www.montazer.ir
یک‌شنبه 14 ژوئن 2026
شناسه پرسش: 11497
20 ژانویه 2020
|
پرسش 258: علت دیدن حضرت علی (علیه السلام)، هنگام مرگ چیست؟
پاسخ:

منبع:

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ،

شناسه مطلب: 11496
زمان انتشار: 20 ژانویه 2020
| |
نقش روحانیت در ترویج و بقای دین

شرح زیارت عاشورا، جلسه 42، 81/03/11

نقش روحانیت در ترویج و بقای دین

منبر و جلساتی که مردم دور هم جمع می شوند و معارف و مسائل شرعی و الهی را در آن بیان می کنند، همه تبلیغ دین است. طلاب به عشق خداوند تبارک و تعالی و اهل بیت (علیهم السلام) به حوزه ی علمیه می روند.

از جمله آثار زیارت این است که انسان تصمیم به تربیت شدن می گیرد، چون می خواهد شبیه مزور شده و به او ملحق شود و با او در دنیا و آخرت باشد. آن چه در طول تاریخ اسلام از تبلیغ، پخش و آموزش معارف دینی انجام شده، به برکت عشق به خداوند تبارک و تعالی و اهل بیت (علیهم السلام) و زیارت است.

از صدر اسلام تا الآن، طلبه ها و روحانیت، سخت ترین نوع زندگی را داشته اند. طلاب در فشار سخت اقتصادی و عسرت به سر می برند. یک طلبه هیچ چشم انداز روشن اقتصادی ندارد. در زمان های قدیم متدینین و خانواده های مرفه بچه هایشان را برای تحصیل علوم دینی می فرستادند. آن ها به برکت دین می رفتند و نیاز مادی نداشتند. ولی تنها چیزی که آنها را نگه می داشت، عشق به دین و معارف الهی و اهل بیت (علیهم السلام) بود. این عشق، مقاومت ایجاد می کند. اگر کسی فرصت داشته باشد و زندگی پر زحمت علما را مطالعه کند، می بیند که هیچ کس به اندازه ی آن ها بر گردن مردم حق ندارد و هیچ عاملی به اندازه ی روحانیت در بقا و توسعه ی دین مؤثر نبوده است. برکت روحانیت از برکت زیارت و علاقه به اهل بیت (علیهم السلام) گرفته شده است. معمولاً حوزه های علمیه در کنار حرم های امام زاده ها و ائمه (علیهم السلام) تشکیل شده اند که از نور آن ها منور شوند. آثار زیارت ائمه (ع)، در زمان حیات و ممات شان یکسان است تمام آثاری که در زیارت ائمه (علیهم السلام) هنگام حیات شان داریم، مثل بزرگداشت فضیلت ها، الگوگیری، خط گیری و ... در زیارت قبور آن ها هم هست. خداوند تبارک وتعالی امر کرده اند، که در زمان حیات پیامبر و ائمه (علیهم السلام) به زیارت شان بروید و ایشان را ملاقات کنید. رسم بوده که در زمان پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) با عشق، به زیارت ایشان می رفتند. یعنی وقتی به زیارت پیامبر می رفتند، از در خانه ایشان را می بوسیدند تا خود پیامبر و بر سر آب وضوی پیامبر دعوا می کردند. هم چنین از ایشان لباس، عمامه و ...  به عنوان تبرک می گرفتند. در مورد اهل بیت (علیهم السلام) هم همین طور بوده، یعنی مردم با عشق فراوان به زیارت شان می رفتند. شما شنیده اید که جمعیت مشتاق ایرانی برای استقبال و زیارت امام رضا (علیه السلام) که از مسیر مدینه وارد ایران شده و از نیشابور عبور کردند، حضور داشتند. این در زمان حیات شان بود. اما خداوند تبارک و تعالی به این هم راضی نیست، بلکه فرموده: اگر ایشان از دنیا رفتند، باید به زیارت قبورشان هم بروید. چون تمام آثاری که ما در حیات آنان داریم، در زیارت قبور آنان هم داریم. امام، ممات و حیاتش فرقی ندارد. فرقی نمی کند که امام زنده باشد یا از دنیا رفته باشد. همیشه حی و حاضر است. در زیارت نامه می خوانیم: «أَشْهَدُ أَنَّكَ تَشْهَدُ مَقَامِی وَ تَسْمَعُ كَلاَمِی = شهادت مى‌دهم كه تو شاهد موقعیت من هستى و سخن مرا مى‌شنوى.» همان طور که حضور خودمان را در محضر امام می فهمیم ، احاطه ی امام را نسبت به خودمان نیز، می فهمیم. این فطری است و همه ی انسان ها این را می فهمند. با مرگ امام، جهان از محضرش خارج نمی شود.  همان طور که در زمان حیات احاطه داشته، در زمان ارتحال و نبودن بدن شان در این دنیا، هم چنان این تسلط و احاطه وجود دارد. هیچ کس این احساس را ندارد که به زیارت قبر امامی که مرده است، می رود. بلکه همه احساس شان این است که به زیارت یک امام حی و زنده می رود که می شنود، می فهمد، می بیند، جواب می دهد، تأثیر می گذارد، شفا می دهد و مشکلات را حل می کند. در میان اهل سنت کتاب های متعددی درباره ی آداب زیارت پیامبر، استشفاء،  تبرک و توسل نوشته شده است. اگر از وهابیون که این ها را شرک می دانند بگذریم، عامه ی اهل تسنن و علمای آن ها، فلسفه و فرهنگ زیارت، استشفاء، تبرک و توسل را قبول دارند. قطع ارتباط با خدا و ائمه(ع)، باعث سقط شدن در رحم دنیا می شود «صله رحم» موجب برکات فراوان و قطع آن باعث می شود که انسان در رحم دنیا سقط شود. برای همین است که خداوند در قرآن می فرماید:«وَ الَّذِینَ‌ یَنْقُضُونَ‌ عَهْدَ اللَّهِ‌ مِنْ‌ بَعْدِ مِیثَاقِهِ‌ وَ یَقْطَعُونَ‌ مَا أَمَرَ اللَّهُ‌ بِهِ‌ أَنْ‌ یُوصَلَ‌  وَ یُفْسِدُونَ‌ فِی‌ الْأَرْضِ‌ أُولئِکَ‌ لَهُمُ‌ اللَّعْنَةُ وَ لَهُمْ‌ سُوءُ الدَّارِ[1]= آن ها که عهد الهی را پس از محکم کردن می‌شکنند، و پیوندهایی را که خدا دستور به برقراری آن داده قطع می‌کنند، و در روی زمین فساد می‌نمایند، لعنت و بدی و مجازات سرای آخرت، برای آن هاست.» خداوند تبارک و تعالی ما را مأمور کرده که در همه ی زمان ها با خدا و اهل بیت (علیهم السلام) ارتباط داشته باشیم. علتش این است که امام یعنی رحم ما و ارتباط با امام یعنی ورود در رحمی که انسان در آن رحم، به سمت آخرت در حرکت است و ابدیتش شکل می گیرد. به محض این که رابطه ی انسان با امام قطع شود، سقط جنین شده است. چون  ارتباطش با عامل هدایت کننده به سمت ابدیت، قطع می شود. عهدی به عهده ی شیعیان و دوستان پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و امامان (علیهم السلام) هست که باید به آن وفا کند. یکی از شرایط خوب به عهد وفا کردن، زیارت قبور ائمه (علیهم السلام) است. امام رضا (علیه السلام) می فرمایند: «إِنَّ لِكُلِّ إِمَامٍ عَهْداً فِی عُنُقِ أَوْلِیَائِهِ وَ شِیعَتِهِ وَ إِنَّ مِنْ تَمَامِ اَلْوَفَاءِ بِالْعَهْدِ وَ حُسْنِ اَلْأَدَاءِ زِیَارَةَ قُبُورِهِمْ فَمَنْ زَارَهُمْ رَغْبَةً فِی زِیَارَتِهِمْ وَ تَصْدِیقاً بِمَا رَغِبُوا فِیهِ كَانَ أَئِمَّتُهُمْ شُفَعَاءَهُمْ یَوْمَ اَلْقِیَامَةِ [2]= هر امامی را بر گردن هواداران و پیروانش عهد و پیمانی است و از جمله شرایط وفای کامل به عهد و انجام شایسته آن، زیارت قبرهای آنان است. پس هر کس از روی علاقه به زیارت و با پذیرش آن چه آنان علاقه‌مند به آنند، مزار آنان را زیارت کند، آن پیشوایان در روز قیامت، شفیع آنان خواهند بود.»                               افراد سودجو و شهوت ران به اسم عرفان و توحید، می خواهند دست انسان را از اهل بیت، جدا کنند و بگویند: خدا کافی است. عشق خدا، عشق حقیقی است و عشق ائمه مجازی است و شما باید یک سره با خدا صحبت کنید. این توطئه است و باید بدانیم که تحت هیچ عنوانی و در هیچ مرحله ای از مراحل رشد عرفانی، از پیوند و توسل به اهل بیت (علیهم السلام)، بی نیاز نیستیم. ما موظف هستیم به نحو خاصی با اهل بیت (علیهم السلام) و امام زاده ها و قبور آن ها ارتباط داشته باشیم. این مستحبی نیست، بلکه واجب است. چون به پیوند با آن ها امر شده ایم. خود حضرت فرمودند: شما مأمور هستید که با ما پیوند و ارتباط داشته باشید. اگر با امام، پیوند نداشته باشیم، اساساً ساقط هستیم. در زمان حیات شان مأمور به پیوند با آن ها هستیم و در زمان بعد از ارتحال شان  هم مأمور هستیم، ارتباط و اتصال مان را با حضرات حفظ کنیم و ادامه دهیم. این نگاه باید از ما دور شود که زیارت ائمه (علیهم السلام) و امام زاده ها  یک جنبه ی مستحبی دارد. این وفای به عهد نیست، بلکه گسستن عهد است. ما موظف هستیم که هر چه بیشتر، با ائمه و اهل بیت و امام زاده ها و قبور آن ها ارتباط داشته باشیم. معنای شفاعت چیست؟ شفاعت به معنای جفت شدن است. کسی که در دنیا با امامش جفت شود و تصدیق کند آن چه را که امامش تصدیق کرده و رد کند آن چه را که امامش رد کرده، در همین جا شفاعتش صورت می گیرد. گاهی ما توسلاً و تبرکاً به زیارت می رویم و می گوییم: امام است. آدم مقدسی بوده و ضریح را می بوسیم و می آییم. اما کاری با خود حضرت نداریم و ارتباطی با ایشان برقرار نمی کنیم. چیزهایی که حضرت آن را تصدیق کرده، قبول نداریم و چیزهایی که حضرت قبولش ندارد، می پذیریم. حضرت می فرماید: وقتی به زیارت می روی،  باید هم عقیده امام باشید. یعنی آن چه امام نسبت به آن میل و رغبت داشته و تصدیق کرده، تصدیق کنی و آن چه امام قبول نداشته، شما هم قبول نداشته باشید. این شرط زیارت است. اگر شخص چنین وضعیتی داشته باشد و زیارت برود، ائمه (علیهم السلام) حتماً در روز قیامت شفیع او می شوند. هر شفاعتی که در آخرت می شود، معلول شفاعتی است که در دنیا صورت گرفته است. اگر کسی نتواند در اینجا با آنان جفت شود، در آن جا هم جفت شدنش، امکان پذیر نیست. برای همین است که حضرت می فرماید: شما باید در روز قیامت، دست تان را به ما برسانید. اگر قرار است روز قیامت دست مان را به دست حضرت برسانیم، باید این جا دست در دست حضرت بگذاریم و از اول با آن ها رفیق باشیم و پیوند برقرار کنیم. علت این همه سفارش برای زیارت قبر این است که جدا از آن عشق و علاقه ای که به معیت با حضرت در زمان حیات هست، در زمان مماتش هم هست. یعنی وقتی حضرت نیست، باز هم ما دوست داریم پیش حضرت باشیم و شبیه او شویم و با ایشان معیت داشته باشیم. اصل زیارت، برای تجدید میثاق و عهد است   از قدیم در همه ی فرهنگ ها بوده که چه در زمان حیات و چه در زمان ممات به زیارت، بروند. زیارت، یک تجدید میثاق وعهد در امامت و ولایت با کسی است که به زیارتش می رویم. این عهد یعنی این که من در راه شما هستم و رجوع و بازگشت به شما خواهم داشت. در زمان حیات شان وقتی که زنده هستند، به ملاقات شان می رویم. یعنی به ملاقات اصل، ریشه، وطن و پدر حقیقی خودمان می رویم. یعنی آن کسی که قرار است، من مثل او شوم. آن کسی که من در شباهت به او، به آرامش می رسم. وقتی هم که از دنیا می روند و سر قبور آن ها می رویم، تجدید میثاق می کنیم. یعنی همان عهد را تجدید می کنیم. جملات زیبا و شورانگیزی در زیارت نامه هست. می خوانیم:«بِسْمِ اَللَّهِ وَ بِاللَّهِ وَ  فِی سَبِیلِ اَللَّهِ وَ عَلَى مِلَّةِ رَسُولِ اَللَّهِ = به نام خدا، و برای خدا، و در راه خدا، و برای ملت رسول خدا». با این جملات تمام حرف هایت را می زنی! می گویی: من پای کار هستم و در راه شما هستم و از شما جدا نمی شوم. در زیارت وداع امام حسین (علیه السلام) می گوییم:«و لا جَعَلَ اللّهَ آخِرَ اَلعَهدِ منی لزیارَتکُم = و خدا زیارت شما را آخرین زیارت از سوی من قرار ندهد.» در زیارت امام رضا این طوری می خوانیم:«رَزَقَنِیَ اللَّهُ الْعَوْدَ ثُمَّ الْعَوْدَ ثُمَّ الْعَوْدَ = خدا روزی من کند، بازگشت و سپس بازگشت و سپس بازگشت.» سر مزار رفتن، یعنی این که باطن ما، با باطن او پیوند دارد و سر عهد و پیمانی که بستیم، هستیم. بنابراین، وقتی حضرت رضا (علیه السلام) می خواهد زیارت اهل قبور را مطرح کند، از عهد شروع می کند. آن عهد، عهدی است که در روز اول بستیم و این آیه قرآن را شاهد می آورد که:« وَأَشْهَدَهُمْ عَلَى أَنْفُسِهِمْ أَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ قَالُوا بَلَى [3]= و آن ها را بر خودشان گواه ساخت، که آیا من پروردگار شما نیستم؟ همه گفتند: بله، ما گواهی دهیم.» یعنی این که باطن من با باطن حضرت، پیوند دارد. حضرت اصل و حقیقت و ریشه ی من است. بین من و او یک پیوند باطنی و حقیقی برقرار است. این را ما باید درک کنیم که حضرات تعدادی شخصیت تاریخی مقدس نبودند که در یک زمان آمده اند و بعد هم از دنیا رفته اند و حالا ما هم آن ها را دوست داریم و به آن ها علاقه داریم. مثل قهرمان ملی یا مثل علاقه ای که به افراد دیگر داریم. من از نظر بدنی، بچه ی پدر و مادرم هستم؛ اما از نظر شخصیت انسانی و حقیقی، پدر و مادر من اهل بیت (علیهم السلام) هستند. حضرات از نظر نظام خلقتی، ریشه و اصل ما هستند و بیش از پدر و مادر، نسبت به ما اصلیت دارند. من باید بدانم که ریشه ی من پیامبر (صلی الله علیه  وآله و سلم) و حضرت زهرا (سلام الله) و امیرالمؤمنین (علیه السلام) است. پدر و مادر بدنی ما از نظر ساختار بدنی، ریشه ی ما هستند و بدن ما از آن ها تشکیل شده است. اما روح و نفخه ای که در آن بدن آمده و به آن تعلق گرفته از اهل بیت (علیهم السلام) است. این همان نفخه ی الهی است. از نظر شخصیت انسانی و حقیقی، من مال اهل بیت (علیهم السلام) هستم. برای همین است که ما بدون استثناء، به سمت آن ها کشش داریم و نمی توانیم آن ها را دوست نداشته باشیم. کفار هم همین طور هستند و به ایشان علاقه و کشش دارند و گاهی علاقه شان را نشان می دهند. به خصوص آن هایی که جاهل قاصر هستند. ما در بین رزمنده ها جوانان زیادی داشتیم که در آمریکا و اروپا مستقر بودند و درس می خواندند و کسی هم با آنها کاری نداشت. ولی خودشان آمدند و جنگ کردند و به مقام شهادت هم رسیدند. این عشق است که افراد را در این راه نگه می دارد. همان طوری که زیارت در زمان حیات و رحلت امام، تجدید عهد و میثاق با امام است، زیارت مزار شهید هم تجدید میثاق با اهداف شهداست. به قول شهید مطهری، گریه بر شهید، شرکت در حماسه ی شهید است[4]. بزرگداشت شهدا، آمدن پیکر شهید در اجتماع و دفن کردن آن در دانشگاه و کوه و جاهای دیگر، اثر خاص خودش را می گذارد و انسان هایی را جذب می کند. زیارت،  به انسان آرامش می دهد «حُبُ الوَطَنِ مِنَ الایمَان[5] = حب وطن، از ایمان است.» امام و معصوم، وطن من است و من با بازگشت به امام، یعنی پیوند با حقیقت خودم، آرامش پیدا می کنم. عهد یعنی انسان یک پیوند باطنی با حقیقت خودش برقرار کند. پیوند آن است که طبق قواعدی که خداوند تبارک و تعالی تعریف کرده، هر جزئی به اصل خودش بر گردد. خداوند در قرآن کریم فرموده:«إِنَّ إِلَیْنا إِیابَهُمْ / ثُمَّ إِنَّ عَلَیْنا حِسابَهُمْ[6] = البته باز گشت آن ها به سوی ماست. آن گاه حساب شان بر ما خواهد بود.» در آیه ی دیگر می فرماید: «إِلَیْهِ مَرْجِعُكُمْ جَمِیعًا[7] = بازگشت شما همه، به سوی او خواهد بود ». همچنین در جامعه ی کبیره به حضرات معصومین می گوییم:«همه ی مردم به سوی شما بازگشت پیدا می کنند.» اصل و ریشه ی همه مردم شما هستید. هر کس به تناسب ساختاری که تشکیل داده و به تناسب ساختار وجودی که با شما برای خودش ایجاد کرده و رعایت این امانت، به سوی شما بر می گردد و با شما ملاقات می کند. علت دیدن حضرت علی (علیه السلام)، هنگام مرگ چیست؟ امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرموده اند: «مَن یَمُت یَرَنی[8] =هر کس بمیرد مرا می بیند.» علت این که همه ی افراد بدون استثناء کافر یا مسلمان، اولین فرد، امیرالمؤمنین (علیه السلام)را در هنگام مرگ می بینند، این است که بدانند چقدر شبیه او شده اند. حقیقت انسان که شبیه امام است، از اصل امام بوده و امام در او دمیده است. وقتی انسان می خواهد از این دنیا برود، حقیقت خودش را می بیند! اما همان امیرالمؤمنینی را می بیند که از عینک وجودی خودش به او نگاه می کند. میزان در روز قیامت، حضرت علی (علیه السلام) است و بسته به این است که چقدر به ایشان یعنی اصل خودش، شباهت داشته باشد. در زیارت نامه ی ایشان می خوانیم: «اَلسَلامُ عَلَیکَ یا مِیزانِ الَاعمَال = سلام بر تو ای میزان اعمال.» خداوند در قرآن فرموده:«والْوَزْنُ یَوْمَئِذٍ الْحَقُّ فَمَنْ ثَقُلَتْ مَوَازِینُهُ فَأُولَئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ = و حقا روز محشر، روز سنجیدن اعمال است. پس آنان که در آن میزان حق، وزین و نیکوکار بودند، البته رستگار خواهند بود.» (اعراف/8) همچنین در روایتی، پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) فرموده اند: «عَلِیٌّ مَعَ الْحَقِّ وَ الْحَقُّ مَعَ عَلِیٍّ یَدُورُ حَیْثُمَا دَارَ = [9]=  علی با حقّ است و حق با علی. هر کجا علی باشد، حق هم آن جاست.» پس همه چیز با حق که علی است سنجیده می شود و ایشان اصل و ریشه ی همه ی ماست.» ما به حقیقت خودمان، بازگشت می کنیم. «وَ إیابُ الْخَلْقِ إلَیْكُمْ، وَ حِسابُهُم عَلَیْكُمْ = بازگشت مردم در قیامت، به سوى شماست و رسیدگى به پرونده ی آنان، برعهده ی شماست. » موقع به خطر افتادن دین و ولایت، زیارت کارخودش را می کند  وقتی که اصل دین و اصل امامت و ولایت به خطر می افتد، این تجدید میثاق ها و زیارت ها کار خودشان را می کنند. یعنی شخص، منتظر است که جایی امامش به او فرمان دهد. در سال 57 که در ایران کربلا درست شد، معلوم شد که امام امت که حسین زمان ما بود، تنها نیست. کسانی که ظاهراً تحت ولایت شاه بودند و پای تلویزیون و سینما و این طرف و آن طرف بودند، ولی مجالس روضه و دیدن علما هم می رفتند و در زیارت ها  تجدید عهد می کردند، وقتی دیدند که اصل دین و ولایت  و امامت در خطر است، حاضر نشدند پا روی عهدشان بگذارند. درست است که شاید یک سابقه گناه آلوده هم داشته باشند، اما پای کار و سر عهدشان ایستادند و مبارزه کردند. وجلوی گلوله ایستادند. شوخی بردار نبود، دفاع از دین شان و مسئله امامت و ولایت بود. بعد که جنگ کردستان پیش آمد، باز همه پای کار ایستادند. وقتی اصل به خطر می افتد، زیارت و تجدید میثاق ها کار خودش را می کند. اما در بعضی ها ضعیف و در بعضی ها، قوی است. ولی به هر حال کار خودش را انجام می دهد. مسئله این است که انسان با چه توانی  به زیارت برود. ممکن است  در مسائل روزمره ی زندگی، مقداری از امام دوری و فسق و فجور کند، اما اصل را هیچ وقت از دست نمی دهد و ارتباطش با امام هست. البته افرادی هم بودند که به زیارت قبور اهل بیت (علیهم السلام) می رفتند و موقعی که دین شان به خطر افتاد، هیچ تکانی نخوردند. خیلی از آنها موقع انقلاب، رفتند و در گوشه ای خزیدند. خواندن زیارت نامه، باید همراه با ادب باشد  نباید از روی عادت، زیارت نامه بخوانیم؛ بلکه باید حرف های مان را به طور جدی بزنیم. جملاتی که بین ما رد و بدل می شود، حرف حسابی است که با بزرگان می زنیم. پس باید ادب داشته باشیم و اول به نیابت امام زمان زیارت کنیم و بعد خودمان. باید حواس مان جمع باشد که زیارت، یک ملاقات خصوصی و حضوری است. فکر نکنیم در حرم  هزاران نفر هستند و شلوغ است. حواسمان  باشد که خانم فاطمه معصومه (سلام الله علیها) جلوی ما می نشیند و با ما حرف می زند و فقط به ما گوش می دهد. اولیای خدا می گویند: ما امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) را دیده ایم که وقتی به زیارت حضرت معصومه (سلام الله علیها) می آمدند، خم می شدند و سنگ پایین ضریح را می بوسیدند. شخصیت ایشان خیلی بزرگ است. وقتی به زیارت حضرت معصومه می رویم، این طور پیوند برقرار می کنیم و می گوییم: « السَّلامُ عَلَیْكِ یَا بِنْتَ وَلِیِّ اللَّهِ السَّلامُ عَلَیْكِ یَا أُخْتَ وَلِیِّ اللَّهِ السَّلامُ عَلَیْكِ یَا عَمَّةَ وَلِیِّ اللَّهِ = سلام بر تو اى دختر ولىّ خدا، سلام بر تو اى خواهر ولىّ خدا، سلام بر تو اى عمّه ولىّ خدا.» همچنین می خوانیم: « یَا فَاطِمَهُ اشْفَعِی لِی فِی الْجَنَّهِ فَإِنَّ لَکِ عِنْدَ اللهِ شَأْناً مِنَ الشَّأْنِ =  اى فاطمه! درباره ی بهشت، برایم شفاعت کن! به درستى که براى تو نزد خدا مقامى از مقامات بلند است.»   هر بار که به زیارت می رویم، زیارت ما را در نظر دارند و جبران آن را برخودشان، واجب می دانند. اواخر زیارت حضرت معصومه (سلام الله علیها) می گوییم: ما تابع کسی هستیم که پیامبر آورده و قبولش داریم. راضی به رضای او هستیم. این تجدید میثاق است. «السَّلامُ عَلَیْکِ عَرَّفَ اللهِ بَیْنَنَا وَ بَیْنَکُمْ فِی الْجَنَّهِ = سلام بر تو، خدا بین ما و شما در بهشت، شناسایى برقرار کند.» ما به هم معرفی می شویم و در مهمانی های تان شرکت می کنیم. دختر فاطمه ی زهرا، دختر رسول الله! من آمده ام خدمت شما، من به شما علاقه دارم و شما را قبول دارم. «وَ حَشَرَنَا فِی زُمْرَتِکُمْ وَ أَوْرَدَنَا حَوْضَ نَبِیِّکُمْ = و در گروه تان محشورمان کند و بر حوض پیامبرتان، واردمان نماید.» ان شاالله روز قیامت بگویند: گروه حضرت معصومه (سلام الله علیها)، گروه حضرت عبدالعظیم (علیه السلام)، گروه امام رضایی ها و گروه حسینی ها بیایند. الآن ما این ها را نمی فهمیم. اما در روز قیامت که افراد براساس شخصیت رهبرانشان، دسته بندی می شوند، می فهمیم. یعنی همان که در قرآن داریم:« یَوْمَ نَدْعُو كُلَّ أُنَاسٍ بِإِمَامِهِمْ= روزی که هر کس را با امامش فرا می خوانیم». آن محشر کبری و 50 هزار ساله ای که زمینش از آتش است و همه لرزه به تن شان می افتد، وقتی به شما بگویند: شما جزء دسته ی حسین هستی،  برو در دسته ی ایشان قرار بگیر. این خیلی حرف است. «وَ سَقَانَا بِکَأْسِ جَدِّکُمْ مِنْ یَدِ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ صَلَوَاتُ اللهِ عَلَیْکُمْ = و به ما با جام جدّتان، از دست على بن ابى طالب، بنوشاند. درودهاى خدا بر شما باد.» ببینید متن زیارت چقدر عالی تنظیم شده که امام علی بیاید از آن حوض، آب در دهان ما بگذارد. زیارت باید مانع انجام گناه شود به هر کسی اجازه ی زیارت نمی دهند. وقتی به ما اذن دادند که زیارت کنیم، باید حواس مان باشد که اذن داده اند تا با یک آدم برجسته، رو در رو حرف های مان را بزنیم. وقتی انسان به زیارت می رود، با یک بزرگی قرارداد می بندد و می گوید: من پای کار می مانم. بعد هم که به مجلس گناه دعوت می شود، باید بگوید: نه؛ من با امام رضا (علیه السلام) قرار گذاشته ام که با ایشان محشور شوم. کنار حوض کوثر با او باشم و او شفاعتم کند و همسایه اش باشم. دیگر این جا، جای من نیست. تجدید میثاق باعث می شود، وقتی که طبیعت گرایی و دنیا و شهوات هجوم می آورند، بگویم: من این کاره نیستم و عهد هایی با عزیزانم بسته ام و نمی توانم به مجالس فسق و فجور بروم و نمی توانم گناه کنم. نمی توانم با اراذل و اوباش و کسانی که با خدا قهر هستند، باشم. مادر من، فاطمه ی زهراست. با مادرم یک قرار دارم. شما سیدالشهداء را نگاه کنید. وقتی «هِیهَات مِنَ الذِلَه» می گوید؛ یعنی من فرزند علی و فاطمه هستم و زیر بار ذلت نمی روم. اصل ما نیز فاطمه ی زهرا (سلام الله علیها) و امیرالمؤمنین (علیه السلام) است. وقتی انسان با آن ها عهد می بندد، باید خودش را در انتساب به اهل بیت (علیهم السلام) و بزرگ ببیند و وقتی گناه به او عرضه می شود، همین که یاد عهدش بیفتد و یادش باشد که به کجا وابستگی دارد، می گوید: نه مأموریت من، روی زمین این نیست. ما ز بالاییم و بالا می رویم. ما را خداوند برای این کارها روی زمین نفرستاده است. از ما انتظارهایی دارد. دوشنبه ها و پنجشنبه ها نامه ی اعمال من، پیش امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) می رود و ایشان آن را می خواند و من می خواهم شرمنده و خجالت زده نشوم. من نمی توانم، پدرم را ناراحت کنم. این خیلی مهم است که حضرت  او را می بیند و نامه ی اعمالش را می خواند. اگر توجه به این داشته باشیم، خیلی مهم است. امام زاده ها باید مورد احترام باشند همه ی امام زاده ها و آن هایی که شجره نامه دارند و از نظر شخصیتی مورد تأیید هستند و ائمه خودشان تأییدشان  کرده اند و گفته اند که این پسر من و نوه ی من است، شخصیت های بزرگی هستند و انتساب به امام دارند و از آن ها نور گرفته اند و خیلی شرافت دارند. امام زاده ها شخصیت هایی هستند که برجستگی های زیادی دارند. اولیای  خدا هستند که کار از دست شان بر می آید و شفیع و قدرتمند هستند و توسل به آن ها برای ما، خیلی کار می کند. شما ببینید حضرت علی اکبر (علیه السلام) یک امام زاده است. اگر زنده می ماندند، جای امام سجاد (علیه السلام) بودند. باید به امام زاده ها براساس میزان تقوایی که دارند و میزان ارتباطی که با اهل بیت (علیهم السلام) دارند و میزان شهادت و گواهی که بزرگان در مورد عظمت و شأن آن ها به ما دادخ اند، باید به آن ها توسل پیدا کنیم. ما الآن به زیارت شیخ صدوق هم می رویم و به ایشان توسل پیدا می کنیم. ایشان امام زاده نیستند، ولی به دعای امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) متولد شده اند و پیش خدا وجیه هستند و شخصیت بزرگی دارند. بعد ازسالهای طولانی که بدن شان را کشف می کنند، می بینند که سالم و نورانی است. معلوم است قدرت روحی خیلی زیاد است که اجازه نمی دهد عوامل طبیعی روی بدن، اثر بگذارد. طهارت روح، آن قدر زیاد است که بدن، سالم می ماند.   [1] قرآن کریم / سوره ی رعد / آیه ی 25 [2] میزان الحکمه جلد 5 صفحه ی 2282 به نقل از بحارالانوار [3] قرآن کریم / سوره ی اعراف / آیه ی 172 [4] مجموعه آثار شهید مطهری . ج24، ص: 466 [5] منبعی یافت نشد. [6] قرآن کریم /سوره ی غاشیه/ آیه ی 25 و 26  [7]قرآن کریم /سوره ی  یونس/ آیه ی 4 [8] امالى شیخ مفید رحمه الله / 3، امالى شیخ طوسى رحمه الله 2 / 238، بحار الانوار 6 / 178 و 39 / 239 [9] الأمالی (للصدوق)، ص 89؛ الجمل، ص 81؛ الأمالی (للطوسی)، ص 548؛ ظ م - 33

