www.montazer.ir
دوشنبه 22 ژوئن 2026
شناسه مطلب: 12203
زمان انتشار: 1 فوریه 2021
| |
قدرت روح و شادی و آرامش با هم رابطه مستقیم دارند

قلب، جلسه 72، 1391/09/18

قدرت روح و شادی و آرامش با هم رابطه مستقیم دارند

داشتنِ قدرت قلب یا همان قدرت‌های روحی برای انسان مهم بوده و هر کسی دوست دارد، روح قوی، اعتماد به نفس و روحیه قوی داشته و در نتیجه شاد و آرام باشد. اساساً می‌شود گفت که شادی و آرامش نیاز به قدرت دارد. اگر می‌بینید سیدالشهدا و زینب کبری (علیهماالسلام) شاد و آرام هستند و حضرت زینب می‌گوید:«وَ ما رَأَیتُ اِلا جَمیلا»، به خاطر این است که قدرت دارند. شادی و آرامش با قدرت قلب یا روح رابطه مستقیم دارد.

روح اگر مریض و ضعیف شود، حتی اگر بدن هم قوی باشد، انسان به هیچ وجه طعم شادی و آرامش و خوشبختی در دنیا و آخرت را نخواهد چشید. قبلاً گفتیم آن چیزی که در حرکت به سمت آخرت و ابدیت برای انسان اهمیت دارد، قلب سالم است. زمانی می‌توان یک قلب را سالم نگه داشت که این قلب قوی و قدرتمند باشد و ضعیف نباشد. همچنان که اگر بدنی ضعیف شود بیمار می‌شود، قلب ضعیف هم بیمار خواهد شد. منشأ این قدرت روحی از کجاست؟ ما در زندگی با آدم‌هایی روبه ­رو می‌شویم که از جهات مختلفی قوی هستند و با خودمان می‌گوییم اینها چقدر حوصله دارند، چقدر کار کرده‌اند، چقدر قوی هستند، چه همتی دارند. اینها این همه قدرت را از کجا آورده‌اند؟ به خودمان که نگاه می‌کنیم، می‌بینیم که ما اینطور نیستیم. شاید ما در یک چیز دیگر قوی باشیم و رشد کرده باشیم. گفتیم انسان 5 بخش وجودی دارد: «حس، خیال، وهم، عقل و فوق عقل». بعضی افراد دارای قدرت حسی هستند. بعضی‌ها قدرت شان خیالی است. عده‌ای دیگر وهمی و گروهی هم قدرت عقلانی دارند. بعضی افراد هم قدرت شان از نوع فوق عقل است. وقتی ما داریم راجع به انسان صحبت می‌کنیم، منظور ما بخش فوق عقلانی است. چون فقط همین بخش، متضمن خوشبختی انسان است. تمام شادی‌ها و آرامش‌ها و نشاط‌های انسان در دنیا و آخرت از قدرت‌های فوق عقلانی ناشی می‌شود. معنی قدرت واقعی و قوی بودن، مربوط به این بخش است. از هر بخش مثال می‌زنم. ببینید کسانی که قدرت‌های حسی دارند. بدن شان در گرایش به محسوسات قوی است. این قدرت از کجا می‌آید؟ این قدرت از سنخیت و علاقه و تلاش می‌آید. سنخیت یعنی شباهت باشد، علاقه هم باشد، تلاش هم بشود، نتیجه اینها می‌شود قدرت. اگر یکی از این سه عامل نباشد، قدرت به دست نمی‌آید. مثلاً اگر سنخیت باشد و علاقه و تلاش نباشد، قدرت هم نیست. باید اینها کنار هم جمع شوند. سنخیت گاهی اوقات خودش علاقه است. مثلاً بعضی‌ها استعداد زیادی در پول درآوردن و زمین­ خواری دارند. از طرفی سنخیت و علاقه هم دارند، پس تلاش می‌کنند و در نتیجه زمین و خانه و پول زیادی ذخیره می‌کنند. یکی ممکن است سنخیت داشته باشد، اما علاقه نداشته نباشد، پس در این جهت تلاشی نمی‌کند. چون خود را فقط محدود به شئون پایین نمی‌بیند، علاقه‌اش به عشق بالاتر است و عشق به بخش های پایین در او فعال نیست، بنابراین از آنها استفاده نمی‌کند. بعضی‌ها در کمالات خیالی قدرتمند می‌شوند. مثل کارهای هنری. هنر مربوط به خیال است. از این رو کسانی که در کارهای هنری فوق ­العاده قدرتمند هستند، یعنی خیال قدرتمندی دارند. می‌توانند فیلم، نمایشنامه و کارتون بسازند. نقاشی و طراحی کنند. کسی که خیال قدرتمند داشته باشد، در هنر موفق است. تابلوهای مینیاتور فوق‌العاده زیبایی که کشیده می‌شود، کارهای خیاطی، سرمه‌دوزی، مرواریدبافی، گلدوزی، طراحی پارچه، دکوراسیون و ... همه نیاز به خیال قوی دارد. وجود تنوع زیاد در همه اجناس از خانه، اتومبیل، ظرف، تلفن همراه، فرش، مبل، جواهرات و هرچه که مورد استفاده بشر است، حکایت از قوه تخیل قوی انسان دارد. عالمِ خیال، عالم بزرگی است. متوقف ماندن انسان در مدل و تجملات و تنوع و در کل ماندنِ در دنیای خیال، جهنمی است که بیرون آمدن از آن قدری مشکل خواهد بود. چون بهشت انسان در رشد قوه فوق عقل است. و اما عالمِ وهم، آخرین عالم از عوالم حیوانی وجود انسان است[1]. یا به عبارتی بالاترین بخشِ وجودِ حیوان. البته حیوانات قوه تفکر هم دارند و فکر می‌کنند، اما فعلاً ما از صحبت در این باره صرف نظر می‌کنیم. مثلاً سیاستمداران در مقام خواهی، قوه وهم قوی دارند و ممکن است در خیال اصلاً قوی نباشند. چون اصلاً ذهن شان به دنبال قدرت و مقام و به دنبال رقابت حزبی و گروهی است. خیلی وقت ندارند که خیالش را آزاد کنند. اگر خیال را هم آزاد می‌کنند، در واقع همان قوه واهمه است. قوه واهمه قدرت طلب و شهرت طلب است. به خاطر قدرت قوه واهمه سیاستمدارها کارهایی می‌کنند که افراد عادی شاید حس و حال این کارها را نداشته باشند. مثلاً سیاستمدارها حزب تشکیل می‌دهند، مجله و روزنامه منتشر می‌کنند، جلسه می‌گذارند، رقابت‌های انتخاباتی دارند، مقاله می‌نویسند، یا مشغول جنگ‌ها و قدرت طلبی‌های سیاسی هستند. حتی حاضرند به خاطر آن آدم بکشند و حاضرند یک کشور را به هم بزنند. اصلا حاضرند یک کشور را به جنگ و فتنه بکشانند. همچنین هنرپیشه‌هایی که به دنبال شهرت و معروف شدن هستند که اسم شان در رسانه ها برده شود، این به خاطر قدرت واهمه آنها است. پادشاهان، سلاطین، رییس جمهورها، نمایندگان مجلس، آدم‌های قوی در بخش واهمه هستند. آنهایی که چشم و هم­چشمی دارند، کسانی که فخرفروشی می‌کنند، هم در بخش واهمه قوی هستند. دانشمندان و علما هم در بخش عقل قوی هستند. مثلاً گاهی دانشمندی یک عمر وقت می‌گذارد تا بتواند فرمولی را کشف و ثابت کند. ریچارد هندرسون دانشمند بریتانیایی در زمینه زیست شناسی مولکولی است. می‌گوید من 20 سال تلاش کردم تا نوع چینش 4 هزار اتم در یک مولکول را کشف کنم. پیشرفت علم هم به برکت قدرت عقلانی بشر صورت گرفته است. گاهی ممکن است قوه وهم، قوه عقل کسی را به کار بیندازد تا او به خاطر گرفتن مدرک دکترا و مهندسی و ... به تحصیل علم بپردازد. یعنی اینطور در عقل او جا بیندازد که اگر تو مدرک پی اچ دی نگیری، بیچاره‌ای. باید درس بخوانی و این مدرک را بگیری. یا درس بخوان تا پولدار شوی. در واقع این شخص در بخش فوق عقل ضعیف بوده و گرفتار در بخش‌های حیوانی خود است. یعنی این آدم الان دارد بخش چهارمش یعنی عقل را برای بخش حس فعال می‌کند که می‌خواهد به پول برسد. فقط می‌خواهد به ماده برسد. یا بخش عقل را فعال می‌کند، چون می‌خواهد وهمش را قوی کند. می‌گوید من اگر خوب درس بخوانم، دکتر و مهندس شوم، پولدار می‌شوم. وقتی هم پولدار شوم هر چه دلم خواست می‌خرم و می‌توانم به مردم فخر بفروشم. باز اینجا گرفتاری دارد و عقل صرف نیست. کسانی که بخش عقلانی برایشان جذابیت دارد و دنبال تحقیق و تخصص و اختراع و اکتشاف هستند، خیلی از شهوت‌های دیگر را ندارند. حال اگر از بالا یعنی از فوق عقل به سمت پایین بیاییم. یعنی اگر یک نفر از بالا یعنی از فوق عقل تصمیم به درس خواندن بگیرد، می‌شود عبادت و عقلانی هم هست. در مورد ازدواج هم همینطور است. ازدواج که امری مربوط به قوه حیوانی است اگر از بالا تصمیم گیری شود، می‌شود عقلانی و درست هم هست. یا اگر عقل و فوق عقل بگویند که باید یک جا رئیس شوی و تو هم خودت را کاندیدا کنی، درست است که ریاست از مقوله وهمی است، اما تحت قوه عقل و فوق عقل بوده، پس این قدرت هم الهی است و عقلانی و درست است. مثلِ علی (علیه‌السلام) که می‌خواست به خلافت برسد، اما نه به خاطر ریاست طلبی، بلکه به خاطر احیا و رشد فوق عقل خود و مردم. امام صادق (علیه‌السلام) فرمود: «مَن طَلَبَ الرئاسةَ هَلَكَ [2]= هر كه جویاى ریاست باشد، نابود شود». هر کس دنبال قدرت و ریاست ­طلبی باشد هلاک می‌شود. اما وقتی کسی دنبال قدرت طلبی نیست و صرفاً می‌خواهد در سایه این قدرت، از فوق عقل خود و مردم دفاع کند، این قدرت، عبادت است و رقابت در این قدرت، رسیدن به این قدرت و شرکت در آن، همه جزو عبادت خواهند بود. وقتی قدرت را از خدا بگیریم، تمامی کمالات جزو عبادات می‌شوند وقتی از بالا تصمیم‌گیری می‌کنیم و پایین می‌آییم، همه چیز، حتی کارهای خیالی هم ارزشمند می‌شود. ما در طول تاریخ این همه معمارهای بزرگ و با تقوا و معماری‌های چشم نواز مثل مسجد گوهرشاد داشته‌ایم. اساساً هنر عامل بقای دین بوده و هیچ دینی بدون هنر باقی نمی‌ماند.  کسی که دین را و قدرت دینی‌اش را از خدا می‌گیرد، قدرت خیالی‌اش را هم از خدا دریافت می‌کند. این وقتی که دارد نقاشی می‌کند و رنگ می‌زند، مثل موقعی است که دارد نماز می‌خواند. آن عزیزی که طراحی‌های حرم امام حسین یا حرم‌های دیگر را دارد انجام می‌دهد، عبادت می‌کند. کسی که تابلوی وداع حضرت سیدالشهدا را به آن زیبایی کشیده، معادل هزاران سال عبادت برایش خواهند نوشت. چون منشأ این طرح از خودش نیست، از بالا به او دستور می‌دهند که این بخش را به کار بگیر. بعضی از موسیقدان‌های ما موقعی که می‌خواستند ساز بزنند، وضو می‌گرفتند و دست به ساز می‌زدند. شهید آوینی که سید شهیدان اهل قلم است، بدون وضو دست به دوربین نمی‌زد. برای همین هم توانست در مستندسازی آن شاهکارها را بیافریند. دوربین برایش وسیله مقدسی بود. کسی که تاجر است و2 هزار نفر یا 3 هزار و یا بیشتر زیر نظرش دارند کار می‌کنند و اینگونه تولید شغل کرده، این کار هم بالاترین عبادت است. در همه این امور اذن باید از بالا باشد و فوق عقل باید نظارت داشته باشد، در غیر این صورت، هر امری چه حوزه و درس و دانشگاه و چه کار سیاسی و ... فقط شهوترانی خواهد بود. ما بنده‌ی خدا و تحت تربیت الهی او هستیم. مربی ما الله است و مسیر حرکت ما به سمت اوست. حال در این مسیر حرکت به سمت الله لازم شده که ما ازدواج کنیم؛ لازم شده غذا بخوریم؛ لازم شده تحصیل کنیم؛ مسافرت برویم و تفریح و شوخی کنیم؛ موسیقی گوش کنیم؛ این ازدواج، این غذا خوردن، مسافرت رفتن و ... همه‌ی اینها با اتصال به الله در زمره‌ی عبادات قرار می‌گیرند.   لزومِ وجودِ یک فوقِ عقلِ قوی و ناظر برای انسان تربیت اسلامی یعنی تربیت یک انسان که بعداً در دنیا و آخرت پشیمانی ندارد از اینکه هر کدام از آن 4 عامل «انتخاب‌ها، ارتباط‌ها، رفتار و افکارش» را به اذن معشوق اصلی‌ و به اذن بخش اصلی‌ و حقیقی‌اش انجام داده است. می‌خواهیم بگوییم چه چیزهایی روح را یعنی بخش فوق عقلانی و بخش انسانی را قوی می‌کند. چون بخش انسانی اگر بخواهد حکومت کند بر 4 بخش پایینی، باید خودش قوی باشد. به اندازه کافی تغذیه شده باشد تا بتواند به عقل نظارت کند و نگذارد بخش های حیوانی انسان را به فساد بکشند. مثلاً بخش فوق عقل قوی باید روی قوه عقل مسلط بوده و نگذارد تحصیل علم انسان را فاسد کند. افراد زیادی بوده اند که با رفتن به حوزه و دانشگاه فاسد شده اند. مجتهدینی بودند که معنویت نداشتند و فاسد شدند. اجتهاد یعنی تلاش. یک دکتر در رشته خودش مجتهد است. مجتهد علوم دین هم در فقه مجتهد شده، ولی معلوم نیست که حتماً آدم خوب و با معنویتی باشد. ما الان جاسوس شوروی داریم که مدرک اجتهادش را از قم گرفته؛ یعنی حوزه رفته، درس خوانده، طلبه شده و پیش آیت الله ها و مراجع امتحان داده و به او مدرک اجتهاد داده اند. لزوماً اگر یک کسی مجتهد شد، مرجع شد، آخوند شد، روحانی شد، حتماً آدم خوبی نمی‌تواند باشد. مگر اینکه بخش فوق عقلانی‌اش فعال باشد. پس ارزش به معنای حقیقی که تلف شدن و پشیمان شدنی در آن نباشد از بخش فوق عقل می‌آید. مُبَدِل بودن و هنرِ تبدیل از یک فوق عقل قوی برمی‌آید ما در همه بخش ها در «حس، خیال، وهم و عقل» کثافت کاری زیاد داریم. مثلا در بخش عقل که کارهای علمی مربوط به این بخش است، کثافت کاری زیاد است. بمب‌هایی که ساخته می‌شود، مواد منفجره، مواد مخدر، قرص های روان گردان و ... توسط افرادی ساخته شده که دارای دانش بوده‌اند. در بخش وهم، در مقام­ خواهی و شهرت­ طلبی‌ها فساد زیاد است. در بخش خیال فساد زیاد است. در کارهای حسی هم همینطور. اگر کسی بخواهد در این بخش ها کار کند و فعال باشد و در عین حال فاسد هم نشود، باید بخش فوق عقلش فعال و قوی باشد. مهندسی بازیافت را در این بخش‌های پایین به ما نمی‌دهند. در بخش بالا در فوق عقل می‌دهند. کسی که مهندس بازیافت است با کسی که کارگر شهرداری و جمع کننده زباله است خیلی فرق دارد. مهندس بازیافت در روز چند تن زباله را تبدیل به پول و ثروت می‌کند. در صورتی که یک کارگر جارو به دست ممکن است یک فرغون زباله جمع کند در حالی که نمی‌تواند آن را بازیافت کند. وقتی یک زن در بخش فوق عقلانی فعال می‌شود، یک شوهر بد هر کاری بکند، این زن آن را تبدیل به قرب به خدا می‌کند. مثل آسیه زن فرعون. چون فوق عقلش فعال است، قدرت دارد و از فرعون نردبان درست می‌کند و تا آغوش خدا می‌رود. آیه شریفه می‌فرماید:«رَبِّ ابْنِ لِی عِنْدَكَ بَیْتاً[3]= خدایا یک خانه نزد خودت برایم بنا کن». اگر زباله‌ای نباشد، شغل مهندس بازیافت به چه دردی می‌خورد. تمام خیر و برکت و فایده این رشته موقعی است که زباله داشته باشیم. چون این زباله است که می‌تواند مهندس بازیافت را به قدرت و ثروت برساند. اگر در زندگی کسی کثافتکاری و آشغال نباشد او رشد نمی‌کند. یک شوهر بد، یک مادرشوهر بد، یک زن بد، پدر بد، مادر بد، دوست بد، رفیق بد، محیط کاری بد، اگر نباشد چطور می‌توان بازیافت و تبدیل انجام داد و به خدا نزدیک شد. فرق بین مؤمن با غیر مؤمن این است که مؤمن قدرتِ بازیافت و تبدیل دارد. غیر مؤمن این قدرت را ندارد. مؤمن اسم «مُبَدِل» دارد. اگر می‌خواهید در زندگی تان تبدیل حاصل شود، بهتر است اسم شریف «یا مبدل» را بعد از نماز صبح 76 مرتبه بگویید. حضرت زینب (سلام‌الله‌علیها) وقتی دارند بچه ­هایش را جلویش تکه­ تکه می‌کنند، بلد است چطور این صحنه را به نفع خود بازیافت کند. برادرزاده ­هایش را داشتند سر می‌بریدند و می‌کشتند، برادرش را نگاه می‌کند که دارند می‌کشند، ولی وقتی که نزدیک پیکر مطهر امام حسین می‌شود، می‌گوید خدایا این قربانی را از من بپذیر. یعنی خدایا من اینقدر عاشق تو هستم که حسین را هدیه کردم به تو. اما کسانی هم هستند که از ناملایمات، برای خودشان ناراحتیِ اعصاب می‌سازند، یعنی بخش فوق عقلانی‌شان ضعیف است. شخصی پشت سر یک عالم غیبت و بدگویی کرده بود. این عالم در پاسخ بدگویی‌های آن شخص یک هدیه برایش فرستاد و گفت: خیلی ممنونم از شما. من خیلی احتیاج داشتم به کسی که زحمت گناهانم را بکشد و شما زحمتش را کشیدید. این هم هدیه من خدمت شما. لطف فرمودید. بدون اینکه ناراحت شود و کینه به دل بگیرد. وقتی خدا خودش انتقام گیرنده است، من برای چی کینه به دل بگیرم و در خودم زباله نگه دارم؟ پس آن را تبدیل به تمیزی و پاکی می‌کنم. برای اینکه مبدل باشیم باید فوق عقل ما قدرتمند باشد. چون این فوق عقل است که اسم مبدل را دارد. همه اسماء الهی (1000 اسمی که در جوشن کبیر می‌خوانیم) فقط به بخش فوق عقل داده شده است. کسی که فوق عقل فعالی دارد، دیگر کمالات پایین او را مغرور نمی‌کند. اگر کسی می‌خواهد علم و قدرت او را مغرور و کمالات دیگر او را اذیت نکند، باید حتماً قدرت فوق عقلانی داشته باشد و گرنه با این چیزها آدم فاسد می‌شود. اتفاقاً جهنم گناهان عقلانی طولانی تر است. اگر انسان در امور حسی گناه کند، مثلا زنا کند و مشروب بخورد، جهنمش محدود است و زود بیرون می‌آید. اما کسی که در واهمه گناه کرده، یعنی قدرت­طلبی، مقایسه، رقابت، چشم و هم­چشمی، اینها خیلی بیشتر از یک زنا گناه دارد. مثلاً طرف بداخلاق باشد، حسود، متکبر، زودرنج، حساس و بدبین باشد، جهنم این آدم چند هزار برابرِ جهنم زنا و شراب خوری است. هر چقدر فوق عقل ضعیف باشد، 4 قسمت پایینی دردسرساز می‌شوند و فساد ایجاد می‌کنند. نقش موعظه، زهد و یقین در قدرت قلب امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) در سفارش به فرزند خود حسن (علیه‌السلام) فرمود: «أحْیِ قَلبَكَ بالمَوعِظَةِ، و أمِتْهُ بالزَّهادَةِ، و قَوِّهِ بالیَقینِ[4]= دل خویش را با موعظه زنده كن و با زهد و نیروى یقین بمیران». یعنی موعظه برای انسان قدرت قلبی می‌آورد. درباره موعظه در جلسات قبلی بحث «قلب» صحبت کردیم. «و أمِتْهُ بالزَّهادَةِ» حضرت دارد فرمول می‌دهد. می‌فرماید: با موعظه زنده ­اش کن و با زهد بمیرانش. بالاخره آن را بکشیم یا زنده کنیم؟ پاسخ این است که بخش فوق عقل را باید زنده کنیم و اما بخش‌های پایینی را باید بمیرانیم. «قَوِّه بالیَقین» دلت را با یقین قوی کن. یقین قدرت می‌آورد. انسان وقتی یقین ندارد و شک دارد، ضعیف است. شک و تردید را باید برطرف کرد. با تردید به هیچ وجه به هیچ جا نمی‌رسید. آن چیزی که انسان را نجات می‌دهد ایمان یعنی اطمینان است. قلب/ قدرت قلب/ پی نوشت: [1] . شأن های حسی، خیالی و وهمی انسان که بخش حیوانی انسان و شأن عقلی بخش فرشته‌ای و شأن فوق عقل بخش انسانی انسان هستند. [2] . الكافی : 2/297/2 . [3] . سوره تحریم/11. [4] . نهج البلاغة: الكتاب31. ع ل 365

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 12193
زمان انتشار: 25 ژانویه 2021
| |
غرفه های بهشتی، مکانی است که بهشتیان در بالانشین بهشت جای دارند

خانواده آسمانی، جلسه548؛ 1399/10/02

غرفه های بهشتی، مکانی است که بهشتیان در بالانشین بهشت جای دارند

در بهشت، بالاخانه‌هايى از گوهرهاى رنگارنگ وجود دارد كه بيرون آنها از درونشان، و درونشان از بيرونشان، ديده مى‌شود. این غرفه های مختص کسانی است که حرف های خوب بزنند، دیگران را اطعام كند، اهل روزه باشند، شب‌هنگام كه مردمْ خفته‌اند، براى خدا نماز بگزارند و...

