www.montazer.ir
یک‌شنبه 14 ژوئن 2026
شناسه مطلب: 1207
زمان انتشار: 2 مارس 2020
| |
قلب وسیع، هرگز نمی‌ترسد و اندوهگین نمی‌شود

قلب، جلسه 11، 89/01/21

قلب وسیع، هرگز نمی‌ترسد و اندوهگین نمی‌شود

قبلا گفتیم که تنها دارایی با ارزش ما قلب ماست و به فرمایش امیرالمؤمنین علیه‌السلام قلب ها ظرف هستند و بهترین ظرفها پرظرفیت ترین آنهاست. یکی از خصوصیات قلب های پرظرفیت این است که هرگز نمی‌ترسند و اندوهگین نمی‌شوند. دلی که بزرگ است، نه ترسی در آن است و نه  غصه ای.هر چقدر حجم غصه ­ها و اضطراب‌های انسان بیشتر باشد، نشان می‌دهد که دل کوچک است.

نوزادی که تازه متولد شده است را دیده‌اید، پوست صورت و دست و کف پایش همه یکسان است. هرچیزی می‌تواند به آن آسیب برساند. فرق سرش کاملاً شُل و ضربه ­پذیر است. توقعی هم نیست ومی‌گوییم نوزاد است و این خصوصیت ها را دارد. ولی بعد از یک مدت که بزرگتر می‌شود، توقع این است که قدرت و استحکامش بیشتر شود. دیگر توقع نداریم چیزهایی که در نوزادی او را کلافه می‌کرد و به گریه می‌انداخت، حالا که بزرگ شده است نیز او را کلافه کند و به گریه بیندازد. دل انسان هم این گونه است. یعنی توقع این است که وقتی انسان بزرگتر می شود، دلش قدرتمندتر شود و ظرفیتش بیشتر شود و کمتر چیزی بتواند او را اذیت کند وهر چیزی آن را نلرزاند، نترساند و مضطربش نکند. کسی که دلش رشد نکند، ۷۰ سالش هم بشود، فقط کودک بزرگی می‌شود. 2 مرحله از زندگی انسان در دنیا از زبان قرآن قرآن مراحل زندگی انسان را این چنین بیان می‌کند:« اعْلَمُوا أَنَّمَا الْحَیَاةُ الدُّنْیَا لَعِبٌ وَلَهْوٌ وَزِینَةٌ وَتَفَاخُرٌ بَیْنَكُمْ وَتَكَاثُرٌ فِی الْأَمْوَالِ وَالْأَوْلَادِ[1] = بدانید كه زندگى دنیا در حقیقت بازى و سرگرمى و آرایش و فخرفروشى شما به یكدیگر و فزون‏جویى در اموال و فرزندان است.» 1) «لهو» یعنی بازی بدون هدف. کودک را دیده اید. یک سیمی را می‌کشد، یک چیزی را پرت می‌کند، با عروسک بازی می‌کند، هدف خاصی ندارد و فقط با آن ور می‌رود، به این لهو می‌گویند. 2) «لعب» بازی است، اما بازی قاعده­مند است و قانون دارد. مثلاً بچه ها می‌گویند لی­لی بازی کنیم. گرگم به هوا بازی کنیم. یا  انواع ورزشها و انواع بازی‌هایی که قاعده و فرمول دارد. بچه­ ها وقتی بازی می‌کنند، دیده اید وقتی که در بازی می‌سوزند، می‌برند، می‌بازند، یا جرزنی می‌کنند، چقدر هیجان دارند؟ انواع ورزشها را شما نگاه کنید، جدای از اثر تربیتی که دارد، هواداری‌ها را نگاه کنید که چقدر عمر آدمها در هواداری‌های ورزشی تلف می‌شود که بیهوده است و هیچ فایده­ای هم برای کسی ندارد. هیچ انسانیتی، هیچ شرافتی هیچ قدرت و هیچ کمالی در آن وجود ندارد. حرص و جوش‌هایی که افراد می‌خورند. دعواهایی که با هم می‌کنند. فحش‌هایی که به همدیگر می‌دهند. غیبت‌ها و تهمت‌هایی که به همدیگر می‌زنند. اسباب بازی هایی که آدم بزرگ ها بازی می‌کنند بعضی‌ها لعب‌هایشان یک طور دیگر است. ماشین­ بازی است. این ماشین را امروز بخرم، آن ماشین را بخرم. بعضی ها تلفن همراه بازی است. بعضیها زمین ­بازی است. با زمین، بازی می‌کنند. با خانه، بازی می‌کنند. بعضیها با یک مدل خاص ماشین بازی می‌کنند. ما آدم‌هایی داریم که بنزباز هستند و فقط با بنز بازی می‌کنند. بعضیها تمبر بازی می‌کنند. بعضی‌ها با جمع آوری مجموعه ای از قوطی کبریت یا قوطی سیگار، یا خود سیگار بازی می کنند. بعضی‌ها با مجموعه ای از پروانه ها بازی می کنند. بعضی ها مجموعه ای از مدل های قاشق و چنگال دارند. یک کسی فرش ­بازی می‌کند. چه بسیار آدم‌های بزرگی که همه اهل لعب هستند. بعضی‌ها لباس ­باز هستند. بعضی‌ها کریستال بازی می‌کنند. بعضی‌ها مبل بازی می‌کنند. یکی لباس می‌خرد، خوشحال می‌شود. لباس خراب می‌شود غصه می‌خورد. لباسش در موقع اتوزدن می‌سوزد، یک اضطرابی او را می‌گیرد. بعضی ها چه دلشوره ­هایی دارند تا یک لباس را بخرند. بعد از اینکه لباس را انتخاب کرد و خرید و به خانه برد، یک نفر می‌گوید: این دهاتی است. می‌بینی که به او برمی‌خورد و می گوید فلانی گفت: این لباس دهاتی است، پس بهتر است بروم عوضش کنم. اینها همه، همان حالت‌های بچگی است. اصلاً این دل بزرگ نشده، رشد نکرده و قدرتمند نشده و به  «لا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لا هُمْ یَحْزَنُونَ» نرسیده که غصه نخورد و شاد باشد. برای همین باید گفت که از خصوصیات یک مؤمن، به امنیت رسیدن اوست. کسی که بیشتر به امنیت می‌رسد، اعتمادش به ابدیت و انسانیت و اعتمادش به حق تعالی بیشتر می‌شود و در نتیجه شادتر می‌شود. مثل یک بدنی است که هر چه بزرگتر می‌شود سالمتر و قویتر می‌شود. روح هم همینطور است. روحی سالم و قوی است که به استحکام شخصیتی و شادی و انبساط رسیده باشد. از کجا بدانیم، شخص رشد کرده و شاد است؟ یکی از شاخصه‌های مهم رشد و شادی این است که نشان می‌دهد، شخص ظرفیت پیدا کرده یا خیر. اینکه به راحتی یک چیزی نتواند او را تکان بدهد. زودرنجی و حساسیت نداشته باشد. استحکام و قدرت دارد و در روابط  اجتماعی، سیاسی و اقتصادی با شجاعت وارد می‌شود.  در حدیث داریم شیعیان ما همیشه اهل کارهای بزرگ هستند. آدم‌هایی هستند که روح‌های بزرگ دارند. در کار اقتصادی گداصفت نیست، کار بزرگ می‌کند. اصلاً کار اقتصادی کاریست که شجاعت و به قول حضرت ریسک می‌خواهد. در کار آموزشی و فرهنگی روح بزرگی دارد و آسیب‌پذیریش کم است. چون روح بزرگ است، وسعت می‌طلبد. می‌خواهد خودش را شبیه خداوند تبارک و تعالی کند. شجاعتِ بخشیدنِ خود و دیگران را دارد. شیطان نمی‌تواند گذشته­ها را به رخش بکشد. چون اصلاً به شیطان باج بده نیست. دریا دریا هم گناه داشته باشد، شجاعت آشتی کردن با خدا، شجاعت رفتن به سمت خداوند، شجاعت اعتراف کردن، شجاعت عذرخواهی را دارد. شیطان نمی‌تواند آینده را به رخش بکشد، پس حمله از جلو ندارد. روح و قلب بزرگ، اضطرابی برای آینده ندارد وقتی داریم راجع به روح بزرگ صحبت می‌کنیم، روح بزرگ و قلب وسیع اضطراب آینده را ندارد. کوچک نیست و دلشوره سراغش نمی‌آید که حالا آینده چه می‌شود. تا الان چطوری گذشته؟ بقیه ­اش هم همینطوری می‌گذرد. کدورت هایی که با دیگران داشته اصلاً نمی‌تواند حالش را خراب کند. اتفاقاتی که افتاده را خیلی کودکانه می‌بیند. چون بزرگ شده، کودکانه نمی‌بیند. مثل اینکه وقتی شما بزرگ می‌شوید، خاطرات بچگی و هر کدورتی که بوده بچگانه می‌بینید. حال بزرگترها وقتی که واقعاً بزرگ می‌شوند، دعواهای بزرگ را هم بچگانه می‌بینند. خاطرات تلخ، برای روح بزرگ اصلاً آزاردهنده نیست. هیچ خاطره تلخی نمی‌تواند شخص را زمین‌گیر کند. قدرت تغافل و تجاهل این شخص خیلی زیاد است. اینکه حضرت علی (علیه‌السلام) می‌فرماید: «نصف شخصیت عاقل تحمل است و نصفش بی­خیالی»، این تحمل و بیخیالی کار روح بزرگ است. کسی که بیخیال نیست، خاطرات گذشته، کدورتها، گناهان گذشته­ می‌تواند کاملاً زمینگیرش کند و نتواند حرکت های بزرگ انجام بدهد. چرا بعضی افراد با بالارفتن سن، بهانه گیر می‌شوند؟ دل کوچک، کوچک است. 60 سالش هم بشود باز کوچک است. باز تنگ می‌شود اتفاقاً دلی که کوچک است، روند توسعه را طی نمی‌کند. هر چه سن بالا می‌رود، دل کوچکتر و نازکتر می‌شود. دیده اید پیرزن پیرمردهایی را که دلهای‌شان با سن‌شان که بالا رفته، بزرگ نشده است؟ اینها وقتی می‌رسند به سن‌های بالاتر، مثل بچه ­ها بهانه ­گیر می‌شوند و به هرچیزی گیر می‌دهند و حساس می‌شوند. ولی اگر روح با ایمان به معنای حقیقی و با تقوای به معنای حقیقی و با معنویت به معنای حقیقی بزرگ بشود، این انبساط، قدرت، نشاط و شادیش خیلی بیشتر می‌شود. مهم است که ما باید این مقداری که از عمرمان باقی مانده به توسعه نفس مان و به بزرگ کردن نفس اختصاص بدهیم. منظور از بزرگ کردن نفس، بزرگ کردن قلب یا دل است. روح هم همان قلب است. وقتی داریم آن را بزرگ می‌کنیم، یعنی داریم قبرمان را بزرگ می‌کنیم. گفتیم قلب ما قبر ماست. دل ما و نفس ما قبر ماست. ما اگر فشار قلب داشته باشیم، یعنی فشار قبر داریم. وقتی فشار نفس داریم، یعنی فشار قبر داریم. پس وقتی می‌گوییم ما باید روح‌مان را بزرگ کنیم و توسعه بدهیم، یعنی در واقع خودمان را از فشار قبر نجات داده و بهشت مان را وسعت بدهیم. روح یک انسان این قدرت را دارد که همه آسمان و زمین در آن جا بگیرد.تعبیر بزرگان این است که نفس در بهشت نمی‌رود، بلکه بهشت همین جا در نفس است. انسان باید بهشت و خدا را به آن بزرگی در نفسش بیاورد. خداوند فرمود: «آسمان و زمین من گنجایش من را ندارد، ولی دل بنده مؤمن من گنجایش من را دارد.» پس این دل آنقدر بزرگ است که می‌تواند حرم خدا باشد، این عبارت تشبیه یا استعاره نیست، واقعاً اینطوری بوده و خداوند آن را  اینگونه خلقش کرده است. ذکری قدرتمند برای افزایش شادی و وسعت قلب جلسه قبل گفتیم، گاهی تصمیمات بد می‌گیریم و دچار مشکل می‌شویم که بهتر است شادی و آرامش خود را حفظ کرده و بگوییم: «این نیز بگذرد!» ذکر دیگری داریم که خیلی قویتر از این ذکر است و با مداومت به این ذکر هرگز انسان دچار غصه نمی‌شود و آن  این است: « إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ= ما از آن خدا هستیم و به سوی او باز می‌‌گردیم». وقتی مصیبتی به صابران می‌رسد، آنها می‌گویند:« الَّذِینَ إِذَا أَصَابَتْهُمْ مُصِیبَةٌ قَالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ[2]= [همان] كسانى كه چون مصیبتى به آنان برسد، مى‏ گویند ما از آن خدا هستیم و به سوى او باز مى‏ گردیم.» ما قرار نیست اینجا بمانیم. ما پیش خدا می‌رویم. حضرت فرمود: نه تو مال دنیایی و نه دنیا مال تو است. اگر قرار است، ما مال دنیا نباشیم و دنیا هم مال ما نباشد، پس دلبستگی هم نمی‌ماند. انسان به همه چیز به صورت امانی و موقت نگاه می‌کند و همه ابزار اند، همه را رها می‌کند و می رود. علی(علیه‌السلام) وقتی به قبرستان رفته بودند، به اهل قبور گفتند: ما یک خبر داریم که به شما می‌دهیم و شما هم یک خبر به ما بدهید. ما خبر دنیا را به شما می‌دهیم و آن این است که خانه­ های‌تان را کسان دیگر گرفتند و در آن نشستند. پس معلوم است خانه از اول هم مال ما نبود، اعتباری است. سند می‌زنند و می‌گویند مال فلانی است یا  ورثه می‌خورند. حضرت می فرماید: اموالی که جمع کردید را دیگران خوردند. همسران‌تان با کسان دیگر ازدواج کردند. پس آنها هم مال شما نبودند. حال شما خبرهای‌تان را بگویید. سپس حضرت می‌فرماید: اگر به اینها اذن داده می‌شد، می‌گفتند: بهترین توشه در دنیا تقواست.  انسان در دنیا باید برای آخرتش توشه جمع ‌کند. پس «إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ» یک ذکر خوب است. چه خوب است که انسان هر روز صبح یا ظهر یا غروب‌ها یا شب‌ها قبل از خواب رو به قبله بنشیند و 100 مرتبه این ذکر شریف را بگوید. یکی از شادی­ بخش­ ترین آیاتی که ما متأسفانه با آن خیلی بد برخورد کرده ایم، همین آیه انا لله و انا الیه راجعون  است. فقط آن را برای مرده ­ها و غم و مراسم ترحیم در نظر می‌گیریم. در صورتی که این شادی ­بخش ­ترین و آرام کننده‌ترین آیات است. هر وقت می‌خواهید غصه­ هایتان برطرف شود، بی‌خیال شوید و توانایی «بِلَّیِن» یعنی به نرمی پیدا کنید تا سخت­گیری و فشار قبر از روح شما برود. هر وقت خواستید این کار را بکنید، این ذکر شریف را زیاد بگویید. زیبایی گفتن این ذکر برای کسانی که سن شان بالاتر است، بیشتر نمود دارد، وقتی می‌گویند: ما مال خداییم و پیش خدا می‌رویم، یعنی الحمدلله من دو سوم از عمرم یا بیشترش را گذرانده ام و چیزی نمانده که پیش خدا بروم.  برای همین خداوند به آدم‌هایی که این ذکر را می‌گویند: بشارت می‌دهد:«وَ بَشِّرِ الصَّابِرِینَ الَّذِینَ إِذا أَصابَتْهُمْ مُصِیبَةٌ قالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ أُولئِكَ عَلَیْهِمْ صَلَواتٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَ رَحْمَةٌ أُولَئِكَ عَلَیْهِمْ صَلَوَاتٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَرَحْمَةٌ وَأُولَئِكَ هُمُ الْمُهْتَدُونَ = و بشارت بده به صابران، همان کسانی که چون مصیبتى به آنان برسد مى‌گویند ما از آن خدا هستیم و به سوى او باز مى‌گردیم بر ایشان درودها و رحمتى از پروردگارشان [باد] و راه‏یافتگان [هم] خود ایشانند». پس کسی  که خدا را ندارد، باید خیلی غصه بخورد و غصه هم می‌خورد. این نص قرآن است. چقدر هم شیرین است که خدا به بنده ­اش نگاه کند و ببیند این بنده هر وقت مصیبت و گرفتاری و کدورتی پیش می‌آید، دلش به خدا خوش است. تمرین کنیم که با خدا شاد باشیم سعی کنیم از امروز این تمرین را داشته باشیم که هر وقت چیزی ناراحت مان کرد، ببینیم می‌توانیم با خدا شاد شویم یا نه. بگوییم : من خدا وامام زمان و محمد و آل محمد صلی‌الله‌علیه‌وآله را دارم. بی ­عرضه ­ترین آدمها کسانی هستند که بعداً می‌فهمند که می‌توانستند با خدا که کانون شادی است، شادی کنند و نکردند. غصه خواهند خورد که چرا شادی‌هایشان با اسباب‌ و ابزار دنیا بود؟ شادی‌هایشان با چیزهایی بود که برای به دست آوردنش هزار جور غصه خوردند. بعد هم آنقدر نماندند که بخواهند از آن استفاده کنند. خوش به حال کسی که عرضه دارد با خدا و با اهل بیت علیهم‌السلام شادی کند. با بهشت و با ملائکۀ الله شاد باشد. رفیق مؤمن باعث شادی و رشد انسان می‌شود خوش به حال کسی که می‌تواند با مؤمنین و با دوستان مؤمن و با رفیق‌های مؤمنش شاد باشد. در حدیث داریم:«لِکـُلِّ شـَیئ ٍ شـَیـئ ٌ یَستـَریـحُ اِلـَیهِ، وَ اِنَّ المُؤمِنَ لـَیَستـَریحُ اِلیَ اَخِــیــهِ المُــؤمِــن ِ کـَـمَا یَــســتـَریــحُ الطـَّیـرُ اِلیَ شـِکلِهِ[3] = برای هر چیزی، خداوند چیز دیگری قرار داده که آرامـش او به آن است؛ و همانا که مؤمن به مؤمن دیگر آرام می گیرد، همانگونه که پرنده با همشکل و هـمنوع خود آرام می گیرد.» این یعنی رفیق‌های مؤمن، دارایی‌های زیادی هستند. آنهایی که دوستی ندارند، به خصوص از داخل مؤمنین، آنها آدم‌های بیچاره و فقیری هستند. دوست مؤمن آنقدر مهم است که اگر آدم  بمیرد و 40 نفر از این رفیق‌ها پای کفنش را امضا کنند و بنویسند:« ما از او غیر از خیر چیزی ندیده ایم»، خدا می‌گوید این 40 نفر مؤمن آمدند ضامنش شدند، من هم هر چه می‌دانم، از او می گذرم.  چقدر این خدا رفیق­باز است! نگاه کن ببین، اطرافت 40 تا رفیق خوب و نورانی و دوست خوب و مؤمن داری یا نه. بعد از 40 سال نتوانستی 40 تا رفیق مؤمن پیدا کنی، اینها ثروت و دارایی آدم هستند؛ نه چند تا ماشین و چند تا خانه و چند تا ملک و پست و مقام. اینها که دشمنان ما هستند. با40 نفر مؤمن یک دریا گناه داشته باشی، آن طرف در قبر همه مشکلت حل می‌شود. چهار تا فاتحه و چهار تا حمد برایت بفرستند، چهار تا خدابیامرزی به تو بگویند. وقتی زیارت می‌روند، تو را شریک بکنند. اینها ثروت است برای حیات ابدی. شما فکر نکن که رفیق مؤمن فقط در اینجا به درد می‌خورد. انسان وقتی می‌میرد، این رفیق مؤمنش  برایش همه کاری انجام می‌دهد. گاهی رفیق‌های آدم کارهایی برای آدم انجام می‌دهند که از هیچ فامیل و قوم و خویش یا والدین و خواهر و برادر برنمی‌آید. برای همین در قرآن و حدیث سفارش شده که  زیاد رفیق بگیرید. تا می‌توانید در این 4 گروه دوست و رفیق داشته باشید  4 گروه است که از این 4 گروه رفیق انتخاب کنید. سر نماز هم همیشه به خدا می‌گوییم: خدایا اینها را رفیق ما قرار بده. «الَّذِینَ أَنْعَمَ اللهُ عَلَیْهِمْ مِنَ النَّبِیِّینَ وَ الصِّدِّیقِینَ وَ الشُّهَداءِ وَ الصَّالِحِینَ وَ حَسُنَ أُولئِكَ رَفِیقاً[4] = کسانی كه خدا ایشان را گرامى داشته [یعنى] با پیامبران و راستان و شهیدان و شایستگانند و آنان چه نیكو همدمانند.» شما الان سر قبر هر شهیدی بروی و بگویی: سلام! من می‌خواهم با تو رفیق شوم؛ می‌گوید: سلام! من هم با تو رفیق می‌شوم. چقدر کار خوبی می‌کنند آنهایی که سر می‌زنند به مرقد شهدا.آدم وقتی که  برای شهدا صلوات می‌فرستد، شهدا نمک ­گیر می‌شوند. برای انبیاء، صدیقین و صالحین صلوات می‌فرستد، آنها نمک ­گیر می‌شوند و می‌گویند اینها که در دنیا هستند ، برای ما صلوات فرستادند، ما هم باید کاری برایشان بکنیم. خوب است که گاهی هم انسان 2 تا 3 تا 5 تا 10 تا شهید خاص را انتخاب ‌کند، چهار تا مؤمن شاد را از بین اموات و یا از کسانی که هنوز زنده هستند برای رفاقت انتخاب کند و بااینها روابط الهی برقرار کند. اینها دارایی‌های انسان هستند. انسان باید تلاش کند، رفیق مؤمن و صالح برای خود بیابد. چنین رفیق هایی، انسان را مثل خودشان می‌بینند و هر چه برای خود می‌خواهند برای او هم می‌خواهند. اینها واقعاً در غم و شادی انسان شریک هستند. در جوشن کبیر می‌خوانیم: «یَا رَفِیقَ مَن لا رَفِیقَ لَهُ = ای رفیق کسی که رفیقی ندارد». در مناجات متوسلین خمس عشر می‌خوانیم:«وَیَا أَعْطَفَ مَنْ أَوَى إِلَیْهِ طَرِیدٌ= و ای مهربان‌ترین کسی که انسان رانده به‌جانب او روی آورد!» رفیق به این خوبی ما داریم. معصومین، فرشتگان، شهدا، صدیقین و صالحین هم همینطور هستند. آدم  باید خیلی بدبخت باشد که خدا این همه رفیق برایش گذاشته باشد و این عرضه رفاقت نداشته باشد. یک موقع است که آدم رفیق اهل بیت (علیهم‌السلام) نیست؛ اما حمالی می‌کند و برایشان صلوات را می‌فرستد. رفیق شهدا نیست؛ ولی برایشان صلوات می‌فرستد. آنها هم پاداش می‌دهند. اما یک موقع است، این مسئله ­اش مسئله کار کردن نیست. کار کردنش به خاطر رفاقتش است و واقعاً رفیق آنها است. چقدر این آدم انبساط و انگیزه دارد و چقدر این آدم شاد است و روح بزرگی دارد. مثلاً کسی می‌گوید می‌خواهیم یک سالن برای عروسی بگیریم، یا یک سالن برای ولیمه حج بگیریم. اولین سوال که به ذهن شما می‌آید این است که در این سالن چند نفر جا می‌گیرد. حال من یک سؤال بپرسم: روح ما چقدر بزرگ است؟ چند شهید در آن، جا می‌گیرد؟ چند صالح داریم که ما با ما رفیق هستند؟ چند نفر آدم زنده‌ی خوب در دل تو هستند؟ نه که به آنها محتاج باشی. دوست و رفیق تو هستند. پس وقتی داریم راجع به انبساط روح صحبت می‌کنیم، آدم می فهمد فشار قبر دارد یا ندارد. آدم حسابی‌ها یعنی این 4 گروه «انبیاء، صدیقین، شهدا و صالحین». از آدم حسابی‌ها، مؤمنین و شیعیان خوب، چند تا رفیق داریم؟ چقدر جا داریم؟ اینها نشانه ی داشتن دل و روح بزرگ است. گدای رفاقت و دوستی دیگران نباشیم آیا تو آنقدر بدبخت و گدا هستی که همه رفیق و دار و ندارت فقط همسرت  است؟ آن هم یک روز اخم کند یا برود همسر دیگری اختیار کند یا بمیرد، تو بدبخت می‌شوی؟ اصلاً انگار همه چیز برایت تمام می‌شود. آنقدر گدا هستی که همه دارایی‌ات همسرت ت است و چهار تا  فامیل نزدیکت که اگر آنها یک موقعی قهر کنند و دعوایتان شود، تنها می‌شوی. اگر همه کس و کارمان فقط پدر و مادر و خواهر برادر و فامیل باشند که جای دلمان خیلی کم است. آدم ثروتمند کسی است که اگر 50 نفر هم او را رها کنند، اصلاً کم نمی‌آورد، چون آدم باظرفیتی است و رفیق دارد، پاتوق دارد. پاتوق آدم را شاد می‌کند و ظرفیت را زیاد می‌کند. پس باید پاتوق های فطری داشته باشید. همانطور که طبیعت ­گراها مدام مهمانی و پارتی دارند. بزرگان ما و علمای ما می‌فرمودند: شما به هر بهانه ­ای دور هم جمع شوید. لازم نیست کلاسی باشد یا  گریه­ و عزاداری باشد. دور هم چای و میوه ­ای بخورید. دیده اید وقتی آدم حرم می‌رود، چقدر شاد می‌شود. چون هزاران و صد هزار مؤمن آنجا هستند. ولی آدمی که عرضه ندارد که رفیق انتخاب کند، در حرمی که یک میلیون نفر هم هستند، تنها می‌رود و تنها هم برمی‌گردد. حتی بلد نیست با آن بزرگی که به زیارتش رفته، رفیق شود. 15 سال است حرم حضرت معصومه (سلام‌الله‌علیها) می‌رود، ولی هنوز با این خانم رفیق نشده و انس نگرفته است. آدم‌های زرنگ، با مرده ­ها هم خیلی خوب می‌توانند رفیق شوند. با شهدا، صدیقین، صالحین، اموات رفیق می‌شوند. کسی که می‌خواهد انبساط پیدا کند و بهشتش وسیع شود، باید گدای عاطفه ی همسر و فرزند و چهارتا فامیل نباشد که اگر روزی رهایش کردند و او را نخواستند، به هم بریزد. اصلاً باید اینطور باشد که اگر همه هم گفتند تو را نمی خواهیم، انسان به هم نریزد.الان که آمریکا ما را تحریم ‌کرده، آیا باید از پای در بیاییم؟  در حالی که تحریم هم یک چیز مسخره و خنده ­داری شده و هم عامل پیشرفت ما شده است. آدمی که آویزان محبت دیگران نیست و گدای عاطفه دیگران نیست، هیچ کس نمی‌تواند تحریمش کند. «از مهرت ای خورشید جان، چون ذره‌ام هر سو روان/ مجذوب حسن دیگران ای ماه خوبان نیستم» اینها تمرینات و فرمولهای ما است برای وسعت یافتن دل. اگر مدام تکرار می‌کنیم، برای این است که بدانیم، فرمول زیاد داریم، باید بلد باشیم از آن ها استفاده کنیم. اینها ثروت‌های انسانی و فطری و حقیقی ما هستند. اولیاء با رفاقت با بدان، آنها را اصلاح می‌کردند  رفیق خوب هر چه زیاد باشد، باز هم کم است. رفیق بد نه. آدم‌هایی که بزرگند با بدها هم که رفیق می‌شوند، مثل آب کُر هستند و از رفیق بد نجاست نمی‌گیرند، بلکه بد را هم پاک می‌کنند. اولیاء خدا، مؤمنین خوب و قدرتمند، با  گناهکارها رفیق می‌شدند و اصلاً هم آلودگی نمی‌گرفتند؛ بلکه به آنها پاکی می‌دادند. رفقای خوب، سرمایه ­های دنیا و آخرت انسان هستند. این خیلی مهم است که انسان بتواند با جمع کردن رفقای خوب و مؤمن، روح خودش را بزرگ کند. با رفقا شاد شود. خداوند بهترین رفیق است. انبیاء، بهترین رفقا هستند. ما این همه زیارت حضرت معصومه (سلام‌الله‌علیها) و حضرت عبدالعظیم (علیه‌السلام) رفته ایم و هر بار در زیارتنامه خوانده ایم:« السلام علی آدم صفوة الله، السلام علی نوح نبی الله، السلام علی ابراهیم خلیل الله، السلام علی موسی کلیم الله، السلام علی عیسی روح الله، السلام علیک یا رسول الله» این همه به این بزرگان سلام دادیم آیا با آنها رفیق هم شده ایم؟ یا آن موقع که سلام می‌دادم، حواسم نبوده، اصلاً حضور ذهن نداشتم. فقط گفته بودند اینها را بخوانید ما هم می‌خواندیم اما رفیق نشدیم. در حالی که باید کاری کنیم که آنها را دوست داشته باشیم و آنها هم دوستمان داشته باشند.یعنی در دلمان باشند و هر وقت هم خواستیم، از آنها کمک بگیریم و به آنها کمک بدهیم. این خیلی مهم است که کاری کنیم که واقعاً جزء دارایی وجودمان  بشوند. دیده اید آدم یک موقعی تنهاست و می‌گوید: چهار تا رفیق دارم. الان به یکی‌شان زنگ می‌زنم بیاید یک جا کارم لنگ است و مشکلم را حل می‌کند. می‌خواهی به سمت گناه بروی، می‌خواهی به سمت جهنم بروی، رفیق تو نمی‌گذارد. خودت هم می‌دانی، داری به سمت جهنم می‌روی، می‌توانی از رفیقت کمک بگیری. پس قیمت هر کس  به این است که چند تا رفیق دارد و با چه کسانی رفیق است و آنها هم به شکل حقیقی تو را دارند. یعنی اگر ادعا کنی که من رفیق او هستم، او هم قبول می‌کند و می‌گوید: بله این واقعاً رفیق من است. چقدر می‌توانی با آنها شاد باشی؟ چقدر قدرت سازش داری و سخت­گیر نیستی. چقدر قدرت تغافل و تحمل داری. اینهاست که قدرت انبساط و شادی برای انسان ایجاد می‌کند.                                                 [1] . سوره حدید/20. [2] . سوره بقره/156. [3] . سفینة البـِحار، سنگی، ص 13، مادّه اخا. [4] . سوره نساء/69.  ع ل 355 قلب/رفاقت/ شادی

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 1206
زمان انتشار: 26 فوریه 2020
| |
«یقظه» زمانی اتفاق می‌افتد که دل را تنها دارایی خود بدانیم

قلب، جلسه 10، 88/12/15

«یقظه» زمانی اتفاق می‌افتد که دل را تنها دارایی خود بدانیم

اگر بتوانیم دل را تنها دارایی خودمان بدانیم و بزرگ و کوچک بودن، زشت و زیبا بودنش برای ما مهم باشد، انسانیت در ما بیدار شده است که در اصطلاح عرفان به آن «یقظه» می‌گویند. یقظه یعنی شخص بیدار می‌شود و می‌فهمد که انسان است. می‌فهمد که فقط بدن نیست. فقط زن یا مرد نیست. زنانگی و مردانگی با همه تعلقاتش، فرزند بودن، پدر بودن، مادر بودن، برادر بودن، خواهر بودن، جامعه داشتن، مدرک تحصیلی، علم، سواد، معلومات، موقعیت، شهرت، احترام، هیچ کدام از اینها من نیستم. اینها متعلقات طبیعی و زمینی من است که منجر به تشکیل قلب می‌شود.

در جلسات گذشته بیان شد، قلب همه دارایی انسان است و بقیه چیزهایی که ما داریم، داراییهای ما محسوب نمی‌شوند. بلکه اسباب و مقدماتی هستند که منجر به تشکیل قلب می‌شوند.