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11495
زمان انتشار: 20 ژانویه 2020
| |
در نظام حیاتی انسانی، معصوم هم خورشید است، هم ستاره و هم ماه

جامعه پزشکی مهدوی؛ جلسه 38؛ 1398/10/20   

در نظام حیاتی انسانی، معصوم هم خورشید است، هم ستاره و هم ماه

خورشید، ماه و ستاره‌ها در نظام فردی و فیزیکی ما نقش دارند و اگر نباشند، ادامه حیات امکان‌پذیر نیست. اگر خورشید و نوری نباشد، چیزی رشد نمی‌کند. اگر در تاریکی کامل به سر ببریم و ستاره و ماه نباشند، فصلی نداریم و نمی‌توانیم تعیین مسیر و برنامه‌ریزی داشته باشیم. در نظام حیاتی انسانی هم معصوم همین سه نقش را دارد: هم خورشید است، هم ستاره و هم ماه. پس باید برنامه ­تان را با خورشید، ماه و ستاره هماهنگ کنید.

این «أین» های دعای ندبه شوخی نیست. امام کاملاً دعای ندبه را ریاضی طراحی کرده و فقراتش فقط برای کسانی جذابیت دارد که خودشان این گونه باشند. و گرنه می‌خوانند، ولی دعا برایشان مزه ندارد. وقتی که می‌گویید یک گمشده دارم و دنبالش می‌گردم. یعنی وقتی پیدایش می‌کنی، می‌گویی: بی‌همگان به سر شود، بی تو به سر نمی‌شود. او که باشد، همه چیز هست. «أَیْنَ الْحَسَنُ أَیْنَ الْحُسَیْنُ أَبْنَاءُ الْحُسَیْنِ= کجاست حسن کجاست حسین کجایند فرزندان حسین؟». در اینجا حضرت با شخصیت آدم کار دارد. خود حسن علیه السلام و خود حسین علیه السلام. وقتی می‌گویند آقا که ان‌شاءالله بیاید، قند در دلمان آب می‌شود. چون همه عاشقش هستند. اباالفضل و علی اکبر و بزرگان دیگر و سیدالشهدا با او می‌آیند. یک آدمی که دیدن این شخصیت ها برایش موضوعیت دارد، هم کلام شدن با آنها، همراه شدن با آنها، خیلی لذت بخش است. او  دلی دارد به اندازه امام حسین علیه السلام، دلش حضرت را می‌خواهد. نوع دلتنگی‌های یک آدم، قیمت و شخصیتش را نشان می‌دهد. «صَالِحٌ بَعْدَ صَالِحٍ وَ صَادِقٌ بَعْدَ صَادِقٍ أَیْنَ السَّبِیلُ بَعْدَ السَّبِیلِ = شایسته ای پس از شایسته دیگر، راستگویی پس از راستگویی دیگر، راه از پس راه». کسی که صالحین را بخواهد. یعنی یک دل بزرگی دارد. «سبیل» یعنی راه اهل بیت علیهم السلام. یعنی تو دیگر سردرگمی، پوچی، کُندی و بلاتکلیفی نداری. قبل از انقلاب ببین سبیل واضح بود یا واضح نبود؟ ما سبیل نداشتیم. به راحتی صراط نداشتیم. اما الان سبیل و صراط داریم. افراد در سبیل چنان سرعت می گیرند که می‌بینی طرف از اوج فساد و فحشا یک دفعه ولیّ الله می‌شود و اصلاً شهید می‌شود. چون سبیل اینقدر راه را باز و شفاف می کند. «أَیْنَ الْخِیَرَةُ بَعْدَ الْخِیَرَةِ أَیْنَ الشُّمُوسُ الطَّالِعَةُ أَیْنَ الْأَقْمَارُ الْمُنِیرَةُ أَیْنَ الْأَنْجُمُ الزَّاهِرَةُ= کجایند انتخاب شده‌ بعد از انتخاب شده‌؟ کجایند خورشیدهای تابان؟ کجایند ماه های نورانی؟ کجایند ستارگان درخشان؟». تمام خصوصیت­ هایی را که خورشید، ماه و ستاره‌ها در نظام فردی و فیزیکی ما دارند که اگر نباشند حیات امکان‌پذیر نیست؛ در نظام حیاتی انسانی هم معصوم هر سه نقش را دارد: هم خورشید است، هم ستاره و هم ماه. نور اگر نباشد، چیزی رشد نمی‌کند و اصلاً حیات ندارید. کوری دارید. اگر خورشید نباشد، ما در تاریکی به سر می بریم. ستاره و ماه نباشد، شما فصل ندارید و نمی‌توانید تعیین مسیر کنید. نمی‌توانید برنامه‌ریزی کنید. پس عزیزم! باید برنامه‌ات را با ماه و خورشید و ستاره هماهنگ کنی. همانطور که برای حیات فیزیکی‌مان با ماه و خورشید و ستاره هماهنگ هستیم، حیات معنوی خود را نیز باید با ماه و ستاره و خورشید معنوی هماهنگ کنیم. معصوم کسی است که تو باید همه چیزت را با او تنظیم کنی. از ظاهر خود و خانوده‌ات تا باطن‌تان. همه شما انسانها باید اینطوری تنظیم کنید. اما کسی که برای امام زمان علیه السلام خدماتی ندارد و آدم بی‌خاصیتی است، اصلاً برنامه خدمت و زیر چادر بودن ندارد، این خیلی وحشتناک است. «أَیْنَ أَعْلامُ الدِّینِ وَ قَوَاعِدُ الْعِلْمِ = کجایند پرچم های دین، و پایه های دانش؟». به مجموعه معارف «حقیقت، طریقت و شریعت» یا «عقائد، اخلاق و احکام» دین گفته می­ شود که با هدف انسان سازی آمده تا انسان را به مقام خلیفة اللهی برساند. حالا این انسان برای رسیدن به هدف خلقتش، نیاز به قاعده و فرمول دارد. این که من آدم عصبی و پرخاشگری هستم و می‌خواهم آرام و شاد باشم، نیاز به فرمول و قاعده دارد. این فرمول و قواعد همه به دست متخصص معصوم است. پس قواعد علم در دست معصوم است. یعنی کسی که می‌تواند یک آدم را از ته جهنم دربیاورد تا به مقام خلیفة الهی ببرد معصوم است. «أَیْنَ بَقِیَّةُ اللَّهِ الَّتِی لاتَخْلُو مِنَ الْعِتْرَةِ الْهَادِیَةِ.... = کجاست آن باقیمانده خدا که از عترت هدایتگر خالی نشود؟». یعنی امام تا از عترت نباشد، نمی‌تواند خلیفة الله باشد. یعنی دقیقاً از نسل خود پیغمبر است که بتواند اعلام الدین و قواعد العلم باشد. ببینید که چقدر دعا ریاضی طراحی شده. ولی ما چون زبان ریاضی بلد نیستیم، همینطوری جملاتی را می‌خوانیم. درحالی که باید بدانیم که امام یک سبک زندگی و سلوک ریاضی برای ما طراحی کرده است. زندگی بدون انس با امام معصوم، زندگی بهائم است ما بدون متخصص معصوم نمی‌توانیم نه حیات دنیایی‌مان را مقرون به سعادت کنیم و نه حیات بخش انسانی‌مان را. یعنی ما در بخش های «جمادی، نباتی، حیوانی، عقلی و فوق عقلی یا انسانی» در هیچ کدام از این ابعاد، چه ابعادی که مربوط به جنبه‌های دنیایی ماست و چه جنبه‌های انسانی و ابدی که باعث می‌شود یک انسان در سلوکش شباهت به اهل بیت (علیهم السّلام) پیدا کند، نمی‌توانیم بدون متخصص معصوم توفیق زیادی داشته باشیم. بگذریم از معدود انسانهایی که در یک شرائط خاصی با ریاضت های خیلی خیلی طولانی و سخت می‌توانند این مسیر را طی کنند. اما زندگی که روی روال باشد و به طور طبیعی آدم­ها رشد کنند، فقط در گرو وجود معصوم است. از همه مهمتر این که وقتی انسان با امام معصوم ارتباط و اتصال نداشته باشد، مثل یک جنینی می ماند که در رحم مادر در روند طبیعی خودش رشد نمی‌کند. درحالی که یک جنین وقتی می‌خواهد شکل بگیرد، اول به استقرار در مکان قدرتمند و مشخصی در رحم مادر احتیاج دارد تا استحکام داشته باشد و بتواند با حرکت­های مادر، آسیب نبیند تا رشدش تا زمان تولد تضمین شود. قرآن از این مکان محکم، با عنوان «قرار مکین» یاد کرده و می فرماید: «فِی قَرارٍ مَكِینٍ= در جای محکم». یعنی جنین باید در یک جایی باشد که قدرتمند باشد. کسی که به معصوم و امام زمانش وصل نیست، رشدش طبیعی نیست و نمی‌تواند باطن درستی داشته باشد. برای همین امام حسن عسکری علیه السلام فرمود: انسان­ها بدون معصوم «کالبهائم=مثل حیوانات» هستند. یعنی با ابهام، سردرگمی و گنگی زندگی می‌کنند. این ابهام هم در تمام ابعاد است. مثلا سردرگمی در مسائل اقتصادی. وقتی که زندگی بعضی افراد را می بینی، متوجه می شوی که 60 سال درگیر ساختمان و دلار و ارز شده اند و نمی‌توانند به چیزی غیر از پول و مادیات فکر کنند. به جای این که در مسیر خلقت و هدف خلقتشان حرکت کنند، عمده‌ترین چیزی که فضای قلب و ذهن این آدم­ها را می‌گیرد، اقتصاد، پول، ساختمان و ویلا و اینطور چیزهاست. سردگمی بعضی افراد، در مسائل گیاهی است. مثلاً در غذا، سفره، شکم، هیکل، اندام، زیبایی، ظواهر و خودآرایی‌ها غرق می شوند. زندگی‌شان با همین چیزها غرق و تمام می‌شود. بعضی­ها گنگ در مسائل حیوانی هستند. مثلا زن گرفته، شوهر کرده حالا گیج و گنگ است. در روابط با همسرش یک وقت زیادی از عمرش تلف می‌شود. دائم نگران بالا و پایین شدن های این رابطه هاست. وقتی پای بچه‌ها هم که وسط می‌آید، دیگر گیج و گنگی بیشتر می­ شود. بعد وقتی که این بچه‌ها بزرگ می‌شوند، برای ازدواجشان یکسری گیج و گنگی دیگر دارد. طرف تا به خودش می­ آید، می‌بیند که عمرش تمام شده و به آن طرف منتقل می شود. می بینی که اصلاً او ساعتی، روزی یا لحظه‌ای به هدف خلقتش فکر نکرده. بعضی ها هم گیج مسائل علمی­ اند. مثل دانشگاه، درس، پروژه و طرح، دکترا و فوق دکترا، تخصص، اختراع و اکتشاف و... اصلاً هیچ راهی به متافیزیک و به قول امروزی ها به ماوراء طبیعت یا به قول قرآن به غیب ندارد. نه انسی، نه رفت و آمدی و نه لذتی می‌برند از ارتباط با غیب. دائم درگیر مسائل پایینی وجودشان هستند. برای همین است که حضرت می‌فرماید که شما اصلاً بدون معصوم، مثل یک بهیمه و چهارپا هستید. قیمت هر انسانی به «أین‌ها» و به جستجوهای اوست گفتیم که قیمت هر انسانی به «أین‌ها» و به جستجوهای اوست. به اینکه قلبش در جستجوی چه چیزی است؟ دنبال چیست؟ آرمانش از زندگی کردن چیست؟ این أین‌ها هستند که قیمت انسان را مشخص می‌کنند. ببینید صبح که از خواب بلند می‌شوید تا شب، درگیر چه هستید؟! به دنبال چه چیزی هستید؟ آرزوهایت چه چیزهایی هستند؟ ببین که واقعاً این پنج بخش خودت را درگیر چه چیزهایی کرده ای؟ گمشده‌ات چیست که اگر به آن برسی، آرامش داری؟ اگر به آن برسی، مسیرت به سمت آخرت تضمین شده است؟ اگر به آن برسی، شاد هستی؟ اگر به آن برسی، کاملاً آرامش داری، آن چیست؟ این قیمت انسان را نشان می‌دهد و یک آینه‌ای است که ما می‌توانیم در آن خودمان را ببینیم و بفهمیم که ما چه کسی و چه چیزی هستیم و چه کار می‌کنیم؟ انقلاب اسلامی، طلوع ظهور حضرت مهدی علیه السلام است برای ما که در زمان انقلاب اسلامی هستیم ماجراها، اصول، قواعد، دلدادگی ها، دغدغه‌ها، آرمانها و همه چیز متفاوت است با قبل از انقلاب اسلامی. آن چیزی که قبل از انقلاب اسلامی حاکم بر مردم بود، حالت ابهام یعنی همان بهیمه و حالت حیوانی بودن بود. مردم درگیر این مسائل بودند. انقلاب اسلامی که آمد، همه چیز فرق کرد. یک دفعه مردم به اندازه هزار سال، بلکه بیشتر فکر و عمل، آرمانها، برنامه‌ریزی ها، دغدغه‌ها و سبک زندگی‌شان تغییر کرد. یک دفعه ده ها میلیون انسان وارد یک رحم مکانی و زمانی خاص، به نام انقلاب اسلامی ایران شدند. این رحم، یک رحم نورانی و قدرتمند برای تربیت ده­ ها و صدها میلیون انسان در داخل و خارج از کشور شد. انسان­هایی ساخته شدند که صدها هزار نفرشان تا "عند ربهم یرزقون=نزد خدا مرزوقند" رفتند. شما در تاریخ سراغ ندارید که این حجم انسان در جایی تربیت بشود. این معجزه انقلاب اسلامی است. انقلاب اسلامی چیزی است که همه انبیاء و ائمه منتظرش بودند و آن را می‌شناختند. منتظرش بودند و می‌دانستند که این اتفاق به عنوان اصلی‌ترین و آخرین گام، برای حاکمیت متخصص معصوم در روی زمین می­افتد. آن مژده‌ای که خداوند به پیغمبر داده بود: «هُوَ الَّذِی أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدى‏ وَ دِینِ الْحَقِّ لِیُظْهِرَهُ عَلَى الدِّینِ كُلِّهِ[1]= اوست خدایی که رسول خود را به هدایت و دین حق فرستاد تا آن را بر همه ادیان عالم تسلط و برتری دهد هر چند مشرکان ناراضی و مخالف باشند». بعد از انقلاب، صدها میلیون نفر در سراسر دنیا تحت تأثیر این انقلاب قرار گرفتند و ساخته و هدایت شدند. هدف و سبک زندگی خیلی‌ها مشخص شد و همینطوری هم ادامه دارد و پیشرفت می‌کند و آن شرائط اصلی برای ظهور انسان کامل را در سطح جهان فراهم می­کند، اما با شرط وفاداری و همدلی. شما می‌بینید که این دائم در مردم شکل می‌گیرد و موضوع بیشتر فکر، فعالیت، هزینه کردن های اقتصادی، وقت گذاشتن ها، آبرو گذاشتن، استفاده از توانایی های علمی، تخصص ها و دعاها و ارتباطات معنوی‌ مردم در هر پنج بخش، موضوع حجت خدا وجود مقدس امام زمان علیه السلام می‌شود. مردم تعجب نمی‌کنند از این که جوامع مختلف مهدوی تشکیل می‌شود و فعالیتها یک دفعه زیاد شده است. هزاران جلد کتاب نوشته شد. میلیونها بیت شعر گفته شد. دهها آثار هنری و موسیقی تولید شد. یک دفعه انفجاری از نام و یاد حضرت و پیوند با حضرت اتفاق افتاد. این همان قدرت رحمی انقلاب اسلامی است. برای همین، انقلاب اسلامی و این ۴۰ سال، با همه تاریخ فرق دارد. به این ۴۰ سال "بین‌الطلوعین" می‌گویند. طلوع بعدی، ظهور امام زمان علیه السلام است. در رحم انقلاب اسلامی دهها و صدها میلیون نفر آماده می‌شوند برای حاکمیت متخصص معصوم. این طلب در مردم ایجاد می‌شود. نمونه‌اش را هم شما در قضیه شهادت سردار عزیزمان حاج قاسم سلیمانی دیدید که نه فقط ایران را یا منطقه را بلکه جهان را به جلو انداخت. به قدری این خونها پاک و مقدس بودند که یک دفعه دنیا را تحت تأثیر خودش قرار داد و مردم یک تحول اساسی پیدا کردند. قشنگی‌ بین‌الطلوعین همین است که تو می‌توانی در بین‌الطلوعین رزق جذب کنی. خورشید طلوع کند، نماز قضاست. برای همین بود که در روایت گفتند: رزق را در بین‌الطلوعین بگیرید». دعاهایتان را برای آن موقع بگذارید. وقتی  می‌خوابید، رزقتان از بین می‌رود. چه رزقهای جمادی، چه گیاهی، چه حیوانی، چه علمی و چه فوق عقلی، همه از دست می‌رود. علت این که ما کم رزق هستیم، این است که هنگام رزق گرفتن، خواب هستیم و دریافت و توسل و استمداد و استعانت نداریم. بیدار هم که باشیم، مشغول کارهای دیگر هستیم. مشغول استعانت و جذب و توسل نیستیم. باز هم مشغول دنیا هستیم. الان بین‌الطلوعینی هست که تو می‌توانی جذب کنی تا آنجایی که وقتی که از دنیا رفتی، هم‌درجه امام باشی. این فرصت بی‌نظیری است که شهدا و امام برایمان فراهم کردند. هیچ شرایط زمانی، مکانی و رحم قدرتمندی به اندازه رحم انقلاب اسلامی برای شدن انسانها و این که انسان از این زندان دنیا فرار کند و خودش را به غیب برساند، فراهم نبوده است. الان به برکت انقلاب اسلامی و خون شهدا و مجاهدت های مجاهدین، شرایط برای ما فراهم شده. پس باید به این توجه کنیم. پس دعای ندبه‌مان هم باید با بقیه فرق کند. دعای ندبه را که می‌خوانید و "أین­َ" هایی را که می‌گویید، باید عملیاتی باشد. یعنی وقتی می‌گویید: «أین؟» باید مثل مادری باشید که بچه اش را گم کرده یا دزدیده شده است. جستجوی او با کسی که این اتفاق برایش نیفتاده، یکجور نیست. چشم او دائم به دنبال اثری از فرزندش می‌گردد. شرط مهدوی بودن، فکر و عمل است وقتی کسی می‌گوید من عضو جامعه پزشکی مهدوی هستم. یعنی به بلندای حضرت زهرا سلام الله علیها از عرش تا زمین و در زمین می توانم تا آخر تاریخ فکر داشته باشم. یعنی برای یک متخصصی فکر می‌کنم که اگر او باشد، همه عالم برای همیشه سعادتمند می‌شوند. این سعه وجودی خیلی خوبی است که اگر کسی این را پیدا کند به جاهای بلندی می رسد. اولین مرحله‌اش هم این است که تو مهدوی بشوی و بعد عملیاتی بشوی. نه اینکه بگویی حالا من عضو جامعه معلمان مهدوی هستم، بعد مثل کسانی که عملیاتی نیستند، عمل و زندگی کنی. باید مؤثر و فعال باشی و وقت بگذاری و این جوشش در وجودت باشد. همین مقدار کافی است. اگر به همین مقدار کسی در وجودش به این جوشش رسید، او وقتی از دنیا برود، به تعبیر امیرالمؤمنین (علیه ­السّلام) با حضرت و هم درجه اوست. از دیگر شرایط مهدوی بودن، زهد نسبت به درجات دنیایی ‌است. هیچ چیزی نباید برای فعال مهدوی مانع باشد. دانشجو و طلبه‌ای که خارج از کشور برای درس یا تبلیغ می‌رود و در آنجا نمک‌گیر می‌شود، او زهد ندارد. چون یک رحم بسیار ضعیف را برای زندگی خودش انتخاب کرده، نه یک رحم قدرتمند را. همت حاج قاسم سلیمانی، همت فرازمینی بود شهید سلیمانی همتش خیلی بزرگ بود. 40 سال جهاد، آن هم با یک همت جهانی. در نقطه مقابل شهید سلیمانی کسانی بودند که می‌گفتند: نه غزه نه لبنان و اصلاً با اینطور مسائل کاری نداشتند. موجودات وحشی و حیوان‌صفتی که فقط به خودشان فکر می‌کنند و اصلاً نمی‌توانند به دیگران فکر کنند. آن کسی که به سوریه می‌رود و با دشمن می جنگد، از شرائط زندگی «جمادی، گیاهی، حیوانی و علمی» خارج شده است. ما از هم‌رزم های شهید حاج قاسم سلیمانی کسانی را داشتیم که به جای اینکه آن دغدغه‌ها را داشته باشند، ترجیح دادند در یک جای امن بنشینند و به تحصیلات شان ادامه بدهند تا به آنها آقای دکتر فلانی گفته شود. برای حاج قاسم این چیزها مهم نبود. این شهید بزرگ کاری کرد که یک جهان به سمت ظهور جهش پیدا کند. چه کسی فکر می‌کرد که مثلاً در آمریکا 50 شهر تظاهرات کنند و حتی غیرمسلمان­ها عکس حاج قاسم در دستشان باشد؟ آمریکا می‌گفت او تروریست بوده و ما برای همین او را کشتیم که آمریکاییها را نکشد. بعد می بینیم که خود آمریکاییها عکس او را دستشان گرفته اند و در تجلیل از او تظاهرات کردند. این کار کیست؟ من خبر دارم حتی آنهایی که اصلاً با انقلاب و نظام راهی نداشتند، یک دفعه یک جهش عظیمی پیدا کردند. حاج قاسم تاریخ ما را یک دفعه وارد مرحله جدیدی کرد. ما اگر همین یک کلمه امام باقر (علیه السّلام) را درک کنیم که فرمود: «لَوْ أَدْرَكْتُ ذَلِكَ لاَسْتَبْقَیْتُ نَفْسِی لِصَاحِبِ هَذَا اَلْأَمْر= اگر من انقلاب اسلامی را درک می‌کردم، خودم را برای صاحب امر حفظ می‌کردم»، خود را برای ظهور حضرت آماده می کردیم. یعنی شخص وقتی انقلاب اسلامی را درک می‌کند، باید کاملاً مهدوی بشود. نمی‌شود وارد رحم انقلاب اسلامی شد و باز، همان طاغوتی ماند. باز دغدغه‌هایش، دغدغه‌های مسخره دنیایی باشد و هم برای خودش، هم برای نسلش و هم برای اطرافیانش دائم دغدغه‌های حیوانی داشته باشد. وقتی امام می‌گوید من خودم را برای ظهور حفظ می‌کردم، پس انقلاب یعنی ظهور. اصلاً باید از این به بعد، مهدوی بود. پس ما می‌توانیم برای حوادث قبل از ظهور بگوییم در رحم انقلاب اسلامی، دوران قبل از حاج قاسم و دوران بعد از حاج قاسم. یعنی بعد از حاج قاسم یک داستان دیگری اتفاق ‌افتاد. یک دفعه مردم وارد یک تولد، حس و قدرت جدیدی شدند.اگر ما می‌خواستیم سال­های سال کار فرهنگی کنیم، با هزینه‌های گزاف هم نمی‌توانستیم به اینجا برسیم. امکان‌پذیر نبود که میلیاردها میلیارد هزینه ‌کنیم تا بتوانیم مردم را به یک وحدت و همدلی این گونه برسانیم. اصلاً این خودش به اندازه یک ملت کار داشت. انسان  چقدر می‌تواند بزرگ باشد و چقدر می‌تواند رحم وجودی‌اش برجسته و بزرگ باشد که یک دفعه خونش آن همه آثار برجای بگذارد. البته هنوز هم جا داریم که رشد کنیم. قا/221 دعای ندبه [1] . سوره توبه/ آیه 33