امروز بحثمان درباره اوصاف غرفه‌‌های بهشتی است. خداوند تبارک و تعالی بهشت را به گونه‌‌ای آفریده که قادر به تصورش نیستیم، یعنی نمی‌‌توانیم درک کنیم که آنجا چطور جایی است. ما فقط با توجه به دارایی‌‌های دنیایی‌‌مان می‌‌خواهیم عالمی را درک کنیم که تا به حال آن را ندیده ایم. مثل جنینی که در رحم مادر است. اگر بخواهد با توجه به داده‌‌هایی که از غذا، جا، آرامش، احساس امنیت یا هر چیز دیگری در رحم مادر دارد، دنیا را تصور کند، اصلاً برایش قابل تصور نیست. بهشت هم برای ما همین گونه است. یعنی تا وقتی که در رحم دنیا هستیم، تصورش برای ما امکان‌‌پذیر نیست؛ اما خداوند تبارک و تعالی و معصومین (علیهم السلام) اطلاعات خیلی زیادی به اندازه فهم مان در قرآن دربارۀ بهشت به ما داده اند. معمولاً به جایی می‌‌گویند غرفه که در یک فضای مسکونی بالاترین جا را دارد. یعنی بالاخانه که عالی‌ترین و بالاترین فضا می باشد. قرآن در توصیف غرفه های بهشتیان می‌فرماید: «وَالَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَنُبَوِّئَنَّهُمْ مِنَ الْجَنَّةِ غُرَفًا تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ خَالِدِینَ فِیهَا نِعْمَ أَجْرُ الْعَامِلِینَ[1]= و آنان که ایمان آوردند و به اعمال صالح پرداختند، البته آنها را به عمارات عالی بهشتی که زیر درختانش نهرها جاری است منزل دهیم که در آن زندگانی ابدی کنند، آنجا پاداش نیکویی برای نیکوکاران عالم است». «خَالِدِینَ فِیهَا= در آن جاودانه هستند»، یک شرابی است که خدا در جان انسان ریخته است. ما در طول روز به مسئله ابدیت خیلی نیاز داریم که فکر کنیم. اگر مسئله ابدیت از جلوی چشم ما کنار برود، مثل این است که در یک بیابانی ناگهان چراغ تان خاموش شود، انسان گم می‌‌شود و راهش متوقف می‌‌شود. هر جا در زندگی تان کلافه می‌‌شوید یا کم می‌‌آورید. اعم از کار، جهاد، خانواده و ... اما وقتی که ابدیت یادت می‌‌افتد، تمام خستگی‌‌هایت در می‌‌رود. هر مشکلی، هر سختی در مقابلت کوچک می‌‌شود. به قدری ابدیت مهم است که خدا حدود 80 بار در قرآن تذکر می‌‌دهد که حواستان باشد، شما جاودانه هستید. عجیب است که شیطان روی این بخش خیلی سرمایه‌‌گذاری می‌‌کند. یعنی تلاش می‌‌کند که مقوله جاودانگی را از ذهن انسان دور نگه دارد. علتش هم این است که ما همیشه در مقابل مشکلات و معضلات، طاعات و عبادات به صورت موقت فکر می‌‌کنیم. در حالی که قرآن اصرار دارد که همیشه در همه چیز، ابدیت را نگاه کنید. یعنی خودت را به بلندای ابدیت ببینی و عاشق خودت به همین بلندا باشی. براساس این نگاه و این عشق، حالا در زندگی‌‌تان تصمیم بگیرید. انتخاب همسر، شغل، رشته تحصیلی، سبک زندگی، درآمد، مشغله‌‌هایی که می‌‌خواهی برای خودت انتخاب بکنی. اگر این حماقت در ما صورت بگیرد که شیطان بتواند ما را تحمیق کند و ابدیت را از ما بگیرد، بسیاری از تصمیمات مان اشتباه از آب در می آید. اگر کسی آخرت و ابدیت را باور داشته باشد، آدمی که شخصیت دارد، آدمی که بزرگ است، اینطور نیست که اجازه بدهد هر کس هر چیزی دلش خواست برای او بفرستد و او هم باز کند و ببیند. تفریح اشکال ندارد. چون مؤمن نیاز به تفریح دارد. تفریح هم سلیقه‌‌ای است. ممکن است تفریح من نگاه کردن به تلویزیون باشد. هیچ اشکالی ندارد. خستگی‌‌ات را می‌‌خواهی در بکنی. می‌‌خواهی غیر از مطالعات مرسوم و معمولت یک موضوع دیگری را مطالعه کنی. مثلاً داستان بخوانی، روزنامه بخوانی، مجله بخوانی، پارک بروی، عیبی ندارد. ولی باید حساب شده و برنامه‌‌ریزی شده باشد و هم‌‌جهت با همه سیر و سلوک زندگی‌ات. در آیه دیگری در خصوص غرفه های بهشتی قرآن می فرماید: «لَكِنِ الَّذِینَ اتَّقَوْا رَبَّهُمْ لَهُمْ غُرَفٌ مِنْ فَوْقِهَا وَعْدَاللَّهِ لَا یُخْلِفُ اللَّهُ الْمِیعَادَ[2]= اما آنان که متّقی و خدا ترس شدند، برای آن‌ها کاخ و عمارتهای بالای یکدیگر بنا شده است که در جلو آن عمارات نهرهای آب جاری است، وعده خداست که خدا هرگز وعده خود را خلاف نخواهد کرد». اگر انسان احساس مالکیت کند نسبت به این بهشت، آن موقع است که نحوه زندگی اش در دنیا زمین تا آسمان فرق می‌‌کند. اگر انسان قول خدا را باور کند که به تو قول دادم اینها مال تو است و برای تو نگه داشته ام، زمین و باغ برایت دارم، قصر برایت ساخته ام، آن هم هر یک دانه‌‌اش به اندازه آسمان و زمین، واقعاً زندگی‌اش زیر و رو می‌‌شود. بهشتیان، ساکنان غرفه های بهشتی را در بالا مشاهده می کنند از بیانات مختلف ائمه اطهار (علیهم السلام) در توصیف غرفه های بهشتی احادیثی نقل شده  است. از جمله نبی اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند: «إِنَّ أَهْلَ الجَنَّةِ یَتَرَاءَوْنَ أَهْلَ الغُرَفِ مِنْ فَوْقِهِمْ، كَمَا یَتَرَاءَوْنَ الكَوْكَبَ الدُّرِّیَّ الغَابِرَ فِی الأُفُقِ، مِنَ المَشْرِقِ أَوِ المَغْرِبِ، لِتَفَاضُلِ مَا بَیْنَهُمْ[3]= اهل بهشت، ساكنان بالاخانه‌ها [ى بهشت‌] را بر فراز خود، مى‌بینند چنان كه شما، ستاره درخشانِ ایستاده در افق مشرق یا مغرب را مى‌بینید، به خاطر تفاوتى كه میان آنان است». اهل بهشت ساکنان بالاخانه‌‌های بهشت را می‌‌بینند. چون بهشت بالا و پایین دارد. این هم به خاطر درجات و تفاوت افراد است که در قیامت با هم دارند. در دنیا هم همین‌طور است. در دنیا هم بعضی‌ها با هم در یک خانه زندگی می‌‌کنند، یک خواهر و برادر هستند، زن و شوهر هستند، پدر و پسر هستند، پدر و دختر هستند، مادر و پسر هستند، دو تا دوست هستند، سر یک سفره نشسته اند، اما فاصله شخصیتی‌‌شان به اندازه همین فاصله است که یکی شان زمین است و دیگری در آسمانی که مثل ستاره می درخشد. چه کسانی به غرفه بهشتی ورود پیدا می کنند؟ فرمایش بعدی از امام صادق (علیه‌السّلام) است. ایشان از آباء طاهرینش، از امیرالمؤمنین (علیه السّلام) که ایشان هم از نبی اکرم نقل می کند: ««قالَ رسولُ اللَّهِ (صلى الله علیه و آله): إِنَّ فِی الجَنَّةِ غُرَفاً یُرى ظاهِرُها مِن باطِنِها، وَباطِنُها مِن ظاهِرِها، یَسكُنُها مِن امَّتِی مَن أَطابَ الكَلامَ، وَأَطعَمَ الطَّعامَ، وَأَفشَى السَّلامَ، وَأَدامَ الصِّیامَ، وَصَلَّى بِاللَّیلِ وَالنّاسُ نِیامٌ [4]= پیامبر خدا صلى الله علیه و آله فرمود: «در بهشت، بالاخانه‌هایى هست كه بیرون آنها از درونشان، و درونشان از بیرون آنها دیده مى‌شود. بادیه‌نشینى برخاست و گفت: این بالاخانه‌ها، از آنِ چه كسانى است، اى پیامبر خدا؟»  پیامبر در پاسخ به چند ویژگی از بالانشیان بهشت اشاره کرده و فرمودند: «أَطَابَ الْكَلَامَ» خوب حرف بزنند، سخن خوش بگویند، حرف طیب، کلام طیب از دهان اینها بیرون بیاید؛ «أَطْعَمَ الطَّعَامَ»؛ اطعام کنند؛ «أَفْشَى السَّلَامَ»؛ سلام را با صدای بلند انجام دهند؛ «أَدَامَ الصِّیَامَ»؛ همیشه روزه داشته باشند؛ «وَ صَلَّى بِاللَّیْلِ وَ النَّاسُ نِیَامٌ»؛ شب هنگام که همه خواب هستند، نماز بخوانند. حضرت در ادامه فرمودند: «فقالَ عَلِیٌّ (علیه السلام): یا رَسُولَ اللَّهِ، وَمَن یُطِیقُ هَذا مِن امَّتِكَ؟ فَقالَ صلى الله علیه و آله: یا عَلِیُّ، أَوَما تَدرِی ما إِطابَةُ الكَلامِ؟ مَن قالَ إِذا أَصبَحَ وَأَمسَى: «سُبحانَ اللَّهِ وَالحَمدُ للَّهِ وَلا إِله إِلَّا اللَّهُ وَاللَّهُ أَكبَرُ» عَشرَ مَرّاتٍ. وَإِطعامُ الطَّعامِ نَفَقَةُ الرَّجُلِ عَلى عِیالِهِ وَأَمّا إِدامَةُ الصِّیامِ فَهُوَ أَن یَصُومَ الرَّجُلُ شَهرَ رَمَضانَ وَثَلاثَةَ أَیّامٍ فِی كُلِّ شَهرٍ یُكتَبُ لَهُ صَومَ الدَّهرِ وَأَمّا الصَّلاةُ بِاللَّیلِ وَالنّاسُ نِیامٌ، فَمَن صَلَّى المَغرِبَ وَصَلاةَ العِشاءِ الآخِرَةِ وَصَلاةَ الغَداةِ فِی المَسجِدِ فِی جَماعَةٍ فَكَأَنَّما أَحیا اللَّیلَ كُلَّهُ وَإِفشاءُ السَّلامِ أَن لایَبخَلَ بِالسَّلامِ عَلى أَحَدٍ مِن المُسلِمِینَ[5]= فرمود: «اى على! مگر نمى‌دانى كه سخنِ خوش چیست؟ كسى كه هر صبح و شام، ده مرتبه بگوید: "منزه است خدا و سپاس مخصوص خداست و معبودى جز خداى یكتا نیست. خداوند، بزرگ‌تر است". اطعام كردن، آن است كه مرد، خرجىِ خانواده‌اش را بدهد و پیوسته روزه گرفتن، آن است كه انسان، ماه رمضان و سه روز از هر ماه را روزه بگیرد. اینها برایش [به مثابه‌] روزه مادام العمر، نوشته مى‌شود و امّا نماز گزاردن در شب، هنگامى كه مردمانْ خفته‌اند: كسى كه نماز مغرب و نماز عشا و نماز صبح را در مسجد با جماعت بخواند، چنان است كه تمام شب را به عبادت، گذرانده باشد. سلام كردن بر همگان نیز آن است كه از سلام كردن بر هیچ مسلمانى، دریغ نورزد». در فرمایش دیگری نیز آمده است: جابر بن عبدالله می‌گوید: «خَرَجَ عَلَینا رَسُولُ اللَّهِ صلى الله علیه و آله ذاتَ یَومٍ فَقالَ: أَلا اخبِرُكُم بِغُرَفِ أَهلِ الجَنَّةِ؟ قُلنا: بَلى بِأَبِینا وَأُمِّنا یا رَسُولَ اللَّهِ. قالَ: إِنَّ فِی الجَنَّةِ غُرَفاً مِن أَلوانِ الجَواهِرِ، یُرى ظَاهِرُها مِن باطِنِها وَباطِنُها مِن ظاهِرِها، فِیها مِن النَّعِیمِ وَالثَّوابِ وَالكَرامَةِ ما لا اذُنٌ سَمِعَت وَلا عَینٌ رَأَت. فَقُلنا: بِأَبِینا أَنتَ وَأُمِّنا یا رَسُولَ اللَّهِ، لِمَن تِلكَ؟ فَقالَ: لِمَن أَفشَى السَّلامَ، وَأَدامَ الصِّیامَ، وَأَطعَمَ الطَّعامَ، وَصَلَّى وَالنَّاسُ نِیامٌ. فَقُلتُ: بِأَبِینا أَنتَ وَأُمِّنا یا رَسُولَ اللَّهِ، وَمَن یُطِیقَ ذَلِكَ؟ فَقالَ: مِن أُمَّتِی مَن یُطِیقُ ذَلِكَ، وَسَأُخبِرُكُم عَمَّن یُطِیقُ ذَلِكَ: مَن لَقِیَ أَخاهُ المُسلِمَ فَسَلَّمَ عَلَیهِ فَرَدَّ علیه السلام فَقَد أَفشَى السَّلامَ، وَمَن أَطعَمَ أَهلَهُ وَعِیالَهُ مِن الطَّعامِ حَتَّى یُشبِعَهُم فَقَد أَطعَمَ الطَّعامَ، وَمَن صامَ رَمَضانَ وَمِن كُلِّ شَهرٍ ثَلاثَةَ أَیّامٍ فَقَد أَدامَ الصِّیامَ، وَمَن صَلَّى العِشاءَ الآخِرَةَ وَالغَداةَ فِی جَماعَةٍ فَقَد صَلَّى وَالنَّاسُ نِیامٌ؛ الیَهودُ[1] والنَّصارَى وَالمَجُوسُ[6]= به نقل از جابر بن عبد اللَّه-: روزى پیامبر خدا (صلى الله علیه و آله) به میان ما آمد و فرمود: «آیا شما را از بالاخانه‌هاى بهشتیان، خبر ندهم؟»گفتیم: چرا. پدر و مادرمان به فدایت، اى پیامبر خدا! فرمود: «در بهشت، بالاخانه‌هایى از گوهرهاى رنگارنگ، وجود دارد كه بیرون آنها از درونشان، و درونشان از بیرونشان، دیده مى‌شود و در آنها، چنان نعمت و پاداش و كرامتى است كه هیچ گوشى نشنیده و هیچ چشمى ندیده است».گفتیم: پدر و مادرمان به فدایت، اى پیامبر خدا! اینها براى چه كسانى است؟ فرمود: «براى كسى است كه سلام را انتشار دهد و پیوسته روزه بدارد و اطعام كند و زمانى كه مردم در خواب‌هستند، او به نماز بپردازد».گفتیم: پدر و مادرمان به فدایت، اى پیامبر خدا! چه كسى از پس این كارها بر مى‌آید؟ فرمود: «در میان امّت من، هستند كسانى كه از پس این كارها بر مى‌آیند، و من به شما خبر مى‌دهم كه چه كسى توان آنها را دارد: كسى كه به برادر مسلمانش بر خورَد و به او سلام كند و جواب سلامش را بدهد، سلام را انتشار داده است، و كسى كه خانواده و عائله‌اش را غذا دهد تا جایى كه آنها را سیر گردانَد، اطعام كرده است، و كسى كه رمضان را و سه روز از هر ماه را روزه بگیرد، پیوسته روزه گرفته است، و كسى كه نماز عشا و صبح را با جماعت بخواند، در زمانى كه مردم، [یعنى:] یهود و نصارا و مَجوس، خوابیده‌اند، نماز گزارده است». اینکه من همیشه به عزیزان تذکر داده ام که سعه عبادتی و حوصله عبادتی‌تان را بالا ببرید. چون یک سرّ و گنجی در آن هست. کسی که تمرکز دارد، حوصله عبادتی‌اش بیشتر و زیادتر است، یعنی وقتی می‌خواهد پای قرآن و فهم و معرفت و عبادت و نماز بنشیند، آدم باحوصله‌ و با میلی است و پای این کار با رغبت می‌نشیند. می‌خواهد مسجد برود عجله‌ای ندارد، می‌خواهد عبادت کند سر سجاده دائم وسوسه نمی‌شود که زود بلند شود. کسانی که آنها را در بهشت بالا بالا می‌برند، کسانی بودند که در دنیا عاشق خلوت با خدا و اهل بیت بودند. مثل یک کِش آنها را هر جا رها کنی، می‌دوند به طرف مسجد و حرم. تا رهایشان کنی، به طرف سجاده می‌روند. تا رهایشان کنی، قرآنش را باز می‌کند. تا وقتش خالی می شود، صحیفه را به دست می گیرد و اصلاً همراهش می‌برد. معلوم است این آدم آدم حسابی است که با اینها رفیق و مونس می‌شود. تا رفیق و مونس شدی، آنها هم بر طبق قاعده رفیق‌بازی و انسی با تو برخورد می‌کنند. این قاعده‌ است. بهشت/غرفه ها پی نوشت: [1] . سوره عنکبوت، آیه 58. [2] . سوره زمر، آیه 20. [3] . فیض کاشانی، المحجه البیضاء، ج8، ص 368. [4] . کتاب بهشت و دوزخ از منظر قرآن و حدیث، محمدی ری شهری، ج 1، ص 140. [5]. همان. [6]. همان. قا/ 240

کلیدواژه ها: ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 12188
زمان انتشار: 23 ژانویه 2021
| |
تقوا، راه رسیدن انسان به کرامت است

جامعه کبیره؛ جلسه 124؛ 1399/10/25

تقوا، راه رسیدن انسان به کرامت است

یکی از راه های رسيدن به کرامت، تقواي الهي است. با رعایت تقوا، احساس کرامت، قدرت و قرب به خدا به انسان دست می‌دهد. پس هر چه انسان به تقوا نزدیک تر باشد و به قوانین الهی احترام بگذارد، قیمت و جایگاهش نزد خدا بیشتر می شود.