به عنوان مثال، جنین که در رحم مادر قرار دارد، از یک سلسله شرائط زیستی برخوردار است. در یک محیط مایع، دارای یک عمر محدود تقریباً 7، 8 و 9 ماهه دارد. جفت و بند ناف دارد که به خود جنین متصل است و جنین به وسیله آنها تغذیه می‌کند، اما اینها دارایی‌های جنین محسوب نمی‌شوند. دارایی های جنین، آن بدن سالمی است که در نهایت به دنیا می‌آید. دست، پا، سر و صورت با تمام اجزائی که در سر وجود دارد، بدن و احشاء داخلی همه اینها دارایی جنین هستند. اگر یکی از اینها نقص یا بیماری داشته باشد، جنین را به درد و گرفتاری می‌کشاند. در حرکت ما از دنیا به سمت آخرت که ما در رحم دنیا قرار داریم نیز، بدن جسمانی ما و متعلقات حیات دنیایی ما اجزاء رحم هستند. اجزاء خود ما نیستند. اجزاء رحم هستند که به کمک ما می‌آیند برای ساخته شدن چیزی به نام دل، قلب. دارایی انسان، «انتخاب‌ها، ارتباط‌ها، رفتارها و افکار» انسان هستند که در یک جا به نام قلب، سرریز می‌شوند. ما چطور آدمی هستیم؟ باید ببینیم که دلمان چطور دلی است. نوع دل تعیین می‌کند که ما چه کسی هستیم. حیات انسانی زمانی شکل می‌گیرد که انسان دل خودش را جزء دارایی خودش بداند. بلکه تنها دارایی خودش بداند. تا وقتی که انسان دل خود را تنها دارایی خودش نداند، حتی اگر بخواهد هم نمی‌تواند انسان زندگی کند. نوع قلب هر کس، نوع زندگی برزخی او را تعیین می‌کند نوع زندگی برزخی ما با نوع دل ما معلوم می‌شود. قبر ما با چگونگی دلمان تعیین می‌شود. اولین منزل از منازل آخرت، سکرات موت است که انسان در این لحظات از حالت طبیعی خارج شده و به برزخ منتقل می‌شود. یعنی چشم برزخی اش موقع مردن باز می‌شود.[1] حسهای طبیعی اش از کار می‌افتد. شما بالای سر شخص ایستاده ای و می‌بینی که نمی‌تواند حرف بزند.  علی(علیه‌السلام) می‌فرماید: انسان اول نطق و حسش را از دست می‌دهد و بعد شنوایی و بیناییش را. ولی بدن و مغز دارند کار می‌کنند. ولی او دیگر از اینجا غافل می‌شود و می‌رود در نظام برزخی خودش و بعد در این نظام برزخی می‌بیند که قرار است کجا برود و چه اتفاقاتی برایش بیفتد. چهره عزرائیل(علیه‌السلام) را می‌بیند. عزرائیل هم با چهره دلِ شخص، بالای سر او حاضر می‌شود. قیافه عزرائیل(علیه‌السلام) را دل ما نقاشی می‌کند. ما در واقع عکس دل‌مان را در چهره عزرائیل(علیه‌السلام) می‌بینیم. کیفیت قبض روح او هم همینطور است. اگر انسان یک دل معطر و یک دل خوب داشته باشد، از دنیا رفتنش مثل بو کردن یک گُل است.  همه شما تا به حال مریضی و درد داشته اید. مثلاً کسی قلب درد یا سردرد دارد. اما متوجه می شود که سرش، قلبش، بدنش، دستش، پایش و چشمش تیر می‌کشد. این تیر کشیدن و دردی که آدم می‌کشد، برای این است که با شرائط فیزیکی عالم، تناسب ندارد و به آدم فشار می‌آید. عدم هماهنگی با بیرون است که درد را ایجاد می‌کند و این را جان کندن می‌گویند. وقتی آدم با شرائط زیستی بهشت تطبیق ندارد، زجر و درد می‌کشد. ما الان در رحم دنیا هستیم و چون وارد شرائط زیستی برزخ نشده ایم، دردمان مثل درد جنین در رحم مادر می‌ماند که یا خیلی نامحسوس است و یا اصلاً محسوس نیست. چه موقع معلوم می‌شود این جنین سالم نیست و درد احساس می‌کند؟ زمانی که از آن شرائط زیستی بیرون بیاید و وارد دنیا شود. ما اگر الان حسود، تنگ ­نظر، بخیل، متکبر، زودرنج، حساس، لوس وخودخواه باشیم، شاید الان کمتر اذیت شویم؛ هر چند که الان هم در دنیا اینها اذیت و فشار دارد؛ ولی اصل فشار مال زمانی است که انسان وارد برزخ می‌شود. بهشت اصلاً این نوع بیماری ها را قبول نمی‌کند. یعنی بهشت جای مریض ها نیست. مثل دنیاست که دنیا اصلاً از بدن بیماری قبول نمی‌کند. شرائط زیستی دنیا آنقدر معصوم و قانونمند است که اگر کوچکترین مریضی در بدن باشد، عکس ­العمل نشان می‌دهد. یعنی درد برایت ایجاد می‌شود. به چشمت، به گوشت و دست و پایت فشار می‌آید. به قلبت فشار می‌آید، چون شرائط زیستی دنیا اصلاً چیزی به اسم بیماری را نمی‌پذیرد. وقتی شما پیش پزشک می‌روید، پزشک سیستم بدن شما را با بیرون هماهنگ می‌کند که شما دیگر احساس مریضی و درد نکنید. اوامر و نواهی الهی نیز، همین نقش را دارد که نظام بهشتی را با شما هماهنگ کند. پس اگر کسی از اوامر و نواهی الهی فاصله گرفت و به آنها پشت کرد، نمی تواند با نظام بهشت هماهنگ شود. شادی باعث انبساط قلب و در نتیجه وسعت زندگی برزخی می‌شود پس ما باید این شرائط سخت را از روی دل برداریم و دل را به انبساط برسانیم. یکی از چیزهایی که لازم است به آن توجه کنیم، بحث «انبساط نفس» است. این بحث مفصل است و شامل خیلی چیزها می‌شود. یکی از آنها «شادی» است که باید نسبت به تأمین آن برای خود اقدام کنیم. شادی‌هایی که از تعلقات طبیعی ایجاد می‌شوند، خیلی خوب نیستند؛ زیرا باعث تنگی فطرت می‌شوند. اما شادی‌هایی که مربوط به بخش قلب ماست، اصل شادی و حقیقت شادی است. کانون اصلی شادی در وجود ما دل، یعنی بخش فطرت ماست. غصه مربوط به بخش طبیعت است. چون طبیعت، یک عالم محدود و تنگی است، آدم‌ها در طبیعت با همدیگر دعوای‌شان می‌شود. اصلاً کلاً دعواها، درگیری‌ها، خون‌ریزی‌ها مال طبیعت و محدودیت است. این تنگی مال دنیاست. دعواها سر پول، منیت، امکانات و سر کم بودن محبت است. حسادت از کجا می‌آید که آدم حاضر است به خاطر آن پدر مادر و برادرش را بکشد؟ از کمبود است. یعنی من فکر می‌کنم حضور یک نفر، یک چیزی را برای من تنگ کرده و نمی‌توانم حضور یک آدم و کمالات یک آدم را بپذیرم. در حالی که اگر من وسعت داشتم، یک آدم را با همه کمالاتش در گوش ه­ای از قلبم جا می‌دادم. هر چقدر طبیعت ما تغذیه و رشد کند، گنجایش قلب کمتر می‌شود وقتی داریم راجع به شادی صحبت می‌کنیم، منظور فطرت است. زیرا کانون شادی در فطرت ماست. هر چقدر فطرت تغذیه و بزرگتر می‌شود، سطح شادی بیشتر می‌شود. اما هر چه طبیعت تغذیه می‌شود، تنگی بیشتر می‌شود. اینطور نیست که اگر انسان طبیعت را تغذیه کرد، به آرامش برسد. با تغذیه بیشتر طبیعت، نداشتن هایش بیشتر می‌شود. مثل نداشتن پولدارها می‌ماند. آرزوی یک فقیر و نداشتن او، با یک حجم کمی از پول برطرف می‌شود. اما اگر یک نفر پولدار باشد، نداشتنش خیلی معنا دارد. ما پیش خدا تنگی نداریم، پیش خدا بودن، عالم نامحدود است. طبیعت را هر چه شما تغذیه می‌کنی، تشنه ­تر و گداتر می شود. برخلاف فطرت که وقتی تغذیه می‌شود، انبساط و شادی در آن می‌آید و منبسط‌ تر و شادتر می‌شود. وقتی آدم‌های شادی هستید، انبساط دارید. شادی این است که انسان بفهمد که دنیا پست­تر از آن چیزی است که بخواهم به خاطرش عصبانی شوم. عصبانیت، آدم را مچاله می‌کند. وقتی تو را مچاله کرد، دارد فشار قبر برای تو ذخیره می‌کند. این مثالی که می‌زنم، مبالغه نیست. مثال حقیقی است. می‌گویم شما بایست کنار اتومبیلت که تازه خریده ای، با وام هم خریده ای. خانه­ ای که تازه خریده ای، طلایی که تازه خریده ای و ... بعد دستگاه به قلب و به مغز تو می‌بندند، بعد بگویند حالا اتومبیلت را می‌شکنیم. تو به محض اینکه ناراحت شوی، آمپر دستگاه تکان می‌خورد. مثل اینکه در دریا باشی و یک کوسه هم کنارت باشد. به محض اینکه از کوسه بترسی و هیجان ترس در تو ایجاد شود، کوسه تو را می‌زند. اگر از سگ بترسی و فرار کنی، سگ دنبالت می‌کند. یا اگر از مار بترسی و تکان بخوری، مار تو را می‌زند. اما اگر نترسی و آرامشت را حفظ کنی، هیچ کس با تو کاری ندارد. به محض اینکه عصبانی شوی، این سیمی که به تو وصل است، یک حرارت بسیار وحشتناک، یک شوک خیلی قوی به قلب و مغز تو وارد می‌کند. الان سیم هم به تو وصل است، گرفتار هم هستی، نباید آمپرت بالا برود. مثل دروغ ­سنج‌ها که اگر دروغ بگویید، آمپر آن را نشان می دهد. استاد ما می‌فرمودند: وقتی یک نفر از چشمت می افتد، تو از چشم خدا می‌افتی. آدمی که اینقدر ظرفیتش تنگ است که نمی‌تواند آدم ها را با عیب‌ها و با محدودیت‌هایشان بپذیرد، یعنی خودش کوچک است. وقتی زود از یک نفر زده می‌شوی، از همسرت، از فرزندت و از دوستانت بدت می‌آید و قهر می‌کنی، نشانه این است که ظرفیت تنگی داری. حالا بعضی‌ها آنقدر آدم‌های بدبختی هستند که از ذوالحقوقین خود مثل پدر مادر هم می‌رنجند. آن که از پدر و مادرش می‌رنجد، خیلی بدبخت­تر از کسی است که از همسرش می‌رنجد. یا کسی که از استادش می‌رنجد. آن کسی خیلی بدبخت و بیچاره است که از امام زمان و از خدا می‌رنجد. مثلاً با خدا به این قشنگی نمی‌تواند کنار بیاید. خدا هر دستوری به او می‌دهد، می‌گوید این سخت است این خوب نیست و دلم گرفت. کسی که از خدا دلش می‌گیرد، خیلی بیچاره است. اصلاً دل ندارد. یعنی اصلاً هیچ چیزی را  نمی‌تواند از خدا در خودش تحمل کند. کسی که عفت، پاکدامنی و حیا اذیتش می‌کند و به هم می‌ریزد، این معلوم است که قلب ندارد. بخش طبیعت وجود انسان، حوصله خدا را ندارد طبیعت این است که اصلاً حوصله خدا را ندارد. برعکس، فطرت جای حوصله است، جای شادی، آرامش و لذت است. انسان فطرت گرا، آدم‌های مختلف، حتی آدم‌های بد را هم می‌پذیرند. اصلاً از کسی نمی‌رنجند. حساس نیستند. سوءظن ندارند. پس ما باید به سمت شادی و انبساط برویم. ما اگر شاد نباشیم، غمگین هستیم. اگر غمگین شدیم، فشار قبر داریم. وقتی شاد نیستی، مشکل از خودت است. چرا که نوع نگاه، نوع روابط، نوع انتخاب ها و نوع ارتباط هایت برایت شادی نمی‌آورد. چون اینها را براساس طبیعت انتخاب کرده ای، براساس فطرت انتخاب نکرده ای. وقتی می‌خواهیم انتخاب همسر بکنیم  و یا بچه دار شویم، باید براساس فطرت و خدا فرزندداری کنیم. یک مادر باید با ملاک های بهشتی دوران بارداری و شیردهی را بگذراند. در هنگامی که مادر به بچه اش شیر می‌دهد، اگر اعصابش خرد شود، یا یک صحنه غصه دار در تلویزیون ببیند، یا صحنه های دزدی، خیانت و ... ببیند، فشاری که به مادر می‌آید به بچه منتقل می‌شود. بعد می‌بینی که بچه عصبی و پرخاشگر شد. می‌گوید بچه من به دنیا آمده و مدام گریه می‌کند. گریه را تو در دوران بارداری و دوران شیردهی به او یاد دادی. چه کسی باید برای این روح و جسم می‌ساخته؟ همه را تو باید می‌کردی که نکردی. پس ما باید به اندازه ­ای که از یک مار، عقرب و دیگ پر از مس مذاب می‌ترسیم، باید از غصه فرار کنیم. چون خدا دنیا را اینطوری نیافریده که ما در آن غصه بخوریم. اگر غصه­ هست، مربوط به طبیعت ماست. در حالی که دل ما طبیعت نیست. ما اصلاً طبیعت نیستیم. ما فطرت و انسان هستیم. ما حیوان نیستیم. ما زن و مرد نیستیم که مدام غصه ­های زنانگی و مردانگی مان را در روح مان بریزیم. عامل انبساط و گرفتگی روح چیست؟ امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) فرمود:« السُّرُورُ یَبسُطُ النَّفسَ و یُثِیرُ النَّشاطَ ، الغَمُّ یَقبِضُ النَّفسَ و یَطوِی الانبِساطَ [2]= شادى، انبساط روح مى آورد و نشاط انگیز است. غم، گرفتگى روح مى آورد و انبساط را در هم مى پیچد.» سرور یعنی شادی باطنی که غیر از خنده است. «ثوره» یعنی انقلاب، «اثاره» یعنی ایجاد انقلاب، انفجار نشاط است. یعنی وقتی که در درون سرور و شادی می‌آید، انسان برانگیختی و نشاط پیدا می‌کند. اگر شخص در درون انبساط و سرور داشته باشد، از بیرون می‌تواند بخندد. اینکه یک عده عرضه ندارند، که چهره ی خندانی داشته باشند، علتش این است که در درون، خود را مچاله می‌کنند. امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) می‌فرماید: کمترین چیزی که تو می‌توانی به مردم بدهی، یک صورت باز و یک لب خندان است. بعضیها این را هم از همسر، پدر مادر، دوست، همسایه و ... دریغ می‌کنند. این فشار قبر می‌آورد. چه کار کنم تا شاد شوم و غمگین نباشم؟ غم، نفس را از درون جمع می‌کند و دلگیری می‌آورد. این ضرر دارد. حال چه کار کنم تا شاد شوم و غمگین نباشم؟ این چهار مرحله «انتخاب‌ها، ارتباط‌ها، رفتارها و افکار» تعیین ­کننده هستند. این ها را براساس شادی و بهشت تنظیم کن. اگر انتخابت بد بود و دچار درد سری شدی، حالا عرضه داشته باش از دردسرها شادی تولید کن. این هم یک هنر است. تو الان پدر و مادرت را که انتخاب نکرده ای؛ پدر و مادر من خیلی تأثیر دارند در شادی و غم من. یکی می گوید: بلد نبودم درست انتخاب همسر کنم. چون به من یاد نداده بودند، بد انتخاب کردم. قرآن می‌گوید: برو سراغ فرمول هایی که از غصه­ ها شادی درست کنی. می پرسد: آیا می‌شود با یک پدر شوهر و مادرشوهر بد، پدرزن و مادرزن بد، با یک شوهر یا زن بد، شادی تولید کرد؟ می گوییم: بله می‌شود شادی تولید کرد. می پرسد: آیا از آشغال و زباله می‌شود پولدار شد؟ می گوییم بله. قبلاً نمی‌شد، ولی الان کارخانه بازیافت می‌گذارند و از این آشغال ها و زباله­ ها پول و ثروت تولید می‌کنند. حضرت زینب(سلام‌الله‌علیها) با آن همه مصیبت هایی که دید، فرمود:«و ما رأیت الا جمیلا= جز زیبایی چیزی ندیدم». ما گاهی با دلقک‌بازی های فیلم های کمدی می‌خندیم و فکر می کنیم اینها برای ما انبساط می‌آورد. اما خیلی از خنده ­ها و شادی ها و تفریح‌های طبیعی هست که بعدش غصه می‌آورد. ظاهراً در آن آدم شاد است؛ ولی چند ساعت بعد که فیلم یا مهمانی تمام می‌شود، با حجم زیادی از تنهایی و غصه مواجه می شویم. مثل آب شور دریا است که تو می‌خوری، ولی بعد تشنه ­ترت می‌کند. شادی حقیقی چیز دیگری است. باید تو بلد باشی با این سیستم چطوری ارتباط برقرار کنی که مثل حضرت زینب (سلام‌الله‌علیها) بگویی:«و ما رأیت الا جمیلا». وجود سیستم بازیافت در روح انسان می‌شود آدم یک سیستم بازیافت در روحش ایجاد کند. خدا من را مثل خودش آفریده که اگر اراده بکنم، هر چیزی را به چیز دیگری تبدیل می‌کنم. در بحث «اسماءالله» گفتیم اسم «مبدل» خداوند است که با آن می‌توان بدی ها را به خوبی ها تبدیل کرد. اگر مادرم غر زد، من باید عصبانیت حاصل از آن را ببرم در این سیستم بازیافت و آن را به شادی تبدیل کنم. اگر غصه در طبیعت هست، علتش این است که غصه ­ها مال طبیعت است. وقتی که در طبیعت چیزی می‌خواهد اعصاب من را خرد کند، فطرت می‌تواند با بازیافت، آن را به شادی تبدیل کند. من هم می توانم از یک پدر بد، مادر بد، همسر بد، فرزند و همسایه بد و ... خود را به انبساط برسانم. ما می توانیم با اکسیر توبه و استغفار و عشق به خدا، بدی ها را به نشاط و انبساط تبدیل می‌کنیم. برای کسانی که می‌خواهند حتماً اخلاق‌شان خوب شود، ذکر «یا مبدل» توصیه می‌شود که هر صبح 67 مرتبه بگویند. خیلی خوب است که آدم یاد بگیرد تا مسلح شود به نظام مبدل. یعنی یک سیستم بازیافت داشته باشد. مثلا از یک فردی بدت می‌آید و نسبت به او حسود هستی، از این به بعد احساست را تبدیل کن. اورا دعا کن و به او محبت کن و دوستش داشته باش. دوست داشتن هزینه ندارد. به او هدیه بده. بعد می‌بینی خیلی چیزها عوض شد و تو زودتر از همه به شادی رسیدی. آدم‌های اطراف ما هر کس هر چقدر بد باشد، آنقدر زیبایی دارد که بشود با زیبایی‌هایش به شیرینی زندگی کرد. ولی متأسفانه نفس ما کوچک و تنگ است. دیده اید وقتی که لوله آب می‌گیرد، آبش قطع می‌شود. بعد می‌گویند این لوله الان برای چی آبش قطع شده؟ می‌گویند آشغال گیر کرده. یعنی لوله ای که با یک آشغال بسته می‌شود، معلوم می شود که فضایش تنگ است. اما اگر یک لوله بزرگ و منبسط باشد، آشغال هم که می‌آید رد می‌شود. مثل آب کُر و قلیل است. به آب قلیل نجاست برسد، نجس می‌شود. آب کُر چون خیلی بزرگ و زیاد است، نجاست که به آنها می‌رسد، نجس نمی‌شود. سه عامل شادی در کلام امام صادق علیه‌السلام امام صادق(علیه‌السلام) می‌فرماید:« اَلسُّرُورُ فى ثَلاثِ خِلالٍ: فِى الْوَفاءِ وَ رِعایَةِ الحُقوقِ وَ النُّهوضِ فِىالنَّوائِبِ[3]= شادى در سه چیز است: وفادارى، رعایت حقوق و ایستادگى در برابر سختى ها.» این فرمایش حضرت به این معنا نیست که فقط این سه چیز شادی آور است. بلکه حضرت سه مورد از مواردی که تولید شادی می‌کند را نام می‌برند. 1) وفاداری: وفاداری شادی آور و بی‌وفایی و خیانت، غصه و عذاب می‌آورد. 2) رعایت حقوق دیگران: رعایت حقوق والدین و همسر، آدم را شاد می‌کند. آنهایی که به وظائف‌شان عمل می‌کنند، همیشه شادی دارند و همیشه آرامش وجدان دارند. اما اگر کسی حقوق یک نفر را رعایت نکند و ظلم کند، مثلاً در ارث حق یک نفر را خوردی و ندادی، در بدهکاری حق یک نفر را خوردی و ندادی، در کارت کم گذاشتی، اینها همه برایت غصه می‌آورد. ظاهراً به نفع تو است؛ اما باطناً غصه ­اش بلافاصله به تو می‌رسد. حق است و باید حق را رعایت کنی. سر سفره نشسته ای و غذا کم است. به حق خودت راضی باش. وقتی غذای بیشتری می‌خوری و شکمت سیر می‌شود، روحت پر از مرض و غصه می‌شود. 3) ایستادگی در سختی­ ها: آدم وقتی در سختی­ ها ایستادگی می‌کند، برایش انبساط می‌آورد. اما اگر آدم ذلیل و بدبختی باشد و در برابر سختی ها ذلیلانه برخورد کند، تصمیمات بد و ذلیلانه، فرار، عصبانیت، فحش و قهر در کارش باشد، اولین کسی که غصه می‌خورد خودش است. علت سخت بودن رعایت این فرمول‌هایی که می‌گویم، این است که ما باور نکرده ایم که آدم هستیم. تنها جنبه طبیعی‌مان را باور کرده ایم. فقط جنبه زنانگی مردانگی ‌مان را باور داریم. یک حادثه غصه ­آور اتفاق افتاده، شما وقتی می‌نشینی غصه می‌خوری، در واقع داری خودت را مچاله می‌کنی. اینکه قرآن می‌گوید:«لِكَیْلا تَأْسَوْا عَلى‏ ما فاتَكُمْ وَ لا تَفْرَحُوا بِما آتاكُمْ[4]= تا بر آنچه از دست‏ شما رفته، اندوهگین نشوید و به [سبب] آنچه به شما داده است‏ شادمانى نكنید.»، برای تنظیم روح ما است. تا تأسف می‌خوری، اولین اثرش مچاله شدن خودت است. باید اینطور فکر کنم که اگر چیز ناگواری اتفاق افتاده، صدقه است و صد برابر و هزار برابر و میلیونها برابرش را خدا به من برمی‌گرداند. مشکلی برایم پیش آمد، بدانم که ذخیره آخرتم است. پس نباید بگویم: «شلوار نازنینم، جوراب نازنینم، پارچ نازنینم، خانه­ ام، تابلویم، فرشم، مبلم، کیفم اینطوری شد. چادر نو را تازه دویست هزار تومان خریده بودم...». اگر عرضه داری شادی کن. اگر چادرت سوخت، کیفت سوراخ شد، پولت را زدند، چیزی را گم کردی، انبساط داشته باش و بگو خدایا شکرت که حجم زیادی از عذاب جهنم من را با این سوخته شدن چادرم از بین بردی. جهنم من همین بود. بگو الحمد لله که یک چیز آتش گرفت. وقتی غذا سوخت، باید بگویی سوخت که سوخت. این جهنم تو بود. سوخت و تمام شد. برایش شادی کن. تولید شادی عامل انبساط قلب است یکی از کارهایی که برای انسان در دنیا انبساط می‌آورد و باید به عنوان عبادت به آن نگاه کرد، تولید شادی است. بعضی افراد به گونه ای اند که وقتی به منزل شان می‌روید، یا آنها را می‌بینید، خود به خود شاد می‌شوید. آدم با دیدن آنها و با صحبت کردن با آنها و قرار گرفتن کنار آنها شاد می شود. چقدر نعمت بزرگی هستند انسان های اینگونه شاد و منبسط که می‌گویند:«عیبی ندارد، بیخیال، ولش کن، این هم می‌گذرد...» چقدر کلمات بهشتی بلد هستند. خدا رحمت کند استاد ما، مرحوم آیت الله مجتهدی را که همیشه به ما یک چیز می‌گفتند:« این نیز بگذرد». این یک جمله بهشتی است. به ماشینت خیلی دل بسته‌ای، می‌ترسی آن را بدزدند، روی فرمان بنویس: «این نیز بگذرد.» آن وقت آدم شاد می‌شود. فرزندت را خیلی دوست داری، مدام  شیطان برای از دست دادن او تو را می‌ترساند، فرزندت را با شادی بغل کن و با شادی ببوس و بگو:«این نیز بگذرد». هیچ کس برای هیچ کس نمی‌ماند. این نیز بگذرد. کسی که می‌گوید: من خنده ­ام نمی‌آید، زور که نیست برای چی بخندم؟ علتش این است که این آدم طبیعت گراست که  نمی‌تواند به سادگی بخندد. چون حیوان است. حیوان نمی‌تواند بخندد. حیوان نمی‌تواند دیگران را شاد کند. حیوان نمی‌تواند به دیگران لبخند بزند. پس بخند و آدم باش. یک موقع می‌بینید، خداوند یک حجم عظیم در مقیاس میلیاردها میلیارد سال شادی را وارد دل آدمی می‌کند که در دل دیگران شادی تولید کرده است. تولید شادی خیلی مهم است. همسرت را شاد کن، فرزندت را شاد کن، سخت نگیر. نرم شدن و دوری از سخت گیری، به قدرت شادی انسان می‌افزاید امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) فرمود:«لا یُستَعانُ عَلَی السُرور اِلاّ بِلَّیِن= قدرت پیدا کردن در شادی باطنی، میسر نمی‌شود مگر به نرم شدن آدم». اگر می‌خواهی قدرتمند در شادی باطنی شوی، باید سخت­گیری را از خودت برداری. یعنی، اول باید نرم شوی. آدم سخت، فشار قبر دارد. هم دنیا و هم آخرتش خراب است. پس نرم باش و آدم سخت­گیری نباش، حتی در انضباط. برای همین گفتیم وسواسی‌ها جهنمی می‌شوند. وسواس سخت­گیری است. انضباط، پاکی، تمیزی زیاد از حد، فشار قبر می‌آورد. برای همین پزشکان می‌گویند کسانی که همیشه می‌خواهند کارهایشان خیلی مرتب و منظم و خیلی دقیق باشد، زودتر از دیگران سکته می‌کنند و قلب و مغزشان را زودتر از دست می‌دهند. ما نظم را برای چی می‌خواهیم؟ وقتی که امور بخواهند تا حدی منظم شوند که شادی من را از من بگیرند، اصلاً این نظم به درد نمی‌خورد. نظمی خوب است که انبساط بیاورد. همراهی و همدلی با کسی که مشکل دارد، رحمت خدا را در پی دارد در حدیث داریم، وقتی برادر یا خواهرتان می‌آید و کاری دارد و شما نمی‌توانید کاری برایش انجام دهید، فقط نگویید عذر می‌خواهم و نمی توانم. می‌گوید: دنبالش راه بیفت و همراهش برو. همین رفتن تو برای او خیلی کار می‌کند. همین که کنارش باشی، برای او خیلی آرامش می‌آورد. با او باش، به او زنگ بزن، خبر بگیر. حداقل برایش دعا کن. وقتی نمی‌توانی کار کسی را انجام بدهی، می‌روی در خلوت دو رکعت نماز می‌خوانی و برای او دعا می‌کنی. به خاطر این کار نزد خداوند 72 رحمت الهی منظور می‌شود که یکی از آنها را در همین دنیا برای بهبود وضعیت معیشتش به او برمی‌گرداند. خوش به حال تو که رحمت خدا را اینطور جلب می کنی. حاجت یک نفر را برطرف کردی، خدا حاجتت را برطرف می‌کند. مشکل یک نفر را حل کردی، خدا مشکل تو را حل می‌کند. اما خدا علاوه بر اینکه مشکل تو را حل می‌کند، 71 برابر رحمت هم به تو اضافه می‌کند و 71 رحمت دیگر را برای هول و هراس‌های روز قیامتت ذخیره کند. چه خدای مهربانی داریم که شاد کردن دیگران اینقدر خدا را شاد می‌کند. می‌خواهی خدا را بخندانی و شاد کنی، بقیه را بخندان و شاد کن. در واقع وقتی خدا را شاد می‌کنی یعنی خودت شاد می‌شوی. چون تو و خدا یکی می‌شوید. آن خود فطری تو که از جنس خداست، با خدا یکی است. تو وقتی به او کمک می‌کنی، به خدا کمک کرده ای. وقتی به دین خدا کمک می‌کنی، به خودت کمک کرده ای. وقتی دین خدا و احکام دین خدا را مسخره می‌کنی، خودت را مسخره کرده ای. وقتی به دین خدا و دستورات خدا دهان کجی می‌کنی، تو داری به حقیقت خودت دهان کجی می‌کنی. [1] . خوب است که سکرات موت در همین دنیا و در حالی که انسان زنده است به سراغ آدم بیاید و ما همه عمر را با همان دیده باز که در سکرات موت سراغ ما می آید ببینیم. آنگاه وقت مردن دیگر تا این اندازه بهت زده نخواهیم شد. مثل جنینی که قبل از تولد به او اجازه دهند تا برای لحظاتی دنیا را ببیند. تصور کنید چه حالتی به جنین دست می دهد. مطمئنا جنین دچار بهت و حیرت خواهد شد و خواهد گفت: اینجا کجاست. و من کی هستم. این عالم به این وسعت و نظم و ... و من به این کوچکی و در این دنیای تنگ و تاریک چه کار می کنم. پس چه خوب است که از همین الان که زنده هستیم یک نگاه غیرمعمول و فراتر از عادت به دنیا و به برزخ داشته باشیم. (برداشت تنظیم کننده مطلب) [2] . غرر الحكم : 2023 و 2024 . [3] . تحف العقول، ص 323. [4] . سوره حدید/23. ع ل 354

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 1205
زمان انتشار: 22 فوریه 2020
| |
احساسِ تعلقِ به قلب و باور آن، ظرفیت قلب را زیاد می‌کند

قلب، جلسه 9، 88/12/01

احساسِ تعلقِ به قلب و باور آن، ظرفیت قلب را زیاد می‌کند

حدیثی از امام علی (علیه‌السلام) خواندیم که «دلها ظرف هستند و بهترین آنها پرگنجایش ترین آنهاست». حالا می گوییم: «برای اینکه گنجایش دل زیاد شود، انسان باید به دل خودش تعلق پیدا کند و بفهمد که دل مال اوست». تنها چیزی که انسان با خودش از این دنیا می‌برد، دل است. احساس تعلق به دل، اولین قدم در ساختن دل است. آنهایی که به دلشان توجه ندارند، دل را دارایی و مال خود نمی‌دانند.