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11494
زمان انتشار: 19 ژانویه 2020
| |
«برائت و لعن مشرکین و کفار» نیمی از ایمان است

مهندسی فرهنگی، جلسه 11، 1392/08/03

«برائت و لعن مشرکین و کفار» نیمی از ایمان است

برائت و ولایت دو روی یک سکه هستند. کسی که مرگ بر آمریکا و  مرگ بر اسرائیل نمی گوید، ایمانش هم به درد نمی خورد.

پیامبر ما رحمۀ للعالمین است. هیچ کس عطوف­تر و مهربان تر از رسول خدا به مردم نیست؛ اما بیشترین احادیث پیغمبر در باب لعن است. «لعن» بخش مهمی از ایمان است. لعن یعنی دور باد. شخصی که در اسلامش لعن ندارد؛ مثل کسی است که همه چیز را می‌خورد. وقتی که می خواهی بدنت سالم و قوی باشد، هر چیزی را نمی خوری و می گویی میل ندارم. یعنی دور کردن و فاصله گرفتن از آنچه که مضر است. بیشترین لعن و برائت در خود قرآن است. وقتی می گویی «مرگ بر آمریکا» یعنی «قُلْ یا أَیُّهَا الْكافِرُون، لا أَعْبُدُ ما تَعْبُدُونَ= بگو ای کافران! هرگز آنچه که شما عبادت می کنید، من نمی پرستم»، یعنی من فقط «إِیَّاكَ نَعْبُدُ= من فقط تو را عبادت می کنم». در حالی­که شما حیوانیت و شیطان را عبادت می کنید. کسی که برائت از دشمن نداشته باشد، در واقع خائن به همه مردم است. مگر می شود با مردم دوست باشیم، اما اعلام مرگ و برائت از دشمن مردم نکنیم. قرآن دسته بندی های مختلفی از انواع مردم دارد؛ بعضی ها کافرند، بعضی ها منافق و مشرک، برخی هم مردم عادی که جاهل و مستضعف اند. مؤمن در مسیر خود به سوی الله، با موانع زیادی روبروست. او باید نسبت به مستضعفان آگاه باشد، ولی نسبت به کافر نه. مؤمن درگیر است با کسانی که در جبهه خودی هستند، اما منافق تظاهر می کند به این که ایمان دارد. «وَ إِذا قِیلَ لَهُمْ آمِنُوا كَما آمَنَ النَّاسُ قالُوا أَ نُؤْمِنُ كَما آمَنَ السُّفَهاءُ أَلا إِنَّهُمْ هُمُ السُّفَهاءُ وَ لكِنْ لا یَعْلَمُونَ= و چون به ایشان گفته می شود مانند مردم ایمان بیاورید، می گویند: آیا مانند سفیهان ایمان بیاوریم؟ آگاه باش که خود ایشان سفیه اند اما نمی­ دانند» ( بقره/آیه 13) این که قرآن می فرماید: اینها خودشان سفیه و احمق هستند، یعنی خودشان را نمی شناسند. این گروه منافقین هستند. گروه دوم، کفار هستند. یعنی کسی است که حق را می­ پوشاند. این کفار هم به سه دسته تقسیم می­ شوند: دسته اول کسانی هستند که دنبال قدرت اند که به آنها طاغوت می گویند. قدرتمندان، سلاطین، سلطه جهانی، استکبار جهانی، صهیونیسم جهانی، امپریالیزم جهانی، اینها طاغوت ها هستند. دسته دوم؛ پولدارها و ثروتمند هستند که به آنان «ملأ» می­ گویند. دست های پشت صحنه ی سرمایه ­داری جهانی، پولدارها، سرمایه­ دارهای یک جامعه که همیشه کمترین تولید را برای جامعه دارند و بیشترین توقع و انتظار و غُر و نق را دارند. به تعبیر علی (علیه السلام) در جامعه، کفاری که فقط با ثروت کار می کنند، به آنها «ملأ» می گویند و این ها در دنیا کم نیستند؛ مثل صهیونیستها. دسته سوم کفاری که به آنها «مترف» می گویند. اینها لذت­طلب هستند. گروه های به اصطلاح هنری که اهل بزن و برقص و موسیقی ها و فسادهای آن چنانی هستند. به این ها که فسادهای جنسی و اخلاقی را رواج می­ دهند، «مترف»گفته می­ شود. جنگ اصلی مسلمانان و مؤمنین با این سه گروه است که دشمن اصلی می ­باشند. «عدو» یعنی کسی که تجاوز به حریم می کند. یعنی اجازه نمی دهد تو آرمان ها را نگه داری و انسان­ها را هدایت کنی تا به سعادت شان برسند، و از همه مهمتر با پدر اصلی و خانواده اصلی شان آشنا شوند. فعالان فرهنگی وظیفه آماده سازی حکومت جهانی را دارند وقتی فعالان فرهنگی وظیفه خود را نسبت به مردم درست انجام دهند و مردم اسلام ناب را بشناسند، دیگر با حکومت های ضعیف نمی توانند کنار بیایند. پس این فعالان فرهنگی هستند که باید تیر آخر را بزنند و زمینه حکومت حضرت مهدی علیه السلام را فراهم کنند. وقتی انسان خودش را بشناسد، انتظار از خود و زندگی ­اش ببیشتر ­شده و به خود می‌گوید: این زندگی حیوانی به درد من نمی ­خورد؛ تا به حال خیلی سطح پایین و نازل زندگی کرده ام. من از زندگی فقط یک همسر می­ دیدم و چند بچه و خانه و زندگی و مادر یا پدر شدن و یا ماشین داشتن و تجارت؛ و چند رکعت نماز هم کنارش می خواندم؛ آن هم نمازی که بخش حیوانیت را بیشتر تثبیت می کرد. نکته خیلی مهم این که مفهوم عدالت و ظلم در انسان ­شناسی با هم فرق می کند. امام خمینی (رحمه الله علیه) می ­گوید: «دولت اسلامی اگر به فکر ایجاد حکومت جهانی اسلام نباشد، خائن و خطرساز است؛ هر چند که به مردم خدمت کند». یعنی در بخش­های پایینی (حسی، خیالی، وهمی و عقلی) خدمت کند. اگر مسئولی مانع رسیدن مردم به پدر آسمانی و امام زمان­­ش باشد، خیانت کرده است، حتی اگر مسجد بسازد، و سایر خدمات را بدهد و برای مردم رفاه فراهم کند. اسلام خدمات رفاهی، بدون کار برای امام زمان علیه السلام را  کافی نمی داند، چون حق مردم این است که به امام زمان­شان برسند؛ حق مردم این است که امام زمان را داشته باشند. لذا وقتی مردم اسلام ناب را شناختند، دیگر با حکومت­های ضعیف­شان نمی ­توانند کنار بیایند. لازم نیست ما برویم بجنگیم و فحش بدهیم به این و آن و دعوا و درگیری راه بیاندازیم. وقتی کار فرهنگی خوب برای مردم در هر جای دنیا که باشند انجام شود، مردم قدر آن را می دانند. پس اصلاً نیازی به جنگ نظامی نداریم؛ هر چند که از نظر نظامی باید آماده باشیم. خیلی از توده های مردم کفار، افراد مستضعفی هستند. ما نباید نسبت به آنان کینه داشته باشیم. قرآن فقط کینه یک گروه را می ­پذیرد که در دل داشته باشیم؛ آن­هایی که اتمام حجت با آن­ها شده و ائمه کفر هستند. قرآن درمورد آنان می فرماید: «فَقاتِلُوا أَئِمَّةَ الْكُفْرِ= پس با امامان کفر بجنگید». (توبه/آیه 12) یعنی باید با کسانی که تمام هویت خودشان را در مخالفت با دین و الله می بینند، باید مبارزه کرد. اما با کسانی همچون علمای وهابی یا کشیش­ های مسیحی، درجایی که باب گفتگو باز است، نباید جنگید. حتی باید برخوردهای تند آنان علیه شیعه و اسلام را تحمل کرد. زیرا برخی از آنان با چند برخورد درست و علمی توسط علمای ما شیعه شده اند. وقتی زبان گفتگو باز است، جنگ چیست. فحش و توهین چه معنایی دارد. با صحبت و گفتگو می توان خیلی از افراد را به اسلام دعوت کرد. این روزها شاهد آن هستیم که بسیاری از پیروان مذاهب دیگر به اسلام روی می آورند. نباید با این ها خشن، بی­ ادبانه و برخلاف اخلاق اسلامی برخورد کرد؛ بلکه باید آن­ها را دوست داشت و به آنها فرصت داد تا با خودحقیقی شان آشنا شوند. وظیفه­ ما این است که خودمان را جهادی بار بیاوریم. یک لشکر فرهنگی شویم و در دل دشمن نفوذ کنیم. یعنی مهمترین راهی که شما می­ توانید ایتام جهان را با اهل بیت آشنا کنید، این است که در دل آن­ها نفوذ کنید و اسلام را تبلیغ کنید؛ از طریق اینترنت با آنان ارتباط بگیرید و نفوذ کنید، کار ترجمه قوی کنید، فیلم قوی، کلیپ قوی یا یک کار قوی که تأثیرگذار باشد. حتی با یک آهنگ مناسب می­ توان انسانیت انسان را تحریک کرد و خیلی ­ها را مسلمان کرد. از طرفی مهمترین راهی که نباید کار به خشونت برسد، تقویت بسیج و بسیجیان است. این خود تقویت نظامی است، اما آن مسئله مهم و تیر آخر را باید فرهنگ و اهل فرهنگ بزنند که باید تیر فرهنگی را شلیک کنند. آن­ها باید انقلاب و فرهنگ را صادر کنند. بنابراین کار دست مبلغان و نویسنده­هاست، دست طلاب است، دست اهل فرهنگ است، دست اهل زبان است، دست اهل هنر و شعر است. اینها باید کار را انجام بدهند و آن تحول اساسی را ایجاد کنند که در این مسئله ما خیلی ضعیف هستیم. پس ما عاشق مردم هستیم، اما باید مردم را به بلندای ابدیت دوست­ داشته باشیم و فقط دنیا و رفاه را برایشان نخواهیم، بهشت را هم بخواهیم. خدمت به مردم، موجب رضایت الهی است از نظر خدای تبارک و تعالی مسئله «مردم» فوق ­العاده مهم است و جایگاه بسیار باعظمتی دارد. چون نظام خلقت، یک نظام حق است و به خاطر مردم است. خداوند عزیزترین بندگانش؛ یعنی انبیاء و اهل بیت (علیهم السلام) را برای هدایت مردم قرار داده است. «مردم» مثل خود حقیقی­مان، عزیز هستند. هیچ وقت نباید چیزی را فقط برای خود بخواهید. اگر کسی جدای از مردم چیزی بخواهد یا داشته باشد، این نشانه ی «خودخواهی» است. باید سعادت، کمال، معرفت و... هر چه که نصیب مان می شود برای مردم هم خواست. معصوم علیه السلام فرمود:«آنچه که برای خود می خواهی، برای دیگران هم بخواه؛ و آنچه که برای خودت نمی پسندی، برای دیگران هم نپسند». پس ما باید مردم را مثل جان دوست داشته باشیم. اینکه مادرمان فاطمه زهرا (سلام الله علیها)، زینب کبری (سلام الله علیها) و خاندان اهل بیت (علیهم السلام) آن همه مصائب دیدند، و اساساً در طول تاریخ، تعداد مراجع و علمایی که کشته شدند، به ویژه در انقلاب اسلامی، روحانیون و طلابی که کشته شدند، بیش از سایر رزمندگان اسلام بودند. این ها به آن دلیل است که افق اسلام همان این آیه است که میفرماید:«وَ نُرِیدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثِینَ= و خواستیم بر كسانى كه در آن سرزمین فرو دست‏ شده بودند، منت نهیم و آنان را پیشوایان [مردم] گردانیم و ایشان را وارث [زمین] كنیم». ( قصص/آیه 5) این همان آرمان الهی و مهدوی است که در مسیر انجام وظائف باید با مردم و برای مردم باشد. شخصی به امام صادق (علیه السلام) عرض کرد: آقا مگر می­ شود مؤمنی ولایت شما را قبول داشته باشد، ولی فاسق باشد و گناه هم بکند؟ حضرت فرمود: تو چه می دانی شاید او موفق به توبه شد و تو به انحراف کشیده شدی؛ و شاید خدا او را بیامرزد و تو را نیامرزد و بعد داستان «سحره» را می گوید. سحره، داستان حیرت ­انگیزی است که حضرت موسی (علیه السلام) کاری کرد که آن­ها را به خودشان برگرداند. یک خود جدیدی را از آنها به خودشان نشان داد و انقلابی در آنها اتفاق افتاد. «سحره» ساحرانی بودند که تا چند دقیقه پیش می گفتند که ای فرعون! ما را مقرب درگاه خودت قرار بده، گفتند: «آمَنَّا بِرَبِّ هارُونَ وَ مُوسى‏= به پروردگار هارون و موسی ایمان آوردیم» (طه/ 70). بلافاصله فرعون تهدید کرد که شما را به صلیب می کشم و دست و پایتان را به خلاف قطع می کنم. گفتند هر کاری که می خواهی با ما انجام بده. تو هر کاری با ما بکنی در همین دنیاست و تحمل آن آسان است. وقتی که انسان به شهود و به واقعیت می رسد، قدرتش از منهای بی نهایت تا مثبت بی نهایت تغییر می کند. این در لحظه اتفاق می افتد و این ارزش کار برای مردم است. در اسلام ما یک امت واحد داریم. جالب است که کلمه امت از «ام» می آید، یعنی ما فرزندان یک حقیقت و یک اصل هستیم و کشوری تقسیم ­بندی نشده است. ما باید مردم را صمیمانه دوستشان داشته باشیم. چون همه بندگان خدا هستند. همه روح الهی دارند، فرزندان اهل بیت هستند. تقسیم ­بندی های اقلیمی هیچ ارزشی در روابط انسانی ندارد. کسی که برایش لبنان، غزه، فلسطین، افغانستان و ... مهم نیست. اصلاً انسان نیست، یعنی خودش را واقعاً نمی شناسد. این به هیچ وجه دارای روح انسانی نیست، حتی اگر ادعا کند انسان و مسلمان است. حضرت علی (علیه السلام) به مالک توصیه می کند: مالک مردم یا در دین با تو برادر هستند و یا در خلق با تو شریک هستند. به مردم احترام بگذار». حقوق مردم را به او تذکر می داد. پس ما باید از چشم خداوند تبارک و تعالی به مردم نگاه کنیم و از چشم الله، آنها را دوست داشته باشیم. خداوند نمی خواهد هیچ کدام از بندگانش به جهنم بروند: «وَ لا یَرْضى‏ لِعِبادِهِ الْكُفْرَ= خداوند راضی نیست هیچ کدام از بندگانش کافر بشوند» (سوره زمر/آیه7) او دوست ندارد هیچ کدام از بندگانش به جهنم بروند. رمز برتری انسان بر سایر موجودات این است که او «کون جامع» است، یعنی هستی جامع. با وجود اینکه انسان هم شئون گیاهی دارد؛ هم شئون حیوانی دارد؛ هم شئون عقلی دارد و هم شئون الهی، در بین اینها باید به شئون الهی­ اش بیشتر احترام بگذارد و آن شأن را بیشتر رشد دهد و بزرگ کند. این اختیاری است که خدا به بشر داده است. پس مردم فوق ­العاده مهم و با ارزش هستند. یکی از شیعیان امیرالمومنین (علیه السلام) به حضرت گفت: آقا ما آماده ایم: جانمان در خدمت شماست، بیایید قیام کنیم. حضرت فرمودند: آیا شما باهم این طور هستید که وقتی نیاز دارید، دست کنید در جیب همدیگر و پول بردارید؟ گفت: نه. فرمود: پس شما هنوز به آن رشد شیعی نرسیده اید. هدایت یک نفر برابر با هدایت کل مردم است هر چقدر شما مهرورزی تان نسبت به ناس بیشتر شود، دوستی ­تان نسبت به ناس بیشتر می شود و تشبه­ شما به حق تعالی بیشتر خواهد شد. آدم های سخت­، کینه­ ای و تند مزاج از خدا دور هستند. لذا من باید سعادت و سلامت را برای همه مردم بخواهم. دین و اهل بیت (علیهم السلام) را باید برای همه مردم بخواهیم. آمریکایی ها، اروپائی ها، آفریقایی ها، کشورهای دیگر حق دارند که با اهل بیت که پدر آسمانی آنان هستند، آشنا شوند. خدا اهل بیت علیهم السلام را برای همه مردم قرار داده است. بنابراین ما به عنوان پیروان اهل بیت  علیهم السلام و کسانی که از این ثروت برخوردار هستیم و به همین دلیل ثروتمندترین مردم روی زمین هستیم، موظفیم به فقرا رسیدگی کنیم. امام علی (علیه السلام) فرمودند: «لا فَقرَ کَالجَهل= هیچ فقری مثل نادانی نیست». فقر فرهنگی خیلی بدتر از سایر فقرهاست. انسان باید به فکر فقرا باشد، به فکر آنهایی که ندارند، باشد و سرمایه­گذاری کند تا به آنها هم برسد. باید مثل بعضی پولدارها باشیم که خوب خرج می کنند؛  ناهار می دهند، شام می دهند، شب ها فضا و امکانی را درست می کنند که بی‌خانمان ها استفاده کنند. به همین ترتیب کسانی که ثروتمند فرهنگی هستند بایدبدانند که نوع خرج کردن شان هم فرهنگی است؛ آنها مؤسسات فرهنگی می زنند، کتاب چاپ می کنند، به زبان های دنیا ترجمه می کنند و برنامه ­های ماهواره ­ای درست می کنند، فیلم درست می کنند و.... می خواهند مردم به دین شان آگاه شوند. این کار های فرهنگی، برتر از تلاشهایی است که ثروتمندان فقط به شکم مردم می رسند؛ ثوابش هم با ثواب کارهای شکمی فرق می کند. چنانچه قرآن می فرماید: «مَنْ قَتَلَ نَفْسًا ... فَكَأَنَّمَا قَتَلَ النَّاسَ جَمِیعًا وَ مَنْ أَحْیَاهَا فَكَأَنَّمَا أَحْیَا النَّاسَ جَمِیعًا= هر کس یک نفر را بکشد، انگار همه مردم را کشته و اگر یک نفر را زنده (هدایت) کند مثل این است که همه مردم جهان را هدایت کرده است» (مایده ۳۲). دلیل این امر آن است که «همه یک نفر هستند و یک نفر معادل همه است». امام صادق (علیه السلام) فرمود: «من هیچ یک از مخلوقات خدا را ندیدم که یکی از آنها معادل همه باشد، به جز انسان». لذا باید کمک کنیم تا همه مردم را با خانواده آسمانی شان آشنا کنیم. چون همه حق دارند با اهل بیت آشنا شوند. آنها یتیم هستند و ما باید به فکر ایتام آل محمد (علیهم السلام) باشیم. پیامبر به امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود: «لَو یَهدِیَ الله بِکَ رَجُلً واحِدً،خَیرٌ لَکَ مِنَ الدُّنیا وَ ما فیها= اگر در زندگی تو یک نفر به دست تو هدایت بشود از همه دنیا برتر است و هر چه که در دنیاست برای تو بهتر است». پس ارزش دنیا به این نیست که من ماشین آن چنانی، خانه آن چنانی، زندگی آن چنانی، شغل و تجارت آن چنانی، داشته باشم. بلکه ارزش دنیا به این است که آیا از طرف من، بنده­ ای از کفر به ایمان آمده یا نه؛ در اثر فعالیت من، کسی احیا شده یا نه؛ یتیمی به خانواده آسمانی­ اش رسیده یا نه؛ این غیر از کارهای خیریه دیگری است که ما برای ایتام انجام می دهیم. هر چند آنها خیلی ارزش دارد و باید هم باشد و در جای خودش خیلی محترم است، ولی کار فرهنگی اساساً قابل مقایسه با هیچ کار دیگری نیست. به هیچ وجه نمی شود. بنابراین، کار فرهنگی، درس، طلبگی، تبلیغ، معلمی، اصلاً با هیچ کار دیگری قابل مقایسه نیست. نمی شود برایش قیمت گذاشت. انسان در این کار با تمام هدف خلقت شریک خدا و همراه خود خدا می شود. در این مسیر جندالله می شود. سرباز خدا و امام زمان (علیه السلام) می شود. این نوع کارها خیلی متفاوت است. پس برای رسیدن به آرمان جهانی باید کار فرهنگی کنیم.

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11492
زمان انتشار: 21 ژانویه 2020
| |
ویژگی های شخص حلیم

حلم، جلسه 15

ویژگی های شخص حلیم

امام صادق (علیه‌السلام) فرمودند:«الْحِلْمُ سِرَاجُ اللَّهِ يسْتَضِيءُ بِهِ صَاحِبُهُ إِلَى جِوَارِهِ وَ لَا يكونُ حَلِيماً إِلَّا الْمُويدُ بِأَنْوَارِ الْمَعْرِفَةِ وَ التَّوْحِيدِ وَ الْحِلْمُ يدُورُ عَلَى خَمْسَةِ أَوْجُهٍ أَنْ يكونَ عَزِيزاً فَيذِلَّ أَوْ يكونَ صَادِقاً فَيتَّهَمَ أَوْ يدْعُوَ إِلَى الْحَقِّ فَيسْتَخَفَّ بِهِ أَوْ أَنْ يوذَى بِلَا جُرْمٍ أَوْ أَنْ يطْلُبَ بِالْحَقِّ وَ يخَالِفُوهُ فِيهِ فَإِذَا آتَيتَ كلًّا مِنْهُمَا حَقَّهُ فَقَدْ أَصَبْتَ[1] = بردباری، چراغ خداست که راه را برای صاحب حلم به سوی خدا روشن می کند و کسی حلیم نمی شود، مگر  با نور معرفت و نور توحید. بردباری پنج صورت دارد: ۱- کسی که عزیز و ارجمند باشد و خوار و تحقیر شود. ۲- درستکار باشد و به او تهمت زده شود.۳- به حق دعوت کند، ولی به سبب آن خوار و خفیف گردد. ۴- بدون آن که گناهی کرده باشد، آزار ببیند. ۵- خواهان حق شود، ولی مردم با او مخالفت ورزند. هر گاه حق هر یک از این پنج مورد را ادا کردی، بردبار هستی.»