بحثمان در شرح زیارت جامعه کبیره در فقره «و أَعْلَامِ‏ التُّقَى‏» درباره آثار تقوا بود. در این ر استا از کتاب «ادب فنای مقربان» حضرت آیت الله جوادی آملی 9 اثر از تقوا را خواندیم. در این جلسه، اثر دهم را خدمت شما عرض می‌کنیم. دهمین اثر از آثار تقوا، کرامت است. کرامت را قبلاً در فقره «وَ اُصُولَ الْكَرَمِ» معنا کردیم، یعنی اهل بیت (علیهم السلام) اصل و ریشه هر قیمت، شخصیت، بزرگی و شرافت هستند. بنابراین، انسان‌ها به انداره ارتباطی که با معدن شرافت و کرامت دارند، قیمت پیدا می‌کنند. هر چیزی هم خارج از ارتباط با معصومین (علیهم السّلام) باشد، منشأ قیمت، شرافت و کرامت نیست. قرآن می فرماید: «إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقَاكُمْ[1]= گرامی‌ترین شما نزد خدا باتقواترین شماست». تقوا یعنی پرهیز از هر چیزی که رابطه و حتی قیمت انسان را پیش خدا خراب می‌کند و پایین بیاورد. تقوا، ترس از خدا نیست، بلکه اجلال خداست. یعنی باید حواسش به آن عظمت و رابطه با او باید باشد. وقتی که انسان حواسش به آن رابطه باشد، دیگر در انتخاب هایش مثل انتخاب همسر، شغل، رشته تحصیلی، معامله، کار اقتصادی، سفر دقت می کند. بنابراین، آدم باید حواسش باشد که از صبح تا شب در معرض پیشنهادات متعددی است. مثلا در خریدن اتومبیل باید حواسش جمع باشد که شخصیت خودش را خراب نکند. اگر انسان به مهمانی برود که برای خدا نباشد، فقط بخواهد خودش یا اسباب و وسائل منزلش را به دیگران نشان بدهد، در  اینجا هم سقوط و بی‌تقوایی کرده است. چرا خدا قیمتت را پایین می‌آورد؟ چون تو قیمتت را از غیر خدا دریافت می‌کنی. پس هر چیزی که شما را خراب می‌کند و کرامتت را پایین می‌آورد، پرهیز از آن لازم است و باید آن را کنار بگذارید. حتی اگر یک چیز مقدس و خوب هم باشد. مثل رفتن به نماز جماعت. یعنی اگر هر چیزی منجر به از دست دادن قیمت تو می شود، باید از آن پرهیز کرد. به میزانی که به خاطر خدا و اهل بیت از کمالات «جمادی، گیاهی، حیوانی و عقلی حتی فوق عقلی و معنوی» فاصله می‌گیرید، پیش آنها قیمتی می‌شوید. تقوا یعنی پرهیز با عشق، نه پرهیز با کراهت تقوا یعنی تو به عشق خدا از یک چیزی دست برداری. یعنی آنجایی که کمک خدا و دین خدا اقتضا می‌کند، تو از همه کمالات باید بگذری و به کمک دین خدا بروی. مثلاً آنجایی که باید آبرو بگذاری، باید حضور داشته باشی، اما اگر به آبرویت چسبیدی، یا وقتی که لازم است از کسی دفاع کنی و نکردی، بی‌تقوایی می‌شود. عالِمی که به موقع علمش را اظهار نمی‌کند و در توهینی که به دین و مقدسات و ولایت شده، ساکت است و مشغول درس خواندنش است، این بی‌تقوایی است. می‌خواهم بگویم مصادیق بی‌تقوایی فقط فسق و فجور ظاهری و شریعتی نیست. بلکه در حوزه‌های اخلاق و حوزه‌های حقیقتی و اعتقادی هم بی‌تقوایی وجود دارد که اینها خیلی خطرناک‌ هستند. باتقوا، یعنی حضور به موقع در صحنه. مثل کسانی که 9 دی بیرون زدند و در خیابان‌ها آمدند. یک عمل تقوایی است که خدا به برکت آن، ممکن است همه ی گذشته یک نفر را به خاطرش ببخشد. گرامی‌ترین آدم‌ها کسانی هستند که به خاطر خدا بیشتر تحمل کردند. مثل تحمل کردن پدر یا مادر، همسر، و خانواده‌ای که اذیت می‌کنند. یا یک جایی که بالأخره به خاطر خدا این تحمل باید بشود. این تقواست. ملاک قیمت را خدا در قلب خودت گذاشته است. آن جاهایی که می‌گذری، خودت هم احساس می‌کنی که عزیز شده ای، خودت این عزت را می‌فهمی. از یک گناه می‌گذری و می‌بینی که بزرگ شدی، ولی همان گناه را مرتکب می‌شوی و بعد در خودت نگاه می کنی و می فهمی که اولین کسی که اُفت قیمت را پیدا کرده، خودت هستی. می فهمی که قساوت قلب گرفتی و کار را خراب کردی. می گویی نباید این کار را می‌کردم. نباید عصبانی می‌شدم و داد می‌زدم و تحقیر و توهین می‌کردم و قهر می‌کردم. اولین کسی که می‌فهمد، قلب خودت است که شاهد است قیمتت پایین آمد. ولی در رعایت تقوا فرمول اینطور است که شما به محض اینکه تقوا را رعایت کردی، احساس کرامت، قدرت و قرب دست می‌دهد. انسان باید در این حالت خدا را شکر کند. تقوا یعنی احترام گذاشتن به قوانین الهی تقوا یعنی اجلال الهی. یعنی احترام گذاشتن به خدا. این نکته را فراموش نکنید. هر وقت شما احترام به غیب می‌گذاریی، خودت بالا می‌روی. چون با منِ فوق عقلی‌ات این کار را می‌کنی و به آن احترام می‌گذاری. از طرفی، من‌های پایینی اذیت می‌شوند. ولی ما چون در این «من‌»ها غرق هستیم. وقتی می‌خواهیم به خدا احترام بگذاریم، بین احترام خدا و احترام نفس مان، بین احترام به خدا و احترام به جنبه حیوانی، احترام جنبه حیوانی‌مان را می‌پذیریم و به خدا و غیب توهین می‌کنیم. اجلال یعنی اگر می‌خواهی نماز بخوانی، بدانی که آیا لباست مناسب مجلس خدا و فرشته‌ها هست یا نیست. هر چقدر شما بیشتر نسبت به غیب حرمت نگه می‌دارید، حرمت خودت بالاتر می‌رود. تقوا یعنی تو حرمت خدا را درباره پدر و مادرت رعایت کنی، اجلال کنی، حرمت مربی و استاد. ممکن است استاد با تو خیلی مهربان باشد و خیلی خودمانی، اما تو باید خیلی حواست باشد که حرمت و اجلال او را داشته باشی. وقتی که استاد پیش تو حرمت و اجلال نداشته باشد، اولین کسی که از چشم خدا می‌افتد، خودت هستی. اما آنجایی که ادب داریم، بزرگ می‌شویم. هر وقت به احترام پدر و مادر از جایت بلند می‌شوی، وقتی با آنها درست حرف می‌زنی و مهربانی می‌کنی، خودت بزرگ می‌شوی. حتی اگر آنها بد حرف زدند و درست حرف نزدند، ولی تو حال پدر و مادرت را رعایت کردی و احترام شان را نگه داشتی، خودت بزرگ می‌شوی. پیش خدا بالا می‌روی و عزت و کرامت و قیمت پیدا می‌کنی. این خیلی مهم است. اینها آدم را مثل نور حرکت می‌دهد تا عرش الهی و تا بالاتر از بهشت آدم را می‌برد این تقواست. اگر به حرمت خدا از حرام های شرعی صرف‌نظر ‌کنی، این حرمت خداست. این حرمت نگه داشتن، یک جایی به داد آدم می‌رسد. یک جایی به آدم قیمت می‌دهد. خوش به حال کسی که عموم کارهایش براساس تقواست، یعنی حواسش همیشه به این حرمت و ادب و ادب غیب و حرمت غیب و حرمت خانواده آسمانی و حرمت فرشته‌ها را دارد. وقتی آدم دائم اکرام می‌کند و حرمت غیب را دارد، احترام می‌گذارد، یواش یواش خدا این پرده را برمی‌دارد. پس هر چقدر آدم سطح ادب و اجلال را بالا می‌برد و حرمت غیب را در دلش نگه می دارد، باحرمت‌تر می‌شود. به این بحث خیلی دقت کنید. به شما راهکار می‌دهم و در راهکار هم میانبر به شما می دهم. یک میانبری که خیلی هم میانبر است. شما هر چقدر می‌خواهی عزیز شوی و همراه بشوی، بالا بروی، باید خودت آن نورانیت را در خودت ایجاد کنی. خودت آنجا را عزیز کن. هر چقدر تو سطح احترامت را به غیب بیشتر می‌کنی، غیب تو را بیشتر می‌پذیرد. یعنی هر چه ناخالصی‌هایت را زمین می‌ریزی، مطلوب‌تر می‌شوی. هیچ کرامتی مثل تقوا نیست امیرالمؤمنین (علیه السّلام) می فرماید: «لا کَرَمَکَ التَقوی= هیچ کرامتی مثل تقوا نیست». هیچ قیمتی مثل تقوا نیست و اصلاً قیمت چیز دیگری نیست که قیمت داشته باشد. قیمت فقط با تقوا درست می‌شود. قرآن می فرماید: «إِنَّا جَعَلْنَا مَا عَلَى الْأَرْضِ زِینَةً لَهَا لِنَبْلُوَهُمْ أَیُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا[2]= ما آنچه را که در زمین جلوه‌گر است، زینت و آرایش ملک زمین قرار دادیم تا مردم را امتحان کنیم که کدام یک عمل شان نیکوتر خواهد بود». یعنی ما زمین و دنیا را برای شما جذاب آفریدیم تا ببینیم چه کسی بهتر عمل می‌کند. آنهایی که می‌توانند به جذبه‌های جمادی، گیاهی و حیوانی غلبه کنند، اوج می‌گیرند. هر چقدر از زمین دور شوید، نمی‌دانید تا کجا بالا می‌روید. همینطوری تا خدا می‌روید. حسادت از اهمّ بی‌تقوایی‌ها و فحشاهاست. زودرنجی، عصبانیت، حساسیت، فضولی در کار این و آن، رنجاندن این و آن، زبان آزار داشتن، زبان تیکه انداختن داشتن، اینها خیلی فحشاست. اینها آدم را از چشم خدا می‌اندازد. یک دفعه می‌بینی هزاران سال همین کارها تو را از خدا دور می‌کند. حالا دائم شما شب و روز به حرم برو و زیارت کن. فایده ای ندارد. چند تا نکته را جناب استاد فرمودند. اگر تقوا سبب کرامت است، یعنی باعث عزت و قیمت انسان می‌شود. وجود و عدم است، وجود و عدم مربوط به کرامت است. وجود، عدم، حدوث و بقا، شدت و ضعف و سایر شئون آن نیز، تابع تقوا خواهد بود. یعنی شما می‌خواهید هر چه راجع به قیمت خود بدانید که آیا قیمت دارید یا قیمت ندارید، همه تابع تقواست. اصلاً قیمتی هستی یا نیستی؟ می‌گوید همه تابع تقواست. این آدم عزیز است یا عزیز نیست؟ تابع تقواست. چقدر قیمت دارد؟ کم قیمت دارد یا زیاد قیمت دارد؟ همه تابع تقواست. نمی‌شود یک جایی تقوا نباشد، ولی قیمتی شدن باشد. نمی‌شود یک جایی تقوا باشد، قیمتی شدن نباشد. همه چیز تابع تقواست. واعلام النقی/آثار توقا پی نوشت: [1] . سوره حجرات، آیه 13. [2] . سوره کهف، آیه 7. قا/240

کلیدواژه ها: ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 12185
زمان انتشار: 23 ژانویه 2021
| |
جزای گرایش به سبک زندگی ظالمین، آتش جهنم است

خانواده آسمانی؛ جلسه 547 ؛ 1399/10/25

جزای گرایش به سبک زندگی ظالمین، آتش جهنم است

گرایش قلبی و کمک به ظالمین و انتخاب سبک زندگی دشمن، سبب مى‏‌شود آتش جهنم دامان انسان را بگیرد.

بحث مان دربارۀ عوامل دخول در جهنم به موضوع گرایش به ظالمین رسید که این بحث فوق‌‌العاده مهم و از مباحث روز است.

همّ دشمنان خدا و دین، دنیاداری است، که خیلی‌‌ها به آن علاقه دارند و شیفته آن هستند. طبیعی است برای کسانی که پیرو حق، انبیاء و اهل بیت (علیهم السّلام) هستند، دنیا به راحتی به دست نمی‌‌آید. همانطور که نبی اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند، ما همواره در تنگنا و سختی و ظلم و آوارگی هستیم تا اینکه قومی قیام کند و زمینه را برای سلطنت و ظهور مهدی فراهم کند. آل پیامبر (علیهم السلام) هم که به قول حضرت صادق (علیه السّلام) ما هم از آل نبی هستیم، تا زمان ظهور حضرت این مصائب و مشکلات برای مسلمین و شیعیان نوشته شده است. اینجاست که یک عده باید امتحان پس بدهند. چون در دست دشمن دنیایی را می‌‌بینند که بسیار تزیین شده است. اما باطنش چیز خوبی نیست. هر کس به سمت آن برود، نه خیر دنیا می‌‌بیند و نه خیر آخرت. ممکن است کسی که ایمانش ضعیف است و گرایش به ظالمین و سبک زندگی دشمن دارد، در دلش بگوید ای کاش من هم مثل اینها بودم، ای کاش من هم جای اینها بودم. یا حسرت زندگی آنها را بخورد. این حسرت ها باعث می شود که یواش یواش در ذهن و دلش آمادگی برای گرایش پیدا ‌‌کند. در طول تاریخ بوده اند هم از خواص و هم از عوام که به سمت دشمنان انسانیت و دشمنان خدا گرایش پیدا کرده اند. از نزدیکترین اصحاب پیغمبر و امیرالمؤمنین (علیه السّلام) بگیرید تا یاران ائمه این گونه بودند که به دشمن گرایش پیدا کردند و آخر هم آن سبک زندگی را پذیرفتند. از این رو، خداوند تبارک و تعالی برای اینکه بتواند بندگان صالح خودش را حفظ کند، یک باب مهمی را در قرآن باز کرده است. امام صادق (علیه السّلام) در تفسیر آیه «وَ لا تَرْكَنُوا إِلَى الَّذینَ ظَلَمُوا فَتَمَسَّكُمُ النَّارُ[1]= و به كسانى كه ستم كرده‏ اند متمایل مشوید كه آتش [دوزخ] به شما مى ‏رسد»، می‌‌فرماید: «هُوَ الرَّجُلُ‏ یَأْتِی‏ السُّلْطَانَ فَیُحِبُّ بَقَاءَهُ إِلَى أَنْ یُدْخِلَ یَدَهُ إِلَى كِیسِهِ فَیُعْطِیَهُ= او شخصى است كه نزد سلطانى مى رود و به مقدارى كه سلطان دستش را در كیسه اش مى‌كند تا به او عطایى بدهد، آرزومند زنده ماندنش است». سلطان که می‌‌گوییم حتماً پادشاه نیست. گاهی شخص وزیر ظالمی است، استاندار ظالمی است، فرماندار ظالمی است، کدخدای ظالمی است، یک مدیر ظالمی است. فرق نمی‌‌کند. می‌‌گوید این طمع که می‌‌خواهد رئیس باشد، دوست دارد که این زنده باشد. چون فکر می کند این به ما می‌‌رسد. چنین کسی گرفتار آتش جهنم می شود. چقدر آدم داشتیم حکومت ظالمین را دوست داشتند، حکومت قبلی را دوست داشتند، برای اینکه می‌‌گفتند نان ما در این کیسه است. در مورد صفوان جمال همین بود. وی از شیعیان امام کاظم (علیه السّلام) بود. حضرت به او گفت: تو شترهایت را به هارون کرایه دادی؟ گفت: بله آقا. حضرت فرمود: چرا این کار را کردی؟ گفت: آقا من به راه ظلم ندادم. ایشان آمد از من یک تعدادی شتر کرایه کرد برای حج. حضرت فرمود: کرایه‌‌ات را که نداده؟ گفت: نه. فرمود: تو الان دوست داری او برگردد بیاید و پولت را بدهد؟ گفت: بله. گفت: همین مقدار که دوست داری او زنده بماند و برگردد تا پول تو را بدهد، این همکاری با ظالم است. جزای گرایش قلبی به سبک زندگی دشمنان خدا، سقوط انسان است خدا با قلب‌‌ انسان کار دارد. گاهی بعضی آدم‌ها هستند که به ظالمین نمی‌‌رسند. اصلاً فرصت پیدا نمی‌‌کنند به سمت آنها بروند؛ اما تمایل شان به آنهاست و این کارشان را خراب می‌‌کند. خدا همین قلب را کار دارد. کسیه هست که تا حالا اصلاً خارج نرفته و با ظالمین ارتباطی نداشته، اصلاً سطح زندگیش این طوری نبوده که به آنها نزدیک بشود، ولی آنها را دوست دارد. سبک زندگی آنها از خانه‌‌شان بگیر تا لباس پوشیدن شان بگیر، تا اسباب و اثاثیه زندگی شان، تا اتومبیل‌‌شان، تا فنجانی که در آن قهوه می‌‌خورند، تا آن لباسی که می‌‌پوشند، تا ادبیات و زبان شان، تا هر چیز دیگری که شما به آن فکر می‌‌کنید، او خوشش می‌‌آید جای آنها باشد. یعنی این تمایل ها را دارد. اینها همان است که نمی‌‌گذارد شخص به بهشت راه پیدا کند. برای همین حضرت می‌‌فرماید: «فَیُحِبُّ بَقَاءَهُ» خدا با آن دل کار دارد. باید طوری شوی که در دلت نخواهی شبیه ظالم ها بشوی. بعضی ها آدم های خیلی خوبی هستند، ولی در دلشان یک طوری هستند که می‌‌خواهند از تمدن اسلام، شخصیت اسلامی، مرام اسلامی فاصله بگیرند. مثلا در اسم‌‌گذاری فرزندش، دوست ندارد واقعاً اسم اهل بیت را بگذارد. قرآن با قلب کار دارد. وگرنه همسر فرعون، آسیه، از اولیای خداست، زندگی شاهانه دارد، لقمه فرعون را می‌‌خورد، ولی آن زن یک قلبی دارد که فقط جای خداست و می گوید: «رَبِّ ابْنِ لی‏ عِنْدَكَ بَیْتاً فِی الْجَنَّةِ[2]= بار الها تو خانه‌ای برای من نزد خود در بهشت بنا کن». اصلاً خدا زنان را الگوی ایمان و کفر معرفی کرده است. «ضَرَبَ اللهُ مَثَلاً لِلَّذینَ آمَنُوا امْرَأَتَ فِرْعَوْنَ[3]= و باز خدا برای مؤمنان (آسیه) زن فرعون را مَثَل آورد». در نقطه مقابل هم می‌فرماید: «ضَرَبَ اللهُ مَثَلاً لِلَّذینَ كَفَرُوا امْرَأَتَ نُوحٍ وَ امْرَأَتَ لُوطٍ[4]= خدا برای کافران زن نوح و زن لوط را مثال آورد». ما چقدر زنان پیغمبر داشته ایم و زنان ائمه بودند که آن درجه از کفر را داشتند، ولی همسر پیامبر بودن نجات شان نداد. از آن طرف زنان سلاطین و ظلمه را داشته ایم. سلاطینی که همسران شان آدم های خیلی برجسته‌‌ و مؤمنی بودند. در تاریخ هم زیاد بوده اند. اینها برای آن است که در روز قیامت کسی نگوید ما مجبور شدیم یک سفر خارجی بریم و در آنجا دیگر محیطش اینطوری بود، ما رفتیم یک کشور خارجی، ما رفتیم محل زندگی‌‌مان اینطوری بود و مجبور به گناه شدیم. خدا می‌‌گوید: «أَ لَمْ تَكُنْ أَرْضُ اللهِ واسِعَةً فَتُهاجِرُوا[5]= آیا زمین خدا پهناور نبود که در آن هجرت کنید». کسی نمی‌‌تواند بگوید دور و بری‌‌های مان اینطوری بودند، مادرمان اینطوری بود، پدرمان اینطوری بود، ما مجبور به گناه بودیم. در روز قیامت خیلی از زنان همین ظلمه را جلوی شما می‌‌گذارند و می‌‌گویند ببینید این زن در کنار خبیث‌‌ترین آدم روی زمین بوده، این دختر در کنار خبیث‌‌ترین آدم روی زمین بوده، در خانه همان ظالم هم زندگی کرده، اما در آنجا رشد پیدا کرده و آلوده به گناه نشده است. خضوع در برابر سلطان ستمگر، جزای آتش را به دنبال دارد نبی اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) در فرمایشات گوناگونی به جزای همیاری و کمک به ظالم اشاره می کنند و می‌فرمایند: «مَنْ‏ تَوَلَّى‏ خُصُومَةَ ظَالِمٍ أَوْ أَعَانَ عَلَیْهَا ثُمَّ نَزَلَ بِهِ مَلَكُ الْمَوْتِ قَالَ لَهُ أَبْشِرْ بِلَعْنَةِ اللهِ وَ نَارِ جَهَنَّمَ‏ وَ بِئْسَ الْمَصِیرُ= هرکس وکیل مدافع فرد ستمکاری شود و یا ستمکاری را در ستم‌کردن یاری کند، آنگاه که فرشته‌ی مرگ بر بالین او سایه گسترد، به او گوید: «مژده باد تو را به لعنت و نفرین خدا و آتش دوزخ، که آن، بسیار سرانجام بدی برای او خواهد بود» (كتاب من لا یحضره الفقیه: ج 4 ص 11 ح 4968، الأمالی للصدوق: ص 512 ح 707، تنبیه الخواطر: ج 2 ص 259 )  این مال کسانی است که وکیل افراد ظالم می‌‌شوند، یا می‌‌خواهند شاهد ظلم باشند، یا در دستگاه ظالمی کار می‌‌کنند. وکیلی که وکالت یک ظالمی را قبول بکند و برود شهادت بدهد، یا وکالت و دفاعش را هم قبول نکند، بلکه در دعوایی به او کمک بکند، چنین کسی اگر بمیرد، عزرائیل به او می‌‌گوید که بشارت باد بر تو و لعنت خدا و آتش جهنم. امروزه یک عده در دادگستری ها هستند که آنجا ایستاده اند و می‌‌گویند پول به ما بدهید تا بیاییم شهادت بدهیم به نفع شما. حالا طرف هر جنایتی کرده باشد، اینها برای شان مهم نیست. در زندگی ‌‌ما هم پیش می‌‌آید که نزدیکترین کسان مان ظالم هستند و ممکن است از آنها دفاع کنیم. در حالی که دفاع کردن و وکیل شدن برای آدم های فاسد حرام است. هرچند به ظاهر ساده می رسد، ولی دایره‌‌اش وسیع‌‌تر از یک دفاع و وکالت است. «مَنْ‏ مَدَحَ‏ سُلْطَاناً جَائِراً أَوْ تَخَفَّفَ وَ تَضَعْضَعَ لَهُ طَمَعاً فِیهِ كَانَ قَرِینَهُ فِی النَّارِ= هر كه به طمع چیزى سلطان ستمگرى را مدح گوید و خود را در برابر او خوار و پست سازد، همنشین او در آتش خواهد بود». (كتاب من لا یحضره الفقیه: ج 4 ص 11 ح 4968، الأمالی للصدوق: ص 512 ح 707، تنبیه الخواطر: ج 2 ص 259) ما چقدر شاعر داشته ایم که در مدح سلاطین، آدم های فاسد و ظالم شعر گفته اند. شاعر بوده و خودش را فروخته، هنرمند بوده و هنرش را فروخته و هنرش را به جهنم آلوده کرده است. بعضی ها هم خم می‌‌شوند، خوار و خفیف می‌‌شوند، دست یک ظالم را می‌‌بوسند و تواضع‌‌های حقیرانه دارند. چنین کسانی در آتش جهنم همنشین آن سلطان هستند. پس همه چیز به قلب آدم برمی گردد. به خاطر همین حضرت فرمود: «الرَّاضِی‏ بِفِعْلِ‏ قَوْمٍ‏ كَالدَّاخِلِ فِیهِ مَعَهُمْ= كسى كه از اعمال قومى خشنود باشد، گویى خود در داخل كارهاى آنان بوده است».(وسائل الشیعة 11: 411، الباب 5 من أبواب الأمر و النهی، الحدیث12) هر کس که به فعل یک قومی راضی باشد، به عملکرد یک قومی راضی باشد، به سبک زندگی آنها، به کاری که آنها می‌‌کنند در دلش راضی باشد، مثل کسی است که داخل آنهاست و همراه آنها است. هر چیزی که ناحق است، اگر به آن راضی باشی، وقتی قلبت راضی باشد، دقیقاً یعنی آن کار را انجام داده ای. فعل خارجی مهم نیست، اگر قلب تو یک کار زشتی را بپذیرد، برای همراه شدن با انجام دهنده آن کافیست. «مَن مَشى‌ إلى‌ سُلطانٍ جائِرٍ طَوعاً مِن ذاتِ نَفسِهِ تَمَلُّقاً إلَیهِ بِلِقائِهِ وَالتَّسلیمِ عَلَیهِ، خاضَ نارَ جَهَنَّمَ بِقَدرِ خُطاهُ إلى‌ أن یَرجِعَ مِن عِندِهِ إلى‌ مَنزِلِهِ. فَإِن مالَ إلى‌ هَواهُ أو شَدَّ عَلى‌ عَضُدِهِ، لَم یَحلُل بِهِ مِنَ اللَّهِ لَعنَةٌ إلّاكانَ عَلَیهِ مِثلُها، ولَم یُعَذَّب فِی النّارِ بِنَوعٍ مِنَ العَذابِ إلّاعُذِّبَ بِمِثلِهِ[6]= هر كس داوطلبانه و از پیش خود نزد سلطان ستمگرى برود و نزد او زبان به چاپلوسى بگشاید و بر او سلام گوید، به شمار گام‌هایى كه براى رفتن [به سوى آن سلطان‌] تا هنگام باز گشتن به خانه‌اش بر داشته، در آتش جهنّم فرو خواهد رفت، و اگر به دلخواه او گراید یا به او كمك كند، همانند هر لعنتى كه از جانب خداوند شامل حال آن سلطان شود، دامن او را نیز مى‌گیرد و هر نوع عذابى كه آن سلطان در آتش داشته باشد، او نیز به چون آن، گرفتار مى‌آید». کسی که داوطلبانه علاقه دارد به درگاه سلطانی برود و خودش را در آن دستگاه جا کند و زبان چاپلوسی داشته باشد، به شماره قدم هایی که برمی‌‌دارد و به سمت او می‌‌رود، تا وقتی که به خانه‌‌اش برمی‌‌گردد، این آدم در آتش جهنم فرو خواهد رفت و اگر به او گرایش پیدا بکند، یا به او کمک بکند، همانند هر لعنتی که از جانب خدا شامل حال او می‌‌شود، شامل حال این هم می‌‌شود. «مَنْ‏ وَلِیَ‏ جَائِراً عَلَى‏ جَوْرٍ كَانَ قَرِینَ هَامَانَ فِی جَهَنَّمَ= هر كس ستمگرى را در ستمش یارى رساند، همدم هامان در جهنّم است». (كتاب من لا یحضره الفقیه : ج 4 ص 11 ح 4968 ، الأمالی للصدوق : ص 512 ح 707) امام صادق (علیه السّلام) فرمودند: چنین کسی همنشین خود فرعون در جهنم است. خیلی از کسانی که از ما بهتر بودند، ما سر کلاس شان می‌‌نشستیم، استاد ما بودند، حرف های شان برای ما خوب بود، از آنها درس گرفتیم، در این 40 سال ریزش و سقوط کرده اند. به خصوص تا ظهور امام زمان از این ریزش ها خواهیم داشت. حضرت رسول (صلی الله علیه وآله) می فرماید:«یا مَعاذ کُلُّ ظالِمٍ لَهُ اَخِلاّءُ عَلَی الظُلم صارُوا اَعداءٌ بَعضُهُم لِبَعضٍ یَتَبَرَءُ بَعضَهُم مِن بَعضٍ عَلی ما کانوا یَتَخالَلُونَ عَلَیهِ فِی الدّنیا فَیَجمَعُهُمُ اللهُ فی دَرَکٍ واحِد= اى معاذ! هر ستمگرى كه دوستانى [و یاورانى‌] بر ستمش داشته باشد، [در قیامت‌] آن دوستان، دشمن یكدیگر خواهند شد و به خاطر آنچه در دنیا براى آن با یكدیگر دوستى مى‌كرده‌اند، از همدیگر بیزارى خواهند جست [و هر یك، گناه آن ستم را به گردن دیگرى خواهد انداخت‌]. پس خداوند، آنان را در یك طبقه از آتش، گرد خواهد آورد».(الفردوس : ج 5 ص 376 ح 8480 عن معاذ بن جبل) الان سر همین قضیه دولت آمریکا نگاه کنید. آنها و غربی ها ادب و آداب و احترام و ظواهر را تا زمانی رعایت می‌‌کنند که منافع شان به خطر نیفتد. آنجایی که منافع شان به خطر بیفتد، حاضر هستند آبروی خودشان و دیگران و حتی نزدیکترین دوستان شان را ببرند. ولی برای ما خیلی کلاس می‌‌گذارند که ما آدم های خیلی مثبت، آرام و مؤدبی هستیم. حضرت رسول (صلی الله علیه وآله) می فرماید: «إِذَا كَانَ‏ یَوْمُ‏ الْقِیَامَةِ نَادَى‏ مُنَادٍ أَیْنَ‏ الظَّلَمَةُ وَ أَعْوَانُ الظَّلَمَةِ وَ أَشْبَاهُ الظَّلَمَةِ حَتَّى مَنْ لَاقَ لَهُمْ دَوَاةً وَ حَتَّی مَنْ بَرَى لَهُمْ قَلَماً قَالَ فَیَجْمَعُونَ فِی تَابُوتٍ واحِدٍ ثُمَّ یُقذَفُونَ فِی نارِ جَهَنَّمَ= چون روز قیامت شود، فریادگرى بانگ مى‌زند كه: «كجایند ستمگران و یاوران ستمگران و پیروان ستمگران، حتّى كسى كه براى آنان (ستمگران)، دواتى را لیقه كرده و حتّى كسى كه برایشان قلمى تراشیده است؟! در این هنگام، همه آنان را در یك تابوت مى‌گذارند و سپس در آتش جهنّم پرتابشان مى‌كنند».(وسائل الشیعة : ج 12 ص 131 ح 22302/ تنبیه الخواطر : ج 1 ص 54)  باورتان نمی شود بعضی از این احادیث را که من دارم برای شما می‌‌خوانم کسانی در کتاب های شان آوردند که خودشان از اعوان و انصار دشمنان اهل بیت بودند. این حدیثی که الان خواندم چندتا از آنها را کسانی که در کتاب های شان نقل کردند، خودشان در انحراف میلیون ها آدم سهیم بودند. خودشان از اعوان و طرفدار دشمنان خونی اهل بیت بودند. از قاتلین اهل بیت بودند. بعضی از این روایات را آنها در کتاب های شان آورده اند. این که می‌‌گویم انسان باید به خدا پناه ببرد برای همین است. انسان نباید به خودش مغرور بشود. باید از خدا شب و روز عاقبت‌‌بخیری را بخواهد. جهنم/رکون ظالمین پی نوشت: [1] . سوره هود، آیه 113. [2] . سوره تحریم، آیه 11. [3] . همان. [4] . سوره تحریم، آیه 10. [5] . سوره نساء، آیه 97. [6] . محمدی ری شهری، بهشت و جهنم از نگاه قرآن و حدیث، ج 2، ص290. قا/239