یک مثال بزنم: شما در خانه ­ای که الان دارید، به آن تعلق دارید. اگر همسر شما فرزند یا پدر شما بگوید که ما می‌خواهیم این خانه را بفروشیم و یک خانه دیگر بخریم. از بچه‌ی کوچک خانه تا فرد بزرگ، همه برای این خانه تپش قلب دارند، نگران هستند، اظهار نظر می‌کنند و برایشان مهم است که خانه­ شان کجا و چه شکلی و چه اندازه­ ای باشد. بعد که خانه را می‌خرید و وقتی وارد خانه می‌شوید، به آن تعلق دل پیدا می‌کنید و آن را عضوی از خود و قسمتی از وجودت می‌دانی. حالا اگر این خانه بزرگ و زیبا باشد، شما احساس شخصیت و احساس بزرگی می‌کنید. اما اگر خانه کوچک و کثیف و نامناسبی باشد، احساس بدی به شما دست می‌دهد. این هر دو احساس، احساس های طبیعی و غلطی هستند. یعنی قیمت من با خانه ام تنظیم نمی‌شود. اما چه می‌شود که وقتی ما یک خانه بزرگ داریم، احساس راحتی می‌کنیم؟ اینجا منظور بحث احساس راحتی فردی نیست. بلکه، منظور احساس راحتی یا یک نوع احساس خاصی است که وقتی دوستان، همسایه­ ها و فامیل به خانه ما می‌آیند، در ما ایجاد می‌شود. چرا وقتی خانه ما خیلی شیک و بزرگ باشد، ما احساس غرور و مالکیت و لذت خاصی داریم و اگر خانه کوچک و کثیف باشد، احساس خجالت به ما دست می‌دهد؟ به خاطر اینکه در واقع خانه را از خودمان می‌دانیم. یعنی تعلق به این منزل پیدا می‌کنیم. در واقع وقتی که یک خانه مجلل و بزرگ داریم، احساس می‌کنیم که خودمان بزرگ و شیک و تمیز هستیم. وقتی کسی وارد خانه می‌شود، احساس می‌کنیم که بر ما وارد شده، نه بر خانه ما. اگر خانه کثیف و کوچک باشد، حس خجالت به ما دست می‌دهد و فکر می‌کنیم خودمان کوچک و کثیف هستیم. برای اینکه وجود ما با وجود منزل پیوند خورده. لباس پوشیدن، داشتن اتومبیل و ... نیز همینطور است. شخصیت خیلی از افراد با اتومبیل شان تعیین می‌شود. خانمی که همسرش را تحت فشار می‌گذارد که باید مدل اتومبیل را عوض کنیم، چون من خجالت می‌کشم؛ دانشجویی که پدرش را تحت فشار می‌گذارد که من دانشگاه می‌روم، بقیه دوستانم اتومبیل دارند، و چون من ندارم، بی ­شخصیت و بی ­احترام هستم. جلوی دوستانم که هر کدام یک ماشین زیر پایشان است، خجالت می‌کشم. علت این رفتارها این است که انسان خود طبیعی، نفسانی، زمینی و حیوانی اش را به رسمیت شناخته و آن را باور کرده است. تعلقات به خود طبیعی و حیوانی را هم تعلقات خودش می‌داند. خانه، اتومبیل، لباس و قیافه را خودش می‌داند. در حالی که هیچ کدام اینها، خودش نیستند. پس وقتی می‌گوییم ما باید به دلمان تعلق بگیریم، یعنی باید بدانیم که دل ما، خودمان هست. یعنی همان چیزی که با خودمان از قبر می‌بریم. یک جنین اگر سالم متولد شود، خوشبخت است، پدر و مادرش هم برای داشتن او احساس خوشبختی می‌کنند. اما وقتی این جنین یک عضوی از بدن را نداشته باشد، هم خودش خجالت زده است و هم پدر و مادرش. وقتی انسان حقیقت را نداشته باشد، باید شرمنده شود. در حالی که ما توهماً فکر می‌کنیم که قیافه و لباس و خانه و اتومبیل حقیقت من هستند. اما آنچه که حقیقت من است، دل من است. ولی ما چون به دلمان تعلق پیدا نکرده ایم، دلمان را جزء خود نمی‌دانیم، از کیفیت دل مان و از کوچکی آن احساس شکست نمی‌کنم و همه حیثیت و دارایی­ام را به خود زمینی خودم تعبیر می‌کنم. فقط بُعد روحانی وجود ماست که معاد دارد، نه آنچه در دنیا برای جسم جمع می کنیم انسان یک ساختار دو بُعدی دارد که یکی طبیعی و بدنی است و دیگری دارای ساختار روحانی و خدایی. ساختار خدایی، روحی است که خداوند از خودش در ما دمیده است. فقط ساختار خدایی انسان معاد دارد. در بازگشت و معاد آن ساختاری که طبیعی و زمینی است، در همین جا می‌ماند و معاد و بازگشتی ندارد. متاسفانه ما عبرت نمی‌گیریم. این چیزی که من سالهای سال زحمت کشیده ام و تهیه کرده ام و اسمش هیکل و بدن است و من به آن رسیدگی کرده‌ام و آن را زیبا کرده‌ام، پولم، خانه­ام، اتومبیل، مدرک تحصیلی، اطلاعات، ذهنیات، زمین ها، هیچ کدام را با خودم نمی‌برم. اینها معاد ندارند. آن که برمی‌گردد، من خودم هستم، همان قلب من است. ولی من چون آن را از خودم نمی‌دانم، به فکر تغذیه­، زیبایی­، بزرگی­ و سازندگی­ اش نیستم. مردی که خانه اش را در زمین همسایه ساخت مولانا در داستان زیبایی نقل می‌کند: یک بنده خدایی شب ها کار می‌کرد و برای خودش خانه می‌ساخت. بعد از اینکه ساختمان تمام شد و خیالش راحت شد، با خود گفت: یک روز بروم ببینیم، چه خبر است. می‌رود می‌بیند که این ساختمان را در زمین همسایه ساخته، نه در زمین خودش. ما هم این چنین هستیم، تمام توجه، عمر، و وقتمان صرف ساختن چیزی می‌شود که اصلاً با خودمان از اینجا نمی‌بریم. اینها مال ما نیست و مال همین دنیاست و در اینجا می‌ماند. زمانی می‌توانیم به خودسازی شروع کنیم و به عنوان یک انسان زندگی کنیم که خود را خوب شناخته باشیم و دوست داشته باشیم. در غیر این صورت، برای خودی زحمت خواهیم کشید که در واقع خودِ اصلی ما نیست. اگر عاشق خودم یعنی حقیقت انسانی و ابدی­ خودم شوم. در این صورت خودم برای خودم مهم و عزیز می‌شوم و نمی‌خواهم از کس دیگر یا چیز دیگر عزت بگیرم. به همین دلیل است که خداوند می فرماید: « أَیَبْتَغُونَ عِنْدَهُمُ الْعِزَّةَ فَإِنَّ الْعِزَّةَ لِلَّهِ جَمِیعًا= آیا نزد آنان عزت را جستجو می کنند؟ پس محققا همه ی عزت از خداست» ما نیاز به یک روح وزین و ثروتمند داریم روز قیامت انسانها را می‌سنجند که نامه اعمال چه کسی سنگین و مال چه کسی سبک است. سبکی و سنگینی، به مدرک تحصیلی، خانه، زیبایی، لباس، میزان طلا و جواهرات و ... نیست. سنگینی یعنی بخش انسانی. روح و نفس باید دارا و ثروتمند باشد.  انسان هایی که فکر می‌کنند، امور طبیعی و دنیایی، سنگینی می‌آورد و جذب این چیزها می‌شوند، خودشان هم اینطوری هستند. یعنی وقتی که شما کسی را می­ بینید که از نظر دنیایی خیلی آدم بزرگی است و تحت ­الشعاع شخصیتش قرار می‌گیری، یعنی خودت کوچک هستی که این می‌تواند تو را کوچک کند و تحت­ الشعاع قرار بدهد. آدم بزرگ اصلاً اینطوری نیست. مثل یک اقیانوسی که هر چه در آن می‌اندازی جا دارد و می‌خورد. چرا بعضی ها وقتی گناه می‌کنند، ناراحت نمی‌شوند؟ علت اینکه ما گناه می‌کنیم و ناراحت نمی‌شویم و از معصیت بدمان نمی‌آید، این است که دلمان را از خودمان نمی‌دانیم و به دل مان تعلق نداریم. با اینکه انواع گناه زجرم می‌دهد، ولی ناراحت نمی‌شوم. ما قبول کرده ایم، خانه ظرف است و اگر بزرگتر باشد، ما احساس شادی بیشتری می‌کنیم. اما قبول نکرده ایم که دل ظرف است و آنچه که خیلی مهم است، همین دل است و ممکن است زمان وفات و تولد به برزخ از اینکه دلم خیلی کوچک است، خجالت بکشم. چون می‌خواهند در این ظرف، بهشتی قرار بدهند که به اندازه همه آسمانها و زمین است. بعد می­بینم، این ظرف من گنجایش چنین بهشتی را ندارد. رابطه دل مؤمن با خدا، رابطه ظرف و مظروف است من اگر بتوانم، باید دلم را بزرگ کنم تا شاد ‌شوم. آدم‌هایی که می‌افتند به افسردگی، حتماً دلشان را از دست داده اند. حتماً دلشان کوچک شده اند و گرنه، چون خدا در دل مؤمن هست، خیلی بزرگ است. برای همین هم خدا خودش را با مؤمن با رابطه ظرف و مظروف معنا می‌کند:«لا یَسَعُنی أرضی و لا سَمائی بَل یَسَعُنی قَلبُ عَبدِیَ المُؤمِن= آسمان و زمین گنجایش من خدا را ندارد، اما دل بنده مؤمنم گنجایش من را دارد.» امام حسین علیه‌السلام در دعای عرفه می‌فرماید: خدایا چه ندارد کسی که تو را دارد؟ و چه دارد کسی که تو را ندارد؟ دلی که خدا را ندارد، کوچک، تاریک، بدبخت، تنگ، حسود، حریص، زودرنج، حساس، عصبی و بداخلاق است. چون خدا و حق و بزرگی حقیقی در آن نیست. ما چون تعلق به دلمان و قلب‌مان نداریم، وقتی قلبمان حسود و متکبر می‌شود و به چشم و هم­چشمی و رقابت و کینه می‌افتد، شرمنده نمی‌شویم و احساس بی آبرویی نمی‌کنیم. در حالی که انسان اگر با این وضع وارد قبر شود، خیلی خجالت و بی­آبرویی می‌آورد. چون با شکل انسانی وارد نمی‌شود. وقتی بزرگی بخش حیوانی، خلاء های بخش حقیقی را پر کند، فاجعه است جنایتکارهای متمول و پولدار با پول هر چیزی را جبران می‌کنند. می‌گوید: چون من قدرت و پول دارم، اگر دخترم هر بی­ آبرویی بار بیاورد، اصلاً ننگ محسوب نمی‌شود. اما در خانواده فقیر همان بی­ آبرویی خیلی ننگ است. کلینتون رئیس جمهور آمریکا می‌گفت: من یک کلکسیون قاشق و چنگال دارم. پرسیدند: از کجا آوردی؟ ‌گفت: اینها را از بچگی از رستوران های مختلف دزدیدم. اصلاً ناراحت هم نیست که اعلام می کند. چرا ناراحت نمی‌شود؟ چه چیزی جای این خلاء را پر می‌کند؟ بزرگی حیوانی و طبیعی­ اش آن را پر می‌کند. هر ننگی در خانواده و در فامیل و در زندگی­اش اتفاق بیافتد، اصلاً ککش هم نمی‌گزد و خجالت نمی‌کشد. چون می خواهد با یک چیزی پُرش کند، با یک گندگی پولی، مالی، موقعیت، شغل، ریاست، وزارت، وکیل بودن و ... . وقتی بخش انسانی و حقیقی رشد کند، جز زیبایی نمی‌بیند یک دلی مثل دل حضرت زینب(سلام‌الله‌علیها) است که با آن همه فشاری که دشمن وارد می‌کند تا تحقیرش کند، به یزید می‌گوید:«إنّی أستَصغِرُک= ای یزید! من تو را خیلی کوچک می­بینم.» خیلی در مقابل من پست هستی. اصلاً این زن احساس بی­شخصیتی ندارد. وقتی ابن­ زیاد ملعون به او می‌گوید: دیدی خدا با تو چه کار کرد؟ می‌فرماید:«و ما رأیت إلا جمیلا= جز زیبایی چیزی ندیدم.» دل من چه موقع بزرگ است؟ من چه موقع بزرگ می‌شوم؟ تو زمانی بزرگ می‌شوی که اولاً بفهمی ظرف هستی و تعلق به دلت پیدا بکنی. دلت را خودت بدانی و وقتی می‌خواهی به قیامت نگاه کنی، با دلت نگاه کنی. آن وقت ببین اگر با این دل پیش خدا بروی، خجالت می‌کشی یا نه. اگر خجالت می‌کشی، پس شروع کن به گریه کردن، به خدا بگو خدایا من دلم خیلی کوچک است، خدایا نگذار من اینطوری بمیرم. خدایا تعلقات زمینی را از دلم بیرون بریز و یک دل خوب و بزرگ به من بده. خدایا تو در دلم بیا و کاری بکن که انبیا، و حب ائمه علیهم‌السلام در دلم بیاید. وقتی دلت بزرگ شد و به تو گفتند، می‌خواهیم به دیدار رئیس جمهور برویم یا رئیس جمهور می‌خواهد به خانه شما بیاید، اصلاً ککت هم نمی‌گزد. چون می گویی: رئیس جمهور هم یک آدمی مثل ماست. ولی وقتی می‌گویند می‌خواهیم حرم حضرت عبدالعظیم (علیه‌السلام) برویم، یکدفعه قند در دلت آب می‌شود. چون یک بزرگ معنوی می‌خواهد در دلت بیاید. وقتی که می‌خواهی پیش امام رضا (علیه‌السلام) بروی و یا حضرت می‌خواهد در دلت بیاید، آدم چقدر بزرگ می‌شود. اصلاً اگر ائمه و انبیاء هم نیایند و فقط یک شفیع وجود داشته باشد در صحنه قیامت به نام خانم فاطمه معصومه(سلام‌الله). آنقدر این خانم پاکی دارد که گناهان همه تاریخ زمین در او مثل آب کُر پاک می‌شود. حضرت می‌گوید: حرم دخترم خانه ما چهارده ­تاست. شما وقتی حرم می‌روی همه آن چهارده­تا می‌آیند. شما وقتی حرم حضرت عبدالعظیم و خانم حضرت معصومه می‌روی، آنقدر بزرگ می‌شوی که می‌ایستی و می‌گویی: «السلام علی آدم صفوۀ الله» دلِ کوچک، برای خدا و ائمه (علیهم‌السلام) جا ندارد آنهایی که دل ندارند، وقتی به آنها می‌گویی برو بنشین دعا بخوان، می‌گویند: این حرفها چیست؟ این کلمات عربی یعنی چه؟ اما آنها نمی دانند که وقتی می‌گویی:«السلام علینا و علی عباد الله الصالحین= سلام بر ما و بر همه بندگان صالح خدا»، چقدر آدم بزرگ می‌شود. به اندازه همه بندگان صالح خدا آدم بزرگ می‌شود. چون می تواند به همه آنها سلام بدهد. اما بعضی افراد، چون کوچک هستند، حوصله خدا را ندارند و وقتی می‌خواهند نماز بخوانند، زود تمامش می‌کنند. می‌خواهند بنشینند چند دقیقه نماز بخوانند و تعقیبات و تسبیحات حضرت زهرا (سلام‌الله علیها) بخوانند، توسلی به ائمه بکنند، چون دل ندارند و برای اهل بیت (علیهم‌السلام) جایی در دل ندارند. وقتی می‌گویند دعای توسل است؛ یا یک صفحه قرآن بخوانید، همه بلند می‌شوند و می‌روند. ظرفیت شان کوچک است. اما اگر بگویند قشم و کیش و دبی برویم، می­بینی که چقدر حوصله دارند و ساعت ها در بازار می‌چرخند و اصلاً دلشان کوچک نمی‌شود و حوصله­ شان هم سر نمی‌رود. پس ما الحمدلله دیگر برای پاکی‌ها و خوبی‌ها و کمالات جا نداریم. به خاطر این که برای خودمان خیلی دل­ مشغولی طبیعی درست کرده ایم. اما بگوییم که ما اینها را دل نمی‌دانیم. دارایی نمی‌دانیم. ما باید خیلی قدر خودمان را بدانیم. اگر حوصله امام حسین علیه‌السلام را داری، اگر حوصله صلوات و دینداری و حجاب را داری، پس دلت خیلی بزرگ است. اگر حوصله توسل، حرم رفتن، قرآن خواندن و کلاس را داری، دلت بزرگ است. چون خیلی‌ها حوصله و تحمل شنیدن این حرفها را ندارند. اگر از دنیا بگویی، می‌شنود و خوشحال می‌شود و لذت می‌برد؛ اما اگر از آخرت بگویی، اصلاً دل ندارد راجع به آخرت چیزی بشنود. اگر راجع به خدا بگویی، حالش به هم می‌خورد:«وَإِذَا ذُكِرَ اللَّهُ وَحْدَهُ اشْمَأَزَّتْ قُلُوبُ الَّذِینَ لَا یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ[1]= و چون خدا به تنهایى یاد شود، دلهاى كسانى كه به آخرت ایمان ندارند، منزجر مى‏ گردد.» اینها اصلاً حوصله چیزی به اسم خدا و پیغمبر و دین و معنویت را ندارند. ما خجالت نمی‌کشیم از اینکه حوصله خدا را نداریم. ما احساس بی ­آبرویی نمی‌کنیم از اینکه احساس فرشته­ ها و چهارده معصوم را نداریم. احساس بی ­آبرویی و کمی جا نمی‌کنیم از اینکه من چرا نمی‌توانم قرآن بخوانم؟ من چرا اینقدر ظرفیتم کم است که یک قرآن در دلم جا نمی‌گیرد؟ چرا امام رضا و امام زمان در دلم جا نمی‌گیرند؟ چرا خدا در دلم نمی‌آید؟ چرا نمی‌توانم عاشقش بشوم؟ چرا هر وقت اینها می‌آیند، پس می‌زنم؟ چرا اسم خدا و قیامت و آخرت و قبر که می‌آید، پس می‌زنم؟ چرا نمی‌توانم با لذت پیش خدا بنشینم؟ چرا ما حوصله هرچیزی، جز «خود حقیقی» مان را نداریم؟ ما با خودمان چه کار کرده ایم که حوصله نداریم. آیا اصلاً ما «دل» تشکیل داده ایم؟ اصلاً ما دارایی دلی داریم؟ می­ بینی خانم دانشجو است و رشته ی ماشین­ آلات می‌خواند. یا دارد بنایی، معماری و صنایع می‌خواند که بعداً در کارخانه با این رشته سر و کله بزند. اما حوصله اش را دارد. اما وقتی یک کتاب دینی و یک کتاب راجع به خودش، راجع به خدا و حقیقتش به او می‌دهی، حوصله آن را ندارد و هزار و یکجور بهانه می‌آورد. نمی‌تواند اینها را بخواند. اما به او رمان بده، رمان های پلیسی، جنایی، عاشقانه بده، می­ بینی که یک شب تا صبح می‌خواند و تمامش می‌کند. چون برای آنها این چیزها جا دارد، ولی برای خودش جا ندارد. زبان انگلیسی را تا دکترا می‌خواند، اما زبان عربی که می‌خواهد بخواند و با قرآن و کلام خدا آشنا شود و صدای خدا را بشنود، می­ بینی که حوصله ندارد. برای کامپیوتر وقت می‌گذارد و یاد می‌گیرد. اما نوبت خودش که می‌شود، حوصله خودش را ندارد. به زور هم موقعیت برایش درست کنی و به زور بفرستی، باز هم نتیجه ای ندارد. چقدر آدمها هستند که برایشان موقعیت جور شده به دانشگاه بروند و الهیات بخوانند، می ­بینی اصلاً حوصله ندارند. بعضی از اینها را می بینی که خوانده، ولی آدم دلمرده­ ای است. در حوزه طلبه شده، ولی دلمرده است. در علوم قرآنی شرکت می‌کند، ولی رشد نمی‌کند. حافظ قرآن است، اما آدم عصبی و افسرده و بی­ حوصله ای است و اصلاً قدرش را ندانسته. امام حسین علیه السلام را به او داده اند، اما دلمرده است. فرصت نماز داشته و 30 سال جلوی خدا ایستاده، اما هیچ وقت به خدا دل نداده است. یکبار خدا را نبوسیده است. یکبار هم در این 40 سال که این همه وقت گذاشته، سرش را روی پای خدا نگذاشته و یک بار نرفته خدا را بغل کند. برای اینکه خودش را نشناخته است. همه بدبختی آدم از نشناختن خودش است. احساس عزت و ذلت و آرامش و ناآرامی هایمان همه طبیعی و وهمی و حیوانی است. ما اول باید باور کنیم که «دل» هستیم و ظرف و قلب هستیم و باید باور کنیم که با همین حیثیت شخصیتی­ مان به آن طرف منتقل می‌شویم. اگر اینجا دچار فشار روحی باشیم، آن طرف هم فشار قبر داریم. اگر اینجا کوچک باشیم، آن طرف هم کوچک و بدبخت هستیم. هر چقدر منِ آدم بزرگتر باشد، فشار قبرش هم بیشتر است. هر چه من او بزرگتر باشد، بی­ آبرویی ­اش بیشتر است. اما وقتی به آدمی مثل امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) که من ندارد، فحش می‌دهند، می‌گوید: نه با من نیست. اما چون منِ ما خیلی بزرگ است، حتی اگر یک نفر خواب هم ببیند که به دیگری توهین می شود، می‌گوید: نه، منظورش من بودم. ما باید بدانیم، من با غیرِ من کیست. من چه کسی هستم و آن که من نیست، کیست. اینها را تفکیک کنیم و با من آشتی کنیم و این من را دوست داشته باشیم. ما کسی را دوست داریم که اصلاً من نیست، یک غریبه است. در این قبر می‌گذاریم و می‌رویم. بعداً هم از او حال مان به هم می‌خورد. پدرت، مادرت، همسرت که عزیزترین کس تو است، وقتی بمیرد، یک ساعت نمی‌توانی جنازه ­اش را تحمل کنی. چون این، آن نیست. باید وقت بگذاریم خودمان را بشناسیم و با خودمان آشتی کنیم و رفیق بشویم. [1] . سوره زمر/45. ع ل 353

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 1204
زمان انتشار: 15 فوریه 2020
| |
کیفیت وفات انسان، رابطه مستقیم با کیفیت دل او دارد

قلب، جلسه 8، 88/11/10

کیفیت وفات انسان، رابطه مستقیم با کیفیت دل او دارد

تنها دارایی که انسان از دنیا با خود می‌برد، قلب اوست. کیفیت وفات انسان، نحوه زندگی انسان در چهار مرحله «وفات، برزخ، قیامت 50 هزار ساله، و حیات ابدی بعد از قیامت»، بسته به کیفیت دل انسان دارد.

جنین اگر در رحم مادر دچار مشکلاتی مثل دردها، بیماریها و نقص ها بشود، تولد برای او زجرآور است. در میان ۵ نوع تولد «سالم، سالم قوی، ضعیف، بیمار، ناقص» با دو تولد سالم و سالم قوی مشکلی نداریم. اما سه نوع تولد دیگر، برای ما زجر آور خواهد شد. جنین بعد از تولد، وارد شرائط زیستی ثابت که سیستم های ثابت و تعریف شده ­ای دارد می‌شود. وقتی با این سیستم هماهنگ نیست، دچار مشکل می‌شود. پس در واقع درد و مریضی و فشار را خودش با خودش از رحم به دنیا می‌آورد و در دنیا کسی او را اذیت نمی‌کند. در حرکت به سمت آخرت و ابدیت نیز، همینطور است. همه ما چه مؤمن و چه کافر وارد شرایط زیستی برزخ که بهشت و جهنم دارد، می‌شویم. جهنم از عدم تطبیق یک انسان با شرائط زیستی بهشت به وجود می‌آید. برای همین قرآن می‌گوید بهشت و جهنم با هم است و جهنمیان و بهشتیان همدیگر را می‌بینند و با هم گفتگو می کنند. اما در همان شرائط زیستی، یک عده لذت می‌برند و یک عده زجر می‌کشند. در محیطی که دارایی‌ها، ثروت و قدرتش پیشرفته ­تر از دنیاست، کسی که با آن هماهنگ نیست، زجر بیشتری می‌کشد. مثلاً شما گرسنه­ هستید و یک سفره می‌اندازند و غذایی که اصلاً باب میل‌تان نیست را در سفره می‌گذارند و شما خیلی دلت نمی‌سوزد. اما اگر یک سفره بیندازند که 50 نوع غذا و نوشیدنی در آن باشد و به 49 نوع از آنها علاقه داری، زجرت خیلی بیشتر می‌شود. پس عدم آمادگی و کیفیت را ما با خودمان از دنیا می‌بریم. وقتی با بهشت هماهنگ نباشی، همه چیز برایت جهنم می‌شود. آن چیزی که باید هماهنگ باشد، قلب است. بنابراین، بیشترین سرمایه گذاری یک نفر باید روی قلبش باشد، نه روی «ذهن، حس، خیال و وهم». متأسفانه خوب‌های ما که در این مسیر وقت می‌گذارند، بیشتر روی ذهن، عقل، مطالعه، کتاب، درس، مدرسه، دانشگاه، استاد کار می کنند و دیگر فرصت نمی‌کنند روی دل سرمایه ­گذاری کنند. چنین دلی ممکن است با مطالب و اطلاعات خیلی زیاد هم بپوسد و از بین برود. تنگی قلب برابر است با تنگی قبر طبق فرمول، «نفس ما قبر ماست و قبر ما نفس ماست» ما همین الان در قبرمان هستیم. تمام حیثیت یک جنین، همانی است که در رحم دارد و با خودش به قبرش که دنیاست می‌آورد. جنین از رحم وفات می‌کند به قبرش که دنیاست. ما بعد از مدتی که در رحم دنیا بودیم، با یک وفات دیگر، به قبر بعدی مان یعنی برزخ انتقال می یابیم. هر کس قبرش تنگ باشد، کسی است که در دنیا دلش کوچکتر و تنگ­تر بوده و فشار زیادی به دلش آمده است. ما باید برای اینکه آن فشار را احساس نکنیم، باید کاری کنیم که قلبمان در اینجا در تنگی و فشار نباشد. یکی از راهکارهای برداشتن فشار و تنگی از روی قلب، این بود که در زندگی سخت نگیریم و سخت گیری ها را برداریم. چون هر وقت سخت­گیری هست، اولین کسی که در سخت­گیری به او فشار می‌آید، خود ما هستیم. در واقع ما داریم به خودمان سخت می‌گیریم و این سختی را به دیگران هم منتقل می‌کنیم. حضرت ایوب(علیه‌السلام) قسم خورد به خاطر اشتباه خانمش، صد ضربه شلاق به او بزند. خدا این سختی را بر او آسان می‌کند و می‌گوید صد تا چوب نازک انتخاب کن، همه را یک دسته کن، یک ضربه به او بزن، صد تا می‌شود. در واقع دارد به ما آسان­گیری را یاد می‌دهد. وقتی حضرت یوسف می‌خواهد از دست زلیخا فرار کند می‌گوید:«رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَیَّ مِمَّا یَدْعُونَنِی إِلَیْهِ= [یوسف] گفت پروردگارا! زندان براى من دوست‏ داشتنى‏ تر است از آنچه مرا به آن مى‏ خوانند.» خدا گفت، اگر می‌گفتی نجاتم بده و زندان را نمی خواستی، ما تو را زندان نمی‌انداختیم. ولی چون خودت سخت گرفتی و گفتی زندان بروم، ما هم زندان را برایت در نظر گرفتیم. یعنی تو نگاهت به ما این بود. خدا می‌گوید هر کس به ما هر طور نگاه کند، ما همانطور با او رفتار می‌کنیم. مصادیقی از سخت گیری ها که باعث تنگی قلب و قبر می‌شود وقتی که سروکار انسان با خدا و بهشت بینهایت است، باید سختگیری و عوامل مختلف سختگیری را در زندگی شناسایی کند. آن چیزی که به ما کمک کند تا سختگیر نباشیم و آرام و شاد زندگی کنیم، اطلاعات است. اول ما خود را تسلیم اطلاعات کنیم و بگوییم: خدایا هر چه که تو می‌گویی، ما همان را عمل می‌کنیم. خدا هم اصلاً سخت نگرفته. یعنی دین خدا یک دین خیلی شاد و ساده و آسان است. ما خودمان سخت می‌گیریم. وسواس) بیماری وسواس، یکی از مظاهر و مصادیق فشار قبر است. آدم‌های وسواسی زیاد دچار فشار قبر می‌شوند. آدم وسواسی به دیگران هم فشار می‌آورد. بدون دلیل کافی می‌گوید اینجا نجس شد. برو پایت را آب بکش. همه را اذیت می‌کند. وقتی از ناحیه کار تو فشاری به دیگران وارد می‌شود، در حقیقت تو داری او را در فشار می‌گذاری. پس تو فشار قبر داری. او که دارد به واسطه کار تو فشار را تحمل می‌کند، همین فشار قبری است که تو داری به او می‌دهی. وقتی او آن طرف متولد شد، گشایش دارد، ولی تو که به او فشار دادی، هم باید فشار قبر او را تحمل کنی و هم فشار قبر خودت را. برای اینکه تو منشأ سخت­گیری بودی. مثل اینکه دکتر به تو بگوید 2 تا قرص بخور، بگویی به دلم نچسبید، 6 تا بخورم. چه اتفاقی می‌افتد؟ کینه) یکی دیگر از مصادیق سخت گیری و فشار قبر کینه است که باعث می‌شود به دل نیز فشار آورد. آدم‌هایی که خاطرات بد را فراموش نمی‌کنند، مورد حمله عقب شیطان هستند. حمله از عقب یعنی حمله از گذشته انسان، شیطان خاطرات گذشته را دائماً به ذهن‌ انسان می‌آورد. وقتی خاطرات گذشته دائماً در ذهنت می‌آید، تو در فشار قبر هستی. رد شو، ببخش. وقتی که می‌بخشی، به خدا نزدیک می‌شوی. اما اگر نبخشی، اولین کسی که قربانی نبخشیدن است، خودت هستی. بنابراین، فرمول «نِصفُ العاقِلِ اِحتِمال وَ نِصفُهُ تَغافُل = نصف عاقل تحمل و نصفش تغافل است»، برای برطرف کردن فشار قبر فوق­ العاده مهم است. این مثل «لا عَقلَ کَالتَجاهُل= هیچ عقلی مثل تجاهل نیست.» می باشد. تجسس) آدم‌های بیشعوری هستند که دائماً می‌خواهند سر از کار دیگران در بیاورند. چیزی که به آنها هیچ ربطی ندارد، مدام سوال می‌کند و می‌گوید من از روی کنجکاوی سؤال کردم. این جنایت و تجاوز است. کسانی هم هستند که با بقیه کار دارند. طرف حرفی زده و می‌گوید: آقا به خدا منظور من تو نبودی. اما این می‌گوید نه، می‌خواهم ببینم منظورت چه کسی بود؟ یکبار دیگر بگو. نه منظور تو من بودم. آدمی که دائماً می‌خواهد برای خودش از طرف دیگران یک توطئه درست کند. نقطه مقابل اینها کسانی هستند که وجودشان مثل دریا است. اینها هرگز نجس نمی‌شوند. هر چه نجاست بخورند، نجاستها پاک می‌شود. هر چه بدی و توهین بشنوند، اذیت نمی شوند. اینها مومن هستند. مؤمن چون علو دارد و خیلی بالاست، اصلاً توهین­ پذیر نیست. زودرنجی و حساسیت) آدمهای زودرنج و حساس و لوس، فشار قبر دارند. وقتی فرزندت را لوس می‌کنی، در حقیقت به او فشار قبر می‌دهی. چون تحمل هیچ سختی را ندارد. با کوچکترین سختی به هم می‌ریزد و دعوا راه می‌اندازد و طلاق می‌دهد و طلاق می‌گیرد. آمار طلاق ها الان خیلی بالاست. بیش از 90% درخواست طلاق هم مال خانمهاست. اکثر طلاق ها بر سر مسائل کلامی و ارتباط کلامی است. در ارتباط کلامی اشتباه کرده اند و به همدیگر ۴ تا فشار آورده اند و طرف مقابل هم او را تحمل نکرده و حالا کار به طلاق کشیده شده است. وقتی که معصوم ع می گوید: «نصف شخصیت عاقل تحمل است و نصفش بیخیالی است» برای نجات زندگی بشر است. تجاهل خوب است. بگو من نمی‌دانم. نه من یادم نیست. اما اگر بگویی: می‌دانم و یادم هست، این خطرناک است. کسانی هستند که از لغزش های دیگران تصویربرداری می‌کنند و آن را خاطره می‌کنند و ثبت می‌کنند تا یک جا حال طرف را بگیرند. اینها فشار قبر می‌آورد. جدال) مراء و جر و بحث نیز، برای انسان فشار قبر می‌آورد. حتی آنجاهایی هم که روابط دو طرفه است، مثل رفیقت که هم­سطح خودت است، پیغمبر می‌فرماید کسی که بگومگو و جر و بحث می‌کند، حتی اگر حق با او باشد، من شفاعتش نمی‌کنم. چرا در اسلام قاعده ی زیبای «اجتناب از مراء» را گذاشته اند؟ برای این که مراء به روح فشار می‌آورد و آدم را خیلی از خدا دور می‌کند. نشناختن حد و مرزها در خانواده) اگر حد و مرز های بین افراد در خانواده شناخته نشود، مثل حریم والدین، همسر و فرزند، باعث فشار و تنگی قلب و قبر می‌شود. به خصوص کسانی که شما با آنها رابطه ­های یک طرفه دارید و نمی‌توانید و نباید جواب شان را بدهید. مثل پدر و مادر که مثل یک اتوبان یک طرفه است. اصلاً دو طرفه نیست. پدر و مادر حریف تو نیستند که تو بایستی جوابشان را بدهی. گفت بمیر، باید بمیری. آدم با پدر و مادر که نباید جر و بحث بکند. آنهایی که حق‌هایشان یک طرفه است، حریم شان خیلی خطرناک است. اگر آدم مقابلشان قرار بگیرد، خرد می‌شود. پدر و مادر و استاد، امام، ولی فقیه، کسانی که ولایت خاص روی انسان دارند، اگر در مقابلشان بایستی، حتماً ذلیل می‌شوی. پدرت الان عصبانی است، مادرت عصبانی است، برای همین می‌گویند وقتی در یک جلسه مذاکره و ارتباط همسر و فرزند است، سکوت کن. اگر نمی‌توانی محل را ترک کنی، سکوت کن. زیرا اگر تو هم بخواهی جواب بدهی، آتش شعله­ ور می‌شود. تو جواب نده، بگذار او داد و فریادش را بزند و بگذرد. همین سکوت تو خیلی از مشکلات را حل می‌کند.  در روایت داریم خدا لعنت کند پدر مادری را که به فرزندانشان اجازه بی­ادبی می‌دهند. بچه اگر یاد بگیرد در حریم پدر و مادر بی­ادبی کند، فردا انسانم موفقی نخواهد بود. کسی که حرمت پدر مادرش را نگه ندارد، حرمت همسر را هم نگه نمی‌دارد. غالباً افراد به همین دلیل در زندگی شکست می‌خورند و کارشان به طلاق کشیده می‌شود. کسی که تحمل پدر مادرش که عزیزترین کسانش هستند را ندارد، چطور می‌خواهد همسرش را تحمل کند؟ از این رو بچه اصلاً حق ندارد به والدینش خیره نگاه کند. بچه اگر خواست بد حرف بزند، همان لحظه تو دهانی باید بخورد. این تو دهانی از روی عصبانیت نباید باشد. این هم فشار قبر نیست که اگر یک موقع خواستی در دهان بچه بزنی. این نجات دادن بچه است. باید بچه یاد بگیرد که حریم ها را بشناسد. در این صورت بچه صبور و مؤدب بار میاید و فردا نمی‌رود همینطوری چشم در چشم پدرزن یا مادرزن نگاه کند و توهین کند. پدرزن و مادرزن مثل پدر و مادر حرمت دارند. مادرشوهر و پدرشوهر مثل پدر و مادر حرمت دارند. تو به این بچه اجازه دادی که هر وقت دلش بخواهد، در حریم خودت و زنت بایستد. این فردا نمی‌تواند حریم پدرشوهر و مادرشوهر یا پدرزن و مادرزن را رعایت کند. حسادت) استاد ما می‌فرمود: انسان با هر بار حسادت 200 سال ممکن است در عذاب بماند. حسادت یعنی چیزی در طرف مقابل من هست که دارد من را فشار می‌دهد. وقتی که دیدی او ۵ دفعه کربلا رفته و تو نرفتی. ۳۰ دفعه حج رفته و تو نتوانستی بروی. اگر خوشحال باشی، ثوابش به تو هم می رسد. چون ما در واقع یک روح هستیم. پدر و مادرها وقتی فرزندانشان موفق می‌شوند، هیچ وقت حسودی نمی‌کنند، خوشحال هم می‌شوند. چون بچه را از خودشان می‌دانند. ما باید این نگاه را تعمیم بدهیم به همه. آدم وقتی حسادت را از خودش برمی‌دارد و دیگران را خودش می‌داند، بزرگ می‌شود و در تمام کارهای خوب طرف مقابل، شریک است. وقتی همه حج رفتند و تو نرفتی و خوشحال شدی از زیارت دیگران، تو در ثواب همه آنها شریک هستی. دعای شان کن بگو خدایا سفرشان را به سلامت دار. حجشان را قبول کن. به آنها خیر و برکت بده، تقرب بده. چشم و همچشمی) چشم و هم­چشمی از مصادیق فشار قبر است. جدا از اینکه اسراف می‌آورد، گناه کبیره هم هست. می گوید :پرده شان را دیدی؟ ماشین‌شان را دیدی؟ من باید یک ماشین اینطوری بخرم. زن از شوهرش طلاق گرفته، چون حاضر نبوده ماشینش را عوض کند. چون جلوی جاری اش کم آورده. می گوید: مبل‌هایشان را دیدی؟ چه مبل هایی خریدند. یخچال فریزرشان را دیدی؟ آمدم خانه از پرده ­ها و یخچال فریزر خودمان حالم به هم خورد. به همسرش می گوید: تو خیلی بیچاره هستی. دختر خاله­ ات دانشگاه دولتی قبول شده، تو هم باید دانشگاه دولتی قبول شوی. دختر عمویت دانشگاه قبول شده. اگر شده پول قرض بگیرم، گدایی کنم، یا بدزدم، باید بروی کلاس کنکور و در دانشگاه قبول شوی. همسرش می گوید: من نمی‌خواهم کلاس کنکور بروم. می گوید: باید بروی و در کنکور قبول شوی. من آبرویم می‌رود. این آدم دارد هم خودش را فشار روح می‌دهد و هم همسر و فرزندش را. راه درمان یا فرار از این سختگیری ها و تنگی ها چیست؟ یکی از راه های نجات از این سختگیری ها و تنگی ها «مرگ سیاه» است. مرگ سیاه یعنی بگذار این فشاری که دارد به تو می‌آید، طبیعتت را بکشد. یکی حرف بدی به تو می‌زند، خیلی هم به تو فشار می‌آید، بگذار بیاید. در اثر این فشار، طبیعت و جهنم را داری خاموش می‌کنی. خدا می‌داند وقتی که می‌گذاری این فشار ها به داخل برود و آن را با شیرینی می‌خوری و کظم غیظ می کنی، مثل یک داروی تلخ است که وقتی می‌خوری، بیماری هایت را شفا می‌دهد. پس ما باید خیلی دقت کنیم که روح ما قبر ماست. اگر اینجا فشار داشته باشی، آنطرف هم فشار داری. اصلاً قرآن به ما یاد داده که همه یک نفر هستید. برای همین است که جمعی از خدا کمک می خواهیم:«إِیَّاكَ نَعْبُدُ وَ إِیَّاكَ نَسْتَعِینُ = تنها تو را می پرستیم و از تو کمک می‌خواهیم». نمی‌گوید:«إِیَّاکَ أَعبُدُ وَ إِیَّاکَ أَستَعین= من تو را می‌پرستم از تو کمک می‌گیرم». یعنی داریم نمازهای‌مان را با نمازهای بقیه افراد یکی می‌کنیم. یکی از چیزهای قشنگ این است که همه نمازها با هم یکی است. باید بگوییم: خدایا! نمازهایمان را روی هم ریختیم، بپذیر. مال یکی قوی است، مال یکی ضعیف است، خدایا ما یک نفر هستیم. اگر انسان ها را خودمان یکی بدانیم، موقعی که می‌خواهیم بهشت برویم، خدا می‌گوید این بنده من بدون دیگران به او خوش نمی‌گذرد، بایست اینجا هر کس را دوست داری با خودت ببر. چون این آدم خدایی تربیت شده و روح رحمانیت و رحیمیت دارد. آدمهای تک­خور ،حتی اگر معنوی و خوب هم باشند، کوچک می‌مانند. اما آدمهایی که هر وقت خیر معنوی به آنها می‌رسد، می‌خواهند به دیگران هم برسانند و دست دیگران را هم بگیرند، وقتی می خواهند به بهشت بروند، دوست دارند با بقیه در بهشت بروند و انحصاری ندارند، اینها اصلاً حسادت سرشان نمی‌شود. خدا اینها را خیلی دوست دارد. دعا کردن، یکی از راه های گشایش است یکی از راه های بزرگ کردن قبر، این است که انسان دیگران را تا می‌تواند دعا کند. به خصوص آنهایی که یک موقعی دل­چرکینی نسبت به آنها داشتید. برای یک ساعت فشار اینجا، چند سال آنجا باید فشار تحمل بکنی. قبر با تحمل چیزهایی که برایت زور دارد وسعت می‌یابد. آن فرمول اصلی یادتان نرود که گفتیم، بین آسایش و آرامش، نسبت عکس وجود دارد. ثروت مثل قند خون و چربی از یک حد که بالا بزند، نتیجه عکس می‌دهد. برای همین هر چه پول و مقامش بالاتر می‌رود، افسردگی، حرص و جوش و دلهره­هایش بیشتر می‌شود. قبلاً که سواد نداشت، خیلی آرام بود. قبلاً که دیپلم نگرفته بود، خیلی آدم آرامی بود. اما حالا که لیسانس گرفته، عصبی است. فوق لیسانس گرفت بدتر، دکترا گرفته دیگر دیوانه شده است. می‌بینی طرف خیلی ثروتش زیاد شده، اما قلبش به اندازه یک گنجشک کوچک است. آسایشش خیلی بیشتر شده، ولی قلبش کوچک شده، چون همان مشغله­های ثروت و آسایش آمده و فضای ذهن و قلب را پر و آن را  کوچک کرده است. در این مورد از بحث «تربیت فرزند» مثالی می‌زنم، در تربیت فرزند گفته شده کودک در 7 سال اول آزاد است و هر کاری بکند، مجاز است. غیر از دو کار: یک کاری که خطرناک است و دیگری، کاری که حقوق دیگران در وسط باشد. بچه معصوم است و خدا در غریزه اش گذاشته و گفته تو راه برو هر چه گرفتی بکش. راه برو هر چه پیدا کردی بگذار دهانت. خدا به او دستور داده برو پرده را گرفتی بکش و پاره­اش بکن. چون این مچ دست باید قوی شود. این پنجه­ها باید قوی شوند. کشیدن، گرفتن، بلند شدن و امتحان کردن. اینها کارهایی است که کودک معصومانه دارد وظائفش را انجام می‌دهد. حالا یک خانمی فضای خانه را وسیع مثل یک حسینیه درست کرده و این بچه هر چه بزند و بریزد، راحت است. خانم دیگری هم فضای خانه را طوری درست کرده، مثلا یک میز کوچک گذاشته اینجا، یک گلدان با گلهای گران­قیمت و چند تا ظرف کریستال، تلویزیون ال­سی­دی، تابلوی آنطوری، فرزندش اگر بخواهد آزادانه رشد کند، راحت نیست. چون شیطانی بچه باعث می‌شود که خیلی خسارت بدهد. برای همین هر چه سطح دارایی بالا می‌رود، قلب کوچک می‌شود. جگر می‌خواهد وقتی دارایی را زیاد می‌کند قلب را هم بزرگ کند. این کار هر کسی نیست. دارایی که می‌گویم، یعنی مطلق دارایی، نه فقط پول. یعنی تحصیلاتش بالا می‌رود، بتواند شادتر شود. اکثراً وقتی دانشگاه می‌روند و مدارجی را طی می‌کنند، فشار عصبی‌شان بیشتر می‌شود، لوس بودن‌شان، حساس بودن‌شان و غم‌هایشان خیلی زیاد می‌شود. یک طبقه منزل شان اگر دو طبقه ‌شود و اگر دو طبقه وسعت پیدا می‌کند به هم می‌ریزند. آدم باید خیلی زیرک باشد، روابطش را طوری برقرار کند که به روح فشار نیاید. اگر به روح فشار بیاید، تو فشار قبر خواهی گرفت. کوچکی قلب، با وسعت بهشت همخوانی ندارد پس مبنای اینکه ما موقع مردن چطوری می‌میریم و در برزخ چگونه خواهیم بود، به این بستگی دارد که الان دلت چگونه است. آنهایی که تحمل خدا را ندارند، پس تحمل بهشت را هم ندارند. وقتی تحمل دستورات خدا را ندارند و دستورات خدا را به آنها می‌دهی، اعصابشان خرد می‌شود و تکبر می‌کنند و دلشان می‌گیرد، کم ظرفیت شده و فشار قبر خواهند داشت. وقتی مسائل شرعی را به آنها می‌گویی که باید این را رعایت کنی، آن را رعایت کنی، حوصله­اش را ندارد که اصلاً بشنود و اصلاً شجاعت و قدرتش را ندارد بشنود، نشانه ی آن است که روحش خیلی کوچک است که نمی‌تواند دستورات خدا را اجرا کند. دستورات خدا یعنی بهشت، وقتی نمی‌توانی رعایتش کنی، تو در جهنم هستی. می‌گویند طلا برای مرد حرام است. ریش­ت را بتراشی، حرام است. خمس­ و زکات باید بدهی و نمیدهی و ... وقتی می‌گویی طاقت ندارم، همین که تحمل نمی‌کنی و به هم می‌ریزی، پس فشار قبر داری. همه دستورات خدا بهشت­ساز است. کسی که تحمل دستورات خدا را ندارد، یعنی تحمل بهشت را ندارد. پس ما باید به طور کلی از هر چیزی که ممکن است ما را فشار بدهد، فرار کنیم. ع ل 352

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 1203
زمان انتشار: 12 فوریه 2020
| |
انواع قلب در حدیث نبوی

قلب، جلسه 7، 88/10/26

انواع قلب در حدیث نبوی

حضرت رسول صلی‌الله‌علیه‌وآله راجع به انواع قلب ها می‌فرماید:«اَلقُلوبُ اَربَعَۀٌ: قَلبٌ فیهِ اِیمانٌ وَ لَیسَ فیهِ قُرآن؛ و قَلبٌ فِیهِ إیمانٌ و قُرآن؛ وَ قَلبٌ فِیه قُرآن وَ لَیسَ فِیهِ إیمانٌ؛ وَ قَلبٌ لاإیمانٌ فِیهِ وَ لا قُرآن؛ فَاَمَّا الاَوَّلُ کَالتَمرَه طَیِبٌ طَعمُها وَ لا طیبَ لَها؛ وَ الثانِی کَجَرابِ المِسک طَیب اَن فَتَح وَ طَیبَ اَن َوعاهُ؛ وَ الثَالِثَ کالاشِنَه طَیِب رِیحَهَا خَبِیث طَعمُهَا؛ وَ الرَابِع کَالحَنظَلَه خَبیث رِیحَهَا وَ طَعمُهَا[1]= دلها چهار نوع هستند: ‍۱- دلی که ایمان دارد، اما از معارف قرآن بی بهره است. ۲- دلی که هم برخوردار از ایمان است و هم برخوردار از معارف و نور قرآن. ۳- دلی که معارف قرآنی را دارد؛ اما ایمان ندارد. ۴- دلی که نه ایمان دارد و نه قرآن در آن است. اما آن اولی مانند خرما است که خودش شیرین است، اما عطری که دیگران هم استفاده کنند ندارد. دومی مانند نافه مشک است، اگر بازش کنی معطر است، بازش هم نکنی معطر است. سومی مانند گل سنگ است که ظاهر خوبی دارد، اما طعم آن تلخ است. چهارمی مانند حنظل است که هم بو و هم طعمش خبیث است.»

اکنون به شرح این دلها می پردازیم. این حدیث، در واقع یک آینه شخصیت ­شناسی است که بدانیم قلب ما جزء کدام یک از این قلبهای چهارگانه است. 1) دلی که ایمان دارد، اما از معارف قرآن بی‌بهره است دلی که ایمان دارد، ولی قرآن ندارد، مثل خرما است که خودش شیرین است و برای خودش خوب است، اما عطری که دیگران هم از آن استفاده کنند،‌ در آن نیست. در بعضی قلب‌ها ایمان هست، اما قرآن نیست. یعنی فرصت نکردند قرآن را یاد بگیرند، معلومات مذهبی و معنوی قرآنی ندارند. ولی روح پذیرش و تسلیم‌ و ایمان‌شان بالاست و در سخنرانی‌ها و پای منبرها مسائل را خیلی خوب گرفته و به همان مقداری که می‌فهمند عمل می‌کنند و این برایشان سازندگی دارد. اینطور شخصیتها را پیغمبر به خرما تشبیه کرده است. 2) دلی که هم ایمان دارد و هم معارف قرآنی در آن است دلی که هم ایمان دارد، و هم قرآن، مثل نافه مشک است. چه بازش کنی و چه بازش نکنی، معطر است و فضا از وجود آن عطرآگین است. اینها قلب هایی هستند که هم ایمان دارند و هم قرآن. قلب های مؤمنی هستند که با قرآن انس دارند و معارف آن را یاد می‌گیرند و به دیگران یاد می‌دهند. شرافت اینها بیشتر از سایر قلبها است. اینها به تعبیر حضرت رسول صلی‌الله‌علیه‌وآله مثل مشک می‌مانند. در هر حالتی همه جا را معطر می‌کنند. اینها شخصیت‌های جذاب دارند. چون روح و دل آنها مزین به قرآن است. قرآن این جذابیت و انس و محبت را می‌آورد. کسی که اهل قرآن است دوست داشتنی است. 3) دلی که معارف قرآن را بلد است، اما ایمان ندارد آن دلی است که قرآن دارد، امّا ایمان ندارد، عطری دارد که یک عده‌ای از آن عطر بهره‌ اندکی می‌برند؛ اما اگر خواستی از آن استفاده کنی و بخوری، طعمش ‌تلخ و خبیث است. مثل لفاظی‌های برخی افراد است که چون از ایمان برنمی‌خیزد، لاجرم بر دل نمی نشیند. این آدم چون برخی معارف قرآنی را بلد است، چهار کلمه از قرآن و حدیث سر هم می‌کند، اما هیچ برکتی در آن وجود ندارد. این گونه افراد قرآن را خیلی خوب بلدند، اما ایمان ندارند. ما الان چقدر حافظان قرآن و مربیان قرآن و قاریان قرآن داریم که همه اهل قرآن هستند، انواع قرائت‌ها و شیوه­های تفسیر را می‌دانند، استاد تفسیر هستند، اما بی­دین و بی تقوا هستند؛ چرا که خودشان اینها را رعایت نمی‌کند. شمر که سر مبارک امام حسین علیه‌السلام را از تن شریفش جدا کرد، معلم قرآن بود. ۱۲ هزار خوارجی که در مقابل امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) به جنگ رفتند، اینها همه اهل قرآن بودند و قرآن می‌خواندند؛ حافظ قرآن و معلم قرآن بودند و شبها تا صبح به عبادت مشغول بودند و روزها را روزه می‌گرفتند. این دسته سومی ها مثل یک گیاه بد طعمی به نام «اِشنا» هستند که ظاهر خوبی دارد و باطن بد. بعضی از خوارج آنقدر زیبا قرآن می‌خواندند که حضرت علی(ع) فرمود: آنها قرآن را خیلی خوب می‌خوانند، اما چیزی از ایمان در قلبشان نیست. 4) دلی که نه ایمان دارد و نه قرآن در آن است دلی که نه ایمان دارد و نه قرآن، مثل حنظل است که هم بوی آن بد و خبیث است و هم طعم آن. این هم قلب خوبی نیست. حنظله گیاهی است تقریباً به اندازه یک نارنج که مصرف دارویی دارد. هم بد طعم است و هم بدبو. بهترین دلها، وسیعترین آنهاست گفتیم که دل، یعنی همه دارایی و همه شخصیت یک انسان. حضرت علی (علیه‌السلام) یکی از ملاکهای بهترین دلها را اینگونه بیان فرمودند:«اِنَّ هذِهِ القُلوب اَوعیَۀٌ فَخَیرُها اَوعاها= این دلها ظرفهایی هستند، پس بهترین دلها بزرگترین آنهاست.» (بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار علیهم السلام ,  جلد۲۳,  صفحه۴۴) «اَوعا» یعنی جاگیرتر و وسیعتر. قلبهای وسیع، بهشتشان هم وسیع است. ظرفیت را باید از حضرت زینب(سلام‌الله‌علیها) یاد بگیریم. ۶ ماه مصیبت، کتک، اسارت، دربند بودن، یکسره شکنجه بعد از اسارت، شکنجه ­های جسمی و روحی، فحش، تحقیر و سرزنش می بیند؛ اما می‌فرماید:«و ما رأیت الا جمیلا= به جز زیبایی ندیدم». چقدر ظرفیت می‌خواهد که انسان در راه خدا اینطور باشد. چنین آدمی اصلاً با خدا رابطه ­اش خراب نمی‌شود. بعضی ها دارای چنان دل با ظرفیتی هستند که اگر خودشان هم مشکل داشته باشند، وقتی می‌فهمند خواهر، برادر، دوست شان و ... مشکل ندارد، خوشحال می‌شوند. ماشاء الله به این ظرفیت. خودش مریض است، اما وقتی افراد سالم را می‌بیند، لذت می‌برد و حسودی نمی‌کند. بدترین دلها، کوچک ترین آنهاست قلبها هر چقدر تنگتر باشند، بهشت‌شان هم کوچکتر می‌شود. فشار قبر مربوط به کسانی است که دلهای شان کوچک بوده و اصلاً روح و قلب خود را بزرگ نکرده اند. این که می گوییم «قبر ما نفس ماست و نفس ما قبر ماست»، به همین معنا است. پس هر کس می خواهد بداند قبرش چه شکلی است، به شخصیت فعلی خودش نگاه کند. انسان وقتی که قلب خودش را بررسی می‌کند، باید بفهمد که نظام قلبی اش، آخرت او را نشان می‌دهد. کسانی که دلشان کوچک است، باید فشارهای زیادی را ببینند. وقتی که نعمت کسی را می‌بینند، تحمل ندارند. کوچکترین سختی و بی احترامی و ....که می بینند، جوش می آورند. تحمل نداشتن و بی­صبری یعنی بی­ظرفیتی. این جور آدمها زود بی­تاب می‌شوند و زود از دین و معنویت و خدا فرار می‌کنند. قرآن می‌فرماید:« وَمِنَ النَّاسِ مَنْ یَعْبُدُ اللَّهَ عَلَى حَرْفٍ فَإِنْ أَصَابَهُ خَیْرٌ اطْمَأَنَّ بِهِ وَإِنْ أَصَابَتْهُ فِتْنَةٌ انْقَلَبَ عَلَى وَجْهِهِ... [2]= و از میان مردم كسى است كه خدا را فقط بر یك حال [و بدون عمل] مى ‏پرستد. پس اگر خیرى به او برسد، بدان اطمینان می یابد و چون بلایى به او برسد، روى برمی تابد...». یعنی تا وقتی که دنیای شان بچربد، شاکرند؛ اما همین که نچربد، با خدا قهر می‌کنند. بی ظرفیتی یعنی وقتی حسادت تو را می‌گیرد، تحملت طاق می شود و اعصابت خرد می‌شود. وقتی تحمل دیدن نعمت را برای کسی نداشتی، یعنی ظرفیت نداری. مشکل برادران یوسف، بی­ظرفیتی بود. برای همین حضرت یعقوب(علیه‌السلام) به یوسف فرمود: خوابت را به برادرانت نگو. چون تحمل شنیدن نعمت را ندارند.  کسانی که زود به زود دلشان می‌گیرد، بدانند که این نشانه ی آن است که دل‌شان کوچک است. اینها باید به دلشان وسعت بدهند. آنهایی که زود عصبانی می‌شوند و زود دلهره آنها را می‌گیرد، زود دل­چرکین می‌شوند، زود دلشوره سراغشان می‌آید، بدانند که دلشان کوچک است و باید به فکر درمان آن باشند، وگرنه در موقع مردن خیلی عذاب می‌کشند. در آنطرف هم خیلی عذاب می‌کشند. قلب کوچک و کم ظرفیت در دنیا و آخرت اذیت می‌شود گفتیم رابطه دنیا با آخرت، مثل رابطه رحم مادر با دنیاست. وقتی که جنین در رحم مادر است، از چشم استفاده نمی‌کند. از هوا، فرکانس و صوت استفاده نمی‌کند. غذایش یک غذای تک واحدی مثل خون است. همان محیط تنگ رحم برایش کافیست و در همانجا زندگی می‌کند. اما بچه ای که به دنیا متولد شده دارای قوایی است که اگر بخواهید او را در محیطی مثل رحم قرار بدهید، زنده نمی‌ماند. چون حالا دیگر تجهیزاتی دارد که جای وسیع می‌خواهد. چون باید تنفس کند، پس هوا می‌خواهد. چون چشم دارد، باید افق دید و طول موج مناسب داشته باشد. چون گوش دارد، باید در فرکانس مناسب برای شنیدن، قرار بگیرد. شما الان گوشتان را بگیرید، شاید احتیاجی هم به شنیدن صدا نداشته باشید، ولی همین که گرفتید، اذیت می‌شوید. پس این بچه یک جای وسیع می‌خواهد که بدود، چون دست و پا دارد. گاهی در شهری مثل تهران، اعصاب آدم خرد می‌شود، انسان نیاز پیدا می‌کند که به کوه و جنگل و طبیعت برود. دوست دارد به فضایی برود که کمی آزادتر باشد. گاهی زمین اذیتش می‌کند، در فضاهای تمرینی مثل کایت سواری و ... می‌رود تا یک ذره از بالا نگاه کند تا کمی حس آزاد بودن و راحت بودن به او دست بدهد. حال شما فکر کنید، این بچه به دنیا بیاید و جا نداشته باشد، چه آزاری می‌بیند؟ اگر نتواند ببیند، نتواند بشنود، فضای مناسب نداشته باشد، یک جا حبسش بکنند، چقدر سختی می کشد. انسان وقتی از دنیا به آخرت می‌رود، قوایش چند میلیارد برابر می‌شود. حال با این قوای چند میلیارد برابری، اگر قبرش تنگ باشد، ببین چه حالتی به آدم دست می‌دهد. دل های کم ظرفیت با حرف هر کسی می‌رنجند، با حرف پدر، مادر، شوهر، باجناق، جاری و ... . بعضیها آنقدر بی ­ظرفیت هستند از حرف استاد هم می‌رنجند. حتی وقتی خدا چیزی می‌گوید، بدش می‌آید. پیغمبر چیزی می‌گوید، بدش می‌آید. این آدم خیلی بی­ظرفیت است که زود ناراحت می‌شود، زود قهر می‌کند، زود ارتباط را قطع می‌کند. این یک شخصیت خیلی کوچکی دارد. اینها به همه سخت می‌گیرند، چون خودشان کوچک هستند. آنهایی که برای رابطه با دیگران خیلی قانون می‌گذارند و به دیگران سخت می‌گیرند، نشانه کوچک بودن دلشان است. برای همین است که وسواسی‌ها فشار قبر زیادی دارند. مدام می‌گویند به دلم نچسبید. وضع دل اینها خیلی خراب است. بددلها اهل سوءظن و به همه چیز بدبین هستند. تا کسی کاری می‌کند، زود به او بدبین می‌شوند و منفی نگاه می‌کنند. این هم نشانه ی دیگری از کوچک و تنگ بودن دل است. یک نشانه دیگر از کوچک بودن دل افراد این است که با هر کسی برخورد می‌کنند، احتیاج دارند که خودشان را تخلیه بکنند. انگار که دارند هر چه از بدیها در دل دارند، روی شخص مقابل استفراغ می کنند. اینها در برخوردهایشان با دیگران، کنایه می زنند، فحش می‌دهند، متلک می‌گویند، نیش می‌زنند و به همه چیز ایراد می‌گیرند. اصلاً وقتی پیش او می‌نشینی، شیرین نیست و مدام باید مواظب باشی که حرفی از دهان او بیرون نیاید و خرابکاری نکند و کسی را تحقیر و له نکند. دل باید وسیع باشد، باید ظرفیت و گنجایش داشته باشد. وقتی کسانی در این دل می‌آیند، باید به آنها خوش بگذرد. وقتی دیگران کنار شخصیت شما می‌آیند، عطر و آرامش بگیرند و بوی خوش استشمام کنند. برای همین شما می‌بینید، آنهایی که اخلاق بدی دارند، یک خانه 1000 متری هم که داشته باشند، وقتی کسی مهمانی  می‌رود در آن خانه، اصلاً به آنها خوش نمی‌گذرد. با آنها ازدواج می‌کنی شکست می‌خوری. با آنها پیوند برقرار می‌کنی، شکست می‌خوری. با آنها معامله می‌کنی، می‌بینی که سخت می‌گیرند و در این معامله آنقدر حقه­بازی و کلک و دروغ دارند که همه را اذیت می‌کنند و آزار می‌رساند. اما برعکس کسانی هم هستند که آنقدر شاد و مهربان و آرام هستند که حتی در بدترین جاها هم با آنها خوش می‌گذرد. اینها کسانی هستند که حتی اگر هم خودشان پر از درد باشند، دیگران را شاد می‌کنند. قبر این گونه اشخاص خیلی بزرگ است. خیلی روح بزرگی دارند. آدم تا یاد نگیرد که دل را از بدی ها تخلیه کند، بزرگ نمی‌شود. چه کنیم تا ظرفیت دل‌مان زیاد شود؟ برای این که شاد و آرام شویم و ظرفیت قلب مان بالا برود، چند قاعده و اصل وجود دارد. اولین قاعده و اصل این است که باید محدودیت و تنگی را از زندگی خود حذف کنیم. اولین کار برای زیاد شدن ظرفیت دل، این است که سخت گیری را از زندگی مان دور کنیم تا روح وسیع شود. این یک قاعده کلی است. اگر یک نفر مریض باشد و مثلا دندان درد، چشم درد، کمردرد و پادرد داشته باشد، اگر این را ببری به بهترین جا، به او خوش نمی‌گذرد. چون تنگی و محدودیت دارد. چون دندان و چشمش در فشار است، قلبش هم در فشار است. آدمی که در فشار است، در بهشت هم باشد، به او خوش نمی‌گذرد. پس درد و محدودیت در وجود خود ماست. یکی محدودیتی دارد که دائماً زجر می‌کشد؛ ولی دیگری در وسعت است و دائماً لذت می‌برد. معنی بهشت و جهنم هم همین است. گاهی ذائقه آدم با جهنم هم سنخ می‌شود و دیگر غیر جهنم را دوست ندارد. از کثافت خوشش می‌آید، از حسادت، غیبت و ... خوشش می‌آید و لذت می‌برد. گناه اینطوری است که ذائقه آدم را عوض می‌کند. ما همیشه از بدبختی و محدودیت‌های خودمان در عذاب هستیم. عذاب و درد همیشه مال محدودیت‌ها و سختگیری‌های خود ماست. شما مشکل «بینایی» داری که اذیت می‌شوی. شما مشکل «شنوایی» داری که اذیت می‌شوی. شما معده­ات مشکل دارد که وقتی این غذا یا میوه را می‌خوری، معده درد می‌گیری و گرنه غذا یا میوه که خوشمزه است. راه زیاد شدن ظرفیت دل ما این است که مدام در زندگی شرط و آداب را زیاد نکنیم چون لذت و آسایش پایین می‌آید. وقتی که ما مدام در زندگی شرط می‌گذاریم و با شرائط مختلف می‌خواهیم راحت باشیم، این باعث آزار دیگران می شود. وقتی از یک سطحی که آسایش را بالا می‌برید، آسایش تبدیل می‌شود به ضد خودش، یعنی ناآرامی می شود. مثل قند و چربی است که از یک حد مشخصی که بگذرد، کشنده می‌شود. رفاه از یک مقدار خاص که بالا تر می‌رود، قانون‌های زندگی را زیاد می‌کند. قانون زندگی را که زیاد کرد، دست و پای آدم بسته می‌شود. گاهی دو تا خواهر، دو تا برادر، دو تا باجناق می‌خواهند با هم ارتباط داشته باشند. به هم زنگ می‌زنند که امشب بلند شوید به خانه ما بیایید. دلمان برایتان تنگ شده و می‌خواهیم شما را ببینیم. عاطفه و عشق چقدر خوب است. مثلاً بگوییم: خواهر جان داری می‌آیی، سر راهت زحمت بکش دو تا نان هم بیاور. شام چی داریم؟ مثلاً ماکارونی درست کردیم. یا املت درست می‌کنیم و دور هم می‌خوریم. یا هفته بعد زنگ می‌زند به خواهرش، ما می‌خواهیم بیاییم خانه شما، غذا درست نکنید. ما غذا داریم، غذای‌مان را می‌آوریم. غذا را می‌برند می‌ریزند رو غذای آنها و هر چه هست با هم می‌خورند و صفا می‌کنند. با هم ظرفها را می‌شویند و گپ می‌زنند. اینطوری دلهایشان به هم نزدیک می‌شود و اتحادشان زیاد می‌شود. اما امروزه می‌بینید، مهمانی رفتن ومهمانی دادن، یک مصیبت است. از بس تکلف زیاد شده. وقتی که خواهرم می‌خواهد به خانه­ما بیاید، می‌گویم، نیا خواهر جان. الان آمادگی ندارم. چرا؟ چون هنوز پرده نزده ایم. مگر می‌خواهد بیاید پرده را ببیند؟ اصلاً گفتم نیاید تا من پرده­ها را بخرم، بیاید کیف کند پرده­های ما را ببیند و دلش بسوزد. یا اگر می‌خواهیم دلش را نسوزانیم. لااقل خودمان را به رخش کشیدیم. پرده­هایمان را که به رخش کشیدیم. مبلمان را که به رخش کشیدیم. ما چقدر الان خود را از صله ارحام محروم می‌کنیم. اصلاً می‌دانید این دیدن‌ها چقدر آدم را آرام می‌کند؟ خیلی وقتها شیطان انسان را تنها که گیر می‌آورد، هزار جور به او حمله می‌کند. آدم وقتی با رفیقش، خواهرش، دوستش، برادرش، هم‌کلاسی‌هایش است، شاد است. اما آنهایی که ترددهایشان کم است، حبس هستند. اینها مهمانی زیاد نمی‌روند و مهمانی زیاد نمی‌دهند و صله ارحام ندارند و اینطرف و آنطرف نمی‌روند. اینها آدم‌های مریضی هستند. زود شیطان به آنها غلبه می‌کند و زود آنها را افسرده می‌کند. جایی که پای حقیقت در میان است، سختگیری ایرادی ندارد یک جایی است که انسان باید روی قانون سفت بایستد، چون قانون خداست. مثلاً کسی می‌گوید: دو دوتا می شود پنج تا. ای بابا! سختگیری نکن. این دروغ است. آنجایی که قرار است یک دروغ یا امر غیر واقعی مطرح بشود، آدم باید سختگیری بکند. چون ما باید دنبال حقیقت باشیم. سلامت قلب ما به حقیقت است. مثلاً چربی یک نفر بالاست. اگر سخت‌گیری نکند و اهمال کاری ادامه بدهد، این چربی آخر او را خواهد کشت. یا نمک و اوره یا قند یک نفر بالا رفته، او باید سختگیری کند تا خوب شود. اما این که گفتیم بعضی سختگیری ها بد است، مال آنجایی است که ما با یک واجب یا یک حرام سرو کار نداریم. تازه خیلی جاها هم آدم با واجب سروکار دارد و نباید سختگیری کند. مثلا وقت نماز صبح است. بچه را برای نماز صبح بیدار نکن. بچه که هیچ، زنت را هم بیدار نکن، شوهرت را هم بیدار نکن. اگر راضی است بیدارش بکنی، بیدارش کن. آن هم نه اینکه اعصابش را خرد کنی. یکبار، دو بار عزیزم گفتن، با مهربانی، با نوازش، با بوسه بلند شد، بلند شد. اگر بلند نشد، بگذار بخوابد. [1] . نوادر راوندی، ص ۹۰ [2] . سوره حج/11. ع ل 351

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 1202
زمان انتشار: 10 فوریه 2020
| |
قلب از جنس خداست و فقط با خدا ارضاء می شود

قلب، جلسه 6، 88/10/12

قلب از جنس خداست و فقط با خدا ارضاء می شود

گفتیم همه حقیقت انسان دل اوست و دل تنها دارایی است که انسان با پرورش آن می‌تواند دنیای شاد و آرامی داشته باشد و سعادت آخرت را نیز، نصیب خود کند. انسان دارای 5 شأن است، که دل یا قلب، همان شان فوق عقل او می‌باشد.

هر یک از 5 شأن انسان، معشوق و کمال مربوط به خود را دارد. معشوق شأن پنجم، یعنی «فوق عقل» که از جنس خداست، همیشه به دنبال کمال بینهایت و مطلق است. حس بینهایت طلبی انسان نیز، به خاطر وجود همین شان «فوق عقلی» انسان است. اگر این بینهایت را که خداست، پیدا نکرد، حس بینهایت­طلبی را که در وجودش هست را در چهار شان پایینی اش به کار می برد و خیال می کند که اینطور می تواند ارضاء شود. به همین دلیل، عمرش را صرف می کند در امور عقلی مثل علم، امور وهمی مثل «شهرت، قدرت، ریاست و مدیریت»، امور حسی مثل «شکم، شهوت، تجملات، زمین، لباس و مسکن و چیزهایی از این قبیل». یعنی کمال خودش را فقط در این چیزها می بیند و آخر سر هم به ارضا نمی‌رسد. چون این امور از جنس دل نیستند. فقط امور فوق عقلانی از جنس دل هستند. همه عاشق خدا و بینهایت هستند. اما تفاوت در این است که جمعی همانند پیامبر، امیرالمؤمنین و سایر ائمه علیهم‌السلام مصداق حقیقی بینهایت را پیدا می‌کنند و بعضی ها مثل یزید، معاویه، ابوسفیان و ابولهب و ...به دنبال کمالات پایینی هستند. همه قوای انسان، برای حرکتِ قلب است انسان زیرک که می‌خواهد به سمت بینهایت حرکت کند و کمالات بینهایت را جذب کند، از همه امکانات و قوایش یعنی از «حس، وهم، خیال و عقل» استفاده می‌کند تا به قلب سلیم برسد. مثلا نیروی «خیال» خیلی کار می کند. نباید فکر کنیم خیال یک چیز موهوم است. خیال از حس و از جسم بیشتر قدرت دارد و توانش از ماده بیشتر است. انسان می‌تواند در خیال خودش با خدا عشقبازی کند. با خدا و امام زمان و معصومین خیالپردازی کند. خیال خیلی می‌تواند انسان را اوج بدهد. به شرطی که انسان تمرین های لازم را داشته باشد و بداند که چطوری با خیال های قشنگ می‌تواند اوج بگیرد. کسی که به گناه فکر می‌کند، همین که آن را در خیالش می‌آورد، بعد از یک مدت، قدرت او برای انجام آن گناه زیاد می‌شود. اکثر مکاشفه ­هایی هم که برای انسان ها رخ می‌دهد، همین طور است. مثلاً طرف می‌گوید، من در جمکران امام زمان را دیدم، ولی دیگران نمی‌دیدند. این فکر می‌کند که واقعاً امام زمان با بدنش در آنجاست. در حالی که امام زمان از همانجایی که هست، برای انسان تمثل می‌کند، در خیال شمامی‌آید، با شما ارتباط حقیقی و مؤثر برقرار می‌کند. پیام و ارتباط درست است. اما اینجا حس نیست. در بخش حس، شما را حذف می‌کند. مثل تِله ­پاتی. بعضی ها وقتی که می‌خواهند خدا را بشناسند، از شأن عقلی شان استفاده می‌کنند و مثلا در طبیعت مطالعه می‌کنند و به دنبال دلائل می‌گردند. گروه دیگر در منطق و فلسفه کار می‌کنند و از طریق این علوم می‌خواهند خودشان را به جایی برسانند. بعضیها از همه اینها زرنگتر هستند و حرکت شان دلی است و با دل خودشان حرکت می‌کنند. اینها محبت حق­ تعالی را در دل خود پرورش می‌دهند و با این محبت اوج می‌گیرند. اینجاست که حرکت های عقلی و معرفتی خیلی به انسان کمک می‌کند. در شب قدر وقتی که غالب مردم دنبال عبادت هستند، بزرگان ما اصلاً توصیه به عبادت زیاد نمی‌کنند. می‌گویند که حرکت تان را درونی کنید. از عقل تان استفاده کنید. برای این است که فرمودند در شب قدر مهمترین عمل مذاکره علمی، تفکر و کار علمی است. این برای آن است که دل، زودتر راه بیافتد. نزدیکترین قوه به فوق عقل که بخش انسانی ما است، عقل است. سخنان معصومین ع برای حرکت قلبی نبی اکرم(صلی‌الله‌علیه‌وآله) فرمود:«إنَّ اللهَ تَبارَکَ وَ تَعالی لا یَنظُرُ إلی صُوَرِکُم وَ لا إلی أموالِکُم وَ لکِن یَنظُرُ إلی قُلُوبِکُم وَ أعمالِکُم= همانا خداوند تبارک وتعالی به صورت ها و اموال شما نگاه نمی‌کند. بلکه به قلبها و اعمال تان نگاه می‌کند.» پس باید به جای سرمایه گذاری روی حجم عمل، روی کیفیت عمل سرمایه گذاری کنیم. امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) می‌فرماید:«جَعَلَنَا اللهُ وَ إِیَّاکُمْ مِمَّنْ یَسْعَى بِقَلْبِهِ إِلَى مَنَازِلِ الاَبْرَارِ بِرَحْمَتِهِ[1]= خداوند ما و شما را به لطف و رحمتش از کسانى قرار دهد که با دل و جان براى رسیدن به منزلگاه هاى نیکان کوشش مى کنند.» امام جواد(علیه‌السلام) می‌فرماید:«اَلقَصدُ اِلَی اللهُ تَعالی بِالقُلُوبِ اَبلَغُ مِن اِتعابِ الجَوارِحِ بِالاَعمالِ[2] = قصد و تقرّب به خداوند متعال به وسیله قلب ها و دلها، بسیار رساننده تر از رنج و سختی دادن به اعضا و جوارح وسیله اعمال است.» بعضیها 30 بار یا 40 بار به حج می‌روند؛ ولی تفکر ندارند. نمی‌دانند حج و فلسفه حج چیست. به عمره می‌روند. اما  کور و کر می‌روند و برمی‌گردند. ماه رمضان می آید که ضیافت خداست. اما اگر از اینها بپرسی در این ضیافت با صاحبخانه ملاقاتی صورت گرفت؟ می بینی که اصلاً ملاقاتی با خدا نکرده اند. گاهی می‌گویند:«من روزی یک جزء قرآن خواندم» اما این هم باز، حرکت زبانی است، حرکت قلب نیست. از این قرآن خواندن چه فهمیدی؟ هیچ. می گویند:«ده بار کربلا و سوریه رفتیم و نماز خواندیم و جمکران رفتیم». اما نمی دانند که اینها حرکت قلبی نیستند. حرکت بدنی هستند. به انسان ثواب می‌دهند؛ اما این باید در قلب سرریز شود. یعنی تحولی باید در قلب ایجاد کند. وقتی قلب حرکت نکند، امام صادق (علیه‌السلام) می‌فرماید، 60 سال که شما نماز بخوانید، یک رکعتش هم قبول نیست. چون 60 سال کار بدنی کردی. یک جرعه ­اش به قلب نرسیده. قرآن شراب مؤمن است؛ ولی الان چقدر حافظ قرآن داریم که با آن مست نمی‌شوند. تا قرآن در قلب نریزد، برای انسان مستی نمی‌آورد. حرکت قلبی، رشددهنده‌تر از حرکت بدنی است امام صادق(علیه‌السلام) می‌فرماید:«حَرَکاتُ القُلُوبِ أبلَغُ مِن حَرَکاتِ الأعمال= حرکتهای قلبی خیلی زودتر انسان را می‌رساند تا حرکتهای بدنی.» مثلاً بنشیند تسبیح دستش بگیرد، ده هزار تا ذکر بگوید، این حرکت بدنی است. اصلاً علت این که می‌گویند ذکر را تکرار کنید، این است که تکرار باعث می‌شود قلب تکان بخورد. حال کسی که با یکبار ذکر گفتن، قلبش تکان می‌خورد، این شخص خیلی قوی است. قلبش آماده است و اصلاً زبانش هم ذکر نمی‌گوید و می‌تواند به طور مستقیم و بدون حرکت زبان و لفظ و دهان، ذکر قلبی بگوید. یعنی در هرجا و هر لحظه و حتی شب که می‌خوابد، خودِ قلب دارد ذکر می‌گوید. باید از قلب مواظبت کرد. گاهی شما وقتی نماز می‌خوانی، قلبت با همسرت درگیر است. ذکر قلبی شما دعوا با همسر، شریک یا فرزندان است. یعنی به جای این که قلب ذکر خدا را بگوید، در یک جای دیگر دارد ذکر می‌گوید. مثلا الان موقع نهار است و بوی غذای مورد علاقه ات پیچیده، قلبت دارد ذکر آن غذا را می‌گوید. بدنت دارد نماز می‌خواند و سجده می‌کند، اما قلبت دارد ذکر چلوکباب می‌گوید و از آن تغذیه می‌کند. اما کسی که تمرین قلبی کرده حتی اگر در جایی شلوغ باشد، ممکن است جای خوبی هم نباشد، ولی قلبش یا الله می‌گوید و خوب تغذیه می‌شود. پس حرکتهای قلبی فوق­العاده مهم است و ما باید روی قلب و دل سرمایه‌گذاری کنیم. راهکارهایی برای راه افتادن قلب یکی از راه‌هایی که برای تقویت قلب وجود دارد و مقدمه‌ای است برای راه افتادن قلب، حرکات بدنی است. تأکید شده که ما باید حرکت بدنی انجام بدهیم تا قلب راه بیفتد. همه حرکت های بدنی قشنگ هستند. از حرکت های بدنی باید برای راه افتادن دل استفاده کرد. سینه زنی، پیاده روی و ذکر با صدای بلند، از روش های راه اندازی دل هستند. ۱- سینه زنی) شما وقتی که سینه می‌زنی، کم کم اشکت هم در می‌آید. سینه­زنی ضعیف­ترین کار در عزاداری امام حسین علیه‌السلام است. گاه کسی را هم می­بینی که از این واقعه آنقدر می‌سوزد و آنقدر ارتباط برقرار می کند که یک گوشه نشسته و فقط اشک می‌ریزد. به این نباید گفت: برو سینه بزن. چون ارتباط قلبی با آن واقعه برقرار کرده است. اما اگر دل راه نیفتد، باید برود سینه بزند و حرکت بدنی انجام دهد وبعد می بیند که یک دفعه دل راه می‌افتد. حرکت بدنی مثل هُل دادن اتومبیلی است که به خاطر مثلا سرد شدن هوا موتورش روشن نمی شود؛ اما وقتی آن را هُل می‌دهی، موتور راه می‌افتد. حرکت بدنی یک تلقین است. ۲- راه رفتن) در روایت داریم، هیچ کس با کاری به اندازه راه رفتن با پا، به خدا نزدیک نمی‌شود. برای همین است که اکثر مناسک حج پیاده روی است. در حج وقتی سعی بین صفا و مروه را انجام می‌دهید، یا به گرد ضریح و کعبه دور می‌زنید؛ یا از خانه حرکت می‌کنید تا به مسجدی بروید، یا مسیری را پیاده می‌روید تا به نماز جمعه برسید، اینها هل دادن دل و راهپیمایی‌های باارزشی هستند که بعد از آن، احساس نشاط می‌آید. وقتی برای نماز جماعت به مسجد می‌روی، همین حالت به شما دست می‌دهد تا این که در خانه خودت نماز بخوانی. پس بیرون بزن و راه برو و حرکت بدنی داشته باش. ۳- ذکر زبانی) ذکر گفتن نیز از عوامل راه انداز قلب است. پس ذکر بگو و صلوات را با صدای بلند بفرست. ۴- تلقین و استفاده از محیط) مثلا به حرم امام رضا علیه‌السلام می‌روی؛ اما می­بینی در حرم قلبت خشک است و دلت یخ کرده و خیلی نمی‌توانی با حضرت ارتباط برقرار کنی. از حرکت بدنی استفاده کن و کنار چند نفر که دارند گریه و یا عزاداری می‌کنند، بایست. کنار کسی که حال خوشی دارد بایست و همان حال خوش را به خودت تلقین کن. ۵- خدمت به والدین) خدمتی که به پدر و مادر می‌کنید، در آماده شدن دل و پیدا کردن رقت قلب، فوق العاده موثر است. ۶- خدمت به دیگران) خدمتی که به یک پیرمرد یا پیرزن می کنید، دل را راه می اندازد. حتی وقتی که به یک بچه که در حرم است، شکلاتی را می دهید، می­بینید دل شما راه افتاد و اشک شما رامت تر سرازیر می شود. گاهی شما به یک مورچه و سگ کمک می‌کنی، دلت راه می‌افتد. جلوی گربه غذایی می‌اندازی، می ­بینی که همان گربه کلی دعایت می‌کند و این دل راه می‌افتد. برعکس یک مورچه و گربه را در نظر نمی‌گیری. از کنار سگ با قساوت قلب رد می‌شوی، در نتیجه وقتی که به مسجد می‌روی، می­بینی تا دلت خشک شده و عبادت ها هیچ اثری در دلت ندارد. گاهی کمک به یک کبوتر خیلی دلت را نرم می کند. یک کار قشنگ این است که وقتی می خواهی از خانه بیرون بیایی می ­بینی که دارد باران می‌آید و هوا سرد است، یک جعبه برداری و زیر بالکن خانه­ات بزنی تا یک پرنده بیاید آنجا لانه کند. می ­بینی که کلی مشکلاتت حل می‌شود. ۷- صدقه) صدقه از چیزهای خیلی واجب و قطعی است در راه افتادن قلب. یعنی صدقه جزء شرائط اصلی است، نه اینکه بگوییم فقط کمک می‌کند. شما وقتی می‌خواهی یک ارتباط معنوی قشنگ برقرار کنی و کار مهمی انجام دهی، به اندازه­ای که آن کار برایت اهمیت دارد، پول کنار بگذار و صدقه بده. بعد می­بینی قلبت راه می‌افتد. برای همین است که فرمودند: شرط است که قبل از هر دعا انسان حتماً مقداری صدقه کنار بگذارد. چون ما خیلی از این مسائل را نمی‌دانیم، گاهی کارهایی نادرستی می‌کنیم. نگاه‌های بد، حرف‌ها و حرکتهای بد، مثل تکبر و عُجب که خطرناک است. بنابراین، صدقه خیلی از بلاهای ناشی از همین کارهای ما را برطرف می‌کند و درنتیجه، دل راه می افتد. ۸- پرهیز از گناه) انسانی که از یک گناه می‌گذرد، خیلی از مسائلش حل می‌شود. ۹-ایثار) مثلا شب احیاء که باید دل رقیقی داشته باشی، بر سر سفره نشسته ای و می­بینی بهترین جای غذا را جلوی تو گذاشته اند. آن قسمت را نخور و به بقیه تعارف کن. نوشابه خنک به تو داده اند، نخور و کنار بگذار و بده به کس دیگری بخورد. سالاد هست، بده کس دیگری بخورد. بدترین جای غذا را برای خودت بردار و همان را به عنوان افطار بخور. بعد می ­بینی که خیلی اتفاقات قشنگی برای دلت می‌افتد و یکدفعه راه های خوبی برایت باز می‌شود. اما اگر خلاف این کارها را بکنی، قلب قفل می‌کند و راه بسته می‌شود، چون تو شهوت شکمی پیدا کرده ای. با شهوت شکم حیوانیتت را تقویت کرده ای و سنگین شده ای. ۱۰- تقویت فهم و درک) مهمترین عامل در راه افتادن دل، فهم و درک انسان است. انسان باید فهم و درکش را تقویت کند. یعنی عقلاً مسائل را درک کند. در این صورت خیلی زود قلب راه می‌افتد. بین «درک و شعور» با «سواد و دانش» فرق هست. بعضیها روی فکرشان خیلی سرمایه گذاری می‌کنند. مثلاً می‌روند دنبال شناختن حقایق عالم. طلبه می‌شوند، بعد دانشگاه می‌روند، فلسفه و الهیات می‌خوانند، یکسره کار فکری و مطالعاتی و عقلی انجام می‌دهند. اما می بینید که اصلاً کار دلی نمی‌توانند بکنند. در حالی که کار عقلی هم به تنهایی کافی نیست. این آدم با سواد می بیند که مادرش که بی سواد است، مکاشفه می‌کند. اما این آقای فیلسوف، هنوز یک خواب قشنگ هم ندیده، چه برسد به این که بخواهد مکاشفه کند. گاهی می بینید که یک پیرزن، بقال، کفشدوز کنار خانه خیلی موفق­تر از آقایی است که 20 سال درس خوانده و کار کرده است. چرا؟ برای این که آنها حبی کارشان راه افتاده و از روی محبت کار کرده اند. ۱۱- جهاد، عملی موثر در حرکت قلب است)  داشتن روحیه جهادی برای راه افتاد قلب خیلی سازنده است. آنهایی که روح جهاد و مبارزه دارند، قلبشان زود راه می‌افتد. به خصوص در غریبی، تنهایی و آنجایی که خیلی افراد حاضر نیستند، کار جهادی بکنند، اگر یک نفر روح جهاد و مبارزه داشته باشد و با مال و جانش جهاد کند، خیلی زود قلبش باز می‌شود. هیچ چیز به اندازه مبارزه و جهاد مالی در راه خدا و بعد جهاد جانی دل راه نمی‌اندازد. قویترین آدمها شهدا هستند. چرا امام فرمود: خدا من را با شهدا محشور کند؟ برای این که  می‌دانست  اینها به کجا رسیده اند. ما در جبهه از این بچه ­ها چیزهای عجیب و غریبی دیده ایم. بچه 13 ساله بارها خدمت امام زمان(علیه‌السلام) می‌رسید. بارها خدمت حضرت زهرا و حضرت زینب(س) رسیده. امام می‌گوید: اینها ره صد ساله را یک شبه طی کردند. مرحوم سیدعلی اندرزگو(ره) یک روحانی بسیار خوب، هم درس خوانده و هم از قلبش خیلی خوب استفاده کرده است. امام فرمود: در آن دوران اختناق، نصف انقلاب ما مدیون همین یک نفر آدم است. می‌گفت: یک روز داشتیم با او به مشهد می‌رفتیم. بنزین تمام کردیم و در راه ماندیم. مرحوم اندرزگو به راننده گفت: عیبی ندارد تو گاز بده، من صلوات می‌فرستم. ما گاز می‌دادیم و او صلوات می‌فرستاد و اتومبیل هم با چه سرعتی می‌رفت. او کرامت داشت. در دفاع مقدس بچه ­ها چون شناخت شان خیلی زیاد بود، توقع‌شان هم بالا بود. خداوند هم به همان اندازه ی توقع شان می‌داد. در دفاع مقدس در  بعضی از عملیات ها معجزه می‌شد. یک مقدارش را هم واقعاً فیلمبرداری کردند. همین فیلمی که از عملیات مسلم بن عقیل هست، شما ببینید. من خودم در آن عملیات بودم. اتفاقات عجیب و غریب زیادی در این عملیات برای ما افتاد. ما در شیارها می‌رفتیم، مهتاب می‌شد، عراقیها ما را نمی­دیدند. بیرون می‌آمدیم، ابر می‌شد و هوا تاریک می‌شد؛ باز هم ما را نمی دیدند. انگار که هر وقت دلمان می‌خواست هوا تاریک می‌شد و هر وقت دلمان می‌خواست، هوا روشن می‌شد. در میان آن همه آتش، من یک لحظه پای یک کوه بزرگی رسیدم. یک ارتفاع بزرگی را مین چیده بودند. من به بچه­ ها گفتم صبر کنید تا من بروم میدان را خنثی کنم. بعد علامت دادم که بالا بیایید. یادم رفت سلاحم  را با خودم ببرم. دست خالی بالا رفتم و رسیدم به نوک قله. آخرین مین را که خنثی  کردم، دیدم 50 تا عراقی سر من ریختند. من در آن زمان 18 سال داشتم و از آنها می‌ترسیدم. اما آنها هم از من می‌ترسیدند. آنها به من التماس می‌کردند که من با اینها کاری نداشته باشم. من نگاه می‌کردم که اینها به چه کسی التماس می‌کنند؟ کسی غیر از من اینجا نیست. هیچ سلاحی هم ندارم. خلاصه بچه ­ها را صدا کردیم و آمدند اینها را گرفتند و بردند. از کوه پایین آمدم و رفتم در مقر به سرهنگ عراقی گفتم: من تنهایی آمدم و آن تپه و ارتفاعات را گرفتم. گفت: حرف مفت نزن. پس آن همه سفیدپوش اطراف تو چه کسی بودند؟ ما هر چه تیر می‌زدیم، هیچ کدام از آنها نمی‌افتادند. همینطور راست، ما را نگاه می‌کردند. برای همین وقتی که دیدیم سلاح فایده ای ندارد، همه سلاح هایمان را به زمین ما از آن سفید پوشها می‌ترسیدیم. فکر کردی از تو می‌ترسیدیم؟ این خاطره­ای که گفتم کتابش را خود عراقی نوشته اند. یعنی جزء خاطرات عراقیهاست. فقط خاطره من نیست. ولی این صحنه مشترک بین من و آنها بود. خداوند هر طوری شما بخواهید عمل می کند. خدا بر هر کاری ادر است.«فَعَّالٌ لِما یُرِیدُ» و «فَعَّالٌ لِما یَشاء» به همین معنی است. هر کاری بخواهید می‌شود. بسته به این که تو چقدر از خدا  توقع داری و از خدا و اهل بیت ع  چقدر شناخت داری. امام می‌فرماید: من وقتی که این بچه­ های رزمنده را می ­بینم، به آنها غبطه می‌خورم و خودم را در مقابل اینها کوچک می ­بینم. امام با ملاک دل ارزیابی می‌کند. نمونه هایی از  کسانی که با دل حرکت کردند و زود به مقصد رسیدند قلب که راه بیافتد، خیلی کارها از آن بر می‌آید. پس روی محبت و نظام دلی خیلی باید کار کنیم. این خیلی مهم است که انسان حس هایش را نگه دارد و دلش را نگذارد آلوده شود و شک و تردید را به دل راه ندهد. علامه طباطبائی که فیلسوف بزرگی بود، ماه رمضان پیاده از خانه­اش تا حرم حضرت معصومه(سلام الله علیها) می‌آمد، افطارش با یک بوسه از ضریح حضرت بود. می‌آمد ضریح را می‌بوسید و می‌رفت. عشق و دلدادگی ایشان تا این حد بود. اینها برای انسان کار می‌کند. پس مهمترین دارایی ما دل ماست. این باید فعال و قوی باشد. یک جوان می­بینی که 15 سال دارد؛ اما دلی دارد به اندازه همه عالم. از سرف دیگر کسی را می­بینی که 60 سال دارد، ریشش را هم سفید کرده در اسلام و نماز و روزه و عبادت، اما دلش به اندازه یک خانه هم نیست. دلش کوچک و کم است. کسانی که با قلب راه را باز کرده اند، در طول تاریخ اسلام زیاد بوده اند. در اینجا نمونه هایی از اینها را می آوریم. ۱- طی الارض) پدرم می‌گفت قدیم‌ها که چند تا مستأجر در یک خانه با هم می ­نشستند، ما هم در محله ای در میدان شوش مستأجر بودیم. مستأجری داشتیم که جوانی بود و در میدان شوش حمال بود. این جوان شبها دیر به خانه می‌آمد و در می‌زد و صاحبخانه می‌رفت در را باز می‌کرد. دو سه شب اینطوری شد. صاحبخانه به او گیر داد که فلان فلان شده اینطرف و آنطرف می‌روی و الواتی می‌کنی، دیر می‌آیی؟ مدتی بعد، حمال از آنجا رفت. پدر ما می‌گفت، ما از صاحب خانه پرسیدیم که داستان چیست؟ گفت: من به او گیر دادم که تو کجا می‌روی که نصف شب می‌آیی؟ گفته بود: به خدا جای بدی نمی‌روم. گفتم: باید هر جا که می‌روی، من را با خودت ببری. گفت: می‌برم، ولی به شرطی که هر جا تو را بردم، چیزی نگویی. من هم قبول کردم. یک شب ما را خبر کرد که برویم. گفت: دم در خانه ایستاده بودیم، یک لحظه گفت: برویم. همین که قدم برداشتیم، دیدم در کعبه هستیم. گفتم: ما الان شوش بودیم. گفت: زیارتت را بکن. طواف‌ کردیم و یک لحظه دیدیم مدینه هستیم. در کربلا امام حسین و در مشهد امام رضا علیهما السلام را زیارت کردیم. نزدیک صبح آمدیم خانه و فردا غیبش زد و رفت. می بینید که این آدم معمولی، خوب دلش را راه انداخته و نیامده کتاب و استاد و برهان ببیند. این خیلی گیر ندارد که این را ثابت کنم؛ آن را ثابت کنم، خدا اینجا چرا اینطوری کرد؟ آنجا چرا حضرت علی اینطوری کرد؟ آن کارش آنجا اشکال داشت و ... تا تو بخواهی به حضرت علی علیه‌السلام ایراد بگیری که این کار اشکال داشته یا نداشته، می­بینی که آن حمال و سوپور رفتند و به مقصد رسیدند. وقتی که شما درگیر این هستی که ثابت کنی کار خدا و حضرت علی و فاطمه زهرا علیهم‌السلام درست بوده یا نبوده. آنها راهشان را گرفتند و رفتند. برای همین آنهایی که واقعاً زود به مقصد می‌رسند، کسانی هستند که اهل شک و تردید و گیر دادن نیستند. حرکت آنهایی که شک و تردید دارند و گیر می‌دهند، به قلب نمی‌رسد. چون عقل‌شان گیر دارد، معطل می‌شوند. هر چه بایستی و شک کنی، معطلی بیشتری داری. شک معطلی می‌آورد. از این رو قرآن در مورد کسانی که مؤمن هستند می‌فرماید:«إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِینَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَرَسُولِهِ ثُمَّ لَمْ یَرْتَابُوا وَجَاهَدُوا بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنْفُسِهِمْ[3] = مؤمنان، تنها كسانى هستند كه به خدا و رسولش ایمان آورده و دچار تردید نشدند و با اموال و جان هاى خود در راه خدا جهاد كردند.» ۲- استفاده از تربت برای راه افتادن ساعت) آقا شیخ عباس قمی صاحب مفاتیح خیلی مقامش بزرگ است. یک ساعت داشت که هر وقت خراب می‌شد، یک مقدار تربت به آن می‌مالید و ساعت راه می‌افتاد. حال تو این مسئله را یکطوری حل کن. در مخیله­ات بگذار که این یعنی چه؟ تربت به ساعت چه ربطی دارد؟ ۳- تربت عزاداران اباعبدالله نیز شفا می دهد) آیت الله بروجردی(ره) در خانه نشسته، چشم درد شدید دارد. عزادارها به  خانه ­شان می‌آیند و عزاداری می کنند. آقا گِل از لباسهای عزادارها برمی دارد و روی چشمش می‌مالد و تا آخر عمر دیگر عینک نمی‌زند. چرا که او اعتقاد دارد  این گِل عزای امام حسین ع نیز شفا می دهد. یعنی فقط تربت کربلا نیست که  شفا می‌دهد؛ بلکه گِل عزادارها نیز شفا می دهد. ۴- حمد شفا برای بیمار از راه دور) یکی از اولیای خدا در قم بود. مثل مرحوم نخودکی که روی چیزی دعایی می‌خوانند می‌گویند این را به مریض بده، بخورد خوب می‌شود. یا بعضی ها می‌گفتند: من به فلان مریض  نمی‌رسم که این دارو را به او بدهم، چون راهش دور است. می‌گفت: پس تو بخور، او در آنجا خوب می‌شود. ما خدمت این ولی خدا رفتیم. به ایشان گفتم: آقا فلانی در تهران مریض است، چه کار کنیم؟ این ولی خدا به من گفت: وقتی که تو به تهران رفتی، یک حمد خودت از طرف من بخوان. همین کار را هم کردیم و طرف هم خوب شد. وسعت بهشت هر کس به اندازه دل اوست یک رمز خیلی مهم این است که وسعت بهشت هر کس به اندازه وسعت دل خودش است. یعنی بهشت شما به اندازه ای وسیع می‌شود که دلت وسیع است. آنهایی که شب اول قبر فشار قبر می‌گیرند، علتش این است که دلشان تنگ است. فرمولی که گفتیم این بود که «نفس ما، قبر ماست». اگر در نفست ناراحتی و اضطراب داری، فشار قبر داری. وقتی که عصبانیت، زودرنجی، بداخلاقی و بدزبانی داری و زود جوش می‌آوری، زود حوصله ­ات سر می‌رود و زود به هم می‌ریزی، نشانه این است که فشار قبر داری. اگر حوصله ­ات زیاد است و زود عصبی نمی‌شوی و پرخاشگری نداری و بدبین نیستی و به هم نمی‌ریزی و دعوایی نیستی و روح پریدن و انتقام ­گیری و دعوا نداری و راحت می‌توانی دیگران را ببخشی و گذشته را ندید بگیری و اضطراب نسبت به آینده سراغت نمی‌آید، آدم بزرگی هستی و روحت روح بزرگی است و جایت بهشت  است. سوءظن، حسادت، تکبر، خودخواهی، شهوت های مادی و طبیعی، قلب را کوچک و ظرفیتت را کم می‌کند. اینها انسان را لوس، حساس، زودرنج و ریز کرده و کارش را خراب می‌کند. اینکه می‌گویند در قبر شما حضرت زهرا و ۵­ تن می‌آیند، ممکن است فقط حضرت علی بیاید و بقیه نیایند. چون قلب تو کوچک است و جا ندارد. شب اول قبر به بعد که می گویند حضرت امیرالمؤمنین(علیه) می‌آید، ولی حضرت زهرا و امام حسین و پیغمبر علیهم‌السلام نمی‌آیند، علتش این است که قلبت کوچک است. همین الان باید ببینی که اگر حضرت علی در قلبت هست، در شب اول قبر هم هست و گرنه خبری نیست. یک کسی پنج ­تن و چهارده معصوم را در قلبش دارد. الحمدلله خیلی قبر بزرگی دارد. یک کسی می­بینی انبیاء را دارد. شما می روید و حضرت عبدالعظیم و حضرت معصومه زیارت می‌کنید، اینقدر این قلب بزرگ است که وقتی می‌خواهد حرف بزند، اول از خدا شروع می‌کند و 34 مرتبه الله اکبر، 33 بار سبحان الله و 33 مرتبه الحمدلله می گوید. در زیارت حضرت معصومه س بین تسبیح و الحمد لله فرق هست. در بقیه ذکرها همیشه الله اکبر، الحمدلله، سبحان الله هست. اما در زیارت ایشان، سبحان الله جلوتر است. وقتی این ذکرها تمام شد، تازه از انبیاء شروع می‌کنی و می گویی: «السلام علی آدم صفوۀ الله. السلام علی نوح نبی الله و... ماشاء الله به این دل، با آنها سلام و علیک می‌کنی و آنها هم جواب می‌دهند. بعد سراغ پیغمبر می‌آیی  و تا امام زمان را سلام می‌دهی  و بعد متوجه خانم حضرت معصومه س می‌شوی و به ایشان هم سلام می‌کنی . اگر آدم، با فهم به زیارت برود و  کور نرود و کور نیاید، این زیارت ها خیلی دل را باز می‌کند و به دل وسعت می‌دهد. پس ما هر چقدر روی دلمان سرمایه ­گذاری بکنیم، بهشت مان وسیع­تر می‌شود. [1] . نهج البلاغه، خطبه 193. [2] .  بحار الانوار، جلد75، صفحه 363 [3] . سوره حجرات/15. ع ل 350

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 1201
زمان انتشار: 8 فوریه 2020
| |
در میان همه ظرفهای وجود انسان، فقط ظرف «قلب» است که گنجایش خدا را دارد

قلب، جلسه 5، 88/09/21

در میان همه ظرفهای وجود انسان، فقط ظرف «قلب» است که گنجایش خدا را دارد

به فرموده پیامبر ص، در وجود انسان ظرف هایی هست که هر یک از آنها ظرف چیز خاصی است. اما در میان همه این ظرف های وجود انسان، هیچ یک گنجایش خدا و بی نهایت را ندارد، به جز ظرف «دل و قلب».

جسم انسان ظرف محسوسات و مواد است. مثلا «چشم» ما طول موج می‌گیرد. «گوش» ما فرکانس می‌گیرد. «شکم» ما غذا و آب می‌گیرد. اینها ماده هستند. اما در امور غیر مادی، «خیال» ما مخیلات را می‌گیرد. «وهم» ما موهومات را می‌گیرد. «عقل» ما اطلاعات و معلومات و دانش را می‌گیرد و در این میان، فقط بخش «فوق عقل» ما است که خدا را می‌گیرد. پس تنها بخشی که در وجود انسان گنجایش خدا و بینهایت را دارد، بخش فوق عقل یا بخش «دل و قلب» انسان است.  آدمها معمولاً یا با دارایی‌های جسمانی و مادی خود را ارزیابی می‌کنند و یا با داراییهای خیالی و وهمی، و یا نهایتاً دارایی‌های اطلاعاتی و عقلی، مثلا می گویند: من لیسانس دارم، دکترم، پروفسورم و ... اما در هیچ کدام از این ها ما انسان را پیدا نمی‌کنیم. انسان فقط از آن رو انسان است که «دل» او کانون شادی و آرامش یعنی محل ورود خدا باشد. پس این دلی که قرار است خدا در آن جا بگیرد و تنها ظرفی است که گنجایش خدا را دارد، باید سه خصوصیت را داشته باشد. محبوب‌ترین دل‌ها نزد خداوند، سه خصوصیت دارند: سه خصوصیتی که محبوب­ترین دلها نزد خداوند دارند این است که نازک ترین، صافترین و سخت ترین هستند. بنا به فرموده پیامبر، هر یک از بخش های شخصیتی انسان ظرف یک چیز هستند. نبی اکرم (صلی‌الله‌علیه‌وآله) می‌فرماید:«إنَّ للّه ِتعالى فی الأرضِ أوانِیَ، ألا وهِی القُلوبُ، فَأحَبُّها إلَى اللّه، أرَقُّها وأصفاها وأصلَبُها؛ أرقُّها للإخوانِ، وأصفاها مِن الذُّنوبِ، وأصلَبُها فی ذاتِ اللّه[1]= همانا خداوند متعال در زمین ظرفهایى دارد. بدانید كه آن ظرفها، همان دلهایند. پس دوست داشتنى ترین دلها نزد خداوند، نازكترین و صافترین و سختترین آنهاست. نازكترین آنها براى برادران دینی و صافترین آنها از گناه و سخت ترین آنها در راه خدا.» دل که رقیق شد به خدا نزدیکتر می‌شود دل باید رقیق و نازک باشد. رقیق­ترین و نازکترین آنها برای برادران دینی است. برادر که می‌گوید، یعنی خواهر را هم در برمی‌گیرد. اینجا جنسیت مطرح نیست. یعنی انسان برای دیگران مهربانتر باشد. هر چقدر درجه مهربانی و عواطف یک انسان بیشتر باشد، این دل به خدا نزدیکتر است. نزدیک شدن به خدا یعنی شبیه شدن به خدا. مثل تقرب یک شاگرد به استاد است. وقتی می‌گوییم یک نفر به استاد شبیه شود؟ یعنی بتواند دانش‌های او را جذب کند و در تمرین هم موفق باشد. یعنی واقعاً از نظر شخصیتی شبیه استادش شود. در وزنه ­برداری در کشتی، هنر، انواع رشته­های هنری، خط، نقاشی، آشپزی، در هر رشته ­ای این دو مسیر باید طی شود: مسیر نظری و تمرینهای عملی. برای شبیه شدن به خدا هم همین دو مسیر لازم است. مهمترین شباهت به خدا، کسب اسم «رحمن» خداوند است شبیه شدن به خدا یعنی اینکه انسان دانش ها و اطلاعات لازم را به دست بیاورد و بعد بتواند همان خلقی که خدا دارد را از خودش بروز بدهد. «رحمن» یکی از مهمترین اسم های خداوند است که بقیه اسامی هم از توابع این اسم هستند و این اسم آنقدر بزرگ است که به اندازه الله که جامعترین و کاملترین اسم خداست، می‌نشیند. خداوند می فرماید: «قُلِ ادْعُوا اللَّهَ أَوِ ادْعُوا الرَّحْمَنَ أَیًّا مَا تَدْعُوا فَلَهُ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَى[2]... = بگو خدا را بخوانید یا رحمان را بخوانید. هر كدام را بخوانید براى او نام هاى نیكوتر هست» آن اسمی که جای «الله» می‌تواند بنشیند، اسم شریف «رحمن» است، یعنی رحمت. بنابراین، در شباهت انسان ها به خدا، مهمترین شباهت، شباهت رحمتی است. اگر انسان هر چقدر روی رحمت، مهربانی و عاطفه بیشتر کار کند، به اسم رحمان نزدیکتر و شبیه­ تر می‌شود. البته اسم «رحیم» ویژه است. خداوند در اسم «رحیم» یک رحمت خاص و ویژه قرار داده که خیلی شدیدتر بوده و آن نسبت به مؤمنین است. رحیم یعنی ویژه، یعنی آنهایی که از نظر ایمانی شباهت بیشتری به خدا دارند. خداوند می گوید: من عاشق همه انسانها هستم؛ اما بیشتر عاشق آن انسانهایی هستم که مؤمن هستند. یعنی شباهت شان به من بیشتر است. پس اینکه پیامبر ص می فرماید بهترین و محبوب­ترین دلها، نازک­ترین دلهاست، یعنی رقتش نسبت به انسانها و به خصوص مؤمنین بیشتر است. مفهوم مخالفش این است که هر چه انسان بی­ گذشت و بداخلاق و حساس و اهل رنجاندن و رنجیدن و اهل صدمه زدن به دیگران و شر رساندن به دیگران باشد، بیشتر از رقت می‌افتد و زمخت می‌شود. فرمول داشتن یک قلب پاک و محبوب خدا چیست؟ فرمول های داشتنِ یک دل پاک را در بحث «مهرورزی» گفته ایم. اما در این جا یادآور می شویم که دستیابی به این فرمولها 4 مرحله دارد. 3 مرحله ی آن که پیش نیاز «مهرورزی» است، شامل «دشمن شناسی، غضب و حلم» است. کسی که این ترتیب چهارگانه را دنبال و رعایت کند، ان شاء الله صفات «مهرورزی و رحمانیت و رحیمیت» در وجودش تجلی پیدا می‌کند. هر چقدر یک دل نسبت به انسانها پاکتر باشد و با آنها درگیر نشود و به حسادت، کینه، نفرت و... نیفتد، به خدا هم نزدیکتر می‌شود. قیمت این دل نزد خدا خیلی بیشتر است و این دل، در حقیقت یک بهشت است. به راحتی کسی نمی‌تواند این دل را عصبانی کند و برنجاند و کینه در آن بیاندازد و ناراحت و آلوده­اش بکند. چرا که پاک پاک است. بهترین الگو برای داشتن قلبِ رقیق، خود خدای متعال است اگر کسی بتواند خودش را به رقت برساند، به بهشت و حتی به بالاتر از بهشت رسانده است. پس این خیلی مهم است که در موقع کار کردن روی دل، الگوی رقتِ دل ما خداوند باشد، نه انسان های دیگر. یعنی من دیگر اصلاً با مقیاس شخصی خودم به آدم‌ها نگاه نمی‌کنم؛ بلکه با مقیاس خدا نگاه می‌کنم. هر کس به میزان تنفرها و کینه ­هایی که در دلش ایجاد می‌شود و به میزان آدم‌هایی که از چشمش می‌افتند، از خدا و رحمت خدا دور می‌شود. یک موقع من آدمها را براساس نوع نسبتی که با من دارند، دوستشان دارم که در این منیت وجود دارد، مثل پدر و مادر، خواهر و برادر، همسر و ... اما یک وقت از همه این حجابها خودم را راحت می‌کنم و می‌گویم، چون بنده خداست، او را دوست دارم. من نباید نگاه ‌کنم که این نوع رفتاری که با من کرده، خوب است یا بد. بلکه از این جهت باید نگاه ‌کنم که خداوند دوست دارد که من با او چه رفتاری داشته باشم و خدا از کدام رفتار من با او راضی است. پس من نباید براساس خواسته ی دل خودم رفتار ‌کنم. بلکه باید به خواسته خدا توجه کنم. اگر اینطور شد، به راحتی دلزده نمی‌شوم. به راحتی کسی از چشم من نمی افتد. به راحتی نسبت به یک نفر کینه به دل نمی‌گیرم. این را می ­فهمم که اگر من از یک نفر ناراحت و دل­ چرکین شوم و کینه­ای از من نسبت به کسی در دلم ایجاد شود، هر چند که حق با من باشد، از خدا دور می‌شوم. بنابراین، اصلاً پای خودم و خواسته خودم را از وسط برمی‌دارم. منیت در وسط نباید باشد که بگویم این نسبت به من خوبی یا بدی کرده است. شما نگاه کنید، ائمه نسبت به سخت­ترین دشمنان شان چقدر مهربان بودند. تحمل شان خیلی زیاد بوده. اگر یک موقعی هم شمشیری توسط ائمه علیهم‌السلام زده شده، اول شمشیر از طرف دشمن بلند شده و هیچ وقت ائمه علیهم‌السلام اول شمشیر روی کسی نکشیدند. اما دشمنان شان همیشه اول این کار را کردند و آنها هم در حد دفاع پاسخ دادند. اما مهربانی و خوبی را هیچ وقت ترک نکردند. محبوبترین دل‌ها نزد خدا، پاکترین آنها از گناهان است «وَ أصفاها مِنَ الذُّنُوب= پاکترین آنها از گناهان»، گناه مثل میکروب می‌ماند. شما هر چقدر تغذیه خوب داشته باشید، کافی است یکبار غذای آلوده بخورید. بدن نمی‌گوید که چون شما همیشه غذای خوب و تمیز خورده اید، پس دیگر این آلودگی در تو اثر نمی گذارد. آن آلودگی اثر خواهد گذاشت، حتی اگر کم باشد. مسمومیت اثر خودش را می‌گذارد. آدم های زیرک و آنهایی که می‌خواهند زودتر شبیه خدا شوند و زودتر مدارج معنوی را طی کنند، روی ترک کار بد و ترک گناه سرمایه گذاری می‌کنند. به جای این که روی فضیلت سرمایه ­گذاری کنند روی دوری از گناه و معصیت سرمایه ­گذاری می‌کنند. چون گناه مثل یک سوراخ در کشتی است که این کشتی هر چقدر قوی و بزرگ و خوب باشد، همان یک سوراخ کافی است که رفته رفته او را غرق کند. مثل شکست و یک تَرَک در سد می‌ماند که درست است که فعلاً در سر جایش است و بقا دارد؛ اما آن تَرَک کم کم باعث می‌شود که سد شکسته شود. انسان ممکن است مرتکب گناه شود، اما باید زود خدا را به یاد بیاورد. در قرآن هم داریم:«وَ الَّذِینَ إِذا فَعَلُوا فاحِشَةً أَوْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ ذَكَرُوا اللَّهَ [3]= و آنان كه چون كار زشتى كنند یا بر خود ستم روا دارند، خدا را به یاد مى‌آورند.» یعنی انسان ممکن دچار فحشا بشود، اما وقتی که فهمید، باید خدا را به یاد بیاورد و استغفار کند. پرسیدند: مؤمن ممکن است زنا کند؟ فرمودند: بله ممکن است؛ ولی هنوز مؤمن است. ممکن است شراب بخورد؟ فرمودند: بله ممکن است یک مؤمن اشتباه کند و شراب هم بخورد؛ اما یک مؤمن هیچ وقت روی هیچ گناهی اصرار و لجبازی نمی‌کند. کاری که حرام است را تکرار نمی‌کند. اصرار بر گناه، باعث می‌شود تمام زحمات عمر انسان هدر برود و ضایع شود. چون لجبازی و عناد، جنگ با خداست و خیلی خطرناک است. برای همین امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) فرمود:«إجتِنابُ السَّیِئات أولی مِن إکتِسابِ الحَسَنات= پرهیز از گناهان بهتر و سزاوارتر است تا انجام کارهای خیر.» بنابراین، اگر کسی واقعاً می‌خواهد راه بهشت را طی کند و خودش را برای قبر و مردن آماده کند، اول باید حرام ها را شناسایی کند و بعد، آنها را از حیطه زندگی­ اش بیرون کند لقمه حرام، مهمترین عامل ناپاکی دل است از بین همه حرامها مثل شرک به خدا و زنا، شراب، قمار، آدمکشی، دزدی و ... بزرگترین چیزی که می‌تواند به انسان صدمه بزند، لقمه حرام است. لقمه خیلی خرابکاری می‌کند. لقمه کاری می‌کند که انسان با همه خوبی‌هایش هیچ وقت رستگار نشود. حضرت سیدالشهدا علیه‌السلام در جواب حضرت زینب س که پرسیدند: اینها مگر مسلمان نیستند؟ اینها مگر به قرآن و پیغمبر ایمان نیاورده اند؟ اینها مگر نمی‌دانند که تو پسر پیغمبر و فاطمه زهرا سلام‌الله‌علیها هستی؟ فرمود: بله می‌دانند؛ اما شکم هایشان از لقمه حرام پر شده است. لقمه حرام طوری است که تمام ادراکات، شعور، باورها و یقین های انسان را نابود می‌کند. همین که از گلو پایین رفت، انسان را گرفتار می‌کند. لقمه حرام برای انسان دردسر درست می‌کند. گاهی شما آدمی را می­ بینید که خیلی اهل فساد است، مشروب می‌خورد، فحشا دارد، منکرات دارد، کارهای خیلی خطرناک می‌کند، حتی آدم کشته؛ اما در آخر سر می ­بینی چقدر راحت توبه می‌کند و پاک و خوب می‌شود و نجات پیدا می‌کند. برعکس اینها، آدم هایی را شما سراغ دارید که در خانواده ­شان گناه، بدجنسی، بدی و ... اصلاً نمی ­بینید. ولی می ­بینید که آدمهای قسی­ القلبی هستند. حتی نمازشب می خوانند خیلی باتقوا و مبارز هستند و سابقه انقلابی دارند؛ اما می­ بینی که زشتی‌های خطرناکی پیدا می‌کنند. بیشترین کسانی که به ائمه ظلم کردند و ائمه را کشتند همین آدمها بودند. شما یک نفر غیر نمازخوان سراغ ندارید که ائمه را کشته باشد. همه نمازخوان بودند و پیغمبر را قبول داشتند. گناه شناسی مثلِ شناسایی بیماری در پزشکی مهم است گناه ­شناسی یکی از وظائف مهم است. آنهایی که می‌خواهند روی دل و قلب کار کنند، باید بدانند که گناه شناسی مثل پزشکی می‌ماند، پزشکان بیشترین جایی که سرمایه ­گذاری می‌کنند، قلب است. در کل بدن بیشترین چیزی که رویش سرمایه ­گذاری می‌کنند، پاتولوژی یعنی بیماری­ شناسی است. بیماریها را اول از بدن بیرون می‌کنند. چون تا وقتی که بیماری هست، نه داروهای ضد بیماری مؤثر واقع می‌شود و نه داروهای تقویتی. اگر دارو هم می‌دهند، برای این است که عفونتها و بیماریها را برطرف کنند. بیماری نباید باشد، چون خطرناک است.  اگر کسی بگوید، من کدام علم را بیشتر بخوانم؟ می‌گویند اگر علم مادی می‌خواهید بخوانید در رأس علوم مادی، پزشکی خیلی مهم است. در رأس علوم معنوی هم قلب ­شناسی و دل ­شناسی و شناخت خودمان خیلی مهم است. امام باقر(علیه‌السلام) می‌فرماید: «لا عِلمَ کَطَلَبِ السَّلامَۀ وَ لا سَلامَۀَ کَسَلامَۀِ القَلب = هیچ علمی مثل دنبال سلامت بودن نیست؛ و هیچ سلامتی هم بالاتر از سلامت دل نیست.» چون تمام سرمایه انسان قلب اوست و بقیه سرمایه­ها مال دنیاست که از بین می‌رود و دیگران آن را برمی‌دارند. روی این حساب، امیرالمؤمنین(ع) در نهج­ البلاغه می‌فرماید: مواظب باشید به راحتی از خودتان ارث باقی نگذارید بخصوص پول هایی که می‌دانید مال شما نیست و حرام است. چون به ورثه می‌رسد. ورثه هم دوتا کار بیشتر نمی‌کند. یا از این پولهای تو در گناه استفاده می‌کند که گناهش مال تو است. چون تو پولش را داده ای. یا اینکه از این پولها در طاعت خدا استفاده می‌کند که آتش حسرت آن تا قیامت و بعد از قیامت، تو را می‌سوزاند. زیرا خواهی گفت: این مال را من تهیه کردم و جهنمش را من دارم می‌روم و حساب و کتابش را من دارم می‌کشم. اما بهشتش را کس دیگر دارد می‌رود. دلی که هرگز به غیر خدا باج نمی‌دهد، محبوب خداست سومین خصوصیتی که دل را نزد خدا محبوب می‌کند، طبق فرمایش حضرت رسول صلی‌الله‌علیه‌وآله سخت ترین آنها در راه خداست:«أصلَبُها فی ذاتِ الله= یعنی سخت­ترین دلها در راه خدا». سخت­ترین آنها در راه خدا، یعنی باج نمی‌دهد. یک آدم سرسخت به هیچ وجه راه نفوذ ندارد. مثلاً اگر بداند در یک عروسی زمینه گناه هست، به آنجا نمی‌رود. یا مثلا یک خانم، بعد از زمانی یک خواستگار آمده و می‌خواهد ازدواج کند. پسر می‌گوید: شرطم این است که من در عروسی ساز و آواز می‌گذارم. دختر می ­بیند که پسر، پسر متدینی نیست، قبول نمی‌کند و می‌گوید، من شوهر نکنم بهتر از این است که شوهر بکنم و معصیت کنم. دل این خانم اصلاً به کسی باج نمی‌دهد. دختران موسی­بن جعفر علیهم‌السلام هیچ کدام شوهر نکردند. یکی از دختران موسی ­بن جعفر، مثل حضرت معصومه(سلام‌الله‌علیها) است. اینها می­ دیدند که اگر بخواهند شوهر بکنند، به معصیت می‌افتند و تحت نفوذ شوهر، گناه می‌کنند. ازدواج نکردند و گناه هم نکردند. در مقابل گناه، خیلی سرسخت بودند. قلبی که فقط خدا را می‌پرستد و از خدا اطاعت می‌کند، محبوب خداست هیچ مخلوقی در معصیت کردن خالق، حق اطاعت ندارد. قرآن هم می‌فرماید تا می‌توانید از پدر و مادرتان اطاعت کنید، مگر در معصیت خدا. یعنی نباید به خاطر حرف پدر و مادر، خواهر و برادر و ... مرتکب گناه شد. شوهرم گفته من دوست دارم تو اینطوری باشی وگرنه طلاقت می‌دهم. خوب بگو طلاق بده. آدم نباید به غیر خدا باج بدهد. باید بگوییم: من لقمه حرام، استفاده نمی‌کنم. سفر حرام نمی‌روم، زیر بار خوردنی و نوشیدنی و پوشیدنی و ارتباط و دیدنی و شنیدنی حرام نمی‌روم. دل مومن در مقابل گناه سرسخت است. مثل پزشکی می‌ماند که میکروب ها را خوب می‌شناسد. نمی‌توانی او را وادار کنی که خودش را آلوده کند. مثلاً بگویی، آقای دکتر! این بار به خاطر من دستت را نشوی. به خاطر ما این بار با کسی که مریض است، روبوسی کن. گاهی روبوسی آلودگی می‌آورد. دکتر به خاطر حرف شما این کار را نمی‌کند. کسی که روی قلب کار می‌کند، حساس می‌شود. یعنی به راحتی باج نمی‌دهد. چون می‌داند چه آتشی پشتش هست. اگر کسی بگوید: حالا جان من! به خاطر من! گناهش گردن من! نباید حرفش را قبول کرد. مومن اصلاً اینطوری نیست و خیلی سرسخت است. خیلی جاها در ذوق دیگران می‌زند. این آدم‌ها، یک مقدار زمخت هستند. در اوج مهربانی، در ذوق دیگران هم می‌زنند، چرا؟ چون به طرف مقابلشان می‌گویند: من دوستت دارم، اما نه به قیمت جهنم رفتن. برای همین وقتی سیدالشهدا از امیرالمؤمنین علیهما السلام سؤال می‌کند: بابا من را دوست داری؟ می‌فرماید: بله دوستت دارم. عرض می‌کند، خدا را هم دوست داری؟ می‌فرماید: بله. عرض می‌کند: در یک دل، چطور دوتا محبت را جای می‌دهی؟ امیرالمؤمنین می‌فرماید: تو بچه من هستی و من به تو شفقت و مهربانی پدری دارم. ولی عشق من خداست. سیدالشهدا می‌فرماید: چطور فرق می‌گذاری بین شفقت نسبت انسانهای دیگر و عشقی که نسبت به خداست. می‌فرماید: اگر بین حفظ ایمانم و کشتن تو مخیر شوم، حتماً تو را می‌کشم. عزیزتر از خدا معشوقی نیست تنها مصداق عشق، خداست. یعنی ما در مورد غیر خدا عشق نداریم. وقتی می گوییم: «لا إله إلا الله»، یعنی ما فقط یک معشوق و اله داریم و آن هم خداست. راجع به هر چه عشق زمینی و عشق های دیگر، حتی عشق به ائمه و اهل بیت علیهم السلام هم عشق حقیقی نیست، عشق مجازی است. یعنی وسیله است. برای همین حضرت ابراهیم علیه السلام وقتی بین حفظ عشقش به خدا و کشتن اسماعیل مخیر می‌شود، کارد می‌کشد. سیدالشهدا علیه‌السلام وقتی بین حفظ ایمان و از دست دادن همه چیزش مخیر می‌شود، همه چیز را از دست می‌دهد، اما باج نمی‌دهد. چون معشوق اصلی ­اش خداست و از خدا عزیزتر ندارد. مومن می گوید: اگر خدا راضی است، من هم راضی هستم. از کسی کینه به دل نمی‌گیرم. نه اینکه چون به من بدی کرده، من از او بدم بیاید. حیوانات هم اینطور هستند. ملاک آنها یک ملاک حیوانی است. برای همین می گوید: من دیگران را باید به خاطر خودم دوست داشته باشم و اگر با من هماهنگ نباشند، از آنها بدم بیاید. اما مومن محبتش الهی است. همانطور که تنفرش هم تنفر الهی است. تا خدا از یک نفر بدش نیاید، او از کسی بدش نمی‌آید. تا کسی دشمن خدا و دشمن راه خدا نشود، از او کینه به دل نمی‌گیرد. قلبی که ملاکش خداست، از ملامت ها نمی هراسد اگر یک چیزی حلال باشد و هزار نفر بیایند بگویند این حلال بد است. مومن می‌گوید حلال است و من به هیچ وجه ناراحت نمی‌شوم. شما می‌گویید این حلال بد است، اما من انجامش می‌دهم. اما برعکس، اگر چیزی حرام باشد و هزار نفر بگویند، خیلی خوب است، باز هم به هیچ وجه رویش اثر ندارد و آن کار را انجام نمی‌دهد. می گوید: اگر خدا راضی است، من هم راضی هستم. ملاک هایش با خدا یکی است. یعنی «وَ لا یَخافُونَ لَوْمَةَ لائِمٍ= از ملامت هیچ ملامت کننده ای نمی ترسند» مؤمن به معنای حقیقی کسی است که به هیچ وجه ملامت دیگران رویش اثری ندارد. سخت گیری های مزخرفی که وجود دارد، مثلاً شخص می‌داند، خدا و پیامبر ص از مهریه سنگین متنفرند، ولی اصلاً روی روحیه او تاثیری ندارد. می‌خواهد خدا خوشش بیاید یا بدش بیاید، این کار را می‌کند. یا دختر بزرگ هنوز شوهر نکرده، خواستگار دختر کوچکتر را رد می‌کند. وقتی پسر امام حسن علیه السلام خواستگاری دختران سیدالشهدا می‌آید، می‌گوید این دو دختر را دارم، یکی کوچک و دیگری بزرگ، فاطمه و سکینه، هر کدام را خواستی بگیر. نمی‌گوید، این بزرگ است اول و بعد آنی که کوچک است. یا بعضی خانواده ها به پسر کوچک می‌گویند، خجالت نمی‌کشی، تا برادر بزرگتر زن نگرفته چرا حرف ازدواج می‌زنی؟ در زمان پیغمبر به برکت وجود حضرت، آنقدر جامعه پیشرفت کرده بود که یک زن به راحتی به رسول خدا می‌گفت: یا رسول الله من یک زن تنها هستم، احتیاج به همسر دارم. لطف کنید یک شوهر به من معرفی کنید. پیغمبر هم می‌فرمودند: آقایان این خانم تنهاست و این خصوصیات را دارد. چه کسی حاضر است با این خانم ازدواج کند؟ یک نفر حاضر می‌شد و با او ازدواج می‌کرد. مهریه هم می‌خواست تعیین کند، مثلاً می گفتند قرآن به او یاد بده.   اما ما با مقیاس الهی اصلاً سازگاری نداریم. ما چیزهایی که خدا راضی است و واجب و مهم و حلال می‌داند، ما بی‌شرمی می‌دانیم؛ اما اگر کسی خودارضائی و زنا کرد، اشکال ندارد. الان خواستگار ندارد که کسی به خواستگاری ­اش بیاید. شاید تا 40 سالگی خواستگار نداشته باشد. الان می‌تواند به آقایی خودش پیشنهاد بدهد. این اشکالی ندارد. این حرف مزخرفی است که یک خانم نمی‌تواند به یک آقا پیشنهاد ازدواج بدهد. اصلاً در اسلام پیشنهاد با خانم است. خطبه هم خانم می‌خواند، قبول با مرد است. چه اشکالی دارد که یک زن بخواهد برای خودش کسی را داشته باشد تا به حرام نیافتد؟ یک مرد با یک کسی باشد تا به حرام نیافتد. ما برای چه حلال خدا را در جامعه حرام کرده ایم؟ وقتی حرام می‌کنیم، زنا زیاد می‌شود. آیه قرآن است که می فرماید: عذاب الیم برای کسانی است که راه خدا را می‌بندند و راه حرام را باز می‌گذارند. این آلودگی قلبی است. هزارتا حلال دیگر هست که ما حرام می‌دانیم و هزارتا حرام دیگر هست که ما در زندگی­مان راحت انجام می‌دهیم و حلال می‌دانیم. انسانی که در قلبش اینطوری باز است که هر آلودگی را به راحتی می‌پذیرد و هر باجی را به غیر خدا می‌دهد و هر حرامی را مرتکب می‌شود و هر حلالی را حرام می‌داند، این که دیگر برایش دل باقی نمی‌ماند. این شخص اصلاً دارایی ندارد. قلب ندارد. پس باید دل، در جاهایی خیلی نرم و نازک باشد و در جاهایی باید سفت و سخت باشد و در جاهایی هم باید باصفا باشد. [1] . كنز العمّال : 1225. [2] . سوره اسراء/110. [3] . آل عمران/135. ع ل 349

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 1200
زمان انتشار: 1 فوریه 2020
| |
شاخص های مادی و معنوی شناخت افراد

قلب ،جلسه 4، 88/8/23

شاخص های مادی و معنوی شناخت افراد

همانطور که در نظام مادی افراد شاخص‌هایی دارند برای این که بدانند چقدر موفق هستند، در نظام انسانی هم شاخص­هایی وجود دارد که با آنها انسان می‌فهمد که چقدر انسانی زندگی کرده، چقدر حقیقتاً خوشبختی دارد و چقدر برای آخرت و ابدیتش آماده است. گفتیم قلب، همه حقیقت و ثروت و شرافت یک انسان است و خوشبختی انسان، به داشتن قلب سالم است.

شاخص­های مادی از قبیل ازدواج، داشتن فرزندان، شغل، تحصیلات، همسر و فرزندان، وضعیت مالی، داشتن مسکن، داشتن اتومبیل و ... هستند که در دنیا با این ها ارزیابی می‌کنند که آیا افراد دنیای موفقی داشته اند یا نه و با این شاخصه ها یک انسان را خوشبخت می‌دانند. اگر کسی این شاخصه ها را نداشته باشد، او را شکست خورده ارزیابی می‌کنند. اما شاخصه های انسانی که در حرکت به سمت آخرت و ابدیت لازم است، چیزهای دیگری هستند. ظاهر بعضی افراد، انسان و باطن شان حیوان است رسول خدا فرمودند: امت من در قیامت به صورت ۱۰ نوع حیوان محشور می‌شوند. باطن بعضی افراد بوزینه، خوک، سگ و ... می شود. این تبدیل، در قیامت انجام نمی‌گیرد، بلکه او در همین دنیا این صورت های حیوانی را به خود گرفته است.  و به تعبیر علی(علیه‌السلام):«الصُّورَۀُ صُورَۀُ الإنسان وَ القَلبُ قَلبُ حِیوان= صورتش صورت انسان است و باطنش، حیوان است.» برای همین به او بشر می‌گویند. بشر مربوط به پوست است. در عربی به پوست «بشره» می‌گویند. بشر یعنی ظاهر و پوست. این پوستش و ظاهرش انسانی است، اما باطنش یک حیوان وحشتناک و زشت است. بشر است و ظاهر بشری دارد، اما انسان نیست و باطن انسانی ندارد.  گاهی از ظاهر بد کسی می توان به باطن خرابش پی برد علت این که گاهی می توان از ظاهر بد کسی به باطنش پی برد، این است که خداوند عالم را ریاضی خلق کرده و همه ی عالم، ساختار ریاضی و علمی دارد. مثلا یک درخت میوه که خوب میوه نمی‌دهد، وقتی یک متخصص گیاه شناسی این درخت را ببیند، می‌گوید: این درخت ضعیفی است و باید تقویت شود تا خوب میوه­ بدهد. حتی از نوع میوه­هایی که یک درخت می‌دهد، می‌توانیم بفهمیم که دارایی این درخت چگونه است. یعنی بطور کلی میوه­هایی که می‌دهد، از نظر درجه مرغوبیت هم خوب است. بعضی از درختان، خیلی قدرتمند هستند و میوه­هایی که می‌دهند یک میوه درجه یک و عالی است. برعکس این هم هست که از ظاهر میوه، می توان به باطن مریض آن پی برد. در مورد انسان هم همینطور است. گاهی می بینیم یک خانم باردار، بعد از ۳ یا ۴ ماه جنینش را سقط می‌کند. اینجا مشکل چیست که درخت وجود این خانم، میوه ضعیف می دهد و این خانم بچه را نمی‌تواند نگه دارد و بچه می‌میرد؟ یا اگر به دنیا هم بیاید، بچه ضعیفی به دنیا می‌آید؟ می‌گوییم این خانم ضعف دارد و باید تقویت شود. وقتی ضعف هست، باید به سمت تقویت او برویم. همه ی خروجی های انسان همینطور است. یعنی اگر خروجی‌های یک انسان، خروجی‌های خوبی نیست، این نشان می‌دهد که در باطن او ضعف‌ها و بیماری‌هایی وجود دارد. خروجی های خوب، ناشی از دل سالم است. همیشه مشکل از ظاهر نیست؛ بلکه درون ناسالم است ما همه جا نمی‌توانیم با ظاهر مبارزه کنیم. مبارزه با ظاهر، فقط در بعضی جاها امکان پذیر است. مثل دکتر پوست می‌ماند که گاهی دارو را برای ظاهر می‌دهد و می گوید روی پوست مصرف کنید. اما گاهی اصلاً با پوست کار ندارد. چون می گوید: علت این عارضه ای که روی پوست ظاهر شده، از درون و مثلاً از خون است. باید به خون رسیدگی شود. ظهورات خیلی مهم هستند. همانطور که ظهورات جسمانی در پزشکی مهم هستند و پزشکان به آن توجه دارند مثل آزمایش ادرار، خون، عکس و غیره، ظهورات باطن و روح نیز شاخص هایی دارند که اهلش آنها را می شناسند.  یعنی در مورد مسایل روحی نیز همینطور است. اگر خروجی های کسی ناسالم است، نشانه ی این است که یک مشکلی در دل و قلب او هست که خروجی اش به صورت تنفر یا میل های بد در می‌آید. بنابراین، میل‌ها، محبت‌ها، تنفرها، انزجارها، انواع خواب‌ و خیال‌ها نشان­دهنده وضعیت درونی ما اعم از خوب و بد هستند. دانایی خیلی مهم نیست؛ بلکه دارایی مهم است باید دانایی‌ها تبدیل به دارایی شوند. این که تو چه داری و چه کسی هستی و آن موقع که تنها هستی، نوع آرزوها و هوسها و دغدغه ­هایت چیست، اینها کاملاً داشته های شما را به خودتان نشان می‌دهد. حال اگر خودم را ارزیابی کردم و دیدم که من چه کسی هستم؟ خوبم یا بدم؟ اگر گرایش ها و خروجی هایم را نگاه کردم، باید بفهمم که حالا قلب من کجا ضعف دارد و باید روی آن قسمت کار کنم. به محض این که انسان می‌خواهد وفات پیدا کند، یا به ابدیت متولد شود، باطن حیوانی را هم با خودش می‌برد. برای همین هم قرآن می‌گوید:«اقْرَأْ كِتابَكَ كَفى‏ بِنَفْسِكَ الْیَوْمَ عَلَیْكَ حَسِیباً[1]= نامه‏ ات را بخوان. كافى است كه امروز خودت حسابرس خود باشى.» در آنجا آدم وضعیت خودش را می ­بیند و می فهمد که با مشکلات زیادی به آن دنیا آمده و صورت انسانی ندارد. ارواح هم سنخ، همدیگر را می‌شناسند و نمی شود مخفی کاری کرد اینکه بگوییم، ما آدم خوب و خوش اخلاقی هستیم. ما آدم دوست­ داشتنی هستیم، کافی نیست. زیرا اینها ظاهر است.  باید باطن و دل را اصلاح کنیم. دلها همدیگر را بو می‌کشند و یکدیگر را می شناسند. روح ها همدیگر را خوب می‌شناسند و خیلی خوب جذب می‌کنند. امام صادق ع فرمودند:« إِنَّ اَلْأَرْوَاحَ جُنُودٌ مُجَنَّدَةٌ فَمَا تَعَارَفَ مِنْهَا فِی اَلْمِیثَاقِ اِئْتَلَفَ هَاهُنَا وَ مَا تَنَاكَرَ مِنْهَا فِی اَلْمِیثَاقِ اِخْتَلَفَ هَاهُنَا وَ اَلْمِیثَاقُ هُوَ فِی هَذَا اَلْحَجَرُ اَلْأَسْوَدُ اَلْخَبَرَ [2]= ارواح انسانها همچون لشکریانی آماده و صف آرائی شده می باشند. آن دسته از آنها که میانشان معارفه و آشنایی بوده، ائتلاف و دوستی دارند و آنهائی که یکدیگر را نمی شناختند، جدا و دور از یک دیگرند.» اصلاً همسنخ ها چون به یکدیگر شباهت دارند، با هم جفت و جور می‌شوند و همدیگر را پیدا می‌کنند. نمی‌شود مخفی کاری و نفاق کرد. بالأخره یک جایی خروجی های افراد ظهور پیدا می‌کند و باطن ها آشکار می شود. این فرمایش امیرالمومنین ع در انسان­شناسی و شناخت دیگران خیلی مهم است که می‌فرماید:« مَا أَضْمَرَ أَحَدٌ شَیْئاً إِلاَّ ظَهَرَ فِی فَلَتَاتِ لِسَانِهِ، وَصَفَحَاتِ وَجْهِهِ[3] = هیچ کس چیزى را در دل پنهان نمى کند، مگر این که در سخنان بى اندیشه اى که از او صادر مى شود و در صفحه صورتش، آشکار مى گردد.»     یعنی آنچه که در باطن انسان هست، روی صورت، روی دستخط و نوشته و حرکات و حتی روی نوع لباسی که می‌پوشد و رنگی که انتخاب می‌کند یا در لغزش های زبانی، خودش را نشان می‌دهد. هر چقدر یک چیزی را مخفی کنی، بالأخره آنچه که در باطن هست، بیرون می‌ریزد و ظهور پیدا می‌کند. برای این که بفهمیم آیا به خود دروغ می گوییم یا نه، چه کنیم؟ یک نکته مهم روانشناختی این است که بدانیم که آیا ما هم مثل خیلی از افراد، داریم به خودمان دروغ می گوییم یا نه؟ خیلی از افراد به خودشان دروغ می گویند و آن دروغها را خودشان هم باورشان می شود. راهکار فهم این که داریم دروغ می گوییم یا نه، مراجعه و ارزیابی قلب ماست، از طریق خروجی های آن. قرآن می‌فرماید:« انْظُرْ كَیْفَ كَذَبُوا عَلَى أَنْفُسِهِمْ...[4] = ببین چگونه به خود دروغ مى‏ گویند...» پس برای این که ما از دست دروغ‌هایی که به خودمان می‌گوییم نجات پیدا کنیم، باید به خروجی‌های‌مان توجه کنیم. اگر به کسی بگوییم این درخت، درخت خوبی است و سرش را کلاه بگذاریم، موقع بهار معلوم می‌شود که این درخت چقدر شکوفه و برگ داده و چقدر سایه دارد. نوع میوه ­اش نشان می‌دهد که خوب است یا بد. میوه را می‌شود خورد و آدم می‌فهمد. اینها می شود خروجی های آن درخت و همه می توانند آن را ارزیابی کنند. انسان هم همینطور است. یعنی به خاطر حب نفسی که دارد، خودش را فریب می دهد و به خودش نمره ی خوبی می دهد و به تعبیر قرآن،  به خودش دروغ می‌گوید و در حقیقت، سر خودش را کلاه می‌گذارد. غافل از آن که این خروجی های او ست که باطنش را نشان می‌دهد. شما وقتی می‌خواهید بفهمید که یک بچه چقدر دارایی دارد؟ یا مثلاً چه وضعیت غذایی دارد و به چه چیزی علاقه دارد؟ اگر برایش یک سفره بچینید و انواع غذاها بگذارید، می‌بینید که بچه به سمت چه غذایی دستش را دراز می‌کند. شما حتی می‌توانید بفهمید که این بچه هله­هوله­خور است یا غذاخور است. آدم بزرگ هم همینطور است. بهترین راه شناخت مسائل روحی هر کس، قطب نمای قلب اوست قلب مثل آینه­ ای است که شما در مقابلش قرار می‌گیری و شخصیتت شناخته می‌شود. در آینه نماز انسان می‌تواند بفهمد که با دلش چه کار کرده است. وقتی که حقیقت انسان «لا إله إلا الله» است و خدا زیبایی مطلق، لذت مطلق، قدرت مطلق، علم مطلق، حیات مطلق، است قلب ما با یاد خدا چگونه است؟ انسان وقتی با خدا روبه­ رو می‌شود، یا اسم خدا می‌آید، صورتها و مقدسات، شعائر و علامت های معشوقش را می ­بیند، معلوم می شود که چقدر دلدادگی به اینها دارد. آدم اسم عزیزش را که می‌شنود، یا عکس عزیزش را که می‌بیند، یا نامه‌اش را می‌خواند، حالش عوض می شود و تکان می‌خورد. برای ارزیابی قلبمان، باید ببینیم که آیا ما از بوی خدا خوش‌مان می‌آید یا نه؟ از صدای خدا خوشمان می‌آید یا نه؟ جلوه­ ها و آیات خدا، دل ما را می‌برد یا نه؟ آیا هوس خدا را می‌کنیم یا نه؟ هوس امام زمان را می‌کنیم یا نه؟ دلمان برای امام زمان تنگ می‌شود یا نه؟ از همین چیزها کاملاً می‌توانیم بفهمیم که در سال های گذشته ی عمرمان ما با خودمان چه کار کرده ایم! به کسی می‌گویند شب جمعه می‌خواهیم به حرم برویم. این احساس می‌کند که دارد به عروسی می‌رود. اصلاً یک سرمستی و بدمستی خوبی دارد و از همان لحظه که چشمش به حرم، ضریح و به گنبد می‌افتد. روحش پرواز می کند و می‌رود امام رضا را بغل می‌کند و می‌بوسد. بعد عملا وارد حرم می شود و قرآن می‌خواند و زیارت می کند و نماز می خواند و با تسبیح سرمست می‌شود و از این شرابها می‌خورد. همانطور که طبیعت­گراها شراب می‌خورند. در جمع طبیعت­گراها اگر کسی مثلاً سیگار نکشد، یا شراب نخورد، او را بیرون می‌اندازند. فطرت­گراها هم شراب و رقص و می و مطرب دارند. گر من فقیرم هر شبی، دارم ز یا رب یا ربی           جشنی، نوایی، مطربی، کمتر ز سلطان نیستم پس آدم از خروجی های خودش می‌تواند بفهمد که قلبش چگونه است. در نصف شب و سحر معلوم می‌شود. در حج معلوم می‌شود. از همان لحظه که شما می‌خواهید لبیک بگویید و احرام ببندید، همه چیز معلوم می‌شود. دارایی های هر کس به او خبر می‌دهند. اصلاً باطن کسی مخفی نمی‌ماند. پس ما خیلی احتیاج نداریم که دیگران در مورد ما قضاوت کنند. یا با قضاوت های خوب دیگران، سر خودمان را کلاه بگذاریم. نیازی نیست که بگویند تو چقدر فرشته و خوب و نورانی هستی! تو از اولیاء خدا هستی. من خودم، خودم را کاملاً می‌شناسم. دیگران هم اگر آمدند از ما خیلی تعریف کردند و به ­به و چه‌چه گفتند، ما نباید گول بخوریم. خیلی وقتها دیگران در مورد ما قضاوت‌هایی می‌کنند و خودمان هم کم کم باورمان می‌شود. گاهی ما خودمان را در معرض قضاوت های مثبت دیگران قرار می‌دهیم تا دیگران مثبت قضاوت کنند و ارزیابی کنند تا ما خودمان هم باور کنیم. دیده اید بعضی ها عقده شهرت دارند. پول می‌دهند عکس‌شان را چاپ کنند. پول می‌دهند که با آنها مصاحبه کنند. پول می دهند تا روی جلد مجله عکس‌شان را بیاندازند. اصلاً می‌داند که در انتخابات، رأی نمی‌آورد؛ اما می‌رود ثبت ­نام می‌کند. اینها توهماتی هست که بعضی ها در آن غرق هستند. شهرت جزء کمالات وهمی است. به قضاوت خوب دیگران دلخوش نباشیم و «خود ارزیابی» داشته باشیم ما عادت کرده ایم که خودمان را نشان بدهیم و دیگران ما را ببینند و راجع به ما قضاوت های خوبی بکنند. اینها همان است که خداوند فرمود دارند سر خودشان را کلاه می گذارند و خودشان را گول می زنند. در حالی که اگر من بخواهم خودم را گول نزنم، باید خودم خودم را ببینم و خودم را ارزیابی کنم. باید بروم جلوی آینه. ما آینه های زیادی داریم که باید خود را در آن آینه ها ببینیم. آینه ی آرامش، شادی، نماز، عبادت، حرم، ارتباط با قرآن، ارتباط با مراکز مقدس، شنیدنی های خوب و ... باید ببینیم که چه نوع شنیدنی‌هایی دل ما را به وجد می‌آورد؟ چه نوع شنیدنی‌هایی حال ما را می‌گیرد؟ حتی در آینه موسیقی می‌توانید خودتان را بشناسید و ضعف و قدرت خد را بفهمید. چون شخصیت های آدم ها موسیقی‌های مختلفی دارد. ۵ قوه­‌ی «حس، خیال، وهم، عقل و فوق عقل»، ۵ نوع موسیقی دارد. تو ببین از چه نوع موسیقی‌هایی خوشت می‌آید تا قیمتت دستت بیاید. برای ارزیابی خودمان، خیلی جای دوری نمی‌خواهد برویم. خداوند ما را آنقدر ناتوان و ضعیف نیافریده که ما احتیاج داشته باشیم از نگاه دیگران خودمان را نگاه کنیم. معیار هایی که برای «خود ارزیابی» به دست دادیم، از نظر تخصصی فوق ­العاده مهم هستند. برای هر کدام از اینها باید دانشمندان در مراکز علمی سالها کار کنند. اینها معجزه هستند. مثل همین روایتی امیرالمؤمنین علیه السلام فرمودند:« فی تَقَلُبِ الأحوال عُلِمَ جَواهِرُ الرِّجالِ وَ الأیّامُ تُوضَحُ لَکَ السَّرائِرُ الکامِنَۀ = در تغییر و گردش حالات (بلندى و پستى و توانگرى و تنگدستى و بیمارى و تندرستى) گوهرهاى مردان (عیب و هنر آنها) فهمیده شود و گذشت زمان برای تو واضح می‌کند باطن‌های مخفی را.» گفتیم چون قلب دائماً در حال دگرگونی است به آن قلب می‌گویند. یعنی حال انسان، ثابت نیست. چقدر خوب است آدم خودش را چنان تغذیه کند که از دگرگونی های قلبی رها شود و به اطمینان و آرامش قلبی برسد. یعنی برسد به جایی که خداوند به او خطاب کند:«یا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ = ای نفس مطمئنه»! اطمینان قلب، یعنی این دل دیگر اصلاً تکان نمی‌خورد. خیلی قدرتمند شده و به آرامش، اطمینان و باور و یقین و اوج ایمان رسیده است. قلب یاران امام زمان ع چنان قوی است که از ملامت دیگران نمی ترسند وقتی که قرآن راجع به یاران امام زمان(علیه‌السلام) می‌خواهد صحبت کند، تمام شخصیت آنها را روی دل و قلب برده و می‌گوید:« جَاهِدُونَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ وَلَا یَخَافُونَ لَوْمَةَ لَائِمٍ[5]= در راه خدا جهاد مى كنند و از سرزنش هیچ ملامتگرى نمى‏ ترسند.» یاران حضرت که قبل از ظهور امام زمان و حتی در دوران انقلاب اسلامی هستند باید ببینیم چه شرایطی دارند؟ ما در این مورد حدیث داریم و در کتاب «آشتی با امام زمان علیه السلام» اسنادش را مفصل آورده ام. ایرانی‌هایی که قبل از ظهور امام زمان انقلاب می کنند و زمینه را برای ظهور امام زمان فراهم می‌کنند. اسلام، تمام شخصیت این آد‌م‌ها را روی دل برده و می‌گوید دلهای اینها مثل پاره­های آهن می‌ماند. اصلاً ملامت و مسخره کردن دیگران نمی‌تواند اینها را تکان بدهد. خیلی استحکام و قدرت دارند. قلب هایی که در دگرگونی روزگار، رنگ عوض می‌کنند حال به این فرمول دقت کنید:«فی تَقَلُبِ الأحوال = در دگرگونی حالتها»، احوال جمع حالت است. «عُلِمَ جَواهِرُ الرِّجالِ» جوهر یعنی باطن. یعنی باطن انسانها در تغییر حالتها نشان داده می‌شود. دل و قلب اینطوری نیست که راحت خودش را نشان بدهد. باید تکانی بدهید، صدایش که در بیاید، معلوم می‌شود که چه صدایی می‌دهد. وقتی به آن فشار می‌آوری، خودش را نشان می‌دهد. این یعنی «تقلب الاحوال». در زمانی که یک مقدار وضعیت مالی یک نفر تغییر کند، کاملاً نشان می‌دهد که چطور آدمی است. اگر کسی محبوب شود، یا رأی بیاورد، یا با آدم های مختلف سر و کارش بیافتد، کاملاً نشان می‌دهد که قلبش چگونه است. وقتی که یک سفر خارجی برود، معلوم می شود که چطور آدمی است؟ خیلی ها هستند که تصورها و تصویرهای غلطی از خودشان به دیگران داده اند. این ناشی از تصویر های غلطی است که خودش از خودش دارد. اما کافی است در جمعی که ناجور هستند، قرار بگیرد. آن گاه است که شخصیت اصلی این آدم، کاملا معلوم می‌شود. گاهی  آدمها اصلاً خودشان را نشان نمی‌دهند. ولی همین که عصبانی شوند، می‌فهمیم که درون او چه هست. در روایت داریم که تا سه بار رفیقت را عصبانی کن.  ببین اگر در سه باری که عصبانی­اش کردی، اگر با تو خوب بود، این رفیق خوب و برازنده­ای برای تو خواهد بود. زن و شوهرها، رفیق‌ها، شریک‌ها و همکارها را وقتی امتحان می کنی، حقیقت شخصیت آنها را می شناسی. در اوج عصبانیت‌ است که بعضی افراد، همه چیز را بیرون می‌ریزند امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمود: در دو جا می توانی اصل شخصیت افراد را بشناسی؛ در عصبانیت و شهوت. حضرت می فرماید: ۱- «لا یُعرَفُ الرَّأی إلاّ عِندَ الغَضَب= باطن و رأی آدمها شناخته نمی شود، مگر موقع عصبانیت.» ۲-«لا یُعرَفُ الرَّأی إلاّ عِندَ الشَهوَۀ= باطن و رأی آدمها شناخته نمی شود، مگر موقع شهوت.» در شهوت غذا خوردن، او را پای میز غذای آنچنانی در یک رستوران ببر. در یک سفر خارج از کشور با او همراه شو. در یک عروسی یا در شمال کشور و لب دریا با او همراه شو. خواهی دید که کاملاً نشان می‌دهد که چطور آدمی است. اگر خواستی اهل دل بودن کسی را بسنجی، در مکه، کربلا، حرم امام رضا یا سر نماز، یک شب جمعه احیا همراه او شو. آنهایی که اهل عیاشی و بزم های معنوی هستند، حضور جدی دارند. اما آنهایی که نیستند، با هزار و یک جور توجیه، از بزم های معنوی فرار می کنند. کسی که دل دارد، می‌گوید بزم است، یک بزم و جشن برپا کرده اند و تا صبح، اِحیا است. اِحیا مثل اِحیا در قلب است، یعنی زنده کردن. دل را می‌خواهیم زنده کنیم. اما اگر کسی قلبش مرده باشد، حال اِحیا ندارد. ماه رمضان هم از روی مجبوری است که به احیا می‌آید. می گوید: چون همه می‌آیند، زشت است اگر ما نرویم. اما در حقیقت، دل ندارد. وقتی دل ندارد، کجا می‌خواهد برود؟ مادیات در دل که نمی‌ریزد. فقط معنویات است که در دل می ریزد. حسادت از بیماری های قلب است استاد ما می‌فرمودند: یک حسادت، 200 سال انسان را دچار عذاب می‌کند. کسی بگوید نه من حسود نیستم، قابل قبول نیست.  بگذار پای یک تازه وارد وسط بیاید، آن گاه معلوم می‌شود. یک مادر است و پسرش را خیلی دوست دارد و برای پسرش زن می‌گیرد. اما بعدا می ­بیند پسرش خیلی به همسرش علاقه­ مند شده است و به هم می‌ریزد. خواهر طور دیگری به هم می‌ریزد. عروس مریض است و می ­بیند که شوهرش دارد به کسان دیگر هم محبت می‌کند، اصلاً تحمل ندارد. نتوانستی تا به حال مکه بروی، بعد می ­بینی که همسایه ات، خواهرت، دوستت، جاری ات هر سال دارد مکه می‌رود، اگر هر وقت می‌شنوی که طرف دارد مکه می‌رود و تو خوشحال شدی و اصلاً به تو برنخورد، معلوم است در جهنم حسادت نیستی. 40 سال است داری زندگی می‌کنی، بعد می­بینی خواهرت که 20 سال از تو کوچکتر است ده بار سفر خارج از کشور رفته و تو اصلاً نرفته ای. بعد می بینی خانه­دار شدند و تو هنوز صاحبخانه نشده ای. یا می بینی بچه­ دار شدند و تو هنوز بچه دار نشده ای. یا خواهرت که 4 سال از تو کوچکتر است، برایش خواستگار آمده، اما برای تو نیامده. در اینجا اگر توانستی خیلی راحت، خواهرت را پشتیبانی کنی تا ازدواج کند، معلوم است جهنمی نیستی. در تغییر حالتها آدم می‌فهمد که کیست. اگر عزیزان ما کسان دیگری را غیر از ما دوست داشته باشند و به کسان دیگر هم اهمیت بدهند، اگر به ما برنخورد و خوشحال هم باشیم از این که یک کسی از عزیزان ما، کسان دیگر را بیشتر از ما دوست دارد، آن وقت معلوم می شود که ما چه کاره ایم. باطن مخفی قلب را مرور زمان آشکار می کند یکی از اموری که باطن قلب هر کس را آشکار می کند، گذشت زمان است. چون در مرور زمان، برای افراد اتفاق های متعددی می افتد و انسان حقیقت خودش را نشان می دهد. حضرت می فرماید: «وَ الأیّامُ تُوضَحُ لَکَ السَّرائِرُ الکامِنَۀ= گذشت زمان، برای تو واضح می‌کند باطن های مخفی را». مثلا زمانی که کسی به مقامی دست پیدا می کند، حقیقت شخصیتش معلوم می شود. می بینید که این آدم اگر الان رأی نیاورده بود و نماینده مجلس نشده بود، مرتب به مسجد می‌رفت و با مردم ­نشست برخاست می‌کرد. اما می بینیم از وقتی که رأی آورده، اصلاً پیدایش نیست. بعضیها هم وقتی که رأی نمی‌آورند، جهنمی می‌شوند. وقتی که رأی نیاورد، به شعور مردم فحش می‌دهد. پس نمی‌شود الان و در حال حاضر که هنوز برای کسی اتفاقی نیفتاده، او را قضاوت کرد. باید در تغییر حالت های مختلف قرار بگیرد و در دست­اندازهای مختلف بیافتد بعد معلوم می شود که چه کاره است. مثلا شما اتومبیلی را می­بینی و خوشت می‌آید و می‌گویی من همین را می‌خرم. ولی وقتی دست مکانیک می‌دهی مکانیک تا سوار می‌شود، 130 ـ 140 ـ 150 کیلومتر آن را می برد و با سرعت حرکت می‌کند، به تو می‌گوید که این ماشین را بخر یا نخر. چون کاملاً دستش است که باید چه کار کند. ع ل 348 [1] . سوره اسراء/14. [2] . المحجه البیضاء 15:8. [3] . نهج البلاغه، حکمت 26. [4] . سوره انعام/24. [5] . سوره مائده/54.

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 1199
زمان انتشار: 27 ژانویه 2020
| |
جایگاه دل در وجود انسان

قلب، جلسه 3، 1388/08/09

جایگاه دل در وجود انسان

در بحث انسان­ شناسی یک قاعده به شما دادیم که این روایت به همین قاعده برمی‌گردد:«اَلظاهِرُ عِنوانُ الباطِن= ظاهر نشان دهنده باطن است.» عنوان یعنی نماینده و آن چیزی که می‌نماید یا نشان­دهنده است.

حالا میخواهیم راجع به جایگاه قلب صحبت کنیم. نبی اکرم(صلی‌الله‌علیه‌وآله) فرمودند:«إذا طابَ قلبُ المَرءِ طابَ جَسَدُهُ، و إذا خَبُثَ القلبُ خَبُثَ الجَسَدُ[1] = هر گاه دل انسان پاك شود، بدنش نیز پاك گردد و هر گاه دلش ناپاك شود، بدنش نیز ناپاك گردد. (اعمال و رفتارهاى ناپسندى از او سرزند.» در روایت بعدی فرمودند:«اَلقَلبُ مَلِکٌ وَ لَهُ جُنُودٌ فَاِذا صَلَحَ المَلِکُ صَلَحَت جُنُودُه وَ اِذا فَسَدَ المَلِکُ فَسَدَت جُنُودُه[2] = قلب پادشاه است و اعضای بدن سربازان آن و هر گاه پاشاه شایسته باشد، سپاهیانش شایسته باشند. اگر ملک فاسد شد، سربازان نیز فاسد گردند.» این دو روایت به عنوان فرمول اصلی درس ما هستند. این سه روایت را کنار هم بگذارید. یک فرمول بسیار مهم  به دست می آید که هم در خودشناسی خیلی به ما کمک می‌کند و هم در شناختن دیگران. وقتی که به این سه روایت توجه می‌کنیم، خیلی چیزها دستمان می‌آید. انسان یک قلب دارد که همان دل اوست و از آن خروجی‌هایی ظاهر می‌شود که نشان می‌دهد وضعیت قلبی او چگونه است. ژن جنین را باید اصلاح نمود ژن جنین به وسیله تلاشی که والدین در اصلاح ژن خودشان می کنند، اصلاح می شود. این ژن همان است که به بچه منتقل می شود. مثلا بچه ای 3، 4 یا 6 ماهه است. می گویند به صدای قرآن حساسیت خاص نشان می‌دهد. مثلا دارد گریه می‌کند، اما وقتی از تلویزیون صدای قرائت قرآن پخش می‌شود، یا دعا و ذکری را می‌شنود، یک دفعه ساکت می‌شود و در عمق فرو می‌رود. یا یک بچه دیگر می‌بینید که عکس ­العمل های منفی دارد. چیزهایی از او تراوش می‌کند که شایسته نیست. این بچه ها در زمان قبل از انعقاد نطفه­، داشتند شرائط دلی را جذب می کردند. چون جنین در آن زمان روح می‌گیرد. در ژنهای پدر و مادر، این خصوصیات دل، در دل جنین اثر دارد. یعنی دل پدر و مادر ترکیب می‌شود. برای همین ما برنامه مراقبت های قبل از بارداری می‌دهیم که پدر و مادر آن 5 ژن «سلامت، زیبایی، عقل، هوش، دین و اخلاق» را تقویت کنند. چون اینها دل ­ساز هستند. اینها را تقریباً 55% مادر 45% پدر اشتراک می‌گذارند و نهاد بچه را پایه­ گذاری می‌کنند. هر کس براساس شاکله ای که برای روحش ساخته عمل می کند روح وقتی که تعلق می‌گیرد به یک چیز، به طور عریان و خالی تعلق نمی‌گیرد. این روح به زمینه­ و قالبی که تو قبلاً ساخته ای تعلق می‌گیرد و شکل پیدا می‌کند. مثلاً وقتی که شما در آن قالب، «اضطراب، گناه، آلودگی، نگاه‌های حرام، شنیدنی‌های حرام، گفتنی‌های حرام، لقمه شبه ه­ناک و حرام» می‌ریزی، باید بدانی که همه اینها دارد آن را شکل می‌دهد و بعدها هر عملی انجام دهد، براساس همین شکل گرفتن ها است. این همان آیه شریفه ی « قُلْ كُلٌّ یَعْمَلُ عَلَى شَاكِلَتِهِ= بگو هرکس براساس شاکله ای که برآن اساس شکل گرفته، عمل می کند». (سوره اسراء/84) البته محیط هم نقش دارد و نقش محیط از وراثت قوی تر است. اگر با یک وضعیت اینطوری در یک محیط خوب قرار بگیرد، محیط می‌تواند از تقویت زمینه های حرام و گناهی که وجود دارد، مانع شود. یعنی این زمینه ها هست، ولی ظهور نمی‌کند و فعال نمی‌شود. محیط، لقمه، ارتباطات و رفتارهای‌ پدر و مادر، همه اینها همینطور دارند در شاکله ی بچه می‌ریزند و او هم دریافت می‌کند و به خودش شکل می‌دهد. مشکل ما این است که وقتی هم که ظهور پیدا می‌کند، فکر نمی‌کنیم که خودمان این بلا را سر این بچه آورده ایم. باید بدانی که خودت در او ریختی و حالا همان خروجی ها را داری تحویل می‌گیری. در مورد خودمان هم همینطور است. یعنی وقتی می‌بینیم خروجی های‌مان «حسادت، تکبر، مسخره کردن دیگران، لوس بازی، تحقیر دیگران، اضطراب، خواب بد، غصه و....است» باید بدانیم که خودمان اینها را در وجودمان ریخته ایم. خوبیها هم وقتی از یک نفر سر می‌زند، باز یک باطنی دارد که با آن خوبی ها تناسب دارد. هر خروجی متناسب با ورودیِ خودش است شدت و ضعف ظهورات خروجی های ما، به شدت و ضعف ورودی هایمان بستگی دارد. یعنی به هر شدتی که ورودی داشته باشیم، به همان شدت خروجی خواهیم داشت و بالعکس. این هم در مورد ورودی های خوب صادق است و هم درمورد ورودی های بد. مثلاً شما موقعی که غذایی می‌خورید و پوست دستتان یک مقدار قرمز می‌شود یا می‌خارد و پمادی می‌زنید یا خنکی می‌خورید، خوب می‌شود. اما گاهی می‌بینید، این قرمزی خیلی در بدن ظهور می‌کند و تمام دست را می‌گیرد. این نشان ­دهنده این است که آن چیزی که در باطن ریخته ای، خیلی قوی بوده که به این صورت ظهور کرده. برای رفع آن باید علت و منشا بروز آن را رفع کنیم. وگرنه هر چه که ظاهر می‌شود، این ظاهر و معلول است. ما باید ببینیم آن وضعیتی که در درون اتفاق افتاده، چه بوده که این خروجی را داده. اگر خوب است که تقویتش می‌کنیم. در دیگران هم همینطور است. اگر یک خروجی از یک نفر دیدیم، نباید با او به خاطر وجود آن خروجی درگیر شویم. بلکه این خروجی، ظهور یک باطن است. برای مقابله با آن ظهور، باید با علت بروز و ایجاد آن ظهورات مبارزه کرد. اگر به صورت ریشه­ای انسان بخواهد با ظهورات نامناسب مبارزه کند، باید برای باطن سرمایه ­گذاری کند. برای اصلاح خروجی های بد، باید روی دل کار کرد خیلی ها نامه­ می‌نویسند و به خاطر ناتوانی در کنترل چشم از نامحرم نگران هستند. یا بعضی ها در کنترل خیال ناتوانند. اگر کسی تجاوز چشمی دارد و به نامحرم بطور خیره نگاه می‌کند، مشکل از چشم او نیست. چون چشم فقط یک ابزار است. چشم دست خود ماست و هرچه به او بگوییم، همان کار را می کند. یعنی چشم فرمان را از دل می‌گیرد. پس باید روی دل کار کرد. قلب که پاک شد، نگاه هم پاک می‌شود. نگاه خیره و زل زدن به دیگران در هر جایی، تجاوز چشمی است. مثلا برای یک نفر پیام می‌آید، کسی کتاب می‌خواند یا تماس تلفنی دارد. ما حق نداریم آنها را کنترل کنیم. یا زن و شوهر گاهی تلفن همدیگر را کنترل می‌کنند. حتی بچه­ ها را هم ما تا زمانی که احتمال مهم عقلانی آلودگی نمی‌دهیم، حق نداریم کنترل کنیم و کیف و جیبش را بگردیم. این تجاوز به حریم بچه است. امنیت بچه را به هم می زند و خطرناک است. ولی یک موقع من راجع به آلودگی فرزندم احتمال عقلایی می‌دهم. دراینجا باید زود وارسی ‌کنم. همانطور که اگر بچه من یک علامت از آنفلونزا داشته باشد، حساس می‌شوم که ببینم بچه از بین نرود، در مسائل روحانی و معنوی و اخلاقی هم یک موقع من چیزهای خاصی دارم از بچه می‌بینم که این خروجیها دارد به من علامت می‌دهد. اینجا من باید یک مقدار فعال شوم و بدون اینکه خودش بفهمد، یک وارسی انجام دهم. بعد می‌بینم نه آنطوری که من فکر می‌کردم نبوده و مسئله تمام می‌شود. ولی گاهی من وارسی می‌کنم و می‌بینم علامت‌های خطرناکی هست. اینجا هشدار است و تجاوز به حریم بچه به حساب نمی‌آید. اما این که بی­دلیل، یک نفر همینطوری خوشش بیاید که تلفن زنش یا شوهرش یا دوستش را کنترل کند، این درست نیست. قلب این آدم است که دارد این کار نادرست را انجام می‌دهد. یعنی قلبش متجاوز است.  تجاوز گوشی آن است که انسان با گوش انجام می‌دهد. این مثل فضولی کردن در کار دیگران است. طرف دارد با تلفن صحبت می‌کند و این خودش را می زند به آن راه که مثلا اصلاً من نمی‌شنوم. ولی کاملاً دارد همه حرفهای او را کنترل می‌کند. گاهی آنقدر این حس تجاوزگری زیاد است که واقعاً با فضولی تمام می‌گوید: این چه کسی بود؟ چی می‌گفت؟ چه کار داشت؟ این آدم نمی فهمد که اگر لازم باشد، خودش می‌گوید. شما حق نداری از کسی سؤال بکنی. نه از همسرت و نه از فرزندت و نه از دوستت و نه از هیچ کس دیگر. روح تجاوز کاری در ما زیاد است. دل اینجور آدم ها تجاوزکار و ظالم است که به حریم های دیگران احترام نمی‌گذارند. تجاوزاتی که مربوط به 5 شأن انسان است همه مراحل نفس مثل حس، خیال، وهم، عقل و فوق عقل همه ناپاکی و تهاجم یا تجاوز دارند. بعضی ها ناپاکی حسی دارند) در ناپاکی‌های حسی، شخص در ظاهر مشکل دارد. یعنی ظاهرش خروجی‌هایی دارد که باید کنترل کنیم. مثلاً بچه‌ای ناخنش را می‌جود. شما فلفل به دستش بزنید، یا هر چیز دیگری بزنید که ناخنش را نخورد، اشتباه است. این خروجی، نشانه‌ای از باطن دارد. باطن او وادارش کرده که ناخن ­جوی کند. بعضی ها تهاجم قیافه ­ای دارند) یعنی وقتی نگاهش می‌کنی، مدام قیافه ­اش ترسناک و اخمو و بداخلاق است. این خروجی، خروجی بدنی است. یعنی یک وضعیت ناپاکی بدنی است که در قیافه انسان ظاهر می‌شود. یا زمانی که مردی همسرش را می‌زند و باصطلاح، دست بزن دارد. این هم ناشی از ناپاکی بدنی است. شما وقتی جلوی خروجی را می‌گیری، بدون این که علت را از باطن رفع کنی، همین خروجی، به صورت دیگری بروز خواهد کرد. مثلا لکنت زبان پیدا می‌کند یا ریزش مو یا مشکل پوستی و ... می‌گیرد. پس وقتی جلوی آن خروجی ظاهری را  گرفتید، از یک جای دیگر به یک شکل خیلی بدتر شاید سر بزند. بعضی‌ها خیالات‌شان خطرناک است) خواب های بد می‌بینند و فکرهای بد می‌کنند. بعضی ها وهم هایشان ناپاک است. مثلاً دوست دارند همیشه محبوب باشند. به شهرت خیلی علاقه دارند. دوست دارند همیشه دیگران به آنها توجه کنند. اینها خروجی های وهمی است. دوست داشتن مقام و ریاست و رأی آوردن، از جمله مصداق های آن است. یا کسی لذت می برد از اینکه دستور بدهد. بعضی افراد، بیماری های روانی شان این گونه است. یا زنی که زن­ سالاری در خانه دارد. یا مردی که مردسالاری می‌کند. اما آدمی که متعادل است، می‌داند زن­ سالاری یا مردسالاری هر دو رفتار طاغوتی و هر دو تجاوز است. بعضی ها تجاوزات عقلی دارند) یعنی شخص عقلش ناپاک دارد. فرض بفرمایید بمب شیمیایی درست می‌کند یا قرص اکس درست می‌کند و مردم را بیجاره می کند. این با بخش هوش دارد کار می‌کند. این عقل در بخش انسان­شناسی به معنای «عُبِدَ بِهِ الرَحمن= عقل آن است که با آن خدا عبادت شود»، نیست. موجودی که از عقلش استفاده می‌کند و داروهای بد و مضر اختراع می‌کند، این از عقلش تجاوز کرده و از اطلاعاتش سوء استفاده می‌کند. اینها همه مال قلب ناپاک است. بعضی ها تجاوز در بخش فوق عقلانی دارند) ما کشش های بینهایت داریم و اگر این کشش ها جهت الهی پیدا کرد و سوی معشوق اصلیش که الله است رفت، طبق قاعده «لا اله الا الله»، می فهمد که هیچ دلبری جز خدا شایسته دلش نیست. اما اگر دلش را متوجه غیر از الله کرد و از حدود الهی عبور کرد، تجاوز کرده است. چنین کسی مفت فروشی کرده و دلش آلوده می‌شود. ما در بخش فوق عقلانی، بینهایت­ طلب هستیم. وقتی هم که بینهایت را طلب می کنی، باید بینهایت را به تو بدهند. اگر بینهایت را ندهند، جنس قلابی داده اند. شما وقتی بینهایت را می‌خواهی، جز با بینهایت ارضا نمی‌شوی. اما وقتی که دلت را به غیر بینهایت پیوند می‌دهی، از نظر شخصیتی انحراف پیدا کرده ای. بخش فوق عقلانی تو، دارد دنبال معشوق دیگری می‌گردد. ما ممکن است با چیزهایی غیر از الله بتوانیم مدتی خودمان را سر پا نگه داریم. مثلا با مقام، شهرت، ریاست، محبوبیت و با لذتهای دیگر؛ اما چون از اول اینها قلابی بوده و دل با دلبر هماهنگ نبوده، کاملاً بیماریهای خودش را ظهور خواهد داد و بعد از یک مدت، آدم دچار سردرگمی، انحراف، غصه، اضطراب، پوچی و ضعف شخصیت می‌شود. پس باید به این قاعده توجه کنی که وقتی تو بخش نامحدود طلب داری، فقط با همان قدرت نامحدود ارضا می‌شود. ما فقط یک معشوق حقیقی داریم و فقط او می‌تواند ما را ارضا و آرام کند. بخش مهم قلب اینجاست. این چند مرحله ی «حس، خیال، وهم و عقل» مقدمات است برای بخش فوق عقلانی و کشش های فوق عقلانی. پس در کشش های فوق عقلانی است که قیمتها و عیار یک آدم معلوم می‌شود. یعنی مشخص می شود که این شخص چقدر کشش های فوق عقلانی دارد و چقدر عاشق خداست. پس شما اگر کمال بینهایت را نخواهی، مریض هستی. بنابر این، وقتی می‌گوییم «خداخواهی»، باید بدانیم که این به آن معنی نیست که کسی مثلاً نماز می‌خواند، روزه می‌گیرد و حج می‌رود. این رفتارها از آدمها سر می‌زند، اما خیلی وقتها می‌بینی اینها از روی یک عادت است. اما باید بدانیم که «دلدادگی، رفاقت، صمیمت و عاشق بودن» بحث دیگری است. نماز، روزه، حج و عبادتها فقط ابزار و وسایلی هستند برای این که بخش فوق عقل انسان، با معشوق خودش آشتی بکند. خیلی ها هستند که خیلی کارهای عبادی هم انجام می‌دهند، اما هیچ صلحی بین آنها و خدا ایجاد نمی شود. بین اینها و خدا هیچ صلحی، عشقی، رفاقت و صمیمتی وجود ندارد. یعنی اینها دائما به خدا اعتراض دارند که خدایا چرا اینطور کردی؟ چرا آنطور کردی؟ اینها اصلا راضی به قضای الهی نیستند. برای درمان خروجی های متجاوزانه چه باید کرد؟ چشمِ متجاوز فقط این نیست که بگوییم فقط به نامحرم نگاه نکن. آدم می‌تواند به نامحرم نگاه کند، اما این نگاه متجاوزانه نباشد. حالا اگر نگاه ما متجاوزانه بود، باید چه کار کنیم؟ راه حلش این است که روی دل کار ‌کنیم. اگر دل اصلاح شود، چشم هم درست می‌شود. یعنی هم باید نگاه نکنم و هم روی دل کار ‌کنیم. ما باید هم با ظاهر مبارزه کنیم و هم با باطن. چون تا ما معطل شویم و روی قلب کار کنیم، این ظاهر تمام قلب را از بین می‌برد. پس جاهایی که ظاهر دارد، خودش را روی باطن سرریز می‌کند باید با ظاهر و نگاه متجاور هم مبارزه کنیم. ما باید همزمان با کنترل خروجی ها، روی ورودی ها هم کنترل داشته باشیم، تا آنها باطن سازی نکنند. آنها مثل سرطان می‌مانند. یعنی همزمان که آن سلول های سرطانی را از بین می‌بریم، باید خروجی ها را هم کنترل کنیم. قلب سالم چیست؟ اگر الان خروجی یک آدم، عشق به خدا نیست، معلوم می شود که قلبش سالم نیست. پس اول باید قلب را اصلاح کنیم. زیرا گفتیم در حرکت از دنیا به ابدیت، فقط قلب سالم نیاز است. حضرت صادق علیه السلام فرمود:« القَلبُ السَّلیمُ الذی یَلقَی رَبَّهُ، ولیسَ فیهِ أحَدٌ سِواهُ[3]= دل سالم، دلی است كه پروردگارش را دیدار كند، در حالی كه احدی جز خدا را در خود نداشته باشد.» قلب سلیم فقط خدا را می‌خواهد. عشق خالص و بدون شرط، مهم است. مثل دختر و پسری که عاشق هم می‌شوند، می‌بینی هوا سرد است و همه جا برف می‌بارد، اما اینها دارند راه می‌روند و با هم حرف می‌زنند و اصلاً متوجه سرما نیستند. حضرت موسی(علیه‌السلام)40 شبی که در کوه طور بود، دست به آب و غذایش نزد. برای این که بخش حسی انسان، موقعی که با خدا رو در رو است، اصلاً فعال نیست. کلیم الله شوخی نیست. یک کسی با صدای خدا حرف بشنود خیلی مستی برای انسان می‌آورد. عشق سلیم، یعنی من خدا را مشروط نخواهم. امام زمان و امام رضا علیها السلام را مشروط نخواهم. بروم زیارت بگویم یا امام رضا من این چیزها را می‌خواهم و اگر ندهی، با تو قهر می‌کنم. حدیثی هست که حضرت امام زمان علیه‌السلام به یکی از اولیاء خدا فرمود: شیعیان من، حتی به اندازه آب خوردن هم من را نمی‌خواهند. عرض کرد: آقا این همه آدم هستند که شما را دوست دارند و به خاطر شما به جمکران آمده اند. فرمود اینها همه به خاطر مشکلات خودشان آمده اند. همه می‌خواهند من مشکلاتشان را حل کنم. برای همین است که امام زمان عج الان بیش از 1180 سال است که غائب هستند. زیرا ما اصلاً آقا را جزء پدر حقیقی خودمان نمی‌دانیم که بخواهیم کاری برایش بکنیم. ایشان اصلاً معشوق و محبوب ما نیست. ما یک رابطه انگلی با معصومین داریم همانطور که یک رابطه انگلی با خدا داریم. قیمت یک انسان، به نوع هوس های اوست قیمت آدم‌ها به هوس‌هایشان است. «اَلظاهِرُ عِنوانُ الباطِن» یعنی هر نوع هوسی اعم از «هوس حسی، خیالی، وهمی، عقلی و فوق عقلی» بکنی، در هر کدام، قیمت‌های تو را نشان می‌دهد. پس هوس ها و خواب های ما از خروجی هایی هستند که می‌توانیم خودمان را با آنها بشناسیم. به هوسهایت که نگاه بکنی، معلوم می‌شود قیمتت چقدر است. هوسهایت، خروجی است که دلت آنها را تنظیم می‌کند. قیمت کسانی بالا است که هوس های فوق عقلانی دارند. هوسهای فوق عقلانی مثل این که الان هوس ‌کنی فقط باید نماز بخوانی و با کمتر از نماز و حرف زدن با خدا ارضاء نمی‌شوی. زمانی هوس می‌کنی، خدا با تو حرف بزند، قرآن می‌خوانی. دوست داری ذکر بگویی، دوست داری خلوت کنی. اگر هوس معنوی نکنی، گرفتار هوس های دنیایی می شوی یک خانم معلمی سر کلاس من می‌آمد که خیلی سال بود مشهد نرفته بود. تعریف می‌کرد که همیشه به خودم می‌گفتم که چقدر بد است این همه سال من مشهد نرفته ام. حتما امام رضا نطلبیده. در حالی که طلبیدن حضرت به این است که ما هوس گفتگو با ایشان را داشته باشیم. نه این که طلبیدن حضرت هم که آمد، به آن پشت کنیم. این خانم گفت: آموزش و پرورش یک مسابقه فرهنگی گذاشت که من هم در آن شرکت کردم و برنده شدم و جایزه اش هم بلیت رفت و برگشت به مشهد بود. ولی وقت نگذاشتم و نرفتم. سال بعد هم همین اتفاق افتاد و دوباره بلیت به اسم من درآمد. باز هم نرفتم. گفت سال سوم، برادرم که بلغارستان بود، نامه نوشت که من برایتان ویزا جور کرده ام بیایید بلغارستان و ترکیه را بگردید. گفت ما با سر رفتیم. همین که رسیدیم بلغارستان، شب اول امام رضا علیه السلام را خواب دیدم که حضرت گفت: اینجا دورتر است یا مشهد؟ یعنی تو اصلاً طالب ما نیستی. آدم اگر عاشق باشد اصلاً بهانه نمی آورد. امام رضا ع وقتی که بطلبد، هواپیما می فرستد تا یک کبوتر به حرمش برود طلبیدن امام رضا ع طوری است که برای یک کبوتر هواپیمای اختصاصی می فرستد. یعنی یک کبوتر هم که آقا را بخواهد، آقا امام رضا ع برایش هواپیما می‌فرستد تا به زیارتش برود. چون پدر حقیقی همه ما اوست، پدر و مادر هم عواطف شان بینهایت زیاد است. خلبانی در خاطراتش نوشته بود: ما از ساری حرکت کردیم به مقصد مشهد. یک دفعه هوای مشهد خیلی بد شدو بطوری که می‌خواستیم بنشینیم. اما از برج مراقبت گفتند نمی‌توانید بنشینید و باید برگردید. خواستیم برگردیم ساری، گفتند هوا خراب است و فقط می‌توانید در تهران بنشینید. آمدیم تهران و همین که نشستیم و در هواپیما را باز کردیم، دیدیم یک کبوتر آمد داخل هواپیما. بعد بی سیم زدند که هوای مشهد خوب شده بیایید. در را بستیم و رفتیم مشهد. این کبوتر هم همینطور در هواپیما ماند و تکان نخورد. روی شانه من نشسته بود تا رسیدیم مشهد. همین که در هواپیما را باز کردیم، این کبوتر به سمت حرم پرواز کرد. دل ضعیف، هوس هایش هم ضعیف است ممکن است دل کسی آلوده هم نباشد، اما ضعیف باشد. یعنی باز هم نوعی آلودگی محسوب می‌شود. دل که ضعیف است، هوس هایش هم ضعیف است. دل های بچگانه، هوس های بچگانه دارند. بعضی آدمها 60 سال شان است، اما در 10 سالگی تثبیت شده مانده اند. این بنده خدا در این 50 سال همان آدم قبلی مانده است. خانم است، آقا است، ولی می‌بینی که هنوز با یک لباس روحیه­اش بالا و پایین می‌شود. با غذا، رنگ، انگشتر، تسبیح، روسری، و ... روحیه ­اش بالا و پایین می‌شود. خیلی ناراحت است که مدل تلفنش مال پنج سال پیش است و خجالت می‌کشد آن را از جیبش در بیاورد. خود را ارزیابی کنیم که دل ما چگونه است؟ ما باید یک ارزیابی از خود داشته باشیم که من چه کسی هستم؟ نوع هوسهایم چیست؟ آیا من بیشتر آدم حسی و خیالی و وهمی هستم؟ آیا بیشتر هوس های عقلانی دارم یا هوس های فوق عقلانی؟ دلم برای امام زمان چقدر تنگ می‌شود و چقدر یاد پدرم میافتم؟ بچه ­ای که یاد پدرش نمی‌افتد و پدر یا مادرش را در خانه سالمندان می‌گذارد و سال به سال هم به آنها فقط یک سر می‌زند، این حاکی از چیست؟ مثل اینهایی که به خارج از کشور می‌روند و اولین چیزی که روی آنها تأثیر می‌گذارد، این است که کاملاً بی ­عاطفه می‌شوند. پس دقت کنیم که کاملاً باید روی دل کار کنیم. یعنی دل را شناسایی کنیم و عوارض آن را شناسایی کنیم و خروجی هایش را بشناسیم. پی نوشت: [1] . كنز العمّال : 1222. [2] . نهج الفصاحة (مجموعه كلمات قصار حضرت رسول صلى الله علیه و آله)، ص: 603. [3] . منبع: الكافی: 2/16/5. ع ل 347

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 1198
زمان انتشار: 21 ژانویه 2020
| |
انسان با خودشناسی باید راه ابدیش را پیدا کند

قلب، جلسه 1، 88/07/11

انسان با خودشناسی باید راه ابدیش را پیدا کند

هیچ دانش و معرفتی مهمتر، ضروری­ تر و حیاتی ­تر از «خودشناسی و انسان­شناسی» برای انسان نیست. انسان یک موجود ابدی است و عمرش در آینده، به اندازه عمر خداست. یعنی تا خدا خدایی می‌کند، انسان قرار است کنار خدا باشد. قرآن کریم که کتاب آفرینش و علمی ­ترین و تخصصی­ ترین کتاب عالم است و به وسیله خداوند تبارک و تعالی تدوین شده و به وسیله انبیاء برای ما فرستاده شده، 80 بار از جاودانگی انسان سخن گفته است.

قرآن می فرماید: مدتی را در رحم مادر بودید. مدتی چند ده برابر آن را در رحم دنیا قرار می‌گیرید. سپس مدت چند صد میلیون برابری دنیا را در رحم برزخ قرار می‌گیرید. بعد هم به قیامت خواهید رسید که 50 هزار سال است و سپس دوران حیات ابدی شما در کنار خدا و در جوار الهی شروع خواهد شد و پایان و مرگی برای شما نیست. اما اکثر آدمها چون خودشان را نمی‌شناسند، تمام تلاش‌شان برای خوشبختی مقطع دنیاست. با اطلاعات ضعیفی که از خودشان دارند، می‌خواهند متناسب با شرائط زیستی دنیا، فقط خود و نهایتاً خانواده­ شان را خوشبخت کنند. اینها خوشبختی را در خریدن خانه، اتومبیل، سفرهای خارجی و تحصیل فرزندان و ... می دانند. از هدف خلقت فقط همین را می­ بینند. نمی‌دانند از کجا آمده اند و قبلاً وطن شان کجا بوده و الان کجا هستند و می‌خواهند کجا بروند و در آینده و ابدیت چه جایگاهی دارند؟ در روایت داریم متوسط عمر امت پیغمبر 60 سال است. پس با این حساب، ما خیلی هم فاصله نداریم با مرحله بعدی زندگی که دوران ابدی و دوران طولانی برزخ است. پس ما باید آن خود جاودانه را بشناسیم که با آن خوشبخت شویم. اگر عزیزی به شما بگوید من می‌خواهم تو را به مسافرت ببرم، خوشحال می‌شوید؛ اما اگر به شما نگوید کجا قرار است بروید، به هم می ریزید که من بالأخره باید بدانم کجا می روم تا خودم را برای آنجا آماده کنم؟ ملاک خوشبختی در دنیا و آخرت کیفیت «قلب» است  «کیفیت قلب» چیزی است که قرار است ما با آن، هم در دنیا خوشبخت باشیم و هم در آخرت. این ملاک خوشبختی ابدی، چیزی است که در فارسی به آن «دل» و در عربی «قلب» می‌گویند. اسمهای کلی­تری هم مثل «نفس و روح» دارد، ولی «قلب» ویژه ­تر و خاص ­تر است. کلماتی مثل «ذهن و عقل و هوش» وسیله و ابزار هستند تا دل و قلب را که مرکز شخصیت انسان هستند را بسازند. می خواهیم سطح بحث را عمیق تر کرده و بخش مهمی از وجودمان که در زندگی جاودانه و ابدی ما نقش مهمی دارد را بشناسیم و روی این بخش در وجودمان بیشتر سرمایه ­گذاری و کار کنیم و آن بحث «قلب» است. اگر از کسانی که الان در عالم برزخ هستند سوال کنید که آیا حاضرید به دنیا برگردید؟ همه می گویند بله. چه بهشتی ها و چه جهنمی ها. اگر بپرسید برای چه؟ خواهند گفت اگر به اندازه چند دقیقه به دنیا برگردیم، فقط روی قلب مان کار می کنیم. حال این خوشبختی بزرگ نصیب ما شده و ما هنوز زنده ایم که غالباً هم قدرش را نمی دانیم و آن را با غصه، اضطراب، دلشوره، ناراحتی، نگرانی و کینه خرابش می کنیم. آن چیزی که برای بهشتیان یک خوشبختی بزرگ است، ما الآن خیلی مفت در اختیار داریم، اما داریم آن را از دست می‌دهیم. چون ما با حریص بودن، مسابقه گذاشتن، چشم و هم­چشمی، ناشکری و نفهمی هایمان در دنیا داریم قلب را خرابش می‌کنیم. به همین دلیل است که ما نمی توانیم از این چیزی که بهشتیان حسرتش را می‌خورند، لذت ببریم. اما اگر کسی چند دقیقه به برزخ برود و آن طرف را ببیند و برگردد، یاد می گیرد که ارزش دنیا چیست و دنیا را آنطور که خدا گفته، خیلی خوش می‌گذراند. قلب چیست؟ کلمه قلب، از ریشه «ق ل ب» است و اصلاً خودِ پاسخ این سوال که چرا به قلب، می‌گویند قلب، یک درس بزرگ و تخصصی انسان ­شناسی است. نبی اکرم(صلی‌الله‌علیه‌وآله) پاسخ را اینچنین بیان می‌فرمایند:«إنَّما سُمِّیَ القَلبُ مِن تَقَلُبِهِ= قلب از آن جهت قلب نامیده شده که تقلب دارد.» تقلب یعنی دگرگونی. «إنَّما» یعنی فقط. یعنی حضرت می‌خواهد دلیل اصلی ­اش را بگوید که به خاطر همین دگرگونی ­اش، قلب نامیده می‌شود. سپس توضیح می‌دهند: «إِنَّمَا مثل الْقلب مثل ریشة بالفلاة تعلّقت فِی أصل شَجَرَة تقلبها الرِّیَاح ظهرا لبطن = مَثَل دل، مثل یک پر است که در صحرایی، پایین درختی بسته شده است باد آن را زیر و رو می‌کند.» پس ما یک گوهر و حقیقتی در وجودمان داریم که دگرگونی زیادی دارد.» (كنز العمّال : 1210.) گفتیم رابطه دنیا با آخرت، مثل رابطه رحم مادر با دنیاست. جنین در ابتدا یک سلول ضعیفِ تخم است که با کوچکترین ضربه از بین می رود. قرآن می‌گوید ما آن را در «قرار مکین» یعنی در یک جای محکم می‌گذاریم که محافظت شود. این سلول ضعیف، در قرار مکین رشد کرده و تبدیل به یک انسان می‌شود. گاهی باورش سخت است که روی آن یک قطره آب این همه صورتگری انجام شود و یک انسان ساخته شود. بچه وقتی به دنیا می‌آید، نفسش خیلی ضعیف است. یک روح گیاهی بیشتر ندارد. مثلاً به اندازه روح و نفسی که در یک گُل است، در حد جذب غذا و کمی احساس و نه بیشتر از این است. اما این روح با این ضعف، وقتی تحت ربوبیت خدا قرار می‌گیرد، می‌تواند شبیه ­ترین موجود به خداوند و خلیفۀ الله، ولی الله و دوست ویژه خدا می‌شود. انسان، جنینی مختار در رحم دنیاست جنین خودش را به دست خدا می سپرد و فرشته ­ها در «قرار مکین» از آن یک آدم محکم می سازند. فرشته ­ها در رحم مادر روی آن عمل کردند. در حالی که اختیاری نداشت. اما حالا که تبدیل به انسان شده، خودش اختیار دارد و بزرگ و مکلف شده و فهم پیدا کرده و درس خوانده و باید بداند که این نفس ضعیفش را باید به خدا و فرشته ­ها بسپارد تا تحت قوانین آنها، یک موجودی بشود شبیه خدا. دنیا، دنیای اختیار است و مقرر شده که انسان، خودش باید بخواهد که تحت آن فرمول ها و قواعد قرار بگیرد.  یعنی انسان اختیار دارد که به وسیله ی قوانین و عقل و شعور و پیغمبر و علما و قرآنی که برایش فرستاده شده راه خیر و شر را انتخاب کند. به او گفته می شود: «إِنَّا هَدَیْناهُ السَّبِیلَ إِمَّا شاكِراً وَ إِمَّا كَفُوراً[1]= ما راه را به او نشان دادیم، خواه شاكر باشد و پذیرا گردد یا ناسپاس.» یعنی من تو را طوری آفریده ام که بتوانی با من خدا مخالفت کنی. من خدا هم به تو زور نمی‌گویم. دوست داری از اختیارت استفاده کن و جلوی من بایست و حرف گوش نکن. ولی هر بلایی سرت بیاید، بدان که خودت کردی. مثل یک معلم که به شاگرد می‌گوید عزیزم من معلم تو هستم و دوستت دارم رشد کنی و بزرگ شوی. اگر خودت را به من بسپاری و برنامه­ ریزی­ ات را براساس دستورالعمل هایی که من می‌دهم انجام دهی، یک دانشمند و خوشبخت می‌شوی. اما اگر بخواهی حرف های من معلم را گوش نکنی و خودت تصمیم بگیری که چه کار کنی و خودت برای خودت برنامه ­ریزی کنی، معلوم نیست که چه از کار در بیایی. اگر گوش نکنی و هر بلایی سرت بیاید، لایقش هستی. در این دو حالت، آدم عاقل چه کار می‌کند؟ الان این دکتر و مهندس های ما که دکتر و مهندس های خوبی شده اند و آدمهای قوی شده اند، چگونه به اینجا رسیده اند؟ آنها اختیار خودشان را دائماً کم کرده اند. وقتی دانشگاه رفتند، سطح اختیار و هوسبازی و بچه ­بازی و بی خیال­ بازی‌های خودشان را کم کردند. وقتی اساتید را شناختند، دائماً خودشان را سپردند به برنامه­های اساتید و مدام دستورالعمل های آنها را رعایت و اجرا کردند تا بزرگ و قدرتمند شدند و هواپیما، سفینه فضایی، موشک، کامپیوتر و تلفن همراه ساختند. این همه خدمات عالی، مال آدمی نیست که وِل و هوسباز بوده و دنبال خوشگذرانی بوده باشد. این آدم آنقدر سختی کشیده تا پزشک و متخصص شده. حالا قیمت این متخصصان چقدر است؟ قیمتشان چقدر با هم فرق دارد؟ آن که متخصص است چطوری متخصص­تر شده؟ علتش این بوده که تسلیم بیشتری داشته. فرمولها و مقرراتی را که اساتید گفتند، گوش کرده و متخصص­تر و آگاه­تر شده. فرمول ها و قوانین عالم را شناخته و تبعیت کرده، پزشک معتبرتر و مهمتری شده است. در حرکت ما از رحم دنیا به آخرت نیز، باشعورترین آدم ها مسلمان­ ترین آنها هستند. «الإسلامُ هُوَ التَّسلیم [2]= اسلام همان تسلیم شدن است.» تسلیمی که از روی شعور و آگاهی و عقلانیت است. ما می‌گوییم دانشمندان باشعورترین، مفیدترین و بهترین افراد یک جامعه هستند. زیرا زحمت می‌کشند و بشر را به خوشبختی و تعالی می‌رسانند. این دانشمندان چقدر مؤثر بوده اند و فرق شان با دیگران چقدر بوده؟ فرق‌شان در «میزان شناخت قوانین و فیزیک عالم و تبعیت از قوانین عالم» است. دانشجوی درسِ آخرت باشیم در حرکت به سمت آخرت از رحم دنیا، آدم باید اول دانشجو باشد. برای همین اول فرمود، بروید آخرتتان را یاد بگیرید. چون شما می خواهید با آن مقررات به طور ابدی زندگی کنید. پیغمبر فرمود: «طَلَبُ العِلمِ فَریضَۀٌ عَلی کُلِّ مُسلِم[3]= طلب علم بر هر مسلمانی واجب است.» دانش چه چیزی را یاد بگیریم؟ می‌گوید از همین دانشمندان خودتان یاد بگیرید. اینها می‌خواستند در پزشکی خدمت کنند و آدم‌های معتبر و مهمی شوند، رفتند و پزشکی را یاد گرفتند و بدن را شناختند. دیگران می‌خواستند در فیزیک، برق، نانوتکنولوژی، کامپیوتر کار کنند، زحمت کشیدند و فرمولها و مقررات آن علوم را شناختند و با آنها هماهنگ شدند و سپس منشأ اختراعات و اکتشافات و خدمات و سازندگی‌ شدند. حالا شما که قرار است شبیه خدا بشوید، پس باید قوانین و قاعده های این علم را فراگیرید و تا خدا خدایی می‌کند کنار خدا در بهشت زندگی کنید. آن هم نه یک بهشت کوچک 100 متر، 150 متر و 2000 متر و حتی نه به اندازه کره زمین، بلکه به اندازه آسمان ها و زمین. برای همین فرمود: تنگ­ترین جا در بهشت، مال آدمی است که می‌تواند همه بهشتیان را مهمان کند. یعنی حتی آدمی که از همه بدبخت تر است، جایش در بهشت به این اندازه بزرگ است. قرآن در سوره آل عمران فرمود: سرعت بگیرید به سمت مغفرت پروردگارتان و بهشتی که به اندازه همه آسمانها و زمین است، حرکت کنید. باید اول وقت بگذاریم و مقررات و فرمولها را بشناسیم. تک­تک من و شما باید  چنین انتخابی کنیم. هر کسی که می‌خواهیم باشیم، کارگر، دکتر و مهندس، زن خانه­دار. در مسیر حرکت به سمت آخرت همه ما دانشجو هستیم. مثل دانشجویان دانشگاه‌ها، تک­تک ما باید فرمول‌ها را بشناسیم و بعد خودمان را تسلیم این فرمولها کنیم. از این رو، بیشترین چیزی که در اسلام رویش تأکید شده، شناخت و معرفت است. فرمولهای نظام ابدی و نظام انسانی باید شناخته شود و من باید خودم را بشناسم که چه کسی هستم که قرار است به بلندای ابدیت کنار خدا باشم؟ من چقدر مهم هستم که خدا می‌فرماید:«هُوَ الَّذِی خَلَقَ لَكُمْ ما فِی الْأَرْضِ جَمِیعاً= اوست آن كسى كه آنچه در زمین است همه را براى شما آفرید.» تو آنقدر مهمی که منِ خدا تمام کره زمین، با همه موجوداتش را به خاطر تو و برای تو، و بر اساس ساختار شخصیتی تو خلق کرده ام. حرف خیلی بزرگ است که می فرماید هر چه در زمین است برای تو و به خاطر تو خلق کرده ام. یعنی همه چیز، با تو تنظیم شده است. پس من چه کسی هستم؟ یک آدم باشعور و عاقل که بزرگترین دغدغه زندگی­ اش این است که بفهمد«من چه کسی هستم و از کجا آمده ام؟ در کجا زندگی می‌کنم؟ و هدف من چیست؟ قرار است تا چند ساعت و چند روز دیگر کجا بروم؟ ما که اینجا قرار نیست به طور همیشگی زندگی کنیم. ما در رحم دنیا هستیم. نوبت به نوبت، از این رحم به آن طرف متولد می‌شویم. وای به حال کسی که اصلاً براساس آنجا زندگی نکرده. وای به حال جنینی که 9 ماه در رحم وقت تلف کرده و به جای اینکه برای اینجا دست، گوش، چشم، پا، قلب، سلسله اعصاب و پوست و ... تهیه کند وقت گذرانی کرده. اصلاً حواسمان نیست که برای چه آفریده شدیم؟ خیلی از ما در زندگی­ مان وقت تلف می‌کنیم و اصلاً حواسمان نیست که برای چه آفریده شده ایم. خواسته ­ها و آرزوهایمان همه کودکانه و کوچک است و اصلاً نمی‌خواهیم بزرگ شویم. نمی‌خواهیم وقت بگذاریم برای آن طرف و برای «شدن» جدی نیستیم. بعضی ها می گویند: چه خدایی؟ چه خلقتی؟ چه زندگی و ابدیتی؟ پاسخ اینها در نظام خلقت است. باید از نظام خلقت یاد بگیریم. گفتیم رابطه دنیا با آخرت، مثل رابطه رحم مادر است با دنیا. جنین با آن که خیلی شُل است، از آب گندیده ی ضعیفی است، چطوری شکل می‌گیرد؟ مخصوصاً هم خدا این کار را می‌کند و می‌خواهد بگوید که ببین قدرت من چه قدرتی است! رب العالمین چه ربی است! با این کار می‌گوید از یک آب نجس، کم و ضعیف و پست­ترین ماده و بدبوترین ماده، یک خلیفۀ الله می‌سازم، به شرطی که وقتی سلول تخم تشکیل شد، در رحم به هر جایی نرود و فقط در «قرار مکین» یعنی آنجایی که خدا تعیین کرده بماند. جنین هایی که در قسمت های نامناسب رحم قرار می‌گیرند، سقط می‌شوند. ما چون به این موضوع ساده نگاه کرده ایم، عادت کرده ایم و دقت نمی‌کنیم که چه کسی و چگونه آن را صورتگری می‌کند. در بحث اسماءالله توضیح دادیم که چگونه فرشته ها روی تک تک آنها نقاشی و صورتگری می‌کنند. یعنی واقعاً یک فرشته این اتمها و الکترونها را دانه به دانه کنار هم بافته است. اینها کار دست است و کار دست ارزش دارد. مثل قالی دستباف که با ارزش تر از فرش ماشینی است. همانطور که دانه دانه اینها را یک نفر نشسته گره زده، فرشته­ها هم تک­تک اینها را می­ نشینند برای ما گره می‌زنند. خدا می گوید من تک ­تک اینها را برای شما و به خاطر شما بافتم و به شما هدیه کردم. الان یک عزیزی هدیه ای  به بنده به عنوان معلم می‌دهد. من هم تشکر می‌کنم. این یک کار قشنگ و انسانی است و خیلی معنا دارد. اما خدا می گوید من تک­تک اینها را برای شما بافتم. به خاطر تو و برای تو و به محبت تو،. به اینها با دقت نگاه کنیم و ساده رد نشویم. آن کسی که این را در طبیعت برای تو می‌گذارد، یعنی تو را خیلی دوست دارد و خیلی برایش عزیز هستی که به ملائکه گفته برایشان ببافید. چندتا گل، چندتا گیاه، چندتا برگ، برگها که آدم را دیوانه می کند. اگر درست نگاه کنیم، می فهمیم که برگها چه دلبری از آدم می‌کنند؟ اینها برای چه کسی بافته شده؟ پس من چه کسی هستم؟ ما خودمان را خیلی دست کم گرفته ایم. میلیاردها فرشته را خدا گذاشته که دانه­دانه اینها را ببافند، نقاشی ‌کنند، رنگ بزنند، تا به دست ما بدهند. اما ما خیلی خودنشناسیم. نه خدا را شناختیم و نه خودمان را. اگر بگویند خدا کیست؟ می‌گوییم، خدا آن است که زن و شوهر می‌دهد، بچه می‌دهد، نان می‌دهد، دندان می‌دهد. بله اینها حرفهای درستی است، اما خدا فقط اینها نیست. خدا اله ماست. معشوق و دلبر و دوست داشتنی است. ما خیلی با خودنشناسی داریم زندگی ­مان را می‌گذرانیم. خیلی وقت داریم تلف می‌کنیم. آرزوهایمان همه کوچک و بچگانه و ضعیف است. قلب لطیف ترین موجود است قلب ما یک موجود بسیار لطیف است که چیزی از آن لطیف­تر نیست. یعنی خداوند موجودی لطیف­تر از قلب خلق نکرده است. یعنی این گلهای به این قشنگی در مقابل قلب، خار هستند. اینها در مقابل قلب، خیلی زمخت هستند. قلب اینقدر لطیف است که با یک رنگ جابه ­جا می‌شود. اگر شما الان بروید خانه و لباستان را عوض کنید و یک رنگ شاد بپوشید، می­ بینید که قلب تغییر می‌کند. یک عطر می زنی، می ­بینی حالت عوض شد. قلب طوری است که وقتی شما به یک گربه نگاه می‌کنید، با وقتی که به یک پرنده نگاه می‌کنید، زمین تا آسمان فرق می‌کند. قلب آنقدر حساس است که تو دست روی هر انتخابی بزنی، روی آنجا ظاهر می‌شود. قلب آنقدر حساس است که گفته می‌شود گاهی قرآن نخوان که برایش ضرر دارد. ذکر هم نگو. نماز هم نخوان. ذکر یاد خدا و معشوق است. اما می‌گوید فعلاً متوقفش کن و کار دیگری بکن. خیلی حساس است. ما با قلب سروکار داریم. قلبی که می‌تواند مثل خدا بشود. ما فقط با قلب سالم می توانیم به خوشبختی ابدی برسیم قرآن می فرماید ما فقط در زمانی به خوشبختی می رسیم که یک قلب سالم با خودمان ببریم. «یَوْمَ لا یَنْفَعُ مالٌ وَ لا بَنُونَ إِلاَّ مَنْ أَتَى اللَّهَ بِقَلْبٍ سَلِیمٍ= روزى كه هیچ مال و فرزندى سود نمى‏ دهد، مگر كسى كه دلى پاك به سوى خدا بیاورد.» (سوره شعراء/89). در رحم دنیا که قرار داریم، چون اختیار داریم، این کار به خودمان سپرده شده که ما خودمان باید «قرار مکین» را در رحم دنیا پیدا کنیم و بفهمیم که قلب را کجا باید ببریم. نکند این قلب را و یک نفس خوب را در یک قرار «غیرمکین» ببریم. برو بگرد یک قرار مکین برای خودت پیدا کن. بعد شروع کن مقررات را بشناس. بعد روی خودت کار کن. ما چون خودمان را نمی‌شناسیم، یک دفعه رفیقی را انتخاب می کنیم که اصلاً استقرار برایت نمی گذارد. یک محله­ای را انتخاب می‌کنی که برایت قرار مکین نیست. ابزاری در خانه می آوری و می­ چینی که اضطراب­آور است. در خیلی از خانه­ ها وقتی وارد می‌شوید، چیزهایی در آن است که اصلاً نمی‌گذارد آدم استقرار شخصیتی داشته باشد. اصلاً آدم وقتی  در این خانه می ­نشیند، همیشه می‌لرزد و این دل دائماً شورش دارد. انگار که اهالی آن اصلاً نمی‌خواهند رشد بکنند. جالب است که افراد می‌روند و با اضطراب کار می‌کنند و پول زیادی هم در می‌آورند، اما پول را  دوباره خرج اضطراب می‌کنند. مثل آنهایی که قرص اِکس می‌خرند و آن را می‌خورند و بدتر می‌شوند. اینها برای خودشان اضطراب می‌سازند. می گوید: درس بخوانیم تا دکتر و مهندس و پولدار شویم، برای اینکه این نفس را بیشتر ضایع و مضطرب کنیم. انسانشناسی/ قلب پی نوشت: [1] . سوره انسان/3. [2].قَالَ علی (علیه السلام): لَأَنْسُبَنَّ الْإِسْلَامَ نِسْبَةً لَمْ یَنْسُبْهَا أَحَدٌ قَبْلِی الْإِسْلَامُ هُوَ التَّسْلِیمُ وَ التَّسْلِیمُ هُوَ الْیَقِینُ وَ الْیَقِینُ هُوَ التَّصْدِیقُ وَ التَّصْدِیقُ هُوَ الْإِقْرَارُ وَ الْإِقْرَارُ هُوَ الْأَدَاءُ وَ الْأَدَاءُ هُوَ الْعَمَلُ؛و آن حضرت فرمود: اسلام را آنچنان معنى كنم كه احدى پیش از من به این صورت معنا نكرده باشد: اسلام همان تسلیم بودن، و تسلیم همان باور، و باور همان قبول كردن، و قبول كردن همان اقرار، و اقرار همان ادا نمودن، و ادا نمودن همان عمل كردن است‏». (نهج البلاغه/ کلمات قصار) [3]. مشکاة الأنوار فی غرر الأخبار  ,  جلد۱  ,  صفحه۱۳۳ ع ل 345

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ، ،

Top
برای عضویت در خبرنامه پست الکترونیکی خود را وارد کنید

خبرنامه سایت منتظران منجی

Stay informed on our latest news!

اشتراک در خبرنامه سایت منتظران منجی feed