www.montazer.ir
سه‌شنبه 16 ژوئن 2026
شناسه مطلب: 11946
زمان انتشار: 20 سپتامبر 2020
| |
فراموشی خدا، دل را می‌میراند

قلب، جلسه 51، 1390/11/01

فراموشی خدا، دل را می‌میراند

بحثمان درباره عوامل مرگ و حیات قلب بود. امام صادق(علیه‌السلام) در این باره می‌فرماید:«فيما ناجَى اللّه ُبِهِ موسى عليه السلام، قالَ: يا موسى، لا تَنسَني عَلى كُلِّ حالٍ؛ فَإِنَّ نِسياني يُميتُ القَلبَ [1]= از جمله سخنان نجواآميزى كه خدا با موسى عليه‌السلام گفت، اين بود كه: «اى موسى! مرا در هيچ حال، فراموش مكن؛ زيرا فراموش كردن من، دل را مى ميرانَد.»

اگر به داستان شاه و طوطی که مفصل آن را خواندیم، توجه کنید، شاه به طوطی گفت: حال که از من جدا می‌شوی، یک لحظه هم بدون یاد من نباش. در اینجا نیز، خداوند به حضرت موسی می‌فرماید فراموشی من دل را می‌میراند. نبی اکرم (صلی‌الله‌علیه‌وآله) از قول خود خداوند تبارک و تعالی نقل کردند: «إنَّ اللّه َعز و جل یقولُ: تَذاكُرُ العِلمِ بینَ عِبادی مِمّا تَحیا علیهِ القُلوبُ المَیِّتهُ إذا هُمُ انتَهَوا فیهِ إلى أمری[2]= خداوند عز و جل مى فرماید: گفتگوى علمى میان بندگان من، از چیزهایى است كه دل‌هاى مرده با آن زنده مى‌شود، به شرط آن كه آنها در این گفتگو، به امر (اصول یا فروع دین) من برسند.» « یقولُ» یعنی خدای عزوجل مستمراً می‌گوید. در مذاکره علمی دو طرف باید به خواسته و دستور خدا برسند. یعنی انسان در مورد دستورات و خواسته ­های خدا و اوامر و نواهی الهی صحبت کند که دل را زنده می‌کند. مسیح (علیه‌السلام) خطاب به بنی­اسرائیل می‌فرماید: «یا بَنی إسرائیلَ، زاحِمُوا العُلَماءَ فی مَجالِسِهِم و لو جُثوّا علَى الرُّكَبِ؛ فإنّ اللّه َیُحیی القُلوبَ المَیتَةَ بِنُورِ الحِكمَةِ كما یُحیی الأرضَ المَیتَةَ بِوابِلِ المَطَرِ[3]= اى بنى اسرائیل! مجلس‌هاى [درس] دانشمندان را پُر كنید، حتى اگر [از كثرت ازدحام مجبور شوید] دو زانو بنشینید؛ زیرا خداوند، دل‌هاى مُرده را با نور حكمت زنده می‌كند، همچنان كه زمین مرده را با باران تند حیات مى بخشد.» توجه به نیازهای دل، مهمتر از نیازهای بدن است آنچه که خیلی مهم است و از این روایات برمی‌آید، این است که انسان باید سعی کند، همیشه دلش را زنده نگه دارد. یعنی مراقبت می‌خواهد. ما این موضوع را برای بدن‌مان متوجه می‌شویم و مراقبت می‌کنیم. حیثیت دنیایی و حیوانی خودمان را خوب درک کرده‌ایم. گرسنگی، تشنگی، بی‌خوابی و سایر نیازهای طبیعی مان را چشیده‌ایم و می‌شناسیم. دوست نداریم که شکم مان هیچ وقت گرسنه باشد. دوست نداریم هیچ وقت از نظر نوشیدنی‌ها، خوردنی‌ها در مضیقه باشیم. از نظر فضا و جای خواب، مسکن و ... لنگ باشیم. به عنوان یک امر بدیهی اینها را پذیرفته‌ایم که ما یک بُعد حیوانی داریم و حیوان نیاز به جا، آب، غذا، ازدواج، مسکن دارد و چون این نیازهای‌مان را به رسمیت شناخته‌ایم، اینها را از طریق کار و تلاش و شغل تحصیل می‌کنیم. انسانی که تنبل و تن­ پرور است و به زور باید وادارش کنند که کار انجام دهد، می‌بینید که چقدر با تلاش و اشتیاق دنبال کار می‌گردد تا شغل پیدا کند هر چند پرزحمت باشد. چرا انسان‌ها دنبال شغل می‌گردند؟ چرا بزرگترین معضل دنیا مشکل بیکاری است؟ برای اینکه این ربط منطقی را می‌فهمند که نابرده رنج، گنج میسر نمی‌شود و باید برای تأمین نیازهای‌ شان کار کنند. آب، غذا، ازدواج، مسکن، تفریح نیاز بدن است و بدن باید سرحال و زنده باشد. وقتی این نیازها را باور کردیم و به رسمیت شناختیم، دیگر کار کردن و تن دادن به کار برای ما سخت نیست. انسان وقتی ملاک نیاز را بفهمد، تنبلی نمی‌کند انسان در حرکت به سمت آخرت، تا وقتی که نفهمد انسان است، و تا وقتی که وجودِ روح و نفس و قلب و دل را باور نکند و درک نکند که بزرگترین دارایی‌ او و بزرگترین چیزی که سعادت دنیا و آخرت او را می‌تواند تأمین کند، دلش است، به طور جدی به دل نمی‌پردازد. انسان وقتی فلسفه کاری را بفهمد و ملاک نیاز را بفهمد، دنبالش می‌رود و تنبلی نمی‌کند.تنبلی‌ها، بی­حوصلگی‌ها، بریدن‌ها، غفلت‌ها و قطع ارتباط ها همه به خاطر این است که ما فلسفه کاری را نمی‌فهمیم. برای همین بود که حضرت خضر(علیه‌السلام) به موسی (علیه‌السلام) فرمود: «وَ كَیْفَ تَصْبِرُ عَلى‏ ما لَمْ تُحِطْ بِهِ خُبْراً[4]= و چگونه مى‏ توانى بر چیزى كه به شناخت آن احاطه ندارى صبر كنى؟» ما برای صبر داشتن، احتیاج به آگاهی داریم. وقتی که شما می‌خواهی دخترت حجاب­دار شود، پسرت نماز بخواند، همسرت آدم بااخلاق و متدینی باشد؛ به جای اینکه مدام به او دستور بدهی حجاب، نماز و فضائل را رعایت کن، باید اول فلسفه ­اش را به او بفهمانی. وقتی فهمید، خودش آنها را انجام می‌دهد. ولی ما فلسفه را نمی‌گوییم و یکسره داریم دستور می‌دهیم و طرف مقابل هم نمی‌گیرد و خوشش نمی‌آید. علت این که او به دنبال جنس مخالف، تفریح، سینما، گردش، ازدواج و ... می رود، این است که اینها را درک و لمسش کرده و دنبالش می‌رود. چرا ما به فکر احیای قلب نیستیم؟ چرا ما نسبت به روح بی­ تفاوت هستیم؟ چرا ما دنبال غذای روح نمی‌گردیم و به فکر احیای قلب نیستیم؟ چون دل را به رسمیت نشناخته‌ایم و روح و جاودانگی خودمان را باور نکرده‌ایم. خانواده آسمانی‌مان را باور نکرده‌ایم که قرار است، من با آنها بینهایت سال زنده باشم. پذیرفتنِ خدا به عنوان اله هنوز در ما خوب جا نیفتاده است. این گزاره «لا اله الا الله» برای خیلی‌ها مفهوم نیست و نمی‌دانند الله، اله ماست و آدم  به جای اینکه یکسره از او بترسد و یا خشک با او برخورد کند، یا فقط اطاعتش کند، می‌تواند با او عاشقی کند.  در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد             حالتی رفت که محراب به فریاد آمد وقتی می‌گوییم ایمان هر چقدر افزایش پیدا کند، شادی و آرامش اضافه می‌شود و عشق انسان به زمین و آسمان و به دنیا و به همسرش بیشتر می‌شود، علتش این است که زیادیِ ایمان، باعث سرمستی انسان می‌شود و لذتش از رنگ، عطر، غذا، خوردنی، نوشیدنی، آدم‌ها، درخت، گُل و میوه و ... بیشتر می‌شود و نگاهش به همه جهان نگاه آسمانی می‌شود. زیرا این نگاه، از آسمان سراغ انسان می‌آید نه از زمین. مثلاً یکی از پیش خدا آمده و نگاهش آسمانی است، سیب را یک تکه جواهر می‌بیند و به آفریده‌های خدا نگاه دیگری دارد. اما کس دیگری هم هست که به آفریده‌های خدا نگاه زمینی دارد. گل‌ها را نگاه کنید، ببینید چقدر آدم را مست می‌کند. آدمی که از آسمان و از زیبای مطلق می‌آید و گل‌ها را نگاه می‌کند، رنگش، نشاطش، زردیش، سفیدیش، شفافیش، بویش او را مست می‌کند تا یک کسی که به عنوان حیوان بیاید و این ها را ببیند. متاسفانه ما عشق را به رسمیت نشناخته‌ایم. دل و نیازِ دل را هم به رسمیت نشناخته‌ایم. برای همین مدام باید به ما فشار بیاورند تا نیاز دل را درک کنیم. آیا کسی صبحانه خوردن، ناهار خوردن و شام خوردن را فراموش می‌کند؟ خیر. علتش این است که بدن به اینها نیاز دارد و باید صبحانه و ناهار و شام بخورد. سه وعده غذا طبیعی است، اما 5 وعده نماز برای خیلی‌ها طبیعی نیست. می‌گوید: نماز چیست؟ چرا بعضی‌ها به زیاد حرف زدن درباره خدا احساس نیاز نمی‌کنند؟ چرا به نماز، حجاب، حرم، روزه، زکات، خمس، حج، زیارت، مسجد، قرآن، عالِم و حسینیه احساس نیاز نمی‌کند؟ برای اینکه آن بُعد معنوی وجود، اصلاً در این شخص هنوز بالغ نشده و تا بلوغ هم نباشد، احساس نیازی وجود نخواهد داشت. چرا ما صبحانه، عصرانه، چای، میوه، بیسکویت و خرما و ژله را به رسمیت می‌شناسیم؟ چون نیازمان را به رسمیت شناخته‌ایم. خودمان را به عنوان یک حیوان شناسایی کرده‌ایم. چرا ازدواج، دنبال خانه گشتن، ویلا خریدن، شمال و دریا رفتن عادی است؟ چون می‌گوید: این بدن است و نیاز دارد و باید تأمینش کرد. چرا رفتن به دنبال نیازهای معنوی عادی جلوه نمی‌کند و اگر هم دنبال این نیازها می‌رویم شُل و بی‌کیفیت می‌رویم؟ برای اینکه بخش انسانی ما به رسمیت شناخته نشده است. راجع به خدا زیاد حرف بزنید در حدیث فرمودند: زیاد راجع به خدا حرف بزنید. این غیر از گفتنِ ذکر خدا است. زیاد ذکر گفتن یک بحث دیگر است و آن غذای مستقیمی است که می‌خورید. می‌گوید راجع به خدا زیاد حرف بزنید. مادر اگر فرزندش غذا نخورد، نگران می‌شود. همسر اگر همسرش غذا نخورد، یا خود انسان وقتی به غذا بی­میل شود، می‌ترسد و می‌گوید من دو روز است غذا نخورده‌ام و به دکتر مراجعه می‌کند تا بی‌اشتهایی‌اش را درمان کند. چون می‌داند بدن حتماً باید غذا بخورد. اما یک کسی 2 روز، 3 روز یا یک هفته، یا 10 روز با خدا حرف نزده و اصلاً با خدا روبرو نشده و حتی نماز خوانده، ولی با خدا روبرو نشده، چرا این شخص اصلاً نگران نمی‌شود؟ چون نمازش واقعی نبوده. نماز اگر واقعاً نماز باشد، شادی می‌آورد. شخصی سؤال کرد که شما گفتید: چه بسا آدم نماز شب بخواند و بداخلاق باشد. بله درست است. نماز اگر خوانده شود، یعنی خورده شود، بداخلاقی هم رفع می‌شود. ما نماز شب می‌خوانیم، ولی آن را نمی‌خوریم. دعاهایی هم که می‌کنیم، ما دعا را می‌خوانیم، اما خواستن و خوردنی در کار نیست. چرا گفته‌اند در مجلس علما بنشینید، حتی اگر جا تنگ بود؟ چون در آنجا غذا گیرتان می‌آید. چرا انسان برای یک نان بربری دو ساعت در سرما در صف می‌ایستد؟ چرا برای گوشت، برای بنزین در پمپ بنزین در صف می‌ایستد؟ چون اینها را به رسمیت شناخته است. انسان برای هر چیزی حاضر است، سختی بکشد. اما چرا برای روح وقت نمی‌گذاریم و سرمایه­ گذاری نمی‌کنیم که روح ما هم غذا بخورد. یاد خدا آن چیزی است که قلب را احیا می‌کند. وجود ما، قلب مان است. هدف این قلب الله است. باید دائم به الله نزدیک شود. پس احتیاج به سوخت دارد و دائماً غذا می‌خواهد. مثل یک موشک و اتومبیلی که دارد حرکت می‌کند. به روش‌های مختلف باید دل را به حرکت درآوریم دیدیم که شکل‌های تغذیه متنوع بود و چندتای آن را بیان کردیم. مثل یاد خدا، زیاد حرف زدن راجع به خدا، مجلس علما. انسان باید به شیوه ­های مختلف بالاخره این دل را حرکت بدهد. دل هر کسی هم معلوم نیست چطوری حرکت می‌کند و باید ببیند دلش کجا و چطوری و چقدر قوی می‌شود؟ در تغذیه این مهم است که بهترین غذاها باید گیر ما بیاید. چه کسی در نماز احساس تکراری بودن می کند؟ علت این که نماز و ارتباط با خدا و قرآن و خانواده آسمانی برای بعضی ها تکراری و ملال آور است، این است که شخص اینها را انجام داده، اما جذب روحش نشده و از آنها لذت نبرده است. در نتیجه،‌ این اعمال را تکراری و ملال آور می بیند. ما هیچ وقت در مورد غذاهای مادی نمی‌گوییم مثلاً مرغ تکراری است. قورمه سبزی تکراری است. قیمه تکراری است. تکرار اینها مهم نیست، مهم این است که برای بدن لازم است. آیا اگر به نماز هم همین نگاه را داشته باشیم، برایمان تکراری می‌شود؟ آیا دیدار و ملاقات با خدا تکراری و ملال آور است؟ کسی که فلسفه نماز را نمی‌داند از نماز احساس تکرار و ملال می‌کند. اما بوسیدن خدا، حرف زدن با خدا، بوسیدن خانواده آسمانی، تکراری و ملال آور نمی‌شود. آیا ملاقات با مادر و پدر تکراری و ملال آور می‌شود؟ ملاقات با همسر تکراری می‌شود؟ نه. پس چطور یک کسی می‌گوید نماز تکراری است؟ یا قرآن تکراری است و من خسته می‌شوم که قرآن می‌خوانم؟ ما هر وقت احساس زدگی و تکراری بودن اینها را کردیم، این نشان می‌دهد که ما از خودمان فاصله گرفته‌ایم و خوراک های روح جذب نشده و درکی ایجاد نشده است. اینکه بزرگان و زیرکان می‌گویند اول بروید عربی یاد بگیرید، علتش این است که وقتی آدم عربی یاد می‌گیرد، قرآن را می‌خورد. نه این که فقط قرآن را بخواند. من وقتی می‌خواستم «لا اله الا الله» را تعلیم ببینم، 4 سال پای درس استاد نشستم. وقتی می‌گویی، باید خورده شود، باید بدانی که خوردنش مهم است. آدم باید خوردن ذکرها را تعلیم ببیند. همینطوری بگویی:«سبحان الله و الحمد لله و لا اله الا الله و الله اکبر» این نماز به چه درد می‌خورد. ولی وقتی خوردنش را یاد گرفتی و مزه­اش در ذائقه نفس ماند، آن وقت «الحمد لله» دیگر نمی‌گذارد آدم دچار تکبر و فخرفروشی شود. اگر خوردنِ ذکر «سبحان الله» را یاد گرفتی، دیگر رابطه ­ات با خدا خراب نمی‌شود و هر بلایی بیاید، به هیچ وجه خدا برایت زیر سؤال نمی‌رود. فرمودند: قرآن خواندن شراب است. ولی ما اصلاً با این شراب ارتباط نداریم. چون فقط خواندنش را یاد گرفته‌ایم. خوردن قرآن یعنی باید وقت بگذاری و پیش یک استاد خوب ادبیات را یاد بگیری. معانی بیان را یاد بگیری. لغت یاد بگیری. یک استاد خوب که قرآن ­فهم باشد و قرآن را به تو یاد بدهد. حرکت با دل، زودتر آدم را به مقصد می‌رساند امام جواد (علیه‌السلام) می‌فرماید:«اَلقَصدُ اِلَی الله تَعالی بِالقُلوب اَبلَغُ مِن اِتعابِ الجَوارِحِ بِالاَعمال= حرکت به سمت خدا با دل زودتر آدم را می‌رساند تا اینکه با عمل بدنش را به زحمت بیندازد». با بدن آدم به خدا نمی‌رسد. بدن وسیله­ ای است برای اینکه قلب راه بیفتد. اصلاً این قنوت، ایستادن، تکبیرۀالاحرام، سجده، رکوع همه این حرکت‌های بدنی برای این است که دل راه بیفتد. چرا می‌گویند کعبه برو؛ حرم برو؟ مگر امام رضا ع بیشتر از تهران در مشهد حضور دارد؟ نه؛ امام رضا همه جا یک جور حضور دارد. پس چرا باید مشهد رفت؟ یعنی امام رضا آنجا حاجت می‌دهد و اینجا نمی‌دهد؟ نه؛ حضرت در همه جا یک جور است. خدا هم همه جا یک جور است. چرا می‌گویند مسجد برو، حسینه برو، عالم را ببین؟ برای اینکه حسینیه، مسجد، عالم و یاد کردن قبر و قیامت، برای تمرکز و راه افتادن دل است. چرا باید به یک طرف نماز بخوانیم؟ آیا در جهات دیگر خدا نیست؟ همه باید به یک طرف باشند تا روح جمعی را حس کنند و قلب راه بیفتد. چرا نوا و موسیقی در اسلام اهمیت دارد؟ خدمت امام صادق (علیه‌السلام) آمد، حضرت فرمود: برایم ذکر مصیبت جدم را بخوان. او هم خیلی معمولی شروع به ذکر مصیبت می‌کند. اما امام صادق (علیه‌السلام) می‌فرماید: اینگونه نخوان. مثل مداحان با آهنگ و نوا برایم بخوان. می‌گوید: شنیدم که امام صادق (علیه‌السلام) خانم‌ها را هم صدا کرد و آنها هم آمدند و صدای شیون زن‌های بیت امام بلند شد. بعضی‌ها می‌گویند: آی فلان مجلس خانم‌ها گریه کردند، صدای‌شان را نامحرم شنید، اشکال شرعی دارد. زن و فرزند امام صادق ع نشستند آنجا شیون زدند. بچه­ های امام حسین (علیه السلام) زن و بچه حضرت گریه می‌کردند. هیچ اشکالی هم نداشت. چون همه اینها حرف‌های فطری و عاشقانه است. علت اینکه می‌گویند قرآن را با ترتیل بخوانید هم همین است که دل باید راه بیفتد. دل با آهنگ و نوا راه می‌افتد. اگر موسیقی دلت را راه بیندازد، اصلاً حرام نیست. دلت را راه می‌اندازد و تو را به آسمان می‌برد. آمد خدمت معصوم (علیه‌السلام) و عرض کرد: آقا من یک کنیز خریدم که می‌خواند و مجبور شدم پول بیشتری بدهم چون خواننده است. آیا اشکال دارد برایم بخواند؟ حضرت فرمود: اگر بخواند و تو را یاد خدا و بهشت بیندازد، اشکال ندارد. پول بیشتری هم بدهی می‌ارزد. اینها بیانگر این است که دل هم به موسیقی و نوا نیاز دارد. کسی که می‌گوید موسیقی مطلقاً حرام است، این اصلاً آدم را نشناخته و انسان ­شناسی و روح ­شناسی ندارد. معنویت را نشناخته است. ساز خوب است، اگر دل را راه بیندازد. اگر وقتی می‌خواند، آدم را به آسمان بکشد و روح را بلند کند. «هنر» در حرکت دل موثر است چرا این همه کتیبه های مختلف با الوان مختلف وجود دارد؟ می‌شود ساده نوشت، ولی چرا این همه تزئینش می‌کنند؟ چرا در معماری مساجد، این همه از هنر استفاده شده؟ برای اینکه دل راه بیفتد. مقام معظم رهبری فرمود: هر مکتبی برای پایدار بودنش احتیاج به هنر دارد. یعنی محتوای مکتب، باید با هنر ترکیب شود. ما باید سبک زندگی را طوری را تنظیم بکنیم که دل راه بیفتد. مثلاً کسی می‌گوید: من باید بروم شمال زندگی کنم. چه کسی گفته تو باید بروی شمال و چند صد میلیون تومان بدهی ویلا بخری؟ می‌گوید: هوای تهران آلودگی وحشتناکی دارد. برای سلامتیم لازم است که چند وقت یک بار شمال بروم. می‌گوید یک جایی بروید زندگی کنید که بتوانید نیازتان را تأمین کنید. پیامبر فرمود:«عَلَیکُم بِالمَدینِه= در شهر زندگی کنید». چون نیازهای انسان، به خصوص نیازهای علمی و معنوی، در شهر خیلی بیشتر تأمین می‌شود. پس مهم ثروتمند بودن فضای فطری است. کسی که بدنش نیاز به آب و هوای شمال دارد، وقتی که به شمال می‌رود، کار عبثی نیست. برای سلامت بدنش مجبور است شمال برود. احتیاج دارد گُل و گیاه ببیند و بو کند. به صدای آب نیاز دارد. پوستش احتیاج به تنفس دارد. اسراف هم نیست که آدم برای این چیزها وقت بگذارد. چون بدن لازم دارد. این از سبک زندگی حیوانی. حال من باید سبک زندگی انسانیم را طوری تنظیم کنم که دائماً با منطقه­ های ثروتمند از نظر فطری و معنوی و شهرهای فطری آشنایی داشته باشم. مثلاً فردی می‌خواهد در شهر زندگی کند، از روی نادانی قسمتی از شهر را انتخاب می‌کند و می‌گوید، این قسمت شهر شیک‌تر و قشنگتر است. ساختمان‌هایش، آدم‌هایش اینطوری هستند. می‌بینی که اشتباه بزرگش همین است که منطقه‌ای را انتخاب کرده که اصلاً خوراک فطری در آن وجود ندارد. از لحاظ طبیعی ثروتمند است، ولی از لحاظ فطری خیلی گداست. مثلاً مسجد ندارد، حسینیه ندارد، حرم ندارد، عالم ندارد، کلاس درس و استاد نیست. این منطقه فقر فطری دارد. از نظر طبیعی بالانشین و ثروتمندنشین است، اما از نظر فطری منطقه فقرا است. یک منطقه ممکن است از نظر طبیعی خیلی غنی نباشد، اما از نظر فطری فوق­ العاده غنی باشد. آب و هوایش خیلی عالی است. عالم، مسجد، حرم، غذا، تنوع، رقص، بزم، می، مطرب همه چیز در آن گیر می‌آید. هر وقت بخواهی بزمش به راه است. سبک زندگی‌ و نوع برنامه‌ریزی‌های روزانه ­مان ما باید براساس حیات قلب تنظیم شود، نه براساس صرفاً حیات بدن. بدن هم اگر حرمت دارد، به خاطر قلب حرمت دارد. این سبک زندگی یا همان  «Life Stile» که غربی‌ها مطرح کردند و دارند روی آن مانور می‌دهند، برای این است که سبک زندگی غربی یعنی سبک زندگی حیوانی را به ما تلقین کنند. برای حیات قلب، اصلاح سبک زندگی لازم است چهار فاکتور مهم در سبک زندگی یعنی «انتخاب‌ها، ارتباط‌ها، رفتار و افکار» ما باید براساس قلب باشد. پس مطلب اول این است که ما  در تنظیم غذای روح، سهل­ انگاری نکنیم. مثلاً شخص می‌گوید: چرا حوصله ندارم؟ چرا حالم خراب است؟ چرا بی حال هستم؟ علتش این است که غذایت بد شده، یک جایی کوتاهی کرده ای. این فرد حتی وقتی که به حرم می‌رود، جان ندارد ملاقات کند. این آدم وقتی ضریح را می‌بوسد، گرمای بوسه ­ای را از طرف مقابل احساس نمی‌کند. به حرم می‌رود، اما هیچ کس را نمی‌بیند. نماز می‌خواند، اما معراجی صورت نمی‌گیرد. سجده ­ای دارد، اما پایی را نمی‌بیند که سرش را روی آن پا بگذارد. حضرت فرمود: سجده، سر گذاشتن روی پای خداست. اما این شخص 40 سال است که سجده می‌کند، اما یک بار هم سرش روی پای خدا نرفته؛ ولی دکتر خوبی بوده، مهندس خوبی بوده، چون تمام فشار ذهن و سبک زندگی‌اش براساس هوش بوده و نه عقل و نه دل. یک کسی مثل چمران در محیطی مثل آمریکا بزرگ می‌شود، عقل و دل و هوش و عرفان هم دارد. چون سبک زندگی‌اش را در همانجا هم تنظیم کرده، در زندگیش موفق است. اما کس دیگری را حتی در قم یا مشهد می بینی که مرده ترین آدم‌ها می‌شود. چرا؟ چون سبک زندگی‌اش به درد نمی‌خورد. مهم این است که غذایت را بخوری و غذای خوب هم گیرت بیاید. پیغمبر فرمود: هیچ کس خدا را به گناهی بزرگتر از جهالت خانواده و فرزندانش ملاقات نمی‌کند. پس واجب است که بهترین غذاها را به خانواده ­مان بدهیم. عامل «اقتصاد» در خانواده بعد از عوامل عاطفی و معنوی قرار دارد در بحث خانواده و رعایت قانون، سه «نیاز اقتصادی، نیاز عاطفی و نیاز معنوی» مطرح شد. پس باید حواس مان به تغذیه خانواده از لحاظ اقتصادی و عاطفی و معنوی باشد تا اینها را درست تنظیم کنیم. اقتصاد در خانواده، مثل نمک است که اگر از یک حدی بیشتر باشد سم است. یعنی اهمیت دادن بهاقتصاد نباید بیش از نیازهای عاطفی و معنوی باشد. گاهی ما در خانواده اضطراب های غیر ضروری ایجاد می کنیم. مثلاً اضطرابی که اکثر خانم‌ها دارند برای اینکه غذا چه چیزی درست کنند؟ یا وقتی یک ظرفی می‌شکند و یا ... در همه این موارد می‌شود سهل و آسان گرفت. مثلاً در مهمانی‌ها ما تکلف‌ها را زیاد می‌کنیم. اما هیچ کس از هیچ کسی لذت نمی‌برد. سر غذا هم داریم نق می‌زنیم. همه اعصاب‌شان خرد است. در حالی که مرد و زن خانه باید سهل­ گیر باشند و فشار روانی را به حداقل برسانند. وقتی فشار روانی کم می‌شود، عصبانیت هم کم می‌شود. هر جا که می‌توانیم عصبانیت‌های همدیگر را کم کنیم، باید کم کنیم. هر جا می‌توانیم اضطراب‌های همدیگر را برداریم، باید برداریم تا روح آزاد شود. اقتصاد در خانواده، مثل شیرینی و چربی و نمک است. چربی و نمک و قند لازم و واجب است، ولی اگر از یک حدی بیشتر شود، سمّ است. حتماً همیشه حجم اقتصاد باید از حجم عواطف در خانواده کمتر باشد. اگر اقتصاد برعواطف غلبه کند، افراد خانواده نسبت به همدیگر وحشی می‌شوند. هر جا که قرار است، پول عواطف را خراب کند، از خیر پول بگذرید، ولی عواطف سر جای خودش باقی باشد. همیشه پول سازنده است و اقتصاد خوب است به شرط اینکه تحت مدیریتِ محبت، احترام و عواطف باشد. از طرف دیگر، محبت و احترام و عواطف هم اگر تحت کنترل نباشد، خطرناک است. مهربانی بیش از حد، فساد می‌آورد. محبت بیش از حد به بچه، همسر و وابستگی بیش از حد به همسر و به فرزند آدم را مریض می‌کند. فقط وابستگی و عشق زمانی خوب است که تحت مدیریت عشق بالاتر یعنی عشق به خدا و معنویت باشد. اگر عشق همسر و فرزند و هر چیز دیگری از عشق خدا بالاتر زد، آدم فاسق می‌شود. هر چقدر دلت می‌خواهد همسرت را دوست داشته باش، ولی به هیچ وجه نباید دوست داشتنت از دوست داشتن کمال مطلق بالاتر بزند. اگر بالاتر زد، تو شکست خورده ای و آن عشق تبدیل به تنفر می‌شود. پس به این قانون دقت کنید که من به اقتصاد تا چه موقع باید بپردازم به عواطف تا چه موقع و به معنویت چگونه بپردازم. فعلاً بحث اول‌مان این است که ما سهل­ انگاری در تغذیه روحی نداشته باشیم. همان مقداری که برای غذا و برای بخش طبیعت تلاش می‌کنیم، باید برای بخش روح هم تلاش کنیم. در طراحی سبک زندگی، مبنا حرکت دل است، نه مهم بودن مُد سبک زندگی‌تان را خودتان طراحی کنید. اینکه جامعه این را می‌پسندد و اینطوری مد است، درست نیست. مبنا راه افتادن دل و پرواز دل است. اینهایی که مد برای ما طراحی می‌کنند، آدم‌هایی هستند که انسان را نمی‌شناسند. وقتی شما به رستوران می‌روید که غذا بخورید، آیا می‌گویید چی مد است که بخوریم؟ هرگز. اما می‌گویید الان چه چیزی دوست دارم بخورم؟ بدنم به چه چیزی نیاز دارد؟ توجه به نیاز روح‌تان هم همینطور است. مثلاً براساس مد حتی دعای کمیل هم خوب نیست. یعنی آدم نباید روی مد، به دعای کمیل برود. بعضی‌ها مدی می‌روند. می‌گویند امشب دعای کمیل برویم. اما توجه ندارد که ممکن است، با دعای کمیل هیچ پروازی نکند.آدم عاقل در اینجا می گوید اگر در خانه بنشینم و قرآن بخوانم دلم خیلی بهتر راه می افتد. یا دو تا غزل حافظ بخوانم، دلم راحت­ تر راه می‌افتد. بعضی ها برنامه می ریزند که هر هفته جمکران بروند، وقتی آن را برنامه ­ای کردی، کار خراب می‌شود. ممکن است کسی بگوید: من امشب جمکران به هیچ وجه حسی ندارم. اما بهتر است امشب بروم پدر و مادرم را ببینم. اینطوری برای من معنوی­ تر است. یا بهتر است امشب حسینیه بروم. یا اصلاً امشب حال این سخنران، این استاد یا حال این مداح را ندارم. البته احترام‌ استاد و مداح و حسینیه سر جای خودش هست، ولی من امشب اگر تئاتر معنوی بروم خیلی خوب است. پس ما نباید مدی کار بکنیم، چه مدهای معنوی، چه مدهای دنیایی. می‌گوید من این جلسه، این احیا، این استاد، این نوار، این سی­دی و این کتاب را استفاده می‌کنم، چون وقتی استفاده می‌کنم، روحم قوی می‌شود و با نشاط می‌شوم و من را به فکر فرو می‌برد و فکرم را فعال می‌کند و دلم را راه می‌اندازد. پی نوشت: [1] . الكافی : ج 2 ص 498 ح 11 ، بحار الأنوار : ج 13 ص 344 ح 24. [2] . الكافی : 1 / 41 / 6 . [3] . تحف العقول : 393. [4] . سوره کهف/68. ع ل 341