کلیدواژه ها: ، ،

Top
شناسه مطلب: 12183
زمان انتشار: 20 ژانویه 2021
| |
چه چیزهایی دل را قدرتمند می‌کند

قلب، جلسه 71، 1391/08/20

چه چیزهایی دل را قدرتمند می‌کند

انسان ذاتاً از عجز و ضعف متنفر بوده و به شدت دنبال کمالی به اسم «قدرت» می‌باشد. زیرا انسان، عاشق کمال مطلق است و دوست دارد مَثَل خدا باشد و هر کاری که دوست دارد، بتواند انجام بدهد. انسان هم برای این خلق شده که اگر کاری خواست بکند، بتواند انجام دهد و چیزی سر راه اراده‌اش نباشد. با این مقدمه بحث «قدرت قلب» را پی می‌گیریم.

مؤمن وقتی وارد بهشت می‌شود، در آنجا مَثَل الله می‌شود. نامه‌ای[1] که از طرف خدا برای مؤمن در بهشت می‌آید، گواه این مطلب است. فرشته الهی که حامل نامه خداوند است، برای رساندن نامه برای شخص مؤمن، اجازه می‌گیرد و صبر می‌کند تا به او اجازه ورود داده شود و او وارد کاخ مؤمن شود. مؤمن به حدی قدرتمند است که حتی مأمورهای خدا هم برای آمدن به نزد او باید اجازه بگیرند. چون خداوند ذات انسان را این گونه خلق کرده است. ذات انسان فقط متناسب با مَثَل الله شدن ساخته شده است. همانطور که قبلاً گفتیم، خداوند در تجلی نخست خود حقیقت انسان را خلق می‌کند که همان حقیقت محمدیه (صلی‌الله‌علیه‌وآله) است و سایر موجودات بعد از این حقیقت و از این نور خلق می‌شوند. معنای سجده به آدم توسط فرشتگان، به خاطر حضور همین نور نبوی در آدم است. انسان مظهر همه اسماء الحسنای خداوند است. قرآن فرمود:«وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ كُلَّها[2]= و [خدا] همه [معانى] نام ها را به آدم آموخت‏» و فرشته ­ها مظهر اسماء خاصی هستند. بنابراین سجده­ ی فرشته همیشه به اسم جامع است و اسم جامع خداوند، همان حقیقت انسان یا حقیقت نبوی است. همه چیز برای انسان و انسان برای خدا رتبه­ انسان بعد از خداست. پس، پایینتر از انسان نمی‌تواند برای او کمال باشد. هر آنچه که در زمین و آسمان و پایین تر از انسان هست، برای انسان آفریده شده و قرآن می‌فرماید:«هُوَ الَّذِی خَلَقَ لَكُمْ ما فِی الْأَرْضِ جَمِیعاً[3]=‌ اوست آن كسى كه آنچه در زمین است همه را براى شما آفرید». «سَخَّرَ لَكُمْ ما فِی السَّماواتِ وَ ما فِی الْأَرْضِ[4]= خدا آنچه را كه در آسمانها و آنچه را كه در زمین است مسخر شما ساخته». از این رو، انسان اساسا یک هدف یک غایت و یک معشوق و اله دارد و آن هم از خودش بالاتر است. برای همین هم گزاره «لا اله الا الله = هیچ معبودی جز الله نیست» را ما داریم. انسان واقعا هیچ مقصد و معشوق و محبوبی جز کمال مطلق ندارد. انسان می‌خواهد مثل خدا به جایی برسد که هیچ مجهولی نداشته باشد و اگر سبک زندگی دنیایی­ انسان بر اساس این گزاره تنظیم نشده باشد، در برزخ یا در قیامت هرجا برود، عقب است و حسرت دارد. مؤمن خود را عبد دانسته و مالک چیزی نمی‌داند و سبک زندگی­‌اش مال خودش نیست و برای زندگی خود تدبیری نمی‌کند. گفتیم اولین شرط برای اینکه انسان سبک زندگی ­اش را درست کند، این است که خودش برای خود تدبیر نکند. چون عمر دنیا در مقابل برزخ یک لحظه، بیش نیست. انسان به خاطر یک لحظه نباید چنین مجموعه حیات را از دست بدهد. این جهالت، ضعف و عجز است که انسان نتواند منطبق با قوانین برزخ به آخرت متولد شود. کسب قدرتِ بی‌نهایت با زندگی سالم در دنیای سالم امکان پذیر است اگر کسی واقعا لذت بی‌نهایت می‌خواهد، قدرت بی‌نهایت، علم بی‌نهایت، سرعت بی‌نهایت، کمالات بی‌نهایت می‌خواهد، باید سبک زندگی ­اش را طوری بسازد که در رحم مناسب خودش قرار بگیرد. مثلاً برای تولد بچه‌ای سالم، سالم بودن رحمی که این بچه در آن پرورش می‌یابد، مهم است. اگر مادر مریض باشد، به طور ژنتیکی بیماری را به بچه منتقل می‌کند. به همین دلیل، ما در مورد ائمه (علیهم‌السلام) می‌گوییم: «و الأرحام المُطَهَرَۀ» اینها ارحامی داشتند که هیچ نوع پلیدی، هیچ نوع ضعفی، نقصی، عیبی، گناهی، معصیتی در آنها نبوده است. ما از زندگی در رحم دنیا ناگزیریم و باید، پاک و به دور از هر عیب و نقصی زندگی کنیم تا در آخرت سالم متولد شویم. درباره انواع رحم‌ها گفتیم، 3 رحم «زمان، مکان و استاد» داریم که باید برای تولد سالم به برزخ، رحم های خوب زمانی و مکانی و استاد را انتخاب کنیم. خودِ سبک زندگی برای ما یک رحم است. سبک زندگی جامعه است. جامعه هم یک موجود زنده است مثل بدن انسان. اینطور نیست که بگوییم، جامعه یک امر اعتباری است که تشکیل شده از افراد و هیچ تأثیری روی آدم ندارد. جامعه هم می‌تواند در آخرت سازی انسان مؤثر باشد. محیط هم آخرت انسان را می‌سازد. یکی در محیطی بهشتی می‌شود. دیگری در محیطی دیگر جهنمی می‌شود. محیط‌ها مثل بدن مریض و قوی سالم و ضعیف دارند. مثل بدن طبیعتی و فطرتی هستند. محیط ثروتمند، محیط فقیر، محیط متوسط داریم. مادری که قدرت دارد، یعنی از 5 ژن (سلامت، زیبایی، هوش، اخلاق و دین) خوبی برخوردار است و برای بچه‌اش یک رحم ثروتمند و قدرتمند می‌سازد. آن بچه ­ای که در این رحم رشد می‌کند، از همه ثروت ها به اندازه کافی برخوردار می‌شود. این بچه با بچه ­ای که از یک رحم ضعیف به دنیا آمده، یکی نیست. سرعت‌های‌شان با همدیگر فرق دارد. قدرت‌های‌شان با همدیگر فرق دارد. ما هم در دنیا باید رحم‌های قدرتمند و ثروتمند انتخاب کنیم. بهترین رحم‌های زمانی، مکانی، استاد، اولیاء خدا، رهبران و الگوها را انتخاب کنیم، تا بتوانیم در رحم دنیا متناسب با آرزوهایمان تربیت شویم و آرزوی انسان رسیدن به جایگاهی است که الله دارد و به کمتر از آن هم راضی نیست. کمالاتِ انسان از مربی او معلوم می‌شود قیمت انسان و کمالات انسان به مربی­ اش است. کسی که استاد خط است، خطاط تربیت می‌کند. کسی که استاد ورزش رزمی است، رزمی­ کار تربیت می‌کند. کسی که می‌خواهد انسان شود، یعنی مظهر خدا شود و همه علوم و قدرت‌ها را داشته باشد، مربی­ اش باید مربی خاص باشد. زیر نظر هر مربی نمی‌تواند آن چیزی که می‌خواهد بشود. دقیقا الان وضعیت ما این است. همه آرزو داریم که مَثَل الله بشویم، چون اله همه ما، الله است. ولی دانشگاه‌ها و مربی‌هایی که انتخاب کرده‌ایم، هیچ کدام با هدف ما سازگاری ندارند. مثل کسی که می‌خواهد ورزش رزمی کار کند، ولی نزد یک خطاط می‌رود. خطاط نمی‌تواند او را رزمی کار کند. امروزه نوع الگوهای زندگی‌ ما غالبا کسانی هستند که هیچ تخصصی ندارند. سبک زندگی، لباس پوشیدن‌، غذا خوردن، مهمانی رفتن، مسافرت رفتن، مسائل اخلاقی، اجتماعی، سیاسی‌، اعتقادی‌ ما برگرفته از الگوهایی است که هیچ گونه تخصصی درباره هدف خلقت و زندگی ابدی ما ندارند. در نامه‌ای[5] که گفتیم در بهشت از طرف خداوند به انسان می‌رسد، انسان طوری مورد خطاب قرار می‌گیرد که انگار درست با خدا برابر است. در آن نامه آمده است: «از زنده پایداری که هرگز نمی‌میرد، به زنده پایداری که هرگز نمی‌میرد». این نامه خیلی جای تأمل دارد. انسان مَثَل الله می‌شود. فقط فرقِ او با الله این است که ذاتِ الله از خود او است و او قائم به ذات است. اما انسان قائم به الله است و از خودش ذاتی ندارد. طراحی سبک زندگی براساس نظام ابدی اگر کسی آخرِ خودش را نبیند، وقت تلف می‌کند. استعدادهای بینهایت و جاودانه او تلف می‌شود. ممکن است بگویند او بر اساس مبانی انسان‌های دنیا یک آدم است که خوب زندگی و پیشرفت کرده، ولی بر اساس قیمت خودش خوب زندگی نکرده است. براساس بخش‌های پایینی وجود یعنی «حس، خیال، وهم و عقل» زندگی کرده نه براساس جاودانگی و فوق عقل. چون مؤمن از اول، در دنیا سبک زندگی ­اش را بر اساس جاودانگی قرار می دهد نه بر اساس رحم دنیا. کسی که سبک زندگی را بر اساس نظام ابدی طراحی می‌کند، هم در دنیا خیلی شاد است و آرامش دارد و هم در حیات ابدی و آخرتی. اگر کسی بخواهد بفهمد که مربی ­اش خداست یا شیطان؟ مربی ­اش خداست یا کمالات حسی، وهمی و خیالی، باید ببیند که روزبه ­روز به قدرتش، آرامشش، شادی­، لذت و نورانیتش اضافه می‌شود یا نه. انسان باید خودش را تحت تربیت الله قرار بدهد. قبل از اسم «الله»، «هُو» است، یعنی در مقام غیبی «هو» است. «هو» ذات غیبی است. وقتی ظهور می‌کند، می‌شود «الله». الله یعنی موجودی که همه اسماء کمال را با هم دارد. یعنی قدرت مطلق، حیات مطلق، علم مطلق، همه 1000 اسمی را که در جوشن کبیر می‌خوانیم در اسم «الله» جمع شده است. انسان هم همه این اسما را دارد، ولی ذات ندارد. اما خداوند قائم به ذات است. انسان وقتی سیر نزولی از جبروت و ملکوت و سپس به سمت ناسوت را طی می‌کند و در رحم‌های مختلف قرار می‌گیرد، باز هم این قوه را دارد؛ ولی به مرور تا برسد به ناسوت و عالم دنیا کمتر می‌شود. انسان اینجا همه قوه از این کل را دارد. مثل این که یک انسان می‌تواند شاعر بشود، مهندس بشود، دکتر بشود، ورزشکار بشود. یا اینکه یک انسان می‌تواند، کمال بگیرد، مهربان بشود، کریم و جواد بشود. اخلاق‌ خوب داشته باشد، همه اینها اسم است و می‌تواند اینها را کسب کرده و تربیت بشود. پس نتیجه این می‌شود که بهترین رحم یا بهترین دنیا برای انسان، دنیایی است که بتواند او را تا موقعی که زنده است به اصل خودش یعنی الله، شبیه­ تر کند. بنابراین، وقتی سیر صعودی را بالا می‌رود و نامه را از طرف خداوند متعال دریافت می‌کند، می‌بیند که شبیه خدا شده است. یعنی، همین که اراده کاری یا اراده خلقِ چیزی را کند، همان انجام می‌گیرد. تنها یک شأن در انسان هست که شبیه الله می‌شود کدام شأن در انسان می‌تواند شبیه الله شود؟ عقل نمی‌تواند شبیه الله شود، چون عقل قابلیت شبیه شدن به فرشته ­ها را دارد. یعنی کمالات فرشته­ ای را می‌گیرد. پایین تر از عقل هم وهم و خیال و حس است که شبیه حیوانات است. فقط یک بخش از انسان می‌تواند شبیه الله شود و آن هم فوق عقل است که می‌گویند قلب یا دل انسان است و قیمت هر آدمی در دنیا به دلش است. ببینید بعد از 20- 30 سال دلت چطور دلی است. این نشان می‌دهد که تو چقدر نسبت به جاودانگی دارایی کسب کرده‌ای؟ سواد، خانه، شوهر، زن، فرزند، نوه، ثروت و ... دارایی نیستند. کمال انسانی داراییِ واقعی است.  پس وقتی داریم راجع به قوت قلب صحبت می‌کنیم، منظور ما قلبی است که در شبیه شدنِ به خدا قوی باشد. اسم‌هایی که در جوشن کبیر می‌خوانید، اسم‌های خودتان است. ببینید چند اسم از این اسماء را دارید. در تعریف اسم هم گفتیم که اسم یعنی کمال و جمع بین ذات و صفت را اسم می‌گویند. اسم یعنی دارایی. مثلاً کسی که خیاط است، خیاطی را می‌داند یا با خودش دارد؟ خیاطی را با خودش دارد. اگر یکی خطاط است یعنی خطاطی را در روح خود دارد. یعنی با هر قلمی که بنویسد، زیبا می‌نویسد. قیمت هر آدمی به تعداد اسمی است که از خدا در وجود خود دارد. هر چه اسم بیشتری داشته باشد، قربش به الله بیشتر و قلبش قویتر است. قلبی قوی‌تر است که دارایی بیشتری دارد وقتی داریم راجع به قوت قلب و توان قلب صحبت می‌کنیم، منظور ما از قوت قلب دارایی‌های قلب است. هر چقدر دارایی‌های قلب بیشر باشد، قوتش هم بیشتر است. قدرت قلب یعنی کسی که در موقعیت عصبانی شدن قرار می‌گیرد، ولی عصبانی نمی‌شود. یا اگر کسی به او بدی کرد، عفو و غفران از خود نشان می‌دهد. قلب کسی قوی است که خاطرات بدِ گذشته او را اذیت نکند. قلب قوی یعنی قلبی که در مقابل چهار حمله شیطان (حمله از جلو، عقب، راست و چپ) مقاومت کرده و آن را خنثی می‌کند. قلبی که قوی است درگیر حسادت نمی‌شود. چقدر خوب است آدم درست، پاک و خوب زندگی کند. چقدر خوب است آدم ثروتمند زندگی کند و ثروتمند هم از دنیا برود. الان هر کدام از ما در سرازیری هستیم و اکثر ما داریم به سرازیری نزدیک می‌شویم. یک عالم که 50 -60 سال زندگی کرده، می‌گوییم چقدر خوب و پاک زندگی کرد. علی (علیه‌السلام) فرمود:«صبروا ایاماً قلیله[6]= یک مدت کوتاهی صبر کردند». یک مدت زمانی که زمان کمی هم هست، خود را با چیزهای پست آلوده نکردند. قدرت داشتند، خیالات برشان نداشت. توهمات گرفتارشان نکرد. کمالات انسانی را گرفتند. یک مدت تحمل کردند و بعد هم یک جاودانه از آن بهره­ برداری می‌کنند. آدم به حال اینها غبطه می‌خورد. ای کاش ما هم می‌توانستیم، مثل اینها زندگی کنیم. قدرت و قوت قلب یعنی اینکه هیچ کس و هیچ چیز نتواند آن قلب را غصه‌دارکند. عامل مشترک در قدرت و نورانیت و اصلاح قلب، یاد خداست در نورانیت قلب چندتا صفت خواندیم، مثل نورانیت قلب، اصلاح قلب، آبادانی قلب، نرمی قلب، جلای قلب، حیات قلب. در همه‌ی این صفت‌ها یک عامل مشترک وجود داشت و آن ارتباط با مرکز قدرت، یعنی الله بود. این ارتباط با مرکز قدرت، قلب را قوی می‌کند. مثل یک بچه که وقتی با پدر و مادرش بیرون می‌رود، خیلی آرامش دارد و قوی است و این طرف و آن طرف بازی می‌کند. اگر این بچه را تنها جایی بفرستید، گریه می‌کند و می‌ترسد. چون مرکز قدرتِ او که پدر و مادرش هستند کنارش نیستند. خانمی شوهرش مُرده بود و می‌دید که پسرش ضعیف است. اعتماد به نفس ندارد. بیرون هم که می‌رود بچه ­ها او را کتک می‌زنند. فکر کرد که چه کار کند تا این بچه قوی شود. پیش یک نقاش رفت و یک تابلو از یک پهلوان خیلی قوی کشید و به خانه آورد و به بچه‌اش نشان داد. غربی‌ها را ببینید، از بس مردم شان ضعیف هستند، برایشان «زورو» درست می‌کنند. سوپرمن، بت­من درست می‌کنند تا این ها یک ذره احساس قدرت کنند. بازی‌های کامپیوتری درست می‌کنند که در این بازی‌ها بتوانند آدم‌ها را بکشند و به قدرت برسند. چون مردم‌شان به شدت ضعیف هستند و می‌خواهند الگویی داشته باشند که کمی احساس قدرت کنند. سال 60 در دفاع مقدس بچه‌های سپاه رفته بودند عکس‌های امام را روی تانک‌های اسرائیلی‌ها چسبانده بودند. فرمانده خود ما همین کار را کرده بود. می‌گفت شب عکس‌های امام را روی تانک‌های شان می‌چسباندیم و صبح با دوربین نگاه می‌کردیم. آنها عکس‌ها را که می‌دیدند، می‌ترسیدند و تانک و سنگر را رها و فرار می‌کردند. رزمنده‌های ما در جبهه وقتی «الله اکبر» گفته بودند، عراقی‌ها جادرجا سکته کرده بودند، بدون اینکه تیر بخورند. بچه بسیجی 13 ساله می‌دیدی که 40 نفر عراقی را اسیر کرده و آورده. من اینها را با چشم خودم دیدم. از چشم‌های خودم دارم می‌گویم. از شنیده ­هایم نیست. فیلم‌های آمریکایی که تلویزیون ما نشان می‌دهد، یکسره قدرت‌های افسانه‌ای دارند که با آن قدرت ها خودشان را نجات می‌دهند. در اصل قدرت ندارند، قوی نیستند. اگر کسی از اینها بترسد، معلوم است اصلا هیچ چیز ندارد که می‌ترسد. آن موقع که امام گفت آمریکا هیچ غلطی نمی‌تواند بکند، کارتر گفت: من هیچ وقت تا این حد احساس حقارت در زندگی­ نکرده بودم. آدم وقتی با کانون قدرت ارتباط دارد، نه ترس دارد، نه تزلزل دارد، نه زود عصبانی می‌شود و نه زودرنجی دارد. نه احتیاج به تعریف دارد و نه احتیاجی به دیده شدن دارد. این آدم قوی ­ای است. پس ارتباط با مرکز قدرت یعنی الله و یاد خدا به قلب قدرت می‌دهد. الله یعنی آن کسی که همه قدرت‌ها و سبب‌ها دست اوست. بدون اینکه تو سببی داشته باشی، عزیز می‌شوی، قدرتمند می‌شوی، شاد می‌شوی. قدرت از صاحب قدرت می‌آید. عزت از صاحب عزت می‌آید. زیبایی، آرامش از معدن زیبایی و آرامش می‌آید. پس آنچه که قلب را قوی می‌کند، ارتباط با کمال مطلق است. قلب/ قدرت قلب پی نوشت: [1] . « مِنَ الحىّ القیومِ الذی لا یَموتُ إِلى الحَىّ القَیُّومِ الذی لا یموُت.أمّا بعد، فإنى اقول للشی‌ء كن فیكون و قد جعلتك تقول للشی‌ء كن فیكون= از جانب زنده پاینده‌اى كه نمى‌میرد به سوى زنده پاینده‌اى كه نمى‌میرد».(علم الیقین، ج 2، ص 1061). [2] . سوره بقره/31. [3] . سوره بقره/29. [4] . سوره لقمان/20. [5] . « مِنَ الحىّ القیومِ الذی لا یَموتُ إِلى الحَىّ القَیُّومِ الذی لا یموُت.أمّا بعد، فإنى اقول للشی‌ء كن فیكون و قد جعلتك تقول للشی‌ء كن فیكون= از جانب زنده پاینده‌اى كه نمى‌میرد به سوى زنده پاینده‌اى كه نمى‌میرد».(علم الیقین، ج 2، ص 1061). [6] . شرقی، محمد علی، 1366، قاموس نهج البلاغه (شرقی)، ج2. ع ل 363