در مورد «کسی که عزیز و ارجمند باشد و خوار و تحقیر شود» گفتیم که این خطر همیشه هست که جایی عزت و آبروی انسان به خطر بیفتد و باید بتواند درد آن را تحمل کند. یک وجه مشترک در مورد این پنج صورت این است که درستکار باشد و به او تهمت زده شود. مثلاً در اداره انواع و اقسام تهمت ها را به او بزنند. به پیغمبر هم تهمت می‌زدند. انبیاء هم دائماً در معرض تهمت بودند، ولی آنها هیچ وقت خودشان را نمی‌باختند و خدا را حافظ و وکیل خودشان می‌دانستند. خودشان را به خداوند تبارک و تعالی می‌سپردند و عزت را در نزد خداوند جستجو می‌کردند. به همین دلیل، خیلی مضطرب نبودند. این به آن معنا نیست که انسان به طور معقول از خودش دفاع نکند. یا آنجایی که لازم است، روشنگری نکند یا از خداوند عزت را نخواهد. در دعای روز یکشنبه می خوانیم: «وَ اَعِزَّنی فی عَشیرَتی وَ قَومی= خدایا من را در میان عشیره و قومم عزیز کن». در زیارت امین ­الله داریم:«مَحبُوبَۀَ فی اَرضِکَ وَ سَمائِکَ= من را در زمین و آسمانت محبوب کن.» اینها یعنی انسان باید دائماً از خداوند عزت، آبرو بخواهد. عزت و آبرو نه با نگاه نفسانی و شیطانی و جاه­ طلبانه ­اش؛ بلکه عزت و آبرو را فقط در سایه نزدیک شدن به معدن عزت و قداست، یعنی خداوند بخواهد. ممکن است کسی چند صباحی با ریاکاری، خود را در دل دیگران جا کند، اما به زودی نکبت ذلت و مفتضح شدن به سراغش خواهد آمد. چون اساساً عزت و آبرومندی برای مؤمن، مایه آرامش و تقویت دینش و مایه کمک به اهداف او است. هر چه انسان به خداوند تبارک و تعالی نزدیک تر شود، از عزت و آبرو و احترام بیشتری برخوردار می‌شود. چون معدن عظمت و بزرگی و عزت، خداوند تبارک و تعالی است. سیره انبیاء(علیهم‌السلام) این بوده که وقتی به آنها تهمت می‌زدند، به طور معقول سعی می‌کردند، دفاع کنند، اما مضطرب نمی‌شدند و صبر و شخصیت و متانت خودشان را از دست نمی‌دادند. آدم حلیم کسی است که اگر مثلاً در خانواده، برادر یا خواهر علیه تو توطئه کند. یا اصلاً در جایی که فکر نمی‌کردی پدر یا مادرت علیه تو رفتار نامناسبی بکنند، رفتار درستی دشاته باشی و بدانی که اینها اهل رحم درجه یک و دو هستند و حقوق ویژه ای دارند. هم سنخ بودن در مجموعه ولایتی، گروه ها را به هم نزدیک می‌کند فرهنگ فطرت با طبیعت زمین تا آسمان فرق دارد. «فرهنگ فطرت و طبیعت»، قوم و قبیله و احساسات و عواطف نمی‌شناسد. یعنی دو نفر از یک خانواده و یک خون، کافی است که فرهنگ شان از نظر فطرت و طبیعت تغییر کند. یعنی مادر طبیعت­مدار باشد و پسر فطرت­ مدار. این مادر تمام عواطف مادری را کنار می‌گذارد و سفت جلوی پسر می‌ایستد و تا نابودی او هم جلو می‌رود. پدر هم همینطور است و یا برعکس. یعنی افراد عواطف و احساسات پدری و مادری و خونی را تا زمانی رعایت می‌کنند که در یک حزب با هم باشند، یا حزب الله یا حزب شیطان یا مجموعه ولایتی الله یا مجموعه ولایتی شیطان یا مجموعه فطرت یا مجموعه طبیعت. شما تاریخ را نگاه کنید. از هابیل و قابیل به این سمت، می بینیم مجموعه ولایتی انسان ها که تغییر می‌کند، سفت جلوی همدیگر می‌ایستند. یکی می‌خواهد به سمت خدا برود و مقصدش خدا، یعنی کمال بینهایت یعنی کمال مطلق است. اما دیگری ولایت شیطان را می پذیرد. در اینجاست که جنگ بین این دو جبهه در می گیرد. یکی از اصول جبهه طبیعت گرایی این است که به تحقیر افرادی که در جبهه فطرت قرار گرفته اند، می‌پردازد و آنها را تحویل نمی‌گیرند. قرآن در این مورد می فرماید:« إِنَّ الَّذِینَ أَجْرَمُوا كَانُوا مِنَ الَّذِینَ آمَنُوا یَضْحَكُونَ[2]=[آرى در دنیا] كسانى كه گناه می‌کردند آنان را كه ایمان آورده بودند به ریشخند مى‌گرفتند.» این یک قاعده است که همیشه مجرمین، مؤمنین را مسخره می‌کنند و آنها را آدم های ابله و پخمه­ ای می‌دانند. بنابراین، اگر مؤمن حواسش به این نباشد، بیخود لوس می‌شود و انتظار دارد همیشه به او احترام بگذارند. فکر می‌کند که اگر رفت برای خدا تبلیغ کرد، باید خداوند جبرئیل را با صد هزار تا فرشته همیشه دنبال او بفرستد که از او محافظت بکنند. اصلاً اینطور نیست. باید بدانی که دوستانت تحقیرت می‌کنند، گذشته ­ات را به رخ­ات می‌کشند و می گویند:« یادت هست فلان موقع چه کار می‌کردی؟ تو تا دیروز اینطوری بودی. حالا رفتی برای ما حزب اللهی شدی؟». چون او از حزب شیطان در ‌آمد، شیطان نمی‌گذارد راحت باشد و از پشت به او حمله می‌کند. در حمله از عقب، یکی از چیزهایی که همیشه مؤمنین و به خصوص مؤمنین نوپا را اذیت می‌کند، یادآوری گذشته آنهاست و شیطان نمی‌گذارد آنها جلو بروند. اینجا باید حواست باشد که خیلی مقاوم و قوی و مثل کوه استوار بایستی جلوی شیطان. مهم این است که ما اگر گذشته­ای داشتیم و اتفاقی افتاده، باید بدانیم که ما وارد توبه شده ایم. فرمودند کسی که توبه کرده، انگار اصلا گناهی نکرده است.   خدای متعال بعد از آشتی بنده اش با او، خیلی شاد می‌شود امام صادق(علیه‌السلام) می‌فرماید: وقتی بنده‌ای می‌خواهد با خدا آشتی کند، خداوند خیلی شاد و مسرور می‌شود. شاد شدن خدا مثل شاد شدن کسی است که در یک بیابان بی­ آب و علف، توشه، غذا و آبش را گم کرده و در شرف مردن است؛ اما وقتی یک دفعه چشمش به آب و غذایش می‌خورد، بی اندازه خوشحال می‌شود. خدا هم این گونه خوشحال می‌شود از این که به سوی ام برویم. وقتی می‌خواهی با خدا رابطه برقرار کنی، باز شیطان از حمله عقب استفاده می‌کند. تا می‌خواهی پیش خدا بروی و آشتی کنی و حرفی، دعایی و نجوایی داشته باشی، شیطان وسط می‌آید و گناهانت را به رخ می‌کشد که تو از خدا بِبُری. چنان آلودگی‌ها را وسط می‌ریزد که فکر می‌کنی یک موجود تمام آلوده هستی و حالا می خواهی بروی پیش خدا. یعنی نرو چون لیاقت نداری. وقتی که نگاهت به خودت اینطور شد که لیاقت نزد خدا رفتن را نداری، لیاقت در محضر مقدس خدا و فرشتگان و امام زمان بودن را نداری، از محضرشان در می روی و اینجا شیطان برنده می‌شود. به قول یکی از اولیاء خدا فرمود: آدم در بیرون از حمام که پاک نمی‌شود. باید برود در حمام تا پاک شود. پس مواظب باش که شیطان یک دفعه گولت نزند و بگوید تو ناپاک هستی، پس نرو نزد خدا. تو خیلی آلوده هستی، پس پایت را هم به مکان های خدایی نگذار. این حرفها را کنار بگذار و سفت و محکم به آنجا برو و بگو می‌خواهم تمیز شوم. حلم ورزی با به کار بردنِ تغافل و احتمال این که در حدیث داریم:«نِصفُ العاقِل الاِحتِمال وَ نِصفُهُ تَغافُل= نصف عاقل تحمل است و نصف دیگر آن تغافل»، برای این است که تغافل و تحمل، نقاط اوج حلم هستند. یعنی با تحمل کردن، خود را به بیخیالی و غفلت زدن. ممکن است ظاهراً آنها مخالفت بکنند و فحش بدهند، اما تو توجه نکن و کار خودت را بکن. تو بذرپاشی­ ات را بکن و مطمئن باش که این بذر، روزی رویش خواهد کرد. بعضیها فکر می‌کنند چون متدین و مؤمن هستند، همه کارهایشان باید در یک روال روان و منظم باشد. در حالی که اینطور نیست. سنت خدا اتفاقاً برعکس است. بعضی ها می گویند: خدایا! ما چه گناهی کرده ایم که فلان مشکل را داریم؟ نمازمان که به راه است و با تو رفیق هستیم؛ پس چرا مدام پشت سر هم بلا سر ما می‌آید؟ اینها نمی دانند که «بلا» عامل تغذیه مؤمن است. بلا یعنی تهدید طبیعت به نفع فطرت. بلا هدیه خداوند است که به مؤمن داده می‌شود. برای همین بیشترین طایفه ­ای که آسیب، تهمت، ناسپاسی و اذیت دیده اند، انبیاء بودند. برای همین بود که پیامبر فرمود: «ما اوذی نبی بمثل ما اوذی= هیچ پیامبری به اندازه من اذیت نشده است». سیدالشهدا را شما نگاه کنید، عاشورا اوج اذیتش است. در زیارت عاشورا می‌خوانیم:«وَ جَلَّت وَ عَظُمَتِ الرَزیَۀُ= این مصیبت و رزیه تو عظیم است». آیا شما شنیده اید که یک جا سیدالشهدا عصبانی شده و فحاشی کرده باشد؟ امیرالمؤمنین(علیه السلام) وقتی می‌جنگد، نگاه می‌کند به وجود افراد و نسلهای آینده اینها را می‌بیند، اگر در آنها یک مسلمان و متدین باشد، او را نمی‌کشد. یک ضربه می‌زد و طرف را مجروح می‌کرد و از دور خارجش می‌کرد. حضرت فقط کسانی را می‌کشت که مطمئن بود امیدی به تولد آدم مومنی در او نیست. فقط کسی را می کشت که «وَ لا یَلِدوُا اِلاّ فاجِراً کَفّارا = جز فاجر و کافر تولدی نداشتند». حلیم بودن در راه خدا گاهی در مسائل شخصی نیاز است انسان بردباری کند. اما کاربرد مهم آن در راه خداست. اگر جندالله شدی و در حزب خدا قرار گرفتی، حزب خدا همیشه غالب و رستگار است. امام صادق علیه‌السلام در حدیثی که ذکر شد، می‌فرماید اگر حق هر یک از این ۵ مورد را ادا کردی، تازه حلیم و بردبار هستی. در این فرمایش، حضرت درس بسیار بزرگی به ما می‌دهد. اگر فکر کردید که می‌خواهید واقعاً سربازی امام زمان(علیه السلام) را بکنید، باید آدم باحوصله­ و بردباری باشید. یعنی باید پیه همه چیز را به تنتان بمالید. در روایت داریم کسانی که قربشان به انبیاء بیشتر است، بلایشان هم بیشتر است. اما با تحمل سختی های یاد شده، این بشارت برای انسان بس است که «سختی» هیچ وقت به شخصیت اصلی انسان یعنی به فطرتش وارد نمی‌شود. برای همین است که می گوییم: دین جای تکلیف نیست. دین جای عشق و حال و صفا و لذت است. آدم باعرضه و باشخصیت و عاقل کسی است که «خود حقیقیش» را از بلاها دور نگه می‌دارد. حلم ورزی فطرت گراها در 5 سختی که با آن درگیرند یادتان هست، بچه ­های بسیج، چطوری به جبهه می‌رفتند؟ طبیعت­گرا هیچ وقت بسیجی را نمی‌فهمد. فطرت دوست دارد عیاشی و کیافی بکند. اساساً خدا برای همین آن را آفریده است. برای همین فطرت گرا به فرموده رسول خدا(صلی‌الله‌علیه‌وآله) همیشه بین ۵  شدت است، یکی از آنها درگیر بودن با مؤمن حسود است. «مُؤمِنٌ یَحسُدُه= مومنی که با او حسادت می کند». با مؤمنینی در زندگیش روبرو می‌شود که آنها هم مؤمن، حزب اللهی و آدمهای خوبی هستند؛ ولی حسود هم هستند و حال او را می‌گیرند. چشم ندارند رشد و پیشرفتش را ببینند. می بینی که مؤمن و بچه حزب اللهی است و در جمع مومنین مثل پایگاه بسیج و حوزه علمیه و....حضور می یابد. اما می‌بینی که حسودی هم می‌کند. گاهی حتی یک شاگرد به استادش حسودی می‌کند؛ یا یک استاد نادان به شاگردش حسودی می‌کند. چرا حسودی می‌کنید؟ خدا خواسته و از فضل خودش به او چیزهایی را داده. تو بگو خدایا! به من هم بده. اینها را می گوییم تا بدانی که یک موقع فکر نکنی وقتی با بچه حزب اللهی­ ها رفیق شدی، آنها تو را اذیت نمی کنند و به تو تیر نمی‌زنند. باید بدانی که آنها هم ممکن است از پشت به تو خنجر بزنند. حالا گاهی تو از آنها ضربه می خوری و ممکن است خودت یک روزی به آنها خنجر بزنی. یک ذره به درون خودت مراجعه کن. ببین خودت هم دیگران را سالم می‌گذاری؟ باید با همه در صلح و صفا باشید. از ویژگی اهل بهشت این است که قرآن می فرماید: بین بهشتی ها هیچ بدی نمی گذرد، مگر این که به هم می گویند:«سلاماً سلاما= سلام و سلام». تو مومن و بهشتی شده ای که هیچ آسیبی از تو به کسی نرسد. چون در وصف بهشتیان فرمود: «مُتَّكِئِینَ عَلَیْها مُتَقابِلِینَ یَطُوفُ عَلَیْهِمْ وِلْدانٌ مُخَلَّدُونَ بِأَكْوابٍ وَ أَبارِیقَ وَ كَأْسٍ مِنْ مَعِینٍ[3]= كه روبروى هم بر آنها تكیه داده‏ اند؛ بر گردشان پسرانى جاودان [به خدمت] مى‏ گردند؛ با جامها و آبریزها و پیاله[ها]یى از باده ناب روان.» می‌فرماید: شما از آنها هیچ حرف بدی نمی‌شنوید:«لا یَسْمَعُونَ فِیها لَغْواً وَ لا تَأْثِیماً إِلاَّ قِیلاً سَلاماً سَلاماً» نه اینکه همینطور بیخودی بنشینند و یک سلام این بگوید و یک سلام هم طرف مقابل بگوید. یعنی آنها در دنیا اهل سلام بودند. سلام یعنی شخص، وجودش طوری سالم می‌شود که از او هیچ نوع امر منفی به سمت طرف مقابل نمی‌رود. «مُنافِقٍ یُبغِضُهُ= گرفتار منافقی است که با او دشمنی می‌کند». از آن منافق های خطرناک تو را می‌کشد. ما در طول انقلاب منافقین زیادی داشتیم. الان هم بدترین نوع منافقین را در کشور داریم. آدم هایی که هیچ اعتقادی به ولایت، مبانی امام، مصلحت و خدمت به مردم ندارند و بیش از هر کس دیگری دم از مردم، حقوق مردم، مطالبات مردم و امام و خط امام و از این حرفها می‌زنند: «وَ إِذا قِیلَ لَهُمْ لا تُفْسِدُوا فِی الْأَرْضِ قالُوا إِنَّما نَحْنُ مُصْلِحُونَ = تا به آنها گفته می شود، در زمین فساد نکنید، می‌گویند، ما اصلاح می‌کنیم». «کافِرٍ یُقاتِلُه= کافری که با او مبارزه می کند». یعنی مؤمن با کافری هم که با او جنگ می‌کند، روبرو است. استکبار علنی جلو می‌آید، منافق هم نیست و علناً می‌گوید می‌خواهم تو را نابود کنم. «وَ شَیطانٍ یُذِلُه= و شیطانی که او را اغوا می‌کند». این بحث را در موضوع «شیطان و صور مقدس» و بحث «حمله­ های شیطان» و «دشمن شناسی» توضیح داده ایم. شیطان اعصابت را خرد می‌کند و در گوش تو نجواهایی می‌کند که دوست نداری بشنوی. اشتباهاً هم فکر می‌کنی، مال خودت است. بدان که این مال تو نیست. تا می خواهی نماز بخوانی، زیارت کنی، تمرکز بگیری، قرآن بخوانی، او نمی‌گذارد. اصلاً تحویلش نگیر. او نمی‌تواند پیشرفت تو را تحمل کند و شدیداً به تو حسودی می‌کند. تو هم او را بسوزان و اذیتش کن و هر چه گفت، خلافش عمل کن. «وَ نَفسٍ یُنازعُه= و نفسی که با مؤمن منازعه می‌کند». یعنی همان طبیعت با تو درگیری ایجاد می‌کند. میل‌های عجیب را یک دفعه در دلت بزرگ می‌کند و نمی‌گذارد با خدا رفیق شوی. نمی‌گذارد صاف با خدا دست بدهی. ولی نکته خیلی مهم این است که آدم زیرک و عاقل و باشعور و باهوش می‌داند، تمام اینها نعمت‌های خداوند است. اینها را خدا نفرستاده که ما را ضعیف کند. اینها برگ­های برنده است در دست ما. میادین بسیار خوبی است برای امتحان ما. هر چقدر هم میدان بزرگتر و وسیع­تر باشد، امکان برنده شدن و پرواز شما بیشتر است. وقتی باد خوب می‌آید، بادبادک خوب بالا می‌رود. موج دریا وقتی خیلی بلند است، جشن موج­سوارها است که موج سواری کنند. «وهمیات» طبیعت انسان را سرگرم می‌کند «طبیعت» به تو می‌گوید: بی خیال باش و معنویات را ول کن. برو ببین نتیجه مسابقه فوتبال چه شد. طبیعت تو را در درگیرهای وهمی می‌برد. صبح تا شب جوان درگیرِ این می شود که چه کسی برد و چه کسی باخت. طبیعت سرت را گرم می‌کند به مسابقات وهمی و تو را از مسابقات اصلی زندگی می‌اندازد. طبیعت با مبارزاتی که دیگران ساخته اند، تو را از مبارزه اصلی دور نگه می دارد. طبیعت گرایی می گویند: مگر اهل مبارزه نیستی؟ مگر اهل میدان شجاعت و جنگ و بکش بکش نیستی؟ بیا ما برایت درست می‌کنیم. برایت «راکی و ترمیناتور و... درست می‌کنیم. تندتند در تلویزیون و سینما می‌گذاریم تا تو مشغول آنها شوی. کانالها را هم زیاد می‌کنیم. مسابقات فوتبال، جام المپیک، جام ­جهانی، یک عالم جام هست که این نیازهای تو را همیشه ارضاء شده نگه ‌دارند. این خیلی بد است ما را از دشمن حقیقی و مبارزه جدی که سر راهمان هست، غافل بکنند و بعد برویم سراغ دشمنان وهمی. اگر مرد هستی، اگر جگر داری، اگر شخصیت داری، بیا سراغ دشمنان حقیقی. زشت است آدم پست و ضعیف و ذلیل زندگی کند و یکسره به شیطان و منافقین و استکبار مدام کولی بدهد و آنها از او کار بکشند. نگذار از شخصیت حقیقی تو کولی بگیرند. طبیعتت را تقویت می‌کنی، اما حیثیت ابدی تو را به یغما می‌برند. باید بدمان بیاید و به ما بربخورد از این که به طبیعت مان کولی بدهیم، در حالی که به فطرت ما بربخورد. باید عزت داشته باشیم و بگوییم: «هیهات منّ الذلۀ» و راست بگوییم. امام حسین علیه السلام گفت: من به کسی کولی نمی‌دهم و محکم ایستاد و از فطرتش دفاع کرد و فرمود: اگر می‌خواهید بکشید، ما را بکشید. حضرت در تمام مراحل مواجهه با یزید، جوابش یک کلمه بود: نه. او مظهر «لااله الا الله» شده بود که فرمود: «اَلا اَلدَعی یَابنَ الدَعی قَد رَکَضَنی بَینَ الاِثنَین بَینَ الصِلَّۀِ وَ الذِلَّۀ وَ هیهات مِنَّ الذِلَّۀ= این آدم پست و پسر پست، من را مخیر کرده بین دو چیز، بین مرگ و ذلت. اما هیهات من الذلۀ». یعنی دور است از ما ذلت. سیدالشهدا علیه السلام می‌فرماید: آن روح اجداد ما و آن اصلابی که ما در آنها رشد کرده ایم و ارحام مطهره­ای که ما از آنجا بیرون آمده ایم، طوری ما را بار آورده که پذیرای ذلت نیست. این امام ماست. آن وقت زشت است که ما برای امام حسین سینه بزنیم و گریه بکنیم؛ اما مدام به طبیعت و شیطان هم کولی بدهیم. هر وقت احساس ذلت آمد، روضه بخوان تو برای چه کسی داری عزاداری می‌کنی؟ بعد از عزاداری و گریه برای حضرت زهرا باید خیلی محکم بیرون بیایی و از حریم فطرت دفاع کنی. روضه یکسره باید قدرت بدهد و گرنه روضه نیست، سرکاری است. تو را از بی­ شخصیتی، ضعف، ناامیدی، کسالت و ترس بیرون بیاورد. پس هر وقت ذلیل شدی، برو روضه بخوان. در جبهه یادم هست که یکبار عراق خیلی آتش روی سر ما ریخت. خط هم شکسته بود. ما هنوز به خط نرسیده بودیم که دیدیم بچه ­ها همه مانده بودند. من تخریب­چی بودم و باید خودم را به میدان مین می‌رساندم تا میدان را باز کنم و این بچه­ ها برسند. میدان را باز کرده بودم، اما دیدم بچه­ها نمی‌آیند. بچه­ ها را از صد متر فاصله می‌دیدم، ولی هیچ کدام نمی‌آمدند. یکی از آنها که خیلی هم جوان بود، بلند شد و خیلی لذت بردم، همایلش را باز کرد و همه چیز را بر زمین انداخت و نارنجک را در دستش گرفت و گفت: زیارت عاشورا خوان ها چه کسانی بودند؟ زیارت عاشورا اگر اینجا به داد ما نرسد چه فایده ای دارد؟ این را گفت و دوید. اصلاً زیارت عاشورا برای همین جاست، برای شجاعت است. برای برطرف کردن همه اضطرابها و ترسها و ضعفها است. وقتی دوید و آمد، دیدیم همه بچه ­ها از زمین کنده شدند و پشت سر او راحت جلو آمدند. چون یاد اصل شان و فطرت شان افتادند. یاد «هیهات من الذلۀ» افتادند. یاد این که چه کسی جرات دارد من را بترساند؟ چه کسی می‌خواهد از من چیزی بگیرد؟ آیا تانک می‌تواند من را کوچک بکند؟ نه؛ من قرار است به خدایی برسم. خدا من را آفریده برای این که مثل خودش بشوم. پس چرا بترسم؟ چرا کوتاه بیایم؟ چرا شکست؟ چرا غم؟ چرا اضطراب؟ خدا من را برای این چیزها نیافریده. این چیزها لایق من نیست. پس این را بدانید که ما با این چیزها سر و کار داریم. اگر قرار باشد عصبانی و بی­حوصله و زودرنج باشیم و یک گوشه ­ای کز بکنیم و اهل مبارزه­ نباشیم، هیچ راه موفقی را در زندگی مان نمی‌توانیم طی کنیم. دائم شکست خورده ایم، دائم بدبخت هستیم. چون قبول ذلت از هر ذلتی بدتر است. انسان همیشه اول در درونش شکست می‌خورد، بعد در بیرون شکست می‌خورد. همیشه اینطوری است. کسانی که در درون پیروز هستند، در بیرون هیچ وقت شکست نمی‌خورند. زندگی بزرگان را بخوانید، در زندان ساواک شوخی شان به راه بود. آنقدر شوخی می‌کردند که اعصاب ساواکی ها خرد می‌شد. یک ساواکی گفته بود 15 نفر کمونیست به من بدهید شکنجه بدهم و از آنها حرف و اطلاعات بکشم، ولی یکی از این مذهبی ها را به من ندهید. کمونیستها بزدل و ترسو هستند. تا دو تا بر سرشان میزنی اعتراف می‌کنند. اما وقتی شهید رجایی را شکنجه می‌دادند، او قرآن می‌خواند. اگر این باور ما بشود. آن وقت کم کم ملکه ی حوصله، صبر و حلم سراغ ما می‌آید و رکن عبودیت تکمیل می شود. اما بدون حوصله و حلم، هر چه زحمت بکشی، هدر رفته است.   [1] . مستدرك الوسائل ج : 11 ص : 289مصباح الشریعة، ص 154. [2] . سوره مطففین/29. [3] . سوره واقعه/16-18. ع ل 344 مباحث حلم در قالب سی دی و کتاب کار 

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11491
زمان انتشار: 20 ژانویه 2020
| |
سکوت و رابطه آن با نورانیت قلب و فزونی فکر

حلم، جلسه 14

سکوت و رابطه آن با نورانیت قلب و فزونی فکر

حضرت علی(علیه‌السلام) فرمودند:«أَكْثِرِ اَلصَّمْتَ يَتَوَفَّرْ فِكْرُكَ وَ يَسْتَتِرْ قَلْبُكَ وَ يَسْلَمِ اَلنَّاسُ مِنْ يَدِكَ[1]= خاموشی و سکوتت را زیاد کن تا فکرت فزونی یابد، قلبت نورانی­تر بشود و مردم از دست تو در آسایش باشند.»