کلیدواژه ها: ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11944
زمان انتشار: 20 سپتامبر 2020
| |
باید برای حفظ ارتباطات و پاتوق ها تلاش کرد

شرح زیارت عاشورا، جلسه 58، 1381/05/12

باید برای حفظ ارتباطات و پاتوق ها تلاش کرد

انسان باید برای داشتن ارتباط و مهرورزی و صمیمیت با دیگران، یک سره تلاش و تلقین کند و مصلح باشد و به محض این که زمینه برقرار شد، ارتباط و پاتوق را ایجاد کند. انسان حتی به بهانه های مقدس مثل عبادت و ... حق ندارد ارتباطش را با والدین و فامیل و دوستان و پاتوق ها، ضعیف کند. مثلاً  نباید به خاطر درس و کنکور، شرکت در کلاس های معنوی را قطع کند. یا به خاطر درس حوزه،  جلسات هیئت و بسیج نرود. چون پاتوق ها برای انسان، سازنده هستند.

امام صادق (علیه السلام) می فرماید:«بر مسلمین سزاوار است كه در پیوستن با هم و كمك كردن بر مهرورزى با هم و مواسات با نیازمندان و عطوفت نسبت به یكدیگر كوشا باشند، تا چنان باشند كه خداى عز و جل دستور فرموده كه «رُحَماءُ بَیْنَهُمْ»‌[1] .» طبق فرموده ی ایشان، باید با همدیگر خوب و مهربان باشیم و برای حفظ ارتباط با دوستان و پاتوق های بهشتی، مراقبت بیشتری کرده و تلاش کنیم. چون حضرت می داند این کار زحمت دارد و مراقبت شخصی و دائمی می خواهد، کلمه ی اجتهاد را به کار می برد. تلاش زیاد برای برقراری ارتباط، تلقین به خود نیاز دارد و برنامه ریزی می خواهد. انسان باید به خودش تلقین کند که با رفقا ارتباط داشته باشد و گوشه گیر نباشد. پاتوق های مختلف را شناسایی کند و تردد بیشتری به آن ها داشته باشد، تا بتواند در مقابل غم  و غصه ها و حمله های شیطان و افکار و اندیشه هایی که به او هجوم می آورد، دوام بیاورد و شاد باشد، که این زحمت دارد. مثل رفقایی که از مسیرهای دور به کلاس می آیند. این نوعی اجتهاد و تلاش برای برقراری ارتباط می باشد. یعنی نمی گذارند ارتباط فطری شان با پاتوق ها قطع شود. بنده خودم نزدیک به 10 سال، هر چهارشنبه، همه ی کار ها را کنار می گذاشتم و برای زیارت و دعا و دیدار اولیاء و مراجع به قم می رفتم. البته این زحمات و دردسر های خودش را داشت، ولی هیچ وقت این برنامه را تعطیل نکردم. در ارتباط با پاتوق ها باید مقاومت کرد و به کوچکترین بهانه سست نشد. چون در این صورت، آن فیض که باید به انسان برسد، می رسد. خداوند با استقامت کردن در ارتباطات است که به انسان خیر می رساند. جمع را با برکت می کند و نظر رحمت به جمع می اندازد. جمعی که با مختصر بهانه ای متلاشی شود، فایده ندارد. زیاد سراغ داریم پاتوق هایی را که زود متلاشی می شوند. این کار، خون دل و زحمت و پافشاری می خواهد. اگر خون دل خوردی و جمع را نگه داشتی و مقاومت کردی و شرکت کردی، خیرات کثیر می آید. کار همین طوری درست نمی شود. باید زحمت کشید. بعضی از رفقا می گویند: خیلی دوست داریم کلاس بیاییم، ولی کرایه ماشین خیلی سنگین می شود. گفتم: باید مقاومت کرد. این ها حرف شیطان است. خداوند برکت می دهد و مشکلات را حل می کند. باید برای آخرت از دنیا زد. این ها امتحان است و خداوند می خواهد ببیند انسان چقدر مقاومت می کند. باید برای مسائل معنوی و ابدی، پول قرض کرد و اشکالی ندارد. پول قرض کردن کار خوبی نیست. اما از جمله کارهایی که می ارزد برای آن پول قرض کرد، مسائل معنوی است تا ارتباط تأمین شود. این که پول قرض بگیریم و برای مجالس اهل بیت (علیهم السلام) خرج کنیم و چای و شیرینی بخریم و چاپلوسی کنیم و خودمان را  برای اهل بیت لوس کنیم، مزه دارد و هر چه در این راه خرج کنیم، آن ها خیلی زود جبران می کنند. «صله ی رحم» را واجب کردند، چون خیرات کثیری در آن وجود دارد. ارتباط با پدر و مادر، باجناق، خواهر، برادر و ... تلقین می خواهد و احتیاج به زور گفتن دارد. اگر آن ها حاضر نیستند شام بدهند، شما بهایش را بپردازید و شام بدهید. گاهی با یک غذای ساده یا شیرینی، دور هم جمع می شوید. این دور هم جمع شدن همت می خواهد. شیطان هم در سرد و ضعیف کردن ارتباطات و کاهش آن تلاش می کند. مثلاً شیطان تحریک می کند و بچه ها با هم دعوای شان می شود و چه بسا این بهانه ای می شود برای این که دور هم جمع نشوید. شما می توانید مراقب باشید که بچه ها دعوای شان نشود. البته این که بچه ها با هم دعوا کنند، طبیعی است. بزرگتر ها نباید جدی بگیرند و زود کنار بکشند. شهید دستغیب نقل کردند: مردی بسیار خوب و متدین بود. او از دیار و فامیل و دوستانش جدا شد و مکه رفت. از آن جا خوشش آمد و در آن جا ماند. بعد از مُردن هم اهل عذاب شد، چون ارتباطش با ارحام، ضعیف شده بود و از آن ها جدا شده بود. اگر دوستی تلفن نزد، ما باید بزنیم. شاید کسی از ما پیش او بدگویی کرده. زود ناامید نشویم. می توانیم برویم و سرمایه گذاری کنیم و مسئله را حل کنیم. مگر این که یقین کنیم تکبر و نخوتی هست و او رابطه را قیچی کرده،  که ما هم باید رابطه را قطع کنیم. سفارش به تعاون در تقوا و مهرورزی  تعاون یعنی کمک کردن متقابل با همدیگر. ما در روایات به تعاون به همدیگر سفارش شده‌ایم. امام صادق (علیه‌السلام) فرمودند: «... وَالتَّعاوُنِ عَلَى التَّعاطُفِ...[2] = در مهرورزی به همدیگر کمک کنید. » خداوند در قرآن می فرماید: « وَتَعَاوَنُوا عَلَى الْبِرِّ وَالتَّقْوَى[3] =  و باید با یکدیگر در نیکوکاری و تقوا کمک کنید.» مفهوم کمک کردن در تعاطف و مهرورزی مطلب لطیفی است. کمک به همدیگر در محبت و مهرورزی و سرمایه گذاری در این کار، به این معنی است که اگر در کارِ آشتی و پیوند و دوستی و برقراری رابطه، مشکلی وجود داشت، سعی کنیم که آن مشکل را برطرف کنیم و این یعنی کمک در مهرورزی و تَعاطُف.  تعاون در روابط خانوادگی و اجتماعی یعنی، به هم کمک کنیم تا ارتباطات برقرار شود. مثلاً کسی می گوید: من خیلی دوست دارم به این تعداد، شام یا نهار بدهم. اما خانه ما کوچک است و نمی توانم. کمک در مهرورزی یعنی من به او بگویم: این مهمانی را در خانه ی ما بینداز!  تعاون در روابط خانوادگی، یعنی اگر شوهر یا زن قهر کرده، قهر را خیلی طول ندهند و در مهرورزی به همدیگر کمک کنند. اگر قرار است آشتی کنند، کوتاه بیایند  آشتی کنند. اگر می بینند جوّ، جوّ صلح و آشتی و خنده و شادی است، راه شادی را نبندند. اگر بچه را تنبیه کردند، قهر با او را زیاد ادامه ندهند. چون اگر بیش از حد طول بکشد، قلبش می سوزد و به جایی می کشد که دیگر احیای آن قلب سوخته، کار راحتی نیست.  بعد از مدتی که به لج بازی بیفتند و کوتاه نیایند، کار خراب می شود و بچه ای که با یک قهر، اصلاح می شد، دیگر اصلاح شدنی نیست. پدر و مادر زیرک بعد از قهر کردن، کسی را واسطه می کنند تا فرزندشان را با آن ها آشتی دهد. ما باید دائماً تعاون در مهربانی داشته باشیم که این تلاش می خواهد. نباید با خودخواهی و میل خودمان و این که من این طوری تربیت شده ام و روحیاتم این طوری است یا ژنم این طوری است، خودمان را رها کنیم. این حرف ها را کنار بگذاریم. ما می توانیم مثل خدا شویم. من در جبهه موجی شده بودم و مدت ها در بیمارستان بستری بودم، ولی با کمک همین احادیث درمان شدم. انسان می تواند خودش را اصلاح کند. باید در خاموش کردن جهنم، به دیگران کمک کنیم باید در خاموش کردن جهنم «اختلاف، درگیری، سوء ظن، توقع داشتن، زود رنجی و غر زدن» به همدیگر کمک کنیم. اگر نتوانیم این جهنم ها را خاموش کنیم، در قبر گرفتار جهنمی می شویم که خودمان درست کرده ایم. همه ی آن ها مار و عقرب می شوند و سراغ مان می آیند. توقع این که تو باید برای من این طوری باشی، جهنم بزرگی است که باید مواظب باشیم در آن نیفتیم. اگر کسی بی هوش شود، همه بالای سرش جمع می شویم تا بدانیم چه شده و می خواهیم او را به بیمارستان برسانیم. یا اگر خانه ای آتش بگیرد، خودمان را به آن جا می رسانیم تا آتش را خاموش کنیم و افراد را نجات دهیم. «قهر کردن، عصبانیت، دل خوری، دعوا» جهنم هایی است که افراد گرفتار را می سوزاند.  کسی که مهربانی ابدی و عاطفه ی خدایی دارد، هیچ موقع حاضر نیست کسی را در این حالت ببیند و زود نقشه می ریزد و سرمایه گذاری و برنامه ریزی می کند تا آتش او را خاموش کند. چون آن آتش، فقط آتش دنیایی نیست، هم دنیا را می سوزاند و هم آخرت را می سوزاند. حاضر نباشیم دیگران را در آخرت بسوزانند و شب اول قبر، برزخ و قیامت بدی داشته باشند. هر چقدر آتش خاموش کنیم، خدا هم مراقب ما است و آتش ما را خاموش می کند. امام صادق (علیه السلام) چقدر مهربان است و چه قدر نگران ما است و دل شوره ی شیعه را دارد که به اصحابش پول می دهد و می فرماید: «جایی دیدید دو شیعه با همدیگر اختلاف دارند، سریع آن اختلاف را حل کنید.» بعضی چنین روحیه ای دارند. تا می بینند دو نفر با هم دعوای شان شده و اختلاف مالی دارند، پول قرض می گیرند و اختلاف آن ها را حل می کنند. «مهرورزی» در اشعار «فیض کاشانی» بیایید یاران به هم دوست باشیم             همه مغز ایمان، بی پوست باشیم نداریم پنهان ز هم عیب هم را               که تا صاف و بی غش به هم، دوست باشیم بود عیب ما و شهادت برابر                     قفا هم به طوری که در روست باشیم نباید عیب همدیگر را در دل مان نگه داریم، بلکه باید به شیوه ی درست، رو در روی همدیگر عیب ها را بگوییم و در پشت سر طوری باشیم که رو در روی هم دیگر هستیم. بود دوستی مغز و اظهار آن پوست          چه حیف است ما حامل پوست باشیم یکی از مصادیق مهرورزی، اظهار آن است. بین رفقا، رفیقی که بیشتر اظهار محبت کند، به خدا نزدیک تر است. بعضی ها خوب و با عاطفه هستند، ولی عرضه ندارند این عاطفه را اظهار کنند و بگویند: «دوستت دارم» یا «دلم برایت تنگ شده». این بی عرضه گی است. پدر و مادر به فرزندشان نمی توانند این ها را بگویند. زن و شوهر نمی توانند بگویند. خواهر به برادرش نمی تواند بگوید و وقتی به برادرش تلفن می زند فقط  می گوید: حالت چطور است؟ چه خبر؟ بچه ها خوبند؟ خدا حافظ! باید این را هم اضافه کند و بگوید که دلم برایت تنگ شده. این که من بگویم: او می داند دوستش دارم و مخلصش هستم، کافی نیست و این کلمات باید بین ما رد و بدل شود. دوستی باید مغز داشته باشد. نباید انسان یک سره بگوید: چاکرم، نوکرم و چندین دفعه فدای دیگران شود، ولی آن وقتی که می خواهد سرمایه گذاری برای محبت کند، غیبش بزند و پای کار نباشد. «مهرورزی شیعی و ولایی» انسان را به خدا نزدیک می کند تکیه بر سیره ی اهل بیت (علیهم السلام)  باید برای ما فرهنگ بشود و در بین ما گسترش پیدا کند. برای اصلاح جامعه ی کنونی، از نظر سیاسی، اجتماعی، خانوادگی، به این فرمول ها احتیاج داریم. اگر مردم این چند فرمول را رعایت کنند، در مملکت مشکلی باقی نخواهد ماند و خداوند خیر و برکت و رحمت خود را بر ما نازل می کند. آن جا که ما دچار بلا  و عذاب و محدودیت می شویم، برای این است که در ما خشونت هست و رحم و مروت نیست. رحم کردن به ایمان ربطی ندارد. خداوند به خانواده ی کافری که به بهم رحم داشته باشیند و رفیق هم باشند، برکت می دهد. ولی به خانواده ی مؤمنی که با هم اختلاف داشته باشند، برکت نمی دهد. اهل بیت (علیهم السلام) در خانه از کلمات و القاب عاطفی، زیاد استفاده می کردند و با پسوند و پیشوند عاطفی همدیگر را صدا می زدند، که این یک هنر است. ما باید زیرک باشیم و مثلا در اعیاد، به همه ی رفقا تلفن بزنیم و احوال پرسی کنیم. ولی ما این طوری نیستیم. ما به پدر و مادرمان هم وقت نمی کنیم تلفن بزنیم، تا چه برسد به رفقا و دوستان. ما احتیاج به مرکز توان و انرژی داریم که بتواند ما را در مهرورزی کمک کند که کم نیاوریم. چون گاهی پاسخ درستی به مهرورزی ما داده نمی شود و یک پاسخ خشن از طرف مقابل می گیریم. خداوند امر به دوستی کرده و فرموده: اگر می خواهید دوست و رفیق و همسایه ی ما در قیامت باشید، باید با همدیگر مهربان باشید، البته مهربانی شیعی و ولایی! کسی که می خواهد با مهرورزی شیعی و ولایی آشنا شود، فرهنگ جبهه را مطالعه کند. ببیند بچه های بسیجی چگونه در کار و تلاش و زندگی عادی شان برای هم فدا می شدند. همیشه که عملیات نبود. چند روز عملیات بود، ولی چند ماه با همدیگر زندگی می کردند. در خیلی کارها مثل شستن لباس و ظرف، زدن واکس زدن کفش و حل مشکلات و ... از هم دیگر سبقت می گرفتند و عاشق هم بودند. این رفاقت شیعی، غیر از مهربانی است که روانشناس ها در تلویزیون و رادیو و  روزنامه و کتاب برای ما می نویسند و می گویند. مهرورزی این ها، خیلی ضعیف است. حیوانات هم مهرورزی و عاطفه دارند و مهرورزی، جزء کمالات حیوانی است. کمالات انسانی، فوق این ها است. اما مهرورزی شیعی با اندیشه ی خدا محوری، یک بحث دیگر است. این مغز انسانیت و عین انسانیت است که انسان از نگاه ابدی به مهرورزی به کاری بپردازد و بر مبنای خدا  ارتباط را برقرار کند و مهرورز و مهربان باشد و به خاطر محبتی که می کند، هیچ طلب و توقعی نداشته باشد و طرف معامله اش فقط خداوند باشد.  چو ما را به حق دوستی می رساند             بیایید با دوستی دوست باشیم مرا عهدی است با جانان که تا جان در بدن دارم         هواداران کویش را چو جانِ خویشتن دارم بعضی به زور تلقین و تحت تاثیر رادیو و تلویزیون و محیط خانوادگی و به خاطر حفظ ظاهر و پرستیژ، به هم لبخند می زنند و ادب به خرج می دهند، اما با دوستی آنان دوستی  حقیقی نیست  و ارتباط شان ضعیف است. این باید جزء شاکله و ذات و شخصیت انسان بشود. انسان باید دوست باز باشد. دوست بازی که مثل بچه های جبهه، با دوستی اش به سمت خدا برود. انسان باید شخصیتش را قوی کند. کسی که فقط به دور و برش نگاه کند، محدود می شود و نمی تواند با دیگران  دوست باشد. چون دوستان، فامیل وخانواده ی ضعیف و بی رمق،  ما را از این روحیه باز می دارند. انسان باید در دوست بازی، فقط با خدا طرف باشد. خداوند این نقش را برای انسان می پذیرد و می پسندد. انسان هر چقدر با دوستی دوست باشد، به خدا و پیامبرش نزدیکتر می شود. الگوی انسان، فامیل و رفقایش نیستند که از آن ها اثر بد بگیرد. انسان کوچک نیست که الگویش را غیر معصوم قرار بدهد. چون خدا کمتر از معصوم (علیهم السلام) را برای او قرار نداده. انسان به قدری بزرگ است که خداوند در قرآن فرموده: « لَقَدْ كَانَ لَكُمْ فِی رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ [4]= قطعاً رسول خدا براى شما سرمشقى نیكوست.»  پیغمبری که روی دسته ی شمشیرش که مظهر خشم و جنگ است، این پیام دوستی را نوشته بود: «صِل مَن قَطَعَکَ= بپیوند با کسی که از تو بریده!» پی نوشت: [1] الکافی,  جلد۲, صفحه۱۷۵/ حرّ عاملى، وسائل الشیعه 8/ 552، روایت 2. [2] . در حدیثى از امام صادق علیه السلام مى‌خوانیم كه فرمود:«یَحِقُّ عَلَى الْمُسْلِمِینَ الْاجْتِهادُ فِی التَّواصُلِ، وَالتَّعاوُنُ عَلَى التَّعاطُفِ، وَالْمُواساةُ لِاهْلِ الْحاجَةِ، وَتَعاطُفُ بَعْضِهِمْ عَلى بَعْضٍ، حَتّى‌ تَكُونُوا كَما امَرَكُمُ اللَّهُ عَزَّوَجَلّ رُحَماءُ بَیْنَهُمْ = بر مسلمانان لازم است كوشش كنند تا دلهاى خود را به یكدیگر نزدیك سازند و از تعاون آمیخته به محبت فروگذار ننمایند، نسبت به نیازمندان مواسات نمایند، و نسبت به یكدیگر ابراز عاطفه كنند تا مصداق گفتار خداوند «مهربانان به یكدیگرند» گردند. (حرّ عاملى، وسائل الشیعه 8/ 552، روایت 2.) [3] قرآن کریم / سوره ی مائده / آیه ی 2 [4] قرآن کریم / سوره ی احزاب / آیه ی 21 ظ م - 49

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11941
زمان انتشار: 16 سپتامبر 2020
| |
دل، میوه حیات انسان است

قلب، جلسه 50، 1390/10/17

دل، میوه حیات انسان است

دل، میوه حیات انسان است و بقیه فعالیت‌های انسان مقدمه‌ای هستند برای به وجود آمدن این میوه. ارزیابی از انسان‌ها و پاداش انسان‌ها در نظام جاودانه انسانی، بستگی به کیفیت این میوه دارد.

دل انسان، در دنیا باید شاد باشد و آرامش داشته باشد. اگر دل فردی در دنیا شاد و آرام و آباد نیست، با دلش بدرفتاری کرده و نظام غذایی قلبش فاسد و آلوده شده است. پس در آخرت هم نمی‌تواند از شادی و آرامش برخوردار باشد، چون «الدُّنیا مَزرَعَۀُ الآخِرَۀ= دنیا مزرعه آخرت است». دریافت بهشت، حداقل چیزی است که انسان در نظام آخرتی می‌تواند به دست آورد و رسیدن به بالاتر از بهشت، حداکثر کاری است که باید انجام دهد و دریافت اینها بستگی به کیفیت دل او دارد. پس باید روی دل سرمایه گذاری کرد. اینکه یک نفر در نظام دنیایی چطور دارد زندگی می‌کند و چقدر پول و قدرت و شهرت دارد و چقدر از دنیا برخوردار است و چقدر سواد و علم دارد؟ اصلاً اهمیتی ندارد. آن که اهمیت دارد این است که انسان چقدر قلب و دل دارد و قلبش چقدر بزرگ است؟ وسعت زمین و خانه و ملک، بالا بودن دارایی و تحصیلات، بالا بودن شهرت و محبوبیت و قدرت و... هیچ کدام به کار انسان نمی‌آید و چه بسا که دل را روزبه ­روز کوچکتر می‌کند و آن که خیلی اهمیت دارد، وسعت دل و قلب است. چرا هر چقدر دارایی های خودهای پایینی انسان بیشتر باشد، دل کوچکتر می‌شود؟ علت اینکه هر چه وسعت زمین و خانه و ملک، پول و قدرت و شهرت که جزء دارایی های سطوح پایینی وجود انسان است بیشتر می‌شود، وسعت دل کمتر می‌شود، این است که دل به آنها مشغول شده و بین آنها تقسیم می‌شود و به این چیزها تعلق می‌گیرد و وسعتش کم و کمتر می‌شود و دیگر جایی برای آسمان و کمال مطلق باقی نمی‌ماند. یعنی انسان با اشتغال به دارایی های شان های پایینی اش، تعلق زمینی پیدا می‌کند و تعلقات زمینی، دل را کوچک و له و تحقیر می‌کنند و برای همین هم انسان برای دنیا به گریه می‌افتد و جهنمی می شود. زیاد حرف زدن دل را می‌میراند نبی اکرم (صلی‌الله‌علیه‌وآله) می‌فرماید:«إیّاکَ وَ کَثرَۀَ الکَلام فَإنَّ کَثرَۀَ الکَلامِ بِغَیرِ ذِکرِ الله تُمیتُ القَلب وَ عَلَیکَ بِکَثرَۀَ الکَلام بِذِکرِ الله فَإنَّهُ یُحیِی القَلب[1]= از زیاد حرف زدن پرهیز کن که زیاد حرف زدن به غیر از ذکر خدا، دل را می‌کُشد و لازم است زیاد در مورد خدا سخن بگویی که دل را زنده می‌کند.» طبق فرمایش نبی اکرم، دو عامل وجود دارد که یکی دل را می‌میراند و دیگری زنده می‌کند. عامل اول، مربوط به زبان است. اگر کسی کنترل زبان نداشته باشد، این زبان می‌تواند ده‌ها نوع آلودگی برای قلب ایجاد کند. چه بسیار افرادی که در شئون دیگر موفق هستند و همین که در زبان شکست می‌خورند همه زحمات‌شان هدر می‌رود. حضرت در این حدیث حرفی از گناهانی مثل غیبت و تهمت و یا نیش زبان ... نمی زند، بلکه صحبت از حرف زدن معمولی می‌کنند. می‌فرمایند از زیاد حرف زدن پرهیز کن. زیرا حرف زدنی که برای غیر از ذکر خدا باشد، دل را می‌کشد. گناه که دیگر جای خود دارد. اینجا اصلاً بحث گناه نیست. بحث سر پرحرفی است. چون پرحرفی خود به خود انسان را به خیلی از گناهان زبانی می‌کشاند. عادت پرحرفی را به یک‌باره نمی‌شود ترک کرد. باید کم کم تمرین کرده و این عادت بد را کنار گذاشت و کنترل زبان را به دست گرفت. زیاد حرف زدن درباره خدا، دل را زنده می‌کند نکته بعدی که موضوع بحث ماست: «وَ عَلَیکَ بِکَثرَۀَ الکَلام بِذِکرِ الله فَإنَّهُ یُحیِی القَلب= واجب است برتو که زیاد در مورد خدا سخن بگویی که دل را زنده می‌کند». این زیاد حرف زدن یک رمز و مسأله خیلی مهمی است. در مراتب نفس گفتیم، نفس 5 مرتبه «حس، خیال، وهم، عقل و فوق عقل» دارد و نوع کلمات شخص بسته به این که کدام یک از این مراتب در شخص قوی باشد و خوب تغذیه شده باشد، می‌تواند موضوعات حسی، خیالی، وهمی، عقلی و فوق عقلی را در بر بگیرد. مثلاً افرادی که راجع به مسائل حسی حرف می‌زنند مثل خانه، ظرف، ظروف کریستال، پارچه، طلا و مبل و ... شخصیتاً حسی هستند. یا کسانی که صبح تا شب می­ نشینند و بحث علمی می‌کنند، در مرتبه عقلی هستند. علت این همه پرحرفی افراد در مورد مسائل طبیعی یا علمی و ... این است که صحبت کردن لذت می‌آورد. انسان به هر چیزی که تعلق دارد و در موردش صحبت می‌کند از آن لذت می‌برد. با حرف زدن در مورد چیزی، وجود لفظی برای آن ایجاد می‌شود در روایت داریم: «مَن أحَبَّ شَیئاً لَهِجَ بِهِ لِسانُه= انسان وقتی عاشق یک چیزی است، زبانش هم به آن چیز باز می‌شود».علتش این است که با حرف زدن چندتا وجود از معشوق را برای خود ایجاد می‌کند، مثلِ وجود لفظی، که وجود لفظی لذتبخش است. گر میسر نیست بر من کام او                  عشق بازی می‌کنم با نام او همین وجود لفظی آثاری دارد. همین که اسم الله را می‌گویی و خودت هم می‌شنوی، آثاری دارد. یا خواندن قرآن، حتی اگر ترجمه اش را هم نفهمی آثار خوبی دارد. مولکول‌های آب با لفظ الله شکل زیبایی به خود می‌گیرند و با لفظ شیطان شکل دیگری می گیرند. مثلاً در خانه‌ای که الفاظ نادرست بیان می‌شود، ساختار نطفه در رحم تغییر می‌کند تا خانه‌ای که مدام در آن صوت قرآن پخش می‌شود یا حرف های محبت‌آمیز و کلمات زیبا و اسم های خوب گفته می‌شود. این واقعاً تأثیر دارد. این یقینی است. در جایی که تصاویر زشت دارد پخش می‌شود و جایی که تصاویر قشنگ پخش می‌شود، دو نوع خروجی دارد. اینطور نیست که با هم فرق نداشته باشند. وجود کتبی هم همینطور است. مثلاً می‌گویند: این دعا را بنویس و همراهت داشته باش؛ یا وقتی به اسم حضرت زهرا و اهل بیت و امام حسین (علیهم‌السلام) نگاه می‌کنید؛ تصویری که یک نفر روی صفحه موبایلش می‌گذارد؛ همه این وجودهای کتبی هستند و خیلی اثر دارند. انسان هر وقت به آن نگاه می‌کند یک چیزی به او منتقل می‌کند. تصاویر، عکس‌ها، مجسمه، نوشته، شکل، اشکال هندسی همه آثار دارند، بعضی از شکل‌های هندسی آثار مثبت دارند، بعضی‌ها آثار منفی دارند. به اینها وجود کتبی می‌گویند.[2] اسم‌هایی که انتخاب می‌کنید، روی شخصیت‌ها اثر دارند. اسمی که روی بچه می گذارید، هم روی خود آن بچه اثر دارد و هم در محیط خانه وقتی گفته می‌شود اثر دارد. روح از لفظ و ذکر و همه چیز آثار می‌پذیرد. از این رو نوع کتاب‌هایی که یک نفر می‌خواند شخصیتش را کاملاً نشان می‌دهد. نوع فیلم‌ها و سریال‌هایی که علاقه دارد، نوع تئاتری که علاقه دارد ببیند، نوع موسیقی‌هایی که انسان می‌شنود و ... نشان می‌دهد که این شخص از نظر ساختار روحی و شخصیتی چه وضعیتی دارد. ذکر خدا را گفتن یک نوع تغذیه معنوی است حضرت رسول در حدیث مذکور می‌فرماید، در مورد خدا با هم زیاد گفتگو کنید، چون شأن «فوق عقل» انسان که با خدا سنخیت دارد، به مرور زمان، با این گفتگوها و ذکرها غذا می‌گیرد و در نتیجه رشد بخش فوق عقلانی زیاد می‌شود. وقتی رشدش زیاد شد، بر سایر بخش های طبیعی وجود انسان غلبه می‌کند. وقتی مرتبه فوق عقلانی بر عقلانی مسلط شود، کسی که کسب علم کرده، دانشگاه یا حوزه درس خوانده، از علم و اندوخته خود در راه خلاف استفاده نمی‌کند. همه مصیبت‌های دنیا، به واسطه دانشمندان در دنیا ایجاد شده، دانشمندان جاهلی که فقط یک ابزار هستند. بمب‌ها، مواد مخدر، داروهای مخرب همه توسط دانشمندان ساخته می‌شود. دانشمندانی که علم و هوش شان را به بخش‌های پایینی و حیوانیِ خود فروخته‌اند. از کسی که بخش فوق عقلانی‌اش تغذیه نشده، چه توقعی می‌شود داشت؟ مثل اینکه شما از یک کودک 5 ساله توقع داشته باشی که وزنه 50 کیلویی را بلند کند. این کودک به اندازه کافی تغذیه نشده و رشد نکرده و نمی‌تواند وزنه 50 کیلویی را بلند کند. غذایش کم بوده وباید به او غذا بدهید تا به این توانایی برسد. پس مدام نگویید، چرا دخترم، پسرم اینطوری شده؟ چرا شوهرم نماز نمی‌خواند؟ چرا زنم اینطوری است؟ چرا خواهرم بی ­دینی و بی­ حجابی می‌کند؟ این بنده خدا غذایش کم است. نباید انسان‌ها را تحقیر بکنیم و کوچک بشماریم. حالا اینها ممکن است گناهی مرتکب شوند، آن‌وقت ما فکر کنیم، ما که آن گناهان را انجام نمی‌دهیم، پس از آنها بهتر هستیم. خیر اینطور نیست. ممکن است یک نفر در حجاب ضعیف باشد، ولی بنده در یک فحشای باطنی مثلاً در تکبر قوی باشم. این خیلی بدتر است. ممکن است بدحجاب و بی­ حجاب باشد، اما نعوذبالله زنا نکند. ولی فرد دیگری ممکن است یک غیبت بکند که معادل 70 زنا است. اینکه حضرت می‌فرماید، زیاد ذکر خدا را بگویید یا در مورد خدا حرف بزنید یا بشنوید؛ اینطور نیست که ما بنشینیم فقط زیاد ذکر بگوییم. ذکر خدا گفتن یک مسأله است و در مورد خدا شنیدن یک مسأله دیگر است. حضرت دارد یک باب بزرگی را به روی ما باز می‌کند. جانور فربه شود از راه نوش                  آدمی فربه شود از راه گوش گاهی ممکن است، خود انسان حس نداشته باشد با خدا ارتباط برقرار کند. حس ندارد پرواز بکند. نمی‌تواند ارتباط لفظی برقرار بکند و از نماز و ذکر و حرم ممکن است لذت نبرد. اما از شنیدن در مورد محبوبش ممکن است، لذت ببرد. شنیدن، فکر را تغذیه می‌کند اگر روابط ما با خدا و خانواده آسمانی ما و میزان عمل مان ضعیف است و به جای لذت از اینها از چیزهای دیگر لذت می‌بریم، باید تغذیه شویم و زیاد بشنویم، این شنیدن باعث می‌شود که شخص کم کم خوراکش را زیاد کند و بعد در عمل، قدرت برای عبادت و ارتباط پیدا کند. جاهایی که ما ضعیف هستیم، شنیدن‌مان و فکرمان ضعیف بوده، البته فکر فوق­ العاده مهم است. فکر، انسان را می‌سازد. شنیدن هم برای این است که آدم را به فکر کردن وادار می‌کند. پس شنیدن که خوراک‌ فکر است را باید زیاد کنیم. در روایت داریم، انسان وقتی می‌شنود هم، ذاکر خداست. چون روح دارد از حالت چشم که می‌خواند و یا از حالت گوش که می‌شنود و در فکر می‌رود و غذا می‌خورد. روح انسان، دهانی بزرگ به اندازه نظام خلقت است وجود ما از همه جهت تغذیه می‌شود. غذایی که از طریق دهان می‌خوریم، فقط به درد سلول­ سازی می‌خورد و این غذایی است که وارد معده شده و در آنجا هضم و جذب می‌شود. اما شخصیت انسان اینطوری نیست. شخصیت انسان از همه قسمت‌ها می‌خورد. در بحث انسان‌شناسی از نظر معرفت نفسی گفته می‌شود که انسان یک دهان بزرگ به اندازه همه نظام خلقت دارد. اگر بگوییم انسان چیست؟ باید گفت که انسان همه اش دهان است و همه چیز روحش را با همین دهان دریافت می کند. شما شنیده اید که می‌گویند: « فلانی طوری به من نگاه کرد که انگار با چشمانش داشت مرا می‌خورد». پس می‌شود از طریق چشم خوراک دریافت کرد. شما وقتی به یک تصویر نگاه می‌کنید و یا وقتی دارید فیلم می‌ببینید، در واقع دارید می‌خورید. مثلاً کسی موسیقی حرام یا فیلم خاصی را دوست ندارد، ولی در خانه ­ای است که بقیه این ادب را ندارند که رعایت حال او را بکنند و او مجبور است آن موسیقی را بشنود و یا آن فیلم را ببیند. اما اگر نگاه می‌کند یا می‌شنود، اصلاً گوشش خوشش نمی‌آید. یعنی در واقع روح از داخل بسته است و چیزی را جذب نمی‌کند. گناه هم اینطوری است. گاهی انسان گناهی انجام می‌دهد، ولی از درون و روحش از آن گناه بسیار متنفر است و گناه را دریافت نمی‌کند. علت اینکه گناه پای مؤمن نوشته نمی‌شود، به خاطر این است که لذتی از آن نمی‌برد. ولی یک کسی نگاه می‌کند و با نگاهش هم می‌خورد و روحش یکسره دریافت می‌کند. برای همین هم وجود لفظی و کتبی مؤثر است. نگاه کردن اثر دارد نگاه کردن نیز، نوعی خوردن است و آثاری دارد. از خبرنگار آمریکایی پرسیدند، ما تصویر شخصیت‌های شما مثل، رئیس جمهور و وزیر را در تلویزیون نشان می‌دهیم شما چرا عکس امام یا مقام معظم رهبری را در تلویزیون خودتان نشان نمی‌دهید؟ خبرنگار آمریکایی گفت: ما کلاً نهی شده ایم از اینکه این عکس‌ها را اینجا نشان بدهیم. چون مردم به شدت تحت تأثیر نگاه ایشان قرار می‌گیرند. آن زمان که پوتین رئیس جمهور روسیه به دیدن رهبر انقلاب آمده بود، وقتی برگشت، گفت: من اینجا مسیح را دیدم. پس دیدن اثر دارد. در روایات داریم که نگاه کردن به عالِم و حتی نگاه کردن به درِ خانه ی عالِم عبادت است. نگاه کردن به پدر و مادر عبادت است. چرا نگاه کردن به پدر و مادر عبادت است؟ چون انسان ولی­ نعمت خود و کانون محبت را می ­بیند. در روایت داریم، انسان وقتی که با مهربانی به پدر و مادرش نگاه کند، یا پدر و مادر با مهربانی به بچه نگاه کنند، یا زن و شوهر با مهربانی به هم نگاه کنند، این نگاهِ با محبت، باعث می‌شود که شخص تغذیه ی روحی شود. وقتی که خورد و تغذیه شد، گناهان به وسیله این خوردن، از وجود انسان خارج می‌شود. در روایت داریم همین که زن و شوهر دست هم را با مهربانی می‌گیرند: «تَساقَطَت ذُنُوبُهُما مِن خِلالِ أصابِعِهِمِا= گناهان شان از لای انگشتان آنها می‌ریزد». در روایت داریم، خداوند وقتی که به انسان بچه می‌دهد، این بچه هدیه ی خداست. پس انسان باید زیاد بچه را ببوسد. این دستورات بیانگر این است که یک ارتباط هست بین لب ما و صورت بچه که بوسیدن او موجب بروز یک اتفاق است که در نفس انسان می‌افتد. بوسیدن رحمت می‌آورد. شباهت به اسم رحمان خدا را می‌آورد. دهان انسان 32 دندان دارد، اما دهان روحش بینهایت دندان و دهان دارد که به وسیله ی آنها می خورد. «حس و خیال و وهم و عقل و فوق عقل» ما که دائماً در حال دریافت و تغذیه و خوردن هستند، در حقیقت دهان روح هستند. انسان هیچ لحظه ­ای از دریافت معاف نیست. گفتیم که رابطه دنیا با آخرت، مثل رحم مادر با دنیاست و جنین در هیچ لحظه ای از دریافت معاف نیست. ما هم در رحم دوم که دنیاست، دائماً داریم با شنیدنی‌ها دریافت می کنیم. شما الان یک چیز خوب می‌شنوی و اثر خوبی هم روی تو می‌گذارد. حال جایی می‌روی و یک چیز بد که اثر بدی دارد می‌بینی یا می‌شنوی، در نتیجه آثار آن شنیده‌های خوب از بین می‌رود.  یک مثال برای تغذیه از طریق حرف زدن، «غیبت» کردن است وقتی همه وجود ما در حال تغذیه است، می‌فهمیم که چرا وقتی غیبت می‌کنیم، مثل این است که گوشت برادر مرده‌ی خود را می‌خوریم. هر شخصی با تهمت زدن، بدگویی کردن، فحش دادن، در حقیقت دارد دریافت می‌کند و چیزی را می خورد. اما متوجه نیست دارد چه چیزی را می‌خورد. یعنی چشم باطن بین لازم است تا انسان اینها را بفهمد.  «حرف زدن» آدم را تحریک می‌کند و حس خاصی به انسان می‌دهد. برای همین یک فرد دوست دارد راجع به زمین و ساختمان و ویلا یا سایر چیزهایی که دوست دارد، حرف بزند. علتش این است که با حرف زدن، از طریق گوش روح را تغذیه می‌کند و حواسش نیست که دارد چیزی را می‌خورد. فکر می‌کند که دو ساعت رفتیم خانه باجناق نشستیم، یک ذره راجع به ماشین صحبت کردیم، اما حرف گناه که نزدیم، حرف بدی که نزدیم. راجع به ماشین، مرغ، خروس، گوشت، گوسفند و ظروف کریستال و پارچه و ... صحبت کردیم. این آدم فکر می‌کند که هیچ اتفاقی نیفتاده است. در صورتی که اصلاً اینطور نیست. شما وقتی که راجع به چیزی مدام دارید حرف می‌زنید، در حقیقت دائماً دارید می‌خورید. برای همین است که می گوییم: کسی که دائم آشغال بخورد، ذائقه­ اش به هم می‌ریزد و دیگر لذت نمی‌برد. با دیدنی‌ها، شنیدنی‌ها، حتی شما با بوی یک عطر، در حقیقت دارید می‌خورید. اما اصلاً متوجه نیستید که این عطر را زدید و این عطر توسط روح تان خورده شده است. می‌گوید: این عطر را زدم حالم خراب شد. عطر دیگری را می‌زنی می ­بینی، چقدر حالت خوب شد. عطری به شما هدیه می‌دهند، می‌گوید، این عطر کعبه است. یعنی وقتی شما می‌زنی حس چه چیزی را پیدا می‌کنی؟ یا می گویند این عطر حرم است، آدم وقتی آن را می‌زند، به یاد حرم می‌افتد. یا هیچ کس نمی‌تواند بگوید من گلاب استفاده کردم، حالم بد شد. وقتی که از شما گلاب استفاده کنید، شما را تا بهشت می‌برد. پس ما دائماً در حال خوردن هستیم. بنا بر این، راجع به هر چیزی نباید حرف زد. یکی از راه های تغذیه، خیال بافی است انسان از طریق خیال بافی هم می‌خورد. در روایت هست که در مورد بهشت هم حرف بزنید و هم خیال بافی کنید. اتفاقاً آنقدر که انسان از طریق خیال می‌خورد، از طریق کلام نمی‌خورد و علاوه بر این، کلام برای اینکه تبدیل به خوراک شود، به خیال می‌رسد. حتی بدون حرف زدن هم انسان می‌تواند خیال پردازی کند و در خیالش خوراک های خوب بخورد. زیاد در مورد خدا حرف بزنید. ذکر گفتن یک بحث است و شنیدن، بحث دیگری است و خیال خدا را کردن یک بحث متفاوت از این دو است. برای همین امام سجاد (علیه‌السلام) در مناجات مریدین می‌فرماید: چقدر شیرین است که من در خیال و وهم خودم به سمت تو حرکت کنم. همین که انسان بنشیند یا در رختخواب خوابیده باشد، می‌بینی دارد می‌خورد. اصلاً حواسش نیست که در رختخواب خوابیده، اما دارد می‌خورد. با خیال و با فکر می‌خورد. یا از کسی کینه دارد و یا با کسی دعوا می‌کند، یا شیطان دارد درباره آینده به او از جلو حمله می‌کند و در حالی که در رختخواب خوابیده، دلشوره ­های آینده او را غصه‌دار کرده و این روح را به شدت ضعیف می‌کند. یک کسی هم خیلی زیرک است و وقتی در رختخواب می‌رود، می‌داند که 20 دقیقه یا نیم ساعت طول می‌کشد تا خوابش ببرد، برای همین یک کتاب خوب و آموزنده مطالعه می‌کند و در حقیقت خوراک‌های خوب می‌خورد. در روایت هست که وقتی می‌خواهید بخوابید، وضو بگیرید و رو به قبله بخوابید و رختخواب پاک باشد و آلوده و کثیف و نجس نباشد. برای اینکه اینها به آدم شکل می‌دهند. چقدر خوب است آدم اینها را رعایت کند و وقتی در رختخواب دراز کشید، حمد و سوره­ و آیۀالکرسی بخواند، چهارقل بخواند و استغفار بگوید. علت اینکه می‌گویند قبل از خواب قرآن بخوانید، برای این است که نفس دائماً در حال خوردن است. همانطوری که غذا بدنی را که غذا دریافت نکرده و در حال مردن است را زنده می‌کند، حرف زدن در مورد خدا و ذکر خدا هم قلب را زنده می‌کند. اگر به بدن غذا نرسد، می‌میرد و اگر به روح هم غذا نرسد می‌میرد. علائم کسی که تغذیه معنوی‌اش کم است اگر روی سجاده نمی‌توانی بروی؛ اگر حوصله نماز و زیارت نداری؛ نسبت به اسم معصوم حس نداری؛ نمی‌توانی با خانواده آسمانی­ ات ارتباط برقرار بکنی؛ پرواز نداری؛ خواب‌های قشنگ نداری؛ دلت پر نمی‌کشد به سمت حرم؛ با قرآن انس نداری؛ از تسبیح بدت می‌آید؛ آدم‌هایی که معنوی هستند را دوست نداری؛ اینها نشانه این است که غذایت کم شده است. یعنی آدم بدی نیستی و فقط سوءتغذیه داری. باید سوء تغذیه ات را برطرف کنی. همانطور که برای تقویت بدنت روزی سه وعده غذا و چند وعده هم هله هوله می‌خوری؛ برای تقویت روح هم گفته‌اند صبح بلند شو غذا بخور، ظهر و عصر و مغرب و عشا هم همینطور. آدم وقتی سوءتغذیه داشته باشد، غذا را راحت دریافت نمی‌کند. کسانی که مدت‌ها غذا نخورده‌اند، اول به آنها غذاهای ساده می‌دهند، مثل فرنی و سوپ تا یاد بگیرد، آرام آرام غذای سفت و عالی را هم بتواند بخورد. شما اگر به یک بچه 6 ماهه یکدفعه کله ­پاچه بدهی بخورد، می‌میرد. یا به او آجیل بدهید نمی‌تواند بخورد. با خواندن 5 دقیقه دعای توسل، به اهل بیت (ع) سر بزن با خدا یا درباره خدا حرف بزن و عشقبازی کن. با امام زمان یا درباره­اش، یا با خانواده آسمانی ­ات حرف بزن. عرضه داری، دعای توسل بخوان و مستقیم خدمت چهارده معصوم بنشین و با آنها ۵ دقیقه ۱۰ دقیقه حرف بزن. کسی که اصلاً صبح تا شب هوس خانواده آسمانی­ اش را نمی‌کند و هوس مادرش فاطمه زهرا (سلام‌الله‌علیها) و هوس پدرش امیرالمؤمنین و پیغمبر (علیهم‌السلام) را نمی‌کند، معلوم است که خیلی بی­ وفاست. یکی از اولیای خدا بود که ما خدمتشان می‌رسیدیم. ایشان مخاطبین خودش را اینطوری عاشق چهارده معصوم (علیهم‌السلام) کرده بود که بعد از نماز، شروع می‌کرد یک دعای توسل در عرض 5- 6 دقیقه می‌خواند. یعنی در 30 ثانیه یا کمتر از 30 ثانیه چهارده معصوم را سلام می‌کرد، توسل و قدرت ­گیری می‌کرد. هر کس خدمت ایشان می‌آمد، عاشق چهارده معصوم می‌شد. حالا بعضی از مداحان این دعای توسل یا دعای کمیل را آنقدر کش می‌دهند که وقتی به مردم می‌گویی بیا برویم دعای توسل، رعشه بر اندامشان می افتد. می‌گویی دعای کمیل، فرار می‌کنند. در حالی که آدم می‌تواند در 6 دقیقه یک دعای توسل بخواند و لذت ببرد. کار برای خدا معصومین ع را نباید سخت کرد. خدا چقدر در حق ما لطف کرده و ۵ وعده نماز گذاشته، نمازشب گذاشته که ما از اینها به عنوان غذای روح مان استفاده کنیم. ولی من وقتی خودم را به عنوان یک انسان نمی‌شناسم و حقیقتِ خودم را نمی‌دانم و فکر می‌کنم فقط یک زن یا یک مرد هستم. وقتی مسافرت می‌روم و نماز 4 رکعتی‌ام، 2 رکعت می‌شود، کلی خوشحال می‌شوم و این چقدر زشت است که غذای معنویِ آدم نصف شود و او خوشحال شود. در صورتی که همین آدم حاضر نیست غذای مادی­اش را با کسی تقسیم کند. مثلاً یک سیخ کباب یا یک تکه از مرغ یا ساندویچی که دارد می‌خورد را با کسی نصف نمی‌کند. عزیزترین کسانش هم بگویند نصف غذایت را بده، می ­بینی که اگر هم بدهد، در درونش ناراحت می‌شود. آن وقت غذای آدم از خدا کم شود و خوشحال شود؟ این خیلی بد است. انسان باید عبادت را حق مسلم خود بداند، نه اینکه از آن فرار کند چه می‌شود که آدم از تعقیبات و اذان و اقامه بدش می‌آید و از آن فرار می‌کند؟ یا از نمازش می‌دزدد؟ برای اینکه خودش را انسان نمی ­بیند و عبادت را حق خودش نمی‌داند. ما به جای اینکه بگوییم عبادت حق مسلم من است و من باید به عنوان یک انسان غذای روح بخورم، از این غذا ها بدمان می آید. میزان شخصیت یک انسان، به میزان زنده بودن دلش بستگی دارد و میزان زنده بودن دلش، بسته به میزان غذا خوردن و تغذیه معنوی‌اش. یکی از راه‌های تغذیه معنوی، حرف زدن در مورد معشوق‌مان و خانواده آسمانی­ مان می‌باشد. هر چقدر بیشتر بشنوی و حرف بزنی و خیال پردازی بکنی، رشدت هم زیادتر می‌شود. کسی را از غذا خوردن معنوی، محروم نکنیم به پیغمبر گفتند: این جوانی که پشت سر شما نماز می‌خواند، کلی گناه هم می‌کند. پیامبر فرمود: نمازش روزی او را نجات می‌دهد. اگر یک نفر گناه می‌کند، باید بگوییم عیب ندارد، نمازش اورا نجات می دهد. ما متأسفانه پل را پشت سر بعضی‌ها خراب می‌کنیم و می‌گوییم: اصلاً نماز نخوان؛ این نماز قبول نیست؛ مسجد نیا. ما زود آدم‌ها را از غذا خوردن می‌اندازیم و این آدم دیگر غذا نمی‌خورد و می‌میرد. امر به معروف و نهی از منکر را بکنیم، ولی کاری نکنیم که کسی غذایش قطع شود. آدم‌ها را از غذا خوردن نیاندازیم. مثلاً این بنده خدا نشسته و دارد با حرم و با امام رضا ع صفا می‌کند. یک دفعه یکی او را صدا می‌کند و تذکر می‌دهد. این دارد غذایش را می‌خورد، وسط غذا خوردن که به کسی تذکر نمی‌دهند. امام رضا (علیه‌السلام) به خادم‌هایش فرمود: اگر من سر غذا صدایتان کردم، از جایتان بلند نشوید و غذایتان را بخورید. غذا خوردن حرمت دارد. وقتی کسی دارد غذای روحی می‌خورد نیز،‌ مزاحمش نشویم. اگر بخواهی به او تذکر بدهی، بعداً بده. امر به معروف و نهی از منکر هم می‌کنی با مهربانی و با خوش اخلاقی باشد. یکطوری بگو که از غذا خوردن نیافتد. نه اینکه از مسجد متنفر شود. از حرم و از متدینین و هیئتی‌ها بدش بیاید. پی نوشت: [1] . كنز العمال نویسنده: المتقی الهندی، جلد1، صفحه 439. [2]. در سی ­دی اسماء الله مفصل راجع به این وجودهای (کتبی، لفظی، تصدیقی، تصوری) توضیح داده‌ایم. ع ل 340

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11940
زمان انتشار: 16 سپتامبر 2020
| |
وصف بهشت از زبان امیرالمومنین علی (علیه السلام)

خانواده آسمانی؛ جلسه 538؛ 1399/06/20

وصف بهشت از زبان امیرالمومنین علی (علیه السلام)

خداوند تبارک و تعالی بهشت را به گونه ای طراحی کرده که با نفس انسان سازگاری دارد و در آیات و روایات مختلف وصف آن بیان شده است. از این رو، درك درست اين آيات و روایات مي ‏تواند راهنمايي باشد كه پيش از مرگ نيز انسان را از يك زندگي بهشتي بهره‏ مند نمايد.

بحث مان را درباره ساختار بهشت ادامه می‌دهیم و باز تأکید می‌کنیم که وقتی داریم راجع به ساختار بهشت صحبت می‌کنیم، در واقع داریم راجع به ساختار نفس انسان صحبت می‌کنیم و این خروجی‌های نفس انسان است که خداوند تبارک و تعالی به گونه ای ترسیم می‌کند که بهشت را می‌سازد. یک روایت فوق‌العاده شیرین و خیلی زیبا از ساختار بهشت از وجود مقدس امیرالمؤمنین (علیه السّلام) را بیان می کنیم. ایشان به احنف بن قیس می‌فرماید: «لَعَلَّک یا أَحْنَفُ شَغَلَک نَظَرُک فِی وَجْهِ وَاحِدَهٍ تُبْدِی الأَسْقَامَ بِغَاضِرَهِ وَجْهِهَا وَ دَارٍ قَدِ اشْتَغَلْتَ بِنَفسٍ رَوأتِها [بِنَقْشِ رَوَاقِهَا] وَ سُتُورٍ قَدْ عَلَّقْتَهَا وَ الرِّیحُ وَ الآجَامُ مُوَکلَهٌ بِثَمَرِهَا وَ لَیسَتْ دَارُک هَذِهِ دَارَ البَقَاءِ فَأَحْمَتْک الدَّارُ الَّتِی خَلَقَهَا اللهُ سُبْحَانَهُ مِنْ لُؤْلُؤَهٍ بَیضَاءَ فَشَقَّقَ فِیهَا أَنْهَارَهَا وَ غَرَسَ فِیهَا أَشْجَارَهَا وَ ظَلَّلَ عَلَیهَا بِالنَّضْجِ مِنْ أَثْمَارِهَا وَ کبَسَهَا بِالعَوَابِقِ مِنْ حُورِهَا ثُمَّ أَسْکنَهَا أَوْلِیاءَهُ وَ أَهْلَ طَاعَتِهِ فَلَوْ رَأَیتَهُمْ یا أَحْنَفُ وَ قَدْ قَدِمُوا عَلَی زِیادَاتِ رَبِّهِمْ سُبْحَانَهُ فَإِذَا ضَرَبَتْ جَنَائِبُهُمْ صَوَّتَتْ رَوَاحِلُهُمْ بِأَصْوَاتٍ لَمْ یسْمَعِ السَّامِعُونَ بِأَحْسَنَ مِنْهَا وَ أَظَلَّتْهُمْ غَمَامَهٌ فَأَمْطَرَتْ عَلَیهِمُ المِسْک وَ الرَّادِنَ وَ صَهَلَتْ خُیولُهَا بَینَ أَغْرَاسِ تِلْک الجِنَانِ وَ تَخَلَّلَتْ بِهِمْ نُوقُهُمْ بَینَ کثَبِ الزَّعْفَرَانِ وَ یتَّطِئُ مِنْ تَحْتِ أَقْدَامِهِمُ اللُّؤْلُؤُ وَ المَرْجَانُ وَ اسْتَقْبَلَتْهُمْ قَهَارِمَتُهَا بِمَنَابِرِ الرَّیحَانِ وَ تَفَاجَتْ لَـهُم رِیحٌ مِنْ قِبَلِ العَرْشِ فَنَثَرَتْ عَلَیهِمُ الیاسَمِینَ وَ الأُقْحُوَانَ وَ ذَهَبُوا إِلَی بَابِهَا فَیفْتَحُ لَـهُم البَابَ رِضْوَانُ ثُمَّ سَجَدُوا للهِ فِی فِنَاءِ الجِنَانِ فَقَالَ لَـهُم الجَبَّارُ ارْفَعُوا رُءُوسَکمْ فَإِنِّی قَدْ رَفَعْتُ عَنْکمْ مَئُونَهَ العِبَادَهِ وَ أَسْکنْتُکمْ جَنَّهَ الرِّضْوَان= «ای احنف! شاید نظر تو در ظاهر این باشد که دنیا را پر از نعمت و خوشی مشاهده می‏ کنی، ولی [آگاه باش که] در باطن، همه‏ اش بیماری می ‏باشد. دنیا خانه ‏ای است پر از نقش و نگار و رواقی است پر از زرق و برق که پرده ‏ها بر آن افکنده ‏اند و بادها و گرمی‌ها، میوه ‏های آن را رسانیده است، ولی این خانه با همه‌ی اینها جای همیشگی نیست و همین دنیا تو را از خانه‌ی آخرت باز داشته است. خانه‌ی آخرت که از لؤلؤ سفید ساخته شده و نهرها در آن جاری گردیده و درخت‏ ها در آن کاشته شده و میوه ‏های آن رسیده، و حوریان در آنجا مهیا گشته است، و خداوند دوستان و مطیعان خود را در آن جای داده است. ای احنف! اگر آن‌‌ها را مشاهده کنی، می بینی هنگامی که بر پیشگاه خداوند حاضر می ‏گردند، چگونه بر مرکب‏ هایی سوار می‏ شوند که کسی مانند آن‌‌ها را ندیده است، صداهایی از آن مرکب‌ها شنیده می‏ شود که کسی مانند آن صداها را نشنیده است. ابرهایی بر آن‌‌ها سایه می ‏افکنند و باران ‏هایی از مشک و زعفران بر آن‌‌ها ریزش می‏ کنند و فریاد و شیهه‌ی اسب‌های آن‌‌ها در میان کشتزارهای بهشت بلند می ‏باشد، شترهای آن‌‌ها از میان تپـه‏ هایی از زعفـران عبور می‏ کنند، و قدم‌های آن‌‌ها در میان لؤلؤ و مرجان جای دارند. کارگزاران از آن‌‌ها استقبال می‏ کنند و دسته‏ هایی از گل برای آن‌‌ها می ‏آورند و بادی از طرف عرش وزیدن می‏ گیرد و بوهای یاسمیـن بر آن‌‌ها نثار می‏ کند، آن‌‌ها به طرف بهشت می‏ روند و رضوان [که خزانه‌دار بهشت است،] درِ بهشت را برای آن‌‌ها باز می ‏کند، و آن‌‌ها در آنجا خداوند را سجده می ‏کنند. در این هنگام خداوند متعال به آن‌‌ها خطاب می‏ کند: سرهای خود را بلند کنید که من سختی‌های عبادت را از شما برداشتم و شما را در بهشت رضوان جای دادم‏». ملاک های دنیایی پر از غصه و غم  است «لَعَلَّک یا أَحْنَفُ شَغَلَک نَظَرُک فِی وَجْهِ وَاحِدَهٍ= ای احنف! شاید نظر تو در ظاهر این باشد که دنیا را پر از نعمت و خوشی مشاهده می‏ کنی». این مشکلی است که متأسفانه همه ما داریم که در انتخاب ها، ارتباط ها، رفتارها، چینش‌های فکری، محبت ها، بغض ها، کینه‌ها، قضاوت ها و حتی در احساس بدبختی یا خوشبختی، همیشه نظرمان به دنیاست. اگر انسان آن بُعد ابدی و جاودانگی و استمرار زندگی خویش تا ابدیت را ببیند، بسیاری از ملاک ها و معیارها در زندگی او عوض می‌شود. انتخاب هایش تغییرات اساسی می‌کند، ارتباطات، رفتارها، چینش های فکری، محبت ها و بغض ها، احساس سعادت یا شقاوتش کاملاً خودش را نشان می‌دهد. ولی ما متأسفانه هر وقت در معرض یک انتخاب یا یک ارتباط قرار می‌گیریم، باوجود آنکه به آخرت، بهشت و جهنم و بالاتر از آن اعتقاد داریم، اما ملاک هایمان دنیایی است و نه آخرتی. وقتی که معیارها به سمت دنیا رفت، به قول علی (علیه السّلام) باطنش غصه است. چون با ساختار ما سازگاری ندارد. ما یک ساختار جاودانه داریم. انتخاب های مان را براساس ساختار محدود انجام می‌دهیم و این دو باهم جور در نمی‌آید. دنیا با اینکه وجه ظاهرش خرم است و ظاهرش خیلی شنگول و خرم و شاد است، اما بیماری ها را ظاهر می‌کند. یعنی شما در هر بخش از دنیا که وارد می شوید، در واقع بیماری‌زاست. می‌خواهی ازدواج بکنی هزار و یک جور بیماری و درد خودش را نشان می دهد. چون باید با مادرشوهر و شوهر و زن و خانواده همسر درگیر بشوی. این ارتباط باعث می‌شود تکبرها و خودشیفتگی‌ها و احساس حقارت‌ها و اعتماد به نفس یا عدم اعتماد به نفس، حسادت و بدبینی‌ها بیرون بیاید. مثلاً این دختری که همه می‌گفتند چقدر خوب و ناز و خوش اخلاق است، می‌بینید الان شده یک موجود وحشی در ارتباط با خانواده همسرش. این پسری که می‌گفتند چقدر خوب و ناز و آقاست، الان در ارتباط با خانواده‌اش می‌بینید که به زنش ظلم و بی‌توجهی و بی‌عاطفه‌گی و تحقیر و توهین و سهل‌انگاری دارد و آن بیماری‌هایی که در ذات خودش داشت، با ازدواج بیرون می‌ریزد. این روانشناسی را فقط معصوم می تواند انجام دهد و این گونه سخن بگوید. چون آشنا به قوانین خلقت است. هیچ جامعه‌شناس و روان‌شناسی نمی تواند با شما اینطور راجع به دنیا حرف بزند. حضرت برای وصف بهشت، مثال از پرده و مبل و فرش و لباس و خانه و کاشی و موزاییک و چیزهایی که دل آدم ها را مشغول می‌کند، آورده است. شما ببینید آدم می‌خواهد یک پرده بخرد و در خانه بزند، این خودش یک ماجرا و به قول امروزی ها یک جریان دارد. درحالی که حضرت می‌گوید اینجا اصلاً خانه ماندگاری برای تو نیست. این سرنوشت همه است. همه می‌آیند آباد می‌کنند و می‌گذارند می‌روند و بقیه از اینها استفاده می کنند. انگار که انسان مست و دیوانه شده که وقت می‌گذارد و مثلا 10 سال، 20 سال، 30 سال خانه ای را آباد می‌کند و بعد از دنیا می‌رود. غصه‌هایش را می‌خورد، بداخلاقی‌هایش را می‌کند، معاملات بد دارد، حلال و حرام دارد، خمس و زکاتش را نمی‌دهد و با خیلی از گرفتاری‌های دیگر، اینجا را آباد می‌کند و بعد جهنمش را می کشد. از این رو، حضرت تذکر می دهد که نکند یک چنین چیزی شما را غافل کند از خانه‌ای که خدا خلق کرده با مروارید سفید، و نهرهای جاری و درختان و میوه‏ های رسیده و حوریان بهشتی. قرآن در این رابطه می‌فرماید: «قُطُوفُهَا دَانِیَةٌ[1]= میوه‌های آن همیشه در دسترس (بهشتیان) است». یعنی مثل دنیا موقتی نیست. درختان بهشت فوق‌العاده بزرگ و عظیم هستند. اما میوه‌هایش نزدیک است. یعنی مؤمنی که در بهشت هست دردسر رفتن بالا و چیدن اینها را ندارد. میوه ها برایش در همین پایین آماده است. خدا این بهشت را برای دوستان و اهل طاعتش آماده کرده که در آنجا ساکن می‌شوند. اگر کسی یک ذره شعور و عقل داشته باشد و این حرف های امیرالمؤمنین را باور کند، وقتی به این دو کلمه می‌رسد که می فرماید: «دوستانش و اهل طاعتش»، انسان اصلاً قند در دلش آب می‌شود که آیا من هم از دوستان خدا هستم؟ من اهل طاعت خدا هستم؟ این در واقع یک مقام بسیار شامخ است. نماینده مجلس و ریاست جمهوری و پادشاهی نیست. اصلاً خیلی فراتر از اینها است. مؤمن در بهشت لحظه به لحظه غافلگیر می‌شود. یعنی دائم پیشنهادات و تحولات جدید برایش در بهشت اتفاق می‌افتد. دائماً تنوع ایجاد می‌شود. یعنی دائم دهش است و بر سر مؤمن ریزش می‌کند. در بهشت ده ها مدل  موسیقی وجود دارد. ما انواع بهشت داریم: بهشتِ عدن، فردوس، رضوان و... . بهشت رضوان یعنی آنجایی که تو اوج رضایت را دریافت می‌کنی. هم راضی هستی، هم رضایت را دریافت می‌کنی. «رضی الله عنهم و رضوا عنه= هم خدا از آنان راضی است و هم بهشتی ها از خدا». وقتی به در بهشت رضوان می‌رسند، رضوان که مأمور بهشت است، در را برایشان باز می کند و آن‌‌ها در آنجا خداوند را سجده می ‏کنند. در این هنگام، خدای جبار خطاب به آنها می‌فرماید: سرهایتان را بردارید؛ چرا که رنج و زحمت عبادت را از شما برداشتم. دیگر اینجا من از شما سجده نمی‌خواهم. خیلی خجالت‌آور است که آدم در دنیا سجده نکند و فرصت سجده و عبادت را از دست بدهد. حالا آنجا هم که می‌خواهد این کار را بکند، خدا به او می‌گوید که دیگر الان جایش نیست. بدحال‌ترین آدم ها همین است که حتی وقتی به بهشت هم می‌رود خدا به او بگوید الان دیگر وقتش نیست. آنجا جایش بود. الان اهل بهشت حسرت ما را می‌خورند و می گویند خوش به حال اینها که می‌توانند الان سجده کنند. درهای بهشت درهای وجود خود انسان هستند سراغ درهای بهشت برویم. اصلاً این ماجرای درِ بهشت یک داستانی دارد. قرآن می‌فرماید: «جَنَّاتِ عَدْنٍ مُفَتَّحَةً لَهُمُ الْأَبْوَابُ[2]= باغ های بهشت عدن که درهایش به روی آنان باز است». این بهشت جاودانه که در آنجاست، ویژه اهل تقوا هستند. درهای بهشت، درهای وجود خود شما هستند. درهای بهشت، در وجودِ خود شماست. درهای بهشت یعنی وقتی داری با زنت زندگی می‌کنی، او بفهمد که این مرد بوی بهشت می‌دهد. از او بوی گند و تنفر و بداخلاقی و بدجنسی صادر نشود. یا زنش بوی بهشت بدهد. ورودی یعنی نزدیک شدن به این زن یا مرد یعنی وارد شدن به بهشت. پس درهای بهشت خودت هستی. تو در بهشت هستی که دیگران به واسطه تو وارد بهشت می‌‌شوند. این درِ بهشت باید در وجود انسان باز باشد و از طرفی در جهنم به روی انسان بسته باشد. یعنی انسان با این آدم گمان بداخلاقی، بدجنسی، و عصبانیت و زودرنجی و حسادت ندارد. نبی اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) راجع به عظمت بهشت می فرماید: «ما بَینَ المِصراعَینِ من مَصارِیعِ الجَنَّة مَسیرَةُ اَربَعینَ عاَماً= فاصله میان دو لنگه از درهای بهشت ۴۰ سال راه است. حضرت همچنین فرمودند: «اِنَّ الجَنَّةَ لَها ثَمانِیَةٌ اَبوابٍ= بهشت ۸ در دارد. یک در برای مجاهدین است. یک در برای اهل قم است. امام رضا (علیه السلام) فرمود: یکی از ۸ درِ بهشت برای اهل قم است و کسانی که فرهنگ قمی دارند. قمی به معنای ولایی. امام صادق ع فرمود: نه اینکه اهل شهر قم باشند، بلکه شخصیت ولایی و اهل بیتی داشته باشند. همچنین فرمودند: «إِنَّ الجَنَّةَ لَها ثَمانِیَةُ أَبوابٍ، ما مِنهُنَّ بابانِ إِلَّا وَبَینَهُما مَسِیرَةُ الراكِبِ سَبعِینَ عاماً= بهشت ۸ در دارد و فاصله هر در تا در دیگر، ۷۰ سال راه است كه سواره ‌بپیمایند». بهشت/ساختار بهشت پی نوشت: [1] . سوره حاقه، آیه 23. [2] . سوره ص، آیه 50. قا/254

صوت

1 - وصف بهشت از زبان امیرالمومنین علی (علیه السلام)

کلیدواژه ها: ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11935
زمان انتشار: 15 سپتامبر 2020
| |
با رعایت تقوا، خدا به انسان تعلیم می دهد

شرح زیارت جامعه کبیره؛ جلسه 117 ؛ 1399/06/20

با رعایت تقوا، خدا به انسان تعلیم می دهد

تقوا یعنی مصون داشتن خویش از آنچه خوف آسیب و گزند آن وجود دارد. کسی که اهل مراقبت است، خداوند معلم اوست و او را از معارف ناب الهی بهره منده می گرداند.

در شرح زیارت شریف جامعه کبیره به فراز «وَ أَعْلَامِ‏ التُّقَى‏» رسیدیم. در این جلسه به آثار تقوا از منظر آیت الله جوادی آملی می پردازیم که به ۲۰ مورد اشاره کرده اند. «التَقوی هُوَ الاجتِناب». تقوا یعنی اجتناب از هر چیزی که انسان را محدود می‌‌کند. گفتیم که انسان سه حوزه دارد:«شریعت، اخلاق، اعتقادات». تقوا در هر سه حوزه وجود دارد. یعنی انسان باید پرهیز کند از هر چیزی که به شریعت، اخلاق یا اعتقاداتش لطمه می‌‌زند. تقوا یعنی انسان از هر چیزی که ممکن است او را در سلک عبادت یا معاشرت های اخلاقی یا اعتقادی محدود کند یا صدمه بزند، فرار کند. پس تقوا ترس از خودِ خدا نیست. در واقع یعنی ترس از این است که مبادا به رابطه تو با خدا لطمه وارد بشود. یکی از شگفتی‌‌های تقوا این است که خدا به اهل تقوا علم می دهد. یعنی کسی که اهل مراقبت است، خداوند گفته من شخصاً معلم او خواهم شد. «وَ اتَّقُوا اللهَ وَ یُعَلِّمُكُمُ اللهُ[1]= و از خدا بترسید و خداوند هم به شما تعلیم مصالح امور می‌کند». یعنی اگر انسان از آسیب‌‌هایی که ممکن است در «شریعت، اخلاق یا اعتقادات» وجود دارد، پرهیز کند، خود خدا شخصاً معلم او می‌‌شود و به تعبیر بزرگان، انسان شاگرد خدا می‌‌شود. مثل انبیاء که شاگردان خدا هستند و خدا مستقیماً به آنها تعلیم می‌‌کند و این تعلیم، فقط مخصوص انبیاء نیست، بلکه هر کسی که از جهنم فرار کند، خدا مستقیماً خودش تعلیم او را به عهده می‌‌گیرد. یعنی معارفی در سینه این شخص می‌‌ریزد که او از طریق درس و حوزه و دانشگاه به دست نمی‌‌آید و این تعلیم هم تعلیم علم و معارف نیست. بلکه بخشی از تعلیم الهی است. خداوند راهکار سر راه انسان می‌‌گذارد. در روایت هم داریم که خدا از گوشه و کنار سختی‌‌ها راه را برایت باز می‌‌کند و راه را به تو نشان می‌‌دهد که چگونه تصمیم بگیری و حرکت کنی. قرآن، کتاب هدایت برای اهل تقواست در قرآن کریم به آیات متعددی به متقین اشاره شده است. از جمله: «ذلِكَ الْكِتابُ لا رَیْبَ فیهِ هُدىً لِلْمُتَّقینَ[2]= این کتاب که هیچ شک در آن نیست، راهنمای پرهیزگاران است»  این کتاب هدایت برای اهل تقواست.  «وَ إِنَّهُ لَتَذْكِرَةٌ لِلْمُتَّقینَ[3]= و این قرآن به حقیقت پند و تذکر پرهیزکاران عالم است».  «هذا بَیانٌ لِلنَّاسِ وَ هُدىً وَ مَوْعِظَةٌ لِلْمُتَّقینَ[4]= این آیات حجت و بیانی است برای مردم، و راهنما و پندی برای پرهیزکاران». بیان برای مردم است، اما مایه هدایت و موعظه برای اهل تقواست. «وَ آتَیْناهُ الْإِنْجیلَ فیهِ هُدىً وَ نُورٌ وَ مُصَدِّقاً لِما بَیْنَ یَدَیْهِ مِنَ التَّوْراةِ وَ هُدىً وَ مَوْعِظَةً لِلْمُتَّقینَ[5]= و انجیل را نیز به او دادیم که در آن هدایت و روشنی (دلها) است، و تصدیق به درستی تورات که پیش از او بود دارد و راهنمایی خلق و اندرز برای پرهیزکاران عالم است». «وَ لَقَدْ آتَیْنا مُوسى‏ وَ هارُونَ الْفُرْقانَ وَ ضِیاءً وَ ذِكْراً لِلْمُتَّقینَ[6]= و همانا ما به موسی و برادرش هارون کتاب تورات را عطا کردیم که جدا سازنده میان حق و باطل و روشنی‌بخش (دل‌ها) و یادآور متقیان است».  فَجَعَلْناها نَكالاً لِما بَیْنَ یَدَیْها وَ ما خَلْفَها وَ مَوْعِظَةً لِلْمُتَّقینَ[7]= و این عقوبت مسخ را کیفر آنها و عبرت اخلاف آنها و پند پرهیزکاران گردانیدیم» شما یک سرمایه از خدا دارید و آن نفخه الهی است. به تعبیری نور محمد و آل محمد (علیهم السّلام) است. کسی که حرمت فرزندی اهل بیت را نگه دارد، یعنی باور ‌‌کند که فرزند اهل بیت است، یک رابطه حقیقی با خاندان اهل بیت دارد. تقوا یعنی رعایت این فرزند بودن. وقتی کسی فرزند حضرت زهرا سلام الله علیها باشد، یک چیزهایی را باید رعایت کند. حرمت را نگه می‌‌دارد. یعنی سبک زندگیش یک سبک زندگی فاصله‌‌دار با خاندان خودش و خانواده آسمانی اش نیست. این خیلی مهم است. پس اهل تقوا سرمایه اصیل خود را حفظ می‌‌‌‌کند. سرمایه اصیل ما همین که فرزند اهل بیت هستیم که آدم باید با آن کیف کند، لذت ببرد و با آن افتخار کند، به کتاب خدا ایمان می‌‌آورد و دستورات خدا را به کار می‌‌گیرد. خدا همراه کسانی است که اهل تقوا هستند دومین اثر از آثار تقوا، برخورداری از معیت خواسته خداست. یعنی نه تنها شامل هدایت ویژه است، بلکه خدا هم با اوست. یعنی خدا همراه اوست. یعنی اگر کسی تقوا پیشه کند، خدا همراه اوست. خیلی وقت ها این اشتباه برای ما پیش می‌‌آید که می‌‌گوییم: اگر بخواهیم در اینجا قواعد تقوا را رعایت کنیم، تنها می‌‌مانیم یا مشکلمان حل نمی‌‌شود یا فلان چیز را از دست می‌‌دهیم. ولی قاعده اش این است: «وَ اتَّقُوا اللهَ وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللهَ مَعَ الْمُتَّقینَ[8]= و از خدا پروا کنید و بدانید که خدا با پرهیزکاران است». این معیت، یک معیت ویژه و خاص است. غیر از معیت قیومیه است. خداوند با همه اشیاء معیت دارد: «إِنَّهُ بِكُلِّ شَیْ‏ءٍ مُحیطٌ= خدا محیط بر هر شیء است» خیلی وقت ها انسان در تعارض منافع به خصوص منافع دنیایی، تقوا را رعایت نمی کند. مثلاً در بخش احکام بعضی ها آنقدر بی‌‌سلیقه هستند که دنبال راه فرار از خمس می‌‌گردند که چه کار کنیم خمس ندهیم. بعضی ها هم در خمس دادن دست بالا می‌‌گیرند. تقوا یعنی آنجایی که باید خمس بدهی، خمس را بدهی. ولی وسوسه شیطان این است که تو اگر الان خمس یا زکات بدهی، خودت لنگ می‌‌مانی و مشکلت حل نمی‌‌شود و گرفتار می‌‌شوی. یعنی همینطور یکسره شما را وسوسه می‌‌‌‌کند. «إِنَّ اللهَ مَعَ الَّذینَ اتَّقَوْا وَ الَّذینَ هُمْ مُحْسِنُونَ[9]= محققا خدا یار و یاور متقیان و نیکوکاران عالم است». خدا همراه کسانی است که اهل تقوا و اهل احسان هستند. تقوا، موجب محبوبیت الهی می شود سومین اثر از آثار تقوا این است که انسان محبوب خدا می‌‌شود. خدا، هستی مطلق و بینهایت است، همه انبیاء ذلیل درگاهش هستند، رب العالمین است. اگر انسان بتواند دل خدا را شکار کند و محبوب خدا و اهل بیت بشود، او را دوست داشته باشند، این چیزی است که به قول استاد ما، به سلطنت ازل و ابد می‌‌ارزد. سخت هم نیست. یک پدرداری، یک مادرداری خوب، یک همسرداری خوب، یک بچه‌‌داری خوب، یک از خودگذشتگی و فداکاری در محیط خانواده، در محیط کار، هر جا که هستی به اطرافیان گیر ندهی و عبور کنی و بتوانی رد بشوی. وقتی از خودت می‌‌گذری و پا روی خودت می‌‌گذاری، اینجاست که محبوب خدا می‌‌شوی. حضرت موسی (علیه السّلام) به خداوند عرض کرد که من رضای تو را می‌‌خواهم: «رِضَایَ‏ فِی‏ كُرْهِكَ» رضایت من آنجایی است که نارضایتی تو و کراهت توست. آنجایی که تو خوشت نمی‌‌آید، آنجا رضایت من است. آیه 31 آل عمران یکی از عاشقانه‌‌ترین آیات الهی است: «قُلْ إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللهَ فَاتَّبِعُونی‏ یُحْبِبْكُمُ اللهُ= بگو اگر خدا را دوست می‌دارید مرا پیروی کنید تا خدا شما را دوست دارد». این نوع ادبیات، ادبیات محبت آمیز است. خدا در این آیه پا پیش گذاشته و می‌‌گوید: یک احتمالی هم وجود دارد، فقط شما عابد من نباشید، بنده من سر جای خودش، می‌‌توانیم رفیق هم باشیم. خدا یک گزینه سر راه ما در قرآن می‌‌گذارد و خودش پیشنهاد عشق و روابط عاشقانه می‌‌دهد. آن هم خدایی که بی‌‌نیاز مطلق است. بی‌‌نیاز مطلق می‌‌آید طرح دوستی و محبت با بنده‌‌اش می‌‌ریزد. پیشنهاد روابط عاشقانه می‌‌دهد. قساوت قلب و نفهمی ما نمی‌‌گذارد معنای آیات را بفهمیم. حالا خدا کسانی که به عشق او از بقیه چیزها پرهیز می‌‌کنند، از بدی ها پرهیز می‌‌کند، از جهنم پرهیز می‌‌کند، می فرماید: «إِنَّ اللهَ یُحِبُّ الْمُتَّقینَ[10]= خدا متقیان را دوست می‌دارد ». اهل تقوا خوش عاقبت هستند «وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقینَ[11]= و حسن عاقبت خاص پرهیزکاران است»، «وَ الْعاقِبَةُ لِلتَّقْوى[12]= و عاقبت نیکو مخصوص (اهل) پرهیزکاری و تقواست»، «وَ الْآخِرَةُ عِنْدَ رَبِّكَ لِلْمُتَّقینَ[13]= آخرت نزد خدای تو مخصوص اهل تقواست». آخرتی که پیش خدای توست، عندیت را می‌‌آورد. این برای اهل تقواست. «ثُمَّ نُنَجِّی الَّذینَ اتَّقَوْا وَ نَذَرُ الظَّالِمینَ فیها جِثِیًّا[14]= پس از ورود همه در دوزخ، ما افرادی را که خداترس و باتقوا بوده‌اند نجات خواهیم داد و ستمکاران را فروگذاریم تا در آن آتش به زانو درافتند». اهل تقوا را نجات می‌‌دهیم. ستم‌‌پیشگان را در جهنم به زانو در می‌‌آوریم. اینها را در آن حالت به زانو در آمدن رها می‌‌کنیم. یعنی در آن ذلت و خواری آنها را رها می‌‌کنیم. «وَ یُنَجِّی اللهُ الَّذینَ اتَّقَوْا بِمَفازَتِهِمْ لا یَمَسُّهُمُ السُّوءُ وَ لا هُمْ یَحْزَنُونَ[15]=و خدا اهل تقوا را به موجبات رستگاری (و اعمال صالح) از عذاب نجات خواهد داد که هیچ رنج و المی به آنها نرسد و هرگز غم و اندوهی بر دلشان راه نیابد». یک چیزی هست که خدا در قرآن روی آن اصرار دارد و آن شادی مستمر است. شادی بدون غم است. انسان ها در دنیا شادی دارند. اما به قول امیرالمؤمنین هر شادی انسان، با انواع و اقسام زجرها و غصه‌‌ها است. اگر ازدواج است در آن هزار و یک جور دردسر است. ممکن است فتنه بشود، بلای جان انسان بشود، بچه است که به دنیا می‌‌آید، موفقیت‌‌های اقتصادی و پول و ثروت هست، خرید خانه است، مدرک تحصیلی بالاتر می‌‌رود، به ریاست و مقام انسان می‌‌رسد، تمامش فتنه و عذاب و گرفتاری دارد. ولی خدا می‌‌‌‌گوید «وَ لا هُمْ یَحْزَنُونَ» اصلاً این کلمه را دقت کنید. شادی که غصه همراهش نیست و ابدی است، یعنی شخص تا بینهایت چیزی به اسم غم و اضطراب و ناراحتی را درک نمی‌‌کند. بشر بدبخت خودش را با یک تنبلی و بی‌‌حوصلگی در جهنم می‌‌اندازد و بیشتر ناله‌‌های جهنمیان برای آدم‌های تنبل و بی‌‌حوصله است. «إِنَّ لِلْمُتَّقینَ لَحُسْنَ مَآبٍ[16]= و البته در جهان جاودانی برای اهل تقوا بسیار نیکو منزلگاهی است» و در آیه 50 همان سوره می فرماید: «جَنَّاتِ عَدْنٍ مُفَتَّحَةً لَهُمُ الْأَبْوابُ= باغ های بهشت ابد که درهایش به روی آنان باز است». یعنی اینها سرانجام نیکو دارند، بهشت هایی که درهایشان به رویشان باز می‌‌شود. «إِنَّ لِلْمُتَّقینَ مَفازاً/ حَدائِقَ وَ أَعْناباً/ وَ كَواعِبَ أَتْراباً/ وَ كَأْساً دِهاقاً=[17] متقیان را در آن جهان مقام گشایش و هر گونه آسایش است /باغ ها و تاکستان هاست /و دختران زیبای دلربا که همه در خوبی و جوانی مانند یکدیگرند/ جامهای پر از شراب». «وَ سیقَ الَّذینَ اتَّقَوْا رَبَّهُمْ إِلَى الْجَنَّةِ زُمَراً حَتَّى إِذا جاؤُها وَ فُتِحَتْ أَبْوابُها وَ قالَ لَهُمْ خَزَنَتُها سَلامٌ عَلَیْكُمْ طِبْتُمْ فَادْخُلُوها خالِدینَ[18]= و متقیان خدا ترس را فوج فوج به سوی بهشت برند تا چون بدانجا رسند و همه درهای بهشت (به رویشان به احترام) بگشایند و خازنان بهشتی (به تهنیت) گویند: سلام بر شما باد (خوشا به حال شما) که چه خوش عیش ابدی نصیب شما گردید حالی در این بهشت ابد در آیید و جاودان متنعّم باشید». سوق دادن، یعنی هُل داده می‌‌شوند. وقتی یک چیزی را شما از پشت هُل بدهید، به این سوق می‌‌گویند. یعنی فرشتگان می‌‌گویند اینجا نایستید، بفرمایید بروید، تعبیر را خوب دقت بکنید. این چه تناسبی با بهشت دارد؟ چرا به سوی بهشت هُل می‌‌دهند؟ یکی از مراجع روایتش را فرمودند که اهل محشر می‌‌ایستند و امام حسین (علیه السلام) را نگاه می‌‌کنند، چشم از امام حسین (علیه السلام) برنمی‌‌دارند، اینقدر محو جمال امام حسین (علیه السلام) هستند که بهشت یادشان می‌‌رود. ملائکة الله می‌‌آیند و بهشتیان را هُل می‌‌دهند و می‌‌گویند بروید. این آیات روح انسان را از تنگ‌‌نظری و محدودیت و منیت و بدبختی نجات می‌‌دهد. از حسادت و این همه بدبختی‌‌هایی که آدم را خفه می‌‌کند، نجات می‌‌دهد. این متعلق  به روح‌های بزرگ و باگذشت است. اینها مال روح های عفوّ و غفور است. روح هایی که عبور می‌‌کنند، بزرگوار هستند. دیگر سوره های که به عاقبت و سرانجام متقین اشاره شده است، عبارتند از: (سوره زمر، آیه 20 و 73)، (سوره نحل، آیه 30 و 31)، (سوره دخان، آیه 51) این برای خوش عاقبتی متعلق به اهل تقواست. برای همین هم می‌‌ارزد آدم خُلق تقوا را در خودش حاکم کند و ارزشمند است بتواند خیلی جاها، انسان برسد به این و برعکسش برای کسانی که تقوا را رعایت نمی‌‌‌‌کنند، جهنم است. این چهار اثر من دیدم خیلی زیبا حضرت آیت الله جوادی آوردند، 15 اثر دیگر هم هست که سعی می‌‌کنیم تندتند جلسه بعد بخوانیم که ببینیم چقدر این تقوا مبارک است.   اعلام التقی/آثار تقوا پی نوشت: [1] . سوره بقره، آیه 282. [2] . سوره بقره، آیه 2. [3] . سوره حاقه، آیه 48) [4] . سوره آل عمران، آیه 138. [5] . سوره مائده، آیه 46. [6] . سوره انبیاء، آیه 48. [7] . سوره بقره، آیه 66. [8] . سوره بقره، آیه 194. [9] . سوره نحل، آیه 128. [10] . سوره توبه، آیه 4 [11] . سوره قصص، آیه 83، سوره اعراف، آیه 128. [12] . سوره طه آیه 132. [13] . سوره زخرف، آیه 35 . [14] . سوره مریم، آیه 72. [15] . سوره زمر، آیه 61. [16] . سوره ص، آیه 49. [17] . سوره نباء، آیات 34-31. [18] . سوره زمر، آیه 73. قا/263

صوت

1 - با رعایت تقوا، خدا به انسان تعلیم می دهد

کلیدواژه ها: ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11927
زمان انتشار: 10 سپتامبر 2020
| |
قلب سالم ارتباط صمیمی با معشوق حقیقی دارد

قلب، جلسه 49، 1399/10/03

قلب سالم ارتباط صمیمی با معشوق حقیقی دارد

سلامت قلب تنها چیزی است که انسان با خودش از دنیا می‌برد. دلی سالم است که به اقتضای ذات خود عمل می‌کند. مثل یک بدن سالم که اگر عضوی از آن، کار نکند، می‌گوییم آن عضو سلامت ندارد و ضعیف شده و نمی‌تواند با مطلوب خود ارتباط برقرار کند. یعنی اگر عضوی مثل چشم بیمار شود، نمی‌تواند با طول موج نور ارتباط برقرار کند و خوب ببیند. دل انسان هم همینطور است. اگر بتواند با معشوق خود ارتباط صمیمی و خوب داشته باشد، معلوم می‌شود که این دل سالم است. زیرا ذات انسان شیفته و عاشق خداوند تبارک و تعالی است و گزاره «لا اله الا الله» از وضعیت یک دل سالم خبر می دهد.

هیچ محبوب و معشوقی جز کمال مطلق که الله است وجود ندارد. الله معشوق بخش های «جمادی، خیالی، وهمی و عقلی» ما نیست؛ بلکه معشوق بخش فوق عقلانی ما یعنی دل ماست و ما با وجود آن، انسان هستیم. دل سالم شوق و ذوق به الله دارد. دل سالم جز الله را نمی‌طلبد و به عشق او حرکت و فعالیت دارد و تا به خدا نرسد، آرام نمی‌گیرد. گاهی انسان این حالت را از دست می‌دهد و دل او مریض می‌شود. مثلاً عاشق یک کمال جمادی یا نباتی یا حیوانی می‌شود و فهم و عقلش از دست می‌رود. علی(علیه‌السلام) در این مورد می‌فرماید:« وَ مَنْ عَشِقَ شَیْئاً أَعْمى بَصَرَهُ وَ أَمْرَضَ قَلْبَهُ فَهُوَ یَنْظُرُ بِعَیْنٍ غَیْرِ صَحِیحَةٍ وَ یَسْمَعُ بِأُذُنٍ غَیْرِ سَمِیعَةٍ قَدْ خَرَقَتِ اَلشَّهَوَاتُ عَقْلَهُ وَ أَمَاتَتِ اَلدُّنْیَا قَلْبَهُ[1] = هركس شیفته چیزى شود، آن چیز دیده‌اش را كور و دلش را بیمار گرداند؛ چنین كسى با دیده‌اى ناسالم مى‌نگرد و با گوشى ناشنوا مى‌شنود؛ شهوت‌ها خرد او را از هم گسیخته و دنیا دلش را میرانده است». هر چقدر به چنین شخصی معشوق حقیقی را نشان بدهی، او نمی‌بیند و هر چقدر هم با او صحبت بکنی که معشوق کیست باز او نمی‌شنود. سلامت قلب به تعادلش در این وضعیت است. معیار سنجش وضعیت مناسب قلب چیست؟ در سلامت جسم، برای هر بخش میزان سنجشی در نظر می‌گیرند. برای چشم بینایی سنجی و برای گوش شنوایی سنجی داریم. برای فشار خون، یا ضربان قلب نیز، میزان ها و معیارهایی تعریف شده است. حالا معیار سنجش اینکه یک نفر درست زندگی کرده و یا الان دارد درست زندگی می‌کند و وضعیت مناسبی دارد چیست؟ این است که ببیند لذات و معشوق‌های دلش چه چیزهایی است و چه چیزهایی را حاضر است به خاطر محبوب خود فدا کند. چه چیزهایی را حاضر است از دست بدهد، ولی رضای محبوب را از دست ندهد. این خیلی اهمیت دارد که ما دائماً باید با این مقیاس عمل کرده و خود را بسنجیم. خدای متعال در آیه 24 سوره توبه محدوده معشوق های ما را معین کرده و فرموده که سه محبوب باید در رأس محبوب‌های ما باشند: «الله، اهل بیت و جهاد». الله کمال مطلق و اهل بیت بزرگترین مظاهر کمال مطلق هستند. انسان نمی‌تواند بگوید من عاشق الله هستم و عاشق اهل بیت نیستم. چون کسی که به سمت الله حرکت می‌کند، باید از طریق کاملترین مظاهر الله برود. از طریق مظاهر محدود و ناقص، هیچ وقت انسان به الله نمی‌رسد. جهاد را هم قبلاً توضیح داده‌ایم، یعنی مبارزه با هر چیزی که نمی‌گذارد من به الله برسم. هر چیزی که مانع رسیدن انسان به الله شود، باید با آن مبارزه و جهاد کرد. چون دردناک­ترین و پرغصه ­ترین وضعیت انسان، موقعی است که انسان به الله و معشوقش نرسد. معیار سلامت قلب، همیشه باید جلوی چشم ما باشد و هر وقت دیدیم دل‌مان دارد از آن زاویه فاصله می‌گیرد و از  هدف اصلی کج می‌شود، باید زود با یاد خدا و توبه برگردانیم و ببینیم چه چیزی دارد دل ما را مریض می‌کند. مراء و خصومت، دو عامل بیماری قلب امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) فرمود:«إِیَّاكُمْ وَ اَلْمِرَاءَ وَ اَلْخُصُومَةَ فَإِنَّهُمَا یُمْرِضَانِ اَلْقُلُوبَ عَلَى اَلْإِخْوَانِ وَ یَنْبُتُ عَلَیْهِمَا اَلنِّفَاقُ[2]= بپرهیزید از خودنمائى در بحث و ستیزه‌گرى، زیرا این هر دو دل‌ها را در برادران دینى تیره و بیمار كنند و نفاق و دوروئى در دل‌ها بكارند و به بار آرند.» از چیزهایی که خیلی خشن است و قلب را مریض می‌کند، مراء و بگو مگو است. در روایت مراء خیلی مذمت شده است و کسی که اهل مراء است، از شفاعت پیغمبر محروم می‌باشد. چه بسا کسی که گناه کبیره کرده مشمول شفاعت پیغمبر قرار بگیرد، اما کسی که اهل مراء بوده از شفاعت محروم باشد. پیغمبر رحمتی که ما را خیلی دوست دارد و فرموده، من شفاعتم را برای گناهان کبیره امتم ذخیره کرده‌ام. ما بعضی وقت‌ها نمی‌فهمیم که یک چیز چقدر می‌تواند مضر و خطرناک باشد. اگر یک نفر زنا بکند، ما او را آدم بدی می‌دانیم و خود او هم خیلی ناراحت است و توبه و استغفار می‌کند. اما یک نفر که نماز می‌خواند، نماز شب می‌خواند، روزه می‌گیرد، حجاب دارد، مکه می‌رود، کربلا می‌رود، خیلی آدم محترمی است، ولی غیبت می‌کند و یک غیبتِ او معادل 70 زنا است. یک آدم بدکاره چقدر می‌تواند زنا بکند؟ اما این آدم محترم و نمازخوان ممکن است در روز 40 دفعه غیبت کند، حرف ناروا و تهمت بزند. این غیبت با قلب کاری می‌کند که 70 بار زنا نمی‌کند و هیچ احساس بی‌حیایی و احساس بدی از غیبت کردن به ما دست نمی‌دهد. در حالی که قرآن صورت خارجی غیبت را بیان می‌کند و آن خوردن گوشت برادر مرده است. تصور این حالت هم خطرناک تر و زشت تر از زنا است. البته این توضیحات، دلیل بر زشت نبودن یا موجه بودن گناه زنا نیست. زنا هم در جای خودش عمل زشت و مذمومی است. بلکه غرض، مقایسه فواحش ظاهری مثل زنا با گناه غیبت که فحشای باطنی است می‌باشد و دیگر اینکه، ما به فواحش باطنی اهمیتی نمی‌دهیم، در صورتی که جهنمِ این فواحش سوزاننده تر از فواحش ظاهری است. مثلاً غیبت چه لذتی می‌تواند داشته باشد که انسان با علاقه و لذت آن را انجام می‌دهد. کسی که با لذت غیبت می‌کند، مثل حیوان درنده­ای است که شکار خودش را با لذت می‌خورد. شخص غیبت کننده هم گوشت برادر و خواهر ایمانی خودش را با لذت می‌خورد. ممکن است شخصی که زنا کرده با توبه نجات یابد، ولی کسی که غیبت کرده و تهمت زده و گناه زبانی انجام داده به این راحتی اهل نجات نباشد. یکی از دلایل آرامش مؤمن، خودداری از مراء است از دلایلی که مؤمن در زندگی شاد و آرام است، سکوت و خودداری او از مراء است. مؤمن اگر هم حق با او باشد کوتاه می‌آید و سکوت می‌کند. خیلی وقتها ما می‌گوییم اگر سکوت کنیم، ذلیل و ضعیف می‌شویم و طرف مقابل پررو می‌شود. آن کسی هم که شما در برابرش سکوت کرده‌اید و او تصور می‌کند با سکوت تان جلویش کم آورده‌اید، خودش در باطن خود می‌فهمد که سکوت شما حق است. مراء گناهی است که روی قلب اثر بد می‌گذارد. پیامبر (صلی ‌الله‌ علیه ‌و آله) فرمودند‌: اگر کسی بگومگو را ترک کند، حتی اگر حق با او باشد، من 3 خانه در بالا و وسط و پایین بهشت برای او تضمین می‌کنم. منظور از بالا و وسط و پایین یعنی سه جایی که خصوصیت‌های متفاوت دارد. بعضی چیزها در منطقه‌ای در وسط بهشت هست که در مناطق پایین و بالای بهشت نیست و بعضی چیزها در پایین بهشت هست که در بالای آن نیست. مراء و خصومت، عاملِ ایجادِ نفاق هستند طبق فرمایش امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) که در بالا ذکر شد، مراء و خصومت دل را نسبت به برادران دینی مریض می‌کند. «وَ یَنبُتُ عَلَیهِمَ النِفاق» یعنی از این دو تا صفتِ «مراء و خصومت» نفاق ایجاد می‌شود و انسان دورو می‌شود. چون انسان وقتی که در مقام دفاع از خودش است، ممکن است انواع و اقسام دروغ‌ها را هم بگوید و صحنه­ سازی و شخصیت­ سازی بکند. چرا در اسلام برای زنا حد گذاشته‌اند، ولی برای غیبت نگذاشته‌اند؟ برای این که زنا یک گناه بدنی است و هم در دنیا و هم در آخرت عذابش کمتر از گناهان قلبی است. گناهان قلبی در دنیا مقیاس ندارد. یعنی اینطور نیست که شما اگر یک گناه قلبی کردی، برایش ترازو و مقیاس بگذاری. حدش را مشخص کرده‌اند و گفته‌اند این غیبت است یا در دنیا باید جبرانش بکنی، یا اگر نکردی، مداوایش می ماند برای قبر و قیامت و آن سمت. در گناه بدنی، انسان با حد خوردن پاک می‌شود و یا می تواند با توبه آن را پاک ‌کند و کارش در همینجا تمام می‌شود. اما جهنم گناهان قلبی، با گناهان بدنی فرق دارد و خیلی خطرناک تر است. طول عذاب‌شان هم اصلاً قابل مقایسه با طول عذاب گناهان بدنی نیست. شما چه بسا به کسانی خیلی خوبی بکنید، اما آنها جوابش را با بدی بدهند. مثلاً کسی که عروس خیلی خوبی هم هست، ولی به او ظلم می‌کنند. یا کسی داماد خیلی خوبی است و به او توجه نمی‌کنند. یا پدر و مادر نادانی بین بچه ­ها فرق می‌گذارند. این‌ها را در مرگ سیاه توضیح داده ایم. مرگ سیاه یعنی اینکه قدر انسان را کسی نداند و از بدترین نوع‌ها همین مرگ بود. هر مرگی که تلخ­تر است، حیاتش هم بیشتر است و حاصلی که به انسان می‌دهد، خیلی باارزشتر است. کسانی که دائماً در خانه و فامیل مرگ سیاه دارند، در آخرت از حیات بالاتر و از قلب قویتری برخوردار هستند. به شرط اینکه شخص مظلوم، مرهم این قلب آسیب­ دیده را کمال مطلق یعنی الله قرار داده باشد. یعنی تحمل هایش بخاطر خدا باشد، نه این که کار دیگری از او بر نیاید و تحمل کند؛ بلکه این مقام از آنِ کسی است که بتواند جبران کند، ولی بخاطر خدا و برای صلاح بزرگتری سکوت می کند. باید به جنبه مثبتِ آزار و اذیت‌ها در زندگی توجه کرد آدم در زندگی برای رشد کردنش، به حضور کسانی که او را اذیت کنند نیاز دارد. لازم است کسانی باشند که با اذیت هایشان آدم را پاک کنند. اگر آنها نباشند، ما چطوری غفور شویم؟ چطوری رحمن شویم؟ چطوری جواد شویم؟ چطوری عفوّ شویم؟ چطوری اسم‌های سایرِ اسم های خدا را بگیریم و شبیه خدا شویم؟ بالاخره باید کسی ما را اذیت کند تا ما را شبیه خدا بکند. شبیه خدا شدن، مفتی نیست. طرفِ معامله ی ما خداست. یعنی طرف معامله ی هر کس قیمتی شد، خودش هم قیمتی می‌شود. ببینید؛ وقتی دارید چیزی را می‌دهید، به چه کسی دارید می‌دهید. این خیلی مهم است. وقتی که دارد از تو چیزی کم می‌شود و به تو ضربه می‌خورد، ببین این را داری به چه کسی می‌فروشی؟ آدم عاق ل کسی است که می‌گوید: من اصلاً به کمتر از خدا نمی‌فروشم، چون قیمتم کمتر از خدا نیست. چرا خودم را به کمتر از خدا بفروشم؟ پسر من وقتی کوچک بود خیلی علاقه داشت که مسجد برود. ظهر که اذان می‌گفتند، او بی‌تاب می‌شد، خیلی جیغ می‌زد تا مادرش او را به مسجد ببرد. بعد از مدتی دیدیم، وقتی به او می‌گفتم برویم مسجد، می‌گفت: نه دوست ندارم بیایم. بعداً فهمیدم یکی دو تا از این پیرمردهایی که در مسجد بودند، با بداخلاقی سرش داد زده بودند و این بچه را ترسانده بودند. طوری شده بود که هر وقت اسم مسجد می‌آمد، رعشه به جانش می‌افتاد. گاهی متولی مسجدی، اخلاق ندارد و نمی‌داند که باید با یک بچه چطوری حرف بزند. اما مسجد دیگری بود که متولی آن آدم با اخلاقی بود و داخل حیاط مسجد را مثل یک پارک، پر از تاب و سرسره کرده بود. شادی بچه ها این بود که ظهر و مغرب بشود و درب مسجد باز شود و آنها بروند و بازی کنند. او به این ترتیب، بچه ها را جذب مسجد می‌کرد و همیشه از این مسجد فریاد شادی و تفریح بچه ها بلند بود. اینجا دو تا نگاه مختلف هست: یکی به خیال خودش، به خاطر حفظ حرمتِ مسجد، بچه ­ها را فراری می‌دهد و دیگری بچه­ ها را جذب می‌کند. بعضی‌ها حوصله بچه خودشان را هم ندارند. اما وقتی که کسی این آزار و اذیت ها را به خدا می‌فروشد، آرامش و شادی به سراغش می‌آید. این آزار و اذیت ها باید باشد تا هم وسیله ی پاک شدنِ گناهان بشود، و هم با بخشیدنِ کسی که باعث آزار و اذیتش شده، انسان شبیه به خدا بشود. اگر تجربه ی عفو کردن و بخشیدن نباشد، پس چه موقع و چگونه یاد بگیریم که شبیه خدا شویم؟ به زندگی ائمه (علیهم‌السلام) دقت کنید، بعضا از دست همسران شان در خانه آزار و اذیت می‌دیدند و حتی باعث قتل شان می‌شدند. فاطمه زهرا (سلام‌الله‌علیها) از دست همسران پیغمبر خیلی در آزار و اذیت بودند. شما ببینید حضرت زهرا را چقدر اذیت کردند؟ فامیل‌های پیغمبر چقدر به اینها آزار رساندن؟ یکی از این اذیت ها این بود که همسر پیغمبر دستور می‌دهد بدن امام حسن (علیه‌السلام) را تیرباران بکنند. پس آزار و اذیت ها در زندگی ما برای رشدمان لازم است و نباید فقط جنبه منفی قضیه نگاه کنیم، بلکه جنبه مثبت آن را نیز باید در نظر بگیریم. یعنی در مراتب رشد انسان، گاهی خوب است که عده‌ای ما را دوست نداشته باشند و از ما بدشان بیاید. انسان رشد یافته، وقتی که می‌بیند کسی تحویلش نمی‌گیرد و دوستش ندارد، به حالتی از تنهایی می رسد که خود را با خدا تنها می بیند و این دلش را محکم می کند. یکی از دلایل رشد معصومین ع همین تنهایی هایی بود که با خدا داشتند. خلق را با تو بد و بدخو کند                  تا تو را یکباره دل آن سو کند دل‌مشغولی انسان به اطرافیان، او را از عشق خدا غافل می‌کند یکی از آفت‌های وجود انسان، این است که یکسره افرادی اطرافش باشند که دوستش داشته باشند و مشغولش بکنند تا او از عشق به خدا غافل و محروم شود. اما انسان وقتی می‌فهمد که بعضی‌ها دوستش ندارند و محلش نمی‌گذارند، آن‌وقت راحت­تر می‌تواند رو به سوی خدا کند و بنشیند و مناجات بخواند و بگوید: «یا حبیب من لا حبیب له= ای محبوب کسی که محبوبی ندارد». «یا رفیق من لا رفیق له= ای رفیق کسی که رفیقی ندارد». یعنی وقتی انسان محرومیت نکشد، نمی‌افتد در جایی که باید بیفتد. کسانی که محرومیت نمی‌کشند، باید خیلی حواس‌شان باشد که اوضاع‌شان خطرناک می‌شود. باید حواس‌شان باشد تا فریب این دارایی‌ها را نخورند. یک میلیون نفر هم بیایند بگویند: فدایت شویم. آدم باید اصلاً حواسش به این چیزها نباشد. حواسش باید به این باشد که خدا دوستش دارد یا نه؟ فواحش باطنی، میراننده‌ی قلب هستند خداوند فواحش را حرام کرده، چه فواحش ظاهری و چه باطنی. فحشای باطنی، خیلی بدتر از فحشای ظاهری است. کسی که می‌تواند راحت پشت سر دیگران حرف بزند، صحنه قیامتی این عمل، خورشت سگ‌های جهنم است. باطن این کار، سگی است که با شهوت می‌چسبد و گوشت برادران دینی خودش را می‌خورد. گاهی یک آدم مومن، با گفتن یک تهمت، یا یک حرف، یا آشکار کردن عیب دیگران و ... خودش را جهنمی می کند. مثلا از قد طرف ایراد می‌گیرد، در ذوق دیگران می‌زند، مقایسه‌های نیش­دار می‌کند، حرف‌های نیش­دار می‌زند. شوخی‌های نیش­دار می‌کند، آبروی افراد را می‌برد، گذشته ی بد دیگران را به رخشان می‌کشد و ... وقتی کسی اینطور پیش رفت، اصلاً قلبی برایش باقی نمی‌ماند. دعاها و ذکر هایش هم به درد نمی‌خورد. زیرا با این وضعی که قلبش دارد، هیچ رشد و ترقی نمی‌کنند. قلب انسان وقتی به سوی سالم شدن رشد می کند که از این بیماری ها پاک شده باشد. گناهان زبان از آفت‌های خطرناک قلبی هستند در بحث گناهان، گناهان زبانی از همه خطرناک­تر است. یکی از انواع و اقسام آفت‌های قلبی، زبان است و همانطور که در سطور بالا بیان شد، در بحث زبان، مراء باعث بیماری دل می‌شود. پس دنبال مراء و جر و بحث نباشید. مدام دنبال این نباشید که حق بودن خودتان را ثابت کنید. با کسی خصومت هم نداشته باشید. خصومت یعنی دشمنی کردن. یعنی مدام ببینیم لغزش چه کسی، کجاست که با او دعوا کنیم. روحیه بعضی‌ها مثل خروس جنگی است، آماده جنگ و بگومگو هستند. چنین کسی اصلاً به هیچ وجه نمی تواند از جهنم عبور کند. او اصلاً شهوت جهنم رفتن را دارد. آدم بداخلاق اینطوری است. این آدم به جهنم بیشتر علاقه دارد تا بهشت، از جهنم بیشتر لذت می‌برد. در روایت داریم که خداوند جنس حیوانات جهنم را از آتش قرار داده و اینطور نیست که مار خوشگلی با پوست لطیف بیاید آدم را بزند، بلکه جنس مار و عقرب و اژدهایش از آتش است و در واقع، این ذات آدم های جهنمی است که به شکل مار در آمده است. آدم جهنمی، خواب‌ها و افکارش هم از همان جنس است. از صبح که از خواب بلند می‌شود، مشخص می‌شود که چه چیزهایی در ذهن او می‌آید. او دائماً یا در بیرون از خودش در حال دعوا و مخاصمه است و یا در درون خودش به دعوا مشغول است. گاهی این جور آدم ها را می‌بینید که یکسره دارد ظرف می‌شوید و با خودش حرف می‌زند؛ در حمام است و دارد حرف می‌زند؛ دارد جارو می‌کند و با یک نفر حرف می‌زند و دعوا می‌کند؛ در اتومبیل نشسته و با کسی دعوا می‌کند. پس بگومگو از هر گناه کبیره ­ای کثیف­ تر است. آنقدر این بگومگو کردن کثیف است که انسان را از شفاعت پیامبر محروم می‌کند. «فَاِنَّهُما یُمرِضانِ القُلوب= این دو خصوصیت «مراء و خصومت»، دل‌ها را نسبت به دیگران مریض می‌کند. وقتی به دیگران نگاه می‌کند، با دل سالم نگاه نمی‌کند. همیشه بدبین است. همیشه مریض است و رفتارش تنش دارد. محدودیتِ بخش طبیعیِ وجود ما، فطرت را شکوفاتر می‌کند هر چیزی که طبیعت ما را بیشتر اذیت می‌کند، باعث می‌شود فطرت ما شکوفاتر ‌شود و لذت انسان بالاتر برود. کسی که حوصله ندارد که طبیعت خود را اذیت کند و خود را محدود کند و در این خیال است که آزاد و راحت است، و یا می‌گوید این دین چیست؟ دین من را محدود می‌کند، مدام حرام، واجب و ... این شخص سخت در اشتباه است و نمی‌داند این «من» که محدود می‌‌شود، «من» حیوانی و طبیعی اوست. اصلاً بخش انسانی ما با دین خدا محدود نمی‌شود. خدا می‌خواهد ما دست از چیزهایی برداریم که ما را محدود می‌کند و نمی‌گذارد به مطلق و بینهایت که «الله» است برسیم. اگر خدای متعال یک چیز را حرام کرده، حتماً به ضرر «منِ حقیقی» من است و من را محدود و کوچک می‌کند و برایم سنگینی می‌آورد و نمی‌گذارد من اوج بگیرم و پرواز کنم. خانمی نزد من آمد که از نظر معنوی و روحی آدم بزرگی بود. ناراحت بود از این که گفت: بعد از سال ها امروز شوهرم یکبار عصبانی شد. اصلا هیچ وقت فکر نمی‌کردم که موجود فرشته ­ای مثل او عصبانی شود. در روایت داریم شخص حلیم هم ممکن است یک موقع عصبی شود. گاهی ممکن است بهترین اسب ها صاحبش را زمین بزند. این دلیل نمی‌شود که اگر اینطوری شد، بد باشد. از آن خانم پرسیدم که شوهرت برای یک کار حق عصبانی شد یا باطل؟ گفت: برای یک کار حق عصبانی شد. گناهی از من سر زد، خیلی حوصله کرد، مدت ها تحمل کرد و مدام یک طوری ردش می‌کرد. ولی من لجبازی کردم و او صدایش را بلند کرد که من را ساکت کند و نگذارد که من بار دیگر تکرار بکنم. گفتم: عصبانیت برای حق، هیچ اشکالی ندارد؛ اما خیلی بد است که کسی برای دنیا ناراحت شود. در روایت داریم:«مَن بَکی عَلَی الدُنیا فَهُوَ فِی النّار= کسی که برای دنیا گریه می‌کند، جهنمی است.» قیمت تو خداست. قیمت تو دنیا نیست که تو را به هم بریزد و تو را عصبانی کند. رغبت داشتن به چیزهای فانی از جهالت است قیمت خودت را بشناس. هر وقت چیزی خواست تو را به گریه بیندازد، اول ببین قیمتت را هم پایین می‌آورد یا نه. اگر قیمتت را پایین می‌آورد، پس خیلی ریز و حقیر است و نباید برای آن غصه بخوری. اگر گفتی:«إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ= ما از خداییم و به سوی او برمی‌گردیم»، یعنی رسیده ای به این که اینها که مال من نیست و برای من نمی‌ماند. من هم برای اینها نمی‌مانم. حضرت فرمود: رغبت کردن به چیزی که نه تو برای آن می‌مانی و نه آن برای تو می‌ماند، از بزرگترین درجات جهل است. این آیه خیلی قشنگ است و دل آدم را شاد و آرام می‌کند. چرا که قرار است با خدا زندگی کنیم. اگر خدا ما را به کمتر از خودش می‌داد، چقدر حسرت می‌خوردیم؟ اگر به کمتر از محمد و آل محمد می‌داد چه؟ ما خیلی نادانی می‌کنیم. پس حالا که قیمتت خداست، برای کمتر از او غصه نخور. خانواده آسمانیت هم اهل بیت (علیهم‌السلام) هستند. دوستشان داشته باش و با آنها باش. پس برای چی دعوا، خصومت، حسادت، تحقیر، فحش، سبک کردن دیگران، به رخ کشیدن ضعف‌ها و عیب‌های‌شان؟ برای چی دعوا و غصه و جر و بحث کردن؟ پس با همدیگر خصومت و دشمنی نکنید. اگر به دنبال این زشتی ها باشی، حتی اگر ثابت هم بشود که حق با توست و تو پیروز هم بشوی، شکست خورده‌ای. کسی که با خصومت و بگومگو پیروز شده، در واقع شکست خورده است و این اصلاً امتیاز خوبی نیست. وقتی پیروزی بر چیزی شکست است، آدم برای چه خودش را بیندازد در معرض چنین چیزی؟ در روایت داریم کسی از مصیبتی که به او نازل شده شکایت کند، در واقع از پروردگارش دارد شکایت می‌کند. برا یهمین است که می گوییم: ذکر «إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ» مژده‌ی بزرگی است که خدا به ما داده و خوب است روزی 100 مرتبه این ذکر را تکرار کنیم. آزاردیدن در راه معشوق، دریافت هدیه است کسی به حرم آمده بود و پولش را زدند. به من می‌گفت: استاد! من دیگر توبه کنم به حرم بیایم. آمدم اینجا پولم را زدند. گفتم: علت این که پولت را زدند، این بوده که دوستت داشتند و می‌خواستند در اینجا یک هدیه به تو بدهند. آدم چقدر خوب است که برود دیدار معشوقش، معشوق هم ببیند که این عاشقش بوده و به عشق او اینجا آمده و یک چیزی هم پرداخت کرده. این خیلی خوب است، اما ما بد می‌بینیم. کفشم را بردند یک جفت کفش حالا نیمه کاره است به حضرت عبدالعظیم هدیه نکنیم، به چه کسی هدیه بکنیم؟ باید اینطور فکر کنیم که حضرت عبدالعظیم کفش‌هایم را خرید؛ آیا این بد است؟ بعداً جای این کفش‌ها خیلی چیزها به تو می‌دهند. آدم خوش به حالش می‌شود که به مسجد برود و کفش‌هایش را بدزدند. حرم برود و جیبش را بزنند. استاد ما می‌فرمود: من کنار ضریح ابوالفضل (علیه‌السلام) ایستاده بودم و متوجه شدم کسی دستش را داخل جیبم کرد. به حضرت گفتم: آقا! شنیده ام که هر کس بیاید به حرم شما و گناه بکند، خشک می‌شود. مثل اینکه تو خیال نداری این آدم را خشک کنی. پس اگر تو راضی هستی که این آدم جیب من را بزند، من هم مچش را نمی‌گیرم. گفت: هیچ چیزی به او نگفتم و او جیب من را خالی کرد و رفت. چه اشکالی دارد پول آدم را در حرم امام رضا ببرند؟ کسی بچه ­اش گم شده بود و چند ساعت بعد هم پیدا شد، ولی خیلی بد بود که گفت: عجب غلطی کردم به حرم آمدم. چنین آدمی چقدر ریز و کوچک می‌شود. حال یکی هم می‌گوید: خدا را شکر. بالاخره ما حرم آمدیم و یک اضطرابی به ما رسید. یک سختی در راه معشوق به ما رسید. خود معشوق دارد می‌بیند. پس غصه خوردن، جیغ کشیدن، داد زدن، تحقیر کردن، نفرین کردن خیلی خطرناک است. گاهی آدم می‌خواهد بیاید یک چیزی را در دنیا حفظ کند، اما هزار تا چیز را از دست می‌دهد. پی نوشت: [1] . نهج البلاغة : الخطبة 109. [2] . الکافی، جلد2، صفحه۳۰۰. ع ل 399

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11925
زمان انتشار: 9 سپتامبر 2020
| |
منافقین چه ویژگی هایی دارند؟

خانواده آسمانی؛ جلسه 537؛ 1399/06/13

منافقین چه ویژگی هایی دارند؟

منافق، مبنای ایمانی مشخصی ندارد و تابع شرایط روز است. هر روز رنگ عوض می کند و اسامی مختلف بر خود می گذارد تا به اهداف و اغراض خود دست یابد. منافقین خودشان گمراهند و دیگران را هم گمراه می کنند.

بحثمان درباره ی اهل جهنم، به موضوع «نفاق» رسید. امروز به روایاتی در باب منافقین می‌‌پردازیم. وقتی می‌‌گوییم کسی اهل جهنم است، یعنی جهنم را با خودش دارد. یعنی در درونش چیزی وجود دارد که هم‌‌سنخ نار است و او را به سمت نار می‌‌کشاند. در ادامه سراغ احادیثی می رویم که حالات و خصوصیات منافقین را برای ما روشن می کند. اولین روایت از امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) است که می فرمایند: «وَیلٌ لِلمُنافِقینَ مِنَ النّار أُحَذِّرُكُمْ‏ أَهْلَ‏ النِّفَاقِ فَإِنَّهُمُ الضَّالُّونَ الْمُضِلُّونَ وَ الزَّالُّونَ الْمُزِلُّونَ‏ یَتَلَوَّنُونَ أَلْوَاناً وَ یَفْتَنُّونَ افْتِنَاناً وَ یَعْمِدُونَكُمْ‏ بِكُلِّ عِمَادٍ وَ یَرْصُدُونَكُمْ‏ بِكُلِّ مِرْصَادٍ قُلُوبُهُمْ دَوِیَّةٌ وَ صِفَاحُهُمْ‏ نَقِیَّةٌ یَمْشُونَ الْخَفَاءَ وَ یَدِبُّونَ‏ الضَّرَاءَ وَصْفُهُمْ دَوَاءٌ قَوْلُهُمْ شِفَاءٌ وَ فِعْلُهُمُ الدَّاءُ الْعَیَاءُ حَسَدَةُ الرَّخَاءِ وَ مُؤَكِّدُو الْبَلَاءِ مُقْنِطُو الرَّجَاءِ لَهُمْ بِكُلِّ طَرِیقٍ صَرِیعٌ‏ وَ إِلَى كُلِّ قَلْبٍ شَفِیعٌ وَ لِكُلِّ شَجْوٍ دُمُوعٌ = وای بر منافقین. شما را از اهل نفاق برحذر می‌دارم. زیرا آنان هستند گمراهان و گمراه کنندگان و لغزندگان و عوامل لغزش. دائما در حال رنگ عوض کردن و غوطه خوردن در آشوب ها می باشند و هدف آنان، قرار دادن شما در سختی ها و حوادث سنگین است و برای شما از هر طرف کمین می گیرند. دل های آنان بیمار است و چهره های آنان پاک نما. کار آنان حرکت های مخفیانه است و برای اضرار، در پنهانی ها می خزند. وصف شان دارو است و سخن شان وعده شفا می دهد و کارشان درد علاج ناپذیر است. حسودان رفاه و آسایش مردم و تقویت کننده بلا و مصیبت و ناامید کنندگان امیدواران هستند. مردم را به هر راهى بیندازند و به سوى هر دلى شفاعت کنند و براى هر اندوهى بگریند». منافقین، هم گمراه هستند و هم گمراه‌‌کننده. هم می‌‌لغزند، هم بقیه را می‌‌لغزانند. یعنی بقیه را شل می‌‌کنند، در دیگران تردید ایجاد می‌‌کنند و یک روند خوب و عالی را خراب می‌‌کنند. هر لحظه رنگ به رنگ می‌‌شوند. در کشور خودمان مسئولین بیشتر نفاق را دارند. هر لحظه یک نیرنگ و بازی دارند. فتنه درست می‌‌کنند و فتنه‌‌ساز هستند. اخلاق ثابتی ندارند. قصد اغوای دیگران را دارند و در هر کمینگاهی به کمین می‌‌نشینند. دل هایشان پر از بیماری کینه و حسادت است. پر از دشمنی است. اما ظاهرشان پاک است. وقتی حرف می‌‌‌‌زنند، تو آرامش می‌‌گیری و از حرف زدن شان کیف می‌‌کنی. راهکار به تو می‌‌دهند و فکر می کنی که حرف های شان درمان است. اما عملکردشان درد بی‌‌درمان است. اما چیزی که الان در این کشور در بعضی از مسئولین می‌‌بینیم، این است که حرف های قشنگ، خوب، عالی، دلگرم‌‌کننده و امیدوارکننده می زنند. ولی وقتی که عملکردشان را می‌‌بینیم، میلیون ها آدم را به خاک سیاه نشاندن کارشان است. میلیون ها شغل و صدها کارخانه را نابود کردند. شرکت‌‌ها تعطیل شده است. سازمان ها تعطیل شده است. کارگاه‌های کوچک و متوسط تعطیل شده است. مواد در بازار آزاد با قیمت‌‌های گزاف فروش می‌‌رود، بعد اینها می روند از یک جای دیگر دنبال مواد می گردند. این خیلی چیز عجیبی است. منافقین حسودان نعمت هستند. یک منافق اگر برادرش یک خانه داشته باشد، خواهرش یک نعمتی داشته باشد، حتی پدر و مادرش، نسبت به آنها حسادت می‌‌ورزد. تحمل دیدن نعمت دیگران را ندارد. منافقین دردسرها را زیاد می‌‌کنند و دائماً فتنه‌ درست می‌‌کنند. به گرفتاری‌‌های مردم دامن می‌‌زنند. امید را از دل مردم از بین می‌‌برند و ناامیدی ایجاد می‌‌کنند. اینها در هر موضوعی، یک عده را شکست می‌‌دهند. عده‌‌ای را نابود می‌‌کنند و عده‌‌ای را هم به خاک سیاه می‌‌نشانند. بعضی نفاق شان آنقدر بالاست که برای به دست آوردن دل هر کسی یک زبان دارند. جلوی روی آدم بسیار عالی، تعریف و تمجید می کنند. ولی پشت سر فتنه، بدگویی و تهمت و چیزهای دیگر دارند. اهل جهنم در دنیا فقط آتش جذب می کند در برخورد با صحنه‌‌هایی که خداوند تبارک و تعالی به وجود می‌‌آورد، منافق یا اهل جهنم در هر سه حوزه ی «شریعت، طریقت و حقیقت» به جای نور، نارش را دریافت می‌‌کند. گفتیم که هر چیزی، هم نار دارد و هم نور. در حوزه شریعت تک‌‌تک احکام همین طور هستند. مثلاً نماز، هم نار و هم نور دارد. یعنی یک عده با نماز به جهنم می‌‌روند، یک عده هم به بهشت می‌‌روند. در حوزه‌‌های مختلف دیگر مثل اخلاق و اعتقادات نیز همین گونه است. مثلاً بعضی از افراد در برخورد با الله خوب برخورد نمی‌‌کنند. به جای اینکه به لذت، نور، آرامش، شادی، قدرت، توکل و شجاعت برسند، به سوءظن، کسالت، تنبلی و بی‌‌حوصلگی، ناشکری، ناسپاسی، نفاق، کفر و پوست‌‌کلفتی می رسند. در واقع آن نوری که باید دریافت می‌‌کردند را دریافت نمی‌‌کنند و به نار می‌‌رسند. همچنین بعضی از انسان ها بودند که در برخورد با انبیاء به جای اینکه از نور آنها بگیرند و هدایت شوند و به واسطه نور انبیاء رشد و سلوک پیدا بکنند، می‌‌بینید که با آموزه‌‌های انبیاء بد برخورد کردند و حتی آنها را به مسخره می‌‌گرفتند. برخورد نوری یعنی انسان درست و آنطور که شایسته و سزاوار است، برخورد کند. برخورد حق کند، نه برخورد باطل. دنیا الان به بدترین وضعیت فساد، ظلم، تباهی، انحراف و جنگ رسیده است. چون با ائمه بد رفتار شد. وقتی هم با امام بدرفتار شود، دنیا رو به سیاهی و تباهی می‌‌رود. آنچه الان می‌‌بینیم، حاصل برخورد ناری با امام است. پس هم برخورد نوری داریم و هم برخورد ناری. اهل جهنم کیست! وقتی می‌‌گوییم یک کسی اهل جهنم است، یعنی شخصیت چنین فردی در برخورد با حوزه‌‌های «شریعت، طریقت، حقیقت» ناربردار بوده است. نه اینکه ذاتاً این گونه است، بلکه تنبلی‌‌ها، بی‌‌حوصلگی‌‌ها و بی‌‌توجهی‌‌ها باعث می‌‌شود این سه حوزه «شریعیت، طریقت و حقیقت» را جدی نگیرد. اینکه در روایت داریم که بیشتر اهل جهنم به خاطر امروز و فردا کردن به جهنم می‌‌روند، یعنی بیشتر نارها در تنبلی و بی‌‌حوصلگی است. این هم خیلی خطرناک است. فرد تنبل و بی حوصله جدی نیست. نقشی در زندگی خودش هم ندارد. با دیگران ارتباط و رفت و آمد ندارد. در حوزه‌‌های اخلاقی هم همینطور است. می‌‌بینی با پدر و مادرش آنطوری که باید حق باشد، برخورد نمی‌‌کند. بچه حتی اگر حق هم داشته باشد، اجازه ندارد پدر و مادرش را اذیت کند. باید از حق خودش بگذرد. اما وقتی پدر و مادر را اذیت و آزار می‌‌دهد، او جهنمی است. در ارتباطات دیگر هم همین طور است. بعضی از افراد با زنشان جهنم می‌‌روند. بعضی‌‌ها با شوهرشان به جهنم می‌‌روند. حقوق را رعایت نمی‌‌کنند. بعضی ها با رعایت نکردن حقوق حیوانات یا گیاهان، سر از جهنم در می‌‌آورند. بنابراین، زندگی برای آدم‌های بی‌‌خیال و تنبل، تمامش جهنم است. انسان نباید با مقوله‌‌ای که حق است، برخورد باطل کند. باید درست و آنطور که شایسته است با آن برخورد کند. خداوند اینها را ارزان در اختیار ما قرار نداده است. هر چیزی که در اطراف ما وجود دارد، باید آن را جدی گرفت و با آن جدی برخورد کرد. همه آدمها در معرض نور و نار هستند. شما نگویید اینها که پیغمبر را داشتند، امیرالمؤمنین را داشتند، حضرت زهرا را داشتند، ائمه را داشتند، پس چرا جهنمی شدند؟ برای این که از ارتباطشان با اهل بیت ع نار برداشتند. انقلاب اسلامی، بزرگترین آیه خدا در طول تاریخ است. بعد از اسلام و قیام سیدالشهدا، ما آیه‌‌ای بزرگتر از انقلاب اسلامی نداریم. شما ببینید در این ۴۰ سال، خواص و یک عده از مردم با این انقلاب چطور برخورد کردند. هر چقدر نور یک موجود، یک پدیده‌ و یک حقیقت بیشتر است، بد برخورد کردن با آن، نار بیشتری می‌‌آورد. بعضی از افراد با موضوع انقلاب اسلامی یا شهدا خیلی راحت و ارزان برخورد می‌‌کنند. مثلاً روز 22 بهمن است و در خانه می نشیند تلویزیون نگاه می‌‌کند و روزی که جزء ایام الله است، برایش اصلا مهم نیست. نماز جمعه که یک حقیقت مهمی است، نسبت به آن بی تفاوت است. نه دغدغه دارد، نه فکر می‌‌کند، نه فعال است. خیلی از افراد با همین ها جهنمی می‌‌شوند. این بی‌‌ادبی است. قساوت قلب می‌‌آورد. مشکلات می‌‌آورد. این نفهمی ها گرفتاری می‌‌آورد. حالا چرا بحث منافقین مهم است؟ برای این که در اسلام، هیچ فرقه‌‌ای خطرناکتر از منافقین برای دین خدا، انبیاء و اهل بیت نداشته ایم. امام امت (ره) فرمود: من از خارج خیالم راحت است. آن که خطرناک است داخل است. یعنی نفاق که الان کشور ما بسیار به آن آلوده شده است. قا/226 جهنم/نفاق

صوت

1 - منافقین چه ویژگی هایی دارند؟

کلیدواژه ها: ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11919
زمان انتشار: 7 سپتامبر 2020
| |
هیچ کس از دام شیطان رها نمی‌شود، مگر به معصومین پناه ببرد

 شرح زیارت جامعه کبیره؛ جلسه116؛ 1399/06/13

هیچ کس از دام شیطان رها نمی‌شود، مگر به معصومین پناه ببرد

شیطان، کمالات و خوبی های انسان موانع رشد او در حرکت به سمت ابدیت است. از این رو، برای در امان ماندن از این آفت ها و آسیب ها باید به معصومین (علیهم السلام) پناه ببریم. چون آنها پرچم های تقوا هستند و با در درست داشتن «علم لدنی» می توانند ما را از این آفات نجات دهند.

دومین دشمن انسان که خدا در قرآن معرفی می‌کند، شیطان است. شیطانی که قسم خوده به عزت خدا: «فَبِعِزَّتِكَ لَأُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ[1]= پس به عزت تو سوگند كه همگى را جدا از راه به در مى برم». این یعنی محال است که شیطان تا قیامت کوتاه بیاید. چون گفته که به همه بندگانت حمله می‌کنم، مگر «عبادک مِنْهُمُ الْمُخْلَصِینَ= بندگان پاكدل تو را» مخلِص هم نه، مخلَص که اصلاً ما دستمان به آنها نمی‌رسد. مخلَص یعنی کسی که تمام ابعاد وجودی‌اش اعم از «جمادی، گیاهی، حیوانی، عقلی و فوق عقلی‌» وقف خداست. یعنی اصلاً هیچ چیز از خودش ندارد. تمام حیثیتش را از دکتری، مهندسی، رئیس جمهوری، خانمی و آقایی را برای امام زمانش می‌گذارد و وقف حضرت می‌کند. یعنی تمام چیزهایی که دیگران به آن طمع دارند، وقف است و اصلاً از خودش هویتی در مقابل حضرت ندارد. ما دستمان به اینها نمی‌رسد. شیطان چگونه می تواند چنین کسی را تحریک کند؟ چنین کسی چه چیزی از خودش دارد که وقف نکرده باشد؟ وقتی دستش خالی است، علاقه‌ای وجود ندارد، نه می‌خواهد رئیس جمهور بشود، نه می‌خواهد موقعیت اجتماعی داشته باشد، نه شهرت می‌خواهد، نه محبوبیت و عزت می‌خواهد، مگر چنین وقفی شوخی است؟ خیلی از بزرگان را نگاه کنید. از عزت شان برای امام زمان (علیه السلام) نمی‌گذرند و می‌گویند ما فقط با حفظ آقایی و بزرگی برای امام زمان (علیه السلام) کار می‌کنیم. اگر جایی قرار است آبروی‌مان برود و هیچ چیزی برایمان نماند و همه فحش‌مان بدهند، اصلاً آنجا حاضر نیستیم کار کنیم. جگر می‌خواهد کسی پای کار حضرت بیایستد و بگوید من آبرویم را هم می‌گذارم. هر کس می‌خواهد خوشش بیاید و هر کس می‌خواهد خوشش نیاید. اصلاً با بقیه چه کار دارم. بگذار همه کره زمین بگویند این آدم چنین و چنان است. اینجور آدم ها گاهی هم بی‌گناه سرشان به بالای دار می‌رود.   در زلف چون کمندش، ای دل مپیچ کانجا                                 سرها بریده بینی بی‌جرم و بی‌جنایت پس شیطانی که بر همه تسلط دارد، می‌گوید: «ثُمَّ لَآتِیَنَّهُمْ مِنْ بَیْنِ أَیْدِیهِمْ وَمِنْ خَلْفِهِمْ وَعَنْ أَیْمَانِهِمْ وَعَنْ شَمَائِلِهِمْ[2]= آنگاه از پیش رو و از پشت‏ سرشان و از طرف راست و از طرف چپشان بر آنها مى‏ تازم». یعنی از چهار طرف انسان، به او حمله می‌کند. نفس یک داستانی دارد. انسان در برخورد با نفس باید یک بحث تقوایی داشته باشد و یک مانع مهمی به نام شیطان که در صبح و شب و خواب و بیداری با اوست و دائماً از سمت جلو، عقب، راست و چپ حمله می‌کند. این دشمن، دشمن واقعی و جدی است. ما این دشمن حقیقی‌مان را رها کرده ایم و دنبال دشمنان مجازی رفته ایم و با آنها می‌جنگیم. خودمان دوست داریم دشمن درست کنیم و با آن بجنگیم. چون دشمن حقیقی و راستینی که الان با ما هست را اصلاً سابقه مبارزاتی، تمرین کردن و از او خوردن و زدنش را نداریم. هیچ سهمی از دشمنی برای شیطان قائل نیستیم و او را حریف خودمان نمی‌بینیم. در طول روز از صبح که از خواب بلند می‌شویم تا شب، انگار که معصوم هستیم، انگار که کاملا در امان هستیم، انگار همه افکار و کارهایمان خوب و درست است و هر چه که در دل ما می‌افتد، درست است و هر فکری درباره ی هر کس می‌کنیم، درست است. گاهی توانایی‌های یک آدم می‌تواند وسیله ای بشود برای شیطان که بر ما غلبه کند، حتی نقاط مثبت و خوب و ارزنده. بنابراین، باید به این چهار حمله توجه کنیم. از این رو، وقتی می‌خوانیم: «السلام علیک یا أعلام التقی»، یعنی ائمه معصومین علیهم السلام عَلَم‌های تقوا هستند. یعنی شما در برخورد با یک دشمنی که دشمن‌ترین دشمنت است، باید به آنها پناه ببری و مراجعه کنی که تو را از دست خودت نجات بدهند. اگر در حمله‌های ۴ گانه شیطان، به ائمه اطهار توسل نداشته باشی، باز شکست می‌خوری و این داستان همینطور همیشه وجود دارد. وقتی می‌خوانیم: «عَلم»، یعنی خدا حجت را با ما تمام کرده است. یعنی همه کسانی که در این مسیر هر نوع آسیبی ببینند، آن کسی که می‌تواند آسیب ها را برطرف کند، معصوم است که عَلَم هم است. خدا یک کاری روی زمین کرده که هیچ کس نگوید من نمی‌دانستم باید پیش چه کسی بروم. توجه به این مسئله خیلی مهم است. شما وقتی اربعین را نگاه کنید، می‌فهمید عَلم هدایت یعنی چه. کدام شخصیت را می شناسید مثل امام حسین (علیه السلام) که همه مردم دنیا برایش از همه مذاهب عزاداری کنند. این نشان از «أعلام التقی» بودن حضرت دارد. گاهی خوبی ها و کمالات، مانع رشد انسان می شوند سومین مانع، صورت مقدس است. گاهی صورت های مقدس انسان را نابود می‌کند. خیلی وقت ها دشمنان و خود شیطان می‌بینند زورشان به یک نفر در آلوده کردنش به حرام نمی‌رسد، از طریق صورت های مقدس مثل دینداری و کمالات حمله می کند. پیامبر اسلام را همین افراد ظاهر الصلاح اذیت کردند. در روایت هم داریم که پیامبر فرمود: «مَا أُوذِی نَبِی مِثْلَ مَا أُوذِیتُ= هیچ پیغمبری به اندازه من اذیت نشد». همین طور که امام فرمود: خون دلی که پدر پیرتان از این طایفه خورده از هیچ طایفه‌ای نخورده. بیشترین کسی که در انقلاب خدمت کرد و اصلاً انقلاب را ایجاد کرد و پیش برد و امروز هم می تواند موانع ظهور حضرت را برطرف کند، جامعه روحانیت است. اما آنهایی که دردسرساز هستند هم بیشتر از این طایفه هستند. بیشترین جامعه‌ای که شهید داد، از همه اقوام و گروه‌ها، روحانیت است و از این طرف هم به قول مقام معظم رهبری، سکولارها و به قول امام، آخوندهای احمق و بی‌سواد، دردسرسازترین آدم‌ها هستند. بنابراین، صورت های مقدس از همه بدتر هستند. ناموس خدا در حریم سوم این است که شما باید آنجایی که حتی دین به خطر می‌افتد وحدت‌تان خراب نشود. این خیلی مهم است. این کاری است که پیغمبر و امیرالمؤمنین کردند. امیرالمؤمنین اگر می‌خواست بایستد حقش را بگیرد، دیگر چیزی از اسلام باقی نمی‌ماند. بنابراین، این حریم از همه چیز مهمتر است. پس اگر یک موقعی مثلاً بین شما و برادرت اتفاقی افتاد که ظاهرش ظاهر قشنگی نیست، عیبی ندارد که او را تحمل کنی. این بهتر از آن است که داداشی‌ات به هم بخورد، آن هم دین است، این هم دین است. موانع راه مومن طبق روایت پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) 5  ‌تاست: «نفس، شیطان، مؤمن حسود، کافر و منافق». اینها موانعی هستند که شما با آنها درگیر هستید. اما حوزه‌ها چیست؟ «شریعت، طریقت، حقیقت». روابط‌تان را براساس حقیقت تنظیم کنید، نه براساس شریعت و طریقت. چون یک جاهایی که در این قسمت ها آلودگی ممکن است شخص داشته باشد، باید بگوید عیبی ندارد. با همان آلودگی‌اش او را می پذیرم. حضرت آقا در مورد خانم های بد حجابی که دل شان با ماست فرمود: این خانم هایی که شما به آنها می‌گویید بی‌حجاب و بدحجاب، همه خودی هستند. یعنی در حقیقت با ما یکی هستند. یعنی این آدم اگر جایش بیافتد، برای امام حسین (علیه السلام) و امام زمان (علیه السلام) جانش را می‌دهد. درست است که شریعت را رعایت نمی‌کند و بی‌تقواست، ولی این را از دستش نده و خراب و ضایعش نکن. چون در ریشه با تو یکی است. گاه می بینیم که بعضی از کسانی که هیچ رعایتی از شریعت نمی‌کنند، پاکار حقیقت می‌ایستند و آنهایی که به شریعت چسبیدند و همه چیزشان هم درست است و هیچ گناهی هم ندارند و پاک پاک هستند، می‌بینی سر بزنگاه اصلاً نه می‌توانند در دفاع از حقیقت حضور یابند و نه در طریقت. طریقت یعنی اخلاق؛ و اخلاق بالاتر از شریعت است. در جایی که تو خیانت و غیبت می کنی و تهمت می زنی و آبروی کسی را می بری به خاطر اینکه یک کسی در شریعت یک گناهی کرده، بدان که شیطان کاملاً سوارت شده است. حضرت می‌گوید به کسی که به تو خیانت کرده خیانت نکن و نگو چون او خیانت کرد، من هم خیانت می کنم. حوزه اخلاق بالاتر از شریعت است. بعد این خیلی مهم است که ما حواسمان به حقیقت باشد. پس موانع را گفتیم، حوزه‌ها را هم گفتیم. ما در تمام حوزه‌ها و در تمام موانع، احتیاج به معصوم داریم. یعنی اگر معصوم نباشد، خیلی وقتها موضع اشتباهی می‌گیریم و به اسم تقوا، بی‌تقوایی می‌کنیم. دلخوش هستیم که یک کار تقوایی انجام می‌دهیم، اما آن کارمان عین بی‌تقوایی و فساد است. فقط معصوم به داد ما می‌رسد. چرا معصومین (علیهم السلام) أعلام التقی هستند؟ چون معصوم متخصص است. وقتی می‌گوییم متخصص است، یعنی در علم عصمت دارد. هیچ کس اندازه او اطلاعات تخصصی ندارد. وقتی می‌گوییم معصوم است، یعنی در عمل هم عصمت دارد و اصلاً خطا ندارد. بنابراین، اگر کسی می‌خواهد از خودش مراقبت کند، باید مراقبت هایش با معصوم باشد. اگر از غیرمعصوم مراقبت بگیرد، منحرف می‌شود. انسان برای رسیدن به مقام خلیفة الهی، درحال گذراندن امتحانی الهی است بحثمان را در توضیح فقره «و أعلام التقی» در شرح زیارت شریف جامعه کبیره ادامه می‌دهیم. گفتیم چون انسان قرار است به یک هدف بی‌نهایت متعالی برسد، ممکن است در این مسیر، آفات زیادی تهدیدش کند. هر چقدر یک جریان مهمتر و پیچیده‌تر باشد، آسیب‌هایش هم بیشتر است. مثلاً شما با یک گیاه سروکار دارید. پیچیدگی‌های یک گیاه کمتر از پیچیدگی‌های بدن یک حیوان است و پیچیدگی‌های بدن انسان، بیشتر از پیچیدگی‌های بدن حیوان است. بنابراین، هر سیستمی هر چقدر پیشرفته‌تر باشد، آسیب‌هایش هم بیشتر است. حالا یک موجودی که نطفه است و می‌خواهد تولد پیدا کند، چقدر داستان دارد. حالا به دنیا آمده، قرار است خلیفة الله بشود. اصلاً شوخی‌بردار نیست.  مشکل ما این است که این امور برای ما عادی شده و این حرف ها را جدی نمی‌گیریم. وقتی وارد برزخ می‌شویم، آن وقت می‌فهمیم که چقدر داستان جدی بوده و ما چقدر شوخی گرفتیم. برای همین است که فرمودند:«النَّاسِ نِیَامٌ فَإِذَا مَاتُوا انْتَبَهُوا = مردم در خوابند و زمانی که از دنیا رفتند، بیدار می‌شوند.» مسیر انسان خیلی جدی است. برایش ده‌ها هزار پیغمبر کشته شدند، میلیون ها مؤمن کشته شدند. برایش تک‌تک ائمه کشته شدند. مادرمان حضرت زهرا کشته شد. ولی ما اصلاً آن چه را که امروز به دست ما رسیده است را جدی نمی‌گیریم. اینها برای چه به وسط میدان رفتند؟ برای اینکه ما به یک جایی برسیم و بتوانیم رشد طبیعی کنیم. حالا موجودی که قرار است خلیفة الله بشود، باید امتحان پس بدهد. یعنی باید گردنه‌ها را رد کند. اولین مصیبت در سر راه انسان این است که باید با خودش درگیر بشود و از خودش یقه‌گیری کند. اگر از خودش یقه‌گیری نکند و با خودش درگیر نشود و نتواند خودش را تربیت کند و سر جای خودش بنشاند، بدبخت می‌شود و به ته جهنم می‌رود. چرا که نبود این گونه تقواها باعث می شود که افکار غلط، خیالات، اوهام، سوءظن‌ها و هزار گرفتاری دیگر به سراغ انسان بیاید. بحث تقوا بحث خیلی مفصلی دارد. آثارش و زمینه‌هایش خیلی زیاد است. ما آنها را قبلا توضیح دادیم و دیگر در اینجا وارد آن نمی‌شویم. اعلام التقی/صورت های مقدس پی نوشت: [1] . سوره ص، آیه 82. [2] . سوره اعراف، آیه 17. قا/235

صوت

1 - هیچ کس از دام شیطان رها نمی‌شود، مگر به معصومین پناه ببرد

کلیدواژه ها: ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11916
زمان انتشار: 6 سپتامبر 2020
| |
مبنا و محور در دوستی و ارتباطات، باید خداوند باشد

شرح زیارت عاشورا، جلسه 57، 1381/05/10

مبنا و محور در دوستی و ارتباطات، باید خداوند باشد

ما مأمور هستیم که دوستی ها، رفاقت ها و ارتباطات مان را براساس ایمان و پیوند حقیقی مان با حق تعالی تنظیم و پایه گذاری کنیم و ادامه بدهیم.

در روایات زیادی امر شده که برای خدا، با افراد ارتباط برقرار کنیم. امام صادق (علیه السلام) می فرماید: «کسانی که برای خدا با یک دیگر دوستی می کنند، در قیامت بر منبر های نور می باشند. نور چهره و نور تن و نور منبر های شان همه جا را روشن می کند، به درجه ای که به آن معرفی شوند و گفته شود اینان دوستی کنندگانِ برای خدایند.»

همچنین ایشان می فرماید: «از خدا پروا کنید و برادرانی خوش رفتار باشید. در راه خدا با یکدیگر دوستی ورزید و با یکدیگر مهر ورزیده و رابطه داشته باشید. به ملاقات یکدیگر بروید و در باره ی امر ولایت ما با هم مذاکره کنید و آن را زنده نگه دارید[1].» خداوند معشوق مشترک است که باید به او رسید. جنین در رحم مادر، چون قرار است به دنیا متولد شود، هر تصمیم و کار و ارتباطی را که در رحم برقرار می کند، براساس حرکتش به سمت تولد سالم در دنیا است. بنابراین، مبنا در حرکت او لحظه ی آخر و رسیدن به هدف است. در رحم دنیا نیز، هر ارتباطی که انسان برقرار می کند و هر تصمیمی که می گیرد، اگر براساس هدف غایی اش که خداوند تبارک و تعالی است نباشد، در نهایت به ضررش تمام می شود. دوستی ها، ارتباطات، وقت گذاری ها اگر بر محور حق تعالی نباشد، همه اش تلف کننده است. اگر به منزل یکی از ارحام تان رفتید و او به دلیلی به منزل شما نیامد، نباید بگویی: چون او نیامده، ما هم نمی رویم. وقتی خدا قیمت و حدود را به دست ما می دهد، دیگر حق نداریم رفتارمان را با رفتار انسان ها تنظیم کنیم. دوستی و ارتباط مان باید براساس رضایت خدا باشد. با آن شخص باید به خاطر خدا ارتباط داشته باشیم. نباید از انسان ها طلب کار باشیم. وظیفه مان را نسبت به دیگران، درست انجام بدهیم و نباید از خدا طلب کار باشیم! حالا او لیاقت داشته باشد یا نداشته باشد، بفهمد یا نفهمد. نگاه ما به افراد، باید طبق نگاه خداوند باشد ما حق نداریم افراد را از دریچه ی نگاه خودمان نگاه کنیم، بلکه نگاه ما به افراد باید از دریچه ی نگاه خداوند تبارک و تعالی باشد. گاهی ما انسان ها را براساس شخصیت و نظام فکری و ارتباطات خودمان نگاه می کنیم و یکی را کوچک و ضعیف و پست و دیگری را بزرگ و قوی و عالی می بینیم. برای یک نفر، 1 درجه قائل می شویم و برای دیگری، 100 درجه قائل می شویم. اما خداوند تبارک و تعالی، مبنا و قیمت و حدود و درجات انسان ها را معین کرده و به ما معرفی می کند. یعنی به ما می گوید: شما وقتی با انسان ها برخورد می کنید، آن ها را چه طور نگاه کنید. خدا نکند کسی پیش خدا عزیز و ارزش مند باشد، ولی در چشم ما کوچک و پست و ضعیف و بی چاره بیاید. آن وقت خداوند  به جنگ ما خواهد آمد و خود ما هم کوچک و پست می شویم. خدا نکند که کسی پیش خدا پست و بی ارزش باشد، ولی در چشم ما مهم و بزرگ شود. برای همین ما احتیاج به مبنای ارزیابی افراد از نگاه خداوند تبارک و تعالی داریم. خود خدا باید قیمت افراد را به ما بدهد تا ما حدود افراد دست مان بیاید. پدر، مادر، همسر و فرزند، هر کدام یک قیمت دارند و ما باید با هر کسی آن طور که مناسب او است، رفتار بکنیم و حد و حدود و حقوق شان را رعایت کنیم. مثلاً خداوند تبارک و تعالی، یک قیمت و حدی برای همسر گذاشته است و سطح ارتباط با او مشخص است و بیشتر از آن نمی شود جلو رفت. شوخی بردار هم نیست. یعنی خداوند نمی گذارد و کوتاه نمی آید و می فرماید: شما حدّت این قدر است، فکر نکن هر کاری دلت خواست می توانی در خانه انجام دهی. یک خانم هر طوری دلش خواست، نمی تواند با شوهرش حرف بزند و رفتار کند. نمی تواند بداخلاقی کند، نیش بزند تحقیر و اذیت کند. آقا هر طوری دلش خواست نمی تواند رفتار کند. نمی تواند بداخلاقی داشته باشد و نیش بزند و بترساند و غر بزند. انسان نمی تواند با پدر و مادر و رفقایش  هر کاری دلش خواست بکند. همه ی انسان ها از طرف خدا حریم دارند. باید مواظب حریم شان باشیم. باید توجه داشته باشیم که ما باید طبق همان حریمی که خداوند تبارک و تعالی معین کرده، رفتار کنیم و دوستی و محبت مان براساس خداوند تبارک و تعالی تنظیم شود. چون خداوند این گونه می خواهد، ما هم این گونه رفتار می کنیم. مثلا ً خداوند می فرماید: به روی فلانی لبخند بزنید و شاد باشید و اخم نکنید و این کار را برای خدا انجام بدهید. انسانی که خود خواه است و گرفتار مسائل نفسانی خودش است، لبخندی هم که خداوند تبارک و تعالی امر کرده یا خوش رفتاری یا یک کوتاه آمدن را نمی تواند انجام بدهد. گاهی قیمتی که ما روی افراد می گذاریم، با قیمت خداوند تفاوت دارد گاهی کسی پیش خدا ارزش و احترام دارد، ولی من نمی توانم آن طوری دوستش داشته باشم و با خدا اختلاف نظر پیدا می کنم و می گویم: خدایا! این قیمتش، 80 هست، ولی تو می گویی: قیمتش، 100 است. یا خدای نکرده، اختلاف من و خدا خیلی زیاد می شود و می گویم: او اصلاً نمی ارزد، ولی خدا می گوید: خیلی می ارزد. ما در همه ی موارد در حال امتحانیم. ممکن است سر این قیمت گذاری با خدا اختلاف پیدا کنیم که این امتحان است. خدا می فرماید: فلانی این قدر می ارزد و من می گویم: کمتر می ارزد یا خدا می فرماید: او اصلاً نمی ارزد و من می گویم: خیلی می ارزد و ارزش دارد. خدا می گوید: ولش کن و محلش نگذار! ولی من رهایش نمی کنم و سفت او را می چسبم. گاهی انسان شخصیتاً این طور هست که با خدا اختلاف پیدا می کند. او باید خودش را اصلاح کند و ایمان و یقینش را تقویت کند که این طوری نشود. گاهی ما خیال نداریم با خدا درگیر شویم، ولی حوادث روزگار و شرایط روحی و روانی و خانوادگی  و محیطی ما را در وضعیتی می گذارد که به کسی قیمت پایین تر از قیمت خدا می دهیم. در این گونه موارد باید توجه داشته باشیم اگر اختلاف بین ما و خدا ادامه پیدا کرد، به ضرر ما است. چون حتماً حق با خداوند است. خداوند احتیاجی ندارد که بخواهد زور بگوید. نظر خدا درست است. اگر می گوید: قیمت او، 100 است، یعنی 100 است. گاهی سنگی را همراه یک تکه الماس به من می دهند و من نمی دانم قیمت آن سنگ چقدر است. هر دو هم یک وزن دارند. من می گویم: «الماس خیلی گران تر است و آن را بر می دارم.» چون الماس را می شناسم، ولی آن سنگ را نمی شناسم. چه بسا آن سنگ حاوی مواد بسیار مهمی باشد که من  قیمت آن را نمی دانم. بنابراین، حق با خداست و در این گونه موارد باید به خودمان زور بگوییم و تلقین کنیم. اگر نتوانیم زور بگوییم، از مصادیق کفر عملی می شود. چون از موارد کفر عملی مقاومت در مقابل خداوند تبارک و تعالی است. یعنی شخص با خدا لج بازی می کند و استمرار این لج بازی موجب خواری و ذلت انسان در دنیا و آخرت می شود. به طور مثال جوانی که رابطه اش با پدر و مادرش تنظیم نیست و پدر و مادرش جلوی او کوچک هستند، خیلی راحت سر پدر و مادر داد می زند. خیلی راحت بی ادبی می کند. بعد می بیند که خداوند اجازه ی چنین کاری را به او نداده و فرموده: قیمت پدر و مادر این قدر است و تو حق نداری جلوی پدر و مادرت، تحت هیچ شرایطی صدایت را بلند کنی و با آن ها درگیر شوی. اگر آن ها زور هم گفتند و اشتباه هم کردند تو باید کوتاه بیایی! این دستور خداوند است. اگر کوتاه نیایی اثر بدی در زندگی ات خواهد داشت. باید به فکر مصائب ومشکلات امام زمان (عج) باشیم و در حد توان، در رفع آن ها بکوشیم امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) زنده است و ما را می بیند و صدای ما را می شنود و نامه ی اعمال ما را می خواند. همه ی بلا ها و آفت ها به وسیله ی ایشان از ما دفع می شود و همه ی خیرات به وسیله ی ایشان به ما می رسد. بنابراین، وقتی دور هم جمع می شویم، باید از صاحب مان و از آقا و پدرمان صحبت کنیم. باید از کسی که از او دور افتاده ایم و از مصائب یتیمی مان صحبت کنیم. طبق روایات باید با همدیگر رابطه داشته باشیم و بین مان فاصله و قطعی ایجاد نشود. یعنی سعی کنیم مثل شبکه های مختلف که با هم ارتباط دارند، ما هم ارتباط مان را با یک دیگر حفظ کنیم. پاتوق های مختلف و مشترک را بشناسیم و در آن ها قرار بگیریم. مثلاً «نماز جمعه و دعای ندبه و جلسات علمی» پاتوق های خوب و مراکز ارتباط خوبی می باشند. همچنین «تلفن» وسیله ی خوبی برای ارتباط برقرار کردن است. در ملاقات ها و ارتباطات باید اسم معشوق و اهل بیت (علیهم السلام) بیاید و مکتب و مرام آن ها زنده شود. باید مذاکرات و دور هم جمع شدن های ما در مورد اهل بیت و بیان فضایل و کمالات آن ها و ارتباط ما با آن ها باشد. مهم تر از همه وجود مقدس امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) است که باید به ایشان توجه زیادی کرد تا آهسته آهسته صاحب و آقای مان را پیدا کنیم. حضرت از ما انتظار دارد که جلسات و دور هم جمع شدن های ما بهشتی باشد. وقتی شما با کسی دوست هستید و دوست مشترکی هم دارید، قطعاً در مورد دوست مشترک تان صحبت می کنید. اگر مشکلی برایش پیش آمده باشد، در مورد آن بحث می کنید، دعا می کنید و فکر می کنید که چه کار کنید؟ امام زمان ما مظلوم ترین شخص تاریخ است و بیشترین فشار را تحمل می کند و اذیت می شود. ما باید فکر درد ها و مصائب امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) باشیم. ایشان به کمک ما احتیاج دارد. حقیقتاً هر کدام از ما می تواند کمکش کند و قدمی در راهش بردارد. نباید خودمان را دست کم بگیریم. می توانیم یک دوست خوب و یک سرباز خوب برای ایشان باشیم. هر کدام از ما باید فکر کند که چه کار می تواند برای امام زمان بکند و چه قدمی می تواند برای حضرت بردارد؟ برای این همه مظلومیت و فشار و اضطرار چه کار می تواند بکند؟ خیلی زندگی مان بی مزه و بی برکت می شود، اگر برای امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) کاری نکنیم. اگر برای امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) کار نکنیم، پس برای چه کسی می خواهیم کار کنیم؟ پدر و مادر مان مریض می شوند، کمک شان می کنیم. دوست مان مریض می شود و مشکلی برایش پیش می آید، کمکش می کنیم. آن وقت، امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) نباید از دست ما کمکی دریافت کند؟ نباید کارنامه و پرونده ی ما را که امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) می خواند، همه اش مصیبت و معصیت و گناه باشد. اگر ما گناه و معصیتی داریم، امتیاز مثبت هم داریم. کاری کردیم و قدمی برداشتیم و رشدی صورت گرفته است. هر کدام از ما باید به نقشی که داریم، ارتباط و نسبتی که با امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف)  داریم، فکر کنیم و پیدایش کنیم و بعد برایش قدم برداریم. زندگی عادی و کار، حتی نماز و روزه هم اگر ارتباطی با امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف)  نداشته باشد، به درد نخواهد خورد. اگر واقعاً عزادار سیدالشهداء هستیم، باید به فکر منتقم باشیم. اگر سینه بزنیم و گریه کنیم، ولی از امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) در زندگی ما خبری نباشد فایده ندارد. سر خودمان را با حج و عمره و کربلا و دعا و زیارت و ... گرم نکنیم و فکر کنیم، آدم های مقدسی هستیم. این ها سر جای خودش لازم است و باید هم باشد، ولی اقدام عملی هم باید انجام داد. هر کس در وضعیت خودش کمک های زیادی می تواند بکند. آقا، خانم، دانش آموز، طلبه، کارگر، کارمند و ... هر کس می تواند برای کمک به امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف)، برنامه ریزی و کار کند. خیلی بد است که فرزندان، پدر شان را که در اسارت و سختی است، فراموش کنند. امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) در چنین وضعیتی به سر می برد. نمی تواند به بچه هایش کمک کند، چون مانع سر راهش است و موانع را خود ما گذاشتیم. حداقل کمک کنیم به اندازه ی خودمان، موانع را برداریم. درست است من به تنهایی قدرت ندارم، ولی به هر حال بی اثر هم نیستم. باید ببینیم چه کار می توانیم بکنیم. خیلی نمک نشناسی است که ما از امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف)، این همه خیرات و برکات بگیریم، بعد هم مثل فرزند بی ادب و نمک نشناس، زحمات پدر و مادر را فراموش کنیم و در مهمانی، آن ها را دعوت نکنیم و حرفی هم از آن ها نزنیم. ما نسبت به امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) این طوری رفتار می کنیم و کار جدی صورت نمی دهیم. قرآن می فرماید:«یَوْمَ نَدْعُو كُلَّ أُنَاسٍ بِإِمَامِهِم[2] = روزی که ما هر گروهی از مردم را با پیشوای شان به پیشگاه حقیقت، می‌خوانیم» نکند، قیامت که ما را با امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) محشور می کنند، ما بگوییم: آقا! همه ی گرفتاری های شما به خاطر ما بود، ولی ما قدمی برایت بر نداشتیم. همین طوری دست روی دست گذاشتیم و زندگی مان را کردیم. درس دانشگاه و حوزه خواندیم و سر کار رفتیم و به خانواده رسیدیم. برنامه ی عبادی هم برای خودمان نداشتیم. این طور زندگی کردن خیلی بد است. ما آدم های بزرگی هستیم. ما آن قدر بزرگیم که حضرت می فرماید: شما باید راجع به کارهای ما فکر کنید، مذاکره کنید و طرح و نقشه داشته باشید و برنامه ریزی کنید. ما باید راجع به بزرگترین موجود عالم یعنی امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) بحث و مذاکره کنیم و ببینیم چطوری می توانیم حجاب ها و موانع را برداریم. این مبارزه جدی است و هیجان دارد. فراز و نشیب دارد. هوشیاری و آگاهی و فهم سیاسی و اعتقادات قوی می خواهد. باید برایش کار و تلاش کنیم و از کنار این مسئله راحت عبور نکنیم. «مهرورزی و مهربانی» باید مشهود باشد گاهی شما با کسانی برخورد می کنید و می گویید: «او چه آدمی مهربانی است. چقدر نرم و خوش اخلاق است. آدم دوست دارد به او گرایش پیدا کند.» یعنی ما به دستگاهی مسلح هستیم که مهربانی، خوش رفتاری، نرم خویی را درک می کند و می فهمد. این فیلم بازی کردن و تلقینی نیست. من نمی توانم بگویم که خوش اخلاق و مهربان و خوب و عادل هستم و این را بروز ندهم. باید عطرش بیاید. باید دیگران این را بفهمند. طرف می گوید: من در خانواده خیلی خوب، مهربان و خوش رفتارم. اما وقتی سراغ زن و بچه اش می رویم، می بینیم که زن و بچه چنین درکی از او ندارند. از اخلاقش تحت فشار هستند و اذیت می شوند و فقط او ادعا دارد که درست رفتار می کند. باید بوی مهربانی در فضای ارتباطات بپیچد. یعنی وقتی ما با هم دیگر برخورد می کنیم این را حس کنیم و آن چه که حضرت از ما خواسته به مرحله ی عمل بیاید و ظهور کند. امام صادق (علیه السلام) می فرماید:«با یک دیگر پیوستگی و خوش رفتاری و مهرورزی داشته باشید و برادرانی نیکوکار باشید، چنان که خدای عزو جل دستور تان داده.[3]» همچنین ایشان می فرماید: «المُؤمِنونَ خَدم بَعضَهُم لِبَعض [4]= مؤمنین خدمت گزار یک دیگرند.» خدمت گزار نسبت به هم دیگر یعنی نسبت به کارها و مسائل هم دیگر دغدغه داشته باشیم و هر کاری از دست مان بر می آید، برای هم بکنیم. من باید طوری باشم که دوستم احساس کند که مشکل او را مشکل خودم می دانم و تا مشکلش را حل نکردم، آرامش نداشته باشم. خارجی هایی که بین ایرانی ها زندگی می کنند، غالباً می گویند: ایرانی ها عاطفی و با محبت هستند. آن ها بیگانه هستند و مسلمان هم نیستند، ولی بعد از مدتی این را درک می کنند که ما مهرورز و مهربانیم. با هم دیگر و برای هم دیگر نفس می کشیم. این جوّی است که فرهنگ شیعه در ایران به وجود آورده است. اما این رضایت بخش نیست. آن ها چون خودشان فرهنگ عاطفه و محبت و مهربانی و  پیوستگی را ندارند، چنین درکی از وضعیت مهرورزی کشور ما دارند. اما اهل بیت (علیهم السلام) به ما می گویند: درجه ی محبت و مهرورزی در شما کم و ضعیف است و این حدی نیست که ما از شیعیان می خواهیم و انتظار داریم. شما هنوز با هم خشن هستید. خیلی از شما هنوز به هم دیگر رحم نمی کنید. سر هم دیگر کلاه می گذارید. به هم دیگر دروغ می گویید. در مصائب و مشکلات حتی یک لبخند را از هم دیگر دریغ می کنید و هم دیگر را تنها می گذارید. پی نوشت: [1] آداب معاشرت از دیدگاه معصومان علیهم السلام، ترجمه کتاب العشره وسائل الشیعه، شیخ حرّ عاملی ترجمه: محمد علی فارابی، یعسوب عباسی علی کمر [2] قرآن کریم / سوره ی اسراء  / آیه ی 71 [3] کلینی، کافی، ج۲، ص .۱۷۵ [4] کافی، ج ۲، ص ۱۶۷ ظ م - 48

کلیدواژه ها: ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11913
زمان انتشار: 3 سپتامبر 2020
| |
«معماری» هر تمدن برگرفته از نوع انسان است

خانواده آسمانی؛ جلسه 536؛ 1399/06/06

«معماری» هر تمدن برگرفته از نوع انسان است

بناها وساختمان ها وکاخ های بسیار بزرگ و مجللی بر روی کره زمین وجود دارد. ولی این بناها هر اندازه با شکوه و بزرگ و از نظر زیبائی بی نظیر باشند، نمی توانند با کاخ ها و ساختمان های بسیار زیبائی که برای سکونت و آرامش مومنین در بهشت بنا شده، قابل مقایسه باشند. در بهشت چنان کاخ های مجلل و باشکوهی ساخته شده که چشم ها با دیدن عظمت و زیبائی آنها خیره می شود، قصرهائی که مومن وقتی داخل آن می شود، به آرامش روحی و آسایش ابدی می رسد. امروز می‌‌خواهیم راجع به ساختمان بهشت صحبت کنیم.

انسان از آن جهت که یک بُعد مادی دارد، با اشیاء ارتباط دارد. پس اشیاء، بوها، رنگ ها، مزه‌‌ها، طعم‌‌ها و... بخشی از ارتباطات انسان را تشکیل می‌‌دهند و نوع تأثیرگذاری هر یک از آنها در انسان متفاوت است. یکی از عواملی مادی که با انسان در ارتباط است، «معماری» است. بنای یک ساختمان یا مکانی که انسان در آن زندگی می‌‌کند، با روح او تعامل دارد. اینطور نیست که انسان در هر ساختمانی یا در هر بنایی آرامش داشته باشد و لذت ببرد یا حس‌‌های خوب معنوی داشته باشد. بخشی از تمدن نوین اسلامی که در راه تشکیل آن هستیم و مأموریت تشکیل آن را هم داریم، بحث معماری است که شهرسازی مسلمین، مساجد، ساختمان‌‌ها، حسینیه‌‌ها، خانه‌‌ها، شهرها باید چگونه باشد. آنچه که ما الان می‌‌بینیم، تحت تأثیر تمدن غربی است. یعنی تمدنی که به انسان به چشم یک موجود موقت مادی نگاه می‌‌کند و اساساً با بخش انسانی او سر و کار ندارد و ساختمان‌‌ها هم پیرو این نوع تمدن و این نوع نگاه به انسان ساخته می‌‌شوند. این یادتان نرود به عنوان یک اصل که هر تمدنی ریشه و پایه‌‌اش براساس نوع انسان‌‌شناسی است که آن تمدن دارد. یعنی نوع نگاهی که به انسان دارد، در معماری، پزشکی، مهندسی، موسیقی، هنر و در رشته‌‌های مختلف ظهور پیدا می‌‌کند. وقتی که نگاه به انسان نگاه مدرنیته و غربی باشد، تمدن یا معماری و شهرسازی که ساخته می‌‌شود، همین است که می‌‌بینید. بلندمرتبه‌‌سازی و برج‌‌سازی و ساختمان‌‌هایی که در شهر خودمان پر است و می‌‌بینید. شهرهایی که خفه‌‌کننده هستند، روح ندارند، مثل زندان می‌‌مانند، قلب انسان در آن می‌‌گیرد. با اینکه ساختمان ها ظاهراً خیلی بلند و شیک هستند، ولی انسان وقتی که در آن راه می‌‌رود، هیچ احساس امنیت و آرامش و ارتباطی که باید با اصل خودش داشته باشد، در آنها نمی‌‌گیرد. اینها ساختمان‌‌هایی هستند که در آن، تجاوز به طبیعت صورت گرفته است. معماری اسلامی، جلوه گاه شادی و آرامش فطری است «طبیعت» اصل انسان است. انسان به هر حال موجودی است که حداقل با دو عامل در طبیعت ارتباط وجودی دارد: یکی آب و دیگری خاک. علتش هم این است که جنس انسان از آب است. برای همین فرمود: «وَ جَعَلْنا مِنَ الْماءِ كُلَّ شَیْ‏ءٍ حَیٍّ[1]= و از آب هر چیز زنده‌ای را آفریدیم». یعنی انسان با آب یک احساس حیات و رابطه وجودی دارد که با هیچ چیز دیگری ندارد. خاک هم همینطور است. خاک هم انسان را یاد اصل خودش می‌‌اندازد. در مورد خاک هم فرمود: «خَلَقَهُ مِنْ تُرابٍ[2]= او را از خاک ساخت». پس موجودی که مرکب نفسش از آب و خاک است، وقتی که با چیزهایی که با آن رابطه وجودی دارد ارتباط می‌‌گیرد، حس خوبی به او دست می‌‌دهد. این حس، مثل همان حسی است که ما با پدر و مادریم که ریشه ما هستند. بچه چطور برای پدر و مادرش یک معنای دیگری دارد تا با بچه‌‌های دیگر؟ یا بچه چطور با پدر و مادرش، پدربزرگ و مادربزرگش یک حسی دارد که با آدم‌های دیگر پیدا نمی‌‌کند؟ علتش این است که اصل و ریشه‌‌ی این بچه هستند. از این رو، وقتی انسان در ساختمان به طبیعت انسان، یعنی به آب و خاک تجاوز می‌‌کند، می‌‌بینید که با آن ساختمان‌‌ها نمی‌‌تواند خیلی حس بگیرد. چون تحت فرهنگ مدرنیته مجبور است در آن ساختمان زندگی می‌‌کند. همینطور که ما مجبور هستیم در خیلی از ساختمان‌‌هایی که تجانسی با روح و اصل ما ندارند زندگی بکنیم. اما ساختمانی که در آن تعدی به طبیعت نشده، بلکه تحول در آن پیدا شده، انسان در این ساختمان ها احساس خوبی دارد. اگر شما بروید به مساجدی که با معماری اسلامی ساخته شده و تجاوز و تعدی به طبیعت در آن مساجد نیست. مثلاً تیرآهن یا سیمان در ساختمان آن وجود ندارد، متوجه می شوید که حس خوبی دارید. اما وقتی به مساجدی می روید که با روح انسان تجانسی ندارند، می بینید که انسان نمی‌‌تواند در آن خیلی حس بگیرد. انسان نمی تواند آن حسی که باید با اصل و ریشه خودش بگیرد را داشته باشد. چون تغییرات در مصالح و ساختمان آن صورت گرفته است. مثلا سیمان با اصل و ریشه ی انسان ارتباط ندارد. حالا وقتی که شما به اصفهان، یزد یا کرمان بروید. می بینید ساختمان هایی که در آن تیرآهن به کار برده نشده و ساختمان های خشت و گلی هستند، یعنی آجرشان را به صورت خشتی ساخته اند، یا نماهایی که با خشت و گل درست شده اند، شما در این ساختمان ها یک حس زیبا و قشنگی دارید. متاسفانه از این معماری فطرت‌‌گرایانه خیلی جدا شده ایم. این مدرنیته بلایی سر ما آورده که در تمام جنبه‌‌ها همه چیزمان را می‌‌بازیم و اصلاً دیگر طبیعی زندگی نمی‌‌کنیم. برای همین است که عمرها کوتاه و بی‌‌برکت شده و می بینیم که در جوانی شخص مریضی هایی مثل سرطان و آلزایمر و... می‌‌گیرد و می میرد. همه اینها به این خاطر است که با طبیعت ارتباط نداریم و به طبیعت تجاوز کرده ایم و این تجاوز، روی خودمان تأثیر منفی می‌‌گذارد. ساختمان بهشت چگونه ساختمانی است؟ در معماری بهشت نبی اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) می فرمایند: «إنَّ اللهَ عزَّ وجلَّ أَحاطَ حائِطَ الجنَّةِ لَبِنَةً مِن ذهبٍ ولبنةً مِن فِضَةٍ ثُمَّ شقَّقَ فِیهَا الأَنهارَ وَ غَرَسَ فِیهَا الأَشجارَ فَلَمّا نَظَرَتِ المَلائِكَةُ إِلى حُسنِها وَ ظَهرِها قالَت طُوبى لَكَ مَنازِلَ المُلُوكِ= خداى عز و جل دیوار بهشت را با خشتى از طلا و خشتى از نقره ساخت. سپس جویبارهایى را از دل آن، درآورد و درختكارى كرد. چون فرشتگان، زیبایى و خرّمىِ آن را دیدند، گفتند: خوشا به حالت در میان منزلگاه هاى پادشاهان». معماری بهشت کار خداست. خدا با شناختی که از بنده‌‌اش دارد، می‌‌خواهد بنده‌‌اش را مورد احترام قرار بدهد. خدا آنقدر مهربان است و بنده‌‌اش را دوست دارد که او را طوری خلق کرده که در جایی مثل دنیا، انسان اگر یک نان گندم، جو و آبی بخورد، با همین غذای ساده، زنده می‌‌ماند و سال‌های سال می‌‌تواند زندگی کند. خدا در این عالم طبیعت و عالم کوچک دنیا، هزاران نوع برای بشر غذا و خوراکی و چیزهای دیگر طراحی کرده که آدم هر وقت می‌‌بیند، حیرت‌‌زده می‌‌شود؛ اما ما آنقدر در ناخودمان غرق هستیم که حواسمان نیست خدا با ما چه کار دارد می‌‌کند. ممکن است شما در ساختمانی زندگی کنید که معماری اش زیبا باشد، اما شاداب نیستید، مرده اید. چون در آن سیمان، آهن و سرامیک وجود دارد. از این رو، نمی‌‌توانید با آن ارتباط بگیرید. امام صادق (علیه السّلام) می‌‌فرماید: «إِنْ‏ كُنْتُمْ‏ رَاغِبِینَ‏ لَا مَحَالَةَ فَارْغَبُوا فِی‏ جَنَّةٍ عَرْضُهَا السَّماواتُ وَ الْأَرْضُ‏[3]= همانا اگر قرار است شیفته شوید، پس شیفتۀ بهشت شوید که پهناى آن، زمین و آسمان است». یعنی اگر قرار است نفس‌‌چرانی کنید و به این چیزها رغبت داشته باشید، لااقل سراغ آن بهشتی بروید که به اندازه همه آسمانها و زمین است. خواستگار آن بهشت باشید و دل به آن بهشت بدهید. آن معماری که خدا برایتان می‌‌خواهد یک معماری 99% آن که بهتر است. پس نیا به خاطر معماری یک درصدی که حالا اگر یک ذره جابه‌‌جا بشود، اعصاب شوهرت را خرد کنی که پول ندارد. الان گرفتاری دارد، وام دارد و نمی‌‌تواند منزل مناسبی تهیه کند و تو اصرار کنی که باید حتماً اینجای خانه را عوض بکنی، یا اعصاب خودت را خراب بکنی که من خانه ای می‌‌خواهم که اینطوری باشد. فرش باید اینطوری باشد. آن را عوض کن. این را عوض کن. باید اینطور ببینی که دنیا جای گذر است. مواظب باشید که تن دادن به زیبایی ها و معماری‌‌های طبیعت‌‌گرایانه، شما را از آن معماری و ساختمان‌‌های بهشتی محروم نکند. اگر در دنیا توانستی یا امکاناتی برایت وجود داشت که ساختمانی بسازی، یک ساختمان فطرت‌‌گرایانه بساز. اشکالی هم ندارد. اما حواسمان باشد که به خاطر ساختمان دنیا، ساختمان آخرت و بهشت را از دست ندهیم. بعد از رفتن از دنیا، همین که آدم آن بهشت را می‌‌بیند، می‌‌فهمد که دنیا را باخته است و از آن بهشت ابدی محروم شده است. در فرمایش دیگری، نبی اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) می فرمایند: «إنَّ حائِطَ الجنَّةِ لَبِنَةً مِن ذهبٍ ولبنةً مِن فِضَةٍ  وَ قاعُ الجَنَّةِ ذَهَب وَرُضاضُها اللُّؤلُّؤُوَطِینُها مِسكٌ وَتُرابُها الزَّعفَرانُ وَخلالُ ذَلِكَ سِدرٌ مَخضُودٌ وَطَلحٌ مَنضُودٌ وَظِلٌّ مَمدُودٌ وَماءٌ مَسكُوبٌ = دیوار بهشت، یك خشتش از طلاست و خشت دیگرش از نقره، دشت بهشت، طلاست و خُرده سنگ هایش، مروارید است و گِل آن، مُشك، و خاكش زعفران است و در آن، درختان كُنار بى خار است و نیز درخت هاى موز با میوه هاى خوشه خوشه بر هم چیده شده و سایه اى گسترده و پایدار و آبى ریزان وجود دارد». مؤمن کاخ‌های متعددی در بهشت دارد. کاخ‌های بزرگ که هر کدامش از این دنیا بزرگتر است. بهشت، دشت دارد، تپه دارد، کوه دارد، جزیره دارد، دریا دارد، این دشت بهشت از طلا است. این چیزی که در اینجا می‌‌بینیم، یک ظهور و جلوه ی یک چند میلیاردم خاک و طلای آنجاست. زعفرانی که ما می‌‌گوییم با زعفران آنجا فرق دارد. اینجا همین زعفرانش کلی دلبری می‌‌کند، رنگش و بویش و خاصیتش. گلهای اینجا هم با همه ی زیبایی هایش، قابل مقایسه با گلهای بهشتی نیست. حالا شما یک ضریب چند میلیاردی و یک ضریب بینهایت روی آن بگذارید و ببینید قرار است آنجا این گُل چه بشود، این خاک چه بشود. «مخضود» یعنی بدون تیغ و خار که دست را نمی‌‌برد. با آن شکل قشنگی که درخت سدر و کُنار دارد که آدم را مست می‌‌کند. در قیامت یکی از شکنجه‌‌های انسان این است که بهشت خودش را می‌‌بیند، ولی نمی‌‌تواند از آن استفاده کند.  بادیدن بهشت، حیرت او را برمی‌‌دارد و حسرت او را آتش می‌‌زند و خاکسترش می کند. مطالعه روی ساختمان بهشت، گُلها و زمین بهشت، آدم را آرام می‌‌کند. حرص و هیجان‌‌های جهنمی، کینه، بددلی، دعوا و درگیری، حساسیت و زودرنجی و رقابت حس های خوب بهشتی را از آدم می‌‌گیرد. چون رقابت احمقانه‌‌ترین کار دنیاست. وقتی رقابت می‌‌کنی، سهم خودت را در بهشت از دست می‌‌دهی. پس برای چه رقابت می‌‌کنی؟ چون به هر میلی که دل خواهی سپرد                          از تو چیزی در نهان خواهند برد بهشت/ساختمان و معماری بهشت پی نوشت: [1] . سوره انبیاء/ آیه 30. [2] . سوره آل عمران/ آیه 59. [3] . تمیمی آمدی، غررالحکم و دررالکلم، ج 1، ص258. قا/224

صوت

1 - «معماری» هر تمدن برگرفته از نوع انسان است

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ،

Top
برای عضویت در خبرنامه پست الکترونیکی خود را وارد کنید

خبرنامه سایت منتظران منجی

Stay informed on our latest news!

اشتراک در خبرنامه سایت منتظران منجی feed