کلیدواژه ها: ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 12170
زمان انتشار: 12 ژانویه 2021
| |
خیمه های بهشتی از جنس مروارید هستند

خانواده آسمانی، جلسه 546؛ 1399/10/18

خیمه های بهشتی از جنس مروارید هستند

خیمه های بهشتی از جنس لؤلؤ، یاقوت و مرجان هستند که در آن حوریان درشت چشم برای همسران و مخصوص آنان و به دور از چشم دیگران، در اختیار بهشتیان قرار دارد.

یکی از مباحث مهم بهشت، خیمه‌های بهشتی است که این خیمه فضایی غیر از خود بهشت است. یک فضای خصوصی و شخصی که خداوند تبارک و تعالی برای بهشتیان در نظر گرفته است. خداوند فکر همه چیز را برای دنیا و آخرت انسان  کرده است. مثلا برای بدن که هنوز بشر 8 هزار سال مطالعه می‌کند، ولی میلیون ها مجهولات در رابطه با این بدن که فقط قرار است مرکب او در رحم دنیا باشد، وجود دارد. آفتاب، چهارپایان، گیاهان، انواع میوه ها، پرندگان، دریا و حتی حالت های روانی انسان که در اثر ارتباط با اشیاء به وجود می‌آید را هم برای انسان در نظر گرفته است. یعنی هیچ کس نمی‌داند که خداوند چه تعداد امکانات و موقعیت برای انسان در نظر گرفته که در این دنیا از آنها بهره‌برداری کند و همه را با او و براساس نیاز او تنظیم کرده است. به تعبیر صریح قرآن که فرمود: «هُوَ الَّذِی خَلَقَ لَكُمْ مَا فِی الْأَرْضِ جَمِیعًا[1]= او خدایی است که همه موجودات زمین را برای شما خلق کرد». اصلاً نمی‌شود نعمت های الهی را به حساب آورد. شما ببینید چه خدایی است و چطوری به فکر بنده‌اش است. چطوری برای این بنده‌اش ریخت و پاش و تشریفات راه انداخته است. اصلاً خداوند چقدر مفصل اینها را در نظر گرفته است. حالا شما این را از شرایط رحمی دنیا به آخرتی بیاورید. ببینید آنجا قرار است چه اتفاقی بیافتد. حالا خدا می‌خواهد خیمه برای بهشتیان طراحی کند. اصلاً منظور از این خیمه چیست و مدل این خیمه ها چگونه است؟ از کنار این آیات و روایات خیلی راحت رد می‌شویم. راجع به خیمه فقط چند صفحه تفسیر داریم. این داستان این تنوع هایی که اینجا هست، خیلی حرف دارد. ان‌شاءالله امام زمان (علیه السلام) می‌آید برای هر یکی از آنها صدها دانشکده زده می‌شود. قرآن در توصیف خیمه می فرماید: «حُورٌ مَقْصُورَاتٌ فِی الْخِیَامِ[2]= حوریانی كه در خیمه‏ های بهشتی مستورند». موضوع بحثمان «فِی الْخِیَامِ» است. فعلا کاری با محتوایش نداریم. می‌خواهد بگوید آن محتوایی که قرار است در این چادر قرار بگیرد خودش تعیین‌کننده این است که مدل و چادر چطوری باشد. از نبی اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) سؤال کردند که خیمه آنجا چیست؟ حضرت فرمودند: «الدرّ المجوف یعنی الخیام فی قوله تعالی حُورٌ مَقْصُورَاتٌ فِی الْخِیَامِ= دُرهاى میان‌تهى اند. در قول خدای تعالی در آیه «سیه‌چشمانى پرده‌نشین در سراپرده‌ها»، یعنی دُری که آن را تراشیدند و سوراخش کردند. این مدل خیمه است. جنس خیمه که می‌خواهی بروی واردش بشوی، درّ است. خیام، یک فضای عاشقانه دو نفره است که صاحبخانه‌اش هم حوری است. این خیمه خودش «الدر المجوف» است. چه کسی می‌تواند اینطوری حرف بزند؟ چه کسی می‌تواند اینطوری به آدم آدرس بدهد؟ این پیغمبر است که آدم را وادار می‌کند به اینکه در مقابلش تعظیم کند. این پیغمبر است که خدا به فرشتگان می‌گوید در مقابلش تعظیم کنید. امام زمان (علیه السّلام) وقتی بیاید از 27 پایه علم 25 تا را حضرت جلو می‌برد. این آدم کیست در همه رشته‌ها می‌خواهد چه کار کند. خیام بهشت، مکعب شکلی است از جنس مروارید که مؤمن بر گرداگرد آن می چرخد در فرمایش دیگری نبی اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) در توصیف خیام فرمودند: «فِی الجَنَّهِ خَیمَهٌ مِن لُؤلُؤَهٍ مُجَوَّفَهٍ، عَرضُها سِتُّونَ مِیلاً، فِی کلِّ زاوِیهٍ مِنها أَهلٌ، ما یرَونَ الآخَرِینَ، یطُوفُ عَلَیهِمُ المُؤمِنُ= در بهشت، سراپرده‌اى از مروارید میان‌تهى است كه پهناى آن، 60  میل است و در هر گوشه‌اى از آن، كسانى هستند كه گروه دیگر را نمى‌بینند! و مؤمن بر گرداگرد آنان مى‌چرخد». می‌فرماید در بهشت خیمه‌ای هست که این خیمه جنسش از لؤلؤ «مجوفه» است که سوراخش کرده اند و داخل آن را تراشیده اند. چه خبر است؟! آنجا که دیگر تنگناهای رحمی دنیا را ندارد. وقتی که خیمه را می‌گوید، درواقع عظمت آن خیمه را می گوید. حضرت می‌فرماید که روسری این حوری، چارقد به قول قدیمی، به کل دنیا و مافیها می‌ارزد. «فِی کلِّ زاوِیهٍ مِنها أَهلٌ»، در آنجا یک خیمه جمعی وجود دارد که عرضش 60 میل است. پس معلوم است خیمه مکعب شکلی است. مثل خیمه‌های سیاه‌چادرهای عشایری نیست که همه جایش معلوم است و همه را می بینیم. در این طراحی زوایه شکل، شما نمی‌دانید آن طرف چند نفر نشسته اند یا من که اینجا نشسته ام چند نفر نشسته اند. در هر زاویه‌ای از این چادر تعدادی اهلی هستند. ما نمی‌دانیم «أهل» چقدر است و چطوری است. خانواده چند نفره است و چه کسانی هستند. «ما یرَونَ الآخَرِینَ»، در این زاویه خیمه‌ای که از لؤلؤ تشکیل شده یک گوشه‌ای هست که هیچ گروهی نمی‌تواند گروه دیگر را ببیند. چه سلطنتی است؟! «یطُوفُ عَلَیهِمُ المُؤمِنُ»، مؤمن که صاحب بیت است، بر گرداگرد این اهل می‌چرخد. یعنی به این خاندان سر می‌زند. در یک خیمه هستند، ولی هیچ کس، کسی را نمی‌بیند یا نمی داند آن طرف چه خبر است! پیامبر چه نیازی داشته این حرفها را بزند در 1400 سال پیش و در آن اوضاعی که یک آب خوردن به راحتی گیرشان نمی‌‌آمده، یک غذا به راحتی گیرشان نمی‌‌آمده، یک خانه به راحتی گیرشان نمی‌‌آمده، اصحاب سُفه از بی‌‌خانگی همه می‌‌رفتند در مسجد می‌‌‌‌خوابیدند. درواقع حضرت می‌‌خواهد پستی دنیا را بگوید. عظمت آخرت را به ما بگوید و اینکه فاصله شما با آنها چند دقیقه است. مثل جنینی که در رحم مادر است و چقدر فاصله و وقت دارد تا به این دنیا بیاید! آدم وقتی اوضاع بهشت را می‌‌خواند، حیا می‌‌کند از حسادت، پستی، فضولی در کار این و آن، تنگ‌‌نظری، چشم‌ و هم‌‌چشمی و ... . چون آدم خیلی کوچک می‌‌شود، له می شود، شخصیتش کاملاً له می‌‌شود، کثیف می‌‌شود. خدا می‌‌گوید این منتظر توست، دست بردار، ذهنت را آزاد کن، همه را ول کن و آزاد باش. خیام  بهشتی از جنس یاقوت و مرجان هستند که مومن در آن می خرامد سَأَلتُ أَبا عبدِ اللَّهِ علیه السلام عَن قَولِ اللَّهِ عز و جل: «فِیهِنَّ خَیْراتٌ حِسانٌ[3]» قالَ: هُنَّ صَوالِحُ المُؤمِناتِ العارِفاتِ، قُلتُ: «حُورٌ مَقْصُوراتٌ فِی الْخِیامِ»؟ قالَ: الحُورُ: هُنَّ البِیضُ المَضمُوماتُ المُخَدَّراتُ فِی خِیامِ الدُّرِّ وَالیاقُوتِ وَالمَرجانِ، لِكُلِّ خَیمَةٍ أَربَعَةُ أَبوابٍ، عَلى كُلِّ بابٍ سَبعُونَ كاعِباً حُجّاباً لَهُنَّ، وَیَأتِیهِنَّ فِی كُلِّ یَومٍ كَرامَةٌ مِنَ اللَّهِ عَزَّ ذِكرُهُ (لِ) یُبَشِّرَ اللَّهُ عز و جل بِهِنَّ المُؤمِنِینَ= پرسیدم از امام صادق (علیه السلام) درباره این سخن خداى عز و جل «در آن جا [زنانى‌] نكوخوى و نكو رویند».فرمود: «زنان صالح و مؤمن و خداشناس‌اند». گفتم: «سیه‌چشمانى پرده‌نشین در سراپرده‌ها» [چیست؟] فرمود: «سیه‌چشمان، دختركانِ سیمین‌برِ جمع شده و نگهدارى شده در سراپرده‌هایى از دُر و یاقوت و مرجان‌هستند. هر سراپرده‌اى، چهار در دارد و بر هر درى، 70 دخترك نورسیده نارپستان، دربانى آنان را مى‌كنند و در هر روز، كرامتى از جانب خداى عز و جل نزدشان مى‌آید تا خداوند با آنان به مؤمنان، مژده دهد». در این روایت، موضوع خیمه است، ولی از محتوا هم صحبت می‌‌کند که خیمه‌‌ها یاقوت و مرجان دارند. هر یک خیمه چهار در دارد. کنار هر دری 70 تا از این دخترکان هستند. دخترکانی که حضرت می‌‌گوید، اینها دخترکانی هستند که از نظر اندام و هیکل مثل دخترانی هستند که تازه بالغ شده باشند. مثلا 15 ـ 16 ساله. هر روز یک کرامتی از ناحیه خدا به این دخترکان می‌‌رسد. اینها هر روز یک خبر خوش، یک کرامت جدید و  یک هدیه‌‌ای دریافت می‌‌کنند که مؤمن را با آن شاد کنند. با این کرامتها خبرهای خوش می‌‌دهند. هر روز یک خبر خوش یعنی چی؟ قرار است چه اتفاقی بیفتد؟! آیات زیادی راجع به حوریه‌‌ها، خیمه‌‌ها، و خانم‌‌ها هستند، مردان بهشتی برای خانم‌‌ها، همسران بهشتی برای زنان و مردان، بحث خانواده در آنجا داستانی است. تعلقات عاشقانه، ماجراها آنجا هست، بیکار بودند این حرف ها را زدند؟ این حرف ها را برای چه کسی زدند؟ خدا بیکار بوده این حرف ها را زده؟ چرا قرآن این همه آیه را به آن اختصاص داده است؟ بهشت/خیمه ها پی نوشت: [1] . سوره بقره، آیه 29. [2] . سوره الرحمن، آیه 72 [3] . سوره الرحمن، آیه 70. قا/ 238

کلیدواژه ها: ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 12169
زمان انتشار: 18 ژانویه 2021
| |
انسان گروگانِ آن چیزی است که کسب می‌کند

قلب، جلسه 70، 1391/08/06

انسان گروگانِ آن چیزی است که کسب می‌کند

طبق فرمایش قرآن[1]، انسان در گرو همین مکتسبات خود، یعنی در گرو چیزی است که کسب می‌کند. جانِ انسان، گروگان چیزهای  خوب و بدی می‌شود که از طریق خیال، وهم، عقل و فوق عقل جذب می‌کند. اگر چیزهای حرام کسب کند، جانش در گرو جهنم و مارها و عقرب‌های جهنم می‌رود. اگر چیزهای پاک کسب کند، جانش در گرو بهشت و معشوق‌هایش، یعنی خداوند تبارک و تعالی می‌رود.