این را همه شما امتحان کرده اید که وقتی در جایی سکوت حاکم است، شما به آرامش می‌رسید. وقتی که در حالت سکوت کاری را انجام می‌دهید، یا روی چیزی تمرکز می‌گیرید، خیلی بهتر می‌توانید آن کار را انجام دهید یا مطلب مورد تمرکز را بفهمید. علتش این است که سکوت تا حدود زیادی کمک می‌کند که هیجان‌های قوه خیال آرام شود. ذهن هنگام سکوت، مثل دریایی است که آفتابی و آرام است و موجی ندارد. ولی وقتی انسان می‌خواهد حرف بزند، قوه خیال و واهمه ­اش مثل دریای طوفانی، موج های زیادی را از خودش پرتاب و ارسال خواهد کرد. در آن حالت که شما سکوت می‌کنید، قوه خیال و فکر آرام است و شما راحت­تر می‌توانید کارتان را انجام بدهید. گشت و گذار و سیرتان در اندیشه ­ها، افکار، ترتیب افکار، مرتب کردن شان، نتیجه­ گیری خیلی آرام است. اساساً هیجان مانع فکر صحیح است. برای همین هم گفته اند وقتی عصبانی هستید، تصمیم­ گیری نکنید و تنبیه هم نکنید. حضرت می‌فرماید: هر چقدر درجه سکوت و خاموشی شما بیشتر باشد، فکرها و تصمیم هایتان دقیق­تر و قوی­تر خواهد بود. علت این که سکوت حلم انسان را زیاد می‌کند، این است که انسان با سکوت به تعادل روانی و تعادل اعصاب می‌رسد و آسیب رسانی و آسیب پذیری او به حداقل می‌رسد. برای همین فرمودند:«اُصمُت تَسلَم= سکوت کن تا سالم بمانی. کسبِ حضور قلب در عبادات، به وسیله سکوت اگر شما نیم ساعت قبل از نماز با کسی حرف نزنید، تلفن نزنید، تلفن جواب ندهید، یا قبل از دعا یا زیارت، سکوت کنید، نتایج بهتری خواهید گرفت. مثلاً می‌خواهید جمکران بروید، همین که زیارت حضرت معصومه(س) رفتید، بهتر است که دیگر تا جمکران با کسی حرف نزنید و تمرکز بگیرید و فقط ذکر بگویید. بعد خواهید دید که چقدر قلبتان روشن و نورانی می‌شود. اکثر افراد وقتی حرم می‌روند و برمی‌گردند، شکایت می‌کنند که ما حرم رفتیم، حالمان گرفته شد. حرم رفتیم، حال نداشتیم و کسل بودیم و دلمان قسی و سیاه شده بود و اشکمان نمی‌آمد. علتش این است که با شلوغی سراغ حرم می‌روید. شما وقتی حرم می‌روید، باید طوری بروید که انگار می‌خواهید وارد بهشت شوید و از آن وجود مقدس و نورانی بهره­ برداری کنید و اساساً با او ارتباط برقرار کنید. چون در حرم تمرکز هست، یک ذهن شلوغ نمی‌تواند خودش را آرام کند که بتواند تمرکز بگیرد و محضر مثلاً حضرت رضا(علیه السلام) یا محضر حضرت معصومه(سلام الله علیها) یا محضر حضرت عبدالعظیم(علیه السلام) را درک کند، تا بتواند ارتباط برقرار کند. قبل از ماه مبارک هم همینطور است. برای همین است که ما پیشواز داریم و باید با پیشواز برای روزه ماه رمضان زمینه سازی کنیم. آدمهای زرنگ به استقبال می‌روند که تمرکز بگیرند. برای این که می‌خواهند وارد ضیافت بشوند، باید برای ضیافت تمرین بکنند. وقتی می‌خواهید به ضیافت الله بروید و مهمان خدا بشوید، این فطرت است که می‌خواهد برود ملاقات خدا. پس سکوت را باید تمرین کنیم. تمرکز در نماز با سکوت تمرکز در نماز اینگونه است که اگر کسی دو رکعت نماز درست بخواند، همه سؤالاتش برطرف می‌شود و معنی زندگی را می‌فهمد و اگر کسی واقعاً نمی‌تواند تمرکز بگیرد، قبل از نماز باید سکوت کند. علت این که به ما توصیه کرده اند قبل از  نماز از مسائل جمعی فاصله بگیریم و اول وقت برای نماز حاضر شویم و نافله بخوانیم، اذان و اقامه بگوییم و بین اذان و اقامه دعا کنیم و ذکرهای خاصی را بگوییم، همه برای تمرکز است. اینها مستحبات نماز است، واجب نیست. همه اینها برای این است که کمی تمرین کنیم تا وارد واجبات شویم. فرمودند قبل از نماز، ۷ مرتبه الله اکبر بگو تا تمرکز بگیری برای گفتن الله اکبر نهایی و بعد وارد نماز بشو. در روایت داریم که موقع اذان حق نداری حتی ذکر خدا را بگویی یا قرآن بخوانی. وقتی مؤذن اذان می‌گوید، کلمات اذان را با مؤذن بگو. به این می گویند «حکایت نماز». این کارها برای این است که قلبت برای ورود به نماز آماده شود. بین این کلمات هم ما دعا داریم تا با یک قلب آماده برای رو در رویی با خدا بروی. رودررویی با خدا یعنی من و خدا. یعنی دیگر با هیچ کس کاری ندارم و روبه­ رویت ایستاده ام ای رب من! ای اله من! ای محبوب من! ای معشوق من! «یا مَن بِیَدِهِ ناصِیَتی!= ای کسی که همه کارهای من در دست توست!». بعد از اینها انسان شروع می‌کند به حرف زدن با خدا. این حرفها چقدر قشنگ است. بعد رکوع و یک تعظیم، سجده و یک هم ­آغوشی خیلی شیرین با خدا. آن هم با کلمات قشنگی که در رکوع و سجده می‌گوییم و خدا را به خودت نسبت می دهی. بدبخت کسی است که در قبر برود و بعد بفهمد که می‌توانسته با این نماز چه کارها بکند و نکرده. با دو رکعت نماز می‌توانسته به کجاها برسد و نرسیده. خداوند تبارک و تعالی ما را با شتاب صدا کرده که «حی= بدو» 12 مرتبه ما در اذان و اقامه کلمه «بشتاب» را داریم. سر نماز می‌رویم، باید حرف بزنیم، گزارش کار بدهیم که در روز چه کار کردیم، خود نماز گزارش کار می‌دهد. یعنی در طول روز هر طوری گذرانده باشی، در آینه‌ی نماز نشان داده می‌شود. اصولا وضعیت گذشته ما در نمازمان انعکاس پیدا می‌کند که این چند ساعت اخیر را ما چطوری گذرانده ایم؟ اگر می ­بینی که لذت می‌بری، تمرکز داری، گریه می‌کنی، حضور داری؛ بدان که گذشته را خوب گذرانده ای. بعضی افراد تازه سر نماز، تصمیم ها و فکرها و گمشده هایشان را به خاطر می‌آورند. این گونه نماز، نه تنها نورانیت نمی‌آورد، بلکه قساوت هم می‌آورد. با شلوغی وارد عبادت شدن، مسخره کردن عبادت است و مسخره کردن کسی است که به ملاقات و زیارتش می‌رویم. تمسخر کار خطرناکی است، زیرا قساوت قلب می‌آورد. یعنی اثر وضعی روی زندگی انسان می‌گذارد. باطن نماز، باطن عجیبی است. ما متوجه نیستیم و با مستی می‌آییم و می‌رویم. باید فکر کنیم که همه دارند ما را نگاه می‌کنند. خدا و اهل بیت علیهم‌السلام و فرشته­ ها دارند ما را نگاه می‌کنند و ما در محضر آنها هستیم؛ ولی دقیقاً پشت مان را به آنها کرده ایم و داریم بازی می‌کنیم. انسان باید برای این محضر ارزش قائل باشد و بترسد از قیامت خودش. چون اگر نماز قبول نشود، بقیه اعمال هم قبول نیست[2]. اگر قبول شود، بقیه اعمال قبول است. حضور در مسجد قبل از نماز، به سکوت انسان کمک می کند مستحب است انسان قبل از اینکه نماز شروع بشود، وارد مسجد شود، چون مسجد سکوت می‌آورد. اساساً فضای مسجد دهان آدم را می­ بندد از این که حرف های بی­ ربط بزند. شما در مکان های مقدس، فکرهای بد به سرتان نمی‌زند. وقتی در مسجد ورود می کنی یعنی تمرکز می‌گیری و آرامتر می‌شوی. حال قرآنی، دو رکعت نماز تحیت مسجد، تعقیبات، دعای روز، زیارت روز. اینها انسان را برای رودررویی با خدا آماده می‌کند. انسان در برزخ می‌فهمد که با دو رکعت نماز می‌توانسته چه کارهایی بکند. برزخی ها چقدر حسرت دو دقیقه وقت ما را می‌خورند. یعنی الان آنجا گریه­ ها و ناله­ ها دارند که خدایا بگذار برگردیم به دنیا و دو رکعت نماز بخوانیم. اما الآن ما غرق در دریا هستیم و بی توجه به آن، غفلت زده هستیم. امام صادق(ع) که مظهر خداست، فرمود: چه بسا مرد 50 سال نماز بخواند و یک رکعتش پذیرفته نشود. وقتی هم نمازی که از ما می‌خواهند، نشد. بعد می‌گوییم نماز در اسلام برای چیست؛ هدف خلقت چیست. کسب نورانیت با کمترین هزینه سکوت کم خرج ترین کار است. با حلم می‌توان خیلی نورانیت کسب کرد. اگر کسی دنبال نورانیت می‌گردد و واقعاً عاشق نور است و از تاریکی بیزار و از طبیعت­گرایی متنفر است و خدا را دوست دارد و این برایش دغدغه است که باید باکیفیت این اعمال را انجام بدهد، باید بداند که سکوت، آرامش و نورانیت قلب می آورد.   بعضیها جگر دارند و کارهای عملی می‌کنند و اعمال صالح انجام می‌دهند، شجاعت دارند و با شیطان در وجودشان درگیر می‌شوند. اینها مرد خدا هستند که با طبیعت درگیر می‌شوند و خیال مبارزه و نزدیک شدن به خدا را دارند. امام زمان برای اینها عزیز است. ورود به محضر امام زمان برای اینها خیلی شرافت دارد. دوست دارند برای این دستگاه برای این سمت و برای سلاطین ابدیت، کار کنند. اگر شجاعتِ عمل نداریم، لااقل می‌توانیم از سکوت استفاده کنیم. با سکوت خیلی چیزها را می‌توان به دست آورد. سکوت، یک نوع ذکر است در یکی از کتابها از حضرت آیت الله حسن­ زاده آملی می‌خواندم، نقل کردند که شخصی نبی اکرم(ص) را در خواب دید، به حضرت عرض کرد: به من یک ذکر بدهید. می‌خواهم رشد کنم. حضرت فرمود: من به شما ذکر سکوت می‌دهم. این خودش ذکر است و منشأ خیلی از اذکار است. این شعر هم خیلی در کلمات آقای حسن­زاده آمده: «صمت و جوع و سحر و عزلت و ذکری به دوام/ ناتمامان جهان را کند این پنج، تمام» اثر حلم و سکوت چیست؟ حضرت امیر علیه السلام در ادامه حدیث، اثر سکوت را این گونه بیان می‌فرمایند:«وَ یَسلِمِ النّاسُ مِن یَدیک= مردم از دستت در آرامش هستند.» یعنی وقتی سکوت بکنی و سکوتت زیادتر بشود، کمتر با مردم درگیر می‌شوی. کمتر با عیبهای مردم سروکار داری و به عیب خودت مشغول هستی. درنتیجه، مردم از دستت در آرامش هستند. این یاد آور این حدیث است که می فرماید: «المسلم من سلم المسلمون من یده و لسانه= مسلمان کسی است که مسلمانان از دست و زبانش در امنیت باشند». سکوت آدم را در باطن جنینی خودش می‌برد. یعنی می‌فهمد که در این رحم دنیا باید تلاش کند تا خودش را به تولد سالم برساند. وقت زیادی ندارد و یک دفعه فرصت تمام می شود و باید تحویل به عالم برزخ شود. خیلی بد است انسان آماده نباشد. در دعاها داریم، ائمه علیهم السلام پناه برده اند به خدا از مرگی که قبل از آمادگی باشد. برای همین بود که امیرالمومنین ع مکرر می فرمود: استعدوا للموت=آماده ی مردن شوید». یکی از مراجع قم راجع به یکی از خادم‌های حرم امام حسین علیه‌السلام می‌گفت: شخصی به نام حاج عباس و اهل شمال و تاجر بود. تجارتش را رها کرده بود و به کربلا آمده بود و افتاده بود در خط خودسازی و عبادت. 40 سال کارش این بود که در مجلس امام حسین آب می‌داد. یک روز از ماه محرم و ایام عزاداری بود. رسم بود، مراجع در چند مجلس شرکت می‌کردند و به اندازه 5 دقیقه در هر هیئتی می‌نشستند و عزاداری و سرکشی و عرض ادب می‌کردند. این شخص مرجع می‌گفت: حاج عباس را یادت هست؟ گفتم: کدام حاج عباس؟ گفت: همانی که در هیئت آب می‌داد. مریض شده و دارد می‌میرد، بیا به عیادتش برویم. گفتم: مجالس زیاد است، بماند برای یک موقع دیگر. گفت: باید برویم. چون خیلی زنده باشد، یکی دو روز دیگر است. خلاصه ما رفتیم عیادت حاج عباس و دیدیم آنقدر حالش خراب است که نمی‌فهمد من چه می‌گویم. متوجه حضور ما نشد. سلام کردیم، اما نتوانست جواب سلام ما را بدهد. چند دقیقه که نشستیم، دیدم یک لحظه حاج عباس خیلی قبراق بلند شد و دستش را روی سینه اش گذاشت و گفت: السلام علیک یا رسول الله! آقا تشریف آوردید، زحمت کشیدید. السلام علیک یا أمیرالمؤمنین! شما هم آمدید، خانم سلام! بی­بی سلام، شما هم تشریف آوردید. امام مجتبی شما هم تشریف آوردید. زحمت کشیدید که ما را شرمنده کردید. یا اباعبدالله شما زحمت کشیدید تشریف آوردید. همینطوری گفت و گفت. ما همینطوری مانده بودیم تا حضرت صاحب عج اسم برد و گفت: مهدی جان شما هم آمدید! زحمت کشیدید که کلبه ما را منور کردید. این را گفت و راحت دراز کشید و مُرد. این هنوز به برزخ وارد نشده اهل بیت را می بیند. چون در بحث معاد گفتیم که اهل بیت قبل از مرگ سراغ انسان می‌آیند. بستگی دارد با کدام یک از آنها رفیق باشی و ارتباط داشته باشی. چقدر خوب است به جای اینکه نکیر و منکر بالای سر آدم بیایند، انسان موقع رفتن، چهره شیرین و نمکی و دلکش پیغمبر صلی الله علیه و آله را ببیند. خیلی این چهره دلبر است. امیرالمؤمنین علیه السلام با آن لبخند قشنگش بالای سر انسان بیاید. این مرجع که به عیادت آمده بود گفت: من کفن و دفن او را به عهده گرفتم. چون او ولی خدا بود. برای دفن یک جای خوب در حرم برایش در نظر گرفتیم. جمعیت آمدند و اعلام کردشد که فلان مرجع تقلید اعلام کرده که من برای سخنرانی می‌آیم. مثل اینکه اعلام کنند که حضرت آیت الله بهجت می‌خواهد بیاید برای سرایدار اینجا سخنرانی کند. آن مرجع خواب این شخص را دیده بود. گفت: من خوابش را دیدم. گفت: وقتی وارد شدم و من را در قبر گذاشتند، دیدم که خیلی تاریک بود. چنان وحشت من را گرفت که معنای وحشت را تازه آنجا فهمیدم. گفت: یکدفعه انگار که چراغهای سالن را روشن کرده باشند، دیدم اینجا روشن شد. بعد دیدم یک آقایی دارد می‌آید و این نورانیت مال ایشان است و این آقا اباعبدالله(ع) سیدالشهداء هستند. گفت: دو فرشته نکیر و منکر آنجا بودند. حضرت همین که آمد، به آنها نهیب زد که شما برای چه اینجا آمده اید؟ مگر قرار نبود کسی سراغ خادم های ما نیاید، بروید. گفت: آنها رفتند. حضرت گفتند: خسته نباشی. اینجا آمدی دیگر خیالت راحت باشد. این باغ را ببین. این باغ تا قیامت مال تو است. گفت: وقتی نگاه کردم، دیدم چه باغ بی­سر و تهی. اصلاً نمی‌شود انتهایش را دید. سپس حضرت سیدالشهداء علیه السلام به حاج عباس فرمودند: فکر نکنی فقط همین است، در قیامت هم به یادت هستیم. آنجا هم به کمکت می‌آییم. این خانواده خیلی نوکرپرور هستند. خیلی کریم هستند. کوچکترین کار ما پیش آنها خیلی رویش حساب باز شده. ما هر چقدر بدی و هر چقدر گناه می‌کنیم، آنها همچنان به ما توجه می‌کنند. واقعاً شیعیانشان را دوست دارند. «وَ ما تَشاؤُنَ إِلاَّ أَنْ یَشاءَ اللَّهُ= آنها هیچ چیزی اراده نمی‌کنند، مگر اینکه اراده­شان عین اراده خدا می شود». برای همین هم خدا همه چیز را به آنها سپرده است. برای همین می‌فرماید:«إنَّ اللهَ یَغضِبُ لِغَضَبِ فاطِمَه وَ یَرضی لِرِضاها = خدا غضب می‌کند برای غضب فاطمه و راضی است به رضای فاطمه.» ما فکر می کنیم که مجلس امام حسین مگر چقدر می ارزد که ما وقت بگذاریم؟ مجلس سلطان ابدیت است. پُز و پرستیژ بعضی ها مانع سینه زنی و مشکی پوشیدن شان می‌شود. در کتاب «حالات معنوی امام خمینی ره»  آمده که امام در ایام سوگواری سیدالشهداء علیه السلام گِل روی عبایشان می‌مالیدند. مراجع دیگر اصلاً از این کارها نمی‌کردند. دوستان امام می‌گفتند، یک دفعه از امام غافل می‌شدیم، می‌دیدیم امام وسط جمعیت است و مثل بقیه مردم سینه زنی می‌کند. مرحوم علامه بحرالعلوم(ره) مرجع به آن عظمت را می‌دیدند وسط جمعیت دارد سینه می‌زند و بر سرش می‌زند. می‌گفتند، آقا شما چرا؟ می‌فرمود: امام زمان دارد این طوری سینه می‌زند، من هم مثل او عزاداری می‌کنم. یکی از عزیزان تعریف می‌کرد، آقایی که همیشه خانه­ شان مجلس عزاداری محرم می‌گرفته، یک روز قبل از اینکه مجلس محرم شروع شود، توفیق پیدا می‌کند که به کربلا برود. به بچه ­هایش سفارش می‌کند که شما مراسم را بگردانید. قدیم ها در مراسم عزاداری رسم بوده که تنباکو و توتون هم در مجلس می‌گذاشتند. جزو لوازم بود. این آقا برای مجلس عزاداری تنباکوی درجه یک هم گرفت و همه لوازم را آماده کرد و خودش به زیارت کربلا رفت. یک شب خواب سیدالشهدا علیه السلام را می‌بیند که حضرت دارد حساب می‌کند که چه کسی چه خرج کرده. یک یک اسامی را می‌خواند و می‌گفت فلانی اینقدر برنج داده، فلانی اینقدر چای داده و اسم این شخص را می‌برد و می‌گوید، فلانی اینقدر تنباکوی درجه دو. این شخص می‌گوید: آقا من تنباکوی درجه یک دادم. حضرت گفت: نه درجه دو. از خواب بیدار شده و از پسرهایش می‌پرسد، مگر من تنباکوی درجه یک نخریده بودم؟ گفتند بابا راستش را بخواهی ما تنباکوی درجه یک را برای شما گذاشتیم که از کربلا می‌آیید و برای عزادارها درجه دو گرفتیم. ببینید که چقدر همه چیز حساب می‌شود. ما هنوز یاد نگرفته ایم با امام حسین و ابدیت معامله کنیم. هنوز این مطلب در دل ما جا نیافتاده که قرآن می فرماید: «ما عِنْدَكُمْ یَنْفَدُ وَ ما عِنْدَ اللَّهِ باقٍ= هر چه نزد شماست، همه از بین می رود و هر چه نزد خداست می‌ماند». ما هنوز تجارت با خدا را یاد نگرفته ایم. قرآن انسان را به  تجارت دعوت کرده است. رابطه بین دنیا و آخرت با تجارت است. چقدر در قرآن داریم:«إِنَّ اللَّهَ اشْتَرى‏= خدا می‌خرد». آیا نمی‌ارزد انسان برای آن تجارت سرمایه ­گذاری کند؟ تا چه موقع می‌خواهیم با اهل بیت قهر و جفا کنیم؟  تا چه موقع می‌خواهیم دل امام زمان را بشکنیم و خون به دلش بکنیم؟ تا چه موقع رفاقت این و آن را به رفاقت امام زمان ترجیح می‌دهیم؟ خدایا ما اگر مزه دوستی تو را بفهمیم، هیچ جای دیگر نمی‌رویم. ما اگر مزه رفاقت با سیدالشهداء و امام زمان علیهم السلام را بفهمیم، خودمان را به هیچ کس نمی‌فروشیم. خدایا ما نوکری اهل بیت را به صد آقایی دیگر نخواهیم داد. پس ما را به عنوان خادم خودت و خادم اهل بیت(ع) بپذیر. عمر ما و جوانی ما را در راه خودت قرار بده.   [1] . عیون الحکم و المواعظ , ج 1 , ص 161. [2] . (إن قُبِلَت قُبِلَ ما سِواها وَ إن رُدَّت رُدَّ ما سِواها) ع ل 343 مباحث حلم در قالب سی دی و کتاب کار 

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11490
زمان انتشار: 19 ژانویه 2020
| |
سکوت چه نقشی در حلم ورزی دارد؟

حلم، جلسه 13

سکوت چه نقشی در حلم ورزی دارد؟

جلسه قبل این حدیث را خواندیم:«لا حِلمَ کَالصَبرِ وَ الصَمت = هیچ حلمی مثل صبر و سکوت نیست.» در مورد صبر[1] در درس های گذشته مفصل توضیح دادیم. در مورد سکوت نیز، توضیح مختصری دادیم که در این جلسه کمی بیشتر توضیح خواهیم داد که سکوت چه تاثیری بر روی حلم دارد. یا به عبارت دیگر، سکوت چگونه بردباری انسان را بیشتر می کند؟

شخص ساکت از این رو که سکوت کرده و کم حرف است و توانسته بر شهوت کلامش غلبه کند، تحریک پذیری کمتری دارد. در نتیجه، از یک آرامش بسیار خوبی برخوردار است. به خصوص اگر شخص از مرحله آغازین سکوت گذشته باشد و خود را به مرحله ای رسانده باشد که بتواند از سکوت لذت هم ببرد و این کمک خوبی برای عبادت شخص است. منظور از عبادت در اینجا، ارتباط با خداوند تبارک و تعالی، یعنی دعا و نماز است که سکوت، برای دعا رقت قلب و برای نماز حضور قلب می‌آورد. سکوت، مقدمه خوبی برای تمرکز در هر عبادتی است برای همین به کسانی که به حرم مشرف می‌شوند، توصیه می‌کنیم که چند ساعت قبل از آن، سکوت داشته باشند. ارتباط کمتری با مردم برقرار کنند. بعضیها آمادگی قلب شان خیلی بالاست و اگر تا دم در حرم هم پرحرفی بکنند، به محض اینکه مواجه بشوند با آن کسی که به زیارتش رفته اند، این قوت روحی را دارند که بتوانند با او ارتباط قوی و مستقیمی برقرار کنند. یعنی فورا همه چیز را از ذهن بیرون کنند و مشغول گفتگو با مزور شوند. البته این استثناء است. زیرا همه کس از پس این کار برنمی‌آید. کسانی که می‌خواهند به حرم مشرف بشوند، به خصوص برای اولین بار مثلا مشهد می‌خواهند بروند و قرار است ده روز بمانند. اولین حضور و اولین ورود خیلی مهم است. در زیارت اول توصیه می‌شود تا یک مقداری قبل از زیارت، شخص با اطرافیان صحبت نکند و بیشتر سکوت داشته باشد. اگر در خانه قرار است، شب مناجات بکند، چند ساعتی حرف نزند، تلویزیون نگاه نکند و سکوت را رعایت کند و ارتباطاتش کم باشد. اگر اینها را رعایت کنید، بعد که وارد دعا می‌شوید، می‌بینید که چقدر حال شما فرق کرد. می‌خواهید وارد نماز شوید، می‌بینید که چقدر حضور قلب دارید. کسانی که تا لحظه­ای که دارند اذان و اقامه می‌گویند با بغل دستی شان حرف می‌زنند، وقتی وارد نماز می‌شوند، نمی‌توانند حضور قلب جدی داشته باشند. در خود نماز هم از نظر خیالی ادامه آن حرفهایی که مشغول آن بود، باز هم به ذهنش می‌آید. این مساله مثل غذا خوردن است. یعنی اگر انسان قبل از غذا «هله هوله» و تنقلات زیادی خورده باشد و با شکم تقریباً سیر سر سفره بنشیند، بهترین غذا هم که روی سفره باشد برای او لذت ندارد و خوب جذب بدنش نمی شود و گاهی هم بیماری زا است. حالا برای این که از غذا لذت ببرد و جذب بدنش شود، باید گرسنگی کشیده باشد. تغذیه‌ی معنوی، با پیش غذای سکوت در غذاهای معنوی، این جزء اصول تغذیه است که اگر قرار است غذای فوق عقلی بخورید، قبلش غذا نخورید. یعنی غذای عقلی، غذای خیالی و غذای وهمی نخورید. حتی از غذای عقلی هم نباید استفاده کرد. مگر چیزهایی که در ما رقت قلب ایجاد می‌کند و موضوعی برای آن ارتباط است. مثل این که من می‌خواهم خدمت حضرت رضا(علیه السلام) مشرف شوم. کتابی در مورد زندگانی و کرامات حضرت رضا (علیه‌السلام) می‌خوانم. این کار برای من رقت قلب می‌آورد و آمادگی ایجاد می‌کند. «سکوت» هم حضور قلب می‌آورد و هم رقت قلب و هم قابلیت عبادت برای انسان ایجاد می‌کند و انسان را برای عبادت پرتوان می‌کند و عبادت را برای انسان بسیار شیرین می‌کند. از نظر تأثیر آن روی حلم هم همینطور است. شما وقتی که یک عبادت جذابی داشتید و یک ارتباط قوی با خدا برقرار کردید، یک هم­آغوشی شیرینی با خداوند تبارک و تعالی در عبادت داشتید، بعد از آن حاضر نیستید، آرامش و لذتی را که از این ارتباط به شما دست داده، با هر چیزی به هم بزنید. بنابراین، از نظر شخصیتی سنگین و متین می‌شوید. مثل یک توپ نیستید که هر چند حجمش زیاد است، ولی در آن هوا هست و با یک پا زدن، تا مسافت زیادی برود. شیطان نمی‌تواند شما را تکان بدهد و تحریک بکند. شما این را تجربه کرده اید که بعد از زیارت عاشورا، بعد از گریه، روضه و بعد از نماز، می‌ببینید که چقدر نشاط دارید و خیلی راحت عصبانی نمی‌شوید و زود به خشم نمی‌آیید. چون این ورود به ماوراء الطبیعه، انسان را سنگین و متین و پاک می‌کند. دفاع از قلب، با سلاح سکوت وقتی انسان سکوت می‌کند، کسی نمی‌تواند به قلبش حمله کند، چون قلبش در آن لحظه حریم دارد. سکوت این کار را با انسان می کند. یعنی قلب انسان به اندازه ای آرامش دارد که سکوت می کند. بیشترین جایی که شیطان به انسان حمله می‌کند، آنجایی است که فاصله­ ما از خدا زیاد می‌شود. جایی است که بین ارتباط ما با خدا و نمازها و دعاهای ما فاصله افتاده باشد. مثل میکرب است که وقتی ما غذا نخورده باشیم و ضعیف شویم، خیلی خوب می‌تواند ما را تحریک کند. در اوایل کار، وقتی افراد می‌خواهند تمرین سکوت بکنند، ناراحت و غمگین می‌شوند از اینکه نمی‌توانند حرف بزنند؛ اما بعد از یک مدت که این تمرین انجام شد، کم کم سکوت برای انسان لذت دارد. یعنی خود سکوت، یک خوراک مستقل برای انسان می‌شود و دیگر تمرین و دارو نیست. اصلاً شخص سعی می‌کند خودش را در یک جایی بیندازد که یک مقدار ساکت باشد و حرف نزند. این خودش برای انسان یک خوراک و یک لذت می‌شود. خودش یک خلوت خیلی زیبا می‌شود که در آن، کلی شنیدنی دارد. ظاهرش ساکت است، ولی آنقدر شنیدن نصیب انسان می‌شود که حد ندارد. زیرا فرشته­ ها با انسان سخن می‌گویند. یعنی خود سکوت، آموزنده است. خود سکوت علم و نورانیت و حکمت و معرفت می‌شود. این وضعیت فرموده ی مرد بزرگی را به یاد می آورد که گفت: «بزرگی هر کس به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد». سکوت نا صحیح کدام است؟ در اوایل کار، سکوت سختی و تلخی دارد. به خصوص که انسان ممکن است از نظر کلامی سکوت بکند، اما از نظر خیال، پرحرفی بکند. یعنی ظاهراً ساکت نشسته، ولی در دلش دارد بارها و بارها با یک نفر جر و بحث می‌کند و حرف می‌زند. این سکوت صحیح نیست؛ زیرا خیالش را هم درگیر کرده و موجب ناآرامی انسان می شود. راهکار سکوت صحیح این است که وقتی کسی سکوت می‌کند، سکوت را آرام آرام تمرین کند تا این تمرین باعث شود، خیالش را هم آرام کند. یعنی در خیال هم با کسی درگیر نباشد. در توهمش هم با کسی یا چیزی درگیر نباشد. وقتی که سکوت می‌کند، از چیزهای خیلی خوب، برای خودش خیال های قشنگی را خیال­ سازی کند و با آن خیال های قشنگ صفا کند. آن وقت، آن باب آرام آرام باز می‌شود و خیلی چیزها نصیب انسان می‌شود. دیگر این دریافت، از طریق معلم و استاد و اینها نیست؛ بلکه چیزهایی است که مستقیماً گیر خودش می‌آید. یعنی اگر سکوت درست انجام بگیرد، بطور مستقیم، انسان را به معدن وصل می‌کند. این لذت، این سنگینی، حکمت و علم چقدر می‌تواند جلوی عصبانیت، پرخاشگری، اضطراب و غم و چیزهای دیگر را بگیرد. سکوت را باید آموخت سکوت واقعاً آموزش دادنی و یادگرفتنی است. انسان باید سکوت را یاد بگیرد. تعلیم یافتن سکوت کار مهمی است. امام صادق(علیه‌السلام) فرمود:« إِنَّ مَنْ كَانَ قَبْلَكُمْ كَانُوا یَتَعَلَّمُونَ اَلصَّمْتَ وَ أَنْتُمْ تَتَعَلَّمُونَ اَلْكَلاَمَ[2]= کسانی که پیش از شما بودنـد سـکـوت کـردن را می آموختند و شما سخن گفتن را فرا می گیرید.» ده سال سکوت، برای قدم برداشتن در مسیر عبادت حضرت در مورد کسانی که راه سکوت را طی کرده اند می‌فرمایند:« كَانَ أَحَدُهُمْ إِذَا أَرَادَ اَلتَّعَبُّدَ یَتَعَلَّمُ اَلصَّمْتَ قَبْلَ ذَلِكَ بِعَشْرِ سِنِینَ = اگر یکی از آنان می خواست عابد شود، ده سال قبل از عبادت، سکوت کردن را می‌آموخت.» یعنی اگر کسی از گذشته ­ها می‌خواست که عبادت درست و حسابی بکند و بیفتد در خط عبادت، بیفتد در خط تغذیه فطرت و تربیت طبیعت، برای اینکه هم به عوالم زیبای دنیا و هم به برزخ و هم بالاتر از آن ورود بکند، ده سال جلوتر از اینکه برنامه عبادی داشته باشد، شروع به تمرین سکوت می‌کردند. این تاثیر سکوت است در عبادت. پس معلوم می شود که یک علت این که عبادت های ما شیرین و دوست داشتنی نیست، این است که دوره ی سکوت را طی نکرده ایم. آنها تا این اندازه روی قضیه عبادت جدی بودند. زیرا عبادت حقیقی به این سادگی ها به دست نمی آید. عبادت یک ارتباط بین تو و خداست. ارتباط بین یک بی­نهایت و یک محدود عاجز از هستی است. رابطه خاک با رب الارباب این است که خاک می‌خواهد بایستد با خدا حرف بزند. مثلاً الان فلان شخصیت بیاید اینجا، شما با او حرف بزنید، می‌بینید که لکنت زبان پیدا می‌کنید. هر چقدر شخصیتش بالاتر باشد، انسان احساس می‌کند که راحت نمی‌تواند با او حرف بزند. مثلاً بگویند شما می‌خواهید با امیرالمؤمنین(علیه‌السلام)، صحبت کنید؛ با سیدالشهدا (علیه‌السلام) رو دررو سخن بگویید؛ با حضرت صاحب(عج) صحبت کنید. فرض کن بگویند بنشین فکر کن، دو دقیقه با امام زمان می‌توانی حرف بزنی؟ آدم وقتی با یک شخصیت بزرگ روبرو می‌شود، می‌فهمد که چقدر ضعف دارد و کوچک است. چقدر فاصله است بین او و این بزرگ. داستانی خواندیم که شخصی گفت: وقتی من را بردند در محضر معصومین (علیهم‌السلام) خیلی لذت بردم. ولی یک چیزی که خیلی زجرم می‌داد، این بود که فهمیدم که نسبت به محضر آنها چقدر نقص دارم، چقدر من عقب هستم. وقتی به من گفتند برو خودت را بساز و برگرد، این برای من کشنده بود. حال که در محضر معصومین (علیهم‌السلام) نمی‌شود راحت حرف زد و حضور پیدا کرد، چطور می‌توانی جلوی خدای متعال که پیغمبر و امیرالمؤمنین چهارده معصوم (علیهم‌السلام) جلویش این همه تزلزل دارند و مثل خاک در برابرش ذلیل هستند، مستقیم و بی­واسطه با او حرف بزنی؟ این مگر شوخی است؟ ما چون نمی‌فهمیم و محضر خدا را درک نمی‌کنیم، همینطوری نماز می‌خوانیم. اگر یک لحظه پرده کنار برود و بفهمیم کجا ایستاده ایم و داریم با چه کسی حرف می‌زنیم، آن گاه می فهمیم که چه به روزگار ما می‌آید. آن وقت گذشتگان به فرمایش امام، برای یک چنین حضوری، 10 سال تمرین سکوت می‌کردند تا خودشان را از طبیعت و از مخیلات و موهومات خارج کنند. چون انسان اگر بتواند خودش را از طبیعیات، مخیلات و موهومات خالی کند، فقط یک فطرت برایش باقی می‌ماند. یک فطرتی که از خود خدا گرفته شده است. یعنی یک جزئی که همسنخ با کل است و می‌خواهد با کلِ خودش حرف بزند. البته کلمه جزء و کل نارسا است. وقتی که آن نفخه­ که از خدا در وجود ما دمیده شده، می‌خواهد بطور خالص با خدا برخورد بکند، ببینید چه اتفاقی می‌افتد! چه شوری ایجاد می‌کند و چه چسبندگی و هم­آغوشی زیبایی است. انسان اینطوری خالص بشود و با خداوند تبارک و تعالی بخواهد حرف بزند، خیلی دلچسب است. این حالت های زیبا، در جبهه ها وجود داشت. زیرا در جبهه، چیز جذابی برای طبیعت وجود نداشت. طبیعت یک دفعه به فضل خداوند تبارک و تعالی کَنده شده بود. در کَندنِ موهومات و مخیلات هم بچه­ها تمرین داشتند. در نتیجه ارتباطات خیلی جذابی برقرار می‌شد. یکی از جذابیت ها برای انسان، «پول» است. اما رزمنده ها در جبهه مختصری هم که پول در جیبشان داشتند، اصلا نیازی به آن پیدا نمی کردند. یعنی جبهه بود و خاک و آفتاب سوزنده و رزم با دشمن. بنابراین، آن گذشتگان اگر می‌توانستند، در این 10 سال سکوت کنند و از پسِ این سکوت برآیند و صبر بکنند، در نتیجه شروع به عبادتهای درست  می‌کردند. اگر کسی نمی‌توانست سکوت را رعایت بکند، می‌گفت من اهل این کار نیستم. کتاب «حالات معنوی امام رحمه الله علیه» را بخوانید. امام یک عابد بود. در آنجا این حالات معنوی امام را که می‌خوانید، متوجه می‌شوید که عابد بودن یعنی چه و اصلاً عابد بودن، چه التزام ها و چه نظمها و چه ظرافت کاریهایی می‌طلبد. رسول اکرم ص : سکوت اولین پله عبادت است پیغمبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) در حالی که ابوذر را موعظه می‌کرد فرمود:«اَربعٌ لا یُصیبُهُنَّ اِلاّ مُؤمِن اَلصَمت وَ هُوَ اَوَّلُ العِبادَه= چهار چیز است که تنها نصیب مومن می‌شود، نخست سکوت است که سر آغاز عبادات می باشد.» اگر کسی واقعاً می‌خواهد بداند نماز برای چه وضع شده، اولین کارش این است که یک مدت تمرین سکوت بکند. آدم پرحرف و وراج، آدم شلوغ با خیال شلوغ و واهمه شلوغ، چیزی از عبادت نصیبش نمی شود. فقط تعبداً کاری انجام می‌دهد که خدا گفته نماز بخوانید و می‌خواند. اگر دو رکعت نماز درست بخوانی مثل نمازی که بسیجی ها در جبهه می‌خواندند، دیگر لازم نیست هدف خلقت را بدانی، خودت می‌فهمی که هدف خلقت چیست. می‌گویی خدایا! خیلی در حقم لطف کردی که من را آفریدی. یک ملاقات چند دقیقه ­ای اگر به ما در نماز دست بدهد، همه مسائل فلسفی و کلامی انسان حل می‌شود. دیگر سؤالی ندارد. همه این شبهات و گیر دادنها برای این است که یک بار ملاقات با خدا به انسان دست نداده است. اگر دست بدهد، دیگر اضطراب ندارد. همه کسانی که به خدا گیر می‌دهند، یا سعی می‌کنند با سؤالات فلسفی، مسائل دینی را زیر سؤال ببرند، برای این است که طعم سکوت و عبادت را نچشیده اند. دو رکعت از آن نمازها اگر نصیب ما بشود که در این دو رکعت به یک ملاقات نائل بشویم، هیچ سؤال فلسفی و کلامی باقی نمی‌ماند. برای همین است که امام صادق (علیه السلام) در فضیلت و جایگاه نماز فرمود: «من قَبِلَ الله منه صلاةً واحدةً لم یعذّبه[3]=  اگر خداوند از کسی دو رکعت نمازش را قبول کند، او را عذاب نمی کند». اگر چنان نمازی نصیبم شود، آنگاه می فهمم که باید من را می‌آفریدی. حیف بود که تو تنها باشی. خدایا حیف بود که تو مخفی می‌ماندی از این که ناشناخته باقی بمانی. حالا ممنونم از تو برای این که من این قابلیت را پیدا کردم که ذهنم، شعورم، عقلم، دلم، متوجه یک کسی مثل تو باشد. حالا چقدر احساس شرافت می‌کنم! ببینید با چنین وضعی، اضطراب و غم و افسردگی برای یک شیعه چقدر زشت است! چقدر باختن است که دریایی از لذت، حکمت، علم و آرامش وجود داشته باشد و ما مضطرب و غمگین زندگی کنیم. امام زمان و اهل بیت علیهم‌السلام را داشته باشیم، ولی با یقین زندگی نکنیم. در دعای عرفه می‌خوانیم:«چه کسی است که شیرینی محبت تو را بچشد و غیر تو را آرزو کند.» علت این که ما «رب الارباب و رب العالمین» و ولی و اله خودمان را رها کرده ایم و با او انس نداریم، این است که در طبیعت گرفتار شده ایم و به دنبال معشوق نمی‌گردیم. ع ل 340 حلم/ سکوت/ صبر [1] . فرق اساسی حلم و صبر در این است، صبر کاری است که در بیرون بر انسان وارد می‌شود و انسان باید در برابر آن خویشتن‌داری کند؛ «صبر» و «حلم» از صفات نفسانی هستند که انسان می‌تواند در برابر حوادثی که برای او به وجود می‌آید، از خود نشان دهد. «حلم» صفت و حالت دیگر نفسانی است که با «صبر» تفاوت دارد؛ فرق اساسی «حلم» و «صبر» در این است: «صبر» ضد و مقابل بی‌تابی و جزع و فزع نمودن است، و در حقیقت حالت خویشتن‌داری در برابر ناملایمات و اموری است که از بیرون بر انسان وارد می‌شود؛ و انسان باید در برابر آن خویشتن‌داری نموده و مشکل را حل کند،  آن یا صبر «عَلَی الطَّاعَةِ» است؛ یا صبر «عِنْدَ الْمُصِیبَةِ» است؛ یا صبر «عَنِ الْمَعْصِیَة». یعنی یا باید طاعتی را انجام دهد که دشوار است. مانند روزه ماه مبارک رمضان، اعتکاف و... . زمانی خدای ناکرده مصیبت سختی بر انسان وارد می‌شود که این صبر «عِنْدَ الْمُصِیبَة» است. و گاهی صبرِ «عِند الْمَعْصِیَة»، یعنی صبر در برابر گناه. امّا «حلم» در مقابل خشم و غصب و ضد آنهاست. یعنی اگر برای انسان حادثه‌‌ای پیش آمد و او عصبانی نشد، این جزو «صبر» نیست؛ بلکه جزو «حلم» است. وقتی بار سنگین غضبی بر انسان وارد می‌شود، اگر این غضب او را وادار کرد که خلاف بگوید و دست به خلاف بزند، معلوم می‌شود که حلیم نیست؛ امّا اگر «عند الغضب» آن «طیش» و حمله و خشم را مهار کرد و این بار سنگین غضب را به دوش کشید، می‌گویند او شخصی حلیم است.  در تعبیر فارسی می‌گویند بردبار است.  این نظیر صبر نیست؛ لذا «صبر» کاملاً از مسئله «حلم» بیرون است، و «حلم» کاملاً از مسئله «صبر» جدا است. [2] . بحار الانوار/مجلسی ج۷۵ ص۲۸۸. [3] . 1. وسائل الشیعه، ج 3، ص 22 مباحث حلم در قالب سی دی و کتاب کار 

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11489
زمان انتشار: 18 ژانویه 2020
| |
«حلم» یعنی تسلط دادن فطرت بر طبیعت

حلم، جلسه 12

«حلم» یعنی تسلط دادن فطرت بر طبیعت

«اَلاِمام الحسن(ع) قَد سُئِلَ عَنِ الحِلم. قال: کَظمُ الغیظ وَ مِلکُ النَفس= از امام حسن ع سوال شد که حلم چیست؟ فرمود: حلم یعنی فرو خوردن خشم و مالک نفس خود بودن».

«مالکیت داشتن انسان بر نفسش» یعنی مالکیت و تسلط داشتن انسان بر طبیعتش. یعنی هنگامی که خشمگین شد، مانع از بروزش بشود و نگذارد ظهور پیدا بکند و اجازه ندهد که طبیعت، در مقابل فطرت طغیان کند. ملکُ النفس یعنی خویشتنداری و هر جایی که طبیعت علیه منافع فطرت می خواهد اقدامی بکند، انسان بتواند جلویش را بگیرد و به او بگوید این کار را نکن.

«ملک النفس» یعنی انسان کاری کند که فطرتش حاکم بر طبیعتش باشد. یعنی طبیعت را طوری کنترل کند که هر وقت هوسی و حمله ­ای کرد به سمت فطرت یا منافع فطری، انسان بتواند متوقفش کند و به او بگوید اینجا حریمی نیست که تو بخواهی بیایی. این حریم خطرناکی است و به اینجا وارد نشو. کلمه حرام هم یعنی همین. وقتی گفته می شود فلان چیز حرام است، یعنی حریم دارد و اگر شما واردش بشوی، می سوزی. پس وارد این حریمها نشوید. ملک النفس یعنی نگذاری طبیعتت در حریم فطرت وارد بشود. این می شود حلم. حالا اگر آن را نگاه بداری، حلم قدرت هم دارد. در روایت هم داریم که می فرماید: «اَشجَعُ النّاس مَن غَلَبَ هواه= شجاعترین انسان، کسی است که بر هوای نفسش غلبه کند». هوای نفس همان طبیعت است. چنین شخصی شجاع است. لازمه ملک النفس بودن، این است که انسان بتواند واقعا خود و ناخودش را در وجود خودش تفکیک بکند و بداند که یک دشمن خارجی دارد به نام شیطان که با ناخود او هماهنگ می شود و از آن تغذیه می کند. اساساً شیطان از ناخود انسان تغذیه می کند، اما از خود اصلی انسان می ترسد. وقتی قرار است «ملک النفس» در کار باشد، طبیعت و نفس باید مملوک انسان باشد و انسان باید حس رقابت، غلبه، پیروزی، مبارزه در وجودش باشد. یعنی واقعاً لذت ببرد از این که می خواهد درگیر بشود با یک حریف. رفتار سگ گله و پلیس، نمونه ای از کنترل غضب است اطاعت سگ از صاحبش، نمونه ی مناسبی است برای فهم چگونگی کنترل کردن خشم. یعنی «سگ نفس» را باید تربیت کرد. افرادی که سگ دارند، سعی می کنند سگ گله یا سگ نگهبان در مزرعه، یا سگ پلیس و سگ جستجو را طوری انتخاب کنند که قوی باشد تا بتواند از پس دشمن بر بیاید. اما این سگ را طوری تربیت می کنند که با صاحبش دوست است و با او هیچ کاری ندارد و در اوج سلم و سلامتی رفتار می کند. در نتیجه، هر وقت صاحبش بخواهد، می تواند سگ را به نفع خودش در کارهایی به کار بگیرد. اگر یک موقع سگ بخواهد اشتباهاً حمله بکند به یک آشنا، کافیست صاحبش به او یک اشاره بکند که جلو نرو؛ این مهمان است و کاری با او نداشته باش! می بینیم که سگ اطاعت می کند و می ایستد. می بینیم که این سگ به این قدرت و درندگی، کیش دادن یا نگه داشتنش، به دست صاحبش است و هر وقت بخواهد او را بفرستد به جایی برای درندگی، به او امر می کند و هر وقت بخواهد، جلویش را می گیرد. «ملک النفس» یعنی این که انسان با سگ غضب و طبیعتش این گونه رفتار کند. نه این که مثل اکثر افراد، گرفتار طبیعتش باشد. زیرا طبیعت، هر جا دلش خواست، صاحبش را می برد و هر طور دلش خواست رفتار می کند. طبیعت دوست دارد طوری باشد که هر چه را خواست ببیند و بشنود و بخورد و صاحبش نتواند جلویش را بگیرد. هوس ها با خیال کردن، روح را فاسد می کنند خیال را باید کنترل کرد. چون خیال کنترل نشده، خطرناک است. خیال انسان، روح ساز و غذاساز است. خیال، آشپزخانه ­ای است که دائماً در آن غذا درست می شود. خیال گاهی ممکن است یک نفر را تا جهنم هم ببرد. اگر انسان حریف خیالش نشود و نتواند خیالش را کنترل کند، افکاری به سرش می آیند که همان افکار، شکل می دهند به شخصیت انسان و وادارش می کنند که اقدام به کارهای ناشایستی بکند که سر از جهنم در بیاورد. همه کسانی که از صراط مستقیم خارج شده و آلوده می شوند و دست به گناه و تباهکاری می زنند و منحرف می شوند، کسانی هستند که اول در خیال شکست خورده اند. یعنی در درون و خیال خودشان شکست خورده اند. یعنی خیالات و  افکار نادرست و باطل، بر خود حقیقی اش غلبه کرده و بعد، ظهور این شکستی که انسان در خیال خودش خورده، می شود عملش. اما اگر انسان بتواند جلوی خیال های باطلش را بگیرد و نگذارد که فکرهای ناجور و باطل به سرش بزند و سر از معصیت و انحراف و به گناه افتادن در بیاورد، می تواند به مقامات عالی مثل خدا گونگی برسد. تفاوت مسابقه های وهمی با مسابقه های حقیقی چیست؟ گاهی انسان در یک مسابقه وهمی شرکت می کند. مثل بازی شطرنج. این یک مسابقه ی وهمی است،  چون طرف مقابلت دشمن حقیقی نیست و این فقط یک بازی است. فوتبال و ورزشهای دیگر نیز همینطور است. یعنی صرفاً یک لذت توهمی دارد که انسان در توهمش، بر طرف مقابل پیروز می شود و لذتش هم لذت وهمی است. شما فیلم های سینمایی را نگاه کنید. در فیلم های سینمایی یک گروه، گروه منفی هستند و یک گروه، گروه مثبت. شما وقتی تلویزیون و فیلم و سینما را نگاه می کنید، دائماً می بینید که دارند واهمه انسان را فعال می کنند. شما هم دائماً دنبال می کنید که این قهرمان داستان پیروز و موفق بشود یا سرانجام بتواند غلبه بکند بر جبهه بد و آن را از بین ببرد. بعد از اینکه فیلم تمام می شود، شما تمام مدت احساساتتان شبیه احساس حقیقی است. یعنی خودتان را در متن داستان حس می کنید. اما وقتی فیلم تمام می شود، دیگر احساسات هم تمام می شود و همه چیز از بین می رود. بعد که دقت می کنی، می فهمی که همه چیز وهمی بوده و همه چیز فقط در محدوده خیال و وهم انجام شده است. تنها مسابقه حقیقی انسان، مسابقه­ ای است که در اثر عضویت در مجموعه ولایتی خداوند و در مقابل مجموعه ولایتی شیطان انجام می شود. چه در خارج از وجود انسان، و چه در درون. انسان یک مبارزه با طبیعت خودش دارد و یک مبارزه هم با دشمن خارجی، یعنی طبیعتگراهایی مثل آمریکا و اسرائیل دارید. ممکن است گاهی نادانی انسان به جایی برسد که بنشیند یک فیلم کارتونی نگاه کند که حاصلی جز غلبه وهمیات بر عقلیات ندارد. فیلم کارتونی معمولا اینطوری است که یک طرف خوب دارد و یک طرف بد. شما می نشینید و دل می دهید به این نوع فیلم ها که همه ­اش نقاشی و تصورات و خیالبافی های یک انسان است که روی کاغذ به صورت نقاشی در آمده و به آن شخصیت داده شده است. بعد شما آنها را اینقدر حسابی و جدی تصور می کنید که گاهی ضربان قلبتان هم بالا و پایین می رود و با محتوای فیلم، حس می گیرید. ولی ای کاش که با دیدن این فیلم ها به انسان حس مبارزه حقیقی دست بدهد. ای کاش که حسی که با دیدن این فیلمها پیدا می کنیم، حس غلبه بر طبیعت باشد. یعنی بدانیم که حقیقتاً کسی می خواهد ما را از سعادت ابدی محروم کند. یعنی بفهمیم که حقیقتاً کسی هست که قسم خورده و به خداوند گفته: «فَبِعِزَّتِكَ=قسم به عزتت» که انسان را گمراه خواهم کرد. این قسم شیطان است. چطور تو خوشت می آید که بنشینی پای یک کارتون یا یک مسابقه فوتبال یا یک فیلم سینمایی و دل بدهی به مسابقات و مبارزات وهمی، در حالی که دشمن خارجی حقیقی تو تهدید می کند و دائماً برای گمراه کردن تو نقشه می ریزد؟ «خودشناسی» راه غلبه بر طبیعت و شکوفا شدن استعدادهای انسان است انسان، قوه و ظرفیت شبیه شدن به خدا را دارد و می خواهد استعدادهایش را به ظهور برساند و آنها را شکوفا کند؛ اما طبیعتش نمی گذارد. این یک مبارزه ی حقیقی است و می ارزد که برایش سرمایه و وقت و جوانی را صرف بکنیم. راهش هم «خودشناسی» است. یکی از جذاب ترین و شورانگیزترین نقاط عطف زندگی انسان، این است که می داند با یک دشمن حقیقی روبه رو است که می خواهد انسان را از سعادت ابدی محروم کند. انسان می داند که دارد با آن دشمن مبارزه می کند و این مبارزه، یک مبارزه ی شیرین و حقیقی است. می داند حریف دارد و کسی می خواهد او را به لجن بکشاند و او را از پرواز به سمت ابدیت و تبدیل شدن به مظهر خداوند باز بدارد. اما تا یک جوان خودش را نشناسد و به حقیقت ابدی خودش پی نبرد و نفهمد که برای چه خلق شده و چه جایگاه عظیمی در این نظام خلقت دارد، تن به این مبارزه حقیقی و جذاب و شیرین نمی دهد و دائماً از خود حقیقی اش فرار می کند. این همه جوان ما در خیابان داریم می بینیم که در شهر وِلو هستند و این طرف و آن طرف می روند. جوانهایی که به تعبیر قرآن، دچار خود فراموشی شده اند. یعنی خود حقیقی شان را فراموش کرده اند. اینها اساساً از مقوله مبارزه خارج شده اند. چرا که خودشان را نخودی کرده و از مبارزه اعلام انصراف کرده و گفت اند که ما مرد میدان مبارزه نیستیم. می گوند ما اهل مبارزه حقیقی که این خلقت برای آن آفریده شده، نیستیم. یعنی خودشان را معاف کرده اند. علتش هم این است که خود اصلی شان را نمی شناسند. اگر کسی خودش را بشناسد، با رغبت می آید و در این مبارزه وارد می شود. چون می داند خداوند وعده کرده که کمک کند و فرموده: «وَ كانَ حَقًّا عَلَیْنا نَصْرُ الْمُؤْمِنِینَ= حق است بر ما و وظیفه ماست که مؤمنین را کمک کنیم». اما اگر خودش را نشناسد، اساساً از دور مبارزه خودش را خارج می کند و به عوض این مبارزه، می رود و در زندگی وارد میادین مبارزه های وهمی می شود. یعنی اگر مبارزه ­ای هم داشته باشد، در حد کمالات گیاهی یا حیوانی است. در حد شئون وهمی یا خیالی است و بیشتر از این، به چیزی فکر نمی کند. یعنی نمی آید به سراغ مسابقه های حقیقی. هر وقت هم می خواهی به او تذکر بدهی که عزیز من بس است؛ تا کی می خواهی نخودی باشی؟ تا کی می خواهی کوچک و بچه بمانی و بازی کنی؟  بیا در گود مسابقه های حقیقی. بیا در مبارزه برای زندگی ابدی. زیرا که ابدیت نزدیک است. هر وقت می خواهی اینها را به یادش بیندازی، فرار می کند، چرا؟ چون معرفت کافی نسبت به خودش ندارد و به خودشناسی خوبی نرسیده است. به همین دلیل است که این مبارزه برایش مفهوم و جذابیت ندارد. چون فلسفه ­اش را نمی داند، وقتی دعوتش می کنی به یک مبارزه جدی و حقیقی، فکر می کند که دارید دعوتش می کنید که کتکش بزنید. برای همین است که طبیعتگراها همیشه می ترسند از این که بیایند به سمت فطرتگراها و خیلی با احتیاط با فطرتگراها برخورد می کنند. ارتباط طبیعت گراها با فطرت گراها همین مقدار است که منافع طبیعت گرایانه شان تأمین شود. اما اگر یک موقع فطرتگرا بخواهد او را دعوت بکند به سمت فطرتگرایی و بخواهد تجربه شیرین فطرتگرایی را به او بچشاند، می بینی که ترمز می کند و می ترسد چیزی بیاموزد و این را نوعی امتیاز دادن محسوب می کند. چرا؟ چون باید از من ناخودش که همان گرایش های طبیعت گرایانه ی اوست، امتیاز بدهد. اصلا محلی به خود فطریش نمی گذارد و با آن کاری ندارد. چرا؟ چون اصلاً خود فطریش را نشناخته است. یعنی فکر می کند که دائماً باید از طبیعت خودش متیاز بدهد. برای همین  می گوید: نه؛ سرم کلاه می رود. من مثل شما پخمه نیستم. من مثل شما اُمُل نیستم. خداوند هم اینها را این گونه معرفی می کند: وَإِذَا قِیلَ لَهُمْ آمِنُوا كَمَا آمَنَ النَّاسُ قَالُوا أَنُؤْمِنُ كَمَا آمَنَ السُّفَهَاءُ = وقتی به اینها گفته می شود ایمان بیاورید، همان طور که مردم ایمان آوردند. می گویند آیا ما ایمان بیاوریم مثل این مردم نادان که ایمان آورده اند؟». خداوند درمورد اینها می فرماید: « أَلَا إِنَّهُمْ هُمُ السُّفَهَاءُ وَلَكِنْ لَا یَعْلَمُونَ= آگاه باشید که اینها خودشان نادان هستند؛ اما نمی دانند». طبیعت گرا می گوید: من زرنگ و هوشیارم و می خواهم در دنیا جوانی و حال کنم و از زندگی لذت ببرم. او فکر می کند که فطرتگراها عشق و حال و لذت ندارند. او اصلاً نمی تواند بفهمد فطرتگرا چه لذت هایی می برد و اصلا فطرت گرا را درک نمی کند. برای همین است که به قول قرآن مومنین فطرتگرا را مسخره­ می کند. «إِنَّ الَّذِینَ أَجْرَمُوا كانُوا مِنَ الَّذِینَ آمَنُوا یَضْحَكُونَ= مجرمین همیشه به مؤمنین می خندند». می گویند اینها آدم های گمراه و پخمه­ و ابلهی هستند که از جوانی شان استفاده نمی کنند. اینها فکر می کنند که جوانی برای عشق و حال طبیعت گرایانه است. فکر می کنند که مثلاً این میلیونها بسیجی که مثلاً ۸ سال در جبهه عشق و حال معنوی و فطرت گرایانه می کردند، آدم های خل و احمقی هستند که رفته اند و جوانی شان را در آنجا تلف کرده اند. فکر می کنند آن جوانها حس های اینها را ندارند. نه عزیزم آنها هم همین حسهای شما را دارند و مثل شما حس دارند. ولی آنها یک بُعد دیگر وجود خودشان را خوب شناختند. آنها خود ابدی و خود حقیقی و الهی خودشان را شناختند و عاشق آن خودشان شدند. آنها کسانی بودند که خود حقیقی شان به بلندای ابدیت زیست دارد و امکان حیات برایش وجود دارد. اینطوری عاشق خودشان شدند. مثل شما نیستند که خودشان را فقط از تولد تا مرگ معنا کنند و به خودشان محدود نگاه کنند و خوشان را کوچک و ریز ببینند. اینها خیلی هوشیار و زرنگ هستند. «کیس» و زیرک یعنی همین. برای همین در تعریف شخص زیرک و عاقل فرمودند: زیرک کسی است که ابدیت نگر باشد. فرمودند:«مَن عَمَرَ دارَ اِقامَتِهِ فَهُوَ العاقِل= کسی که خانه ابدی خودش را آباد می کند، او عاقل است». چون می داند که خواه، ناخواه وارد آن حیات خواهد شد و برای حیات ابدیش نیاز به امکانات دارد. پس «ملکُ النفس» به عنوان یکی از ارکان مهم حلم، وقتی حاصل می شود که آدم بداند وقتی بر طبیعتش غلبه بکند، یک ما به ازای ابدی گیرش خواهد آمد و حقیقتاً طبیعت را به عنوان دشمن خودش نگاه بکند. تعابیری که خدا  از انسان می کند، با تعابیری که ما می کنیم فرق دارد. تعابیر گیاهی و حیوانی ما غیر از تعابیر خداست. خدا از بالا نگاه می کند و ما را از تولد تا بی­نهایت می بیند و انسان را به همین بلندا معنا می کند و به همین بلندا احکام برایمان فرستاده و به همین بلندا دوستمان دارد. وقتی که به این بلندا یعنی حقیقت ما نگاهمان می کند، تعریف مرد زیرک عاقل و شجاع، با کسی که خودش را فقط از تولد تا مرگ می بیند فرق می کند. تعریف مرد زیرک و عاقل و شجاع، در مقیاس تولد تا مرگ، غیر از تعاریفی است که در مقیاس تولد تا بی­نهایت بیان می شود. از این رو، وقتی  نگاه فطرت گرا می خواهد شجاع را معنا کند می گوید: «مَن غَلَبَ هَواه=کسی که بر طبیعتش غلبه کند». غلبه بر طبیعت، برای این است که خود ابدیش آزاد و شکوفا بشود. برای این است که وقتی با نگاه فطرت گرایانه کلمات شجاع و عاقل را می خواهند معنا بکنند، توجه می رود روی حیات ابدی. از این رو، در فهم طبیعتگراها انسان اینطور معنا می شود که «بَل یُرِیدُ الْإِنْسانُ لِیَفْجُرَ أَمامَهُ= انسان می خواهد جلویش باز باشد». این یعنی آدم طبیعت گرا دوست دارد هرکاری که دلش خواست، بدون حساب و کتاب انجام دهد. آدم طبیعت گرا چون می خواهد دستش برای گناه کردن باز باشد، حیات ابدی را زیر سؤال می برد. خداوند در مورد آدم طبیعت گرا بلافاصله بعدش می فرماید: «یَسْئَلُ أَیَّانَ یَوْمُ الْقِیامَةِ= اینها می پرسند که روز قیامت کی هست؟». چه کسی رفته و چه کسی از آنجا خبر آورده؟ روز قیامت  کو؟ تلاش می کند تا آینده فطری خودش را و آینده ابدی خودش را و بعد از مرگ خودش را زیر سؤال می برد. حمله از جلوی شیطان، این است که آینده طبیعی را برای انسان شلوغ می کند یکی از ۴ حمله شیطان، حمله از جلو است. یعنی شیطان آینده طبیعی را به قدری برایت شلوغ می کند و برنامه­ ریزی می کند که تو هیچ وقت به فکر آینده ابدی نیافتی و هر وقت می خواهی بروی سراغ غذاهای فطری، کسل باشی. شیطان برایت توجیه می کند و نمی گذارد بروی به طرف امور فطری و کارهای دیگرت را اینقدر به رُخت می کشد تا تو را متقاعد کند که بگویی:من برای کارهای فطری وقت ندارم. وقتی که به آدم طبیعت گرا می گویی بیا نماز بخوان؛ می گوید: ولش کن. وقت ندارم و نمی رسم. چون سرم شلوغ است. درس و کنکور دارم. می خواهم زن بگیرم. الان می خواهم این کار را بکنم. فردا می خواهم آن کار را بکنم. بنایی و نقاشی داریم. مسافرت داریم. مهمان داریم و نمی شود. هر وقت می خواهی برای آخرتت سرمایه ­گذاری بکنی، شیطان یکسره برایت سرگرمی درست می کند.، اینها اسمش حمله از جلوی شیطان است. شیطان یک سره برنامه ­ریزی می کند و نیازهای خود طبیعی ات را از تولد تا مرگ جلوی چشمت می آورد. یکسره می گویی: چند روز دیگر دخترم می خواهد شوهر کند. چند تا دختر دارم. نماز و مسجد و ...را ول کن و برو دنبال کار دوم و کار سوم. پسرم چی؟ فردا می خواهد این کار را بکند. خودم چی؟ بگذار این کار را بکنم. این درجه و این مدرک را بگیرم. بگذار ما یک ذره کار بکنیم تا بتوانیم این فرش ماشینی را تبدیل کنیم به فرش دستبافت. بتوانیم این تلویزیون را تبدیل کنیم به تلویزیون رنگی. این 15 اینچ را بکنیم 25 اینچ. خانه ۷۰ متری را تبدیل کینم به 150 متری. یک طبقه را دو طبقه کنیم. شیطان تا دم مرگ مشغولت می کند به طبیعت، تا از فطرت باز بمانی شیطان برای سرگرم کردنت تا دم مرگ، برایت برنامه ­ریزی می کند و یک دفعه مرگ می آید به سراغت و می بینی حضرت عزرائیل ایستاده جلویت و دارد به تو می خندد و می گوید: خوب؛ چطوری برویم؟ اما تو اصلاً نگاهش نمی کنی. دوباره می گوید: با تو هستم. حواست را جمع کن که می خواهیم برویم. اما تو اصلاً انگار حرفش را نمی شنوی. صدایت می کند و می گوید: آمده ام سراغت که روحت را از جسمت جدا کنم. من ملک الموت هستم آمده ام ببرمت. اما تو می گویی وقت ندارم. فعلاً برو کنار که کار دارم. بگذار این طرح تمام بشود. بگذار آن کار تمام بشود. خداوند در طول عمرت، مرگ را به روش های مختلف، به تو تذکر می دهد و آن را به تو نشان می دهد؛ اما باز هم تو به او می گویی وقت ندارم. یک روش تذکر مرگ، این است که شب که می خوابی، در حقیقت می میری. اما صبح که بلند می شوی، یعنی دوباره زنده شده ای. اما باز هم عبرت نمی گیری و باز هم می روی به دنبال کارهای طبیعی و دنیایی. روش دیگر این است که در خیابان، ده دفعه با یک امکان تصادف شدید برخورد می کنی، اما باز هم عبرت نمی گیری. روش دیگر این که می بینی برادرت که از تو کوچکتر بود، مُرد. رفیقت مُرد. هم محلیت مُرد. همسایه ات مُرد. فلان جوان مُرد. اینها را یکسره به رُخت می کشد. اما تو می گویی برای آخرت وقت ندارم. شیطان اینطوری سر آدم را شلوغ می کند در مستی و غفلت و یک دفعه منتقل می شود به آن سمت، در حالی که چیزی برای آن حیات آماده نکرده است. شیطان اینطوری خدعه می کند. باید هنر مبارزه با شیطان را آموخت شیطان دشمنی است که اگر ضربه­اش عملی بشود و شمشیرش فرود بیاید، شما تمام ابدیتت را از دست داده اید. زیرکی برای شمشیر بازی با چنین دشمنی، کار می برد تا آدم به این قدرت برسد تا بتواند در مقابل حملات مختلفی که شیطان از جناح های مختلف به انسان می کند، شمشیرش را در مقابل او بگیرد و نگذارد که به او ضربه بزند. هنر مبارزه با شیطان این است که انسان شیطانش را خسته­ و رام کند. کسی که می خواهد یک اسب وحشی را رام کند، ابتدا باید آن پرشهای تند اسب را تحمل کند. باید اینقدر فشار بیاورد تا اسب خسته و رام بشود. خوب اینها کار می برد و زحمت دارد. اما انسان  باید در این میدان وارد بشود. هر چقدر سن شما کم باشد، شجاعت و قدرت شما بیشتر است و قدرتمندتر و شجاعتر می توانید برخورد بکنید با این حریف. اما هر چقدر سن می رود بالا، شیطان در وجود شما ریشه می دواند و قوی تر می شود و شما ضعیف تر می شوید.پس باید برایش برنامه­ ریزی کرد. برای حیات فطرت گرایانه، باید برنامه ریزی کنیم وگرنه برایمان طبیعتمان برنامه ریزی می کنند در بحث «شرح حدیث عنوان بصری» گفتیم اگر به عبودیت پایبند نباشیم و به قول امام صادق(ع) برای خودمان برنامه ریزی های طبیعی زیادی بکنیم، دیگر وقت نداریم که برنامه­ ریزی انسانی و الهی و فطری و ابدی برای خودمان بکنیم. اکثریت ما، وقتی ۲۴ ساعت زمان یک روز از زندگی را می گذارند جلویمان و می گویند آقا بنشین و یک برنامه روزانه ۲۴ ساعته  بنویس، می بینی در برنامه ات هیچ جای خالی برای عشق و حال و کیف و عیاشی و لذت و تغذیه و خوراک ابدی، فطری و آخرتی نگذاشته ایم. پس این فطرت کی می خواهد غذا بخورد؟ کی می خواهد لذت معنوی ببرد؟ بزم و رقص و موسیقی و عیاشی و کیافی اش کو؟ می بینیم که هنوز بعد از سالها، برای اینها وقت نگذاشته ایم. می بینیم که هر چه وقت گذاشته ایم، یکسره مال طبیعت بوده است. آن هم طبیعت خودخواهانه که همه وقت تو را گرفته و می خواهد همه وجود تو را مال خودش بکند. ولی آدم فطرتگرا اینطوری نیست. او می داند که حقش لذت و کیف معنوی است و برای اینها برنامه­ ریزی می کند و اولویت را به اینها می دهد. برای همین، به طبیعتش می گوید تو بایست. اول نوبت لذات فطری است. چه خبر است که از صبح تا حالا وقتم را گرفته ا ی و یکسره دهانت باز است و می گویی بده و سیر هم نمی شوی. فطرت گرا در هر روز از این نفس که سیری ندارد، به خدا پناه می برد و در تعقیب نماز عصر می گوید: «الهم انی اعوذ بک من نفس لا تشبع= خدایا! به تو پناه می برم از نفسی که سیرمانی ندارد». اصلا ماهیت نفس، جهنمی است. برای همین است که قرآن می فرماید:« یَوْمَ نَقُولُ لِجَهَنَّمَ هَلِ امْتَلَأْتِ وَ تَقُولُ هَلْ مِنْ مَزِیدٍ= به جهنم می گوییم آیا سیر شدی؟ می گوید: آیا باز هم هست؟» ماهیت جهنم اینطوری است که هیچ وقت بسش نیست. اگر جلویش را نگیری تا آخر عمر و تا لحظه ای که حتی حضرت عزرائیل(ع) هم میاید سراغت، به او می گویی برو چند وقت دیگر بیا. فعلاً وقت ندارم. اگر فرهنگ طبیعتگرایی را می خواهی بطور کامل ببینی، برو خارج از کشور و ببین که برای شما از قبل از تولد برنامه ­ریزی شده تا زمانی که برسی به بالای ۱۰۰ سالگی. طوری که هیچ وقت یاد خود حقیقیت نکنی. یاد گُل و گلستان و بهشت و معشوق اصلیت را نکنی. چون می دانند که زود خسته می شوی، برایت تنوع ایجاد می کنند تا تو نفهمی که دنیا پوچ است و دارند سرت را کلاه می گذارند. این مثل پستانکی است که در دهان نوزاد می گذارند تا سرش را گرم کنند. بعضی ها در طبیعتگرایی، از سر شب تا نزدیک صبح، برنامه دارند. اینطور برایشان برنامه ریزی می شود تا به هیچ وجه هوس نکنند یک موقعی پرده را کنار بزنند و بخواهند آن طرف طبیعت را هم ببینند و عاشق فطرت بشوند. یعنی در برنامه­ریزیهایی که استکبار می کند، بمباران طبیعتگرایی می کند تا جوان فرصت نکند خودش را پیدا کند و در این گردونه ی هجوم کالاهای طبیعتگرایی، یواشکی از این لابه­لاها یک روزنه­ای به سوی فطرتش بیابد و بگوید: «مثل اینکه در آن طرف خبرهایی هست». طبیعت گرایان می ترسند که جوانان برسند به اینجا که بفهمند و بگویند: «در تاریکی طبیعت، نوری دارد میاید. این نور ورای آن چیزی است که تا حالا به من عرضه کرده اند». می ترسند که این نور را بگیرند و یواش یواش دنبالش بروند و این سوراخ ریز نور را بشکافند و از آنجا بیرون بروند و به معدن نور دست پیدا کنند. در خارج از کشور، صدها کانال تلویزیونی ماهواره ای دارند برنامه ریزی می کنند برای طبیعت جوانان که اصلا فرصت نکنند به فطرتشان نگاهی بکنند. اما گاهی می بینیم که بعضی جوانان یک راهی را پیدا کرده اند و یک دفعه نور فطرت را گرفته و به معدن عظمت راه پیدا کرده اند. شخص حلیم کسی است که قادر است برای خودش برنامه ریزی کند نفس و طبیعت اینطور است که اگر کنترلش نکنی و نخواهی «ملک النفس» داشته باشی و مالک نفست باشی، دائماً گرفتار برنامه ریزی هایی خواهی بود که برایت انجام می دهند. اما شخص حلیم کسی است که این رکن عبودیت را شناخته و کلید سعادت ابدی را پیدا کرده که با فرو نشاندن خشم و کنترل سگ نفس،‌برای خود حقیقی اش برنامه ریزی کند و نگذارد طبیعت برای او برنامه ­ریزی کند. آدم حلیم در مقابل طبیعت گرایی می ایستد و می گوید: «من یک انسان مستقل و موجودی ابدی هستم و خودم می خواهم برای ابدیتم برنامه بریزم». آدم حلیم می گوید: «من دیکته اجتماع و جو حاکم را قبول نمی کنم. نه، من به هیچ کس اجازه نمی دهم برایم برنامه ­ریزی بکند». این همان شخص شجاعی است که برنفسش غلبه کرده است. نه آن جوانی که فقط در شان های پایینی اش رشد کرده و با همانها هم به دیگران فخر فروشی و برتری طلبی می کند. اگر توانستی برنامه ­ریزیت را در دست خودت بگیری و خودت خوراکهایت را تنظیم بکنی، یعنی بنابر بُعد فطری و ابدی خودت برنامه ­ریزی کنی و خوراکهایت را و بکنم، نکنم هایت را تنظیم کنی، می شوی یک آدم جگردار و شجاع. این یعنی «اشجع الناس من غلب هواه= شجاع ترین مردم کسی است که بر نفسش غلبه کند». اما تا آن موقع که نتوانیم این کار را بکنیم، بدبخت و ذلیل و شکست­خورده هستیم. چون داریم کولی می دهیم. باید من حقیقی جلوی من قلابی و ناخود را بگیرد. باید خود ما جلوی ناخودمان را بگیرد. یعنی باید فطرت، جلوی طبیعت را بگیرد و به آن بگوید: ساکت شو! خودم می خواهم برای خودم برنامه­ریزی کنم. می خواهم به بلندای ابدیت، برای خودم برنامه بریزم. زیرا دیر یا زود، به آن عالم متولد می شوم.پس من وقت زیادی ندارم. زیرا باید تجهیزات مورد نیاز آن عالم را تهیه کنم. پس هی وقت من را به بازی و «جیجی پیجی» طبیعت نگیر. من وقتی ندارم و برای حیات ابدیم احتیاج به تجهیزات دارم. راهش را هم که گفتم در ولای محبت گفتم در بحث ولایت راهش این است که عاشق بشویم. انسان جز با عشق و محبت معشوق قدرتی برای حرکت ندارد با عقلانیت و دو دوتا چهارتا کردن اینها خیلی راه به جایی نخواهیم برد مگر اینکه عقل تو را به معشوق برساند. برای همین میگوید عاشق شو ورنه روزی کار جهان سرآید، دیر عاشق بشوی دیر حرکت میکنی دیر عاشق بشوی قوایت جمع نمی شود عاشق است که همه قوایش جمع می شود قوی می شود آنوقت حرکت میتواند بکند این دو تعبیر. پس فروبردن خشم و ملک النفس مالکیت تعبیری که اینجا کردن در ترجمه فارسی خویشتنداری کی کی را بدارد خویشتنداری یعنی خودداری کردن کی کدام خود کدام خود را میخواهد نگه بدارد؟ میگویند خودداری کن. با چند نفر روبرو هستی وقتی میگوید خودداری کن؟ با دو نفر، تو خودت را نگه دار خویشتندار باش خویش خویش را نگه دار، کدام خویش؟ خویش حقیقی خویش قلابی را نگه دارد هیچ حلمی مثل صبر و سکوت نیست آثار صبر در حلیم شدن انسان) این که حضرت می فرماید: «لا حِلمَ کَصَبرِ وَ سَمت= هیچ حلمی مثل صبر و سکوت نیست»، یعنی صبر برای حلیم بودن خیلی مهم است. گفتیم که صبر نوع است: «صبر بر طاعت؛ صبر بر معصیت و صبر بر مصیبت». یعنی انسان باید در طاعت خدا صبور باشد. یعنی طوری عبادت کند که طبیعت رَم نکند. راهش هم این است که شیرینی عبادت را بچشانی به آن تا حوصله­دار بشود در اطاعت خدا و انجام واجبات و پرهیز از محرمات. «صبر بر معصیت» یعنی صبر بر محرمات. صبر بکنی بر این که این حرام را انجام ندهی و بی­تاب نشوی. یعنی وقتی می خواهی از یک حرام خودداری بکنی، مقاومت را از دست ندهی و در مقابل حرام، شجاع باشی. «صبر بر مصیبت» را هم در بحث بلا خدمتتان عرض کردم. یعنی باید در مقابل مسائل صبور بود و به دلائل مختلفی گفتیم، هم سازندگی دارد و هم باعث آمرزش گناهان انسان می شود و هم درجات آخرتی برای انسان می آورد. بنابراین، هیچ یک مصائب، برای انسان مفت تمام نمی شوند و هر کدام ارزشهای خیلی زیادی برای ما دارند. یعنی فوائد ابدی زیادی دارند. اینطور نیست که اگر کسی مصیبت زده شد و مشکل و دردسری برایش پیش آمد، برایش فایده ای نداشته باشد. البته نه دردسری که از سر حماقت خودش باشد. این فرق دارد. اما وقتی که انسان دارد همین طور عادی زندگی می کند، بالاخره یک چیزهایی از بیرون به آدم تحمیل می شود. اینجاست که می گوییم اینها برایش مفت و بی حساب تمام نمی شود؛ بلکه اجرهایی دارد که خودش هم باورش نمی شود. اگر انسان در مقابل مشکلاتی که از بیرون بر او تحمیل می شود، نبرد و مقاوم و صبور باشد، هم گناهانش آمرزیده می شود و هم درجات آخرتی خداوند تبارک و تعالی به او خواهد داد و هم شجاعت پیدا خواهد کرد. چون با بسیاری از بلاها طبیعت انسان تضعیف می شود و فطرتش قوی می شود. اینها اثرات صبر است. آثار سکوت در حلیم شدن انسان) «سکوت» به خودسازی و غلبه بر شیطان خیلی کمک می کند. خیلی جاها انسان باید کاری انجام بدهد تا بتواند حریف شیطان شود؛ اما یک راه کم خرج و عالی و بسیار قوی و سازنده برای این که بتوانی طبیعتت را کنترل کنی و جلوی حیله ­های شیطان را بگیری، مسئله سکوت است. خیلی جاها لازم نیست که ما کاری انجام دهیم و کافی است که ساکت باشیم تا مشکل حل شود و آن نقشه­ای که شیطان علیه ما ریخته، نقش بر آب شود و طنابی که انداخته گردن ما و می خواهد بکشد به سمت جهنم، پاره شود. کافی است حرف نزنیم. همین که حرف نزنیم، طنابش پاره می شود و خودش می رود ته جهنم. این را در بحث «روانشناسی جاهل» توضیح داده ام. در بحث روانشناسی جاهل گفتیم «کَفا بِالمَرءِ جَهلاً اَن یَتَکَلَمَ بِکُلِ ما یَعلَم= برای جهالت و نفهمی یک آدم، همین بس که هر چه می داند، می خواهد بگوید». جاهل پرحرف است و فکر می کند باید جواب هر حرفی را بدهد. جاهل برای هر حرفی، حرفی دارد که بزند. البته همه حرفش در طبیعتگرایی است. همه شخصیت جاهل برای دنیاست. جاهل می گوید اگر حرف نزنم، به معنای کم آوردن است. حرف زدن به معنای ظهور داشتن و مطرح بودن و وزنه بودن است. از این رو، یک سره حرف می زند. جاهل فکر می کند که اگر سکوت کند و چیزی نگوید، دیگران او را احمق و گوشه گیر می پندارند. فکر می کند رفته در حاشیه. چون ابدیت را که نمی بیند. فقط طبیعت را می بیند و وقتی از طبیعت می روی در حاشیه، این برایت کشنده است. این برای جاهل، یک تنهایی کشنده ایجاد می کند. میگوید: من زنده نباشم؟ من فعال نباشم؟ من حضور نداشته باشم؟ من حرف دارم بزنم. همین من، کار دست انسان می دهد. برای اینکه بفهماند که هست، شهرت ­طلبی ها، جاه­ طلبی ها، قدرت­ طلبی ها و انواع شهوت های دیگر را به راه می اندازد تا ثابت کند که هست و سعی می کند از این هستش به امیال زیادی برسد. به همین دلیل، مرتب حرف می زند و با حرف زدن، یکسره حضور دارد و یکسره حضور خودش را به رُخ خودش و به رُخ دیگران می کشد. ولی فطرتگرا چون می داند چیزی را از دست نمی دهد و حرف برایش ضرر دارد و هزینه­ بردار است؛ آن را بیهوده صرف نمی کند و میگوید کلام که مفت نیست. برای همین است که او به راحتی می تواند سکوت کند و خیلی جاها حرف نزند. ممکن است دیگران بگویند این حرفی برای گفتن ندارد و بی­سواد است؛ ولی او کاملاً قوی است و می داند دارد چه کار می کند. کاملاً زیرکی می کند و برای آخرت و ابدیتش کار می کند. در میان چند نفری که با هم حرکت می کنند و یک مسافت طولانی را می روند، عاقلترین فرد، کسی است که توشه اش را در طول سفر کمتر خرج می کند. چون می داند که ممکن است تا آخر سفر کم بیاورد. پس باید توشه اش را نگه بدارد. اما کس دیگری را می بینی که همان چند روز اول، همه توشه لش را خرج کرد. ما یک موقع هایی میرفتیم خارج از کشور که از مراکز فرهنگی کشور هم میامدند. مثلاً ما همه وارد یک کشور گران اروپایی می شدیم که قیمت هتل در آنجا خیلی بالا و قیمت غذا سرسام­آور بود. آنهایی که ناشی بودند یک دفعه می رفتند یک هتلی انتخاب می کردند که مثلاً به نظر خودشان راحت باشند. بعد می دیدیم پنج روز اول می آمدند و می گفتند که آقا ندارید یک ذره دلار به ما بدهید. مانده بودند و باید مأموریتشان را ادامه می دادند. مثلا دو هفته باید در آنجا میماندند. اما برای هتل و برای غذا رفته هر چه دلش خواسته خورده حالا کم آورده بودند. بعد حالا آمده گدایی بکند آقا نداری به ما بدهی ما چند شب باید بمانیم رسیدیم ایران به شما میدهم به چه بدبختی می افتادند یک آدم با شخصیت خوب است با یک هوسبازی میرفت همه هزینه ­هایش را خرج میکرد دیگر چیزی نداشت. آنهایی که هوشیار بودند نه می رفتند یک هتل خیلی ارزان قیمت حتی چند نفر می رفتند یک خانه میگرفتند ولی در طول مدت سفر قوی فعال برخورد می کردند دغدغه خرج نداشتند آن وقت ببینید به کارهای جدی در سفر میپرداختند سخنرانی جلسات ارتباط­ گیری تبلیغ و کارهای دیگر. ولی بقیه نه آنها مانده بودند همینطوری که حالا چکار کنیم ظهر چکار کنیم ناهار الان در هتل امروز بیشتر تا ظهر نمی توانیم یا بعد از ظهر هتل نمیگذارند بمانیم میرفت یک جای دیگر اصلاً مسیر. من آدمهای خیلی هوشیار را می دیدم که آنها آمده بودند آنجا آنها در تهران برای خودشان کسی بودند از نظر فرهنگی، ولی بسیار تیز و هوشیار رفته بودند برای خودشان یک خانه گرفته بودند ارزان قیمتترین خانه­ ها را، خانه­ های خوابگاه به آنها می دادند یعنی هتل نگرفته بودند حتی. خوابگاه یک جایی هست که ده تا بیست تا سی تا تخت گذاشت یک تخت میدهند به طرف می نشیند آنجا تخت گرفته بودند آنجا مثل یک خوابگاه سربازخانه، ولی پول به اندازه کافی داشتند می خواستند هزینه کار فرهنگی بدهند می توانستند می خواستند شهر به شهر بروند بگردند می توانستند بروند بگردند هزینه­ ها کاملاً کنترل شده بود روی غذا کاملاً مسلط خیلی خوب. یک سفر قوی پربرکت پرسود برقرار می کردند و بعد برمیگشتند بقیه نه دنبال یللی تللی میرفتند همان چند روز اول کم می آوردند بعداً زمین گیر میشدند. انسان فطرت گرا می داند که حرف زدن مثل عمل است و هزینه دارد آدم فطرتگرا چون می داند که حرف زدن مثل عمل است و هزینه دارد، آن را بیهوده هزینه نمی کند. برای همین است که کم حرف می زند و به جا. آدم فطرتگرا می داند که حیات ابدی دارد و چون به حیات ابدی خودش دارد نگاه می کند، خودش را به همان بلندا نگاه می کند. از این رو، حرف نمی زند. می داند که حرف خیلی هزینه دارد برای آخرت انسان. میدانید چرا؟ برای اینکه انسان هر حرفی بزند باید در قیامت جواب پس بدهد. قرآن می فرماید: «ما یَلْفِظُ مِنْ قَوْلٍ إِلاَّ لَدَیْهِ رَقِیبٌ عَتِیدٌ= هیچ لفظ و کلامی از دهان شما بیرون نمی آید، مگر این که آن را می نویسند». یعنی هر چه بگویی باید بایستی و جواب بدهی. انسانی که پر حرف است، راحت فحش می دهد و تهمت می زند و غیبت می کند و تحقیر و مسخره می کند. چون اینها عادتش شده و نمی تواند حرف نزند و در آن طرف معطلی زیادی دارد. ابوذر و سلمان(ع) دو شخصیت بزرگوار از اصحاب پیغمبرند. اما یکی از ایشان به نام سلمان فارسی هوشیارتر و زیرکتر و عاقلتر است. حضرت به آنها مبلغی را می دهد و می گوید بروید خرج کنید و بعد بیایید گزارش کنید ببینیم چه کار کردید. ابوذر می رود و چیزهایی را می خرد. سلمان هم می رود یک کاری می کند. بعد که میایند نزد حضرت، ایشان یک سنگ داغ می گذارد در آنجا می گوید بروید روی این سنگ و گزارش کنید که پول را چه کردید؟ این یعنی زمین محشر آتش است و باید بایستی و در آنجا جواب بدهی. سلمان می آید و می ایستد آنجا و می گوید همه را صدقه دادم و فورا می آید پایین. اما ابوذر باید گزارش بدهد که اینجا این را خریدم، آنجا آن را خریدم. این در حالی است که پایش دارد می سوزد. قیامت هم اینطوری است که باید بایستی و برای هر چیزی گزارش بدهی که با نعمت های خدا چه کار کردی. مباحث حلم در قالب سی دی و کتاب کار 

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11488
زمان انتشار: 18 ژانویه 2020
| |
«دست قدرت خدا»

نکات جدید خطبه‌های نماز جمعه ۲۷ دی

«دست قدرت خدا»

حضور رهبر انقلاب اسلامی در مراسم نماز جمعه روز ۲۷ دی ماه ۱۳۹۸ در جایگاه امامت این نماز و بیان دیدگاه‌ها و مواضع جمهوری اسلامی ایران در بالاترین سطح از جمله رویدادهایی بود که شکلی ویژه در فضای رسانه‌ای ایران و جهان بازتاب پیدا کرد. حضرت آیت‌الله خامنه‌ای در بیانات خود ضمن مروری بر حوادث و مسائل مهمی همچون ترور سردار شهید حاج قاسم سلیمانی توسط دولت آمریکا، تشییع چند ده میلیونی پیکر این شهید، پاسخ موشکی سپاه پاسداران به آمریکایی‌ها و مسئله‌ی سقوط هواپیمای مسافربری به تبیین این رخدادها براساس تفکر اسلام ناب پرداختند. اما این سخنان حاوی چه نکات تازه‌ای بود؟
پایگاه اطلاع‌رسانی KHAMENEI.IR در گزارش زیر نکات تازه بیانات رهبر انقلاب را بررسی و واکاوی می کند.

یکم: ایام الله رهبر انقلاب مجموعه ی مباحث خود را ذیل یک بحث قرآنی مطرح کردند. ایشان با استناد به آیه ی ۵ سوره ی ابراهیم، واقعه ی حضور ده ها میلیونی مردم ایران در بدرقه ی پیکر حاج قاسم سلیمانی و نیز حمله ی موشکی سپاه به پایگاه آمریکایی را «یوم الله» دانستند: «یوم‌الله یعنی چه؟ یعنی آن روزی که دست قدرت خدا را انسان در حوادث مشاهده میکند؛ آن روزی که ده‌ها میلیون در ایران، و صدها هزار در عراق و بعضی کشورهای دیگر به پاس خونِ فرمانده سپاه قدس به خیابانها آمدند و بزرگ‌ترین بدرقه‌ی جهان را شکل دادند، این یکی از ایّام‌الله است. آنچه اتّفاق افتاد، کار هیچ عاملی جز دست قدرت خدا نمیتوانست باشد. آن روزی هم که موشکهای سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، پایگاه آمریکایی را در هم کوبید، آن روز هم یکی از ایّام‌الله است... اینها روزهای نقطه‌ی عطف تاریخند، روزهای تاریخ‌سازند، روزهای عادّی نیستند اینها.» ۱۳۹۸/۱۰/۲۷ تحلیل این قضایا ذیل کلیدواژه ی «ایام الله»، این حوادث را فراتر از معادلات و محاسبات مادی و در مقیاس نگاه کلانِ معنوی و ایمانی معنا و تفسیر می کند. دوم: ملّت صبّار و شکور ایران یکی دیگر از نکات جدید مطرح شده در سخنان رهبر انقلاب که پیش از این از سوی ایشان مطرح نشده بود اشاره به خصوصیت «صبّار و شکور» بودن ملّت ایران است. ایشان هرچند همواره ویژگی ها و اعمال صالح مردم ایران را مورد توجه و تأکید و تشریح قرار داده اند اما تاکنون در تبیین خصوصیات ملّت ایران از تعابیر «صبّار و شکور» استفاده نکرده بودند. ایشان این عبارات را اینچنین معنا کردند: «صبّارند یعنی یکپارچه اهل استقامت و صبرند، به اندک چیزی از میدان خارج نمیشوند، ایستادگی میکنند. شکورند، یعنی اوّلاً نعمت را میشناسند، ابعاد پنهان و آشکار نعمت را میبینند؛ ثانیاً قدرشناس نعمتند، یعنی ارزش این نعمت را، وزن این نعمت را، قیمت این نعمت را میدانند؛ ثالثاً بر اساس آن احساس مسئولیّت میکنند، بر اساس این نعمتی که خدا داده، احساس مسئولیت میکنند؛ ملّتی، جمعیّتی، قومی که بی‌صبر نیستند، مسئولیّت‌ناشناس نیستند.» ۱۳۹۸/۱۰/۲۷ و سپس ملّت ایران دارای این صفات برشمردند: « جامعه‌ی ایرانی به نظر ما یک جامعه‌ی صبّار و شکور است؛ ملّت ما ملّت پُراستقامتی است و ملّت شکرگزاری است. در طول این سالهای متمادی، ملّت ایران همواره سپاسگزار الطاف الهی در طول این سالها بوده است.» ۱۳۹۸/۱۰/۲۷ در همین زمینه رهبر انقلاب با اشاره به شأن نزول آیات سوره ی ابراهیم به موضوع «ایستادگی و مقاومت در مقابل جریان کفر» پرداختند و بر ضرورت شکرگزاری نسبت به این حوادث تأکید کردند: «این آیات، آیات سوره‌ی ابراهیم است، مکّی است؛ یعنی در آن وقتی که مسلمانها در اوج مبارزات و ایستادگی و مقاومت در مقابل جریان کفر قرار داشته‌اند، در آن وقت این آیات نازل شده است، به آنها مژده میدهد، به مردم میگوید که بدانید که خدای متعال ایّام‌اللّهی دارد، آن ایّام‌الله را به شما نصیب خواهد کرد؛ باید شما شکرگزار ایّام‌الله باشید. اگر واکنش درست و شاکرانه نشان دادید از آنچه که خدای متعال به شما داده است، خدای متعال به شما پیروزی‌های بیشتری را در آینده خواهد داد.» ۱۳۹۸/۱۰/۲۷ سوم: سپاه قدس، رزمندگان بدون مرز تا پیش از این حضرت آیت الله خامنه ای به صورت عمومی درباره ی مجموعه سپاه قدس سخن نگفته بودند اما در یکی از فرازهای این سخنرانی درباره ی هویت و نقش این بخش سپاه پاسداران سخن گفتند. ایشان سپاه قدس را «نهاد انسانیِ دارای انگیزه های بزرگ» و «حافظ کرامت مستضعفان و بلاگردان  مقدّسات» معرفی کردند: «سپاه قدس را به عنوان یک مجموعه و سازمان اداری صرفاً نبینیم؛ بلکه به عنوان یک نهاد انسانی و دارای انگیزه‌‌‌های بزرگ و روشن انسانی مشاهده‌ کنیم... سپاه قدس یک نیرویی است که با سعه‌ی صدر به همه جا و همه کس نگاه میکند. رزمندگان بدون مرزند؛ رزمندگان بدون مرز. رزمندگانی که هرجا نیاز باشد، آنها در آنجا حضور پیدا میکنند؛ کرامت مستضعفان را حفظ میکنند، خود را بلاگردان مقدّسات و حریمهای مقدّس میکنند.» ۱۳۹۸/۱۰/۲۷ چهارم: ملّت طرفدار مقاومت یکی دیگر از موضوعات جدیدِ مهم مطرح شده در خطبه های نماز جمعه ی ۲۷ دی ماه، بحث طرفداری همه جانبه و قاطعانه ی مردم ایران از «خط مجاهدت و مقاومت» بود. در سخنان پیشین رهبر انقلاب بارها موضوع مقاومت و ابعاد و زوایای گوناگون آن مورد بحث و تبیین واقع شده بود. از جمله اینکه مباحثی همچون هزینه های سازش و چالش با دشمنان، منطق مقاومت و راهبرد مقاومت مورد تحلیل و تشریح قرار گرفته بودند. همچنین اینکه جهت گیریِ ملّت ایران براساس چهارچوب انقلابیگری و مقاومت و ایستادگی است بارها از سوی ایشان مورد تأکید قرار گرفته بود اما اینکه ملت ایران در دوگانه ی مقاومت یا سازش طرفدار خط، تفکر و جریان مقاومت است در این سخنان حضرت آیت الله خامنه ای مورد تصریح قاطعانه واقع شد:  «ملّت ایران نشان داد که از خطّ مجاهدتِ شجاعانه دفاع میکند، ملّت ایران نشان داد که به نمادهای مقاومت عشق می‌ورزد، ملّت ایران نشان داد که طرف‌دار مقاومت است، طرف‌دار تسلیم نیست. آن کسانی که سعی میکنند چیز دیگری را از ملّت بزرگ ما به مردم و به افکار بیگانگان یا افکار عمومیِ داخل نشان بدهند، با صدق و صفا با مردم رفتار نمیکنند؛ ملّت این است، ملّت طرف‌دار ایستادگی است، طرف‌دار مقاومت است، ملّت طرف‌دار ایستادگی در مقابل زورگویی دشمنان است.» ۱۳۹۸/۱۰/۲۷ چراکه حضور میلیونی و عظیم و دشمن شکن مردم در مراسم تشییع پیکر شهید قاسم سلیمانی به عنوان نماد مقاومت خود سند این سخن است: «این کسانی که به خیابان آمدند، میلیون‌ها انسانی که در تهران و در قم و در کرمان و در خوزستان و [دیگر شهرها] آمدند زیر جنازه‌ی این عزیزان راه رفتند، و کسانی که از دور دیدند و اشک ریختند، و کسانی که در شهرهای مختلف توانستند از دور برای اینها عزاداری بکنند -که واقعاً ده‌ها میلیون جمعیّتِ ملّتِ ما در این آزمون بزرگ شرکت کردند- میشود باطن اینها را، حقیقت اینها را تشخیص داد. ملّت از هر جناح و حزب، از هر مجموعه، از هر قوم، از هر خصوصیّت جغرافیایی، در این جهت مثل همند؛ طرف‌دار انقلابند، طرف‌دار حاکمیّت اسلامند، طرف‌دار ایستادگی در مقابل ظلمند، طرف‌دار «نه» گفتن به همه‌ی مطامع دولتهای استکباری و استعماری‌اند.» ۱۳۹۸/۱۰/۲۷ و سخن آخر اینکه تصریح رهبر انقلاب اسلامی بر اینکه «اراده ی الهی» بر پیروزی ملّت ایران قرار گرفته است و «دست قدرت خدا» را باید در این حوادث دید خود مژده ای به مردم ایران و اهالی جبهه ی حق بود: «کدام عاملی میتوانست یک چنین معجزه‌ای را نشان بدهد جز دست قدرت الهی؟ آن کسانی که دست قدرت خدا را نمیتوانند در این حوادث ببینند و تحلیل‌های مادّی در این مسائل میکنند، عقب میمانند. باید دست قدرت خدا را دید. بُعد معنوی و بسیار مهمّ این حادثه همین است که خدای متعال این کار را میکند. وقتی خدای متعال یک چنین حرکتی را در ملّت به وجود می‌آورد، انسان باید احساس کند که اراده‌ی الهی بر پیروزی این ملّت است. این نشان‌دهنده‌ی این است که اراده‌ی الهی بر این است که این ملّت در این راه و در این خط حرکت کند و پیروز شود.» ۱۳۹۸/۱۰/۲۷

کلیدواژه ها: ، ، ، ، ، ، ، ،

Top
شناسه مطلب: 11487
زمان انتشار: 15 ژانویه 2020
| | |
کتاب کار با موضوع «کینه» از مباحث استاد شجاعی منتشر شد 

کتاب کار با موضوع «کینه» از مباحث استاد شجاعی منتشر شد 

کتاب کار کینه مجموعه چهاردهمین از مجموعه کتابهای کار  است که به تازگی منتشر شد. از جمله ویژگی های کتاب کار، شیوه ای نوین برای بازخوانی و تمرین های فردی، ارائه چکیده مباحث برای مرور دروس، امکان تنظیم برنامه ریزی آموزشی براساس یادداشت برداری شخصی می باشد.

در مقدمه این کتاب می خوانیم: کینه، یکی از رذایل اخلاقی است. کینه¬توزی حالتی نفسانی است که به دنبال حسادت و خشم و مانند آن در نفس آدمی پدیدار می‌شود و به شکل عقده در آن باقی‌مانده و روح و جسم کینه‌توز را به‌شدت تحت تأثیر قرار می‌دهد و تعادل رفتاری و شخصیتی او را سلب می‌کند و زمینه آسیب زدن به هر شکل و هر زمان و مکانی را در جان شخص می‌پروراند و خواب و آسایش و آرامش را از او می‌گیرد و تا ضربه و نیش خود را نزند، آرام نمی‌گیرد.  یکی از عوامل ایجاد حقد و کینه، حسادت شخص نسبت به موفقیت‌های دیگری است. موفقیت‌های دیگری موجب می‌شود تا شخص نسبت به او نفرتی در نفس احساس کند و عامل بیزاری پایدار می‌شود. بنابراین، همواره حقد و کینه نسبت به دوستان و آشناییان است و انسان نسبت به کسی که شناختی ندارد، کینه نمی‌ورزد. از آنجایی‌که ریشه بسیاری از کینه‌توزی‌ها، حسادت و خشم است، می‌بایست با پیروی از آموزه‌های وحیانی قرآن و سیره پیامبر و اهل‌بیت علیهم السلام به‌جای دل بستن به امور مادی و دنیوی به مسائل معنوی و اخروی توجه کنیم. این امر موجب می‌شود تا از حسادت و خشم در امان باشیم و اهل احسان و عفو و گذشت گردیم. هم‌چنین به‌جای حسادت اهل غبطه شویم و موفقیت دیگران را الگوی برای موفقیت خود قرار دهیم و با بهره‌گیری از شیوه و روش‌های او امکان موفقیت را برای خود فراهم آوریم. با توجه به تأثیرات بسیار خطرناک فردی و اجتماعی بیماری کینه‌توزی، نویسنده بر آن شد تا بر پایه آیات و روایات، علل و عوامل و نیز راه‌های درمان آن را بیان کند. این کتاب، توصیه شده توسط استاد محمد شجاعی  همراه با متن دست نویس استاد برای تهیه این کتابها به فروشگاه مؤسسه منتظران منجی عج به آدرس زیر مراجعه نمایید. استان تهران - شهر ری - میدان حضرت عبدالعظیم - خیابان قم نرسیده به میدان فرمانداری - خیابان شهید کاشانی کوچه شهید سید برزگر - پلاک 13 تلفـن تـمـاس : 55972450-021

کلیدواژه ها: ، ، ،

Top
برای عضویت در خبرنامه پست الکترونیکی خود را وارد کنید

خبرنامه سایت منتظران منجی

Stay informed on our latest news!

اشتراک در خبرنامه سایت منتظران منجی feed