب حراج به زندگی من بزند. پس باید حواسم جمع باشد. اگر ما بدانیم یکی دنبال ما راه افتاده و می خواهد کیف ما را بزند، چطور کیف را به دلمان می چسبانیم و می رویم داخل یک جمعیتی که کسی نتواند بیاید و هدف شیطانی خودش را اعمال کند. دینمان را هم باید ترس از شیطان این طوری به قلبمان بچسبانیم. زیرا او خیلی راحت می آید و دینمان را می گیرد و می رود. به گرده کسی هم که سوار شد، دیگر پیاده نمی شود و تا جهنم هم از او سواری می کشد. گفت نکته ششمی که آموختم این نکته است. تا دوپایم را در بهشت نگذارم، خود را از کیفر و عذاب و عقاب الهی رها شده نمی یابم. تا حالا دوپایم را نگذاشته ام در بهشت. یعنی تا آن لحظه آخر که یک پایم بیرون است، باید احتمال دهم که خدای ناخواسته در وظایفم کوتاهی کنم یا خطایی ازمن سر بزند. موانع دعا راباید بشناسیم ماشین بنزین پر و سیستم برقش منظم و تشکیلاتش همه چیز مرتب است. استارت هم تا می زنی، روشن می شود؛ اما هر چه گاز می دهی نمی رود جلو. مشکلش چیست؟ یک سنگی جلوی چرخش است، باید آن را برداشت. در بسیاری از مشکلاتی که ما داریم و هی هم خدا خدا می کنیم و نمی شود، یک مانع بر سر راه هست. عوامل را باید ایجاد کرد، موانع را باید دور کرد. در دعای کمیل امشب می خوانیم. چقدر خوب روشن می کند. «اللهم اغفرلی ذنوب التی تهتک العصم= خدایا ببخش گناهانی را که آدم را پررو می کند». دیده اید بعضی ها چقدر پررو اند. می گویی چرا این کار را کردی؟ می گوید حالا چه شده مگر؟ طوری نشده که ؛ مردم آدم می کشند. یعنی اصلا قبول ندارد که خطا کرده. اللهم اغفرلی الذنوب التی تغیر النعم= خدایا گناهانی را ببخش که نعمت ها را تغییر می دهند». آقا همین آب نعمت است. هیجان می کند یک شهر را با خودش می برد. این زمینی که آرام است، یک دفعه زلزله ای می آید یک شهر را ویران می کند. ممکن است جلوه عذاب داشته باشد. حالا چرا جای دور برویم؟ این زبان خودم می تواند ذکر بگوید. سبحان الله بگوید الله اکبر بگوید. صلوات بفرستد. با همین زبان یک مومن را مسخره کنم. آبروی یک مومنی را ببرم. دروغ بگویم و غیبت کنم یا چاپلوسی کنم و مداحی بیجا کنم. شایعه پراکنی کنم. خب تبدیل نعمت به نقمت می شود. در دعا می خوانیم: اللهم اغفرلی الذنوب التی تنزل البلاء. ما این را که می شنویم انتظار داریم از آسمان سنگ بیاید. نه. همین که یک بچه احترام پدر را نگه نمی دارد. این بلا است. یک مردی، یک زنی، یک دختری، یک پسری، یک مسئول مملکتی وظایف خودش را نمی شناسد. این بلایی است که بر جامعه نازل شده. باید برای رفع این بلا دعا کرد. شاید این بلا خود من باشم. نوع برخورد من باشد؛ نوع کار من باشد. من یک روزی یک عبارتی به ذهنم آمد می خواستم یادداشت کنم دیدم کاغذ ندارم همراهم. قلم هم ندارم. گفتم چکار کنم؟ رفتم به یک مغازه معاملات ملکی. گفتم ببخشید یک خرده کاغذ به من بدهید با یک قلم من چیزی یادداشت کنم. یادداشت کردم و تشکر کردم از صاحب مغازه. گفت حالا که شما آمدی اینجا کارت را انجام دادی بگذار یک داستان هم برایت بگویم. خیلی این داستان جالب است. با گوش دل بشنوید. گفت من خواب دیدم رفته ام مشهد مقدس در حرم مطهر علی بن موسی الرضا مراسمی بود؛ حالا عزاداری بود یا عیدی بود، برنامه ای بود. برنامه که تمام شد، آمدند به کسانی که در مراسم شرکت داشتند، یکی یک ظرف غذا می دادند. نوبت من که رسید، به من غذا ندادند. گفتم آقا من را جا انداختی و به من غذا ندادی. گفت بله می دانم حواسم هست تو سهمی در این غذا نداری. گفت خیلی من نگران و ناراحت شدم که مشکل من چیست؟ بارک الله به کسانی که می فهمند. موقعی که مسئله ای برایشان پیش می آیند دنبال علتش می روند. نمی گویند خواب بود دیگر. حالا خواب بود دیگر. امام صادق فرمودند داری راه می روی، اگر یک سنگی خورد به پایت، دیگر راه نرو. بنشین همان جا. بگو مال آن حرف ناروایی نبود که صبح به همسرم زدم و حالا تقاصش را دارم پس می دهم؟ یک موقعی هم که دری از رحمت خدا به جانبتان باز شد، باز بگویید من چکار کردم که خدا دارد محبت می کند؟ آقا خانم، به خودم می گویم یک سر سوزن کار بد کنیم، در همین دنیا پیش درآمدش را دریافت می کنیم. اصلش آن طرف است. کار خوب، کار بد. گفت آنقدر گرم است بازار مکافات عمل، دیده گر بینا بود هر روز روز محشر است. گفت قرآن کنار دستم بود. قرآن را باز کردم ببینم مشکلم چیست که امام هشتم به من غذا نمی دهند و می گویند تو سهمی در این غذا نداری. رسیدم به این آیه:« فلا تقل لهما اف و قل لهما قولا کریما=به والیدنت اف هم نگو و با قول کریمانه برخورد کن». با پدر مادر زشت سخن نگویی. بگوید برو نان بگیر؛ بگویی اه باز دستور جدید آمد. امام صادق فرمودند اگر کمرنگ تر از واژه ی اف بود، خدا آن را می آورد در قرآن. گفت فهمیدم مشکلم از اینجاست. مادر پیری دارم. گفت قرآن را بوسیدم و گذاشتم کنار. یک سر رفتم خانه مادرم. گفتم مادر دلت از من گرفته. من در حرم آقا بودم به همه غذا دادند به من ندادند. گفت تا این را گفتم مادرم به گریه افتاد. گفت یادت هست آن شب آن حرف را زدی؟ خیلی دل من سوخت. ولی نمی خواهم این مسئله این قدر برایت گران تمام شود که مهرت از دل امام هشتم بیرون رود. من بخشیدمت. حالا چه دلی مادر دارد. پشت کامیونی دیدم نوشته بود رفیق بی کلک مادر. گفت دست و صورت و پای مادرم را بوسیدم و خوشحال که مادرم من را بخشید و بوسید. شب شد خوابیدم خواب دیدم در حرم امام هشتم هستم از ضریح صدا آمد که آقا یک ظرف غذا پیش ما امانت داری. پس بروید موانع را رفع کنید. یکی از موانع قطع رحم است. کسی که قطع رحم کرده دعایش مستجاب نمی شود. حالا هزاری هم بنشیند گریه کند فایده ندارد. باید بروی با اهل رحم خودت آشتی کنی. تو خطا کردی و باید بروی عذر بخواهی؛ یا او خطا کرده تو کوتاه بیا. یکی دیگر از آنها بدرفتاری با همسایه است. اینقدر راجع به همسایه تاکید شده که پیامبر فرمود در این 23 سال رسالت یک بار نشد؛ خیلی عجیب است که می فرماید‌ یکبار نشد جبرئیل سراغ من بیاید و سفارش همسایه را نکند. من گمان بردم همسایه ارث هم می برد که اینقدر سفارش می شود. بعد هم گفتند رعایت حال همسایه این نیست که در خانه اش شله زرد و حلوا و چلوکباب بدهی؛ البته این کارها هم خوب است. مهم این است که با بدی همسایه بسازی. حالا این همسایه ما یک آپارتمان 70 متری چهار تا بچه، دق می کنند این بچه ها، دوتا کول هم می پرند، تق تق می زند به دیوار که بچه ها را ساکت کنید. تحمل کن بابا. این بچه ها گناه دارند؛ بگذار بازی کنند. نیکی به همسایه با بدی همسایه ساختن است. وقتی من با شما مهربان بودم و شما به دیگری و دیگری یک محله آباد می شود و همه دوست هم می شوند. دوتا محله سه تا محله یک محیطی می شود که همه همدیگر را می خواهند؛ همه می خواهند به همدیگر کمک و نیکی کنند. گفت: خشنود رضا به گنبد زرین نیست. گاهی دیدید طرف می گوید رفتم قبرستان بقیع غریب است امام مجتبی. فکر می کند امام رضا دلش به این پنجره فولاد خوش است. دلش به این گنبد خوش است؛ یا امام حسن عسکری امام مجتبی شب و روز گریه می کنند که چرا ما بارگاه نداریم. به خدا اینها نیست. البته ما وظیفه داریم مزار معصومین را آبرومند و پر رونق بسازیم؛ اما این نیست که آنها دل بسته به این چیزها باشند. خشنود رضا به گنبد زرین نیست             دلخوش به رواق و صحن پر آذین نیست او طالب شیعیان با معرفت است              زیرا به گنه قلوب شان چرکین نیست به خود امام هشتم؛ به خود حضرت معصومه من قسم می خورم در محضر شما این دو بزرگوار همه معصومین یک تار موی شما خواهران را که در این هوای گرم و این راه دور آمدند در یک مجلس مذهبی شرکت کنید، با تمام دنیا معاوضه نمی کند. خدا یک تارموی یک جوان و یک آقا پسری که چشمش را به نامحرم می رسد می بندد با تمام عالم که طلای 24 عیار باشد امام هشتم معاوضه نمی کند این جوان پاک را. این جوانی که به ابن سیرین است آن آدم آلوده می خواست به دامش بیندازد. گفت بروم برای قضای حاجت، رفت و از آن کثافات برداشت به صورت خودش مالید و گفت این قشنگی تو دارد تو را جهنمی می کند. آمد گفت برو گم شو. گفت من همین را می خواستم که تو از من دل بکنی. خودش را آلوده به نجاسات کرده بود و از هر کوچه ای عبور می کرد بوی عنبر و عود و مشک فضای کوچه را پر می کرد. خدا عنایاتی به او کرد و یکی از عنایاتش تعبیر خواب بود. چطور به حضرت یوسف تعبیر خواب آموخت و علم الاحادیث را داد. به او همینطور تعبیر خواب داد. طرف آمد گفت دیشب خواب دیدم در دربار حاکم خرما ریخته و دارم می خورم. گفت چندتا بود شمردی؟ گفت آره 40 تا. گفت خدا بهت صبر بدهد. گفت چرا؟ گفت چند روز دیگر تو را از دربار حاکم می خواهند 40 ضربه شلاق ناب به تو می زنند. گفت خرما خوردم. گفت هر موقع زدند بیا بگویم علتش را. رفت و گرفتند و زدند و پکر بود؛ نیامد سراغ ابن سیرین. یک سال گذشت دوباره همان خواب را دید و فکر کرد ابن سیرین یادش نیست حالا پارسال بوده. دوباره رفت پیش ابن سیرین گفت خواب دیدم در دربار حاکم خرما می خورم. گفت یادته چند تا خوردی گفت بله 40 تا. گفت خوشا به حالت. چند روز دیگر می خواهندت بخاطر کاری که کردی 40 سکه طلا به تو می دهند. گفت ابن سیرین پیر شدی حافظه ات را از دست دادی؛ پارسال گفتی می زنندت؛ امسال می گویی سکه به من می دهند. گفت هر موقع سکه ها را گرفتی بیا بگویم. پارسال چون چوب خورده بود نیامد. اما امسال سکه ها را گرفته بود و نشئه بود آمد. ابن سیرین گفت ببین پارسال که گفتم می زنندت نخل ها بار نداده بودند، فهمیدم چوبش نصیب تو می شود. امسال پر از بارند فهمیدم شیرینی اش نصیب تو می شود. به خاطر یک چشم بستن. این کتاب ابن سیرین را بخوانید تعبیر خواب ابن سیرین را ببینید. این شمه کوچک است. گفت اگر دختری پسری چشمش را به نامحرم ببندد؛ در دل او حلاوتی ایجاد می کنم که با تمام دنیا عوض نمی کند. امام هشتم دنبال این دخترها و پسرهاست. دنبال این خانم هاست ؛ دنبال این جودآقایان است.

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 9442
زمان انتشار: 12 ژولیه 2019
| |
مناظرات امام هشتم علیه السلام

مناظرات امام هشتم علیه السلام

مناظرات حضرت رضا علیه السلام فراوان و متنوع است که بخش مهمی از این مناظرات را شیخ صدوق در کتاب «عیون اخبار الرضا علیه السلام » و مرحوم علامه مجلسی در جلد 49 «بحارالانوار» و مرحوم طبرسی در جلد دوم «احتجاج» نقل کرده اند. همچنین در کتاب «مسند الامام الرضا علیه السلام » جلد 2 نیز آمده است.

مباحث آسیب شناسی سلوک انسانی در کلام امام رضا علیه السلام

1. مناظره با جاثلیق بخش اصلی و مهم این مناظره، مربوط به اثبات نبوت پیامبر اکرم، حضرت محمد صلی الله علیه و آله می باشد، در قسمتی از آن می خوانیم: «جاثلیق گفت: آری، می پذیرم که یوحنا از مسیح علیه السلام نقل کرده است و بشارت به نبوت مردی و نیز بشارت به اهل بیت و وصیش داده است؛ اما نگفته است این چه زمانی واقع می شود و این گروه را برای ما نام نبرده است. حضرت فرمود: اگر ما کسی را بیاوریم که انجیل را بخواند و آیاتی از آن را که نام محمد صلی الله علیه و آله و اهل بیتش و امتش در آنهاست، برای تو تلاوت کند، آیا ایمان به او می آوری؟» جاثلیق گفت: بسیار خوب. حضرت به نسطاس رومی فرمود: آیا سِفر سوم انجیل را حفظ داری؟ گفت: بلی، حفظ دارم. سپس حضرت به رأس الجالوت (بزرگ یهودیان) رو کرد و فرمود: آیا تو هم انجیل می خوانی؟ گفت: آری، به جانم سوگند! فرمود: سفر سوم را برگیر! اگر در آن ذکری از محمد و اهل بیتش بود، به نفع من شهادت بده و اگر نه، شهادت نده! سپس امام علیه السلام سِفْر سوم را قرائت کرد تا به نام پیامبر صلی الله علیه و آله رسید. آن گاه متوقف شد و رو به جاثلیق کرد و فرمود: ای نصرانی! تو را به حق مسیح و مادرش می خوانم، آیا قبول داری که من از انجیل باخبرم؟ جاثلیق گفت: آری. پس حضرت نام پیامبر و اهل بیت علیهم السلام و امتش را برای او تلاوت کرد و سپس فرمود: ای نصرانی! چه می گویی؟... جاثلیق: من آنچه را که وجود آن در انجیل برای من روشن شده است، انکار نمی کنم و به آن اعتراف دارم.» در جملات فوق، به خوبی حضرت رضا علیه السلام در کنار اثبات حقانیت نبوت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله ، امامت و وصایت امامان و اهل بیت عصمت علیهم السلام را نیز به اثبات رسانده است. 2. مناظره با یحیی بن ضحاک سمرقندی روزی مأمون گروهی از فقهاء و متکلمان را جمع کرد تا با امام رضا علیه السلام مناظره کنند. حضرت فرمود: شما یک نفر از بین خود انتخاب کنید و هر چه او گفت، شما ملتزم باشید! همه رضایت دادند که یحیی بن ضحاک سمرقندی که مانند او در خراسان نبود، انتخاب شود. ... آن گاه حضرت رو کرد به مأمون و فرمود: یحیی باید از پیشوایان خود برای من خبر دهد؛ آیا آنها نسبت به خودشان دروغ گفتند یا راست گفتند؟ پس اگر اعتقاد او این است که آنها نسبتهای دروغ به خود داده اند، کذاب هستند و در نتیجه، لیاقت امامت [و خلافت] را ندارند و اگر عقیده اش این است که آنها هر چه نسبت به خود گفته اند، راست گفته اند، پس اوّلی از آنها (ابوبکر) گفت: «اَقیلُونی وَلِیَّتَکُمْ وَ لَسْتُ بِخَیْرِکُمْ؛ خلافت را از من پس بگیرید [و مرا معاف دارید! ولی و خلیفه شما شدم،] در حالی که بهترین شما نیستم.» و دومی (عمر) گفت: «کانَتْ بَیْعَةُ اَبِی بَکْرٍ فَلْتَةً وَقَی اللَّهُ شَرَّها فَمَنْ عادَ لِمِثْلِها فَاقْتُلُوهُ؛ بیعت ابی بکر فتنه ای بود که خدا شرّش را حفظ کند. پس اگر کسی دو باره چنان بیعتی انجام دهد، او را بکشید!» ... و کسی که قتلش واجب است، چگونه عهد [و توصّیه] او برای غیرش (انتخاب عمر) پذیرفته می شود، در حالی که خود او گفت: برای من شیطان گمراه کننده ای است. پس هر گاه به من مایل شد، مرا نگه دارید! و اگر خطا کردم، ارشادم کنید!» پس اگر راست می گویند، امام و پیشوا نیستند و اگر دروغ می گویند، یحیی چه جوابی دارد! مناظره با جمعی از علماء عراق و خراسان گروهی از علماء عراق و خراسان به امر مأمون، در جلسه ای گرد هم آمدند. از امام رضا علیه السلام نیز دعوت به عمل آمد. برگزیدگی عترت علیهم السلام وقتی حضرت در آن مجلس حضور یافت، مأمون رو به حاضران در مجلس کرد و گفت: از معنای این آیه به من خبر دهید: «ثُمَّ اَوْرَثْنَا الْکِتابَ الَّذینَ اصْطَفَیْنا مِنْ عِبادِنا»؛ «سپس این کتاب را به آن بندگانمان که آنها را برگزیده بودیم، به میراث دادیم.» علماء در جواب گفتند: منظور خداوند، همه امت [اسلامی] است. مأمون رو به امام رضا علیه السلام کرد که شما [در این باره] چه می گویی؟ حضرت فرمود: آن گونه که علماء گفتند، نمی گویم، بلکه می گویم: «اَرَادَ اللَّهُ تَبَارَکَ وَ تَعَالَ بِذَلِکَ الْعِتْرَةَ الطَّاهِرَةَ؛ منظور خدای تبارک و تعالی از این [کلمه اصطفینا] عترت پاک [رسول خدا] است.» مأمون گفت: چگونه منظور خداوند عترت است، نه مابقی امت؟ حضرت رضا علیه السلام فرمود: اگر خداوند هم امت را قصد کرده بود، پس همه امت باید در بهشت باشند؛ چون [در ادامه آیه] همه را اهل بهشت قرار داده، می فرماید: «جَنَّاتُ عَدْنٍ یَدْخُلُونَهَا»؛ «بهشتهای همیشگی که داخل آن می شوند.» [یقینا همه امت اسلامی اهل بهشت نیستند،] پس وراثت مخصوص عترت پاک است، نه دیگران. معصوم بودن عترت علیهم السلام آن گاه حضرت رضا علیه السلام فرمود: آنان همان کسانی هستند که خداوند در قرآن توصیفشان کرده و فرموده: «اِنَّما یُرِیدُ اللّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ اَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهیرا»؛ «همانا خداوند می خواهد که آلودگی را از شما خاندان [پیامبر] بزداید و شما را پاک و پاکیزه گرداند.» و آنان همان کسانی اند که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: به درستی که من دو چیز گران بها: کتاب خدا و عترتم (اهل بیتم) را میان شما به جای می گذارم. هیچ گاه از یکدیگر جدا نشوند تا اینکه در حوض [کوثر] بر من وارد شوند. ببینید که پس از من با آن دو چگونه برخورد می کنید. «یا أَیُّهَا النَّاسُ لَا تُعَلِّمُوهُمْ فَإِنَّهُمْ أَعْلَمُ مِنْکُمْ؛ ای مردم! به آنان چیزی یاد ندهید؛ زیرا آنان از شما داناترند.» مراد از آل کیست؟ در ادامه مناظره، علماء پرسیدند: ای اباالحسن! آیا «عترت» همان «آل» است یا غیر آن؟ حضرت رضا علیه السلام فرمود: آنان همان آل هستند [نه غیر آن]. علماء گفتند: این رسول خدا صلی الله علیه و آله است که از او روایت شده که فرمود: «اُمَّتِی آلِی؛ امت من آل من هستند.» حضرت فرمود: [هرگز مراد از آل، امت نمی تواند باشد. دلیل آن این است که] از شما می پرسم: آیا صدقه بر آل محمد صلی الله علیه و آله حرام است [یا نه]؟ گفتند: آری [حرام است]. حضرت فرمود: آیا بر امّت [نیز[ حرام است؟ گفتند: نه. حضرت فرمود: این فرق میان آل و امت است. [لذا نمی شود گفت آل یعنی امت. آن گاه فرمود:] وای بر شما به کجا می روید! برتری عترت در قرآن حضرت رضا علیه السلام هر چند در محاصره مأمون و دستگاه او قرار داشت، ولی هر جا فرصت می یافت، برتری و حقانیت اهل بیت علیه السلام را از طریق قرآن به اثبات می رساند تا مخالفان نیز وادار به پذیرش شوند. در ادامه مناظره پیش گفته می خوانیم: مأمون گفت: آیا خداوند عترت را در قرآن بر مردمان دیگر برتری داده است؟ حضرت رضا علیه السلام فرمود: «انَّ اللَّهَ الْعَزِیزَ الْجَبَّارَ فَضَّلَ الْعِتْرَةَ عَلَی سَائِرِ النَّاسِ فِی مُحْکَمِ کِتَابِهِ؛ [بلی] به درستی که خداوند عزیز و قهّار عترت را در آیات محکم کتابش بر دیگر مردمان برتری داده است.» مأمون گفت: [این برتری دادن] در کجای کتاب خداست؟ حضرت رضا علیه السلام فرمود: در سخن خدای متعال که فرمود: «إِنَّ اللّهَ اصْطَفی آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ إِبْراهیمَ وَ آلَ عِمْرانَ عَلَی الْعالَمینَ ذُرِّیَّةً بَعْضُها مِنْ بَعْضٍ»؛ «به یقین خداوند آدم و نوح و خاندان ابراهیم و خاندان عمران را بر مردم جهان برتری داده است و فرزندانی که بعضی از آنان از [نسل] بعضی دیگرند.» سخن حضرت اشاره به این است که عترت همان ذریه و فرزندان برگزید ابراهیم علیه السلام هستند که بر دیگران برتری داده شده اند. و آیات دیگری نیز در برتری اهل بیت علیهم السلام آمده است؛ چنان که حضرت در ادامه می فرماید: و خداوند در جای دیگر فرمود: «اَمْ یَحْسُدُونَ النّاسَ عَلی ما آتاهُمُ اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ فَقَدْ آتَیْنا آلَ اِبْراهیمَ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَةَ وَ آتَیْناهُمْ مُلْکاً عَظیماً»؛ «یا اینکه نسبت به مردم (اهل بیت) برای آنچه خدا از فضل خویش به آنان عطا کرده، رشک می ورزند. در حقیقت، ما به خاندان ابراهیم کتاب و حکمت دادیم و به آنان مُلکی عظیم بخشیدیم.» منظور از «الناس» پیامبر اکرم و اهل بیت علیهم السلام می باشند؛ چنان که در تفسیر صافی روایات متعددی به این مضمون نقل شده است. زمخشری نیز گفته منظور از «الناس» پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و مؤمنان است که البته مؤمنان دارای فضیلت، همان اهل بیت علیهم السلام هستند. حضرت رضا علیه السلام در ادامه سخنان می فرماید: آن گاه خداوند در قرآن روی سخن را به مؤمنان دیگر باز گردانده، [دستور داده است که از اهل بیت علیهم السلام اطاعت کنند؛ لذا] می فرماید: «یا اَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا اَطیعُوا اللّهَ وَ اَطیعُوا الرَّسُولَ وَ اُولِی الاَْمْرِ مِنْکُم»؛ «ای کسانی که ایمان آورده اید! خدا را اطاعت کنید و پیامبر و صاحب امر از خود را [نیز] اطاعت کنید!» مقصود [از دو آیه پیش گفته[ کسانی است که کتاب [خدا] و حکمت را به ارث برده اند (اهل بیت علیهم السلام ) و به خاطر این دو میراث به آنان رشک و حسد برده می شود... و [در آیه دوّم[ اطاعت از برگزیدگان منظور است.» در ذیل آیه فوق، روایات فراوانی وارد شده است که منظور از صاحبان امر اهل بیت علیهم السلام می باشند، از جمله امام صادق علیه السلام فرمود: «این آیه «اَطیعُوا اللّهَ» در باره علی بن ابی طالب، حسن و حسین علیهماالسلام وارد شده است. پس گفته شد: مردم می گویند: چرا خداوند در کتابش (قرآن) نام علی و اهل بیت علیهم السلام را نبرده است؟ حضرت صادق علیه السلام فرمود: به آنها بگویید: خداوند نماز را نازل [و واجب[ فرمود، ولی [در قرآن] نفرمود: سه رکعت و یا چهار رکعت بخوانید تا اینکه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نماز را برای آنها تفسیر [و تعداد رکعات را بیان ]کرد و [آیه] زکات را بر پیغمبر نازل کرد و نفرمود: از هر چهل درهم، یک درهم پرداخت کنید تا اینکه رسول خدا صلی الله علیه و آله برای مردم تفسیر کرد. و حج را واجب کرد و نفرمود: هفت بار طواف کنید تا اینکه رسول خدا صلی الله علیه و آله بیان کرد و همین طور آیه «اَطیعُوا اللّهَ وَ اَطیعُوا الرَّسُولَ وَ اُولِی الاَْمْرِ مِنْکُمْ» در باره علی و حسن و حسین علیهم السلام نازل شد. پس رسول خدا صلی الله علیه و آله در باره علی علیه السلام فرمود: هر کس من مولا و سرپرست او هستم، علی مولای اوست. و فرمود: شما را به کتاب خدا و اهل بیتم سفارش می کنم... و قرآن برای تأیید پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله آیه تطهیر را در باره علی و حسن و حسین و فاطمه علیهم السلام نازل فرمود.» تفسیر اصطفاء در قرآن علماء در ادامه مناظره پرسیدند: آیا خدای متعال «اصطفاء» (برگزیدگی) را در قرآن تفسیر فرموده است؟ امام رضا علیه السلام فرمود: برگزیدگی [و اصطفاء] را به غیر از باطن [آیات] در ظاهر [قرآن] در دوازده جا تفسیر کرده است: 1. آیه تطهیر «اِنَّما یُریدُ اللّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ اَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهیرا»؛ «همانا خداوند اراده کرد آلودگی را از شما خاندان [پیامبر] ببرد و شما را پاک و پاکیزه گرداند.» و این فضیلت عصمت نشانه انتخاب و مصطفی بودن اهل بیت علیهم السلام می باشد. 2. آیه مباهله «فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ اَبْناءَنا وَ اَبْناءَکُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَکُمْ وَ اَنْفُسَنا وَ اَنْفُسَکُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللّهِ عَلَی الْکاذِبینَ»؛ «بگو: بیایید، پسرانمان و پسرانتان و زنانمان و زنانتان و نفوس ما و نفوس شما را دعوت کنیم. آن گاه مباهله کنیم و لعنت خدا را بر دروغگویان قرار دهیم.» خداوند در آیه فوق پاکان را از دیگران ممتاز ساخته و به پیامبر دستور داده آنها را برای مباهله بیاورد. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله علی و حسن و حسین و فاطمه علیهم السلام را آورد و آنان را همپای خویش قرار داد. آن گاه حضرت رضا علیه السلام فرمود: «آیا معنای سخن خدا: «اَنْفُسَنا وَ اَنْفُسَکُم» را می دانید؟ علماء حاضر در مجلس مأمون گفتند: مقصود از آن خود پیامبر صلی الله علیه و آله بوده است. حضرت ابوالحسن علیه السلام فرمود: اشتباه گفتید. مسلما تنها علی علیه السلام را قصد کرده است. از چیزهایی که دلالت بر این مطلب می کند، سخن پیامبر است که در مورد طائفه «بنُو ولیعه» فرمود: باید [به کارهای زشت خود] پایان دهند وگرنه مردی همچون خودم را به سوی ایشان می فرستم (علی علیه السلام ). و این امتیازی است که هیچ کس به آن پیشی نگرفته و برتری ای است که هیچ بشری به آن راه نیافته و شرافتی است که هیچ آفریده به آن سبقت نگرفته است؛ چرا که جان علی علیه السلام را همانند جان خویش قرار داد.» علماء عامّه، از جمله زمخشری به این مسئله اعتراف دارند که آیه مباهله قوی ترین دلیل بر برتری اصحاب کساء علیهم السلام است. 3. باز ماندن درِ خانه اهل بیت علیهم السلام به مسجد پیامبر صلی الله علیه و آله امام چهارم علیه السلام فرمود: پیامبر صلی الله علیه و آله همه مردم را از مسجدش بیرون کرد [و در خانه های آنها را به مسجد بست]، جز عترت [خویش] را [که درب خانه آنها را به سوی مسجد باز گذارد]، به طوری که مردم زبان به شکایت گشودند و عبّاس [عموی پیامبر] شِکوه کرد و گفت: ای رسول خدا! [در خانه[ علی را باقی گذاشتی و [در خانه های دیگر را بستی و ]ما را بیرون کردی؟ فرمود: «من او را باقی نگذاشتم و شما را بیرون نکردم، بلکه خدا او را [در مسجد] باقی گذاشت و شما را بیرون کرد.» و این قضیّه آشکار کننده این سخن پیامبر صلی الله علیه و آله به علی علیه السلام است که فرمود: «منزلت تو نسبت به من همانند منزلت هارون نسبت به موسی است.» علماء گفتند: این در کجای قرآن آمده است؟ حضرت رضا علیه السلام فرمود: در این مورد، آیه ای از قرآن را برای شما می خوانم که شاهد این ادعاست و آن این است: «وَ اَوْحَیْنا اِلی مُوسی وَ اَخیهِ اَنْ تَبَوَّءا لِقَوْمِکُما بِمِصْرَ بُیُوتاً وَ اجْعَلُوا بُیُوتَکُمْ قِبْلَةً»؛ «و به موسی و برادرش وحی کردیم که شما دو تن، برای قوم خود در مصر خانه هایی ترتیب دهید و سراهایتان را رو به روی هم قرار دهید!» در این آیه شأن و مقام هارون علیه السلام نسبت به موسی علیه السلام و همچنین شأن و مقام علی علیه السلام نسبت به رسول خدا صلی الله علیه و آله [با توجّه به حدیث منزلت بیان شده] است. و همراه این، دلیل آشکار دیگری در سخن رسول خدا صلی الله علیه و آله است که فرمود: «همانا این مسجد برای جنب و حائض حلال نیست، جز بر محمّد و آل محمّد صلی الله علیه و آله .» علماء گفتند: این شرح و بیان جز در نزد شما جماعت خانواده رسول خدا صلی الله علیه و آله یافت نشود. حضرت رضا علیه السلام فرمود: و چه کسی این [فضیلت] را برای ما انکار می کند و حال آنکه رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «من شهر دانشم و علی درب آن.» پس هر که بخواهد وارد شهر دانش شود، باید از در آن وارد شود. ... 4. آیه ذوی القربی سخن خدا است که فرمود: «وَ آتِ ذَا الْقُرْبی حَقَّهُ»؛ «و حق خویشاوندان را بده!» این امتیازی است که خدای عزیز و قهار، ایشان را به آن اختصاص داده و آنان را بر امّت برگزیده است. وقتی این آیه نازل شد، رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: فاطمه را نزد من بخوانید! فاطمه علیهاالسلام را دعوت کردند. آن گاه حضرت فرمود: ای فاطمه! عرض کرد: لَبَّیْکَ ای رسول خدا! رسول اکرم صلی الله علیه و آله فرمود: به درستی که فدک با اسب سواران و شتر سواران سپاه [و خلاصه با جنگ] به دست نیامده، بلکه آن مختص من است، نه مسلمانان. به خاطر فرمان خداوند آن را برای تو قرار دادم. آن را برای خودت و فرزندانت نگه دار! 5. آیه مودّت خدای عزیز فرمود: «قُلْ لا اَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ اَجْراً اِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبی»؛ «بگو: به ازاء آن (رسالت) پاداشی از شما درخواست ندارم، جز دوستی در باره خویشاوندان [و اهل بیتم].» این امتیاز مختص پیامبر صلی الله علیه و آله و آل اوست، نه باقی انبیاء و آلشان... خداوند دوستی اهل بیت علیهم السلام را واجب کرد؛ چون می دانست آنها هیچ گاه از دین سر بر نمی تابند و هیچ گاه به گمراهی باز نمی گردند و [نکته] دیگر اینکه اگر مردی دوستدار مردی باشد، ولی یکی از خانواده او را دشمن بدارد، دلش [در دوستی او] سالم و صاف نخواهد ماند. پس هر کس به این دستور عمل کند و با رسول خدا صلی الله علیه و آله و خانواده او دوست باشد، رسول خدا صلی الله علیه و آله نمی تواند او را دشمن بدارد و هر کس دوستی اهل بیت علیهم السلام را ترک کند و به آن عمل نکند و خانواده پیامبر صلی الله علیه و آله را دشمن بدارد، بر رسول خدا صلی الله علیه و آله لازم است که او را دشمن بدارد؛ چرا که او واجبی از واجبات خدا را ترک کرده است. ... آن گاه که این آیه نازل شد، رسول خدا صلی الله علیه و آله در میان اصحابش ایستاد و خدا را سپاس گفت و ستود. سپس فرمود: ای مردم! به راستی خداوند بر شما عملی را واجب کرده است، آیا به آن عمل می کنید؟ کسی به او پاسخ نداد. روز دوّم در میان آنان ایستاد و همانند سخن روز قبل را تکرار کرد. کسی به او پاسخ نداد. روز سوم در میان آنان ایستاد و فرمود: ای مردم! به راستی خداوند عملی را بر شما واجب کرده است، آیا به آن عمل می کنید؟ کسی پاسخ او را نداد. سپس فرمود: ای مردم! متوجّه باشید آن [عمل واجب] در مورد طلا و نقره و خوردنی و پوشیدنی [و خلاصه در باره درخواست مال ]نیست. مردم گفتند: پس در این صورت، آن را بیان کنید! حضرت این آیه (پیش گفته) را تلاوت فرمود. [مردم] گفتند: اگر این باشد، آری، عمل می کنیم. ولی بیشتر آنان وفا نکردند... . 6. آیه صلوات خداوند می فرماید: «اِنَّ اللّهَ وَ مَلائِکَتَهُ یُصَلُّونَ عَلَی النَّبِیِّ یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَیْهِ وَ سَلِّمُوا تَسْلیما»؛ «خداوند و فرشتگانش بر پیامبر درود می فرستند. ای کسانی که ایمان آورده اید! بر او درود بفرستید و سلام گویید و کاملاً تسلیم باشید!» و سلام و درود کامل آن است که بر آل او نیز سلام و دورد فرستاده شود. ... مأمون گفت: این چیزی است که در آن هیچ گونه اختلافی نیست، بلکه اتفاق نظر است. آیا در نزد شما در علماء عامّه، از جمله زمخشری به این مسئله اعتراف دارند که آیه مباهله قوی ترین دلیل بر برتری اصحاب کساء علیهم السلام است مورد «آل» چیزی واضح تر از این در قرآن وجود دارد؟ 7. آیه سلام بر اهل بیت علیهم السلام ابوالحسن الرضا علیه السلام فرمود: شما را از سخن خداوند آگاه می سازم که فرمود: «یَس وَ الْقُرْآنِ الْحَکیمِ اِنَّکَ لَمِنَ الْمُرْسَلینَ عَلی صِرَاطٍ مُسْتَقیمٍ»؛ «یآس، سوگند به قرآن حکمت آموز که قطعا تو از فرستادگان بر راه راست هستی.» مقصود از «یآس» چیست؟ علماء گفتند: [مقصود از ]یآس محمّد صلی الله علیه و آله است و در این سخن تردیدی نیست. حضرت ابوالحسن علیه السلام فرمود: خداوند به محمد صلی الله علیه و آله و آلش با این [آیه و آیات دیگر ]فضیلتی بخشیده است که هیچ کس با اندیشیدن [نیز] به کُنْه آن نرسد و آن این است که خداوند متعال بر هیچ کس سلام نفرستاده، مگر بر پیامبران الهی، مانند: نوح علیه السلام ، ابراهیم علیه السلام ، موسی علیه السلام و هارون علیه السلام و نفرموده سلام بر آل نوح علیه السلام ، و یا آل ابراهیم علیه السلام ... تنها در مورد آل پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود «سَلامٌ عَلی إِلْ یاسینَ»؛ یعنی سلام بر آل محمد صلی الله علیه و آله . در ادامه، امام رضا علیه السلام به آیات خمس و غنیمت، اطاعت از صاحبان امر، ولایت، اهل الذکر، امر به نماز اهل بیت و... استناد می کنند که دلالت بر برتری اهل بیت علیهم السلام و برگزیدگی آنان دارد.

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 9441
زمان انتشار: 13 ژولیه 2019
| |
میلاد سعید پیشوای هشتم حضرت رضا علیه السلام مبارک باد!

میلاد سعید پیشوای هشتم حضرت رضا علیه السلام مبارک باد!

روز یازدهم ماه ذیقعده سال 148 هجری در مدینه، در خانه امام موسی بن جعفر(علیه السلام) فرزندی چشم به جهان گشود که بعد از پدر، تاریخ­ ساز صحنه ایمان و علم و امامت شد. او را «علی» نامیدند و در زندگی به «رضا» معروف گشت. مادر گرامی او «نجمه» نام دارد و در خردمندی و ایمان و تقوا، از برجسته ­ترین بانوان بود. امام رضا در سال 183 هجری، پس از شهادت امام کاظم(علیه السلام) در زندان­ هارون، در سی و پنج سالگی بر مسند الهی امامت تکیه زد و عهده ­دار پیشوایی امت شد. امامت آن گرامی همانند سایر ائمه معصومین(علیهم السلام) به تعیین و تصریح رسول خدا(صلی الله علیه وآله) و با معرفی پدرش امام کاظم(علیه السلام) بود. امام کاظم(علیه السلام) پیش از دستگیری و زندان مشخص کرده بود که هشتمین امام راستین و حجت خدا در زمین پس از او کیست تا پیروان و حق­جویان در ظلمت نمانند و به کج روی و گمراهی نیفتند.[6]

برای مطالعه بیشتر:

آسیب شناسی سلوک انسانی در کلام امام رضا علیه السلام

خلق ایستاده کو به کو چشم انتظار روی او تا پرده از روی نکو گیرد نگار نازنین

شد جلوه گر نور خدا در روز میلاد رضا کز بوی دلجویش فضا شد مشکبار و عنبرین

از نجمه سر زد اختری، خورشید روشن گوهری جانم فدای مادری کاورده فرزندی چنین

چون لعل شکر بار او شیرین بود گفتار او بر قامت و رخسار او بادا هزاران آفرین

سلسله­ الذهب حضرت رضا سوار بر استر در حالی که زیر سایبان کجاوه قرار داشت با همراهان وارد نیشابور شد. جمعیت استقبال ­کننده به قدری زیاد بود که حاضرانی که سخن امام را نوشته ­اند، 20 هزار و به روایتی 24 هزار نفر بودند. ابوزرعه رازی و محمدبن اسلم طوسی که دو نفر از علمای بزرگ اهل تسنن و از بزرگان و حافظان حدیث بودند، همراه جمعی از دانشمندان و طلاب، نزدیک آمدند و امام رضا را به اجداد پاکش سوگند دادند که چهره خود را نشان دهد. آن حضرت گوشه سایبان را به کنار زد، خورشید جمالش بر سراسر آن فضا پرتو افکند، مردم با دیدن چهره نورانی او فریاد می­زدند و با شیون و احساسات عمیق، می­گریستند و بر اثر شدت احساسات، خود را بر خاک می­افکندند؛ دانشمندان و برجستگان، مردم را به سکوت و آرامش دعوت می کردند و مکرر فریاد می­زدند: «سکوت، سکوت، سکوت! تا سخن امام رضا را بشنوید». در این هنگام امام رضا فرمود: پدرم موسی بن جعفر برایم حدیث کرد از پدرش جعفر بن محمد و او از پدرش محمد بن جعفر و او از پدرش علی بن الحسین و او از پدرش حسین بن علی و او از پدرش علی بن ابی­طالب و او از رسول خدا و او از ذات پاک خدا که فرمود: «لا اله ­الا الله» حصار و دژ من است و کسی که داخل دژ من شود از عذاب من ایمنی یابد» موکب امام اندکی از آنجا حرکت کرد، در این هنگام آن حضرت با صدای بلند چنین اعلام کرد: «بِشَرْطِها وَ شُرُوطِها وَ أَنَا مِنْ شُرُوطِها»؛ «این ایمنی از عذاب در پرتو توحید، مشروط به شرطی است و من از شروط آن هستم». یعنی توحید با پذیرفتن رهبری امام حق که من هستم موجب نجات خواهد بود، نه توحید بدون امامت. پس سایبان را بر کجاوه انداخت و از آنجا رفت. حدود 20 هزار و به نقلی 24 هزار نفر قلم­ها را از قلمدان­ها بیرون آوردند و این سخن امام را نوشتند که به دلیل عظمت مقام سلسله افرادش به «سلسله ­الذهب» (سلسله طلا) معروف شده است.[7] برای مطالعه بیشتر: آسیب شناسی سلوک انسانی در کلام امام رضا علیه السلام ولایت­عهدی! مأمون، نخست از امام رضا(علیه السلام) خواست که خلافت را به عهده بگیرد، امام نپذیرفت. مأمون بار دیگر از ایشان خواست که ولایت­عهدی را به عهده بگیرد؛ ولی امام باز هم نپذیرفت. ناگزیر، امام را نزد خود طلبید و با او خلوت کرد. فضل بن سهل ـ ذوالریاستین ـ نیز در آن مجلس بود. مأمون گفت نظر من این است که خلافت و امور مسلمانان را به شما واگذارم؛ امام قبول نکرد. مأمون پیشنهاد ولایت­عهدی را تکرار کرد، باز امام از پذیرش آن ابا فرمود. مأمون گفت: ... اینک چاره ­ای جز قبول آنچه اراده کرده ­ام نداری؛ چون من راه و چاره­ دیگری نمی­یابم. مأمون با بیان این مطلب، تلویحاً امام را تهدید به مرگ کرد و امام ناچار با اکراه و اجبار ولی عهدی را پذیرفت و فرمود: ولایت عهدی را می ­پذیرم؛ به شرط آنکه آمر و ناهی و قاضی نباشم و کسی را عزل و نصب نکنم و چیزی را تبدیل و تغییر ندهم» و مأمون همه این شرایط را پذیرفت و بدین ترتیب حکم ولایت­عهدی خویش را بر ایشان تحمیل کرد.[12] زندگی مأمون، زندگی توأم با جدیت و فعالیت و پرهیز از عیاشی و خوشگذرانی و برعکس زندگی برادرش امین بود که در دامان «زبیده»، زنی که کسی چه می­داند چگونه زنی بوده(!) پرورش یافته بود و زندگی­ اش در ناز و نعمت می­­ گذشت و بیشتر از آنکه به جدیت و دوراندیشی متمایل باشد، به بازی و بطالت گرایش داشت. شاید راز این تفاوت رفتار به آن بازمی­گردد که مأمون مانند برادرش نبود که احساس اصالت نسبی کند و به آینده خود و خرسندی عباسیان از خویشتن مطمئن باشد بلکه برای وی قطعی و حتم شده بود که عباسیان رضایتی به خلافت و فرمانروایی او ندارند پس دریافت که او تکیه ­گاهی جز خودش ندارد. از این­رو آستین همت بالا زد و از همان نخستین لحظه­ای که موفقیت و واقعیت خود و امتیازاتی را که برادرش امین بر او داشت درک نمود، آغاز به برنامه­ریزی آینده خویش نمود. از این­رو می­بینیم که وی از اشتباهات برادرش امین بهره می­ جست. چنانکه چون فضل سرگرمی امین را به لهو و لعب ملاحظه کرد به مأمون اشاره نمود که به دیانت و پرهیزکاری و روش نیکو تظاهر کند و مأمون نیز چنان کرد و هرگاه امین آهنگ حرکت ناهنجاری می­کرد مأمون قصد کاری درست و بهنجار می­نمود.[13] پی نوشت: [6]. پیشوای هشتم، هیئت تحریریه مؤسسه در راه حق، ص9. [7]. محمد محمدی اشتهاردی، نگاهی بر زندگی حضرت رضا، صص88 ـ 90. [12]. مؤسسه در راه حل، پیشوای هشتم، صص34 ـ . [13]. جعفر مرتضی عاملی، زندگانی سیاسی امام رضا، صص142 و 143.

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 9438
زمان انتشار: 22 ژولیه 2018
| |
یکی از عوامل ترس انسان، رفاه زدگی است

اضطراب و بی‌تابی؛ جلسه 18؛ 97/02/07

یکی از عوامل ترس انسان، رفاه زدگی است

علاوه بر عوامل روانی، برخی عوامل اقتصادی مثل مسکن، شغل و درآمد برای کسب رفاه بیشتر نیز، ایجاد ترس در انسان می کنند. آدم‌های ترسو چون می‌ترسند که روزی محدودیت، گرسنگی یا فشاری سراغشان بیاید، از شدت این ترس سعی می‌کنند از بخش‌های اخلاقی، عقلانی و معنوی‌شان بزنند.

مثلاً شخص پول بیشتری جمع می‌کند که رفاه بیشتری داشته باشد تا مبادا سطح زندگی‌اش اُفت پیدا کند یا در رقابت با دیگران کم بیاورد. چنین آدمی، بارکشی می‌شود که از صبح تا شب کار می‌کند و زحمت می‌کشد و یکسره پول جمع می‌کند، هزینه می‌کند، تجهیزات مختلف می‌خرد تا رفاه بیشتری داشته باشد. نتیجه این می‌شود که دیگر حس و حال پرواز ندارد. چون سنگین ‌شده است. زیرا فقط کسانی می‌توانند از زمین پرواز کنند که سبک باشند. امیرالمؤمنین علیه‌السلام می‌فرماید«تَخَفَّفُوا تَلْحَقُوا= سبک باشید تا ملحق شوید». آدمی که دلش در طول روز، در میان ابزار و وسایل خانه‌اش گیر است، نمی‌تواند پرواز خوبی داشته باشد. نمی‌تواند با آرامش زندگی کند. چون همیشه ترس دارد. بعضی‌ها آنقدر ترس دارند که نکند یک روزی خودشان یا بچه‌هایشان فقیر شوند، دو سه شیفت کار می کنند. تمام عمر برخی افراد، در ساخت و ساز و پول در آوردن و تعمیرات مسکن و بساز بفروش و ...تلف می‌شود. انیها لذتی از زندگی نمی‌برند و به شادی و آرامش نمی‌رسند، آخرتشان را هم خراب می‌کنند. چون همه چیز را در اینجا مصرف کرده اند و دیگر سبک نیستند که بتوانند پروازی بکنند. یکی از نمونه هایی که امروز در کشور ما بسیار دیده می شود، ترس های تحصیلی است که در مقاطع مختلف و برای کنکوری ها ایجاد کرده اند و باعث بروز ناآرامی، اضطراب، مشکلات خانوادگی در  افراد شده‌اند. این همه ترس و نگرانی در حالی است که ما دوست داریم در دنیا شاد و آرام زندگی کنیم؛ پس همه ابعاد وجودی انسان باید با همدیگر رشد کند، نه فقط یک بُعد خاص. ازاین رو می‌بینیم ترس هم بر انسان غلبه می‌کند و شیطان هم یکسره ما را می‌ترساند. آن وقت نمی‌توانیم از نماز، قرآن خواندن، حرم رفتن و سایر عبادت‌ها لذت ببریم. ترس؛ مانع پرواز انسان آدم ترسو نمی‌تواند نماز خوبی بخواند. چون در حال نماز، به یاد تمام دلشوره‌ها و نگرانی‌هایش می‌افتد. حتی حرم هم که برود، نگرانی دارد و نمی‌تواند با امام ارتباطی برقرار کند. یکسره دلشوره‌ و ترس‌های «جمادی، گیاهی، حیوانی و عقلی»دارد.  ترس موجب نادانی و حماقت انسان می‌شود. امام حسن مجتبی علیه‌السلام می‌فرماید: من هیچ کس را ندیدم که در رابطه‌اش با خدا احمقانه عمل کند، جز آدم ترسو. در حالی که همه کارۀ زندگی ‌ما خداست: باید بگوییم:« لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّهَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِیِّ الْعَظِیمِ »، «لا مؤثر فی الوجود الا الله=هیچ موثری در عالم وجود، جز خدا نیست». فقط خدا می‌تواند به ما کمک کند. پس باید از او کمک بخواهیم: «إِیَّاكَ نَعْبُدُ وَ إِیَّاكَ نَسْتَعِینُ». اما اگر عجله داری یا نمی‌رسی که از او کمک بخواهی، خدا هم تو را به دیگران واگذار می کند. بعضی افراد آنقدر ترس دارند که اصلاً نمی‌توانند شب وضو ‌بگیرند و ده دقیقه، نماز شب 11 رکعتی را بخوانند یا بر سر سجاده ذکری بگویند و درد دلی با خدا بکنند یا تعقیباتی بعد از نماز بخوانند. در روایت داریم خداوند به فرشته‌ها می‌گوید: ای فرشته‌ها! نگاه کنید که این بنده من، بعد از نمازش به کجا می‌رود. مگر غیر از من کسی قرار است به او کمک کند، غیر از من کسی حلال مشکلات او هست؟ بر سر سجاده ی نماز، پیش خدا نمی‌نشیند؛ بعد می بینی برای حل شدن مشکلی که در یک زمان کوتاهی قابل حل شدن است، دو سال باید از این اداره، به آن اداره و از این سازمان به آن سازمان بدود؛ چون نمی‌داند باید از کجا کمک بگیرد. شیطان دائما در انسان ترس ایجاد می‌کند. حمله های از عقب و گذشته، جلو و آینده، راست و چپ به انسان می کند. اینها باعث می شود انسان تعادلش را از دست بدهد. چنین آدمی، حتی می‌خواهد و دوست دارد که با خدا عشق‌بازی کند، اما نمی‌تواند؛ می‌خواهد دل به آسمان بدهد، نمی‌تواند؛ می‌خواهد خودش را به غیب بسپارد و بالا برود، اما نمی تواند. زیرا دائماً اضطراب دارد. چگونه بر ترس غلبه کنیم! ترس خیلی به انسان صدمه می‌زند و باید بر آن غلبه کرد. خدا امام امت را رحمت کند که فرمود: «انسان بدون تلقین به هیچ جا نمی‌رسد». باید به خودت تلقین کنی، باید به نفست بگویی که نباید بترسی! باید خودت را در آن مُهره بیاندازی. حضرت علی علیه السلام فرمود: «از هر چیز ترسیدی، زودتر به سمت آن حمله کن». چون می‌فهمید هیچ چیز مهمی نیست. مثلا شخص می‌خواهد با یکی از اقوامش یا عزیزانش یا همسرش آشتی کند، اما می‌ترسد و می‌گوید: الان اگر زنگ بزنم چه می‌شود؟ الان اگر یک پیامک آشتی بدهم چه می‌شود؟ الان حرف بزنم چه می‌شود؟ درحالی که اگر شجاعت داشته باشد و حرف بزند، می‌بیند که هیچ این خبرها هم نبود؛ بی‌جهت می‌ترسید. انسان نباید شخصیت ترسو بودن را دوست داشته باشد. چرا باید از چیزی بترسد؟ همین که انسان این شجاعت را پیدا کرد که نترسد، کارش روی روال می‌افتد.  ترس در «نه گفتن»، این خودش یک داستانی است که باید راجع به آن صحبت کنیم. یک جاهایی ما باید «نه» بگوییم. مثلا شخص می‌گوید: من الان نمی‌توانم به او نه بگویم، نمی‌توانم رد کنم و بخاطر رودربایستی یک چیزهایی را قبول می‌کند. بعضیها با رودربایستی ازدواج می‌کنند، بعد می‌بینند نمی‌توانند زندگی کنند و تقاضای طلاق می‌دهند. بهتر است از اول شجاع باشی و زیر بار این ازدواج نروی. در معاملات اقتصادی نیز بعضی بارو دربایستی برخورد می کنند و بعدا پشیمان می شوند.  اگر حواسمان نباشد ترس، ما را از غیب، ابدیت و رشد می‌اندازد. باید بدانیم که ترس دروغ است. چون وقتی می‌خواهی قرآن بخوانی تو را می‌ترساند و شیطان القا می کند که اگر قرآن بخوانی، به درست نمی‌رسی، به کنکور نمی‌رسی، کارهایت زمین می‌ماند. شیطان به‌راحتی آدم را می‌ترساند. برای غلبه بر این ترس، بگو خدایا من پیش تو می‌نشینم و قرآن می خوانم، هر کاری هم می خواهد بشود، بشود. خدا هم برکت می‌دهد و کارت را زودتر راه می‌اندازد. دقت کنید: وقتی که آرامش دارید، قدرت می‌گیرید و انرژی‌های مثبت دریافت می‌کنید. آن وقت می بینید که دست به هر کاری بزنید، خیر و برکت برایتان می‌آید. همه چیز این گونه است. پس به خدا اعتماد کنید.  ما هنوز همه مفاسد را نگفتیم تا برسیم به سراغ اینکه ما با این ترس چگونه مقابله کنیم و از این ترس چگونه استفاده کنیم.     واهمه. ترس

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 9415
زمان انتشار: 8 اکتبر 2019
| | | | |
کتاب «مصلح برگزیده» با موضوع اربعین

درجات و مقامات زائر امام حسین

کتاب «مصلح برگزیده» با موضوع اربعین

تازه ترین کتاب استاد محمد شجاعی به نام «مصلح برگزیده؛ درجات و مقامات زائر امام حسین علیه السلام» در ۱۲۳ صفحه منتشر شد. این کتاب، حاوی ۸ باب به این شرح است: باب اول: اهمیت زیارت امام حسین علیه السلام - باب دوم: آثار ترک زیارت- باب سوم: آثار نیکوی دنیایی زیارت و اقامه عزای امام حسین باب چهارم: زائر امام حسین علیه السلام و انس با انبیا و ملائکه – باب پنجم: آثار آخرتی زیارت امام حسین علیه السلام – باب ششم: آداب زیارت. باب هفتم: زیارات با معرفت – باب هشتم: ثواب کسی که به واسطه گفتن شعر در مصیبت امام حسین علیه السلام گریه کند و بگریاند.   حرکت جهانی مهدوی اربعین

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 9413
زمان انتشار: 15 ژولیه 2018
| |
دسته ی دیگری از فرشتگان؛ فرشتگان آب، رحمت و بلا هستند

نقش فرشتگان در اداره عالم، جلسه 10، 87/11/19

دسته ی دیگری از فرشتگان؛ فرشتگان آب، رحمت و بلا هستند

امام سجاد در فراز هشتم دعای سوم صحیفه عرضه می دارند:«و الذین عرفتهم مثاقیل المیاه، وکیل ما تحویه لواعج الامطار و عوالجها و رسلک من الملائکه الی أهل الأرض بمکروه ما ینزل من البلاء و محبوب الرخاء = خدایا، بر آن دسته از ملائکه که به آنان وزن آب ها و مقداری که موجب بلا و گرفتاری می شود و تعداد و قطرات درشت و متراکم باران ها را یاد دادی، درود بفرست! و نیز به آن گروه از فرشتگان که به طرف زمین به جهت نزول بلا یا اهداء آرامش و رحمت فرستاده می شوند».

اینها فرمایشات بلندیست؛ ولی ما چون عادت کرده ایم، این حجاب عادت نمی گذارد عظمت این کلمات را درک کنیم. امام دارد از ملکوت عالم خبر می دهد و به ما می گوید که چقدر فرشته و چه دسته از فرشته هایی را داریم و چه کار هایی را دارند انجام می دهند. ضمن این که حضرت سجاد علیه السلام دارد از ملائکه و نقش آنها در اداره عالم می گوید، به گونه ای دارد از خودش هم خبر می دهد که تمام نظام آسمان و زمین را می شناسد و از نحوه ی هدایت ملکوت نسبت به دنیا آگاهی دارد و اینها از شرایط امام بودن است که بتواند از ماورای طبیعت و از باطن عالم به ما خبر بدهد. دانستن وزن آبهای عالم از چه روست؟ جمله ی «والذین عرفتهم مثاقیل المیاه» خیلی تکان دهنده است، یعنی خدایا فرشته هایی را که وزن آب های عالم را به آنها تعلیم کردی و آنها وزن آبهای عالم را می دانند. اهمیت دانستن وزن آبهای عالم از این رو است که جایگاه آب و رابطه ی بین آب و حیات مهم است. قرآن می فرماید:« وَجَعَلْنَا مِنَ الْمَاءِ كُلَّ شَیْءٍ حَیٍّ[1] = و هر چیز زنده‏ اى را از آب پدید آوردیم». خداوند حیات هر چیزی را از آب قرار داده و اگر آب نباشد، حیاتی هم وجود ندارد. آب یک باطن ماورای طبیعی دارد که به آن «حقیقت مائیه» می گویند که الان جای بحث در این مورد نیست و یک حقیقت مادی دارد که همین H2O است. چون اینجا بحث، بحث فرشته های مادی است، ما هم راجع به آب که ماهیت مادی دارد صحبت می کنیم. الان دانشمندان در فضا به دنبال آب می گردند. میلیاردها دلار دارند هزینه می کنند، سفینه های فضایی زیادی می فرستند که بتوانند در کرات دیگر آب پیدا کنند. چون اگر در جایی آب باشد، معنایش این است که حیاتی هم وجود دارد و امکان حیات هم هست. جدا از تحقیقات علمی، برای بشر مهم است که بداند، آیا امکان حیات در سایر کرات وجود دارد یا نه؟ اگر زمانی، زمین به خطر افتاد و جنگ اتمی در گرفت و زمین نابود شد، آیا خواص و پول دار ها و مستکبر ها و سلاطین می توانند از این عالم فرار کنند؟ چون الان اینها دهها برابر یک انفجار که می تواند کل زمین را منفجر کند؛ مواد منفجره و بمب های هسته ای و اتمی آماده کرده اند. بنابراین، به دنبال این هم هستند که آیا جای دیگر آب و حیات وجود دارد که بشود در آن جا زندگی کرد؟ مدیریت آب، از مسائل مهم در هر کشوری است مدیریت آب بسیار مهم است. همه کشورها وزارت خانه ای به نام نیرو دارند. قبلاً وزارت آب و برق می گفتند و الان وزارت نیرو می گویند. یک بخش از کار وزارت نیرو مربوط به آب و مدیریت آن است. هر کشوری مدیریت می کند که باید چه کار کنند تا ابر بیشتری جذب کنند و برای تولید بارش بیشتر، چگونه ابرها را باردار کنند؟ چگونه آبها را مهار کنند؟ برای مدیریت آب، دانشکده تاسیس کرده اند، تعدادی از نخبه های یک مملکت به این دانشگاه می روند و در رشته مدیریت آب درس می خوانند؛ همان طور که تعدادی از نخبه ها در رشته مدیریت خاک درس می خوانند. در قرآن می فرماید: ما آب را برای شما قرار دادیم که شما از دریا، نعمتها و خوراکی های دریا و از جواهرات و مروارید ها و زینت هایی که در دریا هست، برای خودتان استفاده کنید. یعنی آب عامل حیات همه چیز است. آب باید به گیاهان، حیوانات و انسانها برسد تا زنده باشند. بین آبی که در فضا و جو زمین و در ابرها برای بارش وجود دارد، با آبی که روی زمین هست، تناسب برقرار است. می دانید که سه چهارم کره زمین آب است. وزارتخانه‌ی آبِ خداوند کجاست؟ کره ی زمین با حدود ۸ میلیارد جمعیت از انسان ها مملکت خداست و این در حالی است که جمعیت سایر جانداران را نمی توانیم بشمریم. «سبحان من لا یعتدی علی اهل مملکته= پاک و منزه است خدایی که به اهل مملکتش تعدی نمی کند». این مملکتی که خدا آفریده و همه آفریدگان خدا هستند، آب و نان می خواهند؛ رزق می خواهند؛ با این تفاسیر وزارتخانه ی خدا کجاست؟ وزارت آب خدا کجاست؟ در اینجا حضرت به ما پاسخ می دهد که ملائکه ای هستند که کار شان مدیریت آب است.  در بخش قبلی فرشتگانی را داشتیم که مسئول رعد و برق بودند و همراه برف و تگرگ و قطرات باران، به زمین نازل می شدند. در فقره ی قبل، از آنها به «خزّان المطر و زواجرالسّحاب» نام بردیم که خزانه داران ابر و هدایت کننده و حرکت دهنده ی ابرها بودند که باید کجا بروند و کجا بارش کنند. پس ببینید یک داستان خیلی پیچیده ای پشت صحنه هست که خیلی زیباست، ما هم فقط ظاهرش را می بینیم. معنی مدیریت آب توسط فرشتگان چیست؟ فرشتگان با هدایت باران، رودخانه ها، سیلها، دریا ها و این که آب کجا قرار است برود؟ چقدر باید برود؟ و هر زمینی، هر جایی چقدر ظرفیت آب دارد؟ یک گیاه یا درخت چقدر وزن دارد؟ چند گرم یا چند کیلو آب باید بگیرد؟ و موارد دیگر که گوشه ای از آن را شرح می دهیم، نظام گردش آب عالم را مدیریت می کنند. شما وقتی دانه‌ی چند نوع میوه یا گل و یا هر گیاه دیگری را در خاک می کارید، وقتی که خدا دانه را می شکافد، این دانه از یک طرف به صورت ریشه در زمین فرو می رود و فقط مواد غذایی متناسب با این میوه را جذب می کند و هر کدام غذایی مناسب خود شان را جذب می کنند. تعداد اتمها و مولکولهای آبی که باید جذب کنند، مشخص است؛ نوع آب هایی که باید جذب کنند مشخص است. پس مدیریت آب برای میلیارد ها موجود، اینکه من می گویم میلیارد ها موجود، فقط بعنوان کثرت است و گرنه خداوند تعداد موجوداتی که خلق کرده، مثل خودش بی نهایت است. ما نمی توانیم بگوییم که خداوند چقدر موجود خلق کرده؟ موجودات ریزی هستند که مدت کل عمرشان فقط چند دقیقه است. بعضی از پشه ها مدت عمر شان یک روز است و همین یک روز را مثل صد سال عمری که ما می کنیم، سپری می کنند. بعضی از موجودات را داریم که عمر شان 3 ثانیه است. 3 ثانیه دنیا می آیند و تولید مثل می کنند و می میرند. یک ذره فکر کنیم به این مسئله، 3 ثانیه، یعنی در این عالم این موجود به درد می خورد؟ یعنی لازم است موجوداتی به دنیا بیایند که عمر شان 3 ثانیه باشد. اما بعضی ها مثل لاک پشت بیش از ۱۰۰ سال و بعضی از حیوانات دیگر بالای یک قرن و بعضی مانند انسانها 60 سال، 70 سال و بعضی ها پنج سال، بعضی ها 10 سال، بعضی ها یک ماه، بعضی ها یک روز، بعضی ها 3 ثانیه، عمر می کنند. خیلی محیرالعقول است. آدم باید خیلی احمق باشد که وقتی اینها را می فهمد، به سجده نیفتد. الان عمر زمین بیش از 15 میلیارد سال است. هر چیزی روی زمین عمری دارد؛ ستاره ها، سیارات همه عمر دارند. خود قرآن هم می گوید، اینها اجلی دارند. یک مدتی به دنیا می آیند و بعد نابود می شوند و دسته ی دیگری خلق می شوند. حال زمین که 15 میلیارد سال عمر دارد، قبلا همه اش آب بوده، مدیریت آب روی کره ی زمین، حرکت دادن آن و حیواناتی که در آن هستند از عجایب خلقت هستند. « یا من فی البحر عجائبه= ای کسی که عجائب خودت را در زمین قرار دادی!»؛ همه را خداوند دارد مدیریت می کند. در بیرون هم همه به آب وصل هستند. همه با آب زنده هستند و مدیریت آب می خواهند. حیوانات به آب زنده هستند و مدیریت آب می خواهند و انسانها به آب زنده هستند و نیاز به آب دارند. ما نشسته ایم و فقط زندگی مان را می کنیم و به اینها توجه نمی کنیم. حرکت ابرها، بارش دادن باران از ابرها، دانه های برف و باران را تنظیم کردن و هر کدام را به جای خاص خودش رساندن، بعد آب را جذب زمین کردن و آن را به ریشه ی گیاهان رساندن، از ریشه به ساقه و برگ ها و قسمتهای بالای گیاه رساندن و میوه ها را آبدار کردن؛ این که در هر یک دانه سیب چقدر آب باید باشد، در هر یک دانه انگور چقدر آب باید داشته باشد، در یک دانه انار باید چقدر آب باشد؟  محاسبات به این گستردگی دارد انجام می شود که اگر تمامی انسانها هم جمع شوند از محاسبه آن عاجزند. «نظام ریاضی و محاسبه» بر تمامی عوالم حکمفرماست در آیه کریمه « وَكُلُّ شَیْءٍ عِنْدَهُ بِمِقْدَارٍ[2] = و هر چیز در نزد او به اندازه است». خداوند نظام نظم و حساب را بر تمامی عالم خلق و امر حاکم دانسته است. قبلا توضیح دادیم که خداوند، عالم خلقت را ریاضی خلق کرده و هیچ چیز در عالم نیست که از کوچکترین ذره تا بزرگترین آن، ساختار ریاضی و هندسی نداشته باشد. اصلا خداوند تبارک و تعالی خدای ریاضی است. دانشمندان در هر چیزی که مطالعه می کنند، رشته های مختلفی که در دانشگاه ها تدریس می شود، همه با ریاضیات و محاسبه و اندازه گیری سر و کار دارند. من در بخشی از کتاب «ضرورت خودشناسی» توضیح دادم که حتی نفس انسان هم ریاضی است. ساختار نفس ما هم یک ساختار هندسی و ریاضی است که در آن اندازه ها و عددها تاثیر دارد. اینکه می گویند تو باید این تعداد ذکر را بگویی، به این معناست که این عدد، با نفس تو سازگاری دارد. به این تعداد رکعت نماز بخوان، همه اش با عدد سر و کار دارد. اصلا خداوند مخلوق غیر ریاضی و مخلوق غیر مقدر ندارد. « الَّذِی خَلَقَ فَسَوَّى؛ وَالَّذِی قَدَّرَ فَهَدَى[3]= همان كه آفرید و هماهنگى بخشید؛ و آنكه اندازه‏ گیرى كرد و راه نمود». خداوند برای هر مخلوقی این 4 مرحله را قرار داده، خلق کرد، اجزاء وجودی بخشید، اندازه داد و هدایت کرد. شما هیچ موجودی از موجودات عالم را نمی توانی سراغ داشته باشی که ساختار نداشته باشد؛ اجزا نداشته باشد؛ بین اجزایش هم تناسب ریاضی برقرار نباشد؛ همه این 4 مرحله را دارند. استثناء هم وجود ندارد.همه حساب کتاب دارند و قاعده مندند. ما اگر این مطلب را درک کنیم، آن گاه پی می بریم که چرا در این عالم فرشته هایی مامور آب هستند و برای حیات کل شی، مدیریت آب را به عهده دارند. در بهشت هم داستان مدیریت آب سر جای خودش هست. نهری از آب، نهری از شراب، نهری از شیر، نهری از عسل، انهاری که در قرآن آمده ، همه مدیریت آب است. حضرت با گفتن این مطالب می خواهد ما از عادی نگاه کردن دربیاییم. بشر عادت کرده هزاران سال به صورتها نگاه کند؛ ولی به صورت ساز نگاه نکند. به مخلوقات نگاه بکند و به خالق نگاه نکند. به صنایع نگاه کند و به صنعت گر نگاه نکند. این نظام فکری باید عوض شود. شما وقتی که به یک قالی نگاه می کنی همزمان با آن، به کسی که آن را بافته هم داری نگاه می کنی. مصنوع، صورت و صنعت از صنعتگر و صانع و صورتگر خبر می دهد. حضرت با سلام به فرشته ها دارد به ما می گوید چه نظم حیرت انگیزی پشت صحنه ی این عالم هست که ما از آن بی خبریم. حساب و حساب گری در کائنات در آیه 86 نساء فرمود: «ان الله کان علی کل شی حسیباً= خداوند بر هر چیز حسابگر است». و نیز در سوره الرحمن آیه 5 :« الشمس و القمر بحسبان= خورشید و ماه بر حسابى [روان]اند». هزاران سال است، بیشتر دانشمندان دارند مطالعه می کنند که این اندازه های ریاضی بین خورشید و ماه و حرکات و مدارهای شان را در آورند. قرآن کریم خدای متعال را «حسیب»، «سریع الحساب» و «اسرع الحاسبین» نامیده است و آیات بسیاری هم روز قیامت را «یوم الحساب» نامیده اند. در سوره انبیاء آیه 47 :« وَإِنْ كَانَ مِثْقَالَ حَبَّةٍ مِنْ خَرْدَلٍ أَتَیْنَا بِهَا وَكَفَى بِنَا حَاسِبِینَ = و اگر [عمل] هموزن دانه خردلى باشد آن را مى ‏آوریم و كافى است كه ما حسابرس باشیم». اینها خیلی تکان دهنده است. اگر کارها و رفتار شما به اندازه ی حبه ای از خردل باشد، ما حساب همه را داریم. ما برای محاسبه ی شما بس هستیم. می خواهد یادتان برود یا یادتان نرود، می خواهید قبول کنید، می خواهید قبول نکنید، ما حسابگر هستیم. خداوند یک مثلث، دایره، لوزی، بیضی و متوازی الاضلاع و مربع خلق کرده، چند هزار سال بشر سر کار است تا قواعد این ها را استخراج کند. عالم، عالم ریاضی و عالم محاسبه است. ‌عالم مقدار و اندازه است. شما وقتی چشم درد می گیرید، دکتر به شما همینطوری عینک نمی دهد؛ همینطوری بدون حساب یک عدسی در نسخه شما نمی نویسد؛ بلکه عدسی که می نویسد یک عدد و اندازه دارد از 25 صدم تا 1 و 1.5 تا اندازه ها بالاتر. وقتی می خواهند چشم کسی را عمل کنند حساب می کنند که آیا یک پرده را بردارند، یا بیشتر؛ با لیزر یک پرده را بسوزانند، دو تا پرده رابسوزانند. همه اش حساب و کتاب دارد. یک میلیمتر این طرف یا آن طرفتر بشود، شخص نابینا می شود. یک جهش کروموزومی اتفاق می افتد: یک قسمتی از کروموزوم برش می خورد؛ یا یک کروموزم کم و زیاد می شود، کل ساختار شخص تغییر می کند. حساب گری که از محاسبه هیچ چیز فروگذار نمی کند قرآن کریم خداوند متعال را «حسیب= محاسبه گر» می خواند. جدای از محاسبات مادی که در علوم و انسان شناسی و الکترونیک و ... وجود دارد، در امور دیگر نیز محاسبه انجام می گیرد. مثلاً رفتار ها، نگاه ها:« یَعْلَمُ خَائِنَةَ الْأَعْیُنِ وَمَا تُخْفِی الصُّدُور[4] = [خدا] نگاههاى دزدانه و آنچه را كه دلها نهان مى دارند مى‏ داند». از معصوم سؤال کردند: خائنة الاعین یعنی چه که خدا آن را می بیند؟ حضرت فرمودند: یعنی زمانی که داری به یک جایی نگاه می کنی، در حالی که بغلت را هم داری می بینی و حواست به بغلت هم هست، ولی مستقیم به او نگاه نمی کنی. شخص گفت: بله. فرمود: این را می گویند «خائنة الاعین». یعنی تو ظاهرا الان داری به من نگاه می کنی، ولی در اطراف را هم همه را داری. این آیه می فرماید این حالت شما را هم حساب می کنند. «و ما تخفی الصدور»، آنچه که در سینه ها و دلها مخفی می کنید، همه اش حساب شده است. عجب سیستمی و عجب نظامی است، اصلا نمی شود سرش را کلاه گذاشت. « سریع الحساب»، یعنی حسابهای 70-80 سال عمرت را در چند دقیقه در می آورد. همه چیزش حساب شده است. یعنی خدا حسابداریست که حسابش همیشه به روز است. معطلی ندارد، هر وقت بخواهی مانده ی حسابت را به تو می دهد. در حسّ، خیال، وهم،‌ عقل و در فوق عقل، در همه جا خدا مانده حسابت را به تو می دهد. گفتند: بهشتی ها چطور حساب می شوند؟ فرمود: به اندازه ای که شما یک چهار رکعت نماز عصر بخوانید. « اسرع الحاسبین»، یعنی سریعترین محاسبه گر. این اسمای خداست. آیات بسیاری هم روز قیامت را یوم الحساب نامیده اند. روز قیامت هم دو باره، روز حساب است. جزا فرق دارد. حساب با جزا فرق می کند. حساب جلوتر است یا جزا؟ حساب جلوتر است. حساب لحظه به لحظه ساعتهای عمرت، افکار و عقایدت را حساب می کنند. پیشرفت علم بشر با دستیابی به فرمولها و قواعد ریاضی عالم گفته شد همه عالم بر پایه حساب و ریاضیات بنا شده است. بشر با پی بردن به قواعد ریاضی عالم و کشف فرمول ها و اندازه توانست در تمامی علوم مثل نجوم، علم ژنتیک، کشت سلول های بنیادی، پیشگویی وضعیت آب و هوا، شبیه سازی و ... دست پیدا کند. در آیه 96 سوره ی انعام نیز می خوانیم: «و جعل اللیل سکنا و الشمس و القمر حسابانا= خداوند شب را مایه آرامش و خورشید و ماه را به حساب خلق کرد». یعنی شب و روز خورشید و ماه را برای نظام دقیق حسابگری ایام و ماه و سال قرار داده است. شما الان می دانید که فلان حادثه با توجه به چرخش زمین و ماه چه موقع اتفاق می افتد. چه زمانی خسوف و چه زمانی کسوف است؟ چه زمانی عید می شود؟ کی اذان می شود؟ کی نیمه شب شرعی است؟ همه برای این است که حساب در کار است. کی سال تحویل میشود؟ حساب می کنند که سال بعد در کدام ثانیه و صدم ثانیه اش زمین دور کاملش را دور خورشید زده است. زمان غروب آفتاب و طلوع فجر حساب می شود. پایه و اساس علم ژنتیک، ریاضی و محاسبه است. در پرونده ی ژنتیکی مشخص می کنند که فلانی این سال سکته مغزی یا قلبی می کند. اگر زمانی به ما می گفتند، فشار خون شما را حساب می کنیم، هیچ کس باور نمی کرد. می گفتند حساب مال نخود و لوبیاست. امروز به تو می گویند درجه چشمت چند است؛ تعداد پلاکت های خونت چند تا است؟ میزان اوره چقدر است؟ چربی ات چه طور است؟ قندت چه طوری است؟ همه را حساب کرده بشر یک میلی متر این طرف و آن طرف نمی شود. بعید هم نیست که زمانی بگویند آزمایش بده تا بگوییم چه زمانی می میری. شما هفته آینده می خواهی به مسافرت بروی، از الان می توانی وضعیت آب و هوای یک هفته بعد را ببینی. در صورتی که 20-30 سال پیش، چنین چیزی امکان نداشت. امروزه به تو می گویند، هفته ی بعد باران می آید. هفته ی بعد هوا خوب نیست. خیلی هم دقیق است. چند وقت دیگر به شما می گویند شما چند ساعت و چند ثانیه دیگر می میری. اندازه می گیرند و به تو می گویند 20 سال بعد کلیه هایت از کار می افتد. چند سال بعد کبدت از کار می افتد و ... . گاهی اساتید ما که ما به حرفهای شان ایمان داشتیم می گفتند بشر به جایی می رسد که شبیه سازی می کند. و الان شبیه سازی اتفاق افتاده و در حیوانات می توانند این کار را بکنند، اما هنوز در انسان نتوانسته اند این کار را بکنند. اساتید ما می گفتند، شما می روید کار خانه ی انسان سازی و می گویی: من 20 نفر کارگر می خواهم با این قد، با این هیکل و با این وزن و با این قیافه؛ برایت می سازد و تحویل می دهد. امروزه با پیشرفت علم، امکان بارداری خارج از رحم ایجاد شده است و بعید نخواهد بود که کارخانه هایی درست شود و طرف بگوید من یک ارتش یا 10 لشکر آدم می خواهم، همه با این اندازه قد، وزن، با این قیافه و قدرت بدنی، تنظیم کن و به من تحویل بده. شما خواهید دید و بعدا این اتفاق خواهد افتاد. بشر آدم سفارش خواهد داد. چرا می تواند این کار را بکند؟ چون بشر مظهر خداست. چون کل شی عنده بمقدار. چون قاعده وجود دارد. امروزه در ایران سلولهای بنیادی می سازند و صد ها جانباز ثبت نام کرده اند، کسانی که قطع نخاع هستند، یا فلان جای بدن شان ضایعه نخاعی دارد، نوبت می گیرند و با استفاده از علم کاشت سلول های بنیادی، سلول بنیادی مخصوص به خودش را می سازند و به موقع به شخص تزریق می کنند و ضایعه نخاعی را برطرف می کنند؛ یا سلول عصبی شخص را ترمیم می کنند. قرآن 1400 سال پیش، از رفتن به کرات دیگر خبر داد 1400 سال پیش، قرآن گفت اگر می خواهید به فضا بروید، می توانید:«إِنِ اسْتَطَعْتُمْ أَنْ تَنْفُذُوا مِنْ أَقْطَارِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ[5] = اگر مى‏ توانید از كرانه ‏هاى آسمانها و زمین به بیرون رخنه كنید». در آن زمان مردم قاطر و الاغ و اسب سوار می شدند. قرآن گفت شما می توانید اقطار آسمان و زمین را بپیمایید، اما باید به دو چیز مسلح باشید، یکی قدرت، دیگری علم. با داشتن این علم و قدرت، آسمان و زمین را تسخیر کنید. اما حماقتی که بشر کرد، متخصص معصوم را حذف کرد و مجبور شد خودش دانشگاه درست کند و در نتیجه، چند هزار سال پیشرفتهای علمی اش عقب افتاد. آن موقع که امیرالمومنین به عنوان متخصص معصوم بود، رسول الله به عنوان متخصص معصوم بود و مردم تسلیم شان نشدند. خود حضرت علی به مردم گفت: «اگر شما تسلیم من شوید، من از همین آب، خانه های شما را روشن می کنم». به نهج البلاغه مراجعه کنید. ولی می بینید که مردم به حرف امیرالمومنین گوش نکردند و جامعه جهانی چند صد سال از برق و روشنایی و سایر علوم محروم شد. چون زیر دست متخصص تربیت نشد و خودش خواست با آزمون و خطا کارها را جلو ببرد.   «بر همین میزان، اگر طوفان عالمگیری نیز اتفاق بیافتد عدد، قطرات باران و مقدار امواج خروشان سیل و مقدار کل آن آبها بطور دقیق در سیطره ی محاسبه ی حضرت خداوند خواهد بود و هیچ چیز از احاطه ی علمی او بیرون نیست. بنابراین، قرآن کریم سقوط یک برگ از درخت را نیز تحت مراقبات علمی حضرت حق می داند: « وَمَا تَسْقُطُ مِنْ وَرَقَةٍ إِلَّا یَعْلَمُهَا[6]= یک دانه برگ از درخت نمی افتد مگر اینکه خدا می داند». پس عجیب نیست که ماموران حسابرس ریز بین و تیز بین خدای متعال وزن آبها، مقدار قطرات، تراکم سیل خروشان و بقی را می دانند. فرشتگانی که مأمور نزول بلا و رحمتند « و رسلک من الملائکة الی أهل الأرض بمکروه ما ینزل من البلاء و محبوب الرخاء». جدا از فرشته هایی که محاسبه ی تعداد و قطرات درشت و متراکم باران را یادشان دادی، فرشته ها دیگری هستند که بلا یا رحمت می آورند. حضرت از خدا می خواهد که به همه ی اینها سلام ما را برسان. بلا هایی که دامنگیر مردم دنیا می شود نیز، در اثر اعمال ناپاک و رفتار های ناروای مردم روی می دهد. این بلا ها بوسیله ی همین ماموران الهی نازل شده و یکباره نسلی را به انقراض می کشاند و از این رو قرآن کریم در سوره ی هود آیه ی 69 و 70 می فرماید: « وَلَقَدْ جَاءَتْ رُسُلُنَا إِبْرَاهِیمَ بِالْبُشْرَى قَالُوا سَلَامًا قَالَ سَلَامٌ فَمَا لَبِثَ أَنْ جَاءَ بِعِجْلٍ حَنِیذٍ؛ فَلَمَّا رَأَى أَیْدِیَهُمْ لَا تَصِلُ إِلَیْهِ نَكِرَهُمْ وَأَوْجَسَ مِنْهُمْ خِیفَةً قَالُوا لَا تَخَفْ إِنَّا أُرْسِلْنَا إِلَى قَوْمِ لُوطٍ= و به راستى فرستادگان ما براى ابراهیم مژده آوردند. سلام گفتند و پاسخ داد و دیرى نپایید كه گوساله‏ اى بریان آورد و چون دید دستهایشان به غذا دراز نمى ‏شود، آنان را ناشناس یافت و از ایشان ترسى بر دل گرفت و آنها گفتند مترس؛ ما به سوى قوم لوط فرستاده شده‏ ایم». دو فرشته درب منزل حضرت ابراهیم را می زنند، حضرت در را باز می کند و سلام و علیک می کنند و می آیند به داخل منزل و می نشینند و حضرت ابراهیم برای شان غذا می برد. اما می بیند اینها دست به غذا نمی زنند. یک دفعه در درون حضرت ترسی می افتد که چرا اینها غذا نمی خورند و حالت عجیبی دارند. فرشته ها می گویند: لا تخف= نترس. ما از طرف پروردگار تو آمده ایم و می خواهیم به تو بشارت بدهیم به اسماعیل و اسحاق، تو صاحب فرزند می شوی. ما ضمنا از پیش تو می خواهیم برویم و قوم لوط را نابود کنیم. ببینید فرشته ها هم بشارت و رحمت و آرامش آوردند و هم دارند با خودشان، عذاب را می برند. این معنای این قسمت از دعایی هست که امروز خواندیم:« و رسلک من الملائکة الی اهل الارض بمکروه». فرشته ها بلا، آسایش و آرامش دوست داشتنی را می آورند: «إِنَّ الَّذِینَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَیْهِمُ الْمَلَائِكَةُ أَلَّا تَخَافُوا وَلَا تَحْزَنُوا وَأَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِی كُنْتُمْ تُوعَدُونَ[7] = در حقیقت كسانى كه گفتند پروردگار ما خداست‏ و سپس ایستادگى كردند؛ فرشتگان بر آنان فرود مى ‏آیند [و مى‏ گویند] هان بیم مدارید و غمین مباشید و به بهشتى كه وعده یافته بودید شاد باشید». یعنی کسانی که خدا را انتخاب کردند و روی خدا پایداری کردند، فرشته ها خوف و حزن را از آنها بر می دارند. این یک قاعده است. هر چقدر خدا در زندگی ما بیاید، از آن طرف غصه و اضطراب بیرون می رود و انسان بشارت بهشت را می گیرد. در آیه 81 همان سوره نیز می فرماید:«إِنَّ مَوْعِدَهُمُ الصُّبْحُ أَلَیْسَ الصُّبْحُ بِقَرِیبٍ = بى‏ گمان وعده‏ گاه آنان صبح است، آیا صبح نزدیك نیست؟». در آیه بعدی می فرماید: زیر و روی شان کردیم، هر چی روی زمین بود از زندگی، اموال، کاخ ها، حیوانات، خانه های آنها هر چی ساخته بودند، همه را داخل زمین کشاندیم. یعنی همه چیز رفت زیر، یعنی زیر و رو شدند، 10 قرن بعد می گویند، باستان شناسان در حین جستجو در تپه های فلان جا شهری را گیر آوردند. این شهر چگونه زیر زمین رفته بود؟ «جَعَلْنَا عَالِیَهَا سَافِلَهَا وَأَمْطَرْنَا عَلَیْهَا حِجَارَةً مِنْ سِجِّیلٍ مَنْضُودٍ = آن [شهر] را زیر و زبر كردیم و سنگ‏پاره ‏هایى از [نوع] سنگ گلهاى لایه لایه بر آن فرو ریختیم». وقتی می فرماید بارانی از سجیل، «سجیل» یعنی از آن سنگ ها که به هر چه می خورد، آن را سوراخ سوراخ می کند. در سوره فیل هم از آن نام برده شده است. «همین ملائکه ای که برای حضرت ابراهیم حامل بشارت بودند، برای قوم لوط حامل بلا و نابودی بودند. همین ملائکه ماموران الهی هستند که مدیریت نظام افعالی صحیفه ی وجود را بر عهده دارند و جهان را با نهایت دقت نگه داشته اند. بنابراین، باید این مسئله مهم را باور داشت که آنچه در ظاهر خاکی این عالم می نماید، جملگی در باطن هستی به دست همین ماموران الهی انجام می گیرد».   [1] - سوره انبیاء/30. [2] - سوره رعد/8. [3] - سوره اعلی/2و3. [4] - غافر/19. [5] - سوره رحمن/33. [6] - سوره انعام/59. [7] - سوره فصلت/30.

کلیدواژه ها: ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 9412
زمان انتشار: 14 ژولیه 2018
| |
زهد، راه رهایی از حرص و آزمندی است

زهد؛ جلسه یازدهم؛ 96/10/09

زهد، راه رهایی از حرص و آزمندی است

اگر دارایی کمتری داشته باشید، حرص کمتری پیدا خواهید کرد و از طرفی هر چه دارایی‌هایتان بیشتر، حرص‌تان نیز بیشتر می‌شود. پس برای اینکه دارائی دنیا موجب حرص و آزمندی انسان نشود، بهتر است زهد بورزد تا از خطرات دنیاطلبی درامان بماند.

در این جلسه، روایت‌های مربوط به معنای زهد، ضرورت، جایگاه و نسبتش با نفس خودمان را عرض خواهیم کرد. اولین روایت از وجود مقدس امام صادق علیه‌السلام است که فرمودند: «مَا فَتَحَ اللهُ عَلَى عَبْدٍ بَاباً مِنْ أَمْرِ الدُّنْیَا إِلَّا فَتَحَ اللهُ عَلَیْهِ مِنَ الْحِرْصِ مِثْلَهُ= خداوند هیچ درى از دنیا به روى بنده اى نگشود، مگر آن كه درى از حرص نیز به روى او گشود».  باب‌های دنیایی عبارتند از باب‌های «جمادی، گیاهی، حیوانی و انسانی که همان علمی است». خدا هر بابی از باب‌های دنیا را به روی ما باز کند، یک دری از حرص به اندازه همان در باز می‌کند. مثلاً کسی که ثروت یا موقعیت و مقام جدیدی پیدا می‌کند، حرص جدیدی هم نسبت به آن ثروت یا موقعیت و مقام پیدا می‌کند. حال اگر این باب از دنیا کم باشد، حرصش هم کم خواهد شد. این کلام حضرت دو مسیر به روی انسان باز می‌کند: اولاً اگر دارایی کمتری داشته باشید، حرص کمتری خواهید پیدا کرد و هر چه دارایی‌ها بیشتر باشد، حرص هم بیشتر می‌شود. ثانیاً اگر این دارایی‌ها بعد از تقویت بخش «فوق عقل» باشد، دنیای ممدوح و خوبی خواهید داشت. چون در آن صورت، شأن های دیگر در استخدام بخش«فوق عقلانی» است، حالا این منطق را شما می‌پذیرید که باید از خدا بخواهیم تا به ما دنیای کمتری بدهد تا حرص ما کمتر بشود. این خوب است. حال این سوال مطرح می شود که چه چیزی می‌تواند به دادمان برسد که ضمن اینکه دنیا را داریم، آن باب حرص اذیتمان نکند و اساساً باب حرص باز نشود؟ پاسخ؛ زهد است. «اکسیر زهد» راز رسیدن به سبکباری و پرواز روح است زهد یعنی این آیه: «لِكَیْلا تَأْسَوْا عَلى‏ ما فاتَكُمْ وَ لا تَفْرَحُوا بِما آتاكُمْ= تأسف نخورید به خاطر چیزی که از دستتان رفت. شادی هم نکنید به خاطر چیزی که به دست آوردید». اگر کسی عاشق باشد، وقتی هم که پولدار می‌شود، به پول چطور باید نگاه ‌کند؟ باید ‌بگوید این پول به این درد می‌خورد که آن را خرج معشوقم‌ کنم. خانم‌ها چون جنسشان از پاکی و وفاست، هر چه دارند را برای شوهر، فرزندان و زندگی‌ هزینه می‌کنند. حالا همین را باید برای آخرت الگوبرداری کنیم. شخصی که مسافر آخرت است و حرکت آخرتی می‌کند و به آخرت دل بسته و عاشق این راه است، هر چیزی که در دنیا به دست می‌آورد را برای ابدیتش هزینه‌ می‌کند. چون حرص آخرتی دارد، باب حرص به دنیا به رویش باز نمی‌شود. امیرالمؤمنین علی علیه السلام ثروتمندترین مرد زمان خودش بود و با ایجاد باغ و قنات، تولید ثروت می‌کرد؛ اما مثل فقیرترین افراد زمانه ی خود زندگی می‌کرد. یعنی تا دستش می‌آمد برای آخرت می‌فرستاد. برای همین هم حریص نبود. ولی اگر کسی زهد نداشته باشد، سنگین می‌شود. این خطر وجود دارد که هر چه ثروت بیشتر می‌شود، روح انسان نیز سنگین‌تر می‌شود.  ببینید زهد چقدر به داد ما می‌رسد که خداوند در اولین قدم‌ها به پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله توصیه به زهد می‌کند. زهد به شکل‌های مختلف موجب نجات آدمی می‌شود: غصه‌ها، فشارهای روحی و روانی را از روی آدم برمی‌دارد. چون آدم زاهد، به نعمتها نمی‌چسبد. چسبندگی به نعمت را از انسان دور می‌کند. برای همین، انسان بهتر می‌تواند از نعمات الهی بهره و لذت ببرد. نعمت سنگینش نمی‌کند و لذتش را بیشتر از خود دنیا می‌برد. آنهایی که زهد دارند، چون به آن چسبیده نیستند و اسیرش نیستند؛ خیلی خوب می‌توانند از آن استفاده کنند. غصه و حرص ندارند، اعصابشان خرد نمی‌شود. همین که دنیا به آنها عرضه می‌شود، فقط لذتش را می‌برند، ولی آن نمی چسبند. پس زهد خیلی به داد ما می‌رسد. زهد مثل موشکی می‌ماند که هر چه سبک‌تر باشد، زودتر به مقصد می رسد. ما هم هر چه سبکبار تر باشیم، زودتر به مقصد می‌رسیم. امیرالمؤمنین علی علیه السلام نیز تاکید داشتند: «تَخَفَّفُوا تَلْحَقُوا= سبكْبار باشید تا برسید». پس اینکه نمی‌‌توانیم خوابهای خوب ببینیم و رؤیت های خوب و رؤیا نداریم؛ ارتباط خوبی نداریم و اینکه دیدن نداریم و اوج گرفتن نداریم؛ حضور قلب نداریم؛ همه به خاطر سنگینی روح ماست. حالا چطور روح‌مان را سبک کنیم؟ آیا باید ازدواج نکنیم؟ مثل خیلی از افراد که این روش را در پیش گرفتند و گفتند ما ازدواج نمی‌کنیم؛ چون ازدواج ما را سنگین‌ می‌کند. آیا نباید بچه‌دار ‌شویم؟ چون سنگین‌مان می‌کند؟ آیا نباید دنبال تجارت و کار دنیا و مال دنیا برویم؛ چون سنگین می‌شویم؟ یا نباید دنبال جهاد و فعالیت‌های اجتماعی و سیاسی برویم؛ چون مشغولمان می‌کند و سنگین می‌شویم؟ اصلا این طور نیست. همه را می توان داشت؛ اما همراهش یک اکسیر وجود دارد و آن «زهد» است. ما باید تمرین کنیم تا این آزادگی‌ها را یاد بگیریم که اگر چیزی را از دست دادیم، به هم نریزیم. اما ما به تعداد عصبانیت‌هایمان حرص و وابستگی داریم. برای همین است که سنگین هستیم و نمی‌توانیم بالا برویم. حرص با خودش بیماریهایی مثل خساست و بخل را هم می آورد. آدمی که خسیس و بخیل است، اصلا نمی‌تواند پرواز کند. دغدغه دنیایی موجب فقر انسان می شود گاهی شخص ماشین 400 میلیونی دارد، اما غصه می‌خورد که چرا نمی‌تواند ماشین 4 میلیاردی سوار بشود. یعنی همیشه حس فقر دارد. چنین کسی چون بخش فوق عقلش را که بخش اصلی‌اش است، تغذیه نکرده و معشوقش و بی‌نهایتش یعنی «الله»تبارک و تعالی را گم کرده و نمی‌تواند با او ارتباط برقرار کند، همیشه احساس فقر می کند. امام صادق علیه السلام فرمودند: «مَن أصبَحَ و أمسى و الدنیا أكبَرُ هَمِّهِ جَعَلَ اللّه ُ تعالى الفَقرَ بینَ عَینَیهِ و شَتَّتَ أمرَهُ و لم یَنَلْ مِن الدنیا إلاّ ما قَسَمَ اللّه ُ له و مَن أصبَحَ و أمسى و الآخرةُ أكبَرُ هَمِّهِ جَعَلَ اللّه ُ تعالى الغِنى فی قلبِهِ و جَمَعَ لَهُ أمرَهُ= كسى كه شب و روز بزرگترین همّ و غمش دنیا باشد، خداوند متعال فقر را در برابر چشمانش قرار می دهد و كارش را پریشان می سازد؛ اما كسى كه در شب و روز بزرگترین همّ و غمش آخرت باشد، خداوند دلش را بى‌نیاز می گرداند و كارش را سامان می‌دهد». چنین کسی، چون به مبدا خودش وصل است، احساس بی نیازی می‌کند. پس آدمی که همه آرزوها، خوشی‌ها، شادی‌ها، غم‌ ها و دغدغه‌هایش را در یکی از این چهار بخش «جمادی، گیاهی، حیوانی و عقلی» می‌بیند، روحش فقیر و گداست. او دیگر در آخرت به صورت انسان متولد نمی‌شود. چون بخش انسانیش هیچ خوراکی نخورده و همیشه تشتت و پراکندگی داشته است. همچنین آدمی که بیشترین همّش دنیایش است، هیچ چیزی بیشتر از آن چیزی که قسمتش شده بود، به او نمی‌رسد. برعکس آن‌هایی که صبح و شب می‌کنند و آخرت را بالاترین همّت و دغدغه‌ ی خود قرار می‌دهند، واقعاً از شب اول قبر به بعد برزخ و 50 سؤال قیامت برایش مهم است. خدا در دل چنین کسی بی‌نیازی می‌گذارد.  در روایت داریم، مؤمن شخصیتی دارد که اصلاً سخت نمی‌گیرد؛ چون غنا دارد، ساده می‌گیرد. یعنی نفس اماره اش یکسره به او دستور نمی‌دهد؛ اگر هم دستوری بدهد، او زیربار دستورش نمی‌رود که هر چه نفس دستور بدهد، انجام دهد. خدا در دل او بی‌نیازی قرار می‌دهد. چون همه همّتش آن طرف است. در حدیث قدسی نقل است که خداوند به دنیا وحی کرد، هر کس دنبالت آمد او را بدوان و هر کس از تو فرار کرد دنبالش بدو. محلش نگذار. وقتی دنبال دنیا می‌دوی، آن هم تو را می‌دواند، و خسته‌ات می‌کند و درنتیجه ابدیت را از دست می‌دهی، دنیایت هم خراب می‌شود. یعنی از مردن می‌ترسی. چون انسی با آن طرف نداری، توشه ای هم برای آن طرف نداری. اینطور زندگی کردن وحشتناک است. معصوم علیه السلام با نقل یک حدیث قدسی می فرماید: «اوحینا الی الدنیا ان اخدمی من خدمنی و اتعبی من خدمک= ما به دنیا وحی کردیم که ای دنیا! به کسی خدمت کن که به من (خدا) خدمت می کند؛ و کسی را که به تو(دنیا) خدمت می کند، او را به رنج و زحمت بینداز». امام صادق علیه السلام فرمودند: «أَبْعَدُ مَا یَكُونُ الْعَبْدُ مِنَ اللهِ عَزَّوَجَلَّ إِذَا لَمْ یُهِمَّهُ إِلَّا بَطْنُهُ وَ فَرْجُهُ= دورترین حالى كه بنده از خداوند عزّ و جلّ دارد، این است كه فكر و ذكرى جز شكم و شرمگاهش نداشته باشد». انسانی که اله‌اش دنیا و طبیعتش باشد، نمی‌تواند پروازی بکند. چون تمام دغدغه‌اش در چیزهایی است که مربوط به دنیاست. برای همین، دورترین حالتش نسبت به خداوند تبارک و تعالی همین است که غصه‌ها، آرزوها و شادی‌هایش مربوط به شکم و سفره و غذا و شهوتش باشد.   نشانه های مومن/ زهد/

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ،

Top
برای عضویت در خبرنامه پست الکترونیکی خود را وارد کنید

خبرنامه سایت منتظران منجی

Stay informed on our latest news!

اشتراک در خبرنامه سایت منتظران منجی feed