جلسه گذشته درباره اصلاح قلب و خصوصیات صالحین گفتیم که شخص صالح در پی صفای قلب و اصلاح کسب خود است و گفتیم کسب فقط مختص به روزی و شغل و درآمد نیست؛ بلکه یک امر مطلق بوده و همه مکتسبات حسی، وهمی، خیالی و عقلی را در بر می‌گیرد. حدیثی از نبی اکرم (صلی‌الله‌علیه‌وآله) بیان کردیم و به این فراز از این حدیث[2] رسیدیم که حضرت می‌فرماید:«یُصلِحُ اُمُورَهُ کُلَّها= شخص صالح همه کارهایش را اصلاح می‌کند». یعنی چون به تولد به عالم ملکوت فکر می‌کند، خودش را برای آن عالم آماده می‌کند. ظاهر و باطنش را سازگار با آن عالم می‌سازد. حس، خیال، وهم و عقل و روابط فوق عقلانی‌اش را با خداوند تبارک و تعالی منطبق می‌سازد. خیلی مهم است که انسان نوع روابطش را با اشیاء و کارهای بیرونی طوری تنظیم کند که منجر به رشد و تعالی و منجر به تحول به سمت ابدیت و ملکوت او شود. خانمی که به صلاح افتاده، وقتی ظرف یا رخت می‌شوید و بچه ­داری و شوهرداری می‌کند، آشپزی می‌کند، مثل زمانی است که سر سجاده است. در همه این کارها در حال عبادت است و نورانی می‌شود. گاهی یک نفر عرضه دارد از تمام حالاتش عبادت درست ‌کند. در همه کارها، جلسات، تلاش‌های اقتصادی، اجتماعی، سیاسی، تجاری، خانوادگی و شوخی‌هایش، تفریحاتش، مسافرتش در همه حال انگار روی سجاده است. «خوشا آنان که دائم در نمازند». اما یکی را می‌بینی آنقدر بی­ عرضه و بی‌توجه به حقیقت خودش است که نمازش هم او را از خدا دور می‌کند، چه برسد به بقیه کارهایش. مثل دو جنینی که یکی در رحم در حالت و محل درستی قرار گرفته (قرار مکین) و دارد مسیر طبیعی تولدش را طی می‌کند. در حالی که دیگری دارد در رحم رشد می‌کند، اما ساخته نمی‌شود. فقط دارد بزرگ می‌شود. یعنی مدام دارد وزر و وبال جمع می‌کند. وقتی قرار است یک نفر شبیه خداوند تبارک و تعالی و مَثَل الله شود، باید همه چیزش را تابع این شدن و صالح شدن کند و قلب هم همه چیز انسان است و از این رو حضرت می‌فرماید، فرد صالح اول قلبش را و بعد عملش را درست می‌کند. فرد صالح، برای اصلاح همه‌ی امور دنیایی و آخرتی دغدغه دارد کسی که صالح است و سعی می‌کند همه امورش را درست کند، برای همه بخش‌های وجودی‌اش فکر می‌کند و دغدغه دارد. کسی که دغدغه ندارد، می‌بینی،50 سالش شده، ولی هنوز اژدهای حسادت، زودرنجی، حساسیت، غیبت کردن و فضولی و ... رهایش نکرده و این شخص وقتی وارد قبرش می‌شود، گرفتاری دارد. 50 - 60 سال دارد، ولی هنوز هیچ چیز از امورش درست نشده و هیچ چیز سر جای خودش نیست. چون اصلاً به فکر خودش نبوده. انسان‌ها اکثر اوقات در رحم دنیا فقط بزرگ می‌شوند. یعنی سن شان بالا می‌رود و وقتی وارد برزخ می‌شوند، می‌بینند که خیلی چیزهای شان شبیه برزخ نیست و به درد بهشت نمی‌خورد. در قیامت که 50 هزار سال است[3]، از 50 چیز سؤال می‌کنند، هر هزار سال یک سؤال. کسی که واقعاً دغدغه اصلاح قلب را دارد و خودش برایش جدی است، این سؤالات را به دست می‌آورد. انسان باید حداقل «رساله حقوق امام سجاد ع» را یک بار مطالعه کند و 50 حقی که در این رساله بیان شده را بلد باشد. ما خیلی وقت ها بخش‌هایی که باید در قلب مان درست شود را رها می‌کنیم و در عوض مدام مطالعه ­مان را زیاد می‌کنیم. مثلاً شخصی که لیسانس گرفته، شهوت فوق لیسانس و دکترا دارد. شهوت یک درجه‌ی بالاتر دارد. شهوت استادی دارد. شهوت یادگیری زبان و کامپیوتر و ... دارد. در صورتی که کارهای واجب زیادی دارد که روی زمین مانده است. برای همین گفتیم، کمالات، نسبی هستند. یعنی برای کسی درجه ­ای از کمال خوب است و برای فرد دیگری همان درجه از کمال بد است. برای فردی مقداری از مال خوب است و می‌تواند بقیه وقتش را به ساختن قلبش بپردازد و اگر بیشتر از آن سراغ مال برود از قلب غافل می‌شود. آن مقدار مال زیادی، وبال گردن شده و ایجاد فتنه می‌کند. مالِ خیر یعنی چه؟ و چرا قرآن از مال، تعبیر به خیر می‌کند؟ پرداختن به مال و جمع آوری آن قاعده و حدی دارد. قرآن کریم وقتی به مسئله مال می‌پردازد، می‌فرماید:«كُتِبَ عَلَیْكُمْ إِذَا حَضَرَ أَحَدَكُمُ الْمَوْتُ إِنْ تَرَكَ خَیْرًا الْوَصِیَّةُ لْوَالِدَیْنِ وَالْأَقْرَبِینَ بِالْمَعْرُوفِ حَقًّا عَلَى الْمُتَّقِینَ[4]= بر شما مقرر شده است كه چون یكى از شما را مرگ فرا رسد اگر مالى بر جاى گذارد براى پدر و مادر و خویشاوندان [خود] به طور پسندیده وصیت كند. [این كار] حقى است بر پرهیزگاران». نمی‌گوید اگر کسی مال گذاشت، وصیت بر او واجب است. می‌گوید اگر خیری گذاشت. قرآن مال را خیر می‌داند. یعنی مال چیز خوبی است. هر کس خیر گذاشت، پس وصیت کند. کدام مال خیر است؟ مالی که تربیت شده و پاک شده باشد. به مال حرام وصیت تعلق نمی‌گیرد. چرا نمی‌گوید اگر کسی مال گذاشت؟ برای اینکه خیلی از مال‌ها هست که می‌ماند و به آن وصیت تعلق نمی‌گیرد. در اصل شخص حق وصیت نسبت به آن مال را ندارد، چون مال خودش نیست،بلکه آن را دزدیده و اضافه کرده است. اختلاس کرده، خمس نداده، مهریه همسرش بوده و هنوز نپرداخته، اینها همه بدهکاری و حرام است. حق‌های دیگر را خارج نکرده، حق فقرا و یتیمان از اموالش خارج نشده. چون طبق آیه قرآن ایتام، فقرا، حق مسلم در اموال ما دارند. حق امام زمان را نداده است. پس این مال، خیر نیست. اگر مالِ خیر دارید، حالا وصیت کنید. چون مال تان پاک است. هر چیزی که خوشمان بیاید خیر نیست. هر چیزی که جامعه بپسندد خیر نیست. هر چیزی که جامعه برایش به‌به و چه‌چه بکند، خیر نیست. خیر یعنی آن چیزی که باعث می‌شود، من سالم به آخرت متولد شوم و در دلم با خدا در صلاح باشم. عشق و ارتباطم به غیب و با امام زمان (علیه‌السلام) حفظ شود. ارتباطم با ملائکۀ الله برقرار باشد. اصلاح امور به تعبیری دیگر اصلاح امور یعنی، من روابطم را با اشیاء به گونه ­ای تنظیم می‌کنم که من را از اصولم و از آخرت و ابدیتم غافل نکنند. مثلاً مال تا یک حدی خوب است، اما تکاثر در آن خوب نیست. آن هم مالی که خیر باشد، خوب است، ولی اضافه­‌ی آن به درد نمی‌خورد. سواد خوب است، تحصیلات و معلومات خوب است، تا حدی که شما را به بهشت ببرد، اما نه اینکه آدم علم باز شود، سوادباز شود. هر چیزی تا یک حدی خیر است. مثلاً همسر تا یک حدی خیر است، فرزندان تا یک حدی خیر است، مال تا یک حدی خیر است، کار سیاسی اجتماعی تا یک حدی خیر است. اما از یک حدی که بگذرد، می‌شود شر و دیگر به درد ما نمی‌خورد. اصلاح امور، یعنی ما روابط‌مان را با اشیاء و اطرافیان طوری تنظیم می‌کنیم که ما را از اصول‌مان غافل نکنند. نه حدیث­ باز می‌شویم، نه استادباز می‌شویم، نه قرآن ­باز می‌شویم، نه اسلام ­باز می‌شویم، نه هیئت­ باز می‌شویم. دیده اید برای بعضی‌ها اصل این است که کاری را باید انجام دهند. حالا خدا بخواهد یا نخواهد برایشان مهم نیست. مثلاً کاروان ­باز می‌شوند و صبح تا شب کاروانِ مکه، مدینه، کربلا، سوریه می‌برند. ولی اعضای خانواده ­اش کلی خلأ عاطفی دارند. این شخص برای پول مکه و مدینه می‌رود، برای شدن و رشد نمی‌رود. مکه و مدینه زیادی خیر نیست، شر است. پس اصلاح امور یعنی من خودم را متعادل کنم. یعنی مثل یک بدن و هیکل کامل که همه چیزش متعادل است، من هم باید همه چیزم را متعادل کنم. یک راه متعادل کردن هم این است که باید 50 حقی که در رساله امام سجاد (علیه‌السلام) گفته شده را یاد بگیرم که باید الان به کجا برسم؟ وقت روی چه بخشی بگذارم. کدام بخش را باید تراش بدهم. مثل این است که اگر یک جای از بدن شما مریض شود، اول دنبال درمان آن جا می‌روید و به کار دیگری نمی‌رسید. چون می‌گویید من بیماری‌ام را باید درمان کنم، به کار دیگری نمی‌رسم. مثلاً اگر پای تان درد کند، نمی‌گویید اشکال ندارد اگر پایم درد می‌کند، ولی به جایش قلبم سالم است. چون پا هم بخشی است و برای شما مهم است و باید سالم باشد. سلامت یک امر مجموعه ای است. یک امر کلی است. یک امر سِعِه ای است. باید همه چیز کنار هم جمع شود تا سلامت ایجاد شود. بنابراین، برای یک کسی زیاد نماز خواندن خیلی خوب است، اما برای کس دیگری بد است. شاید برای این شخص الان خوب است که به همسرش برسد. به پدر مادرش رسیدگی کند. یعنی ببینیم چی برای ما الان لازم است. منظور از اینکه گفته می‌شود، امورش را اصلاح می‌کند یعنی همین. یعنی، آنچه که الان برای من لازم است و باید انجام دهم. یعنی الان لازم است که اضافه‌ی مال نباید برای من بماند. اگر بماند بدبختم می‌کند. پس باید زود آن را برای آخرت بفرستم. برای اصلاح امور باید توجه کنیم چه کارهایی بر ما واجب است و از ما سوال می‌کنند. علی (علیه‌السلام) فرمود: بدترین آدم پیش خدا کسی است که دنبال کارهایی می‌رود که بر او واجب نیست[5]. برای بعضی از کارها چنان وقت می‌گذارد که انگار بر او واجب است. اما برای کارهای واجب تنبلی می‌کند. اصلاً انگار نه انگار که ما یک عالم کارهای زمین مانده داریم. این 50 حق را بخوانیم. سؤالات قیامت را بخوانیم و ببینیم کارهای زمین مانده داریم یا نداریم. یکی از مهمترین سؤالات قیامت، سوال از چگونگی رابطه و یاری تو با امام زمان (علیه‌السلام) است. یعنی شما از این 50 سؤال، 49 سؤال را رد کنی و این یکی را رد نکنی، گرفتار هستی. الان روابطت با امام زمان در چه مقطعی است. آیا به خدمت رسیده‌ای؟ آیا به تلاش رسیده‌ای؟ آیا به چادرش رسیده‌ای؟ یکی دیگر از سؤالات مهم قیامت، چگونگی رفتار با پدر و مادر و صله ارحام است. قاطع رحم اصلاً بوی بهشت را استشمام نمی‌کند. حضرت فرمود: ما مهمترین رحم شما هستیم. مهمترین رحمی که روز قیامت از آن سؤال می کنند، امام زمان (علیه‌السلام) است. تو از صبح که بلند می‌شوی، تا شب، چه چیزی از تو به امام زمان می‌رسد؟ این همه کارهای زمین مانده ما داریم که باید انجام بدهیم. ما مدام داریم به خودمان دروغ می‌گوییم. تمام اینها برای این است که ما واقعاً آخرت را باور نکرده‌ایم. ما واقعاً جاودانگی خودمان را باور نکرده‌ایم. نتیجه‌ی اصلاح امور، دوری از معصیت است همانطور که گفته شد، اصلاح امور یعنی تنظیم روابط ما با اشیاء و اطرافیان مان، اصلاح امور یعنی متعادل کردنِ خود مان و اصلاح امور یعنی در نظر گرفتن کارهای واجب و لازم یا به عبارت دیگر، اهم و مهم کردن بین امور. با این تعاریف نتیجه می‌گیریم که انسان هر چه به اصلاح امور و صلاح نزدیکتر می‌شود، از معصیت دورتر می‌شود. همانگونه که هر چقدر انسان به سلامت نزدیکتر می‌شود، از بیماری دورتر می‌شود. دوری از معاصی، چه معاصی حسی، خیالی، وهمی، عقلانی و چه گناهانی که در حیطه ارتباط با خداوند ممکن است از انسان سر بزند. «لا یَسْمَعُونَ فِیها لَغْواً وَ لا تَأْثِیماً[6]= در آنجا نه بیهوده‌اى مى‌‏شنوند و نه [سخنى] گناه‏‌آلود». «تأثیم» از «إثم= تأخیر و عقب ماندن» است و برای این به آن «إثم» می‌گویند که یک قسمت کار را که باید با سرعت می‌رفتی، اشتباهی رفتی و عقب می‌افتی و باید برگردی و آن را درست کنی، از این رو معطل می‌شوی. «إثم» یعنی مدام عقب می‌افتی. کسی باید مسیری را طی کند و برود، اما مدام وسطش زمین می‌خورد و اشتباهی می‌رود. عجله هم دارد که خودش را برساند. اتفاقاً همین عجله و نشناختن مسیر باعث می‌شود که اشتباه کنیم. بنابراین، «تأثیم» که از باب «تفعیل» است یعنی به گناه انداختن و معطل کردن دیگران. ببینید چقدر پدر مادرها فرزندان‌شان را معطل می‌کنند. چقدر بچه ­ها پدر مادرشان را معطل می‌کنند. عیب‌های دیگران را دیدن، از دیگران ایراد گرفتن، نسبت‌های ناروا به دیگران دادن، دیگران را متهم کردن، دیگران را جهنمی دانستن، خود را خوب دیدن، تحمل گناه دیگران را نداشتن، اینها آدم را معطل می‌کند. ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند، تا ما شبیه خدا شویم ما باید همه چیز را اصلاح کنیم و به این فکر باشیم که همه چیزمان متعادل بار بیاید. ما باید بفهمیم که شوهر هدف نیست، زن و بچه، مادرشوهر و پدرشوهر و مادرزن و پدرزن و فامیل، رئیس و همکار در اداره و ... هیچ کدام هدف نیستند. همه وسیله اند برای اینکه من شبیه خدا شوم. مسائل اجتماعی، سیاسی، اقتصادی همه یک بهانه است برای اینکه من شبیه خدا شوم. وقتی به جای اینکه من از آن استفاده کنم و به قدرت برسم، اینها باعث ضعف من می‌شوند، بدین معنی است که من اصلاً خودم را نمی‌شناسم. یعنی من عرضه ندارم از اینها استفاده کنم. مثل آدمی که غذا می‌خورد و روزبه ­روز ضعیف­تر می‌شود. بنابراین حواسمان باشد، ایرادهای دیگران هم یک وسیله برای امتحان ماست. ایرادهای دیگران فرصت است، برای اینکه ما اسم خدا را جذب کنیم. ضعف‌های کسانی که ما داریم با آنها زندگی می‌کنیم و خطاهایی که در حق ما می‌کنند، همه بهانه است. به جای اینکه مدام به دیگران گیر بدهیم و از دیگران ایراد بگیریم، به فکر خود باشیم. هیچ وقت، هیچ کس را سرزنش نکنیم، نه به خاطر گناهش و نه به خاطر کمبودهایش و نه به خاطر ضعفش. هر کس کسی را سرزنش کند، نمی‌میرد مگر اینکه خودش به همان چیز مبتلا و تحقیر و تمسخر شود. کمک بکنیم به تقوا و پاکی. کسی که دائماً ایراد می‌گیرد، این آدم مشکل ­داری است. این آدم از خودش غافل است. خداوند متعال می‌فرماید:«تِلْكَ الْأَیَّامُ نُداوِلُها بَیْنَ النَّاسِ[7]= و ما این روزها[ى شكست و پیروزى] را میان مردم به نوبت مى‏‌گردانیم [تا آنان پند گیرند]». مدام افراد را با همدیگر آزمایش می‌کنیم. می‌گوید من این را برای امتحان تو سر راهت گذاشتم. خوب است ما جایگاه‌مان را بشناسیم. حقوق را بشناسیم. بدانیم که در هر صحنه وظیفه ما چیست. پس دقت کنیم، صالح یعنی کسی که همه امورش را اصلاح می‌کند. اول از حس شروع می‌کند، دیدنی‌ها، شنیدنی‌ها، خوردنی‌ها، لمس کردنی‌ها را اصلاح می‌کند و بعد خیال، واهمه، عقلانیت و مطالعات و چیزهایی که می‌خوانند. قلب/ اصلاح امور/ مکتسبات/ مال خیر پی نوشت: [1] . «كُلُّ نَفْسٍ بِما كَسَبَتْ رَهِینَةٌ[1] = هر کسی در گرو دست آورده های خویش است» (سوره مدثر/38). [2] . «أمّا عَلامةُ الصّالِحِ فأربَعةٌ: یُصَفِّی قَلبَهُ، و یُصلِحُ عَمَلَهُ، و یُصلِحُ كَسبَهُ، و یُصلِحُ اُمورَهُ كُلَّها= اما نشانه شخص صالح چهار چیز است: دلش را صاف مى‌كند، كردارش را اصلاح مى‌گرداند، درآمدش را اصلاح مى‌كند و همه كارهایش را اصلاح مى‌گرداند». (تحف العقول : 20.) [3] . «تَعْرُجُ الْمَلَائِكَةُ وَالرُّوحُ إِلَیْهِ فِی یَوْمٍ كَانَ مِقْدَارُهُ خَمْسِینَ أَلْفَ سَنَةٍ؛ فرشتگان و روح در روزى كه مقدارش پنجاه هزار سال است به سوى او بالا مى ‏روند»(سوره معارج/4) [4] . سوره بقره/180. [5] . إن دعی إلى حرث الدنیا عمل، وإن دعی إلى حرث الآخرة كسل، كأن ما عمل له واجب علیه، وكأن ما ونى فیه ساقط عنه. (نهج البلاغة - خطب الإمام علی (ع) - ج ١ - الصفحة ١٩٨)  [6] . سوره واقعه/25. [7] . سوره آل عمران/ 140. ع ل 362

کلیدواژه ها: ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 12168
زمان انتشار: 12 ژانویه 2021
| |
«بصیرت» فرقانی است که با تقوا ایجاد می شود

شرح زیارت جامعه کبیره، 123؛ 1399/10/18

«بصیرت» فرقانی است که با تقوا ایجاد می شود

تقوا موجب می‌شود تا آدمی بتواند میان حق و باطل جدایی افکند و از بصیرتی سود برد که این توانایی را به وی می‌بخشد. هنگامی که آدمی دارای قدرت فرقان و توانایی بصیرت شد، دیگر به سادگی می‌تواند خود را از هر گونه گناهی در هر سطح و درجه‌ای حفظ کند.

بحث ما در شرح زیارت جامعه کبیره دربارۀ آثار تقوا بود که تفسیر حضرت آیت‌‌الله جوادی آملی (حفظه الله تعالی) را در این باب می خواندیم. 8 اثر را تاکنون از آثار تقوا توضیح داده ایم. در ادامه به دیگر آثار آن می پردازیم. نهمین اثر تقوا، برخورداری انسان از قوه تشخیص حق از باطل است. در این زمینه قرآن می فرماید: «إِنْ تَتَّقُوا اللهَ یَجْعَلْ لَكُمْ فُرْقاناً وَ یُكَفِّرْ عَنْكُمْ سَیِّئاتِكُمْ وَ یَغْفِرْ لَكُمْ[1]= ای اهل ایمان، اگر خدا ترس و پرهیزکار شوید خدا به شما فرقان بخشد و گناهان شما را بپوشاند و شما را بیامرزد، که خدا دارای فضل و رحمت بزرگ است». تمام بدبختی‌‌ها و نکبت‌‌هایی که سراغ ما می‌‌آید، از عدم قدرت تشخیص حق و باطل است. اینکه نمی‌‌دانیم با چه کسی ازدواج کنیم، نمی‌‌دانیم چه رشته‌‌ای را انتخاب کنیم، نمی‌‌دانیم چه شغلی را انتخاب کنیم، نمی‌‌دانیم از کجا خانه بگیریم، نمی‌‌دانیم با چه کسی رفاقت کنیم، این معامله را انجام بدهیم یا ندهیم، اینجا سرمایه‌‌گذاری کنیم یا نکنیم، و.... همه از مصادیق نداشتن قدرت تشخیص در شناخت حق و باطل است. درحالی که قرآن می‌‌فرماید اگر تقوا داشته باشید، خدا به شما قدرت فرق گذاشتن بین حق و باطل قرار می‌‌دهد. خود خدا به شما قدرت می‌‌دهد. لازم نیست استاد ببینید. چقدر زیبا حضرت استاد جوادی آملی می‌‌فرماید: «قدرت کامل در تشخیص نهایی حق از باطل با درس و بحث عادی حاصل نمی‌‌شود». شیطان را نگاه کنید. 6 هزار سال عبادت می‌‌کند. حضرت می‌‌گوید معلوم نیست این 6 هزار سال آخرتی است یا دنیایی و تا مقام فرشته‌ها بالا می‌رود و جزء آنها می‌‌شود. حتی از آن‌ها یک سبقت‌‌هایی هم می‌‌گیرد، اما چون قدرت تشخیص ندارد، می‌‌بینید که یک دفعه سقوط می‌کند. پس تشخیص دادن خیلی مهم است که آدم حق و باطل و درست و غلط را در زندگی‌اش تشخیص بدهد. زیرا انسان در بسیاری از موارد دچار اشتباه می‌‌شود و در مواردی در تمیز حق و باطل اشتباه می‌‌کند. مثلاً در بورس می‌‌خواهی دو جا سرمایه‌‌گذاری کنی. یک کسی خیلی تیز است می‌‌فهمد کجا باید سرمایه‌‌گذاری کند. یک دفعه می‌‌بینی سودش صد برابر می‌‌شود. یک کسی درست هم تشخیص داده، می‌‌داند که باید فلان شرکت‌‌ها را سرمایه‌‌گذاری کند، ولی در شرکتی سرمایه‌‌گذاری می‌‌کند که سودش 2 یا 3 برابر است. سود کرده، اما آن صد برابر کجا و این دو برابر کجا. این اهم و مهم است. پس اگر تقوا داشته باشید، دو اثر دارد: 1ـ «یَجْعَلْ لَكُمْ فُرْقاناً» قدرت تشخیص به شما می‌‌دهد؛ هم تشخیص خوب و بد، و هم تشخیص مهم و اهم. مثلاً الان می‌‌خواهم کار فرهنگی کنم. صد نوع کار فرهنگی وجود دارد. در کدام سرمایه‌‌گذاری کنیم؟ الان می‌‌خواهم پولی برای امام زمان (علیه السلام) هزینه کنیم. در کجا خرج کنیم که بی تقوایی نشود. بی‌‌تقوا می‌‌گوید: رفتم به کسی پول دادم که نماز واجبات را بخواند، نماز قضای پدر و مادرم را بخواند، آن طرف اصلاً نمازخوان نبوده. ما فکر می‌‌کردیم این نمازخوان و متدین است. ولی پول ها را گرفته و عیاشی رفته. بی‌‌تقوایی یعنی این. بی‌‌تقوایی یعنی نمی‌‌دانی چه کسی را وصی خودت قرار بدهی. وقتی می‌‌خواهی وصیت‌‌نامه بنویسی، نمی‌‌دانی چه چیزی باید بنویسی. یک چیزی می‌‌نویسد که اصلاً در قبر هم به درد او نمی‌‌خورد؛ یا ثوابش اینقدر کم است که اصلاً برای نجات آن بنده خدا نمی‌‌رسد. ولی می‌‌بینی کسی که قدرت تشخیص دارد، می‌‌گوید من یک تومان دارم، می‌‌خواهم خرج کنم، کجا هزینه‌‌اش کنم؟ برای کار فرهنگی؟ برای کار امام زمان (علیه السلام)؟ کجا هزینه کنم؟ به چه چیزی بدهم؟ به چه کسی بدهم؟ به کدام راه بدهم؟ در همه ی اینها اهم و مهم می‌‌کند. تشخیصش خیلی خوب است. به سختی گشتم، یک رفیق خوب پیدا کردم، نمی‌‌دانم چطوری او را نگه دارم. سخت‌‌تر از پیدا کردن رفیق خوب، نگه داشتن او است. چون تقوا ندارم، نمی‌‌دانم این کسی که الان در زندگی من آمده، پیدایش کرده ام، تازه می‌‌توانم با او رابطه داشته باشم، رابطه عاطفی داشته باشم، احوالپرسی کنیم، نمی‌‌دانم باید این را چطوری نگه دارم. به خاطر یک مسئله دنیایی و زمینی، با یک بداخلاقی با یک خساست او را از دست می‌‌دهم. اما تقوا باعث می‌‌شود انسان درست تشخیص بدهد. تقوا یعنی در حال، در ثانیه، در ساعت بفهمی الان وظیفه‌‌ات چیست. حتی اگر تلخ هم باشد، به آن عمل کنی. همین که تلخ است این را عمل کن. می‌‌بینی چقدر شهد شیرینی در کام تو ریخت. در زمان آدم باید تشخیص بدهد. ما الان خیلی آدم در حوزه علمیه داشته ایم که زمان جنگ نتوانستند تشخیص بدهند و ایستادند درس خواندند. وظیفه‌‌اش این بود که حداقل چند ماهی باید می‌‌رفتند جنگ، اما نرفتند. الان چقدر افراد امام زمان را می‌‌شناسند و او را دوست دارند، برایش دعا می‌‌کنند، خیلی ها هستند، ولی چند نفر مهدوی هستند؟ یعنی چند نفر الان در چادر حضرت هستند؟ چند نفر آدم الان غربت امام زمان، تنهایی امام زمان، اضطرار امام زمان جگرشان را می‌‌سوزاند، و بیقرار هستند. وقت می‌‌گذارند و زیر چادر حضرت کار می‌‌کنند؟ کاری می‌‌کنند که موانع ظهور برطرف بشود؟ عاشق شو ورنه روزی کار جهان سرآید                                   ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی مشکلاتش فرصت‌‌های عالی بوده برای اینکه بتواند از این فرصت‌‌ها بال در بیاورد. می‌‌بینی تمامش افسرده و پژمردگی و دعوا و درگیری و طلاق و طلاق‌‌کشی هست. بلد نبوده از این استفاده کند که اوج بگیرد. حسادت مسخره‌‌ترین، احمقانه‌‌ترین کار عالم است. وقتی سراغت می‌‌آید، حسادت در عشق، در محبت، در دوستی، در هر چیز دیگری. می گوید نباید اینها به فلانی نزدیک بشوند. این فقط مال خودم است. اگر به فلانی نزدیک بشوند چشم شان را درمی‌‌آورم. خدا حسود را ذلیل می‌‌کند، این سنت خداست. دنیا و آخرت خدا حسود را ذلیل می‌‌کند. تقوا یعنی انسان جلالت الهی را در نظر بگیرد، تعظیم الهی داشته باشد و بداند که در مقابل چه مقامی هست. هم از نظر عظمت و هم از نظر مقام عشق و مقام الهیت باید حرمتش را رعایت کند. تقوا مثل یک رابطه عاشقانه دو طرفه است که انسان برای اینکه رابطه اش به هم نخورد، به یک سلسله امور نزدیک نمی‌‌شود تا رابطه‌‌اش با محبوب و معشوقش خراب نشود.   کسی که خداوند، خانواده آسمانی‌اش، غیب و فرشته‌‌هایش برایش مهم نیست، ممکن است به خاطر یک مشکل دنیایی در جنبه‌‌های «جمادی، گیاهی، حیوانی، حتی علمی»، یک دفعه رابطه‌‌اش با غیب خراب بشود، نشاطش از بین برود، ارتباطش خراب بشود، رفت و آمدش با غیب خراب بشود، اینها همه از بی‌‌تقوایی است. کسی که ماهواره در خانه دارد، عمل بی‌‌تقوایی انجام می‌‌دهد. یعنی کاری می‌‌کند که شیطان، وسوسه‌‌ها، خیالات، افکار و توهمات سراغ خودش و خانواده‌اش بیاید تا آنها را نابود کند. گاهی بی‌‌تقوایی گناه شرعی و شریعتی مثل مشروب خوردن یا زنا کردن نیست؛ بلکه خیلی وقتها نق و غر است، ناشکری، مقایسه کردن، چشم و هم‌‌چشمی، حسادت و برگشت به خاطرات گذشته است که آدم را نابود می‌‌کند. اینها همه از مصادیق فحشا، بی‌‌تقوایی و بی‌‌پروایی است. یکی از عوامل آمرزش گناهان، تقوای الهی است 2- «وَ یُكَفِّرْ عَنْكُمْ سَیِّئاتِكُمْ وَ یَغْفِرْ لَكُمْ »، و گناهان شما را بپوشاند و شما را بیامرزد. نمی‌‌گذارد اذیت بشوی. بالاتر از پوشاندن گناهان، مغفرت است. مغفرت یعنی طوری پاکت می‌‌کند که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است. گناهت را نابود می‌‌کند، اصلاً حتی از حافظه‌ات هم می‌‌برد. در آیه دیگری از آثار تقوا می‌خوانیم: «وَ مَنْ یَتَّقِ اللهَ یُكَفِّرْ عَنْهُ سَیِّئاتِهِ وَ یُعْظِمْ لَهُ أَجْراً[2]= گناهانش پاک می‌‌شود این اجر آدم را زیاد می‌‌کند». خدا اجر را بالا می‌‌برد، می‌‌خواهد پاداش بدهد، عظیمش می‌‌کند. کلمه عظیم شوخی نیست. وقتی خدا می‌‌گوید: «اجر عظیم»، یعنی خدا می‌‌خواهد چه کار کند. یعنی این کار را می کند که وقتی دو رکعت نماز را بخوانید، 40 سال گناهت آمرزیده می‌‌‌‌شود، 40 سال قهر بودن ما و گناهان ما آمرزیده می‌‌شود. اینقدر هم به تو ثواب می‌‌دهند، 70 تا هم قصر به تو می‌‌دهند. ببینید که ما چقدر در معرض رزق کریم، اجر عظیم، رزق عظیم قرار می‌‌گیریم و آن را پس می‌‌زنیم، با اخلاق‌‌های محدود خودمان، با این تنگ‌‌نظری‌‌های خودمان همه کار را خراب می‌‌کنیم. اعلام التقی/تقوا پی نوشت: [1] . سوره مبارکه انفال، آیه 29. [2] . سوره طلاق، آیه 5. قا/237

کلیدواژه ها: ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 12167
زمان انتشار: 9 ژانویه 2021
| |
مرزِ انسانیت و حیوانیت

شرح زیارت عاشورا، جلسه 64، 1381/06/02

مرزِ انسانیت و حیوانیت

بین انسانیت و حیوانیت مرزی وجود دارد که این مرز باید در اخلاق اسلامی شناخته شود. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) می فرماید: 10 گروه از امت من، در قیامت به صورت حیوان محشور می شوند. حرکت باطنی این 10 گروه در دنیا طوری بوده که آن ها را به مرحله انسانی نرسانده است. یعنی با این که مسلمان هستند، اما باطن انسانی پیدا نمی کنند و در باطن حیوانی باقی می مانند. طوری که در قیامت به صورت حیوان محشور می شوند.

در هر کاری زحمت زیاد کشیدن مهم نیست. مهم این است که زحمت درست و به موقع کشیده شود و نتیجه داده شود. چون نتیجه مهم است. اگر خداوند کاری را به ما امر کرده و ما انجام وظیفه می کنیم و زحمت می کشیم، ولی به نتیجه نمی رسیم، این بحث دیگری است؛ ولی یک موقع خداوند از ما نتیجه می خواهد. یعنی باید به موقعیت خاصی برسیم. مثل دانش آموزان که در کنکور شرکت می کنند و مهم قبول شدن آن هاست. ممکن است کسی زیرکی کند و راحت ترین راه را برای قبولی برود، ولی دیگری زحمت زیاد بکشد و آخر سر هم رتبه ی نه چندان خوبی به دست بیاورد. در حرکت به سمت آخرت وقتی می گوییم که ابدیتی داریم، آن ابدیت دارای شرایط زیستی خاصی است و باید خودمان را با آن شرایط زیستی خاص، تطبیق بدهیم. مثل یک جنین که باید خودش را با شرایط زیستی دنیا تطبیق بدهد تا سالم متولد شود. این که جنین در 9 ماه زحمت بکشد و اندامی درست کند، ولی دست یا پا نداشته باشد، به درد نمی خورد. مهم این است که زحماتش نتیجه بدهد. امت پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) که به صورت 10 نوع حیوان محشور می شوند، کسانی هستند که زحمت زیادی می کشند و به سمت آخرت در حرکت هستند، ولی کارشان نتیجه نمی دهد و به صورت حیوان محشور می شوند. بنابراین ما باید بدانیم در دنیایی که زحمت می کشیم و وقت انجام کار علمی و عبادی زیادی نداریم، چه کاری برای ما خوب و نتیجه بخش و ثمربخش است؟ چه بسا ما زحمت زیادی بکشیم و تلاش و سرمایه گذاری کنیم، ولی به نتیجه نرسیم. این خیلی غم انگیز است که ما زحمت بکشیم، ولی زحمت مان به هدر برود و آخرش هم حیوان محشور شویم. پس باید به کیفیتِ طی طریق و زندگی کردن خیلی اهمیت بدهیم. خیلی وقت ها زیاد تلاش کردن، به خصوص وقتی رنگ مذهبی دارد، ما را گول می زند. به صرف این که بگوییم ما در بسیج و سپاه هستیم، روحانی هستیم و کار انقلابی و مقدس می کنیم، کار برای امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) می کنیم و به مردم خدمت می کنیم، فایده ندارد. گاهی می گوییم: «ما در هیئت برای خدا و اسلام، ریش مان را سفید کردیم.» یا مثلاً «آن قدر ثواب نماز خواندن داریم. آن قدر ثواب کمک کردن به مردم را داریم. آن قدر پول خرج کردیم، جهیزیه گرفتیم و عروس را خانه ی شوهر فرستادیم.» ممکن است کار زیاد باشد، ولی بی نتیجه هم باشد. باید مطمئن باشیم که کار به نتیجه می رسد و ثمربخش است و در روز تولدمان، انسان و سالم متولد می شویم. ما باید مرز بین انسانیت و حیوانیت را بشناسیم و بدانیم که در چه حالتی آدم هستیم و در چه حالتی حیوان هستیم. هرچه برای خودمان می پسندیم، باید برای دیگران هم بپسندیم در روایت هست که اگر انسان حرمت دیگران را رعایت نکند و آن قدر غرق خودش باشد که مردم را مثل خودش نبیند، از ولایت خداوند تبارک و تعالی خارج شده است. یعنی به عنوان مؤمن و انسان تحت ولایت خدا قرار ندارد، بلکه تحت ولایت شیطان است. از مرزهای مهم بین انسانیت و حیوانیت و شروع مسیر انسانیت این است که آن چه برای خودتان می پسندید، برای دیگران هم بپسندید و آن چه را که برای خودتان نمی پسندید، برای دیگران هم نپسندید. یعنی وقتی می خواهید در مسیر انسانیت قدم بردارید، باید به این درجه از انصاف رسیده باشید. مثلاً باید در صف نانوایی، نوبت را رعایت کنید و حاضر نباشید به هر قیمتی، با نان به خانه برگردید. چون حق الناس است. به محض این که بخواهید نوبت را رعایت نکنید و جلوتر از دیگران باشید، از دایره ی انسانیت خارج شده اید. ولی اگر کسی ارادت خاصی به دیگری داشت و خواست کارش را زودتر و بدون نوبت راه بیندازد، بحث دیگری است و مستحب است که انسان این احسان را  بپذیرد. خطرناک و خارج از انسانیت است که من به خاطر این که طلبه ام، روحانی محل هستم، نماینده مجلس هستم، مدیر کل فلان جا هستم، در صف نایستم و نوبت را رعایت نکنم. یا اگر خواستم یک نفر را مورد انتقاد قرار بدهم، باید اول خودم را جای او بگذارم و ببینم اگر جای او بودم، دوست داشتم با من این طور صحبت شود. «قاعده ی انصاف» را قبلاً در بحث « آموزش دین» توضیح داده ام.  نباید به خاطر خودمان دیگران را به زحمت بیندازیم اولین پله ی انسانیت که باطن ما را شبیه انسان می کند این است که به قاعده ی «انصاف و مساوات» عمل کنیم و حاضر نشویم دیگران را اذیت کنیم و به زحمت بیندازیم. انسانی نیست که دیگران را به خاطر خودمان اذیت کنیم و به زحمت بیندازیم. نباید بگوییم: «من دوست دارم که در خانه صدای تلویزیون را زیاد کنم.» یا موقع خواندن نماز شب مزاحم اعضای خانواده بشوم. یا صدای بلندگوی هیئت را زیاد کنم و با دسته ی هیئت، راه مردم را ببندم. درکارهای مقدس حق نداریم دیگران را اذیت کنیم، چه رسد به کارهای شخصی. گاهی در خانه متکبر می شویم و به خاطر خودمان به دیگران فشار می آوریم و اذیت شان می کنیم. این کار انسان را از دایره ی انسانیت خارج می کند. اولین مرحله ی انسانیت، مرحله ای است که انسان بتواند به خودش بگوید: «تو هیچ امتیازی نسبت به دیگران نداری که دیگران بخواهند به خاطر تو به زحمت بیفتند.» راحت طلبی در کار جمعی و کارهای کم زحمت را انتخاب کردن و فرار کردن از انجام وظیفه، نشانه ی حیوانیت است. کسانی که کارهای کم زحمت را انتخاب می کنند به ظاهر کار می کنند، اما دارای روحیه ی حیوانی هستند. هر وقت حاضر شدیم که سخت ترین کارها را انتخاب کنیم، این نشان دهنده ی انسانیت ما است. برای همین بود که فرمودند: «افضل الاعمال احمزها=با فضیلت ترین کارها، سخت ترین آنهاست». معنای «مودت» «مودت» نوع خاصی از محبت است که انسان خودش را به خاطر طرف مقابلش به زحمت بیندازد و تلاش کند و فشاری را تحمل کند و سرمایه گذاری فکری و بدنی و مالی کند. در مودت انسان آهسته آهسته از مرحله ی انسانیت اوج می گیرد و در فضای شباهت به خداوند تبارک و تعالی پرواز می کند. آن موقع انسان حاضر می شود خودش را برای دیگران به زحمت بیندازد و سختی را به خاطر دیگران تحمل کند که این در روابط بین مسلمان ها و اخوت اسلامی جایگاه ویژه ای دارد.  «3 مرحله ی مودت و دوستی» را در مباحث قبل توضیح داده ام. یاد یاران که کنند از دل و جان یاری هم پا ز سر کرده روند از پی غمخواری هم غم زدایند ز دل های هم از خوشخویی بهره گیرند ز دانش به مددکاری هم کم کنند از خود و افزونی یاران طلبند                    رنج راحت شمرند از پی دلداری هم   رنج بر جان خود از بهر تن آسایی یار                   حامل بار گران بهر سبکباری هم همه چون غنچه به تنهایی و با هم چون گل             تنگدل از خود و خندان به هواداری هم رنجه کردند که راحت برسانند به هم                      زخمی تیر جفا بهر سپرداری هم[1] کسانی که دارای مودت هستند، اگر برای خودشان کم گذاشته شود، ناراحت نمی شوند. آن ها  برای دلداری دادن به دیگران، رنج را راحت تحمل می کنند. این از مسائل بسیار پیش پا افتاده و کوچک شروع می شود تا مسائل مهم و عالی که حتی دادن جان است. تمرین کردن در چنین مواردی، انسان را خیلی بزرگ می کند. یاد بگیریم که از خانواده شروع کنیم و خودمان را به خاطر اعضای خانواده به زحمت بیندازیم. مثلاً اگر چیزی سر سفره کم است، بهتر است ما بیاوریم. نباید کسی را مستحق تر از خودمان برای انجام کارها سراغ داشته باشیم و نباید بگوییم : «ما هیچ وظیفه ای نداریم.» یا «روابط شخصی او بهتر از من است، خوب است که او این کار را انجام بدهد.» چطور انسان سر از طاغوت در می آورد؟ «طاغوت» طغیان نفس و طبیعت علیه فطرت است. کسی که از بچگی خودش را تربیت کرده، وقتی به ریاست و به عالی ترین درجه هم برسد، هیچ امتیازی برای خودش قائل نیست، آدم زندگی می کند و طاغوتی نمی شود. نفس تنبل است. اگر انسان نفس را رها کند، چون بی نهایت طلب است، می خواهد هر چه اراده کرد، همان حاصل شود. یعنی می خواهد به جایی برسد، بدون این که زحمتی بکشد. انسان تنبل دوست دارد هر چیزی را که اراده کرد، بدون زحمت برایش حاضر شود. مثل سلاطین و پادشاهان که آن قدر تنبل و تن پرور بودند که کوچکترین کارهایشان را دیگران انجام می دادند. در این حالت است که خیانت و ظلم شروع می شود. اختلاس و دزدی از بیت المال و دریافت حقوق ها و امتیازهای آن چنانی و اسراف شروع می شود. چون شخص به روحیه ی مساوات نرسیده است. نمی بیند که مردم گرسنه هستند و مشکلات دارند. چطور می شود شخصی سهم و پاداش آخر سال آن چنانی می گیرد، ولی مردم بدبخت برای اجاره خانه لنگ هستند؟ چون از اول خودش را تربیت نکرده و خودش را به دیگران تحمیل کرده و گفته: «من رئیسم! من مدیر کلم! من وزیرم! من معاونم!» علتش این است که چنین شخصی خودش را به دیگران ترجیح می دهد و امتیاز بیشتری برای خودش قائل می شود . اگر به نفس فشار نیاوریم و آن را رنج ندهیم و تربیتش نکنیم، تنبل می شود. نباید به نفس اجازه ی نفس کشیدن بدهیم. اگر حاضر نباشیم به خودمان فشار بیاوریم، سر از جای دیگر در می آوریم. باید از همین جا جلوی نفس را بگیریم و از همین جا نگذاریم این طاغوت، بازی در بیاورد. من باید جلوی هوای نفس و تنبلی نفس را بگیرم. جلوی شکمم را بگیرم و اگر در جایی به من غذا نرسد، ناراحت نشوم و با خودم بگویم: «دیگران مستحق تر از من هستند.» اگر بگویم: «کسی بهتر از من وجود ندارد.» از همین جا نطفه ی طاغوتی شدن و جنایت های بعدی نفس، بسته می شود. اگر انسان ذره ای تکبر داشته باشد و نتواند منِ وجودش را زمین بزند و علیه دیگران طغیان نکند، وارد مرحله ی انسانیت نمی شود. اگر گاهی دیگران ما را مقدم بدانند، اشکالی ندارد. اما اگر انسان خودش، خودش را مقدم بدارد و جلو بیندازد و دیگران جا بمانند، درست نیست. این باید برای ما جا بیفتد که دیگران بر ما مقدم هستند. تا این جا نیفتد و به آن مرحله نرسیم، حتی اگر مقدس ترین زندگی را داشته باشیم، حیوان هستیم. چون انسان های شریفی که چه بسا ارزش شان از ما بیشتر است را پایین تر از خودمان می دانیم و این تکبر است. خداوند هرگز انسان را با چنین روحیه ای به بهشت و محضر خودش راه نمی دهد. اما در بهشت لازم نیست که انسان زحمتی بکشد، دستور دهد و اشاره کند و حرفی بزند. خداوند به بهشتیان می فرماید: «وَفِیهَا مَا تَشْتَهِیهِ الْأَنْفُسُ وَتَلَذُّ الْأَعْیُنُ[2]= و در آن جا هر چه نفوس را بر آن میل و اشتها است و چشم ها را شوق و لذت، مهیّا باشد». پی نوشت: [1] ملا محسن فیض کاشانی [2] قرآن کریم / سوره ی زخرف / آیه ی 71 ظ م – 55

کلیدواژه ها: ،

Top
شناسه مطلب: 12164
زمان انتشار: 8 ژانویه 2021
| |
چگونه می‌شود دل را اصلاح کرد؟

قلب، جلسه 69، 1391/07/22

چگونه می‌شود دل را اصلاح کرد؟

اصلاح یعنی، برطرف کردن خرابی‌ها. مثلاً می‌گویند ما الان داریم اصلاح بذر یا اصلاح نژاد می‌کنیم. یعنی ضعف‌ها را داریم برطرف می‌کنیم و وضعیت دارد بهتر می‌شود. در این جور موارد کلمه «اصلاحات» را به کار می‌برند. برای اصلاح دل، جلسه گذشته روایتی از رسول اکرم (صلی‌الله‌علیه‌وآله) درباره 4 ویژگی از صالحین را بیان کردیم: «أمّا عَلامةُ الصّالِحِ فأربَعةٌ: يُصَفِّي قَلبَهُ، و يُصلِحُ عَمَلَهُ، و يُصلِحُ كَسبَهُ، و يُصلِحُ اُمورَهُ كُلَّها[1]= اما نشانه شخص صالح 4 چيز است: دلش را صاف مى‌كند، كردارش را اصلاح مى‌گرداند، درآمدش را اصلاح مى‌كند و همه كارهايش را اصلاح مى‌گرداند». طبق این فرمایش شخص مصلح کسی است که اول، دلش را اصلاح می‌کند، زیرا گفتیم اصل شخصیت انسان دل او است. بقیه قوایِ انسان، مقدمه‌ی دل هستند. اما سؤال اساسی این است که این اصلاح دل چگونه انجام می‌شود؟

در پاسخ به این سوال که چگونه می‌شود دل را اصلاح کرد، از 5 شأن انسان شروع می‌کنیم. می‌دانیم که انسان 5 شأن «حس، خیال، وهم، عقل و فوق عقل» دارد. همانطور که می‌بینید، می‌توانید تشخیص بدهید که انسان اگر بخواهد فوق عقل را اصلاح کند، باید اول، بقیه شئون را گام به گام اصلاح کند. کسی که حسش را اصلاح نکند، خیالش هم اصلاح نمی‌شود. کسی که خیالاتش را اصلاح نکند، واهمه ­اش هم اصلاح نمی‌شود و کسی که واهمه­ اش اصلاح نشده، عقلش هم اصلاح نمی‌شود و درست کار نمی‌کند. یعنی حتی اگر درکی هم داشته باشد، این درک دیگر به دردش نمی‌خورد و نمی‌تواند کمکش کند. وقتی هم عقلانیتش خوب کار نکند، فوق عقل هم فعال نمی‌شود. مثلاً کسی که عقلش به او می‌گوید که مرده با او کاری ندارد، تاریکی ترس ندارد. چرا از مرده و تاریکی می‌ترسد و چرا عقلش به دادش نمی‌رسد؟ چون واهمه ­اش که درجه پایین­تر است، اصلاح نشده و هنوز بر عقل غلبه دارد. در حالی که درجه وهم پایین­تر از عقل است و باید تحت حاکمیت عقل کار کند. اما واهمه آمده روی عقل مسلط شده و عقلش با اینکه می‌داند مرده با او کاری ندارد، ولی باز می‌ترسد. در اینجا عقل، محکوم و اسیر وهم شده و بی خود می‌ترسد. از اینجا می‌توان فهمید که علت دلشوره‌ها، زودرنجی‌ها، حساسیت‌ها، نگرانی های بی‌جا، همین حاکمیت واهمه بر عقل است. زیرا به واهمه پرداخته شده، واهمه خوب تغذیه شده، اما رسیدگی به عقل کم بوده، در نتیجه واهمه قویتر از عقل شده‌است. عقل اگر ادراکی داشته باشد، وهم آن ادراک را خنثی و باطل می‌کند. بنابراین، شخص با وجود اینکه می‌فهمد، خلاف فهم خودش عمل می‌کند. با وجود اینکه می‌داند الان وظیفه ­اش چیست، خلافش عمل می‌کند. با وجود اینکه می‌فهمد که الان باید کاری را انجام بدهد، ولی انجام نمی‌دهد و جایی که نباید کاری بکند، می‌کند. پس برای اصلاح و صفای قلب، اول قوای پایینی مثل، حس، خیال، وهم و عقل باید خوب اصلاح شوند، تا بشود دل را اصلاح کرد. اولین قدم اصلاح دل، تحت حاکمیت «فوق عقل» در آوردن 4 قوه پایینی است چهار قوه ی پایینی را باید طوری تربیت کرد که در استخدام فوق عقل قرار بگیرند. باید طوری تربیت‌شان کرد که مزاحمتی برای فوق عقل درست نکنند و تحت حاکمیت فوق عقل باشند. وقتی اجازه دهیم قوای محدود پایین هر چه دلشان خواست انجام دهند، آن وقت پرداختن به فعالیت‌های فوق عقلانی و اصلاحِ دل، امکان پذیر نخواهد بود. اگر حس، هر چه دلش خواست بخورد، هر شیرینی، شوری، چربی را بخورد، آدم شکمو بار می‌آید و اینگونه که شد، شکم هرز می‌شود و این شخص دیگر قدرت پرداختن به فعالیت های فوق عقلانی ندارد. این که می‌گویند بعد از خوردن غذا مطالعه نکنید، علتش این است که وقتی شکم سیر است، ادراک ضعیف می شود. پس دیدنی‌ها، شنیدنی‌ها، لمس کردنی‌ها و بوییدنی‌ها باید کنترل شود، تا حس مؤدب شود و در استخدام عقل بار بیاید. خیال را باید کنترل کنید. افکار منفی نباید داشته باشید. توهمات را باید کنار بگذارید. رقابت‌ها و چشم و هم‌چشمی‌ها جزء قوه واهمه است. اصلاح نکردن کسب، مثل خوردنِ غذای آلوده است حضرت نبی اکرم (صلی الله علیه و آله) بعد از اینکه می‌فرمایند: «یُصَفی قَلبَه= قلبش را صاف می‌کند» یک دفعه می‌آید روی چیزهای پایین، مثل کَسب و کار و می‌فرماید:«وَ یُصلِحُ کَسبَه= و کسبش را اصلاح می‌کند». زیرا اگر انسان کسب و کارش را اصلاح نکند، امور بالایی، خود به ­خود اصلاح نمی‌شود. لقمه حرام، پول خمس نداده، خود مال حرام انسان را هار و وحشی می‌کند. مال حرام مثل غذای آلوده است. شما نمی‌توانید بگویید من غذای آلوده را مثل غذای پاک می‌خورم. غذای آلوده نه تنها هیچ فایده‌ای ندارد، بلکه ضرر هم دارد. شما خاک بخورید با اینکه برنج بخورید یکی است؟ نه. آرد بخورید یا خاک بخورید یکی است؟ نه. ظاهرشان شبیه به هم است. ولی اثرشان یکی نیست. خوردن غذای آلوده و کثیف با خوردنِ غذای طیب و پاک دوتا اثر مختلف دارند. امروز ما افراد زیادی در این اجتماع داریم که به خاطر بخش‌های پایینی، عقل‌ و فوق عقل شان را تعطیل می‌کنند و به خاطر پول، موقعیت، مقام و هزاران توهمات و خیال بافی های دیگر حاضرند یک مملکت را از بین ببرند و مردم را به جان هم بیاندازند؛ اما در عوض، آن حس‌های خودشان اشباع و ارضا شود. برای همین می‌فرماید باید اول کسب تان را پاک کنید. شغل و درآمد باید پاک باشد. آیا می‌شود گفت، من غذای آلوده می‌خورم، ولی بدنم مریض نشود. چنین چیزی امکان ندارد. کسانی که روز عاشورا امام حسین (علیه‌السلام) را کشتند، مسلمان و شیعه بودند. کسانی بودند که امیرالمؤمنین و پیغمبر را می‌شناختند و دوست داشتند. وقتی با امام حسین می‌جنگیدند گریه می‌کردند از اینکه دارند این ظلم را به امام حسین و خانواده‌اش می‌کنند. می‌دانستند که این پسر پیغمبر است و نباید به او ظلم شود. ولی چطور نتوانستند جلوی خود را بگیرند؟ حضرت فرمود: چون شکم شان از حرام پر شده بود. حرام درک انسان را کور می‌کند. یعنی انسان را از فهم واقعیت و بصیرت می‌اندازد. این خیلی خطرناک است. کسب، تنها شامل لقمه نیست، بلکه یک امر مطلق است کسب، یک امر مطلق است. فقط شغل و درآمد نیست. کسب های چشمی، گوشی، خیالی، وهمی و هر کسبی که بکنید، اکتسابات تان روی شما اثر دارد. به طور مثال، اثراتی که شما با دیدن رنگ‌ها کسب می‌کنید، روی شما اثر دارد. یک رنگی می­بینید و شاد می‌شوید. مثلاً یک رنگی را اصلاً نباید بپوشید، چون اگر بپوشید، شما را غصه­ دار و هیجانی و عصبی می‌کند. الان حالت خوب نیست، ببین کدام رنگ به شما صفا می‌دهد. لباس همان رنگی بپوش. اگر بخواهی خانه را رنگ بزنی، ببین کدام رنگ به شما نشاط و آرامش می‌دهد. اینکه حالا چه چیز مد است و به مد نگاه کنیم، به درد نمی‌خورد. مد معنی ندارد. من دنبال مد نیستم. من دنبال شادی و آرامش خودم هستم. نباید بگویی از این رنگ خوشم می‌آید، چون مد نیست. خوب مد نباشد، مهم نیست. هر رنگی که حالم را خوب می‌کند و خوشم می‌آید، می‌پوشم. یک نفر یک عطری می‌زند که واقعاً از آن لذت می‌برد و به نشاط می‌آید. ولی یک نفر دیگر، همان عطر را می‌زند و حالش خراب می‌شود. ببین تو از کدام عطر وقتی می‌زنی شاداب می‌شوی. بعضی‌ها طبع‌شان گرم است. اینها عطر خنک به دردشان می‌خورد. بعضی‌ها طبع‌شان سرد است و عطر گرم به دردشان می‌خورد. قانون مهم در اصلاحِ کسب گفتیم کسب یک امر مطلق است و این امر مطلق قاعده دارد. باید قاعده‌اش یادمان نرود. در واقع یکی از معجزات است. فرمایش خداست: « كُلُّ نَفْسٍ بِما كَسَبَتْ رَهِینَةٌ[2] = هر کسی در گرو دست آورده های خویش است». آنقدر حرف دارد این آیه که برای آن باید یک دانشکده تأسیس شود. مثلاً برای رهن منزل، مقداری پول می‌دهند و در عوض خانه‌ای را رهن می‌کنند. یعنی این منزل در اختیار من است و تا زمانی که مدت رهن تمام نشده باشد در اختیار من است و من در این خانه هر نوع تصرفی می‌توانم بکنم. نفس انسان در گرو مکتسبات خودش است. مثلاً بچه‌ای که متولد می‌شود، نوع تولد این بچه در گرو کسب ژن هایی است که از پدر و مادر گرفته است و بعد در طول دوران بارداری از دیدنی‌ها، شنیدنی‌ها، خوردنی‌ها، افکار، غصه­ ها، حساسیت، زودرنجی، وسواس‌ها و معنویت و خوبی‌ها و کمالات مادر هر چه که هست، جنین دارد کسب می‌کند. پدر هم خصوصیاتی را از طریق وراثت به بچه منتقل می‌کند و هم در طول دوران بارداری می‌تواند تأثیرگذار باشد. پدر می‌تواند ورودی‌های بد به مادر باردار بدهد، آزار برساند، نیش بزند، غصه دارش کند که به بچه منتقل می‌شود. بعد از این در دو سال شیرخوارگی هم همینطور، هم پدر و هم مادر تاثیرگذارند. راجع به این موضوع در بحث تربیت فرزند توضیح داده ایم. کسی که ماهواره در خانه می‌گذارد، موسیقی حرام گوش می‌دهد، نمی‌داند که دارد با جان خود و اطرافیانش چه کار می‌کند. نمی‌داند که دارد چه به خورد بقیه می‌دهد. چون هر چه که بخورند جذب می‌شود. اینطور نیست که کسی بگوید نه، اینها روی من اثر ندارد. بله، ما تا یک حدی آستانه تحریک داریم. یک موسیقی هست، ممکن است اصلاً یک نفر را تحریک نکند، ولی دیگری را تحریک کند. ولی از یک حدی هم که می‌گذرد، اثر می‌گذارد. مکتسبات هر بخش از انسان، روی بخش بعدی اثرگذار است هر کدام از 4 بخش انسان مثل «حس، خیال، وهم و عقل» دارای مکتسباتی هستند. مکتسباتِ حسی، مقدمه مکتسبات خیالی هستند. یعنی حسی‌ها خیال را می‌سازند. مکتسبات خیالی وهم را می‌سازند. مکتسبات وهمی‌ عقل را می‌سازند. مثلاً این که می‌گویند: شب ترس دارد. از شب بترس. این، یک استدلال منطقی است. آنهایی که منطق خوانده‌اند، می‌گویند شب تاریک است و تاریکی ترس دارد. پس شب ترس دارد. حالا از نظر عقل خالص، شب ترس ندارد. اما عقلِ این آدم می‌گوید: شب ترس دارد. این به خاطر آن است که گاهی ما در افکار و توهمات مان دچار اشتباه می‌شویم. مثلاً یکی توهم دارد که اگر صدقه بدهد یا به خویشان و نزدیکان و از جمله پدر و مادر کمک مالی کند، مال و ثروتش کم می‌شود. درصورتی که خداوند تضمین کرده که به ازای هر انفاقِ ما 700 برابر به ما بر می‌گرداند. مثل شیر مادر می‌ماند که هر چقدر مادر به بچه شیر بدهد، شیر تولید می‌شود. به محض این که شیردادن متوقف شود، شیر مادر هم خشک می‌شود. ولی اگر یک بچه دیگر بود و خواست شیر بخورد، مثل بچه همسایه، برادر، خواهر، خدا شیر را قطع نمی‌کند. اصلاً قاعده‌ی خدا این است که هیچ نعمتی را تا وقتی که خروجی دارد و دیگران از آن استفاده می‌کنند، قطع نمی کند. از بخشِ حس، دیدنی‌ها هستند که باید کنترل شوند. بعضی‌ها عجیب آدم‌هایی هستند که صفحاتِ حوادث در روزنامه‌ها و شبکه‌های اجتماعی را دنبال می‌کنند و نمی‌دانند چه آلودگی‌هایی را در ذهن می‌ریزند؟ بعداً مگر به راحتی می‌توان پاکش کرد. شما وقتی یک غذای آلوده می‌خورید، این آلودگی اگر بخواهد دفع شود، دکتر باید کل معده را شستشو بدهد. بعد هم آن مقداری که وارد سلول و جزئی از آن شده، اثرات مخرب خود را خواهد داشت. تا این سلول نمیرد و دفن نشود، حال شخص خوب نمی‌شود. هر چه قدر آشپرخانه‌ی خیال، غذا می‌پزد، جذب جان می‌شود. حال اگر یک دفعه این آدم وارد برزخ شود، تازه می ­بیند که چه هیولایی از خود درست کرده است. وقتی توهم باطل می‌کنی و  از آن لذت می‌بری. مثلاً جلوی بقیه، یک چیزی را که شرافت انسانی نیست، شرافت می‌دانی و جذب می‌کنی، مثلا چیزی می‌خری، اتومبیل، طلا، خانه و ... و با آن فخرفروشی می‌کنی و پز می‌دهی و از این کار لذت می‌بری، در این صورت، عقلت هم بعد از این، تصمیمات ناجور می‌گیرد. البته اگر یک چیزی خریده‌ای و برایت مهم نیست که کسی ببیند یا نبیند، این موردی ندارد. اصلاح کسب در بیانی دیگر به عبارت دیگر، اصلاح کسب، یعنی اصلاح 4 مورد «انتخاب‌ها، ارتباط‌ها، رفتار و افکار» و باید مواظب بود که هر نوع آلودگی از این 4 طریق جذب نشود. مثال در قسمت انتخاب‌ها، انتخاب رشته تحصیلی است که یک نوع کسب به شمار می‌آید. اگر انسان همینطوری هر رشته‌ای را انتخاب کند، کار درستی نیست. انسان باید غذایی که می‌خورد را خوب ببیند چه می‌خورد. مثال دیگر در مورد ارتباط‌ها و رفتار، تربیت فرزند است. ما خیلی وقت ها در تربیت بچه‌ها سهل انگاری می‌کنیم و می‌خواهیم بچه‌ها را از سر مان باز کنیم. می‌خواهیم دهان بچه ­ها را با چیزهایی مثل لپ تاپ، تلفن همراه و ... ببندیم. مثلاً می‌گوییم اگر درس بخوانی، اگر قبول شوی، برایت لپ تاپ می‌خرم. یا برایت تلفن می‌خرم. اگر قبول شوی، فلان دستگاه را می‌خرم. تو می‌فهمی داری با این بچه چه کار می‌کنی؟ ما می‌خواهیم از شر بچه ­ها خلاص شویم که مزاحم‌مان نشوند. یک مشت آشغال دست بچه می‌دهیم که بنشین و این را بخور. مثل اینکه کاکائو و پفک را دستش می‌دهیم. این پفک جسم بچه را خراب می‌کند. الان تعداد کشته­ هایی که تغذیه‌ی نادرست می‌دهد، از کشته‌های جنگ بیشتر است. در مورد افکار هم باید خیلی مواظبت کرد. همیشه توصیه می‌شود که فکرهای بد و منفی نکنید. عصبانی نشوید. نگذارید سوءظن سراغتان بیاید. چون همه اینها نفس را درگیر می‌کند. می‌گویند حسن­ ظن داشته باشید. هر چند که ممکن است طرف واقعاً ریگی به کفشش باشد، اما چرا می‌گویند تو حسن ظن داشته باش؟ چون علاوه بر اینکه 99% گمان‌هایی که ما می‌کنیم باطل است، شیطان هم همیشه در این امر دخالت می‌کند و آن را برای ما بد جلوه می‌دهد. اینها را در دشمن­ شناسی توضیح داده ایم. حداقلِ نتیجه ی حسن ظن این است که وقتی خودِ من خوب می­ بینم، ذهن خودم آلوده نمی‌شود. اینکه می‌گویند نصف شخصیت عاقل تحمل است و نصفش بی خیالی است، برای همین است. زیرا بی خیالی باعث می‌شود که انسان جذب بد نداشته باشد. کسانی که نمی‌توانند بی خیال باشند، برای هر چیزی حرص و جوش می‌خورند و از هر چیزی ناراحت می‌شوند، روی هر چیزی فکر می‌کنند، راجع به هر چیزی حرف می‌زنند و حساس هستند و به قول خودشان آدم‌های تیز و زیرکی هستند. اینها زیرکی‌شان مثل کسانی است که دوپینگ می‌کنند و در پایانِ مسابقه هم نفر آخر می‌شوند. این شخص دوپینگ کرده و باید اول شود، اما می‌گوید: می‌خواستم کسی نفهمد که دوپینگ کرده ام، برای همین اول نشدم. خیلی از زیرکی‌ها و تیزی‌ها اصلاً به نفع آدم نیست. آدم عاقل کسی است که خودش را به بی خیالی و ندیدن می‌زند. هر چیز ناپاکی که جذب می‌شود، نفس انسان را درگیر و آلوده می‌کند. پس انسان هم در مورد خود و هم در مورد خانواده‌اش باید اصلاحِ کسب کند. در خانه نباید حرام بیاید. باج ندهیم. این چیزها باج دادنی نیست. وقتی که ورودی‌های شما آلوده شد، خروجی‌های تان هم حتماً آلوده می‌شود. دیگر نمی‌توانی روزه بگیری و نماز بخوانی. نه اینکه نمی‌توانی نماز بخوانی و روزه بگیری. این کارها را انجام می‌دهی، ولی دیگر فایده­ای ندارد. قرآن می‌خوانی، ولی برایت شراب نیست و نمی‌تواند به تو اوج بدهد. بعد می‌گویی من 30 سال است نماز می‌خوانم، اما هیچ اتفاقی نیافتاده. یا 40 سال است دارم روزه می‌گیرم، ولی هیچ اتفاق خاصی نیافتاده. برای اینکه ورودی‌های‌مان ورودی‌های خوبی نیست. قلب/ اصلاح قلب/ اصلاح 5 شأن پی نوشت: [1] . تحف العقول : 20. [2] . سوره مدثر/38. ع ل 361

کلیدواژه ها: ، ، ، ،

Top
برای عضویت در خبرنامه پست الکترونیکی خود را وارد کنید

خبرنامه سایت منتظران منجی

Stay informed on our latest news!

اشتراک در خبرنامه سایت منتظران منجی